ghaemiyeh.com
سرشناسه : سبحاني تبريزي جعفر، ۱۳۰۸ -
عنوان قراردادي : المزار عند الائمه الاطهار .برگزيده .شرح
عنوان و نام پديدآور : پاسداري از مرقد پيامبران و امامان: نقدي بر كتاب زيارت از ديدگاه امامان / جعفر سبحاني.
مشخصات نشر : تهران: مشعر ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۹۶ص.؛ ۱۱ × ۲۱ سم.
شابك : ۶۰۰۰ ريال : 978-964-540-160-1
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتاب حاضر نقدي بر برگزيده كتاب" المزار عندالائمهالاطهار" نوشته عبدالهادي الحسيني است.
يادداشت : چاپ سوم.
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس.
موضوع : حسيني، عبدالهادي، المزارعندالائمهالاطهار -- نقد و تفسير.
موضوع : زيارت -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : گورها و گورستانها -- زيارت -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : زيارت -- نظر وهابيه
موضوع : سوگواريها -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده : حسيني، عبدالهادي . المزار عندالائمه الاطها. برگزيده. شرح
رده بندي كنگره : BP۲۶۲/ح۴۷م۴۰۸۴ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۷۶
شماره كتابشناسي ملي : ۱۵۴۶۸۶۵
جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم، بهصورت دهكده واحدى درآمده كه همگان مىتوانند از عقايد و آراى يكديگر بهصورتصحيح آگاه شوند و در حقيقت اين نعمت الهى مىتواند وسيله همدلى و همفكرى ميان مسلمانان باشد، ولى جاى تأسّف است كه برخى پيوسته به جاى تأكيد بر مشتركات، بر اختلافات دامن مىزنند و مانع از آنند كه نوعى يگانگى و همكارى ميان مسلمانانصورت پذيرد و پيوسته عقايد و افكار برادران دينى خود را بهصورت غيرصحيح نقل مىكنند.
گاهى غرضورزى به جايى مىرسد كه يك مسأله فقهى (بناى بر قبور) را بهصورت يك مسأله عقيدتى درآورده و آن را مايه تكفير قرار مىدهند.
اخيراً كتابى به نام «المزار عند الأئمّة الأطهار» به قلم دكتر عبدالهادى الحسينى در كشور بحرين چاپ و در
كشور سعودى منتشر شده و به آن اكتفا نشده و فرد ديگرى به نام «زين العابدين ابراهيمى» آن را به فارسى برگردانده و به نام «زيارت از ديدگاه ائمه» در «دارالقائم (موهوم)» چاپ و در مكه و مدينه منتشر گرديده است.
آنان يك مسأله فقهى را آن چنان مطرح مىكنند كه گويا علاقهمندان مراقد انبيا و اوليا ازصفوف موحدان بيرون رفته و به خيل مشركان پيوستهاند.
ما كراراً منطق آنان را در تمام موارد بررسى كرده و پاسخ آن را دادهايم ولى براى اين كه حجّت بر نويسنده و مترجم تمام شود و روشن گردد كه منطق وهابيت، سست و بىپايه است، و علاقهمندان خاندان رسالت، از منطق قوى و نيرومندى برخوردارند، بار ديگر هر دو كتاب را مورد بررسى قرار مىدهيم و در چند فصل به پرسشها و شبهات آنان پاسخ مىدهيم:
آثار سازنده زيارت از ديدگاه قرآن و سنّت.
بناى بر قبور وصيانت آثار انبياء و اوليا.
بناى مسجد در كنار مرقد پيامبر و اولياى الهى و نماز (گزاردن) در چنين مساجد.
سوگوارى در فراق عزيزان.
گناهانى بر سر مزار.
با بررسى اين موضوعات پنجگانه بخش اعظم گفتههاى «المزار» مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار مىگيرد.
ولى نويسنده در آخر كتاب درباره توسّل به ارواح
مقدسه سخن گفته كه خود دفتر جداگانهاى مىطلبد و ما در اين مورد در دو كتاب بهصورت گسترده سخن گفتهايم. «(1)»
سخن را كوتاه مىكنيم. اميد است همه مسلمانان جهان در حفظ آثار اسلامى و يادگارهاى پاكان و نياكان و هر چه كه به حفظ ارزشهاى اسلامى كمك مىكند موفق باشند.
قم- مؤسسه امامصادق عليه السلام
جعفر سبحانى
22 شعبان 1429
برابر با 3 شهريور 1387
1) آيين وهايت، 2. وهابيّت، مبانى فكرى و كارنامه عملى.
«زيارت» در لغت به معنى «قصد» است و در موردى به كار مىرود كه فردى از نقطهاى به نقطهاى براى ديدار شخصى يا مكانى برود و هدفش از اين كار تعظيم و تكريم آن فرد يا آن مكان باشد «(1)». گاهى نيز زيارت به جملهها و عباراتى گفته مىشود كه انسان با آنها با فرد سخن مىگويد و اين اصطلاحى ديگر غير از اصطلاح لغوى است.
آيين اسلام، آيين فطرى است و دستورهاى آن، با آفرينش انسان، هماهنگ و همسوست؛ اين آيين، از هر نوع تشريع خلاف فطرت، پيراسته است. قرآن مجيد بر اين اصل تصريح مىكند و مىفرمايد:
1) مصباح المنير، ص 354.
«فَأقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّه ذلِكَ الدّينُ القَيِّمُ ولكِنّ أكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمونَ» «(1)»
«پس رو به آيين حقگرا- توحيد خالص- كن كه خداوند در نهاد انسانها جاى داده است.
دگرگونى در آفرينش الهى نيست. اين است آيين استوار، ولى بيشتر مردم نمىدانند».
مثلًا انسان پيوسته عدل و داد را دوست داشته و از ظلم و ستم بيزار بوده است. به زندگى اجتماعى علاقهمند، و از زندگى در بيغولهها گريزان مىباشد و همچنين ....
اينك مسأله ديدار چهرههاى محبوب را در آرامگاههاىشان از نظر اسلام بررسى مىكنيم.
هر انسان سالمى به پدران و مادران و فرزندان و بستگان و دوستان خود علاقه دارد، و گاهى هستى خود را فداى آنها مىكند، و پس از درگذشت آنها نيز به ياد آنها مىباشد، و در خانه دل، مهر و محبت آنها را پرورش مىدهد، و لذا آثار و يادگارهاى آنها را حفظ مىكند. از اين جهت، پس از خاكسپارى، علاقهمند است كه مهر جوشان خود را در كنار قبر آنها به نمايش بگذارد، تا رابطه او با اين از دسترفتگان قطع نشود، و آرامگاه آنان بهصورت خاصى محفوظ بماند.
1) لقمان، 30.
بنابراين جلوگيرى از زيارت قبور افراد مورد علاقه، امرى است بر خلاف فطرت و گامى است بر خلاف خواستههاى آفرينش انسان. از اين جهت شرع مقدس به زيارت قبور دستور داده و آثارى بر آن بيان شده است.
شكى نيست كه انسان با حرص و ولعِ به مال و جاه آفريده شده؛ ولى در عين حال عواملى در حيات او هست كه اين خواسته را تعديل مىكند و به اين غريزه سر و سامان مىبخشد و كارى مىكند كه تلاش او براى زندگى و گردآورى اموال و ثروت در مسير سعادت او باشد نه در مسير گردآورى اموال.
يكى از عوامل تعديلكننده اين درخواست، رفتن به وادى خاموشان است كه در آن بزرگان و قدرتمندان و ثروتمندان جهان با يك لباس سفيد همشكل آرميدهاند و چيزى جز كفن همراه خود نبردهاند. همين ديدار، سبب مىشود كه انسان، از حرص و آز خويش بكاهد. در رواياتى كه از پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله نقل شده، اين نكته تصريح شده است.
پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«كنتُ نَهَيْتُكُم عن زيارةِ القُبُورِ. ألا فَزُوروها فإنَّها تُرِقُّ القلبَ و تُدْمِعُ العَيْنَ و تُذَكِّرُ الآخِرَة» «(1)».
«من شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم- به خا طر اينكه به زيارت قبور مشركان مىرفتند كه
1) . كنز العُمّال، ج 15، حديث 42555.
خود ممنوع است- اكنون (كه قبور مسلمانان و شهيدان در برابر شماست)، زيارت كنيد! زيرا زيارت دلها را نرم مىكند و ديدگان را اشكبار مىسازد و آخرت را به خاطر مىآورد».
و در حديث ديگر فرمودند:
«زُوروا القُبُورَ فإنّها تُذَكِّر الآخِرةَ» «(1)».
«گور مردگان را زيارت كنيد زيرا آخرت را به ياد شما مىآورد».
امّ سلمه مىگويد: پيامبرصلى الله عليه و آله فرمودند:
«زُوروا القُبُورَ فإنّها تُذَكِّر الآخِرةَ» «1».
«قبور را زيارت كنيد زيرا براى شما آموزنده است».
آنچه گفته شد مربوط به زيارت قبور مردم عادى است كه كمترين فايده آن، يادآورى مرگ و روز رستاخيز است؛ ولى زيارت تربت عالمان، اثر ديگرى دارد؛ زيرا علاوه بر اينكه از شخص آنان تجليل مىشود، نوعى ترويج از علم و دانش به شمار مىرود و سبب مىشود كه نسل جوان، به خاطر احترامى كه عالمان- در زندگى و پس از مرگ- دارند به علم، گرايش پيدا كنند و در شمار آنان درآيند.
1) صحيح مسلم، ج 2، ص 671.
زيارت تربت شهيدان كه با خون سرخ خويش از شرف و عزّت ملّتى دفاع كردهاند، مفهومى فراتر از زيارت قبور افراد عادى دارد. حضور در كنار مرقد آنان نوعى بستن پيمان با آنان است كه راه آنها را ادامه خواهند داد. براى روشن شدن مطلب، مثالى را مطرح مىكنيم:
زائر خانه خدا، در طواف، «حجرالاسود» را استلام مىكند. هدف از دستگذاردن بر اين سنگ سياه چيست؟
هدف، نوعى پيمان بستن با ابراهيم خليل عليه السلام است كه پيوسته در راه آرمان او، سعى و كوشش كند وچون دست زائر به قهرمان توحيد نمىرسد، دست بر چيزى مىگذارد كه بازمانده از اوست.
در احاديث اسلامى وارد شده است كه زائر خانه خدا به هنگام استلام حجر بگويد:
«أمانتى أدَّيْتُها و مِيثاقى تَعاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لى بِالمُوافاة».
«امانتى كه بر ذمّهام بود ادا كردم، و بيعت خود را تجديد نمودم تا به اداى آن گواهى دهى».
از اين بيان روشن مىشود كه چرا اسلام دستور مىدهد به زيارت شهيدان احُد و كربلا و ديگر شهداى عزيز بشتابيم؛ زيرا حضور در كنار تربت آنان و يا دستگذاردن بر ضريح و قبر آنان نوعى بستن پيمان با روح و هدف آنان است
كه زائر راه آنان را تداوم خواهد بخشيد.
پس زيارت قبر شهيد، گذشته از تكريم و احترام او، پاسدارى از آرمانهاى اوست.
حضور در حرم پيامبرصلى الله عليه و آله گذشته از اينكه قدرشناسى از جانفشانىها و فداكارىهاى اوست، بيعت با آن حضرت و نشان پايدارى بر آرمانهاى او به شمار مىرود. اين مطلب از امام هشتم عليه السلام وارد شده است:
«إنّ لِكُلِّ إمامٍ عَهداً فى عُنُقِ أوْلِيائِهِ و شِيعَتِهِ و إنَّ مِنْ تَمامِ الوَفاءِ بِالعَهْدِ زيارةَ قُبُورِهِم» «(1)».
«هر امامى بر گردن دوستان و شيعيان خويش پيمانى دارد و زيارت قبور پيشوايان، بخشى از عمل به اين پيمان است».
تو گويى با اين زيارت، با پيشواى خود پيمان مىبندد كه جز راه و رسم آنان، از راه و رسم ديگرى پيروى نكند. زائر مرقد رسول خداصلى الله عليه و آله با رهبر خويش چنين گفتگو مىكند:
اى رسول خداصلى الله عليه و آله! اگر انصار در «عقبه دوم» با تو بيعت كردند تا از حريم رسالت دفاع كنند، و يا گروهى از مهاجر و انصار در «حديبيّه» زير شجره با تو بيعت كردند كه از دين خدا دفاع كنند، من نيز اى شفيع امّت! با حضور در حرم تو و تماس با تربت پاك تو، با تو بيعت مىكنم كه پاسدار
1) وسائل الشيعة، ج 10، باب 44، از ابواب مزار، حديث 2.
آرمانهاى تو باشم. گرد شرك و گناه نگردم و از تو مىخواهم كه برايم از درگاه الهى طلب آمرزش كنى.
اگر گردشگران عالم براى ديدار آثار باستانى و مناظر زيبا، رنج سفر بر خود هموار مىكنند؛ من با دويدن در بيابان و خفتن در كنار خار مغيلان، خواهان زيارت مرقد تو هستم.
از آنجا كه دستم به تو نمىرسد، تربت تو را مىبويم و مىبوسم.
در قرآن مجيد به گناهكاران دستور داده شده به حضور پيامبرصلى الله عليه و آله برسند و از او درخواست آمرزش كنند و پيامبر خداصلى الله عليه و آله هم در حق آنان دعا كند. در اينصورت خدا گناهان آنان را مىبخشد:
«و لَوْ أنَّهُم إذْ ظَلَموا أنْفُسَهُم جآؤوك فاسْتَغْفَروا اللَّهَ و اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللَّهَ تَوّاباً رَّحيماً» «(1)»
«اگر آنان كه بر خويش ستم كردهاند نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر نيز براى آنان آمرزش مىخواست، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند».
اين آيه هر چند در آغاز نظر، مربوط به دوران حيات پيامبرصلى الله عليه و آله است، ولى با توجه به اينكه پيامبرِ شهيدان بهتر از شهيدان، زنده است و پيامهاى زائران را مىشنود و پاسخ درودفرستندگان را نيز مىگويد؛ مىتواند براى زائران
1) نساء: 64.
مرقد خويش طلب مغفرت كند.
شگفتا! همين آيه هماكنون كه مرقد رسول خداصلى الله عليه و آله در اختيار افراد بىمهر و يا كممهر قرار گرفته است، بالاى مرقد او نوشته شده است
نه تنها پيامبرصلى الله عليه و آله به طور شفاهى، ياران را به زيارت قبور مىخواند، بلكه خود نيز عملًا به زيارت آنها مىرفت.
مُسلِم درصحيح خود نقل مىكند: عايشه- همسر پيامبرصلى الله عليه و آله- مىگويد: پيامبرصلى الله عليه و آله در آخرين بخش شب، خانه را به قصد زيارت بقيع ترك مىكرد و آنگاه وارد اين سرزمين مىشد و با آرميدگان در دل خاك چنين مىگفت:
«السَّلامُ عَلَيكُم دارَ قَومٍ مُؤمنينَ وَ أتاكُم ما تُوعَدوُنَ غَدَاً مُؤَجَّلوُنَ وَ إنّا إن شاءَ اللَّهُ بِكُمْ لاحِقُونَ. ألّلهُمَّ اغْفِرْ لأهلِ البَقيعِ الغَرْقد» «(1)».
«درود بر شما اى ساكنان خانه افراد باايمان! آنچه كه به وقوع آن در آينده وعده داده مىشديد، سراغ شما آمد (و شما ميان مرگ و روز رستاخيز به سر مىبريد.) ما نيز به شما خواهيم پيوست. پروردگارا! اهل بقيع غرقد را بيامرز!».
نه تنها خود پيامبرصلى الله عليه و آله به زيارت آنها مىشتافت، حتى همسر خود را نيز تعليم و آموزش داد كه آنها را اينچنين زيارت كند:
1) صحيح مسلم، ج 3، ص 63، كتاب جنائز.
«السَّلامُ عَلَيكُم أهلَ الدِّيار مِنَ الْمؤمنينَ وَ الْمُسلِمينَ وَ يَرْحَمُ اللَّهُ المُستَقدمين مِنّا وَ المُستَأخِرينَ وَ إنّا إنْ شاءَاللَّهُ بِكُم لاحِقُونَ» «(1)».
«درود بر ساكنان مؤمن و مسلمان اين سرزمين! خداوند همه مؤمنان را چه آنها كه قبلًا درگذشتهاند و چه آنها كه بعداً در خواهند گذشت رحمت كند. ما نيز به خواست خدا به شما خواهيم پيوست».
همسر رسول خدا و دخت گرامى پيامبر، فاطمه زهرا عليها السلام به زيارت قبور مىرفتند و احدى بر آنان ايراد نمىگرفت، ولى اكنون باب زيارت قبور بقيع به روى زنان بسته است. اين يك نوع تناقض بين سنّتصحابه و رفتار دستگاههاى دينى برخى كشورهاست. آيا حكم خدا در قرن چهاردهم دگرگون شده است؟ چرا بايد زنان از آثار سازنده زيارت قبور، آنهم زيارت شهيدان و اوليا محروم باشند؟!
تقىالدين سبكى شافعى (م 756) از فقيهان چيرهدستى است كه عقايد ابن تيميه را در مورد عدم استحباب زيارت قبر پيامبرصلى الله عليه و آله نقد كرده و كتابى به نام «شفاء السّقام فى زيارة خَيْرِ الأنام» نوشته است. وى در اين كتاب، احاديثى را كه محدّثان درباره زيارت قبر پيامبرصلى الله عليه و آله
1) همان، ص 64.
نقل كردهاند گردآورده است كه مىتواند مسأله را به حد تواتر برساند. حتى مفتى سابق عربستان سعودى- عبدالعزيز بن باز- به اين خيل پيوسته وصريحاً به استحباب زيارت قبر پيامبرصلى الله عليه و آله فتوا داده است «(1)».
ما در اينجا فقط به نقل چند روايت مىپردازيم.
عبداللَّه بن عمر از پيامبرصلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«مَنْ زارَ قَبْرى وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتى «(2)».
«هر كس قبر مرا زيارت كند حتماً او را شفاعت خواهم كرد».
امام محمد باقر عليه السلام از پيامبرصلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«مَنْ زارَنى حَيّاً و مَيِّتاً كُنْتُ لَهُ شَفيعاً يَومَ القيامةِ» «(3)».
«هر كس مرا زنده يا مرده زيارت كند او را شفاعت خواهم كرد».
اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد:
«أتِمُّوا بِرَسولِ اللَّهِ حَجَّكُمْ إذا خَرَجْتُم الى بيتِ اللَّهِ فَإنَّ تَرْكَهُ جفاءٌ و بِذلِكَ أُمِرْتُمْ وَ أَتِمُّوا بِالقُبُورِ الَّتى ألْزَمَكُمُ اللَّهُ زِيارَتَها وَ حَقَّها» «(4)».
«زمانى كه آهنگ زيارت خانه خدا كرديد حج خود را با زيارت مرقد پيامبرصلى الله عليه و آله به پايان
برسانيد زيرا ترك زيارت مرقد او جفا بر آن حضرت است و شما به اين كار مأمور شدهايد و نيز با زيارت قبورى كه به زيارت آنها ملزم شدهايد حج خود را به پايان برسانيد».
روى اين اساس، همه مسلمانان جهان، در ايام حج، برنامه سفر خود را طورى تنظيم مىكنند كه يا در رفتن و يا به هنگام برگشتن، به زيارت مرقد پيامبرصلى الله عليه و آله موفق شوند.
چه بسا راه دورى را برمىگزينند تا به اين هدف جامه عمل بپوشانند.
در اينجا ممكن است سؤالى مطرح شود كه اين روايات، زيارت پيامبرصلى الله عليه و آله را مستحب مىشمارد اما درباره سفر براى زيارت او سخن نمىگويد، بلكه مىتوان گفت كه سفر طبق روايت ابوهريره، براى زيارت مرقد او جايز نيست؛ زيرا وى از پيامبرصلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«لا تُشَدُّ الرِّحالُ إلّا إلى ثَلاثةِ مَساجِدَ:
مسجدى هذا و مسجدِ الحرامِ و مَسجدِ الأقصى «(1)».
«جز به سوى سه مسجد، سفر انجام نمىگيرد:
اين مسجد من، مسجدالحرام و مسجدالاقصى».
ولى پاسخ اين سؤال روشن است. موضوع در حديث
1) صحيح مسلم، ج 4، ص 126، باب لا تشدّ الرّحال.
پيامبرصلى الله عليه و آله «شدّ رحال» (سفر) به مساجد است نه سفر به غير آنها؛ مثلًا زيارت قبور، زيارت والدين، سفر براى تجارت و يا تحصيل علم.
علت اينكه فقط براى اين سه مسجد «شدّ رحال» مىشود اين است كه، غير اين سه مسجد، در همهجا ثواب يكسانى دارد؛ مثلًا آن كس كه در تهران است شايسته نيست براى درك ثواب مسجد جامع به شهر ديگر برود؛ زيرا ثواب مسجد جامع تهران و سمنان يكسان است و اين ارتباطى به زيارت قبور ندارد.
زائران مدينه منوره به زيارت «مساجد سبعه» مىروند و اگر مسجد «ردّ الشمس»، «بلال» و «اجابة» را بر آنها بيفزاييم، شمار مساجد به ده مسجد مىرسد. اگر زائران خانه خدا، به زيارت اين مساجد مىروند نه به خاطر اينكه در آنجا با گزاردن نماز، اجر بيشترى ببرند، بلكه هدف، ياد و خاطره مسلمانانصدر اسلام است كه در سختترين شرايط (جنگ خندق) برخى از اين مساجد را ساخته و در آنها نماز گزاردهاند. حضور در اين مراكز به خاطر تجديد آن خاطرهها و بستن پيمان با شهيدان آن راه است و در اين مورد هدف ديگرى نيز هست، قصد تبرّك از اين مساجد كه خون شهيدان راه توحيد با آنها عجين شده است. آنگاه كه وارد مسجد شدند، به مستحبات ورود به مسجد عمل مىكنند نه اينكه براى نمازگزاردن به آن مساجد مىروند.
در پايان آيهاى را يادآور مىشويم كه بهصورت آشكار دستور مىدهد كه به زيارت قبور مؤمنان بشتابيم. آن آيه
مباركه چنين است:
«وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ» «(1)».
در اين آيه پيامبرصلى الله عليه و آله درباره مشركان از دو چيز نهى شده است:
«وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً»: بر مرده هيچيك از آنان نماز نگزار!
«وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ»: در كنار قبر آنها براى دعا توقف نكن!
بخش دوم آيه براى ما اهميت خاصى دارد و آن اينكه آيا مقصود از ايستادن در كنار قبر، تنها توقف در هنگام دفن است يا مفهومى گستردهتر از اين دارد؟ مفسّران، معنى دوم را تأييد مىكنند كه به اختصار، كلام برخى از آنان را يادآور مىشويم:
بيضاوى مىگويد:
لا تقف عند قبره للدّفن أو الزّيارة «(2)»: بر سر قبر منافقان- خواه براى دفن و خواه براى زيارت- توقف نكن.
همين نظريه را جلالالدين سيوطى (تفسير جلالين، سوره توبه، آيه 84) و عارف بورسى (روحالبيان، ج 3،ص 378) و آلوسى بغدادى (روح المعانى، ج 10،ص 155)
آوردهاند. در اينصورت معنى چنين خواهد بود:
«بر سر قبر هيچيك از منافقان، در هيچ زمانى توقف نكن».
و مفهوم آيه اين است كه توقف بر قبر مؤمنان جايز و بلكه شايسته است، خواه براى دفن و خواه براى غير آن.
بنابر اين، هر مسلمانِ باايمانى مىتواند از اين فيض بهرهمند باشد كه پيامبرصلى الله عليه و آله در كنار قبر او توقف و براى او دعا كند، به جز منافقان كه از اين فيض بىبهرهاند.
آثار سازنده زيارت قبور، به ويژه زيارت قبور عالمان و شهيدان و اولياى الهى و پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله در گرو حفظ قبور آنان است. زيارت، سبب بازسازى اين قبور وصيانت آنهاست و اگر امت اسلامى پيوند خود را با اين مراقد متبرّكه قطع كند؛ طبعاً با گذشت زمان، اين مراكز به دست فراموشى سپرده مىشوند و اثرى از آنها باقى نمىماند و در نتيجه دو خسارت بزرگ متوجه امت اسلامى مىشود:
آثار سازندهاى كه در زيارت اين مراكز بوده، از دست مىرود.
مسايلصدر اسلام و سيره و تاريخ اولياى دين به تدريج فراموش مىشود و نسلهاى آينده با ديده شك و ترديد به اصل حادثه مىنگرند؛ زيرا زيارت قبور آنها مايه تجديد خاطرهها بود و درصورت تحريم اين اعمال، با گذشت زمان به دست فراموشى سپرده شده و نوشتهها نيز
جايگزين مشاهدهها نمىشود و كمكم ديگر مسايل مربوط به اسلام نيز به همين سرنوشت دچار مىشود و شك و ترديد نسبت به خود آيين پيامبر خاتم و شخص شخيص او و برنامههاى او راه پيدا كرده و با گذشت زمان كمرنگ مىشود؛ همچنانكه جريان درباره حضرت مسيح عليه السلام از اين قرار است.
از خود مسيح و ياران او و كتاب او اثر ملموسى بر جاى نمانده و نسل حاضر كه با محسوسات سر و كار دارد، نسبت به اصل وجود مسيح و آيين او با ديده ترديد مىنگرد و چه بسا احتمال مىدهد كه اين آيين ساخته و پرداخته مورخان و داستانسرايان باشد. چنانكه سرگذشت ليلى و مجنون و شيرين و فرهاد به همين سرنوشت مبتلا شده است.
به خاطر اين آرمان است كه قرآن مجيد دستور مىدهد خانههايى كه در آنجاصبحگاهان و عصرگاهان، تسبيح خدا گفته مىشود مورد احترام و بزرگداشت قرار گيرد:
«فى بيوتٍ أذِنَ اللَّهُ أنْ تُرْفَعَ و يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالغُدُوِّ و الآصالِ* رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ و لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ و إقامِ الصلاةِ و ايتاءِ الزَّكوةِ يَخافونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ القُلُوبُ وَ الأبْصارُ» «(1)»
«اين چراغ پرفروغ در خانههايى قرار داد كه
1) نور: 37- 36.
خداوند اذن داده است كه گرامى داشته شود.
خانههايى كه نام خدا در آنها برده مىشود وصبح و شام در آنها او را تسبيح مىگويند.
مردانى كه خريد و فروش و بازرگانى، آنان را از ياد خدا و برپاداشتننماز و اداى زكات، غافل نمىكند. آنها از روزى مىترسند كه در آن دلها و چشمها زير و زبر مىشوند».
بنابراين، مقصود از «بيوت»، مساجد نيستند؛ زيرا مساجد غير از بيوت است و در قرآن هم بيتاللَّهالحرام غير از مسجدالحرام است. بيت براى خود سقف لازم دارد تا ساكنان را از سرما و گرما حفظ كند در حالىكه در مسجد، پوشش و سقف شرط نيست و احياناً در مناطقى باز بودن سقف مستحب است.
در اينصورت خانههاى اولياى الهى، مانند خانه على عليه السلام و فرزندان او كه معبد شب و روز آنها بوده بايد حفظ شود و مورد احترام قرار گيرد. اتفاقاً حرم عسكريّين كه از روى كينهتوزى ويران شد، معبد ائمه بوده و پيوسته در آنجا نماز گزارده و تسبيح گفتهاند.
سيوطى مىگويد: وقتى اين آيه نازل شد و پيامبرصلى الله عليه و آله آن را در مسجد تلاوت كرد، مردى برخاست و از رسول خداصلى الله عليه و آله پرسيد: مقصود از اين بيوت چه خانههايى است؟
پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: خانههاى پيامبران. ابوبكر در حالى كه به خانه على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام اشاره مىكرد پرسيد: آيا اين هم از همان خانههاست؟ پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: از برترين
آنهاست «(1)». سخن را كوتاه مىكنيم. اميد است همه مسلمانان جهان در حفظ آثار اسلامى و يادگارهاى پاكان و نياكان و هرچه كه به حفظ ارزشهاى اسلامى كمك مىكند موفق باشند.
1) الدّر المنثور، در تفسير آيه يادشده.
با آثار سازنده زيارت مرقدهاى بزرگان، به ويژه قبور پيامبران و امامان آشنا شديم، هر چند همه گفتنىها درباره موضوع زيارت بازگو نشد؛ زيرا هدف، فشردهگويى بود.
آنچه فعلًا به توضيح آن مىپردازيم، موضوع حفاظت از قبور اولياى خدا و بازسازى و ايجاد بنا بر روى آنهاست؛ و در اين مورد لازم است كتاب خدا و سنت رسول گرامى و احاديث امامان را به سخن آوريم تا حكم اين مسأله دينى روشن شود.
همانطور كه در پيشگفتار يادآور شديم اخيراً كتابچهاى به نام «فقهالمزار» به قلم دكتر عبدالهادى الحسينى و ترجمه آن به زبان فارسى، به قلم زينالعابدين ابراهيمى در كشور سعودى منتشر شده است.
نويسنده، اصل موضوع را در لباس يك فقيه شيعى بررسى كرده است و خواسته است از روايات امامان معصوم عليهم السلام چنين استنباط كند كه حفاظت و نگهدارى قبور اولياى الهى و تعمير و بازسازى آنها جايز نيست، تا از اين طريق براى شيعيان ثابت كند كه امامان آنها با عقايد وهّابيان همسو مىباشند. او در كتابچه كوچك خود علاوه
بر اين موضوع، موضوعات جانبى مانند توسل و درخواست شفاعت و مانند آنها را نيز مطرح كرده است.
بررسىهاى آينده ثابت خواهد نمود كه نويسنده نه تنها فقيه نيست، بلكه شيعه هم نيست و او خواسته با قلمداد كردن خود به عنوان يك فقيه شيعى، در ميان شيعيان جايى باز كند و از يك وسيله حرام به مقصد خود برسد و از يك اصل «ماكياوليستى» كه مىگويد: «هدف، وسيله را توجيه مىكند»؛ بهره بگيرد.
نويسنده، شاگرد چشم و گوش بسته دو نفر از پيشروان مكتب «وهّابيت» است و آن دو نفر عبارتند از:
احمد بن عبدالحميد بن تيميه حرّانى (728- 662).
محمد بن عبدالوهاب نجدى (1206- 1115).
از روزى كه انديشههاى وهابيت از طريق محمد بن عبدالوهاب و به قدرت مالى و نظامى سعودىها منتشر گشته، متجاوز ازصدها نقد به شيوههاى گوناگون بر اين مكتب نوشته شده است و بخش اعظم اين ردّيهها به قلم تواناى دانشمندان مصر، سوريه، لبنان و عراق است.
اين كتابها در ميان قشر فرهنگى و علمى تأثير به سزايى داشته است ولى آنچه كه اين فكر را در سعودى و اقمار آن زنده نگه داشته، قدرت مالى يك نظام پادشاهى است كه با درآمد نفت، به تقويت اين مكتب و در نتيجه به حفظ سلطنت خود مىپردازد.
شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر
نويسنده كتابچه «فقهالمزار» مسأله را از رهگذر «بدعت»، كمتر مطرح كرده است ولى همفكران او به اين موضوع بيشتر دامن زدهاند و حفظ و نگهدارى قبور و تعمير آنها را نوعى بدعت و افزودن بر دين مىدانند و مىگويند كه اين كار در شريعت وارد نشده و مصداق واضح بدعتگذارى در شريعت است.
شما درصفحات آينده به روشنى خواهيد ديد كه قرآن مجيد و احاديث امامان بر مشروعيت و بلكه بر استحباب آن دلالت روشنى دارند و با وجود چنين ادلّه محكم و گويا، اين عمل مصداق «عمل مشروع» خواهد بود نه بدعت! بدعت عملى است كه بر مشروعيت آن دليل خاص و يا عامى در كار نباشد و خوشبختانه در اين مورد ما از هر دو نوع دليل برخورداريم كه از نظر شما خوانندگان عزيز خواهد گذشت.
گاهى وهابيان تندرو گام فراتر نهاده، ساختمان سازى بر قبور را نوعى عبادتصاحب قبر و پرستش او مىپندارند.
اين گروه پيش از آن كه «شرك در پرستش» را به نحو جامع و مانع تعريف كنند، هر نوع حركتى را كه به عنوان تقدير و تكريم بزرگان به شمار آيد «پرستش» مىدانند؛ در حالى كه عبادت اين است كه انسان در مقابل موجودى خضوع و كرنش كند كه به عقيده او يا خداى آفريدگار جهان و انسان باشد و يا مخلوقى كه سرنوشت انسان به نوعى به دست
اوست. بنابراين، درصدق عبادت دو قيد لازم است: يكى مربوط به عمل او و ديگرى مربوط به عقيده و انديشه او.
الف- خضوع و كرنش به هر نحوىصورت بگيرد، يكى از پايههاى پرستش است كه به وسيله ركوع و سجود و يا دعا و قنوت انجام مىگيرد.
ب- اعتقاد به اين كه شخصى كه براى او خضوع مىكند يا خداى جهان است- چنان كه موحدان با اين عقيده خدا را مىپرستند- و يا خداى آفريدگار نيست اما سرنوشت انسان در دنيا و آخرت در دست اوست- همچنان كه مشركان در مقابل معبودان دروغين خود با چنين اعتقادى خضوع و خشوع مىكردند- و عرب عصر جاهليت معبودهاى دروغين خود را آفريدگار و يا مدبّر جهان آفرينش نمىدانستند ولى معتقد بودند بخشى از سرنوشت آنها از نظر بخشوده شدن گناه «(1)» و يا مايه عزت در دنيا «(2)» و پيروزى در جنگ «(3)» و احياناً فرودآمدن باران «(4)» به دست آنهاست و از همين رهگذر در مقابل آنها خضوع مىكردند.
با توجه به اين تعريف، هرگاه خضوع و كرنش، پيراسته از شرط دومصورت پذيرد، هرگز پرستش نخواهد بود و لذا قرآن از خضوع ملائكه و سجود آنان براى آدم «(5)» و سجود يعقوب و فرزندانش براى يوسف «(6)» گزارش مىدهد و ابليس را به خاطر سرپيچى از اين عمل نكوهش مىكند. و اين گواه بر آن است كه هر نوع تقدير و تمجيد و خضوع، هرچند در حد
بالا باشد اگر در طرف مقابل انديشه «الوهيت» و «خدايى» و يا «خدانمايى» در كار نباشد، پرستش به شمار نمىآيد.
قرآن به انسانها فرمان مىدهد كه نسبت به پدر و مادر، بيشترين تواضع و فروتنى را انجام دهند و مىفرمايد:
«وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِيصَغِيراً» «(1)»
«بالهاى تواضع خويش را از محبت و لطف در برابر آنان فرود آر و بگو پروردگارا! آنهارا همانگونه كه مرا در كوچكى تربيت كردهاند، مشمول رحمت قرار بده».
با توجه به تعريفى كه براى عبادت و پرستش انجام گرفت، روشن مىشود كه تكريم انبياى الهى با حفظ آرامگاه و يا تعمير خانههايى كه در آنها به خاك سپرده شدهاند نه تنها شرك نبوده بلكه عملى است نيكو؛ زيرا افرادى كه به تعمير قبور اين بزرگواران مىپردازند، آنان را انسانهاى والا و مبشّران توحيد و مبارزان با شرك و بتپرستى مىدانند و از همين منظر به حفظ آثار آنان مىپردازند. در پايان آيهاى را يادآور مىشويم كه مىتواند بيانگر حد پرستش باشد:
«يا أيُّها النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُم و الَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكم تَتَّقونَ» «(2)».
«اى مردم! پروردگار خويش را پرستش كنيد. آن كس كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريده تا پرهيزكار شويد».
لازم است كه در جمله «اعبدوا ربّكم» دقت كنيم. در اين جا ملاك عبادت را ربوبيّت خداوند دانسته و مىفرمايد: چون «ربّ» شماست او را بپرستيد و اين حاكى از آن است كه عبادت بر محور «اعتقاد به ربوبيّت» مىچرخد؛ خواه اين اعتقادصحيح باشد- مانند عقيده موحدان- يا باطل باشد- مانند عقيده مشركان درباره بتان-.
نتيجه اين كه هر نوع تعظيم و تكريم، پيراسته از چنين اعتقادى «عبادت» نبوده بلكه احترامى بيش نخواهد بود.
اكنون سؤال مىشود كه آيا مسلمانان و گويندگان «لا اله إلّا اللَّه» كه به حفظ آثار انبيا در اردن، سوريه و عراق پرداختهاند؛ آنها را «رب» و «پروردگار» خود مىانگاشتهاند يا از آن نظر كه معلم توحيد و آموزگاران يكتاپرستىاند به تكريم و تقدير آنها قيام كردهاند؟
اين بيان روشن ساخت كه در حفاظت از مراقد انبيا، مسأله بدعت و پرستش مطرح نيست ولى در عين حال بايد مشروعيت آن را از كتاب و سنت استنباط كنيم؛ زيرا چه بسا عملى ممكن است از مقوله «بدعت» يا «عبادت» نباشد ولى در عين حال «مباح» و «جايز» نيز نباشد!
اكنون جواز يا استحباب ساختمان سازى بر قبور را از ديدگاه قرآن، سنّت و سيره مسلمانان بررسى مىكنيم:
از برخى از آيات استفاده مىشود كه احترام قبور افراد بزرگوار در ميان ملل پيش از اسلام رايج بوده است. آن جا كه درباره اصحاب كهف مىگويد: هنگامى كه وضع اصحاب
كهف بر مردم آن زمان روشن شد و مردم به دهانه غار آمدند، درباره مدفن آنها دو نظر ابراز داشتند:
«ابنوا عليهم بنياناً»: «بر روى قبر آنان بنايى بسازيد».
«و قال الذين غَلَبوا على أمرِهم لَنَتَّخِذَنَّ عليهم مسجداً»: «گروه ديگر كه در اين كار پيروز شده بودند گفتند كه بر روى قبور آنان مسجد مىسازيم و مدفن را مسجد انتخاب مىكنيم».
قرآن اين دو نظر را نقل مىكند بى آن كه انتقاد كند.
بنابراين مىتوان گفت اگر اين دو نظر خلاف بودند قرآن انتقاد مىكرد، يا عمل آنان را با لحن اعتراض و انتقادآميز نقل مىنمود. در هر حال اين دو نظر حاكى است كه هر دو كار، وسيله بزرگداشت اوليا وصالحان مىباشد.
قرآن مجيد به ما دستور مىدهد كه به بستگان و خويشاوندان پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله مهر بورزيم، آن جا كه مىفرمايد:
«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى .
«بگو! من بر رسالت، اجرى جز علاقه و دوستى خويشاوندانم نمىخواهم».
بديهى است از نظر مسلمانان، يكى از طرق ابراز علاقه به خاندان رسالت، همان حفظ قبور و تعمير آنهاست و اين راه و رسم در ميان ملل جهان نيز وجود دارد و همگى آن را نوعى اظهار مهر و محبت بهصاحب قبر مىدانند و لذا شخصيتهاى بزرگ سياسى و علمى را در كليساها يا مقابر معروف، دفن كرده اطراف آن را گلكارى و درختكارى مىكنند.
اكنون سؤال مىشود كه آيا بنا ساختن بر مراقد آنان، اظهار مهر و مودّت نيست؟! و ويران كردن قبّه نبوى و يا ويران كردن آرامگاه بزرگان دين، اهانت به ساحت مقدس آنها نيست؟
نتيجه: جلوگيرى از هر نوع بنا و يا ويران كردن بناهاى اين قبور سبب مىشود كه مراقد شريف آنان محل رفت و آمد حيوانات و در نتيجه آلوده شدن آنها گردد و هيچ انسان خردمندى اين عمل را دوستى با اهل بيت نمىشمرد بلكه آن را نوعى عداوت و بىادبى تلقى مىكند.
اگر موحدان پيش از اسلام بر روى قبور پيامبران و اوصياى آنان بنايى مىساختند به خاطر همين انگيزه بود كه:
اولًا از آنان تكريم و تجليل شود.
ثانياً برهنه گذاشتن مرقد آموزگاران الهى سبب مىشود آرامگاه آنان بر اثر رفت و آمد حيوانات به آلودگى كشيده شود؛ و اين، نوعى بىاحترامى به آنان به شمار مىرود. از اين جهت قبور پيامبران مانند ابراهيم خليل و ساير پيامبران بنىاسراييل تاكنون به وسيله بناهاى ارزشمندى محفوظ مانده و هماكنون اين بناها در عراق،
سوريه، اردن، فلسطين اشغالى و مصر برپاست و هزاران گردشگر مسلمان به زيارت آنان شتافته و اداى احترام مىكنند.
خانههاى پيامبران وصالحان از اعتبار و منزلت خاصى برخوردار است. اين منزلت ارتباطى به جنبه مادى و جسمانى آنها ندارد؛ زيرا خانههاى آنان به سان خانههاى ديگران از خشت و گل و يا آجر و گچ ساخته مىشده؛ بلكه اين ارزش به خاطر انسانهاى والايى است كه در آنها سكونت داشتهاند.
قرآن در آيه معروف به آيه نور «(1)»، نور خدا را به چراغ پرفروغى تشبيه مىكند كه به سان ستاره فروزان در خانههايى قرار گرفته كه در آنها مردانى وارسته،صبح و شام، خدا را تسبيح مىگويند:
«فى بُيُوتٍ أذِنَ اللَّهُ أنْ تُرفَعَ وَيُذْكَرَ فيها اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوِّ وَالآصالِ ...» «(2)»
«اين چراغ فروزان در خانههايى (روشن است) كه خدا رخصت داده كه قدر و منزلت آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود و در آن خانهها هر بامداد و شامگاهان (انسانهايى) به تسبيح خداوند مىپردازند».
جمله «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوِّ» بيانگر علت رفعت و عظمت اين بيوت است كه در جمله پيش، «أذِنَ اللَّهُ أنْ تُرفَعَ» وارد شده است. در آيه بعدى اوصاف عبادتگران آن بيوت را يادآور مىشود و مىفرمايد:
«رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإقامِ الصَّلوةِ وَايتاءِ الزَّكوةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالأَبْصارُ» «(1)».
«مردانى كه تجارت و داد و ستد، آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و دادن زكات غافل نمىسازد و از روز رستاخيز كه دلها و ديدهها در آن روز زير و رو مىشود، مىهراسند».
آيه با گويايى خاصى از منزلت بيوتى كه انسانهاى الهى در آنجا، خدا را پيوسته تسبيح و تنزيه مىكنند خبر مىدهد. براى توضيح بيشتر بايد دو مطلب را روشن كرد:
به طور مسلّم مقصود از بيوت، مساجد نيست؛ بلكه مقصود، بيوت انبيا و اولياى الهى است؛ زيرا واژه «بيوت» جمع «بيت» به معناى منزل و مسكن است. ابن منظور در كتاب خود مىگويد: «بيت»، منزل مرد و خانه اوست «(2)». راغب در مفردات مىگويد: «بيت» پناهگاه انسان است.
افزون بر اين، روايت، مفسر آيه مىباشد. جلالالدين
سيوطى از انَس بن مالك نقل مىكند كه زمانى كه رسول گرامىصلى الله عليه و آله آيه «فى بُيُوتٍ أذِنَ اللَّهُ أنْ تُرفَعَ ...» را در مسجد تلاوت كرد فردى از ياران رسول خداصلى الله عليه و آله بلند شد و گفت: مقصود از اين خانهها چيست؟ پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود:
خانههاى پيامبران. در اين موقع ابىبكر در حالى كه اشاره به خانه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مىكرد، پرسيد: اين خانه نيز از همان خانههاست كه امر بر رفعت و منزلت آنان داده شده است؟ پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: «آرى از برترين آنهاست «(1)»».
روى اين قراين بايد گفت مقصود از بيوت در آيه نور، خانههاى انبيا و اولياى الهى است كه به علت تسبيح و تنزيه خداوند در آنها، از منزلت خاصى برخوردارند و خداوند امر كرده است كه در رفعت و منزلت آنها كوشش شود. حالا اگر اين بيوت، مرقد و مدفن آنان گردد، بايد به حكم آيه مباركه در ترفيع ظاهرى و باطنى آنها كوشيد.
بخشى از مراقد بزرگان دين، بيوت آنان مىباشد. با چنين تأكيدى، چگونه برخى به خود جرأت مىدهند كه اين خانهها را با بيل و كلنگ ويران كنند؟
1) سيوطى، الدّرّ المنثور، ج 6، ص 203.
بود، دو خليفه نخست وصيت كردند جسد آنها نيز در آنجا دفن شود و اين خانه در طول سالها، تعمير و مرمت و احياناً بازسازى شده و هماكنون به فضل الهى برپاست. ولى وهابيان از ترس مسلمانان دست به تركيب آن نزدهاند و اميران سعودى نيز پيوسته مراقب وضع حرم نبوىاند كه مبادا دست شيطانى دراز شود و حجره پيامبرصلى الله عليه و آله آسيب ببيند. اينك نمونههاى ديگرى از اين بيوت رفيعى كه بعدها مدفن افراد شده است:
قبر عباس بن عبدالمطلّب كه در خانه عقيل به خاك سپرده شد. «(1)»
عسكريين، امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام در خانه خود به خاك سپرده شدند و خانه اين بزرگواران مصداق آيه «فى بُيُوتٍ أذِنَ اللَّهُ أنْ تُرفَعَ ...» به شمار مىرود.
بنابراين، كليه خانههاى اولياى الهى كه از احترام برخوردار مىباشد؛ هرگاه مدفن آنان گردد، ترفيع و تكريم ظاهرى و مواظبت از آنها از وظايف اسلامى است.
روزى كه خورشيد اسلام بر بخش عمدهاى از معموره جهان تابيد، در آن روز قبور پيامبران در سرزمينهاى فتحشده بنا و بارگاهى داشت و مسلمانان دست به بناها نزده و آنها را به همان حالت تا به امروز حفظ كردهاند و در
1) ابن شبّه، تاريخ المدينة المنوّرة، ج 1، ص 127.
طول سالها به مرمت آنها پرداختهاند. هماكنون قبور پيامبران مانند ابراهيم خليل و فرزندان او: اسحاق و يعقوب و يوسف در قدس اشغالى قرار گرفته و همگى داراى علامت و نشانه و بنا مىباشد.
قبر حوّا در جدّه داراى بنا و ساختمانى بود كه پس از تسلط وهابيان با خاك يكسان شد و هماكنون در كشور اردن قبور برخى از پيامبران بنىاسرائيل بر پاست و جهانگردان به زيارت آنها مىشتابند.
روزى كه مسلمانان اين بلاد را فتح كردند، هرگز از مشاهده اين آثار ناراحت نشدند و آنها را تخريب نكردند.
اگر به راستى تعمير قبور و دفن ميت در مقابر سرپوشيده از نظر اسلام حرام بود، مسلمانان پيش از هر چيز بر خود لازم مىدانستند اين مقابر را كه اردن و فلسطين و عراق را فراگرفتهاند، ويران كنند و از تجديد بناى آنها در تمام ادوار به شدت جلوگيرى نمايند، درصورتى كه نه تنها آنها را ويران نكردند، بلكه در مدت چهارده قرن، در تعمير و حفظ آثار پيامبران سلف كوشيدند. آنان با عقل خدادادى، حفظ آثار پيامبران را نوعى اداى احترام به آنان دانسته و خود را با انجام اين كار در شمار افراد مأجور و نيكوكار قرار دادهاند.
ابن تيميه در كتاب «الصراط المستقيم» مىگويد:
هنگام فتح بيت المقدس، قبور پيامبران، بنا داشت ولى درب آن تا سال چهارصد هجرى بسته بود «(1)». فرض كنيد گفتار ابن تيميهصحيح باشد؛ در حالى كه ادعايى بيش
1) كشف الارتياب، ص 384، چاپ دوم، به نقل از« الصراط المستقيم» ابن تيميه.
نيست. اگر به راستى ساختن بنا بر قبر حرام بود، طبعاً بايد ويران كردن آن واجب باشد و مسدود بودن آن مجوز بقاى آن نمىباشد، بلكه بايد هرچه زودتر سقف و بنا با بيل و كلنگ ويران گردد.
خلاصه: وجود اين ابنيه و قبهها در طول اين مدت در برابر انظار علما و سران اسلام، خود نشانه بارزى بر جواز آن در آيين اسلام مىباشد و سپاه اسلام در فتح شامات نه تنها دست به تخريب قبور پيامبران نزد بلكه خادمان آنها را در مأموريت خود ابقا نمود و كوچكترين حساسيت و يا عمل منفى در برابر آنها نشان نداد.
سيره مسلمانان در طول سالها تا روزى كه وهابيان بر حرمين شريفين مسلط شدند بر اين بود كه گنبد و بارگاه پيامبران و اولياى الهى و وابستگان آنها را تعمير و مرمت كنند و يا روى قبور آنان گنبد و سايهبانى بسازند و اين سيره در اين چهارده قرن مىتواند كاشف از حكم شرعى باشد.
فقيهان اسلام اتفاق امت اسلامى يا فقها را بر امرى در يك زمان، دليل قطعى بر جواز آن مىشمارند و از اين جهت اجماع را يكى از منابع حكم اسلامى مىدانند. اكنون سؤال مىشود چرا اجماع امت اسلامى در يك قرن، كاشف حكم شرعى بوده و براى همه «لازم الاتّباع» مىباشد ولى اتفاق عموم مسلمانان جهان و سيره عملى آنان بر بنا روى قبور، كاشف از حكم شرعى نمىباشد؟!
بررسى كتب تاريخى و سفرنامههاى مسلمانان گواه بر
وجودصدها آرامگاه و مرقد باشكوه در سرزمين وحى و كشورهاى اسلامى است. اينك ما از جهانگردان اسلامى و مورخان مورد اعتماد- مانند «مسعودى» در «مروجالذهب» و «ابن جبير» و «ابن نجّار» و «ابن حجاج»- فرازهايى را نقل مىكنيم تا روشن شود در طول زمانها امت اسلامى بر اين بناها و مقبرهها با ديده تكريم و تقدير مىنگريستند.
«روى قبر آنان سنگى است كه بر آن نوشته شده است: به نام خداى رحمن و رحيم، سپاس خداى را كه امتها را نابود و مردگان را زنده مىكند. اين قبر فاطمه بنت پيامبر، سرور زنان جهان، و قبر حسن بن على بن ابىطالب و قبر على بن الحسين بن على بن ابىطالب و قبر محمد بن على و قبر جعفر بن محمد است «(1)»».
مسعودى از مورخان قرن چهارم است. سلفىهاى متعصب، اين قرن و قرنهاى پيش از آن را به عنوان بهترين قرون تاريخ اسلام ياد مىكنند و اعمال رايج در ميان مسلمانان آن زمان را نشانه مشروعيت آنها مىدانند.
متأسفانه اين سنگ بزرگ كه مسعودى از آن ياد كرده است، در اثر سلطه وهابيان، زير خروارها خاك پنهان گشته و
1) مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 288. از نظر مسعودى قبر معروف به قبر فاطمه، به دخت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله تعلق دارد، در حالى كه از نظر ما متعلق به فاطمه بنت اسد است.
امروزه اين قبور اساساً بهصورت مشخص از هم شناخته نمىشوند.
وى مىگويد:
از مشاهد عظيم در قاهره، رأسالحسين است.
محل دفن سر آن حضرت، با ضريحى از نقره پوشانده شده و بناى عظيمى كه زبان از وصف، و خرد از درك آن عاجز است بر روى آن قرار دارد و بر ديوارِ مقام، سنگ بسيار شفاف و برّاقى است كه بهسان آيينههاى هندى حالت صيقلى
1) محمد بن احمد بن جبير اندلسى، از جهانگردان معروف قرن ششماست. او سه بار به جهانگردى پرداخته است. يكى از سفرهاى او در سال 578 ه. ق آغاز و در سال 581 به پايان رسيده است: الاعلام، خيرالدين زركلى، ج 5، ص 319.
دارد و تصوير اشيايى را كه در برابر آن قرار گيرد نشان مىدهد. من زائران رأسالحسين را مشاهده كردم. آنان با ازدحام عجيبى رو به قبر آورده چشم بر آن مىدوختند و پيوسته با پارچه روى ضريح تبرك مىكردند.
«ابن جبير» از محلى به نام «قرافه» در مصر ياد كرده و آن را از عجايب جهان مىشمارد. به گفته او بسيارى از پيامبران و نزديكان پيامبر وصحابه و تابعان و عالمان و زاهدان را در آن جا به خاك سپردهاند.
فرزند «صالح» پيامبر و «روبيل» فرزند يعقوب بن اسحاق و آسيه- همسر فرعون- در آن جا مدفوناند و از خاندان رسالت نيز قبر دو تن از فرزندان جعفر بن محمد الصادق عليه السلام ... و نيز قبر قاسم بن محمد بن جعفر الصادق و قبر فرزندش، عبداللَّه بن قاسم و فرزند او، يحيى بن قاسم و همچنين مزار على بن عبداللَّه بن قاسم و برادر وى، يحيى ابن عبداللَّه در آن جاست.
ابن جبير از آرامگاهصحابه و تابعان و نيز امام شافعى و عظمت حرم او و وسعت مكانش سخن مىگويد و يادآور مىشود كهصلاحالدين ايّوبى هزينه برپايى مراسم در حرم شافعى را مىپردازد. نيز وى از وجود ابنيهاى در مكه و قبههايى بر فراز قبور خبر مىدهد كه ذكر آن به طول مىانجامد: مانند مولد النبىصلى الله عليه و آله، مولد الزهرا عليها السلام و دارالخيزران (محل عبادت سرّى پيامبرصلى الله عليه و آله). و نيز از مشاهد رفيعصحابه و تابعان مدينه نام برده و در ضمن آن به روضه عباس و حسن بن على اشاره مىكند كه بناى
مرتفعى دارند و سپس به ذكر خصوصيات ضريح آنها مىپردازد.
اگر بخواهيم آنچه را كه ابن جبير از مقامات شهدا، علما وصالحان در عراق و شام ديده و ثبت كرده متذكر شويم، سخن به درازا مىكشد از اين رو، به همين مقدار اكتفا مىكنيم. علاقهمندان براى آگاهى بيشتر، به اين كتاب مراجعه كنند.
گنبد بسيار بلندى كه از قدمت خاصى برخوردار است در اولِ بقيع موجود است كه دو در دارد. هر روز يكى از آنها براى زيارت باز مىشود.
ياصاحب القبّة البيضاء فى النجف من زار قبرك و استشفى لديك شُفِى
«اىصاحب گنبد سپيد و روشن در سرزمين نجف! هركس قبر تو را زيارت كند و نزد تو (از خدا) شفا بطلبد خدا او را شفا خواهد داد».
1) وى جهانگرد معروفى است كه در بغداد متولد شد و سفر خود را ازعراق آغاز كرد و تا شام، مصر، حجاز و فارس ادامه داد. سفر او 27 سال طول كشيد.
اين بيت حاكى از آن است كه در اواخر قرن چهارم، قبر امير مؤمنان عليه السلام داراى قبّه و بارگاهى بوده است.
رواياتى كه در مورد حفظ قبور و بناى بر آن وارد شده است به چند گروه تقسيم مىشود. اينك همه را از نظر خوانندگان مىگذرانيم تا روشن شود بناى بر قبور نزد ائمه اهل بيت عليهم السلام امرى مسلّم بوده و فقيهان شيعه نيز از اين روايات پيروى كردهاند:
در جوامع حديثى مانند «تهذيب» شيخ طوسى و غيره در استحباب تعمير قبور امامان معصوم، روايت مفصلى وارد شده است كه از نظر خوانندگان مىگذرد:
شيخ طوسى به سند خود از ابوعامر واعظ اهل حجاز چنين نقل مىكند:
«من به خانه جعفر بن محمد عليه السلام رفتم و به او گفتم كسى كه به زيارت اميرمؤمنان برود و قبر او را آباد كند چه پاداشى دارد؟
امامصادق عليه السلام فرمود: پدرم از پدرش و او از حسين بن على و او از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرد كه پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: اى على! تو را در سرزمين عراق مىكشند و در آنجا به خاك سپرده مىشوى، على عليه السلام مىگويد: به پيامبرصلى الله عليه و آله
گفتم: كسانى كه قبرهاى ما را زيارت كنند و در آبادى آن بكوشند و پيوسته به آنجا رفت و آمد كنند چه پاداشى دارند؟
پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: اى اباالحسن! خدا مرقد تو را و مرقد فرزندان تو را بخشى از سرزمين بهشت و قسمتى از خاك آن قرار داده است و خدا دلهاى انسانهاى بزرگوار و برگزيده از بندگان خود را به شما علاقهمند ساخته است. آنان براى تقرب به خدا و اظهار دوستى با پيامبرصلى الله عليه و آله، اذيت و آزار را در راه شما پذيرا مىشوند و قبور شما را آباد مىكنند، آنگاه افزود:
على جان! آنان كسانى هستند كه مورد شفاعت من قرار مىگيرند و در حوض (كوثر) بر من وارد مىشوند.
على جان! هر كس قبور شما را آباد سازد و به آنجا رفت و آمد كند، بهسان آن است كه سليمان بن داود را در ساختن بيتالمقدس يارى كرده باشد، و هر كس قبور شما را زيارت كند پاداش هفتاد حج به جز حجة الاسلام دارد. هر كس از زيارت شما باز گردد، از گناهان پاك مىگردد و بهسان كسى است كه تازه به دنيا آمده باشد.
على جان! دوستداران خود را به نعمتهايى كه نمونه آنها را نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده است و نه به خاطر كسى آمده است مژده ده! البته انسانهاى بى ارزش، زائران قبور شما را نكوهش مىكنند. آنان شروران امت مناند و شفاعت من به آنان نمىرسد و در حوض بر من وارد نمىشوند.» «(1)»
1) شيخ طوسى، تهذيب الأحكام، ج 6، ص 450؛ وسائل الشيعه، ج 10، باب 26، از ابواب المزار، حديث 1.
برخى از رواياتى كه در كيفيت زيارت معصومان وارد شده است حاكى از آن است كه مزار آنان داراى بنا و در بوده است.
«با آب فرات غسل كن و پاكترين جامههاى خود را بپوش آنگاه پا برهنه برو زيرا تو در حرمى از حرمهاى خدا و رسول او هستى و پيوسته تهليل وتكبير بگو و خدا را تعظيم كن، بر محمد و اهل بيت او درود بفرست تا به «باب» حائر برسى. «(1)»
حائر به نقطهاى مىگويند كه امام حسين عليه السلام در آنجا به خاك سپرده شده و تقريباً 12 متر از هر طرف را حائر مىنامند و اين حاكى است كه در زمانصدور روايت مدفن سيدالشهداء عليه السلام داراى بنا و در بوده است.
«إذا انْتَهيتَ إلى بابِ المَشْهدِ فَقِفْ عليه وكَبِّرْ أربعاً» «(2)».
«آنگاه كه به باب مشهد (نقطهاى كه حضرت به
شهادت رسيده) وارد شدى بايست و چهار مرتبه تكبير بگو ...».
«ثُمَّ امْشِ تأتى مشهدَ العبّاسِ بنِ علىٍّ فإذا أتيتَهُ فَقِفْ على بابِ السَّقيفةِ وقلْ ...».
و سپس به سوى جايگاه شهادت عباس بن على برو و آنگاه كه به نقطه سرپوشيده رسيدى بايست و بگو ...
«إذاصِرْتَ إلى البابِ فَقِفْ واشْهَدِ الشَّهادَتينِ».
«هر موقع به درب جايگاهى كه امام در آنجا به خاك سپرده شده رسيدى شهادتين را بگو». «(1)»
ابن عباس از پيامبرصلى الله عليه و آله نقل مىكند كه آن حضرت از كشته شدن حسين بن على عليهما السلام گزارش داد و آنگاه فرمود:
هر كس تحت قبه او دعا كند، دعاى او مستجاب مىشود و در تربت او شفا است. «(2)»
اين عمل شنيع آن چنان خشم مسلمانان را برانگيخت كه مردم بغداد بر ديوار و مساجد شهر اشعارى در هجو متوكل نوشتند كه نقل آنها به طول مىانجامد. «(1)» مسعودى مىنويسد كه متوكل مبالغ زيادى را در اختيار كارگران و ويرانگران قرار داد. بسيارى از مردم از اين كار خوددارى كردند. در اين موقع خشمگين شد و خود بيل و كلنگ برداشت و سقف قبر حسين بن على عليهما السلام را ويران كرد و آنگاه كارگران كار او را ادامه دادند و قبر حضرت به همين حالت تا دوران منتصر باقى بود.
روايات فراوانى كه شمار آن ازصدها تجاوز مىكند همه به زيارت قبر پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله و فرزندان او دعوت كرده و از احترام اين قبور ياد مىكنند. اين روايات به اندازهاى است كه يكصدم آنها را نمىتوان در اين جا آورد. فقط نمونههايى را يادآور مىشويم:
1) كشف الارتياب، ص 309، به نقل از مسعودى، مروج الذهب و تاريخالخلفاى سيوطى، ص 407، چاپ دارالجيل، بيروت.
خانه، حج خود را با زيارت قبر رسول خداصلى الله عليه و آله به پايان برساند. چنان كه مى فرمايد:
«أتمّوا حَجَّكُم برسولِ اللَّه إذا خرجتُم إلى بيتِ اللَّه فإنّ تركَه جفاءٌ وبذلكَ أُمِرتُمْ» «(1)».
«حج خود را با زيارت قبر پيامبر خداصلى الله عليه و آله به كمال برسانيد، زيرا ترك زيارت او جفاست و به اين كار مأمور شدهايد».
«إنّ لكلِ إمامٍ عَهداً فى عُنُقِ أوليائهِ وَشيعتهِ وإنّ مِنْ تَمامِ الوفاءِ بالعهد زيارةَ قُبُورهم» «(2)».
«هر امامى بر گردن دوستان و شيعيان خود عهد و پيمانى دارد و زيارت قبور پيشوايان بخشى از عمل به اين پيمان است».
با توجه به دعوت اكيد به زيارت قبور امامان و اولياى الهى، مىتوان قاطعانه گفت كه دعوت همه مسلمانان بر اين عمل مستحب، درصورتى انجام مىگيرد كه مدفن آنان به گونهاى محفوظ باشد و افراد بتوانند بهصورت روشن آن را بيابند و زيارت كنند. هرگاه مراقد آنان فاقد هر نوع حفاظت و بنا باشد مسلماً باد و باران و عوامل طبيعى آثار مراقد را از بين برده و چيزى باقى نمىماند، تا مردم به زيارت آنها
بشتابند.
اين نوع روايات كه بر زيارت قبور خاندان رسالت تأكيد مىكند مستلزم آن است كه مراقد آنان به شيوهاى باشد كه از حوادث زمان محفوظ بمانند.
نتيجه مىگيريم:
صيانت قبور اولياى الهى امرى مرغوب و سنتى اسلامى (است) و قرآن و اجماع و سيره مسلمانان و روايت ائمه اهل بيت عليهم السلام بر آن دلالت دارد و هر كس بخواهد با كلنگ ظلم مدفن آنان را ويران كند، خشم خدا را بر خود خريده و جايگاه او جايگاه دشمنان اهل بيت عليهم السلام است.
نويسنده كتابچه بر مدعاى خود به يك رشته روايات استدلال نموده كه به چند گروه تقسيم مىشوند، هر چند خود وى همه را بهصورت آشفته نقل كرده است و اگر يك فرد فقيهى بود از دستهبندى روايات غفلت نمىكرد. اينك روايات مورد نظر وى را در ضمن چند گروه بيان مىكنيم:
از سه روايت استفاده مىشود كه در خاكسپارى ميت و پر كردن قبر، فقط از همان خاك خود قبر استفاده شود و از خاك اطراف قبر بر روى آن نريزند:
«پيامبرصلى الله عليه و آله از پر كردن قبر با خاك اطراف قبر، نهى كرد».
صدوق بدون سند از امامصادق عليه السلام نقل مىكند:
«هر چه كه بر روى قبر از غير خاك آن قرار دهند آن سنگينى بر ميت است».
«قبر را از غير خاك خودش، گِلمالى نكنيد».
1) وسائل الشيعه، ج 2، باب 36، از ابواب دفن، روايات 1، 2، 3.
اوّلًا: روايت دوم فاقد سند است ونمىتوان با آن استدلال كرد.
و روايت اوّل و سوم با سندى نقل شده كه در آن دو فرد غير امامى است به نامهاى «نوفلى و سكونى».
ثانياً: اين روايات درصورتصحت حاكى از آن است كه در قبر سازى از خاك بيرون نبايد بهره گرفت. در اينصورت مضمون اين احاديث پيوندى با موضوع بحث ما ندارد و آن بناى بر روى قبر كه چيزى بر قبر افزوده نمىشود آن هم براى اين كه زائران قبر در حال زيارت و خواندن قبر آن بزرگواران از سرما و گرما در رفاه و امان باشند و در ساخت و ساز بر روى قبور اولياى الهى، چيزى بر خاك قبر افزوده نمىشود.
ثالثاً: مضمون اين روايات با عمل قطعى پيامبرصلى الله عليه و آله در تدفين عثمان بن مظعون منافات دارد، زيرا آن حضرت پس از خاكسپارى فرزند مظعون سنگ بزرگى را روى قبر نهاد تا نشانه قبر باشد ومسلمانان بتوانند به آسانى آن را شناسايى و زيارت نمايند.
ابن ماجه از انس بن مالك نقل مىكند كه رسول خداصلى الله عليه و آله قبر عثمان بن مظعون را با سنگ بزرگى علامت گذاشت و «سندى» در حاشيه سنن ابن ماجه مىنويسد:
صخرهاى را بر روى قبر نهاد تا شناسايى شود. «(1)»
سمهودى در وفاء الوفاء مىنويسد: وقتى عثمان بن
1) سنن ابن ماجه، كتاب جنائز، ص 365، 1551.
مظعون خاكسپارى شد پيامبر مردى را مأمور كرد تا سنگ بزرگى را با خود حمل كند و بياورد. آن مرد نتوانست آن سنگ را حمل نمايد. رسول خداصلى الله عليه و آله آستينها را بالا زد و آن را به سوى قبر عثمان حمل نمود و آن را بالاى سر او نهاد و فرمود: اين كار را مىكنم كه قبر برادرم را بشناسم و بستگانم را كنار آن به خاك بسپارم. «(1)»
رابعاً: گزاردن ضريح و ياصندوق بر روى قبر ارتباطى به روايات ندارد، زيرا پايههاى ضريح در چهار گوشه بيرون قبر قرار مىگيرد. و كوچكترين سنگينى بر قبر ندارد.
از برخى روايات چنين برمىآيد كه از بناى بر قبور نهى شده است.
«لا يَصْلُحُ البِناءُ عليه ولا الجُلُوسُ ولا تَجصيصُه ولا تَطيينُه» «(2)».
«ساختن بنا بر قبر و نشستن بر آن و گچ كارى و گل كارى آن، كار خوبى نيست».
يونس بن ظبيان از امامصادق عليه السلام نقل كرده كه پيامبرصلى الله عليه و آله از سه چيز نهى كرده:
أن يُصلّى عَلى قبرٍ: بر روى قبرى نماز گزارده شود.
أو يُقْعَد عليه: بر روى آن نشسته شود.
أو يُبنى عليه: بر روى آن ساختمان سازى شود. «(1)»
«لا تَبْنوا على القُبورِ ولا تُصوِّروا سُقوفَ الْبيوتِ» «(2)».
«بر روى قبرها ساختمان نسازيد و سقف خانهها را نقاشى نكنيد».
و «نجاشى» درباره يونس بن ظبيان مىگويد: جداً ضعيف است و به روايات او توجه نمىشود تا آنجا كه مورد لعن امام هشتم عليه السلام قرار گرفته است و «كشى» مىگويد: او از دروغگويان معروف در حديث است. «(3)»
جمله «لا يصلح» در روايت اول بر كراهت دلالت دارد و روايت سوم كه مىگويد كه: «لاتَبْنُوا على القبور» به قرينه روايت اول، حمل بر كراهت مىشود.
نتيجه اين كه روايت دوم ضعيف و اولى و سومى حاكى از كراهت است نه حرمت.
آنچه كه مهم است اين است كه بدانيم مورد كراهت كجا است؟
مورد روايات زمينهاى عمومى است كه مردم براى دفن اموات آماده كردهاند. مسلماً بنا در چنين قبور با مشكل مواجه مىشود زيرا اگر هر فردى يا خانوادهاى متمكن بخواهند بر روى قبر بنايى بسازند دفن ميت پس از اندكى با مشكل مواجه مىشود. «(1)»
از آنجا كه مضمون اين روايات در كتابهاى حديثى اهل سنت نيز وارد شده است، برخى از فقيهان مالكى مورد اين احاديث را افرادى دانستهاند كه به عنوان فخرفروشى بر روى اموات خود بنا مىنهند. «(2)»
افزون بر اين وجوه سهگانه، مىتوان گفت ساختن بنا بر روى قبور اولياى الهى از مورد روايات بيرون است؛ زيرا مقابر آنان يا در زمينهاى موات و يا خانههاى شخصى آنان بوده و هدف از بنا سازى تسهيل زيارت براى زائران شيفته آنان است.
مؤلف «الفقه على المذاهب الاربعه» مىگويد:
بناى بر قبر آن گاه كه مقصود از آن فخرفروشى نباشد، مكروه است. مگر اين كه در زمينى بسازد
مانند زمين وقف و يا زمينى كه براى دفن اموات آماده شده است كه در اينصورت جايز نمىباشد؛ زيرا در اينصورت جا براى ديگران تنگ خواهد شد. «(1)»
به مقتضاى آنچه كه در مورد قبور اوليا و انبيا از نظر قرآن و سنت و اتفاق فقيهان اسلام بيان شد، مىتوان گفت:
مورد اين روايات افراد عادى و انسانهاى معمولى است كه حفظ مقابر آنان نه تنها فاقد اثر سازنده است، بلكه چه بسا مايه مزاحمت و فخرفروشى است. ولى قبور انبيا و اوليا بر خلاف آن است و در نتيجه اين روايات ناظر به آنها نيست. «(2)»
از برخى روايات استفاده مىشود كه گچ كارى و گِل كارى قبرصحيح نيست. در اين مورد فقط يك روايت وارد شده كه متن آن در گروه دوم به شماره اوّل گذشت و شيخ طوسى در نهايه و عماد الدين طوسى بر كراهت آن فتوا دادهاند. «(3)»
اوّلًا: واژه «لا يصلح» حاكى از كراهت است.
ثانياً: كلينى با سندصحيح از يونس بن يعقوب نقل مىكند: آنگاه كه يكى از فرزندان امام كاظم عليه السلام در مدينه درگذشت، فرمود قبر او را گچ كارى كنند و نام او را بر سنگى
بنويسند و بر روى قبر او بگذارند. «(1)»
ثالثاً: اصولًا فقيهان اسلام بدون استثنا اتفاق نظر دارند كه مستحب است قبر را به مقدار چهار انگشت باز، يا يك وجب از زمين بلندتر قرار داد. اكنون سؤال مىشود هرگاه قبر بدون گِل كارى و گچ كارىصورت سازى شود ديرى نمىپايد كه باد و باران و طوفانهاى تند همه را به هم ريخته و قبر را با زمين يكسان مىسازد.صيانت قبر در گرو اين است كه با يك عامل طبيعى اجزاى خاك به هم پيوسته شود و آن جز با گِل كارى و گچ كارى و نظاير آنها امكانپذير نيست. از اين جهت، اين روايت ناظر به داخل قبر است كه به حالت طبيعى باقى بماند و ناظر به ظاهر آن نيست.
روايات متعددى از امامان معصوم عليهم السلام وارد شده است كه مستحب است قبر به اندازه چهار انگشت باز و يا يك وجب و يا كمى افزون ارتفاع داشته باشد. اين روايات را شيخ حر عاملى در وسائل الشيعه باب 31 از ابواب دفن آورده است و مجموع آنها يازده روايت است. در تمام روايات فقط وارد شده است كه قبر از سطح زمين به مقدار چهار انگشت يا يك وجب بلندى داشته باشد و هرگز حكم افزون بر اين مقدار را متعرض نشوند. مثلًا محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمود:
1) وسائل الشيعه، ج 2، باب 36 از ابواب دفن، ح 1.
«ويُرفعُ القبرُ فوقَ الأرضِ أربعَ أصابعَ» «(1)».
«و قبر از سطح زمين به مقدار چهار انگشت بالاتر قرار مىگيرد.»
روايات ديگر نيز همگى به همين مضمون است و مىرساند كه مستحب است قبر چهار انگشت ارتفاع داشته باشد ولى ارتفاع بالاتر از آن را نفى نكرده است، بلكه بلندى لازم را براى شناسايى قبر يا اين كه زير پاى عابران قرار نگيرد چهار انگشت و يا يك وجب مىدانند.
فقط يك روايت از موسى بن جعفر مىفرمايد: آنگاه كه مرا به خاك سپردند قبر من بيش از چهار انگشت باز بلندتر نباشد. و نكته آن روشن است، زيرا ارتفاع قبر امام بيش از چهار انگشت مايه تحريك دشمنان او بود و مسلماً هارون و همفكران او به راحتى از كنار آن نمىگذشتند. چه بسا به آن اهانت مىكردند و لذا حضرت ارتفاع بيشتر را اجازه نمىدهد و به همان مقدار استحباب اكتفا مىنمايد.
شيخ كلينى از امامصادق عليه السلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
«بَعَثَنى رسولُ اللَّهِ إلى المدينةِ فقالَ لا تَدَعْصورةً إلّا مَحَوْتَها ولا قبراً إلّا سَوَّيْتَه ولا كَلْباً إلّا قَتَلْتهُ» «(2)».
«پيامبر خدا مرا به مدينه اعزام كرد و فرمود تا سه
كار راصورت دهم: هر نوع تصويرى را نابود كنم و هر قبرى راصاف گردانم و هر سگى را بكشم».
نويسنده با اين روايت كه اهل سنت نيز آن را روايت كردهاند بر عدم جواز ساختن بنا بر روى قبور استدلال كرده است. حتى در سال 1344 هجرى كه مدينه منوره به اشغال وهابيان درآمد قاضى وقت به نام ابن بليهد به بهانه اين حديث، تمام آثار گذشتگان را با خاك يكسان كرد و تنها از ويران كردن مرقد پيامبرصلى الله عليه و آله به خاطر ترس از مسلمانان جهان خوددارى نمود.
با توجه به توضيحى كه خواهيم داد، روشن مىشود كه اين روايت كوچكترين دلالت بر خواسته آنان ندارد.
اوّلًا: مضمون حديث با تاريخ قطعى زندگانى پيامبر سازگار نيست؛ زيرا بايد ديد پيامبر خدا، على عليه السلام را در چه سالى به مدينه فرستاده تا اين سه كار را انجام دهد، آيا قبل از هجرت بوده يا پس از هجرت؟! ...
احتمال نخست قطعاً منفى است؛ زيرا على عليه السلام قبل از هجرت پيامبرصلى الله عليه و آله به مدينه از مكه خارج نشده تا به مدينه اعزام گردد و اين سه كار را انجام دهد، از طرفى با سيطره مشركان بر مدينه توانايى انجام آنها را نداشت.
صورت دوم با مشكل بيشترى روبرو است؛ زيرا پس از گرويدن اوس و خزرج به آيين اسلام، بت و ياصورت بتى در ميان مدنيان نبود كه على عليه السلام مأمور شكستن آن باشد. «(1)»
1) صحيح مسلم، ج 3، كتاب جنائز، ص 61.
ثانياً: واژه «سويته» در زبان عرب دو نوع كاربرد دارد:
الف: «سوّيته» بهصورت يك مفعولى.
ب: «سوّيتُ هذا بهذا» بهصورت دو مفعولى.
آنگاه كه بهصورت نخست استعمال شود «تسويه»صفت خود آن شىء خواهد بود چنان كه قرآن مىفرمايد:
«فَإذا سَوَّيْتهُ وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوْحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ» «(1)».
«آنگاه كه آفرينش آدم را به پايان رساندم و در آن از روح خود دميدم همگى بر او سجده كنيد».
در اين آيه «تسويه» به معناى كامل كردن و كنايه از پايان پذيرى آفرينش آدم است.
ولى آنگاه كه بهصورت دوم استعمال شودصفت خودش نبوده، بلكهصفت براى چيز ديگر خواهد بود. مثلًا آنگاه كه انسان دو چوب يا دو نخ را از نظر طول يكسان كند مىگويد: «سَوَّيْتُ هذا بهذا».
قرآن مجيد از زبان مشركان نقل مىكند كه آنها روز قيامت به جهت پرستش بتها، خود را سرزنش مىكنند و مىگويند:
«إذ نُسوّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمين» «(2)».
«آنگاه كه شما را با خداى جهانيان يكسان
مىشمريم».
با توجه به آنچه كه گفته شد، حديث مورد نظر بهصورت نخست وارد شده است. بنابراين، «تسويه»صفت خود قبر خواهد بود و مقصود اين است كه سطح قبر راصاف و مسطح قرار بده يعنى سطح آن يكنواخت باشد. در مقابل «تسنيم» كه قبر بهصورت پشت ماهى يا كوهان شتر در مىآيد و لذا فقيهان شيعه مىگويند مستحب است قبر مسطح وصاف باشد نه غير آن.
حديث ياد شده درصحيح مسلم نيز وارد شده و شارحانصحيح مسلم حديث را به نحوى كه ما گفتيم شرح كردهاند.
نووى شارح معروفصحيح مسلم حديث را اين گونه تفسير مىكند: «سنت اين است كه قبر از زمين زياد بلند نباشد و به شكل كوهان شتر درنيايد بلكه به مقدار يك وجب بلند و مسطح باشد.» «(1)»
ابن حجر قسطلانى در كتاب «ارشاد السارى بشرحصحيح البخارى» حديث را چنين تفسير كرده و مىگويد:
«سنت در قبر اين است كه تسطيح شود و ما هرگز نبايد سنت را به خاطر اين كه تسطيح شعار رافضىهاست ترك كنيم ...». «(2)»
اصبغ بن نباته از اميرمؤمنان عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
«مَن جَدَّدَ قَبراً أو مَثّل مِثالًا فقد خرج عَن
رِبقةِ الإسلامِ» «(1)».
«هر كس قبرى را نوسازى كند و يا تصويرى بكشد از آيين اسلام بيرون رفته است».
نويسنده اين حديث را دليلى بر تحريم ساختن بنا بر قبر گرفته است، در حالى كه اين روايت هيچ ارتباطى با موضوع بحث ندارد؛ زيرا اوّلًا حديث از نظر سند فوقالعاده ضعيف است آن هم به خاطر دو نفر: 1. محمد بن سنان؛ 2.
ابى الجارود.
ثانياً مضمون حديث با اصول مسلم مخالف است.
چگونه نوسازى قبرى و يا تصوير حيوانى سبب بيرون رفتن از اسلام مىباشد؟!
ثالثاً: حديث به چهارصورت نقل شده است و معلوم نيست آنچه كه امام عليه السلام فرمود، كدام يك ازصور چهارگانه است:
الف: جدّد قبراً: قبر را نوسازى كند.
ب: حدّد قبراً: قبر را تيز كند.
ج. جدث قبراً: كسى را در قبر ديگرى دفن كند.
د. خدَّد قبراً: قبرى را بشكافد. «(2)»
با توجه به اين نسخه بدلهاى چهارگانه چگونه مىتوان با اين حديث استدلال كرد؟!
تا اين جا با دلايل نويسنده، درباره ساختمان سازى بر روى قبور آشنا شديم و روشن گشت كه ايشان و اساتيد وى همگى از نيمخوردههاى ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب
بهره گرفتهاند و اگر پيش داور نبودند، با اين روايات به مقابله با دلايل قطعى كه بر تكريم بيوت انبيا و مدفن آنها تأكيد دارند، برنمىخاستند.
اكنون وقت آن رسيده است كه ادّعاى دوم او را كه تحريم مسجدسازى در كنار مشاهد شريفه است، مورد بررسى قرار دهيم:
«مسجد» عبادتگاه موحدان است كه در آنجا به پرستش ايزد يكتا مىپردازند، و از زمانهاى پيشين رجال توحيد به عنوان تبرّك از مراقد اولياى الهى در كنار تربت آنان مسجد ساخته و خدا را پرستش مىنمودند و هدف از قرار دادن معبد در كنار مرقد اوليا، جز تبرك به وجود مقدس آنان انگيزه ديگرى نبوده است. آنان در مسجد فقط خدا را مىپرستيدند و به سوى قبلهاى كه در شريعت آنان وارد شده بود، نماز مىگزاردند و بر زمين مسجد سجده نموده و هرگز قبر را قبله و يا سجدهگاه خود قرار نمىدادند وصاحب قبر را نمىپرستيدند.
تصور اين كه مرقد،
الف: قبله.
ب: سجدهگاه.
ج:صاحب قبر معبود
آنان باشد احتمالاتى است كه شاهدى بر آن نيست.
انگيزه اين عمل فقط تبرك به مرقد و مدفن اولياى الهى بوده است. و مسأله تبرّك به وجود اولياى الهى جاى بحث
و گفتگو نيست و همه مسلمانان با آب وضوى پيامبر وموى مبارك او و حتّى نيم خورده وى تبرك مىجستند. «(1)»
اينك توضيح عملكرد موحدان در طول تاريخ:
آنگاه كه پرده ابهام از مرقد اصحاب كهف كنار رفت و بعد از سيصد و اندى سال ورق برگشت و آيين مسيح بر آيين شرك غلبه كرد و جايگاه اختفاى آنان آشكار گشت، مردم دور مرقد آنان جمع شدند تا از اين انسانهاى والامقام كه براى حفظ دين خود به غار پناه برده بودند، تجليل و تقدير كنند. در اين موقع مردم حاضرِ در كنار مرقد، به دو دسته تقسيم شدند:
الف: گروهى كه ظاهراً از زمره موحدان و مسيحيان نبودند، پيشنهاد كردند بناى يادبودى بر قبور آنان ساخته شود:
«فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ» «(2)».
«بنايى بر آن بسازيد پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است».
ب: گروهى كه موحد بودند، گفتند مسجدى در كنار مدفن آنان بسازيد:
«وَقالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى أمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ
عَلَيْهِمْ مَسْجِداً» «(1)».
«آنان كه از رازشان آگاهى يافته بودند، گفتند ما مسجدى در كنار مدفن آنها مىسازيم».
از اين كه خدا هر دو نظر را مطرح مىكند آن هم با ديده مثبت، مىتوان گفت هر دو مورد رضاى الهى بوده بهويژه پيشنهاد دوم كه با جمله روشنى آغاز مىكند و مىگويد:
«وَقالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ».
«آنان كه بر راز اصحاب كهف آگاه بودند.»
در مقابل گروه نخست كه مىگفتند كه: «ربّهم أعلم بهم». بنابراين مسجدسازى در كنار مدفن اولياى الهى گذشته از اين كه مطابق فطرت بوده، مورد تأييد شرايع پيشين الهى نيز بوده است.
محدث معاصر آقاى البانى كه سرسپرده وهابيان بوده، با پيش داورى خاصى در دلالت آيه بر جواز مسجدسازى در كنار قبور اوليا، خدشه كرده ومىگويد: مقصود از «وَقالَ الَّذينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ» اميران و متنفذان قوم بودند ومعلوم نيست كه آنان انسانهاى مؤمن وصالحى بوده باشند. «(2)»
ولى ايشان از دو مطلب غفلت كرده است:
بودند، در مقابل گروه نخست كه اظهار بىاطلاعى كرده و گفتند «رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ» بنابراين، پيشنهاد كنندگان، انسانهاى والايى بودند كه از اسرار اين گروه به روشنى آگاهى داشتند نهصاحبان قدرت.
اين قطعه تاريخى حاكى است كه مقصود از گروه پيشنهاد كننده موحدانى بودند كه آيين مسيح را برگزيدند و اگر هم مقصود از «غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ» غلبه و پيروزى باشد منظور، غلبه از نظر دينى و رسميت دين و آيين بوده است.
روزى كه رسول خداصلى الله عليه و آله به لقاء اللَّه پيوست، خانه او جزو مسجد نبود و او در همان خانه خود با تصويبصحابه به
1) تفسير طبرى، ج 15، ص 219.
خاك سپرده شد. پس از خاكسپارى او، همسرش عايشه ساليان درازى در آن خانه نماز مىگزارد «(1)» و هرگز احدى ازصحابه به وى اعتراض نكرد كه تو چرا در كنار قبر نماز مىخوانى؟
آنگاه كه در سال 88 در دوران خلافت وليد بن عبدالملك مسجد پيامبر توسعه يافت، فرماندار مدينه يعنى عمر بن عبدالعزيز به فرمان «وليد» تمام اتاقهاى همسران پيامبر را كه ديوار به ديوار مسجد ساخته شده بودند تخريب كرد و جزو مسجد قرار داد و در نتيجه قبر مبارك در درون مسجد قرار گرفت و هرگز نه تابعان و نه فقيهان مدينه، به اين عمل اعتراض نكردند و بالاتر از همه اين كه حضرت سجاد عليه السلام بر اين عمل ايراد نگرفت.
اين عمل حاكى از آن است كه قرار گرفتن مسجد در كنار مشاهد اوليا و نماز گزاردن در آنها به عنوان تبرّك اشكالى ندارد و از آن زمان تا به حال كه سيزده قرن مىگذرد تمام مسلمانان جهان حتى وهابيان گرداگرد مرقد شريف رسول خاتمصلى الله عليه و آله نماز مىگزارند و كسى اعتراض نمىكند.
آرى، در زمان تخريب، فقيهى به نام سعيد بن مسيّب اعتراض كرد «(2)» ولى سبب اعتراض او در تاريخ نيامده است.
احتمال دارد تخريب اتاقهاى همسران نبى بدون رضايتصاحبان آنهاصورت گرفته بود از اين نظر سعيد بن مسيّب اعتراض كرد.
احتمال ديگر اين كه نظر او اين بود كه اين خانههاى
بسيار بىآلايش به همان حالت بماند تا براى آيندگان عبرت باشد. و اگر اين دو هدف تأمين مىشد، هرگز با تخريب بيت عايشه و قرار گرفتن مرقد پيامبرصلى الله عليه و آله در مسجد مخالفت نمىشد.
در طول زمان، فقيهانى بزرگ، مانند امامان چهارگانه چهار مذهب، در اين مسجد نماز گزارده و امامت را برعهده گرفتهاند، حتى يك نفر از آنان بر اين عمل خرده نگرفته است.
نه تنها قبر رسول خداصلى الله عليه و آله در دل مسجد قرار گرفته، بلكه تاريخ بر وجود مسجدهاى فراوانى در كنار مرقد انسانهاى ارجمند گواهى مىدهد. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
جايگاه قبر فاطمه بنت اسد بعدها مسجد شد، آنگاه كه فاطمه بنت اسد مادر على عليه السلام درگذشت، پيامبرصلى الله عليه و آله به سوى بقيع آمد و قبرى براى او فراهم كرد. جايگاه قبر همان مسجد است كه به آن قبر فاطمه مىگويند. «(1)»
در كنار قبر حمزه مسجدى است كه بر روى قبرهاى مصعب بن عمير و عبداللَّه بن جحش ساخته شده است. «(2)» اگر واقعاً مسجدسازى در كنار مشاهد شهدا امر مذمومى بوده چراصحابه و يا تابعان در طليعه اسلام دست به اين كار زدند؟! دخت گرامى پيامبرصلى الله عليه و آله سرور زنان جهان به زيارت قبر عمويش حمزه مىرفت و مىگريست و در كنار آن نماز
مىگزارد. «(1)»
اصولًا نماز گزاردن در مراكز متبركه امرى فطرى و مورد رغبت انسانهاست. علاوه بر اين مورد رضاى الهى است.
سيوطى در كتاب خصايص درباره معراج پيامبرصلى الله عليه و آله مىگويد:
پيامبرصلى الله عليه و آله در شب معراج در مراكزى مانند «طيبه»، «طور سينا» و «بيت اللحم» فرود آمد و در همه آنها نماز گزارد. آنگاه جبرئيل به وى گفت «طيبه» جايى است كه به آنجا مهاجرت خواهى كرد و طور سينا جايگاه سخن گفتن موسى با خداست و «بيت اللحم» زادگاه عيسى مسيح است، در اين مكانها نماز بگزار. «(2)» چه فرقى بين زادگاه و مدفن؟
پيشوايان معصوم شيعه عليهم السلام بر خواندن نماز در مشاهد مشرفه تأكيد دارند. اينك برخى از اين روايات:
«إنّ الصَّلاةَ الفريضةَ عِندَ قبرِ الْحُسينِ تَعْدِلُ عُمرةً» «(3)».
«خواندن نماز واجب در كنار قبر حسين پاداش عمره را دارد».
نقل مىكند:
هر كس به زيارت قبر حسين عليه السلام برود و در كنار مرقد او دو ركعت يا چهار ركعت نماز گزارد، پاداش حج و عمره را به او مىدهند و همچنين است آن كس كه به زيارت امام لازم الطاعه برود و دو ركعت نماز گزارد. «(1)»
آنگاه اضافه مىكند روايات از پيشوايان در اين مورد زياد است. و به همين مقدار اكتفا شده است.
از مجموع اين روايات استفاده مىشود گزاردن نماز در مشاهد و مقابر بزرگان نه تنها ممنوع نيست بلكه مستحب است و ثواب فراوان دارد.
صحّت نماز گزاردن در حرم اهل بيت عليهم السلام و خاندان رسالت از اتفاقيات شيعه است تا آنجا كه شهيد اول مىگويد علماى اماميه بر دو مطلب اتفاق نظر دارند:
الف. ساختن بنا بر قبور امامان
ب. گزاردن نماز در مشاهد آنان. «(1)»
با اين حال، چند روايت دستآويز نويسنده كتاب «فقه المزار» و ترجمه آن به نام «زيارت از ديدگاه امامان» شده كه اينك بررسى مىكنيم:
صدوق بهصورت مرسل (بدون سند) از پيامبرصلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«لا تتّخذُوا قَبرى قِبلةً ولا مسجداً فإنّ اللَّه لَعنَ اليهودَ حيثُ اتَّخذوا قُبورَ أنبيائِهم مَساجِدَ» «(2)».
پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: قبر مرا، قبله ومسجد قرار ندهيد، خدا يهود را لعنت كند كه قبور پيامبران خود را مسجد قرار دادند.
اين حديث از دو چيز نهى مىكند:
الف. به جاى كعبه به سوى قبر نمازگزارده شود.
ب. قبر پيامبرصلى الله عليه و آله مسجد اتخاذ شود.
اكنون بايد به وسيله جمله نخست ابهام جمله دوم را برطرف كرد. در جمله نخست كه قبر او قبله نمازگزار
مىشود، مسلماً بر خلاف ضرورت اسلام است.
در جمله دوم- به قرينه جمله پيشين- قبر او سجدهگاه مىشود يعنى نمازگزار پيشانى را بر روى قبر مقدس مىگذارد هر چند به عنوان تعظيم.
در اينصورت، حديث ارتباطى به گزاردن نماز در مشاهد مشرفه ندارد، زيرا نه كسى مرقد را قبله قرار مىدهد و نه به عنوان تعظيم به قبر سجده مىكند، بلكه نماز به سوى قبله گزارده مىشود و پيشانى بر زمين مىگذارد.
«لا بأسَ بالصلاةِ بينَ المقابِر ما لَم يُتَّخَذِ القبرُ قِبلةً» «(1)».
«نماز گزاردن در ميان قبرها اشكالى ندارد مشروط بر اين كه قبر قبله نباشد».
جمله آخر دو احتمال دارد:
الف. واقعاً قبر جايگزين كعبه گردد. در اينصورت بدعت و تشريع و حرام خواهد بود.
ب. قبر در پيش روى او قرار گيرد. در اينصورت اين بخش حمل به كراهت مىشود زيرا تمام مسلمانان جهان در بخشصُفّه مسجد النبى نماز مىگزارند و قبر پيامبرصلى الله عليه و آله پيش روى آنها قرار مىگيرد.
از اين گذشته نظر خواننده رابه دو مطلب جلب مىكنيم:
1) وسائل الشيعه، ج 3، باب 25، از ابواب مكان مصلّى، ح 3.
كه توده مردم در آن به خاك سپرده شدهاند نه مشاهد مشرفه و مراقد مطهره كه در آنجا پيش رو قرار گرفتن قبر مكروه نيست.
فقيهان اماميه به ويژهصاحب جواهر درباره بازسازى مراقد بزرگان اسلام و نماز گزاردن در مشاهد آنها سخنان مفصل و گستردهاى دارند كه نقل آنها در اين جا امكانپذير نيست. «(2)»
در پايان يادآور مىشويم هر دو مسأله را (ساختمان سازى بر قبور؛ مسجدسازى در كنار مراقد اولياى الهى) از ديدگاه روايات شيعه مورد بررسى قرار داديم زيرا نويسنده از همين طريق ادعاى همسو بودن روايات ما با عقيده خود را مطرح كرده است. و امّا بررسى روايات اهل سنت در اين مورد خارج از هدف اين كتابچه است. ما نيز درباره روايات آنان سخن نگفتيم.
علاقمندان در اين باره مىتوانند به كتابهاى زير مراجعه كنند:
آيين وهابيت
وهابيت، مبانى فكرى و كارنامه عملى
حزن و اندوه در فراق عزيزان خاستگاه فطرى دارد و در همه جامعهها اين پديده مشهود است.
پيامبر اسلامصلى الله عليه و آله هنگام مرگ فرزند دلبندش ابراهيم مىگريست و فرمود:
«تَبكِى العينُ ويَحزَنُ القلبُ ولا نقولُ ما يُسْخِطُ الرّبَّ و لولا انّه حقٌّ ووعدُصدقٍ وأنّها سبيلٌ مأتية لَحَزنّا عليك حُزناً شَديداً أشدّ من هذا» «(1)».
چشم گريان است و دل اندوهگين، ولى آنچه خدا را به خشم آورد بر زبان نمىآوريم و اگر نبود كه مرگ حق است و وعدهصادق و راهى است كه همه بايد بروند اندوه ما بر تو بيش از اين بود.
هنگامى كه عثمان بن مظعون از دنيا رفت، پيامبرصلى الله عليه و آله بر جنازه او بوسه زد و گريست به گونهاى كه اشك آن حضرت
1) سنن ابى داود، ج 1، ص 58؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 482.
بر گونههايش جارى شد. «(1)»
دخت پاك رسول خدا، فاطمه زهرا عليها السلام دركنار تربت پاك پدر ايستاد و مشتى از خاك قبر برداشت و آن را بوييد و با چشمان گريان اين دو بيت را سرود:
ما ذا على مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أحْمَدَ أن لا يَشمُّ مَدى الزّمانِ غواليا
صُبَّتْ عَلىَّ مَصائِبُ لَوْ أنّهاصُبَّتْ عَلى الأيّامِصِرْنَ لَيالِيا
«آنكس كه تربت پاك رسول خدا را ببويد، بر او چه باك اگر هيچ بوى خوشى را تا پايان عمر نبويد؟!»
«بر من مصايبى روى آورد كه اگر بر روزها فرود مىآمد، به شب تيره تبديل مىشدند».
گريه در فراق عزيزان اختصاص به پيامبرصلى الله عليه و آله و ذوىالقربى نداشته و گروه عظيمى ازصحابه و تابعان در فراق دوستان خود گريستند كه نقل آنها به درازا مىكشد. «(2)»
حتى هنگامى كه عبدالرحمن بن عوف بر گريه پيامبر در مرگ ابراهيم اعتراض كرد، حضرت فرمود: گريه من ناشى از عطوفت و رحمت است و كسى كه رحم نكند بر او رحم نمىشود. «(3)»
گريه بر فراق عزيزان منافات باصبر ندارد. يعقوب بزرگوار كه پيراسته از گناه و خطاست در عينصبر در فراق يوسف، چهل سال گريست چنانچه فرمود:
«فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» «(1)».
«منصبر زيبا خواهم داشت و در برابر گزارش شما فرزندان از خداوند يارى مىطلبم».
در عين حال قرآن درباره او مىفرمايد:
«وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» «(2)».
«و چشمان او از اندوه- گريه- سفيد شد، امّا خشم خود را فرو مىبرد».
تا آنجا كه اسلام- درصورتى كه مصيبت براى شخص گران و سنگين باشد- در مرگ پدر اجازه چاك زدن پيراهن را نيز داده است. روزى كه امام هادى عليه السلام درگذشت، فرزند وى امام حسن عسكرى عليه السلام يقه خود را چاك زد. آنگاه كه به حضرت اعتراض شد، حضرت فرمود: تو آگاه از حكم الهى نيستى، موسى بن عمران در مرگ هارون پيراهن را چاك زد. «(3)»
درست است، آداب نخستين اين است كه در مرگ عزيزان داد و فرياد نشود و پيراهن چاك نگردد، «(4)» ولى گاهى عظمت مصيبت براى فرد به قدرى سنگين مىشود كه تاب و توان را از دست مىدهد، در اين مورد اسلام به عنوان استثنا در مواردى اجازه مىدهد.
تاكنون سخن در مورد گريه فردى بود. ولى گاهى شرايط ايجاب مىكند براى فرد درگذشته مجلسى برپا شود و بر آن عزيز گريه كنند و عزادارى نمايند. پيشواى بزرگ ما رسول خداصلى الله عليه و آله هنگامى كه از احد به مدينه برگشت با خبر شد كه زنان انصار بر شهداى خود گريه مىكنند. حضرت فرمود امّا حمزه عزادار و گريان ندارد! انصار با شنيدن اين جمله، به زنان خود گفتند: هر كس خواست براى شهيد خود گريه كند، ابتدا بر حمزه عموى پيامبر بگريد. (بنا به گفته مؤلف مجمع الزوائد) اين رسم تاكنون ادامه دارد و مردم بر هيچ مردهاى گريه نمىكنند، مگر آن كه ابتدا بر حمزه بگريند. «(1)»
نويسندگان وهابى عزادارى ميليونى شيعيان را در روزهاى محرم نشانه گرفته و شديداً از آن انتقاد مىكنند.
علت انتقاد اين است كه شيعيان با برپايى مراسم عزادارى آن هم بهصورتهاى گوناگون، تاريخ خلفا و سلفىها را زير سؤال مىبرند و آنان را دشمنان اهل بيت عليهم السلام و فرزندان پيامبرصلى الله عليه و آله معرفى مىكنند.
از اين جهت كوشش مىكنند اين نداى الهى كه از درون انسانها سرچشمه مىگيرد خاموش شود، در حالى كه هدف از عزادارى براى امام حسين عليه السلام احياى مكتب اوست.
شيعه با راهپيمايى و سرودن اشعار سوزناك يادآور مىشود مذهب شيعه، مذهب حقطلبى و عدالت خواهى و جهاد و
1) مجمع الزوائد، ج 6، ص 120.
مبارزه در اين راه است.
به تعبير ديگر: سرودن اشعار مذهبى همراه با اظهار عواطف و تأثر، نوعى همدردى و همراهى با شهيدان راه حق است و از اين طريق خواهان حفظ مكتب آنهاست، مكتبى كه اساس آن را فداكارى در راه دين، و تن ندادن به ذلت وخوارى تشكيل مىدهد. اگر اين مجالس تعطيل شود و ياد شهدا در هر سال تجديد نگردد، مكتب ايثار و شهادت به فراموشى سپرده مىشود. شيعيان با برپا كردن مجالس سوگوارى در ماههاى محرم وصفر، منطق حسين بن على عليهما السلام را كه منطق همه شهداست احيا مىكنند.
نويسنده «فقه المزار» تحت عنوان «گناهانى كه در كنار قبرها انجام مىشود» سياه نمايى كرده و يك رشته گناهانى را كه بر سر مزارها انجام مىشود يادآور شده و ما برخى را بررسى مىكنيم.
وى با يك رشته رواياتى بر حرمت آن استدلال كرده است. اينك روايات مورد نظر وى:
امامصادق عليه السلام از رسول خداصلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«ضَربُ المسلمِ يَدَهُ على فَخذِه عندَ المصيبةِ إحباطٌ لِأجرِه» «(1)».
«اگر مسلمانى به هنگام مصيبت دست خود را بر ران خود بزند، پاداش خود را از دست مىدهد».
1) كافى، ج 3، ص 224، حديث 4 و ص 225، حديث 9.
اوّلًا: اين حديث به دو سند نقل شده و هر دو ضعيف است. در سند نخست دو راوى عامى است به نام «نوفلى» و «سكونى» و در حديث دوم، در سند آن سهل بن زياد است كه برخى او را تضعيف كردهاند و او از على بن حسّان نقل مىكند كه نام او بين ضعيف و ثقه مشترك است و روشن نيست كه مقصود كدام است؟
ثانياً: اين روايت، معارض دارد و از امامصادق عليه السلام در روايت ديگر نقل شده است كه آن حضرت فرمود: پاداش مؤمن در مرگ فرزند، بهشت است،صبر كند يا نكند. «(1)»
ثالثاً: مضمون آن چه ارتباطى به موضوع بحث ما دارد؟
مگر زيارت قبور، يا عزادارى براى عزيزان از دست رفته، پيوسته ملازم با اين حركت است؟ شما مىتوانيد بگوييد كه در اين مراسم اين عمل انجام نگيرد نه اين كه زيارت را تحريم كنيد و عزادارى را غير موجّه قلمداد نماييد.
ممكن است تصور شود كه اگر زدن بر ران، به هنگام پيش آمدن مصيبت، حرام باشد، پس سينهزنى در مراسم سيدالشهداء عليه السلام همين حكم را دارد.
پاسخ آن روشن است. دست زدن بر ران، كه مورد روايت است، ناظر به مصيبتهاى شخصى و فردى است و اين كه گاهى مصيبت زده بر اثر بى تابى جامصبرش لبريز مىشود و عكس العملى نشان مىدهد كه دور از آدابصابران است.
ولى سينه زدن در عزادارى امام حسين عليه السلام نشانه حزن
1) وسائل الشيعه، ج 2، باب 72، روايت 7. متن عربى آن در آينده خواهد آمد.
دينى است، نه حزن شخصى و نشانه محبت به پيامبر و خاندان اوست كه به دست سفاكان روزگار و انسانهاى بى رحم كشته شده و آزار و جفا كشيدهاند.
به تعبير ديگر: سينه زدن در اين جا برخاسته از بىتابى روحى و ضعف ايمان نيست، و هرگز در آن اعتراضى به تقدير حق تعالى وجود ندارد، بلكه برخاسته از حب درونى به پيامبر و آل اوست كه حقيقت دين را تشكيل مىهد و به تعبير پيامبر: «هلِ الإيمانُ إلّا الحُبّ والبُغض» «(1)».
اين نوع حركتها كه همراه با نوحه خوانى و سينهزنى و پرچمهاى سياه است، نشان دهنده امور ياد شده زير است:
احياى مكتب عدالت خواهى و ظلم ستيزى و نرفتن زير بار ستم وزورگويى و بىعدالتى
توجه دادن نسل حاضر به خيانت حاكمان گذشته و رفتار ظالمانه آنها.
ابراز همدردى با پيامبرصلى الله عليه و آله و خاندان او در مصيبتهايى كه بر آنها رفته است.
هشدار به حاكمان وقت كه از خط عدالت بيرون رفته و خودكامگى را پيشه كردهاند.
از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه فردى به او گفت:
«ما الجَزَعُ؟». قال: أَشدُّ الجَزعِ، الصُّراخُ بالوَيلِ والعَويل،
1) كافى، ج 2، ص 124، حديث 5.
ولَطمُ الوَجهِ والصَّدر وجَزُّ الشَّعرِ من النّواصى وَمَن أقام النُّواحةَ فقد تَركَ الصبرَ وأَخذَ فى غيرِ طريقه» «(1)».
«مردى از امام باقر عليه السلام پرسيد: «جزع» (بى تابى) چيست؟ امام عليه السلام بالاترين درجه بىتابى را بيان كرد و فرمود: «فرياد كشيدن، افسوس خوردن و ناله كردن و بر سر و روى خود كوبيدن و موهاى پيشانى خود را بريدن و هر كس نوحه گرى كند،صبر را از دست داده و راه نادرستى رفته است».
اوّلًا: اين روايت از نظر سند، ضعيف است، همچنان كه مرحوم مجلسى در مرآة العقول يادآور مىشود. «(2)»
ثانياً: اين حديث از دو نظر ارتباطى به موضوع سخن ما ندارد:
خاستگاه اين روايت مصيبتهاى فردى و دنيوى است كه در پيشامدهاى ناگوار و آسيبهاى روحى، انسان شكيبايى خود را از دست مىدهد و حركات حساب نشدهاى مىكند، مثلًا فرياد مىكشد و بر چهره خود مىزند، خود را بر در و ديوار مىكوبد و هرگز ارتباطى به مصائب دينى و ناگوارىهاى مذهبى ندارد كه انسان به خاطر مصيبتى كه بر دين او وارد شده، ناله و گريه كند. راهپيمايىهاى شيعيان در سوگ امامان بزرگوار، از نوع دوم است نه نوع اول.
مقصود از نوحه در حديث، نوحهگرى به باطل است.
ما هم مىگوييم حرام است، امّا نوحهگرى در عزادارىها نوحهگرى به حق است، نه به باطل و شهيد اول نوحهگرى به حق را در هر دو مصيبت تجويز كرده است. «(1)»
در گذشته يادآور شديم كه پيامبرصلى الله عليه و آله در مورد عموى خود حمزه به نوحه گرى امر كرد، و اين كه زنان مدينه براى عموى مظلوم او گرد آيند و نوحه گرى كنند و همگى مىدانيم كه نوحه گرىهاى زنان عرب چگونه است.
از امامصادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود: سه چيز است كه نمىدانم كدام يك از آنها از نظر جرم بزرگتر است:
كسى كه پشت سر جنازه بدون عبا راه برود.
كسى كه در مصيبتى بر ران خود مىزند.
كسى كه مىگويد با او مدارا كنيد و بر او رحم كنيد تا خدا بر شما رحم كند. «(2)»
اوّلًا: اين روايت، از نظر سند ضعيف است وصاحب وسائل آن را با دو سند نقل كرده؛ در سند نخست نوفلى و سكونى است و در سند دوم، يك دسته راويان توثيق نشده وجود دارند، مانند احمد بن يحيى القطّان و بكر بن عبد اللَّه
ابن حبيب و تميم بن بهلول، با چنين روايتى نمىتوان بر حكم شرعى استدلال كرد.
ثانياً: مضمون اين روايت با اصول اسلام، سازگار نيست؛ زيرا:
آيا گناه كبيرهاى مرتكب شده است تا حضرت بفرمايد:
نمىدانم جرم كدام يك از آنها بزرگتر است؟
و يا اگر كسى كنار ميت بايستد و بگويد: بر اين جنازه ترحم كنيد يعنى رحمت خدا را بر او بفرستيد، آيا اين جرم است؟
و امّا زدن بر ران، پيش از اين گفتيم كه اين عمل مربوط به بىصبرى در مصيبت شخصى است، و سبب مىشود كه پاداشصابران را به او ندهند، نه اين كه مرتكب گناهى گردد و نه در مصائب مذهبى.
به علاوه از برخى روايات استفاده مىشود بىصبرى مايه حرمان ثواب نيست.
كلينى با سندصحيح از عبداللَّه بن بكير نقل مىكند كه حضرت فرمود:
«ثوابُ المؤمن مِن وَلَدِه إذا ماتَ الجنّةُصَبَرَ أو لم يَصبِرْ» «(1)».
«پاداش مؤمن در مرگ فرزند بهشت است،صبر كند يا نكند».
1) وسائل الشيعه، ج 2، باب 72، روايت 7.
مرگ عزيزان، طوفان عظيمى در درون انسان ايجاد مىكند و اين طوفان بنياد وجود انسان را دگرگون مىسازد.
براى حفظ تعادل روحى بايد مصيبت ديده به گونهاى تخليه شود، و بهترين راه براى مهار اين طوفان، گريه كردن ونوحهسرايى است، آن هم با كلمات حق به گونهاى كه رحمت خدا را جلب كند، بدون اين كه خشم او را برانگيزد. از اين جهت روايات فراوانى حاكى از گريه بر بزرگان در مصائب است كه برخى را از نظر شما مىگذرانيم:
آنگاه كه حمزه درگذشت، پيامبرصلى الله عليه و آله دستور داد زنان مدينه بر او نوحه سرايى كنند، چون او نوحهگرى ندارد. «(1)»
مردى به امامصادق عليه السلام گفت: فرزندى از من فوت شده و من به قدرى غمگين شدهام كه مىترسم تعادل روانى و ذهنى خود رااز دست بدهم. امام فرمود: هرگاه با چنين مصيبتى روبهرو شدى، مقدارى اشك بريز كه مايه آرامش توست. «(2)»
امامصادق عليه السلام مىفرمايد: آنگاه كه جعفر بن ابىطالب و زيد بن حارثه در «موته» كشته شدند، هرگاه
رسول خداصلى الله عليه و آله به خانه جعفر مىرفت بر هر دو مىگريست. «(1)»
روايت در اين مورد، بيش از آن است كه ما در اينجا مطرح كنيم. اين نويسنده و استادان او، سنگدلانى هستند كه خدا رحم را از دل آنها برگرفته است. به يك معنى ادامه دهندگان راه اموىهايند كه از كشتن كودك شيرخوار لذت مىبردند و لذا نمىتوانند گريه بر عزيزان خدا و رسول را تحمل كنند و يا آن را مشروع بدانند.
نويسنده، سخن را به جاى ديگر برده و از اين موضوعات انتقاد كرده است:
توسل به ارواح مقدسه پس از درگذشت آنان
نذر بر ارواح مقدسه
درخواست شفاعت از اولياى الهى
كمك خواستن از اولياى الهى
سوگند خوردن به اولياى الهى
طواف گرد قبور آنان
بخشى از اين موضوعات از قلمرو بحث بيرون است ولى به طور فشرده به تحليل آنها مىپردازيم:
نويسنده در كمال وقاحت، آياتى كه درباره مشركان نازل شده بر موحدان تطبيق كرده و توسل آنان را به اوليا به سان توسل مشركان به بتها دانسته است. امّا از يك اصل اساسى عمداً يا سهواً غفلت كرده است، درست است هر دو گروه به غير خدا متوسل مىشوند، امّا با اين تفاوت بارز كه مشركان، غير خدا را مبدأ عزّت و نصرت در زندگى دانسته و مغفرت را در دست آنان مىانگاشتند و در گذشته، آياتى را كه حاكى از عقايد مشركان بود در اين مورد نقل كرديم. در حالى كه موحّدان به امر پروردگار به رسول خدا متوسل مىشوند؛ زيرا او را انسان والايى مىدانند كه اگر دعا كند، دعاى او مستجاب است، بدون اين كه تدبير جهان و زندگى انسان در دست او باشد.
حقيقت نذر اين است كه افراد گرفتار و دردمند نذر مىكنند كه اگر گرفتارى آنان برطرف شد، مبلغى را يا گوسفندى را براى اطعام زائران قبر نبوى ذبح كنند و چنين مىگويند: «للَّه علىّ كذا إن كان كذا». بنابراين نذر آنان براى خداست و با اين عمل، به خداتقرب مىجويند و ثواب آن را به پيامبر ويا يكى از اولياى الهى هديه مىنمايند، كجاى اين عمل شرك است؟
درخواست شفاعت، جز طلب دعا از اولياى الهى نيست و انسان مىتواند براى نيل به شفاعت اوليا، به دو شيوه درخواست كند:
بگويد: «اللّهم شَفِّعْ نبيَّنا محمّداً فينا يومَ القيامة؛ پروردگارا پيامبر را در روز رستاخيز شفيع ما قرار بده».
از پيامبر خدا بخواهد كه در روز قيامت در حق او شفاعت كند و چنين بگويد: «إشفَعْ لَنا عند اللَّه».
از آنجا كه شفاعت جز درخواست دعا چيزى نيست، و مسلمانان مأمور بودند كه در حيات پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله از او درخواست دعا و استغفار كنند «(1)» اكنون نيز همين عمل را پس از درگذشت او انجام مىدهند. اگر درخواست شفاعت، پس از مرگ، مايه شرك باشد، درخواست آن در حال زندگى نيز بايد شرك باشد. و اگر كسى بگويد درخواست شفاعت در حال حيات، مفيد، امّا درخواست آن پس ازمرگ سودمند نيست، پاسخ آن روشن است، زيرا بر فرضصحت، درخواست شفاعت پس از مرگ كارى بيهوده و بىفايده مىشود نه شرك و مرده پرستى. از اين گذشته، چگونه مىتواند مفيد نباشد، در حالى كه شهدا زندهاند، آيا پيامبر شهدا- نعوذ باللَّه- از آنها كمتر است؟
كمك خواستن از اولياى الهى همان حكم درخواست شفاعت را دارد و بازگشت همه به توسل به دعاى آنهاست.
1) نساء، 64.
نويسنده سوگند خوردن به غير خدا را حرام مىداند، در حالى كه قرآن، مالامال از سوگند به غير خداست.
خداوند در سوره «شمس» به ماه و خورشيد و نور آن و ماه و روز و شب و آسمان و زمين و جان انسان سوگند ياد كرده است. اگر سوگند به غير خدا شرك باشد، بايد قرآن را مروج شرك بدانيم. قرآن در موردى به جان پيامبرصلى الله عليه و آله سوگند مىخورد و مىگويد:
«وَلَعَمْرُكَ إنّهُمْ لَفي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُون» «(1)».
«به جان تو سوگند آنها در مستى خود سرگردانند.»
پيامبر كراراً به جان افراد، سوگند ياد كرده است.
خوانندگان مىتوانند تفصيل مطلب را در كتاب «آيين وهابيت» بخوانند. «(2)»
طواف بر گرد قبور، كارى نادرست است، و هيچ انسانى به اين عنوان گرد ضريح نبايد بگردد، ولى گردش مسلمانان دور ضريح به عنوان اظهار حب و مودّت است.
اختلاط زنان ومردان در حرمها بهسان اختلاط در مسجدالحرام است، مسلماً اگر ترتيبى داده شود كه اختلاط در كار نباشد، بسيار خوب است، خوشبختانه امروز در
حرمها حتى ورودى زنان با ورودى مردان جدا شده و محلّ زيارت هر دو گروه نيز جداگانه در نظر گرفته شده است.
*** خواننده گرامى، ما تمامى دلايل نويسنده كتابچه «فقه المزار» را مورد بحث و بررسى قرار داديم و روشن شد كه او نه تنها دليلى در دست ندارد، بلكهصورت دليل نيز در دست او نيست.
اين گروه درصدد روشنگرى و حق جويى نيستند، بلكه مىخواهند عقايد فاسد ابن تيميه ومحمد بن عبدالوهاب را به هر حيله و تزويرى كه شده به ديگران تزريق كنند هر چند در لباس يك فقيه شيعى كه براى آنان از «كافى» و «وسايل» سخن مىگويد.
بارالها! دلهاى ما را به نور ايمان و قرآن روشن بفرما.
بارالها! مهر و مودت خاندان رسالت را از ما مگير.
خداوندا! ما را از پيروان واقعى رسول گرامى صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام او قرار بده.
ميان ما و قرآن و اهل بيت عليهم السلام جدايى ميانداز.
دستهاى خائن را كه درصدد جدا كردن «ثقلين» از هم هستند كوتاه بفرما.
قم- جعفر سبحانى
20 شعبان 1429
يكم شهريور 1387