ghaemiyeh.com
سرشناسه : الهامي داود، - 1316
عنوان و نام پديدآور : قبر گمشده تاليف داود الهامي
مشخصات نشر : قم مكتب اسلام 1379.
مشخصات ظاهري : ص 213
شابك : 964-5832-01-2 ؛ 964-5832-01-2
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس
موضوع : فاطمه زهرا(س ، 13؟ قبل از هجرت - 11ق -- سرگذشتنامه
رده بندي كنگره : BP27/2/الف7ق2
رده بندي ديويي : 297/973
شماره كتابشناسي ملي : م79-20497
قبر گمشده
تاليف داود الهامي
بِسْمِ اللَّهِ الْرحمنِ الْرَحيم
براي نذري كه كرده بودم، مدتها در اين فكر بودم دربارهي بانوي بزرگ اسلام فاطمهي اطهر عليهاالسلام كتابي بنويسم ولي وقتي ميديدم دربارهي آن حضرت كتابهاي زيادي نوشته شده، متحيّر ميشدم چه بنويسم و از كجا بنويسم كه لااقلّ ارزش يكبار خواندن را داشته باشد مدتها همين موضوع فكر مرا به خود مشغول ساخته بود تا اين كه تابستان گذشته، خوابي ديدم در آن خواب اين موضوع عنوان شد كه قبر زهراي مرضيّه كجاست؟ چرا قبر او مخفي است؟ از خواب بيدار شدم دربارهي همين سئوال عميقاً فكر كردم، ديدم جا دارد نوشتهي خود را به همين موضوع اختصاص بدهم.
البته اين سئوال و سئوالات ديگر در همين موضوع، فكر انسان را به اعماق تاريخ ميبرد، مسلماً بررسي اين سئوالات و پيدا كردن پاسخ آنها جز با كنجكاوي در اوراق فرسودهي تاريخ امكانپذير نيست زيرا در درون تاريخ، امور در افق بازتر و وسيعتر و عموميتر مشاهده ميشود.
فاطمه عليهاالسلام دختر نازنين پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در روزهاي آخر عمرش هيچگونه آرامشي نداشت و روح آزردهي او همچون پرندهاي مجروح كه بالهايش را
شكسته باشند، غمگين و بيتاب بود.
نگيرد هيچ صاحبخانه آرام
چو در نامحكم و كوته بود بام
نالههاي جانسوزش و استغاثههاي جانگدازش فضاي مدينه (شهر پيغمبر) را پر كرده بود و آنقدر گريسته بود كه ديدگانش مجروح شده بود. سرانجام همچون كوه آتشفشاني منفجر شد و اين انفجار بر اثر ناراحتيهايي بود كه در مدت كوتاه بعد از رحلت پدر گراميش به او رسيده بود و اين ناراحتيها فوق طاقت انسان بود و كوههاي عظيم طاقت تحمّل آن را نداشت. غم او دشوارتر از آن بود كه كسي بتواند تسليتش دهد و او را به شكيبائي بخواند.
زهراي اطهر عليهاالسلام به خاطر دفاع از حريم امامت، تمام مشكلات و مصائب را به جان خريد. و هر چه در توان داشت، كوشيد تا نخستين خشت اين بنا را كج نگذارند.
او نه تنها اولين مدافع و حامي امامت بود، بلكه او شهيد راه امامت و امت پدرش شد و منشأ بيماريش صدماتي بود كه در راه دفاع از حيثيّت امام و امامت به او رسيد و اين خروش و تلاش دم آخر، به مرگ او سرعت بخشيد و نيمه رمقش را گرفت.
پس در حقيقت زهراي مرضيّه اولين قرباني و فديهاي بود كه «امامت» داد زيرا زهراي مجبوب، گذشته از صدمه فقدان پدرش هر صدمهاي از اصحاب پدرش ديد، در اين راه ديد.
اگر كسي از محكوميت شيخين امتناع كند، و يا به نگاه ترديد به اخبار بنگرد، ولي يك چيز را نميتوان ناديده گرفت و آن رنجيدگي شديد خاطر اقدس زهراي عزيز از وضع خفقانآور عصر خود بود به دليل اصرارش به پنهان كردش قبرش و مخفي داشتن دفن و تجهيزش. زهراي مظلوم براي اظهار مظلوميت خود و شوهرش راهي جز اين وصيت جانگداز نداشت. او با اين وصيت پرندههاي جنايي حكّام وقت را براي هميشه باز و قابل پيگيري نگه داشت و تمام تلاش بدانديشاني كه سعي در تطهير دامن آلودهي جنايتكاران تاريخ از ننگ اين ستمها را دارند، نقش برآب و رسواي تاريخ نمود به طور كلي آبروي ستمگران را ريخت.
اين واقعيت تاريخي كه بزرگترين سند مظلوميت اهلبيت رسالت عليهمالسلام و برندهترين حربهي تبليغاتي در دست دوست داران فاطمه عليهاالسلام ميباشد نبايد به خيالات واهي از دست داد.
بايد از طرفداران غاصبان حق زهرا عليهاالسلام، پرسيد به چه دليل اين همه ظلم ستم به خاندان رسالت كردند؟ ظلم و ستمي كه بعد از وفات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از طف خلفا نسبت به خاندان پيامبر و زهرا شد، چيزي نيست كه قابل كتمان باشد. اگر چه حقوق بگيران و جيره خواران آنان در طول تاريخ سعي در كتمان آن داشتهاند، ولي جنايت و ظلم آنان به قدري عظيم است كه كاملاً نتوانستهاند دامن آنان را از اين لكّهي ننگ پاك سازند، گرچه تا حدودي از شدت آن كاستهاند ولي همين مقدار كه در كتابهاي آنها مانده، براي مظلوميت فاطمه عليهاالسلام و خاندان رسالت و محكوميت
خلفا كافي است.
اي يادگار عزيز پيامبر! و اي بانوي بزرگ اسلام! ما را طاقت بيان مصائب جانكاهي كه بعد از فقدان پدر بر تو وارد شد، نيست تو مظلومانه از دنياي ظالمان رفتي و به رضوان حق پيوستي و درد دل مجروحيت را با خود زير خاك بردي و راز سرّ به مهر محفوظ نزد شوهر مظلومت نهادي و فرزندان معصومت نيز سرّ تو را همچنان كه خود خواسته بودي، كتمان كردند و چنين شد كه قبر تو تا ظهور فرزند منتقمت ناپيدا باشد و با پنهان و مخفي داشتن محل مزارت از همهي خلايق، راز دلت را برملا ساختي، تا آيندگان نيز بدانند كه تو مظلومانه به خاك رفتي.
اي بانوي ستمديده، اي مادر دلشكسته! اگر چه در دنيا قدر تو معلوم نشد و امت جدت قدر تو را نشناختند ولي عظمت مقام تو در پيشگاه عدل الهي و در صحراي محشر و بهشت برين محفوظ است. آنجا جز فرزندان عزيزت، كسي اذن ديدار تو را ندارد.
طبق روايات شيعه و سنّي، چون فاطمه عليهاالسلام به صحراي محشر پا ميگذارد از جانب قادر متعال ندا داده ميشود كه اي اهل محشر! چشمهاي خود را ببنديد تا فاطمه دختر محمد صلي اللَّه عليه و آله بگذرد. جبرئيل زمام ناقهي ايشان را گرفته و به آواز بلند ندا كند پس در آن روز هيچ نبي، رسول، صدّيق و شهيدي نماند مگر آن كه چشمهاي خود ببندد تا فاطمه
بگذرد. (1).
اي مهين بانوي عالم خلقت! درست است تو عصمت كبراي حق و ناموس اكبر خداوندي و با اين همه عظمت و احترام، در شأن تو نبود كه چشم نامردان مدينه بر جنازهي مطهّر تو بيفتد و دست ناكسان عالم خلقت بر مزار مقدس و بر تربت مطهّرت ساييده شود. دريغا حرمتشكني سامريان، علاقمندان مقام والاي تو و شيفتگان ساحت اعلاي تو را هم از فيض زيارت تربت پاكت محروم كردند به پاس شكوه و جلالت آنان را از شفاعت خود محروم نسازي.
در پايان به شعر ناصر خسرو (متوفي 481 ه- ق) تمسّك ميكنيم:
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پيش شهدا دست من و دامن زهرا عليهاالسلام
داود الهامي
قم- پنجم رجب 1421 ه- ق
برابر با
12/ 7/ 1379
1) 1. بحار الأنوار: ج 43، ص 219.
ص: 6
اين همه اختلاف در دقايق زندگي زهرا عليهاالسلام چرا؟
در اين كه فاطمه اطهر عليهاالسلام بانوي بزرگ اسلام، در چه تاريخي متولّد شده، ميان علماي اسلام اختلاف زياد است و به اين معني تاريخ نويسان در آن همداستان نيستند. اكثر علماي عامّه تولد فاطمه عليهاالسلام را پنج سال پيش از بعثت نوشتهاند و تذكره نويسان و علماي بزرگ شيعه معتقدند كه وي سال پنجم بعثت متولّد شده است.
ابنسعد در «طبقات» (1)و طبري در تاريخ خود (2)و بلاذري در «أنساب الأشراف» (3)و ابناثير در «كامل» (4)و ابوالفرج اصفهاني در «مقاتل الطالبييّن» (5)محمد بن يوسف حنفي در كتاب «نظم دُرَر
ص: 10
السمطين» (1)، طبري در «ذخائر العُقبي» (2)و ابنجوزي در «تذكرة الخواصّ» (3)و جمعي ديگر تاريخ نخست را پذيرفتهاند و عموماً نوشتهاند: «آن سالي بود كه قريش خانهي كعبه را ميساختند».
بلاذري چنين روايت كرده است:
روزي عباس بن عبد المطلب نزد علي عليهالسلام رفت، علي و فاطمه عليهماالسلام با هم دربارهي اين كه كدام يك از ديگري به سال بزرگتر است، در گفتگو بودند. عباس گفت: تو يا علي! چند سال پيش از ساختن كعبه متولّد شدي اما دخترم زهرا سالبي به دنيا آمد كه قريش مشغول ساختن كعبه بودند. (4).
حاكم در «مستدرك» و ابن عبدالبرّ در «استيعاب» يك سال بعد از بعثت و 41 سال پس از ولادت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نوشتهاند. (5).
يعقوبي كه نوعاً در بيشتر روايتهاي خود منفرد است، سال تولّد فاطمه عليهاالسلام را همان سال بعثت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دانسته است. (6).
علّامهي مجلسي قدسسُره مينويسد:
«روزي عبداللّه بن حسن بر هشام بن عبدالملك وارد شد در حالي
ص: 11
كه كلبي نيز در آن مجلس حضور داشت. هشام به عبداللّه گفت: فاطمهي زهرا عليهاالسلام چند سال عمر كرد، عبداللّه در پاسخ گفت: سي سال.
سپس همين سئوال را از كلبي نمود او در جواب گفت: سي و پنج سال. هشام رو به عبداللّه نمود و گفت: آيا سخن كلبي را شنيدي؟ اطلاعات كلبي در علم انسان خوب است. عبداللّه گفت: يا اميرالمؤمنين احوال مادر مرا از من بايد پرسيد و احوال مادر كلبي را از او. (1).
اما اكثر علماي اماميه مانند ابنشهر اشوب در «مناقب» (2)و كُليني در «كافي» (3)و مجلسي در «بحار» (4)و علي بن عيساي اربلي در «كشف الغُمّة» (5)طبري در «دلائل الإمامة» (6)و فيض كاشاني در «وافي» (7)و گروه ديگر نوشتهاند كه فاطمه عليهاالسلام پنج سال بعد از بعثت تولد يافت. (8).
مدرك علماي شيعه احاديثي است كه در اينباره از ائمهي اطهار عليهمالسلام نقل شده است.
ابو بصير روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمود: فاطمه در بيستم ماه جمادي الثاني در هنگامي كه پيغمبر 45 ساله بود، به دنيا آمد و هشت
ص: 12
1) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
2) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
3) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
4) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
5) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
6) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
7) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
8) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
سال با پدرش در مكه بود و ده سال در مدينه با او زندگي كرد و بعد از پدر بزرگوارش 75 روز زنده ماند و در روز سوم جماديالثاني در سال يازدهم هجري وفات نمود. (1).
حبيب سجستاني ميگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه ميفرمود: فاطمه دختر محمد صلي اللَّه عليه و آله پنج سال بعد از بعثت رسول خدا تولد يافت و در هنگام وفات 18 سال و 75 روز از عمر شريفش گذشته بود. (2).
از امثال اين احاديث استفاده ميشود كه تولد فاطمه عليهاالسلام بعد از بعثت رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله واقع شده است.
صاحب كتاب «كشف الغُمّة» روايتي نقل كرده كه در خود آن حديث تناقض وجود دارد.
طبق آن حديث امام محمد باقر عليهالسلام فرمود: فاطمه پنج سال بعد از بعثت به دنيا آمد، در همان سالي كه قريش مشغول ساختن خانهي كعبه بودند و در هنگام وفات 18 سال و 75 روز از عمر شريفش گذشته بود. (3).
در خود اين حديث تناقض است زيرا از يك طرف ميگويد فاطمه پنج سال بعد از بعثت به دنيا آمد و در هنگام وفات 18 ساله بود. از طرف ديگر ميگويد در هنگام تولد آن حضرت، قريش مشغول ساختن كعبه بودند، در صورتي كه اين دو جريان قابل جمع نيستند زيرا خانهي خدا پنج
ص: 13
سال قبل از بعثت تجديد بنا شد نه بعد از بعثت.
مگر اين كه بگوئيم فاطمهي زهرا عليهاالسلام بنا بر حادثهي خرابي كعبه سال پنجم بعثت بود و اين تعمير و عمران غير از تعمير و بنا و بجا گذاشتن «حجر الأسود» است كه پنج سال قبل از بعثت بود دليل بر اين گفتار همان روايتي است كه صاحب «كشف الغمّة» از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است و از اين روايت استفاده ميشود تعمير كعبه به فاصلهي ده سال دوبار انجام يافته يكي قبل از اسلام و بعثت خاتم پيامبران و يكي پس از بعثت.
به نوشتهي كفعمي در «مصباح»: فاطمه عليهاالسلام در روز جمعهي 20 جماديالثاني سال دوم بعثت به دنيا آمد. (1).
به نوشتهي شيخ طوسي قدسسُره در «مصباح المتهجّد» تولد وي سال اول بعثت بوده است. (2).
نوشتههاي شيخ طوسي و كفعمي با قول مشهور شيعه مخالف است. چنان كه ميبينيم در بين علماي اسلام دربارهي تاريخ تولد حضرت زهرا عليهاالسلام اختلاف شديدي وجود دارد ولي از آنجائي كه اهلبيت عليهمالسلام تولد آن حضرت را پنج سال بعد از بعثت دانستهاند قولشان بر اقوال مورخان عامّه مقدم است، زيرا ائمهي اطهار عليهمالسلام و اهلبيت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بهتر از ديگران از تولد مادرشان خبر دارند.
البته قرائن و شواهد قابل توجه و قوي در روايات محدثان شيعه
ص: 14
وجود دارد و نشان دهندهي اين است كه ولادت دختر پيغمبر پس از بعثت بوده است. چنانكه در روايات معراج، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرموده است: در شب معراج سيب بهشتي به من دادند و نطفهي دخترم زهرا از آن سيب تكوين يافت. (1).
اگر تاريخ معراج به طور دقيق معلوم بود، مشكل حل ميشد اما باز اين سئوال پيش ميآيد كه معراج رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله در چه سالي بوده است؟ پاسخ اين سئوال نيز دقيقاً معلوم نيست.
ابنسعد به روايتي آن را 18 ماه پيش از هجرت به مدينه و به روايتي يك سال پيش از هجرت (2)و ابناثير سه سال و به روايتي يك سال پيش از هجرت دانسته است (3)در حالي كه محدثان شيعه معراج را از دو سال بعد از بعثت تا شش ماه پيش از هجرت نوشتهاند و چون اختلاف روايات را ديدهاند، گفتهاند: اين اختلاف به خاطر اين است كه پيامبر معراجهاي متعدد داشته است. (4).
استاد دكتر شهيدي در تأييد قول مشهور شيعه قراين خارجي ديگري نيز ذكر كرده است. (5)گر چه خود قبلاً اظهار داشته است كه:
«با همهي كوششي كه به كار رفته است، متأسفانه دربارهي سال تولد
ص: 15
دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله اطلاع درست و دقيقي نميتوان داد». (1).
همانطور كه دانشمندان شيعه و سني در سال تولد فاطمه عليهاالسلام با يكديگر اختلاف دارند، اين اختلاف در سنّ شريفش به هنگام ازدواج و وفات نيز ديده ميشود زيرا اگر تاريخ تولد را پنج سال قبل از بعثت بدانيم، بايد بگوئيم در هنگام ازدواج 18 ساله يا 19 ساله بوده است و در هنگام وفات 28 ساله يا 29 ساله. اما اگر پنج سال بعد از بعثت متولد شده باشد، بايد در هنگام ازدواج در حدود 9 ساله و در هنگام وفات 18 ساله.
به هر حال اختلاف در اينجا نتيجهي اختلاف در تاريخ ولادت حضرت فاطمه عليهاالسلام ميباشد و اگر از قول كليني و مجلسي و ساير علماي شيعه پيروي كنيم، بايد گفت: حضرت فاطمه عليهاالسلام نه ساله به خانهي شوهر رفته است. علي بن عيسي اربلي صاحب كتاب «كشف الغمّة»، ميگويد: فاطمه عليهاالسلام هشت سال در مكه با پدرش بود و با او به مدينه حركت كرد و ده سال هم در مدينه زندگي نمود. (2).
در تاريخ وفات حضرت زهرا عليهاالسلام اختلاف شديدتر است ظاهراً در اين مطلب ترديدي نيست كه زهراي اطهر عليهاالسلام در سال يازدهم هجري وفات نموده است. زيرا پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله در سال دهم هجري به سفر حجّة الوداع مشرّف شد و در اوائل سال يازدهم هجري وفات نمود.
ص: 16
مورخان اتفاق نظر دارند كه حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از پدرش كمتر از يك سال زندگي كرد اما در تعيين روز و ماه وفات، اختلاف زيادي وجود دارد.
بيشتر اختلافات از اينجا ناشي سده است كه آيا حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از پدرش چه مدت زنده ماند؟
در بررسي منابع شيعه و سني و مطالعهي اقوال مختلف پيرامون روز شهادت آن حضرت، صرفنظر از اعتبار و يا عدم اعتبار اسناد و اقوال مربوطه، مدت و فاصلهي ميان شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام با رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بين حداقلّ 40 روز و حداكثر 8 ماه ذكر گرديده است. (1)و ميان اين دو مدت روايتهاي مختلف از دو ماه تا 75 روز سه ماه و شش ماه است.
فتّال نيشابوري روايت نمود كه گفتهاند: حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از پدر جهل روز زندگي كرد. (2).
ابنشهر آشوب نيز در «مناقب» همين قول را از قرباني نقل كرده است.
صاحب «مصباح الأنوار» از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از پدرش 60 روز زنده بود. (3).
ابنجوزي در «تذكرة الخواص» از جعفر بن محمد عليهالسلام روايت كرده
ص: 17
كه فرمود: فاطمه عليهاالسلام بعد از پدرش 70 روز زندگي كرد. (1).
علّامهي مجلسي در «بحار الأنوار» از مناقب نقل كرده كه فاطمه عليهاالسلام 72 روز بعد از پدر زنده بود. (2).
كليني در «كافي» و طبري در «دلائل الإمامة» نوشتهاند كه فاطمه عليهاالسلام 75 روز بعد از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله زندگي كرد.
سيد مرتضي در «عيون المعجزات» همين قول را اختيار نموده است. مدرك اين قول روايتي است كه از امام صادق عليهالسلام در اينباره صادر شده است امام صادق عليهالسلام فرمود: «فاطمه 75 روز بعد از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله زندگي كرد». (3).
ابوالفرج اصفهاني در كتاب «مقاتل الطالبييّن» مينويسد: «در مدت زندگي زهرا بعد از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله اختلاف است ولي از هشت ماه بيشتر و از چهل روز كمتر نبوده، ليكن قول صحيح همان است كه از جعفر بن محمد عليهالسلام روايت شده كه فرمود: «زهرا عليهاالسلام بعد از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سه ماه زندگي كرد». (4)همين قول را صاحب «كشف الغمّة» از دولابي صاحب كتاب «الذرّية الطاهرة» و ابنجوزي نيز از عمر بن دينار روايت كردهاند.
از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود: «فاطمه عليهاالسلام بعد از رسول
ص: 18
خدا صلي اللَّه عليه و آله 95 روز زنده بود».
ابنقتيبه در كتاب «المارف» نوشته است «فاطمه عليهاالسلام پس از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله 100 روز زنده ماند». (1).
ابنشهر آشوب در «مناقب» قول به چهار ماه را حكايت كرده است. (2).
مجلسي در كتاب «بحار الأنوار» از امام محمد باقر عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: «فاطمه عليهاالسلام بعد از پدر مدت شش ماه زندگي كرد. در «كشف الغمه» همين قول از «ابنشهاب» و «زُهري» و «عايشه» و عُروة بن زبير» نقل شده است. ابنجوزي در تذكرة الخواص يكي از اقوال را شش ماه ده روز كم ميشمارد. بعضيها مدت و فاصلهي ميان شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام با رحلت پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله را 9 ماه ذكر كردهاند.
از طرف ديگر در تاريخ رحلت خود پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله نيز اختلاف است. مشهور بين علماي شيعه 28 ماه صفر و علماي اهل سنت 12 ربيع الأوّل ميباشد. دوم ماه ربيع الأوّل نيز گفته شده است.
در مدت دوران عمر حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از پدرش بيش از 15 قول وجود دارد وقتي آنها را با اقوالي كه در مورد وفات رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ديده ميشود. ضرب كنيم، احتمالات زيادي در مورد روز و ماه وفات
ص: 19
حضرت زهرا عليهاالسلام حاصل ميشود.
عجيب است كه روايات هم در اينباره اختلاف دارند زيرا در روايات 60 روز و 70 روز و 72 روز و 95 روز و سه ماه و شش ماه گفته شده است. حلّ تعارض روايات معصومين هم كار آساني نيست.
البته در ميان علماي شيعه دو قول 75 روز و 95 روز مشهور است و اگر وفات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را در 28 صفر بدانيم و روايت 75 روز را با آن مقايسه كنيم، وفات حضرت زهرا عليهاالسلام در روز سيزدهم تا پانزدهم ماه جمادي الأوّل محتمل است و اگر روايت 95 روز را با آن مقايسه نمائيم، روز سوم تا پنجم ماه جماديالثاني ممكن است روز وفات حضرت زهرا عليهاالسلام باشد.
مرحوم علاّمهي مقرّم پس از تحقيقات زياد در اينباره مينويسد: 75 روز مختار ماست. زيرا همان ميان مورخان معروف است و مطابق آن روايتي از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه كليني در كافي، مفيد در اختصاص و سيد هاشم بحراني در معالم الزُّلفي آن را نقل كردهاند. (1).
برخي از علماي بزرگ شيعه چون شيخ طوسي، طبرسي، سيد بن طاوس، شهيد اوّل، كفعمي، شيخ بهائي و سيد محسن امين و بعضي ديگر قول 95 را را ترجيح دادهاند. (2).
ص: 20
با همهي اينها فحول علماء و محققين آنها نتوانستهاند در اينباره اظهار نظر قعطي كنند و جمع اين اقوال پراكنده را غير ممكن دانستهاند. (1).
حالا با اين اختلاف عقيده، دادن رأي قطعي غير ممكن است و اين مسأله جداً براي شيعه و پيروان اهلبيت عليهمالسلام و تمام مسلمانان بسيار مايهي تأسّف است كه سال تولد و ازدواج و و فات و در نتيجه مقدار عمر يگانه دختر پيغمبرشان را درست نميدانند در صورتي كه ملتهاي ديگر به جزئيترين چيزي كه با شخصيتهاي بزرگ آنها بستگي داشته باشد، بسيار اهميت ميدهند.
ولي متأسفانه خصوصيات و دقايق زندگي فاطمهي زهرا عليهاالسلام دختر پيامبر بزرگوار اسلام صلي اللَّه عليه و آله براي ما تاريك است، تاريخ اطلاع دقيقي از دقايق زندگي او ندارد. البته اين عيب بزرگ تاريخ است و از جفاي اين پير پليد، چاپلوس و نوكرمآب ترسو و طمّاع است كه به سراغ مبغوضين نظامهاي طاغوتي نميرود و گويا از ثبت نام آنان وحشت دارد و آن هميشه در پيشگاه خداوندان زور و زر زانو ميزند، معمولاً هم قهرمانان و سازندگان تاريخ از ميان بندگان مظلوم و مبغوضين به زنجير كشيده شده برخاستهاند و همين پير خودپسند و اشرافپرست تا مجبور نشود به درهاي كهنه و سوخته نميرود. اين است كه تاريخ معمولاً از قهرمانان خود شرمنده است و نميتواند شرح حال دقيق آنان را بازگو نمايد.
ص: 21
1) 44. بحار الأنوار: ج 43، ص 215- 216.
آري اين جفاي تاريخ است كه دقايق زندگي زهراي اطهر عليهاالسلام پر از ابهام است!!
هر مسلمان پاك سرشت وقتي به قصد زيارت وارد مدينهي منوّره ميشود، پس از زيارت قبر مطهّر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به فكر زيارت قبر يگانه دختر او يعني زهراي اطهر عليهاالسلام ميافتد ولي هر چه ميگردد، قبر او را پيدا نميكند و از هر كه ميپرسد، كسي قبر او را نشان نميدهد. و اين يكي از دردهاي تسكين ناپذير براي مسلمانان است كه قبر شريف دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آنها مخفي و ناپيداست و اين درد جانكاه را به چه كسي ميتوان گفت؟
دشمن اگر ميكشد، به دوست توان گفت
با كه توان گفت اين كه دوست مرا كشت
با اين كه فاطمهي زهرا عليهاالسلام نخستين كسي است كه به پدرش ملحق شده، و حداكثر بيش از هشت ماه فاصله بين او و پدرش نبود، با اين حال معلوم نيست آن بانوي دلشكسته كجا مدفون است؟!
هنوز هم كه قرنها از شهادت مظلومانهي آن حضرت گذشته، دوستان و علاقمندان و شيعيان فاطمه از قبر مقدسش خبر ندارند لذا در موقع تشرّف به مدينهي منوّره با سرگرداني گاهي در بقيع، گاهي در كنار قبر پيامبر
ص: 22
زيارت ميكنند.
زائر قبر زهرا عليهاالسلام در مدينه نخستين تكاني كه ميخورد، چشمهايش را از «ظواهر اسلام» و «وقايع تاريخ اسلام» كه براي افراد ظاهربين چشمگير است، فرو ميبندد و سر در درياي عميق «معنويّت اسلام» و باطن آن فرو ميبرد و غور و خوض بسيار او به غواصي «روح عدالتخواهي و مبارزه با ظلم و تبعيض» ميكشاند و سرانجام پي ميبرد كه پشت پرده و در وراي اين ظواهر «حقيقت روشن و عدالت مظلوم» پنهان است.
اگر چه خود مولاي متقيان و فرزندان زهرا و خواصّ اصحاب و خويشان، محل دفن حضرت فاطمه عليهاالسلام را ميدانستند، ولي سفارشهاي اكيد فاطمه در مورد اختفاء قبر طوري جدي بود كه هيچ يك از آنان حاضر نشدند آن را معرفي كنند و حتي كاري نكردند كه از آثار و قرائن موضع قبر شناخته شود. ائمهي اطهار عليهمالسلام مسلماً از موضع قبر آن حضرت مطلع بودند ولي اجازه نداشتند كه اين سرّ الهي را آشكار سازند تا مدفن او همواره نامعلوم بماند، تا آنچه را كه او ميخواست، معلوم بماند و او ميخواست كه قبرش را نشناسند، هيچگاه و هيچ كس، تا هميشه، همه كس بپرسند چرا؟
ص: 23
ولي در عين حال اهل تحقيق از آن صرفنظر نكرده و همواره مورد بحث و گفتگو قرار دادهاند و به وسيلهي بعضي از امارات و قرائن، بعضي از نقاط را به عنوان محل دفن زهراي مرضيه عليهاالسلام معرفي نمودهاند.
1- ابنشهر اشوب از شيخ طوسي نقل كرده است كه فاطمه زهرا عليهاالسلام در اتاق خود دفن شده. (1).
خود شيخ در رسالهاي دربارهي زيارت حضرت زهرا نوشته است:
«آن حضرت را در روضهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله زيارت ميكني زيرا همانجا محل دفن حضرت زهراست».
سپس شيخ طوسي به اختلاف علماي شيعه در اينباره اشاره كرده و گفته است:
«علماي ما در محل دفن فاطمهي زهرا عليهاالسلام اختلاف كردهاند: بعضي از آنها گفتهاند: در قبرستان بقيع دفن شده و بعضي گفتهاند در روضهي پيامبر و برخي ديگر گفتهاند در خانهي خود مدفون است و چون بنياميه مسجد را توسعه دادند، قبر آن حضرت در مسجد قرار گرفت».
با وجود اين، شيخ طوسي ميگويد:
«به نظر من بهتر است آن حضرت را در دو محل (مسجد پيامبر و قبرستان بقيع) زيارت كرد». (2).
ص: 24
2- ابنشهر اشوب از ديگري نقل كرده كه روضهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله محل دفن او است به استناد روايتي از پيامبر كه فرمود:
«بَيْنَ قَبري وَ مِنْبَري رَوْضَةٌ مِن رِياضِ الجَنّةِ».
«ميان قبر من و منبر من باغي از باغهاي بهشت است». (1).
اين قول را روايت ابن ابيعُمير از امام صادق عليهالسلام تأييد ميكند كه فرمود:
«قال رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله: ما بين قبري و منبري روضةٌ من رياض الجنّة و منبري علي ترعة (2)من ترع الجنّة، لأنّ قبر فاطمة بين قبره و منبره، قبر ها روضة من رياض الجنّة وإليه ترعة من ترع الجنّة». (3).
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «ميان قبر من و منبر من باغي از باغهاي بهشت است و منبر من بر دري است از درهاي بهشت».
زيرا قبر فاطمه عليهاالسلام بين قبر رسول خدا و منبر آن حضرت است. و اين قول مورد تأييد مرحوم صدوق نيز ميباشد.
3- احمد بن محمد بن ابيبصير ميگويد: از امام رضا عليهالسلام از محل دفن فاطمهي زهرا عليهاالسلام پرسيدم، فرمود:
«دُفِنتْ في بيتها فلمّا زادتْ بنو اُميّة في المسجد صارت في
ص: 25
المسجد». (1).
«در خانهي خود دفن است و هنگامي كه بنياميه مسجد را بزرگ كردند، در صحن مسجد قرار گرفت».
در روايت ديگر نيز بزنطي از امام رضا عليهالسلام سئوال ميكند كه فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در كجا دفن شده، فرمود: «دفنت في بيتها». (2).
شيخ محبّالدين نجّار در كتاب خود موسوم به «الدرّة الثمينّة في أخبار المدينة» از عبدالله بن جعفر روايت ميكند كه قبر فاطمه عليهاالسلام در حجرهي خودش بود كه عمر بن عبدالعزيز آن حجره را در صحن مسجد انداخت. پس قبر فاطمه عليهاالسلام در مسجد پيامبر است. (3)و مؤلف كتاب «شفاء الغرام» نيز همين قول را انتخاب كرده است. (4).
4- بخاري در صحيح خود (5)مالك در موطّأ (6)ابونعيم اصفهاني در حلية الأولياء (7)ترمذي در سنن (8)و احمد بن حنبل در مسند (9)محل دفن
ص: 26
1) 50. بحار الأنوار: ج 43، ص 187- ج 100، ص 191 و كافي: ج 1، ص 461 والفقه: ج 1، ص 229 و معاني الأخبار: ص 68 و عيون أخبار الرضا: ج 1، ص 311 والتهذيب: ج 3، ص 255 و عمدة الأخبار: ص 129 و شفاء الغرام: ج 2، ص 260.
2) 51. قرب الإسناد: ص 161.
3) 52. محبالدين طبري، ذخائر العُقبي: ص 54.
4) 53. شفاء الغرام: ج 2، ص 360.
5) 54. صحيح بخاري: ج 3، ص 29.
6) 55. الموطّأ: ج 1، ص 197.
7) 56. ابونعيم، حلية الأولياء: ج 6، ص 347.
8) 57. سنن ترمذي: ج 5، ص 718.
9) 58. مسند احمد بن حنبل: ج 2، ص 401.
حضرت زهرا عليهاالسلام را به استناد روايت پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله كه فرمود: «ما بين بيتي و منبري روضة من رياض الجنّة» ما بين خانهي پيامبر و منبر او سراغ دادهاند.
5- ابنسعد در طبقات به سند خود از محمد بن عمر نقل كرده كه گفت: از عبدالرحمن بن الموالي از قبر زهرا پرسيدم، گفت: مردم ميگويند: قبر فاطمه عليهاالسلام در كنار مسجدي است در بقيع كه در آن بر جنازههاي مردم نماز ميخوانند. سپس گفت: به خدا آن نيست مگر مسجد رقيّه، ولي فاطمه دفن نشده مگر در گوشهي خانهي عقيل. و فاصلهي قبر از راه هفت زراع است و عبدالله بن جعفر گفته است كسي در اينباره شكي ندارد. (1).
6- مسعودي آنجا كه از محل دفن امام صادق عليهالسلام سخن به ميان آورده، گفته است كه: آن حضرت در جوار قبر پدرش و جدش در بقيع دفن شده روي قبر آنها سنگ مرمري است كه در آن نوشته شده است كه:
«بسم اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحِيمَ. الحمدُ للَّهِ مُبيد الأُمم و مُحيي الرّمم هذا قبر فاطمة بنت رسولالله صلي اللَّه عليه و آله سيدة نساء العالمين و قبر الحسن بن علي بن ابيطالب و علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب و محمد بن علي و جعفر بن محمد رَضياللَّهُ عَنه. (2).
بدين ترتيب مسعودي محل دفن فاطمهي زهرا عليهاالسلام دختر رسول
ص: 27
خدا صلي اللَّه عليه و آله را در بقيع ميداند.
7- سمهودي ميگويد: اين جماعة در محل دفن فاطمه دو قول ديگر نقل كرده است:
1- در صندوقي است كه جلو مصلّاي امام در روضهي شريفه نصب شده است.
2- در آن مسجد كه در بقيع به آن حضرت منسوب است، مدفون گرديده است. بدين جهت غزالي دربارهي كيفيت زيارت بقيع گفته است: مستحب است هر روز بعد از زيارت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به قبرستان بقيع رفت و سپس از قبوري كه در آنجا بايد زيارت شود نام برده و بعد از ذكر قبر امام حسن گفته است بعد از زيارت، در مسجد فاطمه در بقيع نماز گزارده ميشود. (1).
8- ابن عبدالبرّ بعد از ذكر وفات امام حسن مجتبي عليهالسلام گفته است آن حضرت در قبرستان بقيع در كنار قبر مادرش زهرا دفن شده است و قبر مادرش جنب قبر عباس در بقيع بود. و ابوالعباس هر وقت كنار قبر پدرش براي زيارت ميرفت، اول به فاطمه عليهاالسلام سلام ميكرد بعد پدرش را زيارت مينمود. (2).
9- صاحب عمدة الأخبار گفته است: قبر فاطمه دختر رسول
ص: 28
خدا صلي اللَّه عليه و آله در داخل مقبرهي عباس- عموي پيغمبر- و در كنار قبر او و قبر پسرش امام حسن مجتبي عليهالسلام است امام حسن عليهالسلام هنگامي كه نزديكي رحلت خود را احساس كرد، فرمود: اگر از دفن جنازهي من در روضهي پيامبر مانع شدند، در كنار قبر مادرم فاطمه دفن كنيد (1)«ادفنوني جنبَ اُمّي فاطمة و ذلك بعد أن منع مِن عند جدّه صلي اللَّه عليه و آله» و بعد از نقل ديگر كه گفته شده قبر فاطمه در اتاق خويش است و قول او را ترجيح داده است.
البته در اينجا معلوم نيست منظورش فاطمه دختر رسول خدا و يا فاطمه بنت اسد مادر امير مؤمنان است زيرا هر دو مادر او بودند و در روايتي نقل شده است كه: «دُفنت عند فاطمة بنت اسد أمّ أميرالمؤمنين عليهالسلام».
10- محبّ الدين طبري از يك برادر ديني خبر داده است كه ابوالعباس موسي هر موقع ميخواست بقيع را زيارت كند، در مقابل مرقد عباس ميايستاد و به فاطمهي زهرا عليهاالسلام سلام ميداد. (2).
11- علامهي شيخ سراج الدين مؤلف «تاريخ الإسلام والرجال» ميگويد: گفته شده قبر فاطمه دختر پيامبر در بقيع در آن مسجدي است كه به خود او منسوب است و آن به «بيت الأحزان» معروف است باز گفته شده قبر آن بانو در اتاق خود ميباشد. (3).
ص: 29
12- شيخ كليني از احمد بن محمد بن ابيبصير روايت كرده از حضرت رضا راجع به قبر فاطمهي زهرا عليهاالسلام پرسيدم فرمود: «دُفنت في بيتها فلمّا زادت بنواميّة في المسجد صارت في المسجد». (1)در خانهي خود به خاك سپرده شد، سپس چون بنياميه مسجد را توسعه دادند، جزء مسجد شد.
13- شيخ صدوق ميگويد: روايات در محل قبر فاطمه مختلف است. برخي روايت كردهاند آن حضرت در بقيع دفن شده و برخي روايت كردهاند بين قبر رسول خدا و منبر او دفن شده و اين كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرموده:
«بين قبر من و منبر من باغي از باغهاي بهشت است».
بر اين اساس كه قبر فاطمه عليهاالسلام بين قبر رسول خدا و منبر او است.
برخي ديگر روايت كردهاند آن حضرت در اتاق خود دفن شده است و زماني كه بنياميه مسجد را توسعه دادند، قبر آن حضرت در مسجد واقع شد و اين قول نزد من صحيح است. (2).
و نظير اين كلام از شيخ مفيد و شيخ طوسي نيز نقل شده است. (3).
14- علامه مجلسي دربارهي محل دفن حضرت زهرا عليهاالسلام چندين قول ذكر كرده است: يكجا از محمد بن همام نقل كرده كه گفت: علي عليهالسلام
ص: 30
فاطمه را در روضهي پيامبر مدفون ساخت ولي آثار آن را به كلي از بين برد.
از فضّه كنيز حضرت زهرا روايت كرده كه در روضهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر جنازهي فاطمه عليهاالسلام نماز خواندند و همانجا به خاك سپرده شد. از ابنبابويه نقل كرده كه فرمود: نزد من به صحت رسيده كه فاطمه را در خانهاش دفن كردند بعد از آن كه بنياميه مسجد را توسعه دادند قبر فاطمه در مسجد واقع شد.
باز هم از محمد بن ابينصر نقل كرده كه گفت: از حضرت امام رضا عليهالسلام پرسيدم قبر فاطمه كجاست؟ فرمود: در خانهي خودش مدفون شده ولي بعداً كه مسجد توسعه يافت، جزء مسجد شد.
سپس مرحوم مجلسي ميگويد: از آنچه مورخان و ارباب سِيرَ نقل كردهاند، ظاهر و مشهور اين است كه فاطمهي زهرا عليهاالسلام دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در قبرستان بقيع دفن شده است. (1).
ولي در كجاي بقيع دفن شده معلوم نيست. وليكن خود مجلسي اصحّ اقوال را روايت محل قبر در مسجد پيامبر ميداند و اين منافات ندارد با اين كه علي عليهالسلام صورت قبور هفتگانه يا چهل گانه در بقيع ترتيب داده تا اغيار ندانند فاطمه كجا مدفون است. (2).
مجلسي از بعضي كتب مناقب قديمه راجع به دفن زهرا در
ص: 31
قبرستان بقيع مطلبي نقل كرده كه بعضيها پنداشتهاند همان نظر علامه دربارهي محل دفن حضرت زهراست. و آن چنين است:
«فلمّا جنّ الليل غَسَلها عليٌّ عليهالسلام و وضعها علي السرير و قال للحسن: اُدعُ لي أبوذرّ، فدعاه فحملاه إلي المُصلّي، فصلّي عليها ثُمّ صلّي ركعتين و رفع يده إلي السّماء فنادي: هذه بنت نبيّك فاطمة أخرجتها من الظلمات إلي النّور فأضاءت الأرض ميلاً في ميل فلمّا أرادوا أن يدفنوها نودوا من بُقعة من البقيع اليَّ اليَّ فقد تربتها منّي فنظروا فاذا هي بقبر محفور، فحملوا السرير إليها فدفن». (1).
«چون شب تاريك شد، علي عليهالسلام بدن زهرا را غسل داد و روي تابوت نهاد و به امام حسن فرمود: ابوذر را خبر كند به كمك ابوذر جنازه را به مصلّي آورد و بر او نماز خواند و سپس دو ركعت نماز گزارد و دستهاي خود را به سوي آسمان بلند كرد و عرض نمود: پروردگارا اينك فاطمه دختر پيغمبر توست كه از ظلمات دنيا به سوي نورانيت آخرت حمل كردم در اين وقت منادي ندا داد كه بقعهي بقيع محل دفن او است. علي عليهالسلام جنازه را به همان محل برد چون آنجا رسيد، قبري ساخته و لحدي آماده ديد و نعش را در همان قبر به خاك سپرد».
