ghaemiyeh.com
سرشناسه : نجمي، محمدصادق، - ۱۳۱۵
عنوان و نام پديدآور : حمزه سيدالشهداآ عليهالسلام/ محمدصادق نجمي؛ ويراستار علي ورسهاي؛ [براي] حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهري : ۲۱۵ ص؛ ۱۱ x۵/۱۹سم
شابك : ۹۰۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : كتابنامه: ص. [۲۱۳] - ۲۱۵
موضوع : حمزهبن عبدالمطلب(ع)، ۵۴ قبل از هجرت - ق۳
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امو حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۲۵/۷/ن۳ح۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۳۱
شماره كتابشناسي ملي : م۸۳-۸۲۱۳
بسم الله الرحمن الرحيم
الْحَمْدُ لِلِهِ رَبِّ الْعالَمين وصلى الله على سيدنا محمد وآله
الذين اذهب اللَّه عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً
وَالَّذِينَ امَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ ءَاوَوا وَّنَصَرُوا أُوْلئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقَّاً لَّهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ.
(انفال 73)
حضرت حمزه، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، از شخصيتهاى بزرگ در تاريخ اسلام است، كه در دفاع از اسلام تا پاى جان ايستاد و آنگاه كه توحيد در مقابل شرك و خداپرستى در برابر بتپرستى قرار گرفت و رسولاللَّه نياز به ياران صديق و حاميان مخلص داشت، به يارى آن حضرت شتافت.
او در جنگ احد، در سختترين و خطرناكترين وضعيت، كه حتى بعضى از ياران نزديك پيامبر ميدان نبرد را ترك كرده، به قلّههاى كوهها و پشت سنگها پناه مىبردند، دليرانه مقاومت كرد و با سپر قرار دادن خويش و نبرد با دو شمشير، از رسولخدا دفاع كرد و حملات پياپى دشمن را، كه متوجه جان پيامبر بود، درهم شكست و سر انجام با فجيعترين وضع به شهادتش رساندند و در تاريخ به عنوان يكى از بزرگترين سرداران و مجاهدان شجاع و با اخلاص و از مدافعان و شهداى نامى اسلام و بهصورت عالىترين الگو و سرمشق متجلّى گرديد و مدال پرافتخار «سيد الشهدا» از سوى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نصيبش شد و لقب زيباى «اسداللَّه» و
«اسدالرسول» را به خود اختصاص داد.
به جهت ترغيب و تشويق پيامبر صلى الله عليه و آله به زيارت مزار وى، قبرستان احد در طول تاريخ مورد توجه مسلمانان قرار گرفت و همگان زيارت او را؛ مانند زيارت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بر خود لازم دانستند و در ساختن حرم و گنبد و بارگاه بر روى قبر او، مانند حرم پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بههمديگر سبقت مىجستند و از اينرو قبر شريف آن بزرگوار داراى مجموعهاى از حرم و رواق و گنبد و بارگاه بود كه قدمت و پيشينه آن، به قرنهاى اول اسلام مىرسيد ولى نزديك به يكصد سال قبل، اين حرم شريف، مانند ساير بقاع و حرمها در مدينه و مكه، بهوسيله وهابيان تخريب گرديد و اكنون از اين بقعه پاك، بجز يك قبر خاكى و ساده باقى نيست.
حذف فرهنگى:
مجاهدات، فداكاريها و حضور حماسى حضرت حمزه در صحنههاى جنگ، حمايت و دفاع او از مقام شامخ نبوت در سالهاى نخست بعثت و پس از هجرت و نيز شهادت شجاعانه و مظلومانهاش ايجاب مىكرد كه در تاريخ همواره از او ياد شود و همگان از فضايل و معرفى شخصيتش بنويسند تا به صورت بزرگترين و زيباترين الگو و سرمشق در منابع اسلامى شناخته شود و در رأس شخصيتهاى اسلامى؛ از اقوام، عشيره و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گيرد، ليكن با تأسف بايد گفت: دشمنان براى تخريب شخصيت آن بزرگوار، به ابزار فرهنگى متوسل شده، كوشيدند با ذكر
نكردن اوصاف و فضايل وى، و ساختن داستانها و افسانههاى دروغين شخصيت او را كمرنگ كنند.
مراجعه به منابع حديثى و مجموعههاى اوّليه اهل سنت، نشانگر اين است كه خلفاى اموى، همان سعى و تلاشى راكه در كم رنگ كردن شخصيت اميرمؤمنان، على عليه السلام و تحقير ابوطالب و عقيل بهكار بردهاند، به علل و انگيزههاى خاصى، درباره حضرت حمزه عميقتر و در حذف شخصيت او قوىتر عمل كردهاند.
و بدينگونه، با اين مظلوم تاريخ و حديث آشنا مىشويم كه نه تنها شخصيتش در حدّ شخصيت ساختگى دشمنان درجه يك اسلام، سردمداران كفر و الحاد و سلسلهجنبانان بدر و احد معرفى نگرديده، بلكه براى موهون و مشوّه ساختن او، مطالب ناروا و نابجايى، كه دون شأن و مقام هر مسلمان است، به ساحت مقدّسش نسبت دادهاند كه متأسفانه گهگاهى به تأليفات خودىها نيز راه يافته است!
اين نوع بينش و حقكشى براى ما، هم تكليفآور است و هم مشكلزا!
تكليفآور از اينرو كه اين عملكرد، ما را موظف مىسازد براى دفاع از مظلومى بهپا خيزيم و در كنار زدن پردههاى تعصب و زدودن غبارهاى ضخيم، كه قرنها بر آن گذشته است، تلاش كنيم و آن چهره تابناك و مظلوم را از پشت ابرهاى تيره و تار به جامعه اسلامىمان بنمايانيم.
و اما مشكلزا است؛ از آنرو كه اين حركت موجب شده است حقايق فراوانى در معرفى شخصيت آن حضرت، از
دسترس خارج و در لابلاى حوادث تاريخى دفن شود و طبعاً در بهدست آوردن بقاياى ناچيز هم با مشكل مواجه گرديم و در نيل به مطلبى بهجاى مراجعه به مظان و جايگاه خود، به منابع ديگر و فصول مختلف مراجعه كنيم.
ولى در عين حال مىتوان با مراجعه به متون تفسيرى و حديثى و تاريخى، به مطالب ارزشمند و بهجا مانده درباره آن حضرت دست يافت كه خوانندگان ارجمند را با بخشى از فضايل آن بزرگوار آشنا و راه را براى كسانى كه فرصت پىگيرى و تحقيق بيشترى در اين زمينه دارند، هموار مىسازد.
با اين مقدمه لازم است در اين مختصر پنج موضوع به ترتيب زير مورد بحث و بررسى قرار گيرد:
حضرت حمزه از ديدگاه قرآن
حضرت حمزه در كلام رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و ائمه هدى عليهم السلام
حضرت حمزه در جنگها
تلاش فرهنگى در مخدوش كردن شخصيت حضرت حمزه
حرم حضرت حمزه در بستر تاريخ
از خداوند منان مسألت دارم كه ما را در اين هدف يارى رساند و هدايت كند و اين تلاش ناچيز را از ما بپذيرد و ثواب آن را به روح والدين گرامىام واصل فرمايد،
بحقّ محمّدٍ و أوليائه عليهم السلام
قم- محمد صادق نجمى، فروردين ماه 1383
حمزةبن عبدالمطّلب، ملقّب به «سيدالشهدا»، «اسداللَّه» و «اسدالرسول» و كنيهاش ابوعماره و ابو يعلى است. مادرش هاله دختر «وهب» و دختر عموى آمنه بنت وهب، مادر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله است.
حضرت حمزه عموى پيامبر و برادر رضاعى او است؛ زيرا هر دو از پستان مادرى بهنام ثُوَيْبه شير خوردهاند.
حضرت حمزه، بنا به نظريه مشهور، دو سال از پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگتر بود و طبق گفته مورّخان مشهور و نامى، او در سال دوم بعثت، اسلام را پذيرفت.
به گفته ابن اثير و گروهى از مورّخان، چون حضرت حمزه ايمان خويش را اظهار كرد، سران قريش فهميدند كه پيامبر، از اين پس، نيرومند شده و اسلام داراى مدافع قوى گرديده است و با گرويدن وى به اسلام، از طرحهاو نقشههاى زيادىكه بر ضدّ اسلام و مسلمانان ترسيم كرده بودند، منصرف شدند.
حضرت حمزه همزمان با هجرت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله، به مدينه هجرت كرد و در صف مهاجرانِ نخستين قرار گرفت. او اولين فرمانده و پرچمدار اسلام است كه از سوى رسولاللَّه در رأس گروهى از مسلمانان براى پاسخگويى به حمله مشركان، به محلّى بهنام «سيف البحر» اعزام گرديد.
در جنگهاى متعدّد ديگر؛ مانند بدر و احُد شركت كرد و در جنگ بدر، در معرض امتحانى سخت قرار گرفت و از سران قريش چند نفر؛ از جمله شيبةبن ربيعه و طُعَيمة ابن عدى را به دست خود به هلاكت رسانيد و در قتل يكى ديگر از مشركان نامى؛ يعنى «عتبةبن ربيعه» با اميرمؤمنان عليه السلام شركت جست.
شجاعت حضرت حمزه در جنگها، زبانرد خاص و عام و مورد تأييد دوست و دشمن است ولذا در جنگ بدر و احُد وى با دو دست و با دو شمشير مىجنگيد!
حضرت حمزه در ميدان جنگ با نصب كردن «پرِ شترمرغى» به كلاهخود خويش، از ديگر فرماندهان و جنگجويان مشخص و برجسته بود و به همين جهت در جنگ بدر يكى از سران دشمن پس از آنكه به اسارت مسلمانان در آمد و چشمش به حمزه افتاد، پرسيد: اين كيست؟ گفتند:
حمزةبن عبدالمطّلب. وى با تعجب گفت
«ذاكَ الَّذِي فَعَلَ بِنا الأفاعِيل»
او بود كه صفوف ما را تار و مار كرد و ما را به روز سياه نشاند!
حضرت حمزه در سال سوم هجرت، در جنگ احد، پس
از كشتن سى و يك تن از سران دشمن، به مقام ارجمند شهادت نايل گرديد.
خداوند متعال، مجد و شرفِ نسب، توأم با عزّتِ ايمان و دفاع از حريم اسلام را براى حضرت حمزه برگزيد؛ زيرا او فرزند بزرگترين شخصيت جزيرةالعرب و رييس مكّه و قريش؛ يعنى عبدالمطّلب (1)1 بن هاشمبن عبدمناف بن قصىّ است. آرى، نسب حمزه، نسب خاتمِ پيامبران است.
حمزه سيدالشهدا هم شريف است هم شرافت و كرامت را از پدر و اجداد خويش به ارث برده است. مادر حمزه، دختر عموى «آمنه» مادر رسولاللَّه است و او از طرف مادر نيز داراى نسبى است والا و شريف كه پيامبر خاتم نشأت گرفته از همان نسب والا و خاندان اصيل است.
1) . عبدالمطّلب ملقّب به شيبة الحمد، مردى عظيم و رفيع، متصف بهاوصاف و افعال پسنديده بود. قبيله قريش، او را به عنوان رييس برگزيدند و به وجود او مباهات مىكردند. كليددارى و پردهدارى كعبه- كه هر دو بزرگترين سمت در پيش و پس از اسلام به شمار مىرفتند- در اختيار او بود. پاسخ صريح عبدالمطّلب به فرمانده لشكر ابرهه، به هنگام هجوم به مكّه و نذر او در قربانى كردن يكى از فرزندانش؛ مانند حضرت ابراهيم و كشف چاه زمزم و ... بيانگر عظمت روح و ارتباط وى با عالم معنويات، در سطحى فوقالعاده و خارج از متعارف است.
او هم عموى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است، هم برادر رضاعىاش و پيامبر در ميان او و زيدبن حارثه (1)2 پيمان اخوّت بست.
حمزه سيدالشهدا، از جهات متعدد بر ديگران برترى يافت و صفات عالى و اخلاق حسنه را از آن شجره اصيل و خاندان شريف به ارث برد.
او در ايمان، از سابقين در اسلام است و آنگاه به پيامبر ايمان آوردكه تنها يكسال و اندى از بعثت آن حضرت مىگذشت و تعداد مسلمانان از سى و نه مرد و بيست و سه زن تجاوز نمىكرد و آن روز اسلام داراى هيچ نفع مادى و دنيوى نبود. هرچه در باره اسلام پيشبينى مىشد فشار وشكنجهبود و تحملاستهزا وآزار مشركان، ولىحمزه عليه السلام درمقابلاين آزارها و شكنجهها، به چيزى جز براى احياى حق ودفاع ازحريم اسلام نمىانديشيد. ... يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ اللَّهِ وَ رِضْوَاناً .... (2)3
حضرت حمزه علاوه بر خويشاوندى نزديك با پيامبر- كه عموى آن حضرت بود- براى آن حضرت، دوستى صميمى و رفيقى شفيق و برادرى دلسوز و مهربان به شمار
مىآمد؛ زيرا وقتى پيامبر خدا متولّد شد، عبدالمطّلب بانويى به نام «ثُوَيبه» را احضار كرد و به وى دستور داد، همانگونه كه به حمزه شير داده، به محمّد نيز شير دهد و بدينگونه آن دو، با هم برادر رضاعى شدند.
حمزه و محمّد دوران طفوليت را در خانه شيبة الحمد، عبدالمطّلب سپرى كردند و در ميان اين دو طفل الفت و صميميّت عميق حاكم گرديد و محمّد صلى الله عليه و آله در اين دوران و دورانهاى بعد، به حمزه، نه تنها به عنوان عمو و عضوى از اعضاى خانواده عبدالمطّلب، بلكه به ديده برادرى كه گويا از يك پدر و مادر متولّد شدهاند مىنگريست؛ زيرا پيامبر كه در دوران جنينى، پدر را از دست داده بود مانند حمزه تحت كفالت و قيموميّت عبدالمطّلب قرار گرفت و از اين پس محمّد و حمزه در زير يك سقف و در كنار يك سفره و به صورت دو عضو و دو برادر در يك خانواده زندگى را ادامه دادند. اخوّت رضاعى، قرابت ذاتى، هم سن بودن، در كنار هم زيستن و برخوردارى يكسان از عواطف عبدالمطّلب و ...
عواملى بود كه علاقه و الفت آنها را نسبت به هم، روز به روز عميقتر و صميميت متقابل در ميان آنها را براى هميشه پىريزى كرد.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله قدم به بيست و پنج سالگى گذاشت، و تصميم گرفت با «خديجه بنت خويلد»، آن بانوى عاقله ازدواج
كند، حمزه به همراه برادرش ابوطالب (1)4 به سوى خانه «خويلد» حركت مىكند و در اين وصلت مبارك و ازدواج تاريخى، نقش خواستگارى را به عهده مىگيرد و در ايجاد شجره طيّبهاىكه حاصل ازدواج رسولاللَّه با خديجه است، گامهاى اوّليه را برمىدارد.
1) . بر خلاف طبقات ابن سعد و كامل ابن اثير، طبرى فقط حمزه را بهعنوان خواستگار معرفى مىكند، ولى با توجه به اينكه همه مورخان نوشتهاند كه خطبه عقد به وسيله ابوطالب ايراد گرديده و متن خطبه نيز در منابع منعكس شده است، معلوم مىشود كه او نيز به همراه حمزه، در امر ازدواج پيامبر دخيل بوده است.
در قرآن كريم چون به آياتى مانند آيه شريفه وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (1)5 مىرسيم، حمزة بن عبد المطّلب را در رأس اين مؤمنان و در قلّه ايمان مىبينيم:
ايمان آوردن در وضعيت سخت، يارى كردن و پناه دادن به رسولاللَّه در مقابل دشمنان، آنگاه كه همه مشركان و دشمنان بر ضدّ او بسيج شده بودند، هجرت و جهاد در راه خدا است.
و باز چون به آيه شريفه ... لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا ... (2)6 مىرسيم، حضرت حمزه را در اوّل اين صف از
1) «وآنان كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد كردند وآنها كه پناه دادند و يارى نمودند، آنان مؤمنان حقيقىاند، براى آنها آموزش «رحمت خدا» و روزى شايستهاى است.» انفال: 74
2) «كسانى كه قبل از پيروزى انفاق كردند و جنگيدند با كسانى كه بعد ازفتح انفاق نمودند و جهاد كردند، يكسان نيستند، آنها بلند مقامتر از كسانى هستند كه بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد كردند.» حديد: 10
مؤمنان مىبينيم كه قبل از فتح، جان خويش را در طبق اخلاص گذاشت و با دشمنان به قتال و جهاد پرداخت و به خيل نخستين شهداى اسلام پيوست؛ قتال و شهادتى كه به مُثله و قطعه قطعه شدن اعضاى بدنش منجر شد و علفهاى بيابان بر پيكر خونينش كفن گرديد.
و آيات متعدد ديگرى كه حمزه، سيدالشهدا عليه السلام، مصداق روشن و نمودار بارزى از اين آيات است.
در قرآن كريم، آيات متعدّدِ ديگرى نيز وجود دارد كه طبق نظريه مفسران و محدثان و بر اساس مضمون روايات از ائمه هدى عليهم السلام، بهخصوص درباره حضرت حمزه نازل و يا درباره او تأويل شده است و خداوند سبحان در اين سند آسمانى و از طريق وحى بر ايمان و پايدارى او در دفاع از اسلام، مهر تأييد زده و استقبال او از شهادت در راه خدا را ستوده است كه در اين زمينه به نقل شش آيه بسنده مىكنيم:
1-
هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِيمُ (1)7
«اينان دو گروهند كه در باره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند؛ كسانى كه كافر شدند، لباسهايى از آتش براى آنها بريده شده و مايع سوزان و جوشان بر سرشان ريخته مىشود.»
1) حجّ: 19
در صحيح بخارى (1)8 و صحيح مسلم (2)9 و سنن ترمذى (3)10 و ابن ماجه (4)11 و منابع ديگر از اهل سنت و شيعه (5)12 آمده است كه حضرت ابوذر رحمه الله گفت: اين آيه در باره دو گروه؛ گروهى حامى و مدافع سرسخت اسلام و گروه ديگر دشمن كينهتوز و سرسخت اسلام نازل گرديده است؛
گروه اوّل
اميرمؤمنان، حمزه و عبيده (6)13 و
گروه دوم
وليد، عتبه و شيبه از سران قريش مىباشند كه در جنگ بدر برابر هم قرار گرفتند.
در تفسير فرات كوفى، نزول آيه شريفه را از طريق سُدىّ، از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نقل و اضافه مىكند كه پيامبر پس از نزول اين آيه فرمود:
«هؤُلاءِ الثلاثةُ يَومَ الْقِيامة كَواسطة الْقلادة فِي الْمُؤمنين و هؤلاءِ الثلاثة كَواسطة القلادة في الكُفّار». (7)14
«در روز قيامت اين سه تن، در ميان مؤمنان، مانند مهره درشت گردنبند، خواهند درخشيد؛ همانگونه
كه اين سه تن ديگر، در ميان كفّار و مشركين مانند مهره درشت گردنبند خواهند بود.»
مِنْ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا. (1)15
«در ميان مؤمنان، مردانى هستندكه بر عهد و پيمانى كه با خدا بستهاند، صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند) و گروهى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند.»
در تفسيرقمى است كه ابن ابىالجارود، از امام باقر عليه السلام نقل مىكند: اين آيه در باره حمزه، جعفر و على عليهم السلام نازل گرديده است. منظور از «مَنْ قَضَى نَحْبَهُ» حمزه و جعفر و منظور از «مَنْ يَنْتَظِرُ» علىبن ابىطالب است. (2)16 ابن حجرِ مكى گويد: اميرمؤمنان عليه السلام در كوفه بر فراز منبر بود كه از ايشان درباره اين آيه پرسيدند. حضرت فرمود:
«أللّهمَّ غُفْراً»
. اين آيه در باره من و عمويم حمزه و پسر عمويم عُبيده نازل شده است كه عبيده در بدر و حمزه در احد به شهادت رسيدند و اما من منتظر شقىترين اين امّتم تا محاسنم را از خون سرم خضاب كند. اين پيمانى است كه حبيبم ابوالقاسم صلى الله عليه و آله از
آن خبر داد. (1)17
3-
أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ. (2)18
«آيا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمين قرار دهيم يا پرهيزكاران را همچون كافران؟!»
در تفسير فرات كوفى، از ابن عباس نقل مىكند كه اين آيه در باره سه تن از مؤمنان متقى، كه عمل صالح انجام داده بودند؛ علىبن ابىطالب، حمزه و عبيده و سه نفر مشرك مفسد؛ عتبه، شيبه و وليدبن عتبه نازل گرديده است. ابن عباس مىافزايد:
اين دو گروه بودند كه در جنگ بدر با هم به مبارزه برخاستند؛ على عليه السلام وليد را كشت، حمزه عتبه را و عبيده شيبه را. (3)19
4-
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (4)20
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد.»
مرحوم طبرسى در باره مصداق «صادقين» كه در اين آيه شريفه آمده است، چند احتمال ذكر كرده، مىگويد: و گفته شده كه منظور از صادقين در اين آيه، همان افرادى هستند كه خداوند در آيه ديگر از آنها ياد كرده و فرموده است: رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ ...؛ يعنى حمزةبن عبدالمطّلب و جعفربن ابىطالب و «وَ مِنْهُم مَنْ يَنْتَظِرُ»، يعنى علىبن ابىطالب عليه السلام. (1)21
5-
وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَاللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً. (2)22
«و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند (در روز رستاخيز) همنشين كسانى خواهد بود كه خدا نعمت خود را بر آنان تمام كرد؛ از پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان، و آنها رفيقهاى خوبى هستند.»
شيخ طوسى از انسبن مالك نقل مىكند كه روزى با پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نماز صبح را بهجاى آورديم، آن حضرت پس از نماز، رو به ما نشست، من عرض كردم: اى فرستاده خدا، اگر صلاح بدانيد تفسير اين آيه ... وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ ... را بيان كنيد.
پيامبر فرمود: مصداق
«نَبِيِّينَ»
من هستم و مصداق
«صِدِّيقِينَ»
برادرم على است و مصداق
«شُهَداء»
عمويم حمزه و اما مصداق
«صالِحِين»
دخترم فاطمه و دو فرزندش حسن و حسين مىباشند. (1)23
6-
مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ* وَ مَنْ جاهَدَ فَإِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ .... (2)24 «كسانى كه اميد به ديدار و لقاى پروردگار و رستاخيز دارند، (در اطاعت او مىكوشند)؛ زيرا سر آمدىكه خدا تعيين كرده، فرا مىرسد. و كسى كه (در راه خدا) جهاد و تلاش مىكند، براى خود جهاد مىكند.»
حسينبن سعيد از ابن عباس نقل مىكند كه اين آيه در باره بنىهاشم نازل گرديد كه از آنها است حمزةبن عبدالمطّلب و عبيدة بن حارث. ابن عباس مىافزايد: درباره آنها اين آيه نيز نازل گرديده است: وَمَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ... (3)25
حمزه در كلام پيامبر و ائمه هدى عليهم السلام
اكنون پس از آشنايى با شخصيت حمزه عليه السلام در قرآن كريم به بيان بخشى از فضايل آن حضرت مىپردازيم كه از زبان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و ائمه هدى عليهم السلام نقل شده و به دست ما رسيده است و با بخشى ديگر، در صفحات آينده و به مناسبتهاى مختلف آشنا خواهيم شد:
شيخ المحدّثين صدوق رحمه الله در ضمن حديث مفصّلى، با اسناد به حضرت سلمان، نقل مىكند:
«در ايام مريضى پيامبر صلى الله عليه و آله كه به ارتحال آن بزرگوار منتهى گرديد، در كنار بستر آن حضرت بودم كه فاطمه زهرا عليها السلام وارد شد. آن بانوى گرامى وقتى ضعف شديد را در پدر بزرگوارش ديد، اشك بهگونهاش جارى شد. پيامبر براى تسلّى و آرامش دخترش، از عنايات و بركات خداوند بر اهلبيت سخن گفت و بخشى از نعمتهاى خدا را، كه بر اين
خاندان ارزانى داشته است، بر شمرد تا بدينجا رسيد كه: ... دخترم! ما اهلبيتى هستيم كه خداوند شش صفت و ويژگى را بر ما عطا كرد و بر هيچيك از گذشتگان و آيندگان عطا ننمود؛ زيرا پيامبر ما سيّد انبيا و مرسلين است و آن پدر تو است و وصىّ ما سيد اوصيا است و آن همسر تو است و شهيد ما سيدالشهدا است و آن حمزةبن عبدالمطّلب عموى پدر تو است.
فاطمه عليها السلام گفت: اى فرستاده خدا، آيا او تنها سيد شهيدانى است كه با وى به شهادت رسيدهاند؟
پيامبر فرمود: نه، بلكه او سيد شهداى اوّلين و آخرين، بجز انبيا و اوصيا است.» (1)26
با توجه به مضمون اين حديث، معلوم مىشود كه هم حضرت حمزه و هم حضرت حسينبن على عليهما السلام براى هميشه، از افتخار «سيد الشهدا» بودن برخوردارند و اين لقب براى هميشه به آن دو بزرگوار اطلاق مىگردد؛ با اين تفاوت كه حسينبن على حتى نسبت به حضرت حمزه هم سيد و سرور است ولى حضرت حمزه سيد است نسبت به ساير شهدا، جز انبيا و اوصيا.
1) . «قالت يا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله هو سيّد الشهداء الذين قُتِلوا معه؟ قال بل سيد شهداء الأوّلين و الآخرين، ما خلا الأنبياء و الأوصياء». مشروح و متن اين حديث را در اكمالالدين، ج 1، صص 264- 263، چاپ دارالكتب الاسلاميه ملاحظه كنيد.
بنابراين، توجيه بعضىاز نويسندگانكه مىگويند حضرت حمزه سيدالشهداى دوران خويش بود و نه سيدالشهداى همه زمانها، مخالف مضمون اين حديث شريف است.
شيخ صدوق همچنين از انسبن مالك نقل مىكند كه:
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: ما فرزندان عبدالمطّلب، سروران اهل بهشتيم. رسولاللَّه، حمزه سيد الشهدا، جعفر ذوالجناحين، على، فاطمه، حسن، حسين و مهدى عليهم السلام. (1)27
صدوق رحمه الله از امام صادق عليه السلام و آن بزرگوار از جدّش رسولاللَّه نقل مىكند كه فرمود:
«احَبّ إِخواني إِلَىَّ عَلِىِبن أبيطالب و أحَبّ أعْمامي إِلىَّ حَمْزَة». (2)28
«محبوبترين برادرانم علىبن ابىطالب و محبوبترينِ عموهايم حمزه است.»
كلينى رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه:
«جاءَ رَجلٌ إِلَى النَّبِيّ صلى الله عليه و آله فقال يا رَسُولاللَّه وُلِدَ لِي غلامٌ فماذا اسَمّيه؟ قال: سَمِّهِ بِأَحَبِّ اْلأَسماء إِلىَّ؛ حَمْزة». (1)29
«شخصى محضر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى فرستاده خدا، فرزند ذكورى برايم متولّد شده است، چه نامى بر وى نهم؟ فرمود: او را «حمزه» نام بگذار كه محبوبترين نامها در نزد من است.»
مرحوم صدوق رحمه الله در ضمن حديثى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله چنين نقل مىكند:
«وَ ما فِي الْقِيامَةِ راكبٌ غَيرنا وَ نَحنُ أَربعةٌ فَقام إِلَيه العَبّاسبن عبدالمطّلب، فَقال: مَنْ هُم يا رَسُولاللَّه؟
فقال: أمّا أَنا فَعَلى الْبراق ... و عَمّي حمزةبن عبدالمطّلب أسداللَّه و أسد رسوله سيد الشهداء عَلى ناقتي العضباء ... و أخي عليّ، عَلى ناقة من نوق الجنّة». (2)30
«در قيامت همه پياده هستند جز ما چهار تن.
عباسبن عبدالمطّلب عرض كرد: اى فرستاده خدا، آن چهار تن كدامند؟ فرمود: اما من سوار بر براق
خواهم بود ... و عمويم حمزةبن عبدالمطّلب اسداللَّه و اسد رسول و سيد شهدا بر شتر عضباى من سوار خواهد شد. و برادرم على بر شترى از شتران بهشتى.»
ابن حجر عسقلانى نقل مىكند كه: پيامبر خدا چون در كنار جسد مُثله شده عمويش حمزه نشست، خطاب به وى چنين فرمود:
«رَحِمَكَاللَّه أي عمّ، لَقَدْ كُنتَ وَصُولًا لِلرَّحِمِ فَعُولًا لِلْخَيرات». (1)31
«اى عمو، خداى رحمت كند تو را، كه در صله رحم و انجام دادن كارهاى نيك فعّال و كوشا بودى.»
و اين توصيف از زبان رسولاللَّه و معرفى حضرت حمزه به عنوان «وَصُول رَحِم» و «فَعول خيرات» امتيازى است كه اختصاص به آن حضرت دارد.
در حديث مفصّلى كه امير مؤمنان عليه السلام از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نقل نموده، آن حضرت، درباره حضرت حمزه مىفرمايد:
1) . الاصابه، ج 1، ص 354
«أمّا إنّ حمزة عَمِّي يُنَحّي جَهَنَّم مِن مُحِبِّيهِ». (1)32
«همانا در قيامت عمويم حمزه جهنم را از دوستدارانش دور خواهد كرد.»
در بصائرالدرجات در حديثى از امام باقر عليه السلام، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه آن حضرت در باره تعداد انبيا و تعداد اولوالعزم از آنان و اينكه هر پيامبرى داراى وصى بوده، سخن گفته و آنگاه به خصوصيات خود و خاندانش اشاره مىكند و در ضمن آن مىفرمايد:
«عَلَى قَائِمَةِ الْعَرْشِ مَكْتُوبٌ حَمْزَةُ: أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ». (2)33
ابن ابىالحديد نقل مىكند (3)34 كه در جنگ خندق چون اميرمؤمنان عليه السلام با عمروبن عبدوَدّ مواجه شدند و مبارزه آنان آغاز گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله رو به آسمان كرد و دستانش را بالا گرفت و اين دعا را مكرّر خواند:
«أَللّهمَّ إِنّكَ أَخَذْتَ مِنِّي عُبيدة يَومَ بَدر وَحَمزة يَوْمَ
احُد فَاحْفَظ عَلَىَّ الْيومَ عَلِيّاً
... رَبِّ لَاتَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ (1)35».
«خدايا! پسر عمويم عبيده را در جنگ بدر و عمويم حمزه را در جنگ احد از من گرفتى، پس امروز على را برايم نگهدار. خدايا! مرا تنها نگذار، و تو بهترينِ وارثانى.»
شيخ مفيد از ابو ايّوب انصارى نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به حضرت فاطمه عليها السلام فرمود:
«شهيدنا أفضل الشهداء و هو عمّك، وَ مِنّا مَنْ جَعَلاللَّه لَهُ جَناحَين يَطيرُ بِهِما مَعَ الملائكة وَ هُوَ ابنُ عَمّكَ». (2)36
«شهيد ما أفضل شهدا است و آن عموى تو و از خاندان ما است؛ كسى كه خداوند بر وى دو بال عنايت فرموده كه در ميان فرشتگان پرواز مىكند و آن پسر عموى تو است.»
حضرت حمزه در گفتار ائمه عليهم السلام
اكنون به نقل سخنان و گفتار ائمه عليهم السلام در اين زمينه مىپردازيم و سخن آن بزرگواران را كه مانند حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در بيان شخصيت حضرت حمزه به عنوان يكى از افتخارات از خاندان نبوت و در كنار شخصيت وجود مقدس رسولاللَّه و اميرمؤمنان و حسنين و حضرت مهدى عليهم السلام عنوان گرديده است، در اختيار خواننده ارجمند قرار مىدهيم:
«منّا سبعةٌ خَلَقَهماللَّه عزّ و جلّ لم يخلق في الأرض مثلهم؛ مِنّا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله سيّد الأوّلين والآخرين،
1) . وى از اصحاب امام حسن عسكرى است. و كتابش، قرب الاسناد، ازمنابع حديثى شيعه مىباشد.
وخاتم النّبيّين و وصيّه خير الوصيّين و سبطاه خير الأسباط؛ حَسَناً و حُسَيناً و سيّد الشهداء حمزة عمّه و من قد طاف
طار
مع الملائكة جعفر و القائم (عجّ)». (1)38
«خداوند در ميان خاندان ما هفت نفر خلق كرد كه در روى زمين مانند آنها را نيافريد. آنگاه در معرفى اين هفت تن چنين فرمود: از ما است پيامبرخدا كه سيّد اوّلين و آخرين و خاتم پيامبران است و از ما است وصىّ او كه بهترين اوصيا است و دو سبطش حسن و حسين كه بهترين اسباطند و عمويش سيد الشهدا و جعفر كه به همراه فرشتگان پرواز مىكند و قائم (عجّ).»
عمربن خطاب هنگام مرگش خلافت را به شوراى شش نفرى، متشكّل از اميرمؤمنان، عثمانبن عفّان، طلحه، زبير، عبدالرحمان عوف و سعدبن ابى وقّاص محوّل كرد و دستور داد پس از مرگ وى، اين شش نفر در خانهاى براى تعيين خليفه جمع شوند و با وى بيعت كنند، به طورىكه اگر چهار نفر با يكى از آنان بيعت كرد و تنها يك نفر امتناع ورزيد، گردن او را بزنند و اگر دو نفر امتناع كرد گردن آن دو نفر را بزنند و زمينه را طورى فراهم كرد كه با عثمانبن عفان بيعت نمودند. در اين
1) . قرب الإسناد، چاپ كوشانفر، ص 39
جلسه اميرمؤمنان سخنانى ايراد كرد و خصوصيات خانوادهاش را براى اتمام حجّت برشمرد تا اينكه فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم آيا در ميان شما بجز من كسى هست كه عمويش سيد الشهدا باشد؟ گفتند: نه؛
(نَشَدْتُكُم بِاللَّهِ هَلْ فِيكُم أَحَدٌ عَمُّهُ سيّد الشهداء غَيْري؟! قالُوا: لا). (1)39
مرحوم كلينى (2)40 از اصبغبن نباته نقل مىكند: روزى كه اميرمؤمنان عليه السلام در بصره بر لشگر طلحه و زبير پيروز گرديد، در حالىكه به شتر مخصوص رسولخدا صلى الله عليه و آله سوار بود در معرفى خود و خاندانش خطاب به مردم چنين فرمود:
«آيا مىخواهيد بهترين خلق در قيامت را براى شما معرفى كنم؟ ابوايوب انصارى گفت: آرى، اى امير مؤمنان معرفى كن، زيرا تو هميشه شاهد و حاضر بودى و ما غايب. امير مؤمنان عليه السلام فرمود: بهترين مردم در روز قيامت هفت نفر از فرزندان عبدالمطلب خواهند بود كه انكار نمىكند فضيلت آنها را مگر كافر. در اينجا عمّار عرض كرد: اى اميرمؤمنان، آنها را بنام معرفى كن، فرمود: روزىكه خدا مردم را در يك وادى جمع مىكند، بهترين آنها پيامبرانند و افضل پيامبران محمد صلى الله عليه و آله است و بهترين هر امّت پس از پيامبرشان وصىّ آن
پيامبر است تا پيامبر ديگرى مبعوث شود، پس بهترين همه اوصيا وصىّ محمد است (عليه و آله السلام). آنگاه فرمود:
آگاه باشيد كه افضل خلق بعد از اوصيا، شهدا هستند و افضل همه شهدا حمزةبن عبدالمطلب و جعفربن ابىطالب است كه داراى دو بال رنگين است. و اين دو بال از اين امت به كسى جز وى داده نشد و خداوند به وسيله او به محمد كرامت و شرافت بخشيد و ديگر دو سبط پيامبر حسن و حسين و ديگرى مهدى است كه او را از خاندان ما انتخاب مىكند. آنگاه اين آيه را خواند: وَمَنْ يُطِعْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُوْلَئِكَ رَفِيقاً* ذَلِكَ الْفَضْلُ مِنْ اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ عَلِيماً. (1)41
اميرمؤمنان عليه السلام در اين بيان، حضرت حمزه را در فضيلت و منزلت در روز قيامت در رديف پيامبر و امير مؤمنان و حسنين و حضرت مهدى (عجّ) قرار داده و با خواندن آيه شريفه
«وَمَنْيُطِعْاللَّهَ ...»
او را از مصاديق شهدايى كه قرآن مجيد از آنان ياد نموده، معرفى كرده است. (2)42
1) . نساء: 70- 69
2) . الكافي، ج 1، ص 450. عَنْ أَصْبَغَ بْنِ نُبَاتَةَ الْحَنْظَلِيِّ قَالَ: رَأَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يَوْمَ افْتَتَحَ الْبَصْرَةَ وَ رَكِبَ بَغْلَةَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ أَ لا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ الْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ؟ فَقَامَ إِلَيْهِ أَبُو أَيُّوبَ الْأَنْصَارِيُّ فَقَالَ: بَلَى يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ حَدِّثْنَا، فَإِنَّكَ كُنْتَ تَشْهَدُ وَ نَغِيبُ، فَقَالَ: إِنَّ خَيْرَ الْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لا يُنْكِرُ فَضْلَهُمْ إِلَّا كَافِرٌ وَ لا يَجْحَدُ بِهِ إِلَّا جَاحِدٌ فَقَامَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، سَمِّهِمْ لَنَا لِنَعْرِفَهُمْ، فَقَالَ: إِنَّ خَيْرَ الْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ الرُّسُلُ وَ إِنَّ أَفْضَلَ الرُّسُلِ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله وَ إِنَّ أَفْضَلَ كُلِّ أُمَّةٍ بَعْدَ نَبِيِّهَا وَصِيُّ نَبِيِّهَا حَتَّى يُدْرِكَهُ نَبِيٌّ. أَلا وَ إِنَّ أَفْضَلَ الْأَوْصِيَاءِ وَصِيُّ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ أَلا وَ إِنَّ أَفْضَلَ الْخَلْقِ بَعْدَ الْأَوْصِيَاءِ الشُّهَدَاءُ، أَلا وَ إِنَّ أَفْضَلَ الشُّهَدَاءِ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ جَعْفَرُبْنُ أَبِي طَالِبٍ، لَهُ جَنَاحَانِ خَضِيبَانِ يَطِيرُ بِهِمَا فِي الْجَنَّةِ، لَمْ يُنْحَلْ أَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ جَنَاحَانِ غَيْرُهُ شَيْءٌ، كَرَّمَ اللَّهُ بِهِ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله وَ شَرَّفَهُ وَ السِّبْطَانِ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْمَهْدِيُّ عليه السلام يَجْعَلُهُ اللَّهُ مَنْ شَاءَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ، ثُمَّ تَلا هَذِهِ اْلآيَةَ: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً* ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ عَلِيماً.
امير مؤمنان عليه السلام در پاسخ نامهاى كه معاويه به آن حضرت نوشته بود، در معرفى خاندان خود و بيان نقاط ضعف خاندان معاويه، به نكاتى اشاره مىكند و حضرت حمزه را همانند حسنين، «سيّدَى شباب اهْل الجنّة»، از امتيازات اين خاندان مىشمارد و مىفرمايد:
«أَ لا تَرَى غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ، وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ، وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا، قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ، وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلاتِهِ عَلَيْهِ ... وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ وَ مِنَّا
النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ، وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلافِ وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ ...». (1)43
«مگر نمىبينى- نه اينكه بخواهم خبرت دهم بلكه به عنوان شكر و سپاسگزارى نعمت خداوند مىگويم- جمعيتى از مهاجران و انصار در راه خدا شربت شهادت نوشيدند و همه آنان مشمول فضل خداوند مىباشند، امّا هنگامىكه شهيد ما (حمزه) شربت شهادت نوشيد به او گفته شد «سيدالشهدا» و رسولاللَّه هنگام نماز بر وى (بهجاى پنج تكبير) هفتاد تكبير گفت ... چگونه ايندو خاندان با هم برابر است، در حالىكه پيامبر (محمّد) از ما است و تكذيب كننده او (ابوجهل) از شما.
اسداللَّه (حمزه) از ما است و اسدالأحلاف؛ يعنى ابوسفيان سركرده و سامان دهنده احزاب براى جنگ با پيامبر از شما. دو سيّد و آقاى جوانان بهشت (حسن و حسين) از ما هستند و كودكان آتش (فرزندان مروان يا عقبةبن ابى معيط) از شما. بهترين زنان جهان (فاطمه) از ما است و حمالة الحطب (همسر ابولهب) از شما ...»
1) . نهجالبلاغه، نامه 28
در روايت مشروحى كه حضرت موسىبن جعفر عليهما السلام از پدران خود از حضرت حسينبن على عليهما السلام نقل كرده، چنين آمده است:
يكى از دانشمندان يهود، پس از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در مدينه، در جلسهاى كه گروهى از صحابه؛ از جمله اميرمؤمنان عليه السلام حضور داشتند، شركت نمود و در تفضيل حضرت ابراهيم عليه السلام و بعضى انبياى گذشته بر پيامبر اسلام، به صورت مناظره دلايلى ذكر كرد و امير مؤمنان عليه السلام به يكايك دلايل او پاسخ گفت؛ از جمله مسائلى كه آن دانشمند مطرح نمود اين بود كه:
«فَإِنَّ هذا إبراهيم قد أَضجع وَلَدَهُ وَ تَلَّهُ لِلْجَبِين ...»
«اين ابراهيم بود كه فرزند خود اسماعيل را براى اجراى امر خداوند بر زمين انداخت و صورت دلبندش را به روى خاك گذاشت و آماده ذبح او گرديد، ولى در پيامبر شما چنين حركتى وجود نداشت.»
امير مؤمنان عليه السلام در پاسخ وى فرمود:
«لَقَدْ كانَ كَذلِكَ وَ لَقَدْ أُعْطِيَ إِبْراهيم بَعد الاضطجاع الفداء و محمّد أصيب بأفجع منه فجيعة إنّه وقف عَلى عمّه حمزة أسد اللَّه و أسد رسوله و ناصر دينه و قد فرّق بين روحه و جسده فلم يبن عليه حرقة و لم
يفض عليه عبرة و لم ينظر إلى موضعه من قلبه و قلوب أهل بيته ليرضي اللَّه عزّ و جلّ بصبره و يَسْتَسلِمَ لأمره في جميع الفعال و قال صلى الله عليه و آله: لَو لا أن تحزن صفية لتركته حتى يحشر من بطون السباع و حواصل الطير و لو لا أن يكون سنة بعدي لفعلت ذلك».
«اين مطلب را كه در باره حضرت ابراهيم گفتى، صحيح است، ولى خداوند براى جبران اين ناراحتى، بلافاصله فديه و عوض (گوسفند بهشتى) را بر وى فرو فرستاد. اما محمد صلى الله عليه و آله بر مصيبتى بالاتر از آن مبتلا گرديد؛ زيرا در كنار جسد بىروح و مُثله شده عمويش و ناصر و ياور دينش، حمزه اسداللَّه و اسدالرسول قرار گرفت، ولى براى جلب رضاى خداوند و تسليم امر او صبر و شكيبايى را در پيش گرفت، نه اظهار ناراحتى كرد و نه اشكى جارى ساخت و نه به جايگاه و محبوبيت حمزه كه در دل پيامبر و خاندانش از آن برخورداربود، توجّه نمود و چنين فرمود: اگر نبود حزن و اندوه صفيه و اينكه پس از من مردم از اين روش پيروى كنند، پيكر حمزه را دفن نمىكردم تا از شكم درندگان و پرندگان محشور شود.» (1)44
1) . مشروح اين مناظره در احتجاج طبرسى، ج 1، صص 335- 318؛ بحار، ج 10 صص 17، 49، 51 و 298- 273 آمده است.
شيخ طوسى رحمه الله از امام صادق، از پدر ارجمندش امام باقر و او از امام سجّاد عليهم السلام نقل مىكند كه: امام حسن مجتبى عليه السلام در يك محاجّه و مناظره با معاويه چنين فرمود:
و كان مِمَّن استجاب لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله عمّه حمزة و جعفر ابن عمّه، فقتلا شهيدين (رضياللَّه عنهما) في قتلى كثيرة معهما من أصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، فجعل اللَّه (تعالى) حمزة سيد الشهداء من بينهم، و جعل لجعفر جَناحين يَطير بهما مع الملائكة كيف يشاء من بينهم، و ذلك لمكانهما من رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، و منزلتهما و قرابتهما منه صلى الله عليه و آله، و صلّى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله على حمزة سبعين صلاة من بين الشهداء الَّذِين استشهدوا معه».
«و از كسانىكه دعوت پيامبر را اجابت كردند، عمويش حمزه و پسر عمويش جعفر بود كه هر دو به همراه گروهى از اصحاب آن حضرت شربت شهادت نوشيدند اما خداوند از ميان همه آنان، حمزه را به عنوان «سيدالشهدا» معرفى كرد و براى جعفر دو بال عنايت فرمود كه آزادانه در ميان فرشتگان پرواز مىكند و اين دو امتياز براى اين دو شهيد به جهت موقعيت «معنوى» و قرابت آنها نسبت به پيامبرخدا بود و باز پيامبرخدا از ميان همه شهدا، كه
با حمزه به شهادت رسيده بودند، تنها بر پيكر او هفتاد بار نماز خواند.» (1)45
حسينبن على عليهما السلام در صبح عاشورا، پس از تنظيم صفوف لشكر خويش، بر اسب سوار شد و در برابر دشمن قرار گرفت و با صداى بلند و رسا، خطاب به افراد لشگر عمر سعد، سخنان مفصّلى ايراد كرد و با آنان اتمام حجّت نمود و در ضمن اين بيانات، چنين گفت:
«أيّها الناس أنسبوني من أنا؟ ثمّ ارجعوا إلى أنفسكم و عاتبوها فانظروا هل يحلّ لكم قتلي و انتهاك حرمتي؟! أَ لَستُ ابن بنت نبيّكم و ابن وصيّه و ابن عمه و أوّل المؤمنين بِاللَّهِ وَ المصدّق لرسول اللَّه بما جاء به من عند ربّه أو ليس حمزة سيد الشهداء عمّ أَبِي، أو ليس جعفر الطيار عمي، أو لم يبلغكم قَولَ رسول اللَّه لي و لِأَخي هذان سيدا شباب أهل الجنّة ...» (2)46
«مردم! بگوييد من چه كسى هستم، سپس به خود
آييد و خويشتن را ملامت كنيد و ببينيد آيا قتل من و شكستن حرمتم براى شما جايز است؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا من فرزند وصىّ و پسر عموى پيامبر شما نيستم؟ مگر من فرزند كسى نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيش از همه رسالت پيامبر را تصديق كرد؟
آنگاه فرمود: آيا حمزه سيد الشهدا عموى پدر من نيست؟ آيا جعفر طيّار عموى من نيست؟ آيا شما سخن پيامبر را در حق من و برادرم نشنيدهايد كه فرمود: اين دو، سروران جوانان بهشت هستند؟ ...»
نَظَر سَيّد العابدين، عليّ بن الحسين عليهما السلام إلى عبيد اللَّهبن عبّاس بن عليّ بن أبي طالب فاستعبر ثم قال:
ما من يوم أشدّ على رسول اللَّه صلى الله عليه و آله من يوم أُحُد قتل فيه عمه حمزةبن عبدالمطّلب أسداللَّه و أسد رسوله و بعده يوم مؤتة قتل فيه ابن عمه جعفربن أبي طالب ثمّ قال عليه السلام و لا يوم كيوم الحسين عليه السلام أزدلف عليه ثلاثون ألف رجل يزعمون أنّهم من هذه الأمّة كلّ يتقرّب إلى اللَّه عزّ و جلّ بدمه ...».
«روزى على بن الحسين عليهما السلام عبيداللَّه فرزند عباسبن على را ديد و اشك در چشم آن بزرگوار حلقه زد،
آنگاه فرمود: براى پيامبر روزى سختتر از جنگ احد پيش نيامد؛ زيرا در آن روز بود كه عمويش حمزةبن عبدالمطلب، اسداللَّه و اسدالرسول شربت شهادت نوشيد و پس از احد سختترين روز براى آن حضرت جنگ موته بود كه پسر عمويش جعفربن ابىطالب را شهيد كردند. و سختتر از روز حسين عليه السلام پيش نيامده؛ زيرا سىهزار نفر آن بزرگوار را احاطه كرده بودند كه همه آنها خود را جزو امّت پيامبر صلى الله عليه و آله تصور مىكردند و همه آنها با ريختن خون فرزند همان پيامبر به پيشگاه خدا تفرّب مىجستند ...» (1)47
كلينى رحمه الله از حبيببن ثابت نقل مىكند كه امام سجاد عليه السلام فرمود:
«لَمْ يُدْخِلِ الْجَنَّةَ حَمِيَّةٌ غَيْرُ حَمِيَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ ذَلِكَ حِينَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فِي حَدِيثِ السَّلَى الَّذِي أُلْقِيَ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله». (2)48
«هيچ تعصبى صاحب خود را داخل بهشت نكرد، جز تعصب حمزةبن عبدالمطّلب، آنگاه كه بچهدان شترى به وسيله مشركين مكه به سر و صورت پيامبر
انداخته شد و حمزه براى دفاع ازآن حضرت و دفع شرّ دشمنان، اسلام را پذيرفت.»
مشروح اين جريان در بخش آينده، از نظر خوانندگان مىگذرد.
يكى از خطبههاى تاريخى و مهيّج و انقلابى كه به وسيله امام سجاد عليه السلام ايراد گرديده و در منابع تاريخى ثبت شده است، خطبهاى است كه آن حضرت پس از حادثه عاشورا و به هنگام اسارت اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله در شام و در مسجد جامع اين شهر ايراد كرد؛ جلسهاى كه انبوه شركت كنندگان در نماز جمعه و از جمله شخص يزيدبن معاويه و درباريان وى، در آن شركت داشتند.
در اين مقاله، به نقل بخشى از آن خطبه مهم، كه محل شاهد ما است، بسنده مىكنيم و آن را از مقتل خوارزمى (متوفاى 568) مىآوريم:
وى مىنويسد: در اين مجلس حسّاس، پس از آنكه علىبن الحسين در عرشه منبر قرار گرفت و حمد و ثناى پروردگار را بهجاى آورد، چنين فرمود:
«أَيُّهَا النَّاسُ أُعْطِينا سِتّاً وَ فُضِّلْنا بِسَبْعٍ؛ أُعْطِينا الْعِلْمَ وَالْحِلْمَ وَ السَّماحَةَ وَ الْفَصاحَةَ وَ الشَّجاعَةَ وَ الْمَحَبَّةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ فَضَّلْنا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِيُّ الْمُخْتارُ مُحَمَّداً وَ مِنَّا الصِّدِّيقُ وَ مِنَّا الطَّيَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ
وَأَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سَبْطا هذِهِ اْلأُمَّةِ، وَ سَيِّدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ...». (1)49
عياشى از حسينبن حمزه نقل مىكند كه گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در كنار جسد مُثله شده حضرت حمزه قرار گرفت، چنين گفت:
«اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ عَلى ما أَرَى». (2)50
سپس فرمود: اگر من هم پيروز شوم از مشركان چند برابر مُثله خواهم كرد! در اينجا بود كه اين آيه شريفه نازل شد:
وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ. (3)51
امام صادق فرمود پيامبر صلى الله عليه و آله با نزول اين آيه فرمود:
«اصْبِرُ، اصْبرُ»؛
«من هم صبر خواهم كرد.» (4)52
صدوق رحمه الله از زرّين نقل مىكند كه از محمدبن حنفيه رضى الله عنه
شنيدم كه چنين مىگفت:
«فينا ستّ خصال لم تكن في أحد ممّن كان قبلنا و لا تكون فيأحدٍ بعدنا، مِنّا محمّد سيّد المرسلين و عليّ سيّدالوصيّين وحمزةسيّدالشهداء والحسن والحسين سيّدا شباب أهل الجنة و جعفر بن أبيطالب المزيّن بالجَناحَين يَطير بِهِما في الجنّة حيث يشاء ومهديّ هذه الأمة الّذي يصلّي خلفه عيسى بن مريم عليهما السلام». (1)53
شيخ مفيد رحمه الله مىگويد: گروهى از جوانان شيعه براى تعلّم و فراگيرى مطالب كلامى، در پاى درس من حاضر مىشدند، روزى يكى از آنها گفت: حضرت استاد! روز گذشته در جلسهاى بودم كه طبرانى، دانشمند زيدى مذهب نيز حضور داشت. او در چند مطلب بر ما شيعه اشكال و اعتراض كرد كه من پاسخ قانع كنندهاى نداشتم؛ از جمله اشكالات وى اين بود كه: شما شيعيان به بعضى از عقايد و اعمالىكه سنّىهاى حنبلى مذهب دارند انتقاد و اعتراض مىكنيد، در حالىكه در موارد متعدّد با آنان هم عقيده بوده و مانند آنان عمل مىكنيد. و چند مورد را اينگونه برشمرد: زيارت قبور اوليا، عبادت كردن در نزد آن قبور و ....
شيخ مفيد مىفرمايد: به آن شاگرد گفتم: نزد طبرانى برو و
1) . الخصال، ج 1، ص 320، في هذه الأمة ست خصال ...
پاسخ پرسشهاى او را همانگونه كه من توضيح مىدهم با او درميان بگذار.
شيخ مفيد به يكايك پرسشهاى طبرانى پاسخ مشروح داد تا به پرسش در باره زيارت قبور اوليا رسيد و گفت:
به طبرانى بگو كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در حال حيات خويش، هم به مسلمانان دستور داد كه قبر حضرت حمزه را زيارت كنند و هم خود به زيارت قبر عمويش و ساير شهدا مىپرداخت و همچنين دخترش فاطمه زهرا عليها السلام نيز مكرّر به زيارت قبر عمويش حمزه مىرفتند. پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و طبق روش آن حضرت مسلمانان هم به زيارت قبر او مىرفتند و در كنار اين قبر به زيارت و عبادت مىپرداختند.
بنابراين، اگر عمل شيعه در باره زيارت مشاهد ائمه و پيشوايان، دور از عقل و عملى حنبلى! باشد پس اين، اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله است كه راه خلاف عقل را پيش پاى مسلمانان قرار داده و آنان را بهكار ناروايى واداشته است! مسلّم است كه چنين گفتارى ناشى از ضعف ايمان و عدم بصيرت در دين است. (1)54 گفتنى است كه ايراد طبرانى دانشمند زيدى مذهب و معاصر شيخ مفيد و مقايسه عقيده و عملكرد شيعه و پيروان مذهب حنبلى در موضوع زيارت از سوى او مربوط به دورانى است كه هنوز ابن تيميه و همفكرانش در ميان حنابله بهوجود نيامده بودند كه سفر بهقصد زيارت قبور انبيا را نه تنها حرام بلكه موجب شرك و ارتداد معرفى نمايند.
1) . الفصول المختاره، ج 1، ص 84 و بحارالأنوار، ج 10، ص 442
حضرت حمزه در جنگها
در دوّمين سال بعثت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، فضاى مكّه فضاى ايذاى پيامبر و شكنجه مسلمانان مستضعف بود؛ فضايى بود كه آن حضرت و كسانى را كه به آيين وى گرويده بودند، به باد استهزا مىگرفتند و از هيچ ايذا و اذيتى فروگذار نمىكردند.
تعداد مسلمانان از شصت و دو نفر تجاوز نمىكرد؛ سىونُه نفر مرد و بيست و سه تن زن. سيد شهيدان، حمزه در اين فضاى رعب و وحشت و ضعف و انزوا به اسلام پيامبر ايمان آورد؛ ايمانى كه توأم با دفاع از پيامبر صلى الله عليه و آله و نصرت و يارى دين خدا بود و تهديد و ارعاب دشمنان اسلام را در پىداشت.
مورّخان در اين باره مطالبى نوشتهاند كه اكنون چكيده آن را مىآوريم:
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار كوه صفا نشسته بود و ابوجهل از آنجا مىگذشت كه چشمش به آن حضرت افتاد، ابوجهل در اثر جهل و عناد و كينه و عداوتى كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله داشت،
در صدد آزار و اذيت آن حضرت برآمد و دهان به سبّ و ناسزا گشود و پيامبر خدا در مقابل كلمات زشت او سكوت اختيار كرد و كريمانه از كنار آن همه جسارت گذشت.
لحظاتى بعد، حمزه كه از شكار برمىگشت، مانند هميشه براى طواف كعبه، وارد مسجدالحرام شد. در اين هنگام كنيز عبداللَّه بن جذعان كه شاهد جسارتها و ناسزاگوييهاى ابوجهل نسبت به پيامبرخدا بود، صورتِ واقعه را با حمزه در ميان گذاشت و چنين گفت:
ابا عماره! نمىدانى برادر زادهات محمّد، از ابوالحكم چه سخنان زشتى شنيد و چه اهانتهايى را از سوى او تحمّل كرد!
حمزه با شنيدن اين رخداد، به سرعت به سوى ابو جهل، كه در كنار كعبه با گروهى از سران قريش نشسته بود، رفت و در مقابل ديدگان آنان، به ابوجهل حمله آورد و با كمانى كه به همراه داشت، سر وى را شكافت و چنين گفت:
«أ تَشتُمُهُ وَ أَنَا عَلى دِينِه أَقُول ما يَقُول فَردّ عَلى ذلِكَ إِنْ اسْتَطَعْتَ». (1)55
«آيا به محمّد ناسزا مىگويى در حالى كه من نيز در آيين او هستم و به آنچه او اعتقاد دارد من هم معتقدم؟ اگر مىتوانى بر من اعتراض كن!»
چند تن از قريش كه شاهد اين صحنه بودند؛ براى حمايت از ابوجهل، بر حمزه پرخاش نموده، قصد حمله به وى
1) . بحار الأنوار، ج 70، ص 285
را داشتند كه ابوجهل خطاب به آنها گفت:
«دَعُوا أَبا عَمارة فَإِنّي سَبّبت ابن أخيه سَبّاً قَبِيحاً».
«كارى با او نداشته باشيد؛ زيرا من برادر زادهاش را ناسزا گفتم (و او را بر اين ضرب و جرح وادار كردم).» (1)56
آرى، بدينگونه و در اين تاريخ حمزه ايمان آورد و يا ايمان خويش را اظهار نمود و علنى ساخت و تا آخر بر آن ثابت ماند و در دفاع از آيين پاك خويش تا پاى جان و تا شهادت مقاومت نمود. طبق نوشته مورّخان، با ايمان آوردن حمزه، قريش دريافتند كه پيامبر قدرت يافت و عمويش حمزه با شجاعت و شهامتى كه دارد، از وى دفاع خواهد كرد.
ازاينرو، در برنامههاى ايذايى خود تجديد نظر كردند و تغيير رويه دادند. (2)57
حمزة بن عبدالمطّلب پس از اينكه اسلام را پذيرفت، چنين نبود كه مانند يك مسلمان عادى، تنها به وظايف و تكاليف فردىِ خود عمل كند، بلكه او خود را سپر وجود پيامبرخدا صلى الله عليه و آله قرار داد و وظيفه حفاظت و نگهبانى آن حضرت
را نيز به عهده گرفت؛ چنانكه پيشتر ملاحظه كرديد، در اصل اسلامِ حمزه با دفاع وى از پيامبر اسلام آغاز شد و در مقابل اهانت ابوجهل نسبت به ساحت پيامبر صلى الله عليه و آله او را در داخل مسجدالحرام و در مرآ و منظر سران قريش تحقير كرد و با كمانى كه در دست داشت سر وى را شكست؛ بهطورىكه خون از سر و صورتش سرازير گرديد.
و باز نمونههايى از حمايت حمزه، فداكارى و نگهبانى از پيامبر اسلام در مكّه، آنهم در شرايط سخت مسلمانان و كثرت دشمنان آنها، ملاحظه خواهيد كرد:
عمربن خطاب قبل از پذيرش اسلام (1)58 از دشمنان سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيروان آن حضرت بود و تا آنجا كه مىتوانست در شكنجه و آزار مسلمانان كوتاهى نمىكرد و بهطورى كه از خود وى نقل شده، پس از آنكه از اسلامِ خواهر و شوهر خواهرش آگاه شد، به خانه آنان هجوم برد و آنان را مورد ضرب و جَرح قرار داد و سر خواهرش را شكست و خون از سر و صورت او سرازير گرديد. (2)59 از اين رو ترس و وحشتى از سوى او در دل مسلمانان به وجود آمده بود و در مجلس و
محفل مسلمانان از دشمنى و خشونت وى نسبت به آنان سخن مىگفتند.
روزى كه دل او نسبت به اسلام نرم شد، سراغ پيامبر را گرفت. وقتى آگاهى يافت كه آنحضرت در خانه زيدبن ارقم (محلّ اجتماع مسلمانان) است، به سوى اين خانه حركت كرد و اين در حالى بود كه حضرت حمزه و طلحه و بعضى ديگر از مسلمانان در بيرون خانه زيد كشيك مىدادند و حفاظت از خانه و نگهبانى از وجود رسولاللَّه را به عهده گرفته بودند. اين عدّه با مشاهده عمر احساس ترس كردند و خود را آماده دفاع نمودند.
در اين حال بود كه حمزه عليه السلام آنها را تشجيع و نگرانى و اضطرابشان را برطرف كرد و چنين گفت:
«هذا عُمَرُ إن يَرِدَاللَّه بِهِ خَيراً يُسلم و إِن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هيناً»؛ (1)60
«نگران عمر نباشيد، اگر منظور وى خير و صلاح و پذيرش اسلام باشد كه بهتر، و گرنه كشتن وى بر ما آسان است.»
حمزه و ابولهب، هر دو عموى پيامبر بودند! امّا حمزه بهترين عمو، صميمىترين دوست و مدافع پيامبر و ابولهب
1) . طبقات ابن سعد، ج 3، ترجمه عمر؛ تاريخ الاسلام، ذهبى، 1/ 175.
بدترين عمو و بدترين همسايه.
حادثهاى كه تاريخ نگاران نقل كردهاند، مىتواند بيانگر اين تفاوت عميق باشد. عمويى به حمايت و يارى او برخاست و عموى ديگر با او عناد و دشمنى ورزيد! آرى اين نور بود و آن ظلمت!
ابناثير ابولهب را سرسختترين دشمنان و بدترين استهزا كنندگان (1)61 پيامبر معرفى مىكند و مىگويد: ابولهب از بزرگترين دشمنان پيامبر خدا و از بدترين معاندان نسبت به مسلمانان بود. او ضمن تكذيب پيامبر، آن حضرت را پيوسته و از راههاى گوناگون مورد آزار و اذيت قرار مىداد: چون خانه او در نزديكى خانه پيامبر بود، كثافات را به درِ خانه پيامبر مىريخت و پيامبر، گاهى در مقابل اين عمل او مىگفت:
«أيّ جوار هذا يا بَنِي عبد المطّلب!»؛
«فرزندان عبدالمطلب! اين چه رفتار و اخلاق همسايگى است!»
روزى حضرت حمزه، به هنگام عبور، اين عمل زشت ابولهب را از نزديك ديد و بىدرنگ آنها را جمع نمود و به سر
1) . وى شانزده نفر از افراد سرشناس قريش را به عنوان استزاء كنندگانرسولاللَّه صلى الله عليه و آله شناسانده كه بدترين آنها ابولهب و عاص بن وائل پدر عمروبن عاص است.
و صورت ابولهب ريخت. (1)62 و با اين اقدام، آن حالت غرور و نخوت ابولهب را در ميان سران قريش در هم شكست و براى دوّمين بار، حمايت خويش از پيامبرخدا را اعلان و زبونى سردمداران كفر را برملا كرد.
و بدينگونه، تفاوت دو برادر و دو عموى پيامبر در آن برهه حساس ظاهر شد؛ حمزه در قلّه رفيعى از قلّههاى نور، كه وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ. و ابولهب در أسفل السافلين وبدترين انحطاط؛ تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ* مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كَسَبَ* سَيَصْلَى نَاراً ذَاتَ لَهَبٍ.
پيامبر خدا آنگاه كه به مدينه هجرت كرد و ناقه آن حضرت در محلى كه به دو طفل يتيم از قبيله بنىالنجّار تعلّق داشت زانو زد، در اين مكان اقدام به ساختن مسجد نمود.
حمزه كه پيش از پيامبر به همراه تعدادى از مسلمانان به مدينه هجرت كرده بود، در ساختن مسجد به آن حضرت يارى داد.
رسولاللَّه آنگاه در ميان صحابه عقد اخوّت بست و فرمود:
«تآخوا في اللَّه اخوين اخوين»
؛ «در ميان خود هر دو نفر با هم پيمان اخوّت ببنديد.» در اين هنگام بود كه دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:
«هذا أخي»
سپس به چهره عمويش نگاه كرد و
1) . الكامل، ج 2، ص 47
فرمود:
«و انّ حمزة أسد اللَّه و أسد الرّسول و زيد ابن حارثة (1)63
مولى الرسول أخوين». (2)64
و لذا حمزه عليه السلام در جنگ احد زيد بن حارثه را وصىّ خود قرار داد كه اگر حادثهاى رخ داد، زيد وصايا و خواستههاى او را انجام دهد.
شش ماه اوّل پس از هجرت، در مدينه سپرى گرديد و در ماه هفتم كه مصادف با ماه مبارك رمضان بود، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله براى نخستين بار جهت مقابله باكفّار ومشركين پرچم برافراشت و حمزة بن عبدالمطّلب را به پرچمدارى مفتخر ساخت.
مورّخان مىنويسند: (3)65 رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در اين ماه پرچم سفيد رنگى را به عمويش حمزه سپرد و او را به فرماندهى سىتن از مسلمانان بهجانب محلّىبه نام «سيف البحر»، براى مقابله با
1) . زيد بن حارثه مولى رسول اللَّه، از دوران كودكى در مكّه غلامرسولاللَّه صلى الله عليه و آله بود كه آن حضرت او را آزاد كرد و روى علاقهاى كه زيد به پيامبر داشت، حاضر نشد از آن حضرت جدا شود و به همراه پدرش به قبيلهاش بپيوندند. پيامبر او را به فرماندهى لشكرى كه عازم شام (مؤته) بود برگزيد و چنين فرمود: اگر زيد كشته شد جعفر بن ابىطالب فرماندهى را به عهده گيرد. او در اين جنگ (كه در سال هشتم هجرت رخ داد) به شهادت رسيد. مشروح ترجمه زيد، در اسد الغابه ملاحظه شود.
2) . طبقات، ج 3، ص 4؛ كاملابناثيرج 2، ص 40؛ اسدالغابه، ج 2، ص 28
3) . طبرى، ابن اثير، كاتب واقدى، سيره ابن هشام و البداية والنهايه، حوادث سال اوّل هجرت.
ابوجهل كه سرپرستى يك قافله سيصد نفرى از مشركين مكّه را به عهده داشت، فرستاد.
گر چه در اين برخورد، به علّت وساطت يكى از سران قبايل عرب، به نام «مجدى بن عمرو جُهَنى» جنگ رخ نداد و ابو جهل از اين معركه و از درگيرى با حمزه نجات يافت ولى در اينجا بايد به دو نكته توجّه كرد:
در ربيع الأوّل، نخستين ماه از سالِ دوّم هجرت، پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى «عشيره» (2)67 و مواجهه با قريشيان كه به سوى شام در
حركت بودند عزيمت كرد و در اين غزوه ابوسلمه را در مدينه جانشين خود براى اقامه نماز معرفى نمود و پرچم را به دست حمزةبن عبدالمطّلب داد و اين غزوه بدون جنگ پايان يافت. (1)68 و بنا به قول بيشتر مورّخان در اين غزوه بود كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله اميرمؤمنان عليه السلام را با كنيه «ابوتراب» مورد خطاب قرار داد (2)69 و اميرمؤمنان هميشه با اين كنيه افتخار و مباهات مىنمود.
در ماه شوّالِ سال دوّم هجرت و پس از پيروزى مسلمانان در جنگ بدر، پيامبر اسلام ديد كه يكى از قبايل بزرگ يهوديان به نام «بنىقينقاع» كه در بازار مدينه مشغول كسب بودند و در يكى از قلعههاى اطراف شهر سكونت داشتند، بر اين پيروزى مسلمانان حسادت مىورزند و آن را تهديدى براى آينده خود مىدانند و در صدد ايذاء و اذيت مسلمانان برآمده، پيمان خود با پيامبرخدا را شكستند. رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آنان را در بازارى كه به نام خودِ آنها «سوق بنىقينقاع» معروف بود، گردآورد موعظه و نصيحتشان كرد و از پيمان شكنى و آزار مسلمانان برحذر داشت و پيروزىها و موفّقيتهاى جنگ بدر را
كه با نصرت و يارى خداوند و دليل ديگرى بود، بر حقّانيت نبوّت آن حضرت، بر ايشان گوشزد نمود، سپس فرمود: علاوه بر اينها، شما نبوّت مرا در كتابهاى خود خواندهايد و از علماى خود شنيدهايد، اگر اسلام را نمىپذيريد لا اقل با مسلمانان عناد و لجاجت نورزيد و خصومت و دشمنى با آنان را كنار بگذاريد.
يهوديان در مقابل ارشاد و راهنمايى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، از روى كينه و عداوت و با صراحت گفتند:
اى محمّد، تو مىپندارى كه ما هم مانند اقوام و عشيره تو (اهل مكّه) ضعيف و ناتوانيم؟ گويا پيروزى بر مردمى كه با فنون جنگى كوچكترين آشنايى ندارند، تو را مغرور ساخته و نيروى ما را دست كم گرفتهاى؟! به خدا سوگند اگر روزى در ميان ما جنگى رخ دهد، خواهى ديد كه پيروزى از آنِ چه كسى خواهد بود؟!
و بدينگونه، آنان با پيامبر اعلان جنگ كردند و يكى از آنها در روز روشن و در ميان بازار «بنىقينقاع» زن مسلمانى را مورد اهانت و تحقير قرار داد و يك نفر از مسلمانان براى حمايت از آن زن، با آن يهودى درگير شد و او را به قتل رساند.
يهوديان نيز آن مسلمان را كشتند. پيامبر كه پيمانشكنى و تحريكات يهوديان را ديد، به محلّ سكونت آنان حمله برد و پس از پانزده روز كه در محاصره مسلمانان بودند، پيمان مجدّد بستند تا از مدينه و اطراف آن به منطقه دور دستى كوچ كنند، و بدينگونه توطئه «بنىقينقاع» پايان يافت.
اين حادثه يكى از حساسترين فرازهاى سال دوم هجرت و از مهمترين حوادث داخلى آن روز براى اسلام و مسلمانان
محسوب مىگرديد؛ زيرا اين جنگ موجب شد كه ساير قبايل يهود نيز در عين دشمنى با اسلام، در جاسوسى به نفع مشركين و هماهنگى با منافقين تجديد نظر كنند.
به هر حال در اين اقدام مهمّ و جنگ حسّاس و براى سوّمين بار پرچم اسلام در دست شجاعترين مردم، اسداللَّه و اسدالرسول، حمزه سيد الشهدا عليه السلام در اهتزاز بود و آن حضرت بود كه در پيشاپيش سپاه اسلام حركت مىكرد و آن را هدايت مىنمود. (1)70
وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ اذِلَّة.
«خداوند شما را در بدر يارى كرد، در حالى كه شما (نسبت به دشمن) ناتوان بوديد.»
گر چه هدف اصلى ما ادامه بحث گذشته و ارائه نقش مؤثّر حضرت حمزه در حمايت از اسلام و حضور شجاعانهاش در جنگ بدر و احد مىباشد ولى براى بيان اهمّيت و سرنوشتساز بودن اين حضور، در اين دو جنگ، براى اسلام و چگونگى به وجود آمدن آنها؛ بهويژه اينكه جنگ دوّم (احد) بهوسيله مشركين همزمان با شكست آنها در جنگ بدر طرّاحى و پىريزى گرديده است. در ضمن بيان اصل
1) . كامل ابن اثير، البداية والنهايه ابن كثير، سيره ابن هشام، حوادث سال دوّم هجرت و طبقات، چاپ ليدن، ج 3، ص 4
موضوع از ذكر پارهاى مطالب حسّاس در جنگ بدر و پىآمدهاى آن در ميان مشركين مكّه ولو به اختصار ناگزيريم.
سحرگاه جمعه، نوزدهم ماه رمضان، نوزدهمين ماه پس از هجرت بود كه جنگ بدر آغاز شد. ابوسفيان براى به دست آوردن اخبار و گزارشهايى از سپاه مدينه، در كنار چاه بدر حاضر شده بود كه به وسيله مسافرى، از حركت سپاه اسلام آگاه گرديد و بىدرنگ شخصى به نام «ضمضمبن عمرو غفارى» را براى اطلاعرسانى، به مكّه اعزام كرد. او در حالى كه براى جلب توجّه مردم، لباس خود را چاك زده بود و گوش و بينى شترش را شكافته و خون آلود و جهاز آن را واژگون كرده بود، وارد مكّه شد (1)71 و پيام ابوسفيان را به آنان ابلاغ كرد.
سران قريش به سرعت آماده حركت شدند و هر يك از آنانكه عذرى داشت، به جاى خود شخص ديگرى را فرستاد و از افراد سرشناس قريش كسى جز ابولهب باقى نماند و او هم «عاص بن هشام» را به نيابت از خود راهىِ بدر نمود.
تعداد سپاه مشركين نهصد و پنجاه نفر و مركب آنها هفتصد شتر و يكصد رأس اسب و بنا به قول ديگر، دويست رأس اسب بود. ششصد نفر از آنان زره پوشيده بودند و گروهى از زنانِ خواننده را در حالى كه همه مشروب خورده بودند، با خود همراه ساختند ولى در ميان راه منصرف شده و زنان را به مكّه برگرداندند. در اين سفر، دوازده نفر از
1) . كامل ابن اثير، ج 2، ص 81؛ سيره ابن هشام، حوادث سال دوّم هجرت.
ثروتمندان قريش تعهّد كردند كه هر يك از آنان به نوبت تغذيه سپاه مكّه را به عهده گيرند و هر روز نُه تا ده شتر بدين منظور كشته مىشد. عتبه و شيبه و ابوجهل نيز جزو اين دوازده نفر بودند. (1)72 پيامبر خدا در روز دوشنبه، نهم ماه رمضان، عمرو بن امّ كلثوم را به عنوان امام جماعت در مدينه تعيين كرد و به همراه سيصد و سيزده نفر كه بيشتر آنها را انصار و بقيه را مهاجرين تشكيل مىدادند، مدينه را به سوى بدر ترك نمود (2)73 و اين در حالى بود كه تعدادى از ياران پيامبر از اين حركت ترس و اكراه داشتند كه قرآن مجيد اين موضوع را به صراحت بيان نموده است: كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ* يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (3)74
پيامبر گرامى، پرچم سياه رنگى به نام «عقاب» به دست اميرمؤمنان و پرچم سفيد رنگى به مصعب بن عمير و پرچم سفيد رنگ ديگرى را به يكى از انصار داد.
1) . كامل ابن اثير، ج 2، ص 81؛ سيره ابن هشام، حوادث سال دوّم هجرت.
2) . سيره ابن هشام، ج 2، ص 186
3) . «ناخشنودى بعضى از شما از چگونگى تقسيم غنايم بدر، مانند آن است كه خداوند تو را از خانهات (به سوى بدر) بيرون فرستاد در حالى كه جمعى از مؤمنان كراهت داشتند. آنها با اينكه مىدانستند اين فرمان خدا است باز با تو مجادله مىكردند و آنچنان وحشت داشتند كه گويى به سوى مرگ رانده مىشوند.»، انفال: 5
سپاه اسلام در اين جنگ از نظر تجهيزات هفتاد شتر و دو رأس اسب داشتند كه به نوبت سوار مىشدند و سلاح آنها عبارت بود از هشت قبضه شمشير و شش زره. (1)75
چون سپاه اسلام وارد بدر گرديد، به دستور پيامبرخدا و براى احتياط گودالى را پر از آب كردند و حوض تشكيل دادند و در بالاى تلّى مشرف به دو لشگر سايه بانى (اتاق جنگى) براى پيامبرخدا برپا نمودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله اوّل صبح، با نيزه كوتاهى كه به دست داشت و امير مؤمنان عليه السلام همراه آن حضرت در حركت بود، به تنظيم صفوف و اداره صحنه جنگ پرداخت. در آن حال، سوادبن غزيّه را، كه از صف بيرون بود، ديد و با نيزه به شكمش اشاره كرد كه درست بايست! سواد گفت يا رسول اللَّه شكمم را به درد آوردى و خداوند تو را براى گسترش حق و عدل برانگيخته است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سواد! بيا قصاص كن! و پيراهنش را بالا زد. سواد از هيجان بىقرار شد؛ زيرا مىديد كه پيامبر در آن لحظه حسّاس و وضعيّت سخت، كه سرنوشت او و رسالتش و سرنوشت يارانش رقم مىخورد، او را به قصاص مىخواند، او هم به جاى قصاص به شكم پيامبر صلى الله عليه و آله بوسه زد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود
1) . كامل ابن اثير، ج 2، ص 83؛ الروض الأُنُف، ج 3، ص 32؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 370
چرا اين كار را كردى، گفت: يا رسولاللَّه اوضاع واحوال را مىبينى و من اطمينان ندارم كه از اين جنگ جان سالم به در برم و لذا خواستم آخرين ساعت عمرم چنين باشد كه لبانم بدن تو را لمس كند. رسول اللَّه در حقّ وى دعا كرد. (1)76 آنگاه به مسلمانان دستور داد:
«غُضّوا أبصاركم ولا تبدئوهم بالقتال ولا يتكلّمن أحدٌ». (2)77
«نه به سوى دشمن نگاه كنيد و نه قيل و قال راه بيندازيد و نه شروع جنگ از طرف شما باشد تا من دستور بدهم.»
پيامبرخدا به مشركين چنين پيام فرستاد:
«يا معشر قريش ... خلّوني و العرب، فإن أك صادقاً فأنتم أعلى بي عيناً و إن أك كاذباً كَفَتْكُم ذؤبان
1) . سيره ابن هشام، ج 2، ص 195؛ اسد الغابه، ج 2، ص 483. مشابه اين جريان را شيخ صدوق رحمه الله در امالى، ص 376 از ابن عبّاس در آخرين سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل نموده است كه در آن نقل، به جاى نيزه، عصاى ممشوق و به هنگام مراجعت از جنگ طائف مطرح شده است. ضمناً در كتب تراجم اين شخص گاهى سواد بدون «تا» و گاهى با «تا» و گاهى ابن عمر و گاهى ابن غزيّه عنوان گرديده است.
2) . تفسير قمّى، ج 1، ص 262
العرب أمري». (1)78
«اى جماعت قريش ... كار مرا به اقوام ديگر عرب واگذاريد و به شهر خود باز گرديد كه اگر در ادّعايم صادق باشم شما مىتوانيد از خاصّان و ياران من باشيد و اگر دروغگو باشم، همانها خواسته شما را تأمين خواهند كرد.»
طبق نقل ابن هشام، عتبةبن ربيعه، كه از سردمداران سپاه شرك بود، به قبول اين پيشنهاد ميل پيدا كرد و خطاب به سپاهيان مكّه چنين گفت:
«اى قريشيان شما از جنگ با محمّد و يارانش چه مىخواهيد؟ به خدا سوگند اگر شما در اين جنگ پيروز شويد تا ابد نگاه هر يك از قريشيان در مكّه با شما، توأم با نفرت و كراهت خواهد بود؛ زيرا شمايا پسر عموى آنها را كشتهايد يا پسر دايىشان و يا يكى از اقوامشان را، پس چه بهتر كه به خانههاى خود بازگرديد و كار محمّد را به ساير قبايل عرب بسپاريد كه اگر آنها پيروز شدند خواسته شما را تأمين نمودهاند و اگر نتوانستند شما باز هم از اعتراض مصون خواهيد بود.» (2)79
ولى ابوجهل او را به جبن و ترس متّهم كرد و به جنگ وادارش ساخت و دربارهاش چنين گفت:
«او با ديدن محمّد و يارانش زهره چاك شده و مىترسد پسرش ابو حذيفه، كه در سپاه محمّد است، كشته شود.»
عتبه چون اين نكوهش را از ابو جهل شنيد گفت: اين مصفّر اسْتِه (1)80 خواهد ديد كدام يك از ما از ترس زهره چاك شدهايم، او يا من؟»
ولذا عتبه اوّلين كسى بود كه به همراه برادرش شيبه و پسرش وليد وارد نبرد و جنگ گرديد.
قبل از ورود عتبه به صحنه جنگ، از سوى مشركين تيراندازى آغاز گرديد كه در اثر آن دو تن از مسلمانان به نام «مِهجَع» و «حارثة بن سراقه» روى خاك افتادند، پيامبر صلى الله عليه و آله با اينكه اجازه شروع جنگ را به ياران خود نمىداد، با ديدن اين دو شهيد، سپاهيان خود را اين چنين تشويق و تشجيع نمود:
«به خدايىكه جان محمّد در دست اوست، امروز هر يك از شما وارد جنگ شود و در راه خدا تا پاى جان پايدارى كند، جايگاه او در بهشت خواهد بود.»
1) . جملهاى زشت و قبيح و شَتْم است.
آنگاه دست دعا و تضرّع به آسمان گرفت و از خداوند يارى طلبيد:
«أللّهمّ إن تهلك هذه العصابة لم تُعبَد بعدُ ...».
«خدايا اگر اين گروه كم، در اين جنگ از بين بروند، در روى زمين كسى تو را نخواهد پرستيد ...»
سپس مشتى خاك از زمين برداشت و به سوى سپاه شرك پاشيد و فرمود: «شاهت الوجوه»؛ «رويتان سياه باد!» (1)81
در اين ميان، «اسود مخزومى» كه مردى شرير و هتّاك بود، ناگهان از سپاه قريش جدا شد. او در حالى كه به سوى سپاه اسلام در حركت بود، فرياد برآورد:
«من با خداى خود عهد كردهام كه از حوض اينها آب بخورم. به خدا، يا بايد آن را خراب كنم و يا در كنارش بميرم.»
اينجا بود كه پيش از همه، حمزةبن عبدالمطّلب بر وى تاخت و بىدرنگ پايش را قطع نمود. او در حالى كه يك پايش را از دست داده بود، براى اجراى تصميم خود به سوى حوض جست و خيز مىكرد كه حمزه مجال نداد و او را با شمشير ديگرى از پاى درآورد. (2)82
عتبة بن ربيعه كه كشته شدن «اسود مخزومى» را ديد، در حالى كه برادرش شيبه و پسرش وليد او را همراهى مىكردند وارد ميدان شد و از اين سو، سه تن از جوانان انصار پيش تاختند. «عتبه» با تحقير پرسيد: شما چه كاره هستيد! گفتند: ما از انصاريم. گفت: برگرديد كه ما نيازى به شما نداريم. سپس فرياد زد:
«يا مُحَمَّدُ اخْرُجْ إِلَيْنا الْأَكْفَاءُ مِنْ قَوْمِنَا».
«از اقوام ما كسانى را كه هم شأن ما باشند، بهسوى ما بفرست.»
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«يا بَني هاشم قُومُوا فَقاتِلُوا بِحَقِّكُم الَّذي بَعَثَ اللَّهُ بِهِ نَبِيّكم إِذْ جاءُوا بِبِاطلهم لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ». (1)83
در اينجا بود كه حضرت حمزه و امير مؤمنان و عبيده (2)84 در
1) . «اى بنىهاشم، برخيزيد در مقابل عقيده باطل آنانكه مىخواهند با آن، نور خدا را خاموش كنند، از آيين حقّتان، كه خدا به وسيله پيامبرش فرستاده است، دفاع كنيد.» طبقات واقدى، چاپ ليدن، ج 2، ص 10
2) . عبيدةبن حارثبن عبدالمطّلب، پسر عموى پيامبر خدا است. وقتىبدن او در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، چشمش را باز كرد و گفت: «يا رسولاللَّه بأبي أنت و أمّي أَ لسَتُ شهيداً؟» پيامبر در حالى كه اشكش جارى بود، فرمود: «أنتَ أوّل شهيدِ منْ أَهْلِ بَيتِي!»
مقابل آن سه تن قرار گرفتند و چون سر و صورت خود را پوشانده بودند و شناخته نمىشدند، عتبه بار ديگر فرياد زد اينها كيستند؟ آنان وقتى خود را شناساندند، گفت:
«كفوٌ كريم»
؛ «هماوردان نيكويند.»
درگيرى ميان آن شش تن آغاز شد. عبيده كه هفتاد سال داشت، با عتبه در آويخت. حمزه با برادر وى شيبه و اميرمؤمنان عليه السلام با وليدبن عتبه درگير شدند. امير مؤمنان و حمزه عليهما السلام به حريفان خود امان ندادند و آنها را به خاك انداختند، ولى عبيده با هماورد خويش در حالى كه يكى از پاهايش قطع شده بود، همچنان درگير بود. در اين حال آن دو بزرگوار به همرزم سالخورده خود يارى كردند و عتبه را از پاى در آوردند. سپس عبيده را، كه مجروح شده بود، به پشت جبهه حمل كردند و در مقابل پيامبرخدا بر زمين نهادند. (1)85 آن حضرت چون پسر عموى خود را با پاى قطع شده و بدن مجروح ديد، اشك از چشمانش جارى شد.
با كشته شدن «اسود مخزومى» و اين سه تن از سردمداران كفر و الحاد، در ميان سپاه مكّه ولوله عجيب وجوش و خروش بىسابقهاى بهپا شد؛ زيرا ديدند كه خلاف آنچه از ضعف و
1) . سيره ابن هشام، ج 2، ص 195؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 273؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 378
ناتوانى سپاه اسلام پيشبينى كرده بودند، به وقوع پيوست و در اوّلين مرحله از جنگ، چهار تن از برجستهترين افرادشان به دست حمزه عليه السلام و اميرمؤمنان به هلاكت رسيدند، در صورتى كه ارزيابى جاسوس آنها (عُمير بن وهب جُمحى) از نيروى اسلام چنين بود:
«ما لَهُم كَمين وَ لا مَدد وَ لكِن نواضح يثرب قد حملت الموت الناقع».
«سپاه محمّد نه كمينى دارد و نه كسى به كمك آنها مىشتابد، بدانيد كه شتران آبكش يثرب! چيزى جز مرگ فراگير و ذلّت بار با خود حمل نمىكنند.» (1)86
ابو جهل نيز كه از سران و طرّاحان جنگ بود، چنين اظهار نظر كرد:
«ما هُم إلّا أُكْلَةُ رَأسٍ لَو بعثنا إِلَيهم عَبيدنا لَأَخَذُوهم أَخْذاً باليد»؛
«سپاه يثرب لقمهاى بيش نيست، ما اگر تنها بردگان خود را بفرستيم آنها را خفه خواهند كرد.» (2)87
آرى، بر خلاف اين پيشبينىهاى دشمن، شجاعت و شهامت عمو و پسر عموى پيامبر در اوّلين مصاف، سرنوشت جنگ را به نفع اسلام رقم زد و دشمن با از دست دادن چهارتن از نامآوران خود، كه طليعه شكست قطعى بود، به اين فكر افتاد كه به جاى جنگ تن به تن، از حمله عمومى و تهاجم جمعى بهرهگيرد تا بتواند در اثر كمىِ سپاهِ توحيد و بسيارىِ سپاه
كفر، سرنوشت جنگ را تغيير دهد و پيروزى را نصيب خود سازد.
گرچه مّدتِ اين درگيرىِ خونين چندان روشن نيست ولى مسلّم است كه دشمن براى زدودن ننگ شكست قبلى و حفظ غرور جاهلى و تأمين هدف خود، كه براندازى نظام توحيد و تثبيت پايههاى شرك و بتپرستى بود، تمام توانش را بهكار بست و همه تيراندازان و شمشير زنان و نيزهداران خود را بسيج كرد.
از سوى ديگر، مجاهدان اسلام با نداشتن عدّه و عُدّه، در اثر ايمان و صلابت روحى خود و در اثر سخنان آتشين فرمانده اين سپاه، (پيامبرخدا صلى الله عليه و آله)، درقلب هزار نفر سلاح به دست فرو رفته است.
سپاه دشمن با كشته شدن هفتاد تن كه ابوجهل هم در ميان آنها بود و اسارت هفتاد تن ديگر از سران مشركين، به شكست قطعى خود اذعان كرد و از صحنه خارج گرديد و هر يك از سپاهيان شرك به سويى فرار نمود؛ زيرا در صورت مقاومت بيشتر در مقابل سپاه اسلام چيزى بجز از دست دادن بقيه نيرو براى آنان قابل تصوّر نبود.
نتيجه ظاهرى و اثر زود رس جنگ بدر كه با شكست قطعى مشركان به دست آمد، بهطور خلاصه چنين بوده است:
مشهور در ميان مورّخان و مفسران، همانگونه كه اشاره گرديد، اين است كه تعداد مقتولان از مشركان هفتاد نفر و تعداد اسراى آنها نيز هفتاد نفر مىباشد، ولى واقدى مىگويد:
تعداد مقتولان بيش از هفتاد نفر بوده است. (1)88
مسلمانان در اين جنگ يكصد و پنجاه شتر و سى رأس اسب و تعداد بسيارى شمشير و مقدار قابل توجّهى اجناس و سلاحهاى ديگر، از دشمن به غنيمت گرفتند كه در كيفيّت تقسيم در ميان يكى دو نفر از آنان بحث و گفتگو به عمل آمد و آيه شريفه انفال (2)89 در اين زمينه نازل گرديد و به بحث آنها خاتمه داد.
تعداد شهداى مسلمان در جنگ بدر، بنا بر مشهور، چهارده نفر مىباشد كه هشت تن از آنها از انصار و شش نفر ديگر از مهاجران بودند، ولى از مسلمانان حتّى يك نفر به اسارت مشركين در نيامد.
امروز با وجود جنگهاى جهانى و جنگهاى بزرگ منطقهاى كه ميليونها انسان در آنها از بين مىرود و ضايعات فراوان و غير قابل جبران به همراه دارد، جنگ بدر با محدوديت مقتولان و اسراى آنكه اشاره گرديد، شايد براى بعضى از خوانندگان داراى چندان اهمّيتى نباشد و مانند يك برخورد قبيلهاى و عشيرهاى تلقّى شود ولى با توجّه به اهداف و آثار اين جنگ، مىتوان به اهمّيت آن پىبرد و ابعاد آن را كه در هيچيك از جنگها در تاريخ اسلام وجود ندارد درك نمود؛ زيرا سرنوشت اسلام با اين جنگ رقم مىخورد و پيروزى مسلمانان در آن مساوى با پيروزى قطعى اسلام و احياناً شكست آنان در اين جنگ پيروزى قطعى شرك و بت پرستى را در كلّ تاريخ به دنبال داشت و لذا قرآن مجيد از اين جنگ به عنوان: ... يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ ... (1)90 ياد نمود؛ يعنى جنگى كه حق و باطل و توحيد و بتپرستى در اثر آن ظاهر گرديد؛ روزى كه در آن، دو گروه متكى به ايمان و متكّى به كفر درگير شدند.
و در آيه ديگر در اهمّيت اين جنگ چنين فرموده است:
«به خاطر بياوريد زمانى را كه از شدّت ناراحتى، از پروردگارتان تقاضاى كمك مىكرديد و او تقاضاى
1) . انفال: 41
شما را پذيرفت و گفت من شما را با يك هزار از فرشتگان كه پشت سرهم مىآيد، يارى مىكنم ولى خدا اين را تنها براى شادى و اطمينان خاطر شما قرارداد و گرنه پيروزى جز از طرف خدا نيست.» (1)91
در اين جنگ، پيامبر صلى الله عليه و آله مكرّر دست به دعا و تضرّع به سوى پروردگار برمىداشت و گاهى پيشانى به سجده مىنهاد و از خداوند درخواست پيروزى مىكرد و از جمله دعاهايش اين بود:
«اللّهمّ إن تَهلك هذه العصابة لم تُعبد بعدُ ...»
«خدايا! اگر اين گروه مسلمان، از بين بروند، كسى تو را پرستش نخواهد كرد!»
در پيروزى سپاه توحيد، در جنگ بدر مانند هر جنگ ديگر، عوامل مختلفى قابل بررسى است، ولى از همه مهمتر فضل و عنايت پروردگار بود كه در اثر استغاثه و استمداد پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان براى شادى و اطمينان خاطر سپاهيان اسلام و براى امداد و يارى آنان هزار فرشته را پياپى فرو فرستاد:
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ
1) . انفال: 10
مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ* وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. (1)92
و هر يك از سپاهيان اسلام، به اندازه درجه ايمان و كمال يقينش از اين مدد غيبى و اطمينان الهى بهره جسته و در شكستن صفوف دشمن و پيروزى اسلام سهمى را ايفا نموده است.
اكنون بايد ديد اين مژده و بشارت الهى بر دل كداميك از لشكريان اسلام بيش از ديگران اشراق داشته و اين اطمينان آسمانى در آن صحنه حسّاس در دست و بازوى كدام يك از حاضرين ظهور و تجلّى بيشترى يافته و مشركين را ناباورانه به خاك مذلّت نشانده است.
براى روشن شدن اين حقيقت، بايد آمار مقتولان از مشركان را و اينكه به دست چه كسانى كشته شدهاند، بهدست بياوريم تا راه قضاوت درست در اين فضيلت را در پيش روى خواننده عزيز قرار دهيم.
لازم به يادآورى است همانگونه كه آمار دقيق مقتولان جنگ بدر و معرفى همه آنان و خصوصيات ديگر به دست ما (2)93
نرسيده و آنچه در تاريخ منعكس گرديده، اغلب درباره سران و سردمداران شرك بوده است، اين ابهام درباره تلاش قهرمانان اسلام نيز، كه نقش اساسى را در اين جنگ ايفا نمودهاند، صادق است و تعداد دقيق كسانى كه به وسيله هر يك از آنان به هلاكت رسيدهاند مشخّص نيست، ولى مىتوان از آنچه در تاريخ بهطور، ناقص به دست مىآيد، تا حدّى به حقيقت امر پىبرد و با نقش اين افراد در اين جنگ آشنا گرديد.
ابن ابىالحديد در زمينه عدم انعكاس آمار دقيق پس از نقل و معرفى تعداد پنجاه و دو نفر از مقتولان از واقدى، مىگويد: روايات زيادى داريم كه مقتولان بدر هفتاد نفر بوده، وليكن آنها كه به نام شناخته شدهاند، همان افرادى هستند كه ما شناسانديم. (1)94 بايد بهگفتار ابن ابىالحديد، اين نكته را نيز بيفزاييم:
همانگونه كه در مقدّمه اين بحث اشاره كرديم و پس از اين نيز ملاحظه خواهيد كرد، در تعميه و پردهپوشى حقايق تاريخى، بهويژه درباره اميرمؤمنان و حمزه عليهما السلام نبايد نقش سياستها را ناديده گرفت و از جعل و تحريف در پيروزىهاى آندو بزرگوار، كه در ارتباط مستقيم با سلطهگران بنىاميّه قرار داشت، غفلت نمود.
1) . شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 14، ص 212
كشته شدن بيشتر مقتولان جنگ بدر به دست مهاجرين و بهويژه اقرباى پيامبر صلى الله عليه و آله و در رأس آنان اميرمؤمنان عليه السلام و حمزه سيد الشهدا به وقوع پيوسته است.
و بهطورى كه در تاريخ آمده، در همين جنگ بدر بود كه اميرمؤمنان از سوى مشركان به لقب «موت احمر»؛ «مرگ سرخ» ملقّب گرديد و چرا چنين نباشد در حالى كه در همين جنگ بيش از نيمى از كشتگان را او از پاى در آورد و در به هلاكت رسانيدن تعداد ديگر نيز سهيم گرديده است؛ بهطورى كه شيخ مفيد تعداد سى و شش تن از مقتولان را، كه به دست آن حضرت كشته شدهاند، به نام شناسانده است. (1)95 ابن اسحاق از مورّخان معروف جهان تسنّن مىگويد:
«أَكْثَر قَتْلى الْمُشركين يَوم بَدْر كان لِعَلِيّ». (2)96
«در جنگ بدر بيشترين كشته شدگانِ از مشركان به دست على بوده است.»
ولى بعضى از مورّخان اين تعداد را بيست و هفت، (3)97 و گاهى حتّى به بيست و دو نفر تنزّل دادهاند. (4)98
در منابع اهل سنّت، تعداد مقتولان به دست حمزه سيّدالشهدا نُه نفر ذكر شده است كه در ميان اين عدّه، برخى تنها به دستآن حضرت و افراد ديگرى بهدست او وحضرت على عليه السلام به هلاكت رسيدهاند و تنها در يك مورد از سعد بن وقّاص به عنوان شريك آن بزرگوار ياد شده است.
لازم است پيش از بيان آمار و معرّفى اين مقتولان، به اين مطلب توجّه شود، همانگونه كه پيشتر اشاره كرديم، بر اساس دلايل تاريخى، اين تعداد، بخشى از كسانى هستند كه به وسيله حضرت حمزه به هلاك رسيدهاند نه همه آنها، ولى عدم ذكر همه مقتولان و يا اختلاف نظر در مورد آنان، مانند اختلاف نظر در آمار مقتولان به وسيله اميرمؤمنان عليه السلام كه بعضى از مورّخان بيشترين كشتهشدگان و بعضى ديگر تنها بيست و دو تن را از آنِ آن حضرت دانستهاند. با در نظر گرفتن حقايق موجودِ تاريخى، چندان مهم نيست؛ زيرا اگر همه مقتولان دراين جنگ مشخّص و منعكس مىگرديد، نظر مورّخان در مورد هر دو بزرگوار تغيير مىكرد. به هر حال با اينكه آمار دقيق مقتولان به دست آن دو بزرگوار در دست نيست ولى دلايل مسلّم تاريخى نقش اساسى آنها را در پيروزى جنگ بدر ثابت نموده است و در اين جنگ شكست دشمن در مرحله اوّل به دستاميرمؤمنان وسپس بهدست حضرتحمزهآنگاه به دست ساير افراد سپاه توحيد به وقوع پيوسته است، آنهم نه همه افراد
سپاه؛ زيرا طبق مضمون صريح قرآن تعدادى از صحابه از اوّل حركت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از مدينه، از اين برخورد ناخشنود و از ورود به صحنه جنگ به شدت مضطرب و نگران بودند. (1)99 و تاريخ هم گوياى اين واقعيت است كه بعضى از صحابه در ميدان جنگ يا نقشى نداشتند و يا داراى نقش كم رنگى بودند.
در اينجا مناسب است تحليلى را كه ابن ابىالحديد از پيروزى در جنگ بدر و از شجاعت و نقش مؤثّر اميرمؤمنان و حضرت حمزه عليهما السلام در اين پيروزى ارائه داده است؛ بهطور خلاصه نقل كنيم:
وى در تحليل خود از اين پيروزى، با وجود نيروى قوى و تواناى مشركين و ضعف و ناتوانى مسلمانان، مىنويسد: آرى، سپاه كوچك اسلام از عدّهاى از انصار، از قبيله اوس و خزرج و تعدادى از مهاجرين كه در پهلوانى و شجاعت نامى بودند، تشكيل يافته بود و مهمتر اينكه در كنار اين گروهِ به ظاهر كم، علىبن ابىطالب و حمزةبن عبدالمطّلب، كه شجاعترين افراد در تاريخ بشريّت مىباشند، قرار گرفته بودند و فرماندهى آنها را شخص پيامبر صلى الله عليه و آله، آن پيامبر داعىِ به حق و منادىِ بر عدل و توحيد و مؤيّد به قوّه الهى به عهده داشت.
«وَفِيهِم عَلِيُّ بنُ أبيطالب وَ حَمزَةُبن عَبدِ المطّلب وهُما أشجع البشر! و جَماعةُ مِنَ المُهاجرين أنجاد و أَبْطال». (2)100
پس از خاتمه جنگ و در هنگام انتقال اسيران به پشت جبهه، يكى از آنان به نام «اميّةبن خلف» كه از مشركين سرشناس بود، چون چشمش به حضرت حمزه افتاد، از عبدالرحمان بن عوف پرسيد:
«مَنْ هذا المُعلِّم؟»
؛ «اين جنگجوى نشاندار كيست؟»
گفتنى است، حضرت حمزه در جنگها با نصب پرِ شتر مرغى بر كلاهخودِ خويش، از ديگر سرداران متمايز بود.
عبدالرحمان پاسخ داد: او «حمزه بن عبدالمطّلب است» اميّه با تأسّف و تحسّر شديد از شكست سپاه شرك، گفت:
«ذاكَ الَّذي فَعَلَ بِنا الأفاعيل»
؛ «اين بود كه صفوف ما را در هم شكست و ما را به خاك سياه نشاند!» (1)101
اسامى نُه تن از مقتولان مشركين به دست حضرت حمزه
، طبق منابع اهل سنت، عبارتند از: (2)102
1- اسود بن عبدالأسود مخزومى؛ 2 و 3- عتبه و شيبه فرزندان ربيعه؛ 4- طُعَيمة بن عَدىّ؛ 5 و 6- زَمعه و عقيل فرزندان اسود؛ 7- ابو قيس بن وليدبن مغيره؛ 8- نُبيه بن حجّاج؛ 9- حَنظَلة بن ابىسفيان برادر معاويه.
*** پىآمدهاى جنگ بدر در ميان مشركين
مشركان مكّه، كه مدّت سيزده سال در آزار و اذيت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان، تمام همّت خويش را به كار بستند، تا آنجاكه آنان را مدّتى در داخل درّهاى محاصره و زندانى نمودند و سپس از شهر و ديارشان بيرون راندند و آنان را مجبور به ترك وطن و هجرت به سوى حبشه و مدينه كردند و ... باز هم از تصميم خود در ريشه كن كردن درخت توحيد و از بين بردن مسلمانان منصرف نگشتند و پيوسته در دشمنى خود اصرار مىورزيدند تا اينكه سرانجام جنگ بدر به وقوع پيوست و آنان پس از تحمّل ضربه سنگين و چشيدن طعم تلخ شكست و پذيرش خفّتبار اسارت در دست مسلمانان، كه همه غرور و تفرعن آنها را در جزيرةالعرب به ننگ و حقارت تبديل نمود، كينه و عداوتشان نسبت به مسلمانان مضاعف گرديد و با مراجعت از بدر، خود را براى جنگ ديگرى كه بتواند اين شكست را جبران و داغ ننگ آن را از پيشانيشان بزدايد، آماده مىشدند و همزمان، نقشه ترور پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز
در سرمىپروراندند و موفّقيت در اين طرح را، بهترين راه پيروزى خود مىدانستند.
عميربن وهب، يكى از افراد خونريز در ميان قريش، كه فرزندش وهب در اسارت مسلمانان به سر مىبرد، با عموزادهاش «صفوان» در گفتگويى پنهانى در «حجراسماعيل» همپيمان شدند كه صفوان قرضهاى عمير و كفالت فرزندانش را بر عهده بگيرد و عمير هم در مدينه پيامبر را به قتل برساند. وى با همين هدف وارد مدينه شد و علىرغم مخالفتِ صحابه كه از او به جان پيامبر صلى الله عليه و آله احساس خطر مىكردند، آن حضرت عمير را به حضور خويش فراخواند و او به همراه چند نفر از ياران پيامبر وارد گرديد.
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد عمير! به چه منظور به مدينه آمدهاى؟ عمير گفت: براى آزادى فرزندم وهب. حضرت فرمود: اين شمشير براى چيست؟
عرض كرد:
«قبّحاللَّه هذه السيوف»
كه همراه داشتن آنها جزو عادت ما شده است. در اين هنگام پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آنچه راكه در حجر اسماعيل در ميان او و صفوان گذشته بود، بيان كرد. عمير با شنيدن رازى كه بجز او و صفوان از آن آگاه نبودند، بر نزول وحى به رسولاللَّه و نبوّت آن حضرت ايمان آورد و از اشتباهات گذشتهاش پوزش خواست. پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به صحابه فرمود: «فَقِّهُوا أخاكم فِي دِينه وَ أقْرِئُوهُ
الْقُرْآن وأطْلِقوا أسيره» (1)103؛ «به برادر تازه مسلمانتان قرآن و احكام بياموزيد، اسيرش را هم آزاد كنيد.» (2)104
گرچه در كتب تاريخ، اين موضوع يك تصميم دو جانبه و در ميان عمير و صفوان عنوان گرديده است، ليكن قرائن موجود از شدّت عداوت قريش با مسلمانان و طرّاحى جنگ مجدّد نشانگر، اين است كه اين طرح نيز نمىتواند بدون هماهنگى و سازماندهى آنان انجام گيرد. البته براى جلوگيرى از اشاعه چنين موضوع حساسى بايد تصميمگيرىها بهطور خصوصى و دور از ديد ديگران انجام پذيرد.
ابو سفيان كه از سلسلهجنبانان و اركانِ اصلىِ جنگ بود، با كشته شدن سران قريش و اسارت عدّهاى ديگر، رياست مستقيم مشركين را در آمادهسازى آنان بر جنگ ديگر و ايفاى نقش اساسى در اين هدف را به عهده گرفت و بلا فاصله، پس از مراجعت به مكّه، در حالىكه پسرش حنظله و عتبه و وليد و شيبه به ترتيب پدر و برادر وعموى همسرش هند در اين جنگ كشته شده بودند و پسر ديگرش به نام عمر به اسارت مسلمانان
در آمده بود، در ميان اجتماع قرشيان، خطاب به آنان چنين گفت: اى گروه قرشيان، پس از اين جنگ، كه بزرگان و عزيزان ما و شما را از دست ما گرفت، نبايد از خود ضعف نشان دهيم، بلكه بايد صبر و صلابت خود را حفظ كنيم، بركشتگان خود نگرييم. هيچ زنِ نوحهگرى بر آنان نوحه نسرايد و هيچ شاعرى در عزايشان شعر نگويد؛ زيرا اين اعمال موجب تخفيف كينه و عداوت ما نسبت به محمّد و يارانش مىگردد و شعله آتش دشمنى و خونخواهى ما را فرو مىنشاند و قدمهاى ما را در انتقام گرفتن از آنان سست مىگرداند، گذشته از اينكه اگر ياران محمّد جزع و فزع و آه و ناله ما را بشنوند، زبان بر شماتت و استهزا خواهند گشود و اين درد و مصبت بالاتر از مصيبت از دست دادن عزيزانمان خواهد بود و من نيز از اين ساعت استفاده از عطر و زنان را بر خود حرام مىكنم تا روزى كه با محمّد بجنگيم. (1)105 ابو سفيان و سران قريش نه تنها از گريه جلوگيرى كردند، بلكه حتّى از آزاد سازى اسراى خويش نيز امتناع مىورزيدند و لذا وقتى به ابوسفيان پيشنهاد شد كه با فديه دادن، فرزندت عمرو را آزاد كن، چنين پاسخ داد: فرزندم حنظله كشته شد، شما مىگوييد براى فرزند ديگرم هم فديه بدهم و در مقابل دشمن بيشتر تحقير شوم؟! بگذاريد او را تا هر وقت كه
1) . سيره ابن هشام، ج 2، ص 2111؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 309؛ واقدى به نقل بحار، ج 19، ص 341
مىخواهند نگهدارند. (1)106 همچنين درتحريك مشركين بر جنگ، تنها مردان قريش نبودند كه فعّاليت داشتند، بلكه زنان آنها نيز در اين راه سعى و تلاش مىكردند؛ از جمله آنها هند همسر ابوسفيان بود. او در پاسخ گروهى از زنان قريش كه، چرا در كشته شدن عزيزانت (پدر، برادر، عمو و پسرت) گريه نمىكنى؟ گفتار همسرش ابوسفيان را تكرار كرد و گفت:
من در مكّه بر عزيزانم گريه كنم محمّد و يارانش و زنان قبيله خزرج در مدينه شماتتم كنند؟! نه، به خدا سوگند تا انتقام عزيزانم را از محمّد نگيرم، خود را معطّر نخواهم كرد.
او اين جمله را هم افزود: به خدا سوگند اگر مىدانستم كه گريه مىتواند حزن و اندوهم را برطرف كند، مىگريستم ولى نه، تنها چيزى كه سوز دلم را برطرف مىكند و شعلههاى درونم را فرو مىنشاند، گرفتن انتقام اين كشتهها است. (2)107 و بدينگونه قرشيان كه در تب و تاب انتقام و در انديشه حمله به مدينه به سر مىبردند و خود را براى جنگ ديگرى آماده مىكردند، پس از گذشت يك سال از جنگ بدر، به سوى مدينه روان شدند و جنگ احد به وقوع پيوست.
حضرت حمزه در جنگ احد
كوه احُد، كه جنگ مهمّ اسلام و شرك در دامنه آن رخ داد، يكى از كوههاى بسيار مهمّ و مشهور مدينه است و در پنج كيلومترى شمال شرقى اين شهر قرار دارد.
در وجه تسميه و نامگذارى اين كوه به «احد»، نظريههاى گوناگون نقل شده است، ولى مناسبترينش آن است كه اين كوه را، چون تنها و مستقل از كوههاى ديگر است، احُد خواندهاند.
استشفا با خرماى آن و حرم بودن مدينه و نهى از صيد حيوانات
و قطع درختانش.
چون احد در داخل محدوده مدينه است، مشمول همه اين فضايل نيز خواهد بود؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مدينه از عير تا ثور حرم است.» (1)108 و ثور كوهى است كه در پشت كوه احد قرار گرفته و اين حديث در واقع بيانگر حدّ شرقى و حدّ غربى مدينه مىباشد.
«وَ هذا جَبَلٌ يُحِبُّنا وَ نُحِبُّهُ». (2)109
«اين (احُد) كوهى است كه ما را دوست مىدارد و ما هم آن را دوست مىداريم.»
در مفهوم اين حديث توجيهات مختلفى ذكر شده و بهترين توجيه آن است كه اين جمله مجازى است و مضاف در آن حذف شده است؛ مانند
«واسأل القرية»
و مراد از احد اهل آن است؛ يعنى افرادى كه در كنار اين كوه به شهادت رسيدهاند
1) . «المَدِينَةُ حَرَمٌ ما بَيْنَ عَيْر الى ثورٍ لا يُخْتلى خَلاها وَلا يُنْفَرُ صَيْدُها وَلايُسْقَطُ نُقَطَها الَّا مَنْ أَشادَ بِها ...» مشروح اين حديث را در مقالهاى با عنوان «صحيفه اميرمؤمنان عليه السلام قديمترين سند حديثى»، در شماره سوّم فصلنامه تخصصّى علوم حديث، از منابع شيعه و اهل سنّت آوردهايم.
2) . صحيح بخارى، حديث 1411، 2736 و 3187؛ صحيح مسلم، حديث 1392، باب «احد جبل يحبّنا ونحبّه»؛ ابن شبه تاريخ المدينه، ج 1، ص 81
و پيكر خونين آنها در دامنه اين كوه به خاك سپرده شده، ما را دوست مىدارند و ما هم آنها را دوست مىداريم و بر شهادت و از خودگذشتگى آنان ارج مىنهيم و مسلمانان نيز بايد به پيروى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله تا قيامت در حفظ اين ارزش معنوى بكوشند.
اين معنى، با توجّه به اينكه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله اين جمله را پس از جنگ احد و به هنگام مراجعت از سفر حج و در مراجعت از جنگ خيبر (1)110 فرموده است/ مناسب به نظر مىرسد.
همانگونه كه پيش از اين آورديم، مشركان مكّه پس از جنگ بدر، به سرپرستى ابوسفيان، تصميم گرفتند تا همه قواى خود را متمركز كنند و خود را از قيد آنچه به نام محمّد و اسلام وجود دارد، رها سازند. در ضمن به دردهاى عميق خود كه از كشتگان و اسراى جنگ بدر در دل داشتند التيام بخشند و بر همان تصميم در سال سوّم هجرت و يكسال پس از جنگ بدر، پنج هزار نفر جنگجو به فرماندهى ابوسفيان به همراه پانزده نفر از زنان قريش به سرپرستى هند همسر ابوسفيان و با دويست اسب و سه هزار شتر و هفتصد نفر زرهدار به سوى مدينه حركت كردند. آماده شدن قريش را عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله به آنحضرت گزارش داده بود و لذا پيامبرخدا در انتظار چنين
1) . ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، صص 80- 79
حملهاى به سر مىبرد ولى تا جهت حمله قريش مشخّص نشده بود، آن حضرت از مدينه خارج نشد.
روز چهارشنبه، سيزده شوال، نيروى مشركان خود را به كنار احد رسانيد و در دامنه اين كوه، در ميان نخلستان، در محلّى هموار و مسطّح و در كنار درّهاى كه مىتوانست در وضعيت سخت براى آنان مأمنى باشد فرود آمد و تا روز جمعه به استراحت و طرح نقشه جنگ پرداخت.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اقامه نماز جمعه، همراه هزار نفر به سوى احد حركت كرد. عبداللَّهبن ابىّ سركرده منافقان، با سيصد نفر از همفكرانش از ميان راه برگشت و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله با هفتصد نفر، كه صد نفر از آنان زرهدار و پنجاه نفر كماندار و تيرانداز بودند و تنها دو اسب به همراه داشتند، وارد منطقه احد گرديد و چند نفر را به خاطر كمى سنّشان از حضور در جنگ مانع گرديد.
چون مجاهدان به احد رسيدند، پيامبر پنجاه نفر تيرانداز را به فرماندهى عبداللَّهبن جبير بر لب درّه گذاشت و دستور داد؛ ما چه در حال فتح باشيم و چه در حال شكست، شما در جاى خود استوار بمانيد، حتّى اگر ببينيد اجساد ما در روى زمين مانده و يا دشمن ما را به درون مدينه رانده و يا ما دشمن را تا مكّه عقب رانديم. در هر صورت شما از جاى خود حركت نكنيد (1)111 آنگاه به لشكريان دستور داد: تا از طرف من فرمان نرسد شما جنگ را آغاز نكنيد.
1) . ابن اثير، كامل، ج 2، ص 105
جنگ احد كه روز شنبه 15 شوّال رخ داد، در دو مرحله مختلف انجام گرفت؛ در مرحله اوّل قريش شكست خوردند و در مرحله دوم شكست نصيب مسلمانان شد.
جنگ ابتدا تن به تن بود و نُه تن از پرچمداران قريش پشت سر هم وارد ميدان شدند كه يكى پس از ديگرى به هلاكت رسيدند و اين موضوع موجب تضعيف روحيه آنان گرديد. سرانجام ناگزير به حمله عمومى شدند و جنگ به اوج خود رسيد، بهطورى كه هند و ديگر زنان قريش كه از زيبايى و آرايش برخوردار بودند، براى تشويق مشركين وارد معركه شدند و در ميان صفوف مىچرخيدند و دف زنان و گريهكنان جنگجويان خود را با اسم و رسم صدا كرده و كشتگان بدر را به ياد آنان مىآوردند.
كلماتِ ننگ، شرف، حميّت، غيرت و ... را با آهنگها و آوازهاى محرّك و حماسى مىخواندند و مشركان را بر حملات شديد و پايدارى در مقابل مسلمانان تشويق مىكردند.
طبرى مىگويد: در هنگامه جنگِ تهاجمى، عدّهاى از مسلمانان و در رأس آنها ابودجانه و حمزةبن عبدالمطّلب و علىبن ابىطالب وارد صحنه شدند و دشمن را در هم شكستند و تا آخرين صفوف پيش رفتند، در نتيجه خداوند مسلمانان را پيروز گردانيد و شكست قطعى را بر مشركان وارد آورد؛
«وَقاتَلَ ابودجانة حتّى أمعَن في النّاس و حمزةُبن عبدالمطّلب
وَ عليّ بن ابيطالب في رجالٍ من المسلمين، فَأَنْزل اللَّهُ نَصرَهُ وصدّقهم وعده فحسُّوهم بالسيوف حتّى كشفوهم وكانت الهزيمة لا شكّ فيها». (1)112
و لذا كار بر قريشيان سخت گرديد و در تهاجم عمومى هم نتوانستند كارى از پيش ببرند و هزيمت و فرارشان آغاز شد و از ترس جان خود، به درّهها و كوهها پناه بردند و مقرّ خويش را بدون مراقب رها ساختند.
پس از شكست سختى كه بر قريش وارد شد، صحنه جنگ دگرگونگرديد؛ زيراگروهى ازمسلمانانكه هزيمت دشمن را ديدند، به درون درّهاى، كه مقرّ آنها بود، حمله بردند و به جمعآورى غنيمت پرداختند. در اين هنگام گروه تيراندازان، كه به دستور پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در دهانه درّه پاس مىدادند، علىرغم مخالفت فرماندهشان، عبداللَّهبن جبير، بجز ده تن، به سوى مقرّ مشركان براى غارت غنائم پايين آمدند.
خالدبن وليد، فرمانده اسب سوارانِ قريش، از اين فرصت استفاده كرد و با همراهانش كوه را دور زد و عبداللَّه بن جبير را با ياران اندكش به سادگى از سرراه برداشت، آنگاه از دهانه درّه فرود آمد و مسلمانانى را كه از همهجا بىخبر بر سر غنايم گرد آمده بودند، به دم شمشير گرفت و از سوى ديگر زنان
1) . طبرى، ج 2، ص 376
قريش صحنه گردان غائله شدند و از كوه سرازير گشته، موها را پريشان و گريبانها را چاك كردند و با پستانهاى برهنه و فريادهاى جنونآميز، فراريان خود را بازگرداندند و حمله مجدّد دشمن آغاز شد! اين نخستين عامل شكست مسلمانان بود.
دوّمين عاملىكه در شكست سپاه اسلام نقش داشت، خبر كشته شدنِ پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بود. در گرماگرم جنگ و درگيرى، كه پيامبر مجروح شد و در گودالى افتاد، «سراقه» فرياد برآورد:
«محمّد كشته شد!» اين خبر در ميان سپاه شرك و در جبهه پريشان مسلمانان به سرعتِ برق پيچيد و موجب شكست روحيه مسلمانان و تقويت روحى مشركان گرديد.
اينجا بود كه گروهى از مسلمانان دست به عقبنشينى زدند و فرارشان آغاز شد و به گفته «ابن عقبه» در ميان اين گروه، آنچنان سردرگمى و از همگسيختگى به وجود آمد كه به جاى دشمن، به خودىها حمله مىكردند و برادر مسلمان خود را مجروح مىساختند. (1)113 مورّخان، از جمله طبرى، صحنه اين مرحله از جنگ را چنين توصيف مىكند:
«مسلمانان با پديد آمدن شكست و شايعه كشته شدن پيامبرخدا صلى الله عليه و آله، به سه گروه تقسيم شدند: تعدادى مجروح شده و از كار افتادند. بعضى استقامت ورزيدند تا به شهادت رسيدند
1) . سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 286
و گروه سوّمى فرار كردند و جان به سلامت بردند!
(وَكانَ الْمُسْلِمُون لَمّا أصابَهم ما أَصابَهم مِنالْبَلاءِ أثلاثاً؛ ثلث قتيلوثلث جريح وثلث منهزم)». (1)114
و اين خلاصهاى بود از دورنماى جنگ احد. بديهى است اگر تمام مراحل و جزئيات آن نوشته شود، كتاب مبسوطى را به خود اختصاص مىدهد، ولى ما با توجّه به موضوع اين نوشتار و بر اساس گفتار مورّخان كه به هنگام هزيمت و شكست، مسلمانان به سه گروه تقسيم شدند، نكات حساس و برجستهاى از اين سه گروه را كه مىتواند مقدّمه بر هدف اصلى اين بحث؛ يعنى: «موقعيّت حضرت حمزه» و بيان كننده زواياى مختلف اين جنگ و روح شجاعت و شهامت و فداكارى گروهى از اصحاب پيامبرخدا باشد، در اختيار خوانندگان عزيز قرار مىدهيم:
1) . طبرى، تاريخ، ج 2، ص 377
مجروحان جنگ احد
پيشتر اشاره كرديم كه در جنگ احد تعدادى از مسلمانان مجروح شدند و با تن مجروح و خونآلود به پيكار ادامه دادند و سرانجام از كار افتادند و به پشت جبهه انتقال يافتند و يا به مقام ارجمند شهادت نائل آمدند. امّا متأسّفانه مشخصات همه مجروحان، بجز تعدادى اندك، در منابع تاريخى منعكس نشده و اين آثار ارزشمند تاريخ و زيباترين جلوههاى شجاعت و ايثار در راه ايمان و عقيده، به دست فراموشى سپرده شده است.
در رأس همه مجروحانِ جنگ احد، بايد از شخص پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نام برد؛ زيرا آن بزرگوار در حالى كه فرماندهى عالى جنگ را به عهده داشت و پرچمداران و فرماندهان را هدايت و تعيين مىكرد، حملات دشمن و دفاع سپاهيان اسلام را زير نظر داشت و خود نيز در حمله و دفاع شركت مىنمود و با شجاعت و شهامت غير قابل وصفى، مىجنگيد. آنچنان جنگ كرد كه تيرهايش تمام شد و مورد تعرّض دشمن قرار
گرفت و به شدّت مجروح گرديد. (1)115 ابن اسحاق در شهامت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مىنويسد: آن حضرت هنگامى كه در ميان عدّهاى از صحابه در اثر شدّت جراحات بىحال افتاده بود، گروهى از مشركان به سرپرستى خالدبن وليد از كوه بالا رفتند. پيامبرخدا صلى الله عليه و آله با مشاهده آنان گفت:
«أَللّهمَّ لا يَنْبَغي لَهُمْ أنْ يَعْلُونا»؛
«خدايا! سزاوار نيست كه مشركان در جايگاه بالاتر از ما مسلمانان قرار گيرند.» همين توجّه و گفتار پيامبرخدا موجب گرديد كه عدّهاى از مسلمانان به گروه مشركين حمله بردند و از كوه سرازير كردند و متفرقشان ساختند. (2)116 به هر حال در اوج شدّت جنگ، يكى از مشركين به نام عبداللَّه بن قميه پيامبرخدا را با سنگ مورد اصابت قرار داد و در اثرِ آن، پيشانى و بينى آن حضرت به شدّت مجروح شد و دندانش شكست و لب مباركش شكافت.
ابن اسحاق مىگويد: در اين حال كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله خون از صورتش پاك مىكرد، چنين مىفرمود:
«كيف يفلح قومٌ قد خضبوا وجه نبيّهم وهو يدعوهم إلى رَبِّهِم». (3)117
«چگونه رستگار خواهند شد مردمى كه پيامبرشان به سوى خدا دعوت مىكند و آنان صورت او را به خونش رنگين مىسازند!»
و بنا به نقل ابن هشام، در اثر حمله عبداللَّه بن قميه علاوه بر شكستن دندان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله دو حلقه از حلقههاى زره آن حضرت به گونه مباركش فرو رفت، ابوعبيده جرّاح آنها را در آورد و موجب كنده شدن دو دندان ديگر آن حضرت شد. (1)118 شدّت جراحات پيامبر را مىتوان از دو مطلب زير به دست آورد:
الف:
وقتى جنگ پايان يافت، امير مؤمنان با سپر خويش از مهراس؛ گودى سنگ هاى كوه، آب مىآورد و به صورت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مىريخت و فاطمه زهرا عليها السلام مىشست و چون با ريختن آب سيلان خون بيشتر شد، فاطمه عليها السلام قطعه حصيرى سوزاند و خاكسترش را روى جراحات گذاشت تا خون بند آمد. (2)119
ب:
پس از آرام شدن صحنه جنگ، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله خواست فريضه ظهر را بخواند ليكن در اثر ضعف و خونريزى، نماز را نشسته بهجاى آورد و در حال ايستاده نماز خواندن براى آن حضرت امكان پذير نبود. (3)120
در جنگ احد، دوّمين كسى كه به شدّت مجروح شد و تا آخر استقامت كرد و از جان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله حمايت و حراست نمود، امير مؤمنان علىبن ابىطالب عليه السلام بود.
روشن است كه نقش آن حضرت در اين جنگ بيش از همه صحابه بود و ما اكنون به نقل بخشى از آنچه كه مورّخان و محدّثان در اين زمينه آوردهاند، مىپردازيم و گفتنى است كه بيشترين استناد ما در اين زمينه، به منابع اهلسنّت مىباشد.
در جنگ احد، پرچمِ لشكر در دست امير مؤمنان عليه السلام بود، ليكن در اثناى جنگ، چون پيامبرخدا صلى الله عليه و آله ديد كه پرچم كفر در دست شخصى از قبيله بنى عبدالدار است، فرمود:
«نَحْنُ اوْفى مِنْهُم»؛
«ما، در وفاى به عهد اولى از آنان هستيم.» ولذا پرچم را به مُصعببن عمير، كه او هم از قبيله «بنىعبدالدار» بود، تحويل داد و چون او به شهادت رسيد، پرچم مجدداً در دست اميرمؤمنان عليه السلام قرار گرفت. (1)121
1) . ابن هشام، سيره، ج 3، ص 23؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 20؛ ابن اثير، تاريخ، ج 2، ص 108
همانگونهكه پيشتر اشاره كرديم، در مرحله اوّل جنگ، كه ابتدا به صورت تن به تن بود، تعداد هشت يا نُه تن از پرچمداران جبهه شرك، يكى پس از ديگرى به هلاكت رسيدند و همين موضوع موجب ضعف روحيّه و شكست مشركانگرديد وطبق نظريه مورّخان و محدّثان، همه اين پرچمداران به وسيله امير مؤمنان عليه السلام كشته شدند.
ابن اثير مىگويد:
«وَكانَ الَّذِي قَتَل أصحاب اللّواء عَلِيّ»؛
«كسى كه در جنگ تن به تن، همه پرچمداران را به قتل رسانيد، على بود.»
او تعداد اين پرچمداران را مشخص نكرده، ولى در تفسير على بن ابراهيم تعداد آنها نُه تن آمده و هر يك به نام مشخّص گرديده و چگونگى كشته شدنشان به دست آن حضرت، بهطور مشروح ذكر شده است. (1)122 اوّلين و شجاعترين پرچمدار مشركان كه وارد صحنه شد، طلحةبن عثمان بود. او فرياد برآورد:
«اى اصحاب محمّد، به زعم شما، خدا ما را با شمشيرهاى شما وارد دوزخ و شما را با شمشيرهاى ما وارد بهشت مىكند، آيا در ميان شما كسى هست كه به شمشير من وارد بهشت شود يا مرا به دوزخ بفرستد؟»
در اين هنگام على عليه السلام از صف بيرون آمد و در پاسخ
1) . قمّى، تفسير، ج 1، ص 113
وى گفت:
«به خدا سوگند اين من هستم كه تو را به جهنّم خواهم فرستاد!»
آنگاه به طلحه حمله كرد و جنگ در ميان آنان درگرفت.
على عليه السلام شمشير طلحةبن عثمان را با سپر رد كرد و بلافاصله پاى او را قطع نمود. طلحه به روى خاك افتاد، او كه مرگ را با چشم خود مىديد، عورتش را آشكار ساخت و با عجز و لابه، به على عليه السلام گفت: اى پسر عم، (1)123 تو را به خدا سوگند دست از من بدار! على عليه السلام به سوى لشكر برگشت و پيامبرخدا بر اين پيروزى تكبير گفت، آنگاه فرمود: اى على، چرا دشمنت را نكشتى؟
عرض كرد: چون او عورتش را آشكار كرد و مرا سوگند داد، من هم شرم كردم به سوى او برگردم. (2)124 ابن كثير دمشقى پس از نقل اين ماجرا مىگويد: در دوران زندگى امير مؤمنان عليه السلام اين عملكرد مكرّر اتّفاق مىافتاد؛ زيرا در جنگ صفين، آن حضرت وقتى به بسربن ارطاة حمله كرد، او هم عورتش را هويدا ساخت و على عليه السلام از كشتن وى منصرف گرديد و همچنين از كشتن عمروبن عاص هم آنگاه كه عورتش را آشكار كرد، خوددارى نمود. (3)125
على در مقابل دشمن بود كه پيامبرخدا از كنار پرچم انصار بدو پيام فرستاد:
«أن قدّم الراية»
، به پيش بتاز. على عليه السلام در حالى كه اين شعار حماسى را مىداد، خود را به صفوف دشمن زد:
«أنا ابوالقُصّم مَن يُبارزني»
؛ «منم دشمن شكن، كيست كه به مبارزه من آيد؟» در اين هنگام ابوسعيد كه پرچم دشمن به دست او بود، فرياد زد: «اى دشمن شكن، اگر مبارز مىخواهى من!» مبارزه آن دو، در ميان دو صف آغاز شد و شمشيرها بالا رفت و سرانجام على عليه السلام او را از پاى درآورد. (1)126
از حوادث مهمّ و نادر، كه محدّثان و مورّخان اهل سنّت و شيعه از جنگ احد نقل كردهاند، اين است كه در وضعيّت سخت و آنگاه كه عقبنشينى و فرار اصحاب پيامبر به وقوع پيوست، گروهى از مشركان به قصد جان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به آن حضرت يورش بردند. پيامبر به امير مؤمنان دستور داد
«احمل عليهم فَفَرِّقهم»
؛ «بر آنان يورش ببر و پراكندهشان كن». امير مؤمنان حمله كرد، تعدادى از آنها را كشت و برخى را مجروح كرد و بقيّه متوارى شدند. بلا فاصله گروهى ديگر حمله كردند.
باز پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«يا عَلِي احمل عَلَيهم فَفَرِّقهم»
. اين موضوع
1) . ابن هشام، سيره، ج 3، ص 24؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 20
تكرار شد و امير مؤمنان عليه السلام در هر حمله گروهى را مىكشت يا مجروح مىساخت. در اين ميان شمشير آن حضرت شكست و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت و عرض كرد: يا رسولاللَّه انسان با شمشير مىجنگد و اكنون شمشير من شكست! پيامبرخدا شمشير خود «ذوالفقار» را به على عليه السلام داد و او با همين شمشير از پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع مىكرد و دشمن را پراكنده مىساخت، تا اينكه جراحات فراوانى بر پيكرش وارد شد، به حدّى كه قيافهاش شناخته نمىشد. جبرئيل نازل شد و به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: «هذه المواسات»؛ اين است عاليترين نمونه مواسات كه على انجام داد. پيامبرخدا فرمود:
«إنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ»
؛ «او از من است و من از او.» جبرئيل عرض كرد:
«وَ أَنَا مِنْكُما»
؛ «من هم از شمايم.»
در اينجا بود كه صداى منادى در فضا پيچيد:
«لا سَيفَ الّا ذُوالْفِقار وَ لا فَتى الّا عَلِيّ». (1)127
طبرى اين حادثه را در مرحله اوّل جنگ احد دانسته است، ولى متن روايت كه صدوق از امام صادق عليه السلام نقل كرده صريح است كه اين حادثه در مرحله دوّم جنگ و پس از آنكه عدّهاى از صحابه گريختند، واقع شده است.
مرحوم صدوق پس از نقل اين روايت، مىگويد: گفتار جبرئيل
«وَأَنَا مِنْكُما»
تمنّى و آرزو است از سوى جبرئيل كه او هم با پيامبر و على عليهما السلام باشد واگر او در مقام و فضيلت بالاتر از
1) . ابن هشام، سيره، ج 3، ص 43؛ ابن اثير، تاريخ، ج 2، ص 107؛ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 377
آن دو بزرگوار بود، چنين آرزويى نمىكرد و نمىخواست از مقام والا و ارجمندش تنزّل كند. (1)128 ابن ابى الحديد پس از نقل اين حادثه تاريخى مىگويد:
اين خبر از اخبار و احاديث مشهور است كه عدّه زيادى از محدّثان «اهل سنّت» آن را نقل نمودهاند و من از استاد خودم عبدالوهاب در باره صحّت و سقم آن پرسيدم. او پاسخ داد:
«هذا خَبَرٌ صَحِيحٌ»
؛ بدو گفتم اگر اين خبر صحيح است، چرا مؤلفان صحاح ششگانه نياوردهاند؟! در پاسخ من گفت:
«كَمْ قَدْ أهمَلَ جامِعوا الصِّحاح مِنَ الأخبار الصَّحِيحة»
؛ «صاحبان صحاح ششگانه، خبرهاى صحيح بىشمارى را در كتابهاى خود نياوردهاند، اين خبر هم يكى از آنها است.» (2)129
طبيعى است كسى كه مانند علىبن ابىطالب وارد مبارزه شود و به مصاف پهلوانان و پرچمداران دشمن برود و امواج خروشانِ نيزهداران و تيراندازان و شمشير زنان را در هم بشكند، از آسيب دشمن در امان نخواهد بود، گرچه اشجع الناس، على باشد!
پيشتر اشاره شد كه به هنگام دفع حملات مكرّر دشمنان، آنگاه كه جان پيامبرخدا را هدف قرار داده بودند، چنان مجروح شد كه لختههاى خون، چهرهاش را گرفت؛ بهطورى
كه قيافهاش شناخته نمىشد.
و لذا خود آن بزرگوار در پاسخ يكى از سران يهود، كه از تحمّل حوادث و سختىهايش در دوران پيامبرخدا صلى الله عليه و آله سخن مىگفت، چنين فرمود:
«وَقَدْ جُرِحْتُ بَينَ يَدَي رَسُولِاللَّه صلى الله عليه و آله نَيِّفاً وَسَبْعِينَ جُرْحَةً ...». (1)130
در جنگ احد، آنگاه كه گروهى از مهاجرين و انصار با فرياد «محمّد كشته شد» به مدينه عقبنشينى كردند، من در كنار پيامبرخدا بودم و «بيش از هفتاد زخم بر پيكرم وارد شد.» در آن حال پيراهن خود را كنار زده، دست به جاى زخمها گذاشت و فرمود: اين از آن زخمها است، اين اثر زخم ديگر است ....
از ويژگىهاى امير مؤمنان عليه السلام، در كنار جانفشانى و مبارزه با دشمن، مراقبت شديد آن حضرت از جان پيامبرخدا و انجام وظايفى بود كه خود آن حضرت تشخيص مىداد و يا از ناحيه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به انجام آن مأمور مىگرديد.
اين موضوع را مىتوان در موارد متعدّد؛ از جمله در جريان تلخىكه براى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پيش آمد، مشاهده كرد،
1) . صدوق، خصال، ج 2، ابواب السبعه؛ بحار، ج 38، ص 170، ح 1
آنگاه كه امير مؤمنان سرگرم جنگ با دشمن بود و متوجّه گرديد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با بدن مجروح به داخل گودالى كه دشمن تعبيه كرده بود افتاد. بىدرنگ خود را به كنار آن حضرت رسانيد و دست و بازويش را گرفت و زبير هم به كمك او شتافت تا پيامبرخدا را به پشت جبهه منتقل كردند.
و آنگاه كه جنگ آرام شد با سپر خود از فاصله دور (مهراس) آب آورد تا پيامبر صلى الله عليه و آله پس از جنگِ سخت و خونريزى شديد، رفع تشنگى كند و چون پيامبر در آن آب احساس كهنه بودن كرد و از خوردن آن امتناع ورزيد، امير مؤمنان عليه السلام به كمك همسرش زهرا عليها السلام سر و صورت پيامبر را با آن شستوشو داد و لختههاى خون را از چهرهاش زدود (1)131 و آنگاه كه دشمن قصد حركت كرد، پيامبرخدا به امير مؤمنان مأموريت داد تا آنها را تعقيب كند و حركتشان را زير نظر بگيرد و خطاب به وى فرمود: اى على، مراقب دشمن باش، اگر ديدى كه آنها به شترها سوار شده و اسبها را يدك مىكشند، معلوم است كه مىخواهند به مكّه برگردند و اگر ديدى كه سوار اسبها شده و شترها را به همراه مىبرند، قصد حمله به مدينه را دارند و به خدا سوگند در اين صورت آنها را ريشه كن خواهم كرد!
امير مؤمنان در آن وضعيت حسّاس و با بدن مجروح و
1) . صحيح بخارى، كتاب المغازى، ح 3874؛ صحيح مسلم، كتاب الجهاد، باب غزوة احد، ح 1790
خسته، اين مأموريت را انجام داد و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت و گفت: اى فرستاده خدا، دشمن سوار بر شترها در حركت است و معلوم شد كه مىخواهند به مكّه برگردند. (1)132
در منابع تاريخى آمده است: طلحة بن عبيداللَّه از صحابه و ياران معروف پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در جنگ احد جانفشانى كرد و مجروح گرديد.
از انس بن مالك نقل شده است كه به هنگام هزيمت و عقبنشينى گروهى از مسلمانان كه مشركين جرأت يافتند و حملات خود را شدّت بخشيدند و به پيكر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله جراحات متعّددى وارد گرديد، دشمن مجدّداً شخص آن حضرت را هدف تير قرار داد. در اين هنگام در كنار پيامبرخدا صلى الله عليه و آله تنها دو نفر از صحابه بودند كه دفاع از وجود آن حضرت را به عهده گرفتند و آنها عبارت بودند از سهل بن حنيف و طلحه كه خود را سپر وجود پيامبرخدا قرار دادند و تيرها را به جان خريدند و مانع اصابت تير به پيكر پيامبر شدند. در اين حال تيرى به دست طلحه اصابت كرد و رگ او را بريد و تا آخر عمر از كار افتاد؛
«فَرُميَ بِسَهْمٍ فِي يَدِهِ فَيَبُتَ». (2)133
ابن هشام مىگويد: يكى از تاريخدانان نقل كرد كه در جنگ احد بيش از بيست زخم بر عبدالرحمانبن عوف وارد گرديد و در اثر تيرى كه بر دهانش اصابت نمود، دندانش شكست و همچنين در اثر زخمها و تيرهايى كه به پاهايش وارد گرديد، يكى از پاهايش فلج شد و از كار افتاد. (1)134
إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لَاتَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ ...
همانگونه كه پيشتر اشاره كرديم، در مرحله دومِ جنگ احد و در اثر شكستى كه بر جبهه اسلام وارد گرديد و خبر كشته شدن پيامبرخدا در ميان هر دو جبهه پيچيد، مسلمانان به سه گروه تقسيم شدند:
الف:
مجروحان
ب:
فراريان
ج:
شهيدان.
در صفحات گذشته بر اساس نقل مورّخان، تعدادى از مجروحان را معرّفى كرديم.
مسأله فرار تعدادى از مسلمانان، يكى از نقاط مهمّ و حساس و از عوامل شكست مسلمانان در جنگ احد به شمار
1) . ابن هشام، سيره، ج 3، ص 20
مىآيد؛ زيرا اگر آنان هم مانند مجروحان و شهيدان، مقاومت مىكردند و همانند تيراندازان، ميدان را در اختيار دشمن قرار نمىدادند، شكست مسلمانان جبران و سرنوشت جنگ عوض مىشد و پيروزى را به دست مىآوردند. و لذا مىتوان گفت ضربهاى كه از ناحيه آنها بر سپاه اسلام وارد آمد، كمتر از ضربه تيراندازان نبود كه در اثر تخلّف از دستور پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و سرپيچى از فرمان عبداللَّه بن جبير به مسلمانان وارد گرديد.
از اين جهت است كه قرآن مجيد اين موضوع را با عنايت خاصّى و با لحن نكوهش آميزى مطرح نموده است:
إِذْ تُصْعِدُونَ وَلَا تَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ؛ (1)135 «به خاطر بياوريد هنگامى را كه از كوه بالا مىرفتيد و در بيابان پراكنده مىشديد و از شدّت وحشت به عقب ماندگان نگاه نمىكرديد و پيامبر از پشت سر، شما را صدا مىزد ...»: «إِلَيَّ يا عِبادَ اللَّهِ، إِلَيَّ يا عِبادَ اللَّهِ».
گرچه خداوند در كنار اين نكوهش و ملامت، آنان را از رحمت خويش به كلّى مأيوس نساخته و مشمول فضل و عفو خويش قرار داده است؛ وَلَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ (2)136 ولى به هر حال همانگونه كه قرآن اشاره مىكند، آنچنان ترس و وحشت و اضطراب و نگرانى بر فراريان حاكم بود كه به چپ و راست و پشت سرشان توجّهى نداشتند، و فقط
در فكر جايى بودند تا خود را از دسترس دشمن به دور نگهدارند و لذا بعضى از آنان به داخل مدينه و بعضى ديگر به تپهها ودرّههاى اطراف اين شهر گريختند. همانگونه كه عدهاى به درههاى كوه احُد و يا شيارها و زير سنگهاى آن پناه بردند.
و در ميان كسانىكه به زير سنگهاى كوه احد فرار كرده بودند
(اصحاب الصخره)
، كسانى بودند سست ايمان و ضعيف العقيده و اين حالت خود را آشكار نمودند و چنين گفتند:
«ليتَ لَنا رَسُولًا الى عَبداللَّه بنِ أُبَيّ فيأخُذَ لَنا أمَنَة مِن أبيسفيان»؛ (1)137
«كاش كسى داشتيم و به نزد عبداللَّه بن ابىّ، سردسته منافقين، در مدينه مىفرستاديم تا از ابوسفيان براى ما امان بگيرد.»
و بعضى از آنها، همراهان مهاجر خود را اينچنين مورد خطاب قرار دادند:
«يا قَوم إِنَّ مُحمداً قَد قُتلَ فَارْجِعُوا إِلى قَومِكُم قَبلَ أن يَأتُوكُم فَيَقْتُلُوكُم»؛ (2)138
«دوستان! اكنون كه محمّد كشته شد، شما هر چه زودتر به سوى قوم و قبيله خود، قريش، برگرديد! پيش از آنكه شما را از دم شمشير بگذرانند.»
طبق نظريه دانشمندان تفسير آيه شريفه وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ (3)139 در همين زمينه و در نكوهش اين گروه نازل گرديد. (4)140 اينجا بود كه انس بن نضر، با اينكه در كنار فراريان بود،
هيجان زده مورد خطابشان قرار داد:
«يا قَومِ إن كانَ مُحمّد قَدْ قُتِل فَإنّ رَبّ مُحَمّد لَم يقتل»؛
«اگر محمّد كشته شد خداى او كه زنده است.» برخيزيد و در راه او با دشمنان بجنگيد! آنگاه گفت: خدايا! من از آنچه اينها مىگويند تبرّى مىجويم و در پيشگاهت اعتذار مىكنم.
«أللّهمَّ إنّي أَعْتذر مِمّا يَقُولُ هؤلاء وَأبْرَءُ إلَيكَ مِمّا جاء بِهِ هؤلاء».
مورّخان درباره تعداد فراريان، نظريات مختلفى آوردهاند:
1- ابن واضح يعقوبى مىنويسد: به هنگام فرار مسلمانان، در نزد پيامبرخدا، تنها سه نفر باقى ماند: على، طلحه و زبير. (1)141 2- ابن كثير دمشقى مىنويسد: بعد از فرار مسلمانان، در كنار پيامبرخدا تنها دو نفر ماندند، ليكن با شنيدن صداى آن حضرت:
«الَيَّ عِبادَ اللَّه»
، سى نفر به سويش برگشتند. (2)142 3- ابن ابى الحديد از واقدى نقل مىكند:
«وَالْعصابَة التي ثبتت مع رسول اللَّه أربعة عَشَر رَجُلًا ...»
چهارده نفر جزو فراريان نبودند، آنها استقامت ورزيدند و در كنار پيامبرخدا ماندند.
وى آنگاه توضيح مىدهد كه از اين چهارده نفر، هفت تن از مهاجران و هفت تن ديگر از انصار بودند؛ على، ابوبكر،
عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابىوقّاص، طلحه، زبير، وابوعبيده جرّاح از مهاجرين بودند و خباب، ابودجانه، عاصم، حارث، سهلبن حنيف، سعدبن معاذ و اسيدبن حضير در شمار انصار بودند. (1)143 ابن ابىالحديد پس از نقل گفتار واقدى مىنويسد: با اينكه همه مورّخان درباره فرار عثمان اتفاق نظر دارند، امّا درباره عمر بن خطاب به اختلاف سخن گفتهاند. واقدى نوشته است: او هم از فراريان است ولى ابن اسحاق وبلاذرى او را از كسانى شمردهاند كه ثابت ماندند، امّا درباره ابوبكر، همه راويانِ اهل سنّت متّفقالقولند كه او جزو فراريان نبوده گرچه درباره او نه جنگى نقل شده و نه كشتن يك نفر از دشمنان ولى به هر حال، خود ثبات قدم و عدم فرار يك نوع جهاد است و به تنهايى كافى است؛
«وَإنْ لَم يَكُن نُقِلَ عَنه قتلٌ أو قتالٌ والثبوتُ جهادٌ و فيه وحده كفاية».
ابن ابىالحديد مىافزايد: وامّا راويان و مورّخان شيعه معتقدند كه از صحابه در نزد پيامبرخدا ثابت نمانده است مگر شش نفر: على، طلحه، زبير، ابودجانه، سهلبن حنيف و عاصمبن ثابت و بعضى از مورّخان شيعه هم نقل كردهاند كه از صحابه؛ اعمّ از مهاجر و انصار چهارده نفر ثابت ماندند و ابوبكر و عمر را از اين چهارده نفر به شمار نياوردهاند.
او همچنين مىافزايد: اكثر اصحاب حديث نقل كردهاند
1) . ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 20
كه عثمان سه روز بعد از جنگ؛ به حضور پيامبرخدا آمد، آن حضرت سؤال كرد: عثمان! تا كجا رسيديد؟ (تا كجا فرار كرديد) عرض كرد: تا أعْرَض، پيامبرخدا فرمود:
«لَقَدْ ذَهَبْتُم فِيها عُريضه»
؛ «خيلى گشاد رفتيد!». (1)144
خلاصه كلام ابن ابىالحديد درباره فرار و ثبات خلفاى سهگانه چنين است: «فرار عثمان از مسلّمات تاريخ است و فرار عمر در ميان مورّخان اهل سنّت مورد اختلاف است و امّا ابوبكر از نظر شيعيان جزو فراريان است ولى از نظر اهل سنّت جزو كسانى است كه فرار نكرده و استقامت ورزيده است.»
گفتار ابن ابىالحديد در مورد هر سه خليفه نيازمند نقد و توضيح است و ما به همان ترتيبى كه او مطرح كرده، به بيان و توضيح مىپردازيم:
او در باره عثمان مىنويسد: همه راويان تاريخ و حديث، بر اين نظريه هستند كه: عثمان در جنگ احد جزو فراريان بوده است؛
«مَعَ اتِّفاق الرّوات إنّ عُثمان لَم يثبت».
در تأييد گفتار وى، نظريه بعضى از محدّثان و مورّخان را مىآوريم:
1) . ابن ابىالحديد، همان، صص 21- 20
مىنويسد: يك نفر مصرى در مسجدالحرام به عبداللَّهبن عمر گفت: من از شما سؤالى دارم و آن اينكه: آيا اين مطلب درست است كه عثمان در جنگ احد فرار كرد و در جنگ بدر غايب بود و در بيعت رضوان حضور نداشت؟!
عبداللَّه بن عمر نسبت به هر سه سؤال جواب مثبت داد و عدم حضور عثمان را اينگونه توجيه كرد:
«أمّا فراره يَومَ أُحد فَأَشْهَدُ أنَّ اللَّهَ عَفى عَنْهُ وَغَفَرَ ...»؛ (1)145
«اما فرار او در جنگ احُد را شهادت مىدهم كه خدا آن گناه او را عفو كرد و او را بخشيد.»
جالب اين است كه: بخارى اين حديث را در باب «مناقب عثمان» و جزو فضائل او نقل كرده است.
(وفرّ عثمان ابن عفّان و عقبة و سعد حتّى بلغوا الجعلب و أقاموا بها ثلاثاً ثمّ رجعوا». (2)146
3 و 4. همين مطلب را ابن اثير (3)147 و ابن كثير دمشقى (4)148 نيز نقل كردهاند.
ابن ابىالحديد مىنويسد:
«قد اختلف في عمربن الخطاب هل ثبت يومئذ أم لا؟! أمّا محمّدبن اسحاق والبلاذري فجعلاه مع من ثبت و لم يفرّ ...» (1)149
يعنى تنها دو نفر از مورّخان، بلاذرى و ابن اسحاق، معتقدند كه عمربن خطاب در جنگ احد فرار نكرد و بقيه مورّخان او را جزو فراريان شمردهاند.
جاى تعجّب است كه ابن ابىالحديد با آن غور و دقّتى كه در حوادث تاريخى و اقوال گذشتگان دارد، چگونه در اين مورد غفلت كرده و اين مطلب را با اين وضوح ناديده گرفته است! زيرا بر اساس نقل ابن هشام، ابن اسحاق هم مانند ديگر مورّخان فرار عمر را به صراحت بيان كرده است.
ابن هشام از ابن اسحاق نقل مىكند كه: انس بن نضر، كه از كوه سرازير شد و قصد حمله به مشركين را داشت، ديد كه عمربن خطاب به همراه گروهى از مهاجران و انصار، سلاح را بر زمين گذاشته و در گوشهاى نشستهاند؛ يعنى از ميدان جنگ فرار كردهاند. انس از آنها پرسيد: چرا در اينجا نشستهايد؟! گفتند: چه كنيم كه پيامبر كشته شده است! انس گفت: پس از پيامبر زندگى به چه درد مىخورد؟! برخيزيد شما هم در راه هدفى كه پيامبرخدا كشته شد، بميريد. اين بگفت و به دشمن
1) . ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 20
حمله كرد تا به شهادت رسيد. (1)
سيره ابنهشام، چاپ داراحياء التراث العربى، بيروت، ج 3، ص 88
150 اين متن را كه مورّخان معروف، ابن اثير (2)151 و ابن كثير (3)152 هم نقل كردهاند، گوياى اين واقعيت است كه بر خلاف آنچه ابن ابىالحديد گفته، ابن اسحاق فرار عمر را به صراحت بيان نموده است و به طورى كه در كلام واقدى پيشتر آمد، او تعداد كسانى را كه استقامت نمودهاند؛ اعمّ از مهاجرين و انصار، چهارده نفر معرفى مىكند كه نام عمر در ميان آنها ديده نمىشود.شواهد تاريخى ديگر نيز عدم پايدارى عمر در جنگ احد را تأييد مىكند؛ از جمله اين شواهد اين است كه در دوران خلافتِ وى زنى مراجعه كرد و از بردهاى بيتالمال كه در نزد وى بود، درخواست نمود، همزمان، يكى از دختران عمر نيز بر وى مراجعه نمود و از بُردهاى بيتالمال خواست. عمر به درخواست آن زن جواب مثبت داد ولى دختر خويش را رد كرد. اطرافيان عمر از عملكرد او تعجّب كرده، اعتراض نمودند كه دختر تو نيز در اين بيت المال داراى سهم بود، چرا او را مأيوس كردى؟!
عمر به اعتراض آنها چنين پاسخ داد:
«إنَّ أبا هذه ثبت يوم أُحد وأبا هذه فرّ يوم أُحد ولم يثبت». (1)153
«آن زن بر دختر من ترجيح و امتياز دارد؛ زيرا پدر او در جنگ احد فرار نكرد و استقامت ورزيد ولى پدر دختر من گريخت و پايدار نماند.»
با اين توضيح روشن شد كه از مورّخان مورد اعتماد اهل سنّت تنها يك نفر (بلاذرى) آن هم بنا به نقل ابن ابىالحديد ثبات و پايدارى عمر را تأييد نموده است ولى مورخان ديگر او را جزو فراريان مىدانند اگر مورّخ ديگرى با بلاذرى همعقيده بود، در منابع منعكس مىگرديد و خود ابن ابىالحديد از نقل آن امتناع نمىورزيد.
ابن ابىالحديد درباره او مىنويسد: در ميان راويان اهل سنّت، در پايدارى او اختلاف نيست، گرچه هيچ جنگى و يا قتل يكى از دشمنان به دست وى نيز نقل نشده است.
و مىافزايد: امّا راويان شيعه مىگويند: تنها شش نفر و يا تنها چهارده نفر بودند كه فرار نكردند. به هر حال آنان ابوبكر و عمر را جزو فراريان مىدانند.
گفتنى است در اثبات نظريه شيعه، كه ابوبكر را از فراريان مىدانند، گذشتهاز دلايلتاريخى، همان جملهاى كه خود
1) ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 32.
ابن ابىالحديد نقل كرد و آن برگرفته از نظريه مورخان ومحقّقان اهل سنّت است، كفايت مىكند؛ زيرا اگر كسى در چنان وضعيت حساس و در اوج حمله دشمن، در ميدان جنگ و در دسترس و در مرئى و منظر دشمن باشد، عاقلانه نيست كه در معرض هيچ حمله و دفاعى قرار نگيرد، نه كسى را به قتل برساند و نه خودش به قتل برسد و نه بر كسى زخمى وارد كند و نه زخمى بر او وارد شود؟!
به نظر مىرسد براى رفع همين اشكال بوده كه روايتى بدين مضمون جعل و نقل كردهاند:
«در جنگ احد عبدالرحمان بن ابوبكر كه در ميان مشركين بود، به ميدان آمد. ابوبكر آماده شد كه به مبارزه فرزندش برود ولى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مانع او شد و خطاب به وى چنين فرمود: «شَمِّ سَيْفَكَ وَامْتِعْنا بِكَ»؛ (1)154 «شمشيرت را غلاف كن و ما را از وجودت بهرهمند گردان!» و لذا او تا آخر جنگ و طبق دستور پيامبرخدا صلى الله عليه و آله سلاح را كنار گذاشت، نه تيرى به سوى دشمن رها كرد و نه شمشيرى به دست گرفت!»
1) ابن اثير، كامل، ج 2، ص 108؛ ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 256.
اگر اين حديث صحيح باشد، به نظر ما با سه اشكال عقلى مواجه مىشود و اين اشكالات جعلى بودن آن را به اثبات مىرساند:
در آن هنگامه جنگ و شدّت حمله دشمن، كه جز برانداختن اسلام و ريشهكن ساختن درخت نوپاى توحيد هدفى نداشت و با وجود آنهمه شهيد و مجروح و با به خطر افتادن جان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، متصوّر نيست كه پيامبر اسلام به يكى از يارانش دستور دهد سلاح را كنار بگذارد و ساكت و آرام تماشاگر صحنه جنگ شود و هيچ واكنشى از خود نشان ندهد، در صورتى كه هر يك از صحابه ديگر را به نحوى تشجيع و بر حمله و دفاع ترغيب مىنمود.
در چنان وضعيتى كنار گذاشتن سلاح و دور ساختن وسيله دفاع، ناقض غرض و عامل تضعيف شخص و تشديد خطر و موجب تجرّى دشمن و منافى با حفظ جان وى خواهد شد.
به فرض كه ابوبكر طبق دستور پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از هر حركتى امتناع ورزيد و به حكم
«شمّ سيفك»
قتل و قتالى از وى سر نزد، ولى اگر او در صحنه جنگ حضور داشت، دشمن خونخوار از چه كسى دستور گرفته بود كه
«شيموا سُيُوفَكُم»
؛ «چون به ابوبكر رسيديد شمشيرها را غلاف كنيد و بر وى آسيبى نرسانيد؟!»
خلاصه اينكه:
گذشته از دلايل حديثى- تاريخى، اين دلايل و شواهد عقلى موجب شده است كه شيعه بگويد:
ابوبكر هم مانند عثمان و عمر در جبهه جنگ حضور نداشت و از فراريان بود.
يكى ديگر از فراريانِ معروف در جنگ احد، حسانبن ثابت شاعر مخصوص پيامبرخدا است كه مورّخان درباره او، افزون بر اصل فرارش، نكته ظريفى نقل كردهاند و آن اينكه:
او به هنگام فرار از جبهه، كه قصد مدينه را داشت، در ميانه راه به قلعهاى كه «فارع» ناميده مىشد رسيد و متوجّه شد كه گروهى از زنان مدينه نيز در اين قلعه گرد آمدهاند و منتظر نتيجه جنگ هستند. حسان وارد اين قلعه شد. در اين هنگام مردى يهودى كه از آنجا مىگذشت و اجتماع زنان مسلمان مدينه را ديد، در كنار دروازه قلعه ايستاد و با صداى بلند فرياد زد:
«الْيَومَ بَطَلَ السِّحْر»
؛ «امروز سحر محمّد باطل شد.» اين بگفت و به داخل قلعه هجوم برد. صفيه عمّه پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به حسان گفت: جواب اين يهودى را بده و از ورود وى جلوگيرى كن. حسان گفت:
«رَحِمَكِ اللَّه يا بِنْتَ عَبْدِ الْمُطَّلِب»
، اگر از من مبارزه ساخته بود، در كنار پيامبر مىماندم و مىجنگيدم و به درون اين قلعه پناه نمىآوردم.
صفيه با شنيدن اين سخن، خود شمشير برداشت و مرد يهودى را از پاى درآورد، آنگاه به حسان گفت: لباس و سلاح
او را برگير، حسان گفت من نه نيازى به لباس او دارم و نه به سلاح او!
و بنا به نقلى، پيامبرخدا در مقابل اين عمل صفيه، سهمى بر وى اختصاص داد. (1)155 سمهودى اين جريانرا از طبرانى نقلكرده، مىگويد:
طبرانى و ديگر مورّخان اين حادثه را دليل اين مىدانند كه حسّان بن ثابت آدم فوق العاده جبون و ترسو بوده است. (2)156
شهداى جنگ احد و شهادت حضرت حمزه
مشهور در ميان مورّخان اين است كه مجموع شهداى احد هفتاد نفر بوده است و اقوال غير مشهورى هم وجود دارد كه تعداد آنان را بيشتر و يا كمتر دانستهاند. به هر حال، چهار نفر از آنها؛ يعنى حضرت حمزه، عبداللَّه بن جحش، معصب بن عمير و شماس مخزومى از مهاجرين و بقيه از انصار بودند.
به حقيقت، شهداى احد و بازماندگانشان، صبر و استقامت و وفادارى و اخلاص را به حدّ اعلا رساندند و درس صداقت و شهامت را به همه مسلمانان در پهنه گيتى، آموختند.
اكنون به چند نمونه اشاره مىكنيم:
1) از انصار، قبيله بنى خزرج.
ميان زندهها است يا در ميان كشته شدگان؟! (1)158 ابىّ بن كعب عرض كرد: اى پيامبرخدا، من اين خبر را براى شما مىآورم. وى مىگويد: من خود را با سرعت تمام به ميدان و به كنار پيكرهاى شهدا رساندم، پيكر خون آلود سعد را، كه آخرين دقايق زندگىاش را سپرى مىكرد، در ميان آنها يافتم و او را صدا كردم، چشمانش را باز كرد. به او گفتم: سعد! مرا پيامبرخدا فرستاد تا خبر تو را به او برسانم، اكنون چگونهاى؟ به آرامى پاسخ داد: من ديگر از مردگانم، سلام مرا به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله برسان و از قول من بگو:
«جَزاكَ اللَّه عَنَّا خَيرَ ماجَزى نَبِيّاً عَنْ امَّتِهِ»
؛ «خداوند تو را از بهترين پاداشهايى كه بر ديگرپيامبران، درراه هدايت امّتشان خواهد داد، برخوردار نمايد.» و نيز سلام مرا به قبيلهام برسان و به آنان بگو: مبادا پيمان شكنى كنيد، اگر يك نفر از شما زنده باشد و دشمن به پيامبرخدا راه پيدا كند، نزد خداوند هيچ عذرى نخواهيد داشت.
ابىّ مىگويد: اين خبر را به رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردم، آن حضرت فرمود:
«رَحِمَ اللَّهُ سَعْداً نَصَرَنا حَيّاً و أَوصى بِنا مَيِّتاً»
؛ (2)159
«خدا رحمتكند سعد را، كه در زنده بودنش ما را يارى رسانيد و در مرگش هم يارى بر ما را توصيه نمود.»
«أَللّهُمَّ انِّي اعْتَذِرُ الَيْكَ مِمّا صَنَعَ هؤُلاءِ وَ ابرَأُ الَيْكَ مِمّا جاءَ بِهِ هؤُلاءِ»
. «خدايا! من از آنچه اينها (فراريان از صحابه) انجام دادند، در پيشگاهت اعتذار و از آنچه اينان (مشركين) آوردهاند، تبرّى مىجويم.»
آنگاه وارد جنگ شد و به شهادت رسيد. نوشتهاند كه در پيكرش بيش از هشتاد زخم بود و كسى نتوانست او را بشناسد، مگر خواهرش «ربيّع» آن هم از طريق انگشتانش كه از زيبايى خاصى برخوردار بود. (1)160 3. به هنگام مراجعت پيامبرخدا و اصحابش از احد، زنان مدينه به استقبال آمدند، بانويى از قبيله «بنى دينار» پيش آمد و از كشته شدگان در جنگ پرسيد. به او گفتند همسر، پدر و برادرت، هر سه از كشته شدگانند. او به اين خبر توجهى نكرد و پرسيد: پيامبر چه شد؟! گفتند: به سلامت برگشته است. گفت او را به من نشان دهيد و چون پيامبرخدا را ديد گفت:
1) كامل ابن اثير، ج 2، ص 109؛ اسدالغابه، ج 1، ص 154
«كُلُّ مُصيبةٍ بَعْدَكَ جَلَلٌ»؛ (1)161
«همه مصيبتها با سلامتى تو كوچك است!» و بدينگونه در مصيبت و فراق سه تن از عزيزانش، صبر و بردبارى را پيش گرفت. (2)162
آرى، اينان تنها چند نمونه بود از شهداى احد و اصحاب و ياران فداكار پيامبرخدا صلى الله عليه و آله كه در راه ايمان و عقيده و در دفاع از توحيد و مبارزه با شرك و بتپرستى، جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و صداقت و وفادارى و شهامت را به اوج رساندند.
اما مىتوان گفت كه اگر همه اين بزرگواران و همه اين شهداى عزيز و همه شهداى اوّلين و آخرين، در يك صف و حمزه سيد الشهدا به تنهايى در يك صف قرار گيرد، طبق گفته پيامبرخدا، او بر همه اين شهيدان، بجز انبيا و اوصيا، فضيلت و برترى خواهد داشت؛
«سَيّدُ شُهَداءِ اْلأَوَّلين وَ الآخِرين ما خَلا الأَنبياءِ وَ الأَوصياء». (3)163
آرى، تنها او است كه با لقب «افضل الشهدا» و «اسداللَّه و اسد رسوله» و «سيد الشهدا» مفتخر و ملقّب گرديد.
«عَلَى قَائِمَةِ الْعَرْشِ مَكْتُوبٌ حَمْزَةُ: أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ». (1)164
«وَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ لَنُجادِلَنَّهُمْ»
به هنگام عزيمت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به احد، هر يك از ياران آن حضرت در استقامت و پايدارى و حمايت خود از پيامبر مطلبى مىگفت و در وفادارى خويش و تشجيع ديگران جملهاى به كار مىبرد، آنانكه در جنگ بدر حضور نداشتند، مىگفتند: اى پيامبرخدا، ما براى جبران جنگ بدر در انتظار چنين روزى به سر مىبرديم.
بعضى ديگر مىگفتند: اگر ما امروز در مقابل مشركان مقاومت نكنيم پس كى اين مقاومت را نشان خواهيم داد و ...
و بدينگونه به سوى احد حركت كردند و بهطورى كه پيشتر گفتيم، گروهى از آنها نتوانستند بر وعده خويش استوار بمانند و در لحظات سخت جنگ، جبهه را ترك كردند. اما در مقابل آنان، گروهى بر گفتارشان پايدار ماندند و بر وعده خويش عمل نمودند و در اين راه به شهادت رسيدند و يا با تن مجروح برگشتند. از جمله اين شهدا، حمزه سيد الشهدا است.
او به هنگام حركت عرض كرد:
1) . بصائر الدرجات، ص 34؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 7
«يا رَسُولاللَّه، وَالَّذي انْزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ لُنُجادِلَنَّهُمْ» (1)165
«اى پيامبر خدا، سوگند به خدايى كه قرآن را بر تو فرستاد، در مقابل دشمن تا آخرين نفس مبارزه سختى خواهيم كرد.»
پيامبر خدا به هنگام عزيمت به احد، خطاب به يارانش فرمود: «ديشب، در عالم خواب ديدم كه گاوى در نزد من ذبح گرديد و قبضه شمشيرم شكست و تعبير من از اين خواب اين است كه گروهى از يارانم كشته مىشوند و يك نفر از اهل بيت من هم به شهادت مىرسد»؛
«أَمّا الْبَقَرُ فَهِيَ ناسٌ مِن أَصحابي يُقَتَلُونَ وَ أَمّا الثّلمُ الَّذي رَأيتُهُ في ذُبابِ سَيفي فَهُوَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيتي يُقْتَل» (2)166
و در بعضى از روايات به جاى
«رَجُلٌ مِنٌ اهْلِ بَيْتي»، «رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتي»
آمده است.
واقدى مىنويسد:
«وَ يُقالُ كانَ حَمْزةُ يَومَ الْجُمُعَةِ صائِماً وَ يَوم السَّبت صائماً فلاقاهُمْ وَ هُو صائِم». (3)167
«مورخان نوشتهاند:
حمزه روز جمعه، (يك روز قبل از جنگ)، و روز شنبه كه جنگ واقع شد، روزهدار بود و با دهان روزه با دشمن مواجه گرديد و به شهادت رسيد.»
گرچه حضرت حمزه به دست غلامى شقى، به نام وحشىِ حبشى به شهادت رسيد، ليكن در انجام اين جنايت هولناك، او را دو نفر تشويق و ترغيب نمود و در واقع در اجراى اين عمل فجيع، دو عامل نقش اساسى را ايفا نموده است:
ابن ابى الحديد در اين باره مىگويد:
«وَكانَ حَمْزَةُ بْن عَبدِالْمُطَّلِب مغامراً غَشَمْشَماً لا يَبْصُر أَمامَهُ»
؛ «حمزة بن عبدالمطلب بسيار نترس و جسور بود و در جنگها پيش پاى خود را نمىديد.» سپس مىگويد: در جريان جنگ احد، جبربن مطعم به غلام خويش وحشى چنين گفت:
«وَيلَكَ انَّ عَلِياً قَتَلَ عَمِّي طُعَيمَة و ...»
؛ «واى بر تو! مىدانى كه على در جنگ بدر، عمويم طعيمه را كشت و ...» پس اگر در اين جنگ او را بكشى آزادت مىكنم و اگر محمد و يا حمزه را هم بكشى آزاد خواهى شد؛ زيرا بجز اين سه تن كسى با عموى من هم سنگ نيست.
وحشى پاسخ داد: اما محمّد، يارانش دور او را مىگيرند و راهى بر او نيست و اما على به هنگام جنگ آن چنان چابك و فرزانه است كه بر كسى اجازه تحرّك نمىدهد و اما حمزه چرا؛
زيرا او به هنگام جنگ آن چنان به خشم مىآيد كه زير پاى خود را نمىبيند! (1)168 جبير بن مطعم به وعدهاش وفا نمود و پس از مراجعت وحشى به مكه او را آزاد كرد.
او كه در چرب زبانى و زيبايى زبانزد مردم مكه بود (2)169 و از فتاكى و بىباكى وحشى و از پيمانش با جبير آگاهى داشت، با وى ملاقات نمود و بر انجام مأموريتى كه برعهده گرفته بود تأكيد و ترغيب كرد و در مقابل قتل يكى از سه نفر كه جبير پيشنهاد داده بود، جايزه بزرگى را بر وى وعده داد. پاسخ وحشى به هند همان بود كه به جبير داده بود، ولى در قتل حمزه او را اميدوار ساخت و لذا در طول راه هر وقت وحشى و هند به همديگر مىرسيدند هند او را با اين جمله خطاب مىكرد و بر تصميمش تشويق مىنمود:
«وَيهاً يا أَبا دسمة اشْفِ وَاسْتشْفِ»؛ (3)170
«به هوش باش اى ابا دسمه (كنيه وحشى است) تا دل ما را آرام و خودت را آزاد كنى.»
و امّا از وحشى بشنويم:
بر اساس نقل مورّخان، وحشى خود گفته است كه: در اثر اين تشويقها، به همراه مشركان وارد منطقه احد گرديدم و مترصد بودم تا به آزادى خويش و به جوايز هند نايل گردم. او كه در «حربه» (1)171 اندازى فنآور بود و در اصابت هدف كمتر خطا مىكرد، مىگويد: در اوج درگيرى جنگ، براى دسترسى به حمزه وارد ميدان شدم و در پى فرصت مناسب لحظه شمارى مىكردم و در پشت هر درخت و قطعه سنگى مخفى مىشدم تا بلكه حمزه در تير رس من قرار گيرد؛
«... اسْتَتِرُ مِنْهُ بِشَجَرة أَوْ بِحَجر لِيْدنُو مِنّي ...».
در اين هنگام حمزه در ميدان ظاهر گرديد كه با هر كس روبهرو مىشد يا او را فرارى مىداد و يا با ضربتى از كار مىانداخت. حمزه در ميدان با دو علامت شناخته مىشد؛ يكى آنكه با دو دست و با دو شمشير مىجنگيد و ديگر اينكه پَرِ شتر مرغى به كلاه خودش نصب مىكرد.
وحشى مىگويد: در اين ميان «سباع بن عبدالعزّى» از سران سپاه شرك به مصاف حمزه درآمد و حمزه فرياد مىزد:
«هَلُمَّ إِلىَّ، يا ابنَ مُقَطَّعَهِ البُظور»
، «اى پسر زن پست، به سوى من آى»، آنگاه به وى حمله نمود. در اين درگيرى و جنگ و گريز بود كه به كمينگاه من نزديك شد. او كه مانند شير ژيان به
1) حربه به فارسى زوبان و آن نيزه كوتاهى است كه با آن دشمن را از چندقدمى نشانه مىروند.
كسى مجال تحرك نمىداد، در موقعيت مناسبى در مقابل من قرار گرفت و من به «حربه» ام تكان سختى وارد كردم و حمزه را نشانه گرفتم حربه به زير شكم (1)172 حمزه اصابت كرد و از پشتش سر درآورد! او هم به من هجوم آورد ولى توانش را از دست داده بود و در چند قدمى بر زمين افتاد. و اين در حالى بود كه در اثر درگيرى شديد، هيچ يك از مسلمانان متوجه اين جريان نبودند و لذا من در گوشهاى صبر كردم و مطمئن شدم كه حمزه ديگر زنده نيست. به سويش برگشتم و حربه را برگرفتم و مژده قتل او را كه هدفى جز آن نداشتم، بر لشكريان رسانيدم. (2)173 در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه حربه وحشى به زير گلوى حمزه اصابت كرد و چون بر زمين افتاد، دشمن از هر طرف بدو حمله آورد و با ضربههاى متعدّد و كارى و به صورت قتل صبر او را به شهادت رساندند. در اينجا بود كه وحشى سينه آن حضرت را شكافت و كبدش را براى گرفتن جايزه نزد هند برد، هند كبد را در دهان گذاشت و خواست آن را بجود و ببلعد ولى كبد در دهانش مانند قطعه استخوانى شد و آن را بيرون انداخت. (3)174
پس از شهادت حضرت حمزه تا دفن آن حضرت، چند حادثه نسبت به پيكر پاكش رخ داد كه به نقل آنها مىپردازيم:
اوّلين حادثه پس از شهادت حضرت حمزه، مُثله شدن پيكر آن حضرت به وسيله هند بود.
طبرى در اين باره مىگويد: پس از شهادت حمزةبن عبد المطّلب و خاموش شدن شعله جنگ، زنان قريش، به سوى ميدان جنگ هجوم بردند و به مُثله كردن اعضاى ياران پيامبر پرداختند؛ يكى از آنها هند بود كه خود را به پيكر حمزه رسانيد و آن را قطعه قطعه كرد و گوش و بينى و ساير اعضايش را بريد و از آنها براى خود خلخال و گردن بند ساخت و زيور آلات خود را به وحشى بخشيد و هم او سينه حمزه را شكافت و كبدش را درآورد و خواست آن را ببلعد كه نتوانست. (1)175 در تفسير قمىآمدهاست: «فَجاءَتْ إِلَيهِ هِند فَقَطَعَتْ مَذاكِيره! وَ قَطَعَتْ اذُنَيه ... وَ قَطَعَت يَدَيهِ وَ رِجْلَيهِ»؛ (2)176 «هند آنگاه كه در كنار پيكر حمزه قرار گرفت، تمام اعضاى او ... و
دست و پايش را قطع كرد.»
طبرى مىنويسد: هند پس از انجام اين جنايت، در بالاى سنگ بزرگى قرار گرفت و مسلمانان را مورد خطاب قرار داد و اشعار معروف خود را با صداى بلند خواند.
اشعار هند، كه بيشتر مورّخان آن را نقل كردهاند چنين است:
نَحنُ جَزَيناكُم بِيَوم بَدرٍوَالحَربُ بَعدَ الحَرب ذات سعْرٍ
ما كان عَن عُتْبَةَ لي مِن صَبرٍوَلا أخى وَ عَمِّهِ وَبَكْري
شَفَيتُ نَفْسي وَ قَضَيتُ نَذْريشَفيت وَحشي غَليل صَدري
فَشُكر وَحشيّ عَلَيَّ عُمريحتّى تَرم أَعْظمي في قبري (1)177
«اين كشتار، پاداش ما بود بر شما از جنگ بدر؛ زيرا جنگ پس از جنگ است كه ارزش دارد.»
«در مصيبت عتبه و برادرم و عمويم و بكر صبرم به آخر رسيده بود.»
«و اكنون شفا يافتم و نذرم را ادا كردم؛ وحشى! تو بودى كه بر عهد خود با من وفا كردى و غم را از سينهام زدودى.»
«بر من است كه تا زندهام شكرگزار وحشى باشم بلكه تا پوسيدن استخوان هايم در درون قبرم سپاسگزارش گردم.»
1) الروض الأُنُف، ج 3، ص 169؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 37.
ابن اسحاق مىگويد: از جمله اشعارى كه هند پس از مثله كردن پيكر حمزه مىخواند، اين بود:
شَفَيتُ مِنْ حَمْزَةَ نَفسي بأُحُدحَتّى بَقَرتُ بَطْنَهُ عَنْ الكَبِد
اذْهَبَ عَنّي ذاكَ ماكنتُ أَجِدُمِن لَذعة الْحُزْنِ الشَّدِيد الْمُعْتَمد
«من از كينهاى كه از حمزه در دل داشتم، در احد تشفّى يافتم، آنگاه كه شكم او را تا كبد شكافتم.»
«اين عمل ناراحتى مرا از ميان برد كه مدام به صورت اندوه شديد بر من فرود مىآمد.». (1)178
ابن اسحاق مىنويسد: پس از مثله شدن حمزه «حُلَيس بن زبّان»، از سران سپاه شرك، ديد كه ابوسفيان با نوك نيزه به شقيقه آن حضرت فشار مىدهد و مىگويد:
«ذُق يا عُقَق (2)179»
؛ «بچش اى كسى كه بر بتها عاق شدى!» حُليس گفت: ببين، عجب كار شرم آورى! كسى كه خود را رييس قومش مىداند، با پسر عمويش كه تكه گوشتى بيش نيست، با چه خشونت و تحقير برخورد مىكند!
بنا به نقل بعضى از مورّخان، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله با اينكه مجروح بود و حالى به شدت آزرده داشت، ولى شخصاً در جستجوى پيكر حضرت حمزه برآمد.
ابن اسحاق مىگويد:
«وَخَرَجَ رَسولُ اللَّه فيما بَلَغَني يَلْتَمِسُ حمزة بن عبدالمطّلب فَوَجَدَهُ ببطن الوادي قَدْ يقرّ بطنه». (2)181
ولى در تفسير قمى آمده است: پس از فروكش كردن شعله جنگ، پيامبرخدا به يارانش فرمود: آيا در ميان شما كسى هست كه از عمويم حمزه خبرى بياورد؟! «حدث بن اميه» عرض كرد: من محلى را كه او افتاده است مىشناسم و خود را به كنار پيكر حمزه عليه السلام رسانيد اما چون او را با وضع فجيع و دلخراش ديد، نتوانست خبر را به پيامبرخدا برساند و چون دير كرد پيامبر صلى الله عليه و آله به امير مؤمنان عليه السلام فرمود:
«يا عَلِي اطْلُب عَمّك»
؛ «اى على، به سراغ عمويت برو» آن حضرت نيز چون وضع حمزه عليه السلام را ديد، به خود اجازه نداد كه پيامبرخدا را آگاه سازد و لذا خود پيامبر با چند تن از صحابه حركت كرد و چون پيكر پاره پاره و مثله شده عمويش را ديد، گريه كرد و فرمود:
«لَنْ أصابَ بِمِثْلِكَ أبداً»
؛ «براى من مصيبتى بالاتر از
مصيبت تو نيست.»
و نيز فرمود:
«وَ اللَّه ما وَقفتُ مَوقِفاً أغيَظ عَلَىَّ مِن هذا الْمَكان»؛ (1)182
«به خدا سوگند تا كنون چنين مصيبت سختى بر من روى نداده بود.»
در آن حال بود كه فرمود: هم اكنون جبرئيل نازل شد و اين مژده را به من داد:
«إِنَّ حَمزةَ مَكْتُوبٌ في السَّماوات السَّبْعِ حَمْزَةَ بْنَ عَبْدالمُطَّلب أَسَد اللَّه وَ أَسَدُ رَسُولِه»؛ (2)183
«در آسمانهاى هفتگانه نوشته شده است كه حمزه شير خدا و شير پيامبرخدا است.»
و در روايت ديگر از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل شده است كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله جسد عمويش را ديد گريه كرد و چون ديد او را مثله كردهاند،
«شَهِق»
، با صداى بلند گريست. (3)184 باز روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله چون بدن مثله شده حمزه عليه السلام را ديد، فرمود:
«رَحِمَكَ اللَّه يا عَمّ فَقَد كُنتَ وَصُولًا لِلرَّحِم فَعُولًا بِالْخَيْرات»؛ (4)185
«اى عمو، خداوند تو را رحمت كند كه در زندگىات نسبت به ارحام خود ايفاى وظيفه كردى و آنچه نيكى بود انجام دادى.»
ظاهراً منظور آن حضرت از اين جمله، اين است كه تو در
دوران زندگى و تا آخرين نفس وظيفه خود را نسبت بهرحم، كه منهستمانجام دادى؛
«وَصُولًا لِلرَّحِم»
؛ و آنچه خير و نيكى و فداكارى براى حفظ اسلام در مقابل كفر و الحاد بود، از خود نشان دادى؛
«فَعُولًا بِالْخَيرات».
آنگاه عباى خويش را به روى پيكر حمزه انداخت و چون عبا كوتاه بود و تمام پيكر را پوشش نمىداد، روى پاهاى او را با علفهاى بيابان پوشانيد.
در منابع حديثى و تاريخى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به هنگام مشاهده پيكر عمويش حضرت حمزه، دو مطلب نقل شده است كه هر دو جاى بحث و بررسى و در نهايت جاى شك و ترديد است.
مطلب اول:
چون آن حضرت پيكر عمويش را با آن وضع فجيع و دلخراش ديد، گفت:
«الّلهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ الَيكَ الْمُشْتَكى وَ أَنْتَ الْمُسْتَعان عَلى ما أَرى».
سپس فرمود:
«لَئِنْ ظَفَرتُ لأمثلنّ و لأمثلنّ» (1)186
ظ) «اگر بر قريش دست يابم از آنان مثلهها خواهم كرد!»
در بعضى نقلها آمده است:
«لَئِنْ ظَفَرتُ بِقُرَيش لأمثلنّ مِنْهُم بِسَبْعِين رَجُلًا»؛ (2)187
«اگر به قريش پيروز شوم، هفتصد نفر از آنان را مثله خواهم كرد.»
اينجا بود كه اين آيه شريف نازل گرديد: وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ؛ (1)188 «اگر مجازات كرديد، به همان اندازه كه بر شما ضربه وارد شده است مجازات كنيد و اگر صبر كنيد براى صبر كنندگان بهتر است.»
بخش دوم اين نقل
«لَئِنْ ظَفَرتُ لأمثلنّ ...»
و نزول آيه وَإِنْ عَاقَبْتُمْ ... از جهاتى مورد سؤال و قابل بحث است؛ زيرا:
اولًا:
لازم مىآيد كه گفتار آن بزرگوار، با عملش منافات داشته باشد، بدين جهت كه در همان حال كه پيامبر در كنار پيكر عمويش قرار گرفته بود و مىفرمود
«لئن ظفرت ...»
تعداد بيست و هشت نفر از اجساد مشركين را مىديد كه به روى خاك افتادهاند و اگر بنا بود از قريش كسى را مثله كند، دستور مىداد همان اجساد را مثله مىكردند.
ثانياً:
نزول آيه شريفه در جنگ احد و درباره شخص پيامبرخدا از نظر محقّقان پذيرفته نيست؛ مثلًا مرحوم قمى از قدماى مفسران مىگويد: اين آيه شريفه وَإِنْ عَاقَبْتُمْ ...، از آيات سوره نحل است و اين سوره مكّى است و اگر آيه به جنگ احد و به موضوع مثله مربوط مىشد، بايد در سوره آل عمران، كه بيشتر آيات مربوط به جنگ احد در اين سوره آمده است، قرار مىگرفت؛
«فَهذِهِ الآية في سُورة النّحْل وَ كانَ يَجِبُ
1) . نحل: 126
أنْ يَكُونَ فِي هذِهِ السّورَة». (1)189
علّامه طباطبايى از آيه شريفه، يك مفهوم عام استفاده كرده و مخاطبان را همه مسلمانان دانسته است. اين مفسّر بزرگ آيه را بهطور اجمال چنين معنى مىكند و مىگويد: سياق آيه شريفه، نشانگر آن است كه مخاطب آن، همه مسلمانان هستند و مفهوم آيه اين است كه شما مسلمانان اگر در مقابل آزار و اذيت مشركان خواستيد مجازاتشان كنيد، چون آزار آنها نسبت به شما، در جهت ايمان شما و در جهت مخالفت شما با خدايان آنها بود، پس مجازات شما هم بايد در همين جهت و فقط بر اساس شرك و الحاد آنها باشد و عمل شما خالص براى خدا انجام گيرد و هيچ شائبه ديگرى بر آن راه نيابد. (2)190 بهطورى كه ملاحظه مىكنيد از نظر مرحوم علّامه، آيه شريفه داراى جنبه عمومى است و به موضوع مُثله ارتباطى ندارد و اگر مربوط به مثله هم باشد، باز هم جنبه عمومى دارد و مخاطب آن، همه مسلمانان حاضر در جنگ هستند نه شخص پيامبرخدا و بعضى شواهد تاريخى هم آن را تأييد مىكند؛ از جمله در سيره حلبيه آمده است كه «ابو قتاده» يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله با مشاهده مثله شدن حضرت حمزه تصميم گرفت اجساد مشركان را مثله
نمايد و رسولاللَّه صلى الله عليه و آله خود از اين عمل نهى كرد. (1)191 و در بعضى منابع آمده است كه وقتى اصحاب پيامبرخدا حزن شديد آن حضرت را نسبت به عمويش حمزه ديدند، گفتند: «به خدا سوگند اگر روزى بر قريش پيروز شويم از آنان چنان مثله خواهيم كرد كه در تاريخ عرب سابقه نداشته باشد؛
«لَئِنْ اظْفَرَنا اللَّهُ بِهِم يَوماً مِنَ الدّهر نمثّلنّ بهم مُثلة لم يُمثّلها أحد مِنَالعرب» (2)192
و اين نقل نيز مؤيد عمومى بودن آيه شريفه است كه آيه در واقع پاسخى است بر اين نوع افكار قومى و تعصب قبيلهاى.
مطلب دوم:
نقل مىكنند پيامبرخدا صلى الله عليه و آله با مشاهده بدن مثله شده عمويش فرمود:
«لَولا أَنْ تَحْزَنَ صَفيّة وَ يَكُون سُنَّة مِن بَعديلَتَرَكْتُهُ حَتّى يَكُونَ فِي بطون السباع و حواصل الطير»
و به نقل ديگر:
«لَتَرَكْتُهُ حَتّى يُحشَر مِن بطون الطير و السباع». (3)193
«اگر نبود حزن و اندوه صفيه و اگر نبود اينكه در ميان مسلمانان سنت عملى باشد، پيكر حمزه را دفن نمىكردم تا در شكم وحوش و طيور قرار گيرد يا از شكم وحوش و طيور محشور شود.»
و اين گفتار پيامبرخدا نيز جاى ترديد است و بايد صحّت
آن مورد بحث قرار گيرد زيرا:
اولًا:
گذاشتن پيكر شهيدى در روى خاكهاى گرم و در مقابل آفتاب سوزان و قرار دادن آن در معرض هجوم طيور و درندگان، با تدبير و حكمت پيامبرخدا سازگار نيست؛ زيرا اين عمل نه تنها انتقام گرفتن از دشمن و اداى حق آن شهيد بزرگوار نيست، بلكه با توجه به اينكه طبق دستور اسلام و سنت پيامبرخدا، تجليل ميّت هر مسلمان و تكريم پيكر هر شهيد در دفن او است، اين عمل نسبت به حمزه عليه السلام نوعى وهن و تحقير هم تلقّى مىشود.
ثانياً:
اخلاق كريمه پيامبر در جنگ بدر، اجازه نداد اجساد مشركين در بيابان رها شود و لذا دستور داد همه آنها را در چاه بريزند و مستور نمايند، پس چگونه متصوّر است كه شهيد بزرگوارى مانند حمزه سيد الشهدا در مقابل وحوش و روى خاكهاى سوزان بيابان احد بماند؟!
ولى بههرحال، چون ايندو مطلب ازطريق غير شيعى نقل گرديده است، ما در نقد آنها بههمين اندازه بسنده مىكنيم.
ابن اسحاق مىنويسد: صفيه، خواهر حمزه، خود را به احد رسانيد تا پيكر برادرش را ببيند، چون خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، به زبير دستور داد كه
«أَلْقِها فأرجعها، لا تَرى ما بِأَخيها»
؛ «برو و مادرت را برگردان تا برادرش را با اين وضع نبيند.» زبير به جانب مادر شتافت و گفت مادر! پيامبرخدا دستور مىدهد
كه برگردى، صفيه گفت: چرا برگردم؟ من شنيدهام كه برادرم را مثله كردهاند و مىخواهم با پيكر مثله شدهاش ديدار كنم ولى بدان كه تحمل همه اين مصائب در راه خدا سهل است و به هر چه در اين راه پيش آيد راضىام و از خدا صبر و پاداش مىطلبم.
زبير چون گفتار صفيه را به رسولاللَّه عرض كرد، حضرت فرمود:
«خَلِّ سَبيلَها»
؛ «پس او را آزاد بگذار!» چون چشم صفيه به بدن قطعه قطعه شده برادرش افتاد، گفت: انّا للَّهِ وَ انّا الَيهِ راجِعُون ...، آنگاه درباره او دعا و استغفار كرد. (1)194 ابن ابى الحديد از واقدى نقل مىكند كه چون صفيه به احد آمد، انصار مانع شدند كه نزد پيامبرخدا بيايد ولى آن حضرت فرمود
«دَعُوها»
؛ «مانعش نشويد.» و صفيه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله نشست و شروع به گريه كرد. او كه گريه مىكرد، پيامبرخدا هم مىگريست و چون صدايش به گريه بلند مىشد پيامبرخدا هم بلند مىگريست؛
«فجعلت اذا بكت يبكي رسولاللَّه و اذا نشجت ينشج رسول اللَّه»
. فاطمه زهرا عليها السلام هم در كنار آنان بود و گريه مىكرد و پيامبرخدا هم به همراه او گريه مىكرد. آنگاه فرمود:
«لَنْ أَصاب بمثل حمزة أبداً»
، سپس خطاب به صفيه و فاطمه زهرا عليها السلام فرمود: بشارت مىدهم بر شما كه جبرئيل، نازل گرديد و به من خبر داد:
1) . الروض الأُنُف، ج 3، ص 172؛ سيره ابن هشام، ج 3، ص 41؛ اسدالغابه، ج 7، ص 172؛ كامل ابناثير، ج 2، ص 112
«إِنَّ حمزةَ مكتوبٌ فى أَهْلِ السّماواتِ السَّبْع حَمزةبْن عبدالمطلّب اسَدُاللَّه وَ اسَدُ رَسُولِهِ». (1)195
در ذخائر العقبى آمده است كه پيامبر خدا چون در كنار پيكر حمزه براى اقامه نماز ايستاد، با صداى بلند گريست، سپس آه عميقى كشيد و خطاب به پيكر او گفت:
«يا حَمزَةَ، يا عَمّ رسولاللَّه و أَسَداللَّه وَ أَسَد رسوله، يا حَمزَة، يا فاعلَ الْخَيْرات، يا حَمْزَة يا كاشِفَ الكُرُبات، يا حَمْزَةَ يا ذابَّ عن وجه رَسُول اللَّه».
باز هم گريه طولانى كرد، آنگاه به نماز پرداخت. (2)196
بيشتر مورّخان و محدّثان، از عبداللَّه بن عباس نقل كردهاند كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بر تمام شهيدان، مانند مسلمانان ديگر، يك نماز مىخواند، امّا بر پيكر عمويش حمزه هفتاد نماز يا هفتاد و دو نماز گزارد. بدين ترتيب كه: ابتدا پيكر عمويش را با يك قطعه لباس سفيد پوشاند، سپس با هفت تكبير بر او نماز خواند.
پس از آن هر يك از شهدا را آوردند كه بر وى نماز بخواند،
در كنار پيكر حمزه قرار داد و به هر دو نماز خواند و سرانجام بر پيكر عمويش هفتاد و دو نماز گزارد. (1)197
آنچه مسلّم است، اين است كه بر پيكر شهدا كه در جبهه و ميدان جنگ به شهادت مىرسند، نه غسل مىكنند و نه كفن، بلكه با همان پيكر و لباس خون آلود به خاك مىسپارند. عمل پيامبرخدا درباره شهداى احد هم، چنين بوده است. در منابع حديثى، از جمله در سنن ابى داود آمده است كه در جنگ احد رسولخدا دستور داد سلاح را از پيكر شهدا برگيرند و با لباس خونآلودشان دفن كنند. (2)198 كلينى رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل مىكند: «چون مشركان لباس از تن حمزه برگرفته بودند و پيكرش برهنه بود، پيامبرخدا دستور داد بر عمويش كفن بپوشانند و لذا او را درميان نمدى قرار دادند و دفنكردند؛
«إِنَّ رَسُولَاللَّهِ صلى الله عليه و آله صَلَّى عَلَى حَمْزَةَ وَ كَفَّنَهُ لِأَنَّهُ كَانَ جُرِّدَ». (3)199
به هنگام دفن شهدا، پيكر چند تن از آنان براى دفن شدن،
به مدينه منتقل گرديد، چون اين خبر به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله رسيد، از اين عمل منع كرد و فرمود:
«ادفنُوهُم حَيثُ صُرِعُوا»؛
«در همانجا كه به شهادت رسيدهاند، دفن كنيد.» و چون دستور پيامبر به مدينه رسيد و جنازه «شماس مخزومى) هنوز دفن نشده بود، او را به احُد برگرداندند و در همانجا به خاك سپردند. (1)200 پيامبرخدا در بالاى سر هر يك از شهدا قرار مىگرفت، جملهاى در مقام ارجمند شهادت و رتبه و درجه والاى شهدا در قيامت بيان مىكرد؛ از جمله اينكه مىفرمود:
«أَنَا شَهيدٌ عَلى هؤُلاءِ أَنَّهُ ما مِن جَريحٍ يُجْرَحُ فياللَّه إِلّا وَ اللَّهُ يَبعَثُهُ يَومَ القِيامَة و جُرحه يَدمى اللَّونُ لَونُ دَمٍ وَ الرِّيحُ ريحُ مِسكٍ».
«من شهادت مىدهم كه كسى در راه خدا مجروح نمىشود مگر اينكه خداوند در روز قيامت او را در حالى محشور مىكند كه از جراحت او خون جارى است، رنگ آن رنگ خون و بويش بوى مشك است.»
آنگاه مىفرمود:
«انْظُرُوا أَكثر هؤُلاءِ جمعاً لِلقرآن، فَاجْعَلُوه أَمام اصحابه في الْقَبر». (2)201
«هر يك از اين شهدا بيشتر قرآن بلد است، در داخل قبر، پيش روى همقبرش قرار دهيد.»
در منابع حديثى آمده است: در جنگ احُد انصار نزد پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: يا رسول اللَّه، بدنها خسته و مجروح و قبر كندن بر تك تك شهدا طاقت فرسا است، فرمود:
«إِحفِرُوا وَ أَوسِعُوا وَ اجْعَلُوا الَّرجُلَين في القَبْرِ الواحد».
«قبر را وسيعتر حفر كنيد و هر دو نفر را در يك قبر به خاك بسپاريد.»
پرسيدند:
«أَيُّهُم يُقَدَّم»؛
«كدام را در سمت قبله قرار دهيم؟» فرمود:
«اكْثَرُهُم قرآناً»؛
«آنكه بيشتر قرآن بلد است.» و بدينگونه، دو نفر و گاهى سه نفر در يك قبر دفن مىشدند. (1)202 ازجمله پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد خارجةبن زيد با سعدبن ربيع و نعمانبن مالك با عبده در يك قبر دفن شدند و همچنين عمرو بن جموح و عبداللَّه بن عمرو بن حزام كه با هم دوست صميمى بودند، در يك قبر دفن گرديدند. (2)203 ولى حمزه به
تنهايى در يك قبر دفن گرديد و در دفن او چند نفر شركت داشتند؛ از جمله امير مؤمنان عليه السلام و ابوبكر و عمر و زبير داخل قبر شدند و اين در حالى بود كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله با حالت تأثر در كنار قبر نشسته بود و بر خاكسپارى او نظارت مىكرد. (1)204
1) . كامل ابن اثير، ج 2، ص 113
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پس از دفن شهدا، به همراه صحابه و با استقبال زنان بيوه و كودكان يتيم وارد مدينه شدند. پيشتر به بعضى از جريانات، كه به هنگام مراجعت آنان واقع شده است، اشاره كرديم ولى شايد جالبترين اين حوادث و حساسترين اين صحنهها كه در مدينه به وقوع پيوست تشكيل مجلس عزا براى حمزه سيد الشهدا باشد.
ابن هشام از ابن اسحاق چنين نقل مىكند كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از كنار خانههاى قبيله «بنى عبد الأشهل» و بنى ظفر عبور مىكرد، صداى بانوان اين دو قبيله را، كه بر شهداى خود مىگريستند، شنيد و حالت رقّت به آن حضرت دست داد و گريست و فرمود:
«لكِنْ حَمْزَةَ لا بَواكِىَ لَهُ»؛
«ولى حمزه گريه كنندهاى ندارد» چون اين سخن پيامبر را به سعدبن معاذ و اسَيد ابن حُضَير نقل كردند، به بانوان اين دو قبيله دستور دادند، لباس عزا به تن كنند و در كنار بيت پيامبرخدا بر عموى آن بزرگوار گريه و عزادارى نمايند؛
«أَمَرا نِسائَهُم أَنْ يَتَحزَّمن ثُمّ يذْهَبنّ
فيبكينّ عَلى عَمّ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله». (1)205
ابن اسحاق اضافه مىكند كه چون صداى گريه اين بانوان از كنار مسجد «و مجلس عزا» به گوش پيامبرخدا رسيد، از منزل خود حركت كرد و به ميان آنها رفت و چنين فرمود: خدا بر شما رحمت كند كه با وجود خويش مرا يارى و مواسات نموديد به خانههاى خود برگرديد و
«ارجعْنَ يَرْحَمَكنَّ اللَّهَ فَقَدْ آسَيتُنَّ بِأَنْفُسِكُنَّ»
واقدى متوفاى 207 پس ازنقل مطلب بالا، مىنويسد: بر اساس همان مراسم، رسم زنان مدينه تا امروز چنين است كه اگر يكى از عزيزانشان از دنيا برود، اول بر حمزه گريه و عزادارى مىكنند سپس بر عزيز از دست رفته خود
«فَهُنَّ إِلَى الْيَومِ إِذا ماتَ الْمَيِّت مِنَ اْلأنْصار بَدَأ النّساء فَبَكَينَ عَلى حَمزة ثُمَّ بَكَينَ عَلى مَيِّتِهِنَّ». (2)206
پيامبرخدا چرا اندوهگين بود؟!
از آنچه ملاحظه كرديد، معلوم شد كه پيامبرخدا در شهادت عمويش، به شدت متأثر و اندوهگين بود و لذا چون پيكر او را ديد با صداى بلند گريست و فرمود:
«لَنْ أَصاب بِمِثلك أَبَداً»
و به همراه عمّهاش صفيه و دخترش فاطمه نيز گريست. دوست داشت بانوان هم بر وى گريه كنند و از گريه كنندگان تقدير و آنها را دعا نمود و به هنگام اقامه نماز بر پيكر او، گريه ممتد و زمزمه و درد دل داشت.
پر واضح است كه اين حزن و اندوه شديد پيامبرخدا، نبود مگر به جهت فداكارى و ثبات قدم حمزه و اين گريه نبود مگر به جهت تلاش و جانفشانى عموى پيامبرخدا در اعلاى كلمه توحيد، همانگونه كه فرمود:
«كُنْتَ فَعُولًا بِالْخَيراتِ».
در واقع اندوه پيامبرخدا اندوه بر مصيبتى بود كه از فقدان يك مجاهد مخلص و مدافع شجاع بر اسلام وارد شده بود؛ زيرا پيامبرخدا نه در اثر عواطف شخصى و به انگيزه علاقه قومى بر كسى محزون مىگرديد و نه كسى را با اين انگيزهها به گريه تشويق مىكرد بلكه علاقه و دوستى او براى خدا و دورى
و انزجارش هم براى خدا بود.
آرى، معيار اندوه پيامبرخدا بر حمزه، بر ارتباط حمزه با خدا بر مىگردد و حزن پيامبر بر وى به مقياس خسارت فقدان او نسبت به اسلام بود و گرنه همانگونه كه حمزه عموى پيامبر است، ابولهب نيز عموى پيامبر بود ولى هيچ عداوت و دشمنى مانند عداوت و دشمنى ابولهب نسبت به پيامبرخدا و هيچ آزار و اذيّتى مانند اذيت او نسبت به آن حضرت نبود و به همين نسبت انزجار پيامبرخدا از وى، و در مقابل اين دورى و انزجار متقابل، عنايت و علاقه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را مىبينيم نسبت به سلمان كه مىفرمود: نگوييد سلمان فارسى، بگوييد سلمان محمّدى! تا آنجا كه درباره او فرمود:
«سَلْمانُ مِنّا اهْل الْبَيت».
شاعر مىگويد:
كانت مودّة سلمان له رحماًولم يكن بين نوح وابنه رحم (1)207
همانگونه كه عملكرد هند و ابوسفيان با پيكر آن شهيد عزيز و اهانت ابوسفيان بر قبر شريفش در دوران خلافت عثمان و تصميم معاويه بر محو اثر قبر او پس از گذشت بيش از چهل سال از جنگ احد (2)208 همه اينها دليل روشن بر نقش مؤثر آن بزرگوار در اعلاى كلمه حق و در هم كوبيدن شرك و الحاد بود.
در رثاى حضرت حمزه شهيد الشهدا عليه السلام جملات و اشعار زيادى گفته شده كه نمونه آن را در رثاى شخص پيامبرخدا صلى الله عليه و آله ملاحظه كرديد. صحابه پيامبر و دوستان و ياران حضرت حمزه نيز در رثاى آن بزرگوار اشعارى سرودهاند كه بخشى از آنها از طريق كتب تاريخ و تراجم بهدست ما رسيده است و بهعنوان نمونه و يادآورى چند بيت از اشعار سيزدهگانه كعب بن مالك (1)209 يكى از صحابه پيامبر را در اينجا مىآوريم:
بكت عيني و حُقَّ لها بكاهاو ما يغني البكاء ولا العويل
على أسدا الإله غداة قالوالحمزة ذاكم الرّجل القتيل
أصيب المسلمون به جميعاًهناك و قد اصيب به الرسول
ابا يعلى! لك الأركان هدّتوانت الماجد البرّ الوصول
عليك سلام ربك في جنانيخالطها نعيمٌ لا يزولُ
الا يا هاشم الأخيار صبراًفكلّ فعالكم حسنٌ جميل
چشم من گريست و سزاوار گريه است گرچه گريه و ناله سودى ندارد.
براى شير خدا آنگاه كه گفتند حمزه آن دلير مرد كشته شد.
همه مسلمانان در شهادت او مصيبت زده شدند، همانگونه كه شخص پيامبر به ماتم نشست.
1) بعضى از علماى تراجم اين اشعار را از عبداللَّه بن رواحه، صحابه ديگررسول خدا مىدانند. نك: اسدالغابه شرح حال حمزه.
اى ابا يعلى! با شهادت تو اركان دين به لرزه درآمد تويىكه بزرگ منش بودى.
درود خدا بر تو باد در بهشت برين بههمراه نعمتهاى دائمى آن.
اى بنى هاشم، اى نيكان روزگار، در اين مصيبت بزرگ هم صبر پيشه كنيد كه همه كارهاى شما نيك و زيبا است.
با توجه به اهميت شخصيت حضرت حمزه در ميان اقوام و عشيره پيامبر صلى الله عليه و آله و موقعيت او در دفاع و حمايت از اسلام و قرآن در روايات و در گفتار متكلّمين اين سؤال مطرح شدهاست كه اگر حمزه به شهادت نمىرسيد و تا ارتحال پيامبرخدا صلى الله عليه و آله زنده و شاهد اختلاف مسلمانان در مسأله خلافت بود، او در اين وضعيت چه موضعى اتخاذ مىكرد؟ آيا جزو طرفداران و حاميان امير مؤمنان مىشد، يا حالت سكوت و بىطرفى اختيار مىكرد و يا وضع موجود را تأييد و در اختيار هيأت حاكمه قرار مىگرفت؟
در اين زمينه روايات متعددى داريم كه حاكى است اگر حمزه و جعفر هنگام رحلت پيامبر زنده بودند، از حاميان و طرفداران امامت و ولايت امير مؤمنان مىشدند و در اين راه تمام توان خويش را بهكار مىبردند.
براى نمونه، مضمون روايتى را كه در كافى از سدير
صيرفى نقل شده است در اختيار خوانندگان ارجمند قرار مىدهيم:
او ميگويد ما روزى در محضر امام باقر عليه السلام بوديم در ضمن گفتگو سخن از حوادث بعد از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بميان آمد و اينكه مسلمانان چگونه و چرا دست از يارى امير مؤمنان عليه السلام برداشتند و او را در آن شرائط تنها گذاشتند يكى از حاضرين از امام عليه السلام سؤال كرد
«أَصْلَحَكَ اللَّهُ فَأَيْنَ كَانَ عِزُّ بَنِي هَاشِمٍ وَ مَا كَانُوا فِيهِ مِنَ الْعَدَدِ
»؛ (1)210 «نيروى بنىهاشم وافراد كارآمد اينخاندانكجا رفتند؟»
امام باقر عليه السلام در پاسخ وى فرمود: مگر از بنىهاشم چند نفر مؤثر و كارآمد باقى مانده بود؟ جعفر و حمزه كه هر دو به شهادت رسيده بودند و نمانده بود با على عليه السلام مگر دو نفر ضعيف و كم مايه؛ عباس و عقيل. سپس فرمود: بهخدا سوگند اگر حمزه و جعفر زنده بودند، از جان خود مىگذشتند و از رسيدن آن دو نفر به خلافت مانع مىشدند. (2)211
ابن ابى الحديد معتزلى هم در اين زمينه بحث و سخن جالبى دارد (3)212 و مسأله بيعت و عدم بيعت حمزه را در صورت زنده بودنش در موقع ارتحال پيامبرخدا صلى الله عليه و آله با استاد خويش
مطرح نموده است و ما خلاصه آن را در اينجا نقل مىكنيم:
او مىگويد: من از استاد خويش ابو جعفر يحيىبن محمد نقيب پرسيدم: به نظر شما اگر بههنگام وفات پيامبرخدا صلى الله عليه و آله حمزه و جعفر زنده بودند، آيا حاضر بودند با علىّبن ابىطالب بهعنوان خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كنند؟!
نقيب در پاسخ گفت: آرى، بيعت مىكردند و سريعتر از آنچه تصوّر كنى!
ابن ابى الحديد مىگويد: به استادم گفتم: اين پاسخ شما درباره جعفر درست است ولى درباره حمزه به دلايلى چند، تصوّر من بهعكس آن است؛ زيرا:
حمزه مردى بود شجاع داراى روح قوى و محكم و قاطع و برخوردار از همّتى بلند كه بر شخصيت و برترى خويش ايمان داشت و خود را بالاتر از ديگران مىدانست.
او عموى علىبن ابىطالب و از نظر سن چند سال از او بزرگتر بود كه اين هر دو مىتواند در فكر و انديشه هر انسانى مؤثر و نقش آفرين باشد.
شجاعت و پيروزىهاى او در جنگهاى مختلف، معروف و براى همه مسلّم است كه او چگونه فرماندهى اين جنگها را بهعهده مىگرفت و پيروزى بر دشمن را براى اسلام و مسلمانان به ارمغان مىآورد و لذا من فكر مىكنم اگر او بههنگام رحلت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله زنده بود بهجاى بيعت با على و قبول خلافت او، خود را به اين مقام اولى و مستحق مىدانست.
نقيب گفت آنچه درباره سجايا و اوصاف حميده حمزه
گفتى صحيح است ولى در اين ميان از يك نكته غفلت نمودى و آن اينكه او ذاتاً نسبت به اسلام داراى عقيده راسخ و نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله داراى تصديق خالص و غير قابل تزلزل بود و اگر عمرش وفا مىكرد و توجّهات خاص پيامبرخدا را نسبت به علىبن ابىطالب بيشتر از آنچه مىدانست مشاهده مىكرد، بيش از پيش موجب خضوع و تواضع او در مقابل على مىگرديد و طبعاً او خواست خدا و خوشنودى پيامبرش را بر آنچه تو گفتى مقدم مىداشت.
ابوجعفر نقيب اضافه نمود و اما آنچه گفتى كه حمزه عموى على و از نظر سنّ و سال از وى بزرگتر بود، آنهم درست است و پاسخ آن اين است كه همان حمزه و عباس هم عموى پيامبرخدا و هم بزرگتر از وى بودند ولى در عين حال ديدى كه چگونه از فرزند برادرشان پيروى نمودند و رياست او را با جان و دل پذيرفتند و دعوتش را اجابت كردند و باز ديدى كه ابوطالب با اينكه جدّ پيامبرخدا و رييس بنىهاشم و اولين شخصيت در ميان اقوام و عشيرهاش بود و محمد صلى الله عليه و آله در حالىكه دست پرورده و بزرگ شده در دامن او و بهمنزله يكى از فرزندان او بود، چگونه در برابرش خاضع گرديد و نبوّتش را تصديق نمود و بر اوامرش مطيع شد و همانگونه كه افراد عادى شخصيتهاى بزرگ را مدح و ثنا مىگويند، درباره محمد مديحه سرايى نمود:
وأبيض يستسقى الغمام بوجههثمال اليتامى عصمة للأرامل
يطيف به الهلاك من آل هاشمفهم عنده في نعمة و فواضل (1)213
«وا حمزتاه و لا حمزة لي اليوم». (2)214
ابن ابى الحديد درمورد ديگر مىگويد: پس از حادثه سقيفه، امير مؤمنان عليه السلام متألم و متظلّم بود و آه مىكشيد و يارى مىطلبيد و آنگاه كه او را وادار به بيعت كردند، به قبر پيامبر اشاره كرد و خطاب به پيامبرخدا چنين گفت:
يا
... ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي ... (3)215
و همچنين مىگفت:
«وا جعفراه و لا جعفر لي اليوم وا حمزتاه و لا حمزة لي اليوم»؛ (4)216
«اى جعفر به دادم برس و امروز جعفر نيست، اى حمزه به دادم برس وامروز حمزه نيست.»
حضرت حمزه داراى سه فرزند بود؛ دو فرزند ذكور و يك فرزند اناث. نام دو فرزند ذكور او يعلى و عماره بود و به همين جهت آن حضرت به ابويعلى و ابو عماره مكنّى شده بود
1) و محمد مرد نورانى كه بپاس وجههاش از ابرها درخواست باران ميشود او كه پناهگاه يتيمان و حامى بيوه زنان است نيازمندان ازبنىهاشم بدور اومىگردند و دركنار اوازالطاف ونعم الهى برخوردارند. (شرحنهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 11، ص 116).
2) شرحنهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 109
3) اعراف: 150.
4) شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 111.
ولى از هيچيك از آن دو، فرزندى باقى نماند، گرچه يعلى داراى پنج فرزند بود اما همه آنها در حال حيات او از دنيا رفتند، بى آنكه فرزندى از داشته باشند و با اينكه يعلى و عماره بههنگام ارتحال پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در سنّ بالا بودند، ولى از هيچيك از آنها حديثى نقل نشده است و دختر حمزه آمنه و امّ ابيها ناميده مىشد كه با عمران بن ابى سلمه مخزومى ازدواج كرده بود و بر اساس رواياتى كه نقل شده، قبل از ازدواج او با عمران به پيامبرخدا عرض كردند: چرا با دختر عمويت، آمنه ازدواج نمىكنى كه در ميان قريش به نيكى و شايستگى ضرب المثل است؟! پيامبرخدا فرمود: او دختر برادر رضاعى من است و خداوند همانگونه كه ازدواج كردن با يكعده از اقوام نسبى را حرام كرده، ازدواج با اقوام رضاعى را هم در آن محدوده تحريم نموده است
«أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى حَرَّمَ مِنَ الرَّضَاعَةِ مَا حَرَّمَ مِنَ النَّسَبِ». (1)217
1) مستدركالوسائل، ج 14، ص 365؛ الدرجات الرفيعه، ص 68؛ اعيان الشيعه، ج 6، ص 243
تلاش دشمنان براى مخدوش كردن شخصيت حمزه عليه السلام
كينه و خصومتِ عميقِ امويان نسبت به امير مؤمنان عليه السلام را در جنگ خونين صفّين و در قتل و شكنجه شيعيان و بالأخره در سبّ و لعن آن حضرت، به روشنى مىتوان ديد كه به صورت يك فريضه ثابت و سنّت جارى، در طول ساليان متمادى و در دهها هزار منبر و خطابه و در اجتماعات مسلمانان- از شام گرفته تا مصر و از رى تا كوفه و بصره و از عاصمه و پايگاه اسلام؛ مدينه تا مكه مكرّمه و حرم امن الهى و ...- انجام مىگرفت و اين عمل در ميان مسلمانان آنچنان نفوذ يافت كه وقتى عمربن عبدالعزيز تصميم گرفت به مقتضاى سياست روز، از سبّ آن حضرت جلوگيرى كند، او را به انجام دادن يك خلاف شرع بزرگ و ارتكاب يك گناه غير قابل عفو متهم كردند! در حالى كه ممانعت و پيشگيرى او از سبّ اميرمؤمنان، نه بهصورت عام، بلكه تنها در خطبههاى نماز جمعه بود.
و اما كينه و خصومت امويان نسبت به حضرت حمزه- با توجه به وضعيت و موقعيت خاص آن بزرگوار
شكل ديگرى
به خود گرفت؛ زيرا پس از شهادت آنحضرت در ميدان جنگ، نه امكان جنگ مجدد با وى بود و نه متهم ساختن او به كفر و الحاد؛ همان روشى كه درباره اميرمؤمنان بهكار گرفتند. (1)218 لذا در مرحله نخست تصميم گرفتند پيكر آنحضرت را بههمراه ساير شهداى احد، به نقاط مختلف انتقال دهند و اثر قبر وى را كه نماد مظلوميت و دفاع جانانه او از اسلام و نيز نمادى از جنايات بنىاميه بود، از ميان ببرند و فكر مىكردند با اين حركت مىتوانند شخصيت اورا بهتدريج به فراموشى بسپارند و لكّه ننگ جنايت هولناك و مُثله كردن او را از پيشانى عاملان آن و مدّعيان خلافت و جانشينى امروز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بزدايند و بر همين اصل، طبق دستور معاويه حفر قنات و اجراى آن از ميان قبور شهداى احد طرحريزى و در مدينه اعلان عمومى كردند كه هريك از خانواده شهدا پيكر شهيد خود را به جهت در امان ماندن از جريان آب، به نقطه ديگر از شهر مدينه انتقال دهند. روشن است كه مقصد اصلى در اين طرح، انتقال پيكر حضرت حمزه و محو اثر قبر او بود، ولى بهطورىكه در صفحات آينده ملاحظه خواهيد كرد، در اثر كرامت شهدا و سالم بودن اجساد پاكشان، اين سياست خيالى با شكست مواجه گرديد و معاويه در حذف فيزيكى اثر قبر
1) بحارالأنوار، ج 33، ص 214. معاويه در سبّ اميرمؤمنان عليه السلام، جمله زير را به كار مىبرد و به كارگزارانش نيز فرمان داد از همان جمله استفاده كنند؛ «الّلهمّ إنّ أبا تراب ألْحَدَ في دينك و صدّ عن سبيلك فالعنه لعناً وبيلًا و عَذِّبْه عذاباً أليماً».
حضرت حمزه ناكام ماند. بدينجهت بود كه درباره آن بزرگوار، سياست ديگر و راه خطرناكتر و بزرگترى برگزيدند و براى اعمال خصومت و دشمنى خويش درباره او، از راه فرهنگى وارد شدند تا شخصيت او را مخدوش كنند و همه فضايل و تلاشها و پيروزيهاى سيد شهيدان و در نهايت جنايت وحشى حبشى را، كه با ترغيب و تشويق ابوسفيان و هند مرتكب شده بود، براى هميشه بهفراموشى بسپارند و اين سياست را در سه بُعد مختلف به كار گرفتند:
الف:
كتمان فضايل حضرت حمزه.
ب:
نكوهش و تقبيح وى.
ج:
تبرئه قاتل او.
و ما اكنون، با توجه به اهميت موضوع، به توضيح اين ابعاد سهگانه مىپردازيم:
دستگاه تبليغاتى بنىاميه وافرادىكه آن روز در جامعه به عنوان دانشمند و محدّث و ناقل اخبار و حوادث دوران حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مطرح بودند و در بازگو كردن حوادث صدر اسلام و شخصيتهاى آن دوران، نقشى بهعهده داشتند و در واقع از سوى حكّام بهانجام اين وظيفه فرمان گرفته بودند و وظيفه داشتند درباره بعضى افراد فضيلتتراشى و مديحهسرايى كنند و به تقبيح و نكوهش اهلبيت عليهم السلام بپردازند كه در اين جهت وظيفه خود را دقيق و حساب شده انجام دادند
و لذا درباره حضرت حمزه، هيچ فضيلتى و نكته مثبتى ذكر نكردند و از نقش آن بزرگوار در پيشرفت اسلام و درهم كوبيدن كفر، مطلبى نگفتند و ننوشتند؛ زيرا بيان اين حوادث و فضايل، سرانجام به ضرر آنان و موجب نفرت و انزجار از پدران و اجدادشان مىشد كه پرچم شرك و بت پرستى را بدوش مىكشيدند.
بنابراين، نه تنها ابعاد شخصيت او را بهفراموشى سپردند و از وى ذكرى به ميان نياوردند، بلكه او را از صف اقوام و عشيره پيامبر خدا و از رديف صحابه و ياران آن حضرت هم كنار گذاشتند كه گويا شخصيتى بهنام حمزه وجود نداشته و اين ديد و حركت با مرور زمان گسترش يافت و به نسلهاى آينده منتقل گرديد؛ بهطورى كه ما امروز و پس از گذشت قرنها شاهد آن هستيم.
اين پديده شوم را مىتوان در منابع حديثىِ دست اول و مورد اعتمادِ اهلسنت بهوضوح مشاهده كرد؛ زيرا در اين كتابها معمولًا بخش مستقلى بنام «كتاب الفضائل» عنوان و به هر يك از اقوام و عشيره پيامبر خدا و همچنين درباره هر يك از اصحاب و ياران مشهور آن حضرت باب مستقلى اختصاص يافته است.
براى نمونه، در باب فضايل اقوام پيامبر، فضايل عباسبن عبدالمطّلب، جعفربن ابىطالب، عبداللَّه بن جعفر و فضائل زبير پسر عمه پيامبر خدا و ... نقل شده است.
و دربخشفضايلاصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله گذشته از خلفا، از
سعدبن ابى وقاص، عبداللَّهبن سلام، عبداللَّهبن عمر، ابوهريره ابوموسى اشعرى و بالاخره براى ذكر فضايل ابوسفيان (1)219 و معاويه (2)220 بابى مستقل اختصاص يافته و در اين ميان تنها كسى كه از وى ذكرى به ميان نيامده و حتى در رديف عباسبن عبدالمطّلب و عبداللَّهبن جعفر و يا در صف ابوهريره و معاويه و ابوسفيان قرار نگرفته است حمزةبن عبدالمطّلب، عموى پيامبر خدا و فاتح جنگ بدر و شهيد مثله شده جنگ احد مىباشد گويى پيامبر خدا نه عمو و برادر رضاعى به نام حمزه داشته، نه صحابهاى بنام ابوعماره!
خواننده عزيز مىتواند در اين حقكشى، به مهمترين منابع حديثى اهلسنت؛ يعنى صحيح بخارى و صحيح مسلم رجوع كند و ساير صحاح و سنن نيز از اين رويه پيروى كرده و در اين مسير گام نهادهاند و لذا كسانىكه اين كتابها را مىخوانند، تصوّر مىكنند كه حضرت حمزه اصلًا نه نسبتى با پيامبر اسلام داشته و نه جزو مهاجران و انصار و اصحاب و ياران آنحضرت بهحساب مىآمده و نه در دوران زندگىاش قدمى به نفع اسلام برداشته و نه در جنگى شركت كرده است.
مخالفان حمزةبن عبدالمطّلب تنها به كتمان فضايل او بسنده نكردند بلكه در تلاشِ فرهنگىِ خود، در مخدوش
ساختن شخصيت آنحضرت، قدم فراتر نهاده و محور ديگرى را نيز برگزيدند و آن اينكه با ساختن داستانها و افسانهها و نسبت دادن مطالب ضدّ اخلاق به آن سيد شهيدان، به تحقير و تقبيح و همچنين ايجاد نفرت و انزجار نسبت به مقام والا و ارجمندش پرداختند.
براى نمونه، در يكى از اين افسانهها و داستانهاى ساختگى، كه باز در صحيح بخارى نقل شده، حضرت حمزه به شرب خمر و مست شدن و شكافتن كوهان و پهلوى شترهاى زنده علىبن ابىطالب و بيرون آوردن جگر آنها متهم گرديده است و بالأخره جسارت و تهديد نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله را به مرحلهاى رسانيده كه آن حضرت هنگام مواجه شدن با حمزه، از ترس جانش عقب عقب برگشته است!
با توجه بهطولانى بودن متن عربىِ اين افسانه ساختگى، ترجمه بخشى از آن را در اينجا مىآوريم و خواننده ارجمند را به متن مشروح آن در صحيح بخارى ارجاع مىدهيم. (1)221 بخارى از ابن شهاب زهرى نقل مىكند كه گفت: علىبن الحسين، از پدرش حسينبن على و او از پدر خويش علىبن ابىطالب برايم نقل كرد: من دو نفر شتر داشتم كه در كنار خانه همسايه مىخوابيدند، روزى ديدم كه كوهان آنها زنده زنده دريده و پهلويشان شكافته شده و جگرهايشان را در آوردهاند.
با ديدن اين منظره، به شدت متأثر شدم و اشكم روان گرديد،
1) . صحيح بخارى، كتاب المغازى، حديث شماره 3781
پرسيدم: چه كسى اين كار قساوت بار را مرتكب شدهاست؟
گفتند: عمويت حمزةبن عبدالمطّلب و اكنون او با گروهى از دوستانش و با شركت كنيزك خوانندهاى در حال خوردن شراباند و آن كنيزك در ترانهاش اين جمله را مترنم است:
«الا يا حمزة للشرف النوّاء»
؛ «اى حمزه، شتران پرگوشت را درياب.»
و حمزه با شنيدن اين كلمات از زبان آن كنيزك تشويق شد و دست به شمشير برد و شترها را به اين روز سياه انداخت! زهرى مىافزايد: علىّبن ابىطالب گفت: من بهجهت شكايت از عمويم حمزه، نزد پيامبر خدا رفتم و جريان شترها و حضور حمزه در خانه همسايه در مجلس بزم و مى خوارى را به آنحضرت گزارش كردم. پيامبر خدا، در حالىكه من و زيدبن حارثه به دنبالش حركت مىكرديم، وارد آن خانه شد و حمزه را نكوهش و مذمّت كرد. حمزه كه به شدّت مست و چشمانش سرخ شده بود، نگاه تندى به سراپاى پيامبر خدا انداخت و گفت: مگر شماها بردگان و غلامان پدر من نيستيد كه بر من اعتراض مىكنيد؟! پيامبر خدا با شنيدن اين جمله از ترس جانش عقب عقب برگشت و خانه را ترك كرد!
سازنده اين افسانه، مىخواهد به مخاطبان خود چنين القا كند كه حمزةبن عبدالمطّلب اهل عيش و طرب و فردى قسىّالقلب و جسور بود؛ بهطورىكه براى يك مجلس خوشگذرانىِ موقّت، با اشاره كنيزكى خواننده، به چنين عمل غير انسانى دست مىيازد و جگر شترها را براى لذّتجويى
بيشتر، براى عدّهاى عيّاش ارمغان مىبرد و آنگاه كه رسولاعظم صلى الله عليه و آله او را منع و ملامت مىكند، با نگاه تند و كلماتى دور از ادب، آنحضرت را تهديد مىكند؛ بهطورىكه پيامبر خدا از ترس جانش قهقرى و به عقب برمىگردد و حمزه را به حال خود مىگذارد!
سازندگان اين داستانِ سرا پا كذب و دروغ، سرانجام چنين نتيجه گرفتهاند كه طبعاً پيامبر خدا پس از اين پيشآمد از عمويش حمزه منزجر و ناراضى بوده و چون اين ماجرا در آستانه جنگ احُد رخداد، روشن نيست كه آيا در اين فاصله كوتاه، حمزه رضايت پيامبر را جلب و رنجش خاطر او را برطرف كرد يا شهادت او توأم با تكدّر خاطر و انزجار رسولاللَّه به وقوع پيوست!
همانطور كه دانستيد، راوى اين داستان، كه آن را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده و از زبان آنحضرت نقل كرده، زهرى است و ما اكنون در اينجا از بررسى متن اين افسانه كه با كمترين دقت مىتوان جعلى و دروغ بودنِ آن را فهميد، صرفنظر مىكنيم و تنها به معرفى ناقل و سازنده آن، كه دهها داستان ديگر در نكوهش اهلبيت و اميرمؤمنان عليه السلام پديد آورده است، مىپردازيم كه با شناخت وى، ارزش همه اين داستانها و عمق كينه و دشمنى او نسبت به اهلبيت عليهم السلام روشن خواهد شد.
يكى از كسانى كه بهدستور خلفاى اموى در جعل و نشر
احاديث در فضيلت خلفا و در نكوهش و تحقير اهلبيت عصمت وطهارت نقش مهمّىايفا نموده، ابن شهاب زهرى است و همان جعليات، بهتدريج، به كتابها و منابع حديثى اهلسنت منتقل گرديده و امروزه جزو مسلّمات تاريخ و حديث بهشمار آمده است كه يكى از آنها، حديث مورد بحث، درباره نكوهش حضرت حمزه مىباشد.
نام او محمد و نام پدرش مسلم است. بهمناسبت انتسابش به قبيله بنىزهره، كه تيرهاى است از قريش، به زهرى و به مناسبت كنيه يكى از اجدادش (ابنشهاب) بهاين كنيه مشهور شدهاست.
گاهى لقب و كنيه او، باهم بهكار مىرود و مىگويند «ابن شهاب زهرى».
گرچه زهرى از قريش است و اجداد او اهل مكه بودند ولى خود او در سال 52 در شهر مدينه متولد شد و در اين شهر نشو و نما يافت و فوت او در سال 124، در شام بهوقوع پيوست.
زهرى تا سال 82 در مدينه به سر مىبرد و در اين دوران، گرچه نقل حديث بهطور رسمى و در تمام شهرها آزاد نشده
بود ولى در مدينه وجود محدّثانى از شيعه و اهلسنت؛ مانند امام سجاد و امام باقر و ابوسعيد خدرى و عبداللَّه بن عمر و عروةبن زبير موجب گرديد كه به طور غير رسمى به مذاكره و نقل حديث پرداخته شود و جلسات حديث پس از نمازهاى پنجگانه در مسجدالنبى تشكيل مىشد؛ از جمله كسانىكه در اين سالها اشتياق به فراگيرى حديث داشتند، ابن شهاب زهرى بود و او در اين برنامه با امام سجاد ارتباط داشت و از آنحضرت حديث فرا مىگرفت و چند حديث كه از زهرى در فضيلت اهلبيت نقل شده، به اين مرحله از دوران زندگىاش مربوط مىشود.
از آنجاكه زهرى فردى پول دوست و شهرت خواه بود و در مدينه به جهت وجود علما و محدثانِ معروف، رسيدن به اين آرزو برايش غير ممكن مىنمود، در سال 82، در حالىكه سى و يك سال از عمر او مىگذشت، مدينه را به سوى شام و دربار خليفه اموى، عبدالملك مروان (86- 73) ترك كرد.
و شايد اين حركت، با اشاره و دعوت شخص خليفه بوده كه قبل از رسيدن به خلافت، در مدينه و گاهى در جلسات فراگيرى حديث، با ابن شهاب آشنايى داشت.
بههر حال، از اين تاريخ، با استقرار زهرى در دربار شام و دورى وى از اهلبيت، دشمنىاش با امير مؤمنان عليه السلام، براساس
سياست كلّى امويها پايهريزى شد و بهمدت چهل و پنج سال و تا آخر عمر او ادامه يافت.
او در اين مدت طولانى، جزو ياران و مبلّغان و حاميان خاندان اموى و در سفر و حضر، همنشين و مشاور آنان بود و طبق دلخواه آنان، همّت خويش را در جعل و نقل حديث در فضيلت خلفا و نكوهش اهلبيت عليهم السلام بهكار بست.
خلفايى كه زهرى در خدمت آنان بود، عبارتند از:
عبدالملك بن مروان (86- 73).
وليد بن عبدالملك (96- 86).
سليمانبن عبدالملك (99- 96).
عمربن عبدالعزيز (101- 99).
يزيدبنعبدالملك (105- 101).
هشامبنعبدالملك (125- 105).
ابن شهاب، از نزديكترين مشاوران عبدالملك (1)222 بود؛ بهطورىكه حتى در سفرهاى حج او را همراهى مىكرد. بلكه سفر حجّى كه حَجّاج بن يوسف به نمايندگى از عبد الملك
1) . سيوطى در «تاريخ الخلفا» مىنويسد: اگر عبدالملك هيچ جنايتىمرتك نمىشد جز انتخاب حجاجبن يوسف و مسلّط كردن او بر مسلمانان و صحابه پيامبرخدا، در خباثت او كافى است. حجاج مسلمانان را مورد اهانت قرار داد. گروهى را به قتل رسانيد و تعدادى ديگر را به زندان افكند. گذشته از عموم مسلمانان، از صحابه و تابعين افراد بىشمارى را كشت و بر گردن آنها داغ گذاشت و اينها را براى اهانت و ذلّت و تحقير صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله انجام داد.
رفت، مشاورت و همراهى او را نيز در اين سفر به عهده گرفت.
ابن شهاب پس از عبدالملك همكارى خود را بهمدت ده سال با وليدبن عبدالملك و پس از وى با يزيدبن عبدالملك، كه آلودهترين خلفاى اموىاست (1)
يزيد بن عبدالملك روزى با معشوقهاش حبابه مشغول مزاح و شوخى بود و حبابه در حالىكه مىخنديد، يزيد حبّه انگورى را به دهان وى انداخت و انگور در گلوى او ماند و خفهاش كرد. يزيد به جهت شدّت علاقهاش به حبابه، چند روزى مانع از دفن وى گرديد تا اينكه جسد او گنديد و مجبور به دفن وى شدند. يزيد بن عبدالملك از قبر او جدا نمىشد و پس از پانزده روز در اثر مفارقت و دورى او، دق كرد و مرد.
223 ادامه داد ومسؤوليت قاضىالقضاتى يزيد را بهعهده گرفت و طبعاً سرپوشى شد بر مفاسد و جنايات يزيدبن عبدالملك.ابن شهاب پس از يزيد بن عبدالملك ملازم هشامبن عبدالملك شد كه خلافت او بيش از نوزده سال بهطول انجاميد. ابن شهاب هم مشاور هشام و هم معلّم فرزندان او بود و در سال يكصد و شش، بههمراه هشام، به سفر حج رفت و در سالهاى بعد، فرزندان هشام را در سفر حج همراهى كرد تا در سال 124 و يكسال قبل از هشام از دنيا رفت.
1) . ذهبى در سير اعلام (ج 5، ص 331) مىنويسد: چند نفر پير مرد را نزديزيدبن عبدالملك آوردند كه همه آنها شهادت دادند: براى خلفا در نزد خدا حساب و كتابى نيست! و او آنچه مىتوانست در فساد و شهوترانى پيش رفت. يك شب تا صبح با معشوقهاش حبابه به سر برد و از ترانه او بهره گرفت. خادم او خبر داد كه وقت نماز صبح است، به خادم گفت واى بر تو، به رييس شرطه بگو نماز را اقامه كند.
اينها چند نمونه كوچك بود از فعاليتها و خدمات ابن شهاب زهرى براى خلفاى اموى و در مسير حمايت از آنها.
چون بيان همه آن فعاليتها زمانى طولانى و كتابى مستقل مىطلبد، ناگزيريم بهمناسبت موضوع بحث، تنها به يكى از مهمترين فعاليتهاى عمومى او در تحكيم و تقويت سياست بنىاميه اشاره كنيم كه تا به امروز كمتر بدان پرداختهاند؛ سياستى كه زير بناى خلافت و سلطنت آنها را تشكيل مىداد و همواره بر آن اساس حركت مىكردند و بر همين اساس از نقل و نشر احاديث و گفتار پيامبر جلوگيرى مىكردند. پس از گذشت نزديك به يك قرن، اين سياست خويش را در منع حديث تغيير دادند، چون متوجه شدند كه خواسته آنان در سطح كشور اسلامى تحقق يافته و تبليغات آنان در كنار گذاشتن اهل بيت از صحنه سياست مؤثر شده است؛ بهطورىكه سبّ اهل بيت و تبرّى از آنان، جزو برنامههاى مذهبى گرديد و لذا نشر حديث را پس از يك قرن تحريم، آزاد اعلام كردند ولى نه هر حديث، بلكه بايد حديثهايى نقل شود كه مطابق ميل و خواست بنىاميه و در مسير تحكيم خلافت آنان و تضعيف خط ولايت و دور كردن اهل بيت از صحنه سياست باشد.
و اجراى اين دستور و انجام اين مهم، بهطور رسمى، بهعهده ابن شهاب گذاشته شد و محدّثان ديگر موظف بودند گفتههاى او را در جامعه مطرح كنند؛ زيرا او مدّتى طولانى از سوى حكومتها بهعنوان «عالم مدينه و شام» و «امام الحديث» و
«افقه اهل المدينه» و «اعلم اهل المدينه» معرفى شده و توجه و اعتماد علماى جامعه را به خود جلب كرده بود و از طرف ديگر وفادارى خويش را نسبت به اجراى منويات حكومتها بهاثبات رسانده بود.
پس، نخستين كسىكه بهنقل شفاهى و نوشتن حديث اقدام كرد، ابن شهاب زهرى بود كه بهدستور هشامبن عبدالملك انجام گرفت و حديثهايى كه از زبان او شنيده مىشد و يا بهدستور او در اوراق مىنوشتند، در جامعه رسميت مىيافت و بهتدريج به مسانيد و منابع حديثى راه گشود، بهطورىكه تقريباً يك ششم احاديث صحيح بخارى؛ مهمترين منبع حديثى اهل سنت را، حديثهاى ابن شهاب بهخود اختصاص داده و در اين كتاب بيش از هزار حديث از وى نقل گرديده است.
ابن حجر در «تهذيب التهذيب» آورده است: مجموع روايات ابنشهاب به دو هزار و دويست بالغ مىگردد. سپس مىنويسد: او نصف اين احاديث را از افراد غير موثّق نقل كرده است. منظور ابنحجر اين است كه ابن شهاب هزار و يكصد حديث خود را نه از اشخاص و ناقلان مورد اعتماد، كه از هر رهگذر و از هر انسان كوى و برزن و از زبان كسانىكه هيچ معيار و مبنايى در گفتههايشان نداشتند، نقل كرده است.
اين قضاوت در مورد احاديثِ ابن شهاب، از سوى كسى
است كه خوشبينى و مدّاحىاش نسبت به ناقلان حديث، فزون از حدّ و بيش از اندازه است و مانند اكثر علماى اهل سنت، در تذكيه و تطهير گذشتگان خود، هيچ حد و مرزى بر خود قائل نيست و لذا مىتوان از گفتار ابنحجر به ارزش حديثهايى كه از ابنشهاب نقل شده پى برد و ميزان صحت و سقم آنها را بهدست آورد.
دقت در احاديث زهرى بيانگر اين واقعيت است كه محور احاديث او، همانگونه كه پيشتر اشاره كرديم، جلب رضايت اموىها و تحكيم و تقويت حكومت آنها و به فراموشى سپردن نقش اهلبيت عليهم السلام در رهبرى امّت و خارج نمودن آنان از صحنه مذهب و سياست بوده است و او اين هدف را در دو بُعد مشخص؛ يعنى «فضيلت تراشى براى خلفا» و «طعن و نكوهش و جعل نسبتهاى ناروا به اهل بيت عليهم السلام» تعقيب و اجرا كرده است. زهرى اين نوع احاديث را در لابلاى احاديث ديگر و در لفافه حديثهاى مختلف؛ از فقه و تاريخ قرار داده تا هر چه بيشتر مورد پذيرش مخاطبان قرار گيرد و احياناً در شنونده شك و ترديد و احساس تعصب و يكسو نگرى نسبت به ناقل آنها ايجاد نكند و دقيقاً بههمين منظور، آنجا كه مىخواهد در طعن و نكوهش اهلبيت مطلبى نقل و يا جعل كند، آن را از طريق خودِ اهل بيت و از زبان يكى از افراد شناخته شده اين خاندان و بيشتر از زبان امام سجاد عليه السلام نقل مىكند تا مضمون آن هر چه بيشتر تحكيم و تثبيت شود.
چون احاديث و جعليات زهرى در دو محور ياد شده طولانى است و كتاب مستقلى را مىطلبد، لذا ما تنها به عنوان نمونه، به نقل چند حديث او كه در صحيحين آمده است و كذب و جعلى بودن آنها براى هر خواننده منصف و با اطلاع روشن است، بسنده مىكنيم و در اين نقل متن صحيح مسلم را اصل قرار مىدهيم:
زهرى در يك داستان ساختگى و دروغين و در يك صحنه سازى، اختلافِ عباس عموى پيامبر با امير مؤمنان عليه السلام، درباره ارث پيامبر صلى الله عليه و آله رامطرح مىكندومىگويد: آنها براى حلّ اختلاف، نزد عمربن خطاب حاضر شدند و از او خواستند كه قضاوت و حلّ اختلاف كند.
در اين داستان ساختگى آمده است: عباس، در حالىكه به علىبن ابىطالب اشاره مىكرد، خطاب به خليفه گفت:
«يا أميرالمؤمنين اقض بيني و بين هذا الكاذب الآثم الغادر الخائن!»؛ (1)224
1) . صحيح بخارى كتاب فرض الخمس حديث شماره 2927 وكتاب الاعتصام بالكتاب والسنة حديث شماره 6875، صحيح مسلم، كتاب الجهاد، باب حكم الفيىء حديث شماره 3302
«ميان من و اين دروغگوى آلوده به گناه، حقهباز و خائن قضاوت كن.»
و عمر درپاسخ وىگفت
: «أ تعلمان أنّ رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- قال: لا نوّرث ما تركناه صدقة»؛
«شما هر دو مىدانيد كه پيامبر خدا فرموده است: ما پيامبران، از خود ارثى نمىگذاريم، آنچه از ما مىماند، صدقه است.» (1)225
در اين روايت ساختگى كه بهوسيله زهرى نقل شده، هدف و خواست حكومت اموى، از هر دو جهت تأمين شده است؛ زيرا از طرفى شخصيت والاى امير مؤمنان تحقير و موهون گرديده؛ بهطورىكه حاضر شده است در ارث و تركه پيامبر خداكه مىدانست حقى در آن ندارد، طمع ورزد و بهمقام مطالبه درآيد و آنگاه با عمويش آنچنان منازعه و مشاجره كند كه از زبان او با آن اوصاف زشت معرفى شود! بهطوريكه وجود تنها يكى از آن اوصاف دريك فرد، شخصيت او را به پستترين مرحله پايين مىآورد و او را بكلّى از ارزش ساقط مىكند و حاشا وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله از اين تهمتها!
و از طرف ديگر، عملكرد ابوبكر در غصب فدك و استناد او به حديث ساختگى
«نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِياءِ لا نُورّث»
كه يك موضوع حساس و مورد اختلاف در ميان اهل بيت و
1) . صحيح بخارى كتاب فرض الخمس حديث شماره 2927 وكتاب الاعتصام بالكتاب والسنة حديث شماره 6875، صحيح مسلم، كتاب الجهاد، باب حكم انفيىء حديث شماره 3302.
مخالفينشان بوده، مورد تأييد قرار گرفته و طبعاً خلاف گويى و محكوميت حضرت زهرا عليها السلام در ادعاى خويش از زبان خليفه دوم بهاثبات رسيده است!
و يكى ديگر از داستانهايىكه در نكوهش امير مؤمنان عليه السلام بهوسيله ابن شهاب زهرى نقل و منتشر شده، جريان خواستگارى امير مؤمنان عليه السلام از دختر ابوجهل و اظهار انزجار پيامبر صلى الله عليه و آله و فاطمه عليها السلام از اقدام امير مؤمنان و توبيخ او بهوسيله پيامبر در ميان نمازگزاران است!
ترجمه اين داستان دروغين، كه در صحيحين از ابن شهاب زهرى نقل شده، چنين است:
«علىّبن ابىطالب از دختر ابوجهل خواستگارى كرد.
فاطمه زهرا چون از اين موضوع آگاهى يافت، نزد پيامبر رفت و عرض كرد: مردم خيال مىكنند كه شما از دخترانتان حمايت نمىكنيد و لذا علىبن ابىطالب مىخواهد با دختر ابوجهل ازدواجكند، پيامبر خدا برخاست و پس از نماز، خطاب به نمازگزاران فرمود: مردم! من يكى از دخترانم را به عاصبن ربيع دادم و او با من قول و قرارى گذاشت و در گفتارش صداقت نشان داد و بر وعدهاش وفا كرد. فاطمه پاره تن من و ناراحتى او ناراحتى من است و بهخدا سوگند نبايد دختر پيامبر خدا و دختر دشمن خدا در
يك خانه با هم زندگى كنند و در اثر اين سخنان بود كه علىبن ابىطالب از اين خواستگارى منصرف شد!» (1)226
در متن اين حديث، مانند حديث قبل، شواهدى بر جعلى و دروغ بودن آن وجود دارد كه اكنون به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
با توجه به مقام و جايگاه معنوى و نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله و روابط خانوادگى و نيز ارادت و محبّتى كه امير مؤمنان عليه السلام به آنحضرت داشت، تا آنجا كه عزيزترين و محبوبترين فرد براى او بود، اينها همه، ايجاب مىكرد على عليه السلام كارى را كه زمينه ناراحتى و رنجش آنحضرت و دختر گرامىاش را فراهم مىنمود، اقدام نكند و يا دست كم، پيش از اقدام، با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مشورت و موافقت او را جلب كند.
در صورت صحّتِ اصل قضيه، چگونه مىشود تصوّر كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و فاطمه عليها السلام با آن مخالفت كنند و مانند افراد عادى و متعصّب، از آن برنجند و خاندان وحى، قانون الهى و دستور قرآن را در مورد ازدواج ناديده بگيرند!
و باز در صورت صحّت قضيه، پيامبر صلى الله عليه و آله مىتوانست ناراحتىاش را با خودِ على عليه السلام مطرح و بهطور خصوصى اين مسأله ساده را حل و فصل كند و آن سخنرانى تند و علنى بر ضدّ
1) . صحيح بخارى، ج 3، فضائل اصهار النبى، حديث شماره 3523- صحيح مسلم كتاب الفضائل، باب فضائلفاطمه بنتالنبى صلى الله عليه و آله.
اميرمؤمنان، دور از درايت و ناسازگار با خُلق عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله است، حتى نسبت به مخالفان و دشمنانش، كجا رسد به وصىّ و جانشينش.
دراين داستانِدروغين، پيامبر صلى الله عليه و آله از عاصبن ربيع، بهجهت وفادارى و صداقت وى، تقدير نموده كه اين، تعريضى آشكار و انتقادى صريح نسبت به امير مؤمنان عليه السلام است كه او در وعدهاش وفادار و در گفتارش صادق نبوده و لذا بر اين خواستگارى اقدام كرده است!
اينهم دروغىاست بزرگ بهساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله و طعن بر شؤون نبوّت، ولى هر چه باشد؛ بهطورىكه پيشتر اشاره كرديم، مجموع اين داستان از اين جهت كه متضمّن نكوهش و تحقير صريح نسبت به امير مؤمنان و مدح و تعريف نسبت به فردى قرشىِ اموى است و مىتواند خوشنودى و رضاى خاطر سردمداران اموىرا فراهمآورد، بهعنوان حديث پيامبر از زبان ابن شهاب نقل يا بهوسيله او جعل شده و در منابع حديثى مخالفان نقل و منتشر گرديده است.
با اينكه زهرى در دوران خويش و تسلّط امويها و در اثر حمايت آنان، با القابى مانند: «الفقيه المدنى» «امام الحديث» و «عالم الشام و المدينه» مشهور بود، ولى همكارى او با حاكمان جبّار اموى و تأييد و تقويت آنان و جعل و نقل احاديث دروغ بهوسيله او، از ديد علما و رجال شناسان شيعه و اهل سنت به
دور نمانده و درباره او بر خلاف القابى كه با آنها مشهور بود، نظر دادهاند و او را «منديل بنىاميه» و «خادم الأمويّين» خواندهاند.
و از همين رو است كه بيشتر علماى شيعه از وى با تعبيرهايى مانند: «عدّو» و دشمن اهلبيت و گاهى به تعبير «ناصبى» و حتى «كافر» ياد كردهاند. (1)227 بيشتر علماى اهل سنت نيز با اينكه زهرى را به علم و دانش ستودهاند، اما بر خلاف رويه هميشگىِ خود، از ورع و تقوا و زهد و معنويت او سخن بهميان نياوردهاند و با توجه به مضمون آيه شريفه: وَلا تَرْكَنُوا إِلى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ (2)228 كه زهرى از مصاديق بارز اين آيه و تكيهگاهش ظالمان بوده است، مطلبى درباره خصوصيات اخلاقى او ذكر نكردهاند.
زهرى از ديدگاه ابن ابى الحديد
گروهى از علما و رجال شناسان اهل سنت نيز درباره زهرى و دشمنىهايش نسبت به اهلبيت و نقل حديث او در نكوهش امير مؤمنان، با صراحت سخن گفته و او را به دشمنى با اهلبيت معرفى كردهاند؛ از جمله آنها ابن ابى الحديد معتزلى است، آنجا كه مخالفان و دشمنان سرشناس علىبن
ابىطالب عليه السلام را معرفى مىكند مىگويد:
«وَ كان الزُّهَري مِنَ الْمنحرفين عنه»؛
«زهرى يكى ديگر از مخالفان علىبن ابىطالب بود.» آنگاه چند مورد از دشمنىها و بدگويىهاى او نسبت به آن حضرت را نقل مىكند؛ از جمله آنها دو حديث دروغين ذيل است:
زهرى از طريق عروه، از عايشه نقل مىكند كه گفت:
من در نزد پيامبر بودم، عباس و علىبن ابىطالب پيدا شدند پيامبر به آنها اشاره كرده، فرمود: عايشه! اين هر دو كافر از دنيا مىروند؛
«إنَّ هذَينِ يَمُوتانِ عَلى غَيْر مِلَّتِي».
باز زهرى از عايشه نقل مىكند كه نزد پيامبرخدا بودم، عباس و علىبن ابىطالب را ديدم كه بهسوى ما مىآيند، پيامبر وقتى آن دو را ديد، فرمود: عايشه! اگر مىخواهى به قيافه دو نفر از اهل آتش بنگرى بهاين دو نفر نگاه كن!
«يا عائشة إن سرّك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار، فانظري إلى هذين قد طلعا». (1)229
داستان شراب خوردن حضرت حمزه را شخصى مانند «زهرى» نقل كرده، كه دهها داستان ديگر در نكوهش اهلبيت جعل و نقل نموده است و هريك از افرد خاندان عصمترا بهنوعى موهون و تحقير نموده است كه چند مورد از آن را
1) . شرح نهج البلاغه، ج 4، صص 64- 102
ملاحظه كرديد.
آرى، كسى كه براى خوشنودى امويها در يك صحنهسازى، عباس و امير مؤمنان عليه السلام را به محاكمه مىكشد و كلماتزشت و قبيح را درباره آنحضرت از زبان عباس عموى پيامبر مطرح ساخته و مسأله غصب فدك را توجيه مىكند، براى او صحنهسازى مجلس شرب خمر و تصوير شكافتن كوهان و پهلوى شترهاى زنده در مورد حمزةبن عبدالمطّلب كار مشكلى نيست؛ و براى كسى كه اهل آتش و كافر بودن امير مؤمنان عليه السلام را از زبان عايشه نقل مىكند، ترسيم تهديد شدن پيامبر از سوى حمزه كار دشوارى نيست؛ زيرا به همان دلايلى كه دل اين گروه مالامال از دشمنى علىّبن ابىطالب بود كينه و دشمنى با حمزه نيز در دل آنها موج مىزد و چارهاى بهجز اين نداشتند كه با داستانسازى و جعل افسانههاى دروغين، شخصيت آنها را موهون سازند و از مقام و منزلتشان در دلها بكاهند و تنفّر و بدبينى جامعه اسلامى را به پيشينيان خود و مخالفان اهلبيت تحتالشعاع قرار دهند.
سوّمين محور در تحت الشعاع قرار دادنِ شخصيت حضرت حمزه، تبرئه غلام وحشى، قاتل او و كمرنگ كردن جنايت وى نسبت بهآنحضرت مىباشد.
و اين مطلب را از زبان خود وحشى نقل كرده و قتل مسيلمه را به او مستند نموده واين قتل را كفاره آن جنايت هولناك
نسبت به حضرت حمزه قرار دادهاند.
و اين داستان نيز در صحيح بخارى بهفاصله كمى، پس از نقل داستان شراب خوردن حمزه نقل شده است و ما اكنون ترجمه آن بخش از جريان را كه به بحث ما مربوط است، در اينجا مىآوريم:
آرى، بخارى از جعفربن عمر نقل مىكند كه بههمراه عبيداللَّهبن عدى وارد شهر حمص شد و چون وحشى در آن شهر سكونت داشت خواستند با وى ملاقات كنند و چگونگى به شهادت رساندن حمزه را از زبان خود او بشنوند، وحشى هم اين جريان را، از آغاز تصميمگيرى بر قتل آنحضرت تا مرحله آخر، توضيح داد و افزود: پس از گذشت مدتى از اين ماجرا، بهملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم، آن حضرت وقتى مرا شناخت، فرمود: از من دورشو تا قيافه وچهرهات رانبينم؛
«فَهَل تَسْتَطِيع أن تغيب عنّىوَجهك؟».
وحشى مىگويد: من هم تا پيامبر زنده بود با او مواجه نشدم و پس از رحلت آنحضرت، چون از خروج «مُسيلمه كذّاب» آگاهى يافتم، به خود گفتم: خوب است من هم در جنگ با او با مسلمانان شركت كنم و اگر بتوانم در اين جنگ او را بكشم، كفاره قتل حمزه خواهد شد؛ زيرا اگر مسلمانى را كشتهام، در مقابل آن كافرى را هم بههلاكت رسانيدهام. در صحنه جنگ مسيلمه را ديدم كه مانند شترى خشمگين به ديوار كهنهاى تكيه كرده بود، حربهام را بهسويش نشانه رفتم كه به سينهاش فرو رفت و از پشت سرش بيرون آمد و همزمان مردى از انصار فرا رسيد و شمشير بر فرقش زد و
بدينگونه، مسيلمه بهدست ما، هلاك گرديد. (1)230 و اين مضمون ماجراى تبرئه قاتل حضرت حمزه بود كه بخارى آن را نقل كرده است. البته همراه با تغيير و اصلاح و با حذف جملاتى كه بيانگر روحيه شقاوتپيشه وحشى است.
و متن كامل آن را ابن كثير از ابن اسحاق، پيشواى مورّخان چنين آورده است كه: جعفر بن عمر مىگويد در دوران معاويه، در مسير خود به دمشق، بههمراه «عبيداللَّه بن عدى» وارد «حِمص» شديم و از شخصى سراغ وحشى را، كه در اين شهر سكونت داشت (2)231 گرفتيم تا چگونگى بهشهادت رسانيدن حمزه را از زبان خود او بشنويم. راهنماى ما در ضمن معرفى منزل وحشى گفت: چون او دائمالخمر و هميشه سرمست است، در صورتى مىتواند به پرسش شما پاسخ دهد كه در حال عادى باشد و گرنه او را به حال خود رها سازيد و از پرسش و پاسخ صرف نظر كنيد. (3)232 و اكنون در اين ماجرا، اين پرسش مطرح مىشود كه آيا
1) . صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب قتل حمزةبن عبدالمطّلب حديث شماره 3844
2) . حموى در معجم البلدان مىنويسد: «حِمص» بكسرحاء، شهرى مشهور، قديمى و بزرگ است كه در وسط راه دمشق به حلب واقع شده و ساكنان اين شهر، در اثر بدىِ آب و هوا، مردمانى كم عقل و در حماقت مثالزدنى هستند و آنان در جنگ صفين جدىترين و دشمنترين مردم نسبت به علىبن ابىطالب بودند و ديگران را به جنگ با آنحضرت تشويق و ترغيب مىكردند.
3) . البداية والنهايه، ج 4، صص 20- 19
اصلًا مسأله قتل مسليمه كذّاب كه مورد ادعاى وحشى است و پس از ساليان متمادى و در منطقه دور از حجاز و در يك جلسه خصوصى مطرح شده است، تا چه حد مىتواند از صحّت و درستى برخوردار باشد و آيا اين مطلب از فردى دائمالخمر، خودستايى و كم رنگ كردن جنايت هولناكش در قتل حضرت حمزه نبوده؟ و اصلًا او بههنگام پاسخگويى در حال عادى بوده يا در اثر مستى عقل و هوش را از دست داده بود؟
آرى، ادعايى است از جنايتكارِ دائم الخمر، آنهم به نفع خودش!
ابن كثير نيز از ابن هشام نقل مىكند كه وحشى دائمالخمر بوده و در تمام دوران زندگىاش در حجاز، بارها و بارها حدّ شرابخوارى بر وى جارى شده بود؛ تا آنجا كه سرانجام، نام او از ديوان بيتالمال حذف گرديد و براى اينكه زندگى آزاد و بدون مانع خود را در زير سايه امويها و دشمنان اهلبيت ادامه دهد، حجاز را بهسوى شام ترك كرد و در شهر «حِمص» اقامت گزيد و در همان شهر هم از دنيا رفت. (1)233 همانطوركه ملاحظه كرديد، داستان كشته شدن مسيلمه كذاب بهدست غلام وحشى، از خود وحشى نقل شده است كه در درستى تاريخ و نقل حوادث، داراى هيچ اعتبار و ارزش خبرى نيست و عقل سليم و فكر صائب، از پذيرفتن آن امتناع
1) . البداية والنهايه، ج 4، صص 20- 19
دارد؛ زيرا اين جريان را دروغپردازى و خودستايى از يك جنايتكاربزرگ و دائمالخمر تلقّى مىكند كه مىخواهد با سرهم كردن آن دروغ، جنايتِ هولناك خود درباره حضرت حمزه و ضربهاى كه به اسلام و مسلمين وارد كرده را كم رنگ كند و به فراموشى بسپارد.
ولى به هرحال، همين داستان ساختگى و بىارزش، از سوى دشمنان و مخالفان حضرت حمزه، به عنوان حلقه سوّم و مكمّل دو حلقه گذشته از سلسله دروغها در محكوميت و موهون ساختن آنحضرت بهكار گرفته شده است و در منابع و كتابهاى حديثى، كه دستمايه و
ساخته شده حكومتهاى اموى است، بهجاى مانده است زيرا:
الف:
خواننده اين كتابها، كه متأسفانه اكثريت مسلمانان را تشكيل مىدهد، در اين كتابها نه تنها درباره حضرت حمزه كوچكترين فضيلت و حركتى درحمايت ازاسلامنمىبيند، بلكه او را حتى بهعنوان يكى از اقوام و عشيره پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بهعنوان يكى از صحابه و ياران آنحضرت هم نمىشناسد.
ب:
و در محور دوم، حضرت حمزه فردى مى خوار، خشن و جسور شناسانده شده، كه با تشويق كنيزكى خواننده، بهسوى شتران امير مؤمنان عليه السلام هجوم مىبرد و كوهان و پهلوى آنها را زنده زنده مىدرد و جگر آنها را به همپيالگىهايش ارمغان مىبرد، آنگاه جسارت و تهديد را نسبت به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به جايى مىرساند كه آنحضرت به خاطر ترس
از جانش، از برابرِ او به عقب و قهقرى بر مىگردد!
ج:
و بالاخره در حلقه سوم از اين تلاش، قاتل حمزه در چهرهاى ظاهر شده كه جنايت او نسبت به آنحضرت توجيه وعملكرد وى در كشتن ومُثله كردن دوّمين حامىتوحيد، با كشتن مسيلمه كذاب جبران مىگردد و گناه و خطاى اول او با اقدام دوّمش بخشوده مىشود.
و بدينگونه، از حضرت حمزه، آن بزرگ شهيدِ اسلام و حامى توحيد و مُثله شده بهدست سردمداران كفر و الحاد انتقام گرفته مىشود و او پس از مظلوميت درجنگ احُد بار ديگر در صف مظلومان تاريخ قرار مىگيرد و از طريق فرهنگى با شخصيت او مبارزه مىشود و اين مبارزه در پهنه تاريخ و تا هميشه ادامه مىيابد. (1)234
1) . در شخصيت ابن شهاب زهرى از منافع زير استفاده شده است: صحيح بخارى، صحيح مسلم، تهذيب التهذيب، سير اعلام النبلاء، البداية والنهايه، تنقيح المقال، روضات الجنات، تاريخ الخلفاء، مروج الذهب، مجلّه تخصصى علومالحديث شماره 5 مقاله فاضل ارجمند سديدالدين حسينى و مجله الفكر الاسلامى شماره 27 مقاله فاضل سخت كوش حسين غيب الهرساوى.
حرم حضرت حمزه در بستر تاريخ
قبر شريف و حرم مطهّر حضرت حمزه، آن بزرگ مجاهد اسلام و عموى دلسوز رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از سال سوّم هجرت، كه آن حضرت به شهادت رسيد، تا سال 1344 كه گنبد و بارگاهش به وسيله وهابيان تخريب گرديد، مراحلى را طى كرده و حوادثى را به خود ديده است كه از نظر مذهبى داراى نكاتى آموزنده و از نظر تاريخى حاوى مطالب ارزنده و قابل توجّه است و ما در اين بخش، از كتاب، مطالبى را به تناسبِ تاريخِ وقوع آنها، در اختيار خوانندگان عزيز قرار مىدهيم:
محدّثان و مورّخان نقل كردهاند كه: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هر سال به زيارت قبور شهدا مىرفت و خطاب به آنان مىگفت:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّار»
در اين بخش از نقلها اين مطلب نيز اضافه شده است كه: پس از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ابوبكر، عمر و عثمان نيز قبر حمزه عليه السلام و شهداى احد را زيارت مىكردند و معاويه نيز در سفر حجّ خود شهداى احد را
زيارت نمود.
و اين جمله نيز آمده است كه وقتى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از فاصله دور، قبور را مشاهده مىكرد، با صداى بلند چنين مىگفت:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ ...». (1)235
حضرت صادق عليه السلام در ضمن توصيه بهزيارت مساجد و مشاهد مدينه منوّره، به معاويةبن عمّار مىفرمايد:
«لا تَدَعْ اتيان المشاهد ... و قبور الشهداء و بلغنا أنّ النبي صلى الله عليه و آله كان إذا أتى قبور الشهداء قال: «السَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» (2)236
زيات مشاهد و قبور شهدا (ى احد) را ترك نكن (زيرا) به ما نقل شده است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به (زيارت) قبور شهدا مىرفت خطاب به آنان مىفرمود:
«السلام عليكم ...»
مرحوم كلينى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند: «فاطمه عليها السلام پس از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله هفتاد و پنج روز زنده بود و در اين مدّت
بشّاش و متبسّم ديده نشد و هر هفته دو بار؛ روزهاى دوشنبه و پنجشنبه به زيارت قبور شهدا مىرفت و گاهى محلّ استقرار مشركان در احد و همچنين جايگاه پيامبرخدا را به همراهانش معرفى مىكرد»؛
«لَمْ تُرَ كَاشِرَةً وَ لا ضَاحِكَةً تَأْتِي قُبُورَ الشُّهَدَاءِ فِي كُلِّ جُمْعَةٍ مَرَّتَيْنِ الِإِثْنَيْنِ وَ الْخَمِيسَ فَتَقُولُ هَاهُنَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ هَاهُنَا كَانَ الْمُشْرِكُونَ».
درباره زيارت و حضور حضرت زهرا در كنار قبر حمزه عليه السلام، در منابع شيعه واهل سنّت مطالب فراوانى نقل است؛ از جمله اينكه:
«أَنَّهَا (فاطمة) كَانَتْ تُصَلِّي هُنَاكَ وَ تَدْعُو حَتَّى مَاتَتْ عليه السلام». (1)237
بر اساس سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و معصومان عليهم السلام، يكى از اعمال مستحب وبلكه يكىاز مستحبات مؤكّد براى مسلمانان، زيارت قبرحضرت حمزه و ديگر شهداى احد است و در اين موضوع، فقهاى شيعه و علماى اهل سنّت اتّفاق نظريه دارند و بهترين روز زيارتى آن حضرت را روز دو شنبه و پنجشنبه دانستهاند. (2)238
1) . كلينى، كافى، ج 4، ص 561؛ شيخ حرّعاملى، وسائلالشيعه، ج 2، ص 879؛ واقدى به نقل ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 40؛ سمهودى وفاء الوفا، ج 3، ص 932؛ مجلسى، بحار الأنوار، ج 36، ص 353 وج 43، ص 90 وج 79، ص 169 وج 99، ص 30؛ شيخصدوق، منلايحضرهالفقيه، ج 1، ص 114
2) . علّامه امينى، الغدير، ج 5، ص 160
ابراهيم رفعت مىگويد: از قرنهاى گذشته در ميان مردم مدينه مراسم و برنامههاى مختلفى رواج داشته كه يكى از اين مراسم، اجتماع مردم اين شهر در كنار حرم حضرت حمزه عليه السلام است و اين اجتماع همه ساله از اول تا نيمه ماه رجب با حضور زن و مرد تشكيل مىگردد. در اين مراسم افزون بر مردم مدينه گروهى از اهالى مكّه و طائف و جدّه و رابغ و باديه نشينان كه همه ساله براى زيارت رجبيه در مدينه حاضر مىشوند- شركت مىكنند و در اين اجتماع قربانى هاى زيادى ذبح و به حاضرين اطعام و احسان مىشود. (1)239
ابن ابىالحديد مىنويسد: در دوران خلافت عثمان، ابوسفيان از كنار قبر حضرت حمزه مىگذشت، وقتى چشمش به آن قبر افتاد با پايش به قبر كوبيد و خطاب به حضرت حمزه چنين گفت:
«يا أَبا عمارَة، إنّ الأمر الذي اجتلدنا عَلَيهِ بِالسَّيف أَمْسى فِي يَدِ غِلْمانِنَا الْيَوْم يَتَلَعَّبُون بِهِ». (2)240
«اى ابا عماره، (سر از قبر بيرون آر و ببين) حكومتى كه ما بر سر آن با هم مىجنگيديم چگونه امروز ملعبه و بازيچه جوانان ما گرديده است!»
و بدينگونه بار ديگر ابوسفيان كفر و نفاق خويش را نسبت به اسلام و كينه و عداوتش را نسبت به سيّد شهيدان آشكار ساخت!
در سال چهل و نه هجرى و پس از گذشت چهل و شش سال از جنگ احد و در دوران رياست بلا منازع معاوية بن ابوسفيان، از طرف او دستور صادر شد كه در احد قناتى حفر و مجراى آن را در از كنار و يا داخل قبور شهدا قرار دهند و با آماده شدن قنات، منادى در مدينه اعلان كرد: افرادى كه در احد شهيد دارند براى در امان ماندن اجساد و قبور آنان از نفوذ و جريان آب، اين قبور را نبش و اجساد شهدا را به محلّ ديگر انتقال دهند و بر اساس اين دستور به نبش قبور شهدا اقدام گرديد.
از جمله قبر حمزه عليه السلام و عمرو بن جموح و عبداللَّه پدر جابر شكافته شد، عمّال معاويه با تعجّب مشاهده كردند كه اين اجساد تر و تازه ماندهاند؛ به گونهاى كه گويى ديروز دفن شدهاند. حتّى لباسها و قطيفهها و علفهايى كه آن پيكرها را پوشش مىدادند با همان وضع باقى است و كوچكترين تغييرى در آنها رخ نداده است؛ به طورى كه وقتى بيل كارگران به پاى
حضرت حمزه خورد، خون جارى گرديد و يا آنگاه كه دست يكى از شهدا، كه در روى زخم پيشانيش قرار داشت، برداشته شد خون جارى شد و اين كرامت شهدا موجب شد كه عمّال معاويه از تصميم خود منصرف شده، قبور شهدا را به حال خود بگذارند.
اين خلاصهاى است از آنچه در منابع تاريخى و مدينهشناسى گاهى بهطور مشروح و گاهى به طور اختصار آمده است. (1)241 يكى از راويان اين حادثه تاريخى، جابر انصارى، صحابى معروف و فرزند عبداللَّه از شهداى احد است كه مىگويد:
«استُصرخنا عَلى قَتلانا يَومَ أُحد يَومَ حَفَر معاوية العين فوجدناهم رطاباً يتثنّون فأصاب المسحاة رجْلَ حمزة فطار منها الدّم».
و در بعضى از اين روايات آمده است:
«كأنّهم نُوَّم»
؛ «شهدا را ديديم تر و تازه گويا به خواب عميقى فرو رفتهاند.»
درباره عبداللَّه يا عمرو بن جموح كه در يك قبر دفن شده بودند آمده است:
«فأميطت يده عَن جُرْحِهِ فانبعث الدم فردّت الى مكانها فسكن الدّم»
؛ «به هنگام شهادت، پيشانى او مجروح
1) . ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، ص 133؛ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 319؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 43؛ دياربكرى، تاريخ الخميس، ج 1، ص 443؛ ابن نجار، اخبار مدينة الرسول، ص 57؛ ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، صص 14، 264؛ سبكى، شفاء السقام، ص 162؛ ابن اثير، اسد الغابه، ج 2، ص 55؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 938
و دستش روى جراحت گذاشته شده و با همان وضع دفن گرديده بود، هنگام نبش قبر دستش را از روى جراحت برداشتند، خون سيلان كرد تا مجدداً دست را به روى پيشانى مجروح گذاشتند و خون قطع شد.»
هدف معاويه از حفر اين قنات و جارى ساختن آن از كنار يا از داخل قبور شهدا، كه به دستور مستقيم وى انجام مىگرفت، اين بود كه با انتقال اجساد شهدا به نقاط مختلف و محو آثار و قبور آنان، يك مشكل سياسى- اجتماعى را كه فكر او را دائماً به خود مشغول ساخته بود حل نمايد؛ زيرا علىرغم تبليغات فراوانى كه به نفع او و بر ضدّ اهل بيت، به ويژه بر ضدّ امير مؤمنان، على عليه السلام در سراسر كشور اسلامى انجام مىگرفت، سالانه هزاران زائر كه از نقاط مختلف وارد مدينه مىشدند، با حضور در كنار قبر حمزه و شهداى احد، صحنه اين جنگ و جنايتهاى ابوسفيان و هند و شخص معاويه در به شهادت رسانيدن اين شهدا و مُثله كردن آنان و شكافتن سينه حمزه عليه السلام و جويدن جگر او و خلاصه برافراشتن پرچم جنگ بر ضدّ اسلام و قرآن به وسله خاندان معاويه در اذهان زنده مىشد و همه جنايات آنان را تداعى مىكرد و اين وضع براى معاويه قابل تحمّل نبود و لذا تصميم گرفت اجساد اين شهدا را كه به عقيده او پس از گذشت بيش از چهل سال بجز يك مشت استخوان پوسيده از آنان باقى نيست، به دست
بازماندگان خودِ اين شهدا بهنقاط مختلف منتقل و پراكنده و اثر قبرها را محو كند تا احد و جنگ آن در اثر عدم حضور مسلمانان در اين نقطه، به فراموشى سپرده شود. آرى براى اجراى اين سياست بود كه معاويه دستور حفر قنات و عبور دادن آن، از محل دفن شهدا را صادر كرد و تا نبش قبر آنان، اين سياست به خوبى پيش رفت ولى با كرامت شهيدان و سالم بودن اجسادشان مواجه گرديد و براى جلوگيرى از تبليغات منفى بر ضدّ او و بهطور اجبار اجساد شهدا مجدّداً در همان محل به خاك سپرده شدند.
به طورى كه ملاحظه خواهيد كرد، قبر شريف حمزه از قرن دوّم هجرى در زير سقف و داراى ساختمان بود ولى طبق نقل محدّثان و مورّخان، از امام باقر عليه السلام، اولين كسى كه اين قبر را پس از گذشت چند سال و ظهور آثار فرسودگى در آن، به تعمير و ترميم و سنگچينى و علامتگذارى پرداخت و از ساير قبور مشخص ساخت، حضرت زهرا عليها السلام بود و جالب اين است كه اين روايت در منابع اهل سنّت بيش از منابع شيعه منعكس گرديده است!
متن روايت چنين است:
«... عن سعد بن طريف، عن أبىجعفر عليهما السلام إنّ فاطمة بنت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كانتْ تزور قبر حمزة عليه السلام ترُمُّهُ و
تُصْلحُهُ وقد تعلّمتْه بحجرٍ»؛ (1)242
«سعد بن طريف از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه دختر پيامبرخدا، فاطمه زهرا قبر عمويش حمزه را زيارت و آن را ترميم و اصلاح مىكرد و اين قبر را با سنگ چينى، علامت گذارى و مشخّص ساخت.»
سمهودى از عبدالعزيز (قديمىترين مدينهشناس) نقل مىكند:
«إنّه كان على قبر حمزة قديماً مسجد»؛ (2)243
«از قديم الأيام قبر حمزه در زير مسجد (3)244 قرار داشت.»
سمهودى سپس مىنويسد:
«وذلك فى المأة الثانية»
. گفتار عبدالعزيز به قرن دوّم مربوط است.
پس بنا به گفتار اين دو مدينهشناس، قبر حضرت حمزه در قرن دوّم داراى حرم بوده و در زير سقف قرار داشته است، گرچه تاريخ دقيق اين بنا و همچنين بانى آن براى ما روشن نيست.
1) . ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، ص 131؛ ابن سعد، طبقات، ج 3، ص 11؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 932
2) . سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 922
3) . در قرنهاى اوّل به بناهايى كه در روى قبور ساخته مىشد، مسجد اطلاق مىگرديد و اين اصطلاح از آيه شريفه «قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً» اتخاذ شده بود و اصطلاح حرم، مزار، و مشهد در قرنهاى بعد پديد آمده است.
در ادامه همين بحث، ملاحظه خواهيم كرد كه كتيبه موجود در كنار مدفن شهداى احد بيانگر اين بوده كه قبور آنان هم در سال 275 داراى بنا بوده است.
ابن جبير جهانگرد معروف (متوفاى 614) كه در سال پانصد و هفتاد و نه به زيارت حرمين شريفين مشرّف شده، مىگويد:
«وعلى قبره رضى الله عنه مسجد مبنى والقبر بِرحبته جوفى المسجد». (1)245
«مسجدى بر روى قبر حمزه رضى الله عنه ساخته شده است و قبر در فضاى داخلى مسجد قرار گرفته است.»
ابن نجار، مدينه شناس قرن هفتم (متوفّاى 643) كه تقريباً شصت و چهار سال پس از ديدار ابن جبير از حرم حضرت حمزه، كتاب خود را نگاشته است، مىنويسد:
در سال پانصد و نود و نه مادر خليفه عباسى، ناصر لديناللَّه (2)246 براى حمزه حرمبزرگى بنا نهاد وضريحى منقش از
1) . ابن جبير، رحله، ص 44
2) . الناصر لديناللَّه عباسى، چهاردهمين خليفه عباسى است، تولد وى درسال 553 وفاتش در سال 622 و دوران خلافتش چهل و هفت سال بوده. گويند او به تشيع تمايل داشت. حرم حضرات ائمه بقيع و عباس عموى پيامبر را تعمير كرد. مادرش زمرّد نام داشته است. سيوطى، تاريخ الخلفا، قمى تتمّة المنتهى.
چوب ساج بر قبر او نصب كرد واطراف حرم را ديوار كشيد و براين حرم درى ازآهن گذاشتكه اين در، روزهاى پنج شنبه به روى زائران باز است. (1)247
سمهودى (متوفاى 911) حرم حضرت حمزه را به همان شكلى كه ابن نجار در سه قرن قبل از وى توصيف كرده است مشاهده نموده، مىگويد:
«وَعَلَيهِ قبّة عالية حسنة مُتْقَنَةٌ و بابُه مُصفّح كلّه بالحديد بَنَتْهُ امّ الْخليفة الناصر لديناللَّه كما قاله ابن النجار و ذلك في سنة تسعين و خمسمائة، قال: و جعلت على القبر ملبناً من ساج وحوله حصباء وباب المشهد من حديد يُفتح كلّ يومِ خميسٍ ...» (2)248
به طورى كه ملاحظه مىشود، اصل بناى ساختمان حرم حضرت حمزه در قرن دهم، همان بوده كه ابن نجار در اواسط قرن هفتم از كيفيت و اتقان و از درِ آهنى و از ديواركشى اطراف آن سخن گفته است. (3)249 سمهودى بقيه كلام ابننجار را در مورد ضريح حضرت
1) . ابن نجار، اخبار مدينة الرسول، ص 58
2) . سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 921
3) . در متن تاريخ ابن نجار آمده: «وجعل حوله حصاراً» ودر نسخه وفاء الوفا اينگونه مىخوانيم: «وجعل حوله حصباء»؛ يعنى «اطراف حرم را شنريزى نمود» كه ظاهراً متن اوّل «دور حرم را ديواركشى نمود» صحيح است و اين تغيير و خطا از چاپ است.
حمزه نقلمىكند كه: داراى ضريحى از چوب ساج، مانند ضريح جناب ابراهيم و جناب عباس و حضرت حسن مجتبى عليه السلام مىباشد. سپس مىگويد: ولى امروز بر خلاف سه قبر ياد شده اخير در قبر حمزه، ضريح چوبىكه ابننجار ازآن ياد نموده است وجود ندارد، بلكه ضريح و قبر او از گچ و آجر است و شايد اين ضريح با مرور زمان و با از بين رفتن آن ضريح چوبى ساخته شده است.
سمهودى در آخر گفتارش، انتساب اين بنا را به مادر خليفه عباسى مورد تأكيد قرار مىدهد و مىگويد: تاريخ اين بنا كه سال 590 مىباشد، در ديوار آن، در يك لوح با خط كوفى گچ كارى تا امروز باقى است. (1)250
مرحوم سيد اسماعيل مرندى كه در سال هزار و دويست و پنجاه و پنج و سه قرن و نيم پس از سمهودى به مدينه و به زيارت قبر حضرت حمزه مشرّف شده است، مىنويسد: «قبر حضرت حمزه، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا (احد) است. قبّه و صحن دارد. يك صندوق چوبى دارد. بالاى قبر مطهّر پرده انداختهاند ...» (2)251
از اين مطالب روشن مىشود كه در فاصله سه قرن و نيم، تغييرات نه چندان اساسى در حرم حضرت حمزه به وجود آمده كه از جمله آنها نصب مجدّد ضريح چوبى به جاى ضريح آجرى مىباشد.
از توصيف ابراهيم رفعت مصرى، (1)252 كه در تاريخ پيشگفته و نوزده سال پيش از تخريب حرم حضرت حمزه را زيارت كرده است، معلوم مىشود كه اصل بنا و ساختمان حرم آن بزرگوار همان بوده است كه پيشينيان در قرنهاى گذشته آن را تعريف و توصيف نمودهاند و همان ساختمان كه در قرن ششم بنا گرديده بود.
ولى در عين حال از سخن او به دست مىآيد كه در زمان وى بعضى توسعهها در اطراف حرم و بعضى تزيينات در داخل آن وجود داشته است كه اين توسعهها درگذشته وجود نداشته و يا مورّخان گذشته از آنها ياد نكردهاند. به هر حال، چون گفتار او داراى نكات قابل توجّه است، آن را از نظر خوانندگان مىگذرانيم. او درباره حرم و ضريح حضرت حمزه مىگويد:
اين مسجد (حرم) داراى بنايى محكم و در عين حال
1) . ابراهيم رفعت پاشا چهار سال و آخرين بار در سال 1325 به عنوان اميرالحاج از سوى پادشاه مصر در مراسم حج شركت نموده و از اين سفرها خاطرات و مشاهدات خود را جمع آورى و در دو جلد به نام «مرآت الحرمين» منتشر ساخته است.
ساده و خالى از تزيينات و داراى گنبدى است كه در بالاى ضريح حمزه قرار گرفته است و بر اين ضريح پردهاى مليلهدوزى كشيده شده است، پارچه اين پرده از جنس پرده در كعبه است كه در مصر بافته مىشود و در يك طرف آن نوشته شده است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ،
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلًا.
و در طرف ديگرش نوشته شده است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً.
آنگاه عكسى را از داخل حرم ارائه مىدهد كه گوياى وجود شبكه فلزى نسبتاً بزرگ در روى قبر شريف است و چند نفر، از جمله خود او در كنار ضريح نشستهاند و در ضمن معرّفى آنان مىگويد از دست راست اوّلين شخص متولّى حرم مىباشد.
ابراهيم رفعت پاشا مىنويسد: گرچه حرم حضرت حمزه را مادرِ خليفه عباسى در سال 590 بنا كرده است ليكن اين حرم
در سال 893 توسعه يافت و به دستور ملك اشرف قايتباى (1)253 و با سرپرستى شاهين الجمالى متولّى حرم شريف نبوى صلى الله عليه و آله در سمت غربى آن چاهى حفر شد و چاه ديگرى نيز با چند دستگاه دستشويى به فاصله دور از حرم، براى استفاده زائران احداث گرديد.
ابراهيم رفعت با بيان اينكه در بيشتر منابع تاريخى آمده است: «مصرع» و محلّ شهادت حضرت حمزه در دامنه «جبل الرمات» بوده و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پيكر او را به اين محلّ مسطح و هموار منتقل كرده و در آنجا دفن نموده است، به معرفى مصرع پرداخته، مىگويد:
در داخل ساختمان «مصرع»، ضريحى ديده مىشود كه در اطراف آن پنج بيت شعر نوشته شده، با مطلع:
أعظم بمشهد ليث اللَّه حمزَة مَنْبيوم احُد لخير الخلق قد نصراً
«چه با عظمت و با شكوه است محلّ شهادت شير خدا حمزه؛ كسىكه در جنگ احد به بهترين خلق يارى كرد.»
ابراهيم رفعت سپس قطعه شعر ديگرىرانقل مىكند كه در لوحى نوشتهاند و در داخل ساختمان مصرع نصب كردهاند كه از جمله ابياتش اين است (2)254:
مسجد حاز كلّ فخر وسؤددبدا نوره إلى العرش يصعُدُ
مسجد منه روحُ خير شهيدرجعت بالرضا يفوز مؤبَّد
«اين مسجدى است كه تمام افتخار و بزرگى را حايز گرديده و اكنون نور او بر عرش صعود مىكند.
اين مسجدى است كه روح بهترين شهيد، از آن براى نيل به سعادت ابدى به سوى خدا رجعت نمود.»
ابراهيم رفعت مىگويد لوح ديگرى در بالاى ضريح «مصرع» ديده مىشود كه در آن، اين دو بيت نگاشته شده است:
قِفْ على أبوابنا في كلّ ضيقٍواطلب الحاجات وابْشر بالمنى
فحمانا ملجأ للطالبينوبنا تجلّى الكروب و العنا
«در هر پيشآمد ناگوار به آستانه ما ملتجى باش و
حاجات خود را بخواه و مژده باد بر تو برآورده شدن خواستههايت.
آستانه ما پناهگاه نيازمندان است و به وساطت ما است كه غمها و رنجها برطرف مىشود.»
او سپس ضمن ارائه عكسى از اطراف حرم حضرت حمزه، به خانهاى كه در پشت درختان خرما ديده مىشود، اشاره نموده، مىگويد: اينجا منزل مسكونى خادمِ «مصرع» حمزه عليه السلام است.
ابراهيم رفعت در همان عكس به مسجدى در پشت حرم حضرت حمزه اشاره مىكند و مىگويد: در كنار اين مسجد دو باب آب انبار وجود دارد كه داراى بناى محكم و درهاى آهنين هستند، و از آب باران و سيلاب رودخانهاى پر مىشوند كه با مدينه چهار ساعت فاصله دارد و به وسيله تنبوشه و لوله سفالين هدايت مىشود.
سپس مىگويد: بانىِ اين آب انبارها علىبك، بزرگ حاجبِ سلطان عبدالحميد مىباشد. (1)255
ريچارد بورتون، جهانگرد انگليسى كه در سال 1853
1) ابراهيم رفعت پاشا، مرآت الحرمين، ج 1، ص 392- 390
ميلادى تقريباً يكصد و پنجاه سال پيش، از احد ديدار كرده است، مىنويسد: اكنون در جايگاهى كه حمزه به شهادت رسيده، قبّه و گنبد محكمى بنا شده است. (1)256
گفتار سمهودى، مدينه شناس معروف نشانگر آن است كه مسلمانان از گذشتههاى دور به عنوان تبرّك و استشفا، خاك اطراف قبرحضرتحمزه را بهاوطان خويش حمل و به صورت هديه مدينهمنوره، درميان اقوام ودوستان خودتوزيع مىكردند وبا اينكه درميان فقهاى اهلسنّت انتقال خاك حرم مدنى مورد اختلاف بوده و عدّهاى از آنان حمل خاك مدينه را هم مانند خاك حرم مكّى جايز نمىدانستند، ولى همين علما نيز حمل تربتحمزه عليه السلام را به دليل سيره عملى مسلمانان جايز مىشمردند.
سمهودى در اين مورد مىگويد: زركشى (2)257 حمل تربت حمزه را از خاك ساير نقاط مدينه مستثنى دانسته و به دليل اينكه مسلمانان در طول قرنهاى متمادى اين تربت را براى استشفا و مداواى سردرد به شهر و ديار خود حمل مىكردند تجويز نموده است. (3)258
و همچنين او از احمدبن يكوت نقل مىكند درباره حمل خاك قبور شهدا از وى سؤال نمودند، و او چنين پاسخ داد:
اشكال ندارد؛ زيرا از گذشتههاى دور حمل خاك قبر حمزه در ميان مسلمانان مرسوم بوده است. (1)259 و باز او از ابن فرحون نقل مىكند كه در دوران ما هم مانند گذشته رسم بر اين است كه مسلمانان از خاك موجود در نزديكى قبر حمزه به صورت تسبيح و گردنبند ساخته، به شهر و ديار خويش حمل مىكنند. (2)260 سمهودى مىافزايد: چون حمل اين تربت براى استشفا و مداوا است، آن را از سيلگاهى كه در نزديكى حرم حمزه عليه السلام واقع است اخذ مىكنند ونه از خود قبر. (3)261 به طورى كه ملاحظه كرديد، حمل تربت حمزه و استشفا با آن، از قرنهاى اوّل در ميان مسلمانان معمول بوده است؛ بهطورى كه علماى قرنهاى ششم و هفتم عمل آنها را به عنوان سيره مسلمانان صدر اسلام ملاك و دليل فتواى خويش قرار دادهاند.
و اين بينش مسلمانان نسبت به خاك حمزه عليه السلام و تبرّك جستن به آن، تا تسلّط سعودىها و روى كار آمدن وهابى ها
(4)262
ادامه داشته است؛ زيرا دونالدسون جهانگرد غربى كه چند سال قبل از تخريب آثار مدينه از اين شهر ديدار كرده، مشاهدات خود را در كتاب خود به نام «عقيده شيعه» آورده و ضمن گزارش از احد و حرم حضرت حمزه، مىنويسد: «در پيرامون قبور شهدا، خاك سرخ رنگى وجود دارد كه به حمزه عليه السلام نسبت داده مىشود و مردم با آن تبرّك مىجويند.» (1)263
بورخارت كه در سال 1915 ميلادى و در آستانه تسلّط سعودى ها بر حجاز در زىّ يك مسلمان در موسم حجّ شركت نموده و مطالب فراوانى از مشاهدات خود و گاهى تحليل هاى نادرستى را در سفرنامهاش منعكس ساخته است، به اين مراسم اشاه مىكند و مىنويسد: «رسم اهالى مدينه اين است كه هر سال يك بار از شهر خارج و سه روز متوالى در دامنه كوه احد اجتماع مىكنند و در اين مدّت به سياحت و شادمانى مىپردازند.» (2)264 همانگونه كه پيشتر ملاحظه كرديد، هدف از اين اجتماع در ماه رجب، عبادت و زيارت بوده نه جشن و سياحت كه بورخارت اين جهانگرد غربى با برداشت از بينش خود مطرح نموده است.
لبيب بتنونى مصرى نيز كه پيش از تخريب آثار مدينه به حجّ مشرّف شده، در سفرنامهاش عكسى را از حرم حضرت حمزه ارائه مىكند كه در اطراف آن چادرهاى زيادى برافراشته شده و در زير آن عكس، اين جمله را مىنويسد:
«مسجد سيّدنا حمزة وحوله زوّار المدينة»؛ (1)265
«اين حرم حضرت حمزه است كه در اطراف آن چادرهاى زائران مدينه ديده مىشوند.»
اين بود آنچه كه درباره ساختمان حرم حضرت حمزه عليه السلام از قرن اوّل تا قرن چهاردهم هجرى رخ داده است و اين بود گوشهاى از زيارت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و مراسم زيارت و اظهار ارادت مسلمانان نسبت به ساحت مقدس حمزه سيّد الشهدا كه بر اساس پيروى آنان از رسول گراميشان انجام مىگرفته است.
ولى با تسلّط وهابيان و با روى كار آمدن سعودى ها در حجاز، نه تنها حرم شريف حضرت حمزه و حرم ها و بقاع متعلّق به شخصيت هاى اسلامى منهدم گرديد، بلكه آنان از راه فرهنگى و ممنوع ساختن زيارت، به تضعيف عقيده و بينش مسلمانان و تقويت عقيده نو ظهور خويش پرداختند كه تعطيل نمودن زيارت رجبيه در كنار حرم حضرت حمزه از نمونههاى
1) . رحلة بتنونى، ص 345
آن مىباشد.
و جاى تأسف است كه امروزه نويسندگان و مؤلفان در حجاز، اقدامات اين گروه تندرو را بزرگترين افتخار تلقّى مىكنند و دور شدن از راه و رسم پيامبرخدا را نسبت به نسلهاى آينده مسلمانان، بزرگترين امتياز مذهبى براى خود مىدانند و ساير مسلمانان را به شرك و بت پرستى متّهم مىسازند.
مثلًا نويسنده و مورخ معاصر «احمد سباعى» مكّى با اشاره به اين نوع مراسم و اجتماعات و ادعيه و زيارات، مىگويد:
«اين بدعتها! از دوران فاطمىها و در اثر تمايل و تشيّع آنان نسبت به اهل بيت به وجود آمده بود و در طول تاريخ ادامه داشت تا اينكه سعودىها در سال 1343 به مكّه وارد شدند و اين اعمال را ابطال و اين مراسم را لغو نمودند. (1)266 آرى، آنان در عقيده خود آنچنان پافشارى و اصرار ورزيدند كه حتّى مسافرت به شهر مدينه را، اگر توأم با قصد زيارت قبر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله باشد، عملى حرام و گناهى بس بزرگ و نابخشودنى دانستند.
1) . احمد سباعى، تاريخ مكّه، چاپ ششم، ج 1، ص 216
منابع و مآخذ
بخشى از قرآن مجيد و نهج البلاغه.
1- احتجاج،
طبرسى.
2- اخبار مدينة الرسول،
ابن نجار.
3- ارشاد،
شيخ مفيد.
4- اسد الغابة،
عزالدين ابن اثير جزرى.
5- الاصابه،
ابن حجر عسقلانى.
6- اعيان الشيعه،
سيّد محسن أمين عاملى.
7- اكمال الدين،
شيخ صدوق.
8- امالى،
شيخ صدوق
9- امالى،
شيخ مفيد.
10- بحار الأنوار،
علّامه مجلسى.
11- البداية والنهايه،
ابن كثير دمشقى.
12- بصائر الدرجات،
صفّار قمّى.
13- تاريخ الاسلام،
ذهبى.
14- تاريخ الامم والملوك،
طبرى.
15- تاريخ الخلفاء،
سيوطى.
16- تاريخ الخميس،
ديار بكرى.
17- تاريخ المدينه،
ابن شبّه.
18- تاريخ مكّه،
سباعى.
19- تاريخ يعقوبى،
ابن واضح.
20- تفسير،
منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام.
21- تفسير،
على بن ابراهيم قمى.
22- تفسير الدرّ المنثور،
سيوطى.
23- تفسير الميزان،
علامه طباطبايى رحمه الله.
24- تفسير عياشى،
عياشى.
25- تفسير فرات،
فرات كوفى.
26- تفسير مجمع البيان،
طبرسى.
27- خصال،
شيخ صدوق.
28- الدرجات الرفيعه،
مدنى شيرازى.
29- ذخائر العقبى،
طبرى.
30- رحله،
بتنونى مصرى.
31- رحله،
ابن جبير.
32- روضات الجنات،
محمّد باقر خونسارى.
33- الروض الأُنُف،
سهيلى.
34- سنن،
ابى داود.
35- سير اعلام النبلاء،
ذهبى.
36- سيره حلبيه،
ابن هشام.
37- شرح نهج البلاغه،
ابن ابىالحديد.
38- صحيح بخارى،
محمّد بن اسماعيل بخارى.
39- صحيح مسلم،
مسلم بن حجاج نيشابورى.
40- الصحيح من سيرة النبى،
سيّدجعفر مرتضى عاملى.
41- الصواعق المحرقه،
ابن حجر هيثمى.
42- طبقات،
ابن سعد.
43- الغدير،
علامه امينى.
44- الفصول المختاره،
شيخ مفيد.
45- قرب الاسناد،
حميدى.
46- كافى،
حكمى.
47- كنز الفوائد،
كراجكى.
48- مجالس المؤمنين،
قاضى نور اللَّه ششترى.
49- مجلّه تخصصى علوم حديث.
50- مجلة الفكر الاسلامى.
51- مرآت الحرمين،
رفعت پاشا.
52- مروج الذهب،
مسعودى.
53- معجم البلدان،
ياقوت حموى.
54- من لا يحضره الفقيه،
شيخ صدوق.
55- موسوعة العتبات المقدّسه،
جعفر الخليلى.
56- نور الابصار،
شبلنجى.
57- وسائل الشيعه،
شيخ حرّ عاملى.
58- وفاء الوفا،
سمهودى. (1)267
1) محمد صادق نجمى، حمزه سيدالشهداء عليه السلام، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 3، 1385.
1 ( 1). عبدالمطّلب ملقّب به شيبة الحمد، مردى عظيم و رفيع، متصف بهاوصاف و افعال پسنديده بود. قبيله قريش، او را به عنوان رييس برگزيدند و به وجود او مباهات مىكردند. كليددارى و پردهدارى كعبه- كه هر دو بزرگترين سمت در پيش و پس از اسلام به شمار مىرفتند- در اختيار او بود. پاسخ صريح عبدالمطّلب به فرمانده لشكر ابرهه، به هنگام هجوم به مكّه و نذر او در قربانى كردن يكى از فرزندانش؛ مانند حضرت ابراهيم و كشف چاه زمزم و ... بيانگر عظمت روح و ارتباط وى با عالم معنويات، در سطحى فوقالعاده و خارج از متعارف است.
2 ( 1). زيدبنحارثه، ازنزديكترين وصميمىترين اصحاب پيامبر است كهاو را بهپسرخواندگى خويشپذيرفت ودرجنگ مؤته فرماندهى لشكر را به او محوّل كرد و او در اين جنگ به شهادت رسيد.
3 ( 2). حشر: 8
4 ( 1). بر خلاف طبقات ابن سعد و كامل ابن اثير، طبرى فقط حمزه را بهعنوان خواستگار معرفى مىكند، ولى با توجه به اينكه همه مورخان نوشتهاند كه خطبه عقد به وسيله ابوطالب ايراد گرديده و متن خطبه نيز در منابع منعكس شده است، معلوم مىشود كه او نيز به همراه حمزه، در امر ازدواج پيامبر دخيل بوده است.
5 ( 1)« وآنان كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد كردند وآنها كه پناه دادند و يارى نمودند، آنان مؤمنان حقيقىاند، براى آنها آموزش« رحمت خدا» و روزى شايستهاى است.» انفال: 74
6 ( 2)« كسانى كه قبل از پيروزى انفاق كردند و جنگيدند با كسانى كه بعد ازفتح انفاق نمودند و جهاد كردند، يكسان نيستند، آنها بلند مقامتر از كسانى هستند كه بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد كردند.» حديد: 10
7 ( 1) حجّ: 19
8 ( 1) ج 4، تفسير سوره حج.
9 ( 2) به تفسيرهاى الدر المنثور و الميزان، سوره حج مراجعه شود.
10 ( 3) همان.
11 ( 4) همان.
12 ( 5) همان.
13 ( 6) عبيدةبن حارث بن عبدالمطّلب، پسر عموى رسولاللَّه است. او ازشجاعان عرب و از مدافعان اسلام بود كه در جنگ بدر به شهادت رسيد.
14 ( 7) تفسير فرات كوفى، ص 271
15 ( 1) احزاب: 23
16 ( 2) تفسير قمى، ج 2، ص 188
17 ( 1) الصواعق المحرقه، ص 80
18 ( 2)ص: 28
19 ( 3) تفسير فرات كوفى، ص 359، چاپ سال 1410 ه. تهران.
20 ( 4) توبه: 119
21 ( 1). مجمع البيان، ج 3، ص 81، چاپ صيدا.
22 ( 2). نساء: 69
23 ( 1). كنزالفوائد، به نقل بحارالأنوار، ج 24، ص 31
24 ( 2). عنكبوت: 5 و 6
25 ( 3). تفسير فرات كوفى.
26 ( 1).« قالت يا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله هو سيّد الشهداء الذين قُتِلوا معه؟ قال بل سيد شهداء الأوّلين و الآخرين، ما خلا الأنبياء و الأوصياء». مشروح و متن اين حديث را در اكمالالدين، ج 1، صص 264- 263، چاپ دارالكتب الاسلاميه ملاحظه كنيد.
27 ( 1).« نحن بنو عبدالمطلب سادة أهل الجنة، رسولاللَّه و حمزة سيدالشهداء ...». امالى صدوق، مجلس هفتاد و دوم.
28 ( 2). امالى صدوق، مجلس هشتاد و دوّم، عمده ابن عقده 281
29 ( 1). كافى كتاب العقيقة باب الأسما و الكنى.
30 ( 2). خصال باب الأربعة.
31 ( 1). الاصابه، ج 1، ص 354
32 ( 1). تفسير امام حسن عسكرى، ص 176، چاپ 1314
33 ( 2). كافى، ج 1، ص 224؛ بحارالأنوار، ج 27، ص 7؛ بصائرالدرجات، ص 34
34 ( 3). شرح نهج البلاغه، ج 19، ص 61
35 ( 1). انبياء: 49
36 ( 2). امالى شيخ، به نقل از بحارالأنوار، ج 22، ص 273
37 ( 1). وى از اصحاب امام حسن عسكرى است. و كتابش، قرب الاسناد، ازمنابع حديثى شيعه مىباشد.
38 ( 1). قرب الإسناد، چاپ كوشانفر، ص 39
39 ( 1). مشروح اين سخنرانى در احتجاج طبرسى، ج 1، صص 188- 210 آمده است.
40 ( 2). كافى، ج 1، ص 450
41 ( 1). نساء: 70- 69
42 ( 2). الكافي، ج 1، ص 450. عَنْ أَصْبَغَ بْنِ نُبَاتَةَ الْحَنْظَلِيِّ قَالَ: رَأَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام يَوْمَ افْتَتَحَ الْبَصْرَةَ وَ رَكِبَ بَغْلَةَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ أَ لا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ الْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ؟ فَقَامَ إِلَيْهِ أَبُو أَيُّوبَ الْأَنْصَارِيُّ فَقَالَ: بَلَى يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ حَدِّثْنَا، فَإِنَّكَ كُنْتَ تَشْهَدُ وَ نَغِيبُ، فَقَالَ: إِنَّ خَيْرَ الْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لا يُنْكِرُ فَضْلَهُمْ إِلَّا كَافِرٌ وَ لا يَجْحَدُ بِهِ إِلَّا جَاحِدٌ فَقَامَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، سَمِّهِمْ لَنَا لِنَعْرِفَهُمْ، فَقَالَ: إِنَّ خَيْرَ الْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ الرُّسُلُ وَ إِنَّ أَفْضَلَ الرُّسُلِ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله وَ إِنَّ أَفْضَلَ كُلِّ أُمَّةٍ بَعْدَ نَبِيِّهَا وَصِيُّ نَبِيِّهَا حَتَّى يُدْرِكَهُ نَبِيٌّ. أَلا وَ إِنَّ أَفْضَلَ الْأَوْصِيَاءِ وَصِيُّ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ أَلا وَ إِنَّ أَفْضَلَ الْخَلْقِ بَعْدَ الْأَوْصِيَاءِ الشُّهَدَاءُ، أَلا وَ إِنَّ أَفْضَلَ الشُّهَدَاءِ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ جَعْفَرُبْنُ أَبِي طَالِبٍ، لَهُ جَنَاحَانِ خَضِيبَانِ يَطِيرُ بِهِمَا فِي الْجَنَّةِ، لَمْ يُنْحَلْ أَحَدٌ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ جَنَاحَانِ غَيْرُهُ شَيْءٌ، كَرَّمَ اللَّهُ بِهِ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله وَ شَرَّفَهُ وَ السِّبْطَانِ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْمَهْدِيُّ عليه السلام يَجْعَلُهُ اللَّهُ مَنْ شَاءَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ، ثُمَّ تَلا هَذِهِ اْلآيَةَ: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً* ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ عَلِيماً.
43 ( 1). نهجالبلاغه، نامه 28
44 ( 1). مشروح اين مناظره در احتجاج طبرسى، ج 1، صص 335- 318؛ بحار، ج 10 صص 17، 49، 51 و 298- 273 آمده است.
45 ( 1). مجالس طوسى به نقل بحارالأنوار، ج 22، ص 283
46 ( 2). اين سخنرانى با مختصر اختلاف در متن آن، در تاريخ طبرى، ج 7، ص 328؛ كامل ابن اثير ج 3، ص 287؛ ارشاد مفيد، ص 234؛ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 253 و طبقات ابن سعد آمده است.
47 ( 1). امالى صدوق، ص 277؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 274 و ج 44، ص 298
48 ( 2). كافى، ج 2، ص 308
49 ( 1). مقتل خوارزمى، ج 2، ص 69
50 ( 2). الكافي، ج 2، ص 547
51 ( 3). نحل: 125
52 ( 4). تفسير عياشى، ج 2، ص 274
53 ( 1). الخصال، ج 1، ص 320، في هذه الأمة ست خصال ...
54 ( 1). الفصول المختاره، ج 1، ص 84 و بحارالأنوار، ج 10، ص 442
55 ( 1). بحار الأنوار، ج 70، ص 285
56 ( 1). طبقات ابن سعد، ج 3، ص 4، با تفاوت مختصر در متن و كامل ابن اثير، ج 2، ص 56
57 ( 2). همان.
58 ( 1). ابن كثير دمشقى، در البداية والنهاية، 3/ 31 مىگويد: قول صحيح ايناست عمر بن خطاب در سال ششم بعثت و پس از هجرت مسلمانان به حبشه اسلام را پذيرفته است.
59 ( 2). اسد الغابه، شرح حال عمربن خطاب.
60 ( 1). طبقات ابن سعد، ج 3، ترجمه عمر؛ تاريخ الاسلام، ذهبى، 1/ 175.
61 ( 1). وى شانزده نفر از افراد سرشناس قريش را به عنوان استزاء كنندگانرسولاللَّه صلى الله عليه و آله شناسانده كه بدترين آنها ابولهب و عاص بن وائل پدر عمروبن عاص است.
62 ( 1). الكامل، ج 2، ص 47
63 ( 1). زيد بن حارثه مولى رسول اللَّه، از دوران كودكى در مكّه غلامرسولاللَّه صلى الله عليه و آله بود كه آن حضرت او را آزاد كرد و روى علاقهاى كه زيد به پيامبر داشت، حاضر نشد از آن حضرت جدا شود و به همراه پدرش به قبيلهاش بپيوندند. پيامبر او را به فرماندهى لشكرى كه عازم شام( مؤته) بود برگزيد و چنين فرمود: اگر زيد كشته شد جعفر بن ابىطالب فرماندهى را به عهده گيرد. او در اين جنگ( كه در سال هشتم هجرت رخ داد) به شهادت رسيد. مشروح ترجمه زيد، در اسد الغابه ملاحظه شود.
64 ( 2). طبقات، ج 3، ص 4؛ كاملابناثيرج 2، ص 40؛ اسدالغابه، ج 2، ص 28
65 ( 3). طبرى، ابن اثير، كاتب واقدى، سيره ابن هشام و البداية والنهايه، حوادث سال اوّل هجرت.
66 ( 1). انفال: 65
67 ( 2). با تصغير، محلّى است در نزديكى ينبع.
68 ( 1). كامل ابن اثير، سال دوّم هجرت.
69 ( 2). ابناسحاق به نقل تاريخ الخميس، ج 1، ص 364
70 ( 1). كامل ابن اثير، البداية والنهايه ابن كثير، سيره ابن هشام، حوادث سال دوّم هجرت و طبقات، چاپ ليدن، ج 3، ص 4
71 ( 1). كامل ابن اثير، ج 2، ص 81؛ سيره ابن هشام، حوادث سال دوّم هجرت.
72 ( 1). كامل ابن اثير، ج 2، ص 81؛ سيره ابن هشام، حوادث سال دوّم هجرت.
73 ( 2). سيره ابن هشام، ج 2، ص 186
74 ( 3).« ناخشنودى بعضى از شما از چگونگى تقسيم غنايم بدر، مانند آن است كه خداوند تو را از خانهات( به سوى بدر) بيرون فرستاد در حالى كه جمعى از مؤمنان كراهت داشتند. آنها با اينكه مىدانستند اين فرمان خدا است باز با تو مجادله مىكردند و آنچنان وحشت داشتند كه گويى به سوى مرگ رانده مىشوند.»، انفال: 5
75 ( 1). كامل ابن اثير، ج 2، ص 83؛ الروض الأُنُف، ج 3، ص 32؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 370
76 ( 1). سيره ابن هشام، ج 2، ص 195؛ اسد الغابه، ج 2، ص 483. مشابه اين جريان را شيخ صدوق رحمه الله در امالى، ص 376 از ابن عبّاس در آخرين سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل نموده است كه در آن نقل، به جاى نيزه، عصاى ممشوق و به هنگام مراجعت از جنگ طائف مطرح شده است. ضمناً در كتب تراجم اين شخص گاهى سواد بدون« تا» و گاهى با« تا» و گاهى ابن عمر و گاهى ابن غزيّه عنوان گرديده است.
77 ( 2). تفسير قمّى، ج 1، ص 262
78 ( 1). تفسير قمّى، ج 1، ص 263؛ الصحيح من سيرةالنبى، ج 3، ص 186.
79 ( 2). سيره ابن هشام، ج 2، ص 193؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 86؛ تفسير قمّى، ج 1، ص 263؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 377
80 ( 1). جملهاى زشت و قبيح و شَتْم است.
81 ( 1). الروض الأُنُف، ج 2، ص 38؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 272
82 ( 2). سيره ابن هشام، ج 2، ص 194؛ الروض الأُنُف، ج 2، ص 38؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 378
83 ( 1).« اى بنىهاشم، برخيزيد در مقابل عقيده باطل آنانكه مىخواهند با آن، نور خدا را خاموش كنند، از آيين حقّتان، كه خدا به وسيله پيامبرش فرستاده است، دفاع كنيد.» طبقات واقدى، چاپ ليدن، ج 2، ص 10
84 ( 2). عبيدةبن حارثبن عبدالمطّلب، پسر عموى پيامبر خدا است. وقتىبدن او در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، چشمش را باز كرد و گفت:« يا رسولاللَّه بأبي أنت و أمّي أَ لسَتُ شهيداً؟» پيامبر در حالى كه اشكش جارى بود، فرمود:« أنتَ أوّل شهيدِ منْ أَهْلِ بَيتِي!»
85 ( 1). سيره ابن هشام، ج 2، ص 195؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 273؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 378
86 ( 1). تفسيرالقمي، ج 1، ص 262
87 ( 2). تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 270- 269
88 ( 1). شرح نهجالبلاغه، ابنابىالحديد، ج 14، ص 205؛ طبقات واقدى، ج 2، ص 11
89 ( 2). انفال: 1
90 ( 1). انفال: 41
91 ( 1). انفال: 10
92 ( 1). انفال: 10
93 محمد صادق نجمى، حمزه سيدالشهداء عليه السلام، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 3، 1385.
94 ( 1). شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 14، ص 212
95 ( 1). ارشاد، ص 39
96 ( 2). به نقل از بحار الأنوار، ج 19، ص 291
97 ( 3). تفسير قمّى، ج 1، ص 271؛ بحار الأنوار، ج 19، ص 240
98 ( 4). نور الأبصار شبلنجى، ص 86
99 ( 1). انفال: 5
100 ( 2). شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 107
101 ( 1). شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 49؛ الروض الأُنُف، ج 2، ص 41؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 382
102 ( 2). الروض الأُنُف، ج 3، صص 103- 102
103 ( 1). در بحارالأنوار، ج 19، ص 326 اينگونه آمده است:« فقّهوا أخاكم في دينه وعلّموه القرآن و أطلقوا له أسيره».
104 ( 2). مشروح اين رخداد را در سيره ابن هشام، ج 2، ص 220؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 345؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 313؛ شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 14، ص 154- 153 مطالعه فرماييد.
105 ( 1). سيره ابن هشام، ج 2، ص 2111؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 309؛ واقدى به نقل بحار، ج 19، ص 341
106 ( 1). سيره ابن هشام، ج 2، ص 213؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 389؛ شرح نهج البلاغه ابنابىالحديد، ج 14، ص 151
107 ( 2). سيره ابن هشام، ج 2، ص 213؛ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 151؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 389
108 ( 1).« المَدِينَةُ حَرَمٌ ما بَيْنَ عَيْر الى ثورٍ لا يُخْتلى خَلاها وَلا يُنْفَرُ صَيْدُها وَلايُسْقَطُ نُقَطَها الَّا مَنْ أَشادَ بِها ...» مشروح اين حديث را در مقالهاى با عنوان« صحيفه اميرمؤمنان عليه السلام قديمترين سند حديثى»، در شماره سوّم فصلنامه تخصصّى علوم حديث، از منابع شيعه و اهل سنّت آوردهايم.
109 ( 2). صحيح بخارى، حديث 1411، 2736 و 3187؛ صحيح مسلم، حديث 1392، باب« احد جبل يحبّنا ونحبّه»؛ ابن شبه تاريخ المدينه، ج 1، ص 81
110 ( 1). ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، صص 80- 79
111 ( 1). ابن اثير، كامل، ج 2، ص 105
112 ( 1). طبرى، ج 2، ص 376
113 ( 1). سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 286
114 ( 1). طبرى، تاريخ، ج 2، ص 377
115 ( 1). ابن اثير مىنويسد:« وقاتل رسول اللَّه بأُحُد قتالًا شديداً فرمى بالنبل حتّى فني نبله و انكسرت سيّة قوسه»، كامل، ج 2، ص 109 و نيز بحارالأنوار، ج 20، ص 144
116 ( 2). ابن هشام، سيره، ج 3، ص 32
117 ( 3). همان، ج 3، ص 28؛ وفاء الوفا، ج 1، ص 290
118 ( 1). همان، ج 3، ص 29
119 ( 2). البداية والنهايه، ج 4، ص 29؛ ابن اثير، ج 2، ص 109؛ صحيح بخارى، ح 3874؛ صحيح مسلم، ح 1790؛ طبقات واقدى، ج 2، ص 34
120 ( 3). سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 294
121 ( 1). ابن هشام، سيره، ج 3، ص 23؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 20؛ ابن اثير، تاريخ، ج 2، ص 108
122 ( 1). قمّى، تفسير، ج 1، ص 113
123 ( 1). تعبير پسر عمّ براى جلب ترحّم بوده است.
124 ( 2). ابن هشام، سيره، ج 3، ص 24؛ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 374؛ ابن اثير، تاريخ، ج 2، ص 106
125 ( 3). ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 20
126 ( 1). ابن هشام، سيره، ج 3، ص 24؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 20
127 ( 1). ابن هشام، سيره، ج 3، ص 43؛ ابن اثير، تاريخ، ج 2، ص 107؛ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 377
128 ( 1). علل الشرايع، ص 7
129 ( 2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 14، باب 9، ص 251
130 ( 1). صدوق، خصال، ج 2، ابواب السبعه؛ بحار، ج 38، ص 170، ح 1
131 ( 1). صحيح بخارى، كتاب المغازى، ح 3874؛ صحيح مسلم، كتاب الجهاد، باب غزوة احد، ح 1790
132 ( 1). ابن هشام، سيره، ج 3، ص 38
133 ( 2). طبرى، تاريخ، ج 2، ص 381؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 23؛ ابن اثير، تاريخ، ج 2، ص 110
134 ( 1). ابن هشام، سيره، ج 3، ص 20
135 ( 1). آل عمران: 153
136 ( 2). آل عمران: 152
137 ( 1). طبرى، تاريخ، ج 2، ص 382؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 23
138 ( 2). طبرى، تاريخ، ج 2، ص 382؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 23
139 ( 3). آل عمران: 144
140 ( 4). طبرسى، مجمع البيان، ج 2، ص 512؛ سيوطى، درّ المنثور، ج 2، ص 80
141 ( 1). يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 47
142 ( 2). ابن كثير، ج 4، ص 23
143 ( 1). ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 20
144 ( 1). ابن ابىالحديد، همان، صص 21- 20
145 ( 1). بخارى، الصحيح، باب« مناقب عثمان»، ح 3495
146 ( 2). طبرى، تاريخ، ج 2، ص 383
147 ( 3). ابن اثير، كامل التواريخ، ج 2، ص 110
148 ( 4). ابن كثير، تاريخ، ص 28
149 ( 1). ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 20
150 ( 1).« قال ابن اسحاق انتهى انسبن النضر الى عمربن الخطاب في رجال من المهاجرين والأنصار وقد القو بأيديهم فقال ما يُجلبكم قالوا: قتل رسول اللَّه، قال: فماذا تصنعون بالحياة بعده ...»
سيره ابنهشام، چاپ داراحياء التراث العربى، بيروت، ج 3، ص 88
151 ( 2) ابن اثير، تاريخ، ج 1، ص 383
152 ( 3) ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 28
153 ( 1) ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 32.
154 ( 1) ابن اثير، كامل، ج 2، ص 108؛ ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 256.
155 ( 1) يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 48
156 ( 2) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 302
157 ( 1) از انصار، قبيله بنى خزرج.
158 ( 1)« هَلْ مَن رَجُلٌ يَنظُرُ لي ما فَعَلَ سَعْدُ بن الربيع، أ في الأحياء هو أمْ في الأموات؟»
159 ( 2) سيره ابن هشام، ج 3، ص 39؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 112؛ طبرى، ج 2، ص 388؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 440؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 39؛ اسد الغابه، ج 2، ص 249.
160 ( 1) كامل ابن اثير، ج 2، ص 109؛ اسدالغابه، ج 1، ص 154
161 ( 1) جَلَل، هم در كثرت و هم در قلّت به كار مىرود كه در اينجا معناى دوممنظور است.
162 ( 2) سيره ابن هشام، ج 2، ص 43؛ طبرى، ج 2، ص 392
163 ( 3) كمالالدين، ج 1، ص 263
164 ( 1). بصائر الدرجات، ص 34؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 7
165 ( 1) تاريخ ابن كثير، ج 4، ص 12.
166 ( 2) الروض الانُف، ج 3، ص 139؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 12؛ سيره ابن هشام، ج 3، ص 16.
167 ( 3) شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد، ج 1، ص 243 و ج 14، ص 223؛ بحارالأنوار، ج 20، ص 125.
168 ( 1) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 243؛ تاريخ ابنكثير، ج 3، ص 11؛ الروض الأُنُف، ج 3، ص 138؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 83
169 ( 2) مجالس المؤمنين، ج 1، ص 178
170 ( 3) طبرى، ج 2، ص 368؛ كامل، ج 2، ص 103؛ البداية و النهايه، ج 3، ص 11.
171 ( 1) حربه به فارسى زوبان و آن نيزه كوتاهى است كه با آن دشمن را از چندقدمى نشانه مىروند.
172 ( 1) در بعضى از متون« فَأَصابت لِيَّتهُ» و در بعضى ديگر« فَأَصابت ثنيّته» ضبط شده است كه اوّلى به معناى زير شكم و دوّمى به معناى زير گلو است.
173 ( 2) تاريخ ابن كثير، ج 4، ص 19؛ كامل ابناثير، ج 2، ص 108
174 ( 3) ارشاد مفيد، ص 92
175 ( 1) طبرى، ج 2، ص 385؛ كامل، ج 2، ص 111؛ سيرهابنهشام، ج 3، ص 36.
176 ( 2) تفسير قمى، ج 1، ص 17.
177 ( 1) الروض الأُنُف، ج 3، ص 169؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 37.
178 ( 1) الروض الأُنُف، ج 3، ص 107
179 ( 2) عقق با ضم اول و فتح ثانى از عاق گرفته شده و صيغه مبالغه است مانندفُسَق.
180 ( 1) سيره ابن هشام، ج 3، ص 37؛ الروضالأُنُف، ج 3، ص 170
181 ( 2) البداية، ج 3، ص 39؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 388
182 ( 1). تفسير قمى، ج 1، ص 123؛ كامل بن اثير، ج 2، ص 112؛ تاريخالخميس، ج 1، ص 331
183 ( 2). تاريخ ابن ابى كثير، ج 4، ص 40
184 ( 3). اسد الغابه، ج 2، ص 54
185 ( 4). همان.
186 محمد صادق نجمى، حمزه سيدالشهداء عليه السلام، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 3، 1385.
187 ( 1). تاريخ الخميس، ج 1، ص 441؛ سيره ابن هشام، ج 3، ص 40
188 ( 1). نحل: 126
189 ( 1). تفسير قمى، ج 1، ص 123
190 ( 2). الميزان، ج 12، ص 402
191 ( 1). شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 17
192 ( 2). الاكتفا، به نقل از تاريخ الخميس، ج 1، ص 441؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 174؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 389
193 ( 3). اسدالغابه، ج 2، ص 53؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 174
194 ( 1). الروض الأُنُف، ج 3، ص 172؛ سيره ابن هشام، ج 3، ص 41؛ اسدالغابه، ج 7، ص 172؛ كامل ابناثير، ج 2، ص 112
195 ( 1). شرح ابن ابى الحديد، 15، ص 17
196 ( 2). ذخائر العُقبى، ص 181
197 ( 1). سيره ابن هشام، ج 3، ص 30؛ الروض الأُنُف، ج 3، ص 17؛ سنن أبى داود، ج 2، ص 174
198 ( 2). سنن ابى داود، ج 3، ص 274
199 ( 3). فروع كافى، ج 1، ص 58
200 ( 1). سيره ابن هشام، ج 3، ص 42؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 180
201 ( 2). فروع كافى، ج 1، ص 58
202 ( 1). سنن ابى داوود ج 2، ص 174؛ ابن كثير ج 4، ص 42؛ ابن اثير ج 2، ص 113
203 ( 2). طبقات واقدى، ج 2، ص 31
204 ( 1). كامل ابن اثير، ج 2، ص 113
205 ( 1). سيره ابن هشام، ج 3، صص 42- 43؛ ابنكثير، ج 4، ص 47؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 444؛ طبرى، ج 3، ص 392
206 ( 2). طبقات واقدى، ج 2، ص 31
207 ( 1) روضةالواعظين، ج 2، ص 287
208 ( 2) در صفحات آينده توضيح اين دو موضوع را ملاحظه خواهيد كرد.
209 ( 1) بعضى از علماى تراجم اين اشعار را از عبداللَّه بن رواحه، صحابه ديگررسول خدا مىدانند. نك: اسدالغابه شرح حال حمزه.
210 ( 1). الكافي، ج 8، ص 189
211 ( 2) كافى، ج 8، ص 189؛ بحارالأنوار، ج 28، ص 25
212 ( 3) شرح نهجالبلاغه، ج 11، صص 116- 115
213 ( 1) و محمد مرد نورانى كه بپاس وجههاش از ابرها درخواست باران ميشود او كه پناهگاه يتيمان و حامى بيوه زنان است نيازمندان ازبنىهاشم بدور اومىگردند و دركنار اوازالطاف ونعم الهى برخوردارند.( شرحنهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 11، ص 116).
214 ( 2) شرحنهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 109
215 ( 3) اعراف: 150.
216 ( 4) شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 111.
217 ( 1) مستدركالوسائل، ج 14، ص 365؛ الدرجات الرفيعه، ص 68؛ اعيان الشيعه، ج 6، ص 243
218 ( 1) بحارالأنوار، ج 33، ص 214. معاويه در سبّ اميرمؤمنان عليه السلام، جمله زير را به كار مىبرد و به كارگزارانش نيز فرمان داد از همان جمله استفاده كنند؛« الّلهمّ إنّ أبا تراب ألْحَدَ في دينك و صدّ عن سبيلك فالعنه لعناً وبيلًا و عَذِّبْه عذاباً أليماً».
219 ( 1). صحيح مسلم، كتاب الفضائل.
220 ( 2). صحيح بخارى، كتاب الفضائل.
221 ( 1). صحيح بخارى، كتاب المغازى، حديث شماره 3781
222 ( 1). سيوطى در« تاريخ الخلفا» مىنويسد: اگر عبدالملك هيچ جنايتىمرتك نمىشد جز انتخاب حجاجبن يوسف و مسلّط كردن او بر مسلمانان و صحابه پيامبرخدا، در خباثت او كافى است. حجاج مسلمانان را مورد اهانت قرار داد. گروهى را به قتل رسانيد و تعدادى ديگر را به زندان افكند. گذشته از عموم مسلمانان، از صحابه و تابعين افراد بىشمارى را كشت و بر گردن آنها داغ گذاشت و اينها را براى اهانت و ذلّت و تحقير صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله انجام داد.
223 ( 1). ذهبى در سير اعلام( ج 5، ص 331) مىنويسد: چند نفر پير مرد را نزديزيدبن عبدالملك آوردند كه همه آنها شهادت دادند: براى خلفا در نزد خدا حساب و كتابى نيست! و او آنچه مىتوانست در فساد و شهوترانى پيش رفت. يك شب تا صبح با معشوقهاش حبابه به سر برد و از ترانه او بهره گرفت. خادم او خبر داد كه وقت نماز صبح است، به خادم گفت واى بر تو، به رييس شرطه بگو نماز را اقامه كند.
يزيد بن عبدالملك روزى با معشوقهاش حبابه مشغول مزاح و شوخى بود و حبابه در حالىكه مىخنديد، يزيد حبّه انگورى را به دهان وى انداخت و انگور در گلوى او ماند و خفهاش كرد. يزيد به جهت شدّت علاقهاش به حبابه، چند روزى مانع از دفن وى گرديد تا اينكه جسد او گنديد و مجبور به دفن وى شدند. يزيد بن عبدالملك از قبر او جدا نمىشد و پس از پانزده روز در اثر مفارقت و دورى او، دق كرد و مرد.
224 ( 1). صحيح بخارى كتاب فرض الخمس حديث شماره 2927 وكتاب الاعتصام بالكتاب والسنة حديث شماره 6875، صحيح مسلم، كتاب الجهاد، باب حكم الفيىء حديث شماره 3302
225 ( 1). صحيح بخارى كتاب فرض الخمس حديث شماره 2927 وكتاب الاعتصام بالكتاب والسنة حديث شماره 6875، صحيح مسلم، كتاب الجهاد، باب حكم انفيىء حديث شماره 3302.
226 ( 1). صحيح بخارى، ج 3، فضائل اصهار النبى، حديث شماره 3523- صحيح مسلم كتاب الفضائل، باب فضائلفاطمه بنتالنبى صلى الله عليه و آله.
227 ( 1). به روضات الجنات و تنقيح المقال مراجعه شود.
228 ( 2). هود: 113
229 ( 1). شرح نهج البلاغه، ج 4، صص 64- 102
230 ( 1). صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب قتل حمزةبن عبدالمطّلب حديث شماره 3844
231 ( 2). حموى در معجم البلدان مىنويسد:« حِمص» بكسرحاء، شهرى مشهور، قديمى و بزرگ است كه در وسط راه دمشق به حلب واقع شده و ساكنان اين شهر، در اثر بدىِ آب و هوا، مردمانى كم عقل و در حماقت مثالزدنى هستند و آنان در جنگ صفين جدىترين و دشمنترين مردم نسبت به علىبن ابىطالب بودند و ديگران را به جنگ با آنحضرت تشويق و ترغيب مىكردند.
232 ( 3). البداية والنهايه، ج 4، صص 20- 19
233 ( 1). البداية والنهايه، ج 4، صص 20- 19
234 ( 1). در شخصيت ابن شهاب زهرى از منافع زير استفاده شده است: صحيح بخارى، صحيح مسلم، تهذيب التهذيب، سير اعلام النبلاء، البداية والنهايه، تنقيح المقال، روضات الجنات، تاريخ الخلفاء، مروج الذهب، مجلّه تخصصى علومالحديث شماره 5 مقاله فاضل ارجمند سديدالدين حسينى و مجله الفكر الاسلامى شماره 27 مقاله فاضل سخت كوش حسين غيب الهرساوى.
235 ( 1). ابن شبّه، تاريخ مدينه، ج 1، ص 132؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 932؛ ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 40؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 45
236 ( 2). كلينى، كافى، ج 4، ص 561
237 ( 1). كلينى، كافى، ج 4، ص 561؛ شيخ حرّعاملى، وسائلالشيعه، ج 2، ص 879؛ واقدى به نقل ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 40؛ سمهودى وفاء الوفا، ج 3، ص 932؛ مجلسى، بحار الأنوار، ج 36، ص 353 وج 43، ص 90 وج 79، ص 169 وج 99، ص 30؛ شيخصدوق، منلايحضرهالفقيه، ج 1، ص 114
238 ( 2). علّامه امينى، الغدير، ج 5، ص 160
239 ( 1) مرآت الحرمين، ج 1، ص 443.
240 ( 2) ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 136
241 ( 1). ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، ص 133؛ طبرى، تاريخ، ج 2، ص 319؛ ابن كثير، تاريخ، ج 4، ص 43؛ دياربكرى، تاريخ الخميس، ج 1، ص 443؛ ابن نجار، اخبار مدينة الرسول، ص 57؛ ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، صص 14، 264؛ سبكى، شفاء السقام، ص 162؛ ابن اثير، اسد الغابه، ج 2، ص 55؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 938
242 ( 1). ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، ص 131؛ ابن سعد، طبقات، ج 3، ص 11؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 932
243 ( 2). سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 922
244 ( 3). در قرنهاى اوّل به بناهايى كه در روى قبور ساخته مىشد، مسجد اطلاق مىگرديد و اين اصطلاح از آيه شريفه« قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً» اتخاذ شده بود و اصطلاح حرم، مزار، و مشهد در قرنهاى بعد پديد آمده است.
245 ( 1). ابن جبير، رحله، ص 44
246 ( 2). الناصر لديناللَّه عباسى، چهاردهمين خليفه عباسى است، تولد وى درسال 553 وفاتش در سال 622 و دوران خلافتش چهل و هفت سال بوده. گويند او به تشيع تمايل داشت. حرم حضرات ائمه بقيع و عباس عموى پيامبر را تعمير كرد. مادرش زمرّد نام داشته است. سيوطى، تاريخ الخلفا، قمى تتمّة المنتهى.
247 ( 1). ابن نجار، اخبار مدينة الرسول، ص 58
248 ( 2). سمهودى، وفاء الوفا، ج 3، ص 921
249 ( 3). در متن تاريخ ابن نجار آمده:« وجعل حوله حصاراً» ودر نسخه وفاء الوفا اينگونه مىخوانيم:« وجعل حوله حصباء»؛ يعنى« اطراف حرم را شنريزى نمود» كه ظاهراً متن اوّل« دور حرم را ديواركشى نمود» صحيح است و اين تغيير و خطا از چاپ است.
250 ( 1). سمهودى، وفاء الوفا، ج 4، صص 923- 921
251 ( 2). توصيف مدينه، به نقل از فصلنامه« ميقات حجّ»، ش 5، ص 119
252 ( 1). ابراهيم رفعت پاشا چهار سال و آخرين بار در سال 1325 به عنوان اميرالحاج از سوى پادشاه مصر در مراسم حج شركت نموده و از اين سفرها خاطرات و مشاهدات خود را جمع آورى و در دو جلد به نام« مرآت الحرمين» منتشر ساخته است.
253 ( 1) اين قطعه شعر داراى سيزده بيت و بيانگر تاريخ بناى موجود( 265) به نام بانى آن« سليمبك» مىباشد.
254 ( 1) اين قطعه شعر داراى سيزده بيت و بيانگر تاريخ بناى موجود( 265) به نام بانى آن« سليمبك» مىباشد.
255 ( 1) ابراهيم رفعت پاشا، مرآت الحرمين، ج 1، ص 392- 390
256 ( 1). موسوعة العتبات المقدّسه، ج 3، ص 288
257 ( 2). بدرالدين ابوعبداللَّه زركشى مصرى منهاجى( متوفاى 794) صاحبكتاب سلاسلالذهب در علم اصول و زهرالعريش فى احكام الحشيش وكتابهاى ديگر.
258 ( 3). سمهودى وفاء الوفا، ج 1، صص 117- 116
259 ( 1). سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، صص 117- 116
260 ( 2). سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، صص 117- 116
261 ( 3). سمهودى وفاء الوفا، ج 1، صص 117- 116
262 محمد صادق نجمى، حمزه سيدالشهداء عليه السلام، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 3، 1385.
263 ( 1). موسوعة العتبات المقدّسه، ج 3، ص 219
264 ( 2). موسوعة العتبات المقدّسه، ج 3، ص 255
265 ( 1). رحلة بتنونى، ص 345
266 ( 1). احمد سباعى، تاريخ مكّه، چاپ ششم، ج 1، ص 216
267 محمد صادق نجمى، حمزه سيدالشهداء عليه السلام، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 3، 1385.