ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهريان سعيد
عنوان و نام پديدآور : او، و ديگر هيچ تاليف سعيد طاهريان مشخصات نشر : تهران : مشعر، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهري : ص ۱۲۰
شابك : 964-540-008-2۶۰۰۰ ريال :
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : فهرست نويسي براساس اطلاعات فيپا
موضوع : نثر فارسي -- قرن ۱۴
رده بندي كنگره : PIR۸۱۴۳ الف۸۷۸۳الف۸ ۱۳۸۵
رده بندي ديويي : ۸فا۸/۸۶۲
شماره كتابشناسي ملي : م۸۵-۱۵۷۸۴
ندايى مىآيد از فراسوى، و تو را مىخواند به حركت، خروش و فرياد. صدايى مىآيد؛ نجواى گامهايى كه عزم رفتن كردهاند، گويى دير زمانى است كه چشم در راه ماندهاند تا آنان را بگويند:
كولههاى خويش برداريد و پاى در اين باديه بگذاريد ...
وقتى نزديك مىشوى و درست مىنگرى، مىبينى كه گروهى هنوز باور ندارند مسافر شدهاند و رهرو و سالكاند. همچنان در حيرتاند و گوشه عزلت گزيدهاند و مىانديشند به آنچه در پيش رو دارند.
گروهى ديگر سرشار از خروشاند، آنان باور دارند كه سفرى در پيش است؛ كولهها برپشت، بندهاى دل محكم، آماده براى «رفتن»، «شدن»، «ماندن» و «نگاه جاودانه داشتن».
آه! اى انسان، به كجا مىروى و فرياد بر كدامين حنجره مىسايى؟!
كوله بر پشت نهادهاى، ليك، آيا توشه نيز برداشتهاى؟
بندهاى دل محكم بستهاى، ليك از هم گسيختگىِ دنيا ديدهاى؟
آيا خود را گذاشتهاى و گام در اين راه نهادهاى يا هنوز گرفتار خويشتنِ خويشى؟
آرى، به كجا مىروى؟
هيچ مىدانى، جايى مىروى كه برگزيده شوى. لايق شوى براى بندگى و تسليم در برابر يكتا خالق و خداوندگار. پس بر خويش بخروش و او را از وجودت دور كن و آنگاه پاى برهنه، سينه چاك و سر عريان، خود را بر اين مواج چرخش هستى بسپار ...!
در اينجا، هر كس، سر در گريبان فرو برده، با خويش خلوت كرده و به خود مىنگرد تا آنچه كه بايد، در اين مسير بياموزد. در اين ميان، من نيز به درون خويش مىنگرم، خاموش ماندهام؛ ذهنم در رخوت فرو رفته و خواب بر ديدگانم آلوده، گويى باورش نيست كه مىخواهد راهى بس دشوار و در افق ناپيدا را تجربه كند و گام بر سنگلاخهاى تفتيده اين كوير نهد. به خود مىنگرم و توشهام و آنچه در كوله خود دارم. به سينهام و آنچه در آن نهان ساختهام، ليك جايى كه مىروم، تنها يك كس را مىپذيرد؛ «عبد»، «بنده» و نه واژهاى ديگر. پس بايد ذهن به خواب رفته خويش را نهيب زنم كه:
هان! به پا خيز و حركت كن و با جماعت باش؛ چرا كه اين راه را يكّه نمىتوان پيمود! ...
به راه مىافتيم، به سمت ايستگاه، سكوى پرتاب؛ جايى كه پاى از زمين برمىكَنى و در آسمان بيكران شناور مىشوى، آخرين پلكان زمين و لحظهاى بعد، آسمان، بى انتها، بيكران و با بزرگى خو گرفته و زير پايت زمين، كوچك، ريز اندام و در قاب چشم جاى گرفته. ديگر حتى سايهاى هم نمىبينى و فاصلهها و حجمها را مىتوانى با انگشتان از هم باز شدهات اندازه بگيرى.
سوار برقالى سليمان، همنشين ابرهاى در هم تنيدهاى و همنفس بادهاى از صور دميده. رها از زمين، فراتر از خاك، دور از سرزمين و آميخته با افلاك گشتهاى و به سوى ديار دوست، شتابان، فضا را مىشكافى و همچون غزالِ گريز پاىِ رميده از صياد، زيبايى دنيا را در پشت ديوارهاى ذهن خويش تنها مىگذارى و راهى ديارى خشك و سوزان مىشوى ...
و در نخستين گام، همسايگى مادرى را تجربه مىكنى كه انسان كنونى را در دامان خويش پروراند و نطفه نخستينِ فرزند آدم را در بطن خود روياند و تو ايستاده در برابر يك مادر، نظارهگر بارقههاى جنگِ خوبى و بدى، تسكين دهنده دردهاى پنهان هابيل و آرام كننده خيرهسرىهاى آشكار قابيل؛ تنها ياور آدم، شريك غمهاى او در اين وادىِ تنهايى، همراز آشفتگى بشر و غمخوار سرگشتگى انسانى.
او نيز مهربانانه تو را مىنگرد. دست نيكى به سويت دراز كرده، چشمهايش اندوهبار است. گويى غمى بزرگ بر سينهاش سنگينى مىكند. دستهايش لرزان است و نگاهش هراسان.
تَركهاى لبانش از هم دور شده است. مىخواهد حرفى بزند و بر اريكه سخن بتازد. گوش فرا دهيد، او چه مىگويد ...؟!
هان! اى فرزندان من، اى گمراه گشتگان تاريخ، منم حوّا! همنفسِ آدم. هبوط كننده به زمين. داغديده فرزندم هابيل و جفا ديده ديگرى، قابيل. من شاهد جدايى نسل خويش بودهام و بر دنيا مدارى بد سرشتان افسوس خوردهام، ليك چه كنم كه فرزندان من كم بر دين خدا استوار ايستادهاند ...!
و او اشك مىريزد و روى برگردانده، در عزلت خويش فرو مىرود. ديگر حتى نقشى از او بر زمين نمانده و همه جا در سكوتى
مرموز فرو رفته است. ديوارها آراماند و تكّه سنگ برجسته نيز تكانى نمىخورد. لحظهاى مىگذرد، هنوز گامى بيش برنداشتهام كه ناگاه پاى در وادى سوزانى مىنهم. خورشيد به قامت ايستاده و سايههاى كوتاهِ خارهاى برآمده از خاك را نيز محو ساخته و در بهت فرو رفته و در انديشهاى آشفته از چرايى آمدن به اين ديار ....
لحظهاى پيش و اكنون! به هرجا مىدوم تا شايد دريچهاى به برون اين قاب رؤيا بيابم، چيزى جز سرابهاى واهى نصيبم نمىشود. ديگر پاهايم بر روى زمين سنگينى نمىكند و از من عقب مانده است. لبهايم خشكيده و زبانم از بى كلامى تفتيده است.
تنهاى تنها، به دنبال سايهبانى براى آسايش مىگردم. سر مىچرخانم و پيرامون خود را تيزبين مىنگرم. دست برپيشانى نهاده، چشم به دور دست دوختهام ...
آه! خداى من! آن سوتر، در دل تپهاى كوچك، تكهاى سايه، به تك مىدوم تا مكند عشوه آفتاب، آن سهم كوتاه را نيز از من بربايد ...!
پشت به تپه، درون گودالى، سر بر سكوت تِيَه گذاشتهام تا شايد اندكى وحشت اين سوزان سرزمين فراموشم شود. مژهها برهم نهادهام تا تشنگى از يادم برود ...!
صدايى مىآيد، از همين نزديكى! چقدر شادمانم كه ديگرى
يافتهام تا با او چالش كنم، شايد چشمهاى يافتيم و سيراب شديم. به شوق سرازير مىشوم به آنطرف. دست برلبه تپه مىنهم و تن را بالا مىكشم، به اميد ديدن هميار و همراهى، اما گويى مسير ديگرى جريان يافته است. گردن بالا مىكشم و چون خورشيدِ از كمين برآمده، خيره مقابلِ خود را مىنگرم. واى اينجا كجاست و من در كدامين پيچش تاريخ گم شدهام.
دو تن، با لباسهايى تمام نپوشيده، بازوانى ستبر و اندامى برافراشته، چشمانى درشت بر سر نهاده و ريشهايى بلند و فِر خورده. پاهايم در شنزار به دام افتاده و حنجرهام در تار تنيده است.
نمىتوانم هيچ نشانهاى از خويش به آنان نشان دهم و تنها نظارهگر جدال آنان شدهام ...!
چرا قربانى من پذيرفته نشود، ليك قربانى تو قبول گردد ...؟!
اينان چه مىگويند و سخن از كدامين قربانى است؟
چهرههاشان چقدر شبيه يكديگر است و بسيار شبيه به ...! واى، خداى من! اينان شبيهتريناند به حوا ... فرزندان آدم، هابيل و قابيل ...!
مهربانانه برادرش را مىنگرد و مىگويد: خداوند كار پرهيزكاران و درستكرداران را مىپذيرد. تو در نيت خود صادق نبودهاى ...! قابيل بر مىخيزد، دژموار، و چند گام دور مىشود، ناگاه برمىگردد و كين خويش را به سوى برادرش نشانه مىرود. فريادش خشمناك است: باوركن! من تو را خواهم كشت ...!
هابيل بلند مىشود، راست قامت، بى دلهره و تسليم خداى خويش، روى از قابيل مىپوشاند و به آسمان خيره مىشود و مىگويد: خداوند شاهد است كه تو اگر چنين كنى از زيانكاران خواهى شد. تو را برحذر مىدارم از اين كار. انتقام را در ذهن جلا مده و روح خويش اعتلا ده؛ چراكه عاقبت نيك سرشتان و راست رفتاران رستگاراناند ...!
قابيل مشت گره كرده و چشم از كاسه در آورده، خم مىشود و سنگ از زمين برمىدارد و بالاى سر مىبرد و با فرياد رها كرده خود در آسمان، به سوى هابيل مىدود و از قفا بر سرش مىكوبد.
نالهاى جانكاه، كه در باد وزان گرفته، بالا مىرود، اوج مىگيرد و در گوش آدم جاودان مىشود.
نخستين خونِ ريخته شده در بنى آدم، نخستين جدايى در نگرش و بينش و صف آرايى خداپرستى در برابر ديگرپرستى.
آرى، خون هابيل زمين بيابان را سيراب كرد تا آغازگر قربانى شدن در راه حقيقت و شيوه طريقت باشد و چگونه رفتن را به رهگذران بياموزد كه اينجا سراى عبور است نه حضور ...!
چشم برهم مىنهم تا شايد غم از دست دادن نخستين انسان را، كه در برابر ديدگانم جان مىدهد، درون ريز كنم. هرچند كه نمىتوانم قدم از قدم بردارم و به يارى او بشتابم و بر سنگدلى قابيل بتازم. ليك اشكهاى جارى شده برچهرهام را بر بلنداى هابيل سرازير مىكنم و غرق در درياى احساس خويش، به يكباره به
ژرفاى دالان آمده از آن كشيده مىشوم و بر كرانه ذهن خواب آلود خود، سوار بر تكّه چوبى، نجات يافته از موجهاى سهمگين، رحل اقامت باز مىافكنم ...!
باريكههاى نور رقصان در فضايى مواج و فروزان بر خطى مستقيم، بيدارى را در چشمان خاك گرفته از فرسايش زمان، نويد مىدهد تا اندكى بعد حركت را نيك بنمايد و رخوت را نا زيبا، تا بشر جوهره وجودى خويش را برجارى شدن بنيان نهد و از خمودگى و ايستادگى پرهيز كند كه آب چون روان باشد حيات بخش است و گرنه چون مرداب گردد، رعيت خود را در واپس زدگى فنا مىسازد، پس پلك مىگشاييم و ذرّهبين ديده را با فوتونهاى سرگردان نيرو بخشيده، انحناى پرده را با نقش بستن آزموده و كمر همّت بسته تا راه را بپيماييم. پاى در شنزار فرو برده و سر در گريبان آويخته، نگاه از شرم آفتاب به زمين دوخته و چهره از تنور كوير سوخته، رو سوى افق به تاخت مىرويم تا خويشتن وجود را از اين باديه برهانيم و به سر منزل مقصود رسيم. چون پيش مىرويم گرماى طاقت فرسا لبان را خشك كرده و ديدهها را كم سو، سرابهاى واهى همگان را فريب داده و درختان سبز نما، گامها را به سوى خويش كشانده، نااميدى از نجات، باورها را در چنگال خويش اسير ساخته و رنگها از عريانى بيابان باخته، ليك
اين سفر را براى سرگردانى در اين تيه نا اميدى آغاز نكردهايم كه بخواهيم وجود را تسليم قهر طبيعت سازيم. پس چارهاى جز زمزمه سروش اميد و رهايى از سرزمين قهرآميز نداريم، اما مگر بى طاقتى چشمان سراب ديده و لبان خشكيده، اجازه حضور فردا را در ذهن مىدهد ...؟!
چند گام ديگر تا مرگ، پاها از نا افتاده و دلها از هراس فراموش شدگى در ديار نا آشنا به تپش افتاده، چشمها كم سو شده و از شدّت بى آبى گود افتاده، شايد آخرين نفسهاى كاروان در گردباد فرو رفته ما باشد. نگاهها از حمله شنهاى روان پوشيه بسته و گامها در سختى پيش رفتن در خود شكسته، نمىدانم آيا آنسوى ماسههاى با باد هم پيمان برايمان دنيايى هست؟ شايد بسيار گويند، خيالى بيش نيست، ليك درون من سوهاى اميد را برخويش نبسته است.
و آن سوى توفان، سايههايى از دور دست نمايان است؛ گروهى مىگويند: سرابى ديگر است و برجاى خويش بدون جوشش مىنشينند. سر در گريبان فرو مىبرند. شايد چشمهاى از زير پايشان جوشيد و گروهى ديگر رو سوى من مىكنند و مىگويند: تو برايمان آب پيدا كن ما مىنوشيم ...! و شايد جماعتى آن سوىتر، به سخرهام گرفتهاند كه مىخواهم در پى سايه، در افق
نقش بسته روم، اما من اگر سرابى ديگر باشد، بازهم به خيال آب مىروم؛ هرچند گَرد وخاك برخاسته از زمين، چون خارهاى كوتاه اين سرزمين، مرا بيشتر اميدوار به حركت در آنجا مىكند. بلند مىشوم، آخرين توانم را به پاهاى در خلسه خفته خود مىرسانم تا دگر بار با بيدارى قدمهاى من رنج سفر را بر تن رنجور، هموار سازد ...!
چون نزديك مىشوم، سايه دور مىشود، خوشحال مىگردم، گويى سايه حركت مىكند و اين همان استوار ماندن بر وجدان درونى است. سراسيمه و بى اختيار شنهاى روان را پشت سر گذاشته و بر يأس تاختم تا تن رنجور خود را بر مردمان در مرز آسمان و زمين دوخته رسانم. به انتهاى كاروان مىرسم، مردمانى با لباس باديه نشين، سلام مىدهم جواب نمىدهند. گويا صداى مرا نمىشنوند، هيكلم را نمىبينند، لحظهاى برخويش مىترسم، اما ندايى درونى مرا آرامش مىدهد كه تو ذهن در كالبد جاى گرفته خويشى، هراسان مباش و افتان مرو ...! هنوز از اين فكر رها نشدهام كه سوارى از دور، با بارهاى چالاك، خاك سمها برفلك آويخته و چون در بر سر مردمان ريخته، جمعيت را شكافته و به اين سو مىآيد؛ در حالىكه فرياد مىكند؛ پيامبر فرمودهاند: اى آنان كه در بيابان جُحفه عقب ماندهايد، خود را به آبگيرى كه در فرا دست
است رسانيد، امر مهمى است ...!
اى مهربان خداى، من سرگشته زمان شدهام، اكنون در جحفه ماندهام! مگر چه اتفاقى رخ داده كه نبىّ گرامى، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله، امت از حج برگشته خود را زير تابش بىسايه آفتاب، در كويرى از تشنگى بىتاب، به گودالى فراخوانده تا با آنان سخن گويد!
آبگيرى با ژرفاى زياد، پهنايى كشيده تا بلاد شاهد حضور مردم، امت رسول اللَّه، از حج برگشتگان، سفيران حجّ ابراهيمى و شيفته از قرار گوهرى در ميان و نگينى در كنار، زمزمهها فضا را به فرياد واداشته است. همگان چشم به كجاوه شتران دوختهاند تا دريابند كه محمدبن عبداللَّه، امين خداوند بر هستى، براى كدامين گفتار برچنين رفتار، در بيابان سوزان جُحفه امر نموده است ...؟!
لب مىگشايد. حمد خداى حكيم و قادر بهجاى مىآورد.
چشمان درشت و زيباى خود را بهسوى مردم مىكند و ادامه مىدهد:
«پروردگار بر من وحى فرستاد كه اگر اين كلام به پايان نبرم، رسالت خود انجام ندادهام.»
در كلامش هيبت و جلال خفته است. دست بالا مىگيرد و حاجيان گرد نشسته غدير خم را بر امانت و درستكارى خويش گواه مىگيرد. قلبها در انتظار مانده و ديدهها در چرايى جوان نشسته در كنار او مانده، پيامبر نگاهى پدرانه به جمعيت نموده است؛ گويى
هراسى نوپا وجود مباركش را از آينده امت پر ساخته، ليك بايد بگويد و گرنه سختىهاى رسالتش بى معنى و بى هويت مىشود ...
«مردم! هركس را كه من مولا و آقاى اويم، پس على نيز مولا و آقاى اوست ...»
از جا كنده شدهام، عرق برپيشانى جارى و اشك از گوشه چشم روان. باورم نمىشود كه گامى در گذشته بر داشته و در اين باديه غدير خم را تجربه كرده باشم. نفسم به شماره افتاده و قلبم هر آن است كه از جا كنده شود. پلكها را بر هم مىنهم و نفسى عميق به درون مىكشم و تلاش مىكنم شايد اندكى بياسايم.
قافله رو سوى مدينه گريزپاى، سربرهنه و شتابان و در پى الفتى ژرف و بسته به ريسمان، طى طريق مىكند و سلوك وار قدمهاى خويش را بر ماسههاى گرم و تفتيده مىنهد تا زودتر رحل اقامت بر پشت ديوارهاى مدينه افكند. مركبى كه سوار بر آن ايستاده جاده را مىنگريم و رقيب گونه خط هاى سفيد حك بر سياهى مسير را مىپاييم نيز قرار از دست داده و بر سرعت خود مىافزايد. شايد اين دلدادگان رخ سندروس را بر دروازههاى مدينه در كوتاه زمانى بيارامد ...!
در افق شهرى پهن شده بر زمين كوير، محصور در ميان كوهها و تنها يك سو بىحصار. ديارى كه تاريخ را در برابر افراشتگى خود به كوچكى واداشته و بذر خداپرستى را در ذهن تمدن بشرى كاشته
است. وادىاى كه تنها مسلمانان و يكتا پرستان را در دامان خويش مىپذيرد. به ديوارهاى شهر رسيدهايم قلبها به تپش آميخته و باورها از براى حضور عشق درهم ريخته، چشمها را يك تلنگر كافى است كه جوىهاى باريك احساس را در دل تشنه بيابان به راه اندازند و شيون خويش را بر سر بد عهدان روزگار آوار سازند.