اين روايت تأييد قول كساني است كه ميگويند قبر زهار در قبرستان بقيع است.
ابنسعد از عبدالله بن حسن روايت كرده است كه: مغيرة بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام را در وسط روز گرمي ديدم كه در بقيع
ص: 32
1) 71. بحار الأنوار: ج 43، ص 215.
ايستاده بود بدو گفتم: اي ابوهاشم براي چه در اين وقت اينجا ايستادهاي؟
گفت: در انتظار تو بودم. به من گفتهاند فاطمه عليهاالسلام را در اين خانه (خانهي عقيل) كه پهلوي خانهي جَحْشيين است به خاك سپردهاند از تو ميخواهم اين خانه را بخري تا مرا در آنجا به گور بسپارند.!
گفتم: به خدا اين كار را خواهم كرد!
اما فرزندان عقيل آن خانه را نفروختند. عبدالله بن جعفر گفت: هيچكس شك نداد كه قبر فاطمه در آنجاست. (1).
بعضيها گفتهاند: به چند دليل قبر فاطمهي زهرا عليهاالسلام بايد در جنب قبر پيامبر صلي اللَّه عليه واله در حجرهي خود آن حضرت باشد:
اوّلاً: نزديكترين راه براي حفر و دفن و دورترين محل از انظار اغيار بوده است.
ثانياً: صورت قبر ساختن امير مؤمنان عليهالسلام در بقيع دليل قوي تري است بر اين كه آثار قبر در بقيع نبود، و آن حضرت بدين وسيله ميخواست به كلي ذهن مخالفان مشغول گردد تا قبر آن حضرت مصون بماند.
ثالثاً: احاديث نبوي و تأثير عجيبي كه در زيارت بين قبر و منبر است بهترين شاهدي است كه قبر حضرت زهرا در روضهي و يا لااقل در
ص: 33
1) 72. طبقات: ج 8، ص 30.
حجرهي خود نزديك روضه ميباشد.
رابعاً: از وصيت امام حسن مجتبي عليهالسلام كه فرموده مرا در كنار قبر مادرم دفن كنيد و اگر مانع شدند در بقيع در مقابر قريش دفن نمائيد، ميتوان استفاده كرد كه قبر فاطمه عليهاالسلام در روضهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله يا مجاور آن بوده نه در بقيع.
خامساً: عمر بن عبدالعزيز قبر فاطمه را در خانه و حجرهي خويش ميدانست و او جسد مبارك را به روضهي منوّره پيغمبر انتقال داده است.
سادساً: موضوع ديگري كه ظن انسان را قويتر ميكند اين است كه امير مؤمنان پس از پوشانيدن جسد فاطمه، رو به قبر شريف پيامبر كرد و گفت: اي رسول خدا وديعهي خود را به تو برگردانيدم او وارد به تو و مهمان تو ميباشد و گزارش حوادث پس از رحلت شما را او خود بيان ميكند. اين قبر يا در حجرهي خود فاطمه جنب روضهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بوده يا در خود روضهي رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد.
پس به ظن قوي از تتبع و تحقيق در تاريخ اين نتيجه حاصل شده است كه قبر فاطمه زهرا عليهاالسلام در فاصلهي ميان قبر پيغمبر و منبر آن حضرت است و در اين باره رواياتي هم وجود دارد از آن جمله امام رضا عليهالسلام فرمود: جدّهام در خانهي خويش مدفون شد كه اكنون آن خانه در مسجد افتاده و در روضهي پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله واقع شده است.
با وجود همهي اين موّيدات هيچكس دقيقاً نميداند قبر زهرا
ص: 34
كجاست و لذا فقهاي اسلام فرمودهاند كسي كه ميخواهد آن حضرت را زيارت كند در سه موضع افضل است:
1- در روضه كه ما بين قبر پيامبر و منبر آن حضرت است.
2- در خانهي خودش كه الان در مسجد قرار گرفته است.
3- در قبرستان بقيع.
اگر چه بعضي از اين اقوال مورد تأييد بعضي از بزرگان قرار گرفته است، ولي همهي اين مؤيّدات، حدثيّات است و هيچ محققي دقيقاً نميداند محل دفن زهراي اطهر كجاست و نبايد هم بداند زيرا بنابر اين است كه مدفن او بايد همواره نامعلوم بماند و اين وصيت و خواستهي خود صاحب قبر است او با اين وصيت خواسته كه قبرش هميشه مخفي بماند تا هميشه همگان بپرسند: چرا قبر زهرا مخفي است؟! از اينجاست كه حتي فرزندان معصومش نيز نخواستهاند قبر مادرشان را شناسائي كنند و اگر مخفي بودن قبر زهرا جنبهي موقت داشت، مثل مخفي بودن قبر شريف امير مؤمنان عليهالسلام كه امام صادق عليهالسلام آن را نشان داد. (1)و هر كدام از امامان نيز قبر شريف مادرشان را نيز نشان ميدادند.
آري در مخفي بودن قبر فاطمه عليهاالسلام دختر گرامي پيامبر سرّي است و دليل روشن بر مظلوميت او است.
يكي از هدايت يافتگان ميگويد:
ص: 35
1) 73. اصول كافي: ج 1، ص 456.
«من در طول سالهاي بحث و بررسي به مدينهي منوّره مسافرت كردم كه خود به برخي از حقايق آگاه شدم به اين نتيجه رسيدم كه: قبر فاطمهي زهرا عليهاالسلام براي كسي معلوم نيست. برخي ميگويند كه در بقيع ميان قبور اهلبيت است بيآنكه مشخص باشد. اين نخستين حقيقتي است به آن رسيدم و چنين ميپندارم كه آن حضرت- درود خدا بر او باد- با مخفي بودن قبرش ميخواسته است كه در طول قرنها و نسلها، مسلمانان همواره از يكديگر بپرسند كه چرا فاطمه از شوهرش خواست كه شبانه دفنش كند و كسي از مخالفان بر جنازهاش حاضر نشود؟!! و بدينسان ممكن است هر مسلماني با مراجعهي به تاريخ، به برخي از آن حقايق شگفتانگيز دست يابد...». (1).
آن بانوي مظلوم و دلشكسته روزهاي آخر عمرش را طي ميكرد و ميدانست به زودي به پدرش ملحق خواهد شد، هر لحظه در انتظار آن روز به كلي از ديدار مردم اين دنيا بيزار بود. روزها و شبها اين چنين ميگذشت و اصحاب، گرم قدرت و علي عليهالسلام در عزلت سردش ساكت، و فاطمه در انديشهي مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژدهي نجاتي كه پدر داده
ص: 36
1) 74. تيجاني، آنگاه كه هدايت شدم: ص 9- 228.
بود. هر روز كه ميگذشت، براي مرگ بيقرارتر ميشد. و گاهي به حدي به ملاقات خداوند اشتياق پيدا مينمود كه مرگش را از خدا ميخواست راستي خيلي شگفتآور است چقدر فاطمه از زندگاني در ميان چنان مردم خسته شده بود كه در عنفوان جواني مرگ را بر حيات ترجيح ميداد و پيوسته تقاضاي مرگ مينمود كه اللّهم عَجِّل وفاتي سريعاً.
در روزهاي آخر با خدا راز و نيازهائي داشت و مكرر ميگفت:
«يا حيُّ يا قيّوم برحمتك استغيث فاغثني اللّهم زحزحني عن النار وادخلني الجنّة وألحقني بأبي محمد». (1).
«اي خداي زنده، اي خدائي كه آغاز و پايان نداري به آمرزش تو پناه ميبرم پناهم بده. خدايا مرا از آتش دوزخ دور ساز و در بهشت جايگزينم كن خدايا مرا به پدرم برسان».
علي عليهالسلام به او دلداري ميداد و ميگفت: خدا تو را شفا ميدهد و زنده ميماني ولي او ديگر به زندگي اميدي نداشت و در مقابل دلداريهاي شوهر، ميگفت: چه زود به ديدار خدا خواهم رسيد.
همين كه عباس عموي پيامبر فهميد بيماري فاطمه شدت يافته، براي عيادت به درِ خانهاش رفت ولي موفق به ملاقات نشد زيرا گفتند: مرض فاطمه خيلي سخت شده. عباس برگشت و به علي عليهالسلام پيام داد من از مرض دختر پيامبر خيلي اندوهناكم گمان ميكنم او نخستين كسي باشد
ص: 37
1) 75. مصباح الأنوار: به نقل بحار الأنوار: ج 43، ص 217 و عوالم: ج 117 ص 494.
كه از ميان ما به محمد صلي اللَّه عليه و آله ميپيوندد و پيغمبر زهرا را از همه كس بيشتر دوست ميداشت اگر روزي حادثهي ناگواري براي او پيش آمد مرا مطلع كن تا مهاجر و انصار را خبر بدهم، حاضر شوند و اجر خود را ببرند.
علي عليهالسلام پاسخ داد: ما مهرباني عموي بزرگوار خود را فراموش نميكنيم و نظريهي او را تقديس مينمائيم ولي فاطمه مظلوم بود و حقش را غصب نمودند و از ارثش مانع شدند و وصيت پيغمبر را دربارهي او رعايت نكردند. او نيز به من سفارش كرد، مرگش را پنهان كنم از اينرو از موافقت با درخواست عمويم معذرم. (1).
زماني كه فاطمه در بستر بيماري بود، بعضي از زنان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به عيادت او آمده و گفتند: اي دختر رسول خدا بر ما منت گذار و اجازه بده در مراسم غسل تو شركت كنيم.
فاطمه عليهاالسلام فرمود: آيا شما همانهايي نيستيد ميگوئيد آنچه را كه در مورد مادرم (خديجه) گفتيد و انجام داديد؟ نه! هيچ احتياجي به حضور شما ندارم.
و همچنين روزي عدهاي از زنان پيامبر و زنان ديگر قريش به عيادت وي آمدند و گفتند: حالت چگونه است؟
فاطمه عليهاالسلام فرمود: حالم آنگونه است كه به خدا قسم از دنياي شما بيزارم و از اين كه از ميان شما ميروم، خوشحالم. خدا و رسولش را
ص: 38
1) 76. بحار الأنوار: ج 43، ص 210.
در حالي ملاقات ميكنم كه از شما شكايت دارم چرا كه شما هيچ حقي را از من، حفظ نكرديد و هيچ ذمّهاي از من را رعايت ننموديد و هيچ وصيتي را از پيامبر در مورد من قبول نكرديد و حرمت مرا نشناختيد. (1).
فاطمه عليهاالسلام چون آثار مرگ را در خود مشاهده فرمود، با دلي پر درد و قلبي پر از محنت به علي عليهالسلام گفت: پسر عموي مهربان، آثار و علائم مرگ را در خود احساس ميكنم گمان ميكنم به زودي به پدرم ملحق گردم ميخواهم وصيت كنم. علي عليهالسلام فرمود: اي دختر رسول خدا هر چه دلت ميخواهد وصيت كن و يقين بدان كه به وصيت تو عمل خواهم كرد. علي عليهالسلام به چهرهي پژمرده و چشمهاي فرو رفتهي همسرش مينگريست و اشك ميريخت.
البته عمل به اين وصيت در آن محيط خفقان، بسيار سخت و دشوار بود و خود زهرا عليهاالسلام هم به سختي آن كاملاً توجه داشت. و لذا علي عليهالسلام به او اطمينان داد هر چه ميل دارد وصيت كند و مطمئن باشد كه به وصاياي او عمل خواهد كرد و چون آن حضرت خاطرجمع شد، از علي عليهالسلام تشكّر كرد و گفت: «جزاك اللّهُ عَنِّي خَيْرَ الجَزاء» «خداوند به خاطر من به شما جزاي خير دهد اي پسر عموي رسول خدا». (2).
وصيت نامهي فاطمه عليهاالسلام به عبارتهاي مختلفي كوتاه و طولاني نقل شده و تقريباً به يك مضمون است ولي آنچه قابل توجه است، وصيت و
ص: 39
سفارش فاطمه عليهاالسلام به علي عليهالسلام است كه بايد شبانه او را به خاك بسپارد و بايد غسل و كفن و دفن مخفيانه باشد و كسي اطلاع پيدا نكند.
در وصيت نامهاي كه از طريق اهل سنت نقل شده، آمده است:
«يا علي أنا بنت رسولاللّه زوّجني اللّه منك لأَكونَ لك في الدنيا والآخرة أَنت أَولي بي من غيري حنّطي و غسّلني و كفّني بالليل و صلِّ عليَّ و ادفني بالليل و لا تعلم أحداً و استودعك اللّه...». (1).
«... اي علي! من فاطمه دختر رسول خدا هستم خداوند مرا براي تو تزويج فرمود تا در دنيا و آخرت در اختيار تو باشم و لذا تو از هر كس ديگر به من نزديك تري مرا در شب غسل بده و حنوط كن و كفن نما و نماز بخوان و در ظلمت شب به خاك بسپار و به كسي اطلاع نده و هيچكس را خبر نكن، اكنون با شما وداع ميكنم...».
وصيت نامهاي نيز در كتب معتبر شيعه از دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نقل شده كه يك فراز از آن چنين است:
«... اُوصيك أنْ لا يشهدَ أحدٌ جنازتي من هؤلاء الذين ظلمُوني و اخذوا حقّي فانّهم عدوّي و عدوّ رسولاللّه صلي اللَّه عليه و آله و لا تترك أن يصلّي عليَّ أحدٌ منهم و لا من اَتباعهم و ادفني في اللّيل إذا هدأت العيون و نامتِ الأبصار ثمّ توفيت...». (2).
«به تو وصيت ميكنم كه هيچكس از آنان كه به من ستم كردند و حقم را
ص: 40
غضب نمودند در تشييع جنازهي من حاضر نشوند زيرا آنها دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، نگذار از قوم و هواداران آنها كسي بر من نماز بخواند، يا علي مرا در تاريكي شب هنگامي كه چشمها به خواب رفتند، دفن كن تا آنها از دفن من با خبر نشوند».
بسيار عجيب است يك زن جوان اين اندازه اصرار داشته باشد كه غسل و كفن و دفن او در تاريكي شب و مخفيانه باشد؟! چرا فاطمه اينگونه وصيت مينمايد؟!
آيا آزار و اذيّت به كجا رسيده؟ آيا بيوفائي مردم نسبت به فاطمه عليهاالسلام به كجا كشيده آيا پس از فوت پيغمبر مگر غير از فاطمه از آن حضرت كس ديگري باقي مانده بود؟ آيا در اين مدت كوتاه كه پس از فوت پدر در قيد حيات بود تا چه اندازه زجر و ناراحتي كشيده كه حتي پس از مرگ هم نميخواهد كساني كه نسبت به حضرتش اذيت نمودند، بر سر مزارش حاضر شوند؟
فاطمه عليهاالسلام ظاهراً مقارن ظهر يا نزديك غروب دار فاني را وداع كرد ولي طبق وصيت نامه، غسل و دفن او تا شب به تأخير افتاد. صداي گريه از خانهي زهرا عليهاالسلام بلند شد اهل مدينه خبردار شدند، صداي ضجّه و شيون از شهر بلند شد و به سوي خانهي علي عليهالسلام حركت كردند. مردم بيرون خانه اجتماع نموده در انتظار خروج جنازه بودند ناگاه ابوذر از خانه خارج شد و به مردم گفت: پراكنده شويد زيرا تشييع جنازه به تأخير افتاد. عمر و ابوبكر به علي عليهالسلام تسليت گفتند و عرض كردند يا اباالحسن مبادا قبل از
ص: 41
ما بر جنازهي فاطمه نماز بخواني. (1).
در آن موقع عايشه خواست بر فاطمه عليهاالسلام وارد شود، لكن اسماء اجازه نداد. عايشه شكايت اسماء را نزد پدر خود ابوبكر برد و گفت: اين زن بين او دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله حائل شد...
ابوبكر آمد در آستانهي درب ايستاد و گفت: اي اسماء چرا نميگذاري زنان پيامبر وارد بر دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شوند؟
اسماء گفت: فاطمه عليهاالسلام خود به من چنين دستور داده كه هيچكس را بر وي وارد نكنم. (2).
پاسي از شب گذشت و چشمها به خواب رفتند، علي عليهالسلام به اتفاق اسماء در همان شب فاطمه را غسل داد و كفن كرد. (3).
بلاذري در كتاب «أنساب الأشراف» با ذكر سند ميگويد: «فاطمه در شب دفن شد».
سپس ميگويد:
«علي عليهالسلام فاطمه را در شب دفن نمود چرا كه اسماء بنت عُميس قبل از آن كه از دنيا برود براي او تابوتي درست كرده بود. فاطمه عليهاالسلام با ديدن آن تبسّمي نمود كه در زمان حياتش بعد از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله هرگز متبسّم
ص: 42
ديده نشده بود، فاطمه عليهاالسلام را علي عليهالسلام و اسماء غسل دادند چرا كه خود چنين وصيت نموده بود و ابوبكر و عمر از فوتش خبر نداشتند. (1).
علي عليهالسلام جنازه را برداشت به طرف قبر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله حركت كرد و به روضهي مبارك رفت و آنجا نماز خواند و تني چند از نزديكان و اصحاب بر او نماز خواند و تني چند از نزديكان و اصحاب بر او نماز خواندند و عباس و فضل و مقداد و سلمان و ابوذر و عمّار و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عقيل و بريده و حُذيفه و ابنمسعود در تشييع جنازه شركت نمودند. (2).
جنازه را در تاريكي شب، آهسته آهسته و در سكوت مطلق به جانب قبر حركت داد تا مبادا منافقين بفهمند و از دفن مانع شوند و جنازه را كنار قبر بر زمين نهادند، علي عليهالسلام خودش بدن نازنين همسرش را داخل قبر گذاشت با عجلهي تمام، خاك بر قبر ريختند و علي عليهالسلام از ترس دشمن قبر فاطمه را با خاك يكسان نمود صورت هفت يا چهل قبر تازه در نقاط مختلف بقيع درست كرد تا جاي حقيقي آن شناخته نشود. (3).
غيرتش بسكه جفا ديد ز امّت نگذاشت
كه پس از مرگ وي آيند به گردش اغيار
بخاري در «صحيح» خود و بيهقي در «سنن» خود و ابنسعد در
ص: 43
«طبقات» و حاكم نيشابوري در ضمن روايتي از عايشه نقل ميكنند كه علي عليهالسلام جنازهي همسر خود را شبانه دفن كرد و بر او نماز خواند و به ابوبكر اجازه نداد. (1).
به گفتهي ابن ابيالحديد غضب فاطمه نسبت به شيخين در حدي بود كه وصيت كرد كه آن دو (ابوبكر و عمر) بر او نماز نخوانند. (2).
مراسم دفن در كمال خفاء و پنهاني و با سرعت انجام يافت همين كه علي عليهالسلام از دفن فارغ شد، غم و اندوه فراوان بر او هجوم آورد و احساس كرد كه سخت تنها شد. هم بي پيغمبر و هم بي فاطمه، همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشست. در آن حال پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله را مخاطب ساخت و گفت:
«سلام بر تو اي رسول خدا، از من و از جانب دخترت كه هم اكنون در جوارت فرود آمده، و به سرعت به تو ملحق شده است، اي رسول خدا از فراق دختر برگزيده و پاكت پيمانهي صبرم لبريز شده و طاقتم از دست رفته».
«لَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الوَدِيعَةُ وَ اُخِذَتِ الرَّهِينَة، أمَّا حُزْنِي فَسَرْمَد وَأمَّا لَيلي فَمُسَهَّد إلي أَن يختارَ اللَّهُ لي دارك الّتي أنتَ بهأ مُقيم». (3).
«اي رسول خدا امانتي كه به من سپرده بودي، هم اكنون باز داده شد وديعه را
ص: 44
باز پس دادم اما اندوهم پايان ندارد و شبهايم همراه بيداري تا آن دم كه خداوند سر منزل تو را كه در آن اقامت گزيدهاي برايم انتخاب كند».
«وَ سَتُنبِّئُكَ ابنتُك بتضافُر اُمّتك علي هضمها فَاحْفِهاَ السُّئوال و استخبرها الحال...».
«اي پيامبر به زودي دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امتت در ستم كردن به وي اجتماع كرده بودند، سرگذشت وي را از او بيپرده بپرس تا از جفائي كه امتت به او كردهاند، به تو خبر دهد زيرا چه بسيار درد دلهايي داشته كه نتوانسته اظهار كند ولي براي تو خواهد گفت شايد خدا در بين ما و اين مردم داوري كند...». (1).
در اينجا ميبينيم امير مؤمنان علي عليهالسلام به هنگام دفن جسد همسرش به دشت از مظلوميت خود و همسرش به پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله شكايت ميكند ولي از تعبيرات امام عليهالسلام پيداست اختناق و خفقان به حدي بوده كه به او اجازه نداده نوع مظلوميت همسرش را به زبان آورد و بگويد: حقش را نشناختند، پهلويش را شكستند و جنينش را سقط كردند و فدكش را غصب نمودند و سرانجام باعث مرگش شدند.
سپس امام لحظهاي سكوت ميكند خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس مينمايد. به درد دل خود با پيامبر چنين ادامه ميدهد:
«اي رسول خدا با تو وداع ميكنم ولي نه از آن جهت كه از بودن
ص: 45
1) 90. نهجالبلاغه: خطبه 202 با كمي تفاوت اعلام النساء: ج 3، ص 1221.
سر قبرت خسته شدهام اگر از حضورت بروم نه از آن است كه ملول شدهام و اگر سر قبرت بمانم نه از آن جهت كه وعدههاي خدا را دربارهي صبر كنندگان باور نداشته باشم. باز هم صبر و شكيبائي از همه چيز بهتر است. يا رسولاللّه اگر بيم چيرهگي دشمنان نبود، در آرامگاهت اقامت ميگزيدم و در اين مصيبت بزرگ گريه و ناله ميكردم».
آري درد، چنان سهمگين است كه روح تواناي علي عليهالسلام را بي چاره كرده است نميتواند تصميم بگيرد، بماند؟ يا برود؟
«فبعين اللّه تدفن بنتك سرّاً ويهتضم حقّها قهراً و يمنع إرثها جهراً ولم يطل العهد و لم يخلق منك الذكر فإلي اللّهِ يا رسولاللّه المُشتكي». (1).
«اوضاع ما چنين بود كه بناچار دخترت را مخفيانه و در تاريكي شب به خاك بسپارم حقش را گرفتند و از ارث محرومش نمودند. اي رسول خدا دردهاي دروني خود را به خداوند عرضه ميدارم و اين مصيبت جانكاه را به شما تسليت ميگويم».
در پايان اين شعر را زمزمه كرد:
نفسي علي زَفَراتهِا مَحبُوسة
يا لَيتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَراتِ
لا خَيرَ بَعْدَكِ فَي الحَياةِ وَ إِنَّما
أَبكي مَخافَةَ أَنْ تَطُولَ حَياتِي (2).
ص: 46
و به خانه برگشت. در هر صورت علي عليهالسلام بر طبق وصيتنامه عمل كرد و نازنين همسر خود را شبانه دفن نمود، خدا ميداند آن شب بر علي عليهالسلام چه گذشت!! شب چه شبي، حال چه حالي، اشك چه اشكي، ناله چه نالهاي، خانه چه خانهاي؟!! چگونه تنها به خانه برگردد؟ چگونه بماند؟ كودكان چشم براه اويند.
عمر و ابوبكر و ساير مسلمانان صبح اول وقت به عزم تشييع جنازه به سوي خانهي علي عليهالسلام حركت كردند ولي مقداد خبر داد كه بدن زهرا ديشب به خاك سپرده شد، عمر به ابوبكر گفت: نگذار كه چنين كنند؟ عباس گفت: چون خود فاطمه وصيت كرد كه شبانه دفنش نمائيم، بر طبق وصيتش عمل نموديم. عمر گفت: دشمني و حسد شما بنيهاشم تمام شدني نيست. علي عليهالسلام براي آنها قسم خورد كه فاطمه وصيت كرده بود او را شب به خاك بسپاريم، آنها هم گفتهي او را پذيرفتند.
اين مقدار نوشتهي مورخان سني است. در صورتي كه مورخان شيعه ميگويند:
«بامداد مرگ وقتي مردم فهميدند دختر پيامبر شبانه دفن شده، يكديگر را سرزنش كردند كه چه مردمي هستيد يك دختر از پيغمبر شما باقي ماند او هم به درود حيات گفت، شما نه بر بالينش حاضر شديد، نه بر او نماز خوانديد نه ميدانيد قبرش كجاست».
گفتند: اهميتي ندارد ميفرستيم زني بيايد قبرها را بشكافد و جنازهي او را بيرون بياورد تا بر وي نماز بخوانيم.
ص: 47
عمر گفت: من تصميم دارم قبر فاطمه عليهاالسلام را بشكافم و بر او نماز بخوانم.
علي عليهالسلام فرمود: اي عمر به خدا سوگند اگر بخواهي چنين كاري را انجام دهي با شمشير خونت را ميريزم، هرگز اجازه نميدهم كه بدن زهرا عليهاالسلام را از قبر بيرون بياوري. عمر وضع را خطرناك ديد از تصميمش منصرف گشت. (1).
اين اخبار صريح در اين است كه صديقهي طاهره عليهاالسلام وصيت كرد كه امير مؤمنان او را مخفيانه و پنهاني دفن كند كه هيچكس نداند قبر او كجاست و مخصوصاً آنهائي كه حقش را غصب كردند و به او ستم نمودند، به جنازهي او حاضر نشوند.
آنها هم چون اين واقعه را براي خود سخت مصيبت و بدنامي ميدانستند قصد نبش قبر كردند كه با مخالفت سخت علي عليهالسلام مواجه شدند و لذا علي عليهالسلام قبر او را مخفي كرد تا ندانند كدام است.
جاي اين سؤال باقي است كه چرا دختر گرانقدر پيامبر وصيت كرد شبانه بدنش به خاك سپرده شود؟! و چرا امير مؤمنان علي عليهالسلام صورت قبرهاي ديگري در اطراف قبر همسرش درست كرد تا قبر او شناخته نشود؟! پاسخ اين پرسشها را بايد در وقايع تاريخي و رفتار دستگاه خلافت با آن خاندان و يادگار پيامبر (فاطمهي زهرا عليهاالسلام) جستجو كرد اين
ص: 48
1) 93. بحار الأنوار: ج 43، ص 199.
شعر هميشه بر زبانهاست كه:
وَ لأَيِّ الأُمورِ تُدفن سِرّاً
بنت خير الوري و تعفي ثراها؟
«به كدامين دليلي دختر بهترين خلق، مخفيانه دفن ميشود؟ و اثر قبرش محو ميگردد؟!».
مرحوم سيد محسن امين ميگويد:
وَ لأَيِّ حال في الدُّجي دُفنتْ
وَ لأَيِّ حالٍ الحدتْ سِرّاً
دُفنت و لم يحضر جنازَتها
أحدٌ وَ لا عرفوا لها قبراً (1).
پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله از اين دنيا رحلت نمود در حالي كه مأموريت بزرگ خود را به نحو حسن انجام داده بود. هنگام رحلت مكرر به مردم فرمود:
«من شما را از پرتگاه خطر محو و نيستي به شاهراه هدايت و سعادت رهبري كردم و در مقابل اين خدمات و تحمّل زحمات طاقت فرسا از شما مزد رسالت نميخواهم، بلكه ميخواهم دربارهي اولاد من كه يكي از ثقلين ميباشند مودّت و محبّت كنيد و از عواطف خود در حق آنها دريغ نورزيد (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ المَوَدَّةَ فِي
ص: 49
1) 94. المجالس السنيّة: ج 5، ص 120.
القُرْبي)».
و در دنبالهي اين سخن فرمود:
«فاطمه پارهي تن من است و هر كه او را خوشحال كند، مرا خوشحال كرده است و هر كس فاطمه را اذيت كند مرا اذيت نموده و هر كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است» (1)و به موجب روايت ديگر فرمود: «اي فاطمه پروردگار عالم به موجب خشم تو خشمگين و به خرسندي تو خرسند ميشود». (2).
حضرت فاطمه عليهاالسلام از امت اسلامي انتظار داشت پس از درگذشت پدر بزرگوارش، نهايت احترام را به پاس خدمات او دربارهي دخترش مبذول دارند. اين انتظار نه تنها برآورده نشد، بلكه نتيجهي معكوس داد. امت در رأس آنها سران حكومت هيچ اعتنائي به توصيه و سفارشات آن حضرت ننمودند و دختر و يگانه يادگار او را به قدري اذيت كردند كه كاسهي صبرش لبريز گرديد و در سنّ جواني و ناكامي ميناليد هرگاه پنجهي درد قلبش را سخت ميفشرد، و عقدهي گريه راه نفسش را ميگرفت و احساس ميكرد كه به محبتها و تسليتهاي پدر سخت محتاج است، به سراغ او ميرفت و بر تربت او ميافتاد و پنجههاي لرزانش را در سينهي
ص: 50
1) 95. اين حديث از جهت معني از احاديث متواتر اهل سنت بوده، و مهمترين محدثين آنها در باب مناقب آن حضرت ضبط نمودهاند از جمله: بخاري، مسلم، ترمذي، ابنحنبل، ابوداود و...
2) 96. اين روايت را ابنحجر عسقلاني در اصابه در ترجمهي حضرت فاطمه نقل نموده، و نبهاني در «الشرف الموئد» ص 51 روايت آن را به طبراني و غير آن نسبت داده است.
خاك فرو ميبرد و دستهايش را از آن پر ميكرد و با تمام عاطفهاي كه پدر را دوست ميداشت، آن را ميبوئيد و لحظهاي آرام ميگرفت، ناگهان با آهنگي كه از گريه درهم ميشكست و ميگفت:
ما ذا علي مَنْ شَمَّ تربة أحمد
أنْ لا يَشُمَّ مديَ الزّمان غَواليا
صُبَّتْ عَليَّ مصائِبٌ لوْ أنّها
صُبَّتْ عليَ الأَيّامِ صِرْنَ لَياليا (1).
«چه باكي است بر كسي كه خاك قبر احمد را بوئيده كه در تمام زندگي هيچ عطري نبويد. آنقدر مصيبت بر من ريخته شد كه اگر بر روزها ريخته ميشد، تمام شب تار ميگرديد».
اين غضب و خشم آرام نشدني آخرين اثر خود را به صورت يك وصيت جانگدازي ظاهر نمود و به طوري كه تا اندازهاي پردهي ابهام را از روي دردهاي دروني حضرت زهرا عليهاالسلام برميداشت، آشكار ساخت به اين معني اين دلتنگي كار را به جائي رسانيد كه دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به مولاي متقيان وصيت كرد كه جسد پاكش را شبانه به خاك بسپارد تا هيچكس از اين غاصبين موفق به خواندن نماز بر جنازهي اطهرش نشوند. و از موقعيت او سوء استفاده نكنند.
روي اين اصل امير مؤمنان عليهالسلام بدن يادگار پيامبر را در ظلمت شب به خاك سپرد. و در مقابل غم و غصههاي عالم را در دل خود پنهان نمود و امانتي را كه در دست داشت، با صدها خون جگر به صاحبش رد كرد.
ص: 51
1) 97. نور الأبصار شبلنجي: ص 47.
صبح آن شب مردمي كه براي شركت در مراسم تدفين دختر پيامبر آمده بودند، بر خلاف انتظار از دفن پنهاني آن حضرت آگاه شدند و بر امير مؤمنان اعتراض كردند و گفتند: چرا بدن زهرا را شبانه دفن كردي؟ حضرت در پاسخ آنها فرمود: وي به من چنين وصيت نموده بود و من هم حاضر نبودم برخلاف وصيت او رفتار نمايم زيرا رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: فاطمهي پارهي جگر من است كسي كه او را اذيت نموده، مرا اذيت كرده است پس من روا نداشتم با سرپيچي از اين وصيت، رسول خدا را اذيت كرده با او مخالفت ورزيده باشم.
مؤلف كتاب ارزشمند «محاكمهي قضائي جانشينان محكوم» مينويسد:
«از اين جواب احوال مردم دگرگون شده گروهي در آتش مصيبت و حرمان، از عدم موفقيت به نماز گزاردن ميسوختند و جمعي از عاقبت وخيم اين وصيت هراسناك بوده و بر خجلت و شرمساري و سرشكستگي خود در نزد رسول خدا فكر ميكردند پارهاي از مردم اين كار را مستند به علي عليهالسلام دانسته از وي مكدّر و رنجيده خاطر شدند به فكر جبران افتادند. از اين رو عمر كه فرد شاخص اين عده به حساب ميآمد، به مردم دستور داد جستجو كنند تا قبر آن حضرت را پيدا نموده، آن را نبش كنند و بر آن حضرت نماز بگذارند ولي آنان هر چه جستند كمتر يافتند هر چه كوشيدند به حيرت بيشتري دچار شدند، سرانجام قبر براي هميشه از نظرها پنهان شد و با غيبت خود تمام حقايق در مورد اسراري
ص: 52
كه ديروز و امروز و فردا در اطراف آن صحبتها شده و خواهد شد، ظاهر نمود».
همين نويسنده ادامه ميدهد:
«اگر اين قبر از ديدهها پنهان نميشد، و امروز ما محل آن را به خوبي ميدانستيم، از كجا به دردهاي كشندهاي كه آن حضرت در كانون سينهي مباركش در زير پردههاي صبر مخفي نموده و سرانجام موجب غروب آن شمس خاندان رسالت شد، ميرسيديم؟! از چه راهي ميتوانستيم تعيين كنيم كه حضرت از تشكيلات آن زمان ناراضي بود و از كجا به ما مسلم ميشد كه حق آن حضرت را غضب نموده؟ از كجا ظلم و ستم آنها نسبت به پارهي جگر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر ما واضح ميشد؟ از كجا به طور مسلم از نقشهها و كارها و دسيسه بازيها و حقه و نيرنگهاي اين خلفا اطلاع حاصل ميكرديم؟
زيرا اگر قبر پنهان نميشد، علاوه بر اين كه ممكن بود با هزاران دوز و كلك روي جنايتهاي خود را بپوشانند و با اخبار جعلي حاكي از خشنودي حضرت زهرا عليهاالسلام امر را مشتبه كنند. علاوه بر اين اگر چند روايتي هم از طريق شيعه بعضي حقايق را ميگفت (نه تنها نميتوانست طرف را قانع كند، بلكه) براي خود ما هم يقينآور نبود ولي اكنون هر فرد مسلماني نه!، بلكه هر كسي كه از پنهان شدن اين قبر آگاه ميشود فوراً از خود سرّ اين مطلب را جويا شده ميپرسد: چرا بايد قبر نوع مسلمانان صدر اسلام كه شايد اغلب آنها معروفيتي هم نداشته يا اگر هم داشتند،
ص: 53
معروفيت آنها قابل مقايسه با شهرت دختر پيغمبر نبود (چرا بايد قبر آنها معلوم باشد و قبر يگانه فرزندي كه خدا او را مدح نموده و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آن قدر به او اظهار علاقه ميفرمود، از نظرها غائب باشد؟!
چرا بايد مسلمانان كه آنقدر به نگهداري آثار گذشتگان خود علاقمند بودند از اين معني آگاه نباشند؟ مسلماً اين امر يك امر عادي نيست حتماً بايد يك جهت مهمي داشته باشد اين پرسشها همين طور ادامه دارد تا اين كه اگر شخص، اندكي كنجكاو باشد، براي پاسخ اين سؤالات خود از پا ننشسته و نه تنها سرّ اين مطلب، بلكه در خلال اين پژوهش، اسراري بر او مكشوف خواهد شد». (1).
آري حضرت زهرا عليهاالسلام با اين وصيت، آخرين ضربهي مهلك را بر حريفان وارد ساخت و يك سند زنده و محكمي براي مظلوميت و حقانيت خويش براي هميشه باقي نهاد و بر مشروعيت حكومت شيخين خط بطلان كشيد و امت اسلامي را براي ابد سرافكنده و شرمنده ساخت.
البته هر مسلمان آزاده درصدد برميآيد قبر دختر عزيز پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله را پيدا كند وقتي شنيد كه جاي قبر معلوم نيست، قهراً خواهد پرسيد، چرا؟ در جواب خواهد شنيد كه خود زهرا وصيت نمود كه قبرش مخفي بماند و راضي نشده قبرش معلوم باشد. اينجاست كه خود
ص: 54
1) 98. محكمهي قضائي جانشينان محكوم، ترجمهي كتاب «الإستغاثة في بدع الثلاثة» نوشتهي ابوالقاسم كوفي و ترجمهي و شرح عبدالجواد فلاطوري: ص 49- 52.
آن شخص علت قضيه را درك خواهد كرد و خواهد فهميد كه لابد از دستگاه خلافت ناراضي بوده و جنازهي او در محيط خفقان دفن شده است و از اين راه خواسته عدم رضايت خود را از وضع موجود اعلان نمايد. باز اين انديشه در او پيدا خواهد شد مگر ممكن است دختر محبوب پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله با آن همه فضائل و كمالات و موقعيتي كه در اسلام داشته، از خليفهي پدرش ناراضي باشد و خلافت او صحيح باشد؟! چنين چيزي امكان ندارد.
پس نتيجه خواهد گرفت كه خلافت او نامشروع و غصبي و برخلاف نظر پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله و خاندان رسالت بوده است.
به عبارت ديگر: با در نظر گرفتن خبر «هر كس فاطمه را اذيت كند مرا اذيت نموده و هر كس مرا اذيت كند، خدا را اذيت كرده» و با توجه به روايت مروي از عامّه كه «يا فاطمه پروردگار عالم به موجب خشم تو خشمگين و به خرسندي تو خرسند ميشود» و با پيجوئي از علل پنهان ماندن قبر صدّيقهي كبري و به عبارت سادهتر: با اعتراف به اين كه حضرت زهرا عليهاالسلام به واسطهي ستمها و جفاهائي كه از اين جفاكاران نسبت به حضرتش شده بود، راضي نشد اينها بر جنازهاش نماز بگذارند و حاضر نشد حتي از قبر او هم اطلاعي حاصل نمايند. با وجود اينها ديگر جاي شبهه نيست كه ايشان مغضوب خدا بوده و با اين كردار زشت به يقين، خدا و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را اذيت نمودهاند. جاي هيچ سخن نيست كه اينها همان كساني هستند كه پروردگار عادل در دفتر محاسبات خود صفحهي
ص: 55
روشني براي رسيدگي به حال آنها باز نموده، در دفتر پاداش اينها يعني اين كساني را كه به خدا و پيامبر اذيت نمودهاند اين طور بيان ميكند كه:
(إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً).
«كساني كه خدا و رسول او را اذيت نمودهاند، خداي در دنيا و آخرت آنان را لعنت نموده و عذاب خوار كنندهاي براي آنان مهيا ساخته است». (1).
مظلوميت حضرت زهرا عليهاالسلام آنقدر دردناك و تكان دهنده است كه دل هر انسان با وجدان را جريحهدار ميكند و وجدانهاي خوابيده را بيدار ميسازد و قويترين سند مظلوميت اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و محكمترين مستمسك شيعيان ميباشد. او با مظلوميت خويش ثابت كرد كه شيخين سزاوار غضب خدا و رسول او هستند زيرا كسي را به خشم آورده و دل و جان كسي را آزردهاند كه بنا به نصّ حديث نبوي (2)خدا و رسولش با غضب او غضبناك ميشوند و با رضايت او خشنود ميگردند و از اينرو به خلافت خدا و جانشيني رسولش شايستگي را ندارند.
بدين ترتيب فاطمه عليهاالسلام وارث پيامبر، مظهر «حقّ مظلوم» و در عين حال نخستين «اعتراض» و تجسم نيرومند و صريح «داد خواهي» عدم مشروعيت خلافت خلفا را ثابت نموده است.
ص: 56
سختترين و تلخترين روز در تاريخ زندگي حضرت زهرا روزي بود كه پدرش را از دست داد. از آن ساعت كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در بستر بيماري افتاد، تا لحظهاي كه چشم از دنيا بست، زهرا عليهاالسلام از بالين پدر جدا نشد. غم و اندوه او وقتي شدت يافت كه پدرش خبر نزديكي مرگ خود را به او داد گويا پدر مهربان در اين لحظه هم نميخواست دخترش را دل شكسته و اندوهناك ببيند و لذا بلافاصله به او مژده داد كه تو بيش از 72 روز و نصف زنده نخواهي بود. (1).
عايشه ميگويد: فاطمه در ايام بيماري پدر در حالي كه بسيار گرفته و غمگين بود، در اطراف بستر پدر خود ميگرديد، پدر آهسته به گوش او چيزي گفت كه به گريه افتاد بعد از لحظهاي باز چيز ديگري در گوشش گفت كه خندان شد. عايشه كه تماشاگر اين تبسّم بر چهرهي فاطمه عليهاالسلام بود، از اين تبسّم در شگفت شد، تبسّمي كه بر سيماي زهراي غمگين در برابر جسد پدر نقش بسته بود در حالي كه پدر آخرين نفسهاي خود را ميكشيد، بدين جهت عايشه از تبسم حضرت فاطمه تعجب كرد. زيرا مرگي كه با دو شهبال خود در آن گوشهي اندوهبار خيمه زده بود، نميتوانست چيزي جز اشك از ديدان فرو ريزد.
عايشه ميگويد: اين گريه و خنده پشت سر هم چه بود، از خودش
ص: 57
1) 101. بحار الأنوار: ج 43، ص 159.
پرسيدم ولي فاطمه عليهاالسلام در پاسخ گفت: راز پدر را فاش نخواهم كرد. پس از رحلت پيامبر ما را از آن راز خبر داد كه پدرم گفت: من به زودي دعوت حق را لبيك خواهم گفت، از اين رو گريان شدم، سپس و عده داد كه تو نخستين كسي از خاندان من هستي كه به من خواهي پيوست، لذا از شنيدن اين خبر خوشحال شدم. (1)چه تسليت بزرگي! كدام مژده است كه بر آتش اين مصيبت آب سردي پاشيد؟ جز همين، خبر مرگ؟!
