ghaemiyeh.com
سرشناسه : بهرامپور، ابوالفضل، ۱۳۲۰-
عنوان قراردادي : نسيم حيات. برگزيده.
عنوان و نام پديدآور : پيمان پارسايي " برگرفته از تفسير نسيم حيات"/ابوالفضل بهرامپور.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
شابك : ۱۸۰۰۰ ريال:978-964-540-107-6
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتاب حاضر برگرفته از "تفسير نسيم حيات" اثر مولف است.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : حج -- جنبههاي قرآني.
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴.
رده بندي كنگره : BP۱۰۴/ح۳ب۹ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵۹
شماره كتابشناسي ملي : ۱۲۱۸۳۶۳
امير مؤمنان فرمودند: قرآن بياموزيد كه زيباترين سخن است و در آن تحقيق و پژوهش كنيد كه بهار دلهاست و از نور آن براى درمان عيوب روحى و نابسامانىهاى فكرى خود درمان بجوييد كه قرآن شفابخش دلهاست. آن را نيكو تلاوت كنيد كه بهترين پندها و يادوارههاست. «(1)» انسان بايد قرآن را امام و راهنما و پيشواى فكرى و عملى خود قرار دهد و ببيند كتاب آسمانى براى كدام موضوعات، اهميّت قائل شده و به چه چيزهايى به ديده منع و توبيخ نگريسته است. وقتى انسان قرآن را كلام خدا بداند، آراى خود را در مقابل آن متهم مىكند. مؤمن صالح، خود را به قرآن عرضه مىكند تا ببيند اعمال و رفتار و باورهايش در چه حدى با آن مطابقت مىكند؛ زيرا ميزان و معيارِ افكار صحيح و اعمال صالح، قرآن است.
بنابراين، اگر كسى موضوعى را كه قرآن به آن اهميّت داده است،
1) نهج البلاغة، خطبه 110
كماهميّت جلوه دهد و كبيرهاى را صغيره يا مكروهى را گناه و يا مستحبّى را واجب قلمداد كند، گرفتار تفسير به رأى گرديده و دچار كجانديشى و انحراف از مسير تعليمات قرآن شده است. اگر ما قرآن را پيشواى خود قرار دادهايم- كه همينطور هم هست- بايد به خلق و خوى خود رنگ قرآنى بدهيم و خود را طبق موازين آن تربيت كنيم.
انسان در مقاطع و صحنههاى مختلف زندگى، به فراخور وضعيتى كه پيش مىآيد، تكاليف خاصى بر عهده دارد كه عمل به آن سعادت دو جهان را در پى مىآورد و ترك آن موجب خسران و سقوط او مىشود.
اگر رابطه انسان با بندگان خدا رابطه الهى و طبق موازين قرآن باشد، موجب ترقّى و اوج معنوى است، و اگر اين رابطه، انسانى و اسلامى نباشد، باعث سقوط معنوى انسان مىشود. خداوند در سوره حجرات، به بيان ظرايف روابط فردى و اجتماعى سالم و انسانى مىپردازد و صفات زشت و برخوردهاى شيطانى با بندگان را معرفى مىكند.
اكنون مىخواهيم با نگاه قرآنى به مسائل حج بنگريم و اخبار دست اول را از آن به دست آوريم. ازآنجا كه قدم به قدمِ اعمال حج، هر كدام پيمان خاصّى با خداوند است. لذا اين نوشته را «پيمان پارسايى» ناميديم.
اميد است مورد استفاده خوانندگان محترم واقع شود.
ابوالفضل بهرامپور
تهران- بهمنماه 1386 ه. ش.
ما تعليم كسانى را به عهده مىگيريم كه بهترين مردان و زنان روى زمين هستند؛ چرا كه آنان براى تطهير نفس از كراهتها، شدّ رِحال كرده و به خانه خدا و حرم نبوى پناه مىبرند و قسم خوردهاند كه آنچه خدا و رسول فرمايند اطاعت كنند. نفسهايى اينچنين آماده، فراگيران حج قرآنى هستند. قرآن لزوماً مىخواهد در حاجيان، خاطره و انگيزههاى مذهبى پديد آورد؛ اما سؤال اين است: كدام انگيزه و چگونه انگيزهاى؟
ممكن است بگوييم چند عبادت و يا ختم و حفظ قرآن به آنان يادآور مىشويم. همه اينها خوب است، ولى پيشنهاد اين است كه مربيان حج از اين فرصت محدود، بهره كامل ببرند. و مطالبى را براى حاجيان بيان كنند كه در نتيجه آنان پيام و نصيحتهاى خدا و رسول را گردن نهند، چيزى كه به همين منظور براى آن بار سفر بستهاند. ما بايد در آنها انگيزههاى ماندگار پديد آوريم كه بعد از حج، آن را ادامه دهند؛ بايد نخست ملاحظه كنيم كه مشكل اساسى دينى متدينهاى ما كه هم اكنون در حج حضور دارند، چه چيزى است تا براى آن چارهاى بينديشيم. ما به حاجيان معلوماتى همچون «مناسك حج» را ياد مىدهيم، امّا مشكلات دينى
بسيارى وجود دارد كه با توجه به توان و فرصت محدود براى كار فرهنگى در حج، بايد به آنها بيشتر بپردازيم، به عنوان مثال يكى از مشكلات جامعه ما اين است كه وقتى در اوقات نماز به مساجد خود وارد مىشويم، مىبينيم تعداد اندكى در جماعت حضور دارند. و همين معتقدان به خدا و رسول كه عدهاى از آنان نيز به حج آمده اند، در كوچه و بازار پرسه مىزنند.
اگر ما صد هزار حاجى را به اين باور برسانيم كه وقتى به ايران برگشتند، نخستين كارشان نماز اول وقت، آن هم به جماعت باشد، صدهزار نفر بر جماعتها افزودهايم و اگر هر يك از اينان، دو نفر را به اين كار وادار كند، وضعيت بهترى خواهيم داشت.
مشكل ديگر اين است كه تعدادى از مردم به تعهدات خود سرسرى مىنگرند و خيلى به آن پايبند نيستند. ما بايد درحج به گونهاى عمل كنيم كه حاجيان پس از مراجعت، همه به قولها و پيمانهاى خويش متعهد و وفادار باشند.
مادر گرامى مريم عليها السلام، قربانى عمل به تعهد نذر خود شد و او بر خلاف كششهاى قواى باطنى خود، مريم را تقديم معبد كرد و رنج فراق دردناك او را، كه مرگ تدريجى بود تحمل كرد و گفت: من به خداوند تعهد دادهام و بايد وفا كنم.
ما بايد در حج بياموزيم هديهاى كه از خانه خدا همراه مىآوريم، اين باشد كه «خداوندا! من به تمام تعهدات خود پايبند خواهم شد؛ چه تعهد با خدا، چه تعهد با مردم». حال اگر هر حاجى به اين موضوع عمل كند و دست كم دو نفر از كسانى را كه روى آنها نفوذ دارد، به اين كار وادارد،
در هر سال 300 هزار متعهّد تربيت كردهايم.
مشكل ديگرى كه در بخشى از مردم وجود دارد، در جا زدن است.
هيچ ترقى و حركت جديدى به سوى خدا ندارند؛ بنابراين، ما در حج بايد ياد بگيريم كه هفته به هفته يا ماه به ماه خلافى را ترك و سنتى را در حوزه عملكرد خود وارد كنيم و كارى كنيم كه حال و هواى مكه و مدينه در ما باقى بماند؛ زيرا قرار است حاجى تربيتهاى اخذ شده در حج را، در زندگى روزمره خود به كار بندد.
گاهى سختگيرى اثر مثبت دارد. زائرى مىگفت: روحانى كاروان به ما گفت: اگر احرام و طواف و غيره اين طور نباشد، اعمالتان باطل مىشود و اين امر در من چنان مؤثر بود كه با صرف وقت و تمرين بسيار، بر دقت خود افزودم. وقتى روحانى گفت: اگر در اين مكانها قرآن نخوانيد، ثوابهاى كلان از دستتان رفته است، مىديدم آنهايى كه قرآن بلد نبودند، مصمم شدند، حتماً قرآن را ياد بگيرند و با خواندن قرآن، با مفاهيم آيات اين كتاب آسمانى آشنا شوند.
اكنون با توجّه به آنچه بيان شد، ما نيز در اين كتاب برآنيم تا خوانندگان عزيز را با مفاهيم آيات كريمه حج آشنا كنيم. باشد كه در جانها تأثير گذارد و آثار حج را در زندگى مردم نمايان سازد.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ». «(1)»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به اصلاح خود بپردازيد. هر يك از شما هدايت يافت، بيراهه رفتن ديگران زيانش نمىرساند.
بازگشت همه شما به سوى خداست و از آنچه مىكرديد آگاهتان مىسازد.»
مفهوم آيه اين است كه وقتى نمىتوانيد در ديگران تأثير بگذاريد، پس خودتان را اصلاح كنيد و به اسلام، التزام عملى داشته باشيد تا گمراهى جامعه و يا محيط و نيز تهاجمهاى ابليسى و فرهنگى آسيبتان نرساند. شما مسؤول خويش هستيد. اگر هدايت يافتيد و خود را در حوزه محاسبه نفس قرار داديد، ديگران به شما ضررى نمىرسانند. تكليف شما
1) مائده: 105
در مرحله نخست آن است كه اعتقادات خود را با برهان تقويت كنيد تا از پاسخ به سؤالات هنگام مرگ و صحنه قيامت در نمانيد و بدانيد بازگشت شما به سوى خداست و به حساب هر يك از شما جداگانه رسيدگى مىشود؛ «إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً».
حديث: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره اين آيه پرسيدند. فرمود: «امر به معروف و نهى از منكر كنيد، اما وقتى ديديد مردم دنيا را مقدم داشتهاند و بخل و هواى نفس بر آنان حكومت مىكند و هر كسى فقط رأى خود را مىپسندد و گوشش بدهكار سخن حق نيست، شما به خود بپردازيد و عوام را رها كنيد». «(1)»
محاسبه در دنياى تكليف، امرى اختيارى است كه مؤمن آن را انجام مىدهد، ولى از لحظه مرگ به بعد، اين محاسبه اجبارى بوده و به دست ديگران انجام خواهد شد. در اين ميان برنده كسى است كه پيش از قيامت، خود بررسى كننده اعمال خويشتن باشد كه گفتهاند: «فَحَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا عَلَيْهَا»؛ «(2)»
«پيش از آن كهبه حسابتان برسند، حساب خود را برسيد.» آدمى در محاسبه نفس، در حقيقت، درباره خودش كار قيامتى مىكند. هدف كلّى از محاسبه نفس، احراز صفات انسانى و دفع مهلكات نفسانى است.
محاسبه نفس سه عنصر اصلى دارد كه مىتوان گفت: عنصر اول آن به قبل از حج و عنصر دوم، به دوران اعمال حج و سومى به دوران بازگشت به وطن مربوط مىشود و عنصر چهارم معاقبه يا معاتبه (مجازات كردن يا مذمت نمودن) است.
مشارطه: در اين مرحله، انسان با خدا و نفس خود شرط هايى مىبندد و به وفاى آن تعهد مىدهد؛ مثلًا وقتى مىخواهيم به حج مشرف شويم، آنچه از مناسك ياد مىگيريم، در حقيقت، مواد مشارطه با خداست.
مراقبه: در اين مرحله، به آنچه تعهد دادهايم در محلها و مناسك حج، عمل مىكنيم و مراقب اداى صحيح آن هستيم و اين همان مراقبت بر مشارطه است. ضمانت اجرايى مراقبت اين است كه اگر در موردى خلافى صادر شد، خود را با ذبح يك قربانى جريمه مىكنيم و اين همان معاقبه است.
محاسبه: در اين مرحله، مشارطه را حسابرسى مىكنيم: آنجا كه خلافى انجام نشده، خوشحاليم و اگر خلافى پديد آمده، آن را جبران، و براى اين قصور كيفرى درنظر مىگيريم. ممكن است برخى براى جبران خلاف، چند ركعت نماز بگزارند يا چند آيه و يا سوره از قرآن تلاوت كنند و يا انفاقى دهند كه اين نيز مطلوب خواهد بود.
چند نفرى كه با هم رفيق طريق سلوك مىشوند، اگر دسته جمعى محاسبه نفس كنند و بنگرند كه چه ميزان پيشرفت يا عقبگرد كردهاند، بالاترين مجلس انس و هيئت است. معاقبه ومجازات نفس سبب پيشرفت
كار تهذيب و تربيت نفس سالك مىشود.
سفارش كردهاند هر شب كه براى خواب آماده مىشويد، رفتار روزانه خود را محاسبه و براى قصورهاى خود عقاب و كيفرى منظور كنيد. در اين صورت، شما بندهاى خواهيد بود كه لزومى ندارد كارگزاران قيامت با شما كارى داشته باشند و برايتان حساب سؤال و جواب باز كنند.
از آنچه گذشت اين نكات به دست مىآيد:
ما بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيم، اما اگر مؤثر نبود، بايد به اصلاح نفس خود بپردازيم.
برنده كسى است كه در اين دنيا، با اختيارى كه دارد، نفس خود را محاسبه و تربيت كند، و گرنه اين امر در قيامت به صورت محاكمه انجام خواهد گرفت.
در محاسبه نفس، چهار عنصر را پىمىگيريم: مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاقبه.
هر شب قبل از خواب، به كاركرد خود رسيدگى كنيم تا بر خود ولايت داشته باشيم كه گفتهاند: قدم اول سلوك، ولايت بر خود است.
وقتى كسى اهل محاسبه و تربيت نفس خود باشد، او را از محاكمه قيامت چه باك!
ادب حضور در مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ». «(1)»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صدايتان را از صداى پيامبر بلندتر مكنيد و با او بلند سخن نگوييد آنگونه كه با يكديگر بلند صحبت مىكنيد كه مبادا اعمالتان تباه شود و شما متوجه نشويد.»
حديث: نقل شده است، هنگامى كه آيه «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ ...» نازل شد، ثابت ابن قيس سخنگوى پيامبر صلى الله عليه و آله كه جهير الصوت، يعنى داراى صداى بلند بود، گفت: من بودم كه صدايم را از صداى پيامبر فراتر بردم و در حضورش بلند سخن گفتم، پس من اهل دوزخ هستم؛ اين موضوع به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، فرمود: چنين نيست، او اهل بهشت
1) حجرات: 2
است؛ زيرا خطابه او براى مؤمنان و در مقابل مخالفان بوده است. «(1)» حسن اخلاق وشرم حضورآن حضرت، صحابه را جرى كرده بود كه چندان رعايت ادب حضور او را نمىكردند. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله گرچه از رفتار آنان رنج مىبرد، ولى به روى خود نمىآورد. تا اين كه خداى تعالى از او دفاع كرد و آياتى نازل فرمود كه مردم را به رعايت احترام او فرمان مىداد.
سوره حجرات آداب معاشرت با پيامبر صلى الله عليه و آله را در حال حيات و ممات، با عنوان حكم الزامى چنين بيان مىكند: «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ»؛ «صداى خود را در حضور رسولاللَّه بالا نبريد.»
در صدر اسلام، اغلب مسلمانان، پيامبر صلى الله عليه و آله را مانند يكى از خودشان مىانگاشتند و با همين تلقّى با وى برخورد مىكردند و در مواردى، قداست پيامبر صلى الله عليه و آله و رهبرى شكسته مىشد و نظام مُطيع و مُطاع بودن به هم مىخورد.
قبيله بنى تميم نزد پيامبر آمدند و مسلمان شدند و قرار شد از خود آنها، اميرى برايشان تعيين شود؛ قبل از اين كه آن حضرت لب به سخن بگشايد، از ميان صحابه، كسانى پيش افتادند و ابوبكر گفت: قعقاع، امير آنان شود و عمربن خطاب گفت كه اقرع ابن حابس، شايسته اميرى است.
صداى آنها در حضور پيامبر بالا گرفت و سوره حجرات درباره ادب حضور رسول خدا نازل شد و چنين بيان كرد:
نخست، در هيچ حكم و فتوايى از خدا و رسول جلو نيفتيد؛ اگر حتى
1) تفسير صافى، ج 5، ص 47؛ مجمع البيان، ج 9، ص 130؛ الميزان، ج 18، ص 345
شما يك مكروه ده درجه را يازده درجه وانمود كنيد، بر خدا و رسول مقدم شدهايد. در دعاى ماه شعبان مىفرمايد: هر كه از سفينه نجات جلو بيفتد يا عقب بماند، هلاك شده است و تنها ملازمان پيامبر و معصومان اهل نجاتاند (واللازم لهم لاحق). لذا در آيه مذكور فرموده است: آيا شما در حضور پيامبر تعيين حاكم مىكنيد و صداى خود را بالا مىبريد؟! و اين تقدم بر رسول خداست.
دوم، نبايد صداى شما از صداى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بلندتر باشد؛ زيرا اين موجب مىشود كه قداست رهبرى و پيامبرى بشكند و اطاعت بى چون و چرا از رسولاللَّه مخدوش گردد. در حوزه رهبرى دين؛ چه معصوم و چه غير معصوم، بايد حريمها كاملًا حفظ شود تا اطاعتها متزلزل نگردد.
با توجه به اين حىّ و ميتِ معصوم برابر است، بر سر مزار آنان نيز نمىتوان با صداى بلند، ديگرى را صدا زد يا با او بلند سخن گفت و حال معنوى مردم را به هم ريخت. پس در حرم پيامبر خدا، سر و صدا و بلند صحبت كردن، خلاف ادب حضور است.
مىخواستند جنازه آن حضرت را در كنار جدش دفن كنند، عايشه مانع شد و درگيرى و مشاجره پديد آمد و صداها بلند شد؛ بلافاصله امام حسين عليه السلام فرمود: «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ» و دستور داد جنازه را به طرف بقيع ببريد. «(1)»
1) . نورالثقلين، ج 5، ص 80
گرامى داشت حريم رسولاللَّه صلى الله عليه و آله چنان است كه به قيمت انتقال جسد مطهرى تمام شد كه حقش دفن در كنار آن حضرت بود. بنابراين، براى اين كه از چشم پيامبر نيفتيد و زائرى با ادب قرآنى باشيد، رعايت چند امر ضرورى است:
اگر مجتهد شما گفته است در اين ديار از مُهر استفاده نكن و نمازهايت را به جماعت بگزار، اطاعت كن و موجبات وهن تشيّع را فراهم نساز.
الف: صداى ما بلندتر باشد كه قرآن آن را نهى كرد «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ».
ب: صداى ما برابر باشد يا حتى در حضور او با يكديگر عادى صحبت كنيم كه اين هم ممنوع و ناپسند تلقّى شده است؛ زيرا وقتى ما با همگنان ادب سخن را رعايت مىكنيم و صدايى برابر با آنها داريم، در اين صورت، پيامبر را مانند همگنان فرض كردهايم كه همتراز فرض كردن او نيز ممنوع شده است، «وَ لاتَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ»؛ با او بلند سخن نگوييد، آنگونه كه با يكديگر بلند صحبت مىكنيد.
اينجا علاوه بر اين كه اين رفتار حرام شده، تهديد سنگينى هم آمده
است و آن اين كه اعمال ما حبط خواهد شد. اگر ما در حرم پيامبر صلى الله عليه و آله بلند صحبت كنيم، به ويژه اگر صحبت از امور دنيوى باشد. بىآنكه خبردار شويم، خواهيم ديد كه كيسه اعمال ما سوراخ مىشود و صالحات ما بيرون مىريزد. اين مطلب امرى جدى است كه فرمود: «أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ».
حُبوط اعمال به قدرى جدّى و مهم است كه گاهى پيامبراز خودش مايه مىگذاشت. حالا كرامت را ببين و بزرگى را نگر! بعد از نزول اين آيات و اين دستورالعمل، عرب باديه نشينى آمد و از پشت درخانه رسول، او را با صداى بلند صدا زد: «يَا مُحَمَّد اخْرُج إِلَيْنَا»؛ «اى محمد، ازخانه بيرون شو ونزد ما ...» پيامبر با صدايى بلندتر او را آواز داد كه اكنون خواهم آمد؛ عرض شد: يا رسول اللَّه، اگر شما با صداى عادى هم آواز مىداديد او مىشنيد، فرمود: من بيم آن داشتم كه در حقيقت و در نزد فرشتگان، صداى او بلندتر از صداى من تلقّى شود و اعمال وى حبط گردد. «(1)» ج: فرض سوم آنكه صداى ما پايينتر از صداى پيامبر باشد كه در اين صورت، خدا فرمود: ما قلب چنين فردى را براى نزول روح تقوا خالص و هموار كردهايم و تقوا و ايمان او ضمانت مىشود و البته اين، تفضل كمى نيست؛ «إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى»؛ «(2)» «مسلماً آنان كه نزد پيامبر خدا صداى خويش را ملايم كنند، همان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا و
پرهيزكارى صاف و پاك كرده است و آنها را مغفرت و پاداشى بزرگ است.»
عمل به حكم اين آيه در مشاهد مشرّفه ساير معصومين نيز لازم است گاهى مىبينيم عوام الناسى كه با امر و نهى قرآن آشنايى ندارند، با صداى بلند از مردم «صلوات بلند» مىطلبند و آنگاه حال توجه به خدا كه در مردم پيدا شده ضايع مىشود.
آنچه از مطالب فوق به دست مىآيد عبارتاند از:
در مشاهد مشرّفه، به ويژه در مسجد الحرام و مسجدالنبى صلى الله عليه و آله، بايد صداى ما بلند نشود تا ادب حضور رعايت گردد و در اين مورد حيات و ممات معصومان عليهم السلام يكسان است.
در هر مسجدى، ادب حضور را رعايت خواهيم كرد؛ از حفظ لسان گرفته تا رعايت رفتار نيكو با حاضران.
در اين سفر، در همه مكانهاى مقدس، فتواى مجتهد و رهنمودهاى روحانىهاى دينآموز را مراعات خواهيم كرد كه هم اعمال ما درست باشد و هم حيثيت مسلمانان ايرانى حفظ شود.
«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً». «(1)»
«همانا خدا و فرشتگان او بر پيامبر درود مىفرستند، اى مؤمنان بر او درود فرستيد و سلام گوييد، سلامى شايسته او.»
گفته مىشود صلوات، قدردانى از زحمات پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است.
خداوند بر ما منت گذاشت و او را مأمور تربيت ما كرد. هر كه شكر خدمت خلق نكند، شكر خدا هم نمىكند. كسى كه از والدين خود براى خدمات آنها، به عنوان قدردانى، خدمتشان كند يا كسى كه از رهبر دينى و پيامبر خدا قدردانى نمايد، چنين آدمى از خدا نيز قدردانى كرده و حق او را كه بندگى خالص است؛ ادا كرده است؛ به همين دليل در قرآن احسان به والدين در كنار توحيد آمده است. پس انسانِ حق شناس وقتى الطاف خدا را درك كند، بندگى او را خواهد كرد. و كسى كه قدر خدمتگزاران خود را
1) احزاب: 56
پاس ندارد، حقّ خدا را هم پاس نخواهد داشت. پس صلوات قدردانى از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است. اين مطلب درست است، ولى ما درصدد بيان اين مطلب نيستيم. گفته مىشود در ثواب صلوات كافى است بگوييم كه پيامبر در معراج ملكى را ديد كه از لحاظ امكانات وجودى، بسيار حسابگر بود. از جبرئيل پرسيدند: كار او چيست؟ عرض كرد: او با امكاناتى كه دارد، حساب دانه دانه بارانها را مىكند. فرمود: پس بدين ترتيب، موردى نخواهد بود كه از حوزه آمارگيرى او بيرون باشد! عرض كرد: يا رسول اللَّه يك مورد هست كه اين فرشته از حساب آن عاجز است، آن هم ثواب صلوات بر تو و آل تو است. ولذا ما در صلوات، خود را كنار مىكشيم و از خداوند مىخواهيم: خدايا! تو خودت بر او خيرات و عنايات بفرست!
در مدينه، وقتى اذان گفته مىشود، مىبينيم كه سيل جمعيت به سوى مسجدها به ويژه مسجدالنبى صلى الله عليه و آله سرازير مىشوند و كركره مغازهها پايين مىآيد و چون به كاسبى مراجعه كنيد، مىگويد: اكنون وقت نماز است، نه وقت كار. حال، به ايران توجه مىكنيم و به مساجد خودمان مىرويم، احساس مىكنيم كه گويى ما واقعاً اقليتى مذهبى هستيم. در وقت نماز اكثر مردم يا در خيابانها راه مىروند و يا در مغازهها مشغول خريد و فروشند.
در مكّه ومدينه هم، عدهاى از ما حجّاج در خيابانها هستيم و اين رفتار كه بر خلاف سنّت رسول اللَّه است، ما را شرمنده خدا و رسول مىكند. احياى اين سنت در ايران كار ما نيست؛ بلكه كار حوزههاى علميه، صدا و سيما، مطبوعات، فيلم سازان، دولت، سازمان تبليغات اسلامى و هيئتهاى
مذهبى است كه به طور فعال وهماهنگ اين سنّت خاموش را احيا كنند و البته سالها زمان مىبرد.
ولى آنچه به ما مربوط مىشود و سهم ماست و رسول مدينه از ما انتظار دارد اين است كه با پيامبر در مدينه، تعهّدى امضا كنيم كهاى پيام آور خدا، من تعهد مىدهم وقتى به ايران رسيدم، نمازهايم را در اول وقت و به جماعت ادا كنم و به هركس مىرسم و در او نفوذ كلام دارم و به آنان كه هديه مىدهم، تبليغ جدّى خواهم كرد كه اين سنّت را احيا كنند.
من، خود در ركوع و سجودم بر تو درود و صلوات مىفرستم و روزانه، دست كم ده صلوات برايتان تقديم خواهم كرد.
اى فرستاده خدا، درخواست من از شما تنها اين نيست كه همه ساله به زيارت شما بيايم؛ زيرا اگر حال و هواى مدينه در من نماند، آمدنم به مدينه مسافرتى معمولى خواهد بود. من از شما مىخواهم كه از خدا بخواهيد تا اين حالت نورانى و اين پيمانى كه با شما مىبندم تا پايان عمر مستدام بماند. حال با اين شرايط، اگر زيارت دوبارهاى پديد آمد، نعم المطلوب!
على عليه السلام فرمود: «نزديكترين مردم به پيامبر كسانى هستند كه به سنت او عمل مىكنند و آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ ...». «(1)» بنابراين اگر با توجه به حالت روحى آمادهاى كه حاجى پيدا مىكند، به او اين مفهوم را بباورانيم كه وى در ايران مأمورى از جانب رسول
1) آل عمران: 48
خدا صلى الله عليه و آله است و بايد به تعهدش عمل كند، در اين صورت اگر صد هزار حاجى داشته باشيم و هر كدام آنها دو- سه نفر را به نماز اوّل وقت و جماعت در مسجد رهنمون شوند، ساليانه پانصد هزار مسجدى كه نماز آنان در آن اول وقت خوانده مىشود، خواهيم داشت.
آنچه از مطالب بالا به دست آمد عبارتاند از:
صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله، براى حفظ ارتباط ما باآن حضرت و قدردانى از تعليمات اوست.
تنها دعاى در شأن پيامبر، صلوات است؛ زيرا در صلوات، خداوند به او درود مىفرستد.
هنگام اذان، كارها را تعطيل مىكنيم و به نماز جماعت مىشتابيم.
با رسول خدا پيمان مىبنديم كه وقتى به ايران برگشتيم، خود در نماز جماعتها شركت، و ديگران را نيز به آن دعوت كنيم.
در ركوع و سجود، صلوات مىخوانيم و روزانه چند صلوات تقديم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خواهيم كرد.
«... وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءوُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً». «(1)»
«اگر آنان هنگامى كه به خود ستم كردند، استغفار كنان پيش تو مىآمدند و پيامبر نيز برايشان طلب آمرزش مىكرد، خدا را توبهپذير مهربان مىيافتند.»
بايد بدانيم كه توبه واجب فورى است و تأخير در آن معصيت ديگرى است. درمدينه و نيز در كنار خانه خدا توبه كنيد تا خدا از شما بگذرد.
ممكن است بپرسيد توبه در هر جا كه باشد توبه است؛ چه در ايران چه در حجاز. هرجا كه توبه كنيم خداوند توبه ما را مىپذيرد. پس امتياز توبه در مدينه چيست؟
1) نساء: 64
اينجاست كه بايد بگوييم: اى خداى بخشنده! تو وعده كردهاى كه ما هر جا و هر وقت توبه كنيم، مىپذيرى؛ پس حتماً امتياز توبه در اين مكان اين است كه بگوييم: خداوندا! اين بخشودگى را تا پايان عمر بر ما مستدام بدار و بر اين بقا، امضا بده.
هنگام حركت به مدينه، كه آغاز عملى اين آيه است، بگوييم: اى رسول گرامى! ما تا چندى كه در ايران بوديم، بخشى از بخشوده شدن ما ناقص بود و آن به خاطر فقدان وجود شما در ميان ما بود و اكنون ما از ايران به قصد تطهير و پالايش خود از كراهتها قصد مدينه كردهايم و در اين سفر، در حال استغفار بودهايم «فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ» و حالا آمدهايم تا تو، اى پيامبر خدا، براى ما نزد خدا طلب مغفرت كنى؛ زيرا در اينصورت خداوند وعده داده است كه حتماً ما را ببخشد؛ واسطه شدن شما، غفران را براى ما تحكيم مىبخشد (معلوم مىشود شفاعت زمانى است كه گناهكار پيش تر توبه كرده باشد).
يكى «توبه» و ديگرى «حسنات» است كه فرمود «إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ» «(1)»
، و سوم «ترك كردن كبيرهها»؛
«إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً»؛ «(2)» «و اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى شدهايد دورى
كنيد، بر گناهان كوچك شما سرپوش مىگذاريم و شما را به جايگاهى ارجمند وارد مىكنيم.»
حديث: امام صادق عليه السلام فرمود: «با آب توبه خالص گناهانت را بشوى و لباس راستى و پاكى و تواضع و فروتنى بر تن كن.» «(1)»
وقتى درخواستى مىكنيم، بايد به مقدارى كه در حوزه توان ماست اقدام كنيم و سامان دهى و ادامه آن را از خدا بخواهيم.
توبه از گناه، طبق وعده خدا، بخشودگى در پى دارد، ولى در مدينه، چيزى اضافى را انتظار داريم و آن ادامه بخشودگى تالحظه مرگ است و لازمهاش آن است كه ما خود ترك گناه را ادامه دهيم و خدا هم نور و صفاى ترك را عطا كند؛ بلكه بالاتر آنكه، معاصى را منفور ذائقه ما گرداند: «... وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ»؛ «(2)» «و انكار و نافرمانى و عصيان را منفور شما گردانيد.»
توبه در مدينه حال و هواى خاصّ خود را دارد. و داراى ويژگىهايى است؛ اول اينكه كسى كه ما را نزد خدا برده و با او آشنايمان كرده، پيامبر صلى الله عليه و آله است. حديث نفس ما با پيامبر در مدينه اين است: آقا! تو بودى كه مرا آموختى چگونه خدا را بشناسم. چگونه نماز بخوانم. روزه بگيرم. تو به من آموختى كه اين حلال است و آن حرام. اگر نبود هدايتهاى تو، من از كجا مىفهميدم حق چيست و باطل كدام است. اى رسول! هيچ وقت يادم نمىرود كه دندانت را شكستند و پيشانىات را سنگ زدند و از ساقهايت به سرزمين طائف خون چكيد و ... و تحمل همه اين سختىها براى آن بود
كه من امروز راه خدا را بشناسم و وارستگى اندوزم و ... اكنون مابدىهاى خود را كنار گذاشته و به حضورت شرفياب شدهايم. خداوند فرموده است كه اگر استغفار كنيد و رسولم از من براى شما مغفرت بخواهد، قطعاً، بخشوده خواهيد شد. اى رسول رحمت، لازمه وساطت و استغفار توبقاى آثار توبه مااست. آرى، ما اول سراغ مرسَل مىرويم و پالايش مىيابيم و آنگاه به خانه مرسِل رو مىآوريم. از اين رو در مراسم حج (مدينه قبل) يك سلوك منطقى به جانب خداوند است.
مطالبى كه در اينجا به دست مىآيد عبارتاند از:
توبه در مدينه امتيازش اين است كه ما اين بخشودگى را به سادگى از دست ندهيم و آن را تا آخر عمر حفظ كنيم.
حال كه توبه كردهايم، آن را تا آخر عمر با عمل به مفاد آن حفظ خواهيم كرد.
با ترك گناه و عمل به تكاليف، از زحمات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قدردانى مىكنيم.
هر بار كه توبه مىكنيم، گرچه به مدينه دسترسى نداريم كه حضور بيابيم تا براى ما استغفار كند، امّا از دور استغفاركنان مىگوييم: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ»، ما را در اين استغفار شفاعت فرما!
«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ...». «(1)»
«شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد كه به نيكى فرمان مىدهيد و از ناشايستى باز مىداريد و به خدا ايمان داريد.»
اين آيه مسلمانان را به دليل رسالت امر به معروف و نهى از منكر، امّتى ممتاز شمرده و اصلاح جوامع بشرى را بر عهده آنان نهاده است.
اين آيه، مسلمانان را بهترين امّتى مىداند كه براى كمك به اصلاح جامعههاى انسانى بسيج شدهاند و دليل بهترين بودن را همان امر به معروف و نهى از منكر و ايمان به خدا دانسته است؛ «تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ...». اين نشان مىدهد كه اصلاح جامعه بشرى، بدون ايمان به خدا و مبارزه با فساد و نظارت عمومى
1) آلعمران: 110
مسلمانان بر اعمال جامعه؛ امكانپذير نخواهد بود، تا آنجا كه حتى مؤمنان بايد طبق دستور سوره «عصر»، يكديگر را به رعايت حق و مقاومت براى حفظ ايمان و عمل صالح توصيه كنند. چنين جامعهاى هرگز از درون پوسيده نمىشود و تهاجمهاى فرهنگى بيرونى نيز كارى از پيش نمىبرد؛ زيرا خطر، زمانى جبرانناپذير است كه جامعه اسلامى از درون آسيب ببيند. بايد دانست كه جامعه با منحرف شدن علماى دين و آمران به معروف و ناهيان از منكر آسيبپذير مىشود.
از جمعبندى اين آيه استفاده مىشود كه امّت اسلامى صالح، رهبرى تمام جوامع بشرى را بر عهده دارد و بنابراين، اسلام دين جهانى است و امّت صالح او مسؤول اصلاح ساختار جامعه انسانهاست و ظهور مهدى (عج) براى تحقق جهانشمول اين فريضه قرآنى است.
امّت اسلام مكلّف است جوامع اسلامى را به صلاح هدايت كند و از زشتىها بازدارد؛ بنابراين اگر ما حجّاج ايرانى نمىتوانيم در اين زمان محدود، كار جهانى كنيم، دست كم مىتوانيم در داخل مانع بروز كراهتها شويم كه ديگران ما را قوم جاهل نپندارند. حجّاج بايد بدانند كه آنها جامعه صالح كوچك و مقطعى پيامبرند و يك يك افراد آن مكلف هستند حيثيت اجتماعى و دينى اين جمع صالح را حفاظت كنند و با امر به معروف و نهى از منكر، مانع بروز كراهت ها و عيبها شوند. در موسم حج، معروفها و منكرهاى خاصّى اولويت پيدا مىكند كه منحصر به خود حجّاج است كه بايد درباره آن به تكليف خود عمل كنيم.
نمازها را در اول وقت و در مساجد به جماعت برگزار كنيم.
وقتى اذان گفته مىشود، هماهنگ با مردم، به سوى مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و مسجدالحرام سرازير شويم و اين منظره باشكوه و سنّت نبوى را پاس بداريم و بعد از حج در ايران به آن عمل كنيم.
در مساجد و در صفوف جماعت، جاهاى خالى را پر كنيم، و به كسانى كه وارد مسجد مىشوند. در كنار خود، در حدّ امكان جا بدهيم.
