ghaemiyeh.com
سرشناسه : جعفري يعقوب عنوان و نام پديدآور : بزرگداشت اولياي خدا/ مولف يعقوب جعفري مشخصات نشر : تهران نشر مشعر، ۱۳۷۲.
مشخصات ظاهري : ۱۲۴ ص
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : كتابنامه ص ۱۲۳ - ۱۲۴
موضوع : اوليا -- كرامتها
موضوع : اوليا
رده بندي كنگره : BP۲۲۶/۶/ج۷ب۴
رده بندي ديويي : ۴۶۸
شماره كتابشناسي ملي : م۷۲-۲۳۱۹
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
«مراتب معنوى حج كه سرمايه حيات جاودانه است و انسان را به افق توحيد و تنزيه نزديك مىنمايد، حاصل نخواهد شد مگر آن كه دستورات عبادى حج به طور صحيح و شايسته مو به مو عمل شود».
حضرت امام خمينى قدس سره
حجّ نمايشى پرشكوه، از اوج رهايى انسان موحّد از همه چيز جز او، و عرصه پيكارى فرا راه توسن نفس، و جلوه بىمانندى از عشق و ايثار، و آگاهى و مسئوليت، در گستره حيات فردى و اجتماعى است. پس حجّ تبلور تمام عيار حقايق و ارزشهاى مكتب اسلام است.
مؤمنان گرچه با اين عبادت الهى، آشنايى ديرينه دارند، و هر سال با حضور شورانگيز از سراسر عالم، زنگار دل، با زلال زمزم توحيد مىزدايند، و با حضرت دوست تجديد ميثاق مىكنند، و گرچه ميراث ادب و فرهنگ ما، مشحون
از آموزههاى حياتبخش حجّ است، اما هنوز ابعاد بىشمارى از اين فريضه مهمّ، ناشناخته و مهجور مانده است.
پيروزى انقلاب اسلامى، در پرتو انديشههاى تابناك امامخمينى قدس سره حجّ را نيز همچون ساير معارف و احكام اسلامى، در جايگاه واقعى خويش نشاند، و سيماى راستين و محتواى غنى آن را نماياند. اما هنوز راهى دراز در پيش است، تا فلسفه و ابعاد و آثار و بركات حجّ، شناخته و شناسانده شود، و مؤمن حجّگزار با آگاهى و شعور دينى، بر آن مواقف كريمه، و مشاعر عظيمه، كه محلّ هبوط ملائكة اللَّه، و توقّف انبيا و اوليا بود، گام بگذارد.
در راستاى تحقق اين هدف بزرگ، بعثه مقام معظّم رهبرى با الهام از انديشههاى والا و ماندگار امام راحل، احياگر حجّ ابراهيمى قدس سره و بهرهگيرى از رهنمودهاى ارزشمند رهبر عزيز انقلاب اسلامى حضرت آيةاللَّه خامنهاى مدّظلّه العالى با تأسيس معاونت آموزش و تحقيقات، تلاش مىكند فصل جديدى فراراه انديشمندان مسلمان، و علاقمندان به فرهنگ حجّ، و زائران و راهيان حرمين شريفين بگشايد. از اين رو در عرصه تحقيق و تأليف و ترجمه، آثار گوناگون پيرامون حقايق و معارف حجّ، آشنايى با اماكن مقدسه، تاريخ و سرگذشت شخصيتهاى بزرگ اسلام، بررسى رويدادها و عرضه
خاطرات و به ويژه آموزش مسائل و آداب حجّ تلاشهايى را آغاز كرده است.
آن چه اينك پيش روى خواننده قرار دارد برگ سبزى است از اين دفتر.
بىگمان راهنمايى و همراهى انديشوران، از نارسائىها خواهد كاست، و در اين راه معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظّم رهبرى، از همكارى همه علاقمندان استقبال كرده، و دست آنان را به گرمى مىفشارد.
ومن اللَّه التوفيق وعليه التكلان
معاونت آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظم رهبرى
شناخت اولياى خدا و دوست داشتن آنها آثار تربيتى فراوانى دارد. بركاتى كه از اين آشنايى حاصل مىشود جان و دل هر انسان حقجويى را نوازش مىدهد و او را به همسويى و همگامى با اسوههاى ايمان و تقوا فرا مىخواند.
اساساً بزرگداشت اولياى خدا و بندگان شايسته او و اظهار علاقه و محبت به آنها در حقيقت ارج نهادن به ارزشهاى معنوى و آرمانهاى توحيدى و موجب افزايش و رشد ايمان و تقوا در وجود انسان است.
براى حصول نتيجه بهتر و بيشتر لازم است كه انسان ارتباط خود را با اولياى خدا و نفوس كريمهاى كه در پيشگاه خدا مقام و منزلتى دارند نزديكتر كند و همراه و همگام با آنها قدم بردارد. اين گونه ارتباطها و پيوندها انسان را به ياد ارزشها و اصالتها و تعليماتى مىاندازد كه
اين بندگان شايسته الهى همواره منادى آن بودهاند.
جهت ايجاد ارتباط نزديكتر و پيوند محكمتر با بندگان صالح خدا، پيش از هر چيز بايد محبت آنها در دل انسان جاى گيرد به گونهاى كه با محبت آنها زندگى كند و با محبت آنها بميرد. اين يك محبت الهى است كه خداوند به بندگان با ايمان خود آن را وعده داده است: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا». (1)
و از آن جا كه محبت يك امر قلبى و باطنى است و هيچگونه نشانى در ظاهر ندارد، براى اظهار و اعلام آن مىبايد از راههاى خاصى كه ميان عقلا مرسوم است وارد شد مگر اين كه موردى از سوى شرع مقدس ممنوع شده باشد. كارهايى از قبيل تبرّكجويى و توسل و استشفاع و استمداد و زيارت قبور و يادآورى اولياى خدا، همه نمودهايى از محبت و علاقه قلبى به آنهاست.
در اين رساله ما با استفاده از كتاب و سنت و با استناد به سخنان خدا و رسول و سيره صحابه و تابعين، مشروع و مطلوب بودن اين گونه كارها را به اثبات رسانيديم و نشان داديم كه اين كارها هدفى جز اظهار دوستى با كسانى كه خداوند دوستى آنها را لازم كرده است، ندارد. ما تصور مىكنيم كه هر مسلمان آزادهاى كه به شبهات و سخنپراكنىهاى اين و آن توجه نكند و تنها كتاب خدا و
1) مريم: 96.
سنت پيامبر صلى الله عليه و آله را پيش روى خود قرار بدهد، به روشنى حقيقت را درك خواهد كرد و خواهد ديد كه سخنان گروه اندكى كه بزرگداشت اولياى خدا را شرك مىدانند چه قدر سست و بىپايه و مغاير با كتاب و سنت و سيره سلف صالح است.
اميدواريم كه اين رساله موجب روشن شدن اذهان برادران مسلمانى قرار گيرد كه تحت تأثير القائات گروهى افراطى واقع شده و بىجهت برادران دينى خود را متهم به گمراهى مىكنند و از آنها دورى مىگزينند. همچنين آرزومنديم كه حقيقت بر همه آنها روشن شود و بدانند كه دوستى اولياى خدا و تعظيم و تكريم آنها، تنها همگامى و همسويى با هدايت يافتگانى است كه اقتدا به آنها مايه نجات است:
«أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ». (1)
يعقوب جعفرى
1) انعام: 90.
از وقتى كه آدم از بهشت رانده شد و قدم بر كره خاكى نهاد و اين دورى و مهجورى را به ناچار پذيرا شد، خداوند هرگز او را به حال خود رها نساخت و با ارسال رسل و انزال كتب و ابلاغ پيامهاى خود، وظايف و تكاليف فرزندان آدم را گوشزد كرد و آنان را به عبادت و پرستش خود دعوت نمود.
در اين فراخوانى، فرزندان آدم دو دسته شدند: گروهى دعوت الهى را ناديده گرفتند و به راه شيطان رفتند و گروهى ديگر اين دعوت را با جان و دل اجابت كردند و هدف آفرينش را كه همان عبادت خداوند يكتا بود، شناختند و در مسير الهى قدم زدند. اينان همان دوستان خدا هستند كه خداوند آنها را از تاريكىها بيرون كرده و به سوى نور برده است.
همان گونه كه نور داراى شدت و ضعف است، دوستى
خداوند نيز مراتب و درجاتى دارد. كسانى كه به مراتب بالاترى رسيدهاند، به مقام ولايت الهى نائل شدهاند و ما به چنين افرادى «اولياء اللَّه» مىگوييم.
در قرآن كريم «اولياء اللَّه» چنين معرفى شدهاند:
«أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا وَكانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَفِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». (1)
«آگاه باشيد كه براى اولياى خدا، نه ترسى وجود دارد و نه غمگين مىشوند. آنها كسانى هستند كه ايمان آوردهاند و پيوسته از خدا مىترسند. براى آنها در دنيا و آخرت مژده داده مىشود. كلمات خدا قابل تغيير نيست و اين همان رستگارى بزرگ است».
بعضى از حقايقى كه از اين آيات مىفهميم به قرار زير است:
1- «خوف» و «حزن» كه اولى نگرانى از آينده است و دومى تأسف بر گذشته، از اولياى خدا به دور است و آنان از آرامش خاطر و اطمينان قلب كه از آثار مهم ايمان به خداست، برخوردارند.
1) يونس: 62- 64.
2- اولياى خدا داراى دو ويژگى هستند كه به وسيله آنها به مقام ولايت الهى رسيدهاند: اولى ايمان و دومى تقواى مستمر و پايدار. (توجه كنيم كه عبارت «وَكانُوا يَتَّقُونَ» به استمرار در تقوا دلالت مىكند.)
3- اولياى خدا هم در دنيا و هم در آخرت داراى مقام «بشرى هستند. «بشرى در آخرت استفاده از نعمتهاى خدا و ورود در بهشت است و در دنيا عبارت است از نوعى ارتباط ويژه ميان خدا و ولىّ او- جلّ جلاله- كه در لسان احاديث از آن به «مبشّرات» ياد مىشود:
«عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله انّه قالَ: «لهم البشرى فى الحياة الدنيا، الرؤيا الصالحة يبشر بها المؤمن جزء من ستة واربعين جزءاً من النبوة». (1)
وأيضاً قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «ان الرسالة والنبوة قد انقطعت فلا رسول بعدى ولانبى ولكنّ المبشرات.
قالوا: يا رسول اللَّه و ما المبشرات؟ قال: رؤيا
1) تفسير طبرى: ج 7، ص 137.
المسلم وهى جزء من أجزاء النبوة». (1)
باز رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «رسالت و نبوت منقطع شده و پيامبرى بعد از من نخواهد آمد، اما «مبشرات» خواهد بود. گفتند: يا رسول اللَّه مبشرات چيست؟
فرمود: رؤياى مسلمان است و آن جزئى از اجزاء نبوت است».
بدون شك «مسلم» در اين حديث شامل هر مسلمانى نيست، بلكه به قرينه آيه و روايات، منظور همان اولياء اللَّه هستند.
4- مقامى كه خداوند به اولياى خود داده است؛ مانند سنتهاى الهى است و هرگز قابل تغيير و تبديل نيست «لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ». (2)
5- اين مقام، مقام بسيار بزرگ و رستگارى و فلاح عظيمى است كه هر كسى نمىتواند به آن برسد.
در تفسير اين آيه شريفه و معرفى اولياء اللَّه، روايات متعددى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيده كه به عنوان نمونه به ذكر يك حديث اكتفا مىكنيم:
فلعلّنانحبّهم؟ قال: قوم تحابوا فى اللَّه من غير أموال ولا أنساب، وجوههم من نور، على منابر من نور، لا يخافون اذا خاف الناس ولا يحزنون اذا حزن الناس وقرأ: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ»». (1)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «از بندگان خدا كسانى هستند كه انبيا و شهدا بر مقام آنها غبطه مىخورند، گفته شد: اى رسول خدا آنان چه كسانى هستند دوستشان داشته باشيم؟ فرمود: آنها گروهى هستند كه بدون توجه به مال يا نژاد و تنها براى خدا همديگر را دوست مىدارند». چهرههايشان از نور است و بر منبرى از نور قرار دارند و چون مردم بترسند، آنها نمىترسند و چون مردم اندوهگين شوند آنها اندوهگين نمىشوند و اين آيه را قرائت فرمود: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ».
توجه كنيم كه طبق اين حديث، مقام و مرتبه اولياء اللَّه از مقام و مرتبه انبيا و شهدا هم بالاتر است، به گونهاى كه آنان به مقام اولياء اللَّه غبطه مىخورند.
مطلب ديگرى كه بايد به آن توجه كنيم اين است كه اولياء اللَّه با اين اوصاف و نشانهها، ممكن است در هر
1) تفسير طبرى: ج 7، ص 132.
عصرى وجود داشته باشند اما شناخت آنها به شخصه كارى بسيار دشوار است؛ زيرا طبق مفاد آيه شريفه، اولياء اللَّه داراى ايمان و تقواى مستمر و پايدار هستند و براى ما شناختن شخصى كه تقواى مستمر دارد و از اوّل تكليف تا پايان عمر با تقوا و خداترسى زندگى كرده و از معاصى و محرّمات اجتناب نموده است، امرى مشكل و شايد هم محال باشد؛ زيرا كه اين يك حالت درونى است و تنها خدا و خود شخص از آن آگاه است. حال اگر خداوند افراد به خصوصى را به ما معرفى كند كه آنها داراى چنين حالتى هستند، در اين صورت ما با اطمينان كامل آن افراد را به عنوان اولياء اللَّه خواهيم شناخت. اكنون مىگوييم در قرآن كريم، خداوند، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله را افرادى معرفى مىكند كه از هر جهت پاك و از هر گونه رجس و معصيت بدورند، آن هم به اين صورت كه اراده الهى به پاكى آنها و آلوده نشدنشان به رجس و گناه تعلّق گرفته است و اين همان تقواى مستمر است كه خداوند در باره اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله از آن خبر داده است:
«إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً». (1)
«همانا خداوند اراده كرده است كه پليدى را از شما
1) احزاب: 33.
خاندان بزدايد و پاكتان گرداند».
اكنون ببينيم كه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله كه در اين آيه آمده، چه كسانى هستند؟ در احاديث بسيارى كه شايد به حدّ تواتر رسيده باشد، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اهل بيت خود را معرفى كرده است. به عنوان نمونه به اين دو حديث توجه فرماييد:
نزلت هذه الآية «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» فى بيت أم سلمة فدعا النبىّ فاطمة وحسنا وحسينا فجللهم بكساء وعلىّ خلف ظهره فجللهم بكساء، ثم قال:
اللهم هؤلاء أهل بيتى فأذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً. فقالت أمسلمة: وانا معهم يا نبى اللَّه؟ قال: انت على مكانك وانت إلى خير». (1)
اين آيه «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» در خانه امّسلمه نازل شد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را خواند و آنها را با عبايى پوشانيد و على عليه السلام در پشت سر آنها بود. پس همه را با عبايى پوشانيد و سپس گفت:
خداوندا! اينان اهل بيت من هستند. پس پليدى را از
1) سنن ترمذى: ج 5، ص 663.
آنان دور كن و آنها را پاك گردان. امسلمه گفت: يا رسول اللَّه آيا منهم از آنان هستم؟ فرمود: تو جاى خود دارى و تو بر خير هستى».
«عن عائشة قالت: خرج النبى صلى الله عليه و آله غداة وعليه مرط مرحّل من شعر اسود فجاء الحسن بن على فأدخله ثم جاء الحسين فأدخله ثمّ جائت فاطمة فأدخلها ثم جاء علىّ فأدخله ثم قال: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً». (1)
عائشه مىگويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله صبحگاهى بيرون شد و بر او عبايى از موى سياه بود. پس حسن بن على عليهما السلام آمد، او را زير عبا گرفت. سپس حسين عليه السلام آمد او را نيز زير عبا وارد كرد سپس فاطمه عليها السلام آمد او را نيز زير عبا وارد كرد سپس على آمد او را نيز زير عبا وارد كرد سپس گفت: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»».
از اين دو حديث و احاديث بسيار ديگرى كه در اين خصوص وارد شده است، به خوبى روشن مىشود كه منظور از «اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله» در آيه شريفه على، فاطمه،
1) صحيح مسلم: ج 7، ص 130.
حسن و حسين عليهم السلام هستند. البته اين آيه در وسط آياتى كه خطاب به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده، آمده است اما ضماير در آيات قبل و بعد كه مربوط به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله است به صورت جمع مؤنث آمده ولى در اين آيه به صورت جمع مذكر مىباشد كه نشان مىدهد مخاطبِ اين آيه، غير از مخاطب آيات قبل و بعد است. با توجه به اين قرينه و همچنين احاديث بسيارى كه نمونههايى از آن را نقل كرديم، بايد بگوييم كه مخاطب اين آيه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله، على، فاطمه، حسن و حسين هستند و اگر اينها شخص يا اشخاص ديگرى را از اولاد خودشان به عنوان «اهل بيت» معرفى كنند، بىترديد مىپذيريم؛ زيرا كه اين پنج نفر به حكم همين آيه، هيچگاه سخن دروغ نمىگويند؛ چون دروغ رجس بزرگى است و خداوند رجس را از اينها برداشته است.
بنا بر اين نتيجه مىگيريم كه اولياء اللَّه با آن نشانههايى كه در قرآن ذكر شده، به صورت نوعى، در هر عصرى ممكن است وجود داشته باشند، اما شناختن شخص آنها براى ما مشكل و حتى محال است، مگر اين كه خداوند و يا پيامبر صلى الله عليه و آله، اشخاص به خصوصى را به ما معرفى كنند. و در آيه تطهير براى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله اوصافى ذكر شده كه به وضوح با اوصاف اولياء اللَّه كه در آيه ديگر آمده است، قابل تطبيق مىباشد و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مصداق بارز و
روشن اولياء اللَّه هستند.
در احاديث بسيارى، محبت پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت او از شرايط ايمان شناخته شده است:
«انس از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «هيچيك از شما داراى ايمان نخواهيد بود، مگر اين كه من براى او محبوبتر از پدر و فرزندش باشم».
«انّ للَّهعزّ وجلّ- حرمات ثلاثاً، مَن حفظهنّ حفظ اللَّه له أمر دينه ودنياه ومن لم يحفظهنّ لم يحفظ اللَّه له شيئاً: حرمة الإسلام وحرمتى وحرمة رحمى». (2)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «همانا براى خداوند سه حرمت وجود دارد كه اگر كسى آنها را حفظ كند، خدا امر دين و دنياى او را حفظ خواهد كرد و اگر حفظ نكند خدا چيزى را براى او حفظ نخواهد كرد: حرمت اسلام، حرمت من و حرمت خويشانم».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مودّت و دوستى ما خاندان را بر خود لازم بدانيد؛ زيرا كسى كه خدا را ملاقات كند، در حالى كه ما را دوست مىدارد، با شفاعت ما وارد بهشت مىشود. قسم به كسى كه جانم در دست اوست، عمل هيچ بندهاى به حال او سودى نخواهد داشت مگر اين كه حق ما را بشناسد».
1) مجمع الزوائد: ج 9، ص 172.
براى تقرّبجويى به خداوند و اظهار خضوع و خشوع و تذلل و حاجتخواهى از درگاه الهى، وسيله قرار دادن اولياء اللَّه و نفوس كريمهاى كه در پيشگاه خدا، مقام و منزلتى دارند و درهاى رحمت الهى به روى آنها باز است، كارى شايسته و عملى خداپسندانه است و باعث ارتباط نزديكتر و پيوند محكمتر با مقام ربوبيت مىباشد.
اساساً ايجاد رابطه ميان «انسان خاكى» با «ذات باريتعالى» بدون واسطه امكانپذير نيست و مىبينيم خداوند پيامهاى خود را به واسطه افراد به خصوصى- كه همان انبيا هستند- به مردم ابلاغ مىكند و هرگز به طور مستقيم با مردم سخن نمىگويد. و انسان نيز نمىتواند بدون وسيله و واسطه با خداوند ارتباط برقرار كند حال اين وسيله ممكن است يك عمل الهى باشد؛ مانند نماز، روزه و عبادات و ممكن است يك شخص الهى باشد مانند
اولياء اللَّه. اين معنا در آيات قرآن كريم به روشنى آمده است و تدبر در آنها ما را با حقيقت مطلب آشنا مىكند:
1- «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ». (1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا بترسيد و به سوى او وسيلهاى بجوييد و در راه او جهاد كنيد شايد رستگار شويد».
در اين آيه خداوند مؤمنان را دستور مىدهد كه براى تقرّب به خداوند، وسيلهاى بجويند. البته در اين جا نوع وسيله تعيين نشده و معلوم است هر چيزى كه مرضىّ خدا و مورد توجه او باشد، مىتواند وسيله قرار گيرد. حال ممكن است اين وسيله از نوع اشياء باشد؛ مانند كعبه، حجرالاسود، قرآن و يا از نوع افعال باشد مانند نماز، حج و جهاد و يا از نوع ترك كردنى باشد مانند روزه و يا از نوع اشخاص باشد مانند اولياءاللَّه، از انبياء، صلحا و شهدا. و بالأخره هر چيزى كه ما را به خدا نزديك كند و خدا را به ياد ما بيندازد، مىتواند وسيله ميان ما و خدا باشد. اولياى خدا هم همين حالت را دارند و لذا در بعضى از احاديث، اولياءاللَّه به اين صورت معرفى شدهاند:
1) مائده: 35.
«از پيامبر صلى الله عليه و آله در باره اولياء اللَّه پرسيدند، فرمود: آنها كسانى هستند كه وقتى مردم آنها را ببينند خدا را به ياد مىآورند».
2- «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا». (2)
«همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و از هم جدا نشويد».
منظور از «حبل اللَّه» چيست؟ بدون شك چيزى غير از خداست چون حبل اللَّه از اسمهاى خدا نيست، حال قرآن است يا اسلام، پيامبر است يا پيامبر و ائمه مسلمين، و يا همه اينهاست؟ هر چه كه باشد، بالأخره چيزى است كه واسطه ارتباط ميان مردم و خداست و به هر حال اولياء اللَّه مصداق روشنى براى حبل اللَّه هستند و چنگ زدن به آنها و توسل به آنها موجب تقرب به خداوند مىشود.
3- «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً». (3)
«و اگر آنها هنگامى كه بر نفس خود ظلم كردند، پيش تو آيند و از خدا طلب مغفرت كنند، و رسول هم براى آنان طلب مغفرت كند، خداوند را توبهپذير و مهربان خواهند يافت».
در اين آيه شريفه خداوند مردم را به اين حقيقت راهنمايى مىكند كه براى توبه و استغفار به درگاه خداوند، بهتر است كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بروند و ضمن اين كه خود استغفار مىكنند، پيامبر صلى الله عليه و آله را وسيله ميان خود و خدا قرار دهند تا آن حضرت نيز از خداوند براى آنان طلب آمرزش كند. در چنين صورتى توبه آنها پذيرفته خواهد شد. و اين مصداق بارز توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله است كه خداوند آن را به مردم ياد داده است و اين آيه مشروعيت توسل به غير خدا را به روشنى ثابت مىكند.
البته به زودى اين مطلب را مطرح خواهيم كرد كه حيات و ممات پيامبر صلى الله عليه و آله در مسأله توسل فرقى نمىكند و اين مطلب در احاديث صحيحهاى وارد شده كه نمونههاى آن را خواهيم ديد.
مشروعيّت توسل به اولياء اللَّه و واسطه قرار دادن آنها براى تقرّب به اللَّه و طلب حاجت از او، در روايات و احاديث متعددى آمده و سيره مسلمانان از عهد پيامبر صلى الله عليه و آله تا
كنون بر آن جارى بوده است و اين امر نه تنها شرك نيست بلكه اظهار تذلل و خشوع بيشتر در پيشگاه خداوند است و كسى كه پيامبر و يا اولياء اللَّه را وسيله تقرب به خدا قرار مىدهد، در واقع خود را در محضر خداوند آن چنان كوچك و بىمقدار مىداند كه اطمينان ندارد كه خداوند به او توجه و عنايت خواهد كرد و لذا كسانى را كه پيش خداوند عرضهاى دارند و مورد توجه و لطف او هستند، وسيله قرار مىدهد تا خداوند به احترام آنها او را نيز از رحمت واسعه خود برخوردار سازد و اين نهايت تذلل و خضوع و خشوع و اظهار عبوديت براى خداست.
اكنون بعضى از احاديثى را كه در اين زمينه وارد شده با هم مىخوانيم:
1- عن عثمان بن حنيف انه قال: «ان رجلًا ضريراً أتى النبى صلى الله عليه و آله فقال: ادع اللَّه ان يعافينى. فقال: ان شئت دعوت وان شئت صبرت وهو خير. فقال:
فادعه، فأمره ان يتوضأ فيحسن وضوئه ويصلى ركعتين ويدعو بهذا الدعاء:
اللهم انى اسألك واتوجه اليك بنبيّك نبى الرّحمة يا محمد انّى اتوجّه بك الى ربى فى حاجتى لتقضى، اللهم شفعه فىّ.
قال ابنحنيف: فو اللَّه ما تفرقنا وطال بنا الحديث
حتى دخل علينا كأن لم يكن به ضر». (1)
از عثمان بن حنيف روايت شده كه: «مرد نابينايى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: از خدا بخواه كه به من عافيت دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر خواستى دعا مىكنم و اگر خواستى صبر كن و اين براى تو بهتر است. گفت: دعا كن. پيامبر صلى الله عليه و آله به او دستور داد كه وضو بگيرد و در وضوى خود دقت كند و دو ركعت نماز بخواند و چنين دعا كند:
خداوندا! از تو مىخواهم و به وسيله پيامبرت كه پيامبر رحمت است به سوى تو متوجّه مىشوم تا حاجتم برآورده شود. خداوندا! او را در باره من شفيع قرار بده.
ابنحنيف مىگويد: به خدا سوگند ما متفرق نشده بوديم و سخن بسيارى نگفته بوديم كه آن مرد مجدداً بر ما وارد شد گويا كه هيچ آفتى در او نبود».
ترمذى، ابنماجه و حاكم اين حديث را صحيح دانستهاند و به طورى كه ملاحظه مىفرماييد در اين حديث پيامبر صلى الله عليه و آله، خود به آن شخص، كيفيت توسل- به هنگام حاجت خواستن از خدا- را ياد مىدهد و توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله، يك بار در خطاب به خدا و يك بار هم در خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار مىشود. مضمون حديث بسيار
1) سنن ابنماجه؛ ج 1، ص 441؛ و مستدرك حاكم: ج 1، ص 313.
روشن است و جاى هيچگونه توجيه و تأويل نيست. و نكته قابل توجه اين است كه در اين حديث، پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه زنده است وسيله قرار داده شده و ما به زودى اثبات خواهيم كرد كه حيات و ممات پيامبر صلى الله عليه و آله در مقام توسل به او، فرقى نمىكند.
ضمناً توجه كنيم كه در اين حديث، پيامبر صلى الله عليه و آله در باره آن شخص دعا نكرده، بلكه خود او طبق تعليم پيامبر صلى الله عليه و آله از خداوند حاجت خواسته و پيامبر صلى الله عليه و آله را وسيله ميان خود و خدا قرار داده است.
2- عن جابر بن عبداللَّه أن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال: «من قال حين يسمع النداء: اللهم ربّ هذه الدعوة التامّة والصلوة القائمة آت محمداً الوسيلة والفضيلة وابعثه مقاماً محموداً الذى وعدته، حلت له شفاعتى يوم القيامة». (1)
«جابر از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: هر كس به هنگام شنيدن اذان بگويد: خدايا! اى صاحب اين دعوت تامّه و نماز بهپا داشته شده، بر محمد وسيله و فضيلت بده و او را بر مقام پسنديدهاى كه وعده كردهاى برسان، شفاعت من در روز قيامت به او خواهد رسيد».
1) صحيح بخارى: ج 1، ص 253.
به طورى كه ملاحظه مىفرماييد رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين حديث از مسلمانها مىخواهد كه وسيله بودن آن حضرت را از خداوند طلب كنند.
3- عن ابىسعيد الخدرى قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«ما خرج رجل من بيته الى الصلاة و قال: اللهم اسئلك بحق السائلين عليك و بحق ممشاى هذا فانى لم أخرج أشراً ولا بطراً ولا رياء ولا سمعة وخرجت اتقاء سخطك وابتغاء مرضاتك، فاسئلك ان تعيذنى من النار وان تغفر ذنوبى انه لا يغفر الذنوب الّا انت، الّا أقبل اللَّه عليه بوجهه واستغفر له سبعون الف ملك». (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هيچ كس از خانه خود خارج نمىشود و اين دعا را نمىخواند مگر اين كه خداوند به او روى مىآورد و هفتاد هزار فرشته براى او طلب آمرزش مىكنند: خدايا! به حق سائلين درگاهت و به حق اين راه رفتن من كه از جهت نافرمانى و خوشگذرانى و رياء و سمعه نبوده، بلكه براى پرهيز از خشم تو و جستجوى خشنودى تو است، از تو مىخواهم كه مرا از آتش جهنّم پناه دهى و گناهان مرا ببخشى كه كسى جز تو گناهان را نمىبخشد».
1) سنن ابن ماجه: ج 1، ص 261.
در اين حديث پيامبر صلى الله عليه و آله به مردم ياد مىدهد كه به هنگام درخواست حاجت از خداوند، به سائلان درگاه ربوبى كه همان صالحان و اولياء اللَّه هستند، توسل بجويند و آنها را واسطه قرار دهند.
4- وقتى فاطمه بنت اسد از دنيا رفت موقع دفن او پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين گفت:
«اللَّه الذى يحيى ويميت وهو حى لا يموت اغفر لأمى فاطمة بنت اسد ووسع عليها مدخلها بحق نبيك والانبياء الذين من قبلى». (1)
«اى خداوندى كه زنده مىكند و مىميراند و او زنده است و نمىميرد، مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز و جايگاه او را وسيع گردان، به حق پيامبرت و پيامبرانى كه پيش از من بودند».
5- عن عمر بن الخطاب قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «لما اقترف آدم الخطيئة قال: يا رب اسئلك بحق محمد الّا غفرت لى». (2)
عمر بن خطاب از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه گفت:
«وقتى آدم آن خطا را مرتكب شد، گفت: پروردگارا! از تو مىخواهم كه به حق محمد مرا ببخشى».
اين احاديث كه به عنوان نمونه نقل شد و با اسناد متعددى كه بسيارى از آنها صحيح است، در كتب احاديث آمده، بيانگر اين حقيقت است كه توسل به انبيا و اوليا و سائلان درگاه ربوبى، امرى ممدوح است كه باعث تقرّب بيشتر بنده به خداوند مىشود و خود پيامبر صلى الله عليه و آله به نبوّت خود و انبياى گذشته توسل جسته است و به مردم تعليم داده كه هنگام دعا و نيايش و حاجت خواهى از خدا، به مقربان درگاه او توسل كنند.
مطلبى كه بايد در اين جا مورد توجه قرار گيرد، اين است كه در مقام توسل به انبيا و اوليا، فرقى بين زنده و مرده آنها نيست؛ زيرا كسى كه به آنها توسل مىجويد، جاه، منزلت، مرتبه و مقامى را كه آنها در پيشگاه خدا دارند، وسيله قرار مىدهد و اين جاه و منزلت همواره براى آنها ثابت است- چه در حال حيات و چه در عالم برزخ و چه در روز قيامت- و هرگز كسى به قدرت ظاهرى- جسمانى- انبيا و اوليا متوسل نمىشود تا گفته شود كه پس از مرگ كارى از آنها ساخته نيست، بلكه منظور، توسل به همان مقام و عظمت آنها نزد خداوند است كه همواره از آن برخوردارند و لذا ديديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حق انبياى گذشته توسل مىجويد و يا حضرت آدم به حق حضرت محمد صلى الله عليه و آله كه هنوز به دنيا نيامده متوسل مىشود و به طورى كه خواهيم گفت سيره مسلمانان از زمان صحابه و تابعين بر
اين جارى شده كه آنها در كنار قبور انبيا و اوليا به ارواح آنها متوسل مىشدند.
كسانى كه توسل به مردگان را شرك مىدانند، سخنى عجيب مىگويند؛ زيرا اگر توسل به غير خدا شرك است، چه فرقى مىكند كه او زنده باشد يا مرده؟
علاوه بر آيات و احاديثى كه نقل كرديم، توسل به اولياى خدا در سيره مسلمانان جايگاه ويژهاى دارد و مسلمانان از صدر اسلام تا كنون همواره در مقام دعا و حاجت خواهى از خداوند، به انبيا و اوليا و صلحا متوسل شدهاند و مقربان و عزيزان درگاه الهى را كه پيش خدا مقام و منزلتى دارند، وسيله قرار دادهاند تا خداوند به احترام آنها دعايشان را مستجاب كند. اكنون به اين نمونهها توجه فرماييد:
1- پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه قحطى شديدى رخ داد مردم شكايت پيش عايشه بردند، او گفت:
«انظروا الى قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فاجعلوا منه كواً الى السماء حتى لا يكون بينه و بين السماء سقف». (1)
«به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله نگاه كنيد و از آن دريچهاى به
1) سنن الدارمى، ج 1، ص 43.
آسمان قرار دهيد، به طورى كه ميان قبر و آسمان سقفى نباشد» (مردم چنين كردند و باران باريد).
2- عن انس بن مالك انّ عمر بن الخطاب كان اذا قحطوا استسقى بالعباس بن عبدالمطلب فقال:
«اللهم انا كنا نتوسل اليك بنبينا فتسقينا وانا نتوسل اليك بعم نبينا فاسقنا. قال: فيسقون». (1)
«انس مىگويد: عمر بن خطاب در خشكسالى بهوسيله عباس بن عبدالمطلب از خدا طلب باران مىكرد و مىگفت: خدايا ما همواره به وسيله پيامبرت به تو متوسل مىشديم و ما را سيراب مىكردى و اينك به وسيله عموى پيامبرمان به تو متوسل مىشويم پس ما را سيراب كن. مىگويد: و آنها سيراب مىشدند».
3- در عهد عثمان بن عفان مردى پيش عثمان بن حنيف آمد و از اين كه خليفه به او توجه نمىكند و حاجت او را بر طرف نمىسازد شكايت كرد. ابنحنيف با استفاده از سخن پيامبر كه پيش از اين نقل كرديم به آن مرد گفت: وضو بگير و به مسجد برو و دو ركعت نماز بخوان سپس بگو:
«اللهم انى اسئلك واتوجه اليك بنبينا محمد
1) صحيح بخارى: ج 2، ص 75.
نبىالرحمة يا محمد انى اتوجه بك الى ربى فتقضى لى حاجتى». (1)
«خداوندا! از تو مىخواهم و به وسيله پيامبرمان محمد صلى الله عليه و آله كه پيامبر رحمت است، به سوى تو متوجه مىشوم. اى محمد من به وسيله تو، به سوى پروردگارم متوجه مىشوم تا حاجتم براورده شود».
4- در زمان خلافت عمر خشكسالى به وجود آمد.
بلال بن حرث نزد قبر پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
«يا رسول اللَّه استسق لأمتك فانهم هلكوا». (2)
«اى پيامبر خدا براى امت خود طلب باران كن كه هلاك مىشوند».
5- از محمد بن حرب هلالى نقل شده كه مىگويد: كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودم، عربى آمد و گفت: يا رسول اللَّه سلام بر تو باد، خداوند در كتابى كه بر تو نازل كرده فرموده است:
« «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُالرَّسُولُ لَوَجَدُوااللَّهَتَوَّاباً رَحِيماً» (3)وقد
جئتكمستغفراًمن ذنبى مستشفعا بك الى ربى»» (1)
«ومن اينك به سوى تو آمدهام در حالى كه از گناهانم استغفار مىكنم و تو را در پيشگاه خداوند شفيع قرار مىدهم».
6- ابوجعفر منصور خليفه عباسى از مالك بن انس، امام مالكيه در باره كيفيت زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله سئوال كرد و از او پرسيد كه آيا به هنگام زيارت، رو به قبله باشد يا رو به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله كند؟ مالك بن انس در پاسخ گفت:
«لم تصرف وجهك عنه وهو وسيلتك ووسيلة ابيك آدم الى اللَّه يوم القيامة بل استقبله واستشفع به فيشفعك اللَّه» قال اللَّه تعالى: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ ...». (2)
«چرا از او روى بر مىگردانى؟ او وسيله تو و وسيله پدرت آدم به درگاه الهى در روز قيامت است. رو به سوى او كن و او را شفيع خود قرار ده كه خدا شفاعت او را در باره تو مىپذيرد خدا مىفرمايد: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ ...»
7- از امام شافعى درباره اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله اين دو بيت شعر
نقل شده كه در آن به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله متوسل شده است:
آل النبى ذريعتى وهموا اليه وسيلتى
ارجوبهم اعطى غدا بيدى اليمين صحيفتى (1)
«آل پيامبر صلى الله عليه و آله وسيله من به سوى خدا هستند. به وسيله آنها اميدوارم كه فرداى قيامت، نامه عملم به دست راستم داده شود».
همچنين على بن ميمون از شافعى نقل مىكند كه او به زيارت قبر ابوحنيفه مىرفت و مىگفت:
اذا عرضت لى حاجة صليت ركعتين وجئت الى قبره وسألت اللَّه الحاجة عنده. (2)
«چون براى من حاجتى رخ مىدهد دو ركعت نماز مىخوانم و به زيارت قبر او مىروم و حاجت خود را در آن جا از خدا مىخواهم».
8- حسن بن ابراهيم ابوعلى الخلال كه شيخ حنابله در عصر خود بود مىگفت:
«ما همّنى أمر فقصدت قبر موسى بن جعفر فتوسلت به الّا سهل اللَّه لى ما احب». (3)
«هيچ امر مهمى براى من اتفاق نيافتاد مگر اين كه به زيارت قبر موسى بن جعفر عليه السلام رفتم و به او متوسّل شدم، خداوند آن چه را مىخواستم به آسانى در اختيار من گذاشت».
9- ابوبكر محمد بن مؤمل مىگويد: با امام اهل حديث ابوبكر بن خزيمه و همتاى او ابوعلى الثقفى و جمعى از مشايخ كه عده آنها زياد بود به زيارت قبر على بن موسىالرضا عليه السلام در طوس رفتيم.
«فرأيت من تعظيمه يعنى ابنخزيمه لتلك البقعة وتواضعه لها وتضرعه عندها ما تحيرنا». (1)
«از تعظيم و تواضعى كه ابنخزيمه به اين بقعه داشت و تضرعى كه آن جا مىنمود، دچار حيرت شديم».
از اين نمونهها كه ذكر كرديم، در كتب حديث و تاريخ بسيار است و نشان مىدهد كه سيره اصحاب و تابعين و علما و ائمه فقه و حديث همواره بر اين جارى بوده كه به اولياى خدا متوسل مىشدند و در هنگام حاجت خواهى از خداوند، آنها را وسيله قرار مىدادند. بنا بر اين سيره مسلمين بر مشروعيت و حتى استحباب توسل به اولياى خدا، از عهد صحابه و تابعين به بعد محقق بوده است.
1) تهذيب التهذيب: ج 7، ص 388.
دوست داشتن اولياى خدا و اظهار علاقه و محبت به آنها از آن جهت كه آنان بندگان صالح و محبوب خدا هستند، كارى شايسته و عملى نيكوست و خود نوعى تقرّب به درگاه الهى است و خداوند خود به بندگان شايسته خويش وعده داده كه محبت آنها را در دلها قرار بدهد:
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا». (1)
«كسانى كه ايمان آوردهاند و عمل شايسته انجام دادهاند به زودى خداوند براى آنها محبتى قرار مىدهد».
همه مىدانيم كه علاقه و محبت يك امر قلبى و باطنى است و هيچگونه نمودى در ظاهر ندارد و براى اظهار و
1) مريم: 96.
اعلام آن بايد از راههاى خاصى كه ميان عقلا مرسوم است، وارد شد مگر اين كه موردى از سوى شرع مقدس ممنوع شده باشد.
يكى از راههاى اظهار محبت به اولياى خدا و پاكان و مقربان درگاه او كه شارع مقدس هم از آن نهى نكرده است، تبركجويى از آثار و نشانههاى آنان و احترام به هر چيزى است كه انسان را به ياد آنها مىاندازد.
همان گونه كه بوسيدن حجرالأسود و طواف دور كعبه و حتى افعال و اذكارى كه به عنوان نماز به جا مىآوريم، همه نشانههايى از اظهار عبوديت و تذلل در برابر حقتعالى است، تبرك جستن به آثار اولياى خدا نيز نمودهايى از علاقه و محبت قلبى ما نسبت به كسانى است كه خداوند محبت آنها را بر ما واجب كرده است.
اين است كه مىبينيم اصحاب رسول خدا هم پس از رحلت آن حضرت براى اظهار محبت قلبى و عشق درونى خود به آن بزرگوار، به هر چيزى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده مىشد، احترام مىكردند و از آن تبرك مىجستند. همچنان كه يعقوب پيامبر پيراهن يوسف را كه نشانى از محبوب بود، بر ديده نهاد و چشمانش بينا شد. (1)
اكنون به رواياتى در اين زمينه توجه فرماييد:
1) يوسف: 96.
1- عن عون بن ابىجحيفة عن ابيه قال اتيت النبى صلى الله عليه و آله:
«وهو فى قبة حمراء من آدم ورأيت بلالًا اخذ وضوء النبى صلى الله عليه و آله والناس يتبادرون الوضوء فمن اصاب منه شيئاً تمسح به ومن لم يصب منه شيئاً اخذ من بلل صاحبه». (1)
«عون از پدرش نقل مىكند كه پيش پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم و او در خيمهاى از پوست دباغى شده قرار داشت و بلال را ديدم كه آب وضوى پيامبر صلى الله عليه و آله را مىگيرد.
مردم به آب وضوى پيامبر صلى الله عليه و آله مىشتابند هر كس از آن آب مىگيرد، آن را بر سر خود مىكشد و هر كس كه نمىتواند از آن آب بگيرد، از رطوبت دست رفيقش اخذ مىكند».
2- عن ابىجحيفة قال:
«خرج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: بالهاجرة الى البطحاء فتوضأ ثم صلى الظهر ركعتين والعصر ركعتين وبين يديه عنزة. قال: كان يمرّ من ورائها المارة وقام الناس فجعلوا يأخذون يديه فيمسحون بها وجوههم. قال:
فاخذت بيده فوضعتها على وجهى فاذا هى ابرد من الثلج واطيب من رائحة المسك». (2)
«ابىجحيفه مىگويد: روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام ظهر به بطحاء رفت و وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را هر كدام دو ركعت خواند و در مقابل او عصايى بود.
مىگويد: از پشت آن رهگذران مىرفتند. مردم ايستادند و دستهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را مىگرفتند و به صورت خود مىكشيدند. مىگويد: من نيز دستهاى او را گرفتم و به صورتم كشيدم و ديدم كه دستهاى حضرت از برف سردتر و از مشك خوشبوتر بود».
3- قال ابوبردة قال لى عبداللَّه بن سلام:
«الا اسقيك فى قدح شرب منه النبى صلى الله عليه و آله». (1)
ابوبرده مىگويد: عبداللَّه بن سلام به من گفت: «آيا تو را با كاسهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آن آب نوشيده سيراب نكنم؟»
همين كاسه به دست عمر بن عبدالعزيز افتاد و آن را نگاهداشت. (2)
همچنين بخارى در صحيح خود بأبىداود تحت عنوان:
«باب ما ذكر من درع النبى وعصاه وسيفه وقدحه وخاتمه وما استعمل الخلفاء بعده من ذلك مما لم
يذكر قسمته ومن شعره ونعله وآنيته مما يتبرك اصحابه وغيرهم بعد وفاته». (1)
«باب آن چه ذكر شده از زره پيامبر صلى الله عليه و آله و عصا و شمشير و كاسه و انگشتر او و آن چه خلفاء بعد از او آن را به كار بردند. و موى و كفش و ظرف پيامبر صلى الله عليه و آله كه صحابه و غيرصحابه پس از مرگ آن حضرت از آن تبرك مىجستند». آن گاه بخارى در ذيل همين باب روايات متعددى مىآورد.
4- عن سلمة بن الاكوع قال:
«بايعت النبى صلى الله عليه و آله بيدى هذه فقبلناها فلم ينكر ذلك». (2)
سلمة بن اكوع مىگويد: «با پيامبر صلى الله عليه و آله با اين دستم بيعت كردم پس آن را بوسيديم و او اعتراض نكرد».
5- جاء الأشج يمشى حتى أخذ بيد النبى صلى الله عليه و آله فقبلها فقال له النبى اما ان فيك لخلقين يحبهما اللَّه ورسوله ...» (3)
«اشج راه مىرفت تا اين كه دست پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفت
و بوسيد. پيامبر به او فرمود: در تو دو خصلت وجود دارد كه خدا و پيامبرش آن را دوست دارند».
6- عن يحيى بن الحارث قال:
«لقيت واثلة بن الأسقع فقلت: بايعت بيدك هذه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله؟ فقال: نعم. قلت: اعطنى يدك اقبلها فاعطانيها فقبلتها». (1)
«يحيى بن حارث مىگويد: واثلة بن اسقع را ملاقات كردم و گفتم: آيا با اين دست خود با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردى؟ گفت: آرى. گفتم: دستت را بده تا ببوسم. او دست خود را داد و من آن را بوسيدم».
7- عن ابىجدعان قال ثابت لأنس:
«أمسست النبى صلى الله عليه و آله بيدك؟ قال: نعم. فقبّلها». (2)
ابوجدعان مىگويد: ثابت به انس گفت:
«آيا پيامبر صلى الله عليه و آله را با دست خود لمس كردهاى؟ گفت:
آرى. پس دست او را بوسيد».
8- عن عمار بن ابىعمار ان زيد بن ثابت ركب يوماً فأخذ ابنعباس بركابه. فقال:
«تنح يا ابنعم رسول اللَّه. فقال: هكذا امرنا ان نفعل بعلمائنا وكبرائنا. فقال زيد: ارنى يدك. فأخرج يده فقبلها فقال: هكذا امرنا ان نفعل بأهل بيت نبينا». (1)
«روزى زيد بن ثابت سوار مركب شده بود ابنعباس ركاب او را گرفت. او گفت: اى پسرعموى رسول خدا رها كن. پس ابنعباس گفت: به ما اين چنين امر شده كه بايد با علماء و بزرگان خود اين گونه رفتار كنيم.
زيد گفت: دست خود را به من نشان بده، ابنعباس دستش را بيرون آورد پس زيد دست او را بوسيد و گفت: به ما امر شده كه با اهل بيت پيامبر خود اين طور رفتار كنيم».
9- عن على عليه السلام قال:
«لما رمس رسول اللَّه صلى الله عليه و آله جائت فاطمة عليها السلام فوقفت على قبره و اخذت قبضة من تراب القبر ووضعت على عينيها وبكت». (2)
از على بن ابىطالب عليه السلام نقل شده كه:
«چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دفن شد، فاطمه عليها السلام آمد و مقابل قبر او ايستاد و مشتى از خاك قبر را برداشت و بر چشمانش نهاد و گريه كرد».
10- عن ابىالدرداء:
«انّ بلالًا رأى فى منامه النبى صلى الله عليه و آله وهو يقول له: ما هذه الجفوة يا بلال اما آن لك ان تزورنى يا بلال؟
فانتبه حزينا وجلًا خائفاً فركب راحلته وقصد المدينة واتى قبر النبى صلى الله عليه و آله فجعل يبكى عنده ويمرّغ وجهه عليه واقبل الحسن والحسين فجعل يضمهما على صدره ويقبلهما». (1)
ابودرداء مىگويد:
«بلال پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديد كه به او مىگويد: اين چه جفايى است اى بلال، اى وقت آن نرسيده كه مرا زيارت كنى؟ بلال از خواب بيدار شد در حالى كه محزون و غمگين بود. پس مركب خود را سوار شد و آهنگ مدينه كرد و به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و آن جا گريه مىكرد و صورت خود را با خاك قبر، خاك مالى مىنمود. حسن و حسين آمدند، آنها را هم به سينه مىچسبانيد و مىبوسيد».
11- عن داود بن ابىصالح قال:
«أقبل مروان يوماً فوجد رجلًا واضعاً وجهه على
1) تهذيب تاريخ دمشق: ج 2، ص 259.
القبر فقال: أتَدرى ما تصنع؟ فاقبل عليه فاذاً هو ابوايوب. فقال: نعم جئت الى رسول اللَّه ولم آت الحجر. سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يقول: لاتبكو على الدين اذا وليه أهله ولكن ابكوا على الدين اذا وليه غيراهله». (1)
«روزى مروان مردى را ديد كه صورت خود را بر قبر پيامبر صلى الله عليه و آله گذاشته است، پس گفت: مىدانى چه مىكنى؟ آن مرد به او متوجه شد و او ابوايوب بود.
پس گفت: آرى من به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدهام و به سوى سنگ نيامدهام. از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: وقتى افراد شايسته متصدى دين شدند بر حال دين گريه نكنيد اما اگر نااهلان متصدى آن شدند بر دين گريه كنيد».
12- ذكر الخطيب بن جملة:
«ان ابنعمر كان يضع يده اليمنى على القبر الشريف وان بلالًا وضع خديه عليه ايضاً». (2)
«خطيب بن جملة مىگويد كه: ابنعمر دست راست خود را بر قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله مىگذاشت و بلال نيز صورت خود را بر آن مىنهاد».
13- عن ابراهيم بن عبدالرحمن:
«انه نظر الى ابنعمر وضع يده على مقعد النبى صلى الله عليه و آله من المنبر ثم وضعها على وجهه». (1)
از ابراهيم بن عبدالرحمن نقل شده كه
«او ديده است كه ابن عمر دست خود را به محل نشستن پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر، قرار مىداد، سپس آن را بر صورت خود مىكشيد».
14- عن عبداللَّه بن احمد بن حنبل قال:
«سألت ابى عن الرجل يمسّ منبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ويتبرك بمسه ويقبله ويفعل بالقبر مثل ذلك رجاء ثواب اللَّه تعالى. قال: لا بأس به». (2)
عبداللَّه بن احمد بن حنبل مىگويد:
«از پدرم در باره مردى پرسيدم كه منبر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را مسّ مىكند و از آن تبرك مىجويد و آن را مىبوسد و با قبر نيز همين گونه رفتار مىكند و اين كارها را به اميد ثواب خدا انجام مىدهد. گفت:
اشكالى ندارد».
از مجموع اين احاديث و آثار، روشن مىشود كه تبركجويى از آثار انبيا و اولياى خدا در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه و تابعين، امر معمول و مرسومى بوده و هرگز پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه از آن نهى نكردهاند و اين يك نوع تعظيم و احترام نسبت به آنان بوده است.
حضور در كنار قبور انبيا و اوليا و بندگان صالح خدا و انديشيدن در باره شخصيت معنوى آنها و اين كه آنان چگونه در اثر تهذيب نفس و ايمان و تقوا به مقام قرب الهى رسيدهاند، آثار تربيتى فراوانى در وجود انسان دارد و انسان را به ياد ارزشها و اصالتها و تعليماتى مىاندازد كه اين بندگان شايسته الهى همواره منادى آن بودهاند.
همچنين زيارت قبور اولياى خدا، پردههاى غفلت را كنار مىزند و به انسان فرصت مىدهد كه در باره مرگ و عالم آخرت بينديشد و روز قيامت را به ياد آورد.
يادآورى عالم آخرت و روز جزا در تقويت ايمان و عمل به دستورات الهى و دورى از گناهان، انگيزهاى بسيار نيرومند است. و انبيا و اوليا هميشه با ياد آخرت زندگى مىكردند.
خداوند كريم در قرآن از ابراهيم و اسحاق و
يعقوب- سه تن از پيامبران عاليقدر- نام مىبرد و در مقام تعريف از آنها مىفرمايد:
«وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي اْلأَيْدِي وَاْلأَبْصارِ إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ». (1)
«و بهيادآور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه صاحبان دستها و ديدهها بودند، ما آنها را به اين ويژگى مخصوصشان كرديم كه آخرت را ياد مىكردند».
يكى از آثار حتمى و روشن زيارت قبور، عبرتآموزى از مردگان و يادآورى عالم آخرت است.
اين حقيقت در احاديث متعددى كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيده به روشنى ذكر شده است و ما به زودى بعضى از آنها را نقل خواهيم كرد.
به خاطر همين آثار تربيتى و خواص معنوى است كه از نظر اسلام، زيارت قبور يكى از مستحبات به شمار آمده و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن دستور داده است و خود به زيارت قبور مىرفت و آداب زيارت و كيفيت سلام دادن به اموات را به اصحاب خود تعليم مىكرد.
البته از احاديثى كه در اين زمينه وارد شده، چنين
1) ص: 45- 46.
استفاده مىشود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ابتدا از زيارت قبور نهى كرده بود، اما بعدها اين ممنوعيت برداشته شد و مردم را به زيارت قبور امر فرمود.
شايد علت نهى قبلى اين باشد كه در آن زمان مردگان غالباً مشرك و بتپرست بودند و پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست هر گونه رابطهاى را ميان مسلمانان و مشركان قطع كند. به خصوص اين كه مردم، تازه مسلمان شده بودند و ممكن بود كه بر سر قبور مردگان خود سخنان باطل و شركآميزى به زبان بياورند. اما بعدها كه اسلام قوت گرفت و مبانى توحيد در ميان مردم محكمتر شد و از طرفى جمعيت مسلمان افزايش يافت و تعدادى از آنها از دنيا رفتند، پيامبر صلى الله عليه و آله ممنوعيت زيارت قبور را برداشت و به مردم دستور داد كه به زيارت قبور بروند تا از آثار تربيتى آن استفاده كنند.
اكنون توجه شما را به چند حديث كه در اين زمينه وارد شده جلب مىكنيم و اين نكته را خاطرنشان مىسازيم كه در اين احاديث، «امر» بعد از «نهى» تنها براى اباحه و رفع ممنوعيت نيست بلكه به حكم اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله منافع زيارت قبور را بيان فرموده دليل بر ممدوحيت و استحباب موضوع مىباشد.
1- عن بريدة قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«قد كنت نهيتكم عن زيارة القبور فزوروها فانها
تذكر الآخرة». (1)
بريده مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم، از اين پس زيارت كنيد كه آخرت را به ياد شما مىآورد».
2- عن انس قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«كنت نهيتكم عن زيارة القبور الا فزوروها فانها ترق القلب وتدمع العين وتذكر الآخرة ولا تقولوا هجراً». (2)
انس مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم، از اين پس قبرها را زيارت كنيد كه قلب را نرم و چشم را گريان مىكند و آخرت را به ياد مىآورد، اما سخن بيهوده نگوييد».
3- عن انس قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«نهيتكم عن زيارة القبور فزوروها فانها تذكركم الموت». (3)
انس مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«شما را از زيارت قبور نهى كرده بودم، از اين پس زيارت كنيد؛ زيرا كه شما را به ياد مرگ مىاندازد».
از اين گونه روايات بسيار است و صاحبان صحاح و سنن و مسانيد آنها را نقل كردهاند و در بعضى از آنها آداب زيارت و اين كه زائر چگونه به صاحب قبر سلام كند و چه بگويد، نيز آمده است.
علاوه بر رواياتى كه به طور عموم بر استحباب زيارت قبور دلالت مىكند، روايات ديگرى هم در خصوص استحباب زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه مقدارى از آنها را نقل خواهيم كرد اما پيش از آن مىگوييم:
خداوند در قرآن كريم به گنهكاران دستور مىدهد كه به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بروند و ضمن اين كه خودشان استغفار مىكنند، پيامبر صلى الله عليه و آله هم از جانب آنها از خداوند طلب آمرزش كند. (1)و در جايى از قرآن كسانى را كه از خانه خود به قصد هجرت به سوى خدا و پيامبرش خارج مىشوند،
1) نساء: 64.
ستايش مىكند. (1)و از طرفى مىدانيم كه مرده و زنده پيامبر تفاوتى ندارد و آن حضرت پس از مرگ هم اعمال امت خود را زير نظر دارد. اين حقيقت در حديث صحيحى چنين آمده است:
عن عبداللَّه بن مسعود عن النبى صلى الله عليه و آله قال:
«ان للَّهملائكة سيّاحين يبلغون عن امتى السلام.
قال وقال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: حياتى خير لكم تحدثون وتحدث لكم ووفاتى خير لكم تعرض علىّ اعمالكم فما رأيت من خير حمدت اللَّه عليه وما رأيت من شر استغفرت اللَّه لكم». (2)
ابن مسعود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«خدا را فرشتگانى است كه همواره در حال سير هستند و سلام امت مرا به من مىرسانند. همچنين فرمود: زندگى من براى شما خير است كه با هم گفتگو مىكنيم و مرگ من نيز براى شما خير است زيرا كه اعمال شما بر من عرضه مىشود، اگر عمل خيرى ديدم خدا را ستايش مىكنم و اگر عمل شرّى ديدم از خداوند براى شما طلب آمرزش مىكنم».
با توجه به مضمون اين حديث، همان گونه كه وجود پيامبر صلى الله عليه و آله در حال حيات او مايه خير و بركت است، در حال
ممات نيز همان حالت را دارد و آن حضرت پس از مرگ هم ناظر اعمال امت خود مىباشد و همان گونه كه در حال حيات بر گنهكاران استغفار مىكرد، در حال ممات هم استغفار مىكند و فرقى ميان حيات و ممات او نيست. بنا بر اين، رفتن به زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و درخواست استغفار از آن حضرت، درست مثل اين است كه در حال حيات به محضر او برسيم و تقاضاى استغفار كنيم و آياتى كه رفتن به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله را كارى پسنديده معرفى مىكند، شامل زيارت قبر او هم مىشود.
از اين گذشته، احاديث متعددى از طرق مختلف در باره استحباب زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه چند نمونه از آن را مىآوريم:
1- عن عبداللَّه بن عمر قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«من زار قبرى وجبت له شفاعتى». (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر كس قبر مرا زيارت كند شفاعت من بر او واجب مىشود».
2- عن عبداللَّه بن عمر قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«من حج فزار قبرى بعد موتى كان كمن زارنى
1) سنن دارقطنى: ج 2، ص 278.
فى حياتى». (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«هركس حج كند آنگاه قبر مرا پس از مرگم زيارت نمايد، مانند اين است كه مرا در حال حياتم زيارت كرده است».
3- عن حاطب بن ابى بلتعه قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«من زارني بعد موتي فكأنما زارني في حياتي». (2)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر كس مرا پس از مرگم زيارت كند مانند كسى است كه در حال حياتم زيارت كرده است».
احاديث درباره زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله در كتب روايى و جوامع حديثى با تعبيرها و جملات مختلف فراوان آمده است و در طول قرون، محدثان و حفاظ به نقل آنها پرداختهاند و با توجه به مجموع احاديث وارده نمىتوان در صحت آنها ترديد كرد.
همچنين سيره مسلمين از عصر صحابه به اين طرف، بر اين جارى بوده كه با اشتياق تمام از دور و نزديك به
زيارت قبر رسولخدا صلى الله عليه و آله مىشتافتند و آن را وسيله تقرب به خدا مىدانستند.
همان گونه كه گفتيم زيارت قبور مؤمنين و اولياى خدا و به خصوص قبر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يك امر استحبابى است كه در روايات صحيحه به آن امر شده است. بنا بر اين اگر كسى براى زيارت قبور، از شهرى به شهرى سفر كند، اين سفر نيز استحبابى خواهد بود؛ زيرا كه براى يك امر مستحب انجام مىگيرد.
وقتى رفتن به زيارت قبور طبق احاديث صحيحه مشروع و مستحب باشد، چه فرقى مىكند كه انسان از خانه خود به قصد زيارت قبورى كه در شهر خود اوست خارج شود و يا از شهرى ديگر به قصد زيارت قبورى كه در شهرى ديگر است سفر كند؟ به هر حال مسافتى را براى اين منظور طى مىكند حال اين مسافت كم باشد يا زياد، تفاوتى در اصل موضوع نمىكند و در هر دو صورت، رفتن به قصد زيارت است.
در اين مورد نيز احاديث متعددى وجود دارد كه به روشنى مشروعيت سفر براى زيارت قبور را ثابت مىكند.
اكنون به چند نمونه توجه فرماييد:
1- عن ابىهريرة قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله حين مرّ على
شهداء احد:
«أشهد ان هؤلاء شهداء عند اللَّه يوم القيامة فأتوهم وزوروهم والذى نفسى بيده لا يسلّم عليهم احد الى يوم القيامة الاردوا عليه». (1)
ابوهريره مىگويد:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وقتى از كنار جنازههاى شهداى احد عبورمىكرد، فرمود: شهادت مىدهم كه اينها در روز قيامت در پيشگاه خداوند شهدا هستند، پس به سوى آنهابرويد وآنها رازيارتكنيد. قسمبهخدايى كه جانم در دست اوست، تا روز قيامت هيچ كس به آنها سلام نمىدهد مگر اين كه آنها جواب سلام او را مىدهند».
2- عن طلحة بن عبيداللَّه قال:
«خرجنا مع رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يريد قبور الشهداء ... الى ان قال: فلما جئنا قبور الشهداء قال: هذه قبور اخواننا». (2)
طلحة بن عبيداللَّه مىگويد:
«با پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون رفتيم و آن حضرت قبور شهدا
را اراده كرده بود وقتى به قبور شهدا رسيديم فرمود:
اين قبور برادران ماست».
منظور از قبور شهدا در اين جا قبور شهداى احد است كه چند كيلومتر با مدينه فاصله دارد.
3- عن ابىالدرداء ان بلالًا رأى فى منامه النبى صلى الله عليه و آله وهو يقول له:
«ما هذه الجفوة يا بلال اما آن لك ان تزورنى يا بلال؟ فانتبه حزينا وجلًا خائفاً فركب راحلته وقصد المدينة واتى قبر النبى ...» (1)
(اين حديث را بهطور كامل در صفحه 50 نقل كرديم).
4- على بن الحسين عن أبيه قال:
«كانت فاطمة تزور قبر عمّها حمزة فى كل جمعة فتصلّى وتبكى عنده». (2)
«فاطمه عليها السلام هر روز جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه مىرفت و در آن جا نماز مىخواند و گريه مىكرد».
5- عن شهر بن حوشب قال لما اسلم كعب الأحبار عند عمر وهو فى بيت المقدس، فرح عمر با سلام كعب الأحبار،
ثم قال:
«هل لك ان تسير معى الى المدينة فتزور قبر النبى صلى الله عليه و آله وتتمتع بزيارته؟ قال نعم يا اميرالمؤمنين انا افعل ذلك». (1)
چون كعب الاحبار پيش عمر مسلمان شد و او در آن موقع در بيت المقدس بود، عمر از اسلام آوردن كعب الاحبار خوشحال گرديد و به او گفت:
«آيا مىتوانى با من به مدينه بيايى تا قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را زيارت كنى و از زيارت او لذت ببرى؟ او گفت: آرى يا اميرالمؤمنين چنين خواهم كرد».
با توجه به اين احاديث و نيز سيره مستمره مسلمين، سفر براى زيارت قبور امرى مشروع و مستحب است و به طورى كه قبلًا نيز گفتيم از آن جا كه زيارت قبور به طور مسلم و به حكم احاديث صحيح يك عمل استحبابى است، سفر براى انجام اين عمل نيز مستحب خواهد بود.
تنها چيزى كه بايد در اين جا مورد بررسى قرار گيرد، احاديث معروف به «شد رحال» است كه با عبارتهاى مختلف از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده از جمله اين حديث:
1) فتوح الشام: ج 1، ص 244.
عن ابىهريرة قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«لا تشد الرحال الّا الى ثلاثة مساجد مسجدى هذا و مسجدالحرام والمسجدالأقصى». (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«بار سفر بسته نمىشود مگر براى سه مسجد:
مسجد من، مسجدالحرام و مسجدالاقصى».
بعضى با استناد به اين حديث گمان كردهاند كه مسافرت براى زيارت قبور انبيا و اوليا و حتى قبر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله حرام است؛ زيرا كه در اين حديث از مسافرت به غير سه مسجد مذكور نهى شده است. در صورتى كه حديث ياد شده به هيچ وجه در مقام نهى از مسافرت به غير مساجد سه گانه نيست بلكه در مقام بيان فضيلت و برترى آن سه مسجد بر مساجد ديگر است و اين كه ثواب نماز خواندن در آن مساجد به حدى است كه ارزش آن را دارد كه انسان رنج سفر را تحمل كند و براى درك ثواب و كسب فيض به آن سه مسجد برود. و اساساً اين حديث به سه تعبير نقل شده و هيچ يك از آنها در مقام انشاء حكم و امر و نهى نيست بلكه به صورت اخبار است. اين سه تعبير عبارتند از:
لا تشد الرحال الّا الى ثلاثة مساجد ...
1) صحيح مسلم: ج 4، ص 126.
انما يسافر الى ثلاثة مساجد ...
تشد الرحال الى ثلاثة مساجد ... (1)
دقت در عبارت حديث به خوبى نشان مىدهد كه منظور حديث، نهى از مسافرتهاى ديگر نيست بلكه حديث فضيلت اين سه مسجد نسبت به مساجد ديگر را بيان مىكند و همه مىدانيم كه مسافرت براى جهاد يا طلب علم و حتى براى سير در زمين از نظر اسلام مستحب است و نيز مسافرت به «عرفات» و «مشعر» و «منى» براى كسى كه حج به جا مىآورد واجب است.
ديگر اين كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مردم را براى رفتن به قصد مسجد قبا كه در آن زمان كيلومترها از مدينه فاصله داشت ترغيب فرموده و خود نيز معمولًا روزهاى شنبه به مسجد قبا عزيمت مىكرد.
عن سهل بن حنيف قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«من تطهر فى بيته ثم أتى مسجد قباء فصلى فيه صلاة كان له كأجر عمرة». (2)
«هر كس در خانهاش خود را پاك كند سپس به مسجد قبا برود و در آن جا نماز بخواند براى او ثواب يك عمره داده مىشود».
عن ابنعمر قال:
«كان النبى يأتى مسجد قباء كل سبت ماشياً و راكباً». (1)
«پيامبر خدا هر روز شنبه به مسجد قبا مىرفت، گاهى پياده و گاهى سواره».
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله و بعضى از اصحاب براى زيارت قبور شهداى احد از مدينه خارج مىشدند و به محل قبور آنها مىرفتند. احايث مربوط به اين قسمت را پيش از اين آورديم.
زنها نيز مانند مردها مىتوانند به زيارت قبور بروند و از آثار و فوايد آن مانند عبرتآموزى و يادآورى آخرت بهرهمند شوند و در اين حكم مانند بسيارى از احكام الهى، ميان زن و مرد فرقى نيست. البته اگر زنى رفتن به زيارت قبور را بهانهاى براى حضور در ميان مردها و نوعى خودنمايى قرار دهد كار حرامى كرده و براى او رفتن به زيارت ممنوع است؛ زيرا كه اين امر زمينهاى براى فساد و انحراف اخلاقى است كه بايد از آن جلوگيرى شود. از اين رو است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زنهايى را كه پيوسته به زيارت
1) صحيح بخارى: ج 2، ص 137.
قبور مىرفتند و اين كار مداوم آنها بود لعنت كرده است:
عن ابنهريرة:
«ان رسول اللَّه لعن زوارات القبور». (1)
«ابوهريره از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه او زنهايى را كه همواره كارشان زيارت قبور است لعنت كرد».
در اين حديث زنهايى كه «زوارات» باشند مورد لعن قرار گرفتهاند و مىدانيم كه كلمه «زوارات» صيغه مبالغه است و دلالت بر كثرت و مداومت دارد. بنا بر اين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله زنهايى است كه زيارت قبور را كار هميشگى خود قرار دادهاند و در مظان تهمت و فتنهانگيزى و ايجاد فساد اخلاقى هستند.
اما اگر زنى صرفاً براى كسب ثواب و عبرتآموزى و تذكر عالم آخرت و دادن سلام به اهل قبور به زيارت آنها برود و خوف از فتنه نباشد، كارى مشروع و مستحب انجام داده و لعن پيامبر صلى الله عليه و آله شامل آنها نمىشود.
ديگر اين كه ترمذى پس از نقل اين حديث گفته است:
«ان هذا كان قبل ان يرخص النبى صلى الله عليه و آله فى زيارة القبور فلما رخص دخل فى رخصته الرجال والنساء».
1) سنن ترمذى: ج 3، ص 372.
«اين امر مربوط به زمانى مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز براى زيارت قبور اجازه نداده بود و چون اجازه آن را داد، هم مردها و هم زنها داخل در آن اجازه شدند».
به همين جهت است كه مىبينيم در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و پس از او، گاهى زنها به زيارت قبور مىرفتند و مورد نهى واقع نمىشدند، حتى خود پيامبر صلى الله عليه و آله به عائشه آداب زيارت قبور و كيفيت سلام دادن به آنها را تعليم داده است.
اكنون به احاديثى در اين زمينه توجه فرماييد:
1- عن عائشة فى حديث طويل قالت قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«... فأمرنى ربى آتى البقيع فاستغفرلهم. قلت كيف أقول يا رسول اللَّه؟ قال: قولى: السلام على اهل الديار من المؤمنين والمسلمين. يرحم اللَّه المستقدمين منا والمستأخرين وانا ان شاء اللَّه بكم لا حقون». (1)
عايشه در حديث مفصلى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «پروردگارم به من دستور داد كه به بقيع بروم و بر آنها طلب آمرزش كنم. گفتم: من چه بگويم اى رسول خدا؟ فرمود: بگو سلام بر اهل ديار از مؤمنين و مسلمين. خداوند گذشتگان و بازماندگان
1) سنن نسائى: ج 4، ص 93.
از ما را رحمت كند و ما به خواست خدا به شما ملحق خواهيم شد».
2- عن عبداللَّه بن ابىمليكة ان عائشة اقبلت ذات يوم من المقابر فقلت لها:
«يا امّالمؤمنين من اين اقبلت؟ قالت من قبر اخى عبدالرحمان. فقلت لها: اليس كان نهى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله عن زيارة القبور؟ قالت نعم كان نهى عن زيارة القبور ثم امر بزيارتها». (1)
ابنابىمليكه مىگويد:
«روزى عايشه از طرف قبرستان مىآمد به او گفتم:
اى امالمؤمنين از كجا مىآيى؟ گفت: از قبر برادرم عبدالرحمن. گفتم: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله از زيارت قبور نهى نكرده بود؟ گفت: آرى نهى كرده بود اما بعدها به زيارت قبور امر كرد».
3- «كانت فاطمة تزور قبر عمها حمزة كل جمعة». (2)
«فاطمه عليها السلام در هر روز جمعه قبر عمويش حمزه عليه السلام را زيارت مىكرد».
اين روايت را پيش از اين به طور كامل نقل كرديم.
4- عن انس بن مالك قال:
«مرّ النبى صلى الله عليه و آله بامرأة تبكى عند قبر فقال: اتقى اللَّه واصبرى. قالت: اليك عنى فانك لم تصب بمصيبتى ولم تعرفه. فقيل لها: انه النبى صلى الله عليه و آله فأتت باب النبى صلى الله عليه و آله فلم تجد عنده بوابين. فقالت: لم اعرفك فقال: الصبر عند الصدمة الاولى» (1)
انس بن مالك مىگويد:
«روزى پيامبر صلى الله عليه و آله از كنار زنى گذشت كه بر سر قبرى گريه مىكرد به او فرمود: از خدا بترس و صبر داشته باش. او گفت: مرا رها كن، تو به مصيبتى كه من گرفتار شدهام گرفتار نشدهاى و آن زن پيامبر صلى الله عليه و آله را نشناخته بود وقتى به او گفتند كه او پيامبر است، به در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و دربانى را پيش او نديد پس گفت: ترا نشناختم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: صبر در هنگام مصيبت بهتر است».
مىبينيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن زن را فقط دعوت به صبر نمود و از زيارت قبر او را منع نكرد. اين حديث و احاديث قبلى به روشنى دلالت مىكند كه زنها هم مىتوانند به زيارت
1) صحيح بخارى: ج 2، ص 171.
قبور بروند و اين كه در بعضى از روايات از آن نهى شده يا مربوط به زمانى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز زيارت قبور را اجازه نداده بود و يا در باره زنهايى است كه زيارت قبور را براى خود كارى مداوم و مستمر قرار داده بودند و احتمال فساد اخلاقى و فتنهانگيزى در باره آنها بود.
بزرگداشت اولياى خدا در حقيقت ارج نهادن به ايمان و تقوا و ارزشهاى معنوى و ترويج آن اوصافى است كه در اولياى خدا وجود دارد. خداوند پيامبر خود را بهعنوان اسوه حسنه و الگو و نمونه براى مسلمانان معرفى فرموده و همچنين محبت اهل بيت عليهم السلام و اصحاب كبار پيامبر صلى الله عليه و آله و دوستى اولياى خود را بر ما لازم كرده است.
محبت يك امر باطنى است و ظهور و بروز آن همان تعظيم و تكريمى است كه ما از اولياى خدا مىكنيم و در حقيقت تعظيم اولياى خدا همان اظهار محبت بر آنان است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ما را به آن امر كرده و آن را علامت ايمان دانسته است.
شك نيست عظمت و مقامى كه اولياى خدا پيش خدا دارند، با مرگشان از بين نمىرود و آنها كه در حال حيات، خود را به اين درجه از قرب الهى رسانيدهاند، در حال
ممات و عالم برزخ و روز قيامت هم همان مرتبه را نزد خداوند دارند و به همين جهت تعظيم و تكريم آنها بعد از مرگشان هم لازم است.
حال مىگوييم همان گونه كه زيارت قبور اولياى خدا نوعى اظهار محبت و تعظيم به آنهاست، تعمير قبور و حفظ آثار آنها نيز نشانى از محبت و حقشناسى در باره كسانى است كه خداوند محبت آنها را بر ما لازم كرده است و اين كارى است كه در ميان تمام ملتها معمول و مرسوم است و حتى پيش از اسلام نيز قبور انبيا و اوليا و حتى محل نشست و برخاست آنها را آباد مىكردند و بدين گونه ياد آنها را گرامى مىداشتند. البته گروهى از آنها در اين باره افراط مىكردند و قبور انبيا را سجدهگاه و يا قبلهگاه خود قرار مىدادند و آنها را مىپرستيدند و در نتيجه دچار شرك مىشدند. اما كار آنها با كار كسانى كه قبور انبيا و اوليا را تنها با اين هدف تعمير مىكردند كه آنها بندگان صالح و شايسته خدا هستند، قابل مقايسه نيست.
اساساً تعمير قبور و ساختن بنا، بر سر قبور انبيا و اوليا ربطى بهپرستش آنها ندارد ولذا مىبينيمحضرت عيسى عليه السلام در ميان نصارى مورد پرستش واقع شد و او را شريك باريتعالى قرار دادند، در حالى كه محل دفن او معلوم نيست تا چه رسد به اين كه گنبد و بارگاهى داشته باشد و در مقابل، قبر حضرت ابراهيم عليه السلام مشخص است و از پيش از اسلام قبه
و عمارتى داشته ولى مورد پرستش واقع نشده است. بنا بر اين ساختن قبه و تعمير قبور به هيچ وجه مستلزم پرستش صاحب قبر نيست و اگر قبرى مورد پرستش واقع شود، اگر هم هيچ بنايى و قبهاى نداشته باشد شرك است و با آرمانهاى توحيدى پيامبران مغايرت دارد.
قرآن كريم دستور مىدهد كه جاى پاى ابراهيم عليه السلام را محل نماز قرار بدهيد «اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى» (1)
شك نيست كه نماز خواندن در مقام ابراهيم عليه السلام به معناى پرستش او نيست بلكه نوعى احترام و تعظيم براى كسى است كه قهرمان توحيد بوده است.
باز قرآن كريم در قصه اصحاب كهف، سخن دو گروه را درباره قبور آنها نقل مىكند. گروهى گفتند در محل دفن اصحاب كهف بنايى بسازيم و گروهى كه پيشنهاد آنها عملى شد، گفتند در محل دفن آنها مسجدى بنا كنيم. قرآن اين دو پيشنهاد را كه هر دو از طرف موحّدان آن زمان بود، نقل مىكند و آنها را مورد اعتراض قرار نمىدهد:
«إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً». (2)
«هنگامى كه ميان خود در باره آنها (اصحاب كهف) اختلاف داشتند پس گفتند بنايى بر آنها بسازيد، خداوند به حال آنها آگاهتر است و كسانى كه بر كارشان غالب آمدند، گفتند بر آنها مسجدى قرار مىدهيم».
همچنين قرآن كريم تعظيم شعائر الهى را نشانى از تقواى قلوب به حساب مىآورد و منظور از «شعائر الهى» نشانههاى دين اوست و همان گونه كه حجرالأسود، صفا، مروه، عرفات، مشعر و شترى كه در حج قربانى مىشود همگى از شعائر الهى هستند، انبياء و اوليا نيز از شعائر الهى محسوب مىشوند و هر نوع تعظيم آنها تعظيم شعائر است و چون در اسلام اصل بر اباحه است، به هر صورتى كه مرسوم ميان عقلاء باشد و شارع مقدس از آن نهى نكند، مىتوان انبيا و اوليا را تعظيم نمود كه از جمله آنها ساختن قبه بر قبور آنهاست (در باره احاديثى كه بعضىها آنها را دليل بر نهى از تعمير قبور اولياء اللَّه قلمداد كردهاند به زودى بحث خواهيم كرد).
اين است كه مىبينيم سيره مسلمين از عهد پيامبر صلى الله عليه و آله تا كنون بر اين جارى شده كه قبور اوليا و صالحان را با علامتى مشخص مىساختند و آنها را به نحوى تعمير مىكردند منتهى در هر زمانى مطابق با وضع اقتصادى و قدرت مالى آن زمان به اين كار اقدام مىشد.
اكنون به نمونههايى كه در اين مورد از احاديث و تواريخ استخراج شده است توجه فرماييد:
1- عن انس بن مالك قال:
«ان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله اعلم قبر عثمان بن مظعون بصخرة» (1)
انس مىگويد:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قبر عثمان بن مظعون را با صخرهاى علامتگذارى كرد».
عن المطلب قال:
«لما مات عثمان بن مظعون اخرج جنازته فدفن امر النبى صلى الله عليه و آله رجلا ان يأتيه بحجر فلم يستطيع حمله فقام اليها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ثم حملها فوضعها عند رأسه وقال: اتعلم بها قبر اخى وادفن اليه من مات من اهلى». (2)
مطلب مىگويد:
«چون عثمان بن مظعون از دنيا رفت جنازهاش را بيرون آوردند و دفن كردند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به يك نفر
دستور داد كه سنگى را بياورد و او نتوانست آن را حمل كند خود پيامبر صلى الله عليه و آله بلند شد و آن سنگ را حمل كرد و نزد سر عثمان قرار داد و فرمود:
به وسيله آن، قبر برادرم را علامت گذارى مىكنم و هر كس از خانواده من بميرد در كنار او دفن خواهم كرد».
عن ابىبكر بن محمد بن عمرو قال:
«رأيت قبر عثمان بن مظعون و عنده شيئ مرتفع يعنى كأنه علم». (1)
ابوبكر بن محمد مىگويد:
«قبر عثمان بن مظعون را ديدم كه نزد آن شئ بلندى قرار داشت گويا كه علامتى بود».
عن ابنشهاب:
«ان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله جعل أسفل مهراس علامة على قبر عثمان بن مظعون ليدفن الناس حوله فلما استعمل معاوية مروان بن الحكم على المدينة حمل المهراس على قبر عثمان». (2)
ابنشهاب مىگويد:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سنگ تراشيده شدهاى را به عنوان علامت بر قبر عثمان بن مظعون قرار داد و چون معاويه مروان را والى مدينه كرد، او آن سنگ را از قبر عثمان بن مظعون به قبر عثمان بن عفان انتقال داد».
2- عن ابىجعفر:
«ان فاطمة عليها السلام كانت تزور قبر حمزة ترمه وتصلحه وقد تعلمته بالحجر». (1)
ابوجعفر گفته است:
«فاطمه عليها السلام (دختر پيامبر صلى الله عليه و آله) قبر حمزه را زيارت مىكرد و آن را تعمير و ترميم و اصلاح مىنمود و با سنگ علامتگذارى كرده بود».
3- هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت نمود، جنازه او را در حجره شريفه دفن كردند و آن حجره داراى ديوار و سقف بود. همچنين جنازه خليفه اول و دوم هم در همانجا دفن شد بدون شك اگر بنا ساختن بر قبور حرام بود، مسلمانان چنين كارى را نمىكردند و اين كه بنا پيش از
1) وفاء الوفا: ج 3، ص 932.
دفن باشد يا بعد از آن، تفاوتى در اصل قضيه نمىكند؛ چون در هر دو صورت وجود بنا بر قبر كسى، نشانه تعظيم اوست و مىبينيم كه مسلمانان پس از دفن پيامبر صلى الله عليه و آله و دو خليفه، بنا را خراب نكردند و حتى در زمان عمر بن عبدالعزيز ديوار محل دفن پيامبر صلى الله عليه و آله خراب شد، عمر بن عبدالعزيز دستور داد آن را تعمير كردند (1)و در طول تاريخ، محل دفن پيامبر صلى الله عليه و آله تعمير مىشد، تا اين كه قبه خضراء بر روى آن بنا گرديد.
4- وقتى عباس بن عبدالمطلب از دنيا رفت او را در خانه عقيل دفن كردند (2)همچنين چهار تن از ائمه اهلبيت عليهم السلام، حسن بن على و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد را در همان جا يعنى خانه عقيل دفن كردند. پيش از آنها نيز ابراهيم فرزند پيامبر را در خانه محمد بن زيد (3)و سعد بن معاذ را در خانه ابن افلج دفن كرده بودند و بر آن قبهاى بود. (4)
5- وقتى مسلمانان، شهرهاى فلسطين و شام را فتح كردند، قبور بعضى از پيامبران در آن شهرها بود مانند الخليل كه قبر ابراهيم پيامبر در آن جا قرار داشت و يا
بيتالمقدس و بيت اللحم كه قبور يعقوب و يوسف و داود و سليمان در آن جا بود و هر كدام بنايى داشتند. مسلمانان هيچ يك از آن بناها را خراب نكردند و حتى خليفه دوم كه خود در فتح بيت المقدس حاضر بود، در گوشهاى از كنيسهاى كه در بيت اللحم بود نماز خواند و آن جا را مسجد قرار داد و به متصديان آن جا در تعمير و تنظيف و روشن كردن چراغ در آن محل اجازه داد. آن گوشه محل دفن داود و سليمان بود. (1)
از اين نمونهها در احاديث و تاريخ بسيار است و همه بيانگر اين معناست كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه و تابعين تعمير قبور در حد وضع اقتصادى آن زمان معمول بوده و اين كه قبور انبيا و اوليا ديوار يا سقفى داشته باشد امر منكرى نبوده و خود آنها در مواردى به چنين كارى اقدام مىكردند و آن را نوعى تعظيم براى اولياى خدا مىدانستند.
در بعضى از كتب حديثى، رواياتى نقل شده كه گروهى آن روايات را دليلى بر حرمت تعمير قبور انبيا و اوليا دانستهاند، در حالى كه آن روايات از نظر سند ضعيف و از
1) معجم البلدان: ج 1، ص 522.
نظر دلالت قاصرند و ما پيش از بيان ضعف سند و قصور دلالت، متن بعضى از آن احاديث را نقل مىكنيم:
1- عن ابىالهياج الأسدى قال قال لى على بن ابىطالب:
«الا ابعثك على ما بعثنى عليه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ان لا تدع تمثالًا الّا طمسته ولا قبراً مشرفاً الاسويته». (1)
ابوالهياج مىگويد: «على بن ابىطالب به من گفت:
«آيا تو را به كارى برنيانگيزم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا بر آن برانگيخت؟ اين كه تصويرى را ترك نكن مگر اين كه آن را محو كرده باشى و نه قبر بلندى را مگر اين كه آن را مساوى كنى».
2- عن ابىالزبير عن جابر قال:
«نهى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ان يجصص القبر وان يقعد عليه وان يبنى عليه». (2)
جابر گفته كه:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از گچكارى قبر و اين كه روى قبر بنشينند و بر آن بنايى بسازند، نهى كرد».
3- عن امسلمة قالت:
«نهى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ان يبنى على القبر او يجصص». (1)
امسلمه گفت:
«پيامبر صلى الله عليه و آله از اين كه روى قبر بنايى ساخته شود يا گچكارى شود، نهى فرمود».
اين روايات از لحاظ سند ضعيف هستند زيرا:
در سند حديث اول افرادى قرار دارند كه در كتب رجال ذم شدهاند، مانند «وكيع» كه ابنحجر در باره او از احمد بن حنبل نقل مىكند كه وكيع در پانصد حديث اشتباه كرده (2)و مانند حبيب بن ابىثابت كه باز ابنحجر از ابوحيان نقل مىكند كه او در حديث تدليس مىكرد. (3)ضمناً در تمام كتب احاديث از ابوالهياج حديثى جز اين يك حديث نقل نشده است. (4)
در سند حديث دوم نيز افراد مذمومى قرار گرفتهاند مانند ابنجريح كه ذهبى مىگويد او تدليس مىكرد (5)و
مانند ابوالزبير كه ذهبى از ابوزرعه و ابوحاتم نقل مىكند كه با حديث او نمىتوان احتجاج كرد و از كسان ديگرى نقل مىكند كه او تدليس مىكرد. (1)
در سند حديث سوم ابنلهيعه است كه ذهبى مىگويد با حديث او نمىتوان احتجاج كرد (2)و از ابنمعين تضعيف او را نقل مىكند. (3)
اكنون ما از ضعف سند اين احاديث به خاطر ورود آنها در كتب صحاح صرفنظر مىكنيم و در باره دلالت آنها سخن مىگوييم:
حديث ابوالهياج در باره قبور مشركين است به قرينه اين كه در اين حديث تسويه قبور همراه با محو كردن تصاوير و تمثالها ذكر شده و هيچ وقت ميان مسلمانها نه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و نه در زمان صحابه و تابعين و پس از آن چنين كارى معمول نبود، بلكه اين مشركين بودند كه تصاوير بعضى از مردگان خود را به قبور آنها نصب مىكردند و به پرستش آنها مىپرداختند. بنا بر اين حديث مزبور از موضوع بحث ما به كلى بيگانه است. و لذا مىبينيم كه مسلمانان قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر را به حال
«تسويه» نساختند بلكه به حال «تسنيم» درست كردند (تسنيم درست كردن روى قبر به صورت كوهان شتر است).
عن سفيان بن تمار «انه رأى قبر النبى صلى الله عليه و آله مسنماً». (1)
سفيان بن تمار گفته كه: «قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را در حال «تسنيم» ديده است».
عن ابىبكر بن حفص قال: «كان قبر النبى صلى الله عليه و آله وابىبكر وعمر مسنمة وعليها نَقَل». (2)
ابنحفص مىگويد: «قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر به حال تسنيم بود و بر آن پارهسنگهايى قرار داشت».
براى همين است كه بعضى از فقها تسنيم قبر را مستحب دانستهاند.» (3)البته بعضى ديگر تسطيح را ترجيح دادهاند كه خود بحث ديگرى است.
بنا بر اين حديث ابوالهياج در باره قبور مسلمانها نيست و هرگز به تخريب بنايى كه در اطراف قبور انبيا و اوليا ساخته شده دلالت ندارد.
و اما احاديثى كه در آنها از ساختن بنا بر روى قبر و يا گچكارى قبر نهى شده، در مورد قبور افراد معمولى است كه ساختن بنا بر قبور آنها كارى عبث و بيهوده و نوعى اسراف است اما در باره قبور انبيا و اولياى خدا كه فوايد
مهمى بر آن مترتب است و نوعى تعظيم شعائر الهى و اظهار محبت بر آنهاست، نمىتوان احاديث مزبور را تعميم داد به دليل اين كه مسلمانها از عهد پيامبر تا كنون اين كار را انجام دادهاند و ما نمونههايى از آن را كه مربوط به زمان پيامبر و صحابه مىشد، پيش از اين نقل كرديم و فرد شاخص آن قبر خود پيامبر است كه داراى ديوار و سقف بود به شرحى كه گذشت.
اگر حرام بودن تعمير قبور شامل قبور انبيا و اوليا هم مىشد و اين مسأله از مسلمات اسلام بود، هرگز سيره مسلمين بر ساختن بنا بر روى قبور آنان جارى نمىشد و اين امر واضحى است.
محبت اولياى خدا آثار سازندهاى در وجود انسان دارد و كسى كه به راستى دوستدار اولياى خدا باشد، آنها را در ايمان و تقوا و اعمال صالح براى خود اسوه و الگو قرار مىدهد و سعى مىكند كه خود را به آنها نزديك سازد. به خصوص محبت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام و اصحاب كبار او، نقش تعيين كنندهاى در تقويت مبانى ايمان و تقوا و آراستگى به فضائل اخلاقى دارد و بدون آن پايههاى ايمان سست خواهد شد و انسان از مسير حق فاصله خواهد گرفت.
حال مىگوييم هر چه اين محبت عميقتر و محكمتر باشد، آثار و ثمرات بيشترى خواهد داشت. يكى از نشانههاى محبت عميق به آنها اشك شوقى است كه از ديدهها جارى مىشود و بدينگونه محبت كه يك امر باطنى و درونى است به صورت دانههاى بلورين اشك
تجسم مىيابد و آن چه در درون است ره به بيرون مىگشايد.
گريه كردن به ياد اولياى خدا، نشانى از رقّت قلب و لطافت روح و صفاى باطن است. وقتى انسان به ياد وليّى از اولياى خدا گريه مىكند، نشان مىدهد كه آن شخص براى او عزيز است و طبعاً سعى خواهد كرد كه او را از خود راضى كند و شك نيست كه رضايت اولياى خدا در عمل كردن به دستورات الهى است. بنا بر اين گريه كردن به ياد اولياى خدا زنگار شرك و نفاق را از قلب انسان خواهد شست و زمينه را براى تقويت ايمان و تقوا و انجام اعمال صالحه فراهم خواهد كرد.
اساساً گريه كردن به ياد كسى و يا در عزاى كسى يك امر عاطفى است. وقتى انسان عزيزى را از دست مىدهد، بىاختيار اشك از ديدگانش جارى مىشود، خواه اين عزيز از خويشان او باشد و يا وليّى از اولياى خدا، كه براى او عزيزتر از خويشاوندان است.
اين است كه مىبينيم در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه و تابعين گريه بر مردگان معمول بوده و خود پيامبر صلى الله عليه و آله در سوگ مادر و پسر و دختر خود گريه كرده و همچنين اصحاب در مرگ رسول خدا و يا افراد ديگر از دوستان خود گريه كردهاند و مرثيهسرايى نمودهاند و اين امر در ميان تابعين و مسلمانهاى پس از آن نيز ادامه يافته است.
اكنون نمونههايى را كه از كتب حديث و تاريخ استخراج كردهايم نقل مىكنيم:
1- عن ابىهريره قال: «زار النبى صلى الله عليه و آله قبر امّه فبكى وابكى من حوله». (1)
وعن بريدة قال: «زار النبى صلى الله عليه و آله قبر امه فى الف مقنع فلم يربا كياً اكثر من يومئذ». (2)
ابوهريره مىگويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله قبر مادرش را زيارت نمود و گريه كرد و ديگران را هم گرياند».
و بريده نقل مىكند كه: «پيامبر صلى الله عليه و آله قبر مادرش را با هزار نقابدار زيارت كرد. گريه كننده بيشتر از آن روز ديده نشد».
2- عن انس بن مالك فى حديث يذكر فيه موت ابراهيم ابنرسول اللَّه صلى الله عليه و آله: قال رسول اللَّه:
«ان العين تدمع والقلب يحزن ولا نقول الّا ما يرضى ربّنا وانا بفراقك يا ابراهيم لمحزونون». (3)
انس بن مالك در حديثى كه در باره مرگ ابراهيم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«چشم گريه مىكند و قلب محزون مىشود و ما چيزى نمىگوييم مگر آن چه را كه پروردگار را
راضى كند وما در فراقتو اىابراهيم غمگين هستيم».
3- عن انس بن مالك قال:
«شهدنا بنتاً لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال و رسول اللَّه جالس على القبر قال: فرأيت عينيه تدمعان». (1)
انس بن مالك مىگويد:
«در تدفين دخترى از پيامبر (كه ظاهراً امكلثوم بوده) حاضر بوديم و پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر قبر او نشسته بود.
مىگويد: ديدم كه چشمان پيامبر اشك مىريزد».
4- عن اسامة بن زيد فى حديث يذكر فيه موت ابنبنت لرسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال:
«ففاضت عيناه فقال سعد: ما هذا؟ فقال: هذه رحمة جعلها اللَّه فى قلوب عباده وانما يرحم اللَّه من عباده الرحماء». (2)
اسامة بن زيد در حديثى كه در باره مرگ نوهاى از پيامبر نقل مىكند، مىگويد:
«چشمان رسول خدا اشكبار شد. پس سعد گفت: اين
چيست؟ پيامبر فرمود: اين رحمتى است كه خداوند در قلوب بندگان خود قرار داده و همانا خداوند آن گروه از بندگانش را كه با عاطفه باشند، رحمت مىكند».
5- عن ابنعمر قال:
«رجع النبى صلى الله عليه و آله يوم احد فسمع نساء بنى عبدالأشهل يبكين على هلكاهن فقال: لكن حمزة لابواكى له فجئن نساء الأنصار يبكين على حمزة عنده». (1)
ابنعمر مىگويد:
«پيامبر صلى الله عليه و آله در روز احد به مدينه مراجعت كرد و شنيد كه زنهاى قبيله بنىعبدالأشهل بر مردههاى خود گريه مىكنند. پس فرمود: ولى حمزه گريه كننده ندارد. زنهاى انصار آمدند و پيش او بر حمزه گريه كردند».
6- «كانت فاطمة تزور قبر عمها كل جمعة فتصلى وتبكى عنده».(2)
«فاطمه هر جمعه قبر عمويش را زيارت مىنمود و آن جا نماز مىخواند و گريه مىكرد».
7- عن ابىذؤيب الهذلى قال:
«قدمت المدينة ولأهلها ضجيج بالبكاء كضجيج الحجيج اهلوا جميعاً بالاحرام. فقلت: مه؟ قالوا:
قبض رسول اللَّه صلى الله عليه و آله». (1)
«ابوذؤيب هذلى مىگويد: وارد شهر مدينه شدم و ديدم كه مردم آن گريه و ضجه مىكنند مانند ضجّه حاجىها كه با هم احرام مىبندند پس گفتم: چه خبر است؟ گفتند: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفته».
8- عن عروة قال: «قالت صفية بنت عبدالمطلب ترثى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
الا يا رسول اللَّه كنت رخائنا وكنت بنا برّاً ولم تك جافيا
وكان بنابراً رحيماً نبيّنا ليبك عليه اليوم من كان باكيا
الى ان قالت:
ارى حسنا ايتمته وتركته يبكى ويدعو جده اليوم نائيا
1) كنز العمال: ج 15، ص 265.
فداً لرسول اللَّه امى وخالتى وعمّى ونفسى قصره وعياليا (1)
عروه مىگويد:
«صفيه دختر عبالمطلب در مرثيه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين شعرها را سرود:
هان! اى رسول خدا كه مايه خوشى ما بودى- و براى ما خوبى مىكردى و جفا روا نمىداشتى- پيامبر ما بر ما نيكوكار و مهربان بود- پس براى او، همه گريه كنندگان گريه كنند- ... حسن را مىبينم كه يتيمش كردى و تركش نمودى- در حالى كه گريه مىكند و جدش را امروز مىخواند- فداى رسول خدا باد مادرم و خالهام و عمويم و جانم و خانوادهام».
9- عن المثنى بن سعيد قال:
«سمعت انس بن مالك يقول: ما من ليلة الّا وانا ارى فيها حبيبى ثم يبكى». (2)
مثنى بن سعيد مىگويد:
«از انس بن مالك شنيدم كه مىگفت: شبى نيست مگر اين كه حبيب خود را (پيامبر را) در خواب مىبينم.
اين را مىگفت و گريه مىكرد».
10- عن زيد بن اسلم قال:
«خرج عمر بن الخطاب ليلة يحرس فرأى مصباحاً فى بيت فدنا فاذا عجوز تطرق شعراً لها لتعزله- اى تنفشه بقدح- و هى تقول:
على محمد صلاة الأبرار صلى عليك المصطفون الأخيار
قد كنت قواما بكى الأسحار يا ليت شعرى والمنايا اطوار
هل تجمعنى وحبيبى الدار
تعنى النبى صلى الله عليه و آله فجلس عمر يبكى فمازال يبكى حتى قرع الباب عليها فقالت: من هذا؟ قال: عمر بن الخطاب ...». (1)
زيد بن اسلم مىگويد:
«عمر بن خطاب شبى براى حراست و نگهبانى بيرون آمده بود ديد چراغى در خانهاى روشن است به آن نزديك شد پيرزنى را ديد كه در حال ريسندگى شعر مىخواند و چنين مىگويد:
1) كنز العمال: ج 12، ص 562.
صلوات نيكان بر محمد باد- برگزيدگان بر تو صلوات فرستادند- تو شب زندهدار بودى و سحرها گريه مىكردى- اى كاش مىدانستم و آرزوها گوناگون است- آيا خانهاى مرا با حبيبم جمع خواهد كرد؟
منظور آن پيرزن پيامبر صلى الله عليه و آله بود. عمر نشست و گريه كرد او به گريه خود ادامه داد تا اين كه در باز شد و زن گفت: اين كيست؟ گفت: عمر بن خطاب است ...».
11- عن عاصم بن محمد عن ابيه قال:
«ما سمعت ابنعمر ذاكراً رسول اللَّه صلى الله عليه و آله الّا ابتدرت عيناه تبكيان». (1)
عاصم از پدرش نقل مىكند كه:
«نشنيدم كه ابنعمر رسول خدا صلى الله عليه و آله را ياد كند مگر اين كه چشمانش اشك مىريخت».
12- عن ابىعثمان قال:
«رأيت عمر لما جاءه نعى النعمان وضع يده على رأسه وجعل يبكى». (2)
ابو عثمان مىگويد:
«عمر را ديدم وقتى خبر مرگ نعمان به او رسيد، دست خود را بر سر گذاشت و گريه كرد».
13- ولما اتى اهل المدينة مقتل الحسين خرجت ابنة عقيل بن ابىطالب ومعها نسائها وهى حاسرة تلوى بثوبها وتقول:
ماذا تقولون ان قال النبى لكم ماذا فعلتم وانتم آخر الأمم
بعترتى وبأهلى بعد مفتقدى منهم اسارى ومنهم ضرجوا بدم (1)
«هنگامى كه خبر كشته شدن حسين عليه السلام به اهل مدينه رسيد، دختر عقيل بن ابىطالب بيرون آمد و زنها همراه او بودند او در حالى كه غمگين و لباس خود را گرفته بود، مىگفت:
چه خواهيد كرد اگر پيامبر صلى الله عليه و آله به شما بگويد شما كه آخرين امتها بوديد، بعد از من با عترت و خاندان من چه كرديد؟ گروهى از آنها اسير و گروهى آغشته به خون شدند».
14- عن على بن اسماعيل التميمى عن ابيه قال:
«كنت عند أبى عبداللَّه جعفر بن محمد اذا استأذن
1) تاريخ طبرى: ج 3، ص 342.
آذنه السيد فامره بايصاله واقعد حرمه خلف ستر ودخل فسلّم وجلس فاستنشده فأنشد قوله:
امررعلىجدث الحسين فقل لأعظمه الزكية
يا اعظما لازلت من وطفاء ساكبة روية ...
قال: فرأيت دموع جعفر بن محمد تنحدر على خديه وارتفع الصراح والبكاء من داره. (1)
على بن اسماعيل از پدرش نقل مىكند كه:
«نزد جعفر بن محمد بودم كه براى سيد (حميرى) اجازه ورود خواستند. دستور داد كه وارد شود و خانوادهاش را پشت پرده نشانيد او داخل شد و سلام داد و نشست جعفر بن محمد عليهما السلام از او خواست كه شعرى بخواند و اين شعر را خواند:
از كنار تربت حسين عليه السلام گذر كن و به استخوانهاى پاك او بگو اى استخوانها همواره از ابر پر باران اشكها سيراب شويد ...
مىگويد: ديدم كه اشك چشمان جعفر بن محمد عليهما السلام بر گونههايش ريخت و صداى گريه و ناله از خانهاش بلند شد».
از اين نمونهها كه نقل كرديم معلوم مىشود كه مرثيهسرايى و گريه بر اولياى خدا از عهد پيامبر صلى الله عليه و آله و
1) الاغانى: ج 7، ص 260.
صحابه و تابعين به بعد ميان مسلمانها معمول بوده و ديديم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گريه بر مردگان را نشانهاى از رحمت و عاطفهاى دانسته كه خداوند آن را در دل بندگان خود قرار داده است.
و اما احاديثى كه درباره نهى پيامبر صلى الله عليه و آله از گريه كردن بر مردگان نقل شده و اين كه ميت از گريه كردن بر او معذب مىشود، بايد بگوييم كه راويان آن احاديث در فهم درست سخن پيامبر صلى الله عليه و آله دچار اشتباه شدهاند و منظور پيامبر صلى الله عليه و آله مردگان كافران بوده و لذا در احاديث ديگر اشتباه آنها تذكر داده شده است:
«ان الميت يعذب ببعض بكاء اهله عليه. قال ابنعباس فلما مات عمر ذكرت ذلك لعائشة فقالت: رحم اللَّه عمر واللَّه ما حدث رسول اللَّه ان اللَّه ليعذب المؤمن ببكاء اهله عليه ولكن رسول اللَّه قال: ان اللَّه ليزيد الكافر ببكاء اهله عليه». (1)
ابنعباس از عمر بن خطاب نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است:
«ميت به سبب بعضى از گريههاى خانوادهاش بر او،
1) صحيح بخارى: ج 2، ص 173.
معذب مىشود. ابنعباس مىگويد: وقتى عمر از دنيا رفت اين سخن را پيش عايشه نقل كردم. عايشه گفت:
خدا رحمت كند عمر را به خدا قسم پيامبر صلى الله عليه و آله نگفته است كه خداوند مؤمن را با گريه خانوادهاش عذاب مىكند بلكه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين گفته كه خداوند عذاب كافر را به سبب گريه خانوادهاش مىافزايد».
«ان الميت ليعذب ببكاء اهله عليه. قالت عايشة:
يغفر اللَّه لأبى عبدالرحمن اما انه لم يكذب ولكن نسى او اخطأ انما مرّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله على يهودية يبكى عليها فقال: انهم ليبكون عليها وانها لتعذب». (1)
عمرة مىگويد: از عايشه شنيدم هنگامى كه به او گفته شد كه عبداللَّه بن عمر مىگويد:
«ميت به گريه كردن اهلش معذب مىشود: عايشه گفت: خدا ابوعبدالرحمن را رحمت كند او دروغ نمىگويد اما فراموش كرده و يا دچار خطا شده است. همانا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از كنار جنازه يك زن
1) سنن نسايى: ج 4، ص 17؛ وقريب به آن: موطأ مالك: ص 194.
يهودى عبور مىكرد كه بر او گريه مىكردند، پس گفت: آنها بر او گريه مىكنند در حالى كه به او عذاب مىشود».
با توجه به اين احاديث، روشن مىگردد كه اگر هم پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده باشد كه ميت با گريه كردن بر او معذب مىشود، مراد و منظور آن حضرت مردگان كافران هستند وگرنه خود آن حضرت در مرگ عزيزانش گريه كرده و همين طور اصحاب و تابعين و مسلمانان بعدى در مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و يا عزيزان و دوستان خود گريه كردهاند.
احاديث مربوط به اين قسمت را پيش از اين نقل كرديم.
خداوند كريم نسبت به بندگان خود بسيار مهربان و رؤف است و همواره آنان را مورد لطف و مرحمت خود قرار داده است. يكى از مظاهر رحمت واسعه الهى و لطف عام و گسترده او، راههايى است كه جهت بخشش بندگان گنهكار خود پيش روى آنها قرار داده و زمينه را براى رهايى آنها از آتش جهنم فراهم ساخته است. اين راهها عبارتند از: توبه و شفاعت.
توبه پشيمانى از گناه و بازگشت به سوى خداست و شفاعت برخوردارى از بخشايش الهى در اثر وساطت بندگان صالح خداست كه آمرزش گناهان شخص را از خدا درخواست مىكند.
شفاعت مقام و منزلتى است كه خداوند به بعضى از بندگان خود از انبيا و اوليا عنايت كرده و به آنها اين امتياز را داده كه در باره گنهكاران از اهل ايمان شفاعت كنند و
آمرزش گناهان آنها را از خدا بخواهند.
البته شفاعت براى خود ضوابط و شرايطى دارد و هر كسى نمىتواند مشمول شفاعت شافعان باشد و از طرفى هم هيچ كس نمىتواند بدون اذن پروردگارش در باره كسى شفاعت كند و در روز قيامت تنها كسانى شفاعت خواهند كرد كه از جانب خداوند مأذون باشند.
مشركان و بتپرستان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله گمان مىكردند بتهايى كه عبادت مىكنند پيش خداوند شفاعت خواهند كرد و اين انحراف فكرى ديگرى غير از شركت در عبادت بود. قرآن كريم در مواردى مشركان را به خاطر شرك در عبادت مورد حمله قرار مىدهد و در مواردى انديشه شفاعتگرى بتها را مىكوبد و در آيه زير هر دو مطلب را يك جا عنوان مىكند:
«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي اْلأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ». (1)
«جز خدا چيزهايى را عبادت مىكنند كه نه ضررى به آنها مىرسانند و نه نفعى، و مىگويند: اينها شفاعت كنندگان ما پيش خدا هستند بگو آيا به خداوند از
1) يونس: 18.
چيزى خبر مىدهيد كه نه در آسمانها و نه در زمين از آنها آگاهى ندارد منزه و بزرگ است خداوند از آن چه كه آنها شريك قرار مىدهند».
قرآن كريم در مقام رد اين انديشه باطل مشركان، كه بتها را شفيع مىدانستند، اظهار مىدارد كه شفاعت از آن خدا و مختص به اوست و تنها كسانى مىتوانند شفاعت كنند كه خدا به آنها اذن شفاعت بدهد و پر واضح است كه خدا به بتها اجازه شفاعت نمىدهد.
«قُلْ للَّهالشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». (1)
«بگو شفاعت همگى مال خداست. ملك آسمانها و زمين از آن اوست سپس به سوى او بر مىگرديد».
«ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ». (2)
«هيچ شفاعت كنندهاى نيست مگر بعد از اذن پروردگار».
در اين آيات ضمن اين كه عقيده مشركان را در باره شفاعت بتها رد مىكند، اين مطلب را نيز خاطرنشان مىسازد كه كسانى هستند كه آنها با اذن خداوند مىتوانند
شفاعت كنند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در احاديث بسيارى كه از آن حضرت نقل شده، اين شفيعان مأذون را كه مىتوانند شفاعت كنند و خداوند به آنها اذن شفاعت داده است معرفى مىكند:
عن النبى صلى الله عليه و آله قال: «شفاعتى لأهل الكبائر من امتى». (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شفاعت من شامل گنهكاران از امت من خواهد بود».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «روز قيامت سه گروه شفاعت خواهند كرد: انبيا سپس علما سپس شهدا».
اكنون كه پيامبران و اولياى الهى از علما و شهدا داراى مقام شفاعت هستند، به خصوص پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله از لحاظ شفاعت كردن داراى «مقام محمود» مىباشد و اين مقام را خداوند به آنها داده است، مىتوانيم از آنها درخواست شفاعت كنيم و از آنها بخواهيم كه روز قيامت پيش خداوند ما را شفاعت كنند. اين درست مانند درخواست تعليم احكام و يا درخواست هدايت كردن است و همان گونه كه پيامبر، هادى و مزكى و معلم است، شافع هم هست و مىتوانيم از او تقاضاى هدايت و تزكيه و
تعليم و شفاعت بكنيم.
شفاعتخواهى از اولياى خدا نهايت تذلل و خضوع در برابر خداست و بنده به خاطر گناهانى كه كرده خود را در خور لطف الهى نمىبيند اما با حسن ظنى كه به خدا دارد از رحمت او مأيوس نمىشود و با درخواست شفاعت از كسانى كه خدا به آنها اذن شفاعت داده آنها را وسيله قرار مىدهد تا از رحمت واسعه الهى بهرهمند شوند.
اين است كه مىبينيم اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره از آن حضرت درخواست شفاعت مىكردند و از او مىخواستند كه در قيامت آنها را فراموش نكند و از شفاعت خود بهرهمند سازد و آن حضرت با مهربانى و عطوفت خاصى كه داشت به آنها قول شفاعت مىداد.
اكنون به چند نمونه از احاديثى كه در باره شفاعت خواهى اصحاب از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در كتب حديثى آمده توجه فرماييد:
1- عن عوف بن مالك فى حديث طويل قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«خيرنى ربى بين: ان يدخل نصف امتى الجنة بغير حساب و لاعذاب، وبين الشفاعة. قلنا: يا رسول اللَّه ما الذى اخترت؟ قال: اخترت الشفاعة، قلنا جميعا:
يا رسول اللَّه اجعلنا من اهل شفاعتك قال: ان
شفاعتى لكل مسلم». (1)
عوف بن مالك مىگويد:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: پروردگارم مرا ميان اين كه نيمى از امتم بدون حساب و عذاب وارد بهشت شود و ميان شفاعت مخير كرد. گفتيم: كدام را اختيارى كردى يا رسول اللَّه؟ فرمود: شفاعت را، همگى گفتيم:
يا رسول اللَّه ما را از اهل شفاعت خود قرار بده.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شفاعت من به هر مسلمانى شامل مىشود».
2- عن انس قال:
«سألت النبى صلى الله عليه و آله ان يشفع لى يوم القيامة فقال: انا فاعل قلت: فاين اطلبك؟ قال: اطلبنى اول ما تطلبنى على الصراط». (2)
انس مىگويد:
«از پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست كردم كه روز قيامت مرا شفاعت كند. فرمود: چنين خواهم كرد. گفتم: تو را كجا پيدا كنم؟ فرمود: بر صراط».
3- عن ابىموسى فى حديث طويل قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«اتانى جبرئيل عليه السلام آنفاً فخيرنى بين: الشفاعة، وبين ان يغفر لنصف امتى، فاخترت الشفاعة. فنهض القوم اليه فقالوا: يا رسول اللَّه اشفع لنا. قال شفاعتى لكم». (1)
ابوموسى مىگويد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«جبرئيل (از جانب خداوند) پيش من آمد و مرا مخير كرد ميان شفاعت و اين كه نيمى از امتم بخشيده شوند و من شفاعت را اخيتار كردم. مردم به پا خاستند و گفتند: يا رسول اللَّه ما را شفاعت كن.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شفاعت من از آن شماست».
4- عن معاذ بن جبل وابىموسى عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال:
«اتانى آت فى منامى فخيرنى بين: ان يدخل نصف امتى الجنة، او شفاعة، فاخترت لهم الشفاعة. فقلنا:
انا نسألك بحق الاسلام وبحق الصحبة لما ادخلتنا فى شفاعتك». (2)
معاذ بن جبل و ابوموسى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكنند كه فرمود:
«در عالم خواب پيكى آمد و مرا ميان اين كه نيمى از امتم وارد بهشت شوند و ميان شفاعت مخير كرد و من شفاعت را براى آنها اختيار نمودم. پس ما گفتيم:
از تو درخواست مىكنيم به حق اسلام و به حق مصاحبت كه ما را در شفاعت خود وارد كنى».
5- عن انس بن مالك قال:
«دخل رجل من دوس يقال له سواد بن قارب على النبى صلى الله عليه و آله وانشد شعراً وفى آخره:
فكن لى شفيعاً يوم لا ذوشفاعة سواك بمغن عن سواد بن رقاب (1)
انس بن مالك مىگويد:
«مردى از قبيله دوس به نام سواد بن قارب وارد خدمت پيامبر شد و شعرى خواند كه آخر آن اين بود:
پس شفيع من باش روزى كه جز تو هيچ شفاعت كنندهاى سواد بن قارب را بىنياز نخواهد كرد».
6- عن ابىهريرة فى حديث طويل عن النبى صلى الله عليه و آله:
1) الاصابة فى تمييز الصحابة: ج 2، ص 95.
«يذكر يوم القيامة الى ان قال: فيأتون محمداً صلى الله عليه و آله فيقولون: يا محمد أنت رسول اللَّه وخاتم الانبياء وقد غفر اللَّه لك ما تقدم من ذنبك وما تأخر، اشفع لنا الى ربك الى ترى الى ما نحن فيه. فَانطلق فآتى تحت العرش فأقع ساجداً لربّى ... ثم يقال: يا محمد ارفع رأسك سل تعطه واشفع تُشَفَّع». (1)
ابوهريره در يك حديث طولانى در باره روز قيامت مطالبى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند تا آن جا كه آن حضرت مىفرمايد:
«... پس مردم به سوى محمد مىآيند و مىگويند: اى محمد تو رسول خدا و خاتم پيامبرانى و خدا گناهان پيشين و پسين تو را بخشيده است براى ما نزد خداوند شفاعت كن، آيا حال ما را نمىبينى؟ من از آن جا به زير عرش مىآيم و در مقابل پروردگارم به سجده مىافتم ... سپس گفته مىشود: اى محمد سر خود را بلند كن. درخواست بنما تا داده شوى و شفاعت كن تا شفاعت تو پذيرفته گردد».
7- زياد بن ابىزياد عن خادم للنبى صلى الله عليه و آله قال:
«كان النبى مما يقول للخادم ألك حاجة؟ قال: حتى
1) صحيح بخارى: ج 6، ص 158.
كان ذات يومٍ فقال يا رسول اللَّه حاجتى. قال: وما حاجتك؟ قال: حاجتى ان تشفع لى يوم القيامة». (1)
زياد از خادمى از خدام پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه گفت:
«از چيزهايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خادم خود مىگفت اين بود كه آيا حاجتى دارى؟ مىگويد: روزى خادم به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: يا رسول اللَّه حاجتى دارم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: حاجت تو چيست؟ گفت: حاجت من اين است كه روز قيامت مرا شفاعت كنى».
اين بود نمونههايى از احاديثى كه در آنها از خود پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست شفاعت شده و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درخواست كننده را از اين نوع درخواست منع نكرده و نگفته كه شفاعت مرا از خدا بخواه بنا بر اين درخواست شفاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله كارى است مشروع و ممدوح كه در احاديث آمده است و اصحاب همواره از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضاى شفاعت مىكردند و اگر اين موضوع كوچكترين شائبهاى از شرك داشت، بدون شك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اصحاب خود را از آن نهى مىكرد و مىبينيم كه نه تنها نهى نكرده بلكه در مقابل درخواست شفاعت به آنها قول شفاعت نيز داده است.
1) مسند احمد بن حنبل: ج 3، ص 500.
مطلبى كه در اين جا بايد تذكر بدهيم اين است كه در موضوع شفاعت خواهى از پيامبر صلى الله عليه و آله، ميان حال حيات و حال ممات او فرقى نيست؛ زيرا كه طبق احاديث صحيحى كه در جاى خود نقل كردهايم، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حال ممات نيز ناظر اعمال امت خود مىباشد و سخنان آنها به آن حضرت مىرسد و براى همين است كه سيره مسلمين بر اين جارى شده كه هنگام زيارت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، از او درخواست شفاعت هم مىكنند و زيارتنامههايى كه در كتب علماى مذاهب مختلف آمده، مشتمل بر شفاعت خواهى از آن حضرت مىباشد.
دعا كردن و حاجت خواستن از خداوند، يكى از عواملى است كه درهاى رحمت الهى را به روى بندگان مىگشايد و سبب مىشود كه خداوند در رفع گرفتارىها و برآمدن حاجات، بنده خود را يارى كند و او را از لطف سرشار خود بهرهمند سازد. و لذا مىبينيم همه انبيا، اوصيا و اوليا همواره در امور دنيوى و اخروى خود دست دعا به سوى خدا برداشتهاند و قضاى حوائج خود را از او خواستهاند.
البته اجابت دعا از جانب پروردگار براى خود ضوابط و شرايطى دارد و براى اين كه دعا زودتر به اجابت برسد بايد آداب و سنن آن را رعايت كرد و به گونهاى كه در كتب احاديث آمده، زمان و مكان و حالات دعا كننده در اجابت دعا تأثير مىگذارد؛ مثلًا دعا در روز جمعه و رو به قبله و يا در حجر اسماعيل و با طهارت و بعد از انجام يك عمل
خير، احتمال اجابت بيشترى دارد.
يكى از چيزهايى كه در اجابت دعا بسيار مؤثر است اين است كه انسان از انبيا و اوليا و كسانى كه پيش خداوند وجاهت و عرضهاى دارند، بخواهد كه در باره او دعا كنند و قضاى حوائج او را از خدا بخواهند در چنين صورتى احتمال اين كه دعا به هدف اجابت برسد، بيشتر است.
قرآن كريم درباره كسانى كه براى طلب مغفرت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله نمىروند تا پيامبر صلى الله عليه و آله از خداوند آمرزش گناهان آنها را بخواهد، انتقاد مىكند:
«وَإِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ». (1)
«و چون به آنها گفته مىشود كه بياييد تا پيامبرخدا صلى الله عليه و آله براى شما طلب آمرزش كند، سر خود را تكان مىدهند و با تكبر روى بر مىگردانند».
در مقابل آن به كسانى كه پيش پيامبر صلى الله عليه و آله مىروند و آن حضرت در باره آنها دعا مىكند و آمرزش گناهانشان را از خدا مىخواهد، وعده بخشش و آمرزش مىدهد:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً». (2)
«و اگر آنها هنگامى كه بر نفس خود ظلم كردند، پيش تو بيايند و از خدا طلب مغفرت كنند و رسول هم براى آنها طلب مغفرت كند، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت».
اين است كه مىبينيم اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در امور دنيوى و اخروى خود و به هنگام حاجتخواهى از خدا پيش پيامبر صلى الله عليه و آله مىرفتند و از او تقاضا مىكردند كه براى برآمدن حاجات آنها دعا كند و آن حضرت تقاضاى آنها را مىپذيرفت و به آنها دعا مىكرد همچنين آنها علاوه بر پيامبر از افراد ديگرى كه بندگان صالح خدا بودند تقاضاى دعا مىكردند. اكنون به چندين نمونه از دعا خواهى اصحاب از پيامبر و اولياى خدا توجه فرماييد:
1- عن أنس قال:
«قالت امّسليم امّى: يا رسول اللَّه خادمك انس ادع اللَّه له. قال: اللهم اكثر ماله وولده وبارك فيما اعطيته». (1)
انس مىگويد:
«مادرم امسليم به پيامبر عرض كرد: يا رسول اللَّه انس خادم توست براى او دعا كن پيامبر صلى الله عليه و آله گفت:
1) صحيح بخارى: ج 8، ص 135.
خدايا! مال و فرزند او را بيشتر كن و در آن چه به او دادى بركت بده».
2- عن انس قال: بينا النبى صلى الله عليه و آله يخطب يوم الجمعه فقام رجل فقال:
«يا رسول اللَّه ادع اللَّه ان يسقينا فتغيمت السماء ومُطرنا». (1)
انس مىگويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه نماز جمعه را ايراد مىكرد كه مردى بلند شد و گفت:
«يا رسول اللَّه از خدا بخواه كه ما را سيراب كند در اين هنگام آسمان ابرى شد و بر ما باران باريد».
3- عن حسان بن شداد أن امه وفدت الى النبى صلى الله عليه و آله فقالت:
«يا رسول اللَّه انى وفدت اليك لتدعو لابنى هذا وان تجعله كبيرا طيبا فتوضأ من فضل وضوئه ومسح وجهه وقال: اللهم بارك ما فيه واجعله كبيراً طيباً». (2)
حسان بن شداد مىگويد كه مادرش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد
و گفت:
«يا رسول اللَّه پيش تو آمدهام تا به اين فرزندم دعا كنى و او را بزرگ و پاكيزه قرار دهى پس پيامبر صلى الله عليه و آله از باقيمانده آب وضويش وضو گرفت و دست به صورتش كشيد و گفت: خدايا اين زن را در باره فرزندش بركت بده و او را بزرگ و پاكيزه گردان».
4- عن طلحة بن عبيداللَّه قال:
«انطلق رجل ذات يوم فنزع ثيابه وتمرغ فى الرمضاء ويقول لنفسه: ذوقى نار جهنم أجيفة بالليل وبطالة بالنهار؟ قال: فبينا هو كذلك اذ أبصر النبى صلى الله عليه و آله فى ظلّ شجرة فاتاه فقال: غلبتنى نفسى فقال له النبى: اما لقد فتحت لك ابوابك السّماء ولقد باهى بك الملائكة ثم قال لأصحابه: تزودوا من اخيكم. فجعل الرجل يقول: يا فلان ادع لى ...». (1)
طلحة بن عبيداللَّه مىگويد:
«روزى مردى آمد و لباس خود را كند و جلو حرارت آفتاب خود را به خاك مىماليد و با خود مىگفت:
آتش جهنم را بچش آيا در شب مثل مردهها هستى و
1) حياة الصحابة: ج 3، ص 336.
در روز بطالت مىكنى؟ مىگويد: او چنين مىكرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سايه درختى بود پيش وى آمد پس او گفت: نفس من بر من غلبه كرده. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: بدان كه درهاى آسمان به روى تو باز شده و فرشتگان با تو مباهات مىكنند. سپس به اصحاب خود فرمود: از برادرتان اخذ توشه كنيد. پس يكيك مىآمدند و مىگفتند: اى فلان ما را دعا كن».
5- عن عمر انه قال لأويس:
«استغفرلى قال: كيف استغفرلك وانت صاحب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال: سمعت رسول اللَّه يقول: ان خير التابعين رجل يقال له اويس». (1)
از عمر نقل شده كه به اويس گفت:
«براى من طلب آمرز كن. او گفت: چگونه چنين كنم در حالىكه توصحابهپيامبرى؟ گفت: از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: بهترين كس از تابعين مردى است كه نام او اويس است».
با توجه به احاديث بالا معلوم شد كه استمداد از اولياى الهى كه همان طلب دعا از آنهاست كارى است مشروع و مستحب كه قرآن و حديث و عمل اصحاب آن را
1) حياة الصحابة: ج 3، ص 337.
تأييد مىكند.
وقتى ما در باره حوائج خود چه دنيوى باشد و چه اخروى، از اولياى الهى استمداد مىكنيم و آنها را مىخوانيم و از آنها كمك مىطلبيم، هرگز منظور ما اين نيست كه اولياى خدا به طور مستقيم و مستقل حاجت ما را برآورند، بلكه منظور اين است كه آنها براى ما دعا كنند و قضاى حوائج ما را از خدا بخواهند و مىدانيم كه دعاى آنها به سبب جاه و منزلتى كه پيش خدا دارند، به اجابت نزديكتر است و چنانچه دعاى آنها در حق ما به اجابت رسيد و حاجت ما بر آورده شد، اين نوعى كرامت است كه خداوند به ولى خود عنايت كرده است.
همان گونه كه از انبيا و اوليا در حال حياتشان مىتوان استمداد كرد و طلب دعا نمود، پس از مرگ آنها نيز چنين كارى صحيح و مشروع است زيرا كه از مسلّمات اسلام است ارواح به خصوص ارواح انبيا و اوليا و شهدا در عالم برزخ داراى نوعى حيات هستند و به خوبى حتى بيشتر و بهتر از زندگى دنيايى خود مىفهمند و ناظر بر اعمال كسانى هستند كه در دنيا زندگى مىكنند و سخن آنها را مىشنوند و پيام آنها را دريافت مىكنند.
قرآن كريم در باره كشته شدگان در راه خدا چنين مىفرمايد:
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ
أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ». (1)
«كشته شدگان در راه خدا را مردگان نپنداريد، بلكه زندگانند و پيش پروردگارشان روزى مىخورند و از آن چه كه به آنها داده شده شادمانند و به كسانى كه هنوز به آنها نپيوستهاند و در پى آنها هستند مژده مىدهند كه ترسى براى آنها نيست و اندوهگين نشوند».
در مورد اين كه مردهها به خصوص انبيا و اولياى الهى پس از مرگ هم داراى درك و شعور، آن هم به صورت قوىتر از دنيا هستند و پيوند آنها با زندهها قطع نشده، شواهد بسيارى از احاديث داريم در بعضى از اين احاديث به طورى كه خواهيم ديد علاوه بر اثبات شعور برتر به مردهها، به اين موضوع هم اشاره شده كه آنها با بدنهاى خودشان كه در قبر مدفون شده به نوعى رابطه دارند.
اكنون به چند حديث در اين باره توجه فرماييد:
1- عن ابىسعيد الخدرى قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«اذا وضعت الجنازة فاحتملها الرجال على اعناقهم فان كانت صالحة قالت: قدمونى قدمونى وان
1) آل عمران: 169- 170.
كانت غير صالحة قالت: ياويلها اين يذهبون بها.
يسمع صوتها كل شئٍ الّا الإنسان ولو سمعها الأنسان لصعق». (1)
«ابوسعيد خدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«وقتى جنازه آماده شد و مردها آن را بالاى گردنهاى خود حمل كردند اگر شخص صالحى باشد مىگويد: ببريدم، ببريدم، و اگر غير صالح باشد مىگويد: واى بر اين جنازه: آن را به كجا مىبريد؟
صداى او را همه چيز غير از انسان مىشنود و اگر آن صدا را انسان بشنود بيهوش مىشود».
2- عن انس عن النبى صلى الله عليه و آله قال:
«العبد اذا وضع فى قبره وتولّى وذهب اصحابه حتى انه ليسمع قرع نعالهم». (2)
انس از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«وقتى بندهاى در قبر گذاشته شد و دوستانش فاصله گرفتند و رفتند او حتى صداى كفشهاى آنها را مىشنود».
3- عن عمرو بن حزم قال رآنى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله متكئا على
قبر فقال: «لا تؤذ صاحب هذا القبر». (1)
عمرو بن حزم مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا ديد كه بر قبرى تكيه كردهام پس فرمود: «صاحب اين قبر را اذيت نكن».
4- عن عروة ان رجلًا وقع فى علىّ بمحضر من عمر فقال عمر:
«تعرف صاحب هذا القبر محمد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب، وعلى بن ابىطالب بن عبدالمطلب.
لا تذكر علياً إلا بخير فانك ان آذيته آذيت هذا فى قبره». (2)
عروه نقل مىكند كه مردى در حضور عمر از على بدگويى كرد پس عمر گفت:
«صاحب اين قبر را مىشناسى او محمد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب است و على فرزند ابىطالب بن عبدالمطلب است. على را جز به نيكى ياد نكن زيرا كه اگر او را اذيت كنى اين را در قبرش اذيت كردهاى».
5- عن عبداللَّه بن عمر ان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ذكر فتّان القبر فقال عمر:
«أتردّ علينا عقولنا يا رسول اللَّه فقال رسول اللَّه: نعم كهيئتك اليوم». (1)
عبداللَّه بن عمر نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ناراحتى قبر سخن گفت پس عمر گفت:
«يا رسول اللَّه آيا عقول ما به ما باز مىگردد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى مانند حالتى كه امروز دارى».
6- عن ابىهريرة قال قال النبى صلى الله عليه و آله:
«ما من عبد يمرّ بقبر رجل يعرفه فى الدنيا فيسلم عليه الا عرفه وردّ عليه السلام». (2)
ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«بندهاى نيست كه بر قبر مردى كه در دنيا او را مىشناخت مىگذرد و به او سلام مىدهد، مگر اين كه صاحب قبر او را مىشناسد و سلام او را پاسخ مىدهد».
7- عن عائشة قالت:
«كنت ادخل بيتى الذى فيه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وابى
فأضع ثوبى واقول انما هو زوجى وأبى فلما دفن عمر معهم فواللَّه ما دخلته الا وانا مسدودة على ثيابى». (1)
عائشه مىگويد:
«وارد خانه مىشدم و لباسم را در مىآوردم و مىگفتم كه او پدر من و او همسر من است چون عمر را با آنها دفن كردند، وارد خانه نمىشدم مگر اين كه لباسهايم بر تنم بود».
8- عن عبداللَّه بن مسعود قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«حياتى خير لكم تحدثون وتحدثون وتحدث لكم ووفاتى خير لكم تعرض على اعمالكم فما رأيت من خير حمدت اللَّه عليه وما رأيت من شر استغفرت اللَّه لكم». (2)
ابنمسعود مىگويد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«زندگى من براى شما خير است كه با هم گفتگو مىكنيم و مرگ من نيز براى شما خير است؛ زيرا كه اعمال شما بر من عرضه مىشود اگر عمل خيرى
ديدم خدا را ستايش مىكنم و اگر عمل شرى ديدم از خدا براى شما طلب آمرزش مىكنم».
با توجه به اين احاديث روشن مىشود كه انسان پس از مرگ نه تنها فهم و شعور خود را از دست نمىدهد، بلكه به يك شعور برتر مىرسد و چيزهايى را درك مىكند كه در زندگى آنها را درك نمىكرد طبق اين احاديث، مرده در زير لحد صداى كفشهاى مردم را مىشنود و يا كسى كه روى قبر او نشسته مىبيند و از اهانتى كه به او شده اذيت مىشود و واضح است كه انسان زنده نمىتواند با چنين شرايطى صدايى را بشنود و يا كسى را ببيند.
و اما آياتى كه در قرآن كريم در نفى سماع از مردگان آمده مانند آيه: «إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى (1)
(تو نمىتوانى مردگان را به شنيدن وادار كنى) و يا آيه «ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ» (2)
(تو قدرت شنوانيدن اهل قبور را ندارى).
اين قبيل آيات در مقام تشبيه كفار بر مردگان است و منظور اين نيست كه آنها نمىشنوند بلكه منظور اين است كه نمىتوان از آنها پاسخى دريافت نمود، همان گونه كه كفار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را مىشنيدند اما آن را اجابت نمىكردند.
احاديثى كه نقل كرديم به وضوح اين حقيقت را اثبات
مىكند كه ارواح مردگان مىشنوند و مىبينند و احوال زندگان را درك مىكنند.
بهخصوص در باره اولياى خدا؛ مانند پيامبر صلى الله عليه و آله كه ناظر اعمال امت است و يا شهدا كه به بازماندگان خود پيام بشارت مىفرستند، مطلب بسيار روشن است.
با وجود چنين شعور برترى كه ارواح انبيا و اوليا دارند، استمداد و طلب دعا از آنها درست مانند طلب دعا در حال حيات آنهاست و لذا مىبينيم كه بعد از رحلت رسولخدا صلى الله عليه و آله نيز اصحاب و تابعين از آن حضرت استمداد و طلب دعا مىكردند:
عثمان بن حنيف در عهد خلافت عثمان بن عفان به مردى كه حاجتى داشت گفت:
«وضو بگيرد و به مسجد برو و دو ركعت نماز بخوان آنگاه بگو:
«اللهم انى اسألك واتوجه اليك بنبيّنا محمد نبى الرحمة يا محمد انى اتوجه بك الى ربى فتقضى لى حاجتى». (1)
«خداوندا! از تو مىخواهم و به وسيله پيامبرمان كه پيامبر رحمت است به سوى تو متوجه مىشوم. اى محمد من به وسيله تو به سوى پروردگارم متوجه
1) المعجم الكبير طبرانى: ج 9، ص 18.
مىشوم تا حاجتم برآورده شود».
جاء بلال بن حرث الى قبر النبى صلى الله عليه و آله فقال:
«يا رسول اللَّه استسق لأمتك فانهم هلكوا». (1)
«بلال بن حرث نزد قبر پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
«يا رسول اللَّه براى امت خود طلب باران كن كه هلاك مىشوند».
همچنين در بعضى از روايات و احاديث نبوى به افراد گرفتار و حاجتمند دستور داده شده كه در مواقعى كه احتياج به كمك پيدا كردند اولياء اللَّه را به كمك خود بخوانند و از آنها استمداد كنند.
عن عبداللَّه بن مسعود قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«اذا انفلتت دابة احدكم بأرض فلاة فليناد يا عباداللَّه احبسوا، يا عباداللَّه احبسوا، يا عباداللَّه احبسوا، فان للَّهعبادا سيحبسه عليكم». (2)
عبداللَّه بن مسعود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«وقتى در بيابانى مركب شما فرار كرد پس سه بار
ندا سر دهيد كه: اى بندگان خدا آن را مهار كنيد همانا براى خداوند بندگانى است كه آن را براى شما مهار مىكند».
عن عتبة بن غزوان قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«اذا اضل احدكم شيئا او اراد عوناً وهو بأرض ليس فيها انيس فليقل: يا عباداللَّه اعينونى او اغيثونى فان للَّهعباداً لانراهم». (1)
عتبه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«هنگامى كه يكى از شما چيزى را گم كرد و يا احتياج به كمك داشت و او در محلى است كه انيسى ندارد، پس بگويد: اى بندگان خدا كمك كنيد همانا براى خداوند بندگانى است كه آنها را نمىبينيم».
با توجه به مجموع احاديثى كه در اين بخش نقل كرديم نتيجه مىگيريم كه استمداد و دعاخواهى از انبيا و اولياى الهى چه در حال حيات و چه در حال ممات آنها عمل مشروع و مستحبى است كه نمىتوان در آن ترديد كرد.
1) مجمع الزوائد: ج 10، ص 132.
يكى از عوامل مهمى كه در تقويت ايمان و تثبيت ارزشهاى معنوى و بنيادهاى اخلاقى، نقش تعيين كنندهاى دارد، يادآورى خاطره انبيا، اوليا، شهدا، صديقين و رهروان راستين مكتب انبيا است. يادآورى مراتب ايمان و تقوا و جهاد و فداكارى اولياى خدا و اين كه آنها چگونه با كوشش و تلاش در راه خدا به مقام قرب الهى رسيدهاند و از گروه هدايت يافتگان شدهاند، انگيزه نيرومندى است كه انسان را در جهت اقتدا به آنها و افتادن در مسير تكامل يارى مىدهد:
«أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ». (1)
«آنها (پيامبران) كسانى هستند كه خدا هدايشتان كرده است پس به هدايت آنها اقتدا كن».
1) انعام: 90.
قرآن كريم در آيات متعددى به پيامبر خود دستور مىدهد كه انبياى گذشته و بندگان صالح خدا را همواره به ياد بياورد تا يادآورى آنها باعث قوت قلب او باشد:
«وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً». (1)
«در كتاب، ابراهيم را به ياد بياور كه او راستگو و پيامبر بود».
«وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي اْلأَيْدِي وَاْلأَبْصارِ». (2)
«و به ياد بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه صاحبان قدرت و بصيرت بودند».
«وَاذْكُرْ إِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ اْلأَخْيارِ». (3)
«و به ياد آور اسماعيل و يسع و ذوالكفل را كه همه از نيكان بودند».
يادآورى انبيا و اولياى الهى كه پيامبر خدا به آن امر شده است باعث صفاى قلب و تقويت ايمان و نويدبخش
پيروزى جبهه توحيد است و در واقع زنده نگهداشتن ياد آنها احترام به كرامتهاى انسانى و ارزشهاى معنوى است و بدين وسيله راه و روش آنها در مبارزه با شرك و ظلم و جهل و دعوت به توحيد و عدل و فضايل اخلاقى، احيا مىشود؛ زيرا آنها همواره پاسداران اين ارزشها و مناديان حق و حقيقت بودند.
بنا بر اين ما بايد هميشه به ياد آنها باشيم و به خصوص در روزهاى معينى كه به نحوى مربوط به آنها مىشود مانند روز تولد يا وفات آنها، يادشان را گرامى بداريم و با تشكيل مجالس و محافل به ذكر مناقب و اوصاف آنها بپردازيم و با آنها و راهى كه دنبال مىكردند تجديد پيمان كنيم.
خداوند به حضرت موسى دستور مىدهد كه روزهاى خدا را به ياد قوم بنىاسرائيل بيندازد و توجه آنها را به آن روزها جلب كند:
«وَلَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ». (1)
«همانا موسى را با آيات خود فرستاديم كه قوم خود را از تاريكىها به سوى نور بيرون كن و روزهاى خدا را به ياد آنها بياور».
به گفته مفسران، منظور از «ايام اللَّه» روزهايى است كه
1) ابراهيم: 5.
خداوند در آن روزها به بنىاسرائيل نعمتهاى مهمى داده است؛ مانند نجات آنها از دست فرعون، نزول منّ و سلوى و شكافته شدن دريا براى آنها و از اين قبيل و همچنين روزهايى كه بر اقوام پيشين مانند قوم نوح و عاد و ثمود گذشته و حوادث مهمى در آن اتفاق افتاده است.
بنا بر اين يادآورى روزهايى كه در آن حوادث مهمى رخ داده، يكى از مأموريتهاى پيامبران است و بايد مردم را به ياد ايام اللَّه بيندازند تا آنها از آثار تربيتى اين يادآورى بهرهمند شوند.
اكنون مىگوييم روز تولد يا بعثت يا وفات پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و نيز روزهاى تولد يا وفات اولياء اللَّه روزهايى هستند كه وقايع بزرگى در آنها اتفاق افتاده و سر نوشت انسانها را تحت تأثير خود قرار داده است و يادآورى آنها، يادآورى «ايام اللَّه» است. حال اگر در سالروز تولد يا وفات پيامبر و يا اولياى الهى مجلسى ترتيب داده شود تا مؤمنين واقعهاى را كه در آن روز اتفاق افتاده يادآورى كنند و خاطره پيامبر يا ولى خدا را گرامى بدارند و به ذكر فضايل و مناقب او بپردازند، كارى درست و مشروع انجام گرفته و دستور خداوند كه به يادآورى «ايام اللَّه» امر كرده، عملى شده است.
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به ذكر محاسن و خوبىهاى مردگان دستور داده و به خصوص يادآورى انبيا و صلحا را
بسيار ستوده است:
1- عن ابنعمر عن النبى صلى الله عليه و آله قال،
«اذكروا محاسن موتاكم» (1)
ابنعمر از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «خوبىهاى مردگان خود را بيان كنيد».
2- عن معاذ قال قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«ذكر الأنبياء عبادة وذكر الصالحين كفارة وذكر الموت صدقة». (2)
معاذ از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «يادآورى انبياء عبادت است و يادآورى بندگان صالح كفاره گناهان است و يادآورى مرگ صدقه است».
با توجه به مجموع آيات و احاديثى كه نقل كرديم، يادآورى انبيا و اوليا و صلحا، مرضىّ خدا و مطلوب شرع و نوعى عبادت است و هر چه بهتر و بيشتر انجام بگيرد مطلوبتر است. يكى از راههاى مناسب براى يادآورى آنها، گرامىداشت سالروز تولد يا وفات آنهاست كه با تشكيل مجالس و محافل و اظهار شادمانى در روز تولد و سوگوارى در روز وفات آنها و ذكر فضايل و مناقب آنها
صورت مىگيرد.
اين مجالس فرصت خوبى براى اظهار قدردانى و حقشناسى از كسانى است كه عمر خود را در راه هدايت و ارشاد مردم به سوى دين خدا صرف كردند و در جهت اعتلاى كلمه توحيد كوشيدند. انسانهاى بزرگى كه همه خداپرستان و مؤمنان در طول تاريخ، در يادگيرى احكام شرع و معارف الهى وامدار آنان هستند.
جهان آفرينش بر اساس نظم دقيق و مطابق با قانون اسباب و علل آفريده شده و خداوند توانا و حكيم، نظام خلقت را به گونهاى قرار داده كه هيچ موجودى از عظيمترين كهكشانها گرفته تا كوچكترين جزء عالم، نمىتوانند از آن نظام تخلف كنند و همه مقهور نظام و مقررات و اسباب و عللى هستند كه خداوند آن را وضع نموده است.
اما چنان نيست كه خداوند با آفريدن اين نظام همان گونه كه يهود مىگفتند دست خود را بسته و خود را مقهور اين نظام كرده و نمىتواند آن را به هم بزند بلكه خداوندى كه بر همه چيز قادر است، توانايى بهم زدن نظام اسباب و علل را هم دارد و در پشت اين اسباب و علل ظاهرى، قدرت بىپايان و لايزال الهى است كه همه چيز تحت حاكميت اوست.
معجزاتى كه انبيا در طول تارخ بشرى و به تناسب حال مخاطبان خود آوردهاند و كارهايى خارج از اسباب و علل ظاهرى انجام دادهاند، يكى از مواردى است كه خداوند قدرت خود را نشان داده و علاوه بر اثبات نبوّت پيامبران، حاكميت قدرت مطلقه خود را به جهان اسباب و علل به ثبوت رسانيده است.
گذشته از معجزات انبيا، گاهى خداوند به وسيله بعضى از اوليا و بندگان صالح خود نيز به خرق عادت پرداخته و به آنها قدرت انجام كارهايى را داده كه بيرون از اسباب و علل ظاهرى است و در اصطلاح به اين نوع كارها «كرامات» گفته مىشود.
كراماتى كه از اولياى خدا سر مىزند در اثر ايمان و تقوا و مداومت در انجام فرائض و نوافل است كه بنده را به مقام قرب الهى مىرساند و او را محبوب خدا مىكند و چون انسانى به اين مقام رسيد چشم و گوش و دست و پاى او كارهاى خدايى مىكند. به اين حديث توجه كنيد:
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ان اللَّه قال:
«... ما يزال عبدى يتقرب الىّ بالنوافل حتى احبّه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به وبصره الذى يبصر به ويده التى يبطش بها و رجله التى يمشى بها». (1)
1) صحيح بخارى: ج 8، ص 189.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند مىفرمايد:
«... بنده من همواره با انجام نوافل به من نزديك مىشود، تا آن جا كه من او را دوست مىدارم و چون او را دوست داشته باشم، گوش او مىشوم كه با آن مىشنود و چشم او مىشوم كه با آن مىبيند و دست او مىشوم كه با آن كار مىكند و پاى او مىشوم كه با آن راه مىرود».
قرآن كريم همان گونه كه نمونههايى از معجزات انبيا را بيان كرده، گوشههايى از كرامات اوليا و كارهاى خارق العاده آنها را نيز نقل نموده است:
1- داستان آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان:
«قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي». (1)
سليمان گفت:
«اى گروه! كدام يك از شما مىتواند تخت او (بلقيس)
1) نمل: 38- 40.
را قبل از آن كه خود آنها نزد من بيايند، پيش من حاضر كند؟ عفريتى از جن گفت: من تخت او را پيش از آن كه تو از جايگاه خود برخيزى مىآورم و من به اين كار توانا و امين هستم. كسى كه نزد او علمى از كتاب بود گفت: من تخت او را پيش از آن كه چشم بر هم زنى مىآورم. چون سليمان آن تخت را پيش خود مستقر يافت، گفت: اين از فضل پروردگار من است ...».
2- داستان مريم مادر عيسى:
«كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ». (1)
«هر وقت زكريا به محراب او وارد مىشد، نزد او روزى مىيافت. گفت اى مريم اين روزى براى تو از كجا مىرسد. گفت: اين از جانب خداست، همانا خدا به هر كس كه بخواهد بىحساب روزى مىدهد».
3- داستان اصحاب كهف:
«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا
1) آل عمران: 37؛ و يك مورد ديگر در سوره مريم آيات 22- 26.
آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً ثُمَّ بَعَثْناهُمْ ...». (1)
«آيا گمان كردى كه اصحاب كهف و رقيم از نشانههاى عجيب ماست؟ هنگامى كه آن جوانها در كهف جاى گرفتند، پس گفتند: پروردگارا ما را از پيش خود رحمتى بده و در كار ما وسيله رشد را فراهم نما، پس در آن غار تا ساليان چندى بر گوش آنها زديم. سپس آنها را برانگيختيم ...».
همچنين در احاديث و اخبار نمونههاى بسيارى از كرامات اولياى خدا و اصحاب كبار پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه ما برخى از آنها را نقل مىكنيم:
1- «أن عمرو بن الجموح وعبداللَّه بن عمرو الأنصاريين ثم السلميين كانا قد حفر السيل قبرهما و كان قبرهما مما يلى السيل وكانا فى قبر واحد وهما ممّن استشهد يوم أُحد فحفر عنهما ليغيّرا من مكانهما فوجدا لم يتغيرا كأنهما ماتا بالأمس وكان احدهما قد جرح فوضع يده على جرحه فدفن وهو كذلك فاميطت يده عن جرحه ثم ارسلت فرجعت
1) كهف: 9- 12.
كما كانت. وكان بين احد وبين يوم حفر عنهما ست واربعون سنة». (1)
«عمرو بن جموح و عبداللَّه بن عمرو كه هر دو انصارى و سلمى بودند، روزى سيل قبر آنها را كند، چون قبر آنها در مسير سيل قرار داشت و هر دو در يك قبر مدفون بودند و هر دو در احد شهيد شده بودند. پس قبر آنها را كندند تا مكانش را تغيير دهند، آنها را در حالى يافتند كه بدنشان هيچ تغييرى نكرده بود، گويا كه همين ديروز مردهاند. يكى از آنها زخمى داشت كه دست خود را بر آن گذاشته بود و به همين صورت دفن شده بود، دست او را از روى زخم برداشتند (خون جارى شد) سپس به جاى خود گذاشتند وضع به حال اول برگشت. ميان روزى كه جنگ احد در آن اتفاق افتاد و روزى كه قبر آنها را كندند چهل و شش سال فاصله بود».
2- عن زاذان ان علياً حدّث بحديث فكذّبه رجل فقال له علىّ:
«ادعو اليك ان كنت كاذباً. قال: ادع. فدعا عليه فلم يبرح حتى ذهب بصره». (2)
زاذان نقل مىكند كه:
«روزى على بن ابىطالب عليه السلام حديثى گفت و مردى او را تكذيب كرد پس على عليه السلام به او گفت: اگر دروغگو باشى تو را نفرين مىكنم. آن مرد گفت: نفرين كن پس على عليه السلام نفرين كرد چيزى نگذشت كه آن مرد كور شد».
3- عن محمد بن شرحبيل قال:
«اقتبض انسان من تراب قبر سعد بن معاذ ففتحها فاذاهى مسك قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: سبحان اللَّه سبحان اللَّه حتى عرف ذلك فى وجهه». (1)
محمد بن شرحبيل مىگويد:
«شخصى از خاك قبر سعد بن معاذ مشتى برداشت وقتى مشت خود را باز كرد ديد كه مشك شده است، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سبحان اللَّه، سبحان اللَّه، تعجب از صورت او پيدا بود».
4- عن عائشه قالت:
«لمّا مات النجاشى كنا نتحدث انه لا يزال يرى على قبره نور». (2)
عائشه مىگويد:
«وقتى نجاشى از دنيا رفت ما با يكديگر مىگفتيم همواره بر قبر او نور ديده مىشود».
5- عن سعيد بن عبدالعزيز قال:
«لما كان ايام الحرة لم يؤذن فى مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ثلاثا ولم يقم ولم يبرح سعيد بن المسيّب من المسجد وكان لا يعرف وقت الصلاة الّا بهمهمة يسمعها من قبر النبى صلى الله عليه و آله». (1)
سعيد بن عبدالعزيز مىگويد:
«در واقعه حرة سه روز در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله اذان گفته نشد و نماز جماعت اقامه نگرديد و سعيد بن مسيب از مسجد بيرون نشده بود و وقت نماز را نمىشناخت مگر از همهمهاى كه از قبر پيامبر صلى الله عليه و آله مىشنيد».
6- عن سعيد بن جبير قال:
«مات ابنعباس بالطائف فشهدت جنازته فجاء طير لم يرعلى خلقته ودخل فى نعشه فنظرنا
1) سنن الدارمى: ج 1، ص 44.
وتأملناه هل يخرج؟ فلم ير انه خرج من نعشه». (1)
سعيد بن جبير مىگويد:
«ابنعباس در طائف از دنيا رفت و من در تشييع جنازه او شركت كردم، پس پرندهاى آمد كه مانند آن ديده نشده بود و وارد تابوت او شد، هر چه منتظر شديم و صبر كرديم كه آن پرنده از تابوت وى خارج شود، خارج نشد».
7- عن ابنعباس عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال:
«انّ جعفر مرّمع جبرئيل وميكائيل له جناحان عوضه اللَّه من يديه فسلم ثمّ اخبرنى كيف كان أمره حيث لقى المشركين». (2)
ابنعباس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«جعفر ابن ابىطالب همراه با جبرئيل و ميكائيل مرور كردند و او دو بال داشت كه خداوند به جاى دو دستش به او داده پس سلام كرد و به من خبر داد كه وقتى با مشركان ملاقات كرد، بر او چه گذشت».
8- عن ابىهريرة قال:
«كان الحسن عند النبى صلى الله عليه و آله فى ليلة ظلماء وكان يحبه حباً شديداً فقال: «اذهب الى امى. فقلت:
اذهب معه يا رسول اللَّه؟ قال: لا. فجائت برقة من السماء فمشى فى ضوئها حتى بلغ امه». (1)
ابوهريره مىگويد:
«در يك شب تاريك حسن نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بود و او را بسيار دوست مىداشت. حسن گفت: پيش مادرم مىروم گفتم: يا رسول اللَّه من همراه او بروم؟ فرمود:
نه. پس نورى از آسمان آمد و حسن در روشنايى آن به راه افتاد تا به مادرش رسيد».
9- عن الزهرى قال:
«لما قتل الحسين بن على لم يرفع حجر ببيت المقدس الّا وجد تحته دم عبيط». (2)
زهرى مىگويد:
«چون حسين بن على عليه السلام كشته شد، در بيتالمقدس سنگى برداشته نشد مگر اين كه زير آن خون تازه بود».
10- عن حاجب عبيداللَّه بن زياد قال:
«دخلت القصر خلف عبيداللَّه بن زياد حين قتل الحسن فاضطرم فى وجهه نارا فقال هكذا بكمه على وجهه فقال: هر رأيت؟ قلت: نعم وأمرنى ان اكتم ذلك». (1)
دربان عبيداللَّه بن زياد مىگويد:
«روزى كه حسين عليه السلام كشته شد دنبال عبيداللَّه بن زياد وارد قصر شدم در صورت او آتشى روشن شده بود مىگويد: آستين خود را به صورت گرفته بود.
پس گفت: آيا ديدى؟ گفتم: آرى و به من دستور داد كه آن را پنهان نگهدارم».
از اين نمونهها در كتب حديثى و تاريخى بسيار است و مجموع آيات و رواياتى كه نقل كرديم اين حقيقت را ثابت مىكند كه خداوند با عنايت خاصى كه به اوليا و بندگان صالح خود دارد، گاهى كارهاى خارق العادهاى به دست آنها و يا به خاطر آنها انجام مىدهد و بدين وسيله عزت و احترام و كرامت ولىّ خود را اعلام مىكند. و همان گونه كه معجزه دليل حقانيت پيامبران است، كرامات هم نشانهاى از عظمت اولياء اللَّه است.
1) مجمع الزوائد: ج 9، ص 196.
1- قرآن مجيد
2- الاصابة فى تمييز الصحابه، احمد بن على بن محمد بن حجر العسقلانى، بيروت دار الكتاب العربى، بدون تاريخ.
3- الأغانى- ابوالفرج الاصفهانى، بيروت دار الكتب العلمية، 1407 ه.
4- تاريخ الأمم والملوك، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، بيروت دار الكتب العلمية، 1408 ه.
5- تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على الخطيب البغدادى، افست بيروت دار الكتب العلمية، بدون تاريخ.
6- تذكرة الحفاظ، ابوعبداللَّه شمس الدين محمد الذهبى، بيروت دار الكتب العلميه، بدون تاريخ.
7- الترغيب والترهيب، حافظ زكى الدين المنذرى، بيروت دار الفكر، 1408 ه.
8- تهذيب تاريخ دمشق، على بن الحسن المعروف بابن عساكر، بيروت دار احياء التراث العربى، 1407 ه.
9- تهذيب التهذيب، احمد بن على بن محمد، ابنحجر العسقلانى، بيروت دار الفكر، 1404 ه.
10- جامع البيان، (تفسير)، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، بيروت دار الفكر، 1408 ه.
11- حلية الأولياء، حافظ ابونعيم اصفهانى، بيروت دار الكتب العلمية، 1409.
12- حياة الصحابة، محمد يوسف الكاندهلوى، بيروت دار المعرفة، 1406 ه.
13- الدر المنثور فى التفسير بالمأثور، عبدالرحمن جلالالدين سيوطى، بيروت دار الفكر، 1403 ه.
14- سنن ابنماجة، ابوعبداللَّه محمد بن يزيد قزوينى معروف به ابن ماجه تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، بيروت دار احياء التراث العربى، 1395 ه.
15- سنن ابىداود، ابوداود سليمان بن اشعث سجستانى، بيروت دار الكتاب العربى بدون تاريخ.
16- سنن ترمذى، ابوعيسى محمد بن عيسى الترمذى، تحقيق احمد محمد شاكر، بيروت، دار احياء التراث العربى.
17- سنن دارمى، ابومحمد عبداللَّه بن بهرام الدارمى، القاهره دار الفكر، 1398 ه.
18- سنن دار قطنى، على بن عمر الدار قطنى، بيروت عالم الكتب، 1406 ه.
19- السنن الكبرى، ابوبكر احمد بن الحسين البيهقى، افست بيروت دار المعرفة.
20- سنن النسائى، ابوعبدالرحمن النسائى، بيروت المكتبة العلمية، بدون تاريخ.
21- صحيح البخارى، ابوعبداللَّه محمد بن اسماعيل البخارى، بيروت عالم الكتب، 1406 ه.
22- صحيح مسلم، مسلم بن الحجاج، القاهرة مكتبة محمدعلى صبيح، بدون تاريخ.
23- الصواعق المحرقة، احمد بن المكى، القاهرة مطبعة الميمنية، 1312 ه.
24- الطبقات الكبرى، ابوعبداللَّه محمد بن سعد، بيروت دار صادر، 1377.
25- فتوح الشام، ابوعبداللَّه محمد بن عمر الواقدى، بيروت دار الجيل، بدون تاريخ.
26- كنز العمال، علاء الدين المتقى الهندى، بيروت مؤسسة الرسالة، 1409.
27- مجمع الزوائد، نور الدين على بن ابىبكر الهيثمى، بيروت دار الكتاب العربى، 1402 ه.
28- المستدرك على الصحيحين، حافظ ابوعبداللَّه محمد الحاكم النيسابورى، بيروت دار الفكر، 1398 ه.
29- المسند، احمد بن حنبل، افست بيروت دار الفكر، بدون تاريخ.
30- معجم البلدان، شهاب الدين ياقوت الحموى، بيروت دار احياء التراث العربى، 1399 ه.
31- المعجم الكبير، ابوالقاسم سليمان بن احمد الطبرانى، بغداد وزارة الاوقاف، 1399 ه.
32- الموطأ، مالك بن انس، بيروت دار الفكر، 1407 ه.
33- ميزان الإعتدال، ابوعبداللَّه شمس الدين محمد الذهبى، بيروت دار المعرفة، 1382 ه.
34- نيل الأوطار، محمد بن على الشوكانى، القاهرة دار الحديث.
35- وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، نور الدين على بن احمد السمهودى، افست بيروت دار احياء التراث العربى، 1401 ه.