آري خدا ميداند روز فوت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بر فاطمه عليهاالسلام چه گذشت هيچ قلمي توان ترسيم آن را ندارد، خود فاطمه اثري را كه اين فاجعهي بزرگ در وي نموده، در خطبه و اشعارش متذكر شده است از جمله:
قد كان بعدك أبناء و هنبثة
لو كنت شاهدها لم تكثر الخُطب
أبدت رجال لنا نجوي صدورهم
كما مضيت و حالت دونك الترب (2).
«بعد از تو- اي پدر- چه خبرهاي ناگوار و چه مصيبتهايي به من رسيد كه اگر بودي هيچ يك اهميتي نداشت».
«روزي كه رفتي و روي در نقاب خاك پوشيدي، دشمنيهايي را كه بعضي در سينهي خود نهفته داشتند، آشكار كردند».
ص: 58
و در اشعار ديگر فرمود:
صُبَّت عليَّ مصائِبُ لو أنّها
صُبَّتْ عليَ الأيّام صِرنَ لياليا
قد كنت ارتع تحت ظلال محمّد صلي اللَّه عليه و آله
لا اختشي ضيماً و كان جماليا
واليوم أخضع للذليل و أتقي
ضيمي و أدفع ظالمي بردائيا
«با مرگ او بلايي بر جان من ريخت كه اگر بر سر روزگار ميباريد، سياهي شب را بر سر آن ميكشيد آن روز در سايهي محمد صلي اللَّه عليه و آله- كه زيبائي و شكوه زندگي من بود- از هر بيم و هراسي درامان بودم ولي امروز از پيش فرومايگان فروتنانه ميگذرم و بيداد و ستمي را كه بر من يورش آورده است، با رداي خود دفع ميكنم».
اين مصيبت اگر چه در روح و جسم حضرت زهرا عليهاالسلام اثر عميقي بخشيد ولي ظلم و ستم و اهانتهائي كه از طرف دولت جديد به وي وارد شد، جراحت مهلكي بر قلب آن حضرت وارد ساخت و حزن و اندوه پايان ناپذيري در دل داغدار حضرتش به وجود آورد و سرانجام از اين ماتمكدهاش رهايي بخشيد.
از بس كه غم به روي غم و درد روي درد
راه برون شدن ز دلم نيست آه را
براي آن كه مطلب قدري روشن شود و بدانيم يگانه دختر باقي
ص: 59
ماندهي پيامبر خاتم چه اندازه ناملايمات روحي داشت و تا چه حدّ تحت فشار محيط خفقان بازيگران سياسي بوده، بايد به حوادث وحشتناك آن سه ماه اول رحلت پيامبر تا رحلت حضرت زهرا عليهاالسلام مروري بكنيم.
مهمترين حوادثي كه پس از رحلت پيامبر او را ناراحت ساخت، موضوع غصب خلافت علي عليهالسلام و غصب فدك بود چون اين هر دو نكتهي حساس، سبب انحراف مسلمانان در حق و حقوق شخصي و نوعي بود فاطمه زهرا عليهاالسلام براي اثبات حقيقت امر و احقاق حق خود و علي عليهالسلام و امت اسلام شجاعانه قيام كرد و با انواع زجر و شكنجه و فشار و تهديد مقاومت نمود و سرانجام جان خود را در همين راه از دست داد و بالاخره ثابت كرد كه حق با كيست؟
از حوادث مهم اين سه ماه كه به زهرا عليهاالسلام رنج فراوان داد عبارتند از:
به محض اين كه خبر رحلت پيامبر به گوش انصار رسيد، مثل اين كه قبلاً مجهّز بودند در محلي از شهر مدينه موسوم به «سقيفهي بني ساعده» جمع شدند و «سعد بن عباده» را كه از بزرگان انصار و رئيس قبيلهي خزرج و در آن هنگام بيمار و بستري بود، با آن حالت به آنجا بردند تا دربارهي جانشيني پيامبر مشورت كنند و تصميم بگيرند و رهبري از ميان خودشان
ص: 60
انتخاب نمايند.
از سوي ديگر مهاجران از تصميم و اقدام انصار مطلع شدند و «عمر و ابوبكر» و «ابوعُبيدهي جرّاح» از بزرگان مهاجر با عجله به سقيفهي بني ساعده شتافتند و جمعي از مهاجران هم از پي آنها رفتند و علي عليهالسلام و تني چند از صحابه و بستگان رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله به امر غسل و تدفين پرداختند و به احترام رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آن وقايع را ناديده گرفتند، در سقيفهي بنيساعده چند نفر از انصار و چند نفر از مهاجران حرفهائي زدند و خطابههائي خواندند و هر كدام فضائل خودشان را برشمردند و از كمكهائي كه به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كرده بودند و سختيهائي كه در راه دين كشيده بودند، سخن گفتند. ميان انصار اختلاف پيدا شده بود چون قبيلهي «اوس» از قبيلهي «خزرج» رشگ ميبردند و از رهبري سعد بن عباده راضي نبودند روش قبيلهي اوس در آن جمع به احوال مهاجران كمك كرد سعد بن عباده كه بيحال و ناتوان افتاده بود و قدرت ايراد خطابه نداشت، پسرش «قيس» را مأمور كرد به جاي او سخنراني بكند و از فضائل و مكارم شان و محبتهاي پيغمبر به آنان و كمكهائي كه آنها به مهاجران كردند و سرانجام با كمك آنها اسلام نيرو گرفت و پيروز شد، سخن گفت.
از طرف مهاجران هم «ابوبكر» صحبت كرد و پس از مجادلاتي كه ميان چند تن از مهاجران و انصار شد، بر اثر اختلافي كه در ميان انصار پيدا شده بود، توجه به مهاجران كه از قبيلهي قريش بودند، زياد شد عمر فرصت را از دست نداد و دست ابوبكر را گرفت و با صداي بلند با او
ص: 61
بيعت كرد حضّار هم دستهاي متمايل و جمعي مأخوذ به حيا با ابوبكر بيعت كردند هنوز غسل و تدفين پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله انجام نگرفته بود كه خليفه تعيين شد. به اتفاق مورخان علي عليهالسلام و عدهاي بزرگان صحابه در آن محفل حضور نداشتند و غسل و تدفين پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را مقدم بر آن كارها ميدانستند.
غرض پس از آن كه بازيگران سقيفه هر يك رُل خود را با مهارت و زبر دستي ايفاء نموده و خلافت را به نفع خود تمام كردند و سعد بن عباده رئيس قبيلهي خزرج در مبارزهي سياسي خود از ابوبكر و هوا دارانش شكست خورد و خلافت ابوبكر را نپذيرفت و به نشانهي مخالفت، مدينه را ترك گفت و به قصد شام بيرون رفت، ناگهان خبر رسيد كه در نيمهي راه به «تير غيب گرفتار شده» و جنّيان او را ترور كردهاند. بدين ترتيب جان خود را هم در اين راه از دست داد، ابوبكر و عمر و ابوعُبيدهي جرّاح و پيروان آنها پيروزمندانه به مسجد پيغمبر مراجعت كردند.
گروهي از بنيهاشم و زُبير بن عوام در خانهي علي عليهالسلام اجتماع نمودند، بنياميه نزد عثمان بن عفّان رفتند و بنيزهره اطراف سعد و عبدالرحمان را گرفتند و عمر به همراه ابوعبيده نزد آنان آمد و گفت: چه شده است كه شما را فريب خورده و سرگردان ميبينم؟! حركت كنيد و با ابوبكر بيعت نمائيد كه مردم با او بيعت كرده و انصار نيز او را پذيرفتند. عثمان و طرفدارانش از جا حركت كردند. سعد و عبدالرحمان و پيروانش نيز برخاستند و دست بيعت به ابوبكر دادند، ولي علي عليهالسلام و عباس و زبير
ص: 62
و بنيهاشم بيعت نكرده مراجعت نمودند. (1).
كساني كه با انتخاب ابوبكر مخالف بودند، در خانهي فاطمه عليهاالسلام تشكيل جلسه دادند. (2).
ابن عبدالبرّ در كتاب «الإستيعاب» مينويسد:
«همانا علي عليهالسلام و زبير در زماني كه براي ابوبكر بيعت ميگرفتند در خانهي فاطمه عليهاالسلام وارد شده و با فاطمه در مورد اين امر به مشورت و نظرخواهي پرداخته بودند». (3).
اينجا بود كه خليفهي جديد دچار موقعيت سخت و باريكي شده بود او اگر چه در سقيفه پيروزي يافت و سعد بن عباده حريف نيرومند خود را از ميان برد ولي اينجا بيش از هر چيز از طرف دختر محبوب پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نگران شد و شايد آنقدر كه از مخالفت فاطمه وحشت داشت، به مخالفت علي عليهالسلام اهميت نميداد چون فاطمه حتي نزد اشخاصي هم كه به جهاتي از علي عليهالسلام رنجيده خاطر بودند، محبوبيت فوقالعاده داشت.
علاوه بر اين، اگر حضرت فاطمه بر ابوبكر خشمناك ميشد، خيلي براي او گران تمام ميشد زيرا كه پيغمبر بارها فرموده بود:
«هر كس فاطمه را خشمناك كند، مرا به خشم آورده».
ص: 63
ساعاتي را كه در آن بحران بر ابوبكر تازه خليفه ميگذشت بسيار طولاني و ناگوار بود او كه تمام حواسش در اطراف مخالفان دور ميزد كه به هر قيمت هست، هر چه زودتر بيعت كنند.
بلاذري مينويسد:
«زماني كه علي عليهالسلام از بيعت با ابوبكر خودداري نمود و در خانه كناره گيري كرده بود، ابوبكر عمر را به سوي علي عليهالسلام فرستاد و به وي دستور داد (علي را با بدترين صورت نزد من حاضر كن) پس چون عمر نزد علي عليهالسلام آمد، بين آن دو سخناني رد و بدل شد. علي عليهالسلام فرمود:
«اي عمر بدوش كه نيمي از آن مال توست. به خدا قسم آنچه امروز تو را چنين بر امارت و حكومت ابوبكر حريص كرده، چيزي نيست جز آن كه فردا حكومت را به تو بسپارد». (1).
به گفتهي «ابن عبدربّه» ابوبكر به عمر خشنتر از اين دستور داد و گفت:
«اگر از خارج شدن از خانه خودداري كردند با آنها به جنگ بپرداز». (2).
عمر كه ذاتاً مردي تندخو و خشن و عجول بود، و ميخواست در هر جا با خشونت و درشتي كار را از پيش ببرد، خدا ميداند با اين دستور
ص: 64
خشن و تند ابوبكر چه معركهاي بپا و چه رسوائي به بار آورد؟ و به همين جهت بعضي از دانشمندان سني وقتي به اين داستان ميرسند، خيلي دست و پا ميكنند و اغلب وقوع حادثه را به شدت انكار مينمايند ما اين حادثهي دردناك را نخست از منابع اهل سنت نقل ميكنيم:
اغلب دانشمندان اهل سنت تصريح كردهاند بر اين كه عمر به دستور ابوبكر به خانهي فاطمه عليهاالسلام يورش برد و بيحرمتي كرد و تصميم گرفت خانه را با اهل آن به آتش بكشد اينك نوشتهي برخي از آنان را در اينجا ذكر ميكنيم:
1- ابن ابيشيبة مؤلف كتاب «المصنّف» (متوفي 235 ه- ق) با ذكر سند از اسلم روايت كرده كه:
«بعد از رحلت پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله زماني كه براي ابوبكر بيعت ميگرفتند علي و زبير نزد فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بودند و با فاطمه مشورت ميكردند و از او نظرخواهي مينمودند، چون اين خبر به گوش عمر سيد، به سوي خانهي فاطمه حركت كرد. خطاب به فاطمه گفت:
«اي دختر پيامبر به خدا قسم هيچكس نزد ما، محبوبتر از پدرت نيست و بعد از او هيچكس نزد ما محبوبتر از تو نيست ولكن به خدا قسم اين محبت مانع از آن نيست كه اين افرادي را كه نزد خود جمع
ص: 65
كردهاي دستور بدهم خانه را بر آنها بسوزانند» چون عمر برگشت فاطمه نزد علي عليهالسلام و زبير آمده گفت: ميدانيد كه عمر به من چه گفت و او قسم خورد كه اگر بيرون نرويد، خانه را بر شما ميسوزاند و به خدا قسم! اين كار را خواهد كرد». (1).
2- ابنقُتيبهي دينوري (متوفي 276) در كتاب خود «الإمامة و السياسة» با ذكر سن از عبدالله بن عبدالرحمن انصاري روايت كرده كه گفت:
عدهاي از بيعت سرپيچي كرده در خانهي علي عليهالسلام جمع شده بودند. ابوبكر عمر را به دنبال آنها فرستاد آنها از خارج شدن از خانه خودداري نمودند، در اين هنگام عمر دستور داد كه: «هيزم حاضر كنيد» و خطاب به اهل خانه گفت: «قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست! بايد خارج شويد وگرنه خانه را با اهلش به آتش ميكشم».
شخصي به عمر گفت: اي أباحفص! آيا ميداني فاطمه عليهاالسلام در اين خانه است؟
عمر گفت: «اگر چه فاطمه در خانه باشد». (2).
دينوري ميافزايد: در اثر تهديد عمر، آنهائي كه در خانه بودند، به مسجد رفته با ابوبكر- از ترس جانشان- بيعت كردند ولي علي عليهالسلام در
ص: 66
خانه ماند زيرا سوگند خورده بود كه تا قرآن را جمع نكند، از خانه بيرون نيايد. (1).
عمر اگر چه با اين تهديد توانست چند نفر مخالف را از خانهي فاطمه عليهاالسلام بيرون نموده و در صف بيعت كنندگان درآورد ولي اهانتي را كه به دختر پيامبر نمود، براي او و ابوبكر گران تمام شد.
خشونت و داد و فرياد عمر، فاطمه عليهاالسلام را مجبور ساخت كه پشت در خانه آمده و گفت: چه مردم بي چشم و آبروئي هستيد. هنوز جنازهي پيغمبر در خانهي ماست، شما تهيهي كار خود را ديده اكنون به قصد فرمانروائي به سر وقت ما آمدهايد. (2).
عمر شايد متوجه عواقب كار خود شد و توقف را صلاح نديده و به مسجد برگشت و در صدد برآمد كس ديگري را براي احضار علي عليهالسلام بفرستد كه اگر پيش آمدي رخ داد، مسئوليت آن به عهدهي خليفه و خودش نباشد. (3).
عمر پس از رسيدن به مسجد از ابوبكر درخواست كرد كه تكليف علي عليهالسلام را يكسره كند و از او بيعت بگيرد.
ابوبكر به «قُنفذ» نوكر عمر دستور داد علي عليهالسلام را احضار نمايد قُنفذ به خانهي فاطمه عليهاالسلام رفت و به علي عليهالسلام گفت: خليفهي پيغمبر تو را
ص: 67
ميخواهد. علي عليهالسلام فرمود: چه زود به پيغمبر دروغ بستيد، قُنفذ برگشت و پاسخي را كه شنيده بود، ابلاغ نمود. ابوبكر مدتي گريان شد ولي عمر دوباره فشار آورد كه به اين مرد نافرمان مهلت ندهد و از او بيعت بگيرد. ابوبكر به قنفذ گفت: اين مرتبه برو و به علي عليهالسلام بگو اميرالمؤمنين ميخواهد بيائي و با او بيعت كني قنفذ دوباره پيام ابوبكر را به علي عليهالسلام ابلاغ كرد ولي علي با صداي بلند گفت: سبحان اللّه چيزي را كه در خور آن نيست، ادعا نمود.
فرستاده برگشت و پاسخي را كه شنيده بود، به ابوبكر گفت. ابوبكر براي بار دوم گريه كرد اين بار عمر با عدهاي به خانهي فاطمه عليهاالسلام هجوم آورد. فاطمه كه صداهاي آنها را شنيد و فريادهاي تند و هولناك عمربن خطّاب به گوشش رسيد كه ميگفت: «من اين خانه را با اهلش به آتش ميكشم» اين جمله را فاطمه به روشني شنيد و با صداي بلند پدرش را مخاطب ساخته و گفت:
«پدر پس از تو چهها از پسر «خطّاب» و پسر «أبيقُحافه» ديديم (ماذا لَقينا بَعدكَ مِن إبن الخطَّاب و ابن أبيقُحافة).
از شنيدن نالهي فاطمه عليهاالسلام عدهاي كه همراه عمر بودند، به گريه افتادند و چند گام به عقب برگشتند. گروهي نتوانستند خود را نگه دارند بلند گريستند و گروهي بر سر درِ خانهي فاطمه عليهاالسلام و پيغمبر لحظهاي خيره ماندند و شرم، آنها را آهسته آهسته بازگرداند ولي بالاخره علي عليهالسلام را از
ص: 68
خانه بيرون آورده و به مسجد بردند (1)و در مقابل ابوبكر نگاهداشته به وي گفتند: بيعت كند.
اگر بيعت نكنم چه؟!
به خدا قسم اگر بيعت نكني گردنت را ميزنيم.
فرمود: آن وقت بندهي خدا و برادر پيغمبر را كشتهايد.
عمر گفت: بندهي خدا درست، اما برادر پيغمبر نه. (2)ابوبكر در تمام اين مدت ساكت بود.
علي عليهالسلام فرمود: من از شما به خلافت سزاوارترم شما بايد با من بيعت كنيد. شما به اتّكاء خويشي پيغمبر و سبقت در اسلام انصار را از ميدان در كرديد حالا خلافت را به زور و ستم از ما ميگيريد. (3)اي مهاجرين ما از همه كس لايقتر هستيم. ما اهلبيت پيغمبريم كسي كه قرآن را بداند و از احكام خدا مطلع باشد و خوبي رعيت را بخواهد و بدي را از آنها برطرف سازد، ميان ماست.
بشير بن سعد گفت: اگر انصار سخنان تو را شنيده بودند، با غير تو بيعت نميكردند. (4).
ص: 69
عمر عجله داشت هر چه زودتر كار را تمام كرده و از علي عليهالسلام بيعت بگيرد ولي ابوبكر نظرش اين بود تا فاطمه عليهاالسلام با اوست، به وي نبايد فشار آورد. (1).
3- احمد بن يحيي بلاذري (متوفي 279) مؤلف كتاب «أنساب الأشراف» مينويسد:
«ابوبكر براي بيعت گرفتن از علي عليهالسلام به دنبال وي فرستاد، علي عليهالسلام حاضر نشد بيعت كند در اين موقع عمر با شعلهاي آتش به خانهي علي عليهالسلام هجوم آورد. فاطمه عليهاالسلام در پشت در، با او مواجه شده و گفت: اي پسر خطّاب! آيا ميخواهي خانهي مرا آتش بزني؟! عمر گفت: آري و آنچنان در تصميم مصرّ و محكم هستم. چنانكه پدرت بر ديني كه آورده بود، محكم بود». (2).
4- ابن عبدربّه اندلسي (متوفي 328 ه-) ميگويد:
«عمر با شعلهاي از آتش روانهي خانهي فاطمه عليهاالسلام شد تا آنجا را به آتش بكشد. در اين هنگام فاطمه عليهاالسلام را ديد، فاطمه به وي گفت: اي پسر خطاب! آيا آمدهاي خانهي ما را به آتش بكشي؟ عمر گفت: آري! مگر آن كه با ابوبكر بيعت كنيد چنانكه امت بيعت كردند». (3).
ص: 70
5- شهرستاني مؤلف كتاب «الملل والنِّحَل» (متوفي 548) مينويسد:
«از جمله عقائد نظام (1)اين بود كه ميگفت: عمر به هنگام هجوم به خانهي فاطمه عليهاالسلام فرياد ميزد: «حرِّقوا دارَها بِمَن فيها و ما كان في الدّار غير عليّ و فاطمه والحسن والحسين عليهمالسلام» «خانهي فاطمه را با اهلش به آتش بكشيد، در حالي كه در خانه كسي جز علي و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام نبود». (2).
6- اسماعيل بن علي عماد الدين (متوفي 732) مؤلف كتاب «المختصر في أخبار البشر» با ذكر سند ميگويد:
«... سپس ابوبكر، عمر بن خطّاب را دستور داد تا علي عليهالسلام و كساني كه با او بودند از خانهي فاطمه (رضي اللّه عنها) خارج سازد. ابوبكر به عمر دستور داد كه اگر از بيرون آمدن از خانه خودداري كردند، با آنها جنگ كن!
در اين موقع عمر با قطعهاي از آتش به سوي خانهي فاطمه عليهاالسلام حركت كرد تا آنجا را به آتش بكشاند، پس با فاطمه عليهاالسلام برخورد كرد فاطمه عليهاالسلام گفت: كجا اي پسر خطاب! آيا آمدهاي خانهي ما را به آتش بكشي؟ عمر گفت: آري مگر آن كه در بيعت ابوبكر داخل شويد همانطور كه امت داخل شدند». (3).
ص: 71
7- متّقي هندي مؤلف كتاب «كنز العمّال» (متوفي 975) از اسلم روايت ميكند كه:
«زماني كه بعد از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله براي ابوبكر از مردم بيعت ميگرفتند، علي عليهالسلام و زُبير نزد فاطمه عليهاالسلام رفته و با وي به شور نشستند و از وي كسب تكليف مينمودند.
همين كه اين خبر به گوش عمر رسيد، به طرف خانهي فاطمه عليهاالسلام حركت كرد و بر فاطمه عليهاالسلام وارد شده و گفت: اي دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هيچكس نزد ما دوست داشتنيتر از پدرت نبود و بعد از او هيچكس از تو دوست داشتنيتر نزد ما نيست وليكن به خدا قسم اين محبت مانع از اين نيست كه اگر اين افراد كه نزد تو جمع شدهاند، را خارج نكني، دستور دهم خانه را بر آنان بسوزانند. همين كه عمر رفت، فاطمه عليهاالسلام آمده و خطاب به آنان گفت: عمر به خدا قسم خورد كه اگر بيرون نرويد، خانه را بر شما به آتش ميكشد و قسم به خدا كه بر آن كه قسم خورده است، محكم و استوار ميباشد». (1).
8- عُمَر رضا كحّاله از علماي اهل سنت (معاصر) در كتاب «أعلام النّساء» با ذكر سند مينويسد:
«... تا آن كه ابوبكر از عدهاي كه از بيعت با او سر باز زده بودند، و نزد علي عليهالسلام جمع شده بودند (مانند: عباس، زُبير و سعد بن عباده) سؤال
ص: 72
1) 124. متقي هندي، كنز العمّال: ج 5، ص 651، حديث شماره 14138.
كرد آنها در خانهي فاطمه عليهاالسلام به بست نشتسه بودند. ابوبكر عمربن الخطاب را به سوي آنان فرستاد. عمر به سوي خانهي فاطمه عليهاالسلام حركت كرد و فرياد كشيد، آنان از بيرون آمدن از خانه ممانعت ورزيدند در اين هنگام عمر هيزم طلبيده و گفت: قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست يا از خانه خارج شويد و يا اين كه خانه را بر اهلش به آتش ميكشم! شخصي به عمر گفت: اي اباحفص در اين خانه فاطمه عليهاالسلام است! عمر گفت: اگر چه فاطمه در اين خانه باشد». (1).
9- عبدالفتّاح عبدالمقصود از علماي معاصر اهل سنت در كتب «السقيفة والخلاقة» مينويسد:
«در تاريخ اُمم و ملوك آمده است كه- عمربن الخطاب به منزل علي عليهالسلام آمده- در حالي كه در منزل طلحه و زُبير و عدهاي بزرگان مهاجرين جمع بودند و گفت: به خدا قسم يا براي بيعت با ابوبكر از خانه شويد و يا آن كه خانه را بر شما به آتش ميكشم!».
عبدالفتاح ميافزايد:
«و شبيه به اين عبارت، در كلمات مورخين بسيار ديده ميشود همچنين نقل شده كه ابوبكر، عمر را با عدهاي به سوي خانهي علي و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام فرستاد، عمر با يارانش با آتش به طرف خانهي آنها حركت كرده تا آنجا را به آتش بكشند، چرا كه آنان از بيعت با ابوبكر
ص: 73
1) 125. أعلام النساء: ج 5، قسمت حرف «فاء» فاطمه بنت محمد صلي اللَّه عليه و آله.
خودداري كرده بودند در اين ميان عدهاي از مردم به عمر اعتراض كردند كه: آيا ميداني در اين خانه فاطمه عليهاالسلام هست؟! لكن عمر گفت: اگرچه فاطمه باشد!!». (1).
عبدالفتّاح و عبدالمقصود در كتاب ديگر خود مينويسد:
«اين مرد (عمر) خشمگين و خروشان به خانهي علي عليهالسلام روي آورد و همدستانش دنبال او راه افتادند و به خانه هجوم آوردند و يا نزديك بود هجوم آوردند.
ناگاه چهرهاي چون رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در ميان درب ظاهر شد، چهرهاي كه بر آن آثار اندوه و تأثّر و رنج و مصيبت آشكار بود. در چشمهايش قطرات اشك ميدرخشيد و بر پيشانيش علائم غضب هويدا بود. عمر بر جاي خود خشك شد و جوش و خروشش به ناگاه از ميان رفت و همراهانش كه دنبال وي به راه افتاده بودند، در مقابل بهت زده ايستادند زيرا كه روي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را از خلال روي دختر نازنينش زهرا عليهاالسلام ديدند و سرهاي آنان از شدت حيا و شرمندگي و خواري به زمين افتاد ديگر تاب از دلها رفت. همين كه ديدند فاطمه عليهاالسلام مانند سايهاي حركت نموده و با قدمهاي حزن زده و لرزان، اندك اندك به سوي قبر پدر نزديك شد، چشمها و گوشها يكسره متوجه وي شد در اين هنگام كه نالهي فاطمه زهرا عليهاالسلام بلند شد:
ص: 74
1) 126. السقيفة والخلافة: ص 14 چاپ قاهره.
بابا اي رسول خدا
اي بابا رسول خدا
تو گوئي كه از تكان اين صدا زمين زير پاي آن گروه ستم پيشه به لرزه آمد.
باز زهرا نزديكتر رفت و به آن تربت پاك روي آورد، آن غائبي كه همواره در بين مردم است و از بين آنان نميرود و اين چنين استغاثه مينمود: اي بابا اي رسول خدا، پس از تو از دست پسر خطّاب و پسر ابوقُحافه چه بر سر ما آمد؟!».
ديگر دلي نماند كه نلرزد و چشمي نماند كه اشك نريزد، آري آن مردم آرزو ميكردند كه زمين شكافته شود و در ميان خود پنهانشان سازد...». (1).
10- محمد حافظ ابراهيم از شعراي معاصر و مهم اهل سنت، گفتهي عمر بن خطّاب را «خانه را بر شما به آتش ميكشم» به نظم كشيده و به عنوان مدح و ثنا در ديوان خود آورده است و در «قصيدهي عمريّه» تحت عنوان «عمر و علي عليهالسلام» گفته است:
و قَوْلَةٍ لِعليٍّ قالَها عُمَر
أكرمُ بِسامِعها أَعْظَمُ بِمُلقيِها
َ
حرَّقْتُ دارَكَ لا أَبقي عليكَ بها
إِنْ لَم تُبايع و بِنتُ المُصطفي فِيها
ما كان غير أبيحَفص يقُوه بها
امام فارس عدنان و حامِيها (2).
ص: 75
«چه نيكو سخني عمر به علي عليهالسلام گفت، شنوندهي اين كلام را گرامي بدار و گويندهاش را بزرگ بدار. «به آتش ميكشم خانهات را و نميگذارم در آن بماني اگر بيعت نكني اگر چه دختر محمد صلي اللَّه عليه و آله در آن باشد». چه كسي غير از ابوحفص (عمر) ميتوانست در مقابل شهسوار دودمان عدنان و مدافع آنان چنين سخني بگويد».
به گفتهي مرحوم علّامهي اميني قدسسره حافظ ابراهيم اين قصيده را در محفل شعراي مصر كه در اوائل سال 1918 ميلادي برگزار شده بود، خوانده و تمام شعراي اهل سنت كه در آن كنفرانس حاضر بودند، او را مورد تشويق و تحسين قرار دادهاند و ديوانش را مكرر به چاپ رساندهاند. (1).
منظور اين است كه بيحرمتي عمر و دار و دستهي او به خانهي فاطمه عليهاالسلام يك امر مسلم ميباشد و اغلب بزرگان اهل سنت در كتابهاي خود آن را نقل كردهاند منتهي برخي از علماي اهل سنت عين جملهي تهديد عمر را نقل نكردهاند مثلا ابن عبدالبرّ (2)و صفدي (3)و برخي ديگر جريان را چنين نوشتهاند:
«عمر خطاب به حضرت فاطمه عليهاالسلام گفت: اين افراد كه نزد تو جمع شدهاند اگر چنين باشد هر آينه چنين و چنان خواهم كرد، وقتي عمر رفت، فاطمه عليهاالسلام نزد اين افراد آمده گفت: عمر نزد من آمد و قسم خورد
ص: 76
كه اگر بيعت نكنيد چنين و چنان خواهم كرد و به خدا قسم كه بر آنچه قسم خورده پايدار و استوار است. (1).
بسيار عجيب است برخي از علماي اهل سنت اين عمل عمر را جزء فضائل او شمردهاند در حالي كه ابوبكر از يادآوري اين حادثهي دلخراش به شدت رنج ميبرد و آرزو ميكرد اي كاش چنين جنايت هولناك از او سر نميزد.
چنانكه اغلب مورخان به ذكر سند از عبدالرحمن بن عوف نقل كردهاند كه گفت: زماني كه ابوبكر مريض شد- در مرضي كه مرد- به عيادت او رفتم. ابوبكر گفت: بر هيچ چيز دنيا تأسّف نميخورم مگر بر سه كار كه انجام دادم و اي كاش انجام نداده بودم و سه كار كه ترك كردم و اي كاش انجام داده بودم و سه چيز كه ايكاش از پيامبر در مورد آنها سؤال كرده بودم اما آن سه چيزي كه انجام دادم و اي كاش آنها را انجام نداده بودم: «فوددتُ انّي لم أكُن كشفت عن بيت فاطمة بنت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله و تركته و لو أغلق علي حرب...». (2).
«اي كاش به خانهي دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بياحترامي نكرده بودم اگر چه بر عليه من اعلان جنگ مينمودند».
ص: 77
مسعودي در قسمت (مرض ابوبكر) ميگويد:
«... ابوبكر 15 روز قبل از آن كه از دنيا برود، مريض شد چون به حالت احتضار رسيد، گفت: باكي بر من نيست مگر بر سه چيز كه انجام دادم و اي كاش انجام نداده بودم... اما آن سه كار كه انجام دادم و اي كاش انجام نداده بودم:
«وَدَدتُ انّي تركتها فوددت انّي لم أكن فتشت بيت فاطمة و ذكر في ذلك كلاماً كثيراً». (1).
«اي كاش خانهي فاطمه را مورد تفتيش قرار نداده بودم، دراين باره سخنان زيادي گفت».
ابن ابيالحديد معتزلي كه در ميان علماي اهل سنت به انصاف معروف است با توجه به گفتار مورخان صدر اول در جاي جاي كتاب خود به دقايقي در اينباره متعرّض شده است كه ديگران كمتر متعرّض شدهاند از جمله:
تحت عنوان «حديث السقيفة» (جريان سقيفه) مينويسد:
روايات در مورد قصّه سقيفه مختلف است، آنچه كه شيعه ميگويد با توجه به آن كه جمع قابل توجهي از محدّثين اهل سنت بيشتر آن را نقل كردهاند، آن است كه:
«همانا علي عليهالسلام از بيعت با ابوبكر خودداري كرد تا آن كه آن
ص: 78
1) 134. مسعودي، مروج الذهب: ج 2، ص 308.
حضرت را به زور از خانه بيرون كشيدند و همچنين زبير بن عوام نيز از بيعت با ابوبكر خودداري كرد و ميگفت: با هيچكس جز علي عليهالسلام بيعت نخواهم كرد». (1).
سپس ابن ابيالحديد ميگويد:
«و گفته شده كه عمر شمشير را از دست زبير گرفت و آن را به سنگ زد تا آن كه شكست. سپس تمام آنها را (علي عليهالسلام و زبير و بنيهاشم) به طرف ابوبكر كشانيد و در مقابل وي قرارشان داد و آنها را با زور به بيعت ميكشانيد تا آن كه تمام آنها با ابوبكر بيعت كردند مگر علي عليهالسلام به تنهائي. در اين موقع علي عليهالسلام به خانهي فاطمه عليهاالسلام پناه برد لكن به خانهي فاطمه عليهاالسلام حملهور شدند و با زور و بدترين صورت علي عليهالسلام را از خانه خارج ساختند در اين وقت فاطمه درب خانه ايستاده بود، پس هجوم آوردندگان متفرّق شده و گفتند: علي عليهالسلام به تنهائي ضرري به حال آنها ندارد».
البته گفته شده است كه: «آنان علي عليهالسلام را به زور با آن افراد ديگر از خان خارج كرده و نزد ابوبكر بردند». از اينگونه روايات محمد بن جرير طبري زياد نقل كرده است. (2).
ص: 79
باز ابن ابيالحديد ميگويد:
«اما آنچه اكثر محدّثين و بزرگان آنها گفتهاند، آن است كه علي عليهالسلام از بيعت با ابوبكر تا شش ماه خودداري كرد و در خانه نشست و بيعت نكرد تا آن كه فاطمه عليهاالسلام از دنيا رحلت كرد». (1).
همچنين ابن ابيالحديد با ذكر سند روايت كرده كه: زماني كه براي ابوبكر بيعت ميگرفتند، زبير و مقداد با عدهاي از بيعت سرپيچي كرده و نزد علي عليهالسلام كه در خانهي فاطمه عليهاالسلام بود، رفته و با هم به شور و مشورت پرداخته بودند.
عمر كه از جريان با خبر شد به طرف آنان حركت كرد در اين هنگام با فاطمه عليهاالسلام برخورد كرد و گفت: «به خدا قسم! شخصيت تو مانع از آن نيست. اگر اين افراد را كه نزد خود جمع كردهاي دستور بدهم خانه را بر آنها به آتش بكشند».
چون عمر برگشت فاطمه عليهاالسلام نزد آنها آمده و گفت: دانستيد كه عمر نزد من آمده و قسم خورد اگر متفرّق نشويد خانه را بر شما آتش بكشد و به خدا قسم! بر آنچه قسم خورده، ثابت و پايدار است. (2).
در روايتي ديگر آمده كه «سعد بن وقّاص» و «مقداد بن اسود» نيز از جمله افرادي بودند كه در خانهي فاطمه عليهاالسلام گرد آمده بودند، در اين هنگام
ص: 80
عمر جهت آتش زدن خانه بر ايشان به آنها حملهور شد كه زبير با شمشير از خانه به طرف عمر خارج شد از طرفي فاطمه عليهاالسلام نيز از خانه خارج شد در حالي كه فرياد ميكشيد و گريه ميكرد، مردم او را از گريه و ناله نهي كرده گفتند: گناهي بر ما نيست چرا كه نبايد در امري كه مردم بر آن اجتماع كردهاند، اختلاف نمود. (1).
در روايت ديگر ابوبكر به عمر و خالد بن وليد دستور داد براي دستگيري علي عليهالسلام و زبير حركت كنند. آن دو به طرف خانهي علي عليهالسلام روانه شدند عمر داخل خانه شده و خالد بن وليد در آستانهي درب خانه ايستاد، فاطمه عليهاالسلام فرياد كشيد و آنها را به خدا سوگند داد، پس آنها شمشيرهاي آن دو را گرفتند و به سنگ زدند تا شكست در اين هنگام عمر آن دو را به زور با صورتي بد ميكشانيد. (2).
مردم جمع شده بودند و تماشا ميكردند كوچههاي مدينه پر از مردم بود فاطمه عليهاالسلام كه اين رفتار عمر را ديد نالههاي جانسوز بر كشيد و ولوله ميكرد، عدهاي از زنان هاشمي و غير هاشمي اطراف او جمع شده بودند فاطمه عليهاالسلام در آستانهي درب ايستاده و فرياد ميكشيد و ميگفت:
«يا ابابكر، ما أسرع ما أغرتُم علي أهلِ بيتِ رسولِ اللّه واللّهِ لا أُكَلِّمُ عمرَ حتّي ألقي اللّه».
«اي ابوبكر چه زود فراموش كرديد و چه بد با اهلبيت رسول خدا رفتار
ص: 81
كرديد به خدا قسم تا زنده هستم با عمر سخن نخواهم گفت». (1).
ابن ابيالحديد روايت ميكند كه:
زماني كه ابوبكر مريض شد (مرضي كه در آن مرد) گفت: «اي كاش با خانهي فاطمه عليهاالسلام كار نداشتم و به آنجا حملهور نميشدم».
ابن ابيالحديد در ادامه ميگويد:
«اين گفتهي ابوبكر دلالت بر صحت آنچه دربارهي حمله به خانهي فاطمه عليهاالسلام روايت شده است، ميكند و همچنين دلالت بر اين مطلب دارد كه ابوبكر حق را به غير خود- به علي وفاطمه- عليهاالسلام داده نه به خود». (2).
ابن ابيالحديد در پاسخ اعتراض دوم شيعه به خلافت ابوبكر ميگويد:
«اما حديث «حمله خانهي فاطمه عليهاالسلام» ذكر كرديم و ظاهر نزد من آن است كه آنچه سيد مرتضي (در كتاب شافي) و شيعه ميگويد صحيح ميباشد لكن نه هرچه آنها ميگويند، بلكه بعضي از آن و ابوبكر هم حق داشت كه از اين كار اظهار ندامت و پشيماني كند و از كردهي خود ناراحت باشد. لكن اين ندامت و پشيماني وي حاكي از محكم بودن دين وي و ترس وي از خدا ميباشد!!
ص: 82
پس اين پشيماني ابوبكر بهتر است جزو مناقب وي بشمار رود تا در مطاعن وي!! جداً اين منطق ابن ابيالحديد در اينجا بسيار ضعيف است زيرا دلش نميخواهد جنايت به آن بزرگي را از مطاعن ابوبكر و عمر بشمارد ولي اظهار پشيماني از ان را در دم مرگ جزء مناقب ابوبكر بشمار ميآورد و اين نوع پشماني چه فائدهاي دارد. كيست كه در حالت احتضار از جنايات خود اظهار ندامت نكند؟!
باري ابن ابيالحديد در شرح خود تحت عنوان «ايراد كلام أبيالمعالي الجويني في أمر الصحابة و الردّ عليه» به نقل از ابوالعمالي جُويني ميگويد:
اگر گفته شود كه خانهي فاطمه عليهاالسلام مورد هجوم واقع شود و حرمتش شكسته شد به خاطر «حفظ نظام اسلام» و به خاطر جلوگيري از تفرقه ميان مسلمانان چرا كه مسلمانان آن زمان از دين برميگشتند و دست از اطاعت برميداشتند.
در جواب گفته ميشود كه: همين كلام و جواب را بدهيد آنجا كه در جنگ جمَل «هودج عايشه» مورد هتك واقع شد (چرا كه عايشه بر عليه خليفهي رسمي مسلمانان قيام مسلحانه كرده بود) و هودج او مورد حمله قرار گرفت تا آن كه ريسمان اطاعت پاره نشود و اجتماع مسلمين از هم نپاشد و خون مسلمانان به هدر نرود.
پس وقتي كه حمله به خانهي فاطمه عليهاالسلام به خاطر امري كه هنوز واقع نشده، جايز باشد، بدون شك حمله به هودج عايشه به خاطر امري كه
ص: 83
واقع شده بود، جايز است.
چگونه هتك حرمت از هودج عايشه از گناهان كبيره، آن هم از گناهان كبيرهاي كه موجب خلود در آتش جهنم است، ميباشد و بايد از انجام دهندهي آن بيزاري جست و اين بيزاري از مهمترين اركان ايمان بشمار ميرود ولي حمله به خانهي فاطمه عليهاالسلام و ورود وحشيانه در منزلش و جمعآوري هيزم و تهديد به آتش زدن از اركان ايمان بشمار ميرود، چرا كه اين كار ستونهاي دين را محكم كرد! و خداوند به وسيلهي اين كار به مسلمانان عزّت بخشيد و آتش فتنه و خونريزي با آن كار خاتمه پيدا كرد و حال آن كه حرمت هر دو زن يكي بود! اگر نگوييم كه حرمت فاطمه عليهاالسلام بيشتر و شأن و منزلت او بالاتر و صيانت او به خاطر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله مهمتر بود. چرا كه فاطمه پارهي تن پيامبر بود و جزئي از گوشت و خون آن حضرت بود و فاطمه عليهاالسلام مانند زن نسبت به شوهر اجنبي نبود زيرا كه بين زن و شوهر نسبتي نيست مگر وصلهاي، آن هم به طور عاريه و عقدي كه به جاي عقد اجاره جاري ميشود. نه! هرگز چگونه عايشه يا غير او، در منزلت فاطمه عليهاالسلام باشد و حال آن كه تمام مسلمانان ميدانند كه فاطمه عليهاالسلام سيّدهي زنان عالميان ميباشد. (1).
ص: 84
1) 143. شرح نهجالبلاغه: ج 30، ص 16 و 17.
عدهاي از مورخان آنجا كه تعدا فرزندان علي عليهالسلام را از حضرت زهرا عليهاالسلام ذكر كردهاند، يادآور شدهاند كه نام يكي از آنان «محسن» بود و در كودكي از دنيا رفته است (1)وليكن هيچ يك از مورخان اشاره به روز تولّد آن كودك نكردهاند. به قول نويسندهي كتاب ارزشمند «آتش به خانهي وحي» اين مطلب سرّي بسيار سنگين در درون دارد و آن اين كه تولد و شهادت حضرت محسن عليهالسلام در يك روز بوده است. (2).
برخي از مورخان براي اين كه از شدت جنايات حمله مهاجمين به خانهي فاطمه عليهاالسلام بكاهند، راجع به سقط جنين فاطمه دراين حمله متعرّض نشدهاند تنها به اين اكتفاء كردهاند كه فاطمه عليهاالسلام براي علي عليهالسلام چند فرزند به دنيا آورد كه از همه كوچكتر محسن بود كه در كودكي از دنيا رفت (3)و
ص: 85
1) 144. الكامل ابناثير: ج 3، ص 397- طبري: ج 5، ص 153- بيهقي، دلائل النبوّة: ج 3، ص 161- الحدائق الورديه: ج 1، ص 52- المواهب اللدنية: ج 1، ص 198- جمهرة أنساب العرب: ص 16- نزل الأبرار: ص 134- الرياض النضرة: ج 4، ص 239- ذخائر العُقبي: ص 116- إرشاد الساري: ج 6، ص 141- البحر الزخار: ج 1، ص 108- اُسدالغابة: ج 4، ص 308- الإصابة: ج 4، ص 471- صفة الصفوة: ج 2، ص 9.
2) 145. سيد محمد حسين سجاد، آتش به خانهي وحي: ص 100 پاورقي يك.
3) 146. بلاذري، أنساب الأشراف: ج 1، ص 404- طبري، ذخائر العقبي في مناقب القربي: ص 55- البحر الزخار: ج 1، ص 208- اتّحاف السائل: ص 33- لباب الأنساب والألقاب والأعقاب: ج 1، ص 337- الجوهرة في نسب الإمام علي و آله: ص 19- اسدالغابة: ج 4، ص 308- الإصابة: ج 4، ص 471- التبيين في أنساب القرشييّن: ص 133- تاريخ الهجرة النبوية: ص 58- صفة الصفوة: ج 2، ص 9- التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة: ج 1، ص 19- نورالأبصار: ص 147- تاريخ الخميس: ج 1، ص 279- البداية والنهاية: ج 7، ص 332- المختصر في أخبار البشر: ج 1، المعارف: ص 211- نهاية الارب: ج 18، ص 213.
در بعضي از منابع به سقط شدن «محسن» بدون ذكر سبب اشاره شده است. (1).
ولي در بعضي از منابع اهل سنت به موضوع سقط جنين حضرت فاطمه عليهاالسلام اشاره شده است از جمله شهرستاني در ملل و نحل از نظّام نقل كرده كه گفته است:
«همانا عمر چنان ضربهاي به شكم فاطمه عليهاالسلام در روز بيعت زد كه فاطمه عليهاالسلام جنين خود را از شكم انداخت». (2).
و همچنين صفدي نيز در كتاب خود كلمات و عقايد ابراهيم بن سيّار بن هاني بصري معروف به نظّام معتزلي را نقل نموده تا آنجا كه ميگويد: نظّام گفته است:
«انّ عمر ضرب بطنَ فاطمة عليهاالسلام يوم البيعة حتّي ألقتِ المُحسن من بطنها». (3).
«روز بيعت عمر چنان به شكم فاطمه زد كه محسن از شكمش ساقط گرديد».
ذهبي مورخ مشهور (متوفي 748) در كتاب «لسان الميزان» با ذكر سند ميگويد:
ص: 86
محمد بن احمد كوفي (از حافظين حديث اهل سنت) گفته است:
«بدون شك عمر چنان لگدي به فاطمه زد كه محسن از او سقط شد». (1).
مسعودي در «اثبات الوصيّة» تحت عنوان «حكاية السقيفة» ميگويد:
«آنان در هجوم خود به خانهي فاطمه عليهاالسلام سيّدهي زنان را در پشت درب چنان فشار دادند كه محسن عليهاالسلام را سقط كرد». (2).
ابنشهر اشوب در كتاب «المناقب» از كتاب ابنقُتيبهي دينوري، دربارهي اولاد فاطمه عليهاالسلام نقل ميكند: فرزندان فاطمه عبارتند از: حسن و حسين و زينب و اُمّكلثوم عليهمالسلام و همانا «محسن» در اثر ضربهي قُنفذ عدوي كشته شد. (3).
ولي در چاپهاي جديد كتاب معارف ابنقتيبه چنين مطلبي وجود ندارد و پيداست كه آن را در چاپهاي بعدي حذف كردهاند، البته حذف و تحريف و دستبرد در كتب اهل سنت بسيار است.
ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغهي خود ميگويد:
«محمد بن اسحاق ميگويد: چون كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله اراده كرد كه ابيالعاص را آزاد كند، با او شرط كرد كه زينب را به مدينه بفرستد زماني كه ابيالعاص به مكه رسيد، به زينب گفت: آماده شو كه به پدرت در مدينه
ص: 87
ملحق شوي زينب خود را آماده نمود.
محمد بن اسحاق ميگويد: ابيالعاص، برادرش «كنانة بن ربيع» را مأمور بردن زينب دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به مدينه كرد زينب در هودجي كه بر شتر بود، نشسته و كنانه ريسمان شتر را گرفته و به طرف مدينه حركت كردند. اين خبر در مكه پيچيد و همه جا سخن از رفتن زينب بود عدهاي از مشركين از جمله «هبّار بن اسود» به قصد اذيت زينب، ناقهي او را تعقيب كردند. اول كسي كه از مشركين به ناقهي زينب رسيد، هبّار بن اسود بود وي به محض رسيدن نيزهاي به طرف هودج زينب رها كرد زينب كه حامله بود از اين حمله ترسيد چون به مدينه رسيد، سقط جنين كرده و بچه از شكم انداخت.
به همين خاطر روزي كه مسلمانان مكه را فتح كردند، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دستور داد كه هر جا هبّار بن اسود را ديدند، آن را به قتل رسانند.
ابن ابيالحديد بعد از نقل اين خبر ميگويد: اين خبر را براي «نقيب ابيجعفر» كه خدايش رحمت كند، خواندم. نقيب گفت: وقتي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به خاطر ترساندن زينب و افتادن بچه از شكم او، خون هبّار بن اسود را مباح كرد معلوم است كه اگر در زمان فاطمه عليهاالسلام زنده بود بدون شك خون كساني كه فاطمه را ترسانده تا سقط جنين كرده، مباح ميكرد.
ابن ابيالحديد ميگويد: به نقيب گفتم: آيا ميتوانم اين خبر را كه عدهاي فاطمه را ترساندند، تا اين كه فرزندش محسن را از شكم انداخت
ص: 88
از شما نقل كنم؟
نقيب گفت: نه از من نقل نكن ولكن بطلان اين خبر را نيز از من نقل نكن چرا كه من دربارهي اين خبر نظر و عقيدهاي نميدهم. (1).
آري جريان به آتش كشيدن خانهي زهرا عليهاالسلام و يا تهديد به آن مسألهاي است كه از دير زمان اذهان مسلمين را به خود مشغول داشته است و اين سؤال هميشه در ميان آنان مطرح بوده است كه آيا امكان دارد بزرگان صحابه چنين عمل را در مورد دختر پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله- كه اينهمه احاديث در فضائل او از پيامبر روايت نمودهاند- به اجرا درآورند؟! و يا نه حداقلّ چنين تهديدي را روا دارند؟
علماي اهل سنت تا اين مقدار پذيرفتهاند كه در جريان بيعت، عمر با جمعي به خانهي فاطمه عليهاالسلام هجوم آورده و تهديد به سوزندان خانه و اهل آن كرد اگر چه قرائن و اظهار ندامت ابوبكر به هنگام احتضار نشان ميدهد كه فجايع بيش از اينها بوده است. اين مقدار هم كه قبول دارند، لكهي ننگي است بر دامن شيخين كه با هيچ چيز پاك نميشود! و همين قدر كه ابنقُتيبه و ابن عبدربّه و ديگران از علماي اهل سنت اعتراف ميكنند كه عمر دستور داد آتش بياورند و هيزم هم جمع كردند و آتش هم آوردند وقتي كه طبري ميگويد: عمر به آنهائي كه در خانه بودند و داد زد كه اگر بيرون نياييد همهي اهل خانه را خواهم سوزاند، بايد مطلب را تا آخر
ص: 89
1) 153. شرح نهجالبلاغهي ابن ابيالحديد: ج 14، ص 192.
خواند.
ولي بسيار تعجبآور است كه قاضي القُضاة معتزلي با كمال بيشرمي در صدد دفاع برآمده و گفته است:
و اما داستان آتش زدن، در صورتي كه صحت داشته باشد هيچگونه ايراد و اشكالي متوجه عمر نميباشد زيرا او ميتواند هر كه را از بيعت امتناع ورزد، و بخواهد در ميان مسلمين اختلاف ايجاد كند، تهديد نمايد. (1).
قاضي القُضاة حديثِ زدن عمر، فاطمه را با تازيانه، طبق نقل ابوعلي تكذيب ميكند در حالي كه از تهديد به آتش، و يا به آتش كشيدن دفاع نكرده و آن را امري جايز ميداند. (2).
سيد مرتضي در اينباره ميگويد: در مورد حديث سوزاندن، ما پيش از اين بيان داشتيم كه غير از شيعه نيز آن را روايت نموده است و اين كه قاضي القضاة ميگويد:
«جايز است سوزاندن خانهي حضرت فاطمه عليهاالسلام، اين سئوال مطرح است كه چگونه سوزاندن خانهي علي عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام جايز است؟ و آيا در اين مورد عذر قابل توجيهي وجود دارد؟ و آيا علي عليهالسلام و اصحابش بر خلاف اجماع و مسلمانان حركت ميكنند، اگر اجماعي ثابت شده
ص: 90
باشد؟! در حالي كه در صورت مخالفت علي عليهالسلام به تنهائي، هرگز اجماعي صورت نپذيرد، چه رسد به اين كه گروهي موافق و همراه علي عليهالسلام باشند و ديگر اين كه چه فرقي به آتش زدن، و زدن فاطمه عليهاالسلام به دليل ياد شده دارد؟ زيرا سوزاندن خانهها، وحشتناكتر از زدن يك و يا دو تازيانه است بنابر اين دليلي ندارد كه نامبرده حديث ضرب را انكار و حديث احراق را جايز بداند». (1).
تذكر اين نكته لازم است كه برخي از افراد خوش باور و بيخبر از تاريخ به اين انتظار نشستهاند كه مسألهي «حملهي عمر و دژخيمانش به خانهي فاطمهي زهرا عليهاالسلام» در تاريخ بدون سانسور ذكر شده باشد به آنها بايد گفت: نبايد منتظر چنين چيزي از تاريخ مندرس و پاره پاره شده باشند زيرا اين تاريخ از كانالهاي خلفاي سه گانه و خلفاي بنياميه و بني عباس گذشته است. لذا هيچ اميدي براي نقل واقعيات در آن نيست در نتيجه وقتي براي اين حادثهي درد آورد تاريخي كوچكترين اشارهاي يافتيم ميتوان با رجوع به احاديث شيعه در مورد اين حادثه به نتيجهي مطلوب رسيد اينجاست كه وقتي از اهل سنت نقل ميشود كه:
1- وقتي عمر پشت درب خانهي فاطمه عليهاالسلام قرار گرفت فرياد زد: يا خارج شويد براي بيعت و يا آن كه خانه را بر شما به آتش ميكشم.
2- در جايي هست كه ميگويد: آنها از خانه خارج نشدند.
ص: 91
1) 156. الشافي، سيد مرتضي: ص 283- به نقل از ابن ابيالحديد: ج 16، ص 283.
3- در جاي ديگر ميگويد: و «دخل عمر و قام الخالد بالباب» عمر داخل خانه شد و خالد بر آستانه ايستاد.
4- و جاي ديگر كه علي و زبير را با بدترين وضع ميكشيدند.
آيا ذكر همين نكتههاي تاريخي آنهم در تاريخ اهل سنت جاي تعجبي نيست و آيا براي اثابت اين جنايت هولناك كافي نميباشد؟
ما اين حادثه دردناك را از منابع اهل سنت نقل كرديم در صورتي كه در منابع شيعه و پيروان اهلبيت فجايع پيش از اينهاست.
سليم بن قيس هلالي عامري (متوفي حدود سنه 90) كه از معتمدين و موثقين روات و از تابعين است و در كتابي كه به اصل
سليم بن قيس معروف است، آنچه از سلمان و ابوذر شنيده، نوشته است و اين كتاب (1)در نزد علماي شيعه معتبر ميباشد و مرحوم مجلسي و ديگران اين حادثه را از آن كتاب نقل كردهاند و اين كتاب را ابان بن عيّاش براي امام سجاد عليهالسلام قرائت كرده امام آن را تأييد نموده است (2)سليم داستان سقيفه را به تفصيل نقل كرده و درباره سوزانيدن درب خانه فاطمه زهراء چنين نوشته است: چون عمر كلمات فاطمه را شنيد خشمگين شد
ص: 92
و گفت ما را با زنان چه كار است؟ سپس برخاست با همراهان خود هيزم جمع كرد و هيزمها را پشت درب خانه ريختند- در حالي كه در درون خانه اميرالمؤمنين علي عليهالسلام و فاطمه و حسن و حسين بودند- عمر با صداي بلند گفت: به خدا قسم اي علي بايد بيرون بيائي و بيعت كني وگرنه خانهات را به آتش ميكشم؟!.
فاطمه زهراء پشت ردب خانه آمد صدا كرد، اي عمر ما را با تو چه كار است؟ چرا دست از ما برنميداري؟.
عمر گفت: اي فاطمه در را باز كن وگرنه خانه را با شما آتش ميزنم.
فاطمه فرمود: اي عمر آيا از خدا نميترسي بدون اجازه داخل منزل بشوي؟ برگرد.
عمر از برگشتن امتناع ورزيد زيرا او «فظّ غليظ القلب» بود صدا زد هيزمها را آتش بزنيد عمر هيزمها را آتش زد و در نيم سوخته را فاطمه زهراء پشت آن بود گشود فاطمه مانع ورود عمر ميشد و ميگفت: من راضي نيستم تو به خانه من درآئي اما او قانع نشد و غلاف شمشير را بر پهلوي فاطمه زد زهرا فرياد برآورد يا ابتاه. او براي آرام كردن صديقه تازيانه برآورد و بر دست فاطمه كه مانع ورود عمر به خانه بود، زد. حضرت زهرا با ناله و نفيري صدا بلند كرد. يا ابتاه يا رسولاللَّه ببين عمر و ابوبكر پس از تو با من چه كردند؟!.
ص: 93
صداي ناله زهرا، تاب و توان علي عليهالسلام را گرفت از حجره بيرون آمد عمر ميخواست علي عليهالسلام را بگيرد علي عليهالسلام گريبان عمر را گرفت و او را سخت بفشرد و بر زمين زد و فرمود: «يا ابن صهاك لولا كتاب من الله سبق و عهد عهده الي رسولالله لعلمت انك لا تدخل بيتي...».
اگر وصيت پيغمبر دستم را نبسته بود، به تو حالي ميكردم چگونه بياجازه وارد خانه من ميشوي، گردن عمر زخمي شد. قنفذ را به مسجد نزد ابوبكر فرستاد و ياري طلبيد، مردم از قضيه باخبر شدند از مسجد به منزل فاطمه هجوم آوردند علي عليهالسلام برخاست دست به شمشير زد قنفذ بيمناك شد باز خود را به ابوبكر رسانيد ابوبكر گفت: برو اگر علي را توانستيد به مسجد بياوريد اگر نتوانستيد خانه را با هر كه در آن است آتش بزنيد. قنفذ برگشت با جمعي ديگر به خانه علي عليهالسلام وارد شدند اين بار، علي عليهالسلام را دستگير كردند و دستهايش را بستند و طناب به گردنش انداختند و به مسجد بردند. در نزديك درب خانه، حضرت زهرا خواست نگذارد شوهرش را بيرون ببرند. قنفذ با تازيانهاي كه در دست داشت بر بازوي آن حضرت زد. زهرا از شدت ضربت قنفذ دست فرو كشيد، علي عليهالسلام را كشان كشان به مسجد بردند. علي عليهالسلام در اين گير و دار از وصيت پيغمبر و خبر اين حادثه سخن ميگفت، سليم بن قيس ميگويد: علي را به مسجد بردند، عمر شمشير را از قنفذ گرفت و برهنه بالاي سر او گرفت و گفت بيعت كن...
سليم بن قيس ميگويد: از سلمان پرسيدم آيا واقعاً اين جماعت
ص: 94
بدون اجازه وارد خانه شدند؟!
سلمان گفت: به خدا سوگند كه فاطمه مقنعه بر سر نداشت و استغاثه ميكرد و ميگفت يا ابتاه ديروز از ميان ما رفتي امروز ابوبكر و عمر با تو چنين ميكنند. من ديدم ابوبكر و آنها كه اطراف بودند همه به گريه افتادند مگر عمر و خالد بن وليد كه ميگفتند: ما با زنان كاري نداريم. و چون علي عليهالسلام را نزد ابوبكر بردند گفت به خدا اگر شمشير به دست من بود شما بر من دست نمييافتند و به خدا كه من خود را ملامت نميكنم كه چرا با شما جهاد نميكنم زيرا اگر چهل نفر با من همراه و بيعت كرده بودند و بيعت را نميشكستند جمعيت شما را پراكنده ميكردم لكين خدا لعنت كند قومي را كه بيعت كردند و بعد بيعت خود را شكستند.
سلمان دنباله اين حادثه دلخراش را براي سليم چنين تعريف ميكند:
چون قُنفذ فاطمه را به ضرب تازيانه مجروح ساخت فاطمه مانع بيرون بردن علي عليهالسلام بود، عمر به قنفذ گفت: اگر فاطمه مانع شد از زدن او پروا مكن، او را از علي عليهالسلام دور كن تا علي عليهالسلام را به مسجد ببريم. قُنفذ در را به زور و شدت گشود و به فشار پهلوي فاطمه عليهاالسلام زد و يك دنده از دندههايش شكست و جنيني كه در رحم داشت سقط شد و بيمار و بستري بود تا از دنيا رفت. (1).
ص: 95
1) 159. كتاب سليم بن قيس: چاپ نجف، ص 22، چاپ ايران، ص 84 و 85.
طبرسي در اجتحاج مينويسد: زهرا با زنان بنيهاشم به طرف مسجد رفت و به ابوبكر خطاب كرد و گفت: به حق خدائي كه محمد صلي اللَّه عليه و آله را به رسالت مبعوث كرد اگر دست از پسر عمويم برنداريد موي سر پريشان ميكنم و پيراهن پيامبر را بر سر ميكشم و به درگاه خداوند شكايت ميكنم همانطور كه صالح پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله دعا كرد نه صالح از پدرم عزيزتر بود و نه ناقه او از من گراميتر است. (1).
سلمان كه با چشم حقيقت بين خود آثار نزول بلا را ميبيند، به دستور اميرالمؤمنين خود را به زهرا ميرساند و او را از نفرين كردن بازميدارد.
علت شهادت زهراي مرضيه صدمههايي بود كه به هنگام هجوم به خانه آن حضرت بر وي وارد شد.
در اين ماجراي غمبار كه براي مجبور نمودن علي عليهالسلام به بيعت با ابوبكر انجام شد. فاطمه بين در و ديوار قرار گرفت و با تازيانه و غلاف شمشير مضروب گرديد و در اثر اين فشارها فرزندش «محسن» سقط شد پهلويش شكست، سينهاش مجروح و بازويش متورم گرديد كه در نهايت، اين صدمهها و جراحتها به شهادت آن حضرت انجاميد. (2).
البته قطع نظر از گفتههاي سني و شيعه هيچ بعيد نيست كه چنين حوادثي پيش آمده باشد زيرا اگر جانشيني حضرت محمّد صلي اللَّه عليه و آله حق
ص: 96
رسمي علي عليهالسلام بوده و كار گردانهاي سقيفه با نيرنگ او ار از حق خود محروم ساختهاند، مسلماً خود را براي ارتكاب جنايات بعدي نيز آماده نموده بودند كسي كه به چنين كار نامشروعي دست ميزند و گفتهي پيغمبر را زير پا ميگذارد از آزار دختر پيغمبر نيز باكي نخواهد داشت.
در حديثي كه از منابع اهل تسنن از «ابوسعيد خُدري» صحابهي معروف پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نقل شده، آمده است كه: «لمّا نزلَ قولُهُ تعالي: (وَ آتِ ذاَ القُرْبي حَقَّهُ) أعطي رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله فاطمِةَ فَدكاً» هنگامي كه آيهي (وَ آتِ ذاَ القُرْبي حَقَّهُ) نازل شد، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فاطمه را صدا زد و فدك را به او بخشيد. (1).
اين حديث را «ابويعلي» و «ابن ابيحاتم» و «ابنمُردويه» و «طبراني» از «ابوسعيد» نقل كردهاند. (2).
در تفسير «الدر المنثور» از ابنعباس نقل شده هنگامي كه آيهي (وَ آتِ ذاَ القُرْبي حَقَّهُ) نازل شد، پيامبر فدك را به فاطمه بخشيد «أَقْطَعَ رَسُولُ اللَّه فاطِمَةَ فَدَكاً».
ص: 97
سيوطي پس از نقل روايت گفته اين روايت را «ابنمردويه» از «ابنعباس» آورده. (1)و ذهبي در ميزان الإعتدال حديث را صحيح دانسته است. (2)و متقي در كنزالعمّال (3)و به گفتهي وي حاكم در تاريخش و ابنالنجار اين حديث را آوردهاند.
«سمهودي» مورخ معروف مدينه (متوفي 911 ه-) مينويسد:
فدك هفت قطعه زمين و مِلْك يك يهودي به نام «مخيريق» بوده كه او شخصاً به پيغمبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله بخشيد و به جنگ احد رفت و در آن جنگ كشته شد و بعضي هم نوشتهاند به مرگ طبيعي مرده و پيش از مرگ نوشته و وصيت كرده پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله هرگونه تصرفي را در املاك او بنمايد، مختار است. (4).
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دهكدهي فدك را به دخترش فاطمه بخشيد و تا پايان زندگي پيامبر فدك در دست فاطمه عليهاالسلام بود، فاطمه درآمد اين ملك را كه سالانه بالغ بر هفتاد هزار دينار بوده، بين بينوايان و فقرا تقسيم ميكرد.
«فدك» در سال هفتم هجري به دست پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله افتاد جريان از اين قرار بود كه پيامبر پس از محاصرهي خيبر و درهم شكستن قدرت يهود در آن منطقه و عطوفت و مهرباني آن حضرت نسبت به چند قريه از
ص: 98
آن آباديها، اهالي فدك حاضر شدند با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله مصالحه كنند كه نصف سرزمين آنها اختصاص به پيامبر داشته باشد و نصف ديگر از آن خودشان، و در عين حال كشاورزي سهم پيامبر به عهدهي آنها باشد و در برابر زحماتشان مزد دريافت دارند، بنابراين با توجه به آيهي 6 سورهي حشر كه ميفرمايد: (وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَلَمَّا أَوْ جَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلي مَنْ يَشاءُ وَاللَّهُ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ)
اين قسمت زمين ملك پيامبر گرديد و پيامبر به آنگونه كه ميخواست در آن تصرف ميكرد. (1)تا آيهي (وَ آتِ ذاَ القُرْبي حَقَّهُ) «حق ذوي القربي را ادا كن» نازل شد، پيامبر از جبرئيل پرسيد منظور از اين آيه چيست؟ پاسخ داد: فدك را به فاطمه عليهاالسلام ببخش تا براي او و فرزندانش مايهي زندگي باشد و عوض از ثروتي باشد كه خديجه در راه اسلام مصرف كرده است پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فاطمه را خواست و فدك را به او بخشيد، از اين ساعت ملكيت پيامبر پايان يافت و فدك ملك فاطمه عليهاالسلام شد، اين جريان تا زمان وفات پيامبر ادامه داشت.
شاهد زندهي ديگر بر اي مدعي گفتار امير مؤمنان علي عليهالسلام دربارهي فدك است كه ميفرمايد:
«بَلي كانَتْ فِي أَيْدِينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ ما أَظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَليها
ص: 99
1) 168. ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه: ج 16، ص 210.
نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَتْ عَنها نُفوسُ قَومٍ آخرِينَ وَ نِعْمَ الحَكَمُ اَللَّهُ». (1).
«آري تنها از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده «فدك» در دست ما بود ولي گروهي بر آن بخل ورزيدند در حالي كه گروه ديگري سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين قاضي و داور خداست».
اين سخن به خوبي نشان ميدهد كه در عصر پيامبر «فدك» در اختيار امير مؤمنان علي عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام بود ولي بعداً گروهي از بخيلان حاكم، چشم به آن دوختند و علي عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلام به ناچار از آن چشم پوشيدند و مسلماً اين چشمپوشي با رضايت خاطر صورت نگرفت چرا كه در اين صورت خدا را به داوري طلبيدن و «نِعْمَ الحَكَمُ اللَّه» گفتن معني ندارد.
پس از رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله همين كه ابوبكر بر خلافت تسلط يافت، عمّال فاطمه را از فدك بيرون كرد و فدك را از دست فاطمه گرفت و آن را جزء بيتالمال نمود.
«بخاري» در «صحيح» خود از عايشه نقل مي كند فاطمه عليهاالسلام چند نفر را نزد ابوبكر فرستاد و شكايت از عُمّال او كرد و پيغام داد فدك ميراث من است و آنچه از خمس خيبر باقي مانده سهم ما ميباشد و دستور ده فدك را برگردانند.
ابوبكر به نمايندگان دختر پيغمبر گفت: من از پيغمبر شنيدم كه
ص: 100
1) 169. نهج البلاغه: نامه 45 نامهي معروف به عثمان بن حُنيف.
فرمود: «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبياءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَكناه صَدَقَةٌ» يعني ما جماعت پيامبران ارث نميگذاريم و ما تَرَكِ ما صدقه است». (1).
ابن ابيالحديد معتزلي ميگويد:
«في هذاَ الحديثِ عَجَبٌ لأنّها قالَتْ لهُ أنتَ وَرَثَةُ رَسولِ اللَّه أَمْ أَهْلُهُ؟ قالَ: بَل أهلُهُ و هذا تصريحٌ بأنّه صلّي اللَّه عليه و آله مَوروثٌ يَرِثُهُ أَهلُهُ و هُو خِلافُ قَولِهِ «لا نُورِّث». (2).
«من از اين حديث در شگفتم زيرا فاطمه عليهاالسلام در احتجاج خود با ابوبكر بر سر فدك گفت تو وارث پيغمبري يا اهل او، ابوبكر در جواب گفت: من از اهل او هستم فرمود: اگر چنين است كه اهل او ارث ميبرند اين خلاف حديثي است كه از پدرم نقل ميكني؟».
فاطمه عليهاالسلام فرمود: اين نِحله، عطيّه و بخشش پيامبر است. ابوبكر در پاسخ، از او مطالبهي بيّنه و شاهد نمود. تا بدين وسيله ثابت كند كه فدك ملك اوست.
گرچه از نظر اسلام، هرگاه مكي در تصرف كسي باشد از او درخواست بيّنه و شاهد نميشود و نفس تصرف دليل مالكيت است. بلكه كسي كه ادعاي خلاف آن را داشته باشد، بايد بيّنه اقامه كند زيرا او مدعي است و دليل بر اين كه فدك در تصرف زهرا عليهاالسلام بوده، واژهي «إيتاء»
ص: 101
در آيهي شريفهي: (وَ آتِ ذاَ القُرْبي حَقَّهُ) ميباشد و نيز لفظ «اعطاء» و «اقطاع» كه در روايات آمده است.
با اين حال زهرا عليهاالسلام بناچار براي اثابت حقانيت خود اقامهي بيّنه كرد. علي عليهالسلام و اُمِّ أيمن هر دو شهادت دادند كه فدك ملك زهرا است، اما پاسخ ابوبكر اين بود كه شهادت يك مرد و يك زن كافي نيست، بلكه بايد دو مرد و يا يك مرد و دو زن باشد.
البته زهرا به اين مسأله توجه داشت ولي جريان اختلاف در اين مورد از باب قضاوت نبود چرا كه در اين مورد ابوبكر، خود هم قاضي و هم طرف دعوا به شمار ميآمد اگر قضاوتي حقيقي بود ميبايست قاضي شخص سومي باشد بنابراين در اين مورد يك شاهد كافي بود كه گفتهي مدعي را تصديق كند و جريان پايان پذيرد نه از باب يك قضاوت اسلامي.
در عين حال زهرا عليهاالسلام براي بار دوم علي عليهالسلام و امّايمن، اسماء بنت عُميس، حسن و حسين عليهماالسلام را به عنوان شاهد همراه آورد اما باز هم مورد قبول خليفه واقع نشد به اين دليل كه علي عليهالسلام همسر فاطمه است و حسن و حسين فرزندان او هستند و طرف فاطمه را خواهند گرفت و به نفع او شهادت خواهند داد اما اسماء بنت عُميس بدان جهت شهادتش پذيرفته نشد كه همسر جعفر بن ابيطالب بوده و به نفع بنيهاشم شهادت ميدهد و امّايمن نيز گواهيش پذيرفته نشد، به اين جهت كه زني است غير عرب و نميتواند مطالب را روشن بيان كند.
ص: 102
اما بايد سؤال كرد كه آيا فاطمه، علي، حسن و حسين عليهمالسلام كه بر اساس آيهي تطهير در رواياتي كه در شأن آنان رسيده كه از هر گناه و آلودگي پاكند، سخنشان مورد قبول نيست؟ حال چگونه سخنان آنها براي ابوبكر باور نكردني است؟!
در اينجا بد نيست به جرياني كه ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه آورده، توجه كنيم وي ميگويد:
از علي «بن فارقي» مدرس مدرسهي غربي بغداد پرسيدم آيا فاطمه در ادعايش صادق بود؟ پاسخ داد: بله.
پرسيدم: پس چرا ابوبكر فدك را به او واگذار نكرد؟ با اين كه ميدانست فاطمه عليهاالسلام راستگو است؟ استاد تبسّم كرد، سپس جملهي لطيف و زيبا و طنز گونهاي گفت. با اين كه چندان اهل شوخي و مزاح نبود، گفت:
اگر روز اول به مجرد ادعاي فاطمه فدك را باز ميگرداند، فردا فاطمه ادعاي خلافت همسرش را مطرح ميساخت و ميبايست ابوبكر از مقام خلافت كنارهگيري كند و در اين مورد عذر زمامدار خلافت پذيرفته نبود، چرا كه با عمل نخستش اقرار به صداقت و راستگوئي دختر پيامبر كرده بود، و بايد پس از آن بدون نياز به بيّنه و شهود، هرگونه ادعائي ميكرد، قبول نمايد.
ابن ابيالحديد ميافزايد: «اين سخن صحيح و درست است
ص: 103
گر چه استاد آن را به صورت شوخي بيان نمود». (1).
راستي بايد پرسيد علي عليهالسلام كه پيامبر او را «أقضي الأُمّة» و «صديق أكبر» ميداند و ميگويد: «عَلِيٌّ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ مَعهُ حَيثما دارَ». «حق با علي عليهالسلام است و علي عليهالسلام با حق است و حق همواره از علي عليهالسلام جدا نميشود».
داور اولي و سرپرست مؤمنان و اولي، نسبت به جان مؤمنان ميداند شهادتش در مورد قطعه زميني همچون فدك پذيرفته نيست؟ آيا در اينجا شهادت بناحق ميدهد؟! مسلماً چنين نيست، بلكه بايد گفت، تمام تلاش ابوبكر و عمر اين بود كه «فدك» اين باغ پر درآمد در اختيار علي و فاطمه عليهاالسلام قرار نگيرد، مبادا درآمدهاي آن را صرف درهم شكستن حكومت كنند، يا اين كه از روي بخل و حسادت بوده است.
چنان كه علي عليهالسلام خود به اين موضوع اشاره كرده ميفرمايد:
«بَلي كانَتْ فِي أَيْدِينا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ ما أَظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَليها نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَتْ عَنها نُفُوسُ قَومٍ آخرِينَ وَ نِعْمَ الحَكَمُ اَللَّهُ». (2).
«آري تنها از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده «فدك» در دست ما بود ولي گروهي بر آن بخل ورزيدند در حالي كه گروه ديگري سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين قاضي و داور خداست».
ص: 104
اما اين كه ابوبكر شهادت اسماء بنت عُميس همسر جعفر را رد كرد به اين بهانه كه به بنيهاشم علاقه دارد، اين نيز مطلب عجيبي است و جواب آن روشن است، زيرا در قضاوت، اين شرط نشده كه شاهد بايد دشمن انسان باشد، بلكه شرط شاهد عدالت است علاوه مگر پيامبر گواهي نداده بود كه «اسماء أهل بهشت است»؟.
اما اين كه اُمّ ايمن عجمي است، آيا شرط قبول شهادت عرب بودن است؟! و يا فصاحت و بلاغت؟ يا جملاتي كه برساند گفتهي فلاني درست است؟! آيا امّايمن كه از زمان كودكي پيامبر در خانهي آنها بوده و در ميان مردم حجاز زندگي ميكرده و حدود بيش از 60 سال از عمرش در ميان مردم حجاز ميگذرد و هنوز نميتوانسته به زبان عربي حرف بزند؟!
خلاصه: طبق بعضي از نقلها چون ابوبكر فدك را به فاطمه نداد، فاطمه از او غضبناك شد و از او روگردانيد و اجازه نداد با او سخن بگويد تا در گذشت و پس از رحلت هم اجازه نداده بود بر او نماز بگزارد. لذا شوهرش او را شبانه دفن كرد و قبرش را هم مخفي نمود. (1).
طبق بعضي از تواريخ، پس از آن كه فاطمه اقامهي بيّنه نمود، ابوبكر از گفتار فاطمه متأثّر شد و گريه كرد «فاستعْبَرَ و بَكي وَ كَتَبَ لها بِرَدِّ فَدَك» و نوشت من فدك را به فاطمه رد نمود. فاطمه عليهاالسلام نامه را گرفت و از نزد ابوبكر خارج شد در بين راه با عمر برخورد نمود عمر پرسيد: فاطمه از
ص: 105
1) 174. ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه: ج 16، ص 280.
كجا ميآئي؟ در پاسخش فرمود: از پيش ابوبكر، او را خبر دادم كه فدك را پيامبر به من بخشيده و براي او بيّنه اقامه كردم و او طي نامهاي فدك را به من بازگرداند عمر نامه را گرفت و به سوي ابوبكر بازگشت به ابوبكر گفت:
«فدك را تو به فاطمه دادي و نامه آن را نوشتهاي»؟
ابوبكر جواب داد: بلي!
عمر گفت: «علي عليهالسلام آن را به سوي خود ميكشد و اُمّايمن زن است و حرفش مورد قبول نيست سپس آب دهان روي آن انداخت و آن را پاره كرد». (1).
عجيب است همين عمري كه آن روز نامه را پاره كرد و بر ابوبكر اعتراض نمود در دورهي خلافت خود آن را رد كرد.
سمهودي محدث و مورخ معروف مدينه در تاريخ مدينه و «ياقوت بن عبداللّه رومي حموي» در معجمالبلدان نقل ميكنند كه ابوبكر در زمان خلافت خود فدك را تصرف نمود و عمر در دورهي خلافت خود آن را به علي عليهالسلام و عباس واگذار كرد. (2).
پس جاي اين سؤال است كه اگر ابوبكر به عنوان «فيء» مسلمانان حسب الأمر رسولاللّه صلي اللَّه عليه و آله فدك را تصرف نمود عمر آن را به چه دليل به دو نفر واگذار نمود؟!
ص: 106
اما در زمان عثمان، بعضي معتقدند كه عثمان آن را به مروان بن حَكَم بخشيده است مروان هم آن را به فرزندش عبدالعزيز بخشيد و پس از مرگ او به ارث براي فرزندانش باقي ماند كه عمر بن عبدالعزيز سهميه بقيهي ورّاث را با خريد و بخشش يكجا جمع نمود و به فرزندان فاطمه عليهاالسلام تحويل داد.
ابن ابيالحديد از ابوبكر جوهري نقل ميكند كه:
چون «عمر بن عبدالعزيز» به خلافت رسيد، به عامل خود در مدينه نوشت: فدك را به اولاد فاطمه عليهاالسلام واگذار كن. فلذا حسن بن حسن مجتبي و بعضي گفتند: حضرت علي بن الحسين عليهالسلام را خواست و به آنها واگذار كرد.
بنا به نقل بلاذري، عمر بن عبدالعزيز به فرماندارش در مدينه «عمرو بن حزم» نوشت كه «فدك» را به فرزندان فاطمه برگردان.
فرماندار مدينه در پاسخ او نوشت: «فرزندان فاطمه بسيارند و با طوائف زيادي ازدواج كردهاند، به كدام گروه باز گردانم»؟.
عمر بن عبدالعزيز خشمناك شد، نامه تندي به اين مضمون در پاسخ فرماندار مدينه نوشت:
هرگاه من ضمن نامهاي به تو دستور ميدهم گوسفندي ذبح كن، تو فوراً در جواب خواهي نوشت آيا بيشاخ باشد يا شاخدار؟ و اگر بنويسم گاوي را ذبح كن سئوال ميكني رنگ آن چگونه باشد؟ هنگامي كه اين
ص: 107
نامهي من به تو ميرسد فوراً «فدك» را بر فرزندان فاطمه از علي عليهالسلام تقسيم كن». (1).
ابن ابيالحديد اين عبارت را نوشته است كه: «كانَتْ اَوَّلَ ظَلامَةٍ رَدَّها» (2)يعني اين عبارت رد كردن عمر فدك را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام نخستين ظلم كرده و غارت شدهاي كه رد نموده شد.
اما هنگامي كه يريد بن عبدالملك به قدرت رسيد آن را از اولاد فاطمه گرفت و همچنان در دست بني مروان بود تا اين كه حكومت به عباسيان منتقل گرديد.
ابوالعباس سفاح آن را به «عبدالله بن حسن بن حسن» رد نمود ولي ابوجعفر آن را پس گرفت سپس مهدي عباسي آن را به فرزندان زهرا باز پس داد ولي هادي و هارون باز آن را غصب كردند.
چون مأمون به خلافت رسيد آن را براي چندمين بار به فرزندان فاطمه برگرداند ياقوت حموي در كتاب «معجمالبلدان» عين حكم مأمون را ضبط نموده است. مأمون به عامل خود «قثم بن جعفر» در مدينه نوشت:
«اِنَّهُ كانَ رَسوُلُ اللَّه صلي اللَّه عليه و آله اعطي ابنته فاطمه رضي الله عنها فدك و تصدق عليها بها و ان ذلك كان امرا ظاهراً معروفاً عند آله عليه الصلوة و
ص: 108
السلام ثم لم تزل فاطمه تدعي منه بما هي اولي من صدق عليه و انه قد راي ردها الي ورثتها...». (1).
يعني: رسول خدا فدك را به دخترش فاطمه عطا نمود و اين امري ظاهر و معروف نزد اهلبيت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود سپس همواره فاطمه مدعي آن بود و قول او از همه شايستهتر به تصديق و قبول است و من صلاح ميبينم كه آن به ورثه آن حضرت داده شود و به «محمد بن يحيي» و «محمد بن عبداللَّه» (نوههاي امام زين العابدين) باز گرداني تا آنها به اهلش برسانند.
ابن ابيالحديد ميگويد: مأمون براي رسيدگي به شكايت مردم نشسته بود، اولين شكايتي كه به دست او رسيد و به آن نگاه كرد مربوط به «فدك» بود همين كه شكايت را مطالعه كرد گريه نمود و به يكي از مأموران گفت: صدا بزن وكيل فاطمه كجا است؟ پيرمرد جلو آمد، و با مأموران سخن بسيار گفت، مأمون دستور داد حكمي را نوشتند و فدك را به عنوان نماينده اهلبيت به دست او سپردند هنگامي كه مأمون اين حكم را امضاء كرد «دعبل خزاعي» حاضر بود برخاست و اشعاري سرود كه نخستين بيت آن اين است:
اَصْبَحَ وَجْهُ الزَّمانِ قَدْ ضَحِكا
بِرَدَّ مَأْموُنُ هاشِمُ فَدَكا (2).
ص: 109
چهرهي زمان خندان شد، زيرا كه مأمون فدك را به بنيهاشم بازگرداند.
و همچنين در دست فاطميين بود تا اين كه متوكّل به خاطر كينهي شديدي كه از اهلبيت در دل داشت، بار ديگر فدك را از فرزندان فاطمه غصب كرد و آن را به عبداللّه به عمر بازيار بخشيد فرزند متوكل به نام «منتصر» دستور داد كه آن را مجدداً به فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بازگردانند.
غرض، كسي ميگرفت و كسي ميبخشيد فدك در يك جريان سياسي قرار گرفته بود ولي اين نقل و انتقالها به هر حال بيانگر اين واقعيت است كه خلفا روي فدك حساسيت خاصي داشتند و هر كدام طبق روش سياسي خود موضعگيري مخصوص و عكسالعمل خاصي روي آن نشان ميدادند و اين نشان ميدهد كه فدك پيش از آن كه جنبهي اقتصادي داشته باشد، جنبهي سياسي داشت و هدف منزوي كردن آنها در جامعهي اسلامي و تضعيف موقعيت، و اظهار دشمني با اهلبيت پيامبر بود، همانگونه كه بازگرداندن فدك به اهلبيت كه بارها در طول تاريخ اسلام تكرار شد، «يك حركت سياسي» به عنوان اظهار همبستگي و ارادت به خاندان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله صورت ميگرفت.
اهميت فدك در اذهان عمومي مسلمانان به قدري بود كه در بعضي نقلها آمده است كه در عصر متوكل عباسي قبل از آن كه فدك از دست بنيفاطمه گرفته شود، خرماي محصول آن در موسم «حج» به
ص: 110
ميان حجاج ميآوردند و آنها به عنوان تيمّن و تبرك با قيمت گزافي آن را ميخريدند. (1).
مورخان دربارهي غصب فدك و شكستن حرمت فاطمه عليهاالسلام رسالهي طولاني نوشتهاند كه مأمون عباسي دستور داد آن را در موسم حج براي حجاج قرائت كنند و آن را صاحب تاريخ معروف به «عباسي» ذكر كرده و «روحي» فقيه نيز در تاريخش در حوادث سال 210 به آن اشاره كرده است.
قضيه از اين قرار بوده كه عدهاي از اولاد امام حسن و امام حسين عليهماالسلام قصه را پيش مأمون خليفهي عباسي بردند و گفتند: كه فدك و عوالي، مال مادرشان فاطمه دختر پيامبر بود كه ابوبكر آن را به ناحق از دست او گرفت از مأمون خليفهي عباسي خواستند علماي اهل تسنن در اينباره، انصاف كنند و قضاوت عالانه و محققانه بنمايند.
اين بود مأمون دويست نفر از علماي حجاز و عراق و غير اينها را حاضر كرد و تأكيد نمود در اداء امانت و پيروي صدق در آنچه اولاد فاطمه ذكر كردهاند، كوتاهي نكنند و از آنان سؤال كرد در اينباره آنچه از حديث صحيح نزد ايشان هست، بازگو نمايند.
ص: 111
1) 181. ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه: ج 16، ص 217.
عدهاي از آنان روايت كردند از: «بشير بن ولي» و «واقدي» و «بشير بن عتاب» كه چون پيامبر خيبر را فتح كرد، چند قريه از قريههاي خيبر را براي خود انتخاب نمود، پس جبرئيل با اين آيه نازل شد: (وَ آتِ ذاَ القُرْبي حَقَّهُ) فقال مُحمَّد صلي اللَّه عليه و آله: وَ مَنْ ذَوِي القُربي وَ ما حَقُّهُ؟ قال: فاطِمَةُ عليهاالسلام تَدْفَعْ إِلَيها فَدَكَ فَدَفَعَ إِلَيها فَدَكَ ثُمَّ أَعْطاها العَؤالِيَ بَعدَ ذلِكَ...».
«پيغمبر گفت: ذوي القربي كيست و حق او چيست؟ جبرئيل گفت: ذوي القربي فاطمه است و حق او فدك است. فدك را به او بده. سپس عوالي را نيز به او داد».
فاطمه عليهاالسلام تا وفات پدرش محمد صلي اللَّه عليه و آله از آنها غله به عمل ميآورد، چون به ابوبكر بيعت شد، فدك را از فاطمه منع كرد، فاطمه در اين باره به ابوبكر گفت: فدك و عوالي مال من است و پدرم آن را در حال حياتش به من بخشيده ابوبكر جواب داد من منع نميكنم آنچه را كه پدرت به تو داده است.
خواست در رد فدك نامهاي بنويسد كه عمر مانع شد و گفت: اين زن است بايد به ادعاي خود بيّنه اقامه كند و بر آنچه ادعا ميكند شاهد بياورد ابوبكر به فاطمه گفت: بايد اين را كار را بكنيد بر مدعاي خود شاهد بياوريد. او نيز اُمّايمن و اسماء بنت عُميس را به همراه علي عليهالسلام شاهد آورد و آنها همه شهادت دادند كه فدك مال فاطمه است. ابوبكر بر او نامه نوشت و اين خبر به گوش عمر رسيد. آمد نزد ابوبكر و نامه را از او پس گرفت و آن را محو كرد و گفت: فاطمه زن است و علي بن ابيطالب شوهر
ص: 112
اوست و او ذي نفع ميباشد و با شهادت دو زن هم ثابت نميشود.
ابوبكر را پيش فاطمه فرستاد و جريان را به اطلاع او رساند، فاطمه قسم خورد بر اين كه آنها شهادت ندادند مگر اين كه شهادتشان حق است. ابوبكر گفت: شايد هم تو بر حق باشي ليكن شاهدي بياور كه در اين جريان ذي نفع نباشد. فاطمه عليهاالسلام فرمود: مگر شما نشنيديد كه پيامبر فرمود: «اسماء بنت عُميس و اُمّايمن مِن أهل الجنّة»؟ اسماء بنت عميس و امّايمن از اهل بهشتند؟» گفتند: چرا شنيديم. فاطمه عليهاالسلام فرمود: دو زن بهشتي شهادت به باطل ميدهند؟!
فاطمه عليهاالسلام برگشت و فرياد زد و پدرش را صدا ميكرد و ميگفت: پدرم فرمود نخستين كسي كه به من ملحق ميشود تو خواهي بود به خدا قسم از اين دو نفر به پدرم شكايت ميكنم.
طولي نكشيد كه فاطمه مريض شد به علي عليهالسلام وصيت كرد كه آن دو نفر نبايد به او نماز بخوانند. فاطمه از آنها قهر كرد و صحبت نكرد تا اين كه فوت نمود، و جنازهي او را علي عليهالسلام و عباس شبانه دفن كردند.
مأمون آن روز ختم جلسه را اعلان نمود و همه پراكنده شدند و روز ديگر هزار نفر از اهل علم و فقاهت در جلسه حاضر نمود و جريان را به آنها توضيح داد و آنان را به مراعات تقوا و رضاي خدا امر كرد، پس آنها دو طايفه شدند و مناظره و مباحثه را آغاز نمودند يك طايفه از آنان گفتند:
ص: 113
شوهر چون ذي نفع است، شهادت او پذيرفته نيست، ولي ميبينيم قسم فاطمه عليهاالسلام به جاي يك شاهد ميتواند باشد و با شهادت دو زن شهادت كامل ميگردد.
طايفهي دوم گفتند: رأي ما اين است كه يك شاهد با قسم موجب حكم نميشود وليكن به عقيدهي ما شهادت شوهر نزد ما مسموع است و او را ذينفع نميدانيم. پس شهادت علي عليهالسلام با دو زن ادعاي فاطمه عليهاالسلام را اثبات ميكند، بنابراين هر دو طايفه از اين لحاظ توافق داشتند كه فاطمه بر فدك و عوالي ذي حق است.
سپس مأمون از آنان از فضائل علي عليهالسلام پرسيد، آنان فضائل بسيار بزرگي ذكر كردند كه رسالهي مأمون حاوي همهي آنهاست و بعد، از فضائل فاطمه عليهاالسلام سؤال كرد باز آنان از براي فاطمه فضائل بزرگ و روشني روايت كردند و پس از آن از اُمّايمن و اسماء بنت عُميس پرسيد كه از پيامبر روايت كردند كه آن دو از اهل بهشتند.
همين كه سخن به اينجا رسيد، مأمون خطاب به حاضرين گفت:
«آيا جايز است گفته شود يا اعتقاد گردد بر اين كه علي عليهالسلام با آنهمه ورع و زهدش براي فاطمه به غير حق شهادت داده؟! و با وجود اينكه خدا و رسولش به اين فضائل براي او شهادت دادهاند؟!
آيا جايز است با آن همه علم و فضلش گفته شود ميرود به مسألهاي شهادت بدهد كه نسبت به حكم آن جاهل است؟!
ص: 114
آيا جايز است گفته شود فاطمه عليهاالسلام با طهارت و عصمتش و با اين كه او سيّدهي زنان اهل بهشت، چنانچه خود روايت كردهايد، چيزي را طلب كند كه حق او نيست و به همهي مسلمانان ظلم كند و به همين خاطر غمگين شود و قسم بخورد؟!
و يا اين كه آيا جايز است اُمايمن و اسماء بنت عميس به دروغ شهادت بدهند و آن دو از اهل بهشت باشند؟!
پس عيب گرفتن بر فاطمه و شاهدان، طعن بر قرآن است و كفر نسبت به دين خداست! نعوذ بالله كه اين چنين باشد».
بعد از اين، مأمون با آنان با حديثي معارضه كرد كه روايت كردهاند كه علي بن ابيطالب عليهالسلام بعد از وفات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كسي را واداشت كه در ميان مردم اعلان كند كه هر كه از پيامبر طلبي دارد، حاضر شود. پس جماعتي حاضر شدند و هر چه آنها گفتند بدون اين كه از آنها شاهد و بيّنه بخواهد، پرداخت نمود. و همچنين از طرف ابوبكر نيز چنين اعلان كردند كه جرير بن عبداللّه حاضر شد و ادعا كرد كه پيامبر به وي وعدهاي داده است. ابوبكر نيز آنچه او ادعا ميكرد، بدون بينه داد و بعد جابر بن عبداللّه حاضر شد و گفت: پيامبر به من وعده داده بود كه مقداري از مال بحرين را به من بدهد وقتي كه مال بحرين رسيد او ديگر فوت كرده بود. ابوبكر همين مقدار را بدون بينه به او پرداخت كرد.
مرحوم سيد بن طاوس ميگويد: حميدي اين روايت را در كتاب «الجمع بين الصحيحين» در حديث نهم از افراد مسلم از سند جابر ذكر
ص: 115
كرده كه گفت: (آنچه ابوبكر داد) شمردم همهي آنها پانصد تا بود ابوبكر گفت مثل آن را بگير. (1).
راوي رسالهي مأمون گفت: مأمون از اين تعجب كرد و گفت: آيا نميبايست با فاطمه و شاهدانش مثل جرير بن عبدالله و جابر بن عبدالله رفتار شود؟ و همان طوري كه ادعاي آنان را بدون بينه و شاهد پذيرفت، ادعاي فاطمه را نيز بدون شاهد و بينه ميپذيرفت؟
از اين پس مأمون فدك و عوالي را در دست محمد بن يحيي بن حسين بن علي بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليهالسلام قرار داد تا آن را آباد كند و غلّه به عمل آورد و آن را در ميان ورثهي فاطمه قسمت نمايد.
از مسائل بسيار قابل توجه اين كه هيچ كدام از امامان اهلبيت بعد از «غصب نخستين»، هرگز در امر فدك دخالت نكردند علي عليهالسلام در دوران حكومتش و نه امامان ديگر. و افرادي مانند عمر بن عبدالعزيز، و يا حتي مأمون پيشنهاد كردند كه به يكي از ائمهي اهلبيت عليهم السلام باز گردانده شود و اين واقعاً سؤال برانگيز است كه اين موضعگيري در برابر مسألهي فدك به چه علت بود؟
چرا علي عليهالسلام در زماني كه تمام كشور اسلامي زير نگين او بود، اين
ص: 116
1) 182. مسلم، صحيح: ج 4، ص 1807.
حق را به صاحبان اصلي باز نگردانيد؟ اين سؤال را به طور مكرر از امامان اهل بيت عليهمالسلام نيز سؤال كردهاند و هر كدام به اين سؤال مهم تاريخي پاسخ گفتهاند اينك در پاسخ اين سؤال ميگوئيم:
1- امام اميرالمؤمنين علي عليهالسلام در همان كلام كوتاهش همهي گفتنيها را گفته است آنجا كه ميفرمايد:
«آري از آنچه در زير آسمان دنياست تنها «فدك» در دست ما بود، عدهاي نسبت به آن بخل ورزيدند ولي در مقابل گروه ديگري سخاوتمندانه از آن صرفنظر كردند و بهترين داور و حاكم خداست، مرا با فدك و غير فدك چه كار در حالي كه فردا به خاك سپرده خواهيم شد».
آن امام بزرگوار عملاً نشان داد كه فدك را به عنوان يك وسيلهي درآمد و يك منبع اقتصادي نميخواهد و آن روز هم كه فدك از ناحيهي او و همسرش مطرح بود، براي تثبيت مسألهي ولايت و جلوگيري از خطوط انحرافي در زمينهي خلافت پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله بود اكنون كار از كار گذشته و فدك بيشتر جنبهي مادي پيدا كرده، گرفتن آن چه فايدهاي دارد.
امام پس از رسيدن به خلافت، نخواست عملي انجام دهد كه به خاطر بعضي خطور كند و يا جادستي براي كسي پيدا شود كه: اعلام باز پس گرفتن اموال غصب شده و ردّ به صاحبانش مقدمه براي به دست آوردن چيزي بوده كه در زمان خلفا مورد دعوا و گفتگو بود و او براي اين كه فدك را تصرف كند، مسألهي باز پس گرفتن زمينها و مزارعي كه وسيلهي
ص: 117
عثمان بخشيده شده، عنوان كرده است. لذا علي عليهالسلام از كنار اين مسأله گذشته و از آن سخني به ميان نياورده است. تا برساند كه ائمه براي گرفتن حقوق مردم، زمامداري را ميپذيرند نه براي حقوق شخصي! و طبعاً فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيز به اين عمل راضي بودهاند.
مرحوم سيد مرتضي عالم بزرگوار شيعه در اين زمينه سخني پرمعني دارد، ميگويد: هنگامي كه امر خلافت به علي عليهالسلام رسيد دربارهي باز گرداندن فدك خدمتش سخن گفتند، فرمود: «إِنِّي لأسْتَحْيِي مِنَ اللَّهِ أَنْ اَرُدَّ شَيْئاً مَنَعَ اَبُوبَكْرُ وَ أَمْضاعُ عُمَر». (1).
«من از خدا شرم دارم چيزي را كه ابوبكر منع كرد، و عمر بر آن صحّه نهاد، به صاحبان اصليش بازگردانم».
در حقيقت با اين سخن هم بزرگواري و بياعتنائي خود را نسبت به فدك به عنوان يك سرمايهي مادي و منبع درآمد، نشان ميدهد و هم مانعين اصلي اين حق را معرفي ميكند!
2- مرحوم صدوق در كتاب «علل الشرايع» (دربارهي علت اين كه چرا اميرالمؤمنين پس از رسيدن به خلافت، فدك را پس نگرفت؟) به سند خود از ابوبصير از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه گفت: به امام صادق عليهالسلام گفتم: چرا اميرالمؤمنين پس از آن كه وليّ امر مسلمين شد، فدك را اخذ نكرد؟ و به چه علت آن را ترك نمود، فرمود: براي اين كه
ص: 118
1) 183. ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه: ج 16، ص 252.
ظالم و مظلوم هر دو به پيشگاه خداوند وارد شدند، خداوند به مظلوم اجر و پاداش داد و ظالم را عقاب نمود، از اين جهت آن حضرت خوش نداشت چيزي را پس بگيرد كه خداوند غاصب آن را عقاب كرده و به مظلوم آن پاداش داده است. (1).
3- باز صدوق در همان كتاب به سند خود از «ابراهيم كرخي» از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه گفت: گفتم به چه علت اميرالمؤمنين چون كه بر مردم والي شد، فدك را تصرف نكرد؟ فرمود: به جهت اقتدا به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله وقتي كه مكه را فتح كرد، عقيل بن ابوطالب خانهي آن حضرت را فروخته بود، به پيامبر عرض شد كه اي رسول خدا چرا به خانهي خودت باز نميگردي؟ فرمود: مگر عقيل براي ما خانه گذاشته؟ ما اهلبيت چيزي را كه از ما به ظلم گرفته شده پس نميگيريم بدين جهت علي عليهالسلام نيز فدك را وقتي كه به حكومت رسيد، پس نگرفت. (2).
4- و باز در همان باب جواب سومي به سند خود از «علي بن فضّال» از پدرش از امام هفتم، امام كاظم عليهالسلام ذكر كرده كه گفت: از امام هفتم سؤال كردم چرا علي عليهالسلام فدك را تصرف نكرد وقتي كه به ولايت مردم رسيد؟ فرمود:
«لأنَّا أَهلُ بَيتٍ لا يَأْخُذُ حُقُوقَنا مِمَّنْ ظَلَمْنا الَّا هُوَ (يعني الاّ اللّه) و نَحنُ أَولياءُ المُؤْمِنِينَ إِنَّما نحكُمُ لهُم و نَأخذُ حُقوقُهُمْ ممّن ظلَمهُم و لا
ص: 119
نأخذ لأنفُسنا». (1).
«حق ما اهلبيت را از كساني كه به ما ظلم كردهاند، جز خدا نميگيرد، ما اولياي مؤمنان هستيم به نفع آنها حكم ميكنيم و حقوق آنها را از كساني كه به آنان ظلم نمودهاند، ميستانيم و براي خودمان در اينباره تلاش نميكنيم».
اين فرمودهي امام ميرساند كه ائمه و رهبران الهي همواره در آن طريق در حركت و تلاشند كه حقوق مؤمنان است اما در مورد حقوق شخصي خود كه ربطي با حقوق مؤمنان ندارد، اقدام نميكنند و مسألهي فدك از اين قبيل بوده است.
بالاخره ائمهي اطهار عليهمالسلام پيوسته از ابوبكر و عمر به خاطر غصب فدك مادرشان اظهار تألّم ميكردند و هر موقع يادي از مادرشان فاطمه عليهاالسلام مينمودند، به مظلوميت او اشك ميريختند و دربارهي جريان فدك و مظلوميت زهراي اطهر عليهاالسلام روايات فراواني از طريق اهلبيت عليهمالسلام رسيده است كه تمام دقايق و خصوصيات اين حادثه را روشن ميسازد.
آري دفاعيات فاطمه عليهاالسلام در پروندهي فدك به قدري محكم و واضح است كه قرنهاست محاكم ذي صلاح بشري نسبت به اين ظلمي كه ابوبكر و عمر به فاطمه كردهاند، قضاوت عالانه و منصفانه ميكنند.
ائمهي اطهار عليهمالسلام و شيعيان آنها در طول تاريخ سعي ميكردند ماجراي فدك كه سند مظلوميت و به يغما رفتن حقوق اهلبيت عليهمالسلام است، در تاريخ زنده بماند و به فراموشي سپرده نشود، و به آن به چشم
ص: 120
1) 186. صدوق، ابنبابويه قمي، علل الشرايع: ج 1، ص 149، طبع قم.
يك مسألهي تاريخي نگاه نكنند و لذا پيوسته حد و حدود آن را حفظ ميكردند و همانطوري كه اگر از يك مظلومي زمين و ملكي غصب شود، دقيقاً حد و حدود آن را مراعات ميكنند در نظر ائمه اطهار عليهمالسلام فدك به يك معني ولايت مطلقه و وصايت بوده كه بعد از پيامبر آن را غصب كردند و ارث پيغمبر امامت و حكومت عامهي اسلامي بود كه به فاطمه عليهاالسلام و علي عليهالسلام و اولاد منصوص آنها ميرسيد و لذا آنجا كه هارونالرشيد از حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام خواست كه حدود فدك را شرح دهد، به اين هدف كه آن را به امام عليهالسلام پس بدهد، امام از بيان حدود فدك اِبا كرد تا آن كه هارونالرشيد اصرار نمود. فرمود: اگر حدود آن را بگويم به صاحبش رد نميكني هارون گفت: «بِحَقِّ جَدِّكَ اِلاَّ فَعَلْتُ».
فقال عليهالسلام: «حَدُّها الأوّل عريشُ مِصرَ والحَدُّ الثّاني دَومةُ الجَندل والحَدُّ الثالثُ تيما والحدّ الرّابع جِبالُ اُحُد مِن المدينة». (1).
«حد اول آن عريش مصر و حد دوم دومةالجندل و حدّ سوم تيما (سيف البحر) و حد چهارم كوههاي احد از مدينه».
طبق نقل مرحوم كليني خليفه عباسي با تعجب گفت: همهي اينها؟ فرمود: آري همهي اينها، زيرا همه از زمينهائي است كه رسول خدا اسب و شتر بر آن نرانده است مهدي گفت: مقدار زيادي است و درباره آن تأمل ميكنم. (2).
ص: 121
طبق نقل «ابنشهر اشوب» هارون رنگش دگرگون شد و دستور داد امام كاظم عليهالسلام را زنداني كنند، حضرت فرمود: ميدانستم كه اگر حدود فدك را بگويم مرا خواهد كشت.
اين حديث پر معني دليل روشني بر پيوستگي مسأله «فدك» با مسأله «خلافت» است و نشان ميدهد آنچه در اين زمينه مطرح بوده غصب مقام خلافت رسولاللّه بوده است و اگر هارون ميخواست فدك را تحويل دهد بايد دست از خلافت بكشد و همين امر او را متوجه ساخت كه امام موسي بن جعفر عليهالسلام ممكن است هر زمان قدرت پيدا كند و او را از تخت خلافت پائين بكشد و لذا تصميم به قتل آن حضرت گرفت.
علي بن اسباط از امام رضا عليهالسلام روايت كرده كه مردي از برامكه با علي بن موسي الرضا عليهالسلام به مقام معارضه برآمد و گفت دربارهي ابوبكر و عمر چه ميگوئي؟ فرمود: «سبحان اللّه والحمدللّه و لا اله الا اللّه واللّه أكبر» آن مرد در كشف جواب بسيار اصرار كرد امام فرمود: «كانَتْ لَنا اُمُّ صالِحَةٌ ماتَتْ وَ هِيَ عَلَيْهِما ساخِطَةٌ وَ لَمْ يَأتِينا بَعد مَوتها خبرٌ انّها رضيتْ عنهُما».
«ما را مادري شايسته و نيكوكاري بود فوت نمود در حالي كه از آن دو غضبناك بود و بعد از فوتش هم خبري به ما نيامده است كه از آن دو راضي شده باشد».
ص: 122
انتظار ميرفت، استاد عباس محمودالعقاد، نويسندهي معروف مصري كه در ميان نويسندگان و محققان مصر، به انصاف شهرت دارد، دربارهي فدك و جنبههاي مختلف آن تحقيق سودمندي ارائه نمايد و نتيجهي تحقيق او، تحفهي ارزشمندي براي ديگران باشد، ولي متأسفانه برخلاف انتظار سخن ايشان در اينباره بسيار مختصر و دور از انصاف و اگر جسارت نباشد، بي مدرك است.
اينك سخن او را عيناً در معرض مطالعه و قضاوت خوانندهي عزيز قرار ميدهيم، ايشان مينويسد:
«والحديث في مسألة فدك هو كذلك من الأحاديث الّتي لا تنتهي إلي مقطع للقول متّفق عليه، غير أنّ الصدق فيه لأُمراء أن الزهراء أجلّ من أن تطلبَ ما ليس لها بحقٍّ، و انّ الصديق أجلُّ من أن يسلبها حقّها الذي تقوم البيّنه عليه...». (1).
«داستان مسألهي فدك نيز از احاديثي است كه به قول متفق عليه نميرسد. ليكن آنچه در آن اختلافي نيست اين است كه شأن فاطمهي زهرا عليهاالسلام بزرگتر از آن است كه چيزي را به ناروا ادعا كند. و صديق (ابوبكر) نيز بزرگتر از آن است كه حقي را كه فاطمه بر آن اقامه شهود كرده است، از وي سلب نمايد و امّا چه سخني سخيفي است كه گفته شود: ابوبكر چون ميترسيد علي عليهالسلام با انفاق درآمد فدك، مردم را به سوي خود دعوت كند، آن را از زهرا باز گرفت. زيرا ابوبكر، عمر، عثمان و علي عليهالسلام
ص: 123
1) 189. محمود عقاد، فاطمة الزهرا والفاطميون: ص 60، چاپ لبنان، 1967.
خلافت مسلمانان را به عهده گرفتند و كسي ادعا نكرد. شخصي به سبب مالي كه گرفت، با آنان بيعت كرد و در هيچ خبر موثّق يا حتي شايعهاي نيز، چنين سخني وارد نشده است. به علاوه ما دليلي روشنتر از رأي خليفه در مسألهي فدك براي برائت ذمّهي وي در قضاوت نميبينيم زيرا سرانجام چنين شد كه خليفه با رضايت فاطمه درآمد و محصول فدك را مي گرفت و صحابه نيز با رضايت وي خشنود بودند و خليفه هم چيزي از عوايد فدك را براي خود برنميداشت تا كسي عليه او ادعايي داشته باشد. تنها مسأله، دشواري امر قضاوت بود كه در پايان كار به اختلاف ميان طرفين انجاميد- طرفيني كه- رضي الله عنه- صادق مصدّف بودند». (1).
قبل از هر چيز ميبينيم كه عقّاد چنان وانمود ميكند كه مسألهي فدك، نزاع پايان ناپذيري است و بحث در آن بينتيجه است. تا به اين بهانه از بررسي دقيق آن خودداري ورزد برخلاف تصور «عقّاد» مسألهي فدك يك بحث كاملاً قضائي است و زهراي اطهر عليهاالسلام با منطق محكم و استدلال و برهان حقانيت خويش را به اثبات رساند، طرف را محكوم و مجاب ساخت. اگر چه آن حضرت به حق خود نرسيد، ولي سوء نيّت شيخين را روشن نمود و پروندهي فدك را براي هميشه باز گشود و قضاوت امر را به عهدهي آيندگان گذاشت.
عقّاد اگر چه حديث مسألهي فدك را قطعي و مورد اتفاق نميداند، ولي در آن، دو حقيقت غيرقابل انكار ميبيند:
نخست: صدّيقهي طاهره عليهاالسلام والاتر از آن است كه بتوان به او نسبت
ص: 124
1) 190. فدك در تاريخ ترجمه: محمود عابدي: ص 50 تأليف شهيد محمد باقر صدر.
كذب داد.
دوّم: صدّيق (ابوبكر) هم بالاتر از آن است كه حقي را سلب كند بر آن اقامهي بيّنه شده است.
بنابر اين وقتي در درستي موضع ابوبكر، و انطباق آن با قانون، جاي سخني نباشد، پس جدال پايان ناپذير دربارهي چيست؟
به قول مرحوم شهيد صدر: «نويسندهي آزاد است كه دربارهي هر موضوعي، به دلخواه خود اظهارنظر كند، اما به شرط اين كه مدارك و اسناد رأي خود را برخواننده ارائه كند. و همهي مفروضاتي را كه در آن مسأله، به نتيجهاي خاص منتهي ميشود، بيان دارد اما سخن استاد عقاد را چگونه ميتوان پذيرفت، وقتي ميگويد: «اين مسأله مورد بحث محققان است». و آنگاه بدون ارائهي مدركي، به اظهار رأي ميپردازد كه به توضيح و شرح زيادي نياز دارد و در خور دقت نظر فراواني است. وقتي به سخن او توجه ميكنيم، اين سئوالات مطرح ميشود:
اگر زهرا عليهاالسلام، «صدّيقه» است و ساحت مقدس او پاكتر از آن است كه تهمت كذب و دروغ به او نسبت داد، پس در آن دعوا چه نيازي به اقامهي شهود بود؟ چرا خليفه از او شاهد خواست آيا مدعائي كه صدق آن مسلم است، نيازي به شهود دارد؟ آيا قوانين قضائي اسلام حكم قاضي را به استناد علم خود منع ميكند؟!
ظاهراً عقاد به آيهي تطهير توجه داشته كه در شأن فاطمه و همسر و
ص: 125
فرزندانش نازل شده است. (1).
به روايتي كه حاكم از عايشه نقل كرده است كه گفت:
«هرگاه سخن از فاطمه عليهاالسلام دخت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به ميان ميآمد، ميگفتم: از او راستگوتر كس نديدم، مگر پدرش. حاكم افزوده است كه اين حديث را مسلم صحيح ميداند. (2).
و علاوه بر اين، تبرئهي هر دو طرف دعوا، يعني حضرت زهرا عليهاالسلام و خليفه، غير ممكن است زيرا ما در ميان دو فرض قرار داريم:
يكي اين كه بپذيريم زهرا عليهاالسلام مصرّاً مدعي مالي بود (كه هر چند در واقع امر مالك آن بود) ولي به حكم قوانين قضاي اسلامي در آن هيچگونه حقي نداشت.
دوم: اين كه خليفه را مقصّر بدانيم و بگوئيم: فاطمه از حقي منع شد كه بر خليفه واجب بود آن را ادا كند، يا به نفع وي رأي دهد.
بدين ترتيب تبرئهي زهرا عليهاالسلام از ادعايي كه برخلاف قوانين شرعي بوده است و در همانحال برتر داشتن ساحت خليفه، از منع حقي كه بر اساس همان قانون ادايش واجب است، از اموري است كه جمع آن دو، اجتماع نقيضين است و آن محال است.
البته اين سخن «عقّاد» از آن جا ناشي شده است كه اهل سنت همهي
ص: 126
صحابه را مجتهد عادل ميدانند و به مرجعيت همهي آنها قائلند. بنابر اين عقيده، حق و باطل در ميان صحابه منظور نيست همهي صحابه بدون استثناء حقند، به اين معني، هم علي عليهالسلام حق است و هم معاويه! زيرا هر دو صحابه و مجتهد بودند. و اينجا نيز هم فاطمه عليهاالسلام حق است و هم ابوبكر!!
كساني كه نظريهي عدالت صحابه را به وجود آوردند، آن را به گونهاي مطرح كردند كه تأييد و حمايت تام و تمام آنان را در گذشته و آينده تضمين كند و پوششي شرعي و قانوني بر وضع آنان در هر زمان باشد و مسلماً طرح چنين نظريهاي اهداف و اغراض سياسي داشته است. (1).
ص: 127
1) 193. در اينباره به كتاب «صحابه از ديدگاه نهجالبلاغه» تأليف نگارنده مراجعه شود.
اين خطبه، از خطبههاي مشهوري است كه علماي بزرگ شيعه و اهل تسنن با سلسله سندهاي بسيار آن را نقل كردهاند، هر چند عبارات اين خطبه در نقلها كمي متفاوت است.
مرحوم «سيد ابنطاوس» قسمتي از آن را از كتاب «المناقب»، «احمد بن موسي بن مُردويه اصفهاني» كه از معاريف اهل سنت است، به سندي كه به «عايشه» منتهي ميشود، نقل ميكند ما براي مزيد فائده، اين خطبه را به طور كامل از دانشمند معروف اهل تسنن ابن ابيالحديد معتزلي نقل ميكنيم وي در شرح نهجالبلاغه در شرح نامهي «عثمان بن حنيف» در فصل اول، اسناد مختلف اين خطبه را نقل كرده است او تصريح ميكند كه اسنادي را كه من براي اين خطبه در اينجا آوردهام، از هيچ يك از كتب شيعه نگرفتهام.
سپس اشاره به كتاب معروف «سقيفه» از «ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهري» كه از محدثان بزرگ و معروف اهل سنت است، كرده كه او در كتاب خود از طرق زيادي اين خطبه را نقل نموده است. ابن ابي
ص: 128
الحديد تمام اين طرق را در شرح نهجالبلاغه آورده است كه ما براي رعايت اختصار از نقل آن صرفنظر ميكنيم.
ميگويد: چون ابوبكر تصميم گرفت كه فدك را از فاطمه عليهاالسلام باز گيرد، و اين خبر به آن حضرت رسيد، پارچهاي (مقنعه) را به سر و صورت و گردن خود پيچيد و لباسي كه از فرق تا قدم او را ميپوشانيد (چادر) بر بدن خود قرار داد و همراه با گروهي از خدمتكاران و زنان خويشاوند خود به طرف مسجد حركت كرد (تا در ميان زنان مشخص نباشد) و آن چنان عبا به سر افكنده بود كه دامن آن روي زمين كشيده ميشد و به زير قدمش ميآمد. راه رفتن او همانند راه رفتن پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود تا بر ابوبكر وارد شد، در حالي كه ابوبكر در ميان جماعت مهاجران و انصار و ديگران بود، و در ميان زنان مهاجر و انصار در پشت پرده نشست نالهاي جانسوز كشيد و اين ناله همگان را به خروش آورده و صداي شيون از مردم بلند شد به گونهاي كه مسجد را به لرزه انداخت، قدري مكث كرد تا مردم آرام شدند آنگاه روي سخن به ابوبكر كرده و اين خطبه را ايراد فرمود:
بخش نخست: (توحيد و صفات خداوند و هدف آفرينش)
خدا را بر نعمتهايش سپاس ميگويم و بر توفيقاتش شكر ميكنم و بر مواهبي كه ارزاني داشته، ثنا ميخوانم بر نعمتهاي گستردهاي كه از آغاز به ما داده و بر مواهب بيحسابي كه به ما احسان فرموده است.
ص: 129
و بر عطاياي پيدرپي كه همواره ما را مشمول آن ساخته، نعمتهائي كه از شماره بيرون است و به خاطر گستردگي در بستر زمان هرگز قابل جبران نيست و انتهاي آن از ادراك انسانها خارج است، بندگان را براي افزايش و استمرار اين مواهب به شكر خويش فراخوانده و خلايق را براي تكميل آن به ستايش خود دعوت نموده، و آنان را براي به دست آوردن همانند آنها تشويق فرموده.
و من شهادت ميدهم كه معبودي جز خداوند يكتا نيست بيمثال است و شريك و مانند ندارد اين سخني است كه روح آن اخلاص است و قلوب مشتاقان با آن گره خورده و آثار آن در افكار، پرتوافكن شده. خدائي كه رؤيتش با چشمها غير ممكن است و بيان اوصافش با اين زبان، محال، و درك ذات مقدسش براي عقل و انديشه ممتنع است.
موجودات جهان هستي را ابداع فرمود، بيآن كه چيزي پيش از آن وجود داشته باشد.
و همهي آنها را ايجاد كرد بيآنكه الگو و مثالي قبل از آن موجود باشد.
آنها را به قدرتش تكوين نمود و به ارادهاش خلقت كرد، بيآنكه به آفرينش آنها نياز داشته باشد، يا فائدهاي از صورت بندي آنها عائد ذات پاكش شود. جز اين كه ميخواست حكمتش را از اين طريق آشكار سازد مردم را به اطاعتش هشدار دهد قدرت بيپايان خود را از اين دريچه نشان دهد خلايق را به عبوديت خود رهنمون گردد و دعوت پيامبرانش
ص: 130
را از طريق هماهنگي تكوين و تشريع قوت بخشد.
سپس براي اطاعتش پاداشها مقرر فرمود و براي معصيتش كيفرها، تا بندگان را بدين وسيله از خشم و انتقام و عذاب خويش رهائي بخشد، و به سوي باغهاي بهشت و كانون رحمتش سوق دهد.
بخش دوم (مقام والاي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و ويژگيها و اهداف او)
و گواهي ميدهم كه پدرم محمد صلي اللَّه عليه و آله بنده و فرستادهي اوست، پيش از آن كه او را بفرستد، برگزيد و پيش از آن كه او را بيافريند، براي اين مقام نامزد فرمود و قبل از بعثتش او را انتخاب نمود. در آن روز كه بندگان در عالم غيب پنهان بودند، و در پشت پردههاي هولانگيز نيستي پوشيده و به آخرين سرحد عدم مقرون بودند.
اين، به خاطر آن صورت گرفت كه خداوند از آينده آگاه بود، و به حوادث جهان احاطه داشت و مقدرات را به خوبي ميدانست او را مبعوث كرد تا فرمانش را تكميل كند و حكمش را اجرا نمايد و مقدرات حتمياش را نفوذ بخشد.
هنگامي كه مبعوث شد، امتها را مشاهده كرد كه مذاهب پراكندهاي را برگزيدهاند، گروهي بر گرد آتش طواف ميكنند و گروهي در برابر بتها سر تعظيم فرود آوردهاند و با اين كه با فطرت خود خدا را شناختهاند، او را انكار ميكنند.
ص: 131
خداوند به نور محمد صلي اللَّه عليه و آله ظلمتها را برچيد، و پردههاي ظلمت را از دلها كنار زد و ابرهاي تيره و تار را از مقابل چمشها برطرف ساخت.
او براي هدايت مردم قيام كرد و آنها را از گمراهي و ضلالت رهائي بخشيد و چشمهايشان را بينا ساخت و به آئين محكم و پا برجاي اسلام رهنمون گشت و آنها را به راه راست دعوت فرمود. سپس خداوند او را با نهايت محبت و اختيار خود و از روي رغبت و ايثار قبض روح كرد، سرانجام او از رنج اين جهان آسوده شد و هم اكنون در ميان فرشتگان و خشنودي پروردگار غفار و در جوار قرب خداوند جبار قرار داد. درود خداوند بر پدرم پيامبر صلي اللَّه عليه و آله امين وحي و برگزيدهي او از ميان خلايق باد، و سلام بر او و رحمت خدا و بركاتش.
بخش سوم (اهميت كتاب اللّه و اسرار و فلسفهي احكام)
سپس رو به اهل مجلس كرد و مسئوليت سنگين مهاجران و انصار را برشمرد و فرمود:
شما اي بندگان خدا! مسئولان امر و نهي پروردگار و حاملان دين و وحي او هستيد و نمايندگان خدا بر خويشتن و مبلغان او به سوي امتها ميباشيد. پاسدار حق الهي در ميان شما، و حافظ پيمان خداوندي كه در دسترس همهي شماست و آنچه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بعد از خود در ميان امت به يادگار گذارده «كتاب اللّه ناطق» و قرآن صادق و نور آشكار و روشنائي
ص: 132
پر فروغ او است.
كتابي كه دلائلش روشن، باطنش آشكار، ظواهرش پر نور و پيروانش پرافتخار.
كتابي كه عاملان خود را به بهشت فرا ميخواند و شنوندگانش را به ساحل نجات رهبري ميكند، از طريق آن به دلائل روشن الهي ميتوان نائل گشت و تفسير واجبات او را دريافت و شرح محرمات را در آن خواند و براهين روشن و كافي را بررسي كرد و دستورات اخلاقي و آنچه مجاز و مشروع است، در آن مكتوب يافت.
روزه را عامل تثبيت اخلاص.
حج را وسيلهي تقويت آئين اسلام.
عدالت را مايهي هماهنگي و پيوند دلها.
اطاعت ما را باعث نظام ملت اسلام.
امامت را امان از تفرقه و پراكندگي.
جهاد را موحب عزت اسلام.
صبر را وسيلهاي براي جلب پاداش حق.
امر به معروف را وسيلهاي براي اصلاح تودههاي مردم.
نيكي به پدر و مادر را موجب پيشگيري از خشم خدا.
صلهي رحم را وسيلهي افزايش جمعيت و قدرت.
ص: 133
قصاص را وسيلهي حفظ نفوس.
وفاء به نذر را موجب آمرزش.
جلوگيري از كمفروشي را وسيلهي مبارزه با كمبودها.
نهي از شرابخواري را سبب پاكسازي از پليديها.
پرهيز از تهمت و نسبتهاي ناروا را حجابي در برابر غضب پروردگار.
ترك دزدي را براي حفظ عفّت نفس و...
تحريم شرك را براي اخلاص و بندگي و ربوبيت حق.
اكنون كه چنين است، تقواي الهي پيشه كنيد. آن چنان كه شايستهي مقام او است و از مخالفت فرمانش بپرهيزيد و تلاش كنيد كه مسلمان از دنيا برويد.
خدا را در آنچه امر يا نهي فرموده، اطاعت كنيد. و راه علوم و آگاهي را پيش گيريد، چرا كه از ميان بندگان خدا تنها عالمان و آگاهان از او ميترسند و احساس مسئوليت ميكنند.
بخش چهارم (بيان موضع خود در برابر نظام حاكم)
سپس فرمود: «أَيُّهاَ النَّاسُ اِعْلَمُوا أَنِّي فاطِمَةُ وَ أَبِي مُحَمَّدٌ صلي اللَّه عليه و آله أقُولُ عَوْداً وَ بَدْواً وَ لا أَقُولُ ما أَقُولُ غَلَطاً وَ لا أَفْعَلُ ما أَفْعَلُ شَطَطاً...».
ص: 134
«اي مردم! بدانيد من فاطمهام، و پدرم محمد است كه صلوات و درود خدا بر او و خاندانش با آنچه من ميگويم، غلط نميگويم و در اعمالم راه خطا نميپويم.
پيامبري از ميان شما برخاست و به سوي شما آمد كه از رنجهاي شما رنج ميبرد و به هدايت شما علاقهي وافر داشت و نسبت به مومنان مهربان و رحيم بود.
هرگاه نسبت او را بجوئيد ميبينيد او پدر من بوده است نه پدر زنان شما! و برادر پسر عموي من بوده است نه برادر مردان شما! و چه پرافتخار است اين نسب، درود خدا بر او و خاندانش باد.
آري او آمد و رسالت خويش را به خوبي انجام داد و مردم را به روشني انذار كرد، از طريقهي مشركان روي برتافت و بر گردنهايشان كوبيد و گلويشان را فشرد، تا از شرك دست بردارند و در راه توحيد گام بگذارند.
او همواره با دليل و برهان و اندرز سودمند مردم را به راه خدا دعوت ميكرد بتها را درهم ميشكست، و مغزهاي متكبران را ميكوبيد، تا جمع آنها متلاشي شد و تاريكيها برطرف گشت صبح فرا رسيد و حق آشكار شد، نمايندهي دين به سخن درآمد و زمزمههاي شياطين خاموش گشت، افسر نفاق بر زمين فرو افتاد، گرههاي كفر و اختلاف گشوده شد و شما زبان به كلمهي اخلاص «لا إِلهَ اِلاّ اللَّه» گشوديد، در حالي كه گروهي اندك و تهي دستي بيش نبوديد!
ص: 135
آري شما در آن روز بر لب پرتگاه آتش دوزخ قرار داشتيد و از كمي نفرات همچون جرعهاي براي شخص تشنه و يا لقمهاي براي گرسنه، و يا شعلهي آتشي براي كسي كه شتابان به دنبال آتشي ميرود، بوديد و زير دست و پاها لِه ميشديد!
در آن ايام آب نوشيدني شما متعفّن و گنديده بود، و خوراكتان برگ درختان! ذليل و خوار بوديد و پيوسته از اين ميترسيديد كه دشمنان زورمند شما را بربايند و ببلعند!
اما خداوند تبارك و تعالي شما را به بركت محمد صلي اللَّه عليه و آله بعد از آن همه ذلت و خواري و ناتواني نجات بخشيد، او با شجاعان درگير شد و با گرگهاي عرب و سركشان يهود و نصاري پنجه درافكند، ولي هر زمان آتش جنگ را برافروختند، خدا آن را خاموش كرد.
و هرگاه شاخ شيطان نمايان ميگشت و فتنههاي مشركان دهان ميگشود، پدرم برادرش علي عليهالسلام را در كام آنها ميافكند و آنها را به وسيلهي او سركوب مينمود و او هرگز از اين مأموريتهاي خطرناك بازنميگشت، مگر زماني كه سرهاي دشمنان را پايمال ميكرد و بيني آن را به خاك ميماليد!
او، (علي عليهالسلام) بر اثر تلاش در راه خدا خود را به مشقّت و رنج افكند و در امر خدا كوشا، به سول خدا نزديك و سروري از اولياء خدا بود، همواره دامن به كمر زده، نصيحتگر، تلاشگر، و كوشش كننده بود، و شما در آن هنگامه در آسايش زندگي ميكرديد، در مهد امن متنعّم
ص: 136
بوديد و منتظر اين كه چرخ روزگار بر عليه ما آغاز شود و گوش به زنگ اخبار بوديد هنگام كارزار عقب گرد ميكرديد و به هنگام نبرد فرار مينموديد.
بخش پنجم (طوفاني كه بعد از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله برخاست)
اما هنگامي كه خداوند سراي پيامبران را براي پيامبرش برگزيد و جايگاه برگزيدگانش را منزگاه او ساخت، كينههاي دروني و آثار نفاق در ميان شما ظاهر گشت، و پردهي دين كنار رفت و گمراهان به صدا درآمد و گمنامان فراموش شده سربلند كردند و نعرههاي باطل برخاست و در صحنهي اجتماع شما به حركت درآمدند.
شيطان سرش را از مخفيگاه خود بيرون كرد و شما را به سوي خود دعوت نمود و شما را آمادهي پذيرش دعوتش يافت و منتظر فريبش!
سپس شما را دعوت به قيام كرد و سبكبار براي حركت يافت! شعلههاي خشم و انتقام را در دلهاي شما برافروخت و آثار غضب در شما نمايان گشت.
و همين امر سبب شد و بر غير شتر خود علامت نهيد، و در غير آبشخور خود وارد شويد و به دنبال چيزي رفتيد كه از آنِ شما نبود و در آن حقي نداشتيد و سرانجام به غصب حكومت پرداختيد، در حالي كه هنوز از رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله چيزي نگذشته بود، زخمهاي مصيبت ما وسيع
ص: 137
و جراحات قلبي ما التيام نيافته و حتي هنوز پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به خاك سپرده نشده بود بهانهي شما اين بود كه «ميترسيم فتنهاي برپا شود!» و چه فتنهاي از اين بالاتر كه در آن افتاديد و همانا دوزخ به كافران احاطه دارد چه دور است اين كارها از شما!
راستي چه ميكنيد؟ و به كجا ميرويد؟ با اين كه كتاب خدا قرآن در ميان شماست، همه چيزش پر نور، نشانههايش درخشنده، نواهيش آشكار، اوامرش واضح، اما شما آن را پشت سر افكندهايد!
آيا از آن راه برتافتهايد؟ يا به غير آن حكم ميكنيد؟ آه كه ستمكاران جانشين بدي را براي قرآن برگزيدند (و هر كسي آئيني غير از اسلام را انتخاب كند، هرگز از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است).
بخش ششم (داستان غصب فدك و بهانههاي غاصبان و پاسخهاي كوبندهي آن)
آري شما ناقهي خلافت را دراختيار گرفتيد، حتي اين اندازه صبر نكرديد كه رام گردد و تسليمتان شود، ناگهان آتش فتنهها را برافروختيد و شعلههاي آن را به هيجان درآورديد و نداي شيطان اغواگر را اجابت نموديد و به خاموش ساختن انوار تابان آئين حق و از ميان بردن سنتهاي پيامبر پاك الهي پرداختيد.
ص: 138
به بهانهي گرفتن كف- از روي شير، آن را به كلي تا ته مخفيانه نوشيديد- ظاهراً سنگ ديگران را بر سينه ميزديد اما باطناً در تقويت كار خود بوديد.
براي منزوي كردن خاندان و فرزندان او به كمين نشستيد، ما نيز چارهاي جز شكيبايي نديديم، همچون كسي كه خنجر بر گلوي او و نوك نيزه بر دل او نشسته باشد!
(وَ أَنْتُمْ اَلانَ تَزْعُمُونَ أَنْ لا إِرْثَ لِي اَفَحُكْمُ الجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ) (1).
عجب اين كه شما چنين ميپنداريد كه خداوند ارثي براي ما قرار نداده- و ما از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ارث نميبريم- (آيا از حكم جاهليت پيروي ميكنيد؟ چه كسي حكمش از خدا بهتر است براي آنها كه اهل يقينند)؟! آيا شما اين مسائل را نميدانيد؟ آري ميدانيد و همچون آفتاب براي شما روشن است كه من دختر اويم.
«مَعاشِرَ المُسْلمين ابتزّ ارث أبي، أبي اللّهُ أنْ تَرِثَ يابنَ أَبي قُحافة أباكَ وَ لا اَرِثَ أَبِي؟ لَقد جِئتَ شَيْئاً فريّاً».
«شما اي مسلمانان! آيا بايد ارث من به زور گرفته شود، اي پسر ابيقحافه به من پاسخ بده، آيا در قرآن است كه تو از پدرت ارث ببري ولي من از پدرم ارثي نبرم؟ چه سخن ناروائي؟!!».
ص: 139
1) 194. سورهي مائده: 50.
و در داستان يحيي بن زكريا ميگويد: خداوندا فرزندي نصيب من كن كه از من و از آل يعقوب ارث ببرد.
و نيز ميفرمايد: «خويشاوندان در ارث بردن از يكديگر اولي هستند».
و نيز ميفرمايد: «خداوند به شما دربارهي فرزندانتان توصيه ميكند كه سهم پسران دو برابر سهم دختران است».
و نيز فرموده: «اگر كسي مالي از خود بگذارد، براي پدر و مادر و بستگان به طرز شايسته وصيت كند، اين بر همهي پرهيزگاران حق است».
شما چنين پنداشتيد كه من هيچ بهره و ارثي از پدرم ندارم؟ و هيچ نسبت و خويشاوندي در ميان ما نيست؟ آيا خداوند آيهاي مخصوص شما نازل كرده است كه پدرم را از آن خارج ساخته؟
يا ميگوييد: پيروان دو مذهب از يكديگر ارث نميبرند و من با پدرم يك مذهب نداريم؟!!
يا اين كه شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسر عمويم آگاهتريد؟!
حال كه چنين است، پس بگير آن- ارث مرا- كه همچون مركب آماده و مهار شده آمادهي بهره برداري است و بر آن سوار شو ولي بدان در قيامت تو را ديدار ميكنم و بازخواست مينمايم و در آن روز چه جالب است كه داور خدا است و مدعي تو محمد صلي اللَّه عليه و آله و موعد داوري، رستاخيز
ص: 140
و در آن روز باطلان زياد خواهد ديد، اما پشيماني به حال شما سودي نخواهد داشت!
بدانيد: «هر چيزي جايگاهي دارد و قرارگاهي، و به زودي ميدانيد». (1).
«چه كسي عذاب خواركننده به سراغش ميآيد و كيفر جاويدان دامانش را ميگيرد». (2).
آنگاه به روضهي پدرش نگريست و گفت:
رفتي و پس از تو فتنه برپا شد
كينهاي نهفته آشكارا شد
اين باغ خزان گرفت و بي بر گشت
وين جمع بهم فتاد و تنها شد
سپس بانوي اسلام گروه انصار را مخاطب ساخته و با آهنگي رسا و محكم و كوبنده ادامهي سخن داد و چنين فرمود: اي جوانمردان و اي بازوان توانمند ملت و ياران اسلام! اين ناديده گرفتن حق مسلم من از سوي شما چيست؟ اين چه تغافلي است كه در برابر ستمي كه بر من وارد شده، نشان ميدهيد؟!
ص: 141
آيا رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله پدرم نميفرمود:
«المَرءُ يُحفَظُ فِي وُلدِهِ». «احترام هر كس در مورد فرزندان او بايد نگاهداشت»؟ چه زود اوضاع را دگرگون ساختيد و چه با سرعت به بيراهه گام نهاديد، با اين كه توانائي بر احقاق حق من داريد، و نيروي كافي بر آنچه ميگويم در اختيار شماست.
آيا ميگوييد: محمد صلي اللَّه عليه و آله از دنيا رفت و با مردن او همه چيز تمام شد، و خاندان او بايد به دست فراموشي سپرده شوند و سنتش پايمال گردد.
آري مرگ او مصيبت و ضربهي دردناكي بر جهان اسلام، فاجعهي سنگيني است كه بر همه، غبار غم فرو ريخت و شكافش هر روز آشكارتر، و گسستگي آن دامنه دارتر، و وسعتش فزونتر ميگردد زمين از غيبت او تاريك و ستارگان براي مصيبتش بيفروغ و اميدها به يأس مبدّل گشت كوهها متزلزل گرديد، احترام افراد پايمال شد و با مرگ او حرمتي باقي نماند!
به خدا سوگند اين حادثهاي است عظيم و مصيبتي است بزرگ، و ضايعهاي است جبران ناپذير، ولي فراموش نكنيد اگر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله رفت قرآن مجيد قبلاً از آن خبر داده بود، همان قرآني كه پيوسته در خانههاي شماست و صبح و شام با صداي بلند و فرياد- و يا- آهسته و با الحان مختلف در گوش ما خوانده ميشود، پيامبران پيشين نيز قبل از او با اين واقعيت رو به رو شده بودند، چرا كه مرگ، فرمان تخلّفناپذير الهي است.
ص: 142
آري قرآن صريحاً گفته بود:
«محمد صلي اللَّه عليه و آله تنها فرستادهي خدا بود، و قبل از او رسولان ديگري آمدند و رفتند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما بر پاشنهي پا ميچرخيد و به عقب برميگرديد؟- و با آئين اسلام وداع گفته رو به خرافات و مظالم جاهليت ميآوريد؟- هر كس به عقب بازگردد به خداوند زياني نميرساند و خداوند به زودي پاداش سپاسگزاران را ميدهد».
عجبا! اي فرزندان «قيله» (1)آيا ارث من بايد پايمال گردد و شما آشكارا ميبينيد و ميشنويد و در جلسات و مجمع شما اين سخن گفته ميشود و اخبارش به خوبي شما ميرسد و باز هم خاموش نشستهايد؟ با اين كه داراي نفرات كافي و تجهيزات و نيروي وسيع و سلاح و سپر هستيد، دعوت مرا ميشنويد و لبّيك نميگوئيد؟ و فرياد من در ميان شما طنينافكن است و به فرياد نميرسيد؟ با اين كه شما در شجاعت زبانزد ميباشيد و در خير و صلاح معروفيد، و شما برگزيدگان اقوام و قبائل هستيد. با مشركان عرب پيكار كرديد و رنجها و محنتها را تحمل نموديد، شاخهاي گردنكشان را در هم شكستيد و با جنگجويان بزرگ دست و پنجه نرم كرديد، و شما بوديد كه پيوسته با ما حركت ميكرديد و در مسيرها قرار داشتيد، دستورات ما را گردن مينهاديد و سر بر فرمان ما داشتيد تا آسياي اسلام بر محور وجود خاندان ما به گردش درآمد، و شير
ص: 143
1) 197. قيله، زن با شخصيت و شرافتمندي بود كه نسب قبائل انصار به او منتهي ميگردد.
در پستان مادر روزگار فزوني گرفت، نعرههاي شرك در گلوها خفه شد و شعلههاي دروغ فرو نشست، آتش كفر خاموش گشت و دعوت به پراكندگي متوقف شد و نظام دين محكم گشت.
پس چرا بعد از آنهمه بيانات قرآن و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله امروز حيران ماندهايد؟ چرا حقايق را بعد از آشكار شدن مكتوم ميداريد و پيمانهاي خود را شكستهايد، و بعد از ايمان راه شرك پيش گرفتهايد؟
(اَلا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثَوُا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ). (1).
«آگاه باشيد من چنين ميبينم كه شما رو به راحتي گذاردهايد، و عافيت طلب شدهايد، كسي را كه از همه براي زعامت و ادارهي امور مسلمين شايستهتر بود، دور ساختيد و به تنپروري و آسايش در گوشهي خلوت تن دادهايد و از فشار و تنگناي مسئوليتها به وسعت بيتفاوتي روي آورديد».
آري آنچه را از ايمان و آگاهي در درون داشتيد، بيرون افكنديد و آب گوارائي را كه نوشيده بوديد، به سختي از گلو برآوردهايد!
اگر فراموش نكرده باشيد، خداوند ميفرمايد:
(فَإِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الأَرْضِ جَمِعياً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ). (2).
ص: 144
«اگر شما و تمام مردم روي زمين كافر شوند، به خدا زياني نميرساند، چرا كه خداوند بي نياز و غني و حميد است».
بدانيد و آگاه باشيد من آنچه را بايد بگويم، گفتم: با اين كه به خوبي ميدانم ترك ياري حق با گوش و پوست شما آميخته و عهدشكني قلب شما را فراگرفته است، ولي چون قلبم از اندوه پر بود و احساس مسئوليت شديدي ميكردم، كمي از غمهاي درونيم بيرون ريخت و اندوهي كه در سينهام موج ميزد، خارج شد تا با شما اِتمام حجت كنم و عذري براي احدي باقي نماند.
اكنون كه چنين است، اين مركب خلافت و آن فدك، همه از آنِ شما، محكم بچسبيد و رها نكنيد ولي بدانيد اين مركبي نيست كه بتوانيد راه خود را بر آن ادامه دهيد، پشتش زخم و كف پايش شكافته است!
داغ ننگ بر آن خورده و از غضب خداوند نشانه دارد و رسوائي ابدي همراه آن، و سرانجام به آتش افروختهي خشم الهي كه دلها را دربر ميگيرد، خواهيد پيوست! فراموش نكنيد آنچه را انجام ميدهيد، در برابر خدا است.
(وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) عليهمالسلام «ستمگران به زودي ميفهمند به چه سرنوشتي گرفتار ميشوند».
«و أناَ اِبنةُ نذيرٍ لكُم بينَ يديْ عذابٍ شديدٍ فاعمَلُوا انَّا عاملونَ و انتظرُوا انا منتظرون».
ص: 145
«من دختر پيامبري هستم كه شما را در برابر عذاب شديد انذار كرد، آنچه از دست شما برميآيد، انجام دهيد ما نيز به وظيفهي الهي خود عمل خواهيم كرد، شما منتظر باشيد ما نيز منتظريم!».
سخنان آتشين و تكاندهندهي حضرت فاطمهي زهرا عليهاالسلام كه از دلي داغدار برخاسته بود، چنان دهشت و وحشتي در دلها ايجاد كرد كه بغض گلوها را گرفت اشك در چشمها حلقه زد و يك جنبش پنهاني در جوانان اسلام پيدا شد و بيم شورش و انقلابي ميرفت. ولي بزرگان صحابه چنان بن غوغاي قدرت و حكومت «و خود پائي» مشغول بودند كه ديگر آواي نرم و ضعيف عاطفه و دوستي و اخلاص را نميتوانستند بشنوند.
ابوبكر در اين مجلس سخت بيمناك شد و چون تصميم داشت نقشهي خود را اجرا كند، در اين موقع چارهاي جز معذرت نداشت، لذا از دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله معذرت خواست، اما روايت خود را كه خبر واحد بوده، و همهي رُوات از او نقل كردهاند، تكرار كرد و گفت: من شنيدهام كه پيغمبر فرمود: «نحنُ معاشِرَ الأنبياء لا نُوَرِّثُ ذهباً و لا داراً و لا عِقاراً وانّما نُورّثُ الكِتابَ والحِكمة والعِلم والنُّبوّة».
البته حديث عدم ارث گذاردن پيامبران به شكل ديگر و به معني ديگر است نه آنگونه كه غاصبان فدك نقل كردهاند، زيرا در منابع ديگر حديث چنين نقل شده:
«إِنَّ الأنبياءَ لَم يُوَرِّثُوا ديناراً و لا درهماً ولكنْ وَرثُوا العِلمَ فَمن
ص: 146
أخَذَ منهُ أخذَ بحَظٍّ وافرٍ». (1).
«پيامبران درهم و ديناري از خود به يادگار نگذاردند، بلكه ميراث پيامبران علم و دانش بود، هر كس از علم و دانش آنها سهم بيشتري بگيرد، ارث بيشتري را برده است».
اين ناظر به ميراث معنوي پيامبران است و هيچگونه ارتباطي با ارث اموال آنها ندارد.
اين همان است كه در روايات ديگر آمده: «إِنّ العُلماء وَرَثةُ الأنبياء». (2)«دانشمندان وارثان پيامبرانند».
و اگر اين حديث صحيح بود، چگونه هيچ يك از همسران پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آن را نشنيده بودند و سراغ خليفه آمدند و سهم خود را از ميراث پيامبر صلي اللَّه عليه و آله مطالبه كردند. (3).
اگر اين حديث صحيح بود، چرا سرانجام خليفه طي نامهاي دستور داد فدك را به فاطمه عليهاالسلام بازگردانند، نامهاي كه عمر آن را گرفت و پاره كرد (4)و چرا و چرا؟!
ابن ابيالحديد مينويسد: ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا عليهاالسلام گفت:
«دختر پيغمبر! به خدا هيچ يك از مخلوقات خدا را بيشتر از پدرت
ص: 147
دوست نميدارم! روزي كه پدرت وفات كرد، دوست داشتم آسمان بر زمين فرود آيد به خدا دوست دارم عايشه فقير شود ولي تو فقير نباشي. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و دربارهي تو ستم كنم. تو دختر پيغمبري! اين مال از آنِ پيغمبر نبود مال همهي مسلمانان بود پدرت آن را در راه خدا ميداد و نياز مردم را با آن برطرف ميساخت. پس از مرگ او من نيز مانند او رفتار خواهم كرد».
همين كه سخن ابوبكر به اينجا رسيد، زهراي اطهر عليهاالسلام خطاب به ابوبكر فرمود:
«واللَّهِ لا كلّمتك أبداً». «به خدا سوگند هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت».
ابوبكر گفت:
«واللّهِ لا هجرتك أبداً» «به خدا سوگند از تو دست برنخواهم داشت».
حضرت فاطمهي زهرا عليهاالسلام فرمود:
«واللَّهِ لأَدْعُونَّ اللَّهَ عليكَ» «به خدا سوگند تو را نفرين ميكنم».
ابوبكر گفت: «به خدا سوگند در حق تو دعا ميكنم». (1).
و نيز ابن ابيالحديد از محمد بن زكريا روايت ميكند كه چون ابوبكر خطبهي دختر پيامبر را شنيد بر او گران آمد و لذا به منبر رفت و گفت:
مردم! چرا به هر سخني گوش ميدهيد؟! چرا در زمان پيامبر چنين
ص: 148
1) 204. شرح نهجالبلاغه: ج 16، ص 214- بلاغات النساء: صص 31- 32-.
خواستهائي نبود؟! هركس از اين مقوله چيزي شنيده بگويد، هركس ديده، گواهي دهد.
إِنّما هو ثعالَةٌ شهيده ذنبه، مُرِبٌّ لكلّ فتنة هو الّذي يقول: كرّوها جذعة بعد ما هرمت، يستعينون بالضّعفة و يستنصرون بالنّساء كاُمّ طِحال أحبّ أهلها إليها البغي...».
«روباهي را ماند كه گواه او دُم اوست ميخواهد فتنهي خفته را بيدار كند. از درماندگان ياري ميخواهند. از زنان كمك ميگيرند اُمّ طحال. (1)را مانند بدكاري را از همه چيز بيشتر دوست داشت. من اگر بخواهم ميگويم و اگر بگويم آشكار ميگويم. ليكن چندانكه مرا واگذاريد، خاموش خواهم بود».
شما اي گروه انصار! سخن نابخردان شما را شنيدم! شما بيشتر از ديگران بايد رعايت فرموده را بكنيد! چه شما بوديد كه او را پناه داديد و ياري كرديد من دست و زبانم را از كسي كه سزاوار مجازات نباشد، كوتاه خواهم داشت.
پس از اين سخنان بود كه دختر پيامبر با دلي پر درد به خانه بازگشت. (2)و احساس كرد كه بيش از آنچه در تصور آيد، تنهاست. احساس كرد كه چهرههاي آشنائي كه سالها در پيرامون پدرش بودند، با وي سخت بيگانه شدهاند. اصحاب وي اكنون در هواي ديگر دم ميزنند، مدينه ديگر «شهر پيغمبر» صلي اللَّه عليه و آله نيست. احساس كرد كه در برابر اين
ص: 149
فاجعهاي كه آغاز شده است، ديگر كاري نميتوان كرد. افقها همه در پيش چشمش تيره شد.
ابن ابيالحديد ميگويد: اين سخنان را بر نقيب ابويحيي، يحيي بن ابوزيد بصري خواندم و گفتم: ابوبكر به چه كسي كنايه ميزند؟!
گفت: كنايه نميزند به صراحت ميگويد.
گفتم: اگر سخن او صريح بود، از تو نميپرسيدم. خنديد و گفت: مقصودش علي عليهالسلام است.
گفتم: روي همهي اين سخنان تند با علي عليهالسلام است؟
گفت: بله! پسركم! حكومت است!
گفتم: پس انصار چه گفتند؟
گفت: از علي عليهالسلام حمايت كردند. اما او ترسيد فتنه برخيزد و آنان را نهي كرد. (1).
به راستي در آن روز ابوبكر چنين سخناني گفته است؟ آيا فاطمه عليهاالسلام در مسجد حاضر بوده و شنيده است كه به شوهر وي و نخستين مسلمان و امام بر حق مسلمانان چنين بيحرمتي روا داشتهاند؟ و يا اين كه بعد از رفتن علي و فاطمه عليهاالسلام ابوبكر اين سخنان زشت و ركيك را به زبان آورده است؟!
ص: 150
1) 207. شرح نهجالبلاغهي ابن ابيالحديد: ج 16، ص 215.
نوشتهاند: چون دختر پيغمبر آن گفتار اهانتآميز را در پاسخ خود شنيد، دل آزرده و خشمناك به خانه برگشت.
اكنون زنده بودن «برايش دردآور و طاقت فرساست». در اين شرايط نه تنها تلاش، كه تحملّ نيز برايش محال است.
اكنون شكست خورده و نوميد از آخرين تلاشهاي بيثمري كه كرد تا «حق ابوالحسن» را به وي باز آورد و آنچه را كه فرو ميريخت، از سقوط بازدارد و نشد.
اكنون تنها راه نجات خود را در مرگ خود ميبيند. و لذا هر روز كه ميگذشت، براي مرگ بيقرارتر ميشد، تنها روزنهاي كه ميتواند از زندگي بگريزد.
تنها اميدش اين است كه با جاني لبريز از شكايت و درد به پدر پناه برد، و در كنار او بياسايد.
ص: 151
دردآور اين كه فاطمه عليهاالسلام با آن شأن و جلالت و مقام بلندش بلافاصله بعد از وفات پيامبر از طرف ابوبكر و عمر مورد ظلم و ستم واقع شد و پيش اصحاب و ياران پيامبر اظهار تظلّم كرد و از آنها استمداد نمود و با دلائل محكم حقانيت خود را به اثبات رساند با اين كه آنها همه حقانيت او را تصديق ميكردند و به مظلوميت او اشك ميريختند، ولي عجيب است كه در آن مجلس عمومي كسي به ياري فاطمه عليهاالسلام برنخاست و كسي از او حمايت نكرد.
راستي چرا مهاجر و انصار كه دو بازوي پرتوان پيامبر اسلام صلي اللَّه عليه و آله به شمار ميرفتند، به دختر پيامبرشان كمك نكردند؟ كجا بودند زنان مهاجر و انصار كه اطراف فاطمه عليهاالسلام را نگرفتند؟! و چرا در آن شرايط دختر پيامبر را تنها گذاشتند؟ چند روز مجلس ابوبكر با مجلس پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فاصله
ص: 152
داشت؟ چرا به اين زودي همه چيز را فراموش كردند؟! بر فرض اگر شك داشتند، در آنچه واقع شده بود، چرا به شهادت شاهدان وي گوش فرا ندادند؟!
ولي عايشه دختر ابوبكر همين كه بر ضد اميرالمؤمنين علي عليهالسلام قيام كرد، و براي كشتن بنيهاشم و ريختن خون عدهي زيادي از مسلمانان از مكه به سوي بصره حركت نمود، گروه زيادي از مسلمانان به ياري او شتافتند و او را بر ظلم و عدوان ياري نمودند و در حمايت او كشتهها دادند و سرگذشت تأسفبار او در تاريخ معروف است با اين كه ميدانستند كه عايشه حجاب خدا و رسول خدا را به موجب آيهي شريفهي: (وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبرُّجْنَ...) (1)پاره كرد و در خانهي خود قرار نگرفت، مانند دورهي جاهليت پيشين به آرايش و خودآرائي پرداخت و هر عاقلي و اهل هر ملتي ميداند كه در جهاد و اقامهي خلافت اقتدا بر زنان جايز نيست.
با وجود روايات آنها در كتاب «الجمع بين الصحيحين» در مسند «ابيبكر» كه از آن ضلالت و گمراهي عايشه و پيروان او در رفتن به بصره معلوم ميشود آنجا كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «لَن يُفلحُ قومٌ وَلَّوْا أَمرَهمُ اِمرأَةً» «هرگز رستگار نميشوند قومي كه حكومتشان را به دست زن بسپارند».
با وجود اين كه حميدي در كتاب «الجمع بين الصحيحين» باز از مسند عبداللّه بن عباس روايت كرده كه از عمر بن خطّاب سؤال كرد و
ص: 153
1) 208. احزاب: 33.
گفت: كيستند آن دو زن از زنان پيامبر كه قرآن دربارهي آنها فرمود: (إِنْ تَتُوبا إِليَ اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُهُما) (1)اينك اگر هر دو زن به درگاه خدا توبه كنيد كه البته دلهاي شما (خلاف رضاي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله) ميل كرده است.
عمر گفت: «هما عائشة و حَفصة». (2)«آندو عبارتند از عايشه و حفصه».
اين متابعت آنها از عايشه و خودداريشان از ياري فاطمه عليهاالسلام از چيزهائي است كه صاحبان عقل رابه تعجب واميدارد و دلالت ميكند بر اين كه آنان كه از بنيهاشم عدول كردند، در منتهاي ضلالت و گمراهي بودند.
در رابطه با تصديق عايشه و عداوتشان نسبت به فاطمه، اين كه حميدي و ديگران در «الجمع بين الصحيحين» روايت كردهاند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله چون به مدينه هجرت كردند موقتاً در بعضي از خانههاي اهل مدينهي سُكني گزيد و قرض كرد تا محل انباري خرما را كه به دو يتيم به نام سهل و سُهيل تعلق داشت، خريداري نمايد كه سرانجام آنجا را به پيامبر هبه كردند. روايت شده است كه پيامبر آنجا را خريد و در آن مكان مسجد ساخت و اتاقهائي هم براي سكونت خانواده و زنانش بنا نمود و چون تمام شد به آنجا انتقال يافت.
باز حميدي در حديث صد و سي و چهارم از مسند انس بن مالك
ص: 154
در موضع مسجد به خصوص روايت كرده است و در روايت ديگري هم گفته: پيامبر چون خواست مكان مسجد را از قوم بنيالنجّار بخرد آنجا را به پيامبر هبه كردند و در آنجا يك درخت خرما وجود داشت و قبرستان مشركين بود، پيامبر درخت را كَند و قبرها را خراب كرد. (1).
و همچنين كتابشان مشتمل است بر اين كه «بيوت» (خانهها) از پيامبرشان بود. يعني پيامبر مالك آنها بود.
در آيهي شريفه ميخوانيم:
(يا أَيُّهاَ الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمُ). (2).
«اي كساني كه به خدا ايمان آوردهايد، بر خانههاي پيغمبر داخل نشويد مگر آن كه اذن دهد».
معلوم است كه همسرش عايشه در مدينه خانهاي از خود نداشت و نه پدرش و نه قومش در مدينه از خودشان منزل نداشتند زيرا كه آنها در مكه اقامت داشتند و كسي هم ادعا نكرده كه عايشه در مدينه براي خود خانهاي ساخت با وجود اين، همه ادعا كردهاند كه ابوبكر حجرهي پيامبر را كه پيامبر در آنجا دفن شده بود، به عايشه تسليم نمود ولي فاطمه دختر پيامبر را از فدك و عوالي منع كرد، با اين كه فدك در تصرف او بود و بنا به شهادت شاهدان عيني پدرش آن را در حال حياتش به وي بخشيده بود و فاطمه را برخلاف آيات ارث، از ارث پدر محروم ساخت پس اگر عايشه
ص: 155
حجره را در اثر سُكني مالك شده باشد، پس چرا زنان ديگر پيامبر مالك حجرههاي خود كه در آنها ساكن بودند، نباشند؟ و ميدانيم پيامبر به هنگام رحلتش زنان متعدد داشت و هر كدام در حجرهاي سُكني داشتند و اگر از راه ارث بود، پس به چه طريق عايشه از پيامبر ارث برد ولي دخترش فاطمه عليهاالسلام ارث نبرد؟!
چگونه عايشه همان حجره را به خود اختصاص داده بود در حالي كه نُه يك از هَشت يك ميراث، يعني يك قسمت از 72 قسمت به او ميرسيد و چه كسي ميراث پيامبر را بين وُرّاث او تقسيم كرد و آن حجره را به عايشه داد؟!
عجيب است كه عايشه خود را مالك حجرهي پيامبر ميدانست و لذا موقعي كه خواستند جنازهي امام حسن عليهالسلام را در حجرهي پيامبر دفن كنند، عايشه گفت: خانه، خانهي من است و به كسي اجازه نميدهم در آنجا دفن شود.
ابوالفرج اصفهاني در «مقاتل الطالبييّن» مينويسد:
چون خواستند آن حضرت را دفن كنند، عايشه بر استري سوار شده از بنياميه و مروانيها يراي خواست و شاعر در اينباره ميگويد:
«فَيَوْماً عَلي بَغْلٍ وَ يَوْماً عَلي جَمَلٍ». (1).
«روزي بر استر و روزي بر شتر سواري».
ص: 156
1) 213. ابنجوزي، تذكره الخواص: ص 122 - ابوالفرج الصفهاني، مقاتل: ص 30- ابن ابيالحديد: ج 4، ص 18.
يعقوبي در تاريخ خود مينويسد
«عايشه به قاطر سياه و سفيد سوار شد گفت: خانه، خانهي من است آنجا به كسي اجازه نميدهم دفن شود. «قاسم بن محمد ابنبوبكر» گفت: اي عمّه هنوز سرهاي خود را از روز جمل احمر نشستهايم آيا ميخواهي بگويند روز قاطر شهباء برگشت؟!
پس «صقر بصري» كه يكي از شعرا است، عايشه را مخاطب كرده چنين ميگويد:
وَ يَومَ الحَسَنُ الهادي علي بَغلِكَ اَسرعْتِ
وَ ما نَسْتِ وَ ما نَعتِ وَ خاصَمْتِ وَ قاتَلْتِ
وَ فِي بيتِ رسولِ اللَّهِ بالظُّلمِ تَحَكَّمْتِ
هَلِ الزُّوجة أَولي بِالموارِيثِ مِنَ البِنتِ
لَكِ التِّسع مِنَ الثُّمْنِ وَ بِالكُلِّ تَحَكَّمْتِ
تَجَمَّلْتِ، تَبَغَّلْتِ وَلَوْ عِشْتِ تَفَيَّلْتِ (1).
«يعني: روز دفن حسن هادي شتابان سوار قاطر شده آمدي با تبختر و خصومت و جنگ كردي، در خانهي رسول خدا حكم به جور نمودي، آيا زوجه به ميراث از دختر اولي است؟ (اگر از رسول خدا ارث برده ميشد چرا به دخترش زهرا ندادند) براي تو نُه يك از هشت يك است (يك قسمت از 72 قسمت) ولي در همه تصرف و حكومت كردي روزي به شتر سوار شده به جنگ بصره رفتي و روزي به قاطر برنشستي و اگر نمردي و زنده ماندي به فيل هم سوار ميشدي»!
از كارهاي عجيب و شگفتانگيز آنها، هجوم جمعي از مسلمانان
ص: 157
1) 214. ابنشهر اشوب، مناقب: ج 4، ص 45- 44.
بر حجرهي پيامبر و ترك امتثال امر قرآن است كه ميفرمايد: (لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيَّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لُكُمْ). «به خانههاي پيامبر داخل نشويد مگر اين كه اذن بدهد».
اي كاش ميدانستم بعد از وفات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله براي دخول امواتشان به حجرهي پيامبر و كندن آنجا و درست كردن قبر، از چه كسي اجازه گرفتند؟! و به اذن چه كسي آنجا را مقبرهي خود ساختند؟! اگر خانهاش ميراث است- چنان كه طبق حكم قرآن هم همينطور است- پس چرا از تمام ورثهي آن حضرت اجازه نگرفتند؟! و ضمناً چگونه ميتواند پيش آنها ميراث باشد در حالي كه ادعا كردند پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميراث نميگذارد. اگر اموال ان حضرت تَرَكه براي همهي مسلمانان بود، پس چرا به مسلمانان ديگر اذن ندادند مردههاي خود را در آنجا دفن كنند؟! و چرا براي چنين كاري از مسلمانان اجازه نگرفتند؟ اگر اذن مسلمانان لازم بود، پس چرا در دادن فدك و عوالي به دخترش فاطمه از مسلمانان استجازه ننمودند؟! در حالي كه پدرش حق بزرگي در گردن مسلمانان داشت.
عجيب است كه ابوبكر حجرهي پيامبر را نه به ورثهاش و نه به مسلمانان داد، بلكه آن را تنها به دخترش عايشه داد و بسياري از مسلمانان ميتوانستند اين موضوع را بر عايشه و پدرش انكار كنند ولي مداهنه كردند و تغافل ورزيدند. (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ).
بعضي از بيخردان معتقدند كه خانه مال عايشه است زيرا هر حجرهاي به نام يكي از زنان پيامبر كه در آن خانه سُكني داشت، ناميده
ص: 158
ميشد به اصطلاح خانهها به اسم زنها بود، و اين دلالت ميكند كه خانهها ملك طِلق آنها باشد، لازمهي اين حرف اين است كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در مدينه از خود خانهاي نداشت و خانهها ملك زنها بود و پيامبر در مدينه بر خانههاي زنانش وارد شده است و اين برخلاف اجماع مسلمين است، زيرا همه اتفاق دارند كه پيامبر بعد از آمدنش به مدينه در آنجا زمين خريد و خانههايي ساخت و زنانش را در همان خانهها اسكان داد و قبلاً گفتيم عايشه در مدينه مالك خانه نبود.
و اگر خانهها به خاطر سكونت زنها به آنها نسبت داده شده از باب استعاره و مَجاز است، چنانكه ميگويند: خانهي مورچه و خانهي چهارپايان و مانند آن اگرچه مورچه و چهارپايان مالك آن خانه نباشند و قرآن اين موضوع را تصديق ميكند آنجا كه ميفرمايد:
(يا أَيُّهاَ النَّبِيُّ إذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ احْصُوا العِدَّةَ وَاتَّقُوا اللَّهَ رَبّكُمْ لا تَخْرُجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهُنَّ وَ لا يَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ). (1).
«اي پيامبر گرامي، اگر زنان را طلاق دهيد، به وقت عدهي آنها طلاق دهيد و زمان عدّه (مدت پاكي) را بشماريد و از خدا كه آفرينندهي شماست، بترسيد. و آن زنان را (تا در عدهاند)، از خانه بيرون نكنيد مگر آن كه آشكارا كار زشت مرتكب شوند».
معلوم است كه خانهها مال پيامبر بوده و اگر مال زنان طلاق گرفته بود، نميتوان آنها را از خانههايشان بيرون كرد خواه آشكارا عمل زشت
ص: 159
1) 215. طلاق: 1.
انجام بدهند يا ندهند؟
پس به هر صورت اين كه ميگويند خانهها مال زنان پيامبر است، ادعاي باطلي است و ادعاي عايشه هم ظلم بود و هرگز آن خانه به حيلهورزي حلال نميشود.
حميدي در كتاب «الجمع بين الصحيحين» از مسند عبدالله بن زيد بن عاصم انصاري از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ذكر كرده كه فرمود:
«ما بَينَ بَيْتي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الجَنَّة». (1).
«ما بين خانه و منبر من باغي از باغات بهشت است».
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نفرمود: «ما بين عائشه و منبري» ما بين خانهي عايشه و منبر من.
حميدي همين روايت را با همين الفاظ از مسند ابوهُريره نيز روايت كرده است. (2).
مرحوم سيد ابنطاوس ميگويد: اين حديث را در صحيح مسلم با لفظ ديگر ديدم و آن اين است كه: «ما بينَ منبري و بَيتي رَوضَةٌ مَن رياضِ الجنَّةِ».
و در همهي اينها ميفرمايد: بيت من نه بيت عايشه.
آيا آنها را ميبيني كه قول پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را در اين كه ميفرمايد خانهي من است، تصديق نميكنند؟! يا اين كه ادعاي عايشه را دربارهي خانه از قول
ص: 160
پيامبر صحيحتر ميدانند؟!
ابنسعد صاحب «طبقات» از ابنعباس نقل كرده كه گفت: هنگامي كه از كار غسل و كفن رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فارغ شد آن را در خانهاش روي تخت قرار داد و اين شهادت ابنعباس است بعد از وفات پيامبر كه خانه، خانهي پيامبر است و نگفت: خانهي عايشه.
طبري در تاريخ خود ذكر كرده است كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود:
«إِذا غَسَلْتُمُونِي وَ كَفَنْتُمُونِي فَضَعُونِي عَلي سَرِيري فِي بَيْتي هاذا عَلي شَفِيرِ قَبْرِي». (1).
«هرگاه مرا غسل دهيد و كفن كنيد بر تختم در خانهام قرار دهيد، اين براي من كنار قبرم است». نفرمود: در خانهي عايشه و اين آخرين عهد او با دنيا بود.
ص: 161
1) 218. طبري، تاريخ: ج 3، ص 193.
امكان داشت كه سوزش قلب فاطمه عليهاالسلام از هجران پدر كاهش يابد. از فقدان آن پدري كه فاطمه در همهي عمر مثل جان دوست ميداشت. ليكن وجود علي عليهالسلام هم در آن شرايط طوري نبود كه بتواند اين سوزش قلب را كاهش بخشد، با آن كه علي عليهالسلام در دنياي فاطمه عليهاالسلام بعد از پدر همه چيز بود و او انيس و مونس حقيقي فاطمه و پدر دو ريحانهي فاطمه حسن و حسين عليهماالسلام بود، بلكه آنچه سيل غم و اندوه را به قلب فاطمه سرازير كرده بود، جفائي بود كه آن كس كه در منصب حكم، جايگزين مسند پدر فاطمه عليهاالسلام شده بود، نسبت به فاطمه روا داشته بود و آن ظلم و بيداد، منشأ نگرانيهاي فاطمه عليهاالسلام بود.
آن كس كه در منصب حكومت جانشين پدر فاطمه شده بود، در اين جايگاه با مهرباني و عطوفت قرار نگرفته و آن را از راه طبيبعي به دست نياورده بود، بلكه او آن جايگاه را به قهر و غلبه و جبر تصرف كرده بود و در به دست آوردن آن مسند، سختي و رنج هم نبرده بود و آن طوري
ص: 162
كه خود او و همكارانش ميخواستند و هدفشان بود و در آن محل قرار گرفته بود، نه آنگونه كه پدر فاطمه خواسته بود و مورد پسند و رضايتش بود و اين كار در احساس فاطمه، سرپا غصب و تصرف عدواني بود.
پدر فاطمه، پيش از آن كه پدر كسي سواي فاطمه باشد، پدر فاطمه بود، پس چرا مردم همه چيز فاطمه حتي پدر او را هم، از او غصب كرده بودند.
پدر فاطمه آن كسي بود كه جزيرةالعرب را ساخته بود و به قوم عرب عزّت بخشيده بود بيترديد فاطمه هم محبت و علاقهي جوشاني به او داشت چرا كه معمار و سازندهي آن محيط منحطّ او بود، بنابراين طبق كدام عرف و قانون جنگل و روي چه اصل ناپسندي عربهاي جزيره، آن روز وحشيانه ازدحام كردند تا باقيماندهي جان فاطمه را از او بگيرند و پهلوي او را درهم بشكنند.
پدر فاطمه آن كسي بود كه منطق و بيان را آفريد، او كسي بود كه حق و ايمان را برانگيخت و همو بود كه راهنمائي كرد، همو او بود كه خير و بركت نازل كرد. بنابراين روي چه مدركي راههاي منطق را بر او بستند؟ و به چه حقي رأي استوار و متين او را پس از او در پشت پرده، مخفي داشتند؟!
اگر بنا بود كسي جانشين پيغمبر شود، ميبايست در همه چيز جانشين وي باشد. در آنچه گفته بود و در آنچه عمل كرده بود، در آنچه گرفته بود و در آنچه بذل كرده بود، در آنچه بخشيده بود و در آنچه
ص: 163
وصيت كرده بود و در دشمني او در دوستي او، در نهي او و در خواسته و مطلوب او.
آيا اين خلافت ناقص و عقيم، پيچيده و دونيم چگونه خلافت و جانشيني بود، چه نتيجهاي دارد، اصرار بر به دست گرفتن اين خلافت در حالي كه در اين اصرار، نوعي انحصارطلبي محسوس است؟ چه ارزشي دارد آن خلافتي كه ظاهرش رنگ صدق و راستي دارد و باطنش را حيله و تزوير گرفته است؟ خلافت ايشان، پيامبر را در فشار گرفت و او را كوچك جلوه داد، در حالي كه پيامبر بسيار قدرتمند بود و محيط درخشندگي او بسيار وسيع بود. آيا به راستي اين زمامداري و غصب خلافتي بدينگونه، جانشيني و خلافت پيامبر به شمار ميآيد؟ يا ايجاد زرق و برقي بود و رنگ و روي ظاهر؟ به قدري حرص بر اين خلافت زياد شد كه كار رو به سختي و فشار گذارد و عدل و داد در آن تباه و نابود شد. در حالي كه حرص در وجود پيغمبر نسبت به رسالت، سبب فيض و گشادهدستي بود و عدل در نزد او انگيزهي توسعه و بخشايش.
همهي اين افكار در مغز فاطمه عليهاالسلام دردمند، دور ميزد كه ناگهان جامهي خلافت بر تن ابوبكر پوشيده شد در حالي كه در اين واقعه، نقض وصيت پدر فاطمه عليهاالسلام به طور چشمگيري نهفته و عيان بود و «فدك» هديهي پدر فاطمه به فاطمه بود از وي بريده شد.
بيترديد درد و رنج فاطمه از رحلت پدر، بيش از آن درد و رنجي نبود كه ميديد رسالت و آئين پدرش بازيچهي فرصت طلبان شده است. او
ص: 164
«فدك» را ميخواست نه به خاطر آن كه دارائي خود را فزوني بخشد، بلكه از اين رهگذر به استحكام و استواري بيفزايد فاطمه عليهاالسلام قيام كرد تا ارث خود را بازخواست كند و باز هم معني اين قيام چنان نبود كه هدف وي به راستي به دست آوردن همين ارث باشد و جز اين چيز ديگري نباشد، بلكه وي ميخواست از رهگذر اين قيام، احساس اجتماعي را كه همواره و بي وفقه به پستي و خواري گرائيده بود، بيدار كند بپا خاست تا ثابت كند آن كس كه ادعاي جانشيني پيامبر را ميكند غاصبي بيش نيست و نيز براي حاكم روشن سازد كه فدك و هر چيز ديگر همانند فدك، خاري در ديدهي خلافت او و هر خلافت ديگري است. تا آن موقع كه مقام خلافت از ايشان بازستانده شود.
آيا طلب كردن «فدك» چيزي غير از طلب كردن خلافت براي علي عليهالسلام بود؟
آيا غصب فدك از دست فاطمه عليهاالسلام، چيزي سواري ربودن وسيلهي كمك از مطالبين خلافت بود؟
فاطمه با همهي وجود خويش دريافته بود كه درخواست فدك از طرف او سبب بازگشت آن زمين بدو نميشود وي ارث ديگري را مطالبه ميكرد ارثي كه در آن عزّت نفس بود و در آن امتداد راه پدرش بود. اين، آن ارثي بود كه فاطمه عليهاالسلام به مسجد آمد تا آن را بازخواست كند. (1).
ص: 165
1) 219. تلخيصي از نوشتهي سليمان كتاني، استاد مسيحي، ترجمهي جعفر طباطبائي، فاطمهي زهرا در نيام: ص 167 به بعد.
فاطمهي زهرا عليهاالسلام بانوي اسلام بعد از پدرش مدت كوتاهي عمر كرد، در همان مدت كوتاه گريهي او قطع نشد تا آنجا كه او را يكي از «بكائين» يعني زياد گريهكنندگان شمردهاند و هيچگاه خندان ديده نشد. (1).
روزي اُمّ سلمه بر فاطمه عليهاالسلام وارد شد و عرض كرد: اي دختر رسول خدا حالت چطور است؟
فرمود: شب را تا صبح با غم و اندوه گذراندم، «فَقْدُ النَّبِيّ و ظلم الوصيّ، و هتك واللّه حجابه» پدرم را از دست دادم، خلافت وصي غصب شده و برخلاف دستور خدا و رسول، امامت را از او گرفتند زيرا از علي عليهالسلام كينه داشتند چون پدرانشان را در جنگ بدر و احد به قتل رسانده بود. (2).
علي عليهالسلام ميفرمايد: فاطمه روزي پيراهن پدرش را از من خواست. وقتي پيراهن را به وي بوئيد و بوسيد و آنقدر گريست تا بيحال شد. وقتي چنين ديدم پيراهن را از او مخفي نمودم. (3).
روايت شده وقتي رسول خدا از دار دنيا رفت بلال مؤذن ديگر
ص: 166
1) 220. طبقات ابنسعد: ج 2، بخش 85/2- ابونعيم اصفهاني، حلية الأولياء: ج 2، ص 43- سيوطي، الثغور الباسمه: ص 15، طبع بمبئي- خوارزمي، مقتل الحسن: ص 79- مجمع الزوائد: ج 9، ص 211- تهذيب التهذيب: ص 134- ذخائر العقبي: ص 53- أنساب الأشراف: ص 405- نظم دُرر السمطين: ص 181- نور الأبصار: ص 42.
2) 221. بحار الأنوار: ج 43، ص 7- 156 به نقل از مناقب.
3) 222. بحار: ص 43، ص 157.
اذان نگفت. روزي فاطمه از او خواست اذان بگويد تا بار ديگر بانگ مؤذّن پدرش را بشنود و خاطرات گذشته تجديد شود. بلال اطاعت كرد شروع به گفتن اذان كرده و گفت:
اللَّهُ أكبر، اللَّه أكبر، فاطمه عليهاالسلام به ياد دوران پدرش افتاد به شدت گريه كرد، هنگامي كه بلال گفت: أشهدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه فاطمه از شنيدن نام پدر صيحه زد و غش كرد. مردم به بلال گفتند: ديگر اذان نگو كه فاطمه دار دنيا را وداع گفت و خيال كردند كه فاطمه به درود حيات گفت. بلال اذان را قطع كرد وقتي فاطمه به هوش آمد به بلال گفت: اذان را تمام كن. عرض كرد اي سرور بانوان عالم اجازه بده بقيه را نگويم زيرا براي شما ميترسم. (1).
حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از پدر آنقدر گريه كرد كه همسايگان از گريهاش بيتاب شده خدمت علي عليهالسلام عرض كردند: فاطمه را بگو يا شب گريه كند روز آرام بگيرد و يا روزها گريه كند شب آرام باشد. زيرا گريهي او آسايش را از ما سلب كرده است. (آيا گريهي فاطمه آسايش را از هيئت حاكمه سلب كرده بود يا از مردم؟!).
فاطمه عليهاالسلام در پاسخ فرمود: عمر من به آخر رسيده و در بين شما چندان توّقفي ندارم. روزها دست حسنين عليهما السلام را ميگرفت و سر قبر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ميگريست و به فرزندانش ميفرمود: اين قبر جد شماست كه شما را بر دوش خود سوار ميكرد و دوستتان ميداشت.
ص: 167
1) 223. بحار: ج 43، ص 157.
بعداً ميرفت در قبرستان بقيع سر قبر شهدا اشك ميريخت.
علي عليهالسلام براي آسايش فاطمه عليهاالسلام سايباني در بقيع درست كرد كه بعداً به نام «بيت الأحزان» ناميده شد. (1).
أنس ميگويد: هنگامي كه از دفن رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فارغ شديم و برگشتيم فاطمه عليهاالسلام فرمود: اي انس چگونه راضي شديد بر بدن رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله خاك بريزيد. (2).
ابنبابويه به سند خود از محمود بن لبيد روايت كرده است كه گفت: حضرت فاطمه بعد از وفات پدر بزرگوارش ميآمد و در كنار مزار شهدا نزد قبر حمزهي سيدالشهدا گريه ميكرد. روزي به كنار قبر حمزه رفتم ديدم آن حضرت در آنجا به شدت گريه ميكند صبر كردم تا ساكت شد آنگاه به سوي وي رفتم، سلام كردم گفتم اي سرور زنان از گريهي جانسوزت رگ دلم پاره شد. فرمود: اي أباعمر! «ويحق لي البُكاء فلقد أصبت بخير الآباء رسولاللّه» «حق دارم گريه كنم به مصيبت بهترين پدرها رسول خدا مبتلا گشتم». آنگاه اين شعر را خواند:
إذا ماتَ يوماً ميّت قَلَّ ذِكرُه
و ذِكرُ أبي مُنذ ماتَ واللّه أكثَرُ
گفتم اي بانوي من! دوست دارم مسألهاي را از شما سؤال كنم. فرمود: بپرس. عرض كردم: آيا پيغمبر قبل از وفاتش علي عليهالسلام را به امامت
ص: 168
تعيين كرد؟ فرمود: واعجبا! آيا روز غدير را فراموش كرديد؟ عرض كردم غديرخُم را ميدانم ولي ميخواهم بدانم كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به شما در اينباره چه فرمود؟ گفت: خدا گواه است كه رسول خدا به من فرمود:
«عليٌّ فيكم خيرُ من أخلفه فيكم و هو الإمام والخليفة بعدي و سبطايَ و تسعةٌ مِن صُلب الحسين أئمّة أبرار لئن اتبعتموهم وجدتموهم هادين مهدييّن ولئن خالفتموهم ليكون الإختلاف فيكم إلي يوم القيامة».
«بعد از من علي عليهالسلام خليفه و امام است و دو فرزندم حسن و حسين عليهماالسلام و نُه نفر از صلب حسين عليهالسلام امام ميباشند اگر از آنان پيروي كنيد، هدايت ميشويد و اگر با آنان مخالفت نماييد، تا دامنهي قيامت اختلاف در ميان شما خواهد بود».
گفتم: پس چه شد كه علي عليهالسلام حق خود را مطالبه ننمود؟
فرمود: «اي اباعمر! امام همانند كعبه است بايد مردم به سوي او آيند او به سوي كسي نرود».
و پس از آن فرمود:
«قسم به خدا اگر حق را به اهلش واگذار كرده بودند، هيچ دو نفري دربارهي خدا اختلاف نميكردند و حق از دست سلف صالح به بازماندگان ميرسيد تا زمان قيام قائم ما كه نهمي از پشت فرزندم حسين عليهالسلام است، وليكن كسي را كه خدا عقب انداخته بود، جلو انداختند و كسي را كه مقدم داشته بود، در عقب گذاشتند وقتي پيامبر را به خاك سپردند، به هواي نفس خود كسي را اختيار كردند و به رأي
ص: 169
خود عمل نمودند هلاكت باد بر ايشان. آيا نشنيديد خداوند ميفرمايد:
(وَ رَبّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الخِيَرَةُ...)
«پروردگار تو (خطاب به پيامبر) ميآفريند و برميگزيند اخبار به دست آنان نيست».
بلي شنيديد لكن آنها چنانچه خداي ميفرمايد: (فَاِنّها لا تَعْميَ الأَبْصارُ...) «هستند، چشمهاي سر كور نميشود، ليكن چشمهاي دل كور ميگردد هيهات آرزوهاي خود را در دنيا پهن كردند و مرگهاي خويشتن را به فراموشي سپردند، بار خدايا به تو پناه ميبرم از كجي بعد از استقامت يعني گمراهي بعد از هدايت». (1).
گريههاي فاطمه عليهاالسلام، علل و عوامل متعددي داشت. مرگ پدر، مظلوم شدن شوهر، از دست رفتن حق و بالاتر از همه دگرگونيهائي كه پس از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله- به فاصلهاي اندك- در سنت مسلماني پديد آمد. ملت جوان اسلام از مسير حقيقي و طريق مستقيم ديانت منحرف شد و در راهي افتاد كه پراكندگي و بدبختي از نتايج حتمي آن است اين بود كه كاخ اميدش، همهي ديوارها و پايهها و برج و باروهائي كه با آن همه رنج برآورده شده بود، ناگهان يك مرتبه درهم فرو ريخت و دردهاي فراوان و سنگين بر دل او هجوم آورد و همين سبب شد كه وي اشكهائي از ديده و خونهائي از سينه روان سازد.
ص: 170
1) 226. كفاية الأثر: ص 27- 26- بحار: 36، ص 4- 353- غاية المرام: ج 1، ص 204- 204.
استاد گرانقدر «سليمان كتاني» محقق و نويسندهي بزرگ مسيحي در كتاب ارزشمند خود به نام «فاطمة الزهرا وتر في عمد» عليهاالسلام (فاطمهي زهرا زهي در نيام) كه بهترين كتاب در باريهي شخصيت فاطمه زهرا عليهاالسلام شناخته شده، زير عنوان «دو لبخند» مينويسد:
«زمين از فاطمه، جز دو لبخند نصيبي نداشت. دو لبخندي كه گرداگرد لبان فاطمه دور ميزد، همچنانكه لبخندي بر دهان دانشمندي، در برابر جمعي از نادانان و يا گروهي از دروغگويان مينشيند. لبان فاطمه، لبخند نخستين را در حالي بر لبان فاطمه نقش بست كه اندوه، دل فاطمه را ميفشرد و او در اطراف بستر پدر خود ميگرديد، بستري كه كابوس مرگ بدان چشم دوخته و گرداگرد آن طواف ميكرد. اين لبخند، لبخندي بود كه سراسر آن آرزو و سراسر آن رضايت خاطر بود. همانا عايشه، تماشاگر اين تبسّم بر چهرهي فاطمه بود و بدان گواهي داد.
آري عايشه ميديد كه اين لبخند به گونهي گوارائي بر رخسار فاطمه مينشيند، همچنانكه قطرهي شبنمي بر غنچهي گل، بيترديد عايشه از اين تبسّم در شگفت بود، تبسّمي كه بر سيماي فاطمهي غمگين، در برابر جسد پدر، نقش بسته بود، در حالي كه بندهاي جان پدر را آخرين نفسهاي او از هم ميكشيد و از اين رهگذر بود كه عايشه، فاطمه را به چيزي همانند اختلال فكري متهم كرد زيرا مرگي كه با دو شهبال خود در آن گوشهي اندوهبار خيمه زده بود، نميتوانست چيزي جز اشك از ديدگان فرو ريزد و جز ولوله انگيزد. عايشه- مگر پس از زماني- دريافت نكرد كه لبخند
ص: 171
فاطمه عليهاالسلام پاسخي از جانب فاطمه بود. پاسخ به وعدهاي كه پدر فاطمه به فاطمه داده بود و ا و را خرسند ساخته و در گوش وي گفته بود كه وي نخستين كسي از خاندان او خواهد بود كه به پدر خواهد پيوست و بدو ملحق خواهد شد. (1).
اين نخستين لبخندي بود كه فاطمه آن را بسان حجابي كه در پس آن درياهائي از معاني، نهفته است. بر چهرهي خود نقش بست. دريائي از دريافت و احساس، دريائي از مهرباني، دريائي از فداكاري، دريائي از پارسائي، دريائي از ريشخند و استهزاي زمين و خاك زمين، دريائي از گريز، دريائي از اشتياق به رهائي و آزادي، دريائي از ايمان به پدر، دريائي از شكفتگي جواني، دريائي از قهرمانيها و دريائي از ميراث گرامي.
پس از اين لبخند، اشكهاي بسياري بر روي دو گونهي او راه گشود كه اين اشكها، اشكهاي آرزوي تحقق يافتن و عدهاي كه نويد نزديكي ديدار پدر را ميداد، بود. اين اشكها همانند امواجي بود كه به كنارهي ساحل ميخورند و خاكهاي آن را شستشو ميدهند. اين اشكها بسان اشكهاي قهرماناني بود كه در قيد و بند اسارتها گرفتار آمدهاند، اين اشكها تراژديهائي بود كه بر صحنههاي نمايش خانهها شكل گرفته و تجسم مييابند.
و آنگاه اين تراژدي و داستان غمانگيز به پايان رسيد. و اينجا لبخند دومين فاطمه شكل گرفت. لبخند دومين و آخرين فاطمه عليهاالسلام اين لبخند را در حالي آشكار فرمود كه بر آن تابوتي كه خود به دست خويش ساخته
ص: 172
1) 227. صحيح بخاري: ج 4، ص 247- سنن ترمذي: ج 5، ص 36.
بود، (1)صعود ميفرمود و خود را در آن پنهان مينمود. فاطمه عليهاالسلام آنچنان كه عروس به هنگام زفاف پذيراي آرايش خود ميشود، پذيراي مرگ شد. غسل نمود. آنگاه جامهي نوين خويش را طلب فرمود تا آن را در بَر كُند. سپس پارچه سرتاسري كفن را به روي خويش افكند، همانا آن خورشيد تابناك و جلوهي دلافروز به خاموشي گرائيد و همه چيز تمام شد و آخرين كلام فاطمه اين سخن التماسآميز بود كه: پس از مرگ جسد وي مخفي و پوشيده بماند. فاطمه همهي لوازم و واجبات را خود به دست خود انجام داد و آنگاه ديدگان خود را بربست، در حالي كه لبخند شادماني و خشنودي بر لبان او نقش بسته بود. فاطمه لحظهاي بعد در پيشگاه پدر بود». (2).
روز وفات زهراي مرضيّه عليهاالسلام همهي مردم مدينه بر مظلوميت زهرا ميگريستند و مدينه يكپارچه ضجّه و ناله بود. مثل اين كه پيامبر از دنيا رفته است. چنانكه ابن ابيالحديد معتزلي با ذكر سند از قول شيخ ابييعقوب ميگويد: زماني كه فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت، تمام زنان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در مراسم تعزيهي بنيهاشم شركت نمودند و كلامي نيز از عايشه به علي عليهالسلام منتقل شد كه حاكي از آن بود كه عايشه از مرگ فاطمه خوشحال شده است!! (3).
ص: 173
1) 228. اسماء چيزي مثل هودج عروسي بر فاطمه درست كرده بود او در حبشه ديده بود كه نعش «تابوت» به شكل خاصي ميسازند و جنازه را در آن قرار ميدهند. (ذخائر العقبي: ص 53- مجمع الزوائد: ج 9، ص 210).
2) 229. فاطمهي زهرا عليهاالسلام زهي در نيام، ترجمهي سيد جعفر طباطبائي: ص 1- 253.
3) 230. شرح نهجالبلاغهي ابن ابيالحديد: ج 9، ص 198- البته ابييعقوب شيعه نبود، بلكه سني معتزلي متعصّبي بود.
ممكن است كسي بگويد اگر ابوبكر در مورد فدك و ارثيّهي فاطمه عليهاالسلام به خطا حكم نمود، و روايتي كه او تنها از پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله نقل كرده، حجت نبوده و توان معارضه با صريح قرآن را ندارد، پس چرا همه اصحاب در اينباره سكوت نموده و دم نزدند و به ابوبكر اعتراض نكردند با اينكه زهرا از آنان استمداد نمود؟!
در اين رابطه سيد مرتضي پاسخي از ابوعثمان جاحظ از كتاب (العباسيه) او نقل نموده است كه در جاي خود عالمانه و منصفانه است. ابوعثمان جاحظ (1)ميگويد:
«عدهاي گمان ميكنند، دليل بر صدق خبر ابوبكر و عمر دربارهي منع فدك از فاطمه سكوت اصحاب رسول خدا و ترك اعتراض آنان است».
ص: 174
1) 231. جاحظ تمايل به نصب عداوت با اهلبيت داشت و در كتاب عثمانيه، بزرگان علماي شيعه را به باد انتقاد گرفته است (الكُني والألقاب: ج 2، ص 121).
سپس ميگويد:
«اگر عدم اعتراض به ابوبكر و عمر از سوي اصحاب دليل بر صدق گفتار آن دو باشد، عدم اعتراض به فاطمه در هنگام احتجاج با ابوبكر نيز دليل بر صحت ادعاي فاطمه است. به خصوص اين كه گفتگوي آنان در اينباره به درازا كشيده شد، مراجعه و اصرار و شكايت فراوان گرديد و موجبات خشم و غضب فراهم شد و از سوي فاطمه به نقطهي اوج رسيد تا آنجا كه از ابوبكر و عمر قهر نمود و سفارش كرد كه ابوبكر بر او نماز نگذارد و هنگامي كه براي مطالبهي حق خود با ابوبكر و يارانش احتجاج نمود به او فرمود: در هنگامي كه مُردي، چه كسي از تو ارث ميبرد؟ ابوبكر گفت: خانوادهام، حضرت فرمود: پس چه شده است كه ما از پيامبر ارث نميبريم؟
و سرانجام، پس از آن كه او را از ارث محروم نمود و در حق او بخل ورزيد و بر عليه او دليل اقامه نمود و مسأله را علني كرد و چون فاطمه عليهاالسلام ظلم و ستم را مشاهده نمود و خود را بدون ياور ديد، فرمود: «واللّه لأَدْعُوَنَّ اللَّهَ عَلَيْكَ...» «به خدا سوگند بر تو نفرين خواهم كرد». و ابوبكر گفت: من درحق تو دعا ميكنم.
فاطمه فرمود: «واللَّهِ لاُاكَلِّمُكَ أبداً» «هرگز با تو سخن نميگويم».
و او گفت: من هرگز تو را ترك نميكنم.
بنابراين اگر عدم اعتراض اصحاب رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله دليل بر صحت گفتار ابوبكر است، ترك اعتراض به فاطمه نيز دليل بر صحت خواستهي او
ص: 175
است زيرا حداقل واجب بر اصحاب اين بود كه اگر خواستهي فاطمه عليهاالسلام بيمورد بود و به آن آگاهي نداشت، او را آگاه ميكردند و اگر ادعايش از روي فراموشي بود، او را يادآوري ميكردند و به او تذكر ميدادند كه اعتراض نكند و راه ناصواب نرود و اين كه ميبينيم در هر دو جانب سكوت اختيار نمودهاند، سكوت آنان را دليل هيچ چيز نميپنداريم و رجوع به اصل حكم خداوند در مورد ارث، در اين صورت تنها راه درست است و بر همگان واجب است كه به اين اصل مراجعه كنند...
ديگر اين كه چگونه ترك اعتراض اصحاب را دليل و حجت قاطع بدانيم در صورتي كه عمر به طور صريح اعلان ميدارد:
دو نوع متعه در زمان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله وجود داشت مُتعتانِ كانَتا علي عَهدِ رَسولِ اللَّه: مُتْعَةُ النِّساء و مُتعةُ الحجِّ أناَ أنْهي عَنهما وَ اُعاقِبُ عليهِما» «متعه حج و متعه زنان و من شما را از آن نهي ميكنم و آن را تحت پيگرد قرار ميدهم» هيچكس از صحابه به او اعتراض نميكند و ممانعت از اجراي اين دو حكم الهي را ناپسند نميداند. و حتي از او سؤال نيز نميكنند و شگفت زده نميشوند كه چگونه دستور پيامبر را اين چنين ناديده گرفته و صريحاً بر خلاف آن دستور ميدهد و چگونه عدم اعتراض اصحاب را ميتوان دليل بر صحت چيزي دانست در حالي كه عمر صريحاً پس از رحلت رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله در سقيفهي بني ساعده اظهار ميدارد كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «الأئمّة مِن قُريش»، «امامان از قريش هستند» (يعني غير از قريش به خلافت نميرسند). و چگونه در هنگام مرگ خود
ص: 176
گويد اگر (سالم) زنده ميبود، هرگز در مورد او براي خلافت ترديد نداشتم در حالي كه سالم برده زني از انصار بود كه آن زن را آزاد ساخت و از قريش نبوده است و هيج كس در اين مورد به او اعتراض ننمود و با او مقابله نكرد و از كارش در شگفت نماند.
عدم اعتراض و سكوت مردم دليل بر حقانيت كسي است كه داراي قدرت و شوكت نباشد اما كسي كه صاحب قدرت و زور است، و ميتواند امر و نهي نمايد و مخالف را به قتل برساند و زنداني نمايد، اگر سخني گويد و مردم سكوت كنند هرگز سكوت و عدم اعتراض مردم نشانهي تصديق گفتار صاحب نفوذ و قدرت نميباشد.
سپس جاحظ ميگويد:
«بعضيها گفتهاند بلكه بر صدق گفتار و درستي كار آنان، خودداري اصحاب از خلع آنان از حكومت و عدم شورش بر آنان است يعني اگر صحابه كار ابوبكر و عمر را خلاف ميدانستند بر عليه آنان شورش ميكردند و آنان را از خلافت خلع مينمودند و چون اين كار را نكردهاند، دليل بر اين است كه كار آنان را خلاف نميدانستند چنمان كه بر عثمان به خاطر كار مخالفت صريح او با قرآن، بر او شوريدند و او را به قتل رساندند و اگر كار ابوبكر و عمر هم آنچنان بود كه ميگويند، ميبايست امت همان روشي را دربارهي ابوبكر و عمر به كار ميبردند كه دربارهي عثمان انجام دادند، در حالي كه عثمان داراي نيروي بيشتر و قومي شريفتر و ثروتي افزونتر و تجهيزاتي بيش از آنان داشت».
ص: 177
جاحظ ميگويد در پاسخ ميگوئيم: ابوبكر و عمر قرآن را (به ظاهر) انكار نكردند و دستورات پيامبر را (علناً) انكار ننمودند، بلكه پس از اقرار به حكم ميراث مدعي روايتي از پيامبر شدند كه (عقلاً) محال نبوده و ادلّهي عقلي وجود چنين روايتي را ممتنع ندانسته و نيز شايد برخي از اصحاب آنان را به خاطر اين كه در ميان قوم خود عادلش ميپنداشتند، تصديق نموده زيرا ظاهرالصلاح بودند و پيش از اين نيز گناه و خيانتي آشكار از آنها مشاهده ننموده بودند بنابراين تصديق آنان به خاطر حسن ظنّي بوده كه داشتند و نيز به اين جهت كه بسياري از آنان از حقيقت ادله اطلاع نداشتند و به همين لحاظ اعتراض اندك گرديد و مردم مسائل را واگذار كردند و همين امر باعث شد كار مشتبه شود و جز آگاهاني پيشتاز نتوانند حق را از باطل تشخيص دهند.
و نيز به اين جهت كه ابوبكر و عمر كمتر از بيتالمال استفاده ميكردند و مردم خواهان آن هستند كه خليفه در مسائلي كه موجب ازدياد ثروت آنان شده، سختگير نباشد و مالياتهائي را كه از آنان دريافت ميدارد به مصرف شخصي خود نرساند. برخلاف عثمان كه چنين نبود و نيز ممانعت ابوبكر و عمر از استرداد حق عترت پيغمبر، موافق با خواستهي بزرگان قريش و عرب بود و نيز عثمان خود شخص ضعيفالنفس بود. قدر و منزلت و مقام خود را نميدانست و با مخالفان خود شدت عمل نشان نميداد اين مسائل باعث شد كه مردم در مورد عثمان از خود جرأت نشان دهند، در حالي كه اگر چندين برابر كارهاي
ص: 178
خلافي كه عثمان انجام داد، اگر ابوبكر و عمر انجام ميدادند، كوچكترين عكسالعملي از سوي مردم ديده نميشد. (1).
آري هرگز سكوت صحابه و عدم اعتراض آنان را در مورد غضب فدك و ارثيهي حضرت زهرا عليهاالسلام نميتوان دليل بر حقانيت ابوبكر و عمر دانست، بلكه سكوت آنها به علت اختناق و خفقاني بود كه حكام جديد به وجود آورده بودند. مگر كسي در آن شرايط جرأت مخالفت داشت عمر كه شخصاً قهرمان اين صحنه بود از نظر اخلاقي مردي خشن و درشتخو و پُرهيبت و وحشتناك بود.
ابن ابيالحديد ميگويد:
بزرگان صحابه از ملاقات با عمر پرهيز داشتند ابنعباس عقيده خود را درباره مسأله «عول» بعد از فوت عمر ابراز داشت به او گفتند: چرا قبلاً نميگفتني؟ گفت: از عمر ميترسيدم. (2).
«درّه عمر» يعني تازيانه او ضربالمثل هيبت بود تا آنجا كه بعدها گفتند: «درّه عُمَر اَهْيَت مِن سيفِ حجّاج» يعني: تازيانه عمر از شمشير حجاج مهيبتر بود. (3).
عمر زني را براي پرسش از جرياني احضار كرد زن حامله بود،
ص: 179
هنگامي كه او را ديد بچهاش را سقط كرد. (1).
عمر نسبت به زنان خشونت بيشتري داشت زنان از او زياد ميترسيدند در فوت ابوبكر زنان خانوادهاش ميگريستند و عمر مرتب منع ميكرد اما زنان همچنان به ناله و فرياد ادامه ميدادند، عاقبت عمر «امفروه» خواهر ابوبكر را از ميان زنان بيرون كشيد و تازيانهاي بر او نواخت زنان پس از آن، متفرق گشتند. (2).
و نيز نقل كرده كه عمر هنگام مرگ از اهل شوري پرسيد: همه شما طمع در خلافت داريد؟ زبير گفت: ما از تو كمتر نيستيم زيرا تو در ميان قريش نه از ما در اسلام سبقت داشتي و نه در نزديكي به پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله.
ابوعثمان جاحظ گفته است: به خدا سوگند اگر نه اين بود كه زبير ميدانست عمر در همان ساعت خواهد مرد هرگز جرأت نميكرد چنين سخني بگويد و جرأت نفس كشيدن نداشت. (3).
از اينجا معلوم ميشود اين مرد خشمگين به هنگام حمله به خانه فاطمه چه طوفاني به پا كرده بود مگر در آن شرايط كسي ميتوانست درباره خلافكاريهاي فرزند خطّاب سخني بگويد اين شهامت دختر پيامبر بود كه همينكه عمر را با شعلهاي آتش در كنار خانه خود ديد به وي خطاب كرد: اي پسر خطاب! آيا براي آتش كشيدن خانه ما آمدهاي... (4).
ص: 180
ميدانيم علي عليهالسلام كسي بود كه در تمام لحظات زندگي خويش، در نهايت آمادگي بود كه جان خود را در راه خدا نثار كند. او از روزي كه خود را شناخت و تا صبحي كه در مسجد كوفه به شهادت رسيد، در راه مصالح اسلام فداكاري كرد. او صاحب همان شمشيري بود كه- هر جا كه حمله ميكرد و هجوم ميآورد- همواره پيروزي به حلقهي آن آويخته بود. دليري بود كه هيچگاه دليري دلاوران بدو نميرسيد، سواري كه از سواركاران گوي سبقت ربوده بود. در ميدان جنگ جز براي پيكار جابجا نميشد. او هميشه براي جهاد در راه خدا پيشگام و در ميدانهاي جنگ مشتاق ديدار دشمن بود. او به استقبال مرگ ميرفت و در مقابل دشمن، صبور و بردبار بود با افكندن خود به كام مرگ، بر مرگ چيره ميشد و مرگ را به عقبنشيني و فرار وادار ميكرد و گوياترين نمونه براي شجاعت و دليري و استواريش همان داستان خوابيدن او در شب هجرت (1)در بستر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بود با اين كه كاملاً ميدانست كه در معرض خطر است، و از دم شمشير آن جنگجويان جان سالم بدر نخواهد برد و...
پس جاي اين سؤال است كه آيا صاحب آن شجاعت و شهامت چرا بعد از حادثهي تلخ سقيفه و غصب فدك و مظلوميت همسرش سكوت اختيار كرد؟ مسلماً سكوت آن حضرت با توجه به سوابق
ص: 181
1) 239. الإمام علي بن ابيطالب: ج 1، صص 104- 110.
درخشانش از ضعف و ترس نبود، زيرا او از دوران جواني عاشق شهادت بود، از اينجا معلوم ميشود علت سكوت او چيز ديگري بوده است.
هنگامي كه علي و زهرا عليهماالسلام از كفن و دفن رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله فارغ شدند، در مقابل عمل انجام شدهاي قرار گرفتند و ديدند ابوبكر را عدهاي به خلافت برگزيدهاند و گروهي از مسلمانان با او بيعت كردهاند، در چنين موقعيتي، علي عليهالسلام يكي از چند كار را ميتوانست انجام دهد:
1- دست به شمشير زند و قيام نمايد و مردم را بر عليه او بشوراند.
2- يا اين كه براي حفظ منافع شخصي با ابوبكر سازش نمايد.
3- يا اين كه روش معتدلي را انتخاب كند. يعني نه قيام مسلحانه نمايد و نه با ابوبكر سازش كند، بلكه راهي بين اين دو انتخاب نمايد.
براي آن حضرت انتخاب اول امكان نداشت زيرا در صورتي كه ميخواست مسلحانه وارد مبارزه شود، اقدام او به ضرر اسلام تمام ميشد و دشمنان اسلام كه در كمين بودند، از اين اختلاف استفاده ميكردند ممكن بود اسلام را كه تازه پا گرفته بود، به طور كلي ريشهكن سازند بدين جهت آن حضرت منافع اسلام را ترجيح داد و از قيام مسلحانه صرفنظر كرد و همين تصريح پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود.
اقدام دوم هم نه با روحيهي او ميساخت و نه صلاح ميدانست زيرا ميديد اگر ابتدا با ابوبكر بيعت كند بدين وسيله عمل مردم و ابوبكر تأييد ميشود و موضوع امامت و خلافت پيغمبر براي هميشه از مسير اصلي
ص: 182
خود خارج ميگردد و تمام زحمات و فداكاريهاي پيامبر و خودش يكسره از بين ميرود. علاوه بر اين، حكومت ابوبكر مشروعيت پيدا ميكند و هر عملي را كه او انجام دهد، به حساب دين و پيغمبر گذاشته ميشود.
اين بود كه سياست سكوت پيش گرفت اما چه سكوت تلخ و دردآوري.
آيا براي غيرت اللّه سختتر و مشكلتر از آن ساعتي بود كه عدهاي از اشرار به خانهي او هجوم آوردند و حريم او را شكستند و در جلو چشمش ناموس او را آزردند و بر بازوانش تازيانه زدند او سكوت اختيار كرد؟! سبحاناللّه اين چه سكوت تلخ و دشواري است؟! خدا ميداند كه علي عليهالسلام در آن ساعت چه حالي داشت؟ و ناظر به همين احوال است كلام اندوهبار امام عليهالسلام كه فرمود:
«وضعيّتي كه پيش آمد، مرا به تأمّل واداشت آيا با دست تنها (و بيياور) بپا خيزم يا با اندوهي عميق بنشينم و صبر كنم؟ در محيطي كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگي به رنج واميدارد».
«فَرَأَيْتُ انّ الصبرَ علي هاتا احجي، فصبرتُ وَ في العَينِ قَدْي وَ فِي الحَلْقِ شَجي، أري تراثي نَهْباً». (1).
«سرانجام ديدم صبر و شكيبايي به عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبايي پيشه كردم ولي به كسي ميماندم كه خاشاك چشمش را پر كرده و استخوان گلويش
ص: 183
1) 240. نهجالبلاغه: خطبه 3، معروف به شقشقيّه.
را گرفته، با چشم خود ميديدم، ميراثم را به غارت ميبرند»!.
امام بناچار به تصميم نهائي خود رسيد، سكوت اختيار كرد تا زماني كه اطمينان يابد كه ميتواند افكار عمومي را عليه ابوبكر و دو همكارش بسيج كند.
از همان روزهاي سخت و دشوار اين هدف او بود، كوشش خود را با آن آغاز كرده بود ابتداي كار چنين بود كه شبانه به همراه همسر و فرزندانش به خانهي بزرگان مدينه ميرفت. و آنان را به ياري خود دعوت ميكرد و سفارشات پيامبر را بدانان تذكر ميداد.
در همهي اين احوال همسرش در كنار او، موضع و حقانيت او را تأييد ميكرد و در اين جهاد سري، همرزم و همدست او بود. اما در اين ديدارها بر آن نبود كه گروهي را براي جنگ متشكل كند زيرا ميدانيم، علي عليهالسلام در همه حال ياراني داشت كه عاشقانه و پروانهوار گرد او بودند، بلكه هدفش اين بود كه مردم را بيدار كند و با خود همراه سازد اينجاست كه فدك را به عنوان نخستين برنامهي جديد علي عليهالسلام ميبينيم و قيام فاطمهي بزرگ عليهاالسلام كه طرح دقيق آن به دست وصيّ نبيّ ريخته شده بود.
نقش فاطمه عليهاالسلام در اين مرحله از نهضت در اين خلاصه ميشد اموالي را كه ابوبكر از او مصادره كرده بود، مطالبه كند و آن را مقدمه براي مناقشه در مسألهاي اساسي، يعني خلافت قرار دهد و به مردم بفهماند روزي كه علي عليهالسلام را ترك گفتند و دور ابوبكر را گرفتند، از جادهي حق منحرف شدند و با كار خود به خطا درافتادند و با كتاب الهي به مخالفت
ص: 184
برخاستند شكل گرفتن اين فكر در ذهن زهرا عليهاالسلام او را بر آن داشت كه خلافت را به جاي اصلي خودش باز گرداند از اينرو شجاعانه بپا خاست و خليفهي حاكم را به خيانت آشكار و به بازي گرفتن شرافت قانون الهي، متهم ساخت و نتيجهي انتخاب سقيفه را كه از آن، ابوبكر برآمده بود، به مخالفت با كتاب خدا محكوم كرد.
به گفتهي مرحوم شهيد صدر: اين اقدام زهرا عليهاالسلام از دو ويژگي و امتياز برخوردار بود كه علي عليهالسلام نميتوانست خود، آن را به جاي همسرش انجام دهد:
اول: زهرا عليهاالسلام به سبب مصيبت عظيمي كه به او رسيده بود و ارج و مقام والائي كه در پيش پدرش داشت، بهتر از علي عليهالسلام ميتوانست عواطف مردم را بر عليه نظام حاكم بشوراند و مسلمانان را تحت تأثير جاذبهي روح بزرگ پدر خود قرار دهد و احساسات آنها را متوجه مسائل اهلبيت سازد.
دوم: تا زماني كه او در مقام يك زن بپا خاسته و هارون محمد صلي اللَّه عليه و آله- علي عليهالسلام- در خانهي خويش به سكوتي تلخ و صلحي موقت تن در داده بود به انتظار اين كه مردم به دور او جمع شوند و اگر زمان ايجاب كند به رهبري قيام برخيزد و در غير اين صورت در خاموش كردن فتنهها بكوشد. منازعهي زهرا عليهاالسلام هرگز، شكل جنگي مسلحانه- كه نياز به رهبري داشت، كه فرماندهي آن را تعهد كند- به خود نميگرفت. به هر تقدير زهرا عليهاالسلام بپا خاسته بود و پايداري ميكرد چه قيام همگاني را بر ضد
ص: 185
خليفه ترتيب دهد و چه مبارزه او در محدودهي جدال و نزاعي عادي بماند، ولي او كار را به جائي نميكشاند كه مايهي فتنه و انشقاق در جامعهي اسلامي گردد.
بدين ترتيب امام عليهالسلام بر اين تصميم بود كه فريادش را با زبان زهرا و مظلوميت او به گوش مردم برساند و خود در انتظار فرصتي مناسب بماند و نيز ميخواست تا قيام زهرا براي همهي پيروان قرآن، در بطلان خلافت موجود برهاني اقامه كند و به يقين خواستهي امام به تمامي حاصل شد چرا كه زهرا حق و حقانيت علي را با سخناني كه سرشار از روح هنر و زيبائي و پيكار و ستيزندگي بود، به همهي انسانها ابلاغ كرد. (1).
پس از وفات پيامبر و ناراحتيهاي پيدرپي كه براي فاطمه پيش آوردند، چندي به قرستان «احد» ميرفت با عموي پيامبر حمزه، درد دل ميكرد و عصر برميگشت و چندي هم در قبرستان بقيع براي پدر گريه ميكرد و غالباً حسنين عليهماالسلام هم در خدمت مادر بودند و شبانگاه به سوي خانه علي عليهالسلام برميگشت. چندي بدين منوال گذشت بيماري فاطمه عليهاالسلام شدت پيدا كرد و ناراحتي آن حضرت بيشتر و كمكم ضعف بر حضرتش مستولي گرديد به طوري كه ديگر نميتوانست حركت كند و در خانه بستري شد.
ص: 186
1) 241. فدك در تاريخ موسسهي مرحوم شهيد صدر، ترجمهي محمود عابدي: ص 107- 106.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
در اثر ضرباتي كه «قُنفذ» بر پيكر نازنين زهرا وارد ساخت، سقط جنين كرد و بدان جهت پيوست رنجور و ضعيف ميگشت تا اين كه رسماً بستري شد و در خانه خوابيد. (1).
امير مؤمنان و اسماء دختر عُميس از آن حضرت پرستاري مينمودند. (2).
در اين حال از يك طرف فكر ميكرد پس از پدر در اندك زماني نسبت به او از مردم چه بيمهريها رسيده؟ و از طرف ديگر حق شوهرش علي عليهالسلام پايمال هواي نفس عدهاي مسلمان نماها شده است؟ از طرف پدرش پيغمبر به او وعده داده اول كسي كه بعد از من از دنيا ميرود، تو خواهي بود. (3).
باز از طرفي فكر مينمايد نسبت به بچههاي عزيزش كه آنها را برابر جان خود دوست ميدارد، پس از او كه يتيم خواهند شد، چه خواهد شد؟!
كمكم آثار مرگ در جبين مقدسش ظاهر شد. از طرفي هم خوشحال است كه از اين زندگي تلخ و بيارزش رهائي خواهد يافت و از جهتي هم براي امير مؤمنان و مظلوميت او و فرزندانش مضطرب و
ص: 187
ناراحت است! آيا پس از مرگ من با آنها چگونه رفتار خواهند نمود؟
او كاملاً ميدانست كه خانهنشيني علي عليهالسلام آغاز يك تاريخ هولناك و خونين است و بيعت سقيفه، بيعتهاي خونيني را به دنبال خواهد داشت و فدك، سرآغاز غصبهاي بزرگ و ستمهاي بزرگ فردا خواهد بود.
دختر پيغمبر نالان در بستر افتاد، در مدت بيماري او، از اصحاب و ياران پيامبر، از آنان كه هر چه داشتند از بركت پدر او بود، چند نفر او را دلداري دادند و يا به ديدنش رفتند، هيچكس! جز دو تن از محرومان و ستمديدگان چون بلال و سلمان.
در هر صورت چند روزي است فاطمه قدرت و توانائيش را از دست داده و ديگر نميتواند از خانه خارج شود. زنهاي مدينه و زنهاي مهاجر و انصار همين كه فاطمه عليهاالسلام را نديدند، پي بردند كه كسالت فاطمه شدت پيدا كرده است. اما بعد از چندي كه بر بيماري فاطمه عليهاالسلام در خانه با بيخبري گذشته بود، خودش به اين كتمان اصرار داشت و فرموده بود كه كسي را خبر نكنند، زنان مدينه بعد از اين كه باخبر شدند، همه همديگر را خبر كردند و گفتند: فرداي قيامت ما در جواب پيغمبر گرامي اسلام صلي اللَّه عليه و آله چه خواهيم گفت؟ اگر از ما سؤال كند از دخترم فاطمه چه خبر داريد و پيغمبر بفرمايد با اين همه سفارش كه دربارهي دخترم نمودم با او چگونه رفتار نموديد؟
عواطف زنان مدينه تحريك شد يكديگر را خبر نمودند و همه با
ص: 188
هم تصميم گرفتند از آن حضرت عيادت كنند آمدند درب خانهي فاطمه عليهاالسلام. كنيز حضرت آمد سؤال كرد چه كار داريد؟ گفتند: براي عيادت آمدهايم. گفت: اندكي صبر كنيد تا از بانويم كسب اجازه كنم.
رفت و برگشت اجازهي ورود داد، البته معلوم است كه زنان سالخورده در پيش و زنان جوان به دنبال آنها وارد حجرهي فاطمه عليهاالسلام شدند. چشم زنان مدينه كه به سيماي رنگ پريده و غمگين حضرت زهرا افتاد، بياختيار اشك در چشمها حلقه زد. سرها به زير افتاد، اشكها از چشمها جاري شد ولي هنوز فاطمه زبان به سخن باز نكرده است.
مختصر زماني گذشت همه محزون، همه غمگين، همه ناراحت، آنچنان سكوت دردناك فضاي حجره را گرفته كه نميتوان بيان نمود، ناگهان فاطمه عليهاالسلام نگاهي پرمعني به اطراف كرد.
در اين حال يكي از زنان سكوت مجلسي را درهم شكست، عرض كرد: يا بنت رسولاللّه كيف أصبحتِ؟ اي دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شب را چگونه صبح نمودي؟ حال شما چگونه است؟
رقّت قلب زنان بيشتر است قلب بانوان رحيم و دلسوز است زهرا عليهاالسلام با آن همه رنجوري زنها را پذيرفت بود تا آخرين حرف خود را در آخرين ساعات عمر به زنان مدينه بگويد تا به گوش شوهرانشان برسانند و سپس فارغ از زحمت مسؤوليت هدايت و رهبري امت از دنيا چشم بپوشد. لذا برخلاف عادت بيماران، جواب را از حال رنجور خود نداد. بلكه فرمود:
ص: 189
«أصبحتُ واللَّهِ عائفةٌ لِدُنيا كُنَّ قاليَةٌ لِرِجا لِكُنَّ!».
«به خدا سوگند صبح كردم در حالي كه به دنياي شما بي علاقه هستم و از مردان شما غصبناك»!
بعد از اين كه امتحانشان كردم به دورشان افكندم و از دستشان ملول و دلگيرم. اف بر عقيدهي سست و رأي متزلزل آنها، چه كار بدي كردند و مستوجب غضب الهي گشتند! من خلافت و فدك را در اختيارشان گذاشتم ولي ننگ آن براي هميشه بر دامنشان باقي خواهد بود»!.
تا اين كه فرمود:
«ويحَهُمْ انّي زَحْزَحُوها عن رواسِيَ الرِّسالة و قواعدَ النُبوَّةِ و الدّلالة و مَهبِطُ الرُّوح الأَمين...».
«واي بر آنها، به چه علت خلافت را از مقرّ اصلي و پايگاه رسالت و محل نزول امين وحي و از آن كسي كه خبره و آگاه به امور دنيا و آخرت بود، دور ساختند؟ اين زيان و خسران بر همه آشكار است».
«و ما الذّي نقمُوا من أبيالحسن نقموا منه واللّه نكير سيفه و قلّة مبالاته بحتفه و شدّة و طأته...».
«واي به حال شما، چگونه خلافت را از علي عليهالسلام گرفتند به خدا سوگند علت كنار زدن او جز اين نبود كه از شمشير برّان و حملات سخت او و دلاوريهايش در راه خدا ناراحت بودند. چه شد كه شما چنين مست جاه و مقام شديد، چگونه قضاوت ميكنيد و چه جواب ميگوئيد، سوگند به خداي يگانه كه افعال زشت و نابكار شما حامل يك سلسله حوادث خونيني است كه به زودي مولود آن ميوه دهد و اول كام خود شما را تلخ سازد!».
ص: 190
و چون پستان مركب سواري را بدوشيد خون تازه دست شما را بيالايد، از اين نهالي كه كاشتيد ميوهي مسموي به كام خود فرو خواهيد برد، آن وقت زيان ستمكاران آشكار ميگردد. شما نميدانيد كه خود را به چه پرتگاهي انداختيد بدون شك كوركورانه به ظلمتكدهي نيستي ميرويد و درهاي طعن ولعن را بر خود ميكشانيد.
اكنون آمده حوادث ناگوار و منتظر شمشيرهاي برنده و هرج و مرج دائم و ديكتاتوري ستمكاران باشيد. بيتالمال شما را به غارت خواهند كرد و منافع شما را به جيب خواهند ريخت. واي به حال شما چرا اين چنين شديد؟ نميدانيد در چه مسير خطرناكي افتادهايد از عواقب امور بياطلاع هستيد آيا ميتوانيم شما را به هدايت مجبور كنيم در حالي كه خودتان از آن كراهت داريد. (1).
گفتار آتشين فاطمه كه از قلب پرسوز و گداز او سرچشمه گرفته بود آنچنان در زنهاي مدينه اثر بخشيد كه همه را منقلب نمود همه چون شمع ميسوختند از خانه حضرتش خارج شدند هر يك با يك دنيا ناراحتي به طرف خانههاي خود حركت كردند و مردانشان را از وضع رقت بار دختر پيامبر و شكوههاي او آگاه ساختند.
گفتار زنان مدينه در مردان اثر عجيب و عميقي بخشيد. لذا صبحگاهان جمعي از بزرگان و مهاجر و انصار براي عذر تقصير راهي
ص: 191
1) 245. بحار الأنوار: ج 43، ص 160- احتجاج طبرسي: ج 1، ص 147- شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد: ج 16، ص 233- بلاغة النساء: ص 19- عواظم العلوم: ج 11، ص 458.
خانه فاطمه شدند و گفتند اي سرور زنان عالم اگر علي عليهالسلام قبل از ما بيعت ميخواست با او بيعت ميكرديم و جز او با كس ديگر بيعت نمينموديم ولي چه كنيم كه ما بيعت كردهايم. حضرت زهرا در پاسخ آنها فرمود: از من دور شويد عذر شما پيش من پذيرفته نيست شما مقصريد.
در نتيجه احساسات مردم بيشتر شد، تشتت و اضطراب ساعت به ساعت بيشتر گرديد اهل مدينه ابوبكر را مخاطب ساخته و گفتند: دختر پيغمبر آخرين روزهاي عمر خود را ميگذراند واي بر تو اگر فرداي قيامت پيغمبر اسلام از تو سئوال كند كه با دخترم فاطمه چگونه رفتار نموديد، چه جواب خواهي داد؟.
ابوبكر و عمر در مقابل عواطف و احساسات پرشور مردم مدينه نسبت به دختر پيامبر قرار گرفتند و در نتيجه به فكر افتادند چه بايد كرد؟ عواطف مردم را چگونه بايد آرام نمود و به چه طريق ميشود مردم را ساكت نمود هر دو به اين فكر افتادند كه هر طوري شده بايد از فاطمه عيادت نمود. آنها از عيادت زهرا ممنوع بودند و زهرا بر طبق تصميمي كه گرفته بود با آنان قهر كرده و اجازه عيادت و ملاقات نميداد. كمكم دستگاه خلافت به وحشت افتاد كه مبادا زهرا عليهاالسلام از اين مرض بهبود نيابد و از خليفه وقت ناراضي باشد و اين لكه تا قيامت بر دامن آنها باقي بماند.
به قول مهيار ديلمي:
سَيَعْلَمُ مَنْ فاطَمَ خَصْمُهُ
بِأَيِّ نَكالٍ غَداً يَرْتَدي (1).
ص: 192
1) 246. ديوان مهيار: ج 1، ص 300.
«آن را كه خصم و دشمن فاطمهي زهراست، فردا داند كه چه كيفري براي او مهياست».
يكي ديگر از كساني كه به عيادت زهراي مرضيّه عليهاالسلام رفت، عباس، عموي پيغمبر بود. به او گفته شد حال دختر پيغمبر خوب نيست و خود را ممنوعالملاقات كرده و به كسي اجازهي عيادت نميدهد. عباس اجازهي ملاقت دريافت نكرد و به منزلش برگشت و كسي را نزد علي عليهالسلام فرستاد كه من از فاطمه گلايه دارم به عيادت او رفتم به من اجازه نداد با آن كه گمان ميكنم من احقّ و اولي از ديگران به عيادت او باشم.
حضرت علي عليهالسلام به آن كسي كه پيام عباس آورده بود، فرمود: به عمويم بگو فاطمه گمان كرده است از مهاجر و انصار كه نقض عهد كردند، همراه او هستند و لذا به خاطر آنها اجازه نداده، من از ايشان معذرت ميخواهم. فاطمه دختر پيغمبر است كه حق او را نشناختند و وصيت پيغمبر را دربارهي او به عمل نياوردند او مظلوم و بيمار است، اميد است خداوند از ستمكاران انتقام بكشد و در ديوان عدالت خود حق او را بگيرد. اي عمو من از شما خواهش ميكنم از تصميمي كه نسبت به اجتماع مهاجر و انصار گرفتهايد، صرفنظر كنيد. فاطمه به من وصيت كرده بيماري و حتي مرگ او را از ديگران پنهان كنم.
چون خبر به عباس رسيد، گفت: خدا رحمت كند پسر برادرم
ص: 193
علي عليهالسلام را نظر درستي داد. حقاً در خاندان عبدالمطلب مولودي بزرگتر و با بركتتر از علي عليهالسلام پس از پيغمبر به دنيا نيامده او در هر حال و هر كار سابقهي درخشاني دارد او اولين كسي است كه به خدا و رسولش ايمان آورده است. (1).
ص: 194
1) 247. امالي شيخ طوسي: ص 96- كشف الغُمّة: ص 149- البداية والنهاية: ج 5، ص 285.
روزها از حادثهي تلخ سقيفهي بنيساعده گذشت و رياستطلبان بر سرير حكومت استقرار يافتند، تا آن كه باخبر شدند حال دختر پيامبر خوب نيست براي مصالح حكومتشان به فكر افتادند از آن حضرت عيادتي بكنند و از كردههاي خود عذرخواهي نمايند بالاخره او دختر پيامبر است و رقيقالقلب ميباشد شايد با اين عيادت او را از خود راضي نمايند و اگر هم راضي نشد لااقل پيش مردم عذري داشته باشند و از فشار افكار عمومي كاسته شود اين بود ابوبكر و عمر هر دو باهم به طرف خانهي فاطمه عليهاالسلام حركت نمودند، درب خانه را كوبيدند كنيزك فاطمه آمد و گفتند به حضرت زهرا عليهاالسلام بگوئيد ابوبكر و عمر براي عيادت آمدهاند.
كنيزك رفت و برگشت گفت: خانم اجازهي ورود نميدهد. ابوبكر قسم خورد تا عيادت نكنم زير سقفي آرام نگيرم من بايد از فاطمه دختر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله رضايت بطلبم. و شب رفت در بقيع كه سايباني نداشت، بماند.
فرداي آن روز عمر به علي عليهالسلام گفت: اي علي! ابوبكر پير شده رقّت قلب دارد به عيادت فاطمه رفت، فاطمه او را نپذيرفت تو فاطمه را راضي كن كه اجازه دهد ما از او عيادت كنيم.
ص: 195
علي عليهالسلام كه صبرش در تصوّر نميگنجد، به خانه رفت و مطالبي را كه عمر گفته بود، به حضرت فاطمه رساند. و گفت: اي زن آزاده! آن دو نفر در كنار درب ايستادهاند و از من خواستهاند كه از شما اجازهي ملاقات بگيرم. اكنون نظر شما چيست؟ زهرا عليهاالسلام كه از وضع رقّتبار علي عليهالسلام خبر داشت، در برابر او مقاومت نكرد عرض كرد:
«يا علي البَيتُ بَيتُكَ وَالنِّساءُ للرِّجالِ لا اُخالفُ عليكَ شيئاً».
«خانه، خانهي تو است من هم در اختيار شما هستم هر طور ميداني عمل كن».
اين سخن را فرمود به كنيزك خود گفت: صورت مرا به طرف ديگر بگردان كه صورت آنها را نبينم آن دو نفر داخل حجره شدند سلام و احوالپرسي نموده عرض كردند: از ما راضي شو، خداوند از شما راضي باشد. حضرت توجهي نفرمود و جواب نداد پس از چند لحظه كه سكوت حجره را فراگرفته بود، فرمود: چه باعت شده از من رضايت ميخواهيد؟ گفتند: ما اعتراف ميكنيم كه به شما بد كردهايم حالا آمدهايم از شما معذرت بخواهيم و اميدواريم ما را عفو نمائيد.
فاطمه عليهاالسلام متوجه علي عليهالسلام و به حضرت عرض كرد با آنها سخن نميگويم تا سؤالي بكنم اگر راست گفتند چنانچه مايل باشم جواب خواهم گفت و اگر مايل نباشم با آنها سخن نگويم.
ابوبكر و عمر گفتند: دختر پيغمبر سؤال كن ما جواب ميدهيم.
فاطمه عليهاالسلام فرمود:
«أنشد كما باللّه هل سمعتما رسولاللّه صلي اللَّه عليه و آله يقول: فاطمة بضعةٌ
ص: 196
منّي و أناَ منها مَن آذاها فقدْ آذانِي وَ مَنْ آذانِي فقد آذيَ اللَّهَ وَ مَنْ آذاها بعدَ مَوتي كانَ كَمَن آذاها في حياتي وَ مَن آذاها في حياتي كان كمن آذاها بعد مَؤتي».
«شما را به خدا قسم ميدهم كه آيا شنيديد از پدرم رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله كه ميفرمود: فاطمه پارهي تن من است، من از فاطمه هستم و فاطمه از من است، هر كس فاطمه را اذيت كند من را اذيت كند و هر كس من را اذيت كند فاطمه را اذيت كرده است، كسي كه فاطمه را بعد از مرگ من آزار رساند، مانند كسي است كه در حال حيات من او را اذيت كرده باشد، كسي كه در حال حيات من او را اذيت كرده مانند كسي است كه پس از مرگ من آزار او نموده باشد»؟
قالا اللّهمَّ نِعَم. هر دو گفتند: «آري ما اين روايت را از پدرت شنيديم».
زهراي اطهر عليهاالسلام همين كه اين اقرار را از آنها گرفت، دستهاي مباركش را به سوي آسمان برداشته گفت:
«اللّهُمَّ إنِّي أَشْهَدُكَ انَّهما آذياني واللَّهِ لا اُكَلِّمُكُما مِنْ رَأسي كَلِمَةً واحِدَةً حَتّي ألقي رَبِّي و أشكوا كما بما صنعتما بي و أرتكبتما منّي».
«خدايا تو شاهد باش اين دو نفر (ابوبكر و عمر) حداكثر ظلم را نسبت به من روا داشتند، مرا اذيت كردند، خدايا من از آنها راضي نيستم، خدايا تو هم از آنها راضي نباش».
همين كه اين سخن را از صدّيقهي طاهره شنيدند، ابوبكر به جزع و فزع افتاد و گفت:
«يا ليتَ اُمّي لم تلدني». «اي كاش مادرم مرا نزائيده بود».
ص: 197
عمر گفت:
«تو پيرمرد خرفتي شدهاي به خاطر غضب يك زن ناراحتي ميكني». (1).
ابوبكر گفت:
«أنا عائذٌ باللَّهِ مِن سخطه و سخطك يا فاطمة» «من به خدا پناه ميبرم از ناخشنودي او و ناخشنودي تو اي فاطمه».
پس از سخنان ابوبكر، حضرت زهرا فرمود:
«واللَّهِ لأَدْعُونَّ عليك عند كلّ صلاة أُصلِّيبها». (2).
«به خدا قسم بعد از هر نمازي كه ميخوانم شما را نفرين خواهم كرد».
پس ابوبكر خارج شد در حالي كه به شدت گريه ميكرد مردم دور او جمع شدند كه چرا چنين پريشاني؟ گفت: شما مردم همه شب همسر خود را در آغوش ميكشيد و سرگرم خوشيهاي خود هستيد و مرا به اين گرفتاريها مبتلا كرديد. من به بيعت شما احتياجي ندارم بيائيد بيعت خود را پس بگيريد». (3).
ابنقُتيبه ميافزايد:
«غضب فاطمة مِن أبيبكر و هِجرته إلي أن ماتَتْ».
«فاطمه از ابوبكر غضبناك شد و با او حرف نزد تا وفات نمود».
ص: 198
ممكن است بعضيها در روايت ابنقتيبه كه در آن ادعا كرده فاطمه بر ابوبكر و عمر غضب كرد، ترديد نمايند ولي هرگز در «صحيح بخاري» كه نزد علماي اهل سنت صحيحترين كتاب پس از قرآن است، نميتوانند ترديد نمايند.
بخاري در صحيح خود در باب «مناقب قرابة رسولالله صلي اللَّه عليه و آله» نوشته است كه پيامبر فرمود:
«فاطمة بضعة منّي فمَن أغضبَها أغضبني». (1).
«فاطمه پارهي تن من است هر كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
و همچنين در باب «غزوه خيبر» از عايشه نقل كرده است كه فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر كسي را نزد ابوبكر فرستاد و در مورد ميراث خود از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله استفسار كرد ابوبكر از دادن چيزي از آن ميراث به فاطمه امتناع ورزيد و لذا فاطمه بر ابوبكر خشمگين شد و از او رنجيد و با او سخني نگفت تا از دنيا رفت. (2).
به هر حال از نوشتهي ابنقتيبه و بخاري يك نتيجه به دست ميآيد منتهي بخاري آن را به اختصار و ابنقتيبه تا اندازهاي به تفصيل ذكر كرده است و آن اين است كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از غضب فاطمه عليهاالسلام غضبناك و از رضايتش خرسند و راضي ميشود و اينكه فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت در حالي كه بر ابوبكر و عمر خشمگين بود.
ص: 199
بسياري از اهل سنت: بخاري (1)مسلم (2)و ابنكثير (3)و زرقاني (4)و ابنقتيبه (5)و ابنسعد (6)و ابن ابيالحديد (7)و سمهودي (8)و ديگران نوشتهاند تا فاطمه عليهاالسلام زنده بود تا ابوبكر سخن نگفت و در حالي از دنيا رفت كه از ابوبكر و عمر خشمگين بود.
آري ظلم و ستمي كه بعد از وفات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از طرف خلفا نسبت به خاندان رسالت و فاطمه زهرا عليهاالسلام شده چيزي نيست كه قابل كتمان باشد، اگر چه جيرهخواران و حقوق بگيران آنان در طول تاريخ سعي در كتمان آن داشتهاند ولي جنايت و ظلم آنان به قدري بزرگ است كه كاملاً نتوانستهاند دامن آنان را از لكهي ننگين پاك سازند.
گرچه تا حدودي از شدت آن كاستهاند ولي همين مقدار كه در كتابهاي آنها مانده براي مظلوميت فاطمه عليهاالسلام و خاندان رسالت و محكوميت خلفا كافي ميباشد.
البته روايات شيعه تمام جزئيات رفتاري كه خلفا با حضرت زهرا عليهاالسلام كرند و سخناني كه آن حضرت گفته و ستمهاي فراواني كه به
ص: 200
وي رفته همه را بازگو ميكند و اگر كسي بخواهد به آنها اطلاع پيدا كند به كتب تاريخي و جوامع احاديث شيعه مراجعه نمايد.
اين مسئله- تا فاطمه عليهاالسلام زنده بود با ابوبكر خشمگين بود- نظر به ارتباط خاصي كه با موقعيت ابوبكر دارد از نظر دانشمندان و مورخان شيعه و سني دور نمانده و هر يك در پيرامون آن سخنها گفتهاند. مخصوصاً دانشمندان اهل سنت دربارهي آن توجيهاتي نمودهاند چنانكه ابنكثير شامي در كتاب «البداية والنهاية» مينويسد:
«من نميدانم سبب خشم فاطمه (رضياللّه عنها) بر ابوبكر چيست؟ اگر براي اين بود كه ميراث پدرش را به وي نداده است او معذور بوده زيرا روايتي از پيغمبر نقل ميكند كه فرموده است ما پيغمبران ارث نميگذاريم... تا اين كه ميگويد: فاطمه نيز يكي از دختران حوّاست و مانند زنهاي ديگر به خشم ميآيد لازم نيست فاطمه بيگناه باشد!! از طرفي نميتوان باور كرد زهرا ابوبكر را دروغگو بداند و بعد ميگويد: فرضاً هم ابوبكر به تنهائي اين حديث را نقل نموده باشد، بر همهي جهانيان لازم است از او بپذيرند.
در پايان اضافه ميكند: كه گويا خشم فاطمه و دوري گزيدن او از ابوبكر روزنهي شرارت. و ناداني را به روي شيعهها گشوده تا بيخردانه پندارهائي بافتهاند!! آنها اگر حقيقت را فهميده و مقام بلند ابوبكر را شناخته بودند، عذرش را ميپذيرفتند، عذري كه پذيرفتن آن بر هر كسي لازم است!! ولي شيعهها مردم پست و رذلي هستند آنها حقايق روشني را
ص: 201
كه همهي ياران پيغمبر و پيروان آنها قبول دارند، گذاشته و دنبال متشابهات ميروند. (1).
البته چنين توجيهات نامعقول و سخنان نامربوط از ابنكثير شامي خلاف انتظار نيست زيرا او شديداً تحت تأثير افكار استادش «ابنتيميّه» (متوفي 728 ه- ق) و مكتب انحرافي او قرار گرفته. (2)و عداوت شديدي نسبت به شيعه و پيروان اهلبيت عليهمالسلام داد. (3).
او فاطمه عليهاالسلام را مثل زنان ديگر فرض كرده است در حالي كه به تصريح بخاري در كتاب «الإستئذان» و در باب «مَن ناجي بين يدي الناس» فاطمه، سرور زنان جهان است و به تصريح بزرگان اهل سنت دوستي با فاطمه دوستي با خدا و رسول خداست و دشمني با فاطمه دشمني با خدا و رسول او است، هر عملي كه فاطمه را به خشم آورد، خدا و رسول را به خشم ميآورد. و هر رفتاري كه باعث رضا و خشنودي فاطمه باشد، باعث خشنودي خدا و رسول او است آزار فاطمه، آزار خدا و رسول او است و نيكي و محبت نسبت به او نيكي و محبت به خدا و رسول او است. (4).
ص: 202
1) 261. ابنكثير، البداية والنهاية: ج 5، ص 249 و 286، طبع 16 سال 1932.
2) 262. دانشنامهي ايران و اسلام: دفتر شماره 6، ص 805.
3) 263. شيعيان را به اتهام اينكه سه خليفهي اول و معاويه و يزيد را لعن ميكنند، به مرگ محكوم ميكرد (نهاية: ج 14، ص 250).
4) 264. الإصابة: ج 8، ص 159- مستدرك: ج 3، ص 153- تذكرة الخواص: ص 175- ذخائرالعُقبي: ص 39- اُسد الغابة: ج 5، ص 522- صواعق: ص 105- ميزان الإعتدال: ج 2، ص 72.
و اگر فاطمه عليهاالسلام تنها بانوئي از اين امت است كه خداوند رجس و پليدي را از او دور كرده و او را پاك و طاهره قرار داده، پس بيگمان غضبش براي غير خدا نميباشد و لذا است از غضب او، خدا و رسولش نيز غضب ميكنند و از اينرو ابوبكر از ناخشنودي او به خدا پناه ميبرد.
و از شگفتانگيزترين مسائل در اين مورد، سخن يكي از علماي اهل سنت است كه پس از يادآوري اين حادثه نسبتاً به تفصيل، نوشته است:
«معاذ اللَّه كه فاطمه عليهاالسلام ادعاي چيزي كند، كه در آن حقي ندارد و معاذ اللّه كه ابوبكر، حق او را منع كند. و با اين سفسطه گوئي پنداشته است كه مشكل را حل كرده و پژوهشگران را قانع نموده است.
به قول دكتر تيجاني: اين سخن مانند سخن كسي است كه ميگويد: «معاذاللّه كه قرآن غير از حق بگويد و معاذاللّه كه بنياسرائيل گوساله را بپرستند».
«گرفتار شديم با علمائي كه ميگويند چيزي را كه نميفهمند و ايمان به چيزي دارند در عين حال كه ايمان به طرف مقابل و نقيضش هم دارند، در حالي كه واقعيت اين است كه فاطمه عليهاالسلام قطعاً ادعا كرده و ابوبكر، ادعاي او را رد كرده است حال از دو حال خارج نيست يا اين كه- نعوذ باللّه- فاطمه دروغ گفت است كه او منزّه است از دروغ و يا اين كه ابوبكر به او ظلم كرده است و ديگر هيچ راه حل سومي براي قضيه وجود ندارد هر چند بعضيها در جستجوي آن هستند».
ص: 203
دكتر تيجاني ميافزايد:
«و اگر با دليلهاي عقلي و نقلي، محال باشد كه سرور زنان جهان دروغگو است، چرا كه از پدرش پيامبر قطعاً چنين روايتي رسيده است كه فرمود: «فاطمه پارهي تن من است هر كه او را آزار دهد، مرا آزرده ساخته است». و از بديهيات كسي كه دروغ ميگويد، شايستگي چنين سخني از رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ندارد پس حديث في حدّ ذاته بر عصمت حضرت زهرا عليهاالسلام دلالت دارد. همچنان كه آيهي تطهير نيز دلالت بر معصوم بودن او دارد كه دربارهي او و همسرش و دو فرزندش، به گواهي شخص عايشه نازل شده است. (1).
پس ديگر راهي نزد عقلا باقي نميماند جز اين كه اعتراف نمايد به اين كه بر فاطمه عليهاالسلام ظلم شده و كسي ميتواند ادعاي او را رد كند كه به آساني به سوزندانش و سوزاندن منزلش دستور ميدهد در صورتي كه اعتراض كنندگان از خانهي او براي بيعت با ابوبكر، بيرون نيايند». (2).
بدين جهت است كه آن حضرت به ابوبكر و عمر اجازهي ورود به منزلش را نداد وقتي كه آن دو، اذن گرفتند كه بر او وارد شوند، فاطمه رويش را از آنان برگرداند و رو به ديوار كرده، و حتي راضي نشد كه چشمش به آنها بيفتد. (3)و پس از رحلتش شبانه و مخفيانه- طبق
ص: 204
وصيّتش- دفن شد تا اين كه هيچ يك از آنان بر جنازهاش حاضر نشوند. (1).
دكتر تيجاني- كه توفيق الهي شامل حالش شده- با تأسّف ميگويد: بدينسان قبر يگانه دختر پيامبر تا امروز بر مردم پوشيده و پنهان است. من مجدّانه ميپرسم چرا علماي ما از اين حقايق چشمپوشي ميكنند و ميل ندارند پيرامون آنها بحثي كنند و لااقل ذكري نمايند و به گونهاي اصحاب رسول خدا را براي ما ترسيم ميكنند كه گويا همهي آنها فرشتگاني هستند كه هرگز خطائي از آنان سر نزده است و گناهي مرتكب نشدهاند. (2).
آري بسياري از مورخان و علماي اهل سنت اقرار ميكنند كه فاطمه در مورد ارث خود و سهم ذوي القربي با ابوبكر نزاع كرد ولي او تمام سخنان و ادعاهاي فاطمه را رد كرد تا وقتي كه فاطمه از دنيا رفت بر ابوبكر خشمگين بود. با اين حال، آنان از اين حوادث و رويدادهاي مهم با بياعتنائي ميگذرند و براي حفظ آبروي شيخين مايل نيستند در آن برنامه سخني بگويند.
ابن ابيالحديد از احمد بن عبدالعزيز جوهري نقل ميكند كه فاطمه پس از قضيهي فدك سوگند ياد كرد ديگر با ابوبكر و عمر حرف نزند و از آنها خود را پنهان دارد و لذا در حال احتضار وصيت كرد و تأكيد نمود، بلكه تعهد گرفت از علي عليهالسلام كه شبانه او را دفن كند و قبر او را
ص: 205
مخفي دارد كه آن دو نفر به جنازهي او حاضر نشوند.
پس از اين روايات معلوم شد كه فاطمه در هنگام رحلتش از ابوبكر و عمر غضبناك و ناراضي بود و به موجب روايات فراواني كه در كتب اهل سنت موجود است و نمونههائي از آنها ذكر گرديد و هر كس فاطمه از او ناراضي و غصبناك باشد، خدا و رسول نيز او ناراضي و خشمگين هستند و چون اين جريان به هيچ وجه قابل كتمان و اغماض نيست و بزرگترين لكهي ننگي بر دامان شيخين است، خواستهاند براي اين كه اين جريان را لوث كنند، و زبان دوستان علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام را كوتاه نمايند، بر آنها شريك جرم درست كردهاند و حديثي جعل نمودهاند كه اين اخبار دربارهي علي عليهالسلام رسيده كه چون خواست دختر ابيجهل را به عقد ازدواج خود درآورد و رسول خدا بر او غضبناك شد فرمود: هر كس فاطمه را بيازارد مرا آزرده است و كسي كه مرا آزار دهد، مغضوب خداست و مرادش علي عليهالسلام بوده است!!!
التبه هر انسان عاقلي با مختصر تأمّل ميفهمد كه اين حديث از جعليات مزدوران اموي است و هيچ تناسبي با شأن علي عليهالسلام و زهراي اطهر عليهاالسلام ندارد چنانكه برخي از علماي بزرگ عامه نيز به اين معني اعتراف دارند.
ابن ابيالحديد معتزلي از شيخ و استاد خودش ابوجعفر محمد بن عبدالله اسكافي بغدادي در اينباره بياني دارد و ميگويد:
«معاويه بن ابيسفيان جمعي از صحابه و تابعين را معين نموده
ص: 206
بود كه دربارهي علي عليهالسلام اخبار قبيح جعل نمايند و آن حضرت را مورد طعن و مذمت قرار دهند تا مردم از او بيزاري جويند. از جمله آنها ابوهُريره و عمرو بن عاص و مُغيرة بن شعبه و از تابعين عُروة بن زُبير و... و به بعضي از اخبار اشاره نموده تا ميرسد به نام ابوهُريره ميگويد: ابوهريره كسي است كه روايت نموده حديثي را كه معناي آن اين است كه علي عليهالسلام از دختر ابوجهل در حال حيات پيامبر خواستگاري نمود. آن حضرت بر او غضب نمود و بالاي منبر فرمود: بين دختر وليّ خدا با دختر دشمن خدا نميشود جمع كرد؟ فاطمه پارهي تن من است كسي كه او را اذيت نمايد، مرا اذيت نموده، كسي كه ميخواهد دختر ابيجهل را بگيرد، بايد از دختر من دوري نمايد؟!
آنگاه ابوجعفر اسكافي ميگويد:
«والحديث مشهور من رواية الكرابيسي» يعني اين حديث مشهور به روايت كرابيسي است (به اين معني كه هر روايت بياساس را كرابيسي ميگويند).
ابن ابيالحديد گويد: اين حديث در صحيح بخاري و مسلم از «مسور بن مخرمه زهري» روايت شده و سيد مرتضي علمالهُدي در كتاب خود موسوم به «تنزيه الأنبياء والأئمّة» گويد اين روايت از «حسين كرابيسي» رسيده و او مشهور به انحراف از اهلبيت طهارت و از نواصب و دشمنان بزرگ آن خاندان جليل بوده است و روايت او پذيرفته
ص: 207
نيست. (1)به علاوه اخبار مذمت اذيت كنندگان فاطمه عليهاالسلام فقط اختصاص به نقل از كرابيسي يا ابوهريره در خطبهي ساختگي دختر ابوجهل نميباشد، بلكه اخبار زيادي در اينباره وارد شده است از جمله بخاري در «فصل الخطاب» و احمد بن حنبل در «مسند» و مير سيد علي همداني در «مودة القُربي» حديثي از سلمان محمدي نقل مينمايند كه رسول اكرم صلي اللَّه عليه و آله فرمود:
«حبّ فاطمة ينفع في مئة من المواطن أيسر تلك المواطن الموت والقبر والميزان والصراط والحساب فمن رضيت عنه ابنتي فاطمة رضيتُ عنه و من رضيتة عنه رضي اللّه عنه و من غضبتْ عليه ابنتي فاطمة، غضبتُ عليه و من غضبتُ عليه غضب اللّه عليه و ويل لمن يظلمها و يظلم بعلها عليّاً و ويل لمن يظلم ذرّيتها و شيعتها». (2).
«دوستي فاطمه درصد محل نفع و فائده ميبخشد و آسانترين آنها موقع مرگ، ميزان، صراط و حساب است، پس كسي كه دخترم فاطمه از او راضي باشد، من از او راضي هستم و كسي كه من از او راضي باشم، خدا از او راضي ميباشد و كسي كه فاطمه بر او غضب نمايد، من بر او غضبناك ميباشم و بر هر كس من غضبناك باشم، خداوند بر او غضبناك است واي بر آن كسي كه به فاطمه ظلم كند واي بر كسي كه بر شوهرش علي ظلم نمايد واي بر كسي كه بر ذرّيه و شيعيان علي و فاطمه ستم نمايد».
ص: 208
قيام زهرا عليهاالسلام به يك معني شكست خورد ولي از جهات ديگر به پيروزي رسيد. از اين نظر كه نتوانست بنيان حكومت خليفه را براندازد شكست خورد. اما از نظر ديگر زهرا عليهاالسلام پيروز شد او حق را به قوهاي قاهر مجهز نمود و نيروي جديدي به توان آن افزود، كه تا جاودان در ميدان مبارزان مذهبي پايدار بماند و اين پيروزي را هم در طول حركت خود نشان داد و هم در سخنان احتجاجگونهاش با ابوبكر و عمر به هنگامي كه با خواهش و تمنّا به ديدارش آمده بودند، بيان كرد.
گر چه ابوبكر در قبال مبارزات پيدرپي زهرا پايداري كرد و حاضر نشد فدك را به آن حضرت برگرداند، اما زهرا عليهاالسلام به وسيلهي مبارزاتش ستمكاري دستگاه خلافت و حقانيت خويش را براي جهان اسلام به اثبات رسانيد. همان فدك، براي دستگاه خلافت، نقطهي انفجاري شد و همانند استخواني در گلويشان گير كرد. تا مدتي يكي از وسائل تبليغاتي مهم و يكي از نقاط ضعف دستگاه خلافت بشمار ميرفت كه از حل آن عاجز بودند.
زهراي مظلوم يقين داشت كه در مبارزه خود پيروزي بزرگي را كسب كرده است اما پيروزي او عقيدتي و ديني بود. او ثابت كرد ابوبكر و عمر شايستهي غضب خدا و رسول او هستند زيرا كسي را به خشم آورده و دل و جان كسي را آزردهاند كه بنا به نصّ حديث نبوي صحيح (1)خدا و
ص: 209
1) 272. مستدرك الصحيحين: ج 3، ص 153- اُسدالغابة: ج 5، ص 522- تهذيب التهذيب: ج 12، ص 441.
رسولش با غضب او غضبناك ميشدند و با خشم او خشمگين ميگردند و از اين رو نميتوانند به خلافت خدا و جانشيني رسولش زمامدار مسلمين باشند.
تاريخ نشان ميدهد كه فاطمه در حال حيات پدر بيمار نبود و هيچ نوشته نميگويد زهرا عليهاالسلام در آن ايام بيمار بود (1)او كاملاً سرحال و بانشاط بود ولي پس از مرگ پدر رنجور و پژمرده و گريان بود و تحمل رنج جدائي پدر براي او سخت دشوار بود و براي همين بود كه چون خبر مرگ خود را از پدر شنيد لبخند زد او مردن را بر زيستن بدون پدر شادي خود ميدانست. اگر بعد از وفات پدرش برخورد ياران پيامبر با او و همسرش محترمانه بود همين باعث تسلّاي خاطر او ميگرديد.
متأسفانه حمله به درِ خانهي او كه ميخواستند خانه را با هر كس كه در آن است آتش زنند، خود اين پيشامد ناگوار به تنهائي براي آزردن او بس بود تا چه رسد رويدادهاي وحشتناك ديگري هم بدان افزوده شود.
به روي دختر پيغمبر تازيانه بزنند و او را ميان در و ديوار بگذارند و باعث سقط جنين او شوند همهي اينها سبب مرگ نابهنگام او گرديد.
ص: 210
1) 273. أنساب الأشراف: ص 405.
به طوري كه امام صادق عليهالسلام فرمود: در اثر ضرباتي كه قُنفذ بر پيكر نازنين زهرا وارد ساخت. سقط جنين كرد و بدان علت پيوسته رنجور و ضعيف ميگشت تا اين كه به بستر بيماري افتاد و در خانه خوابيد (1)و با همين مرض به درود حيات گفت.
كفعمي در «مصباح» ميگويد: سبب وفات فاطمه آن بود كه او را صدمه زدند تا سقط جنين كرد. (2).
بدين جهت در زيارتنامههاي آن حضرت به وي «شهيده» اطلاق شده است.
مرحوم مفيد اين زيارت را براي فاطمه عليهاالسلام ذكر كرده است:
«السَّلامُ علَيْكَ يا رسولاللَّه السَّلامُ عَلي ابْنَتِكَ الصِدِّيقةَ الطّاهرة، السَّلامُ عَليْكِ يا فاطِمَةُ بِنت رسولِ اللَّه يا سيّدة نِساءِ العالمِين، أَيَّتُهاَ البَتُول الشَّهيدة الطّاهرة...». (3).
در نصّ ديگر آمده است:
«السّلامُ عليكِ أيَّتُهاَ البَتُولَة الشهيدة ابنَة نبِيِّ الرَّحمة...». (4).
در اينجا نص ديگري است كه ميگويد:
«السّلامُ عليكِ أيّتُها الصدِّيقة الشهيدة الممنُوعةِ إِرثُها، المَكْسُورِ
ص: 211
ضِلْعُها، المَظلومِ بَعْلُها، المقتُولِ وَلَدُها». (1).
پس شكي نيست كه زهراي اطهر با اجل خود وفات نكرده، بلكه او شهيده از دنيا رفته است. بنابراين نوشتهي عباس محمود عقاد كه:
«زهرا لاغر اندام گندمگون و رنگ پريده بود، پدرش در بيماري مرگ او را ديد و گفت او زودتر از همهي كسانم به من ميپيوندد»، (2)بي مدرك است، ظاهر عبارت عقاد اين است كه چون پيغمبر دخترش را ضعيف و كم بُنيه ديد، بدو چنين خبري داد. تا آنجا كه اسناد نشان ميدهد، زهرا نه ضعيف بنيه و نه رنگ پريده و نه مبتلا به بيماري بوده است بيماري او پس از اين حوادث ناگوار آغاز شد كه سرانجام به درود حيات گفت.
به قول سيد اسماعيل حِمْيَري:
انّها اسرعُ أهلي ميتةُ
و لِحاقاً بي، فلا تكثر جزع
فمضي واتبعته والها
بعد غيض جرعتهُ و وجعه (3).
«فاطمه از ديگر خاندان من زودتر ميميرد و به من ميپيوندد در مرگ او بسيار ناله مكن پيغمبر رفت و فاطمه از آن پس كه خشم و درد را جرعه جرعه نوشيده بود، مشتاقانه به دنبال او شتافت».
آري فاطمه عليهاالسلام، اين چنين مظلومانه دار فاني را ترك گفت. و پس از
ص: 212
مرگش حيات ديگري در تاريخ آغاز نمود و در چهرهي ستمديدگان هالهاي از فاطمه پيدا شد و همهي قربانيان زور و فريب نام فاطمه عليهاالسلام را شعار خويش نمودند و نام او منبع الهامبخش آزادي و حقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض گرديد.
والسلام علي سيّدة الجليلة
المخفيّة قبراً والمجهولِة قدراً
ص: 213