هنگام اذان و نماز، معامله را ترك كرده، و با صداى بلند بگوييم:
الآن وقت نماز است، نه وقت كار، به طورى كه ديگران اين حرف را از ما حجّاج ايرانى بشنوند.
حديث: امام صادق صلى الله عليه و آله فرمودند: «در سفر حج، اوقات واجبات خدا و پيامبرش را و ديگر واجبات؛ مانند ادب، بردبارى، صبر و شكرگزارى در سفر را رعايت كن.» «(1)»
رعايت برخى امور براى حفظ حيثيت تشيّع و انقلاب اسلامى ايران، كه روحانيون محترم كاروان آنها را متذكر مىشوند.
شركت در كنگره عظيم حج، كه در حوزه نمايندگى ولى فقيه در بعثه، با سران مذهبى و سياسى دولتهاى اسلامى برگزار مىشود.
امورى كه خودمان نبايد انجام دهيم و ديگران را از آنها نهى كنيم، عبارتاند از:
1) . ميزان الحكمة، ح 3298
صحبت كردن در مساجد، به ويژه با صداى بلند و آنجا كه صحبت درباره امور دنيوى باشد، به شدت مورد توبيخ روايات معصومان عليهم السلام است.
كسى كه در حال نماز است از مقابل او عبور نشود. برخى از مسلمانان اين عمل را زشت مىدانند و باورشان اين است كه مرتكب آن از آداب دينى بويى نبرده است! تا آنجا كه مأموران دولت ميزبان، با كسى كه در نقطه ممنوع حرم در حال نماز است، حرفى نمىزنند و صبر مىكنند تا نمازش تمام شود، آنگاه او را از نقطه مزبور دور مىكنند. پس خودمان آن را رعايت كنيم و به مرتكب شونده هشدار دهيم كه از اين كار بپرهيزد.
هنگام اذان كه مردمان به سوى مسجد و حرم براى نماز سرازير مىشوند، بسيار زننده است كه شما با وسايل خريد در حال رفتن به استراحتگاه باشيد؛ پس خودمان از چنين كارى پرهيز نموده، مرتكبان را هم نهى مىكنيم.
گاهى مأموران دولتى از ايستادن در مكانهاى خاص يا اداى نماز در برخى نقاط به شدت نهى مىكنند؛ مانند ايستادن در مزار شريف پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و خواندن نماز در كنار مقام ابراهيم عليه السلام بهويژه آن گاه كه امام حرم مىخواهد نماز جماعت برگزار كند. در اين موارد، اصرار ورزيدن، نوعى به توهين و تحقير تن در دادن است.
گاهى! از پارهاى عوامالناس حركاتى ديده مىشود كه براى آن حجّتى از معصوم در دست نيست و تنها موجب وهن تشيع و ايرانيان مىشود؛ مثلًا كه عدهاى هنگام ورود به حرم، حلقه در را مىگيرند و آن را محكم مىكوبند «كه مثلًا خدا بشنود!» و برخى حلقههاى طناب پرده كعبه
را، كه به پايهها متصل است، مىپيچند تا بلكه به جايى بكوبند، كه اين كار موجب بهت بيگانگان مىشود! شما اين كارهاى خلاف شرع را نكنيد و ديگران را نصيحت و نهى كنيد.
درمواردى ديده مىشود كه افرادى در بازار، هنگام خريد، تمّلق مىكنند و تا حد چاپلوسى و حقارت پيش مىروند. اين فعل و حركت موجب وهن شيعه و ايرانى است. روشن است كه اگر چانه زدن از حدّ معمول و عرف خارج شود، خوارى است و بايد از آن نهى گردد.
گروهى از زنان در معاملات بر اثر چانه زنى زياد چنان در غفلت فرو مىروند كه حساب محرم و نامحرم را نمىكنند و سخن به ابتذال كشيده مىشود كه بايد از اين امور نهى وجلوگيرى شود.
بهطور جد و مؤكد بايد گفت كه سكوت در برابر اينگونه منكرات، مورد توبيخ و ملامت شديد است. خداوند در سوره مائده درباره علماى يهود فرمود:
«چرا علما و دانشمندان آنها را از سخنان گناهآلود و خوردن مال حرام باز نمىدارند؛ راستى، چه زشت است آنچه انجام مىدادند.» «(1)»
آرى، چنين تكليفى داريم كه بايد به آن عمل كنيم.
امام صادق عليه السلام در جملهاى فرمودند:
«اين دسته كه خدا آنها را مذمّت كرده است، هرگز در كارها و مجالس گناهكاران شركت نكردهاند؛ بلكه فقط هنگامى كه آنها
1) مائده: 62
را مىديدند به رويشان مىخنديدند و با آنها گرم مىگرفتند.»
امير مؤمنان عليه السلام فرمود:
«اقوام گذشته بدين لحاظ هلاك شدند كه مرتكب ظلم و گناه شدند و علماى آنها سكوت كردند؛ لذا بلا و كيفر الهى بر آنها فرود آمد؛ پس اى مردم، شما امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا به سرنوشت آنها دچار نشويد.» «(1)»
1) نورالثقلين، ج 1، ص 649
«إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ* الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ* فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ* إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ* فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ». «(1)»
«حكايت عيسى نزد خدا چون حكايت آدم است كه او را از خاك آفريد سپس به او گفت: باش! پس وجود يافت؛ حقّ همين است كه از جانب پروردگار توست، پس، از ترديد كنندگان مباش؛ پس هر كه با وجود دانشى كه [درباره عيسى] سوى تو آمد با تو محاجّه
1) آلعمران: 63- 59
كند، بگو: بياييد ما پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و كسان نزديكمان و كسان نزديكتان را فراخوانيم، سپس [به درگاه خدا] تضرّع كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم؛ همانا حكايتهاى واقعى [مسيح] همين است كه گفتيم و معبودى جز خدا نيست و خداوند است كه به يقين، مقتدر حكيم است؛ پس اگر رويگردان شدند همانا خدا به مفسدان آگاه است.»
هنگامى كه مناظره منطقى مسلمانان با نصاراى نجران درباره باطل بودن الوهيّت مسيح عليه السلام به نتيجه نرسيد، در اين آيات به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده شد كه آنها را براى اثبات حقّانيّت سخنان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به مباهله فراخواند، ولى آنها حقّانيّت نظر توحيدى اسلام را درباره خلقت مسيح و پيامبرى محمّد صلى الله عليه و آله درك كردند و از خطر مباهله ترسيدند و آن را نپذيرفتند و تن به جزيه دادند.
شأن نزول: در سوره آل عمران، حدود هشتاد آيه در پاسخ به گفتگوهاى هيئت شصت نفرى مسيحيان نجران، كه وارد مدينه شده بودند، نازل شده است. اين ماجرا در سال نهم هجرت، كه «عام الوفود» ناميده شد، اتّفاق افتاده است. در اين سال، هيئتهاى بسيارى براى تحقيق درباره اسلام و پذيرش آن به مدينه وارد مىشدند. «(1)» از جمله آنان نمايندگان مسيحيان نجران بودند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مقدم آنان را گرامى داشت. وقتى زمان نماز آنان فرا رسيد، ناقوسها به صدا درآمد و آنان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به طرف شرق
1) الكاشف، ج 2، ص 76
نماز خواندند. آنگاه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: تو ما را به چه چيز دعوت مىكنى و درباره مسيح عليه السلام چه مىگويى؟ پيامبر فرمود: به خداى يگانه دعوت مىكنم! بدانيد كه مسيح عليه السلام بنده صالحى از بندگان خداست. آنها اين سخن را نپذيرفتند و ولادت بدون پدر را دستاويز الوهيّت آن حضرت قرار دادند. اين آيات در پاسخ به آنان مىفرمايد:
مَثَل عيسى در نزد خداوند مانند مَثَل آدم است حضرت آدم علاوه بر پدر، مادر هم نداشت و خدا او را چنين آفريد؛ پس چرا براى آدم الوهيّت قائل نمىشويد؟ «إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ». اگر عيسى عليه السلام به دليل نداشتن پدر خداست، پس آدم به دليل اينكه مادر هم ندارد، بايد چند برابر خدا باشد؛ بنابراين، خداوند همانطور كه آدم عليه السلام را بدون داشتن پدر و مادر آفريد، عيسى عليه السلام را نيز بدون داشتن پدر و به امر «كُنْ فَيَكُون» آفريده است. درباره آدم نيز گفت «كُنْ فَيَكُونُ» و او را آفريد؛ پس دليلى ندارد كه شما ميان اين دو، تفاوت قائل شويد. يا بايد قائل به الوهيّت هر دو باشيد يا هر دو را آفريده و بنده خدا بدانيد كه البتّه حقيقت، همان دومى است.
حال اگر كسانى، پس از اين همه برهان و دانش كه از خداوند به تو رسيد، باز بخواهند درباره الوهيّت حضرت مسيح با تو گفتگو و بحثهاى بىثمر كنند، آنها را به مباهله دعوت كن و بگو: شما نزديكترين كسان خود را از فرزندان و زنان و مردان فرا خوانيد، ما نيز نزديكترين كسان خود را از فرزندان و زنان و خودىها دعوت مىكنيم؛ «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ» و آنگاه حكميّت موضوع را به خداى عالم واگذار مىكنيم و لعنت و عذاب خدا را
بر دروغگويان قرار مىدهيم؛ «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ».
مباهله چيزى است كه اثر خود را در عمل آشكار مىكند و دروغگو را گرفتار بلا مىسازد و آخرين حربه، پس از تأثير نكردن منطق و استدلال است.
گويا كه در نماز جمعه به سِلاح تكيه مىشود، به اين مفهوم است كه اول منطق و گفتگو است و اگر زبان منطق مؤثر نيفتاد، زبان قدرت كار خواهد كرد و اين زبان يا با جهاد مسلمين است و يا به امدادهاى غيبى متكّى مىشود و مباهله از اين نوع است.
نجران نام شهرى در يمن بود كه مركز مسيحيان به شمار مىرفت و معبدى كه آنجا داشتند به آن كعبه نجران مىگفتند و هيئتى كه براى بررسى اسلام به مدينه آمده بود از علماى همانجا بودند.
«مباهله» از ماده «بَهْل» به معناى رها كردن و قيد و بند را از چيزى برداشتن است و ابتهال در دعا و مناجات به معناى تضرّع و واگذارى كار به خداوند مىباشد. در مباهله، دو طرف مخالف، براى اثبات حقّانيّت نظر خود، داورى و حكم را مستقيم، به خدا وامىگذارند. بنابراين، وقتى درباره مسأله مهمّ مذهبى گفتگو به نتيجه نرسد، در يك جا جمع مىشوند و به درگاه خدا تضرّع و زارى مىكنند و از خدا مىخواهند كه دروغگو را رسوا كند. از اين رو، وقتى دلايل عقلى و نقلى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره عيسى عليه السلام كه برخاسته از وحى بود، در نصاراى نجران تأثيرى نكرد، خداوند به پيامبر خود دستور داد كه به آنها پيشنهاد مباهله كند.
مباهله تا آن زمان در ميان اعراب سابقه نداشت و راهى بود كه صد در صد، صدق دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را اثبات مىكرد و طبيعى است كسى كه به ارتباط خويش با خدا يقين نداشته باشد، جرأت نمىكند در چنين ميدان خطرناكى، كه مجازات آن نقدى است، وارد شود.
به هر حال، مسيحيان نجران كه براى كشف حقّانيّت نبوّت پيامبر موعود به مدينه آمده بودند، از قبول مباهله به هراس افتادند و آن را نپذيرفتند. آنها از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند؛ نتيجه مشاوره اين شد كه به افراد خود گفتند: كه اگر ديديد محمّد با سر و صدا و جمعيّت و تشريفات به مباهله آمده است، با او مباهله كنيد و نهراسيد؛ زيرا در اين صورت حقيقتى در كار نيست؛ اگر با افراد محدود و همراه خاصّان نزديك و فرزندان خردسالش بر سر قرار آمد، بدانيد كه او پيامبر خداست و از مباهله با او بپرهيزيد كه خطرناك است.
فرداى آن روز، نجرانىها طبق قرار قبلى در ميعادگاه حاضر شدند، ناگاه ديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله، فرزند گرامىاش حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست گرفته و على و فاطمه عليهم السلام همراه او هستند و به آنها سفارش مىكند: هرگاه من دعا كردم، شما آمين بگوييد.
نمايندگان نجران وقتى اين صحنه نورانى و الهى را مشاهده كردند، سخت به وحشت افتادند. ابوحارثه، اسقف هيئت نجرانى گفت: اى ياران، اين چهرههاى نورانى را كه من مىبينم، اگر از خدا بخواهند كه كوه از جا كنده شود چنين خواهد شد. با اينها مباهله نكنيد كه حتماً هلاك مىشويد؛ لذا از مباهله روگردان شدند و به جاى ايمان به حق، به شرايط
ذمّه و جزيه تن دادند «(1)» و با پيامبر صلى الله عليه و آله مصالحه كردند سالى مقدارى لباس، هر يك به قيمت چهل درهم و نيز در مواقع جنگ، مقدارى تجهيزات جنگى در اختيار مسلمانان بگذارند؛ ولى اينان بايد اسلام آوردن را انتخاب مىكردند و اين بد انتخابى بود كه بقاى بر ضلالت را بر هدايت مقدم داشتند.
البتّه مردم بسيارى بعد از اين مباهله ايمان آوردند و پس از مراجعت هيئت نجرانى، دو نفر از علماى آنها به نام سيّد و عاقب به مدينه برگشتند و هدايايى به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله تقديم كردند و اسلام آوردند. «(2)» به راستى، هم جاى تعجّب است و هم جاى دلسوزى براى برادران اهل سنّت كه چگونه جناحبندىهاى سياسى و فرقهاى و تحريف در مسائل تاريخى موجب شده است كه آنها از دامن اهل بيت گرامى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله دور بيفتند و از فروغ اين انوار درخشنده بىنصيب بمانند، در حالى كه خاصّ و عام پذيرفتهاند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مباهله چه كسانى را به عنوان «أَبْناءَنا» وَ «نِساءَنا» وَ «أَنْفُسَنا» به ميدان آورد و آنها را عين جان خود دانست.
برخى از تفاسير ما، آيه ياد شده رافقط دليل فضيلت على و فاطمه و حسنين عليهم السلام گرفته و با اين كار حقّ اهل مباهله را ضايع كردهاند و آن را فقط
دليل فضيلت آنها دانسته و غائله را در بنبست محدود روشن است كه اين اشتباه است؛ زيرا آيه مباهله چيزى بالاتر از مسأله فضيلت است. اين آيه در مورد مشاركت آنها در حفظ و بقاى رسالت است، كه بىوجود آنها، رسالت از حركت باز مىايستاد.
اين بزرگواران به تعيين قرآن و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله برگزيده و تأييد شدهاند.
اشخاصى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميدان مباهله به همراه خود آورد، متولّى و شريك موضوع مباهله و پردهداران حقيقى و نخستينِ رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به امر خدا گردن نهاد و مصاديقى را به ميدان آورد كه غير آنها نمىتوانستند مشمول اين آيه باشند. اگر غير از اينها كسانى پيدا مىشدند كه منظور خدا باشند، پيامبر آنها را به صحنه مىآورد. «(1)» مراد از «أَبْناءَنا» منحصراً حسن و حسين عليهما السلام منظور از «نِساءَنا» با اينكه به صورت جمع آمده، تنها فاطمه زهرا عليها السلام و مراد از «أَنْفُسَنا» تنها على عليه السلام هستند. پيامبر صلى الله عليه و آله با نوع انتخاب خود از ميان همه خانوادهاش كلمات آيه كريمه را تأويل و تفسير كرده است.
از آن حضرت روايت شده كه به بريده اسلمى فرمود: «على را به خشم نياور؛ زيرا او از من است و من از او.» «(2)»
اگر گفتيم آيه در مورد مشاركت اهل بيت عليهم السلام در رسالت است، براى آن است كه حضور اعضاى خانواده حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مباهله ضرورى بوده است. در اين ماجرا مىتوانست يك طرف مباهله همه نصارا و طرف ديگر شخص پيغمبر باشد و آن حضرت تنها به مباهله
برخيزد و اين امر موقعيت نبوت پيامبر را قوىتر مىكرد، ولى خداوند اينگونه نكرد؛ بلكه امر كرد كه آن افراد معيّن (چهار نفر) نيز بيايند.
و اينكه مدعى شديم اين آيه چيزى بالاتر از فضيلت را بيان مىكند بىراهه نرفتهايم؛ زيرا على عليه السلام ابوالأئمه و زهرا عليها السلام امّ الأئمه و حسنين عليهما السلام شريك رسالت هستند و پيامبر به آنها در مباهله سفارش كرد كه من دعا مىكنم شما آمين بگوييد. معلوم مىشود كه خداوند دعاى پيامبر را، كه براى اثبات اسلام در عالم اهل كتاب است، زمانى اجابت مىكند كه به آمين اين چند نفر ضميمه شود؛ يعنى «دعاى پيامبر» و «آمين اهل بيت عليهم السلام»، با هم اسلام و قرآن را اثبات مىكنند! «لَنْ يَفْتَرِقا»؛ يعنى «هرگز كتاب و عترت از هم جدا نمىشوند.»
پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه مباهله، به على و فاطمه و حسنين عليهم السلام فرمود: من دعا مىكنم و شما آمين بگوييد. در اينجا تحليل آن است كه خداوند مىخواهد بگويد: اى پيامبر، دعاى تو براى اثبات اسلام در عالم اهل كتاب، به اين شرط مستجاب است كه آمين على و زهرا و حسنين عليهم السلام به آن ضميمه شود؛ زيرا آنان بعد از رسول، متوليان ادامه حفظ رسالت هستند و از اين رو، رسول گرامى اسلام فرمود: كتاب و عترت، از هم جدايىناپذيرند؛ همانگونه كه آمين آنها از دعاى رسول جدا نيست.
فخر رازى كه از علماى بزرگ اهل سنت است، در تفسير خود مىنويسد: طبق اين آيه، على بن ابى طالب از ساير اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله
افضل و برتر بوده است؛ زيرا او عين نفس پيامبر تلقّى شده و پيامبر افضل مردم است. پس على عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله افضل مردم است. «(1)» آيا همين فضيلت در نخستين امام بودن او كافى نبود؟ مصداق اين آيه را پيامبر صلى الله عليه و آله خود تعيين كرده است و شيعه و سنّى در آن اختلاف ندارند.
فخر رازى در تفسير اين آيه، درباره اين كه مراد از اهل بيت چه كسانى هستند، روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله عبا يا پارچه سياهى بر دوش خود انداخت و حسن و حسين و فاطمه و على عليهم السلام يك يك نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و حضرت آنان را زير آن پارچه به حضورش فراخواند و آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛ سپس گفته است كه اين روايت از مسلّمات ميان اهل تفسير و حديث است. «(2)» نكاتى كه از موضوع مباهله به دست مىآيد عبارت اند از:
وقتى منطقِ قوى و گفتگو با مخالفان نتيجه نداد و آنها بر مخالفت خود اصرار ورزيدند، راه ديگرى انتخاب مىشود.
على عليه السلام نه فقط از صحابه پيامبر است؛ بلكه «و أَنْفُسَنا» است؛ يعنى جان پيامبر است و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، كسى به فضيلت او نمىرسد.
همانطور كه كتاب از عترت جدا نيست، دعاى مستجاب پيامبر براى اثبات اسلام در ميان اهل كتاب، از آمين اعضاى پنجتن جدا نيست.
اهل بيت پيامبر عليهم السلام متوليان امر رسالت بعد از پيامبرند.
«قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ». «(1)»
«ما توجه تو را به آسمان [به انتظار فرمان تغيير قبله] مىبينيم، پس به يقين تو را به جانب قبلهاى كه خواهان آن بودهاى بر مىگردانيم. پس اكنون روى خود را جانب مسجد الحرام بگردان و شما (مسلمانان) نيز هر جا هستيد، روى خود بدان سو كنيد. و البته اهل كتاب به خوبى مىدانند كه اين حكم درستى است و از جانب پروردگارشان صادر شده و خدا از آنچه مىكنند بىخبر نيست.»
1) بقره: 144
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با دلى زخم خورده از طعنههاى يهود، همواره در انتظار تغيير قبله به سمت كعبه بود. از اين رو شبها به آسمان مىنگريست و در انتظار وحى بود، تا اينكه فرمان تغيير قبله؛ يعنى آيه «قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ» نازل گرديد و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دو ركعت از نماز ظهر را به سوى بيت المقدس خوانده بود. جبرئيل عليه السلام بازوان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را گرفت و او را به سوى كعبه معظّمه برگرداند. «(1)» و اين امر در مسجد بنى سالم انجام شد؛ لذا اين مسجد را مسجد ذوقبلتين ناميدند. «(2)» يهوديان پيشتر به مسلمانان طعنه مىزدند كه شمااز خود قبلهاى نداريد و به قبله ما نماز مىخوانيد. بعد از تغيير قبله نيز وسوسههاى جديد يهوديان، مشركان و منافقان از سويى و ترديد تازه مسلمانان از سوى ديگر براى پيامبر صلى الله عليه و آله مشكل آفرين شده بود. آنها مىگفتند: اگر اين قبله صحيح بوده، پس دستور تغيير براى چيست؟ همچنين مىگفتند: كسانى كه به قبله منسوخ نماز گزاردهاند، عملشان ضايع شده است. «(3)»
شايد بتوان گفت كه اگر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله پيش از هجرت، به جانب كعبه نماز مىگزارد، مشركين تبليغ مىكردند كه محمد به بتهاى ما سجده مىكند! از اين رو مصلحت در اين بود كه همچنان به سوى بيت المقدس نماز بگزارد. اين عمل تا چند ماه بعد از هجرت نيز ادامه يافت؛ امّا
يهوديان مدينه، رفته رفته تبليغ كردند كه محمد به قبله يهود نماز مىخواند! و در اين زمان بود كه از هر جهت شرايط مناسب براى تغيير قبله به وجود آمد و آيات تغيير قبله در اين موقعيت نازل گرديد و به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فرمان داد كه تو و مسلمانان هر جا بوديد، بايد به سوى كعبه نماز بگزاريد.
لغت: تَقَلُّب: به هر سو گشتن؛ زير و رو شدن. شَطْر: سمت و جانب. وَلِّ: برگردان. نُوَلّى: برمىگردانيم، لَنُوَلِّيَنَّ: حتماًو حتماً برمىگردانيم. أُوتُوا: داده شدند. حَيْثُ: هركجا.
روايت شده كه كعبه براى پيامبر صلى الله عليه و آله محبوبترين قبله بود. او به جبرئيل گفت: دوست دارم كه خداوند مرا از قبله يهود برگرداند.
جبرئيل عليه السلام عرض كرد: حقيقت اين است كه من هم مانند تو بندهاى بيش نيستم و شما نزد خدا عزيز و گرامى هستى؛ پس از خدا درخواست كن كه چنين كند؛ سپس جبرئيل بازگشت. پيامبر پيوسته چشم به آسمان مىدوخت كه شايد جبرئيل پاسخ مثبتى بياورد، كه اين آيه نازل گرديد و به تبليغات سوء يهوديان پايان داد «(1)» و فرمود:
ما توجه تو را به آسمان، به انتظار حكم تغيير قبله، مىبينيم؛ پس به
1) مجمع البيان، ج 1، ص 227
يقين تو را به جانب قبلهاى كه خواهان آن بودهاى بر مىگردانيم؛ «فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها». پس اكنون روى خود را به جانب مسجدالحرام بگردان؛ «فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» و شما مسلمانان نيز هر جا هستيد روى خود بدان سو كنيد؛ «فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ».
و اهل كتاب حقّانيت اين حكم را به خوبى مىدانند. اهل كتاب در تورات و انجيل خوانده بودند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به دو قبله نماز خواهد خواند و اين از نشانههاى اوست؛ ولى به جاى اينكه اين تغيير قبله را به عنوان نشانه صدق پيامبرى او بدانند و ايمان بياورند، همين موضوع را دستمايه تخريب اسلام ساخته، براى ايجاد ترديد در تازه مسلمانان گفتند:
اگر اين قبله صحيح بود، چرا تغيير يافت؟ و تكليف كسانى كه به قبله اول نماز خواندهاند چه مىشود؟ آرى خداوند از آنچه مىكنند غافل نيست؛ «وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ».
اين آيات نيز درباره قبله و تأكيد بر رعايت حكم جديد است. اين تأكيدهاى پى در پى، حاكى از اهميّت پذيرش مسأله نسخ قبله سابق و حكم قبله جديد است. از اين رو آيات مذكور به عنوان تهديدى نسبت به مخالفان و هشدارى به مؤمنان مىفرمايد:
در حقانيّت اين حكم ترديد نكنيد و مواظب كردار خود باشيد. اين
تأكيد و تهديدهاى پى درپى به گفتوگوهاى مغرضانه دشمنان و ترديدهاى عاميانه ناآگاهان پايان مىدهد و تكليف دوست و دشمن را مشخص مىكند.
البته اين تكرارها علاوه بر منظور فوق، شامل دستوراتى تازه و توضيحاتى لازم در مورد نقطههاى ناشناخته اين حكم است. به عنوان مثال: آيات پيشين، تكليف مسلمانان را درباره اصل قبله بيان كرده و آيات بعد، تكليف آنها را در مسافرتها و نقاط ديگر جهان تعيين مىكند تا تصوّر نشود كه اين حكم به گروهى از اشخاص و يا به زمان و مكان خاص تعلق دارد و چون استقلال مسلمانان با داشتن قبلهاى مستقل و پيامبرى از ميان خود، نعمت بزرگى است، به همين جهت در پايان، امر به شكرگزارى و نهى از ناسپاسى مىنمايد؛ «وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ».
وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روبه بيت المقدس نماز مىخواند، مشركان به عنوان حجّت مىگفتند: پيامبر كه ادّعا مىكند بر آيين ابراهيم است، چرا به سوى كعبه نماز نمىگزارد، در حالى كه ابراهيم و اسماعيل به سوى آن نماز مىخواندند؟ از سوى ديگر اهل كتاب حجّت مىآوردند كه آنچه در كتب ما آمده، اين است كه پيامبرى از ذرّيه اسماعيل مبعوث خواهد شد و به سوى كعبه نماز خواهد خواند، نه بيت المقدّس؛ پس ما چگونه پيامبرى او را بپذيريم؟ بنابراين مشركان و اهل كتاب هر يك عليه حقّانيت اسلام و مسلمانان حجّت مىآوردند، ولى همه حجّتها و اعتراضها با حكم
تغيير قبله باطل گرديد. «(1)»
و نيكى آن نيست كه از پشت خانهها وارد شويد. نيكى آن است كه تقوا پيشه كنيد و از در خانهها وارد شويد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد. «(2)» پرسش: اين موضوع به چه مناسبت در كنار مسأله حج مطرح شده است؟
پاسخ: يكى از رسوم خرافى جاهليّت در مورد حج آن بود كه آنها وقتى لباس احرام به تن داشتند، از در خانه وارد نمىشدند. و معتقد بودند كه مُحرِم نبايد از در عادى خانه وارد شود؛ لذا از پشت خانه خود نقبى مىزدند و در حال احرام، فقط از آنجا وارد مىشدند و اين را عملى نيكو مىشمردند. توجيه آنها اين بود كه چون احرام بستن ترك عادت در پوشيدن لباس است، بايد عادت هميشگى ورود به خانه هم عوض شود! «(3)»
لذا در اين آيه فرمود: اينها نيكوكارى محسوب نمىشود. نيكوكارى به اين است كه تقواپيشه كنيد؛ «وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى». شما از همان درهاى معمولى خانهها وارد شويد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد؛ «... وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ».
علاوه بر اين، به گفته تفسير مجمعالبيان از قول امام باقر عليه السلام، اين آيه بيانگر يك اصل كلى است و آن اينكه براى اقدام به هر كارى بايد از راه صحيح آن وارد شد نه از راههاى انحرافى و غيرعادى.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَليٌّ بابُها ...»؛ «من شهر علمم و على به منزله در آن است، داخل شهر نشويد مگر از در آن.» «(1)»
حديث: در مورد كلمه «ابواب» همچنين امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «ما ابواب خدا و دعوتكنندگان به سوى بهشت هستيم.» «(2)»
اكنون اگر اين دو حديث را در كنار آيه «وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها» قرار دهيم، يك حقيقت بىابهام و غيرقابل ترديد به دست مىآيد. وقتى پيامبر و قرآن را خانه اسلام بدانيم، كه هست، به ناچار درِ ورودى آن علىبن ابىطالب عليه السلام است و كسى كه اين درِ طبيعى و پيشبينى شده را، كه معمار آفرينش در شريعت تعبيه نموده است ترك كند، به ضلالت و گمراهى خواهد افتاد. روشن است كه اينگونه حضور در خانه اسلام، حضور بىاذن صاحب خانه است و تنها آن ورودى رسمى است كه از درِ خانه باشد؛ لذا اسلام بىولايت و بدون پيروى از امامان، انحراف و عبور از بيراهه است.
«وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اْلأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ* إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ اْلأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ* وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ». «(1)»
«و سست نگرديد و غمگين نشويد كه اگر مؤمن باشيد، برتريد؛ اگر به شما زخمى رسيد، آن گروه را نيز مانند آن زخم، رسيده است و ما اين روزها [ى شكست و پيروزى] را ميان مردم مىگردانيم تا خدا مؤمنان [واقعى] را معلوم دارد و از شما گواهانى بگيرد و خدا ستمكاران را دوست ندارد؛ و تا خداوند مؤمنان را ناب و خالص گرداند و كافران را به نيستى كشاند.»
1) آل عمران: 141- 139
وقتى قريش در جنگ بدر با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسير شكست خوردند ابوسفيان به مردم مكّه اعلام كرد كه تا از قاتلان بدر انتقام نگيريم برجاى نخواهيم نشست و شعار «تا انتقام نگيريم برجاى نخواهيم نشست» و شعار «انتقام، انتقام» در شهر مكه طنينانداز بود، تا اينكه در سال سوم هجرت با سه هزار سوار و دو هزار پياده، با تجهيزات كافى به قصد جنگ به سوى مدينه روان شدند. آنها براى تحريك عواطف لشكريان خود، بتهاى بزرگ و زنان را با خود همراه كردند. «(1)» عباس، عموى پيامبر، كه هنوز اسلام نياورده بود، به سرعت پيامبر صلى الله عليه و آله را از قصد مهاجمان مكه باخبر ساخت. پيامبر موضوع مقابله با كفّار را با مسلمانان به مشورت گذاشت. در اين ميان، دو نفر كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را براى كسب اطلاع از اوضاع لشكريان مكه بيرون فرستاده بود، گزارش آوردند كه سپاه نيرومند مكه به فرماندهى ابوسفيان، به قصد مدينه حركت كردهاند. عدّهاى از مسلمانان مىگفتند ما در مدينه بمانيم و در كوچههاى شهر با دشمنان بجنگيم تا از نيروى زنان و كنيزان نيز استفاده كنيم. به ويژه، عبداللَّه بن ابىّ سركرده منافقان روى اين نظر تأكيد داشت، ولى گروهى از جوانان و جنگجويان با اين رأى مخالف بودند. سعدبن معاذ وعدهاى از قبيله اوس گفتند: اى پيامبرخدا، زمانى كه بتپرست بوديم كسى از عرب جرأت حمله به ما را نداشت و اكنون كه تو در ميان ما هستى، چگونه مىتوانند بر ما پيروز شوند؟! بنابراين، ما از شهر خارج مىشويم و با آنها مىجنگيم. و هر كه كشته شود شهيد است و هر كه زنده بماند به افتخار
1) مجمع البيان، ج 2، ص 496
جهاد نايل شده است. سرانجام گروه ديگرى هم به اين رأى پيوستند و پيامبر صلى الله عليه و آله رأى اكثريت را پذيرفت. ولى عبداللَّه بن ابى، از يارى آن حضرت دريغ ورزيد و جماعتى از قبيله خزرج كه از قبيله او بودندبه پيروى از وى پرداختند. «(1)» پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با چند نفر براى انتخاب اردوگاهى در دامنه كوه احد، از مدينه خارج شد و محلى را برگزيد.
اين مشاوره در روز جمعه بود و پيامبر صلى الله عليه و آله در نماز جمعه، مردم را براى شركت در اين جنگ فرا خواند و فرمود: اگر شما با جان و دل براى نبرد در راه خدا آماده باشيد، خدا شما را پيروز مىگرداند. در همان روز ايشان با هزار نفر از مهاجر و انصار رهسپار اردوگاه شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله خود فرماندهى سپاه را بر عهده داشت و صفوف آنها را منظم مىكرد. سپاه اسلام هنوز به احد نرسيده بود كه عبداللَّه بن ابى حدود سيصد نفر را برگردانيد و پيامبر صلى الله عليه و آله با بقيه افراد به راه خود ادامه دادند و با سپاه خود به پاى كوه احد رسيدند. آن حضرت پس از اداى نماز صبح صفوف مسلمانان را منظم كرد و عبداللَّه بن جبير را با پنجاه نفر مأمور محافظت از تنگه كوه كرد و جايگاه هر يك از سربازان را تعيين نمود.
دو لشكر اسلام وشرك با هم پيكار كردند. مسلمانان پيروز شده دشمن را فرارى دادند. اما سرپيچى مسلمانان از فرمان و دستورات پيامبر،
1) الميزان، ج 4، ص 9؛ مجمع البيان، ج 2، ص 496
فاجعهاى به بار آورد كه موجب شكست سخت مسلمانان در اين جنگ شد. آنها با ديدن پيروزى مسلمانان، تنگه را به هدف جمعآورى غنيمت ترك كردند و تنها عبداللَّه بن جبير با ده نفر به محافظت تنگه ادامه دادند.
دشمن از همان تنگه وارد شد و نگهبانان را كشت و از پشت بر مسلمانان تاخت و آنها را در هم كوبيد. «(1)» در اين حادثه، سردار رشيد اسلام، حمزه عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و عدّهاى ديگر به شهادت رسيدند. در اين لحظات خطير، كسى كه بيشترين فداكارى را در حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله به عمل مىآورد، حضرت على عليه السلام بود. هنگامى كه شمشير او شكست، پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير خود، ذوالفقار را به على عليه السلام داد و به فرموده حضرت صادق عليه السلام، درآن هنگام، جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا مىداد: «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ». «(2)»
در اين گيرودار، ناگهان فريادى برخاست كه محمد كشته شد! كفّار مكه پنداشتند كه دشمن اصلى خود را كشتهاند و به هدف اصلى شان رسيدهاند؛ لذا بى درنگ به سوى مكه بازگشتند. از آن سو اين خبر تزلزلى در ميان مسلمانان به وجود آورد. ولى عدّهاى از آنها كه از پراكندگى مسلمين هراسان بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله را بالاى بلندى برده، اعلام كردند كه اى مردم، محمد صلى الله عليه و آله زنده است. لذا فراريان برگشتند و پيرامون آن حضرت را گرفتند. در اين جنگ، مسلمانان خسارت مالى و جانى فراوانى ديدند و درس بزرگى از آن آموختند تا در جنگهاى آينده، جوانب احتياط را
رعايت كنند.
مسلمانان به جهت نافرمانى و عدم انضباط نظامى، دراحد شكست خوردند، و اين امر روحيه آنها را ضعيف كرده بود. مهمتر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه همين سپاه زخم خورده بار ديگر براى تعقيب و مقابله احتمالى با دشمن، به ميدان برگردند؛ «(1)» زيرا خبر رسيده بود كه كفّار قريش مىخواهند از ميانه راه باز گردند و مدينه را غارت كنند. اما ازآنجاكه در آيات قبل فرمود: اگر تقوا و صبر پيشه كنيد، خداوند همان گونه كه در بدر شما را يارى كرد، اينجا نيز يارى تان مىكند، وعدهاش را عملى ساخت و مسلمانان را بر كفار پيروز گردانيد.
البته در يك ديد كلى، مؤمن واقعى حتى اگر شكست بخورد نبايد محزون و سست گردد؛ زيرا او به شرافت ايمان مزيّن است؛ چنانكه برترى و علوّ اسيران كربلا را در سخنان امام زين العابدين عليه السلام و زينب كبرى عليها السلام به وضوح مشاهده مىكنيم.
لغت: مَسّ: رسيدن. نُداوِلُ (دَوَلَ): به گردش در مىآوريم، مىچرخانيم. قَرْحْ: زخم، آسيب جنگ و سلاح.
يعنى اگر بر شما زخمى وارد شد، آنها نيز در جنگ بدر زخمها خوردند و كشته و اسير دادند ولى از پاى ننشستند و براى جبران شكست خود، جنگ احد را ترتيب دادند؛ پس شما هم مأيوس نباشيد و در صدد
1) مجمع البيان، ج 2، ص 509
جبران اين شكست برآييد. اين يك سنّت الهى است كه زندگى انسان توأم با پيروزىها و شكستها باشد. بنابراين، بايد عوامل آن را شناخت و از سنّت الهى استفاده كرد. خداوند اين فراز و فرودها را در ميان مردم به گردش در مىآورد تا در اين آزمايش، افرادى كه واقعاً ايمان آوردهاند شناخته شوند؛ «وَ تِلْكَ اْلأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا ...». و خدا از ميان شما قربانيانى بگيرد تا قدر اين آيين را كه با خون به دست آورده و حفظ كردهايد بدانيد و آن را ارزان از كف ندهيد؛ «يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ».
لغت: يُمَحِّصُ (مَحْصْ): از عيوب و ناخالصىها خالص مىگرداند.
يَمْحَقُ (مَحْقْ): مىكاهد، كم مىكند. مَحْقْ: كاهش تدريجى.
يعنى خداوند مىخواهد با اين شكست يا هر محروميّت ديگرى، انسانها را امتحان كند تا هم مؤمن را از كافر جدا سازد و هم ايمان آنها را از ناخالصىهاى ضعف و كفر و نفاق و تزلزل جدا گرداند. «(1)» اين آيه مىفرمايد: يكى از نتايج جنگ احد، روشن شدن نقاط ضعف و عيوب نفسانى شما بود تا در صدد برطرف كردن آن برآييد و در آينده، اين تلخىها تكرار نشود. شكستها و محروميّتها مىتواند نقطه عطف حركتها و ترقّىهاى انسان شود.
1) الميزان، ج 4، ص 28
يعنى وقتى مسلمانان با تجربهها و شكستهاى سخت، راه درست پيروزى را پيدا كردند، حيات كفر و شرك به خطر مىافتد و به نابودى كشيده مىشود، به طورى كه كفّار قريش پس از فتح مكه به وسيله مسلمانان از بين رفتند و اين آيه تحقق عينى پيدا كرد.
طبق نظر فخررازى مراد از «كافِرِين» در اين آيه، كفّار جنگ احد است نه همه كفّار جهان. «(1)» امّا نظريّه فخررازى قابل قبول نيست؛ زيرا از عقايد مسلّم اسلامى اين است كه جهان رو به سوى حكومت واحد جهانى پيش مىرود و ظهور مهدى (عج) برپا كننده آن حكومت است كه بر تشكيلات كفر و شرك خط بطلان كشيده، بساط همه را برخواهد چيد.
«و همانا شما بوديد كه مرگ [در ميدان جنگ] را پيش از آنكه با آن روبهرو شويد، آرزو مىكرديد ولى آن را ديديد و تماشاگر شديد [و تن به جنگ نداديد].» «(2)»
لغت: تَمَنَّوْنَ (مَنْىْ): آرزو مىكنيد. تَلْقَوْنَ (لَقِىَ): روبهرو مىشويد، برخورد مىكنيد.
بعد از جنگ بدر، گروهى از مسلمانان در محافل مىنشستند و آرزوى شهادت مىكردند كه اى كاش اين افتخار بزرگ در جنگ بدر نصيب ما مىشد. البته در ميان آنها، جمعى در گفتار خود صداقت داشتند ولى
عدّهاى از آنها دروغگو، متظاهر و اهل شعار بودند. لذا در جنگ احد آرزومندان حقيقى شهادت، با شهامت جنگيدند و عدّهاى از آنها شهيد شدند، امّا دروغگويان از جنگ كنار كشيدند و متوارى شدند و شايع كردند كه پيامبر كشته شد و آيه زير ناظر به اين موضوع است.
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلىأَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ». «(1)»
«و محمد]« [نيست جز فرستادهاى كه پيش از او هم پيامبرانى بودند، آيا اگر او بميرد يا كشته شود عقبگرد مىكنيد؟ و هر كه عقبگرد كند هرگز به خدا زيان نمىرساند و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.»
لغت: خَلَتْ (خَلَوَ): گذشت. انْقَلَبَ: برگشت، و غالباً به معنى تغيير عقيده و برگشتن از رأى است. اعْقاب: جمع عَقِبْ به معنى پاشنه پاست. انْقَلَبْتُمْ عَلى اعْقابِكُمْ: عقبگرد كرديد؛ از عقيده خود برگشتيد.
در اينجا مراد، برگشتن از دين و مرتد شدن است نه پشت كردن به ميدان جنگ. «(2)» با دقّت نظر از اين آيه به دست مىآيد كه فرار از ميدان جنگ و پشتيبانى نكردن از دين در موارد حساس، ارتداد محسوب شده
است، گرچه شخص اقرار به توحيد و معاد داشته باشد. «(1)» اين آيه ناظر به يكى از حوادث مهم جنگ احد است. آنگاه كه در بحبوحه جنگ، ناگهان صدايى برخاست كه محمد كشته شد! اين امر درست زمانى بود كه مردى به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله سنگى پرتاب كرد و پيشانى و دندان مبارك آن حضرت صلى الله عليه و آله را شكست و خون چهره آفتاب را گرفت.
در اين هنگام دشمن مىخواست ايشان را به قتل برساند كه مصعب بن عُمَير، يكى از ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله خود را سپر حملات قرار داد و به شهادت رسيد و چون به پيامبر صلى الله عليه و آله شباهت زيادى داشت، دشمن پنداشت كه پيامبر كشته شده است و اين خبر در ميان لشكريان پيچيد.
انتشار اين خبر، روحيه مسلمانان را تضعيف و در ميان آنها تزلزل ايجاد كرد. منافقان گفتند: اگر او پيامبر بود كشته نمىشد! برخى گفتند: اگر پيامبر اداره امور جنگ را به ما واگذار مىكرد، شكست نمىخورديم. «(2)» لذا جمع زيادى به سرعت از ميدان جنگ گريختند و عدّهاى سست ايمان به اين فكر افتادند كه از اسلام برگردند و به واسطه عبداللَّه بن ابى، از سران كفر امان بگيرند! «(3)» اما در مقابل آنها، اقلّيّتى پاك باخته، چون علىبن ابىطالب عليه السلام و برخى از ياران راستين پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به پايدارى خواندند.
انَس بن نضر، فرياد برآورد: اى مردم، اگر محمد صلى الله عليه و آله كشته شد، خداى او كه زنده است. در راه اهداف او بجنگيد و به شهادت نايل شويد. پس از
چندى روشن شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و خبر مزبور اشتباه يا دروغ بوده است. لذا آيه فوق نازل گرديد و فراريان را سخت نكوهش كرد و فرمود:
اى مردم، محمد فقط فرستادهاى از جانب خداست همچون ديگر پيامبران الهى. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، به عقب بر مىگرديد و از دين خارج مىشويد؟!؛ «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ...» البته اين عمل شما به خدا زيانى نمىرساند و ضرر آن تنها به خودتان برمىگردد و خدا شاكران پايدار را پاداش خواهد داد؛ «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ».
اين آيه نكته مهمى را كه غالباً موجب شكست مبارزان مىشود مطرح مىكند و آن اينكه آيا انسان در مبارزه و جهاد، بايد به شخص متكى باشد يا به آيين و هدف؟ اگر موضوع و هدف نبرد وابسته به شخص باشد، با رفتن او غائله هم مىخوابد و هدف فدا مىگردد. لذا اين آيه مىفرمايد:
اين جهاد اسلامى، قائم به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نيست بلكه به خاطر دين اسلام است. حال اگر رهبرى كشته شد، بايد فوراً ديگرى جاى او را بگيرد و نبرد و جهاد را ادامه دهد. ايمان شما نبايد به پيامبر صلى الله عليه و آله متكى و مشروط باشد تا با رحلت او ايمان شما هم رخت بربندد؛ يعنى نبايد ايمان خود را به زنده بودن پيامبر وابسته كنيد.
اين امر نشان مىدهد كه اينان يا اهل دنيا بودند و براى دنيا و رسيدن به قدرت جهاد مىكردند و يا دين و اهداف آن را نفهميده بودند كه بعداً تاريخ هم باطنها را ظاهر ساخت.
حديث: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كه با عمل آخرتى و عبادت خدا دنيا
را طلب كند، در آخرت بهرهاى نخواهد داشت.» «(1)»
به طورى كه خداوند مكرر در قرآن به پيامبران و مروّجين دين فرمود: به مردم بگوييد ما از شما اجر و مالى نمىخواهيم.
مراد از «شاكرين» كسانى هستند كه در احد پايدارى كردند.
حديث: از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه على عليه السلام در روز احد شصت و يك زخم كارى برداشت. پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر را مأمور معالجه جراحتهاى آن حضرت فرمود. چيزى نگذشت كه آنها با نگرانى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و عرض كردند: وضعيت جسمى على بگونهاى است كه ما هر زخمى را مىبنديم، زخم ديگرى گشوده مىشود. ما حيات او را در خطر مىبينيم. پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه على وارد شد و دست مسيحايى مبارك خود را بر روى زخمهاى او كشيد و آنها يكى پس از ديگرى بهبود يافت.
حضرت على عليه السلام شفا گرفت و برخاست و گفت: الحمد للَّه. لذا خدا در اين آيه از او تقدير كرده است؛ «(2)» «وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ». «(3)»
به راستى اگر سپاه اسلام در جنگ احد بدون نافرمانى ازفرماندهى جهاد مىكرد و عبداللَّه بن ابى با سيصد تن از يارانش فتنه نمىانگيخت، طبق وعده قرآن، خداوند آنها را با پنج هزار فرشته يارى مىكرد و همانند جنگ بدر پيروزى نصيب آنها مىشد. در اين صورت به يقين
سرنوشت دنياى اسلام و مسلمين اين نبود كه اكنون هست و حوادث پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و حكومت بنى اميه و بنىعباس پيشنمىآمد. آرى، دودِ آن نافرمانىها، است كه همچنان چشمان ما و همه چشمها را مىسوزاند.
از آنجا كه هدف اين كتاب، مرورى بر آيات و حوادث مربوط به مكه و مدينه و مسائل حج است، بر آنيم كه به اختصار برگزار كنيم و در اينجا به حوادث جنگ احد در نگاه قرآن به اين مختصر اكتفا كرديم و تفصيل آيات جنگ احد را در جلد چهارم نسيم حيات در سوره آل عمران تعقيب كنيد.
«وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي اْلأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ». «(1)»
«و [در جنگ احد] حقيقتاً خداوند به وعده خويش با شما وفا كرد و به اذن او آنها را تارومار كرديد تا آنگاه كه سست شديد و در كار جنگ اختلاف كرديد و نافرمان شديد، بعد از آنكه خداوند چيزى را كه دوست مىداشتيد (پيروزى) به شما نشان داد.
گروهى از شما دنيا مىخواهد و گروهى آخرت. سپس شما را از [غلبه بر] آنها بازداشت تا شما را بيازمايد و البته خدا از شما درگذشت و اوجّل شأنه- بر مؤمنان، صاحب فضل و كرامت است.»
1) آل عمران: 152
اين آيه درباره جنگ احد مىفرمايد: خدا به شما وعده پيروزى داده بود كه به آن عمل كرد و در ابتداى جنگ، آن را به دست آورديد. ولى شما فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را، كه حفاظت از تنگه كوه بود، زير پا گذاشتيد و خدا هم پيروزى را از شما دريغ كرد.
در ماجراى جنگ احد، مسلمانان درآغاز پيروز شدند و دشمن را متلاشى كردند «إِذْ تَحُسُّونَهُمْ»، ولى افراد زيادى از تيراندازان مستقر در تنگه احد كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور اكيد دادند آنجا را ترك نكنند، از امر پيامبر صلى الله عليه و آله تخلف و تنگه را رها كردند و براى جمعآورى غنايم روانه ميدان شدند و دشمن از همانجا حمله كرد و شكست سنگينى بر مسلمانان وارد شد. «(1)» هنگامى كه مسلمانان به مدينه باز مىگشتند، به يكديگر مىگفتند مگر خدا به ما وعده پيروزى نداده بود؟ چرا چنين شد؟! اينجا بود كه آيه فوق با چند آيه بعد در پاسخ آنها نازل شد كه شكست شما به خاطر نافرمانى از امر پيامبر بود.
در اين آيه نيز مىفرمايد: وعده خدا درباره پيروزى شما كاملًا درست بود و ديديد كه در آغاز جنگ پيروز شديد و اين پيروزى تا زمانى كه از فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله پيروى كرديد ادامه داشت؛ «وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ». شكست هنگامى آغاز شد كه سستى و نافرمانى از
1) مجمع البيان، ج 2، ص 520؛ الميزان، ج 4، ص 44
دستورات و توصيههاى پيامبر صلى الله عليه و آله از شما سرزد و گمان كرديد كه وعده پيروزى بى قيد و شرط است.
اين جمله در مورد پنجاه نفرى است كه مىبايست تنگه كوه را حفاظت مىكردند ولى بيشتر آنها بر خلاف توصيه حضرت رسول براى جمعآورى غنايم جايگاه خود را ترك كردند و با عبداللَّه بن جبير، فرمانده خود در اين زمينه به مجادله پرداختند؛ «حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي اْلأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ».
عدّهاى دنيا را مىخواستند و عدّهاى در پى آخرت بودند (يعنى عبداللَّه بن جبير و ده نفر از يارانش)؛ «... مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ...».
اينجا ورق برگشت و خدا پيروزى را به شكست مبدّل كرد تا شما را تنبيه و امتحان كند. البته خدا همه نافرمانىهاى شما را ناديده گرفت؛ زيرا خدا به مؤمنان نظر كرم و فضل دارد.
«إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ* ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ اْلأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ اْلأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ اْلأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ* إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا
اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ». «(1)»
« [ياد آريد] آنگاه كه مىگريختيد و به كسى توجه نمىكرديد و پيامبر صلى الله عليه و آله از پشت سرتان شما را فرا مىخواند. خدا نيز شما را غمى روى غم سزا داد تا بر آنچه از دست دادهايد و آنچه بر سرتان آمده غم نخوريد، و خدا بدانچه مىكنيد آگاه است؛ سپس از پى آن غم آرامشى بر شما نازل كرد، خوابى كه جمعى از شما را فرا گرفت و گروهى كه تنها دربند خود بودند به ناروا درباره خدا گمان ناحق، گمان دوره جاهليّت مىبردند، آنان مىگفتند آيا ما را در اين كار اختيارى هست؟ بگو: سر رشته همه كارها به دست خداست و در دل خويش چيزى را پوشيده مىداشتند كه براى تو آشكار نمىكردند. مىگفتند اگر كار دست ما بود در اينجا كشته نمىشديم. بگو: اگر در خانههاى خود هم بوديد كسانى كه كشته شدن بر آنان مقرر شده بود [با پاى خود] به قتلگاه خويش مىرفتند، تا بدينسان خدا نيتهاى شما را بيازمايد و آنچه در دل داريد تصفيه كند، و خدا به راز دلها آگاه است؛ همانا كسانى كه از شما روز رويارويى دوگروه، به جنگ پشت كردند شيطان آنها را بر اثر پارهاى گناهان كه مرتكب شده بودند منحرف ساخت و البته خدا از آنان در گذشت، چرا كه خدا آمرزنده بردبار است.»
اين آيات، فرازهايى از جنگ احد و علل شكست آن راياد آور
1) آل عمران: 141- 139
مىشود. در اين آيات فرموده است: گرچه اين شكست، تلخىها به دنبال داشت، اما ايمان واقعى از ايمان عاريتى، و مؤمنِ ثابت قدم از منافق سست عنصر مشخص گرديد.
اين آيات صحنه فرار مسلمانان از ميدان احد رابه يادمىآورد و مىفرمايد: ياد آوريد آن هنگام را كه از ميدان جنگ مى گريختيد و به پشت سر خود هم نگاه نمىكرديد كه ببينيد چه بر سر برادران شما مىآيد؛ «إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ ...» و پيامبر صلى الله عليه و آله از پشت سرتان فرياد مىزد: اى بندگان خدا، به سوى من برگرديد. من فرستاده خدايم؛ «وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ». ولى هيچ كس به نداى او پاسخ نمىداد! پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار غمگين شد و خدا به كيفر اين كارتان غمها و اندوههايى، يكى پس از ديگرى بر شما نازل كرد، «فَاثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ».
هجوم اين همه اندوه براى اين بود كه ديگر به خاطر پيروز نشدن و از دست دادن غنايم و گرفتار شدن به مصيبتهاى جنگ محزون نشويد و در راه خدا به اين امور عادت كنيد و تحمل انواع رنجها را تمرين و تجربه نماييد؛ زيرا هر كس مشكل سنگين را تحمل كند، مشكلات كوچك را به راحتى پشت سر خواهد گذاشت؛ «لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» خداوند از اعمال شما آگاه است و بر مجاهدت عدّهاى و مخالفت و فرار عدّه ديگر ناظر بود. حال اگر از اهل طاعت هستيد، شاكر باشيد و اگر جزو كسانى هستيد كه از فرمان رسولاللَّه سرپيچى كردند، توبه كنيد.
شبِ بعد از جنگ احد، شام غريبان دردناك و پراضطرابى بود.
مسلمانان با توجه به اخبار رسيده، پيشبينى مىكردند كه لشكر فاتح قريش به مدينه بازگردند و كار را يكسره كنند. در اين ميان، مجاهدان مخلص و توبه كنندگانى كه از فرار و سستى خود پشيمان بودند، به وعدههاى پيروزى پيامبر، كه اسلام بر تمام اديان پيروز خواهد شد، مؤمن و دلگرم بودند و برخلاف اين اضطرابها در حالى كه هنوز لباس جنگ بر تن و سلاح بر كمر داشتند، خواب آسودهاى كردند و اين آرامش از جانب خدا بود. اين خواب، مخصوص مؤمنان ثابت قدم و توبهكنندگان بود نه براى همه، «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ» و سهم آنان كه نافرمانى كردند، دلهره و بىخوابى بود «(1)» «وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ». آنان به چيزى جز نجات جان خويش نمىانديشيدند.
آنها نمىخواستند كشته شوند، بلكه مىخواستند جنگ به پيروزى بينجامد تا آنها به منافع دنيوى خود برسند!
اين افراد ضعيف و منافق، با تفكر جاهلى درباره خدا و پيامبر قضاوت مىكردند و آن را دروغ مىشمردند! (همانطور كه مشركان در جاهليّت و آغاز بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله پيروزى او و وعدههاى خدا را كذب و دروغ مىانگاشتند) و مىگفتند: آيا با اين وضع دلخراش كه پيدا كردهايم،
1) الميزان، ج 4، ص 47؛ مجمع البيان، ج 2، ص 522
پيروزى نصيب ما مىشود؟ اين بعيد است! «يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ اْلأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ». خداوند در پاسخ اين تصورات فرمود: «قُلْ إِنَّ اْلأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ» بگو: همه امور و پيروزىها به دست خداست، و اگر شما به شرط خود؛ يعنى ايمان و اطاعت رسول صلى الله عليه و آله عمل كنيد، پيروزى را نصيب شما خواهد كرد.
اين آيه مىفرمايد: آنها همه آنچه از شك و ترديد در دل دارند، با تو نمىگويند.
آنها شكست احد را نشانه نادرست بودن اسلام مىدانستند، در حالى كه آن شكست، معلول نافرمانى آنها از رسول خدا بود. مىگفتند: اگر او پيامبر بود شكست نصيب مانمى شد و اگر اداره جنگ با ما بود شكست نمىخورديم. «(1)» سخن ديگرشان اين بود كه اگر ما به حق بوديم و سهمى از پيروزى داشتيم، اين همه كشته نمىداديم؛ «لَوْ كانَ لَنا مِنَ اْلأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا». باطن چنين سخنانى اين است كه وعدههاى خدا و پيامبر واقعيت ندارد. خدا در پاسخ آنها مىفرمايد: بدانيد كه هيچ كس با فرار از جنگ نمىتواند از چنگ مرگ بگريزد. آنها كه اجلشان رسيده، حتى اگر در خانههاى امن خود آرميده باشند، مرگ بر بستر آنها مىتازد؛ «قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ».
از طرفى، بايد اينگونه حوادث سراغ شما بيايد تا نيتها و ايمان واقعى
1) الكاشف، ج 2، ص 182؛ مجمع البيان، ج 2، ص 523
و غيرواقعى و آنچه از ناخالصىها در دل داريد مشخص گردد و امتحان الهى محك و ميزانى است كه خالص را از ناخالص جدا مىسازد «وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ».
برخى مفسّران براين باورند كه اين آيه درباره پنجاه نفرى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را مأمور حفاظت از تنگه كوه احد كرده بود كه بيشتر آنها براى جمع آورى غنيمت تنگه را رها كردند و تنها ده نفرشان ماندند و مقاومت نمودند. اما اين موضوع مانع آن نيست كه آيه شامل همه كسانى شود كه بهگونهاى ازمقررات جنگ و جهاد تخلّف كردند. «(1)» اين آيه مىفرمايد: اگر انسان به گرداب گناه مىافتد، بيشتر نتيجه و اثر گناهان ديگرى است كه مرتكب شده است. زمينههاى روحى نامناسبى كه از اراده گناه پديد مىآيد، انسان را براى گناهان ديگر آماده مىسازد. اگر آدمى در يك مورد كوچك از وسوسه شيطان پيروى كرد، براى تبعيت از انگيزههاى بزرگتر شيطانى آماده مىشود؛ ولى اگر در همان گام نخست در مقابل وسوسهها و انگيزههاى گناهان كوچك استوار ايستاد، زمينههاى بعدى از بين مىرود. لذا اين آيه مىفرمايد: آنها كه در روز رويارويى اسلام و كفر (جنگ احد) از نبرد با دشمن گريختند، شيطان آنها را بر اثر پارهاى از گناهان و تخلفهايى كه پيش از آن مرتكب شده بودند به
1) الكاشف، ج 2، ص 183
لغزش انداخت؛ «إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا ...»؛ ولى خدا به مؤمنان رحم كرد و آنها را بخشيد كه خدا آمرزنده بردبار است «وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ».
بنابراين، يكى ديگر از شرايط پيروزى در آينده، شستوشوى دل از آلودگى گناهان است. مراد از گناهانى كه آنها را به لغزش دچار ساخت، همان دنياپرستى و مال دوستى است؛ زيرا آنها همين كه مقدمات پيروزى را ديدند، تنگه را براى جمعآورى غنايم رها كردند و همچنين آنهااز قبل نيروى ايمان و اعتقادات خود را درباره اطاعت خدا و رسول تقويت نكرده بودند و اين گناه بزرگى است كه انسان اعتقادات دينى و ايمانى خود را به درستى فرانگيرد و آنها را تحكيم نبخشد.
نكته: «وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ»؛ «همانا خدا از آنان در گذشت.» آنها يقيناً منافقينى نبودند كه بر نفاق خود اصرار داشتند؛ چرا كه چنين نفاقى از شرك علنى هم بزرگتر است. آنها مؤمنانى بودند كه به خدا و رسول ايمان داشتند و طبيعت جنگ اين است كه برخى به طمع غنايم و به خاطر كمصبرى دچار تخلفات جنگى بشوند. «(1)» البته بايد دانست كه اين گرايشها و ضعفها، كمينگاههاى شيطان است و او از همينجا وارد مىشود؛ چنانكه در آيه قبل به آن اشاره شده است؛ «إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا».
1) الكاشف، ج 2، ص 183
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ».
«اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ كن! و اگر چنين نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى و خدا تو را از گزند مردم نگاه مىدارد. آرى، خدا كافران را هدايت نمىكند.» «(1)» روز غدير خم، روز تفسير آيات ولايت نيست! اين آيات و هر آيهاى كه نازل مىشد، بلافاصله پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى مردم تبيين مىكرد؛ آنجا كه فرمود: «لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» «(2)»
پس آن روز، روز تأويل آيات
ولايت و روز بيعت گرفتن بر اين فرمان آسمانى است.
اين آيه درباره انتصاب جانشين و ماجراى غدير خم است.
مفسران شيعه و سنى و نيز سيره نويسان مسلمان نوشتهاند: اين آيه در مورد نصب على بن ابىطالب عليه السلام بعد از رسول خدا به امامت مسلمانان نازل شده است. «(1)» اينگونه خطاب مؤكد «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» درقرآن فقط دوبارآمده است؛ يكى در اين آيه و ديگرى در آيه 41 همين سوره.
از لحن آيه به خوبى آشكار است كه خداوند پيش از نزول اين آيه، پيام بسيار مهمى را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرده بود و آن حضرت از ابلاغ صريح آن به مردم نگران بود و بيم آن داشت كه با واكنش نامطلوب مردم روبهرو شود و اساس دين، به خاطر دو دستگى به خطر افتد. در اين آيه تأكيد مىكند كه اگر او اين پيام را ابلاغ نكند، اصل رسالت را نرسانده است! و اين امر با خود رسالت برابرى مىكند. خداوند در ضمن اين تأكيد تهديدآميز، به پيامبر اطمينان مىدهد كه او را از گزند مردم حفظ خواهد كرد و به كافران فرصت نخواهد داد كه دست به كارى بزنند، لذا فرمود:
اى رسول، آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده، به مردم ابلاغ كن؛ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» وگرنه رسالت او را
1) تفسير عياشى، 1، ص 331؛ بصائرالدرجات، ص 515، حديث 40؛ تفسير كافى، ج 1، ص 290؛ مسند احمد، ص 118 و 331؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 533
انجام ندادهاى؛ «وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و خدا تو را از گزند مردم نگاه مىدارد؛ «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» و خدا به كافران فرصت نخواهد داد كه دست به كارى بزنند و توطئه كافران به جايى نخواهد رسيد «إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ».
اين آيه كسانى را كه از پذيرفتن اين پيام سرباز زنند و يا كارشكنى كنند، تهديد مىكند و آنها را در رديف كافران مىداند.
با توجه به اينكه آيه مزبور در آخرين سال نبوت پيامبر، در حَجّةالوداع نازل شده و اين زمانى است كه از رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از بيست و دوسال گذشته است، سؤال اين است كه چه مطلب مهمى موجب شد كه خداوند پيامبر را با اين تأكيدِ شديد، مأمور به ابلاغ آن كند؟ اين سوره، از آخرين سورههايى است كه بر پيامبر نازل شد و آن حضرت هنگام نزول اين آيه، از قدرت و شوكت زيادى برخوردار بود و هيچ بيم و هراسى از مشركان و يهود و نصارا و حتى منافقان در ميان نبود و جزيرة العرب در برابر پيامبر تسيلم بودند. ديگر اينكه او تمام مبانى و احكام اسلام از توحيد و معاد تا احكام جزئى و كلى را بيان كرده بود. حال بايد ديد اين چه پيام مهمّى بود كه سال آخر عمر پيامبر هنوز به مردم ابلاغ نشده بود و چه پيامى بوده كه پيامبر از ابلاغ آن واهمه داشته است؟
پاسخ: مطابق تاريخ مسلّم اسلام و روايات سنى و شيعى، كه روايات سنى بيشتر از شيعه مىباشد، پيام اين بود كه پيامبر اسلام با صراحت وصى و جانشين خود، علىبن ابىطالب عليه السلام را به مردم معرفى كند و مردم را به
اطاعت او، كه همان اطاعت خدا و رسول است، فرمان دهد. البته همه مطالب در واقعه غديرخم بيان خواهد شد.
چرا پيامبر از ابلاغ اين رسالت واهمه داشت؟
از آنجا كه على بن ابىطالب داماد و پسر عموى پيامبر بود، بدين جهت رسول اللَّه مىترسيد كه مردم زير بار نروند و بگويند پيامبر نفع خود را در نظر مىگيرد و خاندان خود را بر مردم تحميل مىكند؛ به ويژه اينكه برخى از آنها از على بن ابىطالب دل خوشى نداشتند؛ زيرا در جنگها مشركانى را به قتل رسانده بود كه از بستگان آنان بودند، «(1)» ولى با دستور مؤكّدى كه در اين آيه براى ابلاغ آمده بود، پيامبر در سرزمين غدير خم مسلمانانى را كه همراه او از سفر حج برمىگشتند جمع كرد و پس از ايراد خطبهاى، دست علىبن ابىطالب را گرفت و او را به همه مردم نشان داد و فرمود: اى مردم، هركس كه من مولاى او هستم اين على مولاى اوست ...
و بدينگونه مأموريت مهم و خطير خود را انجام داد.
نخست لازم است براى تحليل اين امر، مثالى بيان شود: فرض كنيد شما به كسى مىگوييد: قرآن ششصد صفحه است و بايد آن را با خط خوب رونويسى كنى. مخاطب شما پس از كوشش و تلاش فراوان
1) مجمع البيان، ج 3، ص 223
مأموريت خود را انجام مىدهد، اما پانصد و نود و نه صفحه را نوشته و تنها يك صفحه از تكليف را انجام نداده است. طبيعى است كه پس از تشكر خواهيد گفت يك صفحه ديگر را هم هر چه زودتر ضميمه كن. تا اينجا گفتوگو طبيعى و معقول است.
اكنون چگونه قابل قبول خواهد بود كه شما با تندى خاصى به مخاطب خود، كه فقط يك صفحه از ششصد صفحه را كم نوشته، بگوييد تو اصلًا مأموريت خود را انجام ندادهاى و اگر همين الآن يك صفحه بقيه را ننويسى اصلًا چيزى ننوشتهاى! در حالى كه مخاطب شما پانصد و نود و نه صفحه را نوشته است. به چه دليل شما يك صفحه را برابر پانصد و نود و نه صفحه قرار مىدهيد و اين يك صفحه را سبب مشروعيت و مقبوليت اين همه نوشتار مىكنيد؟!
همين پرسش در آيه تبليغ نيز مطرح است كه پيامبر خدااز بيست و سه سال عمر رسالت، بيست و دوسال و نيم آن را ابلاغ آيه «ما أُنْزِلَ» كرده است، حالا آن چه چيزى است و چه «ما أُنْزِلَ» اى است كه كوتاهى در تبليغ آن، تمام زحمات و خون دل خوردنهاى رسول اللَّه را منتفى اعلام مىكند؟
پس معلوم مىشود آنچه را كه پيامبر بايد ابلاغ كند از نوع جملهها و آيهها نيست؛ زيرا آيهها و جملههاى قرآن از نظر منزلت با هم فرقى ندارند كه مثلًا يك يا چند آيه معادل همه قرآن باشد؛ بنابراين، محتواى تبليغ از مقوله امور اجرايى و تأسيس است و گويا آن، با كلّ رسالت برابرى مىكند. وضع آن امر طورى است كه بقاى رسالت و ادامه اسلام و قرآن به آن بستگى دارد كه با نبود آن، كلّ كيان رسالت در هم مىريزد. روى اين حساب معلوم مىشود كه آنچه در زمان نزول اين آيه ضامن بقاى رسالت
و قرآن و اسلام است و از عمر شريف پيامبر هم چند ماهى بيش نمانده و بايد ابلاغ شود، تعيين جانشينى على بن ابىطالب است كه رسالت پيامبر را كاروانسالارى كند.
«ما انْزِلْ» در اين آيه كريمه عبارت است از تمام آيات صريح و رمزى قرآن، مانند آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» و آيه نُقباى دوازدهگانه بنىاسرائيل كه پيامبر اسلام فرمود جانشينان من هم دوازده نفرند، و نيز آيات مباهله و غيره و تمام توصيهها و معرفىهاى صريح پيامبر در مورد وصايت امير مؤمنان كه از سال سوم رسالت آغاز مىشود.
پيامبر خدا آنجا كه طبق امر خداوند در سال سوم رسالت مأموريت يافت تبليغ رسالت خود را از عشيره خود آغاز كند؛ «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ» «(1)»
به گفته مفسران شيعه و سنى، چهل نفر از سران بستگان خود را به صرف غذا دعوت كرد و به آنها فرمود: اى فرزندان عبدالمطّلب، خداوند به من امر فرموده است كه شما را به آيين اسلام دعوت كنم. كدام يك از شما مرا در اين كار يارى خواهد كرد تا برادر و وصى و جانشين من باشد؟ جمعيّت همگى سرباز زدند جز على عليه السلام، كه از همه كوچكتر بود، چند بار برخاست و عرض كرد: اى فرستاده خدا! من در اين راه يار و ياور تو هستم. پيامبر دست بر شانه على نهاد و گفت: «اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد».
1) شعراء: 214
همه آياتى كه در شأن و مقام على عليه السلام بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل مىشد، از اين رو بود كه او را بعد از خود، به عنوان جانشين معرفى كند؛ زيرا اگر منظور از اينگونه آيات تنها بيان فضايل اخلاقى ايشان بود، بايد در فضيلت بسيارى از صحابه با فضيلت پيامبر، آياتى نازل مىشد، به طورى كه آن حضرت، هريك از ياران خود را به فراخور موقعيت معنوى آنها، با بيان فضيلتى نشاندار كردند؛ چون مقام، مقام بيان فضيلت بود مثلًا درباره فاطمه عليها السلام فرمود: «او پاره تن من است، هركه او را بيازارد مرا آزرده است و هر كه مرا بيازارد خدا را آزرده است» و «حسن و حسين جوانان اهل بهشت اند» و «سلمان از ما اهل بيت است» و ...
بنابراين، هدف از ذكر فضايل و توانمندىهاى على عليه السلام، براى اين است كه او در آينده بايد به عنوان امام ادامه دهنده امور رسالت باشد.
در دوران حيات پيامبر و نزول آيات، جسته و گريخته در سنت قولى و فعلى آن حضرت، على به عنوان ولىّ و امام مردم معرفى مىشد، و در غدير خم فرمان آمد: اى رسول، اكنون وقت آن است كه همه آن توصيفها و آياتى كه براى امامت على نازل شده، عملى شود و از مردم بر اين امر بيعت بگيرى و در حضور و حيات خودت، حجت را بر مردم تمام كنى و به طور رسمى على را مولا و سرپرست مردم؛ به همان معنايى كه تو به عنوان مولا و سرپرست و واجب الاطاعه مردم بودهاى، بشناسانى.
گفتيم آنچه در شأن على ذكر شده، مراد صرف بيان فضيلت نيست؛ بلكه هدف اعلام امر امامت است. اگر كمى دقت كنيم، مىبينيم پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: «من شهر علمم و على دروازه آناست.» اگر منظور تنها بيان
فضيلت بود، مىتوانست تشبيهات بلندترى بياورد؛ مثلًا بگويد: على اقيانوس موّاج علم و دانش است؛ على خزانهدار اسرار و معارف الهى است و ... اما مىبينيم او را به «در» ورودى تشبيه مىكند؛ (و عليّ بابُها).
هدف آن است كه امامت او را مشخص كند و لذا آيه «مِنْ أَبْوابِها» را براى اين منظور استخدام مىكند. در جاى ديگر مىفرمايد: على، هارون من است، آنجا كه مىگويد:
«اى على، تو نسبت به من، مانند هارونى نسبت به موسى. جز اين كه بعد از من پيامبرى نخواهد آمد.» دقتكنيد! ما فراموش نمىكنيم كه پيامبر فرمودند: «علماى امت من، افضل از انبياى بنىاسرائيلاند» و به يقين مىدانيم كه مراد علماى ربّانى اين امّت هستند و طبيعى است كه ائمه در رأس علما قرار دارند و على عليه السلام در رأس همه آنهااست. و مىدانيم كه على معروف همه انبيا بهويژه پيامبران اولوالعزم است و در مواردى آنان به پنج تن توسّل جسته و از خدا حاجت گرفتهاند. وقتى على عليه السلام چنين موقعيتى دارد، چگونه مىپذيريد او با شخصى كه دستيار حضرت موسى است مقايسه شود. حضرت موسى مىگويد: خدايا! حال كه مرا به رسالت برگزيدهاى، پس برادرم هارون را دستيارم قرارده. خود هارون هرگز با موساى اولوالعزم قابل قياس نيست چه رسد به اينكه على با او قياس شود! اين چگونه فضيلتگويى است كه اى على، تو هارون منى! پس معلوم مىشود كه سخن از امامت است و چون در موضوع موسى و هارون مفهوم جانشينى گنجانده شده، از آن براى جانشينى على استفاده مىكند تا حجت بر عالِم و عامى تمام و امامت او محرز شود.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت، براى انجام مناسك حج رهسپار مكه شد و چون از پيش به مسلمانان مناطق مختلف اعلام شده بود كه در اين سفر شركت كنند، جمع كثيرى آمدند كه تعداد آنها را از نود تا يكصد و بيست هزار نقل كردهاند.
در تواريخ اسلامى از اين حج، بانامهاى «حجّة الوداع»، «حجةالكمال» به مناسبت نزول آيه اكمال «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» در اين سفر و «حجة البلاغ» به دليل نزول آيه «يا ايُّهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ...»، تعبير شده است. از اين جهت آن را حجة الوداع گفتهاند كه پيامبر خدا در خطبههاى خود، در طول اين سفر، از مرگ قريبالوقوع خود خبر داد و با امت وداع نمود و وصاياى خود را به آنها ابلاغ كرد.
آن حضرت پس از انجام حج، در بازگشت به مدينه، در حالى كه انبوهى از مسلمانان همراهش بودند، روز پنجشنبه، هجده ذى حجه، عصرگاهان به نزديكى سرزمين غديرخم رسيدند. در اين سرزمين راهها از هم جدا مىشد؛ راهى به سوى مدينه در شمال و راهى به سوى عراق در شرق و راهى به سوى مصر در غرب و راهى به سوى يمن در جنوب. اينجا است كه بايد حياتىترين وظيفه رسالت و ضمانت بقاى اسلام رسماً ابلاغ شود. ناگهان از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله دستور توقف همراهان صادر شد.
آنان كه جلوتر رفته بودند بازگردانده شدند و آن دسته كه در پشت سر بودند رسيدند تا بالأخره همگى در غدير خم گرد آمدند. مؤذن آن حضرت اذان سرداد و همه در آن هواى سوزان با پيامبر به نماز ايستادند.
حضرت پس از نماز ميان جمعيت رفت؛ آنجا كه برايش از جهاز شتران
منبرى آماده كرده بودند. برفراز آن قرار گرفت و با صداى بلند خطبهاش را آغاز كرد (خطبه غدير خم) و پس از حمد و ثناى خدا گفت:
اى مردم، به همين زودى دعوت خدا را لبيك گفته، از ميان شما مىروم. من مسؤول هستم، شما نيز مسؤول هستيد؛ شما درباره من چگونه شهادت مىدهيد؟
مردم با صداى بلند گفتند: ما گواهى مىدهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و كوشش نهايى را در راه هدايت ما بذل نمودى. خداوند تو را جزاى خير دهد. پيامبر آنگاه فرمود: آيا شما به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز قيامت و زنده شدن مردم براى حساب گواهى مىدهيد؟
همه گفتند: آرى، گواهى مىدهيم.
فرمود: خداوندا! گواه باش. بار ديگر فرمود: اى مردم، آيا صداى مرا مىشنويد؟ ...
گفتند: آرى و به دنبال آن سكوت سراسر بيابان را فراگرفت.
پيامبر ادامه داد: اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مىگذارم چه خواهيد كرد؟
يكى از ميان جمعيت با صداى بلند پرسيد: كدام دوچيز؟!
پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله فرمود: اول ثقل اكبر؛ يعنى كتاب خدا، كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شماست. دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد. اما دومين يادگار گرانقدر، عترت من هستند و خدا به من خبر داده است كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در بهشت به من بپيوندند؛ از آن پيش نيفتيد كه هلاك مىشويد و عقب نمانيد
كه باز هم هلاك مىشويد.
ناگهان ديدند پيامبر به پيرامون خود نگريست، همين كه چشمش به على افتاد او را فراخواند و دستش را گرفت و بلند كرد؛ آن چنان كه همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان (على) سردار رشيد اسلام است.
در اينجا صداى پيامبر رساتر شد و فرمود:
«أيّهَا النّاسُ مَن أولى الناس بالمؤمنين مِن أنفسهم؟» «آن كيست كه همه مسلمانان بايد تحت ولايت و رهبرى او باشند؟» گفتند: «اللَّه و رسولُه أعلم»؛ «خدا و پيامبرش بهتر مىدانند.» فرمود: «إنّ اللَّه مولاي و أنا مولى المؤمنين و أنا أولى بهم من أنفسهم»؛ «همانا خدا مولا و رهبر من است و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان مقدمتر هستم.»؛ يعنى اراده من بر اراده آنها حاكم است؛ «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ» بنابراين، هر كس كه من بر او ولايت دارم على نيز بر او ولايت و حكومت دارد [اين جمله را سه بار تكرار كرد و به گفته احمد بن حنبل پيشواى حنبلىها، چهار بار] و آنگاه سر به آسمان برداشت و گفت:
«اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»؛ «پروردگارا! آنكس كه على را ولىّ خود ساخت و تحت ولايت او در آمد، تو نيز او را ولىّ و نگهبان باش و آنكه با على خصومت كرد تو او را خصم و دشمن باش، و يارى ده ياران على را و دست از يارى كسانى بدار كه دست از يارى او بردارند.»
«أَ لا فَلْيُبْلِغِ الشَّاهِدُ الْغائِبَ»؛ «اى مردم، توجه كنيد! حاضران به غايبان، اين حكم را ابلاغ كنند.»
سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان رسيد و ابلاغ ولايت على عليه السلام انجام شد و هنوز مردم متفرق نشده بودند كه جبرئيل نازل شد و اين آيه را بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خواند: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً»؛ «(1)» «امروز آيين شما را كامل و انعام خود را بر شما تمام كردم و اينگونه اسلام كامل را براى شما اراده كرده، رضا دادم.» «(2)»
رسولاللَّه با نزول اين آيه، زبان به تكبير گشود و خدا را بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضا به رسالت محمد و ولايت و امامت على سپاس گفت:
«اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى إِكْمَالِ الدِّينِ وَ إِتْمَامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسَالَتِي وَ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ عليه السلام مِنْ بَعْدِي»؛ «خداوند بزرگ است، خدايى كه آيين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد و از پيامبرى من و امامت على پس از من راضى و خشنود گشت.»
در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و على را به اين سِمَتْ تبريك مىگفتند. عمربن خطاب در حضور جمع گفت: «بَخْ بَخْ لَكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ مَوْلَايَ وَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»؛ «آفرين باد بر تو اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان مؤمن گشتى» و حسّانبن ثابت، شاعر رسول اللَّه از پيامبر رخصت خواست و شعرى در
تحسين غدير و تاريخ اسلام به خاطر نصب على عليه السلام به امامت انشا كرد و براى مردم قرائت نمود.
حضرت على و اهل بيت عليهم السلام با موضوع غدير براى حقانيت خود استدلال كردهاند. آنحضرت در روز سقيفه، بهاعضاى شورى فرمود: من دليل محكمى براى شما اقامه مىكنم كه عرب وعجم نمىتوانند آن را تغيير دهند. من شما را به خدا سوگند مىدهم آيا در ميان شما احدى جز من هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حق او گفته باشد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ»؟
همه گفتند: راست مىگويى. «(1)» آن حضرت در زمان عثمان در حضور جمعى در مسجد و همچنين در جنگ جمل و صفّين براى اثبات امامت خود به واقعه غدير خم استناد كرد.
فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين عليهم السلام ونيز عبداللَّه بن جعفر و عمّار ياسر در اثبات حق ولايت به جريان غدير، استدلال كردهاند. حتى عمروبن عاص در نامهاى كه به معاويه نوشت، براى اينكه اثبات كند از حقايق مربوط به موقعيّت على عليه السلام و وضع معاويه به خوبى آگاه است، مسأله غدير را يادآور شد و خطيب خوارزمى حنفى، در كتاب مناقب (ص 214) آن را آورده است. «(2)»
آنچه درباره آيه تبليغ، از شأن نزول و واقعه غدير خم شنيديد، براى بديهى بودن امامت على عليه السلام نسبت به اهل اسلام، از مسلّمات است و لزومى ندارد ما در اثبات اين امر در بقيه آيات ولايت كه به طور صريح و يا اشاره، موضوع مذكور را عنوان كرده، به طول كلام بپردازيم و يا از آيات غيرمربوط، ولايت بتراشيم. از اين رو تعدادى از اسناد اين ماجرا در پاورقى ذكر مىشود. «(1)»
1) مسند احمد، ج 1، ص 118 و 331 و ج 4، ص 281 و ص 370 و ص 372؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 533؛ الخصائص العلوية نسائى، ص 7، 16، 21 و 25؛ مصابيح السنه حافظ بغوى، ج 2، ص 99؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 325 چاپ 1327 با حذف قسمتى از حديث؛ صحيح ترمذى، ج 2، ص 298؛ تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى، ج 7، ص 337؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 28، 29 و 30. صفة الصفوة ابن جوزى، ج 1، ص 121. نهاية ابن اثير، ج 4، ص 246؛ صواعق ابن حجر، ص 25؛ تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 169؛ كنزالعمال متقى هندى، ج 6، ص 152، 154 و 397؛ مناقب خوارزمى ص 130؛ البداية و النهاية ابن كثير دمشقى، ج 5، ص 212 و 214؛ اسدالغابة ابن اثير، ج 1، ص 308 و 367 و 368؛ رياض النضرة محب الدين طبرى، ج 2، ص 169؛ كفاية الطالب حافظ گنجى شافعى، ص 14 و 15. حلية الاولياء حافظ ابونعيم، ج 4، ص 23 و 356؛ التمهيد لاصول الدين قاضى ابوبكر باقلانى، ص 171؛ ابوالحسن واحدى نيشابورى در اسباب النزول ص 150؛ ابن عساكر شافعى به نقل تفسير الدر المنثور، 2، ص 298؛ تفسير فخر رازى، ج 3، ص 636. جلال الدين سيوطى در الدر المنثور، ج 2، ص 298؛ شهابالدين آلوسى شافعى در تفسير روح المعانى، ج 6، ص 172 و ... و از ذكر مآخذ شيعى صرفنظر كرديم زيرا اكثر مآخذ شيعى نيز از كتب معتبر اهل سنت است كه الغدير متولى بيان آن است.
در يكى از مناطق كشور در جلسه تفسيرى حضور داشتيم، تعدادى از مردان و زنان فرهنگى و دانشگاهى از اهل سنت نيز در اين جلسه تفسير شركت مىكردند.
زمينهاى فراهم شد تا با چند نفرى از آنان گفت و گويى انجام شود، سخن از امامت و رهبرى مسلمانان پيش آمد.
به آنها گفته شد كه در باب ولايت و امامت جامعه مسلمين، روايات و توصيههاى معتبرى وجود دارد. در ميان ما معروفترين قضيه در مسأله امامت، واقعه غدير خم و حديث «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ ...» است كه در ميان شما نيز معروف است و در ميان شما اهل سنت، بعد از قرآن معروفترين سخن در باب امامت اين جمله نبوى است كه فرمود:
«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة»؛ «هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد پس به يقين او به مرگ جاهليت مرده است!» و تشيع هم اين خبر را مثل حديث غدير خم به عنوان يك اصل عمل مىكند. گفتند: آرى چنين است! و واقعه غدير خم، براى ما هم در شمار مسلّمات است جز اينكه توجيهاتى درباره آن داريم. حال شما از طرح اين سؤال چه مقصودى داريد؟
در پاسخ گفتيم: شما تنها براى اينكه كسى پيامبر را زيارت كرده و او را ديده و چند صباحى حضورش را درك كرده، صحابه رسولاللَّه مىدانيد و قداستى ويژه براى او و سخنانش قائل مىشويد، حال بماند كه عقيده بر اصالة العداله صحابه درست است يا نادرست. از طرفى شما هم مانند ما قبول داريد كه فاطمه زهرا عليها السلام فرزند صالح و معصوم پيامبر است و اين
بالاتر از صحابه بودن است؛ به خصوص اگر علاوه بر جهت فرزندى، پيامبر علاقه ويژهاى هم به او داشته باشد و بگويد او پاره تن من است؛ هركه او را آزار دهد مرا آزار داده و ... اكنون بفرماييد اين زهراى طاهره آيا با مرگ جاهليّت از دنيا رفت يا به مرگ اسلام؟
گفتند اين چه سؤالى است كه شما مطرح مىكنيد؟ البته معلوم است كه او به مرگ اسلام دنيا را وداع گفته است.
از آنان پرسيديم كه ايشان طبق تاريخ در زمانى از دنيا رفتند كه خليفه اول بر سر كار بودند و فاطمه زهرا حاضر نشدند كسى از افراد حكومت وقت به عيادت او بيايند؛ پس حالا بگوييد او هنگام وفات به امامت چه كسى اقرار كرد و او را ولىّ خود شناخت؟
پاسخ اين است كه او در تمام مدت عمر، در كنار پدر بود و توصيههاى حضرت را بر امامت على عليه السلام و نيز آيات متعددى كه در شأن او نازل مىشد ناظر و شاهد بود و لذا با اقرار به امامت همسرش على عليه السلام رحلت كرد.
آنها به فكر فرو رفتند و يكى از ايشان گفت: اين مطلب مهمى است كه بايد روى آن بازنگرى مجددى كنيم و اگر حقى بر ما ثابت شود به معتقدات پيشين خود جفا نكنيم و آن را خواهيم پذيرفت و مطلب مذكور دور از حقيقت نمىنمايد و من در نوبت خود آن را مىپذيرم.
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ* رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ* رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ* رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي اْلأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ». «(1)»
«و آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا! اين شهر را ايمن گردان و من و فرزندانم را از پرستش بتان دور بدار؛ پروردگارا! آنها بسيارى از مردم را گمراه كردهاند؛ پس هر كه از من پيروى كرد بىگمان او از من است، و هر كه نافرمانى كرد همانا تو آمرزنده و مهربانى؛ پروردگارا! من برخى از فرزندانم را در درّهاى
1) ابراهيم: 38- 35
بىآب و علف در جوار خانه مكرّم تو اسكان دادم پروردگارا! تا نماز را بهپا دارند. پس دلهايى از مردم را به سوى آنها مايل گردان و از ميوهها روزيشان ده تا شكر گزارند؛ پروردگارا! بىگمان، هرچه را نهان كنيم يا عيان كنيم تو مىدانى و هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا پنهان نمىماند.»
در اين آيات، به بخشى از زندگى توحيدى حضرت ابراهيم مىپردازد كه او از خدا تقاضا كرد مكه را خانهاى امن براى مردم قرار دهد و خاندان او را از شرك برهاند. او به حكم خدا هاجر و اسماعيل را در حرم الهى ساكن نمود و از خدا خواست آنها را بر پا دارنده نماز و دين توحيدى گرداند.
در اين آيات گوشهاى از سرگذشت ابراهيم و درخواستهاى او را بيان كرده، مىگويد: آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا! اين شهر (مكه) را سرزمين امن و امان قرار ده؛ «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً» و من و فرزندانم را از اين كه بتها رابپرستيم كنيم برحذر دار؛ «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ».
پروردگارا! اين بتها بسيارى از مردم را گمراه كردند؛ «رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ». بارخدايا! من همه را به سوى تو دعوت مىكنم؛ پس هر كه پيروى كند از من است و هر كه سرپيچى كند تو آمرزنده و مهربانى؛ «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» يعنى حتى اگر فرزندان من به شرك رو آورند از من نيستند.
اين آيات بخش هايى از زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام را در بر مىگيرد.
از اين رو براى روشنتر شدن اين آيات، نخست شرح حال مختصر آن
حضرت را، كه به آيات فوق مربوط است، نقل مىكنيم و اين، نه همه زندگى او، كه گوشهاى از آن است.
حضرت ابراهيم، با همسرش ساره و هاجر (خادمه همسرش) از مصر راهىِ فلسطين شدند و اموال و چهارپايان فراوان خود را نيز همراه برداشت و در ميان اهل و عشيره خود و جمعيّت كوچكى كه به او ايمان آورده بودند مسكن گزيد. ساره فهميد كه شوهر باوفايش در آرزوى فرزند است. غمگين شد و عمرش به حدّى رسيده بود كه ديگر اميد باردارى نداشت؛ پس به ابراهيم اشاره كرد تا با كنيزش هاجر، كه زنى با وفا و گرامى و فرمانبردار است نزديكى كند تا شايد از او فرزندى به دنيا آيد كه شبستان زندگىشان را روشن سازد و سكوت غمافزاى خانه ايشان را درهم شكند.
ابراهيم عليه السلام رأى او راپذيرفت، ديرى نگذشت كه پسرى پاكيزه از هاجر ولادت يافت كه او را اسماعيل ناميدند. قلب ابراهيم عليه السلام لبريز از شادى و خرمى و ديدهاش از ديدار فرزند روشن شد؛ ولى آتشى در دل ساره زبانه كشيد و توفانى سخت از حزن و تأثر او را فرا گرفت و از خواب و آسايش بىبهرهاش ساخت و كارش به جايى رسيد كه قدرت ديدن اسماعيل و تحمل مجاورت هاجر را نداشت.
او در اين توفان روحى و انقلاب نفسانىِ سهمگين، كه زندگى اش را از هر سو فرا گرفته بود، جز دور ساختن اسماعيل و هاجر چارهاى نمىديد، لذا از ابراهيم عليه السلام خواهش كرد كه هاجر و فرزندش را به دورترين نقطهاى
ببرد تا ديگر صدا و خبرى از ايشان نشنود و از شكنجه ديدارشان در امان بماند.
ابراهيم عليه السلام به فرمان الهى خواهش او را پذيرفت و هاجر و اسماعيل را همراه خود برداشت و سواره از شهر بيرون شد و به راهنمايى خداى تعالى و در پرتو عنايت او همچنان راه مىپيمود تا به جاى كعبه رسيد. در آنجا هاجر و اسماعيل را فرود آورد و در آن سرزمين بىآب و علف، به حال ضعف و مسكنت، با سرمايه مختصرى از طعام و ظرف كوچكى از آب، با قلبى لبريز از ايمان به خدا، آن دو را مستقر نمود. آن مادر و فرزند را در دامان پهن و گستره آن بيابان جاى داد و به قصد بازگشتن قدم در راه نهاد و در اين هنگام هاجر به دامنش آويخت و عنان مركبش را بگرفت و گفت:
اى ابراهيم، به كجا مىروى؟ و ما را در اين بيابان سهمگين به كه مىسپارى؟
ابراهيم عليه السلام گفت: اين فرمان خداست! هاجر چون اين بشنيد، به جاى خود بازگشت و در برابر اراده و حكم الهى تسليم شد و به رحم و لطف او تكيه زد و گفت: اگر اين به فرمان اوست پس ترديد ندارم كه او هرگز ما را خوار و زار نخواهد گذاشت.
ابراهيم از تپه سرازير شد، در حالى كه از يك سو ترس و دلواپسى گامهايش را سست مىكرد و از سوى ديگر ايمان و اطمينان به خدا او را به پيش مىراند. جاى ترديد نيست كه ابراهيم عليه السلام در اين لحظه از فراق يگانه فرزندش كه به هنگام پيرى مايه دلگرمى و چشم روشنى او شده بود، در آتش حسرت مىسوخت و نالههاى سوزناك از دل بر مىآورد و سيلاب
سرشكش روان بود.
ابراهيم عليه السلام با چنين تأسف و تأثرى ميوه دل خود را در آن بيابان، نزد عزيزش گذاشت، در حالى كه خدا را به رعايت و عنايت در باره او مىخواند به وطن بازگشت و گفت: پروردگارا! من فرزند خود را در وادى بى كشت و زرع، نزد خانه حُرمت يافته تو، ساكن نمودم؛ «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» بار خدايا! تا نماز را بر پا دارند؛ «رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ» چرا كه نماز، اصلى از توحيد است و قيامى است بر ضدّ هر چه بت. «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ»؛ «اى خدا، دلهايى از مردم را راغب و مهربان آنها بگردان»؛ يعنى دلهاى مردم را چنان كن كه هواى آنها كنند و از ميوهها روزيشان ده تا تو را شكرگزارند؛ «وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ».
مجموعه اين بخش از آيات، طعنهاى است به وضع اخلاقى و مسلكى و اجتماعى قريش كه در روزگار حضرت رسول صلى الله عليه و آله ساكن جوار بيت اللَّه بودند. ابراهيم آنجا را به عنوان پايگاه يكتاپرستى و مبارزه با بت ساخته بود. آنجا را ساخته بود تا اقامه صلات با تمام شؤون آن صورت بگيرد و دعا كرده بود كه ذريه او حيثيّت آن چنانى خانه خدا را حفظ كنند و اكنون قريش كاملًا نقطه مخالف آن شدهاند و چه ناخلف ذريهاى! شما قريش وابستگى خود را از ابراهيم عليه السلام گسستهايد؛ «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا»؛ «(1)» «آرى نزديكترين مردم كه با ابراهيم پيوند يافتهاند، آنهايى هستند كه از او تبعيت كردند و نيز اين پيغمبر محمد صلى الله عليه و آله و مؤمنان هستند.»
1) آل عمران: 68
پرندگان در فضاى آن سرزمين كه چشمه زمزم از زيرپاى اسماعيل جوشيده بود، به پرواز آمدند و دستهدسته در اطراف آن چاه آمدوشد كردند، اگرچه هنوز خبر آن چشمه به اطراف نرسيده بود، ولى با وجود اين، رونق و جان تازهاى در آن مكان پديد آمده بود تا آنگاه كه طايفه «جرهم» كه در پايين مكه مسكن گزيده بودند، پرندهاى را در گردش و پرواز يافتند، پس گفتند بىگمان اين پرنده برگرد چشمه آبى پرواز مىكند؛ ولى ما كه مىدانيم در اين صحراى سوزان آبى وجود ندارد، سپس نمايندهاى به آنجا فرستادند تا چشمه آب را بيافت و با بشارت به سوى ايشان شتافت؛ قوم جرهم خرّم و مسرور به اطراف آن چشمه آمدند. آنان چون مادر اسماعيل را در كنار چشمه يافتند از او اذن مجاورت خواستند هاجر ايشان را اجازه داد كه به عنوان ميهمانى در آنجا با اعزاز و اكرام بمانند ولى قصد غصب مكان و تجاوز و عدوان نكنند. قوم بر رأى و حكمش راضى شدند و به آنجا كوچ كردند و در كنار آن رحل اقامت افكندند و سراپردههاى بسيار در آن سرزمين برپا شد و آن صحراى خشك رو به آبادى نهاد.
اسماعيل همچنان رشد و نمو مىكرد و قامتش افراخته و عضلاتش پيچيده مىشد و نام و آوازهاش به اطراف منتشر مىگشت. او با قوم جرهم معاشرت كرد تا زبانشان را بياموخت. «(1)»
1) قصص قرآن، صدرالدين بلاغى، ص 53
چرا بهترين محصولات جهان
در مكه و مدينه است؟
«وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ». «(1)»
«و گفتند: اگر با تو از هدايت پيروى كنيم، از سرزمين خود ربوده [و تبعيد] خواهيم شد. آيا آنها را در حرمى امن جاى ندادهايم كه فرآوردههاى هر چيزى كه رزقى از جانب ماست، بهسوى آن سرازير مىشود؟ ولى بيشترشان نمىدانند.»
در اين آيه سخن از كسانى است كه در باطن به حقّانيت اسلام معترفند ولى روى ملاحظات مصالح شخصى و ترس از تهاجم دشمنان اسلام، از ايمان به اسلام خوددارى مىكنند؛ لذا مىفرمايد:
1) قصص: 57
آنها گفتند: اگر ما هدايت را همراه تو پذيرا شويم و از آن پيروى كنيم، از سرزمينمان برداشته مىشويم؛ «وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا». آنها علاوه بر مشركان از قدرتهاى روم و ايران مىترسيدند كه ممكن است آنها بر پيامبر حمله كنند؛ زيرا پيامبر اسلام مىگفت، من مأمورم همه را به اسلام دعوت كنم.
گفتهاند اين سخن را عدهاى از قريش و حارث بن نوفل پيش كشيدند و به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند: ما مىدانيم كه دعوت تو حق است اما چيزى كه مانع مىشود، ترس از هجوم دشمنان بر ماست كه ما را از زمين خود آواره سازند. «(1)» اين سخن را كسى مىگويد كه قدرتنمايى خدا در هلاكت فرعونيان را درك نكرده است؛ لذا خداوند در پاسخ آنها چنين مىگويد:
چرا آنها از دشمنان اسلام مىترسند، آيا ما حرم امنى در اختيارشان قرار نداديم؟ «أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً ...»، كه محصولات و نعمتهاى هر شهر و ديارى به سوى آنها سرازير مىشود؛ «يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ» و اين يك روزى مخصوص از جانب ماست؛ «رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا» ولى اكثر آنها نمىدانند؛ «وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ».
فعل را در اينجا مضارع آورده؛ «يُجْبى إِلَيْهِ»؛ «به سوى آن سرازير مىشود» و به خاطر رساندن مفهوم استمرار است.
1) مجمع البيان، ج 7، ص 260؛ الميزان، ج 16، ص 74؛ فخر رازى، ج 25، 4
شرايط تعمير كنندگان
و پردهداران مسجد الحرام
«إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ». «(1)»
«مساجد خدا را تنها كسانى آباد مىكنند كه به خدا و روز واپسين ايمان آورده و نماز برپا داشته و زكات داده و جز از خدا نترسيدهاند. پس اميد است كه اينان از هدايت يافتگان باشند.»
قرآن، حقّ تعمير مساجد و مراكز دينى به ويژه بيت اللَّه الحرام را از مشركان سلب مىكند و آن را شايسته كسانى مىداند كه شرايط زير را داشته باشند:
الف) ايمان به خدا و روز واپسين؛ اين دو باور و عقيده، اساس
1) توبه: 18
مشترك تمام اديان آسمانى است و همه پيامبران اين دو موضوع را سرلوحه دعوت خود قرار دادهاند. قرآن نيز مىفرمايد تنها كسانى مساجد را مرمّت مىكنند كه ايمان به خدا و روز واپسين دارند؛ «إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ...». هيچ عملى بدون اين دو، مقبول نمىافتد.
ب) برپا داشتن نماز و دادن زكات؛ اين دو موضوع هم ركن عملى و اجرايىِ ايمان به خدا و معاد است. از نظر قرآن، ايمانى كه مؤمن را به سوى عمل نكشاند، ايمان ظاهرى است «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا ...»؛ «(1)» «اى كسانى كه ايمان آوردهايد.» به طور جدّى و اساسى ايمان بياوريد؛ نقص در ايمان و نقص در عمل را برطرف سازيد.
ج) جز از خدا نترسيدن؛ در مقام انجام وظايف ايمانى، جز از خدا نبايد هراسى داشت؛ «وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ».
آنگاه كه دل انسان از عشق و حّب الهى لبريز شد، تنها در برابر او احساس مسؤوليت مىكند. هر مقدار عظمت خداوند در ذهن او بالا رود، به همان اندازه از اهمّيت مخلوقات در نظر او كاسته مىشود و ديگر حاضر نيست به خاطر رضاى خلق، رضاى خداوند را فدا كند. اگر از ما بخواهند كه دنيا و آخرت را در دو عبارتِ كوتاه بيان كنيم، مىتوانيم بگوييم كه ما هميشه بر سرِ اين دو راهى قرار مىگيريم:
1) . نساء: 136
الف) «وَجِيهاً عِنْدَ اللَّهِ» ب) «وَجِيهاً عِنْدَ الناسِ» و اين دو با هم جمع نمىشوند. آنجا كه اخلاص پيش مىگيريم، در وادى آبرومندى نزد خداوند وارد شدهايم و جايى كه ريا مىكنيم ومرتكب خلاف مىشويم در برهوتِ جلب رضاى نفس يا مردم افتادهايم.
از نظر قرآن، كسانى كه داراى اين ويژگىها هستند به سوى سعادت مىروند. از اين رو در پايان آيه فرمود: اميد است كه آنان از هدايت يافتگان شوند؛ «فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ».
از اين آيات برمىآيد كه وقتى مشركان از تعمير مساجد و حضور در آنها منع مىشوند، لازم است متوليان و گردانندگان مساجد، افراد باايمان و صالح باشند. نبايد اجازه داد كه افراد ناپاك و مشكوك الهويه، به خاطر ثروت و يا نفوذ اجتماعى يا سياسى خود، در اداره مساجد و مراكز دينى، تصميم گير باشند. حتى اشخاصى كه در رأس انجمنهاى اسلامىِ نهادها يا مراكز تحصيلى قرار مىگيرند بايد شرايط فوق را دارا باشند؛ اگر چنين اشخاصى اطلاعات لازم در زمينه اصول اعتقادى و مسائل دينى را نداشته باشند، زيردستان خود را به انحراف مىكشانند و بازيچه جناحهاى سياسى غير دينى و يا افراد ضعيف الايمان مىشوند و اسلام هميشه از اينگونه افراد ضعيف و سست ايمان و مصلحت انديش و دنياپرست ضربه ديده است.
حديث: كسى كه مسجدى بنا كند هر چند به اندازه لانه مرغى باشد، خداوند خانهاى در بهشت براى او بنا خواهد كرد «(1)». از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كسى كه چراغى در مسجدى برافروزد، فرشتگان و حاملان عرش الهى تا وقتى آن چراغ نور مىدهد، براى او استغفار مىكنند «(2)». همچنين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در آخر الزمان گروهى از امت من به مساجد مىآيند و در آنجا مىنشينند و در امور دنيا صحبت مىكنند، با آنها مجالست نكنيد؛ زيرا خداوند را با آنان كارى نيست. «(3)»
خدمت به حجاج،
بدون ايمان، بىارزش است
«أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ* الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ». «(1)»
«آيا آب دادن به حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را مانند [كار] كسى قرار دادهايد كه به خدا و روز واپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده است؟ [اين دو] نزد خدا يكسان نيستند، و خداوند بيدادگران را هدايت نخواهد كرد* آنها كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با مال و جان خود در راه خدا جهاد كردند، نزد خدا منزلتى هر چه والاتر دارند و آنان حقاً كامرواياناند.»
1) توبه: 20- 19
سقايت و آب دادن به حاجيان، ازمناصب و مفاخر اعراب در جاهليّت بوده است. همچنين پردهدارى و تعمير بيت اللَّه الحرام از امور افتخار آفرين آنها به شمار مىرفت. در آن دوران، به كمك شتر، آب گوارا از چاه بيرون مىآوردند و با مَشكهاى چرمى در اختيار زائران قرار مىدادند و اين منصب دست به دست شد تا در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، به عباس عموى پيامبر رسيد «(1)».
در شأن نزول اين آيه گفتهاند: شيبه و عباس، هر يك به ديگرى فخر مىفروختند. در اين ميان على عليه السلام بر آنها گذشت و پرسيد: افتخار و مباهات شما به چه چيز است؟ عباس گفت: افتخار من آب دادن به حجاج است؛ شيبه گفت من تعمير كننده مسجدالحرام هستم. على عليه السلام با شرمسارى گفت: با داشتن سن كم چيزى مايه افتخار من است كه شما آن را نداريد؛ من جهاد كردم تا شما به خدا و رسولش ايمان آورديد. اين ماجرا به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله كشيده شد و جبرئيل نازل گرديد و گفت: فرستاده خدا، اين آيه را براى آنها بخوان: «(2)» «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ ...»؟
مقصود واقعى حضرت على عليه السلام از اين مناظره خود برتر بينى نبود؛ بلكه اثبات برترى جهاد بركارهاى فرعى بود و آيه كريمه نظر آن حضرت را تأييد كرد.
مراد از اين آيه آن است كه هيچ كارى بدون ايمان به خدا و معاد، باعث منزلت و مقام آدمى نمىشود و شرط مقبوليت هر عملى، به ايمان
است. آنها تصور مىكردند كه كار، سقايت و عمارت در حال كفر، با كار مؤمن در حال ايمان مساوى است. از اين رو با خود مىگفتند: به هر حال ما نيز كار دينى انجام مىدهيم اينجا بود كه قرآن كريم فرمود: آيا آب دادن حاجيان و عمران مسجد الحرام را مانند كار كسى قرار مىدهيد كه به خدا و روز واپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده است؛ «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ...». اين دو مطلب در نزد خدا يكسان نيستند؛ «لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ» و خداوند گروه ستمكار را هدايت نمىكند؛ «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ».
«لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً* وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً* وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً* وَ أُخْرى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً* وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا اْلأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيّاً وَ لا نَصِيراً* سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا». «(1)»
«به راستى خدا هنگامى كه مؤمنان زير آن درخت با تو بيعت مىكردند از آنها راضى شد و از آنچه در دلشان [از صدق
1) فتح: 23- 18
نيت] بود آگاه گرديد، پس آرامش را بر آنها نازل كرد و پيروزى نزديكى را به آنها پاداش داد؛ و [نيز] غنيمتهاى فراوانى كه مىگيرند، و خدا شكستناپذير حكيم است؛ خدا به شما غنيمتهاى فراوانى را وعده داده است كه آنها را خواهيد گرفت؛ ولى اين [غنايمخيبر] را زودتر به شما ارزانى داشت و دست [تعدى] مردم را از شما كوتاه ساخت تا براى مؤمنان نشانهاى باشد، و شما را به راه راست هدايت كند؛ و [غنيمتهاى] ديگرى [نيز هست] كه به آنها دست نيافتهايد؛ تنها خدا بر آنها احاطه دارد، و خدا بر هر چيزى قادر است؛ و اگر كسانى كه كافر شدند، [در حُديبيّه] به جنگ با شما برمىخاستند، قطعاً واپس مىگريختند و يار و ياورى نمىيافتند؛ سنت الهى است كه در گذشته نيز بوده است، و هرگز براى سنت الهى تغييرى نخواهى يافت.»
مؤمنان در جريان حُديبيّه، قبل از پيمان صلح، وقتى زمينهاى براى جنگ فراهم شد، با پيامبر صلى الله عليه و آله زير درختى كه نشسته بود، پيمان بستند كه تا پاى جان از تو و اسلام حمايت خواهيم كرد و خداوند رضايت خود را از بيعت آنها اعلام كرد و به آنها وعده پيروزىها و غنايم كلان داد.
ميان پيامبر و نمايندگان كفار مكه رفت و آمد زياد شد؛ ولى آنها باور نكردند كه پيامبر فقط به قصد زيارت آمده است؛ در اينجا زمينه جنگ و جهاد فراهم شد، مسلمانان به پيامبر كه زير سايه درختى بود مراجعه كردند
و گفتند: ما تا پاى جانمان با تو بيعت مىكنيم كه از تو و اسلام حمايت كنيم، تا اين كه كار آنها به صلح انجاميد. پيامبر وقتى به مدينه باز مىگشت سوره فتح نازل شد و از اين بيعت اعلان رضايت كرد؛ لذا مىگويد:
البتهخداوند از مؤمنان بهخاطر بيعت با تو كه در زير آن درخت صورت گرفت راضى شد؛ «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ» و از صداقت و نيّت پاك آنها با خبر بود؛ لذا آرامشى بر قلبشان وارد كرد و پيروزى نزديكى را كه همان صلح است نصيبشان ساخت؛ «فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً».
صلح حُديبيّه، كه يك پيروزى بود، به طورى كه در مقدمه و شأن نزول خوانديم، از آن به «فَتْحاً قَرِيباً» تعبير كرد و در اين آيه غنايم ديگرى را كه در خيبر و غيره به دست خواهند آورد وعده مىدهد و خداوند حكيم و مقتدر شكستناپذير است؛ «وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً».
طبق قرارداد حديبيّه بنا شد پيامبر و ياران امسال برگردند و سال ديگر به حج بيايند. ذيقعده سال بعد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با اهل حديبيّه به قصد مكه و انجام عمره خارج شد. آن حضرت از ذوالحليفه احرام بست و قربانىها را با خود برداشت و همگى لبيك گويان حركت كردند. نزديك مرالظهران،
محمدبن مسلمه را با سپاهى مسلح پيش فرستاد؛ وقتى مشركان او را با سپاهش ديدند، سخت مرعوب شدند و پنداشتند كه محمد صلى الله عليه و آله با آنها سر جنگ دارد. بى درنگ اهل مكه رااز ماجرا آگاه كردند. قريش مكرز بن حفص را به حضور پيامبر فرستادند كه اى محمد، تو عهدشكن نبودى! فرمود: آرى پيمان شكن نيستم. گفت: شما با سپاه و سلاحهاى متعدد آمدهايد! فرمود: سپاه را به سوى «ياجج» فرستادهام. او پيامبر را به وفادارى توصيه كرد و برگشت (به نظر مىرسد كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيشبينىهاى نظامى را كرده و دست به چنين احتياطى زده بود؛ چون احتمال مىداد مشركين پيمانشكن، پيامبر را عارى از آمادگى جنگى ببينند و كار را يكسره كنند. به هر حال همراه آوردن سپاه مجهز، از بينش عميق سياسى و ژرفنگرى و ديرباورى آن حضرت حكايت مىكند كه از ويژگىهاى انقلابى آن حضرت بود).
سران كفار، مكه را ترك كردند تا ورود اين كاروان را نبينند! ولى بقيه اهل مكه همه در مسير كاروان محمد آمدند و به تماشا پرداختند. عبداللَّه بن رواحه زمام ناقه پيامبر را به دست گرفته، و با شوق و شعف تمام لبيك گفت و بدين ترتيب رؤياى محمد صلى الله عليه و آله تأويل شد. «(1)»
1) سيد قطب، فى ظلال القرآن، ذيل آيه؛ مجمعالبيان، ج 9، ص 127
«لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً».
«به يقين، خداوند رؤياى پيامبر خود را راست گردانيد كه شما حتماً به خواست خدا سربتراشيد و موى سر كوتاه كرده، بدون هيچ ترسى، با خاطرى آسوده به مسجدالحرام وارد خواهيد شد. پس خداوند چيزهايى [از مصالح پشت پرده] مىدانست كه شما نمىدانستيد، لذا پيش از آن [براى شما با صلح حُديبيّه] پيروزى نزديك را فراهم كرد.»
خداوند به وسيله خواب (ورود با امنيّتِ پيامبر و يارانش به مكه) به او وعده پيروزى داده بود. «(1)» سوگند كه خداوند به رسولش راست گفت رؤيا را كه تو و يارانت با امنيت وارد مكه مىشويد و اعمال حج را انجام مىدهيد. مؤمنان وقتى
1) مجمعالبيان، ج 9، ص 126؛ تفسير فخر رازى، ج 28، ص 104
ديدند، در حُديبيّه به جاى اينكه وارد مكه شوند و حج به جا آورند، كار به صلح انجاميد و از همانجا برگشتند، اين پرسش برايشان مطرح گرديد كه پس رؤياى پيامبر چه شد؟ اينكه صلح است و از نيمه راه برگشتن! در اين مورد از شخص پيامبر سؤال مىشد ايشان جواب مىدادند وعده خدا راست است، ولى آيا من به شما گفتم همين امسال وارد مكه مىشويم؟ و مىفرمايد: خداوند رؤياى پيامبر را راست گردانيد «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ» كه حتماً به اذن خدا داخل مسجدالحرام مىشويد، با امنيت و سلامتى؛ «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ»؛ با سر تراشيده و موى كوتاه كرده، بدون هيچ ترسى؛ «مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ».
خداوند متعال در اينجا مىفرمايد: براى اين كه شما بتوانيد با امنيت وارد مكه شويد، نخست بايد صلحى برقرار شود و مصلحت قطعى شما در صلح است و ورود با امنيت، جز از اين طريق، راه ديگرى ندارد، خداوند اين را مىدانست و شما نمىدانستيد؛ «فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا». بدين جهت پيش از اينكه شما وارد مكه شويد، خدا برايتان فتحى نزديك را (صلح) پيش از ورود به مكه تدارك ديد؛ «فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً» كه اين فتح، هم زمينه ورود با امنيت را فراهم كرد و هم مايه فتوحات ديگر شد.
ريشه اصلى و پديد آورنده ماجراى حُديبيّه و نزول سوره فتح همين رؤيا بود كه در بخش تاريخ حُديبيّه بيان كرديم. البته به طورى كه مىبينيد،
ذكر آن در اواخر سوره مناسبتر است تا اول سوره؛ زيرا در قسمتهاى قبلى، ماجرا و پيشآمدهاى پيروزمندانه بيان گرديده و در اين ماجرا سخن از پيروزىهاى چشمگير پيامبر و مؤيَّد واقع شدن آن حضرت از جانب خداوند است. و در اينجا به خودى خود رؤيايى كه حاكى از پيروزى آن بزرگوار است تأويل وتعبير مى شود و لذا جايش همينجاست كه بگويد: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ ...» و خداوند اراده كرده است او را چنان تأييد كند كه رسالتش فراگير گردد و بر تمام اديان غالب آيد و اينكه خداوند، خود شاهد صدق رؤياى محمد صلى الله عليه و آله و حقانيت و پيروزى رسالت پيامبرش هست؛ از هر گواه ديگرى؛ او را بىنياز مىكند.
اى پيامبر، تو و يارانت وارد مسجدالحرام مىشويد «إِنْ شاءَ اللَّه»؛ اگر خدا بخواهد. با اينكه ورود به مكه حتمى است به دليل اينكه وعده خداوند است، ولى انْ شاءَاللَّه گفته شده است. اين تربيت قرآنى است كه موحّدان بدانند مشيّت خداوند در بند هيچ قيدى قرار نمىگيرد و هميشه مطلق و آزاد است. مىبينيم در قرآن مىفرمايد: پاكان به بهشت در آيند و ناپاكان به دوزخ وارد شوند و مادام كه آسمانها و زمين باقى است آنها در آنجا باقى هستند؛ «إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ» «(1)»
يعنى اين گونه نيست كه اگر كسى وارد بهشت يا دوزخ شد، ديگر از مشيّت و سيطره اراده الهى خارج شده است.
1) هود: 107
«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ* فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ». «(1)»
«همانا نخستين خانهاى كه براى مردم بنا شد، همان است كه در مكه مايه بركت و هدايت جهانيان است* در آن نشانههاى روشنى است [چون] مقام ابراهيم، و هر كه وارد آن شود ايمن است و حق خدا بر مردم است كه قصد زيارت اين خانه كنند براى كسى كه به آن راه تواند يافت و هر كه كافر شود پس [بداند كه] قطعاً خداوند از جهانيان بىنياز است.»
اين دو آيه درباره برترى و پيشينه تاريخى كعبه نسبت به بيتالمقدس بوده و پاسخى است به مشاجره يهوديان درباره اين كه چرا مكه قبله مسلمانان شده است؟
1) آل عمران: 96 و 97
لغت: بَكَّه: همان مكّه است، بَكّ به معناى ازدحام است؛ به اين جهت كه مردم براى طواف به كعبه هجوم مىآورند. «(1)» در اين باره، فخر رازى نقل كرده است كه امام باقر عليه السلام در كعبه نماز مىخواند، زنى از مقابل او عبور كرد، مردى خواست مانع او شود، امام عليه السلام فرمود: مانع او نباش؛ زيرا خداوند مكّه را بكّه ناميده است؛ يعنى ازدحام در مكه امرى طبيعى است؛ مردى از مقابل زن نمازگزار عبور مىكند و يا بهعكس. به هر حال در اين مكان اين امور بلامانع است. مىبينى زنى پيش رويت و ديگرى طرف راستت مشغول نماز است و تو شانه به شانه زنى نماز مىخوانى و عيبى هم ندارد. در حالى كه اين امر در نقاط ديگر جايز نيست. «(2)» اين آيه مىفرمايد: كعبه نخستين مركز پرستش خدااست كه در روى زمين ساخته شد و محلّى براى اجتماع مردم و مايه هدايت آنهاست؛ از اين رو، اگر به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شده، مناسبترين انتخاب بوده و بيتالمقدس براى مسلمانان قبله موقّتى بوده است و اشكال تراشى يهود در اين موضوع، بىمورد است.
اين دو آيه، به يك ايراد جنجالى يهود پاسخ مىدهد و آن مسأله تغيير قبله از بيتالمقدس به كعبه بود؛ زيرا اين موضوع تأثير زيادى در زندگى و موقعيت اهل كتاب گذاشت كه تا مدتهاى مديد مشاجره و بگومگوى آنان با مسلمانان به درازا كشيد. آنها مىگفتند چگونه ممكن است در آيين ابراهيم عليه السلام مكّه قبله رسمى باشد، در حالى كه قبله اصلى،
بيتالمقدّس است و اين، نسخ آيين ابراهيم عليه السلام است. آيه پاسخ داد كه كعبه پيش از ساير معبدها ساخته شده و اوّلين خانه عبادت مردم در روى زمين بوده است و بيتالمقدس را سليمان عليه السلام بنا كرد كه قرنها پس از ابراهيم عليه السلام وجود داشت. «(1)»
از زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بعد، هر چه برتعداد مسلمانان افزوده مىشد زائران خانه خدا نيز بيشتر مىشدند و مسجدالحرام به وسيله خلفاى وقت توسعه مىيافت. منصور، خليفه عباسى، در زمان حكومتش خواست بار ديگر آن را توسعه دهد؛ از اين رو، مردمى را كه در اطراف مسجدالحرام خانه داشتند، فراخواند تا خانه آنها رابخرد؛ ولى آنها به هيچ قيمتى حاضر به فروش نشدند. منصور در بنبست سختى قرار گرفت؛ زيرا نمىتوانست با توسّل به زور، كه انعكاس بدى داشت، خانه آنها را خراب كند. از امام صادق عليه السلام چارهجويى كرد؛ حضرت عليه السلام فرمود: در اين باره دليل روشنى از قرآن وجود دارد. منصور پرسيد: كدام دليل؟ فرمود: آيه «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً»؛ زيرا خداوند فرموده است نخستين خانهاى كه براى مردم ساخته شده، كعبه بوده است. پس، اگر آنها پيش از بناى كعبه خانه ساختهاند، اطراف مكه مال آنهاست، ولى اگر بناى كعبه مقدّم بوده، اين حريم تا آن جا كه نياز زائران اقتضا مىكند، متعلّق به كعبه است. از اين رو، منصور دستور داد مالكان خانههاى اطراف مكه را احضار كردند. او به اين آيه استدلال كرد و آنها حاضر به معامله
1) الميزان، ج 3، ص 542
شدند. «(1)»- فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ ...
لغت: حج، در اصل به معناى قصد است و برهان را حجّت مىگويند؛ زيرا در بحث، مقصود روشن مىگردد. و به اين مراسم، حج مىگويند براى آن كه در آن قصد زيارت خانه خداست.
اسْتَطاعَ (طَوْع)؛ توانست.
در خانه خدا يادگارهاى روشنى از خداپرستى و توحيد و معنويّت و آثارى از ابراهيم عليه السلام است؛ مانند مقام ابراهيم (محلى كه ابراهيم عليه السلام براى بناى كعبه و يا به خاطر مراسم حج، يا دعوت مردم براى اعمال حج در آن مكان ايستاد) و يا مانند حَجَرالأسود و حِجْر اسماعيل.
خداوند مكه را به خاطر دعاى ابراهيم عليه السلام، شهر امن قرار داد و هرگونه جنگ و مبارزه را در آن ممنوع ساخت؛ «وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً». در اسلام، كعبه به عنوان يك پناهگاه شناخته شده كه اگر كسى به آن جا پناهنده شود، تا زمانى كه در آنجاست، نمىتوان متعرّض او شد و حتّى حيوانات بايد در آن امنيّت داشته باشند.
در اين آيه، به مردم دستور حج داده شده است؛ يعنى بر مردم است كه در صورت توان، خانه خدا را زيارت كنند. حج بر كسى كه استطاعت داشته باشد، تنها يك بار در مدّت عمر واجب مىشود.
نكته: از اين آيه استفاده مىشود كه اين حكم، تنها به مسلمانان
1) الميزان، ج 3، ص 552
اختصاص ندارد. آيه نفرموده است كه حج بر مؤمنان واجب است؛ بلكه فرموده است بر «ناس» واجب است و اگر كسى هنوز اسلام نياورده باشد، اين تكليف از او ساقط نمىشود؛ «(1)» البته بعيد است كه غير مسلمانى حج بجا آورد و به اسلام نگرايد.
احترام و تقدّس كعبه، علاوه بر مسلمانان، از نظر امّتهاى ديگر نيز مورد قبول بوده است. هنديان آن خانه را به خاطر حجرالأسود تعظيم مىكردند. كلدانيان يكى از خانههاى مقدّس هفتگانهاش مىشمردند.
فارسيان گرامى اش مىداشتند و بسيار به زيارتش مىرفتند. يهود هم از آن رو كه كعبه از آثار ابراهيم عليه السلام است، احترامش مىكردند. در كعبه تصوير ابراهيم و اسماعيل و مريم و مسيح عليهم السلام منقّش بود و اين دليل است كه كعبه مورد احترام اهل كتاب بوده است. عرب هم آن را تعظيم مىكردند و حج، جز و دين عرب قبل از اسلام بوده است. «(2)»
هاجر بعد از ساخته شدن كعبه، پردهاى بر آن آويخت، امّا پردهاى كه همه جاى كعبه را بپوشاند، نخستين بار توسّط يكى از اقوام تُبَّع يمن، به نام ابوبكر اسعد مهيّا شد كه آن را با پردهاى نقره باف پوشانيد و سپس مردم پردههاى مختلفى بر آن مىانداختند. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نيز آن را با پارچه يمانى پوشانيد و اين رسم همچنان باقى بود تا سالى كه خليفه عباسى به
زيارت خانه خدا رفت. خادمان كعبه از انباشته شدن پارچهها بر بام كعبه شكايت كردند و گفتند: ممكن است سنگينى اين پارچهها خرابىبه بار آورد. خليفه دستور داد همهپارچهها را بردارند وبهجاى آن، در سال تنها يك بار پارچه به كعبه بياويزند كه اين رسم كه تااين زمان همچنان باقى است. «(1)»- وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ ...
در پايان آيه آمده است: كسى كه با آن مخالفت كند، كفر ورزيده است. در اين جا، همان طور كه مخالفت با اصول دين، كفر تلقّى مىشود، مخالفت با اين فرع دينى هم كفر به حساب مىآيد.
حديث: مرحوم صدوق از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «اى على، كسى كه با توانايى بر انجام حج آن را ترك كند كافر است؛ زيرا خداوند مىفرمايد: مردمى كه استطاعت دارند، بايد حج بجا آورند و كسى كه كفر بورزد؛ يعنى آن را ترك كند، پس [به خود زيان زده است و] خدا از همگان بىنياز است. اى على، كسى كه حج را به تأخير اندازد تا اين كه از دنيا برود، در قيامت يهودى يا نصرانى محشور مىشود.» «(2)»
وقتى در گذشته مأمور پردهدارى و تطهير كعبه «(3)» شخصيتى چون ابراهيم عليه السلام بوده است، امروز هم بايد مسؤولان تداركات خانه خدا از
اولياى الهى و شبيهترين اشخاص به پيامبران باشند.
نكته عرفانى كه از اين آيه برداشت مىشود آن است كه دل انسان كه خانه خدا است بايد از اغيار و محبت غير خدا پاكسازى و براى توجه خدا به آن تطهير شود.
تذكر: در آيه فرمود: كعبه را براى طائفان و عاكفان و نمازگزاران تطهير كنيد. منظور از آنها چهار گروه گوناگون نيستند، بلكه منظور بيان حالتهاى مختلف زائرخانه خداست. او چون مشغول طواف مىشود طائف است و چون در مسجد به تماشاى كعبه مىنشيند و به عبادت مشغول مىشود عاكف و چون مشغول نماز مىشود راكع و ساجد است. «(1)» «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ ...». آنگاه كه ابراهيم گفت: بارخدايا! اينجا را خانه امن قرارده و اهل آن را از انواع نعمتها برخوردار كن، اهلى كه به خدا و معاد ايمان بياورد؛ «مَنْ امَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ»، خداوند دعاى او را پذيرفت و فرمود: و كافران را هم از نعمتهاى آن كمى برخوردار مىكنم؛ زيرا دنيا دار امتحان است؛ «وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا». سپس آنها را به سوى عذاب آتش مىكشانم و چه بد سرنوشتى است؛ «ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ».
1) بقره: 126
«جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ ذلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ* اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ* ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ». «(1)»
«خداوند، كعبه، آن خانه حرمتدار و نيز ماههاى حرام و قربانىهاى بىنشان و نشاندار را مايه قوام كار مردم قرار داد.
آن بهخاطر اين است كه بدانيد خداوند هر چه را كه در آسمانها و زمين است مىداند و بىگمان خدا به همهچيز آگاه است؛ بدانيد كه بىترديد خداوند هم سختكيفر است و هم بسيار آمرزنده و مهربان؛ پيامبر جز ابلاغ تعهدى ندارد و خدا آنچه را عيان يا نهان كنيد مىداند.»
1) مائده: 99- 97
خداوند در اين آيات، به اهميت كعبه و نقش آن در ساماندهى معنوى، اجتماعى و اقتصادى مردم مىپردازد.
در آيات پيش، درباره تحريم صيد بر كسى كه در حال احرام است صحبت شد. رابطه اين آيات با آيات پيش، آن است كه خدا براى حفظ طيور و وحوش در حريم كعبه، صيد آنها را ممنوع كرد و در اين آيه مىخواهد بفرمايد: وقتى امنيّت حيوانات بايد رعايت شود، بهطريق اولى بايد امنيت انسانها نيز مراعات گردد تا بتوانند در سايه آن، دنيا و آخرتشان را سامان دهند. لذا در اين آيه به اهميت مكه و اثر آن در ساماندهى اجتماعى مسلمانان اشاره كرده مىفرمايد: خداوند كعبه را خانه امن در جهت مصالح و منافع مردم و براى اصلاح امور سياسى و اجتماعى جامعه مسلمانان قرار داد؛ «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ» كه اينها مفهوم قيام و جنگ در آن ممنوع است تا آسايش مردم مختل نشود و مال و جان آنها در امان باشد. در «مجمعالبيان»، آن را معاش و امور كسب و كار دانسته است. «(1)» در اين آيه، چهار عامل براى قوام زندگى مردم آمده است:
الف: كعبه محلّ تجارت بين المللى و محلّ زيارت و عبادت عمومى است.
ب: جنگ در ماههاى حرام ممنوع است و خوف و ناامنى از ميان مىرود.
ج: قربانىها، معاش خوبى براى مستمندان است. مردم به راحتى به
1) مجمعالبيان، ج 3، ص 347
تأمين و ذخيره معاش و تنظيم قراردادها مىپردازند.
د: درجاهليت نيز اگر كسى قربانى خود را نشاندار مىكرد و يا حتى از پوست درخت حرم بر خود مىآويخت، كسى متعرض او نمىشد؛ چه در ماه حرام يا غيرحرام و چه در حرم يا غيرحرم.
اين خانه مقدس، عامل وحدت و كنگره عظيمى براى استحكام پيوندهاى گوناگون مسلمانان است كه مىتواند بسيارى از نابسامانىهاى آنها را سامان بخشد. وقتى مردم از نقاط مختلف جهان، راهى مكه مىشوند، نخست از معنويت و روحانيت حج و خانه كعبه بهرهمند مىشوند و سپس با ديدار افراد و گروههايى ديگر از ملّيتهاى مختلف و آشنايى با مسائل و مشكلات آنان، فصل جديدى در زندگى مردم باز مىشود و از دستاوردهاى مهمّ اين اجتماعِ عظيم، بهره مىبرند. افزون بر اين، در حاشيه اين تماسها و برخوردها، با انجام داد و ستد و تجارت، به سودهاى اقتصادى نيز دست مىيابند و تبادل افكار و تكنيك و صنايع، نتيجه ديگر حج است. اين در مورد شكلگيرى زندگى دنيايى است و اما آخرتى و معنوى هم جاى خود دارد كه عبادات به آن سو انجام مىگيرد و مراسم عبادىاش، دوره فشرده خودسازى و توجه كامل به خداوند است؛ اگر مشاجرهاى انجام دادى بايد قربانى كنى و جريمه دهى؛ زيرا در مشاجره، خواسته خودت را اثبات مىكنى، در حالى كه در عبادت حج، خودى وجود ندارد، اگر به آيينه نگاه كردى، جريمه مىشوى؛ زيرا تو آمدهاى كه خدابين شوى ولى خودبين شدى و
«وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ* رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنا مَناسِكَنا وَتُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ* رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».
«و آن گاه كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه كعبه را بالا مىبردند [گفتند:] پروردگارا! از ما بپذير كه تنها تو شنوا و دانايى. پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود گردان و از نسل ما امتى فرمانبردار خويش پديدآور و آداب عبادى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى؛ بى ترديد تويى توبهپذير مهربان.
پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند وكتاب و حكمتشان بياموزد و آنها را تزكيه كند؛ حقاً كه تنها تو عزيز و حكيمى.»
ابراهيم عليه السلام هنگام بالا بردن پايههاى كعبه، براى خود و خاندانش دعا مىكند كه مورد اجابت قرار مىگيرد.
طبق آيات كريمه قرآن و احاديث، كعبه پيش از ابراهيم عليه السلام ساخته شده بود و او كار بازسازى و تجديد بنا را انجام داد؛ چراكه فرمود: «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ»؛ «(1)» «خدايا! در اين سرزمين خشك و سوزان، در جوار خانه تو، خاندانم را سكونت دادم.» اين قضيه به زمان شيرخوارگى حضرت اسماعيل عليه السلام مربوط است. پس آن زمان نيز خانه كعبه وجود داشته است. در نهجالبلاغه نيز آمده است: «آيا نمىبينيد خداوند مردم جهان را از زمان حضرت آدم تا امروز، با قطعاتى از سنگ آزمود و آنرا خانه محترم خويش قرار داد، سپس به آدم و فرزندانش دستور داد كه به گرد آن طواف كنند». «(2)»
لذا در اين آيه فرمود:
وقتى ابراهيم با اسماعيل پايههاى كعبه را بالا مىبردند؛ «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ» دعا كردند: بارخدايا! اين عمل را از ما بپذير كه تو شنوا و دانايى؛ «رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».
خدايا! ما را تسليم فرمان خود گردان و از نسل ما امتى فرمانبردار خود پديد آور؛ «رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ» و آداب عبادت را به ما بياموز و بر ما ببخشاى كه تو توبهپذير مهربانى؛ «وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ».
نكته: ميان دو اسم «ابراهيم» و «اسماعيل» در اين آيه فاصله افتاده
است. در حالى كه مىتوانست اين گونه باشد: «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ واسماعيل الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ»، چرا؟
شايد بتوان گفت: در يك كار دستهجمعى، با توجه به سلسله مراتب، پاداش هر كسى به اندازه نقش و تأثير او در آن عمل است. در آخرت نيز جزاها به اين ترتيب خواهد بود. حضرت ابراهيم در ساختن كعبه و پايهگذارى مكتب توحيد نقش اول و اساسى را داشته و اسماعيل بهعنوان دستيار آن حضرت كار مىكرده است؛ لذا اين مطلب بدينگونه در جملهبندى آيه منعكس گرديده است «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ».
«وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ* وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ* لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ». «(1)»
«و چون براى ابراهيم جايگاه كعبه را آماده كرديم [پيمان گرفتيم] چيزى را شريك من نكن، و خانهام را براى طواف كنندگان و قيامكنندگان [به عبادت] و ركوع كنندگان و سجدهكنندگان پاكدار؛ و در ميان مردم نداى حج سر ده تا پياده و سوار بر مركبهاى لاغر [تندرو]، از هر راه دورى به سوى تو
1) حج: 28- 26
آيند؛ تا ناظر منافع خود باشند و نام خدا را در روزهاى معين، بر [ذبحِ] آنچه از چهارپايان روزىشان كرده است ياد كنند؛ پس، از آنها بخوريد و به درمانده مستمند بخورانيد.»
در اين آيات به تاريخچه بازسازى كعبه و برخى احكام حج پرداخته است.
با توجه به اينكه آيه قبل درباره مسجدالحرام و احترام زائران خانه خدا سخن گفته، در اين آيه اشارهاى به تاريخچه بناى كعبه و بخشى از احكام آن مىكند. از اين رو، فرمود: ياد كن زمانى را كه محل خانه كعبه را براى ابراهيم آماده ساختيم؛ «وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ».
طبق نظريه مفسران، خداوند مكان خانه كعبه را كه در زمان آدم بنا گرديد و در توفان نوح عليه السلام ويران شد، به ابراهيم عليه السلام نشان داد. توفان وزيد و خاكها را به عقب راند و پايههاى خانه آشكار شد. «(1)» به هر حال با هر وسيلهاى كه بود خداوند محل اصلى خانه را براى حضرت ابراهيم معلوم و آماده ساخت و او با همكارى اسماعيل آنرا تجديد بنا كرد.
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: آيا نمىبينيد كه خدا مردم جهان را از زمان آدم تا امروز به وسيله قطعات سنگى امتحان كرده و آن را خانه گرامى خود قرار داد؛ سپس به آدم و فرزندانش دستور داد كه پيرامون آن طواف كنند. «(2)» سپس مىافزايد: هنگامى كه خانه آماده شد، به ابراهيم گفتيم: اين خانه را كانون توحيد كن و چيزى را شريك من قرار نده! «أَنْ لاتُشْرِكْ بِي
شَيْئاً» و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع كنندگان و سجدهكنندگان پاكيزه گردان؛ «أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ».
برخى گفتهاند: مراد از آن، مقيمهاى مكه است «(1)» و گروهى آنرا مصلّى دانستهاند. در اين آيه، به سه ركن اساسى نماز اشاره شده است؛ قيام، ركوع و سجود. «(2)» آدمى وقتى وارد مسجدالحرام يا مسجدالنبى مىشود، مردم را در سه حالت مىبيند، دستهاى در حال قيام، عدهاى در حال ركوع و گروهى در سجدهاند.
قابل توجه است كه قيام، مرحله ابتدايى نماز است و ركوع مرحله ميانى و سجده قسمت آخر آن است و از نظر عرفانى نمازگزار در سيرى به سوى خداوند است. قيامِ نماز، آغاز حركت است و اين قيام خاضعانه، مرحله اول خضوع و بندگى است. سپس اين قيام، به خضوع نود درجه تبديل مىشود و در نهايت، آدمى خاكسارانه پيشانى به خاك مىسايد و خود را نسبت به خداوند در پايينترين نقطه ممكن مىيابد.
بعد از آماده شدن كعبه، از خداوند به حضرت ابراهيم فرمان مىرسد،
در ميان مردم، آنان را به حج فراخوان؛ «وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» تا پياده و سوار بر مركبهاى لاغر تندرو، از هر راه دورى قصد خانه خدا كنند؛ «يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ».
در روايتى مىخوانيم حضرت ابراهيم عرض مىكند: بارخدايا! اعلام من به گوش كسى نمىرسد. خداوند فرمود: «عَلَيْكَ الْأَذانُ وَعَلَيَّ الْبَلاغُ»؛ «تو اعلام كن، بهگوش رساندنش با من.» لذا آن حضرت روى مقام آمد و انگشت در گوش گذارد و به سوى شرق و غرب صدا زد: اى مردم، حج خانه خدا بر شما واجب شد. دعوت پروردگارتان را اجابت كنيد. خداوند صداى او را به گوش همگان رسانيد، حتى كسانى كه در پشت پدران و رحم مادران بودند و همه حج گزاران از آن روز تا قيامت، دعوت او را لبيك مىگويند. «(1)» انسان وقتى در اعمال حج گذشتگان دقت مىكند و مىبيند كه آنها چگونه با ابتدايىترين امكانات زندگى و در مواردى طاقت فرسا، حج به جا آوردهاند، در حج خود احساس شرمندگى مىكند. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را اينگونه تشويق و اعمالشان را ارزشگذارى نموده است: «كسى كه پياده حج كند براى هر قدم هفتصد حسنه و آنكه سواره حج بگزارد هفتاد حسنه دارد». «(2)»
ابوالفتوح رازى، سرگذشتى را نقل مىكند كه باور آن بسى سخت
است. او مىنويسد:
«ابوالقاسم بشربن صمد گويد: پيرمرد ضعيفى را در طواف ديدم. از او پرسيدم از كجا آمدهاى؟ گفت از راهى بسيار دور؛ به طورى كه بعد از گذشت بيش از يك سال سفر، سرانجام به اينجا رسيدهام!».
در اين آيه، به يكى از اهداف اجتماعى مسلمانان از حضور عمومى مردم در حج اشاره كرده، مىگويد: آنها به اين مكان مقدس بيايند تا منافع و مصالح خويش را شاهد و ناظر باشند؛ «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ».
مردم مسلمان، از همه جاى جهان در آنجا جمع مىشوند تا در امور امنيتى، نظامى، سياسى، اقتصادى و در باره اتحاد امت اسلامى در برابر دشمنان اسلام تصميمات لازم را بگيرند.
حديث: شخصى از امام صادق عليه السلام در باره «منافع» در اين آيه پرسيد، حضرت فرمود: منافع دنيا و منافع آخرت مراد است. «(1)» سپس مىگويد:
آنها بيايند و قربانى كنند و نام خدا را در ايامى مشخص، بر چهارپايانى كه به آنها روزى داده شده «در ذبح آنها» ياد كنند؛ «وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ»؛ زيرا مشركان در آن زمان هنگام ذبح چهارپايان نام بتها را مىبردند. اين عمل شركآميز باعث مىشد كه گوشت قربانى آنها، ميته و حرام شود.
1) نورالثقلين، ج 3، ص 488
قربانى كردن، عملى مادى و عبادى است و اقدامى در راستاى تهيه مواد غذايى براى خود و مستمندان مىباشد؛ ليكن در اينجا تنها به قسمت عبادى و روحانى آن اشاره مىكند كه مراد، بردن اسم خدا، هنگام ذبح و نيت «قربةً إلى اللَّه» است؛ يعنى هر اتفاقى در حج رخ مىدهد؛ بايد جنبه تقّرب و عبادت به خود بگيرد. قربانى كردن نوعى گذشت از مال دنياست و اين رمز را دارد تا انسان هر چه را كه لازم باشد براى خدا تقديم كند.
حج، به ما مىآموزد كه هر كسى براى خود اسماعيل يا اسماعيلهايى دارد كه به آن دل بسته است و همان سدّ راه رسيدن او به خدا است. از مال و جان و عنوان گرفته تا شهوت و قدرت و همسر و فرزند و ... كه به خاطر حفظ آنها، به هر گناهى دست مىيازد؛ پس بايد وابستگى به آنها را به عنوان اسماعيل به پاى دوست قربانى كند. آرى! حاجى در مراسم حج اين امور را تمرين مىكند.
در پايان آيه مىگويد: از گوشت اين قربانىها، هم خودتان بخوريد و هم بينواى فقير را اطعام كنيد؛ «فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ».
اساسىترين اعمال حج، كه همهاش توحيدى و عبادى است، در ده روز آخر حج واقع است كه حتى شامل ايام تشريق، روزهاى يازده و دوازده و سيزدهم نيز مىشود و ذكر قربانى در ميان اعمال حج به خاطر اهميت و اثر آن و چند بُعدى بودنش مىباشد كه هم اطعام فقرا را در بر
مىگيرد و هم گذشت از مال و هم رمز قربانى كردن همه خواستهها را براى خداوند شامل مىگردد.
و لذا من نخست به دستبوسى پيامبر تو آمدم تا در حضور او از آلودگىها طهارت يافته و با وضع بهترى به حضور تو، به كعبه شرف يابم.
احرام در مسجد شجره
اثر روانى احرام، كه شرط زيارت كعبه است، اين است كه آدمى مىبيند، زيارت اشرفالأنبيا تشريفاتى ندارد و به صورت ساده و معمولى انجام مىگيرد؛ ولى زيارت خانه خدا بسى پرهزينه با تشريفات و داراى برنامه است؛ بايد لباسهاى معمولى- كه غالباً در آن معصيت صورت
1) حشر: 7
گرفته از تن خارج شود و دو قطعه حوله بىتشريفات و بىدوخت و عارى از هرگونه پيرايه، به عنوان پوشش بر بدن پيچيده شود و آنگاه چند چيز را كه تا ديروز حلال بوده، بر خود حرام كند؛ به طورى كه حتى به آينه نگاه نكند؛ زيرا او آمده است تا خدابين شود ولى اگر خودبينى كرد بايد توبه نمايد.
او مشاجره نكند و قسم نخورد؛ زيرا مىخواهد در اين امور حقّانيت خود را ثابت كند؛ در حالى كه حاجى آمده است خود را نفى كند؛ پس حق ندارد به كسى امر و نهى نمايد. اى بميرد اين خودى كه عامل همه تجاوزها و گناهان و شركها و تملقهاست! پس بايد مواظب اينگونه لغزشها باشد؛ زيرا مىخواهد عارى از هرگونه منيّتها، خدامحورانه و به حضور خدا در كعبه شرفياب شود. از اين روست كه معصوم فرمود:
«كسى كه حج را به طور كامل انجام دهد، از گناهان خود عارى مىشود همانند روزى كه از مادر متولد شد.» «(1)»
انسان در اين مراسم، جاى پاى مخلصترين مخلوقات واولياى الهى را مىبيند و به حقارت خود در اين مقايسه پى مىبرد و لذا اگر تمام وجود او به عبوديّت تبديل شود، آنرا چيزى نمىشمارد. جاى پاى اوليايى چون؛ ابراهيم خليل، اسماعيل ذبيح و هاجر را. محل گامهاى رسولاللَّه، دختر گرانقدرش فاطمه، حضرت على و فاطمه بنت اسد را. جاى پاى مردانى چون عبدالمطّلب، ابوطالب، حمزه و جعفر طيار را. وبالأخره جاى پاى شريفترين صحابى؛ از عماربن ياسر و مادرش سميّه تا بلال و ابوذر و سلمان را.
1) بحارالأنوار، ج 99، ص 26
آرى، آدمى لحظهلحظه زندگى فاطمه عليها السلام را زير چتر پيامبر خدا مشاهده مىكند، جاى پاى آمينگويان رسول خدا را در مباهله نصاراى نجران مىبيند و به ياد مىآورد و آنرا براى هميشه عمر خود، به خاطر مىسپارد. چنين حجّى است كه انسان را الهى مىكند و از او عارف بِاللَّه مىسازد.
«واى به حال مسلمانان اگر معنى حج را نفهمند و واى به حال دشمنان آنها اگر برآيند حج را درنيابند.»
امروزه در مراسم حج، با ملاقات و ديدارهايى كه ميان دانشمندان مسلمان با فرهنگهاى مختلف انجام مىگيرد. آنان از آثار فكرى و قلمى و انديشههاى يكديگر آگاه مىشوند و مبادله افكار مىكنند كه اين در ترويج آثار اسلامى تأثير بسزايى دارد و از بركات حج است.
حديث: امام صادق عليه السلام درباره تأثير اجتماعى حج در سياست و فرهنگ كشورها فرمودند:
«اگر هر قوم و ملتى تنها از كشور خود سخن بگويد و تنها به مسائلى كه در آن است بينديشد، نابود مىشود و كشور را به
ويرانى مىكشاند و منافع آن را به خطر مىاندازد و اخبار و اطلاعات صحيح، پشت پرده مىماند». «(1)»
آن حضرت در جاى ديگر فرمود:
«مادام كه خانه كعبه استوار است، اسلام هم برپاست.» «(2)»
قابل توجه است كه دنياى استكبار امروزه اين مطلب را به خوبى فهميده است از اين رواست كه مىبينيم يكى از سران آمريكا مىگويد: ما بايد هر طور كه شده، مكه و مدينه را از ميان برداريم!
از همين جا ولايت امام معصوم و ضرورت رهبرى آن روشن مىشود؛ آنجا كه فرموند: «اگر سالى مسلمانان توان مالى براى رفتن حج رانداشته باشند بر حاكم اسلامى و والى مسلمين واجب است كه با هزينه ازبيت المال آنها را به سفر حج بفرستد.» «(3)»
«ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ* ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اْلأَنْعامُ إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ* حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ* ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ* لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ». «(1)»
«سپس بايد آلودگى خود را بزدايند و به نذرهايشان وفا كنند و برگِرد خانه كهن طواف نمايند؛ اين است [آنچه مقرر شده] و هركس مقررات خدا را بزرگ شمارد آن، براى او نزد
1) حج: 33- 29
پروردگارش بهتر است. و چهارپايان براى شما جز آنچه [حرمت آن] بر شما خوانده مىشود حلال است، پس از پليدى بتها دورى كنيد و از گفتار باطل اجتناب ورزيد؛ در حالى كه مخلصان خدا باشيد، نه مشركان به او. و هركس به خدا شرك آورد، بدان ماند كه از آسمان افتاده و مرغان او را مىربايند يا تندباد او را به نقطهاى دور پرتاب مىكند؛ اين است [سخن حق]، و هركس شعائر خدا را بزرگ دارد، بىترديد آن نشانه تقواى دلهاست؛ در آن [قربانىها] براى شما منافعى است تا زمانى معين [چون شير و پشم]، سپس قربانگاه آنها در كنار خانه كهن است.»
در اين آيات، بخشهايى از احكام تربيتى حج آمده است؛ پاك كردن بدن از زوايد، عمل به نذرها، طواف، داشتن اخلاص كامل و قصد قربت در همه اعمال حج.
در اين آيه مىگويد: بعد از آن ذبح، بايد آلودگىها و زوايد بدن را برطرف سازند؛ «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ». تَفَث همان چرك و اضافات بدن است؛ مانند ناخن بلند و موهاى اضافى. و وقتى ما بعد از سعى تقصير مىكنيم يعنى به اين آيه عمل كردهايم؛ سپس مىفرمايد: و به نذرهاى خود وفا كنند؛ «وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ» و بر گرد خانه گرامى سابقهدار كه مالكى جز خدا ندارد طواف كنند؛ «وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ» و اين
طواف كه پس از خروج از احرام است از نظر تشيع همان طواف نساء است. «(1)» حاجى مجاز نيست در حال احرام كه ناخن بگيرد يا موى سر و صورت خود را اصلاح كند تا آنگاه كه از احرام درآيد و لذا در اين آيه مىگويد: وقتى قربانى كرديد از احرام خارج مىشويد. پس اصلاح مو و گرفتن ناخن، كه زدودن زوايد بدن است، بر شما مباح مىشود و اين كار را انجام دهيد؛ «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ» اينكه فرمود آلودگىهاى خود را پاك كنيد، شايد ناظر به اين باشد كه حاجى وقتى قربانى را ذبح مىكند، از خون او به بدن يا لباسش مىپاشد پس بايد خود را تطهير كند.
با توجه به اينكه «عتيق» از ريشه «عتق» به معناى آزاد شدن از بند رقّيّت است، خانه خدا از قيد مالكيت بندگان آزاد است و مالك آن هميشه خدا بوده و هست. خداوند به خاطر اعمال حج، عذاب استيصال را از اين امت برداشته و آنها را آزاد نموده است. «(2)» معناى ديگر عتيق، گرانبها و گرامى است و معنى ديگر آن «قديم» است كه فرمود: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ». «(3)»
در مفردات راغب آمده است: عتيق چيزى است كه از نظر زمان يا مكان يا رتبه، مقدم باشد.
معمولًا مردم نذر مىكردند كه اگر توفيق حج پيدا كنند قربانى اضافه و
صدقات و كارهاى خير انجام دهند و گاه مىشد كه حاجى پس از نائل شدن به حج نذر را فراموش مىكرد و يا اعمال و انجام مناسك را كه خود عبادت غليظى بود، كافى از وفاى به نذر مىانگاشت؛ لذا در اينجا تأكيد مىكند كه بايد به نذر خود وفا كنيد و به ياد داشته باشيد و قرآن مىگويد:
«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»، كه وقتى به كسى قول و وعده مىدهيد، به آن وفادار بمانيد؛ چه به خدا تعهد داده باشيد چه به مردم.
اين آيه، با توجه به بحثهاى گذشته در باره مناسك حج، آنرا جمعبندى كرده، مىگويد: برنامههاى مراسم حج، همان است كه گفته شد (ذلِكَ) و هر كس برنامهها و حريمهاى الهى را بزرگ دارد، همين براى او نزد پروردگارش بهتر است؛ «وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ»؛ و تعبير از مناسك حج؛ اعم از اعمال آن و ترك پارهاى امور به عنوان «حرمتها» به مفهوم آن است كه امر و نهىهاى خدا بسى محترم است و آنها را بايد حريمهاى خداوند دانست و به ديده تكريم نگريست، سپس حكم حيوانات حلال گوشت را چنين بيان مىكند:
چهارپايان بر شما حلال شدهاند؛ مگر آنچه بر شما خوانده مىشود و دستورش صادر خواهد شد؛ «وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ اْلأَنْعامُ إِلَّا ما يُتْلى عَلَيْكُمْ».
اين آيه اشاره دارد به تحريم صيد بر مُحرم كه بعداً در سوره مائده به اين مضمون نازل گرديده است: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در حال
احرام كشتار صيد نكنيد «(1)» و نيز ناظر به حكم حرمت قربانىهايى است كه با نام بت ذبح شده است. آنگاه مىگويد از پليدىها؛ يعنى بتها اجتناب كنيد؛ «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ».
در اين آيه بتها را عين نجاست و پليدى معرفى كرده است، نه آنكه «رجس» صفت بت باشد؛ بلكه با «مِنْ بَيانيه» بيان و توضيح آن است؛ «مِنَ اْلأَوْثانِ». نهى ديگر آيه اين است كه از سخن باطل و بىسند بپرهيزيد؛ «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ». قول زور بر هر فتوا و سخن و عقيده باطلى شامل مىشود. يكى از مصاديق آن تحريف «لبيك» است توسط مشركان. آنها مىگفتند: «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ، إِلَّا شَرِيكٌ هُوَ لَكَ، تَمْلِكُهُ وَ مَا مَلَك»؛ يعنى خدايى كه شريكى ندارى جز شريكى كه مخصوص توست، تو مالك او و هر چه در اختيار دارد، هستى.
در آيات قبل، از هرگونه شرك و بتپرستى نهى و به توحيد دعوت كرد و در اينجا براى تأكيد بيشتر بر توحيد مىگويد: مراسم حج را خالص براى خدا انجام دهيد؛ «حُنَفاءَ لِلَّهِ». بدون هيچگونه شرك ورزى به او؛ «غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ».
حُنَفاءَ جمع حنيف؛ يعنى روگرداندن از هر چه انحراف و گرايشهاى باطل و شركآلود است و به حق و يگانهپرستى گراييدن و اخلاص و
1) مائده: 95
قربت را در اعمال حج و در ادامه آن پس از حج، محرك اصلى خود به كارها و اقدامات و نيّات خود قرار دادن كه اين بازگشت به توحيد فطرى است.
حديث: امامباقر عليه السلام فرمود: «حنيف، آنفطرت الهى است كهمردم را بر آن آفريده و در آفرينشخدا تغييرى نيست وفرمود: خداوند توحيد را در سرشت انسانها قرار داده است.» «(1)»
در اين قسمتِ آيه كريمه، ترسيم بسيار گويايى است از سقوط شركورزان، در قالب تشبيهى گويا و مىگويد: كسى كه شريك براى خدا قرار دهد؛ «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ». پس گويى از آسمان به زمين سقوط كرده و پرندگان او را در هوا مىربايند «و به منقارشان مىدرند»؛ «فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ» يعنى پيش از آنكه به زمين برسد طعمه لاشخورها مىشود و يا مانند اين است كه تندبادى او را به مكان دورى پرتاب كند؛ «أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ».
در اين آيه بارديگر از مجموع بحثها جمعبندى ديگرى كرده، مىگويد: مطلب همان است كه گفته شد (ذلِكَ)؛ و هر كس نمادها و شعارهاى الهى را بزرگ دارد و به نمادهاى اطاعت و بندگى او احترام بگذارد، اين نشانهاى از تقواى دلهاست؛ «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ».
1) تفسير صافى، ج 3، ص 377.
نسبت يافتن تقوا به قلوب، براى اين است كه اصل در تقوا، تقواى دل است. وقتى دل و نيت پاك شد، بقيه اعمال از آن نشأت مىگيرد. ما مىبينيم كه هر يك از عبادتهاى تربيتى حج، سرفصل، نمودار و نمادى است براى اخلاقيات و رفتارهاى ملكوتى و انسانى، براى ساخته شدن انسان. به راستى آنچه از قربانى و سعى و صفا و مروه و تقصير؛ كه بريدن از تمام تعلقات بازدارنده است، و از طواف و غيره برداشت مىشود، اين است كه اگر انسان به آنها عمل كند، او را كفاف مىدهد. اين كه تا اين اندازه در باره تعظيم شعائر دينى و الهى تأكيد شده، به خاطر آن است، كسى كه سرفصلهاى فرمانهاى خداوند را احترام بگذارد، در مقابل آنها احساس مسؤوليت خواهد كرد و طبعاً به اقتضاى آن، عمل خواهد نمود.
از برخى روايات استفاده مىشود كه گروهى از مسلمانان عقيده داشتند، وقتى شتر يا چهارپايى براى قربانى تعيين مىشود، نبايد از سوارى و يا شير آن استفاده كرد تا به قربانگاه برسد؛ لذا آيه مورد بحث اين ممنوعيت را رد كرده، مىگويد: براى شما در اين حيوانات (قربانىها)، منافع و سودهايى است تا زمان تعيين شده (روز ذبح) فرا رسد؛ «لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى» و سرانجام كار، محلّ ذبح اين قربانى، خانه گرامى و قديمى كعبه است؛ «ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ».
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ* يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ أَوْ كَفَّارَةٌ طَعامُ مَساكِينَ أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ* أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ». «(1)»
«اى مؤمنان، خدا شما را به (تحريم) صيدى كه در دسترس شما و نيزههاى شماست مىآزمايد، تا معلوم دارد چه كسى در نهان از او مىترسد. و هر كه پس از اين (دستور) تجاوز كند، او را عذابى دردناك خواهد بود؛ اى مؤمنان، وقتى كه احرام داريد
1) مائده: 96- 94
شكار را مَكُشيد، و هر كس از شما عمداً آن را بكشد بايد كفارهاى معادل آن از چهارپايان بدهد، كه دو نفر عادل از خودتان معادل بودن آن را تصديق كنند و به صورت قربانى به كعبه برسد (و قربانى شود)، يا كفارهاى: طعام دادن مستمندان، يا روزه داشتن معادل آن، تا وبال كار خويش را بچشد. و خدا از آنچه در گذشته واقع شده عفو كرده است، و هر كه تكرار كند خدا از او انتقام مىگيرد و خدا مقتدر و صاحب انتقام است. صيد دريا و خوراك آن براى شما حلال است تا براى شما و مسافران بهرهاى باشد.
و شكار خشكى مادام كه احرام داريد، بر شما حرام است. و از خدايى كه به سوى او محشور مىشويد بترسيد.»
نقل شده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان در سال حديبيه، با حال احرام براى انجام عمره حركت كردند. در ميان راه، با حيوانات شكارى زيادى رو به رو شدند كه كاملًا در دسترسشان بوده، لذا آيات فوق نازل شد و مسلمانان را از صيد آنها برحذر داشت و اخطار كرد كه اين نوعى امتحان براى آنها محسوب مىشود. «(1)» در اين آيات، مسأله شكار حيوانات صحرايى در حال احرام بيان گرديده و مىفرمايد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خداوند شما را با چيزى از شكار مىآزمايد؛ شكارهايى كه به قدرى به شما نزديك
1) . تفسير صافى، ج 2، ص 87
مىشوند كه حتى با نيزه و دست مىتوانيد آنها را شكار كنيد؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ ...».
اين آيه نشان مىدهد كه وجود اين همه شكار در دسترس مردمِ آنجا، امرى بىسابقه بوده و اين نوعى آزمايش الهى براى مسلمانان محسوب مىشده است؛ بهخصوص با توجه به نيازى كه آنها به تهيه مواد گوشتى داشتند و تحمل محروميت از چنين غذايى در آن شرايط براى مردم مىتوانست يك امتحان بزرگ بوده باشد.
در روايت آمده است: در جريان صلح حديبيه، در سال ششم هجرت، مسلمانان براى عمره احرام بسته و به سوى مكه رهسپار شدند. در ميان راه، انواع شكارها در اطراف مسلمانان رفت و آمد مىكردند و گاهى آنچنان به آنان نزديك مىشدند كه مىتوانستند با دست يا نيزه خود، آنها را شكار كنند؛ ولى چون در حال احرام بودند، اجازه شكار نداشتند، و اين آزمايش از سوى خدا بود تا معلوم گردد چه كسى از خدا فرمان مىبرد و پا روى نفس خود مىگذارد. لذا با تأكيد مىفرمايد: اين جريان براى آن بود كه افرادى كه از خدا، به دليل ايمان به غيب مىترسند، از ديگران شناخته شوند؛ يعنى با اين كه عذاب آخرت را مشاهده نمىكنند و هنوز از آنها غايب است، به آن ايمان دارند و از آن مىترسند. «(1)» اين آزمايش، همانند آزمايش بنىاسرائيل در ماجراى روز شنبه و صيد ماهى بود كه بهخاطر تخلف از امر خدا، به ميمون مسخ شدند، ولى مسلمانان در امتحان خود موفق شدند؛ «لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ». ذيل آيه،
1) الميزان، ج 6، ص 147
كسانى را كه با اين حكم الهى مخالفت كنند، به عذاب دردناك تهديد كرده است؛ «فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ».
يادآورى: در اين آيه، دوگونه صيد مطرح شده است: يكى آنچه با دست شكار مىشود، مانند جوجههاى پرندگان، بچههاى وحوش و تخم پرندگان «تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ»، و ديگرى آنچه بهوسيله سلاح شكار مىشود، مانند حيوانات و پرندگان بزرگ «(1)» «وَ رِماحُكُمْ».
در اين آيه، حكم صريح حرمت صيد، بيان شده است: اى كسانى كه ايمان داريد، در حال احرام شكار نكنيد؛ چه حلال گوشت، چه حرام گوشت «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ». قابل توجه اين كه در روايات، نه تنها صيد كردن در حال احرام تحريم شده، بلكه معاونت در صيد هم حرام است؛ مانند نشان دادن صيد و اشاره كردن به آن در حال احرام.
اين آيه، حكم كفاره كسى را كه در حال احرام صيد كرده است بيان مىكند: كسى كه عمداً صيدى را به قتل برساند بايد كفارهاى همانند آن از چهارپايان بدهد؛ يعنى آن را ذبح كرده، گوشتش را به مستمندان بدهد؛ «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمّدًا فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ».
مراد از «مُتَعَمّدًا»، يعنى به قصد شكار حيوانى را صيد كند، ولى كسى كه قصد صيد نداشته و تيرش به خطا رفته و حيوانى را كشته، در اين حكم قرار نمىگيرد. در اين كه متخلف بايد براى كفاره صيد خود، حلال گوشتى مانند آنچه صيد كرده قربانى كند، تعيين مثل و همانند، كار مشكلى
1) مجمعالبيان، ج 3، ص 244؛ تفسير صافى، ج 2، ص 87؛ الميزان، ج 6، ص 146
است، مثلًا اگر حيوانى را كه كشته خيلى بزرگ است، بايد به كفّاره آن، يك شتر قربانى كند و اگر متوسط بود، يك گاو و اگر كوچك بود، گوسفندى را قربانى كند و يا اينكه حيوانات وحشى شكار شده، قيمت مشخص ندارد كه بتوان هم نرخ آن را از حيوانات اهلى انتخاب كرد، لذا در اين موارد، چارهاى جز اين نيست كه به نوعى براى شكار، تعيين قيمت شود تا معادلش از حيوانات اهلى انتخاب گردد، لذا در اين آيه دستور مىدهد كه اين موضوع، زير نظر دو نفر از افراد عادل و مطلع انجام پذيرد و آنها حكم كنند «يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ».
در اين كه كفاره در كجا ذبح شود، مىفرمايد: آن به صورت قربانى شده به كعبه اهدا شود و به سرزمين كعبه برسد؛ «هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ».
درضمن بايد توجه داشت كه مشهور ميان فقهاى ما اين است كه بايد كفاره صيد در حال احرام عمره، در مكه ذبح شود و صيد احرام حج، در منا و قربانگاه. در آيه بعد اعلام مىكند كه لازم نيست حتماً كفاره به صورت قربانى باشد؛ بلكه دو چيز ديگر نيز هر يك مىتوانند جانشين آن شوند؛ يكى اين كه معادل پول آن براى اطعام مساكين صرف شود؛ «أَوْ كَفَّارَةٌ طَعامُ مَساكِينَ»، و يا معادل آن روزه بگيرد «أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً».
توضيح: در مورد اين كه مساكين چند نفر باشند، بايد گفت: به مقدار قيمت قربانى طعام داده مىشود و آن معادل چند مد طعام است؛ طبعاً تعداد مساكين نيز به دست مىآيد. و در مقابل هر يك مد طعام، يك روز روزه تعيين مىگردد، و از برخى روايات به دست مىآيد در مقابل هر دو مد طعام يك روز روزه بگيرد و اين بهخاطر آن است كه در ماه رمضان،
اشخاصى كه قادر بر گرفتن روزه نيستند، به جاى هر روز يك يا دو مد طعام به مستمندان بدهند؛ البته براى اطلاعات بيشتر در اين مورد بايد به كتب فقهى مراجعه شود.
در ذيل آيه فرمود: اين كفارهها براى آن است كه متخلف، كيفر كار خلاف خود را بچشد؛ «لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ». از آنجا كه قانون، عطف به ماسبق نمىشود، تصريح مىكند كه خدا تخلفاتى در اين زمينه را كه در گذشته؛ يعنى قبل از نزول اين آيه انجام دادهايد، عفو كرده است؛ «(1)» «عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ». و اگر كسى به اين اخطارها توجه نكند و حكم كفاره را انجام ندهد، خدا از او انتقام خواهد گرفت و خدا تواناست و در زمان خود انتقام مىگيرد؛ «وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ».
ديديم شكار حيوان براى كسى كه در حال احرام حج يا عمره باشد، حرام است و اگر شكار كرد بايد كفاره بدهد. اكنون اين آيه توضيح مىدهد كه اين حكم مخصوص شكار حيوانات صحرايى است و شامل صيد حيوانات دريايى نمىشود و صيد محصولات دريايى جايز و حلال است.
تذكر: درآيه «صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ»، چرا صيد و طعام را در كنار هم آورده، در حالى كه منظور از طعام، همان غذايى است كه از گوشت شكار تهيه مىشود؟ دليلش آن است كه در صيد حيوانات صحرايى، هم خود
1) . الميزان، ج 6، ص 149
شكار حرام است- خواه از طعام آن استفاده كند، خواه نكند- و هم خوردن گوشت شكار براى مُحرم، كه خود عامل شكار نبوده حرام است.
لذا در صيد حيوانات دريايى فرمود: هم شكار آن مانعى ندارد و هم خوردن طعامى كه از آن تهيه شده حلال است.
در اين آيه آمده است: صيد دريا و طعام آن براى شما حلال است تا شما كه مُحرم هستيد و مسافران كه مُحرم نيستند از آن بهرهمند شويد؛ «أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ ...». مراد از مسافر در اين آيه، غير محرم است. بنابراين، مفهوم جمله «مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ ...» يعنى تا بهرهاى باشد براى مُحرم كه شماييد و غير محرم كه مسافران هستند. «(1)» اين آيه بار ديگر به عنوان تأكيد به حكم سابق مىفرمايد: مادام كه شما در حال احرام هستيد، صيدهاى صحرايى بر شما حرام است؛ «وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً». از خدايى كه به پيشگاه او فراخوانده خواهيد شد بترسيد و از فرمان او سرپيچى نكنيد؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ».
شايد بتوان گفت: باتوجه به اين همه رفت و آمدى كه هر سال در اماكن مقدسه مكه مىشود، هر كسى شكارى كند، نسل همه حيوانات كه در سلامت محيط زيست نقشى دارند منقرض مىشود. و لذا مىبينيم در غير حال احرام نيز صيد حرام و كندن درختان و گياهان آن ممنوع است و اين
1) الميزان، ج 6، ص 150
دستورات، ارتباط نزديكى با حفظ محيط زيست و نگهدارى گياهان و حيوانات آن منطقه دارد، تا آنجا كه مىبينيم نه تنها شكار حيوانات صحرايى حرام است، حتى نشان دادن صيد به صياد نيز تحريم شده است، ليكن در صيد حيوانات دريايى كه كران تا كران وسعت دارد، اين مشكل پيش نمىآيد.
حديث: امام صادق عليه السلام به يكى از يارانش فرمود: هرگز چيزى از صيد را در حال احرام، حلال مشمار و نه در حال غير احرام در حرم؛ و نيز صيد را به كسى نشان مده كه آن را شكار كند و حتى به آن اشاره نكن كه بهخاطر اشاره تو، صيد را حلال شمارد؛ زيرا اين عمل براى تو موجب كفاره مىشود. «(1)» (البته صيد در خارج حرم براى غير محرم حلال، ولى براى محرم حرام است). اگر محرم، صيد را ذبح كند به ميته تبديل شده و خوردنش براى همه حرام است. «(2)»
«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ* الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ».
«و براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم تا نام خدا را بر [ذبح] چهارپايانى كه روزى آنها كرده است بِبَرند، پس [بدانيد كه] خداى شما خداى يگانه است، پس به فرمان او گردن نهيد. و فروتنان را بشارت ده؛ همانان كه چون نام خدا ياد شود دلهايشان هراس يابد، و آنان كه اگر مصيبتى بر سرشان آيد صابرند و برپا دارندگان نمازند و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق مىكنند.» «(1)»
1) حج: 34 و 35
در اين آيات با بيان اينكه براى هر قومى قربانگاهى قرار دادهايم، به توصيف اخلاقى كسانى مىپردازد كه كاملًا گوش به فرمان خدا هستند.
در ادامه بحث احكام قربانى حج، مىفرمايد: قربانى، منحصر به شما نيست و در اينجا يادآور مىشود كه: ما براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم تا نام خدا را بر چهاپايانى كه به آنها روزى دادهايم ببرند؛ «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ».
مَنْسَك، جايى است كه عبادت مخصوصى دارد ولى در اين آيه، به قرينه ذكر «ذبح قربانى» به معناى قربانى است. در پايان آيه مىگويد:
خداى شما معبود واحدى است و برنامههاى گوناگون عبادات نيز براى اوست؛ «فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ». حال كه چنين است، در برابر فرمان او تسليم شويد؛ «فَلَهُ أَسْلِمُوا» و متواضعان را در برابر فرمانهاى پروردگار مژده بده؛ «وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ».
در اين آيه اوصاف مُخْبِتين را اينگونه بيان مىكند: آنها كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مىشود دلهايشان پر از عشق و خوف پروردگار مىگردد؛ «الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ». اين ترس، ترس شوق است از اينكه مبادا از ما ناخواسته مكروهاتى صادر شده باشد كه از نظر لطف خدا افتاده باشيم و اين ناشى از محبت خدا و درك عظمت بارى تعالى است. آنها در برابر مصيبتهايى كه به ايشان مىرسد شكيبايى پيش مىگيرند؛ «وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ». آنها خود را نمىبازند و نشاط ايمان و بندگى خود را همچنان حفظ مىكنند، آنها
پيوسته نماز را برپا مىدارند و از آنچه روزىشان كردهايم انفاق مىكنند؛ «وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ». آنها پيوندشان را همواره با خداوند از طريق گردن نهادن به اوامر الهى و با مردم از طريق انفاق تقويت مىكنند.
تمام اين صفاتى كه براى «مُخْبِتِين» آورده، در كسى كه حج مىگزارد، جمع شده است؛ زيرا حاجى نسبت به خدا عشق مىورزد و از مخالفت او مىترسد و اين خوف در احرام بسى بيشتر است و حلالها را هم بر خود حرام مىكند. تمام رنجهاى مناسك حج را با ميل مىپذيرد و صبورى مىكند «الصَّابِرِين». نماز برپا مىدارد و به صورت قربانى و غير آن انفاق مىكند و خداوند از بنده خود مىخواهد كه حالات حج را براى هميشه در خود حفظ كند؛ يعنى در وصف مُخْبِتِين باقى بماند.
«وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ* لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ* إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ». «(1)»
«و [قربانى] شتران فربه را براى شما از جمله شعائر الهى قرار داديم، در آنها براى شما خير است. پس نام خدا را بر [ذبح] آنها در حالى كه ايستادهاند بِبَريد، و چون به پهلو افتادند [و جان دادند] از آنها بخوريد و فقير خويشتندار و فقير سائل را اطعام كنيد. اينگونه آنها را مسخّر شما كرديم، باشد كه
1) حج: 38- 36
شكرگزار باشيد؛ هرگز گوشت و خون آنها به خدا نخواهد رسيد وليكن تقواى شما به او مىرسد. اينگونه آنها را مسخر شما كرد تا خدا را بهخاطر آنكه هدايتتان نموده، به بزرگى ياد كنيد. و نيكوكاران را مژده رسان؛ قطعاً خداوند از كسانى كه ايمان آوردهاند دفاع مىكند؛ [زيرا] خدا هيچ خيانتكار كفرپيشهاى را دوست ندارد.»
قربانى كردن شتر چاق، كه مستمندان بسيارى را تغذيه كند، از شعائر الهى است؛ البته اين كار را كه يك عبادت است با شرك آلوده نكنيد و خون آنرا به عنوان تقدس اينجا و آنجا نماليد، آنچه ما از شما مىخواهيم، تقوى و پرهيز از گناه است.
لغت: صَوافّ جمع صافَّة: برپا ايستادگان، دستها و پاها جفت كردهها.
وَجَبَتْ: فرو افتاد، نقش زمين گرديد. جُنُوب جمع جَنْب: پهلوها. وَجَبَتْ جُنُوبُها: پهلوى شتران در حال نحر بر زمين افتاد. قانِع: مستمندى كه گدايى نكند، فقير قانع. مُعْتَرّ (عَرّ): فقيرى كه دست به گدايى باز كند.
در اين آيه باز سخن از قربانى است كه مىگويد: قربانى كردن شترهاى چاق و فربه را براى شما از شعائر الهى قرار داديم؛ «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ...». بُدْن، جمع بَدَنَة، است به معناى شتران بزرگ پروارى است كه اطعام نيازمندان كثيرى را پوشش مىدهد و تكيه بر آن، به خاطر بهرهورى آن است. لذا مىگويد: در چنين حيوانى براى شما خير و بركت است؛ «لَكُمْ فِيها خَيْرٌ». سپس كيفيت وچگونگى قربانى كردن آنرا بيان مىكند: نام خدا را به هنگام قربانى كردن آنها، در حالى كه بر پاها
ايستادهاند ببريد؛ «فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ». برخى نيز گفتهاند:
هنگام نحر آن، اين ذكر گفته شود: «اللَّهُ أَكْبَر، لاإِلهَ إِلّا اللَّه، وَاللَّهُ أَكْبَر، اللَّهُمَّ مِنْكَ وَلَكَ». «(1)» صَوافّ جمع صافّة يعنى شتر ايستاده كه دستها و پاهايش برابر هم و دستهايش بسته باشد.
گفتهاند: دو دست شتر را كه ايستاده به هم ببنديد تا نتواند بگريزد وقتى خون از او رفت به پهلو مىافتد و جان مىدهد و آنگاه گوشت او قابل استفاده مىشود. لذا فرمود: هنگامى كه پهلويش به زمين آمد از آن بخوريد؛ «فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها». و فقيرِ قانع، و سائلِ خواستار كننده را اطعام كنيد؛ «وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ».
قانع كسى است كه اگر چيزى به او بدهند راضى مىشود و مُعتر كسى است كه به سراغ تو مىآيد و درخواست مىكند و چه بسا زبان به اعتراض بگشايد. «(2)» و البته آن دسته از محرومانى كه خويشتندارند بايد مورد توجه بيشتر واقع شوند و چه بسا به همين خاطر است كه در آيه كريمه او را مقدم ذكر كرده است. در پايان آيه مىگويد: ما اينگونه حيوانات عظيمالجثه را مسخر شما ساختيم تا خدا را سپاس گوييد؛ «كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ».
در اين آيه به اهميت و اصالت نيت قربت در باره قربانىها اشاره مىكند. آنچه از انفاق و قربانى به خدا مىرسد و عمل انسان را آخرتى مىكند، نيت و اخلاص است. لذا مىگويد: گوشتها و خونهاى اين قربانىها هرگز به خدا نمىرسد؛ «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها».
بلكه آنچه به خدا مىرسد تقوى و پرهيزكارى شما بندگان است؛ «وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ» و اينگونه خداوند چهارپايان را مسخّر شما كرد تا خدا را براى اينكه شما را هدايت كرده بزرگ شماريد و تكبير بگوييد؛ «كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ» و نيكوكاران را بشارت ده؛ «وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ». همانها كه مراسم حج را درست انجام دادند و قربانىها را با نيت قربت ذبح كردند و انفاق نمودند و سر به آستانه اطاعت حق سائيدند.
گوشت و خون قربانى به خدا نمىرسد، بلكه خودسازى كه در حج انجام مىگيرد از آنِ خداست.
در قرآن كريم گاهى به آياتى برمى خوريم كه به نوعى توضيح واضحات است؛ مثلًا در قربانى حج مىگويد: «اين قربانىها كه مىكنيد، گوشت و خون آنها هرگز به خدا نمىرسد، ليكن تقواى شما به او مىرسد»؛ «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى
مِنْكُمْ». «(1)» خوب معلوم است كه گوشت و پوست آن به خدا نمىرسد؛ و در جاى ديگر برخلاف انتظار و برخلاف قواعد توحيدى و اعتقادى مىگويد: اى فرشتگان، بر آدم سجده كنيد. در صورتى كه سجده كه نهايىترين خضوع و خاكسارى است، مخصوص خداونداست؛ (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ». «(2)» ما مىدانيم كه تعمير و ساخت مسجد كه خانه خداست؛ از اعمال صالح و از بهترين آن است، حال عمارت و ساخت مسجدالحرام كه برتر همه مساجد است، جاى خود دارد و نيز خدمات آبرسانى به حاجيان بهترين اعمال است. باز مىفرمايد: آيا شما آب دادن به حاجيان و عمران مسجدالحرام را مانند كسى قرار دادهايد كه به خدا و روز واپسين ايمان آورده است؛ «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ». «(3)» و در سوره بقره مىگويد: نيكى تنها آن نيست كه روى خود را جانب مشرق و مغرب كنيد و به اين قبله و آن قبله نماز بگزاريد، بلكه نيكى آن است كه انسان به خدا و معاد و فرشتگان و ... ايمان آورد؛ «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ». «(4)»
خداوند در همه اين موارد مىخواهد هدف اصلى و جوهرى را، كه در ميان تمام عبادتها منظور است، بيان كند، قربانى كردن در «منا» به معناى سر نهادن به امر خدا و اعلان اين است كه من به فرمان تو هستم و قربانى و گوشت و اطعام آن قشر و پوسته امر است و آنچه از آن متصاعد مىشود و باقى مىماند اخلاق و تقوا براى خداست.
در مورد سجده بر آدم، مشكل اساسى اين نيست كه فقط عملى به نام سجده مال خداست، بلكه آن علامت عبوديت است. حالا خداوند امر مىكند همين سجده را به امر من براى غير نثار كنيد. در اينجا جوهر مطلب اطاعت امر است و عمل سجده پوسته و علامت اين بندگى است. بنابراين، وقتى سجده براى غير خدا انجام گرفت، شرك و بتپرستى است و اگر همان به امر خداوند باشد خداپرستى است. لذا خداوند در استنطاق ابليس فرمود: چرا وقتى به تو امر كردم كه سجده كنى، چنين نكردى؟ «ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ» «(1)»
؛ «چه چيز مانع تو شد كه سجده نكنى در آن لحظه كه من تو را امر كردم؟»
خداى تعالى در اينجا روى «إِذْ أَمَرْتُكَ» تكيه كرده و كارى به نوع عمل، كه سجده يا غير آن است، ندارد، بلكه مىگويد: من حرفى زدم و امرى صادر كردم، تو چرا آن را بىپاسخ گذاشتى.
در اوايل سوره مزّمّل به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد پاسى از شب را به تلاوت و عبادت برخيز. يك سوم يا نصف و يا دو سوم شب را به فراخور حال،
1) اعراف: 12
هر كدام از سه مقدار را مىتوانى، اختيار كن و آنگاه بعد از چند سال آيه آخر نازل شد و از عمل پيامبر صلى الله عليه و آله به آيات نماز شب و تلاوت گزارش داد و معلوم شد كه او هر سه زمان را عمل مىكرده است. همه اين سخن در اين مثال نهفته است:
مثال: معلم در كلاس به دانشآموزان مىگويد: هر كدام از شما يك صفحه مشق براى فردا بياوريد. آنگاه اضافه مىكند: اگر كسى دو صفحه بنويسد، او را دوست مىدارم. وآنگاه كه دانشآموزان كلاس را ترك مىكردند، گفت: اگر كسى از شما چهار صفحه مشق بياورد، او از من است.
اكنون پرسش اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله گاهى يك سوم و گاهى نصف و گاهى دو سوم را شب زنده دارى مىكرد. او كه عاشق خدا و بندگى اوست، چرا چهار صفحه مشق نياورد، و حداكثر را انجام نداد؟
در پاسخ آن، احتمالى كه مىدهيم اين است: درست است كه اگر دو سوم را مىآورد، بقيه هم در بطن آن بود ولى او مىبيند صاحب امر سه دستور مستقل صادر كرده و هر سه امر بايد مستقل پاسخ داده شود و اگر تنها دو سوم را عمل مىكرد، طبعاً دو فرمان ديگر كه يك سوم و نصف باشد، بىپاسخ مىماند و اين دور از ادب بود كه حكمى از خدا بىپاسخ رها شود.
از عارفى پرسيدند: چرا روزى يك بار نماز يوميه را تكرار مىكنى؟
گفت: مرا آزار مىدهد كه ابليس چرا فرمان سجده را، كه پروردگارم به او داده بود، عمل نكرد. من آن جاى خالى دادن ابليس درباره حكم پروردگارم را جبران مىكنم.
قابل توجه اينكه خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد اسماعيل را قربانى
كن و او اين فرمان را به طور جدّى عملى كرد كه در اين ميان خطاب آمد:
اى ابراهيم، «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا»؛ «(1)» «مسلماً تو فرمان خواب را اجرا كردى.» و آنگاه گوسفندى را فديه آن كرد. براى خداوند فرقى نمىكرد كه اصل قربانى تحقق عينى پيدا كند يا نكند، آنچه مهم بود اثبات ارادت و ايثار ابراهيم بود كه ثابت گرديد و همان تقوايى بود كه به خدا رسيد.
در مورد «استلام حجرالأسود» كه به عنوان سنت رسولاللَّه و امر خدا انجام مىگيرد و از آن به عنوان تبرك استفاده مىشود، عين همان عملى است كه بتپرست انجام مىدهد و دست خود را بر سر و صورت بت چوبى و سنگى مىكشد، و در آنجا فرياد پيامبران بلند است كه اين شرك است و بتپرستى؛ ولى همين عمل وقتى به امر خدا شد، مىشود خداپرستىِ ناب؛ زيرا ما به نفس عمل و فعل كارى نداريم؛ ما فقط نگاه مىكنيم به اينكه آيا اين كار به امر او هست يا نه، همين.
بنابراين، وقتى اصل در عبادات، اظهار بندگى و بطن آن است و بطن هر عملى به معناى فرمانبردارى محض و بىچون و چرا در مقابل خداوند است، از اين رو مانعى نداشته كه شكل و پوسته عبادتها در شريعتهاى پيامبران متفاوت باشد؛ زيرا مهم همان توحيد و عبوديت است.
و در آيه مورد بحث نيز مىفرمايد: ما تغيير قبله را بدان جهت انجام داديم كه بنمايانيم چه كسى تابع رسول ماست و چه كسى عقبگرد مىكند؛ «إِلَّا لِنَعْلَمَ ...».
جمعبندى اين نگرش را كه قرآن كريم تقديم مىكند، در خاطره زير
1) صافات: 105
ملاحظه كنيد:
يك خاطره: شخصى با نگرانى و يأس مىگفت: اول ماه رمضان، كار قيرگونى داشتم. دستانم را كاملًا از آثار ذرات قير، كه مانع وضو است پاك كردم، ليكن متأسفانه بعد از ده روز ديدم تمام نمازهايم باطل بوده است؛ زيرا ديدم در قسمتى از بازوهايم ذرات قير باقى مانده و اكنون ناگزير شدهام، نمازهاى از دست رفته را جبران كنم.
به او گفتيم، اين نظر شما قرآنى نيست، نگاه عرفانى قرآن با نگاه شما تفاوت اساسى دارد. البته شما دو مرحله بيش از بقيه رشد و ترقى كردهايد و در بندگى ده روز گذشته، صاحب روح عمل شدهايد، منتها پوسته عمل ناقص بوده است، شما در اين مدت به حكم عمل كردهايد. و فرموده است: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها»، اين افعال ظاهرى نماز نشستن و برخاستن به خدا نمىرسد. آنچه از اين اعمال شما به خدا رسيده تقوا، اظهار بندگى و اطاعت امر است كه داشتهايد و اكنون شما در برابر حكم جديدى واقع شدهايد و در مقام اجراى آن اطاعت هستيد و مىخواهيد نمازهاى باطل شده را اصلاح كنيد. اين اشتباه است كه مىگوييد: «ده روز عمل من هدر رفته است!» نه هدر نرفته، بلكه «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ»؛ «(1)» «به سوى او صعود مىكند عقيده و نيت پاك.» از اين عمل معيوب شما، تقواى سالم آن به خدا رسيده است؛ «وَلكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ» «(2)»
شما در اين ده روز دو مرحله ترقى و رشد كردهايد.
در اينجا مناسب است مطلبى را يادآور شوم كه قرآن مىگويد: هدف پيامبران آموزش كتاب و حكمت است. تعليم كتاب شامل تمام سخنرانىها و تفاسير و بيان معارف و تعليمات حوزه و دين مىگردد، ولى حكمت تشخيص اين است كه كدام عملى در اين لحظه و چگونه عملى انجامش اولويت دارد و نيز تشخيص اينكه هدف اصلى از فلان عبادت چيست، اين مىشود همان حكمت و آنچه در اين بحث مطرح شد همان حكمتى است كه قرآن تعليم مىدهد.
خون قربانى را به سپر ماشين يا سردرى خانه مىمالند! و اين همان شرك است.
در اين آيه فرمود: نه گوشت قربانى به خدا مىرسد و نه خونهاى آن؛ بلكه فقط تقواى شماست كه به خدا تعلق مىگيرد. با اينكه خون آن قابل استفاده نيست، چرا در اين آيه از آن ياد كرده است؟ اين آيه در فضا و جوّى سخن مىگويد كه عرب جاهلى خون قربانى خود را به عنوان تبّرك بر سر و صورت بتهاى خود مىماليدند و گاهى بر در و ديوار كعبه مىپاشيدند و آيه براى نهى از آن نازل شده است. «(1)» امروزه به خاطر اينكه بيشتر مردم ما با فرهنگ قرآن آشنايى ندارند،
1) كنزالعرفان، ج 1، ص 314؛ مجمعالبيان، ج 7، ص 86؛ الكاشف، ج 5، ص 329
حتى تحصيلكردهها، همان كار دوران جاهليّت عرب را انجام مىدهند و معتقدند كه اين عمل، آنها را از بلاها حفظ مىكند در حالى كه اين عين شرك به خداست. گاهى فرد، ماشين تازهاى خريده و گوسفند مىكشد و خون آنرا به سپر و چرخهاى آن مىمالد، اين شرك است. يا كار ساختمانش پايان يافته آنگاه خون قربانى را بر در و ديوارش مىمالد. بر علما و دينآموزان لازم است مردم را با احكام قرآن و رسم و رسوم شركآلود مشركان آشنا سازند تا مبادا همان اعمال جاهلى شركآلود را به صورت امروزى تكرار كنند. اكثر مجالس ما را نوحهخوانان اشغال مىكنند و برخى آز آنها دين را خلاصه كردهاند در ذكر مصيبتهاى خلاف مقاتل صحيح، بىآنكه پيامى و سخنى از امام معصوم عليه السلام به مردم تعليم داده شود و تازه حقّ هر نوحهخوانى نيست كه به مردم دين بياموزد مگر آنكه تحصيلات كامل حوزوى داشته باشد؛ لذا وقت و فرصتى براى اين آموزشها باقى نمىماند و بر حوزهها و علماى بزرگ است كه وضع مجالس دينى را تصحيح كنند و واعظان و دينآموزان آگاه از قرآن و سنت را بر مجالس حاكم و مسلط نمايند و نگذارند گروهى حوزه نديده درصدد دينآموزى به مردم برآيند. هرگروه اسلامى و هر شعر خوان و هر آموزندهاى كه توسط عالمان ربانى تغذيه فكرى و كنترل دينى نشوند به دنبال آن، تحريف دين و بدعتهاى خطرناك پديد خواهد آمد. اين را بدانيد كه هيچ عمل صالحى جانشين عمل صالح ديگر نمىشود.
شما اگر روزانه ده برابر نماز بخوانيد، جاى روزه را نمىگيرد و در برابر روزهخوارى بازخواست خواهيد شد. روضهخوانى و گريه براى امام عليه السلام عمل صالح است ليكن جاى نماز و روزه و موضوع مَحرم و نامَحرم را
نمىگيرد. هر كس به عنوان طرفدار و علاقمند مولا امام حسين، نماز نخواند و حلال و حرام را رعايت نكند و خيال كند كه آن حضرت او را شفاعت مىكند، خيال خام كرده است.
امام از ما عمل به تمام احكام و بايدها و نبايدهاى اسلامى را مىخواهد. گروهى اندك از مداحان غير مسؤول در گوشه و كنار و جماعتى از مردم به دنبال دين آسان و بىدرد سر هستند و از آن استقبال مىكنند و چه دينى آسانتر از اين كه انسان مقدارى گريه و اظهار محبت به امام كند و ديگر از او احكام محرمات و واجبات را مطالبه نكنند! انحراف خطرناك اين است كه پارهاى از اين جوانهاى سادهلوح مىگويند: چون ما حسينى هستيم، در قيامت از ما سؤال و جوابى به عمل نخواهد آمد و اين وقتى بود كه او را امر به معروف و نهى از منكر مىكردند.
خداوند در اين آيه دل مؤمنان را با وعده حمايت خود، اينگونه تقويت مىكند: خداوند از كسانى كه ايمان آوردهاند دفاع مىكند؛ «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا». مشركان و قبايل مخالف پيامبر صلى الله عليه و آله و دين اسلام بدانند كه اگر همه آنها براى نابودى اسلام و مؤمنين يك حزب شوند باز نخواهند توانست كارى از پيش ببرند و خداوند تا قيامت از پيروزى و بقاى اين دين حمايت خواهد كرد. آرى، خداوند هيچ خيانتكار كفران كننده را دوست ندارد؛ «انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ».
«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ». «(1)»
«بىترديد كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا و مسجدالحرام كه آن را براى مردم؛ چه مقيم آن و چه مسافر، يكسان قرار دادهايم، باز مىدارند، درخور عذابند و هر كه بخواهد در اين سرزمين به ستم كجروى كند، او را از عذابى دردناك مىچشانيم.»
در آيه مذكور به دستهاى از كافران اشاره مىكند كه مسجدالحرام را به روى مردم مىبندند؛ لذا مىگويد: كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا دور مىكنند؛ «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» و مردم را
1) حج: 25
از حضور در مسجدالحرام باز مىدارند، همان جايى كه آنرا براى همه مردم يكسان قرار داديم؛ «وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً». مضارع آوردن «يَصُدُّونَ» براى آن است كه آنها به طور دائم در حال ايجاد مانع از راه خدايند؛ چه براى آنها كه در آن سرزمين زندگى مىكنند و آنجا مقيماند؛ «الْعاكِفُ فيهِ» و چه براى آنها كه از نقاط دور به سوى آن مىآيند؛ «وَالْبادِ»، آنها كه مانع مردم مىشوند مستحقّ عذابى دردناكند. و هر كس بخواهد در اين سرزمين از راه حق منحرف گردد و دست به ظلم و الحاد بزند؛ يعنى مانع مردم از عبادت در خانه خدا شود ما به او عذابى دردناك مىچشانيم.
«وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»، در اين آيه روى سه گناه عظيم كفار انگشت گذاشته است:
الف- جلوگيرى از ايمان و اطاعت و راه خدا ب- جلوگيرى از عبادت و زيارت زائران خانه خدا در مكه مكرمه ج- ترويج الحاد و ستم در اين سرزمين و مانعتراشى براى مردم؛ البته «بازداشتن از راه خدا» شامل هرگونه مبارزه با اسلام و قرآن مىگردد.
اين آيه مىگويد: ما تمام شهر مكه را وقف عام كردهايم و ساكنان آن در استفاده از آن با غير اهل مكه تفاوتى ندارند. برخى نيز گفتهاند: خريد و
فروش زمينهاى آن حرام است. «(1)» اميرمؤمنان عليه السلام در نامهاى به فرماندار مكه نوشت: به مردم مكه دستور بده تا از كسانى كه در اين شهر سكونت دارند اجاره مسكن نگيرند؛ زيرا خداوند فرموده است: كسانى كه اقامت دارند يا از بيرون مىآيند در استفاده از آن يكسانند «(2)»؛ البته موضوع حرمت اجاره گرفتن از منازل مكه، مسألهاى فقهى است كه فقهاى سنى و شيعه نظريات مختلفى ارائه كردهاند و شرح آن در كتب فقهى آمده است.
پيشتر اشاره شد كه منصور دوانيقى خواست مسجد را توسعه دهد. از اين رو، مردمى را كه در اطراف مسجدالحرام خانه داشتند به حضور خواستتا خانههايشان را خريدارى كند. ولى آنها حاضر به فروش نشدند. منصور در بنبست سختى قرار گرفت. در اين باره از امام صادق عليه السلام چارهجويى كرد. امام فرمود: در اين باره از قرآن دليلى داريم آنجا كه فرمود: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً». «(3)»
اولين خانه در آنجا كعبه بوده بنابراين، اگر آنها پيش از بناى كعبه خانه ساختهاند پس اطراف مكه مال آنهاست ولى اگر خانه كعبه مقدم بوده، اين حريم تا آنجا كه نياز زائران اقتضا مىكند، متعلق به كعبه است. از اين رو منصور دستور داد مالكان خانههاى اطراف مكه را احضار كردند و او به اين آيه
استدلال كرد و آنها حاضر به معامله شدند. «(1)» از اين آيه استفاده مىشود كه هيچ كس حق ندارد به عنوان متولى خانه خدا، كمترين مزاحمتى براى زائران اين خانه ايجاد كند؛ زيرا در اينجا مىگويد: استفاده از امكانات مكه براى مقيم و مسافر يكسان است؛ ولى به نظر مرحوم علامه در الميزان، مراد از عمومى بودن مكه، ملك آن نيست بلكه عبادت در آن است؛ يعنى كسى حق ندارد مانع عبادت در مسجدالحرام شود و هر كه مانع شود، مرتكب الحاد و ظلم شده است.
الْحاد در لغت به معناى انحراف از حدّ اعتدال است؛ يعنى اگر كسانى با توسل به ظلم از حدّ اعتدال خارج شده، در آن سرزمين مقدس ايجاد انحراف كنند و مانع عبادت شوند و چهره دين و ظاهر جامعه اسلامى را خراب كنند، عذاب سختى به آنها مىچشانيم.
اين آيه در جهت حفظ چهره اسلامى مكه اين همه تأكيد مىكند.
بنابراين، كسى حق ندارد به اين دليل كه به حجاب صحيح و يا به حفظ ظواهر اسلامى اعتقاد ندارد چهره شهر مذهبى مكه و مدينه را خراب كند.
بنابراين، مسؤولان حج و زيارت ايران، طبق اين آيه كريمه، بايد در مورد افرادى كه آگاهى درستى ندارند و يا به هر دليل شؤون اسلامى را رعايت نمىكنند، فكر اساسى كنند و يا در مورد اعزام آنها به اين سفر تجديد نظر نمايند.
روشن است در يك قصبه يا يك شهر كوچك، كه ظاهرى اسلامى دارد، كافى است تنها چند نفر در حفظ شؤون اسلامى لاابالى گرى كنند و يا كسانى با حجاب نامناسب در اين محيطها رفت و آمد نمايند، در اين صورت است كه مردم عوام را نسبت به عقايد دينى سست خواهند كرد.
1) الميزان، ج 3، ص 552
از اين آيه بايد فهميد كه بر مسؤولان حكومت اسلامى لازم است در حفظ ظواهر اسلامىِ جامعه اسلامى اقدام كنند و نگذارند گروهى به خاطر بىاعتقادى و يا به مزدورى دشمنان اسلام، چهره دينى و اسلامى شهر را تغيير دهند. از همه مهمتر اينكه در ايران دو شهر مذهبى حوزهپرور قم و مشهد، بيش از هر شهر ديگرى بايد از لحاظ چهره دينى و حفظ شؤون اسلامى، دو شهر حفاظت شده معرفى شود و بدانند، كسانى كه در صدد ترويج فحشا در اين دو شهر برمىآيند، مردمان سادهاى نيستند؛ بلكه جاسوسانى هستند كه بر اين امر از دشمنان جهانى اسلام هزينه و دستور مىگيرند. حفظ شؤون اسلامى شهرهاى مذهبى تا آنجا اهمّيت دارد كه امام صادق عليه السلام افرادى را از اينكه مكه را مسكن خود سازند نهى مىكرد؛ چرا كه گناه كردن در اين سرزمين مسؤوليت سنگينترى دارد. «(1)» لذا بعضى از فقها، احتمال دادهاند كه اگر كسى در حرم مكه مرتكب گناهى شود كه براى آن حدّ تعيين شده است، بايد علاوه بر حد، مجازات اضافى نيز بشود و به جمله «نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»، استدلال كردهاند. «(2)»
اگر قرائت قرآن ثواب دارد، در مكه مكرمه و مدينه بسى بيشتر است؛ به ويژه آياتى كه ناظر به مراسم حج است:
«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ». «(1)»
1) بقره: 196
«و حج و عمره را براى خدا به پايان بريد، و اگر محاصره يا ممنوع شديد [و اتمام حج، ممكن نشد] هر چه ميسّر است قربانى فراهم كنيد و سرهاى خود را نتراشيد تا قربانى به قربانگاه برسد؛ پس هر كه از شما بيمار بود يا ناراحتى به سر داشت [سر بتراشد] به عوض آن روزهاى، صدقهاى يا قربانى تقديم كند؛ و چون ايمن شديد، هر كه بعد از فراغ از عمره به حج پرداخته باشد هر چه ميسّر شود قربانى كند؛ و كسى كه نيابد، سه روز در اثناى حج و هفتروز چون بازگشت روزه بدارد. اين ده روز تمام است. اين [حكم] براى كسى است كه خانوادهاش مقيم مسجدالحرام نباشند. از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا سخت كيفر است.»
در اين آيه بخشى از احكام حج و كفارههاى مربوط به تخلّفات آن و تكليف ساكنان مكّه و حاجيان غيربومى بيان شده است
مسأله حج در چند جاى قرآن مطرح شده و در هر مورد به قسمتهايى از احكام آن پرداخته شده است.
«وَأَتِمُّوا الْحَجَّ ...»؛ يعنى تمام اعمال حج و حدود آن را بدون كاستى به اتمام رسانيد و آن را تنها براى خدا انجام دهيد.
اين هشدارى است به كسانى كه قصدشان از حج، تفاخر و تجارت و ديگر مقاصد دنيوى است. «(1)»
1) الكاشف، ج 1، ص 304
لغت: أُحْصِرْتُمْ (حَصْرْ): ممنوع يا محاصره شديد. اسْتَيْسَرَ (يُسْرْ): ميسّر شد. هَدْىْ: قربانى؛ به مناسبت اينكه به خدا هديه مىشود. نُسُكْ: جمع نَسيكَة، آنچه به خدا تقديم مىشود، قربانى. حَلْقْ: تراشيدن سر. لا تَحْلِقُوا: نتراشيد.
در اين آيه آمده است: اگر در حال احرام به دلايلى، مانعى در اعمال حج و عمره پيش آمد و ممنوع شديد، بايد يك قربانى ذبح كنيد. حال اگر اين مانع از ناحيه بيمارى و مانند آن باشد و احرام براى عمره مفرده بسته شود، بايد يك قربانى براى ذبح به مكّه فرستاد و اگر دشمن مزاحمت ايجاد كرد، بايد قربانى در محلّى كه ممانعت بهعمل آمده، ذبح شود؛ چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در حديبيّه اين عمل را انجام داد.
اگر احرام به قصد حج باشد و مرضى پيش آيد، بايد قربانى به منا فرستاده شود. لذا فرمود: و اگر به دليل محاصره يا ممنوع شدن، اتمام حج ممكن نشد، هر چه ميسّر است قربانى فراهم كنيد و سرهاى خود را نتراشيد تا قربانى به قربانگاه برسد «وَ لا تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ».
يكى از اعمال حج، تراشيدن موى سر است؛ ولى اين كار نبايد پيش از قربانى انجام شود. اگر كسى بيمار بود و يا در ناحيه سر ناراحتى داشت و سرش را پيش از موعد تراشيد، لازم است فديه دهد يا سه روز روزه بگيرد يا به فقير اطعام كند و يا گوسفندى قربانى كند؛ «فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ».
پس وقتى ايمن شديد و مانع برداشته و يا بيمارى برطرف و يا خطر دشمن منتفى شد و خواستيد حج تمتّع انجام دهيد، بايد در حدى كه ميسّر است قربانى كنيد؛ «فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ». و اگر قربانى پيدا نكرديد و يا وضع مالى شما اجازه نداد، بايد سه روز در ايام حج (از هفتم تا نُهم) و هفت روز پس از بازگشت از حج، روزه بگيريد كه روى هم ده روز مىشود؛ «فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ».
پرسش: واضح است كه سه روز و هفت روز، روى هم ده روز مىشود؛ پس چه ضرورتى دارد كه جمله «تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ» اضافه شود؟
پاسخ: شايد به اين علت است كه تصور نشود يكى از آن دو مراد است؛ يعنى سه روز در حج، يا بهجاى آن هفت روز در وطن روزه بگيردو با اين جمله، ده روز تمام واجب شده است. «(1)» «ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ...»
يعنى اين حكم براى كسى است كه خانوادهاش مقيم مسجدالحرام نباشد. از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا در كيفر سختگير است؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ».
1) مجمعالبيان، ج 2، ص 291
حج تمتع بر كسانى است كه اهل مكّه و حومه آن نباشند؛ زيرا تكليف اهل مكّه و حومه آن، حج قِران يا افراد است. «(1)» «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ «(2)»»
حج در ماههاى معينى است و هر كه در آن ماهها ملتزم حج شود همبسترى و نافرمانى و مجادله در اثناى حج، ممنوع است و هر چه نيكى كنيد خدا مىداند. توشه بگيريد كه بهترين توشه تقواست، و اى خردمندان از من پروا كنيد.
در اين آيه، ضمن بيان بعضى احكام حج، حكم تجارت و فعاليّتهاى اقتصادى و سياسى در ايام حج، اعلام شده است.
طبق اين آيه، حج تنها در ماههاى شوّال، ذىقعده و دهه اوّل ذىحجّه انجام مىشود. «(3)»- فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ ...
و هر كه به واسطه احرام بستن، حج را بر خود واجب كرد، بايد مقررات آن را كاملًا رعايت كند و از نزديكى با زنان، گناه، دروغ،
گفتوگوهاى بىفايده، جرّ و بحث و قسم خوردن بپرهيزد؛ «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لاجِدالَ فِى الْحَجِّ». و هر كار خيرى مىكنيد خدا آن را مىداند؛ «وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ» زيرا او در عبادتى وارد شده است كه بايد فارغ از لذّتهاى مادى و دور از توجه به غير خدا باشد؛ پس بايد اين فرصت محدود را غنيمت شمارد و تا حدّ توان توشه تقوا برگيرد، «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى» و تنها از من پروا كنيد اى صاحب خردان «وَ اتَّقُونِ يا اولِى الْالْبابِ».
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ* ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ». «(1)»
«مانعى نيست كه در سفر حج از فضل پروردگار خويش روزى بجوييد، و چون از عرفات كوچ كرديد در مشعرالحرام به ياد خدا باشيد و او را همانگونه كه شما را رهنمون شده است ياد كنيد، و محققاً شما پيشتر، از گمراهان بوديد [و چيزى نمىدانستيد]؛ آنگاه از همانجا كه مردم روانه مىشوند روانه شويد و از خدا آمرزش طلبيد كه خدا آمرزنده مهربان است.»
براى شما اشكالى ندارد كه از فضل پروردگار (منافع مادى و غيره) در
1) بقره: 198 و 199
ايّام حج، بهره بگيريد و روزى طلب كنيد.
لغت: افَضْتُم (فَيْضْ): دسته جمعى حركت كرديد؛ سرازير شديد؛ كوچ كرديد. افيضُوا: كوچ كنيد، افاضَ: كوچ كرد. تَبْتَغُونَ (بَغْىْ): طلب مىكنيد، مىجوييد.
مَشْعَرْ: يكى از محلهاى مراسم حج است و آن بيابانى است ميان منا و عرفات كه آنجا قسمتى از اعمال حج انجام مىشود (شب دهم در آن توقف مىكنند). عَرَفاتْ: مفرد است كه بر وزن جمع آمده و آن بيابانى است در چهار فرسخى مكّه و محلّ وقوف حجّاج است كه روز نهم ذى حجّه از ظهر تا غروب در آن توقف مىكنند.
در جاهليت، معامله و مسافركشى در ايّام حج، حرام شمرده مىشد و اين آيه اعلام مىدارد كه تحريمهاى جاهلى اساسى ندارد. «(1)» اصولًا يكى از موضوعات مهم حج، كنگره جهانى بررسى مسائل سياسى اقتصادى و اجتماعى مسلمين به همّت علما و سياستمداران كشورهاى اسلامى است، و چهبسا قراردادهاى مهمّى هم امضا شده و روابط اجتماعى و اقتصادى جوامع اسلامى تقويت شود؛ ولى اين امور، بايد به عنوان مسأله فرعى درنظر گرفته شود و تحتالشعاع جنبههاى عبادى و اخلاقى حج، قرار داشته باشد.
پس چون از عرفات كوچ كرديد، به مشعر (15 كيلومترى مكّه) حركت و در آنجا خدا را ياد كنيد و به عبادات بپردازيد، آنگونه كه خدا
1) مجمعالبيان، ج 2، ص 295
راهنمايى كرده است؛ «فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ».
مسلمانان صدر اسلام كه طعم تلخ مطرود و منزوى ماندن را چشيده بودند، بهخوبى مىفهميدند كه به علت برنامه مهم عبادى حج، چه عظمتى پيدا كردهاند و چگونه توجه جهانيان به مركز جهانى اسلام؛ يعنى شهر مكّه و ساكنان آن معطوف شده است؛ «وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ»: «و شما قبلًا بىشك سرگردان و گمراه بوديد.»
سپس از همان جايى كه مردم كوچ مىكنند، بهسوى منا حركت و از خدا طلب بخشش كنيد، همانا خداوند بخشنده و مهربان است؛ «وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ».
قريش خود را فرزندان ابراهيم و پردهداران كعبه مىشمردند و مقامى را كه براى خود قائل بودند، براى هيچيك از طوايف عرب قائل نبودند و لذا بهعلت تكبر و جاهطلبى، وقوف در عرفات را ترك و خود را از مردم جدا مىكردند؛ از اين رو بود كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله امر كرد هماهنگ با مردم درآنجا وقوف كند «(1)» تا اين امتيازبندى متكبّرانه زير پا گذاشته شود.
از سه بيابان مقدس، چرا تنها در مشعر به ذكراللَّه تكيه شده و روز اول «منا» چرا تنها به رمى جمره عقبه اكتفا مىشود؟
حجگزار در روز هشتم ذىحجه احرام مىبندد تا روز نهم را در
1) الكاشف، ج 1، ص 306؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 296
سرزمين عرفات بماند كه آن وقوف لازم را درك كند و ظهر شرعى تا غروب را در عرفات بماند و در شب دهم از عرفات به مشعر كوچ نموده در آنجا بيتوته كند و روز دهم بعد از طلوع آفتاب، از مشعر به طرف منا حركت نموده آنگاه وارد سرزمين منا شود و عبوديّتهاى خاصّى را انجام دهد.
امير مؤمنان عليه السلام فرمود: مىدانيد چرا زائر بايد به عرفات رود و سپس به كعبه بيايد و پيرامون آن طواف كند؟ براى آنكه عرفات خارج از مرز حرم است و اگر كسى ميهمان خداست ابتدا بايد بيرون دروازه رود و آنقدر دعا و زارى كند تا شايسته ورود به حرم شود. او در عرفات دعا و اذكار مخصوص مىخواند؛ از جمله دعاى عرفه امام حسين عليه السلام. او در عرفات و مشعر و منا با انجام مناسك و عبوديتهايى، مجوّز ورود به خانه خدا و طواف آن را مىگيرد.
گفتهاند در عرفات اسرار و رازهايى وجود دارد:
«فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ».
«پس آنگاه كه از عرفات راهى شديد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد.»
در عرفات چادرهاى زيادى ترتيب داده شده كه زائران در سايه آن وقوف مىكنند وليكن در صحراى مشعر از چادر خبرى نيست. در اين صحراى وانفسا به فرموده امام سجاد عليه السلام بايد دل خود را با شعار تقوا مزيّن كنى. در مشعر بايد براى ستيز با شيطانها به شعور لازم برسى و به ايمان و سلاح دشمنستيزى مسلّح شوى.
نكته قابل توجه: در مشعر سخن از ذكرُ اللَّه است. فرمود: وقتى از عرفات حركت كرديد، خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد. نگارنده اين آيه رابارها بررسى و تفسير كردهام، وليكن وقتى خودم شب هنگام وارد مشعر شدم، ديدم كه انسان كه بخواهى نخواهى به ياد خداوند سوق داده مىشود. حالات خود در اين سرزمين مقدس را تصوير مىكنم تا معلوم گردد، چرا در مشعرالحرام بر ذكر خدا تكيه شده است؟ در سرزمين عرفات هر اندازه كه چشم كار مىكند، چادر است كه دشت و كوه را مانند دانههاى برف پوشانده است و زائران سفيدپوش و جمعيت ميليونى در اين چادرها اسكان داده شدهاند. در سوى ديگر، سرزمين منااست، آن هم محشر ديگرى است از جمعيت و چادرها كه چشم انسان، صحراى وسيعى را در حال موج و حركت مىبيند. در اين دو وادى مقدس ميان
افراد كاروانها نوعى همبستگى و حفاظت همگانى احساس مىشود كه حال و هواى يكديگر را دارند. هركسى افراد گروه و نقطه اسكان خود را در چادرها مىداند و اگر جاى كسى خالى ديده شود، بى درنگ از حال او جويا مىشوند كه مشكلى پيش نيايد. به هر صورت هر كسى پناهگاه فرد ديگرى است؛ روحانى يا مدير كاروان، مسئوولان تداركاتى و حفاظتى سازمان حج، ناظر و حافظ افراد هستند. بنابراين، زائر نوعى خاطرجمعى از خطر گمشدن و مشكلات غربت را در خود احساس مىكند.
سرزمين وسيع و گسترده مشعرالحرام صحراى محشر و وانفسايى است؛ در آنجا از چادرها خبرى نيست. كسى نمىتواند مواظب ديگرى باشد. سيل ماشينها و جمعيتها در هنگامه شب از عرفات وارد مشعر مىشوند و بيشترمردم افراد كاروانها و گروههاى خود را گم مىكنند. حتى وقتى ماشينها مردم را در مشعر پياده مىكنند، جاى توقف ندارند تا هنگام طلوع آفتاب، وقتى مردم مىخواهند به سوى منا حركت كنند، در همان ماشينها سوار شوند اينجاست كه ناچار مىشوند با كولهبار خود، پياده راهى منا شوند. آنجا هيچكس نمىتواند به كمك ديگرى بشتابد. و هر كس بايد گليم خويش از آب بكشد. از افرادى كه در عرفات يا مكه، در زندگى گروهى، از تو محافظت و حمايت مىكردند خبرى نيست. همه گم شدهاند. در اينجا انسان احساس بىكسى و در هنگامه شب كاملًا احساس تنهايى مىكند و قهراً به ياد صحراى محشر مىافتد و در ياد حق تعالى غوطه مىخورد كه: اى خداى من، در بحرانهاى تنهايى و بىكسى
و در بحرانهايى كه همه را از دست مىدهم و مفهوم آيات «وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ» را باتك تك سلولهاى وجودش لمس مىكند و مىگويد: بارخدايا، تو همه اميد و همه چيز منى و تنها پناهگاه من تويى.
اينجاست كه آدمى مىفهمد اگر خدا پشت و پناهش نشود، هلاكتش حتمى است و قيامت در پيش است و عامل مهم و سدّ راه او، كه مانع آشتى او با خداست، شيطان است. و لذا شبانه در مشعر مسلح مىشود تا در روز روشن بر شيطان بكوبد. سنگريزهها جمعآورى مىشود. شب است و تاريكى، همه به انتظار نشستهاند كه فرمان حركت به ميدان نبرد با شيطان صادر شود و طلوع آفتاب علامت فرمان حركت است و از آنجا همگان براى رمى جمره عقبه هجوم مىآورند. روز اول منا، سنگباران جمره عقبه است و بعد قربانى و سپس حلق و تقصير و خروج از احرام. و روزهاى دوم و سوم هر سه جمره سنگباران مىشوند.
حضرت ابراهيم عليه السلام به فرمان حق، دستور يافت كه فرزند خود را قربانى كند. شيطان در سه نقطه بر سر راهشان سبز شد و با وسوسه، اين كار را دشوار و غيرممكن خواند؛ اما اين بندگان تسليم حق، او را سنگباران كرده، از خود دور نمودند.
روز اول تنها جمره عقبه رمى مىشود و به آن اكتفا مىگردد. همه آنان كه مُحرم شدهاند از احرام خارج مىشوند و روزهاى بعد هر سه جمره به
ترتيب رمى مىشود. جهت آن چيست؟
شايد بتوان گفت در ميان سه جمره كه ابراهيم و اسماعيل به خود شيطان حمله كردهاند، تنها در عقبه و جمره نهايى موفقيّت قطعى نجات از شيطان حاصل شد زيرا بعد از آن بود كه شيطان از اين پدر و پسر، به طور قطع مأيوس شد و رفت. پس روز اول منا، جمره عقبه، كه قطع اميد شيطان از اضلال انسان است، زده مىشود و آدمى به خود مىفهماند كه من با اين سنگباران نهايى، شيطان را از خود راندم و تا آخر عمر بر آن پايدار خواهم ماند و آنگاه روزهاى بعد، اين كار را تكرار مىكند كه تلقين مؤثر در تكرار است و تكرار روزانه نمازها، براى همين است.
«فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ* وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ* وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ* وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ* سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ* كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ». «(1)» «پس آنگاه كه هر دو [بر اين كار] تسليم شدند و پسر را به پيشانى بر خاك افكند؛ او را ندا داديم كه اى ابراهيم، حقا كه خوابت را تحقق بخشيدى. ما نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم؛ به راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود، و او را به قربانىِ بزرگى بازخريديم و در [ميان] آيندگان براى او [آوازه نيك] بر جاى نهاديم. سلام بر ابراهيم. اينچنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم. بىترديد او از بندگان مؤمن ما بود.»
اين آيات، به دنبال بيان حالات معنوى و خدادوستى ابراهيم، كه فرزندش را قربانى مىكرد، نازل شد و فرمان توقف داد كه صداقت تو
1) صافات: 110- 103
اثبات گرديد و مىفرمايد: ما به او مژده داديم كه اسحاق را نيز به تو مىبخشيم كه از پيامبران خواهد شد.
اسماعيل گفت: پدرم! هر چه زودتر امر خدا را اجرا كن. وقتى ابراهيم عليه السلام او را به سرزمين سوزان مىآورد، به پدر گفت: ريسمان را محكم ببند تا دست و پا نزنم كه عاطفه پدرى تحريك شود و كارد را تيز كن و به سرعت بگذران تا فرمان خدا به زودى تحقق يابد. «(1)» وقتى ابراهيم عليه السلام مقام تسليم فرزند را ديد، دريافت كه خدا به او فرزند صالحى داده است و او را در آغوش كشيد و بر گونههايش بوسه زد و هر دو گريستند.
هنگامى كه هر دو تسليم امر شدند و ابراهيم گونه او را بر خاك نهاد؛ «فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ».
تَلّ: در اصل به معناى زمين مرتفع است؛ يعنى صورت او را بر مكان مرتفعى، به پيشنهاد خودِ اسماعيل بر خاك نهاد كه مبادا چشمش در صورت فرزند افتد و عواطف غليان كند و موجب تأخير فرمان الهى شود.
ابراهيم عليه السلام كارد را به سرعت بر گلوى دلبندش كشيد، اما كارد كمترين اثرى بر گلوى اسماعيل نداشت و چند بار اين كار را تكرار كرد. گفتهاند:
ابراهيم به خشم آمد و گفت: من به كارد مىگويم ببرد ولى عمل نمىكند.
او از سروشى غيبى شنيد كه چاقو مىگويد: «الخليل يأمرني و الجليل ينهاني»؛ «ابراهيم خليل مىگويد: بِبُر، اما خداى جليل فرمان مىدهد نبر.»
1) مجمعالبيان، ج 8، ص 454؛ الميزان، ج 17، ص 162
اينجاست كه فرمود:
در اين هنگام ندا داديم كه اى ابراهيم؛ «وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ»، به يقين تو آنچه را در خواب- به عنوان وحى- مأموريّت يافتى: انجام دادى؛ «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا»، ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم؛ «كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ».
سپس مىافزايد: اين مسلماً امتحان مهم و آشكارى است؛ «إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ».
آزمونى كه سختى آن بسى روشن است. بريدن سر فرزند با دست خود، آن هم فرزند صالحى كه يك عمر در انتظار او بود، كار بسيار سختى است. چگونه مىتوان دل از چنين فرزندى بركند و با نهايت تسليم و رضامندى چنين كارى را انجام داد و عجيبتر اينكه فرزند، كه خود قربانى ماجراست، با كمال تسليم، با آغوش باز به استقبال اجراى فرمان خدا تن مىدهد.
در بعضى روايات آمده است: هنگامى كه اين كار انجام شد، جبرئيل از روى تعجب صدا زد: «اللَّهُ أَكْبَر، اللَّهُ أَكْبَر!» و فرزند ابراهيم صدا زد:
«لا اله الَّا اللَّه، لااله الَّا اللَّه» و ابراهيم گفت: «اللَّهُ أَكْبَر وَ لِلَّهِ الْحَمْد». «(1)»
خداوند به جاى اسماعيل، قوچى فرستاد تا ذبح كند و سنتى باشد براى آيندگان در مراسم حج، اينجاست كه مىفرمايد:
1) روحالبيان، ذيل آيه.
ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم؛ «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ» و اين قوچ را جبرئيل آورد. «(1)» در اينكه عظمت اين ذبح از چه جهت است، ميان مفسران گفت و گوست. در اينجا سه احتمال وجود دارد:
الف- به خاطر اينكه آن را خداوند فرستاده عظيم است و عظمت قرآن هم به خاطر آن است كه كلام خداست؛ پس فديهاى كه خدا مىفرستد عظيم است.
ب- اين ذبح موجب نجات شخصيت بزرگى چون حضرت اسماعيل شد و وجود اين قربانى دل پيامبر بزرگى چون ابراهيم عليه السلام را شاد كرد و پيامبرى چون اسماعيل عليه السلام را حيات دوباره بخشيد.
ج- اين ذبح با گذشت زمان به صورت يك سنّت جارى و يك حكم فقهى الهى درآمد كه سال به سال توسعه مىيابد و هر سال صدها هزار قربانى حلال گوشت، محرومان و مستمندان را تغذيه مىكند و اين فداكارى عرفانى، ياد ابراهيم و اسماعيل را در خاطرهها زنده مىكند.
حديث: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من فرزند دو ذبيحم. «(2)» «ذبيح يعنى قربانى، ذبح شده». ذبيح اول پدرش عبداللَّه است كه عبدالمطّلب، جدّ پيامبر نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند؛ سپس يكصد شتر به امر خدا فداى او قرار داد و ذبيح دوم اسماعيل بود.
ابراهيم عليه السلام، همواره درخواست ولد صالح مىكرد
«رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ* فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ* فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ». «(1)»
«بارالها! به من از صالحان (فرزندى) عطا كن. پس او را به نوجوانى حليم بشارت داديم؛ هنگامى كه با او به مرحله سعى و كوشش رسيد، گفت: پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم. نظر تو چيست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن. به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.»
در عصر حضرت ابراهيم عليه السلام انواع پرستشها و بتپرستىها رايج بود.
شيوه تبليغى آن حضرت براى دعوت توحيدى و مبارزه با شركها، شكل
1) صافّات: 102- 100
خاص خود را داشت. او ابتدا به جمع ستارهپرستان درآمد و پس از مدتى به آنها گفت: ماه بزرگتر و روشنتر است. شما اگر ستاره را براى جِرم و نورش مىپرستيد، ماه از اين لحاظ اولويت دارد وبه همين ترتيب خورشيد را ترجيح داد و در نهايت گفت خورشيد هم غروب مىكند و من چيزى را كه غايب شود دوست ندارم و نمىپرستم و آن خدايى را كه خالق همه اينها و آفريدگار من و شماست بندگى مىكنم.
بهطورى كه گفتيم، قابل توجه است كه خدا شيوه تبليغى حضرت ابراهيم عليه السلام را كه اول با ستاره پرستان همصدا شد و سپس عيوب عقايدشان راگفت و هدايتشان كرد به عنوان تعليم الهى دانسته، مىفرمايد: ما اين حجت را به ابراهيم داديم كه بر قوم خود به كار برد؛ «وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ» «(1)»
و در اينجا نگفت «عَلى نَفْسِهِ»؛ يعنى اين روش تبليغ براى اين نبود كه ابراهيم خود مشكل اعتقادى داشته و ما خواستيم عقايد او را اصلاح كنيم؛ بلكه با اين شيوه تبليغ، ابراهيم عليه السلام را براى هدايت قومش مجهّز نموديم.
در ميان اقوام گذشته و قوم ابراهيم عليه السلام، به دستور كاهنان، انسان را براى بتها قربانى مىكردند تا آنها را از خود راضى كنند. در تاريخ جاهليت عرب نيز ديديم كه جناب عبداللَّه پدر گرامى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله قرار بود قربانى
1) انعام: 83
شود، ليكن صد شتر به جاى او فدا گرديد.
در ميان قبايل، تشريفات قربانى انسان چنين بود: شخصى را كه بايد قربانى شود، يك سال پيش از روز قربانى انتخاب مىكردند. مردم در طول يك سال او را مقدس مىشمردند و انواع امكانات زندگى را برايش فراهم مىكردند و روز موعود او را در كوچه و بازار مىگرداندند و به سوى معبد مىبردند.
پنج نفر از كاهنان ويژه، با لباس سياه و با مراسم وحشتزا، آن شخص را روى سنگ قربانگاه مىخواباندند. چهار نفر دست و پاى او را و ديگرى سرش را نگاه مىداشتند و آنگاه، كاهن بزرگ با لباس سرخ، تيغ مخصوص خود را با يك ضربت ناگهانى بر سينه او مىكوفت و قلب او را بيرون مىآورد و آن را در حال تپش به پاى بت مىانداخت تا قربانى قبول افتد و بت برآنان خشم نكند! «(1)» ابراهيم با ذبح اسماعيل، اخلاص خود را براى خدا اثبات كرد و اين امتحانى بود كه خداوند آن را خواسته بود؛ ولى هدف ديگر اين ماجرا آن بود كه بدين طريق به قربانى انسان پايان داده شود.
آنها ديدند ابراهيم مانند خودشان فرزند را به قربانگاه بردتاذبحش كند، ليكن خدا فرمود از اين پس، حيوان حلال گوشتى را قربانى كنيد و گوشت آن را به محرومان بخورانيد. و اين عمل از مقوله همان اسلوب تبليغى بود كه ابراهيم به تعليم خدا، با بتپرستان داشت.
ابراهيم از مقبوليتى ويژه برخوردار بود. مردم ديدند سخن از
1) تاريخ مذاهب جهان، ص 123
مأموريت ابراهيم به قربانى كردن فرزند است، اما ناگهان فرمان رسيد اين قوچ را به جاى اسماعيل ذبح كن و از اين پس بايد قربانىها از چهارپايان حلال گوشت باشد و گوشت آن به مستمندان انفاق شود. از اين طريق ابراهيم به سنت قربانى انسانها، كه زاييده افكار كاهنان بود، پايان داد. در حقيقت اكنون ما به ياد ابراهيم و براى محبت به خدا درمنا قربانى مىكنيم.
خداى تعالى وقتى كارى را انجام مىدهد، چندين هدف در آن نهفته است و با يك تير چندين نشان مىزند. اين موضوع، امتحان سنگينى بود تا معلوم شود محبت ابراهيم به خداوند تا چه حد است. زمانى جبرئيل عليه السلام مأموريت يافت و به صورت چوپانى از بالاى كوه ندا داد: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ»، ابراهيم كه دامهاى خود را درپاى كوه مىچرانيد، وقتى اين جملات زيبا را در ستايش خدا شنيد؛ گفت: اى آن كه خداى مرا به اين زيبايى ياد كردى، اگر آن را تكرار كنى نصف مال من از آن تو است و جبرئيل تسبيح را تكرار كرد. ابراهيم گفت بار ديگر بگو و همه اموال مرا تملّك كن! چون جبرئيل از فراز كوه پايين آمد كه اموال را تحويل بگيرد، آغوش محبت گشود و گفت: اى ابراهيم! معلوم شد كه تو محبوب (مال) را فداى دوست كردى.
خداى تعالى در سن پيرى به ابراهيم فرزند صالحى عطا كرد كه وى را اسماعيل ناميد؛ «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ» او به سن بلوغ و جوانى رسيد و كمال و جمال او ابراهيم را رفته رفته به خود جلب مىكرد.
زمانى، خداى تعالى به ابراهيم فهماند كه اى ابراهيم! گويا اسماعيل جاى ما را در دل تو تنگ كرده است! قرار بود آنچه در دل تو راه مىيابد اجارهنشين موقت باشد و تنها من مالك خانه دل تو باشم. ابراهيم گفت:
اى خداى من، هر چه فرمان دهى همان كنم. خطاب آمد: او را قربانى كن و آنگاه قربانى انسان به قربانى حلال گوشت تبديل شد.
اين ماجرا و نيز آنچه در «منا» مىگذرد پيام عمدهاش به همه سالكان و شيفتگان خدا اين است: شما مادام كه اسماعيل خود را به پاى دوست قربانى نكنيد، به خدا نمىرسيد و اگرمحبوبهاى خود را ايثار نكنيد ره به جايى نمىبريد. هر كسى در زندگى خود ممكن است موانع بزرگى داشته باشد و مانع از رسيدنش به خدا شود. يكى گرفتارى شهوت است و ديگرى دلباختگى به جاه و مقام، كه نمىتواند از آن بگذرد و سدّ راه او با خداوند است. اينها اسماعيلهاى ماست و تا قربان نشوند راه به خدا نخواهيم برد و حاجى در «منا» تمرين مىكند كه چگونه اسماعيلهاى بزرگ و كوچك خود را به پاى دوست ذبح كند!
مباحث عرفانى حساس است. در مباحث عرفانى اگر دقت لازم مبذول نشود كار به انحراف و ادعا مىكشد. شما مىخواهيد به وادى سلوك و خودسازى وارد شويد، مىگوييد: من مىخواهم سالك شوم، بايد چه كنم؟ ممكن است به شما گفته شود راه اين است كه جز خدا محبوبى در دل نداشته باشى و هر چه از محبوبهاى دنيا از قبيل محبوب فرزند، زن، محبوب مال، خانه و زندگى، همه را از خانه دل جارو كن و فقط خدا را به عنوان محبوب واحد در خانه دل نگاهدار.
ولى قرآن كريم اينگونه نمىگويد. اگر بنابراين باشد همه محبوبهايى را كه خدا آنها را محبوب ما كرده است دور بيندازيم، زندگى ما تعطيل مىشود؛ زيرا با اين تفسيرى كه شما كرديد، سلوك با زندگى مشروع الهى سازگار نيست و بايد گفت راه سلوك الىاللَّه به روى ما بسته است. بنابراين، صحيح آن است كه قرآن و سنت مىگويد. شما همه محبوبهاى طبيعى و فطرى و حلال را درخانه دل راه دهيد؛ پس در دل شما علاوه بر انواع محبوبها، محبوب خدا نيز قرار دارد منتهى بايد خداى محبوب، در خانه دل، محبوب اول و يك سر و گردن از ديگر محبوبها بلندتر باشد كه در زمان لازم، محبوبهاى كوچك به پاى او قربان شوند كه قرآن فرمود: «أشَدُّ حُبّاً للَّهِ»؛ يعنى اگر محبوبهاى متفرقه حلال، در دل تو با حبّ شديد است، خدا محبوب اشدّ باشد و همواره حرف اول را او بزند؛ پس معلوم مىشود حضور بقيه محبوبها در دل ما بلامانع است.
مثال قابل توجه: ما در دورانى كه نوجوان بوديم و پدران ما پيش از عيد قربان، گوسفند مىخريدند. آنها را دسته جمعى به امامزاده مىبرديم و بر سر و رو و پشتشان حنا مىزديم و هركس حنا را بر گوسفندان مىديد، به آنهابا ديده قداست مىنگريست و مىگفت: اينها علامت خوردهاند و قراراست قربانى شوند. عجيب است كه گاهى چوبداران، كه مشتريان علاقهمند گوسفند براى قصابها بودند، با عجله و شتاب به سوى گله گوسفندان مىآمدند ولى يك مرتبه ميخكوب مىشدند و مأيوس برمىگشتند؛ زيرا وقتى چشم آنان به علامت حناى قربانى مىافتاد، مىفهيمدند كه اينها براى امر ديگرى برگزيده شدهاند و فروشى نيستند!
همين طور است كه وقتى شيطان بر فضاى دل آدمى سرمىكشد و آنجا محبوبهايى مىبيند كه دستاويز اضلال اوست، يك مرتبه مىبيند محبوبهاى دل شما همه علامت حنا خوردهاند كه به پاى دوست قربان شوند لذا، مأيوس باز مىگردد؛ زيرا مخلَصان هر چه دارند براى قربانى علامت خوردهاند.
درسهايى كه از مطالب فوق گرفته مىشود عبارتاند از:
ابراهيم نمونه والگوى بنده خالص و عاشق خداست كه همه چيزش را براى خدا مىداند.
در ميان محبوبهاى ما، خداوند محبوب اول است و ازهمه محبوبها، براى او مىگذريم. از اين رو اگر زمانى جاه، مقام و مال ما در مقابل خدا قرار گرفت آنها را سر مىبريم. كسى كه نماز نمىخواند، خمس نمىدهد، حلال و حرام نمىشناسد در واقع خدا را پاى آنها فدا كرده است.
قربانى كردن، علامت آن است كه هر چه لازم باشد، به پاى دوست فدا كنيم، چنين خواهيم كرد.
ما به تمام محبوبهاى خود اعلام مىكنيم كه شما علامت خوردهايد و اگر زمانى لازم شد شما را قربانى خواهيم كرد. كسى كه خود به جبهه مىرود و يا عزيزش را روانه جهاد مىكند، او محبوبى را به پاى محبوب اولش كه خداست قربانى مىفرستد.
شيطان دشمن خطرناكى است. او با باطن ما كار دارد و در سينه ما به آهستگى سخن القاء مىكند. آنچنان ظريف و آرام در خاطره ما دخل و تصرف مىكند كه نمىتوانيم تشخيص دهيم آنچه در صدر ما مىگذرد سخنان خود ماست يا القائات شيطان است. ما همواره در رمى جمره، مرگ اين شيطان را آرزو و محو او را تمرين مىكنيم. از اينرو، در قرآن فرمود: از شّر وسوسهگر پنهانكار كه مستقيماً در سينههاى مردم سخن آهسته القا مىكند، به خداوند پناه ببريد؛ «الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ».
ماشيطان را در رمى جمره به صورت محسوس فرض مىكنيم كه همان ستونها باشد و آنگاه آنها را سنگباران مىكنيم و اين نشانه آن است كه ما به همين صورت، شيطان واقعى را براى هميشه سنگسار خواهيم كرد.
انسان اگر دشمن خود را درست بشناسد، به تمام معنا جوانب احتياط را رعايت مىكند و پيرامون خود حلقهحفاظت مىكشد. در قرآن فرمود:
«وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»؛ «(1)» «از گامهاى شيطان پيروى نكنيد او دشمن آشكار شماست.»
قرآن كريم در اين آيه و چند آيه ديگر، از پيروى خطوات و گامهاى شيطان نهى كرده است. از اين تعبير لطيف فهميده مىشود كه روش شيطان، روش گام به گام است؛ زيرا شيطان آدمى را يكباره به گناه وانمىدارد. اصولًا تحول و دگرگونى انسان بهسوى بدى يا خوبى، تدريجى و گام به گام است. بنابراين، در گام اول انسان را به گناه ساده و آسان وامىدارد، سپس به گناه بالاتر و به همين ترتيب پيش مىرود تا اينكه در گامهاى بعد، انسان را به گناهان كبيره وسرانجام به كفر مىكشاند.
در جنگ احد، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پنجاه نفر را مأمور حفاظت از تنگه احد كرده بود كه اكثر آنها تنگه را رها نمودند و تنها ده نفرشان مقاومت كردند. لذا خداوند درباره آنها فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا ...»؛ «همانا كسانى از شما روز رويارويى دوگروه، به جنگ پشت كردند، شيطان آنها را بر اثر پارهاى گناهان كه مرتكب شدند منحرف كرد.»
اين آيه مىفرمايد: اگر انسان به گرداب گناه مىافتد، بيشتر نتيجه و اثر گناهان ديگرى است كه مرتكب شده است. زمينههاى روحى نامناسبى كه
1) بقره: 168
از اراده گناه پديد مىآيد، انسان را براى گناهان ديگر آماده مىكند.
اگر آدمى در مورد كوچكى از وسوسه شيطان پيروى كرد، براى تبعيّت از انگيزههاى بزرگتر شيطانى آماده مىشود؛ ولى اگر در همان گام نخست در مقابل وسوسهها و انگيزههاى گناهان كوچك استوار ايستاد، زمينههاى بعدى از بين مىرود؛ لذا اين آيه مىفرمايد: آنها كه در روز رويارويى اسلام و كفر (جنگ احد) فرار كردند، شيطان آنها را بر اثر پارهاى از گناهان و تخلفهايى كه مرتكب شده بودند به اين لغزش مبتلا كرد.
هر انسانى، در هر مقامى از قرب كه باشد، نبايد خود را از خطر جاذبه و دافعه شيطان درونى و بيرونى در امان بداند؛ بلكه بايد همواره از خدا طلب بخشش و مغفرت كند كه خدا او را براى مصونيّت از گناه موفق بدارد. لذا هر روز در نمازها مىگوييم: «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ» زيرا شيطان قسم خورده است هر طور كه شده، ما را به بيراهه بكشاند و تا حدّ كفر برساند.
«لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً* وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ اْلأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيّاً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً* يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً* أُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً». «(1)»
«كه خدا او را لعنت كرده. او گفته است حتماً از ميان بندگانت سهم معينى خواهم گرفت؛ و به يقين گمراهشان مىكنم و به دام آرزوها مىاندازم و وادارشان مىكنم تا گوش چهارپايان را [به عنوان تحريم] بشكافند و فرمان مىدهم تا خلقت خدا را [به عنوان بدعت] تغيير دهند. و هر كه شيطان را به جاى خدا سرپرست خود گيرد، قطعاً دستخوش زيانى آشكار شده است؛ [آرى] شيطان وعدهشان مىدهد و به آرزوها بندشان مىكند، ليكن به آنها جز فريب وعده نمىدهد؛ آنها جايشان جهنم است و هيچ راه گريزى از آن ندارند.»
1) نساء: 121- 118
لغت: نَصِيبًا مَفْرُوضًا: سهم معينى. أُمَنّي (مَنْىْ): آرزومند و سرگرم مىكنم. يُمَنّى مضارع است. مَنْىْ به معنى اندازهگيرىها و پيشبينىهاى خيالى است. امُرَنَّ (امْرْ): حتماً امر مىكنم، وامىدارم. يُبَتّكُ (بَتَكَ): مىشكافد، قطع مىكند. اذانْ جمع اذُن: گوشها. مَحيصْ (حَيْصْ): اسم مكان است يعنى راه فرار، گريزگاه. غُرُورْ در اصل به معناى چيزى است كه ظاهرى خوش و باطنى بد دارد. «(1)»
در اين آيات به اهداف و برنامههاى شيطان درباره انسان اشاره شده كه خدا او را از رحمت خويش دور كرده است. شيطان سوگند خورده است كه چند طرح را اجرا كند:
او گفت: از ميان بندگان تو گروهى را سهم خود قرار مىدهم و آنها را تربيت مىكنم و آنها كسانى هستند كه سرپرستى شيطان بر خود راپذيرفتهاند. شيطان مىدانست كه در پاكان مخلص و كسانى كه ولايت او را نپذيرند هيچ نفوذى ندارد؛ حتى اگر كسى به مقام مُخلَص هم نرسيده، ولى تصميم گرفته است ولايت شيطان را نپذيرد، خدا وعده داده است كه او را از شر شيطان مصون بدارد. او گفت: من انسانها را با آرزوهاى دور و دراز سرگرم مىكنم و به گمراهى مىكشم؛ «وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ».
من آنها را به اعمال خرافى و بدعتها و دينسازى دعوت مىكنم. به آنها مىگويم گوشهاى چهارپايان را بشكافند يا قطع كنند.
درجاهليت گوش بعضى چهارپايان را مىشكافتند و سوار شدن بر آن
1) تفسير فخر رازى، ج 11، ص 51
را ممنوع مىكردند و آنها را بدون استفاده مىگذاشتند و اين كار بدعت و نوعى تعيين حلال و حرام است؛ «(1)» «وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ اْلأَنْعامِ».
اين آيه ناظر بر گناه كبيره بدعتگذارى و جعل حلال و حرامهايى است كه عدهاى بدون توجه به قرآن و سنت و فتواى فقها، مرتكب آن مىشوند.
پس از برشمردن تخريبهاى شيطانى، هشدار مىدهد كه پيروى از چنين عنصرى، خسارتى بزرگ در پى دارد. پس مبادا ولايت او را گردن نهيد؛ «وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيّاً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً»؛ و بدانيد كه شيطان هر چه وعده مىدهد دروغى بيش نيست. او چيزهاى خوشظاهرى را به شما عرضه مىكند كه باطن آنها فلاكت و سقوط است، و غرور در لغت همين معنى را دارد؛ «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً».
جاى آنها دوزخ است و راه هرگونه فرار و نجاتى را به روى آنها بسته است؛ «وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً».
اينها مختصرى از كينهتوزىهاى شيطان است كه بر هر عاقلى لازم است او را از پيرامون خود براند، هرچند كه در اين راه مال و جان ببازد. و ما در مراسم رمى جمرات، نهايىترين خشم خود را بر ضدّ او اظهار و نماد فرضى او را سنگسار مىكنيم.
پيامهايى كه از اين مطالب به دست مىآيد عبارتاند از:
شيطان دشمن نامرئى و خطرناكى است كه مستقيماً با باطن ما كار دارد و فقط خداست كه مىتواند ما را از شرّ او نجات دهد؛ پس با تكيه بر خدا با او مبارزه مىكنيم.
سياستهاى شيطان در اضلال ما به ترتيب زيراست:
الف: به تدريج و گام به گام به گناه وامىدارد.
ب: او در واداشتن به گناه، از گناه آسان به گناه سخت راه مىبرد.
ج: شيطان تنهابه گمراه شدن ما راضى نيست، و او مىخواهد ما را تا پاى كفر و انكارِ همه چيز پيش ببرد.
د: هر گناهى مقدمه ورود به گناه بعدى است.
ه: ما، در هر مقام معنوى كه باشيم، نبايد خود رااز خطر شيطان در امان بدانيم.
و: شيطان قسم خورده است گروهى از مردم را يار خود بگيرد و آنها را به بدعتها و عبادتهاى ساختگى ترغيب كند تا جايى كه ماهيّت انسانى آدميان را با حرفه معاصى مسخ كند.
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ». «(1)»
«همانا صفا و مروه از شعائر خداست؛ پس هر كه حج خانه خدا كند يا عمره به جا آورد، مانعى نيست كه برآن دو نيز طواف كند؛ و هر كه با ميل و رغبت خير و نيكى را به جا آرد پس [بداند كه] مسلّماً خدا سپاسگزار داناست.»
مسلمانان در اوايل، به علت وجود بتهايى در كوه صفا و مروه، كه هنوز جمع آورى نشده بود، بر آن طواف نمىكردند و آن را نوعى تقويت بت پرستى مىانگاشتند و لذا آن را گناه مىشمردند. مشركان بر فراز هر
1) بقره: 158
يك از اين دو كوه، بتى قرار داده بودند كه هنگام سعى، بالاى كوه مىرفتند و آنها را به قصد تبرك، دست مىكشيدند و مس مىكردند؛ اما اين آيه مىگويد صفا و مروه از شعائر الهى است و طواف بر آن دو، با وجود بت در آنها، براى شما اشكالى ندارد. شعائر يعنى علامتهاو نشانها كه حكايت از مكتب و طرز تفكر و عملكرد خاص مىكند؛ مانند:
نماز، دعا، حج و محل هايى كه عبادت خاصّى دارند.
دعا يك كلمه يا يك لغت نيست بلكه شعار ونمادى از فرهنگ تضّرع و اظهار نياز به خدااست و خالصترين نوع بندگى در آن نهفته است؛ زيرا داعى، خدا را همه چيز و خود را هيچ مىداند و فقر مطلق تلقى مىكند و اين عين بندگى است.
جهاد نيز يك لغت نيست بلكه شعار و علامت ونمادى است از يك بخش بندگى در ميدان دفاع از اسلام يا توسعه دادن اسلام در جهان، كه در آن نيز شكل ديگرى از عبوديت نهفته است و تقديم جان و مال، با هم در آن جمع شده است و در فرهنگ قرآن و اسلام هر چيزى كه عنوان شعائر دين نام گرفته، ناظر به نوعى از عبوديت و خضوع در برابر خداوند است.
اكنون بايد ديد صفا و مروه چگونه شعارى است و چه نوع عبوديتى در آن نهفته است كه حاجى، با آن ويژگى به كشور خود پيام بياورد.
در طواف كعبه، مُحرِم و غير مُحرِم جمع هستند، ليكن در صفا و مروه، تنهاآنان كه مُحرِم هستند صفا مىكنند!
هاجر، ميان دو كوه صفا و مروه را براى يافتن آب براى اسماعيل بارها
طى كرد. او گمشده خود را در اين كوى و آن كوى دنبال مىكرد كه سرانجام آن را زير پاى كودكش يافت يعنى آب حيات را نيز اينگونه مىتوان يافت. به او نماياندند كه مىشود گاهى هم حاجتها دنبال سالكان بيايند و خود را عرضه كنند! وضع هاجر براى يافتن آب، نمودار نهايت درماندگى، بيچارگى و نيازمندى انسان به خدااست؛ آنجا كه اميدها از همه جا قطع مىشود، اميد نهايى سر مىرسد.
ما، در شوطهاى هفتگانه با عمل اقرار مىكنيم كه خدايا! تمام وجود ما فقر و نياز به توست و ذات پاك تو پاسخگوى همه نيازهاست. مىبينيد در اينجا فقير و غنى، عالى و دانى، رييس و مرئوس با يك لباس ساده، بى رنگ، سفيد، بى هيچ پيرايه و زينتى است؛ يعنى من هيچ پيش داورى و هيچ موجوديّتى از خود ندارم و تمام وجودم پذيرنده فيوض توست.
انسان درسعى ميان صفا و مروه مىبيند كه صاحبان قدرت دوشادوش ضعيفان و همراه هم صفا مىكنند. به خصوص براى فرو ريختنِ خوديّت و انانيّت، بخشى از اين مسير را هروله مىكنند؛ كارى كه با هيچ نوع وقارى سازگار نيست و هرگز كسى در وطن خود به اين كار سبك كننده تن نمىدهد و آنجا حضور رب العالمين است و بازار بسيار گرمى است براى خاكسارى و منيّت كُشى؛ يعنى اى خداى من، در اين شعار بندگى، هر چه آويزه وجود من است، از زينتها در پوشش تن گرفته تا پيرايهها در پوشش جان، از عناوين و غيره، همه را پاى عبوديت تو ذبح كردم!
آنچه در پايان انجام مىشود، تقصير است وآنگاه خروج از احرام.
چند قلم از چيزهايى كه حاجى بر خود حرام كرده بود، حتى اعمال مباحى كه ممنوع كرده بود همه پايان مىيابد.
آنچه پيام است و بايد به عنوان اثر ماندگار با ما همراه باشد و ذوق عرفانى، به ما پيشنهاد مىكند اين است كه گفته شود: خداى من! اكنون من در حقيقت از حوله احرام درآمدم نه از احرام!
حديث: امام صادق عليه السلام فرمودند: هر چيزى كه تو را از ياد خدا مانع شود و از طاعت وى بازدارد بر خود حرام كن. «(1)»
وقتى هفت شوط صفا و مروه تمام شد، مُحرِم مقدارى از موى سر و يا ناخن خود را كوتاه مىكند؛ يعنى آن را مىبرد و دور مىاندازد. حاجى در اينجا امرى معنوى را به صورتى محسوس، به خود تلقين مىكند و مىگويد: خدايا! من اين موى سر و اين ناخنى را كه جزو وجود من است بريدم و به دور انداختم واين علامت آن است كه آنچه از كراهتها و تعلّقات ناپسند درونى در من وجود دارد، همه را از خود بريدم و به دور انداختم. يكى از معانى احرام همانا بريدن و اجتناب است. آرى! من بر حقيقت احرام، كه بريدن از زشتىها و گناهان است، همواره باقى مىمانم، من تا پايان عمر درباره آنچه از مُحرَّمات و مكروهات مؤكد و آنچه از
1) ميزان الحكمه، ح 3298
واجبات و مندوبات مؤكد است همچنان در احرام آن خواهم بود تا تو را آبرومندانه ملاقات كنم. خداى من! در اين شعار دريافتم كه تو دوست ندارى من بندهاى خود برتر بين باشم. من خود را برابر باديگران مىدانم و تمام امتيازات واهى را دور مىريزم و خاكسارانه در پى تو، چون هاجر در پى آب، اين كوى و آن كوى خواهم شتافت. تا آنگاه كه تو را بيابم.
آنچه از مطالب گذشته به دست مىآيد، عبارتانداز:
هر كس با اميد به خدا، هدفى را دنبال كرد و از پا ننشست خدا او را مأيوس نمىكند، به طورى كه هاجر را حاجت روا كرد.
ما، در اين سعى، باعمل خود اعلام مىكنيم كه خدايا! ما تماماً عجز و فقريم و تو قدرت و غنايى.
ما، در اين سعى، انانيّت خود را ذبح مىكنيم و بندگى پيشه مىكنيم.
ما با تقصير از مو و ناخن خود، تمام تعّلقات نهى شده و كراهتها را از خود قطع مىكنيم.
اگر خود را از كراهتها پاك كرديم و به اطاعت رو آورديم، خداوند را خواهيم يافت.
«فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ* وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ* أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ* وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ». «(1)»
«و چون اعمال خود را به انجام رسانديد، خدا را آنسان كه نياكان خود را ياد مىكنيد، متذكر شويد بلكه بالاتر از آن؛ بعضى از مردم [دنياطلب] مىگويند: پروردگارا! به ما در همين دنيا عطا كن و او را در آخرت نصيبى نيست؛ و برخى مىگويند:
1) بقره: 203- 200.
پروردگارا! به ما، هم در دنيا و هم در آخرت خير عطا كن و از آتش بازمان دار؛ اينها هستند كه از آنچه خواستند و كسب كردند، نصيبى دارند و خدا در حسابرسى سريع است؛ و خدا را در روزهايى معين ياد كنيد؛ و هر كه عجله كند [و اعمال را] در دو روز انجام دهد گناهى بر او نيست؛ و هر كه [تا روز سوم] به تأخير اندازد بر او [هم] گناهى نيست [و اين حكم بىگناه بودن] براى كسى است كه تقوا پيشه كرده باشد. از خدا بترسيد و بدانيد كه به سوى او محشور مىشويد.»
تأكيد اين آيات، بر ذكر خدا در ايّام حج است و آن گروه از اعراب را كه پس از مراسم حج، دور هم جمع مىشدند و به يكديگر فخر مىفروختند، تخطئه مىكند.
حديث: امام باقر عليه السلام فرمود: «در جاهليّت، وقتى موسم حج پايان مىيافت، گروهى جمع مىشدند و افتخارات اجدادى خود را به رخ يكديگر مىكشيدند و امتيازات موهومى را برمىشمردند.» «(1)»
اين آيه مىفرمايد: پس از اداى حج، از خدا و نعمتهاى او ياد كنيد، همانگونه كه پدرانتان را ياد مىكنيد؛ «كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ». بلكه بيش از آنچه پدرانتان را ياد مىكنيد؛ «أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً». يعنى نبايد حال و هوايى كه در مراسم حج از ياد خدا و پيامبران در فكر و ذهن شما ايجاد شده است، با سخنان بيهوده و غفلتآور از بين ببريد؛ بلكه بايد اين حال را با ذكر خدا همچنان نگه داريد. همانطور كه روزه گرفتن براى آن نيست كه
1) مجمعالبيان، ج 2، ص 297؛ الميزان، ج 2، ص 81
تنها در ايّام رمضان عبادتى را انجام داده باشيم بلكه در رمضان روزه مىگيريم تا تقوا را براى يازده ماه ديگر به ارمغان ببريم. ما با اجتناب از حلالها در اين ماه، تمرين مىكنيم كه اجتناب از حرامها را در بقيه سال آسانتر برگزار كنيم، به همين صورت است كه آداب و اعمال حج را انجام مىدهيم كه بر اثر آن يك عمر ذاكر باشيم. آنهم بهگونهاى كه همه از خاطرهها و كرامتها و حالات نورانى و معنوى كه براى ما در مكانهاى مقدس خانه وحى حاصل شده است ياد كنيم.
اينجا حالات روحى دو گروه از مردم را اينگونه بيان مىكند: گروهى از مردم جز دنيا چيزى نمىبينند و آرمان و هدفشان چيزى جز دنيا نيست و سخنشان اين است كه: خدايا! به ما بهره دنيا ده؛ «فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا». چنين كسانى از كمالات اخروى محروم هستند و در آن نصيبى نخواهند داشت؛ «وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ».
گروه دوم كسانى هستند كه اصل و هدف براى آنها آخرت است و مىگويند: خدايا! در دنيا و آخرت به ما نعمت عطا كن و از عذاب آخرت مصونمان دار؛ «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ». بنابراين، هر كسى به ميزان درخواستى كه دارد نصيب وبهره مىبرد و پرواضح است كه مؤمنان واقعى، هم به نعمت دنيا و هم به سعادت آخرت نايل مىشوند؛ «أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ».
اين دستهبندى درباره حاجيان نيز صادق است؛ زيرا گروهى تنها براى
انگيزههاى غيرالهى بار سفر مىبندند و گروه ديگر، هدفى جز زيارت خانه خدا و تطهير قلب ندارند.
لغت: تَعَجَّلَ: عجله كرد. تَأَخَّرَ: به تأخير انداخت. تُحْشَرُون (حَشْرْ): محشور مىشويد، جمعآورى مىشويد.
يعنى خدا را در روزهاى معينى ياد كنيد.
مراد از ايام معدود، ايام تشريق؛ يعنى روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذىحجّه است. اگر كسى تعجيل كند و بخواهد ذكر خدا را در دو روز انجام دهد، مانعى نيست؛ «فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ». و هر كه تا روز سوم به تأخير اندازد بر او هم مانعى نيست.
نكته: لِمَنِ اتَّقى؛ يعنى اينكه گفتيم حاجى هيچ گناهى ندارد، به اين معناست كه او تمام دستورهاى حج از امر و نهى را مراعات كرده باشد؛ چون در آيه با حرف لاى نفى جنس فرمود: فلا اثمَ عليه؛ يعنى هيچ گناهى بر دوش او نيست و اين حكم بىگناهى در صورتى قابل تحقّق است كه از حاجى در مراسم، تخلّفى صادر نشده باشد. «(1)» در اين آيات مىفرمايد: بهجاى اينكه در پايان مراسم حج، به تفاخرهاى جاهلى بپردازيد، به ذكر خدا مشغول شويد، كه حداقلّ آن دو روز و حداكثرش سه روز است؛ و هر كدام از دو روز يا سه روز را انتخاب كنيد، اشكالى بر شما نيست. اين ايام در زبان روايات، ايام تشريق ناميده
1) الميزان، ج 2، ص 83.
شده است. شايد مناسبت آن اين باشد كه آن ايامى است روشنى بخش روح و جان انسان كه پس از مراسم حج حاصل مىشود. «(1)» در پايان آيه فرمود: از خدا پروا كنيد و بدانيد مسلماً همه شما به سوى او محشور مىشويد؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ».
در پايان آيات حج، ذكر اين نكته لازم است كه بناى ما بيان كامل احكام حج نبوده، بلكه مراد آشنايى با آيات حج است و براى بهدست آوردن اين احكام، بايد به كتابهاى فقهى- مناسك حج- مراجعه شود.
پايان
1) تفسير نمونه، ج 2، ص 41