ديوارهاى نشسته در تاريخ را به فراموشى مىسپاريم. خويشتن وجود را به درون انداخته و رنگ از چهره باخته، سختىهاى سفر را به كنارى مىنهيم و دل را در ميان درزهاى پنهان شهر قرار مىدهيم ...
چون وارد شهر مىشوى، نخستين واژهاى كه ذهنت را به چالش مىكشاند، منطقهاى است كه بركناره چپ تو، تا مدتها كشيده شده است؛ ابيار على مىنامندش. مىپرسم ... مىگويند: ابيار على چاههايى است كه امير مؤمنان، علىبن ابىطالب در سالهاى تنهايىِ خويش، حفر كرده و جوشش روان آب را بر پاى نخلهاى خسته از بىمهرىِ زمانه برده تا روزگارى نخلستانى شود كشيده تا مدينه.
چون خوب گوش فرا دهى، ترنّم صداى او را مىشنوى كه دل از مردم بريده و به حال خود رها كرده است. دامن از ديار ريا و نفاق برچيده و بر مردمان فراموشكار و عهد شكن كه پيكر پيامبر
هنوز بر زمين، در پى دنياى خويش رفتند. سخن بسته و دردهاى بسيارش را درون چاههاى كنده و نخلهاى زنده فرياد كرده، گويى على را همدم و همراز نخلستان مانده و جز به تعداد انگشتان دست، او را هميار نيست ...!
و شهر را مىنگرى، خيابانهاى پهن با خط كشىهاى يكنواخت، نخلهاى قد برافراشته كنارگذر، ساختمانهاى بلند سايه انداخته برخانههاى كوتاه و بلوكهنشين، كوچههاى خاك گرفته، منتهى به خيابانهايى تميز. خود روهاى بسيار و عابران انگشت شمار، هتلهاى آسمان خراشيده سنگفرش به گرانيتهاى گوناگون، ديشهاى ماهواره خراميده بر خانههاى فرسوده، زمينهاى يكدست كه مىدانى خانههاى پوسيدهاى بوده و چون ردّپاى بيلهاى مكانيكى را برپشته خاك مىبينى در مىيابى هتل و ميهمانسراى ديگرى به آسمان دوخته خواهد شد. دستفروشان چهره سوخته، بساط زير سايه هتلها پهن كرده، با نگاههايى ملتمسانه به دستهاى تو، ميدانهاى كوچك وگاه پوشيده با سبزه، فورد و كاديلاكهاى آمريكايى، تويوتا و هونداى ژاپنى در خيابانها و كوچه پس كوچهها ريخته و مردمانى با لباسهاى يكرنگ بر تن و شالهايى قرمز رنگ بر سر، با ريشهايى بلند و وز خورده، چنانكه اگر در پيادهرو دو فرهنگ را
در كنار هم بينى، مشكل توانى غنى را از فقير بازيابى، مگر نگاهى ژرف بيندازى ...!
به محل اقامت كاروان رسيده و بار بر زمين مىنهيم. اندكى آسوده و خستگى راه ز تن مىزداييم، وضو ساخته و درون به پاكى آراسته، خود را آماده رفتن مىكنيم، رفتن به جايىكه دورى راه براى ديدنش كوتاه مىنمايد و سختى كشيده تا اين سرزمين را آسانى جلوهگر مىسازد. همه در سكوت ليك فريادى در درون، درد هجران كشيده و روى به اشتياق نموده، به ميهمانى فراخوانى شده و از وراى افق به آرزويى آمده ...! هان! اى دوست! سرشت بياراى چرا كه صاحب مجلس به سيرت تو مىنگرد نه صورت! و به وجود تو نظر مىافكند نه رنگ پوست و نژاد تو! سر به زير افكن، ادب را به جا آور، با خويش نجوا كن، نفس بكش، كوچههاى اين شهر بوى غريبى مىدهد و غم عجيبى را در دلت به امانت مىگذارد، گويى چند صباحى است كه نالههاى بيتالأحزان برنيامده و شايد هم گوشها آنقدر رسوب ديدهاند كه فراموش كردهاند خلقت خود را، اما هنوز در زير سايههاى نخلستان افرادى پيدا مىشوند تا فريادهاى پيچيده در مدينه را برايت بازخوانى كنند و تو را بر روزهاى خوش وناخوش اين ديار آگاه سازند ...
منارههاى مسجد النبى از دور جلوه نمايى مىكند و چون ستونهايى از نور، آسمان را به زمين آشتى مىدهد، هرچه نزديكتر مىشوى، التهاب غرقه در اشتياق دالانهاى وجودىات را فرا مىگيرد. زبانت در كام نمىچرخد و گامهايت استوارى خويش را ازدست داده و هر آن است كه در برابر بزرگى اين سرا زانوانت زمين را لمس كند ...
و من ايستاده در برابر تاريخ، تاريخ يك دهكده در دل كوير؛ دهكدهاى رها كه ساليانى مردمانش با هم درگير بودهاند و مردمانى باديهنشين آميخته از چند فرهنگ و در التهاب از ناهمگنى قوميتها. يك زخم كهنه، ديگر مردم به تنگ آمدهاند و بر كشتار از نادانى برخاسته خويش فرياد دارند. مردى سخن از پيامبرى جديد به ميان آورده، گفتارهايى چند پاره شنيده، همفكران و دگر انديشان قوم را اشاره مىدهد به سوى شهرى در دور دست و مىگويد: تنها او مىتواند اين زخم چرك كرده را التيام بخشد. بياييد او را از نزديك ببينيم و بر راستى يا ناراستى وى آگاهى يابيم ...!
و اين همان كلام الهى است. تغيير سرنوشت به دست خويشتن وجود يك ملت، بهترين انتخاب و جاودان شدن در ذهن تاريخ.
دهكدهاى كوچك، همپيمان بر سر يك هدف، ميزبانى رسول بر انگيخته، از فراموشى و مدفون شدن در زير شنزارهاى روان نجات
يافته و ريشههاى يك تمدن را در دل خود پرورانده تا آينده قوم انگشت شمار خويش را در ظرفيت نهفته دين خاتم، پرتوان و فداكارانه ترسيم سازد.
و من ايستاده در برابر يك حضور، وجود پاك يك بنده، او كه علت خلق هستى شد و جهان براى دم او جان گرفت، و من سر به زير، جان ز تن بيرون شده و از قيد خاك رسته، در محضر بندهترين مخلوق پروردگار، امين دادار هستى بخش. نمىدانم چه بايد بگويم، سنگينى درك تجلّى نور وجودىاش، سينهام را فشار مىدهد و بلنداى روح تراشيدهاش سياهى را به پستو رانده ونور را به پرتو افشانى فرمان داده، فريادهاى او هنوز از لا به لاى درز ثانيهها شنيده مىشود. هان! اى مردم، بر يگانگى خداى يكتا ايمان آوريد و از شرك و بتپرستى دورى بجوييد كه شريك گرفتن چيزى پستتر از خويش، ساخته دست خود، كارى بيهوده است! باور داريد كه خدايى جز پروردگار متعال، قادر بى همتا نيست و روز جزا بر راستى بنيان شده است ...!
آرام، قدم از قدم دور مىسازم. نگاهم بر روى گنبدى سبز سكون يافته، با ساختارى يكه، پايههايى سفيد و طاقى سبز فام، شيارهاى نازكى تراشيده سطح خارجى گنبد را نقش بندى ساخته و منارهاى سپيد با پايهاى چهارگوش، كه به بالا پلكانى مىشود، گويى چند قطعه را روى هم قرار دادهاند و هر تكه روى سقف پايه پايينى كه چون به انتها مىرسد، باريكتر شده و شيارهايى بر تن خود حس
مىكند چون موجهاى دريا، ده مناره استوار بر بام مسجد، حنجرههاى توحيد، سكوى پرتاب و نردبان آسمان از بالا به پايين تا آدمى را نهيب زنند و از بىهويتى و سرگردانى به پارسايى و بندگى رهنمون شوند و مناره نماد انسان به نماز ايستاده و چشم از دنيا افتاده، سر برآورده و بر عرش الهى تكيه زده و مناره جايگاه فرياد نداى حق و يگانه پرستى و بيداد بر نفس و شرك پرستى و آنگاه كه خورشيد لحظهاى بر ذكر خدا درنگ مىكند و به جايگاه ديگر حركت، آسمان مدينه از ابر پوشيده مىشود، ليك نه ابرهاى پيچيده بارانزا بلكه پر گشادگانى كه بر زمين مقدس اين وادى نازل مىشوند تا خاك پينه زدهاش را برچشم سايند و در حضور پيامبر و رسول يگانه خالق هستى بخش، نماز گزارند و عروج گيرند و چه عظمتى است آنگاه كه فرشتگان بر منارههاى مسجد النبى آرام مىگيرند و بر عالميان نواى يگانگى ربّالعالمين و رسالت برترين بندگانش را در فضاى بيكران پراكنده نموده و سروش وحى و خروش ايمان را با آهنگ دلنشين خود ترنّم مىكنند ...! درونم در چالش فرومانده، چه هنگامهاى برپاست، اينجا نيك سرشتان ميهماناند در كنار آدميان و سپيد مايگان به قامت ايستاده همدوش سفيد جامگان. آسمان عرصه جولانگاه ديگرانى كه به زمين صعود مىكنند تا بالهاى خسته خويش را برذرّههاى پراكنده اين ديار التيام بخشند، گويى دانههاى نور را با خود به بالا مىبرند، آه چه زيباست! ديده از گنبد بر مىچينم و به زمين خيره مىشوم، هنوز بر در
مسجدالنبى ماندهام و جرأت حضور در اين انجمن را به خويشتن ندادهام ليك تنها آمدهام كه دريابم و بر بازوان خود پر برويانم ...
وارد مىشوم، چشم بر سنگهاى تيره دوخته و از چراغهاى صورتى پوش با كلاهكى طلايى رنگ راهنمايى جسته، هنوز نيمى از راه نرفته تيرگى قطع مىشود. خطى سياه گرد گشته تا انتها و آنطرف سنگهايى سپيد، گويى اينجا مرزى است كه مىگويد هر چه بودى پشت اين خط بگذار وبر صاحب خانه احترامگذار و ذهن از غير ذات خداوندگار تهى ساز؛ چراكه تو به ميهمانى بندهترين مخلوق او آمدهاى، پس بايد پاى از زشتىها بيرون كشى و با وجودى آراسته و از خاك بر خاسته به حضورش رسى. اينجا مرز است و آن سويش خانه پيام آور صلح و مهربانى است، فرياد گر اخلاق و دين مدارى. به خانه او بايد پاك وارد شد. كمى درنگ كن، كفشهايت را بركن، لباس تزوير و چند رنگى را بيرون بياور.
سپيد مايه شو و آنگاه به او بنگر كه در فراسوى نگاه تو ايستاده و تو را مهربان مىنگرد؛ همچون پدرى كه فرزند خويش را ساليانى است كه گم كرده، به تو سلام مىكند. او هميشه در سلام سبقت مىجويد، سلام مىكنى و نداى او را پاسخ مىگويى و به ميهمانىاش در مىآيى ...!
پيش مىروم به سوى قبر پاك نبىّ گرامى. به مسجد قديم
مىرسم، با ستونهايى ساده، كرم رنگ با قوسهايى كوتاه، تاقديسهايى كوچك با زمينهاى سفيد و آياتى نوشته به ثلث و خطوطى رنگ آلود به سبز و قرمز جهت تزيين كلام الهى، مسجد قديم بازگشت به عثمانيان ...
مسجد ميعادگاه آدمى با خداى خويش، سجدهگاه انسان، پيشانى بر خاك ساييدن از خوف الهى و دست شكر بر آسمان بردن از نعمت الهى. مسجد، جايگاه پرستش، نياز، ليك نه به تنهايى، با مردم كه راه دين خدا از ميان مردم مىگذرد و نه از كوچههاى تنگ و باريك تنهايى! آنگاه كه در خلوت خويش بارقههاى نور و عشق به معبود را روشن ساختى و راه از بيغوله شناختى، به خرابات درآمدى و سالك شدى، عرفان آموختى و فرياد انا الحق بر زبان جارى نمودى، بايد برخيزى كه در خويشتن نشستن را سودى براى انسان نيست و به ميان آدميان درآيى و سروش زندگى و خروش بندگى را بر حنجره خود فرياد كنى كه ديگر زمان ترنّم نيست و بياموزى به ذهن تشنه بشر آنچه را آموختهاى و گرنه زكات دانش و بينش خود نپرداختهاى.
و مسجد زيباترين جريان در عبور انديشههاى الهى و شناخت ذهن و باور همكردار خويش، شايد ندانى چه كسى در كنار تو نشسته است اما اين را مىدانى كه در يك نكته به تفاهم رسيدهايد، نمازگزاردن نه به خود كه با ديگران كه پروردگار با مردم است و حلول انديشههاى ناب انسانى در گذرگاه تبادل فكرى ميان باورها
بارزترين ساختارى است كه هم پاى راز و نياز و عبادت خداى قهار در مسجد جلوه نمايى مىكند و مسجد النبى اين مقدسترين مكان پس از مسجد الحرام، خانه پيامبر و دارالحكومه او، تجليگاه بر خورد افكار گوناگون ملل اسلامى و بستر باز خوانى فرقههاى اسلامى بدون توجه به انديشههاى التقاطى و استعمارگونه و يا نگريستن از دريچه نژادى و قومى كه اينجا همه يكساناند در برابر حضور رسول صلى الله عليه و آله به انسان بودن و متفاوت در انسان شدن و آدم نام گرفتن.
فضا سنگين شده است، نفس كشيدن در ميان ذرّههاى خوشبو و پراكنده، به راحتى انجام نمىگيرد. تنها چند گام ديگر، صداى خوشى مىآيد. گذر گامهاى رود، حنجره طلايى چكاوكان و ترنّم قمريان! نسيمى عطرآگين وزش يافته و گرباد شور و اشتياق در دل به راه انداخته، زمزمه ياد خدا به گوش مىرسد و زيبا رويانى كه به خدمت ايستادهاند، هميانى از نور به كمر آويخته و مرجان بر تن ريخته، نزديك مىشوم، چشم بر هم نهادهام به خود نمىروم. ترنّم قمريان و آواز چكاوكان وجودم را در استيلاى خويش كشانده و نداى تسبيح مه پيكران مرا شيفته ساخته ...!
و من در كنار منبر پيامبر، نيكى و مهربانى، سر بالا مىآورم، باغى در برابرم آراسته به زيبايى و شكوه نا پيدا از چشم نامحرمان،
كشيده تا خانهاى آن سوى رودى كوچك، نيرويى مرا به درون مىكشد، قدمهايم لرزان است و ذهنم در بهت فرو رفته، زبانم خاموش مانده و لكنت گرفته، پيرامونم همه سبزى و زندگى، گياهانش سخن مىگويند و به من مىنگرند، زنده و پويا، تمام ذرّات پهن شده در زمينى بلور فام و ستونهايى تراشيده از الماس. در افق نگاهم، نقش بسته بر پيكره، «مَا بَيْنَ مِنْبَرِي وَ بَيْتِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ» با قلمى طلا اندود و سايهاى سبز روشن.
و در سمت چپ، منارهاى تا بيكران مىرود و بر بامش جوانى سياه با قلبى به شفافيت بلور، ثناى الهى فرياد، نداى ملكوتىاش بر شرك و غير پرستى بيداد مىكند، «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» و خانهاى در انتهاى اين بهشت برين، كه كلام از چنگزدن بر پيكرهاش ناتوان و در بازگو نمودن اوج لذت و نزديكى به معبود، نادان، جاى گرفته و در ميانش سه قبر پيدا، آرامش در كنار التهاب، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خفته در همسايگى خاك، امين خداوند، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله، و آن طرفتر پردهاى آويخته و در ورايش سراى دردانه پيامبر، وارد خانه پيامبر مىشوم. در و ديوار اين بنا زمزمه مىكنند، سپاس مىگويند و بر بزرگى خداى قهار اصرار مىورزند، روزنهاى كوچك در زاويه اتاق نور را به درون هدايت مىكند و تربت ختم مرسلين را نورباران مىنمايد، ذرّههاى خاك برخاسته از مزار شريفترين انسان، در امتداد نور رو به بالا مىرود. بوى بهشت را مىتوانى در اين قبّه نورانى حس كنى،
نسيمى خنك فضا را پرساخته و نم باران بر ديوارهاى گلى شبنم انداخته، تا بويى جانفزا و روح نواز دالانهاى وجودىام را در مستى خويش فرو برد وزين مستى آنقدر شاد شوم و سر بر خاك بى نشان او نهم تا رگههاى ناله در وجود چند پارهام به فغان و شيون بدل شود و سيلاب بى خود شدگى، روح زخم خورده و رنجورم را در خود غرق سازد تا اندكى در نزديكى پيام آور يگانگى خداوند بياسايم ...
سنگينى جانكاه سينهام را فشرده و هنگامهاى قلبم را به تاراج برده است. پاهايم از بلنداى اين خانه بر سستى خو كرده و بدنم از انباشتگى رؤيا چنبره زده است. لباسم از شدّت گريستن رنگ ديگر گرفته و صدايم در پس هق هقهاى مداوم فراموش شده است. ديگر نمىتوانم اين منظره را تحمّل نمايم. چشم باز مىكنم و دست بر منبر پيامبر مىگيرم تا بر زمين نيفتم، دست بر قلب خويش مىنهم و فشارش مىدهم تا شايد اندكى درد را كاهش دهد، ديگر جرأت خيره ماندن ندارم، ليك ديگر درى پيدا نيست ...!
نفس بر جريان خود ثابت گشته است و قلب تپش را از سرگرفته و من نشسته در برابر ستون توبه و ابولبابهاى كه خود را بر
آن بسته، سر به زير و اشك جارى، پشيمان از آنچه مرتكب شده و دشمنان را شاد كرده، ليك مؤمن به رحمت پروردگار. طنابى بر كمر پيچيده تا مكند فريفتگى دنيا او را از ارادهاش دور سازد، نگاهش مىكنم، ردّ پاى اشك برگونههايش بر جا مانده و كيسههاى اشك ديگر قطرهاى براى تراوش ندارند؛ نگاهش برزمين است و گاه به آسمان خيره مىماند و زير لب ذكرى مىگويد ...
ستون توبه تا بيكران امتداد يافته است و چون ريسمانى، گمشدگان را به راه هدايت مىكند. مكانى براى در خود فرو ريختن و سياهى باطن خويش تبرّى جستن و به سوى خدا بازگشتن. ستون توبه نماد بازگشت با تمام ذرّات درون و پشيمانى از كرده و رفتار برون و بهانهاى براى بخشش و عفو دادار هستى است. از جا كنده مىشوم و بىتاب در حضور خداى خويش و در كنار ستون به نماز مىايستم، همچون ابولبابه ...
سر به يك طرف مىچرخانم و در سمت چپ خود سه ستون رفته در دل ديوار خانه رسولاللَّه مىبينم؛ ستون سرير كه پيامبر با مردم و امت خود ملاقات نموده و آنان را به خير و نيكى رهنمون مىشدند. ستون حرس كه علىبن ابىطالب عليه السلام از جان حبيب خدا نگهبانى مىنمودند و آنسوتر ستون وفود؛ جايگاه حكومتى پيامبر و محل ملاقاتهاى رسمى ايشان با سران قبايل و يا كشورهاى
ديگر ...! و اين شيوه خاتمالنبيين، محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله است. بزرگى در سايه سادگى، ابهت رهبرى همراه با مردمدارى. مردم بىپرده و حجاب با رهبر خويش سخن مىگويند و با كمترين فاصله ليك با پيشبينى مسائل امنيتى. او با مردم خود مهربان است و آنان را از دور نمىپذيرد. حقوقشان در بينش او يكسان و برابر است و تمام شهروندان در تراز همسانى با قانون الهى و مدنى قرار مىگيرند. او در ميان مسلمين به دستور الهى خمس و زكات را رواج داده تا حكومت توان اداره خود را در برابر هجومهاى اقتصادى، فرهنگى و سرزمينى داشته و از سويى درزهاى ميان فقر و غنا، به شكافهاى سرطانى بدل نشود. فقيرترين مردمان را در لواى جايگاه حكومتى خود، مسجد، بر روى سكويى در برابر ديدگان خويش نمايان قرار داده است تا رهبرى جامعه اسلامى، بزرگ منشى و نيك رفتارى با قشر صفّهنشين را از ياد نبرد.
و تنها چند گام آنسوىتر، او بر وفود تكيه مىدهد. سياست را پيش مىكشد. سران سياسى جامعه و عملكردشان را در برابر مردم و سرزمين، ريز بينانه مىنگرد. ابهتى بسيار در كلامش موج مىزند.
پيمان مىبندد. با مشاوران خود به شور مىنشيند و ديگر اديان را به اسلام مىخواند. بر غير مسلمان جزيه مىبندد تا آنگاه كه در دولت اسلامى گذر عمر داشته باشند. جزيه را در ازاى امنيت و رفاه ايشان در سايهسار حكومت بر آنان ارزانى مىدارد. در شيوه حكومتىِ پيامبر ماليات نقش گستردهاى را بازى مىكند و در نگاه سياسىاش
احترام متقابل، با اتكا، با خويشتندارى و استقلال و عزّت اسلام و مسلمين و در بينش ملّىاش، مردم برايش مهمترين واژهاند؛ چرا كه مردم ناموس خدايند و او پاسبان ناموس او ...
آهسته بلند مىشوم و نگاه از ديوارهاى گِلى خانه محمد صلى الله عليه و آله برمىدارم و بهسوى باب جبرئيل مىروم، از همسايگى خانه فاطمه عليها السلام، دختر نيك رسول و عصاره وجودىاش، دردانه پدر، همدم دردهاى پنهانى پيامبر. دستاس هنوز در گوشه حياط افتاده است و خاك روزگار بالايش نشسته، ليك فرسايش زمان حضور انديشه فراسوى او را در باور تاريخ نتوانسته به غبار بدل سازد و ياد او را به فراموشى سپارد. خانهاى ساده با ديوارهاى گلى و پرده آويخته به ديوار سراى پدر، خانهاى سراسر نور و پيوسته ظهور، مهبط وحى و ادامه اراده خداوند بر زمين، نيم نگاه رسول هميشه به اين منزل است و برخى بر اين مهر ورزى پيامبر حسد مىورزند و بر او تندى مىكنند. پدر اميد خويش را بر تداوم اسلام در اين سراى نهاده است و هر صبحدم بر اهالىاش سلام مىكند تا مردم را فراموش نشود ارزش ساكنان خانه را. خشتهايش آميخته به معرفت و شناخت پروردگار و تسليم سخن اهالى خويش، نيمه شب آنگاه كه فاطمه عليها السلام به قامت ايستاده و در برابر يكتا پروردگار گيتى به
نماز مىايستد. ديوارهاى خانه نيز بر او اقتدا مىكنند، تا درزهاى ترك خورده با مرهم نام زيباى او التيام يابند و خانه فاطمه عليها السلام گذرگاه اسلام و پل ميان كتاب خدا و عترت پيامبر، تفسير قرآن و هنگامه ايمان درياى مواج فتنه و آشوبهاى روزگار. هنوز خانه فاطمه زنده است و با رهگذران خويش درد دل دارد و بر رنجهاى اين وادى گواهى مىدهد، دستاس بر حركت و جنبش خود اصرار مىورزد و چاه آب برگوارايىاش همت مىكند، مرغان بر دامن سرور زنان جهان مىنشينند و دانه عشق و محبّت برمىچينند، آنگاه كه مدينه آنان را همراه نمىشود و كوچههاى تنگ و تاريكش راه را بر اين چهار عصاره هستى، روشن نمىسازد.
گوشها نمىشنوند و كوبهها بر تن ضخيم درهاى اين شهر به صدا در نمىآيند. گويى شهر خفته است و غربت دختر پيامبرش را نمىبيند و نالههاى او را بر خاك تفتيده و ديار غم زده از عروج محمد صلى الله عليه و آله نمىشنود. ديدهها فراموش كردهاند مهربانى حضرت رسول با اهل آل عبا و گوشها نمىكوبند صداى رساى نبىّ خود را كه «من از شما مزدى نمىخواهم جز محبّت خاندانم ...!» و ذهنها به ياد نمىآورند كه شرط قبولى رنجهاى رسالت پيامبر چه بود ...!؟
مدينه در خواب غلتيده و نيكترين مردمانش در كوچههاى ترك خوردهاش فرياد دارند، ليك چه سود كه شهر خود را در چرت فرو برده است ...!
از باب جبرئيل بيرون مىآيم، با ذهنى خسته از نامردمىها و آشفته از بىمهرىهاى ديوارهاى فرسوده اين ديار. احساس درونى مرا به چرخش وامىدارد، گردش برمنظومه هستى اين شهر. گام برمىدارم و راه را از سوى بابالنسا آغاز مىكنم. كوچههاى خاك خورده مدينه با بوى وجودى پيامبر در آميخته و چون سينهريزى بر ديوارهاى گِلى ريخته است. هنوز صداى گامهاى او در پيچ اين كوچهها شنيده مىشود. ندايى ملايم و رسا، آسمانى و والا. زمين در زير پاى محمد صلى الله عليه و آله آرام مىگيرد و سنگينى وجودش را بر چشم مىسايد. مدينه بر پشته خويش بهترين بندگان خداوند را كشيده و فريادهاى شادى و غم مردمان را شنيده است. مدينه دهكدهاى رها در كوير سوزان عربستان، چگونه مىشود كه تاريخ را مىنگارد و افتخار حكمرانى آخرين رسول را گردن مىنهد؟ تنها واژهاى كه ذهن را در مىيابد «انتخاب» است؛ برگزيدن يك راه و آن ميزبانى رسول رنج كشيده و تنها شده در كوههاى مكه است. افتخار همراهى و هميارى با حبيب خدا و همپيمانى با پيامبر خدا. و اين همان هنگامه است كه از يثرب جا مانده در شنهاى روان بيابان و گرفتار در جنجال قوميتى زخم خورده از فتنه يهوديان. غرورى برمىخيزد «مدينةالنبى» نام. شهر پيامبر. جايگاه نزول بيشتر قرآن و مردمانش «انصار» نام مىگيرند ليك همين باور را چه مىشود كه پس از او،
حقيقت را به كنارى مىنهند و در پى نخبه كشى به راه مىافتند، تاريخ را بايد ورق زد ...!
و من بر گرد مدينه دور مىزنم، محدوده مسجد النبى امروز، همان مدينه آن روزگار بوده است. از باب الرحمه مىگذرم و در آنسوى، بابالسلام را در ديدگانم نقشبندى مىكنم. ميان ستون اول و باب السلام نورى عروج مىكند، گويى شخصى خوابيده است. نزديك مىشوم. شدت نور، بيشتر پلكهايم را آزار مىدهد اما مىخواهم بدانم منشأ اين پرتو افشانى كجاست؟ عبداللَّه بن عبدالمطّلب؛ نامىكه بر روى سنگها مىدرخشد. منزلگاه پدرى كه فرزند نديده، چشم از جهان فرو بسته و ميوه دل نچيده، كام مرگ چشيده. انسانى بلند مرتبه كه برترين موجود هستى از دالانهاى وجودى او، زندگى در گيتى را تجربه ساخته است. نيك نهادى كه پاكى و نجابتش آمنه بنت وهب را شيفته خود نموده و پيامبر از دامان پاك بهترين زن و مرد آن زمان، برپليدى و زشتى عهد خويش فرياد مىكند. ظرفيتى بسيار كه در نهاد اين مرد نهفته را تنها نام محمد مصطفى صلى الله عليه و آله مىتواند بر نگاه جهانيان استوار سازد. پس بايد بر بلنداى مقامش احترام گذاشت و او را بر چنين فرزندى ستود.
عبداللَّه سرنوشت اسماعيل ديده و از قربانگاه بازگشته و زيبايى مستى در عشق الهى را چشيده است. بلنداى يك قسم و بزرگى يك
پيمان، برسر يك فرزند و قربانى او براى خدا، ابراهيموار كارد بر دست برده ليك قرعه به كار مىافتد و پروردگار اراده خود را بر ماندن عبداللَّه جارى مىسازد تا از صلب او عصاره هستى و نمونه گيتى پاى در جهان گذارد و افتخار پدر بودن بر چنين فرزندى بر تارك او بدرخشد ...
از كنار بارگاه خوشتراش او عبور مىكنم؛ با گامهايى كه عقب ماندهاند، گويا ميل رفتن ندارند و بر ماندن بر اين تكّه جا اصرار مىورزند، ليكن بايد مسير را پيمود؛ چراكه انسان براى ايستايى نمانده و جوهر وجودىاش بر ناايستايى و جنبش نهادينه شده و حركت، ذات و باطن اوست. پس آنان را با خود همراه مىكنم و به كوچههاى مدينه باز مىگردم. گرد و غبار فضاى شهر را فرا گرفته و برگهاى خشك خرما، خاك تفتيده را فرش كرده است. نسيمى سوزان در كوى و برزن، مفتون ديار نام آوران قدم مىزند و چهره رهگذران را در نقاب فرو مىبرد. افسون بىخبرى ذهن آدميان را به اسارت برده و سايهها را بر آسمان شهر چيره كرده است. ابرهاى تيره نور را به پستو كشانده و رگبارهاى شديد، جوىهاى سيلابگون را بر دامان خاك گرفته، كوچهها به راه انداخته است.
آبهاى گلآلود پيچ و خم كوچههاى مدينه را پشت سر مىگذارد تا مردم در خانه رفته بهانهاى پيش آورند و شمشيرها در غلاف
نگاهدارند و آزاده اسير شده در ديار را به بهانه جريان جوىهاى پراكنده در بند سازند ...!
خراشهاى نشسته بر ديوارهاى كهنِ اين ديار، سخن از دردى پنهان در دل تكيده خود دارد؛ سخن از مستى اين قوم و بد عهدى روزگار. افسون تلخ چهره نگين بيابان را در سياهى فرو برده و شادابى و زيبايى را از رخ شهروندان ربوده است. انگار فراموشى بر جبينها چين انداخته و آنان را در پلك بههم زدنى، ساليانى پير ساخته است. شهر سياهپوش شده و در ماتم پيامبر خويش به سوگ نشسته، يادگارهاى او در گوشهاى رها شدهاند و منبرش خالى افتاده است. نمىدانم واژههاى تنهايى و غربت چرا بر قلم من جارى مىشود. گويى رسالت يافته غم را بر زبان جارى سازد. دركوچهها گم شدهام و سرگردان به هر سو مىروم و به دنبال نشانهاى براى يافتن راه. رگههاى تشويش درونم را به استيلا كشانده و آرامش را به زاويه رانده است. مرا چه شده؟ به كجا مىروم؟ گامهايم بىاختيار به سويى مىرود و تنها يك نظارهگرم. بوى غريبى مشامم را پرنموده، خم كوچهها مرا در كدامين وادى رها كرده است، پيش مىروند و مرا با خود مىبرند. در پسِ اين خم، كويى ديگر است. بوى آشنايى از آنجا مىآيد؛ بويى كه ريشه در جان من دارد و باورم را در انحناى خود تنيده است. گردن جلو مىكشم و آن سوى ديوار را مىنگرم؛ كوى بنىهاشم، كوچههايى با همان ديوارها، گل نما، خاكهاى روان بر پشته زمين، ليك فرسايش را بر ساختارش راهى
نيست و گذشت روزگار غبار نسيان را بر پوسته ديوارهاى گِلى نپوشانده است. اين كوى بوى تازگى مىدهد. كهنگى از ديوارهاى غم زدهاش به مشام نمىرسد. همهجا رنگى ديگر است. سياهى واژهاى تهى است. درزهاى ترك خورده ذهن مردمان در اين وادى بههم رسيده است. بوى ناخوشى ردّپايى ندارد، اما حسّى غريب وجودم را فرا گرفته و درونم را در التهاب خود به تلاطم واداشته است. نمىدانم رگههاى نگرانى از كدامين سرچشمه جان گرفته، هر گام كه پيش مىروم بارقههاى آتش زبانه مىكشد و جان مىسوزاند؛ گويى غمى جانكاه در پس كوچههاى بنىهاشم زوزه مىكشد؛ غمى كه تاريخ را در اشك خويش غرقه نموده و تلخى رنج آن دلها را در آتش عشق خويش سوزانده است؛ آتشى كه تا ابديت زبانه مىكشد. گويا مىبينم دلهايى را كه در اين تيه سربرهنه و پاى تاول زده، شتابان بهسوى اين وادى پناه مىآورند؛ آرى، كوى بنىهاشم.
ردّ پاى نيكترين بندگان خدا را بر پشت خاك سفت اين كوچه مىنگرم كه چگونه قدوم آنان را سرمه چشم مىكشند و ديوارهاى آن را كه چگونه سينه در برابر خورشيد مىكنند تا سايهاى اندك بر وجود آنان بيندازند. اهالى اين كوچه رنگ و بوى ديگرى به خود گرفتهاند. اينجا بوى خدا مىدهد ...! اينان نسلى ديگرند. نسل ابراهيم. از تبار مردى كه چون در بوته آزمايش الهى قرار گرفت و خوانهاى بسيار پشت سرنهاد، برگزيده شد به مقامى والاتر از
پيامبرىاش. او تا آن روز نداد هنده بود، دعوت بهسوى حق مىكرد، آگاهى مىبخشيد و بيم مىداد افكار را از قهر خداوندى. او يك برانگيخته بود تا مردم را به فراسوى و ماوراء رهنمون سازد اما آن هنگام كه لياقت يافت، برگزيده شد به رهبرى و امامت. برپايى دين خدا.
و او از پروردگار خواست كه اين واژه را در نسل او نهادينه سازد، دعايى آيندهنگر. ابراهيم همتى والا داشت و خواستهايى تا ابديت و چنين انديشهاى از اونشان ازتپندگى قلب او براى آينده بشريت است و خداوند نداى بنده خويش را بر زمين نمىگذارد و به او خطاب مىكند كه «عهد و پيمان من به ستمگران نسل تو نمىرسد ...!» (1)كدامين پيمان؟ رهبرى مردم. آرى چنين ردايى تنها شايسته كمال يافتگان درگاه الهى است. ابراهيم نيك مىانديشد و رهبرى جهان را در نسل خويش مىنهد. اين كوچهها شاهد حضور نسل ابراهيم است و خوش قامتانى كه اين روزها قد خميدهاند و دل شكسته از درهايى كه به روى آنان بسته مىشود و رميده از طومار پيچيده ذهن مردمِ در خواب فرو رفته به كوچه بنىهاشم باز مىگردند و اين ديوارهاى فرسوده، ليك استوار، همدم رازهاى نهانى بانويى شده است كه امّ ابيها نام داشت ...!
1) بقره: 124، ... لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ....
قلم به انتها رسيده است و نمىتواند آنچه را مىيابد بر تارك سخن بيارايد. گامهايم استوار نيست و هر آن است كه زبرىِ زمين را بيازمايد. نفس در سينهام حبس شده است. اين كوچه آنقدر زخم خورده كه روزهاى خوش خود را از ياد برده است؛ روزهايى كه پيامبر با اهلبيت خويش از خم اين كوى مىگذشتند و فاطمه عليها السلام در كنار پدر آرامش مىيافت. چند صباحى مهربانى بر مدينه حكم مىراند، اما اكنون عنبرهاى آويزان به ديوار سوختهاند و بوى خاكستر فضا را پر كرده است. ديگر تاب ديدن ندارم، مىخواهم از اين شهر ماتم زده بيرون شوم و در آن سوى ديوارهاى شهر در فكر فروروم كه چرا روزگار چنين بازى آغاز كرد ...؟ وجدانم بيدار است و دودههاى چسبيده به ديوار را مىبيند و جوابم را از شهر خارج نشده مىگويد: «خداوند سرنوشت قومى را تغيير نمىدهد تا آن زمان كه خود بخواهند ...!» (1)و براى اين ديار اين خواستن ساليان بسيارى به درازا انجاميد و نيك سرشتان اين قوم و ريحانههاى خزان شده، چهره در نقاب خاك كشيدند و جارى شدن حكم خدا را به چشم نديدند ...!
چشم باز مىكنم. نور مستقيم آفتاب بر پلكهايم سنگينى
1) رعد: 12، ... إِنَّ اللَّهَ لَايُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ ....
مىكند. عرق بر پيشانىام بازى و قطرههاى آن بر كناره صورتم به پايين مىرود. لبهايم از خشكى تكيده و تشنگى بر ارادهام چيره شده است. ضعف و بى حالى سراسر وجودم را فراگرفته و قدرت درونىام را به سكوت فرا خوانده است. صداى گامهاى باد با شنهاى روان با خويش برداشته، مرا هراسان مىسازد؛ هراس از تلف شدن در ثانيههاى تنهايى. نمىتوانم از جاى برخيزم و سايهاى را بيابم و يا به درون مدينه باز گردم و كاسهاى آب طلب كنم.
نشانههاى ترس در چهرهام نمايان شده است، ارادهام را فرا مىخوانم ليك او نيز توانى در خويش نمىيابد، نمىخواهم تسليم شوم اما ديگر چارهاى ندارم، نيرويى مرا ياور نمىشود، چشم فرو مىبندم ...!
سايهاى در برابر خورشيد ايستاده است، شايد تكه ابرى نور را در خود فرو برده اما هنوز پاهايم در آفتاب سوزان گرفتار مانده، آرامشى دامنه دار وجودم را تسكين مىدهد، تشنگى فراموش شده، آه! خداى من! چه هنگامهاى برپاست و اين سايه چيست؟ آرام پلكها را از هم مىگشايم، فردى ايستاده و بر صورتم سايه انداخته، چهرهاش را نمىبينم، نورى زيبا از وجودش موج مىزند، دركنارش آرام شدهام و او را مىنگرم. لب مىگشايد و آهسته مىگويد:
نمىخواهى تا آخر داستان، اسب زين كنى؟ برخيز، قلم را ما به جريان مىاندازيم ...؟!
ديده دل بر كوچههاى بنىهاشم فروبسته و چشم گشودهام.
برگوشه چراغى سنگى، چمباتمه زدهام. در صحن مسجدالنبى، بر روى سنگهاى سياهى ريخته، سربرمىگردانم و به گنبد سبز پيامبر نگاهى مىاندازم، نيرو مىگيرم براى ادامه راه، تاپايان كوچه بنىهاشم. درونم آشوبى است و دردناك از هجمه بى مهرى بر ديوارهاى اين كوى. برپايه سنگى چراغ تكيه مىزنم و به قامت مىايستم، از صاحب مجلسِ انس مىخواهم آسودگىِ مى ناب عشق را در تك تك دالانهاى وجودم جارى سازد تا مست و رها از خاكيان، آنچه در پيش رويم چون نگينى بهجا مانده در خاك جلوه نمايى مىكند، برپرده چشم به تصوير كشم و باور حضور را دريابم ... كمر همت بسته و به راه مىشوم، شوق ديدار مرا فراخوانده و غريبى در دل مانده، گمشدهاى كه اكنون در وادى نور راه يافته و به قبرستان رحل اقامت افكنده. آرى، قبرستان! جايگاه مردگان! اما اين سراى را حكايتى ديگر است. ابديت از دور نمايان است، گرچه از گذر نگاه پنهان، زندگى در وراى ميلهها در جريان است و سرشتها در غم آنان پريشان. تنها چند گام ديگر تا بقيع ...
آنچه در آستان دوست دل مىآزارد، صداى گامهاى تزوير و زور در جوار دنياى انديشه و عشق نبوى است، حضور چكمههاى
لباس سبز برتن كرده آماده يورش، گويى فتنهاى جان گرفته كه اينان با اخمهايى در هم فرو رفته و دست بر كمر نهاده، رهگذران آستان را با بدبينى مىنگرند و تنها در پى يك بهانه بر اندامشان هجوم مىبرند و همدوش اينان، تبلور تحجّر و تك بعدى نگرى به ساختار دين قدم مىزند؛ افكارى تنيده در گذشتهاى نه چندان دور، برداشتى نا زيبا از جريان زلال انديشه دينى، واژهاى نامفهوم در تاريخ اسلام و ريشه در جاى ديگر كاشته. تعصب، خشكى، بينشى كف آلود، نامهايى كه بر رداى آنان نقش بسته است، درپيكره هويتىشان عقل به نيستى رانده شده و خرد ورزى و انديشيدن در باطن كلام گويا معنايى سبك است. لباس تزوير بر تن كرده و نقاب بدبينى و سطحى نگرى بر چهره زدهاند. افسوس كه عقلانيت در گفتار اين سرزمين كفى بيش نيست و انديشههاى افق گرا و ژرف نگر منبر خويش به باورهاى قشرى نگر و سست پايه سپردهاند و تنها ثروت آرميده به قدرت مىتواند چكمههاى زور مآب و انديشههاى تزويرگون را هم پياله هم سازد ...
بقيع در مقابلم خود نمايى مىكند و اتاقكهاى جنس ريخته در زير پايش نيز جلوه آن را كم نمىكند، ليك بقيع قد خميده است و زخمهاى فراوان نشان از دردهاى نهانى دارد؛ دردهايى خفته در زير خروارها خاك اما بيدار و ممتد تا بيكران. يك قبرستان و دنيايى
از واژهها، سرايى كه در ذهن ظاهربينان پراكنده در پيرامون، چون وارد شدى، ديگر نشانى براى يافتن تو نيست و بايد فراموش شوى، چگونه در گردش روزگار پنهان نشده و ساكنانش در هر قدم ثانيه رخ بر افروختهتر و زيباتر به حيات ادامه مىدهند؟ يك قبرستان و غوغايى برپا از گذشتههاى دور و رفته تا آيندهاى دور. فريادى در گلو مانده، حنجرههايى از كين زخم برداشته و جگرهايى از نفاق بر تشت ريخته ... و يك آرامگاه كه در نگاه دگر انديشان تحجّر نما، خانه فراموشى است، چگونه مىشود كه لحظهاى غوغاى نالهها و ضجهها از ديوارهاى بلندش به پايين كشيده نمىشود؟ و تنها يك سخن ذهن را آرام مىكند، بقيع يك قبرستان نيست ...
از پلهها تك به تك بالا مىروم، جوىهاى اشك برپشت پلكهايم سنگينى مىكند و تنها بهانهاى كافى است براى جارى شدن. صداى شيون مىآيد؛ گريههايى در گلو مانده. سر بر مىگردانم و به پشت سر خويش خيره مىمانم. در سياهى شب و خفتگى مردمان، گامهايى به اين سوى مىآيد و تابوتى بر دوش.
تيرگى شهر بر روشنايى آنان دودهاى نينداخته و همچون بلورهاى نور ديده مىدرخشند. با سيمايى حزن آلود و قطرههاى اشك كه بر محاسن مىغلتد، اما چرا در خفاى شب؟
تابوتى كبود و نيمسوخته، قطعهاى نور بر خود سوار دارد و
كودكانى كه پا برهنه و سر عريان در پى اين تابوت مىدوند، بدرقهاى كوتاه، گويى او در اين جهان هيچ آشنايى نداشته و يا در اين سرزمين غريب و درماندهاى بيش نبوده كه پس از مرگش تنها چند نفر پايههاى تابوت او را گرفتهاند تا در دل تاريكى به خاكش بسپارند ...!
قلبم از سينه برون مىافتد و سراسيمه در پى جنازه او روان مىشود، بى اختيار به دنبالش كشيده مىشوم. عرق بر پيشانى پاشيده و نفس به آخر رسيده، بر سر يك پيچ سر مىچرخاند و لبخندى تلخ بر لبانش جارى مىشود و زير لب مىگويد: بنويس آنچه مىبينى كه مىروم امانت باز گردانم ...! شيرازه وجودم از هم پاشيده شده، مصيبت دردى كه در پيشرو در حركتاست؛ او على عليه السلام است و آنكه بردوش مىكشد ريحانه حضرت رسول، زهرا عليها السلام، و در زير تابوت، سلمان و ابوذر و ديگرى كه نمىبينم او را ...!
نور رمق رفته را به ميهمانى فرا مىخوانم. ترانههاى اميد دالانهاى وجودىام را حيات بخشند و روشنايى را ميزبان شوند.
بر روى زمين آوار شدهام و تكيه بر ديوار صورتىپوش بقيع دادهام و دست بر ميلههاى سبز فام مشبك آن انداختهام تا بر روى سنگ فرشها پهن نشوم. درد سينهام را فشار مىدهد و بوى نا ملايمتى و بى مهرىها هر آن است كه بيمارم كند. درخويش فرو رفتهام و درونم در عطش ديدار لب خشكانده، افكارم در جريان گذشته اين ديار متلاطم شدهاند و هر لحظه آتشفشان وجودم فوران خواهد
كرد. تابوتى كبود و نيم سوخته و آنكه بر آن آرميده، در تنهايى به سراى ديگر برده مىشود. آخر مگر او پاره جگر رسول نيست؟
مردم در كجاى مجلس حزن جاى گرفتهاند. هنوز نفهميدهاند كه از بيتالأحزان ديگر فريادى به گوش نمىرسد تا آرامش پوشالى و باورهاى خيالى آنان را بر هم زند؟ مردم در خواب غوطهورند و از بيدار شدن مىهراسند، اين ديار نفرين شده است ...
آى مدينه! بيدارشو، ميوه دل پيامبرِ تو از كين اهالىات در كوچهها سرگردان است تا چشمها رفتن او را نبينند. او همچون بى پناهان و حومه نشينان بردوش روان شده و به آسمان برده مىشود.
آى مدينه! بيدار شو، تو را چه شده است و بر كدامين نگونبختى گام نهادهاى كه چنين سرمايه هستى را غريبانه و بينوايانه به سوى پستوى خاك مىكشند ...
مدينه! صدايى نمىشنود، طلسم شده و در سايه فرو رفته، كاروانى اندك كه پاكترين زن را در خلوت نيمه شب كوچههاى اين وادى نفرين شده، از هراس بى حرمتى مردمانش در خفا و پشت پندارهاى واهى مدينه به ديار باقى رهنمون مىشوند. خورشيد درخانه مانده و ابرهاى تيره نور را در خود گرفتار ساختهاند. لباس تزوير و ريا دامن ساكنان را چركين نموده، ياوران را ديگر نداى يارى فرياد نمىشود و مهاجران را سختى راه شايسته نمىنمايد.
آنان كه محمد صلى الله عليه و آله را ستودند و در جحفه دست بر دست او نهادند و قسم ياد كردند، هارون را تنها نمىگذارند، حال لباس فراموشى برتن
آويختهاند و مىگويند: ما او را دوست داريم مانند ديگران!
و او تنها مانده، تكيهگاهش بر دوشهايش سنگينى مىكند و پيكر آزردهاش به پدر بازگردانده شده يارى در كس نمىبيند، تنها چند انگشت كه نمىتوانند مشت شوند و به پا خيزند.
آى مدينه! بيدار شو، لباس سستى از تن بر كن، ترس به كنارى نه. با بهترينِ خويش بىمهرى مكن. قيام كن.
نگاه كن. كوچههاى تنگ تو شاهد خواهند بود بر بىمروّتى رهگذرانت، آنگاه كه مهربانترين مادر را با دلى پريشان و ديدهاى نگران، تنى كبود و سياه از جفاى در و ديوار، از ميان ديوارهاى در آغوش گرفتهات خراشيده پيكر به فردا رهسپار مىشود و شكوههاى ناگفته خود را به آخرين رسول خواهد گفت ...! و آيا تو اى شهر پيامبر! تاب نفرين او را دارى ...؟! مگر كلام او را بهخاطر ندارى كه هر روز زمزمه مىكرد: فاطمه عليها السلام پاره تن من است. هركس او را شادمان سازد مرا شادمان ساخته و هركس او را بيازارد، مرا آزرده كرده، فاطمه عزيزترين مردم براى من است ...!
و تو اى مدينه، اى گذرگاه قرآن، اى دار الحكومه پيامبر، عزيزترين مردم را در پيچ كوچههايت تنها رها كردى و در برابرش قد بر افراشتى. فدك را در مالكيت خويش خواندى و او را به مبارزه طلبيدى براى بازپس گرفتن حق خود؟! اصالت بر باد رفته شريعت اسلام، فاطمه را نگريستى. ايستاده قامت، چادر برزمين
كشيده و خاك كوچهها بر سياه جامهاش نشسته، آيا هنوز فرياد جگر سوز او را به ياد دارى كه چگونه ستونهاى مسجد را از بيم مىلرزاند، ليك گوشهاى موم بسته مردمانت هيچ نمىشنيد:
اى مردم، چه شتابان بهسوى سخن باطل روى آورديد و از عمل زيانبار باكى نداريد. آيا در قرآن تدبّر نمىكنيد؟ يا اينكه بر دلهاى شما مهر زده شده است ...!
صداى فاطمه اندوهگين و چهرهاش از اشك رنگين، آنگاه كه ياد پدر مىكند؛ با رحلت او تاريكى بر زمين چيره شد و ستارگان در مصيبتش رنگ باختند، اميدها مرده و كوهها فرو افتادهاند، حريمها شكسته شده و حرمتها نيز با مرگ او مردهاند. آهاى پسران قيله! آيا درست است كه ارث من پايمال شود، در حالىكه شما مرا نگريسته و سخنم را مىشنويد؟
بانوى گيتى از كدامين ارث سخن مىراند؟ فدك؟! باغى رها در آن طرف مدينه، در دور دست. خشم زهرا براى تكه زمينى كوچك مىتپد و چنين آشفتهوار كوچههاى مدينه را مىدود؟! نه، فدك بهانهاى است براى آغاز يك نهضت و خروش بر ذهن نيرنگخوى امت؛ آنان كه خود را وقف دين مىنامند، كه فاطمه را احتياجى به خرم باغى در افق نيست!
فريادش سخن از حكايت ديگرى دارد. او به پا خاسته براى يك هدف و بينش.
در طلب حقّ انسان كمر راست كرده وبراى نجات بشر در زير
سقف ايستادهاست.
فرياد او بر بيداد روزگار و بدعهدى دوران و تن پروران خزيده در خلوت است، كه چگونه بدن پاك رسول بر زمين مانده، حقيقت را رها كردند و رهبرى را به شورا نهادند و بنيان تفرقه در دين خدا را نهادينه كردند و رياكارىها و بدانديشىها قد بر افراشت و بر يكرنگى و يكدلىِ اسلام آوران تاخت ... عز و جل الحمد لله اينج الحمد لله كن الله اكبر رل شود؟؟؟
وارد قبرستان شدهام، با گامهايى ترك خورده از جور زمان و دلى تكيده از بيداد مردمان و با چشمانى زخم خورده از تازيانههاى قوم به قهقرا بازگشته و به جاهليت رفته. در همان گام آغازين، واژههاى تنهايى، بى كسى و درد و رنج در ذهنت نقش مىبندد.
بوى غربت فضا را پر كرده است و نفس از سنگينى هوا باز دم نمىكند. اينجا نشانى براى رفتگان نيست و تنها تكه سنگهاى پراكنده جاى مانده در خاك تو نهيب مىزند كه اين منزل گروهى از آدميان خفته در خاك است. پس به دنبال گمشده خويش مباش و آن را كه چشم فرو بست، در كنجى رها كن و برو و برايش هيچ نشانى مگذار ...! ليك قهر زمان و فرسايش ثانيهها، جايگاه برخى از ميهمانان بقيع را نتوانسته از خاطر محو سازد و نام زيبايشان برخاك بى نشان حك شده است.
بقيع، سرايى است كه زمزمه نامش در دلها آشوب بهپا مىكند
و جويبارهاى اشك بر گونهها جارى مىسازد. دل مىسوزاند.
آتش مىزند و خاكستر مىكند. تاريخ را در يادش سياهپوش و تكرار داستان غم پرورىاش هر ثانيه پرخروش مىكند، همين تكه جايى است برآمده ز خاك كه درميان مدينه جاى گرفته است. اما اگر نيك نظر بيفكنى و پردههاى بى خبرى و ظاهربينى را دريده و نقاب كجانديشى را از صورت بركنى، ژرفاى اين سكوت گريزى و ناله گزينى را خواهى يافت. بقيع تكه زمينى بيش نيست كه جسدهاى آدميان بسيارى را در آن به امانت نهادهاند ليك بايد تيز بين شد و تاريخ را ورق زد و دانست كه چرا يك قبرستان انبوهى از درد، غربت و تنهايى را در سينه حبس ساخته است؟
اينجا بقيع است؛ ديارى كه نيكان فراوانى در آن آرميدهاند و امتداد حضورشان اكنون را نيز در سيطره خود فرو برده است. جا پاى برگزيدگان خدا و بيتالأحزان دوستان، اين چراغهاى افروخته آسمانِ دين الهى. چون وارد مىشوى، بايد سر پايين اندازى و از صاحبان انس اذن حضور بگيرى، با احترام پيش آيى و ذهن از رخوت و شهوت خالى سازى كه زشتى و پليدى در فطرت رهروان خاندان رسول صلى الله عليه و آله نمىگنجد. برميلهها چنگ زنى و روح به پرواز درآورى و بر صاحبان انديشه و خِرد، مفسران رفتارى قرآن و رهبران بندگان خداى سبحان سلام كنى و به حضور در آيى.
و برابرت، در سايه قوس گيتى و در لواى كمان تنيده به ديوارهاى سنگى، كه نشان از پايههاى بارگاهى بوده، چهار نفر سكنى گزيدهاند. ديوار به ديوار هم، چهار رهبر، چهار امام و در پيرامون، عباسبن عبدالمطّلب، نخستين مفسّر قرآن و فاطمه بنت اسد، زائويى در كعبه پناه جسته، آغوش خاك در آغوش گرفتهاند.
در بُهت فرو ماندهام از غربتى كه هر دم از ميانه خاك بال مىگشايد و آسمان مىسايد. حضور تجلّى اراده خداوند بر زمين، در ذهن اين پندار نوپاى صدساله، به كنجى رانده شده و بارگاه ذخيرههاى الهى در گيتى به ويرانهاى بدل گرديده و يكّه اثرشان تكّه سنگهايى است كاشته در زمين، ليك گويى اين تحجّر مسلكان نمىدانند كه انديشه هيچگاه فراموش نمىشود، حتى اگر ردّ پايش را بر روى زمين شخم زنى!
مدينه! تو هنوز در پندارهاى واهىِ خود اسير ماندهاى، چشمهاى خويش را به هم دوختهاى ونمىخواهى نفاق، دو رويى و ريايى، كه در سر زمين ايثار و فداكارى جان گرفته است، باوركنى.
تكّههاى جگر كه بر تشت ريخته مىشود و مظلوميتى كه آفاق را به درد مىآورد، افق از سختىاش رنگين شده و آسمان سنگين. آنگاه كه نيرنگ براين مردم خرده پا و مفتون شده كارساز افتاد و لايههاى ترس و واهمه بر دل چنگ زدهشان انباشته گشت. آنان را كه خيال دگر شدن در ذهن نمىگنجيد در خيمه دشمن آرام گرفتن و ياران را از انديشه شكست، كاشته گشت، چه سود سخن از داد بر زبان
چرخاندن و فرمان جهاد بر بد انديشان راندن، كه فرمانده سپاه را ياورى در ديده نمىجنبد كه هر چه در پيشرو نقش بازى مىكند جز پراكندگى مردمان و افسون ياران نيست، و او تنها مانده است در حصار سست پنداران و مكرمنشان. در اين تنگنايى كه نهال نوپاى دين را تند بادهاى بىهويتى و بىتدبيرى در هجوم خود ريشه نمايان ساختهاند و هر آن است كه ساختار آن در هم فرو ريزد، چارهاى جز پذيرفتن صلح و خارج شدن از فروپاشى نيست كه كشته شدن در چنين فضايى جز هدر دادن جان نخواهد بود.
فرزند فاطمه عليها السلام، نور ديده رسول و اميد روزهاى زيباى پدر، رو در روى تبار اميّه، زخم خورده از ياران و دل كنده از دوستان، پيمان مىبندد، صلح مىكند براى بقاى شريعت جد خويش و از هم پاشيده نشدن همين كهنه لباس برتن دين، مدينه پاى عقب كشيده است و رهبر خويش را در اوج نياز رها ساخته و در رخوت و نخوت اردو زده، لشكر امام را جز تنى از هم عهدان نامى ديگر نيست و او جز پذيرش پيشنهاد راهى ديگر پيش رو ندارد، ليك زيركى مىكند و بندهاى پيمان نامه را خود رقم مىزند تا تاريخ شاهد نيرنگ و مردم فريبى پسران تزوير در فردا روز باشد ...!
حسن عليه السلام در خانه نيز غريب مانده و نزديكترين نفس نيز او را همدم نمىشود. رد پاى توطئه در كف گذرگاه انديشه خانه دار او
نمايان شده و آرزوهاى نفسانى و پندارهاى ابليسى چشم بينا و وجدان و خرد را كور كرده است. حسن عليه السلام در خانه هم تنها مانده و خروش بيداد ستيزش در و ديوار رنگ گرفته را شفاف نمىسازد.
گامهايى آشفته، دستانى لرزان به سوى اتاقكى در انتهاى راهرو، با ذهنى در جنگ با خويشتن از آنچه لحظهاى بعد روى خواهد داد؛ هراسى دامنهدار در نگاهش موج مىزند. واهمه از زشتى كردار، ليك خيال جاى گرفتن دردربار و هم دوشى با بدسرشتان نيك رخسار عقل از او ستانده و قدم در مبارزه با تجلّى اراده خداوند بر زمين نهاده است و هر آن است كه لختههاى خونِ صبورترين بنده پروردگار، بر تشت بالا و پايين شود. سم كين از دامن يك زن برمىخيزد. يك همدم و هم نفس و گوهر وجودى گيتى را در كام رؤياهاى ننگين خود فرو مىبرد و در پى تابوتش تيرها را روان مىسازد تا بر پيكر بىجان او نيز هميارى پيدا نشود ...! واى بر تو اى مدينه! كه تيرهارا نگريستى و حتى لبخندى تلخ برلبان همنشينانت جارى نشد ...!
مدينه! تو زيبا بودى. گامهاى پيامبر را بردوش مىكشيدى و چون از ديار هجرت نمود او را در آغوش كشيدى. خانه دو يتيم را پيشكش كردى براى مسجدِ او. سخنهاى او هنوز در دالانهاى حلزونى گوشهايت طنينانداز است كه با اهل من مدارا كنيد و آنان
را ميازاريد ...! و تو چه كردى با خاندان رسول؟ مردمِ تو را كدامين طاعون در خويش سوزاند كه ديده بر فريفتگى و شيفتگى دنيا باز نمودند و خورشيد را در كسوف پنداشتند و روشنايى را از مشعلها جستند.
مدينه! صداى نالههاى جانسوز و سجدههاى تا به صبح رسيده سجاد عليه السلام را هنوز به ياد دارى. حضور مكتبها و ايسمهاى نوپا را، كه دين را بازيچه افكار خود ساخته بودند، چگونه در پيچيدگى راز و نياز خويش، به فراموشخانهها هدايت ساخت. در آن زمان كه نگاه دژخيم صفت يزيدپنداران، تو را، اى وادى نور در يوق خود گرفتار نموده و نشر افكار التقاطى و تفرقه بر انگيز، هويت اسلام را نشانه گرفته بودند. ولى تو با او نيز وفا نداشتى و قطره اشكى در رفتن در سكوتش جارى نساختى ...
مدينه! يادت هست هنگامهاى كه بسيار آدميان آزموده در كسوت شاگردى گام در وادى انديشه و عشق مردانى از سلاله فاطمه عليها السلام نهاده و بساط علم آموزى از مكتب اهل بيت در كوچههايت پهن بود و هركس به مقدار خويش از اين سفره رنگين دانش توشهاى برمىداشت و سفر آغاز مىنمود به ديارى ديگر، براى گسترش انديشه دينىِ برخاسته از قرآن، شاگردانى كه هركدام دنيايى از معرفت و شناخت را در كوله خود همراه داشتند، با عظمتى
به بلنداى آفتاب و ژرفايى در كلام و بزرگى در گفتار و رفتار.
مدينه! آيا نگاهت به منبرنشينان مجلس بود كه چگونه در فضاى آكنده به غبار خودكامگىها و انتقال قدرت در حكومتهاى پوشالى، بر تربيت انسانهايى والا و انديشمند همت گمارد تا لباس كهنه و مندرس دين، كه ديگر طراوتى براى حضور در جامعه، در خويش نمىديد، به تازگى و عشق خوى كند و از زير خاكستر دين ستيزى، ققنوسهاى پر و بال آغشته به نور، بال گشايند و اسلام ناب را در ميان اذهان به ميهمانى آورند و مرزهاى اسلامى را از زمزمه حقجويانه و خدا محور مملو سازند. اما چون سايههاى قدرت نوباوه عباسيان بر پهنه تو سنگينى كرده، مردمان سادهانديش تو كلام رهبران خود به پستويى نهادند و بر فريب آنان كه خويشتن وجودىشان را گره خورده در عباس عموى پيامبر مىپنداشتند، ايستادگى نمودند و مردان نامى حق و ذخيرههاى خداوند بر زمين رنگ گرفته گيتى را در ميان دشنه بد انديشان تنها رها ساختند تا باز هم بىوفايى اهل تو تاريخ را به سوگ نشاند.
آرى، باقر و صادق عليهما السلام را در همين گوشه به خاك سپردى تا خندههاى مستانه خودكامگان در درزهاى كاخهاى خون گرفته انعكاس يابد و تو، اى مدينه، در خفّت و خوارى، كه خود براى تن بافتى، بنشينى و چمپاتمه زنى و باريكههاى نور را در ميان تاريكىهاى آسمان خويش بجويى!
مدينه! هنوز سينهات درد را تجربه نكرده و لايههاى بىخبرى
در ذهنت نقش بسته است. تو را چه شده كه چنين پارههاى جگر رسول صلى الله عليه و آله را مىآزارى و بر بد انديشى، بد نگرى و واپسگرايى گام مىنهى.
هان! اى مدينه، حسن عليه السلام را به ياد مىآورى كه چگونه در ميان سپاه به سردارى بىياور بدلش ساختى و او را تنهاترين سردار تاريخ لقب دادى. مردمانت را كدامين بيمارى فراگرفت كه چون بزدلان و خوك صفتان در كار و زار و نبرد با دگر انديشان زمان، به بيراههها كوچ نمودند تا مولايشان در هجمه بى ملايمتىها و نيرنگهاى امويان تنها بماند.
و تو اى مدينه، او را آنقدر تنها ساختى كه حتى خانهاش ديگر اقامتگاهى امن براى او نبود و بيم از دست دادن فرزند فاطمه عليها السلام هر لحظه در ذهن خطور مىكرد تا آنگاه كه گامهاى لرزان آن عفريته، خرماى زهر آلود را به حضورش پيشكش نمود و تكّههاى وجودش را بر تشت مسى جارى ساخت. آه! صداى هق هق تاريخ را هم مىشنوم كه چگونه بر مظلوميت و تنهايى حسن عليه السلام مىگريد.
آن زمان كه تو اى مدفن رسول صلى الله عليه و آله بر پيكر بىجان او نيز شفقتى نكردى و تيرهاى كينه را بهسويش انداختى، واى بر تو، اى مدينه، كه چنين غيرت از دست داده و بر تيرهاى آويخته بر جنازه صبورترين مردم روزگار، نواده پيامبر؛ همانان كه در ثانيههاى پايانى عمر بر گرامىداشت و پاسداشت وجودشان تو را گوشزد كرد و مزد رسالتش را مهربانى و پيروى از آنان طلب نمود، مىنگرى و لبخند
ابليسگون برلبان مردمان بى وفا ونادان خود در آن روزگار جارى مىسازى ...!
دل به درد آمده و ذهن از هم پاشيده شده. در عجبم از بدسگالى اينان كه چگونه خاندان رسول صلى الله عليه و آله را يك به يك روانه گورهاى تنگ ساختند، در حالىكه قطرهاى از درياى مواج انديشهشان برنداشته و جوانههاى نور و ايمان را در دالانهاى تاريك ذهنشان نكاشتند. چشم بر نامهربانى اين ديار مىبندم و گام در بقيع مىنهم و گذشته را در برابرم به نظاره مىنشينم ...
كمى آنسوتر، دختران پيامبر آرميدهاند. سلام مىكنم، آنان زيبا مرا مىنگرند و پاسخ مىگويند: برتو سلام كه ما را زيارت كردى ...! پيادهروهاى بقيع را به بالا مىروم. درشانه راست من، همسران پيامبر در آغوش خاك جاى گرفتهاند. همه سرشار از خوشى و زيبايى، جز يك تن!
اينجا مردان و زنانى نقابِ خاك بر چهره كشيدهاند كه نامشان بر تارك دين مىدرخشد؛ بزرگانى كه فكر و بازوى خود را فداى افراشتگى درفش اسلام ساختهاند تا جايگاه دينمدارى در جامعه
اسلامى ارزش خود را كمرنگ نسازد. آنانكه كمر همّت بر اعتلاى دين و خروش بر نيرنگ بازان و دسيسه پنداران اين وادى بستهاند تا جريانهاى سست منشانه و تفرقهاندازانه فروكش كند تا خداجويان و يكتاپرستان، حقيقت زيباى دين خداوندى را به چشم ببينند ...!
بقيع مدفن بسيارى از رهگذران اين ديار است، ليك نام برخى چون عقيل، عبداللَّهبن جعفر طيّار، نافع، مالك، حليمه سعديه، صفيه، عاتكه و امّ البنين، بر پيشانى خاك برجاى مانده است و در فراموشى دوران به قهقرا نرفته و بر جريان قلم دهر نويسان رانده شده است.
خورشيد روگرفته و رگههاى سرخ آسمان را شكافته است.
نداى ملكوتى اذان فضا را عطرآگين از شميم حضور يار ساخته و سيل مشتاقان را بهسوى خويش كشانده است. صحنه زيبايى در برابر چشمانم جلوه نمايى مىكند. مردان و زنانى كه چون گم گشتگان راه يافته، سوى مسجدالنبى سرازير مىشوند، براى قيام در برابر زشتىها و ايستادن در برابر يكتا پروردگار جهان.
به نماز مىايستيم؛ سياه و سپيد، عرب و عجم، حضور فرهنگهاى متفاوت در كنار يكديگر و به سوى يك قبله، تمرين يكرنگى مىكنيم. اين است زيبايى اسلام! چه ساده و بى آلايش، آدميان را جدا از رنگ چهره و قوميت بندىهاى ساخته ذهن بشر، در كنار يكديگر، دوش به دوش و در يك رديف و به سوى يك جايگاه گرد هم مىآورد. همايشى بزرگ با كمترين هزينه، كه اگر
روح نماز و قيام در ميان دلها ايجاد شود، غوغا بهپا مىشود و دگرانديشان و بد انديشانِ دوران، در موج خشم اين مردمان، چون تراشهاى كوچك غرق خواهند شد ...!
اما افسوس كه حضور انديشههاى تحجّرگرا در مرزهاى جغرافياى اسلام، شادابى دين و طراوت آزاد انديشى و نقدگويى را به پژمردگى و خمودگى كجانديشى و قلم ستيزى سوق داده و جنبش سلولهاى خاكسترى صاحبان خرد را از پژوهش در ژرفاى هويت دين باز داشته و درگير بنيانهاى بىاساس و پوچى مىسازد كه گزينهاى جز پراكندگى ساختار يكپارچه اسلام و آتش افروزى خاكسترهاى مانده و پوسيده تفرقه و نفاق نمىتوان يافت؛ و در اين آب گِلآلود تنها نگاههاى هرزه و بدبين به تنآرايى دين است كه چون زالويى خون مىمكند و رگههاى حيات و زندگى را سوى مزارع خويش منحرف ساخته و ذهنِ در كشمكش فرو رفته مردمان را به استعمار مىكشانند ...!
تكههاى كوچك نور بر پلكهايم سنگينى مىكند، گويى مرا فرمان مىدهد؛ هان! برخيز، سالك را فرصتى براى ماندن نيست.
بايد رفت و بر اريكه سخن تاخت و رستاقهاى بر قاف نشسته را نيز
به تكاپو فراخواند.
برمىخيزم، با نگاهى ژرفبين و انديشهاى واقعگرا، گام در كوچههاى مدينه مىنهم و كتيبههاى نقش بسته بر سينه ديوارهاى اين ديار را ورق مىزنم تا شايد خرده سنگهاى هشته بر مويرگهاى پندارگرايان جابهجا شوند و جريان سليس و روان پاكى و حقيقت جريان يابد ...
آنگاه كه دروازههاى سخن اهرمى براى گشوده شدن بر روى پل ذهن نيابند و مسيرهاى منطق جز به بنبست سفسطه و مشاجره ختم نشوند، چارهاى براى باور كردن انديشه و رسالت باقى نمىماند و بايد مبارزه كرد. محمد صلى الله عليه و آله ايستاده در برابر بزرگان ترسا، بابهاى سخن گشوده، ليك مجراهاى شنيدارى اينان تنگ شده است و لرزش آواها را باز نمىشناسند. بزرگان مسيحيت نمىخواهند باور كنند ظهور پيامبر جديد را از سوى خداوند و با او به مبارزه برخاستهاند، گويند مباهله مىكنيم؛ هرآنكه حق بود خداى او را نگاه دارد ...
خارج مدينه انبوهى گرد هم آمدهاند؛ روز مباهله است، امروز حق نمايان خواهد شد و خشم خداوندى بر يك سوى ريسمان
جارى خواهد شد. نصرانىها بزرگان خويش سپر كردهاند. اينان عزيزان اين قوماند، ليك محمد صلى الله عليه و آله با كه خواهد آمد. شايد با ياران و همفكران خود؟ صحنه در سكوت فرو رفته است و در انتظار سايهاى از دور وقت مىگذراند. ناگاه يكى فرياد بر مىآورد؛ محمد آمد! ... سرها مىچرخد و او را مىنگرد كه چگونه مىآيد. آه! خداى من! او با على است و فاطمه دوشادوش او و دستان كوچك حسن و حسين در دستان بههم فشرده او! يكى مىگويد: اگر او به گزاف سخن مىراند، نزديكترين افرادش را به قربانگاه فرانمىخواند ...! همهمه از پوسته زيرين زبان پراكنده مىشود.
نشانههاى ترس چهره بزرگان ترسا را به سپيدى رنگ كرده است.
مشتهاى گره كردهشان از هم باز شده، صدايى لرزان و شمرده، همانديشان را به شور فرا مىخواند.
محمد صلى الله عليه و آله ايستاده با پارههاى تن خويش، ابروان در هم فرو رفته و چشمان به سرخى گراييده، در انتهاى ديد مردمان رخ مىنمايد و در اين سوى ميدان، مردانى لرزه بر اندام افتاده و هراس بر چهره آويخته، گويى آنان را باور نمىشد كه او چنين پايمرد و پا برجا به مباهله آيد و نيكترين نفسها را شاهد گيرد. آرى، آنان نمىتوانند او را نفرين كنند ...! كلامهايى بريده بريده، از ميان حلقه دوستان برمىخيزد كه هان! اى بزرگان نصرانى، او به راستى پيامبر خداست كه چنين اميدوار با اهل خويش به اينجا گام گذاشته است.
پس با او گفتگو كنيم و گرنه هلاكت و نيستى در انتظار ماست ...!
از كنار مسجد مباهله، كه در كناره خيابان كشيده شده، آرام مىگذريم. خندهاى تلخ بر لجاجت آدمى، لبانم را آغشته ساخته و دردى نهان از تلاطم موجهايى سهمگين كه بر كرانه اين وادى نقش بازى كرده است، سر در گريبان فرو بردهام و پيش مىروم. نمىدانم مقصد كجاست؛ شايد مسجد غمامه و شايد مساجد هفتگانه. يادم مىآيد يكى مىگفت: مسجد غمامه را از آنرو بدين نام مىخوانند كه چون رسول اللَّه صلى الله عليه و آله روزى در زير نور آفتاب به نماز ايستاد و ابرى در برابر اشعه خورشيد سينه سپر ساخت تا او در سايه لطف خداوندى نماز به پايان برد و تاريخ همان مكان را مسجدى بنا ساخت تا يادگار دوران شود. چه زيباست اينجا تاريخ را با مساجد جاودان مىسازند ...!
به خيابانى مىرسم، با درختانى كه در دو طرف كشيده شده.
نيرويى مرا به درون مىكشد. قدم مىگذارم و درزهاى ترك خورده پياده رو را، كه چون وجود خودم به هر سو رفته است، مىنگرم.
نسيمى خنك بر صورتم سر مىخورد. لحظه زيبايى است؛ نسيمى خنك، شارعى درخت نشانده و گمشده دركوچههاى مدينه ...! ليك گويى تغييرى فضا را در سيطره خود فرو مىبرد. ديگر خبرى از
نسيم به گوش جان نمىرسد. بادى سوزان آميخته در سكوت، وجودم را عرصه جولان خود ساخته و من در برابر اين هنگامه بى ارادهام. آه، خداى من! درختان، خيابان و ... و در كمتر از ثانيهاى بازهم گرفتار در بيابان، بيرون از مدينه!
فريادى مرا به خود مىآورد. سر بالا مىآورم و تيه خشك را در پى هم نفسى مىكاوم. آنسوتر، زير افق، سياهى بسيارى نمايان است. به تك مىدوم آميخته از شوق، هنوز آن فرياد را مىشنوم اما او از چيزى ديگر سخن مىگويد. مىايستم و گوش فرا مىدهم.
آرى او مبارز مىطلبد. كنجكاو مىشوم مگر آنجا جنگى نزديك است كه چنين مبارز خواهى سكوت صحرا را مىشكند؟! به چند قدمى مىرسم، در كنار پايم خندقى كندهاند چون هلال ماه و در دو طرف، در آنسوى، لشكرى فراوان از جنگاوران، آراسته به لباس رزم وتَرگ بر سرنهاده و سوارانى كه قرار از كف دادهاند و تنها در پى يك بهانهاند براى سوزاندن و نابود كردن. و در اين سوى، سپاهى كوچك شمشيرها بر زمين كشيده، اندك جنگاورى در ميانشان به چشم مىخورد امافرمانده اين سپاه برترين مخلوق خداست ونشانه او برزمين، چهره پيامبر در هم فرو رفته و از گستاخى سوار بر اسب به ستوه آمده، نگاهى به رزم آوران خويش مىاندازد و مىفرمايد: در ميان شما جوانمردى نيست كه پاسخ هرزهگويىهاى او را بدهد ...؟! ندايى نمىآيد. هراس از برخورد با عمرو همه را ترسانده، تنها يك كس دست برنيام مىبرد، ليك
محمد صلى الله عليه و آله او را باز مىدارد و باز فراخوان پيامبر و تكرار همان ماجرا. گويى او مىخواهد نگاه تيزبين تاريخ را شاهد گيرد تا كوتهبينان را فرصتى براى تحريف باقى نماند و با رسوم، زبانها در قاب دهان نمىچرخد و دستها از هجمه صداى يكه سوار ميدان برقبضه خشك ماندهاند. عمرو خندهاى تمسخر آميز مىزند و صدا در گلو مىاندازد: پس كجاست آن خدايى كه مىگوييد تا شما را يارى كند؟ به يكباره افسار باره خويش مىكشد و سوى خندق تاخت مىكند تا از بالاى گودال اين سوى آيد؛ چراكه هماوردى براى خود نمىيابد. ثانيههاى دردناكى بر پيكره اسلام مىگذرد.
محمد صلى الله عليه و آله در ميان يارانش تنها شده است و على عليه السلام يكّه مردى است كه ذو الفقار از نيام بيرون كشيده است ...
و او مىپرد، ليك اسب او با پاهاى جلويى فرود مىآيد و نيمى از سمند تيز پاى او در گودال، سپاه خزيده از ترس به يكباره فرياد شادى سرمىدهد؛ چراكه هر آن است كه او به درون خندق افتد اما افسوس كه ثانيهاى بيش به درازا نمىانجامد و عمرو باره خود بالا مىكشد و هراس را در دلهاى تكيده ياران محمد صلى الله عليه و آله زنده مىكند. پيامبر نگاهى به اميد خويش مىاندازد. او بايد يكّهتاز ميدان شود و كليد آزادى و گسترش دين خدا در دستان قدرتمند اوست.
على صلى الله عليه و آله نگاهى به ديدگان اشك آلود رسول خود مىاندازد و از او اجازه حضور مىگيرد. آه! چه لحظه سختى است، فرستادن اميد و باور خويش به عرصهاى كه مىدانى شايد بازگشتى نباشد، ليك هر
آنچه فرمان خدا باشد، نيك و فرخنده است.
عمرو ديگر تاب ندارد. شمشيرش در انتظار غلتاندن قطرههاى خون بر انحناى خويش است. عنان گران مىكند و گرانمايه اسب خود را بر جاى نگاه مىدارد. نيمنگاهى به سپاه در سكوت نشانده برابر خويش مىاندازد و فرياد مىكشد: در ميان شما مردى نيست كه در برابر چند ضربه شمشير من تاب آورد ...؟! سرى تكان مىدهد و ادامه مىدهد: مىدانستم نيست! افسار اسب مىكشد روى بر مىگرداند. ليك ناگاه صدايى او را باز مىگرداند: كجا مىروى؟
هم آواز تو به ميدان آمده است. فرار نكن! به سرعت سر مىچرخاند تا هماورد خويش را در نظر اندازد. جوانى ميان قد، با سيمايى زيبا اما در خشم پيچيده شده، عمرو خندهاى ملايم بر لبان جارى مىسازد و مىگويد: در سپاه محمد صلى الله عليه و آله تنها تو بودى كه به جنگ من آيى؟! به جوانىات رحم مىكنم و تو را نمىكشم. حال برو ...!
حنجره على عليه السلام از خشم، پر آهنگ گشته و فرياد بر مىآورد:
من يكّه جنگاورى هستم كه زره از پشت نمىبندم. حال از اسب پايين آى تا با يارى پروردگار، جان ز تو بستانم ...! عمرو لحظهاى درنگ مىكند؛ او كه بسيار شجاع است و در نبردهاى گوناگون جنگيده و به تنهايى سپاهى را تار و مار مىكند اكنون در نگاه جوانى دلير و بىباك كوچك مىنمايد! اينجا است كه خشم سراسر وجودش را فرا مىگيرد و به سوى على مىآيد و ندا مىدهد: اكنون
كه چنين مىخواهى آماده باش ...!
گَرد از زمين برخاسته، آسمان را تيره پوش ساخت. برق شمشيرها هيجانى در صحرا به پا كرد. كس نمىداند سرانجام چه خواهد شد. لايههاى خاك چنان دامن جنگاوران را پوشاند كه هيچ نمايان نيست. ناگهان نالهاى دلخراش آسمان را مىشكافد و يك تن بر زمين مىافتد. دو جناح در تشويش و ترديد باقى مانده كه كدامين دلاور بر خاك تفتيده شانه خوابانده است؟ گردشِ گَرد و خاك بر زمين مىنشيند و آن دو پيدا مىشوند. به يكباره فريادهاى اللَّه اكبر از اين سوى رزمگاه به آسمان مىرود. آرى على عليه السلام بر روى سينه دشمن نشسته است ...
لبريز از شادىام، تك تك سلولهاى وجودم نغمه پيروزى ترنّم مىكنند. گويى فطرت و درونم آميخته به عشق اوست كه در افق نگاهم جلوهنمايى مىكند. لبخندى زيباچهره خاك گرفتهام را پوشانده و قطرات اشك جوىهاى گِلآلودى را برزمين صورتم به راه مىاندازد. از اين خوشى سرمستم كه ناگاه دستى مرا به درون مىكشاند و به همانجا باز مىگرداند كه اندكى پيش بودهام؛ همان خيابان با درختانى تا انتها كشيده. در چب شانهام مساجد سبع قرار گرفته كه يادمانى است از جنگ خندق و انسانهايى كه بر دامنه اين كوه به عبادت مشغول بودهاند. مسجد فتح كه نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله بر فراز كوه از خداوند پيروزى بر لشكر كفر را خواستار شده و ديگرانى چون على، فاطمه، سلمان عليهم السلام ... و پيروانى كه براى جارى ماندن
هويت اصيل دين، خاطره آنان را با ساختن مساجدى كوچك و سفيد رنگ با محرابى خاكسترىگون جاودان ساختهاند ...
براى ديدار مكانى ديگر به راه مىافتم؛ آنجا كه مسجد ذو قبلتينش مىنامند. نمازى به سوى دو قبله خواندن، چرخيدن از مسجدالاقصى به سوى كعبه، پاسخى به فتنهانگيزى يهود، رهايى از واژههاى تحقير آميز. و مسجدى كه از اين ماجرا بهجا مانده، با منارههايى بلند و گنبدى سپيد فام، ايوانى چوبى و وسعتى بسيار.
محرابى زيبا دارد كه اكنون سوى كعبه ايستاده است ...
دل سويى ديگر مىرود. گويى هنگامهاى ديگر برپاست و واقعهاى كه در همين نزديكى درجريان است. كوچههاى مدينه در تپش غوطهورند، گروهى مىگويند در شهر بمانيم و ديگرانى كه بر دفاع در خارج از شهر اصرار مىورزند ... در پايان، تصميم بر آن گرفته مىشود كه مردان در بيرون از ديار، در برابر ياغيان سلاح برگرفته قريش صف آرايى كنند. از شهر بيرون مىآيند تا در وادى احُد به يكديگر برخورد مىكنند، و من در كنار تپه رمات ايستادهام و صداى گامهاى تير اندازانى كه پيامبر آنان را به بالاى تپه، براى جلوگيرى از يورش دشمن از پشت سر گسيل داشته، در خميدگى
گوشهايم طنينانداز است. اكنون است كه در مىيابم حضرت رسول صلى الله عليه و آله چه نيك فرماندهاى است. بر روى خاك نشستهام و صحنه جنگ را مىنگرم و چون هميشه يك ديدهبانم بر تاريخ.
قدرت ايمان عرصه را بر مهاجمان تنگ ساخته و آنان را به عقب مىكشاند، ليك گويى پايان ماجرا چنين نيست. غنايم بر زمين ريخته و آدميانى كه در پى دنياطلبى سلاح بركمر آويختهاند و فراموش كردهاند كه دشمن زخم خورده را نبايد رها كرد. به شتاب بالاى تپه مىروم تا آنان را از خطر در كمين نهفته آگاه سازم، ليك چون به بالا مىرسم جز اندكى ديگر تير اندازى باقى نمانده و از سويى ديگر سوارانى كه به تاخت از فراسوى پيدا مىشوند. التهاب اين چند تن را فراگرفته و تيرهاى آنان زهرى را بر پيكره سواران روان نمىسازد. ديگر فرصتى براى اندوهگينى نيست. به يكباره همه چيز فراموش مىشود ومسلمانان درقلّه دنيا باورى خويش گرفتار شدهاند و در اين ميان، براى ماندن بايد قربانى داد. انسانهايى چون حمزه انتخاب و به قتلگاه بىخبرى گروهى ديگر فراخوانده مىشوند.
نا اميدى و شكست، جا پاى پيروزى نهاده است. حمزه كشته شده و پيامبر زخم برداشته، بحران سپاه اسلام را دربرگرفته، ليك خبر زنده بودن محمد صلى الله عليه و آله نيرويى فزونبخش در دلها جارى مىسازد تا دشمن را به عقب براند. جنگ تمام شده و ديگر
پشيمانى سودى ندارد. شكست را بايد پذيرفت. لحظهاى دنيا دوستى، جان پاكانى چون حمزه را گرفت، ليك نبايد بر گذشته غمين شد بلكه بايد از اين شكست تجربهاى اندوخت براى آيندهاى نه چندان دور، خندق!
فاطمه عليها السلام زخم پدر را پوشانده و ديگر زنانى كه مجروحان را تيمار مىكنند تا حضور زن در بحرانىترين لحظات باور شود. پيامبر بر مىخيزد و به چهرهاى درسوگ نشسته پيروان خويش مىنگرد.
اشك از گوشه چشمان او جارى شده و بر جنازه مثله شده عموى خود ايستاده و بر جگر تكّه شده او مىنگرد ...
ديگر نمىتوانم اشكهاى پيامبر را نظاره كنم. درونم از بزرگى اين درد تكيده است و دل از دنيا طلبى اين مردمان بريده، بىاختيار به راه مىافتم. به كجا نمىدانم، ليك نمىخواهم از اين ديار كوچ كنم. ديگر توان ديدن ندارم و بلنداى درد جارى در اين سرزمين را جرأت نوشتن. بهمدينه مىرسم و از كنار سقيفه مىگذرم و بر چالش قدرت نظرى مىافكنم و ياد سخن پيامبر صلى الله عليه و آله مىافتم كه فرمود: «اگر همه بر محبّت على عليه السلام اجتماع مىكردند، خداوند جهنّم را نمىآفريد ...» (1)
1) قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله «لَو اجْتَمَعَ النّاسُ عَلى حُبِّ عَلِيّ بن أَبي طالِبٍ لَما خَلَق اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النّارَ».
كوله برداشتهام و بار سفر بستهام براى رفتن به سويى ديگر.
گويى هجرت من از مدينه به مكه است. نيم نگاهى به بقيع، هر چند دل كندن و رفتن از اين سرزمين، اندوهناك است، ليك بايد رفت و مسير را پيمود. چشم فرو مىبندم و قلم را به همان هديه مىدهم كه انديشه و كلام از جوهر وجودى او تراوش مىشود؛ بانويى آرميده از خانه تا بقيع. ديگر اثرى از كوچههاى مدينه نيست. گويى همه چيز خوابى بيش نبوده است، ليك حقيقتى پنهان جارى در واقعيت.
كوچههاى بنىهاشم هنوز استوارند هر چند ديدههاى مردمان اثرى از آنان نمىيابند و فاطمه عليها السلام هنوز در ميان كوچهها قدم مىگذارد.
آرى، زندگى هنوز جارى است ...!
خورشيد به انتهاى حركت خويش در آسمان مدينه نزديك است و بايد حركت كرد، با دلى آكنده از غمِ هجران و دورى نيكان اين ديار، ليك اميدوار به رأفت و مهربانى آنان و سينهاى پر از محبت و عشق به ايشان و انديشهاى سرشار از كلام و راه اين استوار قامتان صحنه تاريخ بشر، از ابتدا تا انتها ...
بر مىخيزم، هميان بركمربسته، كوله بر پشت آويخته، شتابان به سوى افق، ميعادگاه انسان، با گامهايى محكم و قدم درراه مىنهم
براى رها شدن از قيد زندگى. بايد به ميقات رفت و خسى شد در ميان هزاران. آرى، به ياد جلال آلاحمد، خسى در ميقات، مسجد شجره پل ميان آسمان و زمين، سكوى پرتاب از بندگىِ غير، به بندگى يكتا پروردگار جهان. مسجد شجره ميقات بسيارى از پيامبران و امامان. جايگاهى شريف براى كنده شدن از خود، فراموش شدن، از وادى ابهام گريختن و در بارگاه ايمان پناه جستن.
آرى، به شجره رسيدهايم. اينجا پايان زندگى است. بايد لباس بركنى و عريان شوى. خويشتن وجود را از قيد رها كنى و خود را پاى همين درخت كهنسال فراموش سازى و ديگر خود نباشى. بايد مرگ را تجربه سازى. غسل كنى و زشتىها را از وجود بشويى و آنگاه كفن بپوشى. تنها يادگارى كه با خويش همراه خواهى داشت، دو تكّه پارچه سفيد، ديگر مهم نيست كه هستى؟ چون هيچ نيستى! تو نيز ميان جمعيت گم شدهاى. فراموش شدهاى. مردهاى! باوركن.
كفن پوش شدهاى. تمرين كن نبودن در ظاهر دنيا را. پرواز كن كه اينجا مسجد شجره است. سكوى پرتاب!
آه، چه زيبا شدهاى! لباس ميهمانى بر تن كردهاى، ليك نه لباسى فاخر، كه دو تكّه پارچه سپيد از ترس مردمان! و براى رفتن بايد از صاحب مجلس عيش رخصت گرفت. پس فرياد كن.
حنجرهات را بلرزان. سقف را بشكاف و طرحى نو درانداز. گوش
كن. تكههاى وجودىات زمزمه مىكنند، تو نيز بگو، «لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك» حال تو محرم شدهاى، از دنيا بريدهاى و براى خدا شدهاى. همرنگ ديگران شدهاى. به يك زبان سخن مىرانى؛ عشق! هان! اى لباس مرگ برتن كرده، بر خيز كه خداوند منتظر قدوم توست. تو او را فرياد كردهاى و او نيز تو را فراخوانده، به خانه خويش، كعبه! بايد گام بردارى در اين بيابان گمشدگى تا به منزل دوست رسى. شتابان آهنگ سفر كن كه نيكترين جايگاه را پيشروترين افراد خواهند گرفت ...! كه هرچند دعوت شدهاى ليك مرتبه خويش را خود بايد بيابى!
هان! اى آميخته در سرگردانى، لباس احرام پوشيدهاى و دنيا را بر خويش حرام كردهاى! لذّت بردن، رفاه طلبى و تن آسايى را به پستوى انزوا بران كه دراين وادى چنين واژگانى معنايى نمىيابد؛ چراكه تو اكنون مردهاى بيش نيستى كه زندگى را در گذرى ديگر باز خواهى آموخت. پس برخيز كه كاروان آهنگ حج كرده است و اگر باز مانى، پيمودن راه بسيار دشوار خواهد بود.
درونم آشفته حوادث شده است. هراس از قدمى ديگر كه ميهمان خدا شدن در حضور او ايستادن كارى بس طاقت فرسا و جان گير است و هر كس را لياقت شدن و وارستن نيست. پس بايد
در سكوت فرو روم و چند حركت عقربه را به رهايى بينديشم و ذهن را از قفس تن رها ساخته تا زيبايى فناى در عشق پروردگار را بچشم كه تا انديشه آميخته به كالبد تن است، راهى براى پرواز نيست. در خود فرو مىروم و چشم برهم مىنهم تا عروج را از درون آغاز نمايم ...
و ساعتى ديگر ديوارهاى مكه در برابر چشمم خود نمايى مىكند. آرى، به مكه رسيدهايم. پاى در وادى آشنايى نهادهايم.
نخستين سرزمين برآمده از آب؛ ديارى مقدس كه در آن كوچكترين جنبندگان در امان به سر مىبرند، مكه، محصور در ميان درههاى خشك وسوزان ليك زيبا و ماندگار اگر به چشم دل نظر بيفكنى، پاى در وادى نور نهادهاى. جايگاه نزول قرآن، پس خويش را آراسته كن كه چند گام ديگر ميهمانى آغاز مىشود.
صداى قلبت را مىشنوى كه چگونه در التهاب فرو مانده و گامهاى استوارى كه اكنون لرزه بر اندام خويش حس مىكند. تو را چه شده است؟ مىدانم! در حضور خدا ايستادهاى! حركت كن.
ماندن برايت تصورى بيهوده است و رفتن به سوى خانه خدا تنها امكان ستوده. تنها چند ثانيه ديگر تا آغاز! مقابلت مسجدالحرام نقش بسته و مردمك چشمانت به سنگهاى مرمر رگه دارش دوخته شده و يا منارههاى به آسمان چسبيدهاش وارد شو، نگاه به
زمين دوز تا بزرگى كعبه تو را شوكه نسازد، تو اكنون در خانه خداهستى!
خانهاى كوچك، ترك خورده ازفرسايش زمان، سياه پوش از بدعهدى دوران، ليك استوار در زمان و در تاريخ جاودان، ليك داراى ابهتى به بلنداى تاريخ. باورت نمىشود كه در امتداد كعبه سر به سجده مىساييدى و قبلهات اين خانه كوچكِ ساده و بىآلايش بوده است، اما نيك نگاه كن، به درون بنگر، ظاهر را رها كن و از تزوير دورى بجو كه كعبه يك نماد است براى پرستش به سوى نقطه يكسان. گر تو بنده خدا هستى بايد به سوى كعبه، رها در سرزمينى خشك نماز بگزارى، به سنگهاى چيده شده بر روى هم نظر مينداز كه تو به سوى سنگها اظهار نياز نمىكنى. به امتداد چهارگوشه آن بنگر تا همه چيز را دريابى. آرى، كعبه تنها يك خانه محصور در يك فضا نيست بلكه جايگاهى است براى پرستش و نمادى براى حركت نمودن ...
آغاز كن، بنواز آهنگ حجّ خويش را. قدم گذار در ميان، از يك نقطه چرخيدن را بياموز بر مسيرى دايره در او غوطهور شو، ديگر خود نيستى. فراموش شدهاى و در ميان سيل آدميان گم. اينجا ديگر زن و مرد معنايى ندارد و آنچه مهم است وجودى به نام انسان، همه در كنار يكديگر، در يك مسير دايره! فكر كردهاى چرا
گرديدن؟ به دايره نگاهى كن، كاملترين شكل، از همه جهات به يك اندازه.
آرى تو نيز بايد كامل شوى و كمال تو گرديدن است به دور نقطهاى واحد. تو نيز يك موجودى و آنگاه به كمال دست مىيابى كه چون تمام مخلوقات گشتن را بياموزى در خلاف عقربههاى ساعت، طواف كن هفت بار، از خويش بيزارى بجوى و در امواج خروشان حركت غرق شو. مردم شو. نيستى و كوچكى در حضور خدا را تجربه كن. باور كن! درونت را نيز به جنبش فراخوان. تك تك سلولهاى بنيادىات نيز به چرخش واداشته شدهاند و تو با تمام ذرّات بههم پيوستهات مىچرخى برگرد يك نقطه.
آرى، چه زيباست چرخيدن. غرقه شدن. فنا شدن در اين سيل.
فراموش شدن و در يك كلام مردم شدن. يكرنگى را آموختن و بر جلوههاى خداوندى چنگانداختن فرياد كردن و خروشيدن بر خويشتن وجود، سرباز زدن از تمام زشتىها و ذوب شدن انديشههاى گوناگون در قالب يك تن، بنده.
آرى، در طواف، در ميانه راه، بر گرد يك هلال نيز بايد بگردى. مگر آنجا چيست كه در طواف نهفته است؟ خانه يك زن! يك كنيز سياهپوست رها شده در سر زمينى خشك. مگر او كيست كه چنين خدا او را در كنار خانه خويش جاى داده و تو را امر فرموده كه برگِرد خانه او نيز طواف كنى؟
هاجر، همان كنيز سياهى است كه در ديدگانت پست جلوه
مىكند، ليك تو آموختهاى از افكار كوته بينانه رها شوى و آدمى را به رنگ و جايگاه دنيايى نسنجى! پس هاجر را كدامين واژه به چنين مقامى رسانده كه خانه او در پناه خانه خداست و تنها او و نه هيچكس ديگر. هاجر محصور در كوههاى خشك اين ديار، سرزمينى سوزان كه قطره آبى در آن بهگدايى ندهند. خويش را با كودكى شيرخوار در باديه بىكسى رها كرده، تنها براى انجام دستور خداوند. و آنگاه كه يك انسان، خويش را در وادى نااميدى، كه قدمى تا مرگ فاصله ندارد، به ياد خداوند و براى او وارد مىسازد آيا شايسته نيست كه پروردگار در كنار خويش جايش دهد؟!
آرى، هاجر، از خود گذشتن، توكل و تسليم را به كمال آموخته است و او يك طواف كننده واقعى است.
و تو اى انسان! اى آميخته از لجن! برخيز و بر خود خروج كن! از تن بيرون آى و هاجروار به مكه در آى، همه چيز خويش را براى خدا قربانى كن و در ديار نا اميدىها، راه از او بازجوى تا شايد چون هاجر از اسارت قفس خود رها شوى و در كنار خانه خدا، منزل گزينى كه اين بهترين مكانى است كه آدمى مىتواند خويش را بازشناسد و از نيستى و فانى بودن به بقا و جاودانى راه يابد.
اكنون كه مردهاى، حيات را بازياب و راه دوباره جوى ...! و تو اى زاده حوا، بندهاى اسارت از پاى دل بركن و بتهاى پرورده ذهنت را ابراهيموار بشكن و گام در اين وادى بنه، ديار سرگشتگى، فنا شدن و باقى ماندن در پناه لطف ايزدى. برخيز از خودت كه اين
بيابان سرزمينى مقدس است. وضو ساز، گيوههايت را از پاى بركن.
بيرون شو از قالبى كه براى خود ريختهاى كه اينجا تو را تنها به يك نام مىشناسند؛ «بنده» ...!
در طواف بندگى را مىآموزى، در مىيابى كه هيچ نيستى، گم شدن در وادى شوريدگى و شيدايى را تجربه مىسازى. «من» را فراموش مىكنى و «ما» مىشوى. نظام طبقاتى را پوشالى مىيابى و كيسههاى اندوخته دنيا را به كنارى مىنهى و سپيد جامه مىشوى ...!
نيك بنگر، هاجر هنوز طواف مىكند، طفلى در آغوش، اشك ريزان و موى پريشان. او چرخيدن را آموخته است و حركتش چون ابرى نمايان. او مىداند كدامين واژه را ترنّم كند، ليك آيا تو نيز مىدانى كه در طواف چه انديشهاى بر ذهن جارى سازى؟ پس گام بردار كه لحظهاى ديگر براى بودن را نمىدانى ...
و من، ايستاده در برابر كعبه! لرزه براندام افتاده از ابهت اين خانه، با چهار زاويه كشيده تا به آسمان، به موازات چهار ستون نور، نگاه به زير انداخته از شرم حضور در برابر يكتا پروردگار جهانيان و قلب از جاى كنده از شور و هيجان! زانوانم تكيده از حجم اين ثانيهها و ديدگانم غلتان از مروايدهاى زيبا و درخشان! آرى، از من ايستاده در برابر يك عظمت چشم فرو مىبندم و هواى عنبر افشان پراكنده در پيرامون خويش را در ريههاى بههم چسبيده از زخم زمان، به جريان مىاندازم تا شايد اندكى از زشتىها و پستىهاى درونم كاسته شود ...!
گام بر مىدارم به سوى نقطه آغازين، تن را زير سقف تنها مىگذارم و جان مىشوم. نيم نگاهى به سنگى سياه مىاندازم كه در كنارم جلوهگر است؛ حجرالأسود، جايگاه ابتدايى جنون، قدمى ديگر، بايد در سيل غرق و فنا شد. حجرالأسود، سنگ آسمانى، دست خدا بر زمين، پيمان نامه مخلوق و خالق، بايد دست بلند كنى، به او بنگرى و بر او سلام كنى، فرياد برآورى و از غير خدا بيزارى جويى كه اينجا وادى سرگشتگى است. همهمهاى است، گروهى كتاب بر دست گرفتهاند و دعايى زمزمه مىكنند و گروهى ديگر خواسته خويش بلند فرياد مىكنند ليك نمىدانم كسى آيا انديشه را به حضور فراخوانده براى پيدايش يك توفان!
درونم غوغايى است، چقدر بى خود بودن زيباست. رها شدن در توفان خانمان برانداز رؤيايى است. آشفتگى واژهاى برازنده اين دل بىتاب و خراب شده.
آرى، درونم فرياد است. خروش برخويشتن. لبانم تكانى نمىخورد و بارقههاى انديشهام آرام آرام زبانه مىكشد، ليك برونم در سكوت فرومانده ...! هيچ نمىگويم و به پيش رويم چشم دوختهام؛ همه يكسان با يك پوشش، كفن. آه! چه زيباست در اين تكّه جا هيچكس را نشناسى تا شرم از دوستان ... فرياد حنجره سوزت را وادار به سكوت مساز و گرههاى پيچ خورده درونت به آسمان باز شود. اى كاش، آنان كه برگرد اين خانه مىچرخيدند،
لحظهاى در سكوت فرو مىرفتند تاصداى گامهاى توفان را بشنوند و جان در اين گردباد رها كنند تا به بيكران كوچ نمايند ...
نيك بنگر، نرسيده به خانه هاجر، فردى آشنا ايستاده و فرياد مىكشد: نزديك شو و سيماى نورانىاش را نظرى بينداز. او بر اين بلندى سخن از چه ميراند؟ گوش فرا دِه، آيا او را مىشناسى؟ اى مردم، به سوى خانه خدا بياييد كه او اين مكان را براى شما امن ساخته ...! هنوز او رابه ياد نياوردهاى؟! به جا پاى او خيره شو كه بر سنگ حك شده است و يا به تبرش كه كنارش نهاده است؛ او ابراهيم است. فرستاده خدا براى هدايت تو. فريادش را در دالانهاى وجودىات زنده بدار كه گفتار او تا آ خرين ثانيهها جاودان خواهد ماند. بشتاب و به نداى او پاسخ ده كه درنگ فرصتها را خاكستر مىكند و اميدها را نا اميد. او را به ياد مىآورى كه چگونه بتهاى پرداخته ذهن بشرى را يك به يك با تبر رسالت خويش فرو انداخت تا تو اى آميخته در منجلاب! از غير پرستى دست بردارى و تنها در برابر ايزد منّان سر بر خاك نهى! پس تو نيز تبر از كمر باز كن و بر ابراهيم اقتدا كن، بتهاى تراشيده از آرزوها و دنيا پرستىها را بشكن و رها شو. آزاد شو از قيد بندگى و چون هاجر جاودان در كنار خانه دوست مسكن گزين! دل را بگذار تا دلستان معشوق را درك كنى ...!
هفت بار بر گرد يك نقطه چرخيدى. از خود برون شدى و آهنگ حج كردى حجرالأسود را نيم نگاهى انداختى و توفان گمگشتگى را در ميانه راه باور ساختى، غرق شدى و از خويشتن فاصله گرفتى. تبر بر دوش كشيدى و ريشههاى دگر انديشى و بدنگرى را خشكاندى. از كنار خانههاجر گذشتى و بر بلنداى مقامش درود فرستادى ...!
آرى، اكنون كه دانستى بر بيراههها گام نهادى و بيغوله راهها را راه پنداشتى، اين زمان، كه خروشيدن بر نفس را آموختى و ذوب شدن در ديگران و مردم شدن را حس كردى، از طواف خارج شو و نماز بگزار ... و آنگاه كه نماز به پايان بردى، قياس كن خويش را و تفاوت را بسنج، تا چه اندازه ديگر به خود نمىانديشى و مردم در نظرت جلوهگرند؟ چه مقدار حضور خدا را در تكههاى وجودىات حس مىكنى؟ نيك بينديش و پاسخ خويش را بر سنگفرش پوشيده اين صحن حك كن ...
چون نمازگزاردى، بايد بلند شوى براى ادامه راه، كه تو تنها نام بيابان سرگشتگى را در وجودت طنين انداز ساختى و چشم بر سوزانى و تنهايى آن ندوختهاى كه اين بيابان را بايد يكّه به پايان
برى. پس از همگان جدا شو و بر شنهاى روان اين باديه گام بگذار كه هنوز ابتداى حركت است ...!
يك مأموريت، يك خواب و غوغايى در گيتى. باز هم رؤياى هاجر وژرف انديشى چون ابراهيم در بيابانى سوزان. بايد زن و فرزند را رها كرد، به روزنهاى از اميد در وادىكه مىداند جز مرگ هيچ در كمين آنان نيست، ليك چارهاى جز انجام در خويش نمىبيند و بايد به آنچه فرمان داده شده، ايمان آورد و يقين از لطف پروردگار در وجودش موج زند! و تو اى انسان. اى گريخته از اصل خويش. اىنشسته بر مسند خودكامگىها! آگاه باش كه اينجا وادى سرگشتگى است ...
صداى زوزه باد وجودت را در ترس فرو برده و واهمه از مرگ لايههاى هراس را در ذهنت انباشته است، ليك بايد آغاز كنى! پس قدم از قدم دور ساز و در اين صحراى جان گير و طاقت فرسا گامى بردار. موىها ژوليده و ابروان از نگاه خورشيد در هم فرو رفته، لبان ز خشكى تركيده و پاىها از سختى زمين تاول زده، هنوز راه بسيارى است. توشهاى براى اندوختن ندارى و آنچه مىگويى بهانهاى بيش براى فرار از اين باديه نيست. بر پيرامونت بنگر، تنها شدهاى، هيچكس براى يارى تو جنبشى ندارد. تشنگى سراسر وجودت را خشكانده و نور آفتاب رگهاى مغزت را
سوزانده است. ديدگانت از هجمه خورشيد تنگ شدهاند و نگاهت از كمسويى بىرنگ، حركت شنهاى روان و گامهايى كه در آنان فرو مىرود، اكنون نيك زمانى است كه به خود بينديشى؛ به آنچه پيش فرستادهاى! شايد ديگر اميدى براى ماندن نباشد و پاهاى از رمق افتادهات ثانيهاى ديگر شكست را تجربه سازد.
آرى، به خويشتن خويش بنگر، به جنگ ميان نفس و عشق، زمزمههاى نافرمانى را مىشنوى؟ آخر به كدامين عقل پاى در اين وادى نهادهاى؟ واى چه رخدادى! نمىدانى چه كنى، ميان دو لشكر گير افتادهاى و اين تنها تو هستى اى فرزند آدم كه بايد تصميم بگيرى سركش شوى يا تسليم. سر در دامان خويش گيرى و به اميد قطره آبى راه را ادامه دهى و يا طغيان كنى و گيتى را به سخره ...!
تو، به فرمان خداى خويش گام در وادى سرگشتگى و آشفتگى نهادهاى. به اختيار خود آغاز كردهاى. مىدانستى كه جز نااميدى و سكوت، شكست و رخوت، شكوفهاى در اين بيابان نمىرويد. حال تو را چه شده است كه بر بازگشت اصرار مىورزى كه ديگر راهى جز رفتن ندارى.
آرى، بايد رفت، ليك چگونه رفتن مهم است. در اين درياى شناور تو كدامينى؟ همچون بسيارى كه گرفتار امواج به هر سويى پرتاب مىشوند و تن زخم برداشته خويش را بر صخرهها مىكوبند،
اما نمىدانند چرا بايد رفت و يا چون اندكى كه بر خلاف جريان آب شنا مىكنند، چون مقصد خويش را مىدانند و انتهاى مسير برايشان دلانگيز است نه هراسانگيز.
بايد رفت و اين باديه را پشت سر گذاشت، ليك چگونه؟! آيا مىخواهى تا پايان راه، ميان خويش گرفتار باشى و ذهن را از خردهگيرىهاى نفس پر سازى؟ بر بيراههها گام نهى و تشنگى بيهوده كشى؟ اعتقاد خويش به اعتراضهاى نفس بفروشى و فرمان خداى خويش برزمين نهى؟ كمى به گذشته باز گرد، تو همانى كه هفت بار از خود بيزارى جستهاى، بىخود شدن را آموختهاى، شيدايى را دريافتهاى. حال تو را چه شده است كه در فرمان ايزد يكتا شك نمودهاى ورگههاى نااميدى را در درون باز جستهاى.
مگر تو همان نيستى كه طواف به جاى آوردى و به شكرانه آن نمازگزاردى؟ آنجا خود را كنار گذاشتن و در امواج خروشان غرقه گشتن را به چشم ديدى؟ فهميدى كه در برابر عظمت خداوند پرى رها در آسمان بيش نيستى؟ كوچكى را حس كردى. مردم شدن را آموختى، ليك اكنون وادى ديگرى است و تو اى درمانده در افكار و اى تنيده در اوهام! اكنون تنها شدن را بياموز. تسليم شدن در برابر اراده خداوند را تجربه كن و رفتن تنها بهخاطر رضايت او را باور كن! نيك بنگر رد پاى رهگذرى برپشت اين صحرا بر جاى مانده.
آن را خوب مىشناسى. كنار كعبه ديدهاى و بر آن دست كشيدهاى.
آرى، گامهاى ابراهيم چون راه بلدى در بيابان، تو را به مقصد
راه مىآموزد و سختىِ راه را بر تو آسان مىكند! پس شك به دل مينداز و ادامه دِه، جا پاى ابراهيم بگذار و برو ... گرچه زمانى ديگر شايد در شك فرو روى!
خورشيد به ميانه راه خويش رسيده و بر بالاى سرِ تو نور افشانى مىكند. زيبايى بيابان به رنج و درد گرويده و در نگاه تو چيزى جز سختى نيست، اما بيابان زيباست، با عريانىِ خود، تو را به بيكران سوق مىدهد و با شنهاى روانِ بىارزش، دنيا را در برابر چشمانت نمايش مىدهد. تو را به خود مىآورد و چهره درون را به تو نشان مىدهد.
آرى! در بيابان، خدا را زودتر مىيابى! ليك تو اكنون تنها به سيراب شدن مىانديشى اما كدامين تشنگى؟ اگر آب مىخواهى كه بر دوشت مىكشى، پس چرا تشنهاى؟! هدف و انگيزه تو براى آغاز، پيدا كردن قطرهاى آب نبود كه آن را برداشتهاى بلكه تو آمدهاى تا چشمهاى ديگر بيابى و از آن سيراب گردى، ليك كدامين چشمه ...؟!
ايستادهاى، محصور در كوهها، در گودى زمين، ميان يك دره، چشمان خاك گرفتهات چه مىبيند كه چنين خيره شدهاى؟ آنسوتر، آثارى از يك خانه، سنگهايى كه فرسايش زمان و فراموشى مردمان بر اطراف پراكنده است. آرى، اينجا خانهاى بوده است،
يك آبادى، پاهاى بى رمق شدهات جان تازهاى گرفته و شتابان به سوى آن مىدوى به اميد يافتن يك همنوع، اما آنجا كسى نيست، حتى اثرى از خانهاى ديگر.
اينجا كجاست؟ اين خانه چقدر تنهاست! همچون تو كه در اين باديه تنهايى! برگردش مىچرخى شايد نشانهاى براى اميد بيابى، اما هيچ نيست، حتى سايهاى براى نشستن! تشنگى امانت را بريده و صبرت لبريز شده است. تو را چه شده كه مىخواهى نابودى را بپذيرى و رنج سفر فراموش سازى. خوب بنگر، اينجا جاى آشنايى است. گويى اين مكان را ديدهاى، پس در انتظار يك اتفاق باش ...!
آه! اى خداى من، آنجا يك چشمه است. برخيز كه آب يافتهاى. در پى آن گام بردار. هروله كن. آنجا در دامنه كوه. آرى، تمام سختىها را فراموش كن كه ديگر سيراب مىشوى و از سرگشتگى نجات مىيابى. چه لحظات باشكوهى! آنجا كه قلم از توصيفش مىماند؛ چراكه احساس را آنگونه كه هست نمىتوان به تصوير كشيد. تو را رها مىكنم به حال خود، تا خوب بياشامى و رنج سفر از تن بشويى. بدن در پاكيزگى آن صفا دهى و چهره از زلالش جلا ...!
نيك زمانى است ثانيههاى يافتن ...! اما نه، خداى من! سرابى بيش نبود! تمام اميدت به نااميدى بدل شد و تو ماندهاى با دنيايى
ازبغض در گلو. اين همه سختى براى پيدا كردن يك سراب؟! نه، نمىتوان باور كرد كه خداوند تو را براى هيچ برانگيخته باشد.
اميدوار باش شايد چشمه همين نزديكىهاست. بايد تيزبين باشى چرا كه سراب حيله بيابان است. سر برگردان و اطراف را بنگر، بوى آب را حس نمىكنى؟ حواس پنجگانهات را يك رأى كن.
براى يك هدف. آنسو تر چيست؟ گويى چشمهاى است. از كوه سرازير شو و به آن سمت برو، باز هم هروله كن بر خويش كه بر خداى خويش بدبين شدى. آرى، پاى آن دامنه چشمهاى جارى است. چه رنگ زيبايى دارد بى رنگى! صداى جريانش جانت را زنده مىكند. چشم بستهاى و با فطرت خويش مىدوى! هروله مىكنى. اينجا ديگر آب را خواهى يافت و بر آستان خداى خود سر خواهى ساييد كه در اين باديه، بى كسى و هراس تو را به ياد دارد و لحظهاى ديگر تا غرق شدن در حوض زندگى ...! اما نه! خداى من! باز هم سراب! آه، اى انسان، چرا تشنهاى و زانوى غم در بغل گرفتهاى. تو را با اراده آفريده، پس با يكبار شكست نبايد درهاى نااميدى را به روى خويش گشود و خود را در چنگال نهيبها و سرزنشهاى نفس اسير ساخت! تو به فرمان خداى حكيم در اين وادى گام نهادى، سرگشته گشتى و در ميان تندبادهاى برخاسته از آن گم شدى، اما آمدى تا پاى دامنه اين دو كوه و چيزى جز سراب و بيهودگى نيافتى، ليكن گمان مىكنى اين پايان راه توست؟ و چهره سوخته زگرماى صحرا را پاداشى نيست؟ مىدانم
رگههاى نااميدى به سيلاب بدل شده و تو را ديگر ياراى حركت نيست اما بايد به رحمت خداوند اميدوار بود. پس باز هم بر پاهاى فرتوت خود بلند شو و دو باره پيرامونت را موشكافانه در زير ذرّه بين نگاه خود جستجو كن، شايد خواسته دل يافتى و كامروا گشتى.
مقابلت را بنگر؛ چشمهاى كوچك. باز هم بر دامنه كوه، كمى اين سوتر، سرازير شو. هروله كن و بر انديشههاى پوشالىات و قمارگونه زندگىات خروج كن.
آرى، هروله كن! شايد تا رسيدن تو گرماى سوزان بيابان زودتر ز تو قطرههاى جريان چشمه را به سرقت برد. پس تا فرصت دارى بشتاب و تمام تكّههاى وجودىات را به حركت فراخوان. از دامنه كوه بالا برو و پندارهاى واهى را به پايين بريز. يكدل شو و اميد نيمهجان را حياتى دوباره ببخش. باور كن كه نجات تو همين نزديكىهاست. پايان كار را به نيكى ياد كن. تلخىها و ناكامىها را به دست فراموشى بسپار و تندبادهاى شهوت و رخوت و غرور رابه دست خاموشى. بارقههاى نور را بر دالانهاى تاريك وجودت بينداز تا آتشگيرى و از ميان آن ققنوس را بيابى. آرى، ديگر قدمى تا زيبايى فاصله نيست. كمى از آن آب بردار و روشنايى چشم خويش گردان. كمى ديگر به لبان تشنه بيابان بريز تا رنگ آبادى به خود گيرد و سبزهاى در ميان خويش بروياند تا اگر روزى رهگذرى از اين باديه گذشت، سرپناهى براى آسايش بيابد. مىدانى؟! آدمى
آنگاه كه به خواسته دل خويش مىرسد، خداى را شكر مىكند و سر به سجده مىسايد، ليك آن زمان كه گرفتار مىشود، همه جهان را مقصر در شكست و ناكامى خويش مىداند، جز خويشتن! اما آنگاه كه آدمى بندگى آموخت، ديگر زشتى و زيبايى برايش معنايى نمىدهد و هر آنچه خالق جهان بخواهد، همان زيباست و اين همان مقام تسليم است. واژهاى كه ابراهيم بر ساختار آن، هاجر و اسماعيل را در اين صحراى سوزان تنها گذاشت و بازگشت و اگر كمى به ژرفاى اين هجرت بنگرى، در مىيابى كه چگونه حسادتِ ظريف ساره، همسر ابراهيم، حركت بشرى را دچار تحوّل بنيادين در نوع نگرش و پرستش ساخت و افقهاى واقعگرايانه از حقيقت جهان بر چشم كوتهبين انسان گشوده است و شايد اين رمز آن باشد كه چندى بعد طوافى ديگر خواهى كرد، كه «طواف نساء» مىنامند؛ چون تو، اى انسان، جنبش جديد خويش را مديون يك واژه هستى، «حسادت يك زن!»؛ حسادتى كه در جهت اراده خداوند قرار گرفت و آخرين گام، اما نه، باز هم سرابى ديگر ...!
غوطه در دنياى نااميدى. سرگشته در ديار بىنشان. هفت بار فاصله دو كوه را پيمودى. هروله كردى و جز سراب چيزى تو را نصيب نگشت. به ساختار گيتى بدبين شدهاى. ميان خوف و رجا ماندهاى. در جنگ دل و نفس بيچاره شدهاى. ديگر نمىدانى چرا
باور كنى؟! از خدا بريدهاى، گمان مىكنى او تو را فراموش كرده و به كارهاى ديگر پرداخته است! به كجا مىروى؟
آرى، شايد پاى آن خانه فرسوده سايهاى باشد تا كمى بياسايى و اين رنج و نااميدى را به پستو برانى، ليك مگر مىشود؟! هفت بار ميان دو كوه و هفت سراب بريك نقطه؟! چرا؟ بارقههاى انديشه هم تو را يار نمىشوند. دلت مىخواهد فرياد كنى و همه باورهاى خويش را به سخره بگيرى ...! پشت به ديوار خانه و پاى دراز كرده، در خود فرو رفتهاى. افكار پاره پاره، تو را لحظهاى رها نمىكند، آخر اين همه راه براى چه؟ اى كاش دراين وادى گام نمىنهادى. اما تو، گوش به فرمان بودهاى. برخويشتن نهيب زن، مگذار نااميدى تو را فرا گيرد، كه تو برگزيدهاى و اين مقام را به افكار بيهوده و پوشالى مفروش، حتى اگر در همين باديه هلاك شوى ...!
آه، خداى من! اينجا چه خبر است؟ به آنسوى پاهاى خويش نظر بينداز، آب جارى است! باور كن سراب نيست. چشمهاى است جارى در پهناى كوير ...!
لبخندى رضايت بخش بر لبانت جارى است. صداى آهنگين گامهاى آب تو را شيداى خود ساخته است و نااميدى و پوچگرايى از درونت رنگ باخته. اكنون است كه در مىيابى آنچه نوشيدى چيزى جز آب معرفت و شناخت الهى نبوده و تو اى رميده در اين كوير، در پىِ چشمه آگاهى بودهاى و تشنگىات در پاى همين جا نهفته بوده است، ايمان بياور به حضور خداوند، همو كه در نااميدى
تو را سيراب ساخت و حقيقت را برايت به تصوير كشيد. اين زمان است كه در مىيابى حركتِ تو در بيابان سرگشتگى، تنها براى يك كلام بود و آن شيدايى و فنا شدن در درياى سرشار عشق الهى و معرفت او است.
آرى، رگههاى نااميدى و عصيان را در وجودت بخشكان و جوىهاى زيبايى و اميد را جارى ساز. چشم بگشا و زيبايى كوير را بنگر و جهان را آنگونه كه هست درياب، در تسبيح و گردش در باره يك واژه، خدا ...! كه اللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ ....
اكنون در برابرت هاجر نشسته است و فرزندى در آغوشش! اين زن همهجا هست و تو با اقتدا بر او، هفت بار صفا و مروه را دويدى، ليك او بهخاطر نجات كودك خويش و يافتن آب زندگانى و تو بهخاطر نجات انديشه خويش و آب معرفت و آگاهى.
اينجا است كه مىفهمى چرا در ميان دو كوه جز سراب نيافتى!
آرى، تو در پىِ خدا بودى و حضور معبود را در ميان خواستههاى بشرگونه خود مىجستى و تا آنگاه كه از دنيابينى و مادىگرايى دور نمىگشتى، چشمه را در پناه خانه خدا (كعبه) نمىيافتى.
حال كه به خانه خدا تكيه دادهاى و بر اراده ايزد منّان توكّل نمودهاى و حقيقت را دريافتهاى، پس بهپا خيز و بر عمارت آن بكوش. سنگهاى پراكنده را نزديك بياور و در انتظار باش تا آن زمان كه ابراهيم گام در اين سرزمين نهد و فرمان خداى جارى شود.
ساختن دوباره كعبه! اما اين بار به گونهاى ديگر ...! در ميان صفا و مروه از دنيا و دل بستن بر پيكرهاش بيزار گشتى و بر مركب لطف الهى نشستى، تنها او را باقى دانستى و موجودات را همه فانى، از زمزم نوشيدى و شراب معرفت و آگاهى را جرعه جرعه در رگهاى وجودت جارى ساختى تا چنان مست و شيدا شوى كه ديگر هوشيارى برايت تهى شود و عشق به خداوندگار تو را از پايبندى به دنيا و فريفتگىاش مصون دارد؛ چراكه تو آموختهاى بندگى را در طواف و شيدايى را در سعى صفا و مروه كه: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ ....
آرى، اين وادى، صحنه تجلّى حضور پروردگار است كه چگونه مردمان را تنها به يك اشاره به جنبش و خروش عليه خويش فرا مىخواند و فريادهاى بيزارى از مشركين درون و برون را از حلقوم بندگان سر برهنه و پاى تاول زده خود بر آسمان سنگين مىسازد. آرى، اينجا سرزمينى مقدس كه مكه مىنامندش ...
اكنون از لباس مرگ بيرون شو و زندگى را آنگونه كه شناختى به جريان انداز.
درپناه خداوند و براى او، آنچه را بر خويش حرام كردى، پاره كن و از زنجيرهاى هوس و آزار دل بركن. دير زمانى است كه خود را فراموش كرده بودى. او را بردار و نگاه خويش به زندگى را به او
بياموز تا تكههاى وجودىات يكدل و يكرنگ، خالق جهان را فرياد كند.
اكنون زمانى است كه بايد تقصير كنى؛ تكهاى از مو و ناخن خويش جدا كنى و از كفن به در آيى. دنيا طلبى و غيرپرستى را از خويش بركنى و به سوى او به پرواز درآيى، كه مو و ناخن، مظاهر فريفتگى و زيبايى دنياست كه تو آنها را از خود دور ساختهاى و به ملكوت رسيدهاى!
نيك بنگر، ديگر نمىتوانى بدون او باشى؛ چرا كه اكنون خداوند در تمام درزهاى زندگىات حضور دارد و ثانيههاى عمرت در محضر او سپرى خواهد شد. چگونه مىتوانى به ظاهربينى و سطحىنگرى تن دهى كه تو در اين وادى ژرفانديشى و عمقگرايى را آموختهاى. چگونه مىشود لايههاى پوسيده دنيا طلبى تو را شادمان سازد در حالىكه تو بوى گنديده اين منجلاب را حس كردهاى؟
اى انسان فرهيخته، اى كمال يافته در طواف و اى آرام گرفته در سعى صفا و مروه، آيا سزاست كه به خويش مغرور شوى و طريق عصيان و راههاى طغيان در پيشگيرى؟ چون تمرين مرگ كرده باشى و ساعتى لباس آخرت پوشيده، هيهات! كه تو از مرداب پستى برخاستهاى. برخويشتن وجود قيام كردهاى. از خودبينى و تك محورى بيرون آمده و مردم شدن و خدامحورى را باور كردهاى. از بيابان سرگشتگى به ديار شيدايى و آگاهى عبور نمودهاى وبارقههاى
عشق الهى را بر صحنه وجود انداختهاى تا آتش گيرى و خاكستر گردى و از ميان آن، ققنوس وار پركشى و به ابديت بپيوندى!
آرى، اكنون خود را از ديگران والاتر نمىشمارى؛ چرا كه يكدستى و يكرنگى را ديدهاى. از اين پس دستگير بيچارگان خواهى شد؛ چون مردم بودن را تجربه كردهاى. اكنون، در اين گذر زمان، كه چنين بينش و آگاهى را در دالانهاى وجودت باوردارى، تقصيركن و از لباس احرام به در آى، ليك انديشه و تفكر خويش را بر باورهايى استوار ساز كه برايش رنج بسيار كشيدهاى و به آسانى به دست نياوردهاى. آرى، به ريسمان خداوندى چنگ زن و از آن لحظهاى جدايى مخواه كه رستگارى در ميان نخلستانهاى مدينه غريب مانده، به ديدارش برو و او را ياورى كن ...!
تنيده در افكار و مانده در جلگه پندار، به سويى مىروم؛ جايى كه ريشه من در آنجاست. آغاز حركت نو بشر؛ ديارى كه آن را عرفات مىنامند، سرزمينى كه در ايام حج تمتّع غوغايى است! مردم در اين صحرا در پى چه هستند؟ آخر چرا اينجا؟ انتهاى مسير و پايان حركت، جايگاهى در افق پنهان و سرايى در برهوت سوزان.
نمىدانم كدامين سر در پهنه اين دشت آرميده است كه چنين بندگان خدا را به سوى خويش مىكشد، آن هم با گيوههاى خود ...!
و من ايستاده در برابر صحراى عرفات؛ بيابانى كه قطره آبى در
آن غنيمت است. اينجا تنها واژهاى كه بر زبان جارى است، تشنگى است، ليك من تشنه نيستم، پس چرا مىگويند تشنگى؟ اينجا از چه چيز سيراب خواهى گشت؟ ديگر سرابى طنازى نمىكند و شنهاى روان بر پشته كوير بازى، سكوتى دل انگيز برثانيههاى آن حكمفرماست. هر كسى در گوشهاى خزيده و ذكرى بر زبان دارد.
نجوايى زيبا تك تك درزهاى زمان را پوشانده است. اينجا همه در خود گرفتارند و با يك وجود سخن مىگويند؛ ايزد و پروردگار جهان. اسطورهاى ساختهاند. تاريخ را ورق مىزنم و گذشته اين ديار را مىنگرم ... مىگويند: عرفات سرزمينى است كه آدم و حوّا يكديگر را در اين وادى شناختند و در كنار يكديگر ساختارهاى بشرى را پىريزى ساختند، ليك تمام بزرگى نام اين ديار نهفته در يك آشنايى است و چند گام زمان ايستادن براى همين جمله مانده در تاريخ است كه اگر چنين است، آمدن سيل آدميان كارى بيهوده مىنمايد. ورقى ديگر مىزنم. مىگويد: جبرئيل در اين مكان حج را به ابراهيم آموخت و او را از سوى خداوند به آهنگ حج فرمان داد، ليكن هنوز بلنداى نام عرفات برايم پنهان مانده است. تاريخ را در گوشهاى رها مىكنم و برشيدايى گام مىنهم. از مرز عقل مىگذرم و در جنون غوطه مىخورم. به خويش باز مىگردم. نگاهى به وسعت بيابان مىاندازم. حسى ملايم و آرام در وجودم مىجوشد و مرا در اختيار خويش برده و به يكباره فوران مىكند. جهان گويى بهم ريخته، آسمان را به زمين دوختهاند. كوهها از واهمه، از هم
پاشيده شده، تند بادهاى شديد صحرا را در برگرفته و خاشاك را به آسمان سپرده. خورشيد در پشت خاكهاى به سقف چسبيده پنهان شده است. آرى، صحرا در تاريكى فرو رفته ...! زمين زير پايم مىلرزد. آه! اى خداى من، عرفات را چه شده؟ ...
و ثانيهاى ديگر، محشرى برپا شد. گويى قيامت جارى است.
آدميان از گور برخاسته، از بلنداى حضور خداوند هراسان و از كرده خويش پشيماناند. روىها سياه و بدنها عريان، موىها ژوليده، بوىها گنديده، هركس به سويى مىگريزد اما همه راهها بسته است! از چه چيز مىگريزيد؟! خندهاى مىكند و مىگويد: از خودم! ياد نگرفتهام كه خود را فراموش كنم؟ مىگويم: مگر چه شده؟ بر سر مىزند و همچنان كه از من مىگريزد، فرياد مىكند: مگر نمىدانى قيامت برپا شده است ...؟! قيامت! ... ليك من نمردهام. لحظهاى پيش در عرفات و اكنون در جايگاه عدل خداوند! باورم نمىشود، ليك من در محشرم! نمىدانم چه كنم؟ خويش را در كدامين قالب بگنجانم، در ميان ذهن پريشان و به ندامت دچارشدگان و يا در ميان نيكان و رستگاران! واى، خداى من! ديگر تاب ديدن ندارم و ياراى ادامه سخن. همه چيز به چرخش واداشته شده، انگار در نقطهاى ساختار اين جهان فرو كشيده مىشود و من چون بسيارى به درون كشيده مىشوم، ديگر نمىتوانم ...
چشم مىگشايم، هنوز در صحراى عرفات جا ماندهام. گويى مدهوش برزمين گرم اين بيابان رها شده بودم. هنوز نمىتوانم باور
كنم لحظهاى پيش چه واژهاى را در برابر ديدگانم ترسيم كردهام و يا درونم به كدام سوى نگريست كه چنين مرا آشفته و پريشان ساخت، ليك هراس ذرّه ذرّه وجودم را در برگرفته و لرزهاى آرام شده، سايههاى خود را بر بدنم مىلغزاند. بر درختى تكيه مىزنم و آن را عصاى خويش مىگردانم، براى بلند شدن، به عرفات مىنگرم، شايد قيامت در اين وادى جريان گيرد و شايد قيامت هم اكنون به پا شده و ديد كوتهبين ما ياراى باور آن را ندارد و قدرت ترسيم چنين هنگامهاى عظيم، تجلّى خداوند ...!
رگههاى انديشه ذهنم را به تلاطم وا مىدارد، به تفكّر و چرايى ماندن! در عرفات تنها بايد بمانى، بر زمين نشينى، يك شبانه روز، هشتمين اقامتگاه زمان تا غروب روز ديگر، ايستايى براى چه؟
توقف براى كدامين جريان؟ لحظهاى بينديش. آرى، اينجا سرزمين شناخت است ليك نه شناخت آدم و حوّا، بلكه آشنايى با خود، همان كه در طواف كنارى نهادى و او را بى تجربه با خود همراه ساختى را بايد بر ريگهاى سوزان اين وادى برانگيزى و شتاب دهى براى آگاهى و كسب معرفت و شناخت. در سعى صفا و مروه چشمه جوشان معرفت و عشق الهى را يافتى و چند جرعهاى نوشيدى. حال آنچه را به درون فرو فرستادى را فراخوان و واژههاى آن را درياب. بفهم و باور كن. آنچه را ذخيره ساختى آزاد كن تا ذهن فرو انديشت، فراسوى نگر شود و يقين كند و اراده خود بازيابد. آرى، اينجا سرزمين شناخت است. در كناره اين وادى
بايد از خود به خدا رسيد. بايد اندكى صبر كرد. انديشيد و باز حركت را ادامه داد، به كدامين سوى؟ در جهت كعبه ...! و سكوت عرفات، يعنى آرامش براى شدن و ماندن. عروج كردن و پرواز را فرا گرفتن! خوب گوش كن، در پسِ پرده اين سكوت فريادى نهفته و تاريخ را به چالش كشانده است. اى انسان! اى گمشده در دالانهاى تاريك! به خود آى. خويشتن بازجوى ...! صحراى عرفات نيكترين سرا براى فوران كردن است؛ فوران از عشق، شناخت و آگاهى و جاودان ساختن اين واژهها در عمق وجودى خويش.
و اكنون كه در چرخش بندگى آموختى، در سعى ميان صفا و مروه حضور خداى را در قالب وجود ساختى و در ميان ريگزارهاى صحراى عرفات به شناخت دست يافتى. بايد برخيزى، براى گامى ديگر و پلّكانى بالاتر.
آرى، در وراى اين باديه، وادى ديگرى است، براى جارى ساختن رگههاى شناخت در وجود و در يك كلام شعور يافتن. آگاه ماندن و جاودان انديشيدن. جايى به نام مشعرالحرام ...! نفس تازه كن و چون خورشيد غروب كرد، توشهات را بردار و برو، در يك خط و يك جهت، به تك رو كه بايد شب را در مشعر بگذرانى ...!
شبِ كوير زيباست. درخشش نور در پاكى اين سراى، روح آدمىرا جلا مىدهد. تا مشعر راهى نيست. ذهن را از پندارهاى واهى رها كن تا آزاد بينديشى. قيدها را از پيش پاى ذهن خويش
بردار تا نيك دريابى و شعور پيدا كنى و آگاهى و شناخت را به كمال رسانى. ديگر راهى تا آنجا نمانده است ...
يادت هست كه در گوشه خيمههاى برپا، در بيابان نجوايى زيبا ترنّم مىكردى؛ دعاى سراسر از عشق و دلبستگى به خدا؛ دعاى عرفه را مىگويم، كه چگونه خداشناسى را در برابرت تجسم مىسازد و خداباورى را در تمام صفحات زندگىات نقش مىاندازد. چنين سرمايهاى نهفته در چند كاغذ نشان از قدرت بيان و نيك گماردن كلام در قالب يك دعاست كه بلند مرتبه بودن صاحب انديشهاش را در ذهن تداعى مىكند و او كسى نيست جز پاره تن پيامبر صلى الله عليه و آله، فرزند فاطمه عليها السلام حسينبن على عليهما السلام. گوش تيز كن صداى او هنوز از عرفات مىآيد و ترنّم دلنشين كلام و نواى آهنگين پيام او، خيال آدمىرا به پرواز در ملكوت وا مىدارد.
آرى، حسين، همو كه حج را نيمه رها كرد و رفت ليك چرا؟
اكنون كه چند گام بيش تا مشعرالحرام نمانده، بