ghaemiyeh.com
سرشناسه : يماني محمد عبده
Yamani, Muhammad Abduh
عنوان و نام پديدآور : فاطمه زهرا عليهاالسلام / تاليف محمد عبده يماني ترجمه محمدتقي رهبر
مشخصات نشر : تهران نشر مشعر، ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهري : ۲۸۰ ص مصور
شابك : 964-6293-70-0۸۵۰۰ريال ؛ 964-6293-70-0۸۵۰۰ريال وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : عنوان اصلي انها فاطمهالزهرا.
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس موضوع : فاطمه زهرا(س ، ۱۳؟ قبل از هجرت - ۱۱ق -- سرگذشتنامه شناسه افزوده : رهبر، محمدتقي ۱۳۱۴ - ، مترجم رده بندي كنگره : BP۲۷/۲/ي۸الف۸۰۴۱ ۱۳۷۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۷۳
شماره كتابشناسي ملي : م۷۸-۲۴۹۷۹
فاطمه عليهاالسلام، كوثر پيامبر و نمونهي كامل زن مسلمان است.
و زهرا عليهاالسلام، همانگونه كه از نامش پيداست، درخشانترين چهره و زيباترين الگو براي تمامي بانوان با فضيلت در طول تاريخ است.
از همان آغازين لحظاتي كه زهرا پا به عرصهي گيتي نهاد و چشمان پر جاذبهاش را گشود، نور وجودش جهان انسانيت را روشن ساخت و براي هميشه تاريخ، سرآمد زنان عالم شد. (سيّدة نساء العالمين).
گرچه عمرش كوتاه بود، ليكن از آموزگاري چون پيامبر و از مادري چون خديجه و نيز فرشتگان الهي درس آموخت (كانت محدّثة) و الگوي صالحان و پرهيزگاران روي زمين شد.
او بسان رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله سخن ميگفت و نزد آن حضرت جايگاهي والا و ويژه داشت.
عايشه گويد: هيچكس را همچون فاطمه در سخن گفتن شبيه پيامبر نديدم. هرگاه به حضور پدر ميآمد، رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله به احترامش از جا برميخاست، دستش را ميبوسيد و به وي خوش آمد ميگفت و در جاي خويش مينشاند و نيز هرگاه آن حضرت نزد
فاطمه ميآمد، دختر با پدر چنين رفتار ميكرد. (1).
فاطمه همشأن علي عليهالسلام بود. و به فرموده امام صادق عليهالسلام اگر خداوند علي را نميآفريد از زمان آدم تا روز قيامت همتايي براي زهرا عليهاالسلام يافت نميشد.
دانشمندان بيشماري، از شيعه و سنّي، در فضايل و مناقب حضرت زهرا عليهاالسلام سخن گفته و يا مطلب نگاشتهاند و كتاب (إنّها فاطمة الزهرا) يكي از جديدترين آنهاست كه به قلم آقاي دكتر محمّد عبده يماني از چهرههاي معروف كشور عربستان سعودي به نگارش درآمده است. وي اين كتاب را به استاد خود «اسحاق عقيل عزّوز» هديه كرده و دليلش را اينچنين ذكر ميكند كه: وي محبّت اهلبيت پاك و مطهّر رسول خدا صلي اللّه عليه و آله را به او آموخته و در تأليف اين كتاب راهنما و مشوّقش بوده است.
از فضايل گرانمايه جناب حجّةالاسلام والمسلمين آقاي شيخ محمّد تقي رهبر كه اين اثر ارزشمند را به فارسي ترجمه كردند، تشكرّ نموده، توفيق همگان را از خداوند متعال مسألت داريم.
مدير آموزش و تحقيقات
بعثهي مقام معظّم رهبري
1) كشفالغمّه، ج 2، ص 79.
كتابي كه پيش روي خوانندگان گشوده است، ترجمهاي است آزاد از متنِ عربي كتاب «إنَّها فاطمة الزهراء عليهاالسلام»، تأليف «دكتر محمّد عبده يماني» از نويسندگان كشور عربستان سعودي، كه انتشارات دارالقبلهي جدّه والمنار دمشق آن را چاپ و نشر كرده است. (1).
گزينش اين كتاب براي ترجمه، افزون بر ارزش محتوايي كه دارد، به اين دليل است كه مؤلّف محترمِ آن، يكي از دانشمندان اهل سنّت است كه به اهلبيت عصمت عليهمالسلام ارادتي خاص دارد و به دور از تعصبات مذهبي، به نگارش زندگي فاطمه زهرا عليهاالسلام و بيان فضايل اهلبيت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله پرداخته است كه همين سبب، به كتاب، ويژگيِ خاص بخشيده است.
دربارهي زندگي بزرگ بانوي عالم، محققان بسياري به تأليف و تحقيق پرداختهاند كه آن همه آثار و حتّي افزون بر آن، هرگز نميتوانند شخصيت و عظمت سيدهي زنان و مقامات معنوي بعضة الرسول را آنگونه كه هست بيان كنند و هر يك برگي است از دفتر جاويدان سيرهي مباركهي آن وديعهي الهي كه هر كس به قدر دانش خود ادراك
1) دار القبلة للثقافة الاسلامية، جدّه والمنار للنشر والتوزيع، دمشق چاپ اوّل، 1416 ه. 1996 م..
كرده است.
مؤلّف در اين كتاب كوشيده است زندگي فاطمه زهرا عليهاالسلام را، كه با سيرهي نبوي در همهي ابعادش پيوند خورده، تبيين كند زيرا آن گرامي، تربيت شدهي دامان نبوّت است كه از چشمهسار وحي سيراب گشته و در رنجهاي رسالت و دعوت به اسلام همپاي پدر گام برداشته و با صبر و فداكاري و بياعتنايي به زيورهاي زندگي دنياي، هستي خويش را در راه اهداف والاي پدر گرامياش فدا كرده و مثل اعلاي استقامت و جهاد گرديده است.
در حساسترين مقاطع تاريخ رسالت آسماني پيامبر اسلام، از آغاز تا پايان، زهرا عليهاالسلام شاهد تمام حوادث تلخ و شيرين بوده كه در تأسيس بزرگترين مكتب حياتبخش آسماني، نقشآفرين بوده و لحظهاي از آن غايب نبوده است. او در عشقِ به خدا ذوب شده و از معارف آسماني اسلام مايه گرفته تا اسوهي زنان و سيدهي بانوان عالم گرديده است.
به گفتهي مؤلّف:
«سخن گفتن از تاريخ فاطمه عليهاالسلام در حقيقت به نمايش گذاشتن بخش بنيادين تاريخ امّت اسلام است. از نخستين رنجهاي رسالت، مبارزات اوليّه در سالهاي مكّه، ستم قريش و ايستادن آن دختر گرامي در كنار پدر، شجاع، قدرتمند، پايدار، مطيع، مؤدّب، امانتدار و نگهبان و همراه پدر و اين افتخار او را بس كه نوريده و جلوهاي از مصطفي صلي اللَّه عليه و آله است كه در مدرسهي نبوّت پرورش يافته و با فضايل اخلاق، در بالاترين سطح سرشته است.»
مؤلّف تأكيد ميورزد كه امّت اسلامي، به ويژه زنان و دوشيزگان هر عصر، ميبايست زندگي آن بزرگوار را الگوي خويش سازند: «زندگي سرور زنان جهان سراسر درس و عبرتانگيز است و بهترين درسي است كه استاد به شاگردانش ميآموزد و پدر به فرزندش منتقل ميكند.» از اين سيرهي سيدهي زنان عالم نه تنها به عنوان تاريخ بلكه به عنوان بهترين سرمشق عمل مطرح است تا زن مسلمان را از دنبالهرويِ بيگانگان رهايي بخشد و در اين زمان، كه بشر از جهت صفاتِ واقعي انساني فقيرتر از هر عصر ديگر است، پيروان آيين محمّد صلي اللَّه عليه و آله از اسوههاي بشريّت الهام گيرند.
مهمترين سر فصلهايي كه مؤلّف براي كتاب برگزيده، عبارتند از:
1- تاريخ ولادت فاطمهي زهرا عليهاالسلام كه مؤلّف آن را پنج سال قبل از بعثت ذكر كرده است و ما بر اساس روايات شيعي، پنج يا سه سال پس از بعثت ميدانيم. نويسنده آنگاه به بيان محلّ تولّد فاطمه عليهاالسلام، يعني خانهي محمّد صلي اللَّه عليه و آله و خديجه در مكّهي مكرّمه پرداخته و به طور مشروح دربارهي محلّ ولادت وي مطالبي نگاشته است.
2- نامگذاري فاطمه عليهاالسلام و اينكه اين نام به الهام خداوند بوده و اسامي ديگر زهرا عليهاالسلام را آورده و به يكي از شاخصههاي حضرتش در اين باب پرداخته و آن لقب «اُمّابيها» است و اين نام مبارك را به شيوهاي زيبا تجزيه و تحليل كرده است.
3- به نژادِ ريشهدارِ اهلبيت در دودمان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و اجدادِ موحد ايشان پرداخته و هر چند سخن به درازا كشيده، توضيح داده است كه حضرت محمّد صلي اللَّه عليه و آله پدر گرامي زهرا و جناب خديجه عليهاالسلام، مادر ارجمندش، هر دو از دودمان قريش و داراي نسب شريف و شخصيّت والا بودهاند كه هرگز به بت سجده نكردند و مجد و شرف ويژهاي داشتند و در بخشي از سخن خود مينويسد:
«اين است ذريهاي كه هر يك به ديگري پيوند خورده و خانداني كه از فضاي عطرآگين شرف و سيادت و فضايل اخلاق و خصال خجسته برخوردارند» و شخصيت گرانقدر خديجه «سيدهي قريش» را نيز توصيف كرده و از فداكاريهاي فراموش نشدني حضرتش در اسلام در اين فصل و ساير فصول كتاب سخن گفته است.
4- ذيل عنوان «فاطمه و دعوت نهاني»، از روزهاي نخستين رسالت اسلام بحث كرده و حضور مداوم دخت گرامي رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله در همهي صحنهها و تحمّل رنجهايش را خاطرنشان ساخته و از اين يارِ خردسال پيامبر در انجام رسالت و دلجوييهايش از پدر در مقابل آزارهاي قريش و اهانت مشركان به پيامبر سخن گفته است.
در بخشي از اين گفتار ميگويد:
«و آن روز كه پدرش به حرم رفت و فاطمه عليهاالسلام همراه او بود، نزديكِ پدر ايستاده، مراقب بود و با ديدگان معصوم و قلب پاك خود به اطراف او مينگريست. در اين هنگام پيامبر به سجده رفت، گروهي از مشركان در اطراف او جمع شده و به پيامبر اهانت كردند، زهرا دوان دوان به سوي پدر آمد و به دلجويي او پرداخت....»
5- از فاطمه به عنوان ضربالمثل پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در خوبيها، فضايل، حق و عدل اسلامي، ياد ميكند و به ذكر نمونههايي در اين باب ميپردازد.
6- از هجرت مسلمانان به حبشه و جدايي زهرا و رقيّه از پيامبر سخن گفته و در ادامهي مباحث، از فداكاريهاي ابوطالب در دفاع از پيامبر و آثار آن فداكاريها بحث كرده كه توضيحات مترجم نيز ضميمه است.
7- مطالب خود را از هجرت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و ورود زهرا عليهاالسلام به مدينهي طيّبه و فصل نويني از دعوت آغاز كرده و ادامه ميدهد تا به ازدواج علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام ميرسد و در خلال نوشتهاش از شايستگيهاي بيمانند علي عليهالسلام براي اين ازدواج مبارك سخن گفته و اين پيوند را به قضاي الهي نسبت داده، و خاطرنشان كرده است كه كسي ديگر شايستگي همسري زهرا را نداشته است و با بحث از مهريه و جهيزيّهي زهرا عليهاالسلام و سادگي زندگي اين زوج گرامي به شيوهاي جذاب و آموزنده داد سخن داده كه بسيار شيرين، آموزنده و دلپذير است.
8- دوران زندگي مشترك علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام را به تصوير ميكشد و جلوههاي بزرگ انساني، اخلاقي و خانوادگي آنها را به نمايش ميگذارد و از عنايات رسول خدا به اين خانواده، كه مصداق «آيهي تطهير» است، سخن ميگويد.
9- از مجاهدات زهرا عليهاالسلام همگام با علي عليهالسلام، طي جنگها و غزوات و حضور در آزمايشهاي بزرگ، سخن گفته و ياوري علي و زهرا را با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در همهي مشكلات متذكر ميگردد كه جالب و خواندني است.
10- به تولّد حسن و حسين و زينب و امّكلثوم عليهمالسلام به عنوان ثمرهي پاكِ شجرهي طيبهي نبوّت و امامت پرداخته و از محبّت و عنايت رسول خدا بر استمرار نسل پاك حضرتش در اين سلسلهي نوراني، سخن ميگويد كه شايان توجه است!
11- به شركتِ زهرا عليهاالسلام در امور اجتماعي، علاوه بر مسؤوليتهاي خانوادگياش اشاره كرده و از فاطمه عليهاالسلام به عنوان الگوي تمام عيار براي زن مسلمان در امور شخصي و اجتماعي، مطالبي آورده و از داستان مباهله، فتح مكّه و ساير فتوحات كه در آنها علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام نقش اساسي و حضور فعال و سرنوشتساز داشتهاند،
سخن گفته است.
12- در بخشي از مطالب خود با عنوان: «زهرا سر سلسلهي اهلبيت» به بحث از آيهي تطهير پرداخته و با ذكر اسناد و مدارك از كتب عامّه، تأكيد ميورزد كه مصداق آيهي كريمه، پيامبر و علي و زهرا و حسن و حسين عليهمالسلام هستند و از حديث كسا و داستان امّسلمه هم سخن گفته كه از مطالب حسّاس كتاب است.
سرنجام به حجّةالوداع ميپردازد و از گريهي فاطمه عليهاالسلام و بر رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و رازهايي كه بين پيامبر و زهرا عليهاالسلام وجود داشت، مينويسد.
13- و نيز در فصلهايي از اهتمام زهرا به جلب رضاي پدر سخن گفته است و پس از آن به وفات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و مصيبتهاي جانكاه فاطمه عليهاالسلام ميپردازد و آنگاه از چگونگي حجت بودن زهرا و اهلبيت، سخن ميگويد و در ادامه از اخلاق و ويژگيهاي دختر پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله به تفصيل بحث ميكند و بيماري زهرا عليهاالسلام و وصاياي آن حضرت را تا رحلت مظلومانهاش (1)يادآور شده و بالأخره بر ضرورت التزام عملي مسلمانان به ويژه بانوان و دوشيزگان مسلمان، به سيرهي مباركهي ايشان تأكيد ميورزد و بدينسان كتاب به پايان ميرسد.
نكتهي قابل توجه اين است كه هر چند مؤلّف همانند يك فرد شيفتهي اهلبيت قلم به دست گرفته و در باب سخن ميگويد امّا نبايد انتظار داشت كه مانند يك شيعه كتاب بنويسد، زيرا فضاي فكري، ديني، اجتماعي و منابع مطالعاتي وي جز اين را نميطلبد. امّا با اين همه بايد انصاف داد كه بسياري از گفتنيها را گفته و كتمان نكرده است و اين جاي قدردانيِ بسياري است.
با اين توصيف مواردي را كه اختلافِ ديدگاه ميان ما (شيعه) و نويسنده وجود داشته هر جا كه مقتضي بوده مترجم در پا نوشت كتاب نكاتي را خاطرنشان ساخته است.
در مواردي ديگري نيز مترجم به تلخيص مطالب پرداخته تا ترجمه با فضاي اعتقادي ما همسو باشد و امانت علمي، ما را موظّف ميكند كه از بابت اعتذار جوييم.
1) البته از ديدگاه شيعه شهادت آن حضرت.
در هر حال در اين ترجمهي حساس، راه ميانهاي را برگزيديم كه اهداف مؤلّف و مصلحت فضاي ترجمه تأمين گردد، ضمن اينكه نخواستهايم در اين كار خود را درگير بحث و مناظره كنيم تا از اصل مطلب غافل شويم، زيرا مسائل و مباحث مورد توافق فريقين ارائه شده است.
از خداوند بزرگ ميخواهيم كه مطالعهي اين كتاب را براي نسلهاي امروزي سودمند قرار دهد.
مترجم: محمّد تقي رهبر
بهمن ماه 1377
فاطمهي زهرا بانويي بزرگوار است،
پارهي تن پيامبر، گوهري پاك و مبارك است.
دختري است مهربان.
مجاهدي است شكيبا.
او فاطمهي بتول است،
فاطمه... آري او فاطمه است.
آنگاه كه از نسب و سببِ او سخن بگوييم، اين پرسش مهم پيش ميآيد كه:
او دختر كيست؟
او همسر كيست؟
او مادر كيست؟
كدامين انسان ميتواند بر خود ببالد كه در نژاد پاك و شرافتمند خود پدري چون پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و مادري چون خديجهي كبري دارد؟
اوست فاطمهي زهرا عليهاالسلام.
نهادي ريشهدار و گرانقدر از سلالهي عترت نبوي.
براي پدرش چون مادر است، «اُمّأبيها».
هر آنچه در صفات اوست، نمونهاي از صفاتِ رسولاللَّه است.
با اينكه پيامبر به همه محبّت داشت، او محبوبترين شخصيت در قلب مطهّر پيامبر بود.
اين كتاب، از آن بانوي بزرگ (فاطمه) سخن ميگويد... بانويي كه از پرتو وجودش دودمان نسل شريف رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله شكل گرفت و ماندگار شد. آن شخصيت بزرگي كه سيره، تاريخ و شيوهي زندگياش بخش مهمي از سيرهي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله و اسطورهي اسلام بود. او در كنار پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله، در مقابل دشمنان ايستاد و همراه با او مبارزه كرد و پذيراي رنج مبارزه شد و اصرار ورزيد تا هر چه را در توان دارد، با اشارهي آن حضرت در خدمت وي به كار گيرد و پس از مرگ مادر، يار و پرستارِ پدر باشد. (رحمت و رضوان خدا بر همهي آن خاندان باد).
سخن گفتن از تاريخ حياتِ فاطمه عليهاالسلام در حقيقت به نمايش گذاشتن بخش بنيادين تاريخ امّت اسلام است، از نخستين رنجهاي رسالت، مبارزات سالهاي اوّليه در مكه و ظلم و ستم قريش، قساوتهاي قريش، شكنجههاي قريش [نسبت به پيامبر و يارانش].@ و اينكه فاطمه چگونه در كنار پدر خويش، شجاع، قدرتمند، مطيع، باادب، امانتدار، و نگاهبان، ايستاده بود.
از اين رو كتاب خود را به سخن گفتن از فاطمه اختصاص دادم و قصد دارم تا براي نسل جوان، از زندگي آن حضرت به بحث بپردازم و تاريخ زندگي او را، در فترتهاي تاريخيِ آغازينِ دعوت- در آن دنياي تاريك- با رنجهاي سنگين آن پيوند دهم، دوراني كه پيامبر از آن عبور كرد در حالي كه به جهاد در راه خدا و اعلاي كلمهي توحيد پرداخت و با صبر و پايداري، رسالت را ابلاغ و امانت را ادا كرد و به خير و صلاح امّت ميانديشيد و در راه خدا جهاد مينمود، تا هنگامي كه خداوند سبحان اجازهي هجرت به مدينه را به حضرتش داد و دور جديدي از رسالت را در آن زمانِ خاص به پايان برد، تا به ديدار حق شتافت و در حالي كه امانت را ادا كرد و رسالت را ابلاغ نمود، در نصيحتِ امّت و جهاد در راهِ خدا كوشيد تا به لقاء اللَّه پيوست.
بنابراين، آنگاه كه در كتابِ خود، از غاطمه سخن ميگويم، با تمام توان ميكوشم
بدون غلوّ و زيادهگويي، صفحهاي از حقايق را پيشروي نسل نو بگشايم، زيرا تارخ اين بانوي بزرگ و بافضيلت، آكنده از حوادث مهم و وقايع ارزشمند، همراه با اخلاق فاضله و جهاد صادقانه است.
براي پيمودن اين راه، كافي است روايات صحيح را در اين موضوع خاص پيشِ روي نهاده و با روشنبيني به شرح و بسط آن بپردازيم و اينگونه، نسل نو را با زندگي آن بزرگ بانوي اسلام آشنا ساخته، پيوند دهيم و آنها را راهنمايي كرده، دستشان را بگيريم تا بدانند كه:
فاطمه كيست؟
چه نقشي را ايفا كرده است؟
و مراحل دشواري كه در رهگذر حياتِ دعوت اسلامي بر او گذاشته و او با صبر، صداقت، تحمل و اخلاص، در تمام اين مراحل مشاركت داشته، چگونه بوده است؟
و بنگريم آن فترتِ دشوار را كخ در مكه بر پيامبر خدا گذشت و منزلتي كه فاطمه عليهاالسلام در كنارِ پدر، در مدينه داشت كه به موجب آن، شايستگي يافت تا پدر لقب «اُمّابيها» به او دهد.
صفات فاطمه از همه بيشتر به صفاتِ پيامبر شباهت داشت؛ حتي حالتِ راه رفتن و هيئتِ نشستن او شبيهِ پيامبر بود...
آري، او پارهي تن پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله بود....
اين كتاب را به نسل جوان تقديم ميكنم و از خداوند ميخواهم آن را سودمند قرار دهد و ما را در راه گسترش و عملي كردن سيرهي اين بانوي بزرگوار و پيوند دادن فرزندانمان به آن، ياري رساند و فرزندان ما توفيق يابند بخشي اساسي از اين تاريخ والا و درخشان را، كه در چهره فاطمه عليهاالسلام و مادر و فرزندانش، تبلور يافته فراگيرند.
اوست (فاطمه عليهاالسلام) گوهري پاك از نسلي كريم؛ «ذُرِّيّةٌ بَعْضُها مِنْ بَعْض».
دهمين سال ازدواج محمّد صلي اللَّه عليه و آله و خديجه فرارسيد- پيوندي مبارك كه ميان شريفترين همسران؛ يعني محمّد صلي اللَّه عليه و آله صادق، امين و برترين جوان قريش با بانويي پاك؛ يعني (خديجه عليهاالسلام) سرور زنان قريش برقرار شده بود- فرارسيدن دهمين سال در حالي بود كه آنها براي استقبال از چهارمين ثمرهي اين ازدواج پربركت آماده ميشدند.
در اين سال حادثهاي بزرگ در تاريخ مكّه و بيت عتيق رخ داد كه همزمان با آن حادثه يكي از افتخارات پدر بزرگوار زهرا تحقّق يافت. قريش پس از ترديد طولاني بالأخره تصميم گرفت با بيم و هراس، خانهي كعبه را بازسازي كند و اين به آن سبب بود كه جرقهي آتش از آتشدان يكي از خدمتكاران جسته و به خانهي كعبه اصابت كرده بود و پردهي كعبه را به آتش كشيده و به بناي كعبه نيز صدمه وارد ساخته و بعد از آن حادثه از بالاي شهر مكّه سيل جاري شده و ديوارهاي خانه را ويران كرده بود؛ اين حادثه قريش را سخت نگران ساخت كه نميدانستند چگونه بيت عتيق را- كه كانون اجتماعِ حج و قبايل عرب بوده است و خودشان كه ساكنان حرم بودهاند و در اين ميان نقش حساستري داشتند- حفظ و حراست كنند.
با اينكه قريش براي تجديد بناي كعبه كاملاً آماده شده بودند، امّا در عين حال از خراب كردن آن براي تجديد بنا، بيم داشتند.
وليد بن مغيرهي مخزومي كلنگ را به دست گرفت و گفت: «خدايا! هراسي نيست، ما جز خير اراده نكردهايم.» اين جمله را گفت و كلنگ را بر كعبه كوبيد و ديگران با ترس و وحشت تماشا ميكردند كه چه خواهد شد! شبي در نگراني گذشت و ديدند هيچ اتفاقي نيفتاد، روز بعد همه به كارِ ساختِ بناي كعبه پرداختند و قبايل در پي جمعآوري سنگ براي اين بنا مسابقه دادند. محمّد صلي اللَّه عليه و آله و سلم نيز در اين كارِ شايسته و جمعآوري سنگ با آنان مشاركت داشت.
وقتي بناي كعبه پايان يافت و نوبت به نسب حجرالأسود رسيد، قبيلهها براي اينكه
كداميك از قبايل حجر را در جاي خود قرار دهد و كدام قبيله برندهي اين افتخار خواهد شد به نزاع پرداختند. مشاجره كم كم به يك جنگ تبديل شد. چهار يا پنج شب گذشت و قريش نگران حادثه بودند، در اين هنگام ابواُميّه- فرزند مغيره پدر امّسلمه همسر پيامبر- كه آن روز سالمندترين قريش بود، ايستاد و گفت:
«اي گروه قريش! براي حلّ اين اختلاف، داوري را به نخستين فردي بدهيد كه داخل مسجد ميشود.»
قريش اين را پذيرفتند و ديدگان به درِ مسجد دوخته، انتظار ميكشيدند تا اينكه چه كسي به مسجد درآيد! ناگاه چهرهي مردي، در نهايت جوانمردي و با وقار تمام درخشيد. همين كه جمعيت وي را ديدند شناختند و همگي فرياد زدند:
«اين امين، محمّد بن عبداللَّه هاشمي است، به داورياش رضايت ميدهيم.» (1).
دور پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را گرفتند و جريان اختلاف قبايل را براي وي بيان كردند. آنگاه محمّد صلي اللَّه عليه و آله جامهاي (پارچهاي) طلبيد و پهن كرد و خود حجرالأسود را با دست مبارك در آن نهاد و گفت:
«هر يك از اين قبايل گوشهاش از اين جامه را بگيرد و آن را بلند كنند».
آنها چنين كردند و محمّد صلي اللَّه عليه و آله با دست خود حجر را در جايگاهش نهاد و آن را محكم كرد؛ به روايت ابناسحاق آن پيامبر سي و پنج ساله بود. پيامبر شتابان به خانه برگشت و خديجه را در حال مقدّمات وضع حمل ديد... اين وضع حمل، همان ولادت خجستهي فاطمه بود كه در روز جمعه بيستم جمادي الآخر، پنج سال قبل بعثت؛ زماني كه قريش خانهي كعبه را تجديد بنا ميكردند، محقّق شد. (2).
1) ابنهشام ج 1، ص 197.
2) آنچه مؤلّف در تاريخ ولادت فاطمه عليهاالسلام آورده عقيدهي عامّه است ولي محدثان و مورخان شيعه، سال دوم يا پنجم بعثت را گفتهاند. مرحوم كليني سال پنجم هجرت را طبق رواياتي از امام باقر عليهالسلام اختيار كرده، مصباح شيخ طوسي يال دوم را برگزيده و به رواياتي سال پنجم را ذكر كرده است. رجوع شود به بحارالأنوار، ج 43، ص 9، «مترجم».
بدينسان، مژدهي ولادت زهرا عليهاالسلام همزمان با نويد رهايي قريش از جنگ و خونريزي شد. واقعهاي كه به دست تواناي صادقِ امين، شكل گرفت و اين ابتكار حكيمانهي آن حضرت، احساس شاعر قريش «هبيرة بن ابيوهب مخزومي» را برانگيخت. او قصيدهاي سرود كه آن را قريش در محافل و مجالس خود تكرار ميكردند؛ از جمله اشعار اين قصيده اين است:
«قبيلهها براي حل آن مشكل به مشاجره پرداختند.
چه حادثهي شومي كه بغض و عدوات را به جاي مهر و محبت مينشاند و آتش جنگ را برميافروخت.
آنگاه كه كار به دشواري كشيد و جز شمشير چارهساز نبود.
داوري نخستين فردي را كه از «بطحا» وارد مسجدالحرام شد، پذيرفتيم.
در اين حال محمّد امين صلي اللَّه عليه و آله آمد و به داوري او رضايت داديم؛
زيرا او بهترين فرد خجسته خصال از قريش در ديروز و امروز و فرداست.
آنگاه او تدبير سودمندي انديشيد و سخني استوار گفت كه مانند آن را مردم نديده و نشنيده بودند.
بنا به فرمانش همه اطراف ردا را گرفتيم و هر يك، سهمي از آن كار (كار جمعي) داشت.
و چون حجرالأسود را بلند كردند، او حجر را در جاي خود نهاد
و همهي ما با اين كار، خشنود شديم. چقدر والا و ارزشمند بود.
اين رأي هدايتگر كه منت آن همپاي سير زمان ماندگار است.»
اگر هبيره، شاعر قريش ميدانست در آن روز درخشان، فاطمه تولّد يافته است، در قصيدهاش نام مبارك او را ذكر ميكرد و يادآور ميشد كه اين بهترين بشارت براي آن سرزمين است.
آن پدر مهربان دختر پاكيزه گوهر خود را در آغوش گرفت و مورد ملاطفت قرار داد و خديجه كه چهارمين دختر از فرزندانش را در بغل ميگرفت از شادماني در پوست نميگنجيد! از اينكه پسر نزاييده است هرگز ناخشنود نبود، به ويژه آنكه كه سيماي فاطمه درست به سيماي پيامبر شباهت داشت و اين نشانگر آن بود كه خداوند متعال او را در پرتو عنايت خويش ميپرورد تا نمونهاي از وجود آن پدر و خُلق او در ميان
خَلق باشد. (1).
روزي عباس بر علي عليهالسلام و فاطمه وارد شد، آنها گفتگو ميكردند كه كداميك از ما از ديگري بزرگتر است؟ عباس گفت: «اي علي، تو چند سال قبل از بناي كعبه به دست قريش متولّد شدي ولي فاطمه در سالي كه خانهي كعبه تجديد بنا شد چشم به جهان گشود.»
پيامبر نسبت به فاطمه توجه خاصي داشت، به ويژه آنكه شبيه پدر بود. حاكم، در مستدرك از انس بن مالك نقل كرده كه گفت: زهرا عليهاالسلام از همهي مردم به پيامبر شباهت بيشتري داشت: وي سفيدروي مايل به سرخ و داراي موي سياه بود. (2).
امّسلمه همسر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله گويد:
«سيماي فاطمه دختر پيغمبر از همه مردم به پيامبر شباهت بيشتري داشت.» (3).
عايشه گويد:
«هيچكس از خلق خدا را نديدم كه در سخن گفتن و حرف زدن شبيه به پيامبر باشد مانند فاطمه عليهاالسلام- درود خدا بر او باد!- او سلالهي پاك رسول بود و روحي بزرگ و گرانقدر داشت. سرور زنان با فضيلت و شبيهترين فرد به سرور خلايق بود كه مجد و عظمت را از هر جهت از پدر به ارث برده بود و به فضيلت و برتري دست يافت.» (4).
1) در تاريخ ولادت فاطمه عليهاالسلام اختلاف است. برخي دو سال پس از بعثت را گفتهاند و اين نظريهي شيخ طوسي در مصباح المتهجد است. و در روايت ديگر پنج سال پس از بعثت آمده است. حاكم در مستدرك و ابن عبدالبرّ در استيعاب يك سال بعد از بعثت چهل يك سال پس از ولادت پيامبر را آوردهاند. بيشتر علماي اهلبيت معتقدند زهرا عليهاالسلام پنج سال قبل از بعثت تولد يافته، «مؤلف».
2) الحاكم، ج 3، ص 161.
3) فتح الباري، ج 7، ص 97.
4) صحيح ابن حبان، ج 15، ص 403، حديث شمارهي 6953.
محلّ تولّد آن حضرت، خانهي خديجه دختر خويلد «امّالمؤمنين» بود؛ اين خانه در كوچههاي مكّهي مكرّمه معروف به كوچههاي عطاران قرار داشت.
ازرقي گويد: «اين خانه به زادگاه فاطمه عليهاالسلام معروف است؛ زيرا فاطمه و ديگر فرزندان خديجه از رسول خدا، در آن تولد يافتهاند.»
همچنين به گفتهي ارزقي، ازدواج پيامبر با خديجه در اين خانه واقع شده و وفات خديجه نيز در اين خانه بوده است و پيامبر خدا در اين خانه سكونت داشتند تا هنگامي كه به مدينه هجرت كردند. بعد از اين خانه در اختيار عقيل پسر ابوطالب بود و گويند معاويه در دوران خلافتش آن را از عقيل خريداري كرد و آن را به مسجد تبديل نمود و مردم در آن نماز ميخواندند؛ كه امروز از آن خانه اثري نيست، امّا در گذشته پايينتر از سطح جاده بوده و چند پله فاصله داشته و در سمت چپ آن سكّويي به اندازهي سي سانتيمتر ارتفاع، با طول ده متر و عرض چهار متر قرار داشته است؛ همچنين مكتب خانهاي در آن بوده است كه كودكان در آنجا قرآن ميآموختند. در سمت راست خانه درِ كوچكي بوده كه با دو پلّه به كوچهاي- با عرض دو متر- راه داشته است.
اين خانه داراي سه در بوده؛ يكي در سمت چپ به اتاق كوچكي به مساحت سه متر در كمتر از سه متر كه جاي عبادت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بوده و در آنجا بر آن حضرت وحي نازل ميشده است. در سمت راست- نسبت به كسي كه وارد خانه ميشود- محلي پايينتر از سطح زمين وجود داشته كه آن را وضوخانهي آن حضرت گفتهاند.
درِ دوم، روبروي كسي بوده كه وارد ميشده است، اين در به مكاني وسيعتر باز ميشده و شش متر در چهار متر مساحت داشته كه محل سكونت پيامبر و خديجه بوده است.
درِ سوم كه سمت راست قرار داشته متعلّق به اتاقي بوده با طول چهار متر در عرض هفت متر كه در وسط آن مقصورهي كوچكي بوده كه بر جايگاه ولادت حضرت
فاطمه زهرا عليهاالسلام قرار ميگرفته است. بر ديوار شرقي اين اتاق «رَفي» است كه روي آن قطعه سنگي از دستاسهاي (1)قديم نهاده شده كه ميگويند اين دستاسِ حضرت زهرا عليهاالسلام است كه در زمان حيات از آن استفاده ميكرده است.
به موازات طول خانه و گذرگاه بيروني و سكوي داخلي از شمال، فضايي است با ارتفاع يك متر و نيم به مساحت شش متر در هفت متر كه تصوّر ميكنم اين محل همان جايي باشد كه حضرت خديجه مالالتجارهي خود را در آن نگهداري ميكرده است. اين بود مشخصات خانه، چنانكه «بتانوني» در سفرنامهي خود آورده است.
بتانوني گويد: «اگر نيك بنگري خواهي ديد كه در اين خانه جز سادگي نيست! خانهاي است داراي چهار اتاق كه سه اتاق از آنها، اندروني است، يكي مخصوص دختران، ديگري براي همسر، سوم براي عبادت و چهارم براي امور شخصي و مراجعات مردم». (2).
در «شفاء الغرامِ» فاسي، مشخصات خانهي خديجه به گونهاي ديگر آمده است. وي مينويسد:
«اين خانه امروزه به صورت مسجد است؛ ايواني دارد با هفت ضلع كه بر هشت ستون قرار گرفته. در وسط ديوار قبلهي آن، سه محراب وجود دارد كه در آن بيست و شش زنجيره، در دو خط موازي ديده ميشود و مقابل آن ايواني است داراي چهار ضلع و پنج ستون و اين دو ايوان را يك صحن به يكديگر ميسازد. ايوان دوم از اوّلي كوتاهتر است؛ در نزديكي آن چند موضع وجود دارد كه مردم آن را زيارت ميكنند:
اوّل موسوم به زادگاه فاطمه عليهاالسلام ميباشد.
دوّم را «قبّهي وحي» گويند كه متّصل به زادگاه فاطمه است.
سوّم «مختبأ» يا اندرون ناميده ميشود.
فاسي، سپس به ذكر مشخصات مساحت اين سه موضوع پرداخته و در پايان ميگويد:
«در زمان خلافت ناصر عباسي (سال 604 هجري) وي به تعمير آن خانه اقدام كرد؛ زيرا از آثار مهم و معروف در مكّهي مشرّفه بوده است».
نامگذاري فاطمه (1)
پيامبر پارچهاي از استبرق را هديه كردند تا چادر براي فاطمهها باشد. آن پارچهها را چهار قسمت كردند؛ قسمتي براي فاطمهي زهرا قسمتي براي فاطمه بنت اسد مادر علي عليهالسلام، قسمتي براي فاطمه دختر حمزه عموي پيامبر و قسمتي براي فاطمه دختر عتبه.
به الهام خداوند متعال بود؛ زيرا خداوند او را از آتش دور نگهداشته است.ديلمي، از ابوهريره و حاكم، از علي عليهالسلام آوردهاند كه:
«إنَّما سُمِّيَتْ فاطِمَة لأَنَّ اللَّهَ فَطَمَها وَ حَجَبَها عَنِ النَّار».
«فاطمه» از «فطم» اشتقاق يافته و به گفتهي «ابندريد» به معناي قطع و جدا نمودن است. و به همين جهت گويند: «فطم الصبي إذا قطع عنه اللّبن». كودك از شير بريده شد.
و گويند: «لأفطمنّك عن كذا»؛ يعني تو را از اين كار منع ميكنم.
مشهورترين نامهاي آن حضرت، «فاطمهي زهرا» است. با اين نام نُه اسم براي ايشان نقل شده است. (2).
ما ميتوانيم ميان نامها و لقبها فرق بگذاريم؛ او فاطمه ناميده شد امّا لقبهايي نيز داشته. در عرف نحويين لقبها از اسامي خاص هستند. نحويين «اسم خاص» را سه قسم كردهاند: نام، لقب و كنيه. هر اندازه شخص داراي شخصيت و موقعيت برجسته باشد، نامهاي بيشتري دارد.
1- گويند بدين جهت زهرا ناميده شد، كه او شكوفهي (درخت وجود مبارك) مصطفي بود و نيز گويند: بدان جهت او را زهرا ناميدند، كه سفيد و نوراني بود. از جعفر بن محمّد از پدرش نقل شده كه گفت:
«از اباعبداللَّه عليهالسلام پرسيدم كه چرا آن حضرت، زهرا ناميده شده؟ فرمود: زيرا هرگاه در محراب عبادت خود ميايستاد، نور وجودش به اهل آسمان پرتو ميافشاند، چنانچه نور ستاره به اهل زمين.»
2- آن حضرت، صديقه، مباركه، طاهره، زكيّه، راضيه و مرضيه لقب داده شده كه هر يك آياتي است از صدق، بركت، طهارت، رضا و اطمينان نفسِ او.
3- و بتول (1)نيز بدان جهت لقب داده شده است كه صفاتش جداي از صفات ساير مردم بود و خداي متعال او را بر ساير زنان در حُسن و فضل و شرف امتياز داده بود، يا از آنرو كه از خلق بريد و به خدا پيوست.
در تاج العروس آمده است: فاطمه دختر پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله بتول ناميده شد؛ زيرا او از جهت منزلت در پيشگاه خداوند متعال، به مريم شباهت داشت.
ثعلب گويد: «به دليل برتري او بر ساير زنانِ اهل زمان خود و امتياز او بر زنان امّت از جهت دين، نَسَب و عفت، سرور زنان عالم است».
و نيز گفته شده: بتول بانويي است كه از دنيا بريده و به خدا پيوسته و از اين رو فاطمه را لقب بتول دادهاند، چنانكه در «تاجالعروس» آمده است: مريم و فاطمه عليهماالسلام را بتول گفتند كه بر زنان عصر خود در فضل و دين برتري داشتند و از دنيا بريده و به خدا پيوستند.
لقب «اُمّالنبي: مادر پيامبر» يا اُمّابيها، به فاطمه عليهاالسلام اطلاق ميشود؛ با توجّه به اين معني، نويسندگان هر يك برحسب ذوق و قريحهي خود، براي آن تفسيري ذكر كردهاند كه
1) يقال: بتله بتلأ اي قطعه و ابانه. و تبتل الي العبادة: أي تفرغ لها و انقطع، والبَتُول بفتح الباء و ضمّ التاء.
شمّهاي از آن را برگزيدهايم:
الف: او كوچكترين دختر از دختران پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود و پس از مرگ خديجه در خانه تنها زندگي ميكرد و عهدهدار امور زندگي پيامبر و در خدمت آن حضرت بود؛ (چون مادرِ پيامبر).
ب: طبيعي است كه زهرا عليهاالسلام مادر پيامبر باشد در رسالتش، نه در ولادتش و شايد اين بر قلم تقدير گذشته و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميدانسته كه جز وجود زهرا، نسلي نخواهد داشت و تنها اوست جرياني اصيل از نور رسالت را در بستر تاريخ و در همهي عصرها بر دوش خواهد كشيد تا بشريت از اين نورِ فياض روشنايي گيرد و به همين دليل بود كه پيامبر نسبت به زهرا محبت شديد داشت. (1).
ج: پيامبر ديده به جهان گشود در حالي كه پدرش را از دست داده بود، ديري نگذشت كه مادر را نيز از دست داد، در حالي كه كودك خردسالي بود.
پيامبر خدا با فاطمه رفتاري داشت همچون مادر و هرگاه از سفر به مدينه مراجعت ميكرد، فقط به ديدار فاطمه ميرفت. از آن زمان كه آمنه بنت وهب مادر گرامي پيغمبر درگذشت، آن حضرت در خانه ابوطالب نشو و نما يافت و از مهر و محبت فاطمه بنت اسد برخوردار شد. پيامبر با فاطمه بنت اسد اُنسي داشت و او را مادر صدا ميزد و چون او درگذشت، حضرتش سخت اندوهگين شد، تا اينكه خدا فاطمه، دخترش را به او عنايت كرد و هرگاه وي را ميديد ياد فاطمهي بنت اسد ميكرد و به ديدارش تسلي مييافت و به همين جهت او (فاطمه دخترش) را «اُمّابيها» ناميد. (2).
رسول مكرّم صلي اللَّه عليه و آله بيهوده به كسي لقب يا كنيهاي نميداد بلكه همهي القاب از روي حكمت بود و هر چيز را در جاي خويش مينهاد؛ زيرا او پيامبر بزرگوار و فرستادهي عظيم خدا بود. بهترين درود و سلام بر او باد!
آن بانويي با فضيلت، دختري مهربان، مجاهدي بردبار، گوهري پاك و كمياب بود. او دختر كيست؟ او همسر كيست؟ او مادر كيست؟ كدامين فرد با چنين نژاد پاك و شرافتمند هماورد تواند بود! نژادي ريشهدار و سلالهي عترت نبوي با آن همه كرامت و بزرگواري!
پدرش كيست؟ سيد و سرور ما محمّد بن عبداللَّه، فرزند عبدالمطّلب، فرزند هاشم، فرزند عبدمناف؛ فرزند قصيّ قرشي عدناني. پيامبر خدا و ختم رسولان، جدّ دوّمِ پدرش، هاشم بن عبدمناف؛ آنكه داراي پيمان و سنت «ايلاف» قريش بود. (1)و نخستين كسي كه دو كوچ را براي قريش بنيان نهاد كه يكي را در زمستان به سوي يمن و حبشه و ديگري در تابستان به شام و غزه گسيل ميشد.
نام هاشم «عمرو» بود و به تدريج اسم هاشم بر او پيشي گرفت، دليل آن اين بود كه سالهايي سخت بر قريش گذشت و داراييهايشان را از دست دادند. هاشم به ديار شام رهسپار شد و نان فراواني تهيه كرد و بر شتر نهاد و به مكّه آورد، شتر نحر كرد و با آن غذايي پرداخت، و آن نانها را خورد ميكرد و در آبگوشت ميريخت و به اهل مكه ميخورانيد. اين نخستين بار بود كه مردم مكّه پس از قحطي، غذايي سير خوردند؛ از اين رو، وي را هاشم ناميدند.
عبداللَّه بن زبعري (شاعر عرب) در اين باره گفت:
«عمرو العلا هشم الثريد لقومه
و رجال مكّة مسنتون عجاف» (2).
«عمرو آن بزرگمردي كه براي قومش غذا فراهم ساخت در حالي كه مردم مكّه قحطيزده و گرسنه بودند.»
هاشم يكي از اجداد زهرا است، وي مردي كريم بود كه كرامتش ضربالمثل بود و درباره آن اشعار ميسرودند، به ويژه در سختيها و بحرانها؛ زيرا گوهر مردان را در ناملايمات ميتوان دريافت. هاشم چشمه خير و كرم بود و همين بس كه قرآن كريم از كوچ قريش در دو فصل ياد كرده:
(لِإيلَافِ قُرَيْشٍ- إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ- فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ- الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ)
و نيز هاشم را منصب «سقايت و رفادت» (1)حج بود و چون موسم حج فراميرسيد در ميان قريش ميايستاد و ميگفت:
«اي گروه قريش! شما همسايگان خدا و خاندان او هستيد، زائران خدا در اين موسم ميآيند و حرمت خانهي خدا را بزرگ ميشمارند. آنها ميهمانان خدا هستند و شايستهترين ميهمان براي ارج نهادن، ميهمان خداست. خداوند شما را براي اين منظور برگزيده و بدان گرامي داشته و به عنوان بهترين همسايه ارج نهاده است. پس مهمانان و زائران خدا را گرامي بداريد. آنها ژوليده و گردآلود، از شهرهاي دور با شتران لاغر ميآيند و رنج راه را پذيرا شده به اين ديار ميشتابند. شما بايد از آنان پذيرايي كنيد و به آنان آب دهيد.»
به دنبال اين سخنان قريش از زائران پذيرايي ميكردند تا آنجا كه اگر خانوادهاي اندك توشهاي داشت، آن را براي ميهمانان خدا ميفرستاد و خود هاشم نيز سرمايهي كلاني براي اين كار اختصاص ميداد و خوراك حاجيان را فراهم ميساخت و نان و گوشت و روغن و خرما و قاووت براي آنان تهيه ميكرد و به سرزمين «منا» آب ميفرستاد، با اينكه آن روز در آن سرزمين آب كمياب بود و اين پذيرايي ادامه داشت تا مردم به شهرهاي خود بازگردند. (2).
در كتاب «منتقي» آمده: هاشم با شخصيتترين فرد قريش بود، او سفرهاي گسترده
داشت كه در رنج و راحت آماده بود. غريبان و درماندگان را پناه ميداد و در احقاق حقوق ميكوشيد. نور پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در چهرهاش ميدرخشيد و هرگاه احبار و عالمان اهل كتاب وي را ميديدند، دستش را بوسه ميزدند. قبايل عرب و گروههاي اهل كتاب، دختران خود را عرضه ميداشتند كه با آنان ازدواج كند تا آنجا كه «هرقل» پادشاه روم براي او پيام داد:
«مرا دختري است كه زيباتر از آن زنان نزدهاند، نزد ما بيا تا او را به همسري تو دهم، از وجود و كرم تو مرا خبرها دادهاند!»
او ميخواست بدين وسيله نور مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را، كه در كتابهايشان وصفش را خوانده بودند، به خاندان خود منتقل كند، كه هاشم اين پيشنهاد را رد كرد. (1).
باري، چنين بود جد بزرگوار محمّد صلي اللَّه عليه و آله، پدر گرامي زهرا عليهاالسلام؛ با آن صفات خجسته و اخلاق فاضله و مشخّصههاي عالي انساني كه در ميان اهل مكّه بدو منحصر بود و در جزيرةالعرب با آن شهرت داشت.
امّا ديگر جدّ پدري زهرا عبدالمطّلب بود كه او را «شيبة الحمد» ميناميدند. اين نامگذاري داستاني دارد كه خلاصهي آن چنين است:
عمويش مطّلب پسر عبدمناف پس از درگذشت برادرش هاشم آب و غذا دادن به حجّاج را عهدهدار شد و قريش او را به خاطر سخاوتش فيض ناميدند. مُطّلب، دوستي داشت به نام «ثابت بن منذر»، پدر حسان بن ثابت (شاعر معروف عرب).
روزي ثابت نزد مطّلب آمد و گفت: «فرزند برادرت شيبه را جمال و شخصيت و شرافتي است، وي را فراخوان».
مطّلب گفت: «همين امروز به سراغ او ميروم».
ثابت گفت: «تصور نميكنم كه مادرش سلمي و داييهايش او را به تو بدهند.»
سلمي كه بود؟ سلمي دختر عمرو پسر زيد بن لبيد، از قبيلهي بنيعدي بن نجار بود. در يكي از روزها كه هاشم با جمعي از قريش به مدينه آمده بودند، در يكي از بازارها براي خريد و فروش رفته و زني را ديده بودند كه از بالاي بلندي در بازار، به خريد و فروش
1) الزرقاني، ج 1، ص 37.
دستور ميدهد، او زني چابك، زيبا و باوقار بود. هاشم از حال او جويا شد كه دوشيزه است يا همسر دارد؟ گفتند:
«دوشيزه است ولي به دليل شخصيت و جايگاهش به همسري مردان تن ندهد، مگر آنكه او را آزاد بگذارند و خود صاصب اختيار امور خويش باشد.»
هاشم از او خواستگاري كرد، آن زن (سلمي) كه شرافت و شخصيت هاشم را ميدانست،پذيرفت و از آنها فرزندي پديد آمد به نام «شيبه» كه در سرش سفيدي داشت. هاشم در يكي از سفرهاي شام درگذشت و در غزه به خاك سپرده شد و شيبه تحت سرپرستي مادر و داييهاي خود بود تا اينكه «ثابت» خبر او را به عمويش «مطلب» داد و مطلب براي گرفتن شيبه نزد سلمي رفت كه وي در آغاز امتناع ورزيد و بالأخره راضي شد؛ مطلب شيبه را به مكّه آورد.
قريش گفتند: «اين غلامِ مطلب است».
مطّلب گفت: «واي بر شما او فرزند برادر من (شيبه) پسر عمرو (هاشم) است» و از آن پس «شيبه» به عبدالمطلب شهرت يافت. مطلب راهي يمن شد و در آنجا وفات كرد. سپس عبدالمطلب پسر هاشم خدمت حاجيان را به عهده گرفت و همواره با آنان غذا ميرساند و در ظرفهايي از پوست (مَشْك) در مكّه آب ميداد و چون چاه زمزم را حفر كرد و آب فراهم گرديد، آب آن را در اختيار زائران قرار ميداد. بدينسان او نخستين كسي است كه زمزم را حفر كرد. (1).
عبدالمطّلب از زمزم آب حمل ميكرد و به عرفات ميبرد و حاجيان را سيراب ميكرد و خاطرههايي با شكوه تجديد ميشد: خاطرهي پيامبر خدا، اسماعيل عليهالسلام، آن روز كه پدرش ابراهيم عليهالسلام در فلات خشك و سوزان مكّه با اندكي آب و غذا او را به امر خدا، رها ساخت و دربارهي آنان دعا كرد و آن دعا به اجابت رسيد، آب زمزم از زير قدم اسماعيل جوشيد! و اين نويد دلگرمكننده براي او و مادرش بود.
آري پس از سالها از زمزم اثري نمانده بود، عبدالمطّلب آن را به تنهايي دوباره
1) هنگامي كه جُرهُم ميخواستند از مكّه خارج شوند، چاه زمزم را در خاك پنهان كرده بودند.
حفر كرد و همانجا نذر كرد كه اگر خدا او را ده پسر دهد، يكي را قرباني كند! عبدالمطّلب زمزم را حفر نمود تا آنكه براي هميشه جاري باشد و آن خاطرههاي شيرين را به ياد آوَرَد.
اين ارادهي الهي بود كه براي عبدالمطّلب و فرزندانش، آن چشمهي با بركت را به جوشش آورد، به گفتهي آن زن كاهن؛ اين نشانهاي است از آن مرد بزرگ، كه طهارت و بركت فراواني را به يادگار نهاد، چرا چنين نباشد؟! در حالي كه او از خداپرستاني بود كه هرگز بت را پرستش نكردند! او از ظلم و ستم متنفر بود و از گناه دامن منزه داشت؛ اينها سجاياي فطري است كه با روح اين مرد بزرگ عجين شده بود.
روزگاران ميگذرد، خداوند متعال به عبدالمطّلب ده پسر روزي ميكند: «حارث، زبير، ابوطالب، عبداللَّه، حمزه، ابولهب، غيداق، مقوم، ضرار و عباس». عبدالمطّلب فرزندان را جمع كرده و از نذر خود در خصوص قربان كردن يك پسر خبر ميدهد و از آنها ميخواهد كه تسليم عهد خدا باشند. هيچيك از آنها خودداري نكرده و همه گفتند: به نذر خود وفا كن و هر آنچه خواهي عمل كن! پدر گفت: «هر يك از شما نام خود را بر تيري بنويسد» و آنها چنين كردند، عبدالمطّلب به درون كعبه رفت و به كليددار گفت تيرهاي قرعه را بيندازد، نخستين بار، تيري آمد كه نام عبداللَّه بر آن بود؛ عبدالمطّلب عبداللَّه را بسيار دوست ميداشت، دست او را گرفت و با كاردي كه همراه داشت رهسپار قربانگاه شد، دختران عبدالمطّلب گريستند، يكي از آنا به پدر گفت: «به جاي او شتران خود را كه در حرم ميچرند قرباني كن.» قريش نيز بر اين امر اصرار ورزيدند. عبدالمطّلب به كليددار گفت آن تير را بر عبداللَّه و ده شتر افكن، چون ديه در آن روز ده شتر بود كليددار قرعه زد و اين بار هم به نام عبداللَّه درآمد! عبدالمطّلب ده شتر ديگر افزود و باز قرعه به نام عبداللَّه اصابت كرد! تا اينكه سرانجام عدد به صد شتر رسيد و قرعه به نام شتران اصابت كرد. عبدالمطّلب تكبير گفت و مردم نيز تكبير گفتند و عبدالمطّلب آن شتران را قرباني كرد.
اين خاطره يادآور قرباني اسماعيل است كه ابراهيم در رؤيا ديد و بر آن مصمّم شد و پسر جز تسليم و بندگي از خود نشان نداد و گفت «هر آنچه بدان مأمور شدهاي بكن، كه به
خواست خداوند مرا از بردباران خواهي يافت» و خداوند «فدايي» فرستاد و اين سنّت اسلامي همه سال تكرار ميشود تا يادآور آن ذبح عظيم باشد.
تصوّر ميكنم، داستانِ نذرِ عبدالمطّلب نيز در ذبح يكي از پسرانش جز به الهام خداوند نبوده است تا نشان دهد كه نسل پاك از ابراهيم و اسماعيل همچنان ادامه دارد، تا به عبدالمطّلب و عبداللَّه و محمّد صلي اللَّه عليه و آله برسد.
داستان عبداللَّه فرزند عبدالمطّلب به جز به اشارهي خداوند نيست كه تجلّيات نبوّت را در اين نسل پاك و در وجود مرداني كه خدا ايشان را از ميان بندگانِ برگزيده به نمايش گذاشته و اصالت، طهارت، حسن خُلق، كَرَم، جود و ديگر صفاتِ ستوده را در آنان به وديعه نهد تا در جويبارِ نبوّتِ بزرگ حضرت محمّد صلي اللَّه عليه و آله جاري و ساري گردد.
عبداللَّه، پسر عبدالمطّلب به صد شترِ فدا مقابله شد و اين نخستين بار بود كه صد شتر فديهي نفس قرار گرفت و اين سنّت در قريش و عرب رواج يافت و رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هم آن را امضا كرد.
در طبقات ابنسعد آمده است كه عبدالمطّلب زيباترين، نيرومندترين، بردبارترين و بخشندهترين فرد قريش و از همهي مردم پاكدامنتر بود و هيچ زمامداري او را نديد، مگر آنكه به تعظيم وي كوشيد. او آقاي قريش بود تا زماني كه به ديار باقي شتافت. (1).
از مناقب او: وفاي به عهد بود حتّي پس از مرگش! گروهي از خزاعه، نزد او آمده، گفتند: «ما همسايگان شماييم، آمدهايم با تو همپيمان شويم.» او پذيرفت و با هفت تن از فرزندان مطّلب (پسر عموهايش) و «ارقم بن نزله» و ضحاك و عمرو، فرزندان ابيصيفي از اولاد هاشم آمدند، داخل دارالندوه شدند و پيمان بستند كه يكديگر را ياري رساند و ياران يكديگر باشند و نامهاي را امضا كردند و در كعبه آويختند و عبدالمطّلب شعري گفت بدين مضمون:
«به زبير (پسرم) وصيت ميكنم كه اگر مرگم دررسد، عهد مرا با بنيعمرو نگهداريد و پيماني را كه شيخ او بسته محترم شمارد و از ستم و نيرنگ بپرهيزد؛ زيرا آنها پيمان ديرين را ارج نهاده و با پدرت همسوگند شدند كه در كنار قومت بمانند.»
1) طبقات ابنسعد، ج 1، ص 5.
عبدالمطّلب به پسرش زبير سفارش كرد و زبير به ابوطالب و او به عباس بن عبدالمطّلب.
پايبندي به عهد و پيمان از صفات برجسته است كه همواره مايهي افتخار بوده و ياد آن بر زبانها جاري گشته است و چنين بود عبدالمطّلب جدّ بزرگِ فاطمهي زهرا عليهاالسلام، و ميدانيم كه اوصاف به وراثت از پدران به فرزندان و نوادهها منتقل ميشود و فروع از اصول، مايه ميگيرد و بدينگونه بود كه زهرا از دودمان پاك مصطفي صلي اللَّه عليه و آله برگزيدهي گزيدهها است.
يكي از وقايع و شواهد تاريخي كه دلالت دارد عبدالمطّلب مردي مبارك بود و پيوند روحي با خدا داشت، داستاني است كه رقيه دختر صيفي بن هاشم، نقل ميكند؛ او ميگويد:
«سالهاي قحطي بر قريش گذشت كه داراييها بر باد رفته و جانها در معرض هلاكت قرار گرفت. در خواب شنيدم هاتفي كه ميگفت: اي گروه قريش! پيامبرِ مبعوث از شماست كه زمان ظهورش ميرسد و براي شما باران و خرّمي و فراواني نعمت را ميآورد.
اينك بنگريد مردي شريف را، با استخوانهاي درشت، سفيدروي با ابروان به هم پيوسته با مژههاي بلند، موي مجعّد، گونههاي هموار و بيني كشيده؛ او و همهي فرزندانش جمع شوند و از ميان هر قبيله مردي بيايد و خود را پاك و پاكيزه كند و خوشبو سازد و ركن «حجر الأسود» را استلام كنيد، آنگاه بر قلّهي ابوقبيس رويد و آن مرد از خدا باران طلب كند و شما آمين گوييد، كه براي شما باران ببارد. صبح شد و اين خواب را براي آنها گفتم.»
بررسي كردند ديدند مردي كه اين صفات را دارد عبدالمطّلب است. همه نزد او گِرد آمدند و از قبيله مردي آمد و همان كار كه در خواب ديده بودم، انجام دادند و بالاي كوه ابوقبيس رفتند و با آنها كودكي بود كه بعداً به رسالت مبعوث شد! عبدالمطّلب پيش آمد و گفت: بار خدايا! اينها بندگان تو و فرزندان بندگان تو و كنيزان و دختران كنيزان تو هستند و ما را پيش آمدي شده كه خود ميبيني، سالهاي قحطي بر ما گذشته و چهارپايي باقي نگذاشته و بر جانها تاراج زده، پس قحطي از ما بردار و باراني و فراواني نعمت بر ما ارزاني دار! ديري نگذشت كه سيلها جاري شد و به بركت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله مردم
سيراب گشتند.
رقيه دختر ابيصيفي به همين مناسبت اين اشعار را سرود:
بشيبة الحمد أسقي اللَّه بلدتنا
و قد فقدنا الحيا و اجلوذ المطر
فجاد بالماء جوني له سبل
دان فعاشت به الأنعام والشجر
منا من اللَّه بالميمون طائره
و خير من بشرت يوما به المضر
مبارك الامر يستسقي الغام به
ما في الأنام له عدل و لا خطر
«به دعاي شيبة الحمد (عبدالمطّلب) خدا شهر ما را سيراب كرد، در حالي كه باران را نميديديم و بارشي نبود.
آنگاه آب از هر طرف جاري شد و چهارپايان و درختان زنده شدند.
اين منّت خداوند بود كه به ميمنت آن نيك فال و بهترين كسي كه روزي «مُضر» را به وجودش بشارت داده بودند، شامل حال ما شد.
آن وجود مبارك كه ابرها به بركتش ببارند، و در ميان خلق ما مانند او و به بزرگياش، نظيري نيست!»
آري، پيوند ايماني ميان جد بزرگ پيامبر عبدالمطّلب با آفريدگار هستي پايدار بود و او خدا را بر آيين ابراهيم پرستش ميكرد و آن هاتف كه در خوابِ «رقيقه» آمد، اشارهاي بود از خداي متعال و نشانهاي بر اينكه نبوّت در نسل اين مرد پاك و وجود مبارك او خواهد بود، كه چون با دعا از خدا طلب باران كرد، خدا بيدرنگ دعايش را به اجابت رسانيد و اين خود دليلي است بر گنجينهي قلبِ پاك تهي از شرك و صفاي نفس و روشني باطن كه تمام وجودش را به خدا متوجه ميساخت و خدا خواستهي او را برآورده نمود.
عبدالمطّلب خبر آمدن پيامبري را شنيده بود و آرزو ميكرد او از دودمان وي باشد و بدين منظور در انجام هر عملي كه رضاي خداي را در بر داشت شتاب ميگرفت. يكي از روزها در سفر يمن بر يكي از بزرگان «حمير» وارد شد. نزد وي، مردي را از اهل يمن ديد كه عمر طولاني داشت و كتابهاي فراواني را خوانده بود.
وي رو به عبدالمطّلب كرد و گفت:
«به من اجازه ميدهي قسمتي از بدنت را بازبيني كنم؟» هر جايي از بدن مرا تو نتواني ديد! گفت: «منظورم دو سوراخ بيني توست». جواب داد: مانعي ندارد آنگاه به موهاي بيني او نگريست و گفت: «نبوت و سلطنت را ميبينم، يكي از اين دو، در بنيزهره است!»
عبدالمطّلب برگشت و با هاله دختر وهب بن عبدمناف بن زهره، ازدواج كرد و فرزندش عبداللَّه نيز با آمنه دختر وهب ازدواج كرد و محمّد صلي اللَّه عليه و آله تولّد يافت و بدينگونه خداوند در فرزندان عبدالمطّلب، نبوّت و خلافت را قرار داد و خدا داناتر است كه اين تَفَضُّل را در كجا نهد و عواملي پيش آيد تا عبدالمطّلب را به اين شرافت كه اراده و تقدير خداوندي خواسته بود، بكشاند.
واقعهي ديگري پيش آمد كه نشان ميداد عبدالمطّلب چگونه به خدا توّكل دارد، خداوندي كه بر بندگان حاكم است و ميتواند هر ستمگري يا متكبري را در يك لحظه خوار و ذليل كند. اين واقعه مربوط به بيتاللَّه الحرام است، آنگاه كه ديكتاتوري چون «ابرههي اشرم» تصميم گرفت كه كعبه را ويران كند و لشكري جرّار، همراه پيلها، بسيج كرد و به سوي كعبه حركت داد، وقتي به حرم رسيدند، يارانش را گفت: «دامها و اموال مردم مكّه را غارت كنند. شتري از عبدالمطّلب به يغما برده بودند، وي نزد ابرهه آمد.
ابرهه گفت: چه حاجت داري؟
عبدالمطّلب پاسخ داد شتر مرا به من بازگردان.
ابرهه از اين خواست در شگفت شد! و گفت فكر كردم ميخواهي دربارهي اين خانه كه مايهي شرف و شخصيت شما است، با من صحبت كني.
عبدالمطّلب گفت: تو شتر مرا به من بازگردان و اين تو و اين هم خانه! آن را خدايي است كه از آن دفاع خواهد كرد!
ابرهه دستور داد شتر عبدالمطّلب را به او بازگرداندند و چون آن را گرفت، نعل بر آن آويخت و براي قربان كردن روانه شد و در حرم رها كرد تا اگر ابرهه قصد آن كند پروردگار حرم را خشم گيرد. عبدالمطّلب بر كوه حرا رفت و اين شعر خواند:
نلا همّ إن المرء يمنع رحله
فامنع رِحالكَ
لا يغلبنّ صليبهم و محالهم
غدواً محالك
إن كنت تاركهم و كعبتنا
فأمرٌ ما بدا لك
«آفريدگارا! مرد از دارايي خود دفاع ميكند، تو نيز از خانهات دفاع كن!
صليب آنها و نيرنگشان هرگز بر ارادهي تو پيروز نميگردد.
اگر آنها (ابرهه و سپاهش) و كعبهي ما را به حال خود واگذاري، امر، امر توست هر آنچه خواهي بكن.»
آنگاه پرستوها هجوم آوردند و لشكر متجاوز را هلاك كردند! و عبدالمطّلب از «حرا» فرود آمد، دو تن از مردان حبشه پيش آمده و سر او را بوسيدند و گفتند: «راستي تو بهتر ميدانستي!»
اين است شفاف بودن روح و قدرت ايماني نفس در حدّ عالي! صاحب خود را چنان ميسازد، كه ميبيند چيزي را كه ديگرن نتوانند ديد! آري عبدالمطّلب، جد بزرگ زهرا عليهاالسلام، از چنين سرمايهي معنوي ارزشمندي برخوردار بود كه از ريشهها به شاخهها (فرزندان) گسترش يافت تا آنها را نيز از صفا و قدرت روحي و پاكيزگي پُر كند.
امّا جدّ پدري زهرا عليهاالسلام، عبداللَّه پسر عبدالمطّلب است. عبداللَّه از همهي فرزندان نزد پدر محبوبتر بود! پدرش عبدالمطّلب، فرزند هاشم كانون شرف بود و براي هاشم فرزندي جز او نماند؛ او در ميان قوم خود به شرافتي نايل شد كه هيچ يك از فرزندان نايل نشدند. افراد قوم، وي را دوست ميداشتند و شخصيت او را بزرگ ميشمردند. مادرش فاطمه، دختر عمرو بن عائذ مخزومي، از متن خانوادهي قريش بود.
فرزندان عبدالمطّلب عبارت بودند از:
«ابوطالب، زبير، عبداللَّه، امحكيم، (كه با عبداللَّه از يك شكم بود) عاتكه، برّه، اميمه، واروي»
جدّهي عبداللَّه از ناحيهي پدر، سلمي دختر عمرو، از بنينجّار بود كه به جهت شرافت و
شخصيت، تن به ازدواج با مردان قومش نميداد، مگر آن كه شرط ميكردند اختيار آن زن دست خودش باشد و هرگاه خواست، از شوهرش جدا شود! مادر وي «تحمر دختر عبداللَّه بن قصي قرشي» بود.
اينها درختان ريشهدار و نسبهاي اصيلي هستند كه همه در ميان قوم خود شهرهي شرافت بودند.
بارزترين نمونه بزرگي در دوران حيات عبداللَّه، داستان قرباني كردن است؛ آنگاه كه پدرش قصد قربان كردن وي را داشت و دختران عبدالمطّلب خروشيدند و قريش از خانههاي خود بيرون ريختند و گفتند: به خدا هرگز او را نميتواني قرباني كني! و عذرت پذيرفته نيست؛ اگر چنين كني، در آينده نيز مرداني ميآيند كه فرزندانشان را قرباني كنند! و اين براي مردم سنّت پسنديدهاي نيست. آنگاه عبداللَّه را با صد شتر فدا داد كه با اين عمل دلهاي مردم مكّه به وجد آمد؛ چرا كه آنها نسبت به اين جوان كه با صبر و تسليم در برابر امر خدا، رضا به تقدير داده و آماده قرباني شده بود- در حالي كه ميان او و مرگ جز مويي فاصله نبود- علاقهي خاصي داشتند. خدا او را با بزرگترين فديهاي كه عرب در آن زمان شنيده بود از مرگ رهانيد!
در جاي جاي شهر مكّه، جشنها به پا كردند، مشعلها افروختند و دربارهي ماجراي ذبح نياي بزرگ اين خاندان- اسماعيل- كه پدرش ابراهيم او را به قربانگاه برد و خدا ذبح عظيم فداي او فرستاد و او را كه با مرگ فاصلهاي نداشت نجات داد- سخنها ميگفتند و اين قصه را كه پدران و نياكان طي قرنها براي يكديگر بازگو كرده بودند، نقل ميكردند؛ قصهاي كه مانند آن، امروز در كنار آن بيت عتيق- خانهاي كه ابراهيم و اسماعيل بنا كردند- اتّفاق افتاده است، اما اين بار موضوعِ فدا، يكي از نوادههاي اسماعيل است، كه در زمين زياد شدهاند و مجد و عظمت را از نياكان به ارث ميبرند.
اين بعيد نيست كه برخي محدّثان گذشته عنايت خاطر دارند كه ميان دو ذبح: اسماعيل و عبداللَّه پيوند زنند و گاه به خيال اينان خطور كرده كه از پس پرده غيب به جستجوي رازي باشند، كه عبداللَّه آن را انتظار ميكشيد تا همانند اسماعيل پس از قرباني، آتيهاي درخشان پيش روي او باشد!
عبداللَّه آن جواني بود، كه همهي دوشيزگان قريش و بلكه همهي دختران مكّه، رؤياي وصل وي را در سر داشتند؛ برخي زنان پيشنهاد ازدواجِ با وي ميدادند و او امتناع ميورزيد؛ از جمله: «قتيله دختر نوفل فرزند اسد بن عبدالعزّي» از قريش، خواهر «ورقة بن نوفل»، كه در كنار خانهي كعبه جلو عبداللَّه را گرفت و گفت: عبداللَّه! كجا ميروي؟ و او جواب داد: با پدرم ميروم. قتيله گفت: صد شتر، همانند آنچه فداي تو شد، قرباني كنم كه هماكنون همسري مرا بپذيري! عبداللَّه پاسخ داد: من با پدرم هستم و مخالفت او نكنم و جدايي او نپذيرم! و در روايت ديگر است كه چون عبداللَّه بر آن زن گذشت، زن لباس او را گرفت و پيشنهاد همسري داد اما عبداللَّه امتناع كرد و گفت: خواهم آمد! و شتابان گريخت.
يكي ديگر از اين زنان، «فاطمه دختر مرّ» يكي از زيباترين و عفيفترين زنان بود كه به گفتهي ابنسعد در «طبقات» كتابهايي خوانده بود يا به گفتهي «طبري» و «ابنكثير» كاهنهاي بود از قبيلهي خثعم كه عبداللَّه را به همسري فراخواند و گفت: به ازاي آن صد شتر ميدهم و عبداللَّه به او نگاه كرد و گفت:
امّا الحرام فالممات دونه
والحلّ لا حلّ فاستبينه
فكيف بالأمر الذي تنوينه
يحمي الكريم عرضه و دينه
«امّا به حرام، كه مرگ به از اينست، و اگر به حلال است، كه من آن را حلال نميدانم.
تا چه رسد به آنچه تو ميخواهي! شخص با كرامت، دين و آبروي خود را پاس ميدارد!»
اين خبر به جوانهاي قريش رسيد و به ملامت او زبان گشودند، عبداللَّه در پاسخ آنها اشعاري سرود كه مضمون آن چنين است:
«ابري را ديدم كه چهره نمود و با ريزش باران، نور اميد درخشيدن گرفت.
آبي كه از آن پديد آمد پيرامونش را همچون سپيدهي صبح برافروخت.
و اين همان شرافتي است كه بدان اعتراف ميكنم و چنين نيست كه هر كس چوب
آتش زنه را بر هم زد، روشنگر باشد.» (1)
فتلألأت بحناتم القطر
فلمائها نور يضيء له
ما حوله كاضائة الفجر
و رأيته شرفا ابوء به
ما كلّ قادح زنده يوري.
.آري، اين است نياي پاك، كه تن به افسونِ زيبا رويان مكّه نميدهد؛ شهري كه در آن عادات جاهليّت موج ميزد و رذائل اخلاقي شيوع داشت. در اين شهر عبداللَّه داراي قلبي است كه عفّت، طهارت، و پاكدامني از آن ميجوشد و موج ميزند، هر قدمي كه برميداشت بر محاسبهي پاكي و مقياس عفاف و رهگذر پاكدامني بود.
اين است ذريّهاي كه هر يك به ديگري پيوند خوردهاند و خانداني كه در فضاي عطرآگين شرف و سيادت، از فضايل اخلاق و خصالِ خجسته برخوردارند.
آمنه، بانويي پاك بود، كه خدايش از ميان زنان جهان برگزيد تا مادرِ سرور انسانها باشد، در رحم خود او را بپروراند و با خون و عواطف خويش تغذيهاش كند.
او گراميترين دوشيزهي قريش، از بني بن زهرة كلاب، برادر قصيّ بود و اين دو، شريفترين افراد قريش بودند. پدرشان وهب پسر عبدمناف كه در شرف و نسب، آقايي داشت و مادرشان از فرزندان عبدالدار بود.
بدينسان، آمنه برگزيدهي قريش از جهت پدر و مادر است، كه عبداللَّه پسر عبدالمطّلب وي را به همسري برگزيد و اين زوج گرامي، برگزيدهي نخبگان قريش بودند؛ چنانچه رسول مكرّم صلي اللَّه عليه و آله فرمود:
«خداوند همواره مرا از صلبهاي پاك به رحمهاي پاك منتقل ميكرد، در حالي كه پيراسته و مهذّب بودم و اگر نسلي دو شاخه ميشد، من در بهترين آنها قرار داشتم!»
1) إنّي رأيتُ مخيلة عرضت
در اين خاندان كريم از بنيزهره، گراميترين مادر كه بشر ميشناخت، در مكه تولّد يافت و رشد كرده و بالنده شد و جوانان قريش آرزوي وصلت با او را داشتند؛ چرا نداشته باشند؟! در حالي كه او دختر فروزنده قريش بود، كه در حسب و نسب و كرامت و شرافت مانندي نداشت. چه بسا روح و قلب آمنه از دور شيداي پسر عمويش عبداللَّه- برجستهترين جوان قريش- بود و بديهي است كه قلبش ميتپيد و اندوه، دلش را ميآزرد، آنگاه كه خبر نذر عبدالمطّلب در ذبح عزيزترين فرزندش عبداللَّه را از زبان مردم مكّه ميشنيد.
وقتي كه فدا آمد و عبداللَّه از قربان شدن معاف گرديد و هلهلهي شادي در مكّه پيچيد، قلب آمنه هم با شادماني آرام گرفت! چون عبدالمطّلب از نحر صد شتر فارغ شد، با گروهي از سرشناسان بنيهاشم، راهيِ خانهي بزرگ بنيزهره (وهب پسر عبدمناف) گرديد، در حالي كه فرزند گرانقدرش عبداللَّه، در كنارش بود.
آمنه ميپرسيد، گروه بنيهاشم براي چه آمدهاند؟
در اين هنگام مادرش «برّه» پيش آمنه آمد تا خبر خواستگاري را با او در ميان بگذارد. پدرش وهب آمد و با نرمي گفت: «شيخ بنيهاشم آمده تا براي پسرش عبداللَّه همسري برگزيند.» پس با عجله نزد ميهمان بزرگوارش آمد و آمنه را تنها گذاشت، تا مجال انديشيدن يابد.»
بدينسان، آفريدگار جهانيان آمنه را به همسري، براي جوانمردي از بنيهاشم- كه محبّت و علاقهاش دلهاي اهل مكّه را به تسخير درآورده بود- برگزيد. و در آن زمان قلبِ پاكِ آمنه، در برابر اين پيش آمدِ غيره منتظره تپيد! سينه بر سينهي مادرش «برّه» نهاد تا براي آرامش قلب خود مدد گيرد.
اين خبر در مكّه پيچيد و شهر براي جشن عروسي آن دو جوان شريف آماده شد؛ زيباترين جوانِ قريش و مكّه و پاكترين و گراميترين دوشيزهي دنيا. فانوسها در اطراف حرم افروخته شد و سران و بزرگان قريش در دارالندوه جشن گرفتند، اين جشنها سه شبانهروز ادامه داشت تا آمنه به حجلهي همسر عزيزش آمد، خانهاي ساده كه با آن محبوب عزيز زيباتر از كاخهاي جهان بود!
آمنه گويد: در حالي كه بين خواب و بيداري بودم، صدايي به گوشم رسيد و به من گفت: «اينك تو به وجود سرور اين امّت آبستني!» من از حمل بيخبر بودم و اثري از آن مشاهده نميكردم.
اين رؤياي روشن، اركان وجود آمنه را لرزاند؛ رؤيايي كه به حقيقت تجسّم يافت. نوري ديد كه از وي ساطع شد. افق تا افق را از روشني لبريز ساخت تا آنجا كه «بُصري» يكي از شهرهاي شام را ديد و اين هنگامي بود كه شوي عزيزش به يثرب سفر كرده و به همسر خود وعدهي ديدار داده بود.
آمنه دوست داشت همراه همسرش ميبود تا آنچه ديده و شنيده است، او هم ميديد و ميشنيد. دوري شوهر طولاني شد. به بيماري مبتلا گرديد و در ديار داييهاي خود (در يثرب) بستري شد و ار قافلهي مكّه جا ماند. آمنه با بيصبريِ تمام، انتظار بازگشتِ شوهرِ مهربانش را ميكشيد، امّا او چند روزي پس از حركت قافله از يثرب، دست از جهان شسته و در يثرب رخ در نقاب خاك كشيده بود. درد فراق قلب شاداب آمنه را سخت ميفشرد و آتشِ غم اندرونش را ميسوخت.
عبداللَّه رفت و به ديار جاويد شتافت و ديدگان آمنه در فراقش اشك ميباريد و در رثاي او ميگفت:
«گوهر زيباي هاشم سرزمين بطحا را بدرود گفت و در لحد منزل گرفت.
پيك اجل او را فراخواند و او را پاسخ داد، ديگر وي را همانندي در ميان مردم نيست.
در آن شب كه تابوتش را به دوش ميكشيدند، يارانش سراسيمه و بيقرار بودند.
امّا مرگ بيرحمانه بر او شبيخون زد، وه! چه بسيار كريم و مهربان بود.»
رحمت و رأفتِ خداوند قلب آمنه را كه در آتش قهر ميسوخت، آرامش داد و با بزرگترين نويد كه سرود غيب ندا ميداد، اُنس و تسلّي بخشيد. ماههاي حمل به كندي گذشت و آن وعدهي عظيم فرارسيد، زنان بنيزهره پيرامونش حلقه زدند تا تولّد فرزند عبداللَّه را ببينند امّا در تصوّر آنها نميگنجيد كه بزرگترين لحظات تاريخ بشري را شاهد خواهند بود.
اتاق از نور لبريز شد، بلكه شايسته بود همهي دنيا از نور لبريز گردد! زيرا به استقبال بزرگترين فرزندان آدم ميرود. به روايت سهيلي، امّعثمان ثقفي گويد:
«من در ولادت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله حضور داشتم. خانه لبريز از نور بود و ستارگان را ديدم كه نزديك شدهاند، چنانكه گويي بر زمين سقوط ميكنند!»
ولد الهدي فالكائنات ضياء
و فم الزمان تبسم و ثناء...
يوم يتيه علي الزمان صباحه
و مسائه بمحمد و ضياء
و الآي تتري والخوارق جمة
جبريل رواح بها غداء
«هدايت، زاده شد و به همهي كائنات روشني بخشيد، و زمان لبخند ميزند و ثنا ميخواند.
روزي كه بامداد و شامگاهش با محمّد صلي اللَّه عليه و آله پرتوافكن است.
نشانههاي (غيبي) مشهود است و معجزات يكي پس از ديگري ميرسد و جبرئيل صبح و شام آن را فرود ميآورد».
مكّه سراسر، براي ميلاد رهنماي بزرگ بشر، جشن شادماني گرفت. درود و سلام و بركت خدا بر او باد! عبدالمطّلب، جدّ اين نوزاد او را محمّد ناميد! ميلاد آن گرامي سر سلامتي يا تسليتي بود براي مادرش آمنه كه با مرگ همسر عزيزش اندوهگين بود. و هر چه مهر و محبّت داشت نثار اين فرزند عزيز ميكرد، امّا ياد و خاطرهي عبداللَّه با گذشت سالها فراموشش نميشد و هر لحظه غم او را تازهتر ميكرد. بر آن شد كه به زيارت قبرش بشتابد و دردهاي درون را تخفيف دهد.
مادر در حالي كه پارهي جگر خود و عبداللَّه را همراهي ميكرد، راهيِ يثرب شد و در خانهي داييهاي شوهرش يك ماه به سر برد. پس از ديدار قبر عبداللَّه، با يكي از قافلهها عازم مكّه گرديد، همين كه قافله به «ابواء» رسيد توفاني سخت ورزيد و حركت قافله را به تاخير انداخت؛ در اين ايام آمنه بيمار شد؛ بدانگونه كه توان حركت نداشت. بيماري شدّت گرفت تا جان به جان آفرين تسليم كرد و محمّد صلي اللَّه عليه و آله كه با مادر وداع ميكرد، ناظر
در گذشت آن مهربان بود و ميگفت:
«كلّ حيّ ميّت و كلّ جديد بال و كلّ كبير يفني».
«هر زندهاي ميميرد و هر نويي كهنه ميشود و هر بزرگي روزي رهسپار نابودي ميگردد.»
آن پيكر پاك در ابواء به خاك سپرده شد و دشت و بيابان را در وحشت فروبرد و كودك عزيز- كه سلام و درود خدا بر او باد- با قلبي شكسته و دلي پر غصّه راهيِ مكّه شد. چه سخت است فراق عزيزان بر قلبهاي مهربان و حسّاس! ياد مادر از دست رفته و آثار عميق هجرانش، همپاي زمان قلب مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را ميفشرد و از ديدگانش اشك ميباريد.
بيش از چهل سال گذشت و پيامبر همچنان در انديشهي هجران مادر بود و از خداوند خواست كه براي زيارت قلب مادر، او را اذن دهد تا در آنجا اشك بريزد و ياران نيز گريه كنند.
عبداللَّه بن مسعود گويد:
«پيامبر صلي اللَّه عليه و آله حركت كرد و ما آن حضرت را همراهي ميكرديم، همين كه به قبرستان رسيديم، ما را فرمود بنشينيم و خود در ميان قبرها راه ميرفت تا به قبر مادر رسيد، نشست و با وي راز طولاني گفت، سپس صدا به گريه بلند كرد و ما نيز با گريهي آن حضرت گريستيم! آنگاه پيامبر به سوي ما آمد و در اين حال عمر بن خطاب با آن حضرت روبرو شد و گفت: اي پيامبر خدا، از چه گريستيد و ياران را به گريه آورديد؟ پيامبر دست او را گرفت و با اشاره به ما فرمود: گريهي ما شما را بيتاب كرد؟! گفتيم: آري، يا رسولاللَّه! اين جمله را سه بار تكرار كرد و سپس فرمود: قبري كه من با آن راز ميگفتم قبر مادرم آمنه بنت وهب بود و من از پروردگار اجازه خواستم كه زيارتش كنم و او به من اجازه داد.» (1).
آري، اين بانوي بزرگ آمنه مادر مصطفي صلي اللَّه عليه و آله است. بانوي پاك و گرانقدري كه از
1) الحاكم، ج 2، ص 336، روايت صحيح است و بُرَيده نيز آن را به سند ديگر آورده، ج 1، ص 376 و ذهبي نيز نقل كرده و اصل حديث از صحيح مسلم، ج 2، ص 671 ميباشد.
حسب و نسب و نژاد شريف و معدن پاك مايه گرفته بود و خدايش برگزيد تا مادر سيد المرسلين باشد و مكّه و بزرگانش گواهي دادند كه به او فضل و عنايت آفريدگار جهان نايل آمد و خدا خواست كه نام و تاريخ و سيرهي او طي قرنها جاودانه بماند و برتري و جايگاه رفيع اين بزرگ زن و محبّت پيامبر خدا را نسبت به او و نيز مهر و محبّت آن مادر را نسبت به رسول خدا نسلها و عصرها بازگو كنند.
آري اين مادر مهربان و با فضيلت، با كرامت زيست و به جوار حق بارِ سفر بست و ياد عطرآگينش بر جاي ماند تا تاريخ هر عصر، نسل به نسل آن را بازگو كند.
يكي از شعرا در مدح آمنه ميگويد:
اللَّه شاءك أن تكوني فينا
أماً لخير المرسلين حنونا
فاختارك المولي لحمل أمانة
فخلقت آمنةً و وضعت أمينا
للَّه احشاء توسد أحمد
جنباتها فحنت عليه جنينا
للَّه أصلابِ تقلب أحمد
فيها فسادت أظهراً و بطونا
يا من كسوتِ الدهرَ أشرف حلّة
و جعلت درّة تاجه الإثنينا
جهلوا مقامك حين قالوا قولة
و لقد أساءوا في النبي ظنونا
ترجوه أمته و تيأس أمه؟
حاشاه و هو ببرّها يوصينا
و لوسف يرضيه الإله فهل تري
يرضي لآمنة تذوق الهونا؟
اللَّه أعلم حيث يجعل دينه
و لقد رضينا دين ابنك دينا
إن كان أشرف بقعة تلك التي
أضحي بها خير الأنام دفينا
فلكونها ضمت عظام المصطفي
لكن ببطنك كونت تكوينا
يا أم خير المرسلين و جدّة الزه
راء أمطرك الحيا هتونا
سعدت بك الابواء حين نزلتها
فتعطّرت ذكراً و طابت طينا
يا من له الخلق العظيم سجيّة
والعفو الكلام و هيبة تعرونا
أعطاك ربّك رتبة لم يعطها
عيسي و لا موسي و لا هارونا
يا ربّ صلّ علي النبيّ و آله
ما قام حادي أو تلا تالينا
«خداوند خواست كه در ميان ما براي بهترين پيامبران مادر باشي.
از اينرو، براي حملِ آن بارِ امانت تو را برگزيد؛ آمنه را آفريد كه امين را بزايد.
آن رحمهاي پاك كه احمد صلي اللَّه عليه و آله را پروراندند و بر او مهر و عطوفت ورزيدند.
و نيز آن اصلاب با كرامت احمد صلي اللَّه عليه و آله را منتقل كردند، آيتي از خدا بودند و بدينسان بر ديگر صلبها و رحمها برتري يافتند.
اي بانويي كه روزگار را بهترين جامه پوشاندي و بر تاج آن مرواريد درخشان بودي.
مقامت را نشناختند كه سخن ناروا گفتند و به پيامبر گمان بد بردند.
آيا امّت به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله چشم اميد بندند امّا مادرش نوميد گردد؟! حاشا! كه او به مهر مادرش ما را توصيه فرمود.
خداوند خشنودش سازد، آيا باور كردني است كه آمنه در عذاب باشد؟!
خدا بهتر ميداند دين خود را كجا نهد، ما دين فرزندت احمد صلي اللَّه عليه و آله را پذيرفتيم.
اگر آنجا كه بهترين خلق مدفون است (قبر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله) به خاطر در بر گرفتن استخوانهاي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله، بهترين سرزمينها به شمار ميآيد.
چگونه رحمِ تو جايي كه آن بزرگوار شكل گرفت شرافت ندارد؟! (بنابراين بايد رَحِم تو شرافت بيشتري داشته باشد!).
اي مادر سيد المرسلين صلي اللَّه عليه و آله اي جدّهي زهرا عليهالسلام، شرم و آزرم پياپي از سيمايت ميباريد.
«ابواء» (سرزميني كه مدفن آمنه است) با فرود آمدنت در آنجا، سعادتمند شد. يادش عطرآگين و خاكش پاكيزه گرديد.
اي آنكه داراي خُلق عظيم و سجاياي خسته بودي! اميدواران چشم به عفو و گذشت تو دوختهاند.
اي رسول خدا معذرت ميخواهيم كه حياي ما و هيبت تو مانع سخن است.
خدايت رتبهاي داده كه به عيسي و موسي و هارون نداده است!
اي آفريدگار، بر پيامبر و خاندانش درود فرست تا زماني كه آوازهگري يا سخنسرايي وجود دارد.»
امّا پدر فاطمه، محمّد بن عبداللَّه، از نژاد قريش و هاشم بود. براي شرافت آن بزرگوار اين بس كه او فرزند دو ذبيح است، (اسماعيل و عبداللَّه) و چون مادرش بدو آبستن شد، در رؤيا از هاتفي شنيد كه ميگفت:
«تو به بزرگ اين امّت و شريفترين آدميان و پريان، آبستن شدي» و چون از مادر متولّد گشت، قابلهاش (امّعثمان) دختر ابيالعاص گويد: «ديدم خانه را كه پر از نور شد و ستارگان چنان نزديك شدند كه گفتم بر سر من خواهند افتاد.» (1).
ابنسعد به چند سند آورده كه آمنهي بنت وهب مادر محمّد صلي اللَّه عليه و آله گفت: «ديدم شهابي از من برآمد و زمين را روشن ساخت!» (2)از همان آغاز كه محمّد صلي اللَّه عليه و آله شيرخواره بود، بركت نبوّت بر همه جا سايه گستر شد.
مادر رضاعي آن حضرت (حليمهي سعديه) ميگويد: «با شوهرم از شهر خارج شديم و كودكي را كه شير ميدادم همراه داشتيم.
خشكسالي و قحطي هيچ چيز بر ما باقي نگذاشته بود. من و جمعي از زنان بنيسعد بن بكر، در جستجوي كودكاني بوديم كه شير دهيم، ماده الاغ و شتر پيري داشتيم كه يك قطره شير نميداد و از گريهي كودكي كه همراه داشتيم، به جهت گرسنگي شبها به خواب نميرفتيم.
شير من براي آن بچه كافي نبود و غذاي ديگري هم نداشتيم امّا به اميد باران و گشايشي بوديم. با همان ماده الاغ وارد مكّه شديم و من در جستجوي كودكي در جهت شير دادن بودم؛ هر يك از زنان كه همراه من بودند، از پذيرفتن محمّد به جهت يتيمياش سر بازميزدند؛ زيرا به پدران كودكان چشم اميد داشتند. هر يك از زنان كودكي را گرفت و من كودكي نيافتم. هنگام بازگشت از مكّه به همسرم گفتم: «به خدا دوست ندارم دست خالي بازگردم. من ميروم و آن كودك يتيم را ميگيرم.» او اجازه داد و گفت: «باشد كه خداوند بدين وسيله بركتي بر ما فرستد.»
رفتيم و ناگزير آن كودك را گرفتيم، همين كه به منزل بازگشتم و او را در دامن نهادم، هر
دو پستانم شير فراواني آورد! او نوشيد و سير شد، (رضاعي)اش نيز سير نوشيد و هر دو به خواب رفتند، شوهرم برخاست و به سوي آن شتري كه داشتيم رفت، ديد پستانهايش پر از شير است! ما از آن شير نوشيديم تا سير شديم و آن شب را به راحتي به سر برديم. صبح كه شد شوهرم گفت:
«اي حليمه، به خدا سوگند وجود مباركي را با خود آوردهايم!)
گفتم: «من نيز چنين آرزويي داشتم»، سپس به راه افتاديم و بر آن ماده الاغ سوار شديم و محمّد را بر آن سوار كرديم. چنان بر قافله پيشي گرفتيم كه در تصوّر نميگنجيد!
همراهان من ميگفتند:
«اي دختر ابيذؤيب، قدري آرامتر، مگر اين همان ماده الاغي نيست كه با آن آمدي؟!».
در پاسخ گفتم: «به خدا اين همان است!».
آنها ميگفتند: «به خدا سوگند كه او را عنايتي شده است!».
آنگاه به منزلگاه بنيسعد رسيديم، سرزميني كه بيحاصلتر از آن وجود نداشت.
گوسفندان ما كه قبلاً گرسنه بودند، در اين روزها سير و شاداب شدند! شير آنها را ميدوشيديم و اين فقط براي ما بود! اهالي ميگفتند: گوسفندان را در آنجا كه حليمه ميچراند برانيد، امّا آنها چنين بركتي نميديدند! گرسنه و بدون شير برميگشتند و ما هر روز افزونتر از پيش خير و بركت را پيش روي خود ميديديم. دو سال و اندي به اين صورت گذشت.
آري به اين صورت بركت از پرتوِ وجودِ محمّد صلي اللَّه عليه و آله پدر فاطمه عليهاالسلام، از آغاز تولّد و دوران كودكياش نمايان بود. و چون محمّد صلي اللَّه عليه و آله به كفالت عموي خود ابوطالب درآمد به نيكوترين شيوه، در حمايت و تربيتش همّت گماشت و او را در كنار فرزندانش نوازش ميكرد، بلكه بر آنان مقدّم ميداشت و احترام و توجّه بيشتري مينمود! و تا چهل سالگي همچنان در حمايت و احترامش ميكوشيد و به خاطر او با ديگران ستيز ميكرد و اين به جهت حقّ خويشاوندي و شخصيّت والايي بود كه در او سراغ داشت و ديگران از آن
بيخبر بودند و نيز به جهت فيوضات و بركاتي بود كه از وجود مباركش ميديد. ابنعساكر از «جلهمة بن عرفطه» نقل كرده كه گفت:
«به مكّه آمدم، مردم اين شهر را در قحطي و خشكسالي ديدم. قريش به ابوطالب كه نوجواني را همراه داشت و چون خورشيد ميدرخشيد، گفتند چه كنيم؟ ابوطالب دست آن نوجوان را گرفت و نزديك كعبه برد و پشت او را به ديوار خانه چسبانيد و با انگشت آن نوجوان استغاثه كرد، در آسمان ابري نبود امّا از اينسو و آنسو ابرها آمدند و غرش آسمان بلند شد و باراني باريد كه وادي مكّه منفجر ميشد و شهر و بيابان سيراب شدند.»
ابوطالب در شعري به اين مطلب اشاره دارد:
وابيضّ يستسقي الغمام بوجهه
ثمال اليتامي عصمة للأرامل
«آن سفيدرو كه به بركت سيمايش از ابرها باران خيزد، آنكه تكيهگاه يتيمان و حامي بيوهزنان است!»
اوست محمّد صلي اللَّه عليه و آله كه در آغاز خلقت امتياز همهي خوبيهاي بشريّت را به دست آورد و با انديشهي درست و ديدگاه حقش به مدارج عالي رسيد و بهرهي وافري از هوشمندي و استقلال انديشه و حكمت و آرمانخواهي به دست آورد و با سكوت معنيدارش بر ژرفنگري و تفكّر عميق و حقجويي، ياري جست و با خِرَد سرشار و فطرت شفّاف دفتر حيات و شؤون انسانها و احوال جامعه را مطالعه كرد و از آنچه خرافه و ناهنجار است رخ برتافت، آنگاه با بصيرت كامل با مردم معاشرت كرد و هرگاه خير و خوبي ديد، در آن شركت نمود وگرنه راه عزلت برگزيده بود؛ او از مسكرات و ذبيحهي حرام و پرستش بتها در اعياد و جشنها نفرت داشت و از آغاز رشد از خدايان باطل رخ برتافت و چيزي را ناپسندتر از پرستش بتها ندانست و سوگند به لات و عزّي را تحمل نكرد.
جاي ترديدي نيست كه خداوند از هر انحرافي مصونش داشت و اگر وسوسهي نفس خواست تا به كالاي دنيايش بكشاند و يا با پارهاي تقليدهاي ناروا فراخواند، عنايت ربّاني مانع و حايل شد.
اوست محمّد رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله كه خداي تعالي خواست سرور فرزندان آدم و خاتمِ انبيا باشد. خدايش وي را در پناه خود گرفت و با خصال خجسته و اخلاق فاضله و صفات كريمه بر قومش برتري داد؛ به اين سبب او در جوانمردي سرآمد، در اخلاق نيكوتر، در معاشرت برتر، در بردباري بزرگتر، در سخن راستگوتر، در معاشرت ملايمتر، در عفّتِ نفس والاتر، در عمل خير كريمتر، در عمل خوشرفتارتر، در عهد باوفاتر و در امانت بر همه فائق آمد، تا آنجا كه قومش وي را امين نام نهادند؛ زيرا شايستگي و صلاح و برترين خِصال را در خود جمع كرده بود و بدانگونه بود كه خديجه امّالمؤمنين در وصفش گفت:
«مشكلات همه را حل ميكرد و تهيدستان را نوا ميداد، مهمان را نوازش ميكرد و طرفدار و مدافع حق بود.».
پدر بزرگوار زهرا عليهاالسلام قدم برنميداشت، جز براي دعوت به حق. او در پيمان «حلفالفضول» حاضر شد و آن پيماني بود كه چند قبيله از قريش و بنيهاشم، فرزندان عبدالمطّلب، اسد بن عبدالعزّي، زهرة بن كلاب و تيم بن مرّه عهد بسته بودند، آنگاه كه جنگ فجّار رخ داد، آنگاه در خانهي عبداللَّه بن جدعان تيمي- كه مرد سالخورده و شريف بود- گرد آمدند و همپيمان شدند كه اگر در مكّه ستمديدهاي يافتند، چه خودي باشد يا بيگانه، به ياري او بشتابند تا داد او را از ستمگر بستانند و پيامبر خدا نيز در اين پيمان شركت كردند و پس از رسالت ميفرمود:
«من در خانهي عبداللَّه پسر جدعان حضور يافته و در پيماني همسوگند شدم، كه دوست نداشتم آن را با شتران سرخ موي مبادله كنم و اگر در اسلام نيز، به اين پيمان دعوت شوم، خواهم پذيرفت.» (1).
روح چنين پيماني با تعصّبات جاهليت همخواني نداشت! دربارهي انگيزهي چنين پيماني گفتهاند: مردي از زبيد، به مكّه آمد، كالايي به عاص بن وائل فروخته بود و او بهاي آن را نميداد، آن مرد به سران قبايل مكّه؛ عبدالدار، مخزوم، جمح، سهل و عدي شكايت
1) البداية والنهايه، ج 2، ص 291.
كرد، امّا آنها از ياري وي سر باززدند، ناگزير بر كوه ابوقبيس رفت و فرياد مظلوميت برآورد. زبير بن عبدالمطّلب اين را شنيد، حركت كرد و گفت: كيست به ياري مظلوم بشتابد؟ سپس گروهي كه نامشان از نظر گذشت (سران قبايل مكّه) گرد آمدند و پيمان حلفالفضول بستند و نزد عاص بن وائل رفته و حق مرد زبيدي را از او ستاندند. (1).
به اينگونه بود كه گامهاي استوار پدر زهرا عليهاالسلام همه با تأييدات خداوند بزرگ همراه بود كه او را به كار نيك هدايت فرمود تا جز در طريق حقّ ره نسپارد و جز در مجلس حق ننشيند.
پيامبر در جواني كار ميكرد و با عرق پيشاني تحصيل روزي مينمود و عمويش بر او نظارت داشت، هر چند در جواني آن حضرت شغل خاصّي نداشت ولي روايات متعدّد ميگويد كه: او شباني ميكرد و در طفوليت در بنيسعد، گوسفندان را به چرا ميبرد. در بيست و پنج سالگي به تجارت شام سفر كرد و با مال خديجه بازرگاني مينمود.
ابناسحاق گويد: «خديجه بنت خويلد، بانوي تاجرپيشه و صاحب شرافت و ثروت بود. او از مردان براي تجارت ياري ميجست و مالش را مضاربه ميداد. قريش نيز مردمي تجارتپيشه بودند. همينكه خديجه صدق گفتار، امانتداري و كرامتِ اخلاقي محمّد صلي اللَّه عليه و آله را شنيد، پيشنهاد كرد كه با ثروت او تجارت كند و رهسپار شام گردد تا سودي افزونتر از ديگران به او دهد؛ غلام خود «ميسره» را نيز در خدمت او گماشت. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله اين پيشنهاد او را پذيرفت و با ثروت خديجه به تجارت پرداخت و با ميسره (غلام خديجه) رهسپار شام گرديد. (2).
سفر پيامبر به شام نخستين رشتهي ارتباط (با خديجه) در آن پيوند مبارك بود. همين كه پيامبر از شام به مكّه برگشت، خديجه امانت و بركت فراواني در مال خود ديد كه سابقه نداشت! ميسره نيز آنچه را در خلال سفر از خُلقِ خوش، بزرگواري، درايت، عقل، صدق و امانتِ محمّد صلي اللَّه عليه و آله ديده بود براي خديجه تعريف كرد، خديجه گمشدهي خود را در اين
جوان راستگو و امين يافت و با اينكه به خواستگاري سران و رؤساي قريش جواب رد داده بود، به فكرش رسيد كه نظر خود را با «نفيسه» دختر اُميّه در ميان نهد. نفيسه نزد پيامبر آمد و از ازدواج خديجه با وي سخن گفت، رسول خدا پذيرفت و با عموي خود در اين باره صحبت كرد؛ آنها پيش عموي خديجه رفتند و از خديجه خواستگاري كردند و آن ازدواج با مباركي و ميمنت شكل گرفت! بنيهاشم و سرانِ «مُضر» در مراسم عقد شركت كردند.
اين واقعه دو ماه پس از بازگشت پيامبر از شام رُخ داد. بيست شتر كابين او قرار داد. خديجه در آن روز چهل سال داشت؛ او برترين زنان قبيلهي خود در نسب، ثروت، عقل، عفّت و شرف بود و هم او نخستين بانويي بود كه به همسري پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله درآمد و پيامبر تا خديجه زنده بود، همسر ديگري اختيار نكرد.
در اينجا فرصت را مغتنم شمرده، اندكي دربارهي شخصيت مادر فاطمه و سرشت پاك و اصل و نسب و خاندان وي سخن بگوييم؛ زيرا او بانويي بلند مرتبه، با خلق و خوي شايسته و فضل و درايت كه از خانداني اصيل و كريم، نشأت ميگرفت.
خديجه، دختر خوليد، فرزند اسد بن عبدالعزّي بود. عبدالعُزّي برادر عبدمناف، يكي از اجداد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله است و پدر اين دو قصيّ بن كلاب ميباشد. اين چنين، خديجه با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در جدّ چهارم (قصيّ بن كلاب) تلاقي دارند!
ايستادگي خويلد در برابر «تبّع» معروف است. آنگاه كه تبّع از يمن به حج آمد و قصد كرد حجرالأسود را از جاي بركند و با خود ببرد.
تاريخ فراموش نميكند زماني را خويلد با «تبّع» به مقابله و ستيز برخاست و هشدار داد كه چنين اقدامي، خشم خداوند را در پي خواهد داشت و صاحب خانه (خداوند متعال) نفرين و هلاكت را بر او نثار خواهد كرد.
خويلد و يارانش ايستادگي كرده و تبّع را به هراس و بيم افكندند تا آنجا كه چون به خانه رفت همواره در انديشهي تهديد خويلد بود و چون به خواب رفت، خواب ديد كه او را به لعنت و هلاكت تهديد ميكنند؛ سرانجام از تصميم خود منصرف شد. اين قصه را سهيلي آورده است. امّا ابناسحاق به شرح و بسط اين ماجرا پرداخته و مينويسد:
هنگامي كه تبّع عازم يمن شد، تصميم گرفت حجرالأسود را با خود ببرد. جمعي از قريش نزد خويلد آمده، گفتند: چه بر سر ما خواهد آمد اگر حجر را ببرند؟! خويلد گفت: داستان چيست؟ گفتند: تبّع ميخواهد حجرالأسود را به سرزمين يمن منتقل كند. خويلد گفت: مرگ به از اين است! آنگاه شمشير برگرفت و قريش نيز شمشيرها برداشتند و نزد تبّع آمدند و گفتند: ميخواهي با ركن حجر چه كني؟ گفت: ميخواهم آن را براي مردم خود ببرم. قريش گفتند: مرگ به از اين است. و آنگاه شمشيرها گرفته، نزد ركن آمدند تا از آن محافظت كنند.
آري اين خويلد، مرد شجاع و فرمانرواي قوم است كه از خانهي خدا در زمان جاهليت عرب حمايت كرد و به فضايل اخلاق و كرم و پاكي و اصالت خانوادگي شهره بود.
مادر حضرت خديجه، فاطمه دختر زائدة بن اصم بن رواحة بن حجر بن عبد بن معيص بن عامر بن لؤي بود. مادر فاطمه؛ يعني جدّهي خديجه، «هاله» دختر عبدمناف بن حارث بود كه نسبت او به «لؤي بن غالب» ميرسد.
بدين ترتيب پدر و مادر خديجه از اصيلترين خانوادههاي قريش بودند و در نسب و حسب برترين به شمار ميآمدند و خديجه در بهترين سرزمين رشد كرد و به اخلاق فاضله متّصف شد و به ديانت معروف بود و آلودگيهايي كه دامن برخي خانوادههاي مكّه را گرفته بود، دامن پاك او را نگرفت؛ عنايت خداوند خديجه را از آغاز كودكي حفظ و حراست ميكرد؛ زيرا او بايد، امّالمؤمنين باشد و هر زني چنين شايستگي نداشت.
خداوند متعال، با حكمت خويش براي همسران پيامبر تربيتي خاص و عنايتي ويژه فراهم ساخت تا به مسؤوليت خود عمل كنند.
يكي از سنّتهاي خانوادههاي قريش اين بود كه دختر وقتي به سن بلوغ ميرسيد،
ازدواج ميكرد و چون از ده سال ميگذشت، ديگر كسي جرأت نميكرد به آن خانواده نزديك شود، مگر آنكه داراي نسب شريف و معروف به مروّت و فضل ميبود! خديجه ده ساله بود كه «عتيق» پسر عابد بن عبداللَّه مخزومي به خواستگاري او آمد و حاصل آن ازدواج فرزندي به نام عبداللَّه بود. طولي نكشيد عتيق درگذشت و هند بن زرارة بن نباش تميمي با او ازدواج كرد و دو پسر به نامهاي هند و حارث و يك دختر به نام زينب آورد.
هنگامي كه از خديجه و خاندان و نزديكانش سخن ميگوييم، ميبينيم كه در تاريخ نام هر يك به نيكي ياد شده و همگي در شجاعت و اخلاق شهره بودند.
حكيم بن حِزام پسر برادر خديجه، از ثروتمندان بزرگ بود، ورقة بن نوفل نيز يكي از پسر عموهاي خديجه بود؛ اين دو در زندگي حضرت خديجه نقش مؤثّري داشتند. حكيم در خانهي كعبه زاده شد! (1)و مردي خردمند، صاحب نظر، فرزانه و بخشنده و كمنظير بود. او پانزده ساله بود كه به دارالندوه راه يافت، در حالي كه مردان كمتر از چهل سال را در اين مجلس مشورتي نميپذيرفتند؛ اين دليل خردمندي و سلامت فكر و استحكام رأي او بود. همواره ابوسفيان غبطه ميخورد كه چرا به پايهي عقل و خرد حكيم نميرسد و آرزو ميكرد چنان جايگاهي داشته باشد.
حكيم، فكر و فعاليت خود را در تجارت نيز به كار برد و كاروانهاي او به اطراف جزيرةالعرب گسيل ميشدند و سود فراوان و مال بسياري ميآوردند كه آن را به فقراي مكّه و ميهمانان انفاق ميكرد و نتيجه آن بركتِ بيشتر مال او و محبّت و جذب قلوب مردم بود.
او به عمّهاش خديجه علاقمند بود و همواره به خانهاش ميرفت و در كارها با او به مشورت ميپرداخت. امّا ورقة بن نوفل پسر عموي خديجه، آن بزرگمردي كه در تربيت روحي خديجه، در جاهليت و پيش از ازدواج با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله تأثير فراوان داشت، مردي بود زاهد و وارسته كه زندگي را در تفكّر در آيات خدا و بندگي پروردگار ميگذراند و اوقات
1) مؤلّف براي اين مطلب سندي نياورده و تا آنجا كه اطلاعات و اسناد تاريخي نشان ميدهد، كسي جز علي بن ابيطالب عليهالسلام چنين افتخاري را كسب نكرده است، «مترجم».
خود را به خواندن تورات و انجيل مصروف ميداشت و از اين دو كتاب مطالبي نقل ميكرد و به غور ميپرداخت تا اوصاف پيامآور اسلام را كه تورات و انجيل و برخي كتب ديگر بشارت داده بودند، به دست آورد. او با بسياري از راهبان و اهل كتاب همنشين بود و از آنها نيز اوصاف پيامبر موعود را ميشنيد و تلاش ميكرد قبل از مردن، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را درك كند؛ به ويژه پس از آنكه فهميده بود او از فرزندان اسماعيل، فرزند ابراهيم عليهماالسلام است.
ورقة بن نوفل از آلودگي شرك و بتپرستي رويگران بود و به خداي يكتا، آفرينندهي هستي ايمان داشت و نيز به حساب، پاداش، بهشت و دوزخ، مؤمن بود. وي شاعري بود با احساسات لطيف، بزرگمنش و با دلي لبريز از محبّت به مردم؛ بدين جهت مردم به او اُنس و علاقه داشتند و هرگاه به مجلسي ميگذشت، وي را خوشآمد ميگفتند و مشتاق بودند كه بيشتر با او همصحبت باشند، ليكن او تنهايي و بندهي خدا بودن ترجيح ميداد.
آري، خديجه اين دو عنصر شايسته را برگزيده بود. حكيم بن حِزام، پسر برادرش كه در تجارت و توانگري و خردمندي سرآمد بود و ورقه كه الگوي عبادت و تفكر بود و خديجه به گفتهي او ايمان عميق داشت و بسيار ميشد كه خاطرههاي معنوي، كه ثمرهي روح بلند و عقل سليم و انديشه هدفمند او بود، با وي در ميان ميگذاشت و بسيار از خدا با آيات و نشانههايش ميپرسيد و دربارهي ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ و ارزش عمل صالح و انفاق به فقرا و مستمندان و كمك به نيازمندان از وي پرسشهايي ميكرد.
ورقه با صفاي نفس و لطافت روح، آنچه را كه در درون دختر عمويش ميگذشت احساس احساس ميكرد و بدور از شائبههاي دنيوي، به پرسشهايش پاسخ ميداد و از تجارب و آموختههاي خود او را بهرهمند ميساخت كه اينها در حياتِ ديني خديجه تأثير داشت. از اينرو به هيچ يك از بتها سر تسليم فرود نياورد و براي آنها نذر يا قرباني نكرد.
حضرت خديجه در ميان مردم مكه، به ويژه قريش، منش و سلوك آبرومندانهاي
داشت و لقبهايي به و نسبت ميدادند كه نشانهي برتري وي بر ساير زنان است. خصلتهاي ستودهي او در هيچيك از آنها ديده نميشد. هريك از نامهاي او به نوعي از منزلت اجتماعي و شخصيت و محبوبيتش در دلهاي مردم حكايت داشت نخستين لقب او «طاهره» بود؛ اين لقب را بيهوده به وي نسبت ندادند، بلكه شايستگي او چنين ايجاب ميكرد. او در عصر جاهليت و قبل از همسري پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دوبار ازدواج كرد و شوهرِ دوّمش، در جواني بدرود حيات گفت.
خديجه در حالي كه از رفاه و عزّت برخوردار بود، به تجارت روآورد و هر چند خواستگاران فراواني داشت، مايل نبود از طريق تجارت كسب همسر كند. او براي خود راهي برگزيد، بدور از هوا و هَوَس و انگيزههاي نفساني! او در رشتههاي متعدّد و متنوّعي از تجارت فعاليت داشت ولي با تجّار در گروهِ عام و خاص، رابطهاي نداشت بلكه غلامانش عهدهدار كارهاي او بودند كه ميسره آن غلام مخلص، آنها را سرپرستي ميكرد. سالن وسيعي به مساحت شانزده متر در هفت متر اموال تجاري او را در خود جاي داده بود كه آثار آن تا سال 1412 كه از ناحيهي «مسعي» حفاري ميشد، بر جاي مانده بود. اين موارد حكايت از منزلت خديجه دارد.
از جمله عواملي كه موجب شد او را لقب «طاهره» دهند، اين بود كه او هرگز با زنان هوسران ننشست. معروف است به خانههاي مكه در جاهليت، شاهد شبنشينيها و لهو و لعب بود و حضرت خديجه از كنار آن خانهها، كه برخي متعلّق به پسرعموها و پسر داييهايش بود، ميگذشت و ميديد كه به شبنشيني و لهو و لعب سرگرمند اما هرگز تحت تأثير اين خانهها قرار نگرفت و از آنچه برخي زنان قريش بدان سرگرم بودند، بيزاري ميجست.
زنان مكه و تاريخ، خاطرات ارزشمندي را از خديجه به ياد دارند. زنان به ديدن او ميرفتند و از كرم و عطاي او بهرهمند ميشدند و چون به طرف كعبه ميرفت، گِرد او را احاطه كرده، وي را همراهي ميكردند و هيچيك از آن زنان سخني در محضر او بيحاصل نميگفت و جز به سخن جِدّ حرف نميزد و كلمهاي نامناسب كه او نميپسنديد بر زبان نميراند.
يكي از القاب ويژهي خديجه «سيدهي قريش» بود؛ اين لقب بزرگ و توصيف ارزشمند را به كسي ندهند، جز آن كسي كه به اوصاف كمال انساني راه يافته باشد.
همهي مردم برتري اخلاقي و روحي وي را باور داشتند.
او در برابر ثروت و تجارت شيفته نبود و انبوه ثروتها نتوانست در صفات پسنديدهي وي رخنه كند بلكه اين ثروت و تجارت بود كه در برابر او خاضع بود و اين را بايد ثمرهي آن احساس متعالي برشمرد.
دانشمندان و نويسندگان در تحليل شخصيت خديجه گويند: خود را به غير از مردم و حرفهاي مردمي مشغول ميداشت و به بحث و پرسش در ماوراي اين حيات مادي ميپرداخت. از پيامآوران خدا ميپرسيد؛ از پيامبري كه خدا براي اين امت و هدايت مردم خواهد فرستاد، از خداي بزرگ كه در خور پرستش است و در برابر او بايد به خاك افتاد و در برابر سلطنتش خاضع بود. در اين انديشههاي متعالي، روح پاك و هوش سرشارش، وي را ياري ميداد.
در كتب تاريخ آمده است كه او همواره با پسر عمويش «ورقة بن نوفل» از پيامبرِ آينده و سرور آدميان كه خدايش براي هدايت بشريت خواهد فرستاد، سخن ميگفت.
اين انديشهي بلند، وي را از بيهودگي زندگي، كه در آن زمان حاكم بود، دور ميساخت. و اينگونه به شخصيتي ارزشمند، ميان مردم دست يافته بود، كه او را سيدهي زنان قريش نام نهادند.
قريش زنان با شخصيت ديگري هم داشت كه داراي عقل و خرد و جزم و ثبات بودند اما حضرت خديجه در عقل و خِرَد، حزم و ثبات، شرافت، طهارت و والانگري، بر همگان برتري داشت كه كه در ميان قوم خود به فضل و كرم و ياري مستمندان شهره داشت.
فقرا و نيازمندان و افراد غريب به سوي خانهي او ميآمدند و از سفرهي احسانش بهرهمند ميشدند. بانوي قريش را لقب «امّالمؤمنين» دادند؛ زيرا منزلت فوقالعادهاي داشت؛ منزلتي كه در طي قرنها جاودانه است! او تمام آنچه را در توان داشت نثار كرد تا بار مشكلات را از دوش پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و خاندان و يارانش بردارد و در تبعيد و محاصره،
آنان را ياري رساند و به خويشاوندانش و آنان كه تحت محاصرهي اقتصادي قرار نداشتند، مخفيانه پيام ميفرستاد كه هر اندازه مقدور است، خوراك و آذوقه براي آن بفرستد تا مسلمانانِ محصور در رنج نباشند و به رغم مخالفت دشمنان رسالت، در پاسخ به دعوت وي همكاري ميكردند؛ به اين جهت خداوند، او را نخستين بانويي قرار داد كه لقب امّالمؤمنين گرفت و شايد از برترين لقبها و نامها، همين نام بود كه آن بانوي پاك سيدهي قريش، امّالمؤمنين و سرور بانوان عالم لقب گرفت. اين لقب شايستهي هيچيك از همسران پيامبر و زنان عالم نبود؛ مگر فاطمه زهرا عليهاالسلام دختر رسولاللَّه و سيدهي طاهره، خديجهي كبري و پيش از آنها هيچ زني به اين سمت نايل نگشت، مگر دو بانوي بزرگ از زنان برگزيده؛ مريم دختر عمران و آسيه بنت مزاحم همسر فرعون.
امام احمد حنبل از ابنعباس نقل كرده، كه گفت:
پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله چهار خط روي زمين كشيد و فرمود: «ميدانيد اينها چيست؟» گفتند: خدا و پيامبرش داناترند. پيامبر فرمود: برترين زنان اهل بهشت خديجه دختر خويلد، فاطمه دختر محمد صلي اللَّه عليه و آله و مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم همسر فرعوناند.
«أفضل نساء أهل الجنّة خديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمّد و مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم اِمرأة فرعون». (1).
صحيح بخاري از علي عليهالسلام، از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود «خير نسائها و خير نسائها خديجة». (2).
اين لقب را مادر زهرا عليهاالسلام با شايستگي كه داشت به دست آورد؛ چرا كه او هر آنچه داشت پيشكش به درگاه خدا كرد و گرانبهاترين چيزها را در راه خدا و ياري رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله قرباني نمود و هرگز از ياري و مساعدت او دست برنداشت.
شرح اين مطلب را در خلال بررسي زندگي زهرا عليهاالسلام و تأثير خديجه در حيات معنوي دخترش بيان خواهيم كرد.
هنگامي كه خبر خواستگاري امين، محمد بن عبداللَّه، از خديجه دختر خويلد در مكّه پيچيد و اين خبر نقل مجالس و محافل شد، زنان مكّه بر اين پيوند غبطه خوردند؛ زيرا همهي ديدگان و دلهاي دختران قريش به سوي محمد صلي اللَّه عليه و آله متوجه بود. در ميان جوانان مكّه، زيباتر، پاكدامنتر، خردمندتر، راستگوتر، و با شخصيتتر از امين وجود نداشت. او با صفات و اخلاقِ خجسته و والاييِ نسب و كمال و صداقت و امانت، قلبها را تسخير كرده بود.
در روز عروسي آن دو، جشنها به پا شد، شترها قرباني كردند و سفرهها گسترانيدند؛ بزرگان و جوانان همه آمدند و شادي و مسرت خانههاي مكه را پوشش داد؛ زيرا محمد صلي اللَّه عليه و آله برترين فرزندان و بهترين جوانان بشمار ميآمد.
بزرگان مكّه و سران قبايل و زبدهترين جوانها، در اين جشن با شكوه شركت جستند، هر يك در قرباني كردن شتر و ذبح گوسفند و مهيا كردن غذا، بر ديگري پيشي ميگرفت. سفرهها گسترانيدند و ظرفها را چيدند و همهي مردم از وليمهي عروسي خوردند تا سير شدند و شادي كردند و از صميم دل مباركباد گفتند.
در مكّه مرد يا زني، پسر يا دختر جواني نبود مگر آنكه به اين مناسبت شادي ميكرد. چه سخني براي آنها جالبتر از اين بود؟! و اگر مكّه با اين پيوند زناشويي سرمست از شادي نباشد، به كدامين ازدواج و به كدامين مناسبت خوشوقت و شادمان گرديد؟!
زندگي براي اين دو همسر گرامي، با خوشبختي و شادكامي، به پاكيزگي و گوارايي ميگذشت و محمد پسر عبداللَّه، در وجود خديجه عطوفتِ همسري و همر و محبت و وفاداري را ميجُست.
او شوهري شايسته بود براي خديجه و خديجه همسري بود بااحساس براي آن بزرگوار. محمد صلي اللَّه عليه و آله براي خديجه تمام دنيا بود و خديجه احساس ميكرد كه هماي سعادت بر سرش سايه افكنده و قلب و جانش را تسخير كرده است؛ زيرا ميدانست
شوهرش مانند ساير مردان مكه نيست، بلكه در جزيرةالعرب همانندي ندارد؛ وجود مباركش از مسكرات، بتپرستي و مجلس قمار منزّه است و زيورهاي دنياي مادّي كه غالب مردان و زنان مكّه را فريفته، در نظرش ارزش و جاذبهاي ندارد.
خديجه خود را در برابر شخصيتي يگانه ميديد كه باور نداشت؛ اگر از اخلاق و زيبايي صفات مردان سخن ميگفت، محمد صلي اللَّه عليه و آله به عاليترين مدارج كمال انساني رسيده بود، اگر از مردانگي و فرزانگي ياد ميكرد، كسي به پاي شوهرش نميرسيد. در او نشانههاي بارزِ مردان بزرگ و اوصافي را ميديد كه در گذشته نديده و حتي نشنيده بود!
او مردي خردمند، پاكدل و منزه بود؛ همتي داشت كه كوههاي مكّه و دشتهايش در برابر آن هماورد نبودند. همّتي داشت به بزرگي همهي جهان. مردي كه هر كسي در نخستين ديدارش ميفهميد كه براي رسالتي بزرگ آماده ميشود؛ لذا در احساس و ادراك خديجه ايماني راسخ بود كه محمد صلي اللَّه عليه و آله پيامآور اين امت است، هر چند از چگونگي رابطهي او با خدا و خوارق عاداتي كه به دستش تحقق خواهد يافت، بيخبر بود.
او به خلوت و تنهايي اُنس داشت و همسر مانع اين تنهايي بود بلكه توشهي او را آماده ميساخت تا بتواند در خلوت تنهايي و تفكر و عبادت به سر ببرد، خلوت با خود كه توشهي هر پارسايي است كه به خدا پيوسته باشد و با خود خلوت كند تا از همهي سرگرميهاي زندگي وارسته باشد و قلبش را با رهتوشهي خوف و رجا همنوا سازد؛ ترس از خداي متعال و تواناي مقتدر و اميد به رحمت و رضوان او.
محمد صلي اللَّه عليه و آله به خود نويد رسالت بزرگي را ميداد؛ رسالتي كه مردم را از تاريكي به روشني آوَرَد. در حقيقت خداي تعالي چنين وعدهاي داده بود و به ديدهي عنايتش او را گام به گام زير نظر داشت تا شايستگي تحمل بارِ چنين رسالتِ بزرگي را به بهترين حالت بيابد و به نيكوترين شكل آن را ابلاغ نمايد و آن همسر پاك با وفا و فرمانبردار نيز عظمت آنچه را در قلب شوهرش نسبت به مسؤوليت آينده ميگذشت، بخوبي درك ميكرد و با شناخت اهداف عاليِ وي، خود را براي همكاري آماده ميساخت. روزها پشت سر هم سپري ميشد و خديجه اهتمام ميورزيد كه شوهر را به امور كوچك سرگرم نسازد و
فضاي مناسب را براي عبادت و خلوت او فراهم آورد.
آثار حمل نمودار شد و خديجه در پوست نميگنجيد! هيچ زني از قريش چون خديجه اشتياق حمل نداشت. چرا شادمان نباشد؟! در حالي كه در چهل سالگي همسر صادقِ امين و زبدهاي را يافته كه زيور جوانان مكه است. از اينرو شتابان نزد شوهر آمد تا بشارت حمل را بدهد! نُه ماه گذشت، تمام اميدش را به تولّد نوزاد دوخته و پيش از اينكه نوزاد بيايد براي او دايهاي برگزيده بود! انتظار به پايان رسيد و پدر گرامي نيز شوق ديدار جگرگوشهي خود را داشت. ديري نگذشت كه قابله آمد و نويدِ تولدِ دختري را داد، بعد از آن خبر، قلبش آرام گرفت و به موهبتِ خداوندي شادمان شد و خدا را سپاس گفت كه فرزندي به داده است و جهت سلامتي زوجهي گرامياش شكر گزارد و آنگاه او را «زينب» نام نهاد. (1).
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از اينكه خداوند فرزند دختري به او داده است، اندوهگين نشد، چنانكه رسم جاهليت چنين بود، بلكه با شادماني و مسرّت به اسنقبال او رفت و در اين تولد قربانيها كرد! و خانهي آن دو همسر، شاهد روشني و شادي بيشتري گرديد. طولي نكشيد كه زينب از تنهايي درآمد و مولود جديدي بنام رقيّه ديده به دنيا گشود و پدر و مادر با
1) برخي گفتهاند نخستين فرزند پيامبر صلي اللَّه عليه و آله قاسم بود و گويند او قبل از مبعث وفات يافت. در اين خصوص روايتي است كه در روض الأُنُف از زبير بن عوام بن خويلد رسيده است كه گفت: خديجه قاسم و عبداللَّه را كه قاسم و طاهر ناميده ميشدند، بزاد، قاسم به حدي رسيد كه ميتوانست راه برود اما شيرخوارگياش كامل نشده بود كه از دنيا برفت. در همين منبع آماده كه روزي پيامبر خدا بر خديجه وارد شد و ديد خديجه گريه ميكند، گفت: «اي پيامبر، شير قاسم از پستانهايم جاري است، اي كاش زنده ميماند و شيرخوردگياش به پايان ميرسيد. اگر از سرنوشت او خبر داشتم، براي قابل تحمل بود.» پيامبر فرمود: «ميخواهي صداي او را بشنوي؟» گفت: «به خدا و رسول خدا باور دارم...» بنابراين روايت، قاسم شيرخواره بوده كه همچون برادرش عبداللَّه در اسلام وفات يافته. آنچه در آن خلاف نيست اين كه قاسم فرزند خديجه بود و به همين جهت پيامبر، ابوالقاسم ناميده شد و نيز اختلافي نيست در اينكه خديجه چهار دختر به دنيا آورده، كه اسلام را درك كردهاند و هجرت نمودند، اينها عبارتند از: زينب، رقيه، امكلثوم و فاطمه. و برخي تولد عبداللَّه را منكر شده اما اكثر روايات در «استيعاب والروض الأُنُف والاصابه و جمهرة انساب العرب» اتفاق نظر دارند كه خديجه چهار دختر و دو پسر دارد اما آن دو پسر كجا تولد يافته و كجا وفات نمودند؟ در اين باره اختلاف نظر زياد است، «مؤلف».
رضايت و اطمينان نفس، از او استقبال كردند و با پيوند استواري كه به خداي منّان و آفريدگار خَلق داشتند، اين موهبت الهي را نشانهي خير و بركت دانسته و شكرگزار او بودند.
سوّمين دختر بنام امّكلثوم آمد؛ شايد چنين تصور ميشد كه تولد سومين دختر، در محيطي كه شيفتهي فرزندان پسر بودند، براي پدر و مادر خوشايند نباشد! اما چنين نبود، آنها ميدانستند كه ارادهي خداوندي بر اين تعلّق گرفته و اين نيز نعمتي است از خدا براي آنها؛ از اينرو سپاس حق گفتند و از او فزوني خير وبركت را طلب كردند! روزها ميگذشت و دو همسر گرامي با سه دختر در خوشبختي و نعمت، به سر ميبردند و دختران خردسال، محبت آنان را بيش از پيش جلب مينمودند و از چشمهسارِ جوشانِ خير و سعادت سيراب ميشدند!
عبدالقادر گيلاني قصيدهاي در مديحهي خديجه سروده، كه مَطْلَعِ آن را با ترجمهي اشعار، از نظر ميگذرانيم. او ميگويد:
علوت فلم تدرك مقاماتك الكبري
فغيرك لا تدعي و ان عظمت كبري...
«برتري يافتي و مقامات عاليهي تو را كسي نيافت، به جز تو را بزرگ نشمارند، هر چند بزرگ باشد.
زنان بزرگي در جهان بودهاند، اما در مقايسه با تو آنها كوچكاند.
در سيماي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله گوهري يافتي كه نشانهي آن، رازِ نهايي بود كه تو ميشناختي.
نور نبوّت را با درخشندگياش ديدي و به آن سوي شتافتي و به كابين گرانبهايي دست يافتي..
و اين را نخست با اشارهي ميسره ديدي و آنچه از نيكي ميخواستي، خدا راه آن را هموار كرد.
آنگاه كه پيشنهاد همسري با پيامبر خدا داده شد، سود بردي و پناهگاه او و پشتيبان وي شدي.
تو گاهوارهي رسالت بودي و آغوش خود را از آن هنگام كه نخستين آيات فرود آمد برايش گشودي.
تو بودي كه آرامش نفس به پيامبر دادي تا آنگاه او رسالت و قرآن را از خدا دريافت. و جامه بر آن پوشاندي و با «ورقه» كه علم كتاب ميدانست اين راز را در ميان نهادي. و چون جبرئيل آد، حجاب برگرفتي و ديري نگذشت كه آن بشارت را آشكار ساختي. بر زندگي محمد صلي اللَّه عليه و آله ديباچهاي نگاشتي كه خود سطر نخستين آن بودي.
خدايت، از آنچه كردي تو را سپاس گويد كه اوست سپاسگوي و حقّا كه كار تو شايستهي سپاس است.
سلام خدا بدرقهي راهت باد و در فردوس برين قصري از جواهر تو را گوارا باد!
تو را در درجاتي بلند و بيمانند است، كه خدايت به آن ويژگي داده و برتري بخشيده است.
اين دين، درخانهي شما بالنده شده چنانكه گويي همتاي روحاني فاطمه زهرا عليهاالسلام بوده است.
محبت و صدق را نثار پيامبر كردي و فرمانبرداري و پذيرش امر و نهي او را، سرلوحهي عمل خود ساختي.
تو نخستين بانويي بودي كه پشت سر پيامبر نماز خواندي و زني جز تو نماز ظهر و عصر را نميشناخت.
بيست سال و اندي با بهترين پيامبر بودي و از تو ناهنجاري مشاهده نكرد.
پيامبرِ مختار، پس از تو، چه رنجها و اندوهها ديد و شاهد آن سالهاي محنت و غم بود.
اما سينهي پاك آن حضرت تنگ نشد و با بردباري و تحمّل به استقبال آن رنجها رفت.
سرور رسولان در جمع يارانش همواره ياد محبّتهاي تو مينمود و تا زنده بود، فراموشت نكرد.
هرگاه نام خديجه برده ميشد اظهار اشتياق ميكرد و به وجد ميآمد.
و آنگاه كه عايشه دعوي برتري داشت چهرهي پاك مصطفي از ناراحتي برافروخته و دگرگون ميشد.
و آنگاه كه در جنگ بدر گردنبندِ زينب را ديد، كه براي فديهي شوهر فرستاده بود، قلب پيامبر شكست و اشگ از ديدهي مبارك بريخت؛ چرا كه ياد خديجه براي او تازه گشت. باري محبت تو در اعماق جان محمد صلي اللَّه عليه و آله جاي داشت، اين سعادت و افتخار گوارايت باد. آيا اين مهر و محبت با مرگ پيامبر پايان پذيرد؟! در حالي كه در دنيا و آخرت رحيم
و مهربان است.
آه از فراق تو اي مادر! كه اشگهاي ما را بر گريبان جاري كرده، فروميبارد.
و كيست جز مادر كه اشك فرزندان را پاك كند زيرا، او از هر كس سزاوارتر است.
پس از محمد صلي اللَّه عليه و آله، درود و سلام خدا بر تو باد تا زماني كه نغمهاي سروده شود يا شعري خوانده شود و نيز خاندان پيامبر و يارانش، تا زماني كه گويندهاي ميگويد. تو را برتري است و هرگز مقاماتِ عاليهي تو را كسي درك نكرد!»
در خانهاي كه ريشهدارترين خاندان قريش است؛ زهرا به دنيا آيد. پدر، صادق امين كه احدي از قريش به پايهي شرافت، صداقت و امانتش نميرسد، مادر بانويي كه در مكه از نظر شرافت و عزّت و رفعت همانندي ندارد. خدا چنين خواسته بود كه زينب و رقيه و امّكلثوم و فاطمه عليهاالسلام، در گراميترين خانه و خانواده ديده به جهان گشايند؛ خانهاي كه عرب، در اصالت و كرامت و پاكي براي آن مانندي نميشناخت! و با استقبالي روبرو شوند كه هيچ فرزندي مثل آن فرزندان استقبال نشده است؛ زيرا بيشتر خانههاي مكه از دختران با چهرهي خشمگين و قلبهاي ناراضي استقبال ميكردند و تولّد دختر خبري ناميمون برايشان بود!
اما خانهي زهرا عليهاالسلام چنين نبود. پدر و مادر، محمّد صلي اللَّه عليه و آله و خديجه بودند كه اين چهار دختر را ثمرهي پاك ازدواجي ميدانستند كه بر مودّت خالصي، پيريزي شده بود و اين هديهي مباركي بود كه خداي تعالي، روزيِ آنها فرموده و آنها در خشنودي به موهبت الهي ضربالمثل بودند.
پدر گرامي در سيماي دختران نورستهي خود، جلوهاي لطيف از همسر باوفايش ميديد كه با مهرباني عطوفتش، انس داشت و رنج و محروميت كودكي و يتيمي را با وصل او جبران مينمود.
مادر نيز در چهرهي دخترانش ذرّات حياتبخش وجودِ شوهرِ مهربان و جلال و شكوهِ او و شخصيت والا و صفات خجستهاش را ميديد و قلب بستهي خود را براي آنان ميگشود او كه با وجود همسرش از نو تولّد يافته بود، و اينك اين شكوفهها، خانه را از سرور و شادي و نعمت و حيات پر كرده بودند. هر چند چهار دختر دلبندش، پارههاي قلب مادر به شمار ميآمدند، امّا فاطمه، در اين ميان ويژگي و جايگاه خاصّي داشت و بيشترين فضاي قلب او را گرفته بود.
اين ويژگي دو عامل داشت:
نخست اينكه: او از همه كوچكتر بود و طبعاً جاذبهي محبّتش بيشتر بود.
دوم اينكه: در جمال و جلال از همه بيشتر به پدر شباهت داشت. مطابق آداب و رسوم خانوادههاي قريش، مادر، براي هر يك دايهاي شايسته برگزيد، تا هنگامي كه از شير گرفته شوند، در اختيارِ مادر و حضانت او، كه بهترين مربّي بود، قرار گيرند.
فاطمه دوران كودكي را در دامان پدر و مادر و در كنار خواهران، بويژه زينب- كه چون مادر كوچكي براي وي بود- سپري كرد.
در چهارمين سال تولّد فاطمه (1)كه نشانههاي نبوّت، براي پدر گراميش ظهور ميكرد و در تنهايي و خلوت به سر ميبرد، مادر توشهي پدر را فراهم ميساخت و تا با پدر بود با او مهرباني ميكرد، و هنگامي كه از خانه دور ميشد قلبش را به دنبالش ميفرستاد. تأمّلات پيامبر در جهان هستي وي را از دنياي مردم روي گردان ميساخت و با عزلتي توأم با تامّل و تفكر ره ميسپرد.
گزينش اين عُزلت، از تدبير الهي بود، تا وعدهاي را كه در انتظار آن امر عظيم (نبوّت) داشت تحقق بخشيد؛ زيرا روحِ بلندانديشي كه ميخواهد در حيات بشر تأثير گذارد و آن را دگرگون كند، ناگزير است كه عزلت و خلوت و انقطاع از مشغلههاي خاك و غوغاي زندگي و آنچه مردم را در دشواريهاي حيات گرفتار ساخته است، اينگونه پرورش يابد.
براي پيامبري كه ميبايست آن امانت بزرگ را به عهده گيرد و انقلابي را در زمين و
1) توضيح در تاريخ تولد زهرا عليهاالسلام پيشتر از نظر گذشت، «مترجم».
جريان تاريخ بپا كند، چنين عُزلَتي را سه سال پيش از تكليف رسالت، تدبير كرد، تا اينكه يك ماه متوالي در هر سه سال به طور كامل به تدبُّر و تفكر در جهان ناديده و ماوراء زمان و مكان بپردازد تا زماني برسد كه با عالم غيب به اذن خداوند، در ارتباط باشد.
فاطمه عليهاالسلام آنچه را كه در پيرامون آن ميگذشت زير نظر داشت و شاهد عُزلت و تنهايي پدر بود تا اينكه پنج ساله شد و پدر چهل سالهاش با آثار نويدبخش نبوّت از ماوراي آفاق رخ مينمود و ميدرخشيد. و اين آثار نويدبخش، همان رؤياي صادقي بود كه چون سپيدهي صبح، چهره مينمود! همينكه ماه رمضانِ (1)سومين سالِ عُزلتِ پيامبر فرارسيد و خداوند اراده كرد رحمت خود را بر اهل زمين فروفرستد، محمد صلي اللَّه عليه و آله را نبوّت بخشيد و گرامي داشت، جبرئيل آياتي از قرآن را فرود آورد.
فرشته وحي آمد و گفت: «بخوان» پاسخ داد: «خواندن نميدانم». فرشته او را گرفت و رها كرد و گفت: «بخوان!» گفت: «خواندن نميدانم». سپس گفت:
(اقْرَأْ بِسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ- خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ- اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ- الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ).
«بخوان بنام پروردگارت. آنكه آفريد انسان را از خون بسته. بخوان كه پروردگار تو گرامي و با كرامتترين است. آنكه با قلم آموخت. آموخت انسان را را چيزي كه نميدانست.»
محمد صلي اللَّه عليه و آله به خانه برگشت، در حالي كه لرزه بر اندامش افتاده بود، بر همسرش وارد شد و گفت مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد! خديجه او را پوشانيد تا آرام گرفت. زهرا حالات پدر را ميديد.
او شنيد كه مادرش پرسيد: «تو را چه رسيده است؟» و پدر ماجرا را تعريف كرد و گفت: «بر خود بيمناكم.»
خديجه گفت: «چنين نيست، خدا هرگز تو را خوار نميسازد، تو صلهي رحم ميكني،
1) به اعتقاد شيعه بيست و هفتم ماه رجب.
بار افتادگان برميداري، به تهيدستان ياري ميدهي، ميهمان را مينوازي و از حق حمايت و جانبداري ميكني» آنگاه خديجه او را نزد ورقة بن نوفل برد. (1)
نگاه كنيد به كتاب سيرهي صحيح پيامبر بزرگ اسلام، تأليف: علامه جعفر مرتضي عاملي، ترجمه حسين تاجآبادي، ج 1، ص 286 به بعد، «مترجم».
.ورقه گفت: «اين همان فرشتهاي است كه خدا بر موسي نازل كرد. اي كاش من هم در اين امر نقشي داشتم. اي كاش زنده باشم آن روز كه خويشاوندانت تو را بيرون ميكنند شاهد باشم»!
پيامبر فرمود: «آنها مرا بيرون ميكنند؟» پاسخ داد: آري، هيچ مردي براي چنين مسؤوليتي كه به تو داده شد قيام نكرد، مگر آنكه با او دشمني كردند، اگر روزي نهضت تو را درك كنم ياريات دهم. (2).
آن گرامي با همسرش برگشت و در خانه نشست و آنچه را ورقه گفته بود فرزندانشان نيز شنيدند. فاطمه در عجب بود كه چرا اقوام او را اخراج ميكنند؟! چرا با وي دشمني ميكنند، مگر او چه كرده است، اين مطلب فوق، تصوّرِ دختر پنج ساله بود. او هر چند از رشد سرشاري برخوردار بود اما هنوز جامهي كودكي در بر داشت. شايد اين كلمات فكر او را به خود مشغول ميداشت و دربارهي آن ميانديشيد.
اين ماجرا گذشت، بار ديگر پدر آمد و گفت: «مرا جامهاي بپوشانيد، مرا جامهاي بپوشانيد» براي پدر چه پيش آمد، به كجا ميرود و اينگونه مضطرب برميگردد؟! اين حوادث از كودكي فاطمه را به خود مشغول ميداشت و دوست داشت تنها باشد و بينديشد كه در پيرامونش چه ميگذرد و چرا مادر بزرگوارش آنهمه به كار همسر اهتمام ميورزد؟! سخن ورقه، همواره بر زبانش ميگذشت و او از خود ميپرسيد: كيست آن پيامبري كه از ظهورش سخن ميگويند و چرا خاندانش وي را آزار ميدهند؟!
پيامبر دعوت به خدا را با احتياط و بيم و در نهايت اختفا! آغاز كرد.
مكّه، مركز آيين عرب بود، متولّيان كعبه و سرپرستان بتهاي مقدّس نيز تحت نظر ساير اعراب و در مكّه بودند. حركت اصلاحي در اين محيط، دشواري بيشتري نسبت به ساير بلاد داشت. اين كار، ارادهاي خللناپذير و بردباري در برابر مصيبتها و شكنجهها، را طلب ميكرد.
حكمت در اين بود كه دعوت در آغاز، سرّي باشد تا اهل مكّه را به شورش نكشاند. طبيعي بود كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در نخستين مرحله اسلام را به نزديكترين افراد؛ يعني خاندان و ياران صميمي خود- آنان كه اميد خيري در وجودشان هست و او را به راستي و درستي ميشناسند و او آنها را به خير و حق باوري ميشناسد- عرضه كند.
آنان كه در عظمت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و جلالت نفس و صدق گفتار او ترديد نكرده بودند و به پيامبر پاسخ مثبت دادند و در تاريخ اسلام به سابقينِ نخستين، شناخته شدند و پيشاپيش آنها همسر پيامبر، خديجه بود كه از دير باز چنين لحظهاي را انتظار داشت، كه همسرش به خواست خدا پيامآور باشد.
او حتّي يك لحظه در پذيرش اسلام درنگ نكرد، بلكه با شتاب هر چه بيشتر، به پذيرش دعوت سبقت گرفت. آنگاه غلام پيغمبر «زيد بن حارثه»، فرزند شراحيل كلبي، (1)اسلام آورد، آنگاه علي بن ابيطالب (2)
قال رسولاللَّه: «أوّلكم وارداً عَلَيَّ الْحَوض أوّلكم اِسلاماً عَلِيّ بن أبيطالب».
«نخستين كسي كه از شما در كنار حوض كوثر بر من وارد ميشود، نخستين فردي است كه اسلام آورد و او علي بن أبيطالب است.» «نك: الغدير، ج 3، ص 220 تا 240.
مؤلّف كتاب حاضر نيز در صفحهي 153 متن عربي از سخن پيامبر در ازدواج علي عليهالسلام با فاطمه در اين باره آورده است: «فَوَاللَّه لَقَدْ أنكحتك أكثرهم علماً و أفضلهم حِلْماً وَ أَوَّلهم اِسلاماً»، «مترجم».
كه كودكي بود و به دليل عائلهي سنگينِ پدر، تحت1) زيد اسيري بود آزاد شده كه خديجه او را خريده، به پيامبر هديه كرده بود. پدر و عمويش آمدند كه زيد را نزد قومش ببرند اما او امتناع كرد و محضر پيامبر را برگزيد و پسر خواندهي پيامبر شد و او را زيد بن محمّد ميگفتند و چون اسلام آمد پسر خواندگي باطل شد.
2) به اجماع عموم مورّخان و محدّثان شيعه و بيشتر علماي عامّه و بر اساس روايات متواتر، از پيامبر و اهلبيت عليهمالسلام نخستين مردي كه اسلام اختيار كرده و به پيامبر ايمان آورد، علي بن ابيطالب عليهالسلام بوده است. بيشتر مورّخان و محدّثان اهل سنّت، اين مطلب را در كتب خود آورده و روايات زيادي در تأييد آن نقل كردهاند. علّامه اميني رحمه اللَّه در كتاب گرانسنگ «الغدير» ده روايت از منابع عامّه، از پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله آورده و سخناني چند، از صحابه و تابعين به استناد و منابع روايي و تاريخي اهل سنّت و چهرههاي معروف و مورد قبول آنها نقل كرده كه بنا به مفاد اين اسناد، نخستين فردي كه از مردان به اسلام گرويد، علي بن ابيطالب عليهالسلام بوده است. از جملهي اين روايات است روايت حاكم در مستدرك، ابن عبدالبرّ در استيعاب، خطيب در تاريخ بغداد، ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه و جمع كثير ديگري كه مضمون اين روايت را در كُتُب خود آوردهاند:
كفالتِ رسولاللَّه به سر ميبرد، ايمان آورد؛ همانگونه كه در گذشته پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در كفالت عمويش ابوطالب بود. بعد ابوبكر اسلام آورد. (1)اينها نخستين كساني بودند كه اسلام اختيار كردند و در دعوت به اسلام كوشيدند، آنگاه عثمان بن عفان، زبير بن عوام، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابيوقاص و طلحة بن عبداللَّه، اسلام اختيار كردند، سپس بلال بن رباح، ابوعبيدهي جرّاح، ابوسلمه، ارقم بن ابيارقم، عثمان بن مظعون و برادرانش قدامه و عبداللَّه، عبيدة بن حارث، سعيد بن زيد عدوي و همسرش فاطمه دختر خطّاب، خباب بن ارت، عبداللَّه بن مسعود و جمعي ديگر به اسلام گرويدند. آنگاه جمعي از مردم ديگر از مرد و زن مسلمان شدند، تا نام اسلام در مكّه پيچيد و زبانزدِ مردم شد. اينها كساني بودند كه پنهاني اسلام اختيار كردند. پيامبر خدا با آنها مجلس داشت و به ارشاد آنان ميپرداخت و به طور سرّي آنها را با آيين خود آشنا ميساخت.
فاطمه و خواهرانش شاهد اين دعوت در مراحل سرّي و نخستين آن بودند. وحي پياپي ميرسيد و پس از آيات اوّل سورهي مدثّر، سورههاي ديگري- در اين بُرهه از زمانِ كوتاه- با آيات روان و شيوا و دلپذير نازل ميشد؛ آياتي كه با آن فضاي بسته تناسب داشت و تزكيهي نفس را ميستود و انسان را از فريفتگي در برابر دنيا، بر حَذَر ميداشت.
1) محقّقين برآنند كه ابوبكر در سال چهارم، يا پنجم بعثت؛ يعني هنگامي كه دعوت اسلام علني و همگاني شده بود، اسلام آورد و قبل از آن پنجاه تن اسلام را پذيرفته بودند. سيرهي صحيح پيامبر بزرگ اسلام، علّامه جعفر مرتضي عاملي، ترجمهي حسين تاجآبادي، صص 312- 307.
بهشت و دوزخ را توصيف ميكرد، به طوري كه گويي آن را مشاهده ميكني و مؤمنان را در فضايي قرار ميداد كه با جامعهي آن روز فرق داشت.
فاطمه عليهاالسلام از اين فضاي پاك و روحاني، بهره ميجُست و قلب شاداب آن دخترِ چهار يا پنج ساله از معنويت لبريز ميشد و بر فضايل و حُسنِ اخلاقش ميافزود.
با اينكه دعوت پنهاني و فردي صورت ميگرفت، اخبار آن به قريش ميرسيد، ولي چندان بدان اهميّت نميداند.
شيخ محمّد غزالي در كتاب خود (فقه السيره) (1)گويد:
«اخبار به قريش ميرسيد، امّا بدان اهتمام نميورزيدند؛ شايد آنها گمان ميكردند كه محمّد صلي اللَّه عليه و آله يكي از موحّدان؛ نظير اميّة بن أبيصلت، قسّ بن ساعده، و زيد بن عمرو بن نوفل و... باشد كه از الوهيّت و حقوق خداي يگانه سخن ميگفتند، با اين حال از پخش شدن خبر اين دعوت و گسترش آثار آن،احساس ترس كرده، بر آن شدند كه روندِ كارِ محمّد صلي اللَّه عليه و آله و دعوت او را دنبال كنند.»
قريش، پيامبر را به دقّت زير نظر داشت و فاطمه از چشمهي زلال معارفِ اسلامي سيراب ميشد؛ زيرا به اين چشمه نزديك بود. پدرش پيامبر و مادرش از نخستين مؤمنان بودند.
روزها گذشت و سه سال دعوتِ مخفيانه به پايان نزديك ميشد و فاطمه هفت سال از عمرش تمام شد و وارد هشت سالگي گرديد، ولي هنوز دعوت سرّي بود، در خلال اين فطرت انجمني از مؤمنان تشكّل يافت و دست برادري و همياري به هم دادند و در تبليغ رسالت و تثبيت آن كوشيدند. آنگاه وحي نازل شد و پيامبر را به دعوت و انذار قوم خود و رو در رويي با باطل و هجوم بر بتهايشان، به وسيلهي حكمت و موعظهي نيكو فرمان داد. اين حوادث كه در جزيرةالعرب موجي بپا كرده بود، فاطمه را بكلّي از سرگرميهاي شخصي، بازميداشت و در حالِ كودكي، بيدار ميساخت و خيالهاي كودكانه را با حوادث سهمگيني كه بعثت به وجود ميآورد، ميآميخت. در هفت سالگي خود را با حوادث تكاندهنده و دشوار روبرو ميديد و در برابر شعلههايي كه بتپرستان سركش در برابر آيين جديد (اسلام) برافروخته بودند، ايستادگي ميكرد.
1) فقه السيره، ص 176، با تلخيص.
با چنين تحوّلي كه در حيات فاطمه عليهاالسلام رخ داده بود، از سرگرميهاي كودكانه فاصله گرفت، امّا هرگز بر اين مجال تأسف نخورد، بلكه خشنود بود كه به جاي بازيهاي كودكانه با حقايق زندگيِ جديد- با همهي مشكلات و مشقّتهايش- دمساز باشد. او با سنّ كم، معناي نبوّت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و رسالتي را كه خود داشت ميفهيد و بار سنگيني را كه رسالت بر دوش او مينهاد، كه به عنوان دختر پيامبر بايد آن را تحمّل كند- تا منزلتي متناسب با شخصيّتِ مصطفي صلي اللَّه عليه و آله احراز نمايد- به خوبي درك ميكرد. او ميديد كه قريش او را به خاطر ايمان به حقّ دارد منزوي ساختهاند و جز جمعي معدود از مؤمنان رنج ديدهي حق، يار و ياوري ندارد و به ياد ميآورد آنچه را كه دايي او (ورقه) گفته بود كه قومش وي را اخراج ميكنند و او با سنّ كم ميپرسيد: آن همه هياهو در اطراف پدرش، با اينكه همگان به راستگويي و حسي خلق و فضايل اعمالش گواهي ميدهند، از چيست؟! اين حوادث يكي پس از ديگري فاطمه را در كودكي و تنهايي آبديده ميساخت و پدرش در عُزلت و تأمّلات خود، بيشترين اوقات را ميگذرانيد و مادرش سرگرم امور محبوبش (پيامبر) بود و حمايت او را پيگيري ميكرد تا براي دعوت و عبادت مهيّا باشد و فاطمه اوقاتش را با خواهران خود و احياناً به تنهايي سپري ميكرد. امّا حوادث ميآمد تا او را از اين تنهايي جدا كند و در گردونهي حادثهها قرار دهد و به جمع بپيوندد.
در همين ايّام حادثهاي رُخ داد كه فاطمه و پدر و مادرش را از تنهايي و تأملّات، واميداشت و آن حادثه اين بود كه عتبه وعتيبيّه فرزندان عبدالعزي (ابولهب)، رقيّه و امّكلثوم را طلاق دادند و اين كار با توطئهي قريش انجام شد كه دربارهي دختران پيغمبر، به اجرا درآمد. آنها ميگفتند: شما فكر محمّد صلي اللَّه عليه و آله را نسبت به دخترانش آسودهخاطر ساختهايد. دختران او را به او بازگردانيد تا گرفتار كار آنها شود و نزد دامادهاي پيامبر رفتند و هر سه را تشويق كردند تا هر يك همسر خود را طلاق دهد! ابوالعاص بن ربيع از طلاق دادن امتناع ورزيد و گفت: «همسرم را به همهي زنان قريش ترجيح ميدهم!» امّا پسران ابولهب، فوراً به اين پيشنهاد پاسخ مثبت داده و عتبه به جاي رقيّه (دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله) همسري از خانوادهي سعيد بن عاص گرفت. البته فرزندان ابولهب را نيازي نبود كه قريش آنه را به طلاق دادن همسرانشان ترغيب كنند؛ زيرا امّجميل دختر حرب (همسر ابولهب)
با كينهاي كه داشت سوگند ياد كرده بود كه با دختر محمّد صلي اللَّه عليه و آله در زير يك سقف نباشد. از اينرو همسرش ابولهب را تحريك كرد كه در طلاق عروسهايش اقدام كند. ابولهب به پسرانش گفت: «حق من بر شما حرام باد اگر دختران محمّد صلي اللَّه عليه و آله را طلاق ندهيد». گمان نميرفت كه پسرانش اينگونه عمل كنند و انتظار نبود (عمو) با دختر برادرش- كه در تولّد او شاداني ميكرد و كنيز خود «ثويبه اسلميّه» را كه بشارت ولادتش را داده بود، آزاد ساخت- اينگونه باشد.
امّا آن زن كينهتوز (امّجميل) كارگردان اين توطئه بود و عقل و اراده و حميّت را از شوهرش گرفت و خون هاشمي را كه در عروقش جاري بود، بياثر ساخت تا خويشاوندي خود را با محمّد صلي اللَّه عليه و آله از ياد ببرد و جوانمردي و شهامت را زير پا گذارد! آري اين است حسادت و تعصّب كور و احمقانه؛ زيرا فرزندان هاشم بر ساير قريش پيشي گرفتند و مجد و شرف را از آن خود ساختند؛ برخلاف اقوام آن زن. فرزندان «عبدشمس» كه به منزلت فرزندان هاشم دست نيافته بودند، به ويژه آنكه نبوّتِ مورد انتظار، اينك در چهرهي يك حقيقت عيني تحقّق يافته و خاندان هاشم برندهي آن بودند. از اينرو آن زن كينهتوز، كوشيد تا جمعشان را پريشان سازد و نخوت احمقانهي جاهليّت را به پدران و خدايانشان نسبت دهد تا در اين راه (اين خوي ناپسند را) به خدمت گيرد و (با اين توطئه) كينهاش را متوجّه دعوت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نمود و ميخواست تا از خديجه انتقام گيرد و آتشِ حسادت خود را فرونشاند. كه چرا خديجه آنهمه شرافت و شخصيت را به دست آورده و عزّت و افتخارش گوشها را پُر كرده است؟! از اينرو با آن كينهي لعنتي، شعلهي خشم قوم خود را برميافروخت تا خديجه را خشمگين كند و صفاي زندگي سعادتمندانهاش را، كه زبانزد قريش و ديگران بود، تيره سازد.
همسر ابولهب به اين توطئه بسنده نكرد، بلكه در يك نبرد آشكار به وسط معركه رفت كه در يك سوي آن قريش و جاهليّت قرار داشتند و در سوي ديگرش محمّد صلي اللَّه عليه و آله و ايمان.
موضع ابولهب و همسرش، از سختترين كارشكنيهاي دشمن، در برابر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود. اَحَدي از بنيهاشم و عموهاي پيامبر به اندازهي ابولهب و همسرش، آن حضرت را نيازرد! البته جمعي از بنيهاشم و عموهاي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بودند كه در كنار آن حضرت
ايستاده و از او دفاع ميكردند؛ مانند ابوطالب و حمزة بن عبدالمطّلب كه بر ابوجهل به دليل آزردن پسر برادرش محمّد صلي اللَّه عليه و آله، خشمگين شد و در صدد انتقام برآمد و اسلام آورد. شكّي نيست كه اين از اعجاز قرآن كريم و معجزات مصطفي صلي اللَّه عليه و آله بود كه خداوند به او تعليم داد و بدان وي را گرامي ميداشت.
قرآن تأكيد ميكند كه ابولهب و همسرش (حمّالة الحطب) به زودي در آتش خواهند سوخت.
ابولهب و همسرش، ممكن بود حتّي به دروغ اظهار اسلام كنند و بگويند ما اسلام آورديم و حال آنكه قرآن ما را از اهل دوزخ خوانده است. امّا اراده و قضاي الهي تغييرناپذير است و از خيانت ديدهها و راز سينهها آگاه است و ميداند كه شقاوت بر ابولهب و همسرش چنان غالب شده است كه سرانجامي جز دوزخ ندارند. هيچ يك از خويشاوندان پيامبر، چه آنان كه اسلام آوردند و يا مسلمان نشده بودند، به اندازهي ابولهب آن حضرت را آزار و اذيت نكردند.
امّا زهرا، همچنان در بستر حوادث، پيدرپي استوارتر و نسبت به پدر و مادر و خواهرانش نزديكتر ميشد. اسلام ميان او و خواهرانش كه اسلام آورده بودند، پيوندي نيرومندتر از نسب و خون و نزديكتر از خويشاوندي برقرار ساخته بود. هر فردي در خاندان محمّد صلي اللَّه عليه و آله پرداختن به خود. مشغلههاي خاص خود را فراموش كرده و به آيين واحد ميانديشيد و تنها خداي يگانه را بندگي ميكرد و معبود ديكري را نميپرستيد. فاطمه دوست ميداشت همه مسلمان ميشدند و نعمتي را كه او احساس كرده، درك و احساس ميكردند و سعادت بر آنها سايهافكن ميشد. بسيار شادمان بود از اينكه علي بن ابيطالب عليهالسلام، يكي از سه فردي است كه اسلام آوردهاند؛ چرا كه او را به مثابهي برادر عزيز ميدانست و براي او دشوار بود كه علي عليهالسلام دينِ ديگري داشته باشد و از نعمت اسلام محروم بماند و خانهي سرور عالميان محمّد صلي اللَّه عليه و آله را رها كرده و به آن گروه كافر و مورد خشم خداوند پيوندد! آرزو ميكرد كه پسر خالهي او، «ابوالعاص» فرزند ربيع، شوهرِ خواهر بزرگترش زينب، نيز اسلام ميآورد، بلكه همهي بنيهاشم پذيراي اسلام شوند. زيرا آنها از خاندان پدر و خويشاوندان نزديكش بودند و قلب پاكش نميپذيرفت
اكنون كه خداوند متعال اراده كرده خاندان پيامبر را بيازمايد و در بوتهي امتحان قرار دهد، جمعي از آنان به دشمني بپردازند. امّا خداوند ميخواست كه پيامبر بزرگ، در نيروي اعتقاد و صدق ايمان و شكوه فداكاري، عاليترين اسوه و نمونه باشد.
به راستي كه خداوند متعال، فاطمهي زهرا عليهاالسلام را به بيشترين سهم، از رنج و امتحان و آزمايشهاي بزرگ و تحمّل بينظير، گرامي داشت! براي او مقدّر كرده بود كه شاهد آن محنت و ابتلاي عظيم از همان دوران كودكي باشد، بلكه تنها او بود كه چنين نقشي داشت نه ديگر خواهرانش؛ زيرا كه وي همچنان در كنار پدر بزرگوار، از آغاز وحي تا آن زمان كه- برترين قهرمان توحيد، صابر عظيم و معلم كبير آخرين نفسها را ميكشيد و به حقّ پيوست، بماند و با او همراه باشد، آري زهرا عليهاالسلام با پيامبر و در جوار او زيست و حتّي پس از ازدواج با علي عليهالسلام تا پرواز در ملكوت اعلا و جوار ربّ العالمين، از پدر گرامي جدا نشد.
فاطمه عليهاالسلام در ميدانِ مصافِ حقّ و باطل حضور داشت، سن كودكي به او مجال ميداد كه بيرون از خانه، پدر را به هر كجا كه ميرود همراهي كند و شاهد اعمال آن بزرگوار باشد. آنگاه كه به محافل قريش و كانون تجمّع آنها ميرفت و تبشير و انذار ميكرد و در راه دعوت به خدا و رسالت او آزار جاهلان و دشمنيِ دشمنان را تحمّل مينمود، زهرا به دنبال پدر بود.
آن روز كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به كعبه نزديك شد و استلام حجر نمود و همين كه مشركان او را ديدند، همگي يك باره به دور او ريختند و اطرافش را گرفتند و گفتند:
«تويي كه چنين و چنان ميگويي؟!»؛ يعني پدران ما را تكفير ميكني و خدايانشان را مورد نكوهش قرار ميدهي و عقل و خرد آنها تحقير مينمايي؟
و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با ايمانِ ثابت و با صراحتِ تمام فرمود:
«آري منم آنكه چنين و چنان ميگويم.» و در اين حال غيرت و حماقتِ جاهليّت جنبيد و ابوجهل اطراف رداي پيامبر را گرفت و فاطمه وحشتزده و بيحركت در جاي خود ايستاده بود. ابوبكر در كنار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ايستاده و عملِ آن جاهلِ احمق را كه مورد تشويق گروهي نادان بود، مورد نكوهش قرار ميداد و با خشم و خروش گفت:
«أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أن يَقُول رَبِّي اللَّه».
«آيا مردي را، به جرم اينكه شما را به خداي يگانه فراميخواند به قتل ميرسانيد؟!»
و به دنبال اين سخن، آتش خشم و حماقت اين گروه، از چشمها و سرها و دستهايشان زبانه ميكشيد و بر او هجوم بردند و ريشش را گرفتند و سرش را شكستند! (1).
آنگاه محمّد صلي اللَّه عليه و آله خانهي كعبه را ترك گفت و به راه افتاد و فاطمهي زهرا عليهاالسلام اندوهگين به دنبال پدر حركت كرد تا به خانه رسيدند و پيامبر كه خسته بود به بستر استراحت پرداخت. فاطمه عليهاالسلام با حيرت نشسته بود و از خود ميپرسيد: «پدرم در راستگويي به اعتراف همهي مردم از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد، زبانزد بود، حال چه شد كه در نظر آنان دروغگو به شمار آمده است؟!» اين پرسش از قلب كوچكش بزرگتر و از تخيّلاتِ عقل نوشكفتهاش برتر بود، او به بستر رفت و خوابيد.
و آن روز كه پدر به حرم رفت، فاطمه عليهاالسلام همراهياش كرد و نزديك وي ايستاد و مراقبش بود و با ديدگان پاك و قلب معصوم خود به اطراف مينگريست، در اين لحظه پيامبر به سجده رفت، گروهي از مشركان در اطراف او جمع شده بودند و عقبة بن ابيمعيط شكمبهي شتري آورد و بر پشت مباركِ آن حضرت افكند! پيامبر سر از سجده برنداشت، امّا زهرا عليهاالسلام دوان دوان به سوي پدر آمد و آن شكمبه را برداشت و از پشت مباركِ پدر، به دور افكند و آن تبهكار را نفرين كرد! پيامبر صلي اللَّه عليه و آله صداي پاكيزه و با طراوت دخترش را شنيد، سر از سجده برداشت و گفت:
«خدايا! كار اين سركشان قريش را به تو واميگذارم. خدايا! كار ابوجهل، عتبه پسر ربيعه، شيبه پسر ربيعه، وليد پسر عتبه، عقبه پسر ابيمعيط و اُبيّ بن خلف را با تو ميگذارم.» (2).
با اين دعا مشركان سر به زير افكنده و ديده فروبستند تا پيغمبر از نماز خود فارغ شد و به خانه برگشت، در حالي كه دختر پاكيزه گوهرش او را همراهي ميكرد. روزها به سرعت سپري شد و همهي آنان كه پيامبر در حقّشان نفرين كرده بود، در اطراف چاه بدر به
هلاكت رسيدند، جز ابن ابيمعيط كه پيامبر خدا هنگام بازگشت از بدر او را به قتل رسانيد، بدان جهت كه دربارهي قرآن و پيامبر ياوه ميگفت و مؤمنان را آزار ميداد و رفتاري كه ابن ابيمعيط با پيامبر داشت؛ روزي آن حضرت را به غذا دعوت كرد و چون غذا حاضر شد، پيامبر به او گفت: «به خدا سوگند از غذاي تو نميخورم، تا اينكه به خدا ايمان آوري و بگويي «لا اِلهَ إلّا اللَّه». اين مطلب به گوش أُبي بن خلف كه با وي دوستي داشت رسيد، «اُبيّ بن خلف» به او گفت: «خبرهايي از تو ميشنوم. گفت: چيزي نيست، مردي شريف به خانهام وارد شد و گفت: «از غذاي تو نميخورم تا به من ايمان آوري».
من حيا كردم كه از خانهي من خارج شود و غذاي مرا نخورد، از اينرو به خداي او شهادت دادم.»
ابُي گفت: «ديدار من با تو حرام باد! اگر محمّد صلي اللَّه عليه و آله را ببيني و او را لگدكوب نكني و او را مورد اهانت قرار ندهي!»
عقبه وقتي پيامبر را ديد با او چنين كرد و اين شقيِ بدبخت، چه بد عمل كرد با پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله!
بخاري در صحيح روايت كرده است: در حالي كه پيامبر در حجرِ اسماعيل نماز ميخواند، پسر ابيمعيط آمد و جامعه بر گردن پيامبر پيچيد و سخت فشرد، ابيبكر آمد و شانههاي او را گرفت و از پيامبر جدا كرد و گفت:
«آيا ميكشي مردي را كه ميگويد خداي يگانه آفريدگار من است و با دلايل روشن به سوي شما مبعوث شده است.»
و اين آيات نازل شد:
«روزي كه ستمگر دست بر دست ميزند و ميگويد: اي كاش در دنيا با رسول خدا راه او را ميپيمودم، اي واي بر من، اي كاش فلان كس را دوست نميگرفتم، دوستي با او مرا از ياد خدا به گمراهي كشانيد، بعد از آنكه آن را يافته بودم. آري شيطان گمراهكننده آدمي است.» (1).
1) فرقان: آيات 27- 29، وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَي يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً- يَا وَيْلَتي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَاناً خَلِيلاً- لَقَدْ أَضَلْنِي عَنْ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي وَ كَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً.
وقتي كه آيهي (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِين، نازل شد و پيامبر را به دعوت خويشاوندان نزديك فراخواند، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ندايي بلند برآورد، قريش آمدند تا ببينند چه خبر است. فاطمه عليهاالسلام پدر را نظاره ميكرد كه ميان او و قريش چه ميگذرد.
پيامبر فرمود: «اي گروه قريش! خود را دريابيد، من به هيچ صورت نميتوانم شما را از خدا بينياز كنم، اي عباس، اي فرزندان عبدالمطّلب، من به هيچ وجه شما را از خدا بينياز نميسازم، اي عموي پيامبر خدا، من به هيچ وجه از خدا بينيازت نتوانم نمود، اي صفيّه دختر عبدالمطّلب، اي عمّهي پيامبر خدا، من از خدا بينيازت نتوانم كنم. اي فاطمه دختر محمّد صلي اللَّه عليه و آله هر آنچه ميخواهي از مال من طلب كن امّا به هيچ وجه از خدايت بينياز نميتوانم كرد!» (1).
دكتر عايشه عبدالرحمان «بنت الشاطي» در حاشيهي اين واقعه مينويسد:
«و در حالي كه قلب فاطمه از ترحّم و تأثّر ميتپيد، با صداي آرام گفت: «لبّيك، اي بهترين پدر و گراميترين دعوتگر». و سپس خود را آماده كرد و با آن جسم كوچك، به ميان مردم رفت، در حالي كه سر را بالا گرفته و چهرهاش برافروخته بود و گويي مباهات ميكرد كه پدرش از ميان همهي خواهران، بلكه از ميان همهي خاندان نزديكش او را برگزيده است.» (2).
آري از قريش و قبيلهي خود آغاز فرمود، آنگاه فرزندان عبدمناف اقوام نزديكش را، سپس به عموي خود عباس، آنگاه عمهي خود صفيّه و فاطمه عليهاالسلام آخرين فردي است كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در اين موقعيّت خطير به عنوان مثال ميآورد و با اين سخن، آخرين چيزي كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميخواهد در موعظه و عبرتآموزي بيان كند پايان ميپذيرد.
آري اگر محمّد صلي اللَّه عليه و آله دخترش فاطمهي زهرا عليهاالسلام را از خدا بينياز نكند، آيا ديگران طمع خواهند بست كه كسي آنان را از خدا بينياز سازد؟» (1).
اين تنها موردي نيست كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به فاطمه مثال ميزند، تا بر پيام خود براي امّت، از مبادي و حدود و اخلاق تأكيد ورزد. (بلكه از اين جمله است داستانِ) زني از قريش (از بنيمخزوم) كه مسلمان شده بود و زيوري را سرقت كرده بود، خبر به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله رسيد، قريش كه راضي نميشدند دست سارق بريده شود، نزد پيامبر شفاعت كردند، حتّي اسامة بن زيد را كه شفاعتش پذيرفته بود، واسطه قرار دادند، همين كه اسامه خدمت پيامبر آمد، پيامبر به او فرمود:
«اي اسامه در اين خصوص با من تكلّم نكن؛ زيرا اگر اجراي حدود به من برسد دليل بر ترك آن نيست، حتّي اگر دختر محمّد (فاطمه) سرقت ميكرد، دستش را قطع ميكردم!» (2).
و در روايت ديگر است كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود:
«أتشفع في حدّ من حدود اللَّه تعالي، لو أنّ فاطمة بنت محمّد سرقت لقطعت يدها».
«آيا در حدود خداوند شفاعت ميكني، اگر فاطمه دختر محمّد صلي اللَّه عليه و آله سرقت كند، دستش را خواهم بريد!»
تصوّر ميكنم، پس از اينكه قريش آن محل را ترك ميكند و فاطمه مطمئن ميشود كه قضيه به سلامتي خاتمه يافته است، آن دخترِ هشت ساله دوان دوان پيش مادر ميآيد و به دامن مادر ميچسبد و اشك شادي از ديدگان ميريزد و از فرط خوشحالي در دنيا نميگنجد! زيرا پيامبر او را كه كودكي در آستانهي هشت سالگي است با عمو و عمّهاش كه از سرشناسان قريشاند، همسان ميسازد. آري، او همهي اين معاني را كه پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله در نظر دارد و به او مثل ميزند، به خوبي ميفهمد و مادر كه شادماني دختر را ميبيند، او را نوازش ميكند و در همين حال متألّم است؛ چرا كه حس ميكند پايان
عمرش نزديك شده با اينكه فاطمه عليهاالسلام در اوج شادابي زندگي است و ميبيند كه پيامبر همچنان از سوي كفّار و مشركين و معاندين مورد آزار و اذيّت قرار ميگيرد و فاطمه شاهد اين دشواريهاي دعوت خواهد بود؛ زيرا اين دخترِ خردسال كه سخت علاقه به پدر دارد، از آن حضرت جدا نخواهد شد. و فاطمه با هوشياري آنچه را در خاطر مادر ميگذرد احساس ميكند. و رنج و شكنجههايي را كه در مجاورت پدر انتظار ميبَرَد خواهد ديد، از سوي قريش و ساير معاندان و آنانكه از عقيدهي توحيد روگردانند و بتهايي را كه سود و زياني نميرسانند و صرفاً به تقليد از پدرانشان، به ستايش از آنان پرداختهاند، ميپرستند.
داستان غمانگيزي است كه ميان «امّالمؤمنين» و زهرايِ طاهره ميگذرد، مادر از بردباري و رنجپذيري دختر مطمئن است؛ زيرا از آغاز زندگي به همان اندازه كه از محبّت و گراميداشت پدر برخوردار بوده، در تحمّل شكنجهها نيز آبديده شده است.
قريش حيران و سرگردان است و تصميم دارد كه مسلمانان را تحت فشار و شكنجه قرار دهد، حتّي شخص پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از آزار قريشيان در امان نيست! و در اين ميان عمويش ابولهب از همهي آنها بيشتر پيامبر را ميآزارد، بسيار اتّفاق ميافتد كه آن حضرت را با سنگ ميزند! و امّجميلِ كينهتوز، شبانه خارها را در راه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله جلوي خانهاش ميريزد و چون آيات: (تَبَّتْ يَدَا أَبِيلَهَبٍ وَتَبَّ- مَا أَغْنَي عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كَسَبَ- سَيَصْلَي نَاراً ذَاتَ لَهَبٍ- وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ- فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ) نازل شد. آن زن در حالي كه سنگي در دست داشت، به مجسد آمد و قصد حمله به رسول خدا كرد، ابوبكر نيز حاضر بود؛ آن زن نزديك كعبه شد، پيامبر را نديد، به ابوبكر گفت: «دوستت كجاست؟ شنيدهام او مرا هجو ميكند!» به خدا سوگند اگر او را ببينم با اين سنگِ سخت، بر دهانش ميكوبم! به خدا سوگند من نيز شاعرم و با كينه و خشم ادامه داد:
«مذمما عصينا، و أمره أبينا، و دينه قلينا».
«فرمانش نبريم، امرش انكار كنيم و دينش را نپذيريم!»
و سپس برگشت. ابوبكر گفت: «اي رسول خدا! آيا او شما را ديد؟» فرمود: «مرا نديد،
خدا ديدهاش را از ديدهام فروبست!» (1).
كافران در شكنجه دادنِ نخستين مؤمنان، روشهايي ميپيمودند، آنان را در وسط روز بر ريگهاي داغ ميافكندند و آبشان نميدادند! و زره آهنين بر بدنشان ميپوشاندند تا پوست بدنشان كباب شود! در شكنجه دادن حتي بر زنان هم رحم نميكردند! نخستين زن شهيد در اسلام «سميّه دختر خبّاط» مادر عمّار ياسر بود.
آري هرگونه شكنجه كه فاطمهي زهرا عليهاالسلام نسبت به مؤمنان ميديد، براي او و رفعت درجهي ايمانش، آزمايشي بود، دشوارتر از آزمايش ديگر. علاقهي شديد او به پدر سبب ميشد كه بار سنگين رنجهايش، فاطمه عليهاالسلام را متألّم سازد! و آزار و اذيّت كافران و تصميم آنها بر قتل پيامبر، قلب فاطمه را بيازارد.
به موجب برخي روايات، ابوجهل ميخواست آن حضرت را با خنجر به قتل برساند چنانكه بارها با سنگ بر وجود مباركش حمله برد و موارد ديگري از اين قبيل، كه اينها فاطمه را رنج ميداد؛ همچنانكه از درد و رنج مسلمانان و مستضعفان و بردگان و شكنجهي آنها نيز متأثر بود، چنانكه گويي سوزش آفتاب و شعلهي گزندهي صخرههاي داغ مكّه وجودش را ميآزارد و بر پيكر نازك خود اثر تازيانههايي را كه قريش بر گُردهي مؤمنان مستضعف مينواختند، احساس ميكرد.
دختر خردسالِ با ايمان، از عقل و خِرَد آن گروه ستيزهگر، كه خرد و انديشه را در امور بكار نميبستند، در شگفت بود كه اينها از خود نميپرسند افراد تحت شكنجهي آنها از چه رو بر ايمانشان افزوده ميگردد و هر روز از سختي شكنجه چنان آزار ميبينند كه گويي ميميرند و زنده ميشوند، اما به رغم آن همه شكنجه، دست از اسلام برنميدارند، بلكه آبديدهتر و مقاومتر ميشوند؟! و اين خود دليل بر اين است كه آنها شيريني ايمان را چشيده و در نفوس پاك و قلبهاي پاكيزهشان تأثير عميق نهاده است، ولي مُعاندان حتي يك لحظه به راه راست برنميگردند و به خود نميآيند تا در اين حقيقت آشكار تأمّل كنند.
1) سيرهي ابنهشام، ج 1، ص 335- 336.
اما مؤمنان آنها اين سرنوشت را به حكمت خداوندي مربوط ميدانستند.
آري حكمتي كه خداوند مقرر داشته و هر چه بَلا سختتر شود، ايمان نيز قويتر گردد و اين گروه مؤمن تحت شكنجه، هر اندازه عذاب و محنت و رنج بيشتر ببينند، در رويارويي با سختيهاي آينده نيرومندتر خواهند شد. و هر چه كه سختي در پيش رويشان باشد، به سختي و شكنجهي آنان (مشركان) نميرسد، خداوند آنها را براي خود برگزيد و به اسلام سبقت گرفتند، آنها پايههاي استواري بودند كه اسلام در دولت جديد خود بر آنها پي افكنده شد؛ آنها با قدرت روحي و ايماني، دولت اسلام را قدرت و هيبتي بخشيدند تا دولتها را به وحشت افكند كه از توطئه بر ضد مسلمانان، نوميد گردند.
فاطمهي زهرا عليهاالسلام ميبيند پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را كه براي مستضعفان دعاي خير ميكند و او نيز دعاي خير ميكند و از خدا ميخواهد كه پيامبر و مسلمانان را از شرّ مشركان در امان بدارد و دشمنان را نوميد و دلهايشان را از رُعْب و وحشت آكنده سازد.
آغاز سركوبي مسلمانان، در اواسط يا اواخر سال چهارم بعثت بود، وقتي كه عمرِ زهرا عليهاالسلام به نيمهي سال هشتم يا نزديك به نُه سالگي رسيده بود. در اواسط سال پنجم بعثت، سركوبيها شدت گرفت تا آنجا كه مكه بر مسلمانان تنگ آمد و بر اثر محنت و رنج به اين فمر افتادند كه وسيلهاي براي نجات خود از اين عذابِ دردناك پيدا كنند.
در چنين وضعيتي آيات سورهي كهف نازل شد و پرسشهايي را كه مشركان براي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله مطرح كرده بودند، پاسخ ميداد. اين سوره، بر سه داستان مشتمل بود و هر يك نكتهها و اشاراتي را در بر داشت كه خداوند متعال براي بندگانش فروفرستاده بود. (اين داستانها عبارتند از:)
اين داستان به هجرت نمودن از مراكز كفر و ظلم، هنگام ترس از فتنه در دين و پناه بردن به خدا در جايي ديگر، مسلمانان را راهنمايي ميكرد. در يكي از آيات اين داستان آمده است كه:
«و آنگاه كه از آنها و خدايانشان عُزلت گزيديد، به كهف پناهنده شويد تا خدا از رحمت خويش بر شما فروفرستد و راه چارهاي در كارتان فراهم سازد.» (1).
پيام اين داستان اين است كه جريان امور و نتايج آن همواره به ظواهر نيست و چه بسا برخلاف ظاهر امر خواهد بود و اين اشارهاي لطيف و ضمني است بر اين جنگي كه عليه مسلمانان بپا شده و در آيندهي نزديك به كلّي اوضاع دگرگون خواهد شد و اين ضعيفان تحت ستم، به زودي شاهد پيروزي بر دشمن خواهند بود.
داستان بيانگر اين حقيقت است كه زمين متعلّق به خدا است و آن را به هر يك از بندگان مؤمنش كه خود بخواهد به ارث ميدهد و رستگاري هميشه بدرقهي راه انساني است كه به خدا مؤمن باشد و خدا همواره از بندگان خود كساني را ميگمارد كه به ياري ضعفا- در برابر «يأجوج و مأجوجهاي» زمان- قيام كنند و شايستهترين افراد به وراثت زمين، همانا بندگان صالح خدا هستند.
پس اين آمادهسازيِ غير مسقيم براي هجرت، سورهي زُمَر نازل شد كه به صراحت سخن از هجرت به ميان آورد و در پارهاي آيات متذكر شد كه زمين خدا گسترده است و تنگ نيست:
(قُلْ يَا عِبَادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ
1) سوره كهف/ 16.
وَ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا يُوَفَّي الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ (1).
«بگو اي بنگان با ايمان من، از پروردگارتان پروا گيريد. براي آنان كه در اين دنيا نيكي كردند، خير و نيكي است و زمين خدا گسترده است، همانا پاداش صابران بدون حساب داده شود.»
مصطفي صلي اللَّه عليه و آله ميدانست كه «اصحمهي نجاشي» پادشاه حبشه، پادشاهي است دادگر و به كسي ستم نميكند، از اينرو مسلمانان را فرمود كه براي نكهداري دين خود به حبشه هجرت كنند. بنابراين در ماه رجب پنجمين سال بعثت نخستين گروه از ياران پيامبر به حبشه هجرت كردند، اين گروه را دوازده مرد و چهار زن تشكيل ميداد و رييس آنها عثمان بن عفان بود كه رقيه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نيز با وي بود و پيامبر دربارهي آنان گفته بود:
«آنها نخستين خانداني هستند كه پس از ابراهيم و لوط- عليهماالسلام- در راه خدا مهاجرت ميكنند.» (2)
ابنكثير از ابناسحاق نقل كرده كه عثمان بن مظعون سرپرستي جمعي از مهاجران را داشته است، البداية والنهايه، ج 3، ص 67
برخي نيز احتمال دادهاند دو گروه از مهاجران بودهاند كه يكي را جعفر و ديكري را عثمان بن مظعون سرپرستي ميكرده است. رواياتي هم كه مؤلف از كتاب الاصابه آورده، قابل مناقشه است و به نظر ميرسد حقيقت ندارد. براي تحقيق بيشتر مراجعه شود به سيرهي صحيح پيامبر بزرگ، ج 2، ص 88، به بعد، تأليف علامه جعفر مرتضي عاملي، ترجمهي فارسي، «مترجم».
.فاطمهي زهرا با خواهر خود رقيّه وداع كرد، جدايي سخت است اما به جهت اهميّت ترويج دين خدا آسان ميشود، نه تنها جدايي بلكه همه چيز آسان ميشود. ترك مال، فرزند و وطن، در راه اعلاي كلمهي حق و دين قابل تحمل ميگردد. رقيّه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از
1) سورهي زُمَر/ 10.
2) الاصابه، ج 5، ص 83. لازم به يادآوري است كه سرپرستي عثمان صحيح نيست و در هيچ يك از منابع تاريخي نيامده و مؤلف نيز براي آن سندي ذكر نكرده است. بلكه سرپرستي مهاجران را جعفر بن ابيطالب به عهده داشته چنانكه در نامهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به نجّاشي تصريح شده است «و قد بعثت اليك ابن عمي جعفر و معه نفر من المسلمين»، البداية والنهايه، ج 3، ص 83.
خواهرش زهرا جدا شد و او نخستين زن مهاجر بود تا اينكه باب هجرت به روي مؤمنان گشوده شود و معلوم شود در اين هجرت فرقي ميان فرزندان پيغمبر و ساير مؤمنان نيست؛ زيرا اسلام دين تبعيض و نژادپرستي نيست.
فاطمه اشك وداع خواهر را از ديدگان پاك كرد و لبخندي بر لب داشت كه خواهرش ثمره و پاداش ايمان خويش را از خداي تعالي خواهد گرفت. فاطمه پس از توديع، نزد مادر رفت تا اشك در ديدگانش و تبسم بر لبهايش را مشاهده كند. بدين ترتيب هجرت نخستين، به حبشه پايان يافت و فاطمه و پدرش صلي اللَّه عليه و آله مشتاق شنيدن خبري از رقيّه در اين هجرت بودند و خدا اين خواسته را برآورد. زني از قريش گفت:
«اي محمّد صلي اللَّه عليه و آله، دامادت را در حالي كه همسرش بر مركبي سوار بود و او آن را ميراند ديدم.»
پيامبر فرمود: «خداوند همراهشان باد! آنها نخستين كساني هستند كه با خانوادهي خود- پس از لوط- به سوي خدا مهاجرت كردند.» (1).
اشتياق رقيّه نيز براي شنيدن خبري از مكّه كمتر از پدر و مادر و خواهرانش نبود و حتّي شايد بيش از همهي مهاجران به مكّه دلبستگي داشت و شايد كه تاكنون از پدر و مادر و خواهران خود جدا نشده بود، مانند اين جدايي كه همراه با حوادث سختي بود و آن را پشت سر ميگذاشت، بويژه پس از آنكه حمل اوّل او سقط شده بود و از فرط ضعف، بيم جان او ميرفت. اما با شنيدن اخباري از مكّه مبني بر اينكه قريش از دست يافتن بر پيامبر و يارانش مأيوس شدهاند و محاصره را از هاشميين برداشتهاند، آرامش روح و سلامت خود را بازيافت.
اساس اين شايعه يا واقعيت تحريف شده، اين بود كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در ماه رمضان همان سال به حرم رفت، جمع بسياري از قريش از جمله سران و بزرگان گرد آمده بودند، پيامبر در ميان اين جمع ايستاد. قدمهاي فاطمه در جاي خود ميخكوب شده و شجاعت پدر در اين اقدام را در جمع بسياري از دشمن ميديد، ناگاه صوت زيباي پيامبر را شنيد
1) نك: اسدالغابة، ج 13، ص 7.
كه سورهي نجم را تلاوت فرمود؛ اين كافران كه در گذشته كمتر به قرآن گوش داده بودند و به يكديگر توصيه ميكردند كه:
(... لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ) (1).
«به اين قرآن گوش فراندهيد و در آن ناهنجاري كنيد، شايد پيروز گرديد.»
همين افراد با شنيدن آيات قرآن از زبان پيامبر صلي اللَّه عليه و آله غافلگير شده و با مشاهدهي شيوايي و بيان عالي از تصميمات گذشته را از ياد بردند و همه گوشِ دل به شنيدن آيات سپردند، تا اينكه آيات آخر سوره تلاوت شد و قلبها به پرواز آمد! آنگاه پيامبر اين جملات را خواند: (فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَاعْبُدُوا) (2)كه تأثير عميق آن عنان اختيار از كف آنان ربود و همگي به خاك افتادند! (3)ديدن اين صحنه، فاطمه را به شگفتي واداشت.
منظره عجيبي است! ميبيند كه طغيان و عناد سركردگان كفر و استكبار و تمسخركنندگان و جبّاران قريش دربرابر تجلّي حق درهم شكسته شده و بياختيار در برابر خداوند به سجده افتادند و اين تحوّل ناگهاني بازتاب آيات قرآنِ حكيم بود. اين واقعه تذكّري بود براي مسلمانان كه بدانند كه قواي شرّ، هر اندازه طغيان و سلطهجويي كنند، در برابرِ كلمات نور (حق)، ياراي مقاومت ندارند و اركان قواي شرّ در رويارويي با راز نهان كلمات الهي، متلاشي خواهد شد.
فاطمه با آنچه مشاهده كرده بود، خوشحال به خانه برگشت؛ به ويژه آنكه ديد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به رغم آن همه توطئهي هماهنگِ كافران، سالم و سربلند و با روحي آرام و خاطري آسوده، از ميان آنها خارج شده است. همين كه مشركين ديدند عظمت سخن خداوند زمام امور را از كف آنها ربوده، تمام توان خويش را در محو و نابودي آن بكار گرفتند و مشركاني كه در اين واقعه حاضر نبودند به نكوهش آن جماعت حاضر پرداختند.
اخبار اين واقعه به مهاجرين حبشه رسيد، ولي نه به صورت واقعي بلكه بكلّي
تحريك شده بود. به آنها گفته بودند: قريش اسلام اختيار كردهاند! با شنيدن اين خبر، در شوّال همان سال، راهي مكّه شدند؛ اما در نزديكي مكّه- هنوز ساعتي از روز مانده بود كه- از وجودِ مشكل آگاهي يافته و به حبشه برگشتند و اَحَدي داخل مكّه نشد، مگر به صورت پنهاني، يا با آشنايي يكي از مشركين قريش. (1).
رقيّه و همسرش نيز به حوالي مكه رسيدند. رقيّه با اشتياق فراوان، آهنگِ خانهي پدر كرد و با ديدن خواهران خود امّكلثوم و فاطمه دست بر گردن يكديگر گذاشتند و اشك شوق ريختند، براي بسر آمدن فراق و بالأخره همين كه رقيّه از سرسختي قريش خبردار شد به حبشه برگشت.
در همين حال قريش بيم داشتند كه اسلام در خارج مكه نفوذ كند و گسترش يابد و براي مكّيان خطرآفرين باشد، لذا بر آن شدند تا دو پيك به حبشه گسيل دارند و هدايايي براي نجاشي ببرند و در تن از سياستمداران خود را بفرستد تا رابطهي نجاش را با مسلمانان تيره سازند. بدين منظور (عبداللَّه بن ابيربيعه و عمرو بن عاص) را انتخاب كردند. آنها براي نجاشي و درباريانش هدايايي فراهم ساختند و رهسپار حبشه شدند، ابوطالب نگران مهاجران حبشه بود؛ زيرا از سويي در ميان آنها، فرزندش جعفر بن ابيطالب و فرزندان دخترش «برّه و اميمه» و نوهي برادرش عبداللَّه يعني رقيه بودند و از سوي ديگر، عمر بن عاص و رفيقش دو عنصر مكّار و نيرنگباز بودند. ابوطالب شعري سرود و كرم نجاشي آن را مورد ستايش قرار داد و او را ترغيب كرد كه از ميهمانان خود حمايت كند؛ از جمله اشعار اين بود: (2).
«اي كاش ميدانستم بر جعفر در غربت چه ميگذرد و عمرو و ديگر دشمنان خويشاوند چه ميكنند.
آيا جعفر و يارانش از حمايت نجاشي برخوردار شدند و يا اخلالگري مانع از آن حمايت شد.
اي نجاشي، نفرين از ساحت تو دور باد، نشان بده كه تو بزرگوار و كريمي و پناهنده تو
نگونبخت نيست.
تو را فيض و عطاي فراواني است كه نفع آن به دور و نزديك ميرسد.»
دو تن از مردان قريش اين ابيات را شنيدند، يكي از روي تمسخر گفت:
«صداي اين پيرمرد كجا به نيرنگ عمرو و رفيقش برسد؟ و اين سخنان چگونه با وجود هداياي فرستگان قريش، براي نجاشي و درباريانش سودمند، افتد؟!»
در اين بُرهه، قلب پاك حضرت فاطمه از بيم جان خواهرش رقيّه و ديگر مسلمانان در حبشه ميتپيد و مادرش در سيماي او دلهرهاي ميديد كه زبانش او را بازگو نميكرد و شايد امّكلثوم او را دلداري ميداد كه: خدا اين مهاجرانِ دور از وطن را عمرو و رفيقش (فرستادگان قريش) ياري دهد و ياري خدا نزديك است!
اي فاطمه عليهاالسلام، آيا ديروز شاهد آن حادثهي بزرگ نبودي كه پدرت سورهي نجم را خواند و سركشان كفر و عناد به خاك افتادند؟ مگر اين ياري خدا نيست؟! و آيا اشارهاي از خدا نبود براي دلهاي با ايمان، كه بدانند اين كافران كه ايمان نميآورند به زودي خوار و ذليل گردنند و بيني آنها به خاك ماليده شود. خدا پشتيبانِ اين مهاجران است كه براي او هجرت كردهاند و هرگز آنها را خوار نخواهند ساخت و آنكه (دين) خدا را ياري دهد: خدا او را ياري ميدهد و آنها ميخواهند خدا را ياري دهند و آيين او را به همهي مردم زمين برسانند.
سكوت توأم با آرامش پيامبر، قلب فاطمه عليهاالسلام را مطمئن ميساخت؛ زيرا او از روي هوا سخن نميگفت و در چهرهي مباركش جز خير و خوبي مشاهده نميشد، چهرهاش شاد و بانشاط بود، هر چند كه وقتي به وي ناگوراي ميرسيد، نخست چهرهاش متغير ميشد، امّا روان او تاب تحمّل داشت!
فرستادگان قريش به حبشه رسيدند، هدايان درباريان را دادند وقتي به حضور نجاشي رسيدند و هديهي او را نيز تقديم كردند، از او درخواست نمودند آن عده را كه از دين پدرانشان رخ برتافتهاند، به آنها بازگرداند. مسابقهاي بود ميان حق و باطل، ايمان و كفر و چشمهي خير و كانون شرّ، كه در اين مبارزه، حق بر ايمان و خير و باطل و كفر و شرّ پيروز گشتند كه داستانش در كتب سيره معروف است.
عمرو و عبداللَّه با شرمساري برگشتند و قريش از موضع نجاشي و حمايت او از مهاجران آگاه شدند و دانستند كه توطئهي آنها ناكام مانده است. فاطمه عليهاالسلام نيز آگاه شد كه فرستادگان قريش با خفّت و خواري برگشتهاند و خداوند اين دين را چه در مكّه و يا خارج مكّه ياري خواهد كرد و آنچه بر مسلمانان ميگذرد همه هشداري است از سوي ربّ العالمين كه هر مؤمن را آرامش ميبخشد، هشدارهايي روشن كه هيچگونه شبهه و ابهامي در آن نيست و پيام بزرگي است براي مؤمنان و اين سنّت هميشگي اوست كه هرگاه ابرها متراكم شوند و رعد و برق رخ بنمايد، بشارتي است براي نزول باران، و در دشواري، گشايشي است و هر اندازه فشارِ سختي بيشتر باشد، بالأخره روزي شكست ميخورد و گشايش و راحت بر آن (سختي) چيره ميشود.
خاطر زهرا آسوده شد و قلبش آرام گرفت كه خواهرش در غربت در ديار نجاشي مشكلي ندارد. امّا چگونه در ميان توطئههايي كه دشمن براي پدرش دارد، قلبش آرام گيرد؟! سركشان قريش برآنند تا به كار او خاتمه دهند و نزد ابوطالب ميآيند، وي را تهديد كرده، ميگويند:
«اي ابوطالب! از تو سِنّي گذشته و تو را نزد ما شرف و شخصيتي است. ما از تو خواستيم پسر برادرت را بازداري و تو چنين نكردي. به خدا سوگند ديگر ما تحمل نميكنيم كه او پدران ما را دشنام دهد و ما را بيخرد بنامد و خدايانمان را تحقير كند. بايد جلوِ او را بگيري وگرنه با او و با تو ميجنگيم، تا يكي از دو گروه هلاك گردد.»
اين سخنان تهديدآميز بر ابوطالب گران آمد، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را طلبيد و به او گفت:
«پسر برادرم! قوم تو چنين گفتهاند. بر من و خودت رحم آور و به كاري كه در توانم نيست وادار نكن.»
رسول خدا تصوّر كرد كه عمويش از ياري او دست برداشته و او را رها ساخته است. گفت:
«اي عمو، به خدا كه اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند كه از اين كار صرف نظر كنم، چنين نخواهم كرد، تا خدا آن را آشكار و پيروز گرداند، يا
به پاي آن كشته شوم!»
اين را گفت و در حالي كه اشك در ديدگانش حلقه زده بود از جاي برخاست. همين كه به راه افتاد او را صدا زد، چون نزديك شد به او گفت:
«اي پسر برادرم! برو و هر آنچه دوست داري بگو، به خدا قسم تو را دست حادثهها نميسپارم (تو را حمايت ميكنم).»
آنگاه ابوطالب شعري سرود و گفت:
واللَّه لن يصِلوا إليك بجمعهم
حتّي أوسد في الترابِ دفينا
فاصدع بأمرك ما عليك غضاضة
و ابشر بذاك و قرَّ منه عيونا
«به خدا سوگند! آنها با گروهشان به تو دست نخواهند يافت تا من در دل خاك مدفون شوم.
پس از كار خود فاش سخن بگو كه بر تو باكي نيست و به آن بشارت ده و ديدگان را با خود روشني بخش.»
و فاطمه، اين دو سخن را بر زبان تكرار ميكرد، سخن پدر را كه گفت: «واللَّه لو وضعت الشمس...»؛ به خدا اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند از اين امر صرف نظر نخواهم كرد تا آن را آشكارا نمايم يا به پاي آن كشته شوم!» (1)و همراه با تكرار اين كلمات- پرقدرت كه حكايت از استواري و عمق ايمان به رسالت بود- ميگريست، آنگاه شعرِ ابوطالب را بر زبان ميراند و از ياري او شادماني ميكرد و آرزو داشت كه ابوطالب اين ياور باوفاي پيامبر كه قريش احترام او را داشتند، ايمان ميآورد. (2)تا از آزار قريش تا حدّي بكاهد!
1) سيرهي ابنهشام، ج 1، ص 266؛ الروض الأُنُف، ج 2، ص 5 و 6.
2) شك نيست كه ابوطالب به پيامبر ايمان آورد و اين در اشعار ابوطالب مكرر آمده است؛ از جمله در ادامهي همان ابيات فوق است: «و دعوتني و علمت أنّك صادق، و لقد صدقت و كنت قدماً أميناً...»؛ «و مرا دعوت كردي و ميدانم كه تو صادق و راستگويي و امانت و صدق شيوهي ديرين تو بوده است.» «مترجم».
شكّي نيست كه دلهرهي فاطمه عليهاالسلام، عليرغم اعلان آمادگي ابوطالب براي نصرت پدرش، همچنان باقي است؛ چرا كه اين قوم، يكسره، در كارِ توطئهگري بر ضدّ پيامبرند و بر آنند تا از اين امر (دعوت به اسلام) خود را خلاص كنند. گروهي به نمايندگي قريش بار ديگر نزد ابوطالب رفتند؛ فاطمه با خود ميگويد: «آنها چه ميخواهند؟ جز اينكه خواهان خاتمه يافتن كار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و دعوت او به خداي يگانهاند!» و آنگاه گفتار پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را بر زبان ميراند؛ «... به خدا اگر خورشيد را...» و ميگويد: خدا به زودي امر رسالت پدرم را آشكار و او را پيروز ميسازد، هر چند اين مشركان كراهت و نفرت داشته باشند، سپس فاطمه آسيمه سر، با گامهايي بيقرار به خانهي عمويش ابوطالب ميرود تا ببيند اينها از پدرش چه ميخواهند؛ خبردار ميشود كه قوم (عماره) پسر وليد بن مغيره را با خود آورده تا ابوطالب او را به جاي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بگيرد و محمّد را به آنان بدهد، تا به قتلش رسانند!
ابوطالب اين پيشنهاد مشركان را با كمال بياعتنايي و خشونت رد كرده و ميگويد:
«به خدا سوگند كه بد معاملهاي را به من پيشنهاد دادهايد، شما پسرتان را ميدهيد تا من از او پذيرايي كنم و من پسرم را به شما بدهم تا به قتل رسانيد؟!»
در اينجا فاطمه عليهاالسلام گريان ميشود كه آنان به چيزي جز قتل پدرش راضي نميشوند و شتابان نزد مادرش خديجه ميرود و گريهكنان دامنِ مادر را ميگيرد و آن سخنِ مشركان و پاسخي را كه ابوطالب داده بود براي مادر بازگو ميكند. خديجه لبخندي ميزند و دست مهرباني بر شانههاي دختر نهاده، ميگويد:
«پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با رسالتي از جانب خداوند مبعوث شده و خدا او را براي همهي مردم فرستاده و همو پيامبر و رسالتش را حمايت خواهد كرد تا آن را براي مردم آشكار گرداند، دخترم! مضطرب نباش و بدانكه هر قدر محنتها فزوني گيرد، فرج و گشايش نزديك شود و خدا در پس سختي گشايشي قرار دهد؛ أنّ اللَّه سيجعل بعد عُسْرٍ يُسراً.»
از اين فضاي تيره و تار چند روزي بيش نگذشت، كه نوري در آسمان ستمديدگان درخشيد. «حمزة بن عبدالمطّلب» عموي يپيامبر صلي اللَّه عليه و آله اسلام آورد. اسلام آوردن حمزه
موجب سرافرازي مسلمانان شد؛ زيرا او جوانمردي چالاك و شجاع و تسليمناپذير و از گرانقدرترين جوانان قريش بود.
سه روز از اسلام آوردن حمزه گذشت كه عمر بن خطاب اسلام آورد. با اين تحوّلات، طلايههاي گشايش در امر رسالت چهره مينمود، اين وقايع در اواخر سال ششم بعثت بود كه فاطمه يازده ساله ميشد و از تمام حوادث آگاهي مييافت و با ايمان و خرد سرشار خود، به تجزيه و تحليل آنها ميپرداخت و ميديد كه ابرهاي متراكم از بالا سرِ مسلمانان متلاشي ميشد و مشركان از سرمستي و سلطهطلبي و ستمكاري پايين ميآمدند و تا حدودي از خود نرمش نشان ميدادند و با تمام آنچه از مال و ثروت در توان داشتند رو در رو با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله چانه ميزدند و گفتگو ميكردند، تا شايد او را از دعوت منصرف سازند امّا اين كافران نميدانستند كه تمام آنچه خورشيد بر آن ميتابد در برابر دعوت و رسالت، به قدر بال مگسي وزن ندارد! آنها متاع زودگذر دنيا را پيش كشيده و ميگفتند:
«اگر مال ميخواهي از دارايي خود براي تو ثروتي انبوه فراهم آوريم. اگر شخصيت ميخواهي آقايي و سروري تو را ميپذيريم و همهي اختيارات را به تو ميدهيم. اگر سلطنت ميخواهي تو را به پادشاهي برميگزينيم و اگر هيچيك از اينها را نميپذيري براي تو طبيب بياوريم و از دارايي خود در اين كار خرج كنيم!»
«عتبه بن ربيعه» حامل اين پيام بود كه محمّد صلي اللَّه عليه و آله با شنيدن آن، به تلاوت آيات قرآن پرداخت و سورهي فصّلت را قرائت كرد. قرآن با اعجاز بيان، عتبه را شيفته و شيداي خود ساخت و به مشركان گفت:
«اين مرد را به حال خود واگذاريد و از او كنارهگيري كنيد، به خدا سوگند با سخناني كه از او شنيدم، حادثهي بزرگي را احساس كردم. پس اگر عرب او را بازداشتند، شما به وسيلهي ديگران كارش را تمام كردهايد و اگر بر عرب غلبه كند، زمامداري او زمامداري شماها و عزّت او عزّت شما خواهد بود و شما از همهي مردم به وسيلهي او كاميابتر خواهيد بود.»
مشركان با شنيدن سخنان عتبه گفتند: «به خدا او تو را هم سحر كرده است!»
عتبه گفت: «اين رأي من است، شما خود ميدانيد، هر آنچه خواهيد بكنيد.» (1).
در اينجا مسلمانان و پيشاپيشِ همه، فاطمهي زهرا عليهاالسلام درك كرد كه ابر و مه، بايد پراكنده شود و خورشيد تابيدن گيرد تا حجاب را بزدايد و قريش چارهي ديگري ندارد و در برابر حق ناتوان شده است. آنها ميكوشيدند كه با وعدهها و اميدها پيامبر را از دعوت منصرف كنند و هر آنچه داشتند در طَبَق نهاده با آن حضرت گفتگو ميكردند، امّا نميدانستند كه او طالب دنيا و متاع زودگذر آن نيست. آنها بر كالاي فاني و بيثبات دنيا تكيه ميكردند و او با بيرغبتي به دنيا و اميدوار به فضل خدا راه خود را ميپيمود.
اينگونه وضعيت دگرگون شد و دعوت اسلامي با تلاشي بيسابقه به پيش رفت امّا ابوطالب همچنان از خطر مشركان بر پسر برادرش بيمناك بود و به حواث گذشته فكر ميكرد كه مشركان او را به مبارزه تهديد ميكردند و براي قتل پيامبر چانه ميزدند و «عمارة بن وليد» را به جاي او هديه ميكردند و ابوجهل با دشنه قصد كشتن آن حضرت را داشت و «عتبة بن ربيعه» ردا به گردن مباركش پيچيد كه چيزي به قتل آن حضرت نمانده بود و پسر خطّاب با شمشير آمد به قصد اينكه كار پيامبر را تمام كند، امّا اسلام آورد و بعد نزد دايي خود «عمرو بن هشام» كه سرسختترين دشمن اسلام بود رفت تا خبر مسلمان شدن خود را به او بدهد و او گفت: «نفرين خدا بر تو و آنچه آوردهاي».
ابوطالب در همهي اين حوادث تأمّل ميكرد و از آن، بوي شرّ استشمام مينمود. و هر چه ميگذشت چنين احساس ميكرد كه بالأخره مشركان تصميم دارند خود را از دعوت پسر برادرش خلاص كنند و شايد كه «حمزه و عمر» و ديگران نتوانند جلو اين توطئه را بگيرند، اگر يكي از جنايتكارانِ جمعيّتِ شرك بر او حمله بَرَد تا او را به قتل رساند. امّا نميدانست كه خداوند عزّوجلّ نگهدار او از شرّ توطئهي مردم است. از اينرو ابوطالب با
1) نك: تفسير ابنكثير، ذيل آيهي: فَإن أعْرَضُوا فَقُل أَنذرتُكُم صاعِقَة مَثْل صاعِقَة عاد وَ ثَمُود؛ و ابنهشام، ج 1، ص 393.
خاندان بنيهاشم و فرزندان عبدالمطّلب صحبت كرد و آنها را به دفاع از پسر برادر خود و همراهي براي وي فراخواند، كه همهي آنها؛ اعم از مسلمان و غير مسلمان با احساس خويشاوندي و جمعيّت قبيلهي، پاسخ مثبت دادند، مگر ابولهب كه نپذيرفت و با قريش همچنان در مخالفت با پيامبر همراهي ميكرد!
فاطمهي زهرا سخت علاقمند بود كه خدا بر ابوطالب منّت گذارد و اسلام اختيار كند. (1)و از آنچه در دفاع از پدرش متحمّل ميشد سپاسگزار بود. با اينهمه مطمئن بود كه دعوت، راه خود را ميپيمايد و يقين داشت كه خداي متعال اسباب و عواملي را پيش روي مردم قرار خواهد داد تا آنچه را مشيت او بدان تعلّق گرفته و حكمتش ايجاب كرده است، به اجرا درآورد و قلب پاكش آرامش يافت، آنگاه كه ابوطالب خاندان خود را جمع كرد و همه متّفق شدند كه از پيامبر دفاع كنند. با اينهمه، گاه ميشد پارهاي ترديدها و عوامل وي را به بيم و هراس نسبت به زندگي پدر بزرگوارش برانگيزد ولي ديري نميگذشت كه ترديد برطرف ميشد و به ياد گفتار پدر ميآمد كه او را به سينه ميگرفت و ميفرمود: «خداوند از پدرت محافظت خواهد كرد.»
ترديدهايي كه بر قلب پاك زهرا خطور ميكرد، كم كم رنگ واقعيت ميگرفت و آزمايش و مشكل جديدي براي مسلمانان پيش ميآمد و آن اينكه پس از پيمان گرفتن ابوطالب از بنيهاشم، قريش مجلسي را تشكيل دادند و عهدنامهاي را نوشتند كه با بنيهاشم ازدواج نكنند، داد و ستد نداشته باشند، قطع رابطه نمايند. اين عهدنامه به دست «منصور بن عكرمه» نوشته شد و پيامبر در حق او نفرين كرد و دستش فلج شد! (2).
اين عهدنامه را در داخل كعبه آويختند و بنيهاشم و فرزندان عبدالمطّلب را در شعب ابيطالب تحت محاصره قرار دادند. ابولهب نيز جزو امضاكنندگان عهدنامه بود.
1) چنانكه پيشتر اشاره شد، دلايل و شواهدِ معتبرِ تاريخي گواهي ميدهد كه ابوطالب به پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله ايمان داشت و از آن حضرت دفاع ميكرد و اين مطلب در اشعار و گفتههاي وي كاملاً منعكس است. اين حقيقت را ميتوان با مراجعه به كتب حديث و سيره و ديوان ابوطالب، به روشني به دست آورد. كساني كه منكر ايمان ابوطالباند يا ترديد در اين واقعيّت تاريخي دارند، دستخوش پارهاي تعصّبات شده و يا از منابع غير موثّق الهام گرفتهاند.
2) طبقات ابنسعد، ج 1، ص 104، و گويند نضر بن حارث آن را نگاشت و برخي ديگر را نيز گفتهاند.
زهرا عليهاالسلام در شعب ابوطالب، پدر و مادرش را همراهي ميكرد، امّكلثوم نيز با آنها در اين محاصره شركت داشت. اين وضع سه سال به طول انجاميد كه سخت به تنگ آمدند. قريش محاصره را شديدتر ميكرد و آذوقه و خوراك را بر آنها تنگ ميگرفت. مشركان اجازه نميدادند كالايي داخل مكّه شود، مگر آنكه خود آن را خريداري ميكردند. رنج و مشقّت بنيهاشم بدانجا رسيد كه به خوردن برگ درختان و پوستهي اشيا مجبور شدند و چيزي به آنها نميرسيد مگر به طور مخفيانه و اگر قريش خويشاوندي در شعب داشتند، پنهاني به او كمك ميكردند. كار آنقدر دشوار شد كه نالهي گرسنگي زنان و كودكان از پشتِ شعبِ، شنيده ميشد و اگر در ماههاي حرام ميخواستند چيزي بخرند، بايد به سراغ كاروانهايي ميرفتند كه از خارجِ مكّه ميآمدند. اهل مكّه اجناس را با قيمت بالا ميخريدند تا بنيهاشم توان خريد نداشته باشند.
براي اينكه تأثير ايمان را در دلهاي مؤمنان به تصوير كشيم، بايد مثالي از مادر زهرا، خديجهي كبري بياوريم: او كه در رفاه و عزّت، روزگار گذرانيده است، در اين ايّام رنج و سختي زندگي و تنگدستي را با صبر و بردباري و خويشتنداري در كنار شوهرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله تحمّل ميكند و شب و روز از وي حراست و مراقبت مينمايد تا مبادا از ناحيهي قريش به او آسيبي برسد.
خديجه همهي تلاش خود را براي تهيهي آذوقه براي محاصره شدگان به كار ميگرفت و فرزند برادرش حكيم بن حزام بن خويلد، به او كمك ميداد. روزي ابوجهل راه را بر او سدّ كرد، دو شتر كه براي آنها بار حمل ميكردند، مورد تعرض ابوجهل قرار گرفتند و «ابوالبختري» وساطت كرد كه رفع مانع كند امّا ابوجهل نميپذيرفت تا اينكه ابوالبختري او را كتك زد و سرش را شكست و آن دو شتر، بارِ آذوقه را به شعب رسانيدند. (1).
1) سيرهي ابنهشام، ج 1، ص 345.
فاطمه عليهاالسلام در اين سالها در تأمّل و تفكّر بود. او داخل شعب شد در حالي كه آغاز دوازده سالگي عمرش بود و عقل و خرد او شكل گرفته و به كمال رسيده بود. او برخي از بنيهاشم و فرزندان عبدالمطّلب را ميديد كه به رغمِ گرسنگي و محاصره و شكنجه، به استقبال مرگ ميرفتند و به دين خدا درميآمدند و حاضر نبودند، در كنار قريش قرار گيرند و رفاه و راحت و نعمت ناپايدار دنيا را برگزينند! هر روزي كه بر زهرا عليهاالسلام- در اثناي اين مصيبت و محنت سه ساله- ميگذشت او و ساير مؤمنان در نوع زيبا و تازهاي از صبر و تحمّل و مقاوت شكوهمند نسبت به قبل آزمايش ميشدند. آنها تلخي گرسنگي و رنج و محروميت را با ايمان و بردباري به جان ميخريدند و اين آزمايشِ بزرگ، آنان را براي جهاد و مبارزه در راه خدا آماده ميساخت.
خداوند سبحان، اراده كرده بود كه به دنبال اين مجاهده، بر ايمانشان افزوده گردد تا بتوانند بار جهاد و مشقتهاي آن را بر دوش كشيده و در كنار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در پيكار (عليه مخالفان) جهت تأسيس جامعهي نوين اسلامي، كه پس از هجرت بنا نهاده شد، ايستادگي كنند. به رغم آن همه رنج و محنت كه مسلمانان با آن دست به گريبان بودند، چشمِ عنايتِ خدا آنها را زير نظر داشت و دست خير و بركت او به مسلمانان در تهيّهي آب و غذا، بينيِ كافران را به خاك ماليد.
قوم بنياسد كه ميدانستند گرسنگي خديجه را رنج ميدهد، با اينكه همهي عواملِ رفاه و نعمت و عزّت براي وي فراهم بوده است؛ بر آن شدند كه نيازهاي او را تأمين كنند و آب و غذا و ساير مايحتاج را بر شتر مينهادند و به دهانهي شعب ميبردند و شتر را ميراندند، تا داخل شعب شوند! آنگاه كه آذوقهها به خديجه ميرسيد، ديگران را مقدم ميداشت و آن را ميان افراد شعب تقسيم ميكرد، تا از تفضّل خدا همهي مؤمنان بهره برند.
شگفت اينكه تيري كه قريش به سوي مؤمنان نشانه گرفتند، به خطا رفت و ذرّهاي از ايمانشان نكاهيد و به اندازهي سرِ مويي آنان را در ياري پيامبر صلي اللَّه عليه و آله متزلزل نساخت و آن تير كمانه كرد و به اردوگاه قريش اصابت نمود!
گروهي از مشركان قريش وجدانشان از آن محاصرهي شديد تحريك شد و تازيانهي
عذاب وجدان آنها را از خواب غفلت بيدار كرد و سختگيري آن محاصره سبب شد تا زير ضربات پشيماني و عذاب وجدان از پاي درآمدند.
داستان حكيم بن حزام، بعد از درگيري ابوجهل با وي، به زبانها افتاد و قوم به جاي دفاع از ابوجهل و ادامهي محاصرهي مؤمنان، بر آن شدند كه همانند حكيم، كه به كمك عمّهاش (خديجه) برخاست، آنها نيز چنين كنند، اين ماجرا بر سرِ زبان خانوادههاي قريش و زنانشان افتاد و مردم آن را بازميگفتند و كسي را كه به ياري دادن خويشان خود برنميخاست نكوهش ميكردند، بلكه به ضعف و ذلّت و ناجوانمردي متّهم ميكردند (در نتيجه) غيرت و حميّت آنان به جنبش آمد و آوردهاند كه «هشام بن عمرو بن ربيعهي عامري» كه پسر برادر نضلة بن هشام از طرف مادر بود، شبانه با شترِ خود بار طعام ميآورد و چون به دهانهي شِعب ميرسيد، افسار شتر را رها ميكرد و بر پشت او مينواخت كه داخل شعب شود تا بنيهاشم و فرزندان عبدالمطّلب از آن استفاده كنند. (1)هشام، اين كار را ادامه ميداد، امّا قريش او را تهديد ميكردند.
در يكي از شبها سه بار طعام براي آنها بُرد و به قريش گفت: «ديگر چيزي را كه بر آن هم سوگند شدهايم، پايبند نيستم.» آنگاه ابوسفيان پسر حرب، به ياران خود گفت: «وي را رها كنيد. او مردي است كه خانواده و ارحام خود را تفقّد كرده، به خدا سوگند! ما نيز اگر چنين ميكرديم، برايمان بهتر بود.». (2).
اين توطئه (محاصرهي شعب)نيز رو به شكست نهاد، خديجه در حالي كه با دخترانش؛ امّكلثوم و فاطمه عليهاالسلام گفتگو ميكرد و از كمك و ياري خود به مؤمنان سخن ميگفت گريهاش گرفت.
دو دختر، از گريهي مادرشان- كه آن قوّت قلب و همت عالي را داشت- مضطرب شدند.
امكلثوم پرسيد: «مادر! چرا گريه كرديد؟» مادر پاسخ داد: «سالهايي بر من گذشته، (پير شدهام) و از مرگ چارهاي نيست كه بيشك به زودي مرگ به سراغ من خواهد آمد.»
فاطمه گفت: «مادر بر تو باكي نيست».
خديجه گفت: «آري دخترم، به خدا سوگند باكي بر من نيست. هيچ بانويي از قريش مانند من از نعمت الهي بهره و نصيب نداشت، بلكه در اين دنيا زني چون من عزّت نيافت، از اين دنيا براي من همين بس كه همسر رسول خدا باشم و از آخرت هم اين بس كه من نخستين زن با ايمان شمرده شوم». اين بگفت و و اشك از ديدگان فروريخت و در حالي كه به خدا توجّه داشت، چنين گفت: «بار خدايا! ثناي تو نتوانم گفت، بار خدايا! از ديدار تو روگردان نيستم، اما دوست دارم بيش از گذشته جهاد كنم تا شايستهي نعمتهاي تو باشم».
فاطمهي زهرا، سكوت كرد و اُمّكلثوم نيز ساكت شد، گويي همهي جهان در سكوت فرورفت و شب گوشهايش را تيز كرده بود تا اين نجواي پرسوز و گداز را بشنود! اما جز نفسهاي امّالمؤمنين- آن مجاهد صابر- و ضربات قلب دخترانش كه براي خير و صحت و عافيت مادر دعا ميكردند، چيزي نشنيد. در گشوده شد و سكوت را شكست. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله داخل شد و با ديدار آن حضرت جان تازهاي در بدن دردمند خديجه، (كه سخت بيمار بود) دميده شد. فاطمه و امّكلثوم، همراه با مادرشان، گوش فرادادند تا بشنوند، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله چه خبر تازهاي با خود دارد. آنها چنين احساس كردند كه ظلمت شب، رفته رفته رو به فروپاشي است، گويي فضايي براي تابش نور (حق) در سپيدهاي نو، فراهم ميگردد! و آنگاه ابوطالب وارد شد، تا اوضاع مكّه را به اطلاع رسانَد.
خداوند به دل مشركان انداخت كه آن صحيفهي ظالمانه (پيمان مشركان عليه پيامبر و مسلمانان كه در مكه آويختند) را- كه براي تهيه و تصويب آن تمام توان خود را گرفته بودند- نقض كنند! هشام بن عمرو شبانه نزد زهير بن ابيأميّه رفت و گفت:
«اي زهير، آيا اين خوشايند است كه تو غذا بخوري، لباس بر تن كني و با همسرت بسر بري، در حالي كه ميداني بر داييهاي تو چه ميگذرد؟! به خدا قسم اگر داييهاي ابوالحكم پسر هشام اين موقعيت را داشتند و تو از او ميخواستي كه رفتاري اين چنين با داييهايش داشته باشد، هرگز به تو پاسخ مثبت نميداد.»
زهير اين سخنان را شنيد و كميفكر كرد و پرسيد:
«واي بر تو اي هشام! چه كنم؟ من يك تن بيش نيستم اگر يك نفر ديگر با من همصدا ميشد، براي نقض آن صحيفه (عهدنامه) حركت ميكردم!».
هشام گفت: «آن يك نفر من هستم». زهير گفت: «كَسِ ديگري را با خود همصدا كنيم». هشام نزد «معطم بن عدي» پسر نوفل بن عبدمناف و «ابوالبختري» فرزند هشام و «زمعه» پسر اسود بن عبدالمطّلب رفت و همه متّحد شدند و به محلِّ «خطمالحجون»- بالاي شهر مكه- رفتند و تصميم گرفتند، براي نقض عهدنامه اقدام كنند. آنها توافق كردند نخستين كسي كه در جمع قوم سخن ميگويد، «زهير» باشد.
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله نيز به ابوطالب خبر داده بود كه خداوند او را از سرنوشت عهدنامه آگاه ساخته و موريانه به امر خدا، تمام آنچه را كه در آن مكتوب بود- به جز نام خداوند بزرگ- خورده است.
ابوطالب با شنيدن اين خبر، به مسجد رفت تا ببيند كه مشركان با اين چند نفر- كه آن تصميم را دربارهي نقض عهدنامه گرفتهاند-، چه خواهند كرد. در آن حال زهير آغاز به سخن كرد و گفت:
«اي مردم مكه، آيا ما غذا بخوريم و لباس بر تن كنيم و بنيهاشم با مرگ دست به گريبان باشند و كسي با آنها داد و ستد نكند؟! به خدا سوگند من بر جاي خويش ننشينم، تا اين عهدنامه كه اساس آن بجز قطع رحم و ظلم و ستم نيست، پاره شود!»
ابوالحكم پسر هشام كه در كنار مسجد بود، گفت:
«به خدا قَسَم دروغ گفتي، هرگز پاره نخواهد شد!».
زمعه فرياد برآورد:
«بخدا قَسَم كه تو دروغ گفتي، آنگاه كه اين عهدنامه نوشته ميشد ما بدان راضي نبوديم!»
ابوالبختري نيز سخن زمعه را تأييد كرد و معطم نيز به پشتيباني آنها برخاست و سپس هشام بن عمرو از ابوالبختري و زمعه جانبداري كرد.
ابوالحكم (ابوجهل) گفت: «اين مطلبي است كه در جاي ديگر مورد مشورت قرار گرقته است».
آنگاه ابوطالب كه در كنار مسجد نشسته بود بپا خاست و گفت:
«پسر برادرم (محمد صلي اللَّه عليه و آله) ميگويد: خداوند موريانهاي فرستاده تا تمام اين صحيفه را، جز آنچه مشتمل بر نام خدا است، بخورد! اگر او دروغ ميگيد او را در اختيار شما ميگذاريم و اگر راست ميگويد شما از تصميم خود در قطع رابطه و ظلم و ستم در حق ما دست برداريد».
مطعم برخاست و به طرف عهدنامه رفت كه آن را پاره كند، ديد موريانه آن را خورده مگر جمله «باسمك الّلهمَّ» و در هر جا كه نام خدا در آن بوده است. (1).
قريش سرافكنده شدند و با درماندگي احساس كردند تيري را كه به سوي مؤمنان مستضعف نشانه رفتهاند به سينههاي خودشان اصابت كرده و آن را دريده است و همانگونه كه محاصره را به وجود آوردند، خود در نقض آن قدم برداشتند.
ابوطالب برخاست تا به شعب رود و بشارت دهد، همهي آنها كه در شعب بودند، انتظار چنين چيزي را ميكشيدند. ابوطالب هنگامي كه از خانهي كعبه به سوي شعب ميرفت، با خود ميگفت: اي كاش آنانكه به حبشه مهاجرت كردهاند، اين را ميشنيدند، آنگاه با بانگ بلند اشعاري سرود تا شايد كه صداي او به آنان برسد؛ خلاصه اشعار اين بود:
«آيا به ياران ما در ديار غربت، خبر لطف خدا در حقّ ما، رسيد.
كه به آنها بگويد: عهدنامه پاره پاره شده و هر آنچه خدا بدان خشنود نباشد رو به تباهي است.
عهدنامهاي كه تهمت و جادو را درهم آميخت و كدام جادو در روزگار پيروز آمد.
خدا پاداش دهد آن گروهي را كه در حجون، تصميمي اتخاذ كردند كه آيندهنگر
1) طبقات ابنسعد، ج 1، ص 188- 189؛ سيرهي ابنهشام، ج 2، صص 14- 16.
و ارشادگر بود.
آنها در خطمالحجون نشستند و همپيمان شدند و آنگاه كه مردم در خواب بودند تصميمي مناسب گرفتند....»
صداي ابوطالب به همهي كساني كه در شعب بودند رسيد و آنها كه در خواب بودند بيدار شدند و همه فرياد هلهلهي شادي برآوردند و مسلمانان با صداي بلند گفتند: «اللَّهاكبر، اللَّهاكبر!».
آن شب را در بستر آرميدند، اما از فرط شادي آرام و قرار نداشتند و خود را براي آمدن به سوي كعبه و خانههايشان در مكّه آماده ساختند. فاطمه و امكلثوم نيز همراه با مادر دردمندشان در خدمت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به سوي مسجدالحرام حركت كردند و پس از طوافِ كعبه به خانه رفتند.
خديجه در بستر آرميده بود و حمدِ خدا ميگفت، كه آرزوي ديرينش برآمد و خدا به او مهلت داد تا، برطرف شدن آن فتنه را ببيند و اينك فتنه برطرف شده است و شايد بيماري خديجه بر اثر گرسنگي و محروميت بود كه همه مسلمانان بدان گرفتار بودند. فاطمه نيز با بدن رنجور و نحيف و چهرهاي زرد، مانند ديگر مسلمانان، آن روزها را سپري كرد؛ چرا كه محنت، بدون استثنا براي همه بود كه آنها با صبر و همياري با آن مقابله ميكردند و ديگران را بر خويشتن مقدم ميداشتند؛ (... وَ يُؤْثِرُونَ عَلَي أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ...). (1).
همهي تبعيديان شِعب، سلامت خويش را بازيافتند و قريش توجه نداشتند كه هر توطئهاي را سامان ميدهند تا به خيال خود به كار محمد صلي اللَّه عليه و آله و يارانش پايان دهند، نتيجه معكوس ميدهد.
در آن روزها كه قريش سر در گريبان بودند، مسلمانان فرصتهاي تازهاي را به دست ميآوردند. مادر زهرا بعد از چند هفته، سلامت خويش را بازيافت و ضعف و نقاهت را جبران كرد. او در اين ايّام در سن شصت و پنج سالگي بود.
1) حشر: 9.
بعد از يك آرامشِ كوتاه، قريش بار ديگر نزد ابوطالب آمدند تا سازش و يا صلحي منعقد كنند كه محمد صلي اللَّه عليه و آله دست از آيين آنها بردارد و آنان با وي كاري نداشته باشند و هر يك، از دين خود پيروي كند، اما پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به آنان فرمود:
«شما يك كلمه بگوييد تا زمامداري عرب از آن شما گردد و عجم به آيين شما درآيند.»
گفتند: آن كلمه چيست؟ فرمود: «بگوييد لا اِلهَ اِلّا اللَّهُ و بندگي خدايان ديگر نكنيد.»
آنها دست بر دست زده و گفتند: «اي محمد، ميخواهي خدايان را به يك خدا تبديل كني، اين مايه شگفتي است!»
آنگاه به يكديگر گفتند: «بخدا اين مرد چيزي را كه شما ميخواهيد به شما نخواهد داد.»
اين را گفتند و به راه افتادند و به آيين پدرانشان باقي ماندند، تا خدا ميان آنها و پيامبر چه حكم كند! و آيات اول سورهي «ص» در اين باره نازل شد:
(ص، وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ- بَلْ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقَاقٍ- كَمْ أَهْلَكْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنَادَوْا وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ- وَ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ- أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ- وَانْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنْ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَي آلِهَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ يُرَادُ- مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ).
«قسم به قرآن كه متضمن ذكر است، ولي آنان كه كافر شدند، در غرور و نفاقاند، چه بسيار كسان را كه پيش از آنها نابود كرديم و فرياد برداشتند و ديگر راه چاره نمانده بود. آنها تعجب كردند كه بيمدهندهاي از خودشان برايشان آمد! و كافران گفتند: اين جادوگرِ دروغگو است، آيا خدايان را به يك خدا تبديل كرده (؟!) اين چيز شگفتي است! و گروهي از سرگردان از آنها روي برتافته، گفتند: برويد و خدايانتان را نگهداريد، اينها ميخواهند ما را به سوي بدبختي بكشانند. ما هرگز از پشتيبان چنين چيزي نشنيدهايم، اين فقط يك دروغ است!»
روزها پرشتاب ميگذشت، ابوطالب كه پايه و ستوني استوار در حمايت مؤمنان بود و از آنان در برابر كافران و مشركان دفاع ميكرد، بيمار شد؛ در بستر بيماري بود كه سران قريش را گرد آورد و در مقام وصيّت به آنان گفت:
«اي گروه قريش، شما برگزيدگان خلق و قلب عرب هستيد. بدانيد كه شما گوي سبقت از عرب ربودهايد و به قلّهي شرف پاي نهاده و بدين وسيله بر ديگر مردم، برتري داريد و آنها به شما تَقَرُّب جويند، در ميان مردم دشمناني داريد كه با دشمنان شما همصدا هستند.
شما را توصيه ميكنم كه اين بنيان (دين اسلام) را بزرگ شماريد كه رضاي خداوند و قوام معيشت و پايداري و ثبات در اين است؛ صلهي رحم كنيد و از قطع رحم بپرهيزيد؛ زيرا صلهي رحم موجب طول عمر و افزون شدن نسل است. از ظلم و ستم بهراسيد كه اين دو، عامل هلاكت گذشتگان بوده است. به دعوت پاسخ دهيد و نيازمند را عطا كنيد كه شرف حيات و ممات به اين دو وابسته است.
بر شما باد راستگويي و امانتداري كه محبت خواص و كرامت عامه را در پي دارد. شما را سفارش ميكنم به محمد صلي اللَّه عليه و آله كه نسب به او خير و خوبي را پيشه سازيد؛ زيرا او امين قريش و صديق عرب و جامع تمام وصايايي است كه به شما سفارش كردم. گوييا ميبينم كه بينوايان عرب و بياباننشينانِ اطراف و مستضعفانِ مردم دعوتش را پاسخ داده و آيينش را پذيرفته و عظمت او را دريافتهاند و براي دفاع از آن حتّي مرگ را استقبال كرده و رؤسا و گردنفرازانِ قريش زيردستِ آنها شده و خانههايشان ويران گشته و ضعيفان، بزرگي يافتهاند، بزرگان نيازمند او شوند و راندهشدگان از او بهره گيرند و عرب دوستي او بپذيرد و او را در دل جاي دهد و ضمام خويش بدو سپارد. اي گروه قريش! دريابيد فرزند پدرتان را. يار و ياورش باشيد و در برابر دشمن از او دفاع كنيد.
به خدا سوگند كسي به راه او نرفت مگر هدايت شد و هدايتش نپذيرفت مگر آنكه
سعادتمند شد و من اگر در حيات باشم و مرگم نرسد، در برابر تهديدها و حوادث ناگوار به دفاع از او برخيزم.» (1).
آنچه در اين وصيتنامه از ابوطالب ميشنويم و آنچه دربارهي پسر برادرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله گفته است، همه را در عمل ابوطالب ميبينيم. او با تمام توانِ دفاعي و به هر طريق ممكن، از پيامبر حمايت كرد و خويشان را از بدرفتاري نسبت به آن حضرت بر حَذَر داشت و آرزو ميكرد اگر عمرش كفاف كند، همواره به دفاع از او برخيزد.
سخن دربارهي ابوطالب و خدمات او به مسلمانان، ميان خديجه و سه دخترش (زينب، امكلثوم و فاطمه عليهاالسلام) رَدّ و بَدَل ميشد، در اين زمان، ده سال از عمر نبوّت ميگذشت و موضعِ ابوطالب نسبت به دعوت را پس از علني شدن آن شنيديم.
مادر دعا ميكرد: «خدا او را به اسلام موفق بدارد و عمرش را با همين شهادت به يگانگي خداوند و رسالتِ پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به پايان رساند!»
فاطمه ميگفت: «اي كاش اين سخن را ميگفت و از آتش رهايي مييافت!»
امكلثوم گفت: «او براي دعوت و بخاطر دعوت عمل ميكند، اما تظاهر نميكند بلكه در باطن، اسلام اختيار كرده و به دليلي كه نميدانيم، آن را مخفي ميدارد!»
زينب ميگفت: «پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله او را مكرّر به اسلام فراخواند و اگر در باطن اسلام آورد بود آن را آشكار ميكرد!»
امّالمؤمنين ميگفت: «در اين لحظات سرنوشتساز ما نميتوانيم كاري بكنيم مگر دعا، كه خدا او را موفق بدارد تا شهادتين بر زبان آورد!.» (2)
و دعوتني و علمت انك صادق- و لقد صدقت و كنت قدماً اميناً
«مرا دعوت كردي و ميدانم كه راستگويي و همواره راستگو بودي و از قديم به امانت مشهور بودي»
و در يكي از اشعار ديگر ميگويد:
نبياً اتاه الوحي من عند ربّه- فمن قال لا يقرع بها سن نادم
«پيامبري كه از جانب خدايش براي او وحي ميآيد، و كسي كه منكر باشد دندان پشيماني خواهد فشرد!» و در شعر ديگري كه به حمزه خطاب ميكند كه از پيامبر پيروي كند، ميگويد:
نبيّ اتي بالدين من عند ربه- بصدق و حق لا تكن حمز كافراً
فقد سرّني اذ قلت لبيك مؤمناً- فكن لرسولاللَّه في الدين صابراً
پيامبر آييني از سوي خداي خود آورد، كه صدق و حق است، پس اي حمزه كافر نباش من شاد شدم كه از روي ايمان لبيك گفتي!، پس با رسول خدا در دين پايدار باش. رساله شيخ مفيد در ايمان ابوطالب، ص 34 و موارد ديگر از اين قبيل بسيار است كه در ديوان ابوطالب و كتب سيره به تواتر نقل شده است.
قصيدهي لاميهي ابوطالب از فصيحترين قصايد است كه اهل ادب از خاصه و عامه برتر از معلّقات سبع برشمردهاند و در منابع فريقين آمده، از جمله ابنكثير تمام قصيده را كه متجاوز از صد بيت است، به نقل از سيرهي ابنهاشم، در البداية والنهايه، ج 3، ص 53 تا 57 آورده است. علما و محدثان شيعه اتفاق نظر دارند كه، ابوطالب ايمان آورد و در حمايت از رسول خدا تمام تلاش خود را به كار گرفت.
فقيه، محدّث و مورخ والامقام، «شيخ مفيد» در كتاب «اوائل المقالات»، ص 12 مينويسد: «واجمعوا ان عمه ابوطالب رحمه اللَّه مات مومناً...» اجماع اماميه است كه ابوطالب با ايمان درگذشت.
او همچنين رسالهاي بنام «ايمان ابوطالب» تحرير كرده و با استناد به اقوال و اشعار ابوطالب، به تقرير اين موضوع پرداخته است. و نيز دربارهي ايمان ابوطالب دهها كتاب و رساله بوسيلهي علماي عامّه و خاصّه به رشتهي تحرير درآمده است، با اينهمه، جاي شگفتي است كه برخي از عامه اِصرار ميورزند اين حقيقت روشن را انكار كنند، كه علل و عوامل آن در اينجا مورد نظر نيست.
جهت اطلاع بيشتر از ايمان ابوطالب ميتوان به ديوان ابوطالب، سيرهي ابنهشام، شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، البداية والنهايه، خزانة الأدب، الذريعه، الغدير، سيرهي ابن اسحاق، تهذيب ابنعساكر، مستدرك حاكم، و... مراجعه كرد، «مترجم».
.1) سبل الهدي والرشاد، صالحي شامي، ج 2، صص 564- 565 با اندكي تغيير.
2) چنانكه ديديم مؤلف، حمايتِ ابوطالب از پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله تا آخرين لحظهي حياتش را آورده اما مانند بيشترِ نويسندگانِ عامه، ادعا كرده كه ابوطالب بالأخره از گفتن شهادتين هنگام مرگ خودداري كرد است! حال آنكه اگر به ديدهي انصاف بنگريم، گفتار و رفتاري مانند آنچه ابوطالب داشت، جز از ايمان صادق سرچشمه نميتوانست گرفت. او در مواردي از قصايد و اشعار و سخنان خود تصريح ميكند كه محمّد امين صلي اللَّه عليه و آله، راستگو و دعوتش حق و آيينش نجات دهنده است و چنانكه ديديم در آخرين وصيت خود به بنيهاشم توصيه ميكرد كه او را ياري دهند تا سيادت عرب و آقايي مردم را به دست آورند. در يكي از اشعار خود تصريح كرده، ميگويد:
پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله در مرگ ابوطالب سخت اندوهگين شد، اما كاروانِ گذر روزگار، از حركت بازنميايستد، به ويژه آنكه اعتقاد به مرگ و رسيدن به لقاءاللَّه بر آنان كه
رسالتهاي آسماني را بر عهده دارند يقينيتر است. از آن پس، بيماري امّالمؤمنين خديجه، شدت گرفت اما بيماريِ او، وي را مشغول نداشت، بلكه تمام توجّه او به رسول خدا و يارانش و دعوت به خداي يگانه بود. با صبر و بردباري در مقابل رنجها لبخند ميزد ولي تلاش همه جانبهي دعوت بر چهرهي ياورش سايه ميافكند و خديجه با دست پرمهرش وي را نوازش ميداد و آثار رنج و مشقت را از چهرهاش ميزدود.
آيا نقشِ همسري صادق و صالح و شكيبا، با زوج خود، جز اين است كه چون به او بنگرد شادمان شود؟ (إذا نظر إليها سرته)- مانند نقشي كه مادر مهربان دارد و غبار اندوه را از سيماي فرزند ميزدايد- و اين چنين، مشكلات راه و آلام دنيا را برطرف ميسازد.
خديجه براي پيامبر، چون مادر مهربان بود، آنگاه كه به عاطفه و مِهرِ مادري نياز شديد داشت، تا اينكه وي را مورد تَفَقُّد قرار دهد و تلخي يتيمي را از جبينش بزدايد.
بانويي با ايمان و مادر مؤمنان، بسيار سپاسگويِ خدا بود، كه او را به ايمان توفيق داد و توانست نقشي را در خدمت دعوتِ خدا و آيين جاودان او، ايفا كند براي رضاي خدا. خدمت به همسر امين و فرستادهي خدا، تنها براي خدا بود و بس و محبت خدا در قلب او نقش بسته و با روح او آميخته شده بود كه با مرگ اين تن رنجور از بين نخواهد رفت و همچنان جاودانه خواهد ماند.
ديدگان را ميگشايد و ميبيند كه همسر باوفايش با عطوفت و مهر در كنار اوست و جز دعا و اميد به خداوند، كاري از او ساخته نيست. اما فاطمهي كوچك اشك از ديده فروميبارَد و از دور نظاره ميكند. گاهي نزديك مادر ميآيد و آنگاه به كناري ميرود تا اشكها را از ديدگان پاك كند. كساني را در اطراف بستر مادر مهربان ميبيند كه اشك ميريزند و گريه ميكنند و او نيز چارهاي جز گريه ندارد.
پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله در جوار همسر بيمارش مراقبِ حال اوست تا وحشتِ تنهايياش برطرف شود. لحظات احتضارِ بانويي بزرگ فرارسيده كه در اسلام پيشگام بود و با قلب مؤمن خويش نهال دعوت نو را پروراند، با پيامبر و مؤمنان با مال و آبروي خود هياري كرد و بالاتر از همه، بانويي كه بشارتِ خانهاي را در بهشت به او داده بودند! جبرئيل امين
نزد رسول خدا آمد و گفت:
«اي پيامبر خدا، اينك خديجه با ظرفي از خورِش، غذا يا آب ميآيد. چون آمد، سلامِ خدا و سلام مرا به او برسان به خانهاي از لؤلؤ در بهشت بشارت بده كه در آنجا رنج و ملالي نيست».
اين بشارت را به كساني دهند كه از بندگان شايستهي خدا باشد و استحقاق آن را داشته باشد.
فضيلتِ ديگرِ خديجه، سلام جبرئيل امين به او است! فاطمه و خواهرانش از اين منزلتِ والا كه به مادرشان دادهاند، اشك شوق ميريختند. خويشاوندان نزديك به سوي خانهي خديجه دويدند تا آلام بيماريش را بكاهند. همگي با مهر و محبّت اطرافش را گرفتند، نزديكتر از همه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله بود كه لحظههاي فراق همسر گرامي خود را نزديك ميديد.
در اين حال خطاب به وي گفت: «خديجه! ديگر اميد بازگشتن نميبينم، خداوند پاداش خيرت دهد!»
و خديجه جان به جان آفرين تسليم كرد، در حالي كه پيش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله قرار داشت. پيامبر با اندوه فراوان برخاست و ميكوشيد كه اشكهاي ديدگان را از دخترانش پنهان دارد، اما چهرهاش ميگفت، خديجه از دست رفت.
خبر درگذشت بزرگ بانويي كه مردم در اين سرزمينِ پاك ميشناختند، همچون صاعقهاي در شهر مكه پيچيد! خديجه دختر خويلد سرور زنان قريش بدرود زندگي گفت. مردم با اندوه و غم اين خبر را ميشنيدند و ياد آن بانوي پاك و بافضيلت و بيمانند را گرامي ميداشتند.
باوي طاهره، چون نسيم غمانگيز درگذشت. او به هيچ انساني بدي نكرد و كلمهاي كه گوش را بيازارد بر زبان نراند! سراسر وجودش حيا و شرم بود، از كار بيهوده حذر داشت و از اخلاقِ فاضلهي انساني فاصله نگرفت، به رغم آن همه ناملايماتي كه همسر گراميش در دعوت به خدا ميديد، كمر بسته بود تا او را در انجام رسالت نيرو بخشد
و بر آنچه (محمد صلي اللَّه عليه و آله) از دشمن ميديد آن را دلداري دهد. با آن همه دشمنيهايي كه غالب مردم مكه با شوهرش داشتند، يكي نگفت خديجه بد كرد. عواطف او زبانزد همه بود. طبع سليم داشت و در حُسن خُلق و خردمندي عاطفه با شرح صدر شهره بود. شخصيت يگانه داشت. همانندش در كرهي خاك كمتر بود؛ با اطمينان ميگفت روزگار بعد از او مانندش را نديد.
فاطمه گريان بود، چون اين لحظههاي هولناك را ميديد. همهي مسلمانان در محضر پيامبر جمع شده و دلهايشان از مصيبت همسرِ پيامبر اندوهگين بود. آنگاه جايگاه خديجه در نزد پيامبر ميدانستند. از محبّت او نسب به بانوي بزرگ و تقدير و تشكّرش از خدماتِ گرانقدر همسر آگاهي داشتند. جنازهي آن اسوهي فضيلت را تشييع كردند. در حالي كه همه غرق غم و اندوه بودند، به قبرستان حجون رسيدند. پيامبر داخل قبر شد و جنازهي خديجه را در قبر گذاشت و براي او دعا كرد.
فاطمه به خانه برميگردد. نزديك بستر مادر ميرود و اشك ميريزد. چهرهي دوست داشتنيِ مادر لحظهاي ار چشم زهرا محو نميشد، گويي جسم مادر پيش روي او قرار دارد و به روي پيامبر لبخند ميزند! آنگاه كه براي او سخن جبرئيل را ميگفت كه: «به خديجه سلام خدا و سلام مرا برسان!»، گويي الآن پيش روي فاطمه است و ميگويد:
«اللَّه السّلام و مِنكَ السّلام وَ عَلي جبريل السّلام وَ عَليكَ السَّلام يا رَسُولاللَّه»
فاطمه آن لبخندهاي مادر را پيش روي مجسم ميكند و در همان حال اشك ميريزد و تبسم ميكند؛ تبسم براي نعمت جاودان آخرت كه الآن مادرش خديجه سيدهي قريش، امّالمؤمنين با آن روبرو است و گريه براي جدايي جسماني مادر؛ جدايي كه قلم تقدير براي هر موجود زندهاي در اين دنيا رَقم زده است. اين سنّت خدايي است براي خَلق و آن همه عواطفي است كه خدا در نهاد هر انسان نهاده است؛ احساس غم و شادي.
بدرود اي مادر مؤمنان. بدرود اي همسر حبيب خدا. بدرود اي مامِ دعوت به اسلام و اي مادر اسلام! كه آن (دعوت) را در كودكياش پروراندي. با چهرهي زيبا به دنيا آمد! و تو از شيرهي ايمان و يقين و صدق، تغذيهاش كردي. به او مهر ورزيدي و هر چه داشتي دادي. مهرباني كردي و به اينسان بهترين بخشنده و انفاقكننده بشمار آمدي.
آه! اگر امروز از روضهي رضوان كه در آن جاي داري بنگري، خواهي ديد آن اسلام كه تو (با مرگ) او را در گاهوارهاش ترك گفتي، اينك به جواني و شادابي رسيد و اقطار زمين را در آغوشِ رحمت خويش گرفت!
زهرا عليهاالسلام بيدرنگ از گريه بازايستاد و آماده شد كه او و خواهرانش در كنار پدر غمزده (در مشكلات و ناملايمات) ايستادگي كنند و شروع كرد تا خانه را مرتّب كند و سر و سامان بدهد و پدر متوجّه شد كه دخترانش در اين لحظه تحوّلي شكوهمند يافتهاند و دخترش با صداي بلند ميگويد: (اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ).
فاطمه سنگيني اندوه پدر را لمس ميكرد. او دو يار صميمي را از دست داده بود؛ پس از مرگ آنها مصيبتها به اوج خود ميرسد، كافران بر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله جرأت يافتهاند و پس از مرگ ابوطالب به آزار وي پرداختهاند. پافشاري كافران در آزار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ياران او را نيز
شامل ميشد. ابوبكر بر آن شد كه به حبشه هجرت كند اما «ابندغنه» او را منصرف كرد. (1).
ابناسحاق گويد: پس از مرگ ابوطالب، قريش پيامبر خدا را به گونهاي آزردند كه در حيات ابوطالب اينگونه جسارت نداشتند، تا آنجا كه يكي از جُهّالِ قريش بر سر آن حضرت خاك ريخت و رسول گرامي داخل خانه شد در حالي كه خاك بر سر مباركش بود! فاطمه برخاست و به استقبال پدر رفت و گريهكنان خاك از سر پدر پاك كرد و رسول خدا ميگفت:
«دخترم! گريه نكن خدا نگهدار پدر توست»
آنگاه اضافه نمود: «تا ابوطالب زنده بود قريش نميتوانستند به من جسارتي كنند!» (2).
پيامبر اين سال را سال اندوه ناميد و در تاريخ به همين اسم ناميده شد، (عامالحزن). فاطمه زهرا عليهاالسلام ميبيند كه محنت شدت گرفته و كُفّار بر آزار و اذيت مسلمانان افزودهاند. بر سينهي بلال سنگ مينهند! سُميّه دختر خُبّاط را شكنجه ميدهند و او و شوهرش، ياسر را به قتل ميرسانند! چه شد سخن عرب كه ميگفت: «عرب زنان را نميكُشد!» كجا رفت آن مردانگي كه از آن سخن گفته ميشود؟ كجاست رحم و مروّت!
قرآن كريم با صراحت ميگويد: «دين شما براي شما و دين من براي من»؛ لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِين) امّا آنها خواهان شرك و بتپرستي و كفر و الحادند. به رغم اعجازِ قرآن و تَحَدّيِ آن و فصاحت عرب و به رغم شناختي كه از امانت و صداقت آن حضرت داشتند و به رغم همه چيز...! آنها به مصاف قرآن آمدهاند و با مسلمانان سر جنگ دارند؛ جنگي كه انگيزهاي جز عناد، سركشي و استكبار ندارد.
قرآن از بهانهجويي آنها سخن گفته و ميفرمايد:
(وَ قَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَي رَجُلٍ مِنْ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ). (3).
«چرا قرآن بر مردي بزرگ از آن دو شهر نازل نشد؟»
بنابراين بايد راه چارهاي انديشيد. كار بر مسلمانان تنگ شده. فاطمه كه اين صحنهها پيش ديدگانش به تصوير ميآيد، ميبيند هر فرد مسلمان در خانهي خود زنداني شده و در روزي و كارِ خود به تنگ آمده است. پدران پسران خود را به زنجير كشيده، زندان نموده و از غذا منع كردهاند و اربابان بر بندگان شكنجه فروميبارند. با آتش، با غل و زنجير، با آب داغ و هر نوع شكنجهي ديگر، تا دينشان را از آنها بگيرند، محنت و مصيبت بزرگ است! به رغم همهي حوادث اندوهبار، فاطمه لبخندي بر لبان دارد. او از كودكي تجربه كرده كه پس از سختي، راحتي است و اينك سختي به اوج رسيده و به طور قطع فَرَج نزديك است.
فاطمه عليهاالسلام به شدت متألّم بود، چرا كه پدر بزرگوارش، دعوت خويش را به قبايل اطرافِ مكّه عرضه ميداشت و همه جواب رد ميدادند.
قريش تلاش ظالمانه داشت كه از هر سو و همه جا روزنهها را بر روي او ببندد. به طائف ميرود، شايد كسي را پيدا كند كه ايمان آورد و در يارياش بكوشد تا رسالت پروردگار خود را برساند، اما جز سدِّ راهِ ورود و انكار و اهانت، نميبيند.
از طائف اندوهگين برميگردد در حالي كه قدمهاي مباركش از ضربات سنگ مجروح شده است. ميآيد و در كنا دختر خردسالش مينشيند، دختري كه پانزده سال از عمرش را پشت سر گذاشته اما فكر و انديشه و كارهايش بسي بزرگ است.
دختر به پدر پيشنهاد ميدهد كه با يكي از زنان سالخورده ازدواج كند؛ «سوده» دختر زمعه از زناني است كه در مكه اسلام آورده و در هجرتِ دوم، به حبشه مهاجرت كرده بود. شوهر او «سكران بن عمرو» بود كه اسلام اختيار كرده بود و او نيز به حبشه مهاجرت نموده و در آنجا بدرود حيات گفته بود.
پس از انقضاي عدهي سوده، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با وي ازدواج كردند و به عنوان عطوفت و قدرداني از او، وي را بر ساير زنان ترجيح ميدادند. اين نخستين بانويي است كه پس از خديجه به ازدواج پيامبر درميآيد.
پس از چندي، در شوّال همان سال، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله عايشه را به همسري برگزيد.
فاطمه در امر ازدواج مُتعرّض پدر نشد. او روزهايي را ميديد كه با بار سنگين جهاد به كندي ميگذشت و شبهاي سخت و خَشِن كه خواب از ديدگان ميربود! و آكنده از خاطرهها بود. پدرش پس از خديجه تنها شده است و در خلوت تنهايي به ياد روزگاراني ميآيد كه با همكاري همسرش خديجه سعادت و فداكاري و محبّت، با حالتي از آرامش بر روحش سايهافكن بود. همواره ياد خديجه ميكرد و ميفرمود:
«او وقتي به من ايمان آورد كه مردم كافر شدند و مرا تصديق كرد آنگاه كه مردم تكذيب كردند و با مال خود با من همكاري كرد، هنگامي كه مردم مرا محروم ساخته بودند»؛ «آمَنَتْ بِي إذْ كَفَر النّاس وَ صَدَقَتْني اِذْ كذبني النّاس و واستني بِمالِها اِذْ حَرمني النّاس». (1).
شايد ازدواج با سوده، سرآغازِ خير و گشايشي در تنهايي و رنجهايش باشد. فاطمه بر آن بود كه جايِ خالي مادر را پُر كند و مسؤليت مادر و همسر و دختر را بدوش كشد ليكن احساس ميكرد كه پدر را به همسري نياز است تا با وي همدم و هميار باشد؛ در ماه رجب، خداوند بر پدرش پيامبر صلي اللَّه عليه و آله منّت نهاد و سفري را براي او سامان داد كه اَحَدي از انبيا و اولياي خدا، در گذشته از آن بهره نداشتند و آن سفر معراج بود، كه خداوند براي آرامش روح و تسليت خاطر فرستادهي خود مقرّر فرمود. معراج آغاز مرحلهي جديدي در تثبيتِ رسالت بود. در آن شبِ مبارك، رسول خدا جلوههايي از عظمت و معارف الهي را مشاهده كرد كه در طريقِ رسالت عاملِ پايداريِ بيشتر بود.
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله، از اين سفر مبارك خبر داد و قريش از بامداد آن روز دستخوش حيرت و سرگردانيِ بيشتر شدند! برخي مؤمنان كه ايمانشان ضعيف بود به ارتداد گراييدند! و آنان كه ايمان صادق و راسخ داشتند، راسختر از گذشته شده و مقاومتشان ضربالمثلِ ايمان به
1) صحيح بخاري.
خداي تعالي و جهانِ غيب گرديد. بازگشت افرادي از مهاجرانِ حبشه به مكّه آغاز شد.
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دو بيعت با مردمِ مدينه داشت كه گشايش ابوابِ خير را نويد ميداد. حضرتش به مسلمانان اذن داد كه به مدينه هجرت كنند تا در آنجا از حمايت مردم برخوردار گردند و از شكنجهي مشركينِ مكه رهايي يابند.
در همين روزها رقيّه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله با بيقراري از حبشه راهيِ خانهي پدر ميشود.
امّكلثوم و فاطمه براي ديدار خواهر آماده شده، دست به گردن يكديگر ميافكنند و اشك ميريزند و ميكوشند كه بردباري از خود نشان دهند.
رقيّه با شك و ترديد از آنها ميپرسيد: «پدرم كجاست؟ مادرم كجاست؟» اما آنها پاسخ ميدهند: «پدرت به خير و سلامت است و به ديدن مهاجران حبشه رفته است». آنگاه لبهاي فاطمه زهرا عليهاالسلام و امّكلثوم ميلرزد و اشك ميريزند و اندوهشان تازه ميشود و باز رقيّه با تپشِ قلب ميپرسد: «مادرم! او كجاست؟». امّكلثوم سكوت كرده سر به زير ميافكند و پاسخ نميدهد و فاطمه گريان و اندوهگين به اتاق ميرود، اينجا رقيّه بدون اينكه پرسشي كند برخاسته، وحشتزده راهيِ حجرهي مادر ميشود و به آنجا كه مادر در بستر جان داد خيره ميشود! بدنش جامد و سرد و ديدگانش بيفروغ و همه چيز را ميفهمد. پدر ميآيد و با گرمي ديدارش آن جمود و سردي را ذوب ميكند و قلب دردمندِ دختر را آرامش ميبخشد و اشك ريزان به سينهي پدر ميچسبد تا از آن سينهي گشاده و با كرامت صبر و سكينهي دل بازيابد.
روزها به سرعت گذشت و هجرت مسلمانان به مدينه آغاز گرديد. به پيامبر نيز اِذن داده شد كه هجرت كند. او به همراهي ابوبكر رهسپار مدينه شد. پيامبر بزرگ، آهنگ سفر كرد و همسرش سوده و دخترانش فاطمه و امّكلثوم را در مكّه گذاشت. رقيه و همسرش عثمان راهي مدينه شدند. اما زينب در خانهي شوهرش ابيالعاص پسر ربيع ماند- زيرا
اسلام ميان آن دو جدايي نيفكنده بود- (يعني اسلام آوردن زينب و اسلام نياوردن ابيالعاص، به جدايي آن دو نينجاميده بود) تمام مكّه گوش به زنگ اخبار هجرت آن مهاجر بزرگ و همسفرش بود و قريش براي دستيابي به آنها در تعقيب آنها بود.
خبرها از يثرب ميرسيد كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به سلامت و با كمك خدا به اين شهر رسيده و مردم آنجا استقبال با شكوهي از حضرتش نموده و با عشق و اشتياقِ تمام به پيامبر بزرگ و فرستادهي خدا صلي اللَّه عليه و آله خوشآمد گفتهاند.
بعد از هجرت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله، پسر عموي او علي بن ابيطالب عليهالسلام هجرت كرد، او سه روز در مكه ماند تا امانتهايي را كه مردم نزد پيامبر داشتند به آنها بازگرداند.
روزها به كندي و با دلهره ميگذشت و شبها سنگين و در اضطراب! تا اينكه بشارت دادند زيد بن حارثه و ابورافع آمدند و با دو شترِ سواري و پانصد درهم، تا سوده دختر زمعه و امّكلثوم و فاطمه زهرا عليهاالسلام از خاندان نبوّت و عايشه و مادرش را از خاندان ابوبكر راهي مدينه كنند.
دختران پيامبر آخرين روز را با خواهرشان زينب همسر ابيالعاص گذراندند و با ياد و خاطرههاي گذشته در را بستند و رهسپار حجون شدند تا قبر مادر را زيارت كنند و با آن بانوي بزرگ كه در دل خاك آرميده بود وداع كنند- كه با رفتنش در خانه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله و خانههاي مسلمانان را در مكه بست و بدون ساكن گذاشت- امّكلثوم دست در دست فاطمه نهاده و به جايي كه زيد انتظارشان را ميكشيد رفتند، تا رهسپار مدينه گردند. (1).
اين سفر به راحتي طي نشد؛ هنگامي كه مكه را به سوي مدينه ترك گفتند، گروهي پست فطرت از مشركان قريش به تعقيب آنها پرداختند؛ «حويرث بن نقيذ» از جمله كساني بود كه پدرش پيامبر را در مكه ميآزرد! به آنها نزديك شد و شترشان را رَم داد و آنها بر زمين افتادند (2)آنها خسته و كوفته راه بيابانها را پيمودند، تا به مدينه رسيدند، اما ديگر پاهايشان ياراي مقاومت نداشت.
همهي آنهايي كه اين واقعه را شنيدند حويرث را لعن و نفرين كردند؛ سالها گذشت و پيامبر اين رفتار ظالمانه را فراموش نكرد تا در سال هشتم هجرت، در روز فتح مكّه كه نام حويرث را در ليست كساني كه بايد به قتل برسند، به اُمراي مكه دادند، فرمودند:
«اگر اينها به پردهي خانه كعبه آويختند بايد كشته شوند!»
سزاوارترين كس به اجراي اين فرمان، علي بن ابيطالب عليهاالسلام بود كه اين مأموريت را به انجام رسانيد. (1).
پيش از آنكه پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله براي عزيمت فاطمه زهرا عليهاالسلام به مدينه كسي را بفرستد، بناي مسجد و خانهي خود را آغاز كرد، آنگاه كه شتر پيامبر به يثرب رسيد، تا اِتمام بنا، در خانهي «ابوايّوب انصاري» سكونت گزيدند، خانهاي كه بعداً به غلامش «افلح» منتقل شد و مغيره پسر عبدالرحمان بن حارث بن هشام آن را به هزار دينار خريد و تجديد بنا نمود و جهت فقراي مدينه وقف كرد.
رسول خدا در بناي مسجد و خانهي جديد كار ميكردند و مهاجر و انصار همينكه ديدند آن حضرت خودش مشغول كارِ ساخت و ساز است، براي انجام كار با يكديگر مسابقه ميدادند و ميگفتند:
لئن قعد نا والنبي يعمل
فذاك منا العمل المضلّل
«اگر ما بنشينيم و پيامبر كار كند، اين عمل ما گمراهي است.»
و ديگري از مسلمانان به اين شعر مترنّم بود و ميگفت:
لا هُمَّ إنّ العيش عيش الآخرة
فَارْحَم الأنصار وَالمُهاجرة
«بار خدايا! زندگي جز زندگي آخرت نيست، پس بر مهاجر و انصار ترحّم فرما!»
در آن روز مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را ديدند كه گرد و غبار از گيسوان عمّار بن ياسر
1) سيرهي ابنهشام، ج 4، ص 52 و تاريخ طبري، حوادث سال هشتم هجري.
ميزدايد!- در حالي كه باري از شير بر دوش داشت- و علي عليهالسلام اين شعر را ميخواند:
لا يستوي من يعمر المساجدا
يدأب فيه قائماً و قاعداً
و من يري عن الغبار حائدا
«كسي را كه به آبادي مساجد ميكوشد، و در حال قيام و قعود است، نتوان به كسي مانند كرد كه از گرد و غبار ميگريزد!»
عمّار اين رَجز را شنيد و تكرار ميكرد تا آنكه ساختمان مسجد به اتمام رسيد. خانهي پيامبر را چند حجرهي ساده تشكيل ميداد كه به مسجد نبوي گشوده ميشدند. برخي از سنگ و برخي از چوب و گِل و سقف همهي آنها از چوبِ خرما بود.
دربارهي ارتفاع خانه، نوادهي پيامبر حسن بن علي عليهاالسلام، نور ديدهي زهرا عليهاالسلام ميگويد: «من داخل خانهي پيامبر ميشدم، نوجواني بودم ولي دستم به سقف ميرسيد.»
در صحيح بخاري آمده است كه درِ خانهي آن حضرت حلقه نداشت و با دست در را ميگرفتند و باز و بسته ميكردند. اثاثيهي اين خانه آنقدر ساده بود كه كمتر خانهاي در مدينه به آن سادگي وجود داشت! تخت از چوب خرما بود كه با ليف خرما بسته ميشد.
فاطمه دختر محمّد صلي اللَّه عليه و آله از مكه به سوي اين منزل نو و بسيار ساده ميآيد تا پدر را در عزّتمندترين جايگاه ببيند و مهاجران را بنگرد كه در جايي امن مأوي گزيدهاند و پيامبر ميان مهاجران و انصار پيوند برادري برقرار ساخته تا بدين وسيله وحشت غربتشان را جبران كند و همه يار مددكار يكديگر باشند.
در اين حال فاطمه به هجده سالگي (1)رسيد و گرايشي به ازدواج نداشت، ميخواست در خدمت پدر مهربان باشد و پدر را مادري كند (امّابيها)، اما با گذشت ايّام حكمتِ ازدواج را دريافت و با فطرتِ خود احساس كرد كه اين يك امر طبيعي است و هر دختري بايد ازدواج كند كه نظام حيات به اين امر وابسته است.
1) بنا به عقيدهي اثر محدّثان و مورّخان شيعه، فاطمه عليهاالسلام در اين ايّام نه ساله بوده است، چنانكه در گذشته به اسناد آن اشاره كرديم. رجوع شود به بحارالأنوار، ج 43، ص 9، «مترجم».
در اين زمان فاطمه عليهاالسلام صحنههاي زيبايي را ميبيند؛ برادري و اخوّت و دوستي و مودّت ميان مهاجر و انصار، با آن شيوهي جذّاب. هر مهاجري كه به مدينه ميآيد، دهها تن از انصار به استقبالش ميشتابند و همه مايل به پذيرايياند و هر يك خواهان پيوند برادري با اوست.
حال (براي اين همه تقاضاي پيوند برادري) چه بايد كرد تا همه راضي شوند، بايد قرعه زد، به نام هر كس درآمد، هماي سعادت بر سرش سايه افكنده و برادري محبوب بدست آورده است. در اين ميان فاطمه عليهاالسلام به گذشتهي نزديك مينگرد... به اوضاع گذشتهي مكه، آنجا كه جز آزار، توطئه و دشمني نديده بود. ولي اينجا مدينه است، همه با مهر و محبّت و خير و ايثارند.
در مكّه، هرگاه كسي اسلام اختيار ميكرد، آماج اهانت و دشنام و شكنجه بود. در مدينه هرگاه مسلماني هجرت كند، مقدمش را گرامي ميدارند و به پذيرايياش شتاب گيرند و او را از كرم و محبّت برخوردار گردانند.
و فاطمهي زهرا عليهاالسلام با خود ميگفت: «هجرت چه آسان است! اگر ديارمان را ترك گفتيم ياراني پيدا كرديم و اگر خويشاوندان را رها نموديم دوستاني به دست آورديم»؛ مؤمنانِ مهاجر مستقر شدند و در خانههاي انصار جاي گرفتند. نيمي از خانههاي انصار و داراييشان متعلّق به مهاجران بود. حتّي برخي از انصار كه دو زن داشتند به مهاجران پيشنهاد ميدادند كه اگر مايل باشد، يكي از زنهايش را طلاق دهد تا بعد از آن به عقد وي درآيد، همجواري مهاجران و قريش (در مكّه) دشوار بود؛ زيرا آنها را شكنجهي جسماني كردند. در شعب ابيطالب به محاصره درآوردند. اموال و املاكشان را تصرف كرده مصادره نمودند. تا بالأخره با ترس و وحشت، مكّه را ترك كردند امّا امروز به تمام معني احساس امنيّت و ثبات ميكنند و نيازهاي زندگيشان تأمين است.
سال دوّم هجرت، هلال ماه شوّال بود كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با عايشه،دختر ابوبكر ازدواج كرد؛ اين ازدواج براي زهرا و ديگر مسلمانان غير منتظره نبود؛ زيرا قبل از هجرت از او خواستگاري كرده بودند آن روز كه خوله دختر حكيم خدمت پيامبر آمد و گفت: «اي رسول خدا فقدان خديجه شما را رنج ميدهد» و همچنان اصرار ورزيد تا از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله
اجازه گرفت تا از سوده و عايشه خواستگاري كند. زهرا عليهاالسلام نيز ناراحت نبود از اينكه پدرش همسر و همدمي نداشته باشد، به ويژه كه بارِ گران رسالت و مشقتِ جهاد بر دوش آن حضرت سنگيني ميكرد و نيز از دوريِ كعبه و قساوت مردم و خويشان خود رنج ميبرد.
زينب، دختر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله، در حالتي دشوار به سر ميبرد. همسرش ابوالعاص پسر ربيع، با كفار قريش به بدر عزيمت كرده بود تا با پيامبر و مسلمانان بجنگد، امّا او (زينب) ميخواست در ياري پدرش رسول خدا بكوشد. در عين حال، از اينكه روابط او با همسرش تيره شود پرهيز داشت.
موقعيّت دشواري پيش آمده بود و مسلمانان در نبرد پيروز شدند و شوهر زينب به اسارت درآمد. زينب از اين واقعه باخبر شد. بستگان ابوالعاص تصميم گرفتند به هر قيمتي شده آن را آزاد كنند، امّا زينب ترجيح داد به چيزي گرانبهاتر او را فديه دهد.
اسيران را به يثرب بردند.
پيامبر خدا در چهرهي آنان نگريست و از ميان آنها ابوالعاص را جدا كرد و در حق ديگر اسيران نيز توصيهي خير فرمود؛ ابوالعاص نزد پيامبر ماند تا فرستادگان قريش براي آزادي اسيران خود آمدند و فديه گراني پرداختند، حتّي زني پرسيد گرانترين فديه چه مقدار است؟ گفتند: چهار هزار درهم. آن زن مانند آن را براي آزادي پسر، شوهر يا پدر خود پرداخت! زينب ميخواست براي شوهرش فديه دهد «عمرو بن ربيع» را نزد پيامبر فرستاد و كيسهاي زر به او سپرد كه «عمرو» مقدار آن را نميدانست.
عمرو، برادر ابوالعاص خدمت پيامبر آمد و گفت: «زينب دختر محمّد صلي اللَّه عليه و آله اين فديه را براي آزادي شوهرش فرستاده!» چون كيسه را گشودند، ديدند گردنبندي يمني در آن است. همينكه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آن گردنبند را- كه از خديجه بود- ديد، به شدّت تحت تأثير قرار
گرفت و خاطرهي آن بانوي گرامي، تجديد شد؛ خاطرهي آن روزهايي كه پيامبر جسد پاكش را در خاك حجون ميديد، آن روزگاراني كه با سختترين مشقّتها دست به گريبان بودند و با بردباري تمام در برابر آزار و شكنجههاي قريش مقاومت كردند.
اين گردنبند خديجه است كه به دخترش زينب در روز ازدواجش هديه كرد! از اين منظره ياران پيامبر سر به زير افكنده و شكوه مجلس آنان را گرفته بود، وقتي كه احساسات پنجه در پنجهي يكديگر افكند و خاطرهها با هم درآميخت، اشكها موج ميزد، گردنبندِ محبوبِ دور از نظر، كه دختر پيامبر براي شوهر خود، نزد پدر فديه فرستاده است و ميخواهد احساسات پدر را با تذكار خاطرههاي همسر عزيزش «خديجه» برانگيزد و به وسيلهي گردنبندِ مادرِ از دست رفته، شفاعت كند!
پس از سكوتي، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله لب به سخن گشود و با عطوفت پدري و مهر پيامبري گفت: «آيا شماها موافقيد اسير زينب را آزاد كنيد و گردنبندش را به او بازگردانيد؟»
ياران گفتند: «بله، يا رسولاللَّه»، پيامبر دامادش ابوالعاص را- كه ابّهت آن محفل، وي را گرفته بود- به حضور طلبيد و به آهستگي با او سخن گفت كه ديگران نفهميدند و ابوالعاص به علامت تسليم سري تكان داد و محضر آن حضرت را ترك گفت. همينكه دور شد پيامبر رو به اصحاب نموده، براي ابوالعاص دعاي خير كرد و فرمود:
«وَاللَّه ما ذممنا صهراً»؛ «به خدا بر ما ملامتي نيست كه با دامادمان چنين كنيم.»
زينب كه زني باوفاست، در انتظار شوهر بود. به گرانبهاترين فديه براي آزادي او كوشيد و اين ضربالمثلي از وفاداري با همسر بود؛ اسلام ميان او و شوهرش كه پسر خالهاش (هاله) و در زمرهي مشركان بود و براي نبرد با پيامبر و مسلمانان آمده بود، هنوز جدايي نيفكنده است- امّا زينب معتقد بود اين اخلاق اسلامي است و با بصيرت ايماني ميدانست كه هر چند اين دوره به طول انجامد، شوهرش هدايت خواهد شد و به هر نحو شده بايد شوهر را نگهدارد.
همينكه ابوالعاص نزد زينب برگشت، «زينب» با شادماني از او استقبال كرد و سپاس خداي گفت كه او به سلامت برگشته و به درگاهِ خدا تضرّع كرد كه او را هدايت كند، تا
اسلام را بپذيرد.
با اين حال در چهرهي شوهر نوعي پريشاني ديد، از سبب آن جويا شد و كوشيد آن را برطرف سازد. ابوالعاص زينب را دوست داشت و زينب همواره به خود ميباليد كه وقتي قريش سعي ميكردند دامادهاي پيغمبر را وادار كنند همسرشان را طلاق دهند تا فكر آن حضرت را از دعوت مشغول دارند، دو تن از آنها پذيرفتند و از رقيه و امّكلثوم جدا شدند، امّا ابوالعاص قبول نكرد! و آنها اصرار كردند كه زينب را طلاق دهد، تا هر موردي كه او بخواهد ار زنان قريش به او تزويج كنند امّا وي نپذيرفت و اين وفاداري را زينب هميشه به ياد داشت و از آن ياد ميكرد كه شوهرش گفت: «به خدا از همسرم جدا نميشوم و دوست ندارم او را با زنان قريش مبادله كنم!» (1).
از او پرسيد: پسر خاله! تو را چه ميشود؟
ابوالعاص، پسر ربيع پاسخ داد: «زينب! آمدهام با تو وداع كنم». اين كلمات را كه گفت، اشك در ديدگانش حلقه زد.
زينب پرسيد: «آيا اينبار سخنان قريش در تو تأثير كرده و تو را به جدايي از من مجبور ساختهاند، چرا اين بار پاسخ مثبت دادي،! تو كه سالها با من بودي».
ابوالعاص، سكوت كرد و نتوانست پاسخي دهد. اين جدايي هميشگي است ميان او و كسي كه به او علاقه داشته تا وقتي كه اسلام نياورد. زينب با اصرار از او خواست كه سخن بگويد و حرف دل خود را بزند و احساسات او را در نظر بگيرد.
شوهر مهربان به خوبي درك ميكرد كه در دل همسر محبوبش چه انديشههايي ميگذرد از اينرو با صدايي كه قلبش در آن ذوب شده بود، لب به سخن گشود و گفت: «عزيزم! پدرت از من خواسته تو را به او بازگردانم؛ زيرا اسلام ميان من و تو جدايي افكنده است و من به او وعده دادم كه تو را آزاد بگذارم تا نزد پدرت برگردي، و نقض عهد نميكنم!» زينب با افسردگي نشسته بود، دلش با شادماني به وجد آمد! كه به زودي رهسپار محضر پدر ميشود، خواهرانش را ديدار ميكند و به زيارت قبر خواهرش رقيّه
1) السيره، ج 2، ص 308.
ميرود و زندگي را در جمع مؤمنان در مدينه ميگذراند! مهاجراني كه خانه و وطن خود را رها كردند و رفتند، ميبيند.
آنگاه از شوهر پرسيد: «دقيقاً چقدر به حركت ما مانده است؟ ابوالعاص با صداي ضعيف و اشكآلود پاسخ داد: «زياد نمانده است، چند روز ديگر مقدمات سفر آماده ميشود و تو ميروي».
زينب با حالت غُصّهدار پرسيد: «تنها!» ابوالعاص گفت: «نه، با همراهي زيد بن حارثه و برخي از ياران پدرت، آنها در هشت ميلي مكّه، ميان قبيله؛ «يأجج» در انتظارند تا تو بروي و در مصاحبت آنها رهسپار يثرب شوي. من با او وعده كردم و خُلف وعده نميكنم.» (1).
زينب با اندوه پرسيد: «آيا مرا تا دارالهجره (مدينه) همراهي نميكني؟!»
ابوالعاص: «نه! دختر خاله!» و آنگاه اشكهايش ريخت و از اتاق خارج شد.
زينب، ميدانست كه خداي تعالي به اين جدايي فرمان داده است و بايد تسليم امر الهي باشد و در انتظار آينده بماند تا فرجي برسد. خود را براي سفر آماده كرد. روز موعود فرارسيد. هند دختر عتبه، قابلهي او كه از حوادث بدر داغدار بود، با زينب ديدار كرد، او با زيركي دريافت كه زينب براي سفر نزد پدر آماده ميشود، امّا ميخواست مطمئن شود، نزديك آن آمد و با مهرباني پرسيد: «اي دختر محمّد، شنيدهام ميخواهي نزد پدرت بروي؟»
زينب متحيّر بود چه پاسخي دهد و هند افزود: «دختر عمه! اگر به توشهي راه نياز داري ميتوانم تو را كمك كنم. حساب زنان از حساب مردان جداست. سخنان هند بر دل زينب نشست و ميخواست كه وعدهي روز هجرت خود را بازگويد، امّا چيزي شيبه ترس در دل احساس كرد؛ زيرا آتشافروزي و كينههاي هند را در ميان قريش به خوبي ميدانست.
زينب ميگويد: «به خدا فكر نميكنم كه اين سخنان را از روي صداقت ميگفت؟! از
1) السيرة الهاشميه، ج 2، ص 308؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 391.
اينرو ترسيدم و او را از هجرت به يثرب آگاه نساختم».
هنگام سفر رسيد، زينب با ابوالعاص با پسر ربيع به گرمي وداع نمود؛ وداعي از روي محبّت و نه به قصد جدايي، به ويژه آنكه كودكي در رحم داشت كه ميتوانست رشتهي ارتباط آن دو باشد.
ابوالعاص نتوانست زينب را تا محلّ موعود بدرقه كند؛ چرا كه احساسات او به جوش ميآمد و با ريختن اشك، درد جدايي او را افزون ميساخت! ترجيح داد بر خود مسلّط باشد دورادور ناظر حركت وي باشد و به تنهايي با اندوه دست و پنجه نرم كند.
لذا برادرش كنانه را گفت، كه زينب را به محلّي كه با زيد بن حارثه و همراهش قرار ملاقات گذاشته بودند برساند. كنانه مهار شتر زينب را گرفت و روز روشن و پيش روي قريش رهسپار شد، در حالي كه كمان و تركش را آماده ساخته بود كه با حمله يا مزاحمت احتمالي برخورد كند؛ براي قريش دشوار بود كه دختر محمّد صلي اللَّه عليه و آله بدينگونه آشكارا و جلو چشم آنها مكّه را ترك گويد.
گروهي از مردانشان آن مهاجر بزرگ را تعقيب كردند و با عجله خود را به محلّي به نام «ذي طوي» رساندند و سركردهي آنها «هبار بن اسود اسدي» كه سه برادرش در بدر به دست ياران محمّد صلي اللَّه عليه و آله به هلاكت رسيده بودند، ديوانهوار همه مفاهيم انساني را زير پا نهاد و با نيزه بر زينب هجوم برد و شترِ سواري او را رَم داد كه بر اثر آن زينب بر سنگي افتاد. در همين حال كنانه در كنار زينب ايستاد و در حالي كه تير در كمان نهاده بود فرياد برآورد:
«به خدا اگر مردي از شما نزديك شود او را با اين تير پاسخ خواهم داد!»
و آن بزدلان برگشتند و ابوسفيان كه از جملهي آنها بود ايستاد و به كنانه گفت: «كمان بگذار تا با تو سخن بگوييم» كنانه خودداري كرد و ابوسفيان نزديك وي آمد و گفت: «پسر ربيع، تو كار درستي نكردي اين زن را جلوي چشم مردم و به طور آشكارا حركت دادي، در حالي كه ميداني ما از محمّد صلي اللَّه عليه و آله چه نكبتها و مصيبتها كشيدهايم! حال مردم تصور ميكنند ما در برابر او ذليل شدهايم و ضعف و سستي به ما راه يافته است. به خدا ما
نياز نداريم كه او را از پدرش جدا كنيم ولي تو او را برگردان تا سر و صدا فرونشيند و مردم بگويند كه ما او را برگرداندهايم، آنگاه مخفيانه او را روانه ساز و به پدرش ملحق كن». (1).
بر كنانه گران آمد كه زينب را برگرداند و مخفيانه حركت دهد و در ميان مردم شايع شود كه قريش او را برگرداندهاند، امّا همينكه ناراحتي و درد زينب را ديد و خونريزي وي را مشاهده كرد كه بر اثر افتادن بر سنگ كودك در جنين را در بيابان سقط كرده بود! ترجيح داد او را به مكّه برگرداند و نزد ابوالعاص ببرد تا چند روزي در كنار او استراحت كند و نيرويي بگيرد (و چنين كرد.) امّا پس از آن مراجعت، كنانه او را دوباره از مكّه خارج كرد، در حالي كه از سقط جنين رنج ميبرد، به زيد بن حارثه رسانيد تا راهي مدينه شود.
اين بار كفار قريش از آن اعمال جنونآميز خودداري كرده و هند دختر عتبه با تير سخن خود بر آن حمله كرد و در گفتاري آنها را مورد تمسخر قرار داد كه:
«شما با يك زن نبرد ميكنيد، كجا بود اين شجاعت در روز بدر؟!»
همين كه كنانه اطمينان يافت كه زينب در مصاحبت زيد و همراهانش در امان است، نزد برادرش ابوالعاص برگشت و با صاي بلن اين شعر را ميخواند:
أفي السلم أعياراً جفاءً و غلظة
و في الحرب اشباه النساء العوارك
«در آسودگي، تاخت و تاز، جفا و خشونت؛ امّا در جنگ همچون زنان؛ رزم آوريد؟!»
فاطمه زهرا عليهاالسلام، سخت نگران سرنوشت خواهر بزرگتر خود زينب بود. آمدنش چندين روز به تأخير افتاد. او نميدانست كه قريش او را تعقيب كرده و قصد آزارِ وي را داشتند. در عين حال از جهت همسرش ابوالعاص نگراني نداشت؛ زيرا او پسرِ خالهاش هاله بود و از خصال شايستهاش آگاهي داشت و ميدانست چقدر به او محبّت دارد و در چه پايهاي از شهامت است كه خواهرش را نميآزارد.
اين اضطراب ادامه داشت تا زينب به مدينه رسيد، در حالي كه دو فرزندش (علي و امامه) را همراه داشت. فاطمه با شتاب به ديدار خواهر عزيزش رفت و از رنج بيماري
1) سيرهي ابنهشام، ج 2، ص 309؛ طبري، ج 2، 392.
و رنگ پريدگي كه در سيمايش ميديد، نگران شد او و پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به سرگذشت زينب و آزارهايي كه از مردان پستِ قريش ديده بود، گوش دادند نيز از برخورد هند دختر عتبه كه مردان را به جهت رفتارشان مورد نكوهش و استهزاء قرار داده بود، آگاه شدند. فاطمه از موضع هند در شگفت شد؛ زيرا ميدانست او و شوهرش ابوسفيان با پيامبر خدا چگونه عمل كرده بودند، خصوصاً پس از جنگ بدر و كشته شدن پدر و عمويش.
ياران نيز از آنچه بر سر دختر گرامي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، هنگام خروج از مكّه آمده بود، خشمگين شدند. شاعر انصار، شعري تهديدآميز گفت كه كاروانها آن شعر را براي قريش بردند. مضمون شعر اين بود:
«خبر بدرفتاري و ستمي كه با زينب نمودند- به آنكه مردم قدرش را نشناختند- رسيد.
ما سوگند ياد كرديم كه با انبوه سپاهيانمان آنها را پاسخ دهيم.
قريش بايد بدانند كه بر بينياش داغ خواهيم نهاد.
و در حوالي نجد و نخلستان سواره و پياده نبرد خواهيم كرد.
اگر ابوسفيان را ديدي به او بگو اگر اسلام نياوردي و خدا را سجده نكردي.
تو را به ذلت و خواري در دنيا و عذاب ابدي در آخرت بشارت دهيم.» (1).
پيامبر دستور داد كه اگر ياران به آن دو مرد تبهكار. «هبار و زميله» دست يافتند، آنها را به آتش بزنند! ولي حضرتش همواره در اين انديشه بود كه آنها مستوجب سوزاندن نيستند و اين را شايستهي حلم و بردباري خود نميديد، تا اينكه سرانجام ياران را به انصراف از اين تصميم خبر داد و تنها به كشتن آنها بسنده كرد.
ابوهريره گويد: «رسول خدا سپاهي را بسيج كرد، كه من نيز در ميان آنها بودم. فرمود: اگر به هبار يا مرد ديگري كه وي را همراهي ميكرده (كه به گفتهي ابن اسحاق نافع پسر عبدقيس بوده است) دست يافتيد، آنها را به آتش بسوزانيد، فرداي آن روز پيكي به سوي ما فرستاد كه من امر كردم آن دو مرد را بسوزانيد، امّا فكر كردم كه كسي جز خدا آنها را به
1) السيره الهاشميه، ج 2، ص 310.
آتش عقوبت نكند. پس اگر آنها را يافتيد به قتل رسانيد.» (1).
زينب در خانهي پدر با خواهرش امّكلثوم زندگي ميكرد و خانهي فاطمهي زهرا عليهاالسلام از آنها فاصله چنداني نداشت، چون همهي خانهها نزديك به هم بود و مكرّر يكديگر را ديدار ميكردند. خواهران با يكديگر شبها اُنسي داشتند و زينب در سوگ خواهرِ عزيزش رقيّه اشك ميريخت و براي او طلب رحمت ميكرد.
زينب از عارضهي بيماري كه بر اثر سقط جنين داشت، رو به بهبودي نهاد و به پرستاري دو فرزندش (علي و امامه) همّت گماشت و آنان را با تربيت اسلامي از آغاز كودكي پرورش داد.
زهراي پاك و محبوب، احساس كرد كه پدرش، با ازدواج جديدش ديگر نيازي به پرستاري او ندارد و پسر عمّ او علي بن ابيطالب عليهالسلام با قرابتي كه با پيامبر دارد در تردّد است تا موضوع ازدواج را در ميان گذارد.
زهرا عليهاالسلام تاكنون در فكر ازدواج نبود و رويدادهاي عظيم رسالت و دعوت، او را از اين امر بازميداشت و جز در انديشهي پدر و اهتمام به امر او نميافتاد، امّا پس از ازدواج پيامبر با عايشه، ميشنيد كه علي بن ابيطالب عليهالسلام پيش پيامبر رفت و آمد تا تمايل خود را به ازدواج با زهرا عليهاالسلام مطرح كند.
علي عليهالسلام فرد بيگانهاي نيست، او در خانهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از كودكي تربيت شده و پيامبر در مقام جبران محبّتهاي ابوطالب كه پس از مرگ عبدالمطّلب او را در حمايت و تربيت خود گرفت، علي عليهالسلام را از خانهي ابوطالب، نزد خود آورد تا بار زندگياش را تخفيف دهد.
علي بن ابيطالب عليهالسلام تاريخ درخشاني دارد، از آن لحظه كه معني زندگي را
1) تراجم سيدات بيت النبوه، ص 529، از ابناسحاق، در سيره، ج 2، ص 312.
فهميده است، او هرگز به بت سجده نكرد و نخستين كسي بود كه از نوجوانان و جوانان به پيامبر ايمان آورد.
او نخستين كس بود كه به فداكاري براي اسلام همّت گمارد! او پذيرفت كه در بستر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در شب هجرت بسر برد، در حالي كه او ميدانست قريش براي قتل او كمر بسته و با اعزام جوانان خود از قبايل مختلف، بر اين تصميم همصدا شدهاند.
او در غزوهي بدر آزمايشي درخشان از خود نشان داد و قهرمانيهاي او را جز اندكي، در اين مصاف كسي نداشته است و آنگاه كه علي بن ابيطالب از مكّه به مدينه هجرت كرد، پيامبر دست او را گرفت و سخن معروف خود را فرمود: «اين است برادر من»؛ «هذا أخي» (1)و با اين سخن از برادري با انصار كه براي پذيرايي آن حضرت مسابقه ميدادند و ميخواستند به شرافت اخوت پيامبر دست يابند، خودداري ميكرد.
چه افتخاري بالاتر از اينكه علي بن ابيطالب بدان دست يافت كه در راه خدا با اشرف خلايق، پيامبر گرامي صلي اللَّه عليه و آله برادر باشد! چرا پيامبر او را از ميان همهي ياران و بزرگان صحابه به اين افتخار و كرامت برگزيد؟! حال آنكه كساني در ميان اصحاب بودند كه از ايمان و سابقه برخوردار بودند.
گزينش پيامبر، علي عليهالسلام را به اخوّت راضي دارد كه گذشت ايّام روشن خواهد ساخت! شايد علي عليهالسلام فرصتي مناسب دست آيد تا بتواند بفهمد، آيا زهرا عليهاالسلام ميپذيرد از خانهي پدر با علاقهي شديدي كه نسبت به او دارد به خانهي علي عليهالسلام بيايد؟! اين انتظار را سالها ميكشيد تا اينكه پيامبر با عايشه ازدواج كرد و اينك اميد بيشتري به اين آرزو بسته است. امّا چندي فكر ميكرد و مردّد بود كه چه چيز او را مهريه كند؛ زيرا او كه مالي نداشت! و با خبر بود كه ابوبكر و عمر از زهرا خواستگاري كرده و پيامبر آنها را پاسخ مثبت نداده است.
در خصوص خواستگاري ابوبكر از فاطمه زهرا عليهاالسلام، انس بن مالك گويد: «عمر نزد ابوبكر آمد و گفت: «چرا با فاطمه دختر پيامبر ازدواج نكردي؟»
1) سيرهي ابنهشام، ج 2، ص 150؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1089؛ ترمذي حديث 3720، او گويد: اين روايت نيكو و شگفت است.
ابوبكر گفت: «پيامبر او را به من ندهد.»
عمر گفت: «اگر او را به تو تزويج نكند با اينكه سابقهي در اسلام داري، با چه كسي ميخواهد ازدواج كند؟»
آنگاه ابوبكر، نزد عايشه رفت و گفت: «هرگاه حال پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را مساعد ديدي از من ياد كن؛ زيرا من خواهان ازدواج با فاطمهام، شايد خدا فراهم سازد.» روزي عايشه اين مطلب را با رسول خدا مطرح كرد.
در «اسدالغابه» آمده است كه ابوبكر و عمر از فاطمه عليهاالسلام خواستگاري كردند، اما پيامبر آنها را رد كرد و فرمود: «من منتظر قضاي الهيام!»، «إنّي أنتظر القضاء».
ابوبكر نخستين كسي بود كه به خواستگاري زهرا عليهاالسلام رفت و پيامبر صادق او را با زباني قانعكننده پاسخ داد و گفت: «اي ابوبكر، هنوز حكمي در اين مورد نيامده است.» عمر اين را شنيد و به خواستگاري رفت و پيامبر همان جواب را داد، ابوبكر و عمر نزد «عبدالرحمان بن عوف» رفتند و از او خواستند به خواستگاري برود و به او گفتند: «تو ثروتمندترين فرد قريش هستي، برو نزد پيامبر و از فاطمه خواستگاري كن تا خدا بدين وسيله ثروتت را افزون كند و افتخار بيشتري بدست آوري!» او نزد پيامبر آمد و گفت: «يا رسولاللَّه! فاطمه را به من تزويج كنيد!» پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از عبدالرحمان روي برگردانيد. او نزدِ ابوبكر و عمر آمد و گفت: «به من همانگونه پاسخ داد كه به شما داده بود».
آري ابوبكر و عمر اينگونه فكر ميكردند و شخصيت آن بانوي باعظمت و محبوب خدا و حبيبهي رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله را ميدانستند. نزد علي بن ابيطالب آمدند تا اين پيشنهاد را به او بدهند، آنها كه منزلت علي عليهالسلام را نزد خدا و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميدانستند، گفتند: «ما خويشاوندي تو را با رسول خدا و ثباتِ قدم تو را در اسلام ميدانيم، اگر نزد پيامبر بروي و از آن حضرت، فاطمه عليهاالسلام را خواستگاري كني، خداوند بر فضيلت و شرافتت خواهد افزود.» (1).
به روايت «انس بن مالك»: ديگر اصحاب پيامبر نيز به علي عليهالسلام گفتند: «اگر نزد پيامبر
1) كفاية الطالب، ابيعبداللَّه محمّد بن يوسف گنجي شافعي، از منبع پيشين، ص 134.
به خواستگاري بروي جاي آن دارد كه فاطمه را به تو تزويج نمايد!» (1).
روزي ابوبكر و عمر و سعد بن معاذ در مسجدالرسول نشسته بودند و سخن از ازدواج فاطمه گفتند كه ابوبكر گفت: اشراف و بزرگان به خواستگاري او رفتهاند امّا پيامبر همهي آنها را رد كرده و فرموده:
«انتظر فيها أمر القضاء»؛ «در خصوص او منتظر فرمان خدا هستم.»
علي بن ابيطالب عليهالسلام كنيزي داشت كه آن حضرت را ترغيب به اين ازدواج كرد و گفت: «ميداني كه به خواستگاري زهرا ميروند، چه مانعي دارد كه تو نيز نزد پسر عمويت رسول خدا بروي و از وي بخواهي فاطمه را به تو تزويج كند.»
علي عليهاالسلام ناباورانه گفت: مگر من چه دارم كه با آن ازدواج كنم؟ علي عليهاالسلام آرزوي چنين وصلتي را داشت امّا بدليل نداشتن مهريه و مخارج ازدواج در ترديد بود. امّا بالأخره خدمت پسر عمويش پيامبر خدا آمد، بدان اميد كه در اين خواسته توفيق حاصل كند، همينكه به محضر مصطفي صلي اللَّه عليه و آله شرفياب شد، سلام كرد و نشست امّا حيا مانع از آن بود كه مطلب را بازگويد و جلالت و هيبت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله او را از سخن گفتن بازداشت.
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله خود دريافت كه پسر عموي او و برادرش و يار همراهش علي عليهاالسلام براي چه مقصدي آمده است؟! خواستهاي دارد كه از بيان آن ناتوان است، لذا رو به علي كرده و با مهر و ملاطفت فرمود: «پسر ابوطالب چه حاجتي دارد؟» و او در حالي كه سر به زير افكنده و ديده فروبسته بود، به آرامي گفت: «دربارهي فاطمه دختر رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله ميخواهم صحبت كنم.»
در اينجا پيامبر خدا با چهرهي گشاده و مهر و ملاطفت فرمود: «مرحباً و أهلاً»؛ «خوشآمدي». (2).
و در روايت ديگر است كه فرمود: «اي علي عليهالسلام، او براي تو» (3)و بيش از اين سخن
نگفت. جوان سكوت كرده و پيامبر نيز ساكت است. علي عليهالسلام با شدّت خجلت و تهيدستي دست به گريبان است و چيزي ندارد كه بدان وسيله ازدواج كند، جز ايمان عميق به خداي تعالي و علاقهاي شديد به حضرت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله. و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميخواهد باب سخن گشوده شود و مطلب خاتمه پيدا كند و از آن دلهره او را رهايي بخشد. سكوت پيامبر و علي (صلي اللَّه عليهما) طولاني شد.
علي عليهالسلام با اضطراب برگشت امّا نميدانست به خويشاوندان و دوستان خود چه پاسخي دهد؟! آنها بيصبرانه منتظرند تا پاسخ پدر زهرا عليهاالسلام را بشنوند و چون اصرار ورزيدند علي عليهالسلام گفت: «به خدا چيزي نميدانم، مطلب را با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در ميان گذاشتم و جز اين چيزي نگفت: خوشآمدي، خير مقدم.»؛ «مرحباً و أهلاً» و همهي آنها از خوشحالي فرياد زدند و گفتند: «يكي از اين دو كلمه تو را بس است.»
گفتار خويشان و ياران، بيش از پيش علي را بيقرار ساخت و درخشش صبح را انتظار ميكشيد. صبحگاه با تمام وجود به محضر مصطفي صلي اللَّه عليه و آله آمد و گفت: «پدر و مادرم قربانت، اي رسول خدا، شما ميدانيد كه مرا از عمويت ابوطالب و فاطمهي بنت اسد گرفتي و من كودكي نورسته بودم مرا هدايت و تربيت كردي و مهذّب نمودي و بهتر از پدر و مادر در حقّ من نيكي و محبّت و ملاطفت فرمودي و خداوند بزرگ مرا به وسيلهي شما راهنمايي كرد و از شرك كه اقوام و اعمام من بدان گرفتار بودند رهانيدي. يا رسولاللَّه! تو ذخيره و وسيلهي من در دنيا و آخرتي، دوست دارم به پاس لطفي كه خدا نمود و توانستم در ياريت بكوشم، خانهاي و همسري داشته باشم كه موجب آرامش جان من باشد، از اينرو به خواستگاري دخترت فاطمه عليهاالسلام آمدهام، آيا او را به من تزويج ميكنيد؟» چهره پيامبر از اين سخن شكفته شد و بر چهرهي علي عليهالسلام لبخندي زد و فرمود: «آيا چيزي داري، اي علي؟» و در روايتي ديگر است كه فرمود: «آيا چيزي داري مهريه او كني؟» علي عليهالسلام پاسخ داد: «نه، يا رسولاللَّه! حالِ من بر شما پوشيده نيست. شما ميدانيد كه جز شمشير و شتر آبكش چيزي ندارم!»
پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «آن زرهاي كه در فلان روز به تو دادم چي شد؟» علي پاسخ داد: «يا رسولاللَّه! منظورتان زره جنگي است؟ آن نزد من است.» پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «آن زره
را به فاطمه ميدهي؟!» (1)علي عليهالسلام شتابان رفت و زره را آورد، پيامبر به او فرمودند: «زره را بفروشد و با پول آن جهيزيه عروسي را فراهم سازد.» (2).
عثمان بن عفان، آن زره را خريد به مبلغ «چهارصد و هفتاد درهم» و علي عليهالسلام پول را گرفت و نزد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آورد. حضرت با دست مبارك آن پول را گرفتند و به بلال دادند كه با مقداري از آن عطر و گلاب خريداري كند.
در روايت ديگر است كه علي عليهالسلام خدمت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله عرضه داشت، در پاسخ پيامبر كه پرسيدند: «چه داري؟» گفت: جز زره و شمشير و شترِ آبكش چيزي ندارم.» و پيامبر فرمود: «امّا شمشيرت را كه بدان احتياج داري تا در راه خدا با آن جهاد كني و امّا شتر آبكش را براي تأمين آب و آذوقه و حمل و نقل نياز داري ولي به بهاي زرهات، فاطمه را به تو تزويج كردم.»
در «انساب الاشراف» بلاذري آمده است: علي عليهالسلام شتري داشت و كالايي كه آن را فروخت كه پول آن چهارصد هشتاد و يا چهارصد درهم شد و پيامبر دستور داد دو ثلث آن را براي خريد عطر بگذارد و ثلث ديگر را براي كالاي مورد نياز و علي چنين كرد.
اين بود جريان خواستگاري فاطمه دختر رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله، بانوي هاشمي قرشي و اين بود مهريّهي فاطمهي زهرا عليهاالسلام، زره جنگي. و بدينگونه خداوند توفيق همسريِ فاطمه عليهاالسلام را به آن جوانِ شجاع، قهرمانِ دانا و پاك و پاكيزه عنايت فرمود.
چهار چيز در خواستگاري يك زن مدّ نظر قرار ميگيرد: «جمال، مال، شخصيت، دين» آنكس كه به همسري با ايمان دست يابد، به تمام ايدهها و آرزوهاي ديگر نايل آيد؛ همسري مرد را نيز به خاطر دين و اخلاقش ميتوان پذيرفت، پس هرگاه خواستگاري آمد كه دين و اخلاق او قابل قبول باشد، با مهريّهاي مناسب بپذير و او را رد مكن. و از آن تحميل كردن آن جوان به چيزي كه در توان ندارد بپرهيز! داستان ازدواج علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام مثالي است كه حضرت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله براي ما ميآورد تا در طول روزگار و براي عصرها درس عبرت باشد. با ازدواج عزيزترين دختران و محبوبترين آنها نزد پيامبر؛
يعني فاطمهي زهرا سيّدهي زنان عالم عليهاالسلام پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله با آن جوان چگونه آغاز سخن ميكند و از دل او سخن ميگويد و مشكل اين وضعيّتِ خاص را آسان ميسازد، پدر براي دختر همسري كفو و مناسب برميگزيند، ابوبكر و عمر را به خوبي رد ميكند، آنها نيز خشمگين نميشوند و به علي پيشنهاد ميدهند او به خواستگاري برود. و فاطمه عليهاالسلام با آن جلالت شأن و عظمت و منزلت و تربيتِ ويژهي الهي، زره را به عنوان مهريّه ميپذيرد و ازدواج تمام ميشود.
روايات در تاريخ اين خواستگاري و ازدواج، مختلف است امّا عمدهي منابع (اهل سنّت) متّفقاند كه زهرا هيجده ساله بود. (1)هرگاه بپذيريم كه آن حضرت در سال بناي كعبه، پنج سال قبل از بعثت متولد شده و پيامبر سيزده سال از دوران رسالت خود را در مكّه سپري كردهاند، ازدواج فاطمه عليهاالسلام سال دوّم هجري خواهد بود. امّا زمان خواستگاري نيز مورد اختلاف است.
برخي گفتهاند: در ماه رجب قبل از ورود به مدينه بوده و برخي پنج ماه پس از ورود به مدينه را نقل كردهاند. در هر حال دو ماه پس از جنگ بدر ازدواج صورت گرفت. (2).
نكتهي شايان تأمّل در اينجا، موضوع مشورت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با دخترش فاطمه عليهاالسلام و جلب موافقت او است! آيا آن حضرت از دختر خود در اين خصوص اذن گرفتند يا خود به اين امر اقدام فرمودند؟ ظاهر امر اين است كه رسول خدا با فاطمه در اين خصوص مشورت كرده باشد؛ زيرا حضرتش ازدواج دختران را بدون اجازهي آنان رد ميكرد، حال چگونه ممكن است در اين خلاف آن را عمل نموده باشند! همانگونه كه در مسند احمد حنبل آمده عادت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در ازدواج دختران خويش اين بود كه به آنها ميگفتند: «فلان كس از تو ياد كرده است.» پس اگر سكوت ميكرد، آن را نشانهي رضا دانسته و ازدواج را صورت ميدادند و اگر ابراز مخالفت ميكرد، اقدام نميكردند.
بدينگونه آن ازدواج مبارك ميان محبوبترين دختران در قلب مبارك رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله و محبوبترين جوانان مسلمان، در قلب آن حضرت، صورت گرفت، هر چند كه پيامبر به همه دختران خود محبّت داشتند و نسبت به همهي مسلمانان رؤوف و مهربان بودند.
زهراي بتول عليهاالسلام به خانهي علي بن ابيطالب عليهالسلام آن قهرمان سلحشور رفت و خداوند از پيوند آنان ذريّهي صالح و عترتِ پاك پديد آورد و آنها را كرامت داد و گرامي داشت و دربارهشان فرمود:
(إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
«خداوند اراده دارد از شما خاندان آلودگي را بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.»
و اين دودمان پاك را نسب متصل به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله قرار داد كه هرگز اين نَسَب بريده نخواهد شد! و نسب به اين نسل و دودمان توصيهها كرد. گوارا باد اين سعادت كسي را كه اهلبيت گرانقدر پيامبر را گرامي دارد؛ زيرا آنها عترت پاك و طاهري هستند كه رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله دربارهي آنان فرمود:
«اِنِّي تارِكٌ فِيكُم الثّقلَين كِتابَ اللَّه وَ عِتْرَتي أهْل بَيْتِي وَ اِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْض! (1).
«من در ميان شما دو چيز گرانبها؛ يعني كتاب خدا و عترت خود را ميگذارم و آنها از يكديگر جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند.»
بنا به صحيحترين اقوال، علي عليهالسلام چهارصد و هفتاد درهم به عنوان مهريهي فاطمه عليهاالسلام خدمت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله تقديم كرد و حضرتش آن را به بلال دادند تا با مقداري از آن عطر
1) مسلم روايت كرده است. جا دارد از صراحت مؤلف محترم كتاب كه اينجا در بيان حقيقت كتمان نكرده قدرداني شود. «مترجم».
خريداري كند و بقيه را به امّسلمه دادند تا جهيزيهي عروس را فراهم سازد، البته هنوز پيامبر با امّسلمه ازدواج نكرده بودند؛ زيرا ازدواج فاطمهي زهرا عليهاالسلام با علي عليهالسلام در آخر سال دوم هجرت بود و ازدواج پيامبر با امّالمؤمنين امّسلمه در سال چهارم (1).
سَرور ما علي عليهالسلام خانهي بسيار سادهاي تهيّه كرد تا زندگيِ پاك و تؤام با عِفاف و نور را، در مصاحبتِ دختر مصطفي صلي اللَّه عليه و آله آغاز كند. خانه را آماده كرد تا دختر اشرف خلايق به زودي در آن وارد شود. حجرهاي بود كه آن را با رَمْلِ نرم فرش كرده بودند. اساس خانه عبارت بود از: «بستري كه داخل آن برگ درخت خرما بود. چند بالش كه داخل آن هم برگ خرما نهاده بودند؛ «يك قطعه پوست گوسفند براي نشستن، دستاس (آسياب دَستي) غربال آردبيز، قَدَح، مشك كوچكِ آب سردكن و قطعهاي حصير.»
اينها بود جهيزيهي سرور بانوان بهشت، زهراي طاهره، امّابيها، دختر مصطفي صلي اللَّه عليه و آله.
(در صحيح بخاري و مسلم) آمده است كه: فاطمه زهرا عليهاالسلام به خانهي شوهر آمد با قطيفهاي و بالشي از پوست كه در آن ليف خرما بود و نيز دو سنگ آسيا، دو مشك آب، دو كوزهي سفالين و مقداري عطريات. (2).
زمان عروسي فرارسيد، فرزندان عبدالمطلب در اين ازدواج، جشن و سروري داشتند! حمزه عموي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و علي عليهاالسلام، دو شتر زيبا آورد و نحر كرد و مردم را طعام داد. در آن زمان وليمهي اين ازدواج بهترين وليمهها بود! وليمهي نخستين فرد مسلمانان از جوانان، علي عليهاالسلام با دختر مصطفي صلي اللَّه عليه و آله.
همينكه مردم را پذيرايي كردند و اطعام نمودند، پيامبر دستور داد استري خاكستري رنگ آوردند و بر آن جامهاي بگستردند و به فاطمه فرمودند: سوار شود و سلمان فارسي
را گفتند لگام آن مركَبْ را بگيرد و پيامبر پشت سر آن حركت كردند. حمزه و بنيهاشم در حالي كه شمشيرهايي در دست داشتند، آنان را همراهي مينمودند.
دختران عبدالمطلب و زنان مهاجر و انصار را فرمان دادند فطمه را همراهي كنند و شادي نمايند و رَجَز بخوانند و تكبير و سپاس بگويند، و برخلاف رضاي خدا چيزي نگويند.
دراين حال امّسلمه سرودگونه اين اشعار را خواند:
سرن بعون اللَّه جاراتي
واشكرنه في كلّ حالات
واذكرن ما أنعم ربّ العلا
من كشف مكروه و آفات
فقد هدانا بعد كفر و قد
أنعشنا ربّ السماوات
سرن مع خير نساء الوري
تفدي بعمات و خالات
يا بنت من فضله ذوالعلا
بالوحي منه والرسالات
«ياران من به ياري خدا برويد و در همه حال شكرگزارِ او باشيد.
به ياد آوريد كه آفريدگار بزرگ ناملايمات و بلاها را برطرف ساخت.
ما را پس از كفر هدايت نمود و خداي آسمان سرافرازمان ساخت.
با بهترين زنان عالم برويد، عمهها و خالهها فدايش گردند.
اي دختر كسي كه به باري تعالي با وحي و رسالت او را برتري داد.»
آنگاه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله زهرا عليهاالسلام را به خانه علي عليهالسلام برد و گفت: اي علي! با همسرت چيزي نگو تا من بيايم. بلال اذان نماز عشا را گفت و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نماز جماعت را در مسجد با مسلمانان بجا آورد و همگي برگشتند. علي عليهالسلام به استقبال پيامبر آمد و داخل خانه شد و زنها بيرون آمدند، تنها كسي كه ماند اسماء بنت عميس بود. پيامبر به او فرمود: تو كيستي؟ پاسخ داد: من يار و پرستار دخترتان هستم. دختر در شب زفاف زني از نزديكان خود ميخواهد كه اگر حاجتي داشت يا مطلبي پيش آمد با او در ميان بگذارد.
شايد پيامبر به ياد «خديجه» آن مادر مهربان افتاد؛ نخستين بانوي با ايمان، نيكو همسري كه بهترين يار و ياور و مددكار و پشتيبان و پرستار پيامبر بود.
فاطمه در گوشهاي نشسته و هالهاي از عفاف و حيا بر او سايه افكنده است! به ياد مادر ميآيد و چون سخن اسماء را ميشنود كه «دختر به زني از نزديكان در شب زفاف نياز دارد.» بر مادر مهربانش گريه ميكند، آنكه در حجون خفته است.
پيامبر براي اسماء دختر عميس كه دخترش را مادري ميكند، دعا كرد و گفت: از خدا ميخواهم از هر جهت تو را حراست كند و از شيطان رانده شده مصون دارد.
آنگاه از حجره بيرون شد و به اسماء گفت: ظرفي از آب بياور. اسماء ظرف آبي آورد. آن را مضمضه كرد و فاطمه را صدا زد و مشتي از آب را برگرفت و بر سر و قدمهاي او پاشيد و او را در آغوش گرفت و گفت:
«بار خدايا! او از من است و من از اويم. بار خدايا! همانگونه كه مرا از آلودگي پيراستي و پاك نمودي، او را نيز از آلودگي پاك و پاكيزه گردان!»؛ (ألّلهمّ اِنَّها مِنّي وَ اِنّي مِنْها، ألّلهمَّ كَما أذْهَبْتَ عَنّي الرِّجسَ وَ طَهَّرْتَني فَطَهِّرها).@صحيح ابنحبان، ج 15، ص 393؛ تفسير كبير طبراني، ج 22، ص 408.@.
آنگاه ظرف ديگري از آب طلبيد و همانند زهرا، آن را بر سر و قدمهاي علي عليهالسلام ريخت و به آنها فرمود:
«برخيزيد خدا پراكندگي نسل شما را فراهم آوَرَد، (بين شما تفاهم و محبّت برقرار سازد) و كارتان را اصلاح فرمايد!»
سپس برخاست و در را به روي آنها بست.
در «طبقات ابنسعد» آمده است كه پيامبر پس از نماز عشا به خانهي علي عليهالسلام رفت و آب طلبيد و وضو گرفت و آن را بر علي عليهالسلام پاشيد و گفت:
«ألّلهمّ بارِكْ فِيهما وَ بارِكْ عَلَيْهِما وَ بارِكْ لَهُما فِي نَسْلِهِما».
«بار خدايا! وجودشان را مبارك گردان و بر آنها بركت فرست و نسل آنها را مبارك كن!»
سپس ظرف آبي خواست و دستانِ خود را در آن شست و از آن آب بر زهرا پاشيد و فرمود:
«به خدا قسم پشيمان نيستم از اينكه تو را به بهترين فرد خاندانم تزويج كردم.»
سپس آبي طلبيد و از آن مضمضه كردند و در آن ظرف ريختند و آن را بر سينهي علي و زهرا پاشيدند! (1).
در روايتي است كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله گفت: «خدايا! اين دو، محبوبترين مردماند نزد من، پس تو آنها را دوست بدار و در ذُريّهي ايشان بركت و خير قرار بده و پيش از خود نگهباني بر ايشان فرست. آنها و فرزندانشان را از شيطان رانده شده به تو ميسپارم و پناه ميدهم» و بار ديگر دربارهي فاطمه عليهاالسلام دعا كردند و گفتند:
«أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْكِ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكِ تَطْهِيراً!»
و در روايت ديگر است كه پيامبر چنين دعا كرد: «بار خدايا! اين است دختر من، محبوبترين خلق نزد من. بار خدايا! و اين هم برادر من و محبوبترين خلق نزد من. خدايا! او را ولي و دوست خود قرار بده و نسبت به خود مهربان ساز و خاندانش را بركت عطا فرما!» سپس فرمود: «اي علي، پيش همسرت برو.» «بارك اللَّه لك و رحمة اللَّه و بركاته عليك انّه حميد مجيد».
آنگاه از اتاق آنها بيرون شدند و چهارچوب در را گرفته و گفتند: «خدا شما و نسل شما را پاك و پاكيزه گرداند. من دوست كسي هستم كه دوست شما باشد. دشمن آنم كه با شما دشمني كند. شما را به خدا ميسپارم، در پناه خدا باشيد!»
آنگاه با دست مبارك در را به روي آنها بست.
در «طبقات» آمده است كه پيامبر با دخترش فاطمه گفت:
«يا فاطمة واللَّه ما ألوت ان زوجتك خير اهلي».
«بخدا پشيمان نيستم كه تو را بهترين خاندانم تزويج كردم.»
فاطمه نتوانست جلو اشكهايش را بگيرد. پدر اندكي توقف كرد و با مهرباني و ملاطفت خاطرنشان ساخت كه: او را نزد نيرومندترين مردم از نظر ايمان و بيشترين آنها در علم و بهترين آنها از جهت اخلاق و با عظمتترين از نظر روح، به
1) طبقات ابنسعد، ج 2، ص 15؛ استيعاب والإصابه.
امانت سپردم! (1).
و در روايتي است كه فرمود:
«فاطمه جان، چرا گريه ميكني؟ به خدا تو را به ازدواج كسي درآوردم كه دانش او بيش از همهي مردم و در حلم بر همه برتر است و نخستين فردي بود كه اسلام آورد.»
(فو اللَّه لقد انكحتك اكثرهم علماً و افضلهم حلماً و اوّلهم اسلاماً».
«استاد، عباس محمود عقاد» بر گريهي فاطمه زهرا تعليقهاي دارد. او ميگويد:
«اگر خبري كه در انساب الاشراف بلاذري آمده، سند قابل قبولي داشته باشد، دور از عقل و تجربه نيست كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله زهرا عليهاالسلام را گريان ببيند و اين بعيد به نظر نميرسد؛ زيرا باور كردني نيست دختري در شرايطي باشد كه زهرا بود و خاطرهي زندگاني مادر و وداع با خانواده به ويژه پدر گرامياش، او را گريه نياورد، او مادر را از دست داد، در حالي كه دختري محبوب بود كه فقدان مهر مادري و خوبيهايش را در غم و شادي ميفهميد! و اينك كه از خانهي پدر جدا ميشود، با نبودن مادر و جدايي از خانهاي كه در آن بزرگ شده بود و شهري كه به آن انس داشت، نميتوان تصور كرد كع دختر با ياد اين خاطرهها و ترك گفتن پدر و زندگي در كنار او، غمگين نباشد. اين عجيب است اگر تصور كنيم او گريان و اندوهگين نباشد، به ويژه مثل زهرايي كه روحي افسرده و اندوهي پنهان از فراقِ مادرِ عزيزش در دل داشته و سالها او را رنج ميداده است و مانند پيامبري كه بزرگترين فضايلش اين است كه او انساني بزرگ و پدري دلشكسته است و هرگز آن خاطرهها را در اين روز فراموش نميكند.
سكوت پيامبر در اين موقعيت اتفاقي نبود، بلكه خود ميدانست چه اندوه و حسرتي فاطمه را از درون ميآزارد و مقتضاي لطف نسبت به دخترِ اندوهگين اين بود كه اندوه خويش پنهان دارد و براي تسلّيِ خاطرِ دخترش بگويد: «فاطمه چرا گريه ميكني؟! به خدا تو را به كسي تزويج كردم كه علمش از همه بيشتر و حلمش از همه برتر و اسلامش از همه مقدّمتر است!» (2).
پيامبر از خانهي فاطمهي زهرا برگشت در حالي كه طوماري از خاطرههاي خديجه، پيرامونش حلقه زده بود و با عروس و داماد نيز به گفتگو نشست تا نخستين شب زهرا را انس و آرامش بخشد و سختيِ فراق پدر و اندوه دوري مادرش را تخفيف دهد. (1).
خداوند دعاي پيامبر را در آن شبِ مسعود اجابت فرمود و آن ازدواج مبارك صورت گرفت. خداوند سبحان خواسته بود كه ذريهي پيامبرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله منحصر در ثمرهي آن باشد. (2).
مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به خانهي خود برگشت تا شاهد گريهي دخترش زينب باشد، كه ازدواج فاطمه، خاطرهي جانسوزي را به يادش آورده بود، ياد مادرِ مهربان ميكرد؛ مادري كه قبرش در مكه مكرّمه است و آنها نميتوانند آن قبر مطهر را زيارت كنند. پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله زينب را مورد ملاطفت قرار داد تا لبخندي زد و براي خواهر سعادت خوشبختي آرزو كرد. اندوهش برطرف شد و دلش آرام گرفت و شب را در سايهي محبت پدر مهربان- كه رحمت براي جهانيان بود- به سر برد بر او و بر خاندان پاك مطهّر او درود و سلام باد!
(عليه افضل الصلوة والتسليم وَ عَلي آلِ بَيتِهِ الطَيِّبين الطاهرين).
زندگاني مولا و آقاي ما علي عليهالسلام و سيدهي ما فاطمهي زهرا عليهاالسلام، در سايهي پيغمبر سامان گرفت؛ زندگاني توأم با قناعت و تعاون، رضا به دادههاي الهي و شادمان به آن خانهي پاك كه خدا نسلهاي پيراسته و ذريّهي مبارك و عترت گرانقدر را از آن خانه پديد آورد. همانند درختِ پاك كه ثمرهي نيكو ببار آوَرَد.
زندگاني زهرا عليهاالسلام توأم با رفاه و اسراف نبود، بلكه به رياضت و رنج نزديكتر بود تا رفاه و آسايش و از اين بابت با زندگي خواهرانش كه بهرهي كافي از ثروت دنيوي داشتند
تفاوت داشت. زينب همسر ابيالعاص بود كه از معدود ثروتمندان مكه بشمار ميآمد. رقيه و امّكلثوم نيز يكي پس از ديگري، به همسري عثمان درآمدند كه از ثروتمندان مسلمين بود.
امام علي بن ابيطالب عليهالسلام بهرهاي از مال دنيا به كسب يا ميراث نداشت؛ زيرا پدرش ابوطالب با وجود شخصيت والايش، قليلالمال و كثيرالعيال بود و به دليل جود و كرمي كه داشت، هر چه در اختيارش بود اِنفاق ميكرد و در كارهاي خير جوانمردانه شركت ميجست. به جهت تنگناي مالي ابوطالب، پسر برادرش محمد صلي اللَّه عليه و آله به عموي خود عباس پيشنهاد داد تا بار زندگي ابوطالب را سبك كنند و هر كدام يكي از فرزندانش را ببرند و كفالت معاش وي را كنند.
علي عليهالسلام نصيب حضرت محمد صلي اللَّه عليه و آله شد و در حقيقت نصيب علي عليهالسلام اين بود كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله او را از ميان برادرانش برگزيند. هزينهي زندگي علي عليهالسلام ماهانهي يك سرباز و بهرهي او از جهاد و غنايم بود. براي امرار معاش كارگري مردم مدينه در آبكشي و امثال آن به ازاي اجرت قبول ميكرد. چنانكه معروف است و كتب رجال و تاريخ روايت ميكند.
امام علي عليهالسلام به دليل تنگدستي نميتوانست خدمتكاري براي خانه بگيرد تا فاطمه را ياري رساند و كارهاي سخت را انجام دهد و زهرا عليهاالسلام خود آن بار سنگين را به دوش ميكشيد. (1)امّا علي عليهالسلام طاقت نميآورد كه زهرا را در رنج و مشقت ببيند و در كارهاي خانه تا آنجا كه ممكن بود، او را ياري ميداد؛ زيرا بيم آن داشت كه براي زهرا ناراحتي پيش آيد، به ويژه كه سالهاي محاصره در شِعب ابيطالب و مشقت هجرت او را رنجور ساخت و چنانكه گفتهاند از نظر جسماني نحيف بود.
سختيها و رنجهاي زندگيِ علي و زهرا عليهماالسلام طولاني شد و علي عليهالسلام در پي فرصتي مناسب بود كه خداوند تَفَضُّلي كند. فرصتي پيش آمد و در يكي از جنگها غنايم و اسيران فراواني براي پيامبر آوردند، علي عليهالسلام به خانه رفت، فاطمه را در نهايت خستگي از كارهاي
1) طبقات ابنسعد، ج 8، ص 159.
پياپي و پرمشقت به خصوص در حال دستاس كردن ديد، به فاطمه گفت: «از بس تحمّل كردم سينهام به تنگ آمد، خدا اسيراني عطا كرده، برو و يكي از آنها را تقاضا كن كه در كارِ خانه خدمت كند.» زهرا در حالي كه به زحمت و رنج دستاس ميكرد گفت: «ان شاء اللَّه چنين كنم!»
ساعتي استراحت كرد و نيرو گرفت و برخاست. چادر بر سر كرد و با گامهاي خسته و آهسته راهيِ خانهي پدر شد، همينكه چشم رسول خدا به دخترش افتاد، شگفتزده گفت: «دخترم! تو را چه ميشود؟» پاسخ داد: «آمدم سلامي عرض كنم.» و حيا مانع شد كه از حاجت خود سخن بگويد و برگشت تا با شوهر بگويد: بر او گران آمد كه از پدر چيزي بخواهد! علي برخاست و با همراهي زهرا خدمت پيامبر رسيدند تا خواستهي زهرا را مطرح كنند، امّا فاطمه از حيا سر به زير افكنده و ديده از شرم فرونهاده بود.
علي عليهالسلام گفت: «كنيزي ميخواهيم كه فاطمه را در كار زندگي كمك كند.»
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «نه به خدا، به شما نميدهم در حالي كه اهل صفّه گرسنهاند و چيزي ندارم به آنها بدهم. آن كنيز را ميفروشم و پولش را خرج آنها ميكنم.»
علي و زهرا عليهماالسلام برگشتند و اظهار امتنان ميكردند كه قلبِ پدرِ مهربان مشكلِ آنها را لمس كرده است.
در اين مورد به دو نكته مهم دقّت كنيم:
1- زهرا عليهاالسلام عليرغم اينكه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله و عزيزترين دختران او بود، امّا خود ميدانست كه چنين خواستهاي دشوار است. بنابراين مردّد بود و با حجب و شرم سخن ميگفت؛ زيرا اموالِ مسلمانان، كه خدا بر آنان تَفَضُّل كرده، بايد به مستمندان مسلمان و آنان كه بيبضاعت و محتاجترند برسد و آنان تَقَدُّم دارند. شايد او پيش خود يا هنگامي كه به خانه پدر رفت و نيازمندان را ديد، مشقتهاي زندگياش براي او قابل تحمّل مينمود. و از سويي توصيهي همسرش را پاسخ داد و از رفتن نزد پدر امتناع نكرد؛ زيرا ميدانست فرمانبرداري شوهر واجب است، مادام كه به گناهي فرمان ندهد.
2- رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله پيامآور عدل و رحمت براي همهي جهانيان به ويژه مسلمانان
نيازمندي است كه او را همراهي كرده و با مال و جان و ترك خانه و كاشانه براي خدا كاري نمودهاند تا پايههاي دولت اسلام را استوار سازند. او كسي نيست كه نيازمندي را رها كند و از دادن «قُوتِ لا يموت» يا لباس تنپوش به او خودداري نمايد و خدمتكاري به دخترش بدهد، هر چند او نيز به كمك نيازمند است!
اسلام بين مسلمانان به مساوات عمل ميكند و دختر پيغمبر يا عمو، يا پسر عمو را با ساير مسلمانان فرقي نيست و آنكه محتاجتر است بر آنكه كمتر احتياج دارد، مُقدّم است، و مردم در نظر پيامبر چون دندههاي يك شانه برابرند. چنين موضعگيري، كه عدالتي مافوق آن و بلكه مانند آن در تصور نميگنجد، مقتضاي اُسوه بودن پيامبر صلي اللَّه عليه و آله است. دخترش را از آنچه به ديگران ميدهد منع ميكند تا همواره مَثَلِ اعلايي براي امّت در هر موردي باقي بماند و اين عملكرد برتر از مساوات است. نظير اين، رفتاري است كه آن حضرت با همسران خود داشت. آنگاه كه درخواست كردند در هزينهي زندگي بر آنان توسعه دهد و آن حضرت نپذيرفت و اظهار داشت كه بايد او و همسرانش در زهد نسبت به دنيا، اسوه و سرمشق باشند.
شبي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بر آن دو زوج والامقام وارد شد، شب سردي بود كه از سرما خوابشان نميبرد. بيدار بر بستر آرميده و به داده حق قانع بودند و اعتقاد داشتند كه زندگي يعني زندگي آخرت. ناگهان صداي كوبهي در را شنيدند، علي عليهالسلام برخاست و دَر را گشود، ديد حضرت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله است. فاطمه زهرا عليهاالسلام از جاي جَست تا همراه شوهر از ميهمان گرانقدرشان استقبال كنند. پيامبر آغاز سخن نموده، فرمود: «بر جاي خود باشيد.» و سپس با رفق و ملاطفت فرمود: «ميخواهيد شما را از چيزي خبر دهم كه بهتر از آن چيزي است كه از من خواستيد؟!» و آنها يكصدا گفتند: «بله يا رسولاللَّه!» فرمود: «كلماتي است كه جبرئيل به من آموخته، پس از هر نمازي ده بار تسبيح خدا گوييد (سبحان اللَّه) و ده بار حمد او (الحمد للَّه) و ده بار تكبير (اللَّه اكبر). و چون به بستر رفتيد، سي و سه بار تسبيح (سبحان اللَّه) و سي و سه بار حمد (الحمد لِلَّه) و سي و چهار بار تكبير (اللَّه اكبر) گوييد.» (1).
1) حديث متفق عليه است از علي عليهالسلام، بنگريد، طبقات ابنسعد، ج 8، ص 25، در روايات خاصه اول تكبير و سپس تحميد و آنگاه تسبيح وارد شده است. مترجم.
آنگاه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله با آنها خداحافظي كرد بعد از اينكه اين مدد الهي را توشهي راه آنان ساخت و اين كلمات روحبخش را آموخت تا بدان وسيله بر مشكلات و سختيها پيروز گردند.
اين اشارتي لطيف بود از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آن پدر مهربان نسبت به فرزندانش، او كه نميتواند خواستهي دختر خود را و شوهرش را برآورده كند، ناگزير كلماتي پاك ميآموزد كه خاطر آنان را آسوده كند و بر مشكلات و ناملايمات دنيا ياري دهد تا آنان را با گامياستوار به منزلتي بالاتر برساند. اين كلمات از خود پيامبر هم نبود بلكه فرمود: «كلماتي است كه جبرئيل به من آموخته است.» اين نوع هدايتگري تنها براي آن دو نبود بلكه آموزشي بود براي آحادِ امّت و اين بخشي است از طبّ نبوي براي جانها؛ يعني مداوا از طريق اهتمام به انسان و اشاره به اينكه انسان در پرتو رابطه با خداي بزرگ كسب ارزش و والايي ميكند.
علي و زهرا عليهماالسلام نيز هيچكدام شكوه نداشتند و ناخرسند نبودند، اما پيامبر صلي اللَّه عليه و آله خواست به آنها بفهماند كه به زندگيِ مشقت بارشان توجه دارد و از حال آنان غافل نيست. پيامبر نخسهي معالجهي روحي را به آنان ميدهد تا اينكه سختيها هموار گردد و دشواريها تخفيف يابد و اين مدد الهي است براي روحهاي قوي كه اگر در عقيده نيرومند باشند، سختيها هم بر آنها آسان شود.
چه زيبا رهنمودي و چه دلرُبا مِهري كه در اين التفات به چشم ميخورد، آكنده از رحمت، عطوفت، تربيت، هدايت و رابطه با خدا، با گفتي تسبيح و حمد و ثنا! و اين نعمت بزرگي است و آرامشِ وصفناپذير!
آن دو شاگرد نجيب جز اطاعت پيامبر چه كنند؟! همان كردند كه رسول خدا فرمود.
بيش از سي سال گذشت و علي عليهالسلام ياد كلمات پيامبر ميكرد و ميگفت: «بخدا از آن زمان كه اين كلمات را به من آموخت تاكنون آن را ترك نكردهام!»
مردي از عراق از امام علي عليهالسلام پرسيد: «حتي در شب صفين؟»
و علي عليهالسلام فرمود: «آري حتّي در شب صفين!»(1).
1) صحيح مسلم، ج 4، ح 20941؛ طبقات، ج 8، ص 25.
آري، اينگونه عمل خواهد كرد كسي كه در مدرسهي نبوّت تربيت شده و به شرف انتساب با آن محبوب مفتخر گرديده و خداوند او را با همسري اين بانوي بزرگوار گرامي داشته است و ثمرهاش آن ذريّهي پاك و گرامي است.- خداوند از ايشان راضي باد و خوشنودشان سازد و ادب و مَوَدّتشان را روزي ما گرداند!- آنان خاندان مصطفي صلي اللَّه عليه و آله هستند كه خداوند از ماوراء هفت آسمان به ما آموخته كه آنان را ارج نهيم و احترام كنيم و مودّت و محبّتشان را از جان و دل پذيرا باشيم.
قال اللَّه تعالي:
(قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي)
«اي پيامبر! بگو من از شما رسالت مزدي نميخواهم جز دوستي خاندانم.»
و اين خداوند عزيز و جليل است كه از ملكوت اين جهان دربارهي ايشان سخن گفته و طهارت و عصمت و دوري آنها را از پليديها تحت امرِ خداي بزرگ، به ما اعلام ميدارد كه:
(إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).
«همانا خداوند ميخواهد از شما خاندان آلودگيها را بزدايد و پاك و پاكيزهتان سازد.»
علي عليهالسلام در خانهاي ساكن بود كه كمي از خانهي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فاصله داشت؛ همان خانهاي كه در آن ازدواج كرد. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله درصدد بود خانهاي نزديك خانهي خود بيابد و علي و زهرا عليهماالسلام را بدانجا منتقل كند.
«حارثه پسر نعمان» را خانهاي بود كه در بينِ خانههاي همسران پيامبر قرار داشت و چون پيامبر همسري ميگرفت حارثه به خانهاي ديگر جابجا ميشد، تا خانههاي همسران
مجاورِ يكديگر باشد.
فاطمه زهرا عليهاالسلام از پدر درخواست كرد كه با حارثه صحبت كند كه خانهاش را تغيير دهد، تا خانهي آنها، كه در يك حجره زندگي ميكردند، توسعه يابد.
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «حارثه چندين بار خانهي خود را جابجا كرده و مرا شرمنده نموده است!»؛ چون اين سخن به حارثه رسيد، خانه خود را تغيير داد و به محضر پيامبر شتافت و گفت:
«اي رسول خدا شنيدم كه ميخواهيد فاطمه را نزديك خود بياوريد، اين خانههاي من نزديكترين خانههاي بنينجار به شما است، من و داراييام به خدا و پيامبر او تعلّق داريم، و واللَّه اي پيامبر خدا، آن مالي كه از من بگيريد، نزد من پسنديدهتر است تا مالي را براي من بگذاريد!»
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «راست ميگويي، خدا به تو بركت دهد.» آنگاه رسول خدا فاطمه زهرا را، به خانه حارثه منتقل كرد. (1).
اين يكي از درسهاي بزرگ اسلام است كه جود و كَرَم و مهر و أُلفت را ميآموزد! چه زيباست اين جود و بخشندگي و اين الفت و مهرباني و چه دلرباست محبّت خالِص تنها براي خدا و چه شگفتيآفرين است جامعه اسلامي كه افراد آن را با احترام به عواطفِ برادرانِ مسلمان خود زيست ميكنند كه در آن هيچگونه تَعَدّي نيست و حقوق يكديگر را پاس ميدارند و استبداد وجود ندارد بلكه احترام، اذن، آزادي، تسامح، محبّت، ايثار، مودّت و اخلاص و صدق و ولاء بر آن حاكم است.
به حق، اينها مرداني بودند كه در عهد و پيمان خود با خدا پايدار ماندند و در محبّت خود به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله راست گفتند، تا آنجا كه او (پيامبر صلي اللَّه عليه و آله) را از تمام آنچه در اين دنيا داشتند، بيشتر دوست ميداشتند!
1) طبقات ابنسعد، ج 8، ص 24، بنگريد به فاطمه بنت محمّد صلي اللَّه عليه و آله، صص 74- 76.
پيش از آنكه از حجرهي بانوي بزرگ، فاطمه عليهاالسلام، كه يكي از حجرههاي بيت شريف نبوي است سخن بگوييم، خوب است به حجرههاي پيامبر اشاره كنيم كه اين حجرههاي شريف از نظر ساختمان و فرش در نهايت و زهد بودند و تفاوتي با يكديگر نداشتند؛ چرا كه پيامبر خود را «اسوه» براي امّت قرار داد و فرمود:
(لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِاللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ).
«سيرهي پيامبر براي شما، نيكو سرمشقي است.»
آن حضرت در زهد و تواضع و بيرغبتي به دنيا و زيور و تجمّلات آن، برترين الگو و بالاترين سرمشق بود. او رضاي خدا را طلب ميكرد و نعمت جاودانهي آخرت در پيشگاه خدا را ترجيح ميداد و چنانكه خدا در وصفش فرمود: «داراي خُلق عظيم و خصالِ خجسته بود.» «اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظِيم»
هر يك از جوانب زندگي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را بنگريم، اين شكوه و عظمت را در حياتِ مبارك او خواهيم ديد. از جمله موضوعاتِ مورد بحث، حجرهها و خانهي آن حضرت كه تصويري بيمانند از زهد و تواضع او در خانه، حجره و شيوهي زندگي با همسران و ديدار كنندگان ارائه ميدهد.
روزي كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به مدينه هجرت كردند، در خانهي ابوايّوب انصاري وارد شدند و اتاق زيرين خانهي او را اختيار كردند تا اينكه مسجد شريف بنا گرديد و آنگاه براي خود اتاقهاي كوچك و بسيار سادهاي ساختند كه محلِّ سكونت او و همسرانش بود.
هنگام هجرت، پيامبر بيش از دو همسر نداشت. يكي سوده دختر زمعه كه سه سال پس از فوت خديجه با او ازدواج كردند، ديگري عايشه دختر ابوبكر كه در مكه او را عقد كرده و پس از هجرت، در مدينهي منوره او را به خانه آوردند. براي هر يك از اينها حجرهاي
با همان سبكِ بناي مسجد، از خشت و تنهي درختِ خرما در شرق، قسمتِ جنوبيِ مسجد، ساختند. و اين همان جايي است كه بعداً مكانِ قبرِ شريفِ آن حضرت شد.
حجرههاي ديگري در مجاورت اينها ساخته شد، كه شش تاي آن به همسران آن حضرت تعلّق داشت و حجرهي ديگر به حضرت فاطمه عليهاالسلام و خواهرش امّكلثوم؛- همانجا كه الآن با شبكههاي فلزي، از چهار جانب پوشانده شده و حجرهي نبوي را كه مشتمل بر قبر شريف آن حضرت و قبر شيخين است در بر ميگيرد.-
هرگاه پيامبر ازدواج ميكردند، در كنار حجرهي سوده و عايشه براي همسر جديدِ خود حجرهاي ميساختند كه از نظر مساحت و شكل، با ديگر حجرهها همسان بود و فضايِ شرق مسجد گنجايش نداشت، سه حجره در شمالِ مسجد ساختند: يكي براي جويريه دختر حارث، ديگري براي رمله دختر ابوسفيان و سومي براي صفيّه دختر حُيَيّ. اما حجرهي زينب دختر خزيمه كه در سال سوم هجرت، پيامبر او را به همسري گرفتند و پس از چند ماه وفات كرد- بنابر اصحّ اقوال- به امّسلمه داده شد.
هر حجرهاي كه ساخته ميشد، «حارثه پسر نعمان»- كه در همسايگي مسجد خانه داشت- قسمتي از خانهي خود را رها ميساخت و عقبنشيني ميكرد، و چون نُه حجره براي همسران پيامبر ساخته شده بود كه حجرهي عايشه را تا درِ مسجد نيز شامل ميگرديد، ديگر جايي براي ساختن حجرهي جديد، باقي نمانده بود، لذا براي «ميمونه» خانهاي در يكي از باغهاي مدينه بنا كردند كه از حجرههاي همسران فاصله داشت و در آنجا ساكن شد، تا پس از رحلت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كه بعداً به مكه نقل مكان كرد و در محلي به نام «سرف» درگذشت و در همان مكان كه خيمهاي هنگام ازدواج با پيامبر زده بودند، دفن شد. وفات او به سال پنجاه و يك هجري بود.
حجرهي عايشه چسبيده به جنوبِ مسجد، سمت چپِ محراب و منبر قرار داشت، يك درِ آن به خانهي پيامبر باز ميشد و درِ ديگر نيز داشت كه پيامبر از آن دَر به مسجد ميرفتند. درهاي آن از چوب عَرعَر يا ساج بود؛ حجرهاي كوچك بود مانند ديگر حجرهها كه از خشت و چوبِ خرما ساخته شده بود و با پوششي از پشم استتار ميشدند.
«عمران ابن انس» در تشريح اين خانه گويد: چهارتاي آن خانهها از خشت بود كه
حجرههايي از چوبِ خرما و اين چوبها گِلاندود شده بود و پنج تاي آن از چوب خرما و گِلكاري شده كه حجره نداشت و با پردهي پشمين پوشانده ميشد، كه آن را اندازه گرفتم. سه ذراع در يك ذراع بود.
بخاري در «ادب المفرد» از داود بن قيس روايت كرده كه گفت: «ديدم كه اين حجرهها از چوب خرما بود و از بيرون با پارچهي پشمين پوشش داده شده بود و به گمانم اندازهي عرض هر حجره، از در همان حجره تا درِ حجرهي ديگر شش يا هفت ذراع بود. حدس ميزنم داخل اتاق ده ذِراع و ارتفاع آن هفت يا هشت ذراع بود. (1).
«حسن بصري» كه تربيت شدهي دامان امّسلمه است؛ دربارهي حجرهها ميگويد:
«من داخل خانههاي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله ميشدم، نوجواني بودم، دستم به سقف خانه ميرسيد. هر خانه حجرهاي داشت كه درِ آن از چوب عرعر بود!» (2).
همهي حجرهها در اطراف مسجد بودند؛ از زاويهي ركن جنوب شرقي و از شرق شمال تا زاويهي شمال غربي كه نزد بابالرحمه واقع شده است.
خانهي حفصه در محلّ پنجرههايي كه هماكنون محلّ توقف زائران است، بوده و از شمال به كوچهاي كه حجرهاي آن را از حجرهي عاشيه جدا ميساخت، ختم ميشد. بالاي هر حجره دريچهاي كوچك بود كه از آنجا با يكديگر صحبت ميكردند.
خلاصه، آنچه از اين روايات استفاده ميشود اين است كه مساحت هر حجره بيش از پنج متر مربع نبوده و ارتفاع آن كمي از دو متر بيشتر بوده است.
محمّد عمر از عبداللَّه بن يزيد هزلي روايت كرده كه گفت:
«هنگامي كه عمر بن عبدالعزيز به فرمان وليد بن عبدالملك خانهي همسران پيامبر را خراب كرد، ديدم كه از خشت ساخته شده است و حجرههايي داشت از چوب خرما كه گِلاندود شده بود. با حجرههايش كه ما بين خانهي عاشيه و در مجاورِ باب النبي قرار داشت نُه خانه بود.
تا آنجا كه ميگويد: خانه و حجرهي امّسلمه را ديدم كه از خشت ساخته شده بود. از نوهي
او در اين باره پرسيدم، پلسخ داد: وقتي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به غزوهي دومةالجندل عزيمت كردند، امّسلمه اين خانه را با خشت ساخت، همينكه پيامبر از جنگ برگشت به آن خشتها نگاه كرد و فرمود: اين خشتها چيست؟ پاسخ داد يا رسولاللَّه! خواستم از ديد مردم محفوظ باشيم. پيامبر فرود: امّسلمه! بدترين چيزي كه مال مسلمان خرج ميشود ساختمان است!»
محمّد بن عمر گويد: «اين حديث را براي معاذ بن محمد انصاري نقل كردم.
او شنيدم عطا خراساني در مجلسي- كه بين قبر شريف و منبر پيغمبر تشكيل شده بود و عمران بن ابيانس نيز حضور داشت- ميگفت: «حجرههاي همسران پيامبر را ديدم از چوب خرما كه با پوشش پشمين استتار شده بود، هنگامي كه نامهي عبدالملك آمد و دستور داد آنها را خراب كنند، نديدم روزي را كه مردم بيش از آن گريسته باشند!»
عطا گويد: از سعيد بن مسيب شنيدم كه در آن روز ميگفت: «بخدا دوست ميداشتم اين حجرهها را به حال خود بگذارند! تا كساني كه بعد از اين در مدينه متولد ميشوند يا آنها كه از اطراف و اكناف عالم ميآيند، ببينند پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله در زندگي خود به چه چيز بسنده كرد و بدين وسيله بود كه مردم از تفاخر و تكاثر رخ برتافتند.»
معاذ گويد: «چون سخن عطاء خراساني به پايان رسيد، عمران بن ابيانس گفت: چهارتاي اين خانهها از خشت و چوب خرما بود كه با جامهي پشمين پوشيده شده بود و پنج تاي ديگر، چوب گلاندود شده بود كه حجره نداشت و بر در آنها پردهي پشمين آويخته بود، كه آن را اندازه گرفتم سه ذراع كمتر از دو ذراع بود، امّا آنچه از گريهي مردم گفتي من خود در مسجد حاضر بودم، جمعي از فرزندان صحابهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نيز حضور داشتند. از جمله ابوسلمه پسر عبدالرحمان بن عوف و ابوامامه فرزند سهل بن حنيف و خارجه پسر زيد بن ثابت و آنها به قدري گريستند كه ريشهايشان از اشك تر شد! همان روز ابوامامه گفت: اي كاش اين خانهها خراب نميشد تا به خودي خود از بين ميرفت و مردم ميديدند خداوند براي پيامبر خود كليد گنجينههاي دنيا را در دست داشت، چه
زندگانياي را پسنديده است!» (1).
سيدهي حبيبه (فاطمه عليهاالسلام)،- از آن روز كه مادرش خديجه عليهاالسلام، سرور زنان وفات كرد و پس از ازدواج پيامبر- همواره ملازم پدر عزيزش بود، با او زندگي ميكرد و با او غذا ميخورد و در خدمت حضرتش به سر برد. فاطمه در جوارش زيست تا با مولا و آقاي ما علي عليهالسلام ازدواج كرد و او و شوهر و فرزندانش، حجرهي مخصوص به خود داشتند. اتاق كوچكي بود كه محراب نماز او نيز در آن واقع شده بود، همانجا كه با علي ازدواج كردند. اين اتاق پشت اتاق عايشه، در ناحيهي دري كه روبروي باب جبرئيل قرار داشت، واقع شده بود. براي سرور ما فاطمه عليهاالسلام و خواهرش امّكلثوم همزمان با بناي حجرههاي ديگر، حجرهاي ساخته بودند؛ چنانكه پيشتر آورديم.
حضرت فاطمه عليهاالسلام كوچكترين دختر از دختران پيغمبر و پس از جناب امّكلثوم بود، كه عتبة بن ابيلهب او را طلاق داد و اين دو خواهر در سايهي پدر بزرگوار و در پرتو محبّت او، در حجرههاي شريف به سر ميبردند. اما زينب همسر پسر خالهي خود «ابيالعاص بن ربيع» بود و با او به سر ميبرد تا در سال ششم هجرت كه بنا به حكم اسلام، ميان زن مسلمان (زينب) و مرد مشرِك (ابيالعاص بن ربيع، شوهر زينب) جدايي افتاد. او از شوهر جدا شد تا هنگامي كه ابيالعاص اسلام آورد و زينب به حبالهي نكاح او برگشت.
رقيّه هم، با «عثمان بن عفان» ازدواج كرد و با او دو بار هجرت نمود و پس از جنگ بدر وفات كرد سپس عثمان، پس از شش ماه از وفات رقيه با امّكلثوم (خواهر رقيّه) ازدواج نمود، در نتيجه فاطمه عليهاالسلام در همان حجره بود تا به همسري علي عليهالسلام درآمد و سپس به اتاقي كه علي عليهالسلام براي همسرش مهيّا ساخته بود منتقل شد.
گفتني است خانهي حضرت فاطمه عليهاالسلام پشت خانهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از سمت چپ مصَلّي به جانب قبله، در روضهي مباركه قرار داشت و از آن، پنجرهاي به خانهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله گشوده
1) محمد بن يوسف صالح شامي، سبل الهدي والرشاء في سيرة خير العباد، ج 3، بنگريد به ابنسعد، ج 1، ص 499- 5000.
ميشد. ابن نجار گويند: «رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هر روز ميآمد و آستانهي در را با دو دست ميگرفت و ميگفت:
«الصلاة، الصلاة، (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)». (1).
«نماز، نماز! همانا خداوند ميخواهد از شما خاندان آلودگي را برطرف كند و پاك و پاكيزهتان گرداند.»
از «عمر بن علي بن عمر بن علي بن الحسين» روايت شده كه گفت: «خانهي فاطمه عليهاالسلام در محلي قرار گرفته بود كه موقع آمد و شد، پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله از آنجا ميگذشتند و پنجرهاي داشت كه به خانهي عايشه باز ميشد؛ هرگاه رسول خدا عبور ميكردند، توقف نموده، از پنجره احوال فاطمه عليهاالسلام را ميپرسيدند.
در فضيلت ستونهاي حوالي قبر شريف آمده است كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله هر روز و به روايتي به هنگام هر نمازِ صبح بر در خانهي علي و فاطمه و حسن و حسين عليهاالسلام ميآمدند و دو طرف آستانهي در را ميگرفتند و ميگفتند:
«السّلامُ عَلَيكُم اَهْلَ الْبَيْت»؛ «سلام بر شما اي اهل خانه.»
و به روايتي، سه مرتبه به نماز فراميخواندند و آيهي تطهير را تلاوت ميكردند:
«الصلاة الصلاة ثلاث مرّات، (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)».
ابننجار گويد: «آن روز خانهي فاطمه مقصوره و محرابي داشت و پشت حجرهي پيامبر قرار گرفته بود و امروز آن مقصوره و حجرهي عاشيه را دايره و محرابي، كه نام برده شد، در بر ميگيرد كه پشتِ حجرهي عاشيه قرار دارد و نزديكي آن محلّي است كه مورد احترامِ مردم است و روي آن راه نميروند! ميگويند اينجا قبر فاطمه عليهاالسلام قرار دارد، اين يكي از
1) معالم دارالهجرة، للامام ابيبكر بن الحسن المراغي. چنانكه مؤلف محترم مكرر از منابع روايي اهل سنت آورده، آيهي تطهير در شأن اهلبيت، يعني علي و فاطمه و فرزندانشان نازل شده و نه ديگران، «مترجم».
اقوال در اين خصوص ميباشد.» (1).
و از اينجا روشن ميگردد كه خانهي حضرت فاطمه عليهاالسلام بين ضريح مطهّر و ستون تهجد قرار داشته و ازدواج آن حضرت در اتاقي بوده كه مواجه با محراب كنوني بوده است.
آري، اين است حجرهي حضرت فاطمه عليهاالسلام، اين بزرگ بانوي طاهرهي بتول، دخت بانوي پاك خديجه؛ دختري كه پيامبر دربارهي او فرمود: «فاطمه پارهي تن من است.» و او را «امّابيها» صدا ميزد. او زندگي پر افتخار خود را با صبر و پايداري و زهد و جهاد گذرانيد و به بندگي خداي بزرگ سر فرود آورد و بدينگونه شايسته آن شرافت و منزلت والا و جاويدان گرديد. و خداوند ذريهي پاكِ بيت نبوّت، خاندان پيامبر را در نسل او حفظ كرد، تا آن هنگامي كه كرهي خاك پا برجاست و انسانهايي در اين جهان خواهند بود.
1) اشهر اقوال در حمل قبر حضرت زهرا همين است كه صدوق نيز در من لا يحضره الفقيه به آن متمايل گرديده است. اقوال ديگري نيز وجود دارد.
زهرا عليهاالسلام از همان كودكي در متن مبارزاتِ ايمان و كفر و حق و باطل قرار داشت و همين ويژگي او بود كه زهرا را به زندگيِ پر تلاش و مبارزه متمايلتر ميساخت تا به خوشي و خوشگذراني؛ زيرا او در محيطي پرورش يافت كه آكنده از تلاش و كوششِ خستگيناپذير بود. تمام توجّه او از دور و نزديك به سوي پدر بود. در بسياري از جنگها و حوادث او را همراهي ميكرد و وضعيت ايجاب ميكرد كه حتّي در عرصهي پيكار با او باشد.
نخستين مشاركت زهرا عليهاالسلام در جهاد پس از ازدواج، شركت در غزوهي اُحد بود. قريش مصمّم شده بودند تا از پيامبر و خاندان و يارانش انتقام بگيرند! كينهي ديرينهاي كه در اعماق دلهاي كافران بود، سبب شد تا برترين عادات ستودهي عرب را از لوحِ نفوس آنان محو سازد. عناد و تنفّري كه نسبت به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله داشتند پس از جنگ بدر و شكست فاحشي كه ديده بودند! طغيان كرد و خصلت عربي را كه- به حمايت زن و عدم تعرض نسبت به او مشهور بود- از آنها گرفت تا آنجا كه با كمال وقاحت و بدون احساس شرمندگي شتر زينب دختر پيامبر را مورد تعرض قرار داده، رَم دادند كه بر اثر آن زينب از كجاوهي خود بر سنگي افتاد و چون آبستن بود خونريزي كرد و بچّهاش سِقط شد. اين حركت به قدري شنيع بود كه حتّي هِند دختر عتبه، همسر سركردهي آنها ابوسفيان را به اعتراض واداشت و طيِّ قصيدهاي كه شكستِ فضيحت بارِ قريش را موردِ نكوهش قرار داده به رفتار زشت آنها با زينب اشاره نموده و آنها را سرزنش كرده است كه بيت مطلع قصيدهاش اين است:
«أفي السّلم أعياراً جفاء و غلظة
و في الحرب أشباه النساء العوارك؟».
«آيا در صلح ننگ و جفا و خشونت و در جنگ همچون زنان ذلّتپذير؟!»
كافران عِدّه و عُدّه فراهم ساختند و به نبرد با مسلمانان آمدند و مسلمانان در شوّال
سال سوم هجرت به مقابله و مبارزه با آنان شتافتند و جمعي از زنان مسلمان نيز براي مشاركت مردان در جهاد به پيكار آمدند كه از آن جمله زهرا عليهاالسلام دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله بود.
جنگ اُحد آغاز شد و خدا پيروزي را براي مسلمين رَقم زد و به وعدهي خود وفا كرد و مشركان از ميدان گريختند و زنهايشان نيز فراري شدند! پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله عبداللَّه بن جبير را به فرماندهي پنجاه سپاهي كماندار برگزيد و فرمود با تيرهايتان مشركان را برانيد كه از پشت بر ما حمله نياورند و چه ما پيروز شوي و يا شكست بخوريم ملزم هستيد مَقَرِّ خود را ترك نكنيد، حتّي اگر ببينيد جز پرندهاي در ميدان نيست! اما همينكه جبههي مشركان شكست خورد و فراري شدند، تيراندازان كه به پيروزي اطمينان يافته بودند راهيِ ميدان شده و گفتند: «رفقا، غنيمت!» و در اين حال عبداللَّه بن جبير فرماندهي گروه، توصيهي پيامبر را به آنان متذكر شد اما آنها عمل نكرده و پنداشتند كه مشركان ديگر برنميگردند! سنگر را ترك گفتند و پشتِ جبههي اسلام را خالي گذاشتند، همينكه مشركين ديدند تيراندازان موضع خود را ترك كردند، نيروهاي خود را جمعآوري نموده و بر مسلمانان يورش آوردند! و صدايي بلند شد كه محمّد صلي اللَّه عليه و آله كشته شد! مسلمانان در محاصرهي دشمن قرار گرفتند و هر چند پيروزي مبدل به شكست شد اما در حقيقت اين درسي بود تا قيامت براي اُمّت اسلام.
دشمن به سوي پيامبر خدا حمله برد و سنگي افكند كه به صورت ايشان اصابت نمود و دندان آن حضرت را شكست و سر و لب مباركش را زخمي كرد و مسلمانان نميدانستند پيامبر كجاست.
در اين حال علي بن ابيطالب عليهالسلام دست پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را گرفت و طلحة بن عبيداللَّه كمك داد تا پيامبر ايستاد و مالك بن سنان خون از چهرهي آن حضرت پاك كرد.
بخاري از سهل بن سعد روايت كرده كه در پاسخ به چگونگي زخم رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله گفت: «به خدا قسم من ميدانم چه كسي زخم پيامبر را شستشو ميداد و چه كسي آب ميريخت و چه كسي مداوا ميكرد، فاطمه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله آن را ميشست و علي بن ابيطالب با سِپَر آب ميريخت و فاطمه چون ديد آب جلوي خون را نميگيرد
قطعهي حصيري برداشت و سوزانيد و بر زخم نهاد تا از خونريزي جلوگيري كرد.» (1).
ملاحظه ميكنيم كه زهرا عليهاالسلام در حوادث حضور داشت و قبل از هركس به ياري پدر ميشتافت، با وجودي كه آتشِ جنگ مشتعل بود و نيز زهرا با ديگر زنان در مداواي زخم خوردگان و آب دادن مجروحان، همكاري داشت. حقيقت اين است كه هركس به تفصيلِ جنگ اُحُد توجه كند، ميفهمد كه اين شكست نبود، بلكه درسي بود براي مسلمانان كه از فرمان پيغمبر سرپيچي كردند! و ما نيز اين درس را در سير تاريخ آموختيم و دانستيم كه اگر كسي در امر خداوند بزرگ و فرمان پيامبر گرامي او سرپيچي كند، خود را در معرض عذاب خدا قرار داده و كاميابي و رستگاري، در ارتباطِ واقعيِ انسان مسلمان و مؤمن با اين دين و تمكين اوامر و نواهي آن است. اما در جنگ اُحد نهايتاً پيروزي از آن مسلمين بود و مشركان با شكست و سرافكندگي برگشتند و به اهداف خود دست نيافتند و حتي يك نفر از مسلمانان را اسير نگرفتند! بلكه با دست خالي و نوميدي برگشتند و خداوند پيامبرش را ياري داد بعد از آنكه متخلّفان، اين درس را آموختند كه تَخَلُّف از اوامر رسولاللَّه چه خطرهايي را در پي دارد.
فاطمه، با جمع مسلمانان از اُحُد برگشت. او با عموي خود حمزه، پسر عبدالمطلب و ساير شهيدان- كه آزمايشي نيكو شدند و در راه دين خدا تا سرحدّ جان فداكاري كردند، و به ديدار خداي تعالي شتافتند- وداع كرد در حالي كه اين شهيدان از دين حنيف و پيامبر كريم صلي اللَّه عليه و آله دفاع نمودند.
فاطمه و علي عليهالسلام، اين زن و شوهر بزرگوار، در فضايي آكنده از تعاون به رحمت و مودّت، روزگار ميگذراندند. آن روز امكانات زندگي آسان فراهم نميشد؛ آب را به وسيلهي مشك بايد حمل ميكردند و نان با دستاس كردن و خمير كردن و پختن تهيه
1) المجامع الصغير، بخاري: كتاب المغازي باب غزوة احد.
ميشد. مغازهها در اطراف شهر مدينه پراكنده بود و رفتن به بازار براي خريد نيازمنديها، دشوار بود. در توان علي عليهالسلام نبود كه خدمتكاري استخدام كند. خود براي تدارُكِ روزي تلاش ميكرد و در كنار آن تكاليف و مسؤوليتهاي ديني و جهاد در راه خدا را نيز انجام ميداد و به رغم همهي مشكلات كه در زندگي بود و سختيها كه تحمّل ميكردند. خوشبختي و ثبات، بر آن خانهي كوچك سايهافكن بود.
فاطمه عليهاالسلام در انجام وظايف خود نسبت به شوهرش (علي بن ابيطالب) كوشا بود و در ادايِ حقوق و تكاليف قصور نميكرد! آن همه تلاشِ فاطمه در حالي بود حسن بن علي را نيز آبستن بود و اين خود بر مشقّتهاي زندگي در آن شرايط دشوار و گرماي سوزان حجاز ميافزود.
روزي امالفضل همسر عباس، خدمت پيامبر عرض كرد: «يا رسولاللَّه در خواب ديدم كه تكّهاي از بدن شما در خانهي ماست!» فرمود: «خواب خوبي ديدهاي، فاطمه پسري به دنيا ميآورد كه تو او را با فرزندت «قُثَم» شير ميدهي! ديري نگذشت، حسن عليهالسلام تولّد يافت و امّالفضل او را با قثم شير داد.
در آن هنگام كه تولّد فرزند نزديك شد و در خانهي زهرا عليهاالسلام همه در انتظار آن مولود عزيز بودند. نيمهي ماه رمضان سال سوم هجرت فرارسيد و زهرا به استقبال نخستين فرزندش رفت پيكي به محضر پيامبر شتافت و تولّدِ آن مولودِ گرامي را به پيامبر بشارت داد. آن حضرت با شادماني و اشتياق به خانهي زهرا آمد و نوزاد را در بغل گرفت و در گوش او اذان گفت و با علاقه و مهر به چهرهاش مينگريست.
علي بن ابيطالب عليهالسلام گويد: «چون حسن متولّد شد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمد و گفت: پسرم را بياوريد ببينم، او را چه نام داديد؟ گفتم: حرب ناميدهام. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: نه، او را حسن بناميد.» پيامبر تولد حسن عليهالسلام را جشن گرفت و در روز هفتم ولادتش براي او عقيقه كرد و موي سرش را تراشيد و هموزن طلا صدقه داد.
حسن بن علي عليهالسلام در صورت، شبيهترين خلق به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود. زُهَري از انس نقل كرده: «حسن از سينه و سر شبيه پيامبر بود و حسين از سينه به پايين». (1)پيامبر خدا، حسن
1) البداية والنهايه، ج 8، ص 33.
را بسيار دوست ميداشت تا آنجا كه دهان كودك را ميبوسيد و گاه زبانش را ميمكيد. و او را بر گردن مينهاد و بازي ميكرد و گاه ميشد كه رسول خدا در سجده بود و او بر پشت آن حضرت سوار ميشد و پيامبر سجدهي خود را به خاطر او طولاني ميكرد و گاه او را با خود بالاي منبر ميبرد.» (1).
تولد حسن عليهالسلام، خانهي علي عليهالسلام را غرق سرور و شادي كرد و زندگي فاطمهي زهرا عليهاالسلام را سرخوش و بانشاط ساخت. بسيار شادمان بود از اينكه ميديد پيامبر به خردسالش توجّه مخصوص دارد و جدايي او را نميتواند تحمّل كند. صبح و شام بر خانهي زهرا ميگذشت تا دختر خود و كودكش را ببيند و با ديدار چهرهي زيبايش كه به پيامبر شبيه بود، ديده روشن كند.
پيامبر فوقالعاده به زهرا علاقه داشت. و اين علاقه زبانزد بود. مهر و محبّت آنها نسبت به يكديگر به عنوان پدر و دختر نبود بلكه همچون دو يارِ وفادار بود كه به عرصهي ايمان به خدا، همپاي يكديگر زيستند.
ابيثلعبهي خشني گويد: «هرگاه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از سفر ميآمد اول به مسجد ميآمد و دو ركعت نماز ميخواند و سپس به ديدار فاطمه ميرفت، و سپس از همسرانش ديدن ميكرد.» در بازگشت يكي از سفرها، دو ركعت نماز خواند و نزد فاطمه آمد، فاطمه به استقبال پدر شتافت و لبهاي مباركش را بوسيد، در حالي كه از ديده اشك ميباريد! پيامبر صلي اللَّه عليه و آله پرسيد: «چرا گريه ميكني؟» پاسخ داد: «شما را گردآلود و خسته ميبينيم و با جامههاي كهنه!» پيامبر بدو گفت: «گريه نكن؛ زيرا خداوند متعال پدرت را به چيزي برانگيخت، كه بر پشت كرهي خاك، گياهي و خاكي و سنگي و كُركي و مويي باقي نماند، مگر آنكه آنجا را با عزّت به تسخير درآورد.» (2).
از آنچه گذشت، روشن ميگردد كه مقام فاطمه، نزد پدرش والا بود و تأكيد بر اين مطلب در روايت «ثوبان» است كه ميگويد: «رسول خدا هرگاه عازم سفر ميشد، آخرين كسي كه با او خداحافظي ميكرد، فاطمه بود، و نخستين كسي كه در مراجعت به ديدارش
ميآمد باز فاطمه بود.
چنين منزلت و جايگاهي ساده به دست نميآيد. از اين محبّت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله نسبت به شخصيت والاي اوست و محبّت پيامبرِ خدا، مقدّمهي محبّت خداست.
دستيابي به محبّت خداي تعالي، مقام او را به اين درجه ميرساند، كه هيچ بانوي بزرگي بدانجا نخواهد رسيد و اين چيزي است كه در سخن مصطفي صلي اللَّه عليه و آله آمده است. ابنعباس از پيامبر خدا نقل كرده كه:
«أفْضَلُ نساء أهل الْجَنَّة خديجة بنت خُوَيلد وَ فاطمة بنت مُحَمَّد وَ مَريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم». (1).
«برترين زنان اهل بهشت خديجه دختر خويلد، فاطمه دختر محمد صلي اللَّه عليه و آله، مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم هستند.»
به رغم اين منزلتِ والا كه خداوند تعالي دختر پيامبر خود را بدان اختصاص داده است. رسول خدا آن حضرت و خواهرانش را نصيحت و راهنمايي ميكرد و بر عبادت و تضرّع به خداوند متعال ترغيب و توصيه مينمود تا منزلت بيشتري نزد خدا بيابند.
فاطمهي مرضيّه، روزهدار و شب زندهدار بود. بيشتر اوقات، او را در حال تلاوت قرآن كريم ميديدند و زبانش همواره به ذكر خدا گويا بود. در يكي از روزها، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله او را ديدند كه نشسته و ساكت است و انتظار نداشت وي را اينگونه ببيند و زبانش به ذكر خدا گويا نباشد؛ با عتابي ملايم- به گفتهي انس بن مالك- گفت: «فاطمه جان! چه مانعي دارد به آنچه تو را سفارش ميكنم گوش فرادهي و بگويي:
«يا حَيُّ يا قَيّوم بِرَحمَتِك اَسْتغيثُ فَلا تَكِلْني إلي نَفْسي طَرْفةَ عَينٍ وَاصْلح لي شأني كُلَّهُ». (2).
و در روايت ديگر است از ابيهريره، از قول پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نقل شده كه فرمود: اي
فاطمه، چرا نميشنوم كه هر صبح و شام بگويي:
«يا حَيُّ و يا قيّوم برحمتك استغيث، اصلح لي شأني كلّه و لا تكلني إلي نفسي طَرْفَةَ عَينٍ». (1).
بدينگونه پيامبر گرامي، پيوسته وي را توجيح مينمود تا هر چه به عبادت و ذكر ترغيب كند. و به اينسان، با شيوهاي بسيار ستوده او را برميانگيخت و همّت عالي را در روحش به هيجان ميآورد، با اينكه آن نَفسِ قدسي همّت پرفروغي داشت و چشم بر هم زدني از عبادت خسته نميشد! فاطمه خود از قول پدر گرامياش آورده كه به من گفت: «اي فاطمه آيا دوست نداري به قيامت درآيي در حالي كه سيدهي زنان عالَم باشي؟!»؛ (أما ترضين أن تأتي يوم القيامة سيدة نساء العالمين؟!). (2).
شخصي از آتش رهايي يابد و به بهشت برين درآيد، به رستگاري بزرگي دست يافته و همچنين است و بالاتر آنكه به بهشت دست يافته و آنگاه سيدهي زنان عالم در قيامت شده است. چنين كسي به كدامين منزلت رسيده و اين كدام عبادت است كه صاحبش را به اين منزلتِ والا در منزلهاي فردوسِ برين ميرساند!
روزها، پرشتاب ميگذشت و زهرا عليهاالسلام دومين حملِ خود را شاهد بود حسن عليهالسلام خود را روي زمين ميكشانيد و راه ميرفت و جَدَّش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به او مهر ميورزيد و مراقبش بود و در حَقَّش دعا ميكرد.
ابونعيم در «حيلة الأوليا» ميگويد: ابوهريره گفت: «هرگز نديدم حسن را، مگر آنكه اشك از ديدگانم فروريخت؛ زيرا به ياد آن روزي ميآيم كه او تازه به راه افتاده بود، آمد و در دامان رسولِ خدا صلي اللَّه عليه و آله نشست و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دهانش را ميگشود و بر دهان خود مينهاد و ميگفت: «بار خدايا! من او را دوست دارم، تو نيز او را دوست بدار! و اين را سه مرتبه تكرار كرد». (3).
رفته رفته حملِ زهرا كامل شد و خانهي علي بن ابيطالب عليهالسلام براي استقبال نوزادي ديگر آماده گرديد، درد زايمان آغاز شد و ساعت وضع و حمل فرارسيد، علي نشسته بود و حسن را در دامان داشت كه ناگاه صداي نوزاد جديد به گوشش رسيد! او را به تولّد فرزند پسر بشارت دادند! به سرعت در انديشهي پدر گذشت كه نامش را چه بگذارد؟ فوراً به خود پاسخ داد كه: او را «حرب» بنام، تا دشمن كافران باشد! اين همان نامي بود كه قبلاً براي حسنش برگزيده بود و پيامبر آن را نپذيرفت و او را حسن ناميد و علي عليهالسلام نامگذاري را به ارادهي پيغمبر تفويض كرد. پيكي نزد مصطفي صلي اللَّه عليه و آله آمد تا حضرتش را به تولّدِ فرزند فاطمه بشارت دهد! فرزندي كه نور از چهرهاش ميدرخشيد و شادي و بشارت از سيمايش ميباريد! مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به سرعت راهيِ خانهي دخترش فاطمه شد و كودك را در آغوش گرفت و در گوش وي اذان گفت، سپس از علي عليهالسلام پرسيد: «نام او را چه نهاديد؟» علي پاسخ داد: «او را حرب ناميدم» مصطفي صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «نه، او حسين است!» علي بن ابيطالب گويد: «چون حسن متولد شد او را حرب ناميدم. پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله آمد و گفت: پسرم را به من نشان دهيد، او را چه نام داديد؟ گفتيم: حرب؛ فرمود؛ نه او حسن است. و چون حسين متولّد شد، او را حرب ناميدم، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آمد و گفت: پسرم را به من نشان دهيد، او را چه نام داديد؟ گفتيم: حرب، فرمود: بلكه او حسين است.» (1)تاريخ تولّد حسين چنانكه (ليث بن سعد) گفته در ماه شعبان سالِ چهارم هجري بود. زبير بن بكار گويد: «حسين در ماه پنجم شعبان سال چهارم هجرت تولد يافت». (2).
با مَقْدَمِ حسين عليهالسلام، مدينة الرسول غرق شادي شد! همانگونه كه قبلاً با مَقْدَمِ حسن عليهالسلام خرّم و شادمان گشته بود! روز هفتم پيامبر صلي اللَّه عليه و آله براي حسين عليهالسلام عقيقه كردند و هموزن موي سرش طلا صدقه دادند!» (3).
روزها به سرعت ميگذشت و حسن دو ساله ميشد، اين كودك شبيه پيغمبر، همواره ملازم جَدَّش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله بود. كَرَم، مهرباني، عطوفتِ پدري در زيباترين
چهرهاش، در رفتار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام مُتَجَلّي بود.
براء بن عازب گويد: «رسول خدا را ديدم كه حسن را بر شانهي خود نهاده و ميگفت: بار خدايا من او را دوست دارم، تو نيز او را دوست بدار و دوست بدار آن كسي كه او را دوست دارد!» «ألّلهمّ اِنّي اُحِبّه فاَحِبّه وَ احبّ مَن يحبّه». (1).
از اينرو ميبينيم كه كه همواره پيامبر حسن را بر دوش مينهاد و مورد عطوفت فراوان قرار ميداد. همچنين پيامبر ميديد كه حسن عليهالسلام به تنهايي أُمّتي از امّتها خواهد بود. در اين باره ميفرمود: «الحَسَن سِبطٌ مِنَ الأسباط».
ابوهريره گويد: پيامبر بالاي منبر رفت و چنين گفت: «اين پسر من، سرور و سالار است، خدا به وسيلهي او ميان دو گروه عظيم صلح برقرار خواهد ساخت!»؛ (اِنّ اِبْني هذا سيّد يصلح اللَّه بِهِ بَيْن فِئَتَين عَظِيمَتَين). (2).
در روايت ديگر از ابيبكرة آمده كه گفت: «رسول خدا با مردم نماز ميخواند هرگاه به سجده ميرفت حسن بن علي بر پشت آن حضرت سوار ميشد و اين، بارها اتفاق افتاد ياران گفتند: «يا رسولاللَّه! شما با اين كودك چنان ميكنيد كه به هيچكس نكردهايد.» و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «اين پسرم آقا و بزرگوار است، و خدا به وسيلهي او ميان دو فرقه از مسلمين اصلاح خواهد كرد!» (3)و در حديث ديگر است: «پسرم (حسن) آقا و بزرگ است، اميد آنكه خدا او را باقي بدارد تا ميان دو فرقهي عظيم از مسلمانان اصلاح دهد.» گروهي از اصحاب اين را نقل كردهاند. (4).
آري، قلب مبارك مصطفي صلي اللَّه عليه و آله با اين دو نوادهي گرانقدر، كه در دامانِ «امّابيها» پرورش يافتند، شادمان بود! و آنها را امتداد حيات و ادامهي زندگي ويژهي خود در زمين ميديد! و عاطفهي پدري از آن قلب بزرگ ميجوشيد؛ همانگونه كه اين عطوفت، پس از مرگ خديجه و هنگامي كه دخترانش بزرگ شدند، بر كودكان سايهافكن بود.
حوادث به سعت ره ميسپرد، روزهايي ميرسيد كه قريش نيروهاي خود را سازماندهي كرده و به منظور جنگ به مسلمانان، رهسپار مدينه شدند آنها از پيشامدِ (اُحُد) و خطاي تيراندازان، عليرغم پيروزي نهايي، فريب خوردند. اين غزوهي جديد موسوم به خندق با احزاب است كه در شوّالِ سال پنجم هجري رخ داد. حادثهاي كه تأثير عميق در تاريخ اسلام و مسلمين و در مهد اسلام بر جاي نهاد؛ جنگي بود سرنوشت ساز امتحاني كه مسلمانان به چيزي مانند آن آزمايش نشده بودند؛ بهترين تصوير اين نبرد در گفتار خداي تعالي آمده است:
«آنگاه كه سپاهيان از بالا و پايين بر شما حمله كردند و چشمها خيره شده و جانها به حلقوم رسيده بود و شما گمانهايي نسبت به خدا داشتيد؛ اينجا بود كه مؤمنان به آزمايش درآمدند و تكان سختي خوردند!» (1).
در اين جنگ براي نخستين بار، نبوغ شگفتانگيزِ علي بن ابيطالب عليهالسلام با عاليترين مظاهر آن، در پيكار درخشيد! و اين هنگامي بود كه عمرو بن عبدود مبارز طلبيد و علي به پا خاست و از پيامبر خدا اجازه گرفت تا به پيكار او رود! پيامبر فرمود: «اين عمرو بن عبدود است!» و علي گفت: «عمرو باشد!» پيامبر اِذن دادند، علي با او جنگيد و پيروز شد! و او را به خاك هلاكت افكند.
خندقي به اشارهي سلمان فارسي در زمين هموارِ شمال مدينه كندند و آن قسمت كه باز بود و بيم حملهي دشمن ميرفت، نقطهي تلاقي مسلمانان و كفّار قريش و غطفان بود كه شمارشان به ده هزار نفر ميرسيد! سواران قريش شتابان به كنار خندق آمده و گفتند به خدا اين حيلهاي است كه عرب بدان آشنايي نداشته است! آنگاه به نقطهاي كه دهانه خندق تنگ ميشد آمده و اسبها را راندند و از آنجا هجوم بردند و جنگ را به ميداني كه در تصرف مسلمانان بود كشاندند.
يكي از سواران دشمن، عمرو بن عبدوَدّ بود كه به هزار سوار برابري ميكرد! او ايستاده بود و مبارز ميطلبيد علي عليهالسلام به ميدان آمد و گفت:
1) احزاب: 10 و 11.
تو با خدا عهد كردهاي كه اگر مردي از قريش، تو را به يكي از دو چيز ستوده فراخواند، به آن پاسخ دهي، عمرو گفت: «آري» علي عليهالسلام فرمود: «من تو را به خدا و رسول خدا و پذيرش اسلام دعوت ميكنم.» عمرو گفت: «مرا به اين نيازي نيست.» علي عليهالسلام فرمود: «پس تو را به جنگ دعوت ميكنم.» عمرو گفت: «چرا اي پسر برادر؟ به خدا من دوست ندارم تو را به قتل رسانم!» علي عليهالسلام فرمود: «اما من دوست دارم تو را به قتل رسانم!» عمرو از اين سخن برآشفت و از اسب فرود آمد و آن را پي كرد و صورتش را كوفت! و به طرف علي عليهالسلام آمد و با يكديگر درگير شدند تا آنكه علي عليهالسلام او را به هلاكت رساند! (1).
در روايت ديگر آمده كه عمرو آمد و مبارز طلبيد و گفت: «كجاست آن بهشتي كه ميپنداريد هركس كشته شود به آنجا درآيد؟! آيا مرد مبارزي نيست؟ در اين حال علي عليهالسلام دوبار از جاي برخاست و گفت: «من، يا رسولاللَّه!» مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به او فرمود: بنشين. بار سوم عمرو با حالت خشمگين فرياد زد! و علي برخاست و گفت: «من، يا رسولاللَّه!» پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «او عمرو است» علي با شجاعت تمام گفت: «گرچه عمرو باشد!»
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله علي را اجازه داد كه به ميدان رود! علي آمد و چون با عمرو روبرو شد و نام خود به زبان بُرد، عمرو گفت: «پسر برادر! در ميان عموهايت كسي از تو سالمندتر نبود، من دوست ندارم خون تو را بريزم!» علي عليهالسلام گفت: «اما من از ريختن خون تو باك ندارم!».
نبرد درگرفت و علي عليهالسلام توانست عمرو بن عبدود را به خاك هلاكت افكند.(2)و مسلمانان تكبير و تهليل گفتند و اين بشارتي بود از نصرت الهي كه صداي آن پيچيد! مسلمانان از اين حادثهي شگفت، مبهوت شدند كه چگونه جواني نَورس چون علي بن ابيطالب عليهالسلام، عمرو بن عبدود را- كه مشركين در مصاف پيشاپيش لشكر فرستاده بودند و به نظر آنها بهترين حماسه سراي ميدان و نيرومندترين شجاعان بود- ميتواند به قتل رساند!
خبر كشته شدن عمرو بن عبدود به دست علي عليهالسلام منتشر شد! زهرا عليهاالسلام نيز اين خبر را
شنيد و قلب او شادمان بود كه با همسر با ايمانش- و پدرِ فرزندانش خالصترين مؤمنان- از شرّ جنگجويي پليد رهايي يافته و شجاعت، چالاكي، جوانمردي و حميّت شوهرش در ميان مسلمانان درخشيده است! آتش جنگ فرونشست. ميان يهود بنيقريظه و قريش در پيماني كه بسته بودند اختلاف درگرفت و از سوي ديگر علاوه بر اين، خداوند تندبادي را در شب بسيار سرد بر سپاه احزاب فرستاد و سامانِ جنگيِ آنها را درهم ريخت و بناهايشان را ويران كرد و از آن پس، ديگر قريش به جنگ مسلمانان نيامدند! و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «از اين سال به بعد ديگر قريش با شما جنگ نخواهند كرد و شما به جنگ آنها خواهيد رفت».
مسلمانان از غزوهي احزاب در ميان تكبير و تهليل برگشتند، مردم مدينه به استقبال قهرمانان پيروز شتافتند. شادماني زهرا عليهاالسلام به وصف نميآمد كه- قهرمان سلحشورش، پهلوان مسلمين و شوهر گرامياش- علي عليهالسلام برگشته است!
شوي مهربان، نزدِ همسر پاكيزه گوهرش برگشت، فرزندش حسن دست به گردن پدر حلقه كرده و حسين شيرخوارش را با مهر در بغل گرفت و بوسههاي گرم نثارش ميكرد! آن شب مبارك را در سرور و شادماني گذراندند و مسلمانان آن پيروزي و فداكاري بينظير علي عليهالسلام را جشن گرفتند.
روزها شتابان ميگذشت. مسلمانان از تلاش در راه دعوت به خدا لحظهاي درنگ نميكردند. اسلام، آيين راستينِ خداوند به سرعت گسترش مييافت و مردم گروه گروه به دين خدا درميآمدند.
در يكي از روزها زهرا عليهاالسلام مادر مهربانش را در خواب ديد و چون بيدار شد به هر طرف ميرفت، ديدگانش در جستجوي او بود! دست حسن و حسين را گرفت و به خانهي پدر رفت، ناگاه خالهي خود هاله را ديد كه به زيارت مدينهي منوّره و ديدار شوهرِ خواهرش حضرت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله و دختر خواهرش فاطمه عليهاالسلام آمده است. همينكه پيامبر صداي هاله را از حياط خانه شنيد، صدايي كه شبيه به صداي امّالمؤمنين خديجه بود، شگفتزده شد! و گفت: «خدايا! هاله خواهرِ خديجه است» و زهرا عليهاالسلام ديد گوييا پدرش با مادرش خديجه سخن ميگويد و با ديدن خالهاش شادماني در ديدگانش موج ميزد و نالهي پدر را كه به ياد
خديجه از دل برآورد. شنيد و با مهر و وفا از او ياد كرد. فاطمه زهرا عليهاالسلام با مشاهده اين صحنه اطمينان كرد كه مادر فقيدش همواره فكر پدر را مشغول داشته و با خيالش مدام زنده است. احساس كرد كه مادرش در قلب پدر آنچنان جايگاهي دارد كه هيچيك از همسران پيغمبر پس از وي جاي او را پُر نكرده است!
زهرا خرسند بود كه ميديد پدر مهربانش به حسن و حسين توجّه دارد و شيفتهي محبّت اين دو عزيز است و عواطف گرم پدرانهي خود را نثار آنها ميكند. شادمان بود كه ميديد پدر همواره آنها (حسن و حسين) را به حضور ميطلبد.
اَنَس گويد: پيامبر ميفرمود: «فرزندان من را نزد من بياوريد» و چون ميآمدند، آنها را ميبوييد و به سينه ميچسبانيد.
ترمذي در سنن از اسامة بن زيد نقل كرده است كه گفت: درِ خانهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را براي كاري كوبيدم آن حضرت آمد و در را باز كرد، چيزي را در آغوش داست كه ندانستم چيست؟ همينكه از كارم فارغ شدم، پرسيدم: اين چيست كه در آغوش گرفتهايد؟ حضرت جامهي خويش را گشود و آن پارچه را كنار زد، ديدم حسن و حسيناند. سپس فرمود:
«هذانِ ابنايَ وَابنا ابنتي، ألّلهمّ اَنّي اُحبّهما فَاَحبهما و اَحبّ مَن يُحبّهما».
«اين دو، پسران من و پسران دختر من هستند، خدايا! من آنها را دوست دارم، تو نيز آنها را دوست بدار و دوست بدار آنكه را كه دوستدار ايشان باشد.»
نام «حسن» و «حسين» نغمهي شيريني بود در كام پدر زهرا عليهاالسلام. از نام آنها لذّت ميبرد و از تكرار نامشان خسته نميشد. أُنسش با آنها بود، آنها تسلّابخش پيامبر پس از فقدان فرزندانش بودند.
زهرا احساس ميكرد كه خداي تعالي وي را با اين نعمت شكوهمند برگزيده است و بقاي ذريّهي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را در فرزندان او قرار داده و بدينوسيله شريفترين نسل را كه بشريت در طول دَهْر ميشناسد، پاسداري كرده است. همچنين به اين نعمت دل بسته بود كه خداي تعالي شوهرش علي عليهالسلام را به كرامتِ ويژهي خود مخصوص داشته و از صُلْبِ او نسل خاتمِ انبيا صلي اللَّه عليه و آله را قرار داده و از اين تكريم و تشريف، عزّتِ جاوداني را بدو ارزاني
داشته است.
در حقيقت اگر كسي عاطفهي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را نسبت به كودكان در نظر گيرد، ميفهمد كه اين عطوفت و رحمت، براي همهي جهانيان است و قلب حضرتش آكنده از مهر و محبّت و عطوفت و رحمت است! به ويژه نسبت به كودكان كه شفقت رسول خدا نسبت به آنها آنقدر زياد بود كه هرگاه در اثناي نماز گريهي كودكي را ميشنيدند، از روي لطف نسبت به كودك و مادرش نماز را كوتاه ميكردند. و اين شگفت نيست؛ چرا كه خداوند در وصفش گويد: (بِالْمُؤْمِنِينِ رَؤُوفٌ رَحِيم).
حال، تأمّل كن كه محبّت و عطوفت آن حضرت نسبت به نوادگان خود چگونه است؟! پيامبر نوادهي خود (علي)، پر ابوالعاص، فرزند زينب را بسيار دوست ميداشت؛ زيرا وقتي كه تولّدِ بشارت اين پسر را به آن حضرت و همسرش خديجه دادند، هنگامي بود كه پيامبر به مكه برگشته بودند و محاصرهي مسلمانان در شعب ابيطالب پايان يافته بود و با اين حال، پيامبر اين محبّت را آشكار نمود.
آري، محبّت پيامبر نسبت به اين كودك زياد بود. از دلايل آن اين است كه چون پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با تأييد و نصرت خداوند بزرگ، به مكّه وارد شدند. وي را- كه آن روز يازده ساله بود- بر ترك مركبِ سواري خود همراه داشتند.
همچنين پيامبر امامه دختر زينب را بسيار دوست ميداشت و با وي مهرباني مينمود و در كودكياش وي را نوازش ميكرد و چون جوان شد نسبت به او ابراز علاقه ميكرد و در هدايا، وي را بر زنان خود ترجيح ميداد.
در روايت است كه روزي پيامبر به خانه آمد و گردنبند زيبايي را در دست داشت و گفت: «اين را به كسي هديه ميدهم كه از همه بيشتر او را دوست ميدارم!» همسران گفتند: «آن را به دختر ابيبكر، عايشه ميدهد.» اما برخلاف اين تصور، دختر ابوالعاص را صدا زد و با دست مبارك آن را به گردن وي آويخت! (1).
همچنين عايشه ميگويد: «نجاشي زيوري به پيامبر هديه كرد كه همراه با آن انگشتري طلا بود، پيامبر آن را با بيميلي گرفت و آن انگشتري را براي زينب فرستاد
1) طبقات، ج 8، ص 27.
و گفت: «دخترم با اين، زيور بگير.»
فاطمهي زهرا به همراه خالهي خود، (هاله) به دنيايي از خاطرهها رهسپار شد! زينب نيز از خالهاش به خوبي استقبال كرد و از حال فرزندش ابيالعاص جويا شد.هاله ميدانست كه در دل دخترِ خواهرش، نسبت به فرزندش ابوالعاص چه ميگذرد؟! و ميدانست هر چند اسلام ميان آن دو جدايي افكنده امّا زينب شوهرش را دوست دارد و براي او احترام قائل است!
زينب و فاطمهي زهرا عليهاالسلام آرزو ميكردند كه پسر خالهي آنها اسلام اختيار كند؛ زيرا او يكي از قريش بود كه به حسن خُلق و جوانمردي و شهامت اِشتهار داشت. زهرا خالهي خود هاله را نزد خواهرش زينب، تنها گذاشت و به خانه برگشت تا از شوهر استقبال كند و براي او غذايي آماده سازد. با شادماني رهسپار خانه شد و شايد با خود فكر ميكرد چه خوشبختي بهتر از اين ميخواهم؟! آيا كافي نيست كه دختر سرور تمام بشريّت باشم؛ دختر خاتمالمرسلين، محمد صلي اللَّه عليه و آله و يكي از بانوان بزرگ عالم در قيامت!
شب شد و علي بن ابيطالب و فاطمه زهرا و عثمان بن عفان و همسرش امّكلثوم، در خانهي پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله گرد آمدند و در انتظار زينب بودند كه با خالهاش هاله، بيايد. همينكه هاله وارد شد، پيامبر با وجد و سرور وي را خوشآمد گفت! عايشه را حسادت گرفت كه پيامبر از همسر فقيدش خديجه به اين حالت ياد كند و به خواهرش هاله خوشآمد ميگويد!
عايشه خود از اين ماجرا چنين حكايت ميكند كه:
«هاله از رسولاللَّه اذن ورود خواست. گويا پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به ياد خديجه افتاده بود كه به هاله آنچنان با خوشحالي خوشآمد ميگفت و فرمود: «خدايا! هاله!» من (عايشه) به غيرت آمده، گفتم: «هنوز پيرزني از زنان قريش را كه دندانهايش ريخته بود و از دنيا رفته است، ياد ميكني! حال آنكه خدا بهتر از او را به تو داده است! پيامبر با شنيدن سخنان من خشم آمد و گفت: «نه، به خدا، خداوند بهتر از او را به من نداده است! او زماني به من ايمان آورد كه مردم كافر بودند و در دوراني تصديقم كرد كه مردم تكذيب ميكردند و زماني با مال خود مرا ياري رساند كه مردم مرا محروم ساخته بودند و خداي عزّ و
جلّ، از او به من فرزند داد.»
عايشه گويد: با خود گفتم از اين پس از خديجه بدگويي نخواهم كرد! (1).
هر سه خواهر با شنيدن سخن پيامبر تبسّم كردند و از اينكه ياد مادرشان همواره در قلب پدرشان زنده است و همواره بر او ثنا ميگويد، شاد شدند؛ گويي هنوز با اوست و وفادار به آن روزگار پيشين كه با وي بود و خاطرات گرانبهايي كه از او داشت! همهي اينها با پيامبر زنده است، و همين است كه سينهي دخترانش و سينهي خالهي محبوبشان هاله را (از سوز داغ خديجه) خنك ميكند.
عايشه ميگويد: «بر هيچيك از همسران پيامبر حسد نورزيدم آنگونه كه بر خديجه، حال آنكه او را نديده بودم! امّا رسولاللَّه بسيار از او ياد ميكردند و گاه گوسفندي ذبح مينمودند و آن را تكه تكه كرده براي دوستان خديجه ميفرستادند! بسيار ميشد كه ميگفتم: گويي در دنيا جز زني خديجه نيست. آن حضرت ميفرمود: «او زماني به من ايمان آورد كه مردم كافر شدند و تصديق كرد مرا، هنگامي كه مرا تكذيب كردند، و با ثروت خود با من مساوات كرد آنگاه كه مرا محروم ساختند و از او مرا فرزنداني است.»
و نيز عايشه روايت ميكند كه پيرزني در خانهي من به زيارت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آمد، پيامبر به او خوشآمد گفت و احترام كرد و رداي خود را براي او گسترد و او را بر آن نشانيد. همينكه آن پيرزن رفت، از پيامبر دربارهي او پرسيدم كه كيست؟ پيغمبر فرمود: «او در زمان خديجه به ديدن ما ميآمد.» (2).
نمونههايي از اين قبيل- كه از وفاي پيامبر نسبت به خديجه امّالمؤمنين، حكايت دارد- بسيار است. از اينكه زن آرايشگرِ حضرت خديجه در مدينه بر پيامبر وارد شد و حضرت او را تكريم كرد! سپس گفت: «اين زن در دوران زندگي خديجه با ما آمد و شد داشت. و حسن عهد از ايمان است.» (3).
فاطمه زهرا عليهاالسلام ميديد كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به رغم پنجمين ازدواجش و با گذشت
سالهاي مديد خاطر مادرش را از ياد نميبرد و هرگاه خاطرات مكه و دوران زندگياش را در آنجا همراه با مجاهدت مسلمانان در برابر آزار مشركين به خاطر ميآورد و از شريك زندگياش خديجه و ايستادگي وي در كنار او و حمايت و پشتيباني و دلداريهايش ياد ميكند.
آن شب، جمع اهلبيت از حضور پيامبر- در خانهي عايشه- برگشتند. علي عليهالسلام حسن را بر دوش نهاد و حسين را در آغوش گرفت و همراه فاطمه به خانه خود برگشتند و عثمان با امّكلثوم و همچنين هاله و زينب خانهي عايشه را ترك گفتند. (1).
فاطمهي زهرا آن شب را با ديدهاي روشن و خاطري آسوده و با اطمينان بسر برد؛ زيرا آن پدر مهربان و همسرِ پاك خاطرات مادر فقيدش را با خود همراه دارد. زهرا آسودهخاطر است و با توجّه بيشتر به نور ديدگانش حسن و حسين عليهماالسلام ميپردازد. و چنين ميپندارد كه آن حضرت افكار خويش را به مكّه متوجه ساخته و آرزو ميكند اي كاش خداي متعال پسر خالهاش ابوالعاص را به اسلام هدايت ميكرد تا پس از فراق طولاني، پراكندگيِ جمع التيام مييافت.
و دعا مستجاب شد:
شبي بود از شبهاي جمادي الأولي، از سال ششم هجري، گويا زينب شب را بيدار بسر ميبرد با خاطرههاي دردناك دمساز بود! دوست ميداشت در بيداري، رؤياي فردايي را كه سالها انتظارش را ميكشيد، بنگرد! هر روز به قدرت و شمار مسلمين افزوده ميشد.
هزاران فرد از كساني كه در حال دشمني و محاربه با اسلام بودند اينك مسلمان شده بودند و بدون ترديد، چشمانداز پيروزي آشكارا آنگونه كه خداوند وعده داده بود، ديده ميشد! شايد زينب از خود ميپرسيد: آيا ابوالعاص پسر ربيع، اسلام ميآورد؟ فجر دميد و زينب از بستر برخاست. او براي نماز آماده ميشد، رشتههاي نورِ سپيدهدم در افق
1) آنچه در اين عبارات به تصوير كشيده شده و داستان مجلس آن شب، مستند تاريخي ندارد و بيشتر ذوقيات و تخيّلات نويسندگان و سخنپردازان است. «مترجم».
پخش شده بود. در اين ميان با ترديد و هراس چنين احساس كرد كه كسي در را ميزَنَد. صدا زد: كيست پشت در؟ صداي ضعيفي به گوشش رسيد كه به آرامي گفت: «ابوالعاص پسر ربيع!» زينب پنداشت كه در بيداري خواب ميبيند!
ابوالعاص در اين ساعتِ آخر شب براي چه آمده است؟! شايد اين شبح آن شوهرِ- دور از نظر در مكه- است، به طرفِ در آمد. آن شبح همچنان ايستاده، اما رنگ پريده و از حال رفته و خسته و مضطرب!
زينب پرسيد: «ابوالعاص؟!».
ابوالعاص با همان صداي آشنا جواب داد: «آري، من- من- من- ابوالعاص!» و سپس گفت: «من ابوالعاص بن ربيع هستم!».
زينب تصور كرد دروغ ميگويد، چه ميبيند، چه ميشنود! با نگاهي ناباورانه شبيه خواب و بيداري، به او خيره شد. مايل بود به همين حال بماند! و با ديدار شبح ابوالعاص در اين لحظهي نابهنگام خوش باشد! امّا از خيالات به خود آمد و شنيد كه ميگويد: «زينب! من ابوالعاص پسر ربيع هستم!» زينب بيدرنگ و با آرزوي اينكه پاسخ آن رؤيا را بشنود، پرسيد:
«به چه منظور اينجا آمدهاي؟»
ابوالعاص گفت: بهتر بود اول در را باز ميكردي تا بنشينيم و نفسي تازه كنم كه خيلي از رنج سفر خستهام!
در اين حال، زينب باور ميكند كه او ابوالعاص است.
بلال ميرفت تا با آهنگ اذان صبح سكوت شب را پاره كند! و مؤمنان از خواب برخاستهاند تا با شنيدن اللَّهاكبر با او همصدا شوند. رفته رفته صداهايي به گوش ميرسيد كه مؤذّن را پاسخ ميدادند و به اينسان سكوت شب شكسته شد! و زينب صداي پاي پدر را ميشنيد كه براي نماز جماعت از خانه بيرون ميشود.
ابوالعاص تصور كرد زينب او را فراموش كرده است. او خسته و كوفته از سفر رسيده است! گفت: «زينب! اينك مهمان تو انتظار دارد او را جان تازه بخشي، خستگي راه و رنج دوري و سوز فراق را بزدايي!» لبخند شادماني در چهره زينب درخشيد و برخاست
تا او را خوشآمد گويد، اما سخنان ابوالعاص وي را در جاي خود متوقف ساخت: او خسته از راه رسيده و آواره و رنج فراق ديده است.
زينب ميپرسد: «اين چه آوارگي است، او آقاي قوم خود است؟!».
روشنايي صبح كم كم پرده از چهرهي ابوالعاص برميدارد. زينب به او مينگرد اما با نگاه خود از آنچه در دل دارد ميپرسد! ابوالعاص نيز پرسشي را كه در ديدگان زينب ميبيند دريافته و فوراً پاسخ ميدهد: «نه، زينب! با اسلام به يثرب نيامدهام. بلكه براي تجارت، با دارايي خود دارايي قريش به شام آمدهام. همينكه از كار تجارت فارغ شدم و برگشتم با گروهي از سپاهيان پدرت برخورد كردم زيد بن حارثه آن را فرماندهي ميكرد و يكصد و هفتاد مرد آن سپاه را تشكيل ميدادند. آنها تمام اموال مرا گرفتند و من ناتوان گريختم و چون شب فرارسيد مخفيانه پيش تو آمدم تا پناه گيرم!» زينب به جاي اول خود برگشت و با صدايي آميخته از غم و شادي گفت: «خوشآمدي، پسر خاله! خوشآمدي پدر اَمامه و علي!» سكوتي آكنده از اندوه هر دو را گرفته و جهان پيرامونشان نيز ساكت بود و گويي دنيا نفسهايش را در سينه حبس كرده تا شاهد آن لحظهها باشد. در اين حال زينب صداي پدرش را از مسجد شنيد كه تكبير نماز را ميگويد و مردم با او تكبير ميگويند و آنگاه به خواندن فاتحةالكتاب در نماز جماعت پرداخته است.
ابوالعاص حيرتزده نشسته و زينب نميداند چه كند،! ابوالعاص پسر خالهي اوست. شوهر اوست كه كه اسلام ميانشان جدايي افكنده. پدر فرزندان او علي و امامه است. ناچار بايد او را پناه دهد. او اينك پناهنده است. ناچار بايد صبر كند تا پدرش از نماز صبح فارغ شود و جريان را به او خبر دهد. اما به سرعت فكري براي او پيش آمد كه در اسرع وقت در انجام آن كوشيد. خود را آماده ساخت و بر در خانه ايستاد و با صداي بلند فرياد برآورد: «ايها النّاس! من ابوالعاص را پناه دادهام!» (1)و چند بار اين سخن را تكرار كرد و زود به خانه برگشت و وضو گرفت و نماز صبح را خواند.
نسيم صبح صداي زينب را به گوش اهل مسجد رسانيد. همينكه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله نماز را
1) طبقات الكبري، ج 2، ص 63، الاصابه، ج 7، ص 119؛ السيره، ج 2، ص 312.
سلام داد، به كساني كه در مسجد بودند رو كرده، فرمود: «مردم! آيا شما هم سخني را كه من شنيدم شنيديد؟» پاسخ دادند: «بله، يا رسولاللَّه!» فرمود: «قسم به آنكه جان محمّد در دست اوست، من از اين واقعه خبر نداشتم تا اين صدا را شنيدم!» و سپس مختصر سكوتي كرد و افزود: «كمترين فرد مسلمانان ميتواند پناه دهد، ما نيز پناه داديم آنكه را او (زينب) پناه داد.» (1).
پيامبر از مسجد برگشت و پيش دخترش آمد، ابوالعاص نيز نزد وي بود! به محضِ اينكه زينب پدر را ديد و با التماس گفت: «يا رسولاللَّه! ابوالعاص، اگر خويشاوند است، پسر عم است و اگر دور است پدر فرزندان است، من او را پناه دادم!».
پيامبر با نگاه مهرآميز پدرانه به او نگريست و با تأثّر گفت: «دخترم! او را گرامي دار اما به تو نزديك نشود كه بر او حلال نيستي» (2)مصطفي صلي اللَّه عليه و آله برگشت و آنها نميدانستند چه كنند؟ قلب زينب به او ميگفت كه روح اسلام در چهرهي ابوالعاص نمودار است اما زبانش آن را تكذيب ميكند. ابوالعاص نيز تمام آنچه را كه در قلب زينب خَلَجان داشت، درك ميكرد ولي اين جدايي كه آن دو را پريشان ساخته و كودكانش را از پدر و مادرش دور كرده بود وي را رنج ميداد و قلبش ميخواست از سينه بپرد و دو كودك خردسال خود علي و امامه را كه در خواب بودند، بيدار كند. زينب نيز رنج ابوالعاص را احساس ميكرد، او را صدا زد كه بيايد در كنار فرزندانش بنشيند تا براي او غذايي مهيّا سازد. ابوالعاص به حجرهاي كه كودكان در آن خفته بودند داخل شد و بر آنها نظر افكند و از جدايي ديدارشان اشك در ديده فروباريد! در اين حال زينب آغاز سخن كرد و گفت: «پسر خاله! اينهمه عذاب براي چه؟!» ابوالعاص با صدايي كه بوي اشك ميداد پاسخ داد: «تا ببينم خدا براي ما چه مُقَدَّر ساخته است!» زينب نيز با صدايي نارسا و همراه با اشك گفت: «پسر خاله! خدا بر ما رحم آورد.» و ابوالعاص با چهرهي برافروخته سر بلند كرد و گفت: آنها ديروز به من پيشنهاد كردند كه مسلمان شوم و دارايي خود را كه اموال مشركين قريش است، بگيرم.» زينب بيدرنگ پرسيد: «تو به آنها چه پاسخي دادي؟» ابوالعاص گفت:
«قبول نكردم» و گفتم: «اين، آغازِ بدي است كه با خيانت به امانت، اسلام اختيار كنم!» (1)چهرهي زينب از اين سخنان كه از درون ابوالعاص و احساس وي حكايت ميكرد شكفته شد، اما اين شادي ديري نپاييد و ابوالعاص رفت و كودكان را از خواب بيدار كرد و دست به گردن آنها افكند و نوازش نمود!
صبح شد، پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كسي را نزد ابوالعاص فرستاد تا به مسجد بيايد و در جمع ياران بنشيند- كه از جملهي آنها افرادِ سپاهي بودند كه دارايي وي را به غنيمت گرفته بودند- مصطفي صلي اللَّه عليه و آله خطاب به آنان فرمود: «رابطهي اين مرد را با من ميدانيد! شما دارايي وي را گرفتهايد، اگر احسان كنيد و دارايي وي را به او برگردانيد ما نيز خشنود خواهيم شد و اگر نخواستيد برگردانيد، غنيمت است كه خدا به شما داده و خود سزاوارتريد.» همهي ياران يك صدا گفتند: «يا رسولاللَّه! مال او را برميگردانيم» و همه رفتند و غنايم را آوردند تا آنجا كه اگر كسي يك «دلو» يا ظرف كوچك يا مَشكِ خشكيدهاي در اختيار داشت تمام آن را آورد و به او برگرداند. (2)ابوالعاص از اين بخشندگي كه اسلام براي مسلمانان آورده بود، خرسند شد و بزرگيِ عمل پيامبر را ستود و عازم سفر گرديد! پيامبر با او خداحافظي كرده، فرمود: «او با من سخن راست گفت و به وعدهي خود وفا كرد.» ابوالعاص، آهنگ حركت كرد اما تير نگاه مِهر آميزش خانهي زينب را نشانه ميرفت! در اين خانه، عزيزِ دلش و پارههاي جگرش ساكناند. راه مكّه را ميپيمود و زينب يك بار خواستهي دلش را تصديق ميكرد و بارِ ديگر تكذيب مينمود! امّا به تصديق، گرايش بيشتري داشت به ويژه آنكه گفتارِ ابوالعاص را به ياد ميآورد كه گفت: «آغاز بدي است كه اسلام را با خيانت با امانت اختيار كنم!» زينب با خود ميگفت ابوالعاص اسلام آورده يا نزديك است اسلام آورد و از خود ميپرسيد: «چرا اسلام خود را در حضور پيامبر ابراز نكرد تا جمع پريشان (خود و همسر و فرزندانش) را گرد آوَرَد.
ابوالعاص وارد مكه شد. قريش با شادماني فراوان از او استقبال كردند؛ زيرا ديدند او به سلامت و با سودِ تجارت برگشته است. از او خواستند هر چه زودتر ماجراي خود را با
دشمنان در يثرب تعريف كند. او مهلت خواست تا امانتهاي مردم را به آنها برگرداند و سپس از آن ماجرا سخن بگويد.
اما زينب، او نتوانست چيزي را كه در انديشه دارد پنهان كند، شتابان پيش زهرا عليهاالسلام آمد تا در اين باره با وي صحبت كند و آنچه را در چهره و گفتار ابوالعاص ديده و از صحنهي اشكهايش مشاهده كرده بود، تعريف نمايد. فاطمه عليهاالسلام زينب را بشارت داد كه ميان او و اسلام فاصلهي چنداني نيست، شايد خدا دعاي آنها را در روز ديدار خالهاش- هاله دختر خويلد- اجابت كرده باشد.
ابوالعاص، اموال مردم را به آنها داد، قريش گردن ميكشيدند تا ماجراي خود را با دشمنان در يثرب، بازگو كند. ابوالعاص، در نقطهاي كه همهي مردم صدايش را بشنوند ايستاد و با آهنگ بلند گفت: «اي قبيلهي قريش! آيا كسي هست كه مالي نزد من داشته باشد؟» آنها پاسخ دادند: «نه، خدايت پاداش نيك دهد، تو امانتدار كريمي هستي!» آنگاه نگاهي به آن جمع كرد و همه به او مينگريستند تا از حوادث يثرب سخن بگويد. او با آرامش كامل و كلمات سنجيده گفت:
«اَنَا اَشْهد اَن لا اِله اِلّا اللَّه وَ اَنَّ محمّداً رَسُولاللَّه»
«من گواهي ميدهم كه جز خداي يگانه خدايي نيست و محمّد فرستادهي خداست.»
و افزود: «به خدا، چيزي مانع از اسلام آوردن من نشد جز اينكه ترسيدم شما گمان بريد من خواستم اموال شما را بخورم و همينكه خدا اموال را به شما برگردانيد و از آن آسودهخاطر شدم، اسلام آوردن خود را ابراز كردم!» (1).
گفتار ابوالعاص مردم را حيرتزده كرد. گويي صاعقهاي بر سر آنها فروباريد. مانند چوب خشك آنها را رها كرد و شتابان رهسپار مدينه شد. قلب زينب احساس شادماني ميكرد اما نميدانست علّت آن چيست! پسر و دختر خود را نوازش ميكرد و نميدانست اين شور و حال از كجاست؟ به خانهي زهرا عليهاالسلام آمد شايد نزد او براي آن شادماني ناگهاني تفسيري بيابد. به محض اينكه زهرا عليهاالسلام زينب را ديد، حس كرد كه برق
1) الاستيعاب؛ الاصابه؛ السيرة الهاشميه، ج 2، ص 313؛ تاريخ طبري، ج 1،ص 231.
شادي در سيماي خواهرش ميدرخشد! علّت را جويا شد و گفت: «شايد ابوالعاص مسلمان شده و پيش تو آمده است؟» هنوز سخن زهرا به پايان نرسيده بود كه ابوالعاص وارد شد، به خانهي زينب آمد! زينب به سوي او دويد تا از سبب آمدنش آگاه شود! در سيماي او جلوهي اسلام را ديد كه در گذشته ديده نميشد آري، خدا او را به اسلام هدايت كرده و اين بار مسلمان آمده است. ابوالعاص ديد كه شادماني زينب از آنچه در قلبش ميگذرد سخن ميگويد و كمتر از شادماني او نيست. با اين حال نوعي از اضطراب در دل داشت كه- آن را براي محبوب خويش كه انتظارش را ميكشيد- اظهار نميكرد. پرسشي در دلِ ابيالعاص بود و آن اينكه آيا ممكن است زينب همسر او باشد؟! آخر اسلام ميان آن دو جدايي افكنده بود و اينك او مسلمان آمده است.
آيا اسلام اجازه ميدهد بار ديگر به همسري وي درآيد؟! اين اضطراب ادامه داشت اما از كساني كه پيش از او مسلمان شده بودند شنيده بود كه اسلام گذشته را جبران ميكند؛ (الإسْلامُ يَجُبُّ ما قَبْلَه) آيا اسلام آن جدايي را كه ميان او و همسرش افتاده بود از ميان برميدارد؟ يا اينكه اسلام فقط آثار شرك را ميبرد؟! و يكباره گفت: «نه، اسلام به عقيدهي من تجزيه بردار نيست بلكه هر آنچه را كه در گذشته بوده محو ميكند.» و آرامش دل يافت و راهي مسجد نبوي شد، به مسجد درآمد و با پيامبر مصافحه كرد و اسلام خود را اعلام داشت. مسلمانان فرياد شادي برآوردند و تكبير گفتند و چون بيعت او را با پيامبر ديدند، اطرافش را گرفتند و تبريك و تهنيت گفتند و نويد خير دادند! به رغم شادي مسلمانان، ذهن او همچنان درگير اضطراب بود. آيا مصطفي صلي اللَّه عليه و آله زينب را از اين پس به او برميگرداند؟! ابوالعاص بيش از اين، خود را درگير وسوسهها نكرد و با شجاعت حرف دل خود را با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در ميان گذاشت! مصطفي صلي اللَّه عليه و آله براي او دعاي خير كرد و سپس برخاست و با يكديگر به خانه رفتند. زينب در چهرهي ابوالعاص- به رغم شادمانياش- همچنان اثر ناراحتي ديده ميشود و در ذهن او نيز فكرِ ابوالعاص خلجان ميكرد، به ويژه آنكه نظير اين حادثه باي كسي قبلاً رُخ نداده بود؛ با اين حال قلب شادمان وي به او ميگفت كه اين جمع پريشان به زودي سامان خواهد گرفت! پيامبر به خانه برگشت و آنگاه همراه با داماد خود رهسپار خانهي دخترش زينب شدند! و دو يار (زينب
و ابوالعاص) منتظر بودند كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله چه ميگويد؟ و بالأخره آن جدايي مبدّل به وصال شد و دو يار پس از فراق طولاني، به يكديگر رسيدند و روح آن دو پس از جفاي زمان و بُعد ديار، به يكديگر پيوست! مصطفي صلي اللَّه عليه و آله بار ديگر به همسري ابوالعاص درآورد.
برخي گويند: «با همان عقد نكاح اول برگرداندند». شافعي و بعضي ديگر به اين استدلال كرده و گفتهاند: «عقد جديدي نياز نيست» و بيشتر علما اين قول را برگزيدهاند و برخي گويند: «با عقد جديد به همسري وي درآمد و أُلفت خانوادگي را از سر گرفتند.» و ابوالعاص رهپوي راه اسلام شد.
پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله، شيفته و شيداي محبّتِ دو كودكِ خردسالِ خود، دو سبط گرامي، (حسن و حسين عليهماالسلام) بود. اين محبّت چيزي جز استمرار محبّتِ آن حضرت، نسبت به دخترش فاطمه و همسر او علي عليهماالسلام نبود. علي عليهالسلام نيز از قَدر و منزلت خويش نزد پسر عم و پدر همسر خود آگاه بود و بدان مباهات ميكرد! يك بار كه عطوفتِ فيّاضِ آن حضرت را مشاهده كرد، از وي پرسيد: «كداميك نزد پيامبر محبوبترند، فاطمهي زهرا دخترش و يا علي بن ابيطالب همسر او؟» مصطفي عليهالسلام جوابي داد كه از لطف و محبّت و اكرام و احترام حضرتش نسبت به علي عليهالسلام حكايت داشت، فرمود:
«فاطمة أَحَبُّ اِلَيَّ مِنْكَ وَ اِنَّكَ أَعَزّ عَلَيَّ مِنْها». (1).
«فاطمه از تو محبوبتر است و تو از وي عزيزتري.»
1) فيض القدير، ج 4، ص 422.
با اين وصف، شگفت نيست اگر آيات محبّت رسولاللَّه نسبت به علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام و فرزندانشان در حافظهي زمان ضبط شده باشد، به آنگونه كه تجسّم آن در توان ما نباشد!
هرگاه كه آن حضرت از خانهي علي عليهالسلام، داماد خود، عبور ميكرد، قلب مباركش ميتپيد و با اشتياق بدان خانه مينگريست! و هرگاه فرصتي بود به خانهي عزيزانش سركشي ميكرد و با ابراز محبّت، آنان را مورد تَفَقُّد و مِهر قرار ميداد!
در يكي از ديدارها، دخترِ خود، زهرا عليهاالسلام همسرش را ديد كه خواب بر آنها غلبه كرده و حسن گريه ميكند و غذا ميطلبد، پدر گرامي حاضر نشد عزيزان خود را از خواب بيدار كند! شنابان به طرف گوسفندي كه در ميان حياط خانه بود رفت و مقداري شير دوشيد و به حسن داد تا آرام گيرد. بار ديگر از كنار خانهي آنها با عجله ميگذشت كه صداي گريهي حسين عليهالسلام، عزيز دلش را شنيد، به سرعت وارد خانه شد و با لحني عتابگونه فرمود: «مگر نميداني گريه او مرا ميآزارد!»
تأثيرِ عميق اين محبّت پدرانه در خوشبختي فاطمه زهرا عليهاالسلام را- كه در كودكي آغوشِ غمِ مشكلات پدر و در جواني درگير سختيهايش بود- نميتوان به تصوير كشيد، همانگونه كه اندازهي صفا و أُنس و نورانيتِ زندگي وي، در عين تنگدستي و مشكلات نيز از حدّ وصف بيرون است. فاطمه زهرا عليهاالسلام، خوشحال بود كه مادرِ اين دو فرزندِ مورد علاقه و برگزيدهي پدر باشد و خشنود بود از اينكه بتواند به فضل خداوند، براي پدر عزيزش، پس از ازدواج، اين عطيّهي پاك را كه در وجود سبطين، حسن و حسين ميجست، فراهم سازد. شادماني علي عليهالسلام نيز كمتر از زهرا نبود. او خشنود و سرافراز بود، از اينكه حياتِ مقدّسِ پسر عمش رسول خدا، بدينگونه با وي پيوند مستحكم خورده است، تا اينكه خونش با خون پاك پيامبر صلي اللَّه عليه و آله درآميزد و از صُلب او ذُريّهي سيدالبشر، و فرزندان دخترش زهرا، پديد آيند و از ميان همهي مردم، افتخار پدري را نسبت به ذريّهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و خاندان گرامياش به دست آورد. (1).
طبراني به اسناد نيكو از فاطمه زهرا عليهاالسلام نقل كرده كه: روزي پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله نزد فاطمه
1) به آزاد فكري و ذوق و انصاف مؤلف بايد آفرين گفت.
آمد و فرمود: «پسران من؛ يعني حسن و حسين، كجايند؟» فاطمه گفت: «صبح كرديم در حالي كه در خانهي ما چيزي نبود كه بتوان چشيد!» علي گفت: «آنها را همراه ميبرم، ميترسم گريه كنند و چيزي نداشته باشي به آنها بدهي!» پس او رفت به نزد فلان شخص يهودي. پيامبر به دنبال علي روان شد، حسن و حسين را ديد كه در آبخور كنار نخلي بازي ميكنند و پيش از آنها مقداري خرماي اضافي وجود دارد! فرمود: «اي علي، فرزندان مرا به خانه نميرساني پيش از آنكه گرما شدت كند؟» علي عليهالسلام گفت: «صبح كرديم در حالي كه در خانه خوردني نبود، اگر تأمل بفرماييد تا اضافهي اين خرما را براي فاطمه جمع كنم!» پيامبر نشست تا علي تا آن خرماها را جمع كرد و در پارچهاي نهاد. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله جلو آمد و يكي از دو كودك را بغل كرد و علي ديگري را برداشت و به خانه برگشتند.» (1).
علي عليهالسلام، در آرامش روح رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله از هيچ كوششي فروگذار نميكرد. محبّت از دو سو بود! به ويژه آنكه همهي مسلمانان اشتياق داشتند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله، براي دعوت به خدا و جهاد في سبيلِاللَّه، آسودهخاطر باشد. ابنعساكر از ابنعباس روايت كرده كه: براي پيامبر تنگدستي پيش آمد، علي خبردار شد، حركت كرد و در پي كاري بود كه چيزي بدست آورد و به كمك پيامبر بشتابد؛ به باغي كه از مرد يهودي بود آمد و براي او هفده دلو آب كشيد كه براي هر دلو يك خرما بگيرد! يهودي وي را براي انتخاب نوعِ خرما مُخَيَّر ساخت. او هفده عجوه (نوعي خرماي مدينه)، گرفت و آن را نزد پيامبر آورد. پيامبر پرسيد: «اي ابوالحسن، اينها را از كجا بدست آوردي؟» علي عليهالسلام پاسخ داد: «مطلع شدم كه شما گرسنهايد، رفتم كاري پيدا كنم و به آن وسيله طعامي براي شما فراهم سازم.» پيامبر فرمود: «آنچه تو را به اين كار وادار ساخته محبّت خدا و پيامبرش بوده است!» گفت: «آري، اي پيامبر خدا.» پيامبر فرمود: «بندهاي نيست كه خدا و رسول را دوست دارد مگر آنكه فقر بدو روي آورد آنگونه كه سيلي بر چهرهاش و آنكس كه خدا و رسول را دوست دارد بايد سپري براي بلا آماده سازد!» (2).
فاطمهي زهرا، در دامان نبوّت پرورش يافت. در تعدادي از غزوات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله شركت جست و پيامبر پارهاي اسرار را با او در ميان گذاشت، همانگونه كه به كارِ خانه و تدبير منزل و تربيت و رشد فرزندان خود ميپرداخت، امّا پدر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و همسرش علي عليهالسلام، به امور بيروني خانه ميپرداختند. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله در امور مهم، فاطمه را شركت ميداد؛ از جمله: بيعت زنان و مباهله با مسيحيان نجران. «وفد نجران» گروهي بودند كه بنا به قول برخي منابع تاريخي، به چهارده تن ميرسيدند كه همه از اشرافِ نصارا بودند، از جمله «عاقب» كه او را عبدالمسيح ميناميدند و مردي از قبيلهي كنده بود. «ابوالحارث پسر علقمه»، كه مردي از ربيعه بود و برادرش «كرز» و «سيد» و «أوس» فرزندان حارث، «زيد بن قيس»، «شيبه»، «خالد» و «عمرو» و «عبداللَّه»؛ سه تن از اينها سرپرستي گروه را داشتند.
اميرِ وفد و طرفِ مشورت آنها عاقب بود، ابوالحارث، أُسقف و روحاني و سرپرست مدرسههاي مسيحي بود، و سيد مسؤوليت امور سفر آنها را داشت. اينها خدمت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آمده و داخل مسجد شدند در حالي كه جامهي اهبار و رداهاي تزيين شده به حرير در بر داشتند، در مسجد رو به مشرق به نماز ايستادند! پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: آنها را صدا بزنيد، خدمت آن حضرت آمدند، پيامبر از آنها رخ برتافت و با آنان سخن نگفت! عثمان به ايشان گفت: «اين روي برتافتن پيامبر به جهت لباس و زيور شما است.» آن روز برگشتند و ديگر روز با جامهي راهبان آمدند و بر پيامبر سلام كردند، حضرت پاسخ داد و به اسلام دعوتشان كرد، آنها امتناع ورزيده، گفتگو و مباحثهي بسياري كردند. پيامبر براي آنها قرآن خواند و فرمود: «چنانچه شما منكرِ رسالت من هستيد، بياييد با شما مباهله كنم!»- اين سخن را مصطفي صلي اللَّه عليه و آله از روي هوا نگفت بلكه وحي الهي بود.- آيهي كريمه نازل شد:
(فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ
وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَي الْكَاذِبِينَ). (1).
«اگر كسي دربارهي آن (قرآن و رسالت)، با تو مُحاجّه كند- بعد از آنكه تو را علم حاصل شده است- پس بگو بياييد تا فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانيم و بياوريم سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم!»
وفدِ نجران برگشتند و براي فرداي آن روز قرار گذاشتند. رفتند و با يكديگر به مشورت پرداختند و از مردانِ سرشناس نظر خواستند. اُسقف به آنها گفت: «فردا بنگريد محمد صلي اللَّه عليه و آله را، پس اگر با فرزندان و خاندانش آمد، از مباهله با او برحذر باشيد و اگر با اصحابش آمد مباهله كنيد و از چيزي نهراسيد.»
فردا شد، پيامبر در حالي كه دست علي بن ابيطالب را گرفته بود و حسن و حسين پيشاپيش حضرتش حركت ميكردند و فاطمه پشت سرشان بود، آمدند! نصرانيان نيز در حالي كه اُسقف را جلو انداخته بودند آمدند. همينكه اسقف پيامبر را با همراهانش ديد، پرسيد: «اينها كيانند؟» گفتند: «اين پسر عم و شوهر دختر او كه پسنديدهترين خَلق نزد اوست و اين دو فرزندانِ دخترش، از علي عليهالسلام و دو ريحانِ او هستند و اين بانو، دخترِ او فاطمه است و نزديكترين كسان در قلبش. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله پيش آمد و بر دو زانو نشست. اسقف، (ابوحارثه) گفت: «به خدا سوگند او براي مباهله بر زانو نشست، همانندِ انبيا»، از مباهله هراسيد و برگشت! بدو گفتند: ابوحارثه! براي مباهله به پيش رو. گفت: «نه، من مردي را ميبينم كه از مباهله باكي ندارد،- مقصودش پيامبر بود- و من ميترسم او راستگو باشد. و به خدا سوگند اگر راست بگويد، يك سال نميگذرد، مگر آنكه در دنيا نصرانياي باقي نميماند!» و آنگاه اُسقف خدمت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله عرض كرد: «ما با شما مباهله نميكنيم بلكه صلح ميكنيم، شما نيز با ما مصالحه كنيد به چيزي كه بدان متعهّد شويم. رسول خدا با آن مصالحه كردند بر دو هزار حوله از حولههاي «اواقي»، كه ارزش هر يك چهل درهم بود و قيد كردند كه اگر مبلغ كمتر يا زيادتر از اين تعداد قيد شده بود، به
1) آلعمران: 61.
حساب آيد و علاوه بر آن، عاريه دادن سي عدد زره و سي عدد نيزه و سي رأس اسب سي نفر شتر نيز قيد شد، كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ضامن پرداخت آنها گرديد. در اين باره سند ذيل نوشته شد.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم. هذا ما كَتَبَ مُحَمَّد النَّبيّ صلي اللَّه عليه و آله لأهْلِ نَجْران...»
«بنام خداوند بخشاينده و مهربان، اين چيزي است كه پيامبر خدا محمد صلي اللَّه عليه و آله براي اهالي نجران نوشت كه هرگاه پذيراي اين حكم شدند، در هر محصول يا طلا يا نقره يا بَرده، بهترين نوع آنها بر ذمّهي ايشان است كه همهي اينها را به ازاي دو هزار حوله از حولههاي اواقي، به آنها واگذار ميكنم كه در هر ماه رجب هزار حوله! و در هر ماه صفر نيز هزار حوله يا بهاي آن را طلا بپردازند و آنچه از خراج مقرّر زياد آمد، يا از حولهها كم شد، حساب شود و آنچه از زره يا اسب يا شتر، به جاي كمبود حولهها دادند، به حساب گرفته شود.
بر نجران است كه هزينه و خرجي فرستادگان مرا، در مدت بيست روز يا كمتر، بپردازند و مأموران ما را بيش از يك ماه معطّل نكنند. و بر آنهاست كه سي عدد زره و سي رأس اسب و سي شتر بدهند. هرگاه در يمن فتنه يا مشكلي پيش آمد و يا از آنچه عاريه دادهاند از زره، اسب، شتر يا برده، از بين رفت مأموران ما ضامناند كه بايد به آنها بپردازند و اهالي نجران و حوالي آن است كه در پناه خدا و ذمّهي محمد صلي اللَّه عليه و آله پيامبر خدا باشند و مال و جان و زمين و دين و غايب و حاضر و قبيله و معبدها و هر آنچه در تصرف آنهاست، كم باشد يا زياد، در امان باشند و اگر زير پاي سپاهيان مسلمان در زمين نجران حقّي از آنها پايمال شد، نصفِ آن، حقّ آنهاست. نه ستم شوند و نه ستم نمايند و اگر كسي از آنها ربا گيرد، ذمّهي من از او بَريء است و از آنها كسي به جرم ديگري مؤاخذه و سرزنش نشود و براي آنها در اين عهدنامه پناه و امان خدا و ذمّهي محمّد پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله است براي هميشه، تا خدا چه خواهد و اگر آنها پذيراي نصيحت و صلاح باشند هيچ وقت به زور تكليف نگردند.»
زهرا و شوهر و فرزندانشان، شاهد عقبنشيني نصارايِ نجران و استنكافِ آنها از مباهله با پيامبر بودند و اين پيروزيِ نويدبخشي بود كه بدون سلاح به دست آمد! چه سعادتي بالاتر از اينكه خدا و رسول صلي اللَّه عليه و آله، فاطمه و شوهر و فرزندانش حسن و حسين را به
اين منقبت تخصيص دهد تا گروه مباهله باشند و ديگر مسلمانان را در آن نصيبي نباشد! اين شرافتي است كه خدا به او مخصوص داشته و شرافتي براي دو پسر خردسالش كه در وقايع مهم اسلامي از دوران كودكي حاضر باشند! زهرا همانگونه كه در حوادث عمومي اسلام مانند حضئر در جنگ، بيعت زنان و مباهله، مشاركت داشت، همچنين در مسائل خاص گروهي مسلمين مانند كمك به مسلمانان، اطعام اسيران و نصيحت به بانوان حاضر بود.
زهرا، نخستين كودكِ دختر خويش را وضع حمل نمود و جدّش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله او را زينب ناميد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله اين نام را دوست داشت! زينب دختر ابيسلمه، ربيبهي پيامبر ميگويد: «نام من بَرَّه بود، پيامبر مرا زينب ناميد، همچنين زينب دختر جحش، نامش برّه بود و پيامبر او را نيز زينب نام داد.»
در اين ايام زينب دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله از بيماري رنج ميبرد، اين بيماري به جهت ضايعهاي بود كه در صحراي مكّه هنگام هجرت به مدينه براي او رخ داد و جنايتكاري بنام هبار بن اسود، شتر او را رَم داد و با نيزه بر او حمله بُرد كه زينب بر سنگي افتاد و بچهاش سقط شد! اين حادثه بر روح و روانِ زينب تأثير ناگواري گذاشت. اثرِ جسمانيِ آن، تا هنگام مرگ باقي بود.
همسران پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله تا سال هشتم هجري به نُه تن رسيدند كه اسامي آنها عبارت است از: «سوده دختر زمعه، عايشه دختر ابوبكر، حفصه دختر عمر و زينب دختر خزيمه كه در سال چهارم هجري وفات كرد، امّسلمه، زينب دختر جحش، جويريه دختر حارث، صفيه دختر حُيَيّ، امّحبيبه (رمله) دختر ابوسفيان، ميمونه دختر حارثِ هلالي و علاوه بر اينها ماريه قبطيه است.
وجود همسران پيامبر، او را از توجّه به دخترانش فاطمه، زينب و امّكلثوم
بازنميداشت و به خانههاي آنها (دخترانش) ميرفت. با اَمامه دختر ابوالعاص بازي ميكرد و او را بر شانهي خود مينهاد، در حال نماز او را به آغوش ميگرفت و چون به سجده ميرفت او را بر زمين مينهاد و پس از سجده باز او را در آغوشش جاي ميداد.
در سال هشتم هجري حوادث بزرگي براي مسلمانان رخ داد كه به موجب شادماني آنان شد، پيروزيهاي بزرگي كه با لطف خداوند نصيب مسلمين گشت؛ مانند فتح خيبر. در اين معركه شجاعت و حماسههاي جديدي از شوهرِ زهرا عليهاالسلام به نمايش گذاشته شد! جنگ خيبر در آخر ماه محرّم سال هفتم هجري رخ داد. خيبر مستعمرهي يهوديان بود كه قلعههاي مستحكمي داشت و پايگاه نظامي آنها بود كه آخرين دژِ يهود در جزيرةالعرب بشمار ميآمد.
يهوديان همواره در آن مكان، بر ضد مسلمانان كمين ميكردند و با يهودِ مدينه و حوالي آن، براي حمله به مدينه همكاري ميكردند. پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله بر آن شد كه به سلطهي اينان بر آن مكان پايان دهد تا از اين ناحيه مسلمانان در امان باشند.
شهر خيبر، در شمال شرقيِ مدينه به فاصلهي دو ميل، واقع شده بود، پيامبر خدا سپاه اسلام را به سوي خيبر گسيل داشت. شمار آنها هزار چهارصد تن بود. آنها با مدافعان قلعههاي خيبر نبرد كردند و قلعههاي آنها را يكي پس از ديگري به تصرف درآوردند. مدافعانِ قلعه «القَمُوص» از تسليم تمرّد كردند، علي بن ابيطالب عليهالسلام چشم درد داشت. پيامبر خدا فرمود: «فردا پرچم را مردي به دست ميگيرد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست ميدارند و به دست او فتح صورت پذيرد!» «ليَأْخُذَنَّ الرّاية غَداً رَجُلٌ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ يَفتحُ عَلَيْه».
به دنبال سخن پيامبر، بزرگان صحابه گردن كشيدند كه فاتح و قهرمان اين جنگ باشند، امّا پيامبر صلي اللَّه عليه و آله علي عليهالسلام را- كه از دردِ چشم رنج ميبرد- فراخواند. علي آمد، پيامبر آب دهان بر ديدگانش كشيد و براي شفاي او دعا كرد و چنان بهبودي يافت كه گويي چشم دردي وجود نداشته است! آنگاه پرچم را به دست او داد. علي گفت: «با آنها نبرد كنيم تا اسلام آورند؟» پيامبر فرمود: «به آرامي برو تا به عرصهگاهشان درآيي، آنگاه آنان را به اسلام دعوت كن و به وظايفي كه از جانب خداوند متعال براي آنها مقرر شده خبر
ده، به خدا سوگند كه اگر خدا به وسيلهي تو، تنها يك نفر را هدايت كند براي تو بهتر است تا اينكه شتران سرخ موي داشته باشي!»
علي عليهالسلام به مصافِ قلعهي «قموص» آمد، مرحب كه از سواران مشهور بود، رجزخوان پيش آمد، آنها درگير نبرد شدند و علي عليهالسلام ضربتي سخت بر سر او فرود آورد كه كلاه خود او شكافته شد و سرش را دو نيم كرد! مرحب از مركب واژگون شد و فتح نصيب جبههي اسلام گرديد.
ابن ابيشيبه در كتاب خود با ذكر سند از ليث آورده كه گفت: «بر ابوجعفر وارد شدم او از گناهان خود و هراسي كه داشت، سخن گفت و گريست. سپس گفت: جابر براي من حديث كرد كه علي عليهالسلام درِ خيبر را از جاي كند و نگه داشت تا مسلمين بالا رفتند و قلعه را فتح كردند! اين در، بسيار سنگين بود كه چهل تن آن را حمل ميكردند!»
محمد بن اِسحاق از ابينافع نقل كرده كه «مرد يهودي بر علي ضربتي زد و سپرش را افكند، غلي دري از درهاي قلعه را گرفت و آن را سپر ساخت و همچنان آن را در دست داشت تا خداوند با دستان او فتح را نصيب مسلمانان كرد، آنگاه آن در را از دست بر زمين افكند.»
ابورافع گويد: «من و هفت تن ديگر تلاش كرديم كه اين در را در روز خيبر پشت و رو كنيم، امّا نتوانستيم!»
ليث از ابوجعفر از جابر نقل كرده كه: «جز چهل تن، نميتوانستند در را حمل كنند!» (1).
در آن روزگاران، قهرمانيهاي علي عليهالسلام و پايداري او در برابر يهود، تا تحقّق پيروزي مسلمين- به امر خدا- و با دستان او، بر سر زبانها بود. بيماري زينب دختر پيغمبر شدّت
1) داستان اين غزوه را در صحيح بخاري و مسلم بنگريد. باب غزوهي خيبر. ابنكثير حديث حمل در خيبر را ضعيف شمرده و آن را مجهول و مرسل خوانده است. شيخ ابوالحسن ندوي در اين باره گويد: اين داستان از طريق متعدد نقل شده و مشهور است و استبعادي ندارد اگر اصل روايت صحيح باشد؛ زيرا از جمله عقايد اهل سنت اين است كه كرامات اولياي حق است و اصل آنها در قرآن كريم ميباشد. خداي تعالي ميفرمايد: «هرگاه ذكريا بر محراب مريم وارد ميشد نزد او غذايي ميديد ميگفت: «مريم از كجاست اين غذا؟» پاسخ ميداد: «از جانب خداوند، خدا به هر كس بخواهد روزي بيحساب دهد» سيد و سرور ما علي عليهالسلام از بزرگان اوليا و از همهي آنها مقدّم است!»، «مؤلف».
گرفت و همگي پس از بازگشت از خيبر به عيادت وي رفتند. همزمان خبر خوشي براي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله رسيد! آن خبر اين بود كه ماريهي قبطيه آبستن است و اميد ميرود كه براي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله فرزند پسر بزايد! خبر مسرّت بخشِ حمل ماريه، با اندوه بيماري زينب، تلاقي كرد. آثار اندوه در سيماي ابوالعاص به وضوح مشاهده ميشد. هنوز ديدار او با زينب پس از فراق، به دو سال نميرسيد. ابوالعاص خود را از رفتاري كه با زينب داشت، سخت نكوهش ميكرد كه چرا در حقِّ او كوتاهي كرده؛ آن روز كه غرورِ گناه، وي را گرفته بود و از ترسِ زبان كافران، دين پدران خود را پيروي كرد تا خدا بر تو منّت نهاد و در دست پدر زن خود اسير شد و آنگاه او را با عزّت به مكه روانه ساختند و او توانست از اين فرصت كه براي اسلام آوردن مناسب بود- و مانند غنيمتي بود كه او را از تاريكي به نور ميبرد- بهرهبرداري كند و بهتر از اين، آن بود كه همراه همسر خود زينب در آن لحظات سخت ايمان ميآورد و از همسرش در مقابل آن مُجرم تبهكار؛ «هبار بن اسود»، كه همسر او را مورد تعرض قرار داد دفاع ميكرد. ملامت وجدان، به شدت قلب ابيالعاص را ميفشرد اما جز اشكي كه به نشانهي پشيماني از ديدگان فروميريخت، كاري ديگر نميتوانست بكند؛ پشيمان از اينكه چرا آن روزها را دور از همسر جوان خود گذرانيد و در وادي كفر و عناد و جاهليت كور، روزگار عمر را به بطالت سپري كرد. بيماري بر زينب سنگيني ميكرد و خاندان گراميش اتاق او را ترك نميكردند تا اينكه سرانجام روز موعود فرارسيد و اوايل سال هشتم هجري بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد. به اعتقاد من ابوالعاص مصايب سنگين ديگر را فراموش كرد و خود را بر جنازهي محبوبش افكند و با او رازِ دل ميگفت و همه را به گريه آورد و كسي را اين جرأت نبود كه وي را از جنازهي زينب جدا كند، تا اينكه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با اندوه فراوان آمد و زينب را به خدا سپرد و دستور داد: «او را سه بار غسل دهيد و در آب غسل آخرين، كافور بريزيد.» در اينجا ابوالعاص حجرهي همسر عزيزش را با گامهاي لرزان ترك كرد و غرق اندوه بر در حجره ايستاد و با حسرت و اشك نظاره مينمود كه همسر او را براي سفر آخرت تجهيز كردند؛ سفري كه مسافرش بازگشت ندارد. پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله در مسجدِ خود بر او نماز خواند و جنازهي او را تا مرقدش مشايعت كرد و در خاك پاك مدينه به خاك سپرد. ابوالعاص به
خانهاش برگشت؛ خانهاي كه تا ديروز بهشت محبّت بود و امروز با رحلت زينب كانون خاطرات تلخ و غصّهها شده است. آنچه اين اندوه و مصيبت را تخفيف ميداد، دو يادگار مادرشان (علي و امامه) بودند. امامه تصويري زنده بود، كه زينبِ سفر كرده را در پيش چشمش مُجسّم ميكرد و ديدارش مونس تنهايي پدر و لبخندش مرهم زخمهاي دلريش او بود و تا حدودي غربت و وحشت را از خانه ميزدود!
بيش از هر كس، خواهر كوچك زينب فاطمهي زهرا عليهاالسلام، در وداع خواهر ميگريست و قلبِ حساس و پر مهرش همهي خاطرات گذشته را يكباره مجسّم ميكرد، خاطرات مادر گرانقدرش خديجه و خواهرِ مرحومهاش رقيّه را. بيقراري فاطمه در فراق خواهرِ بزرگ خود به وصف نميآمد! او در مصيبت خواهر ميگريست و از مادر و دوست و رفيق خود ياد ميكرد. روزهاي خوش و آرامي را كه او در مكّه كودكي بود و آسودهخاطر در جمع خانواده ميزيست. گوييا در دل زهراي عزيز چيزي ميگذشت كه تبسّمي رقيق بر لبانش نقش ميبست! امّا اين چه بود كه تا حدودي مايهي دلگرمي وي ميشد؟ شايد وجود دختر كوچكش زينب بود- كه نام خواهر فقيدش زينب كبري را با خود همراه داشت و تولدش خاطرهي آن خواهر گرامي را زنده ميكرد- كه از تكرار نام دوست داشتياش خسته نميشد. زهرا با خود ميگفت: چرا پدرم نوزادم را زينب ناميد؟ آيا احساس ميكرد كه اَجَلِ خواهرم رسيده! و دوست ميداشت براي او همنامي باشد كه پيش روي ما راه برود؟ خدا ياورت باشد، پدر جان و خدا به همراهت اي خواهر سفر كرده!
حوادث به سرعت ره ميپيمود؛ از جملهي اين حوادث اين بود كه: قريش صلح حديبيه را نقض كردند. برخي از سران قريش به پشتيباني «بنيبكر» بر ضد «خزاعه»- كه همپيمان رسولاللَّه در صلح حديبيه بودند- برخاستند. بنيبكر، به جهت پيمان و معاهدهاي كه با قريش داشتند، خود را از دشمن در امان ميدانستند و با آنها ميجنگيدند تا آنان را به حرم راندند. قبيلهي خزاعه كه حدود بيست تن كشته داده بودند، به خانهي «بديل بن ورقاء خزاعي» درآمدند و قريش كه در اين واقعهي خونين سهيم بودند، به خانههاي خود رفتند و تصور ميكردند كه شناخته نشدهاند و خبرِ اينها به پيامبر نميرسد!
پس از اين واقعه قريش پشيمان شده و فهميدند كه عمل آنها نقض عهدي بوده كه با پيامبر صلي اللَّه عليه و آله داشتهاند.
حارث ابن هشام و عبداللَّه بن ابيربيعه نزد صفوان بن اميّه و سهيل بن عمر و عكرمة بن ابيجهل آمده و آنها را جهت ياري دادن بنيبكر در جنگ با خزاعه مورد نكوهش قرار دادند؛ زيرا آنها با حضرت محمد صلي اللَّه عليه و آله براي مدّتي پيمان و معاهده داشتند و عملِ آنها نقص اين پيمان به حساب ميآمد. حارث بن هشام و عبداللَّه پسر ربيعه، نزد ابوسفيان آمده، گفتند: «بايد باري اصلاح اين امر چارهاي انديشيد، به خدا قَسَم اگر اين امر اصلاح نشود جز از محمد و يارانش نبايد بيمناك بود.» ابوسفيان گفت: «به خدا در اين امر من حضور نداشته و غايب هم نبودم! من مسؤوليتي ندارم. با من در اين كار مشورت نشد. به خدا سوگند محمد با ما خواهد جنگيد و چارهاي جز اين نيست كه نزد او بروم و با او صحبت كنم تا پيش از آنكه از اين واقعه آگاه شود، مدّت معاهده را تمديد كند». «عمرو بن سالم خزاعي» با چهل سوار از خزاعه به حضور پيامبر آمدند تا از آن حضرت كمك بگيرند و از جنايتي كه بر آنها شده خبر دهند و از كمك قريش به دشمنانشان- به وسيلهي رزمنده و سلاح و مركب- شكايت كنند و همچنين به پيامبر اطلاع دهند صفوان بن أميّه با مرداني از قريش در اين حمله به طور ناشناس شركت داشته و به دست بنيبكر كشته شده است.
رسول خدا با شنيدن اين گزارش، فرمود: «ياري نشوم اگر بنيكعب را ياري ندهم همانگونه كه به ياري خود ميپردازم. به خدا قسم همانگونه كه از خود و خانوادهام دفاع ميكنم از آنها دفاع خواهم كرد!» (1).
و اينك رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله براي رويداد بزرگي آماده ميشود. (فتح مكّهي مكرمه) تا خداوند متعال با نور اسلام تاريكي را بزدايد و آن پيروزي را كه خدا به مسلمانان وعده داده است، نزديك گرداند.
همهي مسلمانان- با روحيه و ايمان- براي اين پيروزي بزرگ، خود را آماده كردند
1) سيره ابنهشام، ج 2، ص 397؛ زادالمعاد، ج 1، ص 421.
و انتظار داشتند كه از اين افتخار چيزي نصيب آنان شود. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله مردم را فرمان داد تا مجهز شوند و در كتمان اين تصميم بكوشند و چنين دع كردند: «بار خدايا! چشم جاسوسان را فروپاش و اخبار ما را از ديد دشمن پنهان دار، تا آنها را در شهرهايشان غافلگير كنيم.»
«حاطب بن ابيبلتعه» يكي از مهاجراني بود كه در بَدر شركت داشت. او هر چند با قريش نسبت نداشت اما با آنها بود و خانواده و فاميل و فرزند، در بين آنها داشت. بنابراين همانگونه كه اشاره شد وي خويشاوندي نَسَبي نداشت تا از او حمايت كنند، از اينرو سعي كرد براي قريش خوشخدمتي كند تا از كسان او حمايت كنند! لذا نامهاي به قريش نوشت و قريش را از حركت پيامبر به سوي مكه خبر داد و نامه را به زني به نام «ظعينة» سپرد و اجرتي مقرر داشت تا نامه را به قريش برساند. اين عمل خلافي بود كه مرتكب شد و خدا از سر تقصيرش بگذرد! پيامبر خدا دربارهي او جملهاي فرمودند: «شايد خدا از خطاي اهل بَدر درگذرد.» (1)آن زن نامه را لابلاي موي سر خود مخفي داشت و رهسپار مكه شد! خداوند، پيامبر را از خيانت حاطَب آگاه ساخت، پيامبر به علي و زبير فرمود به محلّ «روضة خاخ» (2)برويد. ظعينه در آنجاست و نامهاي براي قريش با خود دارد علي عليهالسلام همسر و فرزندانش را ترك گفت و با زبير روانه شدند. مركب تاختند و آن زن را در آن مكان يافتند. پياده شدند و به او گفتند: «نامهاي همراه داري؟» گفت: «نه، با من چيزي نيست» بار سفرش را تفتيش كردند، چيزي نيافتند! علي عليهالسلام فرمود: «به خدا سوگند رسولاللَّه دروغ نگفته و ما دروغ نميگوييم. نامه را بيرون ميآوري يا تو را تفتيش بدني كنيم.» آن زن چون ديد سخن علي عليهالسلام جِدّي است گفت: «شما روي برتابيد» روي برتافتند. زن از ميان موهاي خود نامه را بيرون آورد و تسليم كرد! نامه را نزد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آوردند. اِصرار علي عليهالسلام بر تسليم كردن نامه به وسيلهي آن زن، دال بر ايمان قوي و استوار او و اطمينان به گفتهي رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله است.
علي عليهالسلام برگشت و همه در انتظار امر پيامبر بودند تا آهنگ حركت به سوي مكه را
صادر كند. فاطمهي زهرا عليهاالسلام آن شب را گذراند در حالي كه بازگشت به وطن را- كه هشت سال از آن دور افتاده بود- نزديك ميديد، با همسر با ايمان و قهرمان شجاعِ خود گفتگو ميكرد و خاطرات صبح پيشين خود را تكرار مينمود. شايد با خود چنين ميگفت: «آيا مكه را همانگونه خواهي ديد كه هشت سال پيش بود؟! يا اينكه گذشت روز و شب و تأثير حوادث چهرهي آن را تغيير داده است؟ و ديگر آن مكهي ديروز نيست كه در كودكي ميديديم و اقوام و ياران آن زادگاه دگرگون شدهاند. آيا آن را همچنان بود كه خواهي ديد؟ يا تجاوز دشمنان، آن را ويران ساخته و آن را به صورت ويرانهاي درآورده است؟ اي ابوالحسن! آيا مكهي مكرمه همانگونه باقي است؟ آيا آن كبوتران زيبا در حريمش امن و امان به پرواز ميآيند يا بتپرستي بيدادگر و گمراه و جاهليت اَبْلَه، آنها را وحشتزده كرده و اندوهگين و پرشكسته به كنجي خزيدهاند؟!» و علي عليهالسلام پاسخ ميدهد: امّالحسن! فردا براي مشاهدهكننده آن نزديك است؛ «و اِنَّ غَداً لِناظِرِهِ قَرِيب» و چند روزي بيش نيست تا آنچه را روزگار محو كرده و تغيير داده است ببينيم.» شب را خوابيدند ولي فكر و خيال زهرا همچنان به ياد مكّه بود و از خود ميپرسيد: «بازيهاي كودكي! و ياراني را كه رخت بربستند به ياد تو ميآوري يا اينكه با گذشت روزها و مرور سالها آنها را فراموش كردهاي و امروز ديگر هيچيك از آنها را نميشناسي و پاسخي نميدهي؟!»
پر و بال خيال به پرواز آمده، وي را به آرامگاه خديجه- آن مادر مهربان راحل- و از آنجا به قبرستان ابوطالب، جايي كه ساير اقوام و خويشان آرميدهاند ميبرد. آيا مكه براي هميشه اين وديعههاي ارزشمند را پاس ميدارد؟ يا آنكه آن عزيزان سفر كرده را كه به امانت گرفته از ياد برده است؟! ديدگان زهرا آن شب به خواب نرفت و اشك هجران و فراق ياران، مجال خواب نميداد. در اين حال صداي كوبه در به گوش رسيد، علي عليهالسلام برخاست تا ببيند چه كسي در ميزند و اين شاهدي است بر اينكه خواب به ديدگان علي عليهالسلام نيز نيامده بود. علي عليهالسلام در را گشود و زهرا بلند شد و در حالي كه اشك آن خاطرات در چشمانش حلقه زده بود، ديد ابوسفيان بن حرب، پرچمدار مشركين- و عاملِ محرِّكِ جنگ با مسلمانان- است؛ شوهرِ هِند، (آكلة الأكباد) كه با شهيدان اُحُد و عمويش حمزه آنگونه رفتار كرد! ابوسفيان دربارهي آمدن خود به مدينه چنين ميگويد: «همينكه خبر به مشركين
رسيد كه حضرت محمد صلي اللَّه عليه و آله براي حركت به سوي مكّه آماده ميشود و قدرت اسلام آشكار شده و لشكر براي هجوم به مكه آمادهاند، وحشتزده نزد دخترش امّحبيبه (رمله) آمده و ميخواهد روي فرشي بنشيند. دخترش آن را جمع ميكند كه پدر مشركش روي آن ننشيند! و او اندوهگين برميگردد و نزد پيامبر ميآيد و صحبت ميكند اما پاسخي نميشنود. نزد ابوبكر و سپس نزد عمر ميآيد و از آنان ميخواهد كه براي او شفاعت كنند آنان امتناع ميورزند و ميگويند آيا ما پيش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله براي تو شفاعت كنيم؟! به خدا سوگند كه اگر كمترين وسيله را بيابيم، با شما ميجنگيم!» آنگاه ابوسفيان لحظهاي سكوت كرد و خدمت علي بن ابيطالب عليهالسلام عرضه ميدارد: «يا علي! شما نزديكترين خويشان به من هستيد براي حاجتي آمدهام و نااميد برنميگردم! براي من نزد پيامبر خدا شفاعت كن.»
علي عليهالسلام ميگويد: «واي بر تو اي ابوسفيان! به خدا پيامبر بر كاري مصمم است كه در آن يك كلمه با وي نتوانيم سخن گفت!»
ابوسفيان رو به زهرا عليهاالسلام كرد- كه در اين هنگام ساكت بود و حرف نميزد- و با اشاره به حسن كه تازه از خواب بيدار شده و پيش روي مادر راه ميرفت، گفت: «اي دختر محمد صلي اللَّه عليه و آله آيا اين كودك خود را امر ميكنيد كه پناهدهندهي مردم باشد و تا ابدالدهر سيد و آقاي عرب گردد؟!» زهرا به آرامي پاسخ داد: «هنوز كودك من به حدّي نرسيده كه پناهدهنده باشد و احدي نميتواند جز پيامبر پناه دهد!» ابوسفيان نااميد برخاست و اندكي بر در خانه ايستاد و گفت: «اي ابوالحسن كار بر من مشكل شده، مرا اندرزي بدهيد». علي عليهالسلام فرمود: «به خدا راهي سراغ ندارم كه تو را پناه دهد! اما تو بزرگ بنيكنانهاي، برخيز و از مردم پناهندگي بخواه سپس به سرزمينت برگرد.» ابوسفيان با سركشي گفت: «آيا اين براي من فايدهاي دارد؟» علي عليهالسلام فرمود: «ما راهي ديگر براي تو سراغ نداريم.» ابوسفيان برگشت و تصميم گرفت كه رهنمود علي عليهالسلام را به كار بندد. علي و فاطمه عليهماالسلام در را بستند و نشستند و از رحمت خدا نسبت به مسلمانان به اينكه سران قريش با ذلّت و خواري نزد آنها ميآيند (و اينها همان كساني هستند كه در گذشته بر مسلمانان طغيان و استكبار نموده و هر كه را ميتوانستند شكنجه ميدادند) سخن گفتند. نشسته بودند و با يكديگر
صحبت ميكردند تا پاسي از شب گذشت و حسن خوابش برد و آنها نيز خوابيدند و در انديشهي بازگشت به اُمّالقري، مَقرّ كعبهي مُكَرَّمه و مهدكودكي و منزلگاه قريش بودند.
زهرا خوابيد و نزديكيهاي فجر بيدار شد و با رؤياي شيرينِ بازگشت به مكه، دلخوش بود! رشتههاي خاطرات در ذهنش در جَوَلان بودند. شايد از آن روز كه پدرش دعوت خود را بر مردم آشكار نمود و يا آن مراحل سخت كه بر او گذشت يا آن روز كه كودكي بود و دنبال پدرش دلسوزانه حركت ميكرد و ميترسيد كه او را آزاري برسد، ياد ميكرد. ياد آن روز كه پدرش او را ضربالمثل نموده و ميگفت: «فاطمه جان! هرچه دوست داري از من بخواه، اما من نميتوانم به هيچ وجه تو را از خدا بينياز گردانم».
ياد ميآورد چهرهي مادرش، آن همسر باوفا و مهربان پيامبر را كه در حمايت پدرش ميكوشيد. ياد ميكرد آن محاصرهي كُشنده را، در شعب ابيطالب و ياد ميآورد كه به رغم همهي محنتها، خدا هميشه با آنها بوده است! ياد ميكرد آن روز دشوار را كه ابوطالب از جهان ديده فروبست ياد ميكرد مرگ مادر گرانقدر خود را و غم و اندوههايي كه با مرگ ابوطالب بر پدرش هجوم آورد و همچنين ياد ميكرد حوادث هجرت را؛ يعني آن لحظههايي را كه كافر مجرم «حُوَيرث بن نُقَيذ» شترِ سواريِ او و خواهرش را رم داد و آنها را نقش بر زمين كرد و مجرم كافر ديگر هبار بن اسود را كه با خواهرش زينب چه كرد تا كودك خود را در بيابان سقط كرد و به ياد ميآورد اسلام آوردن جمعي از شجاعان قريش را؛ كه در اين حال رشتهي خيالاتش را صوت اذان نماز صبح بلال از هم گُسيخت.
سپاه عظيم مسلمانان متشكل از ده هزار تن، به سوي مكه و بيتاللَّه الحرام رهسپار شد. فاطمه ميديد كه ايّام، مسير طبيعي خود را ميپيمايد، پدرش روزي از وطن خود مخفيانه هجرت كرد و امروز به رَغم مخالفانش سرافراز و با عزت و كرامت بدانجا برميگردد! تنها همين آمادگي براي بازگشت به مكه از عوامل شادكنندهاي بود كه در جان و قلب زهرا عليهاالسلام عكسالعمل آن ميپيچيد، تا كفهي ميزان متعادل شود و محروميت و رنج به عزّت و كرامت مبدّل گردد! و كفّار مكه را ذليل و سرافكنده سازد و بلدِ امين، كه از آن
رانده شدند، درهايش را به روي آنها بگشايد و دامن بگستراند.
ده روز از ماه رمضان سال هشتم هجرت گذشته بود كه سپاهيان اسلام به فرماندهي پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله عازم مكه شدند و «ابارهم غفاري» را جانشين خود در مدينه ساختند. زهرا نيز با جمعي ار خانوادهي پيامبر راهي مكه شد تا شاهد بازگشت ظفرمندانه و نصر مبين باشد! او در عين حالي كه در طريق پيروزي بود، در خال گرد و غبار راه، به نقطهاي كه نزديك بود او خواهرش امّكلثوم هنگام هجرت به مدينه جان بسپارند توجّه كرد و حتّي آن هم از نظرش پنهان نماند و داغ دلش تازه شد! «رقيه كجاست؟ زينب كجاست؟» آنها نيز مانند وي هجرت كردند و ستم كشيدند و قضاي الهي دربارهي آنان فرود آمد! امّا فاطمه اينك برميگردد ولي از سه خواهرش جز أُمّكلثوم، باقي نمانده و آن دوي ديگر رخ در نقاب خاكِ يثرب كشيدهاند! رؤياها هنوز تمام نشده است كه به امّالقري (مكّه) نزديك ميشود و اندوه و حسرت وي را رها نميسازد. كاروان به محلِ «مرّالظهران» رسيد، آنجا كه اردوگاه لشگر پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود و براي نبردي سرنوشتساز آماده ميشدند. روز به آخر رسيد ابوسفيان پسر حرب آمد؛ در حالي كه همراه با عباس بن عبدالمطلب بر تركِ استر متعلّق به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله سوار بود، شب را پيش عباس ماند و منتظر دستور پيامبر دربارهي مردم بود، چون صبح شد و سپيده دميد خدمت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله آمد و اسلام آورد! عباس گفت: «يا رسولاللَّه، ابوسفيان مردي جاهطلب است، وي را امتيازي دهيد.» مصطفي صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «آري، كسي كه به خانهي ابوسفيان درآيد، در امان و همچنين كسي كه درِ خانه را به روي خود ببندد و يا كسي كه داخلِ مسجدالحرام شود، در امان است!» (1)آنگاه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله عباس را فرمود: «ابوسفيان را تنگهاي از وادي و نزديكي پوزهي كوه نگهدار، تا وقتي كه سپاهيان خدا حركت ميكنند شوكت آنها را ببيند!» سپاه مؤمنان از «مرالظهران» حركت كردند و صبح روز چهارشنبه (هفده ماه رمضان سال هشتم هجري) به مكه رسيدند. ابوسفيان سپاه عظيم مسلمين را مشاهده كرد و به مكه برگشت و در نقطهاي مرتفع ايستاد و گفت:
«اي گروه قريش! هماكنون محمّد صلي اللَّه عليه و آله با سپاهي ميآيد، كه ياراي مقابله با آن را
1) السيره، ج 4، ص 39.
نداريد! حال اگر كسي به خانهي ابوسفيان داخل شود در امان است و كسي كه درِ خانهاش را به روي خود ببندد در امان است و كسي كه به مسجدالحرام درآيد در امان است.»
مردم با شنيدن اين سخنان پراكنده شدند، گروهي به خانههاي خود رفتند و گروهي به مسجدالحرام پناهنده شدند. همينكه مركب پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به «ذي طوي» رسيد، آن حضرت در جمع بزرگان صحابه سوار بر مركب توقف كرد، در حالي كه از روي تواضع براي خدا، سر به زير افكنده بود و سپس سپاه را براي ورود به شهر عتيق، منظم كرده و به گروههايي تقسيم نمودند و بر هر گروه يكي از بزرگان صحابه را گماشتند. پرچم در دست سعد بن عبادهي انصاري بود.- و در حالي كه لشگر از پيش روي ابوسفيان، در تنگه حركت ميكرد- سعد چنين گفت:
«الْيَوم يَوم الْمَلْحَمَة، الْيَوْم تَسْتَحلّ الْحُرْمَة اليَوم أَذَلّ اللَّه قُرَيش».
«امروز روز پيكار خانمان برانداز است. امروز حرمتها هتك شود. امروز خدا قريش را خوار كرد.»
همان طور كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله از كنار ابوسفيان حركت ميكردند، ابوسفيان عرض كرد: «يا رسولاللَّه! نشنيديد سعد چه گفت؟» فرمود: «چه گفت؟» عرض كرد: «چنين و چنان گفت!» عثمان و عبدالرحمان بن عوف گفتند: «يا رسولاللَّه در امان نيستيم؛ زيرا كه او را در جمع قريش نفوذ و سطوتي باشد!» پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «بلكه امروز روزي است كه كعبه تعظيم شود. امروز روزي است كه خدا قريش را عزّت ميدهد.» آنگاه كسي نزد سعد فرستاد تا پرچم از او بستاند و به دست پسرش قيس بن سعد بن عباده بدهد. (1)آنگاه پيامبر، پسر عمهاش زبير بن عوام، پسر برادر حضرت خديجه را فرمود: پرچم اسلام را در بلندترين نقطهي حجون، بالاي شهرِ مكه افراشته دارد و بدو گفت: «اين پرچم را استوار
1) امّا به روايت ابناسحاق، سعد بن عباده اين شعر را كه نشان از جنگ و خونريزي و انتقامجويي داشت، سر داد و چون گفتار او به پيامبر صلي اللَّه عليه و آله رسيد، علي عليهالسلام را فرمود: خود را به سعد بن عباده برسان و پرچم را از وي بگير و خود آن را به مكّه درآر. سيرهي ابنهشام، ج 4، ص 406، چاپ المكتبة العلميّه- بيروت مترجم
دارد تا من بيايم. همين كه لشكر زبير به حجون رسيد، عباس بن عبدالطلب بدو گقت: «اينجا همان جايي است كه رسول خدا فرمود پرچم را نگه داري.»
چه جاي خوشوقتي است براي فاطمه زهرا عليهاالسلام كه ببيند پرچم رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله در جايي برافراشته شده كه مادرش آرميده است! از اين وفاداري پدر نسبت به مادرش ديدگان فاطمهي زهرا گريان شد! كه حتي در اوج پيروزي فراموش نميكند كه پرچم پيروزي در جايي بلند است كه روح پاك مادرش تحقّق رؤيايي را مشاهده كند، كه قبل از مرگ آرزوي آن را داشت و ببيند پرچم نبيّاللَّه را كه برافراشته و در اهتزاز است و ببيند كه پرچم شِرك تا ابد از سرزمين مكه برچيده شد!
براي پيامبر در حجون نزديك قبر امّالمؤمنين خديجه، خيمهاي زدند كه دخترش زهرا عليهاالسلام نيز با وي بود و اين شادماني بزرگ اندوه حادثهاي را كه براي خواهرش هنگام هجرت پيش آمد، تحتالشعاع قرار ميداد. اما پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله اين حوادث را فراموش نكرده است. پيامبر به فرماندهان لشگر فرمان داد: جز با كساني كه سر جنك دارند نجنگند و چند نفر را استثنا كرد و نام برد و دستور قتل آنها را صادر كرد و گفت كه حتيّ اگر در زير پردهي خانهي كعبه وارد شوند، انها را بُكشند! از جله «حويرث» بود، كه شوهر زهرا علي عليهالسلام او را به قتل رسانيد.
مسلمانان فرياد ميزدند، آنچنان فرياد بلند و باشكوه كه كوهها از ترس و وحشت ميخواست متلاشي شود و همهي مكّه به آهنگ ده هزار رزمندهي مسلمان گوش ميدادند كه فرياد ميزدند و ميگفتند:
«اللَّه اكبر،اللَّه اكبر، لا اِلهَ اِلّا اللَّهُ وَحْدَهُ، صدق وعده، و نصر عبده و اعزّ جُندَه وَ هَزَم الأحزاب وَحْدَه، لا اِلهَ اِلّا اللَّهُ وَاللَّهُ اَكبر»
مصطفي صلي اللَّه عليه و آله رو به خيمهي خود نهاد، آنجا كه زهرا انتظارش را ميكشيد. اين خيمهي فرماندهي بود كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله معركهي فتح اَعْظَم را اداره ميكرد و اين آيهي كريمه را ميخواند:
(وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً). (1).
1) اسراء: 81.
«حق آمد و باطل رفت. همانا باطل از ميان رفتني است.»
شورِ حماسهي مسلمانان بالا گرفت و فرياد تكبير و تهليل و ثناگويي حق تعالي فزوني يافت! چنان كه گويي مردگان نيز اين فريادها را ميشنيدند! آيا «ياسر و سميّه» و ديگر مؤمنان در گذشته، كه جهاد كردند و پذيراي شهادت شدند، نيز ميشنوند؟! آيا امّالمؤمنين، خديجه، ميشنود؟ پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به ما ميگويد: «مردگان صداي پاي عابرين را ميشنوند و سلام را پاسخ ميدهند (1)و برخي در نعمت و برخي در عذاباند!» حال كه چنين است ترديدي نداريم كه امّالمؤمنين خديجه در عالم ديگر با اين پيروزي آشكارا و نويدبخش بسيار شادمان است! أُمّهاني دختر ابوطالب كه زوجهي «هبيرة بن ابيوهب مخزومي» است ميگويد: «همينكه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله از بالاي شهر مكه وارد شد، دو مرد از بنيمخزوم، كه به گفتهي ابنهشام «حارث بن هشام» و «زهير پسر ابياُميّة بن مغيره» بودند، فرار كرده نزد من آمدند، برادرم علي بن ابيطالب عليهالسلام نزد من آمد و آنها را ديد و گفت: به خدا آنها را به قتل خواهم رساند؛ من درِ خانهام را به روي آنها بستم و خدمت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله رسيدم. آن حضرت بالاي شهر مكه بود، ديدم از قدحي- كه در آن اثري از خمير ديده ميشد- خود را شست و شو ميدهد و فاطمه دخترش، با پوشش خود آن را استتار ميكند، همينكه شست و شو كردند، لباس خود را بر تن نموده، آنگاه هشت ركعت نماز ظهر و عصر را خواندند و رو به من كرده و گفتند:
«مرحباً و اهلاً يا امّهاني ماذا جاء بك».
«امّهاني خوشآمدي. براي چه كاري آمدهاي؟»
من خبر آن دو مرد و سخن علي عليهالسلام را دربارهي آن دو به حضرتش گزارش دادم، فرمود: «كسي را كه تو پناه دادي ما نيز پناه داديم و كسي را كه امان دادي امان دهيم، آنها را نكشيد!» (2).
پيامبر كمي استراحت كردند تا مردم پس از موج خروشان ايجاد شده به خاطر فتح، آرام گيرند، آنگاه در ميان جمع انبوه مردم به مسجدالحرام وارد شدند و سپس در حالي كه سوار شتر بودند، هفت بار طواف كردند. طواف كه تمام شد دستور دادند درِ كعبه گشوده شود و بر در خانه ايستادند و خطبهي فتح ايراد فرمودند و گفتند:
«اي گروه قريش! فكر ميكنيد با شما چه خواهم كرد؟»
پاسخ دادند: «خوبي و خير، برادري كريم و برادر زادهاي كريم هستي.»
فرمود: «برويد كه همه شما آزاديد»؛ «اِذْهَبُوا فَأَنَْتُم الطُّلَقاء».
آن روز گرم و سوزان به پايان آمد و آرام آرام شب با هواي ملايم فرارسيد، حركتها و هياهوها همچنان ادامه داشت، امّالقري دو بالِ خود را بر فرزندان خود- مهاجرين از سفر برگشته و جمعي از انصار كه به مكه آمده بودند و گروهي ديگر از مسلمانان- بگسترانيد.
عنايت خداوندي اين جمع انبوه را، كه تاريخ در زندگي رهبران، جز حضرت محمد صلي اللَّه عليه و آله به ياد نداشت، همراهي ميكرد و انفاس روحانيِ فرشتگان، با قلوبِ حزب اللَّه مصافحه ميكردند و پيروزي آنها را بر حزب شيطان تبريك ميگفتند.
در اين موقع حساس، فاطمه زهرا عليهاالسلام از پدر دور نبود. در بستر خود بيدار بود و خواب بر ديدگانش گذر نميكرد. مشتاق آن بود كه در اين شب طولاني، مادرش خديجه در گذرش مجسّم ميشد و از بالا محبوبش پيامبر را در اين روز خجسته و ميمون، نظاره ميكرد و نيز مشتاق بود كه دو خواهر خفته در خاكِ مدينهاش، ميبودند و روحشان بر بَلَد عتيق پَر ميگشود و به خويشان و يارانِ به جاي مانده گذر ميكردند و در اين جشن شادي و پيروزي درخشان شركت ميجستند.
در اين لحظات، قلب لطيفش يادِ كودكي و خانهي پدر ميكرد كه در جمع خانواده و زندگي توأم با محبت و صفا، روزگار خوشي داشت! دوست داشت آن شب را همچنان بيدار باشد و شب زندهداري كند تا صداي با طراوت بلال براي اذان نماز صبح از فراز كعبهي مكرّمه بشنود و آواي تكبير از بالاي حرم اقدس بلند شود و عالم هستي در برابر جلال و عظمتِ دعا سر فرود آورد و مؤمنان بسترها را ترك گويند و راهي مسجدالحرام
شوند تا براي نخستين بار در تاريخ اسلام، فرضيهي صبح را، در كنار خانهي كهن توحيد- و مطهّر شده از لوثِ بتها- به جا آورند.
علي عليهالسلام نيز براي نماز صبح آماده ميشد. صدا زد: «امّالحسن! در خوابي؟» و زهرا در حالي كه با شنيدن بانگ اسلام از بالاي حرم شريف اشك شوق ميريخت و تحت تأثير اين فضاي شكوهمند قرار گرفته بود- كه ده هزار مسلمان يكباره نماز صبح را در مسجدالحرام ميخوانند- بيدرنگ جواب داد: «نه، اي ابوالحسن! در خواب نيستم. برآنم كه از اين بازگشت پيروزمندانه لذّت ببرم و كاملا بيدارم. گويي بيم آن دارم كه اگر به خواب رفتم تصور كنم كه آنچه ميبينم خواب و رويا باشد».
زهرا عليهاالسلام نماز صبح را خواند و پس بيداريِ طولاني آن شب، اندكي خوابيد. صبح شد و او آرزو ميكرد كه به خانهي زادگاه خود، آنجا كه در كودكي او و علي عليهالسلام زندگي ميكردند، بازميگشت. اما اين خانه بعد از هجرت به مالكيت عقيل پسر ابوطالب درآمده است. اسامة بن زيد از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله ميپرسد: «كجا فرود ميآييد؟ در خانهتان در مكه؟» و پيامبر در جواب او ميگويد: «مگر عقيل براي ما محله يا خانهاي گذاشته است؟!» (1)چنين به نظر ميرسد كه پيامبر در همان قبّهاي كه در حجون- بالاي شهر مكه- براي حضرتش برپا شده بود بسر ميبرد و مردم گروه گروه به دين خدا درميآمدند!
در اين ميان اشرافِ «هوازن و ثقيف» متّحد شده و عِدّه و عُدّه فراهم آوردند و بر ضدّ مسلمانان شوريدند. پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله با نيروي دوازده هزار نفري كه ده هزار مهاجر و انصار و دو هزار از اهالي مكه بودند، روز شنبه (ششم شوال سال هشتم هجري) از مكه حركت كرد و در وداي حُنين- كه سه روز با مكه فاصله دارد- به مصاف با آنان پرداخته، آنها را شكست دادند و غنايم فراواني به دست آوردند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نخست بهرهاي از آن غنائم به «مؤلّفة قلوبهم» داده و سهم ايشان را افزودند.
زهرا عليهاالسلام از خود ميپرسد: آيا كدام خانه را پدرم براي سكونت برميگزيند؟
انصار نيز پس از فتح مكّه و واقعهي «حُنين» همين پرسش را داشتند. آنها فكر
1) السيره، ج 4، ص 48؛ تاريخ طبري، فتح مكه.
ميكردند كه پيامبر در مكّه رحل اقامت خواهد افكند؛ زيرا آنها شادماني پيامبر را پس از فتح مكه و اسلام آوردن مردم و توجه آن حضرت به تأليف قلوب آنها و شوق بازگشت به مكه را پس از هجرت ميديدند. يكي از انصار ميگفت: «رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله به ديدار قوم خود نايل آمد» و شاعر انصار «حسان بن ثابت» شعري گفت و در آن رفتار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در افزودن عطاي «مؤلّفة قلوبهم»؛ يعني اهل مكه را مورد انتقاد قرار داد و گفت:
«و أئتِ الرسول فقل: يا خير مؤتمن
للمؤمنين إذا ما عُدِّد البشر...».
«نزد پيامبر برو و بگو اي بهترين امين بشريت براي مؤمنان.
به كدامين دليل، سَلُيم (اهل مكه) كه كوچ دادند، بر آن قوم كه پناه دادند و ياري نمودند مقدّم داشته شوند؟!
آنها كه خداوند انصارشان ناميد به اين جهت بود كه دين هدايت را ياري دادند و در جنگ، آنگاه كه شعلهور ميشد يار و مددكار بودند.
و در راه رضاي خدا شتاب كردند و پذيراي ناملايمات شدند و بيم و هراس به خود را نداده، دلتنگ نشدند.
در حالي كه مردم به خاطر تو بر ما تاختند و ما را جز شمشير و نيزه ياوري نبود.
ما سستي و شكست به خود راه نداديم و از ما لغزشي ديده نشد و مردم ديگر به لغزش و انحراف كشيده شدند.»
فاطمه عليهاالسلام صداي حسّان را شنيد و مردم مكه نيز شنيدند. او فكر ميكرد اين عتاب، به خصوص از انصار، بيهوده نيست! نگران بود كه پدرش با وضعي دشوار روبرو است هر چند اطمينان كامل داشت كه حضرتش از اين وضع دشوار راه نجات دارد، امّا در هر حال فاطمه از اين واقعه رنج ميبرد و بدرستي نميدانست چه وضعي پيش خواهد آمد! تا اينكه شنيد پدرش در خيمهي خود به استقبال نمايندهي انصار، سعد بن عباده شتافت كه از گلايه و شكوهي انصار نگران بود مصطفي صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «اي سعد! نظر تو در اين باره چيست؟» سعد پاسخ داد: «يا رسولاللَّه! من نيز جداي از قوم خود نيستم».
فاطمه عليهاالسلام ملاحظه كرد كه پدرش هيچگونه احساس نگراني و دلتنگي ننمود و در چهرهي او چيزي كه نشانهي خشم هرچند ناچيز باشد، ديده نشد، بلكه با عطوفت و مهرباني
از وي خواست انصار را جمع آورد. سعد، رفت و انصار را فراخواند و به محضر پيامبر آورد و گفت: اينك انصار آمادهاند.» پيامبر در ميان جمع انصار آمد و حمد و ثناي الهي گفت و آنگاه فرمود:
«اي گروه انصار، اين چه سخني است كه از شما براي من نقل كردهاند؟ دربارهي من چه فكر ميكنيد...؟ آيا با آمدن من خداوند شما را از گمراهي به راه هدايت نياورد؟! از تهيدستي بينياز نكرد؟ با ايجاد ألفت ميان دلهايتان از دشمني نرهانيد؟».
آنها پاسخ دادند:
«چرا، خدا و پيامبر خدا را منّت و تَفَضُّلِ افزونتري است!»
فرمود: «اي گروهِ انصار آيا مرا پاسخ نميدهيد؟»
گفتند: «يا رسولاللَّه! چگونه پاسخ دهيم، منت و فضل از آن خدا و پيامبر اوست.» پيامبر صلي اللَّه عليه و آله همچنان با آنها مدارا كرد تا آنجا كه فرمود:
«به خدا سوگند اگر ميخواستيد ميگفتيد- و درست هم ميگفتيد و تصديق گفتار شما ميشد- كه: نزد من آمدي در حالي كه تو را تكذيب كردند و ما تو را تصديق كرديم. بيياور بودي ياريات نموديم، آواره بودي، پناهت داديم. تهيدست بودي، تو را شريك دارايي خود ساختيم.
اي گروه انصار، آيا تصور ميكنيد كه من با برگِ سبزي از دنيا، قومي را دلخوش ساختم، اما شما را به اسلام آوردنتان رها كردم؟!
اي گروه انصار! آيا راضي نيستيد كه مردم، گوسفند و شتر بِبَرند، اما شما با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله به خانههايتان برگرديد؟
سوگند به آنكه جانم در دست قدرت اوست، اگر هجرت نبود، من هم مردي از انصار بودم، و اگر مردم به سويي بروند و انصار به سوي ديگر من به جرگهي انصار ميپيوندم! بار خدايا! انصار را رحمت كن و نيز فرزندان انصار و فرزندانِ فرزندانِ انصار را!.»
انصار باشنيدن اين سخنان گريستند و اشك بر چهرهها جاري ساختند و با ايمانِ هرچه تمامتر فرياد برآوردند:
«اي پيامبر خدا، به سهم و بهرهي خود راضي هستيم!»(1).
فاطمه زهرا عليهاالسلام گريهي آن قوم را پس از نگرانيشان ديد و اطمينان كرد كه هر پيشآمد دشواري، در برابر خدا و پيامبر او آسان شدني است. فكر ميكرد كه آن عتابي را شاعرِ انصار، «حَسّان» در قالب شعر بر زبان راند، تأثير نامطلوبي بر دلها جاي گذارد، اما ديد كه اثر مطلوب بر جاي نهاد و آن گريهها از روي صدق ايمان و رضاي نفس، نشانهي لبريز شدن قلوب آنها از محبّت است. تمام اهل مكه نيز گريستند و فهميدند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به سرزمين هجرت (مدينه)- كه آنجا را منزل و اقامتگاه خود برگزيده- بازميگردد. زهرا نيز سرزمين كودكياش را وداع گفت و اقامت او در آنجا از دو ماه و چند روز تجاوز نكرد.
در ماه رمضان سال «هشتم هجرت» به مكه آمد و در اواخر ماه ذيقعدهي همان سال، پس از انجام عمره، همراهِ پدرش رهسپارِ شهر انصار (مدينه) شد و گويي تمام آنچه رخ داد، به مثال رؤيايي بود كه فاطمه در نخستين شب پس از فتح از آن سخن ميگفت. انبوهِ مسلمانان، با سرپرستي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله برگشتند.
در اين سفرِ سرنوشتساز دو پيروزي به دست آوردند: يكي فتح بزرگِ مكّه! ديگري پيروزي در جنگ حُنين! زهرا برگشت در حالي كه از دستاورد مسلمانان و سيادت واقعيشان- كه از رهگذر آيين استوار اسلام تحقّق يافته بود- احساس غرور و سربلندي ميكرد و از ديدار مكّه بسيار خوشوقت بود و ميديد كه گروهها از سراسر شبه جزيره، نزد پدرش ميآيند و با رغبت، اسلام ميآورند و گروههايي نيز از مكه همراه ديگر مردم، در زير پردهي شب و يا در روشنايي روز ميآيند و از پيامبر ميخواهند آنها را عفو كند و از خطايشان درگذرد، حتّي هند جگرخوار، نزد عثمان بن عفان آمد و به همراه او به حضور پيامبر شتافته و اذن ميطلبد و در حالي كه نقاب بر چهره دارد با پيامبر بيعت ميكند! (2).
چه منظرههاي مسرّتانگيزي، كه دل هر فرد باايمان را شاد ميكرد! اينك قلب زهرا
و پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله آرام گرفته و ميوههاي دعوت به خدا و صبر در برابر ناملايمات را ميچينند. اسلام به تمام محلّههاي مكه و مدينه گسترش يافته و قريهها و قصباتِ اطراف اين دو شهر را پوشش داده است.
پيامبر صلي اللَّه عليه و آله پس از بازگشت به مدينهي منوره و مطمئن شدن از صلحي كه در حديبيه، در سال ششم هجري با قريش بسته بود، نشر دعوت اسلام را به خارج شبه جزيرهي عربي آغاز نمود، تا فرمان خداوند را در خصوص رسالت جهانياش كه در آيهي كريمهي: (وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ) بيان شده بود تحقّق بخشد. از اينرو، نامههايي را كه با مُهرِ آن حضرت زينت شده بود، براي شاهان و اميران فرستاد و آنان را به پذيرش اسلام فراخواند.
يكي از اين نامهها، نامهاي بود كه به وسيلهي «حاطب بن ابيبلتعه» براي «مقوقس» پادشاهِ مصر فرستادند مقوقس، پيك نامهرسان پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله را احترام كرد و با وي هدايايي خدمت آن حضرت فرستاد كه مهمترينِ آنها دو كنيز بودند؛ «ماريهي قبطيه» و خواهرش «سيرين» كه در سال هشتم هجري به مدينهي منوره رسيدند و پيامبر صلي اللَّه عليه و آله سيرين را به حَسّانِ بن ثابت شاعرِ معروف هديه كردند و ماريه را براي خود نگه داشتند. ماريه كه محبّت پيامبر را جذب كرده بود، حسادت همسران پيامبر، به ويژه عايشه را برانگيخت، تا آنجا كه گفت: «هرگز از هيچ زني حسد نبردم آنگونه كه از ماريه قبطيه حَسَد بردم؛ زيرا او از زيبايي برخوردار بود و پيامبر او را در آغاز ورودش در خانهي حارثة بن نعمان منزل داده و بيشتر روز را نزد وي بسر ميبردند و اين موجب ناراحتي عايشه- كه در همسايگي وي بود- گرديد. از اينرو، پيامبر ماريه را به نقطهي دوري از شهر مدينه به نام «عاليه» منتقل كرد و در آنجا نزد او ميرفت كه اين نيز موجب ناراحتي بيشتر عايشه ميشد! در همان ايّام نشانههاي بارداري در ماريه ظاهر شد و پيامبر از اين امر بسيار خرسند گرديد. اين خبرِ خوش در شهر مدينه پيچيد كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله در انتظار فرزندي از ماريهي مصري به سر ميبرد. زهرا نيز بسيار شادمان بود و آرزو ميكرد به جاي دو فرزند پيامبر عبداللَّه و قاسم، برادري داشته باشد.
همزمان با اين خبر خوش، خبر مسرّتبخش ديگري به گوش ميرسد كه زهرا عليهاالسلام
انتظار نوزاد ديگري را ميكشد! چند هفته گذشت و هنگامي كه سپاه پيروز اسلام از مكه برميگشتند و «سيرين» در محلّ عاليه، از خواهرش «ماريه» پرستاري ميكرد تا اينكه وضع حمل او فرارسيد و خبر آن را به پيامبر دادند و آن حضرت قابلهاي به نام «سَلمي» همسر ابيرافع را طلبيد و خود به كناري مشغول نماز و نيايش شد كه صداي نوزاد به گوش رسيد و سلمي شتابان نزد رسولاللَّه آمد تا نويد تولد فرزندش را به او بدهد؛ مصطفي صلي اللَّه عليه و آله سلمي را گرامي داشت و نزد ماريه رفت و تولّد فرزندش را تهنيت گفت!- فرزندي كه مادرش را از بردگي ميرهانيد- آنگاه كودك را در بغل گرفت و بر او نام «ابراهيم» نهاد و به اين اسم، به نام پدر انبيا، ابراهيم تبّرُك جُست. زهرا عليهاالسلام نيز به شادماني پدر، در اين ولادتِ جديد خوشحال بود و ميديد كه زنان قريش براي شير دادن ابراهيم مسابقه ميدادند و سعي ميكردند ايت افتخار را به دست آورند كه فرزند مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را دايه باشند. از آن ميان پيامبر «امسيف» همسر «ابيسيف قين» را برگزيد و نيز گويند، «أُمّبرده» دختر منذر انصاري را انتخاب كرد. (1)و به وزن موي سر ابراهيم به فقراي مدينه طلا صدقه داد و دو گوسفند قرباني نمود.
فاطمه شادماني پدر و اُنس و علاقهاش را به ابراهيم، با رُشد تدريجي او شاهد بود و دوست ميداشت همهي دنيا در اين شادي و مسرّت با وي همراه باشند! اين خبر مسرّتبخش نيز در مدينه شايع شد كه زهرا عليهاالسلام در انتظار نوزادي است!
با گذشت ايام و حوادث، غزوهي تبوك- كه آخرين غزوهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بود فرارسيد و مصطفي صلي اللَّه عليه و آله با سپاهي به عدد سي هزار به آن غزوه رهسپار شد اين سپاه را «سپاه عُسرت» ناميدند؛ چرا كه به اندازهي كافي هزينه و سلاح و اسب و شتر وجود نداشت كه اين لشگر را پاسخگو باشد، تا آنجا كه پيامبر پارهاي مجاهدان را به جهت نداشتن مركب سواري برگردانيد! در ماه رجب (از سال نهم هجرت)، رسول خدا با آن سپاهِ انبوه حركت كرد و منافقان و پارهاي از مؤمنان كه قرآن آنها را متخلّفين ناميده از همراهي سپاه خودداري كردند كه تفصيل آن در سورهي برائت آمده است.
1) الطبقات الكبري، ترجمه ابراهيم، ج 1، ص 135.
پيامبر خدا در مدينه (محمد بن مسلمه) را گماشت و علي بن ابيطالب عليهاالسلام را براي سرپرستي خاندانش برگزيد كه منافقان شايع كردند پيامبر صلي اللَّه عليه و آله علي عليهاالسلام را دوست ندارد، به اين جهت علي عليهاالسلام به پيامبر ملحق شد امّا پيامبر صلي اللَّه عليه و آله او را برگردانيد و بدو فرمود: «آيا خشنود نيستي كه براي من همانند هارون براي موسي باشي، با اين فرق كه پيامبري پس از من نيست»؛ «أفَلا ترضي أن تكون مِنّي بمنزلة هارون مِن موسي، إلّا أنّه لَيس نَبِيّ بَعدي» (1).
در آن هنگام پيامبر صلي اللَّه عليه و آله درگير غزوهي تبوك بود، كه امّكلثوم بيمار شد و در ماه رمضان همان سال (سال نهم هجري) پيامبر از تبوك بازگشت. رفتار فاطمهي زهرا پس از ولادت دختر كوچكش عجيب بود! روزي نميگذشت كه فاطمه عليهاالسلام به ديدار خواهرش امّكلثوم نرود و نگران روزي بود كه صبح بدون او طلوع كند! بيماري امّكلثوم شدت گرفت و بر همگان روشن بود كه با مرگ دست و پنجه نرم ميكند. همه دور بستر او را گرفته بودند و با آخرين نگاه، وي را بدرقه ميكردند كه امّكلثوم رخت بربست. او در خانهي شوهرش عثمان بن عفان درگذشت و جسدش را براي دفن به تربت پاك بقيع در كنار خواهرش زينب بردند، مصطفي صلي اللَّه عليه و آله بر جنازهاش نماز خواند و آنگاه در كنار قبرش نشست و علي بن ابيطالب، فضل بن عباس و اسامة بن زيد، به درون قبر رفتند و جنازهاش را در لَحَد نهادند. خداي رحمت كند امّكلثوم را كه پيش از آنكه فاجعهي مرگ پدر را ببيند بدرود زندگي گفت. زهرا عليهاالسلام با چشم اشكبار به خانه خود برگشت در حالي كه قلبش از درد فراق و سوز وداع اندوهگين بود! برگشت تا دو دختر خردسالش زينب و امّكلثوم را- كه نام خواهران گرامياش را بر خود داشتند- پرستاري كند. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله رهسپار خانهي دخترش فاطمهي زهرا شد و نزديك او نشست و زينب را كه تازه به راه افتاده بود، بازي ميداد و امّكلثوم را صدا ميزد، گويا عزيز از دست رفتهاش را ياد ميكرد و آنگاه به خانهي ماريه رفت تا از ديدار فرزندش ابراهيم بهره گيرد و او را دعاي خير نمايد.
1) صحيح بخاري، باب غزوه تبوك.
خداي متعال فرمود:
«همانا، خدا ميخواهد آلودگي را از شما خاندان بزدايد و پاك و پاكيزهتان گرداند.»
(إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)
در شأن نزول اين آيه گفتهاند كه دربارهي پنج تن نازل شده است: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله، علي عليهالسلام، فاطمه عليهاالسلام، حسن و حسين عليهماالسلام و برخي از ابنعباس نقل كردهاند كه اين آيه دربارهي همسران پيغمبر نازل شده (؟!) عكرمه گويد: «حاضرم مباهله كنم كه آيه فقط درباره همسران آن حضرت نازل شده است!»
اگر مقصود اين است كه همسران پيامبر سبب نزول آيهاند صحيح است و اگر مراد اين باشد كه تنها دربارهي آنان نازل شده، اين جاي مناقشه و ايراد است؛ زيرا رواياتي وجود دارد، دالّ بر اينكه مرادِ آيه فراتر از آنها است.
ترمذي از انس بن مالك روايت ميكند كه گفت:
پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله به مدت شش ماه هنگامي كه براي نماز صبح به مسجد ميرفتند، به خانه فاطمه عليهاالسلام سر ميزدند و ميگفتند:
«الصلاة الصلاة يا اهل البيت (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)».
«اي اهلبيت، نماز، نماز. همانا خداوند ميخواهد آلودگي را از شما خاندان بزدايد و پاك و پاكيزهتان گرداند.»
ابنجرير از سعد نقل كرده كه گفت: هنگامي كه بر رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله وحي نازل شد، بپا خاست و دست علي و فرزندانش و فاطمه دخترش را گرفت و آنها را زير عباي خود برد و آنگاه گفت:
«بار خدايا! اينها خاندان من و اهلبيت مناند».
در صحيح مسلم از قول «يزيد بن حبان» آمده است كه گفت:
«من و حصين بن سرة و عمر بن مسلمه، نزد زيد بن ارقم رفتيم همينكه نزد وي نشستيم حصين به او گفت: اي زيد! تو خير فراواني بردهاي، پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله را ملاقات كردي. حديث او را شنيدي. در ركاب او نبرد كردي و پشت سرش نماز خواندي. پس براي ما روايت كن، آنچه را كه از پيامبر خدا شنيدهاي. زيد گفت: اي پسر برادر! به خدا من پير شدهام، زماني بر من گذشته و بعضي چيزها را كه از پيامبر شنيدم فراموش كردهام. پس آنچه را حديث كردم بپذيريد و آنچه را نگفتم تكليف نكنيد، سپس گفت: «روزي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در نقطهاي بنام «خُمّا» بين مكه و مدينه، براي ما خطبهاي ايراد كردند، حمد و ثناي الهي گفته و به موعظه و تذكر پرداختند و آنگاه فرمودند: اما بعد، مردم آگاه باشيد كه من هم انساني هستم كه بزودي فرمان پروردگارم ميرسد و دعوت او را اجابت خواهم كرد، من در ميان شما دو چيز گرانقدر را ميگذارم، نخستين آنها كتاب خداوند بزرگ است و به قرآن توصيه و ترغيب فرمود، سپس فرمود: و اهلبيت من، خدا را دربارهي اهلبيت من بياد داشته باشيد خدا را دربارهي اهلبيت من بياد داشته باشيد، خدا را دربارهي اهلبيت من بياد داشته باشيد!»
حصين گفت: «اي زيد! اهلبيت آن حضرت كيايند؟ آيا همسران او اهلبيت او نيستند؟! زيد گفت: همسران او هم از بستگان او هستند. اما اهلبيت آن حضرت كسانياند كه صدقه پس از او بر آنها حرام است. حصين پرسيد: آنها چه كساني هستند؟ زيد در پاسخ گفت: «آنها آل علي عليهالسلام و آل عقيل و آل جعفر و آل عباساند. گفت: «بر همه اينها صدقه پس از او حرام است؟ پاسخ داد: آري».
در روايت ديگر است كه حصين پرسيد: «اهلبيت او كيانند آيا همسرانند؟ زيد گفت: «نه، به خدا سوگند، زن مدتي با مرد است، آنگاه او را طلاق ميدهد و پيش پدر و خويشان خود برميگردد. اهلبيت او نسل او هستند كه از او پديد آمدهاند؛ كساني كه صدقه بر آنها پس از وي حرام شده است».
ابنكثير گويد: «در اين روايت چنين آمده، ولي روايت اول ترجيح دارد. و آن را بايد اخذ كرد و روايت دوم محتمل است كه خواسته باشد اهل را، كه در حديث از آن سخن
گفته شده، تفسير كند كه مقصود از آنها خاندان او هستند؛ يعني آنها كه صدقه بر ايشان حرام است. يا اينكه خواسته بگويد: مقصود از «اهل» فقط از همسران نيست، بلكه آنها هستند و «آل او» و اين احتمال ارجح است؛ چرا كه ميان اين دو روايت جمع ميكند.»
همچنين ابنكثير آورده است كه: «حسن بن علي عليهالسلام بر منبر رفت و چنين گفت: اي اهل عراق، از خدا بهراسيد در حق ما، ما فرمانروايان شما و ميهمانان شماييم، ما اهلبيت پيامبريم، آنها كه خداوند دربارهي ايشان فرمود (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) و اين سخن را حسن بن علي عليهالسلام همواره گفت تا احدي از اهل مسجد نماند مگر آنكه فرياد به شيون و گريه برآورد!»
و نيز ابنكثير آورده است كه: «علي بن الحسين عليهماالسلام به مردي از اهل شام فرمود: «آيا در سورهي احزاب نخواندهاي (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) پاسخ داد: چرا، شما همانها هستيد؟ امام فرمود: آري.» (1).
در «اسباب النزول» واحديِ نيشابوري، از قول عطاء بن ابيرباح، آمده كه گفت: كسي كه از امّسلمه شنيده بود حديث كرد كه ميگفت: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در خانهي من بود، فاطمه عليهاالسلام نزد او آمد و با خود ظرفي از غذا داشت. آن را نزد پيامبر برد. آن حضرت به فاطمه گفت: شوهر و دو فرزندانت را نزد من فراخوان. امّسلمه گويد: علي و حسن و حسين آمدند و داخل شدند و نشستند و از آن غذا تناول كردند. پيامبر بر بستر خود آرميده و زير بدن مباركش عباي خيبري بود. من در حجره نماز ميخواندم كه خداوند اين آيه را نازل فرمود:
(إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).
امّسلمه گويد: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كنار آن عبا را گرفته و آنان را به وسيلهي آن بپوشانيد، سپس دستهاي خود را به سوي آسمان بلند كرد و گفت: بار خدايا! اينها اهلبيت من و خواص من هستند، پس آلودگيها را از آنها برطرف ساز و آنان را پاك و پاكيزه گردان.
امّسلمه ميافزايد: من سرم را داخل خانه كرده و گفتم: يا رسولاللَّه! من هم با شما
1) نك: التفسير القرآن العظيم ابنكثير، ج 3، تفسير آيه 33 سورهي احزاب.
هستم؟ فرمود: تو هم خوبي، تو هم خوبي». (1)نظير اين روايت از «عايشه» نيز نقل شده است.
حاصل اين روايات اين است كه: فاطمه زهرا عليهاالسلام و شوهر و فرزندانش از اهلبيت گرامي پيامبر هستند و همسران آن حضرت از خاندان او. (2).
سال نهم هجري، فريضهي حج مقرر گرديد، پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله ابوبكر را به امارت حج گماردند تا در اين سال شعائر حج را براي مردم بپا دارد. اين هنگامي بود كه مردم به رسم جاهليت حج ميكردند. ابوبكر با گروهِ حجگزاران كه به سيصد نفر ميرسيدند، رهسپار مكه شدند. در اَثناي حركتِ آنها سورهي برائت (توبه) نازل شد. رسول خدا كسي را به دنبال علي بن ابيطالب فرستاد، او در خانه نبود فاطمهي زهرا عليهاالسلام كسي را به دنبال علي عليهالسلام فرستاد. او براي يكي از مردان مدينه كارگري ميكرد تا مخارج خانوادهي خود را تأمين كند! علي عليهالسلام به خانه آمد، فاطمه به او گفت پيامبر در طلب شماست. علي به سرعت نزد پيامبر آمد. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله علي عليهالسلام را دستور داد كه بخشي از آيات سورهي برائت را بردارد و به مكه رود
1) اسباب النزول نيشابوري، ص 203، نك: ابنكثير، ج 3، ص 484.
2) اهلبيت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كه در آيهي كريمه از آنها ياد شده است، جز علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام و فرزندان گرامي و معصوم آنها حسن و حسين نميتواند باشد، چنانكه در روايت متن، به ويژه حديث امّسلمه بدان تصريح شده و در متون اسلامي بالأخص منابع شيعي اين روايات و صريحتر از آنها، به حدِّ تواتر ميرسد. و اما همسران پيامبر مخاطب آيه نيستند؛ چرا كه اگر آنها مقصود بودند در آيه «عنكنّ» تعبير ميشد نه «عنكم» چنانكه بر اهل ادب پوشيده نيست. افزون بر اين، در ميان همسران پيامبر كساني بودند كه به طور آشكار به جنگ امام زمان خود قيام كردند كه به طور قطع گناهي عظيم و نابخشودني است! چنين كساني چگونه مصداق تطهير از رجس خواهند بود؟! «مترجم».
و در روز عيد قربان براي مردم كه در منا اجتماع ميكنند بخواند و قطعنامهاي را قرائت كند: مفاد قطعنامه اين بود:
«كافر به بهشت نميرود. از اين سال به بعد مشركان حج نخواهند كرد. هيچكس نبايد برهنه طواف كند. هر كس با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله عهد و پيماني دارد تا مدت مقرر پا برجاست.»
زهرا عليهاالسلام، لوازم سفر را براي شوهرش فراهم ساخت. علي عليهالسلام با ناقهي رسولاللَّه به نام «العضباء» راهي سفر شد تا به ابوبكر رسيد. ابوبكر گفت: «اميري يا مأمور؟» در پاسخ فرمود: «مأمورم». رفتند و حج را برگزار كردند، چون روز قربان فرارسيد، علي عليهالسلام بپا خاست و فرمان رسولاللَّه را به مردم اعلام كرد. (1)فرماني كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله صادر كرد، به اجمال در آغاز سورهي توبه آمده است. خداي تعالي فرمود:
(بَرَاءَةٌ مِنْ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ مِنْ الْمُشْرِكِينَ- فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْمَوُا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ- وَ أَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ بَشِّرْ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ- إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدْتُّمْ مِنْ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظَاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَي مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ- فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تَابُوا وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوْا الزَّكَاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ- وَ إِنْ أَحَدٌ مِنْ المُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّي يَسْمَعَ كَلَامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَعْلَمُونَ- كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَمَا اسْتَقَامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ).
1) نك: سيرهي ابنهشام.
«اين اعلام برائت خدا و پيامبر اوست براي آن عدهاي از مشركان كه با آنان عهدي داشتيد. چهار ماه در زمين آزاد باشيد و بدانيد كه شما خدا را ناتوان نتوانيد كرد و خدا كافران را زبون خواهد ساخت. اين اعلام برائت خدا و پيامبر اوست- به مردم در روز حجّ اكبر- كه خدا و پيامبرش از مشركان بيزارند. پس اگر توبه كنيد براي شما بهتر است و اگر رخ برتابيد، بدانيد كه شما خدا را ناتوان نكنيد و بشارت بده آنان را كه كافر شدهاند به عذابي دردناك، مگر آنان كه از مشركان همپيمان شما هستند و به هيچوجه نقض عهد نكردهاند و كسي را عليه شما به ياري نطلبيدهاند. پس عهد آنان را تا مدتي كه تعهّد دادند به آخر برسانيد، كه خدا پرهيزكاران را دوست ميدارد.»
زهرا عليهاالسلام به خوبي منزلتِ شوهر خود را بيش از پيش دريافت. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله او را از ميان همهي مردم برگزيد و چنان شرافتي را تنها به او ارزاني داشت كه چنين پيامي را به همهي مردم اعلام نمايد. آنچه علي عليهالسلام به انجام رسانيد، نيابتي بود از محمد مصطفي صلي اللَّه عليه و آله. برق شادماني در سيماي زهرا ميدرخشيد كه چنين نيابتي را مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به علي عليهالسلام داده است و اين با شادماني ديگري همراه بود و آن اينكه رسولاللَّه، خداي را سجدهي شكر كرد كه قبيلهي هَمدان اسلام آوردند و اين به دنبال نامهاي بود كه علي عليهالسلام از سوي پيامبر براي آنان برده بود و نيز در همين سال (نهم هجري) بود كه «وفود» و نمايندگان قبايل پس از فتح مكه و بازگشت از تبوك يكي پس از ديگري به مدينه ميآمدند و گروه گروه به اسلام ميگرويدند! از جمله: وفد، اشعريان و اهل يمن كه اين رجز را بر زبان ترنم ميكردند:
«غداً نلقي الأحبّة
محمداً صلي اللَّه عليه و آله و حزبه».
«فردا دوستان را ديدار ميكنيم محمد صلي اللَّه عليه و آله و حزب او را.»
و رسول خدا دربارهي آنان فرمود: «اهل يمن آمدند. آنها قلب رقيقتر و دلهاي نرمتري دارند ايمان يمن و حكمت يماني» (1)- اين در حالي بود كه پيامبر قبلاً خالد بن وليد را با جمعي از مسلمين به من فرستاده بود و آنها شش ماه در آنجا مانده بودند و كسي اسلام اختيار نكرده بود!- در اين زمان بود كه طايفه هَمدان عموماً مسلمان شدند، علي عليهالسلام
1) بخاري، باب قدوم الاشعريين و اهل اليمن. نك: زادالمعاد، ج 2، ص 23.
نامهاي خدمت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرستاد و خبر اسلام آوردن آنها را به اطلاع حضرتش رسانيد و چون رسول خدا نامه را خواندند، به خاك افتاده و سجده كردند و بعد سر از سجده برداشته، گفتند: «سلام بر همدان، سلام بر همدان» (1)زهرا عليهاالسلام از اين دو افتخار بزرگي كه از سوي پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله نصيب شوهرش شده بود، بسيار خوشوقت بود و بر اين خوشوقتي ميافزود كه فزونيِ وفود و آمدن نمايندگان قبايل را ميديد و داخل شدن مردم را فوج فوج در دين خدا مشاهده ميكرد و به اينگونه، هر روز بر شمار مسلمانان افزوده ميشد و اين آيين الهي را به رغبت ميپذيرفتند و ارادهي خداي بزرگ بر اين قرار گرفته بود. در اين باره آيات سورهي نصر نازل شد:
(إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ- وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً- فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّاباً)
«هنگامي كه نصرت خداوند آمد و فتح و ظفر قرين شد. و ديدي كه مردم گروه گروه به دين خدا درميآيند. پروردگارت را تسبيح گوي و ستايش كن و از او آمرزش طلب، كه او توبهپذير است.»
در ماه ربيعالأول سال دهم هجري، آثار بيماري در بدن نازك ابراهيم نمودار شد. ابراهيم. هنوز دو سالش نشده بود كه خبر بيماري او در مدينه پيچيد! شبي را با بيماري به سر ميبرد و مادرش ماريه و خالهاش سيرين و تنها خواهرش فاطمهي زهرا در اطراف بسترش حلقه زده و همسر ابويوسف دايهي ابراهيم نيز با آنان بود.
برخي گفتهاند اين جمع در خانهي دايه او بوده است. همهي شب در كنار بستر ابراهيم بيدار بودند و او را پرستاري ميكردند. اندوه و اضطراب همه را گرفته بود و آثار حيات رفته رفته رو به خاموشي ميرفت. پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله در حالي كه از شدّت اندوه بر
1) زادالمعاد، ج 2، ص 33.
دست عبدالرحمان بن عوف تكيه داشت، آمد و كودك محتضر را از دامن مادر برداشت و در دامن خود نهاد. اندوه، قلبِ حضرتش را ميفشرد و اشگ از ديدگانش ميريخت؛ زيرا ميديد كه تنها فرزندش با سكرات مرگ دست به گريبان است و نالههاي احتضارش را ميشنيد كه با اشگها و نالههاي اطرافيان از مادر و خواهر و خاله و دايه درآميخته بود! انس بن مالك گويد: «همراه با رسول خدا بر ابويوسف وارد شديم، او پيامبر را گرفت و بوسيد و بوييد. سپس بر ما وارد شد و ابراهيم در حال جان دادن بود، از ديدگان رسولاللَّه اشك ميريخت عبدالرحمان بن عوف عرض كرد: «شما اي پيامبر خدا (و گريه)؟!» فرمود: «اي پسر عوف، اين رحمت خداوند است!» سپس ادامه دادند: «ديده اشگ ميريزد و دل اندوهگين است و جز رضاي پروردگارمان چيزي نميگوييم؛ اي ابراهيم! ما، در فراق تو غصه داريم.» (1)پدر خم شد و در حالي كه اشگ ميريخت فرزند راحلِ خود را بوسه داد! و دستِ مبارك بر بدنش كشيد و گفت: «اي ابراهيم، اگر نبود امر حق و وعدهي صادق او و پيوستن آيندگان به گذشتگان، بيش از اين بر تو اندوهگين ميشديم. اي ابراهيم ما را غصّهدار كردي! چشم ميگريد و دل اندوهگين ميشود و چيزي كه خدا را به خشم آورد نميگوييم!» (2).
آنگاه پيامبر مادر داغديدهي ابراهيم را دلداري داد و سخنان حكيمانهي همسرِ مهربان از آلام او كاست. به ماريه گفت: «ابراهيم فرزند من است. او لب از شير نگرفته مُرد، و او را دو دايه است در بهشت كه دوران شيرخوارگيش را كامل كنند!» با گفتهي پيامبر تبسّمي بر لبهاي اهل مجلس از مرد و زن- كه در جوار پيامبر و مادر ابراهيم ماريه از مرد و زن، گريان بودند- نقش بست. بانگ اذانِ سپيدهدَم به گوش رسيد و همگي به نماز رفتند و به مناجات ايستادند و صبر و آرامش از خدا طلبيدند! خبر مرگ ابراهيم در شهر مدينه پيچيد. با طلوع آفتاب، همه براي تشييع گرد آمدند. «فضل بن عباس» كودك راحل را غسل داد و پدرش نشسته بود و ميناليد و اشگ ميريخت. ابراهيم از خانهي دايهاش بر تابوت كوچكي حمل شد و پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله بر او نماز خواند. او را تا بقيع تشييع كردند.
پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله با دست خود او را در قبر نهاد و بر او خاك ريخت و بر قبرش آب پاشيد. (1)تشييعكنندگان برگشتند و تأثر و اندوه بر چهرههايشان نقش بسته بود. افق تيره شد و خورشيد گرفت! برخي از مردم گفتند: «گرفتن خورشيد به جهت مرگ ابراهيم است.» اين سخنان به گوش پيامبر رسيد. نمازِ كسوف را خواند و طيّ خطبهاي فرمود: «ماه و خورشيد دو نشانه از آيات خدا هستند براي مرگ يا زندگي كسي تيره نميشوند. پس هرگاه چنين چيزي مشاهده كرديد، به پيشگاهِ خدا دعا كنيد و تكبير گوييد و نماز بخوانيد و صدقه دهيد». (2).
فاطمه پس از تشييع جنازهي برادرش به خانه برگشت و با ماريه همدردي كرد. اشگ ميريخت و قلبش اندوهگين بود! از يك سو در فراقِ برادر و از سوي ديگر به جهت اندوهي كه در سيماي پدر ميديد! خطاب به پدر گفت: «اي پدر، كاش اينها فرزندان تو بودند!» آنگاه دخترهايش را بغل كرد و در حالي كه حسن و حسين را همراه داشت به خانهي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله رفتند. آري، اينها عزيزترين خَلقِ خدا در نظر پيامبرند! زهرا با فرزندانش آمده و ميداند كه وجود اينها پدرش را عميقاً خشنود ميسازد؛ زيرا خداوند فاطمه را برتري داده و به فضايلي آراسته كه بدان وسيله محبّت پدر را به طور كامل به خود اختصاص دادهاند. تقدير خداوندي بر اين قرار گرفته كه فاطمه با دو دختر خردسالش، زينب و امّكلثوم باقي بمانند و يادآورِ دخترانِ پيامبر باشند؛ همچنين اراده نموده كه فرزندان رسولاللَّه و دو سبط او؛ حسن و حسين از فاطمه باشند و جاي خالي فرزندش را پر كنند.
آري، خداي متعال اين مقدار از نعمت پدري را براي پيامبر گرامي خود حفظ كرد و او را به مصيبت هيچيك از فرزندان زهرا مبتلا نساخت تا اينكه به رفيق اعلي پيوست. فرزندانش قاسم و عبداللَّه در كودكي درگذشتند و در سن كهولت او، خدا ابراهيم را به حضرتش عنايت نمود و بيش از شصت سال داشت كه ابراهيم نيز بدرود حيات گفت. سه دخترش زينب و رقيّه و امّكلثوم در ميانسالي پدر فوت كردند و مصطفي آنان را يكي
پس از ديگري در زمين مدينهي طيبه به خاك سپرد. آنجا كه جنازهي پدرش عبداللَّه را در آغوش داشت و فاطمه و فرزندانش باقي ماندند.
و اينها دنيايش را از نشاط و انس و نيروي زندگي پر ميكنند و عاطفه؛ پدري كه در مرگ فرزندان پسر و دختر آماج اندوه شده بود، ارضا مينمايند. اين حبيبهي فاطمه زهرا عليهاالسلام باقي مانده تا براي پدر يادگار از دست رفتگان و تسلّابخش قلب او در فراق عزيزان از دست رفتهاش باشد. زهرا عليهاالسلام ماند و فرزندانش نيز باقي ماندند تا پدرش كساني را داشته باشد تا او را پدر خطاب كنند.
دو فرزندش باقي ماندند تا مصطفي همواره پدر باشد و خوشوقت از اينكه آنان را «پسرم!» خطاب كند. دو دختر زهرا؛ زينب و امّكلثوم ماندند تا آن پدر مهربان آنان را به نام دختران فقيدش صدا بزند.
تمام تاريخ بشري همواره در برابر پيامبر- آن انسان برگزيده- و مهر پدري او كه از چشمهي فيّاض و صافي قلب پاكش ميجوشد و رقيقترين محبت و عاليترين شعور را به نمايش ميگذارد، بهتزده و خيره است! و اِنسانيّت با فخر و غرور گوش به روايات متواتري دارد كه دربارهي آن محبّت شكوهمند و فياض كه نشانگر عظمت پدرانهي مردي چون محمد صلي اللَّه عليه و آله است، سخن ميگويد! محبّت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به فاطمهي زهرا و فرزندانش به پايهاي از عظمت رسيده بود كه قلب مباركش را تسخير نموده و زواياي دلش را پر كرده بودند. زهرا فراموش نميكند و اهل مدينه از ياد نميبرند منظرهاي را كه در يكي از بازارها مصطفي صلي اللَّه عليه و آله راه ميرفت و يكي از دو نوادگان خود را بر شانه نهاده تا به مسجد رسيد و به آرامي او را بر پهلو نهاد و به امامت نماز ايستاد و مردم دستخوش حيرت و شگفتي شدند آنگاه ديدند برخلاف معمول سجده خود را طول ميدهد! و چون نماز تمام شد، ميگفتند: يا رسولاللَّه آنقدر سجده را طول داديد كه گمان كرديم حادثهاي رخ داده يا بر شما وحي ميرسد و آن حضرت فرمود: «هيچكدام از اينها نبود. اما پسرم بر من سوار شده بود و من نخواستم شتاب كنم تا او به خواستهي خود برسد!» احدي اين منظرهي با شكوه را كه نشانهي عظمت محبّت و رقّت قلب است، از ياد نميبرد.
آنگاه كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله بر مسلمانان سخنراني ميكرد و حسن و حسين آمدند، در حالي كه پيراهن قرمز بر تن داشتند، راه ميرفتند تا به زمين خوردند، پيامبر از منبر به زير آمد و آنها را بغل گرفت و جلو خود نشاند و سپس برخاست و به خطبه ادامه داد و گفت:
«صدق اللَّه: (وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ) (1)من اين دو كودك را ديدم كه راه ميروند و به زمين ميخورند، نتوانستم تحمل كنم، رشتهي سخن را بريده و آنان را برداشتم!»
آيا سيماي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله آن جدّ و پدر مهربان از ياد زهرا عليها السلام ميرود؟ آنگاه شانههاي حسين را گرفته بود و پاهايش را روي پاي خود نهاده و او را ميجنبانيد و با او بازي ميكرد و ميگفت: «بالا بيا، بالا بيا» و كودك بالا ميرفت تا اينكه پاهايش را به سينهي جدش مينهاد و آن حضرت به او گفت: «دهانت را باز كن» و او را ميبوسيد و ميگفت: «بار خدايا! من او را دوست دارم پس تو نيز او را دوست بدار و دوست بدار كسي را كه او را دوست دارد.» (2)و آيا آن منظره از خاطر مردم مدينه محو ميشود كه از ياد زهرا ميرود هنگامي كه حضرتش با جمعي از صحابه به غذايي دعوت شدند و همينكه حسين عليهالسلام را در راه ديدند كه با كودكان هم سن و سال خود بازي ميكرد، مصطفي پيش روي جمعيّت جلو ميآيد و دستهايش را ميگشايد تا حسين را بگيرد و او فرار ميكند و به اين سو و آن سو ميدود و پيامبر را به خنده ميآورد تا او را گرفته و يكي از دو دست خود را بر گردن او مينهد و دست ديگر را زير چانهاش و او ميبوسد و ميگويد: «حُسَينُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ حُسَين، أَحَبَّ اللَّهِ مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً»؛ (3)«حسين از من است و من از حسينم، خدا دوست بدارد آنكه حسين را دوست ميدارد.»
ابوهريره گويد: «اقرع بن حابس پيامبر را ديد كه حسن بن علي يا حسين بن علي عليهماالسلام را ميبوسد. عرض كرد: «من ده پسر دارم و هيچكدام را تاكنون نبوسيدهام.» پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به او فرمود: «آنكس كه رحم ندارد مورد ترحم قرار نگيرد!»
حضرت محمد صلي اللَّه عليه و آله رسالت را ابلاغ كرد. امانت را ادا نمود. امّت را نصيحت كرد و در راه خدا جهاد نمود. دعوت به پايان رسيد و جامعهي نوين بر توحيد خالص، اثبات الوهيت خداوند و نفي ساير خدايان، بر پايهي رسالت محمد صلي اللَّه عليه و آله بنيان نهاده شد. گويا هاتفِ غيبي بر قلب رسولاللَّه چنين ندا داد كه اقامت او در دنيا رو به پايان است! از اينرو هنگامي كه در سال دهم هجرت «معاذ» را براي يمن مأموريت داد، فرمود: «اي معاذ! شايد با گذشتن اين سال ديگر مرا نبيني و شايد بر اين مسجد و قبر من گذارت افتد!» و معاذ با شنيدن اين سخن به جهت فراق (آخرين ديدار) رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله گريست و برخي مردم اين سخن پيامبر را زبان به زبان نقل كردند تا به گوش فاطمه زهرا عليهاالسلام رسيد و اندوه و درد فاطمه عليهاالسلام را برانگيخت و فهميد كه سفر آخرت پدرش نزديك است؛ زيرا ميدانست هر سخني كه پدرش بگويد حق است، با اين حال با خود ميگفت چه بسا اين سخن را از روي جزم نباشد و خود را دلداري ميداد.
مشيّت خداي متعال بر اين بود كه پيامبرش ثمرات دعوتي را كه در راه آن انواع سختيها را- طي بيست و سه سال كشيده بود، ببيند. در اطراف مكه با افراد و قبايل عرب و نمايندگانشان مينشست تا احكام و شرايع دين را به آنها بياموزد و از آنان گواهي طلبد كه امانت را ادا نموده و رسالت را تبليغ فرموده و به نصيحت امّت پرداخته است. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله اعلام نمود كه قصد دارد حج مَبرور، كه همگان مشاهده كنند، انجام دهد! مردم بسياري در مدينه گرد آمدند تا افتخار حضور پيامبر و رهبري وي را در اين فريضه داشته باشند.
چهار روز از ماه ذيقعده مانده بود، كه آن حضرت براي حركت آماده شد و (بعد از ظهر) آن روز، رهسپارِ مكه گرديد و بيشتر اعضاي خانوادهاش و از جمله فاطمه زهرا عليهاالسلام با او حركت كردند. همينكه پيامبر در سال دهم عزم حج كرد، به مردم اعلام شد كه پيامبر آمادهي حج است. نخستين كساني كه از اين خبر آگاهي يافتند، طبعاً اهل مدينه و حوالي آن
بودند كه براي اين منظور تجمّع كردند. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله براي آنان خطابهاي ايراد فرمود و مناسك حج را بيان نمود تا آن حضرت در مناسك براي مردم آسان شود و در عمل، يكي پس از ديگري مناسك حج را مشاهده كنند. روز پنجشنبه بيست و چهارم ذيقعده چهار ركعت نماز ظهر را خواندند و به اتّفاق جمعيّت حركت كردند و رهسپار ذوالحليفه (مسجد شجره) شدند. مردم از همهي نواحي، گروه گروه و تك تك آمدند تا شمار آنها به حدي رسيد كه جز خدا نداند. از شهر و ديار خود جدا شدند و با فرزندان و خاندانشان خداحافظي كردند و راحت و آسايش را به كناري نهادند و آماده پذيرش مشقتهاي اين سفر الهي شدند. گروهي پياده و گروهي بر شتران لاغر سوار، مشتاقانه در انتظار ديدار بيت عتيق بودنند، از غارِ حرا لمعات نور ميدرخشيد! و فرشتگان از هر سو آنان را بدرقه ميكردند، تا به حريم كبريايي بار يابند و با مشاهدهي سيماي نوراني جبين انور سيدالمرسلين، با رسول خدا دمساز شوند. گردنها كشيده ميشد. تا آن وجودِ گرامي را با خدايش به رسالت برگزيده و بر همهي خلق برتري داده است، مشاهده كنند و ديدگان از نور جمالش لبريز گردانند.
بدينگونه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله حركت كرد و آن كاروان عظيم- كه ديده از مشاهدهي انتهايش ناتوان بود- به راه افتاد. گويي امواجي است خروشان در اقيانوسي بيكران! آنگاه كه كاروان در پستي و بلندي بيابانها حركت ميكرد. زمين زير پاهاي پاك موحّدان ميلرزيد، گويي خورشيد از سيمايشان طلوع ميكرد،! آنگاه كه در پيرامون پيامبر بزرگوار از هر طرف حلقه زده و دلهايشان بدو پيوسته و قلبها از محبتش شكفته ميشد و اگر ميتوانستند حضرتش را بر سر و گردنها بلكه بر ديدگان مينهادند و اگر قادر بودند رنجهاي سفرش را به جان ميخريدند، تا هرچه رضايِ حضرت دوست را بدست آورند و شكر نعمتش را ادا كنند. اين نعمت بزرگ و رحمت بيپايان كه خداوند پيامبري در ميان آنها، از خودشان برانگيخت تا آيات الهي را بر آنها آشكار سازد و آنها را پيراسته گرداند و كتاب و حكمت تعليم دهد و از ظلمات به روشنايي آورد. پاكيزهها را حلال كند و پليديها را حرام نمايد و بار گراني را كه بر گُردهي آنها نهاده شده بود بردارد و زنجيرهاي اسارتشان را بُگسلد؛ آري، خدا به وسيلهي او كساني را به راههاي سلامت و سعادت هدايت
كرد كه در طلب رضاي او باشند و از تاريكيها به روشنايي آيند و به راه مستقيم رهنمون گردند. راه آن خداوندي كه هر چه در آسمان و زمين است از آنِ اوست. بار خدايا! بر پيامبر گراميات درود فرست و صلوات و سلام و بركت بدرقهي راهش گردان.
آن كاروان مبارك به «ذوالحُلَيفه» رسيد. اين محل، ميقاتِ اهل مدينه است. عايشه گويد: «رسول خدا «ذوالحُليفه» را براي مردم مدينه، «جُحفه» براي مردم شام و مصر، «ذات عِرق» را براي مردم عراق و «قرن المنازل» را براي مردم نجد و «يَلَمْلَم» را براي مردم يمن ميقات قرار داد و فرمود: اينها ميقاتِ مردم اين شهرها و هر مسافري است كه از اين مواقيت عازم حج و عمره باشد.» بخاري و مسلم بر اين حديث اتفاق نظر دارند و تمام اهل علم به آن فتوي دادهاند.
پيامبر و كاروان حج، آن شب را در ذوالحليفه ماندند و پس از نماز صبح، هنگامي كه آفتاب دميد براي اعمال حج آماده شدند، پيامبر لباس احرام پوشيدند و در حالي كه بر ناقهي قصوي سوار بودند به مسجدي بود در ذوالحليفه بود رفتند و دو ركعت نماز گزاردند آنگاه تلبيهي حج گفتند.
عايشه گويد: «ما همراه پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله بوديم كه فرمود: «هر آنكه ميخواهد براي حج و عمره مُحرِم شود و هر كه خواهد براي حج و آنكه ميخواهد براي عمره.» (1)عايشه گويد: «پيامبر و جمعي از مردم براي حج محرم شدند (2)و جمعي براي حج و عمره و جمعي براي عمره و من از كساني بودم كه قصد عمره كردم.» پيامبر سوار بر ناقهي قصوي حركت كرد، جمع انبوهي به دنبال آن حضرت به راه افتادند و همواره ميگفتند: «لَبَّيك أَلَّلهُمَّ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيك، اِنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكُ لا شَرِيكَ لَك» اطراف و جوانب دشت آن نغمههاي آسماني را كه از حلقوم هزاران تن از حجگزاران شنيده ميشد، پاسخ ميدادند؛ آري نغمههايي كه از قلبهاي با ايمان ميجوشيد.
كاروان ميرفت و طنين تلبيهها آفاق را ميلرزاند و شميم مُشگفامش فضا را
1) ناگفته نماند: كه حج بدون عمره وجود ندارد، خواه حج تمتع باشد با قِران و افراد و اكتفا به حج تنها، بدعت است، چنانكه در فقه و حديث بيان شده است. نك: تهذيب، ج 5، ص 24 به بعد، «مترجم».
2) ناگفته نماند: كه حج بدون عمره وجود ندارد، خواه حج تمتع باشد يا قران و افراد و اكتفا به حج تنها، بدعت است، چنانكه در فقه و حديث بيان شده است. نك: تهذيب، ج 5، ص 24 به بعد، «مترجم».
عطرآگين ميساخت! از دلها نور متجلّي بود و نور به دلها بازميگشت: «لَبَّيك أَلَّلهُمَّ لَبَّيك، لَبَّيكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيك...»
گذار كاروان به «ابواء» افتاد؛ جايي كه به قولي ميعاد آمنه مادر گرامي سيدالمرسلين صلي اللَّه عليه و آله (با مرگ) بود، آن روز كه پس از ديدار بنينجّار در مدينه به مكه بازميگشت و اين بانو، همسرش عبداللَّه را- كه هنوز محمد صلي اللَّه عليه و آله در شكم مادر بود- از دست داده بود و از آن پَس، تربيت محمد صلي اللَّه عليه و آله را با عنايت الهي، تحت كفالتِ عبدالمطلب و سپس عمويش ابوطالب، عهدهدار گرديد و خود در اينباره چنين فرمود:
«أَدَّبَنِي رَبِّي فَأَحْسَنَ تَأْدِيبي...»
«آفريدگارم مرا تربيت كرد و چه نيكو تربيت كرد...»
سپس راه آن كاروان عظيم به «عسفان» افتاد و اين تنها پيامبر ما نبود كه گذارش به اين نقطه افتاده است، بلكه پيش از آن با نَفَسهاي پيامبراني چون هود و صالح در طريق بيتاللَّه الحرام و تشرّف به حج، خانهي نخستين مردم، مُعطّر شده بود! (فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ...) خانهاي شاهد آيات روشن توحيد و مقام ابراهيم خليل بود كه در امثال امر حق، لحظهاي درنگ نكرد و براي ذبح جگر گوشهاش اسماعيل كه نمونهي بِرّ و تقوي و طهارت بود، مُصمّم گرديد و او را بر جبين، به خاك افكند و پيش از آنكه كارد بر گلوي فرزند بگذارد، بر قلب و جگر خود نهاد تا امر خدا را امتثال كند و به حكمت رؤيايي كه ديده بود رضا دهد و نداي: (وَ نَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرِاهِيمُ- قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ- وَ فَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ- وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ- سَلَامٌ عَلَي إِبْرَاهِيمَ) را شنيد و از اين امتحان سخت و ذبح فرزند، سربلند بيرون آمد و مستوجبِ سلام و ثناي الهي گرديد.
در حالي كه كاروان مبارك ره مينورديد، از گفتن تلبيه دست كشيد آنگاه كه ديد سيد ما محمد صلي اللَّه عليه و آله ديگر تلبيه نميگويد؛ چرا كه به حرم رسيده بود و او و كاروان همراهش به «ذيطوي» اُتراق كردند و شب يكشنبه را كه چهارمين شب ذيحجه بود، بيتوته نمودند و نماز صبح را با پيامبر خواندند و براي ورود به حرم و حريم كبريايي و زيارت بيتاللَّه،
بيقرار بودند؛ آنجا كه ملجأ و پناهگاه خلق و حريم امن است و از همهي اماكنِ زمين به جز نقطهاي كه جسد مطهر سيدالمرسلين را در بر دارد، برتر است. اشتياق ورود به بيتِ عتيق و طواف كعبه همچون تندبادي آنان را به پيش ميراند و اين شگفت نيست؛ زيرا از قديم گفتهاند:
و أعظم ما يكون الشوق يوماً
إذا دنت الخيام من الخيام
«بيشترين اشتياق آن روزي است كه خيمهها و به خيمهها نزديك شود!»
ديري نگذشت كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله غسل كردند و كاروان با تأسّي به آن حضرت و نيز فراگيري مناسك، غسل نمودند و حركت كردند. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله پيشاپيش جمعيّت بود كه از راه كوهستاني بالا واقع در بطحاء كه مُشرف به قبرها بود وارد مكهي مكرّمه شدند تا مردم بتوانند آن حضرت را ببينند. ظهر بود كه پيامبر با همراهي كاروان عظيم حج، به طرف مسجدالحرام آمدند. شتر خود را خُسباندند و از درِ بنيشيبه داخل مسجد شدند و همينكه با بيتاللَّه الحرام روبرو گرديدند، تكبير گفته و اين دعا را خواندند:
«ألّلهمّ أَنْتَ السَّلامُ وَ مِنْكَ السَّلامُ حينا ربّنا بِالسَّلام أَلّلهمّ زِدْ هذا الْبَيت تَشْرِيفاً وَ تَعظِيماً وَ تَكْرِيماً وَ مَهابَةً وَ زِدْ مَنْ حَجَّهُ أَو اعْتَمَرَهُ تَكْريماً وَ تَشْرِيفاً وَ تَعظِيماً وَ بِرّاً».
«خدايا تويي سلام و از تو است سلام؛ پروردگارا! ما را به سلام تحيّت گوي. بار خدايا! اين خانه را شرافت و عظمت و كرامت و هيبت بيش از پيش عنايت كن و آنكه را به اين خانه حج يا عمره بجا آرد كرامت و شرافت و عظمت و خير عطا فرما.»
پيامبر به گونهاي ايستاد كه خانه را در سمت چپ خويش قرار دهد تا طواف كند، از حجرالأسود آغاز فرمود و تكبير گفت و آن را بوسيد، حضرتش را مزاحمت نكردند. داخل بيت عتيق شد تا تحيت مسجد و تحيت بيت را ادا كند، بهترين تحيّت بيت طواف است. پيامبر و ياران سه شوط طواف را به سرعت پيمودند و بقيّه را با آرامش به پايان بردند. فقها، در بيان علّت اين امر گفتهاند: «هدف آن حضرت از سرعت، اظهار قدرت در برابر دشمنان اسلام و قريشيان بود كه طبق معمول در دارالندوه گرد آمده و طواف كنندگان
مسلمان را نظاره ميكردند» هفت شوط طواف به پايان رسيد، هر بار كه به ركنِ يماني ميرسيدند «بسماللَّه...» و «تكبير» گفته و آن را اِستلام ميكردند، همچنين در بوسيدن حجرالأسود به آن حضرت اقتدا ميكردند و ميان اين دو رُكن ميگفتند:
(رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ)
آري، خداي تعالي پروردگار دنيا و آخرت است و گنجينههاي آسمان و زمين و خير دنيا و آخرت در دست قدرت اوست و ما انسانها از جسم و روح، تركيب يافتهايم و براي جسم، خيرِ دنيا و براي روح، خير آخرت را ميخواهيم و در عطاي الهي بُخل نيست. آنگاه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله پشت مقام ابراهيم رفت و با صداي بلند كه مردم بشنوند، اين آيه را خواندند: (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّيً) مقام ابراهيم همان سنگي است كه هنگام بناي ديوارهاي كعبه بر آن ايستاد و او و فرزندش اسماعيل خانه را بنا كردند و اين سنگ چنين شرافتي را از آنجا به دست آورد كه ابراهيم بر آن قيام كرد! آنگاه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله دو ركعت نماز خواند. در ركعت اول حمد و سورهي (قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ...) و در ركعت دوم حمد و سوره اخلاص، كه اين دو سوره اركان توحيد را مشتملاند و سورهي حمد، قلّهي بلندِ انقطاع و مناجات است. در اين اعمال ياران نيز از پيامبر پيروي كردند. پس از طواف، رسول خدا رو به حجرالأسود آورد، آن را استلام نمود و ميان ركن حجر و در كعبه ايستاد و سينه و صورت و بازوان خويش را بر ديوارِ خانه نهاد و دستهاي مبارك را گشود و تمام بدن خود را به خانه چسبانيد تا مردم بدانند چگونه در تعظيم شعائر الهي مبالغه كنند و در برابر خداي يگانه ادب را نگهدارند و مرضات خداوندي را در حدودي كه خدا تشريع فرموده و پيامبر محبوبش سنت قرار داده طلب كنند.
آنگاه به سوي زمزم آمد،- چاهي كه خدا براي حضرت هاجر و فرزندش اسماعيل جوشانيد و چشمهي خير براي آنها بود- پيامبر از زمزم نوشيد و به مردم اعلام كرد كه در اين آب خير و بركت است.
سپس رو به سعي آورد و از باب صفا آمد و از آنجا آغاز سعي كرد و اين آيه را خواند (إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ...) همينكه سعي در مروه به پايان رسيد، دستور داد آنها كه قرباني نياوردهاند؛ چه آنانكه قصد حج قِران كرده يا آنها كه قصد حج
افراد نمودهاند، مُحل شوند و آن را عمره قرار دهند. آنگاه پيامبر و ياران در ابطح اُتراق كرده و از روز يكشنبه تا پنجشنبه را ماندند تا اينكه روز هشتم، «يومالترويه» فرارسيد. و از آنرو «ترويه» گفتند كه مردم آب فراهم ميساختند تا در ايّام حج از آنها استفاده كنند. روز هشتم رهسپار منا گرديدند و نمازهاي پنجگانهي ظهر، عصر، مغرب، عشا و فجر را در آنجا خواندند و اندكي درنگ كردند تا آفتاب دميد سپس رهسپار عرفات شدند و براي آن حضرت قُبّهاي در «نَمِرَه» به پا كردند و آنجا توقف كردند تا ظهر شد و سپس فرمان دادند «ناقهي قصوي» را آماده سازند و رهسپار وادي عرفات شدند، در حالي كه پيرامون حضرتش يكصد و بيست و چهار يا يكصد و چهل و چهار هزار. از مردم گرد آمده بودند! در اين حال پيامبر براي ايراد خطبه ايستادند و خطبهي وداع را، كه خطبهي جامعي است، ايراد كردند.
در اين خطبه آمده است:
«اي مردم! به سخن من گوش فرادهيد. نميدانم، شايد بعد از اين سال در اين موقف مرا نبينيد. خونهاي شما و اموال شما همانند حرمت اين روز و اين ماه و اين شهر براي شما بايد محترم باشد. بدانيد، هر آنچه از آثار جاهليت است، زير پاي خود نهادم. خونهاي جاهليت ارزشي ندارد و نخستين خوني كه زير پاي خود مينهم، خونِ «پسر ربيعه بن حارث» است كه در قبيلهي بنيسعد شير خورد و قبيلهي هُذيل او را كشتند، رباي جاهليت پايمال است و نخستين ربا، رباي عباس پسر عبدالمطلب است كه تمام آن از شما برداشته ميشود.
از خدا پروا كنيد. دربارهي زنان؛ زيرا آنها را به عنوان امانت خداوند گرفتهايد و به نام خدا به همسري برگزيدهايد و حقِّ شما بر آنهاست كه اَحَدي را كه شما رضا ندهيد به خانهيتان نياورند، پس اگر چنين كنند، آنان را تنبيه كنيد آنگونهاي كه آنها را نيازاريد. و حق آنها بر شماست كه خوراك و پوشاك در حد متعارف به آنان بدهيد. من در ميان شما چيزي را نهادم كه اگر به آن چنگ زنيد هرگز گمراه نشويد و آن كتاب خدا است. اي مردم! پس از من پيامبري نيست و پس از شما امتي وجود ندارد. (1).
1) الرحيق المختوم، ص 443، از صحيح مسلم. ناگفته نماند كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هرگاه از كتاب خدا سخن ميگفتند و اهلبيت را نيز ياد ميكردند و حديث ثقلين مورد اتفاق شيعه و سني است، «مترجم».
پس خدا را بندگي كنيد. نمازهاي پنجگانه را بخوانيد. ماه صيام را روزه بداريد. زكات مالتان را با طيبِ نفس بدهيد. خانهي پروردگارتان را حج كنيد و اولي الأمرتان را اطاعت نماييد تا به بهشت خدايان درآرييد.
مردم! از شما دربارهي من خواهند پرسيد. و در پاسخ چه خواهيد گفت؟
و مردم پاسخ دادند: گواهي دهيم كه رسالت را ابلاغ فرموديد و امانت را ادا كرديد و نصيحت نموديد.
آنگاه پيامبر دو انگشت سبابه را به آسمان برداشت و با اشاره به مردم سه بار فرمود: «أَلّلهمّ اشْهَد» «خدايا! تو گواه باش.»
سخنان پيامبر در عرفه، «ربيعة بناميّه بن خلف» ميان مردم با صداي بلند تكرار ميكرد؛ پس از آنكه پيامبر از خطبه فارغ شدند آيهي: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمْ الْإِسْلَامَ دِيناً) نازل شد. (1).
عمر چون اين خطبه را شنيد، گريست. به او گفتند: چرا گريه ميكني؟ گفت پس از كمال جز نقصان نيست. (2)پس از اين روز كه ميهمان خدا در عرفات به سر بردند به استراحتگاه خود بازگشتند تا براي دومين روز مباركِ حج آماده شوند. زهرا نيز به جايگاه خود آمد اما خواب با ديدگانش دمساز نشد، هر كلمهاي را كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله گفته بود،در صفحهي خيال مرور ميكرد، اما نه به كوتاهيِ كلمه، بلكه به گسترهي معاني كه درآن حروف نهفته باشد، از هر حرفي، به دنبال معاني و مفاهيمِ نهاني ميگشت و اين جمله را بيشتر مورد توجه قرار ميداد، كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله خطاب به «معاذ» گفت- آنگاه كه او را به يَمَن اعزام نمود- پيامبر فرمود: «شايد بعد از اين سال ديگر مرا نبيني» و همچنين به خاطر ميآورد اين جملات را كه در اين خطابه به حُجّاج فرمود: «سخن مرا بشنويد، من
1) الرحيق المختوم، ص 443، از صحيح مسلم. ناگفته نماند كه رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله هرگاه از كتاب خدا سخن ميگفتند، عترت و اهلبيت را نيز ياد ميكردند و حديث ثقلين مورد اتفاق شيعه و سني است، «مترجم». مؤلف به همين مقدار از خطبهي وداع بسنده كرده است. ولي ميدانيم كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در حَجّةالوداع خطبهاي بس طولاني و جامه ايراد كردند و اين هنگامي بود كه به غدير خم رسيدند و طي آن خطابه تاريخي بر مسألهي ولايت و وصايت اميرالمؤمنين عليهالسلام تأكيد فراوان نمودند و آنگاه آيهي فوق نازل گرديد. تفصيل اين واقعهي بسيار مهم در منابع شيعي و بسياري از منابع اهل سنت آمده است، «مترجم».
2) بخاري، به نقل منبع پيشين، ص 443.
نميدانم، شايد در سالهاي بعدي در اين موقف شما را ديدار نكنم.» و همچنين آنگاه كه گواهي مردم بر اينكه: «او رسالت را ابلاغ و امانت را ادا و اُمّت را نصيحت كرده است.» به ياد ميآورد و بعد گفتار خداوند را كه فرمود: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...) «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما اتمام نمودم و اسلام را به عنوان دين برايتان پسنديدم.» و گريهي عمر و گفتارش را گفت كه پس از كمال نقص است؛ در ياد او زنده ميشد.
آري فاطمه گريست و از خود پرسيد: آيا به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله وحي شده كه به زودي به حضرت دوست خواهد پيوست؟! اگر وحي شده بود در ملأ عام اعلام ميكرد. او چيزي را كه خدا بدو وحي كند پنهان نميدارد. آيا اين امر را واقعاً احساس كرده و آنگاه آن را معلّق رها ساخته، زيرا علمِ آن نزد خداوند است. از اينرو، خبر از مرگ را بر زبان ميراند، بدون اينكه به صورت قطعي مطرح سازد. راز گريهي عمر چه بود آنگاه كه آيه: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...) را شنيد؟
علي عليهالسلام نيز نگراني فاطمه عليهاالسلام را احساس ميكرد. بيخوابي و بيقراري زهرا و آنگاه گريههاي مداوم او را بازگوكنندهي نگراني و اضطراب او ميدانست. از زهرا پرسيد: «امّالحسن! تو را چه ميشود؟» و او پاسخ داد: «اي اباالحسن! جدايي پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله را احساس ميكنم و ميترسم اين سال، آخرين سالِ زندگي او باشد، همانگونه كه از خِلالِ سخنان پدرم درك ميشود» علي عليهالسلام ساكت شد و نتوانست پاسخي روشن بدهد؛ زيرا آنچه در ذهن زهرا عليهاالسلام ميگذشت در ذهن علي نيز جريان داشت.
با اين حال، قلب زهرا را آرامشي داد، كه پدرش در خير و سعادت است و هرگز بدي به او نرسد و هر چيزي نزد خداي تعالي، قدر و اندازهاي دارد.
روز سيزدهم ذيحجه پيامبر خانه را طواف وداع نمود، و چون مناسك حج به پايان رسيد، مردم را ترغيب كرد كه راهي مدينهي طيّبه شوند(1)نه به منظور آسايش بلكه براي از سرگيري جهاد مُجدّد براي خدا و في سبيلاللَّه.
در ماه صفرِ سال يازدهم هجرت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله سپاهي عظيم ترتيب داد و اسامة بن
1) چه خوب بود مؤلف محترم كه با اين صراحت به قضايا اشاره ميكند، اشارهاي هم ولو مختصر، به واقعهي تاريخيِ «غديرخم» ميكرد تا انصاف و شهامت وي به حدّ كمال رسد. «مترجم».
زيد را به فرماندهي گماشت تا با روم نبرد كنند. اما اين سپاه، به جهت بيماري آن حضرت، راهي مقصد نشد جز هنگامي كه پيامبر گرامي بدرود حيات گفت. سپاه به «جرف» يك فرسخي مدينه رسيد و با شنيدن خبر بيماري رسول خدا توقّف كرد. بسيجِ اين سپاه براي فاطمه زهرا عليهاالسلام اطمينانبخش بود كه عمر مباركِ پيامبر هنوز ادامه دارد و دعوت به دين خدا پايان نيافته است. قلب زهرا عليهاالسلام تا اندازهاي آرام گرفت و بيشترِ اوقات خود را، در كنار پدر سپري ميكرد.
فاطمه زهرا عليهاالسلام، مانند ديگر زنان هاشمي يا قرشي نبود كه علاقهاي به زر و زيور داشته باشد؛ زيرا او ايثار و گزينِش آخرت بر دنيا را آموخته بود. حتي اندكي از آن را خواهان نبود. اگر چنين فكر ميكرد حتماً موجب ناراحتي پدرش نيز ميشد، در حالي كه زهرا بيش از همهي زناني كه نسبت به پدر يا خويشان اظهار علاقه ميكنند، پدر را دوست ميداشت و در جلبِ رضاي او ميكوشيد. خانهي پدرش سراسر آيتِ زهد بود؛ در ايّامِ محاصره با او زيست و در همه حال صبر و پايداري كرد، حال اهل صفه را ميدانست و از فقر و نياز و بيخانماني و تهيدستي و تنهاييشان خبر داشت. ميديد كه در مسجد زندگي ميكنند و با صدقات روزي ميخورند. فاطمه طلاي زيادي نداشت، بلكه تنها گردنبندي داشت، در حالي كه زنانِ نظير او طلايِ بسيار داشتند كه به آنها هديه ميشد يا خريداري ميكردند. او تصوّر نميكرد كه گردنبندش؛ پدرش را ناخرسند كند و بر حسب عادت به ديدار پدر رفت؛ اذن دخول خواست اجازهاش داد. داخل شد و سلام كرد و از ديدار پدر گرانقدر خوشحال شد. خدا ميداند كه زهرا چقدر به پدر علاقه داشت! هرگاه از او جدا ميشد براي ديدارش بيقرار بود. با چهرهي شادِ پدر شادمان ميشد و از پاكيزگي كلام او و شيريني سخنش مشعوف ميگرديد. آمد و در كنار پدر نشست و ميان آن پدر و دختر حديثِ محبّت و نگاه پر احساس و عطوفت ردّ و بدل ميشد؛ چشم پيامبر به
گردنبندي افتاد كه در گردن فاطمه بود. چند بار بر آن نظر كرد. فاطمه به نگاههاي پدر دقّت مينمود و اثرات آن را در چهرهي مباركش ميخواند. ديد چهره پدر دگرگون شده و نوعي از ناخرسندي در سيمايش مشاهده ميشود! از خود ميپرسيد: پدرم به چه چيز نگاه ميكند؟ سبب اين نارضايتي چيست؟ فاطمه با هوشمندي دريافت كه نگاه پدر به سوي گردنبند طلايي است كه در گردن دارد. لحظهاي گذشت و فاطمه سكوت كرد در حالي كه اندوه در قلبش موج ميزد، كه آثار ناراحتي را در سيماي پدر ديده است و بيشتر از اين اندوهگين بود كه موجب ناراحتي پدر شده است، در حالي كه دوست ميدارد قلب پدر را شاد كند هر چند از همهي زيورهاي دنيا چشم بپوشد! نفرين بر هر چيزي كه پدرم را ناراحت ميكند، نفرين! نفرين! ديده بر هم ننهاد و بيقرار در انديشه بود كه چگونه پدر را خرسند كند. او ميداند در بر كردنِ طلا حرام نيست و همه زنان مسلمان با طلا زينت ميكنند، پس ناچار سببي بوده كه پدر را اينگونه خشمگين ساخته است و بايد اين گردنبند از گردن او بيرون آيد؛ نه به خاطر اينكه حرام است، بلكه از آن جهت كه نميتواند ناراحتي پدر را از ناحيهي هيچ فردي ببيند، تا چه رسد كه از ناحيهي خود او باشد!
زهراي طاهره چه كند كه شادماني و آرامش را در چهره پدر بزرگوار ببيند؟ شك ندارد كه او گردنبند را بايد بيرون آورد و از اين روز به بعد هرگز بر گردن نياويزد. آن را بفروشد تا ناراحتيِ پدر به شادماني مُبدّل شود، اما با بهاي آن چه كند؟ آيا خدمتكاري بخرد تا از رنج خانه بكاهد؟ فكر خوبي بود كه به ذهن زهرا رسيد، اما بلافاصله به اين فكر افتاد كه اگر گردنبندي را كه پيامبر را خشم ميآورد بفروشد و با پول آن بندهاي خريداري كند تا آن بنده ديده ميشود ياد آن گردنبند را در ذهن پدر او تجديد ميكند. او خرسندي پدر را ميخواهد. پس چه كند؟ او بر خشنودي پدر اهتمام زيادي دارد. پدر نيز برترين منزلت را براي دخترش ميخواهد؛ بالاترين منزلتي كه در آخرت خواستهي اوست! آري، او اين را ميداند زيرا كافي است در چهرهاش نشانهاي از آنچه ميخواهد ببيند تا براي انجام آن شتاب كند. فكر جالبي براي زهرا پيش آمد و آن اينكه با پول گردنبند بندهاي بخرد و او را در راه خدا آزاد كند. اسلام به آزادي دعوت ميكند. به خير و خوبي، به آزادي بندگان و رهايي از بردگي. فاطمه نزد پدر ميآيد، اذن ميطلبد، سلام ميكند و
در كنار او مينشيند. مصطفي صلي اللَّه عليه و آله با نگاه خود از گردنبند ميپرسد و او آغاز سخن كرده ميگويد: «گردنبند را فروختم و با پول آن بندهاي خريدم و آزاد كردم!» در اين حال برق شادماني و خرسندي در سيماي پيامبر ميدرخشد! چه زيبا بود! هوشمندي فاطمه با ديدار پدر. چه زيبا بود هوشمندياش كه با احساسي پر شكوه دريافت بودن اينكه پدر سخن بگويد! چه شگفت بود زيبايي انديشهاش براي خشنود ساختن پدر!
آري چنين شعور ظريف و احساس لطيف. چه زيباست اين عبارت كه بهترين توصيف و حقيقت نَسَب را با خود حمل ميكند آنگاه كه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله ميگويد:
«أَنْتِ بِنْت أَبِيك»؛ «تو دختر پدرت هستي.»
چقدر خوشوقت بود، از اينكه امري مباح و زيورِ حلال را به خاطر خشنودي پدرِ محبوب خود، رسولخدا صلي اللَّه عليه و آله رها ميكند؛ زيرا خشنودي پدر خشنوديِ خداست. فاطمه نارضايي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله را احساس ميكرد و اين خود موجب آزادي بندهاي از بندِ بردگي و ذلّتِ عبوديت ديگران شد. چه زيبا است! رضاي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله آنگاه كه راضي شود و چه ناگوار است غضب او هنگامي كه خشم گيرد. خشنودي براي خدا و ناخرسندي براي خدا. محبّت براي خدا و بيزاري براي خدا. ايجاد رابطه براي خدا و قطع رابطه براي خدا. بخشش براي خدا و امساك براي خدا. و هر عمل ديگري كه ميكند تنها براي خداي يگانهاي است كه شريك ندارد.
اين ويژگي مهم ديگري بود، براي دختر مصطفي صلي اللَّه عليه و آله، كه زيورِ طلا را در بر نكرد در حالي كه براي زنان مسلمان چنين چيزي حرام نبود، اما در مورد فاطمه مطلب به گونهاي ديگر است؛ او دختر رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله است. او فاطمه زهرا عليهاالسلام است و اگر قرآن ميگويد:
«همسران پيامبر همچون زنان ديگر نيستند.» (يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنْ النِّسَاءِ) پس چگونه است، آن كه محبوب رسولاللَّه و پارهي تن اوست؟
به اينگونه قدر و منزلت اين بانوي بزرگوار و محبوب و انسان باعظمت را ميتوانيم بشناسيم و بدانيم چرا او دوست نداشت طلا در بر كند؟! در حالي كه براي زنان مسلمان جايز بود. اينها و نظاير آن ويژگيهايي است كه اين سيدهي بتول، دختر مصطفي، بدان متمايز گرديده است.
هنگام رحلت از دنياي فاني و اجابت دعوت آفريدگار بزرگ فرارسيد و زمان ديدار خداوند نزديك شد. مشيّت حق بر اين قرار گرفته است، چنانكه قرآن ميگويد:
(إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ)
«تو هم خواهي مرد و آنها نيز ميميرند.»
(أَفَإِنْ مِتَّ فَهُمْ الْخَالِدُونَ)
«اگر تو بميري، آيا آنها جاودان خواهند زيست؟»
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَي أَعْقَابِكُمْ)
«محمد غير از پيامبراني نيست كه قبل از او آمدند. پس اگر او بميرد يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد؟»
(كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ)
«هر انساني مرگ را خواهد چشيد.»
آثار و نشانههاي وداع با زندگي و زندگان در سيماي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله نمودار شد و از خلال گفتارها و رفتارهايش مشاهده ميگرديد. در رمضان سال دهم هجري بيست روز اعتكاف نمود، حال آنكه بيش از ده روز اعتكاف نميكرد، گويي احساس مينمود كه رمضان آينده و سال يازدهم را در جوارِ پروردگار و با حضرت دوست خواهد بود! جبرئيل قرآن كريم را دو بار بر آن حضرت خواند. با معاذ آن سخن را گفت كه ديديم و در حجةالوداع آن سخنان را فرمود كه شنيديم. رفتار و اعمال او پيش از توديع، خبر از وداع حضرتش با زندگي و زندگان ميداد! همهي اينها بيانگر چيزي بود كه دريافت نموده و آن را اعلان ميفرمود.
در اوايل ماه صفر يازدهم هجري پيامبر به احد رفت و بر شهيدان درود فرستاد، همانند كسي كه با زندگان و مردگان وداع ميكند، آنگاه به مسجد آمدند و گفتند: «من
پيشرو شما هستم. بر شما گواهي دهم. به خدا اينك حوض خود (كوثر) را مينگرم! كليدهاي گنجينههاي زمين، (يا كليدهاي زمين) به من داده شد! به خدا بيم آن ندارم كه پس از من مشرك شويد! اما ميترسم كه شما به شرك گرايش كنيد!» (1).
در يكي از شبها، اواخر شب به بقيع رفتند و براي مردگان استغفار كردند و گفتند: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْمَقابِر...»؛ «سلام بر شما اي اهل گورستان. خوشا به حال شما كه صبح نكرديد با حالتي كه مردم به آن حالت صبح كردند، فتنهها همچون پارههاي شب تاريك يكي پس از ديگري ميرسد هر يكي بدتر از گذشته! و ما انشاءاللَّه به شما خواهيم پيوست. خدايا! اهل بقيع را بيامرز.» (2).
تمام آنچه از نشانههاي توديع گفته شد، همسران او ميديدند و وحشت ميكردند! فاطمهي زهرا عليهاالسلام نيز اينها را دريافته و سخت نگران بود.
شروع بيماري آن حضرت روز بيست و نهم ماه صفر بود. دوشنبه بود و به تشييع جنازهاي در بقيع آمد، پس از بازگشت و در راه. سردردي احساس كرد. حرارت سر، بالا گرفت (تب شديد شد) تا آنجا كه ياران آن حرارت را از روي دستمالي كه بر سر بسته بود، احساس ميكردند! يازده روز مصطفي صلي اللَّه عليه و آله نماز را با مردم خواندند با اينكه بيمار بودند! ايام بيماري مجموعا سيزده روز طول كشيد. بيماري رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله سنگين شد، از هسمرانش ميپرسيد: «فردا من كجا هستم؟» آنها مقصود پيامبر را دريافتند، گفتند: «هر جا بخواهيد ميتوانيد باشيد.» فضل بن عباس و علي بن ابيطالب در دو طرف حضرتش بودند و در حالي كه سر مباركش را بسته بود و قدمهايشان كشيده ميشد! به خانهي عايشه منتقل شدند و آخرين هفتهي حياتِ مباركِ خود را آنجا گذراندند. روز چهارشنبه، پنج روز به وفاتشان مانده بود كه حرارت بيماري در بدن مبارك آن حضرت شدّت گرفت! و در اثر درد بيهوش شدند! آنگاه فرمودند: «هفت دلو آب از چاههاي مختلف، بر بدن من بريزيد. تا به مسجد بروم و با مردم تجديد عهد كنم». حضرت را در تشتي نشاندند و آب بر بدن مباركش ريختند تا فرمود: «بس است، بس است.» بيماري كمي تخفيف يافت!
راهي مسجد شدند در حالي كه سر را بسته بودند. بر منبر نشستند و در جمع حاضران خطبهاي خواندند. (1).
آنگاه خود را در معرض قصاص نهاده فرمودند: «اگر بر بدن كسي تازيانهاي زدهام اينك بدن من حاضر است بيايد تازيانه بزند. و اگر به آبروي كسي اهانت كردهام اينك قصاص كند.» آنگاه از منبر فرود آمد و نماز ظهر را با مردم خواندند و مجدّداً بر منبر نشستند و در مسائل حقوقي و غير آن ادامهي سخن دادند مردي گفت: من سه درهم طلبكارم. فرمودند: «اي فضل! طلب او را بده» آنگاه سفارش انصار را فرمود: «شما را سفارش ميكنم دربارهي انصار: زيرا آنها به مثابهي خانواده و گنجينه مناند. آنها دَين خود را ادا كردند و به مسؤوليت خود عمل نمودند و اين افتخار براي آنها باقي است! پس، از نيكوكارشان بپذيريد و از بدكارشان بگذريد!»
روز پنجشنبه، چهار روز پيش از وفات، به سه مطلب وصيت كردند: «يهود و نصاري و مشركان را از جزيرةالعرب بيرون كنند، (وفود) و نمايندگان قبايل را همانگونه كه حضرتش ميپذيرفت بپذيرند و سفارش سوم را راوي فراموش كرده است گويا عبارت باشد از چنگ زدن به كتاب و سنت، يا به اعزام لشگر اسامه يا نماز و خوشرفتاري نسبت به بزرگان. خدا داناتر است. با اينكه بيماري پيامبر سخت بود همهي نمازها را با مردم ميخواندند حتي آن روز (پنجشنبه، چهار روز قبل از وفات) نماز مغرب را خواندند و در آن، سورهي «المرسلات» را تلاوت كردند. (2)روز شنبه يا يكشنبه، دو روز قبل از وفات، حال آن حضرت مقداري بهبودي يافت با همراهي و كمك دو مرد براي نماز ظهر به مسجد
1) آنچه از خطبهي پيامبر در متن آمده دو سه سطر بيش نيست كه مضمون آن اين است كه قبر مرا مسجد قرار ندهيد يا به عنوان بت نپرستيد! و مدركي هم براي آن نياورده است. در حالي كه خطبهي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در آن لحظههاي حساس فراتر از اين است و مشتمل بر وصاياي مهم و مصالح آيندهي اسلام و مسلمانان ميباشد و هشدار و اخطار به مردم كه از قرآن و عترت جدا نشوند و در فتنههايي كه چون ابرهاي تيره ميآيند، بهوش باشند. از اسلام و قرآن و اهلبيت فاصله نگيرند و رسالت محمد صلي اللَّه عليه و آله را به جهانيان برسانند و از اختلاف و ارتداد بپرهيزند. چنانكه در كتب روايي و تاريخي ثبت و ضبط شده است نك: بحارالأنوار، ج 22 ص 465 و 477 و... «مترجم».
2) حديث متفق عليه است. الرحيق المختوم، ص 450.
آمدند! ابوبكر با مردم نماز ميخواند، چون پيامبر را ديد خواست عقب بايستد، پيامبر اشاره فرمود كه عقب نايستد و خواستند كه حضرتش را در كنار او بنشانند و پيامبر به نماز اقتدا نمود و مردم صداي تكبير او را ميشنيدند. (1)در روز شنبه پيامبر، غلامان خود را آزاد كردند و هفت دينار كه نزد آن حضرت بود صدقه دادند و شمشير خود را به مسلمانان هديه كردند. (2)دو روز گذشت. آفتاب برآمد و مصطفي صلي اللَّه عليه و آله احساس كرد آن روز فاطمه عليهاالسلام با وي ديدار نكرده است. او را فراخواند. فاطمه عليهاالسلام شتابان نزد پدر آمد.
عايشه ميگويد: «فاطمه آمد، در حالي راه رفتن او همانند راه رفتنِ پيامبر بود، رسول خدا فرمود: خوشآمدي دخترم! و او را در كنار خود نشانيد و با او رازي گفت كه فاطمه با شنيدن آن گريست! آنگاه با او چيزي به آهستگي فرمود كه خندان شد!» عايشه ميگويد: «گفتم: نديده بودم خنده پس از گريه، پيامبر خدا با تو چه رازي گفت؟» زهرا عليهاالسلام فرمود: «راز پدرم را فاش نميكنم». پس از آنكه پيامبر رحلت فرمود، فاطمه عليهاالسلام از قول پدر چنين حكايت كرد: «جبرئيل همه ساله يكبار ميآمد و قرآن را به من عرضه ميداشت و امسال دوبار آمد و قرآن را عرضه نموده است، به گمانم كه مرگ من نزديك شده است! من پدر خوبي براي تو بودم. آنگاه فرمود: تو نخستين كسي از خاندان من هستي كه به من ملحق خواهي شد. فاطمه گفت: از اين سخن گريستم! آنگاه فرمود: آيا خشنود نيستي از اينكه سيدهي زنان اين امت و زنان جهانيان باشي؟! و من با شنيدن اين سخن خندان شدم!» (3).
در روايت ديگر آمده: «كه پيامبر فرمود با اين بيماري جان خواهم سپرد و من گريان شدم. آنگاه فرمود: تو نخستين كسي هستي از خاندانم كه به من ملحق شوي و بدين جهت خندان شدم!» (4).
1) صحيح بخاري، ج 1، ص 98 و 99. منابع شيعه در اين خصوص بگونهي ديگر سخن ميگويند، در اين منابع آمده است كه پيامبر به او اشاره كردند كنار بايستد و خود به امامت نماز ايستادند. نك: بحارالأنوار ج 22، ص 467 «مترجم».
2) بر اساس روايات شيعه، پيامبر شمشير و زره و مركبسواري و انگشتر و ساير لوازم ويژه خود را به علي بن ابيطالب عليهالسلام هديه كردند. نك: بحارالأنوار، ج 22، ص 456 و 457.
3) صحيح بخاري، باب مرض رسولاللَّه، نك: طبقات ابنسعد.
4) در برخي روايات آمده كه اين گفتگو در هفتهي آخر عمر پيامبر بود نه روز آخر.
فاطمه عليهاالسلام كه ناراحتي و رنج شديد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را ميديد، چنين گفت: «واي از ناراحتي پدرم! پيامبر به او فرمود: اي فاطمه! از امروز به بعد پدرت ناراحتي ندارد!» (1)آنگاه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله حسن و حسين را صدا زدند و آنها را بوسيدند و در حق آنان به خير و خوبي سفارش كردند و همسران خود را خواستند و آنها را موعظه نمودند و تذكر دادند و همچنين مردم را وصيت فرمودند و گفتند: «الصّلوة الصّلوة،...» «نماز! نماز! و خوشرفتاري با غلامانتان» و اين را مكرّر بر زبان راندند.» (2).
حالت احتضار رسولاللَّه فرارسيد. عايشه گويد: «آن حضرت براي آخرين لحظات مسواك زد و ظرف آبي پيش روي آن حضرت بود در آب برد و به صورت ميكشيد و ميگفت: «لا اِلهَ اِلّا اللَّهُ انّ لِلمَوت سَكَرات» (3)«خدايي جز خداي يگانه نيست، همانا مرگ را سختيهاست». و دست به آسمان برداشت و ديده به بالا گشود و لبهاي مباركش حركت ميكرد. گوش دادم اين آيه را ميخواند:
«(مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ النَّبِيِيّنَ وَالصِّدِّيِقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ)،
«ألّلهمَّ اغْفِرْلِي وَ أرْحَمْنِي وَأَلْحِقْنِي بِالرَّفِيق الأعْلي، ألّلهمّ الرَّفِيق الأعْلي».
«با آنانكه خداوند نعمت خويش بر ايشان ارزاني داشته، از پيامبران، صديقان، شهيدان و صالحان.»
بار خدايا! مرا بيامرز و مشمول رحمت خويش گردان و به منزلت والا برسان. (4).
وسط روز (دوشنبه دوازدهم ربيعالاول سال يازدهم هجري) پيامبر رحلت نمود و شصت و سه سال و چهار روز از عمر شريفشان گذشته بود. (5).
همينكه مصطفي صلي اللَّه عليه و آله بدرود حيات گفت، فاطمه عليهاالسلام در رثاي پدر سرود:
يا أبتاه أجاب ربّاً دعاه
يا أبتاه في جنة الفردوس مأواه
يا أبتاه إلي ننعاه
يا أبتاه من ربّه أدناه
«پدرجان! دعوت حق را لبيك گفتي. پدرجان! در بهشتِ برين آرميدي.
پدرجان! مصيبت تو را به جبرئيل تسليت ميگوييم. پدرجان! تو به جوار پروردگارت شتافتي.»
چون مرگ پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرارسيد، فاطمه گريست! صداي گريهي فاطمه به رسول خدا رسيد و به او خطاب كرد: دخترم! گريه نكن، هرگاه وفات كردم بگو:
(إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)
و انساني كه مصيبتي ببيند، خداوند او را به چيزي عوض دهد.»
فاطمه عليهاالسلام گفت: «و از شما نيز؟» فرمود: «آري و از من»
مصطفي صلي اللَّه عليه و آله روز سه شنبه و شب چهارشنبه در همان مكاني كه جان به جان آفرين تسليم كردند، دفن شدند- صلوات اللَّه و سلامه عليه و آله-
گويا ميبينم زهرا عليهاالسلام را كه تمام هستي متلاشي شدهاش را جمعآوري ميكند و آن را بر سر قبر محبوب ميبَرَد، اما قدمهايش ياراي حمل آن را ندارد! به تربت پدر ميرسد، مُشتي از خاك قبر را برميدارد و نزديك ديدگان خود كه از گريه مجروح است ميبرد و ميبويد و از روي درد و اندوه ميگويد:
ماذا علي من شم تربة أحمد
ألا يشم مدي الزمان غواليا؟
صبت علّي مصائب لو أنها
صبت علي الأيام صرن لياليا
«كسي كه تربت معطّر احمد صلي اللَّه عليه و آله را ميبويد! چه ميشود كه در تمام روزگار مُشگ و غاليهها را نبويد!
آنقدر مصيبت بر من هجوم آورده كه اگر بر روزها فرود ميآمد شب تاريك ميشدند!»
گويا ميبينم زهرا عليهاالسلام را كه اشگ ميريزد و مردم در پيرامونش از گريهي او گريانند و گويي قلبهايشان از جاي كنده شده است! آنها، فاطمه را ميبينند كه از لابلاي انگشتانش
خاكها را ميريزد و خيره خيره به كف دستهاي خالياش مينگرد و ميگذرد؛ مانند كسي كه از تمام دنيا چشم پوشيده است و چشمهاي اشگبار مردم و قلبهاي پاره شدهي آنها، او را دنبال ميكند تا اينكه به خانهي خود برميگردد.
«انس بن مالك» خادم پدرش، اجازه ميخواهد كه بر او وارد شود تا او را تسليت دهد و پايداري و صبر جميل براي او طلب كند و فاطمه با عتاب ميگويد: «اي انس! آيا دلهايتان راضي شد كه بر پيكر رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله خاك بريزيد؟!». امّايمن پرستار پيامبر صلي اللَّه عليه و آله سخت گريه ميكرد! به او گفتند: «امّايمن! آيا بر پيامبر گريه ميكني؟» پاسخ داد: «به خدا قسم بر او نميگريم، مگر آنكه ميدانم آنجا كه پيامبر رهسپار شد از اين دنيا براي او بهتر است! امّا گريهام براي اين است كه وحي از آسمان منقطع گرديد!» صحابهي پيامبر در اين مصيبت چنان گريستند كه بر هيچكس نگريسته بودند! و زنان و كودكان آنگونه اشگ ريختند كه بر هيچ كس در گذشته و آينده اشگ نريخته و نريزند!
اما زهرا عليهاالسلام دنيا به دور افكند! مصطفي صلي اللَّه عليه و آله او را بشارت داده بود نخستين كسي است كه بدو ملحق ميشود. از روزي كه پدر وفات كرد ديگر زهرا عليهاالسلام را جز در اندوه و غم نديدند! او بردباري، تفكر و ذكر را پيشه ساخت و با دنيا وداع گفت و به آخرت روآورد! گذر ايام را كُند ميديد، عجله داشت كه هر چه زودتر به پدرش- در پيشگاه حضرت دوست- بپيوندد!
دو روز از رحلت پيامبر گذشت جمعي از مردم با ابوبكر بيعت كردند. (1)فرداي آن روز فاطمه عليهاالسلام به همراه علي عليهالسلام آمد و گفت: «ميراث من از پدرم رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را (به من بدهيد)».
ابوبكر گفت: «آيا ارث است يا واگذاري؟» فرمود: «فدك و خير و صدقات او در مدينه را ارث ميبرم، همانگونه كه دختران تو از تو ارث ميبرند.» ابوبكر گفت: «به خدا
1) مؤلف، مانند ديگر نويسندگان عامه، از بيعت با ابوبكر سخن گفته اما متذكر نشده است كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در مسألهي خلافت بعد از خود چه گفت و چه كسي را به عنوان ولي و وصيّ خود تعيين كرد و از كنار وقايع تاريخي آن ايام و مخالفت وجود صحابه با آن بيعت به سادگي گذشته است. ما نيز در اين مجال بر آن نيستيم تا به تشريح آن وقايع بپردازيم، «مترجم».
سوگند پدر تو بهتر از من بود و به خدا تو از دختران من برتري. اما پيامبر خدا فرمود: ما ارث نميگذاريم، آنچه ميگذاريم صدقه است (يعني اين ثروتهاي موجود) حال اگر بگويي پدرت آنها را به تو داده است ميپذيرم.» فاطمه فرمود: «آنچه را ميدانستم با تو گفتم.» ابوبكر رو به فاطمه و علي و عباس كرد و گفت: «پيامبر خدا فرمود: ما ارث نميگذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است.» فاطمه عليهاالسلام به داوري ابوبكر و اينكه پيامبران مال به ارث نميگذارند، رضايت داد و همچنان زاهدانه زيست و تسليم رضاي حق بود تا بدرود حيات گفت. (1)
الف: اهلبيت عصمت و در صدر آنها علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام از هركس به مسائل فقه و شرع مقدس آگاهتر بودند چنانكه ابوبكر و عمر خود، بارها به اين حقيقت اعتراف كردند.
ابوبكر ميگفت: «ما انا بخيركم و علي فيكم»؛ «با وجود علي در ميان شما من بهترين شما نيستم». و عمر ميگفت: «لولا علي لهلك عمر»؛ «اگر علي نبود، عمر- با فتواهايش- هلاك ميشد»
حال چگونه ممكن است علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام به ميراث يا صدقات رسول خدا واقف نباشند و از ابوبكر چيزي را مطالبه كنند كه متعلّق به آنها نيست! و ابوبكر با استناد به روايتي كه اصل آن مورد ترديد است، آنان را مجاب كند و بالأخره زهرا عليهاالسلام به داوري او تن دهد؟!
ب: مقام و منزلت علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام برتر از اين بود كه براي مال و منان دنيا به مُحاجّه برخيزند و چيزي را بخواهند كه حق آنها نيست! بلكه دفاع آن بزرگواران از شرايع اسلام و قرآن و آيين سيدالمرسلين بود و اينكه نبايد به رسم جاهليت، زنان را از حقوق خود محروم ساخت؛ چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبهي تاريخي خود در جمع مسلمانان و صحابهي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بر آن تأكيد كرد و آن را نوعي گرايش به جاهليّت خواند و ظلم و زور دانست.
ج: روايتي كه در خصوص نفي وراثت فاطمه عليهاالسلام از پدرش رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله مورد استناد خليفه قرار گرفت و جمعي از يارانش آن را تأييد كردند، مبني بر اينكه پيامبران ارث نميگذارند، مستند قابل اعتمادي ندارد و با حكم صريح قرآن دربارهي تني چند از پيامبران در تضادّ است! در سورهي مريم آيهي 5 و 6 از قول حضرت ذكريّا آمده است: فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَ وَلِيّاً- يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ و در سورهي نمل، آيهي 16 آمده است: وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ و حضرت زهرا كه عالمه و فقيههي اين امّت است؛ با استناد به اين دو آيه، دعوي ابوبكر را رد كرد و نيز به آيات عمومي ارث پسر و دختر استناد نمود و محروم ساختن فاطمه را از ارث خود، نوعي غدر و زور خواند و مورد انتقاد شديد قرار داد. نك: كتاب العوالم فاطمة الزهراء، ص 476 و ساير منابع روايي و تاريخي.
د: رضايت زهرا عليهاالسلام به داوري ابوبكر ادعايي است بدون دليل و دفاعيّات آن حضرت از حق خود و شكايت به جمع عمومي و آن خطابهي تاريخي، گواهِ صدق براين مدّعاست. فاطمهي زهرا تا آخرين لحظات حيات نارضايتي خود را از عملكرد سقيفه و رفتاري كه با خاندان پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كردند و بدعتهايي كه در رهگذر تغيير مسير خلافت و مانند آن نهادند، پنهان نداشت و بدرود حيات گفت، در حالي كه از دستگاه خلافت ناراضي و خشمگين بود و توصيه به دفن شبانه و مخفي ساختن قبر خود، براي هميشه از اين نارضايتي پرده برميدارد! اما همانگونه كه مؤلف اشاره كرده است: زهرا زاهدانه زيست و تسليم رضاي حق بود تا بدرود حيات گفت.
ه: حقيقت اين است كه دستگاه حكومت وقت، با گرفتن فدك ميخواست دست اهلبيت عليهمالسلام را خالي كند تا از اين رهگذر نتوانند با بنيهي مالي و خدماتي به جامعهي مسلمين، جبههي خود را تقويت كنند و اصولاً دعوا تنها بر سر فدك نبود بلكه به اصل جريان حاكم ارتباط داشت. و بالأخره چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام در نامه به عثمان بن حنيف انصاري، از غصب فدك يادآور شدند كه در اين ماجرا داوري به خدا محول است! «بلي كانت في اَيدينا فدك من كُلّ ما اظلته السماء فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين و نعم الحكم اللَّه» نهجالبلاغهي عبده، ص 587.
راستي اگر خليفهي وقت به پيامبر و خاندانش ارج مينهاد و منزلت علي عليهالسلام و زهرا عليهاالسلام را ميشناخت از چه رو حاضر نشد حقّ زهرا را بشناسد؟! اين پرسشي است كه براي هميشه بدون پاسخ ميماند! «مترجم».
او نخستين فرد از خاندان پيغمبر بود كه به پدرش پيوست،1) با اينكه مؤلف در سراسر اين كتاب از فضايل فاطمه زهرا عليهاالسلام و منزلت و مقام منيع سيدةالنساء، در دين و در محضر سيدالمرسلين صلي اللَّه عليه و آله سخن گفته و لقبهاي صديقه، طاهره، محدّثه، مباركه، زكيّه و امّابيها را براي حضرتش آورده و آنها را نشانهي صدق و بركت و طهارت و تقواي او دانسته است از جمله ص 20 و 21 اصل كتاب و با اينكه ذيل عنوان مستقلي از فقه زهرا عليهاالسلام و دانش او در دين سخن گفته است ص 316- 320 اصل كتاب از طرق مختلف و منابع اهلِ سنت، رواياتي آورده كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فاطمه عليهاالسلام را پارهي تن خود خوانده و رضاي او را رضاي خود و غضب او را غضب خود دانسته ص 330 اصل كتاب و اعتراف كرده است كه آيهي تطهير در شأن آن بزرگوار و شوهر و فرزندانش نازل شده ص 263 اصل كتاب و به طور خلاصه زهرا عليهاالسلام را بزرگترين زنان عالم، صديقه، طاهره، فقيهه و زاهده و پارهي تن پيامبر خوانده و كسي كه از كودكي تا پايان عمر به پاي اسلام سوخته و ساخته است و بر زبانش جز سخن حق نرفته و جز به راستي و صدق كلمهاي نگفته و حتّي از سخن عايشه نقل كرده كه ميگفت: «كسي را نديدم راستگوتر از فاطمه عليهاالسلام و راستگويي و امانت را از خصال برجستهي علي و زهرا دانسته است ص 311 اصل كتاب اما معالأسف و با اين همه حقايقِ روشن در موضوع فدك، وي راه ساير نويسندگان عامّه را پيموده و اضافه كرده است كه «فاطمه به داوري ابوبكر رضايت داد! تا بدرود حيات گفت» كه جملهي اخير مايهي بسي شگفتي است! چرا كه اين سخن با اسناد و مدارك تاريخي كه نارضايتي فاطمه عليهاالسلام را از عملكرد حكومت تا آخرين لحظات حيات بازگو ميكند، وفق نميدهد. هر چند در اين مجال درصدد تفصيل بحث نيستيم اما از آنجا كه جملهي فوق گمراهكننده است به منظور كتمان نكردن حقايق از تذكر چند نكته ناگزيريم:
همانگونه كه پيامبر بشارت آن را داده بود و فاطمه عليهاالسلام به اين بشارت دلخوش بود و ميدانست كه آخرت بهتر و جاودانهتر از دنياست.
محبّت براي خدا، نعمت بزرگي و موهبت عظيمي است. خداي عزّوجل، براي دوستداران خود درجهي بزرگ و منزلتي سترگ و بركت و خير، قرار داده است. همانگونه كه پيامبر به آن دستور فرموده آن روز كه گفت: «سه چيز است كه اگر در وجود كسي باشد شيريني ايمان را خواند چشيد و در رأس اين امور سهگانه، اين است كه خدا و رسول او در نظر شخص از هر چه جز آنهاست محبوبتر باشد و اگر كسي را دوست دارد، صرفاً براي خدا باشد و از بازگشت به كفر متنفّر باشد، به آنگونه كه دوست ندارد در آتش افكنده شود! حال چگونه است، اگر اين محبت براي خدا و پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله و نسبت به اهلبيت گرامي به ويژه حضرت زهراي بتول عليهاالسلام (امّابيها) باشد! كه رسولاللَّه او را دوست ميداشت و به دوستي به او سفرش كرد و به اِعزاز و اكرام و احترام او، امر فرمود و در بسياري از مناسبتها تصريح نمود كه او پارهي تن من است. آنچه او را خشنود كند مرا خشنود ساخته و آنچه او را به خشم آورد مرا خشمگين كرده است. (1)اين سيدهي فاضله كه خداوند نسب شريف پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را در نسل او حفظ كرده است! شك نيست كه شأن و منزلت اين بزرگ بانوي جهانيان، عظيم است. چرا كه پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله او را احترام و تجليل كرده و به ارتباط با او و فرزندانش و دوستي و محبتشان امر نموده و به صراحت فرموده است:
«أُذَكِّرُكُم اللَّهِ فِي أَهْلُ بَيْتِي، أُذْكِّرُكُمُ اللَّه فَي أَهْل بَيتي»
«خدا را با يادتان ميآورم در خصوص اهلبيت خود. خدا را ياد كنيد دربارهي اهلبيت من.»
اين سيدهي فاضله، شايستهي هرگونه محبّت و تقدير و تجليل ما ميباشد؛ چرا كه دخت گرامي پيامبر است؛ مجاهدي بردبار كه رنجهاي بسياري را او و مادر گرانقدرش، در شعب ابيطالب و پس از آن، در برابر آزارهاي قريش، تحمل كردند و نيز بدان جهت كه
1) صحيح بخاري.
او دختر پيامبر خدا است كه هر نَسَب جز نسب او به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در قيامت منقطع خواهد شد، همانگونه كه فرمود:
«ينقطع يوم القيامة كل سبب و نسب الّا سببي و نسبي».
«هر سبب و نسبي در قيامت بريده شود، جز سبب و نسب من.»
و نيز آن حضرت به اهميّت محبّت فاطمه و عظمت گناه دشمني با او، فرمود:
«و الّذي نفسي بيده لا يبغضنا اهل البيت اَحَد الّا ادخله اللَّه النّار».
«سوگند به آنكه جانم را در يد قدرت اوست، ما خاندان را، احدي دشمن ندارد مگر آنكه خداوند او را به آتش بَرد.»
از اينجاست كه دوستي زهرا عليهاالسلام و فرزندان او و همهي آلالبيت موضوع اساسي و مسألهي ايماني است. اين پيامبر خدا است كه ميفرمايد:
«تركت فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلّوا بعدي اَبَداً؛ كتاب اللَّه و عترتي، و انّهما لَن يفترقا حتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوض، فَانْظروا كيف تخلفوني فيهم». (1).
«در ميان شما چيزي را نهادم كه اگر بدان تمسك جوييد پس از من هرگز گمراه نشويد، كتاب خدا و عترت خود را، و اين دو هرگز جدا نشوند تا در حوض (كوثر) به نزد من آيند، پس بنگريد، پس از من با آنها چگونه رفتار خواهيد كرد.»
پس آيا ما ميتوانيم پس از رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله جز با محبت و تقدير و احترام و تعظيم با خاندان گرامي او عمل كنيم؟ اين بانوي بزرگ و با فضيلت و شرافتمند؛ زهراي بتول عليهاالسلام را دوست ميداريم؛ چرا كه خداي عزّوجلّ او را دوست ميدارد و رسولاللَّه او را دوست ميداشت و محبّتش ا به ما آموخت و به آن دستور داد. و باز هم سخن از پيامبر است در روايت صحيح كه «ابنعباس» از پيامبر نقل ميكند:
«أحبّوا اللَّه لما يغذوكم من نعمة و أحبّوني بحبّ اللَّه و أحبّوا أهل
1) چهارتن از صحابه، عمر، ابنعباس، ابنزبير و مسور بن مخرمه، روايت كردهاند. نك: مسند احمد حنبل، ج 4، ص 323 و حاكم، ج 3، ص 158 و...
بيتي بحبّي». (1).
«خدا را دوست بداريد به جهت نعمتهايي كه به شما ارزاني داشته و مرا دوست بداريد به جهت محبت به خداوند و خاندان مرا دوست بداريد به جهت محبّت من.»
از اينجاست كه قضيهي محبّت يك قضيهي اساسي در جهت محبت خدا و براي خداست و مسؤوليتي بزرگ كه انسانها بايد به آن پايبند باشند به جهت ايماني كه دارند، چون در زمينهي محبّت اهلبيت پيامبر وارد ميشوند، مورد محاسبه قرار گيرند، به ويژه محبّت اين بانوي گرانقدر. (رضواناللَّه عليهم)
اين محبت ويژهاي است كه به ميزان عدل و آگاهي و مسؤوليت شناسي در ابعاد اين محبت نياز دارد. وقتي ما اهلبيت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را دوست ميداريم، اهتمام خواهيم كرد كه آنان را اسوه و سرمشق خود سازيم و آنگاه كه به محبت آنها پايبنديم ناچار برماست كه بدانيم از محدودهي شرع حنيف تجاوز نكنيم؛ اينها را به خاطر پيامبر دوست داريم كه ما را به محبّت خدا توصيه فرمود و خدا نيز بدان دستور داد و براي ما روشن ساخت كه اگر خدا را دوست داريم بايد از پيامبرش هم اطاعت كنيم و به دنبال آن عترت طاهره و گرانقدر و ياران پاك و مخلص، كه اين دين بزرگ را به دست ما رساندند پيروي كنيم. و به آموختند كه با چگونه با چنگ و دندان از آن حراست كنيم: (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمْ اللَّهُ...)، «اگر خدا را دوست داريد، مرا پيروي كنيد تا خدا شما را دوست بدارد.»
اين يك مسألهي ايماني حسّاسي است و در همين حالي كه به حُبّ اهلبيت با تمام اعضا و جوارح و عقل و قلب روميآوريم، بايد درك كنيم كه در اينجا مسؤوليتهايي وجود دارد كه بر اساس آن بايد در برابر حدودِ الهي توقف كنيم و اهلبيت را گرامي داريم و چيزي را كه شايستهي آن هستند براي ايشان مُقرّر داريم و از ميزان شرع تخطّي نكنيم و در آداب و اخلاق قصور نورزيم و راه درست منحرف نشويم. در حالي كه آنان را- و آنان كه به آنها عشق ميورزند- دوست داريم و در اداي حقوق الهي ميكوشيم، ناچار بايد حدود شرع حنيف را نگهداريم و به آدابِ مصطفي صلي اللَّه عليه و آله ملتزم باشيم: ستم نكنيم، غلوّ
1) ترمذي روايت كرده و گويد: روايت نيكو و شگفتي است. و نيز حاكم، صص 3، 150، و ذهبي.
نكنيم و از محدودهي شرع تجاوز ننماييم. اهلبيت رسولاللَّه را احترام كنيم و ياران صادق و تابعان مخلص و آنانكه تا روز قيامت به خوبي رهپوي راهشان ميباشند، ارج نهيم و در تجليل و احترام هر فرد مسلمان كه به يگانگي خداوند و رسالت حضرت محمد صلي اللَّه عليه و آله گواهي ميدهد بكوشيم.
بيشك محبّت، مقدمهي پيروي و روآوردن به آنهاست؛ همانگونه در حديث شريف آمده:
«اَلا انّ اَهل بيتي فِيكُم كَمَثل سَفِينة نوُح مِن قَومه مَن رَكِبَها نَجا و من تخلَّف عنها غَرِق.» (1).
«بدانيد كه اهلبيت من در ميان شما همانند كشتي نوحاند در ميان قوم او، كسي كه بر آن سوار شد نجات يافت و آنكه كه تخلف كرد غرق شد.»
دربارهي اين سيدهي جليله، پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «من و تو و اين شخصي كه خوابيده است- مقصود علي عليهالسلام بود- و حسن و حسين در روز قيامت يك جايگاه داريم!» و اين شگفت نيست؛ چرا كه آنها عترت پاك نبوتاند. (2).
محبت زهرا عليهاالسلام و فرزندان و دودمانش، چنانكه بيان شد به معيار عدل و حق نياز دارد و بايد رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را در اين محبّت سرمشق و اسوه قرار دهيم. به رغم اينكه پيامبر، زهرا را دوست ميداشت و به محبّت او ما را توصيه ميفرمود و به محبت او و فرزندان و دودمانش دستور ميداد و عليرغم احترام زيادي كه براي او قائل بود و هرگاه وارد ميشد، براي او بپا ميخاست و در هر مناسبتي به تكريمش ميپرداخت و به حسنِ رفتار با او و فرزندانش تحريص و ترغيب ميكرد، با اين حال در بسياري از مناسبتها توصيه مينمود كه در اين مورد موضعِ حق و عدل را اتّخاذ كنيم. حتي دربارهي مسائل جزئي كه او از پدر ميخواست، پيامبر او را با رِفق و مدارا پاسخ ميداد و او از راه راست منحرف نميشد و در خلال رفتاري كه با زهراي بتول عليهاالسلام داشت، اِصرار ميورزيد كه راه
حق و عدل را به ما بفهماند؛ بنابراين بر ما واجب است كه راه درست را در محبت زهراي بتول عليهاالسلام انتخاب كنيم.
اين آقاي ما علي عليهالسلام است كه راه غلوّ و انحراف و افراط و تفريط را تفكيك ميكند. و ميگويد: «دو كس در رابطه با من هلاك شوند، دوستداري كه غلو كند و به چيزي بستايد كه در من نيست و دشمني را كه مرا به آنچه خدا از آن منزّه داشته متّهم سازد.» همين افراط و تفريط سبب هلاكت و گمراهي بسياري شده است. بنابراين بر ما فرض است كه اين عترت گرانقدر و پاك، به ويژه سيدهي زنان، فاطمهي زهرا عليهاالسلام و همسر و فرزندانش را با همان فضيلتي كه خدا به آنان عطا كرده، مورد احترام قرار دهيم و هيچ نيازي به غلوّ و افراط و نسبت دادن چيزهايي كه دربارهي آن نصِّ صحيحي نرسيده است وجود ندارد و آنان نيازي ندارند كه چيزي زايد بر آن بيفزاييم.
كسي كه دوستدار اهلبيت عليهمالسلام و اين عترت پاك است نبايد گمراه يا اهل غلو باشد بلكه بايد به شاهراه هدايت برود كه صلاح بنده در اين است. بايد بداند حق بالاترين چيزي است كه ميبايست پيروي شود. بنابراين بايد حق را بجويد و راه حق را بپويد. اگر به حق عمل نكند، اين از گمراهي باشد و گناه او بيشك كمتر است از آنانكه حق را ميدانند و آن را انكار ميكنند. آنكس كه حق را بداند و مخالفت كند و از هواي نفس پيروي نمايد، بيشك دستخوش فريب است. بنابراين، از كسي كه نصوص صحيح را- كه صراط مستقيم را- كه خدا به پيمودنش فرمان داده- پيمودهاند و از غضب شدگاني نباشد كه حق را ميفهمند امّا از آن تبعيّت نميكنند.
از اينجا ميتوان به اهميّت و خطر دور افتادن از حق و دنباله روي هوا حتّي در محبّت زهرا عليهاالسلام پيبرد؛ زيرا بر ما فرض است دربارهي آن حضرت و محبت او و آنچه از او روايت ميكنيم به حق و عدل ملتزم باشيم و از كساني نباشيم كه بدون علم، پيروي هواي نفس ميكنند و خداوند دربارهي آنها ميفرمايد: (وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوَائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ)
خداي سبحان ما را از پيروي هواي نفس بر حذر ميدارد و به بازگشت به حق فرمان
ميدهد و اين در همه شؤون دين مورد تأكيد است تا چه رسد به مسألهاي چون محبّت اهلبيت كه به عنوان يك عنصر جوهري مطرح است و سر سلسلهي اهلبيت طاهرين اين بانوي بزرگوار و با جلالت و مطهّر است. شك نيست كه تمام هدايت به اين است كه دوستداران اين خاندان به قرآن كريم و سنّت پاك بنگرند و بر آنچه كه سيّد ما حضرت محمد صلي اللَّه عليه و آله به تواتر رسيده و جانشينان و ثقات نقل كردهاند، پافشاري كنند و حق و باطل را تميز دهند و امور را از مصادر مورد وثوق كه اهل علم و فضل آوردهاند، اخذ كنند و به دروغ تكيه نكنند؛ خواه از طريق خطا باشد و يا درست ضبط نشده باشد. به هر حال بايد از حدود شرع حنيف واقع باشند و خود را و فهم خود را از لغزش مصون دارند.
يكي از مصاديق خطر شايد اين باشد كه برخي مردم، ميان آنچه از نصوص و آثار فهميده ميشود يا به صِرفِ قياس و اعتبار به دست ميآيد، تميز نداده و به ظن و غلط تكيه كرده و از هواي نفس در عرصهي عمل پيروي كنند، اينها از مصاديق اين آيهاند: (إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا وَ مَا تَهْوَي الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمْ الْهُدَي)
حال به مطلب ديگري ميپردازيم كه آن مسؤوليت كساني است كه به اهلبيت و اين سيدهي جليلهي فاضله، فاطمه زهرا عليهاالسلام و مادرش خديجه كبري انتساب دارند. كسي كه به اين شرافت نايل آمده و نهال اين بوستان نبوي- و وابسته به آقاي ما محمد صلي اللَّه عليه و آله و از اشرف انبيا و مرسلين- است، بر او مسؤوليتها و تكاليفي است و در همين حال كه از امتيازات و مُحَسَّناتِ انتساب به اهلبيت، برخوردار است مسؤوليتهاي بزرگ دارد، كه اهمّ آنها توجه به اين است كه جز به حق خود را به اهلبيت منتسب نكند؛ چرا كه شرف انتساب عظيم است و تزوير در اين انتساب پرتگاه خطر مهمي است و بعلاوه اينكه در اخلاق و اعمال بايد پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را سرمشق و اسوهي حسنه قرار دهد. نخستين تكليف اين ذريهي طاهره اين است كه بدانند كه در برابر آن پيشواي بزرگ مسؤوليت دارند؛ زيرا آنها به اين مسؤوليت سزاوارتر از ديگراناند و بايد به آن اسوهي حسنه و خاندان گرامي او تأسّي جويند. به اين جهت، خاندان پيغمبر موظفاند فرزندان خود را پيرو اين اسوهي كريمه تربيت كنند و بر كتاب خدا و سنت نبوي پايدار باشند. قرآن را با خشوع و تدبر عميق بخوانند و در عمل تَجَسُّم بخشند و اخلاق خجستهي قرآني را پيشه سازند تا اينكه از اسوهي
حسنهي رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله پيروي كرده باشند. و هم اينان بايد براي مسلمانان چراغهاي هدايت در علم و عمل باشند و از همهي مردم بيشتر بر دين خدا غيرت ورزند تا حريم دين شكسته نشوند و سنت نبوي را به كار گيرند و نگذارند گرد نسيان بر آن بنشيند و در اعراض از دنيا و توجّه به آخرت از جدّ خود پيروي كنند.
آلبيت، اهل خير و پرهزكارياند، آنها از هر كس سزاوارترند كه از مقربان و ابرار و صالحان برگزيده باشند و سخن خداي عزّوجلّ را به ياد آورند كه با خطاب به آنها ميفرمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) (1).
خدا آنان را پاك نموده و گرامي داشته و صدقه را بر آنها حرام ساخته؛ همانگونه كه بر رسولاللَّه حرام ساخته است؛ زيرا صدقه مانند چركهاي اموال مردم است؛ يعني بدين وسيله چركها از مردم زدوده ميشود و از اين باب طهارت نفسي است كه خدا در شرع براي آن مقرر داشته است. از اين رو، پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله فرمود: «اِنَّ الصَّدَقَة لا تحلّ لِمُحمَّد وَ لا لِآلِ محمَّد صلي اللَّه عليه و آله» اين نكته را من (مؤلف) در كتاب خود «آلبيت الرسول» به بحث نهادهام؛ آنجا كه توضيح دادهام: زكات و صدقات به خاندان پيامبر داده نميشود اما هرگاه ناگزير باشند و قوت خود را نيابند و توان تأمين خود را نداشته باشند، در چنين صورتي، آنها از همهي مردم به عطا و اكرام سزاوارترند و ميتوان از هر طريق ممكن بَر حَسبِ ضرورت و اضطرار به آنان كمك داد.
از جمله صفاتي كه خاندان پيامبر بايد دارا باشند، اين است كه خيرخواه خدا و پيامبر و ائمهي مسلمين و تودهي مسلمانان باشند. از مصاديق خيرخواهي، بيشك دوري جستن از اختلاف و پرهيز از تأييد و تصديق هواپرستان و افتراهايي كه به آنها نسبت ميدهند و سخنان دروغ و غلط را كه در حق پارهاي از بزرگان اهلبيت طاهرين ميگويند. و اين همان چيزي است كه مخالف صريح قرآن كريم و سنت نبوي و مخالف عقل و نقل و مسلّمات دين است. و نيز بدانند كه برخي مردم محبّت اهلبيت را وسيلهي هواهاي نفساني و نيرنگها و نشر آراي گمراهكننده و عقايد فاسدشان قرار دادهاند؛ بنابراين
1) مصداق آيهي تطهير چنانكه در گذشته ديديم، پيامبر و علي و زهرا و امامان معصوم عليهمالسلام از فرزندان ايشانند، نه عموم فرزندان پيامبر، هر چند آنها به نياكان پاك خود تأسي جويند، «مترجم».
واجب است كه اهلبيت گرامي بيدار باشند و اجازه ندهند اين افراد به روح آنها رخنه كنند؛ زيرا معلوم است كه اهل سنت و جماعت اهلبيت را دوست ميدارند، دوستي صادقانه كه از اعتقاد راسخ آنها به وجوب اين محبت بر هر مسلماني حكايت دارد و در اين خصوص آيات و روايات را در نظر دارند و براي مسلمانان اين افتخار بس است كه پيامبر دربارهي آنان فرمود:
«اِنِّي تارِكٌ فِيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوض».
بيشك اين مقام بزرگي است و بر خاندان پيامبر است كه به عظمت اين مسؤوليت، كه بر دوش آنها نهاده شده، توجه كنند. اين آقاي ما علي بن الحسين، زينالعابدين عليهالسلام و نور چشم اسلام است كه با تبيين اين مسؤوليت بزرگ بر خاندان پيامبر، ميفرمايد:
«اِنِّي لَأرجُو أن يعطي لِلمُحسن مِنّا أجرين و أخاف أن يجعل للمسيء مِنّا وِزْرَيْن».
«من اميدوارم كه خدا به نيكوكار ما پاداش عطا كند و ميترسم كه به گنهكار ما دو عقوبت قرار دهد!»
و آنانكه نسبت به اهلبيت به هر شكلي، بد عمل ميكنند، خواه با تمسخر و استهزا يا اذيت و آزار يا محروم ساختن آنها از حقّي كه خدا براي آنان مقرر داشته است، بايد از اين كار برحذر باشند؛ زيرا رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله همه را از بدرفتاري نسبت به اين عترت پاك برحذر داشت.
روايات پيامبر صلي اللَّه عليه و آله در اين خصوص روشن است. «مسوّر بن مخرمة» از پيامبر خدا نقل ميكند كه فرمود:
«فاطمة بضعة مِنّي فَمَن اَغْضبها فقد اغضبني». (1).
«فاطمه پارهاي از وجود من است، هركس او را به خشم آورد مرا خشمگين ساخته است.»
1) بخاري، فتح الباري، ج 7، ص 105، حديث شماره 3767.
عبداللَّه بن زبير گويد: «پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با علي عليهالسلام چنين فرمود:
«إنَّ فاطمة بضعة مِنِّي يؤذيني ما آذاها و يغضبني ما يغضها». (1).
«فاطمه پارهاي از وجود من است. هرچه او را بيازارد مرا آزرده و هر چه او را به خشم آورد مرا خشمگين ساخته است.»
بيشك، در اينجا تكاليف واجب و مهمي هست كه بايد يك مسلمانان به اين ذريهي پاك ادا كند و بر اكرام و احترام و محبت نسبت به آنان به ويژه اين بانوي بزرگوار، فاطمهي زهرا عليهاالسلام، جِدّي باشد؛ زيرا پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمودند:
«اِشتَدَّ غضب اللَّهَ عَلي مَن آذاني في عِتْرتي». (2).
«خشم خداوند شديد است بر آن كسي كه در مورد خاندانم مرا آزرده كند.»
اهميّت اين مطلب تا به آنجا است كه هر كس با آنان محاربه كند گويي با رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله محاربه كرده است؛ چنانكه در حديث شريف از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نقل شده كه به علي و فاطمه و حسن و حسين فرمود:
«أنا حَرْبٌ لِمَن حاربْتُم وَ سِلْمٌ لِمَن سالَمْتُم». (3).
«من دشمن كسي هستم كه شما با او دشمن باشيد و يار كسي كه يار او باشيد.»
حضرت رسول صلي اللَّه عليه و آله ما را به اهميت اكرام اهلبيت و محبّتشان آگاهي داده است. علي عليهالسلام از پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:
«أربعة أنا لهم شفيع يوم القيامة: المكرم لذريّتي، والقاضي لهم حوائجهم، والساعي لهم في أمورهم عند ما اضطرّوا إليه، والمحبّ لهم بقلبه و لسانه». (4).
«چهار كس در قيامت از شفاعت من برخوردارند: كسي كه ذريهي مرا احترام كند و كسي
كه حوائج آنها را برآورد و آنكه در اموري كه بدان مضطر شوند تلاش كند و آنكس كه آنان را با قلب و زبان دوست بدارد.»
و نيز علي عليهالسلام از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله روايت كرده كه فرمود:
«أثبتكم علي الصراط أشدّكم حباً لأهل بيتي لأصحابي». (1).
«استوارترين شما بر پل صراط، كسي است كه بيشترين محبت را نسبت به اهلبيت من و يارانم داشته باشد.»
و نيز آن حضرت از پيامبر صلي اللَّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود:
«أنا و فاطمة والحسن والحسين مجتمعون و مَن أحبّنا يوم القيامة؛ نأكل و نشرب حتّي يفرق بين العباد». (2).
«من و فاطمه و حسن و حسين با دوستدارانمان در روز قيامت جمع باشيم، ميخوريم و مينوشيم تا ميان بندگان حكم شود.»
ابوذر گويد: رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله فرمود:
«إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلّف عنها هلك، و مثل باب حطة في بنيإسرائيل». (3).
«همانا مثل اهلبيت من در ميان شما مانند كشتي نوح است كه هركس سوار بر آن شد نجات يافت و هركس روي برتافت هلاك گرديد. و همچون «باب حطّه» (در رحمت و آمرزش) در ميان بنياسرائيل است.»
رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله فضيلت ذويالقربي، از اين خاندان پاك را روشن كرد- آنگاه كه از فضيلت بزرگ ايجاد مواصلت با اهلبيت آگاهي داد.- و در اين خصوص گفت: «من از خداي خود خواستم با هر يك از افراد امّت خود ازدواج كردم و هركس از امّت من
وصلت نمود، در بهشت با من باشد، و خدا اين خواسته را اجابت كرد.» (1).
شك نيست كه اگر كسي با اهلبيت به نيكي عمل كند و بر رفتار شايسته دربارهي آنان اصرار ورزد، پاداش آن را از رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله دريافت خواهد كرد.
در خاتمه گوييم: محبّت زهرا عليهاالسلام واجب است و احترام و تكريم و تعظيم او جزئي از يك مسألهي ايماني است، اما مسألهي مهم اين است كه آنگونه او را دوست بداريم كه پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله فرموده است و تعدّي و تجاوز نكنيم و حدود ادب را همراه با رسول خدا نگهداريم، آن روز كه گفت:
(قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي)
پس رابطه با اين خاندان رابطه با رسولاللَّه است، اما اساس آن ايمان و تقوا است؛ زيرا آن حضرت هر نسبي را كه خارج از دايرهي ايمان باشد، حتّي از افراد نزديك با حضرتش؛ مانند عمويش ابولهب، لغو كرد؛ چرا كه مطلوب در اين مسألهي ايماني؛ يعني مسألهي محبّت زهرا عليهاالسلام و فرزندانش و اهلبيت، عموماً اين است كه انسان ميزان عدل را رعايت كند كه خداي سبحان فرمود:
(وَ أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ)
و نيز ما به مطلب مهم ديگر توجه ميدهد كه: «گراميترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است.»؛ (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ).
آري، بهترين راه و روش در محبت بتول طاهره عليهاالسلام اين است كه از نظر گذشت و بر هر دوستداري واجب است بدان ملتزم باشد. و از آن پيروي كند، باشد كه خداوند از همهي ما بپذيرد و ما را به محبّت آن حضرت و فرزندانش گرامي بدارد و راه درست و شيوهي صحيح را در اين محبت ارائه فرمايد و به حق دلالت كند، كه حق شايستهترين چيز است كه بايد پيروي شود.
1) كنزالعمال، حديث 34175، سند اينگونه روايات عامي از ديدگاه ما جاي بحث دارد؛ زيرا ملاك سعادت و رسيدن به بهشت، ايمان و عمل صالح است كه در كتاب و سنت بدان تصريح شده است، «مترجم».
بار خدايا! حق را به ما بنماي و پيروي حق را روزي ما فرما! و باطل را نشان بده و اجتناب از آن را روزي ما كن!
درود خدا بر سرور ما محمد صلي اللَّه عليه و آله و بر خاندان گرامي و ياران و تابعان آنها و هركس به درستي پيرو راه آنهاست تا روز قيامت.
آن حضرت داراي خلق كريم، نفس شريف، مُحسنّاتِ ستُرگ، سرعت فهم، بينش دقيق،ذهن وقاّد، بزرگواري بيحد و فضايلي درخشان بود. تكبّر و خودپسندي به ساحت قدسش راه نداشت. از خلق و خويي ملايم، والا و مهربان با سعهي صدر و تحمل بسيار برخوردار بود و آن را با سكينه و وقار و مدارا و متانت و عفّت و تقوا ميآميخت.
او در دوران حيات پدر طلايهدار عزّت بود! چهرهاي شاد و خندان داشت كه با مرگ پدرش غروب كرد؛ بر زبانش جز سخن حق جاري نشد و جز از سر صدق و راستي سخن نگفت. از كسي بدگويي نكرد و از غيبت و بدگويي منزّه بود. رازداري، وفاي به عهد، نصيحت صادقانه و عُذرپذيري و گذشت از بديها، صدق در گفتار، صدق در نيّت، و صدق در وفا از خصال خجستهي او بود.
او ميدانست شوهرش علي عليهالسلام در محضر پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله به آن منزلت والا نرسيد، جز با راستگويي و امانتداري.
عمرو بن دينار از قول عايشه نقل كرده كه گفت: «هيچ كس را نديدم كه راستگوتر از فاطمه جز پدرش» موردي پيش آمد كه عايشه دربارهي آن به پيامبر عرضه داشت: «يا رسولاللَّه! از فاطمه سؤال كنيد؛ زيرا او دروغ نميگويد.» در كتاب استيعاب به سند خود، از عايشه آورده كه: «اَحَدي را نديدم راستگوتر از فاطمه مگر كسي كه فرزند او باشد!»
آن بانوي گرامي، امين و رازدار بود و هرگز براي خود نميپسنديد كه راز كسي را افشا كند. او از شوهر خود علي عليهالسلام شنيد كه ميفرمود: «خوشا به حال بندهاي گمنام كه خدا
او را بشناسد و مردم نشناسند. اينها چراغهاي هدايت و سرچشمهي دانشاند. فتنههاي تيره و تار از پيرامونشان زدوده شود. اينها پرحرف نيستند و جفا و ريا نميكنند.» (1).
فاطمه عليهاالسلام در بلنداي قلّهي عفاف و تقوا و پاكي دامن و حجب و حيا و متانت و وقار قرار داشت، هرگز هواي نفس بر او چيره نشد، بلكه هالهاي از پاكدامني و پارسايي و تقوا و طهارت او را احاطه كرده بود و به حق از همان خانداني بود كه خداي متعال دربارهيشان فرمود:
(إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهَْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)
انس بن مالك گويد: پيامبر خدا پرسيد: «ما خير للنساء؟»؛ براي زنان چه چيز بهتر و پسنديدهتر است؟» و ما ندانستيم چه بگوييم. علي عليهالسلام نزد فاطمه عليهاالسلام رفت و از اين سخن پيامبر او را خبر داد. فاطمه گفت: «چرا در پاسخ نگفتيد: «خير لهنّ ألّا يرين الرجال و لا يرونهنّ»؛ «بهترين چيز براي زنان اين است كه مردان آنها نبينند و آنها مردان را نبينند.» علي عليهالسلام برگشت و سخن زهرا را براي پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله نقل كرد. پيامبر به علي گفت چه كسي اين سخن را به تو آموخت؟ پاسخ داد: «فاطمه». پيامبر فرمود: «فاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّي» «فاطمه پارهي وجود من است.»
فاطمه عليهاالسلام نمادي از حيات بود كه به او مَثَل ميزدند. حيا، شاخهاي از ايمان است، حيا خصلت صالحان و زيور دوشيزدگان پارسا و آراسته است. حيا، جز ثمر خير، ندهد و مانع حق و حقجويي نگردد و به باطل ترغيب نكند. حيا چيزي است و خجلت چيز ديگر. هنگامي كه سخن از حياي فاطمه ميگوييم، با حيايي منحصر به فرد و بينظير مواجه ميشويم. آن حضرت با اسماء بنت عميس بود كه شروع به گريه كرد و گريهاش فزوني گرفت! اسماء از اين گريه بهتزده شد، پرسيد: «فاطمه! علت گريه شما چيست؟» پاسخ فاطمه به اين سؤال عقل را مبهوت ميكند. فاطمه كه سراسر وجودش حيا بود، در حوادث بعد از مرگ فكر ميكرد؛ چيزي كه كمتر كسي به آن ميانديشيد. گريه فاطمه براي اين بود كه چون مرگ دررسد و غسل و كفن شود و بر تختههاي چوب حمل گردد و
1) سنن دارمي، ج 1، ص 93.
پوششي بر او بگسترانند، كه بدن را نشان ميدهد و اين شرمآور است كه هنگام تشييع جنازه طول و عرض و حجم بدن معلوم شود! به اين صحنه فكر ميكند و از روي شرم، اشگ ميريزد. اين است فطرت پاك و مطهّر. اسماء بنت عميس در عجب ميشود و بلافاصله به ياد بلاد حبشه ميآيد كه مُردگان را بر تابوت حمل ميكنند، كه اطراف آن پوشانده شده است و پارچهاي بر آن افكنده ميشود و بدن ميّت استتار ميگردد، اين را با فاطمه عليهاالسلام در ميان ميگذارد. و اين همان چيزي است كه فاطمه را خشنود ميسازد. فاطمه براي چنين حالتي آماده ميشود و آن را به فال نيك ميگيرد و سفارش ميكند مانند آن را براي او فراهم آورند. سپس در حقّ اسما دعا ميكند: «خدايت بپوشاند همانگونه كه مرا ميپوشاني!»؛ «سَتَرَكَ اللَّهُ كَما سَتَرْتَنِي». آيا مانند اين شرم و حيا را در زندگي يا مرگ در كسي ميتوان يافت؟! آنگاه وصيت كرد، كه براي او تابوتي فراهم كنند تا بدنش پوشيده بماند تا كسي توصيف آن نكند و اين از آثار عفّت و تقواي او است.
زهرا عليهاالسلام به زندگي خود قانع بود و به يقين ميدانست كه حرص، قلب را آشفته ميكند و كار را پريشان ميسازد. او از پدر آموخته بود كه فرمود:
«طوبي لِمَن هُدي للإسلام و كان عيشه كفافاً أو قنع به». (1).
«خوشا به حال آنكه به اسلام هدايت شده و زندگياش تأمين است يا بدانچه دارد قناعت ميورزد.»
و نيز از پدرش شنيده بود كه طيّ خطابهاي گفت:
«أيّها النّاس أجملوا في الطلب، فإنه ليس للعبد إلّا ما كتب له في الدنيا، و لن يذهب عبد من الدنيا حتّي يأتيه ما كتب له فيها و هي راغمة». (2).
«هان! اي مردم، در طلب دنيا درست عمل كنيد؛ چرا كه براي بنده نيست چيزي مگر آنچه براي او در دنيا مقدر شده است و بندهاي از دنيا نرود، مگر آنكه آنچه براي او مقدر شده، به او برسد و دنيا رام او گردد.»
و نيز پدرش به او گفته بود:
«يا فاطمة، اصبري علي مرارة الدنيا لتفوزي بنعيم الأبد». (1).
«فاطمه! بر تلخي دنيا بردباري كن تا به نعمت جاودان برسي!»
اسماء بنت عميس از قول فاطمه دختر پيغمبر خدا روايت كرده كه گفت: «روزي پدرش نزد وي ميآيد و ميپرسد: فرزندانم كجايند؟» (منظورشان حسن و حسين بود) فاطمه پاسخ ميدهد: «صبح كردهايم در حالي كه در خانهي ما چيزي نيست كه بتوان چشيد و با اين حال خداوند متعال را سپاس ميگوييم. علي عليهالسلام ميگفت: آن دو را همراه خود ميبرم كه مبادا گريه كنند و تو را چيزي نباشد كه به آنها بدهي.
آري چنين بود حالِ فاطمه عليهاالسلام؛ بردباري در شرايط دشوار زندگي و قناعت و صبر، شكر و سپاسگزاري خدا بر آن وضع دشوار. او قانع بود به آنچه داشت و راضي بود به آنچه وضع زندگي ايجاب ميكرد. او اين خطاب خداوندي را از پدرش فراگرفته بود؛ (وَ لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَي مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِنْهُمْ الْحَيَاةِ الدُّنيَا).
«به آنچه از كالاي اين دنيا به اين مرد دادهايم و جلوههاي دنيا چشم مبند!»
به اينگونه آن حضرت به اندكي از معيشت دنيا راضي بود و بر سختيهاي زندگي بردبار و به مقدار ناچيزي از حلال قناعت ميكرد. نفس قدسياش راضي و مرضي حق بود به آنچه ديگران داشتند طمع نميبست و به چيزي كه حقِّ او نبود چشم نميدوخت و به حقِّ احدي طمع نداشت، او در نفسِ خود غني و به وضع خود خشنود بود و چنانكه پدرش فرموده بود:
«ليس الغني عن كثرة العرض، إنّما الغنيّ غنيّ النفس».
«بينيازي، به دارايي زياد نيست. بلكه بينيازي، غنايِ نفس است.»
و همچنين به مردان اَعرابي از روي نصيحت فرمود:
«هرگاه نمازي خواندي نماز كسي را بخوان كه در حال وداع است، سخني مگوي كه
1) كنزالعمال، حديث 35475.
فردا از آن پوزش طلبي و از آنچه در دست مردم است خود را نااميد ساز كه نوميدي از آنچه در دست مردم است همان بينيازي واقعي است.»
و هم از علي عليهالسلام شنيده بود كه فرمود:
«بايد در قلب خود احتياج به مردم و بينيازي از آنها را جمع كني، احتياج تو به آنها در نرمي سخن و چهرهي نيكوي تو باشد و بينيازيت از آنها در حفظ آبرو و بقاي عزتت باشد.»
از اينرو، آن حضرت از دنيا بريد و از زيورها و لذتهاي آن كنارهگيري كرد! در سراسرِ زندگي او ديده نشد كه كه براي دنيا، پاكي نفس و عزت و قناعت را از دست داده باشد. در برابر ناملايمات زندگي جامهي زيباي صبر در بر داشت و با مشقّتهاي دنيا ميساخت و زبانش به ذكر مولايش شاداب بود. همّت زهرا عليهاالسلام براي آخرت بود و به زيور دنيا دل نبست. چنانكه پدرش فرموده بود:
«كسي كه صبح كند و تمام توجّهش به دنيا باشد، كار او پريشان گردد و جمع او پراكنده شود و فقر خود را پيش روي خود ببيند و از دنيا بهره نبرد جز آنچه براي او مقرر شده است و آن كس كه صبح كند و همِّ او آخرت باشد، خداوند پريشانياش را جمع آورد و دارايياش را حفظ كند و بينيازياش را در قلبش قرار داد و دنيا در برابر او تسليم شود.»
فاطمه، به آداب و تربيت پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله مؤدَّب بود و از او شنيده بود كه فرمود:
«پروردگار بزرگ من بطحا و مكه را به صورت طلا عرضه داشت، گفتم: نه! اي پروردگار، بلكه ميخواهم يك روز گرسنه باشم و يك روز سير، روزي كه گرسنهام، به درگاه تو تضرع و دعا كنم و روزي كه سيرم تو را حمد و ثنا گويم.»
به اينگونه، آن بانوي گرامي طوري تربيت شد كه به دنيا زُهد ورزد و از متاع دنيا چشم بپوشد و از زيور و تمايلات آن رخ برتابد.
شكّي نيست كه آن جناب، سرآمدِ زنان عالم است. سيدهي فقيه و فاطمهاي كه در انتقال دادن دين و دعوت و شناخت قرآن و سنّت، توانمندي بالايي داشت. هر چند حضرت فاطمه عليهاالسلام با حوادث بزرگ و بلاياي عظيمي روبهرو بود و در كنار مصطفي صلي اللَّه عليه و آله، در تمام محنتها كه بر او گذشت، ايستادگي كرد؛ اما در مسألهي تربيت، نخستين مرتبه را برخوردار بود و نقش بسيار مهميّ در پرستاري پدر، به ويژه پس از مرگ مادرش، ايفا نمود.
از اينرو، هنگامي كه از فقه و دانش او، در قالب روايات سخن ميگوييم، ميبينيم كه در مورد عديدهاي، با مسائل فقهي مواجه بوده و در آن مسائل به نور خداي عزّوجلّ مينگريسته و خداوند قلب او را نوراني ساخته و وي را گرامي داشته و از زنان برگزيدهي عالم قرار داده است. زهراي بتول از نخستين روزهاي زندگياش،- چنانكه گفتيم- به وظايف سنگين قيام كرد.
بخاري از عبداللَّه بن مسعود روايت ميكند كه: پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كنار خانهي كعبه به نماز ايستاده بود و ابوجهل و يارانش نظاره ميكردند. يكي از آنها گفت: «كداميك از شما شكمبهي شتران فلان قبيله را ميآورد و هنگامي كه محمد صلي اللَّه عليه و آله به سجده ميرود، بر پشت او ميگذارد؟!» پستترين فرد آنها عقبة بن ابيمعيط بود، برخاست و آن را آورد و صبر كرد تا محمد صلي اللَّه عليه و آله به سجده رفت و آن را بر پشت آن حضرت نهاد! و من نگاه ميكردم و كاري از من ساخته نبود و آنان ميخنديدند و به يكديگر نگاه ميكردند و پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله در سجده بود و سر از سجده برنداشت تا اينكه فاطمه آمد و آن را از پشت پدرش برداشت».
اما در خانه و با همسر و فرزندانش طوري به وظايف خود عمل ميكرد كه اثر دستاس بر دستهاي او و اثر كوزهي سفالين بر شانهاش مانده بود!
علي عليهالسلام گويد: «من با فاطمه ازدواج كردم در حالي كه من و او جز پوست
گوسفندي زيرانداز نداشتيم. شبها بر آن ميخوابيديم و روزها شتر آبكش را بر آن علوفه ميداديم! و ما را خدمتكاري جز فاطمه عليهاالسلام نبود! و چون رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله او را به همسري من داد، قطيفه و بالِشي كه از برگِ خرما انباشته شده بود و دو سنگ، براي آسيا و يك مشك آب و دو كوزه همراه او (جهيزيه) فرستاد.
و آنقدر دستاس كرد كه اثر آن بر دستش ماند و با مشك آب آورد كه بر گردنش اثر نهاد! و خانه را جاروب كرد، تا لباسش گردآلود شد و زير ديگ، آتش افروخت، تا لباسهايش خاكستر گرفت! و به خانهي پدر آمد تا از اين وضع با او سخن بگويد، عايشه به استقبال او شتافت و آن سخنان را شنيد و براي پيامبر نقل كرد....
همچنين در غزوهي احد، هنگامي كه پيامبر در شكاف كوه، پناه جست علي بن ابيطالب عليهالسلام آمد و با سپر خود آب آورد تا پيامبر صلي اللَّه عليه و آله بنوشد. پيامبر صلي اللَّه عليه و آله كه آب را بدبو يافت ننوشيد و علي عليهالسلام خون از چهرهي پيامبر شست و بر سر مبارك او آب ريخت و پيامبر ميگفت: «خشم خداوند شدت گرفت بر قومي كه چهرهي پيامبرشان را خونين كردند.» سهل گويد: «به خدا من ميدانم كه چه كسي زخم رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله را شستوشو ميداد و چه كسي آب ميريخت.» به روايت بخاري، فاطمه دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله شستوشو ميداد و علي بن ابيطالب با سپر آب ميريخت و چون فاطمه ديد كه خون با ريختن آب، بند نميآيد، پارهاي حصير گرفت و آن را سوزانيد و بر زخم پاشيد و خون بند آمد. (1).
و نيز مواردي وجود دارد كه از ديدگاههاي عميق زهرا عليهاالسلام در «عِلم» حكايت دارد:
1- رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله با او گفت: «چه چيز براي زن بهترين است؟» پاسخ داد: «اينكه مردان را نبيند و مردان او را نبينند.» پيامبر با شنيدن اين سخن، فاطمه را به سينه گرفت و فرمود: «بعضهم من بعض» «همهي اينها از يك تبارند.» پيامبر خرسند شد كه زهرا عليهاالسلام داراي چنين دريافتي از فقه ميباشد و از شناخت و آگاهي اين چنين برخوردار است!
اين مطلب در گفتاري از پيامبر چنين آمده است: «پس از من فتنهاي زيانبارتر از اين نيست كه از رابطهي مردان و زنان پديد ميآيد.»
1) صحيح بخاري، ج 2، ص 584.
2- مسلم از قول عايشه نقل كرده كه گفت: «همسران پيامبر همگي جمع بودند، فاطمه آمد، راه رفتن او شبيه پيامبر بود.» پيامبر فرمود: «خوشآمدي دخترم.» و او را به پهلوي خود در سمت راست يا چپ نشانيد و با او سخني گفت كه فاطمه گريست! سپس رازي با او گفت كه خندان شد! بدو گفتم: «از چه چيز گريان شدي؟» پاسخ داد: «راز پيامبر صلي اللَّه عليه و آله را فاش نميكنم!» گفتم: «مانند چنين روزي نديده بودم كه شادي و اندوه با هم بياميزد!» چون گريست گفتم: «پيامبر با تو چه سخن خاصي گفت كه گريه كردي؟» و از او پرسيدم كه «سخن پيامبر چه بود؟» جواب داد: «رازِ پيامبر را فاش نميكنم» پس از درگذشت پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله، علّت آن گريه و خنده را پرسيدم. پاسخ داد: پدرم با من گفت: «جبرئيل هر سال يكبار قرآن را بر من عرضه ميكرد، اما در اين سال، دو بار عرضه نمود، چنين فكر ميكنم كه مرگ من نزديك شده باشد و تو نخستين كس از خاندان من هستي كه نزد من ميآيي و من بهترين پدر براي تو هستم از اينرو گريستم! آنگاه با من گفت: كه آيا دوست نداري سرور زنان عالم باشي؟! يا سيدهي زنان اين امّت باشي؟! از اينرو خندان شدم!»
دقّت فهم و تيزهوشي و محبّت فوقالعادهي او به پدرش رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله وي را بسيار حسّاس مينمود، كه اين احساس عميق را از نخستين روايت ميتوان دريافت و گريهي او بر فراق پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله شاهد اين مدعاست و آنگاه كه پيامبر به شيوهاي زيبا او را بشارت ميدهد كه: «آيا خرسند نيستي كه سرور زنان عالم باشي؟!» و فاطمه مفهوم سخن پيامبر را به خوبي درك ميكند و خندان ميشود!
در روايت مسلم از قول عايشه آمده: «رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله دخترش را طلبيد و با رازي گفت كه وي گريان شد! سپس راز ديگري گفت كه او خنديد! عايشه گويد: به فاطمه گفتم: «پيامبر چه رازي با تو گفت كه نخست گريان و سپس خندان شدي؟» پاسخ داد: از مرگ خود با من سخن گفت: گريان شدم آنگاه فرمود: من نخستين فرد از خاندان پيامبرم كه به او ملحق ميشوم، كه با شنيدن آن خندان گرديدم».
3- يكي از حكايات لطيف كه بر فهم و درايت فاطمه دلالت دارد، اين است كه عايشه در حضور او مباهات ميكرد كه پيامبر جز من با دوشيزهي باكرهاي ازدواج نكرده
است! فاطمه اين سخن را در ميان نهاد، پيامبر فرمود: «اگر دِگر بار چنين گويد، در پاسخ او بگو: «مادر من با پيامبر ازدواج كرد در حالي كه او همسري نگرفته بود!»
4- ابنحزم نقل ميكند كه: عبداللَّه بن عمر و فاطمه دختر پيغمبر و ساير صحابه صدقاتشان را در مدينه وقف نمودند و اين از آفتاب روشنتر است و اَحَدي از آن بيخبر نيست؛ بردن نام فاطمه عليهاالسلام از سوي ابنحزم دليل بر منزلت فقهي اوست، اگر در كتابهاي روايي تتبّع كنيم موارد بسياري از فقه و درايت فاطمه را خواهيم يافت كه به اعتراف اهل تحقيق، به صورت يك كتاب مستقل ميتوان ارائه داد. ابنحزم، اصرار فاطمه را بر اينكه جسدش پس از مرگ، هنگام حمل براي دفن، ديده نشود، آورده است و ميگويد: «فهم دقيق او نسبت به اين امر و اعلام آن، بسياري از فقهاي مسلمين را بر آن داشته كه به استحباب اين مطلب فتوا دهند!» علماي شافعي و حنبلي نيز گفتهاند: «كه سُنّت است هنگام نهادن جنازهي زن در قبر و لحد، آن را از نظرها استتار كنند.» بالأخره حضرت فاطمه داراي روحي دانا و فهمي دقيق نسبت به اسلام و احكام آن بود. و شايد كسي كه تَتَبّع، كتابهاي روايي بنگرد، بر بسياري از موارد فقه و بينش دقيق حضرت فاطمه، زهراي بتول عليهاالسلام برخورد كند.
آقاي «محمد منتصر كتاني» در فقه و درايتِ فاطمه عليهاالسلام، به نقل قضاياي بسياري پرداخته است و نيز همهي كساني كه از فقه حضرت فاطمه عليهاالسلام سخن گفتهاند، اين موارد را ياد كردهاند. هرگاه به گوهر والاي حضرت زهرا عليهاالسلام بينديشيم و نقشهاي مهمي را كه به ايفاي آن قيام كرده، بنگريم و كارهايي را كه بدان اقدام نموده، از نظر بگذرانيم، خواهيم ديد كه او با فقه كامل از كتاب خدا و سنّت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله عمل ميكرده و اصرار داشته كه همهي اعمال و رفتارش، تابع سُنَّت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله و هدايت آن حضرت باشد.
بنابراين، هنگامي كه فقه او را مينويسيم، در حقيقت چهرهي انساني را ترسيم ميكنيم كه متفقّه در دين است. اما او به جاي اينكه براي فتوا دادن بنشيند، حيات و زندگياش، تعبيري از فقه نبوت بود، كه آن را از مصطفي صلي اللَّه عليه و آله گرفته بود و به اينگونه، نمونهاي بود از زن مسلمان صالح و كامل كه از آن رود عظيم بهره گرفته است و از اخلاق پدر و مادرش كسب فيض نمود، و در مكتب و مدرسهي نبوّت نشو و نما يافت و به آن اعمال بنيادين- كه
بخشي از آن آورده شد- قيام كرد. چگونه ميتوانيم در اين مختصر كه بناي ما، در آن بر نگرشي گذرا به سيرهي آن سيدهي فاضله است، همهي آن موارد را بياوريم؟! در عين حال جاي آن دارد كه همهي جوانب حيات آن بانوي بزرگ را براي نسلهاي نو از اين امّت، به تحليل و بررسي بنشينيم تا قدر و منزلت آن سيدهي جليله، فاطمه زهراي بتول عليهاالسلام را كه «امّابيها» لقب گرفت، بهتر بشناسند.
حضرت زهرا عليهاالسلام در گفتگويي كه قبل از مرگ با علي بن ابيطالب عليهالسلام داشت، سه وصيت را در ميان نهاد؛ زهرا گفت: «اي پسر عمو، من خبر مرگ خويش را ميشنوم و چنين احساس ميكنم كه به زودي به پدرم ملحق ميگردم، حال دربارهي چند مطلبي كه در دل دارم با تو سخن ميگويم.» سپس ادامه داد: «پسر عمو! تو خود ميداني كه من هرگز دروغ نگفتم و خيانتي نكردم و تا همراه تو بودم، مخالفت تو ننمودم» علي عليهالسلام گفت: «معاذاللَّه! به خدا تو داناتر از آني، نيكي و پرهيزكاري و كرامت و خداترسيِ تو از اين برتر است؛ جدايي و فقدان تو بر من بسيار گران است، امّا سرنوشتي است كه از آن راه چارهاي نيست؛ به خدا قسم مصيبت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله را بر من تازه كردي! فقدان تو بر من سنگين است! (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)»
آنگاه هردو گريستند و علي عليهالسلام سر زهرا را با دستان خود گرفت و گفت: هر وصيتي داري با من بگو. زهرا عليهاالسلام سه وصيت با علي عليهالسلام نمود:
اول اينكه: با «امامه» دختر عاص بن ربيع كه دختر خواهرش زينب بود ازدواج كند و در مورد انتخاب امامه به همسري علي عليهالسلام چنين گفت: «او در محبّت و مهرباني نسبت به فرزندانم همانند من است.» (امامه همان دختري بود كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله هنگام نماز او را در بغل ميگرفت.) در صحيح مسلم و بخاري روايتي از «قتاده» نقل شده كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله امامه دختر زينب را بر شانه مينهاد و چون سجده ميكردند او را بر زمين مينهادند و چون
برميخاستند او را حمل ميكردند.
دوم اينكه: براي او تابوتي فراهم كند- كه اسماء بنت عميس قبلاً از آن سخن گفته بود- بدين صورت كه تختي بياورند و اطراف آن، قطعاتي از چوب ببندند و بر آن پارچهاي بكشند.
سوم اينكه: شبانه در بقيع دفن شود! علي عليهالسلام وصاياي فاطمه عليهاالسلام را عمل كرد و شبانه در بقيع آن حضرت را به خاك سپرد!
علي عليهالسلام به وصيتهاي زهرا عمل كرد. او را بر تابوتي نهاد، آنگونه كه وي مشخّص كرده بود و شبانه در بقيع به خاك سپرد و صورت قبرهاي ديگري در اطراف قبرش درست كرد تا قبر او شناخته نشود! پس از وفات زهرا عليهاالسلام علي عليهالسلام با امامه ازدواج كرد، امّا از او فرزندي به جاي نماند. (1)
و لِأَّيّ الأمور تدفن سرّاً
بنت خير الوري و تعفي ثراها؟
«به كدامين دليل دختر بهترين خلق، مخفيانه دفن شود؟! و اثر قبرش محو ميگردد؟!»، «مترجم».
.بيماري زهرا عليهاالسلام- كه در آن بسياري بدرود حيات گفت- طولاني نشد. و زندگي او، پس از رحلت مصطفي صلي اللَّه عليه و آله، چندان ادامه نيافت. گويند در سوم جمادي الثاني سال يازدهم هجرت وفات نمود و برخي بيستم اين ماه را گفتهاند و برخي ديگر شب شنبه سيزدهم
1) در محل قبر مطهرهي دختر گرامي پيغمبر اختلاف است. عامه بقيع را برگزيدهاند اما محدّثان و مورخان شيعه سه احتمال دادهاند: بقيع، روضهي مطهره و خانهي فاطمهي عليهاالسلام كه احتمال اخير ارجح است و صدوق من لا يحضر الفقيه آن را برگزيده است. در اينجا، هيچگونه اشارهاي نشده كه علت بيماري زهرا عليهاالسلام چه بود! و چرا اين دختر گرانقدر پيغمبر وصيت ميكند شبانه بدنش به خاك سپرده شود؟! و چرا علي بن ابيطالب عليهالسلام صورت قبرهاي ديگري در اطراف قبر همسرش درست كرد تا قبر او شناخته نشود؟! پاسخ اين پرسشها را بايد در وقايع تاريخي و رفتار دستگاه خلافت با آن خاندان و يادگار پيامبر فاطمهي زهرا جستجو كرد. اين شعر هميشه بر زبانها است كه:
ربيعالأول را اختيار كردهاند.
ابنعباس بيست و يكم رجب را گفته است. اماّ آنچه ارجح است، قول مدايني و واقدي و ابنعبدالبرّ است در استيعاب كه به گفتهي آنها وفات فاطمه زهرا عليهاالسلام شب سهشنبه، دوم ماه رمضان سال يازدهم هجري بوده است. (1).
آن حضرت هنگام وفات بيست و نه سال داشت.(2)گويند پيش از وفات خوشحال و مسرور بود؛ چرا كه ميدانست به پدر ملحق ميشود و اين شادي به موجب بشارتي بود كه پيامبر به او داده بود، كه او نخستين كسي است از خاندانش كه به او خواهد پيوست.
خبر وفات زهرا عليهاالسلام در مدينةالرسول پيچيد. مردم گِرد علي عليهالسلام جمع شدند، آن حضرت نشسته بود، حسن و حسين پيش رويش گريه ميكردند و علي عليهالسلام از گريهي آنها ميگريست! مردم نيز نشستند و به علي عليهالسلام تسليت گفتند و منتظر بودند كه جنازه را بياورند و بر او نماز بخوانند. در اين حال ابوذر آمد و گفت: مردم! متفرق شويد كه تشييع جنازهي دختر پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله به تأخير افتاده است! مردم برخاستند و رفتند وصيت فاطمه بود كه شب در بقيع به خاك سپرده شود. آن جنازه را- آنگونه كه اسماء بنت عميس توصيف كرده بود- در تابوتي نهادند. او نخستين كسي بود كه بر تابوت نهاده شد و اولين كسي بود از اهلبيت، كه به پيامبر ملحق شد.
جنازهي فاطمهي زهرا عليهاالسلام در ميان اشگهاي ديدگان و اندوه دلها تشييع شد. علي عليهالسلام بر او نماز خواند و به كنار قبرش آمد، آنگاه در كنار قبر ايستاد و با كلماتي كه از دلِ پردرد و اندوه وي برميخاست، بر او نوحه كرد!
خاك مدينهي طيّبه، جَسَدِ فاطمه زهرا عليهاالسلام را در آغوش گرفت، همانگونه كه جَسَد پدرش مصطفي صلي اللَّه عليه و آله و اجساد خواهرانش زينب و رقيّه و امّكلثوم را در آغوش گرفته بود. علي عليهالسلام با قلب اندوهگين و چشم اشگبار، با حبيبهي سفر كردهي خود وداع كرد و برگشت.
برگشت به خانه، امّا وحشت تنهايي و دوري زهرا بر او سايه افكنده بود! احساس ميكرد كه دنيا يكسره رو به زوال است. وفات فاطمهي زهرا عليهاالسلام پس از رحلتِ مصطفي صلي اللَّه عليه و آله سخت او را متأثر كرده بود. در اين حال شعري سرود:
أري علل الدنيا عليّ كثيرة
و صاحبها حتّي الممات عليل
لكلّ اجتماع من خليلين فرقة
و كلّ الذي دون الفراق قليل
و إن افتقادي فاطماً بعد أحمد
دليل علي ألا يدوم خليل
«ميبينم كه رنجهاي بسيار اين دنيا بر من هجوم آورده! و اين رنجديده تا هنگام مرگ دردمند است.
ميان هر دو نفر دوست، بالأخره جدايي خواهد افتاد! و هر مصيبتي، در برابر فراق ناچيز است.
از دست دادن فاطمه، پس از رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله دليل بر اين است كه ديگر دوستي باقي نميماند!»
عنايت و ارادهي خداوندي چنين خواسته بود كه سيدهي زنان، فاطمه زهرا عليهاالسلام، آن بستر پاكي باشد كه دودمان پاك را حمل كند و خاستگاهِ پاكيزهاي براي آن بوستان عطرآگين و باشرافت اهلبيت پيامبر صلي اللَّه عليه و آله به شمار آيد. ذريّهي پاك فاطمهي زهرا عليهاالسلام، همان ذريهي پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله هستند و بهترين شاهدِ اين مدعا، گفتارِ رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله است:
«فاطمة بضعة منّي» (1)«فاطمه پارهاي از من است.»
و همچنين سيرهي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله گوياي اين حقيقت است؛ آن حضرت به فرزندان زهرا عليهاالسلام به ويژه حسن و حسين آنگونه عنايت و توجّه داشت كه هيچ پدري براي
1) صحيح بخاري، در مناقب فاطمه عليهاالسلام، ج 2، ص 308.
فرزندانش مانند آن را نداشته است. زهرا بهرهاي شايسته از پسر و دختر داشت و دودمانِ مصطفي صلي اللَّه عليه و آله از او استمرار يافت و بجز فاطمه، از ساير فرزندان آن حضرت فرزندي نماند؛ زيرا امامه- دختر ابوالعاص و زينب- اوّل با علي عليهالسلام ازدواج كرد و سپس با مغيرة پسر نوفل بن حارث. گويند: نه از علي عليهالسلام و نه از مغيره، فرزندي نياورد. از دختران رسولاللَّه زينب و رقيه و امّكلثوم فرزندي باقي نماند و تنها از فاطمه عليهاالسلام فرزنداني باقي ماندند. (1)حسن و حسين و زينب و امّكلثوم از فاطمهاند كه آنان نيز فرزنداني بوجود آمدند.
يكي ديگر از اين دودمان پاك، سكينه بنتالحسين و علي بن الحسين زينالعابدين عليهالسلام و حسن بن الحسن و فاطمه بنت الحسين و نفيسه دختر حسن بن زيد بن الحسن بن علي عليهالسلام كه به «سيده نفيسه»، معروف است. زينب دختر فاطمه عليهاالسلام، با عبداللَّه بن جعفر بن طيّار ازدواج كرد و از او چهار پسر آورد: (علي، محمد، عون، و عباس) و نيز دو دختر. امّكلثوم با عمر بن خطاب ازدواج كرد و از او فرزندي آورد. (2).
همه فرزندان زهرا چراغهاي فروزان و شكوفههايي از بوستان عطرآگين آن دودمانِ پاك بودند. (3).
1) اسدالغابه، ج 7، ص 23.
2) در خصوص اين ازدواج امّكلثوم با عمر بن خطاب روايات شيعه ميگويد: ازدواج اجباري بوده و برخي معتقدند زفاف صورت نگرفته، همچنانكه از تولّد فرزند نيز در منابع شيعه مطلقاً سخني به ميان نيامده است نك: بحارالأنوار، ج 42، صفحات 93، 94، 97، 106، 107، 108، 109.
3) در ميان اولاد پاك فاطمه عليهاالسلام و علي عليهالسلام، و دودمان باعظمت پيامبر اكرم صلي اللَّه عليه و آله چهرههاي بسيار زيادي از بزرگان دين و عالمان و فقيهان بوده و هستند، كه سراسر تاريخ اسلام را در طول چهارده قرن، حيات و روشني بخشيدهاند. در صدر اهلبيت عصمت، امامان معصوم عليهماالسلام از حسن و حسين عليهماالسلام تا مهدي موعود، مصلح جهاني عجل اللَّه تعالي فرجه قرار دارند. كه در عصر تيرگيهاي نفاق و ستم حاكمان بويژه عصر اموي و عباسي، اسلام ناب محمدي صلي اللَّه عليه و آله را تبيين نموده و خط استوار دين را روشن كردند. اما مؤلّف به ذكر چند نام محدود بسنده كرده و از چهرههاي بزرگي چون حضرت باقرالعلوم و امام صادق عليهالسلام و ساير ائمه طاهرين غفلت ورزيده است. مترجم.
خداي عّزوجلّ، اين بانوي گرامي و پاك را ويژههايي داده كه بدان وسيله بر زنان عالم برتري يافت و زندگي مسلمانان، در پرتو آن شكوفا گشت. او برترين نمونه براي زن مسلمان در سراسر گيتي است؛ دختري مهربان و فداكار، همسري گرانقدر و مادري مربي، وارستهاي پرهيزكار، مهاجري جهادگر و بردباري پارسا بود و در آخرت داراي نامي مقدّس و مبارك است. تنها نامي كه خلايق از سيد خلق و بزرگ شفيع قيامت ميشنوند؛ آنگاه كه ملتمسانه از خدا ميخواهد كه رأفت و رحت خويش را ارزاني دارد.
آري، زهرا عليهاالسلام سرور زنان جهانيان است و داراي ويژگيهايي است كه به صورت گذرا بخشي از آن را مينگريم:
1- او دختر سرور اولين و آخرين پيامآور ربّالعالمين، خاتم النّبيّين و رحمتي است كه به جهانيان هديه شده است. او دختر كسي است كه داراي مقام محمود و حوض كوثر و شفاعت بزرگ است و كدام شرافت با اين برابري ميكند؟! و كدام نسب به اين نسب ميرسد؟! آيا در جرگهي پدران عالم پدري مانند پيامبر ميتوان يافت؟! و در ميدان فرزندان آدم، مانند چنين فرزندي كسي ديده است؟! زهرا و خواهران پاكش دارندگان اين شخصيت و شرافت بينظيرند و به حق شايسته است با افتخار بگويند: «در ميان مردم كجا پدري مانند پدر ما يافت شود؟» «أين في الناس أبٌ مثل أبينا»؟
2- پيامبر او را فاطمه ناميد (1)
در منابع شيعه نيز به راز اين نام مبارك پرداخته شده است.
امام صادق عليهالسلام از قول پيامبر صلي اللَّه عليه و آله با علي عليهالسلام نقل ميفرمايد: كه فرمود ميداني چرا او فاطمه عليهاالسلام ناميده شد؟ علي جواب داد يا رسولاللَّه! چرا فاطمه ناميده شده است؟ پيامبر فرمود: لانها فطمت و شيعتها من النار» زيرا او و شيعيانش از آتش جدا و بريده شدهاند. بحارالأنوار، ج 43 ص 15. مترجم.
و اين را به فال نيك گرفت كه او در آينده ازدواج خواهد1) مؤلف در فصل نامگذاري فاطمه ميگويد: نامگذاري فاطمه به الهام خداند متعال بود؛ چه، خداوند او را از آتش دور نگه داشته است و اين روايت را از ديلمي، از ابوهريره، از علي عليهالسلام آورده كه: «انّما سُميت فاطمة لانّ اللَّه و جنَّبَها عن النار» ص 20، اهل كتاب.
كرد و فرزنداني خواهد داشت و فرزندانش را شير خواهد داد و از شير خواهد گرفت. اين تفأل درست درآمد، او تنها فرزندي بود از اولاد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله كه فرزندانش زيستند و ازدواج كردند و فرزند داشتند. اما امامه دختر زينب، با علي عليهالسلام ازدواج كرد پس از فوت خالهي خود فاطمه؛ زيرا در اين خصوص آن حضرت وصيت كرده بود و بعد از آن با مغيره ازدواج نمود و از او فرزندي پيدا كرد، نسل او منقرض شد و از زينب فرزندي نماند. امّا فاطمه داراي فرزنداني شد به نام حسن، حسين، محسن، زينب، و امّكلثوم و نسل فاطمه پس از او از طريق دو سبط گرانقدر حسن و حسين استمرار يافت.
3- او افضل همهي زنان اين امّت است. حاكم و طبراني به اسناد صحيح از ابيسعيد خدري روايت كردهاند كه پيامبر صلي اللَّه عليه و آله فرمود:
«فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّة الّا مريم»
و در روايت ديگر فرموده است: «الّا ما كان من مريم بنت عمران» «فاطمه سرور زنان اهل بهشت است مگر مريم.» (1)
در تاريخ بلاذري نيز از قول رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آورده كه به فاطمه فرمود: «اما ترضين ان تكون سيدة نساء اهل الجنة...» بحارالأنوار ج 43، ص 37
روايات فريقين در اين خصوص بسيار است، «مترجم».
.ابنحجر گويد: به دليل وضوح آنچه «سبكي» گفته، محققان از او پيروي كردهاند؛ از جمله ابوالفضل ابنحجر، كه گويد: «فاطمه عليهاالسلام بر ديگر زنان عصر خود و همه زنان ديگر اعصار، به طور مطلق برتري دارد.» و تأكيد بر اين مدّعا، روايتي است كه «ابنعبدالبرّ» به طور مستند از «ابنعباس» نقل كرده: «سيدة نساء العالمين مريم، ثمّ فاطمة، ثمّ خديجة، ثم آسية» قرطبي گويد: اين حديث خوبي است؛ زيرا كه هر نوع اشكالي را از اصل مرتفع ميكند.
حافظ ابنحجر عقيدهاش بر اين است كه «فاطمه از ساير خواهرانش برتر است؛
1) در روايات فريقين آمده كه فاطمه سيده زنان بهشت و همه زنان اولين و آخرين است؛ از جمله امام صادق عليهالسلام در تفسير حديث نبوي كه فرمود: «فاطمة سيدة نساء العالمين»، ميفرمايد: «مريم سيدهي زنان عالم خود بود، اما فاطمه سيدهي زنان عالم از اولين و آخرين است.» بحارالأنوار، ج 43، ص 26.
زيرا ذريّهي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله از او است و نه غير او. زيرا ساير دختران پيغمبر در حيات آن حضرت فوت شدند و در نامهي آن حضرت به ثبت رسيدند، اما فاطمه، پدرش در زمانِ او رحلت نمود و در صحيفهي او به ثبت رسيد.» دلايل بر اين، روايت ابنجرير طبري از فاطمه بنت الحسين است از جدّهي خود فاطمه كه گفت: «روزي رسول خدا بر من وارد شد و من نزد عايشه بودم، پدرم با من رازي گفت كه خندان شدم، عايشه علت آن را از من پرسيد، گفتم از راز پيامبر با تو نميگويم. همينكه آن حضرت وفات يافت، علت را از من پرسيد، كه من در پاسخ او، حديث عرض قرآن را، توسط جبرئيل در آن سال به محضر پيغمبر، با وي گفتم و اينكه رسول خدا فرمود: به گمانم در اين سال وفات ميكنم و اضافه نمودند، هيچ يك از زنان عالم به چنين مصيبتي گرفتار نشد، پس كمتر از آنان مباش. من گريستم. سپس فرمود: «انت سيدة نساء اهل الجنة»؛ «تو سرور بانوان اهل بهشت هستي.» آنگاه خندان شدم.
آري، او پارهاي از وجود رسولاللَّه است. بخاري در مناقب فاطمه زهرا عليهاالسلام آورده كه پيامبر اكرم فرمود:
«فاطمة بضعة منّي، يؤذيني ما آذاها و يغضبني ما يغضبها».
«فاطمه «پارهاي از من است، آنچه او را بيازارد مرا آزرده و آنچه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است.» (1).
سهيلي گويد: «من سَبّها فقد كفر»؛ «كسي كه به او اهانت كند كافر است.»
سپس اضافه ميكند: شاهد اين مطلب اين است كه وقتي ابولبابه خود را به ستون مسجد بست و قسم ياد كرد كه جز رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله آن را نگشايد و بعد فاطمه آمد كه او را بگشايد، وي به خاطر سوگندي كه خورده بود ممانعت كرد و رسول خدا فرمود:
«انّما فاطمة بضعة مِنّي»؛ «همانا فاطمه پارهاي از من است.»
برخي از علما و محدثان گفتهاند: «هركس كاري كند كه موجب اذيت و آزار فاطمه باشد، در حقيقت پيغمبر را آزرده خاطر ساخته است و گناهي بالاتر از اين نيست كه
1) احمد و حاكم و ترمذي و طبراني با اسناد صحيح نقل كردهاند.
فرزندان فاطمه، وي را بيازارند!»
4- از ديگر خصايص زهرا عليهاالسلام اين بود كه پدرش كنيهي وي را «امّابيها»نهاد؛ زيرا به پرستاري پدر و خدمت او پس از وفات مادرش خديجه قيام كرد. پيامبر او را بسيار دوست ميداشت. زياد به ديدارش ميرفت. نزد او مينشست و بچههايش را بازي ميداد و هرگاه قصد مسافرت مينمود، از مدينه بيرون نميشد مگر آنكه آخرين ديدارش با فاطمه باشد! و چون از سفر برميگشت اول به مسجد وارد ميشد و دو ركعت نماز ميخواند سپس به ديدار فاطمه ميرفت و او را زيارت ميكرد و با او همدم ميشد و بعد از آن به خانه همسرانش ميرفت.
5- ويژگي ديگر او اين بود كه در نزد پيغمبر صلي اللَّه عليه و آله محبوبترين و نزديكترين فرزندان آن حضرت بود و بيش از همه به پدرش شباهت داشت. ترمذي از عايشه نقل ميكند كه گفت: «احدي را نديدم كه در صورت و سيرت و نشستن و برخاستن شبيهترين افراد به پيامبر باشد مانند فاطمه و هرگاه نزد پدر ميآمد آن حضرت به احترام وي بپا ميخاست و او را ميبوسيد و در جاي خود مينشاند!»
6- و نيز از خصايص او اين است كه نامش «زهرا» بدان جهت كه خداي تعالي او را به جمال و جلال و فروزندگي سيمايش آراسته بود و به رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله كه از زيباترين مردم در صورت و سفيدي مايل به سرخي و درخشندگي بود شباهت داشت، گفتار عايشه را ديديم كه گفت: «نديدم كسي را كه در صورت و سيرت به رسول خدا شباهت بيشتري از زهرا داشته باشد!»
7- زهرا يادآور شفاعت عظماي پيامبر در آخرت است، آنگاه كه در آن موقف عظيم از خدا ميخواهد و ميگويد: «امّتم، امّتم، براي خود از تو خواهشي ندارم، براي فاطمه از تو خواهشي ندارم.» در جريان شفاعت كردن اسامة بن زيد، براي زنِ مخزومي كه آن زن سرقت كرده بود، پيامبر فرمود:
«لو أنَّ فاطمة بنت محمّد سرقت لَقَطَعْتُ يدها».
«اگر فاطمه دختر محمّد هم سرقت ميكرد دست او را ميبريدم!»
ياد كردن پيامبر از فاطمه در آن لحظههاي دشوار و وحشتناك، دليل بر عظمت
رحمت و شفقت پيامبر به امّت است. سختي شدايدي كه در آن روز وجود دارد، روزي كه آدمي از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش ميگريزد! پيام اين سخن رسولاللَّه، اين است كه پيامبران اولوالعزم به جهت شفاعت نكردن از مردم، عذرخواهي ميكنند و بر خود بيمناكند و به همين جهت است كه ميگويد: «نفسي، نفسي، اذهبوا الي غيري».
و اما نام بردن پيامبر از زهرا، در قضيهي سرقتِ آن زنِ مخزومي، براي بيان اصرار آن حضرت، بر حقوق خدا و اقامهي حدود اوست و تأكيد در اينكه در اين مورد احساس محبت و خوشاوندي، تأثيري ندارد، حتّي اگر عزيزترين و نزديكترين افراد نزد او باشد! تا در اسوه بودن براي عدل و داوري و حكم به حق به سر حدّ كمال برسد و اين نقصي براي قدر و منزلت فاطمه نيست و مفهومش آن نيست كه ارتكاب گناهي كه موجب حدّ الهي شود، از او احتمال ميرود؛ چرا كه فاطمه در اجتناب از ارتكاب گناهان و لغزشها در نهايت كمال و قداست است و استقامت و ورع و زهد و تقواي او سرآمد است.
نظير اين، خطاب آن حضرت به فاطمه، از بين همه خواهران اوست كه ميفرمايد: «اي فاطمه دختر محمّد! از مال من هر چه خواهي طلب كن اما من نميتوانم تو را از حق خدا بينياز كنم» مفهوم اين سخن بيم دادن از روز قيامت و تكيه نكردن به نَسَبها است و نيز دليل بر شدّت محبت و عنايت او به فاطمه و كمال تربيت اوست، تا نمونه و سرمشقي باشد براي همهي امّت و مَثَلِ اعلايي براي كمال خُلق و خوي پيامبر صلي اللَّه عليه و آله و كمال عدل او در قضاوت و داوري.
8- و از خصايص او، زهد در دنيا و زيورهاي آن است و صبر و پايداري ناملايمات. جهيزيهي زهرا در نهايت سادگي بود همانگونه كه زندگياش با همسرش در نهايت سختي و رضايت بود؛ چرا كه دارايياش كم و بسيار تهيدست بود! با اين حال، زهرا راضي بود و با صبر و تحمّل زندگي ميكرد. با دستهاي مباركش دستاس ميكرد تا وقتي كه خسته ميشد و آنگاه كه از پدرش خواست تا كنيزي از اسيران به خدمت او گمارد، آن حضرت اجابت نكرد- و براي او صبر و تحمل را ترجيح داد- و او و همسرش را سفارش كرد كه قبل از خوابيدن سي و سه مرتبه تسبيح و حمد و تكبير خدا گويند.
رسول خدا نپسنديد كه او زيوري بپوشد و او را به فروختن زيور و صدقه دادن با
بهاي آن تشويق كرد و اين جز بدان خاطر نبود كه او پارهاي از وجود وي بود و ميخواست كه زهرا نمونهي اعلا در زهد و صبر و رياضت باشد، همانگونه كه شخص پيامبر چنين بود، تا شايستگي منزلت سيدهي زنان عالم را در روز قيامت داشته باشد.
9- و از خصايص او اين است كه آخرين فرد از فرزندان پيامبر بود كه وفات كرد و نخستين فرد از اهلبيت پيامبر كه به پدر ملحق شد؛ زيرا بعد از پدر جز چند ماهي زندگي نكرد. و در آن هنگام بيست و هشت ساله بود (1)و اين دليل حقارت دنياست و اينكه آنچه نزد خداوند متعال است براي مؤمنان بهتر و ماندگارتر است و خداي عزّوجلّ براي پارهي تن پيغمبر و آن بانوي با جلالت اراده نموده كه به اصل كرامت و جلالت خود ملحق شود! و در ملأ اعلي او را كه- شصت و سه ساله- درگذشت، ديدار كند.
مُسَلم است كه انتساب به رهبران هدايت و صاحبان فضل و دين، يكي از بهترين چيزهاست كه به آن وسيله بتوان تَقَرُّب به محضر ربّالعالمين داشت تا چه رسد كه با سَيّد بشر و نورِ ديدگان ما خويشاوند باشد. اين نَسَبِ شريف، به فاطمهي زهرا، خيرالنساء، سرور زنان، دختر بهترين پدران و مادران، مادر فرزندان اميرالمؤمنين، (علي بن ابيطالب عليهالسلام) حسن و حسين، اختصاص دارد. آنانكه همواره نام و يادشان و ياد دودمان پاك و مباركشان براي همهي مسلمانان در اقطار عالم، عطرآگين بوده است جز كساني كه در دل نقصاني داشتهاند.
براي شرافت اهلبيت گفتاري كه (طبراني و ابويعلي) از پيامبر نقل كردهاند، كافي است: «كلّ بنيآدم ينتمون إلي عصبة إلّا ولد فاطمة أنا وليّهم و أنا عصبتهم» (2).
از خداوند ميخواهيم، توفيق پيمودن راهي را كه شايستهي شرافت آنها است، عطا كند
تا خدا ترسي و پرهيزكاري آنها به حد كافي باشد و حرمت رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله در ميان آنان، حفظ شود و گرايش آنها به سوي آنها نزديكتر و قلبها براي آنان صافيتر باشد. (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).
كوردلان بيبصيرتي هستند بنام «نواصب» هر چند اندك، بذرِ شك و ترديد را نسبت به اين بزرگواران- كه از گنجهاي هدايت و علم و حكمت مايه گرفتهاند- در دلها ميپاشند و راه خطا و مسير ضلالت را ميپيمايند.
گزيدهي سيرهي فاطمه زهرا عليهاالسلام، بهترين چيزي است كه استاد به شاگردانش و پدران به پسران و دخترانشان تقديم ميكنند تا از خواندنش بهره برند و نفوسشان با بنيانهاي سالم و استوار اخلاقي، سيراب گردد. داستانهاي واقعي زندگي آنان را بياوريم و از مبالغه و زيادهگويي كه عقل و دين نميپذيرد، برحَذَر باشيم و بر تبيين اهداف عاليه- كه اين سرگذشتها دنبال ميكند- اصرار ورزيم؛ زيرا چه بسيارند كه از تاريخ جز اندكي نميدانند! بنابراين، حقّ خانوادهي مسلمان اين است كه اسوهي حسنه و سرمشق آموزندهاي را پيش روي نسل جوان بگذاريم تا بر اساس آن عمل كند و راه سلامت و رستگاري را بپيمايند، (إنشاءاللَّه).
اين رساله، گزيدهاي از سيرهي سيدةالنساء و ذريّهي او را گردآوري نموده تا ديدگان، با ديدنش فروغ گيرد، بدين اميد كه اينها سرمشقي باشد كه دلهاي جوانان ما را نورانيّت بخشد و ترديد آفرينيِ سفسطهگران را نسبت به عظمت اين خاندان، از دلها بشويد.
زندگاني سرور زنان عالم فاطمه زهرا عليهاالسلام سراسرش درسها و عبرتها و اندرزهاست! در كودكياش، دعوت اسلام را ياري كرد و از پدرش دفاع كرد، كه اين درسي است براي فرزندان (جوانان و نوجوانان).
در زندگي زناشويي و جهيزيه و ديگر خصايص و صبر بر مشكلات فراوان زندگي و در فضايل و خصايص و ديگر مزايايش، رهنمون اصلاح و عمل صالح و الگوي شايسته براي بسياري از اخلاقيات است. در اهتمام مصطفي نسبت به او و بلند كردن نام او و تهذيب و تربيت او، درسي است براي دختران مسلمان در عفّت و طهارت و هوشياري دقيق و نيروي فهم و مانند آيينه است از براي همهي دوشيزگان.
اين افتخار او را بس كه جلوهاي از نور ديدهي مصطفي صلي اللَّه عليه و آله است كه در مدرسهي نبوّت پرورش يافته و با فضايل اخلاق، در بالاترين سطح آن زينت شده است. و همين بس كه پدرش او را «امّابيها»؛ «مادر پدرش»، لقب داده. (بنا به روايت طبراني) ونيز دربارهي او فرموده است: «إنّ اللَّه يرضي لرضا فاطمة و يغضب لغضبها» كه (طبراني با اسناد نيكو روايت كرده) و پيامبر او را به خدا سپرد و براي سلامتي دينش دعا كرد، آنگاه كه او را به همسري علي عليهالسلام داد: «إنّي أعيذها بك و ذريّتها من الشيطان الرجيم»؛ «بار خدايا! او و ذريّهي او را از شرّ شيطان به تو ميسپارم» (به روايت طبراني).
خداوند قلوب ما را منوّر كند و از چپ و راست و پيش روي و پشت سر و بالا و پايين روشنايي قرار دهد، «إنّه سميع مجيب الدعاء». و از خداوند متعال مسألت دارم كه محبت رسولاللَّه و مودَّت خاندان و ذريّهي او را بر دلهايمان الهام فرمايد!
ابيات ذيل را به ساحت قدس بتول، فاطمهي زهرا عليهاالسلام تقديم ميكنم،- خداوند ما را در قيامت با او محشور فرمايد- (1).
لا و ربّي، و ربِّ طه أبيكِ
لا يطيب المديح إلَّا فيكِ
بضعةُ المصطفي و للجزء حُكم
الكُلِّ يُرضيه كلُّ ما يرضيكِ
فِلذةٌ منه في المشاعر والإحساس
يؤذيه كلُّ ما يؤذيكِ
إن بدت مسحة من الحزن يوماً
في محايك شوهدت في أبيك
وحدة الذات لم ينلها انفصام
و هو سر ورثته في بنيك
أنت شبه النبي في كلّ شيء
يشهدون النبي إن شاهدوك
أنت ريحانة النبي إذا ما
شمها سركيف لا يدنيك
حينما تقبلين ينهض مسروراً
و من بحر عطفه يرويك
رتبة دونها المراتب في القرب
و فضل من الإله المليك
لو أحبوا أباك حقاً
أحبوك و يقليه كلّ من يقليك
1) مؤلّف، اين قصيدهي شيوا و پرمغز را از «عبدالقادر گيلاني» در مدح و منقبت حضرت زهرا عليهاالسلام آورده است. نظر به زيبايي و فصاحت قصيده، متن و ترجمهي آن را براي اهل ادب و استفادهي خوانندگانِ گرامي آورديم.
ضرب المصطفي بك المثل الأعلي
و هذا التفضيل، لو أنصفوك
قد قضي اللَّه أن يتم بكم نور
هداه.. بالرغم من شانئيك
أنت كالبحر في العطاء و أولا
دك كالدر مالئاً شاطيك
قد دعا المصطفي بأن يخرج اللَّه
كثيراً من نسلك المبروك
فكأني به يهمهم يدعو
في ليالي الزفاف إذ يحبوك
بدعاء الأب الشفيق و يولي
زوجك المرتضي بما يوليك
أنت آثرته بخبز و قد جاع
ثلاثاً و ليس بالمنهوك
و بلا أثرت بكفيك لو تدري
الرحي من تمسها تفديك
والرحي أثرت بكفيك لو تدري
الرحي من تمسها تفديك
و أسر النبي في ساعة الكرب
فأبكاك ما الذي يبكيك؟
قد ألفت الحياة بالقرب منه
فتأثرت بالفراق الوشيك
ثم أدناك ثانياً فتبسمت
فهذا أبوك يسترضيك
باللحاق السريع بعد شهور
كلّ شيء يهون بعد أبيك
تلك واللَّه رتبة و مقام
لا يسامي. سبحانه معطيك
فهنيئاً أمّالحسين هنيئاً
و حناناً أماه إنا بنوك
أو تنسيك جنّة الخلد أولادك
حاشا، و إن همو قد نسوك
قد وقاك شرور يوم عبوس
و سروراً و نضرة يجزيك
و لكم يعقد اللواء و في ظل
ظليل إلهنا يؤويك
فإذا رفرف اللواء عليكم
فاذكري من تخلفوا من بنيك
واذكرينا إذا وردت علي الحوض
لنسقي بكف من يسقيك
فعسي اللَّه أن يمن برؤياك
و فينا ما ترضين يريك
و سلام عليك في كل حين
يتغشاك من لدن باريك
ما همي ماطرٌ و ما قال حادٍ
لا يطيب المديح إلّا فيكِ
عبدالقادر الجيلاني بن سالم بن علوي خرد
«نه، به خدا سوگند، به پدرت «طه» قسم، كه ستايش جز تو شايسته نيست.
پارهي تن مصطفي صلي اللَّه عليه و آله هستي و جزء حكم كل را دارد، هر آنچه جزء را خشنود كند، كل را خشنود ساخته است.
در شعور احساس، پارهاي از وجود اويي، هر آنچه تو را بيازارد او را آزرده است.
اگر كمترين اندوه در سيمايت ظاهر شود، اثر آن در چهرهي پدرت مشاهده گردد.
همه از يك گوهريد كه پيوندش بريده نيست و اين راز در فرزندانت به ارث نهادهاي!
تو در همه چيز، مانند پيامبري و آنانكه تو را ببينند پيامبر را ديدهاند.
تو ريحانهي پيغمبري كه هرگاه تو را ميبوييد خرسند ميشد! پس چگونه تو را به حضور نطلبد!
هرگاه بر او وارد ميشدي با شادماني بپا ميخاست و از درياي مهرش، سيرابت مينمود.
چنين رتبهاي از قرب، برترين مراتب است و تَفَضُلي از مالك جهان هستي است.
اگر پدرت را دوست ميداشتند تو را نيز دوست داشتند، و اگر او را دشمن داشتند با تو دشمني كردند.
بالاترين مثال را مصطفي صلي اللَّه عليه و آله به تو ميزد و اين فضيلتي تو را اگر انصاف دهند.
حكم خدا بود كه به وسيلهي شما نور هدايتش را به كمال رساند، به رغم آنانكه با شما دشمني كردند.
تو در بخشش چون دريايي و فرزندانت، دُرّهايي هستند كه ساحل اين دريا را پر كردهاند.
مصطفي صلي اللَّه عليه و آله از خدا خواست كه جمع كثيري را از نسل مبارك تو پديد آورد.
گويي حضرتش را ميبينم كه در شب زفاف، هنگام تبريك گفتن، بر اين مطلب (كثرت اولاد نسل تو) دعا ميكند.
دعاي پدر مهربان كه شوهرت مرتضي را، همچون تو در پرتوِ عنايت خويش داشت.
تو، قرصِ ناني را ايثار كردي، در حالي كه سه روز گرسنه بسر بردي و از خوراك سير نشده بودي!
دستاس بر دستت اثر نهاده و اگر دستاس ميدانست در دست كيست فدايي تو ميشد.
پيامبر در آن لحظههاي اندوهبار، رازي گفت كه تو را به گريه آورد، چرا گريان شدي؟! زيرا به زندگي، در جوار او مأنوس بودي و دور نماي فراقش، تو را آزار ميداد.
دگر بار تو را به حضور طلبيد و رازي گفت، كه لبخند زدي و اين پدر تو است كه خرسند ميسازد.
كه پس از چند ماه به سرعت به او خواهي پيوست و بعد از پدر، همه چيز در نظرت بيارزش بود!
به خدا قسم! اين رتبه و مقامي است كه چيزي با آن برابري نميكند! منزّه است خدايي كه اين رتبه و مقام را بر تو ارزاني داشت.
اي مادر حسين! اين موهبت، گوارايت، گوارايت باد اي مادر گرامي! ما همه فرزندان توييم.
آيا بهشت برين، فرزندانت را از ياد ميبرد؟ حاشا! حتّي اگر آنها تو را فراموش كنند. خدايت تو را از شرّ آن روز وحشتناك، در امان دارد و با شادماني و خرّمي، پاداشت دهد.
پرچم (عزّت) براي شما برپا گردد! و در سايهي پايدار آفريدگار پناهت دهد.
پس آنگاه كه اين پرچم، بر سر شما اهتزاز درآيد، از فرزندان جاماندهات ياد كن.
و آنگاه كه بر حوض (كوثر) وارد شوي، به ياد ما باش تا از دست آنكه تو سيراب ميشوي، ما نيز سيراب گرديم.
به اميد آنكه خدا با ديدار تو، بر ما منّت گذارد و از رفتارِ ما، چيزي را به تو بنمايد، كه موجب خشنودي تو گردد.
سلام و درود آفريدگارت، در همه حال تو را شامل باد، تا ابرها ميبارند و نغمهسرايان تَرَنُّم ميكنند!»
عبدالقادر گيلاني، (سالم بن علوي خرد)