ghaemiyeh.com
سرشناسه : ضياءآبادي محمد، ۱۳۰۹ -
عنوان و نام پديدآور : حج برنامه تكامل تاليف محمد ضياءآبادي
مشخصات نشر : تهران : موسسه بنياد خيريه الزهرا سلامالله عليها ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : شانزده، ۴۲۲ ص.
فروست : سلسله مباحث اعتقادي؛ ۸.
شابك : ۲۲۰۰۰ ريال(چاپ دوم) 978-964-2773-70-1
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري
يادداشت : چاپ قبلي: موسسه بنياد خيريه الزهرا سلامالله عليها، ۱۳۸۶(بدون فروست).
يادداشت : كتاب حاضر در سالهاي مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است .
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس
يادداشت : نمايه.
موضوع : حج
موضوع : حج -- احاديث
موضوع : حج -- جنبههاي قرآني
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ض۹ح۳ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۵۶۴۶۰۳
افراد بشر با توجه به عمر كوتاه خود، فرصت زيادى براى آزمون و خطا ندارند، از اين رو بايد بهترين و كوتاهترين راه را براى رسيدن به سعادت و خوشبختى انتخاب كنند.
خداوند متعال از چنين راهى بهصراط مستقيم تعبير كرده و مىفرمايد:
وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ. (1)1
كسانى كه در اين راه قرار مىگيرند، براى آن كه به بيراهه نروند و دچار سردرگمى و اضطراب نشوند، بايد از پيشوايانى پيروى كنند كه به دستور خداوند، هدايت و راهنمايى بشر را بر عهده گرفته، از كوتاهترين راه و با بهترين شيوه، مردم را به مطلوب مىرسانند.
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ. (2)2
خداوند از مؤمنان خواسته است تا از رهبرانى پيروى كرده و آنان را به پيشوايى خود برگزينند كه پاك و پاكيزهاند، (3)3 به مردم دروغ نمىگويند (4)4 و دلسوز مردماند. (5)5 در قرآن مىفرمايد:
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ (1)1
در زيارت جامعه هم مىخوانيم:مَنْ أَتَاكُمْ نَجَا وَمَنْ لَمْ يَأْتِكُمْ هَلَك (2)2.
پيمودنصراط مستقيم نياز به شناخت مجموعه قوانين و مقرراتى دارد كه از آن، در قرآن كريم با ناماسلام ياد شده است.
إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ اْلإِسْلامُ. (3)3
و اسلام نيز اركانى دارد كه حج يكى از آنها است:
بُنِيَ الإِسْلامُ عَلَى خَمْسٍ، عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّكَاةِ وَالصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَالْوَلايَة. (4)4
حج گزاران پيش از رفتن به اين سفر نورانى از يك سو وظيفه دارند با مناسك حج آشنا شوند تا آن را صحيح و درست انجام دهند و از سوى ديگر نسبت به اسرار و معارف حج شناخت پيدا كنند تا به باطن و روح حج دست يابند.
انجام دادن درست اين فريضه، تكليف را از دوش انسان بر مىدارد و دستيابى به روح و باطن حج زمينهساز تكامل انسان مىشود، در كتب لغت آمده است:حَجَّ فلانٌ أي افْلحَ فلانٌ؛انجام حج يعنى رستگارى و فلاح.
حج چشمه جوشان و زلالى است كه جويندگان حق و فضيلت، اگر خود را در آنجا شستشو دهند، همچون روزى كه از مادر متولد شدهاند از گناه پاك و پاكيزه مىشوند.
علما و دانشمندان و فقهاى بزرگوار، هركدام به سهم خود كوشيدهاند تا مسلمانان را با ابعاد گوناگون حج آشنا كنند و راه را براى بهرهورى بيشتر آنان هموار سازند. برخى
مناسك حج نوشتهاند تا مردم را در صحيح و درست انجام دادن اعمال يارى دهند و برخى ديگر به بيان اسرار و معارف اين مناسك نورانى پرداختهاند تا تشنگان معارف اسلامى را سيراب و آنها را در پيمودن مسير كمال راهنمايى كنند.
استاد ارجمند حضرت آيةاللَّه آقاى حاج سيد محمّد ضياءآبادى- دامت توفيقاته- از جمله عالمانى هستند كه با تأليف كتابحج برنامه تكامل كوشيدهاند مناسك معنوى حج را تبيين كنند تا زائران بيت اللَّه الحرام با معرفت و بصيرت در اين مسير طىّ طريق كرده، راه نجات را بيابند و در پايان پاك و پاكيزه و مهذّب به ميهن خويش برگردند.
كتاب يادشده بارها چاپ و مورد استقبال جويندگان حقيقت قرار گرفته است. ليكن از آنجا كه اين كتاب در فضاى گذشته و قبل از انقلاب به رشته تحرير درآمده بود و هماكنون حج جمهورى اسلامى ايران با گذشته تفاوتهاى بسيار زيادى پيدا كرده است، لذا با كسب اجازه از معظمله و براى بهرهبردارى بيشتر حجاج بيت اللَّه الحرام، اقدام به تلخيص كتاب نموده، برخى مطالب غير ضرورى حذف و با ويرايش جديد به شكل كنونى آماده شد كه خوشبختانه تأييد و تشويق ايشان را نيز به همراه داشت.
اميد است خوانندگان عزيز، با خواندن اين كتاب ارزشمند، با آمادگى بيشترى راهى ديار وحى شوند و به مناسك معنوى حج نيز با همان دقت و وسواسى كه در انجام درست حج دارند بنگرند و در نتيجه با انجام حجى صحيح و كامل به تمامى اهداف اين سفر معنوى و روحانى دست يابند ان شاء اللَّه.
معاون آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظم رهبرى
18 شعبان المعظم 1426 ه. ق.
1/ 6/ 1384 ه. ش.
بسمه تعالى
حضور مبارك حضرت حجةالاسلام والمسلمين آقاى قاضىعسكر دام عزه الشريف
با سلام و عرض تشكر از عناياتى كه درباره تلخيص كتاب حج ابراز فرموديد، معروض مىدارد از هر جهت شايسته تقدير است. هرچند اين حقير دوست داشتم بعضى از قسمتها برداشته نشود ولى نخواستم از نظر جنابعالى تخطّى كرده باشم و شايد هم صلاح در همان باشد كه اعمال فرمودهايد و البته قطعى است كه در مقدمه اشاره به تلخيص شدن اصل كتاب خواهيد فرمود. سلامت و سعادت دارين براى حضرتعالى از خداوند متعال مسألت دارم.
ملتمس دعا، سيّد محمّد ضياءآبادى
الْحَمْدُ للَّهِ الَّذي جَعَلَ الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَامْناً وَصَلّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ رَسُولِهِ الْمُصْطَفى الَّذي ارْسَلَهُ اللَّهُ شاهِداً وَمُبَشّراً وَنَذِيراً وَداعِياً الَى اللَّهِ بِاذْنِهِ وَسِراجاً مُنِيراً. وَعَلى اهْلِ بَيْتِهِ الَّذِينَ اذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً.
در اين دنياى يغماگر مادّى كه آشكارا سرمايههاى معنوى بشر به تاراج مىرود، سجاياى كريمه و فضايل عالى روحى، ارزش خود را از دست داده است و كمكم از صفحه حيات آدميان برچيده مىشود.
طبيعى است كه در اين اوضاع و احوال، زندگى براى انسانهاى آزاده و زنده دل، مانند تنفّس در هواى آلوده و متعفّن، بسيار رنجآور و دشوار است. بنابراين، آنها دائماً مترصّدند، تا از ميان نعرههاى مشمئزكننده دنياپرستان، ندايى لطيف و روحانى برخيزد و دعوتى ربّانى و آسمانى به گوششان برسد و خستگى را از جانشان بردارد و غبار افسردگى را از چهره قلبشان بزدايد و در عالمى ماوراى اين عالم كسالتبار، سيرشان بدهد و از آب حيات انس با حقّ و اولياى حق، سيرابشان سازد.
آن ندا، نداى حجّ است و آن دعوت، دعوت ابراهيم خليل است؛ دعوتى كه هر سال، به هنگام رسيدن موسم حج، در ميان مسلمانان هيجانى عجيب به وجود مىآورد و جنبش و اهتزازى خارقالعاده در قلوب و ارواح زندهدلان مىافكند. آنان با مجذوبيّتى حيرتآور از جا كنده مىشوند و رو به كعبه و خانه معبود مىشتابند و با فريادلبّيك، اللَّهُمَّ لَبّيك فضاى مكّه را پر مىكنند. سر و پا برهنه و دل از علايق مادّى شسته، خود را به پاى ديوار خانه محبوب مىرسانند و آن را چون جان شيرين در بغل مىگيرند و با اشتياقى زايدالوصف، بر گرد آن مىچرخند و
زمزمههاى عاشقانه و شورانگيز از عمق جان سر مىدهند و دردهاى درونى خود را با خالق مهربان در ميان مىگذارند و با گوش دل، پذيرشها و نوازشهاى كريمانهربّ البيت را مىشنوند و با روحى سرشار از نشاط و بهجت معنوى بر مىگردند.
حقّاً كعبه، در اين دنياى پرطوفان، پناهگاه معنوى انسان است.
زندهدلانى كه از فريادهاى جانفرساى زندگى ماشينى به ستوه آمدهاند و آهنگهاى ملالانگيز سود و زيان مادّى پولپرستان، ملولشان ساخته و از تأمين حيات سعادتمندانه براى خود و ديگران، مأيوس شدهاند، با پناهندگى به كعبه، آنچنان رَوح و راحت جان مىيابند و آرام مىشوند كه تمام مشكلات و مصائب، در نظرشان آسان مىنمايد و راههاى پرسنگلاخ زندگى، پيش پايشان هموار مىگردد و با قلبى مطمئن و سينهاى گشاده در اثر اتّكا به قدرت لايزال الهى، براى مبارزه با سختىهاى حيات و به وجود آوردن زندگى انسانى، آماده مىشوند.
البته، نيل به آثار حياتبخش اعمال عبادى عموماً و عمل حجّ خصوصاً، مشروط به اين است كه به دقايق و اسرار اين دستورات عظيم آسمانى توجّه كامل بشود؛ وگرنه بسيار روشن است كه صورت عارى از روح، آن نتايج عالى انسانى و اجتماعى را نخواهد داد.
و به طور قطع، قسمت عمده محروميّت ما مسلمانان، از آثار فوقالعاده عظيم دستورات دينى خود، معلول بىتوجهى به روح قوانين الهى و اكتفا به صورت ظاهر آنهاست.
مردمى را مىبينيم كه مكّه مىروند و عمره و حج بجا مىآورند و ظواهر اعمال و مناسك را هم به خوبى مىدانند، اما نه انقلابى در اخلاق و تكامل نفس و ترقّى روح و ارتباط با خدا در آنان حاصل مىشود، و نه از نظر روابط اجتماعى و حفظ حقوق بشرى، خود را مضبوط و منظّم مىسازند.
بعضى از مردمى كه به عزم زيارت بيتاللَّه و امتثال فرمان عظيم خدا، به جنبوجوش مىافتند و مقدّمات سفر را فراهم مىسازند، از كوچكترين اشياى مورد حاجت در سفر، غفلت نمىكنند؛ از وسايل خواب و خوراك و پوشاك و ساكهاى بزرگ و كوچك براى حمل سوغاتى گرفته تا يادگرفتن مناسك حجّ و مسائل مربوط به احرام و طواف و سعى و رمى و ساير اعمال ظاهرى كه همه را با جدّ و اهتمام كامل، تهيّه و تحصيل مىكنند، امّا از نظر درك روح حجّ و شناختن هدف و مقصود از اين سير و سفر الهى، چنان در حال غفلت و بىخبرى مىروند و بر مىگردند كه اصلًا حرفى از آن به ميان نمىآورند و سؤالى نمىپرسند و برنامهاى نمىگذارند و احساس كمبودى
نمىكنند. گويى اصلًا شناختن آن حقايق و صورت خارجى دادن به آن مقاصد، در مركز قلب و صحنه عمل، جزء برنامه اسلامى نيست و هيچگونه دخالتى در امور آنها ندارد.
گويا تنها چيزى كه از آنها خواستهاند، همين است كه دو قطعه حوله بر خود بپوشند و كلمه لبّيك به زبان جارى كنند و چند بار گرد بيت بچرخند و بين صفا و مروه گردش كنند و در منى سر بتراشند و گوسفندى بكشند و سنگريزههايى به ستونهاى بيابان منى بزنند و بعد برگردند و والسلام!
پس معلوم مىشود كه آنها روح حج را درك نكردهاند و هدف و معناى كار خود را نشناختهاند، و در نتيجه به اين چنين تضادّ و تناقضى در عمل مبتلا شدهاند.
بنابراين چارهاى نيست جز اين كه خود را به فراگيرى و فهم مقصدها و هدفهاى انسانى و حياتى برنامههاى حكيمانه آسمانى، موظف بدانيم و در اين راه، از خود سعى بليغ و اهتمام كافى نشان بدهيم و از امام سيّد السّاجدين عليه السلام، به خاطر داشته باشيم كه ضمن تشريح مقاصد عالى اعمال حج، از مردى كه اعمال حجّ بجا آورده بود، سؤال فرمود:آيا در حين انجام آن عمل و اين عمل، متوجّه معنى و مقصد كار بودى؟
آيا به هنگام خلع لباس از تن و پوشيدن جامه احرام و گفتن لبّيك، عزم خلع لباس گناه از روح و پوشيدن جامه تقوا و پرهيز را در دل داشتى؟ همچنين در طواف و سعى و وقوف در عرفات و مشعر و رمى جِمار و بيتوته در منى و تراشيدن سر و كشتن قربانى، چنين و چنان بودى؟
او در جواب تمام سؤالات امام عليه السلام مىگفت:نه، اين چنين كه شما مىفرماييد نبودم.
امام عليه السلام در پايان سخن فرمود:
فَما وَصَلْتَ مِنى وَلا رَمَيْتَ الْجِمارَ، وَلا حَلَقْتَ رَأْسَكَ، وَلا ادَّيْتَ نُسُكَكَ وَلا صَلَّيْتَ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ، وَلا طُفْتَ طَوافَ الْافاضَةِ وَلا تَقَرَّبْتَ، ارْجِعْ فَانَّكَ لَمْ تَحُجَّ. (1)1
خلاصه مضمون آنكه، اين اعمال را چون به قصد تحقّق دادن به اين مقاصد انجام ندادهاى، در حقيقت كارى نكردهاى و حجّى بجا نياوردهاى. يعنى آن آثار عظيم اخلاقى و اجتماعى كه بايد از اين اعمال به دست آيد، نمىآيد و آن درجات عالى روحى كه بايد تحصيل شود، نمىشود؛ وگرنه مسلّم است كه موجب اسقاط تكليف ظاهرى مىشود.
1) . مستدرك الوسائل، جلد 2 ص 186، باب 17 حديث 5.
بنابراين، وظيفه هر مسلمان است كه وقتى عزم حجّ و زيارت بيت محرّم كرده علاوه بر فراگرفتن آداب ظاهرى اين عبادت بزرگ- كه در رسايل عمليّه مخصوص مناسك حج مضبوط است- توجّه كاملى نيز به شناخت دقايق و مقاصد باطنى آن آداب و اعمال كند تا ركن اصيل اسلام (1)1
در ظاهر و باطن وجودش تحقّق يابد و حقيقت حجّ و زيارت خدا در سرّ ضميرش زنده شود و به راستى، خانه قلبش، خانه خدا و بيتالذّكر گردد.
فَاذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبائَكُمْ أوْ اشَدَّ ذِكْراً. (2)2
پس از فراغت از انجام مناسك حج، آنچنان به ياد خدا باشيد كه به ياد پدرانتان هستيد، و بلكه بيش از پدرانتان، ياد خدا كنيد (و او را در خلوت دل جا بدهيد).
از اين نظر، ديرزمانى بود مىانديشيدم كه مقالهاى كوتاه با خواست خدا در اين باب، به رشته تحرير درآورم، و آنچه را با فهم قاصر خود، در اين زمينه، از آيات قرآن كريم و روايات رسول اكرم صلى الله عليه و آله وائمّه معصومين عليهم السلام وبيانات آقايان علما و بزرگان دين، به دست آوردهام، به صورت مجموعه مختصرى، به عنوان ارمغان سفر، تقديم حجّاج بيت محرّم كنم، كه ان شاء اللَّه و به فضل و عنايت پروردگار، در اين سفرِ سعادت ثمر، همراه زوّار خانه خدا، رفيقى منبّه و مونسى مذكّر باشد.
به اميد آن كه بهرهاى از ثواب آن اعمال و احوال ملكوتى، در آن مواقف و شعائر الهى، عايد اين حقير فقير نيز بگردد.
وللَّه الحمد كه موفّقم فرمود و اين اثر كوچك، به اين صورت مشهود درآمد و همچون ران ملخى از مورى ناتوان به درگاه سليمان، تقديم آستان اقدس حضرت ولىّ اللَّه اعظم، امام زمان، ارواحنا له الفدا گرديد و يُرجى من كرمه المنّ بالقبول. فان الهدايا على مقدار مُهديها.
سيد محمد ضياءآبادى
1- گوشهاى از اسرار تشريع عبادت.
2- عبادات از نظر اثرگذارى روحى مختلفند.
3- عمل زنده و با روح منظور است
4- حجّ بىروح، آثار زنده نخواهد داشت.
غرض از تشريع عبادت، توجه دادن انسان به موقف خاصّ و ممتازى است كه در عالم هستى دارد و آن، شناخت مبدأ و آفريدگار جهان، به كمال مطلق است، و سپس حركت و سير روحى به سوى او، و ريختن همهگونه آلودگىهاى مادّى از نواحى وجود و تشديد جوهر نفس و منوّر شدن به نور حق است، و بالمآل، استغراق در فرح و سرور و بهجت بىپايان، از نيل به قرب جوار خدا كه جمال مطلق و كمال بىحدّ است.
لازمه حتمى اين توجّه، كوچك ديدن لذّات دنيا در جنب لذّت انس با خدا و قهراً بىاعتنا شدن نسبت به آنها و بىتفاوت بودن در اقبال و ادبار دنيا است كه قرآن كريم مىفرمايد:
لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ. (1)1
اين به خاطر آن است كه براى آنچه از دست دادهايد تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده شده، دلبسته و شادمان نباشيد.
هر چيز كه در حيّز امكان ديدم با او همه هيچ بود و بىاو همه هيچ
همه هيچند، هيچ، اوست كه اوست چون همه هستها، ز هستى اوست
و اين همان فضيلت عالى زهد و انقطاع از دنياست كه مولود نور عرفان و توجّه كامل انسان، به عالم بالاست.
اين كه مىبينيم، فساد اخلاق و عمل، دنيا را گرفته و جامعه بشر، در تنگناى زندگى حيوانى، به فشار افتاده و راه نجات، از هر طرف بر او مسدود شده است. براى همين است كه انسان، پى به موقف خاصّ خود نبرده و خود را نشناخته و از مسير عبادت و خداجويى- كه وظيفهاى مخصوص به اوست- منحرف شده است و در لجنزار مادّهپرستى به تعب افتاده و كارش به فضاحت كشيده است.
سالكان طريق عبوديت و بندگى معتقدند كه عبادات، از نظر خاصيت اثرگذارى در روح و تكميل نفس، مختلفند1.
بعضى، اثر تطهير و تخليه دارند و بعضى، موجب تزيين و تحليه جان مىشوند.
برخى، از فضاى روح بشر رفع ظلمت مىكنند و بعضى، نور و صفا جلب مىنمايند.
مثلًا، انفاقات و صدقات، از زكات و خمس و كفّارات و مظالم و خلاصه، اداى حقوق مالى، اثرش، تطهير قلب از پليدى و آلودگى حبّ مال است كه مىفرمايد:
خُذ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكّيهِمْ بِها. (2)2
از اموال آنها صدقهاى بگير، تا به وسيله آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى.
و روزه گرفتن، مايه تقويت اراده و نيروى مقاومت در مقابل تمايلات نفسانى و تحصيل ملكه تقوا و مصونيت از غلبه شهوات است.
يا ايُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (3)3.
اى افرادى كه ايمان آوردهايد، روزه بر شما نوشته شده، همانگونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند، نوشته شد، تا پرهيزگار شويد.
خاصيت نماز، تنوير جان آدمى به نور ذكر و مناجات با خدا و مقابل گشتن صفحه روح، با اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ (1)1
است كه مىفرمايد:
اقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْري. (2)2
نماز را براى ياد من بهپادار.
اما امتياز عبادت حجّ، در ميان انواع عبادات، اين است كه جامعالامرين است. هم خاصيّت تطهير دارد و هم مايه تزيين است. هم رفع ظلمت حبّ مال از دل مىكند و هم نورانيّت ذكر و انس با خدا مىآورد.
در حج، انفاق مال، دور افتادن از اهل و عيال، جدا شدن از آسايش الفتگرفته در وطن، تعطيل كردن كسب و كار و مشاغل زندگى مادّى، تحمّل رنج سفر، معاشرت با افراد بدخو، و احياناً تشنگىها و آفتابزدگىها و بىخوابىها و انجام اعمال نامأنوسى كه طبع نمىپسندد و عقل سطحى فايدهاى در آن نمىبيند، مانند سنگ زدن به ستونهاى بيابان منى و هروله كردن و از لباس معمولى خود، در آمدن و سرتراشيدن و امثال اينها، در پاك كردن دل انسان از پليدى كبر و نخوت و خودخواهى و رام ساختن گردنكشان و خاضع كردن نافرمانان، فوقالعاده مؤثّر است، و اين، نمونهاى از خصيصه طهارتبخشى حج است.
اما جنبه تزيين و تحليه حج، همان صفات فاضله روحى و اخلاقى است كه در شخص حاجّ، به وجود مىآيد. نيز، آثار درخشان سيادتآفرينى كه در جامعه مسلمين بارز مىشود و امّت اسلامى را، حاكم بر جميع ملل عالم مىگرداند.
به خواست خدا، در مباحث آينده به شرح قسمتهايى از منافع و فوايد روحى و اجتماعى اين عبادت بزرگ، مىپردازيم و گوشهاى از اسرار و رموز فوق حدّ احصاى
اين سفر پر از عجايب معنوى را، به قدر استعداد ضعيف و درك قاصر خود نشان مىدهيم و از فضل خدا و عنايت ولىّ اعظمش مدد مىخواهيم.
البتّه، ما آن حجّ و آن عبادتى را منشأ اين همه آثار عظيم حياتى معرّفى مىكنيم كه داراى روح و مغز باشد و با توجّه به دقايق و لطايف الهامبخش معنوى انجام شود؛ وگرنه هرگز نبايد متوقّع باشيم كه يك سلسله اعمال خشك و تشريفات عارى از حقيقت، خلّاق سعادت باشد و آفريننده عزّ و شرف گردد.
انَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ اوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهيدٌ. (1)1
به حقيقت، آن كس مىتواند از بركات حقايق دينى برخوردار شود كه صاحبدلى فهمنده يا مستمعى حاضر القلب باشد.
بلى، مايه تأسّف است كه برخى از مردمى كه به مكّه مىروند، نه خود داراى فكرى رشيد و قلبى درّاك هستند و نه هنگام استماع حقايق از اهلش، حاضر القلبند قلبشان همراه گوششان نيست تا در مقام درك معنى و سرّ كار خود برآيند و مناسكى زنده و با روح، انجام بدهند، بلكه به همين مقدار كه صورت ظاهر اعمال را، با شتابزدگى بجاآورند و از حال احرام و محدوديّت، خارج شوند و سپس با فكرى آسوده و خاطرى آرام، به تماشا و عكسبردارى از مناظر و خريد اجناس سوغاتى يا تجارتى بپردازند، به همين مقدار، دلخوش مىشوند و كار خود را، تمام شده و تكليف حج را، به پايان رسيده مىدانند و به زعم خود، هدف عالى قرآن را كه مىفرمايد:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم. (2)2
به حج بيايند و منافع خود را مشاهده كنند.
كاملًا به دست آوردهاند و همچون روزى كه از مادر تولّد يافتهاند، پاك و مطهّر به خانه بر مىگردند.
مسلّماً حجّ مرده و بىروح، حجّى نيست كه بتواند از نظر فردى، خانه دل را، از رذايل تطهير كند و به فضايل بيارايد و انسانى روحانى و الهى بسازد.
و نيز حجّى نيست كه از نظر اجتماعى، عزّ و شرف به جامعه مسلمين بخشد و با ايجاد وحدت كلمه و تأليف قلوب، از شوكت اعداى دين بكاهد و امّت اسلامى را به سيادت و حاكميّت جهانى برساند.
شاهد روشن بر عقيم بودن حجّ مسلمين در اعصار كنونى، همين است كه مىبينيم هر سال، اين وظيفه بزرگ دينى با شكوه تمام انجام مىشود و كنگره عظيم اسلامى، با صورتى كاملًا جالب و چشمگير و پر سروصدا، تشكيل مىگردد و پايان مىيابد، ولى معالاسف، محصولى نمىدهد و آثار درخشانطهارت فرد و سيادت امت كه در كتاب و سنّت، از نتايج حتمى و قطعى حج به حساب مىآيد، مشهود نمىشود.
1- حج، تراكم قواى متكثّره در نقطه واحده است.
2- كعبه، ضامن بقاى جامعه بشرى است.
3- كعبه، پناهگاه جامعه انسانى و خانه امن بشر است.
4- حج، حقّ واجب خدا بر انسان است.
5- حج، مايه قوّت دين است.
6- كعبه، عَلم و نشانه اسلام است.
7- حج، نابودكننده فقر و عصيان اجتماعى است.
8- تعطيل حج، مستلزم تسلط كفار بر مسلمين است.
9- هيچ عمل صالحى جاى حج را نمىگيرد.
10- آثار درخشان حج در جوامع مسلمانان، كجاست؟
وَاذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلّ فَجّ عَمِيقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي ايَّامٍ مَعْلُوماتٍ (1)1.
مردم را دعوت عمومى به حج كن تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر از هر راه دورى به سوى تو بيايند، تا شاهد منافع گوناگون خويش در اين برنامه حياتبخش باشند، و در ايام معيّنى نام خدا را ببرند.
كلمه منافع، شامل انواع خيرات و مصالح، از مادّى و معنوى و دنيايى و آخرتى است و نشان مىدهد كه اجتماع عظيم امم و اقوام اسلامى در مجمع واحد، مانند دريايى است كه از به هم پيوستن نهرها و رودهاى بزرگ و كوچك، به وجود آمده باشد.
در نتيجه اتّحاد افكار و ائتلاف قلوب كه مولود وحدت عقيده و توحيد در عمل است، همه يك خدا را مىپرستند؛ امّت يك پيغمبرند؛ معتقد به يك كتابند؛ همه در صف واحد رو به يك قبله مىايستند و دوش به دوش هم، بر گرد يك مركز مىچرخند و همه، يك برنامه و يك مسير و يك هدف دارند.
اين چنين وحدت در فكر و عمل، به طور قطع جمعيتها را فشرده و متراكم مىسازد و نيرويى شكننده و قهّار توليد مىكند كه كوهها را از جا مىكند و كوبندهترين
1) حج: 27 و 28
قدرتهاى مخالف را از پا در مىآورد و هر نقشه خائنانهاى را نقش بر آب مىسازد و با اجراى قوانين متقن آسمانى و تحكيم مبانى عدل اجتماعى، يك زندگى سراسر سعادت و رضايت، توأم با عزّت و سيادت جهانى، به وجود مىآورد.
غرض ز انجمن و اجتماع، جمع قواست چرا كه قطره چو شد متّصل به هم، درياست
ز قطره هيچ نيايد، ولى چو دريا گشت محيط گردد و از وى نهنگ خواهد خاست
ز فرد فرد، محال است كارهاى بزرگ ولى ز جمع، توان خواست هر چه خواهى خواست
بىترديد تنها وسيله براى حلّ مشكلات زندگى، تعاون اجتماعى است؛ و تنها راه براى ايجاد تعاون، حس تفاهم ميان افراد و اقوام است و عالىترين عامل حسن تفاهم، تعاليم حقّه دينى است كه تمام فاصلهها را از بين مىبرد و دلها را به هم نزديك مىكند و شرق و غرب را به هم مىپيوندد و سياه و سفيد، عرب و عجم، ترك و هندو، همه را با هم برادر و همدرد و شريك غم مىگرداند و مىگويد:
ايُّهَا النَّاسُ، انَّ رَبَّكُمْ واحِدٌ، وَانَّ اباكُمْ واحدٌ، كُلُّكُمْ لِآدَمَ، وَآدَمُ مِنْ تُرابٍ انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ اتقيكُمْ (1)1 وَلَيْسَ لِعَرَبىّ عَلى عَجَمىّ فَضْلٌ الّا بِالتَّقْوى (2)2.
مردم! پروردگار همه شما يكى است و پدر همه شما (آدميان) يكى. همه از آدميد و آدم، از خاك است. به حقيقت، هر كه در ميان شما باتقواتر است، او در پيشگاه خدا گرامىتر است. عرب را بر عجم فضيلتى نيست، مگر به ملاك تقوا.
و مىگويد:
الْمُؤْمِنُونَاخْوَةٌ تَتَكافَؤُدِمائُهُمْ وَهُمْيَدٌ عَلىمَنْ سِواهُمْ يَسْعىبِذِمَّتِهِمْ ادْناهُمْ (3)3.
اهل ايمان، با هم برادرند. خونهاى آنها ارزش مساوى دارند. همه با هم در حكم يك دست و قدرت واحدى در مقابل بيگانهاند. پيمان كوچكترين فردشان از نظر ارزش و احترام، در حكم پيمان عموم مسلمين است و وفاى به آن پيمان بر همگى لازم است.
آرى، قرآن مىفرمايد: اى پيغمبر (ابراهيم عليه السلام) اعلان دعوت حج كن، تا بيايند و كانون وحدت و اتّحاد اسلامى را، در خانه توحيد ببينند و آشكارا تمركز قواى متكثّر و تراكم نيروهاى پراكنده را در نقطهاى واحد، در اثر يك دعوت آسمانى، از نزديك مشاهده كنند.
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم (1)1
بيايند تا آثار شگرف و اعجازآميز برنامه حج، مشهودشان شود و باور كنند كه چه منافع سرشار و بهرههاى عظيمى در جهات و جوانب مختلف زندگى، از طهارت روح و تهذيب اخلاق و تنظيم امور اقتصاد و سياست و تحكيم اساس سيادت در سطح وسيع جهانى، بر اثر اجتماع و اتّحاد و طواف بر محوراللَّه نصيبشان مىشود.
همچنين ببينند كه از نظر سير و سلوك باطنى و تقرّب به عالم قدس ربوبى، چه منافع عالىترى عايد انسان مىشود.
نور هدايت الهى، بر دلهاى مستعدّ و قابل مىتابد و آنها را از خاكدان طبيعت، بالا مىكشد و منقطع از شواغل مادّى مىسازد و اهليّت انس با خدا و دلبستگى به خدا، در آدمى پديد مىآيد و با بيرون آمدن از لباس و گفتن لبّيك و چرخيدن بر گرد بيت و كشتن قربانى و ديگر اعمال، سير تكاملى نفس و عروج روحانى قلب را نشان مىدهد.
1) حج: 28
خدا مىداند، چه دلهاى از خدا رميدهاى، در اين بقعه مبارك، با خدا مأنوس شدهاند و چه گمراهانى، از بركت اين بيت شريف به راه آمدهاند و انسانهاى صالح بهشتى شدهاند و چه جانهاى آلوده و سياهى، در اين جا پاك و منوّر گرديدهاند. ولذا خدا، در توصيف اين خانه مىفرمايد:
مُبارَكاً وَهُدَىً لِلْعالَمِينَ. (1)1
موجب بركت و هدايت جهانيان است.
در آيه مورد بحث، چنان كه ملاحظه مىفرماييد، جمله يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلّ فَجّ عَمِيق (2)2
، جواب است براى جمله وأَذّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجّ (3)3، و اين، مىفهماند كه آن اعلام آسمانى و نداى الهى كه به امر خدا، از حلقوم حضرت ابراهيم عليه السلام در عالم پخش شد و سپس، آن دعوت با بعثت حضرت خاتم النبيّين صلى الله عليه و آله تجديد و مؤكّد شد، آنچنان اثر گذاشت و كشش و جذبهاى خارقالعاده در كعبه نهاد كه با خاصيّت مغناطيسى عجيبى، از اقطار و اكناف عالم، مادّههاى قابل و مستعد را به سوى خود جذب مىكند. (4)4
موسم حج كه مىشود، جنبش و اهتزازى عجيب، در زواياى مختلف عالم، به وجود مىآيد و سيل جمعيت، به سوى كعبه سرازير مىشود. مردم از راههاى هوايى و دريايى و خشكى يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلّ ضامِرٍ يَأتِينَ مِنْ كُلّ فَجّ عَمِيقٍ (5)5، سواره و پياده و چه بسا با مركبهاى ضعيف و لاغر و ناتوان، حتّى از نقاط واقع در درّههاى عميق و كوهستان، رو به مكّه مىآورند؛ در حالىكه نه تهديدى در كار است و نه تطميعى. نه تبليغى مىشوند و نه عوامل محرّك ديگرى مىبينند.
آنها با تمام موانع و مشكلاتى كه سر راهشان ايجاد مىشود، از پاى نمىنشينند و عاشقانه پيش مىروند و همهگونه مشقّات و مصايب را متحمّل مىشوند تا خود را به پاى ديوار كعبه برسانند. همين كه چشمشان، به خانه معبودشان افتاد، همان جا به خاك مىافتند و تمام سختىها را فراموش مىكنند و با سوز دل مىگويند:
يا رَبّ الْبَيْتِ، الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَالْعَبْدُ عَبْدُكَ.
آمدم بر درگهت اينك به صد فرياد و آه از بزرگان عفو باشد، وز فرودستان گناه
اميرالمؤمنين عليه السلام، در توصيف ازدحام پراشتياق حجّاج، در حال طواف، مىفرمايد:
يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْانْعامِ، وَيَأْلِهُونَ الَيْهِ وُلُوهَ الْحَمامِ. (1)1
ديدهايد، حيوانات تشنه وقتى به آب مىرسند، چه سان با عجله مىروند و يكديگر را عقب مىزنند، همچنين حجّاج و زائران بيت مكرّم، آنچنان آتش شوق كعبه از ديدن آن، در دلهايشان مشتعل مىشود كه گويى عقل و هوش از سرشان مىپرد و همچون شترانِ عطشانِ به آب رسيدهاى، با بىتابى و التهاب عجيب پيش مىروند و يكديگر را عقب مىزنند، و مانند كبوترانى كه به سوى بچّه و آشيانه بال و پر زنان و شتابان مىروند، اين دلباختگان نيز، با قلبى مشتاق و روحى موّاج از شور و هيجان، رو به سوى خانه معبود مىدوند.
تأمّل در آيه شريفه وأَذّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجّ (2)2
و گفتار اميرالمؤمنين عليه السلام و ديدن وضع گرايش مردم به كعبه در موسم حج، اين حقيقت را بر انسان روشن مىكند كه به طور حتم،
اين گرايش به كعبه در انسان، به شرط سلامت فطرت، يك گرايش عادى و معمولى نيست. اين، يك مجذوبيّت خارقالعاده و مستند به جعل و قرارداد الهى است، و رمزش، همان رمز گرايش و مجذوبيّت مردم به اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه نتيجه دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام و اجابت حضرت حق است. حضرت ابراهيم عليه السلام دعا كرد:
فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ. (1)
خدايا: دلهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز.
بعد از اينكه ابراهيم عليه السلام، به امر خدا، همسرش هاجر و كودك شيرخوارش اسماعيل را، به بيابان خشك و سوزان حجاز آورد و بنا شد كه آنها را در آن صحرا تنها بگذارد و برگردد، دست به دعا برداشت و مناجات كرد:
رَبَّنا انّي اسْكَنْتُ مِنْ ذُرّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ، رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلوةَ فَاجْعَلْ أَفئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي الَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ. (2)2
پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و گياهى، در كنار خانهاى كه حرم توست، ساكن ساختم تا نماز را برپا دارند. تو دلهاى گروهى از مردم را متوجّه آنها ساز، و از ثمرات به آنها روزى ده. باشد كه آنان شكر تو را به جاى آورند.
ما چه مىدانيم چه مصالحى در كار است؟ و چرا بايد ذريّه ابراهيم عليه السلام به حكم خدا، در بيابان غير ذىزرع و صحراى دور از مظاهر دنيا، مسكن گزينند؟ آيا براى اين نيست كه آنان، پاسداران معنويّت و روحانيّت جامعه انسان و نگاهدارنده نماز و ذكر خدا و رمز عبوديّت در عالمند؟ از اين رو بايد محيط زندگىشان، دور از تجمّل و منظرههاى غفلتآور دنيايى باشد، تا بتوانند ياد خدا و آخرت را در دلها زنده نگه دارند، رَبَّنا
لِيُقِيمُوا الصَّلوةَ. (1)1
بنابراين بايد ذرّيّه ابراهيم عليه السلام و رهبران معنوى، در وادى غير ذىزرع و محيط عارى از تجمّلات و تلذّذات مادّى باشند، و به جاى همه چيز، مجاورت بيت محرّم و مؤانست با خدا را برگزينند و فكر و ذكرشان خدا و همه چيز و همه كسشان، خدا باشد.
اينچنين كه شدند، قهراً دلهاى بشرى- كه به حكم اصل فطرت، گرايش به معبود دارند و مجذوب خالقند- به سوى خانه معبود و پاسداران آن، متمايل مىشوند و رو به آن سو به حركت در مىآيند، و نه تنها از نثار ثمرات مادّى و اموال دنيوى، در اين راه مضايقه نمىكنند، بلكه ميوه دلها و ثمرات قلوب خود را، از عواطف و احساسات پاك و محبّتها و مودّتهاى صادقانه و بااخلاص، نثار خانه معبود و مَقْدم ذريّه ابراهيم عليه السلام مىكنند كه فرد اجلاى آن ذريّه محبوب، وجود اقدس حضرت ختمىمرتبت صلى الله عليه و آله و اهلبيت اطهار عليهم السلام است، و سرازير شدن سيل عواطف و احساسات مردم عارف، به سوى آن خاندان پاك، به عيان مشهود و روشنتر از آفتاب آسمان است.
منظور از مطالب گذشته اين بود كه گرايش و مجذوبيّت انسانها به خانه خدا و مركز توحيد، بدون اينكه محتاج به عامل محرّكى باشند، از يكطرف، و آن اجتماع بزرگ امّت اسلامى، در زمان و مكان واحد، براى انجام يك سلسله اعمال عبادى مشترك كه در ايجاد تفاهم و اتّحاد افكار و ائتلاف قلوب فوقالعاده الهامبخش و مؤثّر است، از طرف ديگر، يك سرمايه عظيم آسمانى است كه از طرف خداوند منّان، به مسلمانان اعطا شده است كه اگر به هوش باشند و آنچنان كه شايسته است به انجام رسانند، عالىترين منافع انسانى از ملكات فاضله اخلاقى و قدرت مبارزه با بيگانگان و فداكارى در راه ريشهكن ساختن دستگاههاى ضدّ خدا، و به وجود آوردن يك زندگى سراسر سعادت توأم با معنويّت و طهارت، در دنيا و عقبى عايدشان خواهد شد. اين نمونهاى از
1) . ابراهيم: 37
منافع حج است كه آيه شريفه مىفرمايد:
وَاذّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجّ ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ (1)1.
مردم را دعوت عمومى به حج كن تا بيايند ... و شاهد منافع گوناگون خويش در اين برنامه حياتبخش باشند.
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرامَ وَالْهَدْيَ وَالْقَلائِدَ، ذلِكَ لِتَعْلَمُوا انَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الْارْضِ وَانَّ اللَّهَ بِكُلّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. (2)2
خداوند، كعبه- بيتالحرام- را وسيلهاى براى استوارى و سامان بخشيدن به كار مردم قرار داد، و ماه حرام، و قربانىهاى بىنشان، و قربانىهاى نشاندار را. اين گونه احكام (حسابشده و دقيق)، به خاطر آن است كه بدانيد خداوند، آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، مىداند، و خدا به هر چيزى داناست.
كعبه، در اين آيه مباركه، به الْبَيْتَ الْحَرامَ (خانه محترم) توصيف شده و با صفت قِياماً لِلنَّاسِ (وسيله برپا بودن مردم) معرّفى گرديده، و ماه ذيحجّه به، الشَّهْرَ الْحَرامَ (ماه محترم) متّصف شده، و هَدْى و قَلائد (قربانى و تقليد، تقليد يعنى آويختن چيزى به گردن حيوان، از گاو و گوسفند و شتر، تا نشانه انتخاب آن حيوان براى قربانى باشد) علامت احترام و تجليل از آن خانه به حساب آمده و همه اينها، وسيله بقا و صيانت انسانها از تباهى و فساد، نشان داده شده است. از اين رو از تمام اين اوصاف و عناوين، اين مطلب استفاده مىشود كه علّت و سبب و ملاك قيام بودن آن خانه و تكيهگاه بودنش براى حيات و بقاى مردم، همانا حرمت و جلالت و قداستى است كه در نظر عموم مردم دارد. (3)3
هر چه كه محبوبِ عمومى شد، وسيله اتّحاد اجتماعى خواهد بود؛ و اتّحاد اجتماعى نيز خلّاق سعادت دو جهانى خواهد شد.
آرى، كعبه خانهاى است كه مورد تقديس و احترام همگانى است؛ مركزى است كه قبله است و تمام مسلمانان از تمام نقاط جهان به هنگام نماز و عرض بندگى به پيشگاه خدا، رو به سوى آن مىايستند، و ذبايح خود را از گاو و گوسفند و شتر، وقتى پاك و حلال مىدانند كه رو به سمت كعبه، سر بريده شوند. مردگان خود را، به سمت كعبه، در ميان قبر مىخوابانند. حالات شريفه و اعمال صالحه خود را، از هر قبيل كه باشد، وقتى در درجه كمال فضيلت مىشناسند كه در حال مواجهه با سمت كعبه انجام شود، و آن چنان قداست و حرمت، براى كعبه قائلند كه در دورترين نقاط عالم و در مخفىترين مكانها هم كه باشند، به هنگام قضاى حاجت مراقبند، رو به سمت كعبه يا پشت به سمت كعبه نباشند و استقبال و استدبار كعبه را در آن حال حرام مىدانند (شيعه در اين مسأله متّفقند)، و در كار تجليل و تقديس و احترام از آن خانه، تا حدّ قربانى دادن و فداكارى كردن و از نفايس و اموال خود گذشتن پيش مىروند.
حال، يك چنين نقطهاى كه بيت حرام و خانه محترم به احترام عمومى است، وقتى هدف مشترك واقع شد و محور فعّاليّت همگانى قرار گرفت، بدون ترديد، عامل ابقاى امّت و جامع شمل جمعيت خواهد بود و مرجع و پناهگاه ستمديدگان و خانه امن ترسيدگان خواهد شد.
بديهى است كه اين همه آثار حياتى، معلول همان حرمت و قداستى است كه خدا، در آن خانه جعل فرموده و آن را به طور خارقالعاده و اعجازآميز، محبوب و محترم ساخته و دلها را به سوى آن متمايل گردانيده است.
ذلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الْأَرضِ (1)1.
اين حرمت و محبوبيّت و اين تجليل و تقديس همگانى كه سرچشمه حيات سراسر سعادت جامعه انسان است، دليل روشنى بر وجود مدبّرى عليم و حكيم است كه عالِم به
1) . مائده: 97
جميع مصالح و نيازمندىهاى انسان در زندگى فردى و اجتماعى است.
او مىداند كه جامعه بشر، نياز به مركز و مرجع واحدى دارد كه مورد احترام و محبوب جهانى باشد. خانه اميد بشر و مأمن انسان باشد تا همه در آنجا جمع شوند و دل به دل و دست در دست هم، با نيروى شگرف اتّحاد، گره از جميع مشكلات بگشايند و راه زندگى را با سعادت و سلامت بپيمايند؛ و لذا كعبه را چنين محلّى قرار داده و در آن، جعل حرمت و محبوبيّت فرموده است.
همين امر، كافى است كه ما را به علم و تدبير حكيمانهاش، متوجّه سازد و بفهماند كه علم خدا، محيط به تمام ذرّات كائنات است و همه چيز روى حساب دقيق، براى هدف و غايت مخصوصى به وجود آمده و بر اساس حكمت و مصلحتى در جريان است.
وَانَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليم (1)1.
وَاذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَامْناً. (2)2
و به خاطر بياوريد هنگامى را كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم.
بىترديد، جامعه بشر به هنگام بروز اختلاف و پيش آمدن تعدّيات، نياز به يك مرجع و ملجأ بين المللى دارد كه مورد احترام عمومى باشد و همه، خود را موظّف به خضوع و تسليم در برابر آن بدانند، تا اگر فرد يا ملّت ستمديدهاى، به آنجا پناهنده شد، تمام ملل به حمايت او برخيزند و براى حفظ حرمت آن مرجع، داد او را از ظالم بگيرند و ظالم را سر جايش بنشانند.
جامعه انسانها، يك خانه امن، و امانخانه جهانى لازم دارد تا وقتى انسان ترسيده، و يا قوم وحشتزدهاى، خود را به آستان آن مأمن رسانيد و فرياد استمداد كشيد، از همه
جا به فرياد او جواب لبّيك بگويند و به او امان دهند و موجبات ترس و وحشتش را برطرف كنند.
همين نياز است كه بشر متمدن را، وادار به تشكيل سازمان ملل متحد كرد. حالا تا چه مقدار داراى واقعيت است، كارى به آن نداريم.
به همين جهت، در عالم اسلام، اين نياز حتمى جامعه انسان مورد عنايت واقع شده و حضرت حق عزّوجل، خانه كعبه را بعد از جعل حرمت و احترام عمومى دربارهاش، مرجع و مأمنى جهانى قرار داده و خانه امن مردم معرفى فرموده است، تا نتيجه آن باشد كه امّت اسلامى- كه نهايت درجه احترام و ستايش براى آن خانه قائلند و صبح و شام و در خلال ساعات شبانهروز چندين بار، رو به كعبه مىايستند و با انجام ركوع و سجود به سمت آن و تعظيم در برابر آن، خود را طالب و دوستدار جدّى كعبه و خانه امن بشر و تمام لوازم و مقتضيات آن، نشان مىدهند- در هيچ شرايطى راضى نشوند كه فردى مورد ظلم و ستم واقع شود، يا كسى با ترس و وحشت و اضطراب زندگى كند.
مسلماً اين چنين ملّتى با جدّ تمام، حامى مظلومان و امانبخش وحشتزدگان خواهند بود. نهتنها در ميان خودشان هيچگونه ظلم و ارعاب، ديده نخواهد شد، بلكه در سطح سياست جهانى نيز، به عنوان يك ملت دادرس، مصلح و بهوجودآورنده امنيّت همهجانبه شناخته خواهند شد پس كاملًا صحيح و درست است كه كعبه، عامل ايجاد و ضامن بقاى صلح و امان جهانى است.
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيتَ الحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ (1)1،
واذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَامْناً (2)2.
بنابراين، بىشكّ و ترديد بايد گفت، حيات بشر وقتى سعيد و داراى خيرات و بركات است كه كعبه، سرِپا باشد و حج، با شرايط كاملش انجام شود.
اگر خداى ناخواسته، روزى كعبه متروك گردد و حج تعطيل شود، يا صورت ظاهرى از حج، بىمغز و بىروح باقى بماند، كاخ سعادت جامعه انسان، فرو مىريزد و خير و بركت و آسايش، از زندگى بشر رخت بر مىبندد و ظلم و فساد و ناامنى، عالمگير مىشود.
اخبار مَلاحِم (1)1، در عداد حوادث شومى كه در آخرالزّمان، عامل گسترش ظلم و ستم بر جوامع بشرى مىشود. تعطيل حجّ و متروكيّت بيت را، نشان مىدهند.
امام صادق عليه السلام، ضمن بيان مفصّلى كه درباره وقايع و فتنههاى قبل از ظهور حضرت ولىّعصر عجّلاللَّه تعالى فرجه الشريف دارند، مىفرمايند:
وَرَأَيْتَ بَيْتَ اللَّهِ قَدْ عُطّلَ وَيُؤْمَرُ بِتَرْكِهِ (2)2.
وقتى ديدى (خطاب به راوى است) خانه خدا، تعطيل گشته و امر به ترك حج مىشود.
و در آخر روايت مىفرمايد:
فَكُنْ عَلى حَذَرٍ وَاطْلُبْ إِلَى اللَّهِ النَّجاةَ وَاعْلَمْ انَّ النَّاسَ فِي سَخَطِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ....
حاصل مضمون آن كه:
در چنين موقعى مردم مشمول غضب خدا شده و استحقاق عذاب پيدا كردهاند. تو پيوسته برحذر باش و تضرّع به درگاه خدا ببر، تا به هنگام نزول عذاب الهى، در امان باشى.
حج حق واجب خدا بر انسان و سپاسگزارى انسان به درگاه ايزد منّان است:
وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ. (1)1
و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه او كنند، آنها كه توانايى رفتن به سوى آن دارند و هر كس كفر ورزد و حج را ترك كند، به خود زيان رسانده، خداوند از همه جهانيان بىنياز است.
عبارت مخصوص و تعبير ويژهاى كه قرآن كريم در امر حج به كار مىبرد شايان دقّت است. اين عبارت، موقعيّت بسيار بزرگ حج را آشكار مىكند. خداوند مىفرمايد:
وَللَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ. (2)2
زيارت كعبه و اجتماع بر گرد آن خانه، حقّ خدا بر مردم است.
در واقع، مگر نه اينكه قضاى وجدان چنين است كه، هر ولىّنعمت و صاحب انعام و احسانى، بر انسان حق پيدا مىكند و آدمى، خود را مديون او مىداند و همواره دنبال فرصتى مىگردد تا حقّ او را ادا كند و احسان و انعام او را تا حدّ امكان جبران كند و حدّاقل، براى عرض تشكّر، به خانهاش برود و به قدر شايستگى خود هديهاى ببرد؟
خداى منّان، ولىّ نعمت آدميان است؛ آن هم نعمتهاى بىحدّ و حصرى كه به شماره و احصا در نمىآيد:
وَإِنْ تَعُدّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها. (3)3
اگر نعمتهاى خدا را بشماريد، هرگز آنها را شماره نتوانيد كرد.
الَمْ تَرَوْا انَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الْارْضِ وَاسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ
ظاهِرَةً وَباطِنَةً. (1)1
آيا نديديد (فكر نكرديد) كه خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است، مسخّر شما گردانيده و به وفور، نعمتهاى ظاهر و باطن خود را در اختيار شما قرار داده است؟
حال، آيا چنين ولىّنعمت بىهمتايى، اين حق را بر گردن شما انسانها ندارد كه براى عرض تشكر و سپاسگزارى از آن همه انعام و احسانش، به خانهاش برويد و هر يك به قدر استعداد خود، هديه به درگاهش ببريد؟
ناگفته پيداست كه زيارت بيت و تقديم قربانى، نه براى اين است كه نفعى عايد خدا شود وبر عزّت و جاه و جلال او بيفزايد: سبحانه وتعالى عمّا يتوهّمه الجاهلونعلوّاً كبيراً.
بلكه دعوت به زيارت و آوردن قربانى، لطف و عنايت ديگرى از طرف خداوند منّان درباره انسان است.
خلاصه اين كه، اوّلًا: خدا با دعوت انسان به عبادت و بهخصوص زيارت بيت مكرّمش، منّت بر انسان نهاده و او را در رتبه شرف و كرامت انسانىاش نگه داشته و از سقوط به عالم حيوان، مصون فرموده، و براى اينكه فطرت خواب رفته او را بيدار كند و عاطفه حقشناسىاش را به تحرّك درآورد، تا با شوق و ميل، رو به خانه معبود برود، با عبارت خاصّ وَللَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ (2)2، فرمان آسمانى خود را صادر فرموده. يعنى:
تو انسان هستى و فطرتاً حقشناسى. من هم خالق و رازق و منعم على الاطلاق تو هستم.
پس اين حق را بر تو دارم كه به عنوان تشكّر و سپاسگزارى به خانهام بيايى و قربانى به درگاهم بياورى تا شرف آدمى و كرامت انسانى تو محفوظ بماند.
ثانياً: رفتن بنده مسكين به درگاه ربّ العالمين، و بردن يك هديه بىارزش به آستان اقدسش، بهانه و وسيلهاى مىشود كه به اضعاف مضاعف و فوق حدّ تصوّر، رحمات و
بركات آسمانىاش را بر او نازل كند و با دست پر از انواع نعم و الطاف الهى از دنيايى و آخرتى، از حرم مكرّمش برگرداند.
براى پىبردن به عظمت خيرات و عطيّاتى كه از طرف حضرت بارىتعالى به حجّاج و زوّار بيت، اعطا مىشود، لازم است به رواياتى كه در باب فضل حجّ و عمره و ثواب آنها رسيده است، مراجعه شود.
از باب نمونه به اين روايات توجه فرماييد:
عَنْ سَعْدِ الْاسْكافِ قالَ: سَمِعْتُ أباجَعْفَرَ عليه السلام يَقُولُ: انَّ الْحاجَّ اذا اخَذَ فِي جِهازِهِ لَمْ يَخْطُ خُطْوَةً فِي شَيْءٍ مِنْ جِهازِهِ الّا كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ عَشْرَ حَسَناتٍ وَمَحى عَنْهُ عَشْرَ سَيّئاتٍ وَرَفَعَ لَهُ عَشْرَ دَرَجاتٍ حَتّى يَفْرُغَ مِنْ جِهازِهِ مَتى ما فَرَغَ ... (1)1
راوى حديث مىگويد: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: شخصى كه عازم حج است و به انجام كارهاى مقدّماتى پرداخته است (در طول مدّت فراهم كردن مقدمات سفر)، در هر قدمى كه بر مىدارد و كارى از كارهاى مربوط به حج را انجام مىدهد، خداى ذوالمنّ والكرم، ده حسنه برايش مىنويسد و ده سيّئه از او مىآمرزد و ده درجه (از درجات اخروى) براى او بالا مىبرد، تا آن ساعتى كه از امور مقدّماتى فارغ گردد و از خانه خارج شود و قدم در راه گذارد و به بهرههاى عالىتر برسد.
قال ابوعبداللَّه عليه السلام: الْحُجَّاجُ يَصْدُرُونَ عَلى ثَلثَةَ اصْنافٍ، صِنْفٌ يُعْتَقُ مِنَ النَّارِ وَصِنْفٌ يَخْرُجُ مِنْ ذُنُوبِهِ كَهَيْئَةِ يَوْمٍ وَلَدَتْهُ امُّهُ وَصِنْفٌ يُحْفَظُ فِي اهْلِهِ وَمالِهِ
1) . كافى، جلد 4، ص 254، حديث 9
فَذلِكَ ادْنى ما يَرْجِعُ بِهِ الْحاجُّ. (1)1
حاجيان كه باز مىگردند سه دستهاند: دستهاى از آتش آزاد مىشوند؛ دستهاى از گناهان خود خارج مىگردند مانند، روزى كه از مادر تولّد يافتهاند؛ و دسته سوّم با مصونيّت مال و عيال بر مىگردند و اين كمترين بهرهاى است كه عايد شخص حاجّ مىشود.
واضح است كه سبب اختلاف در بهره و ثواب، اختلاف در نيّت و تفاوت در مراتب معرفت ربّ البيت و درك لطايف و اسرار عبادت و اثر گرفتن روح از مناسك حج است.
كسى كه با نيّت پاك و فقط براى خدا و جلب رضاى او مىرود، با انجام هر قسمتى از مناسك حج مىكوشد تا پلهاى از پلّههاى نردبان قرب خدا را بالا رفته و بندى از بندهاى اسارت نفس را از پاى عقل بگشايد تا به حول و قوّه پروردگار، وقتى بر مىگردد، دامى از دامهاى شيطان بر سر راهش نباشد و زنجيرى از زنجيرهاى دنياى حيلهگر و مكّار، به گردنش نيفتد و به دوزخش نكشاند.
اين آدم از مكّه بر مىگردد، در حالتى كه بيمه خدايى شده و براى هميشه از آتش نجات يافته است كه فرمود:صِنْفٌ يُعْتَقُ مِنَ النّارِ.
اما فرد ديگرى مىرود براى اينكه فقط تكليفى از گردنش ساقط شود و ذمّهاش از واجبى از واجبات دين فارغ گردد، بدون اينكه توجّه به روح عمل داشته و در فكر ازاله رذايل از نفس و تحصيل فضايل قلب باشد. اين آدم به بركت حج، گناهان گذشتهاش آمرزيده مىشود، امّا چون نفس بدانديشش هنوز از خاصيّت گناهانگيزى تخلّص نيافته است، بايد شديداً مراقب آيندهاش باشد كه مبادا وسوسههاى شيطان و تسويلات نفس امّارهاش، بار ديگر آلودهاش كند و به آتشش بكشاند.
ولذا درباره اين دسته فرمود:صِنْفُ يَخْرُجُ مِن ذُنُوبِهِ كَهَيْئَةِ يَومٍ وَلَدَتْهُ امُّه.
فرد سومى هم مىرود براى اينكه خود را از فشار توبيخ و ملامت مردم برهاند و
1) ). وافى، جلد 2، كتاب الحج، ص 4، باب 15.
علاوه بر اينكه عنوانى بر عنوانهاى اجتماعىاش افزوده مىشود و كلمه حاجّ بر سر اسمش مىآيد، شايد ضمن سياحت، تجارتى هم بكند و سود و بهره مادّى هم ببرد، و نظاير اين دواعى و اغراض كه احياناً در قيافه دواعى دينى هم خودنمايى مىكند، فراوان است.
به هر حال اين فرد هم، بىبهره از بركات حج نمىماند، منتها بهره او منحصر به فايده دنيوى خواهد بود و آن مصونيّت اهل و عيال و اموال از خطرات است تا از مكه برگردد كه فرمود: وَصِنْفٌ يُحْفَظُ فِي اهلِهِ وَمالِهِ.
قالَ ابوجعفر عليه السلام: الْحَجُّ وَالْعُمْرَةُ سُوقانِ مِنْ اسْواقِ الْآخِرَةِ اللّازِمُ لَهُما مِنْ اضْيافِ اللَّهِ تَعالى انْ ابْقاهُ ابْقاهُ وَلا ذَنْبَ لَهُ وَانْ اماتَهُ ادْخَلَهُ الْجَنَّةَ. (1)1
حجّ و عمره، دو بازار از بازارهاى آخرتند. واردشونده به آنها، از ميهمانهاى خداوند متعال است. اگر او را زنده و باقى نگه دارد، باقىاش نگه مىدارد، در حالى كه عارى از گناه گشته، و اگر هم او را بميراند، داخل بهشتش مىكند.
عَنْ أبي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قالَ: الْحاجُّ وَالْمُعْتَمِرُ وَفْدُ اللَّهِ. انْ سَأَلُوهُ اعْطاهُمْ وَانْ دَعَوْهُ اجابَهُمْ وَانْ شَفَعُوا شَفَّعَهُمْ وَانْ سَكَتُوا ابْتَدأَهُمْ وَيُعَوَّضُونَ بِالدّرْهَمِ الْفَ الْفَ دِرْهَمٍ. (2)2
حاجى و معتمر (عمره بجاآورنده) ميهمان خدا هستند. اگر سؤال كنند (درخواستى نمايند)، عطاشان فرمايد و اگر دعا كنند و او را بخوانند، اجابتشان كند و اگر از كسى شفاعت كنند، شفاعتشان را بپذيرد و اگر هم سكوت كنند و چيزى نخواهند، (ميزبان كريم) خود، ابتدا، بذل عنايت مىفرمايد و در ازاى هر درهم، هزار هزار درهم عوض مىدهد.
عَنْ أَبي عَبْدِاللَّهِ عليه السلام قالَ: مَنْ نَظَرَ الَى الْكَعْبَةِ لَمْ يَزَلْ تُكْتَبُ لَهُ حَسَنَةٌ وَ تُمْحى عَنْهُ سَيّئَةٌ حَتَّى يَنْصَرِفَ بِبَصَرِهِ عَنْها. (1)1
هر كه به كعبه نگاه كند (مادام كه چشمش به كعبه است)، مرتّب حسنهاى برايش نوشته مىشود و سيّئهاى از او محو مىشود تا (لحظهاى) كه چشمش را از كعبه برگرداند.
و در روايت ديگرى است:
وَ قالَ: مَنْ نَظَرَ الَى الْكَعْبَةِ كُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ وَمُحِيَتْ عَنْهُ عَشْرُ سَيّئاتٍ. (2)2
و فرمود: هر كه نظر به كعبه كند، حسنهاى برايش نوشته مىشود و دهگناه ازاو محومىگردد.
عَنْ ابِي عَبْدِاللَّه عليه السلام قالَ: انَّ للَّهِ تَعالى حَوْلَ الْكَعْبَةِ عِشْرِينَ وَمِأَةَ رَحْمَةً مِنْها سِتّونَ لِلطَّائِفِينَ وَارْبَعونَ لِلْمُصَلّينَ وَعِشْرُونَ لِلنّاظِرِينَ. (3)3
از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: پيوسته خداوند متعال در اطراف كعبه 120 رحمت نازل مىفرمايد. 60 رحمت از آن براى طوافكنندگان است و 40 رحمت براى نمازگزاران و 20 رحمت براى نظركنندگان به كعبه.
قَدِمَ رَجُلٌ عَلى ابِي الْحَسَنِ عليه السلام فَقالَ: قَدِمْتَ حاجّاً؟ فَقالَ: نَعَمْ فَقالَ: تَدْرِي ما لِلْحاجّ؟ قالَ: لا قالَ: مَنْ قَدِمَ حاجّاً وَطافَ بِالْبَيْتِ وَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ سَبْعِينَ الْفَ حَسَنَةٍ وَمَحا عَنْهُ سَبْعِينَ الْفَ سَيِّئَةٍ وَرَفَعَ لَهُ سَبْعِينَ الْفَ دَرَجَةٍ وَشَفَّعَهُ فِي سَبْعِينَ الْفَ اهْلِ بَيْتٍ وَقَضى لَهُ سَبْعِينَ الْفَ حاجَةٍ وَكَتَبَ لَهُ عِتْقَ
سَبْعِينَ الْفَ رَقَبَةٍ قِيمَةُ كُلّ رَقَبَةٍ عَشَرَةُ آلافِ دِرْهَمٍ. (1)1
مردى بر امام كاظم عليه السلام وارد شد. امام از او سؤال كرد: به عزم حج آمدهاى؟ عرض كرد: بله.
فرمود: آيا مىدانى براى آدم حاجّ چه فضيلتى است؟ گفت: خير، فرمود: كسى كه به حج بيايد و بر گرد بيت طواف كند و دو ركعت نماز بجاآورد، خدا مىنويسد براى او 70 هزار حسنه و محو مىكند از او 70 هزار سيّئه و بالا مىبرد براى او 70 هزار درجه و مىپذيرد شفاعت او را درباره 70 هزار خانواده و قضا مىكند براى او 70 هزار حاجت و مىنويسد براى او ثواب آزاد ساختن 70 هزار بنده كه قيمت هر بندهاى 10 هزار درهم باشد.
البته بايد متوجّه بود كه ترتّب اين همه فضيلت و ثواب بر حج، مشروط به شرايطى است كه به خواست خدا در مباحث آينده به آن اشاره خواهد شد.
حال كه دانسته شد رفتن به زيارت خانه خدا به عنوان عرض تشكّر و سپاس به آستان اقدس حضرت حق، ولىّنعمت مطلق، شرط ادب آدمى و مقتضاى انسانيّت انسان و مميّز او از حيوان است، بايد متذكّر شد كه علاوه بر اين، وسيلهاى براى جلب عنايات بىپايان پروردگار و به دست آوردن خيرات و بركات دنيايى و عقبايى است كه از شدّت عظمت و كثرت، موجب اعجاب و حيرت مىشود.
بنابراين، تا چه اندازه دورى از انسانيت و آدميت، بلكه بىشرمى و وقاحت است كه نهتنها آدمى خود را موظّف به زيارت ولىّنعمت و عرض سپاس به آستان او نداند، بلكه وقتى هم كه او دعوتش كند، اعتنايى نكند و دعوتش را به چيزى نگيرد. راستى كه اين وقاحت، منبعث از كفر درونى آدمى است. قرآن كريم نيز از اين سوء ادب و بىمبالاتى، تعبير به كفر فرموده:
وَمَنْ كَفَرَ فَانَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ. (2)2
هركس كفر بورزد (و از انجام حج سر باز زند)، به طور مسلّم، خدا بىنياز از جهانيان است.
نرفتن مردم به زيارت كعبه، زيانى به خدا نمىزند، چرا كه خدا احتياج به كسى ندارد، بلكه اين، خسران و زيان فوقالعاده بزرگ و هلاكتبارى است كه دامن مردم را مىگيرد و محروم از سعادتشان مىسازد.
گر جمله كائنات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد
بايد دانسته شود كه كفر، در قرآن كريم و روايات، اقسام يا مراتب مختلف دارد.
يك قسم يا يك مرتبهاش كفر به فروع است كه به معنى ترك واجبات و ارتكاب محرّمات است.
اين قسم از كفر موجب خلود در جهنّم نيست، مگر اينكه كاشف از بىاعتقادى نسبت به اصلى از اصول عقايد شود كه در اين صورت، كفر، به معنى الحاد و جُحود خواهد بود و مستوجب خلود در جهنّم خواهد شد.
دروافى نقل مىكند كه راوى، از امام كاظم عليه السلام، درباره كفر تارك حج سؤال كرد.
قالَ: قُلْتُ: فَمَنْ لَمْ يَحُجَّ مِنَّا فَقَدْ كَفَرَ؟ قالَ: لا وَلكِنْ مَنْ قالَ لَيْسَ هذا هكذا فَقَدْ كَفَرَ. (1)1
مىگويد: گفتم: پس (بنا بر فرموده خدا و من كفر فانّ اللَّه غنىّ عن العالمين) اگر كسى از ما، حج نرود كافر شده است؟ فرمود: نه؛ ولكن كسى كه بگويد اين، چنين نيست (يعنى بگويد حج واجب نيست و منكر وجوبش بشود)، كافر شده است.
فيض، رحمة اللَّه عليه، در بيان روايت مىفرمايد:إنّما لم يكفر تارك الحجّ لأنّ الكفر راجع إلى الاعتقاد دون العمل فقوله تعالى ومن كفر، أيومن لم يعتقد فرضه أو لم يبال بتركه فإنّ عدم المبالاة يرجع إلى عدم الاعتقاد:
اين كه تارك حج، كافر (به معنى معهود) نيست، براى اين است كه كفر (به معنى انكار و الحاد) درباره اعتقاد است نه عمل. پس فرموده خداى تعالى: ومَنْ كَفَرَ، يعنى
1) . وافى، جلد 2، كتاب الحج، ص 47، باب 17.
كسى كه معتقد به وجوب حج نباشد يا نسبت به تركش بىمبالات باشد (هيچگونه ترسى از ترك حج نداشته باشد) كافر است؛ زيرا مسلّم است كه بىپروايى و بىمبالاتى، ريشه از بىاعتقادى مىگيرد (و اين كفر است).
و همچنين مرحوم فيض در بيان روايتى كه مىفرمايد: كسى كه بدون عذر، تارك حج باشد و بميرد، يهودى يا نصرانى مرده است، مىگويد:
وإنّما يموت يهوديّاً أو نصرانيّاً لأنّه لو اعتقدها لأتى بها مع عدم المانع والاستطاعة وتوقّع الفوت بالموت. (1)1
چرا تارك حج، يهودى يا نصرانى مىميرد؟ براى اين كه اگر معتقد به وجوبش بود، با وجود استطاعت و نبودن مانع و احتمال فرا رسيدن مرگ و از دست رفتن فرصت حج، مسلّماً مسامحه در انجامش نمىكرد و اقدام به اتيانش مىنمود. يعنى سهلانگارى و بىاعتنايى در امر حج، با آن همه جدّ و تأكيد خدا، كشف از بىاعتقادى نسبت به وجوبش مىكند و بنابراين يهودى يا نصرانى مىميرد.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن وصايايى كه به اميرالمؤمنين عليه السلام دارند، مىفرمايند:
يا عَليُّ تارِكُ الْحَجّ وَهُوَ مُسْتَطِيعٌ كافِرٌ، قالَ اللَّه تَبارَكَ وَتَعالى وَللَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَانَّ اللَّهَ غَنىٌّ عَنِ العالَمِينَ. يا عَلِىُّ مَنْ سَوَّفَ الْحَجَّ حَتّى يَموتَ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَة يَهُودِيّاً اوْ نَصْرانِيّاً. (2)2
يا على، ترككننده حج با وجود استطاعت، كافر است. خدا فرموده است:و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه او كنند، آنها كه توانايى رفتن به سوى آن دارند، و هر كس كفر ورزد و حج را ترك كند، به خود زيان رسانده است. خداوند از همه جهانيان بىنياز است.
يا على، هر كه حج را تأخير اندازد تا بميرد، خدا در روز قيامت، او را يهودى يا نصرانى بر مىانگيزد (با يهود و نصارى محشورش مىگرداند.)
قالَ: سَأَلْتُ ابَالْحَسَنَ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّه تَعالى وَمَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ اعْمى وَاضَلُّ سَبِيلًا، فَقالَ: نَزَلَتْ فِيمَنْ سَوَّفَ الْحَجَّ حَجَّةَ الاسْلامِ وَعِنْدَهُ ما يَحُجُّ بِهِ فَقالَ الْعامَ احُجُّ الْعامَ احُجُّ حَتّى يَمُوتَ قَبْلَ انْ يَحُجَّ. (1)1
راوى مىگويد: از امام عليه السلام سؤال كردم از آيه شريفه وَمَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى تا آخر آيه يعنى هر كه در اين دنيا نابينا باشد در آخرت نيز نابينا خواهد بود و گمراهتر (مقصود راوى اين بوده كه آن نابينايى در دنيا كه مستوجب نابينايى در آخرت است، كدام است). امام فرمود: اين آيه درباره كسى نازل شده است كه حجّ واجب و حَجّةالاسلام را با داشتن مال و استطاعت تأخير بيندازد و بگويد امسال حج مىروم و امسال حج مىروم (چندان امسال و امسال كند)، تا بميرد پيش از آنكه حج بجا آورد (اين آدم است كه هم در دنيا كور است و هم در آخرت كور است.)
فَرَضَ اللَّهُ ... وَالْحَجَّ تَقْوِيَةً لِلدّينِ. (2)2
و حج را (خدا واجب كرده) تا موجب قوّت دين باشد.
بديهى است، هر بنيه و سازمانى كه به اقتضاى طبيعت اين عالم، بر اثر عوامل مُضعف، رو به ضعف و سستى برود، احتياج به عامل تقويت دارد تا ضعف آن را جبران كند و به حال اوّلش برگرداند. دين هم كه سرمايه سعادت دو جهانى انسان است، بر اثر تبليغات سوء بيگانگان از خارج، و طغيان تمايلات و شهوات از داخل و فراهم بودن زمينه براى اجراى هوسها و تمنّيات نفس، از طريق مؤسّسات دعوتكننده به گناه، قهراً
قدرت معنوىاش در وجود انسان و جامعه مسلمانان، رو به ضعف و كاهش مىگذارد و زير پردههايى از غفلت و انهماك در دنيا، مشرف به زوال و نابودى مىشود، و نزديك مىگردد كه به كلّى، سرمايه حيات از دست مسلمين برود و به هلاك ابدى مبتلا شوند.
اما ناگهان نسيم لطف و عنايت مىوزد، و نداى للَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البَيْتِ، .(1)
پرده گوشها را مىنوازد و تكان در دلها مىافكند و كاروانهاى حج، با جنب و جوشى چشمگير، از تمام بلاد مسلمين به راه مىافتند.
بار ديگر، امّالقرى، همچون مادرى مهربان، فرزندان دورافتاده خود را به دامن مىگيرد و در آغوش پرمهر خود مىفشارد و در ظرف چند روز محدود، خاطرات روحافزاى عبوديّت و بندگى و خدادوستى را، با نشان دادن صحنههاى زنده و حسّاس آن، در دلها تجديد مىكند و سفر پرخطر مرگ و بىاعتبارى دنيا و جدايى از مال و عيال و مراحل هولناك برزخ و محشر را به طور مجسّم، مقابل چشمها مىآورد و زحمات طاقتفرساى انبيا و اولياى خدا را، در راه تأسيس و تحكيم مبانى دين تذكّر مىدهد و خلاصه پردههاى ضخيم غفلت را، از قلوب انسانها بر مىدارد و نور ايمان و توجه به خدا و آخرت را در فضاى جانها، آشكار و عيان مىسازد و فرزندان خود را، از غذاهاى معنوى و روحى اشباع مىكند و با دينى محكم و ايمانى قوى، به وطنهايشان بر مىگرداند تا براى مبارزه با ايادى ابليس و سازمانهاى ضدّ خدا و مروّجان فساد و حفظ گوهر ايمان و سرمايه حياتى دين، كاملًا آماده و نيرومند و بانشاط شوند.
بنابراين، بايد تصديق كرد كه بقاى دين در اجتماع مسلمين، بسته به بقاى كعبه و احياى مناسك حج است.
و لذا امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
لا يَزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكَعْبَةُ. (2)2
همواره، دين برپاست مادام كه كعبه سرِپاست.
معروف است كه يكى از رؤساى ممالك مسيحى، حدود 75 سال پيش، روزى در مجلس مهمّى بيان كرد كه نفوذ در مسلمانها تا وقتى سه چيز در آنها محكم و برقرار است و نسبت به آن ايمان دارند، ممكن نيست يا بسيار مشكل است، و از جمله، مسأله حج را نام برد. (1)1
لسان روايات نيز، كعبه را در رديف قرآن و عترت عليهم السلام، از حُرُمات خدا به حساب آوردهاند. يعنى كعبه، ركن اصيلى است كه حرمت و قداست آن، فوق ساير موضوعات دينى و شعائر الهى است. در واقع، كعبه مصونيّت خاصّ آسمانى دارد و حريم مقدّس خدا و ضامن بقاى اسلام و مورد تقديس و احترام از نظر عموم مسلمانان جهان است.
قال الصّادق عليه السلام: انَّ للَّهِ حُرُماتٍ ثَلاثاً لَيْسَ مِثْلَهُنَّ شَيْءٌ، كِتابُهُ وَهُوَ نُورُهُ وَحِكْمَتُهُ، وَبَيتُهُ الّذِي جُعِلَ لِلنَّاسِ قِبْلَةً لا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنْ احَدٍ تَوَجُّهاً الى غَيْرِهِ، وَعِتْرَةُ نَبِيّكُمْ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله (2)2.
به حقيقت، براى خدا سه چيز محترم است كه (از نظر اصالت در حرمت)
شبه و نظير ى ندارند:
1- كتاب او (قرآن) كه نور و حكمت اوست.
2- خانه او (كعبه) كه قبله مردم قرار داده شده است و خدا از احدى (اعمال عبادى را) كه رو به غير آن بياورد، نمىپذيرد.
3- عترت پيغمبر شما، (اهلبيت و ائمه اطهار عليهم السلام).
جَعَلَهُ سُبْحانَهُ وَتَعالى لِلِاسْلامِ عَلَماً. (3)3
خداوند سبحان، كعبه رانشانه اسلام قرار داده است.
همچنان كه در بيابانها، براى هدايت و راهيابى گمگشتگان، نشانه و علامتى نصب
مىكنند تا راه را بيابند و از حيرت و ضلالت و گمراهى به درآيند، همچنين خداوند حكيم، كعبه را عَلَم و نشانه اسلام قرار داده است، تا كسانى كه در شناخت حقيقت اسلام و برنامه تربيتى آن دچار اشتباه و انحراف مىشوند، با ديده تحقيق و تفكّر در مناسك حجّ و موقعيت بيت بنگرند و مشخّصات اسلام واقعى را، عارى از هر گونه پيرايههاى بىاساس، در چهره حج بخوانند و بدانند كه اسلام، دين توحيد خالص است و از همهگونه شرك و توجه به غير خدا مبرّاست.
اسلام، آيين رشد عقل است؛ آيين دور ريختن تجمّلات كودكانه دنيايى و وجهه همّت قرار دادن قرب به مبداً هستى. اسلام، بنيانگذار مساوات عمومى است، چنان كه پست و شريف و غنىّ و فقير و مرد و زن، در برابر قانون حقّ و عدالت مساوىاند. اسلام، ارائهكننده برنامه اخوّت و برادرى، بر اساس وحدت ايمانى است با وحدتى كه عميقترين و استوارترين و وسيعترين وحدتهاى بشرى است.
اسلام، دين تحرّك و جنبش و فعّاليّت دائم است؛ فعّاليّت به منظور حفظ شوكت و سيادت جهانى امّت اسلامى در تمام سطوح زندگى، از فرهنگ گرفته تا اقتصاد و نيروى نظامى.
و بالاخره اسلام، دين جهاد و رمى جمرات و كوبيدن مظاهر فساد و از سر راه برداشتن طاغوتها و عمّال شيطان است؛ دين فداكارى و تَضحِيه و از جان گذشتن در اين راه و قربانى دادن كه:
وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمواتِ وَالْارْضَ. (1)1
همه را ريختن و به كمال مطلق پيوستن.
اين، روح اسلام است و چهره حج، نماينده اين روح است:
جَعَلَهُ لِلْاسْلامِ عَلَماً.
1) . قسمتى از دعاى كشتن قربانى كه مقتبس از آيه 79، سوره انعام است.
وَحَجُّ الْبَيْتِ وَاعْتِمارُهُ فَانَّهُما يَنْفِيانِ الْفَقْرَ وَيَرْحَضانِ الذَّنْبَ. (1)1
عمره و حج، فقر را مىزدايند و گناه را مىشويند.
بعيد نيست، از اطلاق كلمهفقر و ذنب اين تعميم را بفهميم كه حجّ، بىنيازى مطلق و طهارت همهجانبه را براى جامعه مسلمين به ارمغان مىآورد، به گونهاى كه هيچگونه احساس احتياج نسبت به ملل بيگانه نكنند و در فرهنگ و اقتصاد و قدرت نظامى و ساير شؤون تدبير و اداره امور كشورى، غنى و بىنياز شوند.
همچنين، دزدى و بىعفتى و رشوهخوارى و اجحاف و تعدّى، از اجتماعشان، به كلّى رخت بربندد تا ملتى غنى و طاهر شوند.
با توجّه به آثار حياتى حج، از نظر حفظ سيادت جهانى امّت اسلامى كه در گذشته بيان شد، بديهى است كه اگر بر اثر تسامح و سهلانگارى دولتهاى اسلامى، اين وظيفه فوقالعاده حسّاس دينى، تعطيل شود يا تنها صورتى از آن باقى بماند، بهطور قطع قدرت معنوى ايمانى كه علىالدّوام از طرف دشمنان دين بالاخصّ يهوديّت و مسيحيّت از راههاى گوناگون در حال تضعيف است، در جامعه مسلمانان، رو به كاهش و ضعف و سستى بيشترى مىرود، و بالاخره در نتيجه تبليغات پيگير و مداوم آنان، رنگ اسلام از شؤون حياتى مسلمانان، زايل شده و در مرحله فكر و اخلاق و عمل، به رنگ كفر و يهوديّت و نصرانيّت در مىآيد.
اهمّيت موضوع حجّ و جنبه حياتى آن از نظر سياست جهانى اسلام، تا حدّى است كه فرمودهاند:
1) . نهجالبلاغه، خطبه 109.
لَوْ انَّ النّاسَ تَرَكُوا الْحَجَّ لَكانَ عَلَى الْوالِي انْ يُجْبِرَهُمْ عَلى ذلِكَ، وَعَلَى الْمُقامِ عِنْدَهُ ... فَانْ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ امْوالٌ، انْفَقَ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْتِ مالِ الْمُسْلِمِينَ. (1)1
اگر مردم از انجام حج تخلّف كنند، بر زمامداران مسلمين است كه آنان را اجبار به حجّ و اقامت در مكه نمايند (مركز توحيد و كنگره عظيم جامعه مسلمين خالى نماند و از هيبت اسلام نكاهد) و اگر مردم، قدرت مالى براى رفتن به مكه نداشته باشند، بر حاكم و دولت اسلامى لازم است كه از بيتالمال و صندوق حكومت، هزينه سفر حجّاج را تأمين كند (نه اينكه از راههاى گوناگون بر مشكلات سفر بيفزايد و مردم عازم را هم منصرف كند.)
قال الصّادق عليه السلام: لَوْ عَطَّلَ النّاسُ الْحَجَّ لَوَجَبَ عَلَى الْامامِ انْ يُجْبِرَهُمْ عَلَى الْحَجّ، انْ شائُوا وَانْ ابَوا، فَانَّ هذَا الْبَيْتَ انَّما وُضِعَ لِلْحَجّ (2)2.
اگر مردم، حج را تعطيل كنند، بر پيشوا و زمامدار ملت واجب است كه مردم را بر انجام حج، مجبور سازد، چه آنان مايل باشند يا نباشند؛ چرا كه اين خانه، براى حج قرار داده شده است.
در روايات زيادى آمده است كه در صورت تعطيل شدن حج، عذاب نازل مىشود:
عَنْ أبِي عَبْدِاللَّه عليه السلام قالَ: لَوْ تَرَكَ النَّاسُ الْحَجَّ لَما نُوظِرُوا الْعَذابَ أَو قالَ: انْزِلَ عَلَيْهِمُ الْعَذابُ. (3)3
اگر مردم حجّ را رها كنند، از عذاب مهلت داده نمىشوند، يا فرمود: (ترديد از راوى است) عذاب بر آنها نازل مىشود.
اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبّكُمْ، لا تُخَلُّوهُ ما بَقيتُمْ فَانَّهُ انْ تُرِكَ لَمْ تُناظَرُوا (4)4
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره خانه پروردگارتان (كعبه). آن را تا زنده هستيد خالى نگذاريد كه اگر رها شود (مردم از رفتن به حج، خوددارى كنند)، مهلت داده نخواهيد شد (به عذاب خدا مبتلا خواهيد گشت).
عَنْ أبِي عَبْدِاللَّه عليه السلام قالَ: وَانَّ اللَّهَ لَيَدْفَعُ بِمَنْ يَحُجُّ مِنْ شِيعَتِنا عَمَّنْ لا يَحُجُّ مِنْهُمْ وَلَوْ اجْمَعُوا عَلى تَرْكِ الْحَجّ لَهَلَكُوا. (1)1
به حقيقت كه خدا به بركت حجّاج شيعيان ما، از تاركان حج، دفع بلا مىكند و اگر همه اجماع بر ترك حج كنند، هلاك خواهند شد.
هيچ عمل صالحى جاى حج را نمىگيرد و انفاقات مستحبّ ديگر نيز جاى حجّ مستحبّى را نمىگيرد.
از جمله ادلّه روشن بر اين كه حج، در حفظ اساس دين، نقش مهمّى را ايفا مىكند و از اركان اصلى اسلام و عامل احياى جامعه مسلمين است و به هيچ عنوان نبايد تعطيل يا تضعيف شود، رواياتى است كه هيچ عمل خيرى را، جانشين حج نمىشناسند و انفاق در راه حج را، اگرچه مستحب باشد، افضل انفاقات معرفى مىكنند.
قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: إِنَّ نَاساً مِنْ هَؤُلَاءِ الْقُصَّاصِ يَقُولُونَ إِذَا حَجَّ الرَّجُلُ حَجَّةً ثُمَّ تَصَدَّقَ وَ وَصَلَ كَانَ خَيْراً لَهُ فَقَالَ كَذَبُوا لَوْ فَعَلَ هَذَا النَّاسُ لَعُطِّلَ هَذَا الْبَيْتُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ هَذَا الْبَيْتَ قِيَاماً لِلنَّاسِ. (2)2
راوى حديث مىگويد خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم: مردمى از اين دسته سخنگويان در مجالس مىگويند: وقتى كه مرد، يك بار حج بجاآورد، براى او بهتر است كه بعد از آن (به جاى حجّ مستحبّى)، به دادن صدقات و انفاقات مستحبّ بپردازد. امام فرمود: دروغ گفتهاند. اگر مردم چنين كنند، بيت (كعبه) متروك مىشود (حج تعطيل مىگردد)، و حال آن كه خدا اين خانه
را برپادارنده مردم قرار داده است.
لَمَّا أَفَاضَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله تَلَقَّاهُ أَعْرَابِيٌّ بِالْأَبْطَحِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّي خَرَجْتُ أُرِيدُ الْحَجَّ فَعَاقَنِي وَ أَنَا رَجُلٌ مَيِّلٌ يَعْنِي كَثِيرَ الْمَالِ فَمُرْنِي أَصْنَعُ فِي مَالِي مَا أَبْلُغُ بِهِ مَا يَبْلُغُ بِهِ الْحَاجُّ قَالَ فَالْتَفَتَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله إِلَى أَبِي قُبَيْسٍ فَقَالَ لَوْ أَنَّ أَبَا قُبَيْسٍ لَكَ زِنَتَهُ ذَهَبَةٌ حَمْرَاءُ أَنْفَقْتَهُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا بَلَغْتَ مَا بَلَغَ الْحَاجُّ. (1)1
مردى به حضور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله شرفياب شد و اين، موقعى بود كه آن حضرت فراغت از اعمال حج پيدا كرده و رو به مكه مىآمدند. عرض كرد: يا رسول اللَّه! من به قصد حج، از خانه خارج شدم، ولى مانعى پيش آمد و موفق به انجام حج نشدم. من مردى ثروتمندم و مال فراوان دارم. دستورالعملى بفرماييد كه با انجام آن، به ثواب حج نايل شوم. رسول خدا صلى الله عليه و آله، توجّهى به كوه ابوقبيس كردند و فرمودند: اگر تو به قدر اين كوه، مالك طلاى سرخ باشى و تمام آن را در راه خدا انفاق كنى، به اجر و ثوابى كه شخص حاج رسيده است، نخواهى رسيد.
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام وَ هُوَ يَقُولُ دِرْهَمٌ فِي الْحَجِّ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفَيْ أَلْفٍ فِيمَا سِوَى ذَلِكَ مِنْ سَبِيلِ اللَّهِ. (2)2
ابوبصير مىگويد: شنيدم از امام صادق عليه السلام كه مىفرمود: يك درهم انفاق در راه حج، از انفاق دو هزار هزار (دو ميليون) درهم در غير حج، از راههاى خدايى ديگر بهتر است.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام مَا مِنْ عَبْدٍ يُؤْثِرُ عَلَى الْحَجِّ حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْيَا إِلَّا نَظَرَ إِلَى الْمُحَلِّقِينَ قَدِ انْصَرَفُوا قَبْلَ أَنْ تُقْضَى لَهُ تِلْكَ الْحَاجَةُ. (3)3
هركسى كه كارى از كارهاى دنيا را بر رفتن حج، مقدّم دارد كه به آن كارش برسد، خواهد ديد
كه حاجيان با سرهاى تراشيده برگشتند و او هنوز به حاجتش نرسيده است.
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام لِيَحْذَرْ أَحَدُكُمْ أَنْ يُعَوِّقَ أَخَاهُ مِنَ الْحَجِّ فَتُصِيبَهُ فِتْنَةٌ فِي دُنْيَاهُ مَعَ مَا يُدَّخَرُ لَهُ فِي الْآخِرَةِ. (1)1
برحذر باشيد (بترسيد) از اينكه سبب تأخير و عقب افتادن حجّ برادرتان گرديد كه در اين صورت، علاوه بر آنچه در آخرت (عذاب) براى شما ذخيره خواهد شد، در همين دنيا نيز فتنه (گرفتارى و بلا) گريبانگير شما خواهد گشت.
رُوِيَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام إِنَّ رَجُلًا اسْتَشَارَنِي فِي الْحَجِّ وَ كَانَ ضَعِيفَ الْحَالِ فَأَشَرْتُ عَلَيْهِ أَنْ لَا يَحُجَّ فَقَالَ مَا أَخْلَقَكَ أَنْ تَمْرَضَ سَنَةً فَقَالَ فَمَرِضْتُ سَنَةً. (2)2
اسحاق بن عمّار مىگويد: خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم: مردى با من در موضوع رفتن حج، مشورت كرد و ضعيفالحال بود. من صلاح در نرفتن ديدم و گفتم نرود. فرمود: تو سزاوار اين هستى كه (به جرم همين عمل كه مانع از حجّ ديگرى شدهاى)، يك سال مريض شوى. مىگويد: (همچنين شد) من يك سال مريض شدم.
امام ابوالحسن الرضا عليه السلام ضمن بيان حِكَم و اسرارى از حج، مىفرمايد:
وَمَا فِي ذَلِكَ لِجَمِيعِ الْخَلْقِ مِنَ الْمَنَافِعِ لِجَمِيعِ مَنْ فِي شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ مَنْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ مِمَّنْ يَحُجُّ وَ مِمَّنْ لَمْ يَحُجَّ مِنْ بَيْنِ تَاجِرٍ وَ جَالِبٍ وَ بَائِعٍ وَ مُشْتَرٍ وَ كَاسِبٍ وَ مِسْكِينٍ وَ مُكَارٍ وَ فَقِيرٍ وَ قَضَاءِ حَوَائِجِ أَهْلِ الْأَطْرَافِ، تا آخر روايت. (3)3
حاصل مضمون حديث آنكه:
منافع و آثار حياتى حج، تمام اهل زمين از شرق و غرب و برّ و بحر را فرا مىگيرد، چه آنها كه حج بجا مىآورند و چه آنها كه بجا نمىآورند، از تجّار و كسبه و مساكين و حاجتمندان و خلاصه تمام طبقات از عموم جوامع بشرى، مشمول بركات وسيع حجّ اسلام مىشوند و آن اجتماع مبارك الهى، در تأمين سعادت و آسايش جهانى، اثر مىگذارد.
زيرا مجتمعى از سران ملل و ممالك اسلامى، به وجود آمده كه بر اساس وحدت فكر و اعتقاد و عمل و تشديد مهر و محبت و صفا و صميميت و تصميم بر اجراى قانون حقّ و تثبيت عدل اجتماعى و حفظ حقوق بشرى، تشكيل يافته است، و اعضاى آن از اين اجتماع و هماهنگى، هدفى جز امتثال امر خدا و تحصيل رضاى پروردگار و تقرّب به درگاه حضرت حق ندارند. بنابراين، طبيعى است كه عنايت ربّانى، شامل حالشان مىشود و با به دست آوردن شوكت و سيادت جهانى كه مولود اتحاد حقيقى ملل اسلامى است، روابط حسنه تِجارى و فرهنگى توأم با حفظ قدرت و عزّت ايمانى، با ساير ملل برقرار مىسازند و تدريجاً معارف آسمانى خود را به ديگران عرضه مىدارند. برنامه متين و سعادت آفرين قرآن را، در زندگى آنان تنفيذ مىكنند و بالمآل، آثار درخشان تبعيّت از قرآن همه جا را مىگيرد و شرق و غرب و برّ و بحر را غرق در خير و صلاح و سعادت مىكند.
ولذا قرآن مىفرمايد:
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ. (1)1
خدا كعبه را كه خانه محترم است، برپادارنده مردم قرار داده است.
و براى همين خيرات جهانى و منافع حياتى عالمگير حج است كه در مباحث گذشته ديديم، آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام، با چه جدّ و اهتمامى، افراد بشر را دعوت به حجّ و زيارت بيت مىكنند و هيچ عمل نيكى را جانشين حج نمىشناسند و متخلّفان را كافر و مستحقّ اشدّ انواع عذاب دنيوى و اخروى معرّفى مىكنند.
1) . سوره مائده، آيه 97. راجع به اين آيه مباركه در صفحات 32 به بعد بحث شد.
آرى، اين همه فوايد و منافع عالى كه بيان شد، نمونهاى از آثار حياتى و اسرار اجتماعى حجّ است كه برنامه دينى معمول و هر ساله در ميان ما مسلمانان است.
هر ساله، اين برنامه تكرار مىشود و آن اجتماع عظيم، با شور و حرارتى زايدالوصف، تشكيل مىيابد و انبوه جمعيتها، از ملتهاى مختلف عالم به هم مىپيوندند، اما با كمال تأسّف، بدون اين كه تفاهمى ميانشان حاصل شود و افكار يكديگر را بخوانند و از دردهاى درونى هم باخبر گردند و از آنچه در داخل كشورهاى اسلامى مىگذرد و از نقشههاى خائنانهاى كه از خارج براى نابودى آنها طرح مىشود، مطّلع شوند، بلكه احياناً با سوءظنّ و بدبينى نسبت به هم، با هم روبهرو مىشوند و با دلهاى رميده و ترسيده از يكديگر، صورت بىروحى از اعمال حج را انجام مىدهند و از هم جدا مىشوند.
و آن سرمايه بزرگ و آن نيروى كوبنده و قهّار، بدون بهرهبردارى از دست مىرود و متلاشى مىشود، مانند دريايى بيكران كه از بهم پيوستن رودها و نهرها و درياچهها به وجود آيد و امواج پرجوش و خروشش، چشمها را خيره و گوشها را پرسازد و دلها را از وجد و سرور و بهجت به اهتزاز درآورد، امّا ناگهان يكباره بخار شود و نابود گردد.
راستى حيرت آور است! نيروى دين و ايمان، آن مجمع بزرگ و آن كنگره عظيم را در زمان و مكان واحدى با سهولت و بىزحمت، تشكيل مىدهد و به دست جامعه مسلمانان مىسپارد، امّا تبليغات سوء بيگانگان و نقشههاى مخرّب استعمارگران، چگونه اثر كرده و از راههاى گوناگون، موجبات تفرقه و تشتّت به وجود آورده و شكافهاى عميق بين امت واحده آنچنان ايجاد شده كه اصلًا به هم نمىپيوندند. در عين اجتماع، از هم متفرّقند؛ در عين وصل، در حال فصلند و در عين نزديكى، دور از يكديگرند.
اجْتَمَعُوا ان لا يَجْتَمِعُوا. و اين وضع، آن چنان دردناك و اسفانگيز است كه دورنماى آن، چهارده قرن قبل، رسول خدا صلى الله عليه و آله را متأثر و غمگين ساخته است، طورى كه آن روز در مجمع عمومى مسلمين كه در ملازمت حضرتش به حج آمده و در مسجدالحرام
مجتمع بودند، نگرانى خود را از آينده امت اسلامى، به زبان آورد و حوادث و وقايع تلخ غمانگيز بسيارى، به مردم، گوشزد فرمود.
از عبداللَّه بن عبّاس روايت شده كه مىگويد در حجّةالوداع كه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله حج بجاآورديم، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله باب كعبه را گرفت و در حالتى كه رو به مردم كرده بود، مطالبى درباره حوادث آينده در زمانهاى بعد بيان فرمود كه از آن جمله، مطلب مربوط به حج است كه مىفرمايد:
يَحُجُّ أَغْنِيَاءُ أُمَّتِي لِلنُّزْهَةِ وَ يَحُجُّ أَوْسَاطُهَا لِلتِّجَارَةِ وَ يَحُجُّ فُقَرَاؤُهُمْ لِلرِّيَاءِ وَ السُّمْعَةِ فَعِنْدَهَا يَكُونُ أَقْوَامٌ يَتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ لِغَيْرِ اللَّهِ فَيَتَّخِذُونَهُ مَزَامِيرَ وَ يَكُونُ أَقْوَامٌ يَتَفَقَّهُونَ لِغَيْرِ اللَّهِ. (1)1
مضمون حديث آن كه:
روزگارى مىآيد كه قدرت ايمان در مسلمانان، رو به ضعف و كاهش مىگذارد، هوا به جاى خدا در دلها حاكم مىشود؛ دنيا منتهاى آمال و آرزوها مىگردد؛ تمام حركتها و فعّاليّتها بر محور دنيا مىچرخد؛ تا آن جا كه وظايف دينى و اعمال عبادى هم براى نيل به دنيا انجام مىشود، به حدّى كه عالىترين شعار الهى (حجّ خانه خدا) كه بهترين وسيله ارشاد بشر به سوى معنويّت و روحانيت و خلع لباس دنيادوستى از جان آدمى است، صورت ديگر به خود مىگيرد و ثروتمندان امت، براى تفريح و تفرّج، به مكه مىروند؛ و متوسّطان آنان، براى خريد و فروش و تجارت و فقرا و مستمندان براى كسب آوازه و شهرت.
و نيز فرمود:
در آن زمان، چنان مىشود كه مردمى علوم قرآنى مىآموزند براى غير خدا، تلاوت قرآن مىكنند به آهنگ غناء، بحث و فحص در علم به احكام دينى مىكنند براى رسيدن به منافع مادّى و شئون دنيايى.
تا آخر حديث كه مطالب حزنآور ديگرى فرمودند.
1) . تفسير الميزان، جلد 5، ص 434، نقل از تفسير قمى.
تا اينجا، با تأمّل در مضامين آيات و روايات، با پارهاى از منافع اجتماعى حج، آشنا شديم و دانستيم كه دستور حجّ اسلام از نظر واقعبينى و حقيقتشناسى، يك مكتب تربيتى خلّاق و سازنده است كه به راستى مىتواند در دامن خود، انسانهاى نمونه و سرمشقهاى عالى بپروراند و امّت اسلامى را با برنامه زنده و آموزنده آسمانىاش، امّتى توانگر و توانا از جميع جهات بسازد، كه ملاذ و مرجع عالم باشند و هر قدرت ظَلّام و جَبّارى را، در برابر نيروى عدل توحيدى خود، به زانو درآورند و از سر راه بشر بردارند و دنيا را، زير پرچم سيادت و حكومت عادلانه خود، به صلح و صفا و آرامش مطلق بكشانند.
حال كه اين حقيقت را فهميديم، ناچاريم به اين واقعيّت تلخ معترف باشيم و با تأثّر شديد اقرار و اذعان كنيم كه، پس علّت اين ضعف و زبونى و انحطاط اسفانگيز مسلمين، با وجود داشتن آن برنامههاى عالى ارتقا و تفوّق جهانى، همانا واجد نبودن روح آن برنامهها، و از دست دادن مغز و حقيقت دستورهاى عزّتبخش و قدرتآفرين آسمانى است.
1- بذل عنايت درباره انسان.
2- حج، نمايشى جامع از سير روحى انسانهاى كامل است.
3- چرا خانه خدا در مناطق دلپذير و مصفّا بنانشده؟
4- صحنه امتحان خدا سنگين است.
خداوند عليم حكيم، جلّت عظمته، آدمى را از خاك آفريد، به اين منظور كه او را، در طىّ چند سال عمر دنيايى، در دامن تعليمات آسمانى پيغمبرانش بپروراند و تيرگىها را از وجود او بزدايد و عاقبت، او را موجودى پاك و منوّر و عالى بسازد و در اعلى علّيّين به قرب جوار خود كه كلّ الكمال و حقّ الجمال است، برساند.
از طرفى، انسان، تا در عالم خاك است و در ظلمات خاكدان طبيعت فرو رفته، شايسته آن نيست كه تقرّب به خدا بجويد و خود را با فرشتگان پاك و آويختگان به عرش اعلا، قرين و جليس گرداند. بلكه اگر به حال خود رها شود، در مسير حيات دنيوى، در لجنزار شهوات حيوانى غوطهور مىشود و بالمآل، موجودى پست و منحطّ و مستحقّ مطروديّت از جوار عزّ و شرف مىگردد و با شياطين و دورافتادگان از درگاه الهى، هم مجلس و هم عذاب مىشود.
امّا سبحان الخالق المنّان، حاشا از كرم و رحمت بىپايانش كه موجود مستعدّى را به كمال رهبرى نكند و استعدادش را در وجودش بميراند.
بلكه همان دست لطف و عنايتى كه خاك را از عالم جمادى حركت داده و از نبائيّت و حيوانيّت گذرانيده و به اين مرحله از انسانيّت رسانيده كه مىتواند با يك سير ارتقايى به اعلى عليّين سعادت برسد و با ملكوتيان و مقرّبان درگاه خدا، همراز و دمساز شود، همان دست عنايت، در اين مرحله نيز، لطفش را شامل حال كرده و از پرورش و
هدايت انسان، دريغ نفرموده و او را با رأفت و رحمتى خاصّ، در كَنَف حمايت ربوبى خود، درآورده است. و براى اينكه او را، مناسب با عالم طبع و حسّ، بپروراند تا آماده عالم ماوراى طبع و حسّش بسازد، خانهاى از سنگ و گل در اين عالم سنگ و گل، بنا كرده و آن را، خانه خود ناميده و بندگان وامانده و بىپناه خود را، به خانه خود دعوت كرده است تا بركات و رحمات خاصّهاش را در كنار آن خانه، به دامن بندگانش بريزد.
آرى، دعوت كرده است تا بندگان خاكنشين، از همهجاى عالم، بار سفر ببندند و به عزم زيارت خالق مهربان، به آنجا بروند و بدنهاى خود را، بر گرد جسم آن خانه طواف بدهند و دلهاى خود را با صاحب خانه مرتبط سازند تا كمكم، آمادگى براى زيارتربّالعالم وملكالعرش پيدا كنند و مركز جان خود را،خلوتخانه حقّ و كعبه حقيقى بسازند كه فرمود:
لَمْ يَسَعْنِي ارْضِي وَلا سَمائِي وَوَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِنِ اللّيّنِ الْوادِعِ. (1)1
زمين و آسمان من، گنجايش مرا نداشت (اما) قلب نرم و آرام بنده با ايمانم، مرا در خود گنجانيد.
آن كس كه با پا به كعبه رود، كعبه را طواف كند، و آن كس كه با دل رود، كعبه او را طواف كند.
حقّاً لطف و عنايتى از اين بالاتر نمىشود كه خداوند سبحان و منزّه از نقصِ جسميّت و احتياج به مكان، خود را، همنشين خاكيان معرّفى فرموده و در رديف خانههاى سنگ و گلى خاكنشينان، يك خانه سنگى براى خود انتخاب كرده و خود را همسايه ديوار به ديوار بندگان نشان داده كه من هم با شما هستم؛ در ميان شما هستم؛ دامن به دست شما دادهام؛ همه چيز خود را از من بخواهيد.
حتى در ميان شهرها و دهكدهها و بيابانها، مسجدها را خانه خود معرّفى كرده تا در همه جا مردم دسترسى به او داشته باشند. نگفته حتماً بايد در آسمان به عرش بياييد تا به
1) . المحجة البيضاء، جلد 5، ص 26.
داد شما برسم. يا حتماً بايد در سرزمين حجاز به مكه و كعبه بياييد تا به حرفتان گوش بدهم. خير، در هر نقطه عالم كه هستيد، هر گوشهاى را كه به اختيار خودتان به نام من اختصاص داديد، من همان جا را به عنوان خانه خود مىپذيرم و در همان جا از شما پذيرايى مىكنم.
در هر ساعتى از ساعات روز و شب، در خانه خودتان هم كه هستيد، رو به سمت كعبه و خانه من بِايستيد و آهنگ نماز كنيد. همين رو به خانه من ايستادن را به منزله آمدن به خانهام حساب مىكنم و همان جا به نداى شما، لبّيك مىگويم و به خواستههاى شما توجّه مىكنم.فَسُبْحانَ اللَّهِ الْمَلِكِ الرَّئُوفِ الرَّحِيمِ وَلا الهَ الّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيم.
بله، مىخواهد ما را، با اين پذيرايىها و عطيّه و بخششها، بپروراند و آماده حركت از اين دهكده ويران و رسيدن به مركز و پايتخت و عرش عظيم كند.
كه اى بلندنظر شاهباز سدره نشين نشيمن تو، نه اين كنج محنتآباد است
تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
آرى، اين است هدف، تا ما چه مقدار فهميده و چه قدر پيش رفته باشيم.
بايد توجّه داشت كه صورت اعمال حجّ و تمام عبادات، در واقع، تشريح مقامات روحى و معنوى انبيا و اولياى خدا عليهم السلام است؛ تجزيه و تحليلى است از سير روحانى سالكين الى اللَّه و سفركنندگان به سوى خدا، كه چگونه مراحل و منازل بندگى و عبوديّت را پيمودهاند و سرانجام، به مقام قرب ربوبى رسيدهاند. (1)1
روشن است كه حقيقت عبادت، همانا حركت روح انسان به سوى خداست، وگرنه تنها صورت ظاهر اعمال بدنى، در صورتى كه عارى از توجّه قلب باشد، عبادت حقيقى
1) اقتباس از تفسير الميزان، جلد 1، ص 302.
محسوب نمىشود و فاقد ارزشهاى واقعى است.
قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:انَّما فُرِضَتِ الصَّلوةُ وَامِرَ بِالْحَجِّ وَالطَّوافِ وَاشْعِرَتِ الْمَناسِكُ لِاقامَةِ ذِكْرِ اللَّهِ، فَاذا لَمْ يَكُنْ في قَلْبِكَ لِلْمَذْكُورِ الَّذِي هُوَ الْمَقْصُودُ وَالْمُبْتَغى عَظَمَةٌ وَلا هَيْبَةٌ فَما قِيمَةُ ذِكْرِكَ. (1)1
منظور ازوجوب نماز و حجّ و طواف و ديگر مناسك، بهپاداشتن ياد خداست. پس وقتى قلب تو از هيبت و عظمت خدا كه مقصود و مطلوب اصلى از عبادات است خالى شد، در اين صورت، تنها ذكر زبانى (و اعمال خشك بدنى) چه ارزشى خواهد داشت؟!
صورت اعمال حج، نماينده سير منظّم روح انسان كامل است كه مراحل عبوديّت را دقيقاً مىپيمايد و خود را از تمام علايق مادّى و زخارف دنيوى، منقطع مىسازد و از توغّل و فرورفتگى در ظلمت عالم نفس، بالا مىكشد و به استغراق در نورانيت عالم ربّ مىرساند. (2)2
حجّ واقعى، حركتى است كه در روح حاصل مىشود؛ سير و تحوّلى است كه در جوهر نفس انجام مىگيرد. حساب حج، حساب تكامل و تبديل ناقص به كامل است؛ از قوّه به فعل آوردن و خام را به حدّ پختگى رسانيدن و مانند كيميا، فلزّى را به فلزّ ديگر مبدّل ساختن، و نه حساب بازى و سرگرمى كه بعضى پنداشتهاند.
درك و شعورهاى سطحى كجا و سير و تحوّلهاى تكاندهنده سالكين الىاللَّهكجا؟
آيا همين اعمال حجّ ما بود كه امام صادق عليه السلام را، از خود بىخود مىساخت؟
مالك بن انس (پيشواى فرقه مالكيّه) مىگويد: يك سال با آن حضرت، به حج رفتم.
به هنگام احرام كه سوار بر مركبش بود، هر چه مىخواست بگويد لبّيك صدا در گلويش قطع مىشد و از مركبش سرازير مىشد. گفتم:فرزند رسول خدا! لبّيك بگو و ناچار بايد بگويى. فرمود:
يَا ابْنَ أَبِي عَامِرٍ كَيْفَ أَجْسُرُ أَنْ أَقُولَ لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ وَ أَخْشَى أَنْ يَقُولَ عَزَّ وَ جَلَّ لِي لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ. (1)1
اى پسر ابى عامر! چگونه جرأت كنم كه بگويم لبّيك اللّهم لبّيك در حالى كه ترس آن دارم كه خداى عزّ وجل جوابم دهد لا لبّيك و لا سعديك (نه، قبولت نمىكنيم و راهت نمىدهيم).
اين گونه حالات و بيانات از بزرگان دين، هشدار دادن به غافلان است كه خدا از شما حجّى خواسته است كه حجّ جان باشد و روح را حركت بدهد و از خاكدان طبيعت به كعبه حقيقت برساند. نه فقط بدن را، از وطن حركت دهد و به جدّه و مكه برساند و در منى و عرفاتى بگرداند و بار دگر به وطن برگرداند!
آن حركت، رساننده به كمال است كه حركت جوهرى باشد نه حركت مكانى.
سنگ سياهى را برداريم از اين شهر به آن شهر و از اين بيابان به آن بيابان، از نجف به كربلا و از كربلا به مدينه و از مدينه به مكه سيرش بدهيم و برگردانيم. باز همان سنگ سياه است كه بود. حركت مكانى او را به كمالى نمىرساند.
اما اگر همان سنگ در گوشهاى بيفتد و تحت شرايط و عواملى، جوهرش رو به تكامل برود، بعد از سالها، تبديل به لعل و ياقوت و فيروزه و الماس مىشود و بى آنكه مكانش عوض شده باشد، جوهرش عوض مىشود.
آرى، اين چنين سير و حركت جوهرى است كه هر موجودى را به كمال مىرساند.
خوشا اگر آدمى مىتوانست يك چنين حجّ جوهرى انجام دهد. جوهر جانش را مُحْرِم سازد و به پاى كعبه و بيتاللَّه برساند؛ با دست دل حجرالاسود را استلام كند؛ قلبش در دامن كوه عرفات مقيم گردد و روحش به مشعرالحرام خدا واصل شود؛ با كارد يقين و رضا و تسليم، سر گوسفند هواى نفس را ببرد و خون شهوات حيوانى را بريزد و وقتى برگشت، راستى لعل و ياقوت آسمانى شده باشد، او حاجى است، وگرنه:
1) خصال صدوق، جلد 1، ص 160، حديث 189
حاجى تو نيستى، شتر است، از براى آنك بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد
اگر مىبينيم حضرت ابراهيم خليل عليه السلام، تا آن درجه از رضا و تسليم رسيده است كه وقتى از طريق الهامات الهى، مأمور به ذبح فرزند مىشود، بىدرنگ آستين بالا مىزند و فرزند جوان و پيوند دلش را، به زمين مىخواباند و كارد برنده به گلويش مىگذارد و جز امتثال فرمان خدا و عرض عبوديّت به پيشگاه حضرت معبود به چيزى نمىانديشد، اين درجه از عرفان و راهيابى به ساحت قدس ربوبى نتيجه سير واقعى و حجّ حقيقى آن حضرت است. هم او كه راستى عازم حجّ و زيارت خدا شد. از روى صدق و صفا، لباس لذّات و تمايلات دنيايى را، از قامت جان برانداخت و يك جامه سرتاسرى تسليم در برابر امر خدا، بر خود پوشيد و از صميم دل، به دعوت حضرت حق، لبّيك اجابت گفت.
قدم در حريم حرم نهاد و در دامن كوه عرفان و معرفت خالق سبحان، مقيم گشت و مشاعر روح و جان خود را، غرقگاه سلطان عالم هستى قرار داد و همه چيز دنيا را سنگريزهاى بىارزش ديد، در آن حال بود كه فرزند جوانش، اسماعيل را به امر خدا، به قربانگاه كشاند و در بيابان منى بر زمين خواباند و كارد به گلويش كشيد كه:
انّى وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمواتِ وَالْارْضَ. (1)1
من، به حق، چهره جانم را از همه چيز برگردانيدهام، از مال و جان و فرزند، گذشته و يك جا، رو به خداى آفريننده آسمانها و زمين، آمدهام.
آرى، به اين حال رسيدن، طىّ مراحل، لازم دارد؛ گذشتن از لذّات و پانهادن بر روى تمايلات و رمى جمرات و سنگ زدن به شياطين اغواگر مظاهر دنيا مىخواهد، تا به جايى برسد كه به راستى، خدا و رضاى خدا را محبوبتر از فرزند و جان خود بداند.
1) انعام: 79
ابن ابى العوجا مردى كافر، معروف به زندقه و الحاد، و در عين حال، سخنورى بىباك و هتّاك و بدزبان بوده است كه علما و دانشمندان، از مجالست و برخورد با او گريزان بودند و براى پرهيز از شرّ زبانش، از او فاصله مىگرفتند.
روزى در موسم حج، ابن ابىالعوجا و جمعى از مُلحدان و همفكرانش در مسجدالحرام نشسته بودند و ناظر اعمال حجّاج و سعى و طواف آنان بودند و با ديده استهزا مىنگريستند و مىخنديدند.
در نقطه ديگر مسجد نيز، حضرت امام صادق عليه السلام نشسته بود، در حالى كه جمعيت انبوهى از شيعيان، اطراف امام خود را گرفته بودند و از منبع سرشار علوم آسمانى حضرتش بهرهمند مىشدند.
ملحدان، رو به ابن ابىالعوجا كرده و گفتند: الان موقع مناسبى است براى مجادله كردن با اين مرد كه نشسته و ديگران، دورش را گرفتهاند و شديداً مفتون عظمت و جلالت او هستند. چه خوب مىشود اگر بتوانى او را در ميان همين مردم، شرمنده و خجلتزده كنى.
ابن ابىالعوجا به خود باليد و گفت: بله. الان مىروم و مستأصلش مىكنم.
از جا حركت كرد و خود را به مجلس امام رسانيد و گفت:
يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنَّ الْمَجَالِسَ أَمَانَاتٌ وَ لَابُدَّ لِكُلِّ مَنْ كانَ بِهِ سُعَالٌ أَنْ يَسْعَلَ، فَتَأْذَنُ لِي فِي السُّؤالِ؟
اى اباعبداللَّه، مسلّم است كه مجلسها امانت است (ظاهراً منظورش امان خواستن از امام بوده كه سخنان كفرآميزش خشم مردم را برنينگيزد و منجر به قتلش نشود) هر كه خِلطى در سينه دارد و آزارش مىدهد، ناچار بايد با سرفه، آن را از سينه بيرون افكند. (يعنى هركس شبههاى در دل دارد و ناراحتش مىسازد و محتاج به سؤال است، چارهاى جز اظهار آن شبهه و طرح آن سؤال ندارد) آيا اجازه پرسش مىدهيد؟
امام عليه السلام، اجازه پرسيدن دادند و مرد زنديق آغاز سخن كرد و آنچه در دل داشت از
كفر و الحاد و خباثت، توأم با بىپروايى و وقاحت، در قالب الفاظى مسجّع و عباراتى به ظاهر، فريبنده و گيرا، در آن محضر پاك و منوّر، علنى ساخت. تمام مناسك حج را به تمسخر گرفت و به مقام مقدس حجّاج و زوّار عالىقدر بيت معظّم اهانت كرد و با بىحيايى تمام گفت:
إِلَى كَمْ تَدُوسُونَ هَذَا الْبَيْدَرَ وَ تَلُوذُونَ بِهَذَا الْحَجَرِ وَ تَعْبُدُونَ هَذَا الْبَيْتَ الْمَرْفُوعَ بِالطُّوبِ وَ الْمَدَرِ وَ تُهَرْوِلُونَ حَوْلَهُ هَرْوَلَةَ الْبَعِيرِ إِذَا نَفَرَ مَنْ فَكَّرَ فِي هَذَا أَوْ قَدَّرَ عَلِمَ أَنَّ هَذَا فِعْلٌ أَسَّسَهُ غَيْرُ حَكِيمٍ وَ لَا ذِي نَظَرٍ فَقُلْ فَإِنَّكَ رَأْسُ هَذَا الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ أَبُوكَ أُسُّهُ وَ نِظَامُهُ. (1)1
تا كى شما اين خرمن را مىكوبيد و به اين سنگ پناهنده مىشويد و اين خانه از سنگ و گل برافراشته را مىپرستيد و همچون شتران رميده بر گرد آن جست و خيز مىكنيد؟ هركس در اين برنامه و تشريفات اين خانه بينديشد مىفهمد كه، اين كارى است كه دستوردهندهاش خالى از حكمت و رأى و بينش بوده است. پس جوابم را بده كه تو در رأس اين امر، واقع شدهاى و شخصيت برجسته اين قومى، و پدرت بنيانگذار اين مسلك و نگهدار آن بوده است.
ملاحظه مىشود كه آنچه را مردم به اصطلاح روشنفكر، در مغزهاى خود مىپرورانند و احياناً به زبان و قلم مىآورند و در خيال خود، ابتكار فكرى به خرج مىدهند و اكتشاف نوينى به بازار تمدن عرضه مىكنند و پردههاى اوهام و خرافات را پاره كرده و شاهكار بديعى از تجدّد فكر و رشد عقل، از خود نشان مىدهند و ديگران را به ارتجاع و كهنهپرستى مىشناسند، روشنفكرنماى سيزده قرن پيش، ابن ابىالعوجا با بيانى داغ و مهيّج و الفاظى منظّم و مسجّع، خلاصه كرد و در حضور امام وقت و حجّت زمان، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام، ابراز كرد تا روشنفكران امروز، به فكر روشن خود ننازند و اينگونه ادراكات عالى (!) را، به غلط، محصول تمدّن و تكامل مغز بشر ندانند. و بدانند كه اين ياوهسرايىها، در هر زمان، معلول جهل و غرور و خودخواهى دستهاى معلوم الحال بوده و هست، و بلكه گوى سبقت در ميدان هذيانگويى و هتّاكى به
1) . بحار الانوار، طبع جديد، جلد 10، ص 209
مقدّسات دينى را 1300 سال و بلكه هزاران سال پيش، امثال ابن ابى العوجاها و ابن مقفّعها، ربودهاند.
بارى، ابن ابىالعوجا كه فردى ملحد و مادّى بود و به ارزش هر كار، از دريچه منفعت مادى آن كار مىنگريست و اعمال حج و سعى و طواف و استلام حجر را، كارى عارى از منافع صورى مىديد، وقيحانه لب به اعتراض و اهانت نسبت به حجّاج مسلمان گشود و آنچه در باطن داشت، ظاهر ساخت.
امّا، امام صادق عليه السلام كه نورانيّت فكر مقدّسش، همچون آفتاب بر فضاى جانها، تابيده و دنيا و حيات مادى را، آن چنان كه هست، به انسانهاى پاكدل معرفى فرموده است، به طورى كه تربيتشدگان مكتب توحيد و عرفان آن حضرت، دنيا را، بىارزشتر از آن مىدانند كه هدف و غايت فعاليت انسان باشد، بلكه در همه جا خدا را مىجويند و از همه كار، رضاى خدا را مىخواهند، در مقابل افكار كودكانه ابن ابىالعوجا و گفتار جاهلانهاش، با وقار و متانت خاص حضرتش، جملاتى فرمود كه ريشه خباثت نفس او و همفكران او را، نشان داد و از پايان شوم و عاقبت وخيمى كه در انتظار آنان است، باخبرش كرد كه بدان:
إِنَّ مَنْ أَضَلَّهُ اللَّهُ وَ أَعْمَى قَلْبَهُ اسْتَوْخَمَ الْحَقَّ وَ لَمْ يَسْتَعِذْ بِهِ وَ صَارَ الشَّيْطَانُ وَلِيَّهُ وَ رَبَّهُ وَ قَرِينَهُ يُورِدُهُ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ ثُمَّ لَا يُصْدِرُهُ الخ. (1)1
هر كسى را كه خدا (به كيفر طغيان و عصيان) گمراهش كند و چشم دلش را نابينا سازد (توفيق درك حقايق از او بر گيرد و در اثر خذلان و به حال خود رها شدن، در ظلمات و تيرگيهاى آلودگى به شهوات نفسانى غوطهور گردد و مانند جُعَل، انس به قاذورات پيدا كرده و همچون خُفّاش، از نور، گريزان شود. مسلّم، اين چنين مزاج آلوده و منحرف، ذائقه حقشناسى از او سلب مىشود) حق، در ذائقه او تلخ و ناگوار مىآيد و طعم حق را، مطبوع و گوارا نمىيابد.
(زمام تفكر و تشخيص و تصميمش، به دست شيطان عَنود مىافتد) شيطان، ولىّ و اختياردار او مىشود و عاقبت، او را به سرچشمههاى هلاكت و بدبختى، واردش مىكند و هرگز از آن مهلكه، بازش بر نمىگرداند.
1) . بحارالانوار، طبع جديد، جلد 10، ص 210
بعد، بيانى فرمود كه خلاصه مضمونش اين است:
اين (كعبه) خانهاى است خداوند حكيم، آن را وسيله امتحان بندگان قرار داده و آنان را مأمور به تعظيم و زيارت آن فرموده است، تا ميزان روشنى براى اخلاص و تسليم در امر عبادت و بندگى و خضوع در پيشگاه خدا، در ميان بشر باشد و افراد خالص الايمان و منقادِ در برابر فرمان حضرت خالقِ سبحان، از مردم منافق بىايمان جدا شوند.
اين خانه قرارگاه پيغمبران و قبلهگاه نمازگزاران و راه رسيدن به مغفرت و رضاى حضرت ايزد منّان است. پس منظور، نه پرستش سنگ است و عبادت بيت، بلكه معبود به حق، اللَّه است كه خالق جسم و جان آدميان است و آفريدگار زمين و آسمان.
تعظيم اين خانه و استلام اين حجر، به قصد اطاعت امر اوست.
سپس امام عليه السلام، در جواب سؤال ديگر ملحد كه علىرغم فطرت خود، در وجود خالق حكيم عالَم نيز شبهه داشت، شواهد روشنى از آثار احاطه و قيّوميّت حضرت حق، طورى بيان فرمود كه مرد زنديق از شدت حيرت، دم فروبست و با ذلت و مسكنت تمام از جا برخاست و پيش يارانش آمد و مانند كسى كه از زير بار سنگينى بيرون آمده و خسته و ناتوان شده است، نشست و گفت:
سَأَلْتُكُمْ انْ تَلْتَمِسُوا لِي جَمْرَةً فَالْقَيْتُمُونِي عَلى جَمْرَةٍ.
من از شما سنگريزهاى خواستم كه با آن بازى كنم و دورش بيفكنم، شما مرا در ميان دريايى از آتش افروخته و شعلهور افكنديد كه رهايى و تخلّص از آن، برايم محال مىنمود.
يعنى من يك كسى را مىخواستم كه بازيچهاى در دست من باشد و با زبانم او را بكوبم. شما مرا به دست كسى انداختيد كه با بيان آتشينش نزديك بود همه چيزم را بسوزاند و نابود كند.
گفتند: خاموش باش! تو امروز با اين واماندگى و بيچارگىات، ما را رسوا كردى.
تاكنون كسى را ناتوانتر از تو در مجلس او نديده بوديم. گفت:
ابِي تقُولُونَ هذا؟ أَنَّهُ ابْنُ مَن حَلَقَ رُئُوسَ مَن تَرَوْنَ.
آيا به من چنين حرفى مىزنيد؟ او پسر كسى است كه سرهاى تمام اين جمعيت را كه مىبينيد، تراشيده است.
اين جمله به قدرت بيان و نفوذ كلام پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اشاره دارد؛ چون در ميان عرب متكبّرِ پرنخوت، تراشيدن سر، علامت ذلت و خوارى بود. به اين آسانى نمىشد كسى را وادار به سرتراشى كرد. حال، مرد ملحد، منظورش اين بوده كه شما مرا ملامت مىكنيد كه چرا در مقابل زبان و بيان جعفر بن محمد عليهما السلام، تسليم شدم. مگر او را نمىشناسيد؟ او پسر همان كسى است كه چنان بيانش نافذ و ارادهاش قاطع بوده است كه روز عيد قربان، ملت عرب و ساير ملل و اقوام عالم را وادار به سرتراشى كرده است. (1)1
اين بود شبهه يك مرد مادّى به نام ابن ابى العوجا در سيزده قرن پيش كه در هر عصرى، از زبان و قلم همفكران او، يعنى مادّى مسلكان، به عبارات گوناگون تراوش مىكند و مايه بازارگرمى مشتى سبكمغزان بىخرد مىشود.
آرى، اين كوتاهفكران معاند، تنها صورت ظاهر كار را مىبينند و خانهاى از سنگ و گل خالى از زينت و زيور؛ بيابانهايى خشك و سوزان را مشاهده مىكنند و مراسمى به ظاهر بىفايده و نامطبوع را مىنگرند. پيش خود مىگويند، آخر اگر اين خانه، خانه خداست، پس چرا بايد اين چنين ساده و عارى از همه گونه تجمّل باشد و در منطقهاى خشك و سرزمينى پر از سنگ و خاك، با آب و هوايى دور از لطافت و صفا واقع شود و دستورالعملهايى اين چنين كه عقل و طبع، آن را نپسندد، داشته باشد؟ آيا نمىشد كه خدا قصرى رفيع و بنايى مجلّل در منطقهاى خوش آب و هوا، پر از اشجار مثمر و انهار جارى، گلزارهاى فرحانگيز و ساير موجبات تفريح و تفرّج، به نام خود برگزيند و دستورالعملهايى مطبوع و عقلپسند صادر و مردم را به آن قصر زيبا و آن منطقه مصفّا، دعوت كند و انجام آن وظايف را بخواهد؟
بيابانهاى تفتيده و سوزان حجاز چرا؟ خانه سنگ و گلى براى چه و آن اعمال شاقّ خالى از منفعت به چه منظور؟
بله، به قول شاعر عرب:
قُلْ لِلَّذِي يَدَّعِي فِي الْعِلْمِ فَلْسَفَةٌ حَفِظْتَ شَيْئاً وَغابَتْ عَنْكَ اشْياءٌ
بگو به آن كسى كه ادعاى فهم و علم و درايت دارد، يك چيز را حفظ كردهاى و چيزهاى فراوان ديگرى از نظرت پنهان مانده و از دركش عاجز گشتهاى. تو، جسم را مىبينى و از روح لطيف آن بىخبرى. تو، بيت را مىبينى و از ربّ البيت در حجابى. تو بيابان خشك عرفات و مشعر را مىبينى و از حلاوت راز و نيازهاى عاشقانه و اشك و آههاى پرسوز و گداز دلباختگان به آن محبوب جميل پنهان از چشم سر و پيدا به چشم جان، به كلى بىاطلاعى.
خطبه قاصعه امام اميرالمؤمنين عليه السلام، به سؤال بالا و سؤالات ديگرى مشابه آن، پاسخ مىدهد. اينك ما، قسمتى از آن خطبه را كه مربوط به حجّ است، جمله به جمله، نقل و ترجمه مىكنيم، تا به رمز تشريع حجّ و تعظيم شعائر الهى، از طريق بيان امام، آشنا شويم.
أَ لا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَواتُ اللَّه عَلَيْه إِلَى اْلآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لا تَضُرُّ وَ لا تَنْفَعُ وَ لا تُبْصِرُ وَ لا تَسْمَعُ فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً وَ أَضْيَقِ بُطُونِ الْأَوْدِيَةِ قُطْراً بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ لا يَزْكُو بِهَا خُفٌّ وَ لا حَافِرٌ وَ لا ظِلْفٌ.
آيا نمىبينيد كه خداوند سبحان، پيشينيان را، از زمان آدم عليه السلام تا آخرين نفر از اين جهان، بهوسيله سنگهايى آزمايش فرموده است كه نه زيان دارند و نه سودى مىرسانند. نه مىبينند و نه مىشنوند. پس آنها را بيتالحرام خود قرار داد (خانه محترمى كه پاسدارى حرمتش بر همه كس لازم است)؛ خانهاى كه وسيله برپا بودن (صلاح و سداد زندگى اجتماعى) مردم است.
آن خانه را در نقطهاى قرار داد كه سختترين نقاط زمين است و كمخاكترين جاهاى بلند دنيا و تنگترين درّهها، بين كوههاى ناهموار و شنهاى نرم و چشمههاى كمآب و آبادىهاى دور از هم كه آنجا (از آن جهت كه سرزمينى فاقد هواى مناسب و خالى از آب و گياه است) نه شتر فربه مىشود، نه اسب و استر و نه گاو و گوسفند.
1) . وافى، جلد 2، كتاب الحج، باب ابتلاء الخلق واختبارهم بالكعبة، ص 34
ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ عليه السلام وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِيقَةٍ وَ مَهَاوِي فِجَاجٍ عَمِيقَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ للَّهِ حَوْلَهُ وَ يَرْمُلُونَ عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ.
آنگاه آدم عليه السلام و فرزندانش را امر فرمود تا رو به سوى آن آرند و سرانجام خانه كعبه، محلّى براى منفعت بردن در سفرهاى فرزندان آدم و مقصدى براى بار انداختنشان شد. (كه علاوه بر سود اخروى، منافع عظيم دنيوى نيز عايدشان مىشود.) ميوههاى دلها، در آنجا، فرود مىآيد (عواطف ايمانى و احساسات پرشور صاحبدلان و مشتاقان، به دامن كعبه سرازير مىشود.) از بيابانهاى بىآب و گياه، از درّههاى ژرف و راههاى دور، از جزاير و سواحل درياها (با رنج و تعب مىآيند و خود را، به كعبه مىرسانند، در حالى كه نخوت و كبر را از خود ريختهاند) غبارآلود و موپريشان، با بازوان و شانههاى لرزان (از شدت انكسار و تذلّل) لا اله الا اللَّه گويان، دور بيت، مىچرخند.
قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ ابْتِلاءً عَظِيماً وَ امْتِحَاناً شَدِيداً وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ.
لباسها (و تجمّلات دنيايى) را پشتسر افكندهاند و بر اثر نتراشيدن سرها و رهاكردن موها، زيبايىهاى خلقت خود را، از دست دادهاند (گويى كه در راه جلب رضاى حضرت معبود، از خود بىخود شدهاند و همه چيز خود را فانى در راه او ساخته و جز او به چيز ديگرى نمىانديشند و جمال ديگرى نمىجويند). اين صحنه، صحنه روشنى است براى امتحان و امتحان بزرگى است براى اطاعت و اخلاص بندگان، كه خداوند حكيم، آن را وسيله نيل به رحمت و وصول به جنّتش قرار داده است.
وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَّ الْأَشْجَارِ دَانِيَ الثِّمَارِ مُلْتَفَّ الْبُنَى مُتَّصِلَ الْقُرَى بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاءِ.
اگر خدا مىخواست، مىتوانست خانه محترم و عبادتگاه باعظمت خود را در سرزمينى خرّم، در ميان باغها و جويبارهاى شاداب پر از اشجار سرسبز و ميوههاى فراوان و كاخهاى به هم پيوسته و آبادىهاى به هم متّصل، قرار دهد. اما در اين صورت مقدار پاداش بندگى، به نسبت آسانى و سبكى امتحان، ناچيز و اندك مىشد (و آن سعادت و كمال مطلوبى كه بايد عايد يك بنده مطيع با اخلاص گردد، نمىگرديد).
وَ لَوْ كَانَ الْأَسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ، وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ، وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ، لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ.
و اگر پايههاى كعبه و سنگهاى ديوار آن، از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و بُلورهاى نورافكن ساخته و پرداخته شده بود، اين چنين ساختمان زيبا و جالب، باعث مىشد كه نبرد، با شكّ و ترديد در ميدان دلها، سبك گردد؛ كشتىگيرى و زورآزمايى با شيطان، آسان شود و (با اين شرايط، راه وسوسه شيطان به دلها، بسته مىشد و طبعاً) زمينهاى براى مجاهده با ابليس، در قلوب آدميان، باقى نمىماند (و در نتيجه، مجاهدان در راه خدا، از غير مجاهدان امتياز پيدا نمىكردند).
يك منطقه خوش آب و هوا و بوستان و گلستان دلپذير و مصفّا، پر از انواع وسايل تفريح و تفرّج، موّاجِ از شادابى و نشاط و تنعّم، طبيعى است كه همه را به سوى خود جلب مىكند. از مُلحد بىدين گرفته تا مؤمن متّقى، از زاهد تارك دنيا، تا حريص فرو رفته و غرق در دنيا، همه و همه بار سفر بسته و رو به آن ديار مىآورند و به سعى و طواف و بيتوته و وقوف در ميان آن مناظر دلكش زيبا و چمنزارهاى پرگل و دلربا، مىپردازند.
هيچ معلوم نمىشود چه كسى براى اطاعت امر خدا آمده و چه كسى براى تبعيّت از هوا.
مخصوصاً عنوان حجّ و زيارت چه بهانه خوبى مىشد براى تيپ مسلماننماهايى كه در دل، هوس هماهنگى با مُترفين و عيّاشپيشگان دارند و به ظاهر پاىبند به قيود اسلامند.
همين كه موسم حج مىرسيد، به بهانه حجّ و طواف بيتاللَّه زنجير از پا مىگشودند و با كمال آرامش خاطر، به كام دل مىرسيدند.
البتّه، بديهى است كه در اين صورت، كسى شكّ و ترديد در امر حج به دل راه نمىداد و شيطان، حاجت به وسوسه و تشكيك پيدا نمىكرد، تا با مجاهده شديد مردم باايمان، روبرو گردد و محتاج به كشتى گرفتن با مؤمنان بشود؛ چون با آن شرايط، همه با شوق و اشتياق فراوان، در لفّافه عنوان حجّ و زيارت، عازم خانه خدا مىشدند؛ اما در واقع بنده شيطان بودند.
در آن هنگام، موضوع آزمايش و امتحان، به كلى منتفى مىشد و اساساً زمينهاى براى بروز كفر و ايمان و اخلاص و ريا، باقى نمىماند. به فرموده امام اميرالمؤمنين عليه السلام (قسمت سابق همين خطبه):
فَكَانَتِ النِّيَّاتُ مُشْتَرَكَةً وَالْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً.
نيتها، مشترك (بين خدا و هوا) مىشد و عبادتها (بين دنيا و آخرت) تقسيم مىگرديد (يعنى خداپرست و هواپرست، آخرتخواه و دنياطلب، به هم مشتبه مىشدند).
وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ وَ لِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ. (1)1
اما خداوند، با انواع شدايد و سختىها (كه در باب حج، مقرّر فرموده) بندگان خودرا در معرض آزمايش درآورده، و آنان را با كوششهاى گوناگون، به عبادت خود واداشته، و به انجام اعمال مختلفى كه پسنديده طبع انسان نيست، موظف فرموده است، تا رذيله كبر و طغيان و گردنكشى، از دلهاى بندگان خارجشود و روح تذلّل و عبوديّت، در نفوسشان جايگزينگردد.
اينجاست كه صحنه لغزنده امتحان، پيش مىآيد و شيطان اغواگر، به وسوسه مىپردازد و دستور حج را، يك دستور ارتجاعى عارى از حكمت و فايده عقلانى نشان مىدهد و افكار و عقول را، مضطرب مىكند و ميدان نبرد با شك و ترديد و مجاهده با ابليس، به وجود مىآيد.
در اين ميدان است كه قهرمانان تسليم و اخلاص، از شكّاكان و منافقان شناخته
1) . نهج البلاغه، ضمن خطبه قاصعه (خطبه 234).
مىشوند و با قدرت ايمان و قوّت يقين خود، شيطان ناپاك را بر زمين مىكوبند و لبّيكگويان، رو به خانه معبود مىروند و با نغمه توحيد و آهنگ عبوديّت خود، درّههاى سوزان حجاز را پر از سطوت و هيبت مىسازند و دنياى هوسباز شهوتآلود را در برابر نيروى تسليم و اخلاص خود مىلرزانند. آرى، پيروزى در اين امتحان است كه درهاى فضل و احسان خدا را به روى بندگان باايمان مىگشايد و موجبات عفو و بخشش او را فراهم مىآورد.
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ؛ فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ؛ وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ؛ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ؛ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (1)1.
هنگامى كه با او (اسماعيل) به مقام سعى و كوشش رسيد، (سيزده ساله شد) . (2)، گفت: پسرم، من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، نظر تو چيست؟ گفت: پدرم، هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت. هنگامى كه هر دو تسليم شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد، او را ندا داديم كه: اى ابراهيم! آن رؤيا را تحقق بخشيدى و به مأموريت خود عمل كردى. ما اين گونه نيكوكاران را جزا مىدهيم. اين مسلّماً همان امتحان آشكار است.
راستى كه صحنه دشوار و تكليف عجيبى است. فرزندى محبوب و جوانى زيبا با قامتى افراشته و چهرهاى جذّاب و روحى مؤدّب، در قلب پدرى سالخورده و مهربان، جا گرفته و او را، از هر جهت مجذوب آراستگى صورت و سيرت خود ساخته است.
ناگهان، فرمانى لرزاننده و تكليفى طاقتفرسا و كمرشكن، از جانب حضرت معبود مىرسد كه بايد همين فرزند دلبند خود را، قربانى راه ما قرار دهى و او را با دست خود ذبح كنى.
آه! چه تكليف عجيبى و چه دستور غريبى! انسان از شنيدن آن بر خود مىلرزد و از تصوّر آن، تاب و توان از دست مىدهد.
چگونه ممكن است كه پدرى مهربان، در كمال عقل و هوش و درايت، با قلبى موّاج از مهر و محبّت و عطوفت، يگانه فرزند عزيز و پيوند دلش را بر زمين بخواباند و با دست خود، تيغ برنده، بر گلوى او بگذارد و رگهاى او را ببرد؟
آرى، اين كار، كارى است كه نه طبع آن را مىپسندد و نه عقل براى آن توجيه و تفسيرى مىآورد، بلكه طبع آدمى، شديداً از اين عمل متنفّر است و عقل، آن را تقبيح و تحذير مىكند.
امّا اينجا وادى ديگرى است كه در آن، نه مركب نفس را ياراى تاخت و تاز است و نه قاضى عقل را قدرت اظهار نظر مىماند. آن وادى، وادى عشق به خالق است و ميدان حبّ حضرت معبود كه تنها محبوب اصيل است و محبّت باقى محبوبات، طفيل محبت او و مشروط به اذن و رضاى اوست.
آنجا بود كه به محض اشاره از جانب حضرت او، بىدرنگ و بى تسامح و تعلّل، دامن همّت به كمر زد و آماده امتثال فرمان شد. مطلب را با فرزند عزيزش در ميان گذاشت تا هم ملاك كار پدر روشن گردد و هم گوهر اخلاص پسر، از كمون فطرت پاك و قلب تابناكش، بارز شود و با صفايى تمام بگويد:
يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ. (1)1
پدرم، هر چه دستور دارى اجرا كن. به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.
بهبه از اين اخلاص، تا ابد، درود و رحمت حق بر اين تسليم كه:
فَلَمَّا أَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ. (2)2
تسليم شدند و به پيشانى او را خوابانيد.
پسر، گردن كشيد و رو بر خاك زمين نهاد. پدر، آستين بالا زد و كارد بر حلق پسر
گذارد. صحنهاى تكاندهنده به وجود آمد كه دنيا را در برابر قدرت ايمان و نيروى محبت به خدا، به اعجاب و تحيّر واداشت.
در جلالت و عظمت اين دو روح موحّد مخلص، همين بس كه خدا اسلام و اخلاصشان را بستايد و توحيدشان را تصديق كند:
وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا (1)1
و از جانب خود، فدا براى اسماعيل عنايت فرمايد:
وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (2)2
و شهادت به دشوارى امتحان نيز بدهد كه:
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (3)3.
آرى، به حقيقت كه اين، حقيقت تسليم و لبّ عبوديّت است. توحيد خالص و عارى از همهگونه شرك در عبادت است. نه عقل، در اين كار شريك است و نه نفس، دخيل. خالصاً لوجه اللَّه الكريم:
إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (4)4.
خدا هم براى تشكّر از اين تسليم، فرمود:
سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ ... إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (5)5.
وقتى هدف كه بروز روح خدادوستى آن دو بنده بااخلاص خدا بود، حاصل شد، گوسفندى به عنوان فداء و قربانى اسماعيل از طرف خدا آمد و به جاى او ذبح شد.
اسماعيل كه با بدنى زنده و سالم از روى زمين برخاست، ملقّب به لقب افتخارآميز
ذبيحاللَّه يعنى كشته راه خدا شد؛ چرا كه خود را با نيّت پاك، در اختيار فرمان خدا گذاشت و راضى شد كه در راه رضاى خدا كشته شود. خدا هم اين نيّت پاك و خالص را از او پذيرفت و او را به عنوان فداء و قربانى خود قبول فرمود.
حاصل آنكه: در اوامر امتحانى پروردگار، به خود كار كه بنگريم، چه بسا مصلحتى در آن نبينيم و فايدهاى براى آن نفهميم، و چه بسا احياناً ضرر و زيانى هم از بعض جهات مشاهده كنيم، مانند تحريم صيد ماهى در روز شنبه كه در داستان اصحابسبت آمده است، كه نه تنها فايدهاى در آن به نظر نمىرسد، بلكه لطمه اقتصادى هم به دنبال دارد. يا تحريم خوردن آب از نهر معهود براى لشكريان طالوت كه تشنه و گرمازده، كنار آب روان رسيدند و مأموريّت يافتند كه فشار عطش را بر خود هموار كنند و تشنه بگذرند.
و همچنين مقيّد كردن بنىاسرائيل به اينكه حتماً از درب تنگ و كوتاه شهر وارد شوند و به سمت دروازههاى بلند و فراخ ديگر نروند و نيز، با حال ركوع و گفتن كلمهحطّة داخل شوند. و همچنين دستور ذبح اسماعيل عليه السلام به دست پدرش ابراهيم عليه السلام.
در هيچيك از اين موارد، فايده محسوس و معقولى در اعمالى كه مورد امر و نهى واقع شده است، ديده نمىشود، اما عالىترين فايده و مصلحت، در اين گونه موارد، در صدور امر يا نهى از جانب خداست كه به دنبالش اطاعت و تسليم از ناحيه عبد است.
نتيجه تسليم و تعبّد هم، تقرّب به خدا و تحصيل رضاى خداست كه غايت الغايات و منتهاى آمال العارفين است:
وَرِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ (1)1.
حال اين مطلب روشن شد و سرّ اوامر امتحانى خدا، تا حدّى به دست آمد و معلوم گرديد كه يك سلسله از اعمال عبادى، صرفاً بر اساس تعبّد و اخلاص در بندگى و اطاعت امر خدا، استوار است، بدون اينكه فايده و منفعتى از منافع بهداشتى، اقتصادى، سياسى و اجتماعى از تكليف به آن اعمال، در نظر باشد. تنها فايده آنها همانا تجلّى قلب سليم، و بارز گشتن روح خاضع عبد مطيع است كه كمال نهايى انسان در سير تكاملىاش، نيل به
1) . توبه: 72 «وخشنودى و رضاى خدا از همه چيز بالاتر است.»
همين درجه از عرفان و حقشناسى است كه پى به واقعيت مخلوقى خود ببرد و سر به آستان خالق بگذارد و تسليم بى چون و چراى فاطِرِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ (1)1
گردد و بالمآل، از جميع سعادات و لذّات جاودان، برخوردار شود.
اين مطلب كه روشن شد، اينك به بحث اصلى خود بر مىگرديم كه گفتيم در باب حجّ و مناسك آن نيز دستوراتى داده شده و اعمال و وظايفى مقرّر گرديده كه از نظر بارز ساختن اخلاص و تسليم بندگان خدا، عاملى بسيار قوىّ و ميزانى فوق العاده دقيق است، و يكى از امتيازات عبادت حج، نسبت به ساير عبادات، همين است كه جنبه تعبّد، در آن روشنتر است و رمز عبوديّت در خلال امتثال آن اوامر بهتانگيز، ظهور بيشترى دارد. به همين جهت در رجم شيطان رجيم و سركوب ساختن وسوسه آن لعين، بسيار مؤثر است؛ زيرا تمام همّت آن راندهشده پليد اين است كه با ايجاد شك و القاى شبهات گوناگون در ذهن آدميان، بندگان را از اطاعت امر خدا، باز دارد و مانند خودش مطرود از رحمت حق سازد. بنابراين از راههاى مختلف، در دلها وسوسه مىافكند و افكار را مشوّش و تصميمات را سست مىكند.
اينجاست كه بنده بااخلاص و عبد مطيع، با نور ايمان و الهام خدا، به خود مىآيد و مىفهمد كه دزد غارتگر، شيطان، به طمع ربودن گوهر ايمان، سر راهش آمده و در بيابان منى قصد چپاول دارد. پس بىدرنگ، دستبهكار دفع و طرد او مىشود و آن وسواس ناپاك را از فضاى قلب خود مىراند.
إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ. (2)2
پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسههاى شيطان شوند، به ياد خدا و پاداش و كيفر او مىافتند، و در پرتو ياد او، راه حق را مىبينند و ناگهان بينا مىگردند.
آرى، مؤمن با هوش و ذكاوت، در همان جا به مبارزه با شيطان بر مىخيزد و با سنگ اخلاص و تسليم، بر سر و مغز آن دشمن ديرين آدم و آدمزادگان مىكوبد و بينى
او را به خاك مىمالد و مىگويد: همين شبهه و ترديد از شيطان است كه روزى در همين بيابان منى سر راه بر ابراهيم خليل عليه السلام گرفت و با وسوسهاش خواست آن مرد خدا را از اطاعت امر مولايش كه مكلّف به ذبح فرزند بود، باز دارد؛ ولى از دست آن مرد الهى سنگ خورد و نااميد برگشت.
امروز هم مىخواهد مرا با تشكيك مفسدهانگيزش نسبت به مأموريت و وظيفه الهىام كه سنگ زدن بر ستونهاى بيابان منى و سعى كردن بين دو كوه مروه و صفاست، سست و مردّد سازد و از اطاعت امر مولايم باز دارد و عاقبت به شقاوت و بدبختى و محروميت دائم مبتلايم كند.
ولى من هم كه به توفيق خدا درس اخلاص از مكتب عباد مخلصين آموختهام، خدا را مالك مطلق و خود را مملوك صرف او مىشمارم و وظيفهاى جز امتثال فرمان او ندارم. و تمام فايده را در رضاى او مىدانم و بس.
اگر هاجر، آن مادر مهربان، براى به دست آوردن آب جهت فرزندش، هفت بار از اين كوه به آن كوه رفت و برگشت (1)1، من بنده باايمان، براى به دست آوردن رضاى خالق سبحان، هفت بار كه سهل است، اگر بگويد تمام عمر از صفا به مروه و از مروه به صفا برو، خواهم رفت. اگر هاجر در ميان اين كوهها، در جستوجوى آب بود، من در ميان همين كوهها، به امر خدا، در جستوجوى رضاى خدا هستم.
اگر آن روز، حضرت ابراهيم عليه السلام، به امر خدا، سنگ بر شيطان زد تا مأموريت خود را انجام دهد و رضاى خدا را به دست آورد، (2)2 من هم امروز، به امر خدا، سنگ بر ستونهاى بيابان منى مىزنم تا با اطاعت امر خدا، رضاى خدا را به دست آورم؛ چرا كه مى دانم اين سنگزدنها، اطاعت از امر خداست، و اطاعت امر خدا، دماغ شيطان به خاك ماليدن است. چنان كه غزالى مىگويد:
واعلم أنّك في الظاهر ترمى الحصى إلى العقبة وفى الحقيقة ترمى به وجه
الشيطان وتقصم به ظهره إذ لا يحصل إرغام أنفه إلّابامتثالك أمر اللَّه تعظيماً له بمجرد الأمر من غير حظّ النفس والعقل فيه. (1)1
بدان، اگرچه به ظاهر، تو سنگريزهها را به جمره عقبه (يكى از ستونهاى سنگى در بيابان منى مىزنى، اما در حقيقت، با همان سنگريزهها به صورت شيطان مىكوبى و پشت او را مىشكنى.
زيرا يگانه راه به خاك ماليدن بينى شيطان، همانا محض اطاعت امر و تعبّد در مقابل فرمان خداست، بدون اين كه حظّى از حظوظ نفسانى يا فايدهاى از فوايد عقلانى از خود آن كار، ملحوظ شده باشد.
نتيجه بحث آنكه، مناسك حج از آن نظر كه مشتمل بر اعمال نامأنوس و غير قابل توجيه از نظر طبع و عقل ابتدايى است، وسيله امتحان و صحنه آزمايش عظيمى براى مدّعيان اسلام و ايمان است. تا اندازه تسليم و انقيادشان در مقابل اوامر الهى آشكار شود.
آنهايى كه سليقه و ابتكار فكرى خود را، در همه جا، حتى مقرّرات آسمانى، مىخواهند اعمال كنند و احكام متقنه شرع مطهّر را با تحوّلات زمان، متحوّل سازند، شناخته شوند و نفاق درونى و كفر باطنىشان، بر همه كس معلوم گردد، تاسيهروى شود هر كه در او غِش باشد.
عبادتحج، مَحَكىاست كهنفس و عقلپرستان را، ازخداپرستان جدامىسازد و با كمال وضوح نشان مىدهد كه بيابان عرفات و مشعر و منى و كوه مروه و صفا، نه رياكارىهاى نفسپرستان رامىپذيرد، ونه به فلسفهبافىهاى عقلپرستان، ميدانمىدهد.
بلكه آنجا، جولانگاه توسن عشق است و جلوهگاه محبّت معبود.
وَما أُمِرُوا إِلّا لَيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدّينَ. (2)2
و به آنها دستورى داده نشده بود جز اين كه خدا را بپرستند، در حالى كه دين خود را براى او خالص مىكنند.
1- آغاز سفر و طىّ مراحل.
2- مرحله اوّل: اصلاح نيّت و اخلاص.
3- مرحله دوّم: توبه.
4- مرحله سوّم: انقطاع از هر چه غير خداست.
5- اتّخاذ رفيق و همسفر.
6- حُسن خُلق در سفر.
با توجّه به مباحث گذشته كه اجمالى از اسرار حجّ و اهداف عالى آن معلوم شد، اينك مقتضى است كه بار سفر بسته و اين سير عجيب آسمانى را علاوه بر عالم جسم، در عالم نفس خود نيز آغاز كنيم و به موازات حجّ بدن، حجّ روح را هم محقّق سازيم و همچنان كه مراقب آداب ظاهرى و شرايط صحّت آن هستيم، با دقّت بيشترى مواظب حالات باطنى و آثار روحى و شرايط مقبوليّت آن نيز باشيم و مكرّراً تذكّرات آموزنده امام سجّاد عليه السلام (1)1 را به خاطر بياوريم و با آمادگى كامل حركت كنيم.
گاهِ آن آمد كه با مردان سوى ميدان شويم يك ره از ايوان برون آييم و بر كيوان شويم
راه بگذاريم و قصد حضرت عالى كنيم خانه پردازيم و سوى خانه يزدان شويم
طبل جانبازى فروكوبيم در ميدان دل بى زن و فرزند و بى خان و سر و سامان شويم
مُلحدان گر جادوى فرعونيان حاضر كنند ما به تكبيرى، عصاى موسىِ عمران شويم
1) صفحه 13 (مقدّمه).
حسرت آن روز چون بر دل همى صورت كنيم آه اگر در منزلى ما صيد گورستان شويم
رو كه هر تيرى كه از ميدان حكم آيد به ما هديه جان سازيم آن گه سوى آن پيكان شويم
چون بدو باقى شديم از بود خود فانى شديم چون بدو دانا شويم آنگه ز خود نادان شويم (1)1
اذا ارَدْتَ الْحَجَّ فَجَرِّدْ قَلْبَكَ للَّهِ تَعالى مِنْ كُلِّ شاغِلٍ. (2)2
چون اراده حج كردى، دل را از هر چه كه از خدايت باز دارد برهنه و عريان ساز.
صاحبدلان از زُوّار بيت محرّم، بعد از تفهّم و شناختن معنى و موقعيّت حجّ و عزم زيارت، پيش از پرداختن به تهيّه اسباب سفر، به آماده ساختن قلب و اصلاح نيّت خود مىپردازند و قبل از هر كارى، به كار دل مىرسند. عوامل و موجبات و انگيزهها را زير و رو مىكنند تا ببينند در اين تصميم حج، غير خدا هم دخالت دارد يا حقّا خالصاً لوجهاللَّه است.
موضوع، عبادت و عرض بندگى به ساحت قدس خداست. بايد از هر چه مربوط به هواست بركنار باشد و صرفاً به قصد امتثال امر خالق يكتا، به عمل بيايد و منظور، تحصيل ثواب آخرت و فرار از عقاب باشد. (3)3
ثُمَّ اغْتَسِلْ بِماءِ التَّوْبَةِ الْخالِصَةِ مِنَ الذُّنُوبِ. (4)4
پس با آب توبه خالص، خود را از گناهان، شستوشو ده.
شكّى نيست كه آلودگان و ناپاكان را، به جايگاه پاكان راهى نيست. تحصيل طهارت، اوّلين شرط آهنگ خانه معبود است. همچنان كه فرمودهاند:لا صَلوةَ الّا بِطَهورٍ (1)1
نماز كه معراج و پرواز انسان است و رو به جمال اعلى رفتن، جز با طهارت و پاكى، ميسّر نخواهد بود. پس حج كه طواف بر گرد آن جمال است و يكى از اجزايش نماز است، به طور مسلّم و به طريق اولى بايد ركن عمدهاش تحصيل طهارت باشد تا حجاج با آب توبه خالص و كامل، خود را از جميع گناهان كه اهمّ آنهامَظالم عباد است و تضييعحقوق النّاس، شستوشو دهند و تطهير كنند.
حقوق مردم را، اگرحقّ مالى است، مانند خمس و زكات و مظالم و كفّارات و ديون (بدهكارىها به اشخاص) بايد بپردازند و اگرحقّ عِرضى است، مانند غيبت و تهمت و هتك حرمت و آزار و اذيّت، بايد از صاحبانش حلّيّت بخواهند؛ زيرا هر حقّى كه بر گردن طالب حج است، مانند طلبكارى سمج، گريبانش را گرفته و مىگويد: كجا مىروى؟ آيا به خانه خدا مىروى، در حالى كه فرمانش را در خانهات زير پا مىگذارى؟! تو كه با بىاعتنايى به امر و نهيش بىحرمتىها نسبت به او و اوليايش روا داشتهاى، حالا با چه رويى وارد خانهاش مىشوى و كنار سفرهاش مىنشينى؟!
تو اگر راستى، بنده مطيع و فرمانبردارى و براى عرض بندگى مىروى از همين جا شروع بهاطاعت كن و حقوقى كه بر ذمّه ات نهاده است، ادا كن.
والدين و اقارب و ارحام و همسايگان و ديگر ذوىالحقوق را از خود، راضى و خشنود گردان.
لغزشهايى را هم كه بين خود و خدا داشتهاى، به ياد بياور و از صميم قلب، اظهار ندامت بر گذشته و عزم بر ترك در آينده و استغفار جدّى كن.تائب واقعى باش تا داخل در زمرهمتطهّرين گردى و موردمحبّت حضرت معبود واقع شوى كه:
انَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوابِينَ ويُحِبُّ المُتَطَهِّرينَ (2)2.
محقّقاً، خدا توبهكاران و پاكشدگان را دوست مىدارد.
و بسيار بجاست كه دستور توبهاى را كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله با كيفيت خاصّى منقول است، به جا بياورد و از بركات عظيمه آن برخوردار شود. (1)1
وَوَدّعِ الدُّنْيا وَالرَّاحَةَ وَالْخَلْقَ. (2)2
دنيا و آسايش و دلبستگى به خلق را واگذار و با همه، توديع كن.
از مقدّمات اين سفر، كه سير به سوى خداست، انقطاع تامّ و تمام از ماسواى خداست. بايد چنين فرض كند كه به سفر مرگ مىرود و ديگر بر نمىگردد.
رو به حرم خاصّ حضرت ربّالعالمين كرده و به ديدار ملك العرش مىرود. با چنان مقصد اعلى، دل به مغازه و خانه و زن و فرزند بستن، راستى كه حاكى از نبود شناخت و فقدان معرفت است.
آرى، سزاوار است، با استعانت از حول و قوّه پروردگار و ايجاد اشتياق به سعادتها و مثوبات عالم آخرت در دل، دل از تمام علايق و دوستداشتنىها بركند و براى امتثال امر خدا و تسهيل كار بازماندگان، وصيّتى جامع و قاطع بنويسد.
امر صِغار و ثلث اموال و ديگر مطالب را واضح و روشن كند كه اگر از روى مشيّت حضرت حق، در اثناى سفر، به رحمت ايزدى پيوست، كارها روبهراه باشد و كسى به زحمت نيفتد.
چه بجا و مناسب است كه آدمى، از اين قطع علايق اختيارى حجّ، به لحظه قطع علايق اضطرارى مرگ، منتقل شود كه عاقبت، لحظهاى مىرسد كه خواه ناخواه از دوستان جدايش مىكنند.
همچنان كه در سفر حج، توشهاى به قدر طول سفر و مركبى براى انتقال به مكه، لازم دارد، در سفر مرگ نيز توشهاى به قدر طول سفر و مركبى براى انتقال به عالم قبر مىخواهد. اما چه نزديك و قطعى است آن انتقال و چه طولانى است آن سفر.
آه مِنْ قِلَّةِ الزّادِ وَطُولِ الطَّريقِ وَبُعْدِ السَّفَرِ. (1)1
بارى، كارهايش را به خدا واگذار كند و اهل و عيال خود را به نگهبان و نگهدار حقيقى بسپارد و رو به راه آورد.
فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ. (2)2
پس خدا بهترين نگهبان و مهربانترين مهربانان است.
امام سجاد عليه السلام فرموده است در سفر اين دعا را بخواند تا در امان پروردگار باشد:
بِسْمِ اللَّهِ وَبِاللَّهِ وَمِنَ اللَّهِ والَى اللَّهِ وَفِي سَبيلِ اللَّهِ. اللَّهُمَّ الَيْكَ اسْلَمْتُ نَفْسي والَيْكَ وَجَّهْتُ وَجْهِي وَالَيْكَ فَوَّضْتُ امْرِي فَاحْفَظْنِي بِحِفْظِ الْايمانِ مِنْ بَيْنِ يَدَيَّ وَمِنْ خَلْفي وَعَنْ يَمِينِي وَعَنْ شِمالِي وَمِنْ فَوْقِي وَمِنْ تَحْتِي وَادْفَعْ عَنّي بِحَوْلِكَ وَقُوَّتِكَ فَانَّهُ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ العَلِيّ الْعَظِيمِ.
از امام سجاد عليه السلام منقول است كه مىفرمود:
من با گفتن اين كلمات و سپردن خود به خدا ترس و باكى نخواهم داشت، هرچند جنّ و انس، براى زيان رساندن به من همدست و مجتمع شوند (صدمهاى به من نخواهد رسيد). (3)3
مطلب مهمّ ديگرى كه رعايتش لازم و مناسب با مرحله انقطاع است، موضوعرفيق و همسفر در اين سير و سلوك روحانى است.
به همان اندازه كه موجبات مشغله قلبى و اسباب دلمشغولى در اين سفر، مضرّ به حال انسان است و بايد بكوشد تا چيزى يا كسى كه او را از ياد خدا باز مىدارد و به
بيهودهگويى و بيهودهكارى و باطلگذرانى وادارش مىكند، همراهش نباشد، به همان مقدار و بيشتر، موجبات تذكّر و اسباب يادآورى خدا و توجّه به دقايق و اسرار حجّ و ايجاد حالات خوشِ روحى، براى اين مسافر الهى بسيار لازم و سودمند است، و بايد در اينامر، سعىبَليغىكند تا با كسى رفيقوهمسفرشود كه بارفتاروگفتار و حالات معنوىاش دائم او را در حال توجّه نگه دارد و از عارض شدن حال غفلت و بطالت، مانع گردد.
از رفاقت و همسفرشدن با اشخاص بطّال و خوشگذران كه حتّى در اين سفر روحانى هم- كه ايّام معدودى بيش نيست و شايد در تمام مدت عمر، بيش از يك بار نصيب انسان نشود-، نمىتوانند از بذلهگويىها و تفريحهاى هميشگى خود، دست بردارند و به كار مهمّ و مقصد فوقالعاده عظيمى كه براى آن، ترك وطن كرده و سر به بيابانهاى مكه و حجاز گذاشتهاند، بپردازند، شديداً بپرهيزد كه اين سفر، غير سفرهاى ديگر است و مقصد، فوق مقاصد عادى بشر است. هدف، بىنهايت گرانمايه و از دست دادنش، موجب خسران غيرقابلجبران است.
جدّاً بايد مراقب خود باشد و هر لحظهاش را مغتنم بشمارد و به رايگان از دست ندهد و به خود بگويد:
حال كه اين توفيق بسيار بزرگ الهى نصيبت شده و رو به خانه حقّ مىروى، از كجا كه بار ديگر، عمر، وفايى كند و چنين موفّقيّتى نصيبت شود. بكوش و بهره خود را بگير.
از مقدار خواب و خوراك معمولىات كم كن. از تفريحات زايد، بپرهيز. از كمبود كمّ و كيف غذا و مسكن، نگران مباش. از خريد سوغاتى، كوتاه بيا. اين همه بگذار تا وقت دگر كه با چنين سفرى مناسب نيست.
انْتَهِزوا الْفُرَصَ فَانَّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ. (1)1
فرصتهاى زودگذر را مغتنم بشماريد كه همچون ابر زودگذر، از بالاى سر، رد مىشود. يك وقت به خود مىآييد كه ابر بهارى رفت و باران رحمت به شما نرسيد.
مكن عمر ضايع به افسوس و حيف كه فرصت عزيز است و الوقت ضيف
1) مثلى است، سفينة البحار، جلد 2، ص 357
خواب و خورت ز مرحله عشق دور كرد آن دم رسى به دوست كه بىخواب و خور شوى
اين فرصت كم را از دست مده و غافل مشو و كمال استفاده را از آن ببر. آن قدر در دل خروارها خاك و سنگ بخوابى كه جمجمهات لانه مار و مور گردد و گوشتهاى بدنت خوراك كرمهاى زير زمين شود.
خشت بالين گور ياد آور اى كه سر در كنار احبابى
خفتنت زير خاك خواهد بود اى كه در خوابگاه سنجابى
كى دعاى تو مستجاب شود كه به يك روى در دو محرابى
وَاحْسِنِ الصُّحْبَةَ. (1)1
نيكو مصاحبت كن.
خوشرويى و خوشخويى در همه جا و با همه كس، نيكوست، اما در سفر حجّ و با همسفران حج، به مراتب نيكوتر است؛ زيرا سفر، سفر به سوى خداست و همگى ميهمانان خدا هستند. اكرام مهمان، اكرام ميزبان است.
قال الصّادق عليه السلام:
انَّ الْخُلْقَ الْحَسَنَ يُمِيثُ الْخَطِيئَةَ كَما تُمِيثُ الشَّمْسُ الْجَلِيدَ. (2)2
خُلق نيكو، گناه را آب مىكند، آن چنان كه آفتاب، يخ را آب مىكند.
و حسن خُلق، نه تنها آن است كه آزارش به كسى نرسد؛ بلكه وقتى در حدّ تمام است كه، آزار ديگران را نيز تحمل كند، بلكه بالاتر، در مقابل ايذاى آنان، فروتنى و تواضع كند و خدمتگزارى و احسان و احترام، از خود نشان بدهد.
دقيقاً مواظب باشد كه كوچكترين كلمه ناروا و رفتار ناپسند، از درشتگويى و ترشرويى، از او صادر نشود و چنين فرض كند كه همه نسبت به او، حقّ اذيّت دارند و او نسبت به احدى، حقّ آزار ندارد و همه را به حساب خدا بگذارد و جبران آن را از خدا بخواهد.
وقتى فكر اين چنين شد، تمام ناملايمات و دشوارىها در نظرش آسان مىآيد و هر تلخى در ذايقهاش شيرين مىشود و از تحمّل آزار ديگران نيز لذّت مىبرد و مىگويد:
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست
جمال كعبه، چنان مىدواندم به نشاط كه خارهاى مغيلان، حرير مىآيد
1- موقف اول: ميقات.
2- موقف دوم: مطاف.
3- موقف سوم: مسعى.
4- موقف چهارم: عرفات.
بشارت: امام عصر ارواحنا فداه در عرفات است.
5- موقف پنجم: مشعرالحرام.
مشعر يا ميعاد دلباختگان خدا.
بهبه، چه مبارك معبدى و چه فرخنده شبى.
دل شب، محرم سرّ اللَّه است.
6- موقف ششم: منى يا قربانگاه.
7- رمى جمرات در منى و اسرار آن.
8- قربانى در منى و اسرار آن.
جنبه اجتماعى قربانى در منى بيش از جهات ديگرش منظور است.
يك دين زنده، هممسجد مىخواهد و هممسلخ.
اسرار روحى قربانى.
در قربانى، منافع اقتصادى نيز ملحوظ شده است.
9- حلق و تقصير در منى و اسرار آن.
10- بيتوته در منى
11- شبهاى منى و خلوت با خدا.
12- موقف هفتم: زيارت بيت و استلام حجر.
13- چند تذكر لازم.
مراحل، طى شد و اينك به مواقف رسيدهايم:
(1)1 ميقات
ميقات، محلّى است كه در شرع مقدّس، براى احرام عمره و حج، معيّن شده است و آن، پنج موضع است:
1- مسجد شجره يا ذوالحُلَيفه: ميقات كسانى است كه از راه مدينه به مكه مىروند.
2- جُحفه: ميقات كسانى است كه از سمت شام و مصر، به سوى مكه مىروند.
3- وادى عقيق: كه در شمال شرقى مكه است. ميقات مردمى است كه از راه نجد و عراق، عازم مكه مىشوند.
4- يَلَملَم: ميقات است براى كسانى كه از طريق يمن، رهسپار مكهاند.
5- قَرْن المنازل: ميقات مسافرانى است كه از راه طائف، به مكه مىروند.
1) . از يكى از ارباب حكمت و عرفان نقل است كه: اينكه مرحوم صدر المتألهين، در امور عامه و طبيعيات كتاب «اسفار»، مباحث را با عنوان «مرحلة» آورده است كه المرحلة الاولى والمرحلة الثانيه، ولى در «الهيات»، الموقف الاول والموقف الثانى، فرموده است، شايد سرّش آن باشد كه شخص سالك در مراحل غير الهيات، چون در حال سفر است و مسافر بايد دائماً در حال ارتحال و طى منازل و قطع مراحل باشد و وقفهاى نكند. لذا هر مبحثى از آن، مناسب است با عنوان «مرحلة» مورد بحث واقع شود، اما همين كه به حدود مقصد رسيد، دگر از مشاهده طليعه جمال محبوب، به زانو درآمده و ياراى رفتن را از دست مىدهد و دم به دم، حال وقفه در سير و توقف از حركت در او مشاهده مىگردد و به همين جهت، مناسب است به مباحث مربوط به الهيات، (موقف) گفته شود. چشم مسافر كه بر جمال تو افتد عزم رحيلش بدل شود به اقامت
كسانى كه از جهات و جوانب مختلفه عالم، به قصد زيارت خانه خدا مىروند، موظّفند هنگام رسيدن به ميقات يا محاذات ميقات، توقف كنند و اعمال احرام را كه اولين قسمت از اعمال عُمره و حجّ است، بجاآورند ومُحرِم شوند. لباس معمولى خود را از تن بركنند و دو جامه احرام، بر خود بپوشند و لبّيك بگويند و رو به حرم بروند.
ميقات آستانه سرمنزل مقصود و باب ورود به حرم كبرياى حضرت حقّ است.
توقّف، به انتظار اذن دخول و شستوشو دادن خود، از اوساخ و آلودگىها و آمادگى براى شرفيابى به ساحت اقدس امنع سلطان السلاطين، ملك الملوك، ربّ العالمين، جلّ و علا، مقتضاى ادب بندگى و رسم عبوديّت است.
ولذا، غسل قبل از احرام، از وظايف مستحبّ انسان قاصد كعبه است.
بعد از غسل، همهگونه لباسها و تجمّلات گوناگون، كه مردم دنيا بر خود مىآويزند و با همانها براى خود، تشخّصى قائل مىشوند و از يكديگر حريم مىگيرند، بايد ريخته شود و به جاى همه آنها، دو قطعه پارچه سفيد بىرنگ ساده و نادوخته (براى مردها) بر خود بپيچند.
همچون مردههاى كفنپوش، از دنيا، منخلع گشته و خواست خود را فانى در خواست خدا كرده و وارد ميدان تسليم و انقياد مطلق شوند.
لباس طغيان و عصيان را من جميع الجهات، از خود دور كنند و ملبّس به لباس تقوا و طهارت، آماده اجابت دعوت، به شراشر وجود از روح و جسد بگويند:
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ انَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ. (1)1
آرى، اين احرام است كه بعد از اين، شخص مُحْرم، وارد در حريم قداست گشته و واجد موقعيّت خاصّى مىشود كه جدّاً بايد قدر خود را بشناسد و رعايت حرمت كند و
1) لبّيك، به معناى اجابت مكرّر و اطاعت مؤكّد است. يعنى: بله، اى پروردگار من، آماده به خدمتم. بله، اى خالق و رزّاق من، ايستاده در حضورم. يقال: لبّيك اى الباباً بعد الباب واقامة على طاعتك بعد اقامة واجابة بعد اجابة وتثنيته للتوكيد ... ومعناه انى أقبل على امرك. (المنجد).
احترام بارگاه حضرت سلطان و موكّلين حرم را نگه دارد و دقيقاً مراقب دست و پا و چشم و گوش و بينى و زبان و تمام نواحى وجود خود باشد (1)1 كه كوچكترين بىحرمتى، مستلزم مطروديّت و محروميّت و احياناً موجب كيفر و گوشمالى خواهد بود. به همين جهت، اولياى دين و مقرّبان حضرت، در وقت احرام و گفتن لبّيك، به كلّى، خود را مىباختند. رنگ از رخسارشان مىپريد و بدن مىلرزيد و صدا در گلو مىپيچيد و گاهى بىهوش مىشدند و در جواب مردم كه به تعجّب، از علت تغيير حال سؤال مىكردند، مىفرمودند: مىترسم قبولم نكنند و به لبّيكم، جواب لا لبّيك و لا سعديك بگويند (2)2.
تَلْبِيَه، ذكر مخصوص زُوّار خدا و بار سفر بستگان به سوى خانه معبود يكتاست.
تلبيه، نغمه عاشقانهاى است كه از حنجره طاير گلشن قدسى و روح انسانى بر مىخيزد و پاسخ به نداى سروش غيبى و دعوت كننده آسمانى مىدهد.
تلبيه، آهنگى است شورانگيز و نوايى است پرسطوت كه از گفتن و شنيدنش، هيبتى عجيب، سراپاى انسان را فرا مىگيرد. دل فرو مىريزد و بدن مىلرزد و سيلاب اشك از ديدگان، سرازير مىشود. خود را مهمان دعوتشده حضرت اكرمالاكرمين و محفوف فرشتگان مقرّب ربّ العالمين مىبيند كه به استقبال اين مهمان تازهوارد آمده و خوشامد مىگويند. در اين موقع است كه حالى روحانى و شورى الهى در آدمى پديد مىآيد و از عمق جان مىگويد:
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ انَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ.
اين آهنگ روحافزاى آسمانى در موسم حج، از حلقوم صدها هزار عاشق دلباخته حقّ و دلهاى موّاج از محبت ربّ، بر مىآيد و درّههاى كوهستانى مكه را پر مىكند و روح را از تنگناى عالم مادّه و خاك، بالا مىكشد و در فضاى بلند و وسيع و منوّر الهى به پرواز در مىآورد.
و هر چه بيشتر مكرّر مىشود، حلاوت مخصوص آن، در جان آدمى، راسختر و عميقتر مىگردد و بر شادابى و لطافت روح، مىافزايد. ولذا تكرار تلبيه بعد از مقدار واجبش كه يك بار است، از مستحبّات در حال احرام وشعار مُحرِم است.
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله لَمَّا أَحْرَمَ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ عليه السلام فَقَالَ لَهُ مُرْ أَصْحَابَكَ بِالْعَجِّ وَ الثَّجِّ وَ الْعَجُّ رَفْعُ الصَّوْتِ بِالتَّلْبِيَةِ وَ الثَّجُّ نَحْرُ الْبُدْنِ. (1)1
وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله محرم شد، جبرئيل آمد و به آن حضرت گفت: همراهان خود را امر كن صدا به گفتن لبّيك بلند كنند، و شتر قربانى نمايند.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مَنْ لَبَّى فِي إِحْرَامِهِ سَبْعِينَ مَرَّةً إِيمَاناً وَ احْتِسَاباً أَشْهَدَ اللَّهُ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ مَلَكٍ بِبَرَاءَةٍ مِنَ النَّارِ وَ بَرَاءَةٍ مِنَ النِّفَاقِ. (2)2
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه هفتاد بار از روى ايمان و اخلاص، لبّيك بگويد، خدا هزارهزار ملك را شاهد دورى او از آتش جهنم و نفاق، قرار مىدهد.
حال از همه چيز بهتر، اشتغال به اين ذكر الهى و سيراب كردن روح از اين آب حيات آسمانى به تبعيت از ولىّ حق امام صادق عليه السلام است:
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَاشَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لَاشَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، ذَا الْمَعَارِجِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ دَاعِياً إِلَى دَارِ السَّلَامِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ غَفَّارَ الذُّنُوبِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ أَهْلَ التَّلْبِيَةِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ مَرْهُوباً وَ مَرْغُوباً إِلَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ تُبْدِئُ وَ الْمَعَادُ إِلَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ كَشَّافَ الْكُرَبِ الْعِظَامِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ يَا كَرِيمُ لَبَّيْكَ. (3)3
شخص محرم در حال احرام، بايد شديداً مراقب زبان خود باشد؛ زيرا عمده معاصى، از ناحيه زبان، دامنگير آدم مىشود و ممكن است در اثر كوچكترين غفلت و يك گردش ساده زبان، اعمال انسان، تباه شود و بدبختى و حرمان، بار آورد.
زبان، جِرمش كوچك و جُرمش عظيم است. كارش سبك و بارش سنگين است.
به آسانى، در دهان مىچرخد و جملهاى مىگويد؛ ولى پليدى و آلودگى آن، چنان وزر و وبالى بر دوش آدم مىگذارد كه رهايى از فشار عذابش به اين آسانى براى انسان ميسّر نمىشود. لذا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
وَ هَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ. (1)1
آيا علّت افتادن مردم، با صورت در ميان آتش، چيزى جز دروشدههاى زبانشان است؟ (يعنى زبان مردم است كه مردم را جهنّمى مىسازد.)
و نيز مىفرمايد:
لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَايَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ. (2)2
ايمان بنده مستقيم نخواهد شد تا قلبش مستقيم گردد و قلبش مستقيم نخواهد گشت تا زبانش مستقيم شود.
باز هم از رسول اكرم صلى الله عليه و آله منقول است:
مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيَقُلْ خَيْراً أَوْ لِيَسْكُتْ. (3)3
هركس كه ايمان به خدا و روز بازپسين دارد، يا بايد سخن نيك بگويد يا ساكت شود.
و نيز فرموده است:
رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً تَكَلَّمَ خَيْراً فَغَنِمَ أَوْ سَكَتَ عَنْ سُوءٍ فَسَلِمَ (1)1.
مشمول رحمت حق گردد آن بندهاى كه تكلّم به كلام نيك كند و از بركات آن بهرهمند شود و يا از سخن زشت، لب فرو بندد و از عواقب شوم آن سالم بماند.
پس بر حجّاج محترم است كه در همه حال و مخصوصاً در حال احرام، شديداً مواظب گفتار خود باشند و عمل فوقالعاده بزرگ و عزيز خود را فاسد و بىارزش نسازند. از دروغ و غيبت و دشنام و ناسزا، قسم خوردن و خودستايى و عيبجويى و استهزا، شوخىهاى ركيك و نيشدار و دلآزار، بپرهيزند و اين آيه كريمه قرآن را براى يكديگر بخوانند:
فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ. (2)2
در اثناى حج، همبسترى و گناه و جدال جايز نيست.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
انَّ الرَّجُلَ لَيَتَكَلَّمُ بِكَلِمَةٍ فَيُضْحِكُ بِها جُلَسائَهُ يَهْوى بِها ابْعَدَ مِنَ الثُّرَيّا. (3)3
چهبسا، مرد سخنى مىگويد و همنشينان خود را مىخنداند، در حالتى كه بر اثر همان سخن، بيش از فاصله زمين تا آسمان، از رحمت خدا، دور مىشود.
(البتّه لطيفهگويىهاى ضمن صحبت براى انبساط روح و ادخال سرور در دل همراهان، بسيار خوب و ممدوح است؛ اما بايد دقت كرد كه از حد تجاوز نكند و به وقاحت نرسد.)
چه بسا شخص محرم، به آسانى بتواند از ساير محرّمات در حال احرام اجتناب كند، اما اجتناب از لغزشهاى زبان، براى او بسيار دشوار باشد كه اگر مراقبت شديد نكند، به سهولت، وارد مهلكه عظيمى مىشود و مبتلا به تبعات شوم زبان مىگردد. پس دقت فراوان لازم است و شايد ترجيح دادن سكوت بر سخن، به صلاح انسان نزديكتر باشد.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: مَنْ صَمَتَ نَجا. (1)1.
هركس سكوت كرد نجات يافت.
از حضرت مسيح عليه السلام نقل است:
لَا تُكْثِرُوا الْكَلَامَ فِي غَيْرِ ذِكْرِ اللَّهِ، فَإِنَّ الَّذِينَ يُكْثِرُونَ الْكَلَامَ فِي غَيْرِ ذِكْرِ اللَّهِ قَاسِيَةٌ قُلُوبُهُمْ وَ لَكِنْ لَايَعْلَمُونَ (2)2.
سخن در غير ذكر خدا، زياد مگوييد، زيرا كسانى كه در غير ذكر خدا پرگويى مىكنند، دلهايشان را قساوت گرفته و خود نمىدانند.
پس چه بهتر كه شخص محرم، پيوسته در معناى احرام و خلع لباس و پوشيدن جامه احرام و گفتن لبّيك، بينديشد و دل از ياد خدا و زبان از نام خدا، فارغ نسازد. همه را به حال خود، رها كند و خود، به كار و حال خود بپردازد. قدر فرصت بداند و فكرش را متوجه ميزبان كريمش بسازد و چشم از دستلطفوعنايت او برندارد. دقيقاً مواظب باشد كه تمام رفتار و گفتار و حركات و سكناتش، بر وفق ميل و رضاى حضرت ميزبان باشد و در اين بينديشد كه روزه مستحبّى در شرع ما، بىاذن ميزبان، مذموم است. بنابراين هتك حرمت صاحبخانه درخانهاش، چه صورت دارد؟ و چه فضاحت و رسوايى بهبار مىآورد؟
بىپروا بودن در حال احرام و چشم و گوش و زبان را آزاد گذاشتن و از فحش و ناسزا و سخنچينى و چشمناپاكى و بدگويى پرهيز نكردن، تمام اينها هتك حرمت ميزبان است، آن هم بر سر سفره او. پناه بر خدا از اين غفلتزدگىها و نستجير باللَّه من غلبة الجهل و الغفلة علينا.
پس بياييد اى اخوان الصفا و اى رازداران باوفا و اى مشتاقان ديدار و لقا، بياييد با
قلبى مملوّ از صدق و صفا، خالى از نفاق و ريا، همه با هم بگوييم:
لبّيك اللّهم لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبّيك، انّ الحمد والنّعمة لك والملك، لا شريك لك لبّيك.
وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ. (1)1
بر گرد آن خانه كهن (كعبه) طواف به جاى آورند.
اينك وارد شهر مكّه مىشويم؛ شهرى كه زادگاه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و محلّ نزول قرآن كريم است؛ مهبط وحى و محلّ صعود و نزول فرشتگان سماوات است.
بلدالامينى است كه دامنه امنيّتش تا عالم نبات و حيوان كشيده شده است. كسى حقّ كندن گياه و شكستن و بريدن درخت حرم (به استثناى مواردى كه در كتب فقهيّه مذكور است) و آزردن و كشتن حيوانات و حتى رم دادن پرندگان از لانه و آشيانهشان را ندارد.
به همين جهت مىبينيم كه پرندگان حرم، با مردم مأنوسند و در ميان جمعيت، بدون هيچگونه ترس و وحشتى، در رفتوآمدند و از كسى آزارى نمىبينند.
و اين، خود، شاهد گسترشعدل عمومى در عالم اسلام است كه آنچنان احترام به حقوق، در اسلام منظور است كه نباتات و حيوانات هم بايد در پرتو دين، حقّشان محفوظ و از تعدّى و اجحاف، در امان باشند، تا چه رسد به جامعه انسانها كه حقوق عالىترى دارند و احترام و امنيّت بيشترى مىخواهند.
مكّه،امّالقُرى است؛ مادر شهرها و آبادىها و مولد تمدّنهاى واقعى انسانهاست.
تمدّنى كه عارى از فساد و هرزگى و غارتگرى است؛ تمدنى كه پرورشدهنده انسانهاى خداپرست و امين و عفيف و صادق القول و باوفاست.
شكّى نيست كه اين چنين تمدن، مولود قرآن است و قرآن هم، آفتاب طالعشده از افق مكه است. پس مكه امّ القرى است. مادر شهرهاى انساننشين به معناى واقعى كلمه، و زاينده تمدن عالى آدمى، منزّه از توحّش و حيوانصفتى است (البته امّالقرى، معانى ديگرى هم دارد كه براى رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مىشود.)
مكّه، شهر توحيد و قبلهگاه جهانيان است؛ مركز مقدّسى است كه بيت عتيق و معبد
1) . حج: 29
ديرين بشر و قبله مسلمين دنيا را در بر دارد.
ما، از كوچهها و خيابانهاى اين شهر پرجمعيت و در عين حال توأم با وقار و آرامش و امنيت، مىگذريم و به مسجدالحرام نزديك مىشويم.
سيل جمعيت را مىبينيم كه به سوى آن مسجد باشكوه و جلال سرازيرند و مشتاقانه به سمتكعبه مقصود مىروند. فوجفوج، از دربهاى متعدد مسجد، كه به روى ميهمانهاى عزيز خدا باز است، وارد مىشوند. ما هم، با موج جمعيت وارد مىشويم و ناگهان چشمهاى پر اشتياقمان، به جمالكعبه مىافتد كه با يك دنيا جلال و جبروت، سر به آسمان كشيده و سايه بر بندگان خدا افكنده و دامن به دست آنها داده است و ميهمانهاى خدا را كه از راههاى دور، با تحمّل رنجهاى فراوان، به سويش آمدهاند، در آغوش گرفته است.
زُوّار و وافدين خدا نيز با عطشى عجيب و شورى غريب، گرداگرد كعبه را گرفته و آن خانه محبوب را، چون جان شيرين در بغل مىفشارند و همچون پروانگان، بر گرد شمع بيت مىچرخند و با سوز و گدازى لايوصف، عرض نياز به درگاه بىنياز مىنمايند.
از ديدن آن صحنه اعجابانگيز، بار دگر دلها از جا كنده مىشود و بدنها مرتعش مىگردد وچشمها همچون ابربهارى مىبارد و زبانها به تعظيم و تكريم بيت مىچرخدكه:
الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي عَظَّمَكِ وَ شَرَّفَكِ وَ كَرَّمَكِ وَ جَعَلَكِ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً مُبَارَكاً وَ هُدًى لِلْعَالَمِينَ. (1)1
شكر آن خداى را كه اين چنين عظمت و شرافت و مكرمت، به تو اعطا فرموده و تو را مرجع ناس و خانه امن بشر قرار داده و وسيله هدايت و سعادت جهانيان گردانيده است.
آرى، اين خانه، خانه ملك العرش، رب السموات والارض است. خانهاى است كه جلال و جبروتش، دلهاى سلاطين جهان را مىلرزاند و سطوت و هيبتش انبيا و مرسلين را در برابر خود، به خاك مىافكند و به خضوع و خشوع و بندگى وا مىدارد كه با حال تذلّل و انكسار بگويند:
1) المحجة البيضاء، جلد 2، ص 169
سَائِلُكَ فَقِيرُكَ مِسْكِينُكَ بِبَابِكَ فَتَصَدَّقْ عَلَيْهِ بِالْجَنَّةِ. (1)1
بنده مسكين و فقير و محتاجت اى خدا، در خانهات آمده است، بر او تصدّق كن و بهشت نصيبش فرما.
اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْحَرَمُ حَرَمُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ. (2)2
بارالها! خانه، خانه تو و حرم، حرم تو و بنده هم بنده توست.
ما به مسكينى سلاح انداختيم الغياث اى مايه جان الغياث
از افلح، آزادشده امام باقر عليه السلام نقل است كه در سفر حج، شرف ملازمت حضرتش را داشتم. وقتى وارد مسجدالحرام شد و چشمش به كعبه افتاد، گريه بر او غلبه كرد و صداى گريهاش بلند شد. گفتم:پدر و مادرم به قربانت، مردم متوجه شما هستند. اگر مىشود اندكى صداى خود را آرامتر سازيد.
فرمود: اى افلح! اينجا خانه خداست (يعنى: خواسته صاحب خانه بايد رعايت شود و جلب توجه او گردد)، چرا گريان نباشم؟ شايد نظر رحمتى به سويم بيفكند كه موجب رستگارى فرداى قيامتم شود. پس طواف كرد و نماز طواف در نزد مقام بجاآورد و آنگاه سر به سجده نهاد. وقتى سر از سجده برداشت، ديدم محلّ سجده از اشك ديدهاش تر شده است. (3)3
انتظار از اولوالالباب آن كه، اندكى بينديشند و بدون آمادگى و تهيّأ روحى، قدم به پيش ننهند. مكان، بىحد شريف و عمل، فوق العاده مهمّ و موقعيّت، بىاندازه عزيز و حسّاس و پرارزش است.
مكان، مكانى است كه انبيا و رسل، از آدم عليه السلام تا حضرت خاتمالنّبيّين صلى الله عليه و آله و حضرات ائمه معصومين صلوات اللَّه عليهم اجمعين، با حال خشيت و انكسار و قلبى لرزان و چشمى گريان، در آن به طواف پرداخته و سر به خاك بندگى نهادهاند.
بر حسب مستفاد از اخبار، بعد از هبوط حضرت آدم عليه السلام به زمين، خدا، قُبّهاى از دُرّه بيضا، در محلّ كنونى كعبه قرار داد (1)1 تا مطاف آدم عليه السلام باشد. و آن قبّه، همچنان بود تا زمان حضرت نوح عليه السلام و وقوع حادثه طوفان، كه خدا آن را به آسمان بالا برد و بعد از آن، محل كعبه، مطاف انبيا عليهم السلام بود تا زمان حضرت ابراهيم عليه السلام كه آن حضرت از طرف خدا مأمور به بناى كعبه شد.
وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ (2)2
محلّ بيت را معبد ابراهيم قرار داديم.
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ (3)3
وقتى ابراهيم و اسماعيل عليهم السلام، پايههاى بيت را بالا مىبردند.
و بعد با مرور زمان و سپرى شدن اعصار و قرون متمادى، و پيش آمدن حوادث و سوانح طبيعى و غير طبيعى، كعبه مكرّمه، زادَهَا اللَّهُ شَرَفاً وَتَعظيماً، تحوّلاتى گوناگون، گاه كلى و گاه جزئى به خود ديده (4)4، و تا به امروز چنانكه مىبينيم با شكوه و جلال تمام، به پا ايستاده و چون قلبى سالم و نيرومند، در پيكر امت اسلامى به حياتبخشى خارقالعاده خود، ادامه مىدهد و از بركات آسمانىاش، جامعه مسلمين برخوردارند، و اگر بيدار و هشيار باشند و تسليم امر دين شدند، خدا مىداند چه شادابى و نشاط اعجابانگيزى از بركت كعبه، در پيكر اجتماع خود، مشاهده خواهند كرد.
راستى كه حيرتانگيز است. كاخهاى رفيع و قصرهاى عالى شاهان كه در طول زمان، با قدرتهايى عجيب بنا شده، طولى نمىكشد كه دستخوش امواج طوفان حوادث، مىشود و در هم فرو مىريزد و كوچكترين اثرى از آنها، در صفحه روزگار باقى نمىماند، اما خانه كعبه، كه در حدود چهار هزار سال پيش، به دست يك مرد الهى (ابراهيم عليه السلام) و به كمك فرزند جوانش (اسماعيل عليه السلام)، در صحرايى سوزان و خالى از آبادى و عمران، از سنگ و گل بنا شده است، با وجود تمام حوادث و سوانح، همچنان ثابت و محكم، برپاست. بعد از اين نيز، كاخها به وجود خواهد آمد و با خاك يكسان خواهد شد، اما كعبه، به حول و قوّه الهى، تا آخرين روز عمر دنيا، همچنان استوار و مطاف محبوب بشر خواهد بود.
آيا تعجّبآور نيست؟ اينهمه بناهاى مجلّل و باشكوه و ساختمانهاىمزيّن به انواع زينتهاى جالب و اعجابانگيز، در مناطق خوش آب و هوا همراه با مناظر زيبا و دلربا، هرگز در قلوب و ارواح آدميان، اين جذبه و كشش را ندارند كه از نقاط دور دست دنيا، مردوزن، عالم و عامى، فقير و ثروتمند را ديوانه خود سازند و به بيابانها كشانند و پروانه صفت دور خود بچرخانند؛ در صورتى كه كعبه و اطرافش، نه براى تفريح و تفرّج، آمادگى دارد ونه وسايل ارضاىشهوات، در آنجا فراهم است كه مورد توجّه مردم عيّاش هوسباز باشد.
آنجا، جز هواى گرم سوزان و بيابانهاى پر از رمل و كوهستان، چيزى ديده نمىشود. پس سرّ اين محبوبيّت و جذّابيّت مسلّمى كه در اين ساختمان سنگ و گلى ديده مىشود، چيست؟
آرى، علّت، يك امر خارق العاده و فوق علل و اسباب طبيعى است. نشانهاى از نفوذ اراده مطلقه مبدأ غيبى، حضرت حق- جلّ و علا- است كه از طريق دعوت پيغمبر بزرگوارش، حضرت ابراهيم خليل عليه السلام، اين اثرِ جذب و توجّه را ميان كعبه و دلهاى مردم قرار داده است.
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (1)1.
در ميان مردم براى برگزارى حج بانگ برآور، تا زائران پياده و سواره بر هر شتر لاغرى از راههاى دور، به سوى تو روى آورند.
و شايد روايتى كه از امام صادق عليه السلام منقول است، اشاره به همين رمز باشد:
لَمَّا أُمِرَ إِبْرَاهِيمُ وَ إِسْمَاعِيلُ عليهما السلام بِبِنَاءِ الْبَيْتِ وَ تَمَّ بِنَاؤُهُ قَعَدَ إِبْرَاهِيمُ عَلَى رُكْنٍ ثُمَّ نَادَى هَلُمَّ الْحَجَّ هَلُمَّ الْحَجَّ فَلَوْ نَادَى هَلُمُّوا إِلَى الْحَجِّ لَمْ يَحُجَّ إِلَّا مَنْ كَانَ يَوْمَئِذٍ إِنْسِيّاً مَخْلُوقاً وَ لَكِنَّهُ نَادَى هَلُمَّ الْحَجَّ فَلَبَّى النَّاسُ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ لَبَّيْكَ دَاعِيَ اللَّهِ لَبَّيْكَ دَاعِيَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَنْ لَبَّى عَشْراً يَحُجُّ عَشْراً وَ مَنْ لَبَّى خَمْساً يَحُجُّ خَمْساً وَ مَنْ لَبَّى أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ فَبِعَدَدِ ذَلِكَ وَ مَنْ لَبَّى وَاحِداً حَجَّ وَاحِداً وَ مَنْ لَمْ يُلَبِّ لَمْ يَحُجَّ. (2)2
وقتى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام، مأمور به بناى بيت شدند و ساختمان به پايان رسيد، ابراهيم عليه السلام روى پايهاى نشست و ندا درداد كه: به حج بيا به حج بيا ... پس مردم در صلبهاى مردان، جواب دادند: لبّيك اى دعوتكننده از جانب خدا، لبّيك اى دعوتكننده از جانب خدا! هر كس كه ده بار لبّيك گفته، ده بار حج بجا مىآورد و هر كس پنج بار لبّيك گفته، پنج بار حجّ انجام مىدهد و هر كس بيشتر گفته، به همان ميزان، موفق به حج خواهد شد و هر كس يك بار لبّيك گفته، يك حج بجا مىآورد و هر كس هيچ لبّيك نگفته، حجّى نخواهد داشت.
طواف يعنى: دور چيزى گرديدن و بر گرد چيزى چرخيدن. و اين عمل، علامت كمال علاقه و نشانه منتهاى محبت است، تا آنجا كه شخص محب، خود را فداى محبوب مىسازد و بلاگردان او مىشود، آن چنان كه پروانه عاشق شمع، آن قدر بر گرد
شمع مىچرخد و مىگردد تا عاقبت، خود را با بال و پرى سوخته، به پاى شمع مىافكند.
شخص حاجّ واقعى كه آتش اشتياق لقاى پروردگار، در دلش شعلهور شده و بار سفر بسته و از وطن مألوف و خانه و كاشانه و فرزند و زن، بريده و لبيكگويان، خود را به پاى ديوار خانه محبوب رسانيده است و پروانه وار، گرد شمع فروزان خانه توحيد مىچرخد، در واقع از چنگال عوامل جذّاب مشتهيات دنيايى، رها شده و جز جذبه و كشش حضرت معبود، چيزى او را به سمت خود نمىكشد. همه چيز دنيا را از خود ريخته و سر و پا برهنه و كفن بر دوش كشيده، با حركت دايرهاى بر گرد خانه حق، نشان مىدهد كه جز حق، چيزى نمىخواهم و جز حق چيزى نمىجويم. در تمام جهات و جوانب، غير حق، چيزى نمىبينم و مجذوب هيچ عاملى سواى حق، نيستم. خانه حق، هسته مركزى من و هدف اصلى زندگى من است. اين خانه، شمع است و من، پروانهام. من، فدا و قربان صاحبخانهام.
امُرُّ عَلَى الدِّيارِ دِيارِ لَيْلى اقَبِّلُ ذَالْجِدارَ وَذَاالْجِدارا
وما حُبُّ الدِّيارِ شَغَفْنَ قَلْبى وَلكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدِّيارا
اين كرات معلّقه در فضا، بر گرد خورشيد در حال طوافند؛ چون همه چيز خود را از او مىگيرند و محورى جز او ندارند.
در داخلاتم،الكترونها بر گردپروتونها، در حال طوافند؛ درست مانند سيّاراتى كه دور خورشيد مىگردند. (1)1
خورشيد، با سيّارات خود و اقمار آنها كه مجموعاً منظومه شمسى را تشكيل مىدهند، در مدت220 ميليون سال يك مرتبه به دور مركز كهكشان گردش مىكند. (2)2
سراسر عالم، از ذره نامرئى گرفته تا كرات منظومههاى شمسى و كهكشانهاى عظيم و محيّر، همه در حال طوافند.
آيا انسان كه خود، جزئى از اجزاى اين دستگاه خلقت است، نبايد به تبعيت از قانون
عمومى عالم در حال طواف باشد؟
آرى، انسان هم موظّف به طواف است. منتها آنها طوافشان، طواف تكوينى و اضطرارى است، اما انسان كه عقل و اراده و اختيار دارد، بايد با عقل و اراده و اختيار، دور مبدأ و معبود خود، در حال طواف باشد و گرد او بچرخد.
در همه حال و در همه وقت و در همه جا، چشمش به او بوده و وجهه همّتش رضا و خشنودى او باشد.
خانهاى را كه او از باب تشريف و تكريم آدميان، به نام خود، تعيين كرده و در دسترس انسان قرار داده است، قبله خود بسازد و هنگام نماز و عرض بندگى، به سمت آن بِايستد؛ وقت تلاوت قرآن، رو به سمت آن باشد؛ موقع خوابيدن و نشستن، به جانب آن بخوابد و بنشيند؛ در حال احتضار، به سمت آن بچرخد و در ميان قبر نيز، رو به سمت آن دفن شود. و خلاصه، تمام حركات و سكنات و جُنْب و جوش (به استثناى بعضى حالات) و مرگ و حياتش رو به سمت خانه معبود باشد.
قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (1)1
خانه كعبه خانه دلهاست ساحت قدس و جلوهگاه خداست
نيكبخت آن كه همچو پروانه در طواف است گرد آن خانه
چون نصيب تو نيست فيض حضور باش اندر طواف خانه ز دور
در ركوع و سجود، سويش باش تو هم از زائران كويش باش
در واقع، آدمى كه لبّيك اجابت به دعوت حضرت حق گفته و موفّق به حضور در حريم بيت خدا گشته است، ميهمانى است بسيار عزيز كه وارد بر ميزبان كريمى شده است كه جود و كرمش نامتناهى، احسان و انعامش بىپايان، به رايگان بخشيدن، عادت او،
1) . انعام: 162 «بگو در حقيقت نماز من و ساير عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانيان است.»
اعطاى كثير به قليل و در برابر كاراندك و پاداشعظيم عنايتكردن دَأب و دَيْدَن اوست،
يا مَنْ يُعْطِي الْكَثيرَ بِالْقَليلِ (1)1
اى كسى كه در مقابل كار كم، پاداش بسيار عطا مىكند.
از امام اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال شد:بنده كه دست به دامن كعبه مىزند و پرده حرم را مىچسبد به چه معنى است؟ فرمود:
مَثَلُهُ مَثَلُ رَجُلٍ لَهُ عِنْدَ آخَرَ جِنَايَةٌ وَ ذَنْبٌ فَهُوَ مُتِعَلِّقٌ بِثَوْبِهِ يَتَضَرَّعُ إِلَيْهِ وَ يَخْضَعُ لَهُ أَنْ يَتَجَافَى عَنْ ذَنْبِهِ. (2)2
كار او مانند كار مردى است كه درباره ديگرى مرتكب گناه و جنايتى شده و حال، با ندامت و پشيمانى، چنگ به دامن او مىزند و گوشه جامه او را مىگيرد و با خضوع و تذلّل، از او عفو و گذشت از تقصير و گناه را مىطلبد.
مسلّماً مقتضاى كرم و بزرگوارى هر شخص كريمى در اين موقِع، بذل عنايت و ابراز مرحمت است. تا چه رسد به ساحت اقدس حضرت ربّ العفو والكرم كه وقتى بندهاى وامانده و بىپناه، روى نياز به درگاه آن بىنياز مىآورد و چهره شرمسار و پر خجلت، بر خاك ذلت و انكسار مىمالد و دامن بيت را مىچسبد و فريادالْعَفْوَ، يا رَبَّ الْبَيْتِ، سر مىدهد، حاشا از كرمش كه رو برگرداند و آن بنده مسكين را، از در خانهاش، با ذلّت و خوارى براند!لا وَرَبَّ الْكَعْبَةِ وَالْحَرَم. بلكه آن چنان رحمت عامّ و شاملى، بر سر واردين بيت مكرّم، دامن بگستراند كه تمام خطوات و لحظاتشان يعنى قدمها و نگاههايشان، ارزش آسمانى پيدا كند.
اين بشارت، از حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله رسيده است:
مَا مِنْ طَائِفٍ يَطُوفُ بِهَذَا الْبَيْتِ حِينَ تَزُولُ الشَّمْسُ حَاسِراً عَنْ رَأْسِهِ حَافِياً يُقَارِبُ بَيْنَ خُطَاهُ وَ يَغُضُّ بَصَرَهُ وَ يَسْتَلِمُ الْحَجَرَ فِي كُلِّ طَوَافٍ مِنْ غَيْرِ أَنْ
يُؤْذِيَ أَحَداً وَ لَايَقْطَعُ ذِكْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ لِسَانِهِ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ سَبْعِينَ أَلْفَ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ سَبْعِينَ أَلْفَ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ لَهُ سَبْعِينَ أَلْفَ دَرَجَةٍ وَ أَعْتَقَ عَنْهُ سَبْعِينَ أَلْفَ رَقَبَةٍ ثَمَنُ كُلِّ رَقَبَةٍ عَشَرَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ وَ شُفِّعَ فِي سَبْعِينَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ قُضِيَتْ لَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ حَاجَةٍ إِنْ شَاءَ فَعَاجِلَهُ وَ إِنْ شَاءَ فَآجِلَهُ. (1)1
هيچ طوافكنندهاى نيست كه هنگام زوال آفتاب (موقع ظهر) سر و پا برهنه، بر گرد اين خانه طواف نمايد در حالتى كه قدمها را كوتاه بردارد و چشم خود را (از شدت حيا يا براى پرهيز از نگاههاى ناروا) فرو افكند و در هر طوافى (در صورت امكان) حجرالاسود را استلام كند. بدون اينكه آزارش به كسى برسد و بىآنكه ذكر خدا از زبانش قطع شود، (آرى، نيست چنين طوافكنندهاى) مگر اين كه خدا براى او مىنويسد به هر قدمى 70 هزار حسنه و محو مىكند از او 70 هزار سيّئه و بالا مىبرد براى او 70 هزار درجه و آزاد مىكند از طرف او 70 هزار بنده كه قيمت هر بندهاى 10 هزار درهم باشد (يعنى ثواب آزادكردن 70 هزار بنده به او مىدهد) و حقّ شفاعت درباره 70 نفر از بستگانش به او عنايت مىفرمايد و استحقاق رواشدن 70 هزار حاجت را واجد مىشود كه اگر بخواهد در دنيا، وگرنه در آخرت به حوايجش نايل مىگردد.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ مَنْ نَظَرَ إِلَى الْكَعْبَةِ لَمْ يَزَلْ تُكْتَبُ لَهُ حَسَنَةٌ وَ تُمْحَى عَنْهُ سَيِّئَةٌ حَتَّى يَنْصَرِفَ بِبَصَرِهِ عَنْهَا (2)2
از امام صادق عليه السلام منقول است: هر كس به كعبه نگاه كند (مادام كه چشمش به كعبه است)، پيوسته حسنهاى براى او نوشته مىشود و سيّئهاى از او محو مىگردد تا وقتى كه چشمش را از كعبه بر گرداند.
و نيز آن حضرت فرموده است:
إِنَّ للَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى حَوْلَ الْكَعْبَةِ عِشْرِينَ وَ مِائَةَ رَحْمَةٍ مِنْهَا سِتُّونَ لِلطَّائِفِينَ وَ أَرْبَعُونَ لِلْمُصَلِّينَ وَ عِشْرُونَ لِلنَّاظِرِينَ (1)1
براى خدا، در اطراف كعبه، 120 رحمت است (كه پيوسته نازل مىشود). 60 رحمت، مخصوص طوافكنندگان است و 40 رحمت، مربوط به نمازگزاران و 20 رحمت، براى نگاهكنندگان (به كعبه) است.
پس هشيارى بسيار، لازم است كه آدمى، اين چنين موقعيّت حسّاس و پرارزشى را با مسامحه و غفلت، از دست ندهد و عالىترين منافع الهى را با سهلترين اعمال عبادى بهدست آورد.
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ. (2)2
اين فضل خداست. آن را به هركه بخواهد عطا مىكند و خدا داراى فضل بسيار است.
آرى، چه بجاست كه اندكى انسان، سر به گريبان تفكر فرو ببرد و در عظمت و جلالت اين موقف فوقالعاده بزرگ و موقعيت بسيار عظيم خود بينديشد كه در كجا هستم و پا به چه پايگاه رفيع و خطيرى نهادهام؟!مطافى كه قدمهاى پيغمبران و امامان عليهم السلام به آنجا رسيده است!سنگى كه ميلياردها دست از انبيا و اوصيا، عبّاد و زهّاد، اتقيا و ازكيا، با آن، تماس پيدا كرده است!
خدا مىداند كه چه زمزمههاى پر سوز و گدازى، از مناجاتها و راز و نيازهاى شورانگيز، از سينه و قلب دلباختگان و بندگان عارف حضرت معبود، در آن فضا پخش شده و نورانيت و معنويتى خاصّ، به آن مكان بخشيده است.
امام اميرالمؤمنين عليه السلام، در مقام توجه دادن به عظمت موقعيت توفيقيافتگان به طواف بيت مىفرمايد:
وَوَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلَائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ يَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ. (1)1
و ايستادهاند (اجابتكنندگان دعوت خدا براى حج) در جاى ايستادن پيغمبران خدا، و خود را (با طواف بر گرد بيت خدا) به فرستگانى شبيه مىكنند كه بر گرد عرش خدا مىچرخند، در حالتى كه (با اين كار خود) در آن تجارتگاه پرستش و بندگى خدا، بهرههاى فراوان به دست مىآورند و براى (رسيدن به) ميعاد غفران خدا، مىشتابند و بر يكديگر پيشى مىگيرند.
به راستى كه اگر انسان، حواسش جمع باشد و در كار خود، دقيق و عميق شود و خوب بداند و بفهمد كه در كجاست و با چه كسى هست و در چه موقعيّتى قرار دارد، حتماً دلش تكان مىخورد و حال عجيبى به او دست مىدهد. خود را، در آسمان عزّ و شرف، محفوف فرشتگان و همپاى پيغمبران و شبيه چرخندگان دور عرش خدا مىبيند. دنيا ومافيها، در نظرش بىارزشترين چيزها مىآيد و يك نوع حال صفا و رقّت و روحانيت مخصوص در خودش مىيابد و لذّتى غيرقابل توصيف در اعماق روح و روان خويشتن احساس مىكند كه آن حال و آن لذّت، در هيچ جاى دنيا و در هيچ حالى از حالات زندگى يافت نمىشود.
و همان حال صفا و رقّت روحى، بهره عظيمى است كه بايد در اين سفر سعادتثمر، نصيب انسان شود.
و جا دارد كه آدمى، هر چه از مال و جاه و مقام دنيا دارد، همه را رها كند، تا آن حال بسيار گرامى را كه رمز تحوّل روح و سرمايه عزّت و سعادت جاودانى است، به دست آورد.
حال اگر اين بنده حاجى (!) نتواند آن سرمايه فوقالعاده عزيز و گرامى را بياورد (!) و يا نتواند آنچه را كه آورده نگه دارد (!) و يا از اصل نداند چه بخواهد (!) و يا كارى كند كه از صلاحيّت انعام و اكرام بيفتد (!)، تقصير كسى نيست. (2)2
گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟
اللَّهُمَ ارْزُقْنا مَعْرِفَتَكَ وَالْهِمْنا طاعَتَكَ وَلا تَجْعَلْنا مِنَ الْغافِلِينَ الْمُبْعَدِينَ بِحَقِّ اوْلِيائِكَ الْمُقَرَّبِينَ.
(محل سعى و رفت و آمد بين دو كوه مروه و صفا)
انَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ. (1)1
در حقيقت صفا و مروه از شعائر خداست (كه يادآور اوست).
بعد از طواف و انجام نماز طواف، وظيفه زائرسعى بين صفا و مروه است كه بايد مسافت فاصله بين دو كوه را هفت بار بپيمايد. او بايد ازصفا شروع كند و درمروه ختم نمايد و با اين عمل، حالت اضطراب خاطر و نگرانى روحى خود را آشكار سازد كه توانِ دل كندن از خانه محبوب ندارد. گاه مىرود و گاه بر مىگردد.
وقتى بالاى كوه صفا مىايستد، نگاه پراشتياق خود را به سوى كعبه مىافكند و سيلاب اشك از ديدگان خود فرو مىريزد و با خدا، راز دل مىگويد و با صفايى خاصّ، رو به مروه سرازير مىشود و با موج جمعيت كه نغمه آسمانى و آهنگ روحبخش دعا و مناجاتشان در سراسرمسعى طنين انداز است و تكان در دلهاى حسّاس مىافكند، همراه مىگردد. با چشمى اشكبار و روحى پرانقلاب، اين مسافت را مىپيمايد و در اثناى راه از شدّت وجد و شعف- كه به چنين نعمت عظيمى متنعّم شده است-هَروَله مىكند كه از مستحبّات در حال سعى است؛ يعنى حركت را سريعتر مىكند و قدمها را تند و كوچك بر مىدارد، تقريباً شبيه به حالتدويدن كه بدن و شانهها به تكان مىآيد. يك قسمت محدود و معيّن اين راه را استحباباً به اين كيفيت طى مىكند تا نشان تواضع و افتادگى بنده در پيشگاه خدا باشد و از بقاياى كبر و خودخواهى، آنچه در ظاهر و باطنش بوده است، بريزد و در هر بار كه مىرود و بر مىگردد، در نتيجه تكرار عمل، با توجّه و حضور قلب، پاكتر از پيش و بىآلايشتر از سابقش گردد.
قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ عليه السلام: مَا للَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْسِكٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ مَوْضِعِ السَّعْيِ وَ
1) . بقره: 158
ذَلِكَ أَنَّهُ يَذِلُّ فِيهِ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ. (1)1
امام صادق عليه السلام فرمودهاند: هيچ موضع عبادتى نزد خدا، محبوبتر از موضع سعى نيست، و اين براى آن است كه آنجا، هر متكبّر گردنكشى خاضع مىشود (آثار ذُلّ عبوديت و بندگى، كه تنها راه كمال آدمى است در او ظاهر مىگردد).
و نيز با اين رفت و آمد توأم با اضطراب و نگرانى، به ياد آن مادر مضطرّ مهربانى مىافتد كه قريب چهارهزار سال پيش در همين مكان، به جستوجوى آب براى كودك عطشانش، هفت بار از اين كوه به آن كوه مىرفت و مىآمد و با دلى سوزان به درگاه خدا مىناليد و از آن منبع فيّاض و قدرت نامحدود، آب حيات مىطلبيد تا عاقبت، آن حالت انقطاع از ماسوى اللَّه و اخلاص در دعا، كار خود را كرد و به حكم آيه كريمه أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ (2)2
شرايط اجابت مضطر، فراهم آمد و آب زُلال، از زمين خشك و بيابان سوزان جوشيد و حياتى نوين بههاجر و كودك ناتوانشاسماعيل بخشيد.
و عجيب آنكه همان آب، در همان مكان كه به چاهزَمزَم معروف شد، تا به امروز نيز مىجوشد و از بركت اخلاص و توكّل آن مادر و پسر، حيات معنوى به حجّاج بيت مكرّم مىبخشد كه از وظايف مستحبّ، خوردن از آب زمزم و ريختن بر سر و پشت و شكم و گفتن اين جمله است:
اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ (3)3.
خدايا آن را علم نافع و رزق واسع و شفاى از هر درد و مرض، قرار بده.
چه بجاست كه انسان، در اين مكان مقدّس، اندكى بينديشد و همزمان با سعى بدن، به سعى روحى و سير فكرى نيز بپردازد كه چگونه باب رحمت حق، به روى بندگان صالح مخلص، باز است.
يكيا ربّاه كه از سوز دل برخيزد، كوههاى سخت و محكم را مىشكافد و آب از زمين خشك مىجوشاند و علىرغم تمام عوامل طبيعى كه چهره محروميّت به انسان نشان مىدهند، از عالم لايزال غيبى، ابواب لطف و عطوفت، به سوى آدمى مىگشايد و او را از هر گونه ترس و ناامنى، رهايى مىبخشد و در ظلّ عنايت ربوبى مصونش مىدارد.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ. (1)1
پس اگر رو گردانيدند بگو: خدا مرا بس است. جز او معبودى نيست. بر او توكّل كردم و اوست پروردگار عرش عظيم.
امّا با اين شرط كه آن دعا و آن يا ربّاه، از باطن جان و از صميم دل برخيزد. اهتزاز، اهتزاز قلب و جوشش، جوشش چشمه جان باشد.
دل كه تكان خورد و جانكه به جوش و خروش آمد، درختهاى خشكيده را شاداب و خرّم مىسازد و از دل صحراهاى سوزان، چشمههاى آب روان مىجوشاند.
اين جا هم هاجر، يك زن باايمان، از همه جا و از همه كس، منقطع شده و در ميان بيابان سوزان، اتّكا به خدا كرده و دل به لطف و عنايت او بسته است.
همسر بزرگوارش، ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام، به امر خدا او را با كودك شيرخوارش، به اين بيابان خشك بىآب و آبادانى آورده و به خدا سپرده و رفته است.
آذوقه اندكى كه همراه دارد، به پايان مىرسد و شير در پستان مادر، مىخشكد.
طفل شيرخوار، از سوز عطش ناله مىكند. ساعتى جانسوز پيش آمده. مادر مهربان، كودك ناتوانش را مقابل چشمش مىبيند كه به وضعى دلخراش مىنالد و از شدّت التهاب، پا به زمين مىسايد و آتش به قلب مادر بيچارهاش مىزند؛ ولى چه كارى مىتواند بكند و چه چارهاى مىتواند بينديشد؟ جز اينكه فرياد استغاثه به درگاه خالق دانا و توانا و مهربان، بردارد و از او، راه نجات و آب حيات بخواهد كه:
1) . توبه: آيه آخر.
إِلهِي وَرَبِّي مَنْ لِي غَيْرُكَ أَسْأَلُهُ كَشْفَ ضُرِّي، وَالنَّظَرَ فِي أَمْرِي (1)1
اى خدا و اى پروردگار من، جز تو چه كسى را دارم كه رفع گرفتارى و چاره سازى خود را از او بخواهم؟
او با قلبى مملوّ از ايمان و روحى سرشار از اميد به خالق منّان، از جا حركت مىكند و با عجله، بالاى كوه صفا مىرود و نالهاى از دل مىكشد:هَلْ بِالْبَوادى مِنْ انيسٍ (2)2
آيا در اين صحرا كسى هست؟ (انيس همچنين اسم مرغى است كه از پرندگان آبى است و صدايى شبيه صداى گاو دارد، (3)3 و شايد مقصود هاجر، اين بود كه از ديدن آن مرغ و شنيدن صداى آن، راهى به آب بيابد)
اما كسى را نمىبيند و جوابى نمىشنود.
مضطربانه از صفا به سوى مروه مىدود و بار ديگر ناله از دل مىكشد:
هَلْ بِالْبَوادى مِن انيسٍ؟
باز هم چيزى نمىبيند و جوابى نمىشنود.
شتابان به سوى صفا برمىگردد و دگر بار از صفا به مروه و از مروه به صفا، تا اين تردّد و اضطراب، به بار هفتم مىرسد. ناگهان، متوجّه مىشود كه آبى زلال از زير پاى كودك نالان، در حال جوشيدن است!
از ديدن اين جريان، برق شادى در فضاى جانش مىدرخشد و به سمت فرزند دلبندش مىدود و با ريختن قطراتى چند از آب گوارا در حلق كودك، حيات مجدّد به او مىبخشد و نتيجه دعا و توكل رامِنْ حَيثُ لا يَحْتَسِب با چشم خود مىبيند كه:
وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. (4)4
هر كس تقوا پيشه كند و رعايت جانب خدا را بنمايد، خدا براى او راه خروج (از بليّات و شدايد)
را فراهم مىسازد و از طريقى كه خود، گمان نمىبرد روزىاش را مىرساند، و هر كس توكل بر خدا كند، خدا او را كافى است (از غير طريق عادى و طبيعى، مهمّات او را كفايت مىكند و از گرفتارىها رهايىاش مىبخشد).
اين صحنه اعجابانگيز، از آن زن باايمان، كه نمونهاى از تربيت آسمانى خاندان ابراهيم عليه السلام است و مظهر عالى توحيد و توكل و انقطاع از ماسوى اللَّه و اعتماد كامل به خدا، چنان در پيشگاه حضرت حق، مورد تحسين و شايان تقدير واقع شد كه همان عمل، يعنى هفت بار رفت و برگشت بين كوه صفا و مروه، يكى از اركان حجّ و شعارى از شعائر الهيه، معرّفى شد؛ و تا روز قيامت، يك وظيفه حتمى براى واردين بيت و زوّار خانه خدا هر كس از هر گوشه دنيا به زيارت بيت اللَّه بيايد، بايد هفت مرتبه از كوه صفا به كوه مروه برود و برگردد تا آن خاطره مقدّس آسمانى، همه ساله در دلها تجديد شود و درس عالى توحيد و صبر و تسليم و توكل، به مسلمانان بياموزد كه به هنگام فقدان علل و اسباب عادى و طبيعى، هرگز خود را نبازند و مبتلا به كابوس وحشتناك يأس و حِرمان نشوند، بلكه در فشار حوادث، با قوّت ايمان، در مسير رجا و اميد به حضرت خالق منّانسعى كنند و دست از دامن صبر و ثبات و استقامت روح، بر ندارند و متوجه باشند كه صحنه امتحان الهى، توأم با ناملايمات و مشقّات فراوان است و هدف، پختگى و ورزيدگى در بوته شدايد و مشكلات است، تا گوهر خالص ايمان، از ميان شوائب دلبستگىها تخلّص يابد.
و لذا ممكن است آدمى، بار اول و دوم و احياناً دفعات متعددى، در راه خداجويى و حقيقتطلبى، قدم بردارد و فريادهل بالبوادى من انيس از دل بركشد، اما جوابى نشنود و نتيجهاى نبيند. اينجاست كه شيطان وسواس خَنّاس، به سراغ گوهر ايمان انسان مىآيد و در تضعيف نيروى توكل و اخلاص آدمى مىكوشد. الحَذَر، الحذر، كه دَم و نَفَس آن عنيد لعين، در دل آدمى نگيرد و سرمايه سعادتش را، به يغما نبرد.
بلكه با استمداد از حول و قوّه الهى، آن قدر در مسير ايمان و عمل، ثابت بماند و بين دو كوه خوف و رجا،سعى متين كند تا به هنگامى كه خدا مصلحت مىداند، آب حيات و سعادت، از ميان صخرههاى سخت و صُلب مصاعب، بجوشاند و شادابى و طراوت به
سراسر زندگيش عطا فرمايد.
مىبينيم كه يك زن باايمان كه در دودمان نبوّت، تربيت يافته و درس توحيد و اتّكال به حق، از مكتب وحى آموخته است، يك روز، از خود صبر و ثباتى عجيب نشان مىدهد و فشار سنگين امتحان خدايى را تحمّل مىكند و جز تضرّع به خدا و استغاثه از درگاه خدا، چيزى نمىگويد و كارى نمىكند تا عاقبت، خود و فرزندش، به طور خارقالعادهاى به حيات نوين و شادابى و طراوت مجدّد مىرسند و از بركت ايمان و اخلاص آن بانوى عظيمالشأن، تا روز قيامت، جمعيتها در اثر تجديد خاطره توحيدى او، بهشرف تقرّب به خدا، مشرّف مىشوند و به فيض عظيم جنّت و رضوان ابدى، نايل مىگردند.
هم عمل سعى و رفتوآمد آن بانوى باايمان، بين دو كوه مروه و صفا، يك شعار دائمى الهى براى حجّاج بيتاللَّه شد، و هم آن مكان، مكانى كريم و مشهدى عظيمالقدر شد؛ مكانى كه همه ساله در موسم حج، علاوه بر ساير ايّام سال كه عبادت عُمره انجام مىشود، شاهد صدها هزار جمعيتهاى مُحرِم سفيدپوش است كه همچون سيل جوشان و خروشان بين آن دو كوه، در رفتوآمدند، در حالى كه دلها از حبّ خدا و اميد به كرم و رحمت بىمنتهاى خدا، به هيجان آمده و زبانها به ذكر خدا مترنّم گشته و چشمها از شدّت وجد و شعف، اشكآلود شده و آهنگ يكنواخت ادعيه و اذكار و نغمههاى شورانگيز توأم با خضوع و خشوع مناجات با قاضى الحاجات، از هزاران نفر سعىكننده، در فضا پخش شده است؛ نغمههايى كه آدمى را از اين تنگناى عالم طبع، بيرون مىبرد و به عالم ديگرى كه يكپارچه روحانيت و معنويت و انس گرفتن و عشق ورزيدن با خالق سبحان است، وارد مىكند و روح را غرق در نشاطى مخصوص مىگرداند كه به وصف بيان و قلم در نمىآيد.
آرى،مسعى از اين طرف، محل بروز و ظهور فضيلت عالى صبر و توكل و عبوديت انسان، و از آن طرف، جلوهگاه كرم و رأفت و رحمت و عطوفت حضرت ايزد منّان است.
و به همين جهت، توجّه و تفطّن بسيار لازم است تا اين عمل فوقالعاده پرمغز و
پرمعنى، با حضور قلب كافى انجام شود و اين چنين فرصت مغتنمى در اثر مسامحه و غفلت، بدون دريافت نتايج عالى روحى و معنوى از دست نرود، كه ندامت و حسرت فراوان، به دنبال خواهد داشت.
(1)1 روزهاى اوايل ذىحجّه، روزهاى پرغوغاى مكّه است. مانند دريايى كه از همه طرف، نهرهاى آب پر جوش و خروش، در آن سرازير مىشود، در تمام ساعات شبانهروز، سيل جمعيتهاى عظيم است كه با شور و هيجان و انقلاب عجيبى از تمام جهات و جوانب، سرازير مكه مىشوند.
و آن بلده طيّبه و شهر مقدّس، كه در آن ايّام سطوت و هيبت خاصّى به خود مىگيرد، همچون مادرى مهربان كه فرزندان خود را در آغوش بپذيرد، تمام واردين را با آن كثرت تعجبانگيزى كه دارند، با مهربانى تمام در آغوش گرم و بامحبت خود، جا مىدهد.
و نظر به بركت خارقالعادهاى كه خدا به آن شهر، عنايت فرموده است، هرگز بر واردين تنگ و مضيّق نمىشود و همه با وسعت و امنيت، در دامنبلدالامين احساس آرامش جسمى و روحى مىكنند.
كسانى كه وظيفهحجّ تمتّع دارند،عمره را كهحجّ اصغر (2)2 ناميده مىشود.
انجام دادهاند و به انتظار رسيدن موقعحجّ اكبر (3)3 در مكّه به سر مىبرند، و كسانى كه وظيفهحجّ قِران و افراد (4)4 دارند و حجّ آنها مقدّم بر عمره است، فوجفوج، وارد مكه
1) . «عرفات» بر حسب ترتيب مناسك حج، موقف اول است؛ ولى بر حسب ترتيبى كه در اين كتاب منظور شد، موقف چهارم به حساب آمد (به پاورقى صفحه 95 مراجعه شود).
2) و 3. ابن عمار قال: سألت اباعبداللَّه عليه السلام عن يوم الحج الاكبر فقال: هو يوم النحر والحج الاصغر «العمرة» (وافى، جلد 2، ص 192، باب 169، حديث 1).
3) 3
4) . كسانى كه منزلشان در مكه است و يا فاصله آنها تا مكه كمتر از شانزده فرسخ شرعى است، وظيفه (حج) قِران و افراد دارند، و كسانى كه از منزلشان تا مكه شانزده فرسخ و بيشتر باشد، وظيفه آنها حجّ تمتّع است.
مىشوند تا همه با هم، در روز معيّن، جامه احرام حج بپوشند و لبّيكگويان، از مكه خارج شوند و به دامن كوه عرفات بروند.
عمره يك برنامه عبادى فَردى است، كه مشروط به هماهنگى با ديگران نيست و هر كس مىتواند در هر روز كه بخواهد، انجام بدهد، اماحجّ يك برنامه عبادت جمعى است كه بايد روز معيّنى آغاز و روز معيّنى خاتمه پيدا كند و اماكن خاصّ و اعمال مخصوصى دارد.
به همين جهت، تمام كسانى كه قصد شركت در مجمع عمومى حج را دارند، از هر نقطه دنيا كه هستند، سعى مىكنند تا روز هشتم ذىحجّه، خود را به مكه برسانند.
آنهايىهم كه براى عذرى، تأخير كردهاند، بايد تا قبل از ظهر روز نهم، ملحق شوند.
كاروان عظيم حج بعد از ظهر روز هشتم، از مكه به حركت در مىآيد، در حالى كه سرها برهنه و تنها از لباسهاى معمولى و هميشگى، خلع گشته و هر يك دو قطعه پارچه سفيد پوشيده و هر نفر، از وسايل زندگى به قدرى كه براى توقّف چند روز در خيمه و در ميان بيابان، كافى باشد همراه خود برداشته است. همگان با نظمى متين و برنامهاى الهام بخش و آهنگى شورانگيز از نغمه آسمانىلَبَّيْكَ اللَّهُمَ لَبَّيْكَ، لَبَّيكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، انَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ لاشَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ كه طنين روحانى خاصّش، سراسر شهر مكه و بيابانهاى شمال شرقى را آكنده مىسازد، حركت مىكنند.
البته چون جمعيت، فوق العاده زياد است، ناچار بايد دستهدسته و تدريجاً و در عين حال متوالياً، مسير مكه تا عرفات را بپيمايند تا درست، مقارن زوال ظهر روز نهم، همه در صحراى عرفات مجتمع شوند. لذا از ظهر روز هشتم، جنب و جوش عجيبى در مكه به چشم مىخورد. در همه جا، انسانهاى سفيدپوش ديده مىشوند و از همه جا، نغمه ملكوتى و آهنگ پرهيبتلبّيك اللهم لبّيك، به گوش مىرسد و كوچه و بازار و خيابان و داخل و خارج شهر، از جمعيتى كه همه رو به سوى عرفات، در حركتند، موج مىزند.
عرفات بيابان صاف و هموارى است كه تقريباً در 24 كيلومترى (چهار فرسخى) شمال مكه و در دامنه كوهى به نامجَبَلُ الرّحمَة قرار گرفته است.
عرفات، سرزمين بسيار مقدّسى است كه خداوند كريم، آنجا را براى ضيافت و پذيرايى از ميهمانان خود، مقرّر فرموده و سفره خاصّ انعام و اكرامش را در دامنكوه رحمت گسترانيده و از كافّه ميهمانان و واردين، دعوت كرده است تا در ساعتى معيّن، همه با هم بر گرد خوان نعمت بىدريغش بنشينند و از بحر موّاج كرم و رحمت بىكرانش، هر يك به قدر ظرفيت و استعداد خويش برخوردار شوند.
انسان اگر به حال خود رها شود، مانند بچّهاى است كه تا چشمش به اسباببازىهاى رنگارنگ بيفتد و ذائقهاش با خوردنىهاى ترش و شيرين آشنا شود، خود را مىبازد و هر چه دارد از دست مىافكند و با حرص و ولعى فراوان به سمت آن اسباببازىها و خوردنىها مىدود.
انسان با ديدن كالاهاى خوش آب و رنگ دنيا و كاميابى موقّت از شهوات، آنچنان از خود بىخود مىشود كه موقعيت انسانى خود را از ياد مىبرد و از كمالات عالى كه بايد در عالم ويژه انسانى به دست آورد، به كلى غافل مىشود و نداهاى الهامبخش توحيد فطرى را در پس پردههاى ضخيم علايق مادّى، بسيار ضعيف، بلكه خاموش مىسازد. يك عمر با بازيچه دنيا، سرگرم و به ترش و شيرين ناچيز و بىارزش دنيا مشغول است و عاقبت، در پايان عمر تباهشدهاش با قلبى سياه، به دركات جحيم و هلاكت ابدى، مىغلتد.
در شب معراج، خطاب به رسول مكرّم صلى الله عليه و آله فرمودند:
يا أَحْمَد احْذَرْ أَنْ تَكوُنَ مِثْلَ الصَّبِيِّ إذا نَظَرَ إلَى الْأَخْضَرِ وَ الأَصْفَرِ وَ إِذْا
أُعْطِيَ شَيْئاً مِنَ الْحُلْوِ وَ الْحامِضِ اغْتَرَّ بِهِ. (1)1
اى احمد صلى الله عليه و آله، بر حذر باش از اينكه همچون كودك باشى، كه چون سبز و زردى ببيند و ترش و شيرينى داده شود، فريفته آن گردد.
اين خطاب، به مقام بسيار شامخ و رفيع رسولاللَّه صلى الله عليه و آله متوجه شده است تا عالم انسانيت، پى به موقعيت بسيار خطير و عظيم خود ببرد و سرمايه عزيز عمر را با بطالت و غفلت تباه نسازد.
آرى، اين انسان، تا زمانى كه خود را در ميان امتعه و اشياى پرتجمّل دنيا مىبيند، كه خانههاى پرنقشونگار، فرشهاى عالى، پردههاى الوان، غذاهاى رنگارنگ، آهنگ سود و زيان كسب و كار و تجارت و بالاخره دلربايىهاى اهل و عيال و خويشان و دوستان، گرداگرد او را گرفته و مشغولش ساختهاند. تا چنين است، نمىتواند به اين سادگى با خدا خلوت كند و با آنمحبوب اصلى راز و نيازى به ميان آورد؛ مجلس معارفهاى بين خود و خدا تشكيل دهد و بر درجه عرفان و محبّتش نسبت به خدا بيفزايد و بالنّتيجه كمال حقيقى و سعادت انسانى خود را به دست آورد.
و لذا خداوند رحيم منّان، به منظور نجات دادن انسان از گرداب هولناكحُبّ دنيا و رهانيدن او از لجنزار پرعفونت شهوات و پيروى از هواى نفس، به قيد وجوب و الزام، او را از زندگى مألوف و خانه و كاشانهاش بيرون مىآورد و از تمام تجمّلات دنيايى، حتى لباس تن و كفش و كلاهش، جدا مىسازد و در سرزمينى دورافتاده از تمام ظواهر فريبنده مادّى، متوقّفش مىكند كه آنجا، نه كاخ و قصرى مىبيند و نه پرده و فرشى. نه لباس شيكى دارد و نه آرايش چهرهاى؛ جز يك خيمه ساده و بىآلايش و خاك و سنگ بيابان خشك حجاز چيزى نمىبيند. از همه جا و از همه كس منقطع گشته و خيمه در دامنجبلالرّحمه ودار الضّيافه حضرت حق زده و آنجا به خاك نشسته است.
دگر، با كسى حسابى ندارد جز خدا؛ دگر در عالم، پناه و آشنايى ندارد جز خدا، مانند ميّتى كه از همه چيز زندگى جدا شده و با يك كفن، به رحمت خدا پيوسته است.
1) . ارشاد القلوب ديلمى، احاديث معراج، آخر كتاب.
آرى، در اين موقع و با اين شرايط است كه مىتواند با خدا خلوت كند و مجلس معارفه و شناسايى بين خود و خدا تشكيل دهد و خود را به عجز و بيچارگى و فقر و احتياج همهجانبه و خدا را به احاطه علم و قدرت و قيّوميّت و قهّاريّت توأم با لطف و كرم و رحمت بىمنتها بشناسد و از صميم قلب بگويد:
عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقِيباً، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِكَ نَصِيباً. (1)1
كور است چشمى كه تو را نگهبان خود نمىبيند و زيانبار است تجارت (يك عمر) بندهاى كه تو بهرهاى از محبّتت به او ندادهاى.
وظيفه وقوف در عرفات، از ظهر روز نهم ذيحجّه شروع مىشود و مغرب آن روز به پايان مىرسد.
اين عبادت بزرگ از نظر زمان، بسيار محدود است، اما از نظر آثار و نتايج معنوى و بركات و رحمات الهى كه عايد حضّار در موقف مىشود، فوقالعاده عظيم و جليل و از حدّ تصوّر آدمى بيرون است.
امام سجّاد عليه السلام شنيد كه سائلى، در عرفات، از مردم درخواست مال مىكند، فرمود:
وَيْحَكَ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَسْأَلُ فِي هَذَا الْيَوْمِ إِنَّهُ لَيُرْجَى لِمَا فِي بُطُونِ الْجِبالِ فِي هَذَا الْيَوْمِ أَنْ يَكُونَ سَعِيداً (2)2.
واى بر تو! آيا در چنين محلّى از غير خدا طلب مىكنى؟ حال آنكه امروز آنچنان، رحمت حق، شامل و عامّ است كه اميد آن مىرود آنچه در شكم كوهها است، مشمول رحمت عامّه حق گردد و خوشبخت و سعادتمند شوند.
مرحوم فيض در بيان اين حديث مىگويد: سعادت هر چيزى مناسب حال خودش است. بنابراين شايد مراد از سعادت آنچه در شكم كوههاست، اين باشد كه از كوه، نباتى
برويد و بعد از تحوّلات پىدرپى به صورت نطفهاى درآيد و از آن، انسان سعيدى متكوّن گردد.
و در روايت ديگرى كهمستدرك نقل كرده به جاى كلمهالجبال كلمهالحُبالى آمده است كه به معناىزنان آبستن است و در اين صورت، معناى حديث روشنتر خواهد بود.
مردى در مسجدالحرام از امام صادق عليه السلام پرسيد: چه كسى گناهش از گناه همه كس بزرگتر است؟ فرمود:
مَنْ يَقِفُ بِهَذَيْنِ الْمَوْقِفَيْنِ عَرَفَةَ وَ الْمُزْدَلِفَةِ وَ سَعَى بَيْنَ هَذَيْنِ الْجَبَلَيْنِ ثُمَّ طَافَ بِهَذَا الْبَيْتِ وَ صَلَّى خَلْفَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام ثُمَّ قَالَ فِي نَفْسِهِ أَوْ ظَنَّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَغْفِرْ لَهُ فَهُوَ مِنْ أَعْظَمِ النَّاسِ وِزْراً (1)1
كسى كه در اين دو موقف: عرفه و مشعر، وقوف كند و بين اين دو كوه (صفا و مروه) سعى نمايد و گرد اين خانه (كعبه) طواف انجام دهد و نماز پشت مقام ابراهيم بجاآورد، در عين حال بعد از تمام اين اعمال، پيش خود بگويد يا گمان كند كه خدا او را نيامرزيده است. اين آدم از همه كس، گناهش عظيمتر است. (يعنى بدگمانى به خدا و يأس از رحمت خدا گناهى بسيار بزرگ و خطرناك است.)
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام مَا يَقِفُ أَحَدٌ عَلَى تِلْكَ الْجِبَالِ بَرٌّ وَ لَافَاجِرٌ إِلَّا اسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ فَأَمَّا الْبَرُّ فَيُسْتَجَابُ لَهُ فِي آخِرَتِهِ وَ دُنْيَاهُ وَ أَمَّا الْفَاجِرُ فَيُسْتَجَابُ لَهُ فِي دُنْيَاهُ (2)2
امام باقر عليه السلام فرمودهاند:
احدى از نيكان و بدان نيست كه بر اين كوهها (عرفات و مشعر) وقوف كند، مگر اين كه خدا (دعاى) او را به اجابت مىرساند. (منتها، دعاى) نيكوكار نسبت به امور دنيا و آخرتش مستجاب مىشود، ولى (دعاى) آدم بدكار، درباره دنيايش مستجاب مىگردد.
وَ قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام مَا مِنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ كُورَةٍ وَقَفَ بِعَرَفَةَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لِأَهْلِ تِلْكَ الْكُورَةِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَا مِنْ رَجُلٍ وَقَفَ بِعَرَفَةَ مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لِأَهْلِ ذَلِكَ الْبَيْتِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (1)1
و امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
هيچ مرد باايمانى از اهل يك قريه و آبادى، وقوف در عرفات نمىكند، مگر اين كه خدا، تمام اهل آن آبادى را كه داراى ايمانند مىآمرزد و هيچ مردى از خانواده باايمانى، در عرفات وقوف نمىكند، مگر اين كه تمام افراد مؤمن آن خانواده مشمول مغفرت خدا قرار مىگيرند.
البتّه چنان كه ملاحظه مىشود، در لسان روايت، داشتن سرمايه اصلى ايمان كه منشأ بروز تقوا و اعمال صالح است، شرط شمول مغفرت نشان داده شده است. بنابراين مردم طاغى و بىبندوبار، از موضوع حكم روايت خارجند و هرگز نبايد اينگونه روايات، مايه دلگرمى آنها باشد و بهانهاى براى تجرّى و گستاخىآنان در وادىمعصيت بهحسابآيد.
روز عرفه در ميان تمام ايّام سال، امتياز خاصّى براى دعا دارد.
دعا و تضرّع به درگاه خدا و طلب حوايج دنيا و عُقبى از اهمّ اعمال اين روز است، تا آنجا كه فرمودهاند: روزهدارى اين روز با تمام فضيلت و اجر عظيمى كه دارد- كفّاره 90 سال، (2)2 يا مساوى با روزه يك عمر است- (3)3 اگر موجب ضعف و سستى دعا شود، محكوم به كراهت است. (4)4
اساساً باب دعا، باب وسيعى است كه از خزائن رحمت و كرم نامتناهى پروردگار، به روى بندگان، مفتوح شده است.
بركات عالى كه از اين در، عايد انسانهاى پاكدل مىشود، با تمام نتايج ساير ابواب سعادت برابرى مىكند، با اين تفاوت كه سنگينى اعمال بدنى ديگر عبادات را هم ندارد. (1)1
از روايات معصومين عليهم السلام استفاده مىشود كه براى جلب رحمت پروردگار،دو سبب در كار است، يكىعمل و ديگردعا و سؤال.
اهل عمل، از بابعدل وارد مىشود و بهاجر خود مىرسند، اما اهل دعا و سؤال، از بابفضل وارد مىشوند و مشمولرحمت مىگردند.
ابن فهد حلّى در كتابعُدّة الداعى از كتاب دعاى محمد ابن حسن صفّار روايتى را نقل مىكند كه سند آن به رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرسد:
لَتَسْأَلُنَّ اللَّهَ أَوْ لَيُعْطِيَنَّ عَلَيْكُمْ إِنَّ للَّهِ عِبَاداً يَعْمَلُونَ فَيُعْطِيهِمْ وَ آخَرِينَ يَسْأَلُونَهُ صَادِقِينَ فَيُعْطِيهِمْ ثُمَّ يَجْمَعُهُمْ فِي الْجَنَّةِ فَيَقُولُ الَّذِينَ عَمِلُوا رَبَّنَا عَمِلْنَا فَأَعْطَيْتَنَا فَبِمَا أَعْطَيْتَ هَؤُلَاءِ فَيَقُولُ عِبَادِي أَعْطَيْتُكُمْ أُجُورَكُمْ وَ لَمْ أَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئاً وَ سَأَلَنِي هَؤُلَاءِ فَأَعْطَيْتُهُمْ وَ هُوَ فَضْلِي أُوتِيهِ مَنْ أَشَاءُ (2)2
بايد از خدا بخواهيد تا به شما عطا كند؛ چه آنكه خدا را بندگانى است كه عمل مىكنند و خدا اجرشان را مىدهد و بندگان ديگرى دارد كه با صدق و اخلاص از او سؤال مىكنند (و از باب دعا وارد مىشوند). پس خدا، عطا مىكند به ايشان و سرانجام، همه را در بهشت و دار سعادت، مجتمع مىسازد. آنگاه دسته عاملين (با تعجب) مىگويند: پروردگارا! ما كه مورد لطف و عنايتت واقع شدهايم، نتيجه اعمال خوب ما بوده است، اما اين دسته (كه در عمل، قاصر بودهاند) از چه راه، به اين درجه از كرامت و عطا رسيدهاند؟
مىفرمايد: بندگان من! شما كار خوب كرده و مزد خود را گرفتهايد. بىكم و كاست هم گرفتهايد.
اما اينان، به گدايى، در خانه من آمدهاند و دست سؤال، به سوى من دراز كردهاند (صورت
مسكنت بر خاك ذلّت نهاده و دست به دامن فضلم زدهاند. من هم، دامن از دستشان نكشيده و محرومشان نكردهام، بلكه مشمول فضلشان كرده و در طاق و رواق عزّت و مكرمت، جايگزينشان ساختهام) پس به ايشان عطا كردم و آن، فضل من است كه به هر كس بخواهم مىدهم.
آرى، خداى مهربان، به روى بندگانش درهاى متعدّد گشوده و وسايل گوناگون در اختيارشان نهاده است. يك دردرِ عمل است. جمعيتى كه از اين در وارد مىشوند، وسايل و اسباب كار، به تقدير پروردگار، براى آنها فراهم است. بدن سالم و بنيه كار و قدرت مالى و آبرو و اعتبار دارند.
با همين وسايل خدادادى، به كار مىپردازند و توفيق الهى هم شامل حالشان مىشود. انواع و اقسام عبادات مالى و بدنى انجام مىدهند؛ روزهها و نمازهاى مستحبّى بجا مىآورند؛ حجّ و عمرههاى مكرّر، انفاقات گوناگون خداپسندانه، تأسيس مؤسّسات خيريّه، خدمات ارزنده عامّالمنفعه و ساير اعمال عبادى را كه موفّق مىشوند، عمل مىكنند و از اين راه به درجات عالىاى از سعادت ابدى نايل مىشوند و ازباب عمل وارد جنّت و رضوان خدا مىگردند.
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلونَ (1)1.
امّا درِ ديگرى هم هست كهدرِ سؤال است. باب گدايى و تضرّع و زارى است.
اين در هم، اهل مخصوص به خود را دارد. گدايى كردن هم فنّ خاصّى است و راه و رسم مخصوصى دارد و از دست همه كس بر نمىآيد.
همچنان كه اهل عمل بودن، كار هر كسى نيست و ابزار كار مىخواهد، گدايى كردن از خدا و اهل دعا بودن هم، كار هر كسى نيست. دلى زنده و چشمى گريان و حالى سوزان مىخواهد.
آدمى، به خود مىآيد و اندكى مىانديشد كه جمعى از بندگان خدا، راستى موفقند و آثارموفقيت، از تمام شؤون زندگىشان پيداست. صحّت و عافيت دارند و از نعمت
1) . واقعه: 24.
امنيت و فراغت برخوردارند. مشاغل دنيايىشان كم؛ همّ خدا و آخرت بر قلبشان غالب؛ و راههاى عبادت و بندگى و طرق تأمين حيات اخروى، با كمال سهولت زير پايشان باز است.
بعد به خود مىنگرد. مىبيند ياللاسف! چه عقبماندگىها، چه محروميتها، چه كم و كسرها در وادى عمل دارد. آثار بىتوفيقى از تمام شؤون زندگىاش نمايان است.
مشاغل دنيايى و گرفتارىهاى زندگى مانند تارهاى عنكبوت، بر اطراف جسم و روحش تنيده و طنابپيچش كردهاند. فراغت قلبى، نعمت بزرگ خدا، از دستش رفته و همّ دنيا بر روحش مستولى گشته و على الدّوام، به فرمان اهل و عيال هوسباز مىجنبد و براى تأمين هوسهاى آنها، در آتش دنياطلبى مىسوزد و آتش سوزان جهنّم را براى خود، آماده مىسازد. واى اگر از پس امروز بود فردايى!
اين چنين كه انديشيد و فاصله بين خود و بندگان موفق خدا را از دريچه فكر و تأمّل سنجيد، قهراً تكان مىخورد و طوفانى از غصّه و اندوه و تأثّر در فضاى جانش بر مىخيزد. بر فقر و بيچارگى و بينوايى خود واقف مىشود؛ با بىتابى تمام در مقام آن بر مىآيد كه خود را از قعر اين درّه هولناك برهاند و در فضاى روشن و منوّر بندگى و خداجويى و آخرتطلبى، با اهل عمل به پرواز در آيد.
ولى مىبيند راهها بسته است و ريسمانها بريده و ابزار كار، از دست در رفته است.
دوران جوانى، با اعمال زشت تباه گشته و آلودگى گناهان، فضاى جان را سياه كرده و اعمال عبادىاش، ناقص و معيوب است. نه روزهاى كامل، نه حجّى قابل، نه نمازى بىعيب و نه خمس و زكاتى بىنقص! مرگ هم بىخبر مىرسد. خدايا چه چارهاى كنم؟
به كجا پناه برم؟
آيا درى هست كه روى به آن بياورم؟ ريسمانى هست كه به آن چنگ بزنم و خود را از قعر جهنم سوزان برهانم؟
اينجا و در اين موقع است كه نسيم رحمت مىوزد و نواى لطف و عنايت به گوش مىرسد كه: بله! اى بنده بينواى من، در ديگرى دارم غير در عمل، و آن در، درِ گدايى است. آن در، درِ دعا و تضرّع و زارى است.
وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (1)1
خداى شما فرموده است، بخوانيد مرا تا دعاى شما را اجابت كنم.
سر به آستان و صورت به خاك و دست به دامن بيا! با دلى سوزان و چشمى گريان، نالهاى از صميم جان، بركش: يا كَريمَ الْعَفْوِ، يا حَسَنَ التَّجاوُزِ، يا قَدِيمَ الْاحْسانِ.
وَ أَنَا، يَا إِلَهِي، عَبْدُكَ الَّذِي أَمَرْتَهُ بِالدُّعَاءِ فَقَالَ لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ، هَا أَنَا ذَا، يَا رَبِّ، مَطْرُوحٌ بَيْنَ يَدَيْكَ. أَنَا الَّذِي أَوْقَرَتِ الْخَطَايَا ظَهْرَهُ، وَ أَنَا الَّذِي أَفْنَتِ الذُّنُوبُ عُمُرَهُ، وَ أَنَا الَّذِي بِجَهْلِهِ عَصَاكَ، وَ لَمْ تَكُنْ أَهْلًا مِنْهُ لِذَاكَ. (2)2
من، اى خدا، آن بندهات هستم كه او را امر به دعا فرمودى و گفت لبّيك و سعديك. اينك منم اى پروردگار، بنده افتاده در پيشگاهت. منم آن كه پشتش از بار خطيئات، سنگين گشته. منم آن كه گناهان، عمرش را تباه ساخته. منم آن كه از روى جهالت، تو را نافرمانى كرده و حال آنكه تو سزاوار عصيان و نافرمانى نبودى.
سلطان عادل و كريم، جمعى در خانه او خدمتكارند. كار مىكنند و مزد مىگيرند.
مسكين بينوايى از راه مىرسد. سر به ديوار خانه سلطان مىگذارد و ناله سر مىدهد كه من اگرچه اين لياقت را نداشتم كه در سلك كاركنان و خدمتگزاران آستانت باشم، ولى پناه به كرم سلطان آوردهام. به گدايى به در خانه شاه آمدهام. رحمى كنيد و عنايتى بفرماييد.
چه بسا سلطان كريم، به اين گداى مسكين، عطيّهاى بدهد كه فوق عطيّه كاركنان آستانش باشد.
مىفرمايد:
عِبادِي اعْطَيْتُكُم اجُورَكُم وَلَمْ الِتْكُم مِنْ اعمالِكُم شَيْئاً، وَسَأَلَنِي هؤُلاءِ فَاعْطَيتُهُمْ وَهُوَ فَضلِي.
همچنان كه من عادلتر از اين هستم كه بهعاملين دستگاهم، اجر و مزد ندهم، همچنين كريمتر از اين هستم كه بهسائلين درگاهم، تفضّل و احسان نكنم و دست
درازشده آنها را خالى برگردانم. خير، اين دستهسائلين را با دستهعاملين، دوش به دوش هم، در دارالسّلام و جنّت و رضوان، جايگزينشان مىسازم.
باز به همان سند روايت مذكور، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:
يَدْخُلُ الْجَنَّةَ رَجُلَانِ كَانَا يَعْمَلَانِ عَمَلًا وَاحِداً فَيَرَى أَحَدُهُمَا صَاحِبَهُ فَوْقَهُ فَيَقُولُ يَا رَبِّ بِمَا أَعْطَيْتَهُ وَ كَانَ عَمَلُنَا وَاحِداً فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى سَأَلَنِي وَ لَمْ تَسْأَلْنِي ثُمَّ قَالَ سَلُوا اللَّهَ وَ أَجْزِلُوا فَإِنَّهُ لَايَتَعَاظَمُهُ شَيْءٌ. (1)1
دو مرد، در بهشت درآيند كه هر دو، به يك طريق، عمل كرده باشند. يكى از آن دو ببيند ديگرى را كه مرتبهاش بالاتر از اوست. گويد: اى پروردگار من! به چه چيز، او را اين مرتبه و مقام عطا فرمودى؟ حال آن كه، هر دو، داراى يك عمل بودهايم. خداوند متعال مىفرمايد: او از من سؤال و درخواست مىكرد و تو نمىكردى. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از خدا سؤال و طلب كنيد. و بسيار هم طلب كنيد، چه آنكه، هيچ چيز، در نزد خدا بزرگ نمىآيد.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قَالَ لِي يَا مُيَسِّرُ ادْعُ وَ لَاتَقُلْ إِنَّ الْأَمْرَ قَدْ فُرِغَ مِنْهُ إِنَّ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْزِلَةً لَاتُنَالُ إِلَّا بِمَسْأَلَةٍ وَ لَوْ أَنَّ عَبْداً سَدَّ فَاهُ وَ لَمْ يَسْأَلْ لَمْ يُعْطَ شَيْئاً فَسَلْ تُعْطَ يَا مُيَسِّرُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ بَابٍ يُقْرَعُ إِلَّا يُوشِكُ أَنْ يُفْتَحَ لِصَاحِبِهِ. (2)2
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: اى ميسّر (اسم راوى است) دعا كن و مگو كه كار تمام شده و مقدّر گرديده است (و ديگر دعا فايدهاى نخواهد داشت). چه آن كه، نزد خدا منزلتى هست كه به آن، نايل نمىشوى مگر از طريق دعا و سؤال و درخواست از خدا. و اگر بندهاى، دهان خود را ببندد، و از خدا نخواهد، چيزى به او داده نمىشود پس بخواه تا داده شوى. اى ميسّر، مسلّم آنكه، هيچ درى نيست كه كوبيده شود، مگر آنكه به زودى، به روى كوبندهاش، گشوده گردد.
گفت پيغمبر كه گر كوبى درى عاقبت زان در برون آيد سرى
به خود بياييم و خوب بينديشيم. آن مقام دعا با كمال رفعت و جلالتش، آن روز عرفه، با موقعيت خاصّ و ممتازش، و اين موقف عرفات با تمام شرافت و كرامت فوق حدّ تصورش.
راستى كه چه فرصت حسّاس و فوقالعاده عزيز و گرانمايهاى به دست حجّاج و اهل موقف آمده است. اندكى غفلت كه موجب گذشتن وقت و تهىدستى از بركات آن ساعات عزيز مىشود، ندامت و حسرتى به بار مىآورد و زيانى، دامنگير انسان مىسازد كه جز خدا كسى نمىداند.
قبل از شروع به دعا، بايد لحظاتى سر به گريبان فرو برد و انديشيد. اينجا صحراى عرفات است. نمونهاى از صحراى محشر و رستاخيز عظيم قيامت كبرى است. چه هنگامه عجيبى برپاست!
متجاوز از يك ميليون جمعيت، از ملل مختلف عالم، در اين بيابان گرد آمدهاند و سرها برهنه و تنها كفنپوش، روى خاكهاى گرم اين صحراى سوزان دست به دعا برداشتهاند.
خدايا چه عامل قهّارى اين جمعيت كثير را از خانه و كاشانهشان بيرون كشيده و در اين پهندشت بىآب و گياه، خاكنشين ساخته است؟!
آيا زور و سرنيزهاى در كار بوده؟ آيا پولى گرفته و تطميعى شدهاند؟ نه، اى خالق مهربان! بلكه انگيزه اين جنبش، همانا ايمان به ذات مقدّس تو و اطاعت امر رسول مكرّمت بوده است.
آرى، آمدهاند اى خدا، تا لبّيك اجابت، به دعوتت گويند. آمدهاند تا بر سر خوان نعمت بىدريغت نشينند. آمدهاند تا رضا و خشنودى تو را به دست آورند كه:
رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ. (1)1
خشنودى و رضاى خدا از همه برتر است.
1) . توبه: 72
هان، اى هوشمندان! موقف، موقف حسّاسى است. بيدار و هوشيار بايد بود كه روز، روز عطيّه و احسان است! بناى حضرت ربّ العالمين بر بخشش و انعام است.
زنهار كه چرت و كسالت، عارضت نشود (1)1. الحَذَر كه وقت بسيار عزيز و پرارج خود را با تماشاى ديگران و صحبتهاى بيهوده با اين و آن، ضايع و تباه نكنى كه اين توفيق، هميشه و آسان، شامل حال هر كسى نمىشود. چه بسا آدمى بعد از 30 سال و 40 سال و 70 سال، اوّلين بار است كه خود را در عرفات مىبيند و شايد هم ديگر تا آخر عمر نبيند.
يعنى در تمام عمر، تنها يك نيم روز اين موفقيّت نصيبش شده و وقوف در عرفات را درك كرده است.
اين نيمروز چند ساعته هم به سرعت مىگذرد و آفتاب روز عرفه، دامن خود را از صحراى عرفات و اهل عرفات، بر مىچيند و هنگام كوچ كردن و بار بستن و رفتن فرا مىرسد.
خدايا تو خود، تفضّلى كن! عنايتى فرما كه در همين مدّت كم، فضل عظيمت نصيب ميهمانانت شود و با روحى عارف و قلبى متطهّر و تائب، از موقف حركت كنند.
پروردگارا! اين بقعه، همان بقعهاى است كه حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام، آنجا، به تقصير خود اعتراف كرد و مورد عفو و مغفرتت واقع شد، و از آن جهت عرفات ناميده شده است (2)2. اين مكان، همان مكان است كه ابراهيم خليل عليه السلام آنجا، اظهار تذلّل به درگاهت كرد و مشمول عنايت خاصّهات گشت. تمام انبيا و پيامبران، اينجا به خاك بندگى نشستهاند. اينجاست كه رسول اعظم حق صلى الله عليه و آله عرض عبوديت به آستان قدس ربوبى كرده است.
خدايا! اينجا همان جاست كه حسين عزيزت عليه السلام در ميان آفتاب سوزان، در حالتى كه جمعى از كسان و يارانش همراهش بودند، با سر برهنه، به درگاهت ايستاد و مانند
1) . ساعتى خواب و استراحت قبل از ظهر روز عرفه، براى جلوگيرى از چرت و كسالت و تحصيل نشاط وآمادگى به هنگام دعاى بعدازظهر، بسيار لازم و مغتنم است.
2) . ثم انطلق به من منى الى عرفات فاقامه على المعرف فقال اذا غربت الشمس فاعترف بذنبك ... الى ان قالولذلك سمى المعرف لان آدم عليه السلام اعترف فيه بذنبه (كافى، جلد 4، ص 192).
مسكينى دستهاى مقدّسش را به سوى تو دراز كرد و قطرات اشك از چشمان مباركش بر رخسار ريخت و با قلبى پرسوز و گداز و موّاج از محبّتت، با تو سخن گفت و دعا و مناجات شورانگيزش، انقلابى عجيب، در دلها افكند و روحانيتى غريب به صحراى عرفات، بخشيد. آفتاب روز عرفه، در ميان اشك و آه و ناله و زارىهاى سيدالشهدا، حسين عليه السلام و يارانش غروب كرد و وقت افاضه از عرفات به مشعر، فرارسيد. خدايا! به حرمت آن عزيز، بر ما ذليلان ترحّم فرما.
راستى چه فرصتى به دست ما رسيده و در چه مكان شريف و زمان عزيزى واقع شدهايم.
آن جاى كه ابرار نشستند، نشستيم و آن راه كه احرار گزيدند، گزيديم
ما را همه مقصود به بخشايش حق بود المنة للَّهكه به مقصود رسيديم
ميزبان كريم، خوان كرم گسترده است. بندگان فقير، با ذُلّ عبوديت، از همه جا و از همه كس بريده و خيمه به درگاهش زده، در آستان اقدسش، بر خاك نشستهاند.
گردنها به سوى او كشيده و چشمها به دست مرحمتش دوختهاند. دلها لرزان است و ديدهها گريان. در ميان اين جمع عظيم، قطعاً صُلَحا و اتقيا و اوتاد هستند كه در پيشگاه حضرت حق آبرو دارند و وسيله جلب رحمت و عنايت ربّ كريمند.
آيا ممكن است اينجا، دلى تكان نخورد و چشمى اشك نريزد و روحى به جوش و خروش درنيايد و حال دعا و تضرّع و آويختگى به دامن خالق را در خود نيابد؟! وانگهى، آيا ممكن است بحر موّاج كرم و فضل ربوبى، از افاضه و بخشش در چنين روزى و اين چنين جايى، دريغ كند؟! حاشا وكَلّا، ما هكَذَا الظّنُّ بِهِ وَلَاالْمَعْروفُ مِنْ فَضْلِهِ.
وَأَعْظَمُ النَّاسِ جُرْماً مِنْ أَهْلِ عَرَفَاتٍ الَّذِي يَنْصَرِفُ مِنْ عَرَفَاتٍ وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ يَعْنِي الَّذِي يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. (1)1
1) من لا يحضره الفقيه، چاپ قديم، ص 156.
عظيمترين مردم از حيث گناه در ميان اهل عرفات، آن كسى است كه از عرفات برگردد، حال آن كه گمانش اين باشد كه آمرزيده نشده است.
يعنى از رحمت خداوند عزّ وجلّ مأيوس باشد.
حاشا از كرمش! او آماده عفو است و دعوتش به منظور مغفرت است. بنگريد كه به عيسى مسيح عليه السلام چه فرموده است:
يَا عِيسَى كَمْ أُطِيلُ النَّظَرَ وَ أُحْسِنُ الطَّلَبَ وَ الْقَوْمُ لَايَرْجِعُونَ. (1)1
اى عيسى! چقدر چشم به راه بدوزم و حسن طلب از خود نشان بدهم و اين قوم برنگردند؟
و همچنين اين حديث قدسى را ملاحظه فرماييد:
لَوْ عَلِمَ الْمُدْبِرونَ عَنّي كَيْفَ انْتِظارِي بِهِمْ وَشَوْقِي الى تَوْبَتِهِمْ لَماتُوا شَوْقاً الَيَّ وَلَتَفَرَّقَتْ اوْصالُهُمْ. (2)2
اگر كسانى كه پشت به من كردهاند، بدانند چگونه انتظار آنان را دارم و مشتاق به بازگشت آنها هستم، هر آينه از شدّت اشتياق به من، مىميرند و بند از بندشان، جدا مىشود.
پس اى وااسفاه از اين بىخبرى و واحسرتاه بر اين تهىدستى! عجباً عجباً! او طالب ما باشد و ما گريزان از او؟! او چشم به راه ما باشد و ما غافل از ياد او؟! او با ما يگانه و ما، بيگانه از او؟!
فَيامَنْ هُوَ عَلَى الْمُقْبِلينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ وَبِالعَطْفِ عَلَيْهِمْ عائِدٌ مُفْضِلٌ وَبِالْغافِلينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحيمٌ رَئُوفٌ وَبِجَذْبِهِمْ الى بابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ. (3)3
اى آنكه به روآورندگان به درگاهت، رو آورى و فضل و احسان خود را شامل حالشان سازى و غافلان از ياد خود را با آوردنشان به آستان اقدست مشمول رحمت و عطوفت خود
گردانى.
آرى، او بهانهطلب است. مجّانى دادن و به رايگان بخشيدن، دَأب و عادت اوست.
او آماده اين كار است.
وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ. (1)1
اوست كه توبه بندگانش را مىپذيرد و از گناهانشان مىگذرد.
يك يا ربّاه از صميم دل كافى است.
وَانَّ الرّاحِلَ الَيْكَ قَريبُ الْمَسافَةِ (2)2
سفركننده به سوى تو، راهش نزديك است.
هين مگو ما را بر اين در، بار نيست با كريمان كارها دشوار نيست
كريمالعفو است و حَسن التّجاوز. كريمانه مىبخشد و بزرگوارانه مىگذرد. نهتنها گناه را مىبخشد، بلكه سيّئات را به حسنات تبديل مىكند:
فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ (3)3
خداوند گناهان آنها را به حسنات مبدّل مىكند.
و بلكه سيّئات را مبدّل به چندين برابر، حسنات مىسازد:
يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ (4)4.
زيرا توبه، از حسنات است و قرآنكريم، براىحسنات، پاداشدهبريك، قائلاست:
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها. (5)5
هركس كار نيك به جا آورد، ده برابر آن پاداش دارد.
در هر حال و به هر زبان كه او را بخوانيم، از ما مىپذيرد. تكليف سخت و دشوارى بر ما نفرموده است.
مخصوصاً كه امروز روز عرفه است. جز گدايى كردن و سؤال و درخواست از او كار ديگرى از ما نخواسته است.
حال، اگراهل عمل نيستيم، در گدايى كردن بايد جدّى باشيم و كوتاهى نكنيم؛ و الّا، گر گدا كاهل بود تقصير صاحبخانه چيست؟
گدايى كه مايه نمىخواهد. گدا، مجّانى طلب است. مايهاش همان پررو بودن و سماجت است.
گدا، اگر سمِج باشد و محكم بچسبد، حتماً مىگيرد. بيرونش كنند، از اين در مىرود و از آن در بر مىگردد. مىگويد:
نمىروم ز ديار شما به كشور ديگر برون كنيدم از اين در، در آيم از در ديگر
من ار چه هيچ نيم، هر چه هستم آن توام مرا مران كه سگى سر بر آستان توام
عارفى را پرسيدند:بدين در آمدهاى، چه آوردهاى؟ گفت:گدايى كه بر در خانه سلطان آيد، از او نمىپرسند چه آوردهاى؟ بلكهمىگويند: اى گداى بينوا چه مىخواهى؟ (1)1
آرى دستى كه به درگاه كريمان دراز مىشود، خالى مىآيد و پر بر مىگردد، نه اينكه چيزى مىآورد و چيزى مىبرد.
حساب، حساب گدايى كردن است، حساب معامله و داد و ستد نيست.
گويند درويشى ژندهپوش، اراده رفتن به دربار پادشاه داشت. او را گفتند:اين لباس كهنه و چركين، از تن بر كن و لباسى نو بپوش كه اين، مناسب مجلس سلطان نيست. درويش گفت:چه كنم كه لباسى غير اين ندارم! با لباس پاره و چركين، به دربار شاهان
1) اسرار العبادات، قاضى سعيد قمى، چاپ دانشگاه، ص 234، پاورقى، با اندكى تصرف در عبارت.
رفتن، عيب نيست كه درويش مسكين، لباسش همين است. چه كند بينوا همان دارد. اما عيب و ننگ آن است كه با همان لباس پاره و چركين، از خانه سلطان بيرون آيد كه اين عمل، سزاوار شأن شاهان نيست.
حال، بنده بينوا اگر با جان آلوده و ننگين از گناه به درگاه خداوند ذوالمنّ والكرم برود، عار نيست، چه آنكه معناى بنده شرمسار غرق در گناه، همين است. وليكن برگشتن از در خانه حضرت غفّار با همان جان آلوده و چهره شرمنده از گناه، منافى شأن پروردگار و حقّاً خلاف انتظار است. (1)1
اعظم موجبات سعادت و اميد به مغفرت درباره اهل موقف، آن كه وجود اقدس نيّر اعظم، حضرت حجة بن الحسن، ارواح العالمين فداه، همهساله در موسم حج، در موقف عرفات، تشريففرما هستند (2)2 و طبعاً عرفات، از اين جهت نيز، شرافت و جلالت فوقالعادهاى به خود مىگيرد و مهبط فرشتگان سماوات مىگردد و بركات خاص الهى، به پاس احترام آن حضرت شامل اهل موقف مىشود.
و اين مطلب، براى ارباب معرفت و بصيرت و متنعّمين به نعمت ولايت، مطلبى بىنهايت بزرگ و روشنىبخش دلها و ديدههاى اهل ايمان است. اهل ايمان با قلبى مملوّ از اميد به رحمت، دست به دعا بر مىدارند كه: پروردگارا! اگرچه گناهان، روى ما را سياه و اعمال ما را تباه كرده و آبرويى براى ما، در پيشگاه مقدّست باقى نگذاشته است، ولى ما، به اتّكاى آبرومندى حجّت و ولىّ اعظمت كه هماكنون در جمع ما حاضر است و موقف، به يمن وجود مباركش، مبارك گشته و پيشاپيش اهل موقف، دستهاى
1) اسرار العبادات، قاضى سعيد قمى، چاپ دانشگاه، ص 234
2) عن عبيد بن زرارة قال: سمعت اباعبداللَّه عليه السلام يقول: يفقد الناس امامهم فيشهد الموسم فيراهم ولا يرونه. مردم امام خود را گم مىكنند. او در موسم حج در بين مردم است و آنها را مىبيند، ولى آنها او را نمىبينند. (كمال الدين، ص 346، حديث 33). واللَّه ان صاحب هذا الامر يحضر الموسم كل سنة فيرى الناس و يعرفهم ويرونه ولا يعرفونه: به خدا قسم صاحب الامر، هر سال در موسم حج حاضر مىشود و مردم را مىبيند و آنها را مىشناسد. مردم هم او را مىبينند، ولى نمىشناسند (مهدى موعود، ص 750).
مقدّسش را به دعا به سوى تو برداشته است، رو به تو آوردهايم و دست گدايى به سوى تو دراز كردهايم.
و به يقين مىدانيم كه حرمت آن حضرت در ساحت اقدست آنچنان عظيم است كه هر كه در پناه او رو به تو آورد و در سايه دست او دست سؤال و تضرّع به سوى تو دراز كند، محروم بر نمىگردد.
عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ رضى الله عنه قَالَ سَمِعْتُ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَا عِبَادِي أَ وَ لَيْسَ مَنْ لَهُ إِلَيْكُمْ حَوَائِجُ كِبَارٌ لَاتَجُودُونَ بِهَا إِلَّا أَنْ يَتَحَمَّلَ عَلَيْكُمْ بِأَحَبِّ الْخَلْقِ إِلَيْكُمْ تَقْضُونَهَا كَرَامَةً لِشَفِيعِهِمْ أَلَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَكْرَمَ الْخَلْقِ عَلَيَّ وَ أَفْضَلَهُمْ لَدَيَّ مُحَمَّدٌ وَ أَخُوهُ عَلِيٌّ وَ مِنْ بَعْدِهِ الْأَئِمَّةُ الَّذِينَ هُمُ الْوَسَائِلُ إِلَى اللَّهِ فَلْيَدْعُنِي مَنْ هَمَّتْهُ حَاجَةٌ يُرِيدُ نَفْعَهَا أَوْ دَهِمَتْهُ [دَهَتْهُ دَاهِيَةٌ يُرِيدُ كَشْفَ ضُرِّهَا بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ أَقْضِهَا لَهُ أَحْسَنَ مَا يَقْضِيهَا مَنْ (تَسْتَشْفِعُونَ لَهُ) بِأَعَزِّ الْخَلْقِ الَيْهِ. (1)1
از سلمان فارسى رضى الله عنه روايت شده كه: شنيدم از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله كه خداى عزّ وجل مىفرمايد:
اى بندگان من! آيا اتفاق نيفتاده كه كسى حاجات بزرگ از شما بخواهد و شما حاجات او را روا نكنيد، مگر اين كه شفيع قرار دهد كسى را كه نزد شما عزيز است، آن وقت حاجات او را برآوريد. حال، آگاه باشيد و بدانيد كه گرامىترين خلق بر من و افضل ايشان نزد من، محمد است و برادر او على و كسانى كه بعد از اويند، كه ايشان ائمه معصومين و وسيله نجات به سوى من هستند. آگاه باشيد، كسى كه حاجتى دارد اعمّ از جلب نفع يا دفع ضرر، بايد بخواند مرا به محمد و آل طاهرينش. پس روا مىكنم براى او حاجت او را به بهترين وجه، براى اينكه عزيزترين خلق بر او شفيع شدهاند.
اينك كه شرايط استجابت دعا از هر جهت فراهم آمده است و بعد از يك عمر آرزو، خود را در حال احرام حجّ و در صحراى عرفات مىبينيم، در حالتى كه كاروان دعا
1) . مجموعه ورّام، جلد 2، ص 100. وعدّة الداعى فارسى، ص 122.
و مناجات با خدا، از زمين به سوى آسمان، حركت كرده و صدها هزار دست و قلب و زبان، به ياد و نام خدا به جنبش و اهتزاز آمده و هر يك به نحوى، با خالق مهربان به راز و نياز پرداختهاند و مخصوصاً كه قافلهسالار اين كاروان، حضرت بقيةاللَّه، صاحب العصر والزمان، عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف است.
حقّاً كه بهبه از اين سعادت و مرحبا بهاين شرافت كه در هيچگوشه دنيا و براى احدى از انسانها، چنين موقعيت باكرامتى، نمىشود تصوّر كرد.الحمدللَّه والمنّة له كه ما را به خود راه داد و درهاى عنايت و موهبت را به روى ما گشود. اينك بكوشيم تا بهره خود بگيريم.
ادعيه و مناجاتهايى كه از منابع فيض خدا، ائمّه هدى عليهم الصلاة والسّلام رسيده است، بهترين و عالىترين طريق سخن گفتن با خدا و عرض حوايج دنيا و آخرت است. مخصوصاً دعاى حضرت سيّدالشّهدا، ارواحنا فداه، كه در مثل چنين روزى و در همين صحراى عرفات، انشا فرمودهاند. اين دعا از جامعترين دعاهاى روز و متضمّن عالىترين معارف توحيدى است. همچنين دعاى چهل و هفتم از صحيفه امام سيّد السّاجدين عليه السلام كه مضامينى عالى دارد و تشريحكننده رمز عبوديت و عرض بندگى به ساحت اقدس پروردگار است.
كسانى هم كه توانايى خواندن دعاهاى وارده را ندارند، مىتوانند با خداى خود، به راز و نياز بپردازند و دردهاى درونى خود را كه پيش احدى نمىتوانند اظهار كنند، با خالق مهربان خود در ميان بگذارند و مطمئن باشند كه هيچ خويشاوندى نزديكتر و هيچ رفيق شفيقى مهربانتر و هيچ محرم اسرارى امينتر از خدا، نخواهند يافت.
ممكن است كسى حال زار انسان را ببيند و نالهاش را بشنود، اما آگاه به دردهاى درونى و ناگفتنىاش نباشد، يا آن كه آگاه باشد، اما قادر به قضاى حوايج و حلّ مشكلات او نگردد، يا هم آگاه باشد و هم قادر، ولى فاقد رحمت و مهربانى نسبت به انسان باشد، يا با داشتن رحمت، داراى روح كرم و بزرگوارى نباشد. اما خالق انسان، به طور لايتناهى و نامحدود، واجد تمام اين صفات كمال است. هم سميع است و هم بصير. هم عليم است و
هم قدير. هم رحيم است و هم كريم. هم ناله و زارى بندهاش را مىشنود و هم ضعف و مسكنت و خاكنشينى مخلوقش را مىبيند. هم عالم است به حوايج آشكار و نهانش و هم قادر است به انجام و قضاى حاجاتش. هم مهربان و رحيم است و هم بزرگوار و كريم.
دست حاجت چو برى، پيش خداوندى بر كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود
كرمش نامتناهى نِعَمش بىپايان هيچ خواهنده از اين در نرود بىمقصود
و با عنايتى فوق العاده، خود را در اختيار و دسترس بندگان حاجتمندش قرار داده و فرموده است:
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ. (1)1
و هنگامى كه بندگان من، از تو درباره من سؤال كنند، بگو: من نزديكم. دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مىخواند، پاسخ مىگويم. پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند، تا راه يابند و به مقصد برسند.
آيا با اين نداى روحبخش آسمانى و بذل عنايت ربّانى، باز هم ممكن است كه ترس و اضطرابى در دل انسان بماند؟ نه به حقّ خودش قسم كه مىفرمايد:
فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا يَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً. (2)2
هر كس به پروردگارش ايمان بياورد، نه از نقصان مىترسد و نه از ظلم.
او كدام موقع ما را تنها گذاشته يا نسبت به ما كملطفى كرده است. اين همه پردهدرى از ما ديده، ولى آبروى ما را حفظ كرده. اين همه طغيان و عصيان، از ما مشاهده فرموده، ولى به ما پشت ننموده و ما را رها نكرده. با اين همه نافرمانىها و گستاخىها كه داشتهايم
روزى ما را قطع نكرده است، بلكه همچنان لطفش شامل حال ما و در همه حال، نگهدار و پشتيبان ماست.
در حال بىپناهى، او يگانه پناه ماست. درِ خانه او پيوسته به روى ما باز است و براى شنيدن هر گونه سخن و راز دل از ما آماده است.
يَا جَارِيَ اللَّصِيقَ يَا رُكْنِيَ الْوَثِيقَ. (1)1
اى همسايه ديوار به ديوار من! اى ستون محكم من!
يَا صَاحِبَ كُلِّ غَرِيبٍ يَا مُونِسَ كُلِّ وَحِيدٍ يَا مَلْجَأَ كُلِّ طَرِيدٍ يَا مَأْوَى كُلِّ شَرِيدٍ. (2)2
بهبه كه چه خوش حالى است، حال مناجات با خدا! و چه نيكو محفلى است، محفل انس با پروردگار! سيم دل، به كانون برق رحمت حقّ، متّصل گشته، فضاى جان، به نور مخصوصى روشن گرديده، ارتعاش خفيفى در بدن، پيدا شده و حرارت مطبوعى سراپاى آدمى را فراگرفته است. از دل مىجوشد و از جان مىخروشد و از ديدگان، قطرات اشك مىريزد.
همين اتّصال سيم دل است كه روح را بال و پر داده و از خاكدان عالم طبع و تنگناى قفس تن، نجاتش مىبخشد و در اوج آسمان قُرب خدا پروازش مىدهد و به خواستههايش نايل مىگرداند.
اين حال را بايد مغتنم دانست و فرصت را نبايد از دست داد و حوايج را يك به يك متذكّر شد و از خدا طلب كرد كه ساعت، ساعتِ دعا و حال، حالِ درخواست از خداست.
در رأس تمام حوايجى كه بايد امروز از خدا خواست، موضوع فرج و ظهور باهرالنّور، امام حجّة ابن الحسن- عليه الصلاة والسلام- است كه درمان تمام دردهاى
جسمى و روحى بشرى است.
تمام ظلمات محيط زندگى و اقسام بدبختىهاى فردى و اجتماعى از جهل و فقر و مرض و فساد اخلاق وحشتناك- كه شديداً دامنگير اولاد آدم شده و دنيا را تا لب پرتگاه سقوط حتمى كشانيده است- همه و همه، با طلوع آفتاب وجود اقدس انور آن حضرت، برطرف گرديده و در پرتو نور تدبير و هدايت الهى آن ولىّ خدا، سلامت و امنيّت مطلق بر جهان بشرى دامن مىگستراند.
وَيَمْلأُ اللَّهُ بِهِ الْارْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا بَعْدَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً.
پس بياييد اى سوختهدلان از هجر محبوب معصوم خود، همه با هم با قلبى پريشان و چشمى گريان، دست تضرّع و نياز به درگاه خالق مهربان برداريم و نالهكنان، از ساحت اقدسش بخواهيم و بگوييم:
أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ، أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ، أَيْنَ الْمُرْتَجى لِإزالَةِ الْجَوْرِ وَالْعُدْوانِ، أَيْنَ الْمُدَّخَرُ لِتَجْدِيدِ الْفَرائِضِ وَالسُّنَنِ، أَيْنَ الْمُتَخَيَّرُ لِإِعادَةِ الْمِلَّةِ وَالشَّرِيعَةِ، أَيْنَ الْمُؤَمَّلُ لِإحْياءِ الْكِتابِ وَحُدُودِهِ، أَيْنَ مُحْيِي مَعالِمِ الدِّينِ وَأَهْلِهِ، أَيْنَ قاصِمُ شَوْكَةِ الْمُعْتَدِينَ، أَيْنَ هادِمُ أَبْنِيَةِ الشِرْكِ وَالنِفاقِ، أَيْنَ مُبِيدُ أَهْلِ الْفُسُوقِ وَالْعِصْيانِ وَالطُّغْيانِ، أَيْنَ حاصِدُ فُرُوعِ الْغَيِ وَالشِقاقِ، أَيْنَ طامِسُ آثارِالزَّيْغِ وَالْأَهْواءِ ... أَيْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِياءِ وَمُذِلُّ الْأَعْداءِ ... أَيْنَ الطَّالِبُ بِذُحُولِ الْأَنْبِياءِ وَأَبْناءِ الْأَنْبِياءِ، أَيْنَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلاءَ، أَيْنَ الْمَنْصُورُ عَلى مَنِ اعتَدى عَلَيهِ وَافتَرى . (1)1
كجاست آنكه آماده ريشه كن ساختن ستمگران است؟ كجاست آنكه براى اصلاح نادرستىها و كجروىها چشم به راهش هستند؟ كجاست آنكه مايه اميد براى زدودن ستم و تجاوز است؟ كجاست ذخيره الهى براى نوكردن فريضهها و سنتهاى دين؟ كجاست آن برگزيده براى بازگرداندن كيش و آيين به عرصه جامعه؟ كجاست آن مايه اميد براى زنده كردن قرآن و حدود آن؟ كجاست زنده كننده آثار دين و اهل دين؟ كجاست درهمشكننده
1) . قسمتهايى از دعاى ندبه است كه خواندن آن در روز عرفه، به قصد رجاء و مطلق دعا، اشكالى ندارد.
شوكت زورگويان؟ كجاست ويران كننده بناهاى شرك و دورويى؟ كجاست نابودكننده اهل فسق و گناه و طغيان؟ كجاست آنكه شاخههاى گمراهى و اختلاف را ببرد؟ كجاست محوكننده آثار كجروى و هوا و هوسها؟ كجاست عزتبخش دوستان و خواركننده دشمنان؟ كجاست خون خواه پيامبران و فرزندان پيامبران؟ كجاست خونخواه كشته كربلا؟ كجاست آن يارىشده و پيروزمند بر كسانى كه بر او ستم كردند و دروغ بستند؟
اينك كه توفيق الهى، چنين سعادت بزرگى نصيب ما كرده است و در موقفى ايستادهايم كه خواستههاى ما را با لطف عميم خود مىپذيرد و دعاهاى ما را به اجابت مىرساند و كسى را محروم، از كنار اين خوان نعمت برنمىگرداند، به حكم وظيفه احسان كه درباره والدين و ارحام و اقارب و همسايگان و ديگر اهل ايمان داريم، مقتضى است كه در همين ساعت پرارزش، به ياد دورماندگان از اين سرزمين نزول رحمت و مغفرت، بيفتيم. از خداى منّان، براى يكايك آنان، طلب عفو و رحمت و مغفرت كنيم و قضاى حوايج و رفع گرفتارىها و حلّ مشكلات و خير و سعادت دنيا و آخرتشان را از خالق مهربان بخواهيم و مخصوصاً گذشتگان و خفتگان در دل خاك را كه چشم به راه استغفار ما هستند، از نظر دور نداريم.
مسلّماً در اين ايّام و ليالى، در تمام مجامع مسلمانان در همه جاى دنيا، درباره شما حجّاج و زوّار بيتاللَّه، دعا مىكنند. سلامت و مقبوليّت حجّ شما را از خدا مىخواهند.
پس شما هم موظّفيد درباره آنها دعا كنيد و سلامت و موفقيّت آنها را براى زيارت بيتاللَّه از خدا بخواهيد تا رحمت حق، شامل حال همگى گردد كه امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
دُعَاءُ الْمَرْءِ لِأَخِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ يُدِرُّ الرِّزْقَ وَ يَدْفَعُ الْمَكْرُوهَ (1)1
دعاى مرد درباره برادر غايبش، روزى را فراوان و ناملايمات را برطرف مىسازد.
1) . كافى، جلد 2، ص 507، حديث 2.
علىّ بن ابراهيم از پدرش نقل كرده است كه گفت:ديدم عبداللَّه بن جُندَب را در موقف عرفات، درحالتى كه موقفى بهتر از موقف او نديدم. در تمام مدت وقوف، دستهايش به جانب آسمان بلند بود و اشكش به صورتش مىريخت و به زمين مىرسيد، تا وقتى كه مردم از عرفات بازگشتند. گفتم:اى ابامحمد! من هرگز موقفى بهتر از موقف تو نديدم. گفت:به خدا قسم من دعا نكردم مگر درباره برادران دينىام، و اين براى آن بود كه خبر داد مرا ابوالحسن موسى عليه السلام (امام موسى بن جعفر كاظم عليه السلام) كه:
مَنْ دَعَا لِأَخِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ نُودِيَ مِنَ الْعَرْشِ وَ لَكَ مِائَةُ أَلْفِ ضِعْفٍ فَكَرِهْتُ أَنْ أَدَعَ مِائَةَ أَلْفٍ مَضْمُونَةٍ لِوَاحِدَةٍ لَاأَدْرِي تُسْتَجَابُ أَمْ لَا. (1)1
هر كه دعا كند درباره برادر خود كه غايب است، ندا از عرش مىرسد كه، از براى تو باشد صدهزار برابر اين، و لذا من سزاوار نديدم كه از دست بدهم صدهزار (حسنه يا دعاى) ضمانت شده را به خاطر يكى كه نمىدانم مستجاب خواهد شد يا نه.
ابن ابى عمير از زيد نرسى روايت كرده كه: با معاوية بن وهب در عرفات بودم و او دعا مىكرد. در موقع دعا كردن دقت كردم، حتى يك كلمه براى خودش دعا نكرد. مردم شهرهاى دوردست را با ذكر نام و نام پدرانشان دعا مىكرد، تا اينكه مردم از عرفات بازگشتند. به او گفتم:اى عمّ! از تو امر عجيبى ديدم.
گفت:چيست آنچه تو را به تعجّب آورده؟
گفتم:اينكه در چنين موضعى، مردم را بر نفس خود اختيار كردى، و اينكه يكيك آنها را در اينجا ياد كردى!
پس به من گفت:جاى تعجّب ندارد اى پسر برادر من! به درستى كه من شنيدهام از مولاى خود و مولاى تو و مولاى هر مؤمن و مؤمنهاى و او بعد از پدران بزرگوار خود عليهم السلام به خدا سوگند سيّد گذشتگان و آيندگان بود؛ و الّا كر باد هر دو گوشم و كور باد هر دو
1) . اصول كافى، جلد 2، ص 507، حديث 6، وعُدَّة الدّاعى فارسى، ص 136.
چشمم و نرسم به شفاعت محمد صلى الله عليه و آله اگر اين سخن را از امام عليه السلام نشنيده باشم كه:هر كه از براى برادر مؤمن خود غايبانه دعا كند، فرشتهاى از آسمان دنيا ندا كند كه اى بنده خدا! 100 هزار برابر آنچه طلب كردى، تو راست، و او را فرشتهاى از آسمان دوّم نداكند كه، اى بنده خدا، 200 هزار برابر آنچه طلب كردى، تو راست، و او را فرشتهاى از آسمان سوّم ندا كند كه اى بنده خدا! 300 هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست و او را فرشتهاى از آسمان چهارم ندا كند كه اى بنده خدا! 400 هزار برابر آنچه طلب كردى، تو راست و او را فرشتهاى از آسمان پنجم ندا كند كه اى بنده خدا! 500 هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست و او را فرشتهاى از آسمان ششم ندا كند كه اى بنده خدا! 700 هزار برابر آنچه طلب كردى تو راست، بعد از آن ندا كند او را خداى عزّ وجل كه منم غنىّ مطلق كه اصلًا احتياج ندارم. اى بنده من! هزار هزار برابر آنچه طلب كردى، تو راست! پس كداميك از اين دو امر عظيم بزرگتر است اى پسر برادر من؟ آنچه را من از براى نفس خود اختيار كردم يا آنچه تو مرا به آن امر مىكنى؟! (1)1
پروردگارا! اكنون كه تو دوست دارى دعاى بندگانت را درباره بندگان ديگرت بشنوى و آنگاه قرين اجابت فرمايى، حال اى خدا! اين ما و اين زبانهاى الكن ما. اين ما و اين دستهاى پرگناه و چهرههاى شرمسار ما. اين ما و اين هم صحراى عرفات و ميدان عفو و رحمت و ميعاد بخشش و غفران تو اى خالق مهربان ما!
حال اى خدا! اگر وظيفه ما، دعا و گدايى است، يا قديم الاحسان، اين وظيفه ما!
پروردگارا! قسمت مىدهيم به مقرّبيّت و محبوبيّت محبوبترين خلق در پيشگاه اقدست، محمّد و آلمحمّد- صلوات اللَّه عليهم اجمعين-، در فرج ولىّ اعظمت امام زمان ما، تعجيل فرما و در پرتو نور هدايت آن حضرت، جامعه بشر را به صراط مستقيم عقل و ايمان هدايت كن!
1) . عُدَّة الدّاعى فارسى، ص 136.
امّت اسلامى را از شرّ كفّار و منافقان، مصون و محفوظ بدار و كيد كفّار و مكر منافقان را به خود آنان برگردان!
جامعه مسلمين را از خواب غفلت ذلّت بار، بيدار كن! عقل كامل و ايمان صادق به همگى عنايت فرما تا از هواپرستى به خداپرستى برگردند و با بصيرتى كامل، مصالح خود را تشخيص دهند و دست در دست هم متّحداً به صفِّ واحد، در مقابل دنياى كفر و نفاق، بايستند و از موجوديّت خود دفاع كنند.
پروردگارا! جوانان و فرزندان ما را از شرّ فتنههاى ضلالتانگيز زمان، در پناه ولىّ زمان، حفظ فرما. قلمها و زبانهايى را كه در راه گمراه كردن پسران و دختران ما و تحريف حقايق دينى ما، كار مىكنند، به حقّ رسول اكرم و اهلبيت اطهار عليهم السلام، خاموش و ناكام گردان!
ما و فرزندان ما را از قرآن و عترت عليهم السلام در دنيا و آخرت جدا مفرما! دلهاى ما را به مشيّت خلّاقهات، در اين ساعت نزول رحمت، مملوّ از معرفت و محبت خود و اوليايت بگردان!
توفيق توبه نصوح و پرهيز از گناه تا آخر عمر، به ما عنايت فرما!
بيماران مسلمان را در هر گوشه دنيا كه هستند، لباس صحّت و عافيت بپوشان و قرض قرضمندان را ادا فرما!
زنان مسلمان را به حفظ عِفاف و پاكدامنى موفق گردان!
بارالها! عموم اين جمعيّت را كه به امر تو و پيغمبرت از شهر و ديار خود دل كنده و در اين وادى خالى از مظاهر دنيا، سر به آستانت نهاده و بر در خانهات خاكنشين گشتهاند، با حجّ مقبول و سعى مشكور و بدن سالم و حوايج مقضيّه، به اوطانشان برگردان!
پدران و مادران ما و ارحام و اقارب و همسايگان و دوستان و اسيران خاك و ملتمسين دعا را در اجر و ثواب اعمال مرضيّه ما، شريك گردان! ما و آنها را مكرّراً به زيارت بيت محرّم و قبور اولياى مكرّمت موفق فرما! مرگ و عوالم بعد از مرگ را بر همه ما مبارك و قرين خير و سعادت بساز! ما را از آتش سوزان قهر و غضبت رهايى بخش و در مساكن خلد برين و غرفههاى جنّت المأوى جايگزين فرما!
آمين يا ربّالعالمين بحقّ محمد واهل بيته الطّاهرين صلواتك عليهم اجمعين.
آه كه دقايق حسّاس و بسيار پرارزش عمر ما، كمكم به پايان مىرسد. آفتاب روز عرفه، آرامآرام از صحراى عرفات و عرفاتيان، دامن خود را بر مىچيند. محفل لذّتبخش انس و معارفه با خدا و مجلس مخصوص ضيافت خالق مهربان تمام مىشود، و شايد هم ديگر تا آخر عمر، اين چنين لحظات بىنهايت عزيز و گران قدرى را به خود نبينيم و آرزوى يك بار ديگر ديدن اين زمين و آسمان و شنها و ريگهاى اين بيابان را در دل داشته و از نيل به آرزوى خود عاجز باشيم!
اى معبود مهربان من! ساعتهاى عزيز عمرم گذشت! هيچ نمىدانم چه كردهام و چه بهرهاى گرفتهام، اما همين قدر مىدانم كه من، اين بنده مسكين بينوا، مهمان تو بودهام و تو ربّ السّموات والارض هم، ميزبان كريم من بودهاى. پس حق دارم بگويم:
إِلهِي مَنِ الَّذِي نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ، وَمَنِ الَّذِي أَناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ فَما أَوْلَيْتَهُ، أَيَحْسُنُ أَنْ أَرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً وَلَسْتُ أَعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالْإِحْسانِ مَوْصُوفاً. (1)1
اى معبود من! كيست آن كس كه با اميد پذيرايى، بر در خانهات بار انداخته باشد و از او پذيرايى نكرده باشى؟ و كيست آن كس كه به رجاى بخشش و انعامت، سر به آستانت نهاده باشد و از تو عطايى به او نرسيده باشد؟ آيا پسنديده است كه از در خانهات نااميد برگردم، حال آنكه جز تو، مولايى را به صفت احسان نمىشناسم؟
چه بهتر اى خدا كه اين لحظات آخر وقوفم را در عرفات، با مناجات پرسوز حسين عزيزت عليه السلام به پايان برسانم كه در همين وادى و در مثل چنين روزى با اشك و آه و نالههاى جگرسوز، با تو اى حضرت معبود، سخن مىگفت:
اللَّهُمَّ إِنَّا نَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ فِي هذِهِ الْعَشِيَّةِ، الَّتِي شَرَّفْتَها وَعَظَّمْتَها بِمُحَمَّدٍ نَبِيِكَ وَرَسُولِكَ، وَخِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَأَمِينِكَ عَلى وَحْيِكَ، الْبَشِيرِ النَّذِيرِ، السِراجِ
1) قسمتى از مناجات الرّاجين مناجات خمس عشرة.
الْمُنِيرِ، الَّذِي أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَىالْمُسْلِمِينَ، وَجَعَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ. اللَّهُمَّ فَصَلِ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، كَما مُحَمَّدٌ أَهْلٌ لِذلِكَ مِنْكَ يا عَظِيمُ، فَصَلِ عَلَيْهِ وَعَلَى الْمُنْتَجَبِينَ الطَّيِبِينَ الطَّاهِرِينَ أَجْمَعِينَ، وَتَغَمَّدْنا بِعَفْوِكَ عَنَّا، فَإِلَيْكَ عَجَّتِ الْأَصْواتُ بِصُنُوفِ اللُّغاتِ، فَاجْعَلْ لَنَا اللَّهُمَّ فِي هذِهِ الْعَشِيَّةِ نَصِيباً مِنْ كُلِ خَيْرٍ تَقْسِمُهُ بَيْنَ عِبادِكَ، وَنُورٍ تَهْدِي بِهِ، وَرَحْمَةٍ تَنْشُرُها، وَبَرَكَةٍ تُنْزِلُها، وَعافِيَةٍ تُجَلِلُها، وَرِزْقٍ تَبْسُطُهُ، يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. اللَّهُمَّ أَقْلِبْنا فِي هذَا الْوَقْتِ مُنْجِحِينَ مُفْلِحِينَ مَبْرُورِينَ غانِمِينَ، وَلا تَجْعَلْنا مِنَ الْقانِطِينَ، وَلا تُخْلِنا مِنْ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْرِمْنا ما نُؤَمِلُهُ مِنْ فَضْلِكَ، وَلاتَجْعَلْنا مِنْرَحْمَتِكَمَحْرُومِينَ، وَلا لِفَضْلِ مانُؤَمِلُهُمِنْعَطائِكَ قانِطِينَ، وَلا تَرُدَّنا خائِبِينَ، وَلا مِنْ بابِكَ مَطْرُودِينَ، يا أَجْوَدَ الْأَجْوَدِينَ، وَأَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ، إِلَيْكَ أَقْبَلْنا مُوقِنِينَ، وَلِبَيْتِكَ الْحَرامِ آمِينَ قاصِدِينَ .... (1)1
خلاصهاى از ترجمه بعضى از جملات دعا:
پروردگارا! در اين شامگاهى كه صداها و نالهها به زبانهاى گوناگون و لغات مختلف، به سوى تو بلند شده و دستهاى استغاثه و استمداد از هر طرف به جانب تو، دراز شده است، ما به شفاعت و وساطت پيغمبر اكرمت صلى الله عليه و آله رو به تو آورديم و از تو مىخواهيم كه درود و رحمت خاصّ خود را به رسول معظّم و اهلبيت اطهارش نازل گردانى و سپس نصيب و بهره ما را از تمام خيرات و بركات و انوار هدايت و وسعت ارزاق كه در اين ساعت بر بندگانت فرو مىريزى، عنايت فرمايى، و ما را خائب و مطرود از باب رحمت خود برنگردانى، يا اجود الاجودين و يا اكرم الاكرمين!
نور ديده صدّيقه كبرى، حسين سيّد الشّهدا- عليهما الصّلاة والسّلام- در حالتى كه سر به سوى آسمان داشت و آب از ديدگان مباركش مىريخت، مكرّر مىگفت: يا ربّ يا ربّ يا ربّ، تا آنكه صداى گريه از جمعيّتى كه در اطراف امام عليه السلام ايستاده و گوش به دعاى حضرتش داده بودند، بلند شد و در ميان اشك و آه و نالههاى پر سوز و گداز امام
1) ). قسمتى از دعاى امام حسين عليه السلام در روز عرفه.
حسين عليه السلام و يارانش، آفتاب عرفات غروب كرد و بار بستند و روانه مشعر شدند.
ضمن روايتى از امام سيّد السّاجدين عليه السلام است كه:
إِنَّهُ لَمَّا وَقَفَ بِعَرَفَةَ وَ هَمَّتِ الشَّمْسُ أَنْ تَغِيبَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَا بِلَالُ قُلْ لِلنَّاسِ فَلْيُنْصِتُوا فَلَمَّا نَصَتُوا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله إِنَّ رَبَّكُمْ تَطَوَّلَ عَلَيْكُمْ فِي هَذَا الْيَوْمِ فَغَفَرَ لِمُحْسِنِكُمْ وَ شَفَّعَ مُحْسِنَكُمْ فِي مُسِيئِكُمْ فَأَفِيضُوا مَغْفُوراً لَكُمْ. (1)1
وقتى وقوف رسول خدا صلى الله عليه و آله در عرفات (در حجّةالوداع) به پايان رسيد و غروب آفتاب نزديك شد، رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اى بلال! به مردم بگو ساكت شوند. بعد از آن كه مردم سكوت كردند، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: محقّقاً پروردگار شما امروز بر شما منّت گذاشت. نيكان شما را مشمول مغفرت گردانيد و سپس به آنان، حقّ شفاعت درباره بدان شما عنايت فرمود و در نتيجه، بدان شما را نيز به شفاعت نيكانتان بخشيد. اينك حركت كنيد، در حالتى كه عموماً بخشيده شده و مشمول عفو و رحمت و مغفرت حضرت حق گشتهايد.
البتّه موضوع حقوق النّاس حساب جداگانهاى دارد كه رضايت صاحب حق، شرط در شمول مغفرت پروردگار است، و بنابر نقل بعض رواة، در ذيل همان روايت دارد:
إِلَّا أَهْلَ التَّبِعَاتِ فَإِنَّ اللَّهَ عَدْلٌ يَأْخُذُ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ. (2)2
همه بخشيده شدهاند مگر اهل تبعات (كه ظاهراً مراد، تجاوزكاران به حقوق مردم است). چه آنكه خدا عادل است! حقّ ضعيف را از قوى خواهد گرفت.
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ. (3)3
پس چون از عرفات كوچ كرديد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد.
روز عرفه و وقوف در عرفات به پايان رسيد و شبعيد اضحى داخل شد.
ميهمانان خدا، آماده حركت وافاضه به سوى مشعرالحرامند. رجاى واثق آن كه نور معرفت خدا در اين وادى عرفان و شناسايى، بر دلهاى با صفا تابيده باشد و الطاف و عنايات خاصّ حضرت حق، شامل حال همگى شده باشد و عموماً با قلبى منوّر و روحى تائب و اندوختههاى معنوى فراوان از دامنجَبَل الرَّحمة بكوچيم تا شب عيد قربان را در مشعر بيتوته كنيم و كنار سفره ديگر خدا بنشينيم.
البته مستحبّ است كه نماز مغرب و عشاى شب عيد، به تأخير بيفتد و در مشعرالحرام خوانده شود، ولى چون از نظر كثرت ازدحام و تراكم جمعيت در طول مسير و قهراً كندى حركت وسايل نقليّه، ترس دير رسيدن و فوت شدن نماز، در بين است، بدين جهت فعلًا برنامه كاروانهاى حج چنين است كه نماز مغرب و عشاى شب عيد را در عرفات مىخوانند و بعد از صرف شامى مختصر، حركت مىكنند.
در آن ساعت هم غوغاى عجيبى برپا مىشود. تاريكى اول شب و برچيدن خيمهها و همشكل بودن افراد و رفتوآمدهاى توأم با شتاب براى باربستن و سوار ماشين شدن، مشكلاتى توليد مىكند و خطراتى از لحاظ گمشدن و از كاروان بازماندن، براى بسيارى از مردان و زنان، پيش مىآورد.
بنابراين مراقبت شديد لازم است تا موجبات پريشان فكرى و دلنگرانى به وجود نيايد و حال دعا و فراغت قلبى براى مناجات با خدا در مشعرالحرام از دست نرود؛ مخصوصاً كه شيطان مطرود، در اين گونه مواقع حسّاس كه ساعات تحصيل سعادت ابدى براى آدميان است، بيش از هميشه مىكوشد كه انسان را به نحوى مشغولالقلب و پريشانخاطر كند. تا حال دعا و توجه به خدا از او سلب شود.
گاهى ديده شده است كه با كوچكترين بهانهاى، اشخاص به دليل بعضى امور جزئى بىارزش، به يكديگر پرخاش مىكنند، كه انسان عاقل متوجه بيدار، اصلًا وقت و فكر و زبان و نَفَس خود را گرانقدرتر از اين مىداند كه در آن ساعت بىنهايت عزيز، و در آن مكان فوق العاده شريف، درباره اين امور ناچيز بينديشد و حرفى بزند و نَفَسى صرف كند.
او براى هر لحظه ارزش قائل است. او مىخواهد در هر نفسى كه مىكشد و هر زبانى كه حركت مىدهد، ذكرى بگويد و دعايى كند و عبادتى انجام دهد و درجات بسيار عظيم و درخشان اخروى به دست آورد، و چه عبادتى نزد خدا، در آن موقع محبوبتر از احسان و نيكى به زُوّار و كمك كردن به آنها؟ و بلكه تحمل اذيت و آزار آنها و تبسّم و خوشرويى و نرمگويى در مقابل تندى و خشونت آنها و همه را به حساب حضرت ميزبان كريم گذاشتن، كه خود ذات اقدسش فرموده است:
وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمُهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (1)1
و آنچه از كارهاى نيك انجام دهيد، خدا آن را مىداند. و زاد و توشه تهيه كنيد، كه بهترين زاد و توشه، پرهيزگارى است.
وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ. (2)2
و از من بپرهيزيد اى خردمندان!
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام مَا مِنْ عَبْدٍ كَظَمَ غَيْظاً إِلَّا زَادَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِزّاً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (3)3 (4)4
امام صادق عليه السلام فرمود: نيست بندهاى كه خشم خود فرونشاند مگر اين كه خدا بر عزّت او در دنيا و آخرت بيفزايد كه خداى عزّ وجل فرموده است:آنان كه خشم خود فرو خورند و از (بديهاى) مردم درگذرند، در زمره متّقينند، و خدا نيكوكاران را دوست مىدارد.
اينك همه با هم با قلوبى سرشار از محبّت يكديگر، وارد مشعر مىشويم.
اين وادى را شايد از آن نظر كه به مكّه نزديكتر استمُزْدَلِفَه هم مىگويند كه مشتقّ اززَلَفْ به معناى نزديك شدن است.
و در لسان روايات، به نامجَمع نيز آمده است، چرا كه در اينجا با سقوط اذان از نماز عشا، جمع بين الصلوتين مىشود، (1)1 (يعنى اگر بنا شد نماز مغرب و عشاى شب عيد در مشعر خوانده شود، اذان از نماز عشا ساقط مىگردد و با يك اذان و دو اقامه، نماز مغرب و عشا خوانده مىشود).
شِعار يعنى علامت و نشان.مشعر يعنى محلى كه شعار خدا و نشان خداجويى و خداخواهى، در آن، كاملًا پيداست.
آنجا، هيچ مظهرى از مظاهر دنياطلبى و خودخواهى ديده نمىشود! حتّى نورها و روشنايىهاى دنيايى هم در آن بيابان، خاموش است (2)2 تا چشم هوسباز انسان، چيزى را
1) . عن ابىعبداللَّه عليه السلام قال سميت جمع لأنّ آدم جمع فيها الصلوتين المغرب والعشاء. (عِلل الشرايع، جلد 2، ص 122).
2) لازم است تذكر داده شود كه تا سال 1394 هجرى قمرى، در بيابان «مشعر» نور و چراغى نبود و غير از «ماه» ده شبه و «ستارگان» الهامبخش آسمان «مشعرالحرام»، نورافكن ديگرى در آن وادى روحانى، به چشم نمىخورد و خوشبختانه، همان نيمه تاريك بودن صحرا و نور كمرنگ توأم با لطافت و معنويت مخصوص ماه و ستارگان آسمان، در ايجاد حال «حضور قلب» و توجه دل به خدا، و «انقطاع از ما يُرى» بسيار مؤثّر و كاملًا نافع بود. چه اينكه، هستند افرادى كه سرى پرشور و دلى سوزان و چشمى گريان دارند و هميشه مىگردند تا گوشهاى خالى از اغيار و دور از مظانّ هرگونه تظاهر و ريا، به دست آورند كه آنجا، نه آنها كسى را ببينند و نه كسى آنها را ببيند. تنها، خود باشند و خداى خود! در آن گوشه خلوت، درددلها با خالق مهربان گويند و راز و نيازها به ميان آورند. اشك و آهها سر دهند و از فرصت مغتنم آن «يك شب»، بهرههاى فراوان بردارند. طبيعى است كه براى اين دسته از «صاحبدلان»، تاريكى بيابان «مشعر» نعمتى بس بزرگ و موهبتى بسيار ارزنده و عالى بود، امّا معالاسف، اين نعمت نيز همانند ديگر نعمتهاى معنوى، از دست رفت و از سال 1395 هجرى قمرى، بيابان مشعرالحرام، مانند روز روشن، در پرتو انوار چراغهاى قوىّ برق، غرق در نور شد. البتّه روشن شدن وادى مشعرالحرام از لحاظ مصونيّت از گمگشتگىها و تسهيل تردّد افراد و وسايل نقليّه و رفع حوايج ديگر، بسيار خوب و رفاهآور و آسايشبخش است و ترديدى در اين نيست، امّا اين موضوع، از نظر ارباب قلوب و اهل حال و عبادت، چندان موجب خوشحالى نبوده و احياناً مستلزم نوعى خسران و زيان نيز هست!
نبيند و دل را دنبال خود، به اين سو و آن سو نكشاند.
ز دست ديده و دل هر دو فرياد كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
آنجا، نه فرشى هست و نه سقفى؛ نه چراغ و رختخوابى، نه دودى و دَمى؛ نه غذاهاى الوان و نه مناظر دلربايى. بيابانى است تاريك و پر از سنگ و خاك، كه متجاوز از يك ميليون انسان سفيدپوش را كه جز دو قطعه پارچه سفيد احرام و يك قطعه پتو براى مصونيت از سرما، چيز ديگرى همراه ندارند، در آغوش خود گرفته و در زير نور كمرنگ ستارگان پر از اسرار آسمان، به پناه دعا و مناجات با خدا مىبرد.
راستى كه آنجامشعر است و جزشعارهاى الهى و نغمههاى روحبخش آسمانى، صدا و آهنگ ديگرى، در آن صحرا، به گوش نمىرسد. چشم، جايى را نمىبيند و اشخاص، از هم شناخته نمىشوند، اما زمزمههاى دعا و مناجاتهاى شورانگيز از همه جاى آن وادى به زبانهاى مختلف به گوش مىرسد و لطافت روحانى خاصّى به روح انسان مىبخشد. و بعضى آنچنان عميق است و از دل پرسوز بر مىخيزد كه هر شنونده دلزندهاى را تكان مىدهد و طوفان، در فضاى جانش برمىانگيزد و اشك از ديدگانش سرازير مىسازد.
شبى كه در تمام عمر انسان، نظير و بديل ندارد. شبى تاريك، اما براى زندهدلان، از هر روز روشنى روشنتر!
شب مردان خدا روز جهانافروز است روشنان را به حقيقت شب ظلمانى نيست
شبى است كه نسيم رحمت مىوزد و باران مغفرت مىبارد. شبى است كه درهاى الطاف و عنايات بىدريغ خدا، به روى بندگان باز است. شب عيد و موسم بار عام و عفو عمومى حضرت سلطان است. مشعرالحرام است و مكان پذيرايى خاصّ ملكالعرش
العظيم الّذى له ملك السموات والارض است.
از امام صادق عليه السلام منقول است:
وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُحْيِيَ تِلْكَ اللَّيْلَةَ فَافْعَلْ فَإِنَّهُ بَلَغَنَا أَنَّ أَبْوَابَ السَّمَاءِ لَا تُغْلَقُ تِلْكَ اللَّيْلَةَ لِأَصْوَاتِ الْمُؤْمِنِينَ لَهُمْ دَوِيٌّ كَدَوِيِّ النَّحْلِ يَقُولُ اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ أَنَا رَبُّكُمْ وَ أَنْتُمْ عِبَادِي أَدَّيْتُمْ حَقِّي وَ حَقٌّ عَلَيَّ أَنْ أَسْتَجِيبَ لَكُمْ فَيَحُطُّ اللَّهُ تِلْكَ اللَّيْلَةَ عَمَّنْ أَرَادَ أَنْ يَحُطَّ عَنْهُ ذُنُوبَهُ وَ يَغْفِرُ لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يَغْفِرَ لَهُ (1)1
اگر بتوانى امشب را احيا كنى و شبزندهدارى بنمايى، پس چنين كن؛ زيرا به ما رسيده است كه درهاى آسمان، در اين شب براى آواز مؤمنين، بسته نمىشود. صداهاى آنان بالا مىرود.
زمزمهها دارند مانند زمزمه زنبوران عسل! خدا- جلّ ثنائه- مىفرمايد:من پروردگار شمايم و شما، بندگان من هستيد. حقّ مرا ادا كرديد و بر من لازم است كه دعاى شما را مستجاب كنم.
پس هر كه را بخواهد گناهانش را از دوشش بر مىدارد و هر كه را بخواهد مشمول مغفرتش مىسازد.
آنان كه صاحبدل و ارباب بصيرتند، مىدانند كه اساساً موقع شب، فرصت بسيار مغتنمى براى خلوت با حضرت معبود- جلّ و علا شأنه- است كه: وقتى پرده ظلمت افتاد و بين انسان و ساير اشيا حجابى شد، طبعاً يك حالت انقطاع قهرى براى انسان پديد مىآيد و او از چنگال اشتغالات مادّى كه انسان را به خود مشغول كرده و از خدايش غافل ساخته است، رها مىگردد و بالطّبع، بازگشت به فطرت و گرايش به مبدأ پيدا مىكند و با محبوب اصلى خود انس مىگيرد. به همين جهت خداوند حكيم در رديف نعمتهاى ارزندهاى كه در مقام امتنان بر بشر اسم مىبرد، نعمت شب را گاه به عنوان لباسى كه ساتر است، معرّفى مىكند و مىفرمايد:
1) . كافى، جلد 4، ص 469، حديث 1.
وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً. (1)1
ما، شب را لباس قرار داديم.
و گاه ديگر، حالت فروپوشاندن شب را به عظمت ياد مىكند و آن را مورد قسم قرار مىدهد و مىگويد:
وَاللَّيْلِ اذا يَغْشى (2)2
قسم به شب، وقتى كه فروپوشد.
يعنى اين بشر كودكصفت بازيگوش، اگر همچنان به حال خودرها شود، آنقدر دنبال اين بازيچه دنيا و زر و زيور زندگى مادّى مىدود و تلاش مىكند تا خود را از پا در مىآورد و به نابودى مىكشاند.
امّا خداوند منّان، مانند مادر مهربانى است كه بخواهد بچّه بازيگوش خود را بخواباند تا قوايش بيش از اندازه هدر نرود. مادر لحافى يا پتويى بر سر و صورت كودك مىافكند تا چشمش اسباببازىاش را نبيند و آرام بگيرد. (3)3 خداى مهربان نيز براى اين كه اين بشر حريص دنيادوست، تمام قوا و نيروهاى جسمى و روحى خود را در راه دنياطلبى، تباه نسازد و با خسران و شقاوت و بدبختى و محروميّت از قرب خدا نميرد، تحت نظام دقيقى، هرچند ساعتى يك بار پرده ظلمت شب را مىآويزد و لباس ليل، بر قامت نهار مىپوشاند و زيبايىهاى دلرباى آن را از نظرها مستور مىسازد. خداوند لحاف شب را بر سر و صورت انسانها مىافكند تا اين كودكان بازيگوش! چشمشان جايى را نبيند و بازيچههاى رنگارنگ تجمّلات زندگى مادّى، آنها را به هوس نيندازد و شايد اندكى از دنياطلبى آرام بگيرند و به باطن خود برگردند و با حضرت معبود و خالق مهربان به راز و نياز پردازند و بهره وافى از حيات حقيقى خود برگيرند.
ولى متأسفانه اين بشر بازيگوش! قدر نعمت، نشناخته و از سرّ وجود، غافل شده و با
حرص و ولعى تمام به وسيله نورهاى مصنوعى، شب را هم تبديل به روز كرده و تمام اوقات اين عمر گرانمايه را در ميدان دنياطلبى به كار انداخته و خود را جسماً و روحاً فرسوده ساخته و از مقصد اصلى خلقت بىبهره و تهىدست مانده است.
امّا در همين دنيايى كه بيشتر مردم آن را مردهدلانى تشكيل دادهاند كه جز زندگى مادّى به چيزى نمىانديشند و حقيقتى نمىفهمند وَاكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلونَ (1)1
، زندهدلانى وجود دارند كه حافظ آبرو و شرف عالم انسانيت هستند و سندى زنده براى اثبات اشرفيت انسان از حيوان. زندگى توأم با طهارت و معنويت، زندگى اين انسانهاى واقعى است.
آرى، آنان كه به سرّ وجود پى بردهاند و معناى شب و روز و طلوع و غروب ماه و خورشيد را فهميدهاند، هرگز شبشان مانند روزشان نمىگذرد! آنان، روز، كارى و شب هم حالى دارند.
أَمَّا النَّهَارُ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ ابْرارٌ أَتْقِيَاءُ قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْىَ الْقِداحِ يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَيَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا فَقَدْ خَالَطَ الْقَوْمَ أَمْرٌ عَظِيمٌ (2)2
به هنگام روز، آنان بردباران دانا و نيكوكرداران با تقوايند. ترس از خدا اندامشان را، مانند باريكى تيرها كه تراشيده مىشود، لاغر كرده است. بيننده مىپندارد كه بيمارند و حال آنكه هيچگونه بيمارى ندارند. (و چون رفتار و گفتارشان مشابه بيشتر مردم دنيا نيست) مىگويند:
ديوانهاند! در صورتى كه ديوانه نيستند، بلكه امرى عظيم (درك عظمت خدا و انديشه قيامت) دلهاى آنان را فراگرفته و مستغرق بحر حيرتشان ساخته است.
أَمَّا اللَّيْلُ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهُ تَرْتِيلًا يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ تَهَيُّجَ أَحْزَانِهِمْ بُكَاءً عَلَى ذُنُوبِهِمْ وَ وَجَعِ كُلُومِ جِرَاحِهِمْ وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ فَاقْشَعَرَّتْ مِنْهَا جُلُودُهُمْ وَ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ فَظَنُّوا أَنَّ صَهِيلَ جَهَنَّمَ وَ زَفِيرَهَا وَ
شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ. (1)1
اما چون شب درآيد (براى نماز) برپا ايستاده و آيات قرآن را با فكر و تأمّل تلاوت كنند. با دلى شكسته و محزون، به وسيله قرآن، به درمان درد خود كوشند. گاهى كه به آيات رحمت رسند، بر آن وعدههاى اميدبخش قرآن دل بسته و مشتاقانه، در آن بينديشند كه گويى تمام آن پاداشهاى موعود خدا، برابر چشم آنان مجسّم است و هرگاه مرورشان به آيات عذاب افتد، چنان گوش دل بر آن بگشايند كه گويى فرياد و خروش دوزخيان، در بن گوشهايشان بلند است.
فَهُمْ حانُونَ عَلى أوْساطِهِمْ مُفْتَرِشُونَ لِجِباهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أطْرافِ أقْدامِهِمْ يَطْلُبُونَ إلَى اللَّهِ تَعالى فِي فَكاكِ رِقابِهِمْ. (2)2
پس آنان، شب را به پيشگاه خدا، يا با قامت خميده در حال ركوعند، يا با روى، به خاك افتاده و دست و پا و زانوان و پيشانىهاى خود را به فروتنى، فرش زمين كرده و در حال سجودند و آزادى خود را از عذاب رستخيز، از خدا مىطلبند.
به شب مردان كه در ره تيزگامند به سان شمع سوزان در قيامند
به شب مرغان حق را سوز و ساز است به خاك عشق، شب روى نياز است
شب است اخترشناسان را دل افروز شب است آتش به جانان را جگر سوز
شب ار چشم طبيعت رفت در خواب دل بيدار گشت از شوق بىتاب
شب آمد پردهپوش مست و هُشيار فروغ ديده و دلهاى بيدار
شب آمد حكمتآموز دل پاك شب آمد گوهر افروز نه افلاك
شب آن معراجى عرش آشيانه فسبحان الذى اسرى ترانه
فراز بارگاه عرش بنشست ز جام لى مع اللَّه گشت سرمست (3)3
واى از اسرار درون دل شب شب چهها ديده به عالم يا رب
وصلها ديده پس از راز و نياز هجرها ديده پر از سوز و گداز
على آن شير خدا شاه عرب الفتى داشته با اين دل شب
شب ز اسرار على عليه السلام آگاه است دل شب محرم سرّ اللَّه است
شب شنيده است مناجات على عليه السلام جوشش چشمه حُبّ ازلى
على عليه السلام آرزو مىكرد تاريكى شب فرابرسد؛ پرده ظلمت بين او و ديگران حايل شود؛ خلوت خانه انس با حضرت معبود تشكيل گردد، تا او بتواند با فراغت خاطر و آرامش دل به راز و نياز با محبوب بپردازد و غوغاى درونى خود را با خداى خود در ميان بگذارد و التهاب قلبى خود را با آب مناجات با پروردگار فروبنشاند. آنقدر بنالد و اشك بريزد و بر خود بپيچد تا با بدنى بىحركت به روى زمين بيفتد! آرى، دل شب محرم سرّ اللَّه است.
گاه ضمن مناجاتش مىفرمود:
آه مِنْ قِلَّةِ الزّادِ وَطولِ الطَّريقِ وَبُعْدِ السَّفَرِ وَعَظِيمِ الْمَوْرِدِ. (1)1
آه از كمى توشه و درازى راه و دورى سفر و بزرگى و سختى ورودگاه (يعنى قبر و برزخ و محشر).
از جهات گوناگون، مقتضيات بيدارى و هشيارى براى ما جمع است. شبعيد اضحى از چهار شبِ بسيار مباركى است كه علاوه بر شب قدر، امتياز خاصّى براى احيا و شبزندهدارى و قيام به عبادت دارد. از امام اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه مىفرمود:
دوست دارم، خود را در اين چهار شب، فارغ براى عبادت سازم: شب اوّل رجب، شب نيمه شعبان، شب عيد فطر و شب عيد قربان. (2)2
حال، اندكى به خود بياييم و ارزش فوقالعاده بزرگ اين شب نورانى را در طول
تمام عمر خود بشناسيم. مانند بسيارى از مردم غافل نباشيم كه اصلًا پى به عظمت اين موقف عظيم نبردهاند و به نتايج عالى و آثار درخشانى كه در اين موقف الهى بايد به دست آورند، توجه نكردهاند.
آنان گويى كه مشعرالحرام را يكى از استراحتگاههاى بين راه تصوّر مىكنند كه مسافران رهگذر، موقع شب به آنجا مىرسند و مقدارى براى خواب و استراحت، توقّف مىكنند و سحرگاهان مىروند.
ولذا ديده مىشود كه بعضى از حجّاج، وقتى به مشعر مىرسند، با عجله از ماشين پياده مىشوند و هر يك، دنبال گوشهاى مىگردند كه لااقل سه چهار ساعتى بخوابند!
در صورتى كه شب عيد اضحى و بيابان مشعرالحرام از حسّاسترين مواقف عبادت و فعّاليّت حياتى حجّاج است كه بايد تا حدّ قابل توجّهى از مقدار خواب و خوراك و آسايش هميشگى خود بكاهند و بر كمّ و كيف عبادت و بندگى بيفزايند.
اساساً بايد توجّه داشت كه قسمت عمده كار حجّاج- حجّاجى كه چند ماه متوالى براى تهيّه اسباب و مقدّمات سفر حج، دوندگى كرده و زحمتها متحمّل شدهاند و خود را به مراكز حسّاس عبادت رسانيدهاند- نيمه دوّم روز عرفه است تا غروب آن روز در عرفات و نيمه دوّم شب عيد اضحى در مشعرالحرام تا طلوع آفتاب، و روز عيد قربان و شب و روز يازدهم و دوازدهم ذيحجّه در مكّه و مِنى
مواقع حسّاس كار حجّاج كه بايد كاملًا بيدار و هشيار باشند تا به بطالت و غفلت نگذرد، همين ساعتها و روزهاى معدود و زودگذر است كه خداوند حكيم، از اين ايّام در قرآن كريم، يك جا، تعبير به ايّام معدودات و جاى ديگر، تعبير به ايّام معلومات فرموده است:
وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ (1)1
خدا را در روزهاى معيّنى ياد كنيد.
1) بقره: 203
وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ. (1)1
در ايام معيّنى نام خدا را، بر چهار پايانى كه به آنان داده است به هنگام قربانى ببرند.
خلاصه آنكه: بكوشيم تا از اين ساعات و دقايق زودگذر آسمانى- كه به اين آسانى نصيب هر كسى نمىشود- استفاده كامل كنيم و بهره عالى بگيريم.
قبل از هر چيز، بايد متوجه باشيم كه ما، به امر خدا و دعوت خالق منّان، به اين وادى آمدهايم. به همين جهت، لازم استوقوف و بيتوته ما، در مشعر، مانند وقوف در عرفات، بانيّت و براى امتثال امر خدا و قربةً الى اللَّه باشد. و لذا به محض رسيدن به مشعر، نيّتبيتوته مىكنيم. در واقع نيت مىكنيم كه شب را در مشعر به سر مىبريم، و همين كه سپيده صبح دميد و فجر طالع شد، بار ديگر نيّتوقوف تا طلوع آفتاب را تجديد مىكنيم (2)2.
بارى، وقتى انسان متوجه شد كه طبق دعوت قبلى وارد خانهاى شده و بر سر سفرهاى نشسته است، طبعاً احساس عزّت و احترام مىكند و اطمينان بيشترى به اجابت دعوات و پذيرش خواستههايش پيدا مىكند و با دلگرمى كاملترى لب به تقاضا مىگشايد؛ مخصوصاً كه ميزبان را به كرم و جلالت قدر بىپايان و رحمت و رأفت بىمنتها بشناسد؛ ميزبانى كه آمادگى خود را براى اجابت دعوات ميهمانان، اعلام فرموده است:
وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (3)3
گفته است خداى شما، مرا بخوانيد، تا دعاى شما را اجابت كنم.
بانگ مىآيد كه اى طالب بيا جود، محتاج گدايان چون گدا!
اگر گداى بينوا، دربهدر بگردد و چيزى بخواهد، تعجّبى نيست. تعجّب آنجاست كه دولتمند باسخا، دربهدر بگردد و حاجتمندى بجويد! آرى، راه و رسم كريمان چنين است. پيش از اين كه مستمند بينوا دست سؤال و درخواست به سوى آنان دراز كند و
آبروى خود را بريزد، آنان دست عطا به سوى او دراز مىكنند وهَلْ مِنْ سائِلٍ وَهَلْ مِنْ داعٍ مىگويند! چنان كه در روايات معصومين عليهم السلام آمده است:
انَّهُ اذا كانَ آخِرُ اللَّيْلِ يَقولُ اللَّهُ تَعالى هَلْ مِنْ داعٍ فَاجيبَهُ، هَلْ مِنْ سائِلِ فَاعْطِيَهُ سُؤالَهُ، هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَاغْفِرَ لَهُ، هَلْ مِنْ تائِبٍ فَاتوبَ عَلَيْهِ. (1)1
چون آخر شب فرارسد، خداوند تعالى مىفرمايد: آيا دعاكنندهاى هست كه اجابتش كنم؟ آيا خواهندهاى هست كه خواستهاش را بدهم؟ آيا طالب آمرزشى هست كه او را بيامرزم؟ آيا توبهكنندهاى هست كه توبهاش را بپذيرم؟
بله، چنين است. در مرام و مسلك ارباب جود و كرم، جود، محتاج گدايان چون گداست. كرم و جود و سخاى آنان، اين در و آن در مىگردد و گداى بينوايى را مىطلبد تا خود را به او برساند:
يا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحقاقِها (2)2
جود، محتاج است و خواهد طالبى همچنان كه توبه خواهد تائبى
جود، مىجويد گدايان و ضِعاف همچو خوبان كاينه جويند صاف
روى زيبا ز آينه زيبا شود روى احسان از گدا پيدا شود
آنچنان كه صورت زيبا دنبال آينه مىگردد تا زيبايى خود را در آن ببيند، جود و سخا نيز دنبال گدا مىگردد تا مظهرى پيدا كند و خود را در چهره او ظاهر سازد.
چون گدا آيينه جود است، هان دَم بود بر روى آيينه زيان
آينه چنان لطيف و حسّاس است كه اگر نفَس در آن دميده شود، تيره و تار مىشود.
آيينه قلب سائل و حاجتمند نيز به قدرى حسّاس و زودرنج است كه كوچكترين اظهار بىاعتنايى در او اثر مىكند و شيشه قلبش را مىشكند.
زين سبب فرمود حق در وَالضُّحى بانگ كم زن اى محمّد صلى الله عليه و آله بر گدا
وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ (1)1
(اى پيامبر) درخواستكننده را از خودت مران.
چون گدا آيينه جود است، هان دَم بود بر روى آيينه زيان
حال اى خداى پيامبر! كه به رسول مكرّمت دستور بندهنوازى و ذرّهپرورى دادهاى.
ما بندگان خاكنشين و گدايان سر به آستان نهاده ات هستيم كه دعوت كريمانهات را اجابت كرده و بر سر سفرهات در اين دارالضّيافه و مهمانسراى عظيم نشستهايم.
وَامَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ؛
الهنا! بانگ بر سائلان درگاهت مزن. پروردگارا! آفريدههاى بىپناه خود را از در خانهات مران كه از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم. كريما! خجلت و شرمسارى بازگشت با تهيدستى بر مهمانانت روا مدار كه به اميد كرمت اين همه راه آمدهايم.
الهى بىپناهان را پناهى به سوى بىپناهان كن نگاهى
اميد لطف و بخشش دارد از تو اسيرى، شرمسارى، روسياهى
اينك، با توجه به اين موقعيت دست به دعا بر مىداريم و مقدّم بر تمام حوايج دنيا و آخرت، فرج ولىّ زمان حضرت امام حجّة بن الحسن، ارواحنا فداه، را از خدا مىطلبيم كه رفع تمام بليّات و حلّ جميع مشكلات از هر قبيل كه باشد، به دست ولايت آن حضرت، عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّريف، تحقّقپذير خواهد بود. و سپس گناهان و معاصى و لغزشهاى فراوانى را كه در گذشته عمر از ما سر زده است يك به يك به زبان مىآوريم و به تقصير در انجام وظيفه بندگى اعتراف مىكنيم و صورت روى خاكهاى بيابان مشعر مىگذاريم و از عمق دل مىناليم و از ديدگان، اشك تأثر و ندامت مىريزيم و به تبعيت از مولاى خود امام سيّدالساجدين عليه السلام عرضه مىداريم:
1) والضحى: 10
فَمَا كُلُّ مَا نَطَقْتُ بِهِ عَنْ جَهْلٍ مِنِّي بِسُوءِ أَثَرِي، وَ لا نِسْيَانٍ لِمَا سَبَقَ مِنْ ذَمِيمِ فِعْلِي، لَكِنْ لِتَسْمَعَ سَمَاؤُكَ وَ مَنْ فِيهَا وَ أَرْضُكَ وَ مَنْ عَلَيْهَا مَا أَظْهَرْتُ لَكَ مِنَ النَّدَمِ، وَ لَجَأْتُ إِلَيْكَ فِيهِ مِنَ التَّوْبَةِ. فَلَعَلَّ بَعْضَهُمْ بِرَحْمَتِكَ يَرْحَمُنِي لِسُوءِ مَوْقِفِي، أَوْ تُدْرِكُهُ الرِّقَّةُ عَلَيَّ لِسُوءِ حَالِي فَيَنَالَنِي مِنْهُ بِدَعْوَةٍ هِيَ أَسْمَعُ لَدَيْكَ مِنْ دُعَائِي، أَوْ شَفَاعَةٍ أَوْكَدُ عِنْدَكَ مِنْ شَفَاعَتِي تَكُونُ بِهَا نَجَاتِي مِنْ غَضَبِكَ وَ فَوْزَتِي بِرِضَاكَ. (1)1
خدايا! من اگر جرأت اين همه گفتار را به خود دادهام نه از اين است كه بىخبر از بدكردارىهاى خود هستم و نه آنكه زشتىهاى گذشتهام را از ياد بردهام، بلكه از اين جهت است كه نالهام را آسمان و آسمانيان بشنوند. زمين و زمينيان از توبه و ندبهام باخبر گردند. شايد در اين ميان يكى به بدحالى و بينوايىام ترحّم كند و رقّت آورد و به دعايى كه به درگاهت از دعاى من شنيدنىتر و به اجابت نزديكتر باشد بهرهمندم سازد و به شفاعتى كه از شفاعت من در پيشگاه اقدست استوارتر و باارزشتر است، ممنونم گرداند كه مگر بدين وسيله از غضبت رهايى يافته و به رضا و خشنوديت فائز و رستگار گردم.
گناهم گرچه بسيار است، بسيار چه باشد قطره پيش بحر زخّار
تويى يا رب طبيب دردمندان شفابخش درون مستمندان
دمى آگاه ساز اين قلب غافل مران از درگهت اين جان جاهل
كه تاب قهرت اين مشتى گنهكار نداريم ايزدا ما را مكن خوار
البتّه در شب مشعر به تناسب حالِ هر كسى، اقسام گوناگون عبادت، از نماز و تلاوت قرآن و دعاهاى وارده از ائمّه هدى عليهم السلام و توبه و استغفار و تضرّع و مناجات با قاضى الحاجات، تماماً داراى فضيلت بسيار بزرگ و ارزشى فوقالعاده عظيم است.
امّا در ميان همه اين اصناف عبادت، ساعتى را اختصاص دادن به تفكّر در اسرار مناسك حج و بالخصوص موضوع بيتوته در مشعرالحرام، و وظيفه استحبابى جمعآورى
1) قسمتى از دعاى 31، از ادعيه «صحيفه سجّاديّه».
سنگريزه از آن وادى، و سپس حركت و كوچ از مشعر به منى و اعمال اسرارآميز منى از افضل عبادات است:
قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه و آله: فِكرَةُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ. (1)1
ساعتى انديشيدن، بهتر از عبادت يك سال است.
امام ابوالحسن الرضا عليه السلام فرمودهاند:
لَيْسَ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصِّيَامِ وَ الصَّلَاةِ وَ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ كَثْرَةُ التَّفَكُّرِ فِي امْرِ اللَّهِ. (2)2
عبادت، زيادى روزه و نماز نيست. همانا عبادت، تفكّر و انديشه بسيار در كار خداست.
عالم سراسر حكمت خلقت و احكام پر از اسرار شريعت، هر دو، مجالى براى تفكّر انسان باايمان و موجب ازدياد درجه يقين اوست. عبادت يعنى انسان نواحى وجود خود را در راه خدا به كار بيندازد و شكّى نيست در اينكه اشرف نواحى وجود انسان ناحيه عقل است.
پس به كار انداختن عقل به تفكر در راه خدا اشرف عبادات خواهد بود. عبادتى كه به ساير عبادات ما روح مىبخشد. نماز و روزه ما را و حجّ و جهاد و منبر و محراب و اشك و آه ما، و بالاخره تمام عبادات ما را عبادتى زنده و توأم با عرفان مىسازد، و از نظر سير تكاملى و ارتقاى روحى انسانى، يكى را برابر با هزار و كمش را بسيار و بىشمار مىگرداند؛ به طورى كه جا دارد با كلمه حصرانّما بفرمايند:
إنَّمَا الْعِبادَةُ كَثْرَةُ التَفَكُّر فِي امْرِ اللَّه.
راستى كه شب مشعرالحرام فرصت بسيار مناسبى براى عبادتتفكّر است. چه آنكه شب از نيمه گذشته است و غوغا و هياهوى جمعيت خاموش شده است. آنها كه
بايد بخوابند خوابيدهاند و آنها كه اهل دعا و مناجات و نمازند، هريك، گوشهاى رفته و دل به خدا داده و با ادبى تمام به زمزمهاى عميق و آرام پرداختهاند. بعضى در حال قيام و برخى در حال ركوع و جمعى در حال سجودند.
آسمان پرستاره مشعر، با صفا و لطافت عجيب و تشعشع و تلألؤ كواكب رخشانش كه توأم با سطوت و هيبت خاصّى است، يك نوع حال ملكوتى و جذبه روحانى مخصوص به انسان مىبخشد كهآدمى را در عالم ديگرى، جدا از عالم ديگران سير مىدهد:
به چشمان در تماشاى سماوات به جان، با روى جانان در مناجات
نظر بر انجم رخشنده دوزد به حيرت همچو شمع بزم سوزد
همى گويد الهى يا الهى مرا بر آسمانت نيست راهى
تو آگاهى فراز آسمان چيست فروزان ماه و تابان اختران چيست
بلند انديشه را آنجا رهى نيست به جز حيرت، خرد را آگهى نيست
هزاران كشتى نور است تابان در اين درياى بىساحل شتابان
همه مجبور عشقند اين قوافل شتابان كوبهكو منزل به منزل
بهمشعر امشب ار هشيارى اى دوست نباشد خوشتر از بيدارى اى دوست
به ديده باش چون ابر گهربار به دل سوزانتر از شمع شرربار
گهى با فكر و گه با ذكر سُبّوح صبوحى زن، مگر روشن شود روح
چو مرغ حق به دل با ناله زار به ذكر حق سحرگردان شب تار
كه بخشندت ز الطاف الهى ز آه شب نشاط صبحگاهى
آرى، انسان، تا خود موفّق به بيتوته در مشعر نشود و با توجه و آمادگى قبلى به آن سرزمين روحانى و زير آن آسمان نورانى قدم نگذارد و شب عيد اضحى را در آن جمع، به بيدارى به سر نبرد، به حقيقت و رمز آنچه بيان شد، آشنا نمىشود. و نسأل اللَّه التوفيق.
اينك كه آماده تفكّر شدهايم، بايد درباره رمز معيّن شدن شب براى وقوف در مشعر بينديشيم. شايد درى از اسرار الهى به روى ما گشوده گردد و بر معارف ما بيفزايد.
البته به خاطر داريم كه ما ازعرفات بهمشعرالحرام آمدهايم. يعنى در آن وادىِ شناسايى و مجلس معارفه با خدا به مقام كامل معرفة اللّهى رسيده و با معبود خود عهد محبت و پيمان مراقبت دائم بستهايم، تا آنجا كه به تبعيت از مولاى خود، امام سيدالشهدا عليه السلام به پيشگاه خدا عرضه داشتهايم:
أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَلَكَ مَتىغِبْتَ حَتّىتَحْتاجَإِلى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ، وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الْآثارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقِيباً، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِكَ نَصِيباً. (1)1
چه موجودى روشنتر از توست تا در پرتو روشنايى او، تو را بيابم؟!
كى تو پنهان بودهاى تا در پناه دليل و راهنمايى، در طلبت برآيم؟!
كى تو دور بودهاى تا با نشان و علامت، رو به سوى تو آيم؟!
كور است چشمى كه تو را ناظر و مراقب خود نمىبيند. زيانكار و بىبهره است تجارت بندهاى كه حظّى از محبّتت نمىبرد.
مسلّم است كه اين روح عارف و محبّ خدا، به شرط صدق در ادّعا، به درجهاى از درك و شعور عالى انسانى رسيده است كه به چشم دل، جز خدا چيزى نمىبيند و در سويداى جان، جز به خدا به چيزى علاقهمند نمىشود. مشاعر و مراكز ادراكش يك جا مختصّ به خداست، و غير خدا حقّ ورود به خانه قلبش- كه حريم خاصّ اوست- ندارد.
خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار.
همچنانكه بيابان مشعر، محلّ ظهور شعائر و علايم خداجويى و خداخواهى است، و هيچ مظهرى از مظاهر دنياطلبى و خودخواهى در آنجا ديده نمىشود، قلب انسان عرفات رفته، و با خدا پيمان معرفت و محبّت بسته نيز بايد چنان باشد. بايدمشعرالحرام خدا بشود؛ مظهر آثار و علايم و شعائر خداجويى و خداخواهى گردد. جز نداهاى روحانى و نغمههاى آسمانى، نغمه و ندايى از آن دل برنخيزد. علايق به زخارف و لذايذ
1) . قسمتى از دعاى امام حسين عليه السلام در روز عرفه.
دنيوى تا سرحدّ غفلت و انصراف از خدا و آخرت، در فضاى آن دل، خيمه و خرگاه برپا نكند. زن و فرزند و مال و منال و جاه و مقام و منصب دنيا، هر يك تخت حكومت خود را بر زواياى قلب استوار نسازند كه جايى براى خدا باقى نگذارند.
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ. (1)1
هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد.
مشعرالحرام تاريك است و چيزى جز خدا در آن فضا حكومت ندارد و صدايى جز صداى خداجويى از اطراف و جوانب آن وادى به گوش نمىرسد.
اين موقف، دنبال موقف عرفات، قرار داده شده است تا در واقع مجسّمكننده صحنه قلب انسان عرفاترفته باشد كه نور معرفت خدا آنچنان در فضاى قلبش تابيده است كه همه چيز در پرتو نور شديدمعرفتاللَّه محو گشته و ناپديد شده است، تا حدّى كه نسبت به غيرخدا، فضاى قلبش تاريك است و نابينا، و تنها نسبت به خدا روشن و كاملًا بيناست.
عَظُمَ الخالِقُ فى انْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فى اعْيُنِهِمْ (2)2
عظمت خدا چنان دلهاى آنان را پر كرده كه ماسواى او در نظرشان كوچك (و غير قابل اعتنا) آمده است.
وَ كَانَتْ دُنْيَاهُمْ أَقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمَّا يَطَئُونَهُ بِأَرْجُلِهِمْ (3)3
دنياى دنياداران در نظر خداشناسان كمتر و بىارزشتر است از آنچه با پا مىمالند و مىگذرند.
يعنى دنياى به اين زيبايى در چشم خدابينان از خاك و ريگ هم فرومايهتر و بىمقدارتر است؛ به طورى كه اگر امر خدا نباشد، تمايلى به گردآورى اموال دنيا در خود نمىبينند.
از جمله وظايف مستحبّ حجّاج در مشعرالحرام اين است كه بگردند و از لابهلاى خاكها و زير ماسههاى آن بيابان، تعداد معيّنى (70 عدد و اگر مقدارى بيشتر باشد بهتر است) سنگريزههايى تقريباً به اندازه يك بند انگشت، جمع كنند و همراه خود به منى ببرند و براى رمى جمرات آماده باشند.
و مىدانيم كه انسان در آن ساعت شب و آن بيابان تاريك طبعاً تمايل به اين كار ندارد. مخصوصاً با توجه به اين كه احتمال آلودگى به كثافات در اثناى جمعآورى سنگريزه نيز وجود دارد. همين احتمال بر تنفّر طبع انسان مىافزايد كه اگر امر خدا نبود هرگز در آن موقع شب به اين كار اقدام نمىكرد. و لذا صرفاً براى امتثال فرمان خدا و رسول مكرّمش دنبال سنگريزه مىگردد و سنگريزهها را در ميان كيسهاى مىريزد و همراه خود برمىدارد.
اين برنامه، روشنگر اين حقيقت است كه انسان خداشناس بعد از وقوف در موقف عرفات و آشنا شدن با عين الكمال و كلّ الجمال به درجهاى از مشعر عالى و درك شعور روحانى مىرسد كه اصلًا تمام دنيا و جميع شؤون زندگى مادّى در نظرش مانند خاك و سنگريزه بىارزش جلوه مىكند كه طبعاً هيچگونه تمايلى به جمعآورى آن در خود نمىبيند، مگرامتثالًا لأمر اللَّه وطلباً لمرضاته، آن هم به مقدار معيّنى كه رضايت داده و دستور فرموده است، به جستوجو و تفحّص و تحصيل مال مىرود و ذخيره مىكند. اما نه براى تمتّع و لذّت، بلكه براى اجراى برنامه و وظيفه ديگرى كه در ميدان مبارزه با اعداى دين ودشمنان حق بايد عملى شود.
به توفيق خداوند سبحان، وقوف ما در مشعرالحرام به پايان رسيد و اينك با قلبى سرشار از محبت خدا،امتثالًا لامر اللَّه وطلباً لرضاه، بعد از طلوع آفتاب روزعيد اضحى به سوى وادىمِنى حركت مىكنيم تا در صحنه امتحان الهى شركت كنيم و
آثار و علائمى از اندوختههاى معنوى و مكتسبات روحى خود را كه در موقف عرفات و مشعر به دست آوردهايم، در معرض ديد همگان بگذاريم هم خود، محصول كار خود را آشكارا ببينيم و هم به دنياى انسانها، نمونهاى از قدرت سازندگى مكتب تربيتى اسلام را ارائه كنيم؛ چرا كه پرورش يافتگان در دامنعرفات و مشعرالحرام از نظر معرفت و شناسايى خدا و محبت به خدا، به آنجا رسيدهاند كه از تمام اشتغالات مادّى منقطع شدهاند، و چشم از جميع ماسوا پوشيدهاند و تمام مال و منال و تعيّنات دنيايى را به صورت سنگريزههاى بىارزش، بر كف گرفته و آماده امتثال امر و اطاعت فرمان خدا هستند كه به هر راه و به هر مصرف و تحت هر عنوانى كه بفرمايد، بىدريغ و بدون تعلّل وارد ميدان عمل مىشوند. حتى اگر ريختن خون و دادن جان خود و عزيزانشان نيز مطلوب معبود محبوبشان باشد، بىمضايقه حاضرند.
آرى، منى قربانگاه است. آنجا بايد سر دنيا در راه جلب رضاى خدا، بريده شود.
آنجاست كه بايد تمام تشخّصات و تعيّنات دنيايى از مال و جاه و مقام و شهرت، حتى جان و فرزند، فداى حضرت معبود گردد.
آنجا بايد مال دنيا به صورت سنگريزههاى بىمقدار درآيد و محض اطاعت فرمان خدا بر سر و مغز دشمنان خدا- كه به صورت تختهسنگها و ستونهاى سنگى و گلى سر راه ايمان صف كشيده و تيشه به ريشه سعادت آنان مىزنند- كوبيده شود.
سپس بايد تمام شهوات و هوسهاى افراطى كه دشمن سرسخت درونى انسان است، به صورت گوسفندى بر زمين خوابانده و رگهاى گردنش بريده شود.
و بعد از آن، رذايل اخلاقى از كبر و نخوت و خودخواهى كه همچون موهاى سر انسان از مغز انسان مىجوشد و باد طغيان به دماغ آدمى مىافكند، تراشيده و در زمين منى دفن گردد.
وادى منى با مناسك، به معناى واقعى و صحيحش، صحنه امتحان و آزمايشگاه است؛ آزمايشگاهى كه صاحبان عقل و درايت و غيرت، و ارباب حرّيت و شهامت و مردانگى را از دسته جاهل خودخواه و اسير دام شهوات حيوانى جدا مىسازد.
نمايشگاهى است كه سرمايههاى روحى بسيار ارزنده انسانهاى تكامليافته را كه
نماينده آثار تربيتى پيغمبران و رجال آسمانى هستند، در معرض نمايش گذارده و تمام جهانيان را به تماشاى آن مىخواند.
منى آن وادى قرب و تجلّىگاه عنايات خاصّ حضرت معبود است كه به گوش انسان دلزنده و بيدار مىگويد:
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ انَّكَ بِالْوادِ المُقدَّسِ طُوى (1)1
كفشهاى خود را از پاى بيفكن كه قدم به وادى مقدّس نهادهاى!
بنگر كه مكتب اعلى و اقدس محمّدى صلى الله عليه و آله آنچنان شرف به تو بخشيده است كه لياقت و اهليّت ايستادن در جلوهگاه جمال حضرت اللَّه جلّ جلاله و عظم شأنه را به دست آوردهاى! قدر خود را بشناس و به شكرانه اين نعمت عظمى و موهبت كبرى سجده به پيشگاهش ببر و از مال و جان خود، در جنب انعام و اكرام او بگذر و با پاى برهنه و قلب عارى از محبّت دنيا، به بارگاه قدس و بساط قرب او بيا.
قالَ ابو عَبْدِ اللَّه عليه السلام: إِذَا أَخَذَ النَّاسُ مَنَازِلَهُمْ بِمِنى نَادَى مُنَادٍ يَا مِنى قَدْ جَاءَ أَهْلُكِ فَاتَّسِعِي فِي فِجَاجِكِ وَ اتْرَعِي فِي مَثَابِكِ وَ مُنَادٍ يُنَادِي لَوْ تَدْرُونَ بِمَنْ حَلَلْتُمْ لَأَيْقَنْتُمْ بِالْخَلَفِ بَعْدَ الْمَغْفِرَةِ. (2)2
امامصادق عليه السلام فرمودهاست: همينكه مردم در منازل خود در منى جاىگرفتند، منادى از (جانب خدا) ندا مىكند:اى منى اهلت آمدند. دامنهاى خود را فراخ كن (آغوش بگشاوجا براى واردين باز كن). حوضها و آبگيرهاى خود را پرآب نما. و منادى ديگرى ندا مىكند:اگر بدانيد بر چه كسى وارد شدهايد، يقين به مغفرت و جبران تمام مخارجى كه كردهايد، پيدا مىكنيد.
اشاره به آيه مباركه است كه مىفرمايد:
وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ (3)3
و هر چيزى را در راه او انفاق كنيد، عوض آن را مىدهد و جاى آن را پر مىكند.
از اين حديث استفاده مىشود كه منى با مساحت محدودى كه در ظاهر دارد و يك درّه تنگ بيش نيست، به طور خارقالعاده، جمعيتهاى مضاعف و چند برابر ظرفيت ظاهرى خود را در خود مىگنجاند و آسايش مىدهد.
و راستى گنجايش مكانى و بركت ارزاق منى از آب و نان و ساير موجبات رفاه براى جمعيت انبوهى كه سال به سال نيز بر كثرت و ازدحام آن افزوده مىشود، از عجايب است، و پيداست كه به طور غيرعادى و به امداد غيبى، تأمين مىشود. همچنان كه اين جمله از ابن عباس نقل شده است:
انَّ مِنى يَتَّسِعُ بِاهْلِهِ كَما يَتَّسِعُ الرَّحِمُ لِلْوَلَدِ. .(1)
منى براى اهلش فراخ مىشود و جا باز مىكند، آنچنان كهرحم مادر براىبچه گشايش مىيابد و به نسبت بزرگ شدن يا متعدد بودنجنين جادارتر مىگردد.
يكى از وظايف واجب در منىرمى جمرات است، يعنى پرتاب تعداد معيّنى سنگريزه به ستونهاى مشخّصى در منى كه به نامجَمْره اولى وجَمْره وُسْطى وجَمْره عَقَبَه ناميده مىشوند.
روز عيد، موظّف بهرمى جمره عقبه هستيم و دو روز بعد آن (روز يازدهم و دوازدهم) هر سه جمره را به ترتيب بايد رمى كنيم.
از بعض روايات استفاده مىشود كه حضرت آدم عليه السلام وقتى به امر خدا و همراهى جبرئيل عليه السلام به انجام مناسك حج پرداخت و از منى به سوى بيت (2)2 عازم شد، در موضعجمرات سه بار، شيطان، بر او ممثّل گشت و خواست آن حضرت را با وسوسه از انجام وظيفه باز دارد. آن جناب به اشاره جبرئيل عليه السلام در هرموضعى از مواضع سه گانه با پرتاب هفت سنگ، او را از خود، طرد كرد. و لذا اين سنّتطرد ابليس در آن مواضع سهگانه،
در ميان فرزندان آدم عليه السلام باقى ماند. (1)1
و از بعضى روايات ديگر به دست مىآيد كه اين جريان براى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام پيش آمد:
عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ رَمْيِ الْجِمَارِ لِمَ جُعِلَتْ قَالَ لِأَنَّ إِبْلِيسَ اللَّعِينَ كَانَ يَتَرَاءَى لِإِبْرَاهِيمَ عليه السلام فِي مَوْضِعِ الْجِمَارِ فَرَجَمَهُ إِبْرَاهِيمُ عليه السلام فَجَرَتِ السُّنَّةُ بِذَلِكَ. (2)2
علىّ بن جعفر از برادر بزرگوارش امام كاظم عليه السلام سؤال كرده است كه رمى جمرات براى چه مقرّر شده است. امام عليه السلام فرمودهاند:چون ابليس لعين در محل جمرات بر ابراهيم عليه السلام ظاهر گشت و آن حضرت آن پليد را سنگسار كرد، لذا همين، سنّت جاريهاى شد و باقى ماند.
و نيز مىگويد: اين سه محلّ، محلّ رَجْم و سنگسار سه نفرخائن است كه براى رسيدن به اغراض و منافع شخصى، با دشمن ملّت خود، تبانى كرده بودند.
در سال ولادت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله (570 ميلادى) كعبه مكرّمه از طرف حكومت مسيحى يمن، مورد سوء قصد واقع شد و لشكرى عظيم از ناحيه يمن براى ويران كردن خانه خدا به سوى مكّه اعزام گرديد، در حالى كه فرمانده لشكر به نامابرهه بر فيل بزرگى سوار بود و به همين جهت، داستان آنان در قرآن، به نام سوره فيل و اصحاب فيل آمده است. مىگويند: سه نفر از اهالى مكّه، مخفيانه با آنها تبانى كرده بودند كه وسايل ورود آنها را به شهر و تسهيل كار تخريب كعبه را فراهم سازند. ولى دشمن، به هدف نرسيد و به چنگال عذاب خدا افتاد و به وسيله پرندگان مخصوصى سنگباران شد و نابود گرديد. آن سه نفر خائن نيز نقشه خائنانهشان كشف شد و اهالى مكّه، آنها را به جرمخيانت به كشور و تبانى با دشمن در محلّ جمرات ثلاث، سنگسار كردند.
و سپس در دين مقدّس اسلام، عمل پرتابِ سنگريزه به ستونهاى سنگى كه در محل رجمخائنين بنا شده است، به عنوان اظهار تنفّر و انزجار از خيانتكاران، جزء
مناسك حج قرار داده شد، تا براى هميشه، بيزارى جستن از ستمكاران و خيانتپيشگان، برنامه جدّى و عملى ملت اسلام شناخته شود و امّت اسلامى به دنيا بفهماند كه ما، بِصَفٍّ واحد، در برابر خائنان به اسلام و قرآن، قيام مىكنيم و آنها را با تمام قوا از اجتماع خود مىرانيم و در دل خروارها سنگ و گل مدفونشان مىسازيم (1)1.
البتّه بايد توجّه داشت، وجوه سهگانهاى كه در حكمت رمى جمرات گفته شده است، با يكديگر قابل جمعند، يعنى هيچگونه منافاتى با هم ندارند. زيرا ممكن است موضوع پرتاب سنگريزه در محلّ ستونهاى منى به عنوانسنّت طرد ابليس در زمان حضرت آدم عليه السلام، تأسيس شده و در زمان حضرت ابراهيم عليه السلام، تجديدگرديده و بعد از ظهور دين حنيف اسلام، هم براى ابقاى سنت آدم و ابراهيم عليهما السلام، و هم به منظور امضاى برنامهرجم خائنين به مرحله تأكيد و تثبيت رسيده باشد.
به هر تقدير، آنچه منظور است، دور ساختن و طرد كردن شيطان و شيطانصفتان، از محيط زندگى انسانها، و زايل كردن اوهام و وساوس شيطانى از داخل وجود آدمى است، تا آنچه مانع انجام وظيفه بندگى و عبوديت در پيشگاه خداست، از سر راه مسلمانان برداشته شود و جامعه مسلمين در يك محيط پاك و باطهارت، در مسير عبادت و بندگى خدا حركت كند.
بنابراين،رمى جمرات در واقع، يك تمرين عملى همگانى، براى زنده نگه داشتن روح مبارزه با صفات شيطانى، و مجسّم ساختن حس تنفّر از اغواگران و خيانتكاران اجتماعى است كه همهساله بايد در زمان معلوم و مكان معيّن، به صورت يكمانور عمومى و به طرزى جالب و چشمگير برگزار شود.
و نيز محتمل است كه اين عمل (پرتاب سنگريزه)، رمز فداكارى و نشان گذشت از مال در راه خدا، براى دفاع از حريم دين و مبارزه با اعداى حقّ و دشمنان حقيقت باشد.
چنانكه در بحث وقوف در مشعر اشاره شد، تربيت اسلامى از يك طرف با رساندن انسان به قله كوهعرفات و معرفت اللَّه، دنيا و مافيها را در نظرش كوچك و
1) . احكام حج و اسرار آن، ص 253، نقل از كتاب «مرآت الحرمين» (با تصرّف و تلخيص از نگارنده).
بىمقدار مىسازد و درمشعر عالى انسانى تمام جمالهاى دنيايى از مال و منال و جاه و مقام را در جنب جمال اعلاى الهى، مانند سنگ و خاك بىمقدار جلوه مىدهد، ولى از طرف ديگر براى حفظ استقلال و موجوديت امت اسلامى در برابر دنياداران، دستور جمعآورى ثروت و تحصيل قدرت مىدهد، تا وقتى ميدان مبارزه و نبرد با دشمن پيش آمد، بىمضايقه، در راه دفاع از حريم ايمان و كوبيدن دشمنان، مال و جاه را صرف كند و حبّ دنيا، مانع راهش نگردد.
حال، ما هم كه بهعرفات رفته و در موقفمشعر به عالىترين درك و شعور انسانى رسيده و هر چه را كه جز خداست، در جنب خدا، همانند سنگريزههاى بيابان ديدهايم، و براى اطاعت امر خدا مقدار معيّنى از آنها را جمع كرده و همراه خود آوردهايم، اينك كه به وادى منى وقربانگاه آمده و آماده از خود گذشتگى در راه خدا و نبرد با اعداءاللَّه گشتهايم، بايد آنچه را از مال و جاه دنيا در دست داريم، طبق امر خدا به مصرف برسانيم. كاملًا نشان بدهيم كه ما عرفات و مشعر رفتهها، همچنان نسبت به خدا وفاداريم و سنگريزههاى رنگين و خالدار مال دنيا كه طبق دستور خدا، جمع كردهايم، همچنان در نظر ما سنگريزه و بىارزشند و هرگز نتوانستهاند با آب و رنگ و خطّ و خال فريباى خود، دلهاى ما را بربايند و خدا را از دل، بيرون كنند و خود در جاى خدا، حاكم بر قلوب ما گردند.
و لذا همه با هم، در حالتى كه از تمام دنيا، به دو جامه احرام، اكتفا كردهايم، به سمت جمرات عقبه و اولى و وسطى مىرويم، تا دشمنان دين و دزدان ايمان را كه بر اثر نداشتن روح ايمان، مانند تختهسنگهاى مرده و بىجانند، با مال خود، با قدرت خود، با قلم و زبان خود و بالاخره با هر چه كه در دست داريم، بكوبيم و سرنگونشان سازيم و در اين راه از هيچ تلاشى خوددارى نكنيم.
بنا بر اين توجيه، وادى منى نشاندهنده صحنه نبرد با دشمنان دين خداست، و ستونهاى سنگى واقع در منى هم، مظاهر كفّار و گروههاى منافق است كه سر راه جوامع مسلمين صف كشيدهاند و با جدّ تمام در ريشهكن ساختن آنان، سعى بليغ مىكنند.
و سنگريزههاى رنگين خالدار هم كه حجاج، از بيابان مشعر برچيده و در ميان
كيسهاى ريخته و همراه دارند، به منزله اموال خوش خطّ و خال و كالاهاى فريبنده دنياست كه بايد در نظر مسلمان موحّد خداشناس، فاقد جذبه و جمال باشد و در دل او ننشيند. بلكه تنها محرّك او براى جمعآورى و ذخيره آنها، همانا آمادگى براى سركوب كفّار و خيانتكاران به اسلام و مسلمين باشد. و نتيجتاً، رمى جمرات، تمرين فداكارى و گذشت از مال دنيا در راه خدا، براى دفاع از حريم اسلام و قرآن خواهد بود. همچنان كه وقوف در مشعر نيز، تمرين زهد و انقطاع از دنيا و اعتكاف در آستان قدس خداست.
امّت اسلامى، هر سال بايد اين تمرينات معنوى و روحانى را عملى سازد و در احياى اين امور حياتى، با جدّ تمام بكوشد، و در صورت واقعيت، به فتح و پيروزى قطعى خود مطمئن شوند كه وعده صدق خداست:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ. (1)1
اى گروه اهل ايمان! اگر دين خدا را يارى كنيد خدا شما را يارى خواهد كرد و قدمهاى شما را استوار خواهد ساخت.
مستحباست سنگريزهها را يكىبعد از ديگرى روى انگشتابهام (انگشتبزرگ دست) گذارده، و با سر انگشت سبّابه، به سوى جمره پرتاب كند (2)2. شايد سرّ اين دستور، آن باشد كه اى مسلمانان! متوجه باشيد اگر شما از خود، قدرت ايمان و اتّحاد نشان بدهيد و صابر و ثابت در راه خدا قدم برداريد، دشمنان دين و ايمان شما آنچنان ضعيف و زبون مىشوند كه با يك اشاره اندك از جانب شما، منكوب مىشوند و از پاى درمىآيند.
وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا اْلأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيّاً وَ لا نَصِيراً (3)3
اگر كافران در سرزمين حديبيّه با شما پيكار مىكردند، به زودى فرار مىكردند، سپس ولى و ياورى نمىيافتند.
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اْلأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (1)1
سستى نورزيد و اندوهگين مشويد و (مطمئن باشيد كه) شما برتريد (و فتح و غلبه از آن شماست) به اين شرط كه در ايمان مؤمن و ثابت قدم باشيد.
از جمله وظايف واجب در منى (براى كسى كه حجّ تمتّع بجا مىآورد)، بعد از رمىجمره عقبه در روز عيد اضحى، كشتن حيوانى است (شتر يا گاو يا گوسفند) كه فربه و بىعيب باشد (2)2. و اين عمل را از آن نظر كه عبادت است و وسيله تقرّب به خداست،قربان مىگويند.
وَالْقُرْبانُ ما يُقْصَدُ بِهِ الْقُرْبُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ مِنْ اعْمالِ الْبِرِّ. (3)3
قربان، هر كار نيكى است كه انسان بهوسيله آن بخواهد به رحمت خدا نزديك شود.
از آن جهت كه اين عبادت در ساعتضُحى كه به معناى ارتفاع روز و انبساط نور آفتاب است (چاشتگاه) واقع مىشود، روز عيد قربان را،عيد اضحى نيز مىنامند، و به همين مناسبت است كهحيوان ذبحشده در آن روز را علاوه بر اسم قربانى، به نام اضْحِيَّة و اضْحِيَّة و ضَحِيَّة نيز مىخوانند. (4)4
قربانى، رمز فداكارى و از خود گذشتگى و دادن جان در راه محبوب و حدّ نهايى تسليم در برابر معبود است.
يعنى همچنان كه خون اين قربانى را در راه تو اى خالق يكتا، بىدريغ مىريزم، حاضرم بدون تعلّل، در راه دفاع از حريم دين و اجراى فرمانهاى آسمانى تو، از جان خود نيز بگذرم و خون خود را تقديم پيشگاه اقدست كنم و بگويم:
بِسْمِ اللَّهِ وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ إِنَّ صَلَاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ اللَّهُمَّ مِنْكَ وَ لَكَ. (1)1
به نام خدا، روى خود را به سوى خداوندى مىگردانم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است، در حالى كه خواهان حق و متمسّك به اسلامم و از مشركين نيستم. به حقيقت كه نماز و قربانى من، مرگ و حيات من، مختصّ به خداوندى است كه پروردگار جهانيان است. بارالها! (هر چه كه دارم از موفقيت براى عبادت و بندگى) از توست و براى توست.
متجاوز از يك ميليون گاو و گوسفند و شتر، روز عيد قربان در وادى منى به دست حجّاج مسلمان ذبح مىشود و نغمه روحانىبسم اللَّه وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض، در فضاى قربانگاه طنين مىاندازد و خاطره اعجابانگيز و الهامبخش دو عبد موحّد و دو بنده با اخلاص خداابراهيم و اسماعيل عليهما السلام را در دلها زنده مىسازد. چشم دنيا را به هزاران سال پيش بر مىگرداند و صحنه عجيب و تكاندهندهاى از معرفة اللَّه و تسليم در برابر معبود را به جهانيان نشان مىدهد كه پدرى پير و كهنسال با چهرهاى نورانى كه آثار عظمت و جلالت روحش از سيماى متين و آرامش نمايان است، در همين وادى ايستاده و آستين بالا زده و تيغ برندهاى در دست گرفته است، در حالتى كه فرزند جوان خود را كه اندامى موزون و رخسارى زيبا دارد، بر زمين خوابانده و با قوّت قلبى تمام، تيغ برّان، به گلوى فرزند جوان مىكشد كه:
يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ. (2)2
پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم.
فرزند جوان هم، بىترس و وحشت و خالى از هرگونه ترديد و اضطرابى، گلوى خود را در اختيار پدر نهاده كه:
يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ. (1)1
پدر! هر چه دستور دارى اجرا كن. به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.
آه! عجب منظرهاى! چشم را خيره مىسازد و دل را مىلرزاند و عقل را واله و حيران مىكند. خدايا قدرت ايمان تا چه حد؟! از خودگذشتگى در راه محبوب تا چه اندازه و تسليم در برابر معبود تا چه ميزان؟!
راستى كه اين درجه از اخلاص در عبوديت، در خور آن مرتبه از لطف و عنايت حضرت بارى است كه مىفرمايد:
وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ. (2)2
ما ذبح عظيمى را فدايش كرديم!
گوسفندى از جانب خدا، به وسيله جبرئيل امين، فرشته مقرّب الهى، به ابراهيم عليه السلام، اعطا شد كه عوض اسماعيل عليه السلام، آن را ذبح كند، (3)3 و همان،قربان پدر و پسر، واقع شود و نشان مقبوليت كارشان در پيشگاه خدا گردد.
و البته روشن است كه هر چه از جانب خدا، به بنده اعطا شود، عظيم است، كه مىفرمايد: ذبح عظيمى فدايش كرديم.
و قدردانى بالاتر آنكه براى تعظيم و بزرگداشت اين قدرت ايمان و نيروى اخلاص و تسليم در برابر خدا، مقرّر شد كه هر سال در موسم حج، در وادى منى اين خاطره توحيد و خدادوستى تجديد شود و به دست حجّاج و زوّار بيت محرّم، گوسفند و گاو و شتر (در حدّ توانايى افراد) ذبح گردد، تا آن صحنه فوقالعاده درخشان توحيد و فداكارى و از خود گذشتگى آن دو عبد موحّد مخلص (ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام) در راه خدا، براى هميشه در دنيا زنده بماند و سندى كاملًا محسوس و مشاهد، در دست عائله بشر، براى نشان دادن شرف آدميت باشد.
و حتّى مايه افتخار و مباهات در مقابل فرشتگان سماوات گردد، تا نگويند:
أَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ. (1)1
كار اين خاكيان، پيوسته فسادانگيزى و خونريزى است. ما فرشتگانيم كه لايزال، به تسبيح و تقديس ذات اقدست در كاريم.
آرى، فرشتگان آسمان نيز بدانند، در خزانه علم خدا، در ميان همين آدمىزادگان و خاكيان نيز كسانى هستند كه كار اخلاص در عبوديت و استغراق در بحر معرفت و محبت خدا را به آنجا رساندند كه بانگ تشكر و تقدير، از جانب حق، به نامشان برخاست:
فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ. (2)2
پدر و پسر، هر دو، سر تسليم فرود آوردند؛ پدربراىدادنپسر و پسربراىدادن سر!!
در آن لحظه حسّاسِ تجلّى حدّ نهايى اخلاص و ايمان، نداى قبول، از آسمان رسيد:
وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا. (3)3
اى ابراهيم، آن رؤيا را تحقق بخشيدى، و به مأموريت خود عمل كردى.
بنابراين، روز عيد قربان، روز جشن شرف براى عالم انسان است! روزى است كه انسان به شرف عالىترين درك خود رسيده و در پرتو نور معرفت و شناسايى مبدأ اعلى، عملًا دنيا را فداى خدا كرده ومتاع قليل را بانعيم مقيم معاوضه كرده است. (4)4
لذا براى اعلام و اعلان اين درجه از ارتقاى روحى و اعتلاى فكرى و به افتخار آن دو انسان نمونه و دو سرمشق عالى توحيد (حضرت ابراهيم خليل و فرزند عالىقدرش حضرت اسماعيل ذبيح عليهما السلام) مقتضى است كه عالَم انسانيت، در روز عيد قربان، به منظور ارائه اين استعداد شگرف روحى و علوّ و بلندى فكرى، جشن شرف بگيرد و ارزش بسيار عالى انسانيّت را براى جهانيان، بارز سازد.
پدر و پسر، با عمل اعجابانگيز خود، ديده دنياى مادّى را در برابر آفتاب روح الهى خود، خيره ساخته و سند زندهاى به دست جهانيان دادهاند كه علىرغم تصوّر آنان، انسان، كارش فقط خوردن و خوابيدن و خشم و شهوت نيست. بلكه او موجودى بسيار عالى و داراى استعدادى فوقالعاده عظيم است كه مىتواند در دامن تربيت وحى و نبوّت پيغمبران و رجال آسمانى به جايى برسد كه دل به جمال مبدأ اعلاى هستى دهد و در راه او از جان خود و عزيزترين كسانش بگذرد و خون خود و عزيزانش را بىدريغ بريزد! ما، در طول تاريخ حيات پيغمبران و رجال الهى، به نمونههايى بسيار درخشان، از اين تربيت عالى مكتبهاى سازنده آسمانى بر مىخوريم كه به راستى، ديده و دل عالميان را مات و مبهوت خود مىسازد و دنيا را در برابر قدرت علمى و عملى خويش، به خضوع و تعظيم وا مىدارد.
در عرفات و مشعرالحرام و بيتوته در منى و رمى جمرات و اقامه نماز عيد و استماع خطبه نماز، در تمام اينها، اجتماع و تراكم انبوه جمعيّت، در زمان واحد و مكان واحد، ملحوظ گرديده است تا شوكت چشمگير جامعه مسلمين، دنيا را متوجه خود سازد و با نشان دادن وحدت و اتّحاد اعتقادى و عملى خود، پشت جبابره و استعمارگران را بلرزاند و هرگونه فكر خائنانهاى را كه درباره مسلمانان دارند از مغزهاى آنان بيرون ببرد و نقشههاى شيطانى آنها را در هم بريزد.
و البته بديهى است كه اين چنين آثار بزرگ جهانى، هرگز از اعمال فردى و پراكنده
و دور از هم، حاصل نمىشود. بلكه مسلّماً، محتاج به تجمّع و تراكم جمعيتهاى كثير با تشكيلات وسيع و منظّم است.
و به همين جهت، وظيفه سوق هَدْىْ (1)1
(آوردن قربانى به منى و كشتن آن) نيز بايد مانند ساير مناسك حج، در زمان واحد و مكان واحد، به صورتى كه جلب توجه جهانيان كند، انجام پذيرد تا جنبه اجتماعى و حيثيّتمانور سياسى اسلامى آن، بارز و آشكار گردد و همانطور كه در گذشته بيان شد، هم موضوعاحياى سنّت ابراهيم عليه السلام و تجليل از خاطره توحيدى آن حضرت و ارائه يك نمونه عالى از انسانِ تكامليافته در مكتب وحى و نبوّت، به شكلى تنبّه آور و الهامبخش، انجام شود، و هم، روز دهم ذىحجّه به نام روزعيد خون و تمرين جانبازى امّت اسلام در راه دفاع از حريم قرآن و تجسّم دادن به روح مبارزه با ايادى ابليس و مقاتله با دنياى كفر و نفاق و استعمار، به جهانيان معرّفى گردد.
قرآن كريم، براى توجه دادن پيروان خود به خاصيّت حياتى بسيار بزرگ مناسب حج، در ابقاى موجوديت امّت اسلامى با حفظ عزّت و استقلال سياسى آن در برابر دنيا، مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً. (2)2
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، شعائر و حدود الهى و مراسم حج را ساده و خالى از فايده نشماريد، و نه ماه حرام را، و نه قربانىهاى بىنشان و نشاندار را، و نه آنها را كه به قصد خانه خدا براى به دست آوردن فضل پروردگار و خشنودى او مىآيند.
يعنى متوجه باشيد كه تمام جزءجزء مناسك حج، از حركت كردن موج جمعيت از اقطار عالم به سمت كعبه و ماه ذيحجّه كه زمان تجمّع امّتهاى گوناگون عالم تحت لواى
توحيد است و آوردن هزارها بلكه ميليونها (1)1 گاو و گوسفند و شتر به قربانگاه منى و مخصوصاً نشاندار كردن آنها به علايم مخصوص اهداى به خدا كه رمز فداكارى تا حدّ گذشت از جان در راه خداست، تمام اينها با حساب دقيق حضرت سريعالحساب جلّت عظمته، تنظيم گرديده و رمز احياى و ابقاى شما امّت اسلام، در يكيك آنها لحاظ شده است و بايد مو به مو طبق دستور و با رعايت شرايط معنوى از توجه قلب و حضور روح، انجام شود تا بالنّتيجه، عظمت و سيادت جهانى شما را پىريزى كند و دنيا را خاضع و مقهور شما سازد؛ زيرا بديهى است كه اتّحاد يك جمعيت از روى فهم و صميميت، موجب اجتماع قوا و تراكم نيروهاست و همين، منشأ ايجاد قدرت و قوّتى مىشود كه كوبنده قدرتها و قوّتهاست.
در اين آيه شريفه، تأمّل فرماييد:
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ. (2)2
خداوند كعبه بيت الحرام را وسيلهاى براى استوارى و سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده، و همچنين ماه حرام و قربانىهاى بىنشان و قربانىهاى نشان دار را.
چنانكه ملاحظه مىفرماييد، آيه مباركه، هَدْى و قلائد (قربانى و علايم قربانى) را همدوش كعبه و ماه حرام، قرار داده و همه را به عنوان قِياماً لِلنَّاسِ وسيله برپابودن مردم و صيانت جامعه بشر از فساد و تباهى معرّفى فرموده است.
يعنى همچنان كه كعبه، از نظر احترام و محبوبيّتى كه دارد، عامل ابقاى امّت و جامع
پراكندگىهاى جمعيت است و بايد تا روز قيامت ثابت و باقى باشد و سيل اجتماعات بشرى، در هر زمان، به سمت آن سرازير شوند و آن را چون جان شيرين در بغل گيرند و سجده به سويش برند و با داشتنهسته مركزى و چرخيدن بر گرد آن، با هم مؤتلف و متّحد گردند و قوّه و قدرت در برابر بيگانگان ايجاد كنند، (1)1 همچنين، موضوع هَدْى و قربانى به هيئت اجتماع و همگانى، بايد تا قيام قيامت باقى باشد ومسلخ و كشتارگاه منى نيز مانندمطاف كعبه در موسم حج، در روز عيد قربان، موّاج از جمعيت باشد و غلغله برپا سازد.
كشتارگاه منى روز عيد اضحى، بايد بستر اجساد روى هم انباشته حيوانات كشته و مجراى سيل خون گردد، تا علاوه بر نشان دادن روح تسليم و اطاعت و انقياد در برابر فرمان خدا، قيافه خشمگين امّت اسلام در برابر طاغوتها و آمادگى آنان را براى دفاع از حريم قرآن تا حدّ گذشت از جان و به راه انداختن سيل خون و راه رفتن بر سر اجساد كشتگان، به نمايش بگذارد.
آرىكعبه ومسلخ هر دو، ضامن بقاى عزّت و استقلال مسلمانها و برپادارنده كاخ سعادت انسانهاست.
يكى مظهر حبّ و عاطفه و گرايش و ديگرى نماينده خشم و غلظت و خشونت است.
به حكم آيه كريمه:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ. (2)2
در عين حالى كه دست در دست هم، با كمال عطوفت و رحمت، دور يك مركز مىچرخند و از هم جدا نمىشوند، همين كه در برابر كفّار و دشمنان سعادت انسان، ايستادند، در نهايت درجه سختدلى و حدّت و غلظت، بر آنها مىتازند و كوچكترين مهر و وداد و رأفتى درباره آنها روا نمىدارند.
دين مقدّس اسلام كه دين حق و آيين حيات است، بايد تابعين و پيروان خود را، مجهّز به تمام جهازات حياتى كند، هم، براى آنانمسجد بسازد و هممسلخ؛ هم، داراى سجدهگاه باشند و هم صاحب كشتارگاه؛ هم، قلم به دست آنان بدهد و هم شمشير، تا آن مسلخ و كشتارگاه، ضامن بقاى مسجد و معبدشان باشد و آن شمشير، از حريم قلم، دفاع كند و آزادى و حريّت آن را، در امان نگه دارد!
و همين، نشان زنده بودن يك دين و حيات ملّتى است كه داعيهخاتميّت و ابديّت دارد و مىخواهد تا قيام قيامت باقى بماند؛ وگرنه بديهى است كه ملّت بىمسلخ و بىشمشير، در اندك مدتى طعمه ديگران مىشود و از بين مىرود و نام و نشانى از مسجد و محراب و منبر، قلم و كتاب و ساير شؤون ملّيّت و قوميّتش باقى نمىماند.
و لذا دين حنيف اسلام، هم، مسجدالحرام دارد و هم، قربانگاه منى هم، محراب عبادت دارد و هم، ميدان شهادت!
قرآن، در مقام شناساندن ياران پيغمبر، همرديف جمله: تَريهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً (1)1
بلكه مقدّم بر آن، جمله: اشِدّاءُ عَلَى الْكُفّار (2)2
را آورده است، يعنى مسلمان واقعى، در عين حال كه اهل نماز و قهرمان ميدان ركوع و سجود است، مرد جنگ و يكّهتاز ميدان جهاد با دشمنان دين نيز هست.
يك سرباز مسلمان، نه تنها شمشير زن و خونريز است، بلكه همان سرباز ميدان جنگ، به هنگام نماز و عرض بندگى به درگاه خدا، راكع و ساجد و گريان و اشكريز است.
قرآن حكيم، همانطور كهكعبه را مرجع و مأمن مردم قرار داده و فرموده است:
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً. (3)3
و به خاطر بياوريد، هنگامى كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم.
همچنينقربانى را در زمره شعائر الهى و منشأ خيرات آدميان معرّفى مىكند و مىفرمايد:
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ. (1)1
و شترهاى چاق و فربه را در مراسم حج براى شما از شعائر الهى قرار داديم. در آنها براى شما خير و بركت است.
بُدْن، جمع بَدَنه به معناى شتران فربه است؛ چون شتر از نظر ارزش مالى، فرد اعلاى حيوانات قربانى است، شايد از اين نظر، اختصاص به ذكر يافته است.
قرآن نشان مىدهد همچنان كهكعبه قبل از ظهور اسلام، معبد عالميان بوده و اوّلين خانهاى است كه براى عبادت و پرستش خدا، در روى زمين بنا شده است؛
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ. (2)2
همچنينشعار قربانى نيز منحصر به امّت اسلام نيست، بلكه امّتهاى سالف نيز هريك، به نحوى موظف به انجام اين دستور الهى بودهاند كه مىفرمايد:
وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ. (3)
ما براى هر امّتى قربانگاهى قرار داديم، تا نام خدا را به هنگام قربانى بر چهار پايانى كه به آنان روزى دادهايم ببرند.
چنان كه به موضوع قربانى فرزندان آدم عليه السلام كه نخستين قربانى در عالم به شمار مىرود، در قرآن تصريح شده است:
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ
مِنَ الْآخَرِ. (1)1
و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان، هنگامى كه هر كدام كارى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند، اما از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد.
دين مقدس اسلام، از نظر جنبه اجتماعى و تجلّى جهانى و به عنوان مانور سياست دينى، مىخواهد مسجدالحرام، مانند دريايى موّاج از جمعيّت باشد و كعبه، در آغوش پرشورترين تجمّعات عالم، فشرده شود و جُنبوجوش عجيب و جالبى در حول و حوشبيت برپاگردد و هنگام اقامه نماز، صفوف منظّم صدها هزار نفر، جماعت باشكوه و پرهيبتى تشكيل دهد و جملگى، رو به يك قبله بِايستند و از يك امام (امام جماعت) تبعيّت كنند و وقتى كه امام مشغول قرائت قرآن است، سكوت مطلق مخصوصى حاكم بر مسجد و بلكه حاكم بر سراسر شهر گردد كه تمام صداها خاموش و تنها صداى امام جماعت در فضا پيچيده و آيات آسمانى قرآن تلاوت كند. و سپس با بلند شدن بانگ تكبير مكبّر كه ركوع و سجود امام را اعلام مىكند، همه با هم، سر فرود آورند و ركوع كنند و همه با هم، به خاك افتند و سجده به پيشگاه خدا ببرند. قيامشان با هم، قعودشان با هم، ركوع و سجودشان با هم.
تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً (2)2
پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند.
آرى، دين مقدّس اسلام، همچنان كه مىخواهد مسجدش چنين باشد تا علاوه بر تحصيل جهات روحى و اخلاقى نماز، از لحاظ حيات اجتماعى نيز، تجلّى و بروز جهانى پيدا كند، همچنين مىخواهد مسلخ و كشتارگاهش نيز كه نماينده روح شهامت و حرّيت و از خود گذشتگى در راه دفاع از حريم حق است، موّاج از جمعيّت باشد و جنبوجوش پرصدا و جالبى دروادى منى و روز اضحى به وجود آيد و برق كاردهاى برنده و تيز كه
به دست حجّاج، بر گلوى حيوانات قربانى كشيده مىشود، همراه با سرود فداكارىِ وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالْارْضَ، (1)1
كه از قلب و زبان هزاران نفر، در فضا، پخش مىگردد، هم، روح تسليم و انقياد ملّت مسلمان را در مقابل فرمان خدا، ظاهر سازد، و هم، چشم دنياى كفر و نفاق و استعمار را در برابر ايمان و اتّحاد و عزم راسخ آنان، براى جانبازى در راه خدا، خيره كند.
انسان موحّدى كه به حكم وقوف در عرفات و مشعر، به مقام معرفت اللَّه و خداشناسى كامل رسيده و تمام شؤون دنيايى و تمايلات نفسانى، در نظرش خاك و سنگ آمده و مستغرق در بحر محبّت خالق مهربان گشته است، طبيعى است كه از كشتن و سربريدن هر موجودى كه سر راه، بر او گرفته و مانع از نيل به قرب معبودش گردد، دريغ و مضايقه نخواهد داشت. اگرچه آن موجود، فرزند عزيزش و يا جان و خواهشهاى درونىاش باشد.
منتها، حضرت معبود محبوب، از باب ارفاق و رعايت جانب ضعف بندگان، به كشتن يك حيوان از مايملك انسان، راضى شده و همان را به عنوان مظهر جانبازى و فداكارى در راه خود، پذيرفته است.
اما با اين شرط كه انسان با كشتن اين حيوان، تمام شهوات افراطى و تمايلات پست حيوانى را از قبيل حرص و بخل و طمع، حبّ رياست و شهرت، اختلاف انگيزى و بدبينى و ساير رذايل نفسانى و خوىهاى شيطانى را زير پا بگذارد و ذبح كند و با تصميمى قاطع و عزمى راسخ بگويد:
وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ (2)2
و هنگام انجام اين عمل، به ياد اين آيه شريفه بيفتد و از نظر بگذراند كه خدا مىفرمايد:
لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ (1)1
هرگز گوشت و خون قربانىها به خدا نمىرسد، بلكه آنچه به خدا مىرسد، تقواى شماست (يعنى آن دلهاى باتقوا و غرق در حبّ خدا، كه با كشتن قربانى، گوشهاى از صفا و رمز عبوديت خود را نشان مىدهند، به مقام قرب خدا نايل مىشوند و مشمول عنايات خدا مىگردند).
آرى، خدا طالب تقواى شماست. تقوا هم، يعنى كشتن هواى نفس و ريختن افكار شيطانى از دامن دل.
وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى (2)2
و آن كس كه از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوا باز دارد، قطعاً بهشت جايگاه اوست.
وَازْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ (3)3
در آن روز بهشت به پرهيزگاران نزديك مىشود.
آن حيوان مهيب و گرگ خونخوارى كه به نام نفس امّاره، در داخل وجود انسان مسكن گزيده و هر دم، از جا مىجنبد و براى اشباع شهوات حيوانى خود، دهان به هر سو مىافكند و مال مردم و جان مردم و عرض و آبروى مردم را مىدرد و مىبلعد و از هيچ گناه و جنايتى در راه سير كردن خود، فروگذار نمىكند، بايد بر زمين خوابانده شده و كارد به گلويش كشيده شود.
آن حيوان خطرناك است كه سر راه آدمى خوابيده و نمىگذارد انسان، به خدا نزديك شود و به سعادت نايل گردد.
كشتن و از بين بردن آن، قربانى حقيقى انسان، و وسيله مقرّبيت آدمى در پيشگاه خداست! نه فقط كشتن گوسفند و ريختن خون آن حيوان بىزبان.
وقتى انسان، توانست در سايه تربيت ممتدّ دينى و تحصيل معارف حقّه آسمانى، آن صفات زشت و اخلاق ناپسند شيطانى را كه همچون حجابى ضخيم و سدّى عظيم، بين او و خدا افتاد و راه سعادت را به روى او بسته است، از سر راه خود بردارد و تيرگىهاى رذايل نفسانى را از صفحه آيينه قلب بزدايد، در آن موقع است كه راه به سوى خدا باز مىشود و قلب صاف و پاك آدمى براى توجه به خدا آماده مىگردد و كاملًا بجاست كه بگويد:
وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالْارْض. (1)1
يعنى حال كه حيوان نفس را كشتم و افكار شيطانى را از دامن دل ريختم و اين سدّ عظيم را از سر راه برداشتم، راه من به سوى خدا باز شد و وجهه قلبم رو به سمت خدا برگشت.
وگرنه گوسفند علفخوار بىزبان و بىزيان را كشتن و گرگ درنده آدمخوار هواى نفس را در باطن جان، زنده نگه داشتن و وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالْارْض گفتن، به تمسخر و استهزا شبيهتر و به بازى بچهها نزديكتر است تا به عبادت و بندگى خدا! و آن هم، منشئى جز نينديشيدن در اسرار احكام خدا ندارد.
امام سجّاد عليه السلام، از مردى كه مكّه رفته و حج بجاآورده و برگشته بود، ضمن سؤالاتى راجع به توجه به مقاصد و اسرار حج، سؤال مىفرمايد:
فَعِنْدَ مَا ذَبَحْتَ هَدْيَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ ذَبَحْتَ حَنْجَرَةَ الطَّمَعِ بِمَا تَمَسَّكْتَ بِهِ مِنْ حَقِيقَةِ الْوَرَعِ وَ أَنَّكَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام بِذَبْحِ وَلَدِهِ وَ ثَمَرَةِ فُؤَادِهِ وَ رَيْحَانِ قَلْبِهِ. (2)2
آيا به هنگام سربريدن قربانى، نيّت كردى كه با تمسّك به حقيقت تقوا و ورع، حلقوم طمع را قطع مىكنى؟ آيا توجه داشتى كه با اين كار، از سنّت ابراهيم خليل عليه السلام پيروى مىكنى كه فرزند دلبند خود را براى تقرّب به درگاه معبود و جلب رضاى محبوب، به قربانگاه كشاند؟
و از امام صادق عليه السلام منقول است:
وَاذْبَحْ حَنْجَرَةَ الْهَوَى وَ الطَّمَعِ عِنْدَ الذَّبِيحَةِ. (1)1
موقع ذبح قربانى، گلوى هواى نفس و طمع را قطع كن.
از اين بيانات و نظاير آن، به دست مىآيد كه ذبح قربانى، رمزى از تهذيب روح و تطهير قلب از رذايل اخلاقى است كه مردان خدا و سالكان راه فضيلت و تقوا، بعد از يك عمر مجاهده و جنگ با وساوس شيطان و هوسهاى فتنهانگيز نفس امّاره بالسّوء، موفّق به غلبه بر مشتهيات افراطى نفس مىشوند و او را از پا در مىآورند و همچون گوسفندى بر زمين مىافكنند و رگهاى گردنش را مىبرند.
در نتيجه، هم خود از شرّ وسوسههاى جنايتخيز نفس، راحت مىشوند؛ هم ديگران، از خطرات هواپرستىها و هوسبازىهاى آنان، مصون و محفوظ مىمانند.
هر كسى كه با احكام و مقرّرات اسلامى اندكى آشنايى دارد، به خوبى مىداند كه موضوع انفاق مال و دستگيرى از مستمندان و رسيدگى به حال فقيران و مسكينان از موضوعات مسلّم در متن دين و از وظايف حتمى مسلمين است. مسلمانان بايد قسمت معيّنى از اموال خود را به عنوان خمس و زكات و كفّارات، با شرايط ويژهاى كه هركدام دارند، با قيد وجوب و الزام، از اموال خود جدا كنند و به طبقات خاصّى از افراد اختصاص بدهند.
علاوه بر انفاقات واجب كه غيرقابل تعطيل است، ترغيبات و تأكيدات فراوانى نيز
1) . مصباح الشريعة، باب 21.
نسبت به انفاقات مستحب، در شرع مقدّس رسيده است كه با كمال وضوح، اين حقيقت را نشان مىدهد كه شارع حكيم اسلام، از هر فرصت و پيشامدى خواسته است حدّاكثر استفاده را براى تأمين هدف و مقصود خود كه تقريب بين طبقات و ايجاد اتّحاد و الفت و محبّت در ميان تمام افراد اجتماع است، ببرد. فاصلههاى طبقاتى را از بين ببرد؛ عوامل توليد بغض و عداوت را نابود سازد و دلها را نسبت به هم مهربان و با محبت گرداند.
طرح برنامههاى اجتماعى اسلام، به گونهاى است كه قهراً اغنيا را با فقرا، نزديك و مرتبط مىسازد و نمىگذارد زندگى اين دو طبقه، از هم دور و اين دو دسته، از هم، جداگردند.
لذا مىبينيم دستور نماز جمعه و جماعتهاى يوميّه و حج، در اسلام، آن گونه است كه تمام طبقات از اقويا و ضعفا، اغنيا و فقرا، همه را پهلوى هم مىنشاند و در يك صف جا مىدهد.
و مخصوصاً در روزهاى عيد (عيد فطر و عيد قربان) كه آن را مشهد عامّ و مجمع عمومى، اعلام كرده و تمام طبقات را براى شركت در آن مجمع، دعوت كرده است، هم دستور نماز داده و هم امر به انفاق فرموده است. در روز عيد فطر، بر هر مسلمانى كه از عهده مخارج سال خود و عائلهاش برآيد، واجب است براى خودش و كسانى كه نان خور او محسوب مىشوند، به عدد هر يك، قريب يك من از غذايى كه خوراك غالب مردم آن شهر است، به عنوانزكوة فطره از مال خود جدا كند و به اشخاصى كه قادر به تأمين مخارج سال خود نيستند، بدهد.
در روز عيد قربان نيز بر كسانى كه در منى هستند، (1)1 واجب است و بر كسانى كه در بلاد ديگر زندگى مىكنند، مستحب مؤكّد است كه قربانى كنند و با شرايطى كه مقرّر است، گوشت آن را در ميان فقرا توزيع نمايند.
بيان شد كه موضوع انفاق مال و اعانت به مستمندان، از موضوعات مسلّم در متن دين و يك ضرورت حياتى براى جامعه اسلامى است، و شرع مقدّس، از هر فرصت
1) . در حج تمتّع.
مناسبى براى احياى اين ضرورت، استفاده كرده و دستورات عالى خود را صادر فرموده است.
و لذا در روز عيد اضحى در وادى منى به منظور نايل ساختن امّت اسلامى به اهداف مقدّس و مقاصد فوقالعاده مهم روحى و اجتماعى، امر به ذبح قربانى فرموده است و در ضمن، موضوع انفاق و احسان به حاجتمندان اجتماع را هم در نظر گرفته و مستقلًاّ درباره مصرف گوشت قربانىها احكام خاصّى را مقرّر كرده است، تا اين عبادت، علاوه بر آثار درخشان روحى و اجتماعى و سياسى، واجد آثار اقتصادى و منافع مادّى نيز باشد و در حدّ خود، به بنيه مالى مستمندان و فقيران مجتمع، كمك كند و لذا مىفرمايد:
وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. (1)1
و شترهاى چاق و فربه را در مراسم حج براى شما از شعائر الهى قرار داديم. در آنها براى شما خير و بركت است. نام خدا را هنگام قربانى كردن در حالى كه به صف ايستادهاند بر آنها ببريد، و هنگامى كه پهلوهاىشان آرام گرفت و جان دادند، از گوشت آنها بخوريد، و مستمندان قانع و فقيران را نيز از آنها اطعام كنيد. اين گونه ما آنها را مسخّرتان ساختيم، تا شكر خدا را بهجا آوريد.
و هم در آيه ديگر مىفرمايد:
فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ. (2)2
پس از گوشت آنها بخوريد، و بينواى فقير را نيز اطعام كنيد.
عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ لُحُومِ الْأَضَاحِيِّ فَقَالَ
كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ وَ أَبُو جَعْفَرٍ عليهما السلام يَتَصَدَّقَانِ بِثُلُثٍ عَلَى جِيرَانِهِمْ وَ ثُلُثٍ عَلَى السُّؤَّالِ وَ ثُلُثٌ يُمْسِكُونَهُ لِأَهْلِ الْبَيْتِ. (1)1
ابوالصبّاح كنانى مىگويد: از امام صادق عليه السلام درباره گوشت قربانىها پرسيدم، فرمود: على بن الحسين و ابوجعفر (امام باقر) عليهما السلام، يك سوم آن را، به همسايگان مىدادند و يك سوم ديگر را به سؤالكنندگان (فقرا) و يك سوم، براى اهل خانه خود نگه مىداشتند.
بنابراين، نظر اسلام در مصرف گوشتهاى قربانى، اين است كه موادّ غذايى مسلمانان باشد و مخصوصاً توسعه و گشايشى در زندگى تنگدستان و سختىكشيدگان اجتماع، به وجود آورد.
لذا بر رؤساى دولتهاى اسلامى است كه براى حفظ حيثيّت جهانى اسلام و تحقّق بخشيدن به آرمان مقدّس قرآن كه مىفرمايد: وَاطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقيرَ (2)2
با در نظر گرفتن كثرت كشتار در مدت سه روز در منى با وضع آبرومندانهاى هدف عالى اسلام را كه انفاق به محتاجان و رفع نياز نيازمندان است، در سطح جهانى، عملى سازند، تا ضمن اين كه كمك مؤثرى به طبقه مستمند و فقير انجام مىدهند، نمونه درخشانى از تعاليم عالى اسلام را نيز به جهانيان، ارائه كرده باشند.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ إِخْرَاجِ لُحُومِ الْأَضَاحِيِّ مِنْ مِنى فَقَالَ كُنَّا نَقُولُ لَايُخْرَجْ مِنْهَا شَيْءٌ لِحَاجَةِ النَّاسِ إِلَيْهِ فَأَمَّا الْيَوْمَ فَقَدْ كَثُرَ النَّاسُ فَلَا بَأْسَ بِإِخْرَاجِهِ. (3)3
محمّد بن مسلم مىگويد: از امام صادق عليه السلام سؤال كردم آيا خارج كردن گوشتهاى قربانى از منى جايز است؟ فرمود: در سابق، چون مردم به آنها احتياج داشتند (يعنى مردم مكّه و اطراف آن)، خارج كردن آنها، جايز نبود. امّا، امروز، چون مردم، زياد شدهاند (يعنى جمعيّت حجّاج زياد شدهاند و قهراً قربانى هم فراوان شده است و از ميزان احتياج مستمندان مكّه و اطراف آن اضافه مىآيد)، پس مانعى ندارد كه به خارج از منى برده شود.
پس از انجام قربانى در منى نوبت بهحلق و تقصير مىرسد.
حَلْق، يعنى: تراشيدن موى سر.
تقصير، يعنى: كوتاه كردن مقدارى از موى سر يا صورت، يا گرفتن ناخن.
وظيفه زنها، متعيّناً تقصير است، اما مردها مخيّر بين حلق و تقصيرند، و بنابر فتواى بعض آقايان فقها، در بعض شرايط، حلق، بر مردها واجب متعيّن است. و لذا هر كسى بايد در مقام عمل، به مرجع تقليد خود، مراجعه كند و فتوا بگيرد.
آيه مربوط به اين وظيفه در قرآن كريم، اين آيه است:
ثُمَّ لِيَقْضُوا تَفَثَهُمْ (1)1؛
سپس (يعنى پس از ذبح قربانى) بايد كثافات و آلودگىهاى خود را، زايل كنند.
عَنِ الرِّضَا عليه السلام قَالَ التَّفَثُ تَقْلِيمُ الْأَظْفَارِ وَ طَرْحُ الْوَسَخِ وَ طَرْحُ الْإِحْرَامِ عَنْهُ (2)2
از امام رضا عليه السلام منقول است كه فرمود: مراد ازتَفَث، چيدن ناخن و زايل كردن چرك از بدن و دور كردن احرام از خود است. (3)3
البته ظاهر عمل واجب، سر تراشيدن و ناخن چيدن و اوساخ و كثافات را از خود دور كردن است، اما باطن كار و حقيقت آن، عبارت است از تطهير روح از پليدى رذايل خُلقيّه و ريختن آخرين نشان و اثر، از هواپرستى و خودخواهى از دامن دل و طيّب و طاهر ساختن صفحه جان از لوث تعلّقات حيوانى و افكار شيطانى كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
وَ احْلِقِ الْعُيُوبَ الظَّاهِرَةَ وَ الْبَاطِنَةَ بِحَلْقِ شَعْرِكَ. (4)4
با تراشيدن موى خود، تمام عيبهاى ظاهرى و باطنى را بتراش.
همچنين امام سجّاد عليه السلام، به آن شخص حاجّ كه از مكه مراجعت كرده بود، ضمن سؤالاتى، درباره توجه به اسرار مناسك حج، فرمود:
فَعِنْدَ مَا حَلَقْتَ رَأْسَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَطَهَّرْتَ مِنَ الْأَدْنَاسِ وَ مِنْ تَبِعَةِ بَنِي آدَمَ وَ خَرَجْتَ مِنَ الذُّنُوبِ كَمَا وَلَدَتْكَ أُمُّكَ. (1)1
آيا هنگامى كه سر خود را مىتراشيدى (در منى نيّت كردى كه با اين عمل، خود را از آلودگىهاى گناهان و تعدّى به حقوق آدميان تطهير كنى و همچون روز ولادت از مادر، از تمام سيّئات و معاصى بيرون نروى و ديگر عود به آنها ننمايى؟!
در بعض روايات آمده است كه مراد ازتَفَث در آيه قرآن،لقاى امام عليه السلام است.
ذَرِيح عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ قَالَ التَّفَثُ لِقَاءُ الْإِمَامِ. (2)2
ذريح، از امام صادق عليه السلام در بيان مراد از آيهثم ليقضوا تفثهم نقل كرده كه امام عليه السلام فرمود:
تفث، ملاقات با امام است.
مرحوم فيض، در بيان روايت مىفرمايد:
وجهة الاشتراك بين التفسير والتأويل هى التطهير. فان احدهما تطهير من الاوساخ الظاهرة والآخر من الجهل والعمى.
جهت مشترك بين تفسير و تأويل آيه، همانتطهير است. چه آنكه مراد از تفسير آيه، تطهير از آلودگىهاى ظاهرى است، و نتيجه حاصل از تأويل آيه و ملاقات با امام، تطهير از پليدى جهل و نابينايى باطنى است.
همچنان كه با تراشيدن موى سر، و ازاله اوساخ از بدن، نظافت و پاكيزگى ظاهرى حاصل مىشود، همچنين با ملاقات امام عليه السلام و عرض اطاعت و تسليم و اهتدا به نور هدايت آن حضرت، ظلمت جهل، تبديل به روشنايى علم مىشود و فضايل انسانى، جايگزين رذايل حيوانى مىگردد و طهارت باطنى به وجود مىآيد.
نتيجه آن شد كه حَلْق و تقصير در منى هم، داراى فايده بهداشتى است كه بدن از آلودگىها و كثافات ظاهرى تنظيف مىشود، هم، واجد اسرار روحى است كه رمز تهذيب اخلاق و ازاله ارجاس باطنى از كبر و بخل و حسد و آز و خودخواهى و شبيه اين رذايل، از صفحه جان است.
و مهمتر آن كه، نظر به معناى تأويلى آيه مربوط به اين وظيفه كه قبلًا گذشت ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ، حكمت اجتماعى نيز در آن ملحوظ شده است كه عبارت است از ملاقات امّت و جامعه اسلامى با امام و پيشوا و زمامدار خود. با توجه به اين كه مقصود از اين ملاقات، تجمّع و تمركز قوا در يك نقطه واحد است و اعلام اتّحاد و اتّفاق عمومى بر تبعيّت از دستور صادر از مصدر پيشوايى و حكومت كه نتيجه قطعى آن، زدودن انواع پليدى و مفاسد از صحنه اجتماع و ايجاد زندگى توأم با طهارت و پاكى مطلق خواهد بود.
وظيفه واجب ديگرى كه بايد در منى انجام شودبيتوته است. يعنى شب را به سر بردن و ماندن شب در منى در شبهاى يازدهم و دوازدهم ذيحجّه. در شب سيزدهم نيز براى كسانى كه در حال احرام، از صيد و استمتاع از زن اجتناب نكردهاند، و همچنين براى آنهايى كه بعد از ظهر روز دوازدهم كوچ كردن از منى را آن قدر تأخير انداختهاند كه شب فرارسيده است، ماندن در منى واجب مىشود.
روزهاى يازدهم و دوازدهم و سيزدهم نيز كهايام تشريق (1)1 ناميده مىشود،رمى جمرات سهگانه واجب است. (2)2
1) . تشريق به يك معنى، قرار دادن گوشت است در آفتاب تا بخشكد و شايد از اين نظر، ايام ثلاثه را به نامايام تشريق ناميدهاند كه بعضى از فقرا قسمتى از گوشتهاى قربانى را در ظرف اين سه روز در حرارت آفتاب مىخشكانند و ذخيره مىكنند، يا براى اين كه قربانىها بعد از شروق شمس و طلوع آفتاب كشته مىشوند (مجمعالبحرين ماده شرق).
2) . شرح و تفصيل مسئله در مناسك حج.
آيه مربوط به بيتوته در منى و ايّام تشريق، بيان مىكند:
وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى (1)1
و خدا را در روزهاى معينى ياد كنيد (روزهاى يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ماه ذىحجه) و هر كسى شتاب كند و ذكر خدا را در دو روز انجام دهد، گناهى بر او نيست، و هر كه تأخير كند و سه روز انجام دهد نيز گناهى بر او نيست، براى كسى كه تقوى پيشه كند.
و اما كسى كه از صيد و زن در حال احرام اجتناب نكرده است حقّ تعجيل در كوچ ندارد و بايد شب سيزدهم را هم در منى بماند و روز سيزدهم نيز جمرات سهگانه را رمى كند و آنگاه از منى بيرون برود.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ قَالَ هِيَ أَيَّامُ التَّشْرِيقِ. (2)2
از امام صادق عليه السلام منقول است كه مراد از ايام معدودات در آيه مباركه، ايّام تشريق است.
بارى، توقّف در منى در اين ايّام و ليالى كه قسمت عمده اعمال حج انجام يافته و فراغت بيشترى براى حجّاج حاصل شده است، فرصت بسيار مناسبى براى بررسى مشكلات مسلمانان و ايجاد تفاهم و ارتباط بين آنهاست.
عن محمّد بن سنان، أَنَّ أبَا الْحَسَنِ الرِّضا عليه السلام كتب إليه العلّة الَّتي مِنْ أجْلِها سُمِّيَتْ مِنى مِنى أَنَّ جِبْرِئِيلِ عليه السلام قالَ: هُناكَ يا إبراهِيمُ تَمَنَّ عَلى رَبِّكَ ما شِئْتَ. (3)3
از محمد بن سنان نقل است كه امام ابوالحسن الرضا عليه السلام، به او نوشتند علت اينكه منى منى ناميده شده است، آن است كه جبرئيل عليه السلام در آنجا، به ابراهيم عليه السلام گفت:تمنّ على ربك ما شئت هر چه مىخواهى از خدايتتمنّا و خواهش كن.
و اينجاست كه بايد حجاج بيتاللَّه و زائران خدا، براى آخرين بار خود را از باقىمانده آلودگىها و تيرگىهاى جان، شستوشو دهند و دل را از هر چه كه هست، از لوث تعلّقات نامرضىّ خدا، تطهير كنند و جز اشتياق لقاى خدا و سرنهادن به آستانبيت خدا، در سويداى جان نپرورانند، تا اجازه و اذن ورود به بارگاه قدس، به نامشان صادر شود و رو به كعبه و بيت محرّم حركت كنند:
قال: حَدَّثَنِي مَنْ سَأَلَ الصّادِقَ عليه السلام ذلك فَقال: لِانَّ الْكَعْبَةَ بَيْتُ اللَّهِ وَالْحَرَمَ حِجابُهُ وَالْمَشْعَرَ بابُهُ فَلَمَّا انْ قَصَدَهُ الزّائِرُونَ وَقَفَهُمْ بِالْبابِ حَتَّى اذِنَ لَهُمْ بِالدُّخُولِ ثُمَّ وَقَفَهُمْ بِالْحِجابِ الثّانِي وَهُوَ مُزْدَلِفَة فَلَمّا نَظَرَ الى طُولِ تَضَرُّعِهِمْ امَرَهُمْ بِتَقْريبِ قُرْبانِهِمْ فَلَمَّا قَرَّبُوا قُرْبانَهُمْ وَقَضَوا تَفَثَهُمْ وَتَطَهَّرُوا مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِي كانَتْ لَهُمْ حِجاباً دُونَهُ امَرَهُمْ بِالزِّيارَةِ عَلى طَهارَةٍ. قالَ: فَقُلْتُ: فَلِمَ كَرِهَ الصِّيامَ فِي ايَّامِ التَّشْرِيقِ؟ فقال: لِانَّ الْقَوْمَ زُوّارُ اللَّهِ وَهُمْ (اضْيافُهُ و) فى ضِيافَتِهِ وَلا يَنْبَغِي لِلضَّيْفِ انْ يَصُومَ عِنْدَ مَنْ زارَهْ وَاضافَهُ. (1)1 عز و جل الحمد لله ي بسم الله الرحمن الرحيم شدها صدق الله العظيم الله اكبر خراجىني كل الحقوق محفوظه ت.
راوى مىگويد: نقل كرد براى من كسى كه از امام صادق عليه السلام درباره سرّ وقوف حجّاج در مشعر و منى پيش از رفتن به زيارت بيت سؤال كرده بود كه امام عليه السلام فرمود: براى اين كه كعبه، خانه خداست و حرم، حجاب او و مشعر، باب اوست (درب ورود به حرم). وقتى زائران، قصد زيارت بيت خدا مىكنند (بعد از گذشتن از موقف عرفات) دستور توقف در بيرون در، به آنان داده مىشود (در مشعرالحرام) تا آن كه اذن دخول به حرم، به آنها اعطا مىگردد. سپس در حجاب دوم كه مزدلفه است متوقّفشان مىسازند (شايد مقصود از مزدلفه در اينجا سرحدّ منى باشد). پس چون خدا، طول تضرّع و زارى آنان را ديد، دستور تقريب قربان مىدهد. و بعد از آن كه قربانىهاى خود را آوردند و كثافات را از (جسم و روح) خود زايل كردند و از گناهان- كه
1) علل الشرايع، جلد 2، ص 128.
حجاب بين آنان و خداست- پاك شدند (و اهليّت و شايستگى زيارت خدا را به دست آوردند)، امر مىفرمايد كه با حال طهارت، به زيارت (بيت محرّمش) مشرّف گردند.
راوى مىگويد: گفتم: پس روزه گرفتن در ايّام تشريق، چرا نامرضىّ خداست؟ (1)1 فرمود: چون قوم (اهل منى زوّار و مهمانان خدا هستند و در ضيافت و مهمانى خدا به سر مىبرند و شايسته نيست كه مهمان، در خانه ميزبان كه براى پذيرايى دعوتش كرده، روزهدار باشد.
از جمله اماكن متبرّكه و بسيار بافضيلت در منى مسجد خَيْف است كه معبد انبيا و به قولى مذبح حضرت اسماعيل عليه السلام است. و لذا مقتضى است كه از خواندن نماز و قرآن و دعا بلكه احياى شب در آنجا غفلت نشود.
اكنون كه به لطف و عنايت پروردگار از مواقف ششگانه گذشتهايم و در هر موقف، حجابى از حجابهاى بين ما و خدا، برطرف شدهايم و با دادن قربانى و ريختن ارجاس و رذايل از دل، همزمان با ازاله كثافات از تن، با روحى طاهر و جسمى پاك، آماده تشرّف به بارگاه قدس و زيارت بيت و استلام حجر و قرار گرفتن در زمره زوّار خدا، و وافدين حضرت معبود بىهمتا گشتهايم، بار بسته و از منى رو به بيت محرّم حركت مىكنيم، تا بار ديگر برنامه طواف و نماز طواف و سعى بين صفا و مروه راكه قبلًا به عنوانعمره انجام دادهايم و در واقع جنبه تمرينى و مقدّماتى داشته است، مجدّداً به عنوانحجّ و قصد اصيل و مقصد غايى انجام دهيم و عالىترين درجه سعادت و كمال را كه نيل به مقام قرب حقّ و پذيرفته شدن در خانه و بيت محرّم حق است به دست آوريم و با استلام حجرالاسود كه به منزله دست عبوديّت به دست خدا دادن و پيمان بندگى بستن است، به مرتبه نهايى شرف انسانى نايل شويم.
از بعدازظهر روز دوازدهم ذيحجّه، بار ديگر شهر مكه شهرى پرجنبوجوش و
1) . روزه روز يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذيحجه براى كسانى كه در منى هستند، حرام است.
غرق در درياى پرتلاطم جمعيت حجّاجى مىشود كه از منى به سوى مكه و كعبه سرازير مىگردند.
آنهايى كه در ايّام توقف در منى فرصتى داشته و به مكه آمدهاند و طواف حجّ و سعى بين صفا و مروه و طواف نسا را انجام دادهاند، اعمالشان به پايان رسيده و فارغالبالند. اما كسانى كه در اثر نداشتن فرصت كافى يا جهات ديگرى اعمال مكه را تأخير انداختهاند تا بعد از مراجعت از منى انجام دهند، بعد از ورود به مكه براى طواف و سعى مىروند و مجدّداًمطاف كعبه و مسعى در آغوش امواج جمعيت (طائف و ساعى) فشرده مىشود.
ما در گذشته، درباره موقعيّت معنوى و روحانىمكه و كعبه و اسرار طواف و سعى) سخن گفتيم. (1)1 اينك به بيان شمّهاى از اسرار استلام (2)2 و بوسيدنحجرالاسود و جهات معنوى آن آيت الهى مىپردازيم.
سنگ سياهى كه در زاويه شرقى كعبه نصب است و مبدأ و نقطه شروع طواف، در شرافت و جلالت فوقالعاده عظيمش همين بس كه در لسان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله، تعبير بهدست خدا شده و زيارتگاه تمام انبيا و اوليا و مقرّبين درگاه حضرت ذوالجلال در تمام قرون و اعصار بوده است:
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله طُوفُوا بِالْبَيْتِ وَ اسْتَلِمُوا الرُّكْنَ فَإِنَّهُ يَمِينُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ يُصَافِحُ بِهَا خَلْقَهُ مُصافَحَةَ الْعَبْدِ او الدَّخيلِ وَيَشْهَدُ لِمَنِ اسْتَلَمَهُ بِالْمُوافاةِ. (3)
از امام صادق عليه السلام است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده: طواف بيت كنيد و استلام ركن نماييد،
زيرا آن، دست راست خدا در زمين است. خدا به واسطه آن، با بندگانشمصافحه مىكند، مانند مصافحه بنده با تابع (يعنى مصافحه مولا با بنده. يا زيردستى كه التجا به آقا و مولاى خود برده است)، و آن براى كسى كه استلامش كرده شهادت مىدهد كه وفا به پيمان كرده است.
از صدر اسلام و زمان امامان عليهم السلام از ناحيه مردم سؤالاتى درباره حقايق و خصوصيّات مقدّسات دينى مطرح مىشده و جوابهايى هم در حدّ استعداد فهم سائلين از طرف پيشوايان و ائمه هدى عليهم السلام عنايت مىگرديده است.
از آن جمله، سؤالاتى است مربوط به حقيقت حجرالاسود و علّت نصب آن در ركن شرقى كعبه و حكمت بوسيدن و استلام و ساير خصايص مربوط به آن كه در محضر مقدّس امام صادق عليه السلام، مطرح شده و آن حضرت ضمن بيان مفصّلى جوابهايى وافى عنايت فرمودهاند.
ما به جهت رعايت اختصار، قسمتهايى از آن حديث شريف را (به طور منتخب) در اينجا نقل و ترجمه مىكنيم و نسبت به قسمتهاى ديگر، به ترجمه تنها اكتفا مىكنيم و افزايش نور ايمان را در دلها از خدا مىخواهيم.
حديث را مرحوم شيخ صدوق، عليه الرّحمة، در كتابعلل الشرايع (1)1، و مرحوم فيض، در كتابوافى (2)2، نقل كردهاند. و ما ازوافى نقل مىكنيم:
عَنْ بُكَيْرِ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام لِأَيِّ عِلَّةٍ وَضَعَ اللَّهُ الْحَجَرَ فِي الرُّكْنِ الَّذِي هُوَ فِيهِ وَ لَمْ يُوضَعْ فِي غَيْرِهِ وَ لِأَيِّ عِلَّةٍ تُقَبَّلُ وَ ....
بُكَير (بن اعين) مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم:حجرالاسود، به چه علّت در همين ركنى كه هست نصب شده و در غير آن نصب نشده؟ و براى چه بوسيده مىشود و ...؟
فَقَالَ سَأَلْتَ وَ أَعْضَلْتَ فِي الْمَسْأَلَةِ وَ اسْتَقْصَيْتَ فَافْهَمِ الْجَوَابَ وَ فَرِّغْ قَلْبَكَ وَ أَصْغِ سَمْعَكَ أُخْبِرُكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعالى .
پس امام عليه السلام فرمود: از مطالب مشكلى سؤال كردى و كنجكاوى را به نهايت رساندى. حال، دل فارغ ساز و گوش فرا ده، تا خوب از عهده فهم آنچه به خواست خدا مىگويم برآيى.
آنگاه بعد از بيان مطالبى فرمود:
فَهَلْ تَدْرِي مَا كَانَ الْحَجَرُ؟
آيا مىدانى حجرالاسود چه بوده است؟
راوى مىگويد:گفتم: نه. فرمود:
كَانَ مَلَكاً مِنْ عُظَمَاءِ الْمَلَائِكَةِ عِنْدَ اللَّهِ فَلَمَّا أَخَذَ اللَّهُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ الْمِيثَاقَ كَانَ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ أَقَرَّ ذَلِكَ الْمَلَكُ فَاتَّخَذَهُ اللَّهُ أَمِيناً عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ فَأَلْقَمَهُ الْمِيثَاقَ وَ أَوْدَعَهُ عِنْدَهُ وَ اسْتَعْبَدَ الْخَلْقَ أَنْ يُجَدِّدُوا عِنْدَهُ فِي كُلِّ سَنَةٍ الْإِقْرَارَ بِالْمِيثَاقِ وَ الْعَهْدِ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ.
حجرالاسود، فرشتهاى از فرشتگان عظيم خدا بود. وقتى خدا از ملائكه پيمان گرفت (مقصود از پيمان، اقرار به ربوبيت خدا و نبوّت و رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و وصايت و ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام است، چنان كه در جملات بعدى حديث، به آن تصريح شده است) اوّلين فرشتهاى كه ايمان آورد و اقرار كرد، همين فرشته بود و لذا خدا او راامين تمام خلقش گردانيد و پيمانى را كه از ديگر مخلوقات گرفت، نزد او بهامانت سپرد و بندگان را موظّف فرمود كه همه ساله نزد او حاضر شوند و نسبت به ميثاق و پيمانى كه خدا از آنان گرفته است اقرار مجدّد كنند و تجديد عهد بنمايند.
سپس خدا آن فرشته را در بهشت انيس آدم عليه السلام قرار داد تا او را پيوسته متذكّر ميثاق ساخته و به اقرار مجدّد وادارد. تا آنكه حادثهترك اولى براى آدم عليه السلام پيش آمد و از بهشت اخراج شد و در زمين حيران و سرگردان و بىمونس بود. آنگاه كه توبهاش پذيرفته شد، خدا آن فرشته را كه انيس آدم عليه السلام در بهشت بود به صورتدُرّى سفيد بر آن حضرت فرود آورد.
آدم عليه السلام از ديدن او خوشحال شد، امّا او را بيش از آن كه گوهر سفيدى است، به عنوان ديگرى آن را نمىشناخت. پس به امر خدا، به صورت اوّليهاش برگشت و خود را به آدم عليه السلام معرّفى كرد و او را به ياد ميثاق معهود افكند. آدم عليه السلام بعد از اين كه او را شناخت گريهكنان به سوى او رفت و او را بوسيد و تجديدعهد كرد.
بار دگر، خدا او را به صورت درّى سفيد و جوهرى درخشان متحوّل ساخت و از اين پس، آدم عليه السلام او را تعظيماً بر دوش خود حمل مىكرد و با او انس مىگرفت و هر سال نزد آن گوهر آسمانى اقرار به پيمان معهود مىكرد و آن را مىبوسيد تا وقتى كهكعبه بنا شد. به امر خدا آندرّه بَيْضاء در همان مكان كه اكنون هست (ركن شرقى كعبه) نصب شد؛ زيرا آن محلّى كه خدا از اولاد آدم عليه السلام پيمان گرفت، همين محل بود، و در همين مكان بود، كه ميثاقِ متَّخَذ از آدميان، به آن فرشته و امين خدا، سپرده شد و از همين ركن است كه جبرئيل عليه السلام، بر حضرت قائم (ولىّ عصر عجّل اللَّه تعالى فرجه) فرود مىآيد و با آن حضرت بيعت مىكند و همين مقام است كه قائم عليه السلام (هنگام ظهور) تكيه به آن مىدهد (و سخن مىگويد).
فَإِنَّ اللَّهَ أَوْدَعَهُ الْمِيثَاقَ وَ الْعَهْدَ دُونَ غَيْرِهِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخَذَ الْمِيثَاقَ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله بِالنُّبُوَّةِ وَ لِعَلِيٍّ عليه السلام بِالْوَصِيَّةِ اصْطَكَّتْ فَرَائِصُ الْمَلَائِكَةِ فَأَوَّلُ مَنْ أَسْرَعَ إِلَى الْإِقْرَارِ ذَلِكَ الْمَلَكُ لَمْ يَكُنْ فِيهِمْ أَشَدُّ حُبّاً لِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله مِنْهُ وَ لِذَلِكَ اخْتَارَهُ اللَّهُ مِنْ بَيْنِهِمْ وَ أَلْقَمَهُ الْمِيثَاقَ وَ هُوَ يَجِيءُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَهُ لِسَانٌ نَاطِقٌ وَ عَيْنٌ نَاظِرَةٌ يَشْهَدُ لِكُلِّ مَنْ وَافَاهُ إِلَى ذَلِكَ الْمَكَانِ وَ حَفِظَ الْمِيثَاقَ.
پس اين كه ميثاق و عهد را از ميان فرشتگان، به آن فرشته سپرده است، براى اين است كه وقتى خدا از ملائكه خواست كه به ربوبيّت او و رسالت محمد صلى الله عليه و آله و وصايت على عليه السلام اقرار كنند، اضطرابى (از سنگينى تكليف) در آنان پيدا شد. پس اوّل ملكى كه مبادرت به اقرار كرد، همين ملك بود.
و در ميان تمام فرشتگان، هيچ فرشتهاى در شدّت محبّت به محمد صلى الله عليه و آله و آل محمد عليهم السلام به حدّ اين
فرشته نمىرسيد. پس خدا به همين جهت، او را از ميان ملائكه برگزيد و پيمان خلايق را به او سپرد.
او روز قيامت خواهد آمد، در حالى كه زبانى گويا و چشمى بينا دارد و شهادت مىدهد براى هر كسى كه در اين مكان (محل نصب حجرالاسود) حاضر شده و تجديدعهد كرده و وفادار به پيمان بوده است.
وَ أَمَّا الْقُبْلَةُ وَ الاسْتِلَامُ فَلِعِلَّةِ الْعَهْدِ تَجْدِيداً لِذَلِكَ الْعَهْدِ وَ الْمِيثَاقِ وَ تَجْدِيداً لِلْبَيْعَةِ لِيُؤَدُّوا إِلَيْهِ الْعَهْدَ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِي الْمِيثَاقِ فَيَأْتُوهُ فِي كُلِّ سَنَةٍ وَ يُؤَدُّوا إِلَيْهِ ذَلِكَ الْعَهْدَ وَ الْأَمَانَةَ الَّذَيْنِ أُخِذَا عَلَيْهِمْ أَ لَاتَرَى أَنَّكَ تَقُولُ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ وَ وَ اللَّهِ مَا يُؤَدِّي ذَلِكَ أَحَدٌ غَيْرُ شِيعَتِنَا وَ لَاحَفِظَ ذَلِكَ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ أَحَدٌ غَيْرُ شِيعَتِنَا وَ إِنَّهُمْ لَيَأْتُوهُ فَيَعْرِفُهُمْ وَ يُصَدِّقُهُمْ وَ يَأْتِيهِ غَيْرُهُمْ فَيُنْكِرُهُمْ وَ يُكَذِّبُهُمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَمْ يَحْفَظْ ذَلِكَ غَيْرُكُمْ فَلَكُمْ وَ اللَّهِ يَشْهَدُ وَ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهِ يَشْهَدُ بِالْخَفْرِ وَ الْجُحُودِ وَ الْكُفْرِ وَ هُوَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ مِنَ اللَّهِ عَلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَجِيءُ وَ لَهُ لِسَانٌ نَاطِقٌ وَ عَيْنَانِ فِي صُورَتِهِ الْأُولَى يَعْرِفُهُ الْخَلْقُ وَ لَايُنْكِرُهُ يَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ وَ جَدَّدَ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ عِنْدَهُ بِحِفْظِ الْعَهْدِ وَ الْمِيثَاقِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ يَشْهَدُ عَلَى كُلِّ مَنْ أَنْكَرَ وَ جَحَدَ وَ نَسِيَ الْمِيثَاقَ بِالْكُفْرِ وَ الْإِنْكَارِ.
و امّا بوسيدن حجرالاسود و اظهار خضوع در پيش آن، براى تجديدعهد و بيعت مجدّد با خداست كه هر سال بيايند و نزد حجر (كه همان فرشته امين و نماينده خدا در زمين است) پيمانى را كه با خدا بستهاند و امانتى را كه پذيرفتهاند (از اقرار به ربوبيّت و رسالت و ولايت)، ادا كنند و اظهار نمايند.
آيا نمىبينى كه (هنگام تقبيل و استلام حجر، طبق دستور) مىگويى:امانتى اديتها وميثاقى تعاهدته لتشهد لى بالموافاة، يعنى: امانتم را ادا كردم و پيمانم را محافظت نمودم تا درباره من، شهادت به وفادارى بدهى.
و به خدا قسم احدى از عهده اداى پيمان بر نمىآيد، جز شيعه ما. و كسى حافظ و نگهدار اين عهد و ميثاق نيست، مگر شيعه ما. شيعه ما هستند كه وقتى نزد حجرالاسود آمدند، او آنها را (به
وفادارى) مىشناسد و تصديقشان مىكند و ديگران را كه بيايند، ناشناس مىبيند و (در وفاى به پيمان) تكذيبشان مىكند. چه آنكه آنان (منحرفان از خاندان عصمت عليهم السلام)، حفظ ميثاق نكردهاند.
پس به خدا قسم، حجرالاسود براى شما و به نفع شما شهادت خواهد داد و به خدا قسم به زيان آنها، گواه است و درباره آنها به نقض پيمان و كفر و انكار، شهادت خواهد داد.
و اوست حجّت بالغه از جانب خدا بر آنان در روز قيامت، كه مىآيد در حالى كه به صورت اوّليّهاش (كه فرشته عظيمى است) متصوّر شده و زبان گويا و دو چشم بينا دارد و خلايق، او را مىشناسند و سپس به شهادت قيام مىكند و در حقّ كسى كه به پيمان وفا كرده و نزد او تجديد عهد كرده است، به حفظ ميثاق و اداى امانت شهادت مىدهد و درباره كسى كه منكر او بوده و پيمان شكنى كرده است، به كفر و انكار شهادت مىدهد.
البتّه استلام حجر، يعنى دست يا بدن خود را به آن رساندن در هر شوطى، از مستحبّات طواف است، ولى با اين شرط كه محلّ حجر خلوت باشد و نزديك شدن به آن، موجب ايذا و آزار رساندن به مردم نگردد و احياناً با خطرات جانى مواجه نشود.
همچنان كه در اين سالها كثرت ازدحام و تهاجم در آن مكان مبارك به حدّى است كه نزديك حجر رفتن بدون ايذا و تأذّى و احساس خطر غيرممكن به نظر مىرسد.
و لذا مىتوان از دور با اشاره دست انجام وظيفه كرد:
عَنْ سَيْفِ التَّمَّارِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَتَيْتُ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فَوَجَدْتُ عَلَيْهِ زِحَاماً فَلَمْ أَلْقَ إِلَّا رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِنَا فَسَأَلْتُهُ فَقَالَ لَابُدَّ مِنِ اسْتِلَامِهِ فَقَالَ إِنْ وَجَدْتَهُ خَالِياً وَ إِلَّا فَسَلِّمْ مِنْ بَعِيدٍ. (1)1
1) . كافى، جلد 2، ص 405، حديث 3.
سيف تمّار مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: من نزد حجرالاسود رفتم و ازدحام جمعيت بود. به مردى از شيعيان برخوردم و درباره وظيفهام سؤال كردم. گفت:چارهاى جز استلام حجر ندارى. امام عليه السلام فرمود:اگر حجر را خالى يافتى (استلام كن)؛ وگرنه به سلام از دور، اكتفا بنما.
سُئِلَ الرِّضَا عليه السلام عَنِ الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ وَ هَلْ يُقَاتَلُ عَلَيْهِ النَّاسُ إِذَا كَثُرُوا قَالَ إِذَا كَانَ كَذَلِكَ فَأَوْمِ إِلَيْهِ إِيمَاءً بِيَدِكَ. (1)1
از امام رضا عليه السلام درباره حجرالاسود سؤال شد كه آيا مردم وقتى زياد شدند، بر سر استلام حجر بايد با هم بجنگند؟ (يعنى تقيّد به استلام حجر با كثرت جمعيت، مستلزم خِصام و قِتال خواهد بود) امام فرمود:وقتى چنين شد با دست خود به سوى حجر اشاره كن (و همين كافى است).
گاهى ديده مىشود عدهاى بر اساس بىاطّلاعى از اهداف عالى اسلام مبنى بر تشكيل آن اجتماع عظيم و كنگره بزرگ بينالمللى مسلمين در سطح سياست جهانى، اعمالى را مرتكب مىشوند كه موجب سوءظنّ و بدبينى ديگر فرقههاى اسلامى مىشود و قلم و زبان غرضآلود مخالفان را به روى شيعه باز مىكند، تا آنجا كهفرقه حقّه شيعه را جمعيتى دور از اسلام و بيزار از نماز و متنفّر از جمعه و جماعت، معرفى مىكنند! چه آن كه مىبينند به محض فرارسيدن وقت نماز و تشكيل صفوف جماعت در مسجدالحرام و مسجدالنّبى و بلند شدن بانگ اذان و دعوت به نماز با جملات مكرّر:
حَىَّ عَلَى الصَّلاةِ، حَىَّ عَلَى الصَّلاةِ، حَىَّ عَلَى الْفَلاحِ، حَىَّ عَلَى الْفَلاحِ.
و به دنبال شهادت بر وحدانيّت خدا و رسالت حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله با كلمات
1) . كافى، جلد 2، ص 405، حديث 7.
نورانى:
اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ، اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ.
در حالى كه سيل خروشان جمعيّت از هر طرف رو به مسجد سرازير مىشوند و براى اجابت دعوت خدا آماده نماز مىگردند، در همين حال افرادى از گوشه و كنار مسجد برمىخيزند و خود را از لابهلاى صفوف نمازگزاران بيرون مىكشند و از مسجد خارج مىشوند!
اينها كجا مىروند؟ مگر اينها اهل نماز نيستند و با نماز آشنايى ندارند؟ چرا از صفوف جماعت مسلمانان كنار مىروند؟!
اينها سؤالات تعجّبآميزى است كه ساير فِرَق مسلمين، در پيش خود طرح مىكنند و جوابى هم نمىيابند و نتيجتاً بدبين و بدگمان مىشوند، در حالى كه فقهاى عظام شيعه فتوا به جواز شركت در جماعت آنان دادهاند و براى شركت در صفوف متشكّله مسلمانان، با استناد به اخبار و احاديث، اجر و ثواب ذكر فرمودهاند، كه ما به نمونهاى از آنها در اينجا اشاره مىكنيم:
عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَا إِسْحَاقُ أَ تُصَلِّي مَعَهُمْ فِي الْمَسْجِدِ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ صَلِّ مَعَهُمْ فَإِنَّ الْمُصَلِّي مَعَهُمْ فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ كَالشَّاهِرِ سَيْفَهُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. (1)1
اسحاق بن عمار مىگويد:امام صادق عليه السلام به من فرمود: اى اسحاق، آيا با آنان در مسجد، نماز مىخوانى؟ گفتم: بله. فرمود: با آنها نماز بخوان. چه آن كه نمازگزار با آنان در صف اول، مانند سرباز مجاهدى است كه شمشير در راه خدا بزند و با اعداى دين بجنگد.
فيض عليه الرحمه، در بيان حديث مىفرمايد: اينكه در روايت، قيد صف اول آمده، براى اين است كه قرار گرفتن در صف اول، نشان علاقهمندى بيشتر به جماعت است و توجه آنها را براى شركت در نمازشان جلب مىكند و قهراً سوءظنّ آنان برطرف مىشود و به همين جهت به سرباز مجاهد تشبيه شده است.
1) . وافى، جلد 2، ص 182، باب فضل الصلاة معهم.
الشَّحَّامُ عَنِ الصَّادِق عليه السلام أَنَّهُ قَالَ يَا زَيْدُ خَالِقُوا النَّاسَ بِأَخْلَاقِهِمْ صَلُّوا فِي مَسَاجِدِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَكُونُوا الْأَئِمَّةَ وَ الْمُؤَذِّنِينَ فَافْعَلُوا فَإِنَّكُمْ إِذَا فَعَلْتُمْ ذَلِكَ قَالُوا هَؤُلَاءِ الْجَعْفَرِيَّةُ رَحِمَ اللَّهُ جَعْفَراً مَا كَانَ أَحْسَنَ مَا يُؤَدِّبُ أَصْحَابَهُ وَ إِذَا تَرَكْتُمْ ذَلِكَ قَالُوا هَؤُلَاءِ الْجَعْفَرِيَّةُ فَعَلَ اللَّهُ بِجَعْفَرٍ مَا كَانَ أَسْوَأَ مَا يُؤَدِّبُ أَصْحَابَهُ. (1)1
شَحّام، از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: اى زيد (اسم شَحّام است) با اخلاق مردم بسازيد و حسن رفتار از خود نشان بدهيد. در مساجد آنها نماز بخوانيد و از بيمارانشان عيادت كنيد و در تشييع جنازههايشان حاضر شويد و اگر بتوانيد تصدّى اذان و امامت جماعت را به عهده بگيريد.
چه آنكه وقتى اين چنين با آنها خوشرفتارى كرديد، مىگويند: اينانفرقه جعفريّه اند. خدا رحمت كند جعفر را، چه نيكو روشى براى تأديب ياران خود داشته است.
و اگر ترك ادب كرديد و حسن رفتار از خود نشان نداديد، باز هم مىگويند: اينهاجعفرى هستند. خدا با جعفر آن كند (كه مىداند). چه بد روشى در تأديب يارانش به كار برده (يعنى شما، چه بد باشيد و چه نيك، مردم به حساب من مىگذارند و شما را به نام من مىخوانند).
همين گفتار امام بزرگوار ما كافى است كه ما را به وظايف خود متوجّه سازد و بيدارمان كند تا شديداً مراقب رفتار و گفتار خود در معابد و معابر و هنگام برخورد با طوايف ديگر اسلامى باشيم و وضع دخول و خروج خود را در مساجد و روضه مطهّر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و ساير اماكن متبرّكه كاملًا در نظر بگيريم و متذكّر باشيم كه ما را در آن منطقه و آن سامان، به نام پرافتخار حضرت امام جعفر صادق عليه السلامجعفرى مىنامند وجعفرى مىشناسند.
و در واقع ما و نحوه تربيت ما را مظهر و نشاندهنده تربيت امام جعفر صادق عليه السلام مىدانند.
لذا موظّفيم، در عين حال كه از اين نشان پرافتخارى كه به سينه ما چسبانيدهاند در دنيا به خود بباليم و سر، به آسمان عزّ و شرف بساييم، معالوصف بكوشيم و سخت
1) . وافى، جلد 2، همان صفحه و همان باب، طبع اسلاميه.
مواظب باشيم كه اين انتساب ما به آن حضرت، موجب ننگ و عار آن حضرت نگردد و اعمال و اخلاق زشت ما، شخصيّت معنوى و شأن آسمانى آن امام بزرگ را كوچك و منحطّ و لكهدار نسازد.
چهبسا در مدّت فاصله بين عمره و حج يا بعد از فراغت از اعمال حج، چند شب و روزى در مكّه معظّمه و در مجاورت خانه خدا توفيق تشرّف داريم. اين ايّام و ليالى از نظر موقعيّت براى تحصيل سعادت اخروى و ذخيره بهرههاى بىپايان معنوى فرصت فوقالعاده گرانقدر و عزيزى است كه در تمام مدت عمر انسان نظير و مانندى براى آن تصوّر نمىشود و به دست آوردن آن براى هر كسى به اين سهولت و آسانى ميسّر نمىگردد.
شيطان اغواگر، براى واداشتن انسان به بطالت و غفلت، به فكرش مىآورد كه ديدى: امسال به چه آسانى آمدى، وسايل آماده است و هر سال هم كه بخواهى برايت ميسّر است. باز هم خواهى آمد و مكرّراً موفق خواهى گشت و به بقيه اعمال مستحبّ، از عمره مفرده و طواف و نماز و ديگر كارها، در سالهاى بعد ان شاء اللَّه خواهى رسيد.
او با اين وسوسهها، آدمى را در امر عبادت و بهرهبردارى از فرصتهاى زودگذر، سست و بىحال مىكند و از آن طرف، زرق و برق اموال بىارزش دنيا و اجناس خوش آب و رنگ سوغاتى را مقابل چشمش مىآورد و دلش را مىربايد. قيافههاى محبوب زن و فرزند و خويشان و دوستان را در نظرش جلوه مىدهد و توقّعات و خواستههاى آنها را به صورت طومارى پيش چشمش مىگشايد و بالاخره او را از مسجدالحرام و مطاف كعبه، به بازار و خيابان مىكشاند و بر گرد مغازه هر عروسكساز و قماشفروشى بهسعى و طواف! وا مىدارد.
و آن ساعات بسيار عزيز و گرانمايه را كه هر دقيقه و ثانيهاش براى انسانهاى بصير و بينا بيش از يك دنيا و مافيها ارزش دارد و ديگر تا آخر عمر هم به دستش نخواهد رسيد، در ميان مغازهها و هتلهاى مكّه و مدينه و جدّه، قسمتى براى خريد اشيا و قسمتى
هم براى خواب و تفريح و غذا، تلف مىكند و به وطن برمىگردد. و ذلك هوالخسران المبين.
بنابراين، بسيار توجه و تنبّه لازم است كه اين سرمايه نفيس و فرصت عزيز از دست نرود. آدمى بايد پيوسته به خود تلقين كند كه: اينجا، مكه و بيت اللَّه الحرام و بازار آخرت است و ميدان فعّاليّت و توشهبردارى براى قيامت كبرى.
كَلَّا إِذا دُكَّتِ اْلأَرْضُ دَكًّا دَكًّا وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا وَ جِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ اْلإِنْسانُ وَ أَنَّى لَهُ الذِّكْرى يَقُولُ يا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَياتِي. (1)1
چنان نيست كه آنها مىپندارند. در آن هنگام كه زمين سخت كوبيده شود، و فرمان پروردگارت فرا رسد، و فرشتگان صف در صف حاضر شوند، و در آن روز جهنم احضار گردد، آرى در آن روز انسان متذكر مىشود. آيا اين تذكر سودى براى او دارد؟ مىگويد: اى كاش براى زندگىام چيزى از پيش فرستاده بودم.
حقتعالى خلق را گويد به حشر ارمغان كو از براى روز نشر
جئتمونا وفرادى بينوا هم بدانسان كه خلقناكم كذا
هين چه آورديد دستآويز را ارمغان روز رستاخيز را
يا اميد بازگشتنتان نبود وعده امروز باطلتان نمود
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (2)2
آيا چنين پنداشتهايد كه ما شما را به عبث و بيهوده آفريدهايم و شما به سوى ما برگردانده نمىشويد؟
اندكى صرفه بكن از خواب و خور ارمغان بهر ملاقاتش ببر
شو قَليلَ النَّوْم مِمَّا يَهْجَعُونَ باش در اسْحار از يَسْتَغْفِرُون
كانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ. (3)3
(بهشتيان در دنيا) پيوسته چنين بودند كه اندكى از شب را مىخوابيدند و سحرگاهان به
استغفار مىپرداختند.
آرى، خواب و خوراك زايد بر مقدار حاجت و گردش بازار و خيابان و خريد عروسك و اسباببازى بچهها و پارچههاى سرخ و سبز خانمها و ... اين همه را بگذار تا وقت دگر. اين كارها در ساير شهرها و در همه وقتها، چهبسا آسانتر و ارزانتر از اينجا براى ما ميسّر باشد، و اگر هم نشد، زيانى نكردهايم.
امّا آنچه در هيچ نقطه دنيا و هيچ روز و شبى از روزها و شبها به هيچ قيمتى براى انسان ميسّر نمىشود و تهىدستى از آن، زيان و خسران اسفانگيز به بار مىآورد، طواف كعبه و استلام حجرالاسود و التزام به مستجار و نماز در مقام ابراهيم و حجر اسماعيل عليهما السلام است.
عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله أَنَّهُ قَالَ اسْتَكْثِرُوا مِنَ الطَّوَافِ فَإِنَّهُ أَقَلُّ شَيْءٍ يُوجَدُ فِي صَحَائِفِكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ عَنْهُ صلى الله عليه و آله قَالَ إِنَّ اللَّهَ يُبَاهِي بِالطَّائِفِينَ. (1)1
از نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله است كه فرمود: زياد طواف كنيد؛ زيرا كمتر چيزى كه (از اعمال عبادى) در روز قيامت، در نامههاى (اعمال) شما يافت مىشود، طواف است. (يعنى توفيق طواف به زودى و آسانى نصيب كسى نمىشود. حال كه شده است، حدّاكثر استفاده را ببريد و طواف بسيار انجام بدهيد).
و هم از آن حضرت است كه فرمود: خدا به طوافكنندگان، مباهات مىكند.
فِقْهُ الرِّضَا عليه السلام، يُسْتَحَبُّ أَنْ يَطُوفَ الرَّجُلُ بِمُقَامِهِ بِمَكَّةَ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ أُسْبُوعاً بِعَدَدِ أَيَّامِ السَّنَةِ فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَيْهِ طَافَ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ شَوْطاً فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَأَكْثِرْ مِنَ الطَّوَافِ مَا أَقَمْتَ بِمَكَّةَ. (2)2
نقل از فقهالرّضا عليه السلام است كه، مستحب است مادام كه مرد در مكه اقامت دارد به عدد روزهاى سال، 360 طواف انجام دهد و اگر نتوانستى پس 360 شوط (هر هفت شوط يك طواف است) و اگر نتوانستى تا در مكه هستى، طواف زياد انجام بده.
عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ: قَالَ الْبَاقِرُ عليه السلام صَلَاةٌ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَفْضَلُ مِنْ مِائَةِ أَلْفِ صَلَاةٍ فِي غَيْرِهِ مِنَ الْمَسَاجِدِ. (1)1
از امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش تا امام باقر عليه السلام است كه فرمود: يك نماز در مسجدالحرام افضل از صدهزار نماز در مساجد ديگر است.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَكَّةَ مِنْ جُمُعَةٍ إِلَى جُمُعَةٍ أَوْ أَقَلَّ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَكْثَرَ وَ خَتَمَهُ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ كُتِبَ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ وَ الْحَسَنَاتِ مِنْ أَوَّلِ جُمُعَةٍ كَانَتْ فِي الدُّنْيَا إِلَى آخِرِ جُمُعَةٍ تَكُونُ فِيهَا وَ إِنْ خَتَمَهُ فِي سَائِرِ الْأَيَّامِ فَكَذَلِكَ. (2)2
هر كس در مكّه، ختم قرآن كند، در ظرف يك هفته يا كمتر يا بيشتر، و روز ختمش را روز جمعه قرار دهد، خدا به قدر حسنات از اولين جمعهاى كه در دنيا بوده تا آخرين جمعهاى كه خواهد بود براى او اجر و ثواب مىنويسد و اگر در ساير روزها نيز ختم كند، چنين اجرى براى او نوشته خواهد شد.
به نيابت از رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام هر چه مىتوانيد طواف كنيد.
موسى بن قاسم مىگويد: خدمت امام جواد عليه السلام عرض كردم:من اراده كردم به نيابت از شما و پدر شما طواف انجام بدهم. كسى گفت:طواف از طرف اوصيا جايز نيست. امام فرمود:جايز است و آنچه مىتوانى طواف كن.
بَلْ طُفْ ما امْكَنَكَ فَانَّ ذلِكَ جايِزٌ.
سه سال بعد از اين جريان، بار دگر خدمت امام عليه السلام رسيدم و گفتم:من با اذن قبلى كه از شما داشتم آنچه خدا خواسته بود از طرف شما و پدر بزرگوارتان طواف انجام دادم.
بعد، فكرى به خاطرم گذشت و به آن عمل كردم. امام عليه السلام فرمود:آن چه بود؟ گفتم:
يك روز از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله طواف كردم. حضرت سه مرتبه فرمود:صَلّى اللَّهُ عَلى رَسُولِ اللَّه.روز دوم از طرف اميرالمؤمنين عليه السلام طواف كردم. روز سوم از طرف امام حسن عليه السلام، روز چهارم از طرف امام حسين عليه السلام، روز پنجم از طرف امام زينالعابدين عليه السلام، روز ششم از طرف امام باقر عليه السلام، روز هفتم از طرف امام صادق عليه السلام، روز هشتم از طرف امام كاظم عليه السلام، روز نهم از طرف پدر بزرگوار شما علىّ بن موسى عليه السلام و روز دهم از طرف شما اى آقاى من. وَهؤلاءِ الَّذينَ ادينُ اللَّهَ بِوِلايَتِهِمْ و اين بزرگواران، همانها هستند كه به سبب ولايتشان، متديّن به دين خدا گشتهام.
قال: إِذَنْ وَ اللَّهِ تَدِينُ اللَّهَ بِالدِّينِ الَّذِي لَايُقْبَلُ مِنَ الْعِبَادِ غَيْرُهُ.
فرمود: در اين صورت به خدا قسم، متديّن به دينى هستى كه از بندگان، جز آن پذيرفته نخواهد شد.
گفتم:چه بسا از طرف مادرت فاطمه عليها السلام طواف كردهام.
فَقَالَ: اسْتَكْثِرْ مِنْ هَذَا فَإِنَّهُ أَفْضَلُ مَا أَنْتَ عَامِلُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ. (1)1
فرمود: از اين قبيل طواف، بسيار بجاآور كه اين عمل، افضل اعمالى است كه بجاآوردهاى ان شاء اللَّه.
تذكّر
فتواى آقايان فقها بر اين است كه نيابت در طواف از طرف كسى كه زنده و حاضر در مكه است و عذرى از انجام طواف ندارد، مشروع و صحيح نيست. (2)2 بنابراين، نيابت در طواف از طرف وجود اقدس امام عصر عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف كه خود حضرتش در موسم حج حاضر در مكهاند، صحيح نيست، مگر اين كه از طريق اهداى ثواب انجام شود. يعنى طواف مستحبّى بجاآورده و ثواب آن را به حضرت امام عليه السلام اهدا
كنيم. و همچنين نسبت به اشخاصى كه زنده و حاضر در مكّهاند و غير معذورند، از اين راه مىشود ثواب طواف مستحبّى را به آنها هديه كرد. (1)1
از فرصت توقّف در مكّه علاوه بر طواف و نماز و تلاوت قرآن، مىتوان به انجامعمره مفرده پرداخت.
كيفيّت عمره مفرده همان كيفيّت عمره تمتّع است كه قبل از حجّ تمتّع انجام مىشود، با اين تفاوت كه در عمره تمتّع، طواف نسا، واجب نيست و سرتراشيدن، حرام است و تقصير، متعيّن است، ولى در عمره مفردهطواف نسا با نماز آن، واجب است و سرتراشيدن، جايز است. يعنى شخص معتمر به عمره مفرده، مخيّر است بين آن كه سر بتراشد يا مو و ناخن كوتاه كند.
حروف رمز منظومى در ترتيب اعمال عمره و حج، از مرحوم شيخ بهايى، رضوان اللَّه عليه، نقل شده است كه از نظر آسانى به حافظه سپردن، خالى از فايده نيست:
اطَرَّسْتَ لِلْعُمْرَةِ اجْعَلْ نَهَجْ اوَوْ ارْنَحَطْ رَسَّ طَرْمَرْ لِحَجّ (2)2
يعنى حروفاطَرَّسْتَ را برنامهعمره قرار بده و حروفاوَوْ ارْنَحَطْ رَسَّ طَرْمَرْ را هم، برنامهحج خود بدان.
اطَرَّسْتَ، به اعمال (پنجگانه) عمره اشاره دارد، به اين شرح:
ا: اشاره بهاحرام است.
ط: طواف عمره.
ر: ركعتين (دو ركعت نماز طواف).
س: سعى بين صفا و مروه.
ت: تقصير (كوتاه كردن مو و ناخن).
اوَوْ ارْنَحَطْ رَسَّ طَرْمَرْ: به اعمال (چهاردهگانه) حج اشاره دارد، به اين شرح:
ا: اشاره بهاحرام است.
و: وقوف در عرفات.
و: وقوف در مشعرالحرام.
ا: افاضه (كوچ كردن) از مشعر به منى
ر: رَمْى جَمْرَه عَقَبه (سنگ زدن به يكى از ستونهاى سنگى در منى در روز عيد.
ن: اشاره به نحر شتر يا ذبح گوسفند و گاو (قربانى در منى .
ح: حلق يا تقصير (سر تراشيدن يا كوتاه كردن مو و ناخن در منى .
ط: طواف حج.
ر: ركعتين (دو ركعت نماز طواف حج).
س: سعى بين صفا و مروه.
ط: طواف نسا.
ر: ركعتين (دو ركعت نماز طواف نسا).
م: مبيت در منى (ماندن شبهاى يازدهم و دوازدهم ذيحجّه در منى .
ر: رمى جمرات ثلاث (سنگ زدن به ستونهاى سهگانه در روزهاى يازدهم و دوازدهم).
1- نتيجهگيرى از اعمال حج.
2- موعظهاى لطيف از دانشمندى اديب.
3- داستانى جالب و بيانى جامع از امام سجّاد عليه السلام در اسرار حج (روايت شبلى).
4- دستورالعمل جامع از امام صادق عليه السلام در باب حج.
5- تطبيق مراحل عمر انسان با مناسك حج.
6- وظيفه انسان در سير به سوى خدا.
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً (1)1
هنگامى كه مناسك (حجّ) خود را انجام داديد، خدا را به ياد آوريد، همانگونه كه از پدرانتان يادآورى مىكنيد، بلكه از آن هم بيشتر.
در گذشته مشروحاً بيان شد كه صورت اعمال حجّ و تمام عبادات در واقع، تشريح مقامات روحى و تحليل سير عبودى انسانهاى كامل است كه چگونه مراحل و منازل بندگى را مىپيمايند و سرانجام به مقام قرب حضرت ربّ و منبع كمال مىرسند و حيات طيّبه و زندگى سعادتمندانهاى به دست مىآورند؛ حياتى كه هم در دنيا قرين عزّ و شرف اجتماعى و طهارت روحى و اخلاقى هستند و هم در آخرت، متنعّم به نعم باقى و سعادت خالد مىگردند.
حال كه ما به عنايت خدا، موفّق به اتمام صورت اعمال حج شدهايم، بايد در خود بنگريم كه آيا از نظر معنى و روح نيز حركتى كرده و سيرى انجام داده و حجّ جوهرى بجاآوردهايم؟ يا خير، العياذ باللَّه، از حيث روح و جان، همچنان جامد و بىحركت در عالم ظلمانى مانده و در لجنزار هواپرستىها و ارضاى تمنّيات نفسانى، دست و پا مىزنيم؟
1) . بقره: 200
هنوز تنها اين بدن را از نقطهاى حركت دادهايم و به منى و عرفات و مشعر بردهايم و در محل طواف كعبه و محل سعى چرخاندهايم و اينك با چمدانهاى پر از اسباببازى، و با جان خالى از معارف آسمانى و بهرههاى معنوى، به وطن بر مىگرديم!
فَوا اسَفاهُ مِن خَجْلَتى وافْتِضاحى وَوالَهْفاهُ مِنْ سُوء عَمَلى وَاجْتِراحى!
واى اگر پرده بيفتد كه ز بس خجلت و شرم همه بر جاى عرق، خون دل آيد ز مسام
در روايات تفسيرى آمده است كه عادت عرب قبل از اسلام، چنين بود:
در موسم حج بعد از انجام مراسم متداول در بين خود و كشتن قربانى، در منى مجتمع مىشدند و به تفاخرات نسبى و ارائه تعيّنات دنيايى خود مىپرداختند و هريك به داشتن پدرى چنين و جدّى چنان، بر ديگران افتخار مىكردند. (1)1
ديگر آنكه اهميّت اقتصاد و بيع و شراء و خريد و فروش اموال تجارتى و به دست آوردن پول و ثروت و مكنت دنيايى، در وجودشان چنان راسخ گشته بود كه حتّى در همان مجامعى كه در عرفات و منى به نام حج تشكيل مىدادند، در فكر تأمين مال و ثروت و رونق دادن به شؤون مادّى و بالابردن القاب و عناوين غرورانگيز و تعيّنات نخوتآور اجتماعى بودند و هر كس سراپردهاى مجلّل و شمشيرى آبدار و هيكلى جسيم و جامهاى ثمين داشت، در انظار مردم بزرگ و باشخصيت و عالىمقام مىآمد! آنچه اصلًا در مخيّله آن جمعيت خطور نمىكرد و مفهومى براى آنان نداشت، كمال معنوى و فضايل اخلاقى بود. هرگز اين مطلب در مغز آنان رسوخ نمىكرد كه انسان به معناى واقعى، غير اين موجودى است كه اينان هستند و زندگى انسانى غير اين لجنزار متعفّنى است كه اينها به وجود آوردهاند كه مانند جُعَل در ميان قاذورات متعفّن مىلولند و بانگ نوشانوش از هر طرف سر مىدهند و عربده مستانه مىكشند.
1) . به تفسير «مجمع البيان» و «برهان و ابوالفتوح»، ذيل آيه 200 بقره مراجعه شود.
و به زعم خود معتقدند كه زندگى همان است كه اينان دارند!
درست مصداق اين آيه شريفه قرآن بودند:
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا، الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (1)1
بگو آيا خبر بدهيم به شما كه زيانكارترين مردم كيانند؟ آنها كه سعى و فعّاليّتشان، در مسير زندگى به راه خطا افتاده و در ضلالت و گمراهى جلو مىروند و در عين حال چنين مىپندارند كه كار نيك انجام مىدهند و به راه صواب مىروند!
ولذا، مردم عصر جاهلى بعد از انجام مراسم به قول خودعبادى! و وقوف در مشاعر عظيم الهى، همه، با همان جهالت فكرى و آلودگى روحى و اخلاقى كه آمده بودند بر مىگشتند. نه معرفتى كسب كرده بودند و نه رذيلتى را تبديل به فضيلت نموده بودند بلكه همان موجودات جاهل القلب فاسد الاخلاق قبيح الاعمال قبل از حج بودند كه بعد از حج به شهر و ديار خود مراجعت مىكردند.
به همين جهت قرآن كريم به منظور توجه دادن مردم جاهل غافل به وظيفه انسانى و ردع و زجر آنان از ادامه سنّت جاهلانه حيوانى، مىفرمايد:
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً. (2)2
بعد از اين كه از اعمال حج فارغ شديد، آنچنان به ياد خدا باشيد كه گويى به ياد پدرانتان هستيد و بلكه بيش از اين مقدار، خدا را ياد كنيد.
يعنى اينقدر كه به ياد پدران خود هستيد و به آنها مىباليد و انتساب خود را به آنان، مايه افتخار و مباهات خود مىدانيد، آنها براى شما چه كردهاند و به شما چه دادهاند؟ جز اينكه مقدّمه وجود شما بودهاند و احياناً حقّ تربيتى نسبت به شما پيدا كردهاند و بالاخره ثروت و مكنتى از خود، بجا گذاشتهاند. اما فكر نمىكنيد كه تمام اينها، ريشه از من گرفته است و سرچشمه اين همه اسباب و مسبّبات و مقدّمات و نتايج و آبا و اجداد و اموال و
تعيّنات و ديگر شؤون هستى، من هستم.
خانه، خانه من است و نعمت، نعمت من. شما و پدران شما، همگى مخلوق و مصنوع دست قدرت من هستيد؛ مخصوصاً نعمت هدايت به رموز سعادت با ارسال رسل و انزال كتب، موهبتى بزرگ از ساحت اقدس من است.
بنابراين، آيا من و توجه به من، بايد دلهاى شما را پر كند و بر سراسر وجود شما مستولى شود و شما را مشغول به خود سازد و به اصلاح اعمال و تهذيب اخلاق و تأمين حيات جاودان وادارتان كند، يا ياد پدران مشركِ بىهرگونه كمالِ پوسيده در دل خاك؟!
فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ؟ (1)1
شما را چه مىشود؟ چگونه داورى مىكنيد؟
آيا حتّى در اين مواقف و مشاعرى كه صرفاً براى توجه به خدا و تأمين حيات عُقبى تأسيس شده است، پول و ثروت دنيا بايد محور افكار شما باشد و آهنگ سود و زيان زندگى مادّى در فضاى جان شما طنين افكند و حزن و فرح در قلوب شما ايجاد كند يا نام خدا و نغمههاى روحافزاى اللَّهاكبر و لا اله الّا اللَّه و سبحان اللَّه؟
فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي اْلأَبْصارِ. (2)2
فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ. أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا (3)3
پارهاى از مردم هستند كه (بر اثر پستى همّت، مطلوبى جز دنيا ندارند و به هنگام دعا نيز از خدا جز دنيا نمىخواهند) مىگويند: خدايا، در دنيا، بما بده؛ و براى آنها در آخرت، بهرهاى نخواهد بود. اما بعضى هستند كه (همّت عالى دارند و طالب سعادت دارين مىباشند) مىگويند: خدايا، در دنيا به ما بهره نيك بده و در آخرت بهره نيك بده و ما را از عذاب آتش نگهدار. آنهايند كه از آنچه در دنيا كردهاند بهرهاى عايدشان مىشود.
حال، اى زائران بيت محرّم، به خود آييد كه اين نداى آسمانى قرآن، هماكنون با سطوت و هيبت مخصوص به خود، در گوش جان ما طنين انداز است كه هان اى قاصدان خانه حق كه جامه دنيا از تن كنده و لبّيكگويان به سوى خانه معبود آمدهايد، اى گروه وقوفكننده در منى و عرفات و مشعرالحرام، اى سنگساركنندگان شيطان و اتباع شيطان، اى ذبحكنندگان گوسفند نفس امّاره به امر خالق سبحان، اى كسانى كه با تراشيدن موى سر و چيدن ناخن، رذايل اخلاقى و افكار شيطانى را از سر ريخته و چنگال خود را از حرامكارى و حرامخوارى كوتاه كردهايد و با طهارت جسمى و روحى دور خانه حق چرخيده و با استلام حجر، دست بيعت به دست خدا داده و پيمان وفادار ماندن بر عهد بندگى و اطاعت فرمان، با خدا بستهايد، به هوش باشيد كه اينمواقف را از ياد نبريد و عهد ميثاق را فراموش نكنيد.
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً. (1)1
بعد از قضا، مناسك و بازگشت به وطنها و اهل و عيال خود، بيش از همهكس به ياد خدا باشيد و ياد خدا را در هيچجا و در هيچ حال از صفحه خاطر نزدائيد و الى الابد، حليف ايمان و اسلام و خاضع در برابر فرمان خدا بوده و در وفاى به پيمان، ثابت بمانيد و پيوسته اين آيه قرآن را نصب العين خود قرار دهيد.
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ. (2)2
اوقات حجّ، ماههاى معلوم است (شوّال و ذوالقعده و ذوالحجّه). هر كس كه فريضه حج را در اوقات خودش انجام بدهد بايد بداند كه شهوترانى و فسق و منازعه، در حج روا نمىباشد و هر كار خوبى كه انجام دهيد خدا آن را مىداند. توشه برداريد كه بهترين توشه، تقوا و پرهيزكارى
است. از عذاب من برحذر باشيد و رعايت جانب من بنمائيد اى خردمندان.
يعنى اى مسلمانان! نه چنين است كه خوددارى از گناه و پرهيز از عادات حيوانى و خشم و درندهخويى، منحصر به حال احرام و چند روز ايّام حج باشد، بلكه اين، يك نوع تمرين و به اصطلاح، ديدن كلاس تربيت است تا حالت تقوا و كنترل شهوات حيوانى، به صورت ملكهاى راسخ در قلب انسان درآيد، به همان گونه كه روزه يك ماهه ماه مبارك رمضان، براى به دست آوردن ملكه تقوا در جان انسان است، كه مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ. (1)1
اى گروه مؤمنان! روزه بر شما واجب شده است، آنچنان كه بر امّتهاى پيشين واجب بوده، براى اينكه واجد ملكه تقوا (پرهيزگار) بشويد.
پس كسى كه قصد خانه خدا كرده (حجّ، در لغت به معناى قصد است) و جامه احرام پوشيده و لبّيك گفته و استلام حجرالاسود نموده و پيمان بندگى با خدا بسته است، بايد اين آيه قرآن، برنامه هميشگى زندگىاش باشد:
فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِي الحَجِّ. (2)2
مطلقاً رفتار و گفتار آلوده به شهوت نامشروع، ممنوع. سخنان ناپسند از دروغ و غيبت و ناسزا، به كلّى متروك. منازعه و پرخاشگرى و ماجراجويى از صفحه زندگى، بركنار!
و پيوسته به حكم كريمه وَتَزَوَّدوا فانَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى (3)3 در مقام به دست آوردن توشه تقوا و رعايت جانب خدا باشد و همواره به خود تلقين كند كه اين اعضا و جوارح من، شرف تماس با كعبه و حجرالاسود را به دست آورده است. ديگر نسزد كه به لوث خطا و گناه آلوده شود.
چشمى كه نقش خانه معبود را در خود جا داده، روا نيست كه گذرگاه مناظر شيطانى ضدّ خدا گردد و خود را از تماشاى صحنههاى ناپسند نزد خدا پر سازد.
گوشى كه در آن، مراكز حسّاس عبادت، از همه جا، نغمههاى آسمانى اذكار و تلاوت آيات قرآن شنيده است، كى روا باشد كه بار دگر به پليدى آواى هوسانگيز مردان و زنان آلوده، ملوّث شود؟
پايى كه قدم به مطاف كعبه و مسعى نهاده و در موقفهاى عرفات و مشعر ايستاده است، سزاوار نيست كه العياذ باللَّه قدم به اماكن فساد و مراكز گناه بگذارد.
زبانى كه لبّيك اجابت دعوت، به خدا گفته است، تا آخر عمرش نبايد لبّيك پذيرش دعوت، به شيطان گويد.
آن لب و آن دهانى كه با حجرالاسود و اركان كعبه و مرقد مطهّر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تماس يافته است، بايد قدر خود را بشناسد و هرگز با كلمات زشت و سخنان ركيك و ناپسند، آشنا نشود.
آرى:
فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ. (1)1
راستى، چه بىخبر از معنى و مقصد حجّ است آن زن مسلمانى كه بعد از پوشيدن جامه احرام و گفتن لبّيك اللهم لبّيك، بار دگر از جامه عفّت بيرون آمده و با كمال وقاحت در برابر مردان و جوانان، حجاب خود را حفظ نكرده و در عين حال خود را خانمِ مكّه رفته و حج بجاآورده بداند!
و چه ناآگاه است آن مرد مسلمانى كه در منى، گوسفند هواى نفس را كشته و با چيدن مو و ناخن، چنگال، از مال و جان و عرض و آبروى مردم كشيده و با استلام حجرالاسود، پيمان صلح و آشتى با خدا بسته است، اما همين كه به وطن برگشته، بار دگر راه و رسم خونخوارى و بىبندوبارى را از سر گرفته و همچون حيوان درندهاى، به جان مردم افتاده و از طريق رباخوارى و فروش اجناس تقلّبى و ارتكاب انواع جنايات، با
1) . بقره: 197
بىشرمى اعلان جنگ با خدا داده است! فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ (1)1.
سعدى مىگويد:
سالى، نزاع در ميان پيادگان حاجّ افتاد و داعى هم در آن سفر پياده بود. انصاف، در سر و روى يكديگر افتاديم و داد فسق و جدال بداديم. كجاوهنشينى را شنيدم كه با عديل خود همى گفت: ياللعجب، پياده عاج چون عرصه شطرنج به سر مىبرد، فرزين مىشود.
يعنى به از آن مىشود كه بود. و پيادگان حاجّ عرصه باديه به سر بردند و بَتَر شدند!
از من بگوى حاجى مردم گزاى را كو پوستين خلق به آزار مىدرد
حاجى تو نيستى! شتر است از براى آنك بيچاره، خار مىخورد و بار مىبرد (2)2
يا مَعْشَرَ الْحُجَّاجِ النَّاسِلِينَ مِنَ الْفِجاجِ، اتَعْقِلُونَ ما تُواجِهُونَ وَالى مَنْ تَتَوَجَّهُونَ؟ امْ تَدْرُونَ عَلى مَنْ تَقْدَمُونَ وَعَلامَ تُقْدِمُونَ؟ أَتَخالُونَ انَّ الْحَجَّ هُوَ اخْتِيارُ الرَّواحِلِ وَقَطْعُ الْمَراحِلِ وَاتِّخاذُ الْمَحامِلِ؟ امْ تَظُنُّونَ انَّ النُّسُكَ هُوَ نَضْوُ الاردانِ وَانْضاءُ الابْدانِ وَمُفارَقَةُ الْوِلْدانِ وَالتَنائِي عَنِ الْبُلْدان؟ كَلّا واللَّهِ بَلْ هُوَ اجْتِنابُ الْخَطيئَةِ قَبْلَ اجْتِلابِ الْمَعطِيَّةِ وَاخْلاصُ النِّيَّةِ فِي قَصْدِ تِلْكَ الْبَنِيَّةِ وَامْحاضُ الطَّاعَةِ عِنْدَ وِجْدانِ الاسْتِطاعَةِ وَاصْلاحُ الْمُعامَلاتِ امامَ اعْمالِ الْيَعْمَلاتِ. فَوَالَّذى شَرَعَ الْمَناسِكَ لِلنَّاسِكِ وَارْشَدَ السَّالِكَ فِي اللَّيْلِ الْحالِكِ ما يُنَقِّى الاغْتِسالُ بِالذُّنُوبِ مِنَ الانْغِماسِ فى الذُّنُوبِ وَلا تَعْدِلُ تَعْرِيَةُ الاجْسامِ بِتَعْبِيَةِ الاحْرامِ وَلا تُغْنِي لِبْسَةُ الاحْرامِ عَنِ التَّلَبُّسِ بِالْحَرامِ وَلا يَنْفَعُ الاضْطِباعُ بِالْازارِ مَعَ الْاضْطِلاعِ بِالْاوْزارِ وَلا يُجْدِى التَّقَرُّبُ بِالْحَلْقِ مَعَ
التَّقَلُّبِ فِي ظُلْمِ الْخَلْقِ وَلا يَرْحَضُ التَّنَسُّكُ بِالتَّقْصِيرِ دونَ التَّمَسُّكِ بِالتَّقْصِيرِ وَلا يَسْعَدُ بِعَرَفَةَ غَيْرُ اهْلِ الْمَعْرِفَةِ وَلا يَزْكُوا بِالْخَيْفِ مَنْ يَرْغَبُ فى الْحَيْفِ وَلا يَشْهَدُ الْمَقامَ الّا لَمَنِ اسْتَقامَ وَلا يُحْظِي بِقَبُولِ الْحِجَّةِ مَنْ زاغَ مِنَ الْمَحَجَّةِ فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَءً صَفا قَبْلَ مَسْعاهُ الَى الصَّفا وَوَرَدَ شَرِيعَةَ الرِّضا قَبْلَ شَرُوعِهِ الَى الاضاء وَنَزَعَ عَنْ تَلْبِيسِهِ قَبْلَ نَزْعٍ مَلْبُوسِهِ وَفاضَ بِمَعْرُوفِهِ قَبْلَ الافاضَةِ مِنْ تَعْرِيفِهِ. (1)1
اى گروه حاجيان كه درّهها و راههاى پهناور بيابان را به سرعت مىپيماييد! آيا هيچ مىانديشيد كه با چه مواجه مىشويد و رو به كه مىآوريد؟ يا مىدانيد بر چه كسى وارد مىشويد و به چه كارى اقدام مىكنيد؟
آيا چنين مىپنداريد كه حجّ، همانا برگزيدن مركبها و نشستن در محملها و پيمودن راهها و طىّ منزلهاست؟! يا گمان مىكنيد عبادت، تنها كندن جامه از تن و لاغر كردن بدن و جدا شدن از فرزند و زن و دور افتادن از وطن است؟! نههرگز به خدا قسم.
بلكه حجّ، پياده گشتن از مركب گناه است پيش از سوار شدن بر مركب راه. خالص كردن نيّت است در قصد زيارت. محض امتثال امر و اطاعت است به هنگام توانايى و استطاعت. اصلاح كار خود با مردم است و ابراء ذمّه از حقوق النّاس، پيش از به راه انداختن مركبهاى ورزيده و خوشرفتار.
قسم به تنظيمكننده برنامه بندگى براى بندگان سالك راه، و ره نماينده رهروان در دل شبهاى سياه، كه شستوشو دادن تن با چند دلو آب بيرون كشيده از ته چاه، بىنياز نمىكند از تطهير جان فرورفته در چاه گناه.
عريان كردن جسم از قبا و كفش و كلاه، برابرى نمىكند با مجهّز ساختن روح از براى احرام ورود به درگاه اله.
چه فايده از پوشيدن جامه احرام، براى فرد پيچيده در انواع كسب و كار حرام؟ چه بهره مىبرد از طواف به صورت در حال انكسار، آدمى كه به جان، حمّال فراوان وزر است و وبال؟
نفعى ندهد تراشيدن سر در منى با آلودگى به مظالم و غلتيدن در لجنزار تعدّى به حقوق بندگان خدا. كوتاه كردن موى شارب و چيدن ناخن، چگونه بشويد قذارت مال مردم خوردن و خون
1) مقامات حريرى، المقامة الحادية والثلثون الشاميه.
مردم مكيدن را؟ در عرفات، آن كس به سعادت رسد كه صاحب عرفان و بصيرت باشد. چه تناسب با مسجد خيف دارد، آن كس كه پليدى ظلم و حيف از دست و زبانش بارد؟
حضور در مقام ابراهيم نيابد، مگر كسى كه در مقام طاعت و بندگى ثابتقدم بماند. بهرهاى از حج نبرد، كسى كه از طريق مستقيم حق، به انحراف گرايد.
پس رحمت خدا بر مردى كه پيش از سعى در كوه صفا به صفاى قلب خود فزايد و قبل از سرازيرى در مسعى، به آبشخور رضا درآيد.
پيش از آن كه لباس از تن و كفش و كلاه از پا و سر بردارد، حجاب غِشّ و تلبيس و دغل، از چهره جان بزدايد.
قبل از شروع به افاضه از عرفات، به افاضه خير و نيكى و احسان بپردازد.
3- داستانى جالب و بيانى جامع از امام سجاد عليه السلام در اسرار حجّ (روايت شبلى)
در اينجا مناسب است، روايتى را كه مرحوم محدّث نورى، رضوان اللَّه عليه، در كتابمستدرك الوسائل آورده است، تيمّناً نقل و ترجمه كنيم؛ چرا كه حِكَم و فوايد عظيم اخلاقى و اسرار لطيف روحى و نكات دقيق تربيتى كه در احكام متقن الهى، مخصوصاً در مناسك عاليه حج قرار داده شده است، وقتى از مجراى كلام نورانى امام معصوم عليه السلام و حجّت كبراى حضرت حق ابلاغ و القا مىشود، از حيث هدايت دلهاى آماده و تربيت قلوب صافى تأثيرى عميقتر و راسختر خواهد داشت و در نفوس اهل ايمان جايگزينتر خواهد شد.
اگرچه در مباحث گذشته، بر حسب تناسب مبحث و اقتضاى مقام، فرازهايى چند از همين روايت، مورد استناد و استشهاد واقع شد، اما نقل تمام آن موكول به بعد گرديد و اينك به كمك خدا تمام متن روايت را قسمت به قسمت نقل مىكنيم و دنبال هر قسمت ترجمهاش را مىآوريم:
الْعَالِمُ الْجَلِيلُ الْأَوَّاهُ السَّيِّدُ عَبْدُ اللَّهِ سِبْطُ الْمُحَدِّثِ الْجَزَائِرِيِّ فِي شَرْحِ النُّخْبَةِ، قَالَ وَجَدْتُ فِي عِدَّةِ مَوَاضِعَ أُوَثِّقُهَا بِخَطِّ بَعْضِ الْمَشَايِخِ الَّذِينَ عَاصَرْنَاهُمْ مُرْسَلًا أَنَّهُ لَمَّا رَجَعَ مَوْلَانَا زَيْنُ الْعَابِدِينَ عليه السلام مِنَ الْحَجِّ اسْتَقْبَلَهُ الشَّبْلِيُّ فَقَالَ
عَلَيْهِ السَّلام لَهُ حَجَجْتَ يَا شَبْلِيُّ قَالَ نَعَمْ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.
عالم جليل كثيرالتضرّع به درگاه خدا، سيّد عبداللَّه سبط محدّث جزائرى در كتاب شرح النّخبه مىگويد: در مواضع عديدهاى يافتهام اين روايت را كه موثّقترين آن، به خطّ بعض بزرگان از معاصران است كه به طورمُرسل نقل شده است: وقتى مولاى ما، امام زينالعابدين عليه السلام، از سفر حجّ مراجعت فرمودند،شبلى (1)1 به استقبال حضرت رفت و امام عليه السلام (ضمن صحبت) فرمود:حج بجاآوردهاى اى شبلى؟ عرض كرد:بله يا ابن رسول اللَّه!
فَقَالَ عليه السلام: أَ نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيَابِ وَ اغْتَسَلْتَ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ عليه السلام: فَحِينَ نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِيَةِ وَ لَبِسْتَ ثَوْبَ الطَّاعَةِ قَالَ لَاقَالَ فَحِينَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ ثِيَابِكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الرِّيَاءِ وَ النِّفَاقِ وَ الدُّخُولِ فِي الشُّبُهَاتِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ اغْتَسَلْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَمَا نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ لَاتَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيَابِ وَ لَااغْتَسَلْتَ.
فرمود:آيا در ميقات فرود آمدى، جامههاى دوخته، از تن كندى و غسل كردى؟ گفت:بله.
فرمود:آيا در آن موقع، نيّت اين داشتى كه لباس گناه از خود خلع مىكنى و جامه طاعت مىپوشى؟ گفت:خير.
فرمود:آيا به هنگام برهنه گشتن از پوشاك دوختهات، توجه به اين معنى داشتى كه از ريا و نفاق و ورود در كارهاى شبههناك، مجرّد و بركنار مىگردى؟ گفت:خير.
فرمود:آيا موقع غسل و شستوشو دادن تن، قاصد اين بودى كه خود را از خطيئات و گناهان، شستوشو مىدهى؟ گفت:نه.
فرمود:بنابراين، نه در ميقات فرود آمدهاى و نه از لباس دوخته، مجرّد گشتهاى و نه غسلى كردهاى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام: تَنَظَّفْتَ وَ أَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ بِالْحَجِّ؟ قَالَ نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ تَنَظَّفْتَ وَ أَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَنَظَّفْتَ بِنُورَةِ التَّوْبَةِ الْخَالِصَةِ للَّهِ تَعَالَى؟ قَالَ لَا.
1) . ظاهراً همان شخص معروف از مشايخ عرفان و تصوّف است، اگرچه از نظر تاريخ، مستبعد مىنمايد.
قَالَ عليه السلام: فَحِينَ أَحْرَمْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ كُلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؟ قَالَ لَا. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ عليه السلام: مَا تَنَظَّفْتَ وَ لَاأَحْرَمْتَ وَ لَاعَقَدْتَ الْحَجَّ.
سپس فرمود:آيا خود را تنظيف كردى (كثافات و موهاى زايد را از بدن زدودى) و لباس احرام پوشيدى و پيمان حج بستى؟
عرض كرد:آرى.
فرمود:آيا همزمان با تنظيف بدن، نيّت اين كردى كه با داروى توبه خالص قذارت و كثافت گناه از قلب و جان، بزدايى؟
گفت:خير.
فرمود:آيا موقع مُحرم شدن، متوجه اين معنى بودى كه تمام آنچه را كه خدا حرام كرده، بر خود تحريم كنى و هرگز پيرامون آن نگردى؟
گفت:نه.
فرمود:آيا به هنگام عقد الحج و بستن پيمان حج، به اين نيّت بودى كه هرگونه عهد و قرارداد با غير خدا را (كه بر خلاف رضاى خدا است) مُنحلّ كنى (و زير پا بگذارى و تنها با خدا عقد عبوديّت و بندگى ببندى)؟ گفت:نه.
فرمود:پس با نداشتن چنين قصدى، در حقيقت نه تنظيف كردهاى و نه محرم شدهاى و نه پيمان حج بستهاى.
قَالَ عليه السلام لَهُ: أَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ صَلَّيْتَ رَكْعَتَيِ الْإِحْرَامِ وَ لَبَّيْتَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ بِنِيَّةِ الزِّيَارَةِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ صَلَّيْتَ الرَّكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ بِخَيْرِ الْأَعْمَالِ مِنَ الصَّلَاةِ وَ أَكْبَرِ حَسَنَاتِ الْعِبَادِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ لَبَّيْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ نَطَقْتَ للَّهِ سُبْحَانَهُ بِكُلِّ طَاعَةٍ وَ صُمْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟ قَالَ لَا. قَالَ لَهُ عليه السلام: مَا دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ لَاصَلَّيْتَ وَ لَالَبَّيْتَ.
فرمود:آيا وارد ميقات شدى و دو ركعت نماز (براى احرام) خواندى و لبّيك گفتى؟ عرض كرد:آرى.
امام فرمود:موقع ورود به ميقات، آيا نيّتت اين بود كه به قصد زيارت، داخل ميقات مىشوى؟
(يعنى براى تحصيل شرايط زيارت بيت محرّم).
گفت:خير. فرمود:آيا دو ركعت نماز كه مىخواندى، در نيّت داشتى كه به سبب بهترين اعمال و بزرگترين حسنات بندگان كه نماز است، به خدا نزديك مىشوى؟
گفت:خير.
فرمود:آيا به هنگام گفتن لبّيك، اين نيّت در تو بود كه بر اساس تعهّد به طاعت در تمام موارد اطاعت و سكوت و خوددارى از همه گونه معصيت، با خدا سخن مىگويى و پيمان عبوديت همهجانبه با خدا مىبندى؟
گفت:نه.
فرمود:پس در اين صورت، نه داخل ميقات شدهاى و نه در حقيقت، نماز خواندهاى و نه لبّيك واقعى گفتهاى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام لَهُ: أَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ صَلَّيْتَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ كُلَّ غِيبَةٍ تَسْتَغِيبُهَا الْمُسْلِمِينَ مِنْ أَهْلِ مِلَّةِ الْإِسْلَامِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَمَا دَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ لَارَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ لَاصَلَّيْتَ.
سپس امام عليه السلام فرمود:آيا به حرم داخل شدى و كعبه را ديدى و نماز خواندى؟
عرض كرد:آرى.
فرمود:آيا داخل شدنت به حرم، به اين نيّت بود كه هر گونه غيبت و نسبت ناروا كه در غياب مسلمانان درباره آنان روا مىداشتى، بعد از اين بر خود حرام كنى و با ورودت به حرم امن خدا، تمام اهل ملّت اسلام را مأمون از شرّ فكر و زبانت گردانيدى؟
گفت:نه.
فرمود:آيا وقتى به مكّه رسيدى، در دل گذراندى كه از اين سفر، جز خدا، مقصد و مطلوبى ندارم و چيزى نمىخواهم؟
فَانْتَ لا غَيْرُكَ مُرادِي وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرِي وَسُهادِي. (1)1
گفت:خير.
فرمود:پس در واقع، نه داخل حرم خدا شدهاى و نه كعبه را ديدهاى و نه نماز خواندهاى.
ثُمَّ قَالَ طُفْتَ بِالْبَيْتِ وَ مَسِسْتَ الْأَرْكَانَ وَ سَعَيْتَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ سَعَيْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ هَرَبْتَ إِلَى اللَّهِ وَ عَرَفَ مِنْكَ ذَلِكَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَمَا طُفْتَ بِالْبَيْتِ وَ لَامَسِسْتَ الْأَرْكَانَ وَ لَاسَعَيْتَ.
بعد فرمود:آيا طواف بيت كردى و مسّ اركان نمودى و در انجام اين اعمال، از خود سعى وافى نشان دادى؟
گفت:آرى.
فرمود:آيا هنگام سعى و كوشش در انجام اين اعمال، از صميم جان، نشاندهنده اين حقيقت بودى كه (از شرّ مكايد شيطان و وساوس نفس امّاره بالسوء) گريخته و خود را به پناه خدا افكندهاى و به راستى اين فرار از ماسوا و پناهندگى به خدا را حضرت علّامالغيوب از تو شناخته و باور كرده بودى، يعنى صورت تنها نبود و واقعيت داشت يا نه؟
گفت:نه.
فرمود:پس طواف بيت نكردهاى و مسّ اركان ننمودهاى و سعى وافى، از خود نشان ندادهاى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام لَهُ: صَافَحْتَ الْحَجَرَ وَ وَقَفْتَ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام وَ صَلَّيْتَ بِهِ رَكْعَتَيْنِ؟ قَالَ: نَعَمْ. فَصَاحَ عليه السلام صَيْحَةً كَادَ يُفَارِقُ الدُّنْيَا ثُمَّ قَالَ آهِ آهِ. ثُمَّ قَالَ عليه السلام: مَنْ صَافَحَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فَقَدْ صَافَحَ اللَّهَ تَعَالَى فَانْظُرْ يَا مِسْكِينُ لَا تُضَيِّعْ أَجْرَ مَا عَظُمَ حُرْمَتُهُ وَ تَنْقُضِ الْمُصَافَحَةَ بِالْمُخَالَفَةِ وَ قَبْضِ الْحَرَامِ نَظِيرَ
1) . از جملات هشتمين از مناجات خمس عشره است و جزء حديث نيست.
أَهْلِ الْآثَامِ.
پس به او فرمود:آيا با حجرالاسود مصافحه كردى و در مقام ابراهيم عليه السلام ايستادى و دو ركعت نماز بجاآوردى؟
عرض كرد:آرى.
در اين موقع، امام عليه السلام، نالهاى كرد و فريادى كشيد، آنچنان كه نزديك بود از دنيا مفارقت كند، آنگاه فرمود:آهآه، كسى كه با حجرالاسود مصافحه كند، در حقيقت، با خداى تعالى مصافحه كرده است. پس بنگر اى بيچاره و نيكو توجه كن تا اجر كارى را كه حرمت آن در پيشگاه خدا بس عظيم است، ضايع نسازى و همچون مجرمان تبهكار از در طغيان و عصيان در نيايى و با مخالفت فرمان خدا و ناپرهيزى از حرام، ارزش مصافحه با خدا را از دست ندهى و پيمان عبوديت او را در هم نشكنى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام: نَوَيْتَ حِينَ وَقَفْتَ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام أَنَّكَ وَقَفْتَ عَلَى كُلِّ طَاعَةٍ وَ تَخَلَّفْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّكَ صَلَّيْتَ بِصَلَاةِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام وَ أَرْغَمْتَ بِصَلَاتِكَ أَنْفَ الشَّيْطَانِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام لَهُ: فَمَا صَافَحْتَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ وَ لَاوَقَفْتَ عِنْدَ الْمَقَامِ وَ لَاصَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ.
سپس فرمود:آيا موقع وقوف در مقام ابراهيم عليه السلام اين نيّت در تو بود كه اين توقّف در مقام (محلّ ايستادن ابراهيم خليل عليه السلام) نشاندهنده تصميم قاطع، بر قيام به طاعت و فرمانبردارى در پيشگاه اقدس حقّ و پرهيز از تمام صحنههاى عصيان و گناه است؟
گفت:خير.
فرمود:آيا هنگام اداى نماز در مقام، اين نيّت را داشتى كه با همين نمازت، نماز حضرت ابراهيم عليه السلام بجاآورده و بينى شيطان را به خاك مىمالى. گفت:نه.
فرمود:پس در واقع، نه با حجرالاسود مصافحه كردهاى و نه در مقام ابراهيم ايستادهاى و نه نماز در مقام بجاآوردهاى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام لَهُ: أَشْرَفْتَ عَلَى بِئْرِ زَمْزَمَ وَ شَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا؟ قَالَ: نَعَمْ.
قَالَ عليه السلام: انَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْرَفْتَ عَلَى الطَّاعَةِ وَ غَضَضْتَ طَرْفَكَ عَنِ الْمَعْصِيَةِ؟ قَالَ لَا. قَالَ عليه السلام: فَمَا أَشْرَفْتَ عَلَيْهَا وَ لَاشَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا.
فرمود:آيا بر سر چاه زمزم رفتى و از آب آن نوشيدى؟ گفت:آرى. فرمود:از اشراف بر آن چاه و آشاميدن از آن آب (كه بر اثر اخلاص و توكّل يك زن باايمان در هزاران سال قبل، از زمين جوشيده و تاكنون جارى است) اين نيّت و تصميم در تو پيدا شد كه بايد اشراف بر طاعت حق و بندگى با اخلاص در صفحه قلبت تحقّق يابد و از صحنههاى گناه و معصيت چشم بپوشى و اعراض كنى؟ (تا چشمه آب حيات از عمق وجودت بجوشد و شادابى همهجانبهات ببخشد).
گفت:خير.
فرمود:پس در عالم معنى و حقيقت، مُشرف بر چاه زمزم نشدى و از آب آن ننوشيدهاى (يعنى آن آثار روحى و طهارت قلبى و تشفّى از امراض باطنى كه بايد از نوشيدن آن آب عايدت شود، نمىشود).
ثُمَّ قَالَ لَهُ عليه السلام أَسَعَيْتَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ مَشَيْتَ وَ تَرَدَّدْتَ بَيْنَهُمَا؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام لَهُ: نَوَيْتَ أَنَّكَ بَيْنَ الرَّجَاءِ وَ الْخَوْفِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَمَا سَعَيْتَ وَ لَامَشَيْتَ وَ لَاتَرَدَّدْتَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ.
پس از آن فرمود:آيا سعى بين صفا و مروه را انجام دادى. بين آن دو كوه، راه رفتى و رفتوآمد كردى؟
گفت:آرى. فرمود:آيا نيّتت اين بود كه بين خوف و رجا و بيم و اميد (نسبت به قبولى اعمال خود در پيشگاه خدا) قرار گرفتهاى (و نمىدانى كه مقبول يا مردود درگاه خواهى شد)؟
گفت:خير.
فرمود:پس سعى و راه رفتن و رفتوآمد كردن تو بين صفا و مروه، خالى از معنى و عارى از حقيقت بوده و گويى كه انجام ندادهاى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام: أَ خَرَجْتَ إِلَى مِنى قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: نَوَيْتَ أَنَّكَ آمَنْتَ النَّاسَ مِنْ لِسَانِكَ وَ قَلْبِكَ وَ يَدِكَ.
قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَمَا خَرَجْتَ إِلَى مِنى
فرمود:آيا از مكّه به قصد منى بيرون رفتى. (1)1
گفت:آرى.
فرمود:آيا از رفتنت به منى در اين نيّت بودى كه مردم را از شرّ دست و فكر و زبانت در امان قرار دهى و احدى را بعد از اين، با دست و زبانت نيازارى و قلباً بدخواه كسى نباشى.
گفت:خير.
فرمود:پس در واقع به منى نرفتهاى و كار مؤثّرى انجام ندادهاى.
ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَ وَقَفْتَ الْوَقْفَةَ بِعَرَفَةَ وَ طَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَ عَرَفْتَ وَادِيَ نَمِرَةَ وَ دَعَوْتَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْمِيلِ وَ الْجَمَرَاتِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: هَلْ عَرَفْتَ بِمَوْقِفِكَ بِعَرَفَةَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَمْرَ الْمَعَارِف وَ الْعُلُومِ وَ عَرَفْتَ قَبْضَ اللَّهِ عَلَى صَحِيفَتِكَ وَ اطِّلَاعَهُ عَلَى سَرِيرَتِكَ وَ قَلْبِكَ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: نَوَيْتَ بِطُلُوعِكَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ أَنَّ اللَّهَ يَرْحَمُ كُلَّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ وَ يَتَوَلَّى كُلَّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَنَوَيْتَ عِنْدَ نَمِرَةَ أَنَّكَ لَاتَأْمُرُ حَتَّى تَأْتَمِرَ وَ لَاتَزْجُرُ حَتَّى تَنْزَجِرَ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا وَقَفْتَ عِنْدَ الْعَلَمِ وَ النَّمِرَاتِ نَوَيْتَ أَنَّهَا شَاهِدَةٌ لَكَ عَلَى الطَّاعَاتِ حَافِظَةٌ لَكَ مَعَ الْحَفَظَةِ بِأَمْرِ رَبِّ السَّمَاوَاتِ قَالَ لَاقَالَ فَمَا وَقَفْتَ بِعَرَفَةَ وَ لَاطَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَ لَاعَرَفْتَ نَمِرَةَ وَ لَادَعَوْتَ وَ لَاوَقَفْتَ عِنْدَ النَّمِرَاتِ.
پس امام عليه السلام به او فرمود:آيا وقوف در عرفات انجام دادى؟ بالاى جبلالرّحمة رفتى؟ وادى
1) . مستحب است شب عرفه را حجّاج در منى باشند.
نَمِرَه (1)1 را شناختى و خدا را خواندى؟
گفت:آرى.
فرمود:آيا با وقوفت در موقف عرفه، حقّ معرفت و شناسايى خدا را به دست آوردى و پى به معارف و علوم الهى (به قدر ظرفيت و استعداد خود) بردى. دانستى كه به تمام وجودت در قبضه قدرت خدا هستى و او، از نهان كار و خفاياى قلب تو مطّلع است؟
عرضه داشت:خير.
فرمود:آيا بالاى كوه رحمت كه درآمدى، به خاطرت گذراندى كه خدا بر هر مرد و زن باايمانى رحمت مىآورد و هر مرد و زن مسلمانى را يارى مىكند؟
گفت:خير.
فرمود:نزدنَمِرَة كه ايستادى انتقال به اين معنى پيدا كردى كه تا خود، تن به اوامر و نواهى خدا ندهى و فرمانبردار نباشى، امر و نهى تو نسبت به ديگران داراى اثر و ثمرى نخواهد بود؟
گفت:نه.
فرمود:در آن موقع كه نزدعَلَم و نَمِرات (2)2 ايستادى، متذكّر اين شدى كه همينها شاهد طاعات و عبادات تو هستند و همراه فرشتگان نگهبان، به امر پروردگار آسمان، حافظ و نگهدار تو؟
گفت:خير.
فرمود:پس با اين توصيف، تو واقف در عرفات نبودهاى و بالاى كوه رحمت نرفتهاى. نه كوه نَمرِه را شناختهاى و نه نزد نَمرات ايستاده و نه خدا را آنچنان كه بايد، خواندهاى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام: مَرَرْتَ بَيْنَ الْعَلَمَيْنِ وَ صَلَّيْتَ قَبْلَ مُرُورِكَ رَكْعَتَيْنِ وَ مَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ فِيهَا الْحَصَى وَ مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ صَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّهَا صَلَاةُ شُكْرٍ فِي لَيْلَةِ عَشْرٍ (كذا) تَنْفِي كُلَّ عُسْرٍ وَ تُيَسِّرُ كُلَّ يُسْرٍ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بَيْنَ الْعَلَمَيْنِ وَ لَمْ تَعْدِلْ عَنْهُمَا يَمِيناً وَ شِمَالًا نَوَيْتَ أَنْ
لَا تَعْدِلَ عَنْ دِينِ الْحَقِّ يَمِيناً وَ شِمَالًا لَابِقَلْبِكَ وَ لَابِلِسَانِكَ وَ لَا بِجَوَارِحِكَ؟ قَالَ: لا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ مِنْهَا الْحَصَى نَوَيْتَ أَنَّكَ رَفَعْتَ عَنْكَ كُلَّ مَعْصِيَةٍ وَ جَهْلٍ وَ ثَبَّتَّ كُلَّ عِلْمٍ وَ عَمَلٍ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْعَرْتَ قَلْبَكَ إِشْعَارَ أَهْلِ التَّقْوَى وَ الْخَوْفَ للَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَمَا مَرَرْتَ بِالْعَلَمَيْنِ وَ لَاصَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ وَ لَامَشَيْتَ بِالْمُزْدَلِفَةِ وَ لَا رَفَعْتَ مِنْهَا الْحَصَى وَ لَامَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ.
سپس فرمود: آيا از بينالعلمين (1)1 عبور كردى و دو ركعت نماز پيش از مرور از آن، خواندى و بر زمين مزدلفه، راه رفتى و در آنجا سنگريزهها را برچيدى و بر مشعرالحرام گذر كردى؟ (2)2
عرضه داشت:آرى.
فرمود:در آن دو ركعت نمازى كه پيش از مرور از بينالعلمين خواندى، متذكّر شدى كه آن نماز، نمازى است كه در شب دهم، براى شكر و سپاس به درگاه خدا خوانده مىشود و موجب حلّ مشكلات و آسانى كارها مىگردد؟
گفت:خير.
فرمود:آن موقعى كه بينالعلمين راه مىرفتى و خوب مراقب بودى كه به سمت يمين و يسار، انحراف پيدا نكنى، نيّت كردى و تصميم گرفتى كه براى هميشه در مسير دين حق، ثابت و مستقيم بمانى و قلب و زبان و اعضاى تنت را از انحراف به يمين و شمال و افراط و تفريط
نگهدارى و مضبوط و منظّم سازى؟
گفت:نه.
فرمود:هنگام راه رفتن بر زمين مزدلفه و برچيدن سنگريزهها، به اين نيّت بودى كه هر گونه موجب جهل و گناه را از زمين قلبت بر مىچينى و در زمينه علم و عمل، ثابت مىمانى؟
گفت:نه.
فرمود:آن دم كه عبورت به مشعرالحرام افتاد (كوه قزَح كه در مزدلفه است) آيا حالت ترس از خدا را كه شعار اهل تقواست، در دل نشاندى و همچون جامه زيرين، بر قامت جان خود پوشاندى؟
گفت:خير.
فرمود:پس در اين صورت، نه از علمين عبور كردهاى و نه دو ركعت نماز شكر بجاآوردهاى.
نه بر زمين مزدلفه راه رفتهاى و نه سنگريزهها را برچيدهاى و نه از مشعرالحرام گذشتهاى.
ثُمَّ قَالَ عليه السلام لَهُ: وَصَلْتَ مِنى وَ رَمَيْتَ الْجَمْرَةَ وَ حَلَقْتَ رَأْسَكَ وَ ذَبَحْتَ هَدْيَكَ وَ صَلَّيْتَ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ وَ رَجَعْتَ إِلَى مَكَّةَ وَ طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: فَنَوَيْتَ عِنْدَ مَا وَصَلْتَ مِنى وَ رَمَيْتَ الْجِمَارَ أَنَّكَ بَلَغْتَ إِلَى مَطْلَبِك وَ قَدْ قَضَى رَبُّكَ لَكَ كُلَّ حَاجَتِكَ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ نَوَيْتَ أَنَّكَ رَمَيْتَ عَدُوَّكَ إِبْلِيسَ وَ غَضِبْتَهُ بِتَمَامِ حَجِّكَ النَّفِيسِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا حَلَقْتَ رَأْسَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَطَهَّرْتَ مِنَ الْأَدْنَاسِ وَ مِنْ تَبِعَةِ بَنِي آدَمَ وَ خَرَجْتَ مِنَ الذُّنُوبِ كَمَا وَلَدَتْكَ أُمُّكَ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا صَلَّيْتَ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ نَوَيْتَ أَنَّكَ لَاتَخَافُ إِلَّا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ذَنْبَكَ وَ لَاتَرْجُو إِلَّا رَحْمَةَ اللَّهِ تَعَالَى؟
قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا ذَبَحْتَ هَدْيَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ ذَبَحْتَ حَنْجَرَةَ الطَّمَعِ بِمَا تَمَسَّكْتَ بِهِ مِنْ حَقِيقَةِ الْوَرَعِ وَ أَنَّكَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام بِذَبْحِ وَلَدِهِ وَ ثَمَرَةِ فُؤَادِهِ وَ رَيْحَانِ قَلْبِهِ وَ حَاجَّهُ سُنَّتُهُ لِمَنْ بَعْدَهُ وَ قَرَّبَهُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لِمَنْ خَلْفَهُ؟ قَالَ: لَا. قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا رَجَعْتَ إِلَى مَكَّةَ وَ طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَفَضْتَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَى وَ رَجَعْتَ إِلَى طَاعَتِهِ وَ تَمَسَّكْتَ بِوُدِّهِ وَ أَدَّيْتَ فَرَائِضَهُ وَ تَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى؟ قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ زَيْنُ الْعَابِدِينَ عليه السلام: فَمَا وَصَلْتَ مِنى وَ لَارَمَيْتَ الْجِمَارَ وَ لَاحَلَقْتَ رَأْسَكَ وَ لَاأَدَّيْتَ نُسُكَكَ وَ لَاصَلَّيْتَ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ وَ لَاطُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ وَ لَاتَقَرَّبْتَ إِرْجِعْ فَإِنَّكَ لَمْ تَحُجَّ. فَطَفِقَ الشِّبْلِيُّ يَبْكِي عَلَى مَا فَرَّطَهُ فِي حَجِّهِ وَ مَا زَالَ يَتَعَلَّمُ حَتَّى حَجَّ مِنْ قَابِلٍ بِمَعْرِفَةٍ وَ يَقِينٍ انْتَهَى. (1)1
سپس فرمود:آيا به منى رسيدى و آنجا رَمى جمرات كردى و سرتراشيدى و قربانى كردى و در مسجد خيف نماز خواندى و بعد از آن به مكّه برگشتى و طواف افاضه بجاآوردى؟ (2)2
گفت:آرى.
فرمود:هنگام رسيدن به منى و رمى جمرات، اين توجه را داشتى كه بايد به نتيجه كار و غايت اعمال، رسيده باشى و خدا تمام حوايجت را برآورده و خواستههايت را اعطا فرموده باشد؟
گفت:خير.
فرمود:آيا موقع رمى جمار، اين نيّت در تو بود كه با اين عمل، دشمن خود، ابليس را كوبيده و با پايان دادن به حجّ گرانقدر و نفيست، تخلّف فرمان شيطان كردهاى؟
گفت:خير.
فرمود:موقعى كه سر مىتراشيدى، به اين نيّت بودى كه از تمام پليدىها و كثافات روحى، پاك
گشته و از تَبِعات سوء (ظلم و تعدّى به) آدميان (با تصفيه حقوق آنان) تطهير شده و همچون روز ولادت از مادر، عارى از گناهان گرديدهاى؟
گفت:نه.
فرمود:از نمازى كه در مسجد خيف خواندى، به درك اين حقيقت رسيدى كه جز خدا و گناهت از كسى نترسى و جز رحمت خدا به چيزى اميدوار نباشى؟
گفت:نه.
فرمود:آيا موقع ذبح قربانى، نيّتت اين بود كه با تمسّك به حقيقت پرهيز و ورع، حنجره طمع را بريدهاى و از سنّت ابراهيم عليه السلام پيروى كردهاى كه با ذبح فرزند و ميوه قلب و آرامبخش دلش، سنّت بندگىِ بااخلاص و تقرّب به درگاه خدا را براى آيندگان بعد از خودش پايهگذارى كرد (معناى واقعى توحيد و رضا و تسليم را به دنيا نشان داد)؟
گفت:خير.
فرمود:آيا بعد از اين كه از منى به مكّه مراجعت كردى و به طواف بيت پرداختى، متذكّر اين معنى بودى كه اكنون با بهره كافى از رحمت خدا به محيط اطاعت و بندگى وارد شده و دست بر دامن حبّ خدا زدهاى؟ وظايف واجب بندگى را به پايان رسانيدهاى و در مقام قرب خدا منزل گرفتهاى؟
گفت:خير.
در اين موقع، امام زينالعابدين عليه السلام فرمود:بنابراين، تو، نه به منى رفته و نه رمى جمرات نمودهاى؛ نه سر تراشيده و نه قربانى كردهاى، نه نماز در مسجد خيف خوانده و نه طواف بيت، انجام دادهاى و بالاخره به مقام قرب خدا نرسيدهاى. برگرد، چه آن كه تو حج بجا نياوردهاى!
شِبْلى كه اين اسرار و دقايق مربوط به اعمال حج را از امام عليه السلام شنيد و سپس با حجّ خودش كه فاقد روح و عارى از توجه به آن اسرار و دقايق بود، سنجيد، از قصور و تفريط خود در عمل، به خود پيچيد و سخت گريست و از آن پس، دائماً به تعلّم و آموختن اسرار مناسك پرداخت تا آن كه مجدّداً سال دگر، عازم حج شد و با معرفت و يقين كامل، حجّ ديگرى بجاآورد.
حاجيان آمدند با تعظيم شاكر از رحمت خداى رحيم
آمده سوى مكّه از عرفات زده لبّيك عمره از تنعيم
يافته حج و عمره كرده تمام بازگشته به سوى خانه، سليم
من شدم ساعتى به استقبال پاى كردم برون ز حد گليم
مر مرا در ميان قافله بود دوستى مخلص و عزيز و كريم
گفتم او را بگوى چون رستى زين سفر كردن به رنج و به بيم
تا ز تو بازماندهام جاويد فكرتم را ندامت است نديم
شاد گشتم بدانچه كردى حج چون تو كس نيست اندرين اقليم
بازگو تا چگونه داشتهاى حرمت آن بزرگوار حريم
چون همى خواستى گرفت احرام چه نيت كردى اندر آن تحريم؟
جمله بر خود حرام كرده بدى هر چه مادون كردگار كريم؟
گفت: نى. گفتمش زدى لبّيك از سر علم و از سر تعظيم؟
مىشنيدى نداى حق و جواب باز دادى چنان كه داد كليم؟
گفت: نى. گفتمش چو در عرفات ايستادى و يافتى تقديم
عارف حق شدى و منكر خويش به تو از معرفت رسيد نسيم؟
گفت نى. گفتمش چو مىرفتى در حرم همچو اهل كهف و رقيم
ايمن از شر نفس خود بودى وز غم و حرقت عذاب جحيم؟
گفت نى. گفتمش چو سنگ جمار همى انداختى به ديو رجيم
از خود انداختى برون يك سوى همه عادات و فعلهاى ذميم؟
گفت نى. گفتمش چو مىكشتى گوسفند از پى اسير و يتيم
قرب خود ديدى اول و كردى قتل و قربان نفس دون لئيم؟
گفت نى. گفتمش چو گشتى تو مطّلع بر مقام ابراهيم
كردى از صدق و اعتقاد و يقين خويشى خويش را به حق تسليم؟
گفت نى. گفتمش چو كردى سعى از صفا سوى مروه بر تقسيم
ديدى اندر صفاى تو، كونين شد دلت فارغ از جحيم و نعيم؟
گفت: نى. گفتمش چو گشتى باز مانده از هجر كعبه دل به دونيم
كردى آنجا به گور، مر خود را همچنانى كنون كه گشته رميم؟
گفت: از اين باب هر چه گفتى تو من ندانستهام صحيح و سقيم
گفتم: اى دوست پس نكردى حج نشدى در مقام محو مقيم
رفته و مكّه ديده آمده باز محنت باديه خريده به سيم
گر تو خواهى كه حج كنى پس از اين همچنين كن كه كردمت تعليم (1)1
همچنان كه در گذشته نيز اشاره شد، مقصود امام عليه السلام از اين كه به آن شخص حاجّ كه اعمال و مناسكش، عارى از توجه به مقاصد عالى و اسرار لطيف حجّ بوده است، فرمود:
برگرد، چه آن كه تو، حجّ بجا نياوردهاى، و هم، منظور حكيم ناصرخسرو علوى در گفتار منظومشگفتم اى دوست پس نكردى حج اين نيست كه اصلًا عبادت حجّ خالى از توجه به اسرار و لطايف، باطل بوده و اسقاط تكليف و ابراء ذمّه، نمىكند و احتياج به اعاده و تجديد عمل دارد. خير، مقصود اين نيست، بلكه عبادت حج، وقتى با همان شرايط و آدابى كه آقايان فقهاى عظام دامت بركاتهم درمناسك بيان فرمودهاند انجام شد، اگرچه عارى از توجه به مقاصد و اسرار و دقايق باشد، صحيح انجام شده و مُسقِط تكليف است و نيازمند به قضا و استيناف عمل نيست.
منتها، آن حجّ كاملى كه منشأ آثار عظيم روحى مىشود و جوهر روح را حركت مىدهد و به سير و سلوك، وا مىدارد و به درجات عالى قرب خدا مىرساند و مقبول درگاه اله و مشمول عنايات خاصّ حضرت حق مىسازد، نخواهد بود و انواع تحوّلات درخشان اجتماعى و اقتصادى را كه مولود وحدت و اتّحاد جوامع اسلامى است، به وجود نخواهد آورد.
در نتيجه، آن سيادت و عظمت چشمگير جهانى كه يكى از اهداف عالى شارع اقدس اسلامى است، براى جامعه مسلمين، محقّق نخواهد شد.
پس منظور امام عليه السلام از بيانات منقول در روايت، ترغيب مسلمين به انجام حجّ كاملى است كه منشأ تحوّلات عظيم اجتماعى و روحى است و در تأمين سيادت و سعادت هر دو جهان اثربخش است.
1) از حكيم ناصرخسرو علوى.
دستورالعمل جامعى از امام صادق (ع) در باب حجّ
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام: إِذَا أَرَدْتَ الْحَجَّ فَجَرِّدْ قَلْبَكَ للَّهِ تَعَالَى مِنْ كُلِّ شَاغِلٍ وَ حِجَابٍ وَ فَوِّضْ أُمُورَكَ إِلَى خَالِقِهَا وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ فِي جَمِيعِ حَرَكَاتِكَ وَ سَكَنَاتِكَ وَ سَلِّمْ لِقَضَائِهِ وَ حُكْمِهِ وَ قَدَرِهِ وَ دَعِ الدُّنْيَا وَ الرَّاحَةَ وَ الْخَلْقَ. وَ اخْرُجْ مِنْ حُقُوقٍ تَلْزِمُكَ مِنْ جِهَةِ الْمَخْلُوقِينَ وَ لَاتَعْتَمِدْ عَلَى زَادِكَ وَ رَاحِلَتِكَ وَ أَصْحَابِكَ وَ قُوَّتِكَ وَ شَبَابِكَ وَ مَالِكَ مَخَافَةَ أَنْ يَصِيرَ ذَلِكَ عَدُوّاً وَ وَبَالًا فَإِنَّ مَنِ ادَّعَى رِضَى اللَّهِ وَ اعْتَمَدَ عَلَى مَا سِوَاهُ صَيَّرَهُ عَلَيْهِ وَبَالًا وَ عَدُوّاً لِيَعْلَمَ أَنَّهُ لَيْسَ لَهُ قُوَّةٌ وَ لَاحِيلَةٌ وَ لَالِأَحَدٍ إِلَّا بِعِصْمَةِ اللَّهِ وَ تَوْفِيقِهِ. فَاسْتَعِدَّ اسْتِعْدَادَ مَنْ لَايَرْجُو الرُّجُوعَ وَ أَحْسِنِ الصُّحْبَةَ وَ رَاعِ أَوْقَاتَ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ سُنَنِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله وَ مَا يَجِبُ عَلَيْكَ مِنَ الْأَدَبِ وَ الاحْتِمَالِ وَ الصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ وَ الشَّفَقَةِ وَ السَّخَاوَةِ وَ إِيثَارِ الزَّادِ عَلَى دَوَامِ الْأَوْقَاتِ. ثُمَّ اغْسِلْ بِمَاءِ التَّوْبَةِ الْخَالِصَةِ ذُنُوبَكَ وَ الْبَسْ كِسْوَةَ الصِّدْقِ وَ الصَّفَا وَ الْخُضُوعِ وَ الْخُشُوعِ. وَ أَحْرِمْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ يَمْنَعُكَ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ يَحْجُبُكَ عَنْ طَاعَتِهِ وَ لَبِّ بِمَعْنَى إِجَابَةٍ صَادِقَةٍ صَافِيَةٍ خَالِصَةٍ زَاكِيَةٍ للَّهِ سُبْحَانَهُ فِي دَعْوَتِكَ مُتَمَسِّكاً بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى. وَ طُفْ بِقَلْبِكَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ كَطَوَافِكَ مَعَ الْمُسْلِمِينَ بِنَفْسِكَ حَوْلَ الْبَيْتِ. وَ هَرْوِلْ هَرَباً مِنْ هَوَاكَ وَ تَبَرَّأْ مِنْ حَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ. وَ اخْرُجْ مِنْ غَفْلَتِكَ وَ زَلَّاتِكَ بِخُرُوجِكَ إِلَى مِنى وَ لَاتَتَمَنَّ مَا لَايَحِلُّ لَكَ وَ لَاتَسْتَحِقُّهُ. وَ اعْتَرِفْ بِالْخَطَايَا بِعَرَفَاتٍ وَ جَدِّدْ عَهْدَكَ عِنْدَ اللَّهِ بِوَحْدَانِيَّتِهِ وَ تَقَرَّبْ إِلَيْهِ. وَ اتَّقِهِ بِمُزْدَلِفَةَ وَ اصْعَدْ بِرُوحِكَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى بِصُعُودِكَ إِلَى الْجَبَلِ وَ
اذْبَحْ حَنْجَرَةَ الْهَوَى وَ الطَّمَعِ عَنْكَ عِنْدَ الذَّبِيحَةِ. وَ ارْمِ الشَّهَوَاتِ وَ الخَسَاسَةَ وَ الدَّنَاءَةَ وَ الذَّمِيمَةَ عِنْدَ رَمْيِ الْجِمَارِ. وَ احْلِقِ الْعُيُوبَ الظَّاهِرَةَ وَ الْبَاطِنَةَ بِحَلْقِ شَعْرِكَ. وَ ادْخُلْ فِي أَمَانِ اللَّهِ وَ كَنَفِهِ وَ سَتْرِهِ وَ كِلَاءَتِهِ مِنْ مُتَابَعَةِ مُرَادِكَ بِدُخُولِ الْحَرَمِ. وَ دُخُولِ الْبَيْتِ مُتَحَقِّقاً لِتَعْظِيمِ صَاحِبِهِ وَ مَعْرِفَةِ جَلَالِهِ وَ سُلْطَانِهِ. وَ اسْتَلِمِ الْحَجَرَ رِضىً بِقِسْمَتِهِ وَ خُضُوعاً لِعِزَّتِهِ. وَ دَعْ مَا سِوَاهُ بِطَوَافِ الْوَدَاعِ. وَ أَصْفِ رُوحَكَ وَ سِرَّكَ لِلِقَائِهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ بِوُقُوفِكَ عَلَى الصَّفَا. وَ كُنْ بِمَرْأًى مِنَ اللَّهِ نَقِيّاً عِنْدَ الْمَرْوَةِ. وَ اسْتَقِمْ عَلَى شَرْطِ حَجَّتِكَ هَذِهِ وَ وَفَاءِ عَهْدِكَ الَّذِي عُوهِدْتَ بِهِ مَعَ رَبِّكَ وَ أُوجِبْتَ لَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَفْرِضِ الْحَجَّ وَ لَمْ يَخُصَّهُ مِنْ جَمِيعِ الطَّاعَاتِ بِالْإِضَافَةِ إِلَى نَفْسِهِ بِقَوْلِهِ تَعَالَى وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ لَا شَرَعَ نَبِيُّهُ صلى الله عليه و آله سُنَّةً فِي خِلَالِ الْمَنَاسِكِ عَلَى تَرْتِيبِ مَا شَرَعَهُ إِلَّا لِلِاسْتِعْدَادِ وَ الْإِشَارَةِ إِلَى الْمَوْتِ وَ الْقَبْرِ وَ الْبَعْثِ وَ الْقِيَامَةِ وَ فَضْلِ بَيَانِ السَّبْقِ مِنْ دُخُولِ الْجَنَّةِ أَهْلُهَا وَ دُخُولِ النَّارِ أَهْلُهَا بِمُشَاهَدَةِ مَنَاسِكِ الْحَجِّ مِنْ أَوَّلِهَا إِلَى آخِرِهَا لِأُولِي الْأَلْبَابِ وَ أُولِي النُّهَى. (1)1
امام صادق عليه السلام فرمودهاند:وقتى كه اراده حج كردى، قبلًا خانه دل را از هر شاغل و حاجبى كه تو را از خدا غافل كرده و مشغول به خود گردانده، فارغ ساز.
كارها و تمام شؤون زندگىات را به خدا واگذار و در جميع حركات و سكنات خود، بر او توكّل كن و تسليم قضا و تقدير الهى باش. از دنيا و آسايش دنيا و مردم، منقطع شو. حقوقى را كه از ديگران به ذمّه دارى، اداكن. متّكى بر توشه و مركب و ياران راه و قوّت بدنى و نيروى جوانى و
1) . مصباح الشريعة، باب 21.
مال و دارايى خود، مباش. چه آن كه ترس آن مىرود كه خدا همينها را دشمن انسان و مايه وزر و وبال آدم خودخواه كند، تا دانسته شود كه تمام حول و قوّه و تدبير و چاره، به دست خالق يكتاست؛ و بىتوفيق و تسديد او، احدى قادر به چاره و تدبيرى نخواهد بود.
پس مهيّا و آماده رفتن شو، مانند كسى كه اميد بازگشت مجدّد، به خانه و اهل و عيال خود را ندارد.
با همسران، نيكرفتار و خوشسفر باش. اوقات نماز را رعايت كن. سنن و دستورات رسول مكرّم صلى الله عليه و آله را به كار بند. آنچه را وظيفه است از آداب و رسوم و صبر و تحمّل و شكر و مهربانى و بخشش و ترجيح ديگران بر خود، در همه جا و در همه وقت انجام ده.
سپس با آب توبه خالص، خود را از گناهان شستوشو بده و جامه صدق و صفا و افتادگى و خشوع، در بر كن و از هر چه كه تو را از ياد خدا باز مىدارد و از اطاعت او منصرف مىسازد، مُحْرم شو و لبّيك بگو. يعنى: از قلبى صادق و با خلوص، بىغِشّ و دَغَل، عرض اجابت، به دعوت خالق سبحان و ايزد منّان بنما، در حالتى كه به دستاويز محكم و ناگسستنى، تمسّك جستهاى.
و همچنان كه با بدنت در ميان انبوه مسلمانان، طواف مىكنى و گرد بيت خدا مىچرخى، همچنين با قلبت در ميان فرشتگان، طواف انجام بده و گرد عرش خدا گردش كن.
هَروَله كن، اما هرولهاى كه در معنى، ريختن از هواى نفس و بيزارى جستن از تمام حول و قوّهات باشد.
با بيرون رفتنت از مكّه به منى از غفلت و لغزشهاى خود، بيرون آى و هرگز آرزوى آنچه را كه بر تو حلال يا شايستگى آن را ندارى، منما.
در عرفات، اعتراف به خطيئات و گناهان نموده و تجديدعهد عبوديّت و اقرار به وحدانيّت حضرت حق كن و خود را به مقام قرب خدا برسان.
در مزدلفه، شعار تقواى خدا در دل بگير و با صعود به كوه مشعر، روى خود را به سوى عالم بالا حركت ده.
با كشتن قربانى، حنجره هوا را ببر و رگهاى طمع را قطع كن.
هنگام رمى و سنگ انداختن بر جمرات، افعال زشت و اخلاق ناپسند و دنائت و پستى و شهوتپرستىها را از خود دور انداز.
با تراشيدن سر، عيبهاى ظاهر و باطن خود را بتراش.
و با دخول به حرم، خود را از شرّ متابعت هواى نفس و خواهش دل، برهان و در حفظ و امان خدا، داخل ساز.
بيت را با توجه به عظمت و جلالت ربّالبيت و آشنايى با سطوت سلطان او زيارت كن.
استلام حجر كن، در حالتى كه رضا به قسمت او داده و خاضع در برابر عظمتش گشتهاى.
طواف وداع را حاكى از وداع ماسوىاللَّه قرار بده و با هر چه كه جز خداست، وداع كن.
با وقوف در كوه صفا، در تصفيه روح و تهذيب سرّ خود، بكوش و خود را براى لقاى خدا در روز لقا، آماده گردان.
به مروه كه رسيدى، مروّت كن و اوصاف خود را در جنب اراده حق، فانى ساز و به عهدى كه با خدا بسته و حجّ خود را مشروط به آن بجاآوردهاى، تا روز قيامت، مستقيم و وفادار بمان.
و بدان، سرّ اين كه خدا، حج را واجب كرده و آن را در ميان تمام طاعات، به خودش نسبت داده و فرموده است:
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا. (1)1
حقّ خداست بر مردم مستطيع كه به حجّ بيت آيند.
و نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله ترتيب مناسك را به اين صورت كه هست، تنظيم كرده است، آن است كه اشارهاى به مرگ و قبر و بعثت و قيامت باشد و صاحبدلان و خردمندان، از مشاهده اين مناسك از اول تا به آخر، متذكّر عوالم بعد از مرگ، از بهشت و جهنّم، بشوند و آمادگى براى ارتحال به آن عالم را به دست آورند.
مطالعه و دقّت در اسرار و دقايق اعمال حج كه شمّهاى از آن، با اقتباس از مشكات انوار آيات آسمانى قرآن كريم و بيانات رسول ربّالعالمين صلى الله عليه و آله و ائمّه معصومين عليهم السلام، در فصول گذشته اين كتاب، به قدر طاقت و استعداد عرضه شد، آدمى را بابرنامه تكامل و سير و سلوك انسان در مسير قرب الى اللَّه آشنا مىسازد و نشان مىهد كه تمام عمر بشر، يك حجّ كامل است و مناسك حج اسلام، نماينده مراحل عمر يك انسان عاقل است.
هر سال، مكتب تربيتى اسلام، در مكّه كهامّ القُرى و مطلع شمس قرآن است، افتتاح مىشود و در ظرف چهار يا پنج روز، تمام برنامه مسافرت و سير و سلوك انسانى را در معرض ديد و شهود عالم مىگذارد و به جهانيان، اعلام مىكند كه: تنها برنامه سير
1) . آل عمران: 97
تكاملى انسان، اين است و هر برنامهاى غير برنامه حجّ اسلام پيش پاى بشر نهاده شود، موجب انحراف او از صراط مستقيم سعادت مىشود و در دركات جحيم و بدبختى دائم، سرنگونش مىكند.
اسلام مىگويد: اى بشر، تو در حقيقت مسافرى هستى كه براى انجاممناسك حج بهمكّه دنيا آمدهاى.
اين دنيا،مكّه توست. مطاف 70 ساله و 80 ساله توست. اينجاامُّ القرى است.
توليدكننده غرفههاى بهشت و جنّت المأوى است. آنچه سعادت آن جهان است، از دل اين جهان بايد بيرون آيد و آدمى را به حيات جاودان برساند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف دنيا مىفرمايد:
مَتْجَرُ اوْلِياءِ اللَّهِ اكْتَسَبُوا فِيهَا الرَّحْمَةَ وَرَبِحُوا فِيهَا الْجَنَّةَ. (1)1
تجارتخانه دوستان خداست كه در آن، كسب رحمت مىكنند و سود جنّت به دست مىآورند.
همچنان كه مكّه نيز از اين جهت، امّالقرى است. (2)2 مادر تمام شهرها و تمدّنها و آبادىهاست. قرآن كه بنيانگذار تمدّن انسانى و پىريزنده مدائن فاضله و سازنده فرهنگ به معناى واقعى در جهان بشرى است، در مكّه نازل شده و از آنجا، به ساير بلاد و نقاط عالم پرتو افكنده است.
عائله انسان، الهام سعادت گرفته، و از دامن كعبه كه مهبط وحى است رو به رشد و نموّ مخصوص به خود مىگذارد، و بعد از نيل به مرتبه بالاى معرفت، و شناسايى معبودِ بحق، بار دگر لبّيكگويان و شتابان به سوى مكّه بر مىگردد و خود را به دامن كعبه مىافكند و از آن همه نعمات فراوان كه از بركات آن مادر مهربان نصيبش شده است، قدردانى و تشكر مىكند.
نه تنها انسان از مكّه شروع به سير فكرى و حركت ارتقايى روحى كرد و رو به كمال خود رفت، بلكهكره زمين نيز از مكّه و نقطه كعبه، حركت خود را آغاز كرد و در مسير
كمال افتاد. اين روايت از امام صادق عليه السلام منقول است:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ إِلَى مِنى ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ مِنى إِلَى عَرَفَاتٍ ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ عَرَفَاتٍ إِلَى مِنى . (1)1
حقيقت آنكه خداوند عزّ وجل،دَحْو كرده است زمين را از زير كعبه، به سوى منى و سپس آن را دَحْو كرده از منى به سوى عرفات و از عرفات، به سوى منى
كلمهدَحْو برحسب آنچه از كتب لغت استفاده مىشود، علاوه بر معناىبسط و گستردن كه متقدّمين از مفسّرين تفسير فرمودهاند، به معناىدفع و تحريك نيز آمده است، يعنى پرتاب كردن و به حركت انداختن. مجمع البحرين مىگويد: الدَّحْوُ. الرَّمْىُ بِقَهْرٍ.
دحو، يعنى با شدّت پرتاب كردن.
نقل از قاموس كه از كتب معتبره لغت است: دَحَيْتُ الابِلَ اىْ سُقْتُها.
شتر را دحو كردم، يعنى راندم.
و هم از بعضى منقول است: انَّ الدَّحْوَ بِمَعْنَى الدَّحْرَجَة. دحو، به معناى غلتاندن است. (2)2 اگر مثلًا گردويى را روى زمين پرتاب كنيم، خواهيم ديد كه حركت توأم با تَدَحْرُج و غلتيدن انجام مىدهد و به اصطلاح، هم، حركت وضعى دَوَرانى دارد و بر گرد خود مىچرخد و هم، حركت انتقالى دارد كه از نقطهاى به نقطه ديگر منتقل مىشود.
روشن است كه اين معناى از دحو، با توجه به آراى دانشمندان هيئت كه قائل به حركت وضعى و انتقالى كره زمين هستند، بسيار مناسب و كاملًا منطبق با بيان روايت سابقالذّكر است كه مىفرمايد: خداوند عزّ وجل، زمين را از زير كعبه، دحو كرده است.
يعنى سبب و موجب حركت را، در نقطهاى كه محل كعبه است، ايجاد كرده و از آن نقطه، زمين را به گردش درآورده و رو به منى برده و آنگاه از منى به عرفات سوق داده و
سپس از عرفات، به منى برگردانيده است.
آقاى شهرستانى، صاحب كتابالهيئة والاسلام مىنويسد:اين حركت، همان حركت دورانى و حركت وضعى كره زمين است كه در شبانهروز انجام مىهد. از نقطه محلّ كعبه شروع به حركت نموده و رو، به نقاط شرقى مىرود (چون منى در جهت شرقى كعبه و عرفات هم درسمت شرقى منى واقع است) و همچنان چرخيده و تا بار دگر، به محلّ كعبه و منى برگشته و حركت دوريّهاش را در آن نقطه به پايان مىرساند. (1)1
به اين نكته هم بايد توجه داشت كه دانشمندان هيئت نيز، حركت زمين و ساير سيّارات را از مغرب به مشرق مىدانند. (2)2
بارى، اين كره خاكى نيز از زير كعبه و سايه بيتالحرام آغاز حركت كرده و در عالم خود از كعبهمُحرم شده و لبّيك اجابت به نداى خالق خود گفته است، چنان كه مىفرمايد:
فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ. (3)3
خداوند متعال به آسمان و زمين دستور داد، به وجود آييد و شكل گيريد، خواه از روى اطاعت و خواه از روى اكراه آنها گفتند، ما از روى اطاعت مىآييم و شكل مىگيريم.
آرى،كره زمين با طوع و رغبت از نقطه محلّ كعبه شروعبهگردشكرده و بهسمتمنى و عرفات رفته و بار ديگر به سمت كعبه برگشته است و دائم در حالطواف است و مطيع فرمان خدا، در نتيجه اين طاعت و فرمانبردارى، غرق در نعمت و تازگى و سرسبزى است.
وَ اْلأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها، أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها، وَ الْجِبالَ أَرْساها، مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ. (4)4
آبها از آن، مىجوشد و گلها و ميوهها برمىدهد و بهره به حيوان و انسان مىرساند.
يعنى اى انسان، بيدار باش و عبرت بگير! همچنان كه اينكره خاكى از كعبه،دَحْو شده و در همه جا، رو به مشرق رفته و در مسير كمال افتاده است، تو هم بايد از كعبه، شروع به تحرّك فكرى و سير عقلى كنى. از مهبط وحى خدا الهام بگيرى و در مسير كمال و سعادت مخصوص به خود، رو به مشرق عرفان و شناسايى حضرت حق، پيش بروى.
تمام هدف، از آمدنت به عالم هستى، اين است كه در طول اين سفر و اين حجّ بزرگت، سعى كنى تا به دامن كوهعرفات و معرفت اللَّه برسى. يعنى خالق خود و خالق آسمان و زمين و جهانيان را بشناسى و پى به صفات جلال و جمالش ببرى. محبّت آن كلّ الجمال و عين الكمال را در دل بنشانى و از اين راه،مس قلب و وجودت را كه از مرتبه خاك و عالم جماد، حركت كرده و به اين حد رسيده است، باكيمياى معرفت و محبت خالق سبحان، تبديل به طلا و برليان و جوهرى بس عظيم و درخشان بسازى.
و به حدّى ازمشعر و عقل و درايت برسى كه در حريم دلت جز حضرت معبود، كسى را و چيزى را جان ندهى، و چنان ذات اقدس او را در جمال و كمال و هستى،توحيد كنى كه هر چه ماسواى اوست در نظرت مانند سنگريزههاى بيابان، بىارج و غير قابل اعتنا بيايد و در همه حال از عمق وجودت اين ندا برخيزد:
لبّيك اللهم لبّيك لبّيك لا شريك لك لبّيك ان الحمد والنعمة لك والملك لا شريك لك لبّيك
آرى، حجّ اسلام، سالى يك بار از روز نهم ذيحجّه، شروع مىشود و روز دوازدهم يا سيزدهم خاتمه پيدا مىكند. اين برنامه حجّ اسلامى، نمونه جامع و مختصرى است از برنامه وسيع حجّ انسانى كه سراسر عمر بشر را فرا گرفته است؛ حجّى كه از روز ولادت شروع مىشود و هنگام سكرات مرگ به پايان مىرسد.
آدمى، روزى كه از مادر متولّد مىشود، مسافرى است كه به قصدحجّ ازبلد و
موطن خود حركت مىكند وبيابانهاى عالم اصلاب پدران و ارحام مادران را منزل به منزل، طى مىنمايد و باخارهاى مغيلان حوادث و سوانح فراوان مبارزهها مىكند، تا روز ولادت، قدم به حريممكّه دنيا مىنهد. ولى هنوز بهميقات و احرامگاه نرسيده است.
روزى كه به حدّ بلوغ و تكليف مىرسد، روزى است كه بهميقات رسيده و بايدمُحرم شود. جامه احرامتكليف بپوشد و به نداى حضرت خالق يكتا جوابلبّيك بگويد و ملتزم به محرّمات و محلّلات حالاحرام شود. يعنى بسيارى از كارها را بر خود حرام بداند و بسيارى از سخنان را بر زبان جارى نسازد و قسمتى از خوردنىها را ترك كند و با همين حالاحرام، ساير اعمال ومناسك حج و مراحل عمر خود را به آخر برساند.
بنابراين، هركدام از ما، در هر مرحلهاى از مراحل عمر خود كه هستيم، در واقع در يكى از مواقف حج بزرگ خود، به يكى از اعمال و مناسك حج، مشغوليم.
اين كاروان عظيم بشر، كاروان وسيع و دامنهدارى است كه از روز خلقت آدم عليه السلام، شروع به حركت كرده است و متوالياً در هر عصر و زمان، گروههاى مختلف و افواج گوناگون مىآيند و در اين مكّه بزرگ دنيا، اعمال و مناسك حجّ خود را انجام مىدهند و مىروند.
اميرالحاجّ و قافلهسالار حجّ، در هر زمان، يكى از انبيا و اوصيا عليهم السلام بودهاند. امروز هم، كاروان حج را، ما، جامعه بشر موجود در روى زمين، تشكيل دادهايم و اميرالحاجّ ما نيز حضرت صاحبالعصر، ولىّ زمان، امام حجّة بن الحسن المهدى، عجل اللَّه تعالى فرجه الشّريف است.
و هركدام از ما، در يكى از مراحل يا مواقف حج، به منسكى از مناسك، مشغوليم.
بعضى، تازه از بيابان رحم مادر، قدم به حريم مكّه دنيا نهادهايم و هنوز بهميقات بلوغ نرسيدهايم و دوران كودكى را مىگذرانيم.
بعض دگر، به ميقات رسيدهايم و تكليفاحرام متوجه ما شده و بالغ شدهايم و مُحرم به احرام تكاليف شرعى گشته و در حال گفتن لبّيكيم.
برخى، از اين مراحل، گذشته و در دامن كوهعرفات و معرفت اللَّه، خيمه و خرگاه زدهايم و زبان از لبّيك بسته و عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ مىگوييم.
جمعى، از وادى عرفات هم، افاضه (كوچ) بهمشعر كردهايم و به اعلى درجات عقل و درايت و مشعر انسانى رسيدهايم و ما سوى اللَّه را از دنيا و مافيها، مشتى خاك و سنگ، ببينيم و به تبعيّت از مولاى خود مىگوييم:
يا دُنْيا يا دُنْيا الَيْكِ عَنِّي ... هَيْهاتَ غُرّي غَيْرِي لا حاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلاثاً لا رَجْعَةَ فِيها. (1)1
اى دنيا اى دنيا! از من بگذر ... چه دور است آرزوى تو (كه قصد فريب مرا دارى). ديگرى را بفريب كه مرا به تو نيازى نيست. من، تو را سه بار طلاق گفتهام كه در آن، بازگشتى نخواهد بود.
ولى باز، اندك توجّهى به سنگريزههاى مال دنيا داريم و طبق دستور خدا، در جمع كردن آن مىكوشيم.
اما جمع ديگرى هستند كه از اين موقف نيز گذشته و بهقربانگاه شتافتهاند و آنجا هر چه هم از خاكها و سنگريزههاى دنيا در دست داشتهاند، امتثالًا لامر اللَّه، بر سر دنياپرستانِ تختهسنگ منِش مرده بىجان، كوبيدهاند و با كمال مردانگى، دامن همّت، به كمر زده و آستين عبوديّت بالا كشيده و ابراهيموار، اسماعيل دنيا را در آستان حضرت معبود عزّ شأنه، روى خاك خوابانيده و كارد بر گلويش كشيدهاند كه:
بِسْمِ اللَّهِ وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ. (2)2
هرگونه افكار و انديشههاى دنيايى كه در سر داشتهاند، همه راتراشيده و يك جا، تفويضامر بهخالقسبحان كرده و كبرونخوت و منيّت را از خود ريختهاند وهَروَله كنان
از شدّت شور و اشتياق فراوان، به سمتخانه معبود مهربان دويده و پروانهوار، بر گرد بيت محرّم اوجلّ جلاله، به گردش درآمدهاند و سرانجام، با استلام حجرالاسودمحبّت او، دست به دست خدا داده و به عالىترين لذّات عالم هستى، نايل شدهاند.
طُوبى لَهُمْ ثُمَّ طُوبى لَهُمْ. هَنِيئاً لِارْبابِ النَّعِيمِ نَعيمُهُمْ. لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ. (1)1
وَفى ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ. (2)2
عدّهاى هم،مناسك حجّ خود را به آخر رسانيده و مراحل عمر را پايان دادهاند و به حال سكرات مرگ افتادهاند. مانند كسانى كه در حال سعى بين صفا و مروهاند و نفسشان به شماره افتاده و با حال تحيّر و سرگردانى در رفتوآمدند تا ببينند نامه مقبوليّتحج به دستشان مىدهند يا اخطار مردوديّت دربارهشان صادر مىكنند.
دستهاى هم، از تمام مراحل، گذشتهاند و بهمَبيت در منى و خوابگاه برزخى رسيده و زير خروارها خاك و سنگ آرميدهاند و كاروان ديگرى در خيمه و خرگاه آنان، مسكن گزيده و به اعمال حجّ خود پرداختهاند.
كسى كه عازم سفر حجّ است، سه كار مهمّ و اساسى بايد به ترتيب، انجام دهد تا به مقصد برسد.
اوّل، تهيه و تأمين توشه راه، كه بىزاد و راحله و استطاعت، توانايى حج نخواهد داشت.
دوم، دل كندن از خانه و اهل و عيال و وطن، و سپس به راه افتادن و رو به كعبه و بيتاللَّه حركت كردن؛ وگرنه، تنها با به دست آوردن زاد و راحله و آنگاه در خانه نشستن، كسى به كعبه نخواهد رسيد.
سوم، بعد از رسيدن به حرم، مشغول مناسك و اعمال حج شود و آنها را يكى بعد از ديگرى به انجام رساند كه در اين صورت، كار او تمام است و مقصود از سفرش حاصل است.
حال، ما هم كه خود را شناخته و فهميدهايم خدايى داريم كه ما را براى رساندن به قرب جوار خود- كه جنّت المأوى و فردوس اعلى است- حركت مىدهد و منزل به منزل، جلو مىبرد، همين سه كار مهمّ و اساسى را بايد انجام بدهيم تا به بهشت برين و لقاى حضرت ربّ العالمين كهكعبه مقصود است؛ نايل بشويم.
اوّل، بهمركب خود برسيم. مركب ما، در اين سفر بزرگ آخرت كه پيش گرفتهايم همينبدن است كه بايد وسايل حيات و بقايش از خوراك و پوشاك و مسكن و ديگر نيازمندىها فراهم و منظّم باشد، تا به مقصد نرسيده، از كار نماند.
دوم، بعد از تأمين حوايج مركب، بايد از زايد بر مايحتاج بدن از انواع تمتّعات و تلذّذات دل بركنيم و علايق دنيايى خود را كمتر كنيم. صفات رذيله و اخلاق ناپسند را از خود دور سازيم و اينعقبات و گردنههاى پر پيچ و خم و صعب العبور را به هر نحوى، طى كنيم. گرچه پشت پا به هوس دل زدن بسيار مشكل است و آنچه كه دل مىخواهد از تمتّعات زندگى، فراهم نكردن يا فراهم كردهها را- كه جزء فضول و تجمّلات زايد زندگى است- از خود دور ساختن، بسيار دردناك است و جگرسوز، ولى:
چه خوش گفت آن مرد داروفروش شفا بايدت، داروى تلخ نوش
جز اين، چارهاى نيست. آدمى كه قصد حجّ و زيارت بيتاللَّه دارد، بايد دل از وطن و اهل و عيال محبوب بردارد و احياناً خانه و باغ و بوستان و اثاث تجمّل را كه زايد بر لوازم ضرورى زندگى است، بفروشد و قدم در راه كعبه بگذارد. وگرنه، با دلبستگى محكم به خانه و فرش و اتومبيل و جدا نشدن از اولاد و عيال و زمين و باغ و مستقلّات، به كعبه رسيدن وحاجى شدن محال است.
سوم، بعد از آنكه اين توفيق بزرگ الهى نصيب شد و علايق افراطى دنيايى از دل بيرون رفت و صفحه قلب از تيرگىهاى رذايل اخلاق از ريا و نفاق و كبر و بخل و حسد، پاك و مطهّر گرديد و آماده پذيرش و انعكاس انوار معرفت و محبّت خدا شد، مانند آن
حاجى شدهايم كه سوار بر مركب رهوارى شده و دل، از خانه و زندگى كنده و صحراهاى پرمحنت و گردنههاى صعبالعبور حجاز را پيموده و وارد حرم گشته است و حال، بايد شروع به اعمال كند.
بعد از تصفيه آيينه دل، بايد شروع به تحصيل علم و معرفتاللَّه كنيم و بكوشيم از طريق تعلّم و آموختن احكام دين و معارف الهى و انجام وظايف و اعمال عبادى- كه قوىترين عامل ازدياد نور بصيرت و بينايى قلب است (1)1- روز به روز و ساعت به ساعت، بر شدّت نور معرفت خود نسبت به خدا و معاد بيفزاييم و لحظهاى ازطواف بر گردكعبه مقصود كه خداست، غافل نگرديم و آنى ازسعى در اين وادىصفا غفلت نكنيم و هميشه در حالوقوف در عرفات باشيم و دم به دم از ديدن آثار حكمت و قدرت حق،عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ، كور است چشمى كه تو را نبيند، بگوييم.
در همه حال، مشغول مبارزه با شيطان ورمى جمرات باشيم، كه شيطان هميشه در كمين ماست و به انواع حيلهها و تزويرها مىكوشد تا هوسهاى نفسانى را در نظر ما، زيبا و دلربا جلوه دهد و ما را بفريبد.
ولذا شديداً بايد مراقب خود باشيم كه هرگز دست ما، خالى ازسنگريزههاى يقين و ايمان نباشد تا اين كه هر دم، شيطان پليد خواست از اينبيابان مناى جان ما، سر برآورد و وسوسهاى برانگيزد، فوراً سنگ بر مغزش بكوبيم و علىرغم اوگوسفند هواى نفس را بر زمين بخوابانيم و كارد به حلقومش بگذاريم و ذبحش كنيم كه:
وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ. (2)2
دائماً در حالحلق و سرتراشى باشيم و نگذاريم انبوه رذايل اخلاقى بار دگر در مغز و قلب ما متراكم شود. تا خواستمويى از كبر و حرص و بخل و حسد، ريا و نفاق و خودخواهى، در مغز و جان ما برويد، فوراً باتيغ ايمان و معرفت، محو و نابودش كنيم.
آرى، اين است وظيفه انسانى ما مسلمانهايى كه خدا و فردوس اعلى را هدف و مقصد سير خود قرار دادهايم و به قول خود، زُوّار خدا و مسافر الى اللّهيم!
ولى ما، آنچنان ترك وظيفه كردهايم كه گويى اصلًا موضوع مسافر بودن و سير و سلوك و مسير و مقصد خود را از ياد برده و بىخبر از اين شدهايم كه ما، زُوّار خدا و بار سفر بستگان به سوى حضرت پروردگاريم!
خير، ما، بزّاز و بقّال و عطّاريم. عالم و صنعتگر و ناطق و سخنرانيم. ما، كارمان اين است كه صبح كه از خواب بيدار شديم، با عجله و شتاب به اين سو و آن سو بتازيم.
غذايى تهيّه كنيم و گرد هم بنشينيم و بخوريم و بخوابيم و فردا، دوباره همين كار را از سر بگيريم.
عمر شصت هفتاد ساله خود را اينچنين بگذرانيم تا اين بدن از نشاط و فربهى نيفتد. خيلى كه چاق شد رژيم بگيريم و لاغرش كنيم. زياد كه لاغر شد تقويتش كنيم و چاقش بسازيم.
خواجه را بين كه از سحر تا شام دارد انديشه شراب و طعام
شكم از خوشدلى و خوشحالى گاه پر مىكند، گهى خالى
فارغ از خلد و ايمن از دوزخ جاى او مزبله است، يا مطبخ
حال، ما مردم، يك عمر اينبدن را كه به عنوانمركبِ راه به ما دادهاند، چاق و فربه مىكنيم وپالان و افسارش را تازه مىسازيم، آنچنان كه به كلّى ازراه وامانده و ازمقصد بىخبر افتادهايم.
لباسهاى فاخر و غذاهاى مطبوع و تجمّلات روزافزون زندگى و بالاخره جلوههاى فريبنده مظاهر حيات مادّى، چنان ما را سرگرم به خود ساخته است كه اصلًا فراموش كردهايم كه هدف و مقصود از حركت از صلب پدر و رحم مادر و آمدن به دنيا و اين همه سعى و تلاش در دنيا، رسيدن به لقاى خدا و استقرار در عرفات جنّتالمأوى است و تنها راه آن، پرهيز از غرق شدن در شهوات حيوانى و اعراض از غوطهور شدن در لذايذ مادّى و حركت با قافله انبيا و اوليا در مسير عبوديّت و بندگى خالق بىهمتاست.
وااسفاه كه صاحبنظران روشندل، با هدايت پيغمبران و امامان عليهم السلام، راه را تشخيص داده و پيش گرفته و رفتند و به مقصد رسيدند، ولى ما، همچنان سرگرم چاق و لاغر ساختن اين مركب هستيم و از قافله عقب ماندهايم.
آرى، بيشتر علوم و دانشهاى دنياى روز، از طبّ و فيزيك و شيمى و كارخانهها و آزمايشگاهها و دانشگاهها، عموماً درس چاق كردن اين مركب را مىدهند و روز و شب، تجمّلات و عوامل تزيين و تقويت اين مركب را به صورتمد هاى تازه، به بازار مىآورند و مردم را سرگرم مىسازند. مجالى به بينوايان نمىدهند كه اندكى به خود بيايند و تكانى بخورند و خويشتن را از ميان اينتجمّلات بيرون بكشند و با قافله شكوهمند انبيا و اولياى خدا، به راه انسانيّت و آدميّت بيندازند و رو به كعبه مقصود و نيل به قرب كمال مطلق، به حركت درآيند. (1)1
البتّه، جمع اندكى از ما به هوش آمدهاند و به فكر شناختن راه و جزئيّات منازل بين راه افتادهاند و به كتابخانه رفته و عالم و دانشمند شدهاند.
اينان، خيلى به مركب نمىپردازند و بيش از مقدار ضرورت، تر و خشكش نمىكنند. همين قدر كه آب و خوراكش فراهم باشد و از راه نماند، به همان، اكتفا مىنمايند، اما همينان نيز بيمارى ديگرى دارند كه نتيجتاً با دسته اوّل، يكسان و برابر شده و از نيل به هدف، محروم گشتهاند و آن بيمارى اين است كه اين بزرگان، تنها به راهشناسى و راهدانى قناعت فرمودهاند.
آنان، بىشك، عالم و دانشمند و صاحبان فضل و كمالند. امراض روحى و بيمارىهاى عقلى را كه مانع رسيدن انسان به كعبه مقصود است و عقبات صعبالعبور اين راه محسوب مىشود، همه را خوب مىشناسند و دارو و درمان آنها را هم كاملًا مىدانند.
اما چه فايده كه فقط راهدانند و راهشناس، نه راهبر و پيشوا.
هرگز قدمى در راه نگذاشتهاند و گردنهاى از گردنههاى پرخطر اين راه را
1) . ما منكر نيستيم كه علوم طبيعى، يكى از عالىترين طرق خداشناسى است، اما چنان كه اشاره شد، در دنياى امروز و اوضاع كنونى، جز رونق دادن به زندگى مادى و تأمين منافع جسمانى، بهرهاى از آن علوم و صنايع، عايد جامعه انسان نمىشود.
نپيمودهاند روشن است كه صِرف راهدانى و راهشناسى، آدمى به كعبه نمىرسد.
قدم در راه نهادن و راه پيمودن و بار سنگين سختىها را به دوش كشيدن لازم است؛ وگرنه مانند همان كسى مىشود كه كتابراهنماى حجّ و كتابمناسك حجّ را گرفته و در ميان خانه و روى مسند نرم نشسته و بر بالش، تكيه داده و محتويات آن دو كتاب را با آرامش تمام مىخواند و حفظ مىكند و تحويل ديگران مىدهد تا حاجى شود و به سعادت هر دو جهان نايل گردد!
حاجى شدن، ترك وطن مىخواهد و از مسند نرم گذشتن و از آبهاى گرم و نامطبوع بيابان خوردن و آفتاب داغ صحراى منى و عرفات را تحمّل كردن لازم دارد.
تو نازنين جهانى، كجا توانى رفت؟
اين حقيقت، بر كسى پوشيده نيست كه در هر عصر و زمان، جمعى از صالحان و بندگان روشندل واقعبين خدا هستند كه حائز مقامعلم و عمل هستند.
دو بال دارند و با هر دو بال علم و عمل، به پرواز درآمده و در آسمان معرفت و شناسايى حضرت حقّ و عرض بندگى به ساحت اقدس او، اوج مىگيرند. هم، خود به كعبه مقصود و قرب خدا نايل مىشوند و هم، جمعيّتهاى كثيرى را به دنبال خود مىكشند و به مقصد مىرسانند.
اينان، ريزهخواران خوان نعمت و شاگردان مكتب تربيت اهلبيت رسالت عليهمالسّلامند.
علما و فقهاى ربّانى كه ستارگان درخشان آسمان علم و تقوا و فضيلت و مشعلهاى فروزان هدايت بر سر راه جامعه بشرند، امثال شيخ صدوق و شيخ كلينى و شيخ طوسى و علّامه حلّى و علّامه مجلسى و شيخ انصارى و نظاير آنها در جميع ازمنه و اعصار، هريك، سهم به سزايى در احيا و ابقاى شريعت بيضاى محمدى صلى الله عليه و آله دارند.
و اكنون، طايفه شيعه اماميّه، هر چه كه دارد از معارف عالى و احكام متقن الهى، از بركت زحمات و مجاهدات ارزنده اين دسته از بزرگان و شخصيّتهاى عظيم علم و
روحانيّت، نصيبش شده است.
فجزاهم اللَّه عن الاسلام والمسلمين خير الجزاء وكثّر اللَّه امثالهم وانار اللَّه برهانهم.
در اينجا، با عرض تشكّر و سپاس به درگاه خدا، بحث مربوط به حج را پايان مىدهيم و به عون اللَّه تعالى، به بحث كوتاهى در باب زيارت مرقد مطهر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و مشاهد اهلبيت رسالت عليهم السلام مىپردازيم.
1- به زيارت مرقد پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله و ائمّه هُدى عليهم السلام مىرويم.
2- مودّت اهل بيت رسالت، اجر رسالت است.
3- ولايت، شرط مقبوليّت اعمال است.
4- بقا و احاطه ارواح كامل، بعد از مرگ.
5- خاك پاى آسمانيان، حياتبخش است.
6- شيعه در مدينه، گمشدهاى دارد.
7- بقيع يا بارگاه قدس و مظهر عزّت و كبرياى خدا.
8- شهداى احُد قربانيان راه خدا.
9- پايان سفر و ختم كتاب.
اينك كه به فضل خدا، موفّق به زيارت بيت اللَّه شديم و از انجام مناسك حج فراغت يافتيم، با دلى سرشار از محبّت و روحى بانشاط از شدّت اشتياق به زيارت اولياى خدا، رو بهمدينه طيّبه مىآوريم تا مرقد پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله و صدّيقه كبرى عليها السلام و ائمّه هُدى عليهم السلام را كه عمرى همچون مرغ در قفس، به اشتياق زيارت و حضور در مزارشان بال و پر زدهايم، اكنون از نزديك ببينيم و تا آنجا كه مىتوانيم، جسم و جان خود را به مدفن شريفشان كه مهبط رحمت پروردگار است و مسكن بركات ايزد منّان، نزديكتر و نزديكتر بسازيم و از صميم جان، به آستان اقدس و اكرمشان عرض ادب كنيم و از پرده دل، به درگاهشان بناليم كه:
يا سادَتِي وَمَوالِيَّ إِنِي تَوَجَّهْتُ بِكُمْ أَئِمَّتِي وَعُدَّتِي لِيَوْمِ فَقْرِي وَحاجَتِي إِلَى اللَّهِ، وَتَوَسَّلْتُ بِكُمْ إِلَى اللَّهِ، وَاسْتَشْفَعْتُ بِكُمْ إِلَى اللَّهِ، فَاشْفَعُوا لِي عِنْدَاللَّهِ، وَاسْتَنْقِذُونِي مِنْ ذُنُوبِي عِنْدَاللَّهِ، فَإِنَّكُمْ وَسِيلَتِي إِلَى اللَّهِ، وبِحُبِكُمْ وَبِقُرْبِكُمْ أَرْجُو نَجاةً مِنَ اللَّهِ، فَكُونُوا عِنْدَاللَّهِ رَجائِي يا سادَتِي يا أَوْلِياءَاللَّهِ. (1)1
اى سروران و آقايان من! حقيقت آنكه من، به سبب شما كه امامان من و ذخيره روز فقر و حاجتم هستيد، رو به خدا آوردهام و شما را شفيع خود در پيشگاه خدا قرار دادهام. حال، از من
1) . قسمتى از دعاى توسّل.
در نزد خدا به شفاعت پردازيد و مرا از عواقب سوء گناهانم برهانيد.
چه آنكه حقّاً شما، وسيله من به سوى خداييد و به دوستى شما و نزديك گشتن به شما، از خدا اميد نجات و سعادت دارم. پس مايه اميد من در نزد خدا باشيد اى سروران من! اى دوستان خدا!
به حكم قرآن، مودّت خاندان پيغمبر، به عنوان اجر رسالت آن حضرت، وظيفه واجب امّت اسلامى است:
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى (1)1
بگو (اى پيغمبر) من در ازاى تبليغ دين خدا و دعوت به سوى حق، از شما اجرى جز مودّت (دوستدارى) خويشاوندان نمىخواهم.
روايات از طريق شيعه و سنّى، در تفسير همين آيه رسيده است كه مراد ازقُرْبى عترت و اهلبيت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است كه طبق اخبار متواتر از فريقين، به تنصيص رسول خدا صلى الله عليه و آله، دارندگان علم كتاب و مرجع مردم از خواصّ و عوام، براى دريافت معارف و احكام آسمانى قرآن، معرفى شدهاند. (2)2
ولذا، غرض از ايجاب مودّت امّت، نسبت به عترت طاهره و اهلبيت وحى عليهم السلام، جزاهتدا به نور هدايت آن انوار الهى و نيل به سعادت جاودان و خلاصى از دام شيطان، چيز ديگرى نيست، چنان كه مىفرمايد:
قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا. (3)3
بگو من در برابر آن ابلاغ آيين خدا هيچ گونه پاداشى از شما نمىطلبم، مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند. اين پاداش من است.
يعنى اجر من، هماناراهيابى شما به سوى خدا ست كه آن هم طبق روايات ارجاع به اهلالبيت، در پناهعترت تحقّقپذير است.
بنابراين، مودّت و عرض ارادت امّت اسلامى به آستان قدس خاندان عصمت عليهم السلام مطلقاً به نفع امّت است، نه به نفع مقام منيع رسالت و اهلبيت كرام آن حضرت، چنان كه خدا مىفرمايد:
قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ. (1)1
بگو (اى پيغمبر) آنچه به عنوان اجر، از شما خواستهام، به نفع خود شماست.
اجماع شيعه اماميّه بر اين است كه مقبوليّت اعمال مسلمان در نزد خدا، مشروط به اقرار و اعتقاد به ولايت و امامت اميرالمؤمنين على عليه السلام و ائمّه اهلالبيت عليهم السلام است، و اخبار دالّ بر اين مطلب نيز از طريق شيعه و سنّى، در حدّ تواتر است (2)2 كه ذيلًا نمونهاى آورده مىشود.
عَنْ سُلَيْمَانَ الْأَعْمَشِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَا عَلِيُّ أَنْتَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَامامُ الْمُتَّقِينَ، يا عَلِيُّ انْتَ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَوارِثُ عِلْمِ النَّبِيِّينَ وَخَيْرُ الصِّدِّيقِينَ وَافْضَلُ السَّابِقِينَ يا عَلِىُّ انْتَ زَوْجُ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ وَخَلِيفَة الْمُرْسَلِينَ يا عَلِيُّ انْتَ مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ، يا عَلِيُّ انْتَ الْحُجَّةُ بَعْدِي عَلَى النَّاس اجْمَعِينَ اسْتُوجِبَ الْجَنَّةَ مَنْ تَوَلّاك وَاسْتَحَقَّ دُخُولَ النَّارِ مَنْ عاداكَ. يا عَليُّ وَالَّذِي بَعْثَنَى بِالنُّبُوَّةِ وَاصْطَفانِي عَلى جَمِيعِ الْبَرِيَّةِ لَوْ انَّ عَبْداً عَبَدَ اللَّهَ الْفَ عامٍ ما قَبِلَ اللَّهُ ذلِكَ مِنْهُ الّا بِوَلَايَتِكَ وَ وَلَايَةِ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِكَ وَ إِنَّ وَلَايَتَكَ لَاتُقْبَلُ إِلَّا بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكَ وَ أَعْدَاءِ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِكَ بِذَلِكَ أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ عليه السلام فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ. (3)3
سليمان اعمش از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از آباى كرامش نقل فرمودهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:يا على! تويى اميرالمؤمنين و امام متقين. يا على! تويى سيّد اوصيا و وارث علم انبيا و بهترين صدّيقان و افضل سبقتگيرندگان در ايمان. تويى همسر سرور بانوان جهان و تويى جانشين پيغمبران.
يا على! تويى مولا و آقاى اهل ايمان و تويى حجّت بعد از من بر عموم آدميان. سزاوار بهشت، آن كسى است كه تو را دوست بدارد و مستحقّ دخول آتش، آن كسى است كه با تو دشمنى ورزد.
ياعلى! قسم به كسى كه مرا به نبوّت برانگيخته و از جميع خلايق برگزيده است، اگر بندهاى خدا را هزار سال عبادت كند، اين عبادت او مقبول درگاه خدا نمىشود، مگر به ولايت تو و ولايت امامان از فرزندان تو. و حقيقت آن كه ولايت تو مقبول نمىشود مگر به برائت و بيزارى از دشمنان تو و دشمنان امامان از فرزندان تو. اين، مطلبى است كه جبرئيل (پيك وحى خدا) به من خبر داده است. پس هر كه مىخواهد، (بپذيرد) و مؤمن شود و هر كه مىخواهد، (انكار كند) و كافر گردد.
عَنْ ابِي حَمْزَةَ قالَ: قالَ لَنا عَلىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليهما السلام: اىُّ الْبِقاعِ افْضَلُ؟ فَقُلْتُ: اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَابْنُ رَسُولِهِ اعْلَمُ. قالَ: انَّ افْضَلَ الْبِقاعِ ما بَيْنَ الرُّكْنِ وَالْمُقامِ. وَلَوْ انَّ رَجُلًا عُمِّرَما عُمِّرَ نُوحٌ عليه السلام فِي قَوْمِهِ- الْفَ سَنَةٍ الّا خَمْسِينَ عاماً- يَصُومُ النَّهارَ وَيَقُومُ اللَّيْلَ فِي ذلِكَ الْمَقامِ ثُمَّ لَقِىَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ بِغَيْرِ وِلايَتِنا لَمْ يَنْتَفِعْ بِذلِكَ شَيْئاً. (1)1
ابوحمزه نقل كرده از امام سجاد عليه السلام كه فرمود:كدام نقطه از نقاط زمين افضل است؟ گفتم:
خدا و رسولش و فرزند رسولش داناترند. فرمود:افضل نقاط زمين، مابين ركن و مقام است (مقصود از ركن، آن زاويه از كعبه است كه حجرالاسود در آن منصوب است و مقصود از مقام، مقام ابراهيم عليه السلام است) و اگر مردى به اندازه عمر نوح عليه السلام كه در ميان قومش به سر بُرد (950 سال) عمر داده شود و در تمام اين مدّت، در اين مكان (مابين ركن و مقام) به عبادت خدا بپردازد، روزها، روزهدار و شبها، شبزندهدار باشد، اما خدا را (به هنگام مرگ) به غير ولايت ما، ملاقات كند، هيچ بهرهاى از آن همه عبادت خود، نخواهد داشت.
1) . ثواب الاعمال، ص 243.
عَنْ مُعَاذِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ نَظَرْتُ إِلَى الْمَوْقِفِ وَ النَّاسُ فِيهِ كَثِيرٌ فَدَنَوْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ أَهْلَ الْمَوْقِفِ لَكَثِيرٌ قَالَ فَصَرَفَ بِبَصَرِهِ فَأَدَارَهُ فِيهِمْ ثُمَّ قَالَ ادْنُ مِنِّي يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ غُثَاءٌ يَأْتِي بِهِ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ لَاوَ اللَّهِ مَا الْحَجُّ إِلَّا لَكُمْ لَاوَ اللَّهِ مَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ إِلَّا مِنْكُمْ. (1)1
معاذ بن كثير مىگويد: نگاه به موقف (عرفات) كردم، در حالى كه مردم در آن فراوان بودند. پس به امام صادق عليه السلام نزديك شدم و گفتم:حقّاً كه اهل موقف بسيارند! امام عليه السلام نگاه خود را به موقف انداخت و چشم خود را در ميان مردم چرخانيد و سپس فرمود:نزديك من بيا اى اباعبداللَّه (كنيه معاذ بوده). من نزديك رفتم، فرمود:خس و خاشاكى است كه موج، آن را از هر طرف مىآورد. به خدا قسم نيست حج مگر براى شما. نه، به خدا قسم خدا نمىپذيرد، مگر از شما.
عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام جَالِساً فَدَخَلَ عَلَيْهِ دَاخِلٌ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا أَكْثَرَ الْحَاجَّ الْعَامَ فَقَالَ إِنْ شَاءُوا فَلْيَكْثُرُوا وَ إِنْ شَاءُوا فَلْيَقِلُّوا وَ اللَّهِ مَا يَقْبَلُ اللَّهُ إِلَّا مِنْكُمْ وَ لَايَغْفِرُ إِلَّا لَكُمْ. (2)2
حارث بن مغيره مىگويد: در حضور امام صادق عليه السلام نشسته بودم كسى داخل شد و گفت:يابن رسول اللَّه! امسال چه بسيار زيادند حجّاج! امام فرمود:مىخواهند، زياد باشند و مىخواهند، كم باشند (يعنى زياد و كم بودن جمعيّت، داراى اثر نيست). به خدا قسم خدا قبول نمىكند مگر از شما و مغفرتش را شامل نمىسازد، مگر نسبت به شما.
عَنْ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ بِمَكَّةَ أَوْ بِمِنًى يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا أَكْثَرَ الْحَاجَّ قَالَ مَا أَقَلَّ الْحَاجَّ مَا يُغْفَرُ إِلَّا لَكَ وَ لِأَصْحَابِكَ وَ لَايُتَقَبَّلُ إِلَّا مِنْكَ وَ مِنْ أَصْحَابِكَ. (3)3
ابوالجارود مىگويد: در مكّه يا منى بود كه خدمت امام باقر عليه السلام عرض كردم:يابن رسول اللَّه
چه بسيارند حجّاج! فرمود:چه كم هستند حجّاج! مغفرت خدا شامل نمىشود مگر درباره تو و يارانت و پذيرفته نخواهد شد مگر از تو و از يارانت.
عَنْ زُرَيْقٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ قَالَ مَا مِنْ شَيْءٍ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ يَعْدِلُ هَذِهِ الصَّلَاةَ وَ لَابَعْدَ الْمَعْرِفَةِ وَ الصَّلَاةِ شَيْءٌ يَعْدِلُ الزَّكَاةَ وَ لَابَعْدَ ذَلِكَ شَيْءٌ يَعْدِلُ الصَّوْمَ وَ لَابَعْدَ ذَلِكَ شَيْءٌ يَعْدِلُ الْحَجَّ وَ فَاتِحَةُ ذَلِكَ كُلِّهِ مَعْرِفَتُنَا وَ خَاتِمَتُهُ مَعْرِفَتُنَا. (1)1
زريق مىگويد: خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم:بعد از معرفت (شناسايى خدا و رسول) كدام عمل، افضل اعمال است؟ فرمود:هيچ چيز بعد از معرفت، برابرى با اين نماز نمىكند و بعد از معرفت و نماز، چيزى برابر با زكات نيست. و بعد از اين، چيزى عديل روزه، محسوب نمىشود و چيزى بعد از آن، عِدل حج نيست و تمام اينها با معرفت و شناسايى ما (امامان و حجج الهى) افتتاح مىيابد و هم با معرفت ما، اختتام مىپذيرد.
قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: مَنْ احَبَّ ان يَتَمَسَّكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى فَلْيَتَمَسَّك بِحُبِّ عَلِىٍّ وَاهْلِ بَيْتِي. (2)2
هر كه دوست دارد كه چنگ، به دستاويز محكمى بزند، پس به حبّ على و اهل بيت من متمسّك شود.
حال، اين مودّت و محبّت به عترت عليهم السلام كه حسبالامر خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله، وظيفه ماست، مظاهر گوناگون دارد. از جمله مظاهر بارزش، زيارت مشاهد مشرّفه و بار سفر بستن و رفتن به سوى مراقد مُنَوَّره آن بزرگواران عليهم السلام است كه علاوه بر تصديق عقل عارى از غرض كه علاقهمندى به هر چه را كه انتساب به محبوب دارد، شايسته و ممدوح مىداند، در لسان روايات ائمّه اطهار عليهم السلام نيز، ترغيب و تأكيد فراوان در باب زيارت اولياى دين رسيده و تارك آن، مذمّت شده است.
فِقْهُ الرِّضَا عليه السلام ثُمَّ تَزُورُ قَبْرَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى صلى الله عليه و آله فَإِنَّهُ قَالَ وَ مَنْ حَجَّ وَ لَمْ
يَزُرْنِي فَقَدْ جَفَانِي وَ تَزُورُ قَبْرَ السَّادَةِ عليهم السلام بِالْمَدِينَةِ. (1)1
از فقه الرضا عليه السلام نقل است: سپس زيارت مىكنى قبر محمد مصطفى صلى الله عليه و آله را، چه آنكه آن حضرت فرموده است:هر كس حج بجاآورد و مرا زيارت نكند، درباره من جفا كرده است. و زيارت مىكنى بزرگان (ائمّه هدى عليهم السلام) را در مدينه.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام وَ نَظَرَ النَّاسَ فِي الطَّوَافِ قَالَ أُمِرُوا أَنْ يَطُوفُوا بِهَذَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُعَرِّفُونَا مَوَدَّتَهُمْ ثُمَّ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نَصْرَهُمْ. (2)2
امام باقر عليه السلام مردم را در حال طواف ديد، فرمود:مأمور شدهاند طواف اين (بيت كنند) و سپس سوى ما آمده و مودّت خود را به ما بشناسانند و نصرت و يارى خود را نسبت به ما عرضه بدارند.
عنِ الصّادِقِ عليه السلام انَّهُ قالَ: ابْدَئُوا بِمَكَّةَ وَاخْتِمُوا بِنا. (3)3
از امام صادق عليه السلام است كه فرمود:از مكّه آغاز كنيد و به ما ختم نمائيد.
از اين حديث استفاده مىشود كه تأخير زيارت از حجّ، فضيلت بيشترى دارد.
عَنْ يَحْيَى بْنِ يَسَارٍ قَالَ حَجَجْنَا فَمَرَرْنَا بِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَقَالَ حَاجُّ بَيْتِ اللَّهِ وَ زُوَّارُ قَبْرِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله وَ شِيعَةُ آلِ مُحَمَّدٍ هَنِيئاً لَكُمْ. (4)4
يحيى بن يسار گويد: ما، حجّ بجا آورديم و بر امام صادق عليه السلام گذشتيم. (از طريق ترحيب و تحسين) فرمود: حجّاج بيت خدا و زُوّار قبر پيغمبر خدا و شيعه آل محمد! گوارا باد بر شما.
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا عليه السلام مَا لِمَنْ زَارَ قَبْرَ أَحَدٍ مِنَ الْأَئِمَّةِ عليهم السلام؟ قَالَ لَهُ مِثْلُ مَنْ أَتَى قَبْرَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قُلْتُ وَ مَا لِمَنْ زَارَ قَبْرَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ الْجَنَّةُ وَ اللَّهِ. (5)5
حسن بن على الوشّاء مىگويد: به امام رضا عليه السلام عرض كردم:چه ثوابى هست براى كسى كه
قبر يكى از امامان عليهم السلام را زيارت كند؟ فرمود:ثواب كسى كه قبر ابىعبداللَّه (الحسين) عليه السلام را زيارت كند، به او داده مىشود. راوى مىگويد: گفتم:براى زائر قبر ابىعبداللَّه عليه السلام چه ثوابى است؟
فرمود:به خدا قسم بهشت.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ مَنْ زَارَنَا فِي مَمَاتِنَا فَكَأَنَّمَا زَارَنَا فِي حَيَاتِنَا وَ مَنْ جَاهَدَ عَدُوَّنَا فَكَأَنَّمَا جَاهَدَ مَعَنَا وَ مَنْ تَوَلَّى لِمُحِبِّنَا فَقَدْ أَحَبَّنَا وَ مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنَا وَ مَنْ أَعَانَ فَقِيرَنَا كَانَ مُكَافَأَتُهُ عَلَى جَدِّنَا مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله. (1)1
امام صادق عليه السلام فرمودهاند: هر كس بعد از مرگ ما، به زيارت ما آيد، مثل اين است كه در زمان حيات، ما را زيارت كرده است، و هر كه با دشمن ما جهاد كند، چنان است كه همراه ما، قيام به جهاد كرده باشد، و كسى كه دوستدار ما را دوست بدارد، به حقيقت، ما را دوست داشته است.
و كسى كه مؤمنى را مسرور كند، در واقع، ما را مسرور ساخته است، و كسى كه فقير ما را دستگيرى و اعانت كند، به عهده جدّ ما محمّد صلى الله عليه و آله است كه خدمت او را جبران كند.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ إِنَّ اللَّهَ قَدْ وَكَّلَ بِفَاطِمَةَ عليها السلام رَعِيلًا مِنَ الْمَلَائِكَةِ يَحْفَظُونَهَا مِنْ بَيْنِ يَدَيْهَا وَ مِنْ خَلْفِهَا وَ عَنْ يَمِينِهَا وَ عَنْ يَسَارِهَا وَ هُمْ مَعَهَا فِي حَيَاتِهَا وَ عِنْدَ قَبْرِهَا بَعْدَ مَوْتِهَا يُكْثِرُونَ الصَّلَاةَ عَلَى أَبِيهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنِيهَا فَمَنْ زَارَنِي بَعْدَ وَفَاتِي فَكَأَنَّمَا زَارَنِي فِي حَيَاتِي وَ مَنْ زَارَ فَاطِمَةَ عليها السلام فَكَأَنَّمَا زَارَنِي وَ مَنْ زَارَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام فَكَأَنَّمَا زَارَ فَاطِمَةَ عليها السلام وَ مَنْ زَارَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهما السلام فَكَأَنَّمَا زَارَ عَلِيّاً عليه السلام وَ مَنْ زَارَ ذُرِّيَّتَهُمَا فَكَأَنَّمَا زَارَهُمَا. (2)2
به نقل از امام صادق عليه السلام، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله، ضمن يك حديث طولانى فرمود: خدا، فوجى از ملائكه را موكّل بر حفظ فاطمه عليها السلام كرده است كه از پيش رو و از پشت سر و از جانب راست و چپ، به نگهبانى و محافظت آن حضرت مأمورند. آن فرشتگان، پيوسته در حيات او همراهند و
بعد از مرگ او نيز، مجاور قبرش هستند و بر پدر و شوهر و فرزندان او درود فراوان مىفرستند. پس هر كه مرا بعد از وفات، زيارت كند، مانند اين است كه در حال حيات، زيارت كرده و هر كس فاطمه عليها السلام را زيارت كند، مثل اين است كه مرا زيارت كرده و هر كس علىّ بن ابىطالب عليه السلام را زيارت كند، مانند اين است كه فاطمه عليها السلام را زيارت كرده و هركس حسين عليه السلام را زيارت كند، مثل اين است كه على عليه السلام را زيارت كرده و هر كس فرزندان آن دو معصوم را زيارت كند، گويى كه خود آن دو بزرگوار را زيارت كرده است.
عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عليهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله لِعَلِيٍّ عليه السلام يَا أَبَا الْحَسَنِ إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ قَبْرَكَ وَ قَبْرَ وُلْدِكَ بِقَاعاً مِنْ بِقَاعِ الْجَنَّةِ وَ عَرَصَاتٍ مِنْ عَرَصَاتِهَا وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ قُلُوبَ نُجَبَاءَ مِنْ خَلْقِهِ وَ صَفْوَةٍ مِنْ عِبَادِهِ تَحِنُّ إِلَيْكُمْ وَ تَحْتَمِلُ الْمَذَلَّةَ وَ الْأَذَى فِيكُمْ فَيَعْمُرُونَ قُبُورَكُمْ وَ يُكْثِرُونَ زِيَارَتَهَا تَقَرُّباً مِنْهُمْ إِلَى اللَّهِ وَ مَوَدَّةً مِنْهُمْ لِرَسُولِهِ أُولَئِكَ يَا عَلِيُّ الْمَخْصُوصُونَ بِشَفَاعَتِي وَ الْوَارِدُونَ حَوْضِي وَ هُمْ زُوَّارِي وَ جِيرَانِي غَداً فِي الْجَنَّةِ يَا عَلِيُّ مَنْ عَمَرَ قُبُورَكُمْ وَ تَعَاهَدَهَا فَكَأَنَّمَا أَعَانَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ عَلَى بِنَاءِ بَيْتِ الْمَقْدِسِ وَ مَنْ زَارَ قُبُورَكُمْ عَدَلَ ذَلِكَ ثَوَابَ سَبْعِينَ حَجَّةً بَعْدَ حَجَّةِ الْإِسْلَامِ وَ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ حَتَّى يَرْجِعَ مِنْ زِيَارَتِكُمْ كَيَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ فَأَبْشِرْ يَا عَلِيُّ وَ بَشِّرْ أَوْلِيَاءَكَ وَ مُحِبِّيكَ مِنَ النَّعِيمِ بِمَا لَاعَيْنٌ رَأَتْ وَ لَاأُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ وَ لَكِنَّ حُثَالَةً مِنَ النَّاسِ يُعَيِّرُونَ زُوَّارَ قُبُورِكُمْ بِزِيَارَتِكُمْ كَمَا تُعَيَّرُ الزَّانِيَةُ بِزِنَاهَا أُولَئِكَ شِرَارُ أُمَّتِي لَاتَنَالُهُمْ شَفَاعَتِي وَ لَا يَرِدُونَ حَوْضِي. (1)1
امام صادق عليه السلام به نقل از پدر و جدّ بزرگوارش عليهما السلام مىفرمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:اى اباالحسن! خدا، قبر تو و قبرهاى فرزندان تو را، بقعههايى از بقاع بهشت و
1) . وافى، طبع اسلاميه، جلد 2، ابواب الزيارات، ص 196.
عرصههايى از عرصات جنّت قرار داده است و دلهاى نجبا از خلق و پاكسرشتان از بندگان خود را، چنان كرده كه گرايش به سوى شما دارند و در راه شما و تعمير قبور شما ناملايمات را تحمّل مىكنند و رنجها مىبرند و با اشتياق فراوان، به زيارت قبرهاى شما مىآيند و بدين وسيله، تقرّب به خدا جسته و به رسولاللَّه عرض مودّت مىكنند.
يا على! اينانند كه مخصوص به شفاعت من هستند و وارد حوض من مىشوند. همينانند كه فردا زائران و همسايگان من، در بهشت خواهند بود.
يا على! هر كس قبرهاى آنان (امامان عليهم السلام) را تعمير كند و در محافظتش بكوشد، مثل آن است كه در ساختن بيتالمقدس، به سليمان بن داوود عليهما السلام، اعانت و يارى كرده باشد.
ثواب زيارت قبرشان، با ثواب هفتاد حج بعد از حجّة الاسلام (حجّ واجب) برابرى مىكند و (زائر قبر شما) به هنگام بازگشت از زيارت شما، چنان از (آلودگى) گناهان بيرون مىرود كه مانند روز ولادت از مادر، از لوث معاصى طاهر مىگردد.
پس دلشاد باش اى على و هم، دوستداران خود را، به نعيمى بشارت ده كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه بر قلب انسانى خطور كرده است.
ولكن (با اين همه از شرف و فضيلت كه بيان شد) فرومايگانى از مردم هستند كه به زُوّار قبر شما، چنان با ديده تحقير و توهين مىنگرند كه نسبت به يك زن زانيه، با آن نظر مىنگرند و او را به سبب كار زشت شرمآورش توبيخ كرده و سرزنشش مىكنند!
اين نابخردان، اشرار امّت من هستند كه شفاعت من، به آنان نمىرسد و وارد حوض من نمىشوند.
اين، اندكى بود از بسيارى از بيانات مُرَغَّبه معصومين عليهم السلام در باب زيارت. و اكنون، وارد شهريثرب يامدينةالرّسول صلى الله عليه و آله مىشويم.
السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ وَعَلى اهْلِ بَيْتِكَ الطَّاهِرِينَ
سَلامٌ مِنَ الرَّحْمانِ نَحْوَ جَنابِكُمْ فَانَّ سَلامِي لا يَلِيقُ بِبابِكُمْ
اى ديده و دل هر دو به ديدار تو شايق آزاد گرفتار تو از بند علايق
روى تو چو خورشيد هويداست وليكن هر ديده نباشد به تماشاى تو لايق
اى خاك مدينه! بر تو گوارا باد اين شرف كه پيكر پاك اشرف كائنات، مفخر موجودات و احبّ الخلق الى اللَّه را در آغوش گرفتهاى و دلها را به سوى خود كشيدهاى! نه تنها زمينيان، آسمانيان را هم، مات و مبهوت عِزّ و جلال خود ساختهاى و مهبط الطاف خاصّ حضرت مبدأ اعلا گرديدهاى كه:
إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً. (1)1
خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او (پيامبر) درود فرستيد و كاملًا تسليم فرمانش شويد.
اين روضه پرنور و درخشانى كه همچون بهشت برين در برابر چشمهاى پراشتياق زائران جلوهگر است، مرقد پاك و منوّر پيغمبر اكرم، رسول اللَّه اعظم، حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله است كه متجاوز از يك ميليارد مسلمان جهان به افتخار اتّباع و پيروى از حضرتش در روى كره زمين زندگى مىكنند و با شنيدن نام مقدّسش با دلى موّاج از محبت و ارادت، زبان به درود بر روان پاك و مطهّرش مىگشايند.
و هر مسلمانى آرزومند است كه در خلال مدّت عمرش، يك بار هم كه شده، توفيق زيارت آن حضرت نصيبش شود.
وللَّه الحمد اكنون كه اين موفقيّت نصيب ما شده است و خود را در مدينه و در كنار قبر مقدّسش مىبينيم، بسيار مقتضى است كه قدر فرصت را بدانيم و از موقعيّت كاملًا حسّاس خود، بهرههاى فراوان برداريم و استفادههاى شايان ببريم.
قبل از هر چيز، توجّه به اين مطلب ضرورى است كه به براهين قطعى و ادلّه عقلى متقن، ثابت شده است كه روح انسان، بعد از مفارقت از بدن كهمرگ ناميده مىشود، باقى است.
1) . احزاب: 56
و نيز، مسلّم شده كه ارواح كامل و نفوس مقدّس انبيا و اولياى خدا عليهم السلام بعد از خلاصى از قيد بدن و پيوستگى تامّ به عالم قدس ربوبى، نورانيّتشان كاملتر و احاطه و اطّلاعشان نسبت به اين عالم، وسيعتر و تصرّفاتشان در اين نشئه و اين جهان، نافذتر مىشود. (1)1
قرآن حكيم، درباره شهيدان راه خدا مىفرمايد:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ، فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ. (2)2
گمان مكن كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، مردگانند. بلكه آنان نزد خدا زندهاند و روزى داده مىشوند و به آنچه از فضل خدا به آنها اعطا مىشود، دلشادند.
قرآن كريم، مأيوس بودن از اصحاب قبور را از خواصّ كفّار شمرده است، آنجا كه مىفرمايد:
قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ. (3)3
آنها از آخرت مأيوسند، همان گونه كه كفّار مدفون در قبرها مأيوسند.
شيخ مفيد، رضوان اللَّه عليه، در كتاب مقالات مىفرمايد:
وَانَّ رَسُولَ اللَّه صلى الله عليه و آله وَالائِمَّةَ مِنْ عِتْرَتِهِ عليهم السلام خاصَّةً لا تَخْفى عَلَيْهِمْ بَعْدَ الْوَفاةِ احْوالُ شِيعَتِهِمْ فِي دارِ الدُّنْيا بِاعْلامِ اللَّه تَعالى لَهُمْ ذلِكَ حالًا بَعْدَ حالٍ وَيَسْمَعُونَ كَلامَ الْمُناجِي لَهُمْ فِي مَشاهِدِهِمْ الْمُكَرَّمَةِ الْعِظامِ بِلَطيفَةٍ مِنْ لَطائِفِ اللَّهِ تَعالى بَيَّنَهُمْ بِها مِنْ جُمْهُورِ الْعِبادِ وَتَبْلُغُهُمُ الْمُناجاةُ مِنْ بُعْدٍ كَما جائَتْ بِهِ الرّوايَةَ. (4)4
حقيقت آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و امامان از عترت او عليهم السلام بعد از وفاتشان محيط بر احوال شيعه خود در دنيا هستند و حالات شيعه، بر آن بزرگواران مخفى نمىماند. سخنان كسى را كه در مشاهد مشرّفه با ايشان به راز و نياز و مناجات آمده است، مىشنوند و از گفتههاى دوردستان نيز باخبرند، چنان كه روايت در اين باب آمده است.
عبداللَّه بن بُكَير از امام صادق عليه السلام حديثى نقل كرده است كه امام عليه السلام در ضمن آن حديث، درباره امام حسين عليه السلام مىفرمايد:
وَ إِنَّهُ لَيَنْظُرُ إِلَى زُوَّارِهِ فَهُوَ أَعْرَفُ بِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ مَا فِي رِحَالِهِمْ مِنْ أَحَدِهِمْ بِوُلْدِهِ، وَانَّهُ لَيَنْظُرُ الى مَنْ يَبْكِيهِ فَيَسْتَغْفِرُ لَهُ وَيَسْئَلُ اباهُ الاسْتِغْفارَ لَهُ وَيَقُولُ: ايُّهَا الْباكِي لَوْ عَلِمْتَ ما اعَدَّ اللَّهُ لَكَ لَقَرَحْتَ اكْثَرَ مِمَّا حَزَنْتَ وَانَّهُ لَيَسْتَغْفِرُ لَهُ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ وَخَطِيئَةٍ. (1)1
به حقيقت، او (امام حسين عليه السلام)، به زوّار خود مىنگرد و آنان را به اسامى خودشان و اسامى پدرانشان و به اشيايى كه بار مركبهاى خود دارند، مىشناسد، بهتر از پدرى كه فرزندان خود را بشناسد و به گريهكنندگان خود، با نظر عنايت مىنگرد و درباره آنان استغفار مىكند و از پدرش (امام على عليه السلام) هم مىخواهد تا براى آن زائر استغفار كند و مىگويد:اى گريهكننده، اگر بدانى خدا چه چيزى براى تو آماده كرده است، هر آينه خوشحالى و سرورت بيش از غصّه و اندوهت مىگردد. و درباره او نسبت به هر خطا و لغزشى استغفار مىكند.
پس نسيم الطاف و عنايات خاص اوليا و مقرّبان درگاه خدا در اطراف مراقد منوّر و مشاهد مكرّمشان بيش از ساير امكنه در جريان است. و لذا بايد بار سفر بست و خود را به آن مساكن بركت خدا و محلهاى نزول رحمت پروردگار افكند و در معرض نسيم مغفرت قرار داد.
سالك راه حق بيا، نور هُدى ز ما طلب نور بصيرت از در عترت مصطفى طلب
1) بحارالانوار، جلد 27، ص 300، نقل از «كامل الزيارات».
هست سفينه نجات، عترت و ناخدا خدا دست در اين سفينه زن، دامن ناخدا طلب
دم به دمم به گوش هُش، مىفكنند اين سُرُش معرفت ار طلب كنى، از بركات ما طلب
خسته درد را بگو، هرزه مگرد كو به كو از در ما شفا بجو، وز دم ما دوا طلب
بِأَبِي أَنْتُمْ وَأُمِي وَأَهْلِي وَمالِي وَاسْرَتِي، اشْهِدُ اللَّهَ وَاشْهِدُكُمْ أَنِي مُؤْمِنٌ بِكُمْ وَبِما آمَنْتُمْبِهِ، كافِرٌ بِعَدُوِّكُمْ وَبِما كَفَرْتُمْ بِهِ، مُسْتَبْصِرٌ بِشَأْنِكُمْ وَبِضَلالَةِ مَنْ خالَفَكُمْ، مُوالٍ لَكُمْ وَلِأَوْلِيائِكُمْ، مُبْغِضٌ لِأَعْدائِكُمْ وَمُعادٍ لَهُمْ، سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ، مُحَقِقٌ لِما حَقَّقْتُمْ، مُبْطِلٌ لِما أَبْطَلْتُمْ، مُطِيعٌ لَكُمْ، عارِفٌ بِحَقِكُمْ، مُقِرٌّ بِفَضْلِكُمْ، مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِكُمْ، مُحْتَجِبٌ بِذِمَّتِكُمْ، مُعْتَرِفٌ بِكُمْ، مُؤْمِنٌ بِايابِكُمْ، مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِكُمْ، مُنْتَظِرٌ لِأَمْرِكُمْ، مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِكُمْ، آخِذٌ بِقَوْلِكُمْ، عامِلٌ بِأَمْرِكُمْ، مُسْتَجِيرٌ بِكُمْ، زائِرٌ لَكُمْ، لائِذٌ عائِذٌ بِقُبُورِكُمْ، مُسْتَشْفِعٌ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِكُمْ، وَمُتَقَرِّبٌ بِكُمْ إِلَيْهِ، وَمُقَدِّمُكُمْ أَمامَ طَلِبَتِي وَحَوائِجِي وَإِرادَتِي فِي كُلِ أَحْوالِي وَأُمُورِي. (1)1
قرآن در مباركهطه قصّه گوساله سامرى و گمراه شدن بنىاسرائيل را نقل مىكند و آنگاه مىفرمايد:
قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ، قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها. (2)2
موسى گفت:چگونه است كار بزرگ تو اى سامرى (چه كردى كه اين گوساله مرده زنده شد و به صدا درآمد؟) گفت:من چيزى ديدم كه آنها آن را نديدند. من، مشتى خاك از جاى پاى رسول (جبرئيل عليه السلام) برداشتم و آن را (به گوساله) پاشيدم (و زنده شد).
حال، اندكى در اين حقيقت قرآنى بينديشيد كه حيات يكفرشتهآسمانى، آنچنان اثربخش و فعّال است كه وقتى به صورت انسانى متمثّل مىشود و روى زمين راه مىرود، خاك مردهاى كه زير پاى او يا زير پاى اسبش (بر حسب اختلاف روايات) قرار مىگيرد، از پرتو نور حيات او، روشن مىشود و منشأ حيات در موجود مرده ديگر مىگردد.
بنابراين، چه استبعادى دارد كه خاك قبر آسمانيان (گذشته از ارواح قوى آنان) و بالاخصّ تربت پاك سالار شهيدان، روحى و ارواح العالمين فداه، بر اثر تماس و تقارب با ابدان طيّب و طاهر آن زندههاى حقيقى- كه به فرموده قرآن بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ هستند- داراى خاصيّتاحيا و شفا و رفع بلا باشد و دلهاى مرده را زنده كند و نغمه توحيد و خداجويى را از اعماق وجود انسانهاى خاموش برانگيزد. آرى، خدايى كه آن اثر را به خاك پاى اسب جبرئيل عنايت فرموده است، مسلّماً مىتواند همان اثر را به خاك قبر رسول صلى الله عليه و آله و اهل بيت رسولش عليهم السلام كه بالتّحقيق افضل و اكرم از فرشتگان مقرّب درگاه خدا هستند، عنايت بفرمايد:
يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ. (1)1
پس آنچه از طريق برهان عقلى، ثابت است و از نظر قرآن كريم، مسلّم، اين حقيقت است كه ارواح منقطع و جدا شده از ابدان جسمانى، در عالم بعد از مرگزندهاند و هر يك در حدّ سعه وجودى و قدرت روحى خود، داراىآثار حياتى- كه انحاى تصرّفات گوناگون در محيط هستى هر موجود زنده است- هستند و در عالم پايينتر از عالم خود اثر مىگذارند.
منتها، روشن است كه يك روح ضعيف ناقص، فعّاليّت بسيار محدود و ناقصى نيز دارد، اما يك روح قوىّ كامل، مانند ارواح عالى انبيا و امامان عليهم السلام ميدان فعّاليّت
1) . آل عمران: 74
فوقالعاده وسيع و عميقى خواهد داشت، تا آنجا كه شفابخشى بيماران، رفع نيازمندىهاى محتاجان، هدايت گمراهان، گشودن عقدههاى لاينحلّ گرفتاران، از امور بسيار ساده و آسان، در جنب اراده و خواست او خواهد بود.
حال، اين ما و اين هم روضه مطهّر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كه فرصتى بسيار مغتنم براى عرض مودّت و اظهار حاجت است؛ عرض مودّت به اميد رسيدن به مقامات شامخ روحى و نيل به كمالات معنوى انسانى، با توجه به اين كه حضرتش رَحْمَةٌ لِلْعالَمين (1)1 است و مخاطب به خطاب وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ (2)2
و متخلّق به خلق رأفت و رحمت درباره مؤمنين:
بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (3)3
كه خدايش فرموده:
وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ (4)4
اى پيامبر، بانگ بر سائل مزن و بينوا را از در خانهات به خشونت مران.
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (5)5.
هرگاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، به آنها بگو: سلام بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده، هر كس از شما كار بدى از روى نادانى كند، سپس توبه و اصلاح و جبران كند، مشمول رحمت خدا مىشود؛ چون او آمرزنده و مهربان است.
آرى، چه فرصت عزيز و چه موقعيّت ممتازى به دست آمده است. اكنون، خود را در روضه خاتمالانبيا صلى الله عليه و آله مىبينيم. سر، به ديوار خانه زهرا عليها السلام، نهاده و دست حاجت، به سوى آستان مقدّسى دراز كردهايم كه: هيچ خواهنده از اين در نرود بىمقصود! درى كه صاحبخانه غذاى منحصر خود را بهمسكين و يتيم و اسير انفاق نموده و خود، سه
شبانهروز به آب خالى اكتفا كرده و آسايش ديگران را بر آسايش خود ترجيح دادهاند و متقابلًا خداى منّان نيز با فرستادنانسان از مقام شامخ آن خاندان، تجليل نموده و كار فوقالعاده بزرگشان را كه منبعث از كمال اخلاص و بر اساس جلب رضاى خدا بوده است، مورد تقدير و تشكر قرار داده و مىفرمايد:
وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً. إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً. (1)1
و بعد از ذكر نعمتهاى بهشتى مىفرمايد:
إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً. (2)2
اين پاداش شماست، و سعى و تلاش شما مورد قدر دانى است.
پس سزاوار است كه ما هم بر در اين خانه بايستيم كه باب اللَّه است و ناله استغاثه و استمداد از صميم جان برآوريم كه:
بِكُمْ أَخْرَجَنَا اللَّهُ مِنَ الذُّلِ وَفَرَّجَ عَنَّا غَمَراتِ الْكُرُوبِ، وَأَنْقَذَنا مِنْ شَفا جُرُفِ الْهَلَكاتِ وَمِنَ النَّارِ. (3)3
به سبب شماست كه خدا، ما را از ذلّت و خوارى بيرون كشيده و شدايد اندوهبار زندگى را از ما برطرف ساخته و ما را از پرتگاههاى نابودى و آتش نجات بخشيده است.
من ارچه هيچ نيم، هر چه هستم آن توام مرا مران كه سگى سر بر آستان توام
قبر فاطمه كجاست؟ زهرا، مهين بانوى عالم اسلام و قرآن، در كجا مدفون است؟
در بقيع؟ بين قبر و منبر پيغمبر؟ يا در خانه خودش؟
بانويى با آن عزّ و جلال كه رسول اعظم خدا صلى الله عليه و آله، به احترام ورود او، از جا برمىخاست، به قدومش خوشامد مىگفت و بوسه بر دست مباركش مىزد و در جاى خودش مىنشاند:
وَكانَتْ اشْبَه النَّاسِ كَلاماً وَحَديثاً بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله تَحْكِي شِيمَتُها شيِمَتَهُ وَما تَخْرِمُ مِشْيَتُها مِشْيَتَهُ وَكانَت اذا دَخَلَتْ عَلَيْهِ رَحَّبَ بِها وَقَبَّلَ يَدَيْها وَاجْلَسَها فِي مَجْلِسِهِ. (1)1
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىخواست با اين رفتار عجيب و حيرتانگيزش، گوشهاى از عظمت و جلالت آسمانى آن يكتا گوهر زينتبخش عرش خدا را نشان دهد، تا امّت اسلامى، پى به حرمت فوق تصوّر آن وديعه الهى، ببرند و در حفظ حريم عزّت و شوكت ملكوتىاش بكوشند و از بركات بىپايان وجود اقدسش به سعادت ابدى نايل شوند.
ولى بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله با وجود تمام توصيههاى قولى و عملى حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله آن يگانه يادگار رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آنچنان از دست امّت، در فشار افتاد كه تمام مدّت كوتاه زندگانى پرمحنتش بعد از پدر، با غصّه و اندوه و مصيبت سپرى شد و از ستمگرىهاى حكومت وقت و سكوت ذلّت بار مردم مسلمان، به ستوه آمد و عاقبت، بعد از تحمّل بار سنگين مصائب و شدائد بسيار غمانگيز و روحگداز، با جسمى رنجور و قلبى محزون، ديده از اين دنياى دون فروبست و ضمن وصيّتى جانسوز، از همسر بزرگوارش عليه السلام خواست كه شبانه تجهيزش كند و به خاك بسپارد و مردم حقنشناس را از محلّ قبرش باخبر نگرداند.
و اين وصيّت بهاخفاى قبر از ناحيه صدّيقه كبرى عليها السلام يك ضربت بسيار مؤثّر و قاطع بود كه به دست آن آيت كبراى الهى، بر پيكر سياست ظالمانه و مزوّرانه وقت فرود آمد و پرده تزوير و تدليس آنها را بالا زد.
چه آنكه حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله به نقل هر دو فرقه شيعه و سنّى به عبارات گوناگون رسيده است به اين مضمون:
1) . بيت الاحزان، محدّث قمى، ص 8
فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّى وَانَا مِنْها مَنْ آذاها فَقَدْ آذانِي وَمَنْ آذانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ. (1)1
فاطمه، پاره تن من است و من، از اويم. هركس او را بيازارد، به حقيقت، مرا آزرده است، و هر كه مرا بيازارد، در حقيقت، خدا را آزرده است.
و هم مىفرمود:
يا فاطِمَةُ انَّ اللَّهَ لَيَغْضَبُ لِغَضَبِكَ وَيَرْضى لِرِضاكِ. (2)2
اى فاطمه، حقيقت آن كه خدا به خشم تو، خشمگين مىشود و به خشنودى تو، خشنود مىگردد.
بنابراين، ايذاى فاطمه عليها السلام، ايذاى رسول صلى الله عليه و آله است و ايذاى رسول، ايذاى خداست و ايذاى خدا و رسول نيز به حكم صريح قرآن، مستوجب لعنت پروردگار در دنيا و آخرت و مايه عذاب مُهين است كه مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً. (3)3
آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنها را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركنندهاى آماده كرده است.
پس، فاطمه عليها السلام، آن پاره تن پيغمبر، با وصيّت بر اخفاى قبر مقدّسش نشان داد كه از دست حكّام زمان، ستمهاى فراوان كشيده و آخرالامر، با قلبى آزرده و روحى خشمگين بر ستمگران، از دنيا رفته و راضى به شركت آنان در تجهيز و نماز بر جنازه و دفنش نبوده است.
حال كه چنين است، ما در مدينه به دنبال گمشده خود مىگرديم و در هر جا كه احتمال مزار آن شفيعه روز جزا داده شده است، به زيارت مىپردازيم.
گاهى اشك گرم حاكى از مودّت و سوز درونى خود را، به روى خاكهاى زمين
بقيع مىريزيم و به احتمال اينكه قبر شريفش آنجاست، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسولِ اللَّه مىگوييم.
گاهى نيز در حرم مطهّر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله، بين قبر و منبر آن حضرت، به زيارت آن آيت مخزون حق، مىايستيم كه محتملًا رسول خدا صلى الله عليه و آله، براى هدايت مردم به درك اين فيض عظيم فرموده است:
ما بَيْنَ قَبْرى وَمِنْبَرى رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ. (1)1
بين قبر و منبر من، باغى از باغهاى بهشت است.
گاهى هم به سمت قسمت شمالى حجره مطهّر، يعنى پشت سرِ مرقد منوّر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كه خانه فاطمه عليها السلام بوده است، مىرويم و آنجا، در داخل ضريح مطهّر، قبر و صندوق جداگانهاى مىبينيم كه به گفته مرحوم شيخ صدوق، عليه الرّحمة والرّضوان، احتمال بودن قبر حضرت صدّيقه عليها السلام در آنجا كه خانه خود حضرت بوده است، از دو احتمال پيشين قوىتر است. (2)2 آنجا نيز به عرض تحيّت و سلام و مودّت مىپردازيم.
مخصوصاً به ياد مصائب جانسوزى كه در آن خانه، به تنها يادگار رسول خدا صلى الله عليه و آله رو آورده است مىافتيم و از شدّت تأثّر و سوز دل، روى زمين مىنشينيم و با حالى طوفانى و منقلب، سر به ديوار خانهاش مىگذاريم و زار زار مىناليم كه:
السَّلامُ عَلَيْكِ ايَّتُهَا الصِّدِيقَةُ الشَّهِيدَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ ايَّتُهَا الْمَظْلومَةُ الْمَغْصوبَةُ.
آرى، اين اشك و آه و نالههاى جگرخراش شيعه، در طول قرون متمادى، در كنار قبور آل على عليهم السلام، براى اين است كه ذكر مبارك آنان را در دلها زنده نگه دارد و روشندلان با هدف را به تفكّر و تحرّك وادارد تا براى پى بردن به راز دل و سوز درونىشيعه قدم در وادى تحقيق بگذارند تا سرانجام،راهنمايان ناصح ازراهزنان خائن
تميز داده شوند و بشر گمكردهراه، از لب پرتگاه نابودى و هلاك دائم، به كنارى كشيده شود و در مسير سعادت جاودان، به حركت درآيد.
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً (1)1
كفشهاى خويش را از پاى بيفكن كه تو در وادى مقدس طوى هستى.
زآتش وادى ايمن، نه منم خرّم و بس موسى اين جا به اميد قبسى مىآيد
هيچكس نيست كه در كوى تواش كارى نيست هركس اينجا ز پى ملتمسى مىآيد
اينجا، بُقعه طيّبهاى است كه علاوه بر اين كه مدفن هزاران نفر از بزرگان دين و صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و همسران و فرزندان آن حضرت است، بزرگترين مايه شرف و جلالتش آن است كه ابدان طيّب و طاهر چهار امام معصوم و حجج الهيّه را در آغوش گرفته است. (2)2 به همين جهت است كه دلباختگان اهل بيت رسول، صلوات اللَّه عليهم اجمعين، با مجذوبيّتى خاصّ، رو به بقيع مىآورند و در موسم حجّ، در همان محوّطه به ظاهر ويران، غلغلهاى عظيم برپا مىشود و زمزمههاى عاشقانه شيعه و دوستداران خاندان عصمت در اطراف همان قبرهاى مقدّسى كه به ظاهر، با خاك زمين يكسان است، پخش مىگردد و با دود دل سوخته و اشك و آهشان به آسمان بالا مىرود. (3)3
1) طه: 12
2) بنابر قولى، چنانكه در گذشته اشاره شد، مرقد منوّر حضرت زهرا عليها السلام نيز در بقيع و در سمت جنوبقبور ائمه عليهم السلام واقع شده است، ولى قول ديگر بر اين است كه آن قبر، قبر شريف حضرت فاطمه بنت اسد، مادر عالىمقام امام اميرالمؤمنين عليه السلام است.
3) قبور منوّر ائمّه بقيع عليهم السلام، سابقاً داراى گنبد و بارگاه و صندوق و ضريح بوده است. فرقه وهّابيّه بعد از تسلط بر حجاز، بر اساس يك توهّم نابجا، تمام آنها را خراب كردهاند و اكنون قبور امامان عليهم السلام بدون هرگونه سايبان، و فقط به وسيله چند سنگ معمولى حجّارى نشده كه در اطراف هر قبرى نهادهاند، از يكديگر مجزّا شدهاند.
چهار امام معصوم كه شرف به خاك بقيع بخشيدهاند:
1- امام حسن مجتبى عليه السلام.
2- امام زينالعابدين عليه السلام.
3- امام محمد باقر عليه السلام.
4- امام جعفر صادق عليه السلام.
اللَّهُمَّ ارْزُقْنا زِيارَتَهُم فِي الدُّنْيا وَشَفاعَتَهُمْ فِي الآخِرَةِ.
اين دين مقدّسى كه اكنون، سايه بر سر ما افكنده است و ما در پناه آن، با خدا و اولياى خدا، آشنا گشته و سر به آستانقرآن كريم و عترت طاهرين عليهم السلام نهادهايم و احكام آسمانى و وحى خدا را كه برنامه سعادت جاودانى انسان است، با كمال سهولت و آسانى به دست آورده و در مسير حيات ابدى با آرامش خاطر و بىدغدغه و اضطراب پيش مىرويم و خود را مجهّز به جهازات زندگى سراسر نعمت و سعادت بعد از مرگ مىسازيم، اين ماء الحيات آسمانى، به اين سادگى و با قيمت ارزان به دست ما نرسيده است، بلكه به قيمت خون دهها و صدها هزار از پاكان و عزيزان عالم انسان، براى ما فراهم شده و در زندگى كنونى ما مستقرّ شده است.
خدا مىداند چه جوانان شريف و برومندى در خاك و خون غلتيدهاند؛ و چه پيكرهاى نازنينى بالاى دار و چه سرهاى عزيز و منوّرى بر فراز نى رفته است؛ چه خانمانها بى سر و سامان گشته و چه مردان و زنان و كودكانى به اسارت افتادهاند؛ چه شخصيّتهاى عليم و چه رجال حكيمى در سياهچالهاى زندان، بدرود حيات گفتهاند؛ چه خانوادهها داغدار شدهاند و دود از دل مادران جوانمرده و آه از نهاد يتيمان بىپدر برخاسته و سرشك جگرسوز از چشمهاى مصيبتزدگان، با خون دلشان برآميخته است.
و خلاصه، انواع و اقسام مصائب و دربدرىها به وجود آمده است، تا اين دين و اين قرآن، به دست ما مسلمانان كنونى رسيده است و الآن ما، چشم باز كرده و خود را در ميان يك خانواده اسلامى و در آغوش پدر و مادرى مسلمان مىبينيم كه براىقرآن احترام قائلند و به آستان مقدّس امام اميرالمؤمنين و اهلبيت عصمت عليهم السلام عرض مودّت مىكنند و به نام مبارك امام حسين عليه السلام مجلس عزا تشكيل مىدهند و بانگ فرحبخش اذان و كلمات نورانىاشْهَدُ انْ لاالهَ الَّا اللَّه واشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ اللَّه، از مأذنهها، با آهنگ رسا، در فضاى زندگى ما پخش مىشود و صفوف جماعات باشكوه نماز، در مساجد مُعْظم، بسته مىشود و منبرهاى وعظ و تبليغ و ارشاد و هدايت مردم به سوى خدا، نهاده مىشود.
ما، اينها را مىبينيم و پيش خود فكر مىكنيم، لابد هميشه چنين بوده است و مطلب، خيلى عادى و معمولى تلقّى مىشود و اصلًا ماجراهاى خونين و غمانگيزى كه بر اسلام و مسلمين گذشته است، در دلها خطور نمىكند.
در نتيجه، طورى شده است كه عظمت نعمت اسلام و قرآن و مخصوصاً نعمت عُظماىتشيّع و ولايت، در نظر نسل فعلى ما، واضح و روشن نيست و قهراً چنانكه بايد، در حفظ و حراست آن نمىكوشند و احياناً در مقابل متاع بسيار پست و ناچيزى، نفيسترين سرمايههاى انسانى، بلكه تنها عامل تأمين حيات جاودانى خود، يعنىدين را از دست مىدهند.
و لذا لازم است، نسل جوان ما، به مطالعه تاريخ صدر اسلام، اهميّت بدهد و در حالات مردان و جوانان قوىّالاراده و باايمان، با دقّت بينديشد كه با چه فداكارى اعجابانگيزى در راه دفاع از حريم اسلام و قرآن كوشيدند و تمام عُلقههاى مادّى را كه طبعاً به سان زنجيرهاى محكم به دست و پاى اكثر انسانها بسته است و انسان را به عقبنشينى از صحنههاى هولناك جهاد در راه حق، وا مىدارد، آن بزرگوارانِ عالى همّتِ باايمان، از دست و پاى خود گشودند و به تمام معناى كلمهگذشتن، از همه چيز، گذشتند و كلمه طيّبهلا اله الّا اللَّه را، نه تنها به زبان، بلكه به شراشر وجود و جميع ذرّات جسم و حقيقت جان، گفتند و بى هرگونه ترديد و نَوَسان، قدم به ميدان جهاد نهادند و سر
و دست و پيكر خود را هدف تير و نيزه و شمشير قرار دادند.
خون بسيار ارزنده و ذىقيمت خود را، به پاى درخت دين ريختند و اين شجره طيّبه را با خون خود، آبيارى كرده و شادابى و طراوت به آن بخشيدند تا امروز كه مىبينيم با ميوه و محصول فراوان و سرسبز و خرّم، تحويل ما دادهاند.
فَجَزاهُمُ اللَّهُ عَنِ الاسْلامِ وَعَنْ جَمِيعِ الْمُسْلِمِينَ خَيْرَ الْجَزاءِ.
اينك، ما كه در تشرّف به اسلام و تشيّع، مديون زحمات فوقالعاده گرانقدر آن بزرگان هستيم، خود را موظّف به عرض سپاس و تشكر مىدانيم.
علاوه بر اين كه بايد به همان راهى كه آنها رفتهاند، ما هم برويم و همان طور كه آنان، دين حنيف اسلام را، سالماً تحويل ما دادهاند، سالماً تحويل آيندگان بدهيم، لازم است به منظوراحياى ذكر آن رادمردان عالم اسلام، در مجالس و محافل عمومى خود، شمّهاى از فضايل روحى و قدرت ايمانى و مراتب فداكارى آنها را مورد بحث و گفتوگو قرار دهيم.
و هم گهگاه، بار سفر بسته و از اوطان خود، به عزم زيارت قبرهاى مقدّسشان برويم و تعظيم مزارشان را كه مصداقتعظيم شعائر اللَّه است، از افضلقُرُبات بدانيم.
حال، از جمله آن پيشتازان ميدان فداكارى و جانبازى در راه خدا،شهداى احُد رضي الله عنهم هستند كه در روزگار غربت اسلام و بىكسى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله قدّ مردانگى برافراشتند و به يارى دين خدا برخاستند و در برابر طوفان مصائب و مِحَن كه به آنها رو آورد، ايستادگى كردند و از پاى ننشستند، تا بالاخره، جان خود را در اين راه از دست دادند و با پيكر آغشته به خون، به لقاى خدا مشرّف شدند و به حيات ابدى نايل آمدند و امّت اسلامى را الى الابد، رهين منّت خود قرار دادند. و امروز ما در برابر تربت پاكشان مىايستيم و مىگوييم:
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ دِينِ اللَّهِ وَأَنْصارَ رَسُولِهِ، عَلَيْهِ وَآلِهِ السَّلامُ، سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ، أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ اخْتارَكُمْ لِدِينِهِ، وَاصْطَفاكُمْ
لِرَسُولِهِ، وَأَشْهَدُ أَنَّكُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَذَبَبْتُمْ عَنْ دِينِ اللَّهِ وَعَنْ نَبِيِهِ. (1)1
و بالاخصّ، حضرت حمزه سيّدالشهدا عليه السلام، عموى بزرگوار رسول خدا صلى الله عليه و آله سهم بيشترى در نصرت و يارى دين خدا و رسول خدا دارد. و لذا در ميان شهداى احُد، داراى فضيلت ممتازى است كه مقام اقدس نبوى صلى الله عليه و آله درباره آن حضرت فرمودهاند:
مَنْ زارَنِي وَلَمْ يَزُرْ قَبْرَ عَمِّي حَمْزَة فَقَدْ جَفانِي. (2)2
هركس به زيارت من آيد و قبر عمويم حمزه را زيارت نكند، حقّاً درباره من جفا كرده است.
السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَمَّ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، السَّلامُ عَلَيْكَ يا خَيْرَ الشُّهَداءِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَسَدَاللَّهِ وَأَسَدَ رَسُولِهِ، وَأَنْتَ مِمَّنْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ بِصِلَتِهِ، وَحَثَّنِي عَلى بِرِّهِ، وَدَلَّنِي عَلى فَضْلِهِ، وَهَدانِي لِحُبِهِ، وَرَغَّبَنِي فِي الْوِفادَةِ إِلَيْهِ، وَالْهَمَنِي طَلَبَ الْحَوائِجِ عِنْدَهُ (3)3
اينجا، سفر پر از اسرار ما به پايان مىرسد و ان شاء اللَّه با قلبى مطهّر از ذنوب و روحى منوّر به نور معرفت پروردگار و اولياى كرام و برخوردارى كامل از منافع همهجانبه حجّ و زيارت، به شهر و ديار خود بر مىگرديم و از خداوند منّان مىخواهيم، به حرمت بيت حرام و مشاعر عظامش، و به مقرّبيت رسول مكرّم و اهلبيت اطهارش، صلوات اللَّه عليهم اجمعين، و به فضل عظيم و كرم عميمش حجّ ما را مقبول و سعى ما را مشكور قرار دهد و باقىمانده عمر ما را در پناه ولىّ اعظمش امام زمان، ارواحنا فداه، از گزند وساوس
شيطان و اتباع شيطان، در امان نگه دارد و فرزندان ما را از انحرافات اعتقادى و اخلاقى و عملى، مصون و محفوظ بفرمايد. انَّهُ وَلِىٌّ قَدِيرٌ.اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمّدٍ وارْزُقْنا حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ وَزِيارَةَ قَبْرِ نَبِيِّكَ وَالائِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلام فِي كُلِّ عامٍ وَلا تُخْلِنا يا رَبَّنا مِنْ تِلْكَ الْمَشاهِدِ الشَّريفَةِ وَالْمَواقِفِ الْكَرِيمَةِ ما ابْقَيْتَنا. وَالْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرِين