ghaemiyeh.com
سرشناسه : شاهرخی، محمود، ۱۳۰۶ - ، گردآورنده.
عنوان و نام پدیدآور : آئینه عفاف/گردآورندگان محمود شاهرخی، مشفق کاشانی.
مشخصات نشر : قم: اسوه، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۳۴۶ ص.
شابک : ۷۰۰۰۰ ریال:978-964-542-129-6
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : حجاب -- شعر -- مجموعهها.
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴ -- مجموعهها.
موضوع : شعر فاطمی - حضرت زهرا (س)
شناسه افزوده : کیمنش، عباس، ۱۳۰۴ -
رده بندی کنگره : PIR۴۱۹۱/ح۳۳ش۲ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲۰۸۳۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۰۸۴۷۸
ملک در سجدهی آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو چیزی دید بیش از طور انسانی
حافظ
آفریدگار توانا را در پردهی مشیت، رمز و رازهاست و در نهانخانهی تقدیر و ابداع، طرفهکاریها. آن یگانهی بی انباز از پی اظهار قدرت و ابراز حکمت خویش، امور ممتنع را میسر و محال را ممکن میسازد، گاه آتش را بر خلیل گلستان میکند و از عصای چوبین موسی اژدها پدید میآورد و گاه آب نیل را بر قبطیان خونابه میسازد، هر چند عقل جز وی خردهبین، از ادراک حقیقت و ماهیت آن عاجز است، اما چنین اموری برای آن کیمیا کار قدیر امری ممکن است و تبدیل و تغییر ماهیت کاری آسان.
ای مبدل کرده خاکی را به زر
خاک دیگر را نموده بوالبشر
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود نیلش کنی
این چنین میناگریها کار تست
وین چنین اکسیرها ز اسرار تست
اما در این عالم گاه واقعهای به وقوع میپیوندد که هر چند به ظاهر، طبیعی مینماید ولی اگر در آن به دیدهی بصیرت بنگریم آن واقعه خود معجزهای بزرگ است و از حیث شمول و تاثیر به مراتب از آن معجزات عظیمتر.
آیا ظهور پیامبر گرامی اسلام در میان عرب جاهلی و آن مردمی که از هرگونه کمال و فضیلتی عاری بودند و خود بزرگترین معجزه به شمار نمیآید؟.
انسانی با آن همه محاسن و مکارم که تجسم جمیع فضائل بود از میان قومی برخیزد که جز فساد و تباهی و قتل و غارت پیشهای نداشتند و به انواع مناهی و ملاهی آلوده بودند.
اشراف و سران قبائل آنان، مردمی هوسران و شهوتپرست بودند که جز شکمبارگی و شهوترانی و رباخواری و تفاخر قومی امتیازی
نداشتند و افتخارشان پردهداری کعبه بود که آن خانه را جایگاه بتان ساخته بودند، همان مردم تیرهبخت خودخواهی که از غایت جهل و عصبیت، دختران معصوم خویش را زنده به خاک تیرهی گور میسپردند و هرگز رگ مهر و عاطفت آنان نمیجنبید، و بدین عمل وحشیانه و هولناک تفاخر نیز میکردند.
از میان چنین قومی خداوند، محمد (ص) را که مظهر جمیع فضائل و مجمع تمام مکارم بود برانگیخت تا آئینی را بنیان نهد که تا انقراض عالم عهدهدار انتظام جامعه و تربیت نوع انسان و سبب سعادت و رستگاری آنان گردد.
و طرفهتر اینکه از میان همان قوم که دختران را زده به گور میسپردند و از نسل همان پیامبر، دختری پا به عرصهی هستی گذارد که جلوهی جلال و جمال خداوند و آینهی تمام نمای خصائل پیامبر و اسوهی جمیع فضائل و کمالات باشد.
آری فاطمه، آن یگانه بانوئی که دیدهی روزگار به بزرگی و علو قدر و کرامت و فضیلت او هرگز به خود ندیده، وجودش یکی از بزرگترین معجزات بشمار است.
بانوئی که آیات کتاب خدا و روایات پیامبر و ائمهی هدی، بیانگر منزلت و مرتبت اوست و خداوند و برگزیدگان خداوند ستایندهی اویند،
آیا کدام زبان و قلم را یارای آن است که او را بستاید و کمالات بیحد او را شرح کند.
خداوند به نص وحی، مقام عصمت او را در آیت تطهیر بیان کرده و ساحت قدس وی را از هر آلایشی منزه و مبرا دانسته است.
در آیهی مباهله با نصارای نجران، فاطمه یکی از ارکان آن جمع و در عداد دیگر معصومان بشمار است.
سورهی مبارکهی کوثر، وجود شریف او را خیر کثیر و برکت و نعمت جاویدان خوانده است.
روایات بسیار از رسول گرامی اسلام و ائمهی معصومین در نعت و منقبت و مقام شامخ او رسیده که در مطاوی کتب فریقین موجود است.
زندگانی فاطمه علیهاسلام از آغاز تا انجام، نمونه و سرمشق است برای انسانهای فضیلت جو و حقطلب، چه زهرا سلاماللهعلیها انسان کامل است و اسوهی تمام فضائل.
او از آغاز زندگی همگام و همراه با پدر عظیم الشان خود، راه پرنشیب و فراز مبارزه را پیمود و در کوران جمیع حوادث و مصائب استوار و مقاوم به استقبال خطر رفت، در مکه در آغاز دعوت و در مدینه پس از هجرت گام به گام با پدر و همسر خود، در راه استقرار
حکومت توحید و تثبیت بنیان اسلام راه سپرد و در این راه رنجها برد و خون دلها خورد و لحظهای از پای ننشست.
فاطمه در انتظام امور خانه و تربیت فرزندان و حُسن سلوک با همسر، نمونه و سرآمد بود و در عین حال در متن حوادث و رویدادهای جامعه حضور فعال داشت و هرگز از مسئولیت و رسالت خویش غافل نماند.
او به اثبات رسانید که زن موجودی است عظیم القدر و ملکوتی که اگر به مقام و جایگاه والای خویش واقف گردد، آنچنان به قله عظمت و ذروهی کمال عروج میکند که دیدهی عقل دیدهوران را خیره میسازد و صاحبنظران را به حیرت و اعجاب وامیدارد.
فاطمه به زنان عالم آموخت که قبول مسئولیتهای اجتماعی و مبارزه با بیداد و انحراف و پاس ارزشهای متعالی، تعارضی را با انجام مسئولیتهای خانه و خانهداری ندارد و زنان میتواند در این هر دو عرصه سهمی بسزا و تاثیری ژرف داشته باشند.
فاطمه تنها یک شخص نیست بلکه او شخصیتی است جاویدان و حقیقتی است سیال که در بستر زمان جاری است، و زلال فضیلت و کمال است که بر جویبار اندیشه و ذهن طالبان حقیقت و جویندگان فضیلت روان است و سرزمینهای مستعد و قابل را سیراب میسازد
و از آن گلهای معرفت و حکمت میرویاند، او نهال برآمده از بوستان نبوت است و گل شکفته در گلزار رسالت، غنچهای است که با نسیم وحی شکفته و در فروغ مهر ولایت بالیده است، او پا به پای پدر و همسر در جمیع صحنهها حضور داشت و در برافراشتن کاخ رفیع اسلام سهمی بسزا از آن وی بود، از این رو سخت مترصد بود که این آئین الهی از انحراف مصون ماند و از دستبرد بدعت و خلاف در امان باشد، چنین بود که چون بنیانگذار اسلام به سوی رضوان الهی و رفیق اعلی رخت کشید و امر زمامداری دستخوش خلاف و اختلاف شد او نه تنها از برای حق خویش بلکه از پی حقظ اصول و پاس حقیقت دین و مرز شریعت بپای خاست و از حوزهی آئین و حدود شرع دفاع کرد و با آن خطابهی شورانگیز جاویدان که مناظره و محاجهی او است با خلیفهی وقت، مسئولیت خویش را به انجام رسانید.
مراد و مقصد فاطمه تنها بازگردانیدن قطعه زمین فدک نبود که در نظر آن بانوی یگانه فضای آفرینش تنگ بود، بلکه مقصود اصلی وی جلوگیری از خلاف و اعمال زور و انحراف از اصول بود، چنانکه شاعر گوید:
ملک تو مرز ملکوت خداست
کی به هوای فدک خیبری
و امام علی علیهالسلام در نامهی معروف خود به عثمان بن حنیف فرماید:
بلی، کانت فی ایدینا فدک، من کل ما اظلته السماء، فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین... ما اصنع بفدک و غیر فدک.
آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، در دست ما فدک بود، گروهی بر آن بخل ورزیدند و جمعی از آن درگذشتند و آن را بخشیدند، مرا با فدک چه کار است و با آن چه خواهم کرد.
باری زهرا علیهاالسلام پاسدار مرز آئین و حافظ حوزهی دین بود، اگر از آن بزرگ بانو تنها همان خطابهی شورانگیز و گرانمایهی او که در مسجد مدینه ایراد کرده بر جای مانده، بر عظمت روح و بلندی اندیشه و اشراف وی بر امور جاری و سیطرهی او بر معارف و حقایق والا، کافی بود.
فاطمه با منطق خدائی خویش که فصل الخطاب است با خلیفهی وقت به مناظره و محاکمه پرداخت و مجمع مسلمانان را از اعوجاج و انحرافی که پیش آمده بود هشدار داد، این خطابه از نوادر و فرائدی است که در سلک سخنان بلند روزگار بشمار است و فروغ معارف و حقایق آن آفاق اندیشههای معرفت جو را روشن میسازد.
و از دیرباز مطمح نظر ادیبان و سخنوران بوده و بر آن شروح و تعلیقات نوشتهاند، آیا در برابر آن عقیلهی خاندان وحی و پروردهی مکتب نبوت، و خداوندگار سخن، چه کسی قادر است تا او را بستاید یا فضائل و کمالات بیشمار وی را باز گوید:
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد، قسمت یک روزهای
فاطمه علیهاسلام آن معنی متعالی و حقیقت والائی است که در واژهها و کلمات در نمیگنجد و در قید عبارت درنمیآید.
تردیدی نیست که هنر به طور مطلق، از جمله شعر در ترسیم و تصویر چهرهها و بیان خصائص شخصیتها سهمی بزرگ و تاثیری شگرفت دارد، هنرمند است که با خلاقیت خویش میتواند نام و اثر انسانی را جاودانگی بخشد و بیانگر فضیلت و کمال او باشد، اما گاهی فرد مورد تعریف چنان بلند مرتبه و عظیم القدر و واجد کمالات بیشماری است که هنر نیز در برابر او از شرح و بیان عاجز و ناتوان است و عظمت بیحد آن را برنمیتابد، و فاطمه آنچنان حقیقتی است که هنر با همه گسترگی از تبیین و ترسیم شخصیت او عاجز است.
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو زیبا رو چنان خوبی که زیورها بیارائی
اما عشق و ایمان و علاقه و اعتقاد، دامان هنرمند، از جمله شاعر را رها نمیسازد و او را ملزم میدارد تا با همه ناتوانی و عدم بضاعت، فرد مورد علاقه و اعتقاد خود را بستاید و پرتوی از فروغ بیپایان او را در منظر و مرآی کمال جویان قرار دهد و خود با این خدمت ناچیز، بدان ممدوح تقرب جوید.
شاعرانی که به ثنا و ستایش فاطمه علیهاسلام پرداختهاند هر یک کم و بیش نشان از منزل و مرتبهی خویش دادهاند، نه در حد منزلت آن بانو سخن گفتهاند، آنان با علم و آگاهی بدین حقیقت که مقام والا و مرتبت علیای آن ستودهی خداوند برتر از مدایح آنان است، مع الوصف به سائقهی ایمان و عشق، زبان به مدحت و منقبت آن مرات جمال الهی گشوده و هر یک بفراخور بضاعت و میزان استطاعت خویش بدان حبیبهی داور، اظهار ارادت و محبت نمودهاند.
این مجموعه، نمونهای است از عشق و ارادت شاعرانی که شیفتهی عظمت و دلباختهی محبت دخت گرامی رسول معظم و امام امامان بزرگوار و معصومند، هر یک به زبانی به مدحت و ثنای آن مجمع کمال و فضیلت پرداختهاند.
یکی بسان بلبل به نواخوانی و دیگری چون قمری به ترانهگوئی و مراد آنان همه عرض ارادت و اخلاصی است به آستان زهرای مرضیه
علیهاسلام.
این مجموعه از منابع و مآخذ متعددی استخراج و انتخاب شده و سعی ما بر آن بوده که حتیالمقدور از سرودههای خوب و موثر سود جوئیم. اما این ادعا را نداریم که آنچه در این دفتر گرد آمده همه آثاری یکدست و برگزیده و فاخر است، چه چنین چیزی خاصه در چنین مجموعههائی که مخاطبهای متفاوت دارد از نوادر است، اما سعی شده که تا حدی از آثار خوب نقل شود و بطور نسبی چنین است.
لازم به توضیح است که برخی از قصائد طولانی که در حوصلهی چنین مجموعهای نمیگنجید، انتخاب بعمل آمده و تلخیص شده است یا از بعضی اشعار به علت ترکیبی نامناسب یا واژه و لغتی مهجور و نامانوس، بیت یا ابیاتی حذف شده، اما کوشش به عمل آمده تا به کلیت آن اثر لطمه و خدشهای وارد نشود.
آنچه مسلم و محقق است اینکه جمیع این آثار اعم از عالی و متوسط، محصول و مولود ایمان و عشق و محبت سرایندگان آنها است نسبت به بانوی بانوای و سیدهی نساء عالمیان فاطمه علیهاسلام و همگان چشم امید و مرحمت به آستان جلال آن مخدرهی حریم قدس الهی دارند، امید است که این خدمت ناچیز، مرضی خداوند سبحان و مورد قبول پیشگاه زهرای مرضیه صلواتاللهعلیها واقع گردد.
و برای سرایندگان و خوانندگان و گردآوردندگان ذخیرهای باشد در یوم الحساب و وسیله تقرب به حریم فاطمه در روز رستخیز، تا آن شفیعهی محشر در آن روز بیم و خطر همگان را دستگیر و شفیع گردد.
اللهم تقبل منا بمنک و کرمک
محمود شاهرخی «جذبه»- مشفق کاشانی
در باغ جلوهی گل رعنا خجسته باد
طرف چمن به بلبل شیدا خجسته باد
گل میبرد قرار ز مرغان نغمه ساز
فصل طرب به مرغ خوشآوا خجسته باد
سر زد فروغی از افق عصمت و عفاف
میلاد نور در شب یلدا خجسته باد
بشنو نشید زهره که خواند به بام چرخ
فرخ طلوع کوکب زهرا خجسته باد
گویند جمله پردگیان حریم قدس
این موهبت به سید بطحا خجسته باد
این خیر بینهایت و این کوثر عظیم
بر حضرت خدیجه و طاها خجسته باد
فرخنده روز مولد مسعود فاطمه
آن نور محض و عصمت کبری خجسته باد
نور دل و دیدهی پیمبر زهراست
امالحسنین و کفو حیدر زهراست
آن خیر کثیر را که از فرط کمال
ایزد بستود و خواند کوثر زهراست
این نادرهی جهان هستی
وی جلوهی جاودان هستی
ای ذات تو اصل آفرینش
وی از تو بپا جهان هستی
ای گلبن گلشن رسالت
وی میوهی بوستان هستی
ای ماه منیر برج عصمت
تابنده به آسمان هستی
تو جان محمدی «ص» و باشد
آن نور یگانه جان هستی
در آینهی رخ تو پیداست
آن صورت بی نشان هستی
ای دست خدا در آستینت
خاک درت آستان هستی
ای فاطمه، ای عزیز داور
ای معنی جاودان کوثر
ای اسوهی بانوان عالم
شد زن به وجود تو مکرم
انسان به کمال تو مباهی
نسوان ز جلال تو معظم
گر خاتم انبیاست احمد
هستی تو نگین دست خاتم
جان تو کرامت مصور
جسم تو حقیقت مجسم
بردی پیپاس حق بسی رنج
خوردی پی حفظ دین بسا غم
تا جور برافتد از زمانه
تا عدل علم زند به عالم
ای فاطمه، ای عزیز داور
ای معنی جاودان کوثر
ای نادرهی جهان هستی
وی جلوهی جاودان هستی
ای علت آفرینش خلق
وی از تو بپا جهان هستی
ای گلبن گلشن نبوت
وی میوهی بوستان هستی
ای ماه منیر برج عصمت
تابنده به آسمان هستی
ای نفس مکرم محمد «ص»
شادست به تو روان هستی
ای جفت علی و مام مهدی
آن رهبر کاروان هستی
مرآت جمال لا یزالی
در تست عیان نهان هستی
تو جان پیمبری و باشد
آن سر وجود، جان هستی
در آینهی رخ تو پیداست
آن صورت بینشان هستی
ای دست خدا در آستینت
خاک درت آستان هستی
ای فاطمه ای که شد ز رفعت
از نام تو تر زبان هستی
ای آنکه تو را نبود روزی
جز خون جگر ز خوان هستی
بر «جذبه» ز لطف رحمت آور
ای رحمت بیکران هستی
چو نورش در بسیط ارض از عرش برین آمد
خدا را هر چه رحمت بود نازل بر زمین آمد
ز نورش رحمت از رب المشارق تافت بر عالم
چو زهرا را ظهور از رحمه للعالمین آمد
به رشک آسمان طالع شد از روی زمین ماهی
که از شرم رخش خورشید، خاکستر نشین آمد
هویدا گشت بر چرخ نبوت کوکبی تابان
که مهرش مشتری چون زهره بر ماه جبین آمد
ز عرش کبریا بر فرش چون نورش هویدا شد
ملایک در طوافش از یسار و از یمین آمد
چو از جان آفرین در صورت آمد نقش دختر
هزاران آفرین بر نقش، از جان آفرین آمد
جمالی در تجلی آمد از پیراهن امکان
که صد خورشید و ماهش جلوهگر از آستین آمد
چو خورشد است پیدا از دو روشن گوشوار او
که این کرسینشین را منزلت عرش برین آمد
در او نور علی ممزوج با نور محمد شد
مه و خورشید از این مشرق صباح واپسین آمد
علی عین محمد بود در عین فواد اما
تعین (1)بود کاینجا پرده بر عین دو بین آمد
از آن تاری که چرخش رشت با دست عبودیت
میان حق و جبریل امین حبل المتین آمد
علی مرآت یزدان بود و ذاتش بیقرین، آری
خدای بیقرین مرآت ذاتش بیقرین آمد
بتول آیینه شد، آیینهی اوصاف یزدان را
چنان آیینه را آیینه در عالم، چنین آمد
1) 1. تعین: وجود و هستی و تشخص هر چیز که سبب امتیاز او از غیر است.
چو از رنگ تعین صاف شد اوصاف این دختر
ز بیرنگی رخش آیینهی سلطان دین آمد
نجویند اهل بینش استعانت جز به نور او
که در هر ورطه نورش مستعان و مستعین آمد
ملایک را از آن شد سجده واجب بر گل آدم
که این نور خدا را جلوه اندر ماء و طین آمد
یقین در حق ندارد هر که شک در حق او دارد
بلی حق الیقین از دولت عین الیقین (1)آمد
ولایش آب حیوان است جاری در عروق دل
حیات جان انسانی از این ماء معین (2)آمد
ز حسن طلعتش افتاد عکسی آفرینش را
ز عکس روی او پیدا بهشت و حور عین آمد
نمود از سایهی قدش تجلی نخلهی طوبی (1)
بیانات لبش نهرین شیر و انگبین آمد
چنان از ماه رویش روشن آمد ظلمت غبرا
که گوئی بر زمین مهر از سپهر چارمین آمد
کنیزش را نباشد اعتنا بر تخت بلقیسی
غلامش را سلیمان بندهی تاج و نگین آمد
در اوصاف کمال او همین کافیست بر دانا
که این دوشیزه را شوهر امیرالمومنین آمد
«فواد» از جان و دل چون دوست دارد آلاحمد را
به سمع جان اهل دل کلامش دلنشین آمد
زین دخت نبی که طلعتش نور بهشت
آورد زمانه دختری حور سرشت
چون خط جمال او به دیباچهی صنع
در نقطهی حسن کلک قدرت ننوشت
1) 4. نخلهی طوبی: نام درختی است در بهشت.
ایزد چو سرشت طینت زهرا را
پرورد صفات درهی بیضا را
ز آن دره که داشت رنگ بیضا به جمال
آورد به جلوه لؤلؤ حمرا را
منور خواست چون خلاق عالم چهر دنیا را
نمود از مشرق ابداع، تابان نور زهرا را
چو از برج نبوت مشرق آمد چهر این کوکب
ز نور جلوه روشن کرد عقبی را و دنیا را
در این مشکات ناسوتی از آن مصباح لاهوتی
منور کرد یزدان روی ماه و چهر بیضا را
از این دختر که با دست خدا شد پایهاش همسر
بر آدم تا ابد فخر و شرف باقی است حوا را
از آن رو خوانده احمد نور چشم و چشمهی نورش
که پیش از آفرینش نور بود آن چشم بینا را
نقاب افکند بر چهرش فلک چون دید این کوکب
برد از جلوه رونق آفتاب عالمآرا را
پیمبر داشتی مهرش به اوصافی که در چهرش
تعالی الله عیان دیدی جمال حق تعالی را
سزاوار است گر مرگ کنیزش را کنیز آید
و یا بهر غلامش گر غلام آرد مسیحا را
عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست
گیتی عرض است و این گهر جوهر اوست
در قدر و شرافتش همین بس که ز خلق
احمد پدر است و مرتضی شوهر اوست
تا مادر دهر زاده فرزند و نژاد
صد گونه پسر چو انبیا زاد و نهاد
دختر که نبی شود نپرورد جهان
چون برتر از انبیا یکی فاطمه زاد
هم خضر آب داشت، هم اسکندر آینه
مثل تویی که دید در آب و در آینه؟
از بیم چشم زخم فلک ز آفتاب و ماه
حاضر کند به بزم تو تا مجمر آینه
عکس ترا که شعله صفت سرکش آمده
در بر اگر کشد نکند باور آینه
با آفتاب روی تو بدر است و دور از او
آید هلال وش به نظر لاغر آینه
زنگ نقاب ز آینهی حسن دور کن
هرگز به روی خلق نبندد در آینه
تنها جهان حسن ترا ملک خویش کرد
عالم گرفت بی مدد لشکر آینه
تا آمده ز گرد ره مصر سرمهای
یعقوب داده است به صیقلگر آینه
تقلید وضع سادهی خیر النسا نمود
زان رو نکرد بر سر و بر زیور آینه
بانوی عرش حجله و خاتون خلد زاد
آن کز حیا نه خواسته از شوهر آینه
گر احتساب عصمت او پرتو افکند
بی خطبه عکس را نکشد در بر آینه
با اهتمام شرمش در کسوت اناث
از زنگ چون به سر نکشد معجر آینه؟
خواهد شکوه عصمتش ار پرتو افکند
بر عرصه تنگ گردد یک خاور آینه
بی یاد دوست عقدهی دل وا نمیشود
وین کار جز به خلوت شبها نمیشود
دامان اشک را نگذارم ز دست دل
کان صفحه جز به اشک مصفا نمیشود
با سینه سینه داغ شهید و غم اسیر
دل جز به یاد دوست مداوا نمیشود
در شرع ماست گرچه تولا فروغ دین
تفسیر دین به غیر تولا نمیشود
آن دل که مرده است، ز روح ولایشان
با معجز مسیح هم احیا نمیشود
ما را گل از محبت زهرا سرشتهاند
مهرش دگر جدا ز دل ما نمیشود
در جمع اولیا و رسولان خطیب عشق
جز در ثنای فاطمه گویا نمیشود
گر مادر زمانه بسی دختر آورد
یک از هزار مریم عذرا نمیشود
وز صد هزار مریم عذار به مرتبت
دیگر یکی چو حضرت زهرا نمیشود
ای حرم خاص خداوندگار
دست خداوند ترا پردهدار
مهره جبین، زهرهی زهرا تویی
روشنی ماه و ثریا تویی
از همه زنهای جهان برتری
آن همگان دیگر و تو دیگری
ام آب و بضعهی خیر الانام
مادر دو رهبر صلح و قیام
همسر محبوب امیر عرب
خلقت پیدا و نهان را سبب
خوانده خدا عصمت کبری ترا
گفته نبی امابیها ترا
ابن و ابت تاج سر عالمند
نسل تو سادات بنیآدمند
مادر تو اشرف زنهاستی
دختر تو زینب کبراستی
چیست حیا؟ ریشهی دامان تو
کیست ادب؟ بندهی فرمان تو
پاک بود دامنت از هر گناه
آیهی تطهیر ز قرآن گواه
عالمه و نابغهی روزگار
هاجر و مریم را، آموزگار
مانده ز علم تو علی درشگفت
آنکه کمالش همه عالم گرفت
شرم و ادب از ابدبت شرمسار
گوش ترا عقل و خرد گوشوار
رشتهی تو رشتهی نظم جهان
سینهی تو مخزن راز نهان
وقت خوشت وقت مناجات تو
شاد پیمبر ز ملاقات تو
کس نبرد راه به سامان تو
جز پدر و شوهر و یزدان تو
هم ز پی عرض ادب گاه گاه
یافته جبریل در آن خانه راه
خانهی تو گلشن مهر و وفا
مکتب تو مکتب صدق و صفا
نیست عجب گر به چنین مکتبی
تربیت آموخته چون زینبی
ای یکمین بانوی کاخ عفاف
جان به فدایت که به شام زفاف
پیرهن خویش به مسکین دهی
خاطر آن غمزده تسکین دهی
زین ملکات و ملکوتی صفات
فاطمه جان عقل و خرد مانده مات
با همهی شوکت و اجلال تو
بعد نبی تیره شد اقبال تو
دورهی عزت سپری شد ترا
امت بیرحم جری شد ترا
قدر تو یا فاطمه نشناختند
بر حرم حرمت تو تاختند...
ای شده محروم ز ارث پدر
عالم و آدم ز غمت خون جگر
عصمت یزدانی و معصومهای
زوج تو مظلوم و تو مظلومهای
داغ غمت بر دل رنجور ماند
قدر تو و قبر تو مستور ماند
فاطمه، ای گوهر دریای راز
ما همه را سوی تو روی نیاز
باد فدایت پدر و مادرم
خاک ره فضهی تو افسرم
مهر تو سرمایهی ایمان من
یاد تو باغ گل و ریحان من
ای پدرت رحمه للعالمین
مرحمتی کن به من دل غمین
من که ز احسان تو شرمندهام
دست به دامان تو افکندهام
جز به توام هیچ سر و کار نیست
غیر حسینت دگرم یار نیست
از کرم خویش گناهم ببخش
در کنف خویش پناهم ببخش
فاطمه، ای آنکه خرد مات تست
چشم «موید» به کرامات تست
بخت فرخنده شبی بال و پری داد مرا
به سوی کعبهی مقصود فرستاد مرا
خواب شیرین وصال حرم دوست شبی
سوخت در تاب و تب عشق چو فرهاد مرا
سایه چون بر سرم افکند همای توفیق
کرد از بند هوا و هوس آزاد مرا
پرکشیدم به سوی کعبه که تا بار دگر
کرم دوست کند یاری و امداد مرا
این صفای ملکوتی و صدای لبیک
نرود تا ابد این منظره از یاد مرا
دل دیوانه سوی چشمهی زمزم بردم
تا مگر چشمهی رحمت کند آباد مرا
استلام حجر و سعی و صفا و مروه
زنگ از آئینهی دل برد و صفا داد مرا
بانی کعبه خلیل است در آن بیت جلیل
زنده شد خاطرهی بانی بنیاد مرا
یثرب و منظرهی قبهی خضرای رسول
برد اندوه و غم از خاطر ناشاد مرا
عطر گلهای رسالت به مشامم بگذشت
چو گذر بر حرم فاطمه افتاد مرا
به دعا دست گشودم که مکن یا رب دست
کوته از دامن این مادر و اولاد مرا
خیزم از خاک و به دامان بتول آویزم
گر به کویش چو غباری ببرد باد مرا
نور حق فاطمه، از غیب خوش آمد بشهود
مقدم اوست مبارک، قدم او مسعود
روز میلاد وی آغاز سعادتها بود
سرو جان باد فدای قدم این مولود
روشنی بخش ازل تا به ابد در دو سراست
که به تقوی است در این نشئه هم امکان خلود
یافت پیوند نبوت به ولایت از او
شجر طیبه آن طاهرهی دوران بود
ما همه همچو گیاهان طفیلی و بود
شجر طیبه در گلشن هستی مقصود
تا نگوئی ثمر خلقت انسانها چیست؟
آدمی بهر عبادت شد و طاعت موجود
همچو زهرا دگری را نشناسد ایام
محو حق گشته سراپا به قیام و به قعود
نیمه شب ناله ز محراب بر افلاک رسد
این همان نالهی زهراست به یاد معبود
طاعتی کرد که افتاد ندایش در عرش
دولتی داد خدایش که نگردد مفقود
هر که مسکین به در خانهی زهرا برود
هم طریق کرم آموزد و هم معنی جود
غافل از حرمت زهرا که شود جز نااهل؟
منکر معجز عیسی که بود غیر یهود؟
ای سرافرازترین دختر عالم که ترا
نیست مانند به جود به عفاف و به سجود
من به مدح تو چگویم که چو خورشید فلک
شوکتت هست پدیدار و مقامت مشهود
هر که را مهر تو در دل، بر ایزد مقبول
وانکه را قهر تو حاصل ز در حق مطرود
جشن میلاد تو در خلد چو گیرد مریم
نغمهی شوق در آن بزم برآرد داود
نیست نومید اگر نامهی ما گشت سیاه
آبرو هست ترا پیش خداوند ودود
از فروغ رخ زهرا شده روشن اسلام
نور حق بود که از غیب درآمد بشهود
ای افتخار عالم هستی لقای تو
پاینده چون بقای حقیقت بقای تو
اسلام سرفراز به ایمانت از نخست
خورشید پرتوی ز فروزنده رای تو
من هیچ کس دگر نشناسم به روزگار
بانوی خاندان فضیلت، سوای تو
الحق که هر چه فخر و شرف بود در جهان
میخواست خاص شخص تو باشد خدای تو
فرزند مصطفایی و زهرای پاکدل
ای مصطفای تو همه محو صفای تو
شوی تو مرتضی و رضایت رضای او
زین رو بود رضای خدا در رضای تو
دخت خدیجه بودی و در خانهی علی
چشم زمانه خیره بماند از وفای تو
فرزند، چون حسین و حسن خود که آورد؟
آوردهای تو، جان دو عالم فدای تو
حلم حسن که پایهی دین استوار داشت
کرد آشکار تربیت جانفزای تو
در خانهی تو درس شهامت فراگرفت
آن پاکباز خسرو گلگون قبای تو
پروردهای چو زینب کبری تو دختری
دختر نه، بلکه ضیغم دختر نمای تو
هر کس ترا شناخت به حق اعتراف کرد
بیگانه با خدا نشود آشنای تو
ای سرور زنان دو عالم که بود و هست
فردوس آیتی ز مبارک سرای تو
دنیا نساخت با تو و کاری شگفت نیست
این خاکدان پست کجا بود جای تو؟
مانند شمع سوختی و اشک ریختی
جانسوز همچو نالهی نی شد، نوای تو
پیش تو خاک بود فدک زانکه در فلک
بوسد به افتخار، ملک خاک پای تو
زان رو شدی فسرده چو گل کز نفاق و کفر
بیاعتنا شدند به بانگ رسای تو
کفر و نفاق قوم عرب آشکار شد
روزی که رنجه گشت دل مبتلای تو
تو دختر پیمبر و بعد از وفات او
از جور امتش غم بی انتهای تو
آتش زدند دوزخیان چو در بهشت
آتش گرفت جان جهان از برای تو
بر حال تو اگر در و دیوار ناله کرد
نبود عجب که بود عجب ماجرای تو
بهر رهایی علی از دست دشمنان
افکند لرزه در همه عالم ندای تو
و آن زیوری که بست به بازوی تو عدو
افزود شفیعهی محشر! بهای تو
جز اشک و آه هیچ نیاید ز دست ما
بدهد خدای محسن تو هم جزای تو
هستی امین گنج عنایات کردگار
من نیز چشم دوختهام بر عطای تو
مهی ز چرخ نبوت چو مهر، جلوه نمود
که پیش طلعت او مهر و ماه برد سجود
ستارهای بدرخشید ز آسمان عفاف
که شد ز نور رخش خیره چشم چرخ کبود
چو بیت روز گذشت از جمادی الثانی
بزد قدم ز عدم فاطمه به ملک وجود
به روز عید سعید ولادت زهرا
ز لطف، حق در رحمت به روی خلق گشود
دمید صبح سعادت ز مشرق عصمت
نمود جلوه چو زهرا، به طالع مسعود
نمود زهره لب خود به خیر مقدم باز
نواخت مشتری از شوق، چنگ و بربط ورود
به رقص آمده ناهید زین شعف به سپهر
به کف گرفته زحل تیغ بهر دفع حسود
فلک نموده نثار رهش کواکب را
ملک نموده به مجمر عبیر و عنبر و عود
به باغ خلد شده حوریان همه مسرور
چنانکه اهل زمین جمله خرم و خشنود
برای تهنیت از عرش فوج فوج ملک
گهی کنند نزول و گهی کنند صعود
زهی شرف که بود دخت احمد مرسل
زهی جلال که شد مظهر خدای ودود
محیط عصمت و عفت شفیعهی محشر
سپهر رفعت و شوکت جبیبهی معبود
اشارتی ز صفایش، صفای خلد برین
کنایتی ز قیامش، قیامت موعود
اگر اراده کند ز امر ایزد یکتا
به یک اشاره نماید دو صد جهان موجود
ز دختری به جهان این همه صفات نکو
کسی ندیده جز از دخت احمد محمود
بود کلام خدا از کلام او ظاهر
بود صفات خدا از صفات او مشهود
غرض ز خلقت اشیاست ذات او منظور
جهان چو قلزم و او هست گوهر مقصود
تمام، چشم شفاعت به سوی او دارند
خلیل و نوح و کلیم و مسیح و آدم و هود
هوای جنت و کوثر کجا به سر دارد
جبین به خاک رهش هر که از دل و جان سود
محب او بود ایمن چو نوح از توفان
خلیل او بود آسوده ز آتش نمرود
به رتبهاش بود این بس که خواجهی «لولاک»
هماره «امابیها» به شان او فرمود
به ذات او نبرد پی کسی که از غفلت
اسیر دام هوا هست و پای بند قیود
کسی که شد متمسک به ذیل مرحمتش
بدون شبهه که از خوف روز حشر آسود
چگونه مدحتش آرم که همچو ذات احد
زده است خیمه برون ذاتش از جهات و حدود
ز بحر طبع گهربار «قدس طوسی»
به مدح و منقبت و وصفش این چکامه سرود
عارفان را صنع حق دیدن نشاط افزاستی
و آنچه در چشم تو نازیبا بود زیباستی
هر چه از پیدا و پنهان زشت و زیبا دیدهای
ز امر حق باشد، کزو بود، همه اشیاستی
کیست دانی مظهر حق، آنکه تسلیم قضاست
کی ورا گر تیر بارد از فلک پرواستی
آلاحمد جمله زین رو مظهر حق گشتهاند
کی کسی ز آنان به رتبت در جهان والاستی
حضرت امالائمه، فاطمه خیر النساء
آنکه نور چشم جان سید بطحاستی
کیست زهرا، آنکه با شاه ولایت همسر است
محرم راز علی عالی اعلاستی
این زن مرد آفرین را نیک اگر بینی به دهر
هست بیهمتا و همچون همسرش یکتاستی
بی ولایش دم ز دینداری زدن بی حاصل است
دین حق بی مهر او بی معنی و بیجاستی
گر نمیشد خلقت زهرا به ظاهر آشکار
خوب میدیدی علی بی همسر و تنهاستی
من چه گویم در علو رتبت وی کز مقام
خاکروب آستانش مادر عیساستی
مادری مانند زهرا هست فرزندش حسین
آنکه بر فرق عوالم تاج کرمناستی
صبر بی پایان او شد جلوهگر در مجتبی
زان شجر بین این ثمر گردیدهات بنیاستی
خورد از آن پستان چون زینب شیر، گویائی گرفت
پشت چرخ از خطبهاش لرزد ز بس غراستی
بود زهرا افتخار بانوان حقپرست
عقل داند منکر وی تا ابد رسواستی
بارالها احتیاجش را به لطف خود برآر
هر که چون «کی فر» محب عترت زهراستی
رخت چون بر بست زهرا زین دیار
مرغ روحش شد سوی دارالقرار
شد خموش آن طایر بشکسته بال
گشت آفل (1)اختر برج کمال
این گل امید را هم چرخ چید
محرم سر ولایت آرمید
دید مولا در جهان یک بار نیست
راز دل را محرم اسرار نیست
خیره خیره کرد با حسرت نگاه
بر رخ رخشانتر از خورشید و ماه
گفت کی پشت و پناهم فاطمه
روز و شب خورشید و ما هم فاطمه
1) 5. آفل: فرورونده، ناپدید شونده، غروب کننده.
ای زبان حق کنون گوشی چرا؟
ای چراغ خانه خاموشی چرا؟
ای وجود تو توانائی من
وی جمالت نور بینائی من
ای گل خوشبوی باغ آرزو
دل فسرد از بلبلان نغرگو
در بهار ای نوگل افسردی چه زود
من خزان دیدم تو پژمردی چه زود
جان فدای قامت دلجوی تو
این سیاهی چیست بر بازوی تو؟
چهرهات هرگز چنین نیلی نبود
بر رخ تو ضربهی سیلی نبود
آسمان جا دارد ار خون میگریست
صبر در حق راستی کار علیست
دور از تو من ای زهرا میسوزم و میسازم
تنها به دل شبها میسوزم و میسازم
در گوشه غم هر شب در آش تاب و تب
چون شمع ز سر تا پا میسوزم و میسازم
زین پیش به هر ماتم بودی تو مرا همدم
دور از تو کنون تنها میسوزم و میسازم
تا کرد جدا از هم ما را فلک، از این غم
من بی تو درین دنیا میسوزم و میسازم
گویم که شوم در خواب باشد که ترا بینم
در حسرت این رؤیا میسوزم و میسازم
بار غم تو بر دل، باری است بسی مشکل
با این غم جانفرسا میسوزم و میسازم
ای از تو شبم روشن رفتی تو و ماندم من
در این شب بی فردا میسوزم و میسازم
طفلان تو با شیون خواهند ترا از من
از داغ دل آنها میسوزم و میسازم
ای از تو «جلال» دین دور از تو من مسکین
با دیدهی خون پالا میسوزم و میسازم
شده روشن از تو سرای دل، که تو شمع خلوت حیدری
به تو مانده چشم امید ما، که تو نور چشم پیمبری
تو مهی به اوج سپهر دین، پدر تو خاتم و تو نگین
شده محو حسن حور عین که تو رشک زهرهی ازهری
تو کجا و مسئلهی فدک، که گذشتی از فلک و ملک
چه بخوانمت که فدیت لک تو زحد وصف فراتری
ز تو گشت ناطقه منفعل، ز تو ماند پای خرد به گل
قلم از بیان تو شد خجل، که تو خود یگانه سخنوری
ز بهشت نسل رسول ما، چه گلی بود چو بتول ما
تو فراتری ز عقول ما، تو ز بوی قدس معطری
چو توئی به حشر پناه ما، چه غمی ز روی سیاه ما
که توئی شفیع گناه ما که مهین حبیبهی داوری
سخن تو نور مبین بود، نظر تو عین یقین بود
همه «افتخار» من این بود که توأم شفیعهی محشری
زن رمز بهشت زندگانی است
تابنده چو ماه آسمانی است
بی زن گل زندگی خزان است
زن مایهی شادی جهان است
زن کعبهی عشق جان مرد است
بی زن دل مرد سرد سرد است
آن خانه که زن در آن نباشد
آسایش جسم و جان نباشد
دامان زن فرشته رخسار
باغیست ز گلبنان بی خار
صد گرد دلیر و مرد دانا
پرورده به فکرت توانا
هر خانه که زن در او نبینی
ز آنجا گل آرزو نچینی
این وصف بتان خاکزاد است
نی مدح زنان پاکزاد است
این باشد اگر مقام زنها
تا خود چه بود مقام زهرا
او گوهر گنج دین حق بود
سرمست می یقین حق بود
مبهوت جهان ز عفت او
دل باخته بر فصاحت او
او دخت پیمبر خدا بود
گنجینهی گوهر خدا بود
دامان خدیجه مکتب او
قرآن زده بوسه بر لب او
آن محرم بارگاه ایزد
نور دل دیدهی محمد
در صدف بحار توحید
دیباچهی علم و حلم و تمجید
با فکر بلند و روح ساده
بر دیدهی دهر پا نهاده
از بطن خدیجه گام برداشت
بر چشم دل زمانه بگذاشت
شد مولد پاک او مسلم
سر منشأ «افتخار» عالم
زیباتر از فکر باران، روشنتر از جان دریاست
در دفتر آفرینش یک شعر بسیار شیواست
او روح سبز بهار است، آئینهای بیغبار است
پرواز مرغ دلم را آبیترین آسمانهاست
دستش پل رستگاری، چون نهری از نور، جاری
هر سو که یک جان تاریک، هر جا که یک قلب تنهاست
نامش بلندای عشق است، جامی ز صهبای عشق است
مغروق دریای عشق است، مرگی بدینسان چه زیباست
زیبائیش غمگنانه، تنهائیش جاودانه
از او به هر دل نشانه، از وی به هر سینه غوغاست
در خاطر تشنه کامان، همزاد شیرین زمزم
در صحبت خسته گامان، همدوش دیرین طوباست
اسطورهی عشق سرمد، تمثیل ایثار و ایمان
راوی آیات احمد، گویی که قرآن گویاست
یادش صفای دلم باد، بانوی آب، آنکه گفتم:
زیباتر از فکر باران، روشنتر از جان دریاست
بانوی آب
چون هالهای ز عاطفهی ماه
با جامهای ز نور
در قصر آفرینش کامل
خورشیدوار، ایستاده به درگاه.
نامش،
ظهور زهره در آفاق عشق
مهرش،
فروغ سرمدی دلهاست
با ابر مهربانی دستانش
بانوی آب
در لحظههای آبی رویاست
آئینهی کرامت دریاست.
او،
والاترین امیرهی گلها
در وسعت مدائن روحانی است
شعر شرف
بر سینهی کتیبهی تاریخ
اسطورهی شگفت طهارت
منظومهی فضایل انسانی است
گهوارهی دو شیر شجاعت
در جنگل ستاره و خنجر
باران شامگاهی،
بر گسترای مزرعهی کهکشان
آموزگار صبح،
در پاکی و صفاست
بانوی باستانی دلها،
آمیزهی تعقل و پرهیز
معنای زن،
در مکتب مبارک قرآنی است.
با او سخن جز با وضوی اشک، مگویید
وز او نشانهای
جز در جهان ساکت و خاکستری خواب مجویید
کان نخل رنجیده، و آن سرو سوگوار
از مرگ ارغوانی خورشید-
تعبیر صادقانهی اندوه
در شعر ناتمام جوانی است،
بانوی بانوان
برج بلند و سبز رهایی
از خاک و خاکیان
معراج نور از پهنهی زمین تا عرش آسمان
چه خرم میوزد باد بهاری از دامن صحرا
عبیر آمیز و نکهت بیز و عشرت خیز و بهجت زا
کنار جویباران رسته هر سو نو گلی از گل
سپید و آبی و زرد و بنقش و نیلی و حمرا
به پیرامون هامون میزند گلهای گوناگون
ره گبر و مسلمان و مجوس و کافر و ترسا
جلوس نو عروس گل، بود در حجلهی گلبن
مصفا و چمن آرا و روح افزا و غم فرسا
کنار جوی، زنبق داده و رونق باغ را الحق
ز شبنم صبحدم بر گوش مریم لولو لالا
به هر جا شد گهرافشان سحاب از دیدهی گریان
روان گردید جوی و چشمه و رود و شط و دریا
چو شبنم روی گل شوید، صبا راه چمن پوید
رخ گل بوسد و بوید، به یاد وامق و عذرا
به باغ اندر نگر زریون (1)به سر بنهاده طشت زر
که چون خورشید محشر هست یک نی از زمین بالا
چرا از لاله و نرگس نمیپرسند اهل دل
که اندر دستشان آیا که داد این ساغر و مینا؟
عجب نبود اگر لاف کلیمی میزند بلبل
که گلبن آتش طور است و گلشن سینهی سینا
ترا پیوسته میخواند به سیر گلشن وحدت
دهان غنچهی خاموش و بانگ بلبل گویا
در این فرخنده فصل بهجت افزا، به که بگذارم
قدم از گلشن صورت به سیر گلشن معنا
در آن گلشن چو دیگر بلبلان رطب اللسان گردم
به پای گلبنی کز آن گل توحید شد بویا
1) 11. سبحان الذی اسری: آیه «1» از سورهی اسری: «پاک و منزه است خداوندی که شب هنگام بندهی خود را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی سیر داد».
مصفا گلبن باغ رسالت، دوحهی (1)عفت
ضیا افزای افلاک جلالت، زهرهی زهرا
خدیجه دختر پاک خویلد را جگر گوشه
که شد از یمن مولودش جهان مرده دل، احبا
صفای قلب احمد، روشنی بخش دل حیدر
شفیعهی روز محشر، فاطمه، صدیقهی کبرا
ز فیض مقدم این آیت قدسیه، تا محشر
بنازد بر فلک یثرب، ببالد بر سمک بطحا
نبی، صدیقه و خیر النسا، فرمود در شانش
زهی زان منطق شیرین، خهی زان گفتهی شیوا
زکیه، مطمئنه، راضیه، مرضیه، قدسیه
که حیدر گفت در وصفش، بتول و نخبه و عذرا
به هنگام عبادت، آستانش قبلهی آدم
به وقت عرض حاجت، آستینش در کف حوا
گرش خدمت قبول افتد، کنیز مطبخش مریم
ورش عز وصول افتد، غلام درگهش عیسی
1) 7. دوحه: درخت تناور.
صبا از دور باش عصمتش همواره سرگردان
سها (1)از کور باش عفتش در روز ناپیدا
وجودش رابط وحدت میان احمد و حیدر
چو حسن سرمدی ما بین عقل و عشق بیپروا
قداست جفت با نامش، ملایک طایر بامش
یکی میباشد از خدام او اندر جنان لعیا (2).
به زیر گنبد اخضر، دگر چون احمد و حیدر
که آرد اینچنین دختر؟ که دارد جفت بی همتا
مگر تا دور احمد کور سیر قهقرا گیرد
که زهرایی ببیند بار دیگر دیدهی بینا
وگرنه تا قیامت سال و ماه و هفته و ساعت
اگر جویی نبینی مثل و مانندش دگر اصلا
به دامن پرورد زهرای دیگر مادر گیتی
اگر گنجد درون جوز روزی پیکر جوزا
ببخشا بر من ای خاتون، محشر، گر که نتوانم
ز نوک خامه سازم در ثنایت چامهای انشا
مگر مدحی که باشد در خور شأنت کسی داند؟
مگر عقل بشر پی بر مقامت میبرد؟ حاشا
تویی ناموس داور، به که باشد مادحت حیدر
که وصف قاف (1)را باید شنید از منطق عنقا
تو را شاید که حق مداح باشد، ورنه در مدحت
چه گوید قطره؟ گیرم باشدش سنخیت دریا
من و مدح تو؟ خاکم بر دهان ای بضعهی احمد
من و وصف تو؟ مهرم بر زبان ای نو گل طاها
در آن خلوت که ایزد شمع توصیف تو افروزد
کرا قدرت که با پروانه بگذارد قدم آنجا؟
فدک را آنکه بگرفت از تو، غافل بود زین معنی
که میباشد طفیل هستیت دنیا و مافیها
تو را در روز محشر میشناسند آن سیه رویان
که غیر از ذیل پاکت نیست کس را عروه الوثقی
سزاوارت اگر مدحی ندانستم، دعا دانم
دعا از من، اجابت از خدای عالی اعلی
1) 10. قاف: کوه قفقاز که به افسانه گویند محیط بر زمین است و جای عنقا.
بود تا فرض بر حجاج طوف کعبه در گیتی
بود تا آیت معراج سبحان الذی اسری (1).
بهار عمر انصار تو ز آسیب خزان ایمن
نهار بخت اغیار تو، همرنگ شب یلدا
ابتدا گر، دم ز بسم الله زنم برجاستی
چونکه بسم الله هر جا اول طغراستی
بعد بسم الله، دم از نعت محمد میزنم
آنکه چشم عالم امکان از او بیناستی
دیدهی دل را منور کن ز نور روی او
کاو فروزان ماه برج لیله الاسراستی
بعد احمد گر کنم مدح پسر عمش، رواست
چون به عون اوست نطق من اگر گویاستی
کی تواند کس کند مدح علی مرتضی؟
ز آنکه مداحش به قرآن ایزد داناستی
1) 11. سبحان الذی اسری: آیه «1» از سورهی اسری: «پاک و منزه است خداوندی که شب هنگام بندهی خود را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی سیر داد».
گرید الله فوق ایدیهم به قرآن خواندهای
گو، که غیر از مرتضی این رتبه را داراستی؟
وصف او در کثرت و وحدت نشاید کرد، زانک
وصفش اینجا لا تعد آنجا و لا تحصاستی
من نمیگویم که: مدح مرتضی کار من است
قطره را کی قدرت توصیف از دریاستی؟
اینقدر دانم که از بهر توسل در هموم
عبد را هر جا گشاد کار با مولاستی
هرچه هستی باش ای دل، خیره و خودسر مباش
خودسری کی شیوهی سلاک (1)ره پیماستی؟
فاش گویم: دست بر دامان صاحبخانه زن
چند روزی را که مهمان اندرین دنیاستی
کیست صاحبخانه غیر از مرتضی زوج بتول؟
گر که نشناسی تو صاحبخانه را، اعماستی
دست دل را زن به دامان ولای مرتضی
خاصه در این مه که ماه ماتم زهراستی
1) 12. سلاک: رهروان طریق معرفت.
نام زهرا در میان آمد، چسان من بگذرم
از بیان حال زار او که غم افزاستی؟
میرسد بر گوش دل اکنون نوای نالهاش
در سخن با جانشین خسرو بطحاستی:
کای پسر عم، ساعتی بنشین که مرغ روح من
میل پروازش به سوی گلشن عقباستی
آخر عمر من آمد، اول رنج تو شد
زین الم دانم که روزت چون شب یلداستی
ساعتی بنشین و سر کن گریه و حالم ببین
بر وصایایم بده گوش ارچه جانفرساستی
اولا، بر من حقوق خویشتن را کن حلال
چون مرا صهبای مرگ الحال در میناستی
یا ابن عم، بسیار زحمتها کشیدی بهر من
دیدهی من از المهای تو خون پالاستی
چون که بگذشتم از این دنیای فانی یا ابن عم
نهش من بردار در شب، گر تو را یاراستی
شب خودت غسلم ده و تدفین کن و بر خوان نماز
چون شوند این قوم اگر آگاه، نازیباستی
چون تو میدانی پسر عم، بعد بابم در جهان
شکوهها بر لب مرا زین فرقهی اعداستی
ثانیا، جان تو و جان حسین و هم حسن
دل مرا از داغشان چون لالهی حمراستی
زینب و کلثوم را بنما نوازش بعد من
کز غم ایشان تو دانی خاطرم شیداستی
خود کجا بودی تو یا زهرا به دشت کربلا
تا ببینی نور عینت بی کس و تنهاستی؟
خود کجا بودی که تا بینی ز فرط تشنگی
ز اهل بیتش العطش بر عالم بالاستی؟
خود کجا بودی که بین نوجوانانش تمام
همچو بسمل غرقه خون زان قوم بی پرواستی
خاصه در آندم که اصغر را به روی دست خویش
برد و گفت: ای قوم دون، این حجت کبراستی
قطرهی آبی دهیدش آخر ای بی دین سپاه
کز شرار تشنگی در حال استسقاستی
بی فتوت مردم! آخر این صغیر بی گناه
آتشش از تشنگی هر لحظه بر اعضاستی
با وجود آنکه باشد آب کابین بتول
کامیاب از آن وحوش و طیر این صحراستی
پس چرا از اهلبیت من ز فرط تشنگی
تا ثریا از ثری بانگ عطش برپاستی؟
بیش از این زین قصهی جانسوز «صابر» دم مزن
گرچه طبعت در رثا چون بحر گوهر زاستی
برداشت و تفسیری است از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
عقل کل اول ظهور باری است
وان ظهور اندر موالی جاری است
عقل رزق روح و جان اولیاست
قاسم الارزاق شخص مرتضی است
چونکه ظرف جان زهرا کامل است
عقل کل را در پذیرش شامل است
حضرتش مشکات نور عقل شد
تا که نور از او به عالم نقل شد
او جواد العالم العقلیه بود
جود حق را مظهر او شد در نمود
آری آری او بود شمس الشموس
منبسط زو گشت عقل اندر نفوس
سالک راه علی او شد نخست
زین سبب او جز رضای حق نجست
با علی هم رای و هم اوصاف بود
نقد جانش را خدا صراف بود
در لباس زن هویدا شد، ولی
یازده انوار زو شد منجلی
شمس مطلق خود ولی الله بود
آسمان عشق را او ماه بود
چارده نور از یکی مبدا بتافت
هر یکی از دیگری این نور یافت
روشنی از شمس مطلق میگرفت
گر به خوانندش ولی نبود شگفت
بر وراثت نیست این قانون حق
هر یکی زیشان ولیاند از سبق
قالب تنشان بود از هم جدا
جمله یک روحند و مبداشان خدا
برداشت و تفسیری است از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
جوهر قدسیه بود آن پاک جان
پاک از آلایش خیل زنان
ذات زهرا منشا تاثیر شد
کیمیای عشق را اکسیر شد
گر نبود او، در خفا میماند عشق
با خود اندر پرده حق میراند عشق
قابل جمع فیوضات حق اوست
از جهاتی از آب خود اسبق اوست
چون ولی الله اعظم فاعل است
پر فیوضات ولی او قابل است
در مثل حوای روحانی است او
منشا و مبداء انسانی است او
خاتمت را حق نمود آباد از او
چون همه خیل امامان زاد از او
عشق را یک سوی باید قابلی
جز خدا نبود مر او را فاعلی
پس همه تاثیر از حق است حق
شد معانی حائل ای رب الفلق
پردهداری کن که ستاری تر است
راز دل گر بشنود تن بر هبا است
ما گروه بی دلان جمله تنیم
کی توان بر اصل این معنا، تنیم (1).
چون معانی فوق استعداد ماست
حضرتش از دید جانها در خفاست
قدر آن انسیه شد مجهول از آن
که ندارد هیچ کس از او نشان
1) 13. تنیم: مراد عدم توانائی است.
در تعین گرچه او انیسه است
ذات پاکش جوهر قدسیه است
برداشت و تفسیری است از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
وجه زهرا نفس کل شد در مثال
معنی ذاتش نگنجد در خیال
بد ولی الله اعظم عقل کل
هم بد او هادی عشق اندر سبل
منشا انوار بود آن نور پاک
ذات او بیرون بد از این آب و خاک
حضرت انسیه ظرف نور بود
در قبول فیض حق مجبور بود
حق به ذاته در ولی شد منجلی
او قبول فیض کرد است از ولی
تا از او انوار بر عالم رسد
نوری از او بر دل آدم رسد
چون همه اشیاء عالم زوج شد
یک به پائین وان دگر بر اوج شد
این ولی گردید اناث و آن ذکور
شد به عالم پخش، از این زوج نور
حضرتش ام الامامین است فرد
زین سبب در جمله کونین است فرد
یازده آئینه از او نقش گیر
هر یکی زیشان جهانی را امیر
تا ابد این نور ساطع باقی است
چون که نور حق همه اشراقی است
فیض حق را نیست وقفه در ظهور
منشا نور است تا دهر الدهور
فیض مطلق را چو مییابد سبب
گشت زهرا معطی (1)این نور رب
1) 14. معطی: عطا کننده و بخشنده.
برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
بس خبر از خلق عالم در خفا است
که عیان در پیش چشم مصطفی است
اصل معنای نبی آگاهی است
هرکه جزئی نیست زان کل واهی است
چون خبردار است کل از اصل کل
میتواند گشت خاتم بر رسل
کل عالم درج در فرقان اوست
وان زکیه پارهای از جان اوست
خاتمیت را شجر دان و آن شجر
گشت از اولاد زهرا بارور
بود زهرا جزئی از کل رسول
نیست آن شمس حقیقت را افول
نور این شمس و لا اشراقی است
تا ابد آثار زهرا باقی است
خود عیان نور حقیقت بود او
چونکه بر نورانیت افزود او
جزو و کل اینجا ز معنی دور بود
چارده آئینه و یک نور بود
جان زهرا ظرف این انوار گشت
عشق را او منشا آثار گشت
نقش بگرفت از ولی الله او
کز رموز عشق بود آگاه او
عشق خود تنها نمای حق بود
عصمت الله خود از او مشتق بود
گرچه او جزئی است از جسم رسول
ام اب شد جان زهرای بتول
چون ولایت از نبوت اسبق است
ام اب خوانند اگر او را حق است
برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
مطلع نور علی زهراستی
گرچه از این وصف خود والاستی
آن همه انوار نوری واحدند
چارده آئینه و یک شاهدند
مبتدا و منتهی بر هر اساس
لازم است اما مکن بر حق قیاس
حق مبرا ز اول و آخر بود
چونکه خود بر خود به کل ظاهر بود
مطلع الانوار یعنی آن ظهور
کو پدیدار است از الله نور
مظهر نور خدا ذات ولی است
هم در احمد هم علی آن منجلی است
جسم پاک شخص زهرای بتول
گرچه خود جزئی است از کل رسول
لیک نورش مطلع نور علی است
چونکه زهرا در مقام قابلی است
قابل است او تا از او زاید امام
نکته اینجا ختم گردد والسلام
جزء جزء نور کل متقین
از امامانست از مجرای دین
پس بود اصل هدایت از خدا
مجری لب هدایت مرتضی
زادهگانند این امامان ای همام
زان زکیه کو بود امالامام
نور بعد از او به عالم پخش شد
هر کسی را قسمی از او بخش شد
ای خوش آنکو نور از این معصومه یافت
چون بسان ماه بر عالم بتافت
برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
جز خدا از سر سر آگاه نیست
جز ولی کس مظهر الله نیست
حق بود مستجمع جمع صفات
جز ولی نگرفته از حق این برات
سر سر مرتضی زهراستی
در تجلی از همه اجلاستی
در قبول او منشا اسرار شد
چونکه از او پخش این انوار شد
مجتبی خود سری از اسرار بود
او نخستین نور از این انوار بود
پور ثانی حیدر آن حسین
پخش کرد آن نور را در عالمین
حضرت سجاد شد نور العباد
باقر العلم آن ولی، نور رشاد
جعفر بن صادق آن ماه تمام
کرد اندر علم و حکمت اهتمام
موسی کاظم که زیبش عشق بود
مستقیم از حق نصیبش عشق بود
هشتمین نور از نخستین نور عشق
بود روشنتر ز نور طور عشق
بعد از آن تابید تا نور تقی
گشت نور دیدهی هر متقی
وان دهم نور هدی باب الحسن
گشت نور عشق حق را ممتحن (1).
عسکری مجموعهی آیات شد
عشق را هم منشا و مرآت شد
چونکه باید از وی آید در ظهور
مهدی قائم الی دهر الدهور
1) 15. ممتحن: امتحان شده، آزموده شده.
برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
ای مسبب خود گواه خود شوی
هسته را خود کاری و خود بدوری
جلوهگه بر گل کنی تا بلبلان
گرد او آیند روزان و شبان
گه کنی شب را فروزان همچو روز
از جمال اختری گیتی فروز
مصطفی را شمع هر محفل کنی
تا از آن مجرا نظر بر دل کنی
هم تو خود سازی علی را لب لب
تا بسازی مردمی اخلص ز حب
از طریق حب زهرای بتول
میکنی عذر گنه کاران قبول
همچنان کز اختلاط ماء و طین
جسم آدم ساختی بس نازنین
هر که جانش شد عجین با مهر دوست
مغز گردد گرچه باشد جمله پوست
ای مبدل کرده نار آذری
بر گل و ریحان، تو از گل بهتری
چیست یا رب حب زهرای بتول
کین چنین افتد به درگاهت قبول
که ببخشایی و رحمت آوری
وز بدیها جمله را سازی بری
هم سبب ساز و لطیفی بنده را
باب بگشا باب بگشاینده را
حق آن زهرای اطهر ای لطیف
نار شهوت در دل ما کن خفیف
تا ز جان، ما خادم آن در شویم
عصمتش را تا همه مظهر شویم
برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
از شجر مقصود حق باشد ثمر
گرچه خود اصل است اصل آن شجر
سیر کامل ز ابتدا تا انتها
هست حد فاصل خلق و خدا
سیر در راه حقیقت داشتن
کی بود اصل فضیلت داشتن
خود فضیلت اصل دیدار حق است
جلوهی او چون در اشیا اسبق است
اسبق بالذات ذات باری است
جلوهی او در مجاری جاری است
طالبی کز ابتدا حق جوی گشت
او به مقدار یقین ره پوی گشت
این یقین خود اصل راه است ای زکی
بی یقین بر حق نگردی متکی
گر مزکی گشتی از غیر خدا
آن زمان یابی به دل خیر خدا
خیر بالذات است رویاند شجر
هم به خیر خود دهد او را ثمر
آن شجر خیر است اصلش مصطفی
ثابت است و میوهاش امالهدی
اصل آن ثابت بود در آسمان
مصطفی شد مظهر آیات آن
مصطفی بود آن شجر، زهرا ثمر
شد ثمر تفصیل آن والا شجر
هم ثمر بود و ثمرزا فاطمه
زین سبب گردید والا فاطمه
تا قیامت برقرار است این ثمر
چون خدا رویاند اصل آن شجر
برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
سید کونین تا همسر گزید
آن که بود از جمله والاتر گزید
شمس ایمان روبرو با ماه شد
نقد آن را مه ز جان دلخواه شد
روشنی بگرفت از آن شمس دین
زین سبب گردید امالمومنین
مام زهرا یعنی آن بانوی راد
باب رحمت بر همه عالم گشاد
جبرئیل آورد سیبی از بهشت
سیب بود آن نطفهی نیکو سرشت
تا تناول کرد آن سیب از صفا
نطفهی زهرا گرفت از مصطفی
نور از این دختر به عالم پخش شد
قسمی از آن هم به مادر بخش شد
این سیادت را که دخت از حق گرفت
مام اگر سهمی برد نبود شگفت
آیت الکبرای اکبر بود او
قدر بر خیل زنان افزود او
سید و انسیه الحور است او
در سیادت از همه والاست او
نیست والاتر از او در عالمین
این شرف بس کو بود مام حسین
یازده آئینه از او نقش گیر
هر یکی زیشان جهانی را امیر
او بزرگ بانوان عالم است
بلکه در معنا روان عالم است
جسم عالم را روان شد فاطمه
بلکه جان جان جان شد فاطمه
برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
جوهر قدسیه آن بنت رسول
ذات تنزیه است و هم اصل الاصول
نفس کلیه مر او را صورت است
رحمت اندر رحمت اندر رحمت است
هست در ذات او مجرد از حدود
در ظهور انسیه آمد در وجود
گشت زن تا زوجهی حیدر شود
آن صدف تا منشا گوهر شود
یازده گوهر از او آمد پدید
شد مؤید زو پدید آمد معید
او همه جان بود و جانها زنده ساخت
تا ابد او عشق را پاینده ساخت
او بود مشکات، نور عشق را
بلکه آتش بود طور عشق را
عشق را آئینهی آیات شد
جلوهگر در یازده مرآت شد
زاد اگر دختر به از هر مرد بود
آری آن بانوی عالم فرد بود
زین اب و فر مادر بود او
نهضت آرای برادر بود او
آن قیام حق از او بنیان گرفت
عشق از او در کربلا سامان گرفت
مظهر حق شخص زهرای بتول
کرد اندر کربلا او را رسول
تا بخواند خطبهای بر خلق نیز
تا برانگیزند بهر رستخیز
برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
عشق حق در هر دلی مأوا گرفت
کار آن دل در جهان بالا گرفت
آنقدر بالا بگیرد کار عشق
تا نگنجد در بیان مقدار عشق
هر که اخلص گشت اندر حب حق
گوی سبقت میبرد از ما سبق
شد هویدا تا وجود فاطمه
گشت حب حق نمود فاطمه
داشت زهرا حب حق را از نخست
زین سبب او جز رضای حق نجست
قدر آن بانو به قدر حب اوست
کاین چنین در قدر شأنش گفتگوست
هست معروف خدا و هم رسول
حضرت انسیه الحوراء بتول
قدر او معروف نزد حیدر است
کنز حق را چون که یکتا گوهر است
هم گهر بود و گهر زا، هم صدف
بحر ایمان یافت از قدرش شرف
گوهر یکتای عصمت اوست، اوست
مبدا و منشای دولت اوست، اوست
دولتی کز حق عطا شد بر ولی
گشت از مجرای زهرا منجلی
قدر او را کس نداند جز خدا
معترف بر قدر او شد مصطفی
او صراط المستقیم است و هدف
هرچه خواهی گو ز قدرش لاتخف
برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی است.
معدن اسرار بود آن نور پاک
گنج را باید نهفتن زیر خاک
چشم سر را نیست تاب دید نور
نور او مخفی است تا یوم النشور
ضد به ضد پیدا شود او ضد نداشت
تاب دیدش چشم هر ملحد نداشت
کنز حق را گوهری یکتاستی
بی گمان آن حضرت زهراستی
قدر این گوهر که میداند؟ علی
کاین چنین در کل بر آن شد منجلی
شد علی گنجور و گنجی نغز یافت
شمس ایمان بود و بر آن ماه تافت
شب روان را ماه نورافشان شود
رهنما تا منزل جانان شود
خیل سجیین نمیدانند قدر
ماه را در وقت قرص و گاه بدر
در حیات خویش آن ماه تمام
نورافشان بود در هر صبح و شام
قدرش آن سجینیان نشناختند
زین سبب بر دشمنی پرداختند
مدفنش را کرد مخفی از عنود
وین عمل جز بر رضای حق نبود
گنج خود را کرد مخفی زیر خاک
تا نبیند مدفنش جز چشم پاک
گرچه قبرش از خسان مجهول ماند
یاد او در قلب هر مقبول ماند
نور چشم مصطفی زهراستی
در تجلی از همه اجلاستی
مصطفی را حق دو چشم عرش کرد
نور آن منبسط در فرش کرد
رو بخوان در جامعه بادید دین
تا بیابی نور دین زان محدقین (1).
چشم هستی چشم جان مصطفی است
ساری و جاری در آن نور خداست
گر نمیشد نور جاری در دو عین
در خفا میماند کل عالمین
نور حق مستولی اندر هستی است
اندر او پیدا بلند و پستی است
1) 16. محدقین: دیدگان بینا، تیز نگرنده و احاطه کننده.
هست چشم مصطفی مشکات او
نور حق تابیده در مرآت او
شخص احمد هست مشکات هدی
حضرت زهراست مصباح الدجی
نور از آن مصباح بر عالم رسید
لب ایمان گشت در عالم پدید
شاخص آن لب لب، لب علیست
هیچ میدانی اولو الالباب چیست؟
یازده فرزند او از فاطمه
گشت مر عرش خدا را قائمه
قرت عین نبی خود نور زاست
نور او سرمنشا نور هدی است
نور حق را هیچ گه سرپوش نیست
نور احمد زین سبب خاموش نیست
این امامان نور پیدای حقند
جمله جنب الله و نور مطلقند
برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محییالدین ابن عربی.
نور حق از چهر زهرا ظاهر است
چونکه انوار ولی را مظهر است
حق کند انشاء نور ذات را
نک ولی ظاهر کند آیات را
آیت الکبرای سبحان اظهر است
هم مطهر هم طهور و اطهر است
اطهر بالذات ذات کبریاست
حضرت زهرای اطهر زو نماست
در مقام عصمت اللهی ولی است
وین صفت در جان زهرا منجلی است
او جدا ساز نقم از نعمت است
رحمت اندر رحمت اندر رحمت است
رحمتش سازد جدا جهل از عقول
این بود معنا و مصداق بتول
حق و باطل را جدا ساز او بود
فاصل هر سحر و اعجاز او بود
سحر کی پهلو زند با معجزات
حضرت زهرا بود عین الحیات
جوهر قدسیه بود آن پاک جان
پاک از آلایش خیل زنان
ذات زهرا منشا تاثیر شد
(کیمیای عشق را اکسیر شد)
گر نبود او در خفا میماند عشق
(با خود اندر پرده حق میراند عشق)
قابل جمع فیوضات حق اوست
(از جهاتی از اب خود اسبق است)
چون ولی الله اعظم فاعل است
(بر فیوضات ولی او قابل است)
ماه آن شب خموش و سرگردان
روی صحرا و دشت میتابید
نور غمرنگ و خون پرور ماه
همه جا را نموده بود سپید
دانه دانه ستاره بر رخ چرخ
همچو اشک یتیم میلرزید
خواب گسترده بود خاموشی
بر جهان پردهی فراموشی
مرغ شب آرمیده بود آرام
چشم ایام رفته بود به خواب
سایهی نخلها به چهرهی نور
از سیاهی کشیده بود حجاب
باد در جستجوی گمشدهای
چرخ میزد چو عاشقی بی تاب
غرق شهر مدینه سر تا سر
در سکوتی عمیق و رعبآور
میکشید انتظار، خاک آن شب
مقدم تازه میهمانی را
میربود از کف گران مردی
آسمان همسر جوانی را
آتش مرگ مادری میسوخت
دل اطفال خسته جانی را
مردی آرام لیک آهسته
نوحهگر چند طفل دل خسته
بر سر دوش، جسم بی جانی
حمل میشد به نقطهای مرموز
همه خواهان به دل، درازی شب
گرچه شب بود تلخ و طاقت سوز
تا مگر راز شب نگردد فاش
نبرد پی به راز شب دل روز
راز شب بود پیکر زهرا
که شب آغوش خاک گشتش جا
راز شب بود بانوئی معصوم
که چو او مردی از زمانه نزاد
هیجده ساله بانوئی پرشور
که سیه کرده چهرهی بیداد
بانوئی کز سخن به محضر عام
ریخت آتش به جان استبداد
بانوئی شیردل، دلیر و شجاع
که نمود از حق خویش دفاع
گرچه زن بود لیک مردانه
از قیام آتشی عظیم افروخت
شعلهای برکشید از دل خویش
که سیه خرمن ستم را سوخت
درس احقاق حق و دفع ستم
به جهان و جهانیان آموخت
مردم خفته را ز خواب انگیخت
آبروی ستمگران را ریخت
برداشتی از سخنان علی (ع) بر تربت پاک حضرت فاطمه زهرا (س).
ای روی دلفروز تو شمع شبانهام
شد بی فروغ روی تو تاریک خانهام
ای آرزوی گمشده، زهرا کجاستی؟
تا بنگری فغان و نوای شبانهام
ای بنت سید قرشی در فراق تو
از دل هزار تیر بلا را نشانهام
بعد از تو خیر نیست به قاموس زندگی
ترسم که طول عمر شود در زمانهام
در تنگنای تن شده محبوس روح من
ای کاش مرغ جان بپرد ز آشیانهام
زهرا، تو رفتی از غم و محنت رها شدی
من بی تو چون پرندهی گم کرده لانهام
بعد از تو درد دل به که گویم که همچو تو
باشد شریک درد دل محرمانهام؟
پروانهوار بال و پرم سوخت العجب
کس با خبر نشد ز شرار شبانهام
زهرا، چرا جواب علی را نمیدهی؟
ای با خبر ز سوز عاشقانهام
اندر حیات عاریه شرمندهام ز تو
تا دیدهام فتد به «در» و آستانهام
بر حق خود قسمت بگذر از علی
بس جور روزگار کشیدی به خانهام
از تازیانه، ساعد سیمین تو شکست
دلخسته من هنوز از آن تازیانهام
از بهر گریه در غم هجران تو بس است
رنگ پریدهی حسنینت بهانهام
گه بر سر مزار تو آیم به خانه، گه
بهر تسلی دل زینب روانهام
جز دانههای اشک تر و لختهای دل
بر مرغکان تو نبود آب و دانهام
ریشهی سبز امامت پا گرفت
گل به دامان خدیجه جا گرفت
تا شود همراه و همراز پدر
تا شود یار علی (ع) در هر گذر
تا خدا بر ما سوی بنشاندش
تا پدر «امابیها» خواندش
تا که در دامان شهادت پرورد
رایت توحید بر ما بسپرد
تا که گوید عشق حق بی انتهاست
با شهیدان زمزم خون خداست
عشق و تقوی را به هم آمیخته
و آن دو را در جان زهرا (س) ریخته
نور زهرا سرکشید از آسمان
کور شد ز آن دیدهی ناباوران
سید زنهای عالم رخ نمود
داشت آن مه عشق حق در تار و پود
در گریبانش شمیم «احمدی»
ارمغانش بود صبح سرمدی
بر زنان آزادگی آواز کرد
قفل زنجیر حقارت باز کرد
گوئیا خورشید از آن خانه تافت
زن پس از آن جلوهای جاوید یافت
رایت آزادگی افراشت او
بذر گلهای شقایق کاشت او
(سوختن با ساختن آمد قرین
گشت محنت با تحمل همنشین) (1).
1) 17. از عمان سامانی.
ما همه پروانه در پیرامنش
ای «سپیده» دست ما و دامنش
تا بتابد مهر مستور از نهان
تا شکوفد گلشن گلهای جان
آه... زهرا جان ز گل گردد تهی
این گلستان، گر تو ما را وانهی
در شبی ظلمانی و اندوه بار
لحظهها میآمد از ره سوگوار
سرزمینی بود و شب فرمانروا
دردها بسیار، اما بیدوا
خاک گلهایش گیاه درد بود
صبح دیده ناگشوده میغنود
میشکفت ار نو گلی بر شاخسار
باغبان را اشک حسرت بُد نثار
زآنکه آن گل سرنوشتش مرگ بود
شاخه را حاصل تنی بی برگ بود
مرگ گلها بود در طغیان جهل
ناخدای ظلم، کشتیبان جهل
مهر خونین، خاک تفته، کوه داغ
فصل فصل رویش گلهای داغ
غنچهای چون لب به خنده میگشود
دست خون ریز خزانش میربود
ناگهان آمد بهاران در حجاز
شد گلی بر شاخسار وحی باز
چشمهای از نور جوشیدن گرفت
گشت جاری و خروشیدن گرفت
شب پریده رنگ، زان سامان گریخت
ساغر شام سیه بر خاک ریخت
شد زمان گهوارهی میلاد نور
صبح آمد زرفشان از راه دور
نوگل باغ نبوت باز شد
مهر با مه همدل و همراز شد
اختر تابندهی دامان وحی
رخ نمود از شرق بیپایان وحی
در رسید از جان جانان این ندا
سوی آن عاشق که بُد رمز آشنا
کای محمد (ص) کوثرت بخشیدهایم
مهر و مه در طالع او دیدهایم
کوثرت در قرنها جاری شود
مظهر عشق و وفاداری شود
پاکی از او چشمهسار آموخته
شمع سان از عشق «ما» افروخته
ما به او عاشق شویم و، او به ما
خلق گویند اوست محبوب خدا
جان عاشق، جسم پر دردش دهیم
سینهای بس عشق پروردش دهیم
کز پریشانی به رسم عاشقان
شهره گردد نام او اندر جهان
روشنی بخشد دلت دیدار او
گسترد حق در جهان، اشجار او
(جلوهی معشوق شورانگیز شد)
ساغر عصمت از او لبریز شد
مهر، مه را همچو جان در بر گرفت
آفرینش شوکتی دیگر گرفت
عرشیان با حمد و تهلیل و سرور
گرد آن گل آمدند از راه دور
چشم صحرا این عجب کی دید بود
در زمین عطر خدا پیچیده بود
نام او را مصطفی (ص)، زهرا (س) نهاد
آن مه از گردون فراتر پا نهاد
ای رهرو عشق نور زهرا (س) با تست
نوری که بهر سنگر و صحرا با تست
محبوب خدایی به محمد (ص) سوگند
اینگونه که جزر و مد دریا با تست
ای طالب نزهت و تماشا
باری بگذر ز باغ و صحرا
صحرا خوش و باغ نیز باشد
ماهی دو سه خرم و مصفا
لیکن نه به آن صفا که بینند
صاحبنظران به چشم بینا
در خلوت عارفان واله
در حلقهی عاشقان شیدا
حلقه نه، حدیقهی ریاحین
خلوت نه، خزینهی گهر زا
بازآ و ببین که تا بدانی
در این چمن نشاط افزا
بر جای شقایق از حقایق
گلهای معطر است و بویا
ازهار (1)معارف و معانی
انوار حروف و علم اسما
روحی و چه دلفروز روحی
چون گوهر عقل عالم آرا
نه رنگ و نه بوی و هر چه خواهی
در لحظهی ترا شود مهیا
در گلشن این چنین چو باشی
فردوس نمیکنی تمنا
فارغ گردی ز رنج و راحت
یکسان بینی به زشت و زیبا
چند این هوس و هوا که هیچ است
از هیچ نمیشوی شکیبا
1) 18. ازهار: شکوفهها.
پیری و هنوز همچو طفلان
لوزینه (1)طلب کنی و حلوا
جود است و سجود زینت مرد
مردی، چه کنی پرند و دیبا
هر ذره ز مهر دوست سرگرم
تن سرد تو هم چنان که حربا
افتاده به عجز و ناتوانی
شرمی است ز مردم توانا
مستوره نه ای و پا شکسته
از خانهی جهل نه برون پا
چون باز بود در عنایت
از رفته سخن مگو و بازآ
زنهار مباش از زنان کم
کاری که ببایدت بفرما
مردان نکنند جا به پستی
گیرند زنان چو راه بالا
1) 19. لوزینه: نوعی شیرینی که با مغز بادام و پسته و گلاب و شکر درست کنند.
آن به ز زنان بود که دارد
مردانه به صدر مردمی جا
بهتر ز هزار مرد نادان
آن زن که عقیله است و دانا
از جنس دوگانه گر بپرسی
دانا گوید جواب و کانا (1).
زن با همه رفعت و مزیت
هر مرد نشد مقدم، الا
آن زن که سرای شاه مردان
زو گشت سماء عالم ما
امالسبطین، دخت احمد
غمخوار علی، بتول عذرا
زهرا که کنیز حضرت اوست
صد زهرهی تابناک زهرا
آن مشرق از هر دو نیر
آن مطلع انور دو بیضا
1) 20. کانا: ابله و نادان.
آن مایهی احتشام یثرب
آن علت احترام بطحا
با اختر او مبین به گردون
با گوهر او مگو، ز دریا
پنهان خود و آسمان قدرش
هر روز چو آفتاب پیدا
گر او ننهد قدم به محشر
فردا، که؟ شود شفیع فردا
او پردهی عفو اگر نپوشد
رسوا گردیم جمله، رسوا
با ریشهی چادر عفافش
اندیشهام از گناه حاشا
ایزد بخشد همه کبایر
لطفش چو کند به عفو اِنها (1).
در نقد کمال، فضهی اوست
از جملهی نقصها مبرا
1) 21. اِنها: رسانیدن پیغام و ابلاغ حکم.
ماهیت وی که نور محض است
لامع سازد وجود اشیا
آزرم گل و حریم گردد
بیند اگر او به خار و خارا
جبریل امین نمیشناسد
اندر ره خدمتش سر از پا
ای سیدهی نساء عالم
در عالم خاص قدس یکتا
ای نسل تو فر جمله اخلاف
ای کفو (1)تو فخر جمله اکفا (2).
ای مادر آن کسان که هستند
حوا سبب هبوط آدم
آسوده نشد ز شرم اغوا
تا آمدی و ز کردهی خود
کردی تو سفید روی حوا
مملوکی و ملکی از جنایت
بوده است و بود بهشت و حورا
با کوی تو کم زنم ز جنت
آنجاست کجا چو هست اینجا
هر شام ستارهبار باشد
بر تربت تو سپهر مینا
بر قبهی تو همی برد رشک
این گنبد زر نشان خضرا
مشتاق بقیع و مرقد تو
آید چو نهد قدم به بیدا (1).
یک گام ز هند تا سمرقند
یا گام به روم از بخارا
تا خواجه بود مطاع (2)خادم
تابنده بود مطیع مولا
مولا باشند زادگانت
عالم همه بندگان آنها
افزون گردد به نور توفیق
ما را به ولای تو تولا
و آن کس که معاند تو باشد
زو جمله جهان کند تبرا
از بهر ثنای تو «فروغی»
خواهد ز خدا زبان گویا
مستورهی آفتاب سرمد زهراست
مقصود خدا ز بعد احمد زهراست
بانوی شریف بانوان دو جهان
پروردهی دامان محمد زهراست
ای آنکه همای قله دردی تو
در خواب سحر ستارهی سردی تو
پروردهی دامان رسولی، ز آنروی
در دامن خود حسین پروردی تو
مصراعهای دوم شعر از حافظ تضمین شده است.
تا با ادب به کوی غمت رو نهادهایم
روی و ریای خلق به یک سو نهادهایم
مولود فاطمه است بدین مژده نقد جان
در راه جام و ساقی مه رو نهادهایم
ای بضعهی رسول خدا، سرور زنان
عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم
تکبیر گوی، افسر شاهان گرفتهایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهایم
از پهلوی شکستهی زهرا سر ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهادهایم
پرسی چه؟ حافظ از دل دیوانهی «خرد»
در حلقههای آن خم گیسو نهادهایم
مصراعهای دوم شعر از حافظ تضمین شده است.
شکسته قامت موزون سرو بستانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
ز اشک چشم علی میتوان نمود ادراک
که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
بسوخت جان جهانی حدیث شرح غمش
که خون دیدهی ما بود مهر عنوانش
تن چو برگ گلشن را به خاک گور نهاد
و یا ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
مصیبتی است جگر سوز قصهی زهرا
که جان زندهدلان سوخت در بیابانش
به بلبل چمن از مرگ گل خبر ندهید
که بر شکسته صبا ز لف عنبر افشانش
مصراعهای دوم شعر از سعدی تضمین شده است.
شرح غم جانگداز زهرا
هر جا که نشست خاست غوغا
از اشک روان آن گل ناز
شد سبزه و موسم تماشا
دل زان غم و رنج غرق خون شد
دیوانهی عشق گشت و شیدا
تا دشت به خون نشسته بینی
برخیز و بیا به سوی صحرا
میگفت علی ز هجر آن گل
خار است نخست بار خرما
تو نور دو دیدهی رسولی
من بی تو خسم کنار دریا
ترسم که به سیلیت نوازند
زنهار مرو ازین پس آنجا
سعدی چو «خرد» بسوز و بخروش
تا می نشوی ز غیر رسوا
میگفت شکسته پهلو از درد
روزی دو برای مصلحت را
راه غم عشق پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
آنچه کرامت خدای فاطمه دارد
جمله مکان در سرای فاطمه دارد
جلوهی توحید و نور عشق و فضیلت
کلبهی مهر آشنای فاطمه دارد
گوهر عصمت به حکم آیهی تطهیر
عاصمهی پر صفای فاطمه دارد
حجره گلین است و کوچک است و عجب آنک
هست جهانی، چو جای فاطمه دارد
فخر محمد (ص) بس است آنکه به مشکوی
آینهی حق نمای فاطمه دارد
خانهی زهراست این و کعبهی جان است
جان جهان اندرین سراچه نهان است
پایگه عصمت است و جایگه صدق
قبلهی دلهای عارفان جهان است
رشحهی ایمان تراود از در و بامش
خانهی علم است و باب علم در آن است
رزم ازین خانه زاد و صلح از آن زاد
دشت قیام است این و شهر امان است
صبغهی ذلت از این سرای به دور است
شاهد قولم محرم و رمضان است
مهد حسین، گاهوارهی حسن است این
مولد زینب، خدایگونه زن است این
بیشهی شیران و صفدارن و دلیران
کوی شهیدان لالهگون کفن است این
مدرسهی طاعت است و مکتب توحید
مصدر نامآوران بتشکن است این
دایرهی حکمت است و محکمهی عقل
مظهر محراب و دفتر و سخن است این
خاک درش توتیای اهل یقین است
کوی شرف، خانهی امید من است این
زاویهی صبر و پهنهی ظفر اینجاست
ساحل آرام و موج جان شکر اینجاست
کشتی و توفان و ناخدا و خداوند
ورطه و پایاب و راه و راهبر اینجاست
صاعقهی ابر و نوشخندهی خورشید
تیرگی شام و پرتو سحر اینجاست
پرسش و میزان و حشر و نشر و مکافات
محتسب و داوری و دادگر اینجاست
طرفه سرایی است در گذرگه انسان
راه جنان و جحیم و نفع و ضر اینجاست
آری، جز حق در این سرا نتوان جست
از در این خانه جز صفا نتوان جست
خانهی شیر خداست این و در این جا
جز به خداوند آشنا نتوان جست
ای که به کارت گره فتاده جز این در
دست خدا را گره گشا نتوان جست
ای دل اگر در پی رضای خدایی
نقش رضا جز ز مرتضی نتوان جست
خانه خدا اندرین سراست خداوند
آری اینجا به جز خدا نتوان جست
هر که به این خانه راه یافت امان یافت
ملک شرف، شهر علم، گوهر جان یافت
عزت و آزادی و سلامت و امید
سروری و سرمدی و توش و توان یافت
کسوت آزادگی و خلعت اسلام
دولت جاوید و راحت دو جهان یافت
پشت به میراث بانیان ستم کرد
رمز سعادت ازین دریچه عیان یافت
وای به چشمی که کاخ قیصر و جم جست
شاد ضمیری کزین سراچه نشان یافت
هر که در این آستان پناه ندارد
وای به حالش که دادخواه ندارد
قیمت پاکی و مردمی نشناسد
جانب مهر و وفا نگاه ندارد
خانهی زهرا چو کاخ قیصر و دارا
حاجب و دربان به بارگاه ندارد
روی بدین خانه کن «حمید» که اینجا
رنگ ستم، لکهی گناه ندارد
«گو برو و آستین به خون جگر شوی (1)
هر که در این آستانه راه ندارد»
1) 28. از حافظ.
مهی که چشم مه و ستاره، به خلوت او گذر ندارد
بغیر معمار آفرینش، ز طینت او خبر ندارد
چنان ز عصمت نقاب دارد، که شرم از او آفتاب دارد
صبا به کویش نمیبرد ره، خرد ازو پرده برندارد
مسنج با علم و عقل جاهش، که علم و عقلست عذر خواهش
مجو در آئینهی خیالش، که وهم از آنسو گذر ندارد
عفاف ازو اعتبار گیرد، وقار ازو برگ و بار گیرد
جهان و ایمان و صبر و تقوی، زنی چنین نامور ندارد
صفاش جز مصطفی نداند، وفاش جز مرتضی نداند
بجز خدیجه زنی به دامن، گلی فروزان گهر ندارد
سرور جان رسول رویش، بتول نامش بتول خویَش
که گلبن احمدی جز این گل، طراز بستان دگر ندارد
گلی که دور از طراوت آن، به باغ رضوان گلی نروید
گلی که همزاد رنگ و بویش، نهال هستی ثمر ندارد
گلی علی را جمیله همسر، گلی حسن را ستوده مادر
گل بدامن حسین پرور، نه، گل چنین زیب و فر ندارد
گو است کوثر ز پایهی او، نشسته طوبی به سایهی او
ندیده چشمی طلایهی او، که چشم احسان بدر ندارد
کرانه چشم امید بر در، پی شفاعت به روز محشر
وبال تن آن سراست، آن سر، که شور زهرا به سر ندارد
ذریعهی محشر است زهرا، به خیر و شر داور است زهرا
گران بود این سخن بر انکو، نگاه داور نگر ندارد
حدیث فضل ترا نشاید، که جز نبی از تو لب گشاید
«حمید» از عهده چون برآید، که بهرهای از هنر ندارد
روشن نظران راه بین میطلبم
آگاه دلان حق گزین میطلبم
با مهر محمد و علی و زهرا
راهی به دیار عقل و دین میطلبم
ای جان جهان آرا، جانها به فدای تو
وی روح روان بخشای خاک کف پای تو
وی سر نهان در غیب در حلقهی نورانی
حق از عظمت بگرفت، این مایه برای تو
وی سلسله اسما جمع از موی افشانت
وی جامعهی حسنا فردی ز سنای تو
لوح و قلم و کرسی، ظاهر ز ضمیر تو
شمس و قمر و انجم رویش ز ضیای تو
وی نزد حق اندر عرش مهمان عزیز او
تهلیل، شراب تو، تسبیح، غذای تو
روح القدس و جبریل با سر تو نامحرم
حق روی سریر قدس شد پرده سرای تو
ای جلوه تو در عرش افکنده ملائک را
در سجده و میخوانند تسبیح و ثنای تو
وی رمز تو در حامیم در لیلهی قدر آمد
تا امر فراگیرند از تو امنای تو
ای کوکب دری را روی تو فروزنده
صد آیه نو آمد یک پای بهای تو
صد آسیه، صد حوا، صد مریم و صد هاجر
صد موسی و صد عیسی غلمان و امای (1)تو
انسیه حورائی، یا مام دو نوری تو
حور و ملک و انسان عکسی ز لقای تو
جنس تو بود نوعی شد منحصر اندر فرد
فردی چو خدای تو یکتا به خدای تو
یکتا گهر پاک دریای ولای حق
وان میر غضنفر فر کفویست برای تو
1) 29. اِمای: کنیزان.
ای تاج کرامت تو بر تارک پیغمبر
وی حله ابراهیم در طی عبای تو
سر تو نگینی بود در دست سلیمان را
کز تخت کشید آصف بلقیس سبای تو
عیسی ز دمت بگرفت روح کلمات الله
موسی زده اندر طور تکیه به عصای تو
زد بوسه محمد چند بر سینهی پاک تو
تا سر زده از پشتش مهری ز ولای تو
کاری به خدا کردی در راه رضای حق
کافلاک کند گردش در راه رضای تو
تسلیم نمودی تو هر گونه قضای حق
تا گشت قضای حق بر وفق قضای تو
در تاب و شگفتم من کان آتش در چون سوخت؟
ابواب نبوت را در درب سرای تو
خورشید اگر میدید روزی رخ زینب را
شبنم به گل افشاندی از آب حیای تو
ای شافعهی محشر دل بر مکن از امت
کز ظلم نماند از ما جز لطف و رضای تو
«صالح» زده بر گردن گر طوق عبودیت
فاسد نشود هرگز در ملک هوای تو
ای از شب زلف تو در روز پریشانی
هر عقده شود منحل زان عقده گشای تو
زان سایه که افکنده موی تو به دور عرش
خصمم نتواند سوخت در ظل لوای تو
با مهر تو و باب و شوی و حسنینت ما
باشیم به فضل الله باقی به بقای تو
این خاتمهی مدحم بس حسن و صفا دارد
صد لولو لالا را بسته به صفای تو
من با رخ دلجویت باز از سر نو گویم
ای جان جهانآرا جانها به فدای تو
در مدینه آدم امروز از چه من سیار بینم
نوح بر قبر نبی با کشتی زخار بینم
هم به یثرب از نجف در سیزده ز اول جمادی
تیغ بر کف روی دُلدل حیدر کرار بینم
حمزه را با نیزهی کوه افکنش سوی مدینه
با هزار افرشته و با جعفر طیار بینم
هم پیمبر سوی قبر و منبر خود بر براقش (1)
روی سر قرآن و گردش انبیا بسیار بینم
شیث و مهلائیل و قینان (2)با صحایف گرد آدم
نزد قبر حضرت پیغمبر مختار بینم
هم خلیل الله ابراهیم را تسبیح گویان
بر سر قبر نبی با دیدهی خونبار بینم
هم کلیم الله موسی با عصای اژدر آسا
روی کف تورات بگرفته در استفسار (3)بینم
در حرم احرام بسته گرد صندوق سکینه (1).
قبر زهرا در بغل بگرفته در اذکار بینم
عیسی از چرخ چهارم با ملایک نور باران
روی قبر فاطمه ز انجیل گوهربار بینم
حوریان جویای قبرش گشته از لعیا که گوید
در چهل تصویر قبر از کینهی اغیار بینم
لیک من دانم کدام استی ز بوی گیسوانش
زان هم از رویش به عالم پرتو انوار بینم
گفت لعیا مو پریشان از غمش کرده ملایک
جمله را بر مرقدش با دیدهی خونبار بینم
هاشم و عبدمنافش را و عبدالمطلب هم
سوی زهرا با طبقهای گل از گلزار بینم
هم کنانه (2)تیرها اندر کمان بر دشمن دین
هم نزار (3)اندر زره آمادهی پیکار بینم
هم لوی (1)از غصه گردنهای سیمین خم نموده
دور مولانا علی در تعزیت دوار بینم
هم قصی (2)را روی اسب جنگی وی با خزاعه (3).
از شکست بازوی زهرا بسی افگار بینم
هم حسن گریان و نالان هم حسینش را در افغان
مضطرب از سوء قصد دشمن مکار بینم
هم علی را بر چهل تصویر قبر اندر تکاپو
ذوالفقارا کشیده در تحذیر و در انذار بینم
هم علی را بیقرار اندر میان غسل زهرا
از شکست جنب زهرا از در و دیوار بینم
زینب و کلثوم را سینه زنان و مو پریشان
روی نعش مامشان بیتاب و استقرار بینم
از لب لعل تو سخن کیمیاست هم گهر
گر دو نعل تو همه توتیاست در بصر
روی تو را جلوهی صد آفتاب آب و تاب
بوی تو از عنبر و مشک ختاست خوبتر
و آنکه حق و قدر تو نشناخته باخته
کرم خراطین (1)شده و خُنْفَساست
و آن قد و قامت بدل نخل طور داده نور
زان ید بیضای کلیم و عصاست جلوهگر
عرش برین هم شده زان مد ظل مستظل (2)
نخلهی مریم هم از آن ظل به پاست بارور
فاطمهی زهرا، دخت رسول هم بتول
سیده بر کل رجال و نساست در بشر
فاطمه از نور ازل مشتق است و اسبق است
ختم رسل، احمد، شمس الضحی است و آن قمر
طوبی بافد به ولایش حلل (1)بی خلل
سندس و دیبا به تن اولیاست بی اِبَر (2).
با زهرا امر شفاعت بدان بی گمان
بر دستش امر شفاعت به پاست بی حذر
هر کس از فضل بتول آنچه گفت دُر بسفت
مدحش بر السنهی اصفیاست چون گهر
هر که بدان ریشهی چادر زده است نیک دست
اوست همانسان که مجاب الدعاست (3)مغتفر (4).
چامهی من گر به حضور بتول شد قبول
فخر مرا در عرش و نُه سماست بحر و بر
چامهام ای حجت کبری بتول کن قبول
از تو عمل صحت و عمر و غناست منتظر (1).
از ما بر آل محمد (ص) سلام تا قیام
لوح و قلم مادحشان را سزاست سیم و زر
1) 45. منتظر: در انتظار، یا آنچه انتظارش را میکشند.
گلچهره بتی شوخ وش و چابک و چالاک
یغمایی و غارتگر و تاراجی و بیباک
از نیم نگه هوش ربود از سر ادراک
ز ابرو، دو کمان بست و ز گیسوی، دو فتراک
تیر نظرش کرد گذر از دل افلاک
ز افلاک نشینان باز برخاست هیاهو
خورشید وشان، پرده ز رخسار فکندند
سیمین بدنان سایه، سمنوار فکندند
از زلف، بتان بر رخ، زنار فکندند
شوخان نه که شیخان سر و دستار فکندند
صوفی صفتان خرقهی پندار فکندند
تا شعشعهی طلعت او تافت ز هر سو
از مشرق جان سر زد، تا عارض جانان
شد مغرب هستی چو رخ ساقی مستان
زد ساقی مستان پا بر تخت سلیمان
با خاتم دل، هست سلیمان شدن آسان
فرمان برد آن را که بود بندهی فرمان
ذرات سماوات و زمین یک دل و یک رو
آنان که ره بندگی دوست سپردند
بوی همه آلایش، از روی ستردند
چون مردمک دیده، بزرگ، ار همه خردند
در باختگانند و لیکن همه بردند
صافند ز اوصاف، نه چون صافی دُردند
داروی همه درد، نه درد همه دارو
چرخند و سپهرند و زمینند و زمانند
جان دو جهانند و جهان (1)از دو جهانند
1) 46. جهان: جهنده و گذرنده.
بی نام و نشانند و به هر نام و نشانند
هر جا بنشینند دو صد فتنه نشانند
نادیده و ننوشته ببینند و بخوانند
پنهان ز کجا ماند، ز ایشان سر یک مو
ز آن سرمه که از عصمت، بر دیده کشیدند
هر پرده که در سینهی جان بود، دریدند
بی پرده به سر منزل تسلیم رسیدند
از دیدهی جان آن رخ جانانه بریدند
بر سینهی بی کینهی خود باز خریدند
هر ناوک غم آمد از آن دو خم ابرو
بر درگه عصمت بنهادند ز جان سر
کردند ز تقوی دل هر شیء مسخر
بستند و گشودند ره ناظر و منظر
دادند و گرفتند تن و جان منور
چون ماهی در آب و در آتش چو سمندر (1)
سوزان و غریقند، چه سحر است و چه جادو؟
1) 47. سمندر: جانوری است که نوشتهاند پردار است و در آتش نمیسوزد.
زندان مجرد که ز تجرید گذشتند
از خویش و ز بیگانه به تاکید گذشتند
با روی تو از جنت جاوید گذشتند
در کثرت و از منزل توحید گذشتند
شادان ز غم و بیم و ز امید گذشتند
آری چه بود پیش رخت روضهی مینو؟
در آینهی عصمت، با دیدهی انوار
دیدند جمال ازل و چهرهی دلدار
چون شمس حقیقت شد، بی پرده پدیدار
پنهان شد و شد از افق غیب نمودار
با دیدهی جان دید توان معنی اسرار
از ما طلبد او دل و ما جان و دل از او
در گلشن ختم رسل از نخل عنایت
رویید یکی شاخه پر از غنچهی آیت
از قدر و شرف شد صدف دُر ولایت
انجام بدایت شد، آغاز نهایت
شد همسر سر الله (1)و میزان هدایت
شاهین الوهیت، زد باز به تیهو
هستی حیات ابد و مادر سرمد
حی احدی راتبه، سر دل احمد
بحر ازلی جزر و بحار ابدی مد
سرمایهی جاه و شرف و قدر محمد
شیرازهی راز کتب فرد حد و مد
اصل صدف گوهر هر یازده لولو
آن جوهر قدسیه که اندر قدس ذات (2).
چون ارض و سما، تن زد از حمل امانات (3).
شد ذات مقدس را حامل ز کرامات
آن صورت هر معنی، آن معنی آیات
کشاف مهمات شد و قبلهی حاجات
بر درگه او جن و ملک گرم تکاپو
در سینهی اسرار، عیان عصمت ذاتش
در مردمک دیده، نهان نور صفاتش
عارف نسراید بجز از اصل حیاتش
چون دید ز هر طوری (1)طور لمعاتش
تقدیس همه شییء بود از نفخاتش
او داده به تن جان و به می رنگ و به گل بو
یا فاطمه، ای خاتمهی مقصد خلقت
ای قائمهی هستی، ای آیت رحمت
ای خالق قدر و شرف و مالک عصمت
هر چند عطای تو فزونست به «رفعت»
محتاجم و حاجت طلب ای قاضی حاجت
نومید نشد از در امید تو هندو
ای مریم دو عیسی، وی طور دو موسی
ای عصمت یک معتصم (2)و فلک دو دریا
ای شمس یکی برج و یا برج دو جوزا
لالای دو لولوئی و لولوی دو لالا
روح دو روانی و روان دو هیولا
تو آب حیاتی و همه خلق جهان، جو
در هر صفتی اعظم اسماء الهی
اندر فلک قدرت نبود چو تو ماهی
عالم همگی بندهی شرمنده، تو شاهی
نی غیر تو حصنی (1)نه ملاذی (2)، نه پناهی
محتاج توایم، از ره الطاف نگاهی
یا فاطمه الزهرا انی بک اشکو (3).
ای دختر پیغمبر، ای همسر حیدر
ای صادرهی اول، در اول مصدر
ای حاصل اسرار ولا آیت اکبر
ای دُر دو دریا و ای بحر دو گوهر
آن جا که کشد کوکبهی فضل تو لشکر
ای مهین بانوی نه خانهی خلاق قدم
سر ناموس رسول مدنی خاتم
ای تو خاتون همه کشور ملک و ملکوت
ای بانوی همه ملک عرب تا به عجم
تو اگر سلسله جنبان نشدی هیچ نبود
کی به هستی ز عدم خانه کسی داشت قدم
ای تو آن دختر زیبا که به یکتائی تو
مادر دهر نیاورد و نیارد به شکم
دختر اینگونه به صلب ازلیت نایاب
نیست فرزند چنین دختر حق را به رحم
نه به پشت قدم این نقش و نه در بطن حدوث
پس ازین نقش مجرد فلقد جف قلم
مطلع شمس جمال و افق ماه جلال
مشرق سر وجود و فلک خلق و شیم
چادر عفتت از بافتهی نور خدا
پردهی عصمتت از اقمشهی شهر قدم
بطن در بطن همه لامعهی نور ازل
صلب در صلب همه بارقهی علم و کرم
مام در مام همه صاحب جاه و حشمت
باب در باب همه قبلهی حاجات امم
دوده در دوده همه مظهر انوار خدای
پشت در پشت همه مطلع الطاف و نعم
پدران تو همه یکه سواران وجود
مادران تو همه صاحب اعزاز و حشم
پسران تو نیاکان همه کون و مکان
ابن در ابن همه شمس ضحی بَدر ظلم
شمس از پرتو تو جلوهگر کون و مکان
ماه از جلوهی تو در سر چرخش پرچم
روحت از روح رسول و تنت از جوهر قدس
در سراپای تو پا و سر احمد مدغم
(ترجیع بند)
به دعا دست خود که برمیداشت
بذر آمین در آسمان میکاشت
به تماشا، ملک نمازش را
نردبانی ز نور میپنداشت
چه نمازی؟ که تا به قبهی عرش
برد او را و نردبان برداشت
پرچم دین ز بام کعبه گرفت
برد و بر بام آسمان افراشت
بسکه کاهیده بود، شب او را
شبحی ناشناس میانگاشت
خصم بیدادگر ز جور و ستم
هیچ در حق او فرونگذاشت
تا نینداختش به بستر مرگ
دست از جان او مگر برداشت؟!
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
دشمن از حد فزون جفا پیشه است
چکند بعد ازین؟ در اندیشه است
نسل در نسل او حرامی بود
خصم بدخواه تو پدر پیشه است!
ریشهاش را ز بیخ میکندم
چکنم؟ دشمن تو بی ریشه است!
به گمانش که جنگل مولاست
غافل از اینکه شیر در بیشه است
یک طرف نور و یک طرف ظلمت
یک طرف سنگ و یک طرف شیشه است
دل گل خون ز دست گلچین است
وانچه بر ریشه میخورد، تیشه است!
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
سخن از درد و صحبت از آه است
قصهی درد او چه جانکاه است!
راه حق، جز طریق فاطمه نیست
هر که زین ره نرفت، گمراه است
در محیطی که موج گوهر نیست
گر خزف جلوه کرد، دلخواه است!
عمر دل کاش ادامهای میداشت
ورنه این قبض و بسط گه گاه است
در مسیری که عشق میتازد
تا به مقصود، یک قدم راه است
در بهاران، خزان این گل بود
عمر گلها همیشه کوتاه است
با غم تو، دلی که بیعت کرد
تا ابد در مسیر الله است
هر کس آمد، به نیمهی ره ماند
غم فقط با دل تو همراه است
آنکه در گوش جان او مانده است
نالههای دل علی، چاه است
اینکه بر لب رسیده، جان علی است
دل گمان میکند هنوز، آه است!
خون شد، از سینهی تو بیرون ریخت
حق ز حال دل تو آگاه است
آنکه بعد از کبودی رخ تو
با خسوف آشتی کند، ماه است
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
ساز غم گر ترانهای میداشت
آتش دل، زبانهیی میداشت
چون زبان دل آتش افشان بود
کوه غم گر دهانهیی میداشت
کاش مرغ غریب این گلشن
الفتی با ترانهیی میداشت
یا علی! با تو بود همسایه
اگر انصاف، خانهیی میداشت
با تو عمری هم آشیان میشد
حق اگر آشیانهیی میداشت
آستان تو بود یا زهرا
گر ادب، آستانهیی میداشت
در زمان تو زندگی میکرد
گر صداقت، زمانهیی میداشت
گر مزار تو بینشان نبود
بینشانی نشانهیی میداشت
گر که میزان حق زبان تو بود
این ترازو زبانهیی میداشت
سینهی خونفشان فاطمه بود
گر گل خون، خزانهیی میداشت
گر نمیسوخت گلشن توحید
گلبن او، جوانهایی میداشت
قصهی زندگانی او بود
گر حقیقت، فسانهیی میداشت
شب اگر داشت دیده، در غم او
گریههای شبانهیی میداشت
گر غمش بحر بیکرانه نبود
غم ما هم کرانهیی میداشت
بهر قتلش بجز دفاع علی
کاش دشمن بهانهیی میداشت
به سر و روی دشمنش میزد
شرم اگر، تازیانهیی میداشت
شانه میکرد زلف زینب را
او اگر دست و شانهیی میداشت
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
آتش کینه چون زبانه کشید
کار زهرا به تازیانه کشید
دشمن دل سیه، به رنگ کبود
نقش بی مهری زمانه کشید!
آتش خشم خانمانسوزش
پای صد شعله را به خاک کشید
همچو شمعی که بیامان سوزد
شعله از جان او زبانه کشید
در میانش گرفت شعلهی کین
پای حق را چو در میانه کشید
دل او در میان آتش و خون
پر به سوی هم آشیانه کشید
سوخت بال کبوتران حرم
کار این شعلهها به لانه کشید!
دامن گل که سوخت از آتش
شعله سر از دل جوانه کشید!
سینهاش مخزن گل خون شد
به کجا کار این خزانه کشید؟!
قامتش حالت کمانی یافت
بسکه بار محن به شانه کشید
سبحه، مشق سرشک او میکرد
بسکه نقش هزار دانه کشید!
بر رخ این حقیقت معصوم
نتوان پردهی فسانه کشید
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
گل خزان شد، صفای او ماندهست
رنگ و بوی وفای او ماندهست
رفت زهرا، ولی به گوش علی
نالهی ای خدای او ماندهست!
در دل او که بیت الاحزانست
نالهی وای وای او ماندهست
یا علی گفت و گفت تا جان داد
این خدایی ندای او ماندهست
بر لب او که خاتم وحیست
نقش یا مرتضای او ماندهست
زیر این نه رواق گنبد چرخ
نالهی او، صدای او، ماندهست
رفت و، زیر زبان لیل و نهار
مزههای دعای او ماندهست
گرچه دستش ز دست رفته ولی
کف مشکل گشای او ماندهست
دل خبر میدهد به ناله ازو
گرچه در مبتدای او ماندهست!
در دل ما که کربلای غمست
نینوایی نوای او ماندهست
که قدم مینهد به خانهی دل
در دلم جای پای او ماندهست!
نیمه جانی علی به لب دارد
چکند؟ این برای او ماندهست!
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
تا عقیقست و تا یمن باقی است
رگههایی ز خون من باقی است!
شهر من تا مدینهی عشق است
هم اویسست و، هم قرن باقی است
خون من، این زلال جاری سرخ
در دل لعل، موج زن باقی است
ماند زینب، اگر که زهرا رفت
بچه شیری ز شیرزن باقی است
گرچه آهسته چون نسیم گذشت
جای پایش درین چمن باقی است!
تا که نمرود هست، آزر هست
تا تبر هست، بتشکن باقی است
تا سر کفر و شرک میجنبد
ذوالفقارست و بوالحسن باقی است
در دل شعله سوخت پروانه
گریهی شمع انجمن باقی است!
سوخت شمع و، بجاست فانوسش
از علی نقش پیرهن باقی است!
بر رخ آن فرشتهی معصوم
اثر دست اهرمن باقی است!
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
رفتی و، زینب تو میماند
خط تو، مکتب تو میماند
بر کف زینب، این زبان علی
رشتهی مطلب تو میماند
تا حسینی و کربلایی هست
زین اَب، زینب تو میماند
از علی دم زدی و، نام علی
تا ابد بر لب تو میماند
تا ابد در صوامع ملکوت
نالهی یا رب تو میماند
هم نماز نشستهی تو به روز
هم نماز شب تو میماند
منصب تو، حکومت دلهاست
بهر تو، منصب تو میماند
در سپهر شهامت و ایثار
پرتو کوکب تو میماند
خون تو پشتوانهی دینست
تا ابد مذهب تو میماند
دل تو میطپد به سینه هنوز
شور تاب و تب تو میماند
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
بی تو ای یار مهربان علی!
شعله سر میکشد ز جان علی
بی تو ای قهرمان قصهی عشق
ناتمامست داستان علی
عیسی ار چار پله بالا رفت
دم آخر، ز نردبان علی
در عروج تو از ادب میسود
سر به پای تو، آسمان علی!
خطبهی ناتمام زهرا کرد
کار شمشیر خونفشان علی
خواست نفرین کند، که زهرا را
داد مولا قسم به جان علی!
که ز قهر تو ماسوا سوزد
صبر کن صبر، مهربان علی!
ذوالفقار برهنهی سخنش
کرد کاری به دشمنان علی
که دگر تا ابد بزنهارند
از دم تیغ جانستان علی
با وجودی که قاسم رزق است
ساخت عمری به قرص نان علی!
بعد او، خصم دون که میپنداشت
به سه نان میخرد سنان علی
بود غافل که چون بسر آید
دورهی صبر و امتحان علی
دشمنان را امان نخواهد داد
لحظهیی تیغ بی امان علی
زینب! ای خطبهی حماسی عشق
ای به کام علی، زبان علی
باش کز خطبهات زبانه کشد
آتش خفته در بیان علی
دیدم انصاف را به کوچهی عشق
سر نهاده بر آستان علی
نسب خویش را جوانمردی
میرساند به دودمان علی
عشق، چون من ارادتی دارد
به علی و به خاندان علی
رفت زهرا و اشک از دنبال
وز پی او روان، روان علی
خرمن او اگر در آتش سوخت
رفت بر باد خان و مان علی
بازماندهست سفرهی دل او
غم و دردست، میهمان علی!
راز دل را به چاه میگوید
رفته از دست، همزبان علی!
آن شراری که سوخت زهرا را
سوخت تا مغز استخوان علی
قصه را تازیانه میداند
در و دیوار خانه میداند
چون بر او خصم قسم خوردهی دین راه گرفت
بانگ برداشت، موذن که: رخ ماه گرفت!
چشم هستی نگرانست که این واقعه چیست؟
وانکه دامن زده بر آتش این فاجعه، کیست؟
در سماوات ملایک همه بیتاب و سکون
که دم آخر عمرست و دم کن فیکون
ماسوا رفته فرو یکسره در بهت و سکوت
تا چه آید به سر عالم ملک و ملکوت؟!
رزق را کرده دریغ از همه کس میکائیل
عن قریب است که در صور دمید اسرافیل
مریم از خاک سراسیمه سرآورده برون
شسته با اشک ز رخسارهی خود گرد قرون
که کنون آتش آشوب قیامت تیز است
مگر این لحظه همان لحظهی رستاخیز است؟!
این خدیجه است که از درد بجان آمده است
از جنان موی کنان، مویه کنان آمده است
کز چه رو رشتهی ایجاد ز هم بگسسته است
نکند قائمهی عرش خدا بشکسته است؟!
چه مگر بر سر ارباب نظر میآید؟
عمر هستی مگر امروز بسر میآید؟
تیغ عریان خلافت به عداوت تیز است
خصم از پا فکن وصف شکن و خونریز است
آنکه آن روز در آن معرکه یاری میکرد
سیل بنیان کن این حادثه جاری میکرد!
کیست در پشت درای فضه، که جبریل امین
دوخته دیدهی حیرت زدهی خود به زمین
خانهی کیست که در آتش کین میسوزد؟
نکند کعبهی ارباب یقین میسوزد؟!
پاسخ این همه پرسش ز در سوخته پرس
از در سوختهی لب ز سخن دوخته پرس
گرچه چون سوختگان مهر سکوتش به لب است
لیکن از فرط برافروختگی ملتهب است
میتوان یافت از آن شعله که بر خرمن است
که چها آمده از دست ستم بر سر دوست
از سقیفه است هنوز آتش آشوب بلند
دست بیداد رها، پای عدالت در بند
گذشته نیمهیی از شب، دریغا
رسیده جان شب بر لب، دریغا
چراغ خانهی مولاست خاموش
که شمع انجمن آراست خاموش
فغان تا عالم لاهوت میرفت
به روی شانهها تابوت میرفت
علی زین غم چنان ماتست و مبهوت
که دستش را گرفته دست تابوت!
شگفتا! از علی با آن دلیری
کند تابوت زهرا دستگیری؟!
به مژگان ترش یاقوت میسفت
سرشک از دیده میبارید و میگفت
که: ای گل نیستی تابوت بویم
مگر بوی تو از تابوت بویم!
جدا از تو، دل آرامی ندارد
علی بی تو دلارامی ندارد
چنان در ماتمش از خویش میرفت
که خون از چشم غیر و خویش میرفت
که دیده در دل شب بلبلی را
که زیر گل نهان سازد گلی را؟
ز بیتابی گریبان چاک میکرد
جهانی را به زیر خاک میکرد!
علی با دست خود خشت لحد چید
بساط ماتم خود تا ابد چید
دل خود را به غم دمساز میکرد
کفن از روی زهرا باز میکرد
تو گویی ز آن رخ گردیده نیلی
به رخسار علی میخورد سیلی؟
از آن دامان خود پر لاله میکرد
که چون نی بند بندش ناله میکرد
علی در خاک زهرا را نهان کرد
نهان در قطره، بحر بیکران کرد!
گل خود را به زیر گل نهان دید
بهار زندگانی را خزان دید
شد از سوز درون شمع مزارش
علی با آب و آتش بود کارش
چنان از سوز دل بیتاب میشد
که شمع هستی او آب میشد
غم پروانهاش بیتاب میکرد
علی را قطره قطره آب میکرد
چو بر خاک مزارش دیده میدوخت
سراپا در میان شعله میسوخت
علی از هستی خود دست میشست
گل خود را به زیر خاک میجست
مگر او گیرد از دست علی دست
که دشمن بعد او، دست علی بست
زهرا زنی که قاصر، عقل است از تمیزش
غلمان ز جان غلامش، حورا کم از کنیزش
بر هیچ زن نمیماند در دهر هیچ چیزش
بابای او همی داشت چون جان خود عزیزش
ایزد شفیعه خواندست در روز رستخیزش
آری شفیعه باشد بدر الدجای اسلام
احمد چو رفت بشنو کز بعد او چها شد
زهرا به سوگ بابا در سوز و در نوا شد
از سقط محسن آن مه بر مرگ خود رضا شد
غصب فدک چو کردند، حقی ز حق جدا شد
خاموش شمع ایمان از جور اشقیا شد
خیری ندید زهرا خیر النسای اسلام
با پهلوی شکسته رحلت چو کرد زهرا
با امر شاه مردان غسلش بداد اسما
در خلد پیش بابا زهرا چو کرد مأوی
ز اهل سقیفه میکرد شکوه به پیش بابا
این نکته را ادا کرد مریم به گوش حوا
الحق جگر خراش است این دردهای اسلام
تو رنگ آبی پروازی ای دوست
تو با آئینهها دمسازی ای دوست
تو شعر ناب ناب نور عشقی
تو پایان مرا آغازی ای دوست
بسوزان تار و پودم با غم عشق
بیفشان بر شرارم شبنم عشق
وجودم تشنهی یک قطره نور است
مرا سیراب کن از زمزم عشق
تو زهرای عزیز و مهربانی
تو پاکی را همیشه همزبانی
به سویت آمدم از در مرانم
تو در جسم وجودم همچو جانی
توئی کوثر، توئی والاتر از هور
حضور جاری نور علی نور
به خود پیچم چو نیلوفر ز شوقت
به دنبال توام با یک جهان شور
ای فاطمه، دختر پیمبر
ای همسر باوفای حیدر
ای گلبن گلشن محمد (ص)
کز عطر تو شد جهان معطر
ای باغ پر از شکوفهی غم
ای دامن کوه لاله پرور
ای مادر پاک آسمانی
پروردهی تو شبیر و شبر
ای باعث حادثات عالم
وی شافعهی بزرگ محشر
«عنقای ابد، به قاب قوسین
سیمرغ ازل به عالم ذر»
دیباچهی سفر آفرینش
در دفتر عشق حرف آخر
«ایمای ترا ملک متابع
فرمان ترا فلک مسخر» (1).
1) 58. بیت از مسعود سعد سلمان است.
همتای تو گر علی نمیبود
شایستهی تو نبود همسر
بالله که حقیقت تو باشد
از وهم و گمان و عقل برتر
ای برج کبوتران دلها
مائیم و دلی چنان کبوتر
مائیم و دلی که خورده پیوند
با مهر تو ای بزرگ مادر
قربان تو ای شکسته پهلو
ای فاطمه، بضعهی پیمبر
آن را که تواش شفیعه باشی
پروا نکند ز روز محشر
ای زده زنار بر، ز مشک به رخسار
جز تو که بر مه ز مشک بر زده زنار
زلف نگونسار کردهای و ندانی
کو دل خلقی ز خویش کرده نگونسار
روی تو تابنده ماه بر زبر سرو
موی تو تابیده مشک از بر گلنار
چشم تو ترکی و کشوریش مسخر
زلف تو دامی و عالمیش گرفتار
سخت به پایان کار خویش بنالد
آنکه بر آن زلفش اوفتاده سر و کار
ریحان داری دمیده بر گل نسرین
مرجان داری نهاده بر دُر شهوار
آفت جانی از آن دو غمزهی دلدوز
فتنهی شهری از آن دو طرهی طرار
فتنه شد ستم به لاله و سمن از آنک
چهر تو باغی است لالهزار و سمنزار
لعل شکر بارداری و نه بدیع است
گرچه نماید بدیع لعل شکربار
زان لب شیرین تو بدیع نماید
این همه ناخوش کلام و تلخی گفتار
ختم بود بر تو دلربائی، چونانک
نیکی و پاکی به دخت احمد مختار
زهرا آن اختر سپهر رسالت
کاو را فرمان برند ثابت و سیار
فاطمه، فرخنده مام یازده سرور
آن به دو گیتی پدرش سید و سالار
پردهنشین حریم احمد مرسل
صدر گزین بساط ایزد دادار
عرفان عقد است و اوست واسطهی عقد
ایمان پرگار و اوست نقطهی پرگار
بر همه اسرار حق ضمیرش آگاه
عنوان از نام او به نامهی اسرار
از پی تعظیم نام نامی زهراست
اینکه خمیده است پشت گنبد دوار
بر فلک ایزدی است نجمی روشن
در چمن احمدی است نخلی پربار
بار ولایش به دوش گیر و میندیش
ای شده دوش تو از گناه گرانبار
قدر وی از جمله کائنات فزون است
نی نی، کاو راست زین فزونتر مقدار
چندش مقدار باید آنکه جهانش
چون رهیان ایستاده فرمانبردار
راستی اربنگری جز این گهر پاک
از دو جهانش غرض نبود جهاندار
عصمت چرخ است و اوست اختر روشن
عفت بحر است و اوست گوهر شهوار
آدم و حوا دو بندهایش به درگاه
مریم و عیسی دو چاکریش به دربار
کوس کمالش گذشته از همه گیتی
صیت جلالش رسیده در همه اقطار
فر و شکوه و جلال و حشمت او را
گر به ندانی به بین به نامه و اخبار
ای دل از نو ساز عشرت کن که شد فصل بهار
جان نمیگنجد به تن ز این مژده در لیل نهار
از پی تقدیم دیدار گل از کتم عدم
خیز و ز کاشانه خرگه زن به طرف لالهزار
گو به ساقی تا دهد جام صبوحی پر ز می
گو به مطرب تا نهد چنگ نوا خوان در کنار
در چنین بزمی نشاط انگیز عشرت خیز اگر
لاله را بینی نگونسارش بدار از شاخسار
کو نمیگنجد در این هنگامه جز عیش و طرب
در تو این نبود که هم خونین دلی هم داغدار
سرو را بنگر کز این شادی نمییابد شکیب
کبک را بنگر کز این بهجت نمیگیرد قرار
مرغ دارد چون نکیسا نالههای دلفریب
مرغ دارد همچه جیب نفخههای مشکبار
بهر مولود بهین بانوی حورا منزلت
بهر ایجاد مهین خاتون ختمی اقتدار
زهرهی برج حیا زهرای ازهر فاطمه
دخت احمد، جفت حیدر، مظهر پروردگار
آنکه از ایجاد او اسرار دین شد مشتهر
آنکه از دیدار او مقصود حق شد آشکار
احمد ار بی وی بُدی بودی چه بحری بی گهر
حید ار بی وی بدی بودی چه حسنی بینگار
هر پدر کو را چنین دختر بود گر مصطفی است
باک نبود گر پسر از وی نماند یادگار
مادر گیتی گر اینسان دختر آرد کاشکی
هر کجا نطفهی پسر از صلب میکردی فرار
کیست غیر از او که بتواند به تقریب نسب
گه نماید بر پدر، گاهی به مادر افتخار
نسل او بر اصل احمد، برتر آمد در حسب
صبر او با فقر حیدر، همسر آمد در عیار
عیسی او را چون حواری بندهی فرمان پذیر
مریم او را چون جواری بردهی خدمتگزار
تا قبول افتد که بوید خاک درگاهش به چشم
ساره میگردد بگرد سر، ورا دست آس وار
تا ابدها جر ز هجران خلیل آسوده بود
در منای مهر او گر نقد جان کردی نثار
فضهاش را یافتی گر فیض خدمت آسیه
شافع فرعون و هامان بد به هنگام شمار
گر صفورا گرد راهش را نمودی کحل چشم
لن ترانی چون کلیم او را نگفتی کردگار
خادم درگاه او سلمان اگر بلقیس را
خواستگاری کردی از وصل سلیمان داشت عار
دست یزدان دوش احمد را شرافت بر فزود
تا بر او گردد گهی فرزند دلبندش سوار
گر عروس ذات او در حجلهی کتم عدم
تاکنون بودی نبودی اصل فرع از هفت چار
او سبب شد خلقت حوا و آدم را، بلی
نخل و نی باید که خرما و شکر آید ببار
گر جمال عصمتش تابان شدی در آینه
از رخ آئینه با سوهان نمیرفتی غبار
عفتش با مهر اگر نبود چرا از عکس مهر
رعشه در آب روان جاری بود سیمابوار
تا قیامت آفتاب از مه نماید کسب نور
ماه را گر گرد نعلینش نشیند بر عذار
وجه استحباب استهلال از آن آمد به شرع
چون هلال آمد به هیئت قمبرش را گوشوار
گر نبد مفتاح مهرش بهر استفتاح خلد
خلد میبودی نشیمن جغد را ویرانهوار
بوسهها بر دست او دادی شهنشاهی که بود
عرش را بر خاک پایش بوسه دادن افتخار
بهر استخلاص آن کورا ز نار آید دخیل
خویش را در آتش اندازد ملک پروانهوار
رشتهای گر در بهشت از معجرش کردی به دست
بهر شیطان میگذشت از جرم آدم کردگار
ای مهین خاتون خلد، ای در عصمت را صدف
ای بهین بانوی دهر، ای بحر رحمت را کنار
بهر ایجاد تو و باب تو و جفت تو حق
آنچه در نیروی قدرت داشت فرمود آشکار
گر یکی زین هر سه را در پرده پنهان داشتی
تا بدی در پرده جا در پرده بودی پردهدار
خاصه فخر عالم امکان محمد کز ازل
اولیا را مرجع آمد انبیا را شهریار
اینکه میگویند مدحش کوچه گویم زانکه هست
در ثنایش هر وجودی غیر یزدان شرمسار
یا رسولالله، من و مدح تو، حاشا کی سزد
نسبت نیرنگ افسونگر به وحی کردگار
از «شباب» ای باب احسان روی رأفت بر متاب
در دو عالم ز آنکه هست از رحمتت امیدوار
تا قناعت گنج مقصود است، تسلیمش کلید
تا توکل نخل امید است، شکرش برگ و بار
نیک خواهان تو را امروز نیکوتر زدی
جان نثاران تو را امسال میمونتر، ز پار
آنکه در توصیف و شأنش سورهی کوثر بود
حضرت زهرای اطهر دخت پیغمبر بود
افتخار عالم انسانی و فخر بشر
زیب دامان پیمبر شافع محشر بود
آنکه باشد در همه کون و مکان فخر زنان
همسر مولای مردان، حیدر صفدر بود
از برای حضرت مولا به حق دخت رسول
در طریق زندگی لایقترین همسر بود
مادر پاک امامان، فاطمه خیر النساء
شافع روز جزا صدیقهی اطهر بود
در جهان آفرینش این مقامش بس که او
حضرت ختم رسل را برترین دختر بود
نیست در خلقت زنی زیبندهتر از فاطمه
آنکه بحر قدس و تقوی را مهین گوهر بود
زهره زهرای اطهر دُر یکتای وجود
در سپهر علم و دین رخشانترین اختر بود
چهارده قرن است میگویند «آیت» وصف او
باز شأن او از این اوصاف افزونتر بود
شنید گوش دلم مژده از ولادت زهرا
گشود بلبل طبعم زبان به مدحت زهرا
فضای کعبه منور شد از فروغ جمالش
صفا گرفت «صفا» از صفای صورت زهرا
خدای اکبر و اعظم نکرده خلق به عالم
ز نسل حضرت آدم زنی به شوکت زهرا
بجز خدیجهی کبری، که هست مظهر عصمت
نزاد مادر دیگر زنی به عصمت زهرا
بخوان حدیث کسا و ببین که خالق یکتا
نموده خلقت دنیا برای خلقت زهرا
نهاده ساره سر بندی به پای سریرش
ستاده هاجر چون خادمان به خدمت زهرا
چو اوست نور حق، و حق در او نموده تجلی
به غیر حق نشناسد کسی حقیقت زهرا
ولی چه سود که با این همه جلالت و شوکت
زمانه بود مدام از پی اذیت زهرا
چنان به درد و مصیبت نمود صبر و تحمل
که صبر شد متحیر ز صبر و طاقت زهرا
الم تر للایام ماجر جورها
علی الناس من نقص و طول شتات (1).
فکیف و من انی یطاب زلفه
الی الله بعد الصوم و الصلوات (2).
سوی حب ابناء النبی و رهطه
و بغض بنی الزرقاء و العبلات (3).
و هند و ما ادت سمیه وابنها
الو الکفر فی الاسلام و الفجرات (1).
هم نقضوا عهد الکتاب و فرضه
و محکمه بالزور و الشبهات (2).
تراث بلا قربی و ملک بلا هدی
و حکم بلا شوری بغیر هداه (3).
و لو قلدوا الموصی الیه زمامها
لزمت بمأمون من العثرات (4).
سقی الله قبرا بالمدینه غیثه
فقد حل فیه الامن بالبرکات (5).
نبی الهدی صلی علیه ملیکه
و بلغ عنا روحه التحفات (6).
1) 62. و هند و آنچه سمیه (مادر زیاد) و فرزندانش- خداوندان کفر و زشتکاری- کردند.
2) 63. که بدروغ و تلبیس کتاب خدا را پس پشت افکندند و واجب او را ترک گفتند.
3) 64. میراثی را که سزاوار نبودند ربودند، و بیبصیرت و بینائی حکومت نمودند.
4) 65. اگر زمام کار را به وصی پیغمبر میسپردند آنان را بیخطر به راه راست میبرد.
5) 66. باران رحمت پروردگار قبری را که در مدینه است سیراب سازد، که جای امن و برکت است.
6) 67. پیغمبر راهنما که درود فرشتگان خدا بر وی و سلام ما رهآورد روح او باد.
افاطم لو خلت الحسین مجدلا
و قد مات عطشانا بشط فرات (1).
اذن للطمت الخد فاطم عنده
و اجریت دمع العین فی الوجنات (2).
فاطم قومی یا ابنه الخیر واندبی
نجوم سماوات بارض فلات... (3).
اری فیاهم فی غیرهم متقسما
و ایدیهم من فیئهم صفرات... (4).
دیار رسولالله اصبحن بلقعا
و آلزیاد تسکن الحجرات (5).
1) 68. ای فاطمه اگر بخاطرت میگذشت که حسین تشنه کام در کنار فرات بر روی خاک جان داده است.
2) 69. بر کنار او میایستادی و بر چهره میزدی و سرشک بر گونهها روان میساختی.
3) 70. فاطمه! ای دختر بهترین آدمیان برخیز و بر ستارگان آسمان که بر پهنهی بیابان افتادند نوحه کن!.
4) 71. میبینم که حق آنان میان دیگران قسمت میشود، و دست ایشان از مالشان تهی است.
5) 72. خانههای پیغمبر خدا ویران است و فرزندان زیاد ساکن منزلگاههای آبادان.
و آلرسولالله تدمی نحورهم
و آلزیاد آمنوا السربات... (1).
خروج امام لا محاله خارج
یقوم علی اسم الله و البرکات (2).
یمیز فینا کل حق و باطل
و یجزی علی النعماء و النقمات (3).
فیا نفس طیبی ثم یا نفس ابشری
فغیر بعید کل ما هو آت (4).
1) 73. گلوگاه فرزندان پیغمبر را میبرند و فرزندان زیاد در آرامش بسر میبرند.
2) 74. بناچار امامی باید برخیزد و بنام خدا و برکات او با ستمکاران بستیزد.
3) 75. حق را از باطل جدا سازد، ستمکار را کیفر دهد و فرمانبردار را بنوازد.
4) 76. ای دل! خوش باش و ای دل ترا بشارت باد! که آنچه باید شود دیر نخواهد کشید.
استاد بزرگوار دکتر سید جعفر شهیدی در ضبط ابیات بالا در کتاب ارجمند خود فاطمه زهرا مرقوم داشتهاند: در ضبط شعر در مآخذ مختلف اختلاف کلمات دیده میشود و «در بیت چهارم خلاف قاعده دستوری است».
تقتل ذریه النبی ویر
جون جنان الخلود للقاتل (1).
ویلک یا قاتل الحسین لقد
نؤت بحمل ینوء بالحامل... (2).
دینکم جفوه النبی و ما
الجافی لال النبی کالواصل (1).
مظلومه والنبی والدها
قریر ارجاء مقله حافل (2).
الا مصالیت یغضبون لها
بسله البیض والقنا الذابل؟ (3).
و روی لی عبدالعزیز الجلودی
و قد کان صادقا مبرورا (1).
عن ثقاه الحدیث اعنی العلائی
هو اکرم بذا و ذا مذکورا (2).
یسندوه عن ابنعباس یوما
قال کنا عند النبی حضورا (3).
اذ اتته البتول فاطم تبکی
و توالی شهیقها و الزفیرا (1).
قال مالی اراک تبکین یا فاطم
قالت و اخفت التعبیرا (2).
اجتمعن النساء نحوی و اقبلن
یطلن التقریع و التعییرا (3).
قلن ان النبی زوجک الیوم
علیا بعلا عدیما فقیرا (4).
قال یا فاطم اسمعی واشکری الله
فقد نلت منه فضلا کبیرا (5).
لم ازوجک دون اذن من الله
و ما زال یحسن التدبیرا... (6).
1) 85. فاطمه نزد او آمد گریان و از سوز سینه نالان و نفس زنان.
2) 86. پدرش پرسید: گریهات از چیست؟ گفت:
3) 87. از زخم زبان و سرزنش زنان.
4) 88. که گفتند: امروز پیغمبر، ترا به علی داد شوهر، که شوئی است درویش و نادار.
5) 89. پیغمبر فرمود: ای فاطمه! بشنو و خدا را سپاس دار! که فضیلتی به تو داد از همه بیشتر.
6) 90. این زناشوئی با رخصت خداست و آنچه از برای بندگان میخواهد بجاست.
یا بنی احمد علیکم عمادی
واتکالی اذا اردت النشورا (1).
و بکم یسعد الموالی و یشقی
من یعادیکم و یصلی سعیرا (2).
اهوی علیا امیرالمومنین ولا
الوم یوما ابابکر و لا عمرا (1).
و لا اقول و ان لم یعطیا فدکا
بنت النبی و لا میراثه کفرا (2).
الله یعلم ماذا یاتیان به
یوم القیامه من عذر اذا اعتذرا (3).
الاسل قریشا و لم منهم
من استوجب اللوم او فند (1).
و قل: ما لکم بعد طول الضلال
لم تشکروا نعمه المرشد؟ (2).
اتاکم علی فتره فاستقام
بکم جائرین عن المقصد (3).
و ولی حمید الی ربه
ومن سن ما سنه یحمد (4).
1) 96. هان از قریش باز جو! و بدان سزاواران ملامت بگو.
2) 97. بگو! چرا پس از آنکه مدتی دراز در گمراهی بسر بردید نعمت راهنما را سپاس نگفتید.
3) 98. هنگامی که جهان در آتش گمراهی میسوخت چراغ هدایت را برای شما از راه بدرشدگان بیفروخت.
4) 99. و ستوده نزد پروردگار شد و هر که براه او رفت ستوده و رستگار شد.
و قد جعل الامر من بعده
لحیدر بالخبر المسند (1).
و سماه مولی باقرار من
لو اتبع الحق لم یجحد (2).
فملتم بها حسد الفضل عنه
و من یک خیر الوری یحسد (3).
و قلتم بذاک قضی الاجتماع
الا انما الحق للمفرد (4).
سیعلم من فاطم خصمه
بای نکال غدا یرتدی (5).
1) 100. و پس از خود کار را به حیدر «علی» واگذاشت که امام است، و این حدیث درست و تمام است.
2) 101. او را مولی نامید، و آن کس هم که پذیرفت و شنید، اگر براه حق میرفت بانکار نمیگرایید.
3) 102. و شما خلافت را به دیگری سپردید، چه به برتری علی رشک بردید و آنانکه برترانند، محسود جهانیانند.
4) 103. گفتید آن رای شوری است و نگفتید داوری از آن خداست.
5) 104. آن را که خصم فاطمه زهراست فردا داند که چه کیفری برای او مهیاست.
لما قضت فاطم الزهراء غسلها
عن امرها بعلها الهادی و سبطاها (1).
و قام حتی اتی بطن البقیع بها
لیلا فصلی علیها ثم واراها (2).
1) 105. چون فاطمه (ع) از رنج این جهان آسود، به وصیت او شوی او و دو فرزندش او را شستند. (سبط، در معنی فرزندزاده مشهور شده است. اما معنی دیگر آن فرزندی است که مورد اختصاص و خالص نسب باشد «لسان العرب»).
2) 106. و در دل شب هنگامی که دیدههای همه در خواب بود او را به بقیع برد، پس بر او نماز خواند و قبر او را از مردم پوشاند.
و لم یصل علیها منهم احد
حاشا لها من صلاه القوم حاشاها (1).
یا نفس ان تلتقی ظلما فقد ظلمت
بنت النبی رسولالله وابناها (2).
تلک التی احمد المختار والدها
و جبرئیل امین الله رباها (3).
الله طهرها من کل فاحشه
و کل ریب و صفاها و زکاها (4).
1) 107. و هیچکس از آنان (که زهرا دوست نمیداشت)، در این نماز شرکت نداشت، چه او را به نماز آنان نیازی نبود.
2) 108. ای نفس اگر ستمی میبینی دختر پیغمبر خدا و فرزندان او ستم دیدند.
3) 109. دختری که پدر او احمد مختار است و پرورندهی او جبرئیل، امین پروردگار.
4) 110. خدایش از هر زشتی و عیب پاک نمود و او را پاکیزه ساخت و از غل و غش بپالود.
بنی احمد قلبی لکم یتقطع
بمثل مصابی فیکم لیس یسمع (1).
فما بقعه فی الارض شرقا و مغربا
و لیس لکم فیها قتیل و مصرع (2).
ظلمتم و قتلتم و قسم فیئکم
و ضاقت بکم ارض فلم یحم موضع (1).
عجبت لکم تفنون قتلا بسیفکم
و یسطو علیکم من لکم کان یخضع (2).
جسوم علی البوغاء ترمی و اروس
علی اروس اللدن الذوابل ترفع (3).
کان رسولالله اوصی بقتلکم
و اجسامکم فی کل ارض توزع (4).
1) 113. بر شما ستم کردند، شما را کشتند، و آنچه از آنتان بود بردند، و برایتان نهشتند، تا آنکه زمین بر شما تنگ شد و مردم آن با شما در جنگ.
2) 114. از کار شما درشگفتم: به شمشیری که از آن شماست شما را میمیرانند و آنانکه زیر دست شما بودند بر شما فرمان میرانند.
3) 115. پیکرها بر خاک نرم تیره واگذاشته و سرها بر نوک نیزهها گزان برافراشته.
4) 116. پنداری سفارش رسول خداست که شما را از دم تیغ بگذرانند و هیچ سرزمینی را از پیکرهای شما بی نصیب ندارند.
و اجمعوا الامر فیها بینهم و غوت
لهم امانیهم و الجهل و الامل (1).
ان یحرقوا منزل الزهراء فاطمه
فیاله حادث مستصعب جلل (2).
بیت به خمسه جبریل سادسهم
من غیر ما سبب بالنار یشتعل (3).
و دار علی و البتول و احمد
و شبرها مولی الوری و شبیرها (1).
معالمها تبکی علی علمائها
و زائرها یبکی لفقد مزورها (2).
منازل وحی اقفرت فصدورها
بوحشتها تبکی لفقد صدورها (3).
من ذا لفاطمه اللهفاء ینبئها
عن بعلها وابنها انباء لهفان (1).
من قابض النفس فی المحراب منتصبا
و قابض النفس فی الهیجاء عطشان (2).
نجمان فی الارض بل بدران قد افلا
نعم و شمسان اما قلت شمسان (3).
و فاطم قد اوصت بان لا یصلیا
علیها و ان لا یدنوا من رجا القبر (1).
علیا و مقدادا و ان یخرجوا بها
رویدا بلیل فی سکوت و فی ستر (2).
منعتم تراثی ابنتی لا ابالکم
فلم انتم آباءکم قد ورثتم (1).
و قلتم نبی لا تراث لولده
اللاجنبی الارث فیما زعمتم (2).
فهذا سلیمان لداود وارث
و یحیی لزکریا فلم ذا منعتم (3).
یا علی ای ابن عم خوش خصال
فاطمه را ساز به شفقت حلال
سیر شدم دیگر از این زندگی
مرگ بود بهتر از این زندگی
قامتم از بار الم شد کمان
گلشن عمر دل من شد خزان
مرغ دل افتاده به دام فراق
روز جدائی شد و شام فراق
شکوه ز امت به پدر میبرم
سوی پدر دیدهی تر میبرم
تا نگرد حال دل خستهام
چشم تر و پهلوی بشکستهام
گویمش ای یاور هر ناامید
محسن شش ماههی من شد شهید
فاطمهات را رخ نیلی نگر
نیلیاش از ضربت سیلی نگر
حالی ای گشته ز محنت ملول
چند وصیت به تو دارد بتول
چون که مرا طایر جان شد ز تن
شب بگشا دست پی غسل من
ای به دل غمزدگان غمگسار
شب کفنم ساز و به خاکم سپار
تا نشود با خبر از رحلتم
آنکه به سیلی زده بر طلعتم
تا نشود رهسپر کوی من
آنکه سیه ساخته بازوی من
تا نشود حاضرم اندر نماز
آنکه در کین به رخم کرد باز
ره به خود از فعل بد خویش بست
آنکه به در پهلوی زهرا شکست
ای تو انیس دل بی صبر من
کن تو ز انظار نهان قبر من
تا نبرد راه مرا بر مزار
آنکه فکندم به چنین حال زار
یا علی ای ابن عم تا جور
ای به یتیمان جگر خون پدر
جان تو و جان حسین و حسن
جان تو و زینب و کلثوم من
با حسنینم ز وفا یار باش
غمزدگانم را، غمخوار باش
بعد من ای نور دو چشمان من
جان تو و جان یتیمان من
گر محنی روی کند بر حسن
از غمش آزرده شود جان من
گر المی روی کن بر حسین
خون جگر میرودم از دو عین
گر ستمی روی به زینب کند
روزی اگر هست مرا شب کند
ای ز ازل فخر نبی کرام
وی به تو دین تا به ابد مستدام
جان حسین و حسن و زینبت
کن نظری سوی غلام ابت
«رنجیم» و ماندهام از هر کجا
جز به توام نیست به کسی التجا
چنین گفت آدم علیهالسلام
که شد باغ رضوان مقیمش مقام
که با روی صافی و با رای صاف
ز هر جانبی مینمودم طواف
یکی خانه در چشمم آمد ز دور
برونش منور ز خوبی و نور
ز تابش گرفته رخ مه نقاب
ز نورش منور رخ آفتاب
کسی خواستم تا بپرسم بسی
بسی بنگریدم ندیدم کسی
سوی آسمان کردم آنگه نگاه
که ای آفرینندهی مهر و ماه
ضمیر صفی از تو دارد صفا
صفا بخشم از صفوت مصطفی!
دلم صافی از صفوت ماه کن
ز اسرار این خانه آگاه کن
ز بالا صدایی رسیدم به گوش
که یا ای صفی آنچه بتوان بگوش!
دعایی ز دانش بیاموزمت
چراغی ز صفوت برافروزمت
بگو ای صفی با صفای تمام
به حق محمد علیهالسلام
بحق علی صاحب ذوالفقار
سپهدار دین شاه دلدل سوار
بحق حسین و به حق حسن
که هستند شایستهی ذوالمنن
به خاتون صحرای روز قیام
سلام علیهم، علیهمسلام
کز اسرار این نکتهی دلگشای
صفی را ز صفوف صفایی نمای
صفی چون بکرد این دعا از صفا
درودی فرستاد بر مصطفی
در خانه هم در زمان باز شد
صفی از صفایش سرانداز شد
یکی تخت در چشمش آمد ز دور
سراپای آن تخت روشن ز نور
نشسته بر آن تخت مر دختری
چو خورشید تابان بلند اختری
یکی تاج بر سر منور ز نور
ز انوار او حوریان را سرور
یکی طوق دیگر به گردن درش
به خوبی چنان چون بود در خورش
دو گوهر به گوش اندر آویخته
ز هر گوهری نوری انگیخته
صفی گفت یا رب نمیدانمش
عنایت به خطی که برخوانمش
خطاب آمد او را که از وی سوال
بکن تا بدانی تو بر حسب و حال
بدو گفت من دخت پیغمبرم
به این فر فرخندگی در خورم
همان تاج بر فرق من باب من
دو دانه جواهر حسین و حسن
همان طوق در گردن من علی است
ولی خدا و خدایش ولی است
چنین گفت آدم که ای کردگار
درین بارگه بنده را هست بار؟
مرا هیچ از اینها نصیبی دهند
ازین خستگیها طبیبی دهند
خطابی به گوش آمدش کای صفی
دلت در وفاهای عالم وفی
که اینها به پاکی چو ظاهر شوند
به عالم به پشت تو ظاهر شوند
صفی گفت با حرمت این احترام
مرا تا قیام قیامت تمام
پس از ثنای جمیل مهیمن ذوالمن
ز ابتدای فطن تا به انتهای زمن
به پنج فرق بود افتخار و نازش من
که روز حشر بدان پنج تن رسانم تن
محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن
کسی که آلعبا را به طوع بنده بود
دلش به نور محبت همیشه زنده بود
چو برگ شاخ حیاتم ز بیخ کنده بود
مرا شفیع تن، این پنج تن بسنده بود
محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن
به نور پاک صفی و به حق صفوت او
به سجدهی ملکوت و به قرب و عزت او
که آدم صفی الله پس از انابت او
قبول گشت بدین پنج نام توبت او
محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن
سپیده دم که بجنبد نسیم صبح ز جای
شود ز موکب او گل ز جیب نافه گشای
برآورند فغان بلبلان نغمه سرای
کنند ورد زبان طوطیان شکر خای
محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن
کسی که پاک بود اصل او و گوهر او
خطا نرفته بود بر وجود مادر او
بر آستانهی این پنج تن بود سر او
نبی و حیدر و سبطین او و دختر او
محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن
چون رفت برون یوسف ازین گلشن مینا
از دامن او ریخت شفق اشک زلیخا
دیباچه سیه کرد شب از فرقت خورشید
چون وامق دلسوخته بی طلعت عذرا
از هر طرفی بوم سیه بوم، غریوان
از زمزمه بسته نفس مرغ خوشآوا
زهره جگری ساخته پیراهن گلریز
دل سوخته از داغ دل حضرت زهرا
آن در گرانمایه که بد گوهر پاکش
در پردهی عصمت ز همه عار معرا
شاید که بر و بند سرا پردهی قدسش
حوران بهشتی به سر زلف سمن سا
او پردهنشین حرم سید کونین
او سیدهی طاهرهی مکه و بطحا
او دسته گل باغ ریاحین پیمبر
او دختر شایسته و بایستهی بابا
او تخت نشین حرم مسند یاسین
او سرّ چمان چمن روضهی طاها
ای بارکش مطبخ تو صحن سماوات
وی فرش بساط کرمت مفرش غبرا
پیشانی من خاک سر کوی تو روبد
خود بس بود این منصبم از دولت دنیا
ما آب رخ از خاک کف پای تو داریم
گر زانکه کنی گوشهی چشمی به سوی ما
حسان ثنا خوان شما «ابنحسام» است
احسان ز تو میخواهد و الطاف تو فردا
چنین گویند کاولاد پیمبر
بجز شمع نبی زهرای ازهر
همه پیش از پدر در خاک رفتند
همه پاک آمدند و پاک رفتند
ز چندان دُر که بود اندر کنارش
پس از وی ماند زهرا یادگارش
هزاران لاله در دار الرساله
پدید آمد ز اصل آن سلاله
نبی را دستهی ریحان باغ، اوست
شبستان نبوت را چراغ اوست
درخت سدره را سبزی ز باغش
پرن، پروانهی روشن چراغش
چو شمعش در شب دیجور تابد
ز تابش، مشعل مه نور یابد
شب تاری به مشعل خانهی سور
چراغ زهره از زهرا برد نور
خور آمد ریشه تاب معجر او
مه نو شد، سرانداز سر او
ز خاکش دیدهی حورا منور
ز عطرش گلشن مینا معنبر
ثنائی و سلامی در خور او
بر او و باب او و شوهر او
باز بر اطراف باغ، در چمن گل عذار
مجمره پر عود کرد، بوی خوش نوبهار
مقنعه بربود باد از سر خاتون گل
برقع خضرا گشود از رخ گل پردهدار
سرو سهی ناز کرد، سرکشی آغاز کرد
سنبل تر باز کرد نافهی مشک تتار
بوی بنفشه به باغ کرده معطر دماغ
لاله چو زرین چراغ در دل شبهای تار
یا قلم من فشاند بر ورق گل عبیر
یا در جنت گشاد خازن دارالقرار
یا مگر از تربت دختر خیر البشر
باد سحرگه فشاند بر دل صحرا غبار
پردگی عصمتش پرده نشینان قدس
کرده به خاک درش خلد برین افتخار
رفته به جاروب زلف خاک درش حور عین
طره خوشبوی را کرده از آن مشکبار
ای فلک چنبری کرده ترا چاکری
زهره ترا مشتری ماه ترا پیشکار
مام حسین و حسن فخر زمین و زمن
همسر تو بوالحسن حیدر دلدل سوار
ای که به عصمت توئی مطلع انوار قدس
از زلل و معصیت دامن تو بی غبار
ورد زبان ساخته نعت تو «ابنحسام»
تا بودش در بدن مرغ روان را قرار
تا که بود نور و نار روشن و سوزنده باد
قسم محب تو نور، قسط عدوی تو نار
باز بر اطراف باغ از چمن گل عذار
مجمره پر عود کرد بوی خوش نوبهار
مقنعه بربود باد از سر خاتون گل
برقع خضرا گشود از رخ گل پردهدار
سرو سهی ناز کرد سرکشی آغاز کرد
سنبل تر باز کرد نافهی مشک تتار
گل چه رخ نیکوان تازه و نر و جوان
مرغ بزاری نوان بر طرف مرغزار
ناله کنان فاخته تیغ زبان آخته
سرو سرافراخته چون قد دلجوی یار
باد ریاحین فروش خاک زمین حله پوش
لاله شده جرعه نوش در سر نرگس خمار
از پی زینت گری لعبت ایام را
لاله شده سرمهدان گل شده آیینهدار
از دل خارای سنگ آمده بیرون عقیق
لاله رخ افروخته بر کمر کوهسار
بوی بنفشه به باغ کرده معطر دماغ
لالهی خور زین چراغ در دل شبهای تار
یا قلم من فشاند بر ورق گل عبیر
یا در جنت گشاد خازن دارالقرار
یا مگر از تریت دختر خیر البشر
باد سحرگه فشاند بر دل صحرا غبار
مطلعه الکوکبین نیره النیرین
سیده العالمین بضعهی صدر الکبار
ماه مشاعل فروز شمع شبستان او
ترک فلک پیش او جاریهی پیش کار
پردگی عصمتش پردهنشینان قدس
کرده به خاک درش خلد برین افتخار
رفته به جاروب زلف خاک درش حور عین
طرهی خوشبوی را کرده از آن مشکبار
آنچه ز گرد رهش داده به رضوان نسیم
روشنی چشم را برده حواری بکار
در حرم لا یزال از پی کسب کمال
خدمت او خالدات کرده به جان اختیار
معجر سر فرقدین تحفه فرستاده پیش
مشتری انگشتری داده و مه گوشوار
در شب تزویج او چرخ جواهر فروش
کرد بساط فلک پر درر آبدار
پردهنشینان غیب پرده بیاراستند
گلشن فردوس شد طارم نیلی حصار
بس که جواهر فشاند کوکبه در موکبش
پردهی گلریز گشت پر گهر شاهوار
گشت مزین فلک سدره نشین شد ملک
تا همه روحانیان یافت به یکجا قرار
جل تعالی بخواند خطبهی تزویج او
با ولی الله علی بر سر جمع آشکار
روح مقدس گواه با همه روحانیان
مجمع کروبیان صف زده بر هر کنار
همچو نسیم بهشت خواست نسیمی ز عرش
کز اثر عطر او گشت هوا مشکبار
باد چو در سدره زد بر سر حواری عین
لولو و مرجان بریخت از سر هر شاخسار
ای به طهارت بتول، لالهی باغ رسول
کوکب تو بی افول عصمت تو بی عوار
مقصد عالم توئی زینت آدم توئی
عفت مریم توئی اخیر خیر الخیار
مام حسین و حسن فخر زمین و زمن
همسر تو بوالحسن تازی دلدل سوار
ای که نداری خبر از شرف و قدر او
یک ورق از فضل او فهم کن و گوش دار
بر ورقی یافتم از خط بابای خویش
راست چو برگ گل ریخته مشک تتار
بود که روزی رسول بعد نماز صباح
روی به سوی علی، کرد که ای شهسوار
هیچ طعامیت هست تا به ضیافت رویم
نام تکلف مبر عذر توقف میار
گفت که فرمای تا جانب خانه رویم
خواجه روان گشت و شاه بر اثرش اشکبار
زانکه به خانه طعام هیچ نبودش گمان
تا به در خانه رفت جان و دل از غم فکار
پیش درون شد علی رفت بر فاطمه
گفت پدر بر در است تا کند اینجا نهار
فاطمه دل تنگ شد زانکه طعامی نبود
کرد اشارت به شاه گفت پدر را درآر
با حسن و با حسین هر دو به پیش پدر
باش که من بنگرم تا چه گشاید ز کار
خواند انس را و داد چادر عصمت بدو
گفت به بازار بر بی جهت انتظار
شد پدرم میهمان چادر من بیع کن
از ثمن آن به من زود طعامی بیار
چادر پشم شتر بافته و تافته
از عمل دست خود رشته ورا پود و تار
چادر زهرا انس برد و به دلال داد
بر سر بازار شهر تا که شود خواستار
مرد فروشنده چون جامه ز هم باز کرد
یافت ازو شعلهی، نور چو رخشنده نار
جملهی بازار از آن گشت پر از مشغله
زرد شد ازتاب او تابش خور بر مدار
یک دو خریدار خواست و آن سه درم خواستند
و آن سه درم را نکرد هیچکس آنجا چهار
بود جهودی مگر بر در دکان خویش
مهتر بعضی یهود محتشم و مالدار
چادر و دلال را بر در دکان بدید
نور گرفته ازو شهر یمین و یسار
خواجه بدو بنگریست گفت که این جامه چیست؟
راست بگو آن کیست راست بود رستگار
گفت که چادر انس داده به من زو بپرس
واقف این چادر اوست من نیم آگه ز کار
گفت انس را جهود قصهی چادر بگوی
گفت تو گر میخری دست ز پرسش بدار
گفت به جان رسول آنکه تو یار ویی
کین خبر از من مپوش، راز نهفته مدار
سر به سوی گوش او برد به آهستگی
گفت بگویم ترا گر تو شوی رازدار
چادر زهراست این دختر خیر الوری
فاطمه خیر النساء دختر خیر الخیار
شد پدرش میهمان هیچ نبودش طعام
داد به من چادرش از جهت اضطرار
تا بفروشم به زر وز ثمن آن برم
طرفه طعامی لطیف پیش خداوندگار
خواجهی دکان نشین عالم تورات بود
دید به سوی کتاب دیده چو ابر بهار
از صحف موسوی چند ورق باز کرد
تا که به مقصد رسید مرد صحایف شمار
رو به سوی انس کرد گفت که این، جامه من
از تو خریدم به چار پاره درم یکهزار
قصهی این چادر پردهنشین رسول
گفته به موسی به طور حضرت پروردگار
گفته که پیغمبر دور پسین را بود
پردهنشین دختر فاطمهی با وقار
روزی از آنجا که هست مقدم مهمان عزیز
مر پدرش را فتد بر در حجره گذار
فاطمه را در سرا هیچ نباشد طعام
تا بنهد پیش باب خواجهی روز شمار
چادر عصمت برند تا که طعامی خرند
وز سه درم بیش و کم کس نبود خواستار
مخلص من دوستی چار هزارش درم
بدهد و در وجه آن نقره به وزن عیار
ذکر قسم میکنم من به خدائی خویش
از قسمی کان بود ثابت و سخت استوار
عزت آن چادر از طاعت کروبیان
پیش من افزون بود از جهت اقتدار
خاصه ترا یکهزار درهم دیگر دهم
لیک مرا حاجتی است گر بتوانی برآر
من چو نبی را بسی کردهام ایذا کنون
هست سیاه از حیا روی من خاکسار
روی بدو کردنم، روی ندارد و لیک
در حرم فاطمه خواهش من عرضه دار
گربه غلامی خویش فاطمه بپذیردم
عمر به مولائیش صرف کنم بندهوار
رفت انس باز پس تا به حریم حرم
بر عقب او جهود با دل امیدوار
گفت انس را یهود چون برسی در حرم
خدمت او عرضه کن تا که مرا هست بار؟
رفت انس در حرم قصه به زهرا بگفت
گفت که تا من پدر، را کنم آگه ز کار
فاطمه پیش پدر حال یهودی بگفت
گفت پذیرفتمش گو انس او را درآر
شد انس آواز داد تا که درآید یهود
یافته اندر دلش نور محمد قرار
سر بنهاد آن جهود بر قدم عرش سا
کرد ز خاک درش فرق سرش تاجدار
لفظ شهادت بگفت باز برون شد به کوی
طوف کنان بر زبان نام خداوندگار
میشد و میگفت کیست همچو من اندر جهان
از عرب و از عجم دولتی و بختیار
فاطمه مولای من دختر خیر البشر
من به غلامی او یافته این اعتبار
بر سر بازار و کوی بود در این گفت و گوی
تا که بگسترده شد ظلله نصف النهار
چار هزار از یهود هشتصد و افزون برو
مومن و دینور شدند عباد و پرهیزگار
روح قدس در رسید پیش رسول خدا
گفت هزاران سلام بر تو ز پروردگار
موجب و مستوجب خشم خدا گشته بود
چند هزار از یهود چند هزار از نصار
برکت مهمانی دختر تو فاطمه
داد ز نار سموم این همه را زینهار
ای که به عصمت توئی مطلع انوار قدس
از زلل و معصیت دامن تو بی غبار
ورد زبان ساخته نعت تو «ابنحسام»
تا بودش در بدن مرغ روان را قرار
نشوی غافل از بنیهاشم
وز یدالله فوق ایدیهم
داد حق شیر این جهان همه را
جز فطامش (1)نداد فاطمه را
1) 133. فطام: بازگرفتن کودک از شیر است، و دربارهی حضرت فاطمه گفتهاند: «فطمت من الشر» یعنی او از بدی و شر بازگرفته شده است.
آلیاسین بداده یکسر جان
عاجز و خوار و بی کس و عطشان
کرده آلزیاد و شمر لعین
ابتدای چنین تبه در دین
مصطفی جامه جمله بدریده
علی از دیده خون بباریده
فاطمه روی را خراشیده
خون بباریده بی حد از دیده
زهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد
ماتم سرای ساخته بر سدره منتها
در پیش مصطفی شده زهرای تنگدل
گریان که چیست درد حسین مرا دوا
ایشان در این، که کرد حسین علی سلام
جدش جواب داد و پدر گفت مرحبا
زهرا ز جای جست و به رویش در اوفتاد
گفت ای عزیز ما، تو کجائی و ما کجا
چون رستی از مصاف و چه کردند با تو قوم
مادر در انتظار تو، دیر آمدی چرا؟
حب یاران پیمبر فرض باشد بی خلاف
لیکن از بهر قرابت هست حیدر مقتدا
بود با زهرا و حیدر حجت پیغمبری
لاجرم بنشاند پیغمبر سزائی با سزا
شنیدم ز گفتار کار آگهان
بزرگان گیتی کهان و مهان
که پیغمبر پاک و والا نسب
محمد سر سروران عرب
چنین گفت روزی به اصحاب خود
به خاصان درگاه و احباب خود
که چون روز محشر درآید همی
خلایق سوی محشر آید همی
منادی برآید به هفت آسمان
که ای اهل محشر کران تا کران
زن و مرد چشمان به هم برنهید
دل از رنج گیتی به هم برنهید
که خاتون محشر گذر میکند
ز آب مژه خاک تر میکند
یکی گفت کای پاک بی کین و خشم
زنان از که پوشند باری دو چشم
جوابش چنین داد دارای دین
که بر جان پاکش هزار آفرین
ندارد کسی طاقت دیدنش
ز بس گریه و سوز و نالیدنش
به یک دوش او بر، یکی پیرهن
به زهر آب آلوده بهر حسن
ز خون حسینش به دوش دگر
فروهشته آغشته دستار سر
بدینسان رود خسته تا پای عرش
بنالد به درگاه دارای عرش
بگوید که خون دو والا گهر
ازین ظالمان هم تو خواهی مگر
ستم کس ندیدست از این بیشتر
بده داد من چون توئی دادگر
کند یاد سوگند یزدان چنان
به دوزخ کنم بندشان جاودان
چه بد طالع آن ظالم زشتخوی
که خصمان شوندش شفیعان او
سبزه فکنده بساط بر طرف آبگیر
لالهی حقه نمای شعبدهی بوالعجب
پیش نسیم ارغوان قرطهی (1)خونین به کف
خون حسینیان باغ کرده چو زهرا طلب
1) 134. قرطه: پیراهن.
چون سنین عمر احمد نور دل
پنج سال افزونتر آمد از چهل
فاطمه از امر خلاق ودود
رو به سوی عالم امکان نمود
چونکه گوهر زا شد آن بحر شرف
فاطمه گردید احمد را خلف
طا و ها در نفس خود چون گشت ضرب
فاطمه شد نوربخش شرق و غرب
طاست روح و صاد او را چون جسد
طا بود نُه صاد در ابجد نود
چارده شد جمع طاها ای عزیز
چارده معصوم زان گوئیم نیز
ای خدا ما را به حق اهل راز
با ولای مرتضی دمساز ساز
هست به ذات وصفت نهفته و پیدا
ایزد حی قدیم قادر دانا
بار خدائی که بر وجوب وجودش
سلسلهی ممکنات گشته هم آوا
آخر او را ابد ندیده نهایت
اول او را ازل نیافته مبدا
شاهد آثار قدرتش همه گیتی
حجت اثبات هستیاش همه اشیا
کیسهی پر لعل بسته بر کمر کوه
کاسهی پر دُر نهاده در کف دریا
هستی صرفی، ز چون و چند منزه
ذات بسیطی، ز کم و کیف مبرا
گل بدر آرد ز خار و نیشکر از خاک
لاله برآرد ز سنگ و لعل ز خارا
رفت که بر کنه ذات او ببرد پی
معترف آید به عجز، عقل توانا
بار خدایا ز راه بنده نوازی
رحمت خود را مکن مضایقه از ما
رفت خطائی ز دست ما اگر امروز
درگذر از وی به فضل خویش تو فردا
«عبرت» اگر نیک اگر بد است تو دانی
کاو بود از دوستان عترت زهرا
باغ را داد نوبهار نوا
بوستان گشت دلکش و زیبا
از دم باد و از ترشح ابر
یافت بستان و باغ برگ و نوا
بینوا بود بوستان و چمن
بی صفا بود گلشن و صحرا
از هوای بهار و فیض سحاب
هم نوا یافت هم گرفت صفا
راغ پوشید سبزگون حله
باغ پوشید سرخگون دیبا
شد هوا از لطافت و خوبی
راست چون روی دلبر زیبا
باغ ز اشکوفههای گوناگون
گشت چون جنتی پر از حورا
خاک در دل هر آنچه داشت نهان
کرد باد بهاریاش پیدا
مرده بود این زمین و شد زنده
پیر بود این جهان و شد برنا
ابر گرید چو مردم عاشق
برق خندد چو مردم شیدا
باغ از آن گریه چون بهشت ارم
دشت از آن خنده غیرت سینا
می بگرید همی سحاب و بدو
می به خندد همی گل حمرا
گریهی آن بود طراوت بخش
خندهی این بود نشاط افزا
چون بخندد گل و بگرید ابر
وز طرب بلبلان زنند نوا
خوش بود با نوای بربط و چنگ
خندهی جام و گریهی مینا
این لطافت که در هواست به طبع
می کشان را زنده به باده صلا
من در این فصل راستی نفسی
نتوانم نشست بی صهبا
در چنین فصل و در چنین هنگام
که تر و تازه است آب و هوا
هست کار صواب بادهکشی
کارهای دگر خطاست، خطا
هر کسی در نشاط و در شادی است
ما نباشیم در نشاط چرا؟
ما هم اکنون کنیم رو به نشاط
تا کی از دست غم خوریم قفا
در گلستان بگستریم بساط
برخوریم از هوای رنج زدا
بگساریم با نوای رباب
سرخگون می به روی سبز گیا
ما نشسته به شادی و رامش
ساقیان پیش ما ستاده بپا
هر یکی خوبتر ز لعبت چین
هر یکی شوختر ز ترک ختا
چون به وجد آمدیم برخوانیم
مدح امالائمه النقبا
داغت آتش زده بر جان و تنم یا زهرا
شعلهها سر کشد از پیرهنم یا زهرا
از غم مرگ تو داغی که مرا گشته نصیب
آتش افروخته در جان و تنم یا زهرا
بعد فقدان تو ای نوگل گلزار وجود
سیر از گردش باغ و چمنم یا زهرا
شامگان به سر قبر تو با حال پریش
همدم ناله و درد و محنم یا زهرا
نونهالان تو حیران و پریشان و خموش
بی تو خاموش شده انجمنم یا زهرا
یک طرف نالهی زینب ز دلم برده قرار
یک طرف اشک حسین و حسنم یا زهرا
یاد آن پهلوی بشکسته و رخسار کبود
به نظر آورم و دم نزنم یا زهرا
رفتی و بی تو شدم یکه و تنها و غریب
چکنم بی تو غریب وطنم یا زهرا
همدم نالهی من چاه بیابان شده است
محرمی نیست که گویم سخنم یا زهرا
در غمت با دل بشکسته «براتی» گوید
داغت آتش زده بر جان و تنم یا زهرا
تو تنها یادگار عشق بودی
زلال چشمهسار عشق بودی
شرار فتنه برگ و بار تو سوخت
اگر چه برگ و بار عشق بودی
غمی که گیسوی خورشید را پریشان کرد
چها به سینهی سوزان سوگواران کرد
خزان گرفت اگر از بهار رونق گل
چه رخنهها که در اندیشهی زمستان کرد
ز دیده خون جگر ریخت بر زمین گلشن
به زیر خاک گل خویش را چو پنهان کرد
هنوز درد دل دریائیاش شررها داشت
اگر ز سوز جگر گریهی فراوان کرد
نشست بر سر قبر حبیبهاش زهرا
ز گریه دامن شب را ستاره باران کرد
جهانی از غم و اندوه تا افق میسوخت
علی، نگاه چو بر وسعت بیابان کرد
فسرد طایر دل در حصار سینهی او
چو با نسیم سحر درد خویش عنوان کرد
ز داغ لالهی در خون نشسته مینالید
چو یاد صورت نیلی ماه تابان کرد
هنوز نالهی جانسوز او رسد بر گوش
خداش مرگ دهد آنکه سیرم از جان کرد
ای نور دلا اهل ولا، حضرت زهرا
وی قبلهی ارباب وفا حضرت زهرا
بودی به پدر یار و مددکار به هر جا
خوردی غم او بهر خدا حضرت زهرا
همراه علی بودی در شادی و در غم
دیدی ز خسان جور و جفا حضرت زهرا
پروردهی دامان تو افراشت به مردی
رایت به صف کرب و بلا حضرت زهرا
تو در دل هر شیعه مکان داری اگر نیست
نقشی ز مزار تو بجا حضرت زهرا
میگفت «حدیثی» چون حدیث غم و دردت
میسوخت چو شمعی سر و پا حضرت زهرا
ای برترین وجود، وجودت ز ماسوا
ای فاطمه حبیبه و محبوب کبریا
آیینه جمال جمیل محمدی
مرآت تابناک کمالات مصطفی
صدیقهی مطهره، زهرای طاهره
کفو علی، قرینهی مصداق لافتی
خیر النسا، زکیهی مرضیه، صابره
نفس نبی و همسر و همتای مرتضی
معنای شرم، آیت عصمت، فروغ عشق
کنز عفاف، گوهر جان، نور کبریا
مصداق جود و اصل وجود و ملاک حق
معیار عقل و نور هدی، رحمت خدا
اصل صفا، خلاصه احببت، فیض عام
فلک نعم، محیط کرم، قلزم سخا
بنت الرسول، جوهره العز و الجلال
البره الشفیقه و ذو الفضل والعطا
ای بنده کنیز تو میکال و جبرئیل
ای گوشه کلاه گدای تو عرش سا
مشکوه نور و آن مثل فی الزجاجهای
یعنی بر آسمان و زمینی تو روشنا
حب نبی بود به تو کالشمس فی الضحی
قدر تو بین خلق چنان بدر فی الدجی
خیاط لا یزال به صبح ازل برید
بر قامت مقام تو تشریف انما
خود کوثری و سورهی کوثر به شأن توست
یک شمه از صفات تو تنزیل هل اتی
ای فاطمه شفیعهی محشر، عنایتی
کز درگهت ولای تو ماراست مدعا
از مهر تست، خانهی خورشید جان ما
وز حب تست خلوت دل باغ دلگشا
بیگانه خود، ز لطف خدا کرد در دو کون
هر کس نشد به مهر ولای تو آشنا
حبل الله است حب تو و آل اطهرت
ای همدم و انیس دل شاه اولیا
ای یاد تو تداوم ابر بهار اشک
ای نام تو ز عقدهی دلها گره گشا
قرن چهارده، شد، و داغت نشد ز دل
سوگت هماره هست غم افزا و جانگزا
زین غم چگونه اشک نباریم کز ستم
آتش زدند خانهات ای منتهی الرجا
آید هنوز از در و دیوار بوی خون
ای فاطمه چه دیدی از آن قوم بی حیا
گوئی هنوز دست به پهلو گرفتهای
گوئی هنوز فضهی خود میکنی صدا
طی گشت قرنها و رساتر رسد به گوش
از پشت در به ناله صدای خدا خدا
کو مهدیت که مرقد پاکت نشان دهد
ای خاک آستان تو بر چشم توتیا
غیر از خدا، که حق مدیحت ادا کند؟
مدحت کجا و «صاعد» و این طبع نارسا
آن شب که پنهانی ز چشم خلق، مولا
جسم شریفت را نهان در خاک میکرد
از بهر همدردی به مولا، اشک خونین
جاری به دامان شفق افلاک میکرد
چشم زمان از بهر دفنت آب میریخت
مهد زمین از غم گریبان چاک میکرد
آهسته آهسته علی از جور امت
شکوه حضور سید لولاک میکرد
طفلت حسن، با آنکه خود با بیقراری
غوغای غم، از آه آتشناک میکرد
هر دم به رخسار حسینت بوسه میزد
پیوسته اشک زینبت را پاک میکرد
زهرا، در آن شب حجم اندوه علی را
غیر از خدا دیگر چه کس ادراک میکرد
زهرا، تو خود دیدی علی را وقت دفنت
دریای چشم او ز خون کولاک میکرد
زهرا، تو خود دیدی که «صاعد» بندبندش
در این مصیبت گریه همچون تاک میکرد
کیست وجودش ز بعد خالق اکبر
فوق وجود و ز حد وصف فراتر؟
کیست که باشد وجود ذیل وجودش
هست عرض هر چه هست و اوست چو جوهر؟
هست فضای وجود از که مصفا
مغز جهان از شمیم کیست معطر؟
روشنیاش از کجا ظلمت هستی
دیدهی عالم به نور کیست منور؟
دور به مهر چه کس همی زند افلاک
دست که باشد مدار چرخ مدور؟
نخل وجود از ولای کیست خورد آب
وان گل آدم به مهر کیست مخمر؟
درج کمال از کمال کیست پر از دُر
چرخ وقار از وقار کیست پر اختر؟
از که برآورد بار، نخل نبوت
باغ امامت، ز یمن کیست مشجر؟
کیست که پیوند زد به نخل نبوت
شاخ ولایت، که شد رسا و تناور؟
آنکه گشایم دهان چو بهر مدیحش
ریزد خرمن خرمن ز لب دُر و گوهر
نافهی ترمی دمد به جای مرکب
خامه نهم چون به مدح او سر دفتر
آنکه وجودش ز عیب و نقص مبرا
فاطمهی طاهره، صدیقهی اطهر
آنکه بود هستی را قوام به ذاتش
آنکه بود چرخ را به تارک افسر
نور دل مصطفی زکیهی عذرا
بضعه خیرالورا بتول مطهر
آنکه در آیینهاش خدا متجلی
آنکه علی راست کفو و همدم و همسر
آنکه به شأنش نزول آیهی تطهیر
آنکه به وصفش ورود سورهی کوثر
معنی مشکوه او در آیهی نور است
نور علی نور، او و نفس پیمبر
کنیهاش امالحسین و امابیها
زهرهی زهرا لقب، شفیعهی محشر
عفت او ماورای مرز تصور
عصمتش از رخنهی عقول فراتر
عفت او بین که قبر خویش نهان خواست
تا که بجز محرمش ننشیند بر سر
«عصمت خالق بود، سزاست که باشد
مرقد پاکش ز چشم خلق مستر»
عاجزم از اینکه آورم به تصور
آنچه ز وصفش بود به سینه مصور
فوق تصور بود ثنای جمیلش
کز ملک العرش سوزد اینجا شهپر
«صاعد» از این چامه مصرعی ندهم من
گر همه عالم بر آن نهند برابر
ماه من در پرنیان سرو روان میپرورد
پرنیان از سرو و سرو از پرنیان میپرورد
پرورد گر ضیمران را بوستان این بس شگفت
دلبر من بوستان از ضیمران میپرورد
گوئی از یک گوهرند عشق وی و حب بتول
کان قرار اندر دل، این در تن توان میپرورد
دختر ختم النبیین زوجهی حبل المتین
آن که در یک آشیان، هفت آسمان میپرورد
از خدیجه دور نبود همچو زهرا دختری
این چنین مادر بلی دختر چنان میپرورد
مادر هستی به جز دختر نمیآورد کاش
این بود دختر اگر این خاندان میپرورد
از ازل بین دست قدرت این زن و آن شوی را
آن برای این و این را بهر آن میپرورد
آری آری هست زهرا آن که در دامان خود
لولو و مرجان به زیر طیلسان میپرورد
آید ار بر سفرهی فیضش صفورا سفرهدار
بر کلیم از «من و سلوی» آب و نان میپرورد
دستش از دستاس در ظاهر اگر آماس کرد
آسیای دهر را دستاس سان میپرورد
ای مهین ناموس حق «طائی» بهر صبح و مسا
در دهان از مدح تو دُر بیان میپرورد
آیهی رحمت ز عرش کبریا آوردهاند
مژدهای دیگر به ختم الانبیا آوردهاند
باز در بیت رسالت رفت و آمد از سماست
عرشیان بر فرش روبس از سما آوردهاند
در طواف مهبط قرآن ملایک با سرور
طوفهای تهنیت آور به جا آوردهاند
فرش ره از شهپر روح الامین گستردهاند
لالهای از باغ سدر المنتها آوردهاند
مژدهی رحمت، نوید بخشش و پیغام جود
هر کدام از سوی عرش کبریا آوردهاند
حبذا میلاد روز بضعهی خیر الورا
کز فلک رو بر در خیر الورا آوردهاند
بر مقام خاتمیت بهر این عید سعید
قدسیان تبریک از سوی خدا آوردهاند
این نه تنها مژدهی میلاد زهرا بر نبی است
از برای خلق امید و رجا آوردهاند
زاد امالمومنین، یعنی خدیجه دختری
آن که از عکس رخش شمس الضحی آوردهاند
دختر بایستهای از انبیا شد در ظهور
مادر شایستهای بر اوصیا آوردهاند
اختری نه، در فلک مهر منیر آمد پدید
دختری نه، بر ملک فرمانروا آوردهاند
روی نوزاد نبی را عرشیان تا بنگرند
سورهی کوثر برایش رونما آوردهاند
تا رسالت بر ولایت متصل گردد از او
شخص او را واسطه از ابتدا آوردهاند
از همه خلق دو عالم بر علی خیر الرجال
همسری شایسته چون خیر النسا آوردهاند
تا که سالم بر کنار آید ز موج حادثات
از برای کشتی دین ناخدا آوردهاند
ای مهین بانوی جنت همچو «طائی» اهل دل
بر ولایت، مدحت خود را گواه آوردهاند
سحرگاهان پی تسخیر گیتی خسرو خاور
درفش آتشین زد بر فراز گنبد اخضر
طلایه دار اردوی کواکب کرد با حسرت
نهان در دامن گردون هزاران آتشین مجمر
چو سر از چاه مغرب کرد بیرون خسرو خورشید
زلیخای افق زد چاک بر تن نیلگون معجر
خضاب از خون دارای کواکب شد کف گردون
برون تا از غلاف صبح آمد تیغ اسکندر
ز یمن مقدم او شد منور عرصهی گیتی
چو افلاک رسالت از ظهور زهرهی ازهر
یگانه گوهر دریای عفت، عصمت کبری
خجسته اختر افلاک عصمت، عفت اکبر
رضیه، راضیه، مرضیه، و انسیهی حورا
علیمه، عالمه، علامه و محبوبهی داور
جهان مجد و حکمت، نقشبند عزت و شوکت
سپهر فضل و دانش چاره ساز کهتر و مهتر
ز رفعت حاکم تخت «سلونی» را بهین همتا
ز رتبت صاحب تاج لعمرک (1)را مهین دختر
1) 135. اشارتست به آیهی 72 از سوره حجر: «سوگند به جان تو که آنان در مستی خود سرگردانند».
چو یکتا بود بی همتا، نبد گر احمدش والد
مجرد بود چون داور، نبد گر حیدرش همسر
بود شایسته بالله، این چنین دخت از چنین والد
بود زیبنده الحق، این چنین زن را چنان شوهر
اگر مریم ز فرزندی تفاخر داشت در عالم
از این دریای عصمت شد درخشان یازده گوهر
کهین جاروکش کویش، اگر نوح و اگر عیسی
کهین خدامهی بارش، اگر مریم اگر هاجر
رواق قدر او را کاخ کیهان اولین پله
ثنای ذات او را کل قرآن آخرین دفتر
به جز احمد دو عالم گر نبی، از جملگی اعلم
به جز حیدر دو دنیا گر علی، از جملگی بهتر
همان زهرا که خواندش مصطفی صدیقه کبری
پس از مرگ پدر افسرد از کج گردی اختر
ندارد شرح این ماتم تمامی تا به کی «طائی»
کنی آزرده در این غم بنان و خامه و دفتر
در امشب فی الحقیقت معنی عصمت مجسم شد
منور تا ز نور روی زهرا چشم عالم شد
درخشان آفتابی تافت رخ از مشرق عفت
که در خاک قدومش بوسه زن عرش معظم شد
«الا یا ایها الساقی ادر کأسا» کز این شادی
جهان پیر برنا گشت و خاک تیره خرم شد
میی گلرنگ زان خمخانهام کن در قدح امشب
که خاک پای مستان درش آئینهی جم شد
رخ از کتم عدم افروخت آن فرخنده مولودی
که از هستیش رکن عالم ایجاد محکم شد
دری رخشنده از دریای عصمت جلوهگر آمد
که خلق از پرتو رخسارهاش خورشید اعظم شد
شد از صلب محمد کوکب رخشندهیی تابان
که از وی آدم خاکی ز کرمنا مکرم شد
خدا بر خاتم پیغمبران بخشود مولودی
که در صبح ازل اسباب خلقت زو فراهم شد
جناب حضرت صدیقهی کبری که درگاهش
مطاف انبیا و قبلهگاه اهل عالم شد
ز حسن ارتباط حضرتش با حیدر صفدر
نبوت با ولایت متصل گردید و منضم شد
برای بوسهیی بر دستهی دستاس درگاهش
قد این گنبد وارونه مانند کمان خم شد
به وصفش اولیا را نیست حد نکته پردازی
عجب نی گر ز «طائی» عقل مات و منطق ابکم شد
ای در تو قبلهگاه اهل تولا
خاک رهت آبروی عرش معلا
«فضهی» دربار تو مربی مریم
«قنبر» درگاه تو مدرس عیسا
خوشه بر از خرمن عفاف تو «ساره»
روزه خور خوان عصمت تو «صفورا»
بود معما اگر که خلقت انسان
ذات جمیل تو کرد حل معما
مادر حوائی و سلالهی آدم
قبلهگه آدمی و زادهی حوا
از دو جهان جز نبی تو از همه اعلم
از دو سرا جز علی تو از همه اعلا
از چو خدیجه سزاست همچو تو دختر
از چو پیمبر رواست همچو تو زهرا
آری آری ز بحر خیزد گوهر
باری باری ز نخل روید خرما
ذات جمیل تو بار نخل رسالت
چهر منیر تو مهر عالم معنی
خاک سرای تو تاج تارک یوسف
گرد رواق تو کحل چشم زلیخا
نطق تو الهام بخش موسی عمران
طبع تو آرام بخش روح مسیحا
حلقهی درگاه تو منادی جنت
دستهی دستاس تو سریر ثریا
«طائی» ای دخت پاک احمد مرسل
لطف تو دارد بهر دو کون تمنا
روز عید است و صبح راز دمید
به چه صبح خجسته باز دمید
گو به اهریمن نفاق الیوم
ایزدی نور از حجاز دمید
مژده ده خستگان هجران را
دم عیسای چاره ساز دمید
ماهی از دامن خدیجه بتافت
کافتابش به پیشواز دمید
خیز از جا و «ان یکاد» بخوان
که مه روی دلنواز دمید
زهره را گوی کز سپهر شرف
زهرهی احمدی به ناز دمید
مادر پاک یازده عیسی
همچو خورشید سرفراز دمید
یعنی اندر جهان نهاد قدم
دخت حوا و مادر آدم
خصمی که کبود کرد بازوی ترا
افروخت به سیلی ستم روی ترا
آنگاه دری که شعلهور ز آتش بود
افکند و فروشکست پهلوی ترا
دیشب به سوگ «امابیها» گریستم
با خویشتن نشستم و تنها گریستم
بعد از نبی که دیده و دل غرقه شد به خون
با درد و داغ حضرت زهرا گریستم
از آتشی که بر جگر مرتضی نشست
توفان ز دل برآمد و دریا گریستم
بر پهلوی شکستهی او آسمان گریست
آن سان، کز ابر دیده سراپا گریستم
همراه با خلیل و حکیم و مسیح و نوح
همسوی چشم مریم عذرا گریستم
در شعله زار آه حسن، نالهی حسین
تن را به شعله دادم و جان را گریستم
شد خشک چشمهسار دل و چشم من ز اشک
زین داغ پس به دامن شبها گریستم
گلبوتهی باغ مصطفی زهرا بود
آلالهی داغ مرتضی زهرا بود
خورشید بلند در شبستان وجود
سرچشمهی رحمت خدا زهرا بود
ابر کرامت، از چشمهی نور
اختر فشان گشت، از بام افلاک
جنبید دریا، از جوی زمزم
جوشید کوثر، از دامن خاک
آوای شادی از عرش برخاست
میلاد زهرا، میلاد زهراست
هستی گل آذین، در رهگذارش
گیتی معطر، از خاک کویش
آیینه و آب تعبیر خُلقش
آیات رحمت، تفسیر خویش
در باغ احمد گلبن شکوفاست
میلاد زهرا، میلاد زهراست
آئین پاکی، در فطرت او
یزدان گواهست، بر عصمت او
ماه ولایت، نور نبوت
تابان شب و روز، از طلعت او
جان مصور، روح مصفاست
میلاد زهرا، میلاد زهراست
ای زن، به اخلاص، در راه او باش
در رهنمائی، او رهبر تست
گنجینهی مهر، آیینهی حق
نور دو چشم پیغمبر تست
بنگر که عالم در شور و غوغاست
میلاد زهرا، میلاد زهراست
تا نسیم نوبهاری دامن صحرا گرفت
صحن گیتی را فروغ گل ز سر تا پا گرفت
پهنهی هستی گلستان گشت و دامان چمن
بس زمرد گون گهر از ابر گوهر زا گرفت
غنچه شد گلشن فریب و لاله شد بستانفروز
شد نو اگر بلبل از شور و ره آوا گرفت
زردی از رخسار هستی شد رها در نیستی
چهرهی بستان نشان از لالهی حمرا گرفت
فرودین امسال زیباتر شد از پیرار و پار
پرتو رحمت مگر از عالم بالا گرفت
مژدهی میلاد دخت مصطفی را چرخ داد
کز فروغش جلوهها مهر جهانآرا گرفت
آفتابی در زمین تابید کاندر آسمان
پرتو از فیض وجودش زهرهی زهرا گرفت
پرتوی کز جانفزایی جلوه بر هستی فزود
لولویی کز تابناکی پهنهی دریا گرفت
دختر پاک پیمبر پای در دنیا نهاد
همسر حیدر به فر مردمی دنیا گرفت
آنکه نامش قدسیان را فیض علمنا فزود (1)
آنکه نورش عرشیان را بانگ کرمنا (2)گرفت
گوشوار عرش اعظم بود و زیب گوش جان
جای در دامان پاک سید بطحا گرفت
1) 136. اشارتست به آیهی 65 از سوره کهف که میفرماید: «در آن جا بندهای از بندگان ما را که رحمت خویش بر او ارزانی داشته بودیم و خود بدو دانش آموخته بودیم بیافتند».
2) 137. اشاره به آیهی 70 از سوره اسرا: «ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم و بر دریا و خشکی سوار کردیم و از چیزهای خوش و پاکیزه روزی دادیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتریشان نهادیم».
چون گریبان افق شد سینهاش مرآت حق
همچو موسی روشنی از سینهی سینا گرفت
با کلام ایزدی شد گوش و دستش آشنا
(آیت الکرسی (1)شنید و عروه الوثقی (2)گرفت)
در دل او چشمهها از زمزم و کوثر گشود
بر سر او سایهها از سدره و طوبی گرفت
تا بسوزد تن در اندوه و بسازد ملک جان
صبر ایوب و دم جانبخش از عیسی گرفت
1) 138. اشاره به آیهی 255 از سوره بقره که میفرماید: «الله خدائی است که هیچ خدائی جز او نیست زنده و پاینده است، نه خواب سبک او را فرامیگیرد و نه خواب سنگین از آن اوست هر چه در آسمانها و زمین است، چه کسی جز به اذن او در نزد او شفاعت کند، آنچه را که پیش رو و آن چه را که پشت سرشان است میداند و به علم او جز آن چه خود خواهد احاطه نتوانند یافت، کرسی او آسمانها و زمین را در بر دارد نگهداری آنها بر او دشوار نیست، او بلند پایه و بزرگ است».
2) 139. اشارت است به آیهی 256 از سوره بقره: «در دین هیچ اجباری نیست، هدایت از گمراهی مشخص شده است، پس هر کسی که به بت کفر ورزد به خدای ایمان آورد به چنان رشتهی استواری چنگ زده که گسستنش نباشد، خدا شنوا و داناست».
آری آری برتر آمد از زنان روزگار
حضرت زهرا که نام از علم الاسما (1)گرفت
کشور آزادگی را مولد و منشا نهاد
شهر بند مردمی را مبدا و مبنا گرفت
مرحبا دلدادهای کاندر گلستان حیات
نکهت از گلدستهی جنت به صد سودا گرفت
حبذا تا بندهای کاندر شبستان وجود
پرتو از گویای «سبحان الذی اسری» گرفت
منزل آرای کمالی کش کسی همپایه نیست
آفرینش را به لطف صورت و معنی گرفت
از زن نیکو خصال، احمد بهشتت هدیه کرد
تا نهال هستی از جانبازی تو پا گرفت
1) 140. اشارتست به آیهی 31 از سوره بقره: «و نامهای چیزها را به آدم بیاموخت سپس آنها را به فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست میگوئید مرا بنام این چیزها خبر دهید».
دامنت آرام بخش انبیا و اولیاست
زان ترا آوازه هم دنیا و هم عقبی گرفت
هرکه زهرا را به گیتی مقتدای خویش ساخت
بی گمان بیت الامان در جنت المأوا گرفت
عفت و عصمت فروغی از هزاران مهر اوست
در دل گردون از آن این پاکسیرت جا گرفت
«گلشن» و «مشفق» ستایند از بن دندان ورا
چونکه گوش جانشان را بانگ یا زهرا گرفت
شد پردهنشین پردهی لا زهرا
آیینهی نقشبند الا زهرا
گفتم که شفیع شیعیان کیست به حشر
برخاست صلا ز عرش: زهرا زهرا
فاطمه ای همسر شیر خدا
دخت نبی، شافع روز جزا
ای که تو بر آلکسا محوری
بر سر زنهای جهان افسری
جان جهان نفس مسیحای تست
نون و قلم (1)نطق شکر خای تست
مبدا قانون شریعت توئی
نیر مشکات (2)حقیقت توئی
سر تو شیرازهی «قالو بلی» (1)است
قائمه عرش، ز نامت بپاست
بضعهی پاک تن احمد توئی
طور لقا، جلوهی سرمد توئی
شأن تو این بس که ترا داده اب
امابیها لقب، ای منتخب
نخل نبوت ز تو شد بارور
باغ امامت ز تو شد پر شجر
مهر تو رخشان ز بلندای عرش
سفرهی تو گسترهی عرش و فرش
علت غائی به دو عالم توئی
جوهرهی عالم و آدم توئی
انس پیمبر به وجود تو بود
سینهی او طور شهود تو بود
1) 143. قالوا بلی: اشاره به آیه شریفه که میفرماید: «و هنگامی که بگرفت پروردگار تو از فرزندان آدم از پشتهای ایشان نژاد ایشان را و گواهشان بر خویشتن، آیا نیستم پروردگار شما؟ گفتند: بلی، گواهی دادیم تا نگویند روز قیامت بودیم ما از این ناآگاهان».
شمعی و خوبان همه پروانهات
کعبهی دلها، رخ جانانهات
پردگیان حرم کبریا
بسته کمر خدمت امر ترا
سیر رسل اوج به معراج تست
کعبهی دلدار ز منهاج (1)تست
کوثری و چشمهی فیض خدا
از تو زند جوش زلال بقا
دور فلک تابع فرمان تو
خیل ملائک همه دربان تو
هستیت آیینهی «الله نور» (2)
مهر درخشندهی «یوم النشور» (3).
جام حیا مست ز صهبای تست
واژهای از دفتر معنای تست
زهره و انسیهی حورا توئی
نور دل سید بطحا توئی
صبر و رضا طفل دبستان تست
ریزه خور سفرهی احسان تست
دهر ندیده است چو تو دختری
هر چه بدیده است تو زان بهتری
گلشن رضوان طرب افزا ز تست
چهرهی مهتاب دل آرا ز تست
گر تو نمیآمدی اندر وجود
کی اثر از عالم ایجاد بود
گشت نهان بر همه کس تربتت
تا بشناسند غم غربتت
ای ز نور چهرهات تابنده ماه و مشتری
خیره چشم اختران گنبد نیلوفری
آفتاب برج عصمت، گوهر درج عفاف
شمع بزم آفرینش مهد فضل و سروری
در حریم عفتش مریم ز جان خدمتگذار
هاجر آنجا ایستاده با ادب در چاکری
آیت عصمت ز خلاق ازل بر فاطمه
ختم شد چون بر محمد آیت پیغمبری
قدر این یکدانه گوهر را علی دانست و بس
آری آری قدر گوهر را که داند؟ گوهری
زین چمن روئیده گلها و چه گلهائی که هست
روشن از رخسارشان آیات فضل و برتری
سبزهی رحمت «حسن» گنجینهی حلم و صفا
هم حسن در حسن سیرت هم به نیکو منظری
لالهی رضوان، سرور سینهی زهرا «حسین»
رادمردی در شجاعت، یادگار حیدری
حجت حق، رحمت مطلق «علی بن الحسین»
مظهر زهد و عفاف و طاعت و دین پروری
خامس آلمحمد آنکه علم و دانش است
موجی از امواج دریای علوم «باقری»
گوهر بحر حقایق «جعفر صادق» کز اوست
محکم ارکان دیانت بر اساس جعفری
نور حق «موسی بن جعفر» منبع جود و کرم
«کاظم» آن سرچشمهی الطاف و فیض داوری
بلبل خوش نغمهی بستان علم و دین «رضا» است
کرده نور حجتش خلق جهان را رهبری
اختر چرخ فضایل خسرو خوبان «جواد»
منبع بخشایش و سرچشمهی دانشوری
کوکب صبح هدایت حضرت «هادی» کز اوست
گلشن دین در طراوت، رشک گلبرگ طری
آیت رحمت «حسن» شاهی که در قدر و جلال
خاک درگاهش کند با چرخ گردون همسری
میوهی بستان نرگس والی ملک وجود
«قائم» آلمحمد، سرو باغ عسکری
لطف این شاهان «رسا» کآیات فضل داورند
دستگیرد بیپناهان را به روز داوری
امشب در آستان رضا جشن دیگر است
بزمی که چون بهشت برین روحپرور است
از مقدم بتول یکی جشن باشکوه
در بارگاه زادهی موسی بن جعفر است
از آسمان مکه برآمد ستارهای
کآفاق از فروغ جمالش منور است
بر خاکیان رسید بشارت ز آسمان
میلاد با سعادت زهرای اطهر است
از ره رسید موکب بانوی بانوان
کائینهی تمام نمای پیمبر است
در زهد و پاکدامنی و عصمت و وقار
آموزگار مریم و سارا و هاجر است
فرض است پاس حرمت ناموس کبریا
کاو مظهر عفاف خداوند اکبر است
خرم ز نخل قامت او باغ مصطفی است
روشن ز نور چهرهی او چشم حیدر است
سر لوحهی فضیلت و سرمایهی عفاف
گنجینهی لئالی و دریای گوهر است
آزار فاطمه، بود آزار مصطفی
همچون رضای او که رضای پیمبر است
در بوستان فضل سراینده بلبلی
بر آسمان شرم فروزنده اختر است
پروردهی خدیجهی کبری که کاینات
از مژدهی ولادت او غرق زیور است
مهری که بر محیط جهان پرتوافکن است
نخلی که بر بسیط زمین سایه گستر است
محبوبهای که میوهی باغ رسالت است
محجوبهای که مظهر الطاف داور است
سر حلقهی زنان نکوکار و پارسا
سرمشق بانوان عفیف و موقر است
رخشنده یازده گهر پاک و تابناک
در دامن عطوفت این طرفه مادر است
گر جام رحمت ابدی آرزو کنی
از او طلب که همسر ساقی کوثر است
رخ از درش متاب که اهل نیاز را
روی امید و چشم شفاعت بر آن در است
چون آفتاب حشر برآید امیدها
بر رحمت شفیعهی فردای محشر است
سر زد ز بوستان رسالت «رسا» گلی
کز نکهتش مشام دل و جان معطر است
ز سرا پردهی عصمت گهری پیدا شد
که جهان روشن از آن گوهر بی همتا شد
خرما طرفه نسیمی که ز انفاس خوشش
دامن خاک، طرب خیز و طرب افزا شد
آفتابی ز شبستان رسالت بدمید
که چو خورشید جهانگیر و جهانآرا شد
در رحمت بگشودند و سراپای وجود
روشن از نور رخ فاطمهی زهرا شد
گلشن عفت از او رونق و آرایش یافت
پایهی عصمت از او محکم و پابرجا شد
زهرهی برج حیا، شمسهی ایوان عفاف
که ز انوار رخش چشم جهان بینا شد
مژده کاندر شب میلاد بتول عذرا
بر رخ خلق در لطف و عنایت وا شد
پرده چون حق ز جمال ملکوتیش گرفت
مریم پردهنشین بر رخ او شیدا شد
خامه چون خواست ستاید گهر پاکش را
محو چون قطرهی ناچیز در آن دریا شد
در قیامت نکشد منت طوبی و بهشت
هرکه در سایهی آن سرو سهی بالا شد
طبع خاموش «رسا» باز چو مرغان چمن
از پی تهنیت مقدم گل گویا شد
باد نوروزی جهان پیر را برنا کند
ابر فروردین چمن را خرم و زیبا کند
چون بهار عیسوی دم بگذرد از باغ و راغ
مردگان را با نسیم صبحدم احیا کند
سبزه رویاند ز صحرا سنبل و نسرین ز باغ
کوهسار و دشت را پر لالهی حمرا کند
نونهالان چمن را خلعت رنگین دهد
در بر سرو و صنوبر جامهی دیبا کند
تا بسازد کار دی را لشکر باد بهار
حمله هر دم ابر با نیروی برقآسا کند
آنچنان با ناز برخیزد سحر نرگس ز خواب
کادمی را با نگاهی واله و شیدا کند
ابر گرید همچو وامق شامگاهان در چمن
تا تبسم بامدادان غنچه چون عذرا کند
دیده چون نرگس گشاید، باغبان خواهد ز شوق
جان فدای چشم مست نرگس شهلا کند
دامن صحرا شود از خرمی باغ بهشت
چون گذر اردیبهشت از دامن صحرا کند
خانه بر دوش است بلبل گه به صحرا گه به باغ
هر کجا بوی گل آید آشیان آنجا کند
هوش ماند مات و حیران، عقل آید در شگفت
زین شگفتیها که کلک صانع یکتا کند
صحنهی زیبای بستان هر که بیند بیدرنگ
سجدهها بر درگه خلاق بیهمتا کند
آیت صنع خدا پیداست در سیمای گل
عقل راز آفرینش درک از این سیما کند
بر بساط سبزه باید بزم عیش آماده ساخت
خاصه در فصلی که گل بزم طرب برپا کند
این چنین عمری که از کف میرود همچون بهار
حیف باشد آدمی صرف غم دنیا کند
تا بهار است و جوانی، عشرت امروز را
مرد عاقل کی مبدل بر غم فردا کند
بانگ مرغان بهاری بر فراز شاخسار
در جمن شور افکند در بوستان غوغا کند
کی سزاوار است بر لب مهر خاموشی زدن
در چنین فصلی که هر خاموش را گویا کند
چون برآید نغمهی داودی مرغ سحر
سبزه را سرمست ساز لاله را شیدا کند
باز طاووس بهاری شد خرامان در چمن
تا دل صاحبدلان را غارت و یغما کند
صبحدم ابر بهاران بر درخت ارغوان
شاخهی یاقوت را پر لؤلؤ لالا کند
بر فراز کوهساران بین که از اعجاز ابر
پرنیان سبز در بر صخرهی صما کند
چون شود مهتاب پیدا، ماه چون خوبان ز ناز
گه گشاید روی و گاهی چهره ناپیدا کند
بوسهها بلبل ستاند بامدادان در چمن
پرده چون باد صبا از چهرهی گل وا کند
بید مجنون سر فرود آورده در دامان گل
تا چو مجنون عشقبازی با رخ لیلی کند
طبع دارد میل گلزاری که بوی گلشنش
نامه را بخشد طراوت خامه را شیوا کند
وه چه بستانی که پوشد دیده از حور و بهشت
هر که در گلزار «زهرا» مأمن و مأوی کند
بوئی از گلهای آن بستان اگر آرد نسیم
زنده هر دم مردگان را چون دم عیسی کند
بر فلک بنگر که همچون روشنان آسمان
زهره کسب روشنی از زهرهی زهرا کند
فاطمه دخت محمد (ص) آنکه نور عارضش
خیره چشم اختران گنبد مینا کند
آفتاب برج عصمت گوهر درج عفاف
آنکه توصیف کمالش ایزد دانا کند
چون به گفتار آید آن سرچشمهی فضل و کمال
چرخ گیرد خامه تا گفتار او انشا کند
گوهر والای خلقت آنکه هاجر روز و شب
بندگی در درگه آن گوهر والا کند
مریم پاکیزه دامن بین که تحصیل عفاف
در حریم عصمت صدیقهی کبری کند
گر غبار دامنش بر دل نشیند، ذرهای
چشم نابینای دل را روشن و بینا کند
بر سر گردون اعلی پا نهد از برتری
همسری چون با علی عالی اعلی کند
سایهی آن سرو رحمت گرفتد بر سر مرا
کی دگر دل آرزوی سایهی طوبی کند
رو بخر با جان و دل مهرش که یابد سودها
هرکه با زهرا و فرزندان او سودا کند
ای که گوئی «بوی گل را از که جوئیم از گلاب»
دل چو در آویز جان این نکتهی شیوا کند
چون هوای آن گل افتد در سرم، دل جستجو
بوی آن گل از حریم زادهی موسی کند
زادهی موسی بن جعفر آنکه خاکش از صفا
ناز بر باغ بهشت و وادی سینا کند
عرصهی دریا مجال قطرهی ناچیز نیست
کی «رسا» طبعش تواند وصف آن دریا کند
ای بی نشانهای که خدا را نشانهای
هر سو نشان توست، ولی بی نشانهای
ای روح پر فتوح کمال و بلوغ و رشد
چون خون عشق در رگ هستی روانهای
با یاد روی خوب تو میخندد آفتاب
بر خاک خسته رویش گل را بهانهای
ای ناتمام قصهی شیرین زندگی
تفسیر سرخ زندگی جاودانهای
تصویر شاعرانهی در خود گریستن
راز بلند سوختن عارفانهای
هیهات، خاک پای تو و بوسههای ما؟!
تو آفتاب عشق بلند آستانهای
در باور زمانه نگنجد خیال تو
آری، حقیقتی، به حقیقت فسانهای
زهرای پاک، ای فغم زیبای دلنشین
تو خواندنیترین غزل عاشقانهای
بیا در آتش غم عاشقانه بگدازیم
ز های های غریبی تغزلی سازیم
ستاره، ماهی دریای اشکمان گردد
اگر به یاد تو ای ماه گریه آغازیم
کلید باغ فدک را ستاندهایم و بگو
بهای حق نمک را چگونه پردازیم
عنایتی، که ازین ورطه بال و پر گیریم
اشارتی، که در این عرصه جان و سر بازیم
ز موج خیزی سیل بلا هراسی نیست
دمی که کشتی دل را به آب اندازیم
بگو ز جانب ما ای امید منتظران
بیا که سلسلهی کفر را براندازیم
فاطمه امالائمه عصمت کبری
بضعهی خیر الانام و زهرهی زهرا
پردهنشین سرادقات جلالش
تکیه گزین سلیل رفعت لولا
آنکه به حورای اصل گشته ملقب
وانکه به عذرای دهر گشته مسما
ساره و هاجر کمینه خادمهی او
مریمش از جان کنیز و قابله حورا
درج گرانمایهی دو گوهر تابان
مطلع نورین و آسمان دو بیضا
گر نبدی فاطمه نبود به عالم
هستی این نه سپهر و آدم و حوا
گر نبدی طالع از سپهر نبوت
ور ننهادی قدم به عرصهی دنیا
خود ز نبوت نه اسم بود و نه رسمی
هم ز ولایت نه لفظ بود و نه معنا
در شب دامادی امیر مکرم
مهر جهانتاب ماه مکه و بطحا
حکم به جبریل شد ز قادر ذوالمن
امر به خازن شد از مهیمن یکتا
تا که دو بحر شگرف عالم هستی
کرده تلاقی شوند جمع به یک جا
بحر نبوت بود رسول مکرم
بحر ولایت علی عالی اعلا
برزخ مابین این دو به هستی
نیست به غیر از وجود زهرهی زهرا
رشته طبعم از سخن رشته به گوهر آورد
بهر نثار مدحت دخت پیمبر آورد
دختر از این قبیل اگر هست، هماره تا ابد
مادر روزگار ای کاش که دختر آورد
آورد از کجا و کی مادر دهر این چنین
فاطمه ای که مظهر قدرت داور آورد
چونکه خداش برگزید از همهی زنان دهر
جاریهی کنیز او ساره و هاجر آورد
حق چو ندید همسرش در همه ممکنات از آن
واجب و لازم آمدش خلقت حیدر آورد
ای فلک عصمت و حبیبهی داور
در فلک عصمتی تو زهرهی ازهر
از تو بپاشد ستون خرگه والا
وز تو بنا شد رواق گنبد اخضر
ای فلک دو مه دو اختر تابان
معدن دو گوهر و دو سید رهبر
عین مسبب توئی و علت ایجاد
علت ایجادی ای شفیعهی محشر
گر تو نبودی به بحر دهر سفینه
دهر بدی تا ابد گسیخته لنگر
توده غبرا ز فیض جود تو ساکن
در حرکت آمده ز قدر تو اختر
اختر تابان و ماه و مهر فروزان
کسب ضیا میکنند از تو سراسر
جسم بود عالم، ولیک تواش جوان
هست عرض ممکنات، ذات تو جوهر
این به مدیح تو کم که دخت رسولی
دخت رسولی و روح حیدر صفدر
ای دخت نبی زوج علی گوهر یکتا
ای بدر دجی شمس هدی امابیها
روی تو ضحی باشد و گیسوی تو واللیل
کوثر لب تو، قامت تو شاخهی طوبی
تو جان جهانی و جهانی به تو بسته است
تو راز نهانی و نهان در تو هویدا
چو گنج از چه به خاک سیه نهان شدهای
گل همیشه بهارم چرا خزان شدهای
تو زهرهی فلکی زیر خاک جای تو نیست
برآر سر ز لحد، خشت متکای تو نیست
کنون ز خانه به خوشحالی تو آمدهام
برآر سر که به جا خالی تو آمدهام
مرا ببر که مقامات عالیت بینم
چسان به خانه روم جای خالیت بینم
گرفته از چه ترا خاک تیره در آغوش
تو ای چراغ نبوت چرا شدی خاموش
ز همدمی من غم رسیدهی مهجور
چه دیدهای که شدی نو عروس حجلهی گور
ز چیست گشته ترا خاک تیره منزلگاه
مرا برای چه بنشاندهای به خاک سیه
ز جای خیز که با هم همی شبانه رویم
مرا ز داغ مکش، خیز تا به خانه رویم
که طفلهای یتیم تو بی قرار تواند
دو چشم من، حسنینت در انتظار تواند
سینهای کز معرفت گنجینهی اسرار بود
کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود
طور سینای تجلی مشعلی از نور شد
سینهی سینای عصمت مشتعل از نار بود
نالهی زهرا زد اندر خرمن هستی شرر
گوئی اندر طور غم چون نخل آتش بار بود
آن که کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب این آزار بود
صورتی نیلی شد از سیلی که چون نیل سیاه
روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ایدریغ
با دلی از خون لبالب رفت در خاک ایدریغ
طلعت بیت الشرف را زهرهی تابنده بود
آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ایدریغ
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بی تاب و پر تب رفت در خاک ایدریغ
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ایدریغ
کعبهی کروبیان و قبلهی روحانیان
مستجار دین (1)و مذهب رفت در خاک ایدریغ
لیلی حسن قدم با عقل اقدم همقدم
اولین مجموعهی رب رفت در خاک ایدریغ
1) 147. مستجار دین: کسی که دین در پناه اوست.
حامل انوار و اسرار رسالت آن که بود
جبرئیلش طفل مکتب رفت در خاک ایدریغ
دختر فکر بکر من، غنچهی لب چو وا کند
از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند
طوطی طبع شوخ من، گر که شکر شکن شود
کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند
بلبل نطق من ز یک نغمهی عاشقانهای
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند
مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی
دائره وجود را جنت دلگشا کند
شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد
شاهد معنی من ار جلوهی دلربا کند
نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق
خاصه دمی که از مسیحا نفسی ثنا کند
و هم به اوج قدس ناموس اله کی رسد
فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند
ناطقهی مرا مگر روح قدس کند مدد
تا که ثنای حضرت سیده النسا کند
فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدا و منتها کند
صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل
وهم چگونه وصف آئینهی حق نما کند
مطلع نور ایزدی مبدا فیض سرمدی
جلوه او حکایت از خاتم انبیا کند
وحی نبوتش نسب جود و فتوتش حسب
قصهای از مروتش سورهی هل اتی کند
قبلهی خلق روی او، کعبه عشق کوی او
چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند
«مفتقرا» متاب رو از در او به هیچ سو
زانکه مس وجود را فضه او طلا کند
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد، حرم از سوز صاحبخانه سوخت
آه از آن پیمان شکن کز کینهی خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زان شعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمی از حسرت آن جلوهی مستانه سوخت
آتشی، آتش پرستی در جهان افروخته
خرمن اسلام و دین را تا قیامت سوخته
کعبه کویت کجا و کعبهی بیت الحرام
نقش پایت را شرفها هست بر رکن و مقام
رحمت حق بر دو عالم بسته بر مهر شماست
وانکه او را احتیاجی نیست بر رحمت کدام؟
گرنه با مهرت برآرد صبحدم از دل نفس
کی تواند کرد هرگز چاره ظلم و ظلام
کی تواند بوسه دادن پای خدام ترا
از سر خود گو برون کن آسمان سودای خام
چون خرامی سوی جنت، بسکه شوق خدمتت
بهر استقبال نخل طوبی آید در خرام
بر گل و ریحان نسیم خلد هر گه بگذرد
طایران سدره را بوی تو آید بر مشام
خارجی کی میشناسد فضل آلمصطفی
قصهی اهل کرم را کس نپرسد از لئام
من چه گویم در ثنایت ای ثنا خوانت خدا
مدحتت گیرم توانم گفت عمری بر دوام
در هوای مرقدت بر خاک افتم قرعه وار
قرعهی این دولتم روزی برآید گَر به نام
دست در آغوش با مهرت چو خسبم زیر خاک
با ولایت سر برآرم از لحد روز قیام
در ثنای تو چه باشد خدمت من گاه گاه
ای که جبریلت پی خدمت کمر بسته مدام
تا بود رسم غم و شادی درین دیر کهن
تا بشکل خم بود گردون و مهر و مه چو جام
دشمنانت در خمار غم ز فوت مدعا
دوستانت را شراب عیش بر لب صبح و شام
ای بگو هر ذات پاکت بضعهی خیر الانام (1)
وی مهینه بانوی جنت ز روی احترام
اختر برج رسالت زهرهی زهرا لقب
وز طفیل کوکبت این مهد علیا را خرام
بر سپهر عزتت، اولاد مانند نجوم
آسمان عصمتی، رخسارهات ماه تمام
قره العین رسولی و آن دور نور دیدهات
هم ملایک را امین و هم خلایق را امام
مصطفی و مرتضی را قره العین و انیس
آن به رویت شادمان و این به وصلت شادکام
مهتر خلق خدا را دختری و از شرف
ذکر تو خوشتر حدیث و مدح تو بهتر کلام
1) 148. بضعهی خیر الانام: پارهی تن پیامبر گرامی اسلام.
حوریان جنتت خدام و از روی محل
آستانت را شرف بر روضهی دار السلام
خفتگان خاک را هر جا صبا بویت رساند
بر زبان آمد که سبحان الذی یحیی العظام (1).
وصف ایمانت چگویم اصل ایمان چون توئی
کز شما باشد به عالم دین یزدان را قوام
شب به سائل نان خود دادی و هنگام صباح
هل اتی از نزد حق جبرئیل آوردت پیام
بر سر آنم که باشد گر امان از روزگار
مدحتت باشد مرا یک چند ورد صبح و شام
1) 149. سبحان الذی یحیی العظام: پاک و منزه است خداوندی که استخوانها را دوباره زنده میکند.
باز رخ ز ما بنهفت آن نگار روحانی
ای دل از وفا خون شو تا کی این گرانجانی
این توئی که میبینم با جمال نور افشان
یا فرشتهی رحمت در لباس انسانی
در مقابل رویش آینه اگر گیرند
آینه نشان ندهد صورتش ز حیرانی
موری ار کشد خود را در پناه صدیقه
میکند سلیمانی بر سر سلیمانی
بضعهی رسولالله آنکه نیست مانندش
از خط الوهیت تا به حد امکانی
اوست جزو و احمد کل، او گلاب و احمد گل
راستی که زهرا نیست غیر احمد ثانی
نفس پاک پیغمبر گر نبود او، نسرود
در حقش رسولالله «من اذاها آذانی» (1).
1) 150. من اذاها آذانی: یعنی هر که او را بیازارد، مرا آزرده است.
دارم تنی فگار و دلی خسته و ملول
از غم، کدام غم، غم خیر النسا بتول
مخدومهی خلایق، محبوبهی اله
امالائمه النقبا، بضعه الرسول
آن بانوئی که امر ورا چون قدر، قضا
انگشت روی دیده گذارد پی قبول
نزدیک بارگاه جلالش نبرده را
از دور باش حشمت او وهم بو الفضول
میخواست درک کنگرهی بام رفعتش
عنقای عقل دید که لا یمکن الوصول
گر زان که بانک رایض (1)فرمان او زند
سازد سمند سرکش ایام را ذلول (2).
نه ساله رخت برد به مشکوی مرتضی
چون آفتاب کرد به بیت الشرف نزول
نه سال هم به خون جگر قوت لا یموت
میخورد روز و شام و مه و هفته و فصول
روزی که آفتاب رسالت کران گرفت
بنشست از میانه به یک گوشهای خمول (3).
هفتاد و پنج روز دگر عمر کرد و بود
غمگین و خوار و زار و جگر خسته و ملول
در مدت کم آن همه غم غیر فاطمه
دیگر کسی ندید به عالم ز عرض و طول
نگذاشتند بعد پیمبر به راحتش
بودند در اذیت زهرا عجب عجول
قومی ز راه کینه شکستند عهد خویش
کردند از متابعت شوی او نکول (1).
ز آب حیات خضر نگردید کامیاب
از ره برون شدند ز اصفای بانگ غول
چون خواست حفظ گوهر اسلام شوی او
ناچار حق خویش رها کرد و شد حمول (2).
کاهیده چون هلال شد و ماه عارضش
چون آفتاب کرد به خاک سیه افول
«منشی» ره محبت زهرا و آل او
از جان و دل ببوی، از این ره مکن عدول
ای جامهی مردمی به بر کرده
خود را ز همه عزیزتر کرده
این عالم اکبر مفصل را
بر پیکر خویش مختصر کرده
از گوشهی خاکدان مقر جسته
وز گلشن و بوستان سفر کرده
زندان محقر طبیعت را
بر خویش مکان و مستقر کرده
سرمایهی عمر خود ز کف داده
تا سود کنی بسی ضرر کرده
دنیای دنی گزیده بر عقبی
افزایش سنگ بر گهر کرده
تا چند به خیره پرده میپوشی
بر این همه کار پرده در کرده
خود را به سزای خویشتن بشناس
ای بر صف ممکنات سر کرده
از فاطمه کیمیای همت خواه
خواهی مس قلب خویش زر کرده
زهرای بتول آنکه در شأنش
تقدیس، خدای دادگر کرده
هست آنکه ز بام رفعتش کوتاه
این گنبد هفت سقف بر کرده
با خلقت او در این جهان ایزد
گنجایش بحر در شمر کرده
ارواح طفیل خلقتش خود را
تسلیم قوالب و صور کرده
در نیم نفس تواند اینعالم
تبدیل به عالم دگر کرده
این اطلس نه فلک نمیآرد
دامان جلالش آستر کرده
آه از غم او که روز را بر او
از شام سیاه تیرهتر کرده
در عمر شریف خود پس از نه سال
در خانهی مرتضی مقر کرده
آن جا به هزار محنت و سختی
نه سال دگر بر او گذر کرده
با رنج گران دو قرص نان از جو
بر سفرهی خویش ماحضر کرده
وز بعد پدر به خواری و زاری
با عمر دو ماه و نیم سر کرده
این مدت کم به ماتم بسیار
روز و شب خود، شب و سحر کرده
آن فاطمهای که مصطفی او را
با دیدهی مرحمت نظر کرده
آوخ که دلی نسوخت بر حالش
بودند مگر دل از حجر کرده
آن کو طلبد ولای او «منشی»
خود را ز بهشت بهرهور کرده
و آن دل که شد از ولای او خالی
منزلگه خویش در سقر کرده
انسیهی حورا سبب اصل اقامت
اصلی که ببالید بدو نخل امامت
نخلی که ز تولید قدش زاد قیامت
گنجینهی عرفان، گهر بحر کرامت
در باغ نبی طوبی افراخته قامت
در ساحت بستان ولی سرو لب جو
مرآت خدا، عالمهی نکتهی توحید
کش خیمهی عصمت زده بر عرصهی تجرید
آن جلوه که بالذات برونست ز تحدید
مولود محمد که بدان نادره تأیید
ذات احدی کرد پدید این سه موالید (1).
زین چار زن حامل و این هفت تن شو (2).
در هر صفتی اعظم اسماء الهی
اندر فلک قدرت نبود چو تو ماهی
عالم همگی بندهی شرمنده، تو شاهی
محتاج تو ایم، از ره الطاف نگاهی
نه غیر تو حصنی، نه ملاذی، نه پناهی
یا فاطمه الزهرا انا بک نشکو (3).
خورشید چو رویت به سما و به سمک نیست
چون روی تو پیداست که خورشید فلک نیست
از عشق تو در سینهی عشاق تو شک نیست
شور لب شیرین تو در کان نمک نیست
ای زادهی انسان که به حسن تو ملک نیست
از عشق تو برپاست به کونین هیاهو
ای ذات خدا را رخ نیکوی تو مرآت
فانی بتو فعل و اثر و وصف، در آن ذات
نفی من درویش بود پیش تو اثبات
بر درگه حق ای تو همین اصل کرامات
حاجات مرا ای تو برآرندهی حاجات
بر گوی که از درد بود حشمت دارو
غرهی ماه منور بین که غرا کردهاند
شامیان را طرهی مشکین مطرا کردهاند
برامید آنکه سازندش قبا آلعبا
اطلس زر بفت را پیروزه سیما کردهاند
چون برآمد جوش جیش شاه مردان در مصاف
از غبار تازیان چرخ معلا کردهاند
لعل دلدل را کله داران طاق چنبری
روشنان قصر، کحلی گرد خاک پای او
سرمهی چشم جهان بین ثریا کردهاند
با وجود شمسهی گردون عصمت فاطمه
زهره را این تیره روزان نام زهرا کردهاند
خون او را تحفه سوی باغ رضوان بردهاند
تا از آن گلگونهی رخسار حورا کردهاند
آنکه طاووس ملایک پای بند دام اوست
حرز هفت اندام نه گردون سه حرف نام اوست
بار دیگر بر عروس چرخ زیور بستهاند
پردهی زربفت بر ایوان اخضر بستهاند
چرخ کحلی پوش را بند قبا بگشادهاند
کوی آهن چنگ را زرین کمر در بستهاند
اطلس گلریز این سیمایگون خرگاه را
نقش پردازان چینی، نقش ششتر بستهاند
مهد خاتون قیامت میبرند از بهر آن
دیدهبانان فلک را دیدهها بر بستهاند
تا ز بهر حجه الحق مهدی آخر زمان
نقرهی خنگ آسمان را زینی از زر بستهاند
دانه ریزان کبوتر خانهی روحانیان
نام اهل البیت بر بال کبوتر بستهاند
دل در آن تازی غازی بند کاندر غزو روم
تازیانش شیهه اندر قصر قیصر بستهاند
دلا دیدی که در درماندگیها
نبودت ملجائی جز آلطاها
ز پا صد بار افتادی و دستت
علی بگرفت و اولادش بهر جا
یکی بر بند بار از ملک هستی
یکی بردار بند از نطق گویا
بشهری رو کز او روزی است اعیان (1)
ز بحری کو کز او موجی است اسما (2).
بپرس از غیبیان اسرار ایجاد
بجو از ماهیان احوال دریا
که با معلول ربطش چیست علت
که بی ما را چه نسبت بود با ما
چه آبی بود آن آبی که فرمود
جعلنا کل شی حی، من الما (1).
اگر مقصود این آب است و آتش
حیات ما نبود از آب تنها
نمود ایجاد ما از چار عنصر (2)
ز اصل و امتزاج هفت آبا (3).
صفی آمد به میدان معارف
تو هم بگشای گوش از بهر اصغا (4).
کنم تفسیر آب آفرینش
که چون جاری شد اندر جوی اشیا
بود آن آب اصل فاطمیت
که از وی آدم و عالم شد احیا
نبود ار او مقید را به مطلق
نبد ربطی اگر دانی معما
نه احمد با علی گشتی پسر عم
نه ممکن میشد از واجب هویدا
نبوت مر مقید راست مأخذ
ولایت مر مجرد راست مبدا
وجود مطلقی را با مقید
یکی بایست ربطی در تقاضا
علی گنجینهی اسرار مطلق
محمد مظهر اسماء حسنی
علی مطلق ز هر اسم و ز هر رسم
ز احمد گشت اسم و رسم برپا
میانشان واسطه نفس بتولی
که بر تقیید و اطلاقست دارا
علی از حرف و تعریف است بیرون
ز احمد حرف و تعریف است انشا
به کابین بتول آن هشت نهری
که آمد چار پنهان چار پیدا
چهار انهار جاری در بهشت است
چهار دیگر اندر دار دنیا
چنین گفتند بهر فهم خلقان
وگرنه بود مطلب غیر از اینها
ز من بشنو کنون تفسیر هر یک
گرت باشد دل و جانی مزکا (1).
غنیمت دان و دریاب آنچه گویم
که شد خاص «صفی» عرفان مولا
خوری بعد از «صفی» افسوس و اندوه
که دیگر نشنوی از کس تو معنا
کنون بشنو که پیر عشقم از غیب
سخنها میکند بر نطق القا
1) 167. مزکی: پاکیزه شده.
چو شد مواج بحر لا یزالی
که گردد کنز مخفی آشکارا
تجلی کرد بر ذات خود از خود
نمایان گشت در مرآت اسما
به چشم عشق در آئینهی ذات
نمود آن حسن ذاتی را تماشا
به حسن خود تبارک گفت و احسنت
ستودش بسکه نیکو دید و زیبا
به آن نطقی که در خود بود خاموش
تکلم کرد و با خود گشت گویا
که ای در حسن و نیکوئی و خوبی
حبیب من چه پنهان و چه پیدا
سرا خالی است از بیگانه، با یار
تکلم کن که گویائی و دانا
میانت بستم ای انسان کامل
بیانت دادم ای سلطان بطحا
منم گنج طلسم و گنجم احمد
تو خود اسمی و خود عین مسما
من آن ذاتم که بیرونم ز هر شرط
نه مطلق نه مقید نه معلا
توئی آن مظهر بی اسم مطلق
که مشروطی به شرط لا و الا
به بستم عقد مهر خویش با تو
که هر شیئت شود زان عقد شیدا
کنم خلقی و زان عهد مبارک
نهم در هر سر از عشق تو سودا
به کابین محبت هر چه مار است
در این مخزن کنم بذل تو یکجا
کنم درهای رحمت را همه باز
ترا در دورهی انا فتحنا (1).
نمایم رایتت را ظل ممدود
که باشد ما سوی را جمله سکنا
بشویم هر چه خواهی رخت عصیان
به آب رحمتت بهر تسلا
1) 168. انا فتحنا: اشارتست به آیهی 1 از سورهی فتح که میفرماید «ما برای تو پیروزی نمایانی را مقرر کردهایم».
خود آیم با لباس مرتضائی
به همراه تو از خلوت به صحرا
شوم یار تو در کل نوائب
کنم صافت ره از خاشاک اعدا
تمام آفرینش را تصدق
کنم در حسنت اندر عقد زهرا
از آن الطاف بیچون و چگونه
عرق بنشسته از شرمش به سیما
به نطق آمد ز تعلیم خدائی
که ای ذاتت ز هر وصفی مبرا
نه کس زاد از تو نه زادی تو از کس
بری از زوج و ترکیبی و آرا
مبرائی ز عنوان و عوارض
معرائی (1)ز تولید و تقاضا
1) 169. معرا: برهنه، ناپوشیده، عریان.
ز وصل و نسل موضوئی و مطلق
ز جفت مثل بیرونی و بالا
به هست خویش دیمومی (1)و دائم
به ذات خویش قیومی و برپا
نه با قدس تو زیبد زن نه فرزند
نه در بود تواَم شاید نه اما
زهر عیبی و هر نقصی مقدس
ز هر حمدی و هر نعتی معرا
منم در ظل ذاتت عبد مملوک
کمال رب نداند عبد، اصلا
مرا اندیشهی لا و نعم نیست
به عبد آن کن که میزیبد ز مولا
زهی حسن و زهی عقل و زهی شرم
چنین کردش به ذات خود شناسا
سخن ز اصل حیات ماسوی (2)بود
که با زهرا چه نسبت دارد اینجا
به آب احیای نفس ما خَلَق کرد
کنون بر ضبط معنی شو مهیا
خود انهار وجودی این چهارند
که موجودات را هستند مبنا
یکی تعبیر از ذات وجود است
که از شرط است و بی شرطی مبرا
هویت خواند او را مرد عارف
مر این در اصطلاح ماست مجرا
وجود ثانوی در حد شرط است
که از احمد شود تعبیر و ز اسما
به تعبیر دگر باشد نبوت
به تعبیر دگر عقل دلارا
بود این رتبه را یک روی بر ذات
که خوانندش ولایت اهل ایما
روا باشد مر او را شرط اطلاق
بود ثابت به وصفش معنی لا
احد خوانند گاهش اهل تحقیق
به یک تعبیر دیگر نقطهی با
بود اینجا مقام لی مع الله (1)
علی را اندر این وادی است مأوا
ز من باز از مقام واحدیت
یکی بشنو گرت ذوقی است اجلا
وجود اینجا بود بر شرط تقیید
که تعبیر از رسالت شد در اخفا
از اینجا ز آیت خیر النسائی
معین گشت ماهیات اشیا
ز عرش و فرش و افلاک و عناصر
ز اعراض و جواهر جای برجا
مراد از چار جو این چار رتبه است
که شد مهر بتول پاک عذرا
ز فیض او بهم گشتند مربوط
وجودی چند چون عقد ثریا
1) 172. لی مع الله: اشارتست به حدیث نبوی «مرا با خدای یکتا وقتی است که راه نمییابد در آن حال من، نه فرشته و نه پیامآور حق، هر وقت دست در بغل میکرد و بیرون میآورد نوری از آن ساطع میشد».
میان حسن و عشق، او بود دلال
که عالم گشت از او پر شور و سودا
یکی تأویل دیگر بشنو از من
که گویم با تو بی فکر و مدارا
ز جوی زنجبیل و نهر کوثر
ز کافور و ز تسنیم مصفا
که بد کابین آن نور مطهر
که شد مهر بتول آن دُر بیضا (1).
بود تسنیم آیات نبوت
که امکان را نمود اوست مبنا
ز کوثر قصد ما باشد ولایت
که اشیا را بود سر سویدا (2).
مراد از زنجبیل آن جذب عشق است
کزان هر جزو بر کل است پویا
اگر گرمی نبود از عشق بر تن
بهم کی مختلط میگشت اعضا
ز کافورم غرض سکن مزاج است
که تسکین زان برودت یافت اجزا
نبود ار این برودت گرمی عشق
جهان را سوخت یکدم بی محابا
ازین گرمی و سردی یافت تعدیل
مزاج ممکنات از دون و والا
ظهور آن چهار اندر طبیعت
بود این باد و خاک و آتش و ماء
نشان از چار عنصر چیست در تن
دم و بلغم دگر سودا و صفرا
غرض شد ز آب اکرام بتولی
تمام انفس و آفاق احیا
ز جذب جلوهی خیر النسا بود
قبول صورت ار کردی هیولا
کشیدم پرده گر اسرار دانی
ز سر فاطمه امابیها
نبود ار جذبهی او، آمدی کی
دل آدم بجوش از مهر حوا
بر این لب تشنگان بحر عصیان
همه ابر عطای اوست سقا
الا ای مصطفی را یار و همدم
الا ای مرتضی را کفو یکتا
به فرق حیدری تاج ولایت
به دوش مصطفی تشریف عظما
به جودی ما سوای را اصل و مایه
به فضلی بوالبشر را اُم و آبا
معین انبیائی در توسل
دلیل اولیائی در تولا
به امداد تو شد هر مشکلی حل
ز اکرام تو هر دردی مداوا
بود نامت کلید قفل حاجات
بود صدقت شفیع حشر کبرا
نمایشهای ذاتی را تو مرآت
تجلیهای باری را تو مجلا
ز لغزش ذیل پاکت حصن مریم
ز اعدا ذکر نامت حرز عیسی
کند در کعبه تسبیح تو مسلم
برد در دیر تعظیم تو ترسا
دلت گنجینهی عشق الهی
رخت مرآت حسن حق تعالی
حقایق را حواست لوح محفوظ
معانی را بیانت کلک اعلا
دعای مستجابت حکم سرمد
ولای مستطابت خیر عقبی
دری از باغ توحید تو جنت
بری از نخل احسان تو طوبی
به رایت اتصال امر ثانی
به عزمت اتکال عقل اولا
چون دخت نبی فاطمه آمد به وجود
سر سود به پای او ملک بهر سجود
برخاست ندای شادی از عرش برین
نشست چو بر دامن فرش این مولود
تا فاطمه پارهی تن پیغمبر
بانوی بزرگ جنت و فخر بشر
آمد به وجود از سراپردهی غیب
بستود ورا خدا به نص کوثر
بر افلاک حقایق زهرهی حلم و حیا زهرا
به بحر عصمت حق گوهر صدق و صفا زهرا
یگانه بانوی دین فخر نسوان بنیآدم
فروزان شمع بزم محفل آلعبا زهرا
بتول طاهره خیر النسا انسیهی حورا
مهین امالائمه، بنت ختم الانبیا زهرا
زکیه، بضعه ختم رسل، صدیقهی مطلق
خبیر «سر ما اوحی» (1)به امر مصطفی زهرا
1) 175. سر ما اوحی: اشاره به آیهی مبارکه 10 از سورهی النجم است که میفرماید «و خداوند به بندهی خویش هر چه باید وحی کند، وحی کرد».
غرض در خلقت زن بود حق را در وجود او
وگرنه بود در رتبت نبوت را سزا زهرا
کمال وهم حیران است در وصف جلال او
چو مستغنی است از هر وصف و هر مدح و ثنا زهرا
نیاسوده هنوز از ماتم مادر که در دنیا
به درد فرقت و داغ پدر شد مبتلا زهرا
فغان زان دم که با اطفال لب پر شکوه از امت
روان شد بر سر قبر پیمبر با نوا زهرا
به زاری گفت ای سلطان خوبان یا رسولالله
نگر از جور امت گشته زار و بینوا زهرا
مرا ای باعث ایجاد عالم در پناه خود
ببر، زیرا که سیر آمد ازین دار فنا زهرا
ندانم شیعیان، با آن همه درد و الم آیا
خبر میداشت آندم از حدیث کربلا زهرا
هشت قدم بر فراز تودهی غبرا
فاطمه دخت رسول، زهرهی زهرا
حضرت صدیقهی بتول که باشد
خادمهی آستانش مریم عذرا
فیض ازل، جوهر نتیجهی رحمت
نور ابد، دختر خدیجهی کبرا
فاطمه، امالائمه همسر حیدر
فاطمه فر و فروغ یثرب و بطحا
ثالث شمس و قمر، بتول مطهر
قوت قلب رسول خالق یکتا
واهب جان (1)شاخ و برگ ریشهی توحید
زادهی یاسین و دخت فرخ طاها
شمع هدی، نور عقل، نقش مشیت
همسر پاک علی عالی اعلا
باعث ایجاد هر چه نقش به گیتی
واسطهی خلق هر چه خلق به دنیا
زهرهی زهرا که بر به شمسهی کاخش
شمس خرد دوخته دو دیده چو حربا (2).
آنکه معلق بود به مشکوی جاهش
روضهی مینو بسان گنبد مینا
خار گلستان اوست جنت فردوس
شمع شبستان اوست بیضهی بیضا (3).
گرد رهش توتیای دیدهی آدم
خاک درش آبروی چهرهی حوا
هر چه بود حکم او قدر کند اذعان
هر چه بود امر او قضا کند امضا
عصمت ذاتش ز فکر فهم منزه
عفت طبعش ز وهم و عقل مبرا
ره نبرد فکر ما به مدحت ذاتش
خس نبرد راه بر کنارهی دریا
مام شبیر و شبر که پاک سلیلش (1)
هست شهنشاه طوس زادهی موسی
زادهی موسی بن جعفر آنکه حریمش
برده فروغ از فروغ سینهی سینا
هست عصا بر کف ایستاده به کویش
موسی عمران بسان دربان برپا
قبله گه هفتمین و حجت هشتم
مظهر داور ولی ایزد دانا
از کرمش فیض برده چشمهی خورشید
در حرمش موم گشته صخرهی صما (2).
عرش برین از پی طواف حریمش
بسته کمر بر میان همیشه چو جوزا
خاک مطبق بود ز نهیش ساکن
چرخ معلق بود به امرش پویا
عین سعادت شود شقاوت ابلیس
آید اگر سوی او ز روی تولا
بندهی کویش رسانده فرق به فرقد (1)
حاجب بارش کشیده سر به ثریا
به مدح زهرهی زهرای ازهر
چه گوید نادری الله اکبر
خداوند رسولان راست فرزند
امامان جهانبان راست مادر
1) 181. فرقد: نام دو ستاره قطبی است.
فروغ نور مشکوه نبوت
که شد شمس از فروغ او منور
اگر خورشید ذات او نبودی
به ظلمت بود صبح دین مستر
غلام درگه او هست جبریل
کنیز مشکوی او هست هاجر
فلک را گرد کوی اوست دیهیم
ملک را خاک ره اوست افسر
زهر خاتون صحرای قیامت
کند بخشایش فردای محشر
خرد آنگه تواند مدح او گفت
که ره جوید به ذات پاک داور
وجودش اصل خلقت راست مقصود
نمودش ذات بیچون راست مظهر
ازو فر الهی آشکارا
چو نور از مهر و بو از مشک اذفر
مهین فرزند او شاه خراسان
خداوند و خدیو هفت کشور
علی موسی الرضا شاهی که ذاتش
بود پر از صفات ذات داور
شهنشاهی که برق قهر او زد
به ملک کفر و کاخ شرک آذر
امروز قلب عالم امکان بود ملول
روز مصیبت است و گه رحلت بتول
باشد ملول گر دل خلقی شگفت نیست
کامروز قلب عالم امکان بود ملول
کشتی چرخ غرقهی طوفان اشک شد
سیل عزا گرفت جهان را ز عرض و طول
با پهلوی شکسته و رخسار نیلگون
امروز برد شکوهی اعدا، بر رسول
آن بانوئی که گرد حریمش گذر نکرد
از دور باش عصمت او وهم بوالفضول
امالائمه النجبا، بانوی جزا
نور الهدی حبیبهی حق، بضعه الرسول
خیر النسای، فاطمه مرآت ذوالجلال
کادراک ذات او را حیران شود عقول
راه نجات، حب بتول است و آل او
گمره شود هر آنکه ازین ره کند عدول
دعوی حب و بندگیش میکند «محیط»
دارد امید آنکه شود دعوتش قبول
ما را کجا بکوی تو ممکن بود وصول
کانجا خیال را نبود قدرت نزول
طول زمان هوای تو از سر بدر نبرد
اصلی بود محبت والاصل لا یزول
گفتم به عقل چاره کنم درد عشق را
غافل از اینکه عشق بود آفت عقول
درویشم و به هیچ قناعت همی کنم
بگذاردم به خویش اگر نفس بوالفضول
اول رفیق باید آنگه طریق از آنک
باید رفیق خضر شدن نی مرید غول
گر با خبر شوی ز بقای پس از فنا
اندر فنای نفس چو نیکان شوی عجول
آسودگی نیابی در عرصهی جهان
گر بسپری بسیط زمین را به عرض و طول
در حیرتم که شادی و عیش جهان کر است
هستند چون فقیر و غنی هر دو تنی ملول
از آن زمان که بار امانت قبول کرد
معلوم شد که آدم خاکی بود جهول
چشم امید نیست به هیچ آستان مرا
الا به آستانهی فرخندهی بتول
امالائمه النقبا، بانوی جزا
نور الهدی، حبیبهی حق بضعهی رسول
صدیقه آنکه کرده پی کسب عز و جاه
روح الامین ز روز ازل خدمتش قبول
در وصف ذات و کرامات بی حدش
گردیده نطق الکن و حیران شود عقول
باشد «محیط» شاد ز یمن ولای او
در روز رستخیز که هر کس بود ملول
ای چهر برفروختهات لالهزار عمر
بازآ که بی رخ تو خزان شد بهار عمر
عمرت دراز باد که آمد طرب فزا
با یاد روی و موی تو لیل و نهار عمر
سرو و گلی نیامده چون عارض و قدت
در گلشن زمانه و در جویبار عمر
صبر و قرار عمر تو بودی و بی تو رفت
از کف زمام طاقت و صبر و قرار عمر
هر دم که بی تو میگذرد، دیده جای اشک
خون گریدا به حال من زار و کار عمر
آشفتهتر ز طره تو گشته حال من
آشفتهتر ز حالت من روزگار عمر
تاری اگر ز طرهی تو افتدم به چنگ
آید به دولت تو به دست اختیار عمر
هرکس که دید روز وداع تو واقف است
بر بیدلان چه میگذرد از گذار عمر
هر دم که بی حضور عزیزان بسر رود
انصاف خواندش نتوان از شمار عمر
بگرفته دل غبار کدورت ز هستیم
کو نیستی که شویدم از دل غبار عمر
جز کشتگان دوست که جاوید زندهاند
جاوید بر نخورده کس از شاخسار عمر
غفلت نگر که پیک اجل در رسید و باز
دل بستهای به دولت بی اعتبار عمر
فهم سخن اگر ننمائی شگفت نیست
هوشت ز سر ربوده می خوشگوار عمر
خواهی ز خواب غفلت بیدار شد ولی
صهبای مرگ بشکندت چون خمار عمر
با رشتهی ولای بتولش، چو بستگی است
از هم گسسته می نشود پود و تار عمر
خورشید آسمان ولایت که پرتوی
ز انوار اوست شمس و وجود نهار عمر
هر تن که عاری است ز تشریف مهر او
باشد دو روزه صحبت او ننگ و عار عمر
اوقات عمر صرف ثنایش کنم که هست
این شیوه مایهی شرف و افتخار عمر
گر هیچ یادگار نباشد «محیط» را
این نغز گفته بس بودش یادگار عمر
دوبارهی نخل بستان پیمبر نوبر آورده
خدیجهی در حریم قدس احمد دختر آورده
چه دختر؟ دختری نیکو، چو نیکو روضهی مینو
خدا در شأن این بانو ز جنت کوثر آورده
جهان را نور باران کرده اینک زهره الزهرا
مه از بهر تماشا از گریبان سر برآورده
ز خورشید زمین گردون نماید کسب نور اکنون
که افلاک رسالت نیز نیکو اختر آورده
سرای مصطفی خود از صفا از عرش بهتر بود
نزول زهرهی زهرا، صفای دیگر آورده
نه تنها لؤلؤ مرجان به دامان آور زهرا
که بحر عصمت و عفت هزاران گوهر آورده
به وصف دشمنان آلپیغمبر چه گویم من
کتاب الله به ذم آن جماعت ابتر آورده
گلی از گلشن جنت، مهی از طارم رفعت
خوری از خاور رفعت جهان را انور آورده
ز یمن خلقتش عالم به بازار وجود آمد
ز رأفت خالق سرمد درخشان گوهر آورده
به امر حی سبحانی، پی گهواره جنبانی
به همره مریم از جنت به خدمت هاجر آورده
خدیجه مریم آورده، سُرور عالم آورده
به نسوان خاتم آورده ز مریم بهتر آورده
امشب آن گلشن طاها ثمر آورده برون
ثمری تازه، چو قرص قمر آورده برون
بحر زخار (1)رسالت، یم مواج کرم
از بر خویش یگانه گهر آورده برون
نفس باد صبا مشک فشاند امشب
که ز انفاس خوشش مشک تر آورده برون
حبذا ساقی بزمی که ز خمخانهی عشق
ساغر خویش چو تنگ (2)شکر آورده برون
قلم صنع خدا بین که چسان از رقمش
منشی حکم قضا و قدر آورده برون
احسن آن قادر بیچون که ز گنجور قدم
گوهری به ز همه خشک و تر آورده برون
نازم آن دست که از کنز خفی مطلق
دُر دُردانهی خیر البشر آورده برون
آفرین بر ید نقاش که از پردهی غیب
نقش این دختر والا گهر آورده برون
حمد آن خالق سرمد که ز بحر کرمش
کوثری فخر تمام بشر آورده برون
به به آن مام که چون فاطمه از گنج عفاف
همسر باب شبیر و شبر (1)آورده برون
مه نتابد اگر امشب چه عجب چون نگرد
آفتابی ز پس ابر سر آورده برون
مرغ بی بال و پری بود چو مهجور حزین
بین ز یمن قدمش بال و پر آورده برون
1) 184. شبیر و شبر: حسن و حسین (ع).
نوبهار آمد و گردید گلستان خرم
پهنهی خاک فریبا شده چون باغ ارم
لشکر بهمن و دی ماه فراری گشتند
زده بر کوه و در و دشت بهاران پرچم
فرحانگیز نمودند فضای بستان
سنبل و نسترن و یاسمن و اسپر غم
ابر آذار گهر ریخت به باغ و صحرا
چهرهی سبزه بیاراست به از دُر شبنم
بلبل از وصل گل و دیدن دلدار شده است
در چمن نغمهسرا گاه به زیر و گه بم
شادی و شور و طرب گشته به هر جا برپای
اثری نیست ز اندوه و نشانی از غم
ای سرور و شرف از میمنت فاطمی است
که بهاران زده هر گوشهای این گونه رقم
جمعه در بیستم ماه جمادی الثانی
مهر رخشان جهان کرد منور عالم
مفخر عالم هستی و ودیعت ز خدا
شافع روز جزا دخت رسول اکرم
با سجایای نکو جمع نموده است جمال
نیک گردانده به هم سیرت و صورت مدغم
فخر زنهای جهان است بتول اطهر
به کنیزی درش هست مباهی مریم
پرورانیده حسینی که نموده است فدا
جانش اندر ره حق، تا کند از بیخ ستم
یازده کوکب رخشنده از او نور گرفت
که از ایشان شده ارکان دیانت محکم
قرة العین نبی، مام عزیز حسنین
همسر شیر خدا، سرور و سردار امم
گر بسائی سر اخلاص به درگاه بتول
فارغ از رنج و تعب گردی و راحت ز الم
یاد او درد ترا مایهی درمان باشد
آستانش دل هر خسته دلی را مرهم
مدح «فرزین» نتوان فاطمهی زهرا را
که در این راه ترا، عجز زبان است و قلم
فاطمه دخت نبی، فخر بشر
آنکه خواند «امابیها» ش پدر
آسمان شرف و بحر سخا
روشنی بخش دل پیغمبر
آیت روشن حق، یار علی
شافع شیعه به روز محشر
جوشش چشمهی پاک ازلی
یازده حجت حق را مادر
آنکه بر مسند خاتونی عشق
شد علی شیر خدایش همسر
فاطمه: گوهر دامان رسول
ای ملک خوی بهشتی منظر
آستان بوس تو شد حور و ملک
نام تو لوح زمان را زیور
مادر پیر فلک با همه سعی
چون تو فرزند نزاید دیگر
پیران تو و اولاد توایم
در امانیم ز هر خوف و خطر
چشم امید و شفاعت دارند
سوی تو روز جزا، جن و بشر
خرم آنانکه در اندیشهی تو
روز و شب عمر خود آرند بسر
راه یابند بسر منزل دوست
با دعاهای شب و آه سحر
تویی آن زهرهی زهرا به فلک
که بُوَد مهر و مهت، خدمتگر
کار مدح تو نیاید از من
کرده مدح تو به قرآن، داور...
بر چو من عاصی غمگین چه شود
کز محبت فکنی نیم نظر
از تو دارم به جهان خندهی شوق
وز تو دارم همه شب دیدهی تر
تا «شقایق» ره و رسم تو گزید
گشت فارغ ز غم و فتنه و شر
ای خاک در تو تاج سرها زهرا
وی قبر تو مخفی ز نظرها، زهرا
تا باب شفاعت تو باز است چه غم؟
گر بسته شود تمام درها، زهرا
شمس باشد شمسهی (1)کاخ جلال فاطمه
ماه باشد مهچهی (2)بار جلال فاطمه
سرمهی چشم ملک اندر فلک دانی ز چیست
گر نمیدانی بود گَرِد نِعال (3)فاطمه
هفت (4)باب و چار مادر تربیت ننمودهاند
زیر نه افلاک، فرزندی مثال فاطمه
دختری از آدم و حوا نیامد در وجود
چون خدیجه مادر نیکو خصال فاطمه
ما سوی الله (1)تا ابد هستند و بودند از ازل
جمله مهمان بر سر خوان نوال فاطمه
همچو گیسوی یتیمانش پریشان گشت حال
چون ز دنیا رفت باب بی همال فاطمه
یاد محنتها که بابش دید از هر بوالهوس
یک نفس بیرون نمیرفت از خیال فاطمه
چون علی را دید غمگین از جفای دشمنان
زان غم جانکاه افزون شد ملال فاطمه
آن بلاهائی که رو آورد سویش در جهان
مایه شد آخر برای ارتحال فاطمه
بس که بار غم نهادش بر سر دوش آسمان
چون کمان شد خم قد با اعتدال فاطمه
1) 189. ما سوی الله: کلیه مخلوقات و موجودات و ممکنات و به معنی آنچه غیر از خدای تعالی باشد.
محبوبهی حق کسی به جز فاطمه نیست
گر هست کسی، بگویدیم آن کس کیست؟
بعد از پدرش محمد، او را همسر
در رتبه کسی نیست و گر هست علیست
برخاست به آئین کهن مرغ شب آویز (1)
ای ترک ختا خیز به طبع طربانگیز
بر بند طرب را زین بر توسن شبدیز (2)
کن جام جم از گوهر می مخزن پرویز
ای خط تو پاکیزهتر از سبزهی نو خیز
بر سبزهی نو خیز که شد باغچه مینو (3).
بنهاد به سر گلبن نو اختر جمشید
تابید ز گل، بر فلک باغچه ناهید
بگشای در میکده، یعنی در امید
بردار ز رخ پرده که تا دیدهی من دید
چون روی تو رخشنده ندیدم من خورشید
چون موی تو آشفته ندیدم من هندو
بگذشت مه آذر و پیش آمد آذار (1)
ابر آمد و بیژادهی تر ریخت به کهسار
باد آمد و بگشود در دکهی عطار
آراسته شد باغ چو روی بت فرخار (2).
نرگس که بود پادشه کوچه و بازار
زد خیمهی سلطانی در برزن و در کو
دانی به چه میماند ارکان دمن را
از لالهی نعمانی ترکان یمن را
ای ترک ختائی که بلائی دل من را
ای موی تو بشکسته بها مشک ختن را
از لالهی می تازه کن آثار کهن را
ای روی و برت تازهتر از لالهی خودرو
آراست به تن باغ ز دیبا سلب (1)نو
خورشید گل افکند به چار ارکان پرتو
از ماه سمن بر مه و خورشید رسد ضو (2)
دهقان سمنزار منست اختر شبرو
گلبن به سر باغ نهاد افسر خسرو
نسرین بپراکند به گل مخزن منکو (3).
ای ماه من ای چون تو نیاراسته مانی
تو اول و خورشید بلند اختر ثانی
شد خاک سیه از گل سوری زرکانی
ای لعل تو شادابتر از سنگ یمانی
از بادهی چون سودهی یاقوت رمانی
درده که زد از سرو سهی فاخته کوکو
روزی که در میکدهی عشق گشادند
بر من رقم بندگی عشق تو دادند
جان و دل سودائیم از عشق تو زادند
اینست که بس پاکرو و پاک نژادند
در بادیهی عشق تو هم پویهی بادند
ور گرگ هوا حمله کند هم تک آهو
خورشید چو رویت به سما و به سمک نیست
چون روی تو پیداست که خورشید فلک نیست
از جشن تو در سینهی عشاق تو شک نیست
شور لب شیرین تو در کان نمک نیست
ای زاده انسان که به خوبیت فلک نیست
از عشق تو برپاست به کونین هیاهو
ابر هنری گوهر تر ریخت به هامون
از خاک برون آمد گنجینهی قارون
مرغ از زبر شاخ زند گنج فریدون
ای روت چو آئینهی اسکندر ایدون
در پیش غم از بادهی چون عقل فلاطون
آراسته کن سدی چون رای ارسطو
ای گوهر یکدانه بریز از خم لاهوت
در ساغر بلور صفا سودهی یاقوت
مرغ ملکوت است زجاجی که دهد قوت
قوت جبروت است که در خطهی ناسوت
نوشم می مدح گهر نه یم فرتوت
صدیقهی کبری صدف یازده لؤلؤ
مشکوه چراغ ازلی مهبط تنزیل (1)
خوانندهی تورات و سرایندهی انجیل
دانندهی اسرار قِدَم (2)بی دم جبریل
فیاض بری از علل و رسته ز تعطیل
مولود نبوت که به طفلی شده تکمیل
تولید ولایت که به سفلی زده پهلو
انسیهی حورا سبب اصل اقامت
اصلی که ببالید بدو نخل امامت
نخلی که ز تولید قدش زاد قیامت
گنجینهی عرفان گهر بحر کرامت
در باغ نبی طوبی افراخته قامت
در ساحت بستان ولی سرو لب جو
سر سند کل اثر صادر اول
نه عقل (1)درین یک اثر پاک معطل
نفس فلک پیر در این مرحله مختل
برتر بودش پایه ز موهوم و مخیل
بالاتر ازین چار خشیجان (2)بهی یل
صد مرتبه بالاتر ازین گنبد نه تو
این گنبد نه توی بدان پایه نباشد
این عقل و خیالات بدان مایه نباشد
آن را که ز خورشید فلک سایه نباشد
بر عرش بجز نورش پیرایه نباشد
قطبی که کراماتش اگر دایه نباشد
از معجزه پیداست علامت نه ز جادو
مرآت خدا عالمهی نکتهی توحید
کش خیمهی عصمت زده بر عرصهی تجرید (1).
آن جلوه که بالذات برونست ز تحدید (2)
مولود محمد که بدان نادره تابید
ذات احدی کرد پدید این سه موالید
این چار زن حامله وین هفت تن شو
بالای مکان فوق زمان ذات محمد
کز نقص زمانی و مکانیست مجرد
فرزند نبی جفت ولی طاق مؤید
طاق حرم عصمت او قصر مشید (3).
آن شافعه کان رایحه کز خلد (4)مخلد
جویند نیابند جز از خاک در او
آوخ ز وضع این کُره وز کارش
زین دایرهی بلا وز پرگارش
بازیچه خانهای است پر از کودک
لهو است و لعب پایهی دیوارش
گل مینهد به محفل نادانان
بر قلب عاقلان بخلد خارش
نان بشکند همی و نمکدان را
صدقش نبین و مهر نپندارش
معشوقهای است عاریتی زیور
او کشتهی تو است و تو بیمارش
من را که عقل و فضل و هنر دارم
هیچم نیاورد سر انکارش
زو بر گرفت جامهی پشمینی
زو برگزید کاسهی سوفارش
بکشید سوی احمد مرسل رخت
بربست زان دیار کرم بارش
شمس وجود احمد و خود زهرا
ماه ولایت است ز اطوارش
دخت ظهور غیب احد، احمد
ناموس حق و صندوق اسرارش
هم مطلع جمال خداوندی
هم مشرق طلیعهی انوارش
هم ماه بارد از لب خندانش
هم مهر ریزد از کف مهیارش
این گوهر از جناب رسولالله
پاک است و داور است خریدارش
کفوی نداشت حضرت صدیقه
گرمی نبود حیدر کرارش
جنات عدن خاک در زهرا
رضوان ز هشت خلد بود عارش
رضوان به هشت خلد نیارد سر
صدیقه گر به حشر بود یارش
باکش ز هفت دوزخ سوزان نیست
زهرا چه هست یار و مددکارش
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد به تمام ایزد دادار تعالا
گفتا که منم امام و میراث
بستد ز نبیرگان و دختر
صعبی تو و منکری گر این کار
نزدیک تو نیست صعب منکر
ور می بروی تو با امامی
کاین فعل شده است زو مُشهر
من با تو نیم که شرم دارم
از فاطمه و شبیر و شبر
وفات حضرت صدیقه است و روز عزا
دلا بسوز که شد تازه روز عاشورا
بود بزرگ مصیبت اگر چه قتل حسین
بزرگتر نبود از شهادت زهرا
دریغ و درد که نیلی ز ضرب سیلی شد
رخی که بود درخشان چو آفتاب سما
ز تازیانهی کین شد کبود بازویی
که بود بازوی او دستیار دست خدا
چو گشت محسن صدیقه سقط ازین ماتم
خروش خاست ز سکان عالم بالا
دری بسوخت ز دست ستم که بود از قدر
بر آستانهی او جبرئیل جبهت سا
رواست تا به ابد چشم چرخ خون بارد
از آن ستم که رسید از خسان به آلعبا
چنان به خانهی زهرا زدند آتش کین
که زد زبانهی او سر به دشت کربُ و بلا
نسوختی عدو ار خانهی علی را در
یزید را نبد اینگونه زهره و یارا
شکست پهلوی پاک بتول و دخت رسول
که از شکستن او شد شکسته خاطر ما
نگشت بسته گر آن روز بازی حیدر
نبود در غل و زنجیر بسته زین عبا
اگر عدو نزدی سیلی آن زمان به بتول
کجا طپانچه به زینب زدند قوم دغا
یقین که آلعبا شافعان جرم ویند
«طرب» چو مرثیه خوانی کند بر آلعبا
«اسامه» (1)گفت سید داد فرمان
که بوبکر و عمر را پیش من خوان
چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز
پیمبر گفت زهرا را که برخیز
برو بابا جهازت هر چه داری
چنان خواهم که در پیشم بیاری
اگر چه نور چشمی ای دل افروز
به حیدر میکنم تسلیمت امروز
1) 206. صحابی معروف پیامبر اسلام (ص).
