ghaemiyeh.com
سرشناسه : عبدالوهابي، مرتضي، ۱۳۵۱-
عنوان و نام پديدآور : چوپان، گنج، خدا / مرتضي عبدالوهابي.
مشخصات نشر : تهران : مشعر ، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۱۳۷ ص.
شابك : ۱۰۰۰۰ريال : 978-964-540-197-7
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه: ص. ۱۳۷.
موضوع : ابنتيميه، احمدبن عبدالحليم، ۶۶۱ - ۷۲۸ق. -- نقد و تفسير -- داستان
موضوع : داستانهاي فارسي -- قرن ۱۴
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها-- داستان
موضوع : وهابيه -- عقايد -- داستان
رده بندي كنگره : PIR۸۱۴۸/ب۴۶چ۹ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۸فا۳/۶۲
شماره كتابشناسي ملي : ۱۸۳۶۷۰۵
كتاب حاضر نوشتهآقاى مرتضى عبدالوهابى است كه افكار ابن تيميه را در قالب داستان بلند نقد نموده است.
«ابوالعباس» احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه، از علماى حنبلى است كه در 728 ه. ق درگذشت. وى چون عقايد و آرايى برخلاف معتقدات عموم فرقههاى اسلامى اظهار مىداشت؛ پيوسته مورد مخالفت علما قرار مىگرفت. به عقيده محققين همين عقايد ابن تيميه بعدها اساس اعتقادات وهابيان گرديد.
وقتى ابن تيميه عقايد خود را آشكار ساخت و در اين زمينه كتابهايى منتشر نمود؛ از طرف علماى اسلام اعم از شيعه و سنّى مورد مخالفت قرار گرفت. غائله ابن تيميه با مرگ او در سال 728 ه. ق در زندان
شام فروكش كرد. اگرچه شاگرد معروف او «ابن قيم» به ترويج افكار استاد خود پرداخت ولى ديگر اثرى از افكار و آراى او باقى نماند. تا آن گاه كه «محمد بن عبدالوهاب» تحت تأثير افكار ابن تيميه قرار گرفت و آل سعود براى تحكيم پايههاى امارت خود به حمايت از او برخاستند و به دنبال تعصبهاى خشك و متأسفانه به نام توحيد، سيل خون تحت عنوان جهاد با كافران و مشركان به راه افتاد و هزاران مرد و زن و كودك مسلمان قربانى آن شدند. فتنهاى كه تا به امروز اثرات معذّب آن دامنگير جوامع اسلامى است.
با توجه به تبليغات گسترده و هجمههاى فكرى كه به خصوص در سالهاى اخير از جانب سلفىها و فرقه وهابيت جهت ضربه زدن به مبانى تشيع و ايجاد شك و شبهه در بين جوانان ميهن اسلامى- ايران- و مهد تشيع صورت گرفته؛ مركز تحقيقات حج وابسته به بعثه مقام معظم رهبرى بر خود فرض مىداند ضمن استفاده از قالبهاى ادبى از جمله داستان به رد شبهات و نقد افكار مخالفان تشيع و اهل بيت: بپردازد.
داستان «چوپان، گنج، خدا» كه در همين راستا به نگارش درآمده، به محضر تمامى رهپويان حق و حقيقت تقديم مىگردد.
صبح زود پيش از طلوع آفتاب گله ارباب را به دامنه كوه اتنا برد، گوسفندان در سبزهزار مشغول چرا شدند. روى تخته سنگى نشست، اطرافش پر از گلهاى زرد بود؛ انبوه درختان بادام غرق در شكوفه بودند. بهار با تمام زيبايىهايش از راه رسيده بود؛ نىلبكش را درآورد. هنگام ظهر سفره كوچكش را باز كرد، بوى نان تازه در فضا پيچيد، كنار نانها ظرفى پر از زيتون بود؛ ناهارش را خورد. روى تخته سنگى ايستاد، بندر تائورمينا با خانههاى سنگى كوچك و كوچههاى پيچ در پيچ از دور پيدا بود. نزديك غروب گله را جمع كرد، بايد زودتر برمىگشت. بين راه پيرمرد را ديد كه بيرون كلبه ايستاده بود، خورشيد پشت كوههاى اپنين پنهان شد. وقتى به دهكده رسيد زنها و دخترها بزها را گوشه پرچين جمع كردند و مشغول دوشيدن شير شدند، به طرف آنها رفت، ظرفى پر از شير گرفت و دور شد. بين راه ايستاد و پشت سرش را نگاه كرد، بايد مطمئن مىشد كسى او
را نمىبيند؛ خودش را به كلبه سنگى رساند، لحظهاى بعد در باز شد و قامت تكيده و صورت پر چين و چروك پيرمرد در آستانه آن ظاهر شد.
تويى ادواردو! بيا تو!
براتون شير آوردم.
ادواردو وارد كلبه شد، ظرف را روىميز گذاشت. نگاهش به ديوار افتاد. كنار پنجره زره و كلاهخود و شمشيرى زنگ زده آويزان بود.
بابا لئو!
چيه پسرم؟
اينا مال شماست؟
پيرمرد نگاهى به وسايل جنگى انداخت. آهى حسرت بار كشيد و گفت:
مال من بود! اين لئوى پير و زوار دررفته كه مىبينى يه روزى شهسوار صليبى معبد سليمان بود.
شما يه شواليه بوديد؟
بودم. اما حالا چى؟
پيرمرد ظرف را برداشت و شير را سر كشيد. چند بار سرفه كرد. ادواردو طاقت نياورد.
بابا لئو؟
بله!
بازم بگيد. چقدر كم حرفيد!
از چى بگم پسرم؟
از شرق بگيد. من عاشق سفرم! مردم مىگن شما اهل همين جايى. درسته؟
آره، وقتى به سن و سال تو بودم؛ به شرق رفتم. صليبىها در حال شكست خوردن بودن؛ مسلمونا اورشليمو پس گرفته بودن؛ دژهاى ما رو يكى بعد از ديگرى تصرف كردن؛ فقط شهرهاى بندرى در دست مسيحىها باقى مونده بود. به عكّا رفتيم، اما عكّا هم سقوط كرد؛ بعدش نوبت صور و صيدا و بيروت بود. آخرين سنگر ما دژ جزيره رودا نزديك بندر بانياس بود. اون جا رو هم از دست داديم. به قبرس عقب نشينى كرديم. از قبرس برگشتم ايتاليا. حالا هم اين جا هستم. تنهاى تنها. نه زنى، نه فرزندى، نه فاميلى!
اشك در چشمان پيرمرد حلقه زد. ادواردو از پنجره بيرون را نگاه كرد. هوا تاريك شده بود. ظرف خالى شير را برداشت.
پيرمرد گفت:
شب از نيمه گذشته بود. ادواردو در رختخواب جابه جا شد. خوابش نمىبرد. سايه سياه تنهايى را پشت پنجره اتاق حس مىكرد. تنهايى طاقت فرسايى كه بعد از مرگ مادر به سراغش آماده بود. هيچ قوم و خويشى در دهكده زعفرانيه نداشت. مادرش اهل تونس بود. پدر او را از تجار برده در بندر مسينا خريد و به عقد خود در آورد. بعد هم به تائورمينا آمد وبه كار بازرگانى مشغول شد. ادواردو در تائورمينا به دنيا آمد. آنها زندگى شيرينى داشتند. اما پدر ورشكست شد. دل به دريا زد و راهى ناپل شد. رفت و ديگر برنگشت. مادر خسته از انتظارى بىحاصل دست پسرش را گرفت و خدمتكار خانه ارباب ماتئو شد. همان جا هم از دنيا رفت. سپيده صبح نزديك بود. صداى زوزه سگى از دور به گوش مىرسيد. صدا غيرعادى بود. انگار حيوان بيچاره را شكنجه مىكردند. از كلبه بيرون آمد. مرغ و خروسها سروصدا مىكردند. به سمت
حصار رفت. گوسفندها ناآرام بودند. به هم تنه مىزدند. مىخواستند از پرچين حصار بيرون بپرند. ناگهان صداى غرشى هولناك از جانب اتنا بلند شد. به كوه چشم دوخت، ستونى از آتش از قله تا ابرها فوران كرد، همه چيز خيلى سريع اتفاق افتاد. زمين زير پايش به لرزه درآمد. اگر چه مدت آن كوتاه بود، اما همين لحظات كوتاه و گذرا كافى بود تا سقف خانهها فرو بريزد و ديوارها خراب شوند. زلزله خيلى زود تمام شد، اما آتشفشان همچنان ادامه داشت. عدّهاى از مردم موقع زلزله از خانهها بيرون دويده بودند. بعضى هم زير آوار مانده بودند. آفتاب طلوع كرد. نگاهش به قله اتنا افتاد، رودى از موادّ گداخته از دهانه آن جارى شده بود. رودى آتشين و سرخ رنگ كه آرام آرام به سمت دهكده در حركت بود. مردم زخمىها را از لاى آوارها بيرون كشيدند. كشيش ناقوس كليسا را به صدا درآورد. لورنزو پيشكار ارباب در ميدانگاه آبادى ايستاد و فرياد زد:
بوى گوگرد فضا را پر كرده بود، رود آتش در حال نزديك شدن بود، سرراهش همه چيز را ويران
مىكرد. حصار خراب شده بود و گوسفندها پراكنده شده بودند. لورنزو به ادواردو نزديك شد.
مىتونى گوسفندها رو جمع و جور كنى؟
سعى خودمو مىكنم.
ببرشون پايين. از جاده ساحلى برو سمت بندر. البته فكر كنم اون جا هم زلزله شده باشه. هرچى باشه پايين دست امن تره. فهميدى؟
بله.
داشت گوسفندها رو جمع و جور مىكرد كه به ياد بابالئو افتاد. به سمت كلبه سنگى دويد. سقف كلبه خراب شده بود. درختان زيتون و بادام آتش گرفته بودند. سنگها را كنار زد و پيرمرد را بيرون كشيد.
حالت خوبه بابالئو؟
چى شده؟ چرا سقف خونه من خراب شده؟
زلزله شده، كوه آتشفشان كرده، بايد از اين جا بريم. من شما رو مىبرم! ادواردو پيرمرد را كول كرد. وقتى به ميدانگاه آبادى رسيد گوسفندها را جمع كرد و به سمت تائورمينا رفت. مردم دهكده كنار جاده نزديك چشمه آب توقف كرده بودند. پيرمرد را روى زمين خواباند. لورنزو به طرفش آمد و با تعجّب گفت:
اينو چرا همراه خودت آوردى؟
حالش خوب نيست.
من گوسفندا رو مىبرم خونه ارباب، بيا اونجا.
ادواردو با دستمال خون را از صورت پيرمرد پاك كرد. بابالئو ناله كنان گفت:
ادواردو
بله
يادته بهت گفتم تو رو ثروتمند مىكنم، ثروتمندترين مرد جزيره سيسيل!
آره يادمه!
من يه گنج بزرگ در جزيره رودا مخفى كردم، بايد برى اون جا.
گنج؟
آره. از مسينا با كشتى برو قبرس. بعدش خيلى راحت مىتونى برى بندر بانياس، جزيره رودا نزديك بانياسه. من و دوستم صدها سكه طلا رو داخل يه خمره سفالى گذاشتيم و مقابل دروازه اصلى دژ زير يه درخت كهنسال مخفى كرديم. نزديك درخت يه چاه آبه. فهميدى؟
بله
مواظب مسلمونا باش!
دوستت چى شد؟
ما غافلگير شديم. رفته بوديم قبرس آذوقه بياريم. مسلمونا دژو گرفتن. دوستم در قبرس به حال مرگ افتاد. بهش مىگفتيم شواليه يك دست. دست چپشو توى جنگ از دست داده بود. اما با دست راستش به خوبى مىجنگيد. مطمئنم اون مرده. حالش به قدرى بد بود كه نتونست با من به ايتاليا برگرده. حالا برو، خدا به همرات.
اما ...
اما نداره. اين جا جوونى تو ضايع مىكنى، برو!
از تپههاى مشرف به بندر مسينا پايين آمد. بندر به داسى بزرگ مىمانست، انبوه درختان كاج و سرو را پشت سر گذاشت. سال نو آغاز شده بود، اما زلزله بىخبر آمده بود و شادى مردم را خراب كرده بود. مسينا هم از عوارض زلزله سهمگين روزهاى قبل در امان نمانده بود. خانههاى زيادى خراب شده بودند. مردم آوارها را پس زده و راهها را باز كرده بودند. شهر دوباره پرجنب و جوش شده بود. به ساحل رفت. زورقهاى كوچك و بزرگ ماهيگيرى عازم دريا بودند. ماهيگيران با صورتهاى آفتاب سوخته و بدنهاى كشيده تورها را آماده صيد كرده بودند. به آبهاى نه چندان آرام تنگه چشم دوخت. از كشتى
بادبانى خبرى نبود. به سمت مهمان خانه نزديك ساحل رفت. زلزله آسيبى به آن نرسانده بود. مرد مهمان خانهدار پيش آمد و دست ادواردو را گرفت.
ادواردو با خود انديشيد:
امّا كلام مهمان خانهدار حالتى خوشايند در او ايجاد كرد. آرام گفت:
يه اتاق مىخواستم.
براى چند روز؟
نمىدونم تا وقتى كه بتونم با يه كشتى برم قبرس.
چند روز ديگه تجار جنوا مىآن، مىتونى با اونا برى.
مرد به ميز و صندلى كنار سالن اشاره كرد.
بفرما بشين، چيزى خوردى؟
نه
مرد به سمت پنجرهاى رفت كه به سالن مهمانخانه باز مىشد.
صداى زمخت زنى از آن سوى پنجره به گوش رسيد.
تخم غاز! درست كنم؟
درست كن! فقط عجله كن.
مرد كنار ادواردو نشست.
ادواردو بعد از ظهر به ساحل رفت. روى يك صخره نشست. مردان ماهيگير به ساحل برگشتند. صيد روزانه را داخل سبدهاى بزرگ ريختند. به اين مناظر زيبا چشم دوخته بود كه حضور غريبهاى را نزديك خود حس كرد. سرش را برگرداند، پيرمردى لاغراندام با لباسهاى مندرس كنارش نشست و به دريا اشاره كرد.
من روزگارى ناخداى يه كشتى بادبانى بزرگ بودم، باورت مىشه؟ به اين حال و روزم نگاه نكن؛ همه جا مىرفتم، مديترانه، درياى سرخ، زنگبار، هند.
قبرس چى؟
قبرس كه همين بيخ گوش ماست؛ اون جا هم رفتم. چرا در مورد جزيره قبرس سوال كردى؟ مگه تا حالا سفر دريا نرفتى؟
نه!
پيرمرد از جا بلند شد و به تنگه مسينا اشاره كرد.
پس خيلى مواظب باش، اين تنگه گردابهاى خطرناك داره؛ همين طور دو تا غول وحشتناك، به غول اول مىگن سيلّا! اون طرف تنگه سمت كالا بريا داخل يه غار به كمين نشسته! دو تا پا داره. پاهاشو تو آب فرو كرده. چشم به راه دريانوردا و مسافراى لذيذ و خوشمزهس. اما غولى كه اين طرفه يعنى كاريبديس، زياد خطرناك نيست، فقط غذاى مايع مىخوره. مىگن روزى سه نوبت آب تنگه مسينا رو مىبلعه و قى مىكنه! پيرمرد همان طور كه دور مىشد گفت:
شوخى كردم جوون، نترس اينايى كه گفتم افسانه بود، يه افسانه قديمى. غول و ديو مال قصههاس، موجودات افسانهاى ترس ندارن. اما يه چيزه كه تا عمر دارى بايد ازش بترسى يه سر داره دو تا گوش! اسمش آدمه! ازش حذر كن.
روزها به سرعت سپرى مىشد. ادواردو هر روز به ساحل مىرفت. روز هفتم بادبانهاى سفيد رنگ كشتى بزرگى از دور پديدار شد.
كشتى بزرگ تنگه مسينا را پشت سر گذاشت. ادواردو در عرشه ايستاده بود و بندر را نگاه مىكرد كه به تدريج كوچك و كوچكتر مىشد. مقابلش درياى بىانتها بود. سفر دريايى چند هفته طول كشيد. سرانجام كشتى به جزيره قبرس رسيد، ادواردو خودش را به ساحل رساند، بايد سرپناهى پيدا مىكرد. نگاهش به يك قايق بزرگ افتاد، جوانى قوى هيكل با عضلات ورزيده سعى مىكرد آن را به خشكى بكشاند، نزديك رفت و به او كمك كرد، جوان كه هم سن و سال خودش بود گفت:
به قيافهات نمىخورد اهل قبرس باشى.
ايتاليايى هستم.
جوان ماهيگير به سمت دهكده ساحلى رفت، اما نيمه راه برگشت و ادواردو را نگاه كرد.
ببينم تو جايى براى خواب دارى؟
نه.
پس بيا بريم، معطّل نكن.
مزاحم نمىشم!
چه مزاحمتى؟
آنها به سمت دهكده رفتند و وارد خانه كوچكى شدند، جوان گفت:
من يانيس هستم، اسم تو چيه؟
ادواردو
اين جا خونه خودته راحت باش.
يانيس خيلى زود شام را حاضر كرد و گفت:
بالاى پشت بام خنك بود، شام را كه خوردند، ادواردو گفت:
مىتونم يه سؤال بپرسم؟
بپرس.
تو بندر بانياس رفتى؟
خيلى زياد.
مىرى ماهيگيرى؟
يانيس با صداى بلند خنديد و گفت؟
ادواردو سكوت كرد، يانيس ادامه داد.
اما مسلمونا بيرونشون كردن، يه عده شون توى جزيره رودا بودن.
ادواردو از جا نيم خيز شد.
يانيس با تعجّب گفت:
چيه! هول برت داشت، درست شنيدى جزيره رودا، البته از اون جا هم بيرونشون كردن. راستى ببينم من به سؤال دوم تو جواب دادم؟
نه!
سؤالت چى بود؟
گفتم مىرى بانياس ماهيگيرى؟
اگه بخوام ماهى بگيرم سواحل قبرس پره. يه چيزى از اون طرفا مىآرم كه مثل طلا باارزشه. زنهاى قبرس براش سر و دست مىشكنن. مىدونى چى مىآرم؟
نه
پارچههاى ابريشمى.
بازم اون جا مىرى؟
هفته ديگه مىرم.
منم با خودت ببر.
دنبال چى هستى؟
مىخوام برم جزيره رودا، دنبال پدرم هستم!
پدرت گم شده؟
نمىدونم، شايداسير شده باشه.
خطرناكه!
اجازه بده همرات بيام.
بايد فكر كنم.
صبح با صداى يانيس از خواب بيدار شد.
ادواردو! ادواردو! بلند شو.
چى شده، رسيديم؟
آره. تقريباً.
ادواردو نشست، به ديواره قايق تكيه داد، جزيره را نگاه كرد و گفت:
خودشه؟
آره، خود خودشه!
خب برو ساحل من پياده بشم.
يانيس گفت:
ادواردو با حركتى سريع داخل آب پريد. وقتى به ساحل رسيد، از يانيس و قايق بادبانىاش خبرى نبود. در شكاف صخرهها پنهان شد، بايد منتظر مىماند. شب
هنگام به ديوار دژ نزديك شد، مهتاب همه جا را روشن كرده بود. بايد از ديوار بالا مىرفت، سربازها مشغول نگهبانى بودند، سرانجام محل مناسبى پيدا كرد كه با برجهاى نگهبانى فاصله داشت. مىتوانست با عبور از صخرهها و شكافهاى ديوار خودش را به داخل دژ برساند، همين كار را هم كرد، نيمه شب به داخل دژ رفت. به ياد حرفهاى بابالئو افتاد، بايد دروازه بزرگ را پيدا مىكرد. آهسته و بىصدا قدم برمىداشت، انتظارش به طول نينجاميد، به دروازه رسيد، پيرمرد راست گفته بود، درخت كهنسالى آن جا بود، زير درخت چالهاى بزرگ بود، اطراف آن تكههاى شكسته خمرهاى بزرگ ديده مىشد. چاله را نگاه كرد، هيچ چيز نبود. كسى قبلًاً به سراغ گنج آمده بود. اما چه كسى پيش دستى كرده بود؟ در اين موقع صداى فريادى شنيد.
برگشت، نگهبانى مشعل به دست در حال نزديك شدن بود، ادواردو فرار كرد.
نگهبان بقيه را خبر كرد.
با تمام توان مىدويد. بايد خودش را به ساحل
مىرساند. چند سرباز او را تعقيب كردند، از ديوار دژ پايين پريد، روى زمين شنى فرود آمد، پاى راستش پيچ خورد، بلند شد، لنگ لنگان به سوى ساحل دويد. دروازه باز شد و چند نگهبان مشعل به دست از آن به بيرون دويدند، آنها ادواردو را تعقيب كردند. به ساحل رسيد، اطرافش را نگاه كرد، تخته پارهاى بزرگ برداشت، آن را به آب اندخت. سربازها لحظه به لحظه نزديك تر مىشدند به تخته پاره چسبيد، از ساحل دور شد، سربازها برگشتند. ساعتها گذشت، پاهايش در آب غوطهور بود، اختيارش را به دست امواج سپرد. دست و پايش بىحس شده بود، دلش مىخواست تخته پاره را رها كند. اگر اين كار را مىكرد مرگش حتمىبود، بايد مقاومت مىكرد. اگر شانس يارىاش مىكرد، به خشكى مىرسيد. با روشن شدن هوا خسته و بىرمق اطراف را نگاه كرد. ديگر اميدى به زنده ماندن نداشت، مرگش حتمىبود. آرام آرام از تخته پاره جدا شد. پلكهايش سنگين شد و روى هم افتاد.
چشم باز كرد، روى ماسههاى ساحل بود. جوان غريبهاى را بالاى سر خود ديد. جوان صورتى آفتاب سوخته داشت، لباس عربى پوشيده بود.
اين جا كجاست؟ تو كى هستى؟
بندر لاذقيه، اسم من محمّده، مراكشى هستم، دارم مىرم حجاز، به قيافهات نمىخوره عرب باشى!
ادواردو چيزى نگفت، جوان گفت:
ادواردو دستش را به طرف جوان دراز كرد و گفت:
ادواردو با كمك محمّد برخاست. ساعتى بعد آن دو در شهر لاذقيه بودند. ادواردو نااميد و خسته بود. نمىخواست به زادگاهش برگردد. چشم در چشم محمّد دوخت.
همسفر نمىخواى؟
البته كه مىخوام! همسفر خوب نعمتيه! اما به شرطى كه خودتو معرّفى كنى!
ادواردو! اهل سيسيل ايتاليا.
زبون عربى رو از كجا ياد گرفتى؟
مادرم اهل تونس بود، من دو رگه هستم.
مسلمون كه نيستى؟
نه.
محمّد به كوههاى دوردست شرق بندر اشاره كرد،
دارم مىرم دمشق، آمادهاى؟
آره.
پشت اون كوهها شهر بعلبكه، از اون جا تا دمشق يه روز راهه؛ خيلى خوب راه بيفت.
بعلبك پر از باغهاى گيلاس بود. صنعت گران در بازار مشغول ساخت و فروش ظروف چوبى بودند. ظرفها را روى سكوهاى جلوى مغازهها گذاشته بودند. گروهى بافنده در حال پارچه بافى بودند. محمّد به ادواردو گفت:
مىدونى چرا از خوردن و آشاميدن خبرى نيست؟
نه!
ماه رمضانه. ما مسلمونا تو اين ماه روزه مىگيريم. امروز چهارشنبه هشتم رمضانه، شب در بعلبك مىمونيم، فردا حركت مىكنيم.
آنها به مكانى رفتند كه در گوشه مسجد جامع شهر براى اقامت مسافران ساخته بودند. شب را آنجا ماندند، صبح زود همراه تاجرانى كه لبنيات بعلبك را به دمشق مىبردند، راهى شدند.
كاروان شب هنگام در شهر كوچك زيدانى توقّف كرد. ادواردو در بستر جا به جا شد. خوابش نمىبرد،
تمام بدنش درد مىكرد. صبح زود نتوانست از جا بلند شود، محمّد بالاى سرش نشست.
چى شده؟ حالت خوب نيست؟
نه
مىتونى حركت كنى؟
ادواردو به زحمت از جا برخاست، اما نتوانست قدم بردارد. او را بر چهارپايى سوار كردند، دو طرف خورجين خمرههاى ماست و دوغ بود. ادواردو روبرو را نگاه كرد، چشمهايش سياهى رفت، تب و لرز داشت. در طول سفر دور درازش اين اولينبار بود كه مريض مىشد، آن هم به اين شدّت و سختى. صداى محمّد را شنيد؛
نگاه كرد، باغها و برج و باروها، شهر را درميان گرفته بودند. لحظاتى بعد سر و گردنش خم شد، ديگر چيزى نفهميد، وقتى به هوش آمد در اتاق بزرگى بود. با ديدن محمّد گفت:
من كجا هستم؟
مدرسه مالكيان دمشق. نگران نباش، حالت خوب مىشه، بايد برم برات حكيمبيارم.
خدا
تنش داغ شده بود، نگاهش به سقف بود، تصاوير مبهم و درهمىمىديد، توانش را از دست داده بود. نمىدانست چند ساعت را با آن حال گذرانده خوابش نمىبرد. محمّد بازگشت، پيرمردى همراهش بود. نبضش را گرفت، دست روى پيشانىاش گذاشت و با دقّت به چشمهايش نگاه كرد.
بعد دستى روى شكم و پاهاى ادواردو كشيد و گفت:
محمّد همراه حكيم از اتاق بيرون رفت. ساعتى بعد با دارو برگشت. براى ادواردو جوشانده درست كرد، او را پاشويه كرد، دستمال مرطوبى روى پيشانىاش گذاشت، ظهر برايش غذاى گرم و مقوى آورد.
1) داروخانه
ادواردو گفت:
خودت نمىخورى؟
من روزه هستم. تا آخر رمضان در دمشق مىمونم. اول ماه بعد با يه قافله به سمت حجاز مىرم. اگه توهم بخواى مىتونى همرام بيايى، به شرطى كه تا اون موقع خوب بشى.
ادواردو آش را خورد و دراز كشيد، محمّد برخاست.
من دارم مىرم مسجد جامع دمشق براى نماز ظهر، تو هم استراحت كن.
محمّد!
بله
حكيم!
حكيم چى؟
چقدر پول گرفت؟
پول نگرفت، خدا امثال اونو زياد كنه!
محمّد رفت، جوشانده و آش و پاشويه كار خودش را كرد. ادواردو پس از مدّتها به خوابى عميق فرو رفت. صبح روز جمعه بود، ديگرتب نداشت. از رختخواب بيرون آمد، به حياط مدرسه رفت و كنار حوض نشست، دست و رويش را شست.
محمّد آمد. با ديدن ادواردو خوشحال شد.
حالت چطوره؟
بهترم
خدا رو شكر، فكر نمىكردم به اين زودى خوب بشى.
محمّد؟
بله
دلم مىخواد دمشق رو ببينم.
منظهر مىرم نماز جمعه، تو هم بيا شهر رو بگرد.
هنوز كمىسرگيجه داشت، به اتاق برگشت، دراز كشيد. نزديك ظهر همراه محمّد راهى مسجد جامع شد. دمشق شهرى بزرگ و پرجنب و جوش بود. آب در ميان كوچههاى سنگفرش جريان داشت. درختان سايههايشان را در امتداد جوىهاى آب پهن كرده بودند. ادواردو با ديدن مسجد جامع دمشق شگفت زده شد. تا به حال مسجدى به اين بزرگى و عظمت نديده بود. محمّد گفت:
محمّد هنگام ورود به مسجد به سمت حوضخانه
رفت. ادواردوكارهاى او را زير نظر گرفت.
از ابتداى آشنايى با او در بندر لاذقيه متوجه شد در به جاى آوردن نمازهاى پنجگانه در اوقات مخصوص دقت عجيبى دارد. محمّد وضو گرفت، آنها وارد مسجد شدند، مردى بالاى منبر مشغول سخنرانى بود. جمعيت زيادى دور منبر بودند، به ستونى تكيه دادند و نشستند. محمّد به واعظ اشاره كرد و گفت:
اين مرد ابن تيميه است، يكى از فقهاى معروف دمشق، حنبليه.
حنبلى؟
بله، يكى از مذاهب چهارگانه اسلام، من خودم مالكى هستم، دو مذهب ديگه حنفى و شافعيه.
ابن تيميه مشغول سخنرانى بود. همه در سكوت به صحبتهايش گوش مىدادند. او دست راستش را بالا برد و خطاب به جمعيت گفت:
او بعد از گفتن اين حرف برخاست و يك پله از منبر پايين آمد. در همين موقع پيرمردى كه نزديك ادواردو نشسته بود، با اعتراض گفت:
نگاهها به سمت او چرخيد، همهمهاى ميان جمعيت افتاد. گروهى از آنها بلند شدند و به سمت پيرمرد هجوم بردند. ادواردو خودش را كنار كشيد، مردم بر سر پيرمرد ريختند و او را زير مشت و لگد گرفتند. عدهاى با كفش بر سر و صورت او مىزدند. در همان حال عمامه از سرش افتاد و دستار حريرى كه در زير آن بود آشكار شد. يك نفر از ميان جمعيت فرياد زد:
شخص ديگرى گفت:
مردم پيرمرد را كشان كشان از مسجد بيرون بردند. ادواردو با ترس و لرز به محمّد گفت:
محمد به ابن تيميه اشاره كرد.
به خاطر اين مرد! او مورد احترام مردم شامه، عقايد خاصى داره.
بيشتر توضيح بده.
داستانش مفصله، يه روز بالاى منبر حرفى زد كه باعث اعتراض فقها شد. قاضى القضات دمشق به قاهره رفت و از او نزد ملك الناصر شكايت كرد. ملك هم
دستور داد ابن تيميه را به قاهره بفرستن. فقها و قضات در مجلس ناصر جمع شدن. قاضى القضات از ابن تيميه پرسيد: درباره اين اتهامات چى ميگى؟ او در پاسخ جز كلمه (لا اله الا الله) چيزى نگفت. قاضى سؤالشو تكرار كرد، پاسخ ابن تيميه همان بود. ناصر اونو به زندان انداخت، چند سال در زندان بود. اون جا كتابى در تفسير قرآن نوشت به اسم «بحرالمحيط» كه حدود چهل جلده. بالاخره آزاد شد، اما مثل اين كه دوباره داره حرفاى قبلى خودشو تكرار مىكنه!
محمّد و ادواردو بعد از نماز جمعه به مدرسه مالكيان برگشتند. بين راه كودكى را ديدند كه يك كاسه چينى از دستش افتاده و شكسته بود، كودك گريه مىكرد. مردم دور او جمع شده بودند، يكى از ميان جمع گفت:
غصّه نخور، شكستههاى كاسه را جمع كن ببريم پيش رئيس اوقاف ظروف. كودك خردهها را جمع كرد و همراه آن مرد رفت. محمّد به ادواردو گفت:
اينم يكى از كارهاى خيلى خوب اهالى دمشقه. اگه چنين وقفى نبود، امثال اين طفل معصوم به خاطر شكسته شدن يه ظرف كتك مفصلى از ارباباشون مىخوردن.
شبهاى آخر ماه رمضان بود. محمّد و ادواردو در مدرسه بودند، در اين موقع مردى در زد، محمّد از حجره بيرون رفت، اما خيلى زود برگشت. ادواردو پرسيد
كى بود؟
يه دوست، حاضر شو، امشب افطار دعوتيم.
كجا؟
منزل نورالدين سخاوى، مدرّس مالكيان دمشق. با او در مسجد اموى آشنا شدم. موقعى كه مريض بودى چهار شب منو دعوت كرد، حالا هم قاصد فرستاده. قبول نكردم. اما قاصد اصرار كرد و گفت آقام دستور داده بدون شما برنگردم زودتر آماده شو. نورالدين مهمان نواز و غريب دوسته.
ساعتى بعد آن دو در خانه نورالدين بودند. سفره افطار پهن شد. محمّد و ادواردو بالاى مجلس نشسته بودند. مهمانان ديگرى هم بودند. نورالدين از محمّد پرسيد:
سيدى! دوستت را معرّفى نمىكنى؟
مسيحيه! اهل صيقليه(1). با او در شهر لاذقيه آشنا شدم.
خوش اومدى جوان! خانه ما رو روشن كردى. مهمون حبيب خداست. فرقى نمىكنه مسلمون باشه يا مسيحى. اين جا رو منزل خودت بدون.
بعد از افطار نورالدين با مهمانهايش گرم صحبت شد. سخن به درازا كشيد. در همين موقع ادواردو متوجّه محمّد شد. رنگش پريده بود.
چى شده محمّد؟
نمىدونم بدنم داغ شده.
بهتره برگرديم مدرسه!
اگه بريم صاحب خونه ناراحت مىشه. فقط زودتر بخوابيم. حس مىكنم حالم خوب نيست.
نورالدين پرسيد:
چيزى مىخواستيد؟
محمّد آرام گفت:
اگه اجازه بديد استراحت كنيم.
بسيار خوب، هرجور راحتيد.
1) سيسيل
ساعتى بعد محمّد و ادواردو در اتاقى بزرگ دراز كشيده بودند. ادواردو خسته بود. خيلى زود خوابيد. دمدمههاى صبح با صداى مؤذن مسجد بيدار شد. محمّد ناله مىكرد. دست روى پيشانى او گذاشت. داغ داغ بود. محمّد با شنيدن صداى مؤذن خواست از جا بلند شود. اما نتوانست. صبح زود آنها آماده رفتن شدند. نورالدين حال و روز محمّد را كه ديد با ناراحتى گفت:
چى شده؟ حالت خوب نيست؟
چيزى نيست. يه تب مختصره. خوب مىشم.
فكر نمىكنم مختصر باشه. ظاهرت كه اين طور نشون نمىده.
محمّد به ادواردو اشاره كرد.
نورالدين دست محمّد را گرفت.
محمّد نشست. توان ايستادن نداشت. نورالدين با نگرانى گفت:
مىخواست يكى از خدمتكارها را صدا كند كه ادواردو گفت:
جناب شيخ من خودم مىرم.
جوون تو تازه واردى، با شهر دمشق آشنا نيستى، چطور مىخواى طبيب بيارى؟
يه نفرو مىشناسم.
بسيار خوب، برو.
ادواردو محمّد را نگاه كرد.
نشونى حكيم رو بده.
مقابل مسجد اموى عطارى داره.
ادواردو به بازار رفت، مغازههاى مقابل مسجد باز بودند. هرچه گشت، عطارى را پيدا نكرد. به سراغ يكى از مغازهدارها رفت.
مغازهدار سر تا پاى ادواردو را نگاه كرد و گفت:
خودتو خسته نكن، حكيم نيومده، مغازه ش آن جاست، اما بسته است.
چه طور مىتونم پيداش كنم؟
خونه حكيم محله صالحيه است. نزديك مدرسه ابن عمر.
كدوم طرف برم؟
از اين طرف، محله صالحيه در دامنه كوه قاسيونه.
ادواردو با سرعت حركت كرد، هرچه از مركز شهر دورتر مىشد كوچهها بزرگ تر و وسيعتر مىشدند. به محله صالحيه رسيد، از مقابل بازار رد شد. از رهگذرى نشانى مدرسه ابن عمر را گرفت، نزديك مسجد بود. در همين وقت پيرمردى را ديد كه از مسجد خارج مىشد.
سلام.
عليكم السلام.
پدر، خونه حكيم كجاست؟
همرام بيا، اون همسايه ماست، فقط آروم برو، پاهام درد مىكنه!
پيرمرد او را به خانه حكيم رساند و رفت. ادواردو در زد. لحظاتى بعد صداى پايى شنيد، صداى دخترى جوان از آن سوى در به گوش رسيد.
بفرماييد!
با حكيم كار داشتم.
پدر خونه نيست، رفته بيمارستان صالحيه
ادواردو پرسوجوكنان بيمارستان را پيدا كرد. حياط آن جا پر از درخت بود، حكيم بر بالين بيمارى بود، وارد شد و سلام كرد. حكيم با ديدن او گفت:
عليكم السلام، غريب آشنا! مثل اين كه حالت خوب شده!
به كمك شما احتياج دارم.
چى شده؟ اتفاقى افتاده؟
دوستم مريضه، همون كه شما رو به مدرسه مالكيان آورد تا منو معالجه كنى.
چه زود دارى محبّتاى دوستت رو جبران مىكنى. بسيار خوب بيرون بيمارستان منتظر باش.
ساعتى بعد حكيم آمد. دستى به شانه ادواردو زد و گفت:
بين راه حكيم پرسيد:
چند سالته جوون؟
بيست و سه سال.
از كجا اومدى؟
ايتاليا.
يه ايتاليايى تو دمشق چه كار مىكنه؟
داستانش مفصّله!
وقتى به مقصد رسيدند، حكيم محمّد را معاينه كرد، نورالدين گفت:
ادواردو گفت:
نورالدين گفت:
تو خستهاى، پيش دوستت بمون، من يه نفرو مىفرستم.
نه، خودم مىرم.
قفسههاى چوبى پر از داروهاى گياهى بود. حكيم داروها را آماده كرد.
ادواردو آماده رفتن شد.
پسرم
بله!
نمىخواى پول داروها رو بدى؟
ادواردو با شرمندگى گفت:
الآن ندارم.
شوخىكردم. ازت پول نمىگيرم. عوضش بايد به من كمك كنى
چه كمكى؟
من فردا صبح به كوه قاسيون مىرم. دنبال گياهان دارويى هستم. اگه كارى ندارى بيا كمكم كن.
ادواردو با خوشحالى گفت:
حتماً.
خونه منو بلدى؟
بله.
بسيار خوب، فردا منتظرت هستم، يادت نره؟
صبح زود از خواب بيدار شد، به حياط خانه نورالدين رفت. آبى به صورت زد و به اتاق برگشت. محمّد بيدار بود. دست روى پيشانى او گذاشت. تبش قطع شده بود. محمّد لبخندى زد و گفت:
مىرى خونه حكيم؟
بله. اما ...
اما چى؟
نگران حال تو هستم.
حالم بهتره. برو به امان خدا.
ادواردو به محله صالحيه رفت، خيلى زود خانه حكيم را پيدا كرد، در زد و لحظهاى بعد در باز شد.
سلام
سلام پسرم، سحر خيز هستى، كمىصبر كن.
حكيم از خانه بيرون آمد، در همين موقع صدايى به گوش رسيد.
دخترى جوان در آستانه در ايستاده بود، نقاب بر چهره داشت.
حكيم سفره غذا را از او گرفت.
بعد به ادواردو اشاره كرد.
آنها از محله صالحيه دور شدند، ساعتى بعد بر فراز كوه بودند، حكيم گفت:
بعد وارد غارى باريك شدند، مسجد بزرگ روى غار منارهاى بلند داشت. آفتاب طلوع كرده بود، حكيم در دهانه غار ايستاد، به آسمان اشاره كرد و گفت:
از همينجا بود كه ابراهيم خليل الله به خورشيد و ماه و ستارگان نگاه كرد. داستانش در كتاب مقدّس ما مسلمونا اومده.
در قرآن.
بله، مقام ابراهيم پشت همين غاره، بيا تا يكى ديگه از عجايب اين جارو نشونت بدم.
حكيم ادواردو را به غار ديگرى برد كه با غار اوّل
فاصله زيادى نداشت. در قسمت بالاى آن سنگى بود كه لكههاى سرخ رنگى روى آن ديده مىشد. ادواردو به سنگ اشاره كرد:
اين تخته سنگ چرا سرخ رنگه؟
اثر خون هابيله. وقتى قابيل برادرش رو كشت، جسدش رو به اين جا كشوند. مىگن نوح و ابراهيم و ايوب و موسى و عيسى در اين غار نماز خوندن. روى غار مسجدى قرار داشت. حكيم و ادواردو از پلكان بالا رفتند، داخل مسجد اطاقها و حجرههايى براى سكونت ساخته بودند، حكيم گفت:
امروز دوشنبه است، مردم دوشنبهها و پنج شنبهها اين جا مىآن و شمع و چراغ روشن مىكنن. بريم تا يه غار ديگه هم به تو نشون بدم.
ادواردو با شگفتى پرسيد:
بالاى كوه غار ديگرى بود كه بناى زيبايى روى آن قرار داشت، زير آن، غار ديگرى بود. حكيم گفت:
به دست شد تا همه از گرسنگى مردند.
انتهاى كوه قاسيون پر از خانههاى بزرگ و درختان كهنسال بود، حكيم گفت:
آنها از دامنه شمالى كوه پايين آمدند. حكيم با دقّت فراوان جلوى پايش را نگاه مىكرد. گاه با عصايش برگهاى گياهى را جا به جا مىكرد و دوباره به راهش ادامه مىداد. ادواردو پشت سر حكيم راه مىرفت، حوصلهاش سر رفته بود، ديگر طاقت نياورد.
حكيم؟
بله پسرم.
دنبال چه گياهى هستيد؟
طبيعت خدا نعمته. درههاى اين كوه پر از گياهان داروئيه، هركدوم خاصيتى داره و درمان يه نوع بيماريه، بعضى گياها خيلى كميابه.
مثلًا.
مثلًا استوخوطوس.
به چه دردى مىخوره؟
درمان تب نوبه است، همان كه تو و دوستت گرفتار اون شديد، تب نوبه در دمشق خيلى شايع شده.
اجازه مىديد يه سؤال ديگه بپرسم.
بپرس پسرم.
شما اهل دمشق هستيد؟
نه، من از جبل عامل به اين جا مهاجرت كردم.
جبل عامل كجاست؟
حكيم كنار تخته سنگى نشست. با عصا به گياه كوچكى اشاره كرد.
بعد روى تخته سنگ نشست و گفت:
جبل عامل در جنوب سرزمين لبنانه.
ما از كوههاى لبنان رد شديم. يه شب تو بعلبك مونديم.
بعلبك در شمال لبنانه، جبل عامل در جنوب.
اگه اهل جبل عامليد در دمشق چه كار مىكنيد؟
يه فرصت مناسب برات تعريف مىكنم.
خورشيد به ميانه آسمان رسيد. آنها گياهان دارويى زيادى جمع كردند. حكيم كه خسته شده بود.
به تك درخت زيتونى اشاره كرد.
چشمه كوچك آبى در آن نزديكى جارى بود. حكيم به سفره غذا اشاره كرد.
حكيم آستينها را بالا زد. كنار چشمه نشست و وضو گرفت. ادواردو با تعجب نگاه كرد. وضو گرفتن او با دوستش محمّد فرق داشت. برعكس محمّد، آب را از آرنج دست به پايين مىريخت. پاهايش را هم نشست. فقط با دست روى پاهايش كشيد. بعد هم مشغول نماز شد. البته با دستهاى باز. مسلمانهايى كه ادواردو در مسجد اموى و بقيه جاها ديده بود با دستهاى بسته نماز مىخواندند. اما چرا نماز خواندن حكيم با بقيه فرق داشت؟ حكيم نمازش را خواند و برگشت، ادواردو پرسيد:
همسرتون غذا درست كرده؟
نه پسرم، اون چند سال پيش به رحمت خدا رفت، درست همون وقت كه دخترم غاده به دنيا اومد.
فقط يه دختر داريد؟
بله.
غاده يعنى چه؟
غاده يعنى گلزار، گلستان پرگل.
بعد از ظهر بود، آن دو بر فراز كوه ايستاده بودند، حكيم گفت:
پسرم بريم تا مأواى حضرت مسيح رو به تو نشون بدم. بهش مىگن رَبَوِه مباركه. مأوا درِ آهنى كوچكى داشت و دور آن را مسجدى فرا گرفته بود. سقاخانه زيبايى هم داشت كه آب از بالاى آن سرازير مىشد و به حوض بسيار زيبايى مىريخت. نزديك سقاخانه مكانهايى براى وضو گرفتن ساخته بودند. مأوا ابتداى باغهاى دمشق بود، منابع آب شهر هم در آن جا قرار داشت، آبها به هفت نهر منشعب مىشد و هريك به طرفى مىرفت، حكيم به نهرها اشاره كرد:
محلّ انشعاب اين هفت نهر رو مقاسم مىگن. اين نهر توره است، از همه نهرها بزرگ تره.
نهر توره مجرايى سنگى داشت. جوانى كه كنار نهر ايستاده بود لباسهايش را درآورد و داخل آب پريد، لحظاتى بعد از مجرا عبور كرد و از زير ربوه بيرون آمد، حكيم خنديد.
ربوه مشرف به باغهاى اطراف دمشق بود، حكيم و ادواردو از ربوه دور شدند.
پايين دست، قريهاى بود كه باغهايى انبوه و دار و درخت بسيار داشت، درختها به قدرى زياد بودند كه فقط مىشد ساختمانهاى مرتفع را ديد. نزديك غروب به دمشق برگشتند.
حكيم عطارى را باز كرد و مشغول معاينه پسربچهاى شد كه همراه مادرش آمده بود. پسرك لباس مندرسى به تن داشت، حكيم نبضش را گرفت، دهانش را باز كرد و زبانش را ديد، بعد كمىبا زن صحبت كرد. زن بىچاره طاقت نياورد و شروع به گريه كرد، حكيم چند سكه نقره به زن داد، آنها رفتند. ادواردو پرسيد:
بيمارى پسر چى بود؟
يه بيمارى سخت.
چه بيمارى؟
فقر!
محمّد و ادواردو هنوز مهمان نورالدين بودند. محمّد گوشهاى كز كرده بود و حرف نمىزد. ادواردو كنارش نشست وگفت:
چى شده؟ از چى ناراحتى؟
چيزى نيست.
چرا هست! بگو شايد كمكى از من ساخته باشه!
ساخته نيست.
از كجا مطمئنى؟
محمّد آهى كشيد و گفت:
محمّد خوابيد، ادواردو از اتاق بيرون رفت. نورالدين در حياط بود، او را كه ديد لبخندى زد
و گفت:
هنوز بيدارى؟ دوستت در چه حاليه؟
خوابه
حالش بهتر شد؟
تقريباً خوب شده، اگه اجازه بديد روى پشت بام منزل شما برم مىخوام ماه رو ببينم.
بيا بريم، از مردم شنيدم، اما به چشم خودم ماهو نديدم.
از پلهها بالا رفتند، آسمان صاف بود، ادواردو با دقّت نگاه كرد، هلال كوچك ماه را در پهنه افق، سمت كوه قاسيون ديد، شادمانه گفت:
نورالدين در سكوت به افق خيره شد. ادواردو به ياد حرفهاى محمّد افتاد. بايد مشكل دوستش را حل مىكرد. اما چگونه؟ خودش كه پولى نداشت. حكيم عاملى هم آن قدر ثروت نداشت كه بتواند توشه راه آنها را بدهد. مىماند نورالدين مدرّس جامع اموى. او دستش به دهانش مىرسيد. اگر از حال و روز آنها باخبر مىشد حتماً كمكشان مىكرد.
اما او بىاطلاع بود، ادواردو دل به دريا زد و
گفت:
استاد؟
چيه پسرم؟
براى من و دوستم مشكلى پيش اومده، مىتونيد به ما كمك كنيد؟
چه مشكلى؟
بريم پايين تا براتون تعريف كنم.
صبح روز بعد مردم دمشق براى خواندن نماز عيد فطر راهى مصلاى بزرگ شهر شدند. ادواردو هم براى تماشا رفت، همه آمده بودند، زن و مرد، پير و جوان، ثروتمند و فقير، سياه و سفيد، ارباب و برده. نماز كه تمام شد جمعيت پراكنده شدند. ادواردو و محمّد راهى خانه نورالدين شدند، اما از چيزى كه ديدند متعجب شدند. نورالدين وسايل سفر آنها را مهيا كرده بود، براى آنها شتر كرايه كرده بود، مقدارى هم پول به محمّد داد و گفت:
محمّد با شگفتى گفت:
نور الدين لبخندى زد و گفت:
محمّد ادواردو را نگاه كرد، ادواردو سرش را پايين انداخت، نورالدين گفت:
آنها به محلّ حركت كاروان رفتند، محمّد ادواردو را نگاه كرد و گفت:
باورم نمىشه، خداوند چه زود همه چيزو فراهم كرد ادواردو؟
بله
تو چيزى به نورالدين گفتى؟
...
كاروان از دروازه دمشق خارج شد. ادواردو به ياد حكيم افتاد، نمىخواست به سفر ادامه دهد، بايد بر مىگشت. اگر مدّتى پيش حكيم شاگردى مىكرد مىتوانست پولى پس انداز كند. آن وقت با خيال راحت به سيسيل برمىگشت. ادواردو محمّد را صدا كرد:
من از سفر منصرف شدم.
منصرف شدى؟ تو كه مشتاق اين سفر بودى.
مىخوام برگردم.
كجا؟
مدّتى در دمشق مىمونم، بعد برمىگردم سيسيل. از حكيم مىخوام كمكم كنه.
ادواردو از شتر پياده شد، محمّد او را درآغوش گرفت و گفت:
كاروان پشت باغهاى اطراف دمشق از نظر ناپديد شد. ادواردو برگشت و از دروازه جنوبى وارد شهر شد، بىهدف در كوچهها قدم مىزد. موقع نماز ظهر به سمت عطارى حكيم رفت، حكيم از عطارى بيرون آمد، در را قفل كرد. ادواردو را كه ديد گفت:
تنها هستى پسرم؟ دوستت محمّد كجاست؟
در راه حجاز.
تو چرا نرفتى؟
...
چيه؟ از چيزى ناراحتى؟ به من بگو!
اشك در چشمان ادواردو حلقه زد.
مىخوام دمشق بمونم، كار كنم تا پولى پسانداز كنم و به كشورم برگردم، اما نمىدونم از چه كسى كمك بخوام.
اينكه ناراحتى نداره، من دارم مىرم مسجد، بعد از نماز يه فكرى برات مىكنم.
مسجد اموى مثل هميشه شلوغ بود. حكيم بيرون شبستان مسجد وضو گرفت.
وضو گرفتنش با دفعه قبل در كنار چشمه كوه قاسيون فرق داشت، آب را از لاى انگشتان دست به سمت آرنج ريخت، نماز شروع شد. ادواردو گوشهاى
نشست و به جمعيت نگاه كرد. حكيم با دستهاى بسته نماز مىخواند. برعكس نماز خواندنش در كوه قاسيون. نماز ظهر تمام شد، وقتى به مغازه برگشتند حكيم گفت:
از حالا به بعد تو شاگرد من هستى، شبها در عطارى مىخوابى، صبحها مغازه رو باز مىكنى. در جمعآورى گياهان دارويى به من كمك مىكنى، هر ماه صد درهم دستمزد به تو مىدم، موافقى؟
بله كه موافقم!
حكيم قبل از رفتن دست ادواردو را گرفت و به انبارى پشت مغازه برد.
رختخواب كنار ديوار را نشانش داد و گفت:
شب همين جا بخواب، در حجره رو از داخل ببند. يادت باشه نيمه شب از مغازه بيرون نرى، نگهبانا دستگيرت مىكنن. از فردا غذاى ظهر و شامت رو مىآرم. خمره كنار انبار پر از آب تازه است، هر روز آبش را عوض كن.
صبح چه موقع مىآييد؟
منتظر من نباش، آفتاب كه طلوع كرد، مغازه رو باز كن و جلوى در رو آب و جارو كن.
اگه مشترى دارو خواست؟
فعلًا چيزى نفروش تا با داروها آشنا بشى. من
رفتم، عطارى رو به تو سپردم، تو رو به خدا مواظب همه چيز باش!
آخر شب بازار خلوت شد، مغازه دارها تك تك مغازه را بستند و رفتند. ادواردو در را بست و رختخوابش را پهن كرد، تشنه بود، كمىآب خورد و دراز كشيد. خوابش نمىبرد، احساس تنهايى مىكرد، غم دنيا بر دلش سنگينى مىكرد. خودش هم نمىدانست در اين سرزمين غريب چه مىكند، ميان آدمهايى كه همكيش و هم زبان او نبودند، اگر چه او به واسطه مادرش كه از اعراب شمال آفريقا بود زبان آنها را مىفهميد. محمّد همسفر مراكشى خود را به يادآورد، چرا با او به سمت حجاز نرفت. محمّد آرزوى جهانگردى داشت، دلش مىخواست به سرزمينهاى دور برود. در اين هنگام به ياد دختر حكيم افتاد، طنين صداى دخترك در گوشش پيچيد.
ادواردو به فكر فرو رفت، نام دختر را فراموش كرده بود، اما كمىكه به مغزش فشار آورد يادش آمد. غاده! غاده! جاى پرگل، چه اسم قشنگى! با خود انديشيد كسى كه اسم به اين زيبايى داشته باشد حتماً
خودش هم زيباست. بايد مدّتى پيش حكيم مىماند، شاگردى مىكرد، از طبابت سر در مىآورد. بعد هم از دختر حكيم خواستگارى. اما نه! حكيم مسلمان بود، دخترش را به يك مسيحى نمىداد. اما اين كه مشكل بزرگى نبود، مسلمان مىشد و به آرزويش مىرسيد. مگر نه اين كه مادرش هم يك برده مسلمان بود. صدايى از بيرون مغازه شنيد، صداى قدمهاى نگهبانان بازار بود. آنها به آرامىدر حال گشتزنى بودند.
سعى كرد به هيچ چيز فكر نكند، اين طورى بهتر بود، بايد مىخوابيد.
صبح شده بود، مغازه را باز كرد، كاسبهاى بازار كار روزانه خود را شروع كرده بودند، كمىبعد جوانى وارد عطارى شد و گفت:
چوپان،گنج،خدا ؛ ؛ ص69
هنوز نيومده.
شاگردش هستى؟
بله
تازه مشغول كار شدهاى؟
ادواردو سرش را به نشانه تأييد تكان داد. جوان برگشت و بيرون را نگاه كرد. بعد گفت:
نمىدونى كى مىآد؟
معلوم نيست.
من محمّد پسر ابوبكر قيّم مدرسه جوزيه هستم. مىدونى مدرسه جوزيه كجاست؟
نه.
در بازار قمح. حكيم پدرمو مىشناسه. حالش
خوب نيست. اگه اومد بگو به مدرسه جوزيه بياد يادت مىمونه؟
حكيم آمد. ظرف غذا را روى ميز چوبى عطارى گذاشت. ادواردو پيغام جوان را به او رساند.
اينم ناهار و شامت، دست پخت غاده است، گفتى مدرسه جوزيه؟
بله.
تو هم با من بيا. از همين امروز بايد آموزش ببينى.
آنها به بازار قمح رفتند، وارد مدرسه جوزيه شدند. محمّد در حياط مدرسه بود، با ديدن آنها به طرفشان دويد.
پيرمرد در بستر دراز كشيده بود، تشتى مسين كنارش بود، رنگ و روى مرد پريده بود.
حكيم نبضش را گرفت و گفت:
پيرمرد ناله كرد، جوان گفت:
حكيم دهان پيرمرد را باز كرد و زبانش را ديد.
نه!
چيزى مىخوره؟
نه!
اجابت مزاج داره؟
نه!
بدنش سست و فرتوت شده، توان نداره، مراقبش باشيد.
جوان با التماس گفت:
دارويى دوايى، چيزى بديد!
كار از اين حرفا گذشته.
حكيم به ادواردو اشاره كرد.
جوان بالاى سر پدرش نشست و شروع به گريه كرد.
شركت در نماز جمعه
روزها و هفتهها گذشت، ادواردو به مرور با داروهاى گياهى آشنا مىشد. او دو مرتبه ديگر هم همراه حكيم براى جمعآورى گياه به كوه قاسيون رفت. آن روز جمعه بود، حكيم گفته بود به عطارى نمىآيد. ادواردو مىخواست در شهر گشتى بزند. همين كار را هم كرد، مردم براى شركت در نماز جمعه راهى مسجد اموى بودند. ادواردو هم از سر كنجكاوى لا به لاى جمعيت وارد مسجد شد. گوشه خلوتى پيدا كرد و نشست. بعد از نماز بين جمعيت چشمش به محمد افتاد. همان كه همراه حكيم بر بالين پدرش رفتند، محمد نزديك آمد و گفت:
سلام
سلام
اومدى نماز جمعه؟
من مسيحى هستم!
محمد با تعجب گفت:
عجيبه، اين همه جوون مسلمون، حكيم عاملى شاگرد مسيحى گرفته. از مسيحيان قسطنطنيه هستى؟
نه! سيسيل ايتاليا.
چه دور! ايتاليا كجا دمشق كجا؟ اسمت چيه؟
ادواردو.
نظرت درباره اسلام چيه؟
فعلًا نظرى ندارم.
نمىخواى مسلمان بشى؟
من با شما خيلى هم بيگانه نيستم.
چطور؟
مسلمان زادهام! از جانب مادرى، راستى حال پدرت چطوره؟
خوب نيست، در حال احتضاره.
ادواردو به نمازگزاران نگاه كرد، با دستهاى بسته مشغول نماز خواندن بودند، به ياد حكيم افتاد. اولين بار كه به كوه رفته بودند، او با دستان باز نماز خواند، وضو گرفتنش هم با بقيه فرق داشت. ادواردو محمد را نگاه كرد و گفت:
يه سؤال داشتم.
بپرس.
همه مسلمونا با دست بسته نماز مىخونن؟
بله.
اگه كسى با دست باز نماز بخونه چى؟
فقط رافضىها با دست باز نماز مىخونن، اونا خودشونو شيعه على بن ابيطالب خليفه چهارم مىدونن. اهل غلو هستند.
غلو؟
بله، مقام امامان خودشونو خيلى بالا مىبرن. اونارو معصوم مىدونن.
معصوم؟
محمّد با لبخند گفت:
اگه كسى بخواد با تو هم كلام بشه بايد ساعتى هزارتا سؤالتو جواب بده. اما من اگه بدونم آخرش مسلمون مىشى به تموم سؤالاى تو جواب مىدم. راستى سؤالت چى بود؟
معصوم يعنى چى؟
يعنى بدون گناه. شيعهها در اقليّتن، اگر به حق بودن در اقليّت نبودن.
محمّد خودت جزو كدوم گروهى؟
من حنبلى هستم، راستى نماز خوندن رافضىها رو كجا ديدى؟
در بعلبك.
من بايد برم، استادم در مسجد اموى حلقه درس داره، اگه دوست داشتى بيا ... بعد از نماز ظهر.
محمّد به منبر بزرگ مسجد اشاره كرد.
ادواردو به ياد صحنه كتك خوردن پيرمرد در مسجد اموى افتاد و گفت:
محمّد برخاست و در حال رفتن گفت:
ادواردو از مسجد اموى خارج شد، به كوچه باغهاى حاشيه شهر رفت. شاخههاى درختان پر از ميوه شده بود.
اولين روز هفته بود، ادواردو صبح زود بيرون مغازه را آب و جارو كرد، جعبههاى دارو را در قفسهها مرتب كرد چند مشترى اول وقت را هم راه انداخت، كم كم به كار در آن جا علاقهمند شده بود. وقتى حكيم آمد، با دقّت او را نگاه كرد به ياد صحبتهاى محمّد افتاد، فهميده بود راه و روش حكيم و كارهايش با بقيه مسلمانهايى كه قبلًا ديده بود فرق دارد، حتى طريقه عبادتش. اما چرا طريقه و مرامش را پنهان مىكرد؟ چرا در تنهايى يك طور عبادت مىكرد و در مسجد اموى جور ديگر؟ حكيم كه متوجّه سنگينى نگاه ادواردو شده بود گفت:
پسرم!
بله استاد؟
اتّفاقى افتاده؟ از چيزى نا راحتى؟
چيزى نيست، فقط ...
فقط چى؟
يه سؤال داشتم؟
بپرس
خجالت مىكشم.
پرسيدن عيب نيست، ندونستن عيبه.
اگه بپرسم ناراحت نمىشيد؟
چرا ناراحت بشم؟
شما شيعه هستيد؟
حكيم سكوت كرد، ادواردو با شرمندگى گفت:
چى شده استاد؟ ناراحت شديد؟
نه پسرم، ناراحت نشدم، تو از كجا مىدونى من شيعه هستم؟ مگر با مذهب شيعه آشنا هستى؟
نه، ولى از يه نفر پرسيدم.
از كى؟
محمّد، همونى كه براى مداواى پدرش به مدرسه جوزيه رفتيم.
ابن قيم جوزى رو مىگى؟ او شاگرد ابن تيميه فقيه حنبلى و مدرّس جامع دمشقه. ابن قيم به تو چىگفت؟
استاد بار اوّلى كه به كوه قاسيون رفتيم يادتونه؟
بله.
شما كنار چشمه وضو گرفتيد و نماز خونديد،
البته با دست باز. طريقه وضو گرفتن شما با بقيه فرق داره.
ادواردو با دست، نوع وضو گرفتن حكيم را نشان داد.
حكيم خنديد.
چرا مىخنديد استاد؟
از كنجكاوى و دقت نظرت خوشم اومد، نگفتى ابن قيم چى گفت؟
گفت اونايى كه با دست باز نماز مىخونن رافضى هستند، اسم ديگرش را هم گفت، شيعه.
ادامه بده.
گفت مسلمونا چهار گروهند، اما شيعهها جزو اين چهار گروه نيستند، اونا در اقليّتن، اگه بر حق بودن در اقليت نبودن. استاد چرا شيعهها در اقليتن؟ اصلًا شيعه يعنى چه؟ رافضى يعنى چه؟ محمّد مىگفت شما امام داريد. اونا رو بىگناه مىدونيد، راسته؟ چند تا امام داريد؟ على كيه؟
حكيم گفت:
ادواردو چيزى نگفت، حكيم كنارش نشست و با مهربانى گفت:
ادواردو سراپا گوش بود.
حضرت اعلام شد. گروهى از اصحاب پذيرفتند و پس از درگذشت رسول خدا بر پيمان خودشون باقى موندن، اونا پيشگامان تشيع بودن. گروهى ديگه اين اصل رو ناديده گرفتن و رهبرى را از آن ديگرى دانستند. نام گذارى پيروان على (ع) به شيعه از زمان خود پيامبر (ص) آغاز شد. وقتى اين آيه قرآن نازل شد: «آنان كه ايمان آورده و عمل نيكو انجام دادهاند، آنان بهترين مردم هستند.»(1)پيامبر رو به على (ع) كرد و فرمود: «مقصود از اين عبارت تو و شيعيانت مىباشيد كه در روز قيامت خشنود و پسنديده هستيد.» (2)
اما اين كه شيعهها را رافضى مىنامند به اين خاطر هست كه دشمنان براى ابراز دشمنى اصطلاح رافضى رو درباره شيعه به كار مىبردن و رافضى بودن را جرمىنابخشودنى مىدونستن. چون شيعيان نسبت به امام على (ع) اظهار محبّت مىكردن و او را برتر از ديگران مىدونستن. اين در حالى بود كه دشمنان اظهار محبت نسبت به على و بيان فضايل او را جرم مىدونستن. خوب تا اين جا رو متوجّه شدى؟
تقريباً!
خب جاى شكرش باقيه! حالا بريم سراغ مسأله امامت. امامت با نبوت فرق داره. پيامبر گيرنده وحى و پايه گذار دينه، در حالى كه امام نه دريافت كننده وحيه و نه پايه گذار دين. بلكه وظايف پيامبر خدا در قلمرو بيان احكام و اجراى آن پس از او بر عهده امامه. امام مرجع بيان احكام و عقايد اسلامىو مدير امور كشوره.
روزى كه پيامبر (ص) نبوت خود را براى بستگانش بيان كرد جانشينى و رهبرى على (ع) را نيز اعلام نمود. نبوت و امامت همزادند و دارنده هردو منصب، از جانب خدا به وسيله وحى تعيين مىشه.
شناخت امام از دو راه امكان پذيره: اول، پيامبر به فرمان خدا بر امامت فردى معين تصريح كنه.
دوم، امام پيشين امام بعدى را مشخص كنه.
امامان شيعه دوازده نفرن و امامت آنها از هر دو راه ثابت شده. چون حضرت محمّد (ص) نه تنها على (ع) را به عنوان امام معرّفى كرد بلكه يادآور شد پس از على (ع) يازده امام ديگر خواهند آمد كه عزّت دين اسلام به واسطه آنها تحقق پيدا مىكنه، امام بايد معصوم باشه تا در بيان احكام الهى خطا نكنه. احكام
الهى تنها با قرآن و راه و روش پيامبر حفظ نخواهد شد، چون توضيحات احكام در آن دو بيان نشده.
اگه امام معصوم نباشه سخنش نمىتونه معيار درست از نادرست و حكم خدا از غير اون باشه.
كسى كه مىخواد بعد از پيامبر عهدهدار منصب امامت و رهبرى امت اسلامىباشه بايد معصوم باشه.
امامان دوازده گانه شيعه از مقام عصمت برخوردارند و امامت شايسته اونهاست.
در زمان خودشون از همه برتر بودند، از كسى علم و دانش ياد نگرفتند، اما ديگران از علم و دانش اونها بهرهمند مىشدند.
امامان در علم و عمل برترين شخصيتهاى روزگار خودشون بودند و هرگز در پاسخ سؤالى فرو نمىماندند.
حكيم سكوت كرد، احساس مىكرد بحثهايى كه مطرح كرده وسخنانى كه گفته براى شاگردش چندان قابل فهم نيست. ادواردو گفت:
استاد! پس چرا شما در اقليت هستيد؟ محمّد مىگفت در اقليت بودن شيعهها نشونه برحق نبودن اونهاست.
عجب دليل محكمى! هيچگاه اكثريت نشانه
حقانيت و اقليت نشانه خلاف آن نيست. از زمان نوح تا عصر پيامبر اسلام (ص) مؤمنان در اقليّت بودن.
قرآن در مورد حضرت نوح (ع) كه نهصد و پنجاه سال به تبليغ پرداخت مىگه: «جز اندكى به همراه او ايمان نياوردند.» (1)و در آيه ديگه مىگه: «اندكى از بندگان من سپاسگزارند.»(2)اصلًا خدا در قرآن در مورد پيروى از اكثريت به پيامبر هشدار مىده، آن جا كه مىفرمايد: «اگر از اكثريت مردم روى زمين پيروى كنى تو را از راه خدا گمراه مىكنند.» (3)و باز به پيامبر يادآور مىشه: «هرچند بكوشى اكثريت مردم ايمان نمىآورند.»(4)
استاد، اجازه مىديد آخرين سؤالو بپرسم؟
بپرس فرزندم.
شما كه شيعه هستيد چرا شيعه بودن خودتونو پنهان كرديد؟ اصلًا چرا در نماز جماعت مسلمانان دمشق شركت مىكنيد و مثل اونا عبادت مىكنيد؟ اين كار دورويى و نفاق نيست؟
سؤال موشكافانهاى پرسيدى. فقط قبل از اين كه
وارد بحث بشم، نكتهاى هست كه بايد هميشه در نظر داشته باشى.
چه نكتهاى؟
در هيچ موردى مخصوصاً گفتار و رفتار و كردار آدمها زود قضاوت نكن. فكر نكن اون چيزى كه در انديشه و فكر تو وجود داره درسته. حالا بريم سر بحث اصلى. پسرم تو گفتى كار من دورويى و نفاقه، اما من اين كار رو نفاق نمىدونم، كار من تقيه است.
تقيه؟
بله، هرگاه انسان در ميان افرادى متعصب، لجوج و بىمنطق گرفتار بشه كه اظهار عقيده در ميان اونها خطر جانى داشته باشه، در چنين وضعى بايد عقيده خودشو پنهان كنه وجون خودشو بيهوده به خطر نيندازه. ما شيعهها به اين كار تقيه مىگوييم و اونو از دو آيه قرآن مجيد و دليل عقل آموختيم.
قرآن درباره مؤمن آل فرعون مىفرمايد: «مرد باايمانى از آل فرعون كه ايمان خود را كتمان مىكرد در مقام دفاع از موسى برآمد و گفت آيا مىخواهيد كسى را به قتل برسانيد كه مىگويد پروردگار من خداست. در حالى كه دلايل روشنى از سوى
پروردگارتان براى شما آورده است.» (1)اگر مؤمن آل فرعون ايمان خودشو آشكار مىكرد كشته مىشد و كارى از پيش نمىبرد.
قرآن درباره بعضى از مؤمنان مبارز و مجاهدان صدر اسلام كه در چنگ مشركان لجوج گرفتار شدند، دستور تقيه داده، آن جا كه مىفرمايد: «افراد با ايمان نبايد غير از مؤمنان كسى را از كافران دوست و ولى خود قرار دهند. هركس چنين كند، رابطه خود را از خدا بريده است، مگر اين كه (شما در خطر باشيد و) از آنها تقيه كنيد.» (2)
بنابراين تقيه يعنى پنهان كردن عقيده و مخصوص جايى است كه جان و مال و ناموس و آبروى انسان در برابر دشمنان متعصب و لجوج در خطر باشه، بدون اين كه نتيجهاى داشته باشه.
داستان تقيه عمار ياسر در برابر مشركان و تأييد اين كار او از جانب پيامبر اسلام معروفه.
استتار سربازها و اسلحه در ميدانهاى جنگ، مخفى نگه داشتن اسرار جنگى همه نوعى تقيه در زندگى انسانهاست.
نه تنها ما شيعهها بلكه تمام مسلمين و انسانهاى عاقل دنيا اگه لازم باشه به اون عمل مىكنن. ادواردو تو نمىدونى شيعه براى دفاع از عقيده و پيروى از اهل بيت چه بهاى سنگينى پرداخته، چه قربانىها داده و چه سختىها تحمل كرده، شيعيان با وجود تقيه چنين وضعى داشتند. اگه اين اصلو رعايت نمىكردند چه وضعى پيش مىاومد؟ ديگه اثرى از تشيع در جهان باقى نمىموند. اگه نكوهشى در تقيه است، كسانى بايد نكوهش بشن كه به جاى اجراى عدل و رأفت اسلامىسختترين و كشندهترين اختناقهاى سياسى و مذهبى را بر پيروان عترت پيامبر تحميل كردند وحالا هم كه در قرن هشتم هجرى هستيم اين كار رو مىكنند.
جاى تعجبه برخى به جاى نكوهش افراد ظالم، تقيه كنندگان يعنى مظلومان را نكوهش و متهم به نفاق مىكنند، در حالى كه فاصله نفاق با تقيه از زمين تا آسمونه.
منافق كفر را در دل خودش پنهان كرده و در ظاهر ابراز ايمان مىكنه، در حالى كه مسلمان در حال تقيه قلبى لبريز از ايمان داره، اما به خاطر ترس از آزار افراد ظالم اظهار خلاف مىكنه. ادواردو؟
من از جبل عامل به اين جا اومدم، يه روز به زادگاهم بر مىگردم. من شيعه هستم، اما نمىتونم مذهب خودمو آشكار كنم. دمشق پر ازمسلموناى متعصبه. اگه بفهمن برام دردسر درست مىكنن. من دورو نيستم، تقيه مىكنم، به خاطر حفظ جان و مال و خانوادهام. ادواردو از جا بلند شد، احساس كرد حكيم غمگين است، به طرفش رفت، نشست و خواست دستش را ببوسد، اما حكيم دستش را عقب كشيد.
چه كار مىكنى پسرم؟
استاد من شما رو ناراحت كردم، اما منظورى نداشتم، بگيد كه منو مىبخشيد؟
مىبخشمت، اما شرط داره!
چه شرطى استاد؟
اگه از اين به بعد هر سؤال و شبههاى برات پيش اومد به خودم بگى تا سؤالتو جواب بدم و شبههات رو برطرف كنم.
حتماً.
با ابن قيم جوزى هم رفيق باش، به او سرى بزن. به جلسات درس استادش برو. ابن تيميه عقايد خاصى داره، چندبار هم به خاطر عقايدش به زندان افتاده.
چه عقايدى؟
اعتقاداتش با عقايد عموم سازگارى نداره. زيارت قبور اولياى خدا، شفاعت و توسل رو حرام مىدونه. آخرين بار پنج سال پيش مدت پنج ماه حبس شد. خوب يادمه دوشنبه دهم محرم سال 721 آزاد شد. حالا هم در مسجد جامع اموى كرسى تدريس داره. اين ابن قيم جوزى دوست تو هم شاگرد خاص اونه. شنيدم تمام درسهاشو مىنويسه و كتابها و آرا و نظرياتشو جمعآورى مىكنه. ادواردو فراموش نكن چى گفتم. سراغ ابن قيم جوزى برو، پاى درس استادش بشين، هرچه شنيدى و هر صحبتى شد به من اطّلاع بده.
چشم استاد.
حكيم از جا برخاست.
بازار بزرگ شلوغتر از هميشه بود، ادواردو مشغول مرتب كردن داروها بودكه پيرمردى با لباسهاى مندرس و قيافهاى ژوليده وارد مغازه شد و گفت:
پيرمرد فقير يك دست بيشتر نداشت. دست راستش را به طرف ادواردو گرفت. دست استخوانى پرچين و چروكى كه در حال لرزيدن بود. ادواردو سكهاى كف دست او گذاشت و دوباره سرگرم كارش شد، اما پيرمرد هنوز او را نگاه مىكرد.
پدر جان كار ديگهاى داشتى؟
نه فقط ...
فقط چى؟
به قيافهات نمىخوره عرب باشى. اهل كجايى؟
ادواردو دست از كار كشيد.
پيرمرد آه بلندى كشيد و گوشه مغازه نشست.
ادواردو ظرف آب را به دست پيرمرد داد، پيرمرد آب را يك نفس سركشيد.
به حال و روز من نگاه نكن، الآن بايد يه تاجر ثروتمند باشم نه يه آدم فقير و بدبخت.
چى شد به اين حال و روز افتادى؟ راستى نگفتى اهل كجايى؟
ايتاليا.
ادواردو با تعجب او را نگاه كرد، پيرمرد گفت:
چيه؟ تعجب كردى؟ حتماً با خودت مىگى يه ايتاليايى توى دمشق چه كار مىكنه.
نه اصلًا اين فكرو نكردم، چون خوب مىدونم امكانش هست! تعجب من از حال و روز فلاكت باريه كه دارى.
همش از كم شانسيه جوون، من الآن بايد صاحب يه گنج بزرگ باشم.
گنج!
آره يه عالمه سكه طلا.
ادواردو به آستين چپ لباس پيرمرد نگاه كرد كه دستى داخل آن نبود.
پيرمرد گفت:
ادواردو به فكر فرو رفت، نكند اين پيرمرد دوست بابالئو باشد؟ همان شواليه يك دست!
پيرمرد به آستين چپش اشاره كرد.
يه دست بودن من مربوط به سالها پيشه، حتى قبل از اين كه تو به دنيا بيايى! اما فقر و فلاكتم تازگى داره. من جنگ جوى صليبى بودم، با دوستم يه گنج پيدا كرديم، براى اين كه بقيه نفهمن اونو يه جا مخفى كرديم تا سر فرصت بريم سراغش.
كجا مخفى كرديد؟
توى يه جزيره، داخل يه دژ، اما مسلمونا دژو گرفتن. اون موقع ما يه جاى ديگه بوديم، من مريض شدم، حالم كه خوب شد تصميم گرفتم برم سر وقت گنج، رفتم و طلاها رو برداشتم اما سربازا دستگيرم كردن ...
پيرمرد داشت صحبت مىكرد، اما ادواردو ديگر چيزى نمىشنيد. تمام اتفاقات اين مدت طولانى از مقابل چشمش گذشت.
ادواردو به خودش آمد، پيرمرد آماده رفتن بود.
اصلًا به حرفاى من گوش ندادى، ببينم عاشق شدى؟!
نه.
خوب خدا رو شكر، نگفتى اهل كجايى؟
همين دوروبرا.
من بايد برم، از لطفت ممنونم، خداحافظ.
پيرمرد رفت.
ادواردو با شنيدن اذان ظهر مغازه را بست و به مسجد اموى رفت. بازار دمشق تعطيل شد. در جست وجوى محمّد بود. بعد از نماز مجلسى پاى منبر تشكيل شد، ادواردو واعظ را شناخت، ابن تيميه بود، نزديك رفت، محمّد سمت راست منبر بود، كنارش نشست. محمّد براى لحظاتى دست از نوشتن كشيد و گفت:
خوش اومدى، بايد از درس استادم استفاده كنى. او پدر معنوى منه خيلى دوستش دارم، هرچى مىگه مىنويسم. حق پدرى به گردنم داره، مرد بزرگيه، خيلى هم شجاعه.
شجاع!
بله، در قضيه حمله مغولها به شام براى مقابله با اونها خيلى تلاش و فعاليت كرد.
ادواردو به ابن تيميه نگاه كرد كه بالاى منبر مشغول سخنرانى بود. مردم با دقت به سخنان او گوش مىدادند. ادواردو به ياد حكيم افتاد، از او خواسته بود
اگر سخنانى از ابن تيميه شنيد برايش نقل كند. محمّد با دقّت مشغول نوشتن درس استادش بود.
حديث پيامبر كه فرمود: «من شهر علم هستم و على درِ آن»(2)، از روايات جعلى است.
احاديث «پيوند برادرى بين على و پيامبر» (3)تماماً جعلى است، پيامبر با هيچ كس پيوند برادرى نبسته.
گفتار رسول خدا: «ببنديد تمام درها را به جز درِ خانه على» (4)، از جمله احاديثى است كه شيعه جهت مقابله با عامه وضع كرده. احدى از امت به جز على بن ابىطالب بهرهمند از امامت نشد، با اين كه امور بر او سخت گشت و نصف امت و يا كمتر و يا بيشتر با او بيعت نكردند.
بسيارى از صحابه و تابعين بغض على را داشتند، او
را سب كردند و با او جنگيدند. شك نيست گروهى از سابقين مثل عمار ياسر همراه على جنگيدند ولى كسانى كه همراه او جنگ نكردند برتر بودند. وانگهى كسانى كه با او جنگ و ستيز كردند، هرگز خوار نشدند بلكه هميشه يارى شدند، كشورها را فتح كردند و با كافران جنگيدند. لشگرى كه همراه معاويه مىجنگيدند هرگز خوار نشدند، حتى در جنگ با على. پس چگونه ممكن است پيامبر گفته باشد: «بار خدايا خوار كن هركس او را خوار كند» (1)، بلكه شيعيان هميشه خوار و مغلوب بودند.
كسانى كه با على جنگيدند يا معصيت كارند، يا مجتهد و به خطا رفته يا به واقع رسيده. به هر تقدير اين كار آنان ضررى به ايمانشان وارد نمىكند و مانع ورود آنها به بهشت نمىشود. كسى كه على را كشت، نماز به جاى مىآورد، روزه مىگرفت و قرآن مىخواند. على را با اين اعتقاد كه خدا و رسولش كشتنِ او را دوست دارند به قتل رساند، ابن ملجم از عابدترين مردم بود. و اما نكته آخر درس امروز، گنبد و بارگاهى كه بر قبر صالحين، انبيا، اهل بيت و عامه بنا شده از بدعتهاى حرامىاست كه در دين اسلام وارد
1) بحارالانوار، ج 21، ص 237؛ منهاج السنه، ج 7، ص 39
شده. ويران كردن بنايى كه روى قبور ساخته شده واجب و پس از ويرانى، ساختن دوباره آن به همان صورت، حتى يك روز هم جايز نيست.»
درس تمام شد، مردم پراكنده شدند. ابن تيميه از مسجد خارج شد، محمّد از نوشتن دست كشيد و به ادواردو گفت:
چه طور بود؟ چيزى فهميدى؟
نه زياد، فقط خواهشى ازت دارم.
بگو.
صحبتهاى امروز استادت را نوشتى؟
تمام و كمال، حتى يك واو جا نمانده.
اگر زحمتى نيست خلاصهاش را براى من روى كاغذ بنويس.
محمّد كه از علاقمندى ادواردو خوشحال شده بود، با سرعت دست به كار شد و خواسته او را انجام داد. كاغذ را كف دست ادواردو گذاشت و گفت:
مطالعه كن در موردش فكر كن، اگه نمىفهمىو مسلط نيستى خودم برات توضيح مىدم.
نه فقط ...
فقط چى؟
روز جمعه برام در مورد شيعه صحبت كردى.
خوب.
گفتى اونها در اقليت هستن.
بله مگه غير از اينه؟
گفتى كه اگه بر حق بودن در اقليت نبودن.
آره.
محمّد! اگه در اقليت بودن نشانه بر حق نبودنه، پس چرا ياران حضرت نوح كم بودن، اون قدر كه با حيوانات در يك كشتى جمع شدن، اون همه آدمىكه غرق شدن مگه در اكثريت نبودن!
محمّد براى لحظاتى به فكر فرو رفت و بعد گفت:
دوست عزيزم دارى سفسطه مىكنى؟
سفسطه!
بله دو تا چيزو با هم مقايسه مىكنى و بعد نتيجهگيرى مىكنى. اما اون دوتا موضوع بايد سنخيتى با هم داشته باشن.
متوجه نمىشم.
محمّد برخاست و در حال رفتن گفت:
ص100
بعد از رفتن محمّد، ادواردو به مغازه برگشت، ناهارش را خورد. غاده خوراك باميه درست كرده بود، نان تازه و خوشمزه هم در سفره گذاشته بود، نانها را در خانه مىپخت، اين را حكيم گفته بود. دختر پوشيده در حجاب حكيم، ادواردو را در افكار دور و دراز و رؤياهاى شيرين فرو مىبرد. مىدانست غاده هنوز ازدواج نكرده و در خانه پدرش زندگى مىكند. ادواردو دلش مىخواست ازدواج كند، تشكيل خانواده بدهد، بچه دارشود، دختر و پسرهاى كوچولوى زيادى داشته باشد و بالاخره يك روز به زادگاهش برگردد. دراز كشيد، هميشه بعد از ناهار مىخوابيد. بعدازظهر وقتى از گرماى هوا كاسته شد، مغازه را باز كرد. حكيم بعد از ظهرها به خانه مريضها مىرفت، پولدار و فقير برايش فرقى نداشت. ادواردو
برگههاى كاغذى را كه از محمّد گرفته بود، دم دست گذاشت. مىخواست به محض اين كه استادش آمد آنها را به او بدهد و خوشحالش كند. بالاخره حكيم آمد، ادواردو سلام كرد. پيرزنى را كه براى خريد عرق نعناع آمده بود راه انداخت و بعد كاغذها رابه حكيم داد.
درس ابن تيميه است استاد!
خودت نوشتهاى؟
نه ... ابن قيم جوزى.
در مورد من كه چيزى به او نگفتى؟
خيالتون راحت باشه، حواسم جمعه، مىدونم شما در حال تقيه هستيد. استاد، ابن تيميه خيلى در مورد امام على صحبت كرد. به نظر نمىآد ميانهاش با امام شما خوب باشه. برام توضيح بديد، بايد همه چيزو بدونم، محمّد مىخواد منو مسلمون كنه، يه مسلمون حنبلى مثل خودش. بايد منو آگاه كنيد و گرنه حنبلى مىشم!
حكيم با دقّت يادداشتها را خواند و گفت:
پيامبره. حضرت محمّد در بازگشت از آخرين سفر حج در محلى به نام غدير خم او را به عنوان جانشين خود به مردم معرّفى كرد و در حديث غدير گفت: «هركس من مولاى او هستم اين على مولاى اوست.»
اين حديث پيامبر كه خطاب به على (ع) فرمود: «تو سرپرست هر مؤمن بعد از من مىباشى.» (1)بزرگان اهل سنت مثل ترمذى، احمد بن حنبل، حاكم نيشابورى و ديگران صحيح دانستهاند. چگونه ابن تيميه آن را جعلى مىداند. حديث «من شهر علم هستم و على درِ آن»(2)هم مثل حديث قبلى مورد تأييد بزرگان اهل سنت است.
و اما اينكه ابن تيميه گفته، «عقد اخوت بين على و پيامبر» (3)جعلى است. با مراجعه به كتابهاى اهل سنت به دروغ بودن ادعاى او پى مىبريم. بزرگانى مثل ترمذى، نسايى، احمد بن حنبل و ... در كتابهايشان اونو تأييد كردهاند.
ابن تيميه در تضعيف و نسبت جعل به اين حديث
دادن تنها بوده و هيچ كس با او همراهى نكرده. اين مطلبيه كه دهها نفر از علماى اهل سنت در كتابهاى حديثى و تاريخى و تفسيرى خودشون نقل كردهاند. چه طور ممكنه اونو جعلى و دروغ دونست و اين افراد رو كه نزد اهل سنت از مقام فوق العادهاى برخوردارند به نقل حديث دروغ و جعلى متهم كرد. حديث: «ببنديد تمام درها را به جز درِ خانه على»(1)هم مثل احاديث قبلى مورد تأييد بزرگان اهل سنته. اما اين سخن ابن تيميه كه مىگويد احدى از امت به جز على بهرهمند از امامت نشد بااين كه امور بر او سخت گشت و بيشتر مردم با او بيعت نكردند. در جواب مىگوييم:
اولًا، امامت يك منصب الاهيه. در مشروعيت پيدا كردن اون، احتياج به بيعت مردمىنيست. گرچه نفع بيعت به خود مردم باز مىگرده كه از امام حق اطاعت كردند.
ثانياً، مگه عموم مردم با رغبت با ابوبكر بيعت كردند، يا اينكه بسيارى از مسلمانان با اكراه و تهديد بيعت كردند. مگه بر سر خلافت و جانشينى پيامبر
1) بحارالانوار، ج 39، ص 31؛ روضه المحدثين، ج 3، ص 471
غوغا و كشمكش بزرگى پيش نيومد. مگه گروهى از صحابه از بيعت با ابوبكر سرباز نزدند و به خانه حضرت زهرا پناه نبردند. مگر عمر بن خطاب براى بيعت گرفتن، با گروهى به خانه حضرت على هجوم نبرد؟
ثالثاً، چه كسى غير از ابن تيميه ادعا كرده بيشتر مردم با حضرت على بيعت نكردند؟ اين ادعا تنها از اوست. اين راهم كه گفته، بسيارى از صحابه و تابعين بغض على را داشتهاند و با او جنگيدهاند، دشمنى او با حضرت على باعث شده چنين ادعايى بكنه، چرا اسم اين افراد را نمىبره. آيا غير از خوارج كسى ديگر از تابعين نسبت به حضرت على (ع) دشمنى داشتهاند. اگر بر فرض همه صحابه بغض على (ع) را داشته باشند اين نقص اونهاست نه نقص حضرت على (ع). مگه پيامبر در شأن او نفرمود: «تو را به جز مؤمن دوست ندارد و نيز به جز منافق دشمن نمىدارد.» (1)
كسى كه كلمات و سخنان صحابه را در لابه لاى كتابها بررسى كنه پى مىبره كه رسول خدا آنان را مأمور يارى حضرت على در تمام جنگها كرده بود.
1) وسايل الشيعه، ج 2، ص 319؛ كنزالعمال، ج 11، ص 622
اون حضرت به اصحابش دستور داد با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگد. مقصود از ناكثين، عهدشكنان يعنى اصحاب جمل، مقصود از قاسطين، ظالمان يعنى همان اصحاب صفين و پيروان معاويه و مقصود از مارقين، خارج شوندگان از دين، همان خوارج و اصحاب نهروان است.
و اما سخنانى كه ابن تيميه در مورد ابن ملجم، قاتل حضرت على گفته، در جوابش بايد گفت رسول خدا در حديث صحيح ابن ملجم را با تعبير شقىترين مردم توصيف كرده(1)، همان گونه كه قرآن همين تعبير را درباره قاتل شتر صالح در ميان قوم ثمود به كار برده (2).
حكيم در اين جا سكوت كرد. ادواردو كه سراپا گوش بود گفت:
حكيم برخاست.
ادواردو صبح زود عطارى را باز كرد. حكيم زودتر از روزهاى پيش آمد، درست موقعى كه ادواردو انتظارش را نداشت. دست او را گرفت و گفت:
برنامه درس ما ديروز ناتموم موند.
بله استاد پاسخ ايراد چهارم.
بسيار خوب با من بيا به جايى بريم، در را قفل كن.
مىريم كوه قاسيون براى جمع آورى گياهان دارويى؟
عجله نكن، مىفهمى.
ادواردو مغازه را بست و به همراه حكيم به راه افتاد، در راه پرسيد:
نگفتيدكجا مىريم استاد؟
زينبيه!
زينبيه؟
آرامگاه دختر حضرت على (ع) امام اوّل ما.
قبر دختر امام على در دمشقه؟
حضرت زينب (س) همسر عبدالله پسرعمويش بوده، در سفرى كه به شام اومده فوت كرده، در اين جا به خاك سپرده شده، حالا كه چند قرن از مرگش مىگذره بر فراز قبرش گنبد و بارگاهى ساختهاند. شيعهها براى زيارت مىآن، همان گنبد و بارگاهى كه ابن تيميه اونو بدعت و خراب كردنش رو واجب دونسته.
آرامگاه حضرت زينب (س) بيرون دمشق بود، در محلهاى كه زينبيه ناميده مىشد. حكيم وارد زيارتگاه شد، كنار قبر نشست. زيارتنامهاى خواند، بعد هم دو ركعت نماز و چند آيه قرآن. مردم مشغول زيارت و تلاوت قرآن بودند. بعد از نماز گوشه خلوتى پيدا كرد و نشست، ادواردو هم كنارش نشست. حكيم به قبر حضرت زينب (س) اشاره كرد و گفت:
اين جا بهترين مكان براى پاسخ گويى به ايراد ابنتيميه است. پسرم سؤالى از تو مىپرسم.
بفرماييد.
در مناطق مسيحى نشين بر فراز آرامگاه قديسان و بزرگان مسيحيت جايگاهى وجود داره؟
بله، كليسا ساخته شده.
مردم براى زيارت قديس به اون محل مىرن؟
بله از راههاى دور و نزديك با وسيله يا پياده!
پسرم قرآن كتاب دينى ما مسلمونا تعظيم شعائر اسلامىرو نشونه تقواى قلوب و تسلط پرهيزگارى بر دلها مىدونه، اون جا كه مىفرمايد: «هر كس شعائر الهى را تعظيم و تكريم كند آن نشانه تقواى دلهاست ...» (1)اولياى الهى از شعائر و نشانههاى دين خدا هستند. يكى از راههاى تعظيم اين گروه پس از مرگشون علاوه بر حفظ آثار و مكتب اونها حفظ و تعمير آرامگاهشونه.
قرآن مجيد به روشنى به ما دستور مىده به بستگان و خويشان پيامبر گرامىاسلام مهر بورزيم، اون جا كه مىفرمايد: «بگو من براى رسالت، مزد و اجرى جز ابراز علاقه و دوستىبه خويشاوندانم نمىخواهم.»(2)مگه اين جا قبر نوه پيامبر نيست؟ خوب يكى از راههاى ابراز علاقه به خاندان رسالت حفظ و تعمير
قبور اونهاست. زينبيه را هم مردان خداپرست و دوستدار اهل بيت: به نشانه علاقه و مودّت اهل بيت: احداث كردند. در ثانى احترام به قبور افراد با ايمان امرى رايج ميان ملل قبل از اسلام بوده، همان طور كه خودت مثال زدى. تو قصه اصحاب كهف رو مىدونى؟
بله. همونها كه به غارى رفتند و سيصد سال اون جا خواب بودن، بعد بيدار شدن. داستانش در كتاب مقدس اومده.
وقتى مردم مطلع شدن به دهانه غار رفتن، درباره مدفن اونا دو نظر داشتن يه عده گفتن روى قبر اونا بنايى بسازيم، گروه دوم كه در اين كار پيروز شدن گفتن مدفن اونا رو مسجدى مىكنيم.
قرآن كريم هر دو نظر را نقل مىكنه بدون اينكه از اونا انتقاد كنه (1). اگر كارشون اشكال و ايراد داشت، خداوند اونو نفى مىكرد تا آيندگان دچار اشتباه و خطا نشن. پس نتيجه مىگيريم يكى از راههاى بزرگداشت اوليا و صالحان، حفظ قبور و مدفن آنهاست.
1) كهف: 21
با توجه به آيات قرآن در مورد اصحاب كهف، هرگز نبايد تعمير قبور اولياى الهى و صالحان و اهل بيت پيامبر را حرام يا مكروه قلمداد كرد، بلكه بايد اونو يه نوع تعظيم شعائر الهى و تظاهر به مودّت «ذوىالقُربى» تلقى نمود و مايه تكريم اونها شمرد.
حكيم لحظهاى سكوت كرد و بعد آرام و شمرده گفت:
ادواردو با تعجب پرسيد:
استاد! شما آينده رو مىبينيد؟
پسرم اين مسأله براى من مثل روز روشنه، روشن تر از خورشيد. پايان راه تعصب و لجاجت غير از اين نيست. حالا بهتره بريم، من تو رو به اين جا آوردم تا هم قبر دختر امام على (ع) رو زيارت كنى هم يك مسأله ظريف و حساس را برايت توضيح بدم.
حكيم و ادواردو بعد از زيارت قبر حضرت زينب (س) به دمشق برگشتند.
ادواردو آرام و قرار نداشت، مىخواست به مسجد اموى برود و دوباره پاى صحبت ابن تيميه بنشيند و هر مطلبى كه مىشنود براى حكيم نقل كند. اين كارى بود كه استادش از او خواسته بود. اين بار نمىخواست محمد گفتههاى ابن تيميه را برايش بنويسد. مىخواست گوش بدهد، با دقت تمام و هر چه را مىفهمد به استادش بگويد. به مسجد رفت، از محمد خبرى نبود. ابن تيميه شروع به صحبت كرد، طنين بلند صدايش در مسجد پيچيد:
توسّل به پيامبران و صالحان پس از مرگ آنها و در كنار قبر ايشان از بزرگترين انواع شرك به خداوند متعال است. توسل به خداوند به واسطه دعاى پيامبر، در حال زنده بودن آن حضرت جايز است، ولى پس از رحلت آن حضرت جايز نيست. زيرا پس از
مردنش توان دعا كردن براى ديگران ندارد و هر بندهاى كه مىميرد عملش نيز قطع مىگردد.
و اما شفاعت: خداوند متعال شفاعت فرشتگان و پيامبران را چيزى جز شفاعت به اذن خودش نمىداند و معناى شفاعت دعاست و شكى نيست كه دعاى بعضى از مردم درباره بعضى ديگر مفيد است و خداوند به انجام آن دستور داده است، ولى شخص دعاكننده و شفاعت كننده نمىتواند بدون اجازه خداوند درباره شخصى دعا وشفاعت كند. درخواست شفاعت از فرشتگان و پيامبران پس از مردن آنان يا در حال غيبت آنان از احكام دين نيست. خداوند آن را تشريع نكرده. اين امور به اتفاق تمام مسلمانان واجب يا مستحب نيست، هيچ يك از صحابه و تابعين هم انجام ندادهاند و هيچ پيشوايى از پيشوايان مسلمين به انجام اين امور دستور نداده، اگر چه بسيارى از مردمىكه در ظاهر اهل عبادت وزهد هستند اين امور را انجام داده، داستانها و خوابهايى را درباره اين موضوعات بازگو مىكنند و تمام اين امور كارهاى شيطان است ومشروعيت ندارد، نه واجب است و نه مستحب و اگر كسى خداوند را به عبادتى كه واجب يا مستحب نيست پرستش نمايد و معتقد به واجب يا
مستحب بودن آن باشد، گمراه و بدعت گزار بدعتى بد است. درخواست دعا و شفاعت از ملائكه يا پيامبران و ديگران در هنگام زنده بودن آنان موجب شرك نمىشود. چرا كه هيچ يك از پيامبران يا بندگان صالح در حضور خودش پرستش نمىشود. و اما در خواست از آنان پس از مرگ، وسيلهاى به سوى شرك است. از اين رو اگر شخصى يكى از پيامبران را ببيند و يكى از فرشتهها را زيارت كند و به او بگويد از تو درخواست مىكنم، موجب شرك نيست. ولى اگر همين جمله را در حالى كه آن پيامبر يا فرشته غايب است بگويد موجب شرك مىشود. اگر كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد مرا درياب، كمكم كن، شفاعتم كن، مرا بردشمنم پيروز گردان و امثال اين در خواست كه تنها خدا بر آن قدرت دارد، از اقسام شرك است. اگر چنين گويد بايد توبه كند و گرنه كشتنش واجب است.
ادواردو با شنيدن سخنان ابن تيميه خيلى ناراحت شد. او چه راحت از كشتن يك انسان صحبت مىكرد. آيا خدا از اين كار راضى بود؟ اين كه به اتهام شرك بندگانش را بكشند. از جا بلند شد، چند نفر كه نزديكش نشسته بودند با اخم او را نگاه كردند. انگار ترك جلسه را
در خلال صحبت سخنران نشانه بىاحترامىبه او مىدانستند. به نگاههاى آنان توجهى نكرد و از مسجد خارج شد. به عطّارى رفت، حكيم آمده بودو مشغول طبابت بود. سلام كرد و روى چهار پايه نشست.
عليكم السلام پسرم، عبادت قبول.
من كه نماز نخوندم، فقط پاى منبر نشسته بودم.
اين هم عبادته، خوب چه خبر؟
پاى منبر ابن تيميه بودم، اما وسط صحبتهاش ناراحت شدم و بيرون اومدم.
چى گفت كه ناراحت شدى؟
در مورد توسّل و شفاعت صحبت مىكرد. مىگفت توسل به پيامبر در زمان زنده بودنش جايزه اما پس از مرگش جايز نيست، چون بعد از مردن توان دعا كردن براى ديگران نداره، چون هر بندهاى كه مىميره عملش قطع مىشه.
در مورد شفاعت هم گفت، اگر كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد كمكم كن، مرا درياب، شفاعتم كن، مرا بر دشمنم پيروز كن و امثال اين درخواستها كه تنها خدا قدرت انجام اونو داره، از اقسام شركه. اگه چنين حرفى بزنه بايد توبه كنه وگرنه كشتنش واجبه.
وقتى ابن تيميه حرف از كشتن زد من خيلى ناراحت شدم، از جلسه درس بيرون اومدم. استاد برام در مورد توسل و شفاعت توضيح بديد. يه توضيح كامل!
حكيم كنار ادواردو نشست و گفت:
زود ناراحت مىشى، بايد صبر و تحمّل داشته باشى، مىدونى چرا؟
نه
براى اين كه با آرامش به حرف و نظر مخالفان گوش كنى، بدون اين كه به اونا بىاحترامىكنى، اين روش امامان شيعه بوده.
حالا شما با آرامش جواب ابن تيميه را بديد!
بسيار خوب، گوش بده، اول از بحث توسّل شروع مىكنم. هيچ گاه زنده و مرده بودن درخواست شونده ملاك عبادت و پرستش و شرك و توحيد نيست. هيچ موحدى زندگى و مرگ را ميزان توحيد و شرك معرفى نكرده. اساس استدلال كسانى كه درخواست دعا از ميت را شرك مىدونن اينه كه مرگ انبيا و اوليا رو پايان زندگانى اونا مىدونن و براشون حيات برزخى قائل نيستن. در حالى كه شهيدان، پيامبران، اوليا و حتى مجرمان پس از مرگ
در حال حياتند. د
عوت و درخواست هنگامىرنگ شرك مىگيره كه انسان درباره درخواست شونده نوعى الوهيت و خداوندگارى و تفويض امور به وى قائل بشه. در چنين حالتى درخواست از آن فرد، زنده باشه يا مرده پرستش وى به شمار مىره. ولى درخواست دعا از يك شخص با اين عقيده كه او يك انسان وارسته است و خدا پذيراى دعا و درخواست اوست، ارتباطى به شرك نداره و تمام مسلمانان جهان در محضر پيامبر، او را به اين وصف مىستايند.
صاحبان مشكلات گوناگون حق دارند دست به دامان اولياء الله بزنند تا به اذن الله حل مشكلاتشان را از خدا بخواهن. يعنى از يك سو خود به درگاه خدا روى مىآرن و از سوى ديگر اولياء الله را وسيله قرار مىدن. در قرآن آمده: «اگر آنها هنگامىكه به خود ستم مىكردند به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و رسول خدا (ص) نيز براى آنها طلب آمرزش مىنمود، خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند.» (1)و نيز در داستان برادران يوسف (ع) مىخوانيم: «آنها به پدرشان متوسل شدند و گفتند اى پدر براى
1) نساء: 64
ما از خدا آمرزش بخواه. چرا كه ما خطاكار بوديم. پدر پير اين پيشنهاد را از آنها پذيرفت و به آنان وعده مساعد داد و گفت به زودى براى شما از پيشگاه پروردگارم طلب آمرزش مىكنم.» (1)اينها گواه بر اينه كه توسل در امتهاى پيشين بوده و هست. ولى نبايد از حدّ منطقى فراتر رفت و اولياء الله را مستقل در تأثير و بىنياز از اذن خدا دونست كه سبب كفر و شرك خواهد شد و نيز نبايد توسّل به صورت عبادت اولياء الله دربياد كه اون هم شرك و كفره، زيرا آنها در ذات خود و بدون اذن پروردگار مالك سود و زيانى نيستند، آن گونه كه در قرآن آمده: «بگو من براى خودم مالك سود و زيانى نيستم مگر آن چه خدا بخواهد.» (2)البته در ميان گروهى از عوام از همه فرقههاى اسلامىهميشه افراط و تفريطهايى در مسأله توسل ديده مىشه كه بايد اونها رو ارشاد و هدايت كرد.
اما در مورد شفاعت، آيات قرآن حاكى از وجود اصل شفاعت در روز قيامت است. در آيهاى آمده: «شافعان جز در حق كسانى كه خدا مىپسندد شفاعت
نمىكنند.» (1)شفاعت بااذن و رضاى خداوند(2)از نظر قرآن قطعى و مسلم است. فرشتگان هم از شافعان هستند، در قرآن آمده: «چه بسيار فرشتگانى در آسمانها هستندكه شفاعت آنان جز پس از اذن خداوند در مورد آن كس كه مشيت و رضاى الهى به (رستگارى) وى تعلق گيرد سود نمىبخشد.» (3)گذشته از قرآن، در كتابهاى حديث، روايات بسيارى درباره شفاعت پيامبر اسلام نقل شده از جمله آن حضرت فرمودند: «شفاعت من مخصوص مرتكبان گناهان كبيره از امتم مىباشد.»(4)و هم چنين: «از جانب خداوند پنج موهبت به من عطا شده و از آن جمله به من شفاعت داده شده كه آن را براى امتم ذخيره كردهام.»(5)، «شفاعت من در حق كسانى خواهد بود كه به خدا شرك نمىورزند.»(6)در روز قيامت، غير از پيامبر، امامان و دانشمندان و شهدا هم شفاعت مىكنند.(7)البته اعتقاد به شفاعت
همچون اعتقاد به قبولى توبه نبايد مايه جرئت افراد بر گناه بشه. بلكه بايد اونو يه روزنه اميد بدونن و به اميد بخشودگى به راه صحيح برگردن و مثل نااميدان نباشند كه هيچ گاه به فكر بازگشت به طريق صحيح نمىافتند. اعتقاد به شفاعت در آخرت در چهارچوب اذن الهى از عقايد مسلّم اسلامىبوده حال بايد ديد آيا مىتوان در اين دنيا نيز از شافعانى چون پيامبر طلب شفاعت نمود. تا به حال اين مسأله موردتأييد همه مسلمانان بوده. تنها ابن تيميه به مخالفت برخاسته و اونو جايز نمىدونه. تنها چيزى كه هنگام درخواست شفاعت از ارواح مقدّسه ضروريه شنوايى اونهاست.
پيامبران الهى و از همه برتر پيامبر اسلام داراى مقام شفاعتند و براى گروه خاصى از گنهكاران نزد خدا شفاعت مىكنند ولى به اذن و اجازه پروردگار. شفاعت يك وسيله مهم براى تربيت افراد، بازگرداندن گنهكاران به راه راست و تشويق به پاكى و تقوا و زنده كردن اميد در دل اونهاست. شفاعت بىحساب و كتاب نيست، تنها در مورد كسانى است كه شايستگى اونو داشته باشن، يعنى آلودگى اونها در حدى نباشه كه رابطه خود را با شفيعان به كلّى قطع كرده باشن. شفاعت به گنهكاران هشدار مىده تمام پلها را پشت
سر خود خراب نكنند. براى بازگشت خود راهى باقى بگذارند و لياقت شفاعت را از دست ندهند. برخلاف تصور ابن تيميه، شفيعان واقعى زندهاند، از اين رو مسلمانان در نمازهاى روزانه پيامبر را خطاب مىكنند و به او سلام مىدهند. از اين گذشته در جايى كه شهيدان راه خدا به حكم آيات قرآن زنده و شنوا هستند (1)، قطعاً پيامبر شهيدان و امامان آنان نيز زنده و شنوا هستند.
1) بقره: 154؛ آل عمران: 169
تابستان گرم دمشق به روزهاى پايانى خود نزديك مىشد. ادواردو با علاقمندى به كار در عطارى مشغول بود. چند هفته گذشته به قدرى سرگرم كار بود كه فرصت نكرد به مسجد اموى برود و ايرادهاى ابن تيميه را براى حكيم نقل كند و دست آخر پاسخهاى او را بشنود و بعد دربارهاش فكر كند. آن روز مغازه حسابى شلوغ بود، جاى سوزن انداختن نبود. عطارى حكيم به قدرى شناخته شده بود كه مردم شهرهاى حلب و حمص هم براى خريد داروهاى گياهى به آن جا مىآمدند. ادواردو آنها را از نوع لباس و لهجهشان مىشناخت. ناگهان از بيرون مغازه صداى همهمهاى شنيد، بيرون رفت. مردم دو طرف بازار ازدحام كرده بودند. از دور چند سرباز حكومتى نزديك مىشدند، مهار شترى در دست يكى از آنها بود، شخصى با دستهاى بسته سوار بر شتر بود، يكى از سربازها او را شلا ق مىزد. ادواردو نزديكتر رفت، سربازان از مقابل
ادواردو رد شدند. با ديدن محكوم شتر سوار در جا ميخكوب شد، باور كردنى نبود، محمّد بود. چشمهايش را بسته بودند، سر و صورتش خون آلود بود. لحظه به لحظه بر تعداد جمعيت افزوده مىشد، در بازار جاى سوزن انداختن نبود. ادواردو به مردى كه كنارش ايستاده بود گفت:
مرد در همان حال كه دور شدن سربازها و محكوم را نگاه مىكرد گفت:
ابن قيم جوزى، شاگرد ابن تيميه اس. استادش در قلعه دمشق زندونى شده، دارن مىبرنش زندون پيش استادش، البته بعد از شلّاق خوردن در ملاء عام.
به چه جرمى؟
طرفدارى از ابن تيميه.
با رفتن سربازها مردم هم پراكنده شدند.
ادواردو به مغازه برگشت، نزديك ظهر بود، گرسنه بود، اگر حكيم نمىآمد مجبور بود به طباخى برودو غذايى بخورد، در اين موقع دخترى جوان وارد مغازه شد.
ادواردو سرش را بلندكرد، صدا براى او آشنا بود، خيلى آشنا، صداى غاده بود، اين را مطمئن بود. دختر جوان نقاب بر چهره داشت، صدايش مىلرزيد.
ادواردو مىخواست مطمئن شود، براى همين پرسيد:
شما غاده هستيد، دختر حكيم؟
بله خودم هستم، خونه ما رو كه بلديد؟ من مىرم شما هم بياييد، عجله كنيد!
غاده اين را گفت و رفت. ادواردو قفل بزرگ را برداشت و در مغازه را قفل كرد و با سرعت به طرف محله صالحيه رفت، به خانه حكيم رسيد. غاده جلوى
در منتظر بود، هردو وارد خانه شدند. حكيم در بستر دراز كشيده بود، ادواردو كنارش نشست.
سلام استاد.
عليكم السلام
چى شده حالتون خوب نيست؟
چيزى نيست.
حكيم به غاده اشاره كرد.
دخترم اگه ممكنه ما رو تنها بذار!
چشم پدر.
حكيم نيم خيز شد، سرفه مىكرد، ادواردو را نگاه كرد و گفت:
خوبى پسرم؟
نه!
چرا؟
شما كه به اين حال و روز باشيد ...
ناراحت نباش، مريضى براى همه هست، منم يه آدمم، مگه اطبا نبايد خودشون مريض بشن؟
چرا ولى ...
ولى نداره، ادواردو بازار چه خبر؟
خبراى داغ!
اتفاقى افتاده؟
ابن تيميه به حكم قاضى در قلعه دمشق زندانى شده. شاگردش ابن قيم هم امروز در شهر دور گردانده شد و شلاق خورد، بعد بردنش زندان پيش استادش.
مىدونستم بالاخره يه روز اين اتفاق مىافته. البته فكر نمىكردم به اين زودىها باشه.
استاد حالتون چطوره؟ كارى از دست من برمىآد؟ اگه دارويى نيازداريد بگيد من آماده كنم و بيارم.
نه چيزى نيست، از عوارض كهولت سنه. ادواردو؟
بله استاد!
مىخوام باهات صحبت كنم، خيلى مهمه، گوش بده و در موردش فكر كن.
بفرماييد.
من عازم يه سفر دور و دراز هستم.
چه سفرى؟
سفرى كه همه يه روزى بايد بريم، اما دلم مىخواد در زادگاهم جبل عامل بميرم و در قبرستان صور دفن بشم، كنار پدر و مادرم.
شما خوب مىشيد استاد.
نه خودم مىفهمم، از اين بيمارى جون سالم به در
نمىبرم. ادواردو؟
بله.
تو قصد ازدواج ندارى؟
استاد حالا وقت اين حرفا نيست!
اتفاقاً الآن وقتشه، جواب منو بده، قصد ازدواج دارى؟
ادواردو مكثى كرد و گفت:
حكيم لبخندى زد و گفت:
ادواردو سرش را پايين اندخت، غاده بيرون اتاق ايستاده بود و از پشت پرده صداى صحبتهاى پدرش و ادواردو را مىشنيد، حكيم ادامه داد.
نگفتى مورد مناسب كيه؟
فعلًا كسى رو در نظر ندارم!
ادواردو اين جمله را گفت، اما فكرش پيش غاده بود، با وجودى كه هنوز چهرهاش را نديده بود، اما دلش گواهى مىداد دختر زيبايى باشه.
حكيم كه انگار افكار او را از پيشانى بلندش خوانده بود گفت:
خواهش مىكنم به دختر من فكر نكنى!
چرا استاد؟
يك جوان اهل كتاب مثل تو نمىتونه با يه دختر مسلمان ازدواج كنه.
اين مشكل چطورى حل مىشه؟
حكيم در بستر جابه جا شد.
هر مشكلى يه راه حلى داره!
راه حل اين مشكل چيه؟
مسلمون بشى!
استاد من مىترسم!
از چى؟
از اين كه اگه الآن بگم مىخوام مسلمون بشم فكر كنيد به خاطر ازدواج با دختر شماست.
من چنين فكرى نكردم.
از مدتها قبل توى اين فكر بودم. مىخواستم با شما صحبت كنم. اما گفتم باشه يه فرصت مناسب، فكر مىكنم الآن فرصت مناسب از راه رسيده باشه. حكيم چند بار سرفه كرد. ادواردو با نگرانى پرسيد.
حالتون خوبه استاد.
فعلًا بله، ادواردو من خيلى خوشحالم، آرزوم اين بود كه يه روز اين حرف رو از زبونت بشنوم. تو دل
پاكى دارى، من اسلام آوردن تو رو به حساب ازدواج با دخترم نمىذارم.
استاد بگيد چه كار كنم؟ مىخواستم مسلمون بشم، خيلى سخته؟
نه پسرم، فقط شهادتين رو بگو، اون وقت ديگه مسلمونى.
شهادتين؟
بله بايد به يگانگى خدا و رسالت حضرت محمّد شهادت بدى.
من مىخوام شيعه باشم مثل شما.
شهادت سوّم هم شهادت به ولايت على بن ابىطالبه.
قبوله، بگيد تا من تكرار كنم.
غاده از پشت در گوش مىداد، قلبش به شدت مىتپيد، بدنش گُر گرفته بود.
«اشهد ان لا اله الا الله» و «اشهد انّ محمّداً رسول الله» و «اشهد انّ علياً ولى الله». غاده به حياط خانه رفت، به هواى آزاد احتياج داشت، آسمان پر از ابر شده بود. حكيم به آرامىگفت:
ادواردو؟
بله استاد.
نمىخواى يه اسم جديد براى خودت انتخاب كنى؟
زحمت اين كار با شما. هر اسمىشما انتخاب كنيد قبول مىكنم.
من اسم مهدى رو برات انتخاب مىكنم.
مهدى؟
بله. مهدى نام آخرين امام ما شيعههاست. نهمين فرزند از نسل امام حسين (ع)، او زنده است، يك روز قيام مىكنه تا دنيا رو پر از عدل و داد كنه.
ادواردو با اشتياق گوش مىداد، حكيم به صحبتش ادامه داد:
احاديث زيادى در اين مورد نقل شده، پيامبر اسلام مىفرمايد: «اگر از عمر جهان جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند آن روز را به قدرى طولانى مىكند تا مردى از فرزندان من قيام كند و دنيا را از عدل و قسط پر سازد، همان گونه كه با جور و ستم پر شده است.» (1)
1) بحارالانوار، ج 33، ص 256؛ تفسير فخر رازى، ج 1، ص 296
قيام و ظهور مردى از خاندان پيامبر در آخر الزمان را، هم شيعه قبول دارد هم اهل سنت.
ادواردو پرسيد:
مهدى كى به دنيا اومده؟ الآن چند سال سن داره؟
درسال 255 هجرى قمرى، الآن كه سال 726 هجرى قمرى است 471 سال سن داره.
ادواردو با شگفتى گفت:
حكيم جرعهاى آب خورد و گفت:
ادواردو آهسته زير لب زمزمه كرد:
مهدى!
غاده هنوز در حياط بود، كنار حوض لاجوردى ايستاده بود، حكيم متوجه نگرانى شاگردش شد، پرسيد:
مهدى؟ چى شده پسرم، ديگه از چى ناراحتى؟
دخترتون به اين ازدواج راضى هستن؟
من باهاش صحبت كردم، اگه راضى نبود قضيه رو با تو مطرح نمىكردم، اگه موافقى شما رو به عقد هم در بيارم!
با اين عجله استاد؟
فرصتى براى من نمونده، حال و روز خودمو خوب مىدونم، بايد سه نفرى عازم جبل عامل بشيم، نمىخوام جنازهام بين راه روى دست شما بمونه!
مهدى از بندر صور بر مىگشت. براى طبابت و خريد مايحتاج زندگى رفته بود. تپههاى پوشيده از درختان زيتون را پشت سرگذاشت، به روستاى بنت جبيل رسيد. قبل از ورود به روستا به قبرستان رفت، سر قبر استادش نشست و فاتحهاى خواند. به خانه كه رسيد، پسر كوچكش عماد را چشم انتظار ديد. عماد با ديدن پدر شادمانه فرياد زد:
اين را گفت و به طرف پدر دويد. حكيم مهدى، پسر خردسالش را در آغوش كشيد. همسرش غاده لبخند بر لب در چارچوب در ايستاده بود.
منابع
قرآن مجيد.
آيين وهابيت، آيت الله جعفر سبحانى.
ابن تيميه مؤسس افكار وهابيت، على اصغر رضوانى.
اعتقادما، آيت الله العظمىمكارم شيرازى.
چوپان،گنج،خدا ؛ ؛ ص137
در پرتو شريعت، پاسخ به شبهات وهابيت، عباسعلى زارعى سبزوارى.
راهنماى حقيقت، آيت الله جعفر سبحانى.
سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمّد على موحد.
شيعه و پاسخ به چند پرسش، رضا استادى.
وهابيت بر سر دو راهى، آيت الله العظمىمكارم شيرازى.