ghaemiyeh.com
سرشناسه : هدايتي احمد، ۱۲۵۰ - ۱۳۳۴
عنوان و نام پديدآور : داستان باريافتگان سفرنامه حج / تاليف احمد هدايتي بهكوشش علي قاضيعسكر؛ [براي حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
وضعيت ويراست : [ويراست۲].
مشخصات نشر : [تهران : مشعر ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهري : ۳۰۰ ص : عكس
شابك : ۹۰۰۰ ريال (چاپ دوم) ؛ ۱۳۰۰۰ريال: چاپ چهارم: 964-6293-60-3
يادداشت : چاپ چهارم: ۱۳۸۴.
يادداشت : چاپ دوم: پائيز۱۳۸۲.
يادداشت : نمايه.
موضوع : هدايتي احمد، ۱۲۵۰ - ۱۳۳۴ -- خاطرات
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سفرنامهها
موضوع : عربستان -- سير و سياحت -- قرن ۲۰م.
شناسه افزوده : قاضي عسكر، علي ۱۳۲۵ -، گردآورنده
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : DS۲۰۷/ھ۴د۲ ۱۳۷۸
رده بندي ديويي : ۹۱۵/۳۸۰۴
شماره كتابشناسي ملي : م۷۸-۲۱۶۶۴
مرحوم «مير سيد احمد هدايتى» فرزند مرحوم «مير سيّد هدايتاللَّه هدايتى» است. جدّ وى مرحوم «سيد ابوالحسن» مشهور به «آقا مير»، داماد «فتحعلى شاه قاجار» بوده و توليت آثار «حضرت عبدالعظيم عليه السلام» را برعهده داشته است. بر اساس اسناد موجود، اين منصب از زمان بناى «بقعه ايوان»، كه در دولت صفويه ساخته شده، در اختيار اين دودمان قرار گرفته است.
پدر مرحوم سيد ابوالحسن، ميرزا سيد على، مشهور به «ميرزا بزرگ متولّى» است كه در «وادى السلام نجف اشرف»، در مقبره خانوادگى خود معروف به «مقبره شاه عبدالعظيمىها» مدفون است و بر روى سنگ قبر وى چنين نوشتهاند:
«قد ارتحل من دار الفناء الى دار البقاء، السيد الجليل و الحبر النبيل، المتولّى لبقعة حضرت عبدالعظيم عليه السلام مير سيد على الحسينى طاب ثراه عام 1271 الهجرى.»
جدّ أعلاى اين دودمان، مرحوم «مير سيد حسين خاتم المجتهدين» از اعاظم علماى «جبل عامل»، و دامادمرحوم «علّامةمحقّقكركى» است، كه
در زمان سلطنت «شاه اسماعيل صفوى»، به منظور زيارت «حضرت ثامن الحجج عليه السلام»، به «ايران» مسافرت كرد و اين پادشاه در اعزاز و اكرام وى كوشيده، او را به توقف در «ايران» الزام كرد و متصدّى امور شرعى اردوى خود گردانيد.
«مير سيد حسين» در زمان «شاه طهماسب»، با صبيّه علّامه ربانى، «مرحوم محقق ثانى» (شيخ على كركى) ازدواج مىكند و از وى صاحب پنج پسر و يك دختر مىشود:
فرزند ارشد «خاتم المجتهدين»، «ميرزا حبيباللَّه» است كه از طرف «شاه طهماسب صفوى»، به توليت آستانه «حضرت معصومه عليها السلام» منصوب مىگردد و از آن روز، عمران آستانه و تشكيلات داخلى آن آغاز و اين منصب در خاندان ايشان ماندگار مىشود.
فرزند دوم او، «مير سيد محمد» بوده كه پس از درگذشت پدر به قضاوت عسكر و تصدّى امور شرعى اردوى شاه منصوب و در «اصفهان» مقيم مىشود. يكى از پسران «مير سيد محمد»، به نام «ميرزا نظامالدين على»، فرزندى به نام «ميرزا ابراهيم» داشته، كه شيخالاسلام رى و متولّى بقعه منورهّ «حضرت عبدالعظيم عليه السلام» مىشود.
فرزند سوّمش، «ميرزا شيخ عبدالعال» بوده كه از طرف «شاه طهماسب» به سمت شيخ الاسلام شهر «قزوين» منصوب مىشود.
فرزند چهارم «مير سيد احمد» است كه به توليت مزار «شيخ صفىالدين» در «اردبيل» منصوب مىشود.
و پنجمين فرزند وى به نام «ميرزا تقىالدين محمد» بوده كه از حالاتش اطلاعى در دست نيست. (1)
1) 1- آستانه رى، صص 37 و 38 به نقل از «انجم فروزان» 143 تأليف شيخ عباس فيض.
مؤلف كتاب راهنماى قم در اين باره مىنويسد:
«خاتم المجتهدين» اصلًا جبل عاملى بوده و به دعوت «شاه طهماسب صفوى» به «ايران» آمده، و اين پادشاه صفوى، وى را به «خاتمالمجتهدين» ملقب گردانيده است. (1)«مير سيد حسين» چون از علماى طراز اوّل زمان خود و مورد توجه پادشاه و مردم بود و فرزندانش نيز به صحّت عمل و درستكارى معروف بودند، لذا سه تن از آنان به توليت سه آستانه «حضرت معصومه عليها السلام»، «حضرت عبدالعظيم عليه السلام» و مقبره «شاه صفى» منصوب گرديدند (2)و از مدارك موجود چنين برمىآيد كه تا زمان سلطنت «شاه طهماسب صفوى» و از سال 961 ه. ق. به بعد توليت آستانه «حضرت عبدالعظيم» را اجداد و نياكان مؤلف كتاب در اختيار داشتهاند.
مرحوم «سيدهدايتاللَّه» [پدرمؤلف در ماهذيحجّةالحرام 1294 ه. ق.
(: 1256 ش.) به سمت نايب التوليه، و در رجب سال 1315 ه. ق.
(: 1277 ش.) از سوى «مظفرالدين شاه قاجار» به توليت آستانه «حضرت عبدالعظيم» منصوب مىشود و سالها انجام وظيفه مىكند، تا آن كه در سالهاى آخر عمر، به دليل كهولت سن و ضعف مزاج، كليه امور توليت را در اختيار فرزندش مرحوم «سيد احمد هدايتى» قرار مىدهد و او به عنوان «نايب التوليه» مشغول بكار مىشود. به دنبال آن نيز در تاريخ 30 حمل قوى ئيل 1337 ه. ق. (1298 ش.) ايشان از سوى وزارت معارف و
اوقاف دولت وقت، رسماً به اين سمت منصوب و پس از رحلت پدر، عهدهدار توليت مىگردد و تا سال وفاتش، كه در 25 شهريور سال 1334 ه. ش. رخ داد، در اين سمت باقى بوده است. او چند سالى نيز عنوان رياست ديوانعالى كشور را به عهده داشته است.
مادر مرحوم «حاج سيد احمد هدايتى»، صبيّه مرحوم «آيتاللَّه آقاى حاج ملا على كنى قدس سره» بوده كه از مرحوم «سيد هدايتاللَّه هدايتى» 5 فرزند به دنيا مىآورد. ايشان همسر ديگرى نيز داشتهاند كه دختر مرحوم «آقاى حاج شيخ مهدى لاريجانى»- پدربزرگ كنىهاى شهر رى- بوده و از او نيز سه فرزند پيدا كرده است.
«مير سيد احمد هدايتى» در سال 1250 ه. ش. (: 1287 ه. ق.) در «شهر رى» به دنيا آمد. وى دروس حوزوى را در «مدرسه خان مروى تهران»، نزد اساتيد بزرگوارى چون مرحوم «آيتاللَّه آقاى حاج شيخ على آقا مدرس زنوزى» و مرحوم «آيتاللَّه حاج شيخ عبدالنبى نورى» و مرحوم «حجةالاسلام آقاى سيد محمد تنكابنى» و ديگر اساتيد آن زمان تلمذ مىكند و آنگاه به «دارالفنون» راه مىيابد و در آنجا در رشته حقوق به تحصيل مىپردازد و مدرك ليسانس مىگيرد و به زبان فرانسوى نيز مسلّط مىشود.
«آقاى مؤذنى» مسئول كتابخانه حضرت عبدالعظيم عليه السلام كه خود، «مرحوم سيد احمد هدايتى» را ديده و با وى از نزديك آشنا بوده است، درباره ويژگىهاى او چنين مىگويد:
وى فردى با تقوا، متين، مؤدّب و در كارها بسيار منظم و دقيق بود.
يكشنبهها و پنجشنبهها بعد از ظهر يكى دوساعت زودتر در محل كتابخانه آن روز حاضر مىشد و سپس به دفتر رفته، به حلّ و فصل
امور آستانه مىپرداخت.
وى به مسؤول امور مالى وقت سپرده بود تا حق التوليه اختصاصى وى را جمع نموده، سپس در چند نوبت مثل شب عيد، ماه رمضان و زمستان براى خاكه ذغال و ... ميان خانوادههاى فقير و آبرومند ساكن در محلههاى فقيرنشين شهررى تقسيم كند و خود آن را مصرف نمىكرد.
نظم و دقت او به شكلى بود كه يك وقتى مىخواستند براى چاه آب موتور تهيه كنند، مرحوم «سيد احمد هدايتى» گفت:
برويد، خوبترين آنها را بخريد و نگوييد «حضرت عبدالعظيم عليه السلام» ندارد و در مضيقه مالى قرار داريم، فقط به فروشنده بگوييد جنس خوب و ماندگار بدهد كه به اين زودى معيوب نگردد.
نمونه ديگر اين كه: داماد ايشان «آقاى سيد مهدى معينى»، برادرش را فرستاده بود تا در دفتر آستانه مشغول بكار شود، مرحوم «هدايتى» گفت: ما نياز نداريم. «آقاى معينى» گفت: ايشان بيكار است. پاسخ داد گرچه بيكار است ولى نمىتوان او را به موقوفه تحميل كرد. اگر حقوق نمىخواهد بيايد مشغول به كار شود!
ايشان مدتى نيز رييس يكى از شعبههاى ديوانعالى كشور بود. در آن زمان پروندهاى در آن شعبه وجود داشته كه يك طرف آن «رضاخان» و طرف ديگر تعدادى از روستاييان «مازندران» بودهاند و اين پرونده سالها متوقّف مانده بود. وقتى وى رييس آن شعبه مىشود به اين پرونده برخورد مىكند. رسيدى نوشته در آنجا مىگذارد و پرونده را به مدت يك هفته به خانه مىبرد و آن را با دقت تمام مطالعه مىكند و سرانجام به ضرر «رضا شاه» و به نفع روستاييان حكم صادر مىكند. خبر به «رضا خان» كه مىرسد، وى را احضار مىكند و مىگويد: وقتى پرونده را ديدى و مشاهده كردى كه يك طرف نزاع من هستم، چگونه آن را
بررسى و حكم صادر كردى؟!
«مرحوم هدايتى» پاسخ مىدهد: بگذاريد گفته شود كه در ايران قانون براى شاه و گدا يكى است!
پدر ايشان مرحوم «ميرزا هدايت» نيز ويژگىهاى جالبى داشت. پدرم مىگفت: در چهارده سالگى اولين حقوقى كه گرفتم بردم نزد «ميرزا هدايتاللَّه» و بهايشانگفتم: اجازه مىدهيد من از اين پول استفاده كنم؟
گفت: به سه شرط مىتوانى از اين حقوق استفاده كنى:
1- درون و برونت اسلامى باشد.
2- كار تو براى آستانه مفيد باشد نه آستانه براى تو.
3- اينكه يازده قران كار كنى، نُه قِران بگيرى، نه اينكه نُه قِران كار كنى يازده قران بگيرى.
اگر اين شرايط در تو جمع است اين حقوق براى تو حلال است.
از مجموع آنچه درباره اين خاندان گفته شد، نتيجه مىگيريم كه ايشان و پدرشان افرادى متدين منظم و وارسته بودند.
مرحوم «سيد احمد هدايتى» در سال 1338 ه. ق. مطابق با 1299 ه. ش. پس از آن كه حدود پنج سال به دليل وقوع جنگ بينالمللى، راههاى مكّه مسدود بوده، تصميم مىگيرد به حج مشرف شود، لذا نزد پدرش مرحوم «آقاى مير سيد هدايتاللَّه» آمده، اجازه سفر مىخواهد. او خود در اين باره مىنويسد:
«... به منزل خود آمدم، اتفاقاً خدايگانى آقاى والد- روحى فداه- تشريف آورده بودند اجازه خواستم، مشاوره كرديم، فرمودند:
از آن جهت كه پنج سال است به واسطه وقوع جنگ بينالمللى، طرق مسافرت «مكّه» مسدود بوده، و خاصةً انقلابات در ممالك منتزعه از عثمانى، از «عراق» و «حجاز» و «شامات» هنوز برطرف نشده،
نمىتوانم رأى موافقى بدهم، لكن از اين جهت كه سفر «مكه معظمه» كمتر دست مىدهد و فعلًا رفيق خوب مهيّا و اسباب فراهم است، نمىتوانم مانع شوم ...»
بهدنبال اين مذاكره و گفتگو سرانجام تصميم را به استخاره موكول و نزد مرحوم «حجة الاسلام آقاى سيد محمد تنكابنى»، در «مدرسه خان مروى» تهران استخاره مىكند و اين آيه مىآيد: وَمَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (1)
پس از موافقت استخاره به منزل برادرخانم خود مرحوم «آيتاللَّه آقاى سيد احمد طالقانى» (2)كه عازم سفر حج بودند رفته قرار مسافرت را با ايشان مىگذارد و سرانجام روز شنبه 26 شعبان سال 1338 ه. ق. اين مسافرت را آغاز مىكند و در نيمه رجب سال بعد به «تهران» بازمىگردد.
اين سفر نزديك به ده ماه و نيم طول مىكشد. و پر از خاطرات تلخ و شيرين است.
ايشان ابتدا از مسير، «كرج»، «قزوين»، «نهاوند»، «همدان»، «كرمانشاه»، «كِرِند»، «سرپل ذهاب» و «قصر شيرين» به «عراق» رفته و پس از زيارت مشاهد مشرفه در «عراق» به «بصره» مىآيد تا با كشتى به «جدّه» عزيمتكند ليكن وقتى به شهر «عشّار» در نزديكى «بصره» مىرسد و براى گرفتن بليط اقدام مىكند، معلوم مىشود، كشتى سيّار ما بين «بصره» و «جدّه»
يكى بيشتر نيست و عدّه كافى مسافر گرفته است و بايد بليط كشتى ما بين «جدّه» و «كراچى» گرفته، از آنجا با كشتىهاى ديگر به «جدّه» بروند. (1)
مشكلات و اخبار ناگوار و وحشتناكى كه به ايشان و همراهانشان مىرسد موجب مىشود تا برخى همسفران از ميانه راه به «ايران» بازگردند؛ زيرا از يك سو به دليل جنگ بينالملل حدود پنج سال تمام راههاى مكّه مسدود گرديده و از سوى ديگر «حجاز» گرفتار جنگهاى داخلى ميان تركها و اعراب بوده است. در شهرهاى «موصل» و «كركوك عراق» نيز مردم با انگليسىها مىجنگيدند و در «شام» هم قيامهاى مردمى بر ضد استعمار «فرانسه» آغاز گرديده بود.
مرحوم «هدايتى» خود مىنويسد:
«ما از جمله كسانى بوديم كه با استماع هرگونه اخبار وحشتناك، روى از مقصد خود برنگردانيديم و دست از عزم راسخ خود نكشيديم.» (2)
پس از رسيدن به «كراچى»، روز سيزدهم ذىالقعده خبر مىرسد كه ظرفيت كشتىِ عازم به «جدّه»، تكميل شده و اگر كسانى مىخواهند به «مكّه» بروند، بايد هرچه سريعتر خود را از «كراچى» به «بمبئى» برسانند و از آنجا عازم «مكّه» شوند. اين خبر اضطراب عجيبى در كاروانيان ايجاد مىكند و از سوى ديگر آزادىخواهان و استقلال طلبان «هندوستان» در شهر شورش كرده، شهر را به حال تعطيل در مىآورند.
مؤلف در اين زمينه مىنويسد:
«شيخ عبدالقادر اعلام كرد كه اين هزار نفر كه بليط به آنها داده شده، عدد جمعيت معمولى كشتى همايون است، باقى ماندگان ... بايد به اوطان خود مراجعت كنند و كشتى ديگرى هم براى حركت به «جدّه» نداريم! اين بيان كه با كمال خونسردى و لاقيدى و بىاهميتى از طرف شيخ ادا شد، مثل يك صاعقه آسمانى بود كه بر سر ما فرود آمد، كأنّه خون در عروق ما منجمد شد و از حركت افتاد. ندانستيم ديگر چه بگوييم و چه بكنيم؟ و هر چند بعضى از مسافرين به عجز و لابه افتادند و بعضى از شدّت غضب و اوقات تلخى، شيخ را مورد شماتت و بدگويى قرار دادند، لكن شيخ ابداً متأثر نشد و باز تكرار كرد كه مسألهاى نيست! باقيمانده بروند به اوطان خود و سال آينده بيايند به «مكّه» بروند!» (1)
مرحوم «هدايتى» در عين حال دست از تلاش برنداشته، با راهنمايى فردى به نام «حاج سيد امين»، نزدِ يكى از تجار شيعه در «كراچى» به نام «حاج عبدالغنى» رفته و همراه با او، نزدِ «والىِ كراچى»، كه يكنفر انگليسى است مىروند. مرحوم «هدايتى» با زبان «فرانسه» با او سخن گفته، پس از مدتى گفتگو، «والىِ كراچى» راضى مىشود ايشان و دو سه نفر از همراهانشان را به «جدّه» اعزام نمايد. ليكن مرحوم «هدايتى» قبول نكرده و مىگويد:
«گفتم هيچكدام راضى نيستند و تمنّاى اعزام تمام را مىنمايند.» (2)
سرانجام به مسافرخانه باز مىگردد و درحالى كه از رفتن به «مكّه»
مأيوس شده، بهساحتمقدس «حضرت سيد الشّهدا» و «ائمه طاهرين عليهم السلام» متوسل مىشود و با ضجّه و ناله و گريه، مشغول خواندن حديث كسا مىگردد.
مرحوم هدايتى مىنويسد:
«درست در خاتمه روضه «آقاى آقا سيد احمد»، جناب «آقا ميرزا محمد على طهرانى عينكچى»، از در، در آمد و با كمال عجله پاكتى به من داد و گفت ببينيد چه نوشته؟ من بدون آنكه عنوان پاكت راملاحظه كنم، فوراً آن را باز كردم، به زبان انگليسى، كه فقط خواندن آن را مىدانستم و از تكلّم عاجز بودم، نوشته بود:
آقاى «شيخ عبدالقادر»، موافق تلگراف واصله، «حجاز نورانى» براى باِّقيماندگان حجاج معيّن شده، آنها را به اسرع اوقات به «بمبئى» حركت دهيد كه با دويست نفر باقيماندگان حجاج آنها به طرف «جده» حركت كنند. يك مرتبه صداى خنده و فريادهاى مسرتآميز از جمعيت بلند شد و يك محفل گريانِ نالان محزون و ماتم زده، مبدّل به يك محيط خنده و فرح و شادمانى گرديد.» (1)
سرانجام به «بمبئى» آمده و از آنجا با كشتى نورانى عازم «جدّه» مىشوند، لحظهها به سرعت سپرى مىشود. توفان و بارانهاى شديد هرلحظه جان آنان را به خطر مىاندازد. گهگاهى تعدادى از همسفران مىميرند و جنازه آنان به آب انداخته مىشود:
«ماهىهاى عظيم الجثه و حيوانات عجيب الشكلِ دريايى، دسته دسته كشتى را تعقيب مىكنند.» (2)
در همين حال يكى از خدمه كشتى كه فارسى مىدانسته، اظهار مىدارد:
«اين كشتى در ايام برسات، بيست روزه به «جده» مىرود و ما حساب كرديم درست روز «عيد اضحى» به «جدّه» خواهيم رسيد!» (1)
نگرانى جديدى شكل مىگيرد و دهن به دهن به گوش كشتى سواران مىرسد. مرحوم «هدايتى» مأمور مذاكره با كاپيتان كشتى مىشود و با وعده يك قاليچه ايرانى، كاپيتان بر سرعت كشتى مىافزايد و درست مقابل كوه «يلملم» در داخل دريا به مسافران با شيپور اطلاع داده، از همانجا احرام مىبندند و سرانجام روز چهارشنبه سوم ذيحجه وارد «جدّه» مىشوند.
پس از ورود به «جدّه»، به دليل گرماى فوقالعاده و عفونت هوا و ازدحام، تعدادى جان داده جنازه آنان در كنارى روى زمين مانده و برخى نيز در حال جان دادناند و مرحوم «هدايتى» نيز، پس از ديدن اين صحنه بىهوش مىشود و زمانى به هوش مىآيد كه مىبيند چند نفر از همراهان بر بالين او نشسته، به او آب هندوانه مىخورانند. (2)
پس از بهبودى، به همراه ياران و همسفران به «مكّه» عزيمت، و اعمال و مناسك حج را به جا مىآورند. و پس از پايان اعمال به سوى «مدينه» حركت مىكنند. در ميان راه دزدان به آنان حمله كرده، اموال برخى كاروانيان را مىدزدند.
در «مدينه» نيز حوادث عجيبى رخ مىدهد؛ عزادارى شيعيان نظر
«قائم مقام مدينه» را به خود جلب مىكند و پيغام مىفرستد كه:
«هر چند ديشب خودم در «بقيع» بودم و در عزادارى با شما شركت داشتم و خيلىمستفيضشدم، لكنبراى توسل به «حضرت سيدالشهدا» و فيضمندى كامل، امشب و دوشب ديگر مجلس عزادارى در خانه شخصى خودم تهيه ديدهام، خواهشمندم اين شب را زودتر از «بقيع» مراجعت نماييد، در خانه مشتركاً عزادارى كنيم. ضمناً تقاضا نموده بود كه روضهخوان هم از خودمان همراه ببريم و شام هم در آنجا صرف كنيم.» (1)
با پايان يافتن حضور در «مدينه»، به طرف «جدّه» حركت كرده، و از «يَنْبُع» با كشتى به «جدّه» مىآيند و پس از بيست روز معطّلى، بار ديگر با كشتى معروف به «شجاع» از «جده» به طرف «بمبئى» حركت مىكنند و اين مسافت حدود نُه روز و ده شب طول مىكشد!
پس از چند روز ماندن در «بمبئى»، از آنجا به «بصره» و سپس به «ايران» مىآيند.
در نزديكىهاى «تهران» به او خبر مىدهند كه دختر شش سالهاش از دار دنيا رفته است. و پس از ده ماه و نيم دورى از خانواده، به «شهررى» باز مىگردد و در اينجا آخرين خبر ناگوار به او داده مىشود:
«... از ديدار خانواده كه مدّت ده ماه و نيم از آنها به كلّى دور و بىخبر بودم بهرهمند و محظوظ و مشعوف شدم و پس از تفتيشات و تحقيقات مكشوف شد كه آقا ابراهيم، طفل هفت ساله من نيز در مفارقت پدر بدرود زندگانى گفته و داغى بر داغ من افزوده، خداوند خودش باز هم
1) 1- خاطرات سفر مكه، ص 138.
توفيق صبر و شكيبايى و تسليم عنايت فرمايد.» (1)
ويژگىهاى اين سفرنامه:
1- مؤلف با نثرى شيوا و روان، گزارش جامع و مفيدى، از آغاز تا پايان سفر، به خواننده ارائه داده است.
2- به دليل طولانى بودن سفر، و بازديد از چند كشور و شهرها و مناطق مختلف، اطلاعات فراوان و جامعى از وضعيت آن روز اين مناطق و كشورها گزارش مىكند.
3- احاطه علمى مؤلف و روحيه كنجكاو او، موجب گرديده تا در هر منطقه، از آثار تاريخى بازديد و گزارش آن را به دقت ارائه كند.
4- وقوع قيامها و انقلابهاى مردمى در عراق، حجاز و هندوستان و ارائه اخبار و اطلاعات آن، اين سفر نامه را خواندنىتر كرده است.
5- تبيين اوضاع فرهنگى- اجتماعى آن روز نيز، از ديگر ويژگىهاى اين سفرنامه است.
6- آثار اسلامى و تاريخى «مكّه و مدينه» در آن دوران و چگونگىِ آن قبل از سلطه وهّابيان، از ديگر جاذبههاى خواندنى اين سفرنامه است.
مرحوم «سيد احمد هدايتى» در 25 شهريور سال 1334 ه. ش. در سن 70 سالگى از دار دنيا رفت و در مقبره خانوادگى خود، واقع در صحن «حضرت عبدالعظيم عليه السلام» كه هم اكنون كشيكخانه حرم است، دفن گرديد.
بر روى سنگ قبر وى چنين نوشته شده است:
«وفات مرحوم مبرور خلد آشيان، الحاج سيد احمد هدايتى- طاب ثراه-
1) 1- خاطرات سفر مكّه، ص 198.
توليت آستان مقدّس حضرت عبدالعظيم عليه السلام و رياست شعبه ديوانعالى كشور كه در سن 70 سالگى در 29 محرم 1375 قمرى، مطابق با 25 شهريور 1334 شمسى، به رحمت ايزدى پيوسته و با اجداد گرام خويش محشور گرديدهاند ومنصب توليت آستانه مباركه بدين شرح در اين خانواده بوده و اجداد كبار آن مرحوم بدان مفتخر بودهاند! الحاج سيد احمد، ابن سيد هدايتاللَّه، ابن سيد ابوالحسن، ابن سيد على، ابن سيد ابوالحسن، ابن سيد على، ابن سيد عبدالخالق، ابن سيد نظام الدين، ابن سيد مجدالدين ابن سيد ابراهيم، ابن مير نظام الدين، ابن مير سيد محمدعلى، ابن شيخ الاسلام ميرسيد علىشاه، ابن سيد ميرحسين العاملى الكركى خاتم المجتهدين، فى زمن الدولة الصفوية فى سنة ستين و تسع مائة من الهجرة النبوية (960)»
اين كتاب يك بار درسال 1343 ه. ش. به همّت فرزند مؤلف، مرحوم «دكتر محمد على هدايتى» به چاپ رسيده واينك با ويرايش و پارهاى اصلاحات و توضيحات همراه با فهرست جامع آيات، اعلام و اماكن براى مرتبه دوّم به زيور طبع آراسته مىگردد.
اميد آن كه احياى اين اثر خواندنى و ارزشمند، خوانندگان را مفيد افتد و در گسترش فرهنگ حج در جامعه، سودمند واقع شود.
سيّدعلى قاضىعسكر
مرحوم حاج سيّد احمد هدايتى
مرحوم آية الله حاج سيد احمد طالقانى
همسر مرحوم هدايتى
درتاريخ ليلهچهارشنبه بيست و سوّم شهر شعبان المعظّم سنه 1338، مطابق بيست و پنجم «برج ثورپيچى (1)ئيل» سال 1299 شمسى، براى ملاقات به منزل جناب مستطاب شريعتمدار، «آقاى آقا سيد احمد طالقانى طهرانى» رفتم، مذاكره مسافرت در بين بود، معلوم شد با دو سه نفر عازم سفر «مكّه معظّمه» هستند، من هم تقاضاى موافقت و همراهى نمودم، با كمال مسرت تلقى و قبول كردند، چون تداركات سفر را از مركوب و غيره ديده بودند قرار شد فردا صبح خبر قطعى داده، عزم خود را جزم كنم.
به منزل خود آمدم، اتفاقاً حضرت خدايگانى آقاى والد- روحى فداه- تشريف آورده بودند، اجازه خواستم مشاوره كرديم فرمودند: از آن جهت كه پنج سال است به واسطه وقوع جنگ بينالمللى، طرق (2)مسافرت «مكّه» مسدود بوده و خاصةً انقلابات در ممالك منتزعه (3)از «عثمانى»، از
«عراق» و «حجاز» و «شامات» هنوز برطرف نشده، نمىتوانم رأى موافقى بدهم، لكن از اين جهت كه سفر «مكّه معظّمه» كمتر دست مىدهد و فعلًا رفيق خوب مهيّا و اسباب فراهم است، نمىتوانم مانع شوم. پس از چند ساعت صحبت تا نيمههاى شب، بالأخره قرار شد كسب دستور از حضرت بارى «جلّت عظمته» بشود.
لهذا صبح يوم چهارشنبه رفتم در مدرسه خان مروى، خدمت حضرت مستطاب «حجة الاسلام آقاى آقا سيد محمّد تنكابنى» كه از مخلصان ايشانم و استخاره كردم اين آيه آمد: وَمَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (1)
، معلوم است آيه مباركه به قدرى مناسب آمد كه در حكم امر بود.
بعد به خيال آن كه شايد در ظرف دو سه روز نتوانم وسائل حركت را كاملًا فراهم كنم، به نيّت توقف و مسافرت با يك نفر رفيق ديگر كه در نظر بود، استخاره ديگرى كردم اين آيه آمد: مَا يَنظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَهُمْ يَخِصِّمُونَ* فَلَا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَلَا إِلَى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ (2)
بنابراين هيچ جاى ترديد و تأملى باقى نماند، به منزل آمده تفصيل دو استخاره را خدمت آقاى والد- روحى فداه- عرض كرده مشغول تدارك شدم، چك هزار روپيه (3)از قرار دو قران و يازده شاهى به حواله
«بغداد» و قدرى ليره عثمانى از قرار سه تومان و نيم خريده فى الجمله اثاثيه شخصى نيز براى بردن معين كردم.
اما لوازم مشتركى را از هر قبيل، آقايان رفقا مرتب كرده بودند. صبح چهارشنبه به مناسبت انتظار آقاى «آقا سيد احمد» منزلشان رفته و قول مطمئن دادم و معلوم شد سه نفر رفيق ديگرِ سفر ما آقايان «آقا ميرزابزرگ لباسچى» و «مشهدى محمّدحسن يراقچى» و «آقا سيد ابوطالب ماهوتچى» مىباشند، كه جملگى از محترمين به شماراند.
ليله جمعه براى زيارت وداع «سيّدالكريم حضرت عبدالعظيم عليه السلام» و ملاقات آخرين آقايان اخوان و والده مكرّمه معظّمه، و ساير بستگان به زاويه مقدّسه (1)رفته، عصر جمعه مراجعت به «طهران» كردم زيرا كه بناى حركت به روز شنبه بود.
يوم شنبه 26 شهر شعبان مطابق «25 ثور»، صبح زود با آقايان مشايعين، به اداره درشكهخانه رفتيم كه در مقابل ميدان مشق واقع است، جمعيت و ازدحام زيادى شده بود، زيرا براى هر مسافرى يك دسته به مشايعت آمده بودند، مركوب ما يك دستگاه كالسكه (2)تجارتى بود كه از جهتى آن را درشكه هم مىتوان گفت. در هر حال بزرگ و جادار بود، معذلك چون اسباب و اثاثيه زياد برداشته بوديم، مجبور شديم يك
دوچرخه هم تا «قزوين» براى حمل اثاثيه باقى مانده كرايه كنيم، من دست پدر بزرگوارم را بوسيده خداحافظى كردم، با ساير مشايعين نيز خداحافظى به عمل آمده سوار شديم و در خارج «طهران» در «امامزاده معصوم»، «آقاى موثق الذاكرين» و «آقا سيد ناصر» تدارك چاى ديده بودند، پياده شده صرف چاى شد و با عدهاى از مشايعين كه اناثاً و ذكوراً (1)تا آنجا آمده بودند، توديع به عمل آمده مجدداً سوار شده رانديم.
در «قريه مهرآباد» قدرى از آن آب كه در صافى و عذوبت (2)و خنكى مشهور است نوشيده، قدرى هم همراه برديم. يك ساعت از ظهر گذشته در «قهوهخانه شاهآباد» پياده شده صرف نهار كرديم و پس از اداى فريضه و صرف چاى، چهار ساعت به غروب مانده سوار شده حركت كرديم.
مقارن غروب رسيديم به «كرج»، از «طهران» تا «كرج» هفت فرسخ است و سيلهاى بهارى امسال، در نقاط عديده جاده شوسه را خراب كرده، عملهجات (3)همه جا مشغول تعمير راه بودند، در طى راه با قدرى فاصله از جاده، خانههاى اهالى «قريه كلاك» در طرف دست راست نمايان بود، باغات آنها در سمت جنوب جاده واقع است، به محض ورود به «كرج» من به قصد تفرّج (4)مشغول گردش شدم.
اولًا پل عظيم «كرج» را كه از بناهاى «شاه عباس كبير» و داراى يك دهانه خيلى فراخ و يك دهانه تنگترى است تماشا كردم، ثانياً به نزديكى
پل، «كاروانسراى شاه عباس» را كه مخروبه شده است مشاهده نمودم، بالاى تپه صورت قبرى با علامت صليب ديده، مستفسر شدم (1)گفتند: قبر مهندس روسى است كه مباشر شوسه كردن اين جاده بود، تاريخ سنگ قبر، سنه 1916 ميلادى است. يك نفر روسى با خانمش آنجا قدم مىزد به «فرانسه» از او پرسش كردم گفت قبر يك نفر «ژنرال روسى» است.
در تواريخ فتوحات اسلام، «كرج» را در رديف «قزوين» و «همدان» و «رى» ذكر كردهاند، شايد در قديم مثل «ساوه» شهر بزرگى بوده است كه خراب شده، امّا آثار خرابه هيچ نديدم. فعلًا «كرج» قريهاى بيش نيست، قريب ده دوازده دكان دارد، اداره ژاندارمرى و پستخانه نيز در آنجا برقرار است.
از راهدارخانه (2)يك بليط براى عبور يك دستگاه به قيمت بيست و سه قران گرفتيم، منزل ما در بالاخانهاى بود دو رو، كه شمالًا و جنوباً مشرف به باغات كثيره بود، طراوت هوا و صفاى منزل و منظره دلكش باغات در دامنه كوه و در جلگه جالب توجه بود، شب پس از اداى فريضه براى نيل به مقصود و سلامتى و قضاء حوائج، متوسّل به ائمّه طاهرين شده، حديث شريف كساء قرائت و ذكر مصيبت به عمل آمد و پس از صرف غذا خوابيديم.
يكشنبه 27 شعبان مطابق «26 ثور» (3)، صبح زود نيم ساعت از آفتاب
گذشته، سوار شده رانديم. هوا در نهايت صفا و طراوت بود، تا مسافت بعيدى تماشاى باغات بىشمار، و اراضى مزروعه «كرج» مىنموديم، در «قريه كردان»، اداره راهدارخانه بليط دستگاه را مميزى (1)كردند. دو ساعت به ظهر مانده وارد قصبه «ينگى امام» شديم، قبلًا به زيارت «امامزاده هادى» و «امامزاده علىنقى» كه در يك بقعه مدفوناند رفتيم، بعد كاروانسراى شاه عباسى را كه مخروبه شده است تماشا كرديم.
يك قسمت از اين كاروانسرا را، يك نفر فرانسوى تعمير و مهمانخانه كرده است. بازار نوساز قشنگى در «ينگى امام» هست كه داراى شانزده باب دكان است، در سفرى كه چند سال قبل به «همدان» كردم تمام اين دكاكين مفتوح و دائر و داراى همهگونه مايحتاج مسافر و مالالتجاره بود. امّا بدبختانه فعلًا هيچيك از آنها داير نيست و تماماً بسته است، علت آن را نفهميدم. طرف عصر مجدداً سوار شده رانديم، اول شب رسيديم به «قريه زياران»، هوا طوفانى بود گرد و خاك زيادى شد، منزل ما هم اتفاقاً در ايوان كاروانسرائى بود، روى هم رفته خوش نگذشت.
دوشنبه 28 شعبان مطابق «27 ثور»، صبح بعد از صرف چاى سوار شده رانديم، مقارن ظهر در «شريفآباد» ملكى «سپهسالار» پياده شده نهار خورديم، بعد قدرى گردش و تفريح كرديم. اين قريه خيلى مصفا و داراى آبهاى فراوان، و باغات عديده و اراضى زياد مزروعه، و چند باب دكان است.
1) 1- كنترل.
طرف عصر مجدداً سوار شده حركت كرديم، قبل از غروب وارد «قزوين» شديم، شب را مهمان آقا «سيد محمّد تاجر» كه با آقا «سيد ابوطالب» رفيق راه ما دوستى و سابقه داشت بوديم. نهار هم در منزل «مشهدى ابراهيم» كه از بستگان «مشهدى محمّدحسين يراقچى» است دعوت شديم.
سهشنبه 29 شعبان مطابق «28 ثور»، صبح به زيارت «شاهزاده حسين» فرزند «حضرت امام رضا عليه السلام» كه در بقعه خيلى قشنگ در خارج شهر مدفون است رفتيم. مقبره شهيد ثالث- عليه الرّحمه- در صحن «شاهزاده حسين» واقع است، فاتحه تقديم روح آن بزرگوار نموديم.
هواى «قزوين» قدرى خنكتر از «طهران» است. هنوز اينجا گل سرخ و نوبرانه خيار و باقلا و ريواس (1)به بازار نيامده، با اينكه در «طهران» ابتداى فراوانى آنها بود. يك قسم ريواس در دكانها ديده شد، كه كوتاهى آن به قدر كنگر (2)است و آنرا «اشكونج بالا بلند» مىگويند.
قزوينىها برادر زن را زن برادر، و پدر زن را زن پدر مىگويند چند بار اتفاق افتاد كه معرفى يك نفر شخص را مىخواستيم، يكى مىگفت:
اين آقا زن برادر من است يا زن پدر من است، اين اصطلاح و لفظ اشكونج بالا بلند، مدتى موضوع شوخى و مزاح ما با رفقاى قزوينى شده بود.
مدت مديدى در خيابانهاى طويل شهر، كه موسوم به خيابان
«رشت» و «طهران» و تمام داراى دكانها و مغازههاى قشنگى است گردش كرديم، و نيز خيابان «علىقاپو» را كه در مقابل عمارت دربارى «شاه صفى» است و بسيار عريض و مصفاست تماشا كرديم. قزوين به وفور و زيادىِ كلاغهاى سياه معروف است و اتفاقاً آرامگاه (1)آنها، بالاى درختهاى چنارِ خيلى بلندِ خيابان «علىقاپو» است، و صداى آنها دائماً گوش عابرين را كر مىكند.
وجه تسميه اين خيابان به «علىقاپو»، مقابل بودن آن با سر درب عمارت دربارى «شاه صفى» است، قاپ به تركى به معنى درب است و ترجمه آن باب على مىشود، و «سلاطين صفوى» محضِ ابراز شدّت ارادت به «حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام»، غالباً بناهائى كه مىكردند به نام مبارك آن حضرت منتسب مىنمودند.
يا آن كه «علىقاپو» محرّف و مخفف «عالىقاپو» است كه ترجمه آن باب عالى مىشود، و «شاه صفى» به تقليد «سلاطين عثمانى»، دربار خود را «عالىقاپو» ناميده است. در داخل اين عمارت هم گردش مفصلى كرديم، تمام عمارت آن محل دوائر دولتى از ماليه (2)و غيره است امّا به حالت اندراس و خرابى است و تماشاچى را به ياد روزهائى مىاندازد كه «ايلچيان» (3)سلاطين «هندوستان» و «هلند» و اميران «ماوراءالنهر» و «افغانستان» و «گرجستان» و «ارمنستان» و غيره، چنانچه «سِر رابرت شرلى» در سفرنامه خود شرح داده، به عتبهبوسى و اظهار انقياد به اين دربار مىآمدند. حال آثار نكبت و خرابى از در و ديوار آن پيداست،
حوضها همه شكسته و بىآب است، علفهاى هرزه و چمن لاى نظامىها (1)و سنگفرشها روييده، بعضى از عمارات از زيادى خرابى متروك و غير مسكون است، واقعاً انسان از بىاعتبارى دنيا حيرت مىكند.
عجيبتر آن كه، همين شهر كه وقتى در خارج آن هشتاد هزار قشون ايرانى دفيله (2)مىدادند، در مقابل نظر «پادشاه صفوى» نمايشات سوارى و تيراندازى مىدادند، حال در خيابانهاى همين شهر اتومبيل هاى حامل «قشون انگليس»، كه تماماً «هندى» هستند مجال عبور و مرور به مردم نمىدهند، و بيرون شهر براى همين تحفههاى «هندوستان» اردوگاه تشكيل شده، من نمىدانم اين آدمهاى پوست و استخوانى كه زير آفتاب «هند» سوخته و سياه شدهاند در ممكت ما چه مىخواهند، شايد براى انتقام از عمليات ما كه در سنه 1151 هجرى در مملكت آنها كرده، يعنى با سى چهل هزار قشون تا «دهلى» پايتخت آنها را فتح و تصرف نموديم آمدهاند، يا براى مطالبه خون يكصد و بيست هزار نفر از آنها- چنانچه «جمس فريزر» در سفرنامه خود نوشته و حاضر واقعه بوده- كه در روز يكشنبه يازدهم ذىالحجه سنه 1151، توسّط دو سه هزار نفر از نظاميان خودمان ريختيم، آمدهاند. گمان نمىكنم به اين خيالات باشند اگر اينها آنقدر باحس و شرافتطلب بودند، نه آن روزها را مىديدند، نه امروز ميليونها از آنها اسير و مزدور دزدان دريائى مىشدند.
الحاصل همان قدر كه ابتداى گردش ما در شهر مفرّح (1)بود، انتهاى آن اسفآور و غمانگيز شد.
شهر «قزوين» از شهرهاى قديمى است، حصارى كه فعلًا دارد به امر «زبيده» زوجه «هارونالرشيد» در سنه 173 بنا شده، و لفظ «قزوين» اتفاقاً در تاريخ آن است، چنانچه لفظ «رشت» در تاريخ بناى آن شهر است، فاصله «قزوين» به «درياى خزر» خيلى كم است، شايد ده دوازده فرسخ بشود، و به همين مناسبت بعضى از علماء صدر اسلام، «درياى خزر» را «بحيره قزوين» نوشتهاند.
بعد از صرف نهار كه در منزل «مشهدى ابراهيم» شد، مشغول كم و زياد كردن اسباب و اثاثيه شديم، يعنى يك مقدار اسباب لازمه به قدرى كه بتوانيم با كالسكه همراه ببريم كنار گذارده، زياده از آن را به ميزبان خود سپرديم كه به «طهران» بفرستد، و براى چهار ساعت به غروب مانده، روز سهشنبه سوار شده از خيابان «رشت» عبور، و با آقا «سيد محمّد» و «مشهدى ابراهيم»، كه تا دروازه به مشايعت آمده بودند خداحافظى كرده رانديم.
راهى كه مستقيماً به طرف مغرب ممتد است جاده «رشت» است، ولى خط سير ما به جنوب و راه «همدان» است كه توسط «روسها»، ده پانزده سال قبل شوسه شده و خيلى محكم ساخته شده است در يك دهى ورود كرده استراحت نموديم.
1) 1- شادىبخش.
چهارشنبه سلخ (1)شعبان مطابق «29 ثور»، طرف صبح سوار شده حركت كرديم، نهار در «قريه نهاوند» صرف شده جاى خيلى باصفائى بود، از «قزوين» تا «نهاوند» هفت فرسخ و نيم حقيقى است، كه معادل سى ميل راه است، چهار ساعت به غروب مانده سوار شده رانديم، و تا غروب از درّهها و تنگههاى پرپيچ و خم «خَرَقان»، عبور كرده شب به قلعه «عبداللَّه خان» رسيده منزل كرديم.
امروز طرف صبح هوا خيلى لطيف و خنك بود، امّا عصر هوا كولاكى و پرگرد و غبار شد، صاحب اين قريه كه اسم خود را به روى آن گذارده، پيرمرد دل زندهاى است، به ديدن ما آمد و خيلى مهربانى و اظهار انسانيت كرد و مىگفت، اين قريه را خودم آباد كرده و در آن زندگانى مىكنم.
پنجشنبه غُرّه (2)رمضانالمبارك مطابق 30 برج ثور، امروز صبح زود سوار شده رانديم، از «قِرْخ بلاغ» گذشته در منزلگاه معروف به «آبگرم»، براى تماشا پياده شديم، هرچند يك نفر نظامى هندى از استحمام مردم در چشمه مانع مىشد، لكن تماشا به عمل آمد.
من از آبهاى گرم معروف فقط همين چشمه را ديدهام، كه مابين دو رشته كوه در كنار رودخانه واقع است، اين رودخانه خيلى عريض است،
از طرف يسار (1)آن، يك قطعه زمين عرضاً در آن پيشرفتگى دارد، طول اين قطعه زمين قريب ده ذرع است، و عرض آن سه چهار ذرع مىشود، ابتداى آن كه در وسط رود مىرسد قريب پنج ذرع از كف رودخانه ارتفاع دارد، چشمه اول آب خيلى سردى دارد كه در نهر كوچكى جارى است، تا برسد به چشمه آب گرم كه آب آن مثل آب حمام است، پس از امتزاج خارج شده و از منتهاى قطعه زمين مزبور، سرازير به رودخانه مىشود.
اين دو آب خيلى متعفن و پرخاصيت، و براى معالجه امراض نافع است.
در منتهىاليه اين قطعه زمين از تقاطر آب، ستونهاى مخروطى متّصله و منقطعه تشكيل شده، كه آن را به فرانسه «استالا گميت» و «استالا گتيت» مىگويند.
تفسيرش آن كه، آب داراى مواد آهكى و گوگردى و بخاراتى است، كه بخارات متصاعد است و به همين جهت هوا را متعفن مىكند، و مواد جامده آن در موقع ريختن به پائين رودخانه تحجير مىشود، و در جاى هر ريزش، گاهى دو ستون مثل كلّهقند بزرگى تشكيل مىشود، كه بالائى قاعده آن متصل به آب، و رأس آن به طرف پائين است، و دومى كه زير آن واقع است بالعكس، رأسش به طرف بالا و قاعدهاش به كف رودخانه است، و غالباً اين دو كلهقندها كه متقابلًا وضع شدهاند به يكديگر متصل شده، و يك ستون مىشوند كه بالا و پائين آن كلفتتر، و كمر آن باريكتر است.
من در كتب تاريخ طبيعى، ترتيب حدوث و تشكيل اين قبيل ستونها را، با شكلهاى آن ديده و خوانده بودم، ولى ديدن آن موجب مزيد تفكر و تأمل در مكنونات و سير در موجودات است.
1) 1- چپ.
بعد از تماشا مجدداً سوار شده نهار را در «قريه آوج» خورديم، منسوبين به اين قريه را آوجى مىگويند، ولى مردمان بزرگ آوجى، كه در كتب تواريخ اسم آنها ذكر شده است، منسوبين به «آوه» هستند. آوه در قديم مثل «ساوه»، شهر بزرگى بوده، كه پس از معمور شدن «قم» خراب شده است، و فعلًا قريهاى است كه نزديك شهر «قم» است، به عنوان خالصه انتقالى از طرف دولت، واگذار به ورثه مرحوم «حاج ميرزا حسين آيةاللَّه طهرانى» شده است.
«آوج» ما قريهاى است كوهستانى، كه تمام اطراف آن جبال و تلال (1)سبز و خرم و يا قراء معموره است، لطافت آب و هوا و منظره فرحبخش «آوج» را نمىتوان شرح داد، از هر طرف كه شخص نظر مىاندازد آب و سبزه مىبيند، سبزى چمنزارها و اشجار در روى دامنهها، متصل به رنگ نيلگون آسمان است. صداى شرشر آبها، و نغمه جانفزاى مرغان از بالا، ناله هاى شورانگيز آب رودخانه در قعر درّه، هوش از سر مىبرد. تماشاى جستوخيز بلبلها و سارها و قمرىها از شاخه به شاخه، مجال برگرداندن چشم نمىدهد، و در ضمن استماع ترنّمات و نغمات اين مرغان قشنگ و لطيفالخلقه.
يكوقت مىبينى يك طفل دهقانى از آن كنار و گوشهها مىگذرد و با آوازهاى طبيعى، تصانيفى را كه از پدران و اجداد خود شنيده است مىخواند. جادهاى را كه «روسها» شوسه كردهاند، مانند مار سفيدى با پيچ و خم زياد، از ميان اين زمينهاى سبز مىگذرد و بر روى اين تلها و درّهها
1) 1- كوهها و تپهها.
صعود و نزول مىكند. حيف از اين منزلگاه زيبا است كه خواهى نخواهى بايد از آن گذشت و مجال توقف در آن نيست.
بعد از صرف نهار و چاى و اداى فريضه، با كمال كراهت سوار شده رانديم، بالاى قلّهها از كنار سبزههاى از برف درآمده، و درختان تازه شكوفه كرده عبور كرديم، نزديك دو ساعت به غروب هوا كولاكى شده و باريدن گرفت و خيلى سرد شد، به زحمت از قلل مرتفعه سرازير شده، مقارن غروب رسيديم به قريه «ماهينان» كه ملكى «آقاى حاج يمين نظام»، دوست صميمى و قديمى من است. «رضا على» گماشته ايشان را ديدم ما را در منزل «درويش على» وارد كرده و درها را از سرما بسته، براى خشك كردن لباسها آتش كرديم. شب آقاى «آقا ميرزا محسن خان» فرزند آقاى «حاج يمين نظام»، از قريه مسكونى خود «دورنيان» به ديدن آمدند، از ملاقات ايشان خيلى خوشوقت شدم، ابوى ايشان را فردا انشاءاللَّه در قريه مسكونى خودشان «فارسجين» ملاقات خواهيم كرد.
جمعه دوم شهر رمضان مطابق «31 ثور»، طرف صبح سوار شده از «ماهينان» حركت كرديم، پس از طى دو فرسخ مسافت رسيديم به «قريه رزن»، چون قريه «فارسجين» متصل به «رزن» است پياده شده گفتيم، مالها را قرموت (1)بدهند و خودمان قدمزنان رفتيم به «فارسجين»، ديدن «آقاى حاج يمين نظام»، خود و پسرانش آقاى «على خان» و «قاسمخان» تازه از خواب بيدار شده و روزه بودند، از تجديد ملاقات يكديگر خيلى
1) 1- مخلوط كاه و يونجه و جو كه به اسب بدهند.
خوشوقت شديم، چاى حاضر كردند ما خورديم و خواستيم خداحافظى كنيم ديديم نهار آوردند، در اين چند دقيقه يا منتهى يك ساعت، غذاى مرتب و صحيحى طبخ و حاضر كرده بودند، پس از صرف نهار خداحافظى كرديم. يك پاكت نوشتند به سرايدار خانه خودشان در «همدان» كه از ما پذيرائى كند، با اصرار زياد پاكت را به من دادند و جدا شديم.
آمديم به «قريه رزن» مقارن ظهر سوار دستگاه شده رانديم، عصر در «قريه رزن» مالها را قرموت دادند، ما نماز خوانديم و مجدداً سوار شده غروب به قريه «حاتمآباد» رسيده شب را در آنجا بسر برديم.
شنبه سوم رمضان مطابق «اول جوزا» (1)، صبح در حالتى كه هوا خيلى سرد شده بود سوار شده حركت كرديم، در راه «مشهدى محمّدحسين» همسفر ما، احوالش به هم خورد و دلدرد سختى گرفت كه خوف هلاكت داشت، در يك قهوهخانه پياده شده مدتى به معالجه و پرستارى او پرداختيم، حالش فىالجمله تفاوتى كرد و بهتر شد. مجدداً سوار شده حركت كرديم مقارن ظهر رسيديم به «همدان»، «مشهدى عبدالحميد» كالسكهچى چون خودش اهل «همدان» بود، نگذاشت به خانه «حاج يمين نظام» برويم و كالسكه را يكسره برد به منزل خودش، كه در كوچه حاجى نزديك پل پهلوان واقع است، توقف ما در «همدان» از جهت كسالت «مشهدى محمّدحسين» سه شب طول كشيد، بالأخره با مراقبت طبيب و
1) 1- سوّمين ماه قمرى فلكى مطابق با خردادماه، جوزاء صحيح است.
پرستارى و محبت آقاى «عبدالحميد» و برادر و مادرش بحمداللَّه خوب شد.
اين دو سه روز در «همدان» گردشهاى كاملى كرديم، سر مقبره «بوعلى سينا شيخالرئيس»، و قبر «بوسعيد ابوالخير» رفته فاتحه خوانديم و با درشكه به «سعديه» كه از ييلاقات متصله به شهر «همدان» است رفته و گردش كرديم، و نيز سر قبر «باباطاهر» كه بالاى تلّى واقع است و قبر «امامزاده حارث بن على» كه پاى همين تل است فاتحه خوانديم، اين تل مسلط به تمام شهر و باغات و ييلاقات است، منظرگاه باشكوهى است.
بالاى تل يك چشمه آب است، كه دراويش معتكف در «بقعه بابا»، از آن مصرف مىكنند و دور آن چشمه گلكارى كردهاند.
در «بقعه بابا» دو قبر ديگر هم در يك ضريح هست، كه گفتند يكى قبر «قطبالدين حسن» و ديگرى قبر «جنت على شاه» است كه هر دو از معاريف عرفا مىباشند امامزاده «يحيى بن على بن ابىطالب عليه السلام» را نيز زيارت كرديم كه بقعهاش در داخل شهر است، و نيز به زيارت «شاهزاده حسين بن على النقى» كه در قبرستان بزرگ داخل شهر مدفون است رفتيم، مقبره كهنه و عظيمالبناى «استرومردخاى» را مشاهده كرديم كه زيارتگاه يهودىها است، در يك زاويه بقعه «شاهزاده حسين» علامت قبر كوچكى است كه مىگويند سر «شاه سلطان حسين صفوى» در آنجا دفن است، محل دفن را قطعاً نمىدانم. ولى در تواريخ مذكور است كه زمان استيلاى افاغنه به «اصفهان»، «عثمانىها» نيز به عنوان حمايت از «شاه سلطان حسين»، تمام «ايالات غربى ايران» را اشغال كرده بودند، «محمود افغان»،
«شاه صفوى» را كه تا آن وقت محبوس داشت مقتول ساخته، سرش را براى «عثمانىها» فرستاده، و «همدان» در آن موقع در دست «عثمانىها» بوده است. بنابراين مدفون بودن سر «شاه سلطان حسين» در بقعه «شاهزاده» خيلى قابل قبول است.
«مسجد جامع» را كه در وسط شهر است تماشا كرديم، مسجد عظيمالبناى خوبى است، «مسجد شاه» هم كه در اواخر آبادانى شهر است ديده شد، اىكاش كه نديده بودم زيرا كه از بىحسى مسلمانها خراب شده، و ارامنه آجرها و مصالح آن را برده و به مصرف ساختن پل رسانيدهاند. آثار و علامات مسجد به كلى از بين رفته و مسطح شده است، فقط نزديك محراب قسمت مرتفعى است، كه فعلًا يك كوره گچپزى شده است، «سنگ شير» و «سنگ باد» و «سنگ برف»، عبارت از قطعه سنگهاى بزرگى است كه در نقاط مختلفه شهر افتاده، و مردم افسانهها و خرافاتى نسبت به هر يك مىدهند، ظاهراً «ابوالهولها» يا بتهاى ملت «مِد» است كه پايتخت آنها همينجا به اسم اكباتان بوده.
«سنگ هفتپستان» عبارت از قطعه سنگ مسطحى است واقع در زيرزمين، و داراى هفت نقطه برجسته است، و از آنها آب مىچكد و تشكيل يك چشمه مىدهد. من از چند پله پائين رفته، كبريت روشن كرده قطعه سنگ را به خوبى ديدم، اما اين كه مىگويند شبهاى جمعه آنجا چراغ غيبى مىسوزد جزو اساطير است.
شهر «همدان» از بلاد خيلى قديمه است، كه در موقع استيلاى عرب بر «ايران» خيلى مهم بوده، و مورّخين اسلام آن را زياد در كتب خود ذكر
مىكنند، مردمان بزرگ از علما و شعرا و غيرهم به آن منسوباند، شهر مزبور به جاى «اكباتان» قديم ساخته شده است.
«اكباتان» پايتخت قديم «سلاطين مد» (1)بوده است كه تقريباً دو هزار و هشتصد سال پيش از اين، يعنى در قرن هفتم قبل از «ميلاد مسيح»، در حدود مغرب «ايران» حكومت مستقل و مقتدرى داشته، و غالباً با دولتهاى «كلده» و «آشور» و «مصر» جنگيدهاند. معروفترين پادشاه آنها «سياكزار» است و آخرين پادشاه آنها كه اسم آن را به خاطر ندارم به دست «داريوش كبير» يعنى «داراب اكبر» كشته شد، و سلطنت مدى منقرض، و ممالك آن ضميمه ايران گرديد من يقين دارم كه تپه بزرگى كه فعلًا ارامنه آنجا مسكن دارند، و معروف به «كوچه سر قلعه» و «قلعه دارا» مىباشد، همان تلى است كه به قول مورّخين و موافق تورات «سياكزار» به روى آن بناى قصر با شكوهى نمود و در همان قصر، «داريوش» نزول نمود، تپه ديگر نيز كه فعلًا معروف به «تل مصلى» است مظنوناً از آثار و بقاياى «اكباتان» قديم است.
ديگر از آثار «اكباتان» مقبره «استرومردخاى» است كه فوقاً به آن اشاره شد و امروز زيارتگاه «يهودىها» است و به قول عامه قبر يكى از انبياى «بنى اسرائيل» است.
اما تفصيل آن موافق قول مورخين فرنگ، و آنچه تورات با آب و تاب و طول و تفصيل زياد بيان كرده آن است كه، پس از اسارت و تفرق
1) 1- ماد صحيح است و نام منطقهاى از ايران شامل آذربايجان و عراق عجم بوده است.
«بنى اسرائيل» به دست «بختنصر» پادشاه آشورى، و استيلاى «داريوش كبير» پادشاه «ايران» بر تمام ممالك «كلده» و «آشور» و «مصر» و «فلسطين» و «حجاز» و «عراق» و «مد» و غيرها، و مزاوجت (1)پادشاه مزبور با يك دخترك يهوديه موسوم به «استر»، عموى اين دختر موسوم به «مردخاى» به خيال افتاد كه بهوسيله اين مواصلت، اسباب نجات ملت متفرقه يهود را فراهم آورد، لذا سرّاً افكار خود را به برادرزاده خود تزريق مىكرد و دستوراتى به مشاراليها مىداد، اين دختر هم غالباً در حالت مستى پادشاه، خواهشهاى خود را كه مقدمات مقصد عمو بود انجام مىداد، از قبيل كشتن «هامان» وزير، و تمام بزرگانى كه كينه «ملت يهود» را در دل داشتند، بالأخره از طرف پادشاه اجازه مرخصى و عودت به «فلسطين» به تمام «ملت يهود» كه در اطراف و اكناف پراكنده بودند داده شد، و حتى مصارف رفتن هم غالباً از خزانه پادشاه داده مىشد، و نيز مخارج تعمير خرابىهاى «بيتالمقدس» هم از طرف پادشاه داده شد، «استر» و «مردخاى» هر دو پس از مردن در يك جا دفن شدند و «مردخاى» خدمات خود را به «بنىاسرائيل»، به روى كتيبههاى مقبره نوشت. اين است كه «اسرائيليان» امروز هنوز به زيارت قبر نجاتدهنده خود مىآيند، و آن روز را كه اجازه مرخصى اجداد آنها به «فلسطين» داده شد عيد مىگيرند. اين است اجمال مسئلهاى كه تورات آن را در چند صفحه ذكر كرده است.
آثار ديگرى نيز از «اكباتان» نوشتهاند كه من مجال رفتن و ديدن آن را نكردم، در هر حال معلوم نيست «اكباتان» در چه زمان و به چه سببى منهدم شده، و «همدان» در چه تاريخ به جاى آن بنا شد، ما فقط اسم آن را از
1) 1- ازدواج و زناشويى.
ابتداى فتوحات مسلمين در كتابها مىبينيم، و از همان وقت تا به حال يك موقعيت نظامى و استراتژى مهمى را دارا است.
اهميت فلاحتى آن هم قديمى است، ليكن از موقعى كه راه شوسه «رشت» و «قزوين» را به آنجا امتداد دادهاند، يك موقع تجارتى پراهميتى را نيز دارا شده است.
در اين ايام عده كثيرى از «عيسويان آشورى»، زن و مرد كه از چنگ «عثمانىها» فرار كرده، و چندى در «بغداد» و جاهاى ديگر متوارى بودند به اين شهر پناهنده شدهاند.
همانقدر كه «همدان» اطرافش مصفا و چشم انداز آن فرحبخش است، داخلش كثيف و داراى كوچههاى تنگ و پرپيچ و خم است، و در تمام خانههاى مجاور به رودخانه، بوى عفونت چرمشوئى موجود است، اين كه گفتهاند «همدان» خوش حاشيه و بد متن است گفتارى صدق و عين حقيقت است.
هواى «همدان» نسبت به «طهران» سردتر است و اين ايام كه برج «جوزا» (1)است زراعتها هنوز سبز است، باقلا درست دانه نبسته، ريواس و اشكونج، نوبر است، يك قسم كاهوى مخصوص در «همدان» است، كه گذشته از نازكى و لطافت فوقالعادهاش صورتاً هم شباهتى به كاهوهاى «طهران» و جاهاى ديگر ندارد، خيلى كوتاهقد و پربرگ و سفيدرنگ است، مكرر از آن صرف نموديم، جاى دوستان خالى.
اين روزها در «همدان» در تهيه چراغانى و بستن طاق نصرت جهت ورود «شاه» كه از فرنگ مىآيد هستند، از دوستان آقاى «فريدالسلطان
1) 1- سومين ماه قمرى، مطابق با خرداد ماه.
همدانى» و آقاى «سلطان حسن خان» رئيس نظميه و آقا «شيخ حسن حضرت عبدالعظيمى امين صلح» و آقاى «برهانالواعظين» رئيس محكمه بدايت را ملاقات و ديدن كردم.
سهشنبه ششم رمضان، مطابق «چهارم جوزا»، طرف صبح سوار دستگاه شدم از «همدان» حركت كرديم، يكى دو فرسخ از كوچه باغهاى متصل به شهر و ييلاقات مصفاى آن عبور كرده، محو تماشاى آن منظرههاى باشكوه دلكش بوديم، تا رسيديم به پاى گردنه معروف «اسدآباد»، و مقدار دو فرسخى در درّههاى پيچدرپيچ رانده، نهار را در قهوهخانه صرف كرده، قريب سه ساعت توقف كرديم، و مالها را قرموت دادند. مجدّداً پنج ساعت به غروب مانده سوار شده رفتيم، تا به اوج قلّه «گردنه اسدآباد» رسيديم، و قدرى از برفهاى كنار جاده خورده و همراه برداشتيم، و بعد شروع به نزول از گردنه كرده، از پرتگاههاى مخوف و خطرناك، و سرازيرىهاى پرپيچ و خم، به مقدار سه فرسخ عبور نموده، رسيديم به يك مقبره كه داراى گنبدى است، و گفتند مدفن امامزاده «عبداللَّه بن موسى بن جعفر» است، پهلوى آن يك درخت كهن سال و يك باب قهوهخانه است.
از اينجا وارد جلگه هموارى شده، رسيديم به محلى كه «انگليسىها» با «قشون هندى» خودشان اردو زده و مريضخانه داير كردهاند، از قريه «اسدآباد» كه در واقع قصبه معمورهاى است گذشته، غروب رسيديم به قريه «دوزان» و شب را آنجا منزل نموديم.
اين قريه دو دانگش از قرار مذكور، متعلّق به «فتحعلىخان» و
باقىاش به ضميمه قريه «جنّتآباد» و چندين قراء مجاور، ملكى فرمانفرما است.
چهارشنبه هفتم رمضان مطابق «پنجم جوزا»، طرف صبح سوار شده و تماماً در جلگه باصفائى عبور كرده، ظهر رسيديم به «كنگاور». در بين راه «آقا ميرزا اسمعيلخان معززالملك» را، كه از «عتبات» مراجعت كرده به «طهران» مىرفت ديديم، قدرى ما از اوضاع «عراق عرب» و او از اخبار «طهران» پرسش نمود، خداحافظى كرديم.
نهار در شهر «كنگاور» خورده قدرى در بازارها و مساجد گردش كرده و به زيارت «شاهزاده ابراهيم بن شاهزاده عبداللَّه بن امام زينالعابدين عليه السلام» رفتيم، در خارج «كنگاور» هم يك «اردوى هندى» مقيم بود.
طرف عصر پس از صرف چاى و اداى فريضه، سوار شده رانديم و پس از طى دو فرسخ مسافت، به پاى گردنه معروف «بيد سرخ» رسيده، شروع به صعود كرديم. به نظر ما اين گردنه خيلى كوچكتر و آسانتر از «گردنه اسدآباد» آمد، لكن در موقع نزول به جلگه، مصادف با عده زيادى از اتومبيلهاى بزرگ «انگليسىها» شديم، كه همگى حامل «قشون هندى» بود و خيلى براى عبور دستگاهِ ما، اسباب زحمت شده بود.
طرف غروب رسيديم به قصبه «صحنه»، در يك كاروانسراى كثيفى منزل كرديم، امشب باران خيلى زيادى آمد، به همين جهت و به علت بدى منزل، و هجوم ككهاى بىحد و حساب، تا صبح ناراحت بوديم.
امروز صبح پنجشنبه هشتم رمضان مطابق «ششم جوزا»، در حالتى كه هوا سرد شده بود و باران كمى مىآمد، سوار شده حركت كرديم، بعد از ساعتى باران قطع شد و دوباره گرفت، به همين طور تا ظهر گاهى مىباريد گاهى صاف مىشد، يك ساعت گوشها صداى غرّش آسمان مىشنيد، ساعتى ديگر استماع نغمات و آوازهاى مرغان زمينى را مىنمود، شخص نمىدانست چشم به بالا انداخته، تماشاى شكل چليپاى (1)برفها، يا گردش ابرهاى مختلفالشكل، يا قلههاى شامخه (2)«كوه بيستون» را بكند، يا آن كه در پائين، مزارع سبز، غلّات و شالىهاى برنجكارى، و چمنزارهاى طبيعى، و آبهاى صاف، و نهرهاى بىشمار و درختان سبز و خرم، و رودخانه «قرهسو» كه مثل اژدهاى پيچان از هر طرف نمودار است، سياحت و تماشا كند، شاهد دلرباى طبيعت، در همان حال كه كمال قدرت و قهرمانيت و خشونت خود را نمايش مىداد، با منتهاى لطافت و ظرافت و شفقت و آراستگى، عرض وجود مىنمود و نظرهاى مخلوط از لطف و غضب، به عاشقان شيفته و ديوانه خود مىافكند.
بارى امروز به ما خيلى خوش گذشت، و فرح و انبساط فوق العاده داشتيم، واقعاً خستگىها و صدماتِ شب دوشينه فراموش شد، دو قسم مرغ در اين مسافت بود ديديم، كه جاهاى ديگر نديده بوديم، به قدر
«لقلق» (1)مىشوند، ولى نه طريقه پرواز و نه شكلها و رنگهاى خيلى قشنگ آنها، شباهت به لقلق دارد، يكى را اهالى «دال» مىگفتند و ديگرى را «اتلان».
نزديك ظهر رسيديم به پاى بيستون، هرچه به «عبدالحميدِ» كالسكهچى گفتيم نگاهدارد، تصوير «داريوش» را تماشا بكنيم، نگاه نداشت و از آنجا گذشت، همين كه به خود قريه «بيستون» رسيد، من پياده شدم و گفتم به قدر نيم ساعت مىروم تماشا و برمىگردم، مجبور شد نگاهدارد و به همراهى آقا «سيد ابوطالب»، برگشته كتيبه معروف «داريوش» را، كه به خط ميخى به روى سنگ نوشته، با تصوير خودش كه فرنگىها در كتابهاى تاريخ، هم ترجمه خطوط مزبوره را نوشتهاند، و هم شكل آن را از روى عكسها برداشتهاند، تماشا كرديم.
پس برگشتيم به قريه، «عبدالحميد» از اوقات تلخى صبر نكرد نهار بخوريم، فوراً حركت كرد، دو فرسخ ديگر راند تا قهوهخانه، كه نزديك «كرمانشاهان»- يعنى دو فرسخ تا آن شهر فاصله دارد- رسيده پياده شديم، آنجا صرف نهار شد و پس از اداى فريضه، مجدداً سوار شده حركت كرديم، و براى يك ساعت به غروب مانده، وارد شهر «كرمانشاهان» شده، در خانه كه در محله «سر قبر آقا» است منزل، و شب را آنجا بسر برديم.
كتيبه كوه «بيستون» كه با اصرار و جديت تمام به تماشايش رفتم، و
1) 1 معرب لكلك.
باعث اوقات تلخى «عبدالحميد» كالسكهچى شده بود، يكى از آثار بسيار قديمه ايران است، كه تا به حال باقى مانده، و عوامل طبيعت از آفتاب و برف و باران و باد، به آن رخنه ننموده و دست بوالهوسان بشر، به محو آن نكوشيده، و از دلائل عظمت و شرافت قديمه ما، در نظر ملل خارجه است، مخصوصاً روى كتيبه به جانب مغرب است، يعنى به طرف راهى است كه از ازمنه قديمه، چندين دولت اجنبى، از «روم» و «كلده» و «آشور» و «عرب» و غيره، از همين راه، هجوم به مملكت ما نمودهاند، اما افسوس كه آشنائى به اين خطوط و صورتها نداشتند، تا پاس حرمت و شرافت ما را نگاهدارند.
اين كتيبه داراى سيزده صورت است، كه به زير پاى هريك، اسم او به روى سنگ حجارى شده، به علاوه دور تا دور كتيبه، چندين سطر نوشته شده، و در بالاى كتيبه شكل «فروهر»- مظهر نام روشنائى و بينائى- كه بالهاى خود را از دو طرف گسترده، ديده مىشود، سالها بلكه قرنها گذشت، و كسى از اين خطوط و صورتها چيزى نمىفهميد، فقط به مناسبت صورتِ نه نفر آدمهاى ايستاده، كه رديف يكديگرند، و دستهاى آنها به كمر بسته و زنجير است، عامه مىگفتند و هنوز مىگويند شكل درويشهائى است كه انگشت به ماتحت هم ديگر كردهاند.
اما آن چه «اروپائىها» فهميدهاند غير از اين خرافات است، و آن چه «مستر رلنسن» قونسول انگليس، كه در خواندن خطوط قديمه مهارت تامه داشته، و با زحمات بسيار و مخارج گزاف، اين خطوط را ترجمه كرده، و به دست مستشرقين از علماء داده، مناسبتى با اين حرفهاى
مهمل ندارد، موافق عقيده «فرنگىها» و ترجمه قونسول مزبور، كه فارسى آن را «آقا خان كرمانى» در كتاب «آئينه سكندرى» نوشته، آن صورت ايستاده، كه يك نفر دست و پا بسته به زير پاى او است، «داريوش كبير» است و دو صورت كه پشت سر او است، دو نفر معاون يا وزير اويند، و نه نفر آدمهاى مغلول ايستاده، جملگى از پادشاهان ممالك مجاور هستند كه «داريوش»، ممالك آنها را ضبط، و خودشان را اسير و محبوس نموده، «داريوش كبير» است كه اعراب و ما او را «داراب اكبر» مىخوانيم، يك «پادشاه ايران» از سلسله «هخامنشى» است، كه تمام ممالك واقعه بين «درياى عمان» و «سيبريه» را جنوباً و شمالًا، و بين «سودان» و «بحرالروم» و رود «دانوب» را تا كوههاى «هند و كُش» غرباً و شرقاً متصرف بوده، و بيش از چهارصد ميليون نفوس، مطيع و منقاد او بودهاند و براى تسخير مملكت «يونان»، چنان كه تمام «مورّخين فرنگ» نوشتهاند، دو كرور قشون در «آناطولى» و «آسياى صغير» حاضر نموده.
ترجمه «مستر رولنسن» خيلى مفصل است و من به خاطر ندارم، ليكن خلاصه و مجملاش آن است، كه «داريوش» شرح فتوحات و عقايد دينى و سياسى خود را، در اين كتيبه شرح داده، و به اعقاب خود، دستور سلطنت و ملك دارى تعليم مىكند، مىگويد من كسى هستم كه به يارى «اهورمزدا» (خداوند) فلان و فلان مملكت را تسخير نموده، اهالى آن را به درستكارى و راستگوئى وادار نمودم، پادشاهانى كه مىبينيد، به جرم خُلف قول و دروغگوئى به زنجير كشيدم، قشونهاى عظيم و دلاور مِنْ قُلَلْ جِبال و اعماق صحارى، (1)عالم را درنورديده، به لطف «اهورمزدا» و
1) 1- از قلّه كوهها تا عمق صحراها.
نيروى درستى و ديندارى مشرق، تا غرب دنيا را مسخر كردم و چه كردم، و اين صورتها كه مىبينى كدام «پادشاه» است، و دومى كدام و سومى كدام و هكذا، من دروغ نگفتهام و بىدينان را سركوب كردهام، «اهورمزدا» گواه است كه اين تاريخ را به راستى نوشتم، و بسيارى از كارهاى نيك خود را ننوشتم، تو هم اى كسى كه جاى من حكمرانى خواهى كرد ظلم مكن، دروغ نگو، ديندار باش، تا خداوند سلطنت تو را باقى بدارد، و فرزندان زياد به تو بدهد، زنهار به اين لوحه كه نوشتهام دست مزنى و آن را محو نكنى، و به آن بىاحترامى ننمائى و گرنه بترس كه بىاحترام شوى و سلامت نمانى، و «اهورمزدا» با تو دشمنى كند الى آخر.
نمىدانم جانشين امروزه «داريوش» از فتح و تسخير كدام مملكت «فرنگستان» برگشته، كه اين روزها در «همدان» و ساير شهرها براى ورودش چراغانى مىكنند و طاق نصرت مىبندند، اى افسوس براين مردم كه خود و پدران خود را نمىشناسند، و نمىدانند چه مىكنند، و براى چه و براى كه مىكنند، اين كتيبه در يك سينه «كوه بيستون» حجارى شده كه از آفتاب و باران محفوظ، و به قدرى بالاست كه با نردبانهاى بلند نمىتوان به پاى آن رفت، و از اين پائين خيلى كوچك به نظر مىآيد.
يك چشمه آب هم از پاى كوه جارى است و به بالاى آن يك لوحه بزرگى به خط نسخ حجارى شده است، مىگويند صورت قباله «شيرين»، محبوبه «پرويز» است. لكن وقفنامه قريه و كاروانسراى «بيستون» است، كه يكى از «شاهزاده خانمهاى صفوى» وقف كرده بر زوار «حضرت سيدالشهدا عليه السلام». با يك زحمت مختصرى مىتوان به پاى لوحه رفته خط آن را خواند.
در پاى «بيستون» قطعه سنگهاى حجارى شده كه معلوم است
ستون و سرستون بوده، به طور پراكنده ديده مىشود، مىگويند خرابههاى قصرى است كه «فرهاد» جهت «شيرين» از سنگ ساخته بود، و بعيد نيست كه راست باشد.
نزديك چشمه آب يك چادر بزرگى زده بودند كه قهوهخانه تميزى، با ميز و صندلى بود و به روى تابلو نوشته بود- كافه بيستون- الحاصل شب جمعه را در «كرمانشاهان» بوديم.
جمعه نهم رمضان مطابق «هفتم جوزا»، امروز صبح برخاسته به گردش افتاديم، اول من يك تذكره مرور براى مسافرت به «مكه»، از كارگذارى به قيمت پنج تومان و نيم گرفتم، رفقاى من تذكره از «طهران» گرفته بودند، گفتند بايد جواز عبور به «عراق عرب» از «قونسولخانه انگليس» گرفت، رفتيم و گرفتيم و هر كدام يك تومان داديم.
امروز تمام شهر «كرمانشاهان» را آئين بسته بودند، و انتظار ورود جانشين «داريوش» و «شاه عباس» و «نادر» را دارند!! طرف غروب «اعليحضرت همايونى»، در «ارگ دولتى» نزول اجلال فرمود و سايه مرحمت به روى اهل «كرمانشاهان» افكند!! هواىاينجا با «همدان» چندان فرق ندارد، گل سرخ و باقلا تازه ببازار آمده، سبزيجات «كرمانشاه» در لطافت و سبزى و تميزى ممتاز است، قدرى شويد و باقلا خريده از آنجا همراه برديم، قدرى هم نان روغنى كه معروف به خوبى است، خريديم كه در راه صرف شود، از سوء خلق «عبدالحميد» كه دو روز است ظاهر نموده بنا بود ديگر با او نرويم، ليكن باز رفع دلگيرى شد و با خود او حركت خواهيم كرد، شب شنبه در شهر چراغانى و آتشبازى مفصلى براى ورود
اعليحضرت كردند.
خيلى مايل بودم كه به تماشاى «طاق بستان» كه در دو فرسنگى «كرمانشاهان» واقع، و نيز از جمله آثار قديمه «سلاطين عجم» است برويم، ليكن اشتغال به گرفتن تذكره و جواز، و اوقاتتلخى با «عبدالحميد»، و كمى مدت اقامت، يك روز مجال نداده، انشاءاللَّه در مراجعت از سفر «مكه» تماشا خواهيم كرد اگر زنده بمانيم، و يك روز ديگر، خود را در مملكت عزيز ببينيم.
شنبه دهم رمضان مطابق «هشتم جوزا» اول آفتاب سوار شده، از كوچه «سر قبر آقا» حركت كرديم، و پس از عبور از تلال خاكى، و گردنه موسوم به «عين الكش» يا «غيلى كش» كه املا و وجه تسميه هيچ يك را نمىدانم، وارد جلگه مصفا و حاصلخيز «ماهىدشت» شديم، كه از هر طرف محدود و محاط به كوه است، نهار را در «قريه ماهىدشت» خورديم، طرف عصر مجدداً سوار شده حركت كرديم، از پل «ماهىدشت» كه گذشتيم با چندين اتومبيل بزرگ مهيبالشكل «انگليسها» مصادف شديم، اسبها رم كرده كالسكه را برداشته چيزى نمانده بود كه به قعر رودخانه پرتاب شويم، اما بحمداللَّه بخير گذشت و خطرى نرسيد، اينجا «عبدالحميد» خيلى مهارت به خرج داد كه ممنوناش شديم.
پس از يك فرسخ مسافت، رسيديم به گردنه ديگرى كه موسوم به «چار زبر» است، درختهاى كوچك خودرو، فراوان ديده شد، معلوم است جنگلى در پيش داريم.
بعد از عبور از گردنه «چار زبر»، وارد جلگه مصفاى ديگرى كه نيز از هر طرف محدود به كوه است شديم، وضعيت جغرافيائى «جلگه ماهىدشت»، و اين جلگه طورى است كه، به عقيده من مىتوان «چاه آرتزين» در آنجا حفر نمود، ولى معلوم نيست با بودن آب فراوان در اينجا، حاجتى به حفر اين چنين چاه باشد.
نزديك غروب رسيديم به قريه «حسنآباد»، چون در منزلها كك زيادى بود در كنار نهر آبى ميان چمنزار نزول نموديم، ولى باران شروع به آمدن كرد و نگذاشت، مجبور شديم در قهوهخانه مسقفى كه اطرافش باز بود پناهنده شويم، معذلك تا صبح ككها نگذاشتند آرام باشيم، امشب با شويد و باقلائى كه هوسانه از «كرمانشاه» خريده بوديم باقلاپلوطبخ كرديم.
مسافت از «كرمانشاه» تا «ماهىدشت» چهار فرسخ است، و از آنجا تا «حسنآباد» سه فرسخ، در ماهىدشت «حاج ميرزا حسين اعتمادالاطبا» را كه از «عتبات» مراجعت نموده ملاقات كرديم، از گرماى هوا و ناراحتى آن حدود صحبتها كردند.
يكشنبه يازدهم رمضان مطابق «نهم جوزا»، صبح زود سوار شده حركت كرديم، و پس از طى سه فرسخ راه رسيديم به قريه «هارونآباد»، نهار در آنجا صرف شد. خانههاى «ماهىدشت» و «هارونآباد» در موقع اشغال «روسها» خراب و ويران شده، حاليه مردمانش تازه مىخواهند
احداث بعضى منازل بكنند.
بعد از نهار مجدداً سوار شده پس از طى دو فرسخ راه رسيديم به قريه «فيروزآباد»، و بعد از يك فرسخ ديگر رسيديم به «خسروآباد»، و بعد از دو فرسخ ديگر وارد قصبه «كرند» شديم شب را در باغچه به سر برديم، هواى لطيف و آب جارى و مهتاب داشتيم. طرف غروب و صبح زود گردش مختصرى به عمل آمد، باغات بىحساب «كرند» با آبهاى جارى و درختان سرا پا سبز و پر از شكوفههاى رنگارنگ، چشم تماشاچى را جلب مىكرد.
اهالى ابداً روزه نبودند چون «نصيرى مذهب» اند، چند بقعه در قصبه هست كه مدفن مشايخ فرقه است، چيزها از اين جماعت نقل مىشود كه براى من به تحقيق نرسيده.
بيرون «كرند» يك اردوى «انگليس» با «قشون هندى» ساخلو كرده است، بيش از دو هزار چادرهاى نو، زدهاند. در تمام اردو چراغ برق روشن است، آب از محل دوردستى توسط لوله آهنى به محل اردوگاه خود آوردهاند، مثل اين است كه رحل اقامت افكنده و قصد استملاك مملكت ما را دارند!!
دوشنبه دوازدهم رمضان مطابق «دهم جوزا»، طرف صبح از «كرند» حركت كرده رسيديم به محل معروف به «سرميل» يا «ميگان طاق»، قدرى نان خوب براى نهار خريده رانديم، بعد از يك ساعتى وارد گردنه معروف
به «طاق كسرى» شديم هر چند اين گردنه خيلى مرتفع و راه آن خطرناك و پرپيچ و خم است لكن همهجا شوسه و مسطح شده است. قسمتى از اين راه كه سابقاً محل منحصر عبور و مرور، و به «نعلشكن» معروف بوده در كنار جاده شوسه ديده مىشود و متروك است.
«طاق كسرى» عبارت از يك ايوان سنگى است، كه با قطعههاى بزرگ سنگى ساخته شده، بالاى ايوان، شبيه كتيبهاى است كه مسلماً خطوطى به روى آن حجارى شده بود ولى فعلًا در اثر عوامل طبيعت محو شده است. از تاريخ اين ايوان من هيچ اطلاعى ندارم، در هر حال نصب كردن چنين قطعه سنگهاى عظيمه، به روى يكديگر در اين قلّه كوه، مايه تعجب ما و دليل بلند همتى سابقين ما است. گردنه كه تمام شد ظهر بود رسيديم به جلگه، در آنجا آبادانى نبود زير چادرِ پُست ژاندارمها نزول، و صرف نهار كرديم. بعد مجدداً سوار شده حركت كرديم، سه ساعت به غروب مانده رسيديم به محل معروف به «سرپل».
امشب اينجا خواهيم ماند، منزل در ايوان قهوهخانه كه در كنار رودخانه «زاب» بنا شده است اختيار كرديم. منظره امواج مهيب، و جريان مارپيچ رود و صافى بىاندازه آب با ماهىهائى كه گاهگاه از آن به هوا مىجستند بىتماشا نبود.
از «طهران» كه بيرون آمديم تا اينجا سرد بود، بعضى نقاط تازه باقلا و گل سرخ به بازار آمده بود و اغلب جاها هوا درست سرد بود، و
زراعتهاى سبز و خرم داشت بلكه در «ماهنيان» شب آتش كرديم در «آوج» برف باريد در گردنه «بيد سرخ» و «اسدآباد» از كنار برفها راه مىرفتيم، لكن اينجا كه «سرپل ذهاب» است به كلى ورق برگشته، هوا درست گرم است زراعتهاى جو را مشغول درو كردن هستند، خيار و كدو فراوان است، معلوم است كه به هواى گرم «عربستان» نزديك شدهايم، و بايد با آب هاى خنك و هواى لطيف و كوههاى سبز و خرم مملكت خودمان كمكم وداع كنيم.
سهشنبه سيزدهم رمضان مطابق «يازدهم جوزا»، صبح زود از «سرپل» حركت كرديم، هرچه پيش مىرفتيم هوا گرمتر مىشد راههاى پست و بلند كوهستانى مبدل به جاده هموار خاكى شد، گرد و غبار اذيت مىكرد. كمكم رسيديم به نزديكىهاى «قصر شيرين» اما آنجا نرفتيم زيرا ديروز بعضى از مسافرين كه مراجعت به «ايران» مىكردند گفتند، هر شبى يك قطار ماشين بيشتر نمىرود به «بغداد»، و هركس ظهر در «قرهتو» نباشد با بليط آن شب نمى تواند برود، چون كه اثاثيه و اسباب را حتماً تفتيش و معاينه مىكنند.
لهذا از ترس اين كه مبادا در «قصر شيرين» معطل شده و دير به «قرهتو» برسيم، يكسره برخلاف معمول رفتيم به «قرهتو»، كه مبدء خط آهن و اسم قريهاى است متعلق به «ايران»، اما معلوم شد كه ماشين تا اينجا نمىآيد و ايستگاه آن جلوتر است، به قدر يك ثلث فرسخ ديگر، از كنار خط آهن با دستگاه رفته رسيديم به استاسيون «تبروق» كه نيز اسم قريهاى است، و تا استاسيون قريب نيم فرسخ فاصله دارد. لدىالورود
حساب مشهدى «عبدالحميد» را تفريق كرده، تتمه كرايه كالسكه را داديم و چند پاكت و صورت تلگراف كه شب نوشته بوديم به او داديم، كه در «قصر شيرين» ارسال و مخابره نمايد، پس از خداحافظى با او، اسبابها را در يك محوطه بزرگى ريختيم كه دور تا دور آن سيم كشيدهاند، و محل تفتيشات گمركى است، قريب يك ساعت زير آفتاب سوزان معطل شديم، بعد از آن كه اسبابها را معاينه كردند مرخص شديم.
امّا محل سايه نبود كه بنشينيم و صرف نهار كنيم، دو سه چادر در آنجا زدهاند كه محل انتظار مسافر است، آن چادرها هم معلوم شد متعلق به اشخاص متفرقه است، و از هر مسافرى شبى دو آنه مىگيرند، اينجا در واقع يك صحراى بىآب و علفى است و از لوازم «استاسيون» هيچ موجود نيست، در زير چادر هم كه رفتيم جا نبود، يك عده يازدهنفره مسافرين از دو شب سه شب قبل آنجا بودند، هر قسم بود پهلوى آنها برگزار كرديم.
امروز از صبح تا غروب از حيث گرما و خستگى و ناراحتى سخت گذرانديم، بدتر از همه آن كه گفتند: ماشين امشب مخصوص عسكر است و مسافر نمىبرد. اوقات ما صد درجه تلختر شد، بالأخره بوسيله سفارشنامه «سفارت انگليس» كه همراه داشتيم، و به همراهى «ميرزا داود هندى» بليطفروش، امشب را به قيمت هر نفرى هشت روپيه گرفته آسوده شديم.
اين «داوود خان» يك جوان هفده، هجدهسالههندىاست، و با وجود رنگ سبزه مايل به سياهش، به قدرى مقبول و مليح و خندهرو است و زبان فارسى را به قدرى شيرين و خوشمزه و با ادا و اصول حرف مىزند، كه
انسان را مثل مغناطيس جذب مىكند چند دفعه نزد او رفتيم او هم پيش ما آمد و خيلى مهربانى و محبت كرد، و واقعاً از ملاقات او رفع كسالت و خستگى و ملالت امروز ما شد.
از امروز ديگر معاملات ما با «آنه» و «روپيه» است آنه شانزده يك روپيه است، و روپيه موافق نرخ امروزه دو قران و نيم است، تفاوت كلى هم مىكند، روپيه نقره به قدر دو قرانى ما است. و اسكناسهاى پنج روپيه و ده روپيه و صد روپيه و بالاتر هم هست كه به روى آنها به خط انگليسى نوشته شده است (نوط هندى).
ماشين براى يك ساعت از شب گذشته از «بغداد» آمد، اسبابهاى ما را هم كشيدند، زائد بر سه من را كه حق هر مسافرى قرار دادهاند و مجانى است، از قرار هر منى يك روپيه كرايه مىگيرند. دو ساعت از شب گذشته بود كه سوار شديم، واگنهاى نيمكتدار را به قشون داده، جاى ما در يك واگون باركشى است، يعنى نيمكت و صندلى ندارد بايد فرش پهن كرد و نشست، در و ديوار و سقفش همه از آهن است بايد ممنون بود كه مسافر را روز نمىبرند، و گرنه انسان از گرما مىپزد.
ماشين حركت كرد خيلى صدا مىكرد و چندان تند نمىرفت، شب مهتابى بود اطراف را تماشا مىكرديم، گاهگاه ترن مىايستاد زيرا بين جاده چندين استاسيون (1)است، چند نفر «طهرانى» ديگر هم در اطاق ما بودند خيلى صحبت و مزاح كرديم، در تاريكى شب چاى مهيا نمودند به ما هم تعارف كردند كوركورانه خورديم، خيلى مزه كرد. شام هم به همين طورها صرف شد، نصفههاى شب خوابمان برد.
1) 1- ايستگاه، توقفگاه.
چهارشنبه چهاردهم رمضان مطابق «دوازدهم جوزا»، صبح از خواب بيدار شديم ماشين آهسته مىرفت، در يك استاسيون توقف كرد نماز خوانده باز سوار شديم، دو سه ساعت از روز گذشته وارد استاسيون «بغداد» شديم كه در «بغداد نو»، و طرف بقعه «شيخ عبدالقادر» است، در گاراژ ماشين، اسبابها را تفتيش گمرگى كردند، چند نفر حمال اسبابها را برداشته به طرف «بغداد كهنه» يا «كرخ»، كه مركز خط آهن واگون «بغداد» به «كاظمين» آنجا است بردند، در اينبين «آقا شيخ حسن» نامى خيلى اظهار خدمت جهت حمل اسباب و راهنمائى مىكرد، مثل اين كه ما را مىشناسد و كمال خصوصيت دارد.
قريب يك ساعت به ظهر رسيديم پاى واگون، اسبابها را در باركش گذاشتند، «شيخ حسن» مراقب آن گرديد. خودمان سوار واگون و پس از نيم ساعتى در «كاظمين» پياده شديم شيخ حسن، حمّال گرفت ما و اثاثيه را وارد خانه «شيخ عبدالكريم» نامى كرد كه از خدام «كاظمين عليهما السلام» است، ما را به صاحب خانه سپرد و رفت، معلوم شد شغل او همين است كه زوار را راهنمائى مىكند، ضمناً از خادمى كه زوار را به او مىسپارد يا صاحب خانه كه زوار را آنجا وارد مىكند حقى مىگيرد، و نيز معلوم شد مشاراليه، همشيرهزاده «سيد عزيزاللَّه» خادم «عسكريين» است و با او هم بند و بستى دارد.
ضمناً تكليف ما براى ورود به «سامره» هم معلوم شد، از قبيل «شيخ حسن» چند نفر ديگر هم هستند، واقعاً خيلى به درد زوارى كه غريب
هستند و كسى را نمىشناسند مىخورند، نهار را در خانه خورديم «شيخ عبدالكريم» براى حمام رفتن و برگشتن و تشرف به حرم مطهر كمال همراهى و حسن خدمت به جاى آورد، اذن دخول و زيارت هم با حالت مخصوص كه داشتيم، خواستيم خودمان بخوانيم نگذاشت، گفت هر چند شما صحيحتر مىخوانيد، ولى دفعه اول حق من است بعدها خود دانيد.
امروز گرچه از حيث گرما و حركت و خستگى كسل شده بوديم، لكن لذائذ عتبهبوسى «حضرت موسى بن جعفر» و «حضرت امام محمّد تقى عليهما السلام» آنرا جبران نمود، شب پس از تشرف ثانوى به حرم مطهر، منزل آمديم و پس از صرف شام روى پشت بام خوابيديم.
پنجشنبه پانزدهم رمضان مطابق «سيزدهم جوزا»، صبح بعد از زيارت با واگون به «بغداد» رفتيم، در كنار جسر به زيارت «شيخ كلينى- اعلىاللَّه مقامه-» رفتيم كه در مسجد معروف به مسجد «داوود پاشا» مدفون است، و بقعه عليحده در زاويه مسجد دارد، دربش بسته بود باز كردند زيارت كرديم، هرچند مرقد و بقعهاش مخروبه و ناتميز است، لكن بايد ممنون بود كه با عدم مواظبت اهل تشيع به حفظ اين قبيل مقابر، و با بودن آن در شهرى مثل «بغداد» و مركز اهل سنت، به كلى از بين نرفته است. مشاهد «نواب اربعه امام عصر عليه السلام» هم در «بغداد» است، ليكن مجال زيارت همه نشد.
فقط با تجسس زياد مرقد «عثمان بن سعيد عمروى» نايب اوّل را
پيدا كرديم كه در محله معروف به «تلخانه»، در خيابان سرايه واقع است. از قرارى كه خادمش نقل مىكرد، صحن بزرگى داشته كه به تدريج از آن گرفته مغازهها و دكاكين ساختهاند، نزديك ظهر به «كاظمين» مراجعت كرديم. چون خيال داشتيم شب جمعه به زيارت «عسكريين» مشرف شويم «شيخ حسن» آمد و ترتيب كار را داد، اسباب هرچه داشتيم منزل «شيخ عبدالكريم» گذاشته به او سپرديم، خودمان مجرّداً اول مغرب به همراهى «شيخ حسن» رفتيم به استاسيون ماشين خط «سامره» كه يك ميدان اسب از «كاظمين» دور است، جمعى از «زوار طهرانى» هم آنجا بودند، به انتظار رسيدن ماشين مدتى با آنها صحبت مىكرديم.
مهتاب هم عالم را گرفته بود، آسمان در كمال صافى و شفافى و ستارهها در نهايت تشعشع و تجلى بودند، واقعاً تماشاى اين موجودات علوى و مخلوقات نورانى، انسان را از خود بىخود مىكرد، و به سير در لطائف صنايع الهيه وادار مىنمود، اين كه «سينبوس» فرانسوى مىنويسد:
يكى از جهات عمده و علل تامه ستارهپرستى و ماهپرستى «كلدانيان» و «آشوريان» همانا هواى صاف و آسمان شفاف مملكت بينالنهرين بوده، كه بر درخشندگى و نورانيّت كواكب و نجوم مىافزوده، كلامى صدق و گفتارى بر حق است. بهعلاوه نگاه مىكنيم در تواريخ مىبينيم، هر ملّتى داراى يك خصايص ممتازه بوده، و يا در يك رشته از علوم بر ساير ملل، پيشقدم و سبقت داشته، مثلًا «يونانيان» در حكمت، «مصريان» در رياضيات و «چينيان» در صنايع و هكذا، امّا اين ملت «كلده» كسانى هستند كه قبل از تمام ملل، حركات ماه و ساير كواكب را منظماً به دست آوردند، بروج دوازدهگانه براى سير شمس و قمر معين كردند، خطوط معدلالنهار در آسمان فرض كردند، شبانهروز را به بيست و چهار
ساعت قسمت كردند، ايام را به سال و ماه و هفته تقسيم نمودند، و بالجمله تأسيس دو علم هيئت و نجوم را كردند، و در آن كتابها، تأليف و تصنيف نمودند، نه اشتغال آن ملت به اين دو علم، و نه ستارهپرستى آنها اختيارى نبوده وضعيت محيط، آنها را به اين راهها سوق داده، و محرك آنها همين اجسام نورانى لطيفه فلكى بوده، كه يك ملت ساده قديمى را چندين قرن شيفته و فريفته و ديوانه خود نموده بوده است.
الحاصل ماشين ساعت پنج از شب گذشته از «بغداد» رسيد سوار شديم. «طهرانىها» همگى در يك واگون رفتيم، بليط تا «سامره» از قرار هر نفرى چهار روپيه و پنج آنه گرفته شد، اين ماشين كه سابقاً توسط «آلمانها» داير شده، از حيث تميزى و استحكام و سرعت سير، هيچ ربطى به ماشين خط «قرهتو» به «بغداد» ندارد پس از يك ساعت خوابيديم.
جمعه شانزدهم شهر رمضان مطابق «چهاردهم جوزا»، طرف سحر ماشين به ايستگاه «سامره» رسيد، پياده شديم و تا كنار «شط دجله»، كه تقريباً ربع فرسخ است با عَرَبانه رفته، نماز صبح را در كنار «شط» خوانديم، براى عبور به آنطرف «شطّ»، سابقاً اينجا جسرى بوده است كه برچيدهاند.
فعلًا يك نقاله داير است، و آن عبارت از سه طرّاده (1)نيمبيضى شكل است، پهلوى يكديگر گذاشته و روى آنها را به وسيله تختهكوبى مسطح كردهاند، در يك طرف آنها به سر هر طرّاده، يك حلقهاى است كه يك سيم كلفت بافته آهنى، از ميان آنها مىگذرد، دو طرف اين سيم در دو جانب
1) 1- در لغت به معنى رزمنا و، كشتى و يا قايق تندرو آمده، ليكن با توضيحات بعدى مؤلف معلوم مىشودچگونه قايقى بوده است.
شط، به زمين بسته است. براى حركت دادن آن به خط سيرش كه عرض شط است، دو نفر به روى آن مىايستند و پشت به جانب مقصد، دستها را محكم به سيم گرفته، و با پاها نقاله را فشار به روى آب مىدهند و حركت مىكند، و از هر نفرى براى عبور يك آنه مىگيرند، و اين اسباب در كنترات چند نفر است، كه ماليات مهمى به دولت مىدهند. سوار شديم و نقاله حركت كرد، اما نزديك بود به ساحل ديگر برسيم، كه يك نفر صاحبمنصب «انگليسى» فرياد كرد نقاله را برگردانند!! اسباب برگشت معلوم شد، مىخواستند نظامىهاى خود را با آن حركت بدهند و با احتياج آنها صاحب نقاله حق نداشته است مسافر عبور بدهد.
با نهايت اوقات تلخى سوار قايق شده، در ساحل يسار (1)«شط» پياده شده، از سربالائى ساحل صعود كرده، به شهر ورود نموديم. «شيخ حسن» معهود كه همهجا همراه بود، ما را به منزل خالويش «سيد عزيزاللَّه» برد و بحمداللَّه تعالى به زيارت «حضرت امام على النقى» و «حضرت امام حسن عسكرى عليهما السلام» و جناب «حكيمه خاتون» و «نرجس خاتون» موفق شديم، خداوند به جميع شيعيان و آرزومندان نصيب فرمايد. و نيز به زيارت «حضرت صاحبالعصر والزمان»- عجلاللَّه تعالى فرجه- در سرداب مطهر مشرف شديم. در صُفّه مقدس هم زيارت و ادعيه وارده را خوانده، دوستان و اقربا را به دعاى خير ياد كرديم.
اين سرداب مطهر هر چند در اين زمان، درب عليحده و صحن
1) 1- سمت چپ شط.
جداگانه دارد، ليكن آنچه از اخبار و تواريخ مستفاد مىشود آن است كه، درب سرداب قديماً در طرف شمالى حرم عسكريين باز مىشده، يعنى در خانه مسكونى «حضرت امام على النقى عليه السلام» كه جزء حرم مطهر شده، و قسمت شمالى آن است. گودالى كه به شكل چاه تا چند سال پيش در گوشه صفه مقدس بوده، و خادمها آن را چاه غيبت «صاحبالزمان» معرفى مىكردند، و از زوار پول مىگرفتند، به حكم علماى شيعه امروز پر شده است، و روى آن صاف و كاشى فرش است. يك باب درب منبّتكارى خيلى قشنگ قديمى، جلو صفه مقدس نصب است، كه دور تا دور آن كتيبهاى با خط بسيار خوب در چوب كنده شده است و تاريخ آن ششصد و شش هجرى، يعنى پنجاه سال قبل از انقراض خلافت «عباسيان» به دست «هلاكوخان» است، همانقدر كه منبتكارى و قشنگى ساختمان اين درب قابل تماشا و تحسين است، همان اندازه استحكام چوب آن مايه تعجب مىباشد، زيرا كه پس از هفتصد سال، در زير زمين منصوب بودن، و مورد دستمالى و بوسيدن مليونها نفوس بودن، هنوز عيبى نكرده است، نه شكسته و نه پوسيده شده است.
بارى بعد از درك زيارت كامله به منزل رفتيم، نهار مفصلى «سيد عزيزاللَّه» تدارك ديده بود.
طرف عصر مجدداً به زيارت، و قدرى گردش مشغول شديم، و منزل آقايان «آقا ميرزا محمّد» و «شيخ آقا بزرگ طهرانى»، به واسطه سابقه و آشنائى و دوستى آقاى «آقا سيد احمد» رفتيم، امروز اين دو نفر تنها علماى شيعه در «سامره» هستند و در واقع رياست روحانى با آنها است، و خيلى مراقبت دارند كه خدمه انتظامات و تنظيف و روشنائى حرم مطهر، تخلف نكنند خداوند آنها را مؤيد و موفق بدارد.
شب را هم «سيد عزيزاللَّه» تهيه شام مفصلى كرده بود، صرف شد و خوابيديم. هواى «سامره» خيلى خنكتر از هواى «كاظمين» بود محتاج به رفتن پشت بام نشديم روز و شب خوش گذرانيديم.
شنبه هفدهم رمضان مطابق «پانزدهم جوزا».
شب گذشته مذكور شد، كه فردا دو ساعت به ظهر، ماشين از «موصل» برمىگردد كه به «بغداد» برود، لهذا امروز صبح به زيارت وداع رفتيم، كتيبه درب صفه مقدس را چون تاريخى بود به همراهى سيد خادمى خوانده و نوشتم، اين است عين عبارات آن كه نقل مىشود:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
إن اللَّه غفور شكور، هذا ما أمر بعمله سيّدنا و مولانا، الإمام المفترض الطّاعة على جميع الأنام، أبوالعباس أحمد الناصر لديناللَّه، أميرالمؤمنين و خليفة رب العالمين، الّذي ضيّق البلاد إحسانه و عدله، و غمّر العباد برّه و فضله، قرن اللَّه أوامره الشريفة، باستمرار النجح و النشر، و ظاهره بالتأييد والنصر، و جعل لأيّامه المخلّدة حدّاً لا يكبو جواده، و للوائه المجدّة سعداً لا يخبو زناده، في عزّ تخضع له الأقدار، فتعطيه عواصيها، و ملك تخشع له الملوك، فتملكه نواصيها، بتولّى الملوك (1)سعد بن الحسين بن سعد الموسوي، الّذي يرجو الحياة في أيّامه المخلّدة، ويتمنّى إنفاق بقيّة عمره في الدعاء
1) 1- در متن الملوك آمده ولى صحيح الملك است.
لدولته المؤيّدة، استجاب اللَّه أدعيته، و بلّغه في أيّامه الشريفة أمنيته، من سنة ستّ و ستمائة الهلالية، و حسبنا اللَّه و نعم الوكيل، و صلّىاللَّه على سيّدنا محمّد خاتم النبيّين و آله الطاهرين و عترته و سلّم تسليماً.
خط كتيبه مزبوره كوفى نيست، به سهولت خط نسخ امروز ما هم خوانده نمىشود، نمىدانم پيش استادان خط چه اسمى دارد.
بعد از مراجعت از حرم مطهر، به خانه برگشته به پاى نقاله شط رفتيم، و پس از عبور از شط، با عربانه رفتيم به پاى ايستگاه خط آهن و تا غروب ماشين نرسيد، شدت گرماى هوا، نبودن محل مسقف، وزيدن بادهاى موسمى، گرد و غبار زياد، اسباب زحمت و فرسودگى شد.
در اين ايستگاه يك دستگاه آبانبار قابل تعريف بود، و آن عبارت است از يك مخزن بزرگ آهنى، كه به روى چهار پايه آهنى منصوب است، ارتفاع پايهها ده ذرع مىشود، يك دستگاه تلمبه آتشى كه مكينه مىگويند، به توسط شيرى كه روى يك استوانه قشنگ آهنى است، و يك ذرع از زمين ارتفاع دارد، مسافرين شير را باز مىكنند و به قدر حاجت آب صاف خوب برمىدارند، نمىدانم اين كه ايستگاه ماشين را چه در «سامره» چه در «كاظمين» و چه در «بغداد» ميان صحرا و دور از آبادى قرار دادهاند چيست؟
بارى نماز مغرب را خوانديم، شام را هم خورديم، باز ماشين نيامد.
جمعيت زوار هم زياد شده بود، هر دسته در يك گوشه و كنارى بساط خود را انداختند كه بخوابند، غفلتاً چند نفر عرب فرياد زدند، كه اينجا نخوابيد حرامى (دزد) شما را اذيت خواهد كرد، مردم به وحشت افتادند،
نزديك هم جمع شدند پيش رئيس استاسيون رفتيم، گفت ترس نكنيد اما مواظب خود باشيد، بالجمله وحشت دستبرد حرامى خواب را تا صبح بر مردم حرام كرد.
يكشنبه هجدهم رمضان مطابق شانزدهم جوزا.
امروز سه ساعت به ظهر مانده، يعنى درست پس از يك شبانهروز معطلى، ماشين از «تكريت» و «موصل» آمد، بليط گرفته سوار شديم، و در حال حركت به چند استاسيون ديگر برخورديم، اولى موسوم به «اصطبلات»، ثانوى ... «استاسيون بلد» كه نام قصبهاى است و منسوبين آن را «بلدانى» مىگويند، و آنجا بقعهاى نمايان بود كه گفتند مرقد «امامزاده سيد محمّد بن امام على النقى عليه السلام» است و زيارتگاه اهالى اطراف است، سوم «استاسيون سوميته»، اسامى استاسيونها را به روى تابلوهائى به خط انگليسى فقط نوشتهاند، لااقل پهلوى آن ممكن بود به خط عربى هم بنويسند ولى چه بايد كرد، حكومت با اجنبى است!
بهعكس ماشين «قرهتو»، اين ماشين خيلى سريعالسير است، مسافت هشتاد و شش ميل راه را، كه بيست و يك فرسخ ما مىشود، در ظرف چهار ساعت طى كرد، و براى يك ساعت از ظهر گذشته، در ايستگاه «كاظمين» پياده شديم، هوا بشدت گرم بود، فاصله بين ايستگاه تا شهر را پياده رفتيم، مركوب و مركبى حاضر نبود، ديروز و ديشب و امروز زحمت و مشقت زيادى تحمل كرديم، لكن بحمداللَّه تعالى شب را كه شب نوزدهم و ليله إحياء است، در بيابان نمانده در حرم «كاظمين عليه السلام» مشرف و موفق بوديم.
امروز صبح دوشنبه نوزدهم رمضان مطابق «هفدهم جوزا»، به خيال تشرف به «كربلاى معلى»، در تجسس اتومبيل برآمديم، زيرا كه هم زودتر مىرود، و هم بليط عربانهها را به كلى پيشفروش كردهاند، بعد از تفحص زياد، دو دستگاه اتومبيل به قيمت نفرى پانزده روپيه گرفتيم، و قرار شد عصر با دسته «عمو قلى تقى» بلورفروش حركت كنيم، من براى وصول برات بانك به «بغداد» رفتم، در بين جاده «كاظمين» به «بغداد» مسجدى برپاست، و معروف است كه در آنجا «حضرت اميرمؤمنان عليه السلام» ردّالشمس (1)فرموده، چون سوار واگن بودم نتوانستم آنجا بروم انشاءاللَّه وقت ديگرى بايد پياده يا سوارِ مال، رفت و ديد.
طرف عصر معلوم شد كه اتومبيل حاضر نشده است، و امشب را بايد «كاظمين» بمانيم، اوقاتتلخى با تشرف به حرم «كاظمين عليهما السلام» رفع و جبران شد، مرقد «شيخ مفيد» عليهالرحمه را كه پائين پاى مبارك در رواق است زيارت كرديم، يك قطعه پنجره برنجى خيلى قشنگى جلو صندوق قبر منصوب است، بالاى پنجره اين اشعار كه معروف است پس از فوت شيخ، از ناحيه مقدّسه امام زمان عليه السلام صادر و استماع شده، مكتوب است:
لا صوّت الناعي بفقدك إنّه يومٌ على آل الرسول عظيمٌ
إن كنت قد غُيّبت في جدث الثرى فالعدلُ و التوحيد فيه مقيمٌ
و القائمُ المهديّ يفرح كلّما تُليت عليك من الدروس علوم
قبر «شيخجعفركبير»، استاد «مفيد» هم، متصلبهقبر «مفيد عليه الرحمه» است، در دو مقبره «سيد مرتضى» و «سيد رضى»- اعلىاللَّه مقامهما- كه در بازار واقعاند، رفته فاتحه خوانديم.
سهشنبه بيستم رمضان مطابق «هجدهم جوزا»، صبح خبر رسيد كه اتومبيل آمده است، رفتيم ديديم دو نفر مسافر گرفته، من و آقاى «آقا سيد احمد» هم سوار شديم، رفقا گفتند شما برويد ما هم بعداً خواهيم رسيد، سه ساعت و نيم به ظهر داشتيم اتومبيل حركت كرد، به قدر دو ساعت طول كشيد كه صرف رفتن «طفلان مسلم عليه السلام» و برگشتن با الاغ شد، زيرا كه اتومبيلچى گفت آنجا راه من نيست، شما برويد من آن طرف «جسر مسيّب» منتظرم، در طفلان حال خوش دست داد آقاى «سيد احمد» روضه سوزناك و مناسبى خواندند، آن طرف جسر كه رسيديم ظهر گذشته بود، شوفر اوقاتش از دير آمدن ما تلخ بود، اجازه نهار خوردن هم نداد سوار شديم، اتومبيلچى تلافى اوقاتتلخى خود در دير آمدن ما را، به سر اتومبيل درآورد، و به قدرى بر سرعت آن افزود، كه مثل مرغ پرواز مىكرد، و خوف پرت شدن مىرفت يك فرسخ به «كربلا» مانده، در بقعه «عون بن عبداللَّه جعفر» پياده شده زيارت كرديم.
بالأخره دو ساعت و نيم از ظهر گذشته، وارد «كربلاى معلى» شديم.
درواقع پانزده فرسخ مسافت را چهار ساعته آمديم، ورودمان در منزل
1) 1- به هنگام غروب آفتاب خطاب به خورشيد فرمود بازگرد، و خورشيد ديرتر غروب كرد.
پسران «آقا سيد محمّدعلى» روضهخوان عرب بود، كه آقاى «آقا سيد احمد» با آنها سابقه دوستى داشت، در زير زمين خنكى خوابيده بودند، براى آن حالت گرمازدگى و افروختگى ما خيلى مناسب و مطلوب بود، نهار حاضر شد خورديم.
طرف عصر پس از رفتن حمام و غسل، به زيارت سراپا سعادت جدّ مظلوم «حضرت ابىعبداللَّه الحسين عليه السلام» مشرف شديم جبران تمام زحمات و مشقات و بيدارىها و خستگىها شد، خداوند اين را زيارت آخرى ما قرار ندهد، و تمام آرزومندان را به عتبهبوسى آن بزرگوار موفق كند، شب به زيارت «حضرت ابوالفضل عليه السلام» مشرف شده به منزل رفتيم، «آقا سيد كاظم» ميزبان ما پذيرائى خوبى كرد شام از منزل خودشان در خانهاى كه كرايه كرديم آوردند چون منزلمان خوب نبود، فردا تغيير داديم.
نرسيدن رفقا باعث تشويش شد، تا اينكه طرف عصر چهارشنبه رسيدند، از ليله بيست و يكم تا بيست و پنجم به زيارت كامله مشرف بوديم. من و بعضى رفقا از «طهران» كاغذ داشتيم رسيد.
روز شنبه به زيارت «حر بن يزيد رياحى» مشرف شديم، هواى «كربلا» اين ايام خيلى گرم است، وسط روز هيچ نمىشود حركت كرد، ميوهجات از قبيل آلو و طالبى و خيار و هندوانه و انگور موجود است، نان و گوشت هم فراوان است، وليكن عموماً نرخها گرانتر از «طهران» است، اين چند روز همه جا صحبت سنوات جنگ، و ايام محاربه «عثمانىها» و «انگليسها»، و كيفيت غلبه «انگليسها» و قتل و غارتها و خرابى هائى كه شده است مىكنند، آقاى «آقا مير عباس»، «بىبى شهربانوئى»، و «آقا سيد
ماشاءاللَّه» پسرش، و همچنين آقاى «حاج شيخ عبداللَّه اندرمانى» ملاقات شدند.
يكشنبه بيست و پنجم رمضان مطابق «بيست و سوم جوزا»، روز گذشته براى تشرف به «نجف»، عربانه تجارتى كرايه كرديم از قرار هر نفرى دوسره چهارده روپيه، ساعت هفت از شب اثاثيه لازمه را حمالها بردند شهر نو، بعد از طليعه فجر، نماز صبح را در مزار «ابن فهد حلى» خوانده و بعد سوار شديم، «حاج حسن سورچى» ابتدا قدرى عربانه را برد بعد راه را گم كرد، پس از يك نيم ساعتى به راه افتاد، چاى در سهفرسخى «كربلا» در قهوهخانه «خان نخيله» خورديم، مجدداً سوار شده چهار فرسخ ديگر رفتيم تا «خان شور» كه اعراب، آن را «خان حمار» مىگويند، نهار در اينجا در بالاخانه صرف شد، چون عربانه ما تجارتى بود و اسب عوض نمىكرد، امشب را اينجا مانديم.
طرف عصر و غروب هوا خيلى گرم شد در نهر آبى كه از «فرات» منشعب است و به فاصله يك ميدان از اينجا مىگذرد آب تنى كرديم شب پس از اداى فريضه و صرف شام راحت كرديم اما داد و فرياد و آوازخوانىهاى اعراب اوباش در خيابان، دو سه ساعت مانع از خواب بود.
دوشنبه بيست و ششم رمضان مطابق «بيست و چهارم جوزا»، صبح اول طليعه فجر، پس از اداى فريضه سوار شده حركت كرديم، باز بواسطه
نابلدى عربانهچى مدتى از خارج مىرفتيم، بعضى جاها عربانه به توده رمل رسيده عبور نمىكرد، بعضى جاها خوف سقوط داشتيم، به زحمت زياد دوباره به جاده افتاديم، در «خان مصلّى» كه سه فرسخ تا «خان شور» فاصله دارد چاى صرف كرديم، اينجا يك باب كاروانسراى قشنگى است كه گفتند از بناهاى مرحوم «حاج ميرزا حسن شيرازى»- اعلىاللَّه مقامه- است، چند باب خانه كوچكى نيز موجود است، يك بقعه خشت و گلى در كوچه بود، بالاى درباش نوشته بود «هذا مولد المهدى صاحب الزمان عليه السلام» ماخذ اين نسبت را ندانستم.
بعد از دو ساعتى كه مالها را خوراك دادند مجدداً سوار شده حركت كرديم، باز عربانهچى، عربانه را از خارج جاده مىبرد، گاهى گير مىكرد بايد پياده شويم، گاهى داخل گودال مىشد، وحشت سرنگون شدن داشتيم، به شوخى و جدى خيلى ملامتش كرديم، و به او بد گفتيم زيرا كه او هم علاوه بر نابلدى، آدم خيلى بدخلق و شرورى بود، با اين حالت و با اشتداد فوقالعاده گرما، تقريباً يك ساعت از ظهر گذشته وارد «نجف اشرف» شديم، ورودمان در خانه «آقا شيخ هادى» معروف به «شمسه» بود كه از خدام و مردى موقر و متين است.
پس از صرف نهار و چاى، طرف عصر به حمام رفته و غسل كرده، به زيارت باسعادت «حضرت اميرمؤمنان و مولاى متقيان» تشرف حاصل نموديم، و من سلامتى خود و خانوادهام را در اين مسافرت، از آن بزرگوار خواسته به ذيل دامان عنايتش متوسل شدم، بعد از مراجعت از حرم مطهر صرف شام شد.
رفتيم بالاى پشت بام خيلى بلندى بخوابيم، اما تا ساعت پنج و شش از شب خواب ممكن نشد، زيرا كه بنا بر مشهور «ابن ملجم ملعون» در
شب بيست و هفتم به دركات جهنم واصل شده، و امشب اهالى «نجف» در كوچهها و بازارها و خانهها و همهجا، فريادها و صداهاى مسرت و خوشحالى بلند كردهاند، و از گوشه و كنار صداى ساز و رقص و آواز نيز شنيده مىشد.
امروز سه شنبه بيست و هفتم رمضان مطابق «بيست و پنجم جوزا»، پس از تشرف به حرم مطهر، فرستاديم «حاج حسن عربانهچى» آمد كه معامله با او را فسخ كرده، نوشتهاى را كه به او سپرده بوديم پس بگيريم، راضى نشد و رفت. طرف عصر با واگون به «كوفه» رفتيم، چون دير به آنجا رسيديم موقع نبود كه به «مسجد كوفه» برويم شب را در خانهاى كه متعلق به «حاج ابوالحسن تاجر بغدادى» و در كنار شط واقع است بسر برديم.
امروز چهارشنبه بيست و هشتم رمضان مطابق «بيست و ششم جوزا»، از صبح تا ظهر مشغول اعمال در «مسجد كوفه، و مسجد سهله» و زيارت «حضرت مسلم بن عقيل» و «هانى» بوديم تمام خويشان و دوستان را به دعاى خير ياد كرديم، نهار به «كوفه» مراجعت كرده و در مسجد «يونس نبى» صرف نموديم، طرف عصر از شدت گرما در شريعه، آبتنى كرده، و براى دو ساعت به غروب، با واگون به «نجف اشرف» مراجعت نموديم.
خط آهن بين «كوفه» و «نجف» از ساير خطها ممتاز است، زيرا كه يك گودى مستطيلى در وسط خط هست، كه چرخهاى واگون ميان آن قرار گرفته و مىگردد و اين خلاف ساير خطوطى است كه ديدهايم، عيباش اين است كه هميشه به واسطه ريزش سنگ و ريگ و شن در
ميان گودى خط، بايد عملهجات مراقب آن باشند و آن را پاك كنند.
امروز پنجشنبه بيست و نهم رمضان مطابق بيست و هفتم جوزا، پس از مراجعت از حرم مطهر، دو مرتبه فرستاديم «حاج حسن عربانهچى» را آوردند كه فسخ معامله كنيم، به قال و قيل و بدزبانى برگزار كرد، ناچار رفتيم به حاكم شهر كه يك نفر ايرانى و منصوب از طرف «دولت انگليس» است شكايت كرديم، فرستاد «حاج حسن» را حاضر كردند باز بناى داد و فرياد را گذاشت، حاكم نوشته ما را از او گرفت و پاره كرد و تا ميزان نصف كرايه را جهت آمدن فقط به او داديم.
طرف عصر رفتيم به اداره كمپانى، و بليط عربانه جهت مراجعت به «كربلا» از قرار نفرى هفت روپيه و نيم گرفتيم، و بناى حركت به روز يكشنبه سوّم شوّال شد، از همان محل اداره كه بيرون دروازه است به طرف «وادىالسلام» رفته، فاتحه جهت اهل قبور خوانده «حضرت هود و صالح» را زيارت كرديم، و قدمزنان از بيرون حصار شهر گردش كرده رسيديم به محل معروف به «چرى» كه مىگويند سابقاً درياچه بوده و هلال شوال را آنجا رؤيت كرده به شهر مراجعت نموديم و بعد از تشرف به حرم به خانه برگشته شام خورديم و خوابيديم.
جمعه غره شوّالالمكرّم مطابق بيست و هشتم جوزا، امروز آقاى «سيد محمّدتقى حضرت عبدالعظيمى» مجاور «نجف»، كه از جمله زهاد و عباد و اوتاد به شمار است، و تازه از ورود من باخبر شده به ديدن آمدند، وجه امانتى را كه آقاى والد- روحى فداه- براى ايشان داده بودند رد كردم، كاغذى هم به توسط ايشان براى من آمده بود دريافت كردم و موجب
خوشوقتى گرديد، شب دعوت كردند معذرت خواسته، وعده مراجعت از «مكه» دادم.
آقاى «سيد عزيزاللَّه طهرانى» مجاور نجف، پسر عموى آقا «سيد ابوطالب ماهوتچى» همسفر ما نيز چند دفعه ديدن كردند، امروز معلوم شد كه ايشان هم عازم «مكه معظمه» شدهاند، و قصد همراهى با ما را دارند، چون اهل علم و سيد جليلى است با مسرت قبول كرديم، لكن قرار شد براى تمشيت منزل خود، چند روز بعد از ما حركت كرده، در «كربلا» يا «كاظمين» به ما برسند.
برخلاف معمول ايران، در «نجف» روز فطر را عيد مىگيرند، يعنى دكاكين بسته است، مردم با لباسهاى نو و دستهاى حنابسته، دسته دسته به ديدن هم ديگر مىروند و شيرينى صرف مىكنند، اطفال هم با جامههاى رنگارنگ در كوچهها جولان مىدهند و تفاخر مىكنند، و غالباً در سر گذرها و ميدانها اسباب بازى فراهم است. امروز صبح و عصر و شب هم موفق به زيارت بوديم.
امروز شنبه دوم شوال مطابق «بيست و نهم جوزا»، به بازديد آقاى آقا «سيد محمّدتقى» رفتيم، يك جلد «زادالمعاد» چون نداشتم به رسم تعارف و يادگار به من دادند، كار ديگرى نداشتيم جز زيارت كه خداوند نصيب جميع اقربا و دوستان بفرمايد.
اين چند روز در «نجف» هوا خيلى گرم بود و «بادهاى سام» مىوزيد، ميان روز در صحن و كوچهها كمتر عبور و مرور مىشد، سه ساعت از آفتاب گذشته، ما مىرفتيم در سرداب مىافتاديم، تا يكى دو
ساعت به غروب در صحن خانه هم رفت و آمد زحمت داشت، حال كه «برج جوزا» است و در «نجف» ايم اينطور است، نمىدانيم برج «سرطان» و «اسد» در «مكه» اگر رسيده باشيم چه خواهيم كرد!؟
صاحب خانه ما آقا «شيخ هادى شمسه»، همانطور كه اول ملاقات از قيافهاش هويدا بود، شخص متين و محترمى است، اين چند روزه كمال انسانيت و مهربانى را، با ما به جا آورد.
قدرى از برنجهاى اعلاى «نجف» جهت زاد و راحله سفر دريا خريده به توسط مكارى به «كاظمين» فرستاديم، مدت اقامت در «نجف» همهروزه صبح اول آفتاب، من به «وادىالسلام» رفته و يك جزو قرآن قرائت، و ثواب آن را تقديم روح مرحوم «ميرزا سيد على متولىباشى» و ساير اقوام كه آنجا مدفوناند مىنمودم.
امروز يكشنبه سوم شوّال مطابق «سىام جوزا»، صبح زيارت وداع كرديم، پنج ساعت به غروب مانده در نهايت شدت گرما از خانه بيرون آمده، رفتيم به اداره كمپانى عربانه كه بيرون دروازه است، آقا «سيد عزيزاللَّه» هم به مشايعت آمده بودند. براى سه ساعت به غروب مانده حركت كرديم، هوا به قدرى گرم بود، و بادهاى موسمى چنان مىوزيد كه خوف هلاكت بود، و با آنكه سر و صورت خود را پيچيده بوديم، باز دست و صورتمان پوست انداخت.
براىيك ساعتازشبگذشته رسيديم به «خان مصلى» كه تا «نجف» سه فرسخ است، هنوز هم گرماى هوا تخفيف پيدا نكرده بود، اينجا اسب عوض كردند، مجدداً سوار شده حركت كرديم. در «خان شور» و «خان نخيله» هم اسب عوض كردند، بدون معطلى مىرفتيم و مقارن طلوع فجر يعنى ساعت هشت از شب گذشته، رسيديم به كربلاى معلّى.
امروز دوشنبه چهارم شوال مطابق «سى و يكم جوزا»، نماز صبح را در خانه رسيده بوديم، و پس از صرف چاى حمام رفته غسل كرديم و به زيارت حرمين شريفين موفق شديم، در موقع حركت ما از «طهران» بنا بود يك نفر نوكر همراه برداريم و ببريم و «حاج ابوالحسن» نامى كه مردى پير و مجرب و چند سفر به «مكه» رفته بود، نامزد اين كار شده بود، لكن به جهاتى منصرف شديم و خيال داشتيم در «عتبات» يك نفر استخدام كنيم، چند نفرى هم در «نجف» و «كربلا» ديديم لكن بالأخره قسمت «حاج ابوالحسن» شد، مشاراليه بعد از حركت ما از «طهران»، به تنهائى مشرف به «عتبات» شده و امروز او را در صحن ملاقات كرديم، قرار شد بيايد به «كاظمين» قرار قطعى با او گذاشته شود، امروز بليط عربانه از كمپانى گرفتيم بناى حركت به چهارشنبه است.
امروز سهشنبه پنجم شوّال مطابق اول «سرطان» (1)موفق به زيارت و دعاى خير دوستان و اقربا بوديم، ضمناً مذاكره شد كه روغنهاى «كربلا» در تمام «عراق» ممتاز است، دو چليك (2)حلبى از آن، جهت صرف در كشتى خريده به «كاظمين» فرستاديم، با آن كه در نتيجه جنگها «انگليسها» در تمام شرائين و عروق (3)عراق نفوذ پيدا كرده و حكومت
مىكنند، باز از طرف اعراب در همهجا مقاومت با قدرت و تسلط آنها بيشتر مىشود، هر جا كه قدم گذارديم صحبت حريت و آزادى، و ضديت با سلطه خارجه و تهيه انقلاب ميان بود، در هر جا هم آثار خرابى و غارتهاى سابقه مشاهده مىگرديد، در «كوفه» خانههاى بسيار زير و رو شده بود، در مسجد «كوفه» و «سهله» علامات بمبها كه طيارهها انداخته بودند ديده مىشد، همينطور در «خان شور» و در «مسيب» و در «كربلا».
امروز هم كه روز پنجم شوّال است شهر «كربلا» منقلب است، جمعى از نمايندگان و رؤساى قبائل با آقاى «آقا ميرزا محمّدتقى شيرازى» آمد و شد مىكنند، حاكم شهر هم در تكاپو است. بعضى مجاورين تدارك آذوقه مىكنند، مسافرين هم در وحشت هستند، خداوند عاقبت ما را به خير فرمايد. امشب به زيارت آقاى «ميرزاى شيرازى» مشرف شديم لكن از كثرت جمعيت اعراب موقع مذاكره نشد.
امروز چهارشنبه ششم شوال مطابق «دوم سرطان»، هشت دستگاه طياره «انگليسها» به «كربلا» آمد، و به قدر نيم ساعت در فضاى شهر، مخصوصاً در اطراف گلدستهها و گنبد مطهر طيران مىكرد و جولان مىداد، به خانه كه رفتيم معلوم شد ديشب چهارده نفر از آزادى و استقلالطلبان را دستگير كرده و بردهاند، از آنجمله پسر «آقاى شيرازى» را بردهاند، چون امروز عصر بناى حركت ما به «كاظمين» است، و هنوز آقا «سيد عزيزاللَّه» از نجف نرسيده، قرار شد آقا «سيد ابوطالب ماهوتچى» چند روز ديگر در «كربلا» بماند، و با آقا «سيد عزيزاللَّه» با هم به «كاظمين» بيايند. طرف عصر در حال شدت گرما از خانه بيرون آمده، رفتيم شهر نو به
اداره كمپانى، پسران آقا «سيد محمّدعلى خادم» هم براى مشايعت و خداحافظى آمده بودند.
درست چهار ساعت به غروب مانده سوار شده حركت كرديم، خيلى از جهت گرما و عطش سخت گذشت، اول مغرب رسيديم به «مسيب»، چون عربانه از روى جسر «مسيب»، به واسطه عدم استحكام جسر عبور نمىكند، كمپانى در آن طرف جسر عربانههاى ديگر دارد، مسافرين با اسبابهايشان بايد به آن طرف جسر رفته، تجديد مركب بنمايند، اين است كه با تاريكى شب و گفتگو كردن با حمالهاى اراذل، خيلى اسباب زحمت است، بهر حال رفتيم آن طرف جسر دو سه ساعت ما را معطل كردند، معلوم شد راه ناامن است، مىخواهند تمام عربانهها را يكدفعه، و به همراهى عسكر حركت بدهند، خستگى و گرمازدگى و اوقاتتلخى از دست سورچيان و حمالها كم نبود، خوف جان هم مزيد بر علت شد.
ساعت سه از شب گذشته چهارده عربانه را رديف كردند، و جلو هر كدام يك عسكر تفنگدار نشانده حركت كردند، تا يك ساعت اسبها شرارت مىكردند، و عربانهچىها هم ملنگ (1)بودند. هر كدام مىخواستند از ديگرى جلو بيفتند، بيچاره مسافرين اسير شرارت و رذالت دو صنف حيوانهاى وحشى بودند، ضمناً صداى چندين تير تفنگ هم از گوشه و كنار شنيده شد.
با اين كيفيات ساعت شش از شب گذشته رسيديم به «محموديه»، ديگر رمق نداشتيم. قريب يك ساعت لنگ كردند، صرف شام و چاى
1) 1- سرخوش.
نموده مجدداً اسب عوض كردند، سوار شديم و خيلى شكر كرديم كه صدمه جانى به ما نرسيده است، از قرارى كه در «محموديه» نقل مىكردند، چند شب است متوالياً در راه بين «مسيب» و «محموديه»، قتل و سرقت اتفاق افتاده لكن از «محموديه» به «بغداد» راه امن است، ديگر عسكر هم جلو عربانهها ننشانيده بودند.
امروز پنجشنبه هفتم شوال مطابق «سوم سرطان»، نماز صبح را در راه پياده شده خوانديم، و براى يك ساعت از آفتاب گذشته رسيديم به «بغداد»، كه مركز كمپانى در آنجاست، و بعد از نيم ساعت توقف با واگن رفتيم به «كاظمين»، چون خانه «شيخ عبدالكريم» خيلى كوچك و گرم بود، اين دفعه در خانه بزرگترى منزل گرفتيم كه متعلق است به «شيخ كاظم» معروف به «جمالى».
از جمعه هشتم شوال مطابق چهارم «برج سرطان»، تا روز بيستم ماه جارى در «كاظمين» متوقف، و اشتغال به زيارت و تدارك مسافرت دريا بوده، قضاياى روزانه نداشتيم، و يادداشتهاى اين چند روز را آنچه به هم مرتبط است در ضمن چند جمله مىنويسم:
اولا: وضعيت عراق عرب در اين اوقات خيلى منقلب، و از دو سال قبل تاكنون كه تحت اشغال نظامى حكومت «انگليس» درآمده، هنوز يك صورت رسمى به خود نگرفته، قبائل اعراب و سكنه شهرها همگى اظهار نفرت نسبت به دولت مزبوره مىنمايند و مطالبه استقلال مىكنند، و مىخواهند يك سلطنت عربى مستقلى تأسيس كنند، و با آن كه از يك سال قبل تاكنون، در چندين نقطه از قبيل «كوفه»، «عماره»، «نجف»، «مسيب» و
غيره طغيان كردند و جنگيدند و مغلوب شدند، باز هم خسته نشدهاند. هر روز خبر مىرسد كه فلان خط راه آهن را مقطوع كردهاند، يا فلان دسته قشون هندى را اسير نمودند. و بالعكس دولت هم هر ساعت جمعى را دستگير و تبعيد مىكند،
طيارههاى انگليسى هم براى اخافه (1)اهالى، دائماً در هواى عراق جولان مىدهند، و از شهرى به شهر ديگر مىروند، و هر جا دستهجات طاغى مىبينند، بمبريزى مىكنند و همين چند روزه در «بغداد»، سه دفعه مصادمه بين اهالى و قواى نظامى شد، و عدهاى از طرفين مقتول شدند.
معلوم نيست اين شورشها به كجا منتهى خواهد شد، در هر حال امروز امنيت و آسايش منتفى است، و تزلزل افكار و پريشانى حواس و انقلاب و خونريزى در سرتاسر «عراق» حكمفرما است.
قواى دولت «انگليس» هم عبارت است، از دستهجات مسلّح هندى، كه مخصوص جنگاند. و يك عده افراد «ايرانى» و «عرب» و «كرد» و «لر» و غيره، كه وظيفه پليس را در شهرها انجام مىدهند، و تماماً در تحت فرمان صاحب منصبان انگليسى مىباشند.
ثانياً: ايام حركت ما از «طهران»، مملكت ما حالت سكوت و آرامش داشت، موافق آنچه اين ايام در «كاظمين» از مسافرين جديدالورود شنيديم و بعضى مكتوبات نيز رسيده است، كابينه «وثوقالدوله» ساقط شده، و در «گيلان» حكومت جمهورى مستقلى با مرام «بلشويكى» تأسيس
1) 1- ترساندن.
شده، و هجوم قواى «بلشويكى روسيه» به سرحدّات ايران مظنون است، و معلوم نيست چه وقايعى ديگر در مملكت ويران ما پيش بيايد.
ثالثاً: اوضاع و احوال مسافرت «مكه»، در اين سال به شرح ذيل بود:
پنج سال تمام است كه به واسطه پيش آمد جنگ بينالمللى، زيارت بيتاللَّه موقوف شده بود، زيرا هم در خاك «حجاز» جنگهاى داخلى بين قواى ترك و دستهجات عرب برپا بود، و هم راهها و شوارع برّى و بحرى مسدود بود.
فقط امسال در جرائد اعلاناتى از طرف دولت «انگليس» شد، كه در بنادر «بصره» و «كراچى» به قدر كافى كشتى موجود است، و با كمال امنيت حجاج را به «مكه معظمه» حمل مىنمايند، با اطمينان اين اعلان، جمعى از ايران به عزم زيارت بيتاللَّه در «عراق» متمركز شدهاند. راه «كاظمين» به «شام» به كلى مسدود است، زيرا كه در «موصل» و «كركوك» اهالى با «انگليس» مىجنگند، در «شام» هم انقلابات بر ضد مداخلات «فرانسه» برپاست، راه دريا هم پرخطر است، زيرا كه اين دو سه ماه ايّام مسافرت «مكّه» درست مصادف شده است با كولاك و برسات (1)«اقيانوس هند»، كه كيفيات موحشى از آن نقل مىكنند. بهعلاوه در هندوستان هم از قرار شايع انقلاب شده است.
براى مشاوره و تحقيقات به قونسولخانه ايران در «بغداد» هم مراجعه كرديم، رسماً منع نكردند، لكن توصيه در ترك مسافرت مىنمودند، نظر به وضعيات انقلابى «عراق» و اخبار موحشه وارده از «ايران»، و اخبار وحشتانگيز برصات دريا، و هزاران امور ديگر عازمين
1) 1- موسم باران هند، برسات با سين يا برشكال هم گفته مىشود، مأخوذ از سانسكريت است.
زيارت بيتاللَّه به ترديد افتادند، جمعى مراجعت به «ايران» كردند و جمعى بلاتكليف مىگذرانند و جمعى ديگر مصمم به رفتن هستند، ما هم از جمله دسته اخير هستيم كه به ملاحظه موافقت استخاره و جمع بودن اسباب، جازم (1)بوده و هستيم و در مدت اقامت «كاظمين» آنچه لوازم داشتيم تدارك كرديم.
در اين چند روز گاهگاه به «بغداد» رفت و آمد مىكرديم، از آنجمله يك روز عبوراً كاروانسراى عميقى مشاهده شد، اسم آن را پرسيدم گفتند:
معروف به «خان اورتمه» است و قديماً مطبخ هارونالرشيد بوده، و فعلًا كاروانسراى تاجرنشين، و متعلق به دولت است. براى تماشا داخل شدم مملو از بستههاى مالالتجاره بود، به فاصله شش هفت ذرع از زمين، لوح سنگى به ديوار منصوب بود كه خطوطى به روى آن حجارى و مشاهده مىشد، براى كنجكاوى، بالاى بستههاى مالالتجاره تا نزديكى سنگ رفته، به همراهى «آقا ميرزا جمالالدين طهرانى» خطوط آن را قرائت كرده نوشتيم، و آن اين است:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
فى أيام حضرة السلطان الولي، الدالّ على المذهب الإمامى، شاه اسماعيل بن حيدر الصفوي الحسيني ابدت دولته، وقف «عاليجانب» الأمير الكبير، المخصوص من الإله بالعناية و
1) 1- قاطع، كسى كه در قصد خود ترديد ندارد.
الإحسان، الأمير العادل سلطان قنعرازين، على قولاللَّه تعالى:
«ولا تَأْكُلوا أَمْوالَكُم بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ» (1)و علم أنّ عواقب الظلم ذميمة، و موارده وخيمة، فصدّر أمره العالى بأن لايؤخذ من دلّالي الأبريسم و غيره من الأقشمة شيء، بعلّة الضمان و مطامع الديوان، و أن لايؤخذ من جند حاكم بغداد و غلمانه وأرباب ديوانه شيء بعلّة التمغاء (2)، و من غيّر ذلك أو شيئاً منه فعليه لعنةاللَّه و الملائكة والناس أجمعين، وكتب في ذيالحجة سنه «921» و الحمدللَّه وحده.
اين لوحه همانطور كه ايام سلطنت و استيلاى «شاه اسمعيل صفوى» را در «عراق»، روزگار مجد و عظمت ديرينه «ايران» را به خاطر مىآورد، همانطور با مشاهده اوضاع پريشان امروزه مملكت ما، هر ذىحسى را متأثر و ملول و افسرده مىكرد، خداوند ما ايرانيان را از اين بيشتر زبون و ذليل نكند، و انتقام ما را از جانشينان «شاه اسمعيل» بكشد (شرح خان اورتمهو لوحه سنگآن به مناسبت تاريخى بودن و اهميتش نوشته گرديد).
چهارشنبه بيستم شوال مطابق «شانزدهم سرطان»، چنانچه ذكر شد ما از جمله كسانى بوديم كه با استماع هر گونه اخبار وحشتناك روى از مقصد خود برنگردانيديم، و دست از عزم راسخ خود نكشيديم، و در مدت چند روزه اقامت «كاظمين» وسائل مسافرت دريا را از هر جهت فراهم كرديم،
و راجع به حمل بستن با آن، كه معمول آن است كه هر كس در حمل يكى از حملهدارها وارد مىشود و خود را كنترات مىكند، و با وجود اصرار و جديت زياد بعضى از حملهدارها، مثل «حاج فاضل» و «حاج سيد جعفر» و غيرهما خود را آزاد گذاشتيم. منتها با «حاج سيد جعفر» قرار گذارديم در رفتن و برگشتن با ما همراهى كند، و راهنمائى و معاضدت بنمايد، ما هم حقالزحمه او به قدر شئونات خود درباره او منظور بنماييم، چند روز قبل مشارٌاليه بليط كشتى «بغداد» به «بصره» برايمان گرفت، و در اين روز كه چهارشنبه بيستم شوال است در خدمت «حضرت موسى بن جعفر» و «حضرت امام محمّد تقى عليهما السلام» زيارت وداع بجا آورده، جان و مال خود را نزد آن بزرگواران به امانت سپرديم.
پس از نقل اثاثيه به «بغداد»، خودمان براى دو ساعت به غروب، كنار واگون حاضر شده و پس از توديع با آقايان مشايعين سوار واگون شديم، و بعد از ساعتى پياده شده از «بغداد كهنه» به «بغداد نو» رفتيم و در كشتى سوار شديم، قريب صد نفر مسافر در اين كشتى هستند كه هنوز درست جابجا نشده، و اثاثيه خود را مرتب نكردهاند. اسم اين كشتى «دجله» است و از قرار مذكور همان مركبى است كه سابقاً بين «بغداد» و «سامره» حركت مىكرده، عرض آن هفت و طولش شانزده ذرع مىشود، اطاقهاى تحتانى كه دور تا دور ايوان دارد و تقريباً مساوى سطح آب «شط» است. محل عملهجات و مخزن ذغال و نفت و غيره است. سطحه (1)آن كه در حكم پشتبام اطاقهاست، به كلى صاف و مسطح است، و سرتاسر با يك چادرى پوشيده شده است، مسافرين به روى اين سطحه جا گرفتهاند.
1) 1- رويه هر چيز و پشت بام را سطح گويند.
غروب شد گفتند مركب صبح حركت خواهد كرد، شب را در كشتى مانديم صداهاى ساز و آواز و رقص و تار و طنبور، تا نيمههاى شب از هر گوشه بغداد بلند بود، به درجهاى كه گوئى تمام «بغداد» يك مجلس رقص و طرب شده بود، و آزادى آنها آزادى را از ما سلب كرد، و مانع خواب و استراحت شد. طرّادهها (1)و بلمها و قايقها، تا نصف شب روى «دجله» در حركت بودند و آمد و رفت مىكردند، راكبين آنها هم مشغول ساز و آواز بودند، چراغهاى برق طرفين «دجله» هم روشن بود، و انعكاس آنها به روى آب بىتماشا نبود.
از اهل «حضرت عبدالعظيم»، آقا «سيد جواد روضهخوان» و «حاج ملا صادق» نيز، در اين كشتى سوارند. آقاى «آقا سيد عزيزاللَّه» كه در «نجف» بنا شد با ما مسافرت كنند، با «آقا سيد ابوطالب» كه در «كربلا» جا گذاشتيم، در مدت اقامت «كاظمين» ملحق شدند. «حاج ابوالحسن» در «كاظمين» استخدام شد و همراه است.
پنجشنبه بيست و يكم شوال مطابق «هفدهم سرطان»، ديشب خواب و استراحت درستى نداشتيم، از يك طرف صدا و نداهاى اهل شهر مانع بود، و از طرفى خيالات مسافرت دريا و خطرات آن و اخبارى كه راجع به ناامنىهاى «هندوستان» و «حجاز» مسموع شده بود، و تشويش از احوال مملكت و خانوادههاى خودمان و هزاران افكار ديگر، جملگى خواب را بر ما حرام كرد.
1) 1- قبلًا در ص 69 توضيح آن آمده است.
صبح امروز هم كه بنا بود مركب حركت كند نكرد، معلوم شد مسافرين بايد بروند در شعبه بلديه، آنها را معاينه طبى كنند، خواهى نخواهى پياده شده رفتيم، و طبيب دولتى همه را معاينه كرد و چون كسى مريض نبود، اجازه مسافرت به همه داده شد.
مجدداً برگشته سوار مركب شديم، مقارن ظهر بود كه مركب به حركت افتاد اما خيلى آهسته مىرفت، و مركب موسوم به «بصره» كه با ما حركت كرد، و «حاج ملا محمّد حضرت عبدالعظيمى» هم در آن بود، از ما پيش افتاد و رفت. در يك فرسخى «بغداد» مركب ما ايستاد، معلوم شد مخزن نفتش شكسته، مقدار زيادى نفت سياه به روى آب صاف دجله ريخت، بعد از دو ساعتى آن را تعمير كردند و دوباره نفت از انبارى كه در كنار ساحل براى فروش نفت حاضر است خريدند.
مركب حركت كرد، نزديك غروب رسيديم به قصبه «گراده»، كه آن را «جراده» هم مىگويند. و چون مركب ما به ساعت منظم نرسيده بود، جسر گراده را بسته بودند و مركب نمىتوانست بگذرد، بنابراين شب را لنگ بوديم و به مناسبت ليله جمعه و شب اول مسافرت بحرى، ذكر مصيبت «حضرت سيدالشهدا عليه السلام» و قرائت حديث شريف كسا به عمل آمد، و از خستگىهاى متواليه شب را به راحتى خوابيديم.
جمعه بيست و دوم شوّال مطابق «هجدهم سرطان»، اول آفتاب «جسر گراده» را باز كردند، و مركب ما به حركت افتاد. كمكم باغات «بغداد» از نظر غايب شد و يك صحراى غيرمسكون و غيرمزروعى پيش آمد، پيچ و خم «دجله» هم زيادتر شد، مقارن ظهر رسيديم به «سلمان پاك» كه
اسم مدفن حضرت «سلمان» است و مقبره آن بزرگوار كه تا ساحل يك فرسخ بيش نيست درست نمايان است، براى پياده شدن و رفتن به زيارت، با كاپيتان مذاكره كرديم راضى نشد، همان در حال حركت زيارت خوانده سلامى داديم.
ايوان عمارت دربارى انوشيروان عادل، كه سر به فلك كشيده و هنوز برپاست، تا چند فرسخ مسافت نمايان بود.
جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز خراب مىنكند بارگاه كسرى را
معلوم شد ما از خاك «مدائن» مىگذريم، كه قرنها پايتخت سلاطين نامدار ما بوده و آثار مجد و شرافت قديمى ما هنوز آنجا مشهود است، لكن افسوس كه امروز به اين خاك و آب، اجنبى هستيم و با ما رفتار خارجى مىكنند، خداوند شاد كند روح «خاقانى» را، براى اشعارى كه به مناسبت «طاق كسرى» ساخته، و از زمان طفوليت تا امروز، اغلبِ آن هنوز به خاطر من بود، چند ساعت به آن مترنم و آن را تكرار مىنمودم و آن اين است:
هان اى دل عبرتبين، از ديده نظر كن هان ايوان مدائن را، آئينه عبرت دان
يكره ز ره دجله، منزل به مدائن كن وز ديده دوم دجله، بر خاك مدائن ران
از آتش حسرت بين، بريان جگر دجله خود آب شنيدستى، كاتش كندش بريان
تا سلسله ايوان، بگسست مدائن را در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پيچان
گه گه به زبانِ اشك، آوازه ده ايوان را تا بو كه به گوش دل، پاسخ شنوى ز ايوان
دندانه هر قصرى، پندى دهدت نو نو پند سر دندانه، بشنو زبن دندان
گويد كه تو از خاكى، ما خاك توئيم اكنون گامى دو سه بر ما نه، اشكى دو سه هم بفشان
از نوحه جغد، الحق مائيم به درد سر از ديده گلابى كن، درد سر ما بنشان
آرى چه عجب دارى، كاندر چمن گيتى جغد است پى بلبل، نوحه است پى الحان
ما بارگه داديم، اين رفت ستم بر ما بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلان
گوئى كه نگون كرده است ايوان فلك وش را حكم فلك گردان، يا حكم فلك گردان
بر ديده من خندى، كاينجا ز چه مىگريد خندند بر آن ديده، كاينجا نشود گريان
اين است همان درگه، كو را ز شهان بودى ديلم ملك بابل، هندو شه تركستان
از اسب پياده شو، بر نطع (1)زمين رخ نه زير پى پيلش بين، شهمات شده نعمان
مست است زمين زيرا، خورده است بجاى مى در كاس سر هرمز، خون دل نوشروان
خون دل شيرين است، آن مى كه دهد رز بن زآب و گل پرويز است، اين خم كه نهد دهقان
كسرى و ترنج زر، پرويز و به زرين بر باد شده يكسر، با خاك شده يكسان
گفتى كه كجا رفتند، آن تاجوران اينك ز ايشان شكم خاك است، آبستن جاويدان
از خون دل طفلان، سرخاب رخ آميزد اين زال سپيد ابرو، وين مام سيه پستان (2)
الحاصل مركب ما آهسته مىرفت، و هوا به شدت گرم كرده بود.
در طرفين ساحل هم هيچ آثارى از آبادانى ديده نمىشد، غروب گذشته بود كه رسيديم به شهر «كوت»، باز لنگ كردند. گويا مركبهاى كوچك شطى معمولًا شب حركت نمىكنند، علتش ظاهراً پيچ و خم زياد مجراى «شط» باشد، كه موجب به گل نشستن مركب مىشود. در شهر «كوت» قدرى گردش كرديم جاى خوبى به نظر نيامد، دكاكين تا نصف
شب باز بودند و از مهمانخانهها و قهوهخانهها، صداى تار و طنبور و ساز و آواز گوشها را كر مىكرد، زود مراجعت به مركب نموده شام خورديم و خوابيديم.
امروز شنبه بيست و سوم شوّال مطابق «نوزدهم سرطان»، از صبح زود مركب ما در حركت بود تا غروب كه رسيديم به «عماره»، و برخلاف مسافت بين «بغداد» و «كوت» كه تماماً صحراى غيرمزروع بود، مسافت بين «كوت» و «عماره» سرتاسر آبادان است، به اين معنى كه جانبين «شط» هرچه ديديم، عبارت بود از مراتع سبز و خرم و چراگاههاى بىپايان، و خيام عشاير عرب، و گلههاى بىشمار گاو و گوسفند و شتر.
در ساحل يسار، كوههاى «حمرين»، كه سرحد ايران و عراق است از دور نمايان بود براى ما كه دو ماه است در جلگه هموار و مسطح «بينالنهرين» مىگرديم، جالب توجه و موجب تذكر به وطن عزيز كوهستانى خودمان گرديد.
در شهر «عماره» گردش طولانى كرديم، و هرچند دكاكين غالباً به مناسبت شب بسته بود، لكن معبر پاكيزه و خيابانهاى منظم آن، كه با چراغهاى برق روشن بود، قابليت گردش و تماشا داشت.
شهر «عماره» هم مثل «كوت» از نقاطى است كه در اين انقلابات اخير، خسارات و صدمات زياد تحمل كرده و اقدامات مهم و مؤثرى در جنگ بين «تركها» و «انگليس» و جنگ «انگليس» با آزادىخواهان نموده است، به هر حال پس از گردش به مركب مراجعت كرده، شام خورديم و خوابيديم.
صبح امروز يكشنبه بيست و چهارم شوال مطابق «بيستم سرطان»، مركبماحركت كرد وبنا بود امشب را به «بصره» برسيم، لكن طرف غروب نزديك قصبه «گرنه» رسيده لنگ كرديم. امروز در طرفين «دجله» هرچه ديديم عبارت بود از آبادىهاى مسكونه، و قراء معموره و نخلهاى خرما، واشجار ميوه و مركبات، و باغات و بساتين متصله متواليه، (1)به همين جهت امروز هواى لطيف خنك و منظره بانزهتى داشتيم، خيلى خوش گذشت.
امروز دوشنبه بيست و پنجم شوّال مطابق «بيست و يكم سرطان»، صبح زود مركب به راه افتاد، و پس از يك ربع ساعتى رسيديم به منتهاى «فرات» و «دجله»، در اينجا اين دو «شط» به هم مىرسند، و اسم آنها «شطالعرب» مىشود، شش فرسخ به «بصره» مانده است مركب ما وارد «شطالعرب» شد، ولى بر سرعتش افزوده نگرديد. معلوم مىشود ذاتاً بطىءالسير (2)و از سيستمهاى قديم است، نزديك ظهر يكى از مسافرين كه مريض بود فوت شد، و از ترس آن كه ديگران مبتلا به قرنطين بشوند، حملهدارها جنازه را بطور قاچاق پياده و دفن كردند، طرف غروب رسيديم به ساحل «عشّار» كه بندر جديد «بصره» است، لكن نگذاشتند پياده شويم، زيرا كه معمولًا بايد دكتر بلديه مسافرين را معاينه كرده، اجازه پياده شدن يا فرمان «قرنطين» بدهد، و چون شب شده بود در مركب
مانديم تا صبح استراحت نموديم.
امروز صبح سهشنبه بيست و ششم شوّال مطابق «بيست و دوم سرطان»، دكتر دولتى در كشتى آمد و تمام مسافرين را معاينه نمود، و چون آثار مرض مشاهده نكرد اجازه پياده شدن صادر، اسبابها توسط قايقها با مسافرين حمل به «عشّار» (1)كردند، ما هم به نوبت خود پياده شده و به «عشّار» نزول نموديم.
بيرون شهر «عشّار» در يك ميدان وسيعى، اطاقهاى چوبى و حصيرى رديف يكديگر تهيه كردهاند كه مسافرين در آنجا فرود مىآيند و منزل مىكنند. كف اين اطاقها زمين جرزها چوب است كه فواصل چوبها و سقف با حصير پوشيده شده است، تقريباً اسم آن را «آلاچيق حصيرى» مىتوان گذارد، و هر چند مسافر از باران و گرد و خاك محفوظ نيست، ليكن براى جلوگيرى از تابش آفتاب خوب است، به علاوه هوا هميشه در آنها جريان دارد و تلطيف مىشود، اينها منزلگاه تابستانى مسافر است، و در شهر، كاروانسراهاى كوچك سرپوشيده هست كه دو طبقه است، قسمت تحتانى، انبارهاى مالالتجاره است، و قسمت فوقانى آن را مسافرين كرايه كرده منزل مىكنند، ليكن از جهت حفظ الصّحه، خاصه در تابستان خيلى بد است، اين كاروانسراها را اينجا مسافرخانه مىگويند، و بالاى درب هر مسافرخانه اسم خصوصى آن نوشته است.
بارى امروز و امشب را به استراحت گذرانيديم.
1) 1- از شهرهاى عراق كه نزديك بصره واقع است.
امروز صبح چهارشنبه بيست و هفتم شوّال مطابق «بيست و سوم سرطان»، مسافريندستهدسته رفتند به نظميه شهر «عشّار»، تذكرههاى خود را ارائه داده پاس (جواز) بگيرند، «حاج سيد جعفر» هم تذكرههاى ما را گرفته برد، و بنا شد يك تحقيقى هم از كشتىهاى حاضره در ساحل بكند.
ما هم رفتيم به «بصره» گردش كنيم، فاصله «عشار» تا «بصره» نيم فرسخ مىشود، كه يك رود كوچكى مابين آن دو شهر است، ولى آب آن به نظر جارى نمىآمد، از اول شب تا صبح آبش بالا مىآيد تا نزديك حاشيه، و از صبح تا غروب پائين مىرود تا قريب كف رودخانه، و بر روى هم به قدر سه چهار ذرع صعود و نزول مىكند. و علّتش آن است كه اتصال به «شطالعرب» دارد، و آن در اين محل، قريبالاتصال به درياست و جزر و مدّ دريا اين كار را مىكند. به همين سبب مردم متفرقه، طرف عصر آب براى خوردن و غيره برمىدارند، و موقع مد دريا آب طعمش تلخ و شور مىشود، اما اغلب آبِ خوردن را از خود «شطالعرب» در ساعات جزر دريا برمىدارند.
طرف صبح قايقها و طرادهها از «عشار» به «بصره» مىتوانند سير كنند، ليكن طرف عصر ممكن نيست. عموماً عبور و مرور بين دو شهر، از يك خيابانى توسط اتومبيلها و كالسكههاى فراوان مىشود، و قيمت كورس آنها خيلى نازل است، خيابان بين دو شهر يك سمتش نهر مزبور است، و سمت ديگرش خانهها و باغات بزرگ اعيانى است، «قونسولخانه ايران» هم بين همين راه است، و بيرق شير و خورشيد بالاى آن در اهتزاز است، پستخانه و تلگراف خانه و چند دوائر ديگر دولتى در اين قسمت واقع شدهاند.
در «بصره» گردش كاملى كرديم، بعضى مساجد اهل سنت را كه خيلى به استحكام و ظرافت ساخته شده ديديم، در «بصره» خيابان هيچ نيست، كوچههاى آن پرپيچ و خم و تنگ و ناصاف است، بازارهاى آن نيز تنگ و سقف آن كوتاه است. اغلب كسبه و تجار آن يهودى هستند، آثار خرابى و كثافت در همهجاى شهر ظاهر است، بزرگى شهر به قدر «قم» و «قزوين» ما هم نيست، تجارتخانه مهمى هم با اينكه بندر است ندارد.
خلاصه آن كه اهميت تاريخى و تجارت اين شهر از حيث وسعت و رونق و غيره، از ثلث و ربع سابق هم كمتر شده است. شايد جهت عمده آن، شهر جديدالاحداث «عشار» باشد.
در دو باب مدرسه ابتدائى «بصره» هم، براى پيدا كردن انگليسىدان كه صورت تلگرافهاى ما را ترجمه كند رفتيم، مديران و معلمين مدارس هم كه در عداد فضلا هستند، مثل عامه اهل شهر، عربى را خيلى شكستهتر و مغلوطتر از ساير عراقىها تلفظ مىكنند، با اين كه «بصره قديم» مهد علم و ادب بوده، و تلفظات «بصريون» قديم، مستندات علماى نحوى است.
طرف عصر در موقع كولاكى هوا و گرد و غبار زياد، مراجعت به «عشار» كرديم، معلوم شد كشتى سيار مابين «بصره» و «جده» يكى بيشتر نيست، و عده كافى مسافر گرفته است و ما بايد بليط كشتى بين «بصره» و «كراچى» گرفته، از آنجا با كشتىهاى ديگر به «جده» برويم. در هر حال شب را در منزلگاه خودمان در «عشار» بسر برديم.
پنجشنبه بيست و هشتم شوّال مطابق «بيست و چهارم سرطان»،
امروز صبح كشتى «جده» حركت كرد، از هر مسافرى يكصد و پنجاه روپيه كه قريب چهل تومان ماست گرفته، و مىگويند بيستروزه به «جدّه» مىرسد، ما را هم بردند به نظميّه كه تذكرههاى خودمان را با ورقه پاس بگيريم، چون جمعيت زياد بود تا ظهر طول كشيد، باقى روز تا شام در «عشار» گردش مىكرديم.
وجه تسميه «عشار» آن است كه قديماً اينجا محل گمركخانه «بصره» بوده، كه قيمت ده يك مالالتجارههاى وارده و صادره را به عنوان گمرك مىگرفتهاند، متدرجاً خانهها و تجارتخانههائى آنجا احداث شده، و يك شهر قشنگى گرديده است. بازارها و معابر آن خيلى پاكيزه و مستقيم و منظم است، كوچههاى مخروبه كج و معوج هيچ ندارد، و تماماً بناهاى آن جديد است يك خيابان باصفائى هم كه طرف عصر گردشگاه مردم است دارد، و طرفين اين خيابان تماماً دكاكين و مغازه و عمارت است، و عموماً بناهاى فوقانى، تماشاخانهها و مهمانخانهها و تآترها و قمارخانهها است.
صداى رقص و آواز از اول شب تا صبح از آنجاها شنيده مىشود. يك رشته خط آهن از اين خيابان شروع شده، نمىدانم به كجا مىرود؟
لوكوموتيو و واگونهاى آن خيلى كوچك، و خيلى خيلى ظريف و قشنگ است. فاصله بين دو خط به قدر نه گره ما مىشود، اما مسافرت با آن اختصاص به سربازها و عملهجات انگليسى دارد، ديگران بايد به تماشا قناعت كنند. در محل منزلگاه ما خيلى درختهاى نخل سوخته و نيمسوخته بود، پرسيدم گفتند اينجاها آباد بوده است و سال گذشته آتش گرفته و كن فيكون شده، و اراضى آن وقف بر مسجدى است كه متصل به منزلگاه ما است، و آن را «مقام على» مىگويند. اين مسجد اهميت ساختمانى ندارد، ليكن شيعهها عموماً نماز را در آنجا مىخوانند، ما هم
مرتباً مراقبت اين كار را مىنموديم.
جمعه بيست و نهم شوّال مطابق «بيست و پنجم سرطان»، امروز با اتومبيل به گردش «بصره» رفتيم و برگشتيم، آقاى «آقا سيد عزيزاللَّه» رفت به مسجد معروف «بصره قديم»، كه امروزه تا شهر «بصره» و «عشار» يكى دو فرسخ فاصله دارد، و اخبار در فضيلت آن وارد گرديده، و از قرار نقل «آقا سيد عزيزاللَّه» به كلى خراب شده و يكى دو ديوار آن باقى است، و اطراف آن بيابان است. من از ترس ناامنى راه آن، موفق نشدم بروم، طرف عصر رفتم به تماشاى ساحل «شطالعرب»، يك «اردوى هندى» در راه متوقف بود، در كنار ساحل اسكلههاى خوبى با چوب و الوار و تخته ساختهاند، كه كشتىهاى اقيانوس به پاى آن مىرسد، و براى حمل مسافر و بار محتاج به قايق نيستند، خط آهن «بغداد» به «بصره» هم از روى همين الوارها ميگذرد و چندين دستگاه اسباب جرثقيل آنجا منصوب است كه بستهها و عدلهاى مالالتجاره را، كه وزناً چندين خروار مىشود از واگونها برداشته به كشتى مىگذارد، و محمولات كشتى را بلند كرده در واگونها جا مىدهد، كشتىهاى اقيانوسى كه در ساحل لنگر انداختهاند، خيلى بزرگ و «مهيبالصوره» (1)هستند، و هر كدام به قدر ده برابر كشتىهاى شطى مىباشند، و درب ورود و خروج آنها تا سطح آب شش هفت ذرع مىشود، صداهاى عجيب و غريب هم مىكنند كه شبيه به غرش شير يا فرياد پلنگ است. شب بعد از گردش مختصرى در خيابان، به
1) 1- شكلى ترسناك دارند.
منزلگاه خود برگشته شام خورديم و خوابيديم
امروز شنبه سلخ شوّال، (1)مطابق «بيست و ششم سرطان»، «حاج سيد جعفر حملهدار»، بليط كشتى «كراچى» را آورد و با آنكه پول براى خريدارى بليط قمره (2)داده بوديم، بليط عموم سطحه گرفته، به قيمت هر نفرى سى و شش روپيه. مىگفت بليط قمره گران بود، بهعلاوه من با همين بليط براى شما جائى بهتر از قمره كشتى معين خواهم كرد، شما اين زيادخرجىها را بگذاريد براى موقع مراجعت، در هر حال بنا شده است فردا به كشتى بنشينيم.
امروز بعضى مسافرين به «زبير» رفته برگشتند. «زبير» قصبهاى است كه تا «عشار» دو فرسخ فاصله دارد، و در آنجا قبر «زبير بن العوام» است كه يكى از مؤسسين جنگ جمل بوده، از قرار مذكور سكنه آن تماماً عرب و از متعصبين اهل سنت هستند، و با شيعهها بدرفتارى مىكنند، بعضى مسافرين ديگر رفتند به «محمّره ايران» (3)و برگشتند. از «بصره» تا «محمّره» پنج شش فرسخ فاصله است كه با طراده و قايق، يا با طرادههاى نوظهور آتشى، موسوم به موتور به روى «شطالعرب» مىپيمايند. در «بصره» صبح كه مسافر مىرود، در گمركخانه «محمّره» تفتيش مىشود و عصر كه مىآيد در «بصره».
من امروز باز هم به گردش در «بصره» و «عشار» گذرانيدم، آنچه
مشاهده شد و آنچه مىشنويم اين است كه، هيچ يك از شهرهاى «عراق» به قدر اهل «بصره» و «عشار» بداخلاق نيستند، و در ارتكاب فسق و فجور و فحشا از هر قبيل، منحصر به فردند.
امروز قدرى ذغال «كراچى» براى طبخ در كشتى، به قيمت خيلى نازل خريديم من تاكنون به استحكام و مرغوبى اين ذغالها نديدهام، ابداً نه دود دارد نه عفونت نه كثافت، اين ذغالها را از شهر «كراچى» مىآوردند كه ما عازم آن هستيم، بعضى لوازم ديگر هم خريديم و موافق معمول، شب را در منزلگاه استراحت نموديم. امشب با «حاج ابوالحسن» خادم هم از تنبلى و بدخلقيش قدرى مشاجره داشتيم، كه منتهى به اخراج او از خدمت شد. لكن به وساطت بعضى مسافرين دوباره بر سر كارش برگشت.
امروز يكشنبه غرّه ذىالقعده (1)مطابق «بيست و هفتم سرطان»، حركت ما به «كراچى» تأخير افتاد و بنا به فردا شد، امروز در چند نقطه «عشار» يك دسته هندى ديديم كه نى مىزدند و مىرقصيدند و اظهار شادمانى مىكردند، تحقيق كرديم معلوم شد يك نفر پهلوان هندى مسلمان، با يك نفر پهلوان هندو، كشتى گرفته و او را به زمين زده، و حالا هندىهاى مسلمان اظهار مباهات و مفاخرت مىكنند. اين نمايش چند ساعت طول كشيد و منتهى به نزاع دو دسته و مداخله پليس گرديد.
در مدت اين چندروزه اقامت «عشار» همهروزه در نهر آب مجبوراً خودمان را شست و شو مىكرديم، زيرا كه هوا خيلى مرطوب بود، از گرمى و از حركت هم عرق زياد مىكرديم غالباً بادهاى پرگرد و غبار هم مىآمد.
1) 1- اوّل ذى القعده.
هواى «بصره» به واسطه نزديكى به دريا از يك طرف، و به «صحراى عربستان» از طرف ديگر، خيلى گرم و مرطوبى و عفونى است، «مرض نوبه» خيلى آنجا شيوع دارد معروف است كه كسبه «بصره» يك دفعه از دكان پائين آمده، مىگويند بروم خانه نوبهام را بكنم و بيايم، به همين طريق مىرود خانه چند ساعتى تب مىكنند و برمىگردند.
ميوهجات فراوان و خوب در «بصره» و «عشار» هست كه از باغات و قراء دوردست مىآورند، و عموماً حمل و نقل آن به شهر توسط زنها مىشود، كه سبدها را بر سر گذارده پياده به شهر مىآورند. موقع ورود اين دستهجات زنها به شهر، كه در اول طلوع آفتاب است بىتماشا نيست.
امشب را شام خورديم و به واسطه خيالات حركت فردا، و از وحشت انقلاب دريا كه مسموع مىشد درست خوابمان نبرد.
امروز دوشنبه دوم ذىالقعده، مطابق «بيست و هشتم سرطان»، صبح زود مسافرين دسته دسته به طرف ساحل «شطالعرب» مىرفتند، ما هم اثاثيه سفر را توسط حمالها در دو بلم ريخته، خودمان هم با آن حركت كرديم، از رودخانه گذشته وارد «شطالعرب» شديم و پس از چند ساعتى، رسيديم به كنار ساحلى كه كشتى لنگر انداخته بود، دوباره توسّط حمالها اثاثيه نقل شد به محل گمركخانه كه تا كنار «شط» يك ميدان فاصله دارد، آنجا در وسط صحرا يك محوطه خيلى وسيع مستطيلى را از آهن مسقف كردهاند، كه مسافرين از تابش آفتاب محفوظ باشند لكن گرماى هوا به درجهاى بود كه اين قبيل سايهبانها رفع آنرا نمىكرد، و قريب يك هزار نفر آنجا مجتمع بودند كه بايد سوار كشتى ما بشوند، از ظهر كه وارد اين محل
شديم تا چهار ساعت به غروب مانده، اسبابها و اشخاص را معاينه و تفتيش كردند و در ساعت مزبور اجازه سوار شدن به كشتى صادر شد، حمالهاى زياد حاضر بودند لكن چون كسى آنها را نمىشناسد و نمره هم ندارند، مسافر بايد خودش همراه او تا كشتى برود، و آن مسافرين كه مثل ما يك دسته هستند، بعضى اسباب را تحويل حمالها مىدهند و بعضى تا پاى كشتى همراه مىروند، و بعضى قبلًا در كشتى رفته، تحويل گرفته جمعآورى مىكنند، يك نفر نوكر ممكن نيست از عهده برآيد.
به اين حالت يكمرتبه جمعيت يك هزار نفرى با اسبابها و حمالها بحركت افتادند. نردبان كشتى هم كه به پاى اسكله آويزان كرده بودند، عبارت از قطعه طناب آهنى بافته است، كه توسط پلههاى باريك چوبى به هم متصل شده، معلوم است در چنين حالى با اخلاق عمومى چه پيش مىآيد.
بستههاى اثاثيه بود كه به زمين مىخورد و خورد مىشد، يا از نردبان مىافتاد و در شط غرق مىگرديد! حمالها بودند كه اسباب به سرقت مىبردند! بيچاره مسافرين «ترك» و «خراسانى» و غيره بودند كه به واسطه عدم آشنائى به زبان و نظامات محلى، مبتلا به شلاق پليس مىشدند، فرياد و همهمه از هر طرف بلند بود، يكى اسبابهايش مفقود شده بود، يكى رفيق خود را گم كرده بود صدايش مىكرد، يكى با حمّال در مشاجره بود، ديگران روى سطحه كشتى براى جا گرفتن نزاع مىكردند.
بالأخره طرف مغرب تمام مسافرين سوار شده بودند، و ما هم همانطور كه «حاج سيد جعفر» گفته بود محل خوبى در عرشه برايمان تهيه كرده بود، زحمات شاقه امروز و گرمى هوا و تحمل صدمات، به قدرى مسافرين را خسته و فرسوده كرده بود، كه هركس در جاى راحت يا
ناراحت خود افتاد و خوابيد، براى سه ساعت از شب كه من از اداى فريضه در كنار ساحل خلاص شده، بالاى كشتى آمدم صدا از احدى بلند نمىشد، تمام مسافرين به خواب سنگين رفته بودند من هم استراحت كردم.
امروز سهشنبه سوم ذىالقعده، مطابق «بيست و نهم سرطان»، اول طلوع آفتاب در حالتى كه مسافرين بعضى بيدار و اغلب هنوز خواب بودند كشتى به حركت افتاد، اتفاقاً يك دستگاه كر آهنى ما تهيه كرده بوديم معادل هشتاد روپيه مصارف آن تا پاى كشتى شده بود شب از خستگى و تنبلى بالا نياورديم صبح هم مجال نشد، در همان ساحل جا ماند و ما رفتيم.
هر چه كشتى جلو مىرفت «شطالعرب» عريضتر مىشد، بعد از دو ساعت رسيديم به مصبّ (1)«شط كارون» كه از خاك «ايران» مىآيد، شهر «محمّره» كنار آن است دست چپ ما همه جا خاك «ايران» است كه صحرا و ويرانه است، دست راست تماماً باغات و اراضى مزروعه است كه از توابع «بصره» مىباشد، بعد از دو ساعت ديگر «شطالعرب» تمام شد وارد «خليج فارس» شديم خاك به قدرى از نظر دور شد كه ساحل به زحمت ديده مىشد، تا اينكه به كلى هر چه اطرافمان مىديديم آب بود، و تا سه چهار ساعت ديگر آب گلآلود «شطالعرب»، در خط مستقيمى از آب صاف دريا تشخيص داده مىشد، اما براى دو سه ساعت به غروب آن رنگ هم از ميان رفت و آب شط در آب دريا محو و مستهلك گرديد،
1) 1- محلّى كه آب رودخانه وارد دريا مىشود.
امروز هوا علاوه بر گرمايش، خيلى عفونى هم شده بود، به مسافرين بد گذشت و غالباً مبتلا به خارش بدن و كهير شدند.
و هرچند از موقع ورود به «بصره» تا حال، هوا هميشه ابر و مه داشت و آفتاب كمتر ديده مىشد، لكن امروز از طرف غروب به بعد، ابرها غلظت كردند و هوا به قدرى حبس و گرم شد، كه با عفونت مختصه «خليج فارس» دست به هم داده، تنفس آزاد را هم از مسافرين سلب كردند و «زوجه حاج مشير كرمانى» با آنكه «فرست كلاس» (1)اول منزل داشت، و آن درجه اول از منازل كشتى است و داراى بادزنهاى متحركه با قوّه برق است به رحمت ايزدى پيوست، و جنازه او را پس از تغسيل و تكفين به دريا انداختند از قرار مذكور اين قربانى اول كشتى ما است و دنباله آن دراز است و هر روز چند نفر ديگر بايد تلف شوند.
امروز چهارشنبه چهارم ذىالقعده، مطابق «سىام سرطان»، صبح از محاذات «بوشهر» گذشتيم، فوراً هوا تغيير كرد، عفونت و گرمايش كمتر شد، تمام سطحه كشتى را هم عملهجات آن شستشو كردند و ضد عفونى نمودند و هرچه پيش رفتيم هوا لطيفتر و خنكتر شد، بعد از ظهر به بعد نسيمى گرفت كه متدرجاً مبدّل به بادهاى شديد گرديد، دريا هم كولاكى و متلاطم شد، امروز همهجا ماهىهاى بزرگ و حيوانات مهيب بحرى، به شكل خوك و گوساله و غيره ديديم كه به سرعت زياد همراه كشتى مىآمدند، و گاهى از آب در هوا جستك مىزدند، مرغهاى سفيد بسيارى
1) 1- بهترين نقطه كشتى و محلّ ويژه.
در هوا پرواز مىكردند، معلوم است كه از سواحل مجاوره براى صيد آمدهاند، اين مرغها روى آب هم مىنشسته و امواج دريا آنها را بالا و پائين و اين طرف و آن طرف مىبرد تماشاى خوبى داشتيم.
طرف عصر هوا هرچند خنك شده بود لكن به قدرى مرطوب بود كه لباسها به بدن چسبيده بود، يك نفر مسافر ترك خلخالى هم امروز مرحوم شد جنازهاش را به دريا انداختند خداوند ترحم فرمايد.
امروز پنجشنبه پنجم ذىالقعده مطابق «سى و يكم سرطان»، صبح تا ظهر حالت دريا و هوا مثل روز گذشته بود، طرف دست راست «بحرين»، و طرف دست چپ «بندر عباس» و جزائر متعلقه به ايران بود، از آنها گذشته در «تنگه هرمز» از هر دو طرف ساحل نمودار بود، مقارن ظهر وارد «بحر عمان» شديم، كولاك و تلاطم دريا شدت كرد، و عفونت هوا برطرف شد لكن رطوبتش باقى بود، اغلب مسافرين تنشان دانههاى قرمز بيرون زد، در حدود مغرب يك نفر مسافر ترك ديگر، زندگانى را وداع گفت و جنازهاش طعمه حيوانات بحرى گرديد!
شب را به مناسبت ليله جمعه و انقلاب شديد دريا، غالب مسافرين اشتغال به تضرع و زارى و توسل به ائمه طاهرين داشتند.
امروز جمعه ششم ذىالقعده مطابق «اول اسد»، ابرهاى آسمان بر ضخامت و غلظت خود افزودند، مِه به درجهاى اطراف را احاطه كرد كه مثل شب تار شده بود و درست كسى، كسى را نمىديد، طرف عصر
بادهاى شديدى از طرف جنوب يعنى دست راست ما وزيدن گرفت، و هر چند مِه غليظ تخفيف يافت، لكن ضربات امواج كوه، پيكر كشتى را مثل گاهواره پهلو به پهلو مىكرد. مسافرين به روى يكديگر مىافتادند و نماز را ايستاده نمىشد بخوانند و غالباً مبتلا به اسهال و استفراغ شدند، سه نفر هم فوت كردند كه جنازه آنها پس از تغسيل به دريا انداخته شد.
از قرارى كه مىگويند اين حالت دريا همان برساتى است كه معروف است، لكن بارندگى آن باقى است، شب هوا سرد شد و بالاپوش به درد مىخورد و براى خوابيدن محتاج به لحاف شديم.
امروز شنبه هفتم ذىالقعده مطابق «دوم اسد»، اوضاع و احوال مثل روز گذشته بود، لكن باد از جلو كشتى يعنى سمت مشرق مىوزيد و ضربت امواج به سينه كشتى مىخورد، كشتى هم گاهى از آن كوههاى آبى بالا مىرفت، گاهى در يك دره از درههاى آبى سرازير مىشد، من مدتى در بلندترين و جلوترين نقاط كشتى تماشا مىكردم، و با چشم اندازه گرفتم درست به قدر هفت هشت ذرع جلو و عقب كشتى نسبت به يكديگر ارتفاع و انخفاض (1)پيدا مىكردند، معذلك اين حالت كشتى، به مسافرين كمتر از حالت پهلو به پهلو صدمه مىزد.
طرف عصر از سرعت سير كشتى كاسته شد عملهجات گفتند: براى اين است كه شب به ساحل «كراچى» نرسيده باشد، ظاهراً همينطور بود شب را كشتى با كمال تأنى در حركت بود، امروز يك نفر بيشتر فوت نشد!!
1) 1- پايين رفتن.
يكشنبه هشتم ذىالقعده مطابق «سوم اسد»، اول آفتاب مرغهاى سفيد زيادترى ظاهر شدند، بعد از دو سه ساعت به ساحل «كراچى» رسيديم، كشتىهاى فراوان در كنار سواحل طبيعى ميان دريا لنگر انداخته بودند، لكن كشتى ما چون پستى و دولتى بود، رفت تا پاى اسكله كه با الوار و چوبهاى خيلى قطور ساختهاند، خطوط آهن با اسبابهاى جرثقيل در روى اسكله بنا شده است كه براى نقل مالالتجاره از كشتى به واگونها يا بالعكس خيلى آسان است، مسافرين نيمه جان كشتى ما، از روى عجله و براى فرار، اسبابها را توسط طناب پائين مىكردند و در طرادهها جا مىدادند، و اغلب طناب از دست درمىرفت و اسبابها در آب مىريخت.
بعد از يك ساعتى، يك نردبان چوبى از كشتى به اسكله پائين كردند، مسافرين با كمال راحتى پياده شدند، اتومبيلها و درشكههاى زياد براى مسافرين، و دوچرخه و گارىهاى فراوان براى حمل اسباب آنها حاضر بود.
حوالى ظهر رسيديم به مسافرخانه، بيچاره يك مسافرى در زير خورجينش افتاد و مرد، اين مسافرخانه كه در زمين مسطحى متصل به شهر ساخته شده، عبارت است از چندين سلسله اطاقهاى مجاوره متصله و از مشرق به طرف مغرب ممتد است و مابين هر سلسله اطاق با سلسله ديگر، كوچهاى به عرض پنج شش ذرع تعبيه شده، (1)كه درواقع هر اطاقى شمالًا و جنوباً به كوچه نگاه مىكند و در مشرق و مغربش اطاق است، كف
1) 1- ساخته شده.
اين اطاقها با زمين مساوى است و سقفش با خاك و سفال پوشيده شده است، اطراف آن هم از طرفى پنجره و شبكههاى چوبى است، كه براى جريان هوا خيلى خوب است، در نهايت شمالى اين اطاقها، يك مصطبه (1)وسيعى به ارتفاع يك وجب از زمين براى نماز خواندن ساخته شده، كه در يك سمت آن چندين شير منصوب است، و براى آب برداشتن و وضو ساختن خيلى راحت است، قدرى دورتر مستراحهاى زياد فرنگى ساختهاند، كه هر روزه كثافات آن در ظرفهاى مخصوصى برداشته مىشود، اين مسافرخانه گنجايش سه چهار هزار نفر بيشتر را ندارد، ما هم كه وارد شديم تمام اطاقها را مسافرين ديگر گرفته بودند.
ما در صحرا نزول نموديم اما وحشتى نداشتيم زيرا كه پليس مراقبت داشت، براى دو ساعت از شب گذشته از شدت خستگى و داشتن جاى راحتى افتاده و خوابيديم.
امروز دوشنبه نهم ذىالقعده مطابق «چهارم اسد»، (2)صبح كه از خواب برخواستيم حالتمان خوب نبود، رطوبت هوا ما را لخت كرده بود، براى دو سه ساعت از روز گذشته هوا كولاكى شد و باران سختى آمد و ما و ساير مسافرين بىمنزل، خواهى نخواهى رفتيم به اطاقهاى مسافرين سابق، و بعد از قطع شدن باران چندين دستگاه چادرهاى خوب آوردند و در صحرا براى ما برپا كردند، امورات مسافرخانه و مراقبت حال مسافرين،
از طرف دولت به يك نفر هندى موسوم به «شيخ عبدالقادر» مفوض است، مأمورين نظم و امنيت هم تحت فرمان و دستور او هستند، منازل هم براى مسافرين مجانى است.
طرف عصر توسط واگونى كه نزديك مسافرخانه عبور مىكند، رفتيم به تماشاى «باغ وحش» كه خيلى بزرگ است و در ظرف دو سه ساعت به كنار آن نمىتوان رسيد، تمام باغ مشجر به درختهائى است كه در «ايران» هيچ نديدهايم، فقط درخت گل ابريشم را شناختيم.
خيابانها به شكل نيمدايره ممتد است، و در كنار آنها يا قفسهاى آهنى براى حيوانات خاكى و هوائى، و يا درياچههاى مصنوعى براى جانوران آبى ساخته شده است. هزاران قسم حيوانات عجيب و غريب وحشى و اهلى، پرنده و چرنده بحرى و ذوحياتين و غيره، آنجا بود كه فقط اشكال و صور آنها را، در روى صفحات كتب تاريخ طبيعى ديده بوديم، و امروز اعيان خارجى آنها را با چشم مشاهده كرديم.
يك نفر «پيرمرد هندى» در باغ همراه مسافرين و تماشاچيان مىافتاد، و براى تفريح آنها، سازى شبيه به كمانچه مىزد، هركس مىخواست انعامى به او مىداد، اين چند ساعت گردش خوش گذشت.
مجدداً مراجعت به مسافرخانه كرديم، معلوم شد كه هر مسافرى را در اينجا بايد «آبله» بكوبند و إلّابليط كشتى به او داده نمىشود، و براى آبلهكوبى يك نفر «حكيم هندى» از طرف دولت موظف است.
امروز صبح سهشنبه دهم ذىالقعده مطابق «پنجم اسد»، چند دفعه خواستيم پيش «حكيم هندى» كه در يك اطاق نشسته برويم آبله بكوبيم
ممكن نشد، زيرا كه جمعيت ازدحام مىكردند و پليس با شلاق آنها را پس و پيش و داخل و خارج مىكرد، ما از بىدست و پائى يا تنبلى يا از ترس شلاق جلو نرفتيم و ظهر تعطيل كردند.
امروز يك كشتى ديگر هم از «بصره» وارد «كراچى» شد كه مسافرين آن تماماً عازم «بيتاللَّه» بودند، طرف عصر رفتيم به تماشاى شهر «كراچى». خيابانهاى خيلى قشنگى دارد كه طرفين آن پيادهرو سنگ فرش است، و در هر طرفى مغازهها و دكاكين خيلى شيك و قشنگ نوساز داير است، يك واگون شهرى از ميان خيابان مىگذرد كه با بنزين حركت مىكند، بناى مغازهها و عمارات مسكونى فوق آنها تماماً با سنگ و گچ و آجر است، در طى خيابان باغات و عمارات اعيانى زياد ديده شد.
بتكده كه تا به حال نديده بوديم اينجا ديديم، و آن را بتخانه مىگويند. و هرچند كسى حق ورود به آن را ندارد، لكن از جلو درب بتخانه كه شخص نگاه مىاندازد، بتها را مىبيند كه بعضى از آنها به شكل گربه و بعضى به شكل آدم ولى داراى شش دست و پا هستند، مخصوصاً در تمام بتخانهها بتها را قسمتى گذاشتهاند كه از جلو درب، خوب نمايانند.
«هندوها» تماماً يك خال قرمز يا زرد به روى پيشانى مىگذارند كه ما به الامتياز آنهااست و جوهرى كه با آن خال مىگذارند برگ درختى است كه با بول مادّهگاو عجين كردهاند!! در اين شهر مسلمان كم است و غالبشان هندو هستند.
شهر «كراچى» قديم از ميان رفته و بعضى خانههاى آن كه هنوز باقى
است، منزل فقرا و بلوچهاى نيمهوحشى است، شهر جديد به فرم و سيلقه اروپا ساخته شده، فقط بازارش از آثار و علامات مشرقزمين است، تمام شهر با چراغهاى برق روشن و به توسط لولههاى زيرزمينى مشروب مىشود، گفتند آب اين لولهها از يك آبانبارى كه در كوه ساخته شده مىآيد، درشكههاى اينجا تماماً با يك اسب حركت مىكند، دو اسبه معمول نيست.
گارىها و دوچرخهها عموماً با يك شتر يا دو رأس الاغ يا يك زوج گاو نر حركت مىكنند، زنها بچه خود را برخلاف وضع «ايران» از پهلو بغل مىكنند، دماغ و گوشهاى خود را با گوشوارههاى بزرگ نقره و طلا زينت مىكنند، اول شب تماشاى شهر عالىتر بود.
لكن زودتر به مسافرخانه برگشتيم، كورس اتومبيل و درشكه در «كراچى» خيلى ارزان است، و تمام شهر را با چند روپيه مىتوان گردش كرد.
شهر «كراچى» جنوباً توسط يك خط آهن به «بمبئى» و شمالًا به سرحدّات «ايران» متصل است، و مصنوعات و منسوجات در آنجا خيلى فراوان است، از ميوهجات سيب و انگور و انار ديديم، ميوههاى ديگرى هم بود كه اسم آنها را نمىدانستيم، انگورهاى اينجا عيناً از نوع انگورى است كه در «طهران» معروف به انگور كلاچه است، تصور مىكنم كلاچه محرف «كراچى» باشد يعنى انگور كراچى.
امروز صبح به هزار زحمت در اطاق حكيم هندى رفته آبله كوبيديم، و ورقه تصديقى دادند كه با تذكره به «شيخ عبدالقادر» سپرديم تا «چتى»
يعنى بليط كشتى براى ما پاره كنند، آبله كوبيدن را اينجا سوزن زدن مىگويند.
امروز بعضى مسافرين به حمام شهر رفتند و شكل آن از قرارى كه شرح دادند، يك دكانى است سلمانى، كه عقب آن دو سه زاويه دارد، در هر زاويه به ارتفاع نيم ذرع از زمين، يك شير آب گرم و يك شير آب سرد به ديوار منصوب است، و زير آن يك طشتكى گذاشته شده است، مشترى اول اصلاح سر و صورت را كرده، در يكى از زوايا عريان مىشود، و نشسته خود را شستشو مىكند و صابون مىزند.
چون وضعيت اينجا براى ما مطلوب نبود، و چنانچه مذكور گرديد صاحب حمامها هندو بودند، ما به همان شستشو در زير شيرهائى كه كنار مسافرخانه براى وضو ساختن مهيا شده است اكتفا كرديم.
در نزديكى مسافرخانه يك گودال آبى هم بود كه يك چشمه يا نهر سر پوشيده آب گرم، به قدرى كه دو سنگ آب داخل آن مىشد، چند دفعه هم به خيال آن كه اين آب، چشمه آب گرم طبيعى است در آن شستشو كرديم، اتفاقاً آب مزبور مثل ساير آب گرمهاى طبيعى عفونت هم داشت، لكن اخيراً معلوم شد كه فاضلاب كارخانه يخسازى است كه به توسط آن، آب دريا را تجزيه كرده با آب خالص و شيرين آن يخ مصنوعى درست مىكنند، و فاضل آن با مواد تلخ و شور در اين گودال مىآيد.
در كنار اين گودال آب هم، بعضى كلبههاى حصيرى و بناهاى خشتى است كه مسكن بلوچهاى نيمهوحشى است، امشب عده زيادى از مسافرين كابلى تا نيمههاى شب مشغول جمع آورى اسباب و اثاثيه خود بودند، كه فردا صبح با كشتى موسوم به «نيرنگ» حركت كنند.
امروز صبحِ زود، مسافرين كابلى به طرف اسكله رفتند، و طرف ظهر با كشتى «نيرنگ» حركت كردند براى «جده»، ما و جمعى ديگر در اطاقهاى آنها منزل گرفتيم، ساير مسافرين مشغول به سوزن زدن يعنى آبله كوبيدن بودند.
امروز يك دفعه ديگر به شهر رفته شب را به مناسبت ليله جمعه، مسافرين دسته دسته اشتغال به ذكر مصيبت و غيره داشتند، آقاى «آقا سيد محمّد واعظ كاظمينى» هم كه عازم «مكّه» است در مسافرخانه بساط نماز جماعت و موعظه خوبى برپا كرده بود.
امروز صبح جمعه سيزدهم ذىالقعده مطابق «هشتم اسد»، از طرف «شيخ عبدالقادر» اعلام شد كه چون عده مسافرين حاضر، از ميزان جمعيت معموله كشتى ديگر كه بايد حركت كند زياد است، بايد يكصد و بيست نفر با خط آهن بروند به «بمبئى»، كه از آنجا با حجازىهاى ديگر به «جده» بروند، همينطور يك عده از مسافرين «طهرانى» و غيرهم به اختيار خود با ماشين رفتند به «بمبئى».
امروز شنبه چهاردهم ذىالقعده مطابق «نهم اسد»، زمزمه مىشد كه يك كشتى بيشتر در ساحل «كراچى» نيست، و ديگر هم كشتى نخواهد آمد، و يك عده از مسافرين باقى خواهند ماند و تمام كسانى كه هنوز بليط كشتى نگرفته بوديم مضطرب شديم، و تا عصر بين خوف و رجا، از صدق و كذب قضيه برگزار كرديم شب خواستيم از «شيخ عبدالقادر» تحقيق كنيم، خودش حاضر نبود اجزايش هم فارسى نمىفهميدند.
امروز در نتيجه شورشى كه از طرف آزادىخواهان و استقلالطلبان «هندوستان» برپا شد، شهر به حال تعطيل بود، اعلان حكومت نظامى هم از طرف دولت داده شد و موجب مزيد تشويش و اضطراب مسافرين گرديد، اول غروب «شيخ عبدالقادر» آمد و در اطاق ادارى خود نشست و مسافرين را خواست كه چتىهاى كشتى آنها را با تذكره و پاس به آنها رد كند، و صبح با كشتى موسوم به همايون حركت كنند، خواندن اسامى و دادن بليطها مدتى طول كشيد، بالأخره ساعت چهار از شب شيخ اعلام كرد كه اين هزار نفر كه بليط به آنها داده شد، عدد جمعيت معمولى كشتى همايون است، باقىماندگان چون نمرات سوزنزنى آنها بعد از اين يك هزار نفر است بليط ندارند، و بايد به اوطان خود مراجعت كنند و كشتى ديگرى هم براى حركت به «جده» نداريم!
اين بيان كه با كمال خونسردى و لاقيدى و بىاهميتى از طرف «شيخ» ادا شد، مثل يك صاعقه آسمانى بود كه بر سر ما فرود آمد، كانّه خون در عروق ما منجمد شد و از حركت افتاد، ندانستيم ديگر چه بگوئيم و چه بكنيم، و هرچند بعضى از مسافرين به عجز و لابه افتادند و بعضى از شدت غضب و اوقات تلخى «شيخ» را مورد شماتت و بدگوئى قرار دادند، لكن شيخ ابداً متأثر نشد و باز تكرار كرد كه مسئلهاى نيست باقيمانده بروند به اوطان خود، و سال آينده بيايند به «مكه» بروند.
على كل حال در نهايت بهت و حيرت به منازل خود برگشته و تا صبح نخوابيديم، گاهى در درياى فكر و خيال غوطه مىزديم، گاهى با يكديگر مشاوره و چارهجوئى مىكرديم، گاهى هم با كمال حسرت نگاه به مسافرين كشتى همايون، كه مشغول بستن بار و بنه خود بودند مىنموديم
«حاج سيد جعفر» حملهدار، و «حاج سيد امين» پسر عمويش فقط وسيلهاى كه به نظرشان آمد اين بود كه فردا صبح برويم منزل «حاج عبدالغنى» نام و به او متوسّل بشويم، از قرار مذكور مشارٌاليه تاجرى است شيعه، و همهساله خيلى خدمت و همراهى با مسافرين و حجاج مىكند، تموّل و مكنت فوق العاده او موجب اعتبارش در نظر اولياى دولت است، و اين اعتبار را در طريق نوعپرستى و خيريت عمومى اعمال مىكند.
امروز از اول طلوع فجر مسافرين «جحاز همايون»، (1)شروع به حركت براى اسكله كردند، گارىها و درشكههاى زياد هم براى حمل و نقل خودشان و اسبابشان حاضر بود، و هرچند بايد خوشحال باشند لكن افسردگى باقيماندگان آنها را هم ملول و افسرده كرده بود، هركس با رفيق و آشناى خود مشغول وداع و گريه بود، «حاج ملا محمّد» حضرت عبدالعظيمى هم، براى ماندن من خيلى گريه و زارى مىكرد، و بليط خودش را با كمال صميميت و اصرار مىخواست به من بدهد بروم به كشتى سوار شوم قبول نكردم، لكن بعضى مسافرين از موقع استفاده كرده، بليط خود را كه يكصد و پنجاه روپيه گرفته بودند به مبلغ سيصد الى چهارصد روپيه به ديگران فروختند، يكى دو ساعت از آفتاب گذشته تمام مسافرخانه و محوطه آن خالى شده بود، فقط به قدر چهارصد مسافر باقى مانده بود كه تقريباً بيست نفر آنها شهرى، و بقيه دهاتىها و رعاياى «ترك» و «خراسانى» بودند.
1) 1- كشتى همايون.
بر طبق قرارداد ديشب ما شش هفت نفر، به راهنمائى «حاج سيد امين» كه زبان هندى مىدانست، و با «حاج عبدالغنى» آشنائى و سابقه داشت، سوار درشكه شده رفتيم به شهر، در حجره حاجى مزبور كه يك دستگاه بالاخانه و عمارت قشنگى بود و بادزنهاى متحركه، كه با قوه برق هواى آن را تلطيف و خنك مىكرد، شرح حال خود را توسط يك نفر از منشياناش كه فارسى مىدانست اظهار كرديم، در جواب گفت كه من ديروز از اين قضيه مطلع شدم، و با «شيخ عبدالقادر» و قائممقام شهر كه هندى است، مذاكراتى كردم ولى نتيجه نبخشيد، و مجدد دستور داد كه شما برويد پيش فلان انگليسى (اسمش را فراموش كردهام) كه والى «كراچى» و مضافات آن است، و از «شيخ عبدالقادر» شكايت كنيد كه در اين چند روزه مكلف بوده يا تدارك «حجاز» بنمايد، يا مثل آن عده يكصد نفرى ما را هم بفرستد به «بمبئى»، يا لااقل حرف امروز را در ابتداى ورود به ما بگويد تا به فكر كار خود باشيم، نه آن كه ما را تا امروز كه بيست روز بيشتر به ايام حج باقى نمانده معطل كند، بعد گفت من هم يك ساعت ديگر با چند نفر به شما خواهم رسيد.
و موافق دستور مزبور از عمارت پائين آمديم كه برويم منزل والى شهر، در اين ضمن «مشهدى محمدحسين يراقچى» همسفر ما آمد و گفت، من به يك وسيله مىخواهم سوار همين كشتى شده بروم، و حالا براى وداع و خداحافظى با شما اينجا آمدهام، و اظهار نمود كه «آقا سيد ابوطالب ماهوتچى» همسفر ديگر ما هم، به طور قاچاق خود را داخل كشتى كرده است، مشاراليه را به خدا سپرديم و نارفاقتى رفقا موجب مزيد تحسر و تألم گرديد، بعد توسط سه دستگاه اتومبيل رفتيم دنبال مقصد
خود، چون «انگليسى» و «هندى» زبان نداشتيم، يك نفر شوفر اتومبيلچى را براى ترجمان معين كرديم، خانه حاكم در بيرون شهر بود.
بعد از يك ربع ساعتى آنجا رسيديم، اطلاع داديم كه چند نفر از محترمين حجاج وقت ملاقات براى عرض شكايتى مىخواهند، فوراً احضار نمود ديديم يك نفر «انگليسى» است كه با كمال تفرعن و تبختر، در تالار بزرگى جلوس كرده، ترجمان ما نيز نه درست مطالب ما را فهم مىكرد كه حالى كند، و نه سؤالات حاكم را درست به ما افهام مىنمود، من بدون اين كه هيچ احتمال بدهم حاكم مزبور «فرانسه» مىداند، به اشاره و اصرار آقاى «آقا سيد احمد» به زبان «فرانسه» سؤال كردم (آقا شما آيا فرانسه مىدانيد؟) حاكم متوجه به من شده جواب داد: بلى، قدرى مىدانم، و پس از شروع به صحبت گفت: آقا قدرى ملايمتر حرف بزنيد، زيرا كه «فرانسه» زبان امّى من نيست، و در مدرسه تحصيل كردهام و درست نمىفهمم.
جواب دادم اتفاقاً من هم ايرانى هستم، و «فرانسه» را در مدرسه ياد گرفتهام، و خلاصه حرفهاى من بعد از تذكار از دوستى و مودت قديمه ملت «ايران» و «انگليس»، و استحكام مبانى اين دوستى به وسيله معاهدات دو دولت، خصوصاً قرارداد اخير كه توسط رئيسالوزراء فعلى «وثوقالدوله» منعقد شده اين بود كه، جمعى از ايرانيان متحدين شما، از بلاد بعيده با تحمل مخارج گزاف و زحمات شاقه، صحرانوردى و درياپيمائى كرده، و در قلمرو مملكت شما وارد شدهاند، و براى وصول به مقصدشان كه «مكّه» است، و اجراى احكام و الزامات مذهبى آنها، بيست
روز ديگر و يك دفعه كشتى سوارى بيشتر باقى نمانده، آيا وظايف مهماندارى شما اقتضا مىكند كه «شيخ عبدالقادر» درباره آنها اين نوع رفتار كند؟ بعد شرح ورود به «كراچى» و آبلهكوبى و حركت مسافرين و باقيماندن خودمان و امر «شيخ عبدالقادر» به مراجعت را داده، اضافه نمودم كه بعضى مردها در «كشتى همايون» سوار شدهاند، كه عيالات آنها مانده و عكس آن نيز شده است، و غالباً بعضى رفقاى ما رفتهاند و خرجى همراهان با آنها است و بالعكس.
در اين موقع حاكم از اين كلمات متأثر شده، لبهاى خود را مىگزيد، بعد يك ورقه سفارشنامه از «مستر كاكس»، «سفير انگليس» در «طهران» داشتم، پيش او گذاشتم بعد از خواندن گفت من مىتوانم اين چند نفر را كه مورد سفارش و توصيه هستند، با همين كشتى حركت بدهم، گفتم هيچكدام راضى نيستند و تمناى اعزام تمام را مىنمايند.
در اين ضمن «حاج عبدالغنى» به موجب قولى كه داده بود آمد، و يك نفر پيرمرد ريشسفيد معمم، و يك نفر ديگر با عمامه زربفت همراه مشاراليه بودند، اما آن دو نفر را مقدم بر خود مىداشت، و حاكم نسبت به شخص اخيرالذكر خيلى احترام و تجليل كرد، و به زبان «هندى» مشغول صحبت شد. اتفاقاً شيخ پيرمرد پهلوى من نشسته بود، و صحبتهاى آنها را به عربى براى من ترجمه مىكرد، و خود را «قاضى مسلمين كراچى»، و آن ديگرى را يكى از راجهها و شاهزادگان «هندوستان» معرفى نمود.
خلاصه صحبتهاى آنها با حاكم همان زمينه مذاكرات ما بود. بعلاوه شخص راجه گفت: هرگاه تهيه كشتى براى اين مسافرين ننمائيد، من خود
يك دستگاه كشتى فوراً خريدارى مىكنم، و آنها را حركت مىدهم، و چنانچه وهنى به حكومت وارد شود مسئول نخواهم بود.
مجدداً حاكم به زبان «فرانسه» گفت: اشخاص مورد سفارش «مستر كاكس» را من حاضرم با «كشتى همايون» حركت بدهم. جواب دادم آنها راضى نيستند و استدعاى مساعدت با همه مسافرين را مىنمايند، گفت كشتى كه موجود نيست، چهارصد نفر هم كه نمىشود بر جمعيت معمولى «حجاز همايون» افزود، پس تكليف چيست؟ من اين بيان را براى رفقاى خود ترجمه كردم. فوراً آقاى «آقا سيد احمد» گفتند: تكليف اين است كه عجالتاً «كشتى همايون» توقيف شود تا فكرى به حال ما كنند. به محض آن كه اين جواب را براى حاكم ترجمه كردم فكرى كرد گفت صحيح است.
تلفن را از روى ميز برداشت و به اسكله مخابره كرد «كشتى همايون» تا وصول دستور ثانوى توقيف باشد.
ضمناً يك صورت تلگراف نوشت و گفت به «بمبئى» تلگراف مىزنم، و كسب تكليف از حكومت مركزى نموده تا دو ساعت به غروب در مسافرخانه جواب به شما مىرسانم، بعد از اظهار تشكر و خداحافظى از عمارت بيرون آمديم.
در خيابان مسافرين را ديديم كه به حال اجتماع به خانه حاكم مىآمدند، و «حاج عبدالغنى» به مناسبت نظامى بودن شهر گفت: اين جمعيت را متفرق كنيد و در مسافرخانه منتظر جواب تلگراف باشيد، به همين ترتيب رفتار كرده به مركز خودمان برگشتيم، لكن اين اقدامات و مذاكرات ابداً ما را اميدوار نمىكرد، و يقين داشتيم كه امسال از زيارت
«بيتاللَّه» محروم شدهايم.
«مشهدى محمّدحسين» همسفر ما چون نتوانسته بود راهى به كشتى پيدا كند، از اسكله برگشت و خبر توقيف حجاز را آورد. ضمناً «حاج سيد جعفر» حملهدار هم از كشتى پياده شده پيش ما آمد و گفت: من براى شما چند نفر مذاكره سرى با كاپيتان كردهام بليط حاضر است بيائيد سوار شويد و به ديگران كارى نداشته باشيد لكن، ما قبول نكرديم. بهعلاوه جمعيت «خراسانى» و «ترك» از مذاكرات محرمانه «حاج سيد جعفر» با ما سوءظن بردند، و از گوشه و كنار جمع شده ما را در اطاق محاصره كردند، و با حالت گريه و زارى و بلكه تهديد، گفتند ممكن نيست بگذاريم شما از اين اطاق خارج شويد تا تكليف ما معلوم شود!
«حاج سيد جعفر» مأيوسانه به كشتى برگشت و تا دو ساعت به غروب خبر نرسيد، ما به كلى مأيوس شديم و ضمناً اشتغال به ذكر مصائب «حضرت سيدالشهداء» و توسل به «ائمه طاهرين»، و قرائت حديث شريف كسا داشتيم، ضجه و ناله و گريه و زارى از هرطرف برپا بود.
تا آن كه درست در خاتمه روضه «آقاى سيد احمد» جناب «آقا ميرزا محمّدعلى طهرانى عينكچى» از در درآمد، و با كمال عجله پاكتى به من داد و گفت ببينيد چه نوشته! من بدون آنكه عنوان پاكت را ملاحظه كنم فوراً آن را باز كردم، به زبان انگليسى كه فقط خواندن آن را مىدانستم و از تكلم عاجز بودم نوشته بود: « «آقاى شيخ عبدالقادر» موافق تلگراف واصله، «حجاز نورانى» براى باقيماندگان حجاج معين شده، آنها را به اسرع اوقات به «بمبئى» حركت دهيد، كه با دويست نفر باقيماندگان حجاج آنجا، به طرف «جده» حركت كنند». همين كه مضمون كاغذ را ترجمه كردم، يكمرتبه صداى خنده و فريادهاى مسرتآميز از جمعيت
بلند شد، و يك محفل گريان نالان محزون و ماتمزده، مبدل به يك محيط خنده و فرح و شادمانى گرديد.
عكامها (1)و شاگرد عكامها و بعضى مسافرين درست مشغول رقصيدن و بشكن زدن و تصنيف (2)خواندن شدند، و به قدرى صدا در صدا پيچيد كه نتوانستيم آنها را آرام كنيم، كاغذ را گرفتند و به همين حال رفتند درب اطاق «شيخ عبدالقادر»، و مجالى ندادند كه من عذر باز كردن پاكت را، كه بعد فهميدم به عنوان او بوده است بخواهم. در هر حال شيخ دستور داد كه كارها و بارهاى خود را شبانه مرتب كنيد كه صبح بايد حركت كرد.
به همين طريق عمل كرديم و ساعت چهار از شب، شيخ آمد و تذكرهها و جوازهاى ما را رد كرد و گفت، از اينجا تا «بمبئى» با ماشين يا كشتى مجاناً خواهيد رفت، و بليط كشتى نورانى را در «بمبئى» بايد بگيريد، و از اسكله خبر رسيد كه «كشتى همايون» طرف غروب به راه افتاد و رفت، معلوم شد كه حاكم توقيف آن را همان ساعت مرتفع نموده، ما بعد از دو روز و دو شب بيخوابى و دوندگى، امشب ساعت شش از شب به خواب راحتى رفتيم.
امروز سه شنبه هفدهم ذىالقعده مطابق «دوازدهم اسد»، صبح اول آفتاب، دوچرخه و گارىهاى زياد در مسافرخانه حاضر شد، و هر دسته از مسافرين اسبابهاى خود را، در يكى از آنها جا دادند و حاضر و قبراق
آماده حركت شدند.
مدتى حال بر اين منوال گذشت و خبرى نيامد. ظهر شد و نهار خورديم باز هم اجازه حركت نرسيد. چند نفر نزد «شيخ عبدالقادر» رفته علت تأخير را پرسيديم، گفت: انتظار ورود يك كشتى پستى را داريم كه از «بصره» برسد و فوراً شما را به «بمبئى» حركت بدهد، و اگر نرسيد شما بايد با ماشين غروب حركت كنيد، چيزى كه هست اين كشتى پستى هرگاه بيايد، يك روز شما را به «بمبئى» مىبرد، ولى ماشين چون در شهرها معطل مىشود و راهش مستقيم نيست دو سه روز طول خواهد داد تا به «بمبئى» برسد.
درست چهار ساعت به غروب داشتيم كه «شيخ عبدالقادر» به مسافرخانه آمد و اجازه حركت داد، يكدفعه تمام گاريها كه حاضر و آماده بودند به حركت افتادند، و غالب مسافرين با مجانى بودن گاريها سوار درشگه و اتومبيلهاى كرايه شده، به طرف اسكله رفتند.
دو ساعت به غروب مانده تمام مسافرين آنجا حاضر بودند و يك نفر آمد و به هر مسافرى يك بليط كشتى داد كه رويش (ده روپيه) نوشته شده بود، و از قرارى كه نقل مىكردند قيمت تمام چهارصد بليط و كرايه گارىها را شخص «حاج عبدالغنى» داده بود، «حاج رمضان» نام كه از محترمين «كراچى» و شيعه است، و فارسى را شيرين حرف مىزند امروز خيلى خيلى به ما اظهار محبت و دلجوئى مىكرد، محبتهاى او و بالخصوص «حاج عبدالغنى» فراموشنشدنى است.
بارى براى يك ساعت به غروب گفتند: بسماللَّه و با آن كه كشتى حاضر، پستى بود در كنار اسكله نيامده بود، به قدر يك ميدان دور از ساحل لنگر انداخته بود و ما مجبوراً بايستى توسط قايقها به پاى كشتى
برويم، باران نمنم شروع به باريدن كرد، باد تندى هم بنا به وزيدن نمود، ما سوار قايق شديم و دريا طوفانى گرديد، و امواج به جوش و خروش افتادند، از اين همه قايق كه به روى آب حركت مىكرد، فقط معدودى كه در قله امواج بودند ديده مىشدند، بقيه در پستىهاى آب ناپديد بودند.
دقيقه به دقيقه بعضى قايقها به روى موج مىآمدند و مرئى مىشدند، بعضى ديگر سرازير در گودالها و ناپديد مىگرديدند، و قايق را كه شخص در جلو خود مىديد سرازير مىشود، يقين مىكرد كه در آب دريا غرق شد، ليكن پس از چند دقيقه مىديد همان قايق خود را از لابلاى موجها بيرون مىكشد.
اغلب مسافرين از شدت وحشت، دست به جلو چشمها گذارده، واللَّه و لبّيكشان بلند، و تضرع و استغاثه مىكردند، و كلمه شهادتين بر زبان جارى مىساختند، من خيلى كمتر از ديگران متوحش بودم و تماشاى صعود و نزول قايقها، و قيافههاى رنگپريده مسافرين را مىنمودم. بارى به اين كيفيت به پاى كشتى رسيديم، و چون صد نفر مسافر بيش نبود، به زودى همگى سوار شدند، لكن كشتى مهلت نداد كه مسافرين يكديگر را ببينند و اسبابهاى خود را جمعآورى كنند.
اول غروب آفتاب كه آخرين مسافر بالا آمد نردبان را برداشتند و كشتى به حركت افتاد، باران و باد هم شدت كرد و دريا بر انقلاب و تلاطمش افزوده و كشتى به قسمى پهلو به پهلو مىشد، و آنقدر به سرعت مىرفت كه هركس بهر حال و در هر محلى بود افتاد، و تا صبح كسى خبر نداشت، من هم بعد از خواندن نماز مغرب و عشا بدون غذا خوردن بىحال شده و در گوشه خن كشتى خوابيدم.
امروز چهارشنبه هيجدهم ذىالقعده مطابق «سيزدهم برج اسد»، صبح بعد از خواندن نماز، رفقاى خود را صدا زدم نتوانستند برخيزند، فقط «آقا ميرزا آقا بزرگ» بلند شد و خواست حركت كند، دوباره به زمين خورد و افتاد براى دو ساعت از روز گذشته من در تمام خَنها (1)و سطحه كشتى گردش كردم، ده نفر بيشتر سر پا نديدم، مابقى مسافرين تماماً افتاده و غالباً مبتلا به مرض «داءالبحر» كه عبارت از انقلاب مزاج و قى و اسهال است بودند، و اسباب و اثاثيه مسافرين كه به طور نامضبوط، اين طرف و آن طرف و در هر گوشه و كنار سطحه كشتى ريخته بود، به قدرى باران خورده بود كه يكپارچه آب بود، و قابليت استفاده نداشت.
بيچاره «حاج ابوالحسن» مستخدم خودمان، مثل موش آبكشيده شده بود، باران قطع شده بود لكن تلاطم و انقلاب دريا باقى بود، به «حاج ابوالحسن» دستور دادم كه آش رقيقى طبخ كند كه براى نهار رفقا به مصرف برسد، دوباره برگشتم به جايگاه خودمان در گوشه خن تنها نشسته، مشغول نوشتن يادداشتهاى چند روزه شدم.
مقارن ظهر بالاى سطحه رفتم كه به «حاج ابوالحسن» بگويم نهار بياورد ديدم بيچاره افتاده است، و چند نفر پاى او را مىبندند، معلوم شد حركت كشتى منقل آتش را به روى پاى او پرت كرده و سوزانيده است.
باران مجدداً در نهايت شدت باريدن گرفت و گاهگاه امواج دريا در سطحه كشتى مىريخت، كشتى هم با كمال تهور و چابكى با برسات (2)دريا
و امواج كوهپيكر دست به گريبان بود، نه باد و باران طوفانى، نه ابر و مه ظلمانى، هيچيك او را از كار باز نمىداشت بلكه ساعت به ساعت بر سرعت خود افزوده، مانند يك حيوان بحرى در آب غوطه مىزد.
رفقاى من و اغلب مسافرين نهار نتوانستند بخورند، و جملگى بىحال و مدهوش افتاده بودند، بالجمله امروز و امشب تغييرى در اوضاع و احوال داده نشد، هوا هم يك ساعت مىباريد ساعت ديگر آرام مىگرفت، و عموماً صدا از احدى بلند نمىشد من هم پس از اداى فريضه و صرف شام خوابيدم.
امروز پنجشنبه نوزدهم ذىالقعده مطابق «چهاردهم اسد»، صبح دريا نسبتاً آرام شده بود، مسافرين غالباً بهوش و حواس آمدند، صبح چاى و ظهر نهار توانستند بخورند، و از حال يكديگر استخبار مىكردند، تا ظهر دو سه مرتبه باران رگبار آمد ولى از ظهر به بعد هوا درست آرام گرفت، كشتى هم از سرعت سيرش كاسته شد.
ديروز و امروز سواحل هندوستان در اغلب نقاط، در جانب يسار كشتى يعنى طرف مشرق نمودار بود، تقريباً يك ساعت به غروب مانده رسيديم به ساحل «بمبئى».
كشتى در كنار اسكله بسيار قشنگى ايستاد و با كمال راحتى از پلكان چوبى كه از ساحل برپا كردند پياده شديم، «خان صاحب» پسر «شيخ عبدالقادر» را هم ديديم كه با ما پياده شد، اسبابهاى ما را در اطاقهاى
گمركخانه گذاشتند و خودمان را با درشكه فرستادند به مسافرخانه، ورود ما به مسافرخانه اول مغرب بود.
اين مسافرخانه هيچ شباهتى به مسافرخانه «كراچى» ندارد و عبارت است از يك صحن وسيعى [است كه دور تا دور آن، عمارت بسيار قشنگ مستحكم دو طبقه ساخته شده است، و در جلو اطاقهاى هر دو طبقه، ايوان غلام گردش است، كه با كمال ظرافت و وسعت بنا شده و اطاقها را به هم مربوط نموده، و در يك كنار صحن مسجدى است كه نمازگاه مسافرين است، و يك قطعه تمثال «جعفر سليمان» بانى و واقف مسافرخانه به ديوار آن منصوب است، و براى وضو ساختن چندين شير آب تهيه شده است كه آب آن از كوه توسط لوله آهنى مىآيد.
بارى يك ساعت از شب گذشته سه دستگاه چراغهاى تورى زمينى آوردند و در سه طرف مسافرخانه گذاشتند، و كنار هر چراغى دو سه نفر نشستند. براى ملاحظه تذكرههاى مسافرين، و دادن بليط كشتى مسافرين، يكى يكى يا دسته دسته مىرفتند پاى يك چراغ، تذكره خود را ارائه داده امضاء مىكردند و به اصطلاح اينجا «قول مىكشيدند» بعد آن را مىبردند نزديك چراغ ديگر، به مأمورين ارائه داده بر طبق آن ورقه پاس مىگرفتند، سپس ورقه پاس را پاى چراغ ديگر برده نشان مىدادند و بليط كشتى مىگرفتند، و قيمت بليط يكسره تا «جده» نود روپيه بود، ولى ما و اغلب مسافرين، بليط دوسره به قيمت يكصد و پنجاه روپيه گرفتيم، و براى ساعت چهار از شب گذشته تمام مسافرين كارشان تمام شده بود.
يك نفر از اجزاى گمركخانه، موسوم به «حاجى جوهر» كه
شيعىمذهب بود و زبان فارسى را خيلى شيرين تكلم مىكرد، از ابتداى پياده شدن از كشتى با ما همراه بود و در راهنمائى و اظهار خدمت، و حالجوئى و تسلى، (1)همه قسم كمك و مساعدت و بذل محبت مىكرد و مىگفت: حاكم كراچى، «خان صاحب» پسر «شيخ عبدالقادر» را مأمور كرده كه شما را در «كشتى نورانى» سوار كرده رسيد بگيرد و برگردد، و حكمى نوشته است كه شما را به اسرع اوقات به «جده» برسانند و از تمام تكليفات و تحميلات مسافرتى، از قبيل تفتيش گمركخانه و قرنطينه و غيره معاف باشيد، اين است كه شما را امشب در اطاقهاى گمركخانه نگاه نداشتند، و كميسيونهاى سهگانه از «قونسولخانه ايران» و «نظميه شهر» و «كمپانى كشتيرانى»، براى قول كشيدن تذكرهها و دادن ورقه پاس، و پاره كردن بليط كشتى در مسافرخانه فرستادند، والا معمولًا مسافر بايد تمام اسباب و اثاثيه خود را، در گمركخانه نشان بدهد و براى ارائه دادن تذكره در «قونسولخانه» و گرفتن پاس از «نظميه»، و خريدارى بليط از اداره كمپانى چند روز وقت و مقدارى دوندگى و معطلى لازم دارد.
بارى مسافرين بعد از چند روز ناراحتى و صدمات، امشب را در كمال آسايش و خوشوقتى استراحت كرده خوابيدند، من خوابم نمىبرد و ساعت شش از شب برخواسته به خيال تماشاى شهرى كه فردا صبح بنا هست از آن حركت كنيم بيرون آمدم.
1) 1- اظهار خرسندى، همدردى و ارآمش دهى.
«مشهدى هادى» ميوهفروش «طهرانى» هم، به همين خيال كنار خيابان ايستاده منتظر رفيقى بود. با هم يك درشكه گرفته از مسافرخانه كه در محله موسوم به «وارى بندر» است حركت كرده، و تا دو سه ساعت در خيابانهاى عريض و قشنگ شهر گردش مىكرديم، و تمام خيابانها و تمام مغازهها و عمارات طرفين آن، عموماً شش و هفت طبقه است با چراغهاى الكتريك، هنوز هم مثل روز روشن بود.
كرورها (1)جمعيت تا نيمه شب مشغول گردش و آمد و شد بودند، اتومبيلها و درشكهها و واگونهاى برق هم «لا تُعدُّ ولا تُحصى (2)
حركت مىكردند، هر چند قدم فاصله، صداى ساز و آواز و رقص و موزيك از تماشاخانهها و تئاترها و غيره بلند بود.
قسمت تحتانى عمارات طرفين خيابانها تمام عبارت از مغازهها و دكاكين و دارالتجارهها بود، كه تا آنوقت شب مشغول كار و داد و ستد بودند، در محله شيعهها هم كه «مغول محلّه» مىگويند گردش كاملى كرديم مسجد عالى و باشكوه آن را هم كه به «مسجد مغول» معروف است ديديم و قدرى مرباى بالنگ بسيار معطر اعلى، جهت آقاى «آقا سيد احمد» كه مريض شده است خريده به مسافرخانه برگشتيم و خوابيديم.
امروز جمعه بيستم ذىالقعده مطابق «پانزدهم برج اسد»، صبح پس از صرف چاى و اداى فريضه، مسافرين توسط درشكه و اتومبيل براى
اسكله حركت كردند، آنجا در يك محوطه بزرگى كه با آهن، مسقف و تمام اطراف آن پنجره و شبكههاى آهنى است جمعآورى شدند، اين محوطهها را قفس مىگويند و واقعاً اسم بامسمائى است، بعد آنها را منظماً صفبندى كردند، دكتر دولتى آمده نبض و قيافه آنها را ديد كه مبادا مريض در آنها باشد، ولى بحمداللَّه به مسامحه برگزار كردند و متعرض كسى نشده، بعد مميزين كمپانى آمدند بليطها را كه در دست صاحبانش بود ديده، نصفه آن را كه متعلق به رفتن بود پاره كرده گرفتند، و نصفه ديگر را كه متعلق به مراجعت بود پس دادند.
بعد از يك طرف قفس خانه، دربى به طرف اسكله باز كرده مسافرين را به سوار شدن كشتى دلالت كردند، حمالهاى زياد هم جهت حمل و نقل اسباب حاضر بودند، تا ظهر تمام كارها مرتب شده و مسافرين هر دسته در جائى منزل گرفتند، كسبه دورهگرد نانهاى خوب و نارنگى و پرتقال و انبه تازه، و موز و غيره پاى كشتى آورده مىفروختند، مسافرين همگى از آنها خريدند.
ديشب و امروز چندين مرتبه بارانهاى تند آمد و قطع شد، و با اين كه نيمه «برج اسد» و به اصطلاح «قلبالاسد» است، و شهر «بمبئى» تقريباً تحت «خط استوا» واقع است، هوا خوب و خنك بود و لطافت فوقالعادهاى داشت و از قرارى كه نقل كردند سه ماه «سرطان» و «اسد» و «سنبله»، فصل زمستان اينجا است، و ايام برسات هم كه به معنى شدت بارندگى است، مطابق با اين سه ماه است، كثرت مركبات و ميوهجات زمستانى، مصدّق اين حرف و موجب قبولى آن است، در حالتى كه اين ايام هواى ايران ما، در غايت گرمى و نهايت خشكى است.
ص: 136
خلاصه يك عدّه دويست نفرى، از حجاج «كابلى» و «بخارائى» و غيرهم، بعد از ما سوار كشتى كه موسوم به «نورانى» است و ما به نام آن در «كراچى» تفأل زديم و موجب اميدوارى ما شد گرديدند، اين كشتى خيلى بزرگ است و به قدر دو هزار نفر مسافر گنجايش دارد، اما مثل دو كشتى سابق پستى نيست، بلكه تجارى است و سرعت سير آنها را ندارد و مىگويند پانزده روزه به «جده» مىرسد، و تا ايام حج كه ما بايد در «مكه» باشيم تقريباً هيجده روز بيشتر مجال نيست، كه دو سه روز آن هم بايد صرف رفتن از «جده» به «مكه» بشود. خداوند خودش ترحم فرموده و ما را به مقصد و مقصود مقدّس برساند.
بالجمله سه ساعت به غروب مانده جهاز حركت كرد و مدتى به ملايمت مىرفت، حوالى غروب وارد اقيانوس شد باران شديدى گرفت، و امواج دريا به جنبش افتادند، هوا هم خيلى سرد شد، بيچاره مسافرين از وحشت منظره دريا و سرماى سخت، در گوشه و كنار خنها جاى گرفته بعد از نماز و طعام خوابيدند.
امروز شنبه بيست و يكم ذىالقعده مطابق «شانزدهم اسد»، موقع نماز صبح باران به شدت مىباريد، و براى دو ساعت از روز گذشته شروع به تقسيم آب خوردن شد، در كشتىهاى سابقه، آب شيرين آشاميدنى فراوان بود، و در هر موقع مسافرين مىتوانستند به قدر كفايت آب از شيرهاى منصوبه به ديوار بردارند، لكن در اين كشتى ساعت معين از صبح، آب شيرين را قسمت مىكنند و بهر نفرى به قدر يك من تبريز بيشتر نمىدهند.
بعد از ظهر هم يك مرتبه ديگر رگبار شديدى گرفت و ما به وسائلى
در عرشه جا گرفتيم، و قرار شد هر نفرى ده روپيه به يك صاحب منصب كشتى، كه آن محل مختص به او، يعنى ايوان جلو اطاق مخصوص او بود بدهيم. شب را با آن كه برسات شديد بود و كسانى كه روى سطحه منزل داشتند زير باران خيس شدند، جاى ما خيلى راحت بود و در كمال آسودگى خوابيديم.
امروز يكشنبه بيست و دوم ذىالقعده مطابق «هفدهم اسد»، صبح پرندههاى زيادى به قدر گنجشك نمودار شدند كه هم پرواز و طيران مىكردند، هم مدتى روى آب مىنشستند و هم به زير آب مىرفتند، ممكن است در اين نزديكىها يك جزيره بوده باشد.
طرف صبح تا ظهر حال دريا و مسافرين خيلى خوب بود، لكن از عصر به بعد بادهاى سختى مىوزيد، و حركت كشتى كه تا آن وقت از قدام (1)به خلف (2)بود تغيير كرد، و مبدل به حركت گاهواره يعنى از يمين (3)به يسار (4)شد و احوال مسافرين عموماً منقلب گرديده بود و تا صبح اشتغال به تضرع و زارى و دعا داشتند. سرما هم شدت كرده بود و شخص با يك لحاف و روپوش گرم نمىشد.
امروز و امشب يك دفعه بيشتر باران نيامد و از قرارى كه عملهجات كشتى مىگويند هرچه از سواحل «هندوستان» دور، و به حدود
«جزيرةالعرب» نزديك شويم باران كمتر مىشود، امشب در حدود ساعت پنج و شش از شب صداى فرياد و فغان زيادى شنيده شد از عرشه به سطحه پائين آمده تفحص كرديم، معلوم شد حجاج كابلى مشغول دعا و تضرعاند يك دسته پنجاه شصت نفرى در يك خنى، (1)حلقهوار ايستاده، دست به گردن يكديگر انداخته ذكرى مىخواندند و جستوخيز مىكردند و فرياد و عربده مىكشيدند و اين حالت آنقدر طول كشيد كه دهان آنها كف كرد و يكى يكى افتادند.
امروز دوشنبه بيست و سوم ذىالقعده مطابق «هيجدهم اسد»، صبح تا ظهر دريا چهارموجه، و حركات كشتى به كلى غيرمنظم بود، غالباً اشخاص در حال حركت به زمين مىخوردند، سماورهاى آتش كرده با قورى سرنگون مىشد، اثاثيه و اسباب مسافرين به روى يكديگر مىريخت، لكن طرف ظهر به بعد دريا آرام گرفت. كابلىها كه در خن منزل داشتند، طرف عصر به روى سطحه آمده صفا كرده بودند، هر كدام يك چپق حشيش و چرس درست كرده مىكشيدند، و پس از چند دقيقه تأمل، در عالم خلسه خودشان و مشاهده امواج دريا، يكمرتبه جستك زده مشغول وجد و سماع مىشدند و حركات مستانه مىكردند، ما هم از تماشاى عوالم آنها عالم خوشى داشتيم. اين جماعت تماماً فقيرند بليط كشتى هم نگرفتهاند و مجاناً مسافرت كردهاند، و حتى هيزم و آذوقه هم هرروز از طرف كاپيتان به آنها مجاناً مىدهند.
1) 1- اطاق پايين كشتى.
از غروب به بعد، مجدداً دريا متلاطم و منقلب شد، هوا هم بر برودت خود افزود، و با آنكه با لباسهاى كلفت زمستانى زير لحاف رفته بوديم، باز سرما اذيت مىكرد، و تا صبح حركات عنيف (1)كشتى، و عربدههاى مهيب دريا، و تراكم امواج كوهپيكر، خواب را بر مسافرين حرام كردند، لكن صدا از احدى بلند نمىشد و هيچ كس از جاى خود حركت نمىكرد، و جملگى در وحشت و دهشت بودند، و چندين مرتبه آب در كشتى ريخت و يكى دو مرتبه، در عرشه هم كه منزلگاه ما بود آب دريا ريخت، با اينكه از سطح دريا تا آنجا، به قدر ده ذرع ارتفاع بود.
در نيمههاى شب به خاطرم آمد حكايتهائى كه در «كاظمين» و «بصره» از برسات دريا نقل مىكردند و مىگفتند: گاهى آب دريا به كشتى مىريزد، و بعضى اوقات مسافرين به روى يكديگر مىافتند. و فكر مىكردم كه ما تمام ساعتى را كه در كشتىها بوديم به همين كيفيات، بلكه به أشد مراتب آن گذرانيدهايم، خداوند خودش ما را از شرور دريا محفوظ، و به مقصد مقدس ايصال فرمايد. امروز دو سه نفر در كشتى تلف شده و جنازه آنها نصيب ماهيان و حيوانات بحرى شد.
امروز سهشنبه بيست و چهارم ذىالقعده مطابق «نوزدهم اسد»، صبح تا ظهر انقلاب هوا و دريا به حال خود بود، سه چهار جنازه تلفشدگانِ شب را در دريا ريختند، دو مرتبه هم باران آمد لكن مقارن ظهر دريا آرام گرفت و هوا باز شد، و خورشيد جهانتاب، مسافرين را از ديدار خود محظوظ و بهرهمند نمود، و يك وجد و شعف فوقالعاده در همگى حادث شد، زيرا كه از بندر عباس كه گذشتيم، تا امروز بيست روز
1) 1- سخت و خشن.
بود كه آفتاب نداشتيم، و قرص خورشيد را نمىديديم جز در پس پرده ابرها.
مسافرين به جنبش افتادند و اثاثيه و اسباب خودشان را كه خيس بود در آفتاب خشك مىكردند، آقاى «آقا سيد احمد» كه از «كراچى» به آن طرف مريض و مبتلا به داءالبحر بود، حالش افاقه يافت.
«حاج ابوالحسن» طباخ هم كه در كشتى «كراچى»، منقل آتش به روى پايش ريخت و تاكنون حالش مايه رقت بود بهتر شد و به حركت افتاد، بعد از نماز عصر مشغول قرائت كلاماللَّه مجيد بوديم، اتفاقاً به اين آيه مباركه رسيدم:
وَالَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا وَجَعَلَ لَكُمْ مِنْ الْفُلْكِ وَالْأَنْعَامِ مَا تَرْكَبُونَ* لِتَسْتَوُوا عَلَى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَتَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ* وَإِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ. (1)
خود را درست مشمول آيه كريمه ديده، بىاختيار گريان شده و تا مدتى حال خوشى داشتيم و متوالياً مىگفتيم سبحان الذي سخّر لنا هذا و از غروب به بعد هم هوا صاف بود و ستارههاى معروفه تشخيص داده مىشدند، سردى هوا هم مثل شب گذشته بود، لكن دريا به كلى آرام بود، تا صبح خواب راحتى كرديم.
امروز چهارشنبه بيست و پنجم ذىالقعده مطابق «بيستم اسد»، صبح
1) 1- زخرف: 12، 14.
تا غروب هوا نيمصاف بود، لكن بادهاى شديدى از هر طرف مىوزيد و امواج عظيمه به روى يكديگر خورد مىشدند، كشتى ما هم گاهى از روى اين كوههاى آبى متصاعد شده، گاهى در قعر درههاى آبى نزول مىكرد، حال ما درست مثل كسى بود كه در يك سلسله دره و ماهور، اسبتازى مىكند، و همين كه باد تغيير جهت مىداد امواج دريا از يمين و يسارِ ما به روى هم مىريختند، و كشتى را از اين پهلو به آن پهلو مىكردند.
ماهىهاى عظيمالجثه و حيوانات عجيبالشكل بحرى دسته دسته، منظماً (1)كشتى را با كمال سرعت تعقيب كرده و همراه ما مىآمدند، مثل آن كه براى بلعيدن يك مشت مسافرين نيمهجان دهان باز كردهاند، طرف عصر چندين قسم مرغهاى زيادى نمودار شده، و در خط سير كشتى پرواز مىكردند، مسلم است كه در اين نزديكىها بايد جزيرهاى موجود باشد.
انقلاب دريا از غروب به بعد مرتفع شد و تمام شب را آسوده بوديم.
امروز يك نفر از اجزاى (2)كشتى كه فارسى مىدانست، در ضمن صحبتهاى راجعه به مسافرت دريا و سرعت كشتىها گفت: اين كشتى در ايام برسات، بيست روزه به «جده» مىرود و ما حساب كرديم درست روز عيد اضحى به «جده» خواهيم رسيد، اول قدرى يكّه خورده، از عملهجات ديگر كشتى كه كمى فارسى مىفهميدند و زبان آنها هندى بود استفاده كرديم، آنها هم به همين تقريب جواب دادند، اين مطلب دهان به
دهان گذشت و عموم مسافرين در يك وحشت و اضطراب فوقالعاده افتادند و حق هم داشتند، زيرا كه بعد از چند ماه مسافرت، و تحمل آن همه صدمات و زحمات، شنيدن چنين حرفى تحملناپذير بود.
رفقا قرار دادند كه من خود كاپيتان را ملاقات كرده در اين خصوص و در باب اطلاع دادن در موقع رسيدن به كوه «يلملم» (1)جهت محرم شدن، و اگر مقتضى باشد براى دادن وعده يك قاليچه به عنوان يادگار مذاكراتى بكنم، زيرا كه بعض از اجزاى كشتى گفتند ممكن است كاپيتان به طمع دريافت يك رشوه بر سرعت كشتى بيافزايد، و شما را چند روز زودتر به «جده» برساند.
طرف عصر به ملاقات مشارٌاليه در اطاق مخصوص به خودش رفتم، و چون غير از «انگليسى» زبانى نمىدانست يكنفر از معاونيناش كه «انگليسى» بود و «فرانسه» مىدانست ميانه ما ديلماج (2)شد و خلاصه جوابهائى كه از سؤالات و تقاضاهاى من داد اين بود كه، اين كشتى از ده الى بيست روز مسافت بين «بمبئى» و «جده» را طى مىكند، و چند مرتبه است كه هيجده، نوزده روزه آمده است، لكن برسات تخفيف يافته و خوشبختانه اين دفعه باد مخالف هم كه از جلو مىوزيد نداشتيم، بنابراين خيلى كمتر از بيست روز خواهيم به «جده» رسيد و مىتوانيم به شما اطمينان بدهم كه شب يكشنبه در «عدن» و سه روز بعد از آن در «جده» خواهيم بود يعنى مسافرت از «بمبئى» تا «جده» سيزده، چهارده روز بيشتر طول نخواهد كشيد، و در باب «يلملم» گفت چندين سال است من در اين
خط دريانوردى كرده و سالى چند مرتبه حجاج را به «جده» برده مىدانم در محاذات (1)كوه «يلملم» بايد تغيير لباس بدهند به شما هم به وسيله شيپورى اعلام خواهم كرد، و در خصوص تعارفاتى كه من كردم گفت ابداً توقعى و طمعى ندارم، لكن «حاج سيد حسن حملهدار» يك حرفى به من زده است بگوئيد فراموش نكند.
اين مذاكرات را براى رفقا نقل كردم خيلى اميدوار و خوشحال شدند، «حاج سيد حسن» را صدا زديم آمد، معلوم شد روز اول سوارى كشتى، وعده دو قطعه قاليچه به كاپيتان داده بود كه زودتر مسافرين را به «جده» برساند، لذا وجهى از ميانه جمعآورى كرده، دو قطعه قاليچه از دو نفر مسافر خراسانى خريده براى كاپيتان بردند، ضمناً از مذاكرات كاپيتان معلوم شد كه فرنگىها كوه «يلملم» را «لملم» مىگويند و در روى نقشه بحرى كه به من نشان داد نيز لملم به حروف لاتين نوشته شده بود.
امروز پنجشنبه بيست و ششم ذىالقعده مطابق با «بيست و يكم اسد»، صبح براى وضو ساختن به سطحه رفتيم، معلوم شد ديشب باران مفصلى باريده، و تمام راكبينِ سطحه و اثاثيه آنها را خيسانيده، نزديك ظهر رسيديم به يك قله كوهى كه در يمين نمودار بود و ارتفاع آن از سطح دريا به نظر پانصد متر مىآمد، طرف عصر كابلىها در سطحه مشغول كشيدن بنگ و حشيش و وجد و سماع بودند، و اول شب در خن مدتى اشتغال به ذكر و رقص داشتند، تا اين كه دهانشان كف كرد و يك يك افتادند. امروز
1) 1- مقابل، روبرو.
و امشب هوا صاف و دريا آرام بود لكن من از ظهر تب شديدى عارضم شد و نيمه شب عرق كردم.
امروز جمعه بيست و هفتم ذىالقعده مطابق «بيست و دوم اسد»، من ده مثقال «ملحالاثمار» (1)خوردم مفيد واقع شد، نزديك ظهر يك رشته كوه در طرف يمين نمودار شد كه تا مدت پنج شش ساعت ما مىرفتيم دنباله آن قطع نمىشد، معلوم است كه هم قله كوه ديروزى، و هم سلسله امروزه از كوههاى «يمن» است كه ما از جنوب آن مىگذريم و قاعدةً تا فردا يا فردا شب بايد به شهر «عدن» برسيم، امروز و امشب هم هوا به كلى صاف، و دريا آرام و سرماهاى سخت مبدل به گرما شده بود.
امروز شنبه بيست و هشتم ذىالقعده مطابق با «بيست و سوم اسد»، صبح قدرى گَنهگَنه (2)خوردم فوراً حالم منقلب شد و مبتلا به مرض «داءالبحر» شدم كه عيناً اثرات دريا را دارد، تا ظهر از پا در افتاده بيهوش شدم، براى دو سه ساعت به غروب، چشم باز كردم ديدم رفقا دور من جمعاند و آب هندوانه به من مىخورانند، فوراً تمام سطح بدنم قرمز شد و كهير بيرون زد و تب خيلى شديدى عارض شد، تا حال فرجى پيدا كردم.
از مسرت و خوشحالى رفقا معلوم شد كه در ساحل شهر «عدن» رسيدهايم
و كشتى لنگر انداخته، طرادهچىهاى «عدنى» هندوانه و پر شتر مرغ آورده به مسافرين مىفروختند، از بالاى كشتى پول به توسط ريسمان پائين مىرفت و جنسى كه خريده شده بود بالا مىآمد.
براى غروب يك نفر دكتر از ساحل به بالاى كشتى آمد كه مسافرين را معاينه كند، از خوف قرنطينه در ساحل «قمران»، من و مسافرين ديگر چنان چابكانه به حركت افتاديم و چنان وانمود مىكرديم كه در كمال صحت و سلامت هستيم بحمداللَّه از قرنطينه جستيم، و دكتر اجازه حركت داد لكن بارگيرى ذغال كشتى طول كشيد و تا ساعت چهار از شب متوقف بوديم.
منظره كوهستانى شهر «عدن» از بالاى كشتى، و چراغهاى برق خيابانها در ساحل دريا بىتماشا نبود، شهر «عدن» از زمانى كه به تصرف انگليسها درآمد در حكم قلعه نظامى است، واحَدى حق پياده شدن و تماشاى آن را ندارد، و دولت «انگليس» به قدرى در آن تهيه توپ و قورخانه (1)ديده، كه مىتواند كشتىهاى تمام ممالك «اروپا» را از ورود به «اقيانوس هند» ممانعت و جلوگيرى كند، تقريباً چهار ساعت از شب گذشته، كشتى حركت كرد و به ملاحظه آرامى دريا مسافرين با كمال راحتى خوابيدند.
امروز يكشنبه بيست و نهم ذىالقعده مطابق «بيست و چهارم اسد»، دريا به كلى آرام بود لكن هوا به قدرى حبس و گرم شد كه مسافرين
1) 1- زرادخانه، كارخانه اسلحهسازى.
حسرت ايام برسات را مىخوردند، مرغهاى بىشمارى كوچك و بزرگ در هوا طيران مىكردند و در طرفين كشتى به فاصله زيادى همهجا كوهستانى نمايان بود، معلوم است كه كوههاى دست راست ما از خاك «يمن» و كوههاى يسار جزو قطعه «سومالى» است، و در درياى «عدن» مابين قاره «آفريقا» عبور مىكنيم، از گرما و حبسى هوا شب هم در زحمت بوديم.
امروز دوشنبه غره ذىالحجه مطابق «بيست و پنجم اسد»، صبحِ زود، كاپيتان به توسط شيپورى رسيدن به محاذات كوه «يلملم» را اعلام كرد و مردم محرم شدند، جمعى هم از ديروز به موجب نذر محرم شده بودند، هوا در تمام روز آن قدر حبس و گرم بود، كه نفسها به زحمت از سينه بيرون مىآمد، من هم يك دفعه ديگر مبتلا به داءالبحر شدم و به كلى قطع حياتم شد، طرف عصر وقتى به هوش آمدم كه ديدم رفقا مشغول پرستارى مناند، و آب هندوانه به گلويم مىريزند باز جوشهاى قرمز زيادى به سطح بدنم ظاهر شد و تب كردم و افاقه (1)يافتم، به قدر دو سه سير يخ هم، از عملهجات كشتى به قيمت دو روپيه خريده به من رسانيدند بحمداللَّه يك دفعه ديگر از چنگ مرگ جستم، اما ديروز و امروز سه چهار جنازه در دريا انداختند، گرماى هوا ساعت به ساعت در اشتداد بود.
امروز سه شنبه دوم ذىالحجه مطابق «بيست و ششم اسد»، براى دو
1) 1- بهبودى.
ساعت به غروب مانده رسيديم به ساحل «جده» و يك مسرت و شعف فوقالعاده، در تمام مسافرين حاصل شده بود، حق هم داشتند. زيرا كه موجبات محروميت از نيل به مقصد از هر جهت فراهم بود، شب را در كشتى مانديم زيرا كه چند كشتى قبل از ما به ساحل رسيده و مسافرين آن مشغول پياده شدن بودند، بهعلاوه طبيب دولتى هم بايد بيايد مسافرين كشتى را معاينه كند.
امروز چهارشنبه سوم ذىالحجه مطابق «بيست و هفتم اسد»، بعد از آنكه كشتىهاى وارده قبل از ما مسافرين و بارهاى خود را پائين كردند، طبيب حكومتى عرب آمد و ما را معاينه كرد و اجازه پياده شدن داد، مسافرين توسط بلمها و طرادهها با اثاثيه خود به ساحل شهر در گمركخانه پياده شدند، و دسته دسته يا يك يك، تذكرههاى خود را ارائه داده و اثاثيه را توسط گاريها به شهر حمل نمودند.
امروز در گمركخانه از جهت گرماى فوقالعاده و عفونت هوا و ازدحام و مصادمه چند هزار جمعيت در يك محوطه كوچك، خيلى سخت گذشت اما من با ضعف زياد، همين كه يك ساعتى در هواى گرم و كثيف گمركخانه ماندم و چند جنازه و چند نفر محتضر در گوشه و كنار ديدم، ديگر نفهميدم چه شد براى يك ساعت به غروب ملتفت شدم كه «آقا ميرزا جمالالدين كتابفروش طهرانى» در بالاخانه مرا پرستارى مىكند، و هندوانه به من مىخوراند فوراً تب شديدى كرده به هوش و حواس آمدم، معلوم شد «آقا ميرزا جمال» كه با «كشتى همايون» از «كراچى» حركت و سه روز قبل از ما وارد «جده» شده، امروز در گمركخانه به تماشا آمده، و رفقا مرا كه بىحال بودهام به او سپردهاند، خداوند او را ثواب جزيل و اجر جميل عنايت فرمايد.
براى غروب مرا پيش رفقاى خودم كه در خانه «سيد عباس» پسر «سيد مختار» منزل گرفته بودند برد، در كوچهها و معابر چندين نفر ميت و محتضر به زمين افتاده بودند، شب را با كمال ناراحتى از گرما و رطوبت هوا بهسربرديم.
امروز صبح پنجشنبه چهارم ذىالحجه مطابق «بيست و هشتم اسد»، رفقا رفتند به زيارت «حضرت حوا» كه بيرون شهر است، و من با وجود قطع تب قوه رفتن را نداشته، نشستم و مشغول نوشتن گزارش چند روز گذشته شدم. رفقا برگشتند و «حاج محمد» حملهدار را فرستادند كه شتر و شُقْدُف (1)براى رفتن از «جده» به «مكه» كه ده فرسخ است كرايه كند.
بعد از آن كه در «كراچى» مابين ما و «حاج سيد جعفر حملهدار» جدائى افتاد و او با «كشتى همايون» قبل از ما حركت كرد، ما خدمات مربوط به حملهدارى را به «حاج محمد» نام حملهدار ارجاع كرديم.
(شقدف يك قسم كجاوهاى است كه در اينجا معمول است، و خيلى سبكتر و جادارتر از كجاوه است)
«حاج محمّد» با يك نفر عرب جمّال برگشت، و قرار شد همين امشب با شقدف برويم، يك ساعت ديگر به كلى ورق برگشت، يعنى جمعى از «مغاربه» و حجاج «جاوه» به حكومت «جده» متظلم شده بودند كه «جمال آقا» حجاج عجم را چون پول بيشتر مىدهند، مرتباً و به زودى حركت به «مكه» مىدهند، با اين كه ما ده پانزده روز است در اينجا
1) 1- شُقدُف، نوعى از هودج معمولى اهالى حجاز است.
ماندهايم، حكومت هم چند نفر از جمالها و حملهدارها را توقيف، و حكم كرده كه تا مسافرين سابقه حركت نكنند كسى به حجاج تازهوارد شتر ندهد، ما هم به علت ضيق وقت به «حاج محمد» دستور داديم الاغ كرايه كند، مكارىها آمدند و كرايه هر الاغ به قيمت چهار ليره مقطوع شد، عصر كه آمدند پول بگيرند دبه درآوردند، يعنى گفتند مقصود ما «ليره انگليسى» بوده است (جنيه) نه «ليره عثمانى»، ما بعد از گفتگوها قبول كرديم و براى طى ده فرسخ، هر نفرى چهار «ليره انگليسى» كه معادل بيست و چهار تومان مىشد به حساب روپيه پرداختيم.
با آن كه كرايه هر مسافر يك ليره عثمانى بود و دو نفر سوار شقدف مىشدند، اما حق داشتيم زيرا كه اولا اين الاغها يكشبه مىروند به «مكه» و شترها يك روز در منزل «جدّه» كه بسيار بدهوا و محلّ باد سام است مىمانند، ثانياً با ضيق وقت و جلوگيرى حكومت ناچار و لابد بوديم كه با هر گونه وسيله ممكنه هست خود را به «مكه» برسانيم.
خلاصه طرف عصر هر كدام خورجين با اسباب مختصرى از لباس و احرام يدكى، و يك لحاف مرتب كرده، قدرى اثاثيه هم گذاشتيم كه «حاج ابوالحسن» بعد از ما با شتر به «مكه» بياورد، و مقدارى اسباب هم كه ما يحتاج كشتى سوارى بود در «جده» به امانت گذارديم اول مغرب نماز را خوانده مالها را آوردند، با جمعى از آشنايان طهرانى سوار شديم.
مكارى يك تقلب ديگر هم به كار زد و به جاى دو الاغ، يك قاطر و يك شتر هم ضميمه كرد، باز از ناچارى قبول كرديم و الاغها آنقدر به سرعت مىرفتند كه ساعت پنج از شب رسيديم به منزلگاه «جدّه» كه تا «جده» و «مكه» پنج فرسخ فاصله دارد، و درست وسط است. از زحمت سوارى، آقايان «آقا سيد احمد» و «آقا سيد عزيزاللَّه» تب سختى كرده بودند
«آقا ميرزا آقا بزرگ» و «مشهدى محمّدحسين» هم پايشان مجروح شده بود، ديگر حال من با آن ناخوشىها و ضعف مزاج معلوم است چه بود.
بالجمله همگى از رفتن عاجز شده بوديم و مكارىها عجله در رفتن داشتند، و بعد از مشاجراتى آنها تعرض كردند و ما چند ساعتى در قهوهخانه خوابيديم، نزديك سحر قهوهچى بيدارمان كرد و گفت: اگر وسط روز بين راه بمانيد ممكن است دچار باد سام بشويد، چنانچه دو روز قبل شصت هفتاد نفر همين جا مبتلا و تلف شدند، بارى به عجله سوار شده حركت كرديم.
امروز جمعه پنجم ذىالحجّة مطابق «بيست و نهم اسد»، نماز صبح را در يك قهوهخانه ديگرى خوانده باز حركت كرديم، چون گرماى هوا ساعت به ساعت اشتداد مىكرد، مالها ديگر به سرعت نمىرفتند، ما هم آنقدر خسته و عاجز شديم كه براى دو ساعت به ظهر بىاختيار در يك قهوهخانه فرود آمديم و آب خريدارى كرده به سر و بدن خود مىپاشيديم، اتفاقاً خورجينى كه آذوقه و نان ما در آن بود، روى شتر و زير پاى «آقا ميرزا بزرگ» بود كه از ما جلو افتاده و رفته بود. در قهوهخانه هم جز آب و چاى هيچ چيز يافت نمىشد، گرسنگى هم مزيد بر علت گرديد، بعد از يك ساعت راحتى خواستيم سوار شويم، دو نفر از كسبه «مكه» كه از «جده» آمده بودند ما را منع كردند و گفتند اگر از اينجا بيرون برويد، فوراً همگى از مسموميّت باد و هوا تلف خواهيد شد، تا «مكه» دو ساعت بيش نمانده، صبر كنيد عصر با ما حركت كنيد. چون مردمان معقول و نجيبى به نظر مىآمدند ما هم پذيرفتيم، و براى دو ساعت به غروب سوار شده، و در
نهايت خستگى و فرسودگى و ناتوانى براه افتاديم، و اول غروب به «مكه معظمه» وارد شديم.
رفيق و همسفرما «آقا سيد ابوطالب ماهوتچى» كهدر «كراچى» از ما جدا شد، و با «كشتى همايون» حركت كرد قبل از ما به «مكه» رسيده و منزلى گرفته منتظر ما بود، در همان منزل وارد شده فوراً نماز خوانده خوابيديم.
امروز صبح شنبه ششم ذىالحجه مطابق «سىام اسد»، «عبدالرحمان مطوف» كه در «مكه» معروف به تشيع، و امورات حجاج شيعه به او سپرده است، يك نفر از خدام حرم را، براى تعليم و راهنمائى به منزل ما فرستاد و رفقا عازم حركت شدند، من هم با آن همه سوابق كسالت و مرض، و با آن كه از «جدّه» تا «مكّه» هم تب سوزان داشتم، چون امروز حال خود را خوب ديدم و به شكرانه وصول به «مكه معظمه» مسرت و فرح فوقالعاده داشتم، و چون تخلف از رفقا را در بهجاآوردن اعمال مايه زحمت دانستم، از جاى برخاسته يك سره رفتيم به كنار «بركه ابوطالب»، و در بركه يعنى استخرى كه آن را با چاه توسط گاوها پر مىكنند تنظيف و غسل نموده، جامههاى احرام را تطهير و تجديد كرديم، و به زيارت حرم مطهر و اجراى اعمال عمره تمتع روانه شديم، و پس از هفت بار طواف خانه «كعبه»، و دو ركعت نماز طواف در «مقام ابراهيم»، و هفتبار سعى بين «صفا» و «مروه» در كنار دكانى نشسته، به ناخن گرفتن و شارب زدن تقصير كرديم، و نسبت به بيست و چهار چيز كه بر خود حرام كرده بوديم جز سر تراشيدن، مُحلّ شديم. سپس طواف نساء (1)را با دو ركعت نماز آن بجا آورده بعد از
1) 1- عمرهتمتع طوافنساءندارد، لذا يا درعمل و يا درنوشتن اين اشتباه از سوى مؤلف صورت گرفته است.
ظهر به منزل مراجعت كرديم، و شيخ مطوف را كه همهجا براى دلالت همراه بود مرخص نموده و باقى روز را با شب راحت كرديم.
يكشنبه هفتم ذىالحجه مطابق «سى و يكم اسد»، ديشب باز من تب شديدى كردم، و امروز پس از مشاوره با رفقا، «حاج عبداللَّه» صاحب خانه چند نفر طبيب را معرفى كرد، و استخاره نموديم مراجعه به «حكيم محىالدين» خوب آمد، به راهنمائى «حاج عبداللَّه» و همراهى آقاى «آقا سيد عزيزاللَّه» به منزلش رفته، و دستور گرفته مراجعت كرديم، شب را به زيارت حرم مطهر مشرف شده، سپس مراجعت و استراحت نموديم.
امروز دوشنبه هشتم ذىالحجه مطابق اول «برج سنبله»، (يوم التروية) (1)چند صورت تلگراف تهيه، و به «طهران» مخابره نموديم و قيمت هر كلمه را سه مجيدى، كه معادل شش روپيه و تقريباً دو تومان پول ايران است پرداختيم.
امروزمجدداً نزد «حكيممحىالدين» رفته، چونعازم «منى و عرفات» بوديم، دستور چهار روزه گرفتم، و براى يك ساعت به غروب، پس از محرم شدن جهت حج تمتع، توسط الاغهائى كه «حاج محمد حملهدار» برايمان كرايه كرده بود، به طرف «منى» كه تا «مكه» يك فرسخ است
1) 1- روز هشتم از ماه ذىحجّه.
حركت كرديم، و شب در چادرى كه قبلًا برايمان زده بودند بيتوته نموديم.
امروز اول صبح سهشنبه نهم ذىالحجه مطابق دوم «برج سنبله»، (1)(يوم العرفة) سوار شده براى «عرفات» كه تا «منى» يك فرسخ متجاوز است حركت كرده، آنجا هم چادر برپا كرده بودند، وقوف در «عرفات» كه دوم از واجبات حج است به عمل آمد، دعاى عرفه معروف «حضرت سيدالشهدا»- سلاماللَّه و صلواته عليه- و دعاى «حضرت سيدالساجدين» هر دو قرائت، و حال خوشى دست داده بود، خداوند جميع خويشان و دوستان و ما را براى بار ديگر و بار ديگر نصيب فرمايد.
در استخرى كه از آب «قنات زبيده» پر مىشود، آبتنى كرديم قدرى هم به تماشاى چادرهائى كه در تمام سطح زمين و كوه «عرفات» زده شده بود رفتيم و اول غروب سوار شده به «مشعرالحرام» كه تا «عرفات» يك فرسخ كمتر است رسيده، شب را در چادر خودمان بيتوته كرديم و وقوف به «مشعر» كه سوّم از واجبات حج است به عمل آمد، و به قدر كافى سنگريزه مخطط منقط، (2)از دامنه كوه جهت رمى جمرات جمع كرديم.
امروز چهارشنبه دهم ذىالحجه مطابق «سوم سنبله»، صبح پس از طلوع آفتاب سوار شده، از «مشعرالحرام» حركت و به «منى» كه نيم فرسخ فاصله دارد نزول نموديم، بدواً رمى جمره به عمل آمد، و بعد از يكى دو ساعت كه مشغول خريدارى گوسفند، و دقت در تحقق شرايط و اوصاف آن بوديم، ذبح هدى را كه از واجبات حج است به عمل آورديم، و براى
حلق رأس مدتى انتظار سلمانى را كشيديم زيرا كه براى آن همه جمعيت، پنج شش نفر سلمانى بيشتر نبود، و آنها هر كدام در دست چندين نفر بودند كه به التماس و خواهش آنها را كشيده مىبردند، بالأخره نزديك ظهر حلق رأس نموديم، و غير از زن و صيد و بوى خوش، مابقى بيست و چهار چيز از محرمات حج تمتع بر ما حلال شد، و من از ترس تابش آفتاب و صدماتى كه شنيده بودم به سر وارد مىآيد، از «طهران» تا اينجا كه نزديك چهار ماه طول كشيده، سر خود را، نه تراشيده و نه كوتاه كرده بودم.
بارى هرچند فضيلت در آن است كه حاجى روز عيد به «مكه» مشرف شده باقى اعمال را بجا آورد، و جمعى هم رفتند. لكن ما از جهت خستگى زياد و حرارت فوقالعاده بعد از ظهر، و عدم قدرت نتوانستيم درك اين فضيلت را بنمائيم و باقى روز و شب را در «منى» مانديم.
امروز صبح و ظهر و غروب هر دفعه چندين توپ خالى كردند، «شريف حسين» خود با جمعى از عشيره و درباريانش نيز مُحرِماً به «منى» نزول نمودند، و موكبى مركب از دسته اعراب تفنگچى و نيزهدار و موزيكچى همراه داشت، و «محمل عايشه» را هم در همين موكبه با تجليل و تعظيم تمام وارد كردند، امسال «محمل پيغمبر» را نياوردهاند زيرا كه معمولًا از «شام» حركت مىدادهاند، و امسال چون «فرانسوىها» «شام» را تصرف كردهاند و مليّون و احرار، با آنها در جنگاند تمام حدود «شامات» منقلب است، و ابداً حاج شامى به «مكه» نيامده است، تا چه رسد به آوردن محمل، شب را از اول غروب تا دو ساعت آتش بازى مفصلى از طرف شريف كردند.
امروز پنجشنبه يازدهم ذىالحجه «چهارم سنبله»، بعد از طلوع فجر نماز صبح را، در «مسجد خيف» كه با چادرهاى ما خيلى نزديك بود خوانديم و بعد از صرف چاى، رمى جمرات ثلاثه كه «جمره اولى» و «جمره وسطى» و «جمره عقبه» است نموديم، سپس سواره به «مكه معظمه» رانديم و به زيارت «مسجدالحرام» موفق شديم، و از بجا آوردن اعمال از «طواف» حج تمتع، و دو ركعت «نماز طواف» در «مقام ابراهيم» و سعى بين «صفا و مروه» و «طواف نساء» و دو ركعت «نماز طواف نساء»، از آداب و مناسك «مسجدالحرام» خلاص شديم، و سه چيز ديگر از بيست و چهار چيز كه براى ما به حرمت باقى مانده بود بر ما حلال شد، يعنى استشمام بوى خوش بعد از سعى بين «صفا و مروه» حلال شد، و زن و صيد (1)بعد از نماز «طواف نساء».
بعد از ظهر بود كه از اعمال فارغ شده به منزل رفتيم، صرف طعامى كرده در «بركه ابوطالب» شستوشو و تغيير جامه نموديم، و براى يك ساعت به غروب مجدداً سوار شده به طرف «منى» رانديم، و شب را در آنجا بيتوته كرديم، امشب هم از طرف «شريف حسين» آتشبازى كردند، و مردم يك يك و دسته دسته به ديدن يكديگر و تجسس رفقا و آشنايان خود مىرفتند. سماورها در چادرها آتش و مشغول پذيرائى همديگر بودند، و لفظ حاجى در جلو تمام اسامى جاى گرفته بود، و آثار خوشحالى و مسرت فوقالعاده در همگى ظاهر بود، من هم از اين به بعد هر كجا در اين اوراق اسمى از رفقاى همسفر خود ذكر كنم به لفظ «حاج سيد احمد آقا» و «حاج سيد عزيزاللَّه» و «حاج سيد ابوطالب آقا بزرگ» و «حاج
1) 1- صيد براى حاجيان در حرم حلال نمى شود و ربطى به پايان اعمال حج ندارد.
محمّدحسين» خواهد بود، واقعاً شب خوشى داشتيم و تا ساعت پنج و شش از شب در حركت بوديم، از كثرت چادرها و خيام غالباً راه را گم مىكرديم و از ناحيه خودمان پرت مىشديم.
در اين صحرا و دامنه وسيع، به هر طرف كه شخص نگاه مىكرد چادر بود و چراغ، هوا هم امشب و چند شب پيش بىنهايت لطيف بود، عموماً براى خوابيدن محتاج به لحاف و روپوش بوديم، آب «قنات زبيده» را كه در غايت عذوبت و گوارائى است، در شربهها (1)جلو نسيم مىگذاشتيم، و مثل آب چشمههاى كوهستانهاى مملكت خودمان خنك و سرد مىشد، و آن خطراتى را كه از وقوف در «منى و عرفات و مشعر» قبلًا شنيده بوديم، از گرماى شديد و عفونت هوا و تلفات حجاج، بحمداللَّه امسال هيچ وجود نداشت، و حتى يك نفر هم نشنيديم تلف شده باشد.
امروز جمعه دوازدهم ذىالحجه مطابق «پنجم سنبله»، صبح پس از رمى جمرات ثلاثه، قدرى به ديد و بازديد و تجسس از حال آشنايان سفر برگزار كرده، و قدرى به تماشاى دكاكين «منى» رفتيم، اين دكاكين دو قسم است:
يك قسم عبارت است از چادرهاى كوچك بسيارى كه كسبه «مكه» در اين ايام اينجا آورده، و در صحرا در رديف دو خط مستطيل زدهاند، و ميان اين دو رديف چادر يك خيابان عريض درست شده است، كه حجاج در آن گردش و عبور مىكنند و جميع مايحتاج را، از ميوهجات و اطعمه و
1) 1- حوضچههاىگرداگرد نخلستان كه براى آبيارى نخلها بهكار مىرفت ليكن در اينجا مراد كوزهها است.
اغذيه مىتوانند از كسبه خريدارى كنند.
قسم دوم عبارتست از يك عده بناهاى سنگ و آجرى كه در تمام سال دائر و متعلق به سكنه «منى» است، از قرارى كه كه حملهدارها و عكامها نقل كردند، سابقاً در «منى»، هيچ آبادى و سكنه نبوده است، ليكن بنا بر آنچه امسال مشاهده مىكنيم آبادى «منى»، از خانهها و دكاكين به درجه يك قصبه است، امشب هم كه شب سيزدهم بود باز آتشبازى كردند و ما به ديد و بازديد و گردش و استراحت برگزار كرديم.
امروز شنبه سيزدهم ذىالحجه (1)مطابق «ششم سنبله»، صبح از «منى» كوچ كرده، و در حال سوارى رمى جمرات نموده، به «مكه معظمه» مشرف شده در خانه خود ورود نموديم.
رفت و آمد اين چندروزه ما از «مكه» به «منى» و «عرفات» و «مشعر» و مراجعت، تماماً توسط الاغ بود كه براى اين كار بهترين و آسانترين و راحتترين مراكب و نواقل است، لكن عموماً حجاج توسط كجاوه و شقدف، كه ارزانتر تمام مىشود رفت و آمد مىكنند.
امروز پس از شستوشو و تغيير جامه، به حرم مشرف شده، طواف و آداب مستحبه به نيت پدر بزرگوار و مادر گرامى خود بجا آورده، به منزل «حكيم محيىالدين» رفتيم و دستورالعمل سه روزه گرفتم، چون كه هنوز رفع كسالت و ضعف از من نشده بود، سپس به منزل برگشته پس از صرف طعام خوابيديم، اما گرماى هوا شدت كرده بود و مانع خواب بود.
1) 1- ماندن حاجيان در منى تا ظهر روز دوازدهم واجب است، و معلوم نيست چرا مؤلف همراه با ديگران، شب سيزدهم را مانده است!
امروز صبح يكشنبه چهاردهم ذىالحجه مطابق هفتم سنبله «عبدالرحمن مطوف» به ديدن ما آمده، ضمناً اظهار نمود كه «اعليحضرت پادشاه»،- سابقاً شرفاء مكه را به عنوان «حضرةالشريف» خطاب و تعبير مىكردهاند، لكن از دو سال قبل كه «شريف حسين» در ضمن جنگ بينالمللى، اعلان استقلال حجاز را داده، و تأسيس «حكومة الهاشمية العربيه» نموده او را به عنوان «جلالة الملك» تعبير و خطاب مىكنند، كه تقريباً به زبان ما «اعليحضرت پاد شاه» گفته مىشود- امروز جمعى از محترمين حجاج ممالك و ديار مختلفه را احضار و دعوت كردهاند، و من از جانب ايشان شما را براى تشرف حضور دعوت مىكنم.
تقريباً براى چهار ساعت به غروب با چند نفر از آقايان تجار طهرانى به دربار حكومتى رفتيم، قبلًا در بالاخانه خيلى بزرگى كه با قالىهاى يك تخته ايران مفروش بود نشستيم، جمعى از بزرگان اعراب «حجاز» و «مصر» و «عراق» و غيره نيز بودند كه جمعاً سى چهل نفر مىشديم، بعد از ربع ساعتى اجازه حضور داده شد، و وارد اطاق ديگرى شديم كه از دو طرف [مىتوان به خيابان نگاه كرد، فرشهاى آن تماماً قالى و قاليچههاى قيمتى ايران، و دور تا دور صندلىهاى چوبى و حصيرى گذاشته شده بود، و در يك سمت اطاق، تابلوى بسيار بزرگى به ديوار منصوب بود كه پارچه آن مخمل مشكى، و به روى آن به خط نسخ درشت با زردوزى اين آيه مباركه نوشته شده بود قُلْ لَاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى (1)
و شخص «سلطان حسين» كه به نظر پيرمرد هفتادساله مىآمد، با لباس و
1) 1- شورى: 23.
عمامه سفيد در يك گوشه اطاق به روى يك صندلى دستهدارى نشسته، «شريف زيد» ولد اكبرش، با چند نفر ديگر از درباريان طرفين او بودند، و پس از ورود و اجازه جلوس، شخص سلطان با يك بيان بسيار فصيح عربى نطق غرّائى (1)ايراد نمود كه خلاصه و ما حصل ترجمه آن اين بود:
آقايان علت احضار شما چند امر بوده:
اولًا: مىخواستم تبريك «عيد سعيد اضحى» و موفقيت به مناسك و اعمال حج را به شما گفته، و خوشوقتى و مسرت خودم را از اينكه امسال آداب «مِنى و «عرفات» با كمال سلامتى و خوشى و امنيت انجام گرفت اظهار نمايم.
ثانياً: مىخواستم در خصوص مراجعت به اوطان و تشرف به «مدينه منوره» با شما مذاكره و مشاوره نمايم.
اما قسمت اول: چون مملكت «شام» امروز تحت تصرف و استيلاى نظامى «فرانسه» است، و به واسطه طغيان قبايل و مخالفت احرار در هر گوشه جنگ و خونريزى و شورش برپا است، وسائل حركت به آنجا از هر جهت مقطوع است، و بنابراين ممكن نيست «شام» را طريق مراجعت قرار داد و راه منحصر است به طريق «جده» به دريا، و در باب تشرف به «مدينه منوره» تمام راهها باز و دائر و امن است، لكن من خط سير از طريق «رابغ» و «غاير» به «مدينه» و از آنجا به «يَنْبُعْ» را اصلح مىدانم معذلك براى استماع نظريات آقايان حاضرم كه موافقت با تمايلات ايشان بنمايم.
آقاى «حاج سيد محمّد واعظ كاظمينى» از طرف ما ايرانيان تقديم تشكرات و ادعيه صميمانه و اظهار تسليم به اوامر حضرت سلطان
1) 1- غرّاء به معنى فصيح و شيوا است.
نمودند، و چند نفر ديگر نيز به نمايندگى اهالى ممالك خود، تبادل تعارفات و عرض اطاعت كردند و برخاستيم.
امروز هوا خيلى گرم شده بود و صدمه خورديم، شب هم به واسطه گرماى شديد و حبس هوا نتوانستيم بخوابيم.
امروز دوشنبه پانزدهم ذىالحجه مطابق «هشتم سنبله»، صبح به حرم مشرف شده باقى روز را از شدت گرما در منزل بوديم، طرف عصر رفتيم به «حجون» كه به قبرستان «ابىطالب» مشهورتر است، و تا شهر يك ميدان فاصله است اول «حضرت عبد مناف» و «حضرت عبدالمطلب» را كه در يك بقعه مدفون و هريك صندوق عليحده دارند زيارت كرديم، بعد «حضرت ابىطالب» را زيارت نموديم كه بقعهاش نزديك بقعه سابقه است، و بعد به زيارت «حضرت آمنه» (1)و «حضرت خديجه» كه در بقعه جداگانه مدفوناند رفتيم، واقعاً كاشىهاى دو بقعه اخيره قابل توجه و تماشا بود و چشم را از خوبى و ظرافت خيره مىكرد، همچنين در اطراف بقاع مزبوره، سنگ قبرهاى مرمر خيلى عالى و قشنگ و قيمتى موجود بود، كه مدفن بزرگان از علماء و قضات و اعيان عثمانىها است، شب را پس از تشرف «بيتاللَّه» به منزلمراجعت، و باز هماز گرما خواب راحت نداشتيم.
امروز سهشنبه شانزدهم ذىالحجه مطابق «نهم سنبله»، صبح و شب
1) 1- مؤلف محترم اينجا اشتباه كرده، حضرت آمنه مادر رسول گرامى اسلام در بين مكه و مدينه درمحلّى به نام «ابواء» مدفون شدهاند.
باز به حرم مشرف شده، و من هر دفعه طوافى به نيت يكى از اخوان و عشيره خود حياً و ميتاً به جاى آوردم، امروز از طرف «سلطان حسين» جار كشيدند كه حجاج مىتوانند از تاريخ بيست و دوم به بعد براى «مدينه منوره» از طريق «رابُغْ» و «غاير» حركت و از راه «يَنْبُع» به «جده» مراجعت كنند، حملهدارها غالباً ناراضى بودند و مىگفتند رفتن و برگشتن از طريق «جده» و «يَنْبُع» آسانتر و ارزانتر بود، و سلطان براى اينكه تمام قبائل و عشاير بينالحرمين را از حجاج منتفع و از خود خوشنود نمايد، اين طريقه را اتخاذ نمود.
امروز چهارشنبه هفدهم ذىالحجه مطابق «دهم سنبله»، بعضى ديدنهاى لازمه از آشنايان بين راه كرديم و عموماً بعضى نشريات راجع به اغتشاش «بينالحرمين» و عدم تمكين قبايل عرب از «سلطان حسين» نقل مىشد، امروز و امشب را هم به زندگانى مسافرتى و زوارى گذرانيديم.
پنجشنبه هيجدهم ذىالحجه «يوم الغدير»، مطابق «يازدهم سنبله»، مثل ديشب و امروزى ما در «ايران» عيد مىگيريم، و رسومات و آدابى بجا مىآوريم لكن اينجا هيچ اثرى و خبرى از عيد نبود.
امروز بعضى از رفقا رفتند به ميقاتگاه براى بجا آوردن عمره مفرده، لكن من به واسطه عجز از سوارى نتوانستم موفق شوم، زيرا كه هنوز ضعف و ناتوانى كه در نتيجه ناخوشىهاى دريا عارض شده بود برطرف نشده، و همهروزه تحت معاينه و معالجه طبيب بودم، طبيب من حكيمى بود معروف به «محيىالدين» كه پيرمردى هفتادساله و اصلًا «هندى» است، لكن چهل سال است كه مجاورت «بيتاللَّه» اختيار كرده، مشارٌاليه اهل
ذوق و عارف مسلك و دائمالذكر است، اتفاقاً با من خيلى محبت و مؤانست پيدا كرده بود، و همهروزه صبح و عصر كه پيشش مىرفتم مرا به صحبت مىگرفت، و از وضعيات جغرافيائى «ايران» و آداب و رسوم ايرانيان استفسار مىكرد، و با آنكه فارسى هيچ نمىدانست حرف بزند غالباً در ضمن صحبت به مناسبتى از اشعار «مولوى» و «حكيم سنائى» مىخواند، پسر بزرگش «عبدالغنى» هم كه از معلمين مكاتب متوسطه است، و «انگليسى» و «تركى» هم مىداند خيلى با من مأنوس شده بود.
امروز جمعه نوزدهم ذىالحجه مطابق «دوازدهم سنبله»، اقامه نماز جمعه به امامت شخص «سلطان»، با يك شكوه قابل تماشائى انجام گرفت، عده مأمومين كه به طور دائره اطراف خانه كعبه صف بسته بودند دوازده هزار نفر بل متجاوز مىشد، امروز و امشب هم به زندگى معمولى برگزار شد و براى يادداشت چند مسئله را مخصوصاً ذكر مىكنم:
اولًا: راجع به نقود، پولهاى رائجه «مكه» همان پولهاى قديم «عثمانى» است كه واحد آن مجيدى و معادل بيست قروش است، و هر قروش چهار هلاله است، و هر هلاله ده پاره است، كوچكترين پولها نيم هلاله است كه به روى آن پنج پاره نوشته شده و بزرگترين پولها «ليره عثمانى» است كه معادل بيست و پنج مجيدى است و «ليره انگليسى» كه «جنيه» مىگويند، و معادل با بيست و شش مجيدى و دو قروش داد و ستد مىشود.
«روپيه هندى» كه خيلى متداول است ده قروش و نيم معامله مىشود و به حساب پول ايران كه روپيه را دو ريال خريديم، هر مجيدى معادل پنج
قران و ده شاهى، هر قروش تقريباً پنج شاهى و هر هلاله تقريباً يك شاهى مىشود، و پولهاى ديگر نيز از قبيل «فرانك» و «ريال فرانسه» و «پول هلندى» بهطور تجارى داد و ستد مىشود و عموماً هر پولى كه قدرى سكه آن صاف شده باشد بر نمىدارند و مىگويند «هذا منسوخ»، «هذا بطل» (1).
ثانياً: در خصوص معارف، هر چند به واسطه تعطيلى مدارس در ماه ذىالحجه نتوانستم گردش در مدارس بكنم، لكن موافق تحقيقاتى كه از «عبدالغنى» پسر «محيىالدين» و دو نفر ديگر از معلمين و نظامنامهها و پروگرامهائى كه «عبدالغنى» نشان داد، در «مكه معظمه» ده باب مكتب ابتدائى چهار ساله، و پنج باب مكتب ثانوى (متوسطه) و يك باب مدرسه راقيه است، مدرسه اخيره به جاى «دارالفنون» ما است، و پروگرام (2)آنها عموماً حساب و جغرافى و نحو و صرف و فقه و تفسير است، و در مدرسه راقيه، (3)تحصيل زبان انگليسى نيز مىشود، و تحصيلات ديگر از رياضيات و علوم طبيعى و غيره ابداً در كار نيست، و اين پروگرام براى امروزه «جزيرةالعرب» بسيار مناسب و كافى به نظر مىآيند، و تمام مكتبهاى ابتدائى و ثانوى مجانى، و خرج آن با حكومت است، و فقط در مدرسه راقيه شهريه مىگيرند، اين ايام دو روزنامه در «مكه» با صفحه بزرگ منتشر مىشود، يكى «الفلاح» ديگرى «القبله» كه هر شماره را دو هلاله يا صد دينار ما مىفروشند، و نسبت به قيمت جرائد ايران خيلى
ارزان است، و از اين جهت همه روزه من خريدارى مىكنم.
ثالثاً: در باب ميدان بزرگ «مكه» كه خانه و منزل ما به آن نزديك است، عموماً تمام بارهاى آذوقه و علوفه و ميوهجات و حبوبات و غيره كه از «طائف» و سائر نقاط به «مكه» مىآيد، در محلى فروخته مىشود كه آن را «محطّه» (1)و «حلقه» مىگويند، و تمام اين بارها كه شب وارد مىشود، از اول طليعه فجر تا يكى دو ساعت بعد از آفتاب، به طور مزايده و حراج فروخته مىشود و به توسط مأمور حكومتى قپان مىشود، و حكومت وجهى بابت حق قپان از فروشنده مىگيرد و بعد از دو سه ساعت از آفتاب، ديگر چيزى خوراكى يافت نمىشود و در شهر «مكه» دكان سبزىفروشى و ميوهفروشى و حتى قصّابى نيست گوشت را هم صبح در محطّه مىفروشند.
امروز شنبه بيستم ذىالحجه مطابق «سيزدهم سنبله»، من به همراهى آقاى «حاج سيد عزيزاللَّه» براى انجام عمره مفرده از «مكه» حركت كرده و رفتيم غسل كرده، مُحرِماً مراجعت و اعمال عمره را در بيتاللَّهالحرام بهجا آورديم، اين عمل را من به نيابت مرحوم اخوى «آقا نجفى» بهجا آوردم، و آنطور كه تصوّر مىكردم چندان صدمه از سوارى و رفت و آمد نكشيدم.
«مسجد تنعيم» تا «مكّه» يك فرسخ فاصله دارد كه توسط الاغهاى
1) 1- محل فرود آمدن كاروان، ايستگاه.
كرايه مىروند و برمىگردند، بين راه كنار جاده چندين دستگاه قهوهخانههاى حصيرى نيز هست كه براى رفع خستگى، مسافرين پياده شده چاى مىخورند و قبرستان «شهداى فخّ» نيز در يك طرف جاده به فاصله كمى واقع است، چند بقعه آنجا بود كه يكى از آنها مدفن «عبداللَّه بن عمر بن الخطاب» است.
هواى «مكه» چند روز است خيلى گرم و عفونى شده است، و صبح زود و عصر كه مىتوان از خانه بيرون آمد، از هر طرف شخص جنازه مىبيند كه حركت مىدهند، و غالب اموات از اهالى «جاوه» و «مغاربه» است، حجاج ايرانى غالباً به همين جهات و براى تنگى نان و آذوقه و اخبار وحشتناك كه از «بينالحرمين» شنيدهاند، دسته دسته به «جده» مىروند كه بدون زيارت «مدينه منوره» مراجعت به اوطان خود نمايند.
ديشب و امروز يكشنبه بيست و يكم ذىالحجه مطابق «چهاردهم سنبله»، هوا ابر غليظى داشت و گرما به شدتى بود كه ما در منزل لخت بوده، و دائماً آب به سر و بدن خود مىريختيم، طرف عصر باد تندى گرفت و باران شديدى متعاقب آن آمد، اين باران كه يك ساعتى طول كشيد آنقدر تند بود كه از بالا خانه نگاه مىكرديم، تمام كوچهها و خيابانهاى «مكه» مثل رودخانههائى شده بود غير قابل عبور، و صداى آب كه در اين كوچههاى پرنشيب و فراز روى هم مىريخت همه را به وحشت انداخته بود، و مسلماً بناى خانههاى «مكه» اگر از سنگ نبود تماماً زير اين سيل بنيانكن رفته بود، و بعد از قطع شدن باران هوا برخلاف معمول گرمتر و عفونىتر شد.
امروز دوشنبه بيست و دوم ذىالحجه مطابق «پانزدهم سنبله»، صبح پس از اداى فريضه در «مسجدالحرام» من با «حاج محمّدعلى خياط طهرانى» به طرف كوه «ابوقبيس» قدمزنان رفتيم، قبلا در مسجد «مولدالنبى صلى الله عليه و آله» دو ركعت نماز بجا آورديم، اين مسجد اوّل خانه بوده است كه ارثاً به حضرت رسالتپناهى رسيد، و آن حضرت، آن را به «عقيل بن ابىطالب» پسر عم خود بخشيد، و پس از نقل و انتقالات، «زبيده» زن «هارونالرشيد» آن را مبدل به مسجدى نمود كه زيارتگاه عامه است، و از قرار مذكور اهالى «مكه» خصوصاً طبقه نسوان در شب مولود پيغمبر صلى الله عليه و آله به آنجا رفته هلهله و اظهار مسرت و شادمانى مىكنند، و اشعار و قصائدى در مدح آن حضرت مىخوانند.
از آنجا دامنه كوه را گرفته بالا رفته به مسجد ديگرى رسيديم كه بالاى آن نوشته بود «هذا مولد اميرالمؤمنين على بن ابىطالب»- رضىاللَّه عنه-، و با آن كه ما مولد آن جناب را «خانه كعبه» مىدانيم دو ركعت نماز بجا آورديم، سپس از كوه متصاعد شده به «مسجد شقالقمر» رسيديم كه خادم آن دو نفر زن بودند، و پس از زيارت رفتيم به ماذنه هلال كه يك چهارطاقى آنجا ساخته شده، و مسلّطترين نقاط كوه به «مكه» است و تمام «مسجدالحرام» و كوچهها و خانههاى شهر و اطراف آن در آنجا پيدا است و منظرگاه باشكوهى است.
و پس از قدرى استراحت و رفع خستگى از همان خطى كه رفته بوديم مراجعت كرديم، و در بين راه چندين مسجد و بقعه ديگر نشان مىدادند كه خانهها و منازل اعمام و بنىاعمام حضرت رسالت بوده، و مسلماً اين راه همان محلى است كه در كتابها به «شعب هاشم» معروف
است و امروز مسكون و معمور نيست.
و بعد از سه چهار ساعت از روز به منزل رسيديم، گرما و عفونت هوا ساعت به ساعت در تزايد است، من و دو سه نفر از رفقا چند شب است كه براى خوابيدن، مىرويم به قهوهخانهاى بيرون شهر كه مشهور به قهوهخانه قنبر است، و در سر جاده «منى» واقع شده، به واسطه نسيمى كه از تنگه راه «منى و عرفات» مىآيد خيلى خنكتر از شهر است، و عده كثيرى از اهالى «مكه» نيز آنجا مىآيند، و در كنار جاده و اطراف صحرا مىخوابند، و قهوهچى تختخوابهاى حصيرى زيادى آنجا گذاشته كرايه مىدهد، اين تخت خوابها را سرير مىگويند و كرايه شبانه هر كدام در پائين دو قروش است كه تقريباً ده شاهى ما مىشود، و كرايه شبانه هر سريرى در بالاى بام پنج قروش است كه به پول ما يك ريال مىشود، و يك شربه آب، و يك لولهنگ كوچكى از منضمات آن است و ما اين چند شب از سريرهاى پشت بام گرفته، با لحاف تا صبح مىخوابيديم و جبران بىخوابىهاى شبهاى سابق را نموديم چند نفر از محترمين «مكه» هم آنجا را مركز استراحت شبانه خود قرار داده بودند، و چند دقيقه با آنها انس و صحبت مىداشتيم.
امروز سهشنبه بيست و سوم ذىالحجه مطابق «شانزدهم سنبله»، صبح من و «حاج محمّدحسين يراقچى» براى تشرف به «كعبه منوره» و تنظيف كامل به حمام رفتيم، و موافق آن چه مسموع شد شهر «مكه» فقط اين يك حمام را دارد، كه از اول رجب تا آخر ذىالحجه براى حجاج داير و باز است، خود اهالى در خانهها و منازل تنظيف و استحمام و غسل
مىكنند، اين حمام عظيمالبنا است و دور تا دور آن شيرهاى آب گرم و سرد دارد، و پاى هر شيرى يك حوضچه مرمرى گذاشته شده كه شخص پاى آن مىنشيند و باصابون و كيسههائى از ليف خرما تنظيف مىكند، بعلاوه يك حوض از آهن سفيد گوشه حمام گذاشته شده، كه سه چهار كر آب مىگيرد و براى غسل ارتماسى به كار مىرود، و پس از تنظيف و غسل و تجديد لباس بيرون آمده به مسجدالحرام مشرف شده، از نردبان كوچكى كه پاى درب خانه گذاشته بودند بالا رفتيم.
دو نفر از «بنىشيبه» كه از قديمالايام به دربانى و كليددارى خانه كعبه مفتخراند جلو درب ايستاده، و از هر نفرى دو مجيدى مىگرفتند، و پس از ورود به «كعبه منوره» و بجا آوردن نماز در چهار گوشه حرم و انجام آداب و ادعيه وارده، چشم به ديوار انداخته چندين قطعه سنگ حجارى شده منصوب به اطراف حرم ديدم، كه سلاطين قديم شرح تعميرات و خدمات خود را نسبت به «مسجدالحرام» به روى آنها نوشته و حجارى كرده به يادگار گذاشته، خواستم از روى آنها بامداد بنويسم دربانها آمدند و مانع شدند و گفتند تا شيخ اجازه ندهد ممكن نيست، و مقصود از شيخ، رئيس آنها بود كه گفتند فقط روزهاى جمعه مشرف به حرم مىشود، اجمالًا در روى يك سنگ اسم «سلطان محمّد خان عثمانى» بود، و به روى سنگ ديگر اسم «ملكالاشراف برسباى» و اسم «خادمالحرمين قايتباى» بود كه دو پادشاه اخير از سلاطين «چراكسه» بوده و در حدود قرن نهم هجرى در «مصر» و «حجاز» و «شامات» سلطنت مىكردهاند.
امروز پاگذاشتن در صحن مسجد زحمت داشت، و از شدت گرما پا مىسوخت، طرف عصر دفعه ديگرى به «حجون» رفته «حضرت عبد مناف» و «عبدالمطلب» و «ابىطالب» و «آمنه» و «خديجه» عليهم السلام را زيارت
كرديم، اهالى «جاوه» (1)و «مغاربه» (2)قسمتى رفته و مابقى مشغول تهيه و تدارك مراجعت به اوطان خود هستند، و شهر نسبتاً خلوت شده است، و ايرانىها براى مراجعت به وطن يا تشرف به «مدينه منوره» در وسوسه و ترديد افتادهاند، زيرا كه تخلف حركت به «مدينه» از روز بيست و دوم، همچنان كه از طرف «سلطان» جار كشيده بودند مؤيد صحت خبر اغتشاشات «بينالحرمين» است تا خدا چه خواهد.
امروز چهارشنبه بيست و چهارم ذىالحجه مطابق «هفدهم سنبله»، صبح بدون تشرف به حرم، من و آقاى «حاج سيد احمد»، از قهوهخانه بيرون شهر كه خوابگاه قرار داده بوديم، حركت به ميدانى كرديم كه گوسفند مىفروشند، و براى تقصيرهائى كه كرده بوديم، گوسفند خريده ذبح و بين فقرا تقسيم كرديم.
من دو تقصير كرده بودم، يكى استظلال در «جده» به واسطه شدت گرما و مرض، و يكى سرپوشيدن در راه بين «جده» به «مكه» به علت حدوث رعاف، (3)و يكى از تقصيرات آقاى «حاج سيد احمد» اين بود كه در موقع عمره اشتباهاً مباشرت به تقصير واجب شخص ديگرى كرده، و با مقراض (4)قدرى از شارب او را زده بود.
طرف غروب پس از تشرف به حرم، به منزل مراجعت كرديم چند
شب است كه من و چند نفر از رفقا، پس از خروج از مسجد در دكه كوچكى نزديك «صفا» بستنى مىخوريم، و هرچند اين مسئله قابل ذكر به نظر نمىآيد، لكن براى كسانى كه متجاوز از يك ماه است ابداً يخ يا آب خنكى نديدهاند و گرماى «اسد و سنبله» را آنهم در «جزيرةالعرب» تحمل كردهاند خيلى خيلى قابل اهميت است، اين بستنى را يك نفر حاجى هندى، با اسباب و دواهاى مخصوص درست مىكند و ابداً تفاوتى با بستنىهاى ما كه با يخ مىسازند ندارد، و واقعاً پس از خوردن، چشم انسان روشن و قلب فرحناك مىشود، و رفع گرفتگى و انقلاب حاصل از گرماى روز را مىكند، و تعجب در اين است كه اين شخص هندى بستنى مصنوعى مىسازد و به قيمت گران مىفروشد، لكن از ساختن يخ مصنوعى كه در «بمبئى» و «كراچى» و «بصره» و «بغداد» متداول و شايع است اظهار عجز مىكند.
امروزپنجشنبه بيست وپنجم ذىالحجه مطابق «هيجدهم سنبله»، بعد از زيارت و طواف حرم، به تماشاى «كتابخانه مسجد» كه در زاويه مقابل «ركنعراقى» واقعاست رفتم، و گمان مىكردم كه كتابهاى خطى و تاريخى زيادى در آنجا هست، لكن موافق فهرست و صورتهائى كه خواستم ونشان دادند، دويست سيصد جلد كتابهاى چاپى يا خطى بىاهميت بيش نبود، و در نتيجه تعجب من، كتابدار گفت: آنقدر سالى نيست كه اين كتابخانه دائر شده، و مؤسس آن «سلطان عبدالحميد خان عثمانى» بوده، فقط يك كتاب خطى مهمى ديدم كه پشت جلد آن نوشته شده بود (هذاترجمة الزبور بخطّ مولانا علي بن أبيطالب- رضىاللَّه عنه-)،
و چون آشنائى به خط كوفى نداشتم چيزى نفهميدم، و در صورت صحت اين انتساب كتاب مزبور زيور كتابخانه است، در هر حال آنرا بوسيدم و به ديدگان ماليدم، رجاء واثق آنكه تا آخر عمر از نور بصر محروم نمانم.
چند روز است به واسطه رفتن «حجاج هندى» و «مغاربه» از «مكه»، قيمتها ارزان و ميوهجات روبه تنزل گذاشته، و به قيمت مناسب مىتوان خريد.
حجاج باقيمانده كه غالباً ايرانى هستند، مشغول خريد سوغاتى از تسبيح يُسر و روغن بليسان و موميائى و غيره، و تدارك وسائل حركت به «مدينه منوره» هستند، ما هم به واسطه سابقه شناسائى با «حاج سيد جعفر حملهدار» و اصرارهاى زياد او مجدداً قرار ديدار رفتن به «مدينه» را با «مشاراليه» داده، و بنا هست با حمل او حركت كنيم.
تهيه كجاوه و روپوش و آذوقه بينالحرمين را هم ديدهايم، امروز طرف عصر به مناسبت ليله جمعه، دفعه ديگرى به «حجون» رفته، به فاتحه اهل قبور و زيارت «حضرت عبد مناف» و «عبدالمطلب» و «ابوطالب» و «آمنه» و «خديجه» عليهم السلام موفق شديم.
جمعه بيست و ششم ذىالحجه مطابق «نوزدهم سنبله»، امروز پس از تشرف به حرم چند ساعتى در دكانهاى كتابفروشى كه طرف «درب بنىشيبه» است براى بدست آوردن چند كتاب گردش و تفحص مىكردم و پيدا نكردم، ضمناً چند جلد كتاب ديگر ديده خريدارى كردم، يكى «مخلاة شيخ بهائى»- عليهالرحمه- كه در «طهران» كمياب است، ديگر كتاب «تأريخ الأُمم الإسلامية والدولة العباسية» كه جديداً به اسلوب بسيار
خوبى تأليف شده، و از تاريخ خلفاء عباسى و موجبات تشكيل سلسله خلافت آنها، و علل ارتقاء و انحطاط و زوال آنها بحث، و ضمناً وضعيات ملل مختلف اسلامى را در زمان آنها تحت مطالعه مىگذارد.
ديگر كتاب «خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام» كه در تاريخ شرفاء و «امراء مكه» از زمان پيغمبر تا ده سال قبل از اين نوشته شده است.
ديگر كتاب موسوم به «الإعلام بأعلام بيتاللَّه الحرام» كه تاريخ بناى «مسجدالحرام» و تغييراتى كه در ازمنه مختلفه توسط خلفا و سلاطين در آن داده شده، و تاريخ بناى مشاهد و مقابر و آثارى كه در «مكه» و اطراف آن است شرح مىدهد، ديگر كتاب «رحله ابن بطوطه» كه عبارت از شرح مسافرت «ابن بطوطه» است در قرن هفتم هجرى در ممالك «الجزيره» و «تونس» و «مصر» و «شام» و «رومية الكبرى» و «حجاز» و «عراق» و «ايران» و «هندوستان» و «چين» و غيره و فقط از كتابهائى كه تجسس مىكردم و بدست آوردم همين كتاب اخيرالذكر است كه وصف آنرا شنيده بودم، و اسم شخص «ابن بطوطه» را در تواريخ شرق ديده بودم كه با اهميت ذكر مىكنند و مورخين فرنگ، مخصوصاً استناد به اقوال او مىنمايند.
امروز شنبه بيست و هفتم ذىالحجه مطابق «بيستم سنبله»، به همراهى «حاج ابوالحسن طباخ» و «حاج على»، كه به عنوان عكامى بينالحرمين پيش ما آمده، آذوقه و لوازم سفر را خريده مرتب كرديم، و پارچه جهت روپوش كجاوهها ابتياع و دوخته شد.
امروز يكشنبه بيست و هشتم ذىالحجه مطابق «بيست و يكم سنبله»، طرف عصر اسباب و اثاثيه و كجاوهها را بردند بيرون شهر، در محلى كه بايد تمام حجاج آنجا متدرجاً جمع شده حاضر باشند، و مجتمعاً به طرف «مدينه منوره» حركت كنند شب را براى راحتى در «مكه» بهسربرديم.
امروز دوشنبه بيست و نهم ذىالحجه مطابق «بيست و دوم سنبله»، صبح پس از تشرف به «حرم مطهر» و زيارت وداع، به خارج شهر كه چادرهاى حجاج آنجا زده شده بود رفتيم، و هر چند مفارقت از «مكه معظمه»، و محرومى از زيارت «بيتاللَّه»، تأسف و ملال بود، لكن از جهت آن كه بر خلاف اكثر حجاج، پشتپا به زيارت «حضرت رسالتپناه» نزده بوديم، و به اميد آن كه ايام تاسوعا و عاشورا را، در «مدينه منوره» صرف عزادارى «حضرت خامس آل عبا عليه السلام» خواهيم نمود، كمال خرسندى و خوشوقتى و مسرت داشتيم.
امروز طرف عصر باد گرمى وزيد و اسباب زحمت شد، بدتر آنكه حركت امشب هم به تأخير افتاد و شب را در همان بيرون شهر ماندنى شديم.
امروز سهشنبه سلخ ذىالحجه مطابق «بيست و سوم سنبله»، صبح مجدداً به زيارت «مسجدالحرام» مشرف، و به منزلگاه خود در خارج شهر مراجعت كرديم، و هرچند شب از حيث خنكى هوا راحت بوديم، لكن
روز از جهت گرماى شديد صدمه داشتيم، و معلوم شد كه امشب هم در همين جا خواهيم بود، و مسلم گرديد كه ايام «تاسوعا» و «عاشورا» به «مدينه» نخواهيم رسيد، زيرا كه تا «مدينه» ده منزل راه است، و دو سه روز هم لنگ دارد، اين مسئله بىاندازه موجب ملامت عموم حجاج شده بود، اين محلى كه چادرهاى حجاج را زدهاند موسوم به «جروه» است و تا «مسجدالحرام» يك ربع فرسخى فاصله دارد، و آنجا يك دستگاه قلعه بزرگ مستحكمى است كه گفتند سابقاً «اردوگاه تركها» بوده، و هميشه چهار پنج هزار نفر قشون در آنجا ساخلو (1)داشته، اما امروز «دارالحكومه مكه» است، در «جروه» يكعدد ازچادرهاى حصيرى از طرف كسبه «مكه» اين ايام زده شده است، كه ميوهجات و آذوقه و بعضى مايحتاج حجاج را آورده در آنجا مىفروختند، بستنىفروش هندى رفيق ما هم، كه هر شب نزديك «كوه صفا» به ما بستنى مىداد، اينجا آمده چادر به چادر مىگشت و به حجاج بستنى مىفروخت، بعضى كسبه هم متاع خود را در دست يا بر روى سر گرفته از هر طرف مىدويدند و داد و فرياد مىكردند، يكى صدا مىزد «انارالخوب» يكىمىگفت «ماستالخوب» ديگرى فرياد مىزد «دوغ الخنك» رفيقش از عقب به شوخى صدا مىكرد «دوغ الداغ» و بالجمله حركات و صداهاى آنها بىتفريح نبود، شب را خواستيم به حرم مشرف شويم گفتند مراجعت خطرناك است و دچار حرامى (دزد) خواهيد شد.
چهارشنبه غره محرمالحرام مطابق «بيست و چهارم سنبله»، صبح
1) 1- لفظى تركى است به معنى پادگان.
زود به حرم مشرف شده، قدرى در بازارها و كوچهها گردش كرديم كه ببينيم اهالى «مكه» به مناسبت تجديد سال، اظهار شادمانى و عيش و نوش چنانچه شنيده بوديم مىكنند يا خير؟ چيزى نفهميديم و از بعضى كسبه آشناى مكارى، كنجكاوى و استفسار كردم گفتند: در قديم معمول بوده، لكن شريف سابق غدغن سخت كرد و اين عادت را چون موجب رنجش و تألم رافضىها (1)بود متروك نمود.
پس از مراجعت به «جروه»، خبر رسيد كه امشب مسلماً حركت خواهيم نمود، مقارن ظهر باد گرم سختى آمد و از دو ساعت به غروب، حجاج مشغول باربندى و تهيه حركت بودند تا غروب، و پس از اداى فريضه مغرب و عشا، متدرجاً (2)سوار كجاوهها شده و حدود نيم ساعت، سه ربع از شب رفته، تمام قافله به حركت افتاد و تا صبح چندين مرتبه در حال سوارى خوابيده و بيدار شديم.
امروز پنجشنبه دوم محرم مطابق «بيست و پنجم سنبله»، در قهوهخانه پياده شده نماز صبح را خوانديم، مجدداً سوار شده سه ساعت از دسته گذشته رسيديم به «جده» كه آن را «بحره» هم مىگويند و تا «مكه» پنج شش فرسخ (3)بيش مسافت ندارد، و ما در ظرف دوازده ساعت، مسافتمزبوره را طىكردهايم. سابقاًكه شنيدهبوديم، دهپانزدهساعت حاجى سوار شتر است، گمان مىكردم ده پانزده فرسخ طى طريق مىكنند، حال معلوم شد كه مطلب اينطور نيست، و شتر هر دو ساعت يك فرسخ راه
مىرود، اين است كه به نظر، مسافت بين منازل دور مىآيد.
در «جدّه»، چادرهاى حجاج را بيرون قصبه در صحرا زده بودند، و باد سامى كه هر ساعت انتظار وزيدن آن را داشتيم بحمداللَّه امروز نيامد، در همين «جده» بود كه وقت رفتن به «مكه» من و تمام رفقايم حالت بسيار سختى داشتيم، و در همين «جده» بود كه قبل از ورود ما در موقع تشرف به «مكه» شصت هفتاد نفر از باد سام تلف شدند، و در همين جا بوده است كه چند سال قبل مرحوم «حاج شيخ فضلاللَّه» را دستبرد زده مجروح و زخمدار كردند.
امروز عصر مجلس عزادارى در چادر خودمان منعقد كرده، «جناب حاج شيخ عباسعلى خراسانى» ما را مستفيض كردند، و از مشارٌاليه دعوت كرديم كه همهروزه در هر منزلى حاضر شده روضه بخواند.
طرف مغرب پس از اداى فريضتين، سوار شده حركت كرديم و هر چه به «جده» نزديكتر مىشديم هوا حبستر و گرمتر و مرطوبتر مىشد، آب شيرين و گواراى «قنات زبيده» را هم كه در قربهها (1)همراه آورده بوديم تمام شد، و مبتلا به آبهاى بد مزه و كثيف «جده» شديم، «محمد» و «سعيد» كه به عنوان شاگرد عكامى پيش ما آمدهاند، در راه مراقبت كجاوهها با آنها است، امشب تا صبح حالت وجد و طرب و نشاط غريبى داشتند و لاينقطع مشغول خواندن شعر و تصنيف و رقصيدن بودند از جمله اين شعر به خاطرم ماند:
قالوا حَبيبُكِ مسافر يا ليلى انا قلت ليت السفر لم يكن يا ليلى يا ليلى (2)
امروز جمعه سوم محرم مطابق «بيست و ششم سنبله»، صبح قبل از طلوع آفتاب رسيديم به منزل، يعنى به چادرهائى كه در خارج شهر «جده» براى حجاج زده بودند، شب را در اينجا لنگ كرديم، (1)بعد از ظهر براى رفع خستگى خوابيديم، و به واسطه رطوبت زمين و هوا، حال من بعد از بيدار شدن خيلى بد بود، و به اصطلاح تختهبند شده بودم، بعد از ساعتى تب شديدى كردم، رفقا به زيارت «حضرت حوا» رفتند و من نتوانستم.
امروز و امشب از جهت كمآبى و بدى آبهاى خوراكى در زحمت بوديم، و معادل هشت روپيه كه تقريباً دو تومان ماست، پول آب خريدارى سهم ما شد.
امروز شنبه چهارم محرم مطابق «بيست و هفتم سنبله»، صبح بحمداللَّه تب من قطع شده بود، رفقا به شهر رفته بعضى مايحتاج خريدارى كرده آوردند و براى دو ساعت به غروب مانده قافله حركت كرد و تا صبح طى طريق مىنموديم.
امروز يكشنبه پنجم محرم مطابق «بيست و هشتم سنبله»، نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده به منزل رسيده، نماز صبح را آنجا خوانديم. اسم اين منزل «ذهبان» است كه املاى صحيح آن را نمىدانم و بر طبق تلفظ اهالى
1) 1- توقّف كرديم.
نوشتم، در اينجا دو قطعه زمين مشجر به درختهاى خرما، و چند چادر از اعراب موجود بود. و از مايحتاج قافله فقط هيزم و علوفه داشتند كه مىفروختند، و آب چاهها شيرين و شور بالإختلاف فروخته مىشد.
از «جده» تا «ذهبان» چهارده ساعت سوار شتر بوديم، و مسافت آن قريب شش يا هفت فرسخ مىشود، امروز هم مثل روزهاى گذشته مجلس روضه در چادر ما منعقد بود.
قافله از ظهر شروع به حركت كرد، ما هم به نوبه خود براى چهار ساعت به غروب سوار شديم، مدت روز تا نيمه شب كه مهتاب داشتيم راحت بوديم، ولى از نصف شب تا صبح چندين دفعه از جلو و عقب ما، صداى ضجّه و ناله و فرياد زياد بلند شد، مىگفتند حرامى (دزد) دستبرد زده است، تمام مردم در وحشت و اضطراب بودند.
امروز دوشنبه ششم محرم مطابق «بيست و نهم سنبله»، نزديك به طلوع آفتاب رسيديم به منزل «كُظَيْمه» بالتصغير، كه تا «ذهبان» هفت فرسخ فاصله دارد و ما در ظرف پانزده ساعت طى كرديم «كظيمه» در واقع يك قصبهاى است كه ده پانزده باب دكاكين، و چندين خانه خشت و گلى دارد.
هيزم و علوفه و نان و هندوانه و خربزه و ليمو و انواع آذوقه در آنجا بود.
امروز معلوم شد كه شب گذشته حرامىها، چند رأس الاغ را با بار برده، و چندين بار شتر را شكافته، اسباب آنرا دزديده و چندين نفر را زخم زده، از جمله مجروحين «حاج سيد محمّد كاشانى» ساكن نجف بوده است كه با سر شكسته و بدن خونآلود به چادر ما آمد و مىگفت چند نفر حرامى به سرم ريختند و چون مقاومت مىكردم، مرا زدند و الاغم را با خورجين بردند، و از قرارى كه شيخ حمّود جمّال اطلاع داد شب آينده حرامى زيادتر خواهد بود، خداوند ترحم فرمايد و ما را از شر اين
وحشيان قسىّالقلب حفظ نمايد.
نزديك ظهر چند نفر اعراب با تفنگ و خنجر به چادرها آمده و از هر نفرى يك قروش به عنوان حقالارض اين چند ساعت توقف گرفتند، و براى نيم ساعت از ظهر گذشته سوار شده با قافله به حركت افتاديم، اراضى اين حدود به واسطه مجاورت با دريا، كه از دور نمايان بود به كلى مرطوب و گلآلود بود.
اول شب عكامها و جمالها سفارش مىكردند كه امشب نخوابيد و غفلت نكنيد، زيرا كه خطر حرامى در پيش است و تا مهتاب بود اثرى از حرامى ظاهر نشد، لكن بعد از غروب ماه، در تمام قافله كه طول آن يك فرسخ، و مركّب از چهار پنج صف در رديف يكديگر بود، مشعلهاى زياد روشن كردند و از هر گوشه تفنگ شليك مىنمودند، و به محض اين كه يك تير تفنگ صدا مىكرد، تمام عكامها و شاگرد عكامها، يك دفعه فرياد مىكشيدند «بره بره» بعد به فاصله يكى دو دقيقه، دسته ديگرى فرياد مىزدند «اذبحوه اذبحوه» جمله اول كنايه از اين است كه بيابان را بهپائيد حرامى در بيابان است، جمله ثانى كنايه است از اين كه حال كه حرامى را زديد او را بكشيد و سرش را ببريد، هر چند عموماً در وحشت بوديم لكن نمايش باتماشائى داشتيم، اتفاقاً امشب حرامى دستبردى نزد و فقط «حاج حسّون» حملهدار چون روز با جمالها نزاع كرده بود، شب او را غافلگير و به اسم حرامى كتك مفرط و زخم زيادى به او زدند.
امروز سهشنبه هفتم محرم مطابق «سىام سنبله»، قبل از طلوع آفتاب رسيديم به «رابغ»، چادرهاى ما را در خارج قصبه زده بودند، و براى
گردش به داخل قصبه هم رفتيم، دكاكين زيادى در طرفين يك كوچه به شكل بازار بود، و از خوراكى فقط گوشت و مرغ زنده و خرما براى فروش داشتند، و اطراف قصبه باغات زيادى مشجر به درخت خرما بود، روغن بليسان اصل، در «رابغ» فراوان است، رفقا خريدارى كردند. از قرار معلوم استخراج آن در اين نواحى به عمل مىآيد و به «مكه» و ساير نقاط به عنوان مالالتجاره فرستاده مىشود.
هواى «رابغ» به واسطه اتصال و مجاورت آن با دريا، مرطوب و عفونى است و آبهاى آن از چاه كشيده مىشود و خيلى شور و بدمزه است، در كنار صحرائى كه چادرهاى حجاج را زده بودند چاههاى كثيرى كندهاند، و كنار هر چاه گودالى حفر نمودهاند به شكل حوض، كه از آب چاه پر مىكنند، و حجاج يك قروش داده، در آن گودال آب شستشو مىكردند، اما نمىگذاشتند كسى در آن صابون بزند، اين گودالهاى آب، براى ما چندان محتاجاليه نبود، و براى حجاج شامى كه به «مكه» مىروند ساخته شدهاند، زيرا كه ميقات شامىها «جحفه» است كه در اين زمان مخروبه و غيرمسكون است و «رابغ» كه محاذات با «جحفه» دارد، امروز محلى است كه حجاج شامى از آن مىگذرند و بايد آنجا محرم شوند، و اين گودالهاى آب براى غسل احرام آنها تهيه شده است. امشب را معمولًا در «رابغ» لنگ كرديم.
امروز چهارشنبه هشتم محرم مطابق «اول ميزان»، (1)علاوه بر مجلس روضه ما، چندين مجلس ديگر در قافله منعقد شده بود، و به مناسبت ليله
1) 1- هفتمين ماه فلكى مطابق با مهرماه.
تاسوعا عزادارى خوبى به عمل آمد، اما افسوس كه در «مدينه منوره» نبوديم.
اهالى «رابغ» در تعصب و عداوت با روافض مشهوراند، و به حالت عزادارى ما مىخنديدند و استهزاء مىكردند، و حملهدارها و عكامها، آنها را تهديد و دفع مىكردند، از قرار مذكور قديماً هيچ كس در اين حدود جرأت نداشت اظهار تشيع كند، و نماز را هم مجبور بود از راه تقيه دست بسته بخواند والّا خون او مباح و هدر بود، لكن اين ايام بحمداللَّه، ما در كمال آزادى بوديم.
امروز قافله كه در «جده» از ما عقب افتاده بود رسيد، و از قرار مسموع حرامى به آنها هم اذيت و آزار كرده است، امشب بنا بود ما حركت كنيم لكن نمىدانم به چه سبب باز لنگ كردند، شايد علتش سه چهار قروشى بود كه چند نفر عرب شبانه در چادرها آمده و به عنوان حقالحفاظ از هر حاجى مىگرفتند.
امروز پنجشنبه نهم محرم يومالتاسوعا، مطابق «دوم ميزان»، سه ساعت از روز گذشته، قافله حركت كرد، و طرف عصر زمينها و جلگههاى مسطح تمام شده، داخل يك رشته كوهستانى شديم كه معبر آن خيلى تنگ و پرپيچ و خم بود، و هرچند حركت ما در وسط روز بود، به واسطه وزش نسيم هوا خنك بود و بد نگذشت.
امروز يك نفر حاجى خراسانى كه سوار «شوپايه» بود، غفلتاً سرش گيج رفت و هر چند جمالها او را روى شتر نگاه داشتند و نگذاشتند بيفتد بالأخره افتاد، و بعد از نيم ساعت مرد و جنازهاش را به روى شتر بسته
حمل نمودند، تا در منزل به خاك بسپارند! نزديك غروب هر چه گفتيم قافله را نگاه دارند نماز بكنند قبول نشد، و هركس خود پياده شده به عجله نمازى خوانده و دوان و دوان خود را به كجاوه رسانيد، و براى سه ساعت از شب گذشته رسيديم به منزل، يعنى در چادرهائى كه براى حجاج در دامنه كوه زده بودند، و از خستگى افتاده و خوابيديم.
امروز جمعه دهم محرم يومالعاشور، مطابق «سوم ميزان» در تمام قافله صداى ندبه و زارى و عزادارى بلند بود، و بيشتر دلسوزى از اين داشتيم كه چرا چنين روزى در بيابان مانده و موفق نشديم در خدمت «حضرت رسول اللَّه» صلى الله عليه و آله، مشاركت در عزادارى فرزند دلبند و اولاد امجادش بنمائيم، يا لااقل عرض تسليت تقديم آن بزرگوار كنيم.
بارى اين منزل موسوم است به «بئرالبركه»، و مناسبت آن اين است كه چاهى در اينجا هست بىآب، و شاگرد عكامها پائين آن رفته با دست، شنهاى كف چاه را پس و پيش مىكنند و آب مىجوشد، و هر اندازه از اين آب برداشته ظرفها و قربهها را پر مىكنند تمام نمىشود، چيزى كه هست آب از سطح كف چاه بالاتر هم نمىآيد، من خود به تماشا رفته مدتى نگاه مىكردم، ابداً مقدار آب از برداشتن كاسته نمىشد، علاوه بر حجاج كه تماماً از اين چاه استشراب (1)نمودند، جمعى زنهاى عرب هم از پشت كوه مىآمدند و آب مىبردند، گفته شد كه يك قبيله در آن طرف كوه اقامت دارد و آب از اينجا مىبرند.
1) 1- آب برداشتن، آب نوشيدن.
تقريباً نيم ساعت از ظهر قافله حركت كرد و تماماً از پست و بلنديها و پيچ و خمهاى كوهها عبور مىكرديم و براى نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا، به زحمت دو دفعه پياده و سوار شديم، و تقريباً ساعت شش از شب به منزل رسيده استراحت كرديم.
شنبه يازدهم محرم مطابق «چهارم ميزان»، منزلگاه ما موسوم به «امّالبِئار» است، يعنى مادر چاهها. و وجه تسميه آن، چاه بزرگى است كه آب زياد دارد، و كفايت از مصارف تمام قوافل مىكند، و چون تا دريا چهار پنج فرسخ فاصله دارد، آبش نسبتاً شيرين و گوارا است.
در اينجا چند دكان حصيرى بود كه علوفه و گوشت و هندوانه براى فروش داشتند، آثار ديگرى از آبادانى ظاهر نبود و بعد از ذكر مصيبت و صرف نهار و اداى فريضه، براى چهار ساعت به غروب مانده حركت كرديم، و باز در پيچ و خمهاى كوهستان مىگذشتيم، و با آن كه امشب خيلى خوف از حرامى داشتيم بحمداللَّه خطرى نرسيد، و ساعت هشت از شب گذشته رسيديم به منزل، و پس از اداى فريضه صبح، استراحت كرده قدرى خوابيديم.
يكشنبه دوازدهم محرم مطابق پنجم ميزان، منزل امروز ما موسوم به محله «حفا» است، وجه تسميهاش چنانچه «حامد مقوم» ذكر كرد اين است كه، هر كس قدرى پاى برهنه آنجا راه برود از اثر طبيعت خاك آنجا پايش سائيده و زخم مىشود، در اين منزل هم چند دكان حصيرى بود كه در آن
خرما و علوفه گذاشته مىفروختند، در اينجا بحمداللَّه از آبهاى تلخ و شور چاهها خلاص شده، و آب بركه (1)داشتيم كه در كمال شيرينى و عذوبت بود، اين بركه كه از آن آب مىآوردند، مىگويند خيلى بزرگ است و اگر يك سال هم باران نيايد آب باران سال گذشته كه در آن جمع شده خشك و تمام نمىشود.
از «جده» تا محله «حفا»، غالباً در جنگلهاى خار مغيلان (2)كه عربى صحيح آن امغيلان است مىگذشتيم. ولى در اينجا درختهاى نوع ديگرى است، كه شاخههاى آن انبوه و سبز است و خيلى شباهت دارند به درختهاى گل طاووس ايران.
چهار ساعت به غروب مانده قافله حركت كرد و تا غروب در يك دره عريض صعود مىنموديم، كه كف آن رمل غلطان، و طرفين آن تا چشم كار مىكرد مستور از امغيلان و انواع و اقسام درختهاى كهن جنگلى بود.
اول شب رسيديم به پاى كوه بسيار مرتفعى كه از معبر خيلى تنگ و ناهموار و پرپيچ و خم آن بايد بگذريم، مسافرين را تماماً پياده كردند و شترها را در يك قطار رديف نمودند، اين كوه موسوم به «جبل غاير» است و به همين مناسبت اين راه از «مكه» به «مدينه» را، «طريق غاير» مىگويند.
معابر «كوه غاير» نه فقط تنگ و پست و بلند و پيچدرپيچ است، بلكه آن قدر سنگلاخ و پرتگاه دارد و آنقدر طولانى است، كه جان مسافر را به لب مىرساند، تا صبح ما و تمام مسافرين پياده مىرفتيم و در هر قدمى
شترهاى افتاده و نيمهجان يا تلفشده در كنار راه مىديديم، و هر شترى كه زمين مىخورد و جمالها نمىتوانستند حركتش بدهند، فوراً بار او را برداشته و آن حيوان را به حال خود گذاشته و مىگذشتند!! حسن اتفاق اين بود كه امشب، ماه شب چهارده هم، با اشعه عالم تابش ما را روشن داشت، وگرنه ممكن نبود از اين راه در شب تاريك بتوان عبور نمود.
اول طليعه فجر رسيديم به قله كوه كه آن را «رأسالغاير» مىگويند، بعد وارد شديم به يك زمين هموار و صافى كه موسوم به «سطحالغاير» است، نماز صبح را آنجا خوانده و به اجازه جمالها سوار شديم، و به وسيلهيك خواب مختصرى دركجاوه، جبرانخستگىهاىشب را نموديم.
دوشنبه سيزدهم محرم مطابق «ششم ميزان»، منزلگاه امروز ما در كنار چاهى بود موسوم به «بئر خطيه» بالتصغير، وجه تسميه آن را نفهميدم، لكن آب صاف و گوارائى داشت، اين محل جزو «سطحالغاير» است و مشجر به «امّ غيلان»، و چندين قسم درختهاى جنگلى است كه يك قسم از آنها، گلهاى سفيد كوچك و بسيار معطرى داشت، اسم آنرا پرسيدم گفتند «طرفاء» است، چندين قسم طيور كوچك، از قبيل سار سياه و قمرى و گنجشك و غيره در اينجا بود، كه از شاخهاى به شاخه ديگر مىپريدند و فضا را از نغمات خود پر كرده بودند، هوا هم بىاندازه لطيف و معطر بود واقعاً خستگىهاى چندماهه ما امروز مرمت و جبران شد و خيلى روز خوشى داشتيم.
در اينجا چند باب دكان بود كه در كوه حفر كرده، و در آن خرما و علوفه گذاشته مىفروختند، امشب را به واسطه خستگى شترها، لنگ
كردند، و شب با لحاف و بالاپوش تا صبح خوابيديم.
از جمله چيزهاى قابل ذكر كه براى نمونه از سرسختى و ضخامت جلد اعراب كافى است، آنكه امروز «سعيد» و «ابراهيم» را كه هر دو شاگرد عكام ما هستند ديدم، پهلوى هم نشسته آواز مىخواندند، «ابراهيم» يك سوزن درشتى در دست گرفته، و شكافهاى كف پاى سعيد را كه يك انگشت در آن جا مىگرفت مىدوخت، بدون آن كه سعيد ابداً اظهار تألمى كند، و بعد سعيد يك سيخ آهنى روى آتش سرخ كرده، شكافهاى پاى «ابراهيم» را داغ مىكرد، و «ابراهيم» مشغول كشيدن جيگاره و زمزمهاش بود و ابداً متأثر نمىشد!! «ابراهيم» به قول خودش از اهالى «سنگال فرانسه» (1)بود، كه در «مدينه» مجاورت اختيار كرده، و چون چند سال خدمت بزرگان عثمانى را كرده معقول و باتربيت است، اما «سعيد» جوانى است از اهل «مكه» و خيلى كثيف و كريهالمنظر، لكن به واسطه لودگى و بيعارى و حركات مضحكهآميز و ادا و اصولهاى خوشمزهاش، خاطر تمام حجاج را به خود جلب كرده، و همه با او شوخى و مزاح مىكردند.
سهشنبه چهاردهم محرم مطابق «هفتم ميزان»، امروز اول آفتاب از «بئر خطيه» حركت كرديم، و همهجا از اراضى پست و بلند واقعه بين دو كوه مىگذشتيم، و طرفين جاده هم مستور از درختهاى جنگلى و مغيلان بود، امروز يك قافله كوچك پياده ديديم از سياههاى آفريقا، كه هر كدام يك ظرف آب و خوراك و يك نيزه و يك تير و كمان با خود داشتند و
1) 1- آن زمان سنگال مستعمره فرانسه بوده است.
پياده مىرفتند، و انسان را بياد وضعيت نظامى دو سه هزار سال قبل مىانداختند، از قرارى كه خودشان گفتند اينها جملگى شيعى مذهب، و از مردمان فقير «سودان» و «حبشه» هستند.
بارى طرف غروب رسيديم به منزل و چون شب بود چادر نزده بودند، اين منزلگاه موسوم به «بئر على» است وجه تسميه آن چاهى است در اينجا كه آب فراوان و خوشگوارى دارد، امشب هم از لطافت و خنكى هوا، با لحاف و بالاپوش تا صبح خوابيديم.
امروز چهارشنبه پانزدهم محرم مطابق «هشتم ميزان»، بعد از طليعه فجر قافله به راه افتاد، و از دور و نزديك بعضى از اعراب ديده مىشدند، كه جمالها مىگفتند اينها حرامى هستند، و هرچند در وحشت بوديم لكن بحمداللَّه خطرى پيش نيامد و هر چه پيشتر مىرفتيم درختهاى اطراف، كوچكتر و كوتاهتر، و اراضى سنگلاخ بيشتر مىشد، و اواسط راه ديگر درخت و گياهى ديده نمىشد، و زمين پوشيده بود از قلوهسنگهاى سياه مشبكى از جنس سنگپا، و اين منظره تا «مدينه» امتداد داشت، تقريباً دو ساعت از ظهر گذشته، منارهها و آثار «مسجد نبوى» از دور نمايان شد، و مسرت و نشاط و شعف فوقالعادهاى در تمام مسافرين ايجاد گرديد، و به يكديگر تبريك و شادباش مىگفتند.
متدرجاً آثار مساجد و بناهائى در اطراف ظاهر گرديد، از آنجمله «مسجد ذوالحليفه» كه ميقاتگاه حجاجى است كه از «مدينه» به «مكه»
مشرف مىشوند و به «مسجد شجره» مشهورتر است، و براى دو ساعت به غروب مانده وارد كوچههاى «مدينه منوره» شده، و پس از ساعتى در محله «نخاوله» ورود نموديم، و در خانهاى كه قبلًا حاجى على عكام آمده و اجاره كرده بود نزول كرديم، و همان ساعت با كمال خستگى كه متوجه به آن نبوديم، به زيارت سرا پا سعادت «حضرت سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله» مشرف و موفق شديم، و روى عجز و نياز به زمين گذارده، شكر چنين توفيقى را پس از آن همه صدمات و مصائب بهجا آورديم. خداوند جميع دوستان و خويشان و آرزومندان را نصيب فرمايد، پس از طواف و زيارت و اداى فريضه براى ساعت سه از شب به منزل آمده، صرف شام نموده بالاى بام خوابيديم.
امروز پنجشنبه شانزدهم محرم مطابق «نهم ميزان»، صبح به خارج شهر در «بقيع» رفته، به زيارت ائمه اربعه عليهم السلام يعنى «حضرت امام حسن مجتبى» و «حضرت زينالعابدين على بن الحسين» و «حضرت باقر محمد بن على» و «حضرت جعفر الصادق» عليهم السلام كه در يك بقعه و يك ضريح مدفوناند، و همچنين «حضرت عباس بن عبدالمطلب» و «حضرت فاطمه بنت اسد» كه در ضريح ديگرى در همان بقعه مدفوناند مشرف، و فيضمند شديم، باز هم خداوند براى جميع خويشان و دوستان و آرزومندان نصيب فرمايد.
روضه معمولى خود را امروز در آنجا خوانده، و عرض تسليت شهادت جد مظلوم را، خدمت پسر و برادر بزرگوارش تقديم نموديم، بعد به «حرم مطهر نبوى» مشرف شده، و پساز زيارت بهمنزلمراجعت كرديم.
طرف عصر مجدداً اقامه عزا در «بقيع» نموده، شب در «مسجد نبوى» مشرف شديم، تمام مدت مسافرت ما از «مكه» تا «مدينه» پانزده روز طول كشيد، با آنكه ده منزل بيش نيست و علت تأخير، لنگهاى بىمورد بود كه در راه كردند.
امروز جمعه هفدهم محرم مطابق «دهم ميزان» گذشته از زيارت «حضرت رسالت» و «ائمه بقيع» عليهم السلام، «حضرت صديقه طاهره» جده مظلومه- سلام اللَّه عليها- را به زيارت كامل اختصاص داديم يعنى آن حضرت را در موارد خمسه كه موافق روايات بايد مدفن آن بزرگوار در يكى از آنها باشد زيارت نموديم، اول در خانه آن حضرت كه داخل مسجد شده است، و امروز گوشه شمالى ضريح مقدس نبوى است.
دوم بين ضريح و محراب نبوى كه بالاى يك ستونى در آنجا حديث «ما بين قبرى و منبرى روضة من رياض الجنة» به خط درشت نوشته شده است.
سوم در ضريح «ائمه بقيع» عليهم السلام
چهارم در ضريح «عباس» و «فاطمه بنت اسد»
پنجم در «بيتالاحزان» كه در قبرستان بقيع واقع است، و در موضع اخير خيلى بر مظلوميت آن بزرگوار گريستم و مدت دو سه ساعت در آنجا به عزادارى فرزند دلبندش مشغول بوديم، طرف عصر و شب هم در «مسجد مطهر نبوى» به زيارت و دعا اشتغال داشتيم.
امروز شنبه هيجدهم محرم مطابق «يازدهم ميزان»، علاوه بر زيارت حرمين شريفين، گردش مفصلى در «قبرستان بقيع» كرديم و حضرت
«عقيل بن ابىطالب» را كه بقعه عليحده دارد، و نيز «حضرت ابراهيم» فرزند «پيغمبر صلى الله عليه و آله» را كه بقعه مخصوص دارد زيارت كرديم، و نيز «بنات رسولاللَّه» «زينب و رقيه و امكلثوم» را كه در يك بقعه مدفوناند زيارت كرديم، و همچنين «حليمه سعديه» را در بقعه مخصوصى زيارت نموديم، و براى بعضى «زوجات پيغمبر» كه هشت نفر آنها در يك بقعه مدفوناند، و هشت قبر عليحده دارند فاتحه خوانديم، از زوجات فقط «حضرت خديجه» است كه در «مكه» در «حجون» مدفون است، مابقى در «بقيع» اند و نيز به ديدن بقعه عاليه «عثمان بن عفان» كه در آخر بقيع واقع است رفتيم، و با آن كه دستگاه عالى و باشكوهى دارد رفت و آمدى حتى از اهل سنت در آنجا نمىشود و متروك است، و نيز در داخل حصار شهر به زيارت «حضرت اسماعيل بن جعفر الصادق» رفتيم، كه بقعه بسيار باشكوهى دارد و علاوه بر جماعت اسماعيليه، كه آنجناب را امام منصوص مىدانند، و به زيارتش مىروند، اهل تشيع نيز بسيار آن حضرت را زيارت مىكنند، قسمت عصر و شب را به زيارت «حضرت رسالت» و صرف شام و خواب گذرانيديم.
امروز يكشنبه نوزدهم محرم مطابق «دوازدهم ميزان»، «حاج سيد جعفر» و ساير حملهدارها به حجاج اطلاع دادند كه بر حسب قراردادى كه ما و مقومين با جمالها در «مكه» گذاردهايم، مدت توقف در «مدينه» پنج روز بوده است، و فردا بايد حركت كرد.
ما و تمام حجاج اظهار عدم رضايت و تسليم كرديم، و كار منجر به مجادله با جمالها و مقومين شد، گفتند پس بايد روزى دو مجيدى (قريب
به يك تومان) خرج هر شترى را بدهيد، ضمناً رفتند به «قائممقام»، يعنى حاكم شهر مدينه تظلم كردند، و مشاراليه فرستاد در ميان حجاج جار كشيدند، كه هركس فردا حاضر به حركت از «مدينه» نشود، حقى به وجهى كه براى كرايه داده است ندارد.
(توضيح آنكه مسافت از «مكه» به «مدينه» دو برابر مسافت از «مدينه» به «ينبع» است و كرايه تمام اين دو مسافت را مقومين و جمالها در «مكه» قبلًا گرفته بودند، و مقصود قائممقام اين بوده است، كه در هر حال فردا جمالها، شترهاى خود را مىبرند، و هركس با آنها نرود، يك ثلث از پولى كه داده به هدر خواهد رفت و حق مطالبه ندارند).
و اين مسئله جار كشيدن هرچند موجب تفرق آراء حجاج گرديد، و بعضى حاضر براى حركت شدند، لكن بر جديت و لجاجت اغلب مردم افزود و حق هم داشتند، زيرا كه:
اولًا: مدت اقامت «مدينه» خيلى كم بود.
ثانياً: حجاج مستقيماً قرارى با جمالها در باب توقف نبسته بودند.
ثالثاً: قافله معظمى از حجاج طهرانى و آشنايان ما، در راه يك روز از ما عقب افتادند، و در مدت پنج روز توقف ما هنوز به «مدينه» نرسيده بودند، بعلاوه دو سه روز بود كه زمزمه مىشد آنها در راه مصادف با خطراتى از قتل و غارت شدهاند، بنابراين جمعى از وجوه حجاج، از علما و تجار، طرف عصر اجلاسى (1)كرده و در اين خصوص مذاكره و مشاوره نمودند، بالأخره قرار شد كاغذى مبنى بر شكايت از قائممقام به «امير مدينه» نوشته، جمعاً مهر كنند و توسط من بفرستند كه شفاهاً هم مذاكراتى
1) 1- با هم نشستن براى گفتگو و مشاوره.
بكنم، و پس از مذاكراتى راجع به طرز نوشتن و تعيين مواد شكايت، قرار شد من شخصاً و به نمايندگى از طرف آقايان رفته شفاهاً شكايت و تعيين تكليف نمايم.
بناء عليه، من به همراهى «حاج سيد ابوطالب ماهوتچى» برخاسته رفتيم، و مدتى در كوچههاى شهر سراغ از منزل امير مىگرفتيم، كسى نمىدانست. و بعضى خانه «قائممقام» را نشان مىدادند، بالأخره فهميدم كه لفظ امير مصطلح نيست، و تعبير به مقصود كردم از قبيل منصوب از طرف «سلطان حسين»، يا كسى كه بر «مدينه» و مضافات آن (1)حكومت دارد يا كسى كه شكايت از «قائممقام» را به او بايد كرد، عاقبت معلوم شد كه مطلوب ما «شريفالشخاص احمد بن منصور» است، منزل او را پرسيده دلالت شديم، و پس از صعود از پلههاى سرسرائى، وارد چند بالاخانه تو در تو شديم، كه در يكى از آنها چند نفر عرب به روى صندلىهاى حصيرى نشسته، و چون تشخيص رئيس از مرئوس داده نمىشد، قدرى تأمّل كرديم، دو نفر وارد شدند و دست به سينه گذارده سلام كردند، و پيش روى يكى از آن چند نفر زانو به زمين گذارده، دست او را بوسيده به چشم ماليدند، معلوم شد كه «شريف» همان است.
من هم وارد شده سلام كردم و پهلوى خودش كه جايم داد نشستم، و عنوان مطالب را با عذرخواهى از اين كه هرگاه عربى را فصيحاً تكلم نكنم معذورم بدارد آغاز كردم.
1) 1- نواحى اطراف آن.
مشاراليه ابتدا حق به جمالها و مقومين داد، زيرا كه گفت معمولًا توقف حجاج در «مدينه» پنج روز است، و قرارداد با جمالها همه توسط مقومين و بدون اطلاع حاجىها بسته مىشود، و البته شما بايد يا صرفنظر از ثلث كرايه متعلقه به «مدينه» تا «ينبع» بكنيد، و جمالها بروند پى كار خود، و يا مخارج شترهاى آنها را روزانه بدهيد و هرچه مىخواهيد توقف كنيد، منتها اگر دو مجيدى زياد باشد ممكن است بگوئيم كمتر بگيرند، بعد به مناسبت پرسش از مملكت و شهر و شغل و خانواده من، داخل يك رشته سؤالات راجع به وضعيت حكومت حاضره ايران، و سياست دولتين «روس» و «انگليس» در آن مملكت و غيره گرديد، و جالسين را به غير از يك نفر مرخص كرد، من هم بدون اظهار عقيده شخصى، جوابهائى مطابق افكار دستهجات سياسى دادم، معلوم شد مشاراليه، خيلى علاقهمندى به اين امور و كليه مسائل مربوط به ممالك اسلامى دارد، و شايد از صحبتهاى من هم مشعوف شد، در خاتمه انجام حاجت خود را تكرار و تمنا كرده و ضمناً اشعار نمودم، كه ممكن است تا به دربار متبوع خودمان در «طهران» يا به مقام «جلالةالملك» در «مكه» تلگراف و تظلم كنيم، جواب داد اميدوارم مقصود شما به عمل آيد، فعلًا شما آسوده باشيد، و راجع به قافله عقبمانده نيز نگرانى نداشته باشيد، زيرا كه آنها فردا وارد «مدينه» خواهند شد. بعد از اميدوارى و اطمينان كامل، مرخص شده خبر خوشحالى براى رفقا برده به منازل خود متفرق شديم.
امروز دوشنبه بيستم محرم مطابق «سيزدهم ميزان»، عصر جمالها آمدند، و با كمال ادب و معقوليت قرار گذاردند روزى يك مجيدى براى علوفه هر شترى، يعنى نيم مجيدى از هر نفرى بگيرند، تا چند روز ديگر لنگ باشند، معلوم شد «شريفالشخاص» از آنها رضايت حجاج را
خواسته است، و نزديك غروب همانطور كه شريف خبر داده بود، قافله عقبمانده وارد «مدينه» گرديد، و هرچند صدمه جانى به كسى نرسيده بود، لكن از قرارى كه خودشان نقل كردند، در راه مصادف خطرات و دچار وحشىگرىهاى اعراب شده بودند، در هر حال از تجديد ديدار آنها مشعوف و خوشوقت شديم، و صبح و شب به زيارت «حرمين شريفين» (1)برگزار شد.
امروز سهشنبه بيست و يكم محرم، مطابق «چهاردهم ميزان»، به زيارت و عزادارى و ديدن آشنايان طهرانى كه ديروز وارد شدند برگزار شد، اين ايام هواى «مدينه» خيلى معتدل و لطيف بود، و شبها روى بام خانه با لحاف مىخوابيديم، ميوهجات و بقولات، (2)از قبيل هندوانه و خربزه و خيار اعلا و انار و كدو و سبزىجات بسيار لطيف و نازك موجود بود، كه قيمت آنها نسبت به «مكه» ارزانتر، و نسبت به مملكت ما گران بود، و انواع و اقسام خرماهاى خيلى خيلى لطيف و خوش خوراك نيز به حد وفور بود، غالباً خريده صرف مىكرديم و مقدارى از خرماى منسوب به «فدك» خريده، در سبدها و قوطىهاى حلبى ريخته، براى سوغاتى متبرك تدارك نموديم از آب بسيار گوارا و شيرين قنات معروف به «عينالزرقاء»، كه در شربهها و كوزههاى سفالى نازك، در هر خانه حاضر دارند مىآشاميديم، و به تلافى آبهاى شور و تلخ بين راه، در شرب و
آشاميدن آن افراط هم مىنموديم، و روىهمرفته از هر جهت روزهاى خوشى داشتيم جاى دوستان خالى.
امروز چهارشنبه بيست و دوم محرم، مطابق «پانزدهم ميزان»، پس از مراجعت از «حرم نبوى»، به عزم زيارت «شهداى احد» برخاسته، و با چند نفر ديگر دو عربانه كرايه كرديم، و سوار شده رفتيم. لكن مستحفظين (1)دروازه احُد نگذاشتند برويم، به عذر اين كه جمعيت كم است و روز بلند نشده و خطر حمله حرامى در پيش است، و بعد از دو سه ساعت معطلى چند عربانه ديگر رسيد و به اتفاق رفتيم، و پس از طى نيم فرسخ راه كه در جانب شمالى «مدينه» پيموديم، به بقعه مباركه «حضرت حمزه سيدالشهداء» عليه السلام و به قدر يك ساعتى در آن مكان شريف مشغول زيارت آن جناب و ساير شهداى «غزوه احد» بوديم، و بعد در مسجدى كه معروف است دندان مبارك حضرت رسالت در آنجا شكسته شده، نماز خوانده و قدرى تلاوت قرآن نموديم و نيز «عبداللَّه بن جحش» برادر «زينب زوجه پيغمبر» را زيارت كرديم، و از ساير «شهداى احد» ابداً آثار قبر يا بقعه نديديم، و قدرى در دامنه كوه به تماشاى تنگههاى «احد» رفتيم، كه از مواضع تاريخى است زيرا كه در غزوه معروف «احد»، «حضرت رسالت» جمعى را، به محافظت اين تنگهها مأمور نموده بود، و پس از آن كه آثار مغلوبيت و عقبنشينى در قشون خصم ظاهر شد، آنها به طمع غنيمت، قرارگاه خود را ترك گفته مشغول غارت و جمع غنيمت شدند، و
1) 1- نگهبانها.
دستههاى لشكر مخالف، از همان تنگه سرازير شده و بر قشون اسلام تاختند، و چنان شكست و لطمه فاحشى را بر مسلمين وارد آوردند.
بارى پس از دو سه ساعت سوار شده به شهر مراجعت كرديم. طرف عصر جمالها آمدند نفرى يك مجيدى خرج علوفه شترها را گرفتند، امروز عصر كه در حرم «ائمه بقيع» مشرف و مشغول زيارت و عزادارى بوديم، مقارن غروب، خدامها خواستند مردم را مثل روزهاى گذشته بيرون كنند و درب حرم را ببندند، و در نتيجه تعجيل و خشونت آنها، كار به مشاجره و منازعه كشيد، و جمعى به منزل «قائممقام» رفته، شكايت از كجرفتارىها و سوء سلوك خدام كردند، باقى شب به زيارت «مسجد نبوى» و صرف طعام و خواب گذشت.
امروز پنجشنبه بيست و سوم محرم، مطابق «شانزدهم ميزان»، پس از زيارت حرم مطهر، به تماشاى كتابخانه عمومى كه در خارج «مسجد نبوى» و متصل به آن است رفتيم، كتابخانه بسيار مفصل و بزرگى است و مشتمل بر يك صحن و چند اطاق بزرگ تو در تو است، و داراى چند صد هزار، كتابهاى كوچك و بزرگ خطى و چاپى در فنون مختلفه از فقه و حديث و تفسير و تاريخ و ادبيات و غيره است، كتب فارسى و تركى و هندى نيز دارد، و يك نفر مدير و سه چهار نفر كتابدار مراقب آن، و مواظب پذيرايى واردين و انجام حاجت آنها هستند.
در وسط اطاق بزرگ، يك ميز كوتاه و عريض و طويلى گذاشته شده است، هر كس وارد مىشود تعارف مىكنند كنار آن ميز مىنشينند، و فهرستهاى كتب را كه به روى ميز است برداشته مطالعه مىكنند، و هر
كتاب را كه خواست مىطلبد و كتابدار مطابق نمره فوراً حاضر مىكند.
من چندين كتاب را يكى يكى خواستم و پس از نظر مختصرى رد كردم، كتابدار ابداً اظهار كراهت نمىكرد، بلكه در جواب عذرخواهى من گفت: اگر تمام كتابها را بخواهيد، ما در ساعاتى كه اينجا هستيم مكلفيم آورده به شما ارائه بدهيم، بعد مدتى از پشت شيشههاى قفسهها، كه دور تا دور كتابخانه بود تماشاى كتابها يعنى اسامى آنها را كه به روى جلد نوشته شده بود مىكردم، و غالب كتب اهل تشيع را نيز ديدم، و حتى ديوانهاى «سعدى» و «نظامى» و «حافظ» هم در آنجا بود، و تمام اين كتابها با جلدهاى قشنگ و در كمال نظافت و پاكى نگاهداشته شده است، و حتى يك جلد كتاب پاره يا چرك و كثيف نديدم، درها و ديوارهاى كتابخانه هم به قدرى پاك و تميز بود كه انسان ميل مىكرد همانجا بماند، مدتى هم با مدير و كتابدارها مشغول صحبت بوديم و خيلى اظهار محبت و حسن خلق نمودند مقارن ظهر به منزل برگشتيم.
اين خانه كه ما منزل كردهايم متعلق است به «عطيةاللَّه نخاولهاى»، كه بسيار آدم نجيب و عفيف و خوشخلقى است، در اين مدت خود و عيالش «مريم» و دخترش «زينب» و پسرش «على»، منتهاى محبت و حسن خدمت نسبت به ما بجا آوردند، مخصوصاً چون دو سه روز است «حاج ابوالحسن طباخ»، از ما قهر كرده و رفته، «مريم» غذاهاى خيلى مطبوع و لذيذ براى ما تهيه مىكند.
ساختمان شهر «مدينه» خيلى شبيه به شهرهاى «كربلا» و «نجف» و «كاظمين» است، يعنى داراى كوچههاى تنگ و پرپيچ و خم، و عمارات دو
سه طبقه است كه به كوچه نگاه مىكند، و مشابهتى با ساختمان شهر «مكه» و «جده» ندارد، لكن حجاج شيعه عموماً در محله «اعراب نخاوله» كه خارج شهر است منزل مىكنند، و منازل در اين محله بر دو قسم است:
يك قسم ميدانهاى وسيعى است شبيه كاروانسرا كه دور تا دور آن منزل ساخته است، يعنى يك محوطه سطحالارض، شبيه سرپوشيدههاى ما كه مخصوص موقع گرما است، و يك بالاخانه به روى آن كه محل استراحت و گذاشتن اسباب و اثاثيه است، و هر يك از اين محوطهها در عقب ساختمان، داراى يك چاه آب و يك حوض كوچك و مطبخ و مستراح است.
و قسم ديگر از منازل، خانههاى خود «نخاوله» است، كه تقريباً ساختمان آنها با تفاوت كوچكى و بزرگى يك شكل و متشابه است، از درب خانه كه وارد مىشوى يك قسم سرپوشيده مىبينى كه دو طبقه را فرش مىكنند، و محل نشستن روز و پذيرائى واردين است، در صفه ديگر، يك حوض كوچك و يك چاه است، كه هر روز از چاه آب كشيده و حوض را لبالب مىكنند، و يك چهارپايه بزرگى است كه روى آن دو سه حُبّ سفالى، يعنى ظرف آب گلى گذاشته و همه روزه سقّاها آنرا از آب «عينالزرقا» پر مىكنند، و بالاى چهارپايه چندين شربه كه قلقلكهاى (1)دهانگشاد است، با چند ظرف كوچك آبخورى گذاشته شده است و بالاى اين سرپوشيده عمارت فوقانى نيست، بلكه پشت بام است كه براى خوابيدن شب به درد مىخورد، و ساير قسمتهاى محتاجاليها، (2)در عقب
سر پوشيده است. روىهمرفته با آن كه اين منزل تماماً خشت و گلى است، لكن براى زندگانى خيلى راحت است، اما خانههاى داخل شهر با آن كه با گچ و آجر و مصالح قيمتى ساخته شده است چندان خوشبنا نيست.
امروز عصر خبر رسيد كه درب ائمه بقيع، از امشب به بعد تا هر وقت حجاج آنجا باشند باز خواهد بود، معلوم شد «قائممقام» براى استرضاء (1)و استمالت (2)از حجاج شيعه، در نتيجه واقعه روز گذشته اين حكم را كرده است، ما هم به يكديگر اطلاع داده شب را به زيارت «ائمه بقيع» و اقامه عزا در آنجا اختصاص داديم.
از درب «مسجد نبوى» تا «دروازه بقيع»، در تمام كوچهها چراغ نصب كرده بودند، و بيرون دروازه هم تا بقعه ائمه عليهم السلام، چند مشعل و دو دستگاه چراغ بلند زنبورى گذاشته بودند، كه تمام محوطه روشن بود و فاصله به فاصله، پليس جهت محافظت مردم ايستاده بود، واقعاً شب جمعه خوشى داشتيم و تا ساعت چهار از شب مشغول به روضهخوانى و عزادارى بوديم، در حالتى كه روزهاى سابق و همچنين سنوات سابقه، معمولًا اول غروب درب «بقعه مطهره» و درب «دروازه بقيع» را مىبستند، و ديگر احدى جرأت رفت و آمد در آنجا نداشت.
از اين اقدام و مساعدت «قائممقام» و «شريفالشخاص» كه در نتيجه
اتحاد و جديتهاى خودمان به عمل آمد، نهايت تشكر و امتنان دست داد، ساعت چهار از شب مأمورين پليس ما را دسته دسته با مشعل به منازل خودمان رسانيدند.
امروز جمعه بيست و چهارم محرم، مطابق «هفدهم ميزان»، صبح صداى چند تير تفنگ در شهر بلند شد، و يكدفعه شهر بههم خورد و مردم رو به منازل خود فرار كردند، بعد از دو سه ساعت، معلوم شد خبرى نبوده فقط دو نفر با هم نزاع كرده، و به طرف هوا شليك نموده است. دو سه دفعه ديگر هم روزهاى گذشته اين قبيل اتفاق افتاد، معلوم مىشود معمولٌبه و متداول است، و جهت آن اين است كه تمام مردم با اسلحه حركت مىكنند، و حكومت قدرت ندارد از همه خلع سلاح بكند، و هر منازعه جزئى منجر به شليك مىشود، در شهر كه اينطور باشد از ناامنى «راه احد» كه نيم فرسخى شهر است نبايد متعجب بود.
چند روز متوالى است كه ما عزم تشرف به «مسجد قبا» و امكنه متبركه اطراف مدينه، و همچنين تماشاى «فدك» را داشتيم، لكن با هركس صحبت مىكنيم مىگويند راهها ناامن است، و عربانهچىها و خركچىها هم جرأت رفتن ندارند.
طرف عصر از طرف «قائممقام» پيغام آوردند كه هرچند ديشب خودم در «بقيع» بودم، و در عزادارى با شما شركت داشتم و خيلى مستفيض شدم، لكن براى توسل به «حضرت سيدالشهدا» و فيضمندى
كامل، امشب و دو شب ديگر مجلس عزادارى در خانه شخصى خودم تهيه ديدهام، خواهشمندم اين سه شب را زودتر از «بقيع» مراجعت نمائيد، در خانه مشتركاً عزادارى كنيم.
ضمناً تقاضا نموده بود كه روضهخوان هم از خودمان همراه ببريم، و شام هم در آنجا صرف كنيم، ما هم با تقديم تشكرات از نظريات عاليه ايشان، كه مبنى بر ميهماننوازى و ايجاد اتحاد بين فرق اسلام است، قبول نموده اول شب در «بقيع» عزادارى و سينهزنى مختصرى كرده، به راهنمائى مشعلدارها به طرف خانه «قائممقام» رفتيم.
يك باغچه مصفاى قشنگى بود، كه تمام آن را با چراغهاى زنبورى و فانوس روشن كرده بودند، در يك طرف، ايوان خيلى بزرگى را با اطاقهاى مجاور آن مفروش كرده بودند، خود «قائممقام» و پسرهايش و «شريفالشخاص» با چند نفر ديگر ايستاده، و با نهايت خوشروئى و تواضع، از واردين پذيرائى مىكردند، و اشاره به جلوس در اطاقها و ايوان مىنمودند، و پيشخدمتها براى هركس يك فنجان قهوه مىآوردند، دو ساعت از شب گذشته شروع به روضه توسط چهار نفر روضهخوان عرب و عجم كه قبلًا معين كرده بوديم شد، و عزادارى و سينهزنى به عمل آمد و الحق جناب «حاج شيخ عباسعلى خراسانى» كه ختم مجلس با او بود، داد سخن به مناسبت مجلس و مقام از حيث ذكر فضائل ائمه و مظلوميت آنها، و لزوم وحدت مسلمين عالم داد، و تمام مستندات كلام را آيات قرآنى و اخبار وارده از طريق اهل سنت قرار داد، و با اين حال ابداً از نزاكت لازمه در چنين مجلس، كه يك ثلث آن سنى مذهباند خارج نشد، پس از ختم مجلس و صرف چاى ما رفتيم و جمعى مانده صرف شام كردند.
شنبه بيست و پنجم محرم، مطابق «هيجدهم ميزان»، مدت يك هفته بود كه من در دكانهاى كتابفروشى «مدينه» تجسس از بعضى كتب مىنمودم و كتاب مهمى نيافتم، جز يك جلد كتاب موسوم به «وفاء الوفاء باخبار آلالمصطفى» كه در واقع تاريخ زندگانى «حضرت ختمى مرتبت» است، با تفصيل بناى «مسجد نبوى» و تغييراتى كه توسط خلفاى سلاطين، در ازمنه مختلفه در آن داده شده، و شرح تمام مقامات متبركه و مساجد و «مشاهد» مدينه و اطراف آن. ضمناً با يك نفر كتابفروش موسوم به «سيد حسن اوليازاده» آشنا و مأنوس شده بودم، و با مشاراليه در دكانش كراراً مباحثات مذهبى مىكردم، و خيلى مستعد و متمايل به تشيع بود.
و امروز بر حسب وعدهاى كه با مشاراليه و «حاج شيخ عباس على واعظ خراسانى» كرده بوديم در محضر «قاضى عبدالغنى كابلىالأصل» مجاور «مدينه» رفته، و مدت مديدى با قاضى مزبور كه مردى فاضل و عالم و مطلع از جميع كتب شيعه و عقايد و فتاواى علما ما بود، و در فن محاوره و مجادله يد طولائى داشت مشغول مباحثه بوديم. موضوع صحبت از اين بود، كه حكم الهى در باب تعيين جانشنين براى رئيس مسلمين چيست؟ هرگاه عدم تعيين و تنصيص و يا تفويض به جماعت مسلمين بوده، چنان كه مىگويند «پيغمبر اكرم» كرده، پس «خليفه اول» چرا برخلاف آن رفتار، و «خليفه ثانى» را جانشين خود قرار داد؟ و اگر نصب جانشين لازم بوده چرا «پيغمبر» و «عثمان بن عفان» نكردند؟ و اگر رأى جماعت در انتخاب خليفه لازم بوده، چرا خليفه ثانى، امر را به نظر چند نفر احاله نمود، و اين حق را از ساير مسلمين سلب كرده؟ و نيز مدتى صحبت از عدم اختصاص «آيه تطهير» به «خمسه طيبه» چنانچه عامه
قائلاند بود، با آن كه ضماير ما قبل و ما بعد آيه مباركه، همه جمع مؤنث و راجع به «نساء نبى» است، و ضماير اين آيه جمع مذكراند، كه مرجع آنها «اهلالبيت» است، و به وضعيت همين آيه مباركه و عدم مراعات ترتيب آيات «مكى» و «مدنى» در جميع قرآن، استناد به تحريف وضعى آن مىشد.
بالأخره مجلس بدون تسليم احدالطرفين ختم، و «سيد حسن اوليازاده» بر مراتب تمايل و اجتذاباش به مذهب تشيع افزوده گرديد، و مىگفت انشاءاللَّه از اين شهر فوراً به «عراق» رفته مجاور خواهم شد.
امروز بعد از ظهر خبر آوردند، كه پس فردا بناى حركت است. و معلوم شد كه همان روزهاى اول «شريفالشخاص» براى جلب رضايت و انجام خواهش ما، يك ثلث كرايه را از جمالها كه از اهالى «بينالحرمين» بودند گرفته، و آنها را مرخص كرده و با همان وجه از جمالهاى «يَنْبُعى» شتر به قدر كفايت كرايه كرده است، ضمناً مكشوف شد كه اين روزى يك مجيدى كه از حجاج به عنوان خرج لنگ گرفته است بىاساس بوده، و حملهدارها و مقومين آن وجوهات را خودشان جمع كرده و خوردهاند.
امروز طرف عصر به زيارت «حضرت عبداللَّه بن عبدالمطلب» پدر بزرگوار «حضرت سيدالمرسلين» رفتيم، كه در جانب شمال غربى «حرم مطهر نبوى» در حدود اواخر شهر مدفون است، و بقعه و صحن قشنگى دارد. بعد در خارج دروازه بابالسلام، قدرى در خيابانها گردش كرده، در «مسجد على» و «مسجد غمامه» و «مسجد ابىبكر» نماز بجا آورده تماشائى نموديم، بعد به «حرم مطهر نبوى» مشرف شده به جانب «بقيع»
رفتيم، ضمناً بار ديگر «حضرت اسمعيل بن جعفر الصادق» را زيارت نموديم، و نيز «حضرت عقيل بن ابىطالب» را بار ديگر زيارت كرديم، شب را بعد از يكى دو ساعت زيارت و عزادارى، به طريق ليله ماضيه، (1)مشعلچيان ما را به طرف خانه «قائممقام» دلالت كردند، در آنجا هم به شرح شب گذشته عزادارى كامل به عمل آمد، و الحق «قائممقام» و خانوادهاش ولو بنا به مصلحت و صورت ظاهر بود، درست با ما شركت در عزادارى و سوگوارى كردند و نهايت احترامات و پذيرائى از ما نمودند، و باز «حاج شيخ عباسعلى خراسانى» مجلس را به بيانات جامع سودمند براى فريقين، و ذكر فضائل «اهل البيت عليهم السلام» مزين، و به دعاى علما و امراء و پادشاهان اسلام، خاصه «پادشاه ايران» و «سلطان حجاز» ختم نمود امشب هم جمع كثيرى را نگاهداشته اطعام نمودند.
امروز يكشنبه بيست و ششم محرم، مطابق «نوزدهم ميزان»، پس از زيارت «حرم نبوى»، هرچه سعى كرديم مركوبى جهت رفتن به «مسجد قبا» يا «فدك» تهيه كنيم فراهم نيامد، و مىگفتند راهها امن نيست. بار ديگر به زيارت «حضرت عبداللَّه بن عبدالمطلب» رفتيم، بعد به تماشاى گارد راهآهن «مدينه» به «شام» رفتيم كه اين ايام به واسطه انقلابات «شام»، و شورشهاى «مليّون» آنجا بر ضد مداخلات دولت «فرانسه» و لنگ بودن، شمندوفر (2)به كلى خالى و غير دائر است، مؤسس اين شمندوفر نزديك
گارد، يك مسجد خيلى قشنگ و باشكوهى ساخته است كه قابل تماشا است، تمام در و ديوار و ايوانها و سقف مسجد، از سنگهاى سياه تراشيده بنا شده است، و به قدرى فواصل قطعات سنگها را تنگ گرفتهاند، كه تا شخص نزديك نرود آن فواصل را نمىبيند، و از داخل و خارج گمان مىكند كه مسجد يك قطعه سنگ سياه يكپارچه حجارى شده است.
در مراجعت از آنجا به «بابالسلام»، تمام خيابانها و دكاكين آئين، و در چند موضع طاق نصرت جهت ورود «امير عبداللَّه» پسر «سلطان حسين» بسته بودند. تاكنون چه در «مكه» و چه در «مدينه» هرجا اسم «سلطان حسين» را ديديم، با القاب (جلالةالملك، يا مؤسس الحكومة العربية، يا رئيس الدولة الهاشمية) و جز آن تعبير شده بود، امروز در طاق نصرتها، به خط درشت او را به عنوان (خليفة رسولاللَّه) اسم برده بودند، چون اين تشريفات به دستور حكومت تدارك شده است، معلوم مىشود كه «سلطان حسين» داعيه خلافت مطلقه نيز دارد.
در مراجعت يك دفعه ديگر به تماشاى كتابخانه «مسجد مطهر» كه شرح آن داده شده است رفته به خانه برگشتيم، و بعد از آن كه چند روز بود صحبت حركت از «مدينه»، و اخبار بىاساس راجع به اغتشاش طريق «يَنْبُع» و غيره در بين بود.
امروز طرف عصر خبر قطعى حركت رسيد، و حجاج كه قسمتى از آنها خسته و نگران شده بودند، بناى حركت و نقل مكان به خارج شهر، و بيرون دروازه «احد» گذاشتند، ما هم اسباب و اثاثيه را توسط «حاج على عكام» و «حاج ابوالحسن طباخ» كه دو سه روز بود آشتى كرده و پيشمان آمده بود، حمل و نقل به خارج شهر نموديم و خودمان در شهر توقف، و دستور پذيرائى به «عطيةاللَّه» صاحب خانه داديم.
امروز و چند روز پيش، جمعى از «سادات حسنى» ساكنين قراء اطراف «مدينه»، دسته دسته به ديدن محترمين حجاج آمده، و هركس به فراخور حال خود، به آنها اعانت و دستگيرى مىكرد، و مايه تعجب اين بود كه اين جماعت، عربى را خيلى فصيحتر و شيرينتر از اهالى و ساكنين «مكه و مدينه» تكلم مىكردند، «حاج سيد خليل» حملهدار مىگفت، علتش اين است كه اينها عربىالاصل مىباشند، و اغلب سكنه «مكه و مدينه» از مجاوريناند كه اصل آنها «هندى» و «كابلى» و «ترك» و غيره است.
غروب در «مسجد نبوى» نماز خوانده، به زيارت «ائمه بقيع» مشرف شديم، امشب هم مثل دو شب گذشته، چراغهاى تورى و مشعلها به امر «قائممقام» در «بقيع» روشن، و پليسها مراقب انتظام و امنيت بودند، افسوس كه اين تشريفات، همين چند شب براى احترامات ما بعمل آمده، و بعد از اين باز اول غروب تمام «بقيع» تاريك و غير قابل عبور و مرور خواهد گرديد. بارى پس از عزادارى به دستور دو شب قبل به خانه «قائممقام» رفتيم، و پس از ختم روضه و سينهزنى به منزل برگشته صرف طعام و استراحت نموديم.
امروز دوشنبه بيست و هفتم محرم، مطابق «بيستم ميزان»، صبح زيارت وداع در «حرم نبوى» و «حرم ائمه بقيع» بهجا آورده، رفتيم به خارج «دروازه احد» كه خيام حجاج را در آنجا زده بودند، و معلوم شد كه امروز و امشب هم لنگ است، و هزاران صحبت راجع به عدم امنيت راه
«يَنْبُع»، و احتمال مراجعت از طريق «غاير» و «رابُغ» به «جده» شنيده مىشد، از اين جهت و از جهت گرماى فوقالعاده ما به شهر مراجعت كرديم، و ضمناً بار ديگر به مسجد و «حرم نبوى» مشرف شديم.
وضعيت مسجد امروزه به شرح ذيل است:
يك محوطه كه طول آن از شمال به جنوب است به دو قسمت شده:
اولًا: قسمت شمالى كه سرگشوده و در حكم صحن مسجد است، در سه طرف غربى و شرقى و شمالى، شبستانهائى دارد كه مسقف است، كه عرضآن دو سه طاق است، و طاقها به روى ستونهاى سنگى قرار گرفته.
ثانياً: قسمت جنوبى كه تماماً مسقف و در حكم چهل ستونهاى مصطلح ما است، كه ستونها از سنگ مرمر يا سنگ معمولى است، و «ضريح مطهر» در اين قسمت در جانب مشرق واقع شده، و اين قسمت تماماً مفروش از سنگهاى مرمر قدى است، كه به روى آن همهجا حصيرهاى بسيار لطيف و نازك و قيمتى پهن است، و در فواصل ستونها چراغهاى برق و چراغهاى روغن زيتون در شب روشن است، سطح تمام مسجد و صحن شبستانها، متساوى و در منتهاى نظافت و پاكيزگى است، و ابداً عبور و مرور جز براى نماز و زيارت نمىشود.
مسجد شريف پنج در دارد، «باب مجيدى» در شمال، «بابالرحمن» و «بابالسلام» در طرف مغرب، «بابالنساء» و «باب فاطمه» كه آن را «باب جبرئيل» هم مىگويند در طرف مشرق، و در بيرون تمام پنج درب، كفشداران براى نگاهدارى كفشها در همه وقت نشسته و حاضراند.
«مرقدمطهرنبوى» دوضريح دارد، و ضريح داخلى محفوف و ملفوف به پردههاى ماهوت اعلى است، و به فاصله چند ذرع ضريح ديگرى است
كه از آهن و به طور مشبك ساخته شده، جزء قسمت جنوبى آن در طرف قبر «خليفه اول و ثانى» است و از برنج ساخته شده، خانه «حضرت صديقه عليها السلام» در محلى بوده كه امروز قسمت شمالى و داخلى ضريح ثانى است.
مستخدمين حرم سه طبقهاند: اول كفشداران، دوم زيارتنامهخوانها، سوم خادمين، اين طبقه اخيره به نوبت در «صفه» معينى قرائت قرآن مىكنند و حفظ انتظامات مىنمايند و چراغها را روشن مىكنند، و تمام يك پيراهن سفيد و بلند در بر، و عمامه سفيد بر سر دارند، و به قدرى ظريف و پاك و پاكيزهاند كه گويا همهروزه صابون مىزنند و لباس عوض مىكنند و مطلقاً اخاذى و طلب انعام نمىكنند.
ضريح مطهر چند درب دارد:
اول در طرف مشرق كه غروب به غروب باز مىشود و خدام با يك آداب و احترامات مخصوصى چراغهاى شمعى را برده در ضريح مىگذارند.
دوم در جانب شمال، كه بالاى آن در آهن نوشته شده است «أنشأ هذه المقصورة الشريفة السلطان الملك الأشرف أبو النصر قايتباى في عام ثمان و ثمانين و ثما نمائة من الهجرة النبوية»
سوم در جانب مغرب كه بالاى سر محسوب است و بالاى درب، عبارت سابقه نوشته شده است با جزئى تفاوت.
و در بالاى «محراب تهجد نبوى» نوشته شده است وَمِنَ اللَّيلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مقاماً مَحْموداً (1)
بالاى محراب نبوى نوشته شده است كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا
1) 1- اسراء: 79.
الْمِحْرابَ (1)
دست راست آن هذا مُصَلّى رسولاللَّه دست چپ آن قال رسولاللَّه: الصَّلاةُ عِمادُ الْدِّين (2)
پشت محراب (بسم اللَّه الرحمن الرحيم و صلّى اللَّه على سيّدنا محمّد، أمر بعمارة هذا المحراب الشريف النبوي العبد الفقير المعرف بالتقصير، مولانا السلطان الملك الأشرف أبوالنصر قايتباى خلّداللَّه ملكه، بتأريخ شهر ذيالحجة الحرام ثمان و ثمانين و ثمانمائة من الهجرة النبوية
بالاى منبر نبوى چند شعر نوشته شده كه اول آن اين است:
أرسل السلطان مراد بن سليم مستزيداً خير زاد للمعاد
و به اين شعر ختم مىشود:
قال سعد ملهماً تأريخه (منبر عمّره سلطانْ مراد)
پشت محراب عثمان نوشته شده است: «أنشأ هذا المحراب المبارك، الملك المظفّر السلطان سليمان شاه ابن السلطان سليم خان ابن السلطان بايزيد خان أعزّ اللَّه أنصاره بمحمد و آله، تأريخ شهر جماد الأول سنة ثمان وتسعمائة من الهجرة النبوية».
لفظ جماد الاول (3)غلط و استعمال آن در چنين موضع و چنين شهرى به غايت مايه تعجب است.
بالاى درب «بابالنساء» اين دو آيه مباركه مرقوم است: لِلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ (4)
، وَمَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ للَّهِ
وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ (1)
و علاوه بر كتيبهها و آيات قرآنى و اسامى اصحاب پيغمبر، كه دور تا دور به روى آهن و چوب، و بهطور گچبرى به ديوارها نوشته شده است، قطعات و تابلوهائى به خطوط خيلى عالى همه طرف منصوب است، كه در اغلب آنها اخبار وارده از طريق اهل سنت نوشته شده است از قبيل:
«إنّ حول العرش، ستّون ألف عالم يستغفرون لمحبّ أبىبكر و عمر، ويلعنون مبغض أبىبكر و عمر»، «شفاعتى لأهل الكبائر من أمتى»، «إنّ الإيمان ليأزر إلى المدينة كما أنّ الحيّة تأزر إلى جحرها»، «لكلّ نبيّ رفيق في الجنّة ورفيقي فيها عثمان ابن عفّان».
الحاصل پس از صرف نهار در خانه «عطيةاللَّه»، طرف عصر رفتيم به خارج شهر، براى تماشاى ورود «امير عبداللَّه» تمام خيابانها را آئين بسته بودند، و فاصله به فاصله طاق نصرت زده بودند، و همهجا بيرقهاى «حكومة العربية الهاشمية» در اهتزاز بود. شاگردان مدارس جديد، منظماً با لباسهاى مخصوص، و اهالى شهر دسته به دسته به استقبال رفته بودند.
براى دو ساعت به غروب، غرش توپها ورود امير را اخبار نمود و پس از نيم ساعت «امير عبداللَّه» سواره آمد، در حالتى كه تفنگداران و دستهجات نظامى جلو و عقب او پياده مىآمدند، و دسته شيپورچيان و موزيكيان، مقدم بر همه بودند، نزديك دروازه، امير با چند نفر همراهان و
1) 1- احزاب: 31.
مستقبلين سوارهاش، از اسبها پياده شده و پياده به زيارت «مسجد مطهر نبوى» شتافتند، و پس از طواف و زيارت، به منزلگاهى كه براى پذيرائى «امير» معين شده بود بازگشتند.
از قرار مذكور «سلطان حسين» چهار پسر دارد: اول «شريف زيد» كه اكبر از همه است، و از زمان تصدى پدرش به امر سلطنت، مشاراليه داراى منصب شرافت «مكه» و توليت «مسجدالحرام» مىباشد.
دوم «امير عبداللَّه»
سوم «امير فيصل»
چهارم «امير على».
دراينايام كه «شامات» و «عراق» از «دولت عثمانى» مُجزّى (1)و منتزع شده است، «امير فيصل» و «امير عبداللَّه» هر كدام براى سلطنت يكى از اين دو مملكت سعى و كوششمىكنند. «تاياركهراخواهد و ميلش به كه باشد».
ليله سهشنبه بعد از زيارت و روضهخوانى به منزلگاه خود در خارج شهر رفته، و در چادر خودمان استراحت نموديم. امشب در شهر به مناسبت «امير» آتشبازى مفصلى كردند.
امروز سهشنبه بيست و هشتم محرم، مطابق «بيست و يكم ميزان»، از اول صبح تمام قافله حاضر براى حركت بودند، و هر ساعتى حملهدارها و جمالها آمده، خبر مىدادند كه حاضر باشيد نيم ساعت ديگر بايد سوار شد، به اين طريق تا ظهر معطل شديم، و در ضمن هزاران اخبار صحيح يا سقيم گفته مىشد.
1) 1- جدا.
قبايلى كه ما بايد از قلمرو آنها بگذريم، خاوه و حقالعبور را از مقومين نگرفتهاند، و در كم و زياد آن گفتگو دارند، و اعلام كردهاند كه قافله را غارت خواهند كرد، بعد مسموع شد كه «امير عبداللَّه» مشايخ و رؤساى قبايل مزبوره را خواسته و بهر شكل بوده آنها را راضى و قانع نموده، بالأخره چهار ساعت به غروب مانده قافله بناى حركت را گذارد، ما هم يك سلام وداع ديگرى از همانجا خدمت «حضرت رسالت صلى الله عليه و آله» و «ائمه بقيع» و «صديقه طاهره» عليهم السلام داده، و با كمال حسرت و نگرانى، خواهى نخواهى سوار كجاوه شديم، و تا غروب همهجا در اطراف خود آبادىها و قراء و باغات سبز و خرم مىديديم.
«مسجد شجره» يا «ذوالحليفه» هم به فاصله نيم فرسخ از جاده ديده شد، در دو نقطه خط آهن شام را ديده و از عرض آن عبور كرديم، و از اوائل شب وارد اراضى واقعه بين كوهها، و مشجر به درختهاى جنگلى و ام غيلان شده، تا صبح طى طريق مىنموديم.
تمام مدت اقامت ما در «مدينه منوره» چهارده روز شد و «بحمداللَّه والمنّه» به خوشى و خوبى و كمال خرسندى گذشت، و چنانچه حركت از «مدينه» را مبدء مراجعت به وطن قرار دهيم، مسافت «طهران» تا امروز پنج ماه و دو روز شده، اميد است كه به فضل الهى و لطف «ائمه طاهرين عليهم السلام»، صحيحاً سالماً به زيارت «اعتاب مقدسه عراق» موفق، و سپس به ديدار خويشان و ياران در وطن عزيز نائل و خوشوقت گرديم.
امروز چهارشنبه بيست و نهم محرم، مطابق «بيست و دوم ميزان»، اول طليعه فجر به منزل رسيده پياده شديم، اين منزلگاه موسوم به «بئر
درويش» است، به مناسبت چاهى كه در اينجا است، و كفايت از شرب و مصارف تمام قافله مىنمايد، علائم و آثار آبادانى ديده نشد، هوا نسبت به هواى «مدينه» خنكتر بود.
بعد از صرف نهار و اداى فريضتين، براى سه ساعت به غروب مانده قافله به حركت افتاد، هوا ابر و خيلى خنك بود، آفتاب ابداً اذيت نمىكرد، از اين كه تمام آشنايان طهرانى و غيرهم را امروز در قافله ديديم خوشوقت بوديم.
تا غروب درختهاى جنگلى و كوههاى مرتفع همهجا نمايان بود، ساعت شش از شب گذشته، صداى چند تير تفنگ شنيده شد، قافله از حركت افتاد، و بعد از يك ساعت مجدداً به راه افتاديم، گفته شد كه جمعى از اعراب بدوى سر راه قافله را گرفته و پول مىخواستند، مقومين به جلو رفته آنها را راضى كردند، تمام شب را تا صبح در حركت بوديم.
امروز يوم پنجشنبه غره صفر المظفر، مطابق «بيست و سوم ميزان»، قبل از آفتاب رسيديم به منزلگاه موسوم به «بئر عباس»، كه جز يك چاه از آبادانى اثرى ديگر ندارد، و چون بعضى اعراب خرما و گوشت آورده مىفروختند، معلوم مىشود در اين نزديكىها مسكن و ماوائى دارند.
قافله براى پنج ساعت به غروب حركت كرد، و چون آفتاب رو برو بود و از كوهستانهاى ييلاقى هم خارج شده بوديم، گرما اذيت مىكرد. دو باب قهوهخانه حصيرى سر راه ديده، و همه جا زنهاى عرب هندوانه و بادزنهاى خيلى قشنگ در دست گرفته، همراه قافله مىآمدند و التماس خريدارى مىكردند.
نزديك غروب رسيديم به يك قريه خيلى بزرگ و آبادى موسوم به «جُدَيْده» بالتصغير، و در حال سوارى، باغات سبز و خرم، و دكاكين معتبر و قهوهخانههاى آن را تماشا كرديم. هواى بسيار لطيف و آبهاى جارى فراوانى داشت، در دامنه كوه يك مقبره بزرگ عالى ديده شد، از جمالها استعلام كردم گفتند، مدفن «عبدالرحيم البرعى اليمنى» است كه از شعراى معروف بوده، و به مناسبت ناهموارى و پست و بلندى جاده، از اول شب به بعد در زحمت و خوف سقوط بوده، ساعت پنج از شب رسيديم به منزل و استراحت نموديم.
امروز جمعه دوم صفر، مطابق «بيست و چهارم ميزان»، منزلگاه ما در كنار قريهاى بود موسوم به «صفراء»، كه داراى يك نهر بزرگ آب جارى است، و غالباً حجاج در آن آبتنى و شستوشو كردند، اين آب را گفتند از يك چشمه در دامنه كوه بيرون مىآيد، و تمام باغات و مزارع «صفراء» را مشروب مىكند.
محلى كه چادرهاى حجاج را زده بودند، يك دره است مابين دو كوه، و عبارت از يك قطعه دهستانى است كه پا در آن فرو مىرود، و در اينجا بعض شكافهاى عميق در زمين، و چندين نخلها و اشجار از كمر شكسته، يا در رمل فرو رفته ديديم، و از جمالها استفسار كردم گفتند:
سيل اينطور كرده و «عوان» نام جمال حكايت كرد كه دو سال قبل يك قافله هزار نفرى، از حجاج «جاوه» و «هند» و «مغاربه» در اينجا نزول كردند، كه من نيز در آن قافله بودم. اول غروب صداى رعد و برق مهيبى بلند شد و باران سختى آمد، به فاصله يك ساعت سيل عظيمى از كوه
سرازير شد و در قافله افتاد، و هركس توانست در تاريكى شب خود را به دامنه كوه رسانيد، من با چند نفر جمال ديگر، و بعضى حجاج نجات يافتيم صبح كه پائين آمديم ديديم كه تمام حجاج و شترها و شقدفها و اثاثيه و بارها را يا آب برده، و يا به زير رملها مدفون كرده و فقط پنجاه شصت نفر باقى مانده بودند.
امروز جمعى از اعراب، نان و خرما و هندوانه و توتون و حناى فراوان و روغن بليسان خيلى ارزان در دست گرفته و در قافله مىگشتند و مىفروختند، و از قرار نقل جمالها، در اين حدود سى چهل مزرعه و آبادى است، كه جملگى آنها را «وادىالصفراء» مىگويند، و نيز در اين حدود آبادىهاى ديگر هست كه آنها را «وادىالحمراء» مىنامند و يكى از آنها موسوم به «حمراء» است، و نيز در يكفرسخى اينمحل، قبر «حضرت ابىذر عليه السلام» است، كه من از جمالها خواهش كردم قافله را از آنجا عبور بدهند تا زيارت آن بزرگوار را بنمائيم، گفتند ممكن نيست و «آقا سيد جعفر» حملهدار وعده كرد با قاطر سوارى خودش مرا به زيارت ببرد، امروز و امشب تمام حملهدارها با حجاجى كه در حمل آنها بودند، مشغول محاسبه تفريق حسابهاى خودشان بودند و تمام نشد، و شب را لنگ كردند. حملهدارها گفتند ما همهساله اينجا با حاجىهاى كماعتبار تفريق حساب مىكنيم، و مطالبات و حقوق خود را بهر سختى كه باشد مىگيريم، زيرا كه دو روز مانده است به «يَنْبُع»، و همين كه مسافر به كنار دريا رسيد مىتواند بهر وسيله خود را از چنك ما خلاص كرده به يك طرفى برود، معلوم شد لنگ امشب به تقاضاى حملهدارها بوده است.
امروز شنبه سوم صفر، مطابق «بيست و پنجم ميزان»، صبح زود بهر سختى و داد و فريادى بود، حملهدارها مطالبات خود را از ضعفاى حجاج گرفتند، بعد مسموع شد كه «شيخ محل» اجازه عبور به قافله نداده، مطالبه «خاوه» و حقالعبور مىكند! بعد از صحبتهاى زياد، مقومين حملهدارها رفتند و پس از ساعتى برگشته، مابين خود پول جمع كرده و بردند، و تقديم شيوخ محل نمودند و اجازه عبور گرفتند، اين صورت ظاهر قضيه بود، ولى از باطن اينگونه امور و اين صورتسازىها كسى سر در نمىبرد.
در هر حال اشتغال «حاج سيد جعفر» باعث محرومى ما از زيارت قبر «حضرت ابىذر» گرديد، و قافله براى سه ساعت به غروب مانده حركت كرد، و مقارن غروب رسيديم به يك قبرستان، كه چهارطاقى بزرگى در آن بود، از قرار قول جمالها قبر «ابوعبيدة بن الحارث» ابن «عم رسولاللَّه صلى الله عليه و آله» است.
اين اراضى كه ما از آن مىگذشتيم موسوم به «بدر» است كه غزوه معروف «بدر» در آن واقع شده، اراضى «حنين» را هم گفتند در همين نزديكىهاست، مقارن غروب رسيديم به يك راه سرازير و سنگلاخ و پرپيچ و خم، كه تا دو سه ساعت به زحمت و وحشت زياد از آن مىگذشتيم، بالأخره ساعت شش از شب گذشته، رسيديم به منزلگاه و در چادرها استراحت نموديم.
يكشنبه چهارم صفر، مطابق «بيست و ششم ميزان»، منزلگاه امروز ما موسوم به «بئر سعيد» است كه داراى آبادى مختصرى است، و هواى لطيف و خنكى دارد، اول ظهر از آنجا حركت كرده رانديم، و به همان نسبت كه پيش مىرفتيم كوهها كوتاهتر مىشد، و متدرجاً مبدل به تلهاى خاكى گرديد. و اول غروب جاده به كلى صاف و مسطح شد، و وارد صحراى شنزارى شديم، و از نصفههاى شب هوا متدرجاً مرطوبى و حبس، و مسلم گرديد كه به يَنْبُعْ و سواحل دريا نزديك شدهايم.
امروز دوشنبه پنجم صفر مطابق «بيست و هفتم ميزان»، صبح قبل از آفتاب پياده شده نماز خوانديم و مجدد سوار شده رانديم، و يكى دو ساعت به ظهر مانده وارد شهر يَنْبُعْ شديم، اين منزل اخير ما طويلترين منازلى بود كه طى كرديم، و مدت بيست و دو سه ساعت تمام، سوار شتر بوديم و چون در «ينبع»، خانهها و منازل كثيف و عفونى است، چادرهاى ما را در ميدان وسيعى كنار دريا زده بودند، طرف عصر به تماشاى شهر رفتيم و آن طورها كه از كثافت و عفونت و كثرت مگس آن نقل كرده بودند نمىديديم، و جميع مايحتاج مسافرت از اجناس محلى و امتعه خارجه در آن موجود بود، شب هواى لطيف و خنكى داشت و با كمال استراحت خوابيديم.
امروز سهشنبه ششم صفر مطابق «بيست و هشتم ميزان»، از صبح تا
عصر هوا به غايت گرم و عفن و حبس بود، اگر گاهى نسيمى مىوزيد از دريا به ساحل بود، و مايه ازدياد رطوبت هوا مىشد، و تمام اثاثيه و لباسهاى ما خيس شده بود، و افسوس داشتيم كه چرا در شهر منزل نگرفتيم، و از طرف عصر نسيم از ساحل به دريا وزيدن گرفت، و متدرجاً هوا خنك و خشك و آزاد گرديد، نزديك غروب مدتى در لب دريا تماشا مىكرديم، ماهىهاى بزرگ و كوچك بسيارى در آب بود كه در نهايت قشنگى و ظرافت بودند، و سطح بدن آنها به الوان مختلفه مخطط و منقط بود، و بهعلاوه آن قدر حيوانات كوچك با رنگهاى گوناگون و اشكال عجيبه و صور غريبه لابلاى سنگهاى ساحل بود، كه انسان از تماشاى آنها سير نمىشد، چندين باب قهوهخانه هم در ساحل دريا ساخته بودند كه منظرگاه خوشى داشت.
اوّل شب گفته شد كه يك كشتى براى روز شنبه از «سويس» مىآيد، كه به «جده» برود، حملهدارها رفتند و بليط خريدارى كردند، دو ساعت از شب گذشته تلگرافى از «جده» رسيد كه «جهاز همايون» حركت كرد و فردا به «يَنْبُعْ» مىرسد كه حجاج را به جده حمل نمايد، حملهدارها با كمال عجله بليطهاى كشتى «سويسى» را برده پس دادند، و بليط «كشتى همايون» گرفتند، «كشتى همايون» همان جهازى است كه در شهر «كراچى» ما را جا گذاشت، و به شرحى كه ذكر شد حركت به «جده» كرد و چون بارگير جهاز مزبور هزار نفر بيش نيست، و عده قافله ما از دو هزار نفر متجاوز بود، مدتى گفتگو و مشاجره بين حجاج و حملهدارها درگرفته بود، و بالأخره چون در اين مورد اختيار از دست حجاج خارج است و مسافت «ينبع» تا «جده» يك روز بيش نيست، حجاج تماماً حاضر به رفتن با همان جهاز شدند.
امروز چهارشنبه هفتم صفر مطابق «بيست و نهم ميزان»، صبح كه از خواب ناراحت برخاستيم، تمام لباس و اثاثيه خود را خيس ديديم، مثل آن كه آن را در آب فرو برده و درآوردهاند، نزديك ظهر «جهاز همايون» رسيد و در ساحل لنگر انداخت، و فوراً تمام حجاج به جنبش آمده و يك دفعه مشغول جمعآورى اسباب و حمل آن به اطاقهاى كشتى شدند، و به واسطه گرمى هوا و تزاحم دو سه هزار نفر جمعيت كه مىخواهند بر يكديگر سبقت بگيرند، خيلى صدمه به مردم وارد آمد، و همين كه قريب نصف حجاج با اثاثيه در قايقها جاىگير شدند، يك نفر «هندى» از جهاز به ساحل آمد و گفت زحمت نكشيد، امروز كشتى بايد محمولات خود را كه متعلق به حكومت است پياده كند، و نوبت سوارى شما فردا است، بيچاره مردم مجدداً برگشته در خانهها يا صحرا منزل گرفتند، ما هم برگشته در بالاخانه منزل كرديم، و هرچند امروز صدمه كشيديم، لكن خنكى و خشكى و تميزى منزل رفع خستگى كرد، و به خواب راحتى رفتيم.
امروز پنجشنبه هشتم صفر مطابق «سىام ميزان»، از سحر حجاج اثاثيه خود را در قايقها جا دادند، و يك ساعت از آفتاب گذشته اجازه سوار شدن از طرف «كاپيتان» داده شد، و تا ظهر مردم مشغول سوار شدن بودند و خيلى صدمه ديدند. يك نفر هم در آب افتاد و غرق شد، و در تمام قسمتهاى كشتى از خن و سطحه و عرشه آنقدر جمعيت جا گرفته و پهلو به پهلوى همديگر نشسته بودند، كه محل عبور و مرور بلكه مجال تنفس نبود، و جاى ما در عرشه مقدم كشتى و نسبتاً خوب بود، مقارن ظهر جهاز حركت كرد و ما به واسطه ارتفاع مكان و عدم ازدحام جمعيت، هواى لطيف و نسيم خنكى داشتيم، و به واسطه صدمات و خستگى از اول
شب استراحت نموده خوابيديم.
امروز جمعه نهم صفر مطابق «اول عقرب»، (1)از صبح سواحل «جده» نمودار شد، و قريب سه ساعت از آفتاب گذشته كشتى در كنار ساحل رسيد و لنگر انداخت. تمام مسافت از «ينبع» تا «جده» را كه شتر در خشكى ششروزه مىپيمايد، كشتى در دريا مدت بيست ساعت طى كرد، و به مجرد توقف كشتى تمام مسافرين اثاثيه خود را، با طناب در قايقها ريخته، و خود از نردبان پياده شده به ساحل شتافتند.
ما هم به نوبه خود توسط قايقها از آبهاى كمعمق و رنگارنگ، و خطوط پرپيچ و خم كه مخصوص ساحل «جده» است عبور كرده، در خشكى پياده شديم و چون دو شهر «يَنْبُعْ» و «جده» هر دو متعلق به يك حكومت است، ديگر ما را تفتيش گمركى نكردند، و فقط از هر نفرى پنج قروش بابت كرايه قايق گرفتند، و از خصايص «جده» اين است كه تمام قايقها متعلق به دولت و يا در كنترات دولت است، و كرايه را مأمورين گمرك از مردم مىگيرند و قايقبانها حق اخذ كرايه ندارند، و مثل قايقبانهاى سواحل ديگر آزاد نيستند.
بارى از گمركخانه به زودى خارج و در شهر رفتيم، و يك دستگاه بالاخانه بزرگى در طبقه چهارم عمارتى كرايه كرديم به قيمت سه ليره، تا هر موقعى كه در «جده» توقف خواهيم نمود، و سايرين منازل خود را روزانه اجاره كردند، اتفاقاً بيست روز در «جده» معطل و به انتظار ورود
1) 1- هشتمين ماه فلكى مطابق با آبان ماه.
كشتى امرار ايام نموديم.
و چون قضاياى روزانه نداشتيم من شرح گذران اين بيستروزه ايام توقف را، با بعضى مطالب در ضمن چند جمله يادداشت نمودم:
اولًا: روز دوم ورود ما به «جده» «كشتى همايون» مسافر سوار كرده به طرف «بمبئى» حركت نمود، و ما به خيال آن كه بليط دو سره كشتى نورانى داريم آسوده نشسته بوديم، در حالتى كه بعد معلوم شد هر دو كشتى متعلق به يك كمپانى است، و بعضى همان بليط كشتى نورانى را با بليط «كشتى همايون» تبديل كرده سوار شدند و رفتند، و دو روز بعد كشتى موسوم به «كويت» رسيد، و بليط فروخته مستقيماً رفت، و ما چون بليط دو سره داشتيم و مجبوراً بايستى به «بمبئى» برويم باز هم مانديم، و جمعاً به قدر يك هزار نفر حجاج باقى ماند، و از آن به بعد چندين كشتى آمد و رفت كرد، لكن جملگى خط سيرشان «اروپا» و «هند» يا بالعكس بود و توقف مىكردند.
هرچند هواى «جده» نسبت به دو ماه قبل كه ما به آن وارد شديم، خيلى خنكتر و كمعفونتتر و شهر كمجمعيتتر و ارزاق فراوانتر بود، معهذا به واسطه رطوبت هوا و دلتنگى، و انتظار رسيدن جهاز براى معاودت به وطن هر ساعتى بر ما يك روز مىگذشت، و تمام حجاج ملول و غمگين و افسرده بودند و غالباً مبتلا به تب مخصوصى شدند كه دو سه روز طول مىكشيد و قطع مىشد، براى رفع دلتنگى و جهت تأنس و تجمع، و به مناسبت ماه صفر اغلب حجاج روضهخوانىهاى خصوصى دو سه روزه در منازل خود برپا، و رفقاى راه را دعوت مىكردند ما هم به
نوبه خود ايام اربعين در منزل، مجلس عزاى باشكوهى منعقد نموديم و قسمتهاى ديگر را به گردش بازار يا تماشاى ساحل يا زيارت «حضرت حوا» صرف شد.
ثانياً ميوهجات و ارزاق كه دو ماه قبل كمياب و گرانقيمت بود، اين ايام وفور داشت و نسبتاً ارزانتر شده بود، نانهاى لواش خوب و پنيرهاى «مكى» اعلى، و گوشتهاى صحيح و مرغهاى فراوان، و هندوانه و گرمك و انار و ليمو و پرتقال و بادمجان و بههاى درشت شيرين و ساير چيزها يافت مىشد، و نيز آب مكينه يعنى آبى كه توسط ماشين، مواد تلخ و شور آن را تجزيه و خارج كردهاند موجود بود، و هر چيليك (1)آن را، كه سه چهار من تبريز مىشد به قيمت پنج قروش مىفروختند، در حالتى كه سابق اين ارزاق و ميوهجات وجود نداشت، و يا كمياب بود و آب آشاميدنى از همان آب بركهها و يا چاهها بود كه بسيار بدمزه و متعفن و آلوده به كثافات بود.
ثالثاً قبر «حضرت حوا» كه اغلب روزها به زيارت آن مىرفتيم، در سمت شرقى در خارج شهر واقع است، و دور آن قبرستانى است كه از همه طرف محاط و محدود به ديوار مىباشد، طول خود «قبر حوا» موافق علاماتى كه گذاشته شده، و مطابق قدمشمار، يكصد و چهل ذرع است، و سه مسجد با بقعه در نقاط سر و ناف و پا ساخته شده، و دور تا دور قبر به طول مزبور و به عرض دوازده ذرع ديوار كوتاهى گذاشتهاند، كه مانع از عبور و مرور به روى قبر باشد، و بر طبق اين علاماتى كه مشاهده مىشود
1) 1- از روسى گرفته شده به معنى حلب بزرگ كه در آن روغن يا چيز ديگرى ريخته مىشود.
پا به طرف شمال و سر به جانب جنوب است، و به اصطلاح جنازه را رو به مشرق و قبله دفن كردهاند، زيرا كه «مكه معظمه» درست در سمت مشرق «جده» واقع است، حالا ديگر از صحت اصل دفن «حضرت حوا» در اين نقطه، و مطابقت طول مزبور با قامت آن حضرت، و وجود خانه «كعبه» و «مسجدالحرام» در آن زمان، و وجوب مواجهه روى بيت با آن، من به كلى بىاطلاع و بىخبرم.
رابعاً در ايام توقف «جده» كتاب تاريخ مكه موسوم به «الإعلام بأعلام بيتاللَّه الحرام» كه در «مكه معظمه» خريدم، و از تمام تغيير و تبديلات و احداثات كه در ابنيه «مسجدالحرام» و آثار مجاوره آن در هر زمان روى داده بحث مىكند، تحت مطالعه من در آمد و به يك سلسله اطلاعات مفيده برخوردم، كه با عدم ضرورت ترجمه تمام آن لازم دانستم يك قسمت بسيار مختصرى از آن را ترجمه، و در اين اوراق كه صورت يك سفرنامه به خود گرفته است يادداشت نمايم.
راجع به «مسجدالحرام»، زمانى كه حضرت «ابراهيم خليل»- على نبيّنا و آله و عليهالسلام- بناى خانه «كعبه» را نمود، اطراف و حول و حوش آن ابداً معمور و مسكون نبود، متدرجاً اعقاب آن حضرت و بعضى قبائل و عشاير قديمه آن سرزمين، شروع به مجاورت و سكونت در آنجا نمودند، لكن از نقطهنظر حرمت «بيتاللَّه»، خانهها و منازل خود را مجاور و متصل به حرم نمىساختند، و منازل آنها با «كعبه» خيلى فاصله داشت، تا آن كه «قصى بن كلاب» كه يكى از اجداد «حضرت رسول صلى الله عليه و آله» و در زمان خود رئيس قوم و شيخ قبيله و حافظ حرم بود امر نمود، كه تمام عشيره و
بستگان آن جناب منازل دوردست را ترك گفته، و در مجاورت حرم خانهها بنا نمايند، براى آن كه از امنيت و احترام «كعبه» بهتر استفاده كرده، و از حملات و هجوم دشمنان خود نيكوتر در امان باشند، امر آن جناب به فوريت انجام گرفت و «مكه» عنوان شهريتى پيدا كرد، و روز به روز آبادتر و معمورتر و پرجمعيتتر شد، و عده زائرين «بيتاللَّه» سال به سال زيادتر گرديد، و حال به همين منوال بود تا ظهور دين مبين اسلام.
و چون «خليفه ثانى» در سال هفدهم از هجرت به حج رفت، مشاهده نمود كه اطراف «كعبه» چند ذرع كه براى مطاف زائرين باقيمانده، تماماً خانههاى كوچك و كوچههاى تنگ و پرپيچ و خم است، و مسلمين كه عده آنان روز بروز افزوده مىشود براى اعمال حج و عمره در نهايت سختى و زحمت و مشقت افتادهاند، لهذا چند باب خانه از مجاورين خريده، حريم حرم نمود، و جمعى كه به فروش رضايت ندادند خانههاى آنها را عُنْفاً (1)گرفته منهدم كرد، و قيمت آن را در «كعبه» امانت گذاشت، تا متدرجاً به صاحبانش ايصال گرديد، سپس «خليفه ثالث» در سنه بيست و ششم هجرى به همان ملاحظات، چندين باب خانه ديگر را به رضايت يا به عنف خريدارى كرده منهدم نمود، و اطراف «كعبه» يك صحن وسيع غيرمنظمى تشكيل شد كه از اطراف، آن را به ديوار كوتاهى محصور نمودند.
و «عبدالملك بن مروان» در سنه نود و پنج هجرى، بار ديگر بر وسعت صحن مسجد افزود، و ديوارهاى آن را مرتفع نمود، و در اطراف آن سرادقات يعنى شبستانها برپا كرد، كه ستونهاى آنرا از بلاد بعيده وارد
1) 1- به زور.
كرده بود، و در سنه يكصد و سى از هجرت، «خليفه عباسى ابوجعفر منصور» خانههاى زيادى خريدارى و منهدم كرد و داخل مسجد نمود، و وسعت مسجد را دو برابر سابقش نمود، و در سنه يكصد و شصت هجرى «المهدى» پسر «منصور عباسى» كه متصدى امر خلافت شده بود به حج رفت، و بر وسعت مسجد از طرف اعلى و اسفل افزود، و خليفه مزبور همين كه در سنه يكصد و شصت و چهار، بار ديگر به حج رفت مشاهده نمود، كه حدود مسجد بسيار غيرمنظم است، و كعبه در وسط مسجد واقع نيست، معماران و مهندسين زبردست را طلبيده، يك نقشه مربع و منظمى تهيه كردند كه «كعبه منوره» در وسط حقيقى آن واقع بود، به اين هم قناعت نكرده امر كرد مطابق اين نقشه، بالاى بامها ميخكوبى و ريسمانكشى نمودند، و خود بالاى «كوه ابوقبيس» رفته تماشاى وضعيت خارجى نقشه مزبور را نموده، امر كرد تمامى بناهاى مسجد و خانههائى كه داخل نقشه واقع مىگرديد، و يك قسمتى از «مسعى» را هم شامل بود خراب و منهدم نمودند، و «مسعى» را هم عقبتر بردند، و دور تا دور مسجد سرادقات (1)و شبستانها و ابواب به شكلى كه هنوز باقى است بنا كردند.
مؤلف كتاب در اينجا مىگويد: با آنكه تمام موثقين از علماء و مورخين، اين قضيه را نوشتهاند، هيچيك متعرض اين نشدهاند كه سعى كردن در «مسعائى» كه زمان «پيغمبر» نبوده غير مكفى، و بالنتيجه موجب بطلان حج خواهد بود.
بعد مؤلف مزبور كه خود از علما است به وجوهى، اشكال مزبور را رفع مىكند، كه يكى از آنها عدم تغيير تمام «مسعى»، و بقاء قسمت عمده
1) 1- خيمه، سراپرده.
آن مىباشد و با آن كه اموالى كه «المهدى» در آن سال صرف مسجد كرد و بنا ناتمام ماند، و سال بعد اموال ديگرى از «عراق» فرستاد كه به مصرف رسيد، باز هم بناى مسجد تمام نشد و خليفه فوت گرديد، و پسرش «الهادى»، همين كه به مسند خلافت مستقر شد، در حدود سنه يكصد و هفتاد هجرى، نواقص مسجد را تكميل و بناى آن را به انجام رسانيد، و تجملات و ظاهرسازى آن را به طريق بسيار قشنگ و باشكوهى تمام نمود، و در سنه دويست و هفتاد و دو هجرى، شبستان جانب غربى مسجد، به واسطه سقوط يك باب خانه مرتفعى به روى آن منهدم شد، و به امر «خليفه الموفق باللَّه» كه ملقب به «الناصر لديناللَّه» نيز بود تعمير و مرمت گرديد، و در سنه دويست و هشتاد هجرى «المعتضد باللَّه عباسى»، «دارالندوه» را كه از قديمالايام «مجلس شوراى اشراف» و «شيوخ قريش» و در جانب شمالى مسجد بود، منهدم و جزو مسجد كرد.
و در سنه هشتصد و دو هجرى، حريق عظيمى در «مكه» روى داد، كه به مسجد نيز سرايت و يك ثلث آن را منهدم كرد، و به امر «فرج بن برقوق بن قانصوه دوم» پادشاه چركسى صورت تعمير گرفت.
راقم گويد: «چراكسه» جمعى از مماليك ترك «چركسى» بودند كه در دربار سلاطين «ايوبيين مصر» خدمت مىكردند، و متدرجاً زمام امور مملكتى را به دست گرفتند، تا بالأخره به سلطنت «مصر» و «حجاز» نائل شدند، و مدت سلطنت آنها نزديك به يكصد و چهل سال از سنه هفتصد و هشتاد و چهار، تا سنه نهصد و بيست و سه طول كشيد، و به دست «سلطان سليم عثمانى» منقرض گرديدند.
و در سنه هشتصد و بيست و شش هجرى «ملكالأشرف برسبا»، كه معروفترين و هشتم پادشاه «چركسى» است، در ضمن چندين اقدامات
خيريه از ساختن «مسجد مطهّر نبوى» در «مدينه»، و ساختن «مسجد خيف»، و تأسيس مدارس و غيره، تعميرات كلى در «مسجدالحرام» نموده، و سنگ فرش تمام مسجد را تبديل و عوض كرد، و شرح تعميرات و خدمات خود را، به روى سنگى در داخل «كعبه منوره» منصوب نمود، كه هنوز باقى است.
و در سنه نهصد و نوزده هجرى «ملكالأشرف قانصوه الغورى» كه وى نيز از پادشاهان «چركسى» است، در ضمن اعمال خيريه از ساختن حصار شهر «جده» و غيره وضوخانه (ميضاة) بزرگى در كنار مسجد ساخت، و اقدام به ترخيم «حجر اسمعيل» نمود، يعنى تمام حجر شريف را، با سنگهاى مرمر قيمتى كه هنوز باقى است مفروش و مزين كرد، و در سنه نهصد و هفتاد و نه هجرى «سلطان سليم عثمانى»، پس از حريقى كه در «مسجدالحرام» و «مكه» روى داده بود، تعميرات كلى در مسجد نمود، و سنگ فرش فعلى مطاف از او است، و وضوخانه خيلى عالى با شيرهاى آب بنا كرد، و جانب شرقى و جنوبى مسجد را تعمير و تزيين نمود، به علاوه آب به موضع «تنعيم» رسانيد، و چهار باب مدرسه در «مكه» احداث نمود، و پس از فوت «سلطان سليم» فرزندش «سلطان مراد»، در سنه نهصد و هشتاد و چهار هجرى، بناهاى پدر را كه ناقص مانده تكميل، و دو طرف غربى و شمالى مسجد را نيز ساختمان و تعمير كرد، و اسم اين دو پادشاه در تمام نقاط مسجد و ابواب و منارهها ثبت گرديده است، و در ضمن چندين ماده تاريخ كه براى ختم تعميرات مسجدالحرام يافتند، اين عبارت «عمر سلطان مرادالحرم»، كه يك مصراع از اشعارى است، اصح و انسب واقع گرديد.
دوم راجع به «كعبه منوره»- زادهااللَّه شرفاً-، پس از حذف و اسقاط اقوال و اخبارى كه راجع به انهدام بناى «حضرت خليل» چندين بار، و تجديد ساختمان «كعبه» چندين دفعه، به دست «عمالقه» يا «جرهم» يا «قصى بن كلاب» يا «قريش» ذكر شده، قدر جامع و مسلم آن است كه هرگونه تغييرى كه در بناى «كعبه» داده شده باشد، محققاً به روى اساس و بناى اوليه «حضرت خليل» بوده است، زيرا كه خلاف آن را احدى ذكر نكرده، و آنچه بعد از ظهور اسلام به آن مطلعم، آن است كه «عبداللَّه بن زبير»، پس از استيلاى بر «مكه» در سنه شصت و چهار از هجرت، «كعبه معظمه» را به كلى منهدم كرده، مجدداً به روى همان اساس سابق بنا نمود، و نه ذرع بر طول آن از جانب شمال افزود يعنى «حجر اسمعيل» را كه مدفن آن حضرت همانجا است، جزء كعبه نمود و كف خانه را مساوى زمين قرار داد، و دو درب در جانب شرقى و غربى دائر نمود، كه از يكى داخل و از ديگرى خارج مىشدند، و «عبداللَّه بن زبير» كه مادرش «اسماء ذاتالنطاقين» دختر «ابىبكر»، و بنابراين خواهرزاده «عايشه» بود، اين عمليات را به استناد يك حديث نبوى، كه به چند طريق از «عايشه» روايت شده نموده است و حديث مزبور اين است:
«لو لا إنَّ قومك حديثو عهد بالشرك لهدمت الكعبة فألزقتها بالأرض، ولجعلت لها باباً شرقياً وباباً غربياً، وزدت فيها ستّة أذرع من الحجر، فإنّ قريشاً استقصرتها، حين بنت الكعبة فإنْ بدا لقومك من بعدي أن يبنوه فهلمّي لأُريك ما تركوا منه، فأراها نحواً من سبعة أذرع»
نويسنده گويد: اختلاف شش ذرع و هفت ذرع و نه ذرع گويا ناشى از مشابهت لفظى سته و سبعه و تسعه باشد، كه نيز موجب اختلاف اعداد در روايات ديگر، و تواريخ هم گرديده است.
و در سنه هفتاد و چهار هجرى «حجاج بن يوسف ثقفى» به امر خليفه اموى «عبدالملك بن مروان» زيادتى «عبداللَّه بن زبير» را خراب كرد و «حجر اسماعيل» را به حال اول از «كعبه» خارج نمود، و نيز درب غربى «كعبه» را مسدود و كف خانه را به قدر يك ذرع و نيم از زمين مرتفع كرد چنانچه هنوز به آن حال باقى است.
سوم: راجع به «حجرالأسود»- براى اطلاع از تغييرى كه در «حجرالأسود» داده شده، احوال «قرامطه» با نهايت اختصار در ضمن چند سطر ترجمه و نوشته مىشود:
«قرامطه» قومى بودند كه در اواخر قرن سيم، و اوائل قرن چهارم از هجرت ظهور كردند، و مؤسس سلسله آنها شخصى بود خوزستانى موسوم به «كرميته»، كه به سبب تحريف و تعريب «قرمط» شده است.
اساس معتقدات آنها، امامت و مهدويت «محمد بن عبداللَّه بن محمّد ابن اسمعيل بن جعفر الصادق» بوده، و متدرجاً به حدود «بحرين» و «بصره» و «كوفه» و «يمن» و «حجاز» و «شام» استيلا و حكمرانى يافتند، و كراراً با «خلفاى عباسى» جنگيده غلبه مىكردند، و از قتل و نهب (1)قوافل و حجاج بيتاللَّه كوتاهى نمىنمودند، تا آنكه در سنه 317 هجرى،
1) 1- غارت.
«ابوطاهر قرمطى» در روز «ترويه» (1)با قشون جرار (2)فراوانى بغتة (3)به «مكه» وارد شده و به محض ورود، شمشير در ميان طائفين و مصلين و محرمين و اهالى «مكه» گذارده، مشغول قتل عام شدند و متجاوز از سى هزار نفوس را در «مسجدالحرام» و كوچهها و خانههاى «مكه» گردن زدند، و سرهاى كشتگان را در «زمزم» و چاههاى بركههاى «مكه» ريختند، و تمامى اموال و مكنت مردم را غارت نمودند، و تمام اثاثيه و خزانه حرم را نيز بين خود تقسيم كردند، و در روز چهاردهم «ابوطاهر» امر نمود كه سنگ «مقام» را كه در آن جاى پاى «حضرت خليل» بوده است از جا بكنند، و چون يكى از خدام حرم آن را قبلًا برده بود و مخفى كرده بود، امر كرد «حجرالأسود» را از جاى درآورده، حمل به «هجر» كه از نواحى «بصره» است نمودند، و در «مسجد ضرار» منصوب نمودند.
«ابوطاهر» پس از يازده روز توقف در «مكه»، به «هجر» رفت و آن را موسوم به «دارالهجرة» نمود، و در نظر داشت كه زيارتگاه خلق را به آنجا انتقال دهد، و چند بار خلفاء و اعيان زمان، مبالغ گزاف طلا براى او فرستادند كه سنگ را به محل خود عودت دهد، قبول ننمود! تا آن كه به امر «خليفه فاطمى مصر»، يا به جهات ديگر كه مختلف ذكر شده است، در سنه 339 هجرى در روز «عيد اضحى»، «سنبر بن الحسين قرمطى»، سنگ را به «مكه» آورده به جاى اولش نصب نمود و مىگفت: «قد اخذناه بقدرة اللَّه، وأعدناه بمشيّته، وقد أخذناه بأمرٍ، ورددناهُ بأمر» و پس از مدت بيست و دو سال كه سنگ به جاى اولش اعاده شد، آن را شكسته و در حلقه پيچيده
يافتند، سپس حجاج حرم چند سال آن را در «كعبه منوّره» مخفى كرده، بالأخره توسط زرگرهاى بامهارت آن را در يك حلقه بزرگى از نقره گذاشتند، به قسمى كه قطعات آن از جدا شدن و تفرق محفوظ گرديد، و در محل اولش به طور استحكام منصوب شد، به همان حالتى كه تا امروز باقى است.
چهارم: راجع به قنات زبيده.
چون آب آشاميدنى در «مكه» منحصر بود به آب بارانى كه در گودالها جمع مىشد، و غالباً كثيف و متعفن بود و آن هم كفاف از تمام مردم، خاصه در موسم حج نمىنمود، و از اين جهت «حجاج بيتاللَّه» در نهايت شدت و زحمت و سختى بودند، و بسا اوقات كه دسته دسته مردم از عطش هلاك مىشدند.
«زبيده» دختر «ابوجعفر منصور» زوجه «هارونالرشيد»، در حدود سنه 180 هجرى، مهندسين و مُغنّيان ماهر به «مكه» فرستاد، كه به هر وسيله و به هر قيمتى كه هست از اطراف، آب شيرين و گوارائى به «مكه» برسانند، و مأمورين مزبور پس از طراحى و دقت كامل، اراضى «حنين» را كه در طريق «طايف» واقع، و غزوه معروفه «حنين» بدان منسوب است تحت نظر گرفته، و آب آن را كه صرف مزارع و باغاتى چند مىشد، توسط مجراهاى تحتالجبالى به «مكه معظمه» رسانيدند، و در طرفين اين قنات هر كجا گودالى ديدند كه قابليت جمع آب باران دارد، چاهى كنده و به قنات اتصال دادند كه آب باران نيز كمكى به آب «حنين» بنمايد.
سپس به واسطه عدم كفايت «عين حنين» (1)و ضرورت ايصال (2)آب 2 به عرفات، كوهستان ييلاقى ديگرى را در نظر گرفتند، كه آب خوشگوار آن را به «عرفات» برسانند، و كوهستان مزبور عبارت از «جبل نعمان» بود كه موضوع تشبيب (3)و تغزلات (4)عشاق و شعراى عرب بوده است، و آب «جبل نعمان» را نيز كه به مصرف سقايت مزارع و باغات مىرسيده، به همان دستور مسطور، از مجارى تحتالجبالى به «عرفات» رسانيد، و اين آب از «عرفات» گذشته، مىرسد به «مشعرالحرام» در دامنه «جبلالرحمة»، بعد مىرود به «مزدلفه» و از آنجا دور زده در پشت كوه «منى» مىريزد در چاهى كه موسوم به «بئر زبيده» است، و امروز «عين حنين» و «عين نعمان»، هر دو به «قنات زبيده» تعبير مىشود، كه معادل يك مليون و هفتصد و پنجاه هزار مثقال طلا صرف احداث آن شده است، و چنانچه طلا را مثقالى سه تومان قيمت بگذاريم، اين مبلغ متجاوز از ده كرور تومان پول امروزه ايران ما مىشود، و هرچند صرف چنين مبلغ هنگفتى جهت احداث دو رشته قنات به نظر، مايه تعجب و بهتآور مىباشد، لكن كسى كه گردش مجراى مزبور را در زير كوههاى سخت ديده باشد، و فكرى در چگونگى ثقب و حفر آن، با فقدان اسباب و آلات در آن زمان نموده باشد، ابداً تعجبى نخواهد داشت.
عجيبتر آن است كه مباشرين و متصديان، چون صورت مخارج و مصارف قنات مزبور را در «بغداد» به خدمت «زبيده» رسانيدند، بهدون
هيچگونه رسيدگى و دقتى گفت «تركنا الحساب ليوم الحساب؛ فمن بقي عنده شيء من بقية المال فهو له، ومن بقي له شيء عندنا أعطيناه».
و چون غبار و خاك هميشه در «قنات زبيده» مىريزد و موجب سد آب مىشود، هميشه بايد آن را پاك و به اصطلاح لايروبى كرده، و در ازمنه مختلفه چندين نفر از «خلفاى عباسى» و «سلاطين چركسى» و «عثمانى»، خصوصاً زوجات و صباياى آنها، اقدام به بنّائى و تعمير «قنات زبيده» نمودهاند، و نظر به فقدان اين گونه وسائل در اين زمان، امسال در «مكه معظمه»، انجمن مخصوصى تأسيس شده بود كه بوسيله جمع كردن اعانه از اهالى و زائرين، اقدام به لايروبى قنات مزبور بكنند.
اين بود مطالبى كه جسته جسته، در ابواب طولانى كتاب «الاعلام باعلام بيتاللَّه الحرام» تحت نظر من آمد، و با صرفنظر از قسمتهاى غير مهم آن ترجمه، و در اين اوراق براى يادداشت درج نموديم، و اين بود حالت امروزه «قنات زبيده» كه بدان اشاره شد.
اما در خصوص وضعيت حاضره «مسجدالحرام» و «كعبه منوره» چون مؤلف كتاب مزبور، خود معاصر با «سلطان مراد عثمانى» بوده است، و از سنه 984 به بعد، اطلاعاتى اظهار نكرده رجوع به كتاب «خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام» نمودم، كه نيز در «مكه معظمه» ابتياع شد، و تاريخ «مكه» را به سال 1304 هجرى، در زمان شرافت «شريف عون» و سلطنت «سلطان عبدالحميد» ختم كرده، و مكشوف گرديد كه در خلال اين سيصدساله اخيره، تغييراتى كلى در وضعيت و بناى «مسجدالحرام» و «كعبه» داده نشده، و فقط جزئى تعميرات و مرمتهائى در آن صورت
گرفته، موافق آنچه امسال مشاهده نموديم.
از سنه 1304 تا اين زمان، كه قريب سى و پنج شش سال مىشود، نه تغييرات اساسى و نه تعميرات مهمى در مسجد به عمل نيامده، بنابراين بايد گفت «كعبه» امروزه با همان بناى «عبداللَّه بن زبير» است، كه قسمت شمالى آن را «حجاج بن يوسف» منهدم، و پس از اخراج و تجزيه «حجر اسمعيل» بنا نموده، و وضعيت حاضره «مسجدالحرام» همان وضع و اساس است كه «المهدى خليفه عباسى»، شالوده آنرا ريخته و بنا نموده، و فرزندش «الهادى» آن بنا را به اتمام رسانيده، و «سلطان سليم» و «سلطان مراد عثمانى»، خرابىهاى همان بنا را كه از حريق حاصل شده بود تجديد و تعمير نمودهاند.
چهارشنبه بيست و هشتم صفر مطابق «هيجدهم عقرب»، پس از بيست روز معطلى و توقف در «جده» به شرحى كه گذشت، بالأخره ديروز كشتى موسوم به شجاع، وارد ساحل گرديد، و چون متعلق به همان كمپانى «حجاز نورانى» بود، بليطهاى ما را برده تبديل كردند و بليط «كشتى شجاع» گرفتند، و امروز از اول آفتاب حجاج شروع به گذشتن از گمركخانه و سوار شدن به قايقها، و جاى گرفتن در كشتى نمودند، و هرچند مأمورين گمرك خيلى مزاحمت جهت جلوگيرى از حمل مسكوكات طلا مىكردند، چون ما در عقب همگى و آخر كار حركت كرديم، بدون هيچ صدمه و زحمتى از گمركخانه گذشته، و توسط قايقها به كشتى سوار شديم، و براى سه ساعت به غروب مانده، كشتى صداهاى مهيبى بلند كرده به حركت افتاد، و متدرجاً آثار و علائم شهر «جده» از نظر
دور و ناپديد شد.
موافق آنچه صاحب كتاب الاعلام باعلام بيتاللَّه الحرام نوشته، بندر شهر «مكه» در قديمالايام قصبهاى بوده است موسوم به «شعبيه»، و در سنه بيست و شش هجرى «خليفه ثالث» كه به زيارت بيتاللَّه رفت، بندر مزبور را انتقال به محل دفن «حضرت حوا» نمود، كه متدرجاً آباد و معتبر و موسوم به «جده» گرديد و بندر سابق متروك و منهدم شد.
پنجشنبه بيست و نهم صفر مطابق «نوزدهم عقرب»، چون جاى ما را در خن گرفته بودند، و شب گذشته ناراحت بوديم، امروز كاپيتان را ملاقات كرده، جاى بسيار خوبى در قسمت مقدم كشتى براى ما تهيه كرد، و از هر نفرى قرار شد پانزده روپيه به عنوان تعارف بگيرد، اين محل كه در مواقع فوقالعاده مخصوصى و مرضى (1)است، به شكل يك سالن و تالار مسقفى است، كه از دو طرف داراى دربهاى زيادى است كه به دريا نگاه مىكنند، و بسيار ظريف و قشنگ ساخته شده است، و به واسطه درهاى فوقالعاده، هواى خيلى لطيف و متجدد و خنكى دارد.
امروز و امشب به مناسبت ليله جمعه، و به مناسبت ديروز كه روز شهادت «حضرت مجتبى» و رحلت «حضرت رسول صلى الله عليه و آله» بود، و ما مجال عزادارى نكرديم، مجلس عزاى باشكوهى تشكيل نموده، و از رفقاى حجاج هم دعوت كرديم، و عزادارى خوبى به عمل آمد و جناب «حاج شيخ عباسعلى خراسانى» ما را مستفيض نمودند.
1) 1- مورد رضايت است.
امروز جمعه غره ربيعالاول مطابق «بيستم عقرب»، صبح رسيديم به قريه «قمران» كه معمولًا محل قرنطين است، و كشتى توقف كرد و يك نفر «دكتر انگليسى» به بالا آمد، و مسافرين را معاينه نمود، و چون آثار ناخوشى ملاحظه نكرد اجازه حركت داد، ضمناً طرادهچىها، و قايقچىهاى قمرانى، مقدار كثيرى ماهى و گوسفند به پاى كشتى آورده به مسافرين فروختند.
لفظ «قرنطين»، محرف و معرب «كارنتين» است، كه به فرانسه به معنى چهل وچله است، و چون مدت توقيف مسافرين، براى جلوگيرى از سرايت امراض عمومى، در قديم چهل روز بوده است، اين عمل را كارانتين ناميدهاند كه به سبب تعريب قرنطين شده است.
بارى پس از دو ساعت توقف در ساحل «قمران» كشتى به حركت افتاد، و از «باب اسكندر» خارج شده وارد «خليج عدن» گرديد، و چون خليج مزبور متصل به «اقيانوس هند» است، مقدمات تلاطم و انقلاب دريا شروع شد و موجب سرگيجه و انقلاب حال مسافرين گرديد.
باب اسكندر «تنگه بغازى» است كه «بحر احمر»، يعنى «درياى جده» را به «خليج عدن» و «اقيانوس هند» اتصال مىدهد، و شمالًا محصور به كوهستانهاى «يمن» است، كه جزو آسيا است، و جنوباً محدود به اراضى «سومالى» است كه قسمتى از «آفريقا» مىباشد، و وجه تسميه اين «بغاز»، به باب اسكندر چنانچه در اين حدود مشهور است نمىدانم چيست، لكن در اصطلاح اهل جغرافى، «بغاز» مزبور، معروف به «بابالمندب» است و
مناسبت آن را چنين نوشتهاند كه: در ازمنه قديمه كه هنوز كشتىهاى بخار اختراع نشده بود، و كشتىهاى بادى جرأت نداشتند از سواحل زياد دور شده در وسط درياها عبور كنند، مسافرين عرب همين كه از درياى آرام «جده» خارج، و وارد «خليج عدن» و «اقيانوس هند» مىشدند يك درياى متلاطم و منقلب و موّاجى مشاهده كرده، بناى شيون و فغان و زارى مىگذاشتند، متدرجاً «بغاز» مزبور، معروف به «بابالمندب» گرديد «اى باب الندبة و البكاء» (1). شب حالت دريا آرام گرفت و هوا قدرى خنك شد و با كمال راحتى خوابيديم.
امروز شنبه دوم ربيعالاول مطابق «بيست و يكم عقرب»، تا غروب كشتى در «خليج عدن»، مابين دو قاره آسيا و آفريقا حركت مىكرد و از شمال و جنوب، كوههاى عظيمه دو قاره مزبور همهجا مشهود بود، نزديك غروب در ساحل يسار ما، چراغهاى برق شهر كوهستانى «عدن»، با يك شكوه و منظره جالب توجهى نمودار گرديد، و نيز يك چراغ ساحلنماى چشمكزن، از مسافات بعيده نمايان بود.
از ساعت حركت از «جده» تا وصول به «عدن»، درست سه شبانهروز طول كشيد و در اين سهروزه، ده پانزده كشتى به اشكال مختلفه ديديم كه از طرف «هندوستان» به جانب «اروپا» مىرفتند، و تقويمهاى عربى و هندى، امروز را اول ماه گرفتهاند.
امروز يكشنبه سوم ربيعالاول، مطابق «بيست و دوم عقرب»، صبح كوههاى جنوب از نظر غايب شدند، و تا غروب كشتى مىرفت و كوههاى
1) 1- درِ گريه و اشك.
شمالى متعلقه به «يمن» همهجا نمايان بود، دريا هم نسبتاً آرام و هوا خنكتر از روزهاى گذشته شده بود، معذلك اين چندروزه روزى دو سه نفر از «حجاج هندى» و «جاوهاى» تلف مىشدند، و جنازه آنها طعمه ماهيان دريا مىگرديد، ولى مسافرين عجم بحمداللَّه همگى سالم بودند، جهتش ظاهراً سابقه مريضى دسته اولى بود كه عموماً خيلى به كثافت و عفونت زندگى مىكنند.
امشب دريا در نهايت آرامى بود و به راحتى خوابيديم.
امروز دوشنبه چهارم ربيعالاول مطابق «بيست و سوم عقرب»، تا شام كشتى در حركت و دريا آرام و هوا خنك و لطيف و سلسله كوههاى شمالى همهجا مشهود بود.
امروز سهشنبه پنجم ربيعالاول مطابق «بيست و چهارم عقرب»، طرف غروب كوههاى شمالى از نظر غايب شد، و كشتى به وسط اقيانوس افتاد، و خط سير آن به طرف شمال شرقى متمايل گرديد، و معلوم شد كه مستقيماً به «بمبئى» نمىرود، بلكه مقصد اوليه آن شهر «كراچى» مىباشد.
امشب براى دو سه ساعت از شب گذشته، كشتى در حال سرعت حركت خود، يكدفعه حركت خيلى عنيفى (1)به عقب نمود، و فوراً از حركت افتاد و صداى صوت مهيب آن بلند شد، مثل آن كه به يك كوه تحتالبحرى (2)برخورده و شكسته شده، و مسافرين تماماً در نهايت
وحشت و اضطراب افتادند، و پس از يك ربع ساعتى مجدداً كشتى به حركت افتاد، گفته مىشد كه ناخدا راه را گم كرده و دفعةً ملتفت اشتباه خود شده بوده است.
امروز چهارشنبه ششم ربيعالاول مطابق «بيست و پنجم عقرب»، دريا كمال آرامى داشت، و هوا خنكتر شده بود و امر تازه نداشتيم.
امروز پنجشنبه هفتم ربيعالاول مطابق «بيست و ششم عقرب»، از صبح تا شام باد تندى مىوزيد، و دريا متلاطم بود و مسافرين مبتلا به سرگيجه شدند، اما بحمداللَّه اثرى از «داءالبحر» (1)معروف، و برسات كه وقت رفتن داشتيم ظاهر نبود، و معلوم مىشود چنانچه مىگويند، آن آثار و آن برسات مخصوص سه ماه تابستان است، و فقط تلاطم و انقلاب دريا علت آن نيست.
امشب هوا آنقدر خنك شده بود، كه تمام مسافرين براى خوابيدن محتاج به لحاف و بالا پوش شدند.
امروز جمعه هشتم ربيعالاول مطابق «بيست و هفتم عقرب»، حالت دريا و هوا آرام و معتدل بود، و امشب كه شب نهم ربيعالاول بود اغلب رفقا در جايگاه ما آمده، و به مزاح و شوخى و أنس و صرف چاى برگزار نمودند، و آقاى «حاج سيد احمد واعظ كاظمينى» مدتى منبر رفته، حاضرين را محظوظ فرمودند. لكن عكامها كه لباسهاى مسخره پوشيده بودند، آنقدر بيعارى و شوخىهاى غيرمعقولانه كردند، كه موجب
1) 1- درد دريا.
اوقاتتلخى ما شد، و براى مراعات مقام و احترام حجاج هندى و كابلى و غيرهم كه در كشتى بودند مجلس را منحل، و اشخاص را متفرق نموده ساعت هشت از شب گذشته خوابيديم.
امروز شنبه نهم ربيعالاول مطابق «بيست و هشتم عقرب»، صبح كشتى به ساحل «كراچى» رسيد و توقف كرد، جمعى از مسافرين كه بالغ به هفتصد هشتصد نفر مىشدند پياده شدند كه از «كراچى» به «بصره» بروند، و يا از خط «دزداب» به «مشهد مقدس» رهسپار شوند.
در تمام محوطه اسكله از طرف «حاج عبدالغنى» تاجر شيعى، سفره نهار گسترده بودند كه تمام حجاج صرف نمودند، خود «حاج عبدالغنى» هم با بعضى از محترمين به استقبال حجاج آمده بود، و از آنها پذيرائى مىكرد باقيماندگان حجاج كه ما نيز از جمله آنها بوديم، پياده نشده عازم «بمبئى» بودند، و چون بناى حركت كشتى به عصر بود، بعضى به شهر رفته آذوقه و ميوهجات خريدند، براى ما هم سيب و انار بسيار خوب، و سبزيجات لطيف و يخ مصنوعى زياد آوردند، و با آنكه هوا خيلى خنك و احتياجى به يخ نبود، براى كسانى كه سه ماه تابستان را بدون يخ، آن هم در مملكت گرم «حجاز» و مناطق حاره گذرانيده بودند، اين يخ خيلى مطلوب و دلچسب بود، و از آن به حد افراط صرف كرديم، و به اصطلاح دلى از عزا درآورديم.
طرف عصر كشتى را ضدعفونى كرده و شستشوى كاملى كردند، و به واسطه خلوت بودن آن گردش مفصلى در آن كرديم، سپس كشتى به حركت افتاد و «حاج محمّدجعفر ماهوتچى طهرانى» رفيق ما، كه به شهر
رفته و برگشته بود، هرچه سعى كرد توسط قايق به كشتى برسد ممكن نشد، البته از «كراچى» توسط خط آهن به «بمبئى» خواهد آمد.
مجموع مدت سير ما از «جده» به «كراچى» نه روز و ده شب طول كشيد، با آن كه موقع رفتن به «مكه»، حجاج ديگر همين مسافت را چهارده پانزده روزه پيموده بودند، علتش وجود برسات در آن وقت و آرامى دريا در اين فصل مىباشد.
شب ماهتاب قشنگى داشته، و مدتى در سطحه و عرشه كشتى قدمزنان گردش كرده بعد استراحت نموديم.
امروز يكشنبه دهم ربيعالاول مطابق «بيست و نهم عقرب»، تا شام هوا قدرى مرطوبى و گرم و حبس شده بود، و كشتى به سرعت مىرفت و همهجا در طرف يسار، كوهها و جنگلهاى سواحل «هندوستان» نمودار مىبود، طرف شب يكى دو دفعه آثار روشنائى و چراغ هم از جانب ساحل ديديم.
امروز دوشنبه يازدهم ربيعالاول مطابق «سىام عقرب»، براى دو ساعت به غروب مانده، كشتى به ساحل «بمبئى» رسيده لنگر انداخت، و به واسطه تعطيل گمركخانه، شب را در كشتى ماندنى شديم و هر چند اوقاتمان از اين جهت تلخ شد، لكن منظره شهر «بمبئى»، با كرورها چراغ برق و منظره سطح دريا، با هزاران كشتى كه در آن لنگر انداخته، و از هركدام يك نوع صداهائى بلند و يا يك قسم چراغهائى روشن بود
بىتماشا نبود، و مدت مسافرت ما از «جده» تا «بمبئى» سيزده شبانهروز درست طول كشيد.
امروز سهشنبه دوازدهم ربيعالاول مطابق «اول قوس»، (1)صبح كشتى به كنار اسكله آمد، و توسط پلكان چوبى كه از ساحل بلند كردند، با كمال راحتى پياده شديم، جمعى از اهالى شهر به استقبال مسافرين خود آمده بودند، و جمعى از آشنايان طهرانى ما كه از «جده» توسط «كشتى همايون» قبل ما آمده بودند، كنار اسكله انتظار ورود ما را داشتند، از ديدار يكديگر خوشوقت شديم، و پس از گذشتن از گمركخانه كه دقت و تفتيشات كاملى نمىكردند، توسط درشكه رفتيم به مسافرخانه «جعفر سليمانى» در محله «وارى بندر»، كه موقع عزيمت به «مكه» هم، در آنجا منزل كرده بوديم و شرح آن داده شده است، و نهار را مهمان «حاج محمّدتقى» بلورفروش بوديم، كه قبل از ما با «جهاز همايون» وارد شده بودند، و شب را به استراحت گذرانيديم.
امروز چهارشنبه سيزدهم ربيعالاول مطابق «دوم قوس»، صورت تلگرافهائى تهيه و به «طهران» مخابره كرديم، و هر كدام كاغذى هم توسط پست ارسال نموديم، هواى «بمبئى» در اين ايام، بسيار لطيف و معتدل بود، روز با لباس مختصرى حركت، و شب در ايوان عمارت مسافرخانه بدون روپوش مىخوابيم. ميوهجات از هر قبيل موجود بود، بهعلاوه چندين قسم ميوهها ديديم كه در ممالك ما يافت نمىشود.
1) 1- نهمين ماه فلكى مطابق با آذرماه.
امروز پنجشنبه چهاردهم ربيعالاول مطابق «سوم قوس»، صبح رفتيم به «حمام مغول» كه در «مغول محله» واقع، و مخصوص جماعت شيعه است، واقعاً حمام خيلى تميز و پاكيزه و دلچسبى بود، كارگران آن چند نفر يزدى بودند، و با صميميت خدمت مىكردند، اين حمام در تمام شب هم باز است و تمام خزانهها و پلكانها و دالانها و ساير ملحقات آن، با چراغ برق روشن مىشود، و روز كه سربينه حمام نشسته لباس مىپوشد، از هر طرف در پشت جامهاى شيشه گلكارى و سبزه و باغ مىبيند. طرف عصر تا دو سه ساعت از شب، در خيابانهاى عريض و قشنگ شهر گردش كرده، به منزل مراجعت و استراحت نموديم.
امروز جمعه پانزدهم ربيعالاول مطابق «چهارم قوس»، صبح زود توسط واگون الكتريك رفتيم به تماشاى باغ وحش معروف «بمبئى»، كه در اينجا «باغرانى» مىگويند، و به كلى خارج از شهر است، و پس از تماشاى يك قسمت آن، و مشاهده چندين هزار قسم حيوانات عجيب و غريب كه در قفسهاى آهنى جا دارد، و ملاحظه هزاران نوع طيور و حيوانات آبى، كه در درياچههاى مصنوعى زندگى مىكنند، ظهر شد و از گردش در خيابانهاى طولانى باغ مزبور خسته شده بوديم، و در مراجعت نزديك همين باغ، يكى دو ساعت هم صرف تماشاى موزه نموديم، و از جمله چيزهاى قابل ذكر كه ديديم، مسكوكات تمام ممالك عالم قديماً و جديداً، مجسمه تمام ملل دنيا اناثاً و ذكوراً، با لباسهاى مخصوص هر كدام و نمونههائى از چراغهاى قديم و جديد، از پيهسوزها گرفته تا
چراغهاى الكتريك، و نمونههائى از تمام آلات و ادوات دفاعيه، كه نوع بشر از اول خلقت تا به امروز به كار برده و مىبرد، و تيپ حركات نماز و عبادات تمام مذاهب عالم، كه توسط مجسمههاى كوچكى ارائه و نمايش داده مىشود، و هزاران نمونه از صنايع قديمه «چين» و «هندوستان» و غيره.
طرف عصر در منزل صرف نهار كرده، شب را به گردش در كنار دريا و خيابانها و استراحت گذرانيديم.
امروز شنبه شانزدهم ربيعالاول مطابق «پنجم قوس»، توسط «حاج على» نامىكه دلال خريدارى بليط كشتى جهت مسافرين است، بليط كشتى پستى جهت «بصره»، به قيمت هر بليطى سى و يك روپيه گرفتيم، و بنا هستانشاءاللَّه روز سهشنبه حركت كنيم، طرف صبح «حسين آقاى دانش» پسر «حاج علىاكبر بزاز» كه از «طهران» آمده و عازم «اروپا» است به ديدن ما آمده، وشرح رقتآورى از قضيه مهاجمه «بالشويكها» به شهر «رشت»، و فرار قاطبه اهالى آنجا به «قزوين» و «طهران» بيان كرد، و نهار را در منزل «حاج شيخ محمّد شوشترى» كه از تجار درجه اول «بمبئى» است، و به مناسبت سابقه دوستى با «حاج شيخ جمال كتابفروش» ما را هم دعوت كرده بود صرف نموديم، ضيافت خيلى عالى، مركب از اغذيه ايرانى و هندى تهيه نموده بود، طرف عصر به تماشاى استاسيون خطوط آهن، و اسكله كشتىرانى رفته، براى چهار از شب گذشته به منزل برگشته خوابيديم.
امروز يكشنبه هفدهم ربيعالاول مطابق «ششم قوس» را، تماماً صرف گردش خيابانها و تماشاى مغازههاى عالى و باشكوه شهر نموده، ضمناً چندين كليساهاى نصارى و صدها مساجد مسلمين، و هزاران بتكده هندوها را تماشا كرديم، الحق مساجد مسلمين اعم از شيعه و سنى، خيلى عالى و قشنگ و پاكيزه و باشكوه است، و مثل مساجد مخروبه ايران، مايه سرشكستگى و انفعال مسلمانها در نظر خارجىها نيست.
«حاج محمّدحسين يراقچى» همسفر ما، كه دو روز بود براى تماشا به شهر «پونه» رفته بود، امروز معاودت كرد و شرحى از جنگلها و كوهستانها و ييلاقات و آبشارها، كه در طريق خط آهن ديده بود نقل مىكرد. امشب را هم به گردش و سپس به استراحت برگزار كرديم.
امروز دوشنبه هيجدهم ربيعالاول مطابق «هفتم قوس»، دستهجات شورشيان و استقلالطلبان «هند»، در چندين نقطه شهر ميتينگ مىدادند، و بر ضد مداخلات و عمليات «دولت انگليس»، خطابهها خوانده نطقها مىدادند كه به واسطه ندانستن زبان «هندى» ما چيزى نمىفهميديم، و به حالت اجتماع در خيابانها گردش مىكردند، و قواى پليس و نظام ابداً از آنها جلوگيرى نمىكردند.
در موقع رفتن به «مكه معظمه» كوهى در وسط شهر «بمبئى» ديديم، كه دور تا دور آن دامنه خانهها و ساختمانها بود، و چون مانع از اتصال خيابانها و خطوط واگون برق به يكديگر بوده، يك عده عملهجات مشغول كندن آن بودند، و سنگهاى آن را توسط ماشين مخصوص خورد
كرده، جهت شوسه كردن خيابانهاى آخر شهر، و سد بستن در جلو دريا حمل و نقل مىكردند، و امروز كه قريب چهار ماه از آن تاريخ مىگذرد، تمام آن كوه از جاى برداشته شده، و در جاى آن طرح خيابانها و خانهها و عماراتى ريخته، مشغول ساختمان آنها هستند، ضربالمثل معروف «همم الرجال تقلع الجبال»، (1)
درست در اين مورد به حقيقت رسيده است.
از قرار تحقيقاتى كه شد، اغلب عمارات و خانههاى شهر «بمبئى» متعلق به بلديه (2)است، كه خود ساخته و اجاره مىدهد، و از خانههاى ملكى اهالى، دو دوازدهم مالالاجاره تقريبى يكساله آن را، براى حق آب و روشنائى برق مىگيرد.
در شهر «بمبئى» علاوه بر واگونهاى برق كه لاينقطع در حركت هستند، آن قدر درشكه كرايه و اتومبيل و گارى باركش رفت و آمد مىكنند، كه رفتن از قسمت پيادهرو يك طرف خيابان به طرف ديگر بسيار خطرناك است، و كمال احتياط و مواظبت لازم دارد، از درشكهها تا نمره دوازده هزار، و از اتومبيلها تا نمره بيست هزار، و از گارىها تا نمره چهل هزار را ما ديديم.
امروز سهشنبه نوزدهم ربيعالاول مطابق «هشتم قوس» چنانچه ذكر شد، موعد حركت به «بصره» بود، لهذا صبح زود با درشكه به طرف اسكله «نمبر 15» (3)رفتيم، «حاج ابوالحسن خادم» هم با اثاثيه توسط گارى رسيد،
و بعد از معطلى زياد، سوار كشتى پستى موسوم به «بارودا» شديم، كه بليط آن را به قيمت سى و يك روپيه گرفته بوديم.
نزديك ظهر جهاز حركت كرد، ساعت به ساعت، روز بروز هوا سردتر مىشد. بادهاى شديد و سردى هم از جانب شمال كه سواحل مملكت «ايران» مااست مىوزيد. متدرجاً آنقدر سردشد كه شبها با تمام لباسها و بالاپوشها خوابمان نمىبرد.
روز چهارم حركت، به ساحل «بندر عباس» رسيديم، و روز ششم در ساحل شهر «بوشهر»، دو سه ساعت كشتى توقف كرد، محمولات پستى و چند نفر مسافر را پياده كردند، روز هفتم در ساحل «آبادان» باز دو سه ساعت كشتى توقف كرد، انبارهاى نفت شركت «ايران» و «انگليس» به خوبى نمودار بود.
روز هشتم سواحل «محمره» و آثار شهر مزبور ظاهر شد، و حجاج به واسطه خلاصى از آبهاى شور و تلخ دريا، و رسيدن به آب شيرين و گواراى «شطالعرب»، امروز نهايت خوشحالى و وجد و شعف داشتند، بالأخره طرف عصر كشتى به ساحل شهر «عشار» رسيده لنگر انداخت، و چون وقت تنگ بود و لازم بود طبيب بلديه، مسافرين را معاينه كند، شب را در كشتى مانديم.
امروز چهارشنبه بيست و هفتم ربيعالاول مطابق «شانزدهم قوس»، پس از معاينهشدن توسط دكتر بلديه، مسافرين شروع به پياده شدن كردند و تا عصر دچار تفتيشات مأمورين گمرك بودند، ما هم نزديك غروب خلاص شده با درشكه به شهر «عشار» آمديم، و سرماى فوقالعاده اقتضا
مىكرد كه اطاق و منزلى بگيريم، لكن ممكن نشد و در همان مسافرخانه در قفسى كه موقع عزيمت به «مكه» منزل داشتيم نزول نموديم، و روز پنجشنبه مسافرين بليط مركب موسوم به «خليفه»، يا مركب موسوم به «سالمى» را گرفتند، و روز شنبه «مركب خليفه»، مسافرين خود را كه غالباً رفقا و آشنايان طهرانى ما بودند حركت داد، و ما كه بليط «مركب سالمى» داشتيم مانديم، و موافق آنچه شنيده مىشد «مركب سالمى» در يك فرسخى «بصره» معيوب و ناسالم شده، و تا آن را تعمير نكنند نمىتواند حركت كند.
امروز يكشنبه غره ربيعالثانى مطابق «بيستم قوس»، كشتى سالمى وارد شد و مسافرين با كمال عجله نقل اثاثيه نموده سوار آن شدند، ولى مركب حركت نكرد و شب را در آن بهسر برديم، اين چندروزه توقف در «عشار»، تمام مسافرين ملول و دلتنگ بودند، و از صدمات و زحمات مسافرت و سرماى شديد به جان آمده بودند، ميوهجات پائيزه از هندوانه و خربزه و مركبات و سيب و انار و غيره به حد وفور بود.
امروزدوشنبه دوم ربيعالثانى مطابق «بيست و يكم قوس» و امشب را هم، «مركبسالمى» حركت نكرد و مشغول بارگيرى و تعميرات بود، و معلوم گرديد كه از مركبهاى بسيار مندرس و اسقاط است كه ما دچار آن گرديدهايم.
امروز سهشنبه سوم ربيعالثانى مطابق «بيست و دوم قوس»، مركب با هزاران صدا و فريادهاى ناهنجار، از ساحل «عشار» با كمال تانى و خرامان
خرامان حركت كرد، و پس از يك ساعت حركت، در كنار منبع نفت ايستاد و مشغول نفتگيرى شد، و اول غروب دوباره به راه افتاد و بعد از دو سه ساعت مجدداً ايستاد و لنگر انداخت.
امروز چهارشنبه چهارم ربيعالثانى مطابق «بيست و سوم قوس»، صبح مركب به راه افتاد، نزديك ظهر در ساحل يسار دجله، بقعه «عزير پيغمبر» و مساكن يهودىهاى مجاور آن نمودار شد، امشب باران زيادى آمد به ضميمه تنگى مكان، و معطلى زياد مركب، و خشونت و وحشيگرى عملهجات آن كه عموماً اكراد اعرابمنش بودند، موجب مزيد زحمت و اوقات تلخى گرديد، در واقع ابتداى حركت ما از «بصره» امروز بوده است، و اين سهروزه بىجهت وقتمان در مركب تلف شد.
امروز پنجشنبه پنجم ربيعالثانى مطابق «بيست و چهارم قوس»، و امشب مركب خرامان خرامان در حركت، و در طرفين «دجله» همهجا كوخهاى اعراب و آثار آبادانى نمايان بود، ساعت چهار از شب رسيديم به شهر «عماره»، و مركب توقف كرد.
قدرى در خيابان مستطيل و قشنگ شهر، كه با چراغهاى برق روشن بودگردشكرديم، بعضىازمسافرين، نواقصآذوقهخودرا خريدارى كردند، مركب هم پس از دو ساعت توقف و خالى كردنِ بارهاى خود براه افتاد.
امروز جمعه ششم ربيعالثانى مطابق «بيست و پنجم قوس»، طرف صبح چنان مه غليظى توليد شد، كه طرفين ساحل را شخص نمىديد، و
پس از برطرف شدن مه، سرماى بسيار سختى حادث گرديد.
سه ساعت از شب گذشته رسيديم به قريه «على شرجى»، به قدر نيم ساعت مركب در آنجا توقف كرده دوباره به راه افتاد، مجدداً در كنار ساحل لنگ كرد و طرف سحر حركت نمود، روز شنبه هم به اين منوال گذشت، و هر چه پيش مىرفتيم آب دجله كمتر مىشد و پائينتر مىافتاد و مركب از سرعت خود مىكاست.
امروز يكشنبه هشتم ربيعالثانى مطابق «بيست و هفتم قوس»، صبح رسيديم به «بلده كوت»، و چون خط آهن از آنجا به «بغداد» داير و متصل بود، و چون اغلب مسافرين از سردى هوا و كندى و صدمات مركب منحوس «سالمى»، به تنگ آمده بودند، اكثر آنها پياده شدند كه با ماشين بروند، من هم با «حاج سيد ابوطالب» و «حاج آقا بزرگ» پياده شديم، و باقى رفقا در مركب ماندند، و ما پس از طى يك ربع فرسخ مسافت از ساحل رسيديم به ايستگاه شمن دوفر، (1)ماشينِ صبح رفته بود، ماشينِ شب هم مملو از قشون بود، و جاى مسافر نداشت و شب را بدبختانه بىسر و سامان در يك اطاق كوچك و كثيفى بهسر برديم.
امروز دوشنبه نهم ربيعالثانى مطابق «بيست و هشتم قوس»، صبح ماشين رسيده، پس از اخذ بليط سوار آن شديم و قيمت هر بليط را هفت
1) 1- قطار.
روپيه چهار آنه كم گرفتند، و مطلقاً در اين خط، قيمت بليطها از قرار هر ميلى يك آنه است، و از «كوت» تا «بغداد» يكصد و شصت ميل مىشود، كه معادل سى و هشت فرسخ ما است، دو سه ساعت اول ماشين خيلى آهسته و خرامانه مثل «مركب سالمى» مىرفت، لكن از آن به بعد بر سرعت سير خود افزود، و به جاى آن كه يك ساعت به غروب مانده در «بغداد» باشيم، يك ساعت از شب گذشته وارد شهر مزبور گرديديم، و به عجله توسط درشكه به پاى خط واگون «بغداد» به «كاظمين» رفتيم، بدبختانه واگون مزبور كار نمىكرد و درشكهها هم، به علت نظامى بودن شهر از غروب به بعد ممنوع از حركت به خارج شهر بودند، هر دسته مسافرين به طرفى رفتند، ما هم در قهوهخانه وارد شده شام خورديم و استراحت كرديم، لكن به واسطه سرما و كثيفى قهوهخانه، خوابمان نبرد و نيمه شب برخاسته رفتيم به حمام شيعههاى «كرخ» كه خيلى گرم و مطلوب بود.
امروز سهشنبه دهم ربيعالثانى مطابق «بيست و نهم قوس»، پس از اداى فريضه در حمام، و صرف چاى در قهوهخانه، به پاى خط واگون آمده سوار شديم، و به طرف «كاظمين» رهسپار گرديديم، «شيخ عبدالكريم خادم» صاحب خانه ما به استقبال آمده بود، و ما را يكسره به خانه «آقا سيد سلمان خادم» دلالت كرد، و بحمداللَّه پس از پنج ماه بىسر و سامانى و مسافرت برّ و بحر، بار ديگر خود را در جوار حضرت «موسى بن جعفر» عليه السلام ديده، و موفق به زيارت آن بزرگوار و اداى شكر الهى شديم.
امروز و امشب و يوم چهارشنبه را صرف استراحت و زيارتهاى
پىدرپى نموديم، از قرارى كه بعضى زوّارهاى تازهوارد «كرمانشاهى» نقل كردند، در حدود غربى «ايران» تاكنون شش هفت برف سنگين باريده، و سرماى فوقالعاده شده است، و مىگفتند حركت شما در اين موقع به طرف «ايران» امكان ندارد، و تمام طرق و شوارع به واسطه برفهاى فوقالعاده، مسدود شده است.
امروز پنجشنبه دوازدهم ربيعالثانى مطابق «دوم جدى»، (1)كه روز دوم چله زمستان بود، هواى «عراق» خيلى معتدل و ملايم بود، طرف عصر «كشتى سالمى» به «بغداد» رسيد، و رفقاى عقبمانده ما به ما ملحق شدند، و درك زيارت شب جمعه را نمودند.
روز شنبه آقاى «حاج سيد عزيزاللَّه» با ما خداحافظى گفته، توسط عربانه به عزم تشرف به «نجف»، و رسيدن نزد اهل و عيال خود حركت كردند، ما هم تلگرافاتى به «طهران» مخابره و تقاضاى برات وجه كرديم، و پس از چند معطلى جواب نرسيد، و چون بانك قيمت روپيه را تعيين نمىكرد، تجار هم در داد و ستدهاى خود بلاتكليف بودند، به كسى وجه نمىدادند، ضمناً هزار گونه اخبار وحشتناك راجع به هجوم «بالشويكها» (2)به «گيلان» و انقلاب «طهران» و غيره مسموع مىشد، كه لذت و عيش و
زيارات ما را منقّص (1)و كدر مىنمود.
امروز جمعه بيستم ربيعالثانى مطابق «دهم جدى»، من و آقاى «حاج سيد احمد» به عزم زيارت «عسكريين»، به پاى خط آهن «سامره» رفته، و بليط را به قيمت چهار روپيه و پنج آنه گرفته سوار ماشين شديم، و در ايستگاههاى «مشاهده»، و «سميكه» و «بلد»، ماشين هر كجا چند دقيقه توقف كرد و طرف عصر رسيديم به ايستگاه «سامره» و از آنجا توسط عربانه به كنار «شط» رفته، و به وسيله قايق عبور نموده براى مغرب وارد شهر «سامره» شديم، و يكسره به منزل آقاى «آقا شيخ آقا بزرگ» كه از علماى «سامره» و از دوستان و بستگان آقاى «حاج سيد احمد» بود وارد گرديديم، و سه شب و دو روز در آنجا بوده به زيارت حضرات «عسكريين» موفق، و از مصاحبت و مذاكرات آقايان «آقا شيخ آقا بزرگ» و آقاى «آقا ميرزا محمد» محظوظ بوديم.
امروز دوشنبه بيست و سوم ربيعالثانى مطابق «سيزدهم جدى»، صبح زود پس از زيارت وداع، از «سامره» حركت كرده كنار «شط» رفتيم، با آنكه اول طلوع آفتاب بود مسافرين رفته بودند و ديگر عربانه نبود، گفتند نيم ساعت ديگر ماشين حركت مىكند، از كنار «شط» تا پاى ايستگاه ماشين، پياده و دوان دوان در اراضى پرگل و باتلاق شده طى طريق كرده،
1) 1- كوتاه و ناقص.
به محض رسيدن ما ماشين به راه افتاد، خستگى و زحمت دوندگى به تن ما ماند و معلوم شد تا دو روز ديگر ماشين به «كاظمين» نخواهد رفت، ناچار دوباره به شهر برگشتيم و چون عربانه موجود نبود در مراجعت به شهر هم پياده بوديم، و بالجمله از راه توفيق اجبارى دو روز ديگر هم در «سامره» به زيارت موفق بوديم، و عصر سهشنبه خبر رسيد كه ماشين از «موصل» آمده به «كاظمين» حركت مىكند.
امروز چهارشنبه بيست و پنجم ربيعالثانى مطابق «پانزدهم جدى»، صبح يك ساعت زودتر جنبيده (1)و به موقع در كنار خط آهن حاضر بوديم، و مىخواستيم «بليط بلد» گرفته به زيارت «حضرت سيد محمد» برويم، لكن بارندگى و سرماى زياد موجب انصراف خيال شد، و همان بليط «كاظمين» را گرفته سوار شديم، و پس از پنج ساعت رسيديم به شهر «كاظمين»، و ده روز ديگر به حالت سرگردانى و حيرت و بلاتكليفى در «كاظمين» گذرانيديم، زيرا كه دو سه روز بعد از رسيدن از «بصره» به «كاظمين»، تمام اسباب و لوازم سفر را كه براى ما بار گرانى شده بود به ثمن بخسى (2)فروخته، و هر يك از رفقا براى خود يك جامهدان مرتب تهيّه و خود را سبكبار و حاضر براى مراجعت به «ايران» به اقرب وسائل ممكنه نموده بوديم، و «حاج ابوالحسن طباخ» هم از خدمت مرخص شد به «كربلا» نزد خويشان خود رفت، «حاج محمدحسين يراقچى» همسفر
ما هم، رفقاى جديدى گرفت، دو نفر رفيق و همسفر ديگر ما «حاج آقا بزرگ لباسچى» و «حاج سيد ابوطالب ماهوتچى» هم، مثل ما بلاتكليف بودند، و ضمناً اوقات خود را به رفت و آمد «بغداد» جهت معاملات تجارى مشغول داشتند، و جواب تلگرافهاى ما و تمام مسافرين از «طهران» نمىرسيد كسى كاغذ هم نداشت، بانك انگليس تسعير (1)روپيه را تعيين نمىكرد و تجار در داد و ستد و معامله روپيه بلاتكليف بودند، راه «كرمانشاهان» هم مسدود و غير قابل عبور شده بود، هزاران گونه اخبار ناگوار و اراجيف از «رشت» و «طهران» و «قزوين» و هجوم «بالشويكها» و غيره مسموع مىشد، خلاصه آن كه از روز رسيدن به «كاظمين»، زندگى و احوال خوبى نداشتيم، و هر روز را به اميد رسيدن اخبار «طهران» به فردا مىرسانديم، و به همين جهات بود كه من هم ديگر حال نوشتن روزنامه و تحرير تمام احوال و اوضاع مسافرت را نداشته، و به يادداشتهاى مختصر حركت و ورود قناعت نمودم.
امروز شنبه پنجم جمادىالاولى مطابق «بيست و پنجم جدى» به عزم تشرف به «كربلاى معلى»، من و آقاى «حاج سيد احمد»، از «كاظمين» به «بغداد» رفته، و بليط عربانه فردا گرفته، شب را در مهمانخانه اسلامى كه خيلى قشنگ و جديدالبنا و پاكيزه بود استراحت كرديم، صبح يكشنبه قبل از اذان سحر، فراش كمپانى عربانه آمد و بيدارمان كرد، و بعد از اداى فريضه صبح، به اداره عربانه رفته سوار شديم دو ساعت از آفتاب گذشته
1) 1- قيمتگذارى.
رسيديم به «محموديه»، نهار در «مسيب» صرف شد و در حال حركت خانههاى بسيارى را كه «انگليسىها» در جنگ با اعراب آتش زده و منهدم كرده بودند تماشا كرديم، و براى يك ساعت مانده به غروب به «كربلاى معلى» رسيده و در منزل آقا «سيد كاظم خادم» ورود نموديم، و چهار شب در خدمت جد مظلوم «حضرت سيدالشهداء» عليه السلام مشغول زيارت و عتبهبوسى بوديم، من يك كاغذ از زاويه مقدسه داشتم كه تاريخ آن دو ماه قبل بود، و رفع نگرانى و تشويشات راجعه به انقلابات «گيلان» و قضاياى اخير «طهران» را نمىكرد.
امروز چهارشنبه نهم جمادىالاولى مطابق «بيست و نهم جدى» به عزم تشرف به «نجف اشرف» صبح بسيار زود توسط عربانه كمپانى از «كربلاى معلى» حركت كرديم، در سه نقطه «خان نخيله» و «خان شور» و «خان مصلّى»، اسبهاى عربانه را عوض كردند، و براى يك ساعت به غروب مانده وارد «نجف اشرف» شده، در منزل همسفر «مكه» خودمان آقاى «حاج سيد عزيزاللَّه نجفى» ورود نموديم، و مدت پنج روز مهمان ايشان و موفق به عتبهبوسى «حضرت امير مؤمنان» عليه السلام و متوسل به ذيل عنايت آن بزرگوار بوديم، ضمناً يك روز به «كوفه» رفته، درك اعمال مسجدين و زيارت «حضرت مسلم بن عقيل» عليه السلام نموديم، آقاى «آقا سيد محمّدتقى نجفى حضرت عبدالعظيمى» را هم ملاقات، و من يك كاغذ ديگر از پدر بزرگوارم توسط ايشان داشتم، كه تاريخ آن نيز قريب دو ماه پيش بود، و رفع تشويش و اضطراب و ايجاب تسلى و اطمينان از قضاياى «طهران» نمىكرد.
امروز يكشنبه سيزدهم جمادىالاولى مطابق «سوم دلو»، (1)صبح زود توسط عربانه كمپانى از «نجف اشرف» حركت، و طرف عصر به «كربلاى معلى» ورود كرده، دو روز ديگر به زيارت و عتبهبوسى «حضرت سيدالشهداء»- ارواحنا فداه- مشرف و موفق بوده، در همان خانه «آقا سيد كاظم خادم» پذيرائى شديم.
امروز چهارشنبه شانزدهم جمادىالاولى مطابق «ششم دلو»، توسط عربانه از «كربلاى معلى» حركت، و طرف عصر به «بغداد» ورود نموده و در حين شدت بارندگى، به وسيله واگون به «كاظمين» رسيديم، هنوز جواب تلگرافات نيامده بود و اخبار راجع به جنگ «روس» و «ايران»، و انقلابات «طهران» در السنه و افواه شايع بود.
بالأخره در ضمن يك هفته، جوابهاى تلگرافات تمام حجاج و غيرهم متدرجاً رسيد، و مسافرين متدرجاً بناى حركت به اوطان خود گذاشتند، ما هم در روز سهشنبه 22، جواب تلگراف و برات تلگرافى خود را وصول نموده، فوراً مهيّاى حركت شديم لكن صحت و سقم اخبار مسموعه هنوز مجهول و بنابراين تشويش و پريشانخيالى ما برطرف نشده بود، و هر ساعت مىخواستيم زود به راه بيفتيم.
خلاصه آن كه از موقع مراجعت به «عراق» لذائذ مسافرت و روح فرح و انبساط در ما وجود نداشت.
1) 1- يازدهمين ماه فلكى مطابق با بهمنماه.
جمعه بيست پنجم جمادىالاولى مطابق «پانزدهم دلو»، بعد از تحقيقات از موعد حركت ماشين «بغداد» به «قرهتو» و وصول خبر مقطوع، بالأخره امروز پس از زيارت وداع در حرم مطهر «كاظمين»، به پاى واگون رفته و بعد از خداحافظى و وداع با آشنايانى كه به مشايعت آمده بودند، سوار واگون شده به «بغداد» رفتيم، و در محوطه شمن دوفر در قهوهخانه نزول نموديم، ساعت هفت از شب گذشته ماشين رسيد و بليط به قيمت نه روپيه و چهار آنه تحصيل كرده سوار ترن شديم، و ساعت ده از شب ماشين حركت كرد.
اغلب مسافرين از اعراب بودند كه در بين راه متدرجاً پياده شدند، مسافر «ايران» ده دوازده نفر بيش نبودند، روز شنبه ماشين تماماً در حركت بود، فقط در هر ايستگاهى چند دقيقه توقف مىكرد، طرف عصر از دو «تونل» كوچك عبور نمود كه عبور از هر كدام چهار الى پنج دقيقه طول مىكشيد، شب يكشنبه ماشين در «خانقين» لنگ كرد و ما در همان واگون به راحتى خوابيديم.
امروز يكشنبه بيست و هفتم جمادىالاولى مطابق «هفدهم دلو»، صبح ماشين به راه افتاد، بعد از دو ساعت رسيديم به ايستگاه «تيروق» كه قريب يك فرسخ به «قرهتو» مانده است، آنجا پياده شديم و معاينه و تفتيشات گمركى سه ساعت طول كشيد، و مأمورين «هندى» و «عرب» با مسافرين سختگيرى نمىكردند، و هرچه مىتوانستند اسباب و محمولات آنها را در غيبت «صاحبمنصبان انگليسى» به قاچاق يا
مسامحه مىگذرانيدند.
بالأخره توسط چند رأس قاطر باركش از «تيروق» به «قصر شيرين» رفتيم، كه فاصله آن قريب يك فرسخ مىشود. و در گمركخانه «قصر» هم كه متعلق به «ايران» است، تفتيشات گمركى به عمل آمد و تذكرههاى ما را گرفتند و ديگر ندادند، و در كاروانسرائى ورود كرده استراحت نموديم، و روز شنبه در تجسس مركب يا مركوبى برآمديم كه به «كرمانشاهان» برود، اتومبيل حاضر نبود، يك دستگاه «دليجان» (1)گرفتيم كه با چهار نفر يعنى آقايان «حاج سيد احمد» و «حاج سيد ابوطالب» و «حاج آقا بزرگ» و من با دو نفر مسافر «كرمانشاهى» كه در «قصر» پيدا كرديم با هم حركت كنيم، و درعوضكسرىدو نفر مسافر ديگر ما اضافه بار داشتيم كه كرايه آنرا داديم.
امروز سهشنبه بيست و نهم جمادىالاولى مطابق «نوزدهم دلو»، نزديك ظهر سوار دليجان شده حركت كرديم و دو ساعت به غروب مانده رسيديم به محلى كه موسوم به «خمپاره» است، و به واسطه حاضر نبودن اسب و ناامنى كه از راه نقل مىكردند شب را همانجا در دليجان گذرانيديم، و صبح چهارشنبه مال بستند و حركت كرديم و اين روز را بدون هيچ معطلى منزل به منزل، اسب دليجان را عوض مىكردند و ما مىرفتيم، نزديك «پاطاق»، برف به روى كوهها ظاهر گرديد و هرچه پيش مىرفتيم هوا سردتر و برف زيادتر مىشد، براى دو ساعت از شب گذشته
1) 1- كالسكه بزرگ براى حمل و نقل مسافر كه پيش از پيدا شدن اتوبوس با آن مسافرت مىكردند و بهوسيله دو اسب يا بيشتر كشيده مىشد.
رسيديم به قصبه «كرند»، و در منزل يك نفر آشناى دو نفر رفيق «كرمانشاهى» خودمان ورود نموديم، و پس از گرم شدن در كنار آتش، و صرف شام ساعت پنج از شب گذشته اسبها را عوض كردند، و در حالتى كه سرما در نهايت شدت بود، و برف تمام دشت و كوهها را پوشانيده بود حركت كرديم، و تمام بقيه شب را تا صبح طى طريق مىنموديم.
امروز پنجشنبه غره جمادىالثانيه مطابق «بيست و يكم دلو»، وارد «كرمانشاهان» شده و در خانه نزديك چاپارخانه ورود نموديم، طرف عصر تلگراف به «طهران» مخابره و كاغذ توسط پست ارسال گرديد، ليله جمعه در منزل «آقا خليل تاجر همدانى» به مناسبت سابقه با آقاى «حاج سيد احمد»، و ليله شنبه در منزل «آقا سيد محمّد بزاز» طرف تجارى «حاج سيد ابوطالب ماهوتچى»، و ليله يكشنبه نيز در منزل «آقا خليل» موعود بوديم، اين دو سه روز را در «كرمانشاهان» بهسر برديم، هوا چندان سرد نبود لكن برف و يخ تمام كوچهها و معابر را مملو و مسدود نموده بود.
روز جمعه هم برف سنگينى باريد كه دو دفعه پارو كردند، و موافق اطلاعاتى كه به دست آمد هرچند متأسفانه مهاجمه «بالشويكها» به شهر «رشت» و فرار اهالى آنجا صدق بوده، لكن بحمداللَّه اين خطر بزرگ به «قزوين» و «طهران» نرسيده و از اين جهت رفع يك قسمت از تشويش و پريشانحواسى ماشد، وبراى رفتناز «كرمانشاهان» هماندليجان چاپارخانه را كه با آن وارد شده بوديم، و دليجان بزرگ خوبى بود كرايه كرديم، و به جاى دو نفر رفيق «كرمانشاهانى» چهار نفر از «حجاج همدان» را كه در راهها با ما دوستى پيدا كرده بودند، براى تكميل عده مسافرين دليجان
اختيار نموديم، به اين ملاحظه و به احتياط آنكه مبادا به واسطه برف زياد وسد طريق در راهها و شهرها معطل و اسير اداره چاپارخانه شويم، دليجان را تا «همدان» كرايه كرديم تا پس از رسيدن آنجا تكليفمان روشن شود.
امروز يكشنبه چهارم جمادىالثانيه مطابق «بيست و چهارم دلو» نزديك ظهر سوار دليجان شده با آقايان مشايعين خداحافظى گفته حركت كرديم، چهار نفر آشنايان «همدانى» كه با ما آمدند عبارت بودند از: جنابان «حاج محمّد» و «حاج يوسف» و «حاج حسن» و «حاج حسين» بعلاوه «ابوالفضل فراش حضرت عبدالعظيمى» را كه در «كرمانشاهان» بود و عزيمت وطن داشت، براى انجام خدمات همراه آورديم، يك بليط گارى برايش گرفتيم كه پهلوى سورچى نشسته بيايد، در مالبند دو فرسخى «كرمانشاهان» ديديم فنر دليجان زياد از اندازه تا شده است كه خوف شكستن دارد، سورچىها هم مىگفتند اين دليجان سالم به «همدان» نخواهد رسيد، خواستيم به «كرمانشاهان» مراجعت كنيم سورچىها گفتند براى ما مسئوليت دارد و نمىتوانيم برگرديم، بالأخره به حكم استخاره به طرف «بيستون» رانديم، و چون مال يدكى حاضر نبود شب را آنجا در قهوه خانه بهسر برده صبح براه افتاديم، هرچه پيش مىرفتيم سرما شديدتر و برف انبوهتر مىشد، چند جا اسب عوض كردند و نزديك غروب رسيديم به شهر «كنگاور»، و براى دو ساعت از شب گذشته اسب به دليجان بستند و حركت كرديم لكن پس از طى يك فرسخ مسافت، به واسطه ناتوانى اسبها با سرما و يخبندان كه به درجه قصوى بود، يا ناشى بودن سورچى، اسبها وامانده قدم از قدم بر نمىداشتند شلاقها و جد و
جهد سورچىها هم ابداً مؤثّر نمىشد، بالأخره به اين جهت و به سبب خوف از خطر حمله گرگها كه چند دسته آنها ديده شدند، مجبور به مراجعت شده شب را در «كنگاور» استراحت نموديم.
امروز سهشنبه ششم جمادىالثانيه مطابق «بيست و ششم دلو»، صبح زود سوار شده از «كنگاور» حركت كرديم، و همهجا مال حاضر بود و عوض مىكردند و ما مرتباً طى طريق كرده نزديك غروب رسيديم به «اسدآباد»، معلوم شد به واسطه زيادتى برف و شدت بوران، يك هفته است گردنه مسدود و عبور و مرور از آن موقوف شده است.
چند دستگاه گارى پست و تجارتى قبل از ما رسيده و معطل بودند، گفته مىشد كه عملهجات مشغول روفتن برف جاده هستند و ممكن است چند روز ديگر راه باز شود، به اين انتظار پنج شش روز در «اسدآباد» مسقطالرأس «سيد جمالالدين»، لنگ و معطل بوديم، دليجانها و گارىهاى ديگرى هم رسيده به ما ملحق شدند، و در قصبه به زيارت دو امامزاده و تماشاى «مسجد شاه اسماعيل صفوى» رفتيم، و اين چند روز از انگورهاى «اونك» معروف، و مويزهاى لذيذ «اسدآباد» خورديم، جاى دوستان خالى بود، گوشتهاى گوسفند بسيار لذيذ واعلى هم، به حد وفور بود از آن صرف مىنموديم.
امروز يكشنبه يازدهم جمادىالثانيه مطابق «دوم حوت»، (1)چون از
1) 1- دوازدهمين ماه فلكى مطابق با اسفند ماه.
باز شدن راه مأيوس، و از معطلى در «اسدآباد» خسته شده بوديم، ما و جمعى از مسافرين از دليجان و غيره صرفنظر، و چند رأس قاطر كرايه كرديم كه شايد زودتر خود را به «همدان» برسانيم، و چون رفتن روز به واسطه زيادتى عملهجات برفروبى در راه ممنوع بود، قرار حركت به شب افتاد، ضمناً اهالى از كيفيت گرفتن برف و باد و بوران در قله كوه و افتادن قطعات برف به روى قوافل، و تلفاتى را كه به همين جهات هرساله عابرين و مسافرين متحمل مىشوند چيزها مىگفتند و حكايتها نقل مىكردند، در هر حال ليله دوشنبه «متوكلًا علىاللَّه»، خود را براى رفتن مهيا كرديم و ساعت چهار از شب گذشته، در حالتى كه هوا به كلى صاف و مهتاب و در نهايت برودت بود، سوار قاطرها شده و بناى صعود از گردنه گذاشتيم، و تا قله كوه كه دو فرسخ مىشود هر چند به واسطه پيچ و خم و سرازير و سربالاى جاده، و مستور و منجمد بودن آن از يخ و برف، پاى مالها لغزش مىخورد و رفقا نوبه به نوبه به زمين مىافتادند، لكن قابل بردبارى و تحمل بود، و غالباً سقوط يك نفر مايه خنده و تفريح ديگران مىشد، اما متدرجاً هوا ابر شد در قله گردنه برف و باران شديدى مخلوطاً گرفت، و باد تند و سردى هم ضميمه آن شد، و با سابقه حرفهائى كه در خصوص چنين بورانها از اهالى «اسدآباد» شنيده بوديم، به كلى از زندگى مأيوس و مرگ را پيش چشم خود معاينه مىكرديم، و انتظار سقوط قطعات برف ما را از سرمازدگى دست و پاها و دردهاى اعضاء بدن غافل و لاقيد كرده بود، بوران هم دقيقه به دقيقه بر شدت خود مىافزود، و نفسها قطع و صداها خاموش شده، و زبانها اگر قدرت به تكلم مىنمودند، فقط تلفظ به كلمه شهادتين بود و به حقيقت مشمول آيه كريمه: وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَت الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونا
شده بوديم.
بالأخره لطف الهى شامل حال گرديده، اول طليعه فجر به قهوهخانه رسيديم و در ضمن دو سه ساعت توقف، و خشك كردن لباسها، و گرم نمودن دست و پا با آتش، و صرف چند پياله چاى با نان، رفع خستگى فىالجمله به عمل آمد، و مجدداً سوار شده به طرف «همدان» رانديم، و بقيه راه را تا شهر كه سه فرسخ مىشد نسبتاً آسودهتر پيموديم، زيرا كه به واسطه تابش آفتاب حوت هوا ملايم، و يخ و برف جاده خوب، و مبدل به «شولات» (2)شده سقوط نداشتيم، و هرچه پيش مىرفتيم جاده هموارتر مىشد، به اين كيفيت براى چهار ساعت به غروب رسيديم به «همدان»، و در مسافرخانه معروف به تلفنخانه ورود نموديم، و به محض رسيدن به منزل و صرف غذا حس كرديم كه تماماً تب داريم، و از شدت فرسودگى و خستگى قادر به حركت نبوده افتاديم.
طرف غروب «آقا شيخ حسن حضرت عبدالعظيمى» رئيس «صلحيه همدان»، (3)ورود ما را شنيده و به تلفنخانه آمد و با كمال عجز و معذوريت ما از حركت، و نهايت اصرار و جديت او خواهى نخواهى ما را حركت داد، به منزل خود برده و فوراً غذائى آورده خورديم، و زير كرسى گرم و داغ خوابيديم، الحق در اين مسافرت نه چنين مشقاتى كه ديشب و امروز براى ما پيش آمد، و نه چنين جاى مطلوب و خواب لذيذى كه امشب
دست داد نديده بوديم، حساب كردم درست چهل ساعت بيدارى كشيده بوديم كه تقريباً نصف آن با نهايت زحمت و مشقت و مرارت برگزار شد.
امروز دوشنبه دوازدهم جمادىالثانيه مطابق «سوم حوت»، به حمام رفته تنظيف و رفع خستگى كاملًا به عمل آمد، و نهار را در منزل «حاج محمّدحسين همدانى» موعود بوديم، ضمناً معلوم شد كه «گردنه آوج» از طريق «قزوين» و «گردنه يشر» از طريق «عراق»، چندى است از شدت برف و بارندگى مسدود، و عبور و مرور موقوف شده است، و چندين تلفات هم در راهها اتفاق افتاده، بعد از ورود ما به «همدان»، مخابرات تلگرافى هم به «طهران» مقطوع، بعضى حمل بر پاره شدن سيم تلگراف مىنمودند، لكن عموماً حدس مىزدند كه در «طهران» انقلاب و اتفاق تازه رخ داده، علىاىحال مدت ده دوازده روز ما در «همدان» معطل و بلاتكليف مانديم، و تمام ليالى و ايام را به ضيافت در منازل اهالى كه هركدام از ماها سابقه دوستى داشتند، و منازل آشنايان از «حجاج همدانى» كه امسال با ما همسفر بودند برگزار نموديم، برف هم همهروزه مىباريد و در كوچهها عبور و مرور خيلى زحمت داشت.
بالأخره بعد از هزار گونه شايعات ناگوار كه راجع به «طهران» منتشر شده بود، و هزاران اخبار وحشتناك كه در همين موضوع استماع مىشد، تلگرافات «طهران» رسيد و معلوم گرديد كه «آقا سيد ضياءالدين طباطبائى» ايجاد كودتائى در پايتخت كرده، و تمام اعيان و اشراف شهر را حبس و توقيف نموده، خود از طرف «شاه» به رياست وزراء انتخاب و منصوب شده، اين قدر اجمال قضيه بود كه رفع بعضى توهمات را كرد،
لكن از جزئيات كار و موجبات اين كودتا هيچ كس هنوز اطلاعى نداشت.
ضمناً چند دستگاه گارى و كالسكه هم از راه «قزوين» و هم از راه «عراق» رسيد، معلوم شد راهها باز و قابل عبور گرديده، بنابراين براى حركت كردن مهيا و مشغول مذاكره و گفتگوى كالسكه يا جز آن شديم، و چون در باب رفتن از راه «قزوين» به «طهران»، يا رفتن از طريق «عراق» و «قم»، بين ما اختلاف نظر بود سه نفر رفقا و همسفران من، يعنى «آقاى حاج سيد احمد» و «حاج آقا بزرگ لباسچى» و «حاج سيد ابوطالب ماهوتچى» روز جمعه بيست و سوم، توسط درشكه تجارتى از «همدان» به خط «قزوين» حركت كردند، و من براى رفيق راه، آقاى «حاج محمّد جعفر ماهوتچيان طهرانى» را كه در راه مكه سابقه دوستى و محبت با هم پيدا كرده بوديم اختيار كرده، با اداره چاپارخانه دولتى داخل مذاكره گرفتن بليط براى خط «عراق» به «قم» شديم.
آقاى «حاج شيخ ابوالقاسم دلال طهرانى» هم با ما همسفر شدند، و به واسطه نبودن مسافر ديگر، ما سه نفر كرايه يك دستگاه كالسكه را در بست پرداخته، بليط آن را گرفتيم كه دو روز ديگر حركت كنيم، اين دو روز را من منزل آقاى «حاج يمين نظام» مهمان آقاى «قاسم خان» فرزند ارجمندش بوده تَأَنُّسى كرديم.
امروز يكشنبه بيست و پنجم جمادىالثانيه مطابق «شانزدهم حوت»، صبح در چاپارخانه دولتى سوار كالسكه شده حركت كرديم، با آقاى «آقا ميرزا قاسم خان يمينى» كه به مشايعت آمده بودند سفارش كردم، تلگراف حركت ما را مخابره كنند.
طرف عصر رسيديم به قهوهخانه «سنگستان» كه تا «همدان» سه فرسخ بيش نيست، و ما به واسطه خرابى جاده از برف و يخ و گل، در ظرف شش ساعت پيموديم، در آنجا مالها را عوض كردند و حركت كرديم، نزديك مغرب رسيديم به قهوهخانه معروف به «پل شكسته»، و به واسطه حاضر نبودن مال، شب را در قهوهخانه بسر برديم بلكه دو شبانهروز ديگر هم به واسطه خرابى زياد راه، و بارندگى و نبودن مال كافى، در گوشه قهوهخانه امرار وقت نموديم.
«پل شكسته» اسم قريهاى است متعلق به «ميرزا سيد محمّد طباطبائى همدانى»، و به مناسبت پل خرابى كه در آنجا است، قريه معروف به «پل شكسته» شده است، از قريه مزبور، تا قهوهخانه و مالبند چاپارخانه مسافتى نيست، و ما حوائج خود را از اهالى قريه مىخريديم.
امروز چهارشنبه بيست و هشتم جمادىالثانيه مطابق «نوزدهم حوت»، مال به كالسكه بسته سوار شديم، و با يك دستگاه ديگر كه مسافرين آن، زوارهاى «همدان» به «قم» بودند حركت كرديم، و به واسطه خرابى جاده و انبوهى برف و گل، سربالائى و پيچ و خم «گردنه يشر» چندين دفعه، دستگاه در برف يا گل فرو رفت كه مجبوراً پياده شده بيرونش مىآورديم، بالأخره از سوارى استعفا داده مىخواستيم پياده برويم، لكن كالسكه خالى هم نمىرفت، و شلاقها و نهيبهاى پىدرپى سورچى هم، به اسبها مؤثر نمىشد، و اين حيوانها به قدرى افتادند و برخاستند و زخمدار شدند، كه از حركت عاجز شدند، و براى ختم عمل، كالسكه و اسبها به قسمى در برف فرو رفتند، كه حركت دادن آنها ديگر
ممكن نشد، اسبهاى نيمهجان را سورچىها باز كرده، كالسكه را گذاشتند، و اثاثيه و محمولات ما را هم در دستگاه رفقاى راه گذاشتند، و تماماً پياده روان شديم، آن يك دستگاه را هم توسط شش اسب، كشان كشان و با زحمت آوردند اول مغرب رسيديم به «قريه يشر» و مجموع مسافتى كه امروز به اين كيفيت پيموديم، و مدت ده ساعت طول كشيد، سه فرسخ بيش نبود، و به قدرى خسته و كوفته شده بوديم كه در خانه منزل كرده افتاديم و خوابيديم.
پنجشنبه بيست و نهم جمادىالثانيه مطابق «بيستم حوت»، اتفاقاً چند روز قبل چند نفر مسافر كه از همين خط عازم «همدان» بودهاند، به اينجا رسيده و به واسطه همان اتفاقى كه در «اسدآباد» براى ما پيش آمد، يعنى به واسطه عدم امكان عبور چرخ در گردنه، كالسكه خود را گذاشتند و با مال سوارى به «همدان» رفته بودند، و كالسكه آنها در «يشر» خالى مانده بود.
امروز همان كالسكه را اسب بسته و ما را سوار آن كردند و به حركت افتاديم، هرچه پيش مىرفتيم برف كمتر مىشد، تا اين كه بهكلى زراعتهاى از زير برف درآمده نمودار شد، و گلههاى گوسفند در صحراها چرا مىكردند و بعضى جاها زمين را شخم مىزدند كه زراعت بهاره يا صيفى بكارند، دستههاى سار هم، از اين طرف به آن طرف در پرواز بودند، و يا در اراضى تحت شخم مىخراميدند و گردش مىكردند، هوا هم ملايم و معتدل شد، و نسيم فرحبخشى از هر جانب مىوزيد، كه ساقههاى نازك گندم و جو را از اين طرف و آن طرف خم مىكرد، خلاصه
آن كه آثار بهار از طراوت هوا و خرمى صحرا و غيره ظاهر شده بود، نهار را در قريه «توتل» كه متعلق به «ناصرالدوله» است صرف نموده، پس از تبديل مال كالسكه دوباره براه افتاديم، دو ساعت به غروب مانده رسيديم به قريه معروف به «امامزاده» و به واسطه فقدان اسب يدكى، شب را در آنجا مانده راحت كرديم، وجه تسميه اين قريه وجود بقعه «امامزاده شاپور» در آن است، كه گفتند از فرزندان «حضرت موسى الكاظم عليه السلام» مىباشد.
امروز جمعه غره رجب مطابق «بيست و يكم حوت»، صبح از قريه «امامزاده» حركت، و همهجا در جلگه هموار طى طريق كرده، ظهر رسيديم به قهوهخانه در كنار رودخانه.
اين رودخانه خيلى عريض و عميق، همان رودى است كه پل معروف «ديزآبادى» به روى آن ساخته شده، و چون پل مزبور منهدم شده، مسافرين از اين محل كه آسانتر است، و تا «ديزآباد» دو فرسخ فاصله دارد مىگذرند. در هر حال مسافرين و اثاثيه آنها را چند نفر آبباز، كه شغل آنها همين كار است، به روى سر و شانه گذاشته عبور مىدهند، و كالسكهها و گارىهاى خالى را از گدارهاى معين، توسط چهار يا شش اسب به آنطرف مىبرند، ما هم براى چهار ساعت به غروب مهياى عبور شديم، يعنى كنار رودخانه لباسهاى بلند و كفش و كلاه را كنده، با اثاثيه آن طرف ساحل فرستاديم، و خود به روى شانه آببازها سوار شده با هزاران وحشت و خطر غرق شدن از آب به سلامت گذشتيم، لكن دو نفر از «همدانىها» وسط رودخانه غلتيده و غوطهور شدند، و فوراً آببازهاى
ديگر در آب افتادند بيرونشان كشيدند، و يكى دو ساعت در كنار ساحل در يك گوشه نشسته، مشغول خشك كردن گوشه و كنار لباسهاى خيسشده خودمان، و تجديد لباس رفقاى در آب افتاده بوديم سپس سوار كالسكه خيس و مرطوب شده حركت كرديم.
در قريه موسوم به «قليج تپه» و قريه «محمّدآباد» مال حاضر بود مىبستند و به سرعت مىرفتيم، حوالى غروب رسيديم به قريه «ساروق» و هرچند بايد موافق جاده شوسه از «سلطانآباد عراق» كه تا «ساروق» شش فرسخ است عبور نمائيم، لكن چون دو سه روز است كه آن طرف «سلطانآباد» جاده مغشوش (1)و غير قابل عبور شده، و گارى پست هم به همين جهت از بيراهه امشب وارد «ساروق» شد، سورچىها در حركت دادن ما به «سلطانآباد» تأمل داشتند و شب را در «ساروق» ماندنى شديم.
امروز شنبه دوم رجب مطابق «بيست و دوم حوت»، صبح گارى پست كه از خط غير عادى به «ساروق» آمده بود به «سلطانآباد» رفت، و نايب «ساروق» هم به آن سوار شده رفت كه از مركز، تحصيل اجازه حركت دادن مسافرين را، از همان خط غير عادى كه سالم است بنمايد، نزديك ظهر اجازه رسيد و فوراً مال به كالسكه بسته، و از «ساروق» مستقيماً به طرف «قم» حركت كرديم، و موافق آنچه سورچىها مىگفتند قريب دوازده فرسخ خط سير ما به واسطه نرفتن به «سلطانآباد» كوتاهتر شد، و اين كه جاده شوسه را از «عراق» گذرانيدهاند به واسطه مركزيت و
1) 1- ناهموار.
شهريت آنجا است.
طرف عصر در قريه «آهنگران»، مالها را عوض كردند و باز رفتيم، نزديك غروب رسيديم به قريه «تاجآباد»، و شب را در آنجا راحت كرديم از نيمههاى شب باران تندى گرفت و تا صبح مىباريد.
امروز يكشنبه سوم رجب مطابق «بيست و سوم حوت»، صبح زود در حال بارندگى هوا سوار شده حركت كرديم، دو ساعت به ظهر مانده رسيديم به قصبه «آشتيان»، چون مال حاضر نبود قرار شد سه ساعت لنگ نموده، با همان مالها حركت كنيم، اين دو سه ساعت را صرف نهار و تماشاى قصبه نموديم، جاى خوشمنظرهاى است، دكاكين خيلى تميز و قشنگ و نوساز دارد، و اداره پستخانه و تلگرافخانه نيز در آنجا داير است، نانهاى سنگك و لواش بسيار عالى، و روغنهاى خيلى اعلى و تمام حوائج ديگر زندگانى در قصبه موجود بود، بعد از ظهر سوار شده رانديم، و پس از طى سه فرسخ مسافت از ميان درهها و تپهها رسيديم، به مالبندى كه معروف به قهوهخانه «حضرت عباس» است، و جز قهوهخانه آثار ديگرى از آبادى ندارد. در اينجا يك كمند مال بيشتر نبود، و رفقاى «همدانى» ما عقب ماندند، ما براى سه ساعت به غروب مانده سوار شده از اراضى پست و بلند گذشته، غروب رسيديم به قريه موسوم به «گندهرود»، اين جاها هوا به كلى ملايم شده بود و زمينهاى زير حاصل، بهكلى خشك و تشنه بود، گويا باران شب گذشته در اين حدود نيامده است.
اول مغرب سوار شده و با روشنائى مهتاب از جادههاى پست و بلند و ناهموار عبور كرده، چهار ساعت از شب گذشته رسيديم به قلعه معروف
به «على جان بيگى» و به واسطه خستگى و تاريكى هوا، شب را در داخل قلعه در منزل سورچى خودمان كه اهل همانجا است مانديم، منزل تميزى بود ميزبان هم از خدمت فروگذار نكرد.
امروز دوشنبه چهارم رجب مطابق «بيست و چهارم حوت»، اول آفتاب سوار شده از «قلعه على جان بيگى» حركت، و همهجا در اراضى مسطح و هموار مىرانديم، و پس از دو ساعت رسيديم به «طفرود» كه قريه خيلى بزرگ و معمور و در حكم قصبه است، در قهوهخانه بسيار عالى و مصفاى آن يك ساعت توقف، و پس از تبديل مالها سوار شده رانديم، هوا از اعتدال گذشته به درجه گرما بود و «جلگه قم»، آثار و علامات خود را ظاهر مىساخت.
مقارن ظهر رسيديم به كاروانسراى سنگى كه مالبند آخرى در آنجا است، و پس از صرف نهار سوار شده حركت كرديم، قسمت اول راه خيلى پست و بلند و ناهموار بود، و در قسمت اخير همهجا از داخل نهرها يا به روى پلهاى مخروبه و خطرناك گذشته، سه ساعت به غروب مانده وارد «قم» شديم.
«حاجشيخابوالقاسم» ملحقبه خانواده خودش شد كه به زيارت آمده بودند، من و «ماهوتچيان» منزل مخصوص كرايه كرده، و مدت يك هفته در خدمت «حضرت معصومه» عليها السلام به زيارت و عتبهبوسى اشتغال داشتيم.
در اين ايام يك شب و يك روز بارندگى بسيار سختى شد، كه
موجب طغيان رودخانه و خطر ريختن آن به شهر گرديد، از بستگان و خويشان من جمعى از «زاويه مقدسه» به قصد زيارت، يا به منت استقبال من، يا جمعاً بينالامرين به «قم» مشرف شده بودند، از آنجمله بودند برادر عزيزم آقاى «آقا ميرزا عبدالخالق» حفظهاللَّه تعالى، و پسر عمههاى محترم، آقا زادهها و آقا مهدى و همچنين آقاى «حاج سيد جلالالدين» و آقايان «معتمدالتوليه» و «آقا ميرزا آقا» و غيرهم، در اين سال علاوه بر وفور زوار معمول شب عيد، جمعيت زيادى هم براى زيارت «آقاى شيخ عبدالكريم مجتهد» كه از «عراق» به «قم» مهاجرت فرموده آمده بودند، نيز جمعى براى دورى از خطرات حكومت نظامى مركز، و كودتاى «آقا سيد ضياءالدين» به «قم» مشرف شده بودند، و در ضمن استخبار از سلامتى خانواده مكشوف شد، كه تمامى اعضاء و فاميل من صحيح و سالماند، جز دخترك ششساله من «شاه بيگم خانم» كه فوت شده و داغى بر دل مادر و پدر خود گذارده، خداوند خودش توفيق صبر و شكيبائى و تسليم مرحمت فرمايد.
امسال سهشنبه دوازدهم رجب مطابق «دوم حمل»، تحويل شمس به «برج حمل»، يك ساعت از آفتاب گذشته روز دوشنبه يازدهم شد، و ما با اداره چاپارخانه قرار گذاشته بوديم، كه همان روز دوشنبه ما را با كالسكه حركت بدهد، لكن تعلل كردند و حركت به روز سهشنبه افتاد، و در يوم مزبور دو ساعت به ظهر مانده، با آقاى «ماهوتچيان» و دو نفر آشناى «طهرانى» كه براى رفيق كالسكه اختيار شدند از «قم» حركت كرديم، و در هر مالبندى كه مىرسيديم مال حاضر بود مىبستند و مىرفتند، و براى دو
ساعت از شب گذشته از خستگى و كسالت در «مزرعه اناران» رسيده راحت نموديم.
امروز چهارشنبه سيزدهم رجب مطابق «سوم حمل»، كه روز ولادت با سعادت «حضرت امير مؤمنان»- عليه الصلاة والسلام- بود، صبح زود سوار شده ظهر در «حسنآباد» صرف نهار نموده باز رفتيم، قريب سه ساعت به غروب مانده رسيديم به قريه «كهريزك»، كه در آنجا نيز بعضى از خويشان و محترمين «زاويه مقدسه» به استقبال آمده منتظر ورود من بودند، از آنجمله برادران مكرم عزيزم، آقايان «آقا ميرزا ابوالقاسم» و «آقا ميرزا ابوالفضل» و پسر عمه مكرم «آقا نصراللَّه» و جناب «معينالتوليه» و «آقا ابوالحسن اندرمانى» و غيره، كه در باغ معروف «كهريزك»، بساط استقبال و پذيرائى مهيا كرده بودند، لكن به واسطه ضيق وقت به صرف چاى در قهوهخانه كنار جاده قناعت و اكتفا شد، و به عجله سوار شده حركت كرديم، در راه باد بسيار سرد و شديدى مىوزيد، كه موجب زحمت و صدمه آقايان مستقبلين كه سواره همراه مىآمدند گرديد.
يك ساعت به غروب مانده رسيديم به «قريه بهشتى» كه از آنجا راه «زاويه مقدسه» از جاده شوسه «طهران» جدا مىشود، و جمعى از خويشان و دوستان كه آنجا به استقبال آمده بودند، كالسكه را به طرف «قصر ملك» سوق نمودند، و در قصر مزبور كه آقايان خدام مجلس پذيرائى و استقبال تهيه كرده بودند، بهقدر يك ربع ساعت نشسته، و با جمعيت پياده به طرف «آستانه متبركه» ولى نعمت حقيقى خودم «حضرت عبدالعظيم- عليه التحية والتكريم-» رهسپار، و پس از عتبهبوسى و شكرگزارى در درگاه آن
«سيدالكريم»، چند دقيقه در مجلس پذيرائى هيئت فراشان آستانه نشسته، همسفران «طهرانى» خداحافظى گفته و رفتند، و من به همراهى جماعت مستقبلين و در خدمت پدر بزرگوار خودم كه تا صحن مطهر به استقبال تشريف آورده و مرا به شرف دستبوسى خود در آنجا مفتخر نموده بود، به طرف منزل رفته از ديدار خانواده كه مدت ده ماه و نيم از آنها بهكلى دور و بىخبر بودم، بهرهمند و محظوظ و مشعوف شدم، و پس از تفتيشات و تحقيقات مكشوف شد كه «آقا ابراهيم» طفل هفتساله من نيز در مفارقت پدر، بدرود زندگانى گفته و داغى بر داغ من افزوده، خداوند خودش باز هم توفيق صبر و شكيبائى و تسليم عنايت فرموده، و يادگار دو طفل متوفى يعنى نور چشمان «آسيد محمّدعلى» و «آقا جواد» را براى من باقى گذارده، و آنها را به طريق صلاح و سداد هدايت فرمايد.