ghaemiyeh.com
سرشناسه : عرفان منش، جلیل، ۱۳۳۹ -
عنوان و نام پدیدآور : جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام از مدینه تا مرو / جلیل عرفانمنش.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۴.
مشخصات ظاهری : ۲۷۱ ص.:مصور، نقشه (بخشی تا شده).
شابک : ۴۵۰۰ریال؛ ۱۱۰۰۰ریال (چاپ سوم)؛ ۳۳۰۰۰ ریال: چاپ ششم؛ ۲۸۰۰۰ریال: چاپ
پنجم978-964-971-195-9 :
یادداشت : چاپ سوم: ۱۳۸۲.
یادداشت : چاپ چهارم: ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ پنجم : ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ ششم: ۱۳۸۷.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۰۵] - ۲۳۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن موسی (ع)، امام هشتم، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق.
موضوع : ایران -- فرهنگ جغرافیائی
موضوع : ایران -- جغرافیای تاریخی
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۴۷/ع۴ج۷ ۱۳۷۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م۷۵-۲۶۶
جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام از مدینه تا مرو
جلیل عرفانمنش
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدّمه 9
از مدینه تا بصره 38 - 13
مأموریت به مدینه وداع با رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله تعیین جانشین و پیشوای شیعیان
وداع با اهل بیت علیهمالسلام آغاز سفر و ملاحظاتی درباره عزیمت امام علیهالسلام به مکّه به سوی بصره شرح منازل و مسافات مدینه تا بصره ورود حضرت رضا علیهالسلام به نباج
ملاحظاتی درباره عبور امام رضا علیهالسلام از قادسیه بیعت طاهر ذوالیمینین با امام رضا علیهالسلام در بغداد
ملاحظاتی درباره سفر حضرت به قم سیر منازل از نباج تا بصره
ورود حضرت علیهالسلام به بصره
از بصره تا فارس 68 - 39
از بصره تا سوقالاهواز راه کنونی بصره به اهواز سوقالاهواز ورود امام رضا علیهالسلام به اهواز
رخدادهای اهواز نکاتی درباره اربق و اربک ملاحظاتی درباره عبور امام رضا علیهالسلام از شوشتر و دزفول قدمگاه و یا مسجد علیبن موسیالرضا علیهالسلام
بقعه امام رضا دیمی بقعه دیگری از امام رضا (دیمی) بقعه دیگری از امام رضا علیهالسلام بقعه شاخراسون (شاه خراسان) در دزفول بقعه شاخراسون (شاه خراسان) در شوشتر قدمگاه امام رضا علیهالسلام
از فارس تا یزد 95 - 68
به سوی فارس راه اهواز به فارس راه اهواز به شیراز راه ارجان به شیراز
ورود حضرت رضا علیهالسلام به ارجان (بهبهان) درباره ارجان (بهبهان) مسیر کنونی
اهواز به شیراز بررسی راههای اهواز تا شیراز و مسیر حرکت امام علیهالسلام شیراز
اصطخر ابرکوه (ابرقوه) آثار تاریخی ابرقوه قدمگاه امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام در ابرقوه راه شیراز به کثه (راه شیراز به یزد) راه کنونی شیراز به یزد
از یزد تا خراسان 120 - 96
یزد
عبور امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام از یزد بیابان میان فارس و خراسان
راه کویر(از یزد به سوی خراسان) بررسی قدمگاههای امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام در یزد
قدمگاه خرانق (مشهدک) قدمگاه دهشیر، فراشاه ورود حضرت امام رضا علیهالسلام به بافران و نائین قدمگاههای شهر نائین ملاحظاتی درباره ورود حضرت رضا علیهالسلام به نائین و قدمگاههای این شهر ورود حضرت علیهالسلام به آهوان
راه قدیمنائین تا خراسان بررسی راههای کنونی یزد به خراسان راه کویر
خراسان155 - 120
نیشابور
ورود حضرت رضا علیهالسلام به نیشابور ذکر حدیث سلسلة الذهب در نیشابور استقبال مردم نیشابور از امام رضا علیهالسلام ماجرای چشمه کهلان در نیشابور
خروج حضرت از نیشابور ماجرای طبابت امام رضا علیهالسلام در رباط سعد طوس
ورود حضرت علیهالسلام به ده سرخ عبور حضرت از کوه سنگتراشان (کوهسنگی)
ورود امام رضا علیهالسلام به طوس (نوقان، دهکده سناباد) راه نیشابور بهسرخس
سرخس آثار تاریخی سرخس ورود امام رضا علیهالسلام به سرخس و ماجرای زندانی
شدن آن حضرت علیهالسلام خروج امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام از سرخس راه قدیمی سرخس به مرو مرو راه کنونی مشهد به سرخس و مرو حکومت عبّاسیان در مرو ورود حضرت رضا علیهالسلام به مرو
ولایتعهدی 186 - 156
طرّاح ولایتعهدی پیشنهاد خلافت مراسم ولایتعهدی دستخط امام بر عهدنامه ولایتعهدی دعای باران مخالفان ولایتعهدی برپایی نماز عید
ملاحظاتی پیرامون ماهیّت ولایتعهدی و شهادت حضرت رضا علیهالسلام بررسی چند
موقعیت
یادداشتها 201 - 187
1- مسیر راه قدیم مکّه تا قادسیه 2- مسیر راه مکّه تا بصره 3- مسیر راه قادسیه تا بصره 4- راه مکّه تا کوفه 5- متن کامل عهدنامه ولایتعهدی
منابع و مآخذ 216 - 202
منابع و مآخذ (فارسی و عربی)
منابع جغرافیایی منابع تاریخی و سرگذشتنامهها منابع تاریخ محلّی
سفرنامهها نقشهها مآخذ تصاویر و نقشههای بخش ضمائم کتاب تاریخ
تألیف برخی منابع
کتابنامه 239 - 217
کتابنامه منابع تاریخ محلی شهرهایی از ایران که در مسیر حرکت امام رضا علیهالسلام واقع شده است
کتابنامه زندگانی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام
الف) منابع اختصاصی فارسی
ب) منابع اختصاصی عربی
ج) منابع عمومی عربی و فارسی
بسماللّه الرّحمن الرّحیم
تقدیم به روح مطهّر شهید سیّد مرتضی آوینی
اندیشه اصلی این تحقیق هنگامی شکل گرفت که به توصیه و ترغیب مرحوم شهید سیّد مرتضی آوینی «پروژه تحقیق و نگارش فیلمنامه زندگانی ائمه معصومین علیهمالسلام » در واحد تلویزیونی حوزه هنری آغاز شد. این تحقیق که هم اینک برای تألیف تنظیم شده است در واقع پژوهش نگارش فیلمنامه سریال مستند داستانی هجرت علیّبن موسیالرضا علیهالسلام از مدینه تا مرو میباشد.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
مؤف
یکی از مقاطع مهمّ تاریخ سیاسی اسلام و زندگانی ائمه اطهار علیهمالسلام ماجرای پذیرش ولایتعهدی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام است. این موضوع به دلیل اهمیّت و سؤلانگیز بودنش توجّه بسیاری از مورّخان قدیم و جدید را به خود جلب کرده و تاکنون کتابهای بسیاری را به خود اختصاص داده است.(1)
آنچه در این تحقیق مورد بررسی و دقّت قرار گرفته، جغرافیای تاریخی، سیاسی و اجتماعی شهرهایی است که حضرت رضا علیهالسلام به دستور مأمون از آن جا عبور کرده و یا در آن جا توقف داشته است. مبدأ این خط سیر مدینه و مقصد آن مرو بود. مسیری که مأمون تأکید داشت حضرت رضا علیهالسلام را از آن عبور دهد، یکی از راههای متداول آن زمان به شمار میرفت و آن از مدینه به بصره و از طریق سوقالاهواز (اهواز) به فارس و سپس از راه کویر و بیابان میان ایالتهای فارس و خراسان میگذشت و به مرو ختم میشد.
راه دیگری که در آن زمان متداول بود از مدینه به سمت کوفه و مدینهالسلام (بغداد) میرفت و سپس از آن جا به سمت ری، قم و خراسان و بالاخره به مرو منتهی میشد. این خط سیر اخیر از سه شهر حسّاس: کوفه، بغداد و قم میگذشت.
شهر کوفه مرکز تجمّع شیعیان و پایگاه علویان محسوب میشد و همواره شاهد قیامها و نهضتهای علویان بر ضد حکّام بنیامیه و بنی عبّاس بود. بغداد در زیر
1) جهت اطلاع: به کتابنامه امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام در بخش ضمائم کتاب حاضر رجوع شود.
سیطره عبّاسیان متعصّب و مخالفان سیاسی مأمون اداره میشد، و در کشمکشهای سیاسی و خاندانی میان مأمون و برادرش امین تبدیل به کانون توطئه برضد مأمون شده بود. شهر قم، از معدود شهرهای ایران به شمار میرفت که دارای تمایلات شیعی بود و محبّت به خاندان علیبن ابیطالب در آن موج میزد.
از اینرو مسیری که مأمون برای انتقال امام رضا علیهالسلام از مدینه به مرو انتخاب کرده بود از دیدگاه جغرافیای طبیعی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی بسیار حساب شده و زیرکانه بود. بررسی جغرافیای تاریخی هجرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام به گونهای که به تفصیل و با طرح جزئیات حوادث، شهر به شهر، منزل به منزل به شرح آن خواهیم پرداخت خود به تنهایی نمایانگر ماهیّت ولایتعهدی علی بن موسیالرضا علیهالسلام است و به اعتقاد نگارنده، ترسیم جغرافیای تاریخی عزیمت امام رضا علیهالسلام و حوادثی که در طول این سفر رخ داده یکی از دلایل روشن ماهیّت ولایتعهدی است که به بسیاری از پرسشها و سوء تعبیرها درباره پذیرش آن از سوی امام علیهالسلام خاتمه میدهد. امام رضا علیهالسلام در طول این سفر همواره دست به اقداماتی زد که مآلاً به افشای اهداف مأمون از طرح ولایتعهدی و اعلام مواضع خود نسبت به پیشنهاد مأمون انجامید. این اقدامات از همان ابتدای سفر آغاز شد و در طول سفر هر گاه که فرصت مغتنم بود ادامه مییافت تا هنگامی که حضرت به مرو رسید. مواضع امام بعد از پذیرش تحمیلی ولایتعهدی شدّت بیشتری به خود گرفت، و سرانجام منجر به شهادتش شد.
1- یکی از نقایص مهم منابع تاریخ زندگانی ائمه معصومین علیهمالسلام عدم توجه به عنصرهای «زمان»، «مکان» و «ترتّب حوادث» است. متأسفانه این اشکال در اکثر منابعی که در تحقیق حاضر مورد بررسی و یا بهرهبرداری قرار گرفت، مشاهده شد. باید اعتراف کرد که اکثر منابع تاریخ زندگانی ائمه علیهمالسلام، «تاریخ شفاهی» است که به
صورت مکتوب نگارش یافته و فاقد ویژگیهای «تاریخ علمی» است. به همین دلیل شیوه نگارش بسیاری از مورّخانِ قدیم و جدید، نگارش روایی است که عمدتاً به شرح وقایع و یا حادثهنگاری محدود میشود. از اینرو بسیاری از روایتها فاقد
جنبههای «زمانی» و «مکانی»، هستند. به طوری که بسختی میتوان تشخیص داد حادثهها در کجا و در چه زمانی روی دادهاند. ترتّب حوادث، جلو و به دنبال بودن آنها و نیز تأثیر متقابل ماجراها بر یکدیگر از جمله مواردی است که به ندرت مورد توجّه واقع شده است. این نقایص در بررسیهای تاریخی، محقق را با ابهامات و معضلات فراوانی روبرو میسازد و مورّخ را از دریافت شرایط و سایر جنبههای تاریخی و عناصر مؤثر بر حوادث بازمیدارد.
2- به علاوه در منابع تحقیق حاضر، بجز معدودی از آنها، غالب منابع فاقد «نگرش همه جانبه» به حوادث میباشند و اصولاً کمتر به تجزیه و تحلیل حوادث پرداختهاند. از تناقضات تاریخی به سادگی عبور کردهاند و در جایی که نیاز به شرح و توضیح و تحلیل است با کلیگویی گذشته و از ذکر شرایط و یا عناصر مؤثر بر شکلگیری ماجراها کمتر سخن به میان آوردهاند.
3- یکی دیگر از اشتباهاتی که در منابع و مآخذ این تحقیق ملاحظه میشود، عدم توجه به جغرافیای طبیعی و سیاسی مناطق و شهرهایی است که در مسیر عبور حضرت امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام واقع شده است. مثلاً بعضی خط سیر حرکت امام رضا علیهالسلام را از شهر و منطقهای ذکر کردهاند که هیچ تناسبی با مسیر راههای متداول آن زمان نداشته و اصولاً با مسیر جغرافیایی طبیعی راهها و شهرها در تناقض است. این گونه اشتباهات، متأسفانه مأخذ نقل مورّخان جدید نیز شده که عمدتاً ناشی از فقدان آگاهیهای جغرافیای تاریخی است.
4- پارهای مورّخان قدیم و به تبع آنها مورّخان جدید بدون توجه و در نظر گرفتن موقعیّتهای سیاسی مذهبی شهرها گزارشهایی از عبور و یا توقف علیبن موسی الرضا علیهالسلام ثبت کردهاند. این گزارشها علاوه بر این که به لحاظ جنبههای تاریخی با اغلاط و تناقضات فراوان روبروست و مورد تأیید منابع معتبر تاریخی نیست، با مسیری که مأمون به تصریح منابع موثّق برای عبور حضرت رضا علیهالسلام تعیین کرده بود
نیز مغایرت کامل دارد و فاقد پایه و اساس منطقی است.
5- برخی از کتابهای تاریخی، خصوصاً منابع تاریخ محلّی، از قدمگاهها و توقفگاهها و یا مساجدی در شهرهای مختلف ایران نام بردهاند که امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام در آن اماکن توقف داشته و یا نماز گزارده است. این اماکن
علیالقاعده مربوط به همان سفر حضرت از مدینه به مرو بوده ولی بعضی از آنها در شهرهایی واقع شدهاند که محل عبور امام علیهالسلام نبوده است. به عنوان مثال: «هشت قدمگاه» در منطقهای، منسوب به حضرت رضا علیهالسلام ثبت شده که اساساً واقعیّت
تاریخی ندارد و عمدتاً منشأ آنها خواب و یا رؤیا است. این اماکن منحصراً مربوط به مسیر آن حضرت از ایران است و در سایر کشورهایی که در خط سیر حضرت قرار گرفتهاند مشاهده نشده است. وجود این اماکن - هر چند ساختگی - اگر چه نمایانگر میزان عشق و علاقه مردم ایران به خاندان عصمت و طهارت است ولی نمیتواند دستمایه مناسبی برای تعیین مسیر عبور حضرت رضا علیهالسلام - آن چنان که پارهای از کتب به آن تکیه کردهاند - باشد و تنها در صورت وجود اعتبار و سندیّت تاریخی است که قدمگاهها میتوانند راهنمایی تعیین کننده باشند.
6- علاوه بر این اماکن ساختگی، حوادثی را نیز در برخی از تذکرهها و مناقب به علیبن موسیالرضا علیهالسلام نسبت دادهاند که کاملاً جنبه افسانهای و غیرتاریخی دارد. متأسفانه برخی از این خطاهای تاریخی به طور غیر محققانهای دستمایه برخی از نویسندگان جدید شده است و چنانچه به اهتمام معدود مورّخان معاصر آثار ارزشمندی پیرامون زندگانی امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام تألیف نشده بود، این گونه کتب، تا نسلها در حافظه دوستداران و شیعیان آن حضرت علیهالسلام باقی میماند.
هنگامی که رجاءبن ابی ضحاک و یاسر خادم(1)
داود بن قاسمبن حبیببن عبداللّه حبیببن شجاع بن ارقم، به عنوان فرستاده مأمون نام میبرد که از طوس به همراه چهارصد نامه برای حضرت روانه مدینه شد. ر.ک. به: ابن یحیی خزاعی، بحرالانساب، ص100.
از سوی مأمون مأموریت یافتند تا1) بعضی از منابع از جمله الارشاد؛ مقاتل الطالبیین؛ روضهالواعظین مینویسند: مأموری که مأمون برای عزیمت امام از مدینه به سوی مرو گسیل داشته بود، عیسی بن یزید جلودی بود. اما اکثر منابع در مورد رجاءبن ابی ضحاک و یاسر خادم اتفاق دارند و صحیح همان است، زیرا جلودی، همان کسی بود که به دستور هارونالرشید خانههای علویان و فرزندان علی علیهالسلام را در مدینه غارت کرد و آسیب رساند و حتی از زیورآلات و جامه زنانشان نگذشت. چنین فردی برای این مأموریت خطیر نمیتوانست از سوی مأمون انتخاب خوبی باشد. بررسی کنید، شیخ مفید، الارشاد،2/250؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص523؛ فتال نیشابوری، روضهالواعظین، ص369. و مقایسه کنید با شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/398 و 401. نگاه کنید به جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، 13/5659 ابن اثیر، الکامل فی التاریخ (چاپ بیروت)، 4/162؛ مسعودی، مروّجالذهب و معادن الجوهر، 2/441؛ ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/465؛ کلینی، اصول کافی، 2/407. کلینی مینویسد: «مأمون نامهای به امام رضا علیهالسلام نوشت و آن حضرت را به خراسان (مرو) طلبید، امام علیهالسلام به عللی عذر خواست، مأمون پیوسته به آن حضرت نامه مینوشت. تا آن حضرت دانست چارهای ندارد و مأمون دستبردار نیست لذا از مدینه بیرون شد...». ابوالفضل بیهقی مینویسد: «سهل بن فضل خواست که خلافت را از عبّاسیان بگرداند و به علویان درآورد... معتمدی از خویشان خود نامزد کرد تا با معتمد مأمون همراه شد و هر دو به مدینه رفتند. ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی،ج6، (از مجلد 1)، ص190. صاحب بحرالانساب بدون ذکر هیچ منبع معتبری از سلیمانبن ابراهیم بن محمدبن
علیبن موسیالرضا علیهالسلام را به مرو آورند، امام علیهالسلام در مدینه بود. حضرت رضا علیهالسلام همچون پدر بزرگوارش امام موسی کاظم علیهالسلام در مدینه اقامت داشت (این که منزل امام علیهالسلام در کدام، محله از محلههای شهر مدینهالرسول بوده منابع، اطلاعات چندانی به ما نمیدهند). رجاءبن ابی ضحاک و یاسر خادم، به منزل امام علیهالسلام رفتند و نامه مأمون را به حضرت تسلیم کردند. امام علیهالسلام با فرستادگان مأمون سخنی نگفت و با کراهت نامه را خواند و بناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفت و آماده سفر شد.(1)در اوّلین گام قبل از آغاز سفر به سوی مرو، امام دست به اقداماتی زد که ماهیّت پذیرش ولایتعهدی را آشکار ساخت مثل صحنه دردناکِ وداع با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، تعیین جانشین بعد از خود و کیفیّت وداع با اهل بیت خود.
شیخ صدوق به سند خود از محول سیستانی نقل میکند که چون قاصد مأمون برای احضار حضرت رضا علیهالسلام از خراسان به مدینه وارد شد من در مدینه حضور داشتم، حضرت برای وداع با مرقد مطهّر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله وارد آستانه مقدس شد. چندین مرتبه به مرقد آن حضرت صلیاللهعلیهوآله نزدیک شد و وداع کرد و سپس بازگشت و هر
1) ر.ک. به: شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/139؛ کلینی، اصول کافی، 2/404؛ شیخ مفید، الارشاد،ص290 و 291؛ فتال نیشابوری، روضهالواعظین، ص367؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص300؛ نخجوانی، تجارب السلف، ص158؛ ملا باقر مجلسی، بحارالانوار، 49/92؛ مقدس اردبیلی، حدیقهالشیعة، ص5-653؛ خواجه ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، 1/191... از جمله تذکرهنویسان متأخر که پذیرش سفر مرو را از سوی امام رضا علیهالسلام «بدون اکراه» ذکر میکند جواد فاضل است وی در کتاب خود بدون هیچگونه مأخذ و سندی، مینویسد: «مأمون در نامهای که به امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام تقدیم داشته از منویات خود سخنی نگفته، بلکه فقط با لحن تقاضا و تمنّا از امام دعوت کرده به مرو تشریففرما شود، امام نیز این دعوت را قبول فرمود» ر.ک. به: معصومین چهاردهگانه، امام رضا علیهالسلام، ص105.
بار که نزدیک ضریح میآمد با صدایی بلند میگریست. من به حضور آن
حضرت علیهالسلام شرفیاب شدم، سلام کردم و او را (به خاطر) طلب کردن مأمون به خراسان تهنیت گفتم. آن حضرت فرمود: من را واگذارید، همانا از جوار جدّ بزرگوارم صلیاللهعلیهوآله بیرون میروم و در غربت رحلت میکنم و در کنار قبر هارون دفن خواهم شد. محول سیستانی میگوید: تا خراسان آن بزرگوار را مشایعت کرده، همراه وی بودم تا این که در طوس وفات یافت و او را نزد هارون دفن کردند.(1)
مسعودی نیز در اثبات الوصیّة و ابن شهرآشوب در المناقب این روایت را به نقل از محمّدبن عیسی نقل کردهاند.(2)
حضرت رضا علیهالسلام از آنجا که سرانجام این سفر را میدانست، فرزندش جواد علیهالسلام را که در آن زمان کودکی چند ساله بود به هنگام وداع با جدّش به مسجدالنّبی برد، حضرت جواد علیهالسلام قبر مطهّر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را در آغوش گرفت، امام رضا علیهالسلام فرمود: ای رسول خدا، من او را به شما سپردم. حضرت جواد علیهالسلام عرض کرد ای پدر، به خدا قسم که به جانب خدا میروی. سپس حضرت رضا علیهالسلام به تمامی وکلا و اصحاب خود فرمود: سخنان او را گوش کنید و امر او را اطاعت نمایید و ترک مخالفت وی کنید. و نزد ثقات اصحاب خود تصریح بر امامت او فرمود و به آنها
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/464؛ مسعودی، اثبات الوصیة، ص394.
2) نگاه کنید به: ابن شهرآشوب، المناقب، ص196؛ مسعودی، اثبات الوصیة، ص394. و همچنین ر.ک: به: مجلسی، بحارالانوار ترجمه موسی خسروی، 12/105. صاحب بحرالانساب، وداع آن حضرت علیهالسلام را با رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در شب یکشنبه پانزدهم محرّمالحرام ذکر کرده است. وی به شرح خوابی که حضرت رضا علیهالسلام هنگام وداع با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دیده، میپردازد که در منابع قدیم ذکری از آن نشده است و به گونهای که در فصول آینده به برخی از جنبههای تاریخی این کتاب اشاره خواهیم کرد، علاوه بر خلط میان تاریخ و افسانه، اغلاط و اشتباههای فاحشی در این کتاب به چشم میخورد که ارزش تاریخی آن را از سایر کتب تاریخی شفاهی پایین میآورد. ر.ک. به: یحیی خزاعی، بحرالانساب، چاپ دارالخلافه طهران، 1268.
شناساند که حضرت جوادالائمه جانشین و قائممقام اوست.(1)
حدیقة الرضویة یکی از محدود تذکرههایی است که مینویسد: حضرت بعد از وداع با قبر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به روضه جدّهاش حضرت صدیقه زهرا علیهاالسلام مشرف شد و درد دلهای خود را به آن حضرت عرض کرد.(2)
امام علیهالسلام هنگامی که قصد خارج شدن از مدینه را کرد، دستور داد اهل بیت و خاندان وی در اطراف ایشان گرد آمدند، آنگاه فرمود: بر من بگریید تا صدای شما را بشنوم.(3)گریه کردن بر مسافری که به سفر میرود امری است غیر متعارف، اما این که امام چنین دستوری میدهد، قصد آن دارد که به اهلبیت خود بگوید من دیگر از این سفر بازنخواهم گشت. این موضوع را مسعودی در اثبات الوصیة و ابن شهرآشوب در المناقب به تصریح بیان کردهاند. آن دو به نقل از محمّدبن عیسی روایت کرده اند که حضرت رضا علیهالسلام فرمود: هنگامی که خواستند مرا از مدینه بیرون برند من اهل و عیال خود را گرد آوردم و به آنها امر کردم بر من گریه کنند تا من گریه و زاری آنها را بشنوم، سپس از آنها جدا شدم و دوازده هزار دینار برای آنها گذاشتم. پس فرمود: من به سفری میروم که دیگر به جانب اهل و عیال خود باز نخواهم
1) ابن شهرآشوب، المناقب، ص196؛ مسعودی، اثباتالوصیة، ص394؛ محمّدبن جریر طبری، دلائل الائمّة، ص176 چاپ نجف؛ باقر مجلسی، بحارالانوار، 2/32. مجلسی مینویسد: حضرت علیهالسلام دست فرزندش را گرفت و در مسجد پیامبر برد و در کنار قبر رسول خدا ودایع امامت را به او سپرد و او را از جریان آینده مطلع کرد و سپس حرکت نمود. درّالنظیم، به نقل از شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص657. و همچنین، شیخ عباس قمی، منتهیالآمال، ص319.
2) محمّدتقی خراسانی، حدیقهالرضویة، ص74 به نقل از عمادزاده، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص476.
3) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/464؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/105؛ نجفی یزدی، مناقب اهل بیت، 2/179. شیخ عباس قمی، این ماجرا را به نقل از یوسفبن خاتم شامی، در درّالنظیم نیز آورده است. ر.ک. به: شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص657.
گشت.(1)
منابع اوّلیه و سایر تواریخ معتبر آغاز حرکت امام رضا علیهالسلام را از مدینه به سوی بصره ذکر کردهاند.(2)با این وجود برخی از منابع بخصوص تذکرههای متأخّر مینویسند: حضرت ابتدا به مکّه رفت و در این سفر امام جواد علیهالسلام نیز همراه ایشان
بود، امام علیهالسلام با خانه خدا وداع کرد و سپس از مکّه به سفر ادامه داد.
مسند الامام الرضا علیهالسلام به نقل از راوندی در الخرائج مینویسد: امام رضا علیهالسلام با همراهان خود وارد مکّه مکرّمه شد و خانه خدا را زیارت کرد و با اهلبیت وداع نمود. محمّدبن میمون گوید: من در مکّه با آن جناب بودم و پیش از آن که به طرف خراسان حرکت کند عرض کردم تصمیم دارم به مدینه برگردم نامهای برای فرزندت ابوجعفر علیهالسلام بنویس تا با خود ببرم. حضرت رضا علیهالسلام تبسّمی فرمود و نامه را نوشت، من نامه را به مدینه بردم و به حضرت جواد دادم...(3)
شیخ مفید نیز در الارشاد بدون تأکید بر عزیمت امام رضا علیهالسلام از مدینه به مکّه در سفر تاریخیای که آن جناب به خراسان داشت به نقل از مسافر روایت میکند که من خدمت حضرت رضا علیهالسلام در منی بودم، یحییبن خالد از آن جا عبور کرد در حالی که سر و روی خود را از غبار پوشانده بود، حضرت فرمود: این بیچارهها نمیدانند، امسال چه بر سرشان خواهد آمد، سپس فرمود: از آن شگفتر من و هارون
1) ابن شهرآشوب، المناقب، ص196؛ مسعودی، اثبات الوصیّة، ص394؛ همچنین نگاه کنید به: جریر طبری، دلائل الائمّة، ص176؛ باقر مجلسی، بحارالانوار، 2/32؛ شیخ یوسفبن خاتم شامی، درّالنظیم به نقل از شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص657.
2) نگاه کنید به: ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 3/176؛ مسعودی، اثبات الوصیّة، ص205؛ کلینی، الکافی، 2/407؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص300؛ شیخ مفید، الارشاد، ص290؛ ملاباقر مجلسی بحارالانوار، 49/92؛ و ابن حجر، تهذیب التهذیب، 7/387 و سایر منابع.
3) عزیزاللّه عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، متن عربی، 1/16-215. همچنین نگاه کنید به: مسعودی، اثبات الوصیّة، ص394. مجلسی با تفاوتهایی این روایت را آورده است، ر.ک به: بحارالانوار، 12/108.
مانند این دو هستیم (دو انگشت خود را به هم چسبانید) یعنی من و هارون در کنار هم دفن خواهیم شد. مسافر گوید: به خدا من معنی سخن آن حضرت را نفهمیدم تا
وقتی که حضرت را در کنار هارون دفن کردیم.(1)
اگر گفته شیخ مفید را در اینباره بپذیریم، زمانی که حضرت در سفر حج بود، بنابر آنچه مسافر از حضرت نقل میکند که من و هارون در کنار هم دفن خواهیم شد، معلوم میشود که هنوز هارون در قید حیات بوده است، بنابراین با توجه به مرگ هارون در سال 193 و هجرت امام علیبن موسی علیهالسلام از مدینه به مرو در سال 200 قطعاً این روایت مربوط به آن سفر نیست.(2)
معتبرترین منبعی که از وداع آن حضرت با خانه خدا روایت میکند، شیخ صدوق است که مینویسد: حضرت برای طواف بیتالحرام به مکّه رفت و فرزند برومند خود جوادالائمّه را که شش سال داشت با خود به همراه برد. موفق غلام آن حضرت، حضرت جواد علیهالسلام را روی دوش خود گذاشت و در حرم طواف میداد. چون حضرت جواد علیهالسلام به حجر اسماعیل رسید از دوش موفق به زیر آمد، آن جا نشست و اشک از دیدگان وی جاری شد، مدتی گریست، موفق عرض کرد، قربانت شوم برخیز، گریه بس است. حضرت جواد علیهالسلام فرمود: موفق از این جا حرکت نکنم تا آن گاه که خدا بخواهد. موفق خدمت امام رضا علیهالسلام رفت و جریان را عرض کرد.
1) شیخ مفید، الارشاد، 2/249. شیخ صدوق نیز به روایت خود از موسیبن مهران مینویسد: امام رضا علیهالسلام را در مسجد مدینه ملاقات کردم در حالی که هارون خطبه میخواند فرمود: آیا میدانید که من و او در یک خانه مدفون خواهیم شد؟ و نیز از محمّدبن فضیل مروی است کسی از حضرت رضا علیهالسلام شنیده بود - در حالی که آن بزرگوار در منی یا عرفات به هارون نظر میکرد - که میفرمود: من و هارون این چنین باشیم و دو انگشت خود را به هم چسباند و ما مقصود آن بزرگوار را ندانستیم تا این که واقعه طوس به وقوع پیوست و مأمون امر کرد حضرت رضا علیهالسلام را در جنب هارون دفن کردند. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/473. این روایت را، مسعودی با تفاوتهایی نقل کرده است. ر.ک. به: مسعودی، اثباتالوصیّة، ص391.
2) مقایسه کنید با روایت موسی بن مهران که شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا علیهالسلام آورده است چنانچه ملاحظه خواهید نمود این روایت بنابر گفته شیخ صدوق در مکّه هنگامی که حضرت به هارون نظر میکند بیان شده است. نگاه کنید به: پاورقی قبل.
حضرت رضا علیهالسلام گریان نزد فرزندش آمده او را در آغوش گرفت و سر و سینهاش را بوسید و فرمود: نور دیدهام چرا این قدر گریه و زاری کردهای، حضرت جواد علیهالسلام
گفت: چگونه خود را تسلی دهم در حالی که میبینم شما آن چنان با خانه خدا وداع میکنی که گویا دیگر مراجعت نخواهی کرد و من یتیم خواهم شد.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: ای فرزند دلبندم به قضای الهی راضی شو و در هر پیشامدی صابر و شکیبا و خرسند و شادمان باش، آنگاه هر دو در آغوش هم گریستند و با هم وداع کردند. حضرت جواد به مدینه و حضرت رضا علیهالسلام به سوی خراسان حرکت کردند.(1)
این گفته شیخ صدوق درباره حضور حضرت جواد علیهالسلام با آنچه راوندی در الخرائج در روایتی که از محمّدبن میمون نقل میکند «من نامه حضرت را از مکّه به مدینه بردم و به حضرت جواد دادم.» اختلاف دارد و معلوم میشود در آن هنگام حضرت جواد علیهالسلام در مدینه به سر میبرده است. علاوه بر این اختلاف، به لحاظ جغرافیای راههای متداول آن زمان عزیمت امام علیهالسلام به مکّه در مسیر مخالف راه مدینه به مرو است و برابر آنچه ابن خردادبه در المسالک و الممالک و قدامهبن
جعفر در کتاب الخراج و یعقوبی در البلدان و ابن رسته در الاعلاق النفیسة که به ترتیب در سالهای 250، 266، 278، 290 ه . ق تألیف شدهاند مینویسند: از مدینه تا مکّه 286 میل، برابر ده منزل راه است که این مسافت در مسیر مخالف راه مدینه به مرو است.(2)صرفنظر از این ملاحظات، بنابر گزارشهای تاریخی، مأمون اصرار داشت حضرت را از مدینه به سوی بصره و فارس و سپس به سوی مرو (خراسان) حرکت دهد و یکی از دلایل مهم این تصمیم اوضاع سیاسی حاکم بر بعضی از
1) هروی، حدیقة الرضویة، ص74؛ عمادزاده، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص478. اثبات الوصیة، نیز با تفاوتهایی به نقل از امیهبن علی آن را روایت میکند ر.ک. به: مسعودی، اثبات الوصیة ترجمه محمّدجواد نجفی، ص394. بعضی از تذکرهنویسان متأخر نیز بدون ذکر مأخذ، روایت فوق را با تفاوتهایی نقل کردهاند. ر.ک. به: جواد فاضل، معصومین چهاردهگانه (علیبن موسیالرضا علیهالسلام، ص105؛ واحد تدوین و ترجمه، سرچشمههای نور، امام رضا علیهالسلام، ص182.
2) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص8-207؛ یعقوبی، البلدان، ص93؛ ابن قدامة، کتاب الخراج، ص11. جهت اطلاع از منازل مابین مدینه تا مکّه نگاه کنید به: یادداشت شماره 1.
شهرها بود. مأمون سفارش مؤّد داشت که حضرت را از مدینه به سمت کوفه و قم
عبور ندهند زیرا در این خط سیر، علاوه بر شهرهای کوفه و قم که پایگاه شیعیان بود، شهر بغداد نیز در مسیر این راه به سمت ایالت جبال و قم قرار داشت که اهمیّت آن به لحاظ سیاسی کمتر از دو شهر یاد شده نبود. در دو شهر کوفه و قم شیعیان پایگاه محکمی داشتند و نوعاً نسبت به سفر اجباری امام رضا علیهالسلام واکنش نشان میدادند، و بغداد نیز با توجه به این که مرکز تجمّع و پایگاه عبّاسیان متعصّب
و مخالف با سیاستهای مأمون مبنی بر خارج کردن خلافت از دودمان آل عبّاس و انتقال آن به آل علی علیهالسلام بود، شهر بیخطری از دیدگاه مأمون به حساب نمیآمد.
شهر مکّه نیز به لحاظ سیاسی در آن زمان و مقارن بودن با شورش علویان بر ضد مأمون از اهمیّت ویژهای برخوردار بود. محمّدبن جعفربن محمّدبن علیبن حسین علیهالسلام معروف به «دیباج» و حسین بن حسن علی بن حسین بن علی علیهالسلام معروف به «ابن افطس»، در سال 200 ه ق قیام کردند. دیباج در مکّه و نواحی حجاز قیام کرد و خود را امیرالمؤمنین خواند و ابن افطس نیز که در مدینه ظهور کرد قیام خود را به سوی مکّه کشاند و هنگامی که مردم در منی بودند به آنها پیوست و امیرالحاج داودبن عیسی بن موسی هاشمی در نتیجه قیام او فرار کرد.(1)پرواضح است که سفر امام رضا علیهالسلام به مکّه در شرایطی که با اجبار برای پذیرش ولایتعهدی
عازم مرو بود، به لحاظ سیاسی مغایر سیاست مأمون و دستور وی به فرستادگانش میباشد. در نهایت به نظر نگارنده سفر امام رضا علیهالسلام از مدینه به سوی مرو در مسیر مکّه به لحاظ جغرافیای راه، اوضاع سیاسی، و نیز از حیث تزلزلی که در روایات
1) مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، 2/41-439؛ ابوالولید ارزقی، اخبار مکّه، ص168 و 192؛ ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/461؛ نخجوانی، تجارب السلف، ص159؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص302؛ حمداللّه مستوفی، تاریخ گزیده، ص311؛ جریر طبری، تاریخ طبری، چاپ بیروت، 5/122 و 128؛ ابن اثیر، الکامل فیالتاریخ، (چاپ بیروت)، 4/153؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، 2/440؛ فصیحی، مجمل فصیحی، 1/219. پارهای از منابع از خروج محمّدبن جعفر صادق در مکّه نیز نامی به میان آوردهاند. ر.ک. به: نخجوانی، تجاربالسلف، ص159 و ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص302.
دیده میشود چندان قرین صحّت نیست.(1)
مبدأ هجرت تاریخی امام رضا علیهالسلام مدینه و مقصد آن مرو بود به گونهای که شرح آن رفت، مأمون فرستادگان خود را مکلّف کرده بود که حضرت را از راه بصره(2)حرکت دهند.
قبل از بررسی جغرافیای راه مدینه تا بصره لازم است اطلاعاتی درباره بصره دریافت کنیم، تا علت مسیر حرکت امام علیهالسلام از این شهر و نیز ماهیّت پذیرش ولایتعهدی روشنتر شود.
بنای شهر بصره در سال 14 هجری در زمان خلیفه دوم نهاده شد، بلاذری (198-297) در فتوح البلدان مینویسد: چون عتبهبن غروان در خدیبه فرود آمد به
عمربن خطاب نامه نوشت که مسلمانان را جایی باید تا زمستان را در آن گذرانند و چون از جنگ بازآیند در آن جا بیاسایند. عمر پاسخ داد که سپاهیان را همه در یک جا گرد آور و چنان کن که آن جای نزدیک آب و چراگاه باشد و آن را بهر من نیز در نامهای وصف کن. عتبه نوشت: من زمینی یافتهام پر درخت بر کرانه صحرا و نزدیک علفزار، در آن مردابهایی است پوشیده از نای، چون عمر بخواند گفت: زمینی است خرّم، نزدیک آبشخورها و چراگاهها و بیشهها و فرمان داد که عتبه مردمان را در آن سرزمین منزل دهد. وی مسلمانان را بدان جای آورد، خانهها از نی بنا نهادند و عتبه مسجدی هم از نای بساخت و این همه در سال چهارده هجری بود.(3)از آن پس
1) لازم به تذکّر است که نظیر این اختلافات در مسیر حرکت امام رضا علیهالسلام به کرّات در منابع بهچشم میخورد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد. برای اطلاع از راه مکّه به بصره نگاه کنید به: یادداشت شماره 2.
2) مترجم تاریخ یعقوبی در نقل این خبر چنین مینویسد: علیبن موسی بن جعفر علیهالسلام را مأمون از مدینه به خراسان آورد و فرستادهاش نزد آن حضرت رجاءبن ابی ضحاک خویشاوند فضلبن سهل بود. آن بزرگوار را از راه ماه بصره آوردند تا به مرو رسید و مأمون در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 ایشان را ولیعهد خود نمود. ر.ک. به: ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمّد ابراهیم آیتی، 2/465.
3) احمدبن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ص201.
هنگامی که مسلمانان به جنگ میرفتند آن نایها (خانهها) را برچیده، درهم میپیچیدند و به کناری مینهادند، تا از جنگ بازآیند، آنگاه خانهها را از نو میساختند و حال چنان بود تا مردم مکانهای خویش برگزیدند و خانهها (از خشت و گل) بساختند.(1)
بصره توسط حاکمانی منتخب از سوی بنیانگذار آن اداره میشد و پس از او عثمان خلیفه سوّم در این شهر صاحب پایگاه شد و سپس معاویه و خلفای بنیامیّه و آنگاه بنی عبّاس ولایتداران این شهر (بصره) را تعیین میکردند و به طوری که در تاریخ مشهور است، این شهر محل تجمّع عثمانیان بود.(2)در حوالی این شهر، شهری موسوم به شقّ عثمان وجود داشت که نوادگان عثمان در آن موطن داشتند(3)و در این شهر شیعیان پایگاهی نداشتند.(4)
در زمان امامت علی علیهالسلام بصره کانون توطئه بود. جنگ جمل در بصره روی داد و علی علیهالسلام در سال سیوشش هجری هنگامی که وارد بصره شد، در خطبهای طولانی اهل بصره را ملامت کرد و فرمود: ای اهل سبخه (محلی است در بصره) اخلاق شما از مردم پست، و اعمال شما ناچیز، و دین شما تلخ و شور است. حضرت مکرر اهل بصره را مذمّت کرد.(5)
الفتوح چاپ بمبئی، ص3-141 و 146.
از سویی دیگر بصره در سالهای مورد بحث، در آتش خشونت زیدبن موسی علیهالسلام
1) احمدبن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ص202، یاقوت در معجمالبلدان تألیف 623 ه ق و صفیالدین بغدادی در مراصدالاطلاع (تألیف 700 ه ق) درباره شهر بصره اطلاعات مفیدی ارائه میدهند. نگاه کنید به: اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/82-266.
2) شیبی، الصلة بین التصوّف والتشّیع، ص173 به نقل از جعفر مرتضی حسینی، زندگانی سیاسی هشتمین امام متن فشرده ص123.
3) بلاذری اسامی حکّام و ولایتداران مشهور بصره را که از سوی عمر، عثمان، معاویه، سلیمان بن عبدالملک، عمربن عبدالعزیز، هارونالرشید، یوسف بن عمر و یزیدبن ولید منصوب گردیدهاند، نام برده است. نگاه کنید به: فتوح البلدان، ص202 - 205 و 231.
4) لسترنج، جغرافیایی تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص51.
5) مسعودی، مروّج الذّهب، 1/723؛ اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/82-266؛ اعثم کوفی،
میسوخت(1)و این در حالی بود که حضرت رضا علیهالسلام با صراحت از اقدام برادرش
اظهار ناخشنودی میکرد.(2)با توجه به این حادثه و همچنین سوابق تاریخی این شهر تصویر روشنی از علّت انتخاب بصره در مسیر حرکت امام رضا علیهالسلام توسط مأمون به دست میآید.(3)
منابع جغرافیایی و کتابهای مسالک و ممالک قدیم شرح مستقلی از منزلگاههای میان مدینه تا بصره ذکر نکردهاند، امّا از اطلاعاتی که در ذکر مسافات و منازل میان
مدینه و کوفه و کوفه به بصره ارائه میدهند میتوان به منازل و مسافات میان مدینه تا بصره پی برد. در تلاقی راههای مذکور «معدن نقره» منزلگاهی است که از آن جا سه راه جداگانه به مدینه، کوفه و بصره وجود دارد، ما ابتدا منازل و مسافات میان مدینه تا معدن نقره و سپس از آنجا تا بصره را ذکر میکنیم.
ابن رسته در الاعلاق النفیسة، منازل میان مدینه تا معدن نقره را چنین شرح میدهد:
1- از مدینه تا «رکابیه» (Rikabiya) ده میل است.
2- از رکابیه تا «طرف» (Taraf) Tarf پانزده میل است و آن منزلگاهی است که در ایّام حج جمعیّت زیادی در آن گرد میآیند و آب آشامیدنی آنها بارانی است که در آبگیرها جمع میشود.(4)
3- از طرف تا «سقره» (Saqara) هفت میل است.
4- از سقرهتا «بطن النّخل» (Batn-an-Nakhl) پانزده میل است و آن منزلگاهی
1) جریر طبری، تاریخ طبری، متن عربی، 5/44-535؛ ابن واضح یعقوبی،تاریخ یعقوبی، ص421، 461 و 466؛ حمداللّه مستوفی، تاریخ گزیده، ص311.
2) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/81-478.
3) ابن بطوطه در سال 725 ه . ق که از بصره دیدن کرده مردم این شهر را برخلاف شهر قم، کاشان، ساوه، طوس و نجف که شیعه و یا از غلاة شیعه بودند مردمی از مذهب سنت و جماعت میداند. ر.ک. به: ابن بطوطه، سفرنامه، 1/197.
4) از طرف تا مدینه 35 میل است. قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص11.
است پرجمعیّت و پرنعمت، دارای نخلستانها و مزارع بسیار که آب آشامیدنی آن از
قنوات است و چاه در آنجا کم عمق است و در پنج ذراعی آب ظاهر میشود، این سرزمین شنزاری بود که بعد از اسلام، معصب بن زبیر در ایام خلافت برادرش آن را آباد نمود.(1)راه از بطنالنخل تا «مکحولین» (Mokhalin) ادامه مییابد و از آن جا به «حصین» (Husain) میرود.(2)
5 - از حصین تا «عسیله» (Osaila) سیزده میل است، عسیله منزلگاهی است کم آب،(3)تنگ و باریک که آب آشامیدنی آن از 5 حلقه چاه آب تأمین میشود.
6- از عسیله(4)تا «محدث» (Mohaddeth) بیست و هشت میل است. محدث جایی است کم آب که(5)استراحتگاه شبانه عسیله میباشد.
7- از محدث تا «معدن نقره» (Madin-Naqira) ده میل(6)و آن منزلگاهی است که بدویان بسیاری در آن ساکنند. آب شرب آنها از چاههاست ولی اندک است.(7)
همانطور که اشاره شد معدن نقره منزلگاهی است که در مسیر چند راه قرار گرفته است و از آن جا راه به سمت مکّه، بصره، کوفه ادامه مییابد. ما مسیر راه را به
سوی بصره ادامه میدهیم.
اصطخری در مسالک الممالک مینویسد: از بصره به مدینه هژده (هیجده) مرحله باشد و به معدن نقره راه کوفه و بصره به هم افتد.(8)
جیهانی در اشکال العالم مینویسد: راه بصره از آن جا (مدینه) هیجده منزل
1) از طرف تا بطنالنخل 22 میل است. قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص11.
2) الاعلاق النفیسة و کتاب الخراج مسافت میان، بطن النخل، مکحولین و حصین را ذکر نمیکنند.
3) قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص11.
4) از عسیله تا بطنالنخل 36 میل است. قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص11.
5) قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص11.
6) از عسیله تا معدن نقره 42 میل است. همان.
7) نگاه کنید به: ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص7-206.
8) اصطخری، مسالک الممالک، ص 28.
است و نزدیک معدن نقره با راه کوفه میپیوندد.(1)ابنرسته نیز در الاعلاق النفیسة
مینویسد: هر کس بخواهد راه نباج (منزلگاهی است در مسیر راه بصره) را طی کند باید همان راه کوفه تا مکّه را بپیماید و هر کس بخواهد میتواند از راه مدینه نیز برود
و از جاده کاروانرو هم مسیر است، پس کسی که میخواهد از راه مدینه برود باید از نباج به «عیون» رود سپس تا «عناب» (Anab) و از آن جا تا معدن نقره سپس تا عسیله پیش برود و تا به راهی که از برای مدینه وصف کردیم برسد. در معدن نقره راه مردم بصره و کوفه به هم میپیوندد.
با توجه به این ملاحظات چنانچه از معدن نقره بخواهیم به سمت بصره حرکت کنیم باید از معدن نقره به سوی عناب و از آن جا به سمت عیون و از آن جا به سوی نباج برویم.(2)نباج در دویست و شصت و دو میلی بصره است(3)و از آن جا تا بصره شش منزل است.(4)
مسند الامام الرضا علیهالسلام مینویسد: امام همام علیهالسلام از قادسیه بیرون شد و از طریق بادیه به طرف بصره حرکت کرد و پس از چندی به ناحیه نباج رسید. نباج بر وزن کتاب نام دهکدهای است در کویر بصره که به آن نباج بنیعامربن کریز گویند و این قریه یکی از منازل حاجیان بصره است. یاقوت حموی در معجمالبلدان گفته است: نباج در ده منزلی بصره قرار دارد و در این ناحیه جنگی بین بکربن وائل و تمیم روی داد که بر اثر آن تمیمیان پیروز شدند و آب نباج را عبداللّهبن عامر بن کریز
استخراج کرد، و در آن کشت و زرع نمود و نخلستانها ایجاد کرد.(5)شیخ صدوق در
روایتی از ابوحبیب نباجی ورود حضرت را به نباج چنین شرح میدهد:(6)
1) ابوالقاسم بن احمد جیهانی، اشکال العالم، ص52.
2) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص212.
3) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص211-210.
4) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص17.
5) عزیزاللّه عطاردی، مسندالامام الرضاع، 1/54.
6) شرح این ماجرا با کمی اختلاف در کتابهای دیگر آمده است: نگاه کنید به: مجلسی، بحارالانوار ترجمه فارسی، 12/107؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال،ص302؛ نجفی یزدی، مناقب اهلبیت، 2/177؛ مسعودی، اثبات الوصیة، ص6-495.
ابوحبیب نباجی گوید: در عالم رؤیا دیدم که رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به نباج تشریف
آورد، و در مسجدی که حُجّاج فرود میآیند وارد شد. گویا من خدمت آن جناب رسیده، بر آن حضرت سلام کردم و پیش روی او ایستادم. در این هنگام طبقی را مشاهده کردم که از برگ درختان خرمای مدینه بافته بودند، و در آن طبق خرمای صیحانی بود. حضرت از آن طبق مشتی خرما برداشت و به من داد و من آنها را شمردم هیجده دانه بود. پس از این که از خواب بیدار شدم، خواب خود را چنین تعبیر کردم که من هیجده سال دیگر عمر خواهم کرد. بیست روزی از این جریان گذشت من در زمین خود به امور کشاورزی و باغداری اشتغال داشتم. شخصی نزد من آمد و گفت: ابوالحسن علیبن موسی الرضا علیهالسلام از مدینه آمده و در مسجد نزول اجلال فرموده است. من به طرف مسجد حرکت کردم و دیدم مردم گروه گروه به دیدن آن جناب میشتابند، من نیز به خدمت حضرت رفتم. آن جناب در همان موضعی نشسته بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در خواب دیده بودم و زیر پای مبارکش تخته حصیری همچون حصیر زیر پای پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود و در پیش روی او طبقی که از برگ خرما بافته شده و بر آن خرمای صیحانی بود. پس بر آن جناب سلام کردم، پاسخ داد و مرا نزد خود طلبید و مشتی از آن خرما را به من عطا فرمود. من آنها را شماره کردم عدد آنها به قدر عدد خرماهایی بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در خواب به من عطا فرموده بود. عرض کردم یابن رسولاللّه زیادتر از این به من عطا فرما، فرمود: اگر
رسول خدا زیادتر از این به تو عطا فرموده است ما هم زیادتر از این به تو عطا کنیم.(1)
مسند الامام الرضا علیهالسلام همین روایت را با کمی اختلاف به نقل از مسعودی در اثباتالوصیة میآورد، امّا در متن روایت، عبارت «حضرت از مدینه به نباج آمدند»
را ذکر نمیکند و مینویسد: امام علیهالسلام از مدینه به مکّه و از آن جا به قادسیّه و از قادسیّه به نباج آمده است،(2)در حالی که از روایت شیخ صدوق به روشنی استفاده
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/8-457.
2) نگاه کنید به: عزیزاللّه عطاردی، آثار و اخبار امام رضا علیهالسلام، ص80، و همچنین: مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/171-170. مسعودی در اثبات الوصیة، عبارت «حضرت از مدینه آمد و در مسجد وارد شد» را ذکر کرده که احتمالاً در نقل روایت، مسند الامام الرضا علیهالسلام آن را به سهو ذکر نکرده است. مسعودی در پایان روایت میافزاید حضرت آن روز در آنجا نباج بود، بعد از آن روز از طریق بصره و اهواز و فارس به طرف خراسان حرکت کرد. ر.ک. به: مسعودی،اثبات الوصیّة (ترجمه نجفی)، ص396. سایر منابع با اختلافاتی به نقل از شیخ صدوق و یا بنابر روایت او ذکر میکنند. ر.ک. به: ابن صباغ، الفصول المهمّة فی معرفة الائمة، (طبع دارالخلافة)، ص260؛ طبرسی، اعلام الوری، ص187؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص303؛ نجفی یزدی، مناقب اهل بیت، 2/172؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/77.
میشود که حضرت بعد از مدینه از طریق راه بصره به سوی نباج آمده است.
ابن شهرآشوب نیز در المناقب این روایت را ذکر میکند، امّا راوی آن ابن علوان
و مکان واقعه بصره است که در جای خود به شرح آن میپردازیم.(1)
اما در این جا برای روشن شدن اختلافی که در مسیر حرکت حضرت از مکّه به قادسیه و از آن جا به نباج و بصره، و مسیر مدینه به نباج و بصره وجود دارد، ابتدا به
بررسی وقایع و حوادثی که در قادسیه روی داده میپردازیم.
مسند الامام الرضا علیهالسلام به نقل از بصائر الدرجات، روایتی را که در قادسیه روی داده طرح می کند، و میافزاید: «حضرت از طریق بادیه از مکّه به قادسیه رفت»(2)و سپس در جایی دیگر مینویسد که «حضرت از قادسیه به سمت بصره رفت و در چند منزلی بصره به ناحیه نباج رسید.»(3)
امّا آنچه در قادسیّه روی داده، بنابر روایت احمدبن محمّدبن ابی نصر بزنطی این است: هنگامی که حضرت به قادسیه آمد، مردم به استقبال ایشان رفتند. بزنطی که خود جزء استقبال کنندگان از حضرت بوده است میگوید: پس از این که به خدمت ایشان رسیدم فرمود: برای من اتاقی اجاره کن که دارای دو در باشد، دری به حیاط
باز شود و دری به بیرون تا مراجعه کنندگان به آزادی رفت و آمد داشته باشند.
سپس حضرت زنبیلی برای من فرستاد که در آن تعدادی دینار و یک قرآن بود و خادم آن جناب نزد من میآمد و من مایحتاج زندگی او را تهیه میکردم و میفرستادم. روزی به حضرت علیهالسلام عرض کردم: قربانت گردم میل دارم مسألهای از شما بپرسم ولی عظمت و جلال شما مانع میشود که سؤل خود را مطرح کنم و این سؤل برای من بسیار اهمیّت دارد و دوست دارم با طرح آن خود را از آتش جهنّم نجات دهم.
امام علیهالسلام به من نگریست در حالی که بسیار اندوهگین بودم، فرمود: هر چه در نظر گرفتهای بپرس، عرض کردم: قربانت کردم من از پدرت در همین مکان پرسیدم جانشین شما کیست؟ پدرت شمار ا معرفی کرد و اینک در حالی که دو سال از آن سؤل میگذرد، از شما میپرسم که امام و جانشین بعد از شما کیست؟ حضرت علیهالسلام در این هنگام فرزندش ابوجعفر امام جواد علیهالسلام را به من معرفی کرد.(1)
بنابر آنچه مسند الامام الرضا علیهالسلام از توقف حضرت در قادسیه گزارش میدهد حضرت باید از راه کوفه گذشته باشد زیرا به صراحت مینویسد: حضرت از مکّه از طریق بادیه به قادسیه رفت.(2)مسیر عبور حضرت از طریق مکّه به معدن نقره و از آن جا به سوی کوفه است، زیرا قادسیّه در پانزده میلی کوفه است.
ایرادی که بر این نظریه درباره توقّف حضرت و یا گذر ایشان در سفر تاریخی خود به خراسان وارد است صرفنظر از این که مأمون مؤّداً فرستادگانش را برحذر داشته بود که حضرت را به سوی کوفه ببرند این است که اوّلاً نباج در مسیر این راه قرار ندارد، بلکه در مسیر راه مدینه به بصره است (از مدینه و یا مکّه به معدن نقره و
از آن جا به سمت نباج که در شش منزلی بصره است و از آن جا به بصره). ثانیاً
بررسی منازل و نواحی میان قادسیه تا بصره نشان می دهند که نباج در شش منزلی
1) عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/155 و 1-160 به نقل از: بصائر الدرجات،ص 246. و با تفاوتی کلینی در الکافی، 2/631 و قرب الاسناد در ص221 آوردهاند.
2) منابع جغرافیایی اطلاعی از منازل راه مکّه به قادسیه از طریق بادیه به طور واضح ارائه نمیدهند. راه متداول مکّه به قادسیّه همان راه مکّه به کوفه است، زیرا قادسیّه در چند منزلی راه کوفه است. ر.ک. به: یادداشت شماره 1 راه مکّه به سوی کوفه و یادداشت شماره 4.
بصره در مسیر مخالف راه قادسیّه به بصره است.(1)علاوه بر آن اگر توقف حضرت را در قادسیّه یعنی در پانزده میلی کوفه بپذیریم این موضوع با توقف امام و یا گذر ایشان از نباج کاملاً متضادّ است، زیرا چنانچه فردی بخواهد از مکّه و یا مدینه به سوی قادسیّه و از آن جا به سمت نباج برود، لازم است راهی را که به قادسیه آمده بازگردد و از معدن نقره و یا هر راه دیگری وارد نباج و سپس بصره شود.
با این اوصاف نکتهای که احتمال توقف حضرت را در نباج نسبت به قادسیّه قوّت میبخشد، صراحت گزارش ابیحبیب نباجی است که میگوید: ورود حضرت به نباج زمانی بود که ایشان از مدینه عازم خراسان بودند، در حالی که این صراحت در گزارش بزنطی به چشم نمیخورد و از آنچه وی از امام رضا علیهالسلام در قادسیّه میپرسد نمیتوان به این نتیجه رسید که توقف امام علیهالسلام در قادسیه مربوط به سفری است که حضرت به سوی خراسان رهسپار بوده است.(2)
میگذرد» با توجه به این که شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام در سال 173 ه ق است، و با صرفنظر از مدت زمانی را که حضرت در آخرین زندان هارون سپری کرد، این سخن با سال هجرت امام رضا علیهالسلام که 200 ه ق میباشد سازش ندارد و چندان اطمینانی به نظریه مسند الامام الرضا علیهالسلام مبنی بر توقف حضرت در قادسیه با استناد به روایت بزنطی حاصل نمیشود.
پارهای از مورّخان جدید بدون توجه به جغرافیای تاریخی هجرت امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام از مدینه به مرو و همچنین بیتوجه به خط سیری که مأمون تعیین کرده بود و تأکیدات او مبنی بر این که حضرت را از طریق بصره و فارس به خراسان حرکت دهند و نه از کوفه و قم، به گونهای غیر مستند و مستدل عبور حضرت را از مسیر شهرهای کوفه و قم ذکر کردهاند. در این جا لازم است اطلاعاتی درباره این دو شهر و همچنین شهر بغداد که قهراً در مسیر راه کوفه به ایالت جبال و قم واقع میشود برای بررسی تطبیقی نظریات این دسته از تذکرهنویسان ارائه شود.
تحفة الرضویة مینویسد: هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام از مدینه به طرف خراسان
حرکت کرد، به شهر بغداد وارد شد. در آن جا مردی حمّامی، رجب نام از شیعیان با
اخلاص آن جناب بود و مکرر در مدینه به زیارت حضرت مشرّف میشد. چون از توجّه آن جناب به بغداد با خبر شد بیاندازه شاد گشت و تا سه فرسخی به استقبال آن جناب شتافت و در آن جا به زیارت مقدم همایونش رسید و حضرت را به خانه خود نزول اجلال داد. برخی از شیعیان بغداد به زیارت حضرت شتافتند. چند روزی حضرت در بغداد ماندگار شد. روزی به حمّامی فرمود: حمّام را آماده کن، امشب به حمّام خواهم رفت. حمّامی حسبالامر حمّام را زینت داد و تا آنجا که میتوانست در نظافت و پاکیزگی حمّام کوشید. در نزدیکی حمّام مرد پیسی بود که برص تمام اعضای او را گرفته بود و بوی عفنی از بدن او استشمام میشد، به همین علّت کمتر از خانه خود بیرون میآمد و چون شنیده بود حضرت علیهالسلام ممکن است امشب به حمّام تشریففرما شود از موقعیت استفاده کرده، نزد «گلخن تاب» آمده و پنجاه درهم به او داد و از او درخواست کرد تا بگذارد در یکی از گوشههای حمّام مخفی شود شاید از برکت قدوم شریف حضرت علیهالسلام رفع بدبختی و بیچارگی او بشود. نیمهشب چراغها افروخته و بوهای خوش همه جا به کار برده حوضها دارای آب صاف و پاک گردیده در این حال ذات ملکوتی صفات حضرت سلطان سریر ارتضا علیبن موسیالرضا علیهآلاف التحیة والثناء به اندرون حمّام نزول اجلال فرمود و در گوشهای که برای حضرتش آماده بود قرار گرفت. در این حال مرد «مبرص» از مخفیگاه خود خارج شد و در برابر آن حضرت ایستاد و عرضه داشت: فرزند امیرالمؤمنین! شما منبع معجزات و کراماتید، استدعا دارم نظری به حال من بفرمایی. حمّامی از دیدن او که مایه نفرت خلق است بسیار شرمسار شد و خواست او را شکنجه کند (بیرون کند) حضرت او را منع کرده از جا برخاست ظرفی پر از آب کرده، سوره فاتحه بر آن خواند و آب را بر سر او ریخت، بلافاصله به امر حضرت آن مرض از او دفع شد و بدن او سرخ و سفید گشت که گویا بکلّی بیماری نداشته است. حضرت به حمّامی دستور داد او را بیرون ببر و از لباسهای من به او بپوشان و او را نگهدار تا از حمّام خارج شویم. چون حضرت از حمّام خارج شد، آن مرد به دست و پای حضرت افتاد و نزدیکان او که خبردار شدند زیاده از پانصد نفر حلقه
اخلاص و تشیّع آن جناب را به گوش افکندند (شیعه شدند).(1)
1) عماد زاده، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص7-176، به نقل از: تحفهالرضویّة. شیخ عباس قمی به نقل از سید عبدالکریم بن طاووس مسیر حضرت را از کوفه به بغداد و از آن جا به قم گفته است. شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص658. و مقایسه کنید با منتهی الآمال: «مأمون دستور داد که آن حضرت را از طریق بصره، اهواز و فارس ببرند نه از طریق کوهستان قم». شیخ عباس قمی، منتهیالآمال، ص298.
برخی از منابع از جمله ابوالفضل بیهقی در تاریخ خود از ورود حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام به بغداد و بیعت طاهربن حسین(1)با حضرت علیهالسلام در سفری که عازم مرو بود اخباری ذکر کردهاند. بنابر نوشته بیهقی، هنگامی که فضل به سهل ذوالریاستین از مأمون خواست تا به نذری که هنگام جنگ با برادرش امین کرده بود که اگر در جنگ پیروز شود، ولایتعهدی را به علویان خواهد سپرد، وفا کند و وی به پیشنهاد فضلبن سهل امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام را به ولایتعهدی برگزید، فضل نامه مأمون را به انضمام نامهای که خود نوشته بود به بغداد فرستاد و طاهربن حسین که تمایل به علویان داشت از این ماجرا بشدّت خوشحال شد و پس از آن که معتمدان فضل بن سهل و مأمون (یاسر خادم و رجاءبن ابی ضحاک) به اتفاق
1) طاهربن حسینبن مصعب پوشنجی، پوشنگی، از خاندان ایرانی است که تحت تأثیر آئین پویای اسلام مسلمان شد. جدّش طلحهبن عبداللّه خزاعی به علت خدمتی که به عبّاسیان کرد والی خراسان شد (160ق). در سال 195 مأمون، طاهربن حسین را به فرماندهی سپاه خود منصوب کرد. وی در اختلاف میان مأمون و امین بر سر خلافت به نفع مأمون وارد جنگ شد و در جنگی که در حوالی جبال (ری) روی داد فرمانده سپاه امین، علیبن عیسیبن ماهان را شکست داد و از پای درآورد. این اقدام نقش بسیار مؤثری در پیروزی مأمون داشت و سرانجام در سال (198) بغداد به دست طاهر و هرثمه سقوط کرد و سربازان طاهر، امین را به هلاکت رساندند. با این که طاهر میل بازگشت به خراسان را داشت امّا به دلیل این که بیم داشت مأمون او را مسؤل قتل برادرش بداند از وی دوری میکرد و مأمون نگهداری قلمرو غربی را به او واگذار کرد و عهدهدار شرطه بغداد شد. در سال 206 قصد تسلّط بر سرزمینهای شرق عراق را کرد و با رسیدن به مشرق نام مأمون را از خط و سکّه بینداخت و اعلام استقلال کرد ولی سرانجام در سال 207 توسط طرفداران مأمون با سمّ کشته شد. ر.ک. به: ابنطقطقی، تاریخ فخری، ص294، 296، 12-311؛ مسعودی، مروجالذهب، 2/394 - 391، 401 - 398، 10 - 409 و 442؛ ر.ک. فرای، تاریخ ایران کمبریج، 4/4-81؛ ابناثیر،کاملتاریخ (ترجمه عباس خلیلی)، 10/183-177، 223، 229 و 11/4 و 6.
حضرت از مدینه به سوی مرو بازمیگشتند در مسیر خود در بغداد به مدت یک هفته نزد طاهربن حسین اقامت کردند. طاهر، حضرت را احترام و اکرام کرد و نامهای را که مأمون به خط خود نوشته بود به آن حضرت عرضه داشت و گفت:
نخست کسی منم که به فرمان امیرالمؤمنین (مأمون)، خداوندم تو را بیعت خواهم کرد.(1)و چون من این بیعت بکردم با من صد هزار سوار و پیاده است، همگان بیعت کرده باشند. رضا، «رَوَّحه اللّه»(2)دست راست را بیرون کرد تا بیعت کند چنان که رسم است، طاهر دست چپ پیش داشت. رضا گفت: این چیست؟ (طاهر) گفت: (دست) راستم مشغول است به بیعت خداوندم مأمون و دست چپ فارغ است. از آن پیش داشتم، (از آن سبب با دست چپ بیعت میکنم)، رضا از آنچه او بکرد، او را بپسندید و بیعت کرد و دیگر روز رضا را گسیل کرد، با کرامت بسیار، او را تا به مرو آوردند و چون بیاسود، مأمون خلیفه در شب به دیدار وی آمد و فضل (بن) سهل با وی بود و یکدیگر را گرم بپرسیدند و رضا از طاهر بسیار شکر کرد و آن نکته دست چپ و بیعت بازگفت، مأمون را سخت خوش آمد و پسندیده آمد، (از) آنچه طاهر کرده بود. گفت: ای امام، آن نخست دستی بود که به دست مبارک تو رسید من آن چپ را راست نام کردم و طاهر را که ذوالیمینین خوانند سبب این است...(3)
قطع نظر از شرایط سیاسی بغداد و خط سیری که مأمون برای انتقال امام رضا علیهالسلام ترسیم کرده بود، این که سبب نامگذاری طاهربن حسین به ذوالیمینین بیعت طاهر با امام رضا علیهالسلام باشد، متزلزل است زیرا پارهای منابع تاریخی سبب را مهارت بسیار او در بکارگیری اسلحه میدانند.(4)و یا بدینسبب که او دو دست راست دارد، یا
1) «نخستین کسی که به فرمان مأمون با تو بیعت میکند من هستم.» مقایسه کنید با سایر منابع که عبّاس فرزند مأمون را نخستین فردی که با حضرت رضا علیهالسلام به عنوان ولایتعهدی بیعت کرد نام بردهاند: شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/387؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص375؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص371؛ شیخ مفید، الارشاد، ص290؛ طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، 13/5659، و سایر منابع.
2) روانش پاک باد.
3) ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، 6/1-190.
4) عبدالحسین زرینکوب، تاریخ مردم ایران، 2/98.
مردی که هر دو دستش یکسان از او فرمان میبرند.(1)ابناثیر مینویسد: در جنگی نابرابر که میان علیبن عیسی بن ماهان با طاهربن حسین در حوالی ری رخ داد، طاهربن حسین برای مقابله با دشمن، سپاه خود را به دستههای کوچک تقسیم کرد. در این هنگام عباس بن لیث(2)از قلب سپاه دشمن به وی حمله کرد و طاهر با دو شمشیر به سوی او تاخت و عباس بن لیث را با ضربتی به دو نیمه کرد و این اقدام باعث گسیخته شدن سپاه دشمن و هزیمت آنها شد و بدین جهت او را ذوالیمینین خواندند.
مسعودی نیز میگوید: سبب شکست سپاه ضربتی بود که طاهر با هر دو دست به عباس بن لیث زد، و به همین جهت او را طاهر ذوالیمینین نامند زیرا هر دو دست را برای شمشیر زدن به کار میبرد.(3)
برخلاف تأکید و تصریح منابع و کتب تاریخی در تعیین مسیر حرکت امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام از سوی بصره و اهواز و فارس به خراسان و این که مأمون، رجاءبن ابی ضحاک را برحذر داشته بود که حضرت از مسیر کوفه و قم عبور کند، برخی از تذکرهنویسان مینویسند: حضرت در سفر به خراسان وارد قم شد و مورد استقبال شدید مردم شیعه قم قرار گرفت و در منزلگاهی که فرود آمد مدرسهای ساخته شد که امروزه به مدرسه رضویّه مشهور است.
فرحة الغری مینویسد: حضرت رضا علیهالسلام وارد قم شد و مردم که از ورود آن حضرت با خبر شده بودند به ملاقات آن حضرت میشتافتند و برای ضیافت ایشان بر یکدیگر پیشی میگرفتند، حضرت برای قطع خصومت فرمود: (اِنَّ النّاقَةَ مَأمُورَةٌ) این شتر مأمور است و به هر کجا برود همانجا منزل خواهیم کرد. شتر به حرکت
درآمد تا کنار خانهای زانو زد. صاحب آن خانه شب قبل از ورود آن حضرت در خواب دیده بود که حضرت رضا علیهالسلام فردا میهمان او خواهند بود و چون رؤیای او به
حقیقت پیوست در شگفت شد. آن خانه مورد توجه قرار گرفت و مردم به آن محل میآمدند و استفاده میبردند. امروز همان محل، مدرسه شده است. شیخ محمّدباقر ساعدی خراسانی نیز در کتاب پیشوای هشتم شیعیان مینویسد: هم اکنون آن مدرسه در قم موجود و به مدرسه رضویّه مشهور است و سابقاً آن را مدرسه مأموریه هم میگفتند چون حضرت فرموده بود: ناقه مأمور است.(1)
شیخ عباس قمی این روایت را به نقل از سید عبدالکریم بن طاووس در مفاتیح الجنان آورده است.(2)
ص302.
همان طور که اشاره شد، مأمون تأکید داشت حضرت را از مسیر کوفه و قم عبور ندهند. سفارش مأمون در این مورد بیدلیل نبود، زیرا شهر کوفه و قم مرکز تجمّع شیعیان بود.
کوفه پایگاه حکومت علی علیهالسلام بود و اگر چه در طول تاریخ کوفیان به بیوفایی مشهورند و قیام خونین حسینبن علی علیهالسلام و سایر قیامهایی که بعد از نهضت عاشورا روی داد شاهد آن است، با این همه شهر کوفه به دلیل حضور پیروان علیبن ابیطالب علیهالسلام و شیعیان، همواره کانون قیامها و نهضتهای علویان بر ضدّ حکّام بنیامیّه و بنیعبّاس بود و فراوانی قیامهایی که در این شهر رخ داد نمایانگر این موضوع است. علاوه بر آن اگر روایات محکم و اسناد تاریخی معتبری را که گواه عبور حضرت از بصره است نادیده بگیریم به لحاظ جغرافیای راهها، گذر حضرت علیهالسلام از قم و از آن جا به اهواز و یا فارس و سپس خراسان کاملاً غیرمنطقی مینماید. بنابراین آنچه که دستهای از تذکرهنویسان گفتهاند کاملاً بیاساس است.
قم نیز علاوه بر ملاحظات جغرافیای راهها، مانند کوفه مرکز تجمّع شیعیان بود و حضور علویان و بزرگان شیعه در آن دیار درستی آن را تأیید می کند.
شیخ مفید در الارشاد، از عبور دعبل خزاعی شاعر معروف شیعی از قم خبر
میدهد، وی مینویسد: دعبل قصیدهای برای حضرت خواند و حضرت دستور داد پارچهای از خز به وی بدهند که در آن ششصد دینار اشرفی طلا بود تا دعبل آن را توشه سفر کند. دعبل نپذیرفت و تنها خواهش کرد حضرت یکی از جامههای خود را به او بدهند و حضرت چنین کرد. آنگاه دعبل از مرو به قم آمد و چون مردم متوجّه شدند وی جامه امام علیهالسلام را نزد خود دارد خواستند آن را به هزار درهم بخرند ولی دعبل راضی نشد، با این همه آن را از دست دعبل گرفته در میان خود قسمت کردند و از جامه تکّهای برای دعبل بیش نماند.(1)
از گزارش شیخ مفید درباره عبور دعبل از قم بخوبی استفاده میشود که اگر چنانچه مأمون حضرت را از این شهر حرکت میداد، در میان شیعیان و مردم قم با چه واکنشی روبرو میشد، بخصوص که حضرت از هر کجا گذر میکرد به نحوی اکراه و اجبار سفر خویش و عاقبت ولایتعهدی را فاش میساخت. بنابراین آنچه در این دسته از تذکرهها آمده دور از صحّت و گاه متناقض با سایر منابع است.
در مورد توقّف حضرت در قم، منابع تاریخ محلی نیز آن را تأیید نمیکند. حسن قمی که در سال 378 ه ق تاریخ قم را تألیف کرده است مینویسد:
مأمون، رضا علیهالسلام را از مدینه به مرو در صحبت رجاءبن ابی ضحاک از راه بصره و فارس و اهواز (بصره، اهواز و فارس) به طوس آورد و برای او در آخر سنه مأتین (200 ه ق) بیعت به ولایتعهدی بست.(2)تاریخ قم که از قدیمیترین منابع تاریخ محلی است، هیچگونه اطلاعی از عبور حضرت رضا علیهالسلام از شهر قم نمیدهد.(3)کلینی نیز در اصول کافی مینویسد:
مأمون آن حضرت را از بصره و شیراز (که شیعیانش کمتر بودند) به مرو حرکت داد... مأمون به حضرت نوشت: راه کوهستان و قم را در پیش نگیرد، بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بیاید (شاید مقصودش این بود که آن حضرت از راهی برود که
شیعیانش کمتر باشند و از ناراحتی امام آگاه نشوند) تا آن که به مرو رسید.(1)
راوندی نیز در این زمینه مینویسد: مأمون به رجاءبن ابی ضحاک دستور داد امام را از کوفه گذر ندهد تا اهل آن شهر شیفته و فریفته او نشوند.(2)
الرضا علیهالسلام مینویسد: امام رضا علیهالسلام وارد بغداد نشد و از قادسیّه راه بیابان بصره را در پیش گرفت و از طریق نباج وارد بصره شد و هرگز کوفه و بغداد را ندید. عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/108. شیخ صدوق به نقل از عبدالسلام بن صالح هروی مینویسد: به خدا سوگند که آن حضرت در امر ولایتعهدی به طوع و رغبت داخل نشد، بلکه از روی اکراه او را به سوی کوفه سوار کردند و پس از آن، حضرت را از راه بصره و فارس به مرو آوردند. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/380. روایت اخیر مقایسه شود با روایت علیبن ابراهیم بن هاشم که میگوید: مأمون نوشت آن حضرت از راه کوفه و قم تشریففرمای خراسان نشود و آن جناب را از راه بصره و اهواز و فارس آوردند تا این که به مرو رسید. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/389.
برابر شرح ابن رسته در الاعلاق النفیسة، منازل و مسافات نباج تا بصره به شرح ذیل است:
1- از نباج تا «سُمینه» (Sumaina)، بیست و سه میل.
2- از سمینه تا «یَنسوعه» (Yansuea) بیست و نه میل.
3- از ینسوعه تا «ذات العُشر» (Dhatel - Ushar) بیست و سه میل.
4- از ذات العشر تا «ماوِیّه» (Mawiya) بیست و نه میل.
5- از ماوِیّه تا «حَفر ابی موسی» (Hafar-Abi-Mosa) سی و دو میل.
6- از حَفر ابیموسی تا «خَرْجا» (Khardja) بیست و شش میل.
7- از خرجا تا «شَجی» (Shadji) بیست و سه میل.
8- از شجی تا «رُحیل» (Ruhail) بیست و نه میل.
1) ابوجعفر محمّدبن یعقوببن اسحاق کلینی رازی، اصول کافی، 2/402 و 407 و همچنین نگاه کنید به: محمّدبن محسن کاشانی، معادن الحکمة، ص108؛ مسعودی، اثبات الوصیة، ص204؛ مجلسی، بحارالانوار، 49/134؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، 2/149 و 180.
2) جعفرمرتضی حسینی، زندگی سیاسی هشتمین امام، ص1-350. به نقل از: مسند الامام
9- از رحیل تا «حُفَیر» (Hufair) بیست و هشت میل.
10- از حفیر تا «مَنْجشانیّه» (Mandjashaniy) ده میل.
11- از منجشانیه تا «بصره» هشت میل.(1)
قدامة بن جعفر در کتاب الخراج منازل نباج تا بصره را در شش منزل به شرح ذیل آورده است:(2)
1- از نباج (Nibadj)تا «سُمینه».
2- از سمینه تا «ینسوعه».
3- از ینسوعه تا «ذات العشر».
4- از ذات العشر تا «مأوِیّه».
5- از ماوِیّه تا «حفیر».
6- از حفیر تا «بصره».
گزارشی از ابن شهرآشوب در المناقب است که آن حضرت هنگامی که از مدینه به مرو عازم بود در بصره توقف داشت و راوی این قول ابن علوان است. امّا آنچه نقل میکند همان ماجرایی است که ابیحبیب نباجی در ورود حضرت علیهالسلام به نباج نقل کرده و به نظر میرسد روایت در اصل یکی است، امّا در آخر روایت ابن علوان، ماجرایی افزون بر آنچه ابوحبیب نباجی گفته دارد. روایت ابن شهرآشوب چنین است:(3)
ابن علوان(4)گوید: در خواب دیدم کسی به من گفت: رسول خدا به بصره
آمدهاند.(5)گفتم: به کجا وارد میشوند؟ گفت: در حیاط بنی فلان.(6)من به آنجا
1) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص11-210.
2) قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص17.
3) ابن شهرآشوب، المناقب،2/397.
4) شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا علیهالسلام؛ اربلی در کشف الغمّة فی معرفة الائمّة و مسعودی در اثبات الوصیة به نقل از ابوحبیب نباجی آوردهاند.
5) شیخ صدوق و دیگران: «به نباج تشریف آوردند». عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/458 و ...
6) شیخ صدوق: «در مسجد». عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/458.
رفتم و دیدم رسول خدا جلوس فرموده و مقابل او طبقی از خرما است.(1)حضرت با دست مبارک خود از آن خرما برداشته به من دادند و من آنها را شمردم هیجده دانه بود. وقتی بیدار شدم،(2)وضو گرفتم و نماز خواندم و جایی را که حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله جلوس فرموده بودند بخاطر سپردم. چندی نگذشت که علیبن موسیالرضا علیهالسلام به بصره آمدند و من به حیاط بنیفلان رفتم و دیدم حضرت رضا علیهالسلام در جای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نشسته است و در مقابل او طبقهایی از خرما است. هیجده دانه از آنها را به من عطا فرمود.(3)گفتم: یابن رسولاللّه زیادتر مرحمت فرمایید فرمود: اگر جدّم زیادتر از آن داده بود من هم میدادم.
ابن شهرآشوب در ادامه روایت به نقل از ابن علوان اضافه میکند:
حضرت پس از چند روز نزد من فرستاده از من ردایی با اندازههای معیّن خواست. گفتم: چنین ردایی نزد من نیست. حضرت رضا علیهالسلام فرمود: آن در بقچه فلانی است کسی نزد عیالت بفرست و آن را بخواه. من کس فرستادم و نشانی دادم و او رفت و آنچه حضرت فرموده بود آورد.(4)
1) شیخ صدوق: «خرمای صیحانی». عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/458.
2) شیخ صدوق و مسعودی: «خواب خود را چنین تعبیر کردم که هیجده سال دیگر عمر خواهم کرد». عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/458.
3) شیخ صدوق: «چون بیست روزی از این جریان گذشت من در زمین خود مشغول کشاورزی و باغداری بودم شخصی نزد من آمد و گفت: ابوالحسن علیبن موسی الرضا علیهالسلام از مدینه آمدند و...». عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/458.
4) مسعودی در اثبات الوصیة و شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا علیهالسلام با تفصیل بیشتری شرح میدهند.
امام علیهالسلام هنگامی که از بصره خارج شد به استناد منابع و تواریخ معتبر، از طریق بصره وارد سوقالاهواز (خوزستان) شد. ابن رسته در الاعلاق النفیسة، ابن حوقل
در صورهالارض، جیهانی در اشکال العالم، اصطخری در مسالک الممالک و
قدامهبن جعفر در کتاب الخراج منازل و مسافات راه میان بصره تا سوقالاهواز را
بیان کردهاند که به اختصار در این جا میآوریم.
از دیار عرب (عراق) تا خوزستان دو راه وجود دارد، یکی از بغداد به واسط و از واسط به خوزستان و راه دیگر از بصره به خوزستان که کوتاهترین راه و فاصله میان ایران و عراق آن روز محسوب میشد.
مسیر راه بصره به خوزستان به شرح ذیل است:
1- از بصره تا «ابلّه» (Obolla) چهار فرسخ.
ابلّه معرّب کلمه یونانی آپولوگوس (Apologos) است که یکی از شهرهای قدیمی است و هوای گرم و تبآلود، داشته است.(1)
ابلّه در شمال مصب نهر ابلّه در جزیره ٔبزرگی واقع شده بود و در کناره جنوبی این نهر شهری بود موسوم به شقّ عثمان. در سدّ بالای مصب نهر ابلّه و روبروی آن،
یعنی در ساحل خاوری شط العرب، برای مسافرانی که از دجله میگذشتند و به خوزستان میرفتند منزلگاهی بود که آن را عسکر ابوجعفر اردوگاه منصور خلیفه
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص21 و 25.
عباسی مینامیدند.(1)
اصطخری در مسالک الممالک میگوید: ابلّه بر، رود ابله است و در این رود هوری است عظیم که کشتی از دریا رهایی یابد. این جا بیم غرق شدن باشد و آن را «هور ابلّه» خوانند.(2)
ناصر خسرو که در سال 438 ه ق از شهر ابلّه دیدن کرده در سفرنامه خود مینویسد: شهر ابلّه بر کنار نهر است و نهر، بدان موسوم است، شهری آبادان دیدم با قصرها و بازارها و مساجد و اربطه (رباطها = کاروانسراها) که آن را حدّ و وصف نتوان کرد و اصل شهر بر جانب شمال نهر بود و از جانب جنوب نیز، محلّتها (محلهها) و مساجد و اربطهها و بازارها بود و بناهای عظیم بود چنان که از آن نزهتر
(پاکتر) در عالم نباشد و آن را شقّ عثمان میگفتند و...(3)
2- از ابلّه تا «بیان» (Bayan) پنج فرسخ.
3- از بیان تا «حصن مهدی» (Hicn-Mohdy) از راه خشکی سواره شش فرسخ و از راه رودخانه «جدید» (Nahr-al-Djadyd) هشت فرسخ (دو مرحله)(4)است. و برابر نقل ابنحوقل بیان تا حصن مهدی یک منزل بر پشت شتر مسافت دارد.(5)حصن مهدی یا دژمهدی قلعهای است که مهدی خلیفه عباسی (پدر هارونالرشید) آن را ساخته بود و امروز (سال 320 ه . ق) از آن اثری نیست.(6)
4- از حصن مهدی تا «سوق الاربعاء» (Souk-al-Arbaa) چهار فرسخ.
5- از سوق الاربعاء تا «محول» (Mohavwal) شش فرسخ.
6- از محول تا «دولاب» (Doulab) هشت فرسخ.
7- از دولاب تا «سوقالاهواز» (Souk-al-Ahwaz) دو فرسخ. بنابراین از بصره تا
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص51.
2) اصطخری، مسالک الممالک، ص83. آدم متز، درباره کشتیرانی در رودخانهها و استفاده از زورق در شبکه شهرهای بصره، اطلاعات ارزندهای ارائه میدهد. جهت اطلاع، ر.ک. به: آدم متز، تمدّن اسلامی در قرن چهارم هجری، ص218، 21-220، 5-244.
3) ناصر خسرو، سفرنامه، ص159.
4) اصطخری، مسالک الممالک، ص94.
5) ابن حوقل، صورهالارض، ص30.
6) ابوالقاسم بن احمد جیهانی، اشکال العالم، ص104.
سوقالاهواز سیوشش فرسخ راه است.(1)
جیهانی، در اشکال العالم، اصطخری در مسالک الممالک، ابن حوقل در صورهالارض، مسیر راه بصره تا خوزستان (سرحد خوزستان) را با تفاوتهای اندکی به این شرح بیان میکنند:(2)
الممالک،
ص4-93.
1- ابلّه
2- بیان
3- حصن مهدی
4- باستیان
5- خان مزدویه
6- دورق
7- قریه دایرا
8- آسک
9- ارجان
ابنبطوطه که در سال 725 ه . ق از بصره وارد ابلّه شده این مسیر را از طریق آب طی کرده است او میگوید: از ساحل بصره بر صنبوق (زورق کوچک) نشستیم و به ابلّه رفتیم، ابلّه تا بصره ده میل فاصله دارد... از ابلّه وارد هوری شدیم که از خلیج
فارس منشعب میشود، ما به وسیله کشتی کوچکی مسافرت میکردیم... پس از غروب به راه افتادیم و سحرگاه به عبّادان (آبادان) رسیدیم... صبحگاهان به عزم ماجول (معشور یا ماهشهر) سوار کشتی شدیم... یک روز در آن شهر به سر بردیم...
چارپایی کرایه کردیم و پس از آن که سه روز از طریق بیابان راه پیمودیم به رامز (رامهرمز) رسیدیم، در این بیابان طوایف کُرد در چادرهای معین زندگی میکنند. میگویند این طوایف از نژاد عرب میباشند. رامز شهر خوبی است و شهرهای زیادی دارد... در رامز یک شب توقف کردیم. آن گاه از میان جلگهای که آبادیهایی از
طوایف کرد در آن بود حرکت کردیم در هر یک از منازل این راه زاویهای است که برای مسافرین نان و گوشت و حلوا آماده دارند. حلوای آنان از شیره انگور است... سرانجام به شهر تستر (شوشتر) رسیدیم تستر برای ورود و خروج مسافرین یک در بیشتر ندارد و آن را دروازه دسبول (دزفول) مینامند. دروازه در لغت آنان به معنی در است، درهای دیگر این شهر به سوی رودخانه باز میشود... از تستر (شوشتر) حرکت کردیم سه روز از کوههای بلند راه میرفتیم تا به ایذه رسیدیم، ایذه را «مال الامیر» نیز مینامیدند.(1)
ناصر خسرو در سال 438 ه ق. نیز مسیر بصره، ابلّه، عبّادان (آبادان) را از طریق دریا طی کرده است. وی در سفرنامه خود مینویسد:
از بصره بیرون آمدیم و در زورق نشستیم، از نهر ابلّه تا چهار فرسنگ که میآمدیم، از هر دو طرف نهر و باغ و بستان و کوشک و منظر بود. چون به شاطی عثمان رسیدیم فرود آمدیم و برابر شهر ابلّه و آن جا مقام کردیم(2)و ... بر کشتی بزرگ که آن را «بوصی» میگفتند نشستیم و خلق بسیار از جوانب که آن کشتی را میدیدند، دعا میکردند که «یا بوصی سلکک اللّه تعالی» و به عبّادان (آبادان)
رسیدیم.(3)
ناصر خسرو از عبّادان به مهروبان، و از آن جا به سبب ناامنی راه با کمک حاکم ارغان (ارجان) به سمت ارجان ادامه سفر داده و پس از حرکت به سوی اصفهان به مرو (خراسان) رفته است. بنابراین در مسیر راه خود از اهواز و فارس عبور نکرده
1) ابن بطوطه، سفرنامه، ص203-198. ابن بطوطه درباره سفر خود از عراق به ایران مینویسد: رسم من در مسافرتها بر این بود که تا ممکن است دو بار از یک راه نروم، من قصد بغداد داشتم لیکن یکی از اهالی بصره پیشنهاد کرد که اول به لرستان و از آن جا به عراق عجم سرزمینی میان قم و اصفهان بروم آنگاه به عراق عرب بازگردم من پیشنهاد وی را پذیرفتم. (ابن بطوطه، سفرنامه، ص200). به طوری که ملاحظه شد مسیر سفر ابنبطوطه از طریق بصره به ابلّه و از آن جا به عبّادان (آبادان) و سپس به ماجول (ماهشهر) و از آن جا به رامز (رامهرمز) و سپس به تستر (شوشتر) بود. اما برابر گزارشهای به دست آمده حضرت امام رضا علیهالسلام از بصره به سوقالاهواز (اهواز) و از آن جا از طریق ارجان به فارس حرکت کردند.
2) ناصر خسرو، سفرنامه، ص161.
3) ناصر خسرو، سفرنامه، ص161.
است.
راه کنونی بصره به اهواز، براساس نقشههای جدید امروزه از بصره به «العشار» (Al-Ashar) با عبور از شطالعرب و از آن جا به سمت «تنومه» (Tanumah) و سپس «یمین» (Yamin) و «جاسم» (Jasim) و سپس از مرز ایران به سمت «شلمچه» (Shalamcheh) و از آن جا به «مندوان» (Mondovan) و «حسینیه» (Hoseyniyeh)
و «آهو» (Ahu) و از آن جا به «حمید» (Hamid) و سپس «عبادیه» (Abadiyeh) و اهواز منتهی میشود.(1)
همانطور که ملاحظه میشود، از نامهای قدیمی این مسیر در نقشههای امروزی نشانی نمانده و به سختی میتوان مکان دقیق منزلگاههای قدیمی را پس از گذشت بیش از دوازده قرن از هجرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام با توجه به تحوّلات و دگرگونیهای جغرافیای طبیعی و سیاسی، اجتماعی مناطق یاد شده، تعیین کرد.
اهواز در اواخر سال 51 ه .ق توسط ابوموسی اشعری در زمان زمامداری عمربن خطاب فتح شد.(2)ابن حوقل که کتاب خود صورة الارض را در سال 367 ه ق تألیف کرده است، حدود خوزستان را به شرح ذیل وصف میکند:
حدود خوزستان و موقع آن در میان سرزمینهای مجاور که بدان میپیوندد و از مضافات آن بهشمار میروند، بدین گونه است: حدّ شرقی آن فارس و اصفهان است و میان خوزستان و حدّ فارس از سوی اصفهان، رود طاب(3)جاری است و تا
1) نگاه کنید به: نقشه راهنمای عراق و اطلس راههای ایران، چاپ دوم، ص28 و 37، انتشارات گیتاشناسی، 1360.
2) بلاذری، فتوح البلدان، ص 243.
3) اسم طاب امروزه اشتباهاً بر نهرهای خیرآباد که از شعب رود هندیان یا رود زهره است و به خلیجفارس میریزد اطلاق میشود و این غیر از رود طاب است: لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص291.
نزدیکی مهروبان(1)مرز آن را تشکیل میدهد و بر کرانه این رودخانه روستایی بزرگ و ناحیهای پهناور است. این رود عمیق و بزرگ است و پلی چوبین(2)معلّق در هوا
دارد و فاصله آن تا آب، ده ذراع و گذرگاه کاروانیان و عابران است. آن گاه رود طاب مرز میان دورق و مهروبان میگردد تا آن که به دریا میریزد.
غرب خوزستان روستای واسط و توابع آن و نیز دورراسبی (3)است، امّا شمال
آن حدّ صیمره و کرج و لور (لرستان) است تا آن که به حدود «جبال» از سوی اصفهان میپیوندند. به گفته برخی لرستان و توابع آن جزء خوزستان و سپس جزء جبال شده است. مرز خوزستان از سوی فارس و اصفهان و حدود جبال از سوی واسط تربیعی به خط مستقیم است جز این که حدّ جنوبی از عبّادان (آبادان) تا روستای واسط به صورت مخروط درمیآید و در تربیع از طرف مقابل تنگ میشود و همچنین در تربیع از ناحیه جنوب و نیز از ناحیه عبّادان به سوی دریا تا فارس نیم دایرهای است که در گوشه تشکیل میگردد و این حدّ از مغرب آغاز و به سوی دجله کشیده میشود تا آن که از «بیان» میگذرد، آنگاه از پشت «مفتح» و «مذار» پیچیده به روستای واسط که از همان جا آغاز گشته بود میپیوندد.(4)
شهر اهواز را در آغاز سوقالاهواز مینامیدند و به اختصار الاهواز و یا اهواز
گفتند.(5)اهواز جمع «هوز = خوز» است(6)و کلمه خوزستان یعنی کشور «خوزها».(7)یاقوت حموی در معجمالبلدان به نقل از ثوری مینویسد: اهواز را به
1) = ماهیروبان: لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص45. و نیز ر.ک. به: نجیب بکران، جهاننما، ص48.
2) بر رودخانه طاب پلی ساختهاند که آن را «پول ثکان» مینامند. حمداللّه مستوفی، نزههالقلوب، ص155.
3) این شهر در قرون وسطی وجود داشته و اکنون اثری از آن دیده نمیشود: لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص260.
4) ابن حوقل، صورهالارض، ص 23-22.
5) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص250؛ بلاذری، فتوحالبلدان، ص251؛ اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/132.
6) نگاه کنید به: لغتنامه دهخدا و برهان قاطع، کلمه هوز و خوزستان.
7) اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، ص 131 به نقل از: یاقوت حموی، معجمالبلدان؛ صفیالدین بغدادی، مراصد الاطلاع. و همچنین ابن حوقل، سفرنامه ابن حوقل، ایران در صورهالارض؛ ص258؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص341.
زبان فارسی «هوز مشیر» گویند و تحقیق این است که اهواز در اصل اخواز بوده و آن را معرّب کرده، اهواز گفتهاند.(1)در نسخ خطی «هرمزاوشیر» و «هرمز اردشیر» هم آمده است.(2)
فتوحالبلدان، ص251.
قدامهبن جعفر در سال 266 نواحی اهواز را به هفت بخش تقسیم میکند(3)که
نخستین آنها از کنار مرز بصره ناحیه سوق الاهواز است و مجاور «مذار» (4)(Madhar) ناحیه «نهرتیری» است و پس از آن تستر (5)(Tostar) و ناحیه شوش (6)(Sous) و ناحیه جندیشاپور و ناحیه رامهرمز (رامهرمز) و ناحیه سوقالعتیق
(Souk-al-atyk)است.(7)
سرزمین خوزستان در محلّی مستوی و هموار قرار گرفته و دارای آبهای جاری
1) اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، ص131.
2) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص251، 341، 342؛ بلاذری،
3) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص136.
4) نگاه کنید به: یعقوبی، البلدان،ص 101؛ ابن فقیه، مختصر البلدان، ص211؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص9-107؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص88؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص214؛ مقدسی، احسن التقاسیم، ص53؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص46.
5) نگاه کنید به: ابن خردادبه، المسالک والممالک،ص 42-162-176؛ یعقوبی، البلدان، ص 141-50؛ قزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، ص2-170؛ مستوفی، نزهة القلوب، ص109؛ ابوالفداء، تقویم البلدان، ص355؛ یاقوت حموی، معجمالبلدان، 1/847؛ مقدسی، احسنالتقاسیم فی معرفة الاقالیم ص 9-402؛ یعقوبی، البلدان، 50-141.
6) مستوفی، نزهة القلوب، ص111؛ یعقوبی، البلدان، ص7-141؛ ابن رسته،الاعلاق النفیسة؛ ص122- 20-219؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص89-93-96؛ ابن خردادبه، المسالک والممالک، ص 42-162-176؛ یاقوت حموی، معجمالبلدان، ص188؛ ابوالفداء، تقویمالبلدان، ص 335-359؛ ابن فقیه، مختصر کتاب البلدان، ص141؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص231؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص258.
7) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص136.
است، در سراسر خوزستان کوهی و ریگی نیست و تنها در مجاورت نواحی شوشتر، جندیشاپور، ایذج «ایذه» و اصفهان کوه دیده میشود. خوزستان دارای آبهای پاکیزه و شیرین و جاری است و در سراسر این سرزمین شهری نمیشناسیم که آبش از چاه باشد زیرا وجود آبهای جاری فراوان آن را از آب چاه بینیاز میکند.(1)خاک آن هر چه از دجله به سوی شمال دور شویم خشکتر و سالمتر است و هر چه به دجله نزدیکتر شویم در سستی (یا شورهزار بودن) از جنس زمین بصره است... محصول آن خرما است و همه حبوبات نیز مانند گندم، جو و باقلا در آن به عمل میآید. برنج نیز فراوان دارد تا آنجا که آرد میکنند و نان میپزند و میخورند و قوت ایشان است. در همه بخشهای بزرگ شهری نیست که نیشکر نداشته باشد و در منطقه مسرقان(2)فراوان است و از آن جا بیشتر به شوشتر و عسکر مکرم(3)میبرند، زیرا نیهای عسکر مکرم و شوشتر شکر فراوان ندارد، برخلاف سوس (شوش) که شکرش بسیار است و در سایر جاها نیشکر به اندازه رفع حاجت و بیشتر از آن وجود دارد. همه قسم میوه در خوزستان هست جز گردو و میوههای سردسیری که در آن جا به دست نمیآید. مردم خوزستان غالباً مذهب
اعتزال دارند و این مذهب در نزد آنان بیش از اقوام دیگر شایع است.(4)
93-89.
1) آدام متز به نقل از مقدسی در احسن التقاسیم، ص416 از منزلگاهها و گذرگاههایی در خوزستان نام میبرد که در آن جا منابع بزرگ آب برای مسافران تهیه شده بود. ر.ک. به: آدام متز، تمدّن اسلامی در قرن چهارم هجری، 2/227.
2) مسرقان، نام نهری است که اکنون به آب «گرگر» موسوم است. لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص254.
3) مکرم، سردار عرب نزدیک خرابههای شهری که به فارسی «رستم گواد» نام داشت و عربها آن را «رستم قباد» مینامیدند مستقر شد و این مکان بعدها به «عسکر مکرم» یعنی اردوگاه مکرم معروف شد. این نام در نقشهها دیده نمیشود ولی در جای آن خرابههای «بند قیر» است که از آنجا آب گرگر مسرقان به کارون میریزد. لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص255.
4) ابن حوقل، صورهالارض، ص26-24. نگاه کنید به: اصطخری، مسالک الممالک،ص
امام رضا علیهالسلام از بصره به سوی اهواز حرکت کرد(1)
کتاب معصومین چهارده گانه متأسفانه بدون ذکر هیچگونه مأخذی مینویسد: موکب امام بسیار مجلل و شکوهمند و زیبا بود بر قاطری شهبا بسته بودند و... موکب همایون امام از بصره با کشتی به محمره (خرمشهر) نزول اجلال فرمود و با همان تشریفات مجلل از محمره به اهواز رسید... امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام از اهواز به اراک و از آن جا به ری تشریففرما شد و از راه ری به سمت خراسان گذشت. ر.ک. به: جواد فاضل، معصومین چهاردهگانه، (امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام )، ص9-108. ترسیم این خط سیر اخیر صحیح نمیباشد.
ولی از جزئیات مسیر حرکت امام علیهالسلام و منزلگاههایی که حضرت در آن توقف فرمود منابع هیچ گزارشی ارائه نکردهاند. آنچه مسلم است منازلی را که قدامهبن جعفر شصت و شش سال بعد از عزیمت حضرت رضا علیهالسلام در کتاب الخراج نام برده با توجه به مدت زمان کوتاهی که عمدتاً نمیتواند تحولات عمدهای در منزلگاههای آبی و خاکی بصره به سوقالاهواز بوجود آمده باشد، قریب به یقین همان منازلی است که حضرت علیهالسلام در سال 200 از آن جا عبور کرده که شرح آن به تفصیل آمده است.شیخ صدوق به سند خود از ابوالحسن صانع و او از عموی خود نقل میکند که: من با حضرت رضا علیهالسلام تا خراسان همراه بودم و با ایشان مشورت کردم درباره قتل رجاءبن ابی ضحاک که آن جناب را به خراسان آورد، پس آن جناب مرا از این فکر
نهی کرد و فرمود: آیا میخواهی نفس مؤمنی را به عوض کافری به قتل رسانی(2)
تصمیم درباره قتل رجاءبن ابی ضحاک، نمایانگر اهمیّت و حساسیّت مسیری است که مأمون برای انتقال حضرت رضا علیهالسلام تعیین کرده بود. بیشکّ عبور حضرت رضا علیهالسلام از کانونهای شیعی و شهرهایی که شیعیان آن حضرت و یا سایر مخالفان سیاسی مأمون در آن نفوذ داشتند با موانع و مشکلات زیادی توأم بود و نوعاً خطرات قابل ملاحظهای برای مأموران حکومتی از جانب شیعیان حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام ونیز از جانب عباسیان متعصّب که مخالفان سرسخت انتقال خلافت به علویان بودند در پی داشت. علاوه، باید خوارج را نیز که از مخالفان این طرح بودند اضافه کرد.
؟1) راوندی در الخرائج و الجرائح مینویسد: ما قال ابوهاشم، لما بعث المأمون رجاءبن ابی الضحاک، یحمل الی ابی الحسن علیبن موسی طریق الاهواز و لم یمران علی طرق الکوفة... ر.ک. به: راوندی الخرائج والجرائح، چاپ بمبئی، ص104. و همچنین نگاه کنید به: مجلسی، بحارالانوار، 12/105 و 112؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/55؛ ابوالقاسم سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص243.
2) فقال: ترید أن تقتل نفساً مومنةً بنفس کافرةٍ؟ مترجم عیون اخبار الرضا علیهالسلام محمّدتقی اصفهانی میافزاید: از این کلام حسن حال رجاءبن ابی ضحاک معلوم میشود و مقصود این است که کسی دیگر باعث این عمل شده و تو میخواهی رجاء را به عوض او به قتل رسانی؟ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/454.
چون آن جناب به اهواز رسید فرمود: نیشکری از برای من جستجو کنید. بعضی از اهل اهواز که آنها را عقلی نبود گفتند: این مرد اعرابی است و نمیداند که در فصل تابستان نیشکر یافت نمیشود، پس به آن جناب عرض کردند: ای سیّد ما نیشکر در این وقت نیست بلکه در فصل زمستان پیدا میشود. آن جناب فرمود: جستجو کنید که بزودی آن را بیابید. اسحقبن ابراهیم گفت: به خدا قسم که طلب نمیکند سیّد من مگر موجود را پس از آن به جمیع نواحی و اطراف فرستادند تا این که زراعتکاران اسحق آمدند و گفتند: نزد ما پیدا میشود و ما ذخیره کردهایم آن را از برای بذر که بعد از این زراعت کنیم. پس این یکی از دلیلهای آن بزرگوار شد و علامت امامت او گردید. چون آن بزرگوار به مکانی رسید که آن را قنتریه میگفتند (یا نزد مأمون رسید)(1)در حالت سجود از او شنیدم که میفرمود: حمد مخصوص تو است اگر تو را اطاعت کنم، ومرا حجّتی نیست اگر تو را معصیت کنم، و عملی از برای من و از برای غیر من نیست در احسان تو، و مرا عذری نیست اگر بدی کنم، وآنچه خوبی به منت رسد از جانب توست ای کریم! بیامرز هر مرد مؤمن و زن مؤمنهای را که در مشرق و مغرب زمین هستند.(2)راوی گوید چند بار پشت سر آن
بزرگوار نماز خواندیم و آن بزرگوار در نمازهای واجب غیر از حمد و سوره
1) تردید از ما نیست.
2) ملاباقر مجلسی میگوید: حضرت در اهواز در مسجدی نماز خواند و این دعا را فرمود: لَکَ الْحَمْدُ اِنْ اَطَعْتُکَ وَلاحُجَّةَ لی اِنْ عَصَیْتُکَ ولاصُنْعَ لی وَلالِغَیْرِی فی اِحْسانِکَ وَلا عُذْرَلی اِنْ اَسَأتُ، ما اَصابَتْنی مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنْکَ یا کریمُ، اِغْفِرْ لِمَنْ فی مَشارِقِ الاَرْضِ وَمَغَارِبِها مِن المُؤِنِیْنَ والمُؤِنَاتِ. به نقل از عمادزاده، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص479. همچنین ر.ک. به: بحار الانوار ترجمه موسی خسروی، 12/5-104.
«انّا انزلناه» در رکعت اول و حمد و سوره «قل هواللّه» در رکعت دوم، سوره دیگری نخواند.(1)
مسند الامام الرضا علیهالسلام، این روایت را با تغییرات مختصری نقل میکند، و در بخش ماجرای قتل رجاءبن ابی ضحاک، با صراحت اشاره میکند که این ماجرا در شهر اهواز روی داده است.(2)
عَنْ أبِیْ الحَسَنِ الصائغ عَنْ عَمِّه قالَ: خَرَجْتُ مَعَ الرِّضا علیهالسلام اِلی خُراسان
اؤمرهفی قَتْلِ رَجاءبن ابی الضّحاک، الَّذِی حمله الی خراسان فنهانی عن ذلک وقال:
اَترید أنْ تَقْتل نَفْساً مؤمنةً بنفسٍ کافرةٍ؟ قال: فَلَمَّا صارَ اِلَی الأهْواز قالَ لأهْلِ الأهْواز: اُطْلُبُوا لی قَصَب سکّر...(3)
حادثه دیگری که در اهواز روی داد بیماری امام علیهالسلام در این شهر بود ولی قبل از بازگو کردن ماجرای بیماری امام علیهالسلام لازم است اطلاعاتی درباره وضعیت آب و هوای بیماریزای اهواز به نقل از یاقوت حموی و صفیالدّین بغدادی از معجمالبلدان و مراصد الاطلاع(4)بیان کنیم:
هوای اهواز قتال غربا است و در وقتی که در هیچ شهری ناخوشی و تب وجود ندارد در این شهر موجود است و در هر شهری که شخص مبتلا به تب شد بعد از تنقیه و رفع مرض آن مرض دیگر عود نمیکند، مگر باز اخلاط فاسده ردیّه در بدن او جمع شود. ولی در اهواز این طور نیست، ناخوشی بدون حدوث اسباب مسطوره عود مینماید زیرا سبب کثرت اکل و امتلا و غیره نیست بلکه این ناخوشی از آب و هوای این بلد است.(5)
درباره بیماری امام رضا علیهالسلام ابوهاشم جعفری گوید: من در «آبیدج» بودم.(6)
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/5-454.
2) عطاردی، اخبار و آثار امام رضا علیهالسلام، ص82.
3) عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/175.
4) مراصد الاطلاع خلاصه کتاب معجم البلدان است که در سال 700 تألیف شده است.
5) اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/133.
6) در منابع جغرافیایی مکانی را به نام «آبیدج» نیافتم اما به لحاظ تشابه اسمی ممکن است منظور همان شهر «ایذج» یا «ایذه» باشد که در این صورت از این مکان ابنبطوطه و مقدسی به عنوان «مالامیر» نام میبرند که پلی سنگی بر روی رودخانه کارون داشته و امروزه نیز خرابههای آن دیده میشود، و در گذشته به «خرهزاد» مادر اردشیر بابکان معروف بوده است. نگاه کنید به: مقدسی، احسن التقاسیم، ص414؛ ابنبطوطه، سفرنامه، 2/29؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص264؛ برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلام، 2/266. آداممتز نیز به نقل از یاقوت در معجمالبلدان، از پل ایذج بر بالای رود کارون نام میبرد و مینویسد: یاقوت آن را از عجایب دنیا میداند. ر.ک. به: آدام متز، تمدّن اسلامی در قرن چهارم هجری، 2/228.
هنگامی که شنیدم حضرت رضا علیهالسلام وارد اهواز شدهاند خود را به این شهر رسانده و به مجلس آن جناب رفتم و خود را به آن حضرت معرفی کردم و این نخستین ملاقاتی بود که با ایشان انجام دادم. ابوهاشم جعفری در ادامه روایت خود میافزاید: امام رضا علیهالسلام در این هنگام مریض بود و هوا نیز بسیار گرم و فصل تابستان. حضرت فرمود: برای من طبیبی بیاورید، من طبیبی را به بالین آن جناب بردم، حضرت نام گیاهی را برای طبیب برد و خواص آن را بیان داشت، طبیب گفت: من در روی زمین چنین گیاهی را نمیشناسم و کسی غیر از شما نام این گیاه را نمیداند، شما از کجا این گیاه را میشناسید، و این گیاه در این زمان و در این مکان پیدا نمیشود.(1)
از دو حادثه نیشکر و بیماری امام علیهالسلام در اهواز، روشن میشود که عزیمت حضرت به خراسان در فصل تابستان و هوای گرم بوده است. این موضوع در تعیین مسیر راه و منزلگاههایی که حضرت از آن عبور کردهاند حائز اهمیّت است، زیرا
1) راوندی صاحب الخرائج، ماجرای نیشکر و گیاه دارویی را در یک ماجرا شرح میدهد... طبیب گفت: این گیاه در چنین وقتی یافت نمیشود حضرت فرمود: برایم مقداری نیشکر تهیّه کن، پزشک گفت: این سختتر از اوّلی است زیرا حالا وقت نیشکر نیست. حضرت رضا علیهالسلام فرمود: نیشکر و داروی گیاهی هر دو در همین سرزمین و هماکنون وجود دارد. از آب شادروان عبور کنید آسیابی خواهید دید در آن جا مردی سیاه چهره است از او بپرسید نیشکر و آن گیاه کجا میروید؟ اسم گیاه را، راوی فراموش کرده است من به آسیاب رفتم و مرد سیاه را دیده و از او پرسیدم او به نیشکرهای پشت سر خود اشاره کرد و هر چه لازم بود برداشتم و برگشتم... این جریان را که رجاءبن ابی ضحاک شنید به همراهان خود گفت: اگر بیشتر در این محل اقامت کنیم مردم فریفته او میشوند و از آن جا کوچ کرد. ر.ک. به: راوندی، الخرائج والجرائح، (چاپ بمبئی)، ص5-104. همچنین نگاه کنید به: عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/175؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/6-105 و سایر منابع.
بهطوری که بازگو خواهیم کرد، در گذشته کاروانهایی که از یک شهر به شهر دیگری میرفتند از دو راه زمستانی و تابستانی حرکت میکردند این دو مسیر مختلف در مناطقی که زمینهای ناهموار و کوهستانی داشت متداول بوده است.
حادثه دیگری نیز هنگام خارج شدن حضرت رضا علیهالسلام از اهواز نزدیک پل اربق(1)روی داده که از مضمون آن درمییابیم عدّهای بعد از شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام گمان بردند که حضرت همچنان در قید حیات است و بر آن جناب توقف کردند.(2)
شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا علیهالسلام به سند خود از جعفربن محمّد نوفلی روایت میکند که: در پل اربق (اربک) نزد حضرت رضا علیهالسلام آمدم و بر او سلام کرده عرض کردم فدای وجودت شوم جمعی گمان میکنند پدر بزرگوارت زنده است، فرمود: دروغ گفتند خدا ایشان را لعنت کند اگر پدرم زنده بود میراثش قسمت نمیشد و زنانش نکاح نمیشدند، و لیکن قسم به خدا پدرم موسی کاظم علیهالسلام مرگ را چشید چنان که علی بن ابیطالب علیهالسلام چشید. محمّد نوفلی میگوید: من عرض کردم تکلیف من چیست و مرا به چه چیز امر میکنی؟ فرمود: بعد از من بر تو باد پیروی از فرزندم محمّد و اما من از دنیا خواهم رفت و قبری در طوس و دو قبر در بغداد مزار خواهد شد، عرض کردم فدای وجودت یکی از دو قبر بغداد را میدانم، قبر دوّم از کیست؟: فرمود: بزودی بر تو معلوم میشود. پس از آن فرمود قبر من و هارون چنین است. و دو انگشت خود را به هم چسبانید.(3)
حدیقة الرضویة، این روایت را از شیخ صدوق نقل میکند، اما به اشتباه مینویسد: جعفربن محمّد بن نوفلی گفت در مدینه، خدمت حضرت رضا علیهالسلام رسیدیم نزدیک پل اربق (قریهای است نزدیک زامهران) و(4)... همانطور که
1) پل اربک هم آمده است.
2) درباره «فرقه واقفیه» نگاه کنید به: نوبختی، فرق الشیعة چاپ نجف، ص68 و 70؛ احمدبن علی بن احمد نجاشی، کتاب الرجال، ص61، 230، 231، 258؛ شیخ صدوق، علل الشرایع، 1/235؛ عبدالعزیز کشی، اختیار معرفة الرجال، ص60، 459، 467، 468، 493.
3) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/463.
4) عماد زاده، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص478 به نقل از هروی، حدیقة الرضویّة، ص74. اطلاعاتی که کتاب سرچشمههای نور درباره پل اربک ارائه میدهد قابل توجّه است، مؤفین این کتاب در ادامه مسیر کاروان امام رضا علیهالسلام مینویسند: کاروان علویان همچنان به راه خود ادامه دادند تا از سرزمین بصره عبور کردند و به اهواز رسیدند و از روستای «چهارگانه» که به آن اربک نیز گفته میشود گذشتند و راه فارس را در پیش گرفتند. این کتاب در جایی دیگر، به روستای «چهاردانگه» از توابع «رامهرمز» واقع در خوزستان، روستای اربک میگوید. ر.ک. به: سرچشمههای نور، امام رضا علیهالسلام، ص183.
ملاحظه میشود شیخ صدوق این روایت را بدون ذکر شهر خاصی نقل کرده ولی ما از قید «پل اربق» درمییابیم که این حادثه در شهر اهواز روی داده نه در مدینه و از پیشگویی حضرت درباره محل دفن خویش و این عبارت که میفرماید: من از میان شما میروم، درمییابیم که توقف حضرت در اهواز و پل اربق مربوط به همان سفری است که حضرت عازم مرو بودند و این اشاره اخیر حضرت علیهالسلام که معمولاً در هر جا موقعیت ایجاب میکرد، بیان میفرمود حکایت از ماهیّت تحمیلی ولایتعهدی و آگاهی امام علیهالسلام بر شهادت خویش و دفن شدن در کنار قبر هارون در
طوس دارد.
درباره ادامه مسیر حرکت امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام به فارس، منابع توضیحی نمیدهند که حضرت از کدام راه به سمت فارس و از آن جا به خراسان عزیمت کرده است و ما تنها از طریق اتّصال نقاط جغرافیایی روشن که در منابعِ معتبر ذکر شده میتوانیم جزئیات مسیر حرکت حضرت و منازل بین راه را به دست آوریم و یا حدس بزنیم، زیرا مسیر راه خوزستان (سوقالاهواز) به فارس (اصطخر) منحصر به یک راه نیست. خوشبختانه در مورد اخیر ماجرای پل اربق روشن کننده مسیر است و معلوم میشود حضرت از کدامین دروازه اهواز آن روزگار به سوی فارس تشریففرما شدند. هر چند که متأسفانه امروزه از بسیاری منزلگاهها و شهرها و دهکدهها هیچ نام و نشانی در نقشههای جغرافیایی باقی نمانده است. بنابراین با
توجه به اهمیت پل اربق در مسیر بعدی حرکت امام علیهالسلام، به اختصار اطلاعاتی در این زمینه بیان میکنیم.
یاقوت حموی معتقد است که اربق و اربک دو منطقه جداگانه در خوزستان است، اربق از نواحی رامهرمز است(1)و اربک شهر و ناحیهای است از اهواز که دارای قراء و مزارع است و نیز پلی دارد که در تاریخ غزوات اوایل اسلام نام آن آمده است.(2)لشکر اسلام اربک را در عهد خلیفه دوّم و در سال هفده هجری به سرداری نعمان بن مقرّن المُزَنی فتح کرد.(3)و این فتح پیش از فتح نهاوند بود.(4)در منابع از پل اربق (اربک) نام چندانی به جا نمانده است. در نقشه قدیمی «صورة خوزستان» که ابن حوقل در صورة الارض، آورده است، حدود منطقه اربق مشخص شده است.
آنچه از این نقشه قدیمی به دست میآید این است که اربق در حوالی رود مسرقان واقع شده و این رود از شهر عسکر مکرم گذشته به سمت راست میپیچد و در نیمه چپ هرمز به رود مسرقان بازمیگردد، اربق در میان راه ایذج و رامهرمز قرار دارد که این شهر اخیر در حدّ فاصل ناحیه فارس و خوزستان واقع شده است و از آن جا راهی به سمت سنبیل در مرز فارس دیده میشود.(5)
در تاریخهای محلی خوزستان نیز از پل اربک (اربق) نامی به میان آمده است.
در زمان ساسانیان و در قرنهای نخستین اسلام، شاخه شرقی کارون که در آن زمان، مسرقان نامیده میشد، در کنار شوشتر از شاخه دیگر جدا شده تا آخر خاک خوزستان جداگانه به دریا میریخت، بدینسان که از کنار شرقی شوشتر و میاناب میگذشت و در هفت یا هشت فرسنگی به شهر معروف عسکر مکرم رسیده و از
1) یاقوت حموی، معجمالبلدان، 1/188 به نقل از اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/30.
2) در اینباره نگاه کنید به: جریر طبری، تاریخ طبری، 15/6408، 6462، 6487، 6519؛ ابناثیر، تاریخ کامل ترجمه علی هاشمی حائری، 16/286؛ ابن مسکویه، تجارب الامم (ترجمه علینقی منزوی)، ص300.
3) فتوح البلدان درباره فتح حوزههای اهواز از «اربک» نامی نمیبرد و تنها به پلهای نعمان اشاره میکند که این پلها منسوب به نعمان بن عمروبن مقرّن المُزَنی است که نزدیک آنها وی لشکرگاه داشته است. نگاه کنید به: بلاذری، فتوح البلدان، ص126، 254-243.
4) مرآت البلدان، 1/31 به نقل از یاقوت حموی، معجم البلدان، 1/188.
5) ابن حوقل، صورهالارض، ص22 و 23. نقشه پیوست است.
میان آن شهر نیز گذر میکرد و به روستایی که «روستای مسرقان» نامیده میشد میرسید سپس از آن جا نیز عبور کرده از بیرون، کنار شرقی اهواز را پیموده از زیر پل
معروف اربک که بر سر راه اهواز به رامهرمز قرار داشت و پل بسیار معروفی بود گذشته و سرانجام در دهنهای جداگانه به دریا میریخته است.(1)
ابن اثیر نیز در گزارشهایی که در حوادث سال 443 ه ق ارائه میدهد از وجود این پل در این زمان به ما اطلاعاتی میدهد.(2)وی رود مسرقان را که از زیر این پل میگذشته به خاطر پرآبی میستاید و از جنگ سال 443 میان «بهاءالدوله دیلمی» و «پسر واصل» یاد میکند و مینویسد: بهاءالدوله پل اربک را شکسته آب را در میانه خود و پسر واصل حائل گردانید.(3)
آخرین اطلاع ما از پل اربک به قرن پنجم هجری باز میگردد. این پل در آن زمان در جنوب اهواز بر سر راهی که از اهواز به رامهرمز میرفته قرار داشته و رود مسرقان نیز از زیر آن عبور میکرده است ولی به علت زیادی آب این رودخانه، گذشتن از آن
جز از روی پل اربک (اربق) ممکن نبوده است.(4)
در منابع از حرکت امام رضا علیهالسلام از اهواز به تستر(5)(شوشتر) و همچنین دزفول
یادی نشده است، هر چند که این دو شهر از نواحی خوزستان به شمار میرفته اما با توجه به صراحت منابع که مسیر حضرت رضا علیهالسلام را از اهواز به سمت فارس مکرراً ذکر کردهاند به نظر میرسد توقف و یا گذر حضرت رضا علیهالسلام از این دو شهر (شوشتر
1) احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/578؛ علاءالملک حسینی شوشتریِ مرعشی، فردوس در تاریخ شوشتر و برخی از مشاهیر آن به تصحیح و تعلیق میرجلالالدین حسینی ارموی، ص166.
2) ابن اثیر، کامل تاریخ بزرگ اسلام و یاران، ترجمه علی هاشمی حائری، 16/276-295.
3) احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/578 و حسینی شوشتری، فردوس، ص169.
4) احمد اقتداری، دیار شهریاران، 1/578.
5) «تستر» نام قدیم شهر شوشتر است وجه تسمیه آن به «شوشتر» از آن جا ناشی میشود که شوش معرّب سوس و به معنی خوب است بنابراین «سوستر» تستر و یا شوشتر به معنی خوبتر است. اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان، 1/498.
و دزفول)، دور از واقع باشد، زیرا اوّلین منزلگاه از اهواز به سوی فارس «ازم»(1)و اولین ناحیه آن ارجان است که سرحدّ فارس و خوزستان محسوب میشده است و از آن جا راه فارس به رامهرمز (غرب اهواز) منتهی میگردید، این در حالی است که شوشتر و یا دزفول در شمال این شهر امتداد مییابد و این تفاوت فاحش یکی از دلایل عدم توقف یا گذر امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام از این دو شهر است. با این وجود گزارشهایی از عبور حضرت رضا علیهالسلام از شهر شوشتر و دزفول وجود دارد که براساس آنها حضرت از حوالی پل شوشتر گذشته و مسجدی نیز در آن جا به نام آن حضرت ساخته شده است.
تحفة العالم مینویسد: قدیمیترین مساجد شوشتر مسجد جامع است و عوام را اعتقاد بر این است که حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام در آن مسجد نماز گزارده، ولی این حرف را اصلی نیست، زیرا بنای این مسجد بعد از وفات آن حضرت بوده است(2)امّا ممکن است در سفری که آن بزرگوار متوجه خراسان بود در این محل که در آن وقت صحرا بوده نماز گزارده و بعدها به این شرافت این مسجد را آن جا بنا
کرده باشند.(3)
اگر روایت صاحب تحفة العالم را بار دیگر مرور کنیم نظریه او در اینباره که مسجد جامع قدیم شوشتر مکانی بوده است که حضرت رضا علیهالسلام در آن نماز گزارده و سپس در ایام خلیفه سیزدهم عباسی(4)ساختمان این مسجد آغاز شده و تا زمان
1) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص221. ابن حوقل «سوق سنبیل» ذکر میکند: صورة الارض، ص30. قدامهبن جعفر «جویرول» را اوّلین منزل و «ازم» را دوّمین منزل میشمارد: کتاب الخراج، ص26. علاوه بر این راه، راههای دیگری از خوزستان به فارس منتهی میشود نگاه کنید به: ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص2-221؛ ابن خردادبه، المسالک والممالک، ص43؛ ابن بلخی، فارسنامه، ص62؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص319؛ اصطخری، مسالک الممالک،ص 112 و...
2) اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/513. برابر نقل تحفة العالم بنای این مسجد در ایام خلافت المعتز باللّه سیزدهمین خلیفه عباسی آغاز و تا زمان خلافت المسترشد باللّه (بیست و نهمین خلیفه عباسی) پایان یافته که اسم او را بالای محراب با گچبری نوشتهاند.
3) اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/513.
4) المعتز، او از سال 251 تا 255 حکومت کرد.
خلافت بیست و نهمین خلیفه عباسی(1)به اتمام رسیده، و همچنین با توجه به عبارت «عوام را اعتقاد بر این است که حضرت رضا علیهالسلام در آن مسجد نماز گزاردهاند»، مبهم و متزلزل به نظر میرسد و نقادی اعتمادالسلطنه که میافزاید: «ولی این حرف را اصلی نیست» این ابهام و تزلزل را بیشتر میکند.
امّا آنچه یاقوت به نقل از «مسعربن مهلهل» درباره قدمگاه و یا مسجد علیبن موسیالرضا علیهالسلام مینویسد: مستدلتر و محکمتر از روایت تحفهالعالم است.
یاقوت حموی در معجم البلدان و بغدادی در مراصد الاطلاع به نقل از مسعر بن مهلهل مینویسد:
در اهواز چند رود جاری است، از جمله رود ششتر (شوشتر) است که به وادی عظیمی میرود و در وادی پلی بر روی آن بستهاند و بر روی پل مسجد وسیعی ساختهاند... در این وادی، شادروان محکمی از سنگ ساخته شده، به اندازه مخصوصی که آب را به قاعده به چند بخش تقسیم میکند. و روبروی شادروان، مسجد علیبن موسی الرضا علیهالسلام است که وقتی حضرت از مدینه به خراسان تشریف میبردند، ساختند.(2)
گزارشی نیز از مقدسی در احسن التقاسیم (تألیف 375) وجود دارد و در آن اشاره به یک پل و مسجد و شادروان دارد که در میان رودخانه دجیل (کارون)(3)
قرار داشت. این پل توسط امیر عضدالدّوله(4)ویران و از نو بنا شد و بنا به گفته مقدسی مسجد، مشرف بر رودخانه است.(5)
1) المسترشد، او از سال 512 تا 529 حکومت کرد.
2) به نقل از اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان، 1/132.
3) شادروان عظیم شوشتر را برای بالا آوردن آب رودخانه ساخته بودند تا آب از کارون وارد نهری که حفر کرده بودند شود و ناحیه خاوری آن شهر را مشروب سازد. لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص254.
4) امیر عضدالدّوله دیلمی از سال 338 تا 373 ه . ق حکومت کرد و در سال 367 اهواز را به تصرّف خود درآورد.
5) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص252 و 254.
امروزه در شمال غرب شهر شوشتر بقایایی از این پل مانده است. این پل را پل شادروان شوشتر، پل شادروان شاپوری و یا شادروان قیصری هم مینامند. بنای شادروان را به دوران قبل از اسلام در زمان شاهپور اول نسبت میدهند و در اینباره روایتهای افسانهای نیز نقل شده است که چون شاهپور «والرین» قیصر روم را در جنگ اسیر ساخت او را به ساختن این شادروان برانگیخت.(1)
علاوه بر آنچه یاقوت حموی و مقدسی ارائه دادهاند، تاریخهای محلی شوشتر، دزفول و خوزستان از وجود چندین بقعه و منزلگاه یا نظرگاه منسوب به امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام در نواحی شوش و دزفول، سخن میگویند.
سه بقعه به نام امام رضا دیمی وجود دارد که دو تای آن در شهر شوشتر، کمی دورتر از پل شاه علی و لشکر.(2)و دیگری در شرق این شهر، مشرف به رودخانه شطیط است.(3)بقعه سوم نیز در شهر دزفول و در ضلع شرقی این شهر در کنار کوره آجرپزی قرار دارد.(4)
نام دیمی که به دنبال نام امام رضا علیهالسلام افزوده شده، بنابر گفته مولف تذکرة الاخبار از بقعه اخیر که در صحرای «دیم سبیلی» واقع بوده، گرفته شده و در زبان مردم به
امام رضا دیمی شهرت یافته است.(5)شرفالدّین شوشتری در اینباره مینویسد: دیم به لفظ شوشتری، جای بیآب را گویند و میافزاید که سه بقعه در شوشتر به همین نام است.(6)
علاوه بر بقاع امام رضا دیمی بقعهای به نام «شاخراسون» (شاه خراسان) یکی
1) احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/78-572و 86-582؛ احمد کسروی، تاریخ پانصد ساله خوزستان،چاپ دوم، ص63-54؛ علاءالملک حسینی شوشتری مرعشی، فردوس، 10-8، 12، 13، 8-147، 159، 166، 173-170؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص6-252.
2) احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/777.
3) احمد اقتداری، دیار شهریاران، ص554.
4) احمد اقتداری، دیار شهریاران، ص368.
5) احمد اقتداری، دیار شهریاران، ص368.
6) احمد اقتداری، دیار شهریاران، ص777.
در دزفول(1)و دیگری در شوشتر (2)وجود دارد و در این شهر اخیر دو بقعه دیگر به نامهای «امام ضامن»(3)در حوالی کنارستان و بقعه امام رضا علیهالسلام در حوالی بلوک عقیقی(4)دیده میشود.
وجود این بقاع و یا قدمگاهها در شهر دزفول و شوشتر قابل تأمّل است و در نگاه اول میرسانند که حضرت رضا علیهالسلام در مسیر راهشان به خراسان از اهواز به سمت شوشتر و دزفول عزیمت کردهاند. قبل از آن که به اثبات و یا ردّ این نظریه بپردازیم،
لازم است اطلاعات بیشتری درباره این بقاع و قدمگاهها در دو شهر شوشتر و دزفول به دست دهیم.
در جنوب شهر شوشتر، پس از خرابههای حصار شهر، در پشت بقعه امامزاده عبداللّه، کمی دورتر از پلهای شاه علی(5)و لشکر(6)، بقعه امام رضا دیمی واقع
1) احمد اقتداری، دیار شهریاران، ص320؛ و سید عبداللّه داعی دزفولی، تذکرة الاخبار و مجمع الابرار، ص 38.
2) احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/869.
3) احمد اقتداری، دیار شهریاران، ص771.
4) احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/775.
5) نام پلی است که فتحعلیخان قاجار بر رود شطیط ساخته است این پل در زمان ایران باستان و در قرون نخستین اسلامی وجود نداشته است و ابن بطوطه که در سال 745 هجری قمری از این مکان عبور کرده توسط «جسر» گذشته است جسر چند قایق متّصل به هم است که یک پل متحرّک را تشکیل میدهد در زمان فتحعلی شاه کاروانیان از روی کلک عبور میکردند، از جمله گروهی از بزرگان فیلی (نام یکی از قبیلههای مهم در آن دوران) که به فرمان فتحعلیشاه روانه خوزستان بودند با کمک کلک میخواستند از رود بگذرند و به شوشتر روند، ناگهان در نیمه راه کلک وارونه شد و آنها در آب غوطهور شدند فتحعلی شاه از آن پس دستور داد تا این پل را بسازند. اکنون، قسمتی از این پل ویران شده و کسانی که میخواهند از شوشتر روانه بختیاری و یا دزفول و لرستان شوند از این پل عبور میکنند. این پل را علاوه بر پل شاه علی، پل نفس کش و پل فتحعلیشاه نیز مینامند. احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/ 4-583 و 777؛ ابنبطوطه، سفرنامه، 1/202.
6) پل لشکر به این علت «لشکر» نام گرفته که در ابتدای صحرایی واقع شده بود که آب آن صحرا به عسکر مکرم لشکر مکرم میریخته. نگاه کنید به احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، ص708.
است، ابعاد بقعه 8×10 متر است و بقعه یک اتاق کوچک است که در سمت جنوب آن آثار محراب کوچکی با گچبری سبک صفوی یا اوایل قاجار که جلوهای دارد باقی مانده است. گنبد بقعه میل مضرس است که شش طبقه دارد و بر فراز آن علمک کوچکی از کاشی نصب است.
بنا تاریخ و تزیینی ندارد، شیخ شرفالدّین شوشتری این بقعه را در ردیف پنجم یادداشتهای خطی خود ذکر نموده و نوشته است: «دیم» به کسر دال و سکون یا و میم، به لفظ شوشتری جای بیآب را گویند. در شوشتر سه بقعه به این نام هست و مردم معتقدند حضرت رضا علیهالسلام از شوشتر برای مسافرت عبور کرده و این سه محل
مکانهای توقف آن حضرت است، ولی احتمال دارد منشأ آنها «خواب» باشد(1)...
احمد اقتداری، مؤف دیار شهریاران میافزاید، مسافرت حضرت رضا علیهالسلام از طریق اهواز به خراسان، تا اهواز معلوم است ولی از اهواز به شوشتر معلوم نیست، شاید از راه دیگر رفته باشند و مرحوم سیّد عبداللّه شوشتری مؤف تذکره شوشتر این کلام را به عوام نسبت میدهد و خودش اعتنایی به آن نمیکند.(2)
در خارج شهر شوشتر، در شرق بقعه سیّد محمّد گیاهخوار و غرب بقعه صاحبالزمان و تقریباً مشرف به رودخانه شطیط بقعه دیگر امام رضا دیمی واقع است. طول ایوان ورودی بنا 45/6 متر و عرض آن 40/3 متر و عرض تمامی بنا30/14 متر است. بنای این بقعه به سمت شمال است و در ورودی بقعه نیز رو به همین سمت است. حیاط آن نسبتاً وسیع و دیوارهای آن سنگی و از سنگچینی تراش است، گنبد بقعه شلجمی و گچاندود است. داخل بقعه 3×3 متر و چهار ضلعی است که دارای چهار هلال و چهار پنجره نورگیر است. سقف اتاق مدوّر و یا به شکل گنبد هشت ضلعی است. داخل بقعه از حیث بنا هشت ترک کلاه درویشی
است و معلوم است که گنبد دوازده ترک(1)و یا هشت ترک داشته که پس از تعمیرات به صورت گنبد شلجمی درآمده است. بدنه دیوارها گچاندود شده ولی قبلاً دارای نقّاشی و خطّاطی بوده و چند خط که تقلید از اصل آن کردهاند از راست به چپ آشکار است.
فی بُیُوتٍ اَذِنَ اللّهُ أنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَالاصالِ رِجالٌ لاتُلْهیْهِمْ تِجارَةٌ وَلابَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَاِقَامِ الصَّلوةِ
وَایتاءِ الزَّکوةِ یَخافُونَ یَوماً تَتَقَلَّبُ فیه القُلُوبُ والابْصارُ. (نور/37).
آثار قبری در درون بقعه نیست احتمالاً هدف از ساخت بنا، یادگار حضور حضرت در این مکان بوده «قدمگاه». بر سر در ورودی بقعه، کتیبهای در پنج سطر و هر سطر چهار مصراع به ابعاد 40×95 سانتیمتر نصب شده است و سطور این کتیبه چنین خوانده میشود:
این بنای رفیع و کوی مراد
وین مکان شریف و فیض رضا
بود در عهد خسرو دوران
خسرو جم خدیو ملک ندا
شاه گیتی ستان سلیمان شاه
آن که فرمان اوست حکم و قضا
واندر ایام (...) علی
خان عادل محیط جود و سخا
داشت حاجی جلال با اویی
از سر اعتقاد و صدق و صفا
مرحبا بر عقیده صافش
که نبود بجز رضای خدا
حبّذا فیض و درگه عالیش
که قرین باد (...) دست دعا
هست چون فیض یثرب و بطحا
هاتفی گفت یا امام رضا
سنة اربع وتسعین بعد الالف
متأسفانه ریختهگیهای کتیبه خوانده نشده ولی تاریخ کتیبه 1094 و مربوط به روزگار شاه سلیمان صفوی است. بر دو طرف ایوان دو ایوان موازی با هم وجود
1) کلاه دوازده ترک یا دوازه گوشه از ابداعات دوران صفویه است. این کلاه به رنگ سرخ بود و دوازده شکاف به نام دوازده ائمه داشت و سربازان صفوی به همین نام یعنی قزلباش سرخ سر خوانده میشدند. نگاه کنید به: راجر سیوری، ایران عصر صفویه، ترجمه احمد صبا، ص17.
دارد و دو اتاق در انتهای آنها است، هر یک به ابعاد 5/3×5 متر و با اتاق ضربی آجری.(1)
سوّمین بقعهای که در خوزستان به نام امام رضا دیمی مشهور است در دزفول واقع شده است. این بقعه در ضلع شرقی شهر دزفول، نزدیک میدان بزرگ و نوسازی، در کنار کورههای آجرپزی که هنوز هم تعدادی از آنها دایر است واقع شده و این کوی را محله جمشیدآباد میخوانند. این بقعه بنای آجری سادهای به طول و عرض تقریبی 5/6×10 متر با گنبدی مضرس دارد که بقعه امام رضا دیمی خوانده میشود. علت نامگذاری این بقعه به «دیمی» از توضیحاتی که تذکره دزفولی میدهد به دست میآید. مؤّف تذکرة الاخبار مینویسد: «بقعه متبرکه دیگر امام
رضا علیهالسلام، پایین ولایت، در صحرای دیم سبیلی واقع شده، در سمت غرب دروازهای مشهور به دروازه بابایوسف، دو سه میدان خارج از ولایت». بنابراین نوشته چون بقعه در صحرای دیم سبیلی واقع بوده، نام دیم از صحرای دیم سبیلی بر آن باقی مانده است و امروز در زبان مردم بقعه امام رضا دیمی نامیده میشود. بنای بقعه شامل دو قسمت اصلی است؛ یکی ایوان شمالی بقعه با دهانهای به اندازه 70/2 متر که دو بازو آن را در برگرفته است، بازوی شرقی که بر آن پلکان بام ساخته شده و بازوی غربی که قرینه پلکان شرقی است و دارای طاقچهای است که به داخل
گوشواره کوچکی گشوده میشود. انتهای ایوان، مدخل بقعه است که دری ساده و چوبین، ایوان را به درون بقعه وصل میکند. ضریحی آهنین و نوساز به ابعاد تقریبی 80/1×80/2 متر در داخل بقعه قرار دارد و قبر آجری گچ پوشیدهای را در برمیگیرد. گنبد این بنا یازده طبقه است که به علامتی فلزی در روی سروک گنبد پایان میگیرد. پایه اول طبقات یازدهگانه مستدیر است و سقف و پشت بام گلی است.(2)
سیّد عبداللّه دزفولی در کتاب تذکرة الاخبار و مجمع الابرار در ذکر قدمگاهها یا نظرگاهها یا مکانهای توقف یکی از ائمه معصومین علیهمالسلام یا اولاد عظام ایشان و به طور کلی بقاعی که باقی و آباد است ولی کسی از ایشان در آن جا مدفون نیست، مینویسد: از جمله، بقعه شریفی است مشهور به شاه خراسان. بنایی ساده و آجری که آجرها نسبتاً کهنه و مدخل رو به شمال است، ایوانی دارد با طاقی مربع شکل به ابعاد 10/3×70/2 متر با پایههای آجری به عرض 120 سانتی متر و سقفی آجری و مدوّر که بر روی هشت گوشواره بنا شده و بر بالای سقف گنبد کلاه درویشی هشت ترک ساختهاند. در قسمت چپ بقعه اتاقی با طاق ضربی هلالی قرار دارد. تزییناتی در داخل و خارج بنا دیده نمیشود، گنبد به سبک کلاه درویشی و نمونه کوچک هشت ترک و ساده مکعبّ مستطیل شکل است به ابعاد 65×73×91 سانتیمتر که در زیر سقف مدوّر قرار دارد. در اتاق مربع شکل مقبره دو پنجره رو به شرق و یک مدخل به اتاق سمت غربی وجود دارد که شکل مدخل و پنجرهها یکسان و یک اندازه میباشد.(1)
در کنار رود کارون و در نزدیکی پل متحرک، بقعه شاخراسون واقع است که 10×17 متر ابعاد کلی بنا است. اتاق بقعه 5×5 متر است و سقف آن، آجر کاری جناقی است که بدیع و زیبا و با لچکیها و نیم لچکیهای زیبا ساخته شده است. قبر در ضلع بالایی اتاق قرار دارد و به صورت افقی محراب بنا را قطع میکند و از نظر قرار گرفتن، محل قبر شکل غیرعادی دارد. گوشوارههایی در اطراف محل مقبره ساخته شده که فاقد تزیینات است و در محوطه قبرستان هم سنگ قبری که کهنه باشد دیده نمیشود.(2)
در جنوب آبادی کهنک بقعه کوچکی از آجر با گنبدی دو طبقه و گلابی مانند وجود دارد که قدمگاه امام رضا علیهالسلام نامیده میشود، گنبد بر یک قاعده مدوّر و قطور بنا شده است. بنا دارای دو طاق رومی کوچک در جبهه ایوان شمالی است. اضلاع خارجی بقعه 11×10 متر است و بقعه در میان قبرستانی واقع است و اراضی زراعتی و درختان کُنار اطراف آن را گرفتهاند. به نظر میآید اصل بنا یک چهار طاقی قدیمی باشد که بر روی آن گنبد ساختهاند. در قبرستان قدمگاه امام رضای کهنک نیز یک سنگ قبر کهنه با نقش خنجر و کلاه خود در فاصله 200 متری دیوار این بقعه دیده میشود.(1)
در آثار تاریخی شوشتر، در منطقه «دش زورک» که آبادی بزرگی است در منتهیالیه بلوک عقیلی و در نزدیکی رودخانهای که به کارون میریزد، چند بقعه دیده میشود که هیچ کدام به لحاظ تاریخی قدمتی ندارد، یکی از این بقاع به نام امام رضا علیهالسلام و دیگری شاهچراغ(2)نامیده میشود.(3)بقعه دیگری در منطقه
کُنارستان نزدیک بنه حاج سلطان، به نام بقعه امام ضامن نیز دیده میشود.(4)اطلاعات به دست آمده از تذکرهها و تواریخ محلّی شوشتر و دزفول و آنچه منابع قدیم، از جمله یاقوت و مقدّسی (به سال 623 و 375) در خصوص قدمگاه،
1) احمد اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، 1/2-351.
2) منظور احمدبن موسی علیهالسلام است که آن بزرگوار نیز چند سال بعد از مسافرت برادرش امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام از مدینه عازم خراسان شد و در راه فارس توسط عامل مأمون که قصد کشتن وی و سایر خاندان او را داشت در منطقه خان زنیان ناچار به جنگ شد، و سرانجام پس از چند نبرد در شیراز به شهادت رسید. جهت اطلاع نگاه کنید به: مجلسی، بحارالانوار، 11/276، 12/216؛ شیخ عباس قمی، الکنی و الالقاب، ص317؛ باقر شریف قریشی، حیاة الامام موسیبن جعفر متن عربی، 2/410؛ حاج محمّد هاشم، منتخب التواریخ، ص522؛ سلطان الواعظین، شبهای پیشاور، ص115؛ فرصت الدوله، آثار العجم، ص445؛ سید جلالالدین محمّد شریفی، آثار الاحمدیّه، 10-8؛ مقدّس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ص692؛ باقر خوانساری، روضات الجنات، 1/60؛ روضانی، جامعالانساب، ص65.
3) دیار شهریاران، بخش اول، 1/775.
4) دیار شهریاران، بخش اول، ص771.
نظرگاه، بقعه و سایر بناهای یادبود از امام رضا علیهالسلام ارائه میدهند اگر با منابع معتبری که هیچگاه از مسیر حضرت علیهالسلام از دو شهر اخیر نام نبردهاند در تناقض نباشد، مؤد یکدیگر نیز نیستند، مضافاً این که اطلاعات ما از قدمگاههای علیبن موسیالرضا علیهالسلام در دو شهر شوشتر و دزفول بسیار محدود و بعضاً مبهم است.
به طور کلّی درباره خط سیر حضرت رضا علیهالسلام آنچه ما امروزه پیشرو داریم
اطلاعات محدودی است از بعضی نقاط جغرافیایی و این که بیش از هزارودویست سال پیش حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام از این مناطق گذشته و یا در آن توقف داشتهاند، مثلاً در سوقالاهواز تنها گزارش معتبری که به ما رسیده ماجرای پل اربق است و بعد از آن منابع تنها به عبور حضرت علیهالسلام از فارس از طریق خوزستان به سمت خراسان اشاره میکنند و این اطلاعات محدود امر تحقیق را دشوار و نمیتواند مسیر دقیق عبور حضرت را برای ما ترسیم کند. اگر بپذیریم هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام از بصره و اهواز به فارس تشریف فرما میشد، از این دو شهر عبور کردهاند، ایشان باید از مسیر شوش به ارجان گذشته باشند، زیرا در این صورت حضرت رضا علیهالسلام از تستر (شوشتر) به سمت سوقالاهواز و از آن جا به سمت رامهرمز و سپس از طریق سنبیل به سوی ارجان که اولین ناحیه فارس است رهسپار
گردیده است و از آنجایی که پل اربک (اربق) نیز در مسیر راه اهواز به رامهرمز قرار داشته، به لحاظ جغرافیایی پذیرش این روایت نیز به تنهایی قرین صحّت است، امّا در قیاس با منابع معتبری که مسیر حضرت را از بصره به اهواز ذکر کردهاند با تناقض روبرو میشود، زیرا با شرحی که اشاره خواهیم کرد، راه شوش به ارجان و یا فارس در واقع ادامه راهی است که از واسط به ارجان و به طور دقیقتر از بغداد به فارس منتهی میشود و بر این اساس حضرت باید از واسط به اهواز آمده باشند. و اما آنچه به اجمال درباره اعتبار بناهای منسوب به حضرت رضا علیهالسلام در شهر شوشتر و دزفول میتوان گفت نیز خالی از فایده نیست. این بناها که تعدادشان قریب به ده بنا میرسد اگر چه از حیث کثرت، گذر امام رضا علیهالسلام را در این دو شهر قوّت میبخشند، اما به لحاظ اعتبار، متزلزل و مبهم هستند. سه بقعه امام رضا دیمی در شوشتر که عوام آن را محل توقف حضرت رضا علیهالسلام میدانند برابر گفته شرفالدّین شوشتری سندی ندارد و احتمال آن که منشأ آن خواب و یا رؤیا باشد، میرود. بقعه
شاخراسون در دزفول نیز براساس نقل صاحب تذکرة الاخبار و مجمع الابرار که میگوید: «قدمگاه و یا نظرگاه یا مقام توقف یکی از ائمه معصومین یا اولاد عظام یکی از ایشان میباشد» با ابهام روبرو است و درباره بقعهای که به همین نام در شوشتر است منابع محلّی اطلاعات ارزشمندی در اختیار ما قرار نمیدهند. قطعنظر از صحت و میزان اعتبار قدمگاهها و یا نظرگاههای امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام در شوشتر و دزفول اگر مسیر حضرت علیهالسلام را از این دو شهر اخیر مرور کنیم، حضرت رضا علیهالسلام میبایست از راه واسط به سمت اهواز عزیمت کرده باشد، زیرا دزفول و شوشتر در مسیر این راه واقع شدهاند. متون و نقشههای جغرافیدانان مسلمان قرون اوّلیه اسلام، راه واسط به اهواز را که همان راه بغداد به اهواز است ذکر کردهاند.
اصطخری در سال (340 ه ق) راه واسط به ارغان (ارگان= بهبهان) را که راه بغداد به شیراز است چنین توصیف میکند: واسط به «عمل» و از آن جا به «طیب» یک مرحله، از آن جا به «قرقوب» یک مرحله، از قرقوب به «سوس»(1)یک مرحله،
از سوس به «گندیساپور»(2)و از آن جا به «شوشتر» یک مرحله، و از شوشتر به لشکر (عسکر مکرم) یک مرحله، از آن جا به «رامهرمز» سه مرحله، از رامهرمز به «سنبیل» دو مرحله، و از آن جا به «ارغان» یک مرحله. اصطخری میافزاید از واسط به لشکر راه کوتاهتری نیز وجود دارد که از شوشتر نمیگذرد.(3)
ابن حوقل نیز در سال (367 ه ق) مینویسد: از خوزستان تا عراق دو راه عمده است، یکی به بصره(4)و از آنجا به بغداد، و دیگری به واسط و از آنجا به بغداد،... امّا راه واسط به بغداد بدین شرح است: واسط به طیب و از آن جا به قرقوب،
1) سوس همان شهر قدیمی شوش است.
2) گندیساپور، همان شهر قدیمی جندیشاپور است، جندیشاپور در هشت فرسخی شمال باختری شوشتر سر راه دزفول، جایی که امروزه «شاهآباد» نام دارد قرار داشته که هم اکنون نیز باقی مانده خرابههای آن وجود دارد. ن. ک. به: لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص256.
3) اصطخری، مسالک الممالک، ص94.
4) راه «بصره» را در راه بصره به سوقالاهواز شرح دادیم.
شوش، جندیشاپور، شوشتر و عسکرمکرم هر کدام یک منزل، از عسکر مکرم تا رامهرمز سه منزل و از آن جا تا سوق سنبیل دو منزل، و از سوق سنبیل تا ارجان یک منزل است.(1)
ناصر خسرو در سال (438 ه
ق) در بازگشت از سفر حجّ، از راه بصره(2)و ابلّه(3)از طریق آب وارد عبادان(4)و از آن جا به مهروبان(5)آمد. بعد از آن به ارغان(6)
(ارجان) و سپس از راه کوهستان به لوردغان(7)و از آن جا راهی اصفهان(8)گردید.
ناصر خسرو راه بصره تا اصفهان را به طریقی که شرح آن آمد یکصدوهشتاد فرسنگ ذکر کرده است.(9)این راه را نیز ابنبطوطه قریب به سیصدسال بعد با تفاوتهایی در مسیر طی میکند که در واقع راه قدیمی خوزستان به اصفهان است.
چنانچه ابنبطوطه و ناصرخسرو قسمتهایی از آن راه را پیموده باشند، در این صورت «شوش»، «ایذه» (مالالامیر)، کارون (حدود پل شالو) و دهکرد (شهرکرد امروز) و از آن جا تا اصفهان در این مسیر قرار میگرفته است. علاوه بر این، راه متداول دیگری وجود داشته که از بندر مهروبان به ارجان و از آن جا از طریق
1) ابن حوقل، صورة الارض، ص30.
2) ناصر خسرو، سفرنامه، ص153 و 159.
3) ناصر خسرو، سفرنامه، ص 159 و 161.
4) ناصر خسرو، سفرنامه، ص161.
5) ناصر خسرو، سفرنامه، ص163. مهروبان نام بندری بوده است در ساحل خلیج فارس در ده تا پانزده هزار گزی شمال غربی بندر دیلم در دامنه جنوبی ارتفاعات بین سردشت زیدون و رودخانه زهره و جلگه ساحلی بندر دیلم. و به فاصله هفتصد گز در جنوب قریه شاه عبداللّه قرار داشته است. و در زمان ناصرخسرو شهری بوده با بازاری بزرگ و جامعی نیکو سه کاروانسرای بزرگ هر یک چون حصاری محکم و عالی و آب شهر نیز از باران تأمین میشده است امّا یاقوت حموی در معجمالبلدان آن را شهری خرد وصف میکند که خود آن را دیده بوده است. خرابههای شهر چنان که گفته شد نزدیک شاه عبداللّه فعلی واقع است. ناصر خسرو، سفرنامه، بخش تعلیقات، ص291.
6) ناصر خسرو، سفرنامه، ص164.
7) ناصر خسرو، سفرنامه، ص165. لوردغان، در مسیر راه ارجان به اصفهان در چهل فرسنگی ارجان است.
8) ناصر خسرو، سفرنامه، ص165.
9) ناصر خسرو، سفرنامه، ص165.
گردنههای کوهکیلویه به لورکان و سپس به لنجان و اصفهان میرسیده است.(1)
همچنان که اشاره شد، ابن بطوطه در سال 725 در مسیر راه خود، از واسط(2)به بصره(3)و از آن جا از طریق آب توسط «صنبوق» (زورق کوچک) به ابلّه(4)آمد و سپس از ابلّه توسط کشتی به عبادان(5)(آبادان) و از آبادان به ماجول(6)(معشور یا ماهشهر) و از ماهشهر به رامز(7)(رامهرمز) و از آن جا به تستر(8)(شوشتر) و از شوشتر به ایذه(9)(مالالامیر) و از ایذه به اصفهان(10)رفت.
با توجه به مسیر سفر ناصرخسرو در قرن پنجم و بخصوص ابنبطوطه در قرن هشتم ه . ق، مسیر راه رامهرمز به شوشتر و ایذه مسیر متداول راه اصفهان بوده است و چنانچه بپذیریم امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام از اهواز به شوشتر عزیمت کرده باشد نوعاً این مسیر، همچنان که منابع جغرافیایی قرون اول اسلامی نیز بدان اشاره کردهاند، مسیر راه بغداد به اصفهان است نه مسیر راه بصره به فارس.
لسترنج نیز در همین رابطه مینویسد: از اهواز راهی بود که در جهت مغرب به نهر «تیرا» و از آن جا به واسط در عراق میرفت این راه شمالی از کرسی ایالت خوزستان و از عسکر مکرم عبور میکرد و به شوشتر میرسید و از آن جا از جندیشاپور و شوش به سمت باختر متوجه میشد و به طیب میرفت و از آن جا راه دیگری بود که به واسط میپیوست.
از جندیشاپور، به قول مقدّسی راهی بود که از «کوههای لر» میگذشت و به گلپایگان در ایالت جبال و شمال باختری اصفهان میرسید و از عسکر مکرم راه
1) ایرانشهر، نشریه شماره 22 کمیسیون ملّی یونسکو در ایران، 2/1463.
2) ابن بطوطه، سفرنامه، 1/192.
3) ابن بطوطه، سفرنامه، ص195.
4) ابن بطوطه، سفرنامه، ص199.
5) ابن بطوطه، سفرنامه، ص199.
6) ابن بطوطه، سفرنامه، ص200.
7) ابن بطوطه، سفرنامه، ص201.
8) ابن بطوطه، سفرنامه، ص201.
9) ابن بطوطه، سفرنامه، ص204.
10) ابن بطوطه، سفرنامه، ص210.
دیگری بود (و این راه را قدامهبن جعفر و دیگران ذکر کردهاند) که در جهت خاور به ایذج میرفت و سپس از ایالت جبال عبور کرده به اصفهان منتهی میشد.(1)پس در نتیجه، عبور حضرت رضا علیهالسلام از شوشتر و دزفول در واقع ادامه راهی است که به سوی اصفهان منتهی میشده است.
ایالت فارس(2)دارای سابقه دیرینه تاریخی است و در ازمنه مختلف به عنوان پایتخت و یا یکی از ایالتهای مهم ایران به حساب میآمده،(3)حدود فارس بنابر گفته زرکوب شیرازی در شیرازنامه دارای چند رکن است، رکن شمالی آن از ولایت اصفهان تا حدود ابرقوه، رکن جنوبی آن از کنار دریا تا حدود کرمان، رکن شرقی از اعمال کرمان تا صوب سیرجان، رکن غربی از اعمال خوزستان تا صوب دریای عمان و ارجان است.(4)
مسلمانان بعد از فتح فارس آن را به پنج ولایت تقسیم کردند و این تقسیمبندی تا
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص265. نگاه کنید به: قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص194؛ الاعلاق النفیسة، ص188؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص95؛ ابنحوقل، صورة الارض، ص177؛ مقدسی، احسن التقاسیم،ص401 و 420؛ ایرانشهر، نشریه شماره 22 کمیسیون ملّی یونسکو در ایران، 2/1463.
2) فارس در منابع تاریخ قدیم یونانیان، پارسه، پرس، پرسر، پرسین و پارای تاسن، خوانده شده و آن را به سرزمین ایران اطلاق کردهاند. ر.ک. به: اعتمادالسلطنة، تطبیق جغرافیایی قدیم و جدید ایران، ص9-88.
3) جهت اطلاع نگاه کنید به: زرکوب شیرازی، شیرازنامه؛ فرصتالدوله، آثار العجم؛ میرزا حسن فسائی، فارسنامه ناصری؛ آتور جان آربری، شیراز مهد شعر و عرفان؛ علی سامی، شیراز؛ مصطفوی، اقلیم پارس.
4) زرکوب شیرازی، شیرازنامه، ص3-22.
زمان هجوم مغول باقی بود، اول کوره اردشیرخره که شیراز کرسی آن بود و مرکز ایالت فارس نیز به شمار میرفت. دوم کوره شاپورخره که کرسی آن شهر شاپور بود. سوّم ارجان که کرسی آن شهری به همین نام بود و چهارم کوره اصطخر که کرسی آن شهر قدیمی «پرسپلیس» پایتخت فارس در عهد ساسانیان بود و بالاخره کوره داربجرد که شهری به همین نام، کرسی آن بود.
این نکته را نیز باید در نظر داشت که در دوره خلفا، شهر یزد و ولایت آن و همچنین ایالت روذان (بین «آثار» جدید و بهرامآباد) قسمتی از کوره اصطخر و جزء ایالت فارس محسوب میشد، ولی بعد از هجوم مغول یزد جزء ایالت جبال شد. در قرن چهارم، شیراز قریب یک فرسخ وسعت داشت و دارای بازارهای تنگ ولی پرجمعیّت بود و هشت دروازه داشت، به این شرح: دروازه اصطخر، دروازه شوشتر، دروازه بند آستانه، دروازه غسان، دروازه سلم، دروازه کوار، دروازه مندرود و دروازه مهندر.(1)
از اهواز به فارس و اصطخر چند راه وجود داشته و امروزه نیز کسانی که از اهواز به فارس و شیراز میروند میتوانند از چندین راه وارد این شهر شوند. در منابع اطلاعی از این که حضرت رضا علیهالسلام از کدامین مسیر عبور کردهاند وجود ندارد ولی احتمال دارد حضرت در سفر تاریخی خود به مرو از راه ارجان، رامهرمز گذشته باشند زیرا نسبت به ابتدا و میانه این راه گزارشهایی از عبور آن حضرت در دست داریم که به آنها اشاره خواهیم کرد. ابتدا میپردازیم به شرح و بررسی راهها.
راه اهواز به شیراز برابر نقل قدامهبن جعفر در کتاب الخراج به شرح زیر است:
1- از «سوقالاهواز» (Souk-al-Ahwaz) تا «جویرول» (Djowyraul) دو فرسخ.
2- از جویرول تا «ازم»(Azam) چهار فرسخ، (ازم ناحیهای است از شیراز که
آبهای گوارا دارد و هوایش سازگار است).(2)
3- از ازم تا «سابل»(1)چهار فرسخ.
4- از سابل تا «قریة الحباری» (Karyat-al-Hobora) سه فرسخ.
5- از قریة الحباری تا «عین» (Ain) سه فرسخ.
6- از عین تا «رامهرمز» (Rama Hormoz) چهار فرسخ.
7- از رامهرمز تا «وادی الملح»(2)(Wadi-al-Milh)یا صحرای نمک چهار فرسخ.
8- از وادی الملح تا «زط» (Zott) دو فرسخ.
9- از زط تا «خابران» (Khabaran) سه فرسخ.
10- از خابران تا «مستراح» (Mostrah) یا استراحتگاه، دو فرسخ.
11- از مستراح تا «دهلیزان» (Dihlyzan) دو فرسخ.
12- از دهلیزان تا «کنارستان» (Kanaristan) سه فرسخ.
13- از کنارستان تا «نسایل»(3)سه فرسخ.
14- از نسایل تا «ارجان»(4)پنج فرسخ.
15- از ارجان تا «داسین» (Dasyn) هفت فرسخ.
16- از داسین تا «بندق» (Bandak) شش فرسخ.
17- از بندق تا «خان حماد» (Khan-hammad) شش فرسخ.
18- از خان حماد تا «امران» (Amran) نه فرسخ.
19- از امران تا «نوبندگان»(5)شش فرسخ.
20- از نوبندگان تا «کرگان»(6)پنج فرسخ.
21- از کرگان تا «خراره» (Khararh) پنج فرسخ.
22- از خراره تا «خلان»(7)پنج فرسخ.
1) Sabel یا (Sanabik).
2) درّه نمک هم گفتهاند.
3) Nasail یا (Nasaiek).
4) Arrjan یا ارغان (Arrkan).
5) Noubandijan یا نوبنجان.
6) KarGun. ابن بلخی مابین این دو منزل از «کوسجان» یا کونجان به مسافت سه فرسخ نام میبرد. ابن بلخی، فارسنامه، ص231.
7) Khollan. نام صحیح این محل خلار (Khollar) است. نگاه کنید به: مقدسی، احسن التقاسیم، ص455؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، 2/380؛ فرصتالدوله، آثار العجم، ص523.
23- از خلان تا «جویم»(1)پنج فرسخ.
24- از جویم تا «شیراز» پنج فرسخ.
بنابراین از اهواز تا شیراز صدودو فرسخ است.(2)
ابن بلخی، صاحب فارسنامه که در حقیقت کتاب او قدیمیترین کتاب تاریخی و جغرافیایی فارس به شمار میآید در شرح راههای فارس به خوزستان (اهواز) چهارده منزل را برمیشمارد بدون آن که به شرح جزئیات هر یک بپردازد، برخلاف قدامهبن جعفر در الخراج که منازل اهواز تا شیراز را بیست و پنج منزل شمرده و به جزئیات نیز اشاره کرده است. البتّه این نکته را نباید از نظر دور داشت که کتاب الخراج در سال 226 ه . ق و فارسنامه در سال 540 ه . ق نوشته شده و فاصله زمانی ممکن است باعث ایجاد تغییرات احتمالی در اوضاع اجتماعی و اقتصادی و تأثیرات آن در جغرافیای راهها و همچنین تحوّلات جوّی و جغرافیایی شده باشد. از سویی دیگر ریزبینی قدامهبن جعفر با هدف او از تألیف این کتاب که با دقّت زیاد برای کارگزاران حکومتی و ممیّزان مالیاتی تهیه شده مربوط میشود.
ابنبلخی راه شیراز به اهواز را تا سرحد خوزستان یعنی «بوستانک» و «ارجان»
1) Djowaim. «جوین» هم آمده است که در واقع «گویم» کنونی است که به این نام خوانده میشود. اصطخری، مسالک الممالک، ص120 و 122؛ ابن خردادبه، المسالک والممالک، ص44؛ ابنبلخی، فارسنامه، ص 70، 77، 1-80؛ یاقوت حموی، معجمالبلدان، 2/457؛ حمداللّه مستوفی، نزهة القلوب، ص 177، 179، 214. حمداللّه مستوفی میافزاید: جویم و خلار دو قریه مهماند که اولی در پنج فرسخی و دومی در نُه فرسخی در فاصله شرق شیراز قرار دارند، سنگ آسیاب در اکثر ولایت فارس از خلار برده میشود و ایشان را غیر از آن حاصلی نیست، عجب این که ایشان از کم آبی آسیا ندارند و به جهت آرد کردن به دیگر مواضع روند. حمداللّه مستوفی، نزههالقلوب، ص326. نگاه کنید به لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی،ص 273. این دو شهر برابر نقشههای کنونی تقریباً 29 و 64 کیلومتری شرق شیراز واقع شدهاند. نگاه کنید به: اطلس راههای ایران، گیتاشناسی، چاپ دوّم، ص35.
2) قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص8-26.
بیشتر ذکر نکرده است و مسیر مشترک آنها در واقع چیزی حدود شصتودو فرسنگ است که اوّلین منزل آن از بستانک آغاز و به جویم ختم میشود.
سرحدّات خوزستان تا شیراز
25- «بوستانک» (Bostank) چهار فرسخ.
26- «ارجان» (Arrjan) چهار فرسخ.
27- «فزرک»(1)شش فرسخ.
28- «حبس» (Habs) چهار فرسخ.
29- «صاهه»(2)چهار فرسخ.
30- «گنبد ملغان» (Gonbad-Molghan) پنج فرسخ.
31- «کشن»(3)شش فرسخ.
32- «خوابدان» (Khabdan) چهار فرسخ.
33- «کوسجان»(4)سه فرسخ.
34- «دیه گوزاز تیر مردان» (Deh-Gozaz-termardan) چهار فرسخ.
35- «خراره» (Khararh) پنج فرسخ.
36- «خلار» (Khollar) پنج فرسخ.
37- «جویم» (Djowaim) پنج فرسخ.
ابن رسته در الاعلاق النفیسة، 90 سال بعد از هجرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام در کتاب خود مسافات و منازل راه اهواز به فارس و اهواز به شیراز را در دو بخش جداگانه به شرح ذیل ذکر میکند:
اوّلین خوره فارس بعد از اهواز ارجان است.(1)
1- از سوقالاهواز تا «ازم» (Azam) شش فرسخ.
2- از ازم تا «آبغرین» (Abgharin) پنج فرسخ.
3- از آبغرین تا «خابران» (Khabaran) هشت فرسخ.
4- از خابران تا «بلانجرد» (Balandjird) شش فرسخ.
5- از بلانجرد تا «ارجان» شش فرسخ.(2)
راه دیگر
1- از سوق الاهواز تا «ازم» شش فرسخ.
2- از ازم تا «عین» شش فرسخ.
3- از عین تا «وادی الملح» شش فرسخ.
4- از وادی الملح تا «خابران» پنج فرسخ.
5- از خابران تا «دهلیزان» (Dihlizan) چهار فرسخ.
6- از دهلیزان تا «ارجان» هفت فرسخ.(3)
راه دیگر
از سوق الاهواز تا «رامهرمز» هیجده فرسخ.
از رامهرمز تا «زط» هفت فرسخ.
از زط تا «سنبیل» هشت فرسخ.
از سنبیل تا «ارجان» چهار فرسخ.(4)
1- از سوقالاهواز تا «ازم» شش فرسخ.
2- از ازم تا «عبدین» (Abdin) پنج فرسخ.
3- از عبدین تا «رامهرمز» شش فرسخ.
4- از رامهرمز تا «زط» شش فرسخ.
در آن جا مرداب صعبالعبوری است و پل طویل و درازی بر روی وادیالملح بستهاند.
5- از زط تا «دهلیزان» شش فرسخ.
6- از دهلیزان تا «ارجان» هفت فرسخ.
در آن جا پلی است، منسوب به خسروان که طول آن بیش از 300 ذراع است و از سنگ ساخته شده است این پل بر روی درّه ارجان قرار دارد.
7- از ارجان تا «دره» پنج فرسخ.
8- از دره تا «هیر» (Hir) شش فرسخ.
9- از هیر تا «بندک» (Bandak) چهار فرسخ.
10- از بندک تا «خان حماد» (Khanhammad) هشت فرسخ.(1)
ابنرسته از راه دیگری نام میبرد که از ارجان (بهبهان) شروع میشود یعنی جایی که امروزه آثاری از قدمگاه حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام در آن جا است.
این راه در ده منزل و به مسافت شصت فرسخ به شرح ذیل است:
1- ارجان تا «سیربور» (Sirabur) ده فرسخ.
2- سیربور تا «سیبویه» (Sibvyeh) چهار فرسخ.
3- سیبویه تا «موردستان» (Muridistan) و از آن جا تا «درچند» (Darchand) چهار فرسخ.
4- از درچند تا «خورآبادان» (Khurabadan) شش فرسخ.
5- از خور آبادان تا «نوبندگان»(2)چهار فرسخ.
6- از نوبندگان تا «شاه دزدان» یا شاه اللصوص چهار فرسخ.
7- از شاهدزدان تا «نای مرغان» (Nay-Murgahn) شش فرسخ.
8- از نای مرغان تا «کورابناهیان» (Kurabanahiyan) پنج فرسخ.
9- از کورابناهیان تا «دستجرد» هشت فرسخ.
10- از دستجرد (دستگرد) تا «شیراز» ده فرسخ.(1)
جیهانی نیز در اشکال العالم که در سال 320 ه . ق آن را تألیف کرده به اختصار مسیر راه خوزستان تا شیراز را ذکر میکند. جیهانی اوّلین منزل خوزستان را «بازار سبیل» و تعداد منازل تا شیراز را یازده منزل به مسافت 57 فرسخ به شرح زیر برمیشمارد:(2)
کنید به یادداشتهای بخش «دریای فارس و توابع آن» جیهانی، اشکال العالم، (به تصحیح و تعلیق فیروز منصوری)، ص126.
1- از «بازار سبیل» (سوق سبیل) تا «ارجان» شش فرسخ.
2- از ارجان تا «کردمان» هفت فرسخ.
3- از کردمان تا «بندک» چهار فرسخ.
4- از بندک تا «خان حماد» هشت فرسخ.
5- از خان حماد تا «خواندن» چهار فرسخ.
6- از خواندن تا «نولنجان» چهار فرسخ.
7- از نولنجان تا «کرکان» شش فرسخ.
8- از کرکان تا «جرجان» پنج فرسخ.
9- از جرجان تا «خلار» چهار فرسخ.
10- از خلار تا «جویم» چهار فرسخ.
11- از جویم تا «شیراز» پنج فرسخ.
علاوه بر راههایی که برشمردیم، منابع تاریخ ایران باستان از راهی که از تخت
جمشید به سمت غرب تا شوش متداول بوده، یاد کردهاند که در بررسی و تطبیق آن با آنچه جغرافیدانان مسلمان نگاشتهاند میتوان به نتایج ارزندهای برای کشف دقیق مسیر حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام دست یافت.
راه باستانی شوش به تخت جمشید، (راه شاهی)
1- شوش
2- رامهرمز
3- ارجان (ارگان)
4- فهلیان
5- گویم
6- بیضاء
7- تخت جمشید
راه شاهی که در دامنه جنوبی رشته کوه تاروس به اربل و از آن جا از راه رود زاب (زهآب) به تنگ ملاوی میرسیده، پس از گذشتن از پل دختر به شوش منتهی میشده و از آن جا به رامهرمز میرفته و از رامهرمز در دنباله رود مارون به ارگان (ارجان) ادامه مییافته و به فهلیان امروزی میرسیده و از آن جا در دنباله رود زهره
پس از گذشتن از «پل مورد» (و عبور از کوهستانهای صعبالعبور کوهکیلویه) به گویم و از آن جا به طرف جلگههای مرودشت و سپس به تختجمشید (پاسارگاد) منتهی میشده است.(1)
راه شوش به ارجان (بهبهان) که اوّلین ناحیه فارس است برابر نقل ابنرسته به شرح زیر است. همانطور که ملاحظه میشود این راه قدیمی با راه باستانی، منزلگاههای مشترکی دارد و تا سال 290 ه . ق که ابنرسته کتاب خود را تألیف کرده مورد استفاده واقع میشده است. ادامه این راه را ابنرسته در مسیر راه ارجان به شیراز، در شرح راه اهواز به شیراز میآورد و ما از پیوند این دو راه میتوانیم مسیر
راه را از شوش به شیراز مورد بررسی قرار دهیم. ناگفته نماند که راه شوش به ارجان از منطقهای در خاک عراق، نزدیک به «واسط» (Wacet) به نام «باذبین» (Badhibin)
1) مصطفوی، اقلیم پارس، ص2-361؛ ایرانشهر، نشریه 22 کمیسیون ملّی یونسکو در ایران، 2/1456؛ اطلس تاریخی ایران، مؤسه جغرافیایی دانشگاه تهران، نقشه شماره 6 و 7.
آغاز میشده که در واقع شاهراه ارجان به واسط بوده است.(1)
راه شوش به ارجان (بهبهان) اوّلین ناحیه فارس
1- از سوس (شوش) تا «جندیشاپور» هشت فرسخ.
2- از جندیشاپور تا «تستر» (شوشتر) هشت فرسخ.
3- از تستر تا «سوقالاهواز»(2).
4- از سوقالاهواز تا «کندل» (Kandal) یازده فرسخ.
5- از کندل تا «رامهرمز» نه فرسخ.
6- از رامهرمز تا «زط» نه فرسخ.
7- از زط تا «سنبیل» هشت فرسخ.
8- از سنبیل تا «ارجان» چهار فرسخ.
منابع قدیم از عبور و یا توقف حضرت رضا علیهالسلام در ارجان ذکری نکردهاند و تنها از مسیر حرکت آن حضرت از اهواز به فارس سخن گفتهاند.(3)ولی منابع جغرافیایی
و برخی منابع جدید(4)از توقف حضرت علیهالسلام سخن گفتهاند. اعتمادالسلطنة، در مرآت البلدان، از مسجدی در بقایای شهر قدیمی ارجان، معروف به مسجد حضرت امام رضا علیهالسلام نام میبرد که هنگام عبور از این شهر، حضرت در آن مسجد نماز گزارده است.
بهبهان، شهر نوآبادی است که تقریباً بیش از سیصد سال از عمر آن نمیگذرد. شهر قدیم این ناحیه که مسافت آن تا بهبهان، زیاده از یک فرسخ نیست، ارجان نام
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، بخش خوزستان؛ قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص225.
2) مسافت در متن کتاب نیامده است. ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص220.
3) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/149 و 180؛ شیخ مفید، الارشاد، 2/6-255؛ مسعودی، اثبات الوصیّة، ص204؛ کلینی، اصول کافی، 2/402 و 407.
4) ابوالقاسم سحاب، زندگانی حضرت رضا علیهالسلام، ص243 به نقل از مطلع الشمس؛ سیّد حجّت بلاغی، تاریخ نایین، 2/6-235.
داشت. یونانیها، ارجان را اکران میگفتند. اسکندر وقتی از خوزستان به سمت فارس میرفت از اکران عبور کرد. مسجدی در خرابههای ارجان وجود دارد و معروف است که حضرت علی بن موسیالرضا علیهالسلام در این مسجد نماز گزارده
است.(1)
صاحب مطلع الشمس نیز ضمن برشمردن مسیر حرکت امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام به وجود این مسجد در زمان خود اشاره میکند و میگوید: حضرت رضا علیهالسلام را از مدینه به بصره و از آن جا به اهواز و عربستان(2)عبور دادند. آن وقت شهر ارگان (ارجان) آباد بود و حاکمنشین اهواز شمرده میشد و آثار مسجدی که به حضرت رضا منسوب است هم اکنون در ارجان وجود دارد.(3)
ارجان (ارگان) شهری است با سابقه تاریخی که بنابر گفته اصطخری در مسالک الممالک و یاقوت حموی در معجمالبلدان در زمان سلطنت جاماسب هنگامی که او در جنگ با روم پیروز شد و شهر «میافارقین» و «آمد» را تسخیر کرد، این شهر را برای فرزند قباد که ارجان نام داشت بنا کرد و سپس مناطق وسیعی را به آن منضم ساخت.(4)
ارجان در سال 16 ه . ق توسط ابیالعاص و ابوموسی اشعری فتح شد.(5)
از این شهر در قرن چهارم به عنوان شهری بزرگ یاد شده که شش دروازه داشته و مشهور به دروازههای اهواز، ریشهر، شیراز، رصافه، میدان وکیّالین (کیل کنندگان) بوده است.(6)
1) اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان، 1/368.
2) سابقاً خوزستان را عربستان و یا عربستان ایران مینامیدند.
3) ابوالقاسم سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص243 به نقل از مطلع الشمس.
4) اصطخری، مسالک الممالک، ص225؛ اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان، 1/32. زرکوب شیرازی معتقد است قبادبن فیروز پدر انوشیروان این شهر را بنا کرده است. زرکوب شیرازی، شیرازنامه، ص31.
5) شیرازنامه، ص24.
6) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی،ص 290.
حمداللّه مستوفی در قرن هشتم این شهر را ویران توصیف کرده، زیرا در این سالها ملاحده (اسماعیلیان) بر این شهر استیلا داشتند و مکرراً آن را مورد غارت
قرار میدادند.(1)
جغرافی نویسان قدیم، از این شهر به نام «ارجان» یاد کردهاند. ولی اوّلین بار، شرفالدّین علی یزدی در سال 795 ه . ق این شهر را بهبهان نام نهاد و از آن تاریخ به همین نام مشهور شد.(2)
اعتماد السلطنه، در مرآت البلدان علت تغییر نام ارجان به بهبهان را چنین شرح میدهد: در موضع حالیه بهبهان، سابق چند چادرنشین بودند که از ارجان به جهت زراعت میآمدهاند، بعد از آن که بعضی از اعراب کوفه که معروف به رئیس فلان و رئیس بهمان بودند به حکم امیر تیمور(3)از کوفه کوچ کرده به ارجان آمدند و املاک زیادی خریدند، در موضع حالیه بهبهان بنای آبادی گذاشتند و از آن جایی که سیاه چادر را «بهان»(4)مینامیدهاند این طایفه گفتند ما در این محل «خانه» به از «بهان» میسازیم (بهتر از سیاه چادر میسازیم) لهذا آبادی موسوم به «به از بهان» گردید و از کثرت استعمال، بهبهان شد.(5)
یاقوت مینویسد: ارجان را فارسیان «ارقان» (ارغان) تلفظ میکنند.(6)صاحب
فارسنامه ناصری مینویسد: کوره قباد که پایتخت آن ارگاه بوده،اعراب آن را ارجان
گفتند.(7)ابن بلخی در فارسنامه خود، از ناحیهای به نام ارجان و «ارجمان» نام
1) حمداللّه مستوفی، نزهة القلوب، ص177.
2) شرف الدّین علی یزدی، ظفرنامه، 1/417 به بعد، و همچنین نگاه کنید به لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی،ص 291.
3) امیر تیمور از پادشاهان سلسله تیموریان است که از سال 783 تا 807 حکومت کرد.
4) معنی لغوی بهان را در لغتنامههای رایج نیافتم. نگاه کنید به: لغتنامه دهخدا، فرهنگ عمید، برهان قاطع.
5) اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/368. فارسنامه ناصری مینویسد: بعد از خرابی شهر ارجان، اهالی آن مانند ایلات در چادرهای ایلاتی منزل کردند و اهل کوهکیلویه چادر سیاه را «بهان» گویند. نگاه کنید به: میرزا حسن حسینی فسائی، فارسنامه ناصری، 2/1474.
6) به نقل از اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان، 1/31؛ زرکوب شیرازی، شیرازنامه، ص31.
7) میرزا حسن حسینی فسائی، فارسنامه ناصری، 2/900؛ زرکوب شیرازی، شیرازنامه، ص32؛ ابنحوقل، صورهالارض، ص32.
میبرد که آن ناحیه در نزدیکی سرمق است و این منطقه را نباید با ارجان اشتباه گرفت.(1)
ناصرخسرو که در مسیر سفرش به ارجان آمده از این شهر دیدن کرده و چند روزی در این شهر مانده است.(2)
شهر ارجان قدیم در حوالی بهبهان کنونی واقع بوده است. فرصتالدّوله در آثار العجم، فاصله بهبهان تا ارجان را در سمت شرقی (بهبهان) یک فرسنگ(3)و فارسنامه ناصری، به مسافت نیم فرسنگ در سمت جنوبی آن ذکر میکند.(4)لسترنج از بهبهان در فاصله چند میلی پایینتر از ارجان در کنار رودخانه طاب نام میبرد.(5)وی مینویسد: در قرن چهارم ارجان شهری بزرگ بود. مسجدی خوب (احتمالاً مسجد امام رضا علیهالسلام ) و بازارهای معمور داشت، نزدیک شهر دو پل سنگی
معروف، بر روی رودخانه طاب، ساخته شده بود که از روی آن پلها به خوزستان میرفتند و هنوز آثار آنها باقی است. بنای یکی از آن دو پل را منسوب به دیلمی پزشک حجّاجبن یوسف حاکم عراق در زمان امویان دانستهاند و اصطخری درباره آن پل گوید: یک طاق دارد که عرض آن هشتادگام و بلندی آن چنان است که مردی شترسوار با بیرقی در دست میتواند آزادانه از زیر آن عبور کند، این پل که «پول ثکان» نامیده میشد به فاصله یک تیر پرتاب از شهر ارجان در سر راه سنبل واقع بود. پل دوم بیش از سه هزار ذراع طول داشت و از بناهای زمان ساسانیان بود و پل خسروی «قنطرة الکسرویة» نامیده میشد و سر راه قریه دهلیزان قرار داشت.(6)
بهبهان در زمان قدیم شاهراه ارتباط خوزستان و فارس بوده و از نواحی فارس
بهشمار میآمده است(1)ولی اکنون جزء خوزستان است.(2)
از ارجان راهی موسوم به «راه شاهی»، از تخت جمشید به سمت شوش میرفته است.(3)ابن حوقل نیز به راه خوزستان تا بصره اشاره میکند و میگوید اولین منزل آن از ارجان «آسَک» بوده است.(4)اعتمادالسلطنه و فرصتالدّوله آسک را از نواحی اهواز و میانه راه ارجان و رامهرمز برمیشمرند و فاصله آن را تا ارجان دو منزل (دو روز) ذکر میکنند.(5)
از اهواز به «کریت» نوزده کیلومتر و از آن جا به کوپال، سیودو کیلومتر است. از کوپال دو راه وجود دارد که هر دو راه از طریق جاده اسفالته به رامهرمز میرسند. در حدود بیست و هفت کیلومتری کوپال به سمت هفتگل یک راه شنی است که از «یعار» به «مربچه» و از آن جا به رامهرمز منتهی میشود، ولی راه مستقیم کوپال به رامهرمز طولانیتر است و قریب هفتاد کیلومتر است. از رامهرمز به بهبهان، چند راه خاکی و اسفالته وجود دارد که راه متداول آن از «دوکوهک» به فاصله هشت کیلومتر، «رستم آباد» پنج کیلومتر، «سلطانآباد» شانزده کیلومتر، «کهله» چهارده کیلومتر، «ارمش» شش کیلومتر و از آن جا به «جایزان» نُه کیلومتر است. در مسیر راه سلطانآباد که مسیری قدیمی است و جادهای شنی دارد، راه جاده شنی و اسفالته به هم میپیوندد و تا حوالی بهبهان ادامه مییابد. در جایزان به سمت «جولکی» راه اسفالته به دو راه منتهی میشود و از آن جا راهی است به سمت «آغاجاری» و ادامه
راه به «بهبهان» ختم میشود. از جولکی راه ادامه مییابد و به حوالی «بید بلند» میرسد که مسیر راه حدود دوازده کیلومتر است. سپس از آن جا به منطقهای در انشعاب رود مارون منتهی میشود که به «کره سیاه» مشهور است. رود مارون از
حوالی رامهرمز و از سلطانآباد تقریباً به موازات جاده در فاصله چند کیلومتری امتداد مییابد و به کره سیاه منشعب میشود و شعبهای از آن از کنار رود خیرآباد که
در قدیم به رود طاب مشهور بوده به سوی بهبهان راه میپیماید. در ادامه راه از کره سیاه به سمت بهبهان از یک دو راهی گذشته و به فاصله ده کیلومتر به جاده بهبهان - آغاجاری میپیوندد که تا بهبهان، شش کیلومتر فاصله دارد. در فاصله نوزده کلیومتری بهبهان خیرآباد قرار دارد و رودی نیز به همین نام از آن جا میگذرد، این رود از سمت جنوب به سوی سردشت میرود و در حوالی سردشت رود دیگری به نام آب رزک به آن میپیوندد و هر دو رود به رود بزرگتری که زهره نام دارد میریزند و این رود، به هندیجان میپیوندد و از طریق هندیجان به خلیجفارس میرسد.
از خیرآباد به سمت «لیشتر» بیست و دو کیلومتر راه است و از آن جا به «خان عوضی» میرویم با مسافت پانزده کیلومتر و از آن جا تا «دوگنبدان» (گچساران) هیجده کیلومتر است. از دو گنبدان تا «امامزاده جعفر» هیجده کیلومتر و سپس تا «اللّه اکبر» نُه کیلومتر و از آن جا تا «خان احمد» نُه کیلومتر و سپس تا «کته»
ده کیلومتر فاصله دارد (باشت در پنج کیلومتری کته است). مسیر ادامه مییابد به مسافت چهارده کیلومتر تا «کوپا» و از آن جا نُه کیلومتر تا «دِهنو» و از آن جا دوازده کیلومتر که بپیماییم به یک دو راهی میرسیم که یک راه به سمت جنوب و دیگری به سمت شمال امتداد مییابد، راه اول به «فهلیان» و از آن جا به «نورآباد» و راه دیگر از «آبشار» و «مورگا» به «یاسوج» میرود که انتهای این دو راه در نهایت به
شیراز منتهی میگردد. امروزه اگر کسی بخواهد از اهواز در مسیر یاسوج به شیراز برود این راه را انتخاب میکند، اما امروزه راه دیگری متداولتر است و آن راهِ «نورآباد» (ممسنی) از «چنار شاهیجان» به «دشت ارژن» و از آن جا به شیراز میروند.(1)
1) مسیر اخیر خط سیر برادر گرامی حضرت رضا علیهالسلام احمدبن موسی شاهچراغ میباشد که آن حضرت بین سالهای 201 تا 203 ه . ق برای دیدار برادرش عازم خراسان بود که توسط عامل مأمون در خانزنیان، راه بر وی مسدود شد... نگاه کنید به: فرصتالدوله، آثار العجم، ص445؛ سلطان الواعظین، شبهای پیشاور، ص115؛ میرزا حسن فسائی، فارسنامه ناصری، ص154؛ سید جلالالدّین محمّد شریفی، آثار الاحمدیه، ص10-8؛ مجلسی، بحارالانوار، 11/276؛ محمّدعلی روضاتی، جامع الانساب، ص77؛ محمّد کشی، الرجال الکشّی، ص294؛ سید حسین حسینی بروجردی، منظومه نخبة المقال، ص14؛ باقر شریف قریشی، تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام، 2/5-472؛ محمّد باقر خوانساری، روضات الجنات فی احوال العلماء والسّادات، 1/60 و 692؛ شیخ عباس قمّی، الکنی والالقاب، 2/322؛ جنید شیرازی، شدّالازار فی حطّ الاوزار عن زوّار المزار، ص289 به بعد.
از دوراهی اخیر، یک جاده خاکی قدیمی وجود دارد که نسبت به راه یاسوج به شیراز، راه میانبر محسوب میشود. این راه از مسیری به فاصله 5 کیلومتر، تا فهلیان به مسافت هفت کیلومتر از دوراهی فاصله دارد، و از ابتدای «فهلیان» مسیر جاده فوق در امتداد «رودشور» آغاز میشود و از آن جا به سمت «زیررود» و «سرنجلک» که یک چهار راهی است و منتهی به «راشک»،(1)«ده گپ» و «سورن آباد» میشود مسیر راه از سورنآباد ادامه مییابد. از آن جا دو راه یکی به سمت شمال و به «اردکان» و دیگری مستقیم به «مالکیدی» و از آن جا به جاده اسفالته میپیوندد، از این جا راه در جاده اسفالته تا اردکان (به سمت شمال) بیست و شش کیلومتر فاصله دارد و ادامه راه از «دالین» به شیراز تا حوالی «خلار» بیست کیلومتر و تا «گلستان» که
در مسیر جاده اسفالته واقع شده سیوسه کیلومتر است و از گلستان تا ابتدای «جاده قلات» هشت و تا «گویم» دوازده کیلومتر است. از گویم راه به مسافت شش کیلومتر ادامه مییابد و به «بزین» میرسد و از آن جا تا شیراز حدود پنج کیلومتر فاصله است. اما اگر خواسته باشیم از مسیر دیگری (جاده بوشهر) که راه متداول امروز اهواز به شیراز است بگذریم، باید از فهلیان بعد از سپری کردن ده کیلومتر به نورآباد (ممسنی) آمده و از آن جا به مسافت چهارده کیلومتر به سمت «سراب بهرام» و سپس به مسافت دوازده کیلومتر به «گلگون» و از آن جا به مسافت یازده
کیلومتر به «چنار شاهیجان» بیاییم. این منطقه در مسیر یک سه راهی قرار دارد که در امتداد راهی که آمدیم به سمت جنوب به کازرون میرود و راه دیگر به شیراز منتهی میشود که از چنار شاهیجان به مسافت دوازده کیلومتر تا «ترهدان» و هیجده کیلومتر تا «دوان» فاصله دارد. میان این دو راه جاده شنی است که به «کوهمره» میرسد. دوان با فاصله تقریبی 5 کیلومتر از تنگ معروف «ابوالحیات» فاصله دارد و از آن جا
1) راشک در مسیر راههای باستانی و قدیمی جاده شوش به پاسارگاد واقع بوده است.
به مسافت سیوشش کیلومتر به دشت «ارژن» و از آن جا به مسافت هشت کیلومتر به «چهل چشمه» میرسیم و از آن جا به فاصله دوازده کیلومتر به «خانه زنیان» و سپس با طی کردن چهار کیلومتر به سمت «حسین آباد» و از آن جا به فاصله چهارده کیلومتر به «ده شیخ» میرسیم، از ده شیخ تا «کشن» پنج کیلومتر و از آن جا تا
شیراز حدود دو کیلومتر راه است.(1)
در ابتدای راه اهواز به شیراز یعنی پل اربق (اربک) که برابر نقل ابنحوقل در صورهالارض از آن جا راهی به سمت سوق سنبیل(2)است راه را ادامه میدهیم. جیهانی این مکان را اولین منزلگاه نام میبرد و بعد از آن به مسافت شش فرسخ به سمت ارجان از منزلگاه بعدی که همان ارجان است یاد میکند.(3)اما سایر منابع، از جمله ابنرسته، «ازم» را به عنوان اولین منزل آوردهاند.(4)و ابن بلخی «بوستانک»(5)و قدامهبن جعفر، «جویرول» را ذکر میکنند.(6)منازل موجود در مسیر راه اهواز تا ارجان در نوشتههای جغرافیدانان با تفاوتهایی ذکر شده است. قدامهبن جعفر بیش
از دیگران این منازل را برشمرده به طوری که از اهواز تا ارجان برابر شرح او چهارده منزل فاصله است.(7)ابن رسته(8)در شرح راههای مختلفی که ذکر میکند منازل اهواز تا ارجان را بین چهار تا شش منزل نام میبرد. و ابنبلخی، تنها یک منزل ذکر میکند.(9)
1) آنگاه کنید به: اطلس راههای ایران، مؤسه گیتاشناسی، ص6-34 و همچنین نقشه استان فارس، مؤسه گیتاشناسی.
2) ابن حوقل، صورة الارض، ص30.
3) جیهانی، اشکال العالم، ص107.
4) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص221.
5) ابن بلخی، فارسنامه، ص231.
6) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص26.
7) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص26.
8) ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ص221.
9) ابن بلخی، فارسنامه، ص231.
منابعی که به ذکر راههای باستانی پرداختهاند نیز بیش از یک مرحله ذکر نکردهاند. در مجموع منازل مشترکی که جغرافیدانان از اهواز تا ارجان نام بردهاند: ازم، رامهرمز، زط، وادی الملح و دهلیزان است. از ارجان به شیراز، منازل با شرح بیشتری آمده است و به نظر میآید این راه بیش از سایر راههای فارس مورد توجه جغرافیدانان بوده به طوری که لسترنج میگوید: راهی که از شیراز به سمت شمال باختری به ارجان و خوزستان میرفت، بیش از همه راههای دیگر در کتابهای جغرافیایی شرح داده شده و درباره آن حداقل هشت شرح جداگانه به ما رسیده، هر چند که در ذکر پارهای از منزلگاههای آن راه بین کتابهای مراجع اختلافنظر است. آخرین وصفی که از این راه شده در کتاب ظفرنامه شرفالدّین علی یزدی است که مسیر امیر تیمور را در سال 759 از اهواز به شیراز از راه بهبهان نقل میکند.(1)
ظفرنامه، 1/114 به بعد.
در شهر ارجان قدیم آن چنان که یاقوت حموی و دیگران ذکر کردهاند قدمگاهی است موسوم به قدمگاه امام رضا علیهالسلام (2). وجود این قدمگاه در این مکان مسیر امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام را از پل اربق (اربک) به ارجان روشن میکند.
قدمگاه بعدی که در منابع تاریخ محلی به تناوب از آن یاد شده شهر ابرقوه و یا ابرکوه است که در منتهی الیه جاده شمالی شیراز به شهرهای یزد و خراسان است.
اگر مسیر متداولی که در منابع جغرافیایی آمده، همان مسیری باشد که حضرت رضا علیهالسلام پیموده در این صورت حضرت از ارجان به سمت شیراز و از آن جا به سمت دروازه اصطخر که راهی است به سوی خراسان که در پارهای منابع از جمله الاعلاق النفیسة،(3)اشکال العالم(4)و مسالک الممالک(5)نیز به همین نام (راه خراسان) مشهور است، عبور فرموده و به ابرقوه رسیدهاند.
در راه ارجان تا شیراز چند منزلگاه معروف است که غالب منابع از آن یاد کردهاند، بندق(1)(بندک)،(2)خانحماد،(3)نوبندگان،(4)(نوبنجان)،(5)کرکان(6)(جرجان)(7)، خراره،(8)خلان،(9)خلار(10)و جویم(11)(گویم).(12)
ابن بلخی، مسیر راه را از دوراهیی که ارجان را به شیراز متّصل میکند توأماً نام برده، این دو راه که از ارجان (بهبهان) به موازات هم تا حوالی شیراز امتداد دارد، دو
جاده قدیمی است که در منابع اولیه به طور جداگانه ذکر آنها آمده است، این دو راه
امروزه به راه شیراز، اردکان (یاسوج) و شیراز، بهبهان معروفند «فرزک»، «حبس»، «صاهه»، «کشن» در مسیر راه اخیر و «خلار»، «جویم» و ... در مسیر راه دوم قرار دارند. همچنان که گفته شد در میانه این راه، راهی قدیمی معروف به جاده شاهی وجود داشته که بدون رفتن به شیراز مستقیماً به سمت اصطخر منتهی میشده است. باید در نظر داشت که این راه در زمان ایران باستان و قبل از پیدایش شهر شیراز مورد استفاده بوده است،(13)بنابراین با توجه به احداث این شهر در سنه 74ه .ق و از رونق افتادن شهر اصطخر احتمالاً این راه در سال 200 هجری چندان رونق سابق خود را نداشته، با این همه در منابع و تواریخ محلی شیراز و همچنین
1) قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص27.
2) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص222؛ جیهانی، اشکال العالم، ص27.
3) قدامة بن جعفر، کتاب الخراج، ص28؛ ابن رسته، الاعلاق النفسیة، ص222؛ جیهانی، اشکال العالم، ص28.
4) ابن بلخی، فارسنامه، ص231؛ ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص222.
5) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص27.
6) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص27.
7) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص27.
8) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص28.
9) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص28.
10) قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص28.
11) همان، ابن بلخی، فارسنامه، ص132.
12) ایرانشهر، 2/456.
13) شیراز در سال 74 هجری توسط محمّدبن یوسف برادر حجّاج بن یوسف ثقفی در نُه فرسخی جنوب شهر باستانی اصطخر بنا شد. ابن بلخی، فارسنامه، ص132.
سایر منابع هیچگونه گزارشی از ورود و یا توقف حضرت رضا علیهالسلام ثبت نشده است.
منابع تاریخی تنها اطلاع میدهند که حضرت رضا علیهالسلام از اهواز و از طریق فارس (نه شیراز) به سمت خراسان رفتند و در اینباره به طور مفصّل در جای خود سخن خواهیم گفت.
از ورود حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام به شیراز در منابع گزارش موثقی ثبت نشده است و در منابع محلّی تاریخ این شهر هیچ قدمگاه و یا بنای یادبودی به آن حضرت منسوب نیست.(1)
این موضوع احتمال عبور حضرت رضا علیهالسلام را از راه باستانی اهواز به پاسارگاد که بعد از ارجان (بهبهان) از طریق راههای کوهستانی منطقه کوهکیلویه به جلگه مرودشت اصطخر میپیوست قوّت میدهد. در ادامه این مسیر راهی وجود داشت، مشهور به راه خراسان که در مسیر آن، شهر ابرکوه یا ابرقوه قرار دارد. در این
شهر قدمگاهی از حضرت رضا علیهالسلام دیده میشود. شهر ابوقوه بخشی از شهر باستانی
اصطخر به شمار میرود. قبل از بررسی قدمگاه منسوب به حضرت علیهالسلام در این شهر
به شرح اطلاعاتی درباره اصطخر میپردازیم.
اصطخر در طول هفتادونُه درجه و عرض سیودو درجه جغرافیایی در فارس قرار گرفته است. یاقوت حموی مینویسد: اول کسی که بنای شهر اصطخر را نهاد، اصطخربن طهمورث پیشدادی بود و این شخص نزد مردم ایران منزلت بسیار داشت.(2)
1) نگاه کنید به: ابن بلخی، فارسنامه؛ زرکوب شیرازی، شیرازنامه؛ میرزا حسین فسائی، فارسنامه ناصری؛ فرصتالدوله، آثار العجم؛ علی سامی، شیراز؛ مصطفوی، اقلیم پارس؛ بامداد، شیراز در گذشته و حال، و سایر منابع.
2) به نقل از: اعتمادالسلطنه، مرآت البلدان، 1/1-90؛ زرکوب شیرازی، شیرازنامه، ص23؛ جیهانی، حدود العالم، ص1-130.
فتح اصطخر در عهد خلیفه دوّم و در سال 16 هجرت توسط عثمان ابیالعاص و ابوموسی اشعری صورت گرفت.(1)و در سال 74 هجری توسط محمّدبن یوسف برادر حجّاج بن یوسف ثقفی، در نُه فرسخی جنوب اصطخر، در وقت طلوع برج سنبله بنای شهر شیراز گذاشته شد و این شهر روزبروز از رونق اصطخر کاست.(2)
آنچه از نوشته جغرافیدانان قرون اول اسلامی درباره اصطخر به دست میآید، این است که اصطخر در آن زمان بسیار وسیع بوده، اصطخری در مسالک الممالک مینویسد: اصطخر شهری است بزرگ، چند اردشیر خوره باشد به بزرگی، و به اردشیر خوره شهرهاست چون شیراز و سیراف، ... تا حیث یزد بزرگتر نواحی اصطخر باشد سه جایگاه مسجد آدینه دارد. کثه میبد و نایین و بهره، مقدار ناحیت اصطخر شصت فرسنگ باشد، ابرقو شهری است اقلید و سرمق دو پاره شهرند و به پارسی کلید و سرمه خوانند...(3)
مسافت بین شیراز تا اصطخر دوازده فرسنگ و وسعت این شهر یک میل بوده است.(4)ابن حوقل در قرن چهارم از خراب شدن باروی شهر اصطخر سخن میگوید و از دروازهای به نام دروازه خراسان نام میبرد(5)که احتمالاً علت نامگذاری آن به دروازه خراسان، به این دلیل بوده که در مسیر راه خراسان قرار داشته است. ابنحوقل نیز از وسعت اصطخر یاد میکند و یزد که بزرگترین ناحیه آن کثه و میبد، نایین و فهرج (بهره) و همچنین رودان که جزء کرمان بوده است و سپس جزء فارس شده و ابرقوه و چند شهر دیگر را از نواحی اصطخر میشمارد.(6)
1) زرکوب شیرازی، شیرازنامه، ص24.
2) ابن بلخی، فارسنامه، ص132؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص111؛ آربری مینویسد: نام شیراز را در کشفیات باستانشناسی، به صورت Shira-its-ish، آمده است. ر.ک. به: آربری، شیراز، ص40.
3) اصطخری، مسالک الممالک، ص8-97. ن.ک. به: اطلس تاریخی ایران، نقشه شماره 8، 9،10.
4) اصطخری، مسالک الممالک، ص 115؛ اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، 1/103؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص194.
5) ابن حوقل، صورة الارض، ص194.
6) ابن حوقل، صورة الارض، ص36.
همچنان که گفته شد، ابرکوه یا ابرقوه یکی از توابع و نواحی شهر قدیمی اصطخر بوده است. ابن حوقل ابرقوه و یا ابرقویه را شهری مستحکم به اندازه یک سوم شهر اصطخر با بازارهای معمور و آباد در قرن چهارم توصیف میکند.(1)ابرقوه در شمال قریه بیذ (ده بید) در نیمه راه اصطخر و یزد واقع شده.(2)مقدسی از مسجدی نیکو در این شهر سخن گفته است(3)و حمداللّه مستوفی در خصوص این شهر مینویسد: ابرقوه را در ابتدا بر دامنه کوهی ساخته بودند و به آن «برکوه» میگفتند و بعد از آن بر صحرایی که هم اکنون است شهر را ساختند. وی مینویسد: در ابرقوه «جهودی» چهل روز اگر بماند، نماند، و بدین سبب جهود در آن جا نیست و اگر از جای دیگر
به مهمی به آن موضع روند بعد از چهل روز معاودت کنند. در آن جا سروی است که در جهان شهرتی داشته و درخت سروی در ایران زمین مثل آن نیست.(4)
در شهر ابرقوه و حومه آن آثار تاریخی دوران مختلف مشاهده میشود، از جمله، مسجد جامع ابرقوه،(5)مقبره حسن بن کیخسرو (مزار طاووس الحرمین) قطبیّه، مناره سر در، مسجد حاجی کامل امامزاده احمدبن موسی بن جعفر علیهالسلام، مسجد امامزاده احمد، گنبد علی، و مسجدی موسوم به مسجد بیرون، بنای مزاری مشهور به پیرسک یا پیر صدق و سرو پشت آسیاب، بناهای تاریخی در کوه صفه و(6)...
1) ابن حوقل، صورهالارض، ص50.
2) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص 305.
3) مقدسی، احسن التقاسیم، ص457.
4) حمداللّه مستوفی، نزهة القلوب، ص200، همچنین نگاه کنید به: اصطخری، مسالک الممالک، ص129؛ ابن بلخی، فارسنامه، ص81 و 84.
5) قدمت مسجد جامع ابرقوه به سال 738 ه .ق میرسد.
6) جهت اطلاع بیشتر ر.ک. به: ایرج افشار، یادگارهای یزد، 1/335 و 360؛ آندره گدار و دیگران، آثار ایران، 3/226؛ حسین بن علی کاتب، تاریخ جدید یزد، ص53، 95، 124، 246، 255، 264؛ ابن حوقل، صورة الارض، ص56-49؛ زرکوب شیرازی، شیرازنامه، ص 22، 85، 9-117؛ ابنبلخی، فارسنامه، 1/121، 124، 164؛ فسائی، فارسنامه، 59-54، 310-295، 367، 371؛ یادگارهای یزد، 2/867، 899، 1238، 1243، 1244، 1246، 1266؛ مصطفوی، اقلیم پارس، 6-2 و 327-331.
در آثار تاریخی یزد مسجدی معروف به مسجد بیرون در حومه این شهر قرار دارد که بر کتیبه آن گزارشی مندرج است ولی متأسفانه به دلیل ریختگی اطلاعات مبهمی از عبور و یا توقف حضرت رضا علیهالسلام از آن به دست میآید. این مسجد در کنار شهر قرار دارد و دارای حیاط و ایوان و گرمخانه است کتیبهای از کاشی معرّق در سه رشته خط به عرض تقریبی شصت و پنج سانتیمتر و درازی پنج متر و به رنگهای آبی و سفید بر پیشانی سر در ورودی مسجد نصب شده و از آن اطلاعاتی تاریخی به
دست میآید. متن آن به این شرح است:
اللّه
هوالموفّق والمعین ربّنا تقبل منّا انّک انت السمیع العلیم. چون حضرت صمدیّت عزّ شأنه و عظم سلطانه در عهد خلافت پناه پادشاه اسلام اعظم و اعلم سلاطین ایام لازال جلال سلطا(ن)... (ریختگی به اندازه شصت سانتیمتر) للّه (س)عیه که توفیق عمارات خیر به هر وقت و به هر جای به تجدید رفیق فرمود در زمان عبور از ابرقوه عادت،... (نیم متر ریختگی) بر درِ مسجد تبرّک نمود که منزل امام معصوم علیبن موسی الرضا علیهالسلام منار که از اشعار اسلام است ساخت و به مقابل مزار طاووسیه مسجدی فوقانی و خانه رئیسالدّینی را بعد در سر سنگ نما که ابعاضا(؟) مسجد و دارالقرار و دارالحدیث و دارالسیاده و الش (ریختگی به اندازه شصت سانتیمتر)... م این... دو دکان متّصل به مسجد مذکور. و(...)(1)
1) ایرج افشار، یادگارهای یزد، 1/8-357.
اصطخری راه شیراز به کثه(1)(یزد) را که به راه خراسان(2)معروف است چنین بیان میکند:
1- از شیراز تا «زرقان» شش فرسنگ، زرقان قصبهای است میان مشرق و شمال شیراز که در دامنه کوه بسیار مرتفعی واقع شده است.(3)
2- از زرقان تا «اصطخر»(4)
ذکر میکند. ر.ک. به: ابن بلخی، فارسنامه، ص232.
شش فرسخ.3- از اصطخر تا «بیرقریه» چهار فرسخ.
4- از بیرقریه تا «کهمند»(5)هشت فرسنگ.
5- از کهمند تا «دیه بید» (ده بید) هشت فرسنگ.
6- از دیه بید تا «ابرقوه» دوازده فرسنگ.
7- از ابرقوه تا «دیهشیر» (ده شیر) سیزده فرسنگ.
8- از دیه شیر تا «جوز»(6)(حور) شش فرسنگ.
9- از جوز تا «قلعه مجوس» شش فرسنگ.
10- از قلعه مجوس تا «شهر کثه» پنج فرسنگ.
11- از کثه تا «آبخیزه» هفت فرسنگ.
12- از آبخیزه تا «یزد» شش فرسنگ.
این آخر اعمال پارس است و جمله هشتادوهفت فرسنگ است.(7)
ابن حوقل نیز در قرن چهارم وصفی از منازل و مسافات شیراز به کثه که همان راه خراسان است به شرح ذیل ذکر میکند:
1) کثه را برخی از جغرافیدانان به عنوان نام قدیم یزد و برخی ایالتی از یزد و یا اصطخر ذکر کردهاند.
2) اصطخری، مسالک الممالک، ص155 و سایر منابع.
3) فرصت الدوله، آثار العجم، ص130.
4) ابن بلخی منزلی را به نام «پادوست» در حدّ فاصل زرقان تا اصطخر به مسافت چهار فرسخ
5) کهمنک، ابن بلخی، فارسنامه، ص232.
6) ابن بلخی از دیه شیر تا «تومره بست» را چهارفرسخ و از آن جا تا یزد را نُه فرسخ ذکر میکند. کهمنک، ابن بلخی، فارسنامه، ص232.
7) اصطخری، مسالک الممالک، ص 155.
1- شیراز تا زرقان شش فرسخ، زرقان دارای منازلی بر وادی عذب است.
2- از زرقان به اصطخر شش فرسخ.
3- از اصطخر به قریه «تیر»(1)چهار فرسخ.
4- از قریه تیر تا کهنک (2)هشت فرسخ.
5- از کهنک تا قریه «بیذ»(3)هشت فرسخ.
6- از قریه بیذ تا «ابرقویه» دوازده فرسخ.
7- از ابرقویه تا «دیه شیر»(4)سیزده فرسخ.
8- از دیهشیر تا «جور» شش فرسخ.
9- از جور تا «قلعه مجوس» شش فرسخ.
10- از قلعه مجوس تا «شهر کثه» در حومه یزد پنج فرسخ.
11- و از یزد تا «انجیره»(5)شش فرسخ، انجیره قبهها و چشمهای دارد که بر کنارههای آن درختان انجیر است و این جا آخرین نقطه فارس است و جز این ناحیهای ندارد و همه راه مجموعاً هشتاد فرسخ است.(6)
ابن بلخی، منازل شیراز به یزد را در نُه منزل ذکر میکند و مسافت شیراز به یزد را پنجاه و چهار فرسنگ برمیشمارد.(7)لسترنج در دو نقل جداگانه از جغرافیدانان قرون اولیه اسلامی به راه زمستانی و راه تابستانی اشاره میکند و مینویسد: راه زمستانی یا راه کاروانی که از دشتها و جلگهها میگذشت، راه شیراز به سمت شمال خاوری بود که به اصطخر میرفت و از آن جا به ده بید میرسید و در این جا از دست راست راهی جدا میشد که به ابرقوه و یزد میرفت، اما راه اصلی به طرف چپ پیچیده و از سرمق و قریه آباده میگذشت و سپس در یزدخواست به راه
تابستانی میپیوست و از آن جا از قومشه گذشته به اصفهان میرسید.(1)در منابع ایران باستان از راه باستانی موسوم به راه شاهی که از پاسارگاد به ابرقوه (ابرکوه) و از آن جا به یزد و از طریق راه کویر به خراسان میرفت، سخن به میان آمده است. این
راه دو مسیر تابستانی و زمستانی داشت، راه تابستانی از مایین به یزدخواست میرفت و مسیری کوتاهتر از راه زمستانی را به سمت شمال فارس طی میکرد و راه زمستانی از گردنه کولیکش و یزدخواست گذشته و از آن جا به قمشه (قومشه یا شهررضا) و از طریق آن به لنجان و اصفهان منتهی میشد.(2)
از شیراز به یزد یک جاده اصلی وجود دارد. این جاده به شمال استان فارس امتداد مییابد و در حوالی اقلید از سمت راست به جانب شمال شرقی میپیچد و از آن جا به سمت ابرقوه و سپس به استان یزد منتهی میشود. ادامه مسیر جاده اصلی به استان اصفهان و از آن جا به سایر شهرهای مرکزی و شمالی ایران میرود. از شیراز سیکیلومتر تا شهر زرقان راه است سپس شانزده کیلومتر تا مرودشت، در این جا راهی به سمت چپ (شمال غربی) میرود، از آن جا هفده کیلومتر تا تختجمشید فاصله دارد و چند کیلومتر آن طرفتر نقش رستم است که در خارج از جاده اصلی واقع شده، از تخت جمشید تا سیدان پانزده کیلومتر و از آن جا تا سیوند یازده کیلومتر فاصله است، از آن جا تا سعادت شهر بیستوچهار کیلومتر و از آن جا تا کردشول هیجده کیلومتر است. پاسارگاد در هشت کیلومتری این منطقه خارج از جاده اصلی واقع شده است. از آن جا به قادرآباد پانزده کیلومتر راه است و تا دیدگان یازده کیلومتر و از آن جا تا ده بید چهل و پنج کیلومتر مسافت دارد. از دهبید
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص319 و نگاه کنید به: ابن خردادبه، المسالک والممالک، ص51؛ مقدسی، احسن التقاسیم، ص457؛ مستوفی، نزههالقلوب، ص201؛ قدامهبن جعفر، کتاب الخراج، ص7-196؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص 3-132.
2) ر.ک. به: ایرانشهر، 2/1463؛ مصطفوی، اقلیم پارس، ص2-361؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص302 و 304.
تا گردنه کولیکش پانزده کیلومتر و از آن جا تا خانه خوره پانزده کیلومتر راه است. در
این جا یک جاده خاکی قدیمی است که به حوالی ابرکوه میرسد، اما مسیر اسفالته آن سیوپنج کیلومتر تا فیضآباد راه است و کمی بالاتر از آن راهی به سمت اقلید در سمت چپ جاده منحرف میشود و ادامه راه به سمت یزدخواست میرود، برای رفتن به سمت یزد راه از فیضآباد با پیمودن هفده کیلومتر به فراغه و دو کیلومتر به
ابرکوه میگذرد. (قدمگاهی موسوم به علیبن موسی الرضا علیهالسلام در این جا است.) راه از این شهر در حاشیه کویری... موسوم به کویر ابرکوه امتداد مییابد و با پیمودن مناطق شمش آباد، رئیس آباد و آب انبارکان سرخ به ده شیر میرسد که مجموعاً پنجاهونُه کیلومتر تا ابرکوه فاصله دارد. از دهشیر دو جاده فرعی خاکی وجود دارد که
به سمت چپ و راست منتهی میشوند، ادامه راه تا تفت با پیمودن مناطق حسینآباد، درّه زرشک، فیضآباد و فراشاه (قدمگاه علیبن موسی الرضا علیهالسلام در این جا است). به مسافت شصت و یک کیلومتر است. از تفت تا یزد حدود بیست و پنج کیلومتر فاصله دارد که دو روستای معروف به زینآباد و خیرآباد در مسیر آن قرار گرفته است.(1)
1) نگاه کنید به: اطلس راههای ایران، مؤسه گیتاشناسی.
در شهر قدیمی یزد که خود روزگاری از نواحی و توابع شهر اصطخر بهشمار میرفته چند قدمگاه و یادبود از محل توقف و عبور حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام وجود دارد که با توجه به تأکید منابع بر عبور آن حضرت از سمت کویر (یزد) به سوی مرو، بر اعتبار این قدمگاهها افزوده میشود. امّا قبل از بررسی این آثار بجا مانده در یزد برای اطلاع بیشتر ابتدا به سابقه تاریخی این شهر اشاره خواهیم کرد و سپس به شرح راهها و منازل و قدمگاهها میپردازیم.
یزد را در زمان قدیم «کثه» میخواندند و چون نام یزد را بر این شهر گذاشتند، کثه را بر ولایت یزد اطلاق کردند و به آن حومه یا جومه یزد گفتند.(1)
منابع تاریخی در شرح چگونگی پیدایش و ایجاد شهر یزد، بنای این شهر را به زمان اسکندر نسبت میدهند. محمّدبن حسن جعفری در تاریخ یزد و حسین بن علی کاتب در تاریخ جدید یزد که از مورّخان قرن نهم هجری میباشند در اینباره
مینویسند: هنگامی که جنگ میان اسکندر و داراب آغاز شد عدهای از سرهنگان داراب در خفا به او نامه نوشتند که اگر به هر کدام از ما مملکتی ببخشی ما داراب رابه قتل میرسانیم و اسکندر به آنها عهدنامه داد و سرانجام در روز حرب سرهنگان قصد داراب کردند و بر او زخم زدند، در آن حال اسکندر به بالین داراب رسید و
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص 306؛ ن.ک. به: اطلس تاریخ ایران، نقشه شماره 8.
عذر خواست که قوم تو با تو جفا کردند و من قصد تو را نکردم و اکنون وصیت کن تا من وصیت تو را به جای آورم، داراب به او گفت: کشندگان مرا به قصاص رسان تا دیگر بندگان به خون خداوندان خود اقدام ننمایند.
دیگر آن که دخترم را به عقد خود آورد که تا چون فرزندی از او ظاهر شود، سلطنت در خانه ما باقی بماند و دیگر آن که با قوم من نیکویی کن تا بعد از تو با قوم
تو هم نیکویی کنند. اسکندر به وصیت داراب عمل کرد و بعد از آن اسکندر بعضی از سرهنگان داراب را که به آنها اعتماد نداشت با خود به سوی خراسان برد و از عراق (عراق عجم) متوجه خراسان شد. چون به سر بیابان خراسان که اکنون شهر یزد است رسید، به لشکرگاه بفرمود تا قلعهای بساختند و نهری جاری کردند و کسی از آن خود را آن جا بنشاند و آن جماعت را در آن جا ساکن گردانید و آن مقام را «کثه»
نام نهاد و این اول عمارت یزد است که آن را زندان ذوالقرنین میخوانند.
در کتب متقدّمان ذکر یزد نیست و ذکر کثه در صریح البلدان و مسالک الممالک که طول و عرض بلاد (را) گویند هست و این کثه اول عمارت یزد است و بعد از اسکندر این کثه معمور شد و جماعتی در آن جا جمع شدند و عمارت و زراعت کردند، هنگامی که سلطنت به یزدجرد پسر بهرام رسید، چون به کثه رسید آب و هوای کثه وی را موافق آمد، گفت نذر کردم که در این مقام شهری بسازم به نام یزدان، و بنّایان (معماران) ممالک را جمع کرد و منجّمان به طالع سنبله یزد را بساختند... یزدجرد سه سرهنگ خود را (به نامهای) «بیده»، «میبد» و «عقدا» امر کرد که سه مقام بسازند بیده، «بیده» را بساخت و میبد، «میبد» را بساخت و عقدا «ده گبران» را بساخت این هر سه ده کنار دریا بود و این دریا به دریای ساوه مشهور بود. در آن شب که پیامبر ما صلیاللهعلیهوآله از مادر متولّد شد آن دریا به زمین فرو رفت و خشک شد...(1)ابنحوقل در قرن چهارم هجری یزد را مکانی خوشساخت و مستحکم با
دو دروازه آهنین توصیف میکند، و مینویسد: چون یکی از این دروازهها نزدیک مسجدی است که در «ربض» پهناوری قرار دارد آن را دروازه مسجد گویند.(2)
حمداللّه مستوفی، در نزهة القلوب مینویسد: اکثر عمارات ظاهری آن (شهر یزد) از خشت خام بود جهت آن که در آن جا بارندگی کم باشد و گِلَش به قوّت است و شهری نیک و پاک است و آبش از کاریزها و قنوات بسیار در میان شهر گذرد و مردم بر آن سردابها و حوضها ساختهاند.(1)
از عبور حضرت رضا علیهالسلام از یزد در منابع اوّلیه به صراحت نامی به میان نیامده است و تنها به ذکر عبور آن حضرت علیهالسلام از یک کویر و یا بیابان اشاره کردهاند. شیخ صدوق به نقل از محمّدبن حفص مینویسد:
غلامی یا دوستداری از عبد صالح حضرت ابیالحسن موسیبن جعفر علیهالسلام گفت: من و جماعتی در بیابانی با حضرت رضا علیهالسلام بودیم، تشنگی سختی به ما و حیوانهای ما رسید تا این که بر خود ترسیدیم. حضرت موضعی را برای ما وصف کرد و فرمود بروید در آن موضع که آب بیابید، ما به آن موضع رفتیم و به آب رسیدیم و آشامیدیم و حیوانهای خود را سیراب کردیم و عموم اهل قافله که همراه ما بودند سیراب شدند، از آن جا کوچ کردیم و حضرت ما را به جستجوی همان چشمه امر کرد، ولی از جستجوی خود نتیجه نگرفتیم و اثری از چشمه نیافتیم و بجز پشک شتر چیزی ندیدیم. آن مرد این حدیث را برای مردی از فرزندان قنبر که حدود یکصدوبیست سال از عمرش گذشته بود ذکر میکرد و آن مرد «قنبری» مرا به مثل این حدیث بدون کم و زیاد خبر داد و گفت من نیز با آن مرد در خدمت آن
بزرگوار بودم، و آن مرد قنبری مرا خبر داد که آن بزرگوار در آن سفر به سوی خراسان میرفت.(2)
منابع جدید، از ورود حضرت به شهر یزد مطالبی بیان کردهاند.(1)و به نظر میرسد که این کویر و بیابان، در منطقهای که در منابع به «اقلیم هفدهم» معروف است واقع شده باشد، زیرا در منابع جغرافیایی مسیر راه فارس به خراسان را از این بیابان که امروزه شهر یزد در میان آن واقع شده است ذکر کردهاند.
جغرافیدانان قدیم از منطقهای به نام «اقلیم هفدهم» که منطقهای میان فارس و خراسان است نام میبرند که زمانی متعلق به هیچ کدام از ولایتها نبوده و در توصیف این منطقه و راههای ناامن و خطرناک آن اطلاعات ارزندهای ارائه میدهند. حدود این منطقه از جانب مشرق، مکران و بخشی از سیستان و مغرب آن منتهی به قومس، ری، قم و کاشان بوده و از جانب شمال به بخشی از سرزمین خراسان، قسمتی از سیستان و از جانب جنوب، به کرمان و فارس و قسمتی از اصفهان منتهی میشده است.(2)
اصطخری و جیهانی از جغرافیدانان قرن چهارم هجری مینویسند: این بیابان از بیابانهای سرزمینهای اسلامی جدا است و برخلاف بیابانها و بادیههای نجد، تهامه، حجاز و یمن که اعراب در آن جا خانه و کاشانه دارند و مردمان در آن جا زندگی میکنند، کسی در این بیابان زندگی نمیکند و مردمان آنها کم و دزدان و راهزنان آن بسیار است.(3)
جیهانی سبب این وضعیت را چنین میداند که این بیابان به یک مملکت تعلق ندارد به همین دلیل راهدارانی که امنیّت را در این منطقه برقرار کنند وجود ندارند.
وی میافزاید اگر دزدی از یک مملکت بیاید و دزدی کند و به مملکت دیگری برود
درامان است. این بیابان «مفازه»(1)سخت بیعلف و هیزم توصیف شده به طوری که کسی نمیتواند به آن جا برود و آن را بپیماید، مگر با شتر و چهارپایان باری، آن هم در راهی مشخص و تعیین شده، زیرا در آن جا آب یافت نمیشود، مگر در راهی که متداول است و اگر کسی از آن راهها عبور نکند و یا گم شود هلاک میشود.(2)
دزدان در این بیابان دارای پناهگاهی هستند که آن را کرکس کوه نامند. این کوه چندان بزرگ نیست، اما دارای صخرههای برندهای است که وسعت آن حدود دو فرسنگ است. در آن جا آبی است که آن را «آب یده»(3)میخوانند ولی در درّههای آن آبها اندک است. رفتن بالای این کوه دشوار است و اگر کسی در آن پنهان شود او را نمیتوان یافت. در این بیابان دهکدههایی وجود دارد و در حوالی کرمان بر راه سیستان شهری به نام سنیج قرار دارد. به گفته جیهانی، از جاهایی که بر کنار این بیابان است و نزدیک آبادانی است و یا بعضی به آبادانی پیوسته، در سمت فارس و اصفهان، نایین، یزد، «ونده»(4)و اردستان میباشد و از جانب کرمان خبیص و راور و نرماشیر و از جانب فارس و اصفهان و قم و کاشان، خوار و سمنان و دامغان و بسطام و از جانب خراسان قهستان و تون و طبس و کریت و قاین.(5)
التقاسیم، ص488؛ یاقوت، معجم البلدان، 4/147؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص347.
اشپولر به نقل از ابن خردادبه و ابن حوقل از جاده بزرگ فرعی که به جاده شاهی منتهی میشده در قرن اول هجری نام میبرد و مینویسد: این جاده بزرگ فرعی از شیراز و از طریق یزد به نیشابور منتهی میشد، امّا بزودی به واسطه افزایش دستههای غارتگران در کویر بزرگ بین یزد و طبس غیرقابل استفاده شد، زیرا راهزنان نه فقط گروگانگیری میکردند، بلکه مردان مسافر را نیز به نحو فجیعی به
1) جغرافینویسان عرب در قرون وسطی این صحرا را «مفازه» به معنی بیابان نامیدهاند.
2) جیهانی، اشکال العالم، ص6-155؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص158؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص142.
3) «آب بیده» اصطخری، مسالک الممالک، ص185.
4) «عقده» اصطخری، مسالک الممالک، ص158.
5) جیهانی، اشکال العالم، ص156؛ ابن حوقل، صورة الارض، ص143؛ مقدسی، احسن
قتل میرساندند.(1)
راههایی که از بیابان و کویر مابین فارس و خراسان به خراسان و نائین و اصفهان و ری و کرمان و سیستان منتهی میشد در منابع جغرافیایی قدیم ذکر شده(2)و ما تنها به شرح مسیر راه یزد به خراسان که در بررسی مسیر عبور حضرت رضا علیهالسلام مورد توجه است میپردازیم. بنابر نقل جیهانی مسیر این راه عبارت است:
1- از یزد تا «انجیره»(3)یک منزل و بدان جا چشمهای است و حوضی از آب باران.
2- از انجیره تا «خرانق».(4)خرانق دهی است که در آن جا زراعت و دامداری کنند و حدود دویست خانه در آن است.(5)
3- از خرانق تا «تل سیاه و سفید» یک منزل است(6)و آن جا هیچ کس نباشد و دو
حوض است از آب باران.
4- از تل سیاه و سفید تا «ساغند» یک منزل است، آن جا دهی است آبادان و چشمه آب که چهارصد مرد در آن سکنی دارند.
5- از ساغند تا «رباط پشت بادام» یک منزل است، آب آن جا از چاه است و در آن جا کاروانسرا و منزلی است.(7)
1) برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، 2/4-263. ن . ک. به: اطلس تاریخی ایران، نقشه 8، 9.
2) جهت اطلاع بیشتر ر.ک. به: جیهانی، اشکال العالم، ص9-156؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص 52-349؛ ابنحوقل، صورهالارض، ص9-143؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص91-186.
3) «آبخیزه» اصطخری، مسالک الممالک، ص189.
4) «خزانة» مسالک الممالک، ص189؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص147.
5) از آبخیزه تا خزانه یک مرحله بیابان است. اصطخری، مسالک الممالک، ص189.
6) یک مرحله بیابان باشد. اصطخری، مسالک الممالک، ص189.
7) از ساغند تا رباط پشت بادام، تا رباط محمّد یک مرحله بیابان است. اصطخری، مسالک الممالک، ص189.
6- از رباط پشت بادام تا «رباط محمّد» یک منزل است و آن جا سی مرد باشد و ایشان را چشمه آب و کشت هست.
7- از رباط محمّد تا «ریگ» یک منزل است و در آن جا کسی نیست، چشمه آبی است و مقدار دو فرسنگ ریگ است.(1)
8- از ریگ تا «مهلب» یک منزل و در آن جا کسی نیست، چشمه آب و کوهی است.
9- از مهلب تا «رباط حوران»(2)یک منزل و رباط از خشت پخته است و گچ کردهاند(3)و سه چهار کس نگاهبان آن.
10- از رباط حوران تا «چشمه رادخره»(4)یک منزل و بدان جا چشمه آب گرم است و هیچ کس نیست.
11- از چشمه رادخره تا «بشتادران»(5)یک مرحله و آن جا دهی است بزرگ، بر یک سوی آن طبس است و در آن جا سیصد مرد و آب و کشت و عمارت و
چهارپایان است.(6)
12- از بشتادران تا «بن» یک منزل است و آن جا دهی است آبادان که قریب پانصد کس ساکن و عمارت و زراعت و مواشی دارد.
13- از بن تا «زادویه» یک منزل، در آن جا کسی ساکن نیست و چاه آب است.
14- از زادویه تا «رباط زنگر»(7)یک منزل و در آن جا آب روان است و اندک زراعت و سه چهار کس ساکن است.
1) در این منزل حوض آبی هست و کاروانسرایی لیکن مردم نیست و ریگ ریگی است به مقدار دو فرسنگ. اصطخری، مسالک الممالک، ص 190.
2) رباط خوران، ابن حوقل، صورهالارض، ص147.
3) اصطخری، مسالک الممالک، ص190.
4) زاد آخرت، مسالک الممالک،ص190.
5) بستادران و بشتاذران هم آمده است. ر.ک. به: مسالک الممالک،ص190؛ ابن حوقل، صورة الارض، ص147.
6) ابن حوقل، صورهالارض، ص148.
7) «رباط زیگن» و «ریگن» هم آمده است. اصطخری، مسالک الممالک، ص190؛ ابنحوقل، صورهالارض، ص148.
15- از رباط زنگر تا «اشبست»(1)یک منزل است و در آن جا حوض آب باران است.
16-از اشبست تا «ترشیز» که شهری است معتبر و معروف یک منزل است، ترشیز حومه «پشت» (بشت) نیشابور است و شهری زیبا و پربرکت و پرجمعیت و در هر دو یا سه فرسخ، کاروانسرا و حوض آب دارد.(2)
راههای بیابان بدینترتیب است: از اصفهان تا ری، از نائین تا خراسان، از یزد تا خراسان، راه شور، راه راور، راه خبیص، راه نو، راه سیستان تا کرمان و راه یزد و میبد
و نائین که در «کرت» به هم میرسند و آن شهری است به سه فرسنگی طبس و در آن جا قریب هزار مرد باشد و در اعمال طبس است.(3)
بنابرآنچه گفته شد، حضرت رضا علیهالسلام از منطقه کویری و راه خشک بیابانی عبور کردهاند و در منابع جدید این منطقه کویری را شهر یزد ذکر کردهاند. علاوه بر این
موضوع این شهر در مسیر راه قدیمی فارس به شیراز قرار داشته و وجود قدمگاهها و آثار یادبود برجای مانده از عبور حضرت رضا علیهالسلام در حوالی شهر یزد و برخی مناطق آن که از قدمت و اعتبار درخور توجّهی برخوردارند، عبور حضرت علیهالسلام را از این شهر
قوّت میبخشند.
در یزد چندین قدمگاه منسوب به حضرت امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام به چشم میخورد. اهمیت و اعتبار تاریخی این قدمگاهها یکسان نیست و هر کدام نیازمند بررسی جداگانهای است بنابراین ابتدا از محل و ناحیهای که قدمگاهها در آن واقع شدهاند سخن خواهیم گفت و سپس موقعیت آنها را با توجه به خط سیر
1) «استلشتز» و «اسنیشت» هم آمده است. اصطخری، مسالک الممالک، ص190؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص148.
2) اصطخری، مسالک الممالک، ص190؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص148.
3) جیهانی، اشکال العالم، ص8-157؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص52-349؛ ابن حوقل، صورهالارض، 9-145؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص91-188.
حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام بررسی خواهیم کرد.
خرانق در شصت کیلومتری یزد واقع شده است. آثار تاریخی خرانق علاوه بر مشهدک که مقام نزول حضرت ثامنالائمه علیهالسلام میباشد، مزاری است مشهور به بابا خادم که یک بقعه گنبددار برای آن ساخته شده، ولی نوع سنگ و کاشیهای آن قدمتی ندارد.(1)دیگر، کاروانسرایی است مشهور به رباط شاهزاده که به فرمان شاهزاده محمّد ولی میرزا، فرزند فتحعلی شاه قاجار ساخته شده است.(2)علاوه بر آن، مسجد نسبتاً کوچکی است که به آن مسجد جامع گویند. در پشت منبر این مسجد، سنگ قبری از نوع سنگهای رسوبی سفید از قرن پنجم هجری به اندازه 30×50 سانتیمتر دیده میشود که به طور آزاد افتاده و بر روی آن عبارت «هذا قبر علی بن محمّد بن اسحق المولی توفّی فی شهر ربیعالاول، سنه تسع و تسعین و اربع مائة» به چشم میخورد(3)و دو سنگ قبر دیگر نیز در کنار دَرِ مسجد دیده میشود
که مربوط به قرن هشتم و متعلق به یک پدر و دختر است.(4)
مشهدک که مقام نزول حضرت ثامنالائمه علیبن موسی الرضا علیهالسلام است در کنار
قبرستان خرانق قرار دارد و تنها از آن بقعه گلی کوچک و ویرانهای که یک طاق گنبدی شکل دارد برجای مانده است. مردم و اهالی این منطقه مشهدک را محل عبادت و نماز حضرت امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام میدانند، و به همین دلیل آن مکان را محترم و مقدّس میشمارند و گاهی قاریان در آن به قرائت قرآن میپردازند. در این بقعه سنگ خاکستری رنگی به اندازه 29×27 سانتیمتر بر دیوار سمت قبله (به جای محراب) نصب شده که به خط نسخ عباراتی به تاریخ 595 هجری بر آن حک شده است و اطلاعات مهمّی از عبور حضرت ثامنالائمه علیهالسلام در اختیار محقّقان و مورّخان میگذارد و براساس آن شیوع روایت عزیمت آن حضرت از
طریق یزد به طوس در قرن ششم تأیید میشود و چون از سندهایی نیست که ساخته و پرداخته عصر صفوی باشد حائزاهمیّت فراوانی است. نکته دیگری که جالب توّجه و دقّت است این است که کتیبه این سنگ به زبان فارسی است و در این خطّه از لحاظ قدمت نظایر زیادی ندارد و به علاوه در رسم الخطّ آن شیوه کتابت آن عصر (قرن ششم) به کار رفته است که طبعاً فوایدی از دیدگاه زبانشناسان و محقّقان خطّ بر آن مترتب خواهد بود.
متن کتیبه به این شرح است: لااله الا اللّه، محمّد رسول اللّه، امیرالمؤمنین.(1)به
تاریخ ست و تسعین مائه.(2)علی(3)بن موسی الرضا اینجا رسیده است و در این مشهد فرو آمذ (آمد) و مقام کرد، و به تاریخ سنة اثنی و تسعین و خمسائه(4)مشهد
خراب بوذ (بود) و از جهد بوبکربن علی ابی نصر رحمهاللّه(5)فرموذنذ (فرمودند) و به دست ضعیف پرگناه یوسف بن علی بن محمّد بنا واکرده شذ (بنا کرده شد).
خذایا (خدایا) بر آن کس رحمت کن کی (که) یک بار قل هواللّه به اخلاص در کار آنک (آن که) فرموذ (فرمود) و آنک کرد و آنک خواند کنذ (کند). کتبه یوسف بن علی بن محمّد، فی شهر ربیعالاوّل سنة خمس و تسعین و خمس مائه.(6)
(7)(مسجد مشهد علیبن موسی الرضا علیهالسلام ) ده شیر، آبادی مشهور، اما کم مایهای است که بر سر راه ابرقوه واقع شده است. نام ده شیر در کتب، به صورت قریه شیر نیز آمده است. علیالظاهر نامش مأخوذ از نام شیرکوه است.(8)
1) این کلمه به صورت منفرد در لبه سمت چپ کنده شده است و احتمال الحاقی بودن میرود.
2) سال 906 ه . ق.
3) در تمام موارد بالا بر روی ی در آخر کلمات دو نقطه گذاشته شده است.
4) سال 592 ه .ق.
5) «رحمهاللّه» بالای سطر کنده شده است.
6) سال 595 هجری. ایرج افشار، یادگارهای یزد، 1/177-173.
7) فراشاه در تلفظ محلی، فراشه میگویند.
8) ایرج افشار، یادگارهای یزد، 1/280.
نام ده شیر برای اوّلین بار در تاریخ جدید یزد (تألیف قرن هشتم) دیده میشود و بنابر ضبط آن خواجه شمسالدّین محمّد تازیکو مسجد چهل محراب را در شهر یزد بساخت و چهار دانگ از قریه دهشیر قهستان یزد را بر آن وقف کرد.(1)
و 621.
آثار تاریخی و قدیمی در ده شیر، شامل یک رباط و مسجد و یک قدمگاه است.(2)
قدمگاه فراشاه، از مجموعه بنایی تشکیل شده که بر کنار جاده تفت(3)به دهشیر و در مرکز فراشاه(4)قرار دارد. مردم، آن را قدمگاه حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام
میدانند. این عمارت بنا بر سنگ نوشتهای که در محراب آن نصب شده است، توسط گرشاسببن علی (513-488) از امرای کاکویه دیلمی در سال 512 هجری عمارت شده است که در آن زمان به مسجد مشهد علیبن موسیالرضا علیهالسلام شهرت داشته است.(5)
اصل بنای مسجد مشهد علیبن موسی الرضا علیهالسلام در فراشاه، چهار ضلعی است و هر ضلع آن از داخل، هشت متر است. در ارتفاع قریب به سه متر، بنا به هشت ضلعی بدل شده و بر سر آن گنبد آجری قرار گرفته است. بنا دارای سنگ تاریخ و کتیبه و تزیینات داخلی و یادگارهایی است که به شرح ذیل معرفی میشوند.
1- دور تا دور زیر گنبد سوره الفتح به خطّ کوفی گلدار تزیینی به عرض شصت سانتیمتر در گچ کنده و کتیبه کردهاند، بر روی حروف، رنگ سیاه و قهوهای زدهاند و بالای بسماللّه الرّحمن الرّحیم عبارتی بوده که فعلاً «امر به عمارة هذا...» از آن باقی
مانده و مابقی شکسته شده است.
2- بالای سر محراب در قسمتی که گچهای مرمتی بیرون آمده است آثار کتیبهای به خط کوفی دیده میشود که به علت ساییدگی و محوشدگی قابل قرائت نیست.
3- در داخل محراب یک قطعه سنگ مرمر به اندازه 60×116 سانتیمتر نصب است که آن را بسیار ظریف و هنرمندانه تراشیدهاند و قابی از چوب دارد که کتیبهای به خط کوفی داشته ولی به علت موریانهخوردگی تقریباً همه کلمات محو شده است و عبارات آن خوانده نمیشود. این قاب دارای چوبی محکم و به رنگ قهوهای تند است. سنگ آن دو ردیف حاشیه دارد در حاشیه اول آمده: بسماللّه الرّحمن الرّحیم، ذلِکَ الَّذی یُبَشِّرُ اللّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحَاتِ.(1)و در حاشیه دوّم بعد از بسم اللّه الرّحمن الرّحیم نام دوازده امام علیهمالسلام ذکر شده است.
خط اول متن آیه 33 سوره احزاب است. خط دوّم: لااله الاّ اللّه، محمّد رسولاللّه، علیّ ولیّ اللّه.(2)خط سوّم: (در هلالی زاویهدار) بسماللّه الرّحمن الرّحیم، قَد اَفْلَحَ
الْمُؤِنُونَ... خط چهارم به بعد: بسماللّه الرّحمن الرّحیم، قُل هُوَاللّه... اَمَرَ بِعِمَارَةِ هذَا
الْمَسْجِدِ الْمَعْرُوف بِمَشْهَدِ عَلی بن موسی الرّضا علیهماالسلام العَبْدُ الْمُذْنِبُ الْفَقیرُ اِلی رَحْمةِ اللّهِ تعالی گرشاسپبن علی بن فرامز(3)ابن علاءُالدّوله تَقَبَّلَ اللّهُ مِنْهُ فی شُهُورِ سَنَةِ اثنی عَشَرَةَ وَخَمْس مائة... (دو یا سه کلمه شکسته است.)(4)
احمدبن علی کاتب، مؤف تاریخ جدید یزد (862 ه .ق) از قدمگاهی در یزد نام میبرد که سلطان قطبالدّین آن را عمارت کرده است و بر این قدمگاه که آن را قدمگاه امام الانس والجن علی بن موسی الرّضا عَلیه آلاف التّحیة والثّناء میخوانند
مدرسه و دو مناره افزوده است.(5)
علاوه بر قدمگاههایی که در مناطق مختلف و نواحی یزد برشمردیم چند بقعه منسوب به برادران امام رضا علیهالسلام در منطقه قدیمی رباط پشت بادام وجود دارد که بنابر گفته نائینی در تحفة الفقراء و برخی از منابع تاریخ محلی یزد، به هنگام توقف امام رضا علیهالسلام در خراسان عدهای از برادران آن بزرگوار به قصد پیوستن به ایشان در این منطقه به دست عمّال مأمون به شهادت رسیدند.
بافران(1)در پنج کیلومتری شهر نائین (در مسیر جاده یزد به نائین) واقع شده است. از ورود حضرت علیهالسلام به بافران و نائین در منابع اوّلیه ذکری نیست، امّا منابع محلی و برخی از تذکرههای جدید از ورود ایشان به این دو شهر و قدمگاههایی که منسوب به حضرت رضا علیهالسلام است مطالبی آوردهاند.
بلاغی در تاریخ نائین مینویسد: بین بافران و نائین که یک فرسنگ مسافت است، درختی وجود دارد که مورد توجه اهالی است. این درخت را به زبان محلی درخت «سیس» و نیز درخت «موم روضا» رضا مینامند و در بیست و یکم ماه
رمضان و در روز عاشورا در آن جا جمع میشوند و آش میپزند و پارچه به آن درخت میبندند و برگ درخت را برای تبرّک به خانههای خود میبرند.(2)آنها معتقدند که حضرت رضا علیهالسلام در زیر آن درخت غذا تناول فرموده و وضو ساخته
است. مؤف تاریخ نائین میافزاید: شاه عباس کبیر در سال 1009 ه .ق نذر کرد که
اگر بر عثمانیان پیروز شود پای پیاده به زیارت مشهد مقدس حضرت رضا علیهالسلام رهسپار شود و صاحب وقایع السنین در وقایع سال یکهزار و ده مینویسد: شاه عباس تا آن جا که توانسته از مسیر حرکت امام رضا علیهالسلام اطلاع حاصل کند از همان مسیر راه پیموه است و چون به منطقه بافران و آن درخت رسیده، عمارتی بنا کرده که در دیوار آن بنا به یاد غذا خوردن حضرت علیهالسلام، به جای کاشی معمولی از کاشیهای زینتی که طرح کاسه و بشقاب بر آن بوده استفاده کردهاند. وی به نقل از یک شاهد عینی مینویسد: سابقاً این کاشیها به جای خود باقی بود ولی هم اکنون آثاری از آنها باقی نمانده است.(3)
در
شهر نائین نیز چند قدمگاه وجود دارد که منسوب به امام رضا علیهالسلام است.
قدمگاه مسجد قدیمان یا مسجد جامع قدیم که بنابر گفته بلاغی، مسجد قدمگاه
بوده و بر اثر کثرت استعمال «مسجد قدیمان» نام گرفته(1)، از کهنترین مساجد جامع معروف نائین است و قبل از ظهور اسلام در ایران، این مسجد آتشکده بوده است.(2)قدمگاه، در ضلع جنوب شرقی مسجد به شکل مثلث است که یک متر از زمین ارتفاع دارد و اطراف آن را نرده چوبی نصب کردهاند. نقش پایی بر روی سنگ به چشم میخورد که قدر مسلم به عنوان یادگار از ورود و توقف آن حضرت در این
مکان ساخته شده است. صاحب کتاب تاریخ نائین معتقد است که حضرت رضا علیهالسلام در این مسجد نماز گزارده است(3)و علاوه بر آن از مسجد و حمّام امام رضا علیهالسلام در
محله گودالو یا محله سنگ نائین نام میبرد که حضرت علیهالسلام در آن جا نماز گزارده و استحمام فرمودهاند.(4)بلاغی در تاریخ نائین میافزاید: از مجموع این آثار و جهات تاریخی دیگر معلوم است در همان سفری که حضرت رضا علیهالسلام از مدینه به مرو تشریففرما شدهاند نائین در مسیر راه آن حضرت بوده است، ولی به نقل از شیخ صدوق مینویسد: حضرت رضا علیهالسلام در نیشابور وارد شده به محله قزوینیها و در آن جا حمّامی بود و چشمهای که آبش کم شده بود و آن چشمه چند پله در گودی بود، حضرت تشریف برد در میان آن چشمه و غسل کرد و نماز خواند و فعلاً هم مردم میان آن چشمه میروند و به قصد تبرّک غسل میکنند و از آن میآشامند و در پشت آن چشمه نماز میخوانند و حوائج خود را از خداوند میخواهند و مستجاب میشود و آن چشمه معروف است به «عین کهلان». صاحب منتخبالتواریخ در ص552 مینویسد: محتمل است که چشمه همان قدمگاه باشد و آن چشمه معروف به حمام الرضا علیهالسلام است. سحاب، در زندگانی حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام مینویسد: اگر چه امروز، از نیشابور تا قدمگاه فاصله زیاد است ولی بعید نیست نیشابور آن روز در نهایت آبادی و پرجمعیّتی بوده و دامنه آن تا قدمگاه گسترش داشته است و آن جا یکی از محلات شهر به شمار میآمده است.(5)بلاغی
در تاریخ نائین در ذکر اولیاءاللّه و کسانی که در خاک نائین مدفون هستند مینویسد:
سلطان موصیله زنی است که اهل موصل و از خدمه حضرت رضا علیهالسلام (1)بوده و در سفری که حضرت به نائین تشریففرما شدهاند وفات یافته و در این سرزمین دفن شده است. مردی به نام احمد که او هم از خدمه حضرت بوده و پس از رحلت
حضرت رضا علیهالسلام چون حسن استقبال اهالی را نسبت به حضرت دیده و نائین از دسترس حکّام بنیعبّاس دور بوده لذا در آن جا مسکن گزیده و زمانی که روحش به شاخسار جنان پرواز کرده در آن سرزمین دفن شده است.(2)
نائین در مسیر یکی از راههایی است که از فارس به خراسان میرود ولی راههای دیگری همچون راه خرانق که در آن نیز قدمگاهی منسوب به حضرت رضا علیهالسلام وجود دارد به نیشابور و مرو منتهی میشود، بنابراین به طور قطع، آنچنان که صاحب تاریخ نائین ادّعا میکند، نمیتوان یقین حاصل کرد که حضرت از این شهر عبور کرده باشد.
از آن جا که منابع اوّلیه و معتبر هیچگونه اطّلاعی از جزئیّات مسیر راه حضرت از فارس به خراسان ارائه نمیدهند، تعیین خطّ سیر دقیق و قطعی در این بخش از راه دشوار است. تنها نقطه روشنی که در این مسیر از منابع اوّلیه به دست میآید، اشارهای است که شیخ صدوق و سایر منابع معتبر به مسیر راه کویر و ورود آن حضرت به نیشابور کردهاند. این منابع مسیر حضرت را از اهواز به فارس و از آن جا به سمت خراسان از طریق نیشابور یاد کردهاند ولی در این میان راه کویر (بیابان میان
فارس و خراسان) مبهم و فاقد منطقه جغرافیایی معینی است. اطلاعات افزوده منابع محلی نه تنها جغرافیای حرکت امام علیهالسلام را روشن نمیسازند، بلکه ایجاد تناقض نیز میکنند. همچنان که ذکر شد منابع محلی در منطقه کویری یزد از قدمگاه خرانق و چند یادبود در شهر نائین، نقل جداگانهای آوردهاند این دو شهر تقریباً در
دو مسیر مخالف نسبت به شهر یزد قرار دارند، یکی در شرق و دیگری در شمال غربی این شهر واقع شده است و پر واضح است که عبور از یک راه، راه دیگر را بیاعتبار میسازد و این در حالی است که در مسیر هر دو راه، قدمگاه و منزلگاه منسوب به حضرت رضا علیهالسلام وجود دارد و بدیهی است که عبور توأم از این دو مسیر
ناقض منطق جغرافیایی است.
از اعتبار قدمگاه خرانق و این که این قدمگاه در مسیر راه کویری یزد به خراسان واقع شده پیشتر سخن گفتیم، امّا در خصوص بافران و نائین در تاریخ محلی نائین که
مأخذ بررسی ما در این تحقیق است، نکات مبهم و گاه متناقضی به چشم میخورد. بلاغی درباره خط سیر عبور حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام به نقل از مطلع الشمس مینویسد: حضرت از مدینه (وطن خود) به بصره، ارجان (حاکمنشین اهواز که در آن وقت آباد بوده و آثار مسجدی که منسوب به حضرت رضا علیهالسلام است
فعلاً در بلد ارجان معروف است)، فارس، خاک اصفهان، نیشابور، (که در محله بلاشآباد منزل فرمودند)، ده سرخ (نیم فرسخی شریفآباد و شش فرسخی مشهد مقدس که همان قریهالحمراء، است که در عیون نقل کرده)، سناباد، سرخس و مرو عبور فرمودهاند.(1)سپس میافزاید: چنین به نظر میرسد که خط سیر حضرت از اهواز، تا سناباد (مشهد) به این طریق بوده است: اهواز، رامهرمز، بهبهان، کوهکیلویه،(2)شلمزار،(3)(جزء چهار محال از بلوک اصفهان است) نائین، انارک، بیابانک، الحق، عباسآباد، سبزوار، نیشابور، (قدمگاه این جاست) ده سرخ، (شریفآباد این جاست)، طرق، مشهد.(4)و در ذیل این سطور مینویسد: با امعاننظر در خط سیر سلطان سریر ارتضاء امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام و انحرافات راه بخوبی میتوان دریافت، اولاً کسانی که در مسموم شدن آن حضرت تردید دارند از جهات باطنی و علل احضار حضرت به مرو و صدمات و تألّماتی که به حضرت
رسیده است، آگاه نیستند، باید به آنها گفت (حفظت شیئاً و غابت عنک اشیاء) و ثانیاً تا همین اندازهای که عمر مبارک حضرت کفاف داده بر اثر اقدامات آن حضرت کاخ استقلال تشیّع و استقلال ایران استوار شده است.(1)مؤّف تاریخ نائین در جای
دیگر مینویسد: قسمتی از مسیر آن حضرت در نقشه نائین و قسمتی هم در نقشه مستخرج از شماره اوّل سلسله راهنمای تاریخی از انتشارات اداره کل عتیقات چاپ شهریور 1313 در مطبع مجلس منعکس است.(2)
سحاب نیز در کتاب زندگانی امام رضا علیهالسلام به نقل از تاریخ نائین این خط سیر را با تفاوتهایی بیان کرده است.(3)وی مسیر راه رااز مدینه به بصره و از آن جا به اهواز، رامهرمز، بهبهان، کوهکیلویه و شلمزار مطابق نقل تاریخ نائین که مأخذ نقل او است برمیشمارد و سپس سایر شهرهایی را که در مسیر حضرت رضا علیهالسلام واقع شده است
با تفاوتهایی به شرح ذیل بیان میکند.
کروند،(4)،
1) بلاغی، تاریخ نائین، 2/236.
2) نقشه مذکور، مسیر حرکت امام رضا علیهالسلام را از طریق غرب ایران به ری، قم، سمنان، نیشابور، سرخس و مرو ترسیم کرده است.
3) تفاوتی که در خط سیر دیده میشود اضافاتی است که سحاب در کتاب زندگانی امام رضا علیهالسلام اضافه کرده است و این اختلاف در کتاب تاریخ نائین وجود ندارد. تطبیق کنید زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص175 را با تاریخ نائین، 2/6-235.
4) در نقشه اطلس ایران نامی از «کروند» دیده نمیشود. از «کرند» نام برده شده که نزدیک مرز شوروی و در 51 کیلومتری مرو تپه واقع شده و دو منطقه دیگر به همین نام وجود دارد که یکی میان اسلامآباد و سرپل ذهاب و دیگری بین طبس و بشرویه واقع است. همچنین از کروندان که ناحیهای است در حوالی سنندج در 5 کیلومتری دهکلان نام برده شده است. نگاه کنید به: اطلس راههای ایران، ص6، 14، 9-18.
5) از قهپانه در نقشه اطلس ایران نامی نیامده است، از تأکید صاحب تاریخ نائین به نظر میرسد که این شهر ناحیهای در اصفهان باشد.
6) انارک در بیست و هفت کیلومتری نائین واقع شده است. نگاه کنید به: اطلس راههای ایران، ص25.
7) در سی و پنج کیلومتری جنوب غربی سمنان نزدیک صوفی آباد واقع شده است. اطلس راههای ایران، ص16.
خور،(1)راه کویر، سمنان، آهوان،(2)دامغان، شاهرود،(3)میامی،(4)
میاندشت،(5)الحاک،(6)عباسآباد،(7)سبزوار، نیشابور، قدمگاه،(8)دهسرخ،(9)و طرق.(10)
مؤف تاریخ نائین نیز خود درباره ورود حضرت در جایی با تزلزل و در جایی دیگر با اطمینان سخن گفته است او در جایی میگوید: مدارکی متقن موجود است که نه تنها حضرت به نائین تشریف آوردهاند، بلکه به یزد هم تشریف بردهاند. چه آن که در تاریخ یزد در هنگام ذکر مسجد فرط مینویسد: در زمانی که حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام برحسب تقاضای مأمون خلیفه عباسی متوجه طوس بودند به یزد آمدند و چند روزی توقف فرموده و در هنگام توقف در مسجد فرط به عبادت قیام کردند و موضع عبادت آن حضرت را یک نفر یزدی عمارت نموده و گنبدی کوچک
1) در دویست و سه کیلومتری نائین به سمت استان خراسان واقع شده است. انارک بین این منطقه و نائین است. در سیوهفت کیلومتری جنوب خور روستایی است به نام نیشابور که نباید آن را با شهر نیشابور اشتباه کرد. اطلس راههای ایران، ص24.
2) در چهل کیلومتری سمنان به طرف امیرآباد و دامغان واقع شده است. ر.ک. به: اطلس راههای ایران، ص15.
3) شاهرود در چهل و پنج کیلومتری دامغان و در نزدیکی بسطام واقع شده است. ن.ک. به: اطلس راههای ایران، ص6 و7.
4) میامی در مسیر راه شاهرود به سبزوار و در شصتوسه کیلومتری این شهر واقع شده است. اطلس راههای ایران، ص6.
5) میاندشت در سی و هفت کیلومتری شاهرود به سمت سبزوار واقع شده است. اطلس راههای ایران، ص6.
6) الحاک و یا الحق که در تاریخ نائین آمده است در نقشه کنونی ایران دیده نمیشود احتمالاً نام سابق شهری در حدّ فاصل میامی کنونی و عباس آباد بوده و نیز ممکن است نام دیگر میاندشت باشد.
7) عباسآباد در سیوسه کیلومتری میاندشت واقع شده است. اطلس راههای ایران، ص6.
8) در بیست و شش کیلومتری نیشابور واقع شده است. اطلس راههای ایران، ص5.
9) در جاده فرعی نیشابور، قدمگاه به سمت مشهد، حوالی شریفآباد واقع شده است. اطلس راههای ایران، ص4.
10) در چهار کیلومتری جنوب مشهد واقع شده است. اطلس راههای ایران، ص4.
بر آن ساخته است.(1)
در پشت مسجد کلوان نائین محلی است که آن جا را قدمگاه حضرت رضا علیهالسلام گویند، مسجد و حمام امام رضا علیهالسلام هم در محله گودالو موجود است، درخت راه بافران هم به درخت (موم رضا) یعنی امام رضا علیهالسلام، موسوم است. از مجموع این آثار بسیاری از اهالی جداً معتقدند در همان سفری که حضرت رضا علیهالسلام از مدینه به
مرو تشریففرما شدهاند نائین در مسیر راه آن حضرت بوده است.(2)ولی در جای
دیگر با ابهام مینویسد: مسجد محله کلوان نیز اهمیّت دارد و در جنب آن محلّی است به نام قدمگاه که معتقدند، قدمگاهِ یکی از امامان بخصوص امام هشتم بوده زیرا میگویند حضرت از این راه به خراسان تشریففرما شده و مسجدی هم در محله گودالو به نام مسجد (امام رضا) موجود است. دو حمام یکی مردانه و یکی زنانه در جوار مسجد مزبور است که به حمام امام رضا معروف است، ولی مدرکی به نظر نرسید و در نزدیکی مسجد اخیر (مسجد امام رضا علیهالسلام ) مسجد کوچکی است به نام مسجد فاطمه که جدیدالبناء است.(3)
علاوه بر آنچه گفته شد، صاحب تاریخ نائین به نقل از منتخب التواریخ،(4)از
توقف حضرت در کروند نام میبرد و مینویسد: در سفری که امام به خراسان میرفتند یکی از مردم کروند، (که) جمّال (و) ساربان آن حضرت بود، چون میخواست مراجعت نماید درخواست کرد که حضرت رضا علیهالسلام او را به دستخط مبارک خود شرافت دهد. حضرت خواسته او را برآورد و نوشتهای به او مرحمت فرمود، در آن مرقوم داشته: کُنْ مُحِبّاً لآل مُحمّدٍ وَإنْ کُنت فاسِقاً وَمُحِبّاً لِمُحِبِّیهِم وَإنْ کانُوا فاسِقین(5)و در آخر آن مکتوب فرمود: قالَ اَبُوذر، رَضِیاللّه عَنْهُ قالَ
رَسُولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله، یا اَباذَر، اُوصیْکَ فَاحْفَظْ لَعَلَّ اللّه اَنْ یَنْفَعَکَ بِه، جاوِرِ الْقُبُورَ وَتَذَکَّرْبِهَا
الاخِرَة وَزُرْها اَحْیاناً بِالنَّهارِ وَلاتَزُرها باللیْلِ.(1)
صاحب تاریخ نائین میافزاید: هم اکنون (در سال 1369 قمری) آن دستخط نزد برخی اهالی کروند موجود است.(2)محدث قمی نیز در فوائد الرضویة این مطلب را از شخصی از مردم «کرمند» که دهی از دهات اصفهان است نقل میکند. سحاب نیز در زندگانی امام رضا علیهالسلام این منطقه را در مسیر عبور حضرت رضا علیهالسلام قلمداد کرده در حالی که متن روایت فاقد تأکید مکانی است، زیرا تنها به فردی از مردم کروند اشاره دارد و نمیتوان از این عبارت نتیجه گرفت که این حادثه در کروند روی داده، به علاوه که، در اطلس جغرافیای ایران نامی از این شهر نیافتم.
آهوان نام آبادیی است در چهل کیلومتری سمنان به سمت امیرآباد،(3)و در فرهنگ جغرافیایی ایران «آهوانو»(Ahevana) ضبط شده است و آن را دهی از دهستان رودبار بخش حومه شهرستان دامغان در هیجده کیلومتری شمال باختری دامغان ذکر کرده است.(4)
صاحب تحفة الرضویة، مینویسد: چون حضرت رضا علیهالسلام به نواحی دامغان که در حال حاضر به آهوان مشهور است رسید، آهویی چند به خدمت آن حضرت رسیدند و عرض کردند یابن رسولاللّه مخالفان قصد کشتن شما را دارند خوب است معاودت فرمایید. آن حضرت فرمود از اجل نتوان گریخت و برای آنها دعاخیر فرمود و بدین جهت آن محل را آهوان میگویند.(5)خبر ورود حضرت رضا علیهالسلام
1) ابوذر، که خداوند از او راضی باد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کرده فرمود: ای ابوذر وصیّت مرا بپذیر و آن را نگهداری کن امید است خداوند متعال تو را بهرهمند کند، وصیّت من این است که نزد قبرها به سر بر و از دیدن آنها یاد آخرت کن و آنها را گاهگاهی در روز زیارت کن و شب به زیارتشان مرو.
2) بلاغی، تاریخ نائین، 2/235؛ سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص27.
3) اطلس راههای ایران، ص15.
4) فرهنگ جغرافیای ایران، 3/32.
5) به نقل از سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص245. صاحب بحرالانساب، بدون اشاره به دامغان تنها با ذکر ولایت خراسان در اینباره مینویسد: چون حضرت بر سر چشمه رسیدند، آهوان بسیار دیدند که سر آن چشمه ایستادند (ایستادهاند) همه آب میخورند و خون از دیده میبارند. چون جمع آهوان را نظر به جمال جهانآرای حضرت امام افتاد گفتند: که یا امام معصوم صلاح چنان است که از این راه برگردی که مخالفان قصد کشتن تو را دارند، چون حضرت امام از آهوان این سخن بشنید، گفت ای آهوان بدانید و آگاه باشید که هر کسی از اجل روی بگرداند ... چون امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام نقل را تمام کرد آهوان گفتند: صدقتَ یا ولیّاللّه، آنگاه امام روانه شد تا به نیشابور رسید. ابن یحیی خزاعی، بحرالانساب، ص3-101.
را به دامغان و یا آهوان و آنچه در علّت نامگذاری آن ذکر شده در منابع قدیم نیافتم ولی از آن جا که دامغان به لحاظ جغرافیایی در خط سیر حرکت حضرت رضا علیهالسلام واقع شده گذر آن حضرت از این منطقه محتمل به نظر میرسد.
بنابر گفته جیهانی در اشکال العالم، راه نائین به خراسان در زمان خودش از طریق طبس بوده، منازل و مناطقی که جیهانی در سال 320 هجری از آنها نام میبرد، امروز بجز چند مورد ناشناختهاند. شرح منازل برابر نقل جیهانی بدین شرح است:
از نائین تا «بونه» مزرعهای است و در آن جا دو کس ساکن و در آن چشمه آبی است و یک منزل(1). از بونه (مزرعهای در کنار بیابان) تا «خرمق» (2)را راه سه ده خوانند، یکی را «بیاق» گویند و دیگری را «خرمق» و سیم را «ارایه» و آن را از حساب خراسان دادند و در آن جا درخت خرما و کشت و چشمههای آب و چهارپایان باشد و در هر سه دیه هزار مرد بود و به یکدیگر چنان نزدیکاند که یکدیگر را توانند دید. از خرمق تا «نوخانی» چهار منزل و در هر سه فرسنگ یا چهار فرسنگ گنبدی است و
حوضی از آب باران،(3)از نوخانی تا «رباط حوران» یک منزل، از رباط حوران تا دهی که آن را «آتش کوهان»(4)گویند یک منزل(5)از آتشکوهان تا «طبس»(6)یک
1) از نائین تا مزرعهای که بر کنار بیابان است یک مرحله است. اصطخری، مسالکالممالک، ص187.
2) جرمه، اصطخری، مسالکالممالک، ص187.
3) هر سه یا چهار فرسنگ گنبدی و برکهای آب باشد. اصطخری، مسالکالممالک، ص187.
4) آتشگهان، اصطخری، مسالکالممالک، ص187.
5) یک مرحله سبک، اصطخری، مسالکالممالک، ص187.
6) و اگر خواهند از نوخانی به «دسکروان» روند یک مرحله، و از آن جا تا «بن» یک مرحله و از آن جا تا «ترشیز» دو مرحله و از آن جا تا نیشابور پنج مرحله، و راههایی به «دیه کردی» ده کردی جمع شود بر سه فرسنگی طبس که دهی بزرگ است، مردی هزار در این ده باشند. اصطخری، مسالکالممالک، ص187.
منزل و این طبس شهری است خرد و در او بازارها و مسجد جامع (است) و آن را روستاها و رعایا و زراعت و خرماستان بسیار.(1)
ناصر خسرو نیز که بخشی از راه قدیمی نائین را پیموده در سفرنامه خود مینویسد: از نائین چهل و سه فرسنگ برفتیم به دیه گرمه (کرمه) از ناحیه بیابان (بیابانک) که این ناحیه ده دوازده پاره دیه باشد، رسیدیم و آن موضعی گرم است و درختهای خرما بود و این ناحیه کوفجان (کومخان)(2)داشته بودند در قدیم... و در این راهِ بیابان به هر دو فرسنگ گنبدکها ساختهاند و مَصانِع که آب باران در آن جا جمع شود. به مواضعی که (زمین) شورستان نباشد ساختهاند و این گنبدکها به سبب آن است تا مردم راه گم نکنند و نیز به گرما و سرما لحظهای در آن جا آسایشی کنند.(3)
از یزد چند راه بیراهه به خراسان منتهی میشود، راه قدیمی یزد به خراسان که در منابع جغرافینویسان قدیم نیز آمده، با تغییرات اندکی، پس از گذشت بیش از هزارویکصد سال هم اکنون نیز مرسوم و متداول است. این مسیر که مسیر راه فارس به خراسان است، پیش از این به نقل از جیهانی در اشکال العالم و اصطخری در مسالک الممالک و ابن حوقل در صورهالارض که به ترتیب در سالهای 320،
1) جیهانی، اشکال العالم، ص157.
2) جمع کوفج است و کوفج یا کوچ و قُفص طایفهای بودهاند مقیم حاشیه غرب و جنوب و جنوب غربی کویر مرکزی ایران در مجاورت اقوام بلوچ و نام این دو طایقه «کوچ و بلوچ» که در طغیانگری، سرکشی و راهداری شهرت دارند در منابع تاریخ ایران آمده است. ر.ک. به: ناصرخسرو، سفرنامه، ص275.
3) ناصر خسرو، سفرنامه، ص8-167.
340، 367 نگارش یافته ذکر شد.
بر اساس راه قدیمی که امروزه نیز متداول است، از یزد راهی است خاکی به مسافت تقریبی سی کیلومتر تا «انجیره» و از آن جا به مسافت سیودوکیلومتر راه امتداد دارد تا خرانق (قدمگاه علیبن موسیالرضا علیهالسلام ) و سپس با پیمودن «دوگالی»، «شهرنو» و «رباط زیرآب» به «ساغند» میرسیم که مجموعاً هفتادوپنج کیلومتر راه است. از ساغند بیستوپنج کیلومتر راه است تا «اللّه آباد» یا کاروانسرای
شاه عباسی، و سپس با طی مسافت چهل و شش کیلومتر به «رباط پشتبادام» میرسیم و از آن جا راه به دو شاخه تقسیم میشود یکی به سمت «خور» میرود و دیگری به مسافت نودودو کیلومتر به «رباط خان» میرسد و از آن جا تا «کلمرد» بیستوهفت کیلومتر راه است و سپس با پیمودن سیوهشت کیلومتر به «رباطگور» میرسیم در آن جا راه به دو شاخه تقسیم میشود، یکی به سمت «گلستان» و «خیرآباد» در سمت چپ و دیگری به سمت «جوخواه» میرود که حدود سیکیلومتر مسافت دارد، در آن جا راهی است که به طبس میرود، ادامه مسیر راهی خاکی است به مسافت تقریبی چهل و پنج کیلومتر که به بشرویه میرسد و از آن جا راه به مسافت پنجاه کیلومتر به یک سه راهی امتداد مییابد که سمت شمال آن به فردوس میرود با مسافت تقریبی شصت کیلومتر و از فردوس چند شاخه راه است که راه مستقیم آن با پیمودن پنجاهونه کیلومتر به «بجستان» میرود و از آن جا به مسافت تقریبی صدوبیست کیلومتر به «فیضآباد» و سپس با مسافت هفت کیلومتر به «مهنه» می رود و از آن جا تا «شادمهر» حدود بیست کیلومتر راه است، کمی بالاتر از این شهر در سمت شمالی تربت حیدریه است. از این جا راه مستقیم و متداولتری است که با پشت سر گذاشتن «رباط سنگ» و «سنگ بست» به مشهد
میرود، اما اگر از آن جا بخواهیم به نیشابور و سپس مشهد برویم، باید با پیمودن شصت و یک کیلومتر از جاده سمت چپ به کاشمر و سپس به «ریوش» و «عطائیه» و سپس به نیشابور راه طی کنیم که مجموع مسافات آن صدوپانزده کیلومتر است. از نیشابور به راست با پیمودن بیست و پنج کیلومتر به قدمگاه میرسیم قدمگاه مشهور امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام و سپس با پیمودن چهل و چهار کیلومتر به «امام تقی» و سپس از آن جا با پیمودن تقریبی پنجاه کیلومتر به مشهد مقدس
میرسیم.(1)
«عربی» جمهوری اسلامی ایران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی.
علاوه بر راهی که ذکر شد چند راه دیگر نیز وجود دارد که مهمترین آنها راهی است که از کویر لوت میگذرد. با توجه به ذکر راه کویر در مسیر حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام در منابع، آشنایی با راه امروزی این مسیر لازم به نظر میرسد.
آغاز این راه از یزد است و با پیمودن هفده کیلومتر راه به دو شاخه یکی به راست و به طرف شمال شرقی و دیگری به چپ و به جانب شمال غربی متمایل میشود، این دو راه سرانجام در منطقه «جوبانان» به هم متّصل میشوند.
راه اول به خرانق و سپس ساغند و از آن جا به رباط پشت بادام میرسد سپس به سمت چپ متمایل شده و با مسافت تقریبی صدوده کیلومتر به «خور» میرود و از آن جا با پیمودن هفده کیلومتر به «فرخی» و سپس با پیمودن پنجاهودو کیلومتر به حوالی جوبانان میرسد.(2)راه دوم نیز از یزد به مسافت چهل و هفت کیلومتر به حوالی میبد و از آن جا با طیّ نُه کیلومتر به اردکان میرود سپس از آن جا به مسافت چهل و یک کیلومتر به «عقدا» و با پیمودن هفتادویک کیلومتر به نائین میرود از نائین راه به چند شاخه تقسیم میشود که از جاده متمایل به چپ با پیمودن نودوچهارکیلومتر دیگر به جوبانان منتهی میشود.
از جوبانان جادّهای است نسبتاً صاف و مستقیم که از میان دشت کویر عبور میکند، مسافت این راه خاکی حدود صدوهشتادوپنج کیلومتر است و در مسیر آن جادهای مالرو و قدیمی وجود دارد که در امتداد جاده خاکی ادامه مییابد. جاده مالرو به «معلمان» و جاده خاکی به «طرود» منتهی میشود. از معلمان، راهی است به سمت دامغان و از طرود راهی به شاهرود. مسیری که به دامغان میرود مستقیم است و حدود صدوبیست کیلومتر مسافت دارد. راه دیگری نیز وجود دارد که به سمنان میرود و از آن جا به دامغان بازمیگردد. اگر بخواهیم از معلمان به سمنان
برویم باید از جاده سمت چپ مسافت طولانی و یکنواختی را به مسافت تقریبی صدوپنجاه کیلومتر در حاشیه دشت کویر بپیماییم.
از سمنان به مسافت بیست و هفت کیلومتر به «چاشتخوران» میرسیم و از آن جا بعد از دو کیلومتر به «عطاری» و سپس با طیّ یازده کیلومتر به «آهوان» میرویم، (درباره عبور حضرت رضا علیهالسلام از آهوان گزارشهایی در منابع ذکر شده است). از
آهوان با پیمودن شانزده کیلومتر به «فیضآباد» میرویم و از آن جا تا «محمّدآباد» ده
کیلومتر و تا «قوشه» نیز ده کیلومتر راه است. سپس با پیمودن شانزده کیلومتر به حوالی «امیرآباد» میرسیم و از آن جا تا دامغان بیست کیلومتر راه است.
از دامغان با گذشتن از جزن، بق، مهماندوست، قادرآباد و ده ملا به مسافت شصتوپنج کیلومتر به شاهرود میرسیم و از شاهرود راه در مسیر نسبتاً مستقیم به سمت شرق امتداد مییابد و با گذشتن از میامی، میاندشت، عباسآباد، صدرآباد، کاهک، داورزن، مهر، ریوند، و استبر به مسافت دویست و شصت و چهار کیلومتر به سبزوار میرسیم. از سبزوار راه به سمت شمال شرقی ادامه مییابد و با گذر از مناطق ایزی، باغجر، به سلطان آباد میرسیم که مجموع مسافت این راه چهل و هفت کیلومتر است. از سلطانآباد جادهای به سمت شرق وجود دارد که با پیمودن آن و عبور از مناطق شورآب، صمان، همّتآباد و بزغان به مسافت چهل و هشت کیلومتر به نیشابور میرسیم (از ورود حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام به نیشابور گزارشهای متعدد و معتبری در دست است). به مسافت هفده کیلومتر بعد از
نیشابور قدمگاه قرار دارد و از آن جا تا مشهد مقدس نیز شرح آن گذشت.(1)
«عربی» جمهوری اسلامی ایران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی.
1) ر.ک. به: اطلس راههای ایران، گیتاشناسی، ص4، 5، 13، 14، 5-23 و همچنین نقشه
خراسان در فارسی قدیم به معنی خاور زمین است. این اسم در قرون اول اسلام بر تمام ایالات اسلامی که در خاور کویر لوت تا کوههای هند واقع بودند اطلاق میشد و به این ترتیب تمام بلاد ماوراءالنهر را در شمال خاوری به استثنای سیستان و قهستان در جنوب شامل میشود.
خراسان در زمان خلیفه دوّم و به قولی در سال 29 هجری، هنگامی که عثمان به خلافت رسید توسط سپاه اسلام فتح شد.(1)در سال 29 هجری، عبداللّه بن عامر مسیر راهی را که در فتح خراسان پیمود، از بصره تا مرو بود. این خط سیر (از بصره تا مرو) با مسیری که حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام در 171 سال بعد میپیماید
تشابه زیادی دارد، اعثم کوفی در الفتوح مینویسد:
هنگامی که ماهکبن شاهک در فارس سر به شورش برداشت، عثمان، عبداللّه بن عامر را با سپاهیانش روانه فارس کرد و دستور داد از آن جا عازم خراسان
شوند. عبداللّه بن عامر از بصره به جانب فارس روان شد و ... در صحرای اصطخر، ماهک تسلیم شد... و سپس عبداللّه از اصطخر به طرف خراسان رفت و با عبور از... نیشابور... و طوس و سرخس سرانجام به جانب مرو رفت.(2)
حدود خارجی خراسان در آسیای وسطی بیابان چین و پامیر و از سمت هند جبال هندوکش بود، ولی بعدها این حدود هم دقیقتر و هم کوچکتر شد تا آن جا که میتوان گفت خراسان که یکی از ایالتهای ایران در قرون اول اسلامی بود از سمت
شمال خاوری از رود جیحون به آن طرف را شامل نمیشد، ولی همچنان تمام ارتفاعات ماورای هرات را که اکنون قسمت شمال باختری افغانستان است در
برداشت، معالوصف شهرهایی که در منطقه علیای رود جیحون یعنی در ناحیه پامیر واقع بودند در نزد مسلمانان جزء خراسان یعنی در داخل و حدود آن ایالت محسوب میشدند.(1)
ایالت خراسان در دوران اولیه اسلامی به چهار قسمت یعنی چهار ربع تقسیم میشد و هر ربعی به نام یکی از چهار شهر بزرگی که در زمانهای مختلف کرسی آن ربع یا کرسی تمام ایالت به شمار میرفت، خوانده میشد و آنها عبارت بودند از: نیشابور، مرو، هرات و بلخ.
پس از فتوحات اول اسلامی کرسی ایالت خراسان مرو و بلخ بود، ولی بعدها امرای سلسله طاهریان مرکز فرمانروایی خود را به ناحیه باختر بردند و نیشابور را که شهر مهمّی در غربیترین قسمتهای چهارگانه بود مرکز امارت خویش قرار دادند.(2)
دو شهر نیشابور و مرو از مهمترین شهرهای خراسان به شمار میرفت. امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام برای رفتن به مرو که در آن زمان مرکز حکومت مأمون بود، از ناحیه خراسان و از شهرهای مهم نیشابور و طوس - که بعدها «مشهد» آن حضرت شد - و سرخس عبور کرد تا به مرو رسید. نیشابور اولین شهری بود که در منطقه خراسان در مسیر راه امام قرار داشت.
نام این شهر را در زبان کنونی فارسی به صورت نیشابور و در عربی نیسابور تلفظ میکنند و از کلمه فارسی قدیم «نیوشاهپور» که به معنی «چیز یا کار خوب یا جای خوب شاه» است گرفته شده و منسوب به شاپور دوم پادشاه ساسانی است که در قرن چهارم میلادی به تجدید بنای آن شهر همّت گماشت. بانی اول نیشابور، شاپور اول، پسر اردشیر بابکان مؤس سلسله ساسانی است.
جغرافینویسان مسلمان در قرن سوم، فهرست مفصّلی از شهرهای مهم ولایت
نیشابور ترتیب دادهاند که قسمت عمده ایالت قهستان را شامل میشود. فایده مهمی که از این فهرست به دست میآید تلفظ قدیم بعضی اسامی است، ولی بسیاری از آن اسامی را امروزه نمیتوان معین کرد که با کدام محل تطبیق میشود.(1)
در اوایل دولت اسلامی به شهر نیشابور، ابرشهر میگفتند، و همین نام بر سکههای آن شهر در دوران خلفای اموی و عبّاسی ضرب شده است. مقدسی و برخی از مورّخان دیگر آن را ایرانشهر نیز ضبط کردهاند، ولی گویا این نام فقط عنوان
دولتی یا عنوان رسمی و افتخاری آن شهر بوده است.(2)
در قرن چهارم هجری، نیشابور شهری بزرگ و بسیار آباد و مساحتش یک فرسخ در یک فرسخ بود و دارای شهر و قهندز و حومه (ربض) بود و مسجد جامع بزرگی در حومه آن وجود داشت، از آثار عمرولیث صفاری(3)که مقابل میدانی معروف به لشکرگاه واقع بود، دارالامارهای نزدیک این مسجد بود و به میدان دیگر معروف به میدان حسینین اتّصال داشت. زندان نیز تا دارالاماره فاصله زیاد نداشت و میان هر یک از این عمارتها بیش از یک چهارم فرسخ فاصله نبود. قهندز دو دروازه و شهر چهار دروازه داشت. دروازههای شهر موسوم بودند به: اوّل دروازه پل، دوم دروازه کوچه معقل، سوم دروازه قهندز و چهارم دروازه پل تگین. در بیرون شهر و خارج قهندز و گرداگرد آنها حومه واقع بود و بازارهای شهر در حومه قرار داشت. این
حومه دروازههای متعدد داشت و از آن جمله بود دروازه قباب (گنبدان) که به سمت غرب باز میشد و در مقابل آن دروازه جنگ روبروی ولایت «بشتفرش» واقع بود و در سمت جنوب دروازه احوص آباد قرار داشت.(4)
یاقوت حموی در معجم البلدان مینویسد: در زمان او (قرن هفتم) این شهر را
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص 409.
2) مقدسی، احسن التقاسیم، ص314؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص258؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص313؛ ابن خردادبه، المسالک والممالک، ص24؛ یعقوبی، البلدان، ص278؛ ابنرسته، الاعلاق النفیسة، ص171.
3) عمرولیث صفاری از امرای سلسله صفاریان بود که در سال 266 هجری امیر خراسان و سیستان شد.
4) ر.ک. به: فرای، تاریخ کمبیریج ایران، 4/101-98؛ لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص10-409.
«نشاوور» میگفتند، و همچنین گوید: با وجود ویرانیهایی که از زمینلرزه سال 540 در نیشابور حادث شد و نیز پس از آن در سال 548 که تاخت و تاز و غارت عشایر «غز» به وقوع پیوست، باز در تمام خراسان نقطهای از نیشابور آبادتر نیست.
ابنبطوطه که پس از فتنه مغول شهر نیشابور را دیده مینویسد: این شهر آباد و معمور است و مسجدی زیبا دارد. مقدسی نیز از چهار روستای مهم نیشابور در عصر خود یاد میکند که عبارتند از: شامات، ریوند، مازول و پشتهفروش (پشتفروش).(1)حافظ ابرو، شهر نیشابور را در اکثر اوقات از دیگر شهرهای خراسان بزرگتر توصیف میکند و از معادن و محصولات آن نام میبرد.(2)
خوشبختانه از ورود حضرت رضا علیهالسلام به نیشابور گزارشهای متعددی در منابع و تذکرهها به چشم میخورد. از اینرو مسیر حرکت و منازلی را که حضرت از نیشابور به سرخس و از آن جا به مرو طی کردهاند بیش از سایر مناطق و شهرها قابل تعیین است.
شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا علیهالسلام، بنابر نقل ابوواسع محمّدبن احمدبن اسحاق نیشابوری که او نیز از جدّه خود خدیجه بنت عمران روایت کرده چنین
میگوید: هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام وارد شهر نیشابور شد در محله «غز» در ناحیه معروف به «بلاشاباد»(3)در خانه جدّم پسنده(4)وارد شد. هنگامی که حضرت وارد خانه شد، دانه بادامی در گوشهای از خانه کاشت، دانه رویید و تبدیل به درخت شد و در مدت یک سال بادام داد. مردم از آن درخت باخبر شدند و هر کس را که علتی
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص409، 13-411؛ همچنین یاقوت حموی، معجمالبلدان، 3/228؛ مقدسی، احسن التقاسیم، ص312، 314، 316؛ ابنبطوطه، سفرنامه، 3/81-80.
2) حافظ ابرو، جغرافیای حافظ ابرو، ص3-62.
3) «بلاش»، «بلاشاباذ» هم آمده است، در متن عیون «لاشاباذ» ذکر شده است.
4) او را از این جهت «پسنده» نامیدهاند که حضرت رضا علیهالسلام او را از بین سایر مردم پسندیده بودند.
میرسید برای تبرک جستن از آن بادام میخورد و شفا میخواست و به برکت حضرت شفا مییافت و هر که را چشم دردی بود از آن بادام بر چشم خود میمالید و سلامت حاصل میشد. زن حاملهای که زاییدن بر او سخت شده بود، چون از آن بادام خورد، همان ساعت وضع حمل کرد و یا اگر چهارپایی را قولنج عارض میشد از شاخههای آن بر شکمش میمالیدند، معالجه میشد.
ابوواسع محمّد نیشابوری در ادامه روایت خود میگوید: مدتها بر آن درخت گذشت تا آنکه خشک شد، جدّ من عمران(1)شاخههای آن را برید، (و بر اثر این اقدام) کور شد. عمران فرزندی داشت به نام ابوعمرو. او درخت را به تمام برید. (و بر اثر این اقدام) ثروت و مال او که هفتاد تا هشتاد هزار درهم بود، از دست رفت و سرانجام چیزی برایش نماند. عمرو دارای دو فرزند بود که هر دو دبیر ابوالحسن محمّدبن ابراهیم سمحور (سیمجور)(2)بودند، یکی به نام ابوالقاسم و دیگری به نام ابوصادق و آن دو خواستند که این خانه را تعمیر کنند، بیست هزار درهم برای آن خرج کردند در این بین ریشه درخت را که (برجای) مانده بود کندند و نمیدانستند که از آن چه پیش میآید. یکی از آن دو، متولّی زمین و باغ و املاک امیر خراسان بود،
پس از زمانی به نیشابور مراجعت کرد،(3)در حالی که پای راست او سیاه و گوشت پای او ریخته بود و پس از یک ماه بر (اثر) آن درد مرد. دیگری که بزرگتر بود در
دیوان سلطان نیشابور دبیری میکرد و بر دستهای از نویسندگان ریاست داشت یکی از آنها گفت: خدا این دبیر را از چشم بد نگاه دارد. در آن ساعت دست او لرزیده، قلم از دستش افتاد و دستِ(4)او زخم شد و از دفتر بیرون آمد و به خانه خود مراجعت کرد. ابوالعباس کاتب با جمعی بر او وارد شدند به او گفتند: این درد از جهت حرارت (گرمی مزاج) تو عارض شده و لازم است که امروز فصد(5)کنی، او
1) در برخی از کتابها «حمدان» هم آمده است.
2) ابوالحسن سیمجور از امیران سلسله سامانی است.
3) برخی از کتب مینویسند: «او را در کجاوه نشانده و به نیشابور بازگردانیدند.»
4) برخی از کتب نوشتهاند: از دست او «جوشی» درآمد.
5) فصد کردن: به معنی رگ زدن برای حجامت و خونگیری است. ر.ک. به: فرهنگ عمید، کلمه «فصد».
در آن روز رگ خود را زد و خون گرفت، فردا آمدند باز گفتند که امروز همان رگ بزن، او چنین کرد پس از آن دستش سیاه شد، گوشت آن ریخت(1)و آن روز (از این مرض) مرد و مرگ هر دو برادر در کمتر از یک سال واقع شد.(2)
مناقب اهل بیت، 2/187؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص322 و 323.
مهمترین و معتبرترین گزارشی که از توقف حضرت رضا علیهالسلام در نیشابور ضبط شده است، روایت عبدالسّلام بن صالح ابوصلت هروی(3)است که حدیث مشهور و معروف «سلسلة الذهب» را از امام رضا علیهالسلام در نیشابور نقل میکند. این روایت به تواتر در منابع حدیث از محدّثان مختلف نقل شده و در منابع اوّلیه و قدیم و نیز منابع جدید و تذکرهها و سایر کتب تاریخی و کتابهایی که به شرح زندگانی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام اختصاص یافته به کرّات آمده است.(4)
7-126؛ شیخ مفید، الارشاد، 2/257؛ ابن صباغ، الفصول المهمّه، ص240؛ شیخ صدوق، الامالی، ص208؛ اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، 3/98؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/4-43؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص322؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، 642؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص374 به بعد؛ کلینی، اصول کافی، 2/407؛ خلیفه نیشابوری، تاریخ نیشابور، ص125؛ بحرانی، مدینة المعاجز، ص470 به بعد و سایر منابع همچون مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/44 در پاورقی و زندگانی سیاسی هشتمین امام در ص95 نیز این حدیث را آوردهاند.
عبدالسّلام بن صالح ابوصلت هروی میگوید: من با علیبن موسی الرضا علیهالسلام بودم در زمانی که آن جناب از نیشابور کوچ میکرد و بر استری سیاه و سفید سوار بود بناگاه محمّدبن رافع و احمدبن حرث(5)و یحییبن یحیی و اسحاق بن راهویه و
1) برخی از کتب مینویسند: قطعه قطعه شد.
2) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/5-374. و همچنین نگاه کنید به: نجفی یزدی،
3) در برخی منابع این گزارش به نقل از «احمدبن عامر طائی» آمده است.
4) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/375؛ ملا باقر مجلسی، بحارالانوار، 49/123،
5) احمدبن حرب هم آمده است.
چند تن از اهل علم به دهانه استر آویختند (در اطراف آن حضرت گرد آمدند و دهانه اسب او را گرفتند) و عرض کردند که تو را به حق خاندان پاکتان قسم می دهیم که حدیثی از برای ما بیان کن که از پدر بزرگوارتان شنیده باشی. امام علیهالسلام سر مبارک خود را از عماری (کجاوه) بیرون کرد و بر روی سر آن حضرت ردایی از خز منقش و نگارین قرار داشت و دورو بود، یعنی پشت و روی آن مثل یکدیگر بود و فرمود: حدیث کرد مرا پدر بزرگوارم بنده صالح موسی بن جعفر علیهالسلام و فرمود حدیث
کرد مرا پدر بزرگوارم جعفربن محمّد علیهالسلام و فرمود: حدیث کرد پدر بزرگوارم ابوجعفر محمّدبن علی، باقر علم انبیا علیهالسلام (یعنی شکافنده علم پیغمبران) و فرمود: حدیث کرد مرا پدر بزرگوارم علیبن الحسین سیدالعابدین علیهالسلام، و فرمود: حدیث کرد مرا پدر بزرگوارم سید جوانان بهشت حسین علیهالسلام و فرمود: حدیث کرد مرا پدر بزرگوارم علیبن ابیطالب علیهالسلام و فرمود: شنیدم از پیغمبر صلیاللهعلیهوآله که فرمود، شنیدم از جبرئیل که گفت: خداوند جلّ جلاله فرمود: منم خدایی که نیست جز من خدایی، پس مرا عبادت کنید. هر کس «لااله الاّ اللّه» بگوید داخل شده است در قلعه من و هر کس داخل شود در قلعه من ایمن است از عذاب من.(1)
شیخ صدوق در ادامه روایت میافزاید: از اسحاق بن راهویه(2)نقل شده که
چون حضرت رضا علیهالسلام خواست از نیشابور به سوی خراسان و نزد مأمون بیرون رود، اصحاب حدیث گرد او آمدند و عرض کردند: یابن رسولاللّه تو از نزد ما کوچ میکنی و حدیث نمیکنی ما را به چیزی که آن را ضبط کنیم؟ آن جناب در میان عماری (کجاوه) نشسته بود و سر از عماری بیرون کرد و فرمود: از پدرم موسیبن جعفر علیهالسلام شنیدم که به نقل از پدران بزرگوار(3)خود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و آن جناب از
جبرئیل نقل کرد که گفت از خداوند عزّوجلّ شنیدم: «لااله الاّ اللّه» قلعه من است، پس هر کس داخل شود در قلعه من ایمن است از عذاب من. چون راحله قدری راه پیمود آن جناب فرمود: ولی با شروط لااله الاّ اللّه، و من (ولایت حضرت علیبن موسی) از شروط لااله الا اللّه هستم.
شیخ صدوق میافزاید: از شروط لااله الاّ اللّه اقرار کردن از برای حضرت رضا علیهالسلام است به این که او است امام بر بندگان از جانب خدای عزّوجلّ و واجب است اطاعت ایشان.(1)
علی بن عیسی اربلی در کشف الغمّة فی معرفة الائمة، مینویسد: در یکی از کتابها که اینک نام آن را به خاطر ندارم نوشته بود عمادالدین محمّدبن ابی سعید بن عبدالکریم بن هوازن در محرم سال 596 از حاکم ابوعبداللّه نیشابوری در تاریخ نیشابور روایت کرده که علیبن موسی الرضا علیهالسلام با کجاوهای وارد نیشابور شد که ساز و برگ آن از طلا و نقره بود. در این هنگام ابوذرعه و محمّدبن اسلم طوسی که از حافظان بزرگ حدیث و از رجال علم بودند در وسط بازار جلوِ مرکب آن حضرت را گرفته و گفتند: تو را به حق پدران و دودمان بزرگوارت، چهره مبارکت را باز کن و از پدرانت برای ما حدیثی نقل نما. در این هنگام مرکب آن حضرت متوقف شد و سایبان به کنار رفت و دیدگان مسلمانان از جمال مبارک و طلعت روشن او منوّر شد. مردم همگان از جای خود برخاسته و به احترام آن جناب ایستادند. گروهی از مردم
گریه میکردند و جماعتی فریاد هلهله و شادی برآورده و دستهای جامههای خود را پاره نمودند، عدهای خود را به خاک افکنده و بعضی افسار استرش را میبوسیدند و تعدادی سرهای خود را بلند کرده به جایگاه آن جناب مینگریستند. این ازدحام و غوغا تا هنگام ظهر بطول انجامید و اشک از دیدگان مردم جاری بود. فریادها خاموش شد در این وقت که سکوت همه جا را فرا گرفت علما و اهل فضل فریاد برآوردند که ای گروه مردم بشنوید و گوش فرا دهید و فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را اذیّت نکنید. حضرت رضا علیهالسلام حدیثی املا فرمود و حدود بیست و چهار هزار قلم به دست حدیث را نوشتند که از آن جمله ابوذرعه رازی و محمّدبن اسلم بودند.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: شنیدم از پدرم موسی بن جعفر علیهالسلام و او از پدرش جعفر بن محمّد علیهالسلام و او از پدرش محمّدبن علی علیهالسلام و او از پدرش علیبن الحسین علیهالسلام و او از پدرش حسین بن علی علیهالسلام و او از پدرش علیبن ابیطالب علیهالسلام و او از برادر و پسر عمویش حضرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و او از جبرئیل و او از حضرت ربّ العزة جلّ جلاله که فرمود: کلمه «لااله الاّ اللّه» سنگر و دژ من است هر کس در این دژ وارد شود
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/375.
از عذاب من ایمن است.(1)«کلمة لااله الاّ اللّه حِصنی فَمَن قالها دَخَل حصنی و مَن دَخَل حصنی اَمِنَ مِن عَذابی.»(2)
مسند الامام الرضا علیهالسلام در ادامه این روایت مینویسد: استاد ابوالقاسم قشیری میگفت این حدیث با همین سند برای بعضی از پادشاهان سامانی خوانده شد و او دستور داد حدیث مزبور را با طلا نوشتند و سپس وصیت کرد هنگامی که درگذشت این حدیث را در کفن او بگذارند. هنگامی که آن مرد درگذشت او را در خواب دیدند، از او پرسیدند خداوند با تو چه کرد؟ گفت: خداوند به واسطه تعظیم و تکریم این حدیث مرا آمرزید.
ابن جوزی گوید: هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام به نیشابور رسید، علمای این
شهر، مانند یحیی بن یحیی و اسحاق بن راهویه و محمّدبن رافع و احمدبن حرب و غیر آنها خدمت آن جناب رسیدند و از وی طلب حدیث کردند تا از روایات او تبرّک جویند.
امام رضا علیهالسلام مدتی در نیشابور اقامت کرد و سپس مأمون آن حضرت را به مرو فرا خواند.(3)
صاحب تاریخ نیشابور درباره ورود حضرت امام رضا علیهالسلام به نیشابور مینویسد: در سال 200 هجری، شهر نیشابور با قدوم مبارک امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام قرین مباهات و افتخار شد. مردم نیشابور مقدم مقدّس آن حضرت را گرامی داشتند و شادیها کردند و به اتّفاق قطب الانام شیخ ابویعقوب اسحق بن راهویه مروزی که شیخ شهر و مقدّم ارباب ولایت بود به استقبال آن حضرت، از شهر نیشابور بیرون شدند و تا قریه مویدیه(4)که از قرای نیشابور است به پیشواز رفتند و شیخ با وجود
1) علیبن عیسی اربلی، کشف الغمّة فی معرفة الائمة، 2/273؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/9-58؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/109، 114، 115.
2) عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/59.
3) عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/59؛ آثار و اخبار امام رضا علیهالسلام، ص88.
4) از قریه «مویدیه» در منابع جغرافیایی امروز، نامی نیافتیم.
کبر سن مهار ناقه آن حضرت را به دوش گرفت و تا شهر نیشابور پیاده راه پیمود و شیخ محمّدبن اسلم طوسی نیز در التزام رکاب مبارک بود و چون به نیشابور ورود فرمود در محله «قز»(1)کوچه «بلاس آباد»(2)نزول فرمود و مقام اختیار کرد. در السنه و افواه مشهور است که حضرت سلطان در نیشابور به منبر برآمد و این حدیث را از خواجه کاینات روایت فرمود: «التعظیم لأمر اللّه والشفقة علی خلق اللّه» و نیز نقل است که حدیث سلسلة الذهب را حضرت رضا علیهالسلام هنگام حرکت و عزیمت به سوی طوس در بازار نیشابور روایت فرمود.(3)
همچنین مؤّد ثابتی، تاریخ نیشابور، ص340.
شیخ صدوق مینویسد: هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام وارد نیشابور شد در محلهای فرود آمد که آن محله را «فرد»(4)میگفتند و در آن جا حمامی بنا شد که در این زمان (حداکثر تا سنه 372 که سال وفات شیخ صدوق است) آن حمام به حمام رضا علیهالسلام مشهور است و در آن جا چشمهای بود که آب آن چشمه کم شده بود.(5)کسی بر روی آن چشمه بایستاد و آب آن چشمه را بیرون کرد(6)تا آب وفور یافت و بسیار شد و در خارج آن چشمه حوضی بود که آب، از آن چشمه فرود میآمد و در آن حوض میریخت. حضرت رضا علیهالسلام در میان حوض رفت و غسل کرد و سپس بر کنار حوض نماز گزارد و مردم علیالاتصال در آن حوض میآمدند و غسل میکردند و از آن آب به جهت تیمّن و تبرک میخوردند و بر کنار آن حوض نماز میگزاردند و حاجتهای خود را از خدا میخواستند و برآورده میشد و آن چشمه به چشمه کهلان معروف است و از آن زمان تا به حال مردم روی به آن چشمه میآورند و به
1) «غر» هم آمده است.
2) «بلاش آباد» نیز آمده است.
3) احمدبن محمّدبن حسن بن احمد خلیفه نیشابوری، تاریخ نیشابور، ص117، 125 و
4) «فروبین» هم آمده است. عطاردی، اخبار و آثار امام رضا علیهالسلام، ص86.
5) عطاردی مینویسد: در آن منزل چشمهای بود که آب آن خشک شده بود، عطاردی، اخبار و آثار امام رضا علیهالسلام، ص86.
6) عطاردی مینویسد: حضرت دستور دادند چاه را بار دیگر باز کنند، عطاردی، اخبار و آثار امام رضا علیهالسلام، ص86.
آب آن چشمه استشفا میکنند.(1)بنابر آنچه مورّخان معاصر ذکر کردهاند، این چشمه که بعد از آن به حمام رضا علیهالسلام معروف شد همچنان در شهر نیشابور وجود دارد.
در فاصله بیست و شش کیلومتری شهر کنونی نیشابور منطقهای موسوم به قدمگاه علیبن موسیالرضا علیهالسلام است که بر اثر کثرت استعمال به قدمگاه معروف
شده است. صاحب تحفة الرضویة مینویسد: هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام از نیشابور خارج شد، در راه به چشمه آبی رسید و در کنار آن چشمه سنگی بود، حضرت بر روی آن سنگ ایستاد و به نماز مشغول شد، نقش قدم مبارکش بر آن سنگ ظاهر گشت و الحال آن سنگ را بریده و به دیوار نصب کردهاند و بقعهای برای آن ساختهاند و شعری در این باره از خواجه شیراز شیخ حافظ است که گفت:
در زمینی که نشان کف پای تو بود
سالها سجده صاحبنظران خواهد بود
صاحب تحفة الرضویة میافزاید: نگارنده آن محل را که هم اکنون به قدمگاه معروف است زیارت کرده و نظیر همان سنگ و همان نقش را در مقبره امامزاده محمّد محروق در خارج از شهر نیشابور دیده و ممکن است چنین اتفاقی در آن حوالی نیز افتاده و بعدها آن را در مقبره مزبور گذاشته و به دیوار نصب کرده باشند.(2)
صاحب تاریخ نائین معتقد است که این قدمگاهها و آثاری که از نقش پای حضرت بر روی سنگ است نقشی است که به عنوان یادبود آن حضرت بر روی سنگ حک کردهاند.(3)
صاحب تحفة الرضویة مینویسد: در قدمگاه روزی حضرت وارد شد و طلب انگور کرد، باغبانی گفت حالا فصل زمستان است و انگور در باغهای ما یافت
نمیشود و ما از شدت سرما مَوها را زیر خاک پنهان کردهایم. حضرت فرمود به باغ برو و قدرت خدا را مشاهده کن. آن مرد به باغ آمد دید که سرتاسر تمام درختان سبز و خرّم و پر از میوه است. متحیّر شد و چون دانست این از کرامت حضرت است خواست انکار کند تا حضرت را در نزد دیگران شرمسار سازد، به دروغ اطلاع داد که در باغ انگوری یافت نشد. حضرت متغیّر گشت و عازم حرکت شد و نفرین کرد که خدا تو و باغت را بسوزاند. آن بیچاره به مجرد این که وارد باغ شد، صاعقه از آسمان فرود آمد، او و باغش را به صورت تلّی خاکستر درآورد.(1)ذکر این ماجرا را در منابع
معتبر نیافتم ولی احتمالاً منشأ نقل، تاریخ نائین و تحفة الرضویة و نیز حکایتی است که در بحرالانساب مضبوط است. با این تفاوت که صاحب بحرالانساب این واقعه را بعد از خروج حضرت از نیشابور ذکر نمیکند و علاوه بر این مینویسد: آن روز دهم تیرماه قدیم بود.(2)
واقعه دیگری که در حوالی نیشابور روی داد، معالجه مردی است که قدرت تکلّم خود را بر اثر حادثهای از دست داده بود که سرانجام با طبابت حضرت رضا علیهالسلام شفا یافت. شرح این حادثه شنیدنی به قرار ذیل است:
ابو احمد عبداللّه بن عبدالرّحمن معروف به صفوان نقل کرده است که قافلهای از خراسان بیرون شد و روی به کرمان (نهاد)، دزدهایی که در کوه کرمان ساکن بودند (کوه قفص) بر قافله زدند و مردی را که به بسیاری مال متّهم کرده بودند نگاه داشتند و مدتی در دست ایشان باقی بود. او را به انواع صدمات (شکنجهها) عذاب کردند تا بلکه خود را از ایشان به مال بخرد. او را در میان برف واداشتند، دهان او را پر از
برف کردند و (دست و پای او را) بستند. (در میان کاروان) زنی از زنان ایشان بر او رحم کرد و او را از بند رها ساخت. او فرار کرد، لیکن دهان و زبان او فاسد شد، به طوری که قدرت تکلّم نداشت، (هنگامی که) به خراسان رفت شنید حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام در نیشابور است و در خواب دید که گویا کسی به او
میگوید، پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در خراسان وارد شده است و از او درباره ناخوشی خود سؤل کن تا این که تو را به دوایی تعلیم دهد که به تو منفعت بخشد و از این ناخوشی شفا یابی. آن مرد گفت من در خواب دیدم که قصد آن بزرگوار را دارم و به او از آنچه بر من آمده شکایت بردم و او را از ناخوشی خود آگاه ساختم، فرمود: زیره و سعتر (که به فارسی «اویشان» گویند) و نیز نمک را گرفته و میکوبی و دو یا سه
مرتبه بر دهان خود میریزی، عافیت مییابی، پس آن مرد از خواب بیدار شد و به آنچه در خواب دیده بود فکر نکرد (عمل نکرد) و به خلق اظهار نداشت تا این که به دروازه نیشابور وارد شد. به او گفتند که حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام از نیشابور
کوچ کرده و در «رباط سعد» است. پس در خیال آن مرد گذشت که قصد آن بزرگوار کند و امر خود را عرضه دارد، تا این که به او دارویی دهد که به مرضش نفعی بخشد. با این قصد به رباط سعد رفت و بر آن بزرگوار وارد شد و به گونهای اظهار کرد یابن رسولاللّه امر چنین و چنان است و دهان و زبان من فاسد شده و بر سخن گفتن قادر نیستم، مگر به زحمت به من دارویی تعلیم فرما که نفعی بخشد. آن بزرگوار فرمود: آیا من در خواب تو را تعلیم ندادم؟ برو و آن دارویی را که به تو تعلیم دادم استعمال
کن. آن مرد اظهار داشت، یابن رسولاللّه چگونه است تا اگر آن را اعاده فرمایی؟ آن جناب فرمود: زیره و سعتر (اویشان) و نمک بگیر و بکوب و دو یا سه بار بر دهان خود بریز که بزودی عافیت یابی. آن مرد گوید آن دوایی را که آن بزرگوار فرمود استعمال کردم و عافیت یافتم. ابوحامد احمدبن علیبن حسین ثعالبی گوید من از ابواحمد عبداللّه بن عبدالرّحمن معروف به صفوان شنیدم که میگفت: من آن مرد را دیدم و این حکایت را از او شنیدم.(1)
مجلسی، بحارالانوار، 12/12-111؛ طبرسی، اعلام الوری، ص118.
امام رضا علیهالسلام بعد از نیشابور به سمت طوس حرکت کرد، در طول مسیر نیشابور به طوس گزارشهایی ثبت شده که میتوان مسیر حضرت را به طوس تعیین کرد. قدمگاه امام رضا علیهالسلام احتمالاً اوّلین منزل و یا توقفگاه در این مسیر به شمار میرفته و همچنین رباط سعد که بدرستی امروزه مکان و محل آن برای ما روشن نیست. علاوه بر این دو منطقه، مورّخان از «قریة الحمراء» یاد میکنند که به نظر میرسد
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/9-458؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص303؛
همان ده سرخ باشد و امروزه در جنوب مشهد واقع شده است و همچنین کوهسنگی نیز در مسیر راه طوس قدیم قرار داشته که از این مناطق در منابع یاد شده است.
هنگامی که حضرت وارد طوس شد در نوقان که بخشی از طوس قدیم بهشمار
میآمد فرود آمد. در آن جا دهکدهای به نام سناباد «برذعه» بود و حمیدبن قحطبه در آن منزل داشت و بنابر دعوت و احتمالاً اصرار او، امام و همراهان وی در آن مکان مقام کردند. قبل از پرداختن به این مناطق لازم است اطلاعاتی درباره شهر طوس و جغرافیای آن به دست آوریم.
شهر طوس در ده فرسخی نیشابور واقع شده و اصطخری شهر قدیمی طوس را مشتمل بر رادکان، طابران، بزدغور(1)و نوقان میداند. شهر طابران و نوقان مهمتر و بزرگتر از دو شهر دیگر بودند(2)و بنابر گفته یاقوت حموی این دو شهر هزار قریه و آبادی داشتند.(3)
منابع تاریخی، بانی این شهر را طوس بن نوذر نوشتهاند و به گفته بلاذری در فتوح البلدان و اعثم کوفی در الفتوح شهر طوس در عهد خلیفه سوم توسط عبداللّهبن خازم و یزیدبن سالم با صلح گشوده شد.(4)
به فاصله دو منزلگاه چاپاری از طوس، باغ بزرگی در دهکده سناباد وجود داشت که متعلق به حمیدبن قحطبه بود. وی از طرف هارونالرشید حاکم آن جا بود و هنگامی که هارون در طوس درگذشت در همان باغ دفن شد. حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام در سفری که از مدینه آغاز شده بود هنگامی که وارد طوس شد در سناباد و در باغ حمیدبن قحطبه فرود آمد جایی که سرانجام در آن به دستور مأمون مسموم شد و به شهادت رسید و پیشگویی آن حضرت که فرموده بود، «در کنار گور
هارون دفن خواهم شد.»(1)جامه عمل پوشید. از زمانی که حضرت رضا علیهالسلام در
سناباد به خاک سپرده شد نام آن جا به مشهد مقدّس علیبن موسی الرضا علیهالسلام تغییر یافت و به جهت کثرت استعمال آن را تنها «مشهد» می نامند.
مشهد علیبن موسی الرضا علیهالسلام، در دهکده سناباد که به برذعه یا مثقب(2)که به معنی سوراخ و روزنه است معروف بود و به گفته لسترنج احتمالاً این کلمه به خاطر روزنههایی که در حرم وجود داشته بر آن قریه اطلاق شده است و نوقان یا نوگان که امروزه نیز نام محلّهای از خراسان است، در قرن سوم بنابر گفته یعقوبی در البلدان از
طابران بزرگتر بوده و به تهیّه و ساخت ظرفهای سنگی که به سایر نواحی صادر میشده شهرت داشته است. در کنار مشهد امام رضا علیهالسلام در سناباد بنابرگفته
ابنحوقل قلعه بسیار محکمی بنا شده بود که در آن جا عدّهای معتکف میشدند.(3)
مقدسی مینویسد: امیر قائق عمیدالدوله، گرد قبر حضرت امام رضا علیهالسلام مسجدی بساخت که در تمام خراسان عمارتی از آن باشکوهتر نبود. قبر هارون الرشید نزدیک ضریح حضرت امام رضا علیهالسلام واقع شده بود. ابنبطوطه که در سال 725 ه .ق از مشهد مقدّس زیارت کرده مینویسد: مشهد امام رضا علیهالسلام قبر بزرگی دارد. قبر امام در داخل زاویهای است که مدرسه و مسجدی در آن وجود دارد و این عمارتها همه با سبکی بسیار زیبا و ملیح ساخته شده و دیوارهای آن کاشی است. روی قبر ضریحی چوبی قرار دارد که سطح آن را با صفحات نقره پوشیدهاند. از سقف مقبره قندیلهای نقره آویزان است. آستان در قبر هم از نقره است. پرده ابریشم زردوزی از در آویخته و داخل بقعه با فرشهای گوناگون مفروش گردیده است. روبروی قبر امام علیهالسلام، قبر هارونالرشید واقع شده که آن هم ضریحی
1) ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ص105؛ شیخ مفید، الارشاد، 2/449؛ کلینی، اصول کافی، 2/412؛ طبرسی، اعلام الوری، ص188 و سایر منابع.
2) مثقب: آلتی که با آن چیزی را سوراخ کنند، «مثقوب»: سوراخ شده، سوراخدار. فرهنگ عمید.
3) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص415؛ یعقوبی، البلدان، ص277؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص169.
دارد و شمعدانها روی قبر گذاشتهاند و مردم، مغربِ گور وی را به علامت شمعدانها که دارد بازمیشناسند. هنگامی که شیعیان(1)وارد بقعه میشوند قبر هارون را به لگد میزنند و به امام رضا علیهالسلام سلام میفرستند.(2)
بنا به گفته لسترنج، حمداللّه مستوفی در قرن هشتم از اولین کسانی است که سناباد را «مشهد» نامید و از آن زمان تاکنون آن جا را همچنان مشهد، یعنی جایگاه شهادت حضرت امام رضا علیهالسلام مینامند. قزوینی در آثار البلاد مینویسد: امام
رضا علیهالسلام و هارون الرشید هر دو در زیر یک گنبد مدفون شدهاند ولی مأمون حیلهای به کار برده و به دستور او هارونالرشید را در قبری مدفون کردهاند که به نام حضرت رضا است و حضرت رضا علیهالسلام را در قبری مدفون ساختهاند که به نام هارون است، امّا اهالی سناباد که از شیعیاناند، قبری را که معتقدند متعلق به حضرت است کاملاً آراستهاند.(3)
ده سرخ یا قریة الحمراء نام دهکدهای است که در مسیر راه نیشابور به طوس قرار داشته است. این منطقه که هم اکنون به فاصله تقریبی 55 کیلومتری قدمگاه است در شمال شاهتقی در جاده خاکی واقع است.(4)
بنابر روایت عبدالسّلام بن صالح هروی، حضرت رضا علیهالسلام از نیشابور به جانب مأمون بیرون رفت و نزدیک قریه حمراء (ده سرخ) رسید. وی میگوید به حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام عرض کردند، یابن رسولاللّه، آفتاب از دایره نصفالنهار
گذشت و وقت نماز ظهر شد، آیا نماز نمیگزاری؟ آن جناب فرود آمد و فرمود آب
1) در متن «رافضیان» آمده است.
2) ابن بطوطه، سفرنامه، 1/441.
3) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص16-415؛ حمداللّه مستوفی، نزههالقلوب، ص186؛ قزوینی، آثارالبلاد، 2/262؛ مقدسی، احسنالتقاسیم، ص319،333،352.
4) ر.ک. به: اطلس راههای ایران، ص4 و5. «ده سرخ» دهی است بین نیشابور و مشهد و نیم فرسخی شریفآباد.
بیاورید، عرض کردند آب با ما نیست. آن جناب با دستان مبارک زمین را حفر کرد، آب از زمین جوشیدن گرفت به آن مقدار که آن جناب و همراهان او وضو ساختند و اثر آن آب تاکنون باقی است.(1)
ابوالقاسم سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص256؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص323؛ نجفی یزدی، مناقب اهل بیت، 2/187.
در جنوب مشهد، کوهی است که به کوهسنگی معروف است و این همان کوهی است که حضرت رضا علیهالسلام هنگام عبور از ده سرخ به طرف طوس به آن تکیه کردند و دعا فرمودند که خداوند به آن برکت دهد.(2)
این کوه دارای سنگهای سیاه رنگی است که ذکر آن در منابع قدیم نیز آمده است. یعقوبی در البلدان مینویسد: در نوقان (بخشی از شهر قدیمی طوس) کوهی است که در آن جا به تهیه و ساخت ظرفهای سنگی میپردازند و به سایر نواحی صادر میکنند(3)و امروزه نیز کسانی که به مشهد مقدّس میروند از صنایع دستی مشهد که اشیای سنگی است، دیدن میکنند.
شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا علیهالسلام مینویسد: چون حضرت رضا علیهالسلام به
حوالی سناباد رسید به کوهی که از آن دیگ سنگی میتراشند تکیه داد و اظهار داشت: پروردگارا! این کوه را برکت ده و نافع به حال مردم گردان و طعام در ظرفی را
که از این کوه تراشیده میشود مبارک گردان و دستور داد تا برای تهیه غذا از آن کوه دیگها بتراشند و فرمود: آنچه من تناول میکنم باید طبخ نشود مگر در این دیگهای سنگی و آن حضرت آهسته غذا میخورد و کم تناول میفرمود.
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/376؛ باقر مجلسی، بحارالانوار، 12/113؛
2) مجلسی، بحارالانوار، 12/113 و همچنین عمادزاده، زندگانی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام، 1/63؛ سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص275؛ بدیعنگار، مشهدالرضا، ص4؛ شیخ عباس قمی، منتهیالآمال، ص323؛ نجفی یزدی، مناقب اهل بیت، 2/188؛ ابن صباغ، فصول المهمّة فی معرفة الائمة، ص260.
3) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص415 به نقل از یعقوبی، البلدان، ص277.
از آن روز مردم به آن کوه راه یافتند و ظروف سنگی از آن تراشیدند و خداوند بر اثر دعای آن حضرت برکتی به آن کوه عنایت فرمود.(1)
بنابر نوشته مورّخان هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام وارد طوس شد در ناحیه نوقان که از مستملکات حمیدبن قحطبه طائی بهشمار میآمد و در منزل وی که باغ بزرگی بود اقامت کرد. مقبره هارونیه که گور هارونالرشید در آن قرار داشت، در باغ حمیدبن قحطبه طائی بود،(2)جایی که حضرت پیش از این بارها درباره آن سخن گفته بود.(3)شیخ صدوق در اینباره مینویسد:
حضرت علیهالسلام داخل خانه حمیدبن قطحبه طائی شد. و نزد قبر هارونالرشید رفت، پس از آن با دست مبارک خطّی به یک طرف قبر کشید، فرمود: این موضع تربت من است و من در این جا مدفون خواهم شد و بزودی حق تعالی این مکان را محل تردد شیعیان و دوستان من قرار میدهد. به خدا سوگند اگر شیعهای مرا زیارت کند و بر من درود فرستد شفاعت ما اهلبیت و غفران و رحمت خداوند بر
او واجب شود. سپس روی مبارک را به قبله کرد و نماز گزارد و دعا نمود و چون فارغ شد سر مبارک را به سجده گذاشت و سجدهای طولانی کرد که من (راوی) پانصد تسبیح از آن جناب را شمردم، پس از آن مراجعت کرد.(4)
شیخ صدوق به نقل از یاسر خادم ادامه میدهد که چون حضرت ابوالحسن
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/376؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/113؛ سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص257؛ عمادزاده، زندگانی علیبن موسی الرضا علیهالسلام، 1/63، 190، 191.
2) حمیدبن قحطبه طائی در زمان هارونالرشید از حکام خراسان بود به: ابن محمود گردیزی، زین الاخبار، ص277 مراجعه فرمایید.
3) مسعودی، اثبات الوصیة ترجمه محمّدجواد نجفی، ص391؛ ابن شهرآشوب، المناقب، 2/196؛ باقر مجلسی، بحارالانوار، 12/105؛ فتال نیشابوری، روضهالواعظین، ص368؛ شیخ مفید، الارشاد، 2/449؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/473؛ کلینی، اصول کافی، 2/412؛ طبرسی، اعلام الوری، ص188.
4) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/8-377.
علیبن موسی الرضا علیهالسلام در قصر حمیدبن قحطبه وارد شد، جامههای خود را بکند و به حمید داد. حمید جامهها را به کنیز خود سپرد تا آنها را بشوید، طولی نکشید که کنیز با رقعهای در دست بازگشت و گفت این رقعه را در یقه پیراهن حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام یافتم. حمید گوید من به آن بزرگوار عرض کردم فدای وجودت شوم کنیز در یقه پیراهن مبارک رقعهای یافته این رقعه چیست؟ فرمود: ای حمید این حرزی است که من از خود جدا نمیکنم. عرض کردم مرا به این حرز مشرف گردان (مرا از مضمون این حرز آگاه ساز). حضرت علیهالسلام فرمود: این حرزی است که هر کس آن را در گریبان خود نگاه دارد بلا از او دفع شود و از شرّ شیطان ایمن ماند، پس از آن
حرز را بر حمید املا فرمود و آن حرز این است:
بسماللّه الرّحمن الرّحیم، بسماللّه اِنّی اَعُوذُ بِالرّحمنِ مِنْکَ اِنْ کُنْتُ تَقیّاً اَوْ غَیْرُ تَقیٍّ اَخَذتُ بِاللّهِ السَّمیعِ الْبَصیرِ عَلی سَمْعِکَ وَبَصَرِکَ لاسُلْطانَ لکَ عَلیَّ ولاعلی سمعی وَلاعَلی بَصَری وَلاعَلی شَعْری وَلاعَلی بَشَری وَلاعَلی لَحْمی وَلاعَلی_'feدَمی وَلاعَلی مُخّی وَلاعَلی عَصَبی وَلاعَلی عِظامی وَلاعَلی اَهْلی وَلاعَلی مالی وَلاعَلی مارَزَقَنی رَبّی سَتَرْت بَیْنی وَبَیْنَک، بِسَتر النَبُّوة الَّذی اِسْتَتَرَ بِه اَنْبیاءُ اللّهِ مِنْ سُلْطانِ الْفَراعِنَة جِبرئیلُ عَنْ یَمینی وَمیکائِیلُ عَن یَساری واسرافیلُ مِنْ وَرائی وَمحمّدٌ صلیاللهعلیهوآله امامی واللّه مُطلِعٌ عَلیَّ یَمْنَعُکَ عَنّی وَیَمْنَعُ الشَّیطانَ مِنّی اَللّهُمَ لایَغْلِبُ جَهْلُهُ اَناتُکَ اَنْ یَسْتَفِزّنی وَیَسْتَخِفّنی إلتجأتُ اللّهُمَ اِلَیْکَ اللّهُمَ اِلَیْکَ إلتجأتُ اللّهُمَ اِلَیْکَ إلتجأتُ.(1)
ابن شهرآشوب، به نقل از موسیبن سیار مینویسد: من با حضرت رضا علیهالسلام همراه بودم هنگامی که به دیوارهای طوس رسیدیم، صدای شیون به گوش رسید، به سوی آن رفتم، جنازهای مشاهده کردم. در این هنگام مولایم حضرت رضا علیهالسلام از مرکب فرود آمد و با کمال مهربانی آن جنازه را مشایعت کرد.(2)
صاحب بحرالانساب نیز گزارشی از ورود حضرت رضا علیهالسلام به طوس ذکر میکند که براساس آن مأمون به همراه بزرگان و امیران به استقبال حضرت آمدند و مینویسد از حضرت در این شهر معجزاتی روایت کردهاند که انگیزهای برای قتل امام توسط مأمون شد. ولی گزارش بحرالانساب از طوس علاوه بر تناقض تاریخی دارای جنبههای افسانهای و مبالغهآمیز است. او مینویسد:
چون امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام ... به شهر طوس رسید مأمون الرشید علیهاللعنه شاد شد بفرمود: تا تمامت بزرگان و امیران و سرهنگان و علما و فضلا و صلحا جمله به استقبال حضرت امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام بیرون رفتند چون به نزدیک حضرت رسیدند، جمله پیاده شدند و سلام کردند و دست و پای حضرت امام را بوسیدند وی را با اعزاز و جلالت به شهر طوس درآوردند، امّا آن روز که حضرت امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام به شهر طوس قدم نهاد، دوازده هزار لال و کر و شل و مفلوج شفا یافتند (؟) و هر روز خلق عالم از اطراف و جوانب میآمدند و کمال و فضل و بلاغت آن حضرت سلطان دین را میدیدند و هر روز دوازده هزار کر و کور و شل و لال، شفا مییافتند (؟) آخرالامر مأمون الرشید علیه اللعنه کینه حضرت امام را در دل گرفت و بسیار چاره و تدبیر خواست که حضرت امام معصوم را شهید کند، نتوانست اما آن ملعون چند شیر داشت در شیرخانه و هر کس را که آن حرامزاده غضب میکرد و به شیرخانه فرستادی و...(1)
بنابر گفته یعقوبی در البلدان (278 هجری) راه نیشابور به مرو ده منزل و تا هرات ده منزل و نیز از نیشابور تا دامغان ده منزل و از این شهر به طرف شاهراه و سرخس شش منزل است.(2)منزل اول آن قصر الریح است که آن را در فارسی دزباد(3)گویند
و از قصر الریح تا خاکسار و از آن جا تا مزدوران (و سپس تا سرخس).(1)مقدسی مزدوران را از دهات سرخس نام میبرد که گردنه معروفی به همین نام دارد. در مزدوران غباری است که گفته میشود انتهای آن دیده نشده است.(2)
ابن رسته در الاعلاق النفیسة (290 هجری) از نیشابور تا سرخس را شش منزل میشمارد، اوّلین منزل از نیشابور تا فغیس (3)(Faqhis) پنج فرسخ و از آن جا تا حمراء نیز پنج فرسخ است. حمراء قریهای است در کوه و به علّت سرخ بودن صخرههای اطراف آن و خاک و دیوارهایش به حمراء نامگذاری شده و به آن دزسرخ(4)هم میگویند. (در منابع ایران باستان، راه قدیمی نیشابور به سرخس را پس از گذشتن از کوه ریوند یا بینالود و از طریق طوس و سناباد به سرخس و از آن جا به مرو ذکر کردهاند.(5)از حمراء (دزسرخ) به بردع (Barda) میرسند که به آن المثقب هم گفتهاند و از آنجا به شهر طوس میروند.(6)اصطخری در مسالک الممالک (340 هجری) مسافت شهر نیشابور را به سرخس شش منزل و از
نیشابور تا سرحدّ نیشابور، دیه کردان (ده کردان) که در حدود قومس است و نزدیک اسدآباد، هفت منزل و از دیه کردان تا دامغان پنج منزل و از نیشابور در مسیر سرخس تا مرو را دوازده منزل میشمارد.(7)صاحب کتاب انسالمهج و حدائقالفرج که یک اثر قدیمی و باارزش در مسالک و ممالک و مساحت بین شهرها است، مسافت نیشابور تا طوس را در سمت شرق سه مرحله و از نیشابور تا قاین را قریب نُه مرحله و از آن جا تا هرات را هشت مرحله و از نیشابور تا سرخس را شش فرسخ و از سرخس تا مرو را پنج روز میشمارد.(8)راه قدیمی نیشابور به هرات که
1) یعقوبی، البلدان، ص55.
2) احمد رنجبر، خراسان بزرگ، ص159 به نقل از مقدسی، احسن التقاسیم، ص3-312.
3) ابن خردادبه، المسالک والممالک، ص26؛ دایرهالمعارف اسلام، 4/1028.
4) ده سرخ.
5) ایرانشهر، نشریه یونسکو، 2/1465.
6) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص201.
7) اصطخری، مسالک الممالک، ص222.
8) به نقل از مؤّدی ثابتی، تاریخ نیشابور، ص67. مقایسه کنید با: اطلس تاریخی ایران، نقشه شماره 16.
در مسیر راه نیشابور به طوس و مرو بود برابر گفته صاحب تاریخ نیشابور، از راه
دیزباد (ده باد) و ولایت اسفند (اسفنج، سنج) به رباط سنگبست که امروزه نیز به همین نام مشهور است منتهی میشد.
دیزباد (دزباد، ده باد) ده خاکستر بوده که گاهی در متون قدیمی نام آن را خاستر نیز نوشتهاند بعد از آن منزلگاه «رباط بدیعی» بوده که در فاصله بین دیزباد و فرهادگرد قرار داشته و شاید این همان رباطی باشد که به روایت عبدالغافر صاحب سیاق التواریخ، حسان منیعی بانی مدرسه منیعی نیشابور، آن را در حوالی دیزباد
ساخته است. منزلگاه بعدی پس از رباط بدیعی، رباط سنگبست است که در متون از آن به سنجبست(1)هم یاد شده است.
به گفته صاحب تاریخ نیشابور، رباط سنگبست را به نام قریهای که این رباط در آن جا ساخته شده نامگذاری کردهاند. در این محل راههای نیشابور و هرات و طوس و مرو با هم تلاقی میکردند و از نظر سوقالجیشی و بازرگانی این قریه دارای اهمیّت زیادی بوده است. به همین دلیل سلطان محمود غزنوی لشکرگاه و پایگاه نظامی خود را در این مکان قرار داد و در آن قریه رباطی برای رسیدن به سرخس و
مرو ساخت.
اوّلین منزلگاه بعد از سنگبست، «رباط چاهه» بود که این رباط، در نزدیکی کشفرود قرار داشت و فاصله آن از رباط سنگبست تا رباط چاهه پنج فرسخ ذکر شده است. این رباط نیز به دستور سلطان محمود غزنوی ساخته شده و ابواسحاق کرامی نیشابوری، رئیس فرقه کرامیان آن را بنا کرده است. در آن ناحیه رباط دیگری نیز وجود دارد که «رباط ماهی» نامیده میشود، پس از رباط ماهی، «رباط توران» و بعد از آن «رباط آبگینه» است. حمداللّه مستوفی فاصله رباط آبگینه را تا سرخس شش فرسخ ذکر کرده است و آندرهگدار احتمال میدهد که این رباط همان «رباط شرف» باشد که اکنون ویرانههای آن با ایوانهای رفیع در جاده سرخس دیده میشود. این رباط در شش فرسخی سرخس واقع شده است.(2)
سرخس را دو گونه تلفظ کردهاند، سَرْخَس و سَرَخْس.(1)در لغتنامهها، واژه سرخس را، به گیاهی که دارای ساقههای زیرزمینی و نوعی گیاه دارویی معنی کردهاند.(2)سرخس یکی از شهرهای قدیمی ایران است که گروهی بنیانگذار آن را کیکاووس نوشتهاند. او زمینی را به سرخس پسر گودرز به اقطاع داد و سرخس در آن جا شهری بنا نهاد که سرخس نامیده شد.(3)گروهی بنیانگذار آن را «کیکاووس» یا «افراسیاب ذوالقرنین» دانستهاند.(4)شهر سرخس در زمان خلافت عثمان توسط عبداللّهبن خازم سلمی فتح شد.(5)اصطخری در مسالک الممالک و جیهانی در
اشکالالعالم مینویسند:
سرخس شهری است میان مرو و نیشابور در زمین «هامون» بدان جا آب روان نیست. مگر آب جوی هرات که در سالی چند روز آن جا رسد و جمله ایشان، از آب باران است و برکهها از آب چاه و آن (سرخس) شهری است که در بزرگی یک نیمه «مرو» باشد. و به غایت آبادان است و نعمتهای فراخ، هوای آن تندرستتر است و بیشتر نواحی آن مرغزار و آن را دیههای اندک و گرداگرد آن اعراب باشند، خداوندان شتر، و آبهای ایشان از چاه است و آسیاب ایشان بر چهارپایان از شتر و گاو و بناهای ایشان از گل است.(6)
یعقوبی در البلدان، سرخس را سرزمینی باشکوه و شهری بزرگ که در بیابانی ریگزار واقع شده است توصیف میکند. وی مینویسد: مردمی به هم آمیخته (از نژاد عرب و فارس) در آن سکونت دارند عبداللّه بن خازم سلمی در خلافت عثمان همان زمان که از طرف «عبداللّه بن کریز» مأمور بود آن را فتح کرد و آب مشروب
1) احمد رنجبر، خراسان بزرگ، ص105 به نقل از یاقوت، معجم الادباء، 17/232 و 13/76.
2) نگاه کنید به: لغتنامه دهخدا و برهان قاطع، ماده «سرخس».
3) یاقوت، معجمالبلدان، 1/72؛ قزوینی، آثار البلاد، ص39.
4) احمد رنجبر، خراسان بزرگ، ص150.
5) بلاذری، فتوح البلدان، ص287؛ طبری، تاریخ طبری، 6/47؛ یعقوبی، البلدان،ص55؛ اعثم کوفی، الفتوح، چاپ بمبئی، ص85.
6) اصطخری، مسالک الممالک، ص251؛ جیهانی، اشکال العالم، ص169.
اهالی از چاهها است و نهری و چشمهای ندارد.(1)
لسترنج مینویسد: شهر سرخس در کنار کوتاهترین راه طوس به مرو بزرگ در ساحل راست، یعنی ساحل شرقی رودخانه مشهد واقع است. این رودخانه را امروز «تجند» گویند، ظاهراً جغرافینویسان قرون وسطی از این رودخانه اسم نبردهاند. این رودخانه از باتلاقهای حوالی «کوچان» برمیخیزد و نخست به سمت جنوب خاوری جریان مییابد و از مشهد میگذرد و پس از آن که قریب صد میل از مشهد دور شد از سمت جنوب شاخه بزرگی به نام رود هرات به آن ملحق شده و سپس به سمت شمال جاری میشود و به سرخس میرود و مقداری که به سمت شمال پیش رفت در طول جغرافیایی ابیورد در محلی موسوم به «اجمعه» در کویر فرو میرود و آن جا نیزار و بیشه است. سرخس در قرن چهارم ه .ق شهری بزرگ و به اندازه نصف مرو بود و آب و هوایی خوش داشت در چراگاههایش شتر و گوسفند
بسیار بود و چون آب فراوان نداشت کشتزارهایش اندک بود. مقدسی گوید: سرخس مسجد و بازاری نیکو دارد و در حومهاش باغهای بسیار است. قزوینی گوید: سرخس شهری است بزرگ و پرجمعیت و اهالی آن در ساختن دستارها و مقنعههای زردوزی شده مهارت خاصی دارند و مصنوعات آنها به ممالک دیگر صادر میشود. در قرن هشتم حمداللّه مستوفی درباره سرخس میگوید: دور باروش (دور بارویش) پنجهزار گام است و قلعهای محکم از خاکریز دارد و هوایش گرمسیر است و آبش از رودخانهای است که از «هری» به طوس میآید و عظیم و نیکو و هاضم و از میوههایش انگور و خربزه نیکو است.(2)امروز سرخس، در مرز ایران و روسیه است، سرخس قدیم در سمت راست «هریرود» است که جزو قلمرو شوروی سابق، و سرخس جدید در قلمرو جمهوری اسلامی ایران است.(3)
کتاب سرخس دیروز و امروز مینویسد: سرخس امروز بخش وسیعی است از
شهرستان مشهد در منتهیالیه شمال شرقی استان خراسان مشتمل بر چهار دهستان به نام سرخس، کندکلی، مزدوران و قلعه قصاب. قدیمیترین کانون مسکونی آن یعنی سرخس زمانی بسیار آبادان و معروف بوده و زمانی دیگر خراب و گمنام شده است.(1)
شرایط اقلیمی خراسان ایجاب میکرد که راههای شرقی و غربی از ناحیه سرخس بگذرد، زیرا مرکز خراسان شمالی را صحراهای خشک فراگرفته بود که بخشهای آباد را در شرق و غرب آن از هم جدا میکرد. سرخس مدخل بخش غربی در حدّ فاصل بین مرو و نیشابور واقع بود. برای کاروانیانی که از مرو به سوی غرب خراسان میآمدند و دشواریهای عبور از صحرای خشک بین این دو شهر را تحمل کرده بودند، سرخس نقطه امیدی به شمار میآمد. چه این شهر در لبه نیمه خشک
خراسان غربی قرار داشت و لااقل از برکت رودی که ایامی از سال را آب شیرین داشت بهرهمند بود. کاروانیان هنگام ورود به سرخس به دریانوردانی شبیه بودند که پس از طی دریای بیکران به ساحل نیمهخشکی پا میگذاردند و به امید رسیدن به سرزمینی پرنعمت شادمانیها میکردند، لذا سرخس یا دروازه خراسان غربی با این که از دیرباز بسیار فراخ نعمت نبوده ولی به چشم تازه واردانی که از شرق سرخس میآمدند آرامش دهنده و امیدبخش بوده است. مرو هم از شمال شرقی سرخس برای مسافرینی که از شرق به غرب خراسان میرفتند همینگونه جلوه میکرد. این امتیازهای نسبی جغرافیایی سبب شده است که از دورترین ازمنه تاریخی راههای ارتباطی خراسان به سوی نواحیی که در این دو شهر واقعند گرایش پیدا کند و آنها را شاهد وقایع بسیاری از تاریخ این سرزمین بداند.(2)
بنابر نقل گریشمن سرخس در چهار راه اقوام قرار گرفته بود.(3)ابن فضلان که در سال 309 هجری از سرخس دیدن کرده، این شهر را با اهمیت توصیف کرده است.(4)
سرخس دارای بناهای تاریخی و قدیمی است که ذکر آن در این جا بیمناسبت نخواهد بود. این آثار عبارتند از: مقبره لقمان بابا که از آثار دوره سلجوقیان است. و
دیگر رباط شرف که منزلگاه قدیمی این رباط «اوکینه» یا «آبکینه» است. بارویی قدیمی به جا مانده از دوران قاجاریه نیز در سرخس وجود دارد که معروف به «قلعه ناصری» است.(1)
یکی از نشانههای پذیرش تحمیلی ولایتعهدی از سوی امام علیهالسلام حادثه حبس و
زندانی شدن آن حضرت علیهالسلام در سرخس است. متأسفانه منابع اوّلیه اطّلاعات کافی در مورد چگونگی حبس امام علیهالسلام در سرخس ندادهاند و این موضوع کمتر مورد اظهارنظر گذشتگان قرار گرفته و در تذکرههای اخیر نیز در اینباره مطلبی نیافتم تا بر
اطلاعات اولیه چیزی بیفزایم. در مجموع - چنان که در گذشته نیز اشاره شد - حضرت در هر فرصت مناسب به افشای ماهیّت حکومت عباسی و پذیرش تحمیلی ولایتعهدی خود و مسافرتش به سمت مرو میپرداخت. واقعهای که در نیشابور روی داد بیشک واقعه ناخوشایندی برای دستگاه حکومتی به خصوص عبّاسیان متعصّب بهشمار میآمد، چرا که به رغم تلاش مأمون در انتخاب مسیر حرکت، هنگامی که حضرت به نیشابور رسید با استقبال بیسابقهای مواجه شد و شیعیان عاشقانه در اطراف وی گرد آمدند و خواستار شنیدن حدیثی از آن حضرت شدند و حضرت با بیان حدیث «سلسلهالذهب» در واقع حقانیت خود و خاندانش را در برابر سلطهگران عباسی به مردم گوشزد کرد و شرط ورود در حصن خداوند را «امامت و ولایت» خود و خاندانش برشمرد و این موضوع خلافت و زعامت عباسیان را زیر سؤل برد.
از گزارش ابونصر احمدبن حسین نیز که در ارتباط با خروج حضرت رضا علیهالسلام از سرخس است چنین استفاده میشود که بار دیگر حضرت به این نکته که ایشان را به
1) عباس سعیدی، سرخس دیروز و امروز، ص20-13، 19، 6-35.
اجبار از کنار جدش از مدینه به سوی مرو کشاندهاند و عاقبتی که در پذیرش ولایتعهدی است، اشاره کرده است.
شیخ صدوق بنا بر روایت عبدالسّلام بن صالح مینویسد: به درِ خانهای که حضرت رضا علیهالسلام در سرخس در آن حبس بود آمدم و آن بزرگوار معیل بود، من از زندانبان اذن خواستم که به حضور مبارک حضرت درآیم (زندانبان) گفت: شما را راهی به سوی او نیست. گفتم: چرا؟ گفت: زیرا آن جناب در شب و روز هزار رکعت نماز میگزارد و در یک ساعت اول روز پیش از زوال و در وقت زردی آفتاب نافله میگزارد و در این اوقات در جای خود نشسته است و با پروردگار خویش مناجات
میکند. عبدالسّلام گوید: به زندانبان گفتم: از آن جناب طلب کن که در وقتی از این اوقات اذن دهد من نزد او شرفیاب شوم، زندانبان از او طلب اذن کرد و من بر او داخل شدم در حالی که آن عالی مقدار در جای نماز نشسته و متفکّر بود، ابوصلت گوید من به آن جناب عرض کردم یابن رسولاللّه این چیست که مردم از شما حکایت میکنند؟ فرمود: چه حکایت میکنند؟ عرض کردم از شما نقل میکنند که فرمودهاید مردم بندگان ما هستند. فرمود: اللّهمَ فاطر السموات والاَرض عالم الغیب والشَّهادة، خدا آفریننده آسمانها و زمین است، دانای نهان و آشکار است. ای ابوصلت تو شاهدی که من هرگز این مطلب را نگفتهام و ابداً از هیچ یک از پدران خود نشنیدهام و تو دانایی به آن ستمهایی که از این امت به ما وارد شده است و این که این گفتگوی مردم هم از قبیل آن ظلمها و ستمها است، پس روی به من کرد و فرمود: ای عبدالسّلام بنابر آنچه از ما حکایت میکنند اگر مردم آفریدگان ما باشند، پس از جانب کیست ما ایشان را دعوت میکنیم و بیعت میگیریم. من عرض کردم یابن رسولاللّه راست میگویی، پس از آن فرمود: ای عبدالسّلام آیا تو منکری آنچه را که حق تعالی برای ما واجب گردانیده است از ولایت و امامت، چنان که غیر تو منکر است؟ عرض کردم، معاذاللّه، بلکه من اقرار دارم به امامت و ولایت شما.(1)
گفتگوهای میان حضرت رضا علیهالسلام و عبدالسّلام و پاسخ امام (آیا تو منکری آنچه را که حق تعالی از برای ما واجب گردانیده است از ولایت و امامت...) نظریه پیشین را که در واقعه نیشابور بیان شد قوّت میبخشد و احتمالاً این شایعات واکنشی
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/7-426؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/159.
است در برابر «انا من شروطها» که امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام خود را از شروط
کلمه لااله الاّ اللّه قرار داد و عاملان حکومت و دشمنان خاندان عصمت و طهارت به جفا ادعای الوهیت را به امام علیهالسلام نسبت دادند. از اینرو تا مدّتی از سوی مقر حکومت عبّاسی در مرو، حضرت را در حبس نگه داشتند و مردم را از دیدار آن حضرت منع کردند و کارگزاران عباسی منتظر رسیدن خبر و دستورالعمل از سوی مرو ماندند.(1)
صاحب کتاب زندگانی امام رضا علیهالسلام به نقل از شیخ صدوق مینویسد: فردی به نام احمدبن عبید حسینی میگوید جدّم حضرت رضا علیهالسلام را تا یک منزلی سرخس بدرقه کرد و بعد، از حضرت خواست تا حدیثی که شفای قلب اوست بیان کند حضرت فرمود: لااله الاّ اللّه حصن من است و هر کس این کلمه مبارکه را با اخلاص بگوید در حصار من وارد شده و هر کس در حصار من وارد شود ایمن خواهد بود.(2)
گزارش دیگری که از خروج امام رضا علیهالسلام از سرخس در منابع ذکر شده مشایعت و بدرقهای است که شباهت زیادی با روایت اخیر دارد و به نظر میرسد منشأ این دو روایت یکی باشد.(3)صاحب مسند الامام الرضا علیهالسلام مینویسد: ابونصر احمدبن عبید گوید: از جدّم شنیدم هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام در زمان مأمون وارد نیشابور شد من مأمور خدمتگزاری و اداره کارهای او شدم، چون از نیشابور بیرون شد تا سرخس او را مشایعت کردم. پس از این که از سرخس بیرون شد در نظر داشتم تا مرو همراه او باشم اما یک منزل که از سرخس دور شدیم حضرت سر خود را از
1) سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص7-256.
2) سحاب، زندگانی امام رضا علیهالسلام، ص5-194. به نظر میرسد حذف ابتدای حدیث و انتساب حصن و یا حصار به حضرت رضا علیهالسلام از اشتباه مؤف در نقل حدیث باشد. مقایسه کنید با مجلسی، بحارالانوار، 12/160.
3) روایتی را که سحاب در زندگانی امام رضا علیهالسلام، به نقل از عیون اخبار الرضا علیهالسلام نقل کرده با آنچه عطاردی نوشته با تفاوتهایی از یک مأخذ است، امّا متأسفانه مؤف مأخذ حدیث خود را ذکر نکرده است. نگاه و تطبیق کنید: آثار و اخبار امام رضا علیهالسلام ص2-91 را با مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/61.
کجاوه بیرون کرد و فرمود: ای بنده خدا برگرد، تو وظایفت را درباره ما انجام دادی با
ما نیکو معاشرت کردی و مشایعت حدّ معینی ندارد. عرض کردم: به حق جدّت مصطفی و مرتضی و مادرت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام حدیثی برای من بگو تا دلم آرام گیرد و من از خدمت شما برگردم حضرت فرمود: از من حدیث طلب میکنی
در حالی که مرا از کنار قبر جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیرون آوردند و نمیدانم عاقبت کار من چه خواهد شد. و اینها با من چگونه رفتار خواهند کرد.(1)
بنابر گفته یعقوبی در البلدان، راه سرخس بر جاده اعظم تا مرو شش منزل راه است که اوّلین منزلگاه آن «اشتر مغاک» است. منزل دوم «تلستانه» و منزل سوم «دمدانقان» و منزل چهارم «کنوکرد» و آخرین منزل مرو است.
یعقوبی میافزاید: املاک خاندان علیبن هشام بن فر خسرو در کنوکرد است و این منازل در میان دشت و بیابان واقع است و هر منزلی از آنها دارای دژی است که اهل آن منزل از تعرّض ترکان در آن متحصن میشوند و چه بسا ترکان بر بعضی از این منازل شبیخون بزنند.(2)
اصطخری نیز در مسالک الممالک راه سرخس تا مرو را شش منزل میشمارد.(3)
ناصر خسرو که راه سرخس تا مرو را در ده روز پیموده در سفرنامه خود مینویسد: دوّم جمادیالاخر به شهر سرخس رسیدیم، از بصره تا سرخس سیصدونود فرسنگ حساب کردیم، از سرخس به «رباط جعفری» و «رباط عمروی» و «رباط نعمتی»(4)که آن هر سه رباط نزدیک هم بر راه است بیامدیم، دوازدهم جمادیالاخر به شهر مروالرود رسیدیم.(5)
مرو یکی از شهرهای قدیمی ایران و مهمترین شهر خراسان به شمار میرفت، بنابر گفته مقدسی و یاقوت حموی، بنیانگذار مرو، اسکندر بوده است.(1)شهر مرو
را «مروز» هم گفتهاند از اینرو منسوب به مرو را «مروزی» مینامند.(2)مرو در واقع
به دو شهر مرو علیا و مرو سفلی، یا مرو کوچک و مرو بزرگ اطلاق میشده است و به گفته اصطخری مرو بزرگ را «مرو شاهیجان» میخواندند و علت این بود که با مروالرود که مرو کوچک بود اشتباه نشود.(3)
هر دو مرو (مرو شاهیجان و مرو رود) توسط احنف بن قیس در سال 22 هجری فتح شد.(4)حافظ ابرو در جغرافیای خود مینویسد: مرو از شهرهای قدیم خراسان است که در هامونی افتاده چنان که از هیچ طرف کوه ننماید و قهندز آن را طهمورث بنا نهاد و ربض شهر مقدار یک فرسنگ در یک فرسنگ است. زمین مرو، شورهناک، و ریگ بوم است و زراعت خوب آید.(5)
لسترنج درباره شهر مرو مینویسد: مرو در امتداد مرغاب یا «مرو رود» واقع است، این رود از جبال غور واقع در شمال خاوری هرات سرازیر شده و به مرو کوچک میرسد و از آن جا به سمت شمال منحرف و به طرف مرو بزرگ میرود و در آن جا به نهرهای بسیاری منشعب شده و بالاخره در ریگستان «بیابان غز» ناپدید میشود. این ریگستان با مرداب تجند یا رودخانه هرات در یک عرض جغرافیایی قرار دارد ولی هفتاد میل در سمت خاوری آن است. علاوه بر شهرهای متعددی که در ساحل مرغاب واقع است ربع مرو، شامل نقاطی نیز میباشد که در مسیر شاهراه بزرگ خراسان آن سوی مرو، شمال خاوری رود جیحون در آمل یعنی معبر راهی که
1) مقدسی، احسن التقاسیم، ص398؛ یاقوت حموی، معجمالبلدان، 5/113.
2) ر.ک. به: فرهنگ آنندراج، و برهان قاطع، ماده مرو.
3) اصطخری، مسالک الممالک، ص205.
4) بلاذری، فتوح البلدان،ص 281؛ یعقوبی، البلدان، ص55؛ ابن اثیر، تاریخ الکامل، 3/33؛ خوافی، مجمل فصیحی، 1/131. فتح مرو را به هاشم بن نعمان باهلی که در زمان عثمان و در سال سیویک از طرف عبداللّه بن عامر برای این کار گماشته شده بود نیز نسبت دادهاند.
5) حافظ ابرو، جغرافیای حافظ ابرو، قسمت ربع خراسان هرات، ص61. و همچنین اصطخری، مسالک الممالک، ص205.
به بخارا میرود واقعاند. اسم مرغاب (بضم و یا فتح میم) چنان که ابنحوقل گوید
در اصل «مرو آب» بوده، ولی اصطخری مینویسد: مرغاب اسم محلی است که آن رود از آنجا سرچشمه میگیرد. مقدسی که مرغاب را رود مروین یعنی رود دو مرو نامیده، مینویسد: این رود تا مرو علیا (مرو کوچک) جریان یافته سپس به مرو سفلی (مرو بزرگ) میرود. در یک منزلی جنوب مرو بزرگ مجرای رود را با سدّی که از چوب تدارک شده بود انباشته بودند و آب پشت آن سدّ میایستاد.(1)مرو بزرگ که به «مرو شاهجان» معروف بود معرب «شاهگان» فارسی است و به معنی شاهانه و شاهوار است. یاقوت و بعضی از نویسندگان دیگر معتقدند که شاهجان به معنی «جان شاه» است. مرو بزرگ چنان که اصطخری و ابن حوقل و مقدسی میگویند مشتمل بود بر قلعه داخلی یعنی قهندزی که در مکانی مرتفع جای داشت و به اندازه یک شهر بود. گرداگرد قهندز شهر داخلی قرار داشت و دارای چهار دروازه بود و بیرون این شهر حومه پهناوری واقع بود که تا کنار نهرهای بزرگ کشیده میشد. دروازهها موسوم بودند به «دروازه شهر» (در جنوب باختری) که بر سر راه سرخس قرار داشت، دروازه «سنجان» (در جنوب خاوری) که به حومه بنیماهان و نهر اسعدی میرفت، دروازه «درمسکان» (در شمال خاوری) که از آن جا به ماوراءالنهر منتهی میشد و بالاخره دروازه «بالین» (در شمال باختری).
مرو در قرن چهارم سه مسجد جامع داشت که عبارت بودند از «مسجد قلعه» که آن را مسجد بنی ماهان میگفتند، «مسجد کهنه» که جلو دروازه سرخس بود، «مسجد نو» که بیرون دروازه «ماجان» و متّصل به بازار بزرگ مرو بود. در میدان مسجد نو و محل اقامت فرمانفرمای مرو یعنی دارالاماره مرو، زندان شهر قرار داشت. این میدان و اماکن داخل آن به فرمان ابومسلم خراسانی بزرگترین حامی عبّاسیان و مؤثرترین عامل خلافت آنان ساخته شده بود. در دارالاماره گنبدی از آجر افراشته شده بود که به قول اصطخری پنجاه و پنج ذراع قطر داشت و در زیر این
گنبد بود که نخستین جامههای سیاه رنگآمیزی شد و این شعار عبّاسیان بود. در
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص 4-423؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص1-260؛ ابن حوقل، صورة الارض، ص315؛ مقدسی، احسن التقاسیم، ص1-330؛ یاقوت، معجمالبلدان، 2/777؛ حمداللّه مستوفی، نزههالقلوب، ص314.
یک منزلی باختر مرو، شهر «سنج» واقع بود که مقدسی در احسن التقاسیم آن را به
صورت «سنگ» ضبط کرده است. «سنج» دارای مسجدی نیکو در ساحل رودخانه و باغستانی بزرگ بود. پس از سنج در دو منزلی باختری مرو و بر سر راه سرخس شهرچه محکم «دمدانقان» بود که باروی آن یک دروازه داشت و در خارج از بارو چند گرمابه قرار داشت. مقدسی در نیمه دوّم قرن چهارم شهر مرو را دیده است که یک سوّم حومه آن ویران بوده و قهندز آن هم آبادی نداشته است. یاقوت حموی نیز در قرن هفتم خرابههای آن شهر را دیده است، زیرا ترکان غز در سال 553 ه . ق این شهر را خراب کردند.(1)
در دوره خلفای بنیامیه، خراسان و شهر مرو به دلیل دوری از مرکز خلافت و تشدید حس تبعیض نژادی از سوی حاکمان اموی که برخلاف نصّ قرآن مجید و تعالیم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله عنصر غیر عرب، به ویژه ایرانیان را موالی میخواندند - که خود سرآغاز جنبشهای شعوبیه شد - مرو به پایگاه ضد اموی تبدیل گشت؛ و عباسیان قیام خود را از این منطقه آغاز کردند. با روی کار آمدن مأمون مرو مرکز خلافت شد ولی در قرن سوّم وی دارالحکومه را از مرو به نیشابور منتقل کرد.(2)
مرو در سال 1310 هجری قمری به تصرّف روسها درآمد و تا این زمان جزو خاک شوروی سابق باقی مانده و مردم آن به زبانهای فارسی، ترکی و روسی صحبت میکنند. پس از تسلط روس بر مرو، شهر جدیدی در کنار شهر قدیمی بنا شد که هم اکنون به «بیرامعلی» مشهور است.(3)
1) لسترنج، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ص 7-424؛ یعقوبی، البلدان، ص28؛ اصطخری، مسالک الممالک، ص258 و 263؛ ابن حوقل، صورهالارض، ص314 و 316؛ مقدسی، احسن التقاسیم، ص298، 299، 310، 312، 331؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، 1/534، 827 و 2/610 و 4/507.
2) طبری، تاریخ طبری، 5/4-263؛ یعقوبی، البلدان، ص83؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/65-450؛ بیهقی، تاریخ بیهقی، ص30-29. جهت اطلاع از نهضتهای شعوبیه نگاه کنید به: ممتحن، نهضت شعوبیه، فصل یازدهم و دوازدهم.
3) عباس سعیدی، خراسان بزرگ، ص234.
از شرق مشهد چند راه اسفالته و شنی منشعب میشود. راه اسفالته متداول به سرخس، جادهای است که از روستای خیابان میگذرد، این روستا در دوازده کیلومتری مشهد قرار دارد. از آن جا به مسافت سیکیلومتر به «آبروان» میرسیم و سپس از «چاهک»، «خارزار» و «شورک ملکی» به مسافت شش، هفت و دوازده کیلومتر میگذریم و با طی کردن سیونه کیلومتر دیگر به «مزدوران» میرسیم. کشفرود که از شورک ملکی در امتداد جاده ادامه داشت از مزدوران که جاده به سمت شمال شرقی متمایل میشود به سمت شرق امتداد مییابد. نام دیگری که مزدوران به آن معروف است (مرداوند) است. از مزدوران به مسافت بیست و چهار کیلومتر به «شورلوخ»(1)و از آن جا با پیمودن بیست و شش کیلومتر به «گنبدلی» میرسیم. از آن جا تا سرخس سی و چهار کیلومتر باقی است. سرخس در منتهی الیه خط مرزی ایران و اتّحاد جماهیر شوروی سابق قرار دارد. سرخس قدیم به فاصله تقریبی ده کیلومتر آن طرف مرز قرار گرفته و از آن جا راهی است که از کنار دریاچه «وودو خرانیلیشچه» میگذرد و از جادهای که به موازات کانال قرهقوم قرار دارد به مرو یا «ماری» که امروزه یکی از شهرهای شوروی سابق به شمار میآید میرسد.(2)
خراسان در زمان حکومت امویان به دلیل دور بودن از مرکز خلافت به پایگاهی برای مخالفان سیاسی و ناراضیان تبدیل شده بود تا آن که ابومسلم خراسانی از آتش پنهانی که سالها در زیر خاکستر نهفته بود بهره گرفت و قدرت را از چنگ امویان به
درآورد و به عباسیان سپرد.
خراسان که نخستین پایگاه عبّاسیان به شمار میرفت کمی بعد از به قدرت رسیدن آنان بار دیگر کانونی برای مخالفان سیاسی و مذهبی شد ولی این بار بر علیه عبّاسیان. اگر چه قیامهای ضد عباسی در خراسان یکی پس از دیگری سرکوب شد و هیچ گاه نتوانست بنیان حکومت عباسیان را متزلزل سازد، اما بیشک اگر
تلاشهای هارونالرشید برای گسترش و سیطره حکومت عباسی در خراسان و اقدم مأمون در انتقال مرکز حکومت به مرو نبود، این شهر در عصر عبّاسیان، پذیرای همان نقشی بود که در عهد امویان ایفا کرده بود.
نهضت مذهبی «اَستاذسیس» در سال 150، شورش یوسف بن ابراهیم ملقب به «یوسف البرام» در سال 160 و هاشم بن حکیم ملقب به «المقنع» (نقابپوش) در سال 163 که از دهکدهای نزدیک مرو آغاز شد، قیام مذهبی و سیاسی خوارج در سالهای 175 و 179 به رهبری «حسین» که از موالی قنیس بن ثعلبه به شمار میرفت و حمزهبن عبداللّه که شعلههای قیام او به مدت 5 سال کانون مخالفتهای ضد عباسی را در خراسان گرم و فعّال کرده بود و همچنین قیام ابوالخطیب در شرق خراسان (نساء) به سال 183 و آشوب رفیع بن لیث در سال 190، خراسان را که روزی خاستگاه عبّاسیان بود، علیه آنها میشوراند.
هارونالرشید ناچار شد برای سرکوبی و فرونشاندن آشوب رفیعبن لیث شخصاً عازم خراسان شود. وی در این سفر فضل بن سهل و مأمون را که مدتی عهدهدار حکومت خراسان بود، همراه داشت با وجود این سه سال بعد، در سال 193 بار دیگر به منظور دفع حملات جدید خوارج به رهبری حمزهبن عبداللّه و تحریکات رفیعبن لیث عازم خراسان شد.
هارونالرشید در این هنگام در شهر رقه، در کنار فرات بود و پس از اطلاع از حوادث خراسان به رغم کسالتی که داشت بر این سفر اصرار ورزید، زیرا بیم داشت قیام از خراسان به سایر نواحی گسترش یابد. هارون در حالی که از بیماری رنج میبرد از رقه بیرون آمد و از طریق بغداد و همدان و ری عازم خراسان شد و در طول مسیرش شهرهای سمنان، دامغان، بسطام، سبزوار، نیشابور و طوس را طی کرد، اما
چون در شهر طوس بیماریش شدت یافت در منزل حمیدبن قحطبه طائی جان سپرد و در همان جا مدفون شد.
با مرگ هارونالرشید، محمّد امین در بغداد قدرت را در دست گرفت. اما بزودی بر اثر تحریک مخالفان مأمون که در این زمان زیر نظر برادرش بر نیمه شرقی قلمرو عباسی حکومت میکرد وصیت پدرش را نادیده گرفت و فرزند شیرخوارش موسی را به جانشینی انتخاب کرد و در پی نقشهای طراحی شده از مأمون خواست تا عازم
خراسان شود. مأمون به توصیه فضل بن سهل از این اقدام امتناع کرد. امین از اقدام مأمون خشمگین شد و نام مأمون را از ولایتعهدی برانداخت و برای فرزند شیرخوارش، موسی بیعت گرفت.
مأمون با شنیدن این خبر، خود را امیرالمؤمنین خواند و بر ضد برادرش شورید، جنگهای سخت و خونین فرزندان هارون الرشید با یاری طاهربن حسین (ذوالیمینین)، هرثمهبن اعین، و فضل بن سهل ذوالریاستین منجر به پیروزی مأمون شد.
در سال 182 هنگامی که هارون برای امین از مردم بیعت گرفت و قرار شد مأمون بعد از امین خلافت را به عهده گیرد، مأمون براساس رسم کهن و دیرینهای، به ایالت شرقی قلمرو عبّاسی آمده و به عنوان حکمران در خراسان ماند.
مادر مأمون کنیزی از بادغیس خراسان بود، این موضوع اگر چه بعدها منشأ اختلافات و تحوّلات سیاسی در حکومت عباسی شد، اما در استحکام پایگاه مردمی مأمون در خراسان نقش بسزایی داشت.(1)
هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام وارد مرو شد استقبال باشکوهی از آن حضرت به عمل آمد و مأمون در تعظیم و تکریم ایشان بسیار کوشید. خوشبختانه منابع، گزارشهای زیادی از حوادثی که برای آن حضرت در مرو روی داده ثبت کردهاند که بسیاری از آنها را مناظرهها و گفتگوهای میان امام علیهالسلام و مأمون تشکیل میدهد. مهمترین ماجرایی که در مرو صورت گرفت، پذیرش ولایتعهدی امام علیهالسلام بود که پس از آن مأمون به نام حضرت رضا علیهالسلام سکه زد و نام او را در خطبهها آورد و بعد دست
1) طبری، تاریخ طبری، (چاپ بیروت)، 5/122، 128، 132، 137، 138 و (چاپ تهران)، 13/5629، 60-5659؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، (چاپ بیروت)، 4/147، 153، 158، 162، 172 و (چاپ تهران)، 10/248، 256، 270، 289؛ مسعودی، مروج الذهب، 2/2-401، 404، 418، 422 و 440؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/461،2 467، 469؛ حمداللّه مستوفی، تاریخ برگزیده، ص205، 311؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص1-300؛ دینوری، اخبار الطوال، 443-433 و همچنین حسینعلی ممتحن، نهضت شعوبیه، فصل دوازدهم و بیستم.
به اقدامات دیگری برای استحکام این پیمان زد، از جمله ازدواج سیاسی دخترش با فرزند امام علیهالسلام، حضرت جواد علیهالسلام . پذیرش ولایتعهدی از سوی حضرت رضا علیهالسلام همچنان که منابع مینویسند، زیر فشار شدید صورت گرفت و امام زمانی که تهدیدهای مأمون جدی شد آن را پذیرفت. چنان که این اکراه از متن پیماننامه ولایتعهدی - که خوشبختانه در منابع تاریخی موجود است - برمیآید. در هر حال هنگامی که حضرت ناچار به پذیرش ولایتعهدی شد، تصمیم گرفت تا حکومت عباسی را از درون متلاشی کند ولی اقدامات آن حضرت علیهالسلام سرانجام مأمون را به وحشت انداخت و وی تصمیم به کشتن امام علیهالسلام گرفت.(1)
قبل از طرح ماجرای ولایتعهدی در مرو به ملاحظاتی درباره طراح ولایتعهدی خواهیم پرداخت.
بعضی مورّخان طرح و اندیشه اوّلیه ولایتعهدی را از جانب فضلبن سهل ذوالریاستین دانستهاند و مشهور این است که چون فضلبن سهل نسبت به علویان متمایل بود از اینرو قصد داشت حکومت را از عباسیان به علویان منتقل کند همچنان که ابومسلم خراسانی حکومت را از بنیامیه گرفت و به بنی عباس سپرد. ابوعلی حسین بن احمد سلامی در کتاب اخبار خراسان مینویسد:
فضل گفت: کار من با کار ابومسلم خراسانی اگر مقایسه شود چگونه است؟ یک نفر گفت: ابومسلم خلافت را از یک قبیله به قبیلهای دیگر منتقل کرد، ولی تو از برادری به برادر دیگر منتقل کردی (از امین به مأمون) و خودت میدانی که این دو چقدر با هم فرق دارد. فضل گفت: من هم از یک قبیله به قبیلهای دیگر انتقال
1) جهت اطلاع از اقدامات امام علیهالسلام نگاه کنید به: جعفر مرتضی عاملی، زندگانی سیاسی هشتمین امام متن فشرده، ص188-166.
خواهم داد. بعد مأمون را واداشت تا علیبن موسیالرضا علیهالسلام را ولیعهد خود کند و به همین جهت مأمون بیعت برادر خود «مؤمن» را از بین برد و با حضرت رضا علیهالسلام بیعت کرد.(1)
قطع نظر از انگیزه و هدف فضل بن سهل از طرح ولایتعهدی امام علی بن موسیالرضا علیهالسلام و نقش مؤثری که وی در این ماجرا داشت، باید گفت که طراح اولیه ماجرای ولایتعهدی شخص مأمون بود، این موضوع در شرایطی بحرانی، زمانی که مأمون در مبارزه با امین کاملاً ناامید شده بود به فکر او خطور کرد و به گونهای که
خود شرح میدهد، «با خدای خود عهد کرده بودم اگر از دست محمّد برادرم آسوده شدم خلافت را به محلی که خداوند قرار داده برگردانم.»(2)
بنابراین پیش از آن که فضل بن سهل خواسته باشد ابتکار این عمل را به دست گیرد، مأمون در اینباره پیشقدم بود و اندیشه واگذاری خلافت و یا ولایتعهدی به خاندان علیبن ابیطالب را از سر گذرانده بود. مأمون خود در برابر این سؤل که آیا بیعت با امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام از تدبیر فضل بن سهل بوده است ضمن پاسخ
1) مجلسی، بحارالانوار، 12/131-130.
2) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/386؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/126. درباره شخصیت فضلبن سهل مورّخان نقلهای متضاد و مختلفی ارائه میدهند. منشی کرمانی، از جمله مورّخانی است که مینویسد: وی به سبب محبت به اهل بیت و آلطه ویس، مأمون به قتل او حکم داد و در حمام شهید شد. در منابع متعددی، از فضل بن سهل به عنوان یک فرد جاهطلب نام برده میشود که در اندیشه در دست گرفتن قدرت و دعوت برای خود بوده است. جهت اطلاع بیشتر از شخصیت فضلبن سهل و نقش او در ماجرای ولایتعهدی و مخالفتهای امام رضا علیهالسلام با او، ر.ک. به: ناصرالدین منشی کرمانی، نسائم الاسحار من لطائم الاخبار در تاریخ وزراء، ص18؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، 12/339؛ ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، 1/190؛ لوسین بودا، برمکیان، ترجمه عبدالحسین مکیده، ص63، 143؛ محمّدبن الحسین الاصفهانی، دستورالوزارة، ص61-48، 111؛ زرکلی، الاعلام، 5/354؛ میرخواند، تاریخ روضة الصفا، 3/5-44، 48، 460؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/1-380، 391؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/469؛ ابنطقطقی، تاریخ فخری، ص301؛ ملاباقر مجلسی، بحارالانوار، 120/124، 126، 132، 134، 386، 401؛ اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، 3/65، 66، 87؛ مسعودی، اثبات الوصیة، ص7-396؛ ابن شهرآشوب، المناقب، (چاپ نجف)، 3/478 و 493.
دقیق به این سؤل، از شرایط و موقعیتی که در آن این تصمیم را اتخاذ کرد سخن میگوید: «چون محمّد امین برادرم به من نوشت و مرا نزد خود خواند و من از رفتن ابا و امتناع کردم،(1)عیسیبن ماهان را امیر لشکر کرد و به او امر نمود که مرا مقید کند و غل جامعه در گردنم نهد. چون این خبر به من رسید، هرثمة بن اعین را به جانب سیستان و کرمان و توابع آن فرستادم (برای مقابله با عیسی بن ماهان) ولی هرثمه کاری از پیش نبرد و شکست خورد و صاحب السریر نیز خروج کرد و بر یک طرف شهر خراسان غلبه کرد و همه اینها در یک هفته بر من وارد شد. چون این گونه وقایع برای من رخ داد، دیدم در این وضعیت نه نیروی دفاعی دارم و نه قدرت مالی که به
وسیله آن لشکرآرایی کنم و سران سپاه و لشکریان خود را همه ترسان و هراسان دیدم و قصد کردم که به ملک کابل بروم. بعد نزد خود اندیشیدم که سلطان کابل مردی کافر است و چون (برادرم) محمد امین مال زیادی به او دهد او مرا به دست محمد میسپارد. پس راهی بهتر از این نیافتم که از گناهان خود به سوی خدا توبه کنم و از خدا بر این گونه امور استعانت جویم و به خدا پناه برم. پس امر کردم این خانه را پاکیزه کنند و دو جامه سفید پوشیدم و چهار رکعت نماز گزاردم و در آن چهار رکعت نماز آنچه از قرآن حفظ داشتم، خواندم و خدا را خواندم و پناه به او بردم و به قصد راست و درست(2)با خدا معاهده محکمی کردم که اگر خدا این امر (خلافت) را به سوی من بکشاند و مرا از شرّ این امور سخت کفایت کند، این امر (خلافت) را در جایی قرار دهم که خدا قرار داده است،(3)پس از آن قلب من قوّت گرفت و طاهر
1) امین طی نامهای از مأمون خواست به بغداد بازگردد و وی را در امور حکومتی یاری دهد، این موضوع ظاهراً نامهای بود که امین به همراه فرستادگانش به مأمون نوشت، اما در واقع قصد امین این بود که قدرت را از مأمون بگیرد و بدینوسیله او را از سپاهیانش در قلمرو شرقی خلافت دور کند. و ... هنگامی که مأمون با فضل بن سهل مشورت کرد، فضل بن سهل او را از رفتن بازداشت و وی را متوجه مخاطراتی کرد که در بغداد طراحی شده بود و به او وعده پیروزی بر امین داد. امین که از امتنا مأمون نگران شد عیسیبن ماهان را برای بازگرداندن وی به بغداد مأمور کرد و ... ر.ک. به: دینوری، اخبار الطوال، 5-443.
2) «با نیت پاک». ر.ک. به: بحارالانوار، 12/126.
3) «اگر حکومت به من رسید و از ستم محمّد برادرم آسوده شدم و مشکلات من حل شد خلافت را به محلی که خداوند قرار داده برگردانم.» ر.ک. به: بحارالانوار، 12/126.
(ذوالیمینین) را به سوی علی بن عیسی بن ماهان، فرستادم و آنچه باید بشود همان شد و هرثمهبن اعین را به سوی جنگجوی محمّد (امین) بازگردانیدم، بر او ظفر یافته و او را بکشت. و... خداوند عالم امر خلافت را به سوی من کشانید و از برای من استقرار یافت پس چون خداوند تعالی وفا کرد به آنچه من با او عهد کردم، دوست دارم وفا کنم به آنچه با خدای خود عهد کردم و کسی را سزاوارتر به این امر از حضرت ابوالحسن الرضا علیهالسلام ندیدم، پس امر خلافت را به او واگذار کردم و او قبول نکرد مگر ولیعهدی را و این بود سبب نصب او به ولایتعهدی».(1)
یکی از عواملی که موجب شده بسیاری از مورّخان طرح اوّلیه ولایتعهدی را به فضل بن سهل نسبت دهند، پیشنهاد او در این باره و نیز یادآوری آن است.(2)
در عیون آمده است فضل بن سهل به مأمون پیشنهاد کرد که تقرب جوید به خدا و رسولش، با صله رحم کردن و بیعت گرفتن برای حضرت رضا علیهالسلام ...(3)
ابوالفضل بیهقی نیز نقش فضل بن سهل را در یادآوری عهدی که مأمون با خدای خود بسته بود و کوشش وی در این امر را با جزئیات بیشتری نقل میکند:
فضل بن سهل خواست که خلافت از عباسیان بگرداند و به علویان آرد. مأمون را گفت: نذر کرده بودی به مشهد من (در حضور من) و سوگند خورده بودی که اگر ایزد تعالی شغل برادرت کفایت کند و خلیفت گردی، ولیعهد از علویان کنی، و هر چند بر ایشان نماند (اگر چه خلافت در علویان پایدار نماند)... مأمون گفت: سخت صواب آمد، کدام کس را ولیعهد کنیم؟، گفت علیبن موسی الرضا کهامام روزگار است و به مدینة الرسول، علیهالسلام میباشد...(4)»
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/2-391. شیخ مفید در الارشاد و مجلسی در بحارالانوار با تفاوتهایی این گفته را نقل کردهاند. نگاه کنید به: مجلسی، بحارالانوار، 12/6-124.
2) یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/5-462.
3) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/386، مجلسی، بحارالانوار، 12/120.
4) ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، 6/191.
بازمیگردیم به مدینه زمانی که رجاءبن ابی ضحاک و یاسر خادم نامهای را از سوی مأمون به حضرت رضا علیهالسلام تسلیم کردند. او در نامه از حضرت درخواست پذیرش ولایتعهدی کرده بود و با لطافت خاصی سعی در جلب اعتماد و اطمینان امام علیهالسلام نموده و از حضرت خواسته بود نامه را بر زمین نگذاشته رهسپار مقر مأمون در مرو شود.(1)
مأمون به امام نامه نوشت که به مرو بیاید، تا وی برای آن حضرت بیعت بگیرد، امام قبول نکرد مأمون برای دومین بار نامه نوشت و او را قسم داد که (از مدینه) خارج شود. مسعودی، اثبات الوصیة (ترجمه محمدجواد نجفی)، ص394.
هنگامی که حضرت وارد مرو شد مأمون ابتدا به آن حضرت پیشنهاد خلافت کرد. این موضوع را بسیاری از مورّخان ضبط کردهاند. عیون اخبار الرضا علیهالسلام،
المناقب ابن شهرآشوب و روضهالواعظین از جمله منابعی هستند که به نقل از ابوصلت هروی مینویسند:
مأمون به علی بن موسی الرضا علیهالسلام گفت: ای پسر رسول خدا من فضل و علم و پارسایی و عبادت و بیم تو را از خداوند دانستم و تو را برای خلافت از خود سزاوارتر میبینم. حضرت رضا علیهالسلام فرمود: به بندگی و عبودیت خدای عزّوجلّ افتخار میکنم و با پارسایی امید دارم از شر این جهان محفوظ بمانم و رستگار شوم و با پرهیز از گناهان به غنیمتها رسم و با فروتنی نزد خدا مقامی بلند یابم. مأمون گفت
من چنین مصلحت میبینم که خود را از خلافت عزل کنم و آن را برای تو قرار دهم و با تو بیعت کنم. حضرت رضا علیهالسلام فرمود: اگر این خلافت حق تو است و خداوند آن را برای تو قرار داده است، روا نیست جامهای را که خداوند بر قامت تو پوشانده بیرون آوری و بر تن دیگری کنی و اگر خلافت از غیر تو است چیزی که از تو نیست چگونه به من میبخشی. مأمون گفت: ای پسر رسول خدا برای تو چارهای نیست و باید این کار را بپذیری. حضرت فرمود: این کار را به میل خود هرگز انجام نخواهم
1) مشهور است که نامه توسط فضل بن سهل نوشته شده بود. سیّد جعفر مرتضی عالمی، زندگانی سیاسی هشتمین امام، متن فشرده، ص132؛ مسعودی، در اثبات الوصیة مینویسد:
داد.(1)
امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام در برابر پیشنهاد مأمون بسختی مخالفت کرد، منابع تاریخی مینویسند: کوشش مأمون مدتها ادامه یافت.(2)با این وجود امام علیهالسلام از
پذیرفتن پیشنهاد مأمون بشدّت امتناع کرد و پس از آن چون مأمون ناامید شد،
پیشنهاد ولایتعهدی را طرح کرد. ابوصلت هروی در ادامه روایت خود میگوید:
مأمون گفت: اگر خلافت را نمیپذیری و بیعت کردن مرا با خود خوش نداری، ولیعهد من باش تا خلافت پس از من از تو باشد. امام علیهالسلام فرمود: به خدا سوگند، پدرم از نیاکانش از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث کرد که من پیش از تو (مأمون) از این جهان میروم در حالی که با زهر، مظلومانه مسموم خواهم شد، میروم در حالی که فرشتگان آسمان و زمین بر من میگریند و در سرزمین غربت کنار هارونالرشید به خاک سپرده خواهم شد.
مأمون گریست و گفت ای پسر رسول خدا، چه کسی میتواند تا من زندهام شما را بکشد یا توان آزار شما را داشته باشد؟ حضرت فرمود: همانا اگر بخواهم بگویم، میگویم چه کسی مرا خواهد کشت. مأمون گفت: ای پسر رسول خدا، با این گفتار میخواهی بار را از دوش خود برداری و خلافت و یا ولایتعهدی را قبول نکنی تا مردم بگویند در دنیا پارسایی؟ امام علیهالسلام فرمود: به خدا سوگند از وقتی که خدایم آفریده هیچ دروغ نگفتهام و من برای دنیا، پارسایی نمیکنم. وانگهی می دانم که تو چه اراده کردهای و چه میخواهی. مأمون گفت: چه میخواهم؟ امام علیهالسلام فرمود: اگر
بگویم در امان هستم؟ مأمون گفت: آری برای تو امان خواهد بود. امام فرمود: قصد آن داری مردم بگویند، چنین نبود که علیبن موسی به دنیا بیرغبت باشد، بلکه
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/379؛ فتال نیشابوری، روضهالواعظین، 367؛ ابن شهرآشوب، المناقب، 4/363، ملا محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، 12/120؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة،ص3-192.
2) برخی منابع مینویسند: تا دو ماه تلاش مأمون برای وادار کردن امام به پذیرش خلافت و ولایتعهدی در مرو ادامه یافت. شیخ صدوق نیز مینویسد: آن جناب را از بصره و اهواز و فارس به مرو آوردند. مأمون به آن جناب خلافت و امارت را عرضه کرد. حضرت علیهالسلام امتناع کرد و در این باب تا دو ماه گفتگوهای بسیار جریان یافت. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/389.
دنیا به او رغبت نداشت. اکنون ببینید چگونه ولیعهدی را به طمع خلافت پذیرفت. مأمون سخت خشمگین شد و گفت: همواره از چیزهایی که ناخوش دارم با من سخن میگویی و از خشم من خود را در امان میبینی به خدا سوگند اگر ولایتعهدی را نپذیری تو را بر آن مجبور میکنم و اگر باز هم نپذیری گردنت را خواهم زد.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: خداوند مرا منع فرموده که خود را به دست خویش به هلاکت افکنم اگر چنین است که میگویی، آنچه خواهی میپذیرم، به شرط آن که هیچ کس را به کاری نگمارم و از کاری عزل نکنم و هیچ رسمی را برهم نزنم و فقط از دور راهنمایی کنم. او پذیرفت و حضرت رضا علیهالسلام را با وجود کراهت ایشان به ولیعهدی گمارد.(1)
در منابع معتبر گزارشهای زیادی در رابطه با نپذیرفتن ولایتعهدی از سوی حضرت ثبت شده، فراوانی این اخبار گواه مخالفت شدید حضرت علیهالسلام با اهداف مأمون از طرح مسأله ولایتعهدی است. مسعودی در اثبات الوصیة، مینویسد: علیبن موسی (به مأمون) فرمود: خلافت در خاندان ما قرار نخواهد گرفت، مگر آن که گاه که بیست نفر قبل از خروج سفیانی، حکومت کنند. مأمون اصرار کرد و آن حضرت بشدت مخالفت و امتناع نمود، پس از مدتی گفتگو قرار شد خلافت بعد از مأمون در اختیار او باشد.(2)
امتناع امام علیهالسلام از پذیرش ولایتعهدی به قدری جدّی بود که فضل بن سهل «ذوالریاستین» وزیر مأمون که خود در طرح مسأله ولایتعهدی نقش بسزایی داشت خطاب به گروهی از مردم گفت:
چه امر شگفتآمیزی میبینم، گفتند: «اصلحکاللّه» چه دیدی؟ گفت: دیدم امیرالمؤمنین (مأمون) به علیبن موسی گفت: من چنین مصلحت میدانم که خلافت را در گردن تو گذارم و خود را از خلافت فسخ کنم ولی علیبن موسی به
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/379، 390؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص8-367؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام 1/8-66؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب چاپ نجف، 3/2-471؛ ملا محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار، 12/117 و 120.
2) مسعودی، اثبات الوصیة ترجمه محمدجواد نجفی، ص7-396. و نیز مقایسه کنید با ابن ابیزینت، کتاب الغیبة، ص 357؛ نقشبندی، ینابیع المودّة (چاپ بمبئی)، ص403.
مأمون گفت: «اللّهاللّه» مرا توان و قدرت این کار نیست و هرگز من کسی را ندیدم امر
خلافت را ضایعتر از امیرالمؤمنین مأمون کند، زیرا که از آن کناره میگیرد و به علی ابن موسی عرضه میکند و علیبن موسی آن را وامیگذارد و از آن امتناع میکند.(1)
شیخ صدوق به نقل از محمدبن عرفه که علت پذیرش ولایتعهدی را از آن
حضرت پرسیده مینویسد حضرت فرمود:
چه چیز جدّم امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را واداشت که داخل در شورا شود؟(2)
فتال نیشابوری در روضة الواعظین و شیخ مفید در الارشاد در ادامه مناظره امام
رضا علیهالسلام با مأمون میافزایند: مأمون بعد از امتناع آن حضرت گفت: عمربن خطاب شش تن را اعضای شورا قرار داد که یکی از ایشان جدّت امیرالمؤمنین بود و حکم کرد هر یک از ایشان مخالفت کند گردنش زده شود. اکنون تو نیز چارهای نداری و باید آنچه از تو میخواهم بپذیری و هیچ راه گریزی از آن نمیبینم...(3)
سرانجام بعد از آنکه حضرت به اجبار ولایتعهدی را پذیرفت، مأمون طی مراسمی والیان، کارگزاران حکومتی، فرماندهان لشکر، قاضیان و بزرگان را جمع کرد تا با حضرت بیعت کنند. مأمون ابتدا به فرزندش عباس دستور بیعت داد. حضرت رضا علیهالسلام دست خود را بلند کرد به گونهای که پشت آن مقابل چهره خودش و کف آن پیش روی مردم بود. مأمون گفت دست خود را برای بیعت دراز کن. حضرت فرمود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این چنین بیعت میکرد و عباس پسر مأمون چنان بیعت کرد که دست آن حضرت بر روی دست او قرار گرفت و مردم نیز همان گونه
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/1-381؛ فتال نیشابوری، روضهالواعظین، ص70-369؛ شیخ مفید، الارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، ص251؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/116 به بعد؛ قلندری بلخی، ینابیع المودّة، ص384؛ ابن شهرآشوب، المناقب، 4/363؛ کلینی، اصول کافی، 1/489؛ شیخ صدوق، علل الشرایع،1/263؛ اربلی، کشفالغمة فی معرفة الائمة، 3/6-65، 87؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/69.
2) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/380.
3) فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص370؛ شیخ مفید، الارشاد، ص291.
بیعت کردند. سپس شاعران و سخنوران در فضایل آن حضرت و اقدام مأمون داد سخن دادند.(1)آنگاه مأمون از امام علیهالسلام خواست تا برای مردم سخن بگوید،
حضرت پس از حمد و نیایش خداوند، فرمود: همانا ما به سبب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر گردن شما حقوقی داریم و شما را نیز که امت آن حضرتید بر گردن ما حقوقی است هر گاه شما آن حقوق را بپردازید ادای حقوق شما نیز بر ما واجب میشود.(2)
از جمله کسانی که در مرو حاضر به بیعت با حضرت رضا علیهالسلام نشدند، سه تن از عبّاسیان متعصّب بودند: عیسی جلودی،(3)علی بن ابیعمران و ابویونس که به دستور مأمون به زندان افکنده شدند.(4)
1) دعبل خزاعی و ابینواس از جمله شاعرانی بودند که در مجلس ولایتعهدی در مدح حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام قصیده سرودند. جهت اطلاع از قصاید آنها ر.ک. به: عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 1/3-381. همچنین نگاه کنید به عطاردی، اخبار و آثار امام رضا علیهالسلام، ص140؛ مقدسی اردبیلی، حدیقة الشیعة،ص643؛ فتال نیشابوری، روضهالواعظین، ص373؛ شیخ مفید، الارشاد، ص290، 293؛ مجلسی، بحار الانوار، 10/116 به بعد؛ احمد امین، ضحی الاسلام پرتو اسلام، ترجمه عباس خلیلی، 2/2-170؛ عبداللّه رازی، تاریخ ایران،ص219، 519؛ فلیپ حتی، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، 1/383؛ احمد امین، ضحی الاسلام، 1/75، 125؛ ابن قتیبه دینوری، طبقات الشعراء، ص522؛ نخجوانی، تجارب السلف، ص142، 172؛ صادق آیینهوند، ادبیات انقلاب در شیعه، 2/68، 137، 155، 484؛ ابن ندیم، الفهرست، ص266، 268.
2) ابوالفرج اصفهانی مینویسد: حضرت جز این دیگر سخنی نگفت. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص375. و نیز عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/385؛ شیخ مفید، الارشاد، ص290؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص371.
3) مقایسه کنید با گفته شیخ مفید در الارشاد، که مینویسد: مأمون برای عزیمت حضرت از مدینه به مرو «جلودی» را مأمور کرده بود. شیخ مفید، الارشاد، 2/250.
4) علاوه بر این سه تن در میان عباسیان متعصّب موجی از مخالفت در واکنش به اقدام مأمون نسبت به انتخاب حضرت برای ولایتعهدی در بغداد برخاست که منجر به بیعت با ابراهیم مهدی شد و همچنین در بصره عامل مأمون اسماعیل بن جعفر سلیمان بن علی هاشمی سر به شورش زد. جهت اطلاع نگاه کنید به: ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص301؛ نخجوانی، تجارت السلف، ص158؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ چاپ بیروت، 4/162؛ جریر طبری، تاریخ طبری (چاپ بیروت)، 5/8-137؛ مسعودی، مروج الذهب، 2/441؛ ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص200؛ ابنطلحه، مطالب السؤل، ص85؛ ابن خیاط، تاریخ خلیفة، 2/508؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص371 به بعد؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، 2/432؛ زکریا موصلی، تاریخ الموصل، ص341؛ ابن وردی، تاریخ ابن وردی، 4/318.
در همین مجلس بود که مأمون حضرت را «رضا» خواند(1)و دستور داد به نام
حضرت سکه زنند و در تمامی بلاد و قصبات به نام او در منابر خطبه بخوانند. آنگاه دستور داد که لباس سیاه را که شعار عباسیان بود از تن بیرون آورند و لباس سبز(2)را به رسم علویان بر تن کنند. و دخترش «ام حبیب» را به تزویج حضرت درآورد (امحبیب چهل سال از امام علیهالسلام کوچکتر بود) و همچنین دختر دیگرش «ام فضل» را به عقد محمّدبن علی علیهالسلام فرزند آن حضرت درآورد. (امام جواد علیهالسلام در این زمان
هفت سال بیشتر نداشت).(3)و خودش توران دختر حسن بن سهل را تزویج کرد.(4)
ابن طلحه، مطالب السؤل، ص85؛ ابن کثیر، البدایة والنهایة، 10/248؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص301؛ ابن اثیر، تاریخ کامل ترجمه عباس خلیلی، 10/270؛ جریر طبری، تاریخ طبری، (ترجمه ابوالقاسم پاینده)، 13/5659؛ مسعودی، مروج الذهب، 2/441؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص2-371؛ باقر مجلسی، بحارالانوار، 12/120؛ شیخ مفید، الارشاد، (ترجمه رسولی محلاتی)، ص4-253؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص326؛ مسعودی، اثبات الوصیة، (ترجمه جواد نجفی)، ص8-397؛ میرخواند، تاریخ روضة الصفا، 3/9-458؛ بحرانی، مدینة المعاجز، ص470 به بعد.
1) درباره این که مأمون حضرت علیبن موسی را ملقب به «رضا» کرد در منابع اختلافنظر است. شیخ صدوق از جمله کسانی است که به استناد روایتی از «بزنطی» به نقل از حضرت امام محمّد تقی علیهالسلام مینویسد: «خداوند آن مولود را به رضا مسمّی گردانید برای آن که پسندیده خدا بود و...» ر.ک. به: شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص298.
2) امیر علی در روح الاسلام مینویسد: اولاد فاطمه رنگ سبز را که رنگ مورد علاقه پیغمبر بود به عنوان نشانه هدف خود برگزیدند و بنیامیه رنگ سفید و بنیعباس رنگ سیاه را انتخاب کردند. امیر علی، روح الاسلام، ص286. همچنین فلیپ حتی، تاریخ عرب، ص403؛ محمد مناظر احسن، زندگی در حکومت عبّاسیان، ص68.
3) ابن کثیر مینویسد: «حضرت جواد علیهالسلام تا سال 215 هجری با امفضل همبستر نشد.» ابن کثیر، البدایة و النهایة، 1/269. فتال نیشابوری میافزاید: «برای اسحاق پسر موسیبن جعفر علیهالسلام دختر عمویش اسحاق بن جعفر بن محمد را به زنی گرفت و او را امیر الحاج کرد.» فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص372.
4) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/387؛ سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص307؛ ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص200؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/70؛ ابن خیاط، تاریخ خلیفه، 2/508؛
یکی از اهداف این ازدواجها آن گونه که پارهای مورّخان نیز نقل کردهاند، گماشتن جاسوس برای حضرت بود چنان که حضرت جواد علیهالسلام توسط همسرش مسموم و به شهادت رسید. مأمون، هم درباره حضرت رضا علیهالسلام این هدف را دنبال
میکرد و هم درباره فضلبن سهل. وی با طرح مسأله ولایتعهدی از یک سو قصد آن داشت که به حکومت خود مشروعیت بخشد تا از قیامها و شورشهای علویان درامان بماند و از سویی دیگر خطر وجود امام علیهالسلام را کنترل نماید، و با این کار رابطه میان ایشان و شیعیان را قطع و از وجود حضرت به نفع خود بهرهمند شود.(1)شیخ صدوق نیز از طرح جاسوسی مأمون گزارشهایی ارائه میدهد:
هشام بن ابراهیم (در مرو) به ذوالریاستین پیوست، و ذوالریاستین او را مقرب میداشت و نزد خود میخواند و او اخبار و احوال حضرت رضا علیهالسلام را برای ذوالریاستین و مأمون نقل میکرد. به این سبب منزلت او نزد آنان زیاد شد و از احوال حضرت رضا علیهالسلام چیزی از آنها پوشیده نمیماند تا آن که مأمون او را دربان آن حضرت قرار داد و او از رفت و آمد مردم نزد آن بزرگوار جلوگیری میکرد، مگر آنان را که خود دوست میداشت، و بر حضرت رضا علیهالسلام تنگ میگرفت و آن جناب در خانه خود تکلم به چیزی نمیفرمود، مگر آن که هشام به مأمون و ذوالریاستین خبر میداد.(2)
امام رضا علیهالسلام در دستنوشته خویش بر سند ولایتعهدی، مواضع خود را نسبت به پذیرش این منصب اعلام میکند.(3)از آن جا که متن این سند از سوی مأمون
1) دکتر شیبی، در کتاب خود مینویسد: «امام رضا علیهالسلام پس از ولیعهد شدن دیگر تنها نبود، بلکه اهل سنت، زیدیه و دیگر فرقههای متخاصم شیعه مخالفان حکومت عباسی همه بر امامت و رهبری وی اتفاق کردند.» ر.ک. به: الصلة بین التصوّف والتشیّع، ص256 به نقل از جعفر مرتضی حسینی، زندگانی سیاسی هشتمین امام، ص137.
2) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2 و 9/393.
3) جهت اطلاع از متن کامل عهدنامه ولایتعهدی و دستخط امام علیهالسلام بر پشت آن. ر.ک. به: یادداشت شماره 4.
تنظیم شده بود، قبل از هر گونه اظهار نظری درباره دستنوشته حضرت باید به شرایط زمانی و موقعیتی که امام علیهالسلام در آن قرار گرفته بود توجه کنیم، در چنان
شرایطی است که میتوان به ارزش واقعی و مفاد دستنوشته حضرت رضا علیهالسلام پی برد، بخصوص زمانی که قرار بود این سند در سراسر قلمرو حکومت عباسی منتشر شود.
امام علیهالسلام در پشت عهدنامه اولین سطر را با این عنوان آغاز میکند: «ستایش مخصوص خداوندی است که آنچه بخواهد انجام میدهد.»(1)و میافزاید: «او از خیانتهای چشم و آنچه در دلهاست آگاه است و درود بر محمّد صلیاللهعلیهوآله و خاندان پاکش». اشاره به آگاهی خداوند از خیانتهای آشکار و پنهان در مقدمه کلام، و نیز درود بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خاندانش که در واقع شهادت به حقّانیّت آل علی علیهالسلام است در آن زمان پراهمیت بود و این اقدام هیچ گاه در مجالس و اسناد رسمی آن زمان معمول نبود. حضرت با عبارت «امیرالمؤمنین (مأمون) حق ما را که دیگران نشناختند شناخت.»(2)اثبات حقانیت خاندانش را کامل میکند. این عبارت اخیر گرچه در ظاهر، ستایش مأمون است زیرا که به «حقانیت خاندانش» آگاهی یافته، اما در حقیقت نکوهش آنانی است که حق خاندانش را ضایع کردند، و منظور از «دیگران» در کلام حضرت و یا به تعبیر بهتر «حق ناشناسان»، پدران و خاندان مأمون است که به حقانیّت اهلبیت آگاهی نیافتند و رهبری و امامت مسلمانان را که حق آنها بود غصب کردند.
امام در عهدنامه ولایتعهدی مینویسد: «مأمون ولایتعهدی و خلافت را در اختیار من قرار داد، تا اگر بعد از او زنده ماندم این منصب از آن من باشد.»(3)و سپس به دنبال آن میافزاید: «هر کس پیمانی را بشکند وعهدی را نقص کند احترام خود را از بین برده وموقعیت خود را از دست داده است، زیرا چنین شخصی بر امام خود ستم روا داشته و حرمت اسلام را مورد تجاوز قرار داده و به همین روش در گذشته
عمل شده...»(1)نقض پیمان و پیمانشکنی بعد از عبارت «مأمون خلافت را در
اختیار من قرار داده» عبارت «اگر بعد از او زنده بمانم» را پررنگ و معنی دارتر میکند.
شیخ صدوق مینویسد: امام در مجلس ولایتعهدی در ادامه فرمود: «... پیشینیان عهد امیرالمؤمنین علیبن ابی طالب علیهالسلام را نقض کردند و آن جناب صبر کرد و بعد از آن اعتراض فرمود بر کسانی که این گونه اعمال شنیع مرتکب شدند...» و سپس حضرت رضا علیهالسلام فرمود: «نمیدانم نسبت به من چگونه رفتار کنند و نسبت به شما (شیعیان) چه نوع عمل شود.»(2)
عطاردی نیز میگوید امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام در پایان دستخط خود
میافزاید: «در صورتی که جفر و جامعه برخلاف این کار (ولایتعهدی) حکم میکنند و نمیدانم بر سر من چه خواهد آمد و بر شما چه خواهد گذشت...»(3)
این عبارت اخیر علاوه بر گویا بودن کراهت امام از پذیرش ولایتعهدی بیانگر نگرانی آن حضرت از سرنوشت خود و امت و نیز خطراتی که آنها را ممکن است در آینده تهدید کند میباشد که خود گواه روشنی است بر ماهیت ولایتعهدی.
علاوه بر ماجرای پذیرش ولایتعهدی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام وقایع دیگری
نیز در مرو روی داد که از یک سو متأثر از ماجرای ولایتعهدی و از سوی دیگر روشنگر ماهیت آن است. این حوادث عبارتند از ماجرای دعای باران، برپایی نماز عید و سلسله بحث و جدلهایی که در مجلس مأمون و مسجد جامع مرو روی داده است.
علیبن محمّدبن سیّار روایت میکند هنگام ولایتعهدی حضرت رضا علیهالسلام مدتی
باران نبارید. گروهی از اطرافیان مأمون که مخالف حضرت رضا علیهالسلام
بودند، این موضوع را با ولایتعهدی حضرت پیوند داده به مأمون گفتند از زمان ورود علیبن
موسی به مرو و ولیعهد شدنش خداوند باران را از ما قطع کرده است. مأمون از این سخن ناراحت شد و از آن حضرت خواست تا از خداوند طلب نزول باران رحمت کند. حضرت رضا علیهالسلام در روز دوشنبه به سوی صحرا حرکت کرد و مردم نیز از خانههای خود بیرون آمدند و حضرت بعد از حمد و سپاس خداوند فرمود: بار خدایا تو، ما اهل بیت را بزرگ داشتی و ما را مورد احترام عموم قرار دادی، آنان به ما توسّل میجویند و از طریق ما فضل و رحمت تو را طلب میکنند و در انتظار نعمت و احسان تو هستند، خداوندا اکنون باران رحمت خود را بر این مردم نازل و آنها را از نعمت خود بهرهمند گردان، باران خود را هنگامی که مردم به خانههای خود بازگشتند فرو فرست.
علیبن محمد بن سیّار در ادامه روایت خود میافزاید: سوگند به خدایی که محمّد صلیاللهعلیهوآله را براستی برانگیخت، پس از دعای آن حضرت بادها وزیدن گرفت و ابرها به هم پیوست و رعد و برق پدید آمد و مردم مانند افرادی که از باران فرار میکنند از جای برخاستند و به سوی خانههای خود روان شدند... و هنگامی که جمعیت به خانههای خود رسیدند باران شروع شد.(1)
عباسیان با نگرانی ماجرای ولایتعهدی را تعقیب میکردند، مخالفان سیاسی مأمون در بغداد، در همان سال که خبر واگذاری ولایتعهدی به علیبن موسیالرضا علیهالسلام منتشر شد، دست بیعت به سوی منصور بن مهدی، عموی مأمون دراز کردند.(2)امّا منصور، بیعت آنها را واگذاشت و فرمانداری بغداد را عهدهدار شد. عبّاسیان گرد ابراهیم بن مهدی را گرفتند و با وی بیعت کردند تا مبادا بعد از
مأمون خلافت از خاندان آنان خارج شود. آنها ابراهیم بن مهدی را، امیرالمؤمنین، خلیفه و ولیعهد خواندند.(3)
1) نقل به اختصار از عطاردی، اخبار و آثار امام رضا علیهالسلام، ص5-143. همچنین سید خلیل نجفی یزدی، مناقب اهل بیت علیهالسلام، 2/5-194.
2) ابن اثیر، کامل تاریخ اسلام و ایران، 10/267.
3) ر.ک. به: ابن اثیر، کامل تاریخ اسلام و ایران، 10/8-267؛ طبری، تاریخ طبری چاپ بیروت، 5/139 و (ترجمه فارسی) 12/5660؛ مسعودی، مروجالذهب، 2/441؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص301؛ نخجوانی، تجارب السلف، ص158.
تنها عبّاسیان بغداد نبودند که با ولایتعهدی علیبن موسی الرضا علیهالسلام مخالفت
میورزیدند، بلکه این نارضایتی درمیان نزدیکان مأمون و عباسیانی که دست وی را هنگام بیعت به گرمی فشرده بودند نیز رواج داشت. سرشناسترین این گروه اخیر، عیسی بن یزید جلودی،(1)علیبن ابی عمران و ابویونس بودند که تا پای جان دست از مخالفت برنداشتند و به گفته شیخ صدوق در جلسهای که مأمون آنها را برای بیعت با علیبن موسی الرضا علیهالسلام فرا خواند، آنها یکی پس از دیگری امتناع کردند و مأمون دستور داد آنها را گردن زنند.(2)علاوه بر عباسیان از میان شیعیان نیز افرادی با ماجرای ولایتعهدی به مخالفت برخاسته از حضرت رضا علیهالسلام در اینباره توضیح میخواستند، و آن حضرت با ادلّه کافی آنها را نسبت به حقایق و ماهیّت ولایتعهدی و اکراه و اجباری که وی در پذیرش آن داشت آگاه میکرد. راوندی در الخرائج والجرائح گزارشی از مخالفان حضرت رضا علیهالسلام که قصد کشتن ایشان را داشتند ارائه میدهد که این موضوع خود نشانگر آن است که در عصر امام علیهالسلام نیز
ماجرای ولایتعهدی سؤلانگیز و مسألهدار بوده است.
صاحب خرائج به نقل از محمدبن زید مینویسد: در خدمت حضرت رضا علیهالسلام بودم زمانی که ولیعهد مأمون بود. مردی از خوارج که کاردی مسموم در دست داشت وارد شد او به دوستان خود گفته بود نزد کسی میروم که مدعی است پسر
1) عیسی بن یزید جلودی را برخی به اشتباه فرستاده مأمون برای عزیمت امام رضا علیهالسلام از مدینه به مرو دانستهاند، شیخ مفید در الارشاد و ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین منشأ این اشتباه هستند و سایر منابع از جمله روضة الواعظین که به نظر میرسد مأخذ اصلی آن الارشاد است، این اشتباه را تکرار کردهاند. بررسی کنید: شیخ مفید، الارشاد، 2/250؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین ترجمه رسولی محلاتی، ص523؛ فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ص369.
2) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/389. ابن اثیر در شرح حوادث سال 205 گزارشی ارائه میدهد که حاکی از زنده بودن عیسی جلودی در این سال است. وی مینویسد: مأمون او را برای جنگ با «قوم زط» اهالی سند روانه کرد. ابناثیر، کامل تاریخ اسلام و ایران، 10/306.
پیغمبر است و ولیعهد مأمون شده، ببینم چه دلیل برای کار خود دارد. اگر دلیل قانع کنندای داشت قبول میکنم و گرنه مردم را از دستش آسوده مینمایم. هنگامی که او وارد شد، حضرت رضا علیهالسلام به او فرمود: جواب سؤلت را میدهم مشروط بر این که یک شرط را بپذیری، گفت چه شرطی را؟ فرمود: به شرط این که اگر جوابت را دادم و قانع شدی کاردی را که در آستین پنهان کردهای بشکنی و دور بیندازی. آن مرد متحیّر ماند و کارد را خارج کرد و دستهاش را شکست. آن گاه پرسید چرا ولایتعهدی این ستمگر را پذیرفتی با این که آنها را کافر میدانی؟ و تو پسر پیامبری، چه چیزی تو را بر این کار واداشته است؟
امام فرمود: بگو ببینم آیا اینها در نظر تو کافرند، یا عزیز مصر و اطرافیانش، مگر اینها به وحدانیت خدا قایل نیستند، با این که آنها نه خدا را میشناختند ونه موحّد بودند، یوسف هم خود و هم پدرش پیامبر بودند، ولی به عزیز مصر که کافر بود گفت: مرا وزیر دارایی خود قرار ده که مردی وارد و امین هستم و با فرعونها نشست و برخاست میکرد. من از اولاد پیامبرم، مرا به این کار مجبور کردند و به زور وادار کردند، چرا کار مرا نمیپسندی و از من خوشت نمیآید. گفت: ایرادی بر شما نیست و من گواهی میدهم که تو پسر پیامبری و راست میگویی.(1)
علیبن ابراهیم از یاسر خادم و ریانبن ابیصلت نقل میکند(2)که: پس از آن که مأمون حضرت را به ولایتعهدی منصوب کرد، چون عید پیش آمد مأمون کس به نزد آن حضرت فرستاد که سوار شود و برای خواندن نماز عید و خطبه آن بیرون رود. حضرت برای مأمون پیام داد که تو خود شروطی که میان من و تو است در پذیرفتن
ولیعهدی میدانی. (قرار بر این بود که من از این گونه امور معاف باشم)(1)مرا از نماز
خواندن با مردم معذور دار. مأمون گفت جز این نیست که میخواهم دلهای مردم در ولیعهدی شما مطمئن و محکم شود و هم بدین وسیله فضل و برتری تو را بشناسند. و پیوسته فرستادگان در اینباره میان آن حضرت و مأمون بودند. حضرت پیغام داد، اگر مرا معذور داری دوستتر دارم و اگر معذورم نداری، من چنان که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسلام (برای نماز عید) بیرون رفتند، بیرون خواهم رفت. مأمون گفت هر طور میخواهی برو و به سرلشکران، پردهداران و دیگر مردمان دستور داد که بامداد برای نماز به در خانه حضرت رضا علیهالسلام بروند.
راوی گوید: مردم برای دیدار حضرت رضا علیهالسلام بر سر راهها و بالای بامها نشسته بودند و زنان و کودکان نیز همگی بیرون ریخته و چشم به راه آمدن آن حضرت بودند و همه سرلشکران و سربازان نیز به در خانه آن بزرگوار آمدند و سوار بر مرکبهای خود ایستاده بودند تا این که آفتاب زد. پس حضرت رضا علیهالسلام غسل کرد و جامه خویش پوشید و عمامه سفیدی از کتان بر سر بست و یک سر آن را به سینه و سر دیگر آن را میان دو شانه انداخت و کمی عطر نیز بزد. آنگاه عصایی مخصوص به دست گرفت و به همراهان و موالیان خود فرمود شما نیز چنین کنید که من کردم پس آنان (همان کردند که حضرت دستور فرموده بود) و به همراه او آمدند و آن حضرت پای برهنه در حالی که زیر جامه خود را تا نصف ساق پا بالا زده و دامن لباسهای دیگر را به کمر زده بود به راه افتاد. اندکی بعد سر به سوی آسمان بلند کرد و تکبیر گفت.(2)و همراهان و موالیان او نیز تکبیر گفتند، سپس به راه افتاد تا به در
خانه رسید.(3)سربازان که حضرت را بر آن حال و هیأت دیدند همگی از مرکبها فرود آمده کفشهای خود را بیروند آوردند و خوشحالترین آنان در آن وقت کسی بود که چاقویی همراه داشت که بدان وسیله بند کفش خود را ببرد و پابرهنه شود، پس
1) شیخ کلینی، اصول کافی، 2/407.
2) «چهار تکبیر گفت» شیخ کلینی، اصول کافی، 2/408.
3) سپس حضرت رضا علیهالسلام درآمد و نزد در ایستاد و فرمود: اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر علی ما هدانا، اللّه اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام، الحمدللّه علی ما أبلانا راوی گوید ما هم صدا را میکشیدیم و میگفتیم. شیخ کلینی، اصول کافی، 2/408.
حضرت علیهالسلام تکبیر گفت(1)ومردم نیز با او تکبیر گفتند (و چنان صدایی از تکبیر مردم بلند شد) که گویا آسمان و در و دیوار با او تکبیر میگفتند. مردم که حضرت رضا علیهالسلام را با آن حال دیدند و صدای تکبیرش را شنیدند، چنان صداها را به گریه بلند کردند که شهر مرو به لرزه درآمد، خبر به مأمون رسید، فضل بن سهل ذوالریاستین گفت، ای امیرالمؤمنین اگر علیبن موسیالرضا علیهالسلام با این وضع به مصلّی برود مردم شیفته او خواهند شد (و ممکن است بر ما بشورند و خون ما را بریزند) پس کسی را نزد او فرست که بازگردد. مأمون کس فرستاد و گفت: ما شما را به زحمت و رنج انداختیم و ما خوش نداریم که سختی و رنج و مشقتی به شما برسد شما بازگردید و هر کس که همیشه با مردم نماز میخوانده اکنون نیز نماز عید را خواهد خواند. حضرت رضا علیهالسلام کفش خود را طلبیده و پوشیده، آن گاه سوار مرکب شده و بازگشت و آن روز مردم پراکنده شدند و نماز عید مرتبی خوانده نشد.(2)
ماهیّت ولایتعهدی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام موضوعی است که کمتر مورد توجه مورّخان و نویسندگان قرار گرفته است. بیشتر علاقه مورّخان به وقایعنگاری و شرح رخدادهای ماجرای ولایتعهدی معطوف شده است.
بحث و اظهارنظر پیرامون علل و شرایط پذیرش ولایتعهدی و فرجام آن (شهادت حضرت رضا علیهالسلام ) غالباً با نگاهی یک جانبه و با انگیزهای واحد و بیتوجه به سایر انگیزهها، شرایط و موقعیّتهای مختلف دیده شده است.
این نوع نگرش در بررسیهای تاریخی، مورّخ را از رسیدن به حقایق نهفته در روح
1) حضرت پیاده راه میرفت و در سر هر ده قدم میایستاد و تکبیر میگفت. شیخ کلینی، اصول کافی، 2/408.
2) شیخ مفید، الارشاد، 2/7-256؛ ملا باقر مجلسی،بحارالانوار، 12/123؛ فتال نیشابوری، روضهالواعظین، ص373 به بعد؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/93؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ص6-655؛ شیخ عبّاس قمی، منتهی الآمال، ص7-326؛ اختیار معرفة الرجال، ص491؛ رجال نجاشی، ص315، میرخواند، تاریخ روضة الصفا، 3/44؛ مسعودی، اثبات الوصیة ترجمه نجفی، ص7-396؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب (چاپ نجف)، 3/9-478.
حوادث بازداشته و او را با استنباطی سطحی و تک بعدی از حادثهای چند جانبه، پیچیده وعمیق تنها میگذارد.
در رابطه با ماهیّت ولایتعهدی بطور کلی دو نوع نگرش در میان مورّخان و نویسندگان رواج دارد. عدهای خاستگاه مأمون را از طرح ولایتعهدی، کاملاً صادقانه یافتهاند و به همین دلیل، شهادت امام رضا علیهالسلام را نیز بدون دخالت مأمون و بدور از اراده او و یا آن را توطئه عبّاسیان متعصّب و مخالفان سیاسی امام رضا علیهالسلام و مأمون میدانند و یا اصولاً آن را، مرگی طبیعی قلمداد میکنند. گروه دیگرخاستگاه مأمون را از مسأله ولایتعهدی، کاملاً مکارانه و سیاسی میپندارند و شهادت امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام را نیز توطئه از پیش طرّاحی شدهای میدانند که مأمون با ماجرای ولایتعهدی از همان ابتدا آن را ترسیم کرده بود.
منشأ اختلاف میان مورّخان، با قطعنظر از گروهی که با پیشفرضهای خوشبینانه و یا بدبینانه نسبت به مأمون خواستهاند از او چهرهای عظیم و تاریخی، حتی یک شیعی مخلص و بشدّت علاقمند به حضرت رضا علیهالسلام و خاندان رسالت ترسیم کنند و یا از او تصویری کاملاً سیاه و منفور بسازند(1)، از آنجا ناشی میشود که موقعیتهای
مختلف و تحوّلات اوضاع و انگیزههای گوناگون را در بستر حوادث نادیده انگاشتهاند. در اینباره بیش از این سخن خواهیم گفت، امّا آنچه بطور کلّی میتوان بیش از همه در زاویه دید مورّخان نسبت به ماجرای ولایتهعدی مؤثر دانست، ماجرای شهادت حضرت رضا علیهالسلام است که معمولاً با قیاس سادهای میتوان آن را کشف کرد. غالب مورّخانی که شهادت حضرت رضا علیهالسلام را دسیسهای از سوی
مأمون قلمداد کردهاند، طرح ماجرای ولایتعهدی را نیز توطئهای حساب شده و زیرکانه از سوی مأمون برای نابودی شخصیت سیاسی مذهبی امام علیهالسلام و ... قلمداد
کردهاند. دسته دیگر طرح ولایتعهدی را خاستگاه واقعی مأمون میپندارند و معتقدند که مأمون خالصانه قصد سپردن خلافت به حضرت رضا علیهالسلام را داشت و
1) یکی از دلایلی که مورّخان غربی و غیر شیعی را متقاعد ساخته که شیعیان همواره در پی فرصتی هستند تا ثابت کنند امامانی که در جنگ شهید نشدهاند، توسط مخالفان و دشمنان دین مسموم شدهاند از این نوع نگرشها ناشی میشود. به عنوان نمونه، ر.ک. به: اشپولر، تاریخ ایران، 1/96.
نوعاً ماجرای شهادت آن حضرت را از سوی مأمون که با قصد واگذاری خلافت در تناقض دیدهاند، انکار کرده و آن را توطئهای طراحی شده از سوی بنیعباس خشمآلود(1)و یا مرگی طبیعی قلمداد کردهاند. طبری و مسعودی علت وفات علیبن موسی علیهالسلام را مرگ ناگهانی و به خاطر افراط در خوردن انگور میدانند.(2)یعقوبی نیز با کمی تردید بی آن که مسموم شدن امام علیهالسلام را به مأمون و یا عمّال او نسبت دهد وفات حضرت را چنین توجیه میکند:
بیماری علیبن موسی الرضا علیهالسلام بیش از سه روز نبود و گفته میشود علیبن هشام انار مسمومی به او خوراند و مأمون بر مرگ وی سخت بیتابی نشان داد. ابوالحسن بن ابی عباد در ادامه نقل میگوید: مأمون را دیدم که قبایی سفید در برداشت و در تشییع جنازه رضا سر برهنه میان دو قایمه نعش، پیاده میرفت و میگفت: ای ابوالحسن پس از تو، به چه کسی دلخوش باشم و سه روز نزد قبرش اقامت گزید و هر روز قرص نان و مقداری نمک برای او میآوردند و خوراکش همان
بود و در روز چهارم بازگشت.(3)
حمداللّه مستوفی، ابن طقطقی و ابن حجر از جمله کسانی هستند که تصریح میکنند امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام را به فرمان مأمون زهر دادند و مسموم کردند.(4)ابناثیر با این که یک مورّخ سنی مذهب است هر دو نقل را ذکر کرده است، در جایی مینویسد حضرت به خاطر افراط در خوردن انگور وفات کرد و در جایی دیگر به مسموم کردن او تصریح میکند.(5)
اربلی که از مورّخان شیعی است در کشف الغمة فی معرفة الائمة بطور کلی منکر مسموم شدن حضرت توسط مأمون میشود، منشأ استدلال وی نقلی است از
1) امیرعلی، روح الاسلام، ص286.
2) جریر طبری، تاریخ طبری، 13/5675 چاپ بیروت، 5/146؛ مسعودی، مروجالذهب، 2/442.
3) یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/471.
4) حمداللّه مستوفی، تاریخ گزیده، ص205؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص301؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب چاپ حیدرآباد، 7/387.
5) ابن اثیر، کامل تاریخ اسلام و ایران، 10/293.
علیبن طاووس به شرح ذیل:
از شخصی که به او اعتماد دارم شنیدم که سیّد رضیالدّین علیبن طاووس رحمهاللّه علیه مخالف بود که مأمون حضرت رضا علیهالسلام را مسموم کرده باشد، با این که او بسیار مطالعه میکرد و این مطلب را زیاد بررسی و جستجو مینمود. از چیزهایی که نظر سیّد را تقویت میکند همین است که مأمون خیلی به امام علاقه داشت و او را بر فرزندان و خویشان خود مقدّم داشته و برای ولایتعهدی انتخاب کرده بود... از آن گذشته ما قبول نداریم که اگر سوزن در انگور فرو کنند، انگور مسموم میشود. علم طب نیز این مطلب را نمیپذیرد، خدا از همه چیز با اطلاع است.(1)
از میان تذکرهنویسان معاصر که متأسفانه بی هیچ گونه سند و مأخذی(2)ماجرای
ولایتعهدی و شهادت امام علیبن موسی علیهالسلام را تحلیل کرده، جواد فاضل است وی از جمله کسانی است که عمیقاً معتقد است قصد مأمون از ولایتعهدی امام کاملاً خالصانه بوده و بشدّت منکر دست داشتن مأمون در قتل امام میشود و آن را به آل عباس نسبت میدهد و با ارائه ده دلیل که گاه فاقد ارزش تاریخی است میکوشد مأمون را از این اتّهام مبرا کند. او در جایی میگوید:
وقتی ما از عبداللّه بن مأمون یاد میکنیم نام یک شخصیت عظیم تاریخی را به زبان میآوریم... او کودک و یا دیوانه نبود که یک روز پسر عمّ عالی مقام خود، امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام را به ولایتعهدی خویش برگزیند و روز دیگر مسمومش سازد... پس این اقدام از جانب مأمون جز از ارادت و محبّت شدید او نسبت به امام رضا مایه نمیگیرد و خیلی عجیب است که گفته شود مأمون در عین ارادت و محبّت نسبت به امام رضا کمر به قتلش بسته و خون پاکش را برخاک ریخته باشد... آیا معهذا سزاوار بود مردی مانند مأمون احمقانه شخصیت شریف وعزیز و در عین
1) به نقل از مجلسی، بحارالانوار، 12/7-286. وی در ادامه طرح این موضوع، نظریه اربلی را رد میکند.
2) آنچه مسلّم است منشأ تحلیل این تذکرهنویس استدلالی است که بعضی از جمله اربلی در کشف الغمة به نقل از ابنطاووس کردهاند و حتماً این دو مأخذ نیز به پیروی از آنچه ابن جوزی در تذکرة الخواص آورده میباشد. (در این باره بیشتر سخن خواهیم گفت).
حال آرام و بی سر و صدایی(؟) مانند علی بن موسی الرضا علیهالسلام را جبراً به
ولایتعهدی برگزیند و بعد خائنانه زهرش بدهد... مأمون دوستان و دشمنان خود را خوب میشناخت و میدانست که اگر علویهای عربستان (؟) دسته جمعی بر ضدش نهضت کنند شخص علیبن موسی الرضا اهل این نهضتها نیست (!!!) خیلی بعید است که مردی شیعی مذهب (مأمون) بدون هیچ علت و سببی امام خود علیبن موسی الرضا را به قتل برساند و در این جنایت فظیع و فجیع هیچ هدف مادی و معنوی هم نداشته باشد... زهری که به کام امام ریخته شد در دانههای انگور دوانیده شده بود و گفته میشود که فشرده انار را با زهر درآمیخته بودند. قاتل امام علیهالسلام یعنی آن کس که این جنایت را توطئه و اعمال کرد (؟) مسلماً از آل عبّاس بود. ولی بسیار بعید و حتی محال مینماید که عبداللّه مأمون مرتکب این جنایت عظیم شده باشد. (؟!)(1)
نحوه شهادت امام آن گونه که مشهور است توسط مأمون طراحی شد. او ابتدا به امام انگور داد و حضرت بر اثر آن مسموم و بیمار شد. برخی گفتهاند خود مأمون نیز بیمار شد، اما بیماری او کوتاه بود، هنگامی که امام بر اثر خوردن انگور مسموم رنجور شد، مأمون، عبداللّه بن بشیر را فرمان داد تا ناخنهای خود را بلند نگه دارد و
پیش از آن که به نزد امام رود، مقداری موم که زهرآلود بود به وی داد تا به دستانش بمالد(2)آنگاه برای دیدار امام نزد ایشان رفت.امام در بستر بود و مأمون دستور داد سبدی انار آماده کردند و از عبداللّهبن بشیر خواست تا انار را دانه کرده و با دستانش
(که زهر آلود شده بود) آن را بفشارد و سپس اصرار کرد که امام آن را بخورد... این ماجرا با اختلاف در منابع تاریخی، تذکرهها و کتابهای مناقب آمده است.(3)
1) جواد فاضل، معصومین چهاردهگانه علیبن موسی الرضا علیهالسلام ص1-130، 133، 138. نقل مطلب مذکور صرفاً برای آشنایی خوانندگان با دیدگاههای برخی از تذکرههای جدید است. جهت اطلاع بیشتر، ر.ک. به: احمد امین، ضحی الاسلام، 3/296؛ محمود صبحی، نظریة الامامة، ص387.
2) در برخی تواریخ به جای موم «تمر هندی» آمده است.
3) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/487؛ میرخواند، تاریخ روضهالصفا، 3/48 مقدّس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ص658 به بعد؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/264، 265، 267، 268.
به اعتقاد ما سهم عمدهای از این اختلافات بیتوجهی مورّخان به تغییر شرایط و موقعیتهایی است که انگیزه واگذاری ولایتعهدی را دچار ماهیّتها و خاستگاههای مختلف کرده است. طبیعی است که هیچگاه نمیتوان با نظریه واحدی به ماجرایی متغیر نگریست. آیا خاستگاه مأمون از واگذاری خلافت و یا ولایتعهدی، کاملاً صادقانه بوده است؟ و یا کاملاً مکارانه طراحی شده است؟ و اگر چنین و یا چنان بوده، چرا و چگونه میتوان برخوردها و مواضع مختلف مأمون را که پارهای از روی محبّت و علاقه هر چند در ظاهر، و پارهای از سر تدبیر سیاسی، محافظهکارانه و منفعتطلبانه، و پارهای از روی خشم و کینه تحلیل و یا توجیه کرد. برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید شرایط و موقعیتهای مختلفی را که مأمون تحت تأثیر آنها به حوادث مینگریسته، ارزیابی کنیم.
همچنان که در بحث طراح ولایتعهدی گفته شد، مأمون هنگامی تصمیم گرفت «خلافت مسلمین را به محلی که خداوند قرار داده است، بازگرداند»(1)که خود در شرایطی کاملاً بحرانی قرار داشت. سپاه و لشکریان او رو به هزیمت گذاشته بودند و هرثمهبن اعین گریخته بود. مرکز حکومت او؛ خراسان توسط صاحب السریر تهدید میشد و عیسیبن ماهان سردار سپاه محمّدبن امین به قصد دستگیری او عازم بود، تا وی را به بغداد نزد امین برد و مأمون در اندیشه پناهنده شدن به امیر کابل بود.(2)
مأمون در چنین وضعیتی تصمیم میگیرد، حکومت و خلافت را به جایگاه اصلی آن که حق اولاد علیبن ابیطالب علیهالسلام است بازگرداند. خاستگاه مأمون در این
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/386؛ ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، 1/191.
2) ابن اثیر، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، 10/217؛ دینوری، اخبار الطوال، ص 441-436؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/2-450؛ مسعودی، مروّج الذهب، 2/391؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/391؛ ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، 1/192؛ ملا محمّد باقر مجلسی، بحارالانوار، 12/126-124.
زمان بنابر اعتراف و اقرار خود که «با نیّت پاک، با خدای خود عهد کردم»، صادقانه به نظر میرسد.
بعد از کشته شدن محمّد امین در محرم (صفر) سال 198 و بازگشت قدرت به مأمون، فضل بن سهل که شاهد این اعتراف بوده است، عهد و نذری که مأمون با خدای خود بسته بود، به او خاطر نشان میکند. این که فضل بن سهل با چه انگیزهای این عهد را یادآور میشود نیاز به بررسی جداگانهای دارد، ولی بیشک همانگونه که منابع خبر میدهند تمایل فضل بن سهل نسبت به انتقال خلافت از عباسیان به علویان قابل تأمّل است و فضل بن سهل عامل مهمّی در این
تصمیمگیری به شمار میرود.
فضلبن سهل خواست که خلافت را از عباسیان بگرداند و به علویان منتقل سازد و به مأمون گفت: در حضور من نذر کرده بودی و سوگند خورده بودی که اگر خداوند حکومت را از برادرت به تو بازگرداند ولایتعهدی را به علویان بسپاری.(1)
بیشک مأمون در این زمان در شرایط اولیه خود، یعنی در شرایطی کاملاً بحرانی که با خدای خود عهد و پیمان بسته بود قرار نداشت، زیرا عامل تهدید کننده حیات و قدرت سیاسی او؛ محمّد امین از میان رفته بود، اگر چه سایر عوامل تهدیدکنندهای که از قبل و یا همزمان با جنگ میان او و برادرش ظهور کرده بودند همچنان پابرجا بودند مانند خیزش علویان که همچون آتش زیر خاکستر کانونهای قیام را در پهنه قلمرو غربی حکومت وی گرم میکرد با وجود این آیا در چنین شرایطی مأمون همچنان بر نیت پاک خود باقی مانده بود؟ آنچه از ظاهر رخدادها به دست میآید چنین است:
مأمون به طاهر و هرثمه نامه نوشت که مؤمن (ولیعهد سوّم) را از ولایتعهدی خلع کنند و هر دو در ماه ربیعالاول سال 198 او را از ولایتعهدی خلع کردند.(2)...
1) ابوالفصل بیهقی، تاریخ بیهقی، 1/192؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/134؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/386.
2) ابن اثیر، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، 10/231. چنانچه خلع مؤمن از ولایتعهدی و تصمیم بر سپردن این مقام به حضرت رضا علیهالسلام در یک سال انجام شده باشد این ماجرا در سال 198 روی داده است در حالی که میدانیم فرستادگان مأمون برای عزیمت امام به مرو، در سال 200 به مدینه آمدند و پیمان ولایتعهدی در رمضان 201 منعقد گردید.
مأمون چون در خاندان بنی عباس و علویان غور کرد کسی سزاوارتر از علیبن موسی علیهالسلام نیافت...(1)
محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار، 12/131.
مأمون در پاسخ به فضل بن سهل میگوید: «این کار به صواب است.» و سپس تصمیم میگیرد آن عهد و پیمان را عملی کند. این یک بُعد ماجرا است ابعاد دیگر
این ماجرا را میتوان از شرایطی که مأمون بعد از پیروزی با آن روبرو شد دریافت. در سال 198 نصربن سیّار، در نواحی حلب سر به شورش برداشت و سپاه طاهر را تا «رقه» وادار به عقبنشینی کرد. حسن هرشی با شعار «الرضا من آل محمّد» در عراق خروج کرد. ابن طباطبا در سال 199 در کوفه قیام کرد و ابوالسرایا (سری بن منصور) که از فرماندهان سپاه هرثمهبن اعین بود به او پیوست و دامنه این قیام بشدّت بالا گرفت به طوری که سایر علویان به این نهضت پیوستند و سرانجام در ایالت بصره و اهواز زیدبن موسی بن جعفر علیهالسلام، در یمن ابراهیم بن موسی بن جعفر علیهالسلام، در فارس اسماعیل بن موسی بن جعفر، در مکه حسن بن افطس و در مدائن محمّدبن سلیمان به قدرت رسیدند و دیری نپایید که شهرهای دیگر نیز در امواج این خیزشها و شورشها سقوط کرد، مدینه (حجاز) به دست محمّدبن جعفر افتاد و احمدبن عمربن خطاب ربعی بر نصیبین و توابع آن چیره شد. در موصل سیدبن انس، در میافارقین موسی بن مبارک یشکری، در ارمنستان عبدالملک بن حجاف سلمی، در آذربایجان محمّدبن رواد ارزی، در عراق عجم (ایالت جبال ایران) ابودلف عجلی و...(2)
1) ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، 1/190؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/385؛ ملا
2) یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/2-460؛ ابن اثیر، کامل تاریخ اسلام و ایران، 10/242، 244، 247، 249، 2-250؛ جریر طبری، تاریخ طبری چاپ تهران، 13/5629، 3638، 5660 و (چاپ بیروت)، 5/123، 137؛ مسعودی، مروّج الذهب، 2/2-401، 418، 441، 442؛ دینوری، اخبار الطوال، 443-433؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین (ترجمه رسولی محلاتی، نگاه کلی به قیام ابن طباطبا و ابوالسرایا، ص497-475 و541-501 و سایر قیام علویان، ص4-493، 497، 501، 535؛ ابن عنبة، عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب چاپ بمبئی، نگاه کلی به قیام ابن طباطبا، ص152، 205. سایر قیام علویان، ص 8-117، 4-203، 206، 243؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص53، 85؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب (چاپ نجف)، 3/471؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، 2/115؛ زرکلی، الاعلام، 9/75 و 5/354.
علویان تنها منبع خطر به شمار نمیآمدند، بلکه خاندان عباسی نیز عاملی تهدیدکننده بودند. عباسیان اختلاف دیرینهای با مأمون داشتند و متعصّبان آنان
هیچگاه او را یک عباسی اصیل ندانسته بلکه او را تنها یک کنیززاده به حساب میآوردند. کشتن امین و چرخاندن سر او در شهر، کانونهای توطئه را در بغداد گرمتر کرد و خشم عباسیان متنفذی را که در اطراف مادر امین (زبیده) گرد آمده بودند برانگیخت.(1)
این حوادث به همان اندازه که از اعتبار بنیعباس میکاست بر مهر و علاقه مردم نسبت به خاندان علیبن ابیطالب علیهالسلام می افزود، مأمون در برابر پایگاه عباسیان در بغداد، مرو را انتخاب کرده بود، اگر چه نژاد ایرانی مادرش پشتوانهای برای او در مرو و خوارزم بود اما این امتیاز در برابر نیروی قدرتمندی که در بغداد و سایر نواحی
حکومت عباسی بر ضد او دسیسهچینی میکرد، چندان جدی به حساب نمیآمد. در چنین شرایطی مأمون بناچار حیات و بقای حکومت خود را تنها در حمایت از علویان دید، از اینرو برخلاف میل عباسیان، ناگهان تغییر روش داده و بشدّت متمایل به علویانشد. اگر چه مأمون پایگاهی در میان علویان نداشت و آنها در قیام خود او را به چشم یک غاصب مینگریستند، اما مأمون کوشید تا با تغییر موضع و نشان دادن گرایش زیاد به علویان تعادل و توازن سیاسی خود را برای مدت زمانی هر چند کوتاه حفظ کند.
در چنین طوفانی که مأمون در آن گرفتار بود، نزدیکی به علیبن موسیالرضا علیهالسلام تنها راه نجات و یگانه روزن امید او بود، ولی این همسویی در چنین مرحلهای از زمان توأم با تمایل نبود. اگر چه مأمون قبلاً در توبهنامه خود با اندیشهای پاک، در
1) مسعودی، مروج الذهب، 3/2-401، 404؛ سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص303؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، 2/162.
اینباره با خدای خویش عهد و پیمان بسته بود، امّا بیشک در این شرایط آن اندیشه دگرگون شده بود. بر این اساس عباراتی همچون: علاقه شدید مأمون به امام باعث شد تا او را بر فرزندان و خویشان خود مقدّم دارد و ولیعهد خود قرار دهد،(1)که اربلی به نقل از ابن طاووس در کشف الغمة آورده و یا ابن جوزی در
تذکرة الخواص بیان داشته، سطحی و غیر محققانه است، چرا که مأمون در شرایط اولیّه، خلافت و حیات خود را در حال نابودی میدید. اما در شرایط نوین که خلافت و حیاتِ دوباره خود را به دست آورده بود بشدّت نیاز داشت آن را با چنگ و دندان حفظ کند و تنها پیشنهاد خلافت و سپردن ولایتعهدی به علیبن موسی علیهالسلام این نیاز را برآورده میساخت زیرا نزدیکی جستن به آن حضرت هم رقبای عباسی را از صحنه خارج میکرد و هم مدعیان علوی را خلع سلاح مینمود.(2)
این موضوع را میتوان از سخنان مأمون نیز دریافت. وی در پاسخ عدّهای از مخالفان ولایتعهدی علیبن موسی الرضا علیهالسلام که او را از مخاطرات این امر آگاه میکردند و میگفتند: مبادا این شرافت و عظمت را از خاندان بنیعباس خارج کنی که کاری بیسابقه در میان خلفا خواهد شد و اگر خلافت به خاندان علی علیهالسلام منتقل شود خود و خانوادهات را نابود کردهای میگوید: علیبن موسی به خاطر فاصلهای که با ما داشت مردم را به سوی خود میخواند، او را ولیعهد خود کردم تا مردم را به جانب من دعوت کند و اقرار به خلافت و زمامداری ما نماید و ...(3)
1) مجلسی، بحارالانوار، 12/286.
2) میرخواند در تاریخ خود با نگاهی موشکافانه علت انتخاب علیبن موسی الرضا علیهالسلام، را به ولایتعهدی علاقه و یا تمایل مأمون به علویان نمیداند بلکه با دیدی واقعبینانه مینویسد: در ایام خلافت مأمون از اطراف و اکناف ولایت اسلام، علویان خروج میکردند و مأمون از این جهت پیوسته ملول و دلتنگ بود، سرانجام با عاقلان و اصحاب رأی در این باب مشورت کرد، رأیها بر آن قرار گرفت که یکی از اولاد امیرالمؤمنین علی علیهالسلام که آراسته به حلیه علم و زیور عمل باشد ولیعهد باید ساخت و قرعه اختیار بر امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام افتاد... مأمون از این جهت امام رضا علیهالسلام را برگزید که عباسیان بدانند پس از مرگ او خلافت به دست علویان است... میرخواند، تاریخ روضهالصفا، 3/3-42، 8-47، 458.
3) ملا محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار، 12/2-171.
هدف مأمون از واگذاری ولایتعهدی به علیبن موسی الرضا علیهالسلام کاملاً روشن بود. او علاوه بر مأیوس کردن دسیسهچینان بغداد که سرگرم کودتایی بر ضد وی
بودند، قیامهای علوی را آرام ساخت و امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام را بلاگردان
قرار داد تا خود را از مخاطرات دشمنانش مصون نگه دارد. ولایتعهدی علیبن موسی الرضا علیهالسلام در شرایطی که اقبال مردمی از بنیعباس فروکش کرده بود و خود نیز آهنگ جدایی از پیکره خاندان عباسی نواخته بود بیش از یک عامل بازدارنده برای مأمون کارایی داشت. مأمون در زیر لوای اقتدار معنوی امام به خود و حکومتش مشروعیت میبخشید. این اعتبار علاوه بر استحکام پایههای حکومت مأمون ضعف هویّتی او را که ناشی از بیاصالتی خاندان مادریاش بود، جبران میکرد. آنچه منابع، درباره گرایش و اظهار علاقه مأمون به خاندان علیبن ابیاطالب بیان کردهاند بدون در نظر داشتن موقعیتهایی که مأمون در آن قرار داشت و بیتوجه به نیازمندی او برای رسیدن به شرایط مطلوب، جویندگان حوادث این برهه از تاریخ سیاسی اسلام را دچار نوعی تناقض میکند. پرواضح است که محور این تناقض را در پذیرش ولایتعهدی از سوی علیبن موسی الرضا علیهالسلام نباید جست بلکه آن را باید در شخصیّت مأمون یافت او سیاستکاری مکار بود و خود را فرهیختهای وانمود میکرد که هدفی جز خدمت به خاندان علیبن ابیطالب و جبران ستمهایی که نیاکانش بر این خاندان روا داشتهاند ندارد.(1)
مسلماً، پرهیزکاری او در نوجوانی نسبت به امین و سایر خلفای سلفش و اوقاتی که مأمون صرف فراگیری علوم میکرد و نیز سایر جنبههای فردی او که نوعی تقدس
1) ابن جوزی و اربلی از جمله مورّخانی هستند که تحت تأثیر این ظاهر قرار گرفتهاند و بیآن که در پی تحلیل همه جانبهای برآیند راه سادهنگرانهای نه خائنانه آن طور که بعضی به آنها نسبت دادهاند را برگزیدهاند و علاقه ظاهری مأمون به حضرت رضا علیهالسلام و انتخاب ایشان به ولایتعهدی و نیز شیون و زاری کردن وی در مراسم تشییع امام علیهالسلام مانع از آن شده که نقش مأمون در شهادت امام علیهالسلام درست مورد توجه قرار گیرد و در نتیجه این نوع نگرش چهره واقعی مأمون و ماهیّت ولایتعهدی از نگاه آنها دور مانده است. بررسی کنید: ابن جوزی، تذکرة الخواص به ضمیمه مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول، ص355؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/7-286.
و تعالی به او بخشیده بود از عواملی است که این چهره مأمون را قوّت میبخشد و
این خصلتها در تحلیل و بررسیهای تاریخی، مورّخان را به یک سونگری کشانده و آنها را از شناخت چهره واقعی مأمون بازداشته است. با انتخاب امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام به ولایتعهدی، مأمون به اهداف عمده خود دست یافت. این عامل سوّم اگر چه توانسته بود در کوتاه مدت رقبای عباسی را از صحنه خارج کند و مدعیان علوی را خلع سلاح نماید، اما خود شرایط دیگری را فراهم آورد که عملاً مأمون را در ازای امتیازهای کوتاه مدت با شکستهای اساسی روبرو ساخت. در واقع ولایتعهدی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام برای مأمون یک شمشیر دودم بود که دم آشکار آن در راستای اهداف مأمون قرار داشت (آن چنان که او محاسبه کرده بود) اما دم پنهان آن در مسیری بود که امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام آن را هدایت و رهبری میکرد (بی آن که امام علیهالسلام خواسته باشد با پذیرش ولایتعهدی این موضع را اتّخاذ کند، بلکه بعد از پذیرش تحمیلی ولایتعهدی، همچنان که از قبل مواضع خود را درباره ولایتعهدی اعلام کرده بود، این سیاست را نیز بعداً ادامه داد). هدف امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام همواره اثبات حقانیت ولایت و امامت خاندانش بود آن چنان که در طول مسیر سفرش از مدینه به مرو شاهدش بودیم. حادثه نیشابور و حدیث سلسلهالذهب و همچنین دستنوشته و بیانیه افشاگرانه امام در پشت عهدنامه ولایتعهدی از جمله صریحترین مواضعی است که امام علیهالسلام اتّخاذ کرد.
اهداف امام نه تنها شاهرگ حیاتی مأمون را میزد، بلکه ریشههای بنیادین حیات سیاسی حکومتی بنیعباس را یک جا قطع میکرد.
پرواضح است که مخالفت عباسیان متعصّب بیجا نبود، آنها یا از سر تعصّبی که داشتند و یا براساس تحلیلهای حساب شده به این واقعیت پی برده بودند که ولایتعهدی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام یک خطر کاملاً جدّی است و حتی بعضی از آنها تا پای جان برای اثبات این واقعیت با مأمون جدال کردند(1)و بیجهت نبود که خاندان عباسی برای حفظ بقای خود با ابراهیم بن مهدی دست بیعت دادند(2)
و گروهی نیز در دارالخلافه مأمون با ابراز اعتراض و مخالفت کوشیدند مأمون را از این خطر آگاه کنند.(1)مأمون در موقعیتی قرار داشت که این تهدید را علیرغم کیاستش احساس نمیکرد، چرا که او دم پنهان شمشیری را که به دست گرفته بود نمیدید و بیشترین توجه او در آن زمان به دم آشکار آن معطوف شده بود و با همه قوا قصد داشت بر پیکره عبّاسیان بغداد که همواره او را حقیر میشمردند زخم بزند و عقدههای روحی و روانی خود را التیام بخشد و از سویی خود را از آسیب علویان درامان نگاه دارد. این عوامل یعنی انتقام و ایمنی به گونهای کام او را شیرین ساخته
بود که تلخی و سوزش زخمهای تیغ پنهان را احساس نمیکرد. اما هنگامی که طعم آن شیرینی پایان پذیرفت جلوههای تلخی تیغ پنهان، ظاهر شد و مأمون دریافت که ولایتعهدی عملاً نه تنها سپری بلاگیر نبوده، بلکه به عاملی برای نفوذ شخصیّت علمی و معنوی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام در جامعه و حتی در میان مخالفان مذهبی و سایر ادیان و فرق اسلامی در مناظراتی که عمدتاً از سوی مأمون برگزار میگردید(2)تبدیل شده است، تا جایی که این نفوذ در میان پیکره حکومت او نیز به چشم میخورد. از سوی دیگر مأمون با ولایتعهدی امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام پلهای پشت سر خود را ویران کرد و زمانی که از حوادث بغداد آگاه شد و دانست که سیاستهای جاهطلبانه فضل بن سهل و برادرش که از بغداد تصویری آرام و مطیع ترسیم کرده بودند، دروغین است چارهای جز بازگشت از مواضع اولیّه برای خود ندید، اما لازم بود این بازگشت تدریجی باشد، چرا که او میخواست همانطور که
در آغاز بتدریج عَلَم گرایش به علویان را بالا برده بود، آن را به تدریج پایین آورد.
بنابراین ابتدا فضل بن سهل را در حمام سرخس تیغ زد و از بیم افشای سیاست
1) عباسیانی که در مرو با ایجاد سؤل و اظهار مخالفتهای غیرمستقیم میکوشیدند مأمون را متوجه خطای خود کنند از این دسته بودند، برای نمونه رجوع کنید به ماجرای دعای باران و نماز عید فطر.
2) جهت اطلاع از چگونگی برپایی مناظرات و همچنین مضامین آنها. ر.ک. به: شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/448-427، 7-476؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/260-236؛ شیخ مفید، الارشاد، 2/251؛ شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ص326، 341-329؛ مقدّس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ص653.
خود نسبت به فضل بن سهل و برادرش که منشأ قدرت سیاسی و نظامی بودند مجریان طرح قتل فضل بن سهل را که به قول طبری چهار تن از عاملان و خدم و حشم خود او بودند، گردن زد.(1)
شرایط روحی مأمون بیشک در این زمان به یک شکستخوردهای میماند که میپنداشت فاتحانه از میدان بازگشته است و در افق آرزوهایش سرابی یافته بود به وسعت قلمرو غربی حکومتش و در پشت سرش سایه هولناکی از اقتدار علویان که هم اینک خراسان (ایران) را پایگاه خود قرار داده بودند. او عمیقاً دریافته بود که تاکنون بر روی طنابی بازی میکرده که یک سرش در خراسان و سر دیگرش در بغداد گره خورده بود و برای رسیدن به هر کدام باید دیگری را قطع کند. بریدن از بغداد (عبّاسیان) او را به سمت علویان میکشاند؛ کسانی که هیچگاه مشروعیت او را پذیرا نبودند، به خصوص زمانی که خود نیز بناچار لب به اعتراف و حقانیت خاندان علی علیهالسلام گشوده بود.
در این شرایط مأمون بغداد را انتخاب کرد. او برای بازگشت از موضع گذشته خود، باید مانعی را که بر سر روابطش با بغداد ایجاد کرده بود از میان بردارد و آن ماجرای ولایتعهدی علیبن موسی الرضا علیهالسلام بود.
در این کار هیچ چارهای جز توسّل به شیوه نیاکان خود نداشت، او با طرح توطئه قتل پنهانی امام طی یک حادثهای بظاهر طبیعی، امام را به شهادت رساند. طرّاحی ماجرای شهادت امام علیهالسلام به گونهای ماهرانه بود که حتی تا امروز بسیاری از مورّخان برای پیدا کردن ردّ پای او ناموفق ماندهاند. مأمون با شرکت در مراسم تشییع جنازه آن حضرت و مجالس سوگواری که خود ترتیب داده بود(2)بسیاری از سوءظنهای
احتمالی را خنثی کرد. این اقدامات، آغاز راه تازهای بود که مأمون بعد از شهادت امام رضا علیهالسلام در آن گام میزد، وی سرانجام آخرین حلقه اتّصالش به علویان را که لباس سبز بود گشود و با بیرون کردن آن از تن برای همیشه لباس سیاه پوشید.(3)
مسیر راه مکّه تا قادسیه
مسیر راه مکّه تا بصره
مسیر راه قادسیه (کوفه) تا بصره
راه مکّه تا کوفه (قادسیه)
متن کامل عهدنامه ولایتعهدی
38- از مکّه تا بستان بنیعامر 22 میل که منزلگاهی است پرجمعیت و دارای استراحتگاهی است شبانه که «غمره ذیکنده» (Ghamr Dhikinde) نام دارد.
39- از بستان بنیعامر تا «ذات عرق» (Zatoerqh) 22 میل است.
این محل میقات مردم عراق است و منزلگاهی است پرجمعیت و پردرخت با آب بسیار و دارای استراحتگاه شبانه به نام «اوطاس» (Autas).
40- از ذات عرق تا «غمره» (Ghamra) 36 میل است. منزلگاهی سبز و خرّم و با آب بسیار که از برکه و چاهها تأمین میشود.
41- از غمره تا «مسلح» (Moslah) 18 میل است.
42- از مسلح تا «افیعیه» (Ufaiiya) 28 میل. منزلگاهی است آباد و پرآب و منزلگاه شبانه آن «کیرانه» (Kiaraneh) نام دارد.
43- از افیعیه تا «معدن بنیسلیم» (Banisulaim) 32 میل است. این محل از روستاهای قدیمی است، منزلگاهی است پرجمعیت و اعراب بنیسلیم در آن جا ساکنند.
44- از بنیسلیم تا «عمق» (Umagh) 19 میل است و استراحتگاهی شبانه به نام «سنجه» (Sandja) دارد.
45- از عمق تا «سلیله» (Salila) 21 میل است. این محل دارای استراحتگاهی به نمام «کنابین» (Kunabain) است.
46- از سلیله تا «ربذه» (Rabaza) 26 میل است. خانه و قبر ابوذر غفاری در ربذه است و در آن جا مسجد جامعی وجود دارد. استراحتگاه شبانه آن «اورعه» نام دارد که در 14 میلی آن است.
47- از ربذه تا «مغیثهالماوان» (Mughisatel-Mawan) 24 میل است. در این مکان آب شربشان از برکهها و چاههاست، ولی اندک است. منزلگاه شبانه آن «سمط» است که در 16 میلی آن قرار دارد.
48- از مغیثهالماوان تا «معدن نقره»(1)34 میل است.
1) Naqra . مسیر راه معدن نقره به مدینه به شرح ذیل است. از معدن نقره به محدث(Muhdath) که استراحتگاه شبانه است به فاصله 10 میل و از محدث به عسیله (Usaila) 28 میل است و از عسیله تا حصین (Husain) راه ادامه مییابد به مسافت 13 میل و از آن جا به مکحولین (Makhulin) و از مکحولین به سوی بطنالنخیل (Batn-Nakhil) میروند. از بطنالنخیل تا سقره (Saqara) 15 میل و از آن جا تا طرف (Tarf) 7 میل است و از طرف تا رکابیه (Rikabiya) 15 میل و از آن جا تا مدینه 10 میل راه است. ر.ک. به» الاعلاق النفیسة، 70-206.
49- معدن نقره تا «حاجر» (Hadjar) 34 میل است. منزلگاهی خرّم که آن را ابودلف قاسم بن عیسی ساخته است و استراحتگاه شبانه آن عباسیه است.
50- از حاجر تا «سمیراء» (Samira) 34 میل است. منزلگاهی سبز و خرّم که در آن اعراب بدوی ساکنند. آب آشامیدنی آنها از چاهها و برکههاست و منزلگاه شبانه آن «محیمه» (Mahmiya) است.
51- از سمیراء تا «توز» (Tuz) 20 میل است. و آن منزلگاهی است که در آن اعراب
بنیاسد ساکنند. استراحتگاه شبانه آن «قرنتین» (Qurnatain) است که در 17 میلی آن قرار دارد.
52- «فید» (Faid) منزلگاهی است بعد از توز دارای قنات که با آب آن زراعت میشود و محل پرجمعیتی است و (راهدار) در آن سکونت دارد، در آن جا مسجد جامعی وجود دارد و این منزلگاه در نیمه راه و جایگاه قبیله طَیّ است، استراحتگاه شبانه آن «قرائن» (Qarain) نام دارد با 20 میل فاصله.
53- از فید تا «الاجفر» (Aladjfur) 36 میل است. و آن منزلگاهی است که اعراب بدوی در آن چادر زدهاند و آب شربشان از برکه و چاههاست و در آن جا، گل سفید وجود دارد که برای شستشو و نظافت به بغداد میآورند و منزلگاه شبانه آن «اغر» (Agharr) است.
54- از الاجفر تا «خزیمیة» (Khuzaimiya) 24 میل است. این منزلگاه در ابتدا زرود نامیده میشد و چون خزیمهبن خازم در آن جا برکهها و رودهایی برای آب چاههای آن ایجاد کرد و به وسیله شتران از آنها آب میکشید به این نام خوانده شده است. گاهی اتّفاق میافتد که در برکههای آن آبی نیست، اما آب در نزدیکی آن در محله بنی تمیم که خود جایی پوشیده از رمل (ریگ) قرمز است یافت
میشود، استراحتگاه شبانه آن «عین» است که در 14 میلی آن قرار دارد.
55- از خزیمیه تا «ثعلبیه» (Thaalbiya) 32 میل است. این منزلگاه شهری است که دارای بارو و چندین گرمابه و بازار است، این شهر در ثلث راه مکّه واقع شده (نسبت به راه بغداد تا مکّه و دارای مسجد جامع و منبر است. آب آشامیدنی آنها از برکههاست و استراحتگاه شبانه آن «مهلبیه» (Muhallabiya) نام دارد.
56- از ثعلبیه تا «بطانیه» (Bataniya) 29 میل است. قبر «العبادی» در این منزلگاه قرار دارد و آب شربش از برکه، و استراحتگاه شبانه آن «بدرین» است.
57- از بطانیه تا «شقوق» (Shuquq) 29 میل است و آن منزلگاهی است که گروهی از اعراب بدوی در آن آمد و شد میکنند، آب آشامیدنی آنها از برکههاست و استراحتگاه شبانه آن «تنانیر» (Tananir) نامیده میشود و در 14 میلی آن واقع است.
58- از شقوق تا «زباله» (Zabala) 21 میل است. زباله قریهای است آباد دارای بازارها و آب فراوان. این قریه چون در زمین پست وادی قرار دارد زمستان و تابستان دارای آب است. استراحتگاه شبانه آن «جریسی» (Djuraisi) است که در 14 میلی آن واقع شده است.
59- از زباله تا «قاع» (Qaa) 24 میل است. این منزلگاهی است تنگ که چاههایی با آبی اندک دارد و استراحتگاه آن «جلحاء» (Djalha) است.
60- از قاع تا «عقبه» (Aqaba) 24 میل است. منزلگاهی است با چاهها و برکهها، و در واقع گردنهای بوده که آن را هموار کردهاند. استراحتگاه شبانه آن «سما» در 14 میلی آن واقع شده است.
61- از عقبه تا «واقصه» (Waqisa) 29 میل است و این منزلگاه دارای ساکنان زیاد و
نیز خانهها و کاخهایی است. آب شرب آن از برکهها و چشمهها تأمین میشود و استراحتگاه شبانه آن «طرف» (Taraf) است که در 14 میلی آن قرار دارد.
62- از واقصه تا «قرعاء» (Qara) 24 میل است و آن منزلگاهی است با مسجدی به
نام «سعد» و چشمههای آب، و استراحتگاه شبانه آن در 14 میلی قرار دارد.
63- از قرعاء تا «مغیثه» (Mughitha) 32 میل است. این منزلگاه کاروانسرایی است دارای چندین برکه و استراحتگاه شبانه آن «وادی السباع» است که در 15 میلی
آن واقع شده است.
64- از مغیثه تا «قادسیه» 30 میل است. در 6 میلی قادسیه منطقهای است به نام «عذیب» که اردوگاه و محل زندگی ایرانیان بوده و بر سر راه بیابانی قرار دارد، میان «عذیب» و «قادسیه» دو دیوار متّصل به هم وجود دارد که در اطراف آنها نخلستانی قرار گرفته، کسانی که از این جا به بغداد میروند از عذیب به سوی صحرایی خارج میشوند... و از قادسیه تا کوفه 15 میل است.(1)
برابر شرح ابنرسته مسیر راه مکّه تا بصره 25 مرحله است که جمعاً 700 میل است به شرح ذیل:
65- مکّه تا «بستان بنیعامر» 24 میل.
66- بستان بنیعامر تا «ذات عرق» 22 میل.
67- از ذات عرق تا «مران» (Marran) 27 میل.
68- از مران تا «شبیگه» 30 میل.
69- از شبیگه تا «وطاس».
70- وطاس تا «وجره» (Wadjra).
71- وجره تا «شبیگه» (Shabaika).
72- از شبیگه تا «قبا» (Ghoba) 27 میل.
73- از قبا تا «دفینه» (Dafina) 27 میل.
74- از دفینه تا «فلجه» (Faldja) 206 میل.
75- از فلجه تا «جدیله» (Djadila) 35 میل.
76- از جدیله تا «ضریه» (Dhariya) 32 میل.
77- از ضریه تا «طخثه» (Takhtha) 28 میل.
78- از طخثه تا «امره» (Amra) 26 میل.
79- امره تا «رامه» (Rama).
1) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص211-204. تطبیق شود با راه بغداد به مکّه. ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص207-204. و راه معدن نقره تا مکّه از طریق جاده کاروانرو. ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص210-208.
80- از رامه تا «قریتین» (Qoraitain) 27 میل.
81- از قریتین تا «عوسجه» (Ousadja) 22 میل.
82- از عوسجه تا «نباج» (Nobadj) 19 میل.
83- از نباج تا «سمینه» (Samina) 23 میل.
84- از سمینه تا «ینسوعه» (Yansue) 29 میل.
85- از ینسوعه تا «ذات العشر» (Zatolashr) 23 میل.
86- از ذاتالعشر تا «مأویه» (Mawiya) 29 میل.
87- از مأویه تا «حفر ابیموسی» 32 میل.
88- از حفر ابیموسی تا «خرجا» (Kharadja) 26 میل.
89- از خرجا تا «شجی» (Shadji) 23 میل.
90- از شجی تا «رحیل» (Rahail) 29 میل.
91- از رحیل تا «حفیر» (Hofair) 28 میل.
92- از حفیر تا «منجشانیه» (Manjeshania) 10 میل.
93- از منجشانیه تا «بصره» 8 میل.(1)
بنابر نقل ابن رسته از کوفه به سوی «قرعاء» میروند و در آنجا مسجد سعد است. در واقع اگر بخواهیم از قادسیه که در مسیر راه قرعاء قرار دارد حرکت کنیم باید از قادسیه به فاصله 30 میل راه بپیماییم تا به «مغیثه» برسیم و از آن جا به فاصله
32 میل وارد قرعاء میشویم و بدینسان راه ادامه مییابد:
94- از قرعاء به سوی مسجد سعد، (14 میلی قرعاء).
95- از مسجد سعد به «ماروق» (Maroq).
96- از ماروق به «قلع» (Qala).
97- از قلع به «سلمستان» (Salmistan).
98- از سلمستان به «اقر» (Uqur).
99- از اقر به «اخادید» (Akhadid).
1) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص11-210.
100- از اخادید به «عین صید». (Ainsaid).
101- از عین صید به «عین جمل» (Ainjjamal).
102- و از عین جمل به «بصره».(1)
یعقوبی در کتاب البلدان، منزلهای کوفه تا مدینه، و از مدینه تا مکّه را شرح میدهد که عکس این مسیر، خط سیر مکه تا کوفه (قادسیه) است.
اول منازل «قادسیه» است.
103- مغیثه (Mughitha).
104- قرعاء (Qara).
105- واقصه (Waqesa).
106- عقبه (Aqaba).
107- قاع (Qaa).
108- زباله (Zabala).
109- شقوق (Shaghoogh).
110- بطان (Batan). (و آن جا قبر عبادی است، و این چهار محل دیار بنیاسد است).
111- ثعلبیه (Thalabiya).
112- زرود.
113- اجفر (Adjfar).
114- فید (Faid). (همان شهری است که عاملان راه مکّه در آن منزل دارند و این شهر در پایین کوه معروف سلمی است).
115- توز.
116- سمیراء.
1) ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص210. همچنان که ملاحظه میشود در مسیر راه قادسیه به بصره برخلاف آنچه صاحب مسند الامام الرضا علیهالسلام نقل کرده، روستای «نباج» واقع نشده است. «نباج» در 10 منزلی بصره به سمت مکّه واقع شده است.
117- حاجر، (اهالی آن، دو قبیله قیس و بیشترشان بنیعبساند).
118- نقره (معدن نقره).
119- (هر کس قصد مدینه رسول خدا داشته باشد از همینجا به طرف بطن نخل برمیگردد) و هر کس آهنگ مکّه کند به «مغیثة الماوان» رود.
120- ربذه، (Rabaza).
121- سلیله (Salila).
122- عمق (Umaqh).
123- معدن بنی سلیم (Bani Salim).
124- افیعیه (Ufaiiya) .
125- مسلح (Moslah).
126- غمره (Ghamra) و از آنجا برای حج محرم میشوند.
127- ذات العرق (Zatolerqh).
128- بستان ابن عامر (Ibn Amer).
129- مکّه.(1)(Mecca).
علیبن عیسی اربلی در کشفالغمة مینویسد: در سال 670 ق یکی از کارگزاران مشهد مقدّس امام رضا علیهالسلام نزد من آمد و عهدنامه مأمون را که با خط خود نوشته بود و در آن خطِّ حضرت رضا علیهالسلام نیز دیده میشد با خود آورد. متن عهدنامه به شرح ذیل است:
به نام خداوند بخشنده مهربان، این نامهای است که عبداللّه (مأمون) بن هارونالرشید امیرالمؤمنین برای ولیعهد خود علیبن موسیبن جعفر علیهالسلام نوشته است. امّا بعد، خداوند عزّوجلّ اسلام را دین خود اختیار کرد و از میان بندگان خود پیامبرانی را برگزید، اینان مردم را به سوی خداوند راهنما شده و نخستین آنها به آخرین فرد مژده داد و
1) یعقوبی، البلدان ترجمه دکتر محمّد ابراهیم آیتی، ص91-90، و همچنین ابن رسته، الاعلاق النفیسة، ص9-208.
آخرین پیامبران نخستین آنان را تصدیق کرد.
بعثت پیامبران همچنان ادامه داشت تا آنگاه که نوبت پیامبری به حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله رسید. آن حضرت هنگامی به پیامبری برگزیده شد که علم و دانش کهنه و ارتباط وحی قطع و آمد و شد پیامبران و سفیران پروردگار بریده و قیامت نزدیک شده بود. خداوند متعال او را شاهد پیامبران و سرور آنان قرار داد و کتاب عزیز خود را که همه حق و حقیقت است و هرگز باطل به آن راه ندارد، بر او نازل فرمود. در قرآن کریم از حلال و حرام و عذاب و عقاب و تحذیر و انذار و امر و نهی سخن گفت، تا حجت بالغه خود را بر مردم تمام کرد و پس از این هر کس طریق حق را انتخاب کند از روی برهان چنین کرده و هر که ضلالت پیشه کند آن نیز از روی برهان باشد. رسول کرم صلیاللهعلیهوآله رسالت خداوند را به مردم ابلاغ کرد و جامعه را با سخنان حکیمانه و پندهای نیکو به راه حق دعوت فرمود و با برخوردی پسندیده مردم را با خدا آشنا کرد. پس از موعظه با جنگ و جهاد، دین خدا را ترویج کرد، تا آنگاه که پروردگار او را به سوی خود
فراخواند و نزد خود جای داد.
هنگامی که دوران نبوت به سر آمد و وحی به پایان رسید، خداوند نظام امور مسلمین و پایداری دین را در خلافت قرار داد.
عزّت دین و قیام به حقوق خداوند و حفظ آداب و شریعت و حدود و سنن دین مقدّس اسلام و جهاد با دشمنان و کفار، تنها در پرتوی خلافت و امامت ممکن است، پس خلفا باید از خداوند اطاعت کنند و در نگهداری آن چه به آنان سپرده شده تلاش نمایند و در حفظ آثار دین بکوشند و حقوق بندگان خدا را حفظ کنند. مسلمانان نیز باید از خلفای خود پیروی نمایند و با آنان مساعدت و معاونت داشته باشند.
خلفا راهها را امن و موجبات آسایش مردم را فراهم میسازند و از خونریزی و قتل و غارت جلوگیری میکنند و وحدت را در جامعه اسلامی پدید میآورند، در صورتی که اگر خلیفهای نباشد وحدت جامعه متلاشی شده و اختلاف کلمه در میان مردم پدید میآید.
اگر مسلمانان خلیفه نداشته باشند مقهور و دشمنان بر آنها مسلط میشوند و در نتیجه از هم پراکنده شده و زیان دنیا و آخرت را خواهند دید.
اکنون کسی که در روی زمین خلیفه شده و امین خلق خدا قرار گرفته، باید در راه خداوند جان خود را به مشقّت اندازد و برای رضایت و اطاعت از وی ایثار نماید، باید خود را برای پاسخ به خداوند آماده سازد و با عدل و داد در میان جامعهای که حکومت میکند رفتار نماید. پروردگار به بنده و پیامبرش داود علیهالسلام میفرماید: ای داود و ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم، بین مردم به حق حکم کن و از خواستهها پیروی نکن که تو را از راه خدا بازمیدارد، و کسانی که راه خداوند را گم کنند، برای آنها عذاب دردناکی آماده است، زیرا این گونه مردم حساب روز قیامت را فراموش کردهاند. خداوند متعال میفرماید: ای محمّد به پروردگارت سوگند از این مردم از آنچه انجام دادهاند خواهیم پرسید.
اهل تسنّن نقل کردهاند که عمربن خطاب گفت: میترسم خداوند از بچه شتری که در کنار فرات تلف شود از من بازخواست کند.
به خداوند سوگند کسی که مسؤل اعمال خود بوده در کارهایی که بین او و خدایش انجام گرفته در خطری عظیم است تا چه رسد به آن کس که مسؤل جامعه بوده و امور امت و مملکت را در اختیار داشته است. ما اینک به خداوند پناه میبریم و از او توفیق و عصمت میخواهیم و از پروردگار هدایت و راهنمایی و رسیدن به رضوان و رستگاری را خواستاریم.
بیناترین فرد امت و ناصحترین آنها در میان بندگان کسی است که به طاعت خداوند مشغول و کتاب او را در نظر داشته باشد و به سنّت رسول صلیاللهعلیهوآله عمل کند و در مدت عمرش همواره خداوند را در نظر بگیرد.
خلیفه مسلمین باید در نظریه خود همواره کوشش داشته باشد و از روی بصیرت و دقت به امور جاریه بنگرد و در مورد ولیعهد خود دقت کند و بداند که برای امامت مسلمانان چه شخصی را برمیگزیند. او باید
شخصی را برای خلافت انتخاب کند که بتواند جامعه اسلامی و وحدت آن را حفظ کند و از خونریزی جلوگیری و اختلافات آنها را برطرف سازد و آنان را از شیطان و مکر او ایمن نگهدارد. خداوند عزّوجلّ ولایتعهدی را بعد از خلافت، کمال اسلام قرار داده و آن را موجب عزّت و صلاح امّت دانسته است و به خلافا امر فرموده تا کسی را که شایسته ولایتعهدی است انتخاب کنند و با اختیار ولیعهد، نعمتها فراوان و عافیت همه جا را فرا میگیرد. خداوند به وسیله او مکر دشمنان و کبر مخالفان را از بین میبرد و تفرقه را به وحدت تبدیل میکند. امیرالمؤمنین مأمون از روزی که خلافت به او منتقل شده عظمت و بزرگی و سختی این مقام را دریافته و دانسته است که خلافت دشواریها و مسؤلیتهایی در بر دارد. واجب است بر کسی که بر کرسی خلافت تکیه زده همواره طاعت و فرمانبرداری پروردگار را در پیش گیرد و مراقب اوضاع و احوال مسلمانان
باشد.
مأمون بدن خود را به سختی انداخت، شبها خواب در دیدگانش راه نیافت و همواره متفکّر بود تا موجبات عزّت دین و سرکوبی مشرکین را فراهم سازد و امّت را به سوی صلاح و شایستگی کشانَد و عدل و داد را در اجتماع اسلامی پدید آورد و احکام قرآن مجید و سنت حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله را زنده نگاه دارد و عوامل رفاه و آسایش را در جامعه فراهم کند و مردم را با اندرز و نصیحت و راهنمایی، با خداوند آشنا سازد و خداوند را از خود راضی نماید.
مأمون تصمیم گرفته است که پس از خود کسی را برای خلافت انتخاب کند که دارای قدرت باشد و موجبات آسایش ملّت را فراهم کند و در دین خود ورع و تقوا داشته باشد. جانشین او باید به اوامر خداوند عمل کند و در تمام شب و روز همواره خداوند را در نظر بگیرد و موجبات خشنودی پروردگار را در خدمت به خلق و به کار بستن احکام قرآن فراهم سازد.
مأمون در میان اولاد عباس و علی بن ابی طالب مطالعه و تحقیق کرد
تا مرد شایستهای را به عنوان ولایتعهدی برگزیند و آن را که از هر جهت به امور مذهبی و علمی علاقمند باشد اختیار کند و در اینباره بسیار کوشش کرد و همه خاندان خود را مورد بررسی قرار داد تا فرد موردنظر را پیدا کند و حال او را معاینه و مورد تحقیق قرار دهد و نیّات او را درک نماید.
پس از مدتی تحقیق و طلب خیر از خداوند و کوششی که در اینباره انجام گرفت، بهترین و شریفترین و داناترین در دو خاندان عباسی و علوی، علیبن موسی بن جعفر بن محمّدبن علیبن الحسین بن علیبن ابیطالب علیهالسلام بود که برای ولایتعهدی در نظر گرفته شد. علیبن موسی علیهالسلام کسی است که همه زبانها به فضل او گویا هستند و همه مردم در لیاقت او اتّفاقنظر دارند و او را سزاوار این مقام میدانند. مأمون خود او را بخوبی میشناسد از هنگام کودکی و جوانی تا اکنون که مردی کامل است، اینک او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرده و برای او از مردم بیعت گرفته تا پس از او خلیفه مسلمین باشد با این اطمینان که خداوند به این انتخاب راضی است، زیرا خداوند میداند که مأمون برای رضای او، علیبن موسی علیهالسلام را به ولایتعهدی برگزیده است. مأمون برای پیشرفت اسلام و مسلمین و سلامت جامعه و ثبات و دوام حق و اتمام حجّت، او را اختیار کرده و امیدوار است خداوند او را در روز قیامت که همه مردم در پیشگاهش حاضر میشوند، نجات دهد و از اهوال و وحشتهای آن روز برهاند.
مأمون فرزندان و خویشان و اصحاب و یاران و کارگزاران و کارمندان خود را امر کرد با او بیعت کنند تا بدانند که وی برای فرمانبرداری از خداوند از حق خود گذشته و فرزندان خود را کنار نهاده است. مأمون فرزندان و ارحام خود را کنار زد و خویشاوندان خود را از خلافت محروم ساخت و علیبن موسی را ملقّب به «رضا» نمود، زیرا آن جناب را از میان مردم برگزید و به خلافت او رضایت داد. تمام خویشان و اهلبیت او و کسانی که در مرکز حکومت و خلافت بودند با علیبن موسی بیعت کردند، چرا که وی مردی عابد و دیندار بود و شایستگی این مقام را
داشت، شما با رضایت با او بیعت کردید و دلهای شما از این حسن انتخاب شادمان شد و دانستید که مأمون با انتخاب او در چه قصدی بوده است. وی در برابر اطاعت پروردگار از خود گذشت نشان داد و شما باید خدا را سپاسگزار باشید که به امیرالمؤمنین مأمون الهام کرد تا حقوق او را در برابر شما رعایت کند.
مأمون حریص بود که شما هدایت شوید و تفرقه شما به وحدت انجامد. مأمون با انتخاب علیبن موسی علیهالسلام مقصودش این است که از
خونریزی و پراکندگی جلوگیری کند و مرزها استوار و قوی ماند و دینتان رونق پذیرد و دشمن شما نابود گردد و کارهایتان مستقیم شود.
ای مردم اکنون به اطاعت خدا و امیرالمؤمنین بشتابید و آنها را از خود
راضی سازید و سپاسگزار باشید، این نامه را با دست خود در هفتم ماه رمضان سا ل201 نوشتم.
در پشت عهدنامه به خط حضرت رضا علیهالسلام چنین آمده بود.(1)
به نام خداوند بخشاینده مهربان، ستایش مخصوص خداوندی است که آنچه بخواهد انجام میدهد و کسی را توان سرپیچی و ردّ حکم او نیست، او از خیانت چشمها و آن چه در دلها باشد آگاه است. درود بر حضرت رسالت و آل علیهمالسلام باد. من که علیبن موسی بن جعفر هستم میگویم: امیرالمؤمنین مأمون که خداوند او را پایدار و استوار بدارد و به طریق ارشاد و هدایت موفق گرداند، حق ما را که دیگران نشناخته بودند شناخت و پیوندهای قطع شده خویشاوندی را بار دیگر به هم پیوند داد و جانهای ترسان را آسایش بخشید و آنان را زنده کرد و پس از فقر و ناداری آنها را بینیاز ساخت. مأمون این همه را برای رضای خداوند جهانیان انجام داد واز دیگری پاداش نخواست. زود است خداوند جزای نیکوکاران را بدهد و او اجر آنها را ضایع نمیگرداند. مأمون ولایتعهدی و
1) شیخ صدوق، در العیون، تنها این بخش از عهدنامه را به نقل از محمّدبن اسحاق بعد از بیعت مردم با علیبن موسی الرضا علیهالسلام که آن حضرت خطاب به مردم ایراد فرمودند، با تفاوتهایی نقل کرده است. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ص6-385.
خلافت را در اختیار من قرار داد تا اگر بعد از او زنده بمانم این منصب از آنِ من باشد.
هر کسی پیمانی را بشکند و عهدی را نقض کند احترام خود را از بین برده و موقعیت خود را از دست داده است، زیرا چنین شخصی بر امام خود ستم روا داشته و حرمت اسلام را مورد تجاوز قرار داده، و در گذشته به همین روش عمل شده است.(1)
اگر چنانچه از امامی لغزش و یا اشتباهی مشاهده شد باید او را نصیحت کرد نه این که با او مخالفت نمود و در غیر این صورت در جامعه اسلامی اختلاف و تشتّت پدید میآید و رشتههای حکومت اسلامی لرزان میشود، به خصوص که مردم هنوز به زمان جاهلیت نزدیکند و دشمنان در پی فرصت.
با خدای خود عهد بستهام که کارهای مسلمانان را بخوبی به انجام رسانم و اینک که خلافت را به گردن من افکنده است، در میان مسلمین عموماً و بنیعباس خصوصاً با عدالت رفتار کنم و از خدا و رسولش اطاعت نمایم و خون حرامی را نریزم و جان و مال و ناموس مردم را حفظ کنم، مگر آن کسی که حدود خداوند را مراعات نکرده و به واجبات خدا تجاوز کرده باشد که این چنین فردی باید مجازات شود. من به مقدار توان خود کوشش خواهم کرد و با خود پیمان بستهام که حدود و ثغور را حفظ کرده و از آنچه خداوند بر من واجب گردانیده و بازخواست خواهد کرد فروگذار نکنم. پروردگار در قرآن مجید فرموده: به پیمانها وفا کنید که خداوند از پیمانها بازخواست میکند. اگر چنانچه بدعتی ایجاد کردم و یا در احکام تغییری دادم و یا در قوانین شرع مقدّس دست بردم، مستحق
1) شیخ صدوق مینویسد: و به این وتیره جاری شد عمل پیشینیان؛ یعنی عهد امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسلام را که نقض کردند و آن جناب صبر کرد بر این لغزشها و بعد از آن اعتراض نفرمود بر کسانی که این گونه اعمال شنیع مرتکب شدند و این غرامتها وارد آوردند، به جهت ترس بر پراکندگی امر دین و گسیختن ریسمان مسلمانان و ... و نمیدانم نسبت به من چگونه رفتار شود و نسبت به شما به چه نوع عمل شود. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/386.
عقوبت و ملامت هستم، از خشم و غضب خداوند به او پناه میبرم و از پرودگار توفیق اطاعت و خدمتگزاری را خواستارم و خداوند بین من و معصیت خود حائل شده و به من و همه مسلمانان عافیت دهد. در صورتی که جفر و جامعه برخلاف این حکم میکنند و نمیدانم بر سر من چه خواهد آمد و بر شماچه خواهد گذشت، فرمان فقط در دست خداوند است و او به حق حکم کرده و حق و باطل را از هم جدا میکند. من امتثال امیرالمؤمنین مأمون را کرده و خشنودی او را پذیرفتم، خداوند
را بر این امر گواه گرفتم که خداوند بهترین گواه است. من این مطالب را با خط خود نوشتم در حضور امیرالمؤمنین (مأمون) و فضلبن سهل و سهلبن فضل و یحییبن اکثم و عبداللّه بن طاهر و ثمامهبن اشرس و بشربن معتمر و حمادبن نعمان در ماه رمضان سال 201.
گواهان طرف راست: یحییبن اکثم به پشت و روی مندرجات این نامه گواهی میدهد و از خداوند متعال مسألت دارد که امیرالمؤمنین و همه مسلمانان از برکت این عهدنامه به بزرگی و عظمت برسند. عبداللّهبن طاهر همچنین حمادبن نعمان و بشربن معتمر نیز مضمون آن را گواهی میکنند.
گواهان طرف چپ: نیز تأیید میکنند، این صحیفه عهد و پیمان را که در پشت و روی نامه نوشته شده در حرم حضرت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله (در مدینه) بین قبر و منبر خواندند. و بنیهاشم و فرماندهان لشکر و رجال بزرگ و عموم مردم تأیید کردند و به همه شایعات خاتمه دادند. فضل بن سهل به فرمان مأمون تاریخ و صدور عهدنامه را گواهی کرد.(1)
2/6-394؛ مجلسی، بحارالانوار، 12/143-137؛ ابن صباغ، فصول المهمّة فی معرفة الائمة چاپ دارالخلافه طهران، ص4-273؛ عطاردی، مسند الامام الرضا علیهالسلام، 1/7-101 (متن ترجمه) ص9-172.
در عیون اخبار الرضا علیهالسلام و بحارالانوار از عهدنامهای که عبداللّه مأمون و ولیعهدش حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام برای ذوالریاستین، فضل بن سهل نیز نوشتهاند به تفصیل شرح داده شده است، این عهدنامه اخیر در تاریخ دوشنبه از ماه رمضان سنه 201 نوشته شده است. نگاه کنید به: شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/9-396؛ مجلسی، بحارالانوار (ترجمه موسی خسروی)، 12/51-148.
1) ر.ک. به: اربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، 3/9-172؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیهالسلام،
منابع جغرافیایی
منابع تاریخی و سرگذشتنامهها
منابع تاریخی محلّی
سفرنامهها
نقشه ها
مآخذ تصاویر و نقشههای بخش ضمائم کتاب
تاریخ تألیف برخی منابع
130- آثار البلاد و اخبار العباد عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، محمّد قزوینی، چاپ اول، بیروت 1380ق/1960م.
131- آثار ایران، آندره گدار و دیگران، ترجمه ابوالحسن سروقد مقدم، چاپ اول، آستان قدس رضوی، مشهد 1368.
132- احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ابوعبداللّه محمّدبن احمد مقدسی، ترجمؤ علینقی
منزوی، شرکت مؤفان و مترجمان ایران، تهران 1361.
133- اشکال العالم، ابوالقاسم بن احمد جیهانی، ترجمه علی بن عبدالسلام کاتب، چاپ اول،
آستان قدس رضوی، مشهد 1368.
134- الاعلاق النفیسة، ابن رسته، ترجمه دکتر حسین قرهچانلو، امیراکبیر، تهران 1365.
135- اطلس تاریخی ایران، مؤسه جغرافیایی دانشگاه تهران، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1350.
136- البلدان، احمدبن ابی یعقوب، ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1343.
137- تطبیق لغات جغرافیای قدیم و جدید ایران، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، امیرکبیر،
تهران 1363.
138- التنبیه و الاشراف، ابوالحسن علیبن حسین مسعودی، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، علمی و فرهنگی، تهران 1365.
139- جغرافیای حافظ ابرو، قسمت ربع خراسان (هرات)، شهابالدین عبداللّه بن لطفاللّه، به کوشش مایل هروی، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، بیتا.
140- جغرافیایی تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، لسترنج، ترجمه محمود عرفان، چاپ اول،
بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1337، و چاپ دوم، علمی و فرهنگی، تهران 1364.
141- جهاننما، محمدبن نجیب بکران، کتابخانه ابن سینا، تهران، فروردین 1342.
142- صورة الارض، ابوالقاسم محمّدبن حوقل، ترجمه جعفر شعار، بنیاد فرهنگ ایران، تهران
143- الفتوح، خواجه محمدعلی (اعثم کوفی)، ترجمه احمدبن مستوفی، الهروی، بمبئی، 1305.
144- فتوح البلدان (بخش مربوط به ایران)، احمدبن یحیی البلاذری، ترجمه دکتر آذرتاش
آذرنوش، چاپ دوّم، انتشارات سروش، تهران 1364.
145- فرهنگ جغرافیای ایران، انتشارات دایره جغرافیایی ستاد ارتش، تهران، بهمنماه 1332.
146- کتاب الخراج، ابوالفرج قدامهبن جعفر، ترجمه دکتر حسین قرهچانلو، چاپ اول، البرز، تهران 1370.
147- مرآت البلدان، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، چاپ اول، اسفار، تهران 1364.
148- مراصد الاطلاع، صفیالدین عبدالمؤمن بغدادی، بیجا، بیتا.
149- معجمالبلدان، امام شهابالدین ابیعبداللّه یاقوت حموی رومی، تصحیح محمدامین الخانجی، طبع مصر، بیتا.
150- معجمالبلدان، امام شهابالدین ابی عبداللّه یاقوت حموی رومی، چاپ اول، پاریس
1924م.
151- مسالک و ممالک، ابواسحاق ابراهیم بن محمد فارسی اصطخری کرخی، به کوشش ایرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1340.
152- المسالک والممالک، ابن خردادبه.
153- نزههالقلوب، حمداللّه بن ابیبکر مستوفی قزوینی، به کوشش محمد دبیر سیاقی، کتابخانه ظهوری، تهران 1336.
154- نزههالقلوب، حمداللّه مستوفی قزوینی، به کوشش لسترنج، دنیای کتاب، تهران 1362.
155- الآثار الاحمدیه، سید جلالالدین محمّد شریفی، بینا، بیجا، بیتا.
156- آثار و اخبار امام رضا علیهالسلام، عزیزاللّه عطاردی، انتشارات کتابخانه صدر، تهران 1397 ه .ق.
157- اثبات الوصیة للامام علیبن ابیطالب، ابوالحسن علیبن الحسین المسعودی، چاپ نجف، بیتا.
158- اثبات الوصیة، ابوالحسن علی مسعودی، ترجمه محمدجواد نجفی، کتابفروشی اسلامیه،
تهران 1343.
159- اخبار الطوال، ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، چاپ دوّم، نی، تهران 1366.
160- اخبار مکه، ابوالولید ارزقی، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، نشر بنیاد، تهران 1368.
161- الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، محمّدبن محمّدبن النعمان (شیخ مفید)، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، اسلامیه، تهران 1346.
162- ادبیات انقلاب در شیعه، صادق آیینهوند، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران، 1362.
163- اصول کافی، ابوجعفربن محمّدبن یعقوب بن اسحاق الکلینی الرازی، ترجمه سید جواد
مصطفوی، علمیه اسلامیه، تهران بیتا.
164- الاعلام، خیرالدین الزرکلی، بیروت.
165- اعلام الوری فی اعلام الهدی، امینالدین الفضل بن الحسن الطبرسی، بیجا، 1312 ه .ق.
166- الامالی، شیخ ابوجعفر صدوق، قم، 1373 ه .ق.
167- ایران از آغاز تا اسلام، گریشمن، ترجمه دکتر محمّد معین، بنگاه نشر و ترجمه، تهران 1336.
168- ایران عصر صفویه، راجر سبوری، ترجمه احمد صبا، چاپ اوّل، انتشارات کتاب، تهران
169- ایرانشهر، نشریه شماره 22 کمیسیون ملی یونسکو در ایران، ج2، تهران 1343.
170- البدایة والنهایة، ابن کثیر الدمشقی، طبع السعادة، قاهره 1351 ه .ق.
171- برمکیان، لوسین بودا، ترجمه عبدالحسین مکیده، چاپ دوّم، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،
تهران 1351.
172- بحارالانوار، ملا محمّدباقر مجلسی، دارالتعارف، بیروت و دارالکتب الاسلامیه، تهران، بیتا.
173- بحارالانوار، ملا محمّدباقر مجلسی، ترجمه موسی خسروی، انتشارات اسلامیه، تهران
174- برهان قاطع، محمدحسین بن خلف تبریزی، به تصحیح دکتر محمد معین، کتابفروشی زوار،
تهران 1335.
175- بصائر الدرجات، ابن طلحة الشافعی، تهران 1385 ه .ق.
176- بحرالانساب، ابومخنف بن لوط بن یحیی خزاعی، دارالخلافة طهران، 1268 ه .ق. در چاپ سنگی این کتاب عنوان آن به اشتباه (بحرالانصاب) آمده است.
177- تاریخ اعثم کوفی، خواجه محمّدعلی (اعثم کوفی)، ترجمه احمدبن محمّدبن مستوفی الهروی، کتابفروشی ادبیه، تهران، بیتا.
178- تاریخ ایران کمبیریج (از اسلام تا سلاجقه)، ر.ن. فرای، ترجمه حسن انوشه، چاپ اول، امیرکبیر، تهران 1363.
179- تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، مطبعة السعادة، بیجا، 1931.
180- تاریخ بیهقی، خواجه ابوالفضل محمّدبن حسین بیهقی دبیر، به کوشش دکتر خلیل خطیب
رهبر، چاپ اول، سعدی، تهران 1368.
181- تاریخ الخلفاء، عبدالرحمن بن ابیبکر سیوطی، دارالثقافة، بیروت 1925م.
182- تاریخ خلیفة بن خیاط، چاپ نجف، 1386 ه .ق.
183- تاریخ روضة الصفا، میر محمّدبن سید برهانالدین خداوند شاه (میرخواند)، کتابفروشی
مرکزی، تهران، فروردین ماه 1339.
184- تاریخ الشیعة، محمدحسین مظفر، ترجمه بصیرتی، قم، بیتا.
185- تاریخ طبری، ابوجعفر محمّدبن جریر طبری، چاپ دوم، دارالکتب العلمیه، بیروت 1988م.
186- تاریخ طبری یا تاریخ الرسل والملوک، ابوجعفر محمّدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ چهارم، انتشارات اساطیر، تهران، 1368.
187- تاریخ عرب، خلیل فلیپ حتی، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ اول، چاپخانه شفق، تبریز،
1344 و چاپ دوم، انتشارات آگاه، تهران 1366.
188- تاریخ فخری (در آداب ملکداری و دولتهای اسلامی)، محمّدبن علیبن طباطبا (ابنطقطقی)، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1350.
189- تاریخ الکامل، عزالدین ابوالحسن علیبن ابیالکرم الشیبانی، تصحیح علی شیری، چاپ اول، داراحیاء التراث العربی، بیروت 1989م.
190- تاریخ کامل اسلام و ایران، عزالدین علی بن الاثیر، ترجمه عباس خلیلی و علی هاشمی
حائری، چاپ دوّم، علمی، تهران 1364.
191- تاریخ گزیده، حمداللّهبن ابنبکر بن احمدبن نصر مستوفی قزوینی، به اهتمام دکتر
عبدالحسین نوایی، امیرکبیر، تهران 1364.
192- تاریخ مردم ایران، از پایان ساسانیان تا پایان آل بویه، دکتر عبدالحسین زرّینکوب، چاپ اول، امیرکبیر، تهران 1367.
193- تاریخ نائین، سید عبدالحجّة بلاغی، چاپ دوّم، چاپخانه مظاهری، تهران 1369 ه .ق.
194- تاریخ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب (ابن واضح یعقوبی)، ترجمه محمّد ابراهیم آیتی، چاپ پنجم، علمی و فرهنگی، تهران 1366.
195- تجارب الامم، ابن مسکویه، ترجمه دکتر ابوالقاسم امامی، چاپ اول، سروش، تهران 1359.
196- تجارب السلف، در تواریخ خلفا و وزرای ایشان، هندوشاه بن سنجر عبداللّه صاحبی
نخجوانی، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، چاپ سوّم، ظهوری، تهران، 1357.
197- تحفة الرضویة، نوروزعلی بن باقر بسطامی، تبریز 1281 ه .ق.
198- تحلیلی از زندگانی امام کاظم علیهالسلام، باقر شریف قرشی، ترجمه محمّدرضا عطایی، چاپ اول، آستان قدس رضوی، مشهد 1368.
199- تذکرة الاخبار و مجمع الابرار، سید عبداللّه داعی دزفولی، چاپخانه صافی، اهواز 1246 ه .ق.
200- تذکرة الخواص، یوسفبن فرغلی سبط بن الجوزی، نینوا، تهران، بیتا.
201- تذکرة الخواص، به ضمیمه مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول، ابوالفرج عبداللّه رحمان بن الجوزی (ابن جوزی)، چاپ اول، تهران 1287 ه .ق.
202- تمدّن اسلامی در قرن چهارم هجری، آدم متز، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، چاپ اول، امیرکبیر، تهران 1362.
203- تهذیب التهذیب، ابن حجر العسقلانی، دارالکتب الاسلامیة، نجف 1377 ه .ق.
204- پرتو اسلام (ترجمه ضحی الاسلام)، احمد امین، ترجمه عباس خلیلی، اقبال، تهران 1358.
205- جمهرة انساب العرب، ابومحمد علی بن احمد الطاهری الاندلسی، تحقیق لیفی بروقنسال،
چاپ اول، دارالمعارف، مصر 1962 م.
206- حدیقهالشیعة، احمدبن محمد (مقدّس اردبیلی)، علمیة الاسلامیة، تهران، بیتا.
207- الحدیقة الرضویة، محمدحسن بن محمدتقی خراسانی (هروی)، شرکت چاپخانه خراسان، مهرماه 1326.
208- حیاة الامام موسی بن جعفر علیهالسلام، باقر شریف قرشی، چاپ اول، بینا، نجف، 1958م.
209- الخرائج والجرائح فی معجزات الائمة و...، قطبالدین ابیالحسین سعیدبن هبهاللّه بن الحسین الراوندی، ملک الکتاب، بمبئی 1301 ه .ق.
210- دایرة المعارف اسلامی، ترجمه محمدعلی خلیلی، بینا، تهران 1318.
211- دستور الوزارة، محمودبن محمدبن الحسین الاصفهانی، به تصحیح دکتر رضا انزابینژاد،
چاپ اول، امیرکبیر، تهران 1364.
212- دلائل الائمة، محمدبن جریر طبری، چاپ نجف، بیتا.
213- رجال الکشی، ابوعمرو محمدبن عمربن عبدالعزیز الکشی، کربلا.
214- روح الاسلام، امیرعلی، ترجمه ایرج رازقی، محمد مهدی حیدرپور، آستان قدس رضوی،
مشهد 1366.
215- روضات الجنات فی احوال العلماء والسادات، سید محمدباقر خوانساری اصفهانی، انتشارات اسلامیه، تهران 1356.
216- روضة الواعظین و بصیرة المتعلّمین، ابوجعفر محمدبن حسن فتال نیشابوری، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، چاپ اول، نی، تهران 1366.
217- زندگانی اجتماعی در حکومت عبّاسیان، محمّدرضا احسن، ترجمه مسعود رجبنیا، علمی و فرهنگی، چاپ اول، 1369.
218- زندگانی سیاسی هشتمین امام (متن فشرده)، جعفر مرتضی عاملی، ترجمه سید خلیل خلیلیان، چاپ اول، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران، بهمن ماه 1359.
219- زندگانی حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام، ابوالقاسم سحاب، اسلامیه، تهران 1334.
220- زندگانی علیبن موسی الرضا علیهالسلام، عمادزاده، چاپ دوم، گنجینه، تهران 1335.
221- زینالاخبار (تاریخ گردیزی)، ابوسعید عبدالحیّ بن ضحاک بن محمود گردیزی، به تصحیح
عبدالحی حبیبی، چاپ اول، دنیای کتاب، تهران 1363.
222- شبهای پیشاور، سلطان الواعظین شیرازی، چاپ چهارم، دارالکتب اسلامیه، تهران 1350.
223- شدّالازار فی حطّ الاوزار عن زوّار المزار، معینالدین ابوالقاسم جنید شیرازی، ترجمه عیسی بن جنید شیرازی، چاپ اول، کتابخانه احمدی، شیراز 1364.
224- طبقات الشعراء، ابن قتیبه دینوری، دخویه، لیدن 1902م.
225- ظفرنامه (تاریخ عمومی مفصّل ایران در دوره تیموریان)، شرفالدین علی یزدی، به اهتمام محمّد عباسی، امیرکبیر، تهران 1336.
226- عمدهالطالب فی انساب آل ابیطالب، الشیخ علیبن الحسین بن علی بن مهنابن عنبة الاصغر الداودی الحسنی، بمبئی 1318 ه . ق.
227- عمدهالطالب فی انساب آل ابیطالب، ابنعنبة، چاپ سوم، انتشارات رضی، قم 1362.
228- عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ابن بابویه (شیخ صدوق)، ترجمه محمدتقی اصفهانی، علمیه اسلامیه، تهران، بیتا.
229- فرهنگ آنندراج، محمد پادشاه (شاد)، انتشارات کتابخانه خیام، تهران 1336.
230- فرهنگ تاریخ نائین، سید عبدالحجة بلاغی، (ضمیمه کتاب تاریخ نائین)، چاپ دوم، چاپخانه مظاهری، تهران 1369 ه . ق.
231- فرهنگ عمید، حسن عمید، چاپ هیجدهم، انتشارات امیرکبیر، تهران 1362.
232- الفصولالمهمة فی معرفة احوالالائمة، علیبن محمّد المالکی المکی (ابنسباغ)، چاپ دوم، نجف 1950م و چاپ دارالخلافه طهران، ربیعالثانی 1303 ه . ق.
233- فرهنگ معین، دکتر محمّد معین، امیرکبیر، چاپ دوم، تهران 1358.
234- الفهرست، محمدبن اسحاق الندیم (ابن ندیم)، ترجمه محمّد رضا تجدد، چاپ سوم، امیرکبیر 1366.
235- کتاب الغیبة، محمدبن ابراهیم بن جعفر ابوعبداللّه النعمانی، دارالایمان، قم 1317 ه . ق .
236- کتاب الغیبة، محمدبن ابراهیم بن جعفر ابوعبداللّه النعمانی (ابن ابی زینت)، ترجمه سید احمد فهری زنجانی، دارالکتب اسلامیه، تهران 1359.
237- کشف الدمة فی معرفة الائمة، بهاءالدین ابوالحسن علیبن عیسی اربلی، بینا، قم
1381 ه .ق .
238- کنز الانساب، سید مرتضی علم الهدی، بمبئی 1302 ه . ق .
239- الکنی والالقاب، شیخ عباس قمی، بیروت.
240- لغتنامه دهخدا، علیاکبر دهخدا، چاپخانه مجلس، تهران 1328.
241- مجمل فصیحی، فصیح احمدبن جلالالدین محمّد خوافی، کتابفروشی باستان، مشهد 1341.
242- مدینة المعاجز، هاشم بن سلمان بن اسماعیل بن عبدالجواد الحسنی البحرانی، بیتا، بیجا.
243- مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن علیبن حسین مسعودی، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1360.
244- مسند الامام الرضا علیهالسلام، الشیخ عزیزاللّه عطاردی الخبوشانی، آستان قدس رضوی، مشهد 1406 ه . ق .
245- مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، ترجمه مهدی الهی قمشهای، تصحیح کشفی بروجردی،
جهان، تهران 1397 ه . ق .
246- مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، کتابفروشی
صدوق، تهران، بیتا.
247- معصومین چهاردهگانه (مجلدات 13-9)، جواد فاضل، انتشارات کتب ایران، بیجا، بیتا.
248- الملل والنحل، ابن ابیبکر احمد الشهرستانی، (متن عربی)، چاپ اول، امیرکبیر، تهران 1330.
249- مناقب آل ابیطالب، الامام الحافظ بن شهرآشوب بن ابینصربن ابی حبیشی السروی
المازندرانی، المطبعة الحیدریه، نجف 1375 ه . ق /1956م.
250- مناقب آل ابیطالب، ابوجعفر رشیدالدین محمّدبن علیبن شهرآشوب السروی المازندرانی
(ابن شهرآشوب)، تصحیح سید هاشم رسولی محلاتی، علمیه قم، بیتا.
251- مناقب اهل بیت علیهالسلام، سید خلیل نجفی یزدی، چاپ دوّم، چاپخانه حیدری، تهران 1364.
252- منتخب التواریخ، حاج محمّدهاشم بن محمّدعلی خراسانی، اسلامیه، تهران 1382 ه . ق .
253- منظومه نخبة المقال، سید حسین حسنی بروجردی.
254- النجوم الزاهرة، ابن تغری بردی، چاپ مصر، وزارة الثقافة، بیتا.
255- نسائم الاسحار من لطائم الاخبار (در تاریخ وزراء)، ناصرالدین منشی کرمانی، به تصحیح میرجلالالدین حسینی ارموی، چاپ دوم، اطلاعات، تهران 1364.
256- ینابیع المودة، شیخ سلیمان حسینی نجفی نقشبندی قندوزی بلخی، بمبئی 1311 ه . ق .
257- نهضت شعوبیه؛ جنبش ملی ایرانیان در برابر خلافت اموی و عباسی، دکتر حسینعلی ممتحن، چاپ دوم، کتابهای جیبی، تهران 1370.
258- وفیات الاعیان، شمسالدین ابوالعباس احمدبن محمّدابراهیم بن خلکان، بیجا، بیتا.
259- آثار العجم، فرصتالدوله شیرازی، به کوشش علی دهباشی، فرهنگسرا، تهران 1362.
260- اقلیم پارس، محمّدتقی مصطفوی، چاپ اول، انجمن آثار ملی، تهران1343.
261- تاریخ پانصد ساله خوزستان، احمد کسروی، چاپ دوّم، تهران 1339.
262- تاریخ جدید یزد، احمدبن حسین بن علی کاتب، چاپ اول، به کوشش ایرج افشار، کتابخانه
ابنسینا، تهران 1339.
263- تاریخ قم، حسنبن محمدبن حسن، ترجمه حسن بن عبدالملک قمی، به تصحیح سیّد جلالالدین تهرانی، بیجا، 1313.
264- تاریخ نائین، سید عبدالحجة بلاغی، چاپ دوم، چاپخانه مظاهری، تهران 1369 ه . ق .
265- تاریخ نیشابور، احمدبن محمدبن حسنبن احمد (خلیفه نیشابوری)، به کوشش دکتر بهمن
کریمی، کتابخانه ابن سینا، تهران 1339.
266- تاریخ یزد، محمدبن حسن جعفری، به کوشش ایرج افشار، چاپ دوم، بنگاه ترجمه و نشر
کتاب، تهران 1343.
267- تاریخ یزد، احمد طاهری، بینا، بیجا، بیتا.
268- تذکره شوشتر، سید عبداللّه نورالدین فقیر شوشتری، انتشارات جامعه آسیایی، بنگال
1848م.
269- خراسان بزرگ، دکتر احمد رنجبر، چاپ اول، انتشارات امیرکبیر، تهران1363.
270- سرخس دیروز و امروز، (پژوهشی در جغرافیای تاریخی وانسانی سرخس)، دکتر عباس سعیدی، توس، تهران 1354.
271- شیراز مهد شعر و عرفان، آرتور جان آربری، ترجمه منوچهر کاشف، چاپ پنجم، انتشارات
علمی و فرهنگی، تهران 1365.
272- شیراز در گذشته و حال، حسن بامداد، اتحادیه مطبوعاتی فارس، 1366.
273- شیرازنامه، ابوالعباس معینالدین احمد زرکوب شیرازی، به کوشش اسماعیل واعظ جوادی،
بنیاد فرهنگ ایران، تهران، زمستان 1350.
274- دیار شهریاران (آثار و بناهای تاریخی خوزستان)، احمد اقتداری، انجمن آثار ملی، تهران 1354.
275- فارسنامه، ابن بلخی، به کوشش لسترنج و دیگران، چاپ دوم، دنیای کتاب، تهران 1363.
276- فارسنامه (قدیمیترین تاریخ و جغرافیای فارس)، ابن بلخی، به کوشش علینقی بهروزی،
شیراز 1343.
277- فارسنامه ناصری، میرزا حسن فسائی، امیرکبیر، تهران 1364.
278- فردوس (در تاریخ شوشتر و برخی مشاهیر آن)، علاءالملک حسینی شوشتری مرعشی، به
تصحیح میرجلالالدین حسینی ارموی، بینا، بیجا، بیتا.
279- یادگارهای یزد (معرفی ابنیه تاریخی و آثار باستانی)، ایرج افشار، انجمن آثار ملی، تهران 1341.
280- سفرنامه ابن حوقل؛ ایران در «صورهالارض»، ابوالقاسم محمدبن حوقل، ترجمه دکتر جعفر شعار، چاپ دوّم، امیرکبیر، تهران 1366.
281- سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمدعلی موحّد، انتشارات علمی و فرهنگی.
282- سفرنامه ابن جبیر، محمّدبن احمدبن جبیر، ترجمه پرویز اتابکی، چاپ اول، آستان قدس رضوی، مشهد 1370.
283- سفرنامه ناصر خسرو، به کوشش محمّد سیاقی، انجمن آثار ملی، تهران، دیماه 1354.
284- سفرنامه ابن فضلان، احمدبن فضلان، ترجمه ابوالفضل طباطبائی، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، بیجا.
285- نقشه راهنمای استان فارس و شهر شیراز، شماره 112، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
286- نقشه راهنمای عراق، شماره 184، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
287- نقشه راهنمای خاورمیانه، شماره 124، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
288- نقشه راهنمای فارس، شماره 158، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
289- الخریطة السیاحیة الجمهوریة الاسلامیّة الایرانیة، وزارت ارشاد اسلامی.
290- نقشه تقسیمات کشوری جمهوری اسلامی ایران، شماره 125، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
291- اطلس راههای ایران، انتشارات گیتاشناسی، تهران 1364.
292- نقشه راهنمای یزد، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
293- نقشه راهنمای خوزستان، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
294- نقشه راهنمای خراسان، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
295- نقشه راهنمای سمنان، مؤسه گیتاشناسی، تهران.
296- نقشه ایران در زمان هخامنشی، شماره 4، مؤسه جغرافیایی دانشگاه تهران، 1350.
297- نقشه ایران در زمان هخامنشی، شماره 6، مؤسه جغرافیایی دانشگاه تهران، 1350.
298- نقشه ایران در عصر ساسانیان، شماره 8، مؤسه جغرافیایی دانشگاه تهران، 1350.
299- نقشه ایران در عصر آل بویه، شماره 10، مؤسه جغرافیایی دانشگاه تهران، 1350.
300- نقشه ایران در عصر صفویه، شماره 17، مؤسه جغرافیایی دانشگاه تهران، 1350.
301- نقشه ایران در نخستین زمان اسلام (قرن چهارم)، برتولد اشپولر، (ضمیمه کتاب تاریخ ایران در قرون نخستین اسلام، 1/472) شرکت انتشارات علمی و فرهنگی تهران 1364.
302- نقشه شهرستان ممسنی استان فارس، کمیته برنامهریزی جهاد سازندگی استان فارس،
303- نقشه شهرستان سپیدان، جهاد سازندگی استان فارس، 1360.
304- نقشه شهرستان اردکان، نقشه عملیات مشترک زمینی، چاپ اوّل، سازمان جغرافیایی کشور،
305- نقشه شهرستان مرودشت، جهاد سازندگی استان فارس، 1361.
306- اطلس تاریخی جهان از آغاز تا امروز، کالین مک ایودی، ترجمه فریدون فاطمی، نشر مرکز، تهران 1367.
307- مسالک الممالک، اصطخری، نقشههای شماره: 6 - 1.
308- صورة الارض، ابنحوقل، نقشههای شماره: 17 - 7.
309- خراسان بزرگ، دکتر احمد رنجبر، نقشههای شماره: 18 و 19.
310- دیار شهریاران، احمد اقتداری، نقشههای شماره:20 و 21، تصاویر شماره: 21-13.
311- یادگارهای یزد، ایرج افشار، تصاویر شماره: 12-1.
312- سفرنامه ناصر خسرو، دکتر محمد دبیر سیاقی، نقشههای شماره: 22.
313- جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، لسترنج، نقشه شماره 12.
314- اطلس تاریخی جهان از آغاز تا امروز، کالین مک ایودی، نقشههای شماره: 23 و 24.
315- واحد تلویزیونی حوزه هنری تبلیغات اسلامی، تصاویر شماره 23 تا 77.
نام کتاب مؤف تاریخ تألیف
آثار البلاد و اخبار العباد... قزوینی (682-600) 623 ه . ق .(1)
آثار العجم فرصتالدوله شیرازی (131) ه . ق .
اثبات الوصیة علیبن حسین مسعودی (342-287) ه . ق .
احسن التقاسیم... مقدسی (375) ه . ق .
اخبار الطوال دینوری (227) ه . ق .
اخبار مکه ابوالولید ارزقی (244) ه . ق .
الارشاد شیخ مفید (412) ه . ق .
الاعلاق النفیسة ابن رسته (290) ه . ق .(2)
اشکال العالم جیهانی
(320) ه . ق .
اصول کافی شیخ کلینی (9-328) ه . ق .
البلدان یعقوبی (278) ه . ق .
البدایة والنهایة ابن کثیر (774) ه . ق .
بحرالانساب یحیی خزاعی (1268) ه . ق .
تاریخ بغداد خطیب بغدادی (463) ه . ق .
تاریخ بیهقی ابوالفضل بیهقی (470-385) ه . ق .
تاریخ جدید یزد احمدبن علی کاتب (862) متوفی.
تاریخ الخلفاء ابوبکر سیوطی حدود(911) ه . ق .
تاریخ روضة الصفا میرخواند (903-838) ه . ق .
تاریخ قم حسن بن محمدبن حسن (378) متوفی.
تاریخ فخری ابن طقطقی حدود (709) ه . ق .
تاریخ طبری جریر طبری (310-224)حدود(310)ه .ق
تاریخ کامل ابن اثیر (628-555) 630(1)ه . ق .
تاریخ گزیده حمداللّه مستوفی (750-680) 730 ه . ق .
تاریخ یزد محمدبن حسن جعفری قرن نهم ه . ق .
تاریخ یعقوبی یعقوبی (278) ه . ق .
تجارب الامم ابن مسکویه حدود(421) ه . ق .
تجارب السلف نخجوانی حدود(725) ه . ق .
تحفة الرضویة بسطامی حدود(1250) ه . ق .
تذکرة الخواص یوسف بن الجوزی حدود(654) ه . ق .
تذکرة الخواص به ضمیمه ابوالفرجبن الجوزی حدود(597) ه . ق .
مطالب السؤل
تذکره شوشتر فقیر شوشتری حدود(173) ه . ق .
التنبیه والاشراف علیبن حسین مسعودی (342-287) ه . ق .
جغرافیای حافظ ابرو حافظ ابرو حدود(830) ه . ق .
جمهرة انساب العرب اندلسی (456-384) ه . ق .
جهاننما نجیب بکران (605) ه . ق .
حدیقة الشیعة مقدس اردبیلی (993) متوفی.
حدود العالم (مؤف گمنام) (372) ه . ق .
الخرائج والجرائح... راوندی (573) متوفی.
دستورالوزراة محمدبن الحسین الاصفهانی حدود(595)ه . ق.
روضات الجنات... باقر خوانساری (1313) متوفی.
روضة الواعظین فتال نیشابوری (508) متوفی.
سفرنامه ابن بطوطه ابن بطوطه (779-703)حدود(725)ه . ق
سفرنامه ابن جبیر ابن جبیر (580) ه . ق .
سفرنامه ابن فضلان ابن فضلان (311) ه . ق .
1) 628 نیز آمده است.
سفرنامه ناصرخسرو ناصر خسرو قبادیانی (437 تا 444) ه . ق .(1)
شدّالازار فی... جنید شیرازی (791) متوفی.
شیرازنامه زرکوب شیرازی حدود(745) ه . ق .
صورة الارض ابن حوقل (367) ه . ق .
ظفرنامه شرفالدین علی یزدی (828) ه . ق .
عمدهالطالب ابن عنبة (929) متوفی.
عیون اخبار الرضا علیهالسلام شیخ صدوق (381) متوفی.
فارسنامه ابن بلخی (540) ه . ق .(2)
فارسنامه ناصری میرزا حسن فسائی حدود(1316) ه . ق .
فتوح البلدان بلاذری (279) ه . ق .
الفتوح اعثم کوفی (314) متوفی
الفصول المهمة فی... ابن سباغ حدود(855) ه . ق .
کتاب الخراج قدامهبن جعفر (266) ه . ق .(3)
کشف الغمة فی معرفة الائمة علیبن عیسی اربلی (687) ه . ق .
الکنی والالقاب شیخ عباس قمی حدود(1376) ه . ق .
معجم البلدان یاقوت حموی (626-574) 623ه . ق .
مجمل فصیحی محمد خوافی حدود(836) ه . ق .
مرآت البلدان اعتماد السلطنه (1314) ه . ق .
مراصد الاطلاع صفیالدین بغدادی (700) ه . ق .
مروج الذهب... علیبن حسین مسعودی (341-287) 325 ه . ق .
المسالک والممالک ابن خردادبه (232) ه . ق .(4)
مسالک الممالک اصطخری
(340) ه . ق .
مقاتل الطالبیین ابوالفرج اصفهانی (356-284) ه . ق .
مطلع الشمس اعتمادالسلطنه حدود(1314) ه . ق .
مناقب آل ابیطالب ابن شهرآشوب (558) متوفی.
منتخب التواریخ محمد هاشم خراسانی (1352-1280) ه . ق .
منتهی الآمال شیخ عباس قمی (1359) ه . ق .
النجوم الزاهرة ابن تغری بردی (874) ه . ق .
نزهة القلوب حمداللّه مستوفی (750-680) 740 ه . ق .
نسائم الاسحار... منشی کرمانی حدود(724) ه . ق .
وفیات الاعیان ابن خلکان (654) ه . ق .(1)
1) سال 672 و 681 ه . ق نیز آمده است.
کتابنامه منابع تاریخ محلّی شهرهایی از ایران که در مسیر حرکت امام
رضا علیهالسلام واقع شده است.
کتابنامه امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام
الف: منابع اختصاصی فارسی
ب: منابع اختصاصی عربی
ج: منابع عمومی عربی و فارسی
316- فتوح الاهواز، ابوعبیده معمربن مثنی تیمی، بینا، بیجا، بیتا.
317- جغرافیای خوزستان، سیفاللّه رشیدیان، بینا، تهران 1332.
318- ویرانههای شوش، حبیباللّه صمدی، بینا، بیجا، 1334.
319- جغرافیای تاریخی سرزمین خوزستان، مصطفوی بروجردی، تهران 1352.
320- سفرنامه خوزستان، عبدالغفار نجمالملک، به کوشش محمّد دبیر سیاقی، انتشارات علمی،
تهران 1341.
321- خوزستان و کهکیلویه و ممسنی (جغرافیای تاریخی و آثار باستانی)، احمد اقتداری، انجمن آثار ملی، تهران 1359.
322- شکرستان در تاریخ ششهزار ساله خوزستان، ظهیرالاسلام زاده دزفولی، بینا، بیجا،
1280 هجری.
323 - راهنمای خوزستان، ایرج وامقی، جلب سیاحان، تهران 1345.
324 - خوزستان، کریم فاطمی، بینا، بیجا، 1327.
325- تاریخ جغرافیای خوزستان، محمّدعلی امام شوشتری، امیرکبیر، تهران1331.
326- ارجان و کهکیلویه، گاوبه هانیس، ترجمه سعید فرهودی، انجمن آثار ملی، تهران 1359.
327- شناسنامه بهبهان و اهواز، رضا جوکار قنواتی، بینا، بهبهان 1350.
328- تاریخ پانصدساله خوزستان، احمد کسروی، تهران 1339.
329- تذکره شوشتر، سید عبداللّه نورالدین فقیر شوشتری، جامعه آسیایی، بنگال 1848م.
330- دیار شهریاران (آثار و بناهای تاریخی خوزستان)، احمد اقتداری، انجمن آثار ملی، تهران 1394.
331- فردوس (در تاریخ شوشتر و برخی مشاهیر آن)، حسینی شوشتری، مرعشی، بینا، بیجا،
بیتا.
332- بناهای تاریخی و آثار هنری جلگه شیراز، اداره کل فرهنگ و هنر استان فارس، چاپ اول،
333- تاریخ بافت قدیمی شیراز، کرامتاللّه افسر، انجمن آثار ملی، تهران 1353.
334- شهر شیراز (یا خال رخ هفت کشور)، علینقی بهروزی، بیجا، بینا، 1334.
335- آثار قدیمه فارس، سید جلالالدین تهرانی، بینا، تهران 1313.
336- پارس در عهد باستانی، علی سامی، چاپ اول، انتشارات محمّدی، شیراز، 1333.
337- تاریخ مملکت فارس، میرزا آقا کمره، بینا، تهران 1375 ه . ق .
338- شیراز امروز، محمد مدرسی صادقی، بینا، شیراز 1331.
339- شیراز، علی سامی، چاپ سوم، شیراز 1363
340- آثار العجم، فرصتالدوله شیرازی، به کوشش علی دهباشی، فرهنگسرا، تهران 1362.
341- اقلیم پارس، محمدتقی مصطفوی، انجمن آثار ملی، تهران 1343.
342- شیراز مهد شعر و عرفان، آرتور جان آربری، ترجمه منوچهر کاشف، انتشارات علمی و
فرهنگی، تهران 1365.
343- شیراز در گذشته و حال، حسن بامداد، اتحادیه مطبوعاتی فارس، شیراز1336.
344- شیرازنامه، احمدبن شهابالدین زرکوب شیرازی، به کوشش اسماعیل واعظ جوادی، بنیاد
فرهنگ ایران، تهران 1350.
345- فارسنامه (قدیمیترین تاریخ و جغرافیای فارس)، ابن بلخی، به کوشش علینقی بهروزی،
شیراز 1343.
346- فارسنامه ناصری، میرزا حسن فسائی، امیرکبیر، تهران 1364.
347- یادگارهای یزد (معرفی ابنیه تاریخی و آثار باستانی)، ایرج افشار، انجمن آثار ملی، تهران 1341.
348- تاریخ یزد، احمد طاهری، بینا، بیجا، بیتا.
349- تاریخ یزد، محمدبن حسن جعفری، به کوشش ایرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران
350- تاریخ جدید یزد، احمدبن حسین بن علی کاتب، به کوشش ایرج افشار، کتابخانه ابنسینا،
تهران 1339.
351- تاریخ نائین، سیّد عبدالحجة بلاغی، چاپخانه مظاهری، تهران 1369 هجری قمری.
352- تاریخ نیشابور، احمدبن محمّدبن حسن بن احمد (حاکم نیشابوری)، به کوشش دکتر بهمن
کریمی، کتابخانه ابنسینا، تهران 1339.
353- خراسان بزرگ، دکتر احمد رنجبر، انتشارات امیرکبیر، تهران 1363.
354- سرخس دیروز و امروز (پژوهشی از جغرافیای تاریخی و انسانی سرخس)، دکتر عباس سعیدی، توس، تهران 1354.
355- تاریخ مختصر خراسان، اسماعیل آموزگار، بینا، مشهد 1352.
356- راهنمای خراسان، اداره فرهنگ خراسان، مشهد 1342.
357- شهرهای خراسان (مطلع الشمس)، به انضمام تاریخ سیاسی خراسان در دوره قاجاریه،
حسین اعرابی، بینا، تهران 1349.
358- خراسان، مشهد، مرو، حسن اللهوردیان طوسی، بینا، بیجا، 1355.
359- مشهد طوس (یک فصل از تاریخ و جغرافیای تاریخی خراسان)، محمّد کاظم امام، کتابخانه
ملی ملک، تهران 1348.
360- آثار تاریخی کلات و سرخس، مهدی بامداد و دیگران، چاپ اول، بینا، تهران 1333.
361- سفرنامه خراسان (سفر اول) یادداشتهای ناصرالدین شاه قاجار، انتشارات فرهنگ ایران
زمین، بیجا، 1356.
362- حکومت بنیامیه در خراسان (ترجمة الحکم الاموی فی خراسان)، ترجمه باقر موسوی،
انتشارات توکا، تهران 1357.
363- سه سفرنامه، هرات، مرو، مشهد، قدرتاللّه روشنی (زعفرانلو)، چاپ دوّم، انتشارات توس،
تهران 1356.
364- در حاشیه سفرنامه خراسان، حسین رسائل، انتشارات میرا، تهران 1352.
365- راهنمای مشهد، غلامرضا ریاضی، چاپ اول، انتشارات زوّار، تهران1334.
366- راهنمای خراسان، علی شریعتی، سازمان جلب سیاحان، بیجا، 1345.
367- دیداری از ویرانههای خراسان، ابراهیم صهبا، چاپ دوم، بینا، تهران 1347.
368- خاوران، گوهر ناشناخته ایران، ابوالفضل قاسمی، بینا، بیجا، 1349.
369- سفرنامه رکن الدوله به سرخس، محمّدعلی منشی، به کوشش محمد گلبن، انتشارات سحر،
تهران 1365.
370- راهنمای شهر مشهد، لطفاللّه مفخم پایان، انتشارات توس، مشهد 1345.
371- بهشت شرق، حسین بن علی اکبر مغانی، انتشارات زوّار، تهران1341.
372- آثار باستانی خراسان، عبدالحمید مولوی، چاپ اول، انجمن آثار ملی، تهران 1354.
373- تاریخ مشهد مقدس، علی محمد نوربخش، بینا، اصفهان 1323.
374- جغرافیای تاریخی خراسان از نظر جهانگردان، ابوالقاسم طاهری، بنیاد فرهنگ، تهران
375- آثار و اخبار امام رضا علیهالسلام (ترجمه مسند الامام الرضا علیهالسلام )، عزیزاللّه عطاردی، انتشارات کتابخانه صدر، تهران 1397 ه . ق .
376- آفتاب طوس، سیدعلی رضوی زاده، بینا، تهران 1346.
377- امام رضا علیهالسلام، سید عبدالحسین رضائی، ندای اسلام، تهران 1362.
378- امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام، محقق، نسل جوان، بیجا، بیتا.
379- بحارالانوار، ملا محمّدباقر مجلسی، ج12، ترجمه موسی خسروی، انتشارات اسلامیه،
تهران 1356.
380- بشارة المؤمنین، سید مهدی سبحانی، مطبوعاتی ایران، بیجا، بیتا.
381- پرتوی از زندگانی علیبن موسی الرضا علیهالسلام، عطائی خراسانی، توس، مشهد 1347.
382- پیشوای هشتم شیعیان، محمدباقر ساعدی، کتابفروشی دیانت، بیجا، بیتا.
383- تحفة الرضویة، نوروز علی بن باقر بسطامی، بیتا، تبریز، 1281 ه . ق .
384- تذکره زائرین، سید رضا بنی فاطمی، قم.
385- حدیقة الرضویة، محمدحسن بن محمدتقی خراسانی (هروی)، شرکت چاپخانه، خراسان، مهرماه 1326.
386- حضرت رضا علیهالسلام، فضل اللّه کمپانی، بینا، تهران، بیتا.
387- حیاة الرضا علیهالسلام، حاج شیخ محمد محدث خراسانی، بینا، مشهد، 1384 ه . ق .
388- خزائن رضوی، شیخ نصراللّه، بینا، مشهد 1378 ه . ق .
389- زندگانی سیاسی هشتمین امام علیهالسلام، جعفر مرتضی عاملی، ترجمه سید خلیل خلیلیان، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران بهمنماه 1359.
390- زندگانی علیبن موسی الرضا علیهالسلام، عماد زاده، انتشارات گنجینه، تهران 1335.
391- زندگانی حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام، ابوالقاسم سحاب،اسلامیه، تهران 1334.
392- زندگانی امام هشتم علیبن موسی الرضا علیهالسلام، احمد مغنیه، ترجمه سید جعفر غضبان (شهریار)، بینا، تهران 1339.
393- زندگانی حضرت رضا علیهالسلام، محمّدعلی نوربخش، بینا، اصفهان 1323.
394- زندگانی علیبن موسی الرضا علیهالسلام، عبدالقادر احمد یوسف، ترجمه غلامرضا ریاض، مشهد 1322.
395- زندگانی و شهادت علیبن موسی الرضا علیهالسلام، احسان (محسن رمضانی)، بینا، تهران 1346.
396- زندگانی و شهادت امام هشتم علیبن موسی الرضا علیهالسلام، به انضمام طبالرضا و فضائل و معجزات امام رضا علیهالسلام، عبدالحسین رضائی، ندای اسلام، تهران 1362.
397- زندگانی هشتمین امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام، عطائی خراسانی، بینا، تهران، بیتا.
398- ستاره درخشنده آسمان ولایت، سید مصطفی برقعی، بینا، قم، بیتا.
399- سرچشمههای نور، واحد تدوین و ترجمه، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران 1368.
400- سرگذشت و شهادت هشتمین امام شیعیان، علی غفوری، بینا، تهران 1394ه ق.
401- شخصیت امام علیبن موسی الرضا علیهالسلام، احمد اردبیلی (خوشنویس)، بینا، بیجا، 1324.
402- شرح زندگانی موسیبن جعفر علیهالسلام و علیبن موسیالرضا علیهالسلام، احمد مغنیه، ترجمه سید جعفر غضبان، بینا، تهران 1339.
403- مدح و مصیبت حضرت رضا علیهالسلام، حسین خراسانی، بینا، مشهد، بیتا.
404- شرح خطبه امام رضا علیهالسلام در توحید، محمدباقر محمد تقی، بینا، هند، بیتا.
405- عیون اخبار الرضا علیهالسلام، شیخ صدوق، علمیه اسلامیه، تهران، بیتا.
406- کرامات رضویّه، علیاکبر مروج الاسلام، بینا، مشهد، بیتا.
407- صدور معجزات ظاهر از حضرت رضا علیهالسلام، محمدحسن میرجهانی، بینا، مشهد 1333.
408- محرق القلوب، مهدی بن ابوذر نراقی، بینا، بیجا، 1348 ه . ق .
409- مدح و مصیبت حضرت رضا علیهالسلام، حسین خراسانی، بینا، مشهد، بیتا.
410- مناظرات ستاره هشتم ولایت حضرت علیبن موسیالرضا علیهالسلام، عبدالمجید نجفی، بینا، مشهد 1393 ه . ق .
411- معصوم دهم، جواد فاضل، علمی، تهران، بیتا.
412- نقشی از مقام حضرت علیبن موسی الرضا علیهالسلام، محمدعلی عاملی، آفتاب، تهران 1353.
413- نقش رهبری حضرت رضا علیهالسلام، سید محمد شیرازی، بینا، قم، بیتا.
414- ولایتعهدی حضرت رضا علیهالسلام، علی موحدی ساوجی، حکمت، قم 1350.
415- هشتمین امام شیعه؛ امام رضا علیهالسلام، علی غفوری، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران، بیتا.
416- هشتمین پیشوای شیعه، محمدباقر ساعدی، جعفری، تهران 1390 ه . ق .
417- یادبود هشتمین امام شیعیان امام رضا علیهالسلام، علی غفوری، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران، بیتا.
418-
الامام الرضا علیهالسلام قدوة و اسوة، سید محمدتقی مدرسی، تهران، بیتا.
419- الامام علیبن موسیالرضا علیهالسلام، علی محمدعلی دخیل، بیروت، بیتا.
420- امامان موسی الکاظم علیهالسلام و علی الرضا علیهالسلام، احمد مغنیه، بیروت، بیتا.
421- الامام الرضا علیهالسلام، تاریخ و دراسة، محمد جواد فضلاللّه، چاپ اول، بیروت 1393 ه . ق .
422- الامام علی الرضا علیهالسلام ولیعهد المأمون، عبدالقادر احمد یوسف، بینا، بغداد، بیتا.
423- التحفة الطوسیة، شیخ عباس قمی، بینا، تهران، بیتا.
424- حیاة الرضا علیهالسلام، شیخ محمد محدّث خراسانی، بینا، مشهد، بیتا.
425- حیاة الامام الرضا علیهالسلام، جعفر مرتضی حسینی العاملی، بینا، بیروت 1398 ه . ق .
426- الرضا علیهالسلام، مولوی شیخ احمد حسین صاحب، بینا، هند، بیتا.
427- ذکری مولد الامام الرضا علیهالسلام، جمعی از روحانیون کربلا، بینا، نجف 1385 ه . ق .
428- سؤلات المأمون عن الرضا علیهالسلام و اجوبته، بینا، تهران، بیتا.
429- الفوارح الجلیة فی هتک الحرمة الرضویة، ابوالحسن مجتهد مرندی، بینا، بیجا، بیتا.
430- عیون اخبار الرضا علیهالسلام، محمدبن علی بن بابویه (الشیخ الصدوق القمی)، بینا، قم، بیتا.
431- المدیحة الرضویة، مهدی سعیدی، بینا، مشهد، بیتا.
432- مسند الامام الرضا علیهالسلام، الشیخ عزیزاللّه عطاردی، الخبوشانی، آستان قدس رضوی، مشهد 1406 ه . ق .
433- وفاة الامام الرضا علیهالسلام، شیخ حسین بحرینی، بینا، نجف 1373 ه . ق .
434- وفاة الامام الرضا علیهالسلام، سید عبدالرزاق موسوی، بینا، نجف 1370 ه . ق .
435- وفاة الامام الرضا علیهالسلام، احمدبن صالح بن طعان، حیدریة، نجف، بیتا.
436- ولادة الامام علی بن موسی الرضا علیهالسلام، محمّد حسین الطالقانی، دارالمعارف، بیجا، بیتا.
437- آشنایی با زندگانی پیشوایان، یعقوب جعفری، بینا، قم، بی تا.
438- آیات بیّنات فی حقیقة بعض المنامات، محمّد تقی تستری، چاپ اول، بینا، بیجا،
1393 ه . ق .
439- آیات الائمة علیهمالسلام، سید محمّدعلی اللاریجانی الحسنی، بینا، تهران، بیتا.
440- آیات الفضائل، میرزا علی پیشخدمت تبریزی، بینا، تهران، بیتا.
441- الابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار، السید مؤمن بن حسن الشبلنجی، بینا، مصر، بیتا.
442- البدایة والنهایة، ابن کثیر الدمشقی، طبع السعادة، قاهره 1351 ه . ق .
443- الاتحاف بحبّ الاشراف، عبداللّهبن محمدبن عامر الشیراوی، بینا، مصر 1318ق.
444- الاثنی عشریة واهل البیت علیهمالسلام، محمد عبداللّه عنان، چاپ اول، مکتبة الخانجی، قاهره 1974م.
445- الاثنی عشریة واهل البیت علیهمالسلام، محمد جواد مغنیه، بینا، بیروت، بیتا.
446- اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، محمدبن الحسن الحرّ العاملی، ترجمه محمد نصراللهی و احمدجنتی، چاپ اول حوزه علمیه قم، بیتا.
447- الاحتجاج، ابومنصور احمدبن علیبن ابیطالب الطبرسی، علّقه السید محمد باقر الخرسان،
دارالنعمان، نجف 1966 م.
448- احسن الاثر فی حیاة النبی و الائمة الاثنی عشر، سلمان مروة الحارثی الهمدانی، صیدا، لبنان 1372 ه . ق .
449- احسن القصص، علی فکری، چاپ پنجم، بینا، بیروت 1395 ق.
450- احقاق الحق وازهاق الباطل، قاضی نوراللّه تستری، با تعلیق آیهاللّه سید شهابالدین مرعشی نجفی، کتابخانه آیهاللّه العظمی مرعشی نجفی. بیجا، بیتا.
451- الدمعة الساکبة فی احوال سید الانبیاء والمرسلین وآله المیامین علیهالسلام، مولی محمد باقر نجفی، بینا، بیجا، 1373 ق.
452- الذخیرة (ذخیرة المؤمنین فی ذکری سیدالشهداء وائمة الطاهرین)، موسی عزّالدین، چاپ اول، بینا، بیروت، بیتا.
453- الذخیرة الی المعاد فی مدح محمّد و آله الامجاد، سلیمان ظاهر العاملی، صیدا، لبنان 1348 ه .ق.
454- الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، محمدبن محمدبن النعمان (شیخ مفید)، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، اسلامیه، تهران 1346.
455- الرسول والذراری، احمد سیاح، کتابفروشی اسلام، بیجا، بیتا.
456- الارجوزة المختارة، قاضی النعمان، چاپ اول، بینا، کانادا، 1970م.
457- الرسول الاعظم و اهل بیته الاطهار، حسون ملارجی الدلغی، چاپ دوم، بینا، بیروت
458- الاستبصار فی النص علی الائمة الاطهار، محمدبن علی بن عثمان الکراجکی، بینا، نجف 1346 ه .ق.
459- اسعاف الراغبین فی سیرة المصطفی و فضائل اهل بیته الطاهرین، محمّد الصبان، بینا، مصر 1303 ه .ق.
460- الشذرات الذهبیة فی تراجم الائمة الاثنی عشر عند الامامیة، شمسالدین محمدبن طولون، بینا، بیروت 1377 ه .ق.
461- اصول کافی،ابوجعفر محمدبن یعقوب اسحاق الکلینی الرازی، ترجمه سید جواد مصطفوی، علمیه اسلامیه، تهران، بیتا.
462- العمدة فی عیون صحاح الاخبار، یحیی بن البطریق الاسدی، بینا، بیجا، 1319.
463- اعلام الوری فی اعلام الهدی، امینالدّین الفضل بن الحسن الطبرسی، بیجا، 1312 ه . ق .
464- الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمة، علی بن محمد المالکی المکی (ابن سباغ)، نجف 1950م.
465- الفصول العشرة فی الغیبة، شیخ مفید، بینا، نجف 1370 ق.
466- القاب الرسول و عترته، لبعض المحدثین و المورّخین، بصیرتی، قم، بیتا.
467- القطرة من بحار مناقب النبی و العترة، احمد رضیالدین الموسوی التبریزی، بینا، نجف، 1374 ه .ق.
468- اکسیر التواریخ و سیر الائمة، میرزا محمد شیرازی، بینا، بمبئی، بیتا.
469- الکبریت الاحمر، محمد حسن خراسانی، بینا، بیجا، 1343.
470- الکشکول فیما جری علی آل الرسول صلیاللهعلیهوآله، سید حیدربن علی الحسینی الاملی، نجف.
471-
المجالس الفاخرة فی ماتم العترة الطاهرة، السید عبدالحسین شرفالدین، بینا، کربلا، بیتا.
472- المطالب المهمة فی تاریخ النبی والزهراء والائمة علیهمالسلام، علیبن حسین هشامی، حیدریه، نجف 1388 ه .ق.
473- المعصومین الاربعة عشر، عبدالمنعم کاظمی، بینا، بغداد 1377 ه .ق.
474- المناقب، ابوجعفر رشیدالدین، علمیه، قم 1379 ه .ق.
475- المناقب الحیدریة، احمدبن محمدبن علیبن ابراهیم، بینا، بیجا، 1253 ه .ق.
476- المناقب والفضائل، ابوالفضل شاذان بن جبرئیل القمی، بینا، بیجا، 1340 ه .ق.
477- المنتخب، علی الطریحی فخرالدین، کارخانه حاج ابراهیمی، بیجا، بیتا.
478- المنح المکیّة فی شرح الهمزیة، شهاب الدین احمدبن حجر الهیتمی، میمینه، مصر 1306 ه .ق.
479- امارة الولایة، شیخ محمدباقر کرمانی، بینا، تهران، بیتا.
480- امامان شیعه و جنبشهای مکتبی، محمّدتقی مدرسی، بینا، مشهد، بیتا.
481- الانوار الحسینیة، شیخ عبدالرضا آل کاشف الغطاء، بینا، بمبئی، 1346 ه . ق .
482- انوار ارشاد الامة، محمدباقر بن قربان علی المازندرانی، بینا، قم، بیتا.
483- انوار الهدی، احمد صاحب نهاوندی، بینا، تهران، بیتا.
484- الانوار البهیّة، شیخ عباس قمی، بینا، قم، بیتا.
485- انوار القلوب، محمدباقر بن السید محمد الموسوی، بینا، تهران 1297.
486- انوار المواهب فی نکت اخبار المناقب، شیخ علی اکبر نهاوندی، بینا، بیجا، بیتا.
487- لوامع الانوار فی مصائب و نوائب سبط الرسول المختار، ابوالحسن المرندی النجفی، بنا، تهران، بیتا.
488- الوصول الی مناقب آل الرسول، شیخ علی روحانی نجفآبادی، بینا، قم، بیتا.
489- اهل البیت، توفیق ابوعلم، چاپ اول، بینا، قاهره 1390 ه .ق.
490- اهل بیت فاطمة الزهراء علیهاالسلام، دارالمعارف، مصر، بیتا.
491- اهل البیت منزلتهم و مبادئهم، محمد جواد مغنیه، بینا، بیروت 1956.
492- اهل البیت علیهمالسلام، عبدالحمید جوده السحار، بینا، قاهره، بیتا.
493- اهل البیت علیهمالسلام، شهاب الدّین اشراقی و محمد فاضل لنکرانی، بینا، تهران، بیتا.
494- اهل البیت علیهمالسلام فی سفینة نوح، محمد ابراهیم موحد قزوینی، بینا، بیروت، بیتا.
495- الائمة الاطهار علیهمالسلام، بیوک واعظ تبریزی، بینا، تهران، بیتا.
496- الائمة الاطهار علیهمالسلام یا پاسداران وحی در قرآن، شهابالدین اشراقی و محمد موحدی، بینا، قم، بیتا.
497- الائمة الاثنی عشر، شمسالدین محمد بن طولون، به تحقیق صلاحالدین المنجد، دار
بیروت 1958م.
498- امام در عینیّت جامعه، محمّدرضا حکیمی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، بیتا.
499- بحرالمصائب و کنز الغرایب، محمدعلی تبریزی، بینا، تبریز 1282.
500- برگزیدگان خدا از خاندان محمدّبن عبداللّه صلیاللهعلیهوآله، سید عباس مجذوب صفا، محمدی، تهران 1346 ش.
501- بصائر الدرجات، ابوجعفر محمدبن الحسن الصفّار القمی، ب نا، قم، بیتا.
502- بهجة الابرار فی تاریخ الائمة الابرار علیهمالسلام، سید محمد حسن فاضل، بینا، بیجا، بیتا.
503- بحارالانوار، ملا محمدباقر مجلسی، دارلتعارف، بیروت و دارالکتب الاسلامیة تهران
1356 ه . ق .
504- البدایع المهدویّة، مهدی مصطفی الحسینی التفرشی، بینا، تهران 1304 ه .ق.
505- بهجة الابرار فی تاریخ الائمة الاطهار، حسن بن حسین الحسینی الفاضل الیزدی، بینا، تهران 1319.
506- پرچمداران اسلام و یا چهارده معصوم علیهمالسلام، سید ابوالفضل ناصرچیان، احمدی، شیراز، بیتا.
507- پیشوایان، عقیقی بخشایشی، بینا، قم، بیتا.
508- پیشگویی پیشوایان، احمد سیاح، بینا، تهران، بیتا.
509- پیروزمندان مظلوم جهان، سید کاظمی (بروجردی)، شمس، بینا، بیتا، 1353.
510- تاریخ الموالید، علامة الطبرسی، بصیرتی، قم 1396 ه .ق.
511- تاریخ الائمة، ابن ابی الثلج البغدادی، مصطفوی، قم 1368 ه .ق.
512- تاریخ الائمة الاطهار علیهمالسلام، سید بیوک آقا واعظ تبریزی، مصطفوی 1379 ه .ق.
513- تاریخ ائمه علیهمالسلام، سید علی حیدر صاحب، بینا، هند، بیتا.
514- تاریخ ائمه علیهمالسلام (مشهور به چهارده مجالس)، حسن وزیر، بینا، هند، بیتا.
515- تاریخ اهل البیت علیهمالسلام (روایة کبار المحدثین والمورّخین)، بینا، قم، بیتا.
516- تاریخ چهارده معصوم، (مؤف ناشناخته)، پاکستان.
517- تاریخ موالید الائمة و وفیاتهم، ابومحمد عبداللّه بن احمد، بینا، قم، بیتا.
518- تاریخ مختصر اسلام، میر خلیل نقوی، چاپ دوّم، اسلامیه، تهران1331.
519- تاریخ آل محمّد صلیاللهعلیهوآله، آقا بهلول بهجت، ترجمه میرزا مهدی ادیب، بینا، بیجا، بیتا.
520- تاریخ اعثم کوفی، خواجه محمدعلی، ترجمه احمدبن محمدبن مستوفی الهروی، کتابفروشی ادبیه، تهران، بیتا.
521- تاریخ بیهقی، خواجه ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی دبیر، دکتر خلیل خطیب رهبر، سعدی، تهران 1368.
522- تاریخ روضة الصفا، میر محمدبن سید برهانالدین خداوند شاه (میرخواند)، کتابفروشی
مرکزی، تهران 1339.
523- تاریخ الشیعة، محمدحسین مظفر، ترجمه بصیرتی، بینا، قم، بیتا.
524- تاریخ طبری، ابوجعفر محمدبن جریر الطبری، دارالکتب العلمیه، بیروت 1988م.
525- تاریخ فخری، محمدبن علی بن طباطبا (ابن طقطقی)، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، بنگاه
ترجمه و نشر کتاب، تهران 1350.
526- تاریخ الکامل، عزیزالدین ابوالحسن علیبن ابیالکرم الشیبانی، علی شیری، دارالاحیاء
التراث العربی بیروت، 1989م.
527- تاریخ نائین، سید عبدالحجّة بلاغی، چاپخانه مظاهری، تهران 1369 ه . ق .
528- تاریخ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، ترجمه ٔمحمدابراهیم آیتی، علمی و فرهنگی، تهران
529- تذکرة الخواص، سبط ابن الجوزی، نینوا، تهران، بیتا.
530- تذکرة الخواص، به ضمیمه مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول، ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزی، کمالالدین محمدبن طلحه، چاپ اول، بینا، بیجا، 1287 - 1285 ه .ق.
531- تتمة القصص، قاضی زاهدی گلپایگانی، جعفری، مشهد 1350.
532- تحقة الرضویة، نوروزعلی بن باقر بسطامی، بینا، تبریز 1274 ه .ق.
533- تحفة المجالس، سلطان محمدبن تاجالدین حسن، بینا، تبریز 1281 ه .ق.
534- تذکرة الائمة علیهمالسلام، ملا محمدباقر مجلسی، بینا، بیجا، 1324.
535- تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمّد صلیاللهعلیهوآله، قاضی محمد زنگنه زوری، ترجمه مهدی ادیب، فردوسی، مشهد 1345.
536- تذکره احوالات آل پیغمبر، میرزا احمد هروی یزدی، بینا، تهران، بیتا.
537- تذکرة المعصومین، سید علیقلی صاحب، بینا، هند، بیتا.
538- تذکرة الهداة، میرزا محمد نائینی، بینا، تهران، بیتا.
539- تجارب السلف، هندوشاه بن سنجر عبداللّه صاحبی نخجوانی، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، ظهوری، تهران 1357.
540- ترجمه مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ترجمه هاشم رسولی محلاتی، بینا، تهران،
بیتا.
541- ترجمه المناقب، علیبن حسین زوارهای، بینا، تهران، بیتا.
542- ترجمه ینابیع المودّة، شیخ سلیمان حسینی، ترجمه سیّد محمود موسوی، بینا، تهران،
بیتا.
543- تفریح الاحباب فی مناقب الآل والاصحاب، محمد عبداللّه بن عبدالعلی، بینا، هند، بیتا.
544- تقویم الائمة یا روزشمار دینی، رضا شریعتزاده اصفهانی، بینا، قم، بیتا.
545- جمهرة انساب العرب، ابومحمد علی بن احمد الطاهری اندلسی، دارالمعارف، مصر، 1962م.
546- جلاء العیون، السید عبداللّه الشبر، بصیرتی، قم 1394.
547- جلاء العیون، ملا محمدباقر مجلسی، بینا، تهران 1296.
548- جنات الخلود، محمدرضا الامامی المدرس، ادبیه، تهران 1378 ه .ق.
549- جواهر الولایة، محمدعلی کاظمینی بروجردی، بینا، تهران، بی تا.
550- جامع المعجزات، صبور عرب، بینا، تهران، بیتا.
551- چهارده معصوم علیهمالسلام، خورشیدهای تابان عالم تشیّع، محمدباقر رفیعی، بینا، بیجا، بیتا.
552- چهارده معصوم علیهمالسلام، محمدعلی صفوت تبریزی، بینا، قم 1329.
553- چهارده معصوم علیهمالسلام، یا دو هفت نور، محمدعلی صفوت تبریزی، بینا، قم، بیتا.
554- چهارده معصوم علیهمالسلام، آقا علی قاضی زاهدی گلپایگانی، جعفری، مشهد، بیتا.
555- چهارده معصوم علیهمالسلام، حسین مظاهری، بینا، تهران، بیتا.
556- چهارده معصوم علیهمالسلام، سید ابوالفضل ناصرچیان، بینا، شیراز، بیتا.
557- چهارده معصوم علیهمالسلام، عمادالدین حسین اصفهانی عماد زاده، بینا، تهران، بیتا.
558- چهارده معصوم علیهمالسلام یا تربیت در اسلام، محمدعلی صفوت، بینا، قم، بیتا.
559- چهرههای تابان اسلام، سیدعلی رضویزاده، بینا، تهران، بیتا.
560- حدیقة الشیعة، احمدبن محمد (مقدس اردبیلی)، علمیه اسلامیه، تهران، بیتا.
561- حزن المتقین، میرزا محمد ملک الکتاب، بینا، بمبئی، بیتا.
562- حلیة الابرار، السید هاشم الحسینی البحرانی، چاپ اول، علمیه، قم 1397.
563- حقوق آل البیت، ابن تیمیه، بینا، بیروت، بیتا.
564- خلفاء الرسول الاثنی عشر، محمدعلی الموسوی الحائری البحرانی، بینا، بغداد 1388
هجری.
565- خاندان پیغمبر صلیاللهعلیهوآله، محمد خلیلی، بینا، تهران، بیتا.
566- خاندان نبوّت، محمد جواد مغنیه، ترجمه سید جعفر غضبان، بینا، تهران 1341.
567- خلاصهای از زندگانی پیشوایان بزرگ اسلام، محمدعلی انصاری اراکی، بینا، بیجا، بیتا.
568- خلاصة المقال فی احوال الائمة والآل، عباس فیض قمی، بینا، قم 1330.
569- خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی، بینا، تهران، بیتا.
570- خزائن رضوی علیهالسلام، شیخ نصراللّه، بینا، مشهد، بیتا.
571- خزینة الفضائل، السید محمد، بینا، هند، بیتا.
572- خصائص الائمة، محمدبن موسی الموسوی، بینا، مشهد، بیتا.
573- خصائص الائمة، الشریف الرضی، نجف.
574- در پیشگوییهای پیشوایان، احمد سیاح، اسلام، تهران 1350.
575- دعوت حق، محمد جعفر نجفی تبریزی، مکتبة النجاح، تهران 1354.
576- دائرة المعارف شیعه، سید محمدرضا جوهری زاده، بینا، تهران، بیتا.
577- در مکتب اهل بیت علیهمالسلام، محمدتقی رهبر، بینا، تهران، بیتا.
578- دُرّ منظوم تاریخ مختصر چهاره معصوم علیهمالسلام، حاج سیدعلی مولانا، تبریز.
579- دلائل الامامة، ابوجعفر محمدبن جریر طبری، بینا، قم، بیتا.
580- دوازده امام، خواجه نصیرالدین طوسی، بینا، تهران، بیتا.
581- ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، محبّالدین احمدبن عبداللّه الطبری، بینا، قاهره 1356 ه .ق.
582- روضة الواعظین و بصیرة المتعلمین، ابوجعفر محمدبن حسن فتال نیشابوری، ترجمه دکتر
محمود مهدوی دامغانی، تهران 1366.
583- روضة الاحباب فی سیر النبی والآل والاصحاب، عطاءاللّه جمال الحسینی، چاپ دوم،
بینا، لکنهو 1310ق.
584- روضهالصفا فی سیرة الانبیاء والملوک والخلفاء، میر محمدبن خاوند شاه، خیام 1338.
585- زبدة التواریخ یا ستارگان درخشان، محمد جواد نجفی، اسلامیه، تهران 1344.
586- زندگانی ائمه معصومین یا چهارده معصوم علیهمالسلام، عمادالدین حسین عمادزاده اصفهانی، مکتب قرآن، تهران، بیتا.
587- زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام، حسن حماسیان، اقبال، تهران 1357.
588- زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام، سید محمد صحفی، سیمان و فارسیت دورود، 1353.
589- زندگی پیشوایان، عقیقی بخشایشی، شهید، تهران 1359.
590- زندگی رهبران اسلام (ترجمه انوار البهیة)، حاج شیخ عباس قمی، ترجمه سید محمد
صحفی، اسلامیه، تهران 1375 ه . ق.
591- زندگانی تحلیلی پیشوایان ما، عادل ادیب، ترجمه دکتر اسداللّه مبشری، بینا، تهران، بیتا.
592- زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام، قاضی زاهدی گلپایگانی، بینا، مشهد، بیتا.
593- زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام، امینالاسلام طبرسی، ترجمه عزیزاللّه عطاردی، اسلامیه، تهران، 1390 ه . ق.
594- زندگانی خاندان پیغمبر، حسین جلالی شاهرودی، بینا، مشهد، بیتا.
595- ستارگان اسلام، محمدعلی کراچی (سبزواری)، بینا، مشهد 1349.
596- سیمای جوانان در قرآن و تاریخ اسلام، علی دوانی، بینا، تبریز 1348.
597- سیرة الائمة، محسن الامین، دارالمعارف، بیروت 1400 ه . ق.
598- سیرهالائمة الاثنیعشر، هاشم معروفالحسنی، چاپ اول، بینا، بیروت 1397.
599- ستارگان درخشان، محمد جواد نجفی، تهران، بیتا.
600- سخنان برگزیده از برگزیدگان جهان (چهارده معصوم)، سید ابراهیم میانجی، تهران.
601- شمس الضحی فی مناقب النبی والائمة الهدی علیهمالسلام، سید مرتضی نجفی مرعشی، قرشی، تبریز 1396 ه . ق.
602- شجرة طوبی، محمد مهدی مازندرانی حائری، بینا، نجف 1369.
603- شیوه امامان، سادات حسینی، تهران، بیتا.
604- صحیفة الابرار، میرزا محمدتقی بن محمدبن حسین، بینا، بیجا، 1319.
605- طلعت حق، احسان اللّه علی استخری، بینا، بیجا، 1389 ه . ق.
606- طوالع الانوار، سید مهدی بن سید محمد جعفر موسوی، رشدیه، تهران، بیتا.
607- عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب، الشیخ علیبن الحسینبن علیبن مهنابن عنبة الاصغر الداودی الحسنی، بمبئی، 1318 ه ق.
608- عیون المعجزات، حسین بن عبدالوهاب، بینا، نجف، بیتا.
609- عبقات الانوار فی مناقب الائمة الاطهار علیهمالسلام، میر سیدحامد حسین موسوی هندی، تهران، بیتا.
610- فضائل آل الرسول صلیاللهعلیهوآله، حسون ملارجی الدلفی، مؤسه الاعلمی، بیروت 1973.
611- فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام، محمدعلی دخیل، ترجمه صادق آیینهوند، امیرکبیر، تهران 1361.
612- فرازهای حساس زندگانی پیشوایان، حیدری قزوینی، تهران، بیتا.
613- فرازنامه رهبران، میرزا احمد آشتیانی، تهران.
614- کشف الغمة فی معرفة الائمة، بهاءالدین ابوالحسن علیبن عیسیبن ابیالفتح الاربلی، بینا، بی جا، بیتا.
615- کفایة الخصام، محمدتقی بن علی دزفولی، تهران 1277 ه . ق.
616- کشف الغمة فی معرفة الائمة علیهمالسلام، علیبن عیسی الاربلی، ترجمه علیبن حسین زوارهای، تهران، بیتا.
617- لسان الذاکرین، محمدهادی نائینی، چاپ سنگی، تهران 1296.
618- مدینة المعاجز، هاشم بن سلمان بن اسماعیل بن عبدالجواد الحسنی البحرانی، بینا، بیجا، بیتا.
619- مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن علیبن حسین مسعودی، ترجمه ابوالقاسم پاینده، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1360.
620- مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، کتابفروشی
صدوق، تهران، بیتا.
621- معصومین چهاردهگانه، جواد فاضل، انتشارات کتب ایران، بیجا، بیتا.
622- مناقب آل ابیطالب، الامام الحافظ ابن شهرآشوب، المطبعة الحیدریة، نجف، 1357 ه . ق .
623- مناقب اهل بیت علیهمالسلام، سید خلیل نجفی یزدی، چاپخانه حیدری، تهران 1364.
624- مآثر الباقریّة، سید اولاد حیدر، شاهآباد، بیجا، 1326 ه . ق.
625- ماتمکده، محمدبن علیاکبر، چاپ سنگی، بیجا، 1297 ه . ق.
626- مجموعه زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام، عمادالدین حسین اصفهانی (عمادزاده)، چاپ پنجم، مکتب قرآن، تهران، بیتا.
627- محرق القلوب، مهدی بن ابیذر نراقی، چاپ سنگی، بیجا، 1248 ه . ق.
628- مشکوة الجنان، حاج شیخ علی، بینا، تهران 1325.
629- مصائب الهدی، سید صدرالدین احمد حسینی، بینا، تهران 1325.
630- مظاهر الانوار فی مناقب الائمة الاطهار علیهمالسلام، رضاقلی هدایت، بینا، چاپ سنگی، 1280ه . ق.
631- مناقب اهلالبیت علیهمالسلام، جلیل نجفی یزدی، بینا، بیجا، 1354 ه . ق.
632- مناقب المعصومین علیهمالسلام، عبدالخالق عبدالکریم، بینا، چاپ سنگی 1313.
633- منتخب التواریخ، محمد هاشم خراسانی، اسلامیه، تهران 1382 ه . ق.
634- منتهی الآمال، حاج شیخ عباس قمی، تهران 1357 ه . ق.
635- مختصر الکلام فی وفیات النبی صلیاللهعلیهوآله والزهراء والائمة، سید محمدشاه عبدالعظیمی، حبل المتین، نجف 1330 ه . ق.
636- مجموعه وفایات الائمة علیهمالسلام، جمعی از علماء نجف، چاپ چهارم، بینا، نجف 1373.
637- مرآت الجنان و عبرة الیقظان، عبداللّه بن اسعد الیافعی، چاپ دوم، الاعلمی، بیروت
1390 ه . ق.
638- مثیر الاحزان، شریف الجواهری، اعلمی، تهران 1386 ه . ق.
639- مصائب المعصومین، عبدالخالق عبدالرحیم یزدی، بینا، تبریز، بیتا.
640- مصابیح الهدایة، السید عبدالحسین الموسوی الحائری، نجف، بیتا.
641- مقتضب الاثر فی النص علی عدد الائمة الاثنی عشر، ابوعبداللّه احمدبن محمدبن عبداللّه بن ایوب، علویه، نجف 1346.
642- مواهب الواهب فی فضائل علیبن ابیطالب علیهالسلام، محمد جعفر نقدی، مرتضویه، نجف 1341 ه . ق.
643- مشاهدة العترة الطاهرة واعیان الشیعة، سید عبدالرزاق کمونه حسینی، نجف، بیتا.
644- مصائب المعصومین علیهمالسلام، الوثیق بن عبدالرحیم الیزدی، تهران، بیتا.
645- مناقب المعصومین علیهمالسلام، عبدالخالق بن عبدالکریم، تهران، بیتا.
646- منهاج الکرامة فی اثبات الامامة، العلامة الحلّی شیخ حسن بن یوسف بن مطهر، تهران،
بیتا.
647- میلاد معصومین، سید احمد صغیر بلگرامی، هند، بیتا.
648- ناسخ التواریخ، عباسقلیخان سپهر، اسلامیه، تهران 1348.
649- نقش ائمه در احیاء دین، سید مرتضی عسکری، کتابخانه بزرگ اسلامی، تهران، 1357.
650- نزل الابرار بماصح فی مناقب اهل البیت الاطهار، بینا، بمبئی، بیتا.
651- نظم درر السمطین، جمالالدین محمدبن یوسف الزرندی، امینی، نجف 1377.
652- نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار صلیاللهعلیهوآله، سید الشبلنجی، چاپ هشتم، بینا، مصر
1384 ه . ق .
653- وسیلة النجاة، ملا محمّد مبین، بینا، لکنهو، بیتا.
654- وسیلة النجاة، السید فخرالدین امامت کاشانی، بینا، تهران، بیتا.
655- هدیة الابرار، مهدی حائری مازندرانی، نجف، بیتا.
656- ینابیع المودّة، سلیمان بن خواجه کلان حسینی النجفی، بینا، تهران، بیتا.
ضمایم
نقشهها
تصاویر
ضمایم237
238جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم239
240جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم241
242جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم243
244جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم245
246جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم247
248جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم249
250جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
کتابنامه ٢٣٥
ضمایم251
252جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم253
254جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم255
256جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم257
258جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم259
260جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم261
262جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم263
264جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم265
266جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم267
268جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم269
270جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم271
272جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم273
274جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم275
276جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم277
278جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم279
280جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم281
282جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم283
284جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم285
286جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم287
288جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم289
290جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم291
292جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم293
294جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم295
296جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم297
298جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم299
300جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم301
302جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم303
304جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
ضمایم305
306جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیهالسلام
2- سال 300 ه . ق نیز آمده است.
33- همان، ص174.
ص52-249؛ ابن حوقل، صورهالارض، 9-145؛
پروردگار به بنده و پیامبرش داود علیهالسلام میفرماید: ای داود ما تو را در زمین مأمون در میان اولاد عباس و علیبن ابی طالب مطالعه و تحقیق کرد
متوفی
متوفی
محمّد