شد و یک سنگ دستاس آن یگانه
برون آورد در ساعت ز خانه
یکی کهنه حصیر از برگ خرما
یکی مسواک و نعلینی مطرا
یکی کاسه ز چوب آورد با هم
یکی بالش ز جلد میش محکم
یکی چادر ولیکن هفت پاره
همه بنهاد و آمد در نظاره
اسامه گفت من آن کاسه آنگاه
گرفتم پس روان گشتم در آن راه
به پیش حجرهی حیدر رسیدم
ز گریه روی مردم می ندیدم
پیمبر گفت ای مرد نکوکار
چرا میگریی آخر این چنین زار
بدو گفتم ز درویشی زهرا
مرا جان و جگر شد خون و خارا
کسی کو خواجهی هر دو جهان است
جهاز دخترش اینک عیان است
مرا گفت ای اسامه این قدر نیز
چو باید مُرد هست این هم بسی چیز
چو پا و دست و روی و جسم و جانت
نخواهد ماند گو این هم ممانت
جگر گوشهی پیمبر را عروسی
چو زین سان است تو در چه فسوسی
فاطمه خاتون جنت ناگهی
پیش سید رفت در خلوتگهی
گفت کرد از آس دستم آبله
یک کنیزک از تو میخواهم صله
تا مرا از آس رنجی کم رسد
تا کیم از آس چندین غم رسد
وی عجب در پیش صدر روزگار
بود آن ساعت غنیمت بیشمار
دست بگشاد و ببخشید آن همه
هیچ ننهاد از برای فاطمه
یکی دعاش آموخت زیبا و عزیز
گفت این بهتر ترا زان جمله چیز
آنکه او از فقر فخر آمد عزیز
کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز
گر سر دین داری ای بی پا و سر
راه دین است زین ره در گذر
گلی که از بوی او زنده دل ما سواست
زیور گلزار قدس در حرم کبریاست
هم نفس مصطفی هم قدم مرتضی است
دختر شمس الضحی همسر بدر الدجی است
ماه شب چارده، مدار هشت و چهار
طایر قدسی پرید شبی ز نه آسمان
دانهی عصمت بچید ز شاخسار جنان
جان جهان بازگشت همره جان جهان
یافت اگر مصطفی نشانهی بی نشان
گرفت خاتم نگین ز دست پروردگار
درخت خلقت بداد میوهی امید را
کفو نبوت بزاد سورهی توحید را
به مالی فانی خرید دولت جاوید را
که مه در آغوش مهر کشید خورشید را
دگر «وحیدی» بس است همین یکی از هزار
یا رب یا رب به کریمی تو
به صفات کمال و رحیمی تو
یا رب به نبی و وصی و بتول
به تقرب و شان دو سبط رسول
یا رب به عبادت زین عباد
به زهادت باقر علم و رشاد
یا رب یا رب به حق صادق
به حق موسی، به حق ناطق
یا رب یا رب به رضا شه دین
آن ثامن ضامن اهل یقین
یا رب به تقی و مقاماتش
یا رب به نقی و کراماتش
یا رب به حسن شه بحر و بر
به هدایت مهدی دینپرور
کاین بنده مجرم عاصی را
وین غرقهی بحر معاصی را
لطفی بنما و خلاصش کن
محرم به حریم خواصش کن
رحمی بنما به دل زارش
بگشا به کرم گره از کارش
مصطفی تاج است و حیدر تاجدار فاطمه
گوهر سبطین احمد گوشوار فاطمه
ایزد یکتا به ساق عرش اعلی برنگاشت
نام پاک و عزت و شأن و وقار فاطمه
امسبطین است و جفت مرتضی سلطان دین
زهرهی برج رسالت مه عذار فاطمه
پیش سرو قامتش شرمنده طوبای بهشت
عرشیان تکبیر گویان بر شمار فاطمه
آسمان را دامن از در و گهر پر کردهاند
تا شبی از شوق گرداند نثار فاطمه
تا ابد گردد مشام اهل جنت مشکبو
زلف حورالعین گر افشاند غبار فاطمه
معدن در ولایت منبع فیض خدا
در شفاعت عالمی چشم انتظار فاطمه
چون به محشر بر شفاعت لب گشاید لطف دوست
بخشد از رحمت گناه دوستدار فاطمه
صد تبارک گفت نقاش ازل تا برنگاشت
طلعت زیبا و زلف مشکبار فاطمه
زیور تاج امامت زیب شاهان وجود
گوهر زهرا و در شاهوار فاطمه
طاهر طهر مطهر، ظل نور لم یزل
آیت تطهیر شد نازل به دار فاطمه
زد «الهی» چنگ در دامان عصمت کز نشاط
مست ناب کوثر است از جویبار فاطمه
به برج معرفت گردون درخشان اختری دارد
به جیب خود سپهر عشق تابان گوهری دارد
به باغ وحی و بستان نبوت گلبنی باشد
که آن گلبن هزاران باغ گل در هر پری دارد
به بستان ولایت تازه سرو قامتی بینی
که آن قامت چو غوغای قیامت محشری دارد
فلک زان حلقهی گیسوی مشکین چنبری گیرد
ملک زان نرگس شهلای رضوان ساغری دارد
جحیم از قهر او بر دشمنانش شعله افروزد
بهشت از لطف او بر دوستانش کوثری دارد
وقارش بر قد و بالای عصمت زیوری بندد
شکوهش بر سر از سلطان عزت افسری دارد
در آفاق حقیقت اخترش را بهترین طالع
که چون شاه ولایت برگزیده همسری دارد
امیر دین از آن برج ولای آسمان رفعت
به از مه یازده تابنده مهر انوری دارد
بلی دخت پیمبر طهر اطهر شافع محشر
به طالع یازده رخشنده ماه و اختری دارد
ز غوغای قیامت کی هراسد شیعهی پاکش
که چونان عصمت کبری شفیع محشری دارد
عجب نبود «الهی» را گر ایمن باشد از دوزخ
که از مهرش دلی روشن چو مهر خاوری دارد
علی چون جسم زهرا را کفن کرد
شقایق را نهان در یاسمن کرد
دو نور دیدهاش از ره رسیدند
به زاری جانب مادر دویدند
خود افکندند بر آن جسم رنجور
عیان شد معنی نورٌ علی نور
بغل بگشاد و در آغوششان برد
چنان نالید کز سر هوششان برد
ایا مادر دلت از ما رمیده
چو اشک افکندهای ما را ز دیده
بیا مادر یتیمان را ببر گیر
وز آفت جوجگان را زیر پر گیر
گل و بلبل به نغمه ناله سر کرد
بغل بگشاد و گلها را ببر کرد
صدیقهی کبری گهر درج رسالت
ام النجبا، واسطه العقد جلالت
بر چرخ الوهیت خورشید عدالت
اسم الله اعظم، شرر دیو ضلالت
یک مظهر لاهوتی در یازده حالت
یک حجت یزدانی با یازده برهان
نورش ازلی بود از انوار الهی
در جلوهگری بود به آثار الهی
گردید عیان از رخش اسرار الهی
دو دیده او دیدهی بیدار الهی
در باغ هدی شاخهی پربار الهی
شاخی که ببار آید از او میوهی عرفان
امروز جهان شد متشکر ز جهاندار
امروز برافروخته رخ احمد مختار
امروز عیان شد رخش از پردهی اسرار
امروز از او نور خدا گشت پدیدار
جبریل ندا داد که هان جلوهی دلدار
ای دلشدگان دلشدگی رفت به پایان
ای مظهر حق آینهی یازده مظهر
ای پیکر نورانی تو روح مطهر
ای دختر پیغمبر، ای همسر حیدر
ای چهرهی زیبای تو آرایش محشر
امروز به مدح تو سخن رفت مکرر
بر درگه فرزند تو سلطان خراسان
شاه رسل چو فاطمه، گر دختری نداشت
بی شبهه آسمان حیا اختری نداشت
گر خلقت بتول نمیکرد کردگار
در روزگار شیر خدا همسری نداشت
از این دو گر یکی نه به هستی قدم زدی
این یک به راستی زنی، آن شوهری نداشت
بی دختر پیمبر ما عرصهی حیا
مانند امتی است که پیغمبری نداشت
بی دختر پیمبر ما، نو عروس دهر
خوش دلفریب بود ولی دختری نداشت
خاتون هفت پرده که در هشت باغ خلد
عصمت هر آنچه گشت چو او خواهری نداشت
الا که آن شفیعهی محشر به راستی
تاب سخا و فقر علی، دیگری نداشت
جانها فدای او و دو پور گرامیش
و آن شوی تا جدار وی و باب نامیش
ای بانوی حریم شهنشاه لا فتی
ای معجر تو عصمت، و ای حجلهات حیا
ای گوشوارهی تو دُر اشک بی کسان
گلگونهی تو خون شهیدان کربلا
ای مریم دو عیسی و چرخ دو آفتاب
ای معدن دو گوهر و مام دو مقتدا
همخوابهی علی و جگر گوشهی نبی
مخدومهی خلایق و محبوبهی خدا
کابین تو فرات و عیال تو تشنه لب
میراث تو فدک، حسین تو بینوا
آن زُهرهای که مهر به نورش منور است
دُردانهی پیمبر و زهرای اطهر است
بانوی بانوان جهان، سرور زنان
درج عفاف و عصمت کبرای داور است
او را پدر، رسول خدا صدر کاینات
او را علی، ولی خداوند، همسر است
فرزند او حسین و ازین حسن تربیت
شایستهی مقام ربوبی مادر است
او مشرق طلوع دو تابنده آفتاب
او مطلع ظهور دو رخشنده اختر است
خواندش پدر به امابیها که نور او
فیض نخست و صادر اول ز مصدر است
زین روز جمع اهل کسا نام فاطمه
در گفتهی خدای تعالی مکرر است
بر تارک زنان جهان تاج افتخار
بر گردن عروس فلک عقد گوهر است
عیسی غلام قافله سالار انبیاست
مریم کنیز فاطمه دخت پیمبر است
با آن جلال و رتبت والا شنیدهام
پهلوی او شکسته به یک ضربت در است
آنهم دری که روح امین اذن میگرفت
والله، جای گفتن الله اکبر است
گویند تهمتی است که ما شیعه میزنیم
پس آتش خیام حسین از چه اخگر است؟
خواهد چو خونبهای جگر گوشههای خویش
فردای حشر، محشر کبرای دیگر است
خون خداست خون حسین عزیز او
هر قطره خون او زن جهانی فزونتر است
با آنکه سید است «ریاضی» به درگهش
عبد و غلام و بنده و مولا و چاکر است
امروز تشعشع خدائی
در ساحت قدس کبریائی
افتاده ز ماورای افلاک
بر چهرهی پاک شاه لولاک
سر میزند آفتاب سرمد
در خانهی کوچک محمد
از مطلع غیب و شرق توحید
خورشید حیاء و دین درخشید
گردید عیان جمال یزدان
آنچه پس پرده بود پنهان
این عید مبارک است و مسعود
چون فاطمه است طرفه مولود
حورای بهشت و آدمی روی
افرشتهی خلد و احمدی خوی
چون چشم گشود چشم بد دور
از ماه رخش تلألؤ نور
پر کرد زمین و آسمان را
بیت الشرف فرشتگان را
آنگونه که اختران افلاک
پاشند ز نقره نور بر خاک
نور رخ این فرشتهی پاک
از خاک رود به بام افلاک
ای روح عظیم آسمانی
وی نام تو نام جاودانی
ای تاج سر زنان عالم
وی مفخر دودمان آدم
از جوهر قدس تار و پودت
از نور محمدی، وجودت
معیار کمال زن توئی تو
مقیاس جلال زن توئی تو
ای نادرهی دُر بحر رحمت
آویزهی گوشوار عصمت
خیاط ازل ز حجلهی غیب
در طارم نور غیب لا ریب
چون مشعل وحی را برافروخت
پیراهن عصمت ترا دوخت
ای پارهی پیکر پیمبر
هم مادر و هم خجسته دختر
ای دختر بهترین پدرها
وی مادر برترین پسرها
ای همسر شاه شهسواران
نفس نبوی و روح قرآن
وی خلقت تو بزرگ آیت
پیوند نبوت و ولایت
ای گنج هزار گونه گوهر
وی خوانده ترا خدای، کوثر
نسل تو نگاهبان دین است
بر تاج تو یازده نگین است
شاه شهدا که بر سر دین
بگذاشت نگین و تاج خونین
یک پارهی پاک از تن تست
پروردهی شیر و دامن تست
خونی که به شیر تست معجون
جز رنگ خدا نگیرد آن خون
اسلام که روز او بشد شب
دادی تو گره به زلف زینب
ای بر فلک پیمبری ماه
خورشید کمین کنیز درگاه
در قدر ز کائنات برتر
با فضه کنیز خود برابر
چون پیرهن عروسی خویش
دادی به زنی گدا و درویش
از سندس سبز جامهی نور
کز سوزن نور بخیه زد حور
جبریل ز باغ خلد آورد
حورای بهشت بر تنت کرد
تا تاج طلا نشان خورشید
زیب سر ماه هست و ناهید
تا خیل ستاره دسته دسته
در هودج نقرهای نشسته
نور رخ دختر پیمبر
تابد به همه جهان سراسر
لطف تو چو مهر جاودان باد
بر عالمیان نگاهبان باد
زین نغز چکامهی «ریاضی»
گشتند خدا و خلق راضی
ای بهشت برین و دار سلام
ای زمین بقیع بر تو سلام
ای بقیع ای بهشت روی زمین
خاکی و برتر از بهشت برین
عنبری یا عبیر یا عودی
هر چه هستی بهشت موعودی
چه گهرها که زیب سینهی تست
چه نگینها که در خزینهی تست
ای بزرگان که در تو پنهانند
جسم خاکی و یک جهان جانند
هر طرف رخ نهفته در دل خاک
پارهای از تن پیمبر پاک
این یکی خاک پاک دختر اوست
پارهی پیکر مطهر اوست
ساحت قدس حضرت زهراست
کز جلالت شفیعهی دو سراست
پسری را که او به جان پرورد
کربلا را علم به عالم کرد
روز اسلام از آن بشد چو شب
که گره زد به گیسوی زینب
دره التاج و تاج دین باشد
زیب او یازده نگین باشد
این امامان که در بقیع درند
افتخارات عالم بشرند
چار فصل کتاب تکویناند
چار رکن مبانی دیناند
مهبط نور وحی یزدانند
ترجمان رموز قرآنند
وارث انبیاء و صدیقین
سایههای خدا به روی زمین
هر یکی شاخهای ز نخلهی طور
هر یکی آیهای ز سورهی نور
دست پروردگان خانهی وحی
مرغ لاهوت آشیانهی وحی
چار در خوشاب یک صدفند
نور چشمان شحنهی نجفاند
روشنی بخش روی مهر و مهند
پسران عزیز فاطمهاند
مشکلی دارم ای بقیع عزیز
ای تو ما را شفیع رستاخیز
یاد داری شبی چو قیر سیاه
نه چراغی نه پرتوی از ماه
علی آورد با دو دیدهی تر
بدن پاک دخت پیغمبر
دیدی آیا در آن شب تاریک
پهلو و بازوی وی از نزدیک
راستی پهلویش شکسته نبود؟
بازوی او سیاه و خسته نبود؟
دستهایش هنوز آبله داشت؟
زیر لبها هنوز هم گله داشت؟
مجتبی آن امام پاک سرشت
که بود سید شباب بهشت
جگرش پاره، پاره و خون بود؟
زخمهاش از ستاره افزون بود؟
بر سر زخم او چه آوردی؟
وان جگر پارهها کجا بردی؟
ین عباد سید سجاد
کش ز کسری و هاشم است نژاد
به مناجات چون برآرد دست
صحف او زبور داوود است
به اسارت چو رفته بود به شام
پادشاه و اسیر همچو غلام
نازنین پای او پر آبله بود؟
دست و گردن درون سلسله بود؟
نقش آن آبله بپاست هنوز؟
رد زنجیرها بجاست هنوز؟
با قرآن پنجمین امام مبین
بحر مواج بیکرانهی دین
صادق آن کو رئیس مذهب ماست
ششمین حجت بزرگ خداست
هر دو با زهر کین شدند شهید
اثر زهر میتوانی دید؟
قبرشان هم مصیبتی دگر است
این غم از هر غمی بزرگتر است
قبرهائی که جبرئیل امین
بطوافند در بهشت برین
نه نگهبان نه پاسبان دارد
نه حصاری نه سایبان دارد
نه کسی تا چراغی افروزد
نه چراغی که تا سحر سوزد
باری، ای ماهتاب عالمتاب
نور افشان بر این قبول خراب
ای بلند اختران چرخ برین
ای زحل، ای ونوس، ای پروین
ای شما کهکشان و کوکبها
کاروانهای نور در شبها
مشعل شام تارشان باشید
شمعهای مزارشان باشید
تو هم ای ابر آسمان، آبی
تو هم ای نور ماه، مهتابی
تو هم ای دیدگان، روان، جوئی
تو هم ای موی مژهی، جاروئی
تو هم ای سیل اشک، آبی ریز
بر سر خاکشان گلابی ریز
گرچه این سینهها مدینهی ماست
قبر آنان درون سینهی ماست
صورت قبر تا خراب بود
دل ما شیعیان کباب بود
هر غباری ز خاک برخیزد
همه در چشم دوستان ریزد
این همه شکوه از «ریاضی» نیست
هر که را دیدهایم راضی نیست
مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمه للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آنکه جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آئین آفرید
بانوی آن تاجدار هل اتی
مرتضی، مشکل گشا، شیر خدا
پادشاه و کلبهی ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق
آن یکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیر الامم
تا نشیند آتش پیکار و کین
پشت پا زد بر سر تاج و نگین
وان دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی ابرار جهان
در نوای زندگی سوز از حسین
اهل حق حریت آموز از حسین
سیرت فرزندها از امهات
جوهر صدق و صفا از امهات
مزرع تعلیم را حاصل بتول
مادران را اسوهی کامل بتول
بهر محتاجی دلش آن گونه سوخت
با یهودی چادر خود را فروخت
نوری و هم آتشی فرمانبرش
گُم رضایش در رضای شوهرش
آن ادب پروردهی صبر و رضا
آسیا گردان و لب قرآن سرا
گریههای او ز بالین بی نیاز
گوهر افشاندی به دامان نماز
اشک او برچید جبریل از زمین
همچو شبنم ریخت بر عرش برین
رشتهی آئین حق زنجیز پاست
پاس فرمان جناب مصطفاست
ورنه گرد تربتش گردیدمی
سجدهها بر خاک او پاشیدمی
گشت عالم سربسر چون نافهی چین مشکبار
از قدوم فاطمه دخت رسول کردگار
آفتاب آیینه گردان جمالش در سپهر
پرده چون بگرفت از ماه جمالش پردهدار
گفت پیغمبر، بود امابیها فاطمه
حبذا بر این جلال و این کمال و افتخار
آنکه میگردند روز و شب برای کسب نور
گرد شمع عارضش خورشید و مه پروانهوار
آنکه صد چون مریم و حوا و هاجر روز و شب
در سرایش گشتهاند از جان و دل خدمتگزار
آنکه از بهر شفاعت در صباح رستخیز
شیعیان هستند بر الطاف او امیدوار
آنکه حق فرمود مدحش را، هزاران همچو من
کی تواند وصف او گوید یکی از صد هزار
تا سعادتمند گردی در دو عالم «اشتری»
دست خود از دامن الطاف زهرا بر مدار
تاج عطا چو بر سر زهرای اطهر است
ملک شرف، مسخر زهرای اطهر است
در پاکی و طهارت و تقوا و راستی
الحق گواه، داور زهرای اطهر است
این شوکت و جلالت و این رتبه و مقام
از اعتلای گوهر زهرای اطهر است
میلاد او به قلب پدر داد انبساط
شادان ز فخر مادر زهرای اطهر است
پی میتوان ببرد به فر و جلال او
از مرتضی که همسر زهرای اطهر است
اسرار حق که در دل پاک رسوا بود
در سینهی منور زهرای اطهر است
کی «اشتری» به فکر تو گنجد ثنای او
حیران عقول در بر زهرای اطهر است
قاصد نوروز پیغام بهار آورده است
مژدهی وصل گل از بهر هزار آورده است
باز فروردین که اعجاز مسیحا میکند
کوه و دشت و باغ را سرسبز بار آورده است
دولت نوروز را نازم که در گلزارها
گونه گون گلهای بیرون از شمار آورده است
لاله را ساغر اگر از بادهی شبنم پر است
می کشان را مژدهی دفع خمار آورده است
شاد باش و شاد زی در این بهار بی خزان
کاین چنین خرم بهاری روزگار آورده است
چشم دل بگشا که دست آفرینش زین بهار
گلبن توحید، در دامن ببار آورده است
نور یزدان گشت از برج نبوت آشکار
تا خدیجه دختری رشک بهار آورده است
مادر گیتی به عصمت دختری چون او نزاد
بحر عفت گوهری تا در کنار آورده است
آفتابی از شبستان رسالت بردمید
کز فروغش مهر و مه آیینهدار آورده است
جلوهگر شد ذات حق در دیدهی اهل یقین
چشمهسار دوست دُری شاهوار آورده است
«واجد» از خرم بهار عشق جانم تازه شد
تا شکوفا لالهی هشت و چهار آورده است
آن روز که پهلوی تو از کینه شکست
دلهای محبان تو در سینه شکست
تصویر ترا دل علی آینه بود
اندوه تو سنگی شد و آیینه شکست
آن زن که نپیموده بجز راه نکوئی
از قرب خدا آنکه نرفته است به سوئی
بیزار ز تزویر و گریزان ز دوروئی
آن زن که ندیدند و ندیدیم چو اوئی
آن زن که صفاتش همه جا ورد زبان است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
آن زن که در او هست نشانها ز پیمبر
غیر از ره خالق نسپرده ره دیگر
هم یار پدر بوده و هم همره همسر
در بحر جهان پاکترین لؤلؤ و گوهر
آن زن که به زیر قدمش باغ جنان است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
آنکو نفسش گرمی بازار علی (ع) بود
آگاه دلش از همه اسرار علی (ع) بود
فیض سخنش موجد آثار علی بود
در عمر چو گل کوته خود یار علی بود
هرجا گذری ذکر جمیلش به میان است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
آن زن که به طفلان خود آموخت وفا را
آموخت به یکساله پسر نام خدا را
آن روز که بسپرد به زینب اسرا را
در پیش نظر داشت حدیث شهدا را
آن کز نفسش دین نبی عطر فشان است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
آن زن که بر او گرد گناهی ننشسته است
با هیچ کسی غیر خدا عهد نبسته است
با اهل وفا عهد مودت نگسسته است
آنکو ز غم خستهدلان در هم و خسته است
در پاک دلی شهره در اکناف جهان است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
آنکو ز دل مردم غمدیده خبر داشت
بر کوی غریبان همه ایام گذر داشت
میراث جوانمردی و احسان ز پدر داشت
از جور به دشمن هم اگر بود حذر داشت
از عاقبت ما و تو آنکو نگران است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
ای فاطمه ای مظهر پاکی و سلامت
خواهیم شفاعت ز تو در روز قیامت
ای آنکه نهادی تو بنا رسم امامت
اسلام کند فخر ز والائی نامت
در روز جزا آنکه شفیع همگان است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
آن زن که بود مظهر ارزندگی زن
سرمشق فروزان درخشندگی زن
بیزار ز خواری و سرافکندگی زن
آنکس که بود راهبر زندگی زن
آن مه که رخش قبلهی صاحبنظران است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
امروز که عالم شده آشفته چو محشر
دست من و دامان تو ای دخت پیمبر
هر چند فتادست به دامان تو آذر
نومید مرو «نیر» دلخسته از این در
آنکس که شفیع همگان در دو جهان است
نور دل ما فاطمه آن فخر زنان است
مه جینا، مظهر لطف جهانآرا توئی
سر و قدا، رحمتی از عالم بالا توئی
نور چشم مصطفی و همسر شیر خدا
مادر سبطین و شمع محفل طاها توئی
چون حسین بن علی دردانهای مامی نزاد
این گهر را ای یم رحمت صدف تنها توئی
من ندانم کیستی، سروی، گلی یا جان جان
اینقدر دانم عزیز قادر یکتا توئی
هم پناه دوستان خویشتن در این جهان
هم شفیع شیعیان در محشر کبرا توئی
چشم ما امروز روشن از فروغ روی تست
رهنمای ما به رستاخیز هم فردا توئی
ای که بودنت به دنیا مریم و هاجر کنیز
هم به فردوس برین شهبانوی حورا توئی
تا تو هستی با بهشتم خود سر و کاری مباد
زمزم و کوثر، بهشت و حوری و طوبا توئی
گرچه در ظاهر نهان کردی رخ از انظار خلق
لیک در باطن به هر جا بنگرم پیدا توئی
«خسروانی» را مبر از یاد روز رستخیز
چونکه در پیش خدا محبوب ای زهرا توئی
یکی روز شاه ز دوده روان
پی حجرهی بانوی بانوان
بیامد نگه کرد کس را ندید
خدیجه ولی گرم گفت و شنید
بفرمود کای خوب کردار زن
کس این جای نه، با کهیی در سخن؟
بدو گفت بانوی فرخنده فر
ابا اینکه هستم بدو بارور
بدو گفت مهتر که رازت بپوش
مرا مژده داده است فرخ سروش
که این دختری باشد آزرمناک
ز آلودگیها تو و جانش پاک
بود مادر یازده پیشوا
به پاکیش دادار باشد گوا
بدو زو تبار من و دودهام
نشانشان ز جبریل بشنودهام
همه زادگانش خداوند فر
وصی منند از پس یکدگر
بریده شود وحی چون از زمین
مرا نایباند و خدا را امین
خدیجه چو بشنید خشنود گشت
بر این گونه نه ماه چون برگذشت
رخ اندر زمین پیش یزدان نهاد
همان گه که زهرا ز مادر بزاد
فرو تاخت نوری از آن روی پاک
که روی زمین گشت از آن تابناک
سپردنش آنگاه بر دست مام
بگفتند خرم زی و شاد کام
بگیرش که بانوی مینوست این
خداوند بر هر چه بانوست این
بگیر این دل افروز فرزند پاک
که پاک آفریدش خداوند پاک
ز آلودگی پاک پوران وی
همه رهنمایان فرخنده پی
بدیشان زمین و آسمان پایدار
خداوند دین تا به روز شمار
آمد به یادم از غم زهرا و ماتمش
آن محنت پیاپی و رنج دمادمش
آن دیدهی پر آتش و آن آه آتشین
آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش
آن دست پر ز آبله و آن شانهی کبود
آن پهلوی شکسته و آن قامت خمش
در وی که بود داغ پدر آخر الدواش
زخمی که تازیانه همی بود مرهمش
از دیدهی سرشک فشان در غم پدر
وز دیدهی نظاره به حال پسر عمش
یک سو سریر و تخت سلیمان دین تهی
یک سو به دست اهرمن افتاده خاتمش
توحید را بدید خراب است کشورش
اسلام را بدید نگون است پرچمش
مصحف ذلیل و تالی مصحف اسیر غم
بسته به ریسمان، گلوی اسم اعظمش
امالکتاب محو و امام مبین غریب
منسوخ نص واضح و آیات محکمش
گه یاد کردی از حسن و هفتم صفر
گه از حسین و عاشر ماه محرمش
آتش زدی به جان سماعیل و هاجرش
خون ریختی ز دیدهی عیسی و مریمش
از گریهاش ملایک گردون گریستند
کروبیان به ماتم او خون گریستند
عاقبت از بند غم شد خسته جان فاطمه
پر گرفت از آشیان مرغ روان فاطمه
گر بسوزد عالمی از این مصیبت نی عجب
سوخته یکسر ز آتش کین آشیان فاطمه
وامصیبت بعد مرگ احمد ختمی مآب
دادن جان بود هر دم آرمان فاطمه
آه از آن ساعت که دشمن بهر آزار علی
کرد از راه ستم آزرده جان فاطمه
آسمان شد نیلگون چون دید نیلی روی او
خرد شد از ضربت در استخوان فاطمه
محسن شش ماههاش در راه داور شد شهید
ریخت خون در ماتمش از دیدگان فاطمه
نیمهی شب بهر تدفینش مهیا شد علی
عاقبت شد در دل غبرا مکان فاطمه
منع کرد از ناله طفلان را ولی ناگه ز دل
نالهها زد همسر والا نشان فاطمه
ای فلک ترسم شوی وارون که افکندی شرر
از غم مرگش به جان کودکان فاطمه
نیست «مردانی» نشان از تربت پاکش ولی
مهدییی آید کند پیدا نشان فاطمه
مفتاح رموز اسم اعظم زهراست
اصل سبب خلقت آدم زهراست
فرمود نبی: «امابیها» زیرا
تاج شرف آدم و خاتم زهراست
سر ازل و حیات سرمد زهراست
آیینهی حق نمای احمد زهراست
چون شد سخن از «امابیها» گفتم
زهراست محمد و محمد زهراست
تابنده مه سپهر عمصت زهراست
مستورهی تقوا و طهارت زهراست
میزان حساب را علی شاهین است
مقیاس نبوت و ولایت زهراست
بزمی به حریم کبریا برپا شد
کوثر ز خدا به مصطفی اعطا شد
هر قطره ز آب کوثر افتاد به خاک
صد شاخه گل محمدی پیدا شد
امشب به بزم مصطفی مه پرتو افشان آمده
یا بهر ختم الانبیا از عرش مهمان آمده
روح القدس تسبیح گو با حور و غلمان آمده
با عیسی گردون نشین موسی به عمران آمده
در جلوه نور احمدی از فر یزدان آمده
رضوان پی دربانیش از باغ رضوان آمده
حوران جنت بسته صف بر گرد آن بیت الشرف
جن و ملک از هر طرف بهر نثارش جان به کف
هردم به گوش آید صدا از پیک رب العالمین
بر مقتدای اهل دین بر منجی خلق زمین
آورده پیغام و سلام از نزد خلاق مبین
یکسو به گرد همسرش حوا و جمع حور عین
با مریم و با آسیه سایند بر پایش جبین
سارا و هاجر یک طرف با احترام و آفرین
پر کرده بانگ شادباش یکسر سما را تا سمک
از کرسی و لوح و قلم تا هفت بام و نه فلک
امشب امین وحی حق نزد پیمبر میرسد
بر اشرف خلق جهان انوار داور میرسد
کای آفتاب سرمدی، زهرای اطهر میرسد
مرآت ذات ایزدی، معنای کوثر میرسد
امالائمه مادر شبیر و شبر میرسد
محبوبهی ذات احد با شوکت و فر میرسد
با مژده میلاد او عالم منور میشود
نخل برومند نبی از او تناور میشود
یا مصطفی باشد مرا نور مسلم فاطمه
تاج شرف باشد به حق بر فرق آدم فاطمه
باشد ز ابواب کرم باب مکرم فاطمه
زیبد بخوانی برترش از خلق عالم فاطمه
از بدو خلقت بوده از آدم مقدم فاطمه
آری بود بر ما سوای اعلا و اعلم فاطمه
امشب عیان آن مظهر خلاق سرمد میشود
روشن ز روی فاطمه جان محمد میشود
امشب جهان روشن شود از طلعت زیبای او
در جلوه آید نور حق از پرتو سیمای او
بنیان دین محکم شود از عترت والای او
آری ز یمن همت فرزند بی همتای او
جاوید قرآن میشود چون نام روح افزای او
در کربلا ساید فلک از فخر سر بر پای او
چون پرچم اسلام را با خون مصفا میکند
دین خدا را تا ابد جاوید و احیا میکند
امشب دل اهل صفا چون ماه تابان روشن است
از شام مظلم تیرهتر جان و دل اهریمن است
از شادی آلنبی شادان دل مرد و زن است
ما را بود جشنی حسن آری حسن در احسن است
مداح زهرا از ازل یکتا خدای ذوالمن است
«مردانی» از مدحش اگر تیغ زبانت الکن است
اما دل احباب را از نور زهرا منجلی
کردی و اینک این تو و همتای یکتای علی
آتشی از کین عدو بر خانهی زهرا فکند
کز شرارش شعله بر ارض و سما یکجا فکند
کرد آخر دشمن دین خانهی دین را خراب
بانوی بیت الحرم را ضرب در، از پا فکند
در دل دیوار و در آن عصمت پاک خدا
از جفای قوم دون بر ما سوی غوغا فکند
گشته نیلی عارض ماهش ز سیلی، ایدریغ
داغی از نو چرخ بر آن لالهی حمرا فکند
ساعد سیمین کبود و عارض گلگون کبود
چرخ دون طرحی عجب بر طارم مینا فکند
وامصیبت بعد پیغمبر عدوی دین تباه
از غم حیدر شرر بر سینهی زهرا فکند
دید چون بازوی مجروحش علی مرتضی
ز اشک چشم خود گهر بر دامن دریا فکند
ریخت از چشم قلم خون در عزای فاطمه
ماتمش طرح عزا در عالم بالا فکند
نبیند دیدهی دل چشم خونباری که من دارم
بسوزد سینه از آه شررباری که من دارم
پریشان خاطرم، افسردهام، حالم چه میپرسی
که جانسوز است شرح درد بسیاری که من دارم
چو حق خویش را از دشمن حق ادعا کردم
زدند از کین شرر بر چار دیواری که من دارم
گل عمرم نه تنها شد ز بیداد خزان پرپر
که از جور خسان پژمرده گلزاری که من دارم
شکسته استخوان و خسته و مجروح بازویم
ز در پرسید رنج جسم بیماری که من دارم
کنم پنهان ز حیدر روی خود تا نپندارد
ز سیلی نیلگون گردیده رخساری که من دارم
به خود پیچیدم از درد و نگفتم راز دل با کس
نباشد جز خدا آگه ز اسراری که من دارم
علی جان بعد مرگم کودکانم را تسلی ده
توئی غم پرور اطفال بی یاری که من دارم
به شب هنگام جسمم را به خاک تیره پنهان کن
مگر آید به پایان این شب تاری که من دارم
فسرد از داغ زهرا لالهی طبع تو «مردانی»
که میسوزد از این ماتم دل زاری که من دارم
کیست یا رب آنکه پشت در ز پا افتاده است
از غمش شور و نوا در ما سوی افتاده است
کیست یا رب تا بگوید آن ز پا افتاده کیست
گر ز پا افتاده در آتش چرا افتاده است
گر ببارد خون ز چشم چرخ گردون نی عجب
زین شرر کاندر دل ارض و سما افتاده است
با که باید گفت راز دل که بعد از مصطفی
در بلایا، معدن سر خدا افتاده است
چیست یا رب باغبان را چاره بیند به باغ
گل پریشان است و بلبل از نوا افتاده است
یا رسولالله پس از مرگ تو از دست عدو
آتش اندر دامن آلعبا افتاده است
آتش از یکسو و خون یکسو و، بین خاک و خون
محسن زهرا جدا زهرا جدا افتاده است
جسم پر خون سینهی بشکسته بازوی کبود
پای در یکتا در بحر سخا افتاده است
در بقیع امشب کنار تربت زهرا علی
در یم هجران به گرداب بلا افتاده است
العجل ای مهدی زهرا که از موج ستم
در دل خون کشتی اهل ولا افتاده است
زد سروش از نو شرر بر جان «مردانی» که گفت
کیست یا رب آنکه پای در ز پا افتاده است
الا ای گوهر گنجینهی حق
همایون طلعتت آیینهی حق
یگانه گوهر دریای بینش
فروزان شمع بزم آفرینش
گل طاها و سرو هل اتائی
ز عصمت مظهر قدس خدائی
توئی زیبا گل گلزار یاسین
فروغ دیدهی ختم النبیین
تو محبوب خدای لا یزالی
به ملک آفرینش بی مثالی
ز ایثار تو ای برتر ز افلاک
ز حیرت زد ملک در جیب خود چاک
چو در شام زفاف ای احمد آئین
عطا کردی تو پیراهن به مسکین
به کهنه جامهای کردی قناعت
ملک مبهوت شد زینگونه طاعت
قضا بنهاد سر بر خاک پایت
پیمبر گفت بابایت فدایت
تو حجت بر جمیع انبیائی
به رتبت برترین خلق خدائی
تو مرآت امامان هدائی
تو همتای ولی الاولیائی
خدا را ای گل باغ محمد (ص)
تو دخت احمدی یا اماحمد
تو آرام روان مجتبائی
فروغ دیدهی خون خدائی
بتولی در صفا طهر طهوری
فروغی ز آیت الله نوری
الا ای عصمت یکتا داور
الا ای جوهر جان پیمبر
قلم را سر ز فرط شوق بشکست
به لوح عشق تا نقش تو را بست
چو «مردانی» گل مدح تو بوید
ز طبعش جز گل باور نروید
ای بانوئی که مظهر جود و کرامتی
باب النجات و ملجأ ارباب حاجتی
ای مهر آسمان جلالت که از شرف
ما را دلیل راه و چراغ هدایتی
والشمس از تجلی روی تو لمعهای
واللیل از طراوت مویت حکایتی
مدحت به آیه آیه قرآن کند خدا
بالله که کوثر است به شأن تو آیتی
جفت علی ولی خداوند سرمدی
مجری عدل و بانی کاخ عدالتی
در وصف توست امابیها ز مصطفی
امالائمه گوهر تاج ولایتی
تو عصمت بزرگ خداوند اکبری
آئینهی تمام نمای امامتی
دخت خدیجه، مام شبیری و شبری
محبوبهی خدا، گل باغ نبوتی
ای آیت کمال که در گلشن وجود
گل را ز روی لطف تو باشد لطافتی
ایجاد توست باعث ایجاد ممکنات
رمز وجود و گوهر دریای رحمتی
در علم و حلم و طاعت و تقوا یگانهای
سرچشمهی حیا و عفاف و شرافتی
بودی به حق قرین که شدی با علی قرین
الحق که نور حق و لقای حقیقتی
بر جمله بانوان دو عالم سرآمدی
مهر سپهر عصمت و عین سعادتی
«مردانی» آن شفیعهی روز جزا یقین
دارد به دوستان حسینش عنایتی
عالم شد از مولود زهرا جمله گلشن
یا حضرت خیر الورا چشم تو روشن
حق بر سر خلق جهان بنهاده منت
دری پدید آورده از دریای عصمت
مانند او کس را نباشد جاه و رتبت
کز طلعت او مهر و مه گردیده روشن
این دختر اشرف ز اولین و آخرین شد
در منزلت مصداق آیات مبین شد
او باعث خلق سماوات و زمین شد
چون گشت او محبوبهی خلاق ذوالمن
مانند این بانو ندیده چشم گردون
بر ما سوی الله امتیازش داده بی چون
اوصاف او باشد ز حد و وصف بیرون
ما را نشاید مدح او با نطق الکن
یا رب به حق جاه این مولود اطهر
خورشید طاها فاطمه دخت پیمبر
بگذر ز جرم شیعیان در روز محشر
قلب «رجا» را هم در آن هنگامه مشکن
مژده یاران که گل سرخ به گلزار آمد
طوطیان را شکر از شوق به منقار آمد
نغمه زن بلبل غمدیده پس از مدت هجر
شاد و خرم سوی معشوق دگربار آمد
حوریان رقص کنان جمله به جنت گفتند
آن که منظور دل ماست پدیدار آمد
بازگردید ز حق چون در رحمت بر خلق
علت غائی کونین در این دار آمد
کرد از مشرق انوار چو خورشید طلوع
فاطمه، آنکه دلش مخزن اسرار آمد
کی تواند چو منی مدح و ثنایش گوید
آن که در منزلتش آیت بسیار آمد
ذکر یا فاطمه را کرد «رجا» ورد زبان
زین سبب گفتهاش این گونه شکربار آمد
مصیبتی که به زهرا رسید بعد پدر
اگر به کوه رسد آب میشود یکسر
ز جور دشمن و هجر پدر به لیل و نهار
به غیر گریه و زاری نداشت کار دگر
یکی به بازوی او ضربتی رساند و یکی
بزد به پهلویش از راه کینه تختهی در
ز بعد باب گرامی دو ماه و نیم گذشت
که بست جانب دار القرار بار سفر
از این مصیبت عظمی «رجا» کجا توان گفتن
مصیبتی که به زهرا رسید بعد پدر
امروز عالمی ز تجلی منور است
میلاد با سعادت زهرای اطهر است
نور خدا ز فرش تتق میکشد به عرش
روشن به روی فاطمه چشم پیمبر است
در وصف او گر امابیها شنیدهای
این خود یک از فضایل آن پاک گوهر است
هر مادر آورد پسر، از اوست مفتخر
بالنده مام گیتی از این نیک دختر است
احمد وجود پاک ورا روح خویش خواند
با اینکه خود به مرتبه روح مصور است
تنها نه دختر است رسول خدای را
کز رتبه بر ولی خدا نیز همسر است
در حیرتم چه مدح سرایم به حضرتی
کورا مدیح خوان ز شرف ذات داور است
او هست عصمت الله و چندان شگفت نیست
کز چشم خلق تربت پاکش مستر است
ای آفتاب برج شرف کافتاب چرخ
در آسمان قدر تو از ذره کمتر است
ربط رسالت است و ولایت جناب تو
بل این دو را وجود تو مبنا و مصدر است
هستند گوشوار، دو دلبند تو به عرش
بی شک دل تو عرش خداوند اکبر است
بر آستان تست ز جان ملتجی «صغیر»
عمری است کحل دیدهی او خاک این در است
علت غائی بر کون و مکان دانی کیست؟
سبب خقلت پیدا و نهان دانی کیست؟
جان پنهان شده در جسم جهان دانی کیست؟
نقطهی دائره رفعت و شان دانی کیست؟
فاطمه، مظهر اجلال خدا جل جلال
فاطمه عصمت کل، کنز خفی ازلی
فاطمه عالمه از حق به خفی و به جلی
فاطمه روح نبی همسر و همتای ولی
فاطمه عالیهای کش نبد ار زوج علی
فرد و بی مثل بُد آنگونه که حی متعال
طایر وهم که از منظر عنقا گذرد
به یکی پر زدن از گنبد خضرا گذرد
کی به کاخ شرف زهرهی زهرا گذرد
بلکه جبریل اگر خواست بدانجا گذرد
همچو پروانه ازو جمله بسوزد پر و بال
ای ترا آسیه و مریم و هاجر، حوا
از پی کسب شرف خادمه در پرده سرا
در مدیح تو همین بس بود ای سر خدا
کابتدا نام تو فرمود ز اصحاب کسا
چونکه کردند ملائک ز خداوند سوال
خواندن واجبت ار خود نبود امکانم
یعنی از کفر بود اینکه خدایت خوانم
کافرم گر ز خدا هیچ جدایت دانم
چه توان گفت که در وصف تو من حیرانم
ای خدا را نظر و جلوه و مرآت جمال
روایت است که چون نوگل ریاض رسول
ز امت پدر خود ستم کشیده بتول
ز دست داغ پدر خورد عارضش سیلی
به سر ز مرگ پدر کرد معجرش نیلی
به جای آنکه تسلی دهندش از ره کین
شدند در پی آزردنش گروه لعین
گهی زدند ز بیداد در به پهلویش
گهی ز سیلی دشمن کبود شد رویش
دو ماه و نیم ز غم بود گرم ناله و آه
مدام ورد زبان داشت ذکر یا ابتاه
پدر ز بعد تو من بی معین و یار شدم
میان اهل مدینه غریب و خوار شدم
چو رفت سایهات ای باب مهربان ز سرم
چو شام تار سیه گشته روز در نظرم
ز آه و نالهی آن غم رسیدهی ناکام
نبود ساعتی اهل مدینه را آرام
پی سکوت همان بینوا ز آه و فغان
بیان حال نمودند با علی عنوان
از این قضیه چو آن غم رسیده یافت خبر
بگفت با علی ای پادشاه جن و بشر
بگو به مردم شهر مدینه از یاری
کسی ز من نکند منع گریه و زاری
زمانه با من غم دیده بر سر جنگ است
خدا گواست ز مرگ پدر دلم تنگ است
بگو به دار بقا رفته است پیغمبر
ازو میان شما مانده است یک دختر
اگر ز بودن آن هم به تنگ آمدهاید
عبث هر آینه با او به جنگ آمدهاید
کنید از دل و از جان حلال زهرا را
بسی نمانده که گوید وداع دنیا را
بگو که فاطمه هم بسته است بار سفر
همین دو روز دگر میرود به نزد پدر
فسرده خاطر و پهلو شکسته و غمگین
فتاد سرو خرامان قامتش به زمین
پس از وصیت او با علی شه مردان
برفت طایر روحش به شاخسار جنان
سیاه عارض گردون ز آه زینب شد
جهان به دیدهی کلثوم تیره چون شب شد
فغان و آه از آندم که خونفشان ز دو عین
بیامدند ضیاء دو دیدهاش حسنین
به روی سینهی مادر شدند گرم نوا
فتاد غلغله ز افغانشان به ارض و سما
گهی ز درد یتیمی حسن به شیوه و شین
گهی ز یاد غریبی به آه و ناله حسین
درآمدند ملایک به ناله و فریاد
میان ارض و سما هاتفی ندا در داد
که یا علی گذری سوی این دو مضطر کن
جدا حسین و حسن را ز نعش مادر کن
در آن زمان شه دین با نوازش بی مر
جدا حسین و حسن را نمود از مادر
کنون ز جای دگر شورشی بسر دارم
نه در مدینه که در کربلا نظر دارم
دمی که خسرو لب تشنه از جفای یزید
سرش به نی شد و جسمش به خاک و خون غلطید
سکینه نام از آن تشنه لب یکی دختر
به قتلگاه درآمد به جستجوی پدر
بدید پیکری از تیغ و نی دو صد پاره
به آسمان تنش زخم همچو سیاره
به گریه گفت پدر جان فدای پیکر تو
بریده است کدامین لعین ز تن سر تو
کدام ظالم بی رحم دل، دو نیمم کرد
ز راه کینه بدین کودکی یتیمم کرد
پدر کدام جفا پیشهی ستم گستر
جدای ساخته رگهای حلقت از حنجر
به روی نعش پدر گرم آه و شیون شد
چنانکه از غمش آشفته حال دشمن شد
دریغ و درد که بهر تسلیاش آنگاه
به قتلگاه روان گشت شمر نامه سیاه
بزد به صورت آن بینوا چنان سیلی
که گشت عارض چون ماه انورش نیلی
«صغیر» بس کن از این ماجرا که جانسوزد
ز آتش سخنت مغز استخوان سوزد
به گاه نزغ با حال مکدر
بگفتا با علی، دخت پیمبر
پسر عم ای به هر غم غمگسارم
بیا بنشین وصیت با تو دارم
فلک افکنده طرح بی وفائی
پسرعم آمده وقت جدائی
اگر رنجیدهای از من پسر عم
خلافی دیدهای از من پسر عم
حلالم کن به جان نور عینم
یتیم بینوا یعنی حسینم
چو بیرون رفت روحم از تن زار
به شب نعش مرا بر خاک بسپار
دگر خواهم ز روی مهربانی
به بالین سرم قرآن بخوانی
شب هر جمعه آئی بر مزارم
به خاطر آوری احوال زارم
به جای من پسر عم تا توانی
بکن با کودکانم مهربانی
که بعد از مرگ من دایم فکارند
یتیمند و به سر مادر ندارند
بعد مرگ پدر از شدت غم خیر نسا
داشت این نالهی جانسوز بهر صبح و مسا
تا ز مرگ تو سیه کرد فلک معجر من
شد جهان یکسره تاریک به چشم تر من
در بر خلق جهان عزت من گشت تمام
رفت تا سایهات ای جان پدر از سر من
کاش میبود کنون مادرم اما چه کنم
رفته پیش از تو از این دار فنا مادر من
ای فلک زود نهادی به دلم داغ پدر
که نرفته است غم مادرم از خاطر من
عزتم ذلت و شادی غم و اندوه، مباد
اختری را برسد حادثه چون اختر من
اندر این امت بی رحم نهادی تو مرا
رفتی و هیچ نگفتی چه کند دختر من
غصب کردند فدک از من و مسند ز علی
نه ز من شرم نمودند و نه از شوهر من
ز بعد مرگ بابش بس غمین بود
زبان حال او گویا چنین بود
پس از مرگ تو ای باب کبارم
امید زندگی دیگر ندارم
مگر از دخترت زهرا چه دیدی
که دل یکبارگی از او بریدی؟
کجائی تا غم دل با تو گویم
که دشمن میزند سیلی به رویم
یکی آزرده از کین بازویم را
یکی بشکسته از در پهلویم را
ز بس دیدم جفا در نوجوانی
به تنگ آمد دلم از زندگانی
پس از تو خوار در ایام گشتم
به هجده سالگی ناکام گشتم
امروز روز جشن همایون برای ماست
مولود با سعادت فرزند مصطفی است
خورشید را جلال و فروغ این قدر نبود
آری به یمن مولد زهرا فرح فزاست
با کاروان فرخ اسلام ره بپوی
آزادگی و عزت و اقبالت ار هواست
جوئی اگر سعادت دنیا و آخرت
شرط نخست پیروی آلمرتضی است
تا مفتخر بدین رسول خدا شویم
ما را هوای فخر و مباهات و اعتلاست
ای ملت رشید مسلمان بهوش باش
خوشبخت ملتی که نکوکار و پارساست
ما پیروان صادق آل محمدیم
در مشکلات لطف خدا کارساز ماست
مائیم مفتخر به عنایات مصطفی
جز ما کدام ملتی این فخر را سزاست
گر ملتجی شویم به آن نور راستین
انوار او به ظلمت ادوار رهنماست
بس عقدهها ز رمز نبوت گشوده شد
حبل متین دین محمد گره گشاست
ای پیروان آلعلی متحد شوید
در دین ما نفاق و جدل شیوهای خطاست
از اتفاق مملکت آباد میشود
این گفته روشن است که یک دست بی صداست
اغیار بردهاند بسی سود زین نفاق
راز بقای ما به وفاداری و صفاست
دنیا به کام اهرمن کفر شد دچار
رخسار روزگار از آن روی غم فزاست
تا کارساز ماست خدا در امور ما
روی نیاز مردم ما جانب خداست
دنیای ماست جلوهگر از نور احمدی
بزم جهان ز پرتو اسلام پر ضیاست
جانم فدای جان تو ای دختر رسول
هر کس که داشت صدق به کوی تو جان فداست
من عاجزم به وصف تو ای شاه بانوان
آنجا که در کتاب خدا آن همه ثناست
ای مادر حسین و حسن، همسر علی
فرزند با وفای تو سلطان کربلاست
این گفتهی خدا و رسولست، رو بخوان
آیات سرمدی که مرا بهترین گواست
ناجیست تا به روز جزا دین پاک ما
تا مصطفی به کشتی توحید ناخداست
ای ایزد کریم گناهان ما مگیر
ما را به لطف تو به همه حال التجاست
در پیشگاه قادر بخشنده بیگمان
زهرا یگانه شافعهی ما در آن سراست
تا گوش جان به نغمهی توحید دادهایم
آوای شوم بوم فسونکار مرغواست
بشنو حدیث درد ز پاکان روزگار
هر کس که محرمست برین راز آشناست
فریاد زان گروه سبکسار تیره رای
کز شاهراه معرفت و مردمی جداست
همت بلند دار و برآبر فراز راه
راهی که ما رویم سراشیب قهقراست
بیماری روانی دنیای مادی
بهتان و کذب و فتنه و غوغا و افتراست
در کار شرع، ما همه مسئول مردمیم
سستی به کار جامعه مستوجب جزاست
بهبود اجتماع بگویم ترا ز چیست؟
ایمان و رادمردی و دین بهترین دواست
این شیوهی فساد که دارند اهل شهر
بهر بشر، به پهنهی ایام فتنه زاست
ای آدمی که اشرف مخلوق عالمی
تا چند شیوهی تو فسونسازی و ریاست؟
شد آخر الزمان و دریغا که بانک ما
در گوش مردمان فسونکار نارساست
بشنو کلام نغز بزرگی که گفته است
آئین ایزدی همه جا رمز ارتقاست
هر چیز بر اساس دیانت بنا نشد
بی پایه و اساس ترا ز کاه آن بناست
طوفان سهمناک مفاسد برافکند
بنیان مردمی که گرفتار دردهاست
ای فاطمه (ع) تو مظهر تقوی و عصمتی
روی نیاز ما همه جا جانب شماست
دردا که اجتماع بشر در زمان ما
در پنجهی مفاسد جانکاه مبتلاست
ای خلق روزگار بس است اینهمه فساد
این فتنههای شوم بلاخیز نارواست
نسل بشر تباه شود زینهمه گناه
اندوه زا و رنج فزا ختم ماجراست
زهرا بر آسمان نبوت چو زهره است
زهرا به پیشگاه خدا خیره النساست
گلزار خرم است دل شیعهی علی
ای جان فدای آنکه چنین راد و باصفاست
مولود با سعادت زهراست «همتا»
گوئی به نای سینه مرا شور نینواست
امروز خدیجه دختری زاد
از حور و پری نکوتری زاد
با صورت خوب و سیرت پاک
گلچهره و ماه منظری زاد
فخر همه مادران عالم
از بطن خجسته مادری زاد
آن همسر و مادر امامان
از پشت بهین پیمبری زاد
از مطلع خاندان پاکی
تابید فروغ تابناکی
آراسته شد به زندگانی
در مکتب عشق و جانفشانی
از مادر خود خدیجه آموخت
آئین گذشت و مهربانی
در آینهی دل پدر دید
اسرار حیات جاودانی
سرمشق زنان سالخورده
گردیده از اول جوانی
تا جلوه کند به نور ایمان
پرورد پیمبرش بدامان
زهرای بتول آمد امروز
خرم شد از او جهان چو نوروز
تا آنکه شود بسان خورشید
از پرتو مهر عالم افروز
تا آنکه دو تن امام و رهبر
گردند از او فضیلت آموز
تا شوهر نامدار خود را
سازد به مصاف کفر پیروز
تا آنکه شود ز گوهر پاک
تابنده چراغ بزم افلاک
آمد به جهان زنی که مریم
سر پیش جلالتش کند خم
چون آسیه صد کنیز دارد
هاجر خورد از ندیدنش غم
پر نورتر از ستاره و ماه
پاکیزهتر از نسیم و شبنم
خوشتر ز نوای دلپذیرش
هرگز نشنیده گوش عالم
او نور دو دیدهی پدر بود
روشن چو ستارهی سحر بود
او همسر حیدر است و یارش
از او است دو طفل نامدارش
از کودکی آن دو سرور دین
بودند همیشه در کنارش
دیدار جمال آن دو میکرد
آسوده ز رنج روزگارش
افسوس که هر دو زود گشتند
سوزنده چو شمع بر مزارش
چون او بجوانی از جهان رفت
دنبال پدر به لا مکان رفت
چون دید پدر شده است بیمار
آرامش مرگ را خریدار
بر سر زد و با دو چشم خونبار
میگفت به آه و نالهی زار
بعد از تو مباد! زندگانی
ریزد بهم این سپهر دوار
من بی تو حیات را نخواهم
من بی تو شوم ز عمر بیزار
بشنید پدر چو این خروشش
آهسته نهاد سر به گوشش
گفتا که مخور غم جدائی
آزرده ز مردنم چرائی؟
چون پیشتر از تمام خویشان
آنجا که منم تو نیز آئی
من میروم از جهان ولیکن
تو نیز جز اندکی نپائی
آئی به سراغ من بزودی
خندان به دیار آشنائی
زهرا چو نوید وصل بشنفت
چون گل دو لبش بخنده بشکفت
گفتا که اگر چه نوجوانم
بیرار پس از تو از جهانم
یک روز به چشم من چو قرنی است
گر بی تو، در این سرا چه مانم
روزی که تو با منی همان روز
ارزد به حیات جاودانم
تو جان منی چگونه بی جان
با درد تو زیستن توانم
بس از غم دوریت پریشم
دلباختهی هلاک خویشم
روزی که پیمبر از جهان رفت
گوئی ز تن بتول جان رفت
با آنکه هنوز نوجوان بود
از غصه چو پیر و ناتوان رفت
او را ز مصیبت جدائی
از جان رمق و ز تن توان رفت
زین بیش ز مرگ او چگویم؟
یا آنکه از این جهان چسان رفت؟
چو حرف من از ولادت او است
از ماتم او سخن نه نیکوست
امروز فرشتهای طرب ساز
درهای بهشت را کند باز
امروز جهان و هر که در او است
گردند ز بخت خود سرافراز
چون راز گشای آفرینش
آمد به جهان ز عالم راز
تابنده چو زهره روی زهرا
بر کعبه شده است پرتو انداز
آن چهرهی چون بهار و نوروز
امروز شده است عالم افروز
امروز جهان پر از نوید است
فرخندهتر از هزار عید است
از تابش ماه دلفروزی
روی شب تیره هم سپید است
امروز دل پیمبر ما
آکنده ز پرتو امید است
زیرا که در این خجسته مولود
آیندهی نسل خویش دیده است
او مادر یازده امام است
جز او چه کسی به این مقام است؟
روز وفات حضرت زهرای اطهر است
عالم پر از مصیبت و دلها مکدر است
خشکیده چون نهال برومند عمر او
چشم جهانیان همه از اشک غم تر است
عالم ز بسکه پر شده از نالههای زار
مردم گمان برند که صحرای محشر است
امروز از شکنجه و غم میرود به خاک
جسمی که در شکوه ز افلاک برتر است
پنهان به خاک تیره شود با همه فروغ
روئی که تابناک چو خورشید خاور است
آن چهرهای که زهره برد روشنی از او
آن صورتی که بر سر خورشید افسر است
پژمرده در بهار جوانی شد، ای دریغ!
پژمردگی نه در خور سرو و صنوبر است
این مرگ زودرس که شرر زد به جان او
از آتش مصیبت مرگ پیمبر است
او طاقت جدائی و مرگ پدر نداشت
زیرا که سالهاست عزادار مادر است
جز اندکی، درنگ به عالم نکرد و رفت
بعد از پدر که مرگ به کامش چو شکر است
در انزوا به کشور خود میرود به خاک
«آن نازنین که خال رخ هفت کشور است»
خواهد که نشنوند خسان بوی تربتش
با آنکه همچو مشک زمینش معطر است
با دیدهای که ریزد از او خون بجای اشک
زینب نشسته بر سر بالین مادر است
هم زار و دلشکسته از آن مرگ جانگداز
هم خسته دل ز رنج دو غمگین برادر است
آن کودکان که زادهی دخت پیمبرند
هر یک ز قدر با همه عالم برابر است
آن یک به گلستان صفا لاله بود و گل
وین یک به آسمان شرف ماه و اختر است
اکنون ز مرگ مادر خود هر دو تن ملول
دامانشان ز اشک پر از لعل و گوهر است
گنج مرادشان چو نهان میشود به خاک
خوناب اشکشان همه یاقوت احمر است
بر سر زند حسین و کند موی خود حسن
زینب دهان گشوده به الله اکبر است
فریادشان به ناله و زاری بلند شد
اما دریغ و درد که گوش جهان کر است
تلخ است و جانگداز ز مادر جدا شدن
از بهر کودکی که چنین نازپرور است
آن هم چه مادری؟ که وفای مجسم است
آن هم چه مادری؟ که صفای مصور است
آن مادری که بانوی زنهای عالم است
پیغمبرش پدر شد، مولاش شوهر است
آن مادری که آسیه کمتر کنیز او است
آن مادری که مریم عذراش خواهر است
اطفال را که خانه بود جایگاه امن
بس دلگشاست سایهی مادر که بر سر است
اما چه جانگزاست یتیمی به کودکی
وقتی که طفل بسته به دامان مادر است
زهرا که دید مرگ بود در کمین او
چشمش به کودکان پریشان و مضطر است
میدید اشکشان و ز دل آه میکشید
آهی که سوزناک چو سوزنده آذر است
میسوخت بر یتیمیشان دل، نداده جان
سوزی که خود ز مرگ بسی جانگزاتر است
دانست بر یتیمی خود گریه میکنند
این اشک آتشین ز بلای مقدر است
از بهر آن دلی که بود آشنا به درد
اشک یتیم برق شکافنده خنجر است
زهرا که دید آن همه رنج از جهان دون
آمادهی سفر به جهانهای دیگر است
از بس شکنجه دید ز دونان و حق کشان
خرسند از هلاک خود آن ماه منظر است
هم جان او ز مرگ پدر گشته داغدار
هم جسم او علیل ز جور ستمگر است
هم در تعب ز فرط تطاول به حق خویش
هم در غضب ز مکر و خیانت به همسر است
پهلوی او شکست و بینداخت یک جنین
روزی که دید خصم کمین کرده بر درست
از او گرفت ملک فدک را به دشمنی
آن خود سری که جای علی میر و سرور است
هر چند بعد مرگ پیمبر به امر او
آن کس که جانشین و وصی بود حیدر است
با آنکه گفته بود پیمبر هزار بار
او پارهی تن من و محبوب داور است
یار من است آنکه بود یار فاطمه
یار خداست آنکه مرا یار و یاور است
هر کس که خصم او است بود خصم جان من
بدخواه من عدوی خدای توانگر است
پس هر که دوستی کند و دشمنی به او
از سوی حق سزا و جزایش مقرر است
اینهاست آنچه گفت پیمبر به وصف او
باور کند اگر چه کسی دیر باور است
با اینهمه چو رفت پیمبر از این جهان
دوران کینهتوزی و بدخواهی و شر است
این جورها که رفت به زهرا پس از رسول
آتشفشان به خرمن او همچو اخگر است
با آنکه او ز پاکی و مهر و عفاف و شرم
آرام جان آن پدر مهر گستر است
این بود سرنوشت بهین دختر رسول
آن کس که خاکبوس درش چرخ اخضر است
گوئی که آن ستم زده دخت رسول نیست!
یا این هلاک غم شده زهرای دیگر است
ورنه چگونه اینهمه جور و جفا کشید؟
آن ماهرو که نور دو چشم پیمبر است
ورنه چگونه آن تن رعنا و دلفریب؟
در نوبهار عمر چنین زرد و لاغر است
ورنه چگونه رفت بخاک آن تن لطیف؟
با آنکه از شکوفهی گل باصفاتر است
ورنه چگونه گشت خزان در بهار عمر؟
آن گلبنی که اینهمه پر بار و پر بر است
باید بسر زنیم و گریبان کنیم چاک
امروز روز ماتم زهرای ازهر است
تنها نه «ورزی» گریه نماید به ماتمش
چشم ستارگان هم از این ماجرا تر است
امروز روز روشن ما روز دیگر است
بر ما نشاط و عشرت و شادی میسر است
شادی فرارسید و غم و غصه در گذشت
شب رفت و روشنی همه از روز انور است
بردیم درد خویش به پیش طبیب عقل
گفتا نجات در کف ساقی کوثر است
امروز شاد و خرم از آنیم و خوشدلیم
کز بهر ما نشاط فراوان مقرر است
وجد و نشاط گشته فزون چونکه در جهان
میلاد با سعادت زهرای اطهر است
نور خدا که عالم ما را فراگرفت
با نور روی اوست که انسان منور است
آن خسته دل که رنج جهانش فزون شود
با لطف او به جملهی عالم مظفر است
از نام نامیش دل ما شاد و خرم است
هر چند قلب دشمن خودسر مکدر است
او آفتاب عالم قدس است و پیش او
خورشید را چو بنگری از ذره کمتر است
تابنده گشت بر در درگاه او «امین»
خود سایهی مبارک او زیور سر است
دمی ای صبا ز ره وفا، بگذر به خدمت مصطفی
برسان به شه سخن از گدا، سر من به فاطمهات فدا
بگو ای خدیو سریر جان چو شدی روان تو ازین جهان
چه کشیده فاطمه از خسان، چه ندیده از سخط و جفا
گهر تو ای شه لامکان، شده در ظلام الم نهان
ز ره عنایت و امتحان، نزد او بشکوه دم از رضا
قمر سپهر وفا و دین، گهر شرافت ما و طین
شرف هدایت عالمین، هدف (خلقت علی الهدی) (1).
لگد عدو ز قفای در، شکن چو فاطمه را کمر
ز چه زیر نامده بر زبر، نشد این جهان کهن فنا؟
1) 207. تو از برای هدایت آفریده شدهای.
به خزان برآمده گلشنش، زده خون ز دل سوی دامنش
شده سقط نسل محسنش، به نشان وقعهی کربلا
به بهار هجدهمین ز جان شده سیر و رفته ازین جهان
ببر پدر شده میهمان، شده از لقای علی جدا
هله یا علی چه کشیدهای، به چه پایه ز غم که رسیدهای
اثرات لطمه چو دیدهای، به عذرا سیده النسا
هله یا مهیمنه فاطمه تو به عرش حق شده قائمه
تو و مهر تو همه لازمه، به لقاء رحمت کبریا
حسنین را چو تو مادری، به بهشت لطف خدا، دری
به نساء سامیه سروری، شجری تو بر ثمر ولا
چو «حسن» دل از همه کندهام، به رجاء فاطمه زندهام
به خدیو عاصمه بندهام به ولای فاطمه الصلا
ای گلشن نبوت سبز از صفای تو
وی گلبن ولایت شاد از وفای تو
ای دختر پیمبر خاتم که روشن است
چشم پدر به چهرهی ایزد نمای تو
نور خدای تافته از رویت آنچنانکه
هرگز نگشته دیدهی کس آشنای تو
شمس حقیقتی تو و خورشید ذرهوار
خواهان فیض، چرخ زنان در سمای تو
صدیقهی زکیهی کبری توئی که هست
امالائمه النقباء از کنای (1)تو
1) 208. کنای: جمع کنیه.
آن خاندان که واسطه العقدشان توئی
موصوف گشتهاند به آلعبای تو
مرکز توئی در آیت تطهیر و این نوید
آورده جبرئیل به دولتسرای تو
منت خدای را که ز فضلش عطا نمود
ما را ولای حیدر و او را ولای تو
آموخت دامنت به حسن حلم و پروراند
شیر تو شیر بیشهی کرب و بلای تو
در آستین عاشق صادق گواه اوست
بازوی تست شاهدی از مدعای تو
ای خاک پاک تو به مثل آب زندگی
سر خفای تست مگر هم حیای تو
ای فاطمه که فاطر ارض و سما ترا
بگزید بهر حیدر و او را برای تو
ما را به عرض مدحت تو امر کردهاند
ورنه کجا رسیم به حد ثنای تو
امید کاین ثنا ز «دبیران» شود قبول
بر حضرتت درود و سلام خدای تو
زهرا که خلقت دو جهان از برای اوست
غیر از خداش هر چه بخوانی سزای اوست
از شوهر و پدر که سرآغاز خلقتند
برتر مقام و مرتبت و اعتلای اوست
حق آندو را به فاطمه بشناسد، ای عجب
شاهد بر این مقام حدیث کسای اوست
آری به کنه ذات و خدائی صفات او
کس را چه آگهی است که آگه خدای اوست
تنها نه خوانده، امابیها پیمبرش
یکسر کلام حق همه مدح و ثنای اوست
کوثر که شد عطیه به پیغمبر از خدای
انصاف رشحهای ز محیط عطای اوست
طوبی که در محبت او دُر نثار کرد
طوبا لها (1)، بشیوهی جود و سخای اوست
جان جهان پیمبر و جانها فدای او
هم بر تنی که جان پیمبر فدای اوست
صدیقه و محدثه، زهرا و فاطمه
نام مبارک و لقب جانفزای اوست
حور است پردهدار حریم جلالتش
جبریل خادم در دولتسرای اوست
قبل از ولادتست سخنگوی و غمگسار
دلشاد مادر از سخن غمزدای اوست
خیر الوراش خیر نسا خواند بارها
و آن کامل و مکمل زهد و تقای (2)اوست
نه سال تافت زهره صف خانهی علی
این مه که مهر پرتو نور و ضیای اوست
روشن از اوست عالم ایجاد تا ابد
هر جا نظر کنی همه فر و بهای اوست
جوید به روزگار زنی گر ره فلاح
نه ساله زندگانی او رهنمای اوست
بر دستیار و همسر دست خدا نگر
کز رنج خانه آبله بر دستهای اوست
تنها نه دستش از محن و کار پینهدار
کز کثرت عبادت آزرده پای اوست
میکرد خانهداری و میکاست رنج شوی
دلبستگی به خانهی شو، دلگشای اوست
آری پس از وفات هم اخفای قبر خود
از غیر شوی آیت شرم و حیای اوست
ای روزگار از چه پلیدی و ناسپاس
با اینکه خلقت دو جهان از برای اوست
با اینکه آفرینش اشیاء علی الاصول
بر پایهی محبت و بهر ولای اوست
از چیست آسمان تو و اختران تو
دایم مدارشان پی جور و جفای اوست
ای آسمان به دولت ده روزهات مبال
دولت به زیر سایهی بال همای اوست
رفعت چه؟ نه سپهر بود خاک مقدمش
حشمت کجا؟ هزار سلیمان گدای اوست
تا چون حسین و زینبی این مام پروراند
آفاق مات رفعت گردون گرای اوست
زین مادری و شیوهی فرزند پروری
هستی رهین منت بی منتهای اوست
چون پاسدار عدل و نگهبان دین حق
تنها حسین و واقعهی کربلای اوست
رنگین ز خونش جبهه الله اکبر است
خون خدا حسین و خدا خونبهای اوست
اکمال آن قیام حسینی هم آشکار
از زینب و اسیری پر ماجرای اوست
ویران نمود کاخ ستمگستران، بلی
تاریخ لب گشاده پی مرحبای اوست
امروز هم قیام «خمینی» حسینی است
تا پیشبرد، بر همه واجب دعای اوست
جمهورئی کز اوست بپا استوار باد
چون انتشار شرع نبی مدعای اوست
وامروز را که نام نهادند روز زن
نامی بجا و سنت نیکی بجای اوست
چون مولد خجستهی زهرای اطهر است
روزی که سالهاست دلم در هوای اوست
شمس هدایت و فلک یازده قمر
دامان مهر و طلعت ایزد نمای اوست
امالائمه، طاهره، راضیه و بتول
مرضیهئی که خواست حق در رضای اوست
در روزگار، قاضی حاجات مرد و زن
ذیل عنایت و کف مشکل گشای اوست
در حشر هم به دست علمدار شاه دین
هر سو بپا برای شفاعت لوای اوست
ما را که از ذُراری (1)اوئیم در جنان
برتر ز هر نعیم بهشتی لقای اوست
«دریا» نه آنکه عرش خدا راست پای بوس
دریاست اینکه بوسه زن خاکپای اوست
1) 211. ذراری، جمع ذریه.
امشب شب ولادت زهرای اطهر است
آن کوثری که نور خداوند و مظهر است
امشب جهان، حقیقت حق را عیان کند
سرچشمهی حیات و فروغ پیمبر است
انوار تابناک هدایت به روزگار
زان کوکب ولایت خلاق اکبر است
شد روشن آسمان چو زمین تافت زان فروغ
بحر وجود را ثمر این نغز گوهر است
زان مهر تابناک هزاران هزارها
بر آسمان حسن فروزنده اختر است
بد یازده امام از این مهر جانفزا
هر یک به روزگار چو خورشید خاور است
یک اخترش امام حسن دیگری حسین
ارواح پاک کز ملک العرش برتر است
ماه منیر زینب کبری که از فلک
صبر و وقار و همت و عزمش فزونتر است
زین العباد زینت و سر خیل عابدان
او را فروغ معرفت از شمس اظهر است
آن باقر علوم لدنی که از فلک
برتر بود ز رتبه و نور منور است
دیگر امام جعفر صادق که در جهان
چون جبرئیل حامل علم پیمبر است
موسای کاظم آن مه فرخنده چون کلیم
در ذکر و در ستایش خلاق دوار است
شمس الشموس کشور جان، شاه دین رضا
ز انفاس حضرتش دل و جانها معطر است
دیگر محمد تقی آن ذات متقی
کورا بجان لقاء الهی میسر است
وصف رخ علی نقی را ملک کند
کاندر ضمیر پاکش نور پیمبر است
آن خسرو ولا، حسن عسکری لقب
از عرش تا به فرش ورا خیل و لشکر است
مهدی هادی آن شه دین و امام حق
او قائم است و امر خدا را مدبر است
خلق جهان بدور زمان تا ابد یقین
زین جمله گوش هوش به الله اکبر است
آن کوثری که داد خداوند از آن خبر
یکسر تمام زادهی زهرا و حیدر است
ذاتی که بود نفس پیمبر به امر حق
مهر منیر را به جهان یار و همسر است
حورای جنت است و بهشت از جمال او
یابد کمال و بر سر خورشید افسر است
صدها هزار تشنه لبان و فسرده جان
سیراب و با نشاط از آن حوض کوثر است
نور و فروغ زهرهی زهراست در بهشت
مشکوه ذوالجلال وز خورشید انور است
دنیاست چو قطرهای و، دریا، زهرا
کی فرصت جلوه دارد اینجا، زهرا
قدرش بود امروز نهان چون دیروز
هنگامه کند ولیک فردا، زهرا
خالق چو کتاب خلقت انشا فرمود
عالم چو الفبا شد و معنی، زهرا
«احمد» که خدا گفت به مدحش: لولاک
کی میشدی آفریده، لولا، زهرا
«طاها» و «علی» دو بیکران دریایند
و آن برزخ مابین دو دریا، زهرا
او سر خدا و لیله القدر نبی است
خیر دو سرا، درخت طوبی، زهرا
بر تخت جلال، از همه والاتر
بر مسند افتخار، یکتا، زهرا
در «آلکسا» محور شخصیتهاست
مابین «آب» و «بعل» و «بنیها» زهرا
سر سلسلهی نسل پیمبر، کوثر
سرچشمهی نور چشم طاها، زهرا
تنها نه همین مادر سبطین است او
فرمود نبی: «امابیها» زهرا
آن پایه که دیروز پیمبر بنهاد
امروز نگهداشته برپا، زهرا
از «احمد» و «مرتضی» چه باقی ماند
از مجمعشان، شود چو منها، زهرا
حرمت بنگر که در صفوف محشر
یکی زن نبود سواره الا زهرا
هنگام شفاعت چو رسد روز جزا
کافی است برای شیعه، تنها، زهرا
حیف است «حسانا» که در آتش سوزد
آن شیعه که ورد اوست: زهرا، زهرا
منم که عصمت الله، به ساق عرش زیورم
حبیبهی خدا منم، حباب نور داورم
رضای من رضای او، ولای من ولای او
که من ولیه الله، زهر بدی مطهرم
علی است نفس احمد و حقیقت محمدی
منم که بضعه النبی و، با علی برابرم
به تخت اقتدارشان، نشستهام کنارشان
به تاج افتخارشان، یگانه است گوهرم
بجز محمد و علی، که نور ما بوَد یکی
ز انبیا و اولیا، خدا نموده برترم
نبی چو گفت بر ملا: اگر نبود مرتضی
ز اولین و آخرین، کسی نبود همسرم
علی، شهاب ثاقب و منم فروغ زُهروی
به اوج عصمت و حیا، به هر زمان منورم
نهال عشق ایزدی، بهار حسن سرمدی
شکوفهی محمدی، عطای رب و کوثرم
حسین با حسن مرا، دو گوشوار زینتند
علی است طوق گردنم، محمد است افسرم
محمد و علی و من، چو اصل و ام خلقتیم
منم که باب خویش را، درین مقام مادرم
فدک چه جلوهای کند، به پیشگاه دولتم
که مالکیت جنان، به کف بود چو حیدرم
علیه غاصب فدک، از آن قیامت کردهام
که راه پر جهاد حق، نشان دهم به دخترم
«حسان» بود مودت رسول و آلمصطفی
امید برزخ من و، پناه روز محشرم
ای بزرگ آیت خلاق ودود
بهترین گوهر دریای وجود
کفو والا گهر شاه نجف
دختر ختم رسولان محمود
خلقت کون و مکان را علت
سر پیدا و نهان را مقصود
مصدر جمله فیوضات اتم
معدن لطف و کرم ملزم جود
تو همان چشمهی کوثر هستی
که بفرمود نبی را معبود
رتبه و جاه و جلالت بیحد
عزت و مرتبهات نامحدود
سینهات مخزن اسرار اله
چهرهات آگهی غیب و شهود
لیلهی قدری و قدرت مجهول
عصمت حقی و قبرت مفقود
مرکز ثقل احادیث و حکم
اصل هر علم به نزدت موجود
از تو ابواب سعادت مفتوح
وز تو هر باب شقاوت مسدود
از تو انوار نبوت ظاهر
وز تو آثار ولایت مشهود
از تو سرلوحهی خلقت زرین
وز تو سرمایهی حکمت منقود
بی تو در حشر شفاعت موقوف
بی نگاهت همه عالم نابود
گر تو در حشر قدم نگذاری
اوفتد سوق شفاعت به رکود
بهر تعظیم تو خم پشت فلک
بهر تشریف تو عالم به سجود
دوتان تو به رحمت مقرون
دشمنانت ز سعادت مطرود
شجر عمر محبت سرسبز
ریشهی نخل عدوی تو خمود
مهبط وحی خدا خانهی تست
به شما این همه عزت مسعود
هرگز، بی اذن شما جبرائیل
نتوان کرد در آن خانه ورود
بارها شخص شخیص احمد
در حقت امابیها فرمود
مصطفی بوسه به دستت میزد
تا قیامت به نبی و تو درود
شب تزویج تو ای آیت قدس
که نبی بود چو حیدر خشنود
آنچه آن شب به علی احمد گفت
به خدا غیر صفات تو نبود
آه با آنهمه جاه و شوکت
که به شأن تو خداوند سرود
به در خانهات آتش افروخت
دشمن سنگدل پست عنود
تا حمایت کنی از دین خدا
چهره بازوی تو گشت کبود
سینهات را که نبی میبوسید
به خدا در خور مسمار نبود
لب فروبند ز گفتار «حسام»
غیر حق کس نتواند که ستود
امروز، روز دیگر و خورشید دیگر است
کاخ وجود، غرق نشاط است و زیور است
گوی زمین که نور ز خورشید میگرفت
بر تارک زمانه، فروزنده افسر است
شد گوی تیره، منبع نور ستارهها
خورشید ز تابش رویش منور است
منظومههای شمسی و انوار کهکشان
در نور صبحگاه زمینی شناور است
سایند مشک و عنبر و سوزد عبیر و عود
یا للعجب سراسر گیتی معطر است
روح بهار، خنده زد و شادباش گفت
دامان چرخ، پر گل و پر در و گوهر است
بلبل به سرو و لاله و سنبل سلام گوی
گل نازکانه بر همه جا سایه گستر است
چون آفتاب زرکش صبح امید و عشق
هر ذره در سرادق آفاق، بتگر است
ساغر به دست، پیر فلک سرخوش است و شاد
«پیرانه سر، هوای جوانیش در سر است»
پرسیدم از خرد که جهان را چه اوفتاد
کاینگونه شاد و خرم و پر زیب و پر فراست
روح القدس ز کنگرهی عرش گفت هان
مولود با سعادت زهرای اطهر است
دخت نبی که گوهر رخشای عصمت است
درج شرف که همسر والای حیدر است
زهرای پاک، نور شبستان کاینات
کز خاک، تا سپهر برین سایه گستر است
نور هدی و چشمهی نور خدا که او
بر یازده امام، مربی و مادر است
انسان کامل، آنکه کمالی است بیزوال
فخر سلالهی بشر و مهر انور است
رکن و مقام و خیل و حرم، آسمان قدر
در پیش آستان رفیعش محقر است
در جنب سایبان جلالش به نیم جو
ور خود شکوه قیصر و جاه سکندر است
با خاک درگهش به بهشتم نیاز نیست
خاک در تو هر که بروبد، توانگر است
«از نامهی سیاه نترسم که روز حشر»
بانوی ما شفیعهی صحرای محشر است
گر کاروان به بانگ درای تو میرود
او را امید همره و توفیق رهبر است
ره یافتن به کوی سعادت در این سفر
بی توشهی محبت او، نامیسر است
با یاد مهرزای توام خاطر آشناست
با مهر دلنواز توام، روح خوگر است
ای ساحل نجات و دیار پناه و امن
مهر تو در حوادث جانگاه، سنگر است
چشم امید ماست به سوی بتول پاک
روی نیاز ما سوی ساقی کوثر است
بر تو نثار باد سلام و درود حق
هم بر کسی که لمعهی آن پاک گوهر است
ایکه قرآن در مدیحت از الف تا یاستی
بر مداد مدحتت کم آب صد دریاستی
فاطمه، صدیقه، مرضیه، بتول و طاهره
کنیهات امابیها، نا تو، زهراستی
نازم آن دامن که چون تو گوهری را پروراند
ذات تو در بحر امکان در بیهمتاستی
در دریای نبوت بر تو باشد منحصر
از تو آن دریا همه پر لؤلؤ لالاستی
در فلک باشد هویدا کز فروغ روی تو
کهکشان و مهر و مه تابنده و رخشاستی
یازده خورشید تابان از تو گردید آشکار
نور تو در عالم امکان جهان آراستی
سورهی کوثر به وصفت گشت نازل از سما
زانکه ذاتت پر گهر چون بحر گوهر زاستی
تا مرا در تن بود جان و زبان گویاستی
روز و شب ورد زبانم مدحت زهراستی
کی توان وصفش نمودن آنکه عالم ذرهای
در قبال نور آن مهر جهان آراستی
از شرف این افتخارش بس که بابش مصطفی است
زوج او حیدر علی عالی اعلاستی
حاش لله ار بشر خوانم ورایا از ملک
بلکه فخر این و آن انسیهی حوراستی
گر نمیزد آن مهین دختر بدین عالم قدم
حیدر کرار را کی همسر و همتاستی
اوست مام یازده تن حجت پروردگار
کز طفیل نورشان دنیا و ما فیهاستی
وه چه مادر کآورد فرزند مانند حسین
کز قیامتش تا قیامت دین حق برجاستی
بضعه منی ز پیغمبر دلیلی روشن است
کز نبوت و ز ولایت هر دو را داراستی
نی توانم گفت قدرش را یکی از صد هزار
کمترین مدحش به قرآن قول اعطیناستی
معدن حلم و حیا و منبع جود و کرم
رشحهای از فیض جودش جنه المأواستی
خلق شد خورشید و مه از نور پاک فاطمه
هم زمین و آسمان از بهر او برپاستی
از چه میبوسید دستش را رسول عالمین
زین سبب کز آستینش دست حق پیداستی
ای خنک آن دل که دائم در هوای او بود
حبذا آنکس که او را در سر این سوداستی
در حصار مهرش ار ساکن شدی رستی ز بیم
هان بیا کاینجا چه خوش منزلگه و مأواستی
بی ولایش طاعتی نبود قبول کردگار
حب او هم منجی دنیا و هم عقباستی
آنکه نشناسد ورا کور است و نبود این عجب
تیره نور شمس اندر چشم نابیناستی
آه از آن ساعت که آن مظلومه با صوت حزین
بانگ واغوثاه، او را از جگر برخاستی
کای پدر بنگر که بشکستند پهلوی مرا
شوهرم اکنون اسیر فرقهی اعداستی
زین مصیبت نی بود تنها «کریمی» اشکبار
جمله ذرات جهان در ماتم و غوغاستی
خورشید کمال نور مطلق
محبوب خدا رسول بر حق
تابنده فروغ برج توحید
فرخنده بشیر و پیک امید
مجموع صفات ذات سرمد
آئینهی حق نما، محمد
باعث شده عفت جهان را
هم کون از اوست هم مکان را
در نزد خدایش این جنابست
کورا به حبیب خود خطابست
کای عاشق حق به صدق و ادراک
لولاک لما خلقت الافلاک
داریم تو را ز حد فزون دوست
شایستهات ارمغان نیکوست
داریم تو را ز گنج حکمت
یکتا گهر عفاف و عصمت
زیبندهی تاج کبریائی
اندر خور بخشش الهی
این گوهر پاک چشمه و هور
در سورهی کوثر است مذکور
خواند اگرت عنود ابتر
تفسیر کن آیههای کوثر
با خیل حسودگر ازیرا
مقصود ز کوثر است زهرا
زیرا که عزیز کردگار است
با شیر خدا قرین و دیار است
در شأن و مقام بی نظیر است
او شیر زن است و شیر گیراست
پاکیزهتر از نسیم رضوان
سرچشمهی افتخار نسوان
انعام خدا بر او تمام است
چون مادر یازده امام است
بر عرش خدا دو گوشواره
از فاطمه است یک اماره
فردوس برین به زیر پایش
ابواب جنان به حکم و رایش
در روز جزا به راه جنت
برتافته از جمال و حشمت
با مریم و هاجر است و ساره
چون ماه محاط از ستاره
از پیش روان و شیعیانش
اندر پی مرکب روانش
خاتون و شفیعهی قیامت
از حق به حبیب خود کرامت
ای جان به فدای این چنین زن
جان همهی جهان و هم من
یا رب به صفات پاک زهرا
بخشندهی نور مهر و مه را
ما راه به والای او بمیران
این است دعای اهل ایمان
ای دختر پاک احمد مرسل
وی اختر چرخ صادر اول (1).
زهرای بتول لؤلؤ لالا
مشکوه عقول زهرهی زهرا
سر قدری تو ای قضا فرمان
ممکن ز تو گشته عالم امکان
از مبداء غیب چون عیان گشتی
از بهر معانیش بیان گشتی
1) 212. صادر اول: پیامبر.
یعنی که صفات حق عیان کردی
بی گفته به فعل خود بیان کردی
چون نور خدای لایزالستی
در ملک وجود بی مثالستی
در بیت کمال عصمه اللهی
با خاکنشینی آسمان جاهی
ز آنرو که به ما سوی ولی هستی
شایسته مرتضی علی هستی
جانی تو به جسم پاک پیغمبر
ای قوت قلب و قالب حیدر
جانها به فدایت چونکه جانانی
بخشندهی لؤلؤئی و مرجانی
یا فاطمه فاطر (1)السمواتی
خود آیت حق و مام آیاتی
نور تو اگر نبود در آدم
کی بود اثر ز آدم و عالم
1) 213. فاطر: آفریدگار.
جانبخش بجسم کائناستی
ای سر حیات، خود حیاتستی
روزی که نبود عالم هستی
با نور خدات بود پیوستی
با نور محمد و علی بودی
همراه بیازده ولی بودی
چون خواست خدا که اصل جود آئی
از غیب به عالم شهود آئی
آباد ز نور خود جهان سازی
پیدا ز جمال خود نهان سازی
لاهوت عیان کنی بناسوتی (1)
پرده فکنی ز روی لاهوتی (2).
نورافکن ارض و هم سما گردی
محبوبهی شاه لافتی گردی
در منطقه البروج مه باشی
چون ماه شب چهارده باشی
باشی به نجوم خویشتن بدری
بر سورهی قدر لیله القدری
آورد ز صلب احمدت بیرون
ای نور احد، تجلی بیچون
«فخرا» به ولادت تو دلشاد است
داند که به حشر از غم آزاد است
چون چشم به دستگیریت دارد
امید به لطف و میریت دارد
باشد که شفاعتش کنی فردا
در نزد خدای خویش یا زهرا
بانوی بانوان جهان بود فاطمه
کنز العفاف و مظهر آن بود فاطمه
در مکتب مقدس تقوی و قدس دین
شاگرد بینظیر زمان بود فاطمه
بین زنان نمونه چو شویش که در رجال
آری سزای مرد چنان بود فاطمه
آن کو به بحر صدق و صفا و عفاف قدس
خود گوهری بقدر، گران بود فاطمه
کفو علی ولی خدا، شیر کردگار
زینت فزای کون و مکان بود فاطمه
شام زفاف جامهی خود داد بر فقیر
ایثار را حقیقت و کان بود فاطمه
زان پیشتر که خقلت حوا شود به خلد
مسند نشین باغ جنان بود فاطمه
دردا که بعد مرگ پدر شد غریب و زار
اشکش بسان ژاله روان بود فاطمه
آماج تیر جور زمان گشت سینهاش
زین رو قدش ز غصه کمان بود فاطمه
رخسارهاش ز سیلی دشمن کبود بود
وز این ستم به آه و فغان بود فاطمه
از پهلوی شکسته و از محسن شهید
تا گاه مرگ ناله کنان بود فاطمه
«خوشدل» به خاک رفتن در تیره شام او
مظلومیاش عیان به جهان بود فاطمه
باد بهار کار مسیحا کند همی
کاشجار مرده را دمش احیا کند همی
گر لاله نیست شیدا، داغش به دل چراست؟
کاین خود حکایت از دل شیدا کند همی
بنگر به عندلیب که بر شاخسار عشق
«خوشدل صفت مدیحت زهرا کند همی
امالائمه النقبا، بضعه الرسول
آن را که مدح خالق یکتا کند همی
امروز پا نهد به جهان آنکه از شرف
او را خدا شفیتهی فردا کند همی
از مقدمش جمادی ثانی، ربیع شد
کز رخ جهان پر از گل رعنا کند همی
بطحا بود چو مولد پاکش به کائنات
زان تا به حشر فخر به بطحا کند همی
آن درج یازده گهر و مام هفت و چار
کو دهر پر ز لؤلؤ لالا کند همی
زهرا که زهره زهره ندارد که بر رخش
یک ره ز فرط نور تماشا کند همی
زان رو چنین سپهر معلق، معلق است
کو پشت خود به خدمت او تا کند همی
شعری (1)مگر به مدحش شعری سروده است
«خوشدل» که جا به گنبد خضرا کند همی
هر که ندارد به دل محبت زهرا
دیدهی خود پوشد از شفاعت زهرا
هاجر و حوا، صفیه، ساره و مریم
فضه صفت، مفتخر به خدمت زهرا
1) 216. شعرا: نام دو ستاره، و در فارسی دو خواهران نیز گویند.
به به از این منزلت که آمده برتر
ز آنچه تصور کنی، فضیلت زهرا
آه که با این جلال و جاه و شرافت
بود فزون از جهان، مصیبت زهرا
آری، خود اختفای مدفن پاکش
شاهد عدلی بود ز غربت زهرا
پهلویش از ضرب در شکست و دریغا
گشت از آن آشکار، رحلت زهرا
پهلوی زهرا شکست و قلب پیمبر
پشت علی، شوی با فتوت زهرا
بازویش از ضرب تازیانه سیه شد
آه از آن درد بی نهایت زهرا
برخاست بانوی آفتاب
پوشیده در خموشی و باران
آئینهدار پاکی نامش
دریا و آسمان
گرد حریم او، بیت الحرام نور
پیوسته در طواف
قدس و منا و طور
سرو بلند باغ محمد (ص)
چشم علی، چراغ محمد (ص)
ای شانهی نحیف
ای برکشیده معنی زن را
ای از ازل بدوش گرفته
بار عظیم فاطمه بودن را
سیب درخت وحی
شرق سپیدههای مکرر
از ابتدای عشق تا دور دست روشن تاریخ
رود همیشه جاری کوثر
سرو بلند باغ محمد
چشم علی، چراغ محمد
بانوی عاطفه
ایثار آفتاب
بانوی عشق
اندوه ماهتاب
تو را مگر فصلها بدانند
که غربت درختان را
بر شانه میبردی
تو را مگر دریاها بخوانند
که سکوت ماهیان را
به خانه میبردی
بی تو ماه تنهاست
و شب
تنهاتر از آواز پرندگانی که
دور از بهار و دریا میخوانند
بی تو هیچ سیارهای بر مدار نخواهد ماند
و هیچ دستی
چراغ ستارگان را
روشن نخواهد کرد
بی تو زخمهای زمین
همیشه شکفته است
بسکه دل بی ماه رویت در دل شبها گریست
آسمان دیدهام زین غصه یک دریا گریست
باغبان عشق، در سوگت نه تنها ناله کرد
ای گل پرپر به حالت بلبل شیدا گریست
بارالها بین دیوار و دری، آن شب چه شد؟
کآسمان بر حال زار زهرهی زهرا گریست
گشت خونآلود چشم اختران آسمان
بسکه زهرا تا سحر بر غربت مولا گریست
شد کویر تشنه سیراب ای فلک از بس علی
داغ بر دل، لاله آسا، در دل صحرا گریست
تا نبینند اشک او را، تا سحر هر شب علی
یا حدیث دل به چه گفت از غریبی، یا گریست
شیر میدان شجاعت بود و یک دنیای صبر
من ندانم ای فلک با او چه کردی تا گریست
سوخت همچون شمع و از او غیر خاکستر نماند
بسکه از داغ تو خورشید «جهان آرا» گریست
دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت
شبانه بغض گلوگیر من کنار بقیع
شکست و دیده ز دل اشک دانه دانه گرفت
ز پشت پنجرهها دیدگان پر اشکم
سراغ مدفن پنهان و بینشانه گرفت
نشان شعله و دود و نوای زهرا را
توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت
مصیبتی است علی را که پیش چشمانش
عدو امید دلش را به تازیانه گرفت
چه گفت فاطمه کان گونه با تاثر و غم
علی مراسم تدفین او شبانه گرفت
فراق فاطمه را بو تراب باور کرد
شبی که چوبهی تابوت را به شانه گرفت
چنان به صحن چمن شد نسیم روح افزا
که دم ز معجز عیسی زند نسیم صبا
رطوبتی است چمن را چنان ز سبزه و گل
که گر بیفشریش آب میچکد ز هوا
ز بس هوا طربانگیز شد به صحن چمن
ز ذوق غنچه نمیگنجد اندرون قبا
چنانکه نامیه را فیض عام شد شاید
که آرزو به مطالب رسد به نشو و نما
به نشو سبزه زمان گر نمو کند شاید
که بی میانجی امروز دی شود فردا
به سعی نشو و نما پر عجب مدان که شود
نهال حسرت عاشق به میوه کامروا
ز فیض بخشی نشو و نما عجب نبود
رسد به بار اجابت اگر نهال دعا
چنین که قامت خوبان نمو کند در حسن
بلند چون نشود نخل حسرت دلها؟
هوای قامت شمشاد قامتان دارد
نهال سرو که در باغ میشود رعنا
شود در آب سخن سبز همچو نی در آب
چو سر کنم قلم از بهر وصف آب و هوا
ز بس که عیش فراگشته موجهای نسیم
کند به کشتی غم کار موجهی دریا
صبا کند دهن غنچه پر زر از تحسین
چو گردد از پی وصف هوا نفس پیرا
به شاخ تا دم وزیده گشته ز ذوق
به وصف آب و هوا برگ برگ نغمه سرا
چگونه مرغ نشیند خمش که فیض نسیم
زبان سوسن خاموش را کند گویا
چشان ز جلوهی پرواز بلبل استد باز
کنون که صورت دیبا پرد به بال صبا
توان ز فیض سبکروحی نسیم چمن
پرید بی مدد بال و پر چو رنگ حنا
هوا ز بس که رطوبت گرفته نیست عجب
که کار آب کند با صحیفه موج هوا
چو موج بحر پر آبست موجهی سوهان
ز بس که آب گرفتند از هوا اشیا
ز فیض عام طراوت چنان تری شده عام
که زهد نیز نماندست خشک در دنیا
میان سبزه تواند نهان شدن آتش
ز اعتدال طبیعت چو باده در مینا
کنون که سبزه برآمد ز سنگ هست امید
که سبز در دل خوبان کنیم تخم وفا
بیا ببین که در احیای مردگان نبات
نیابت دم عیسی کند نسیم صبا
عموم یافت ز بس اعتدال ممکن نیست
دم ریا شود ار معتدل ولی به ریا
میان ابر سیه آفتاب پنهان است
چو زیر طرهی شبرنگ چهرهی زیبا
ز ازدحام سحاب فضای عالم کون
ز بس که راه نیابد به روی ارض ضیا
ره نزول کند گم ز تیرگی باران
از آن فروزد هر دم چراغ برق هوا
سپاه ابر به روی هواست چون ظلمات
درو نهان شده باران بسان آب بقا
ز بس که متصل آید، ز قطره رسم شود
هزار دایره بر سطح آب در یک جا
شدست قوس و قزح چون کمان حلاجی
که پنبه میزند از ابر و میدهد به هوا
به باغ، شاخ گل امروز نایب موسی است
کز آستین خود آرد برون ید بیضا
به وصف آب و هوا چون شوم صحیفه نگار
هزار غنچهی معنی شود گفته مرا
رسیده تا به زبانم شکفته میگردد
به آب و تاب کنم چون حدیث غنچه ادا
به سینه غنچهی پیکان شکفته جا گیرد
درین هوا چو خدنگی شود ز شست رها
به دهر غنچهی نشکفته غنچهی دل ماست
وگرنه نامی ماندی ز غنچه چون عنقا
شهاب نیست به شب کز وفور فیض ریاض
ستاره از فلک آید برای کسب هوا
چنین که روح فزا گشته است پنداری
هوا شمیم گرفته ز تربت زهرا
چه تربتی که بود آبروی گوهر دین
چه تربتی که بود نور چشم نور و ضیا
چه تربتی که رسد گر غبار آن به فلک
هزار جان گرامی کند بنقد فدا
چه تربتی که بود ننگش از گرانقدری
عبیر جیب و بغل گر نمایدش حورا
خجسته تربت پاکی که گوهر عصمت
درو گرفته چو در در دل صدف مأوا
نهال گلشن عصمت، گل حدیقهی دین
سرور سینهی بی کینهی رسول خدا
گرانبها صدف گوهر حسین و حسن
قیاس منتبج قدر ائمهی والا
نتیجهای که ز انتاج قدر او زادند
نتایج کرم و علم و فضل وجود و سخا
پی نتایج احدی عشر ز روی شرف
علی مقدمهی کبریست و او صغری
زهی جلالت قدری که زادهی نسبش
بزرگ ملت و دین است تا به روز جزا
سیادت از شرف اوست نور چشم نسب
شرافت از نسب اوست تاج عز و علا
ز بندگان وفایش چه ساره چه هاجر
ز دایگان سرایش چه مریم و حوا
فتان به خاک درش صد هزار حوراوَش
دوان به گرد سرش صد هزار آسیه سا
کنیزی حرمش آرزوی بانوی مصر
گدایی درش امید پادشاه سبا
که بود جز وی بنت الرسول و البضعه
کرا جز اوست لقب البتول و العذرا
هنوز طینت حوا نگشته بود خمیر
که بود نامزدش گشته سروری نسا
بود ز غایت عصمت به ذات پاکش ختم
چنانکه ختم نبوت به خواجهی دو سرا
به خود سپهر چه مقدار ازین هوس بالید
که گردد از پی جاهش کمینه پرده سرا
ولیک غافل ازین در طریق عقل و قیاس
که در حباب چه مقدار گنجد از دریا
مقرنس فلکش پایهای ز قصر جلال
مسدس جهتش عرصهای ز صحن سرا
فضای عالم قدرش اگر بپیمایند
مصاحتش نکند و هم لامکان پیدا
عروس کنه جلالش نقاب نگشاید
مگر به حجلهی علم خدای بیهمتا
به وهم عرصهی قدرش نمیتوان پیمود
محیط را نتوان کرد طی به زور شنا
کنند طول زمان حلقه حلقه گر چو کمند
به اوج قصر جلالش هنوز نیست رسا
محیط عرصهی قدرش نمیتوان شد
زمان اگر سر خود را گره کند برپا
درین سخن سر مویی نه جای اغراق است
مجردات برونند از دی و فردا
هم آن زمان طویل و هم این مکان عریض
نظر به عالم قدس است ذره در صحرا
به چشم ظاهر قدرش نمیتوان دیدن
نگاه ظاهریان از کجا و او ز کجا
به چشم ظاهر اگر هم نظر کنی بینی
که رفته قدرش از هر چه هست بر بالا
طهارت نسب او را سلامی از آدم
جلالت حسب او را پیامی از حوا
شرافتش ز ازل بوده همعنان قدم
جلالتش به ابد رفته همرکاب بقا
به شیر پرورشش دایگی نموده قدر
به حجر تربیتش مادری نموده قضا
اگر به حکم خود اینجاش غصب حق ظالم
کند، چه میکند آنجا که حاکم است خدا
اگر چه ایذی (1)او سهل داشت زین چه کند
که کرده است خدا و رسول را ایذا
بزرگوارا آنی که وصف رتبهی تو
به جبرئیل و خدا و پیمبرست سزا
مرا چه حد که کنم وصف رتبهی شأنت
مرا چه حد که شوم در خور تو مدح سرا
تویی که مدح تو کرده خدای عزوجل
تویی که وصف ترا کرده خواجهی دو سرا
نقاب قدر تو بگشوده «بضعه منی»
علو شأن تو بنموده از «من آذاها» (2).
چه حاجت است به تعریف رتبهات که بس است
علو شأن ترا رتبهی ائمه گوا
ز خدمت تو بود جبرئیل منت دار
به دایگی تو گرم شتاب لطف خدا
به چاکری درت آسمان مراد طلب
به خاکروبی تو آفتاب کامروا
فلک به راه وفاق تو میرود شب و روز
از آن پر آبله باشد همیشهاش کف پا
غبار درگهت آرایش نسیم بهار
ز گرد بارگهت آبروی باد صبا
به رتبهی تو تواند فلک تشبه کرد
پرد به بال و پر آفتاب اگر حربا (1).
خدایگانا سویم توجهی که شود
ز پا فتادگیم دستگیر روز جزا
من و مناسبت خدمتت، زهی امید
من و موافقت طاعتت، خجسته رجا
مرا توقع لطفت بس است حسن عمل
مرا توجه فضلت بس است خیر جزا
ز من نه در خور شأن تو مدحتی لایق
ز من نه در حق جاهت ستایشی بسزا
من و ستایش فضل تو دعوی است خلاف
من و سرودن مدحت مظنهایست خطا
1) 219. حربا: آفتاب پرست.
مرا ز دعوی مدحت نه غیر ازین مطلب
مرا ز لاف مدیحت نه هیچ کام، الا
که معترف به جلال توام زهی توفیق
که معرف به توام، حاصل است، شکر خدا
همیشه تا که ز لطف و ز قهر در عالم
معززند احبا، مذللند اعدا
عزیز لطف تو بادا چو دوستان «فیاض»
ذلیل قهر تو اعدا همیشه در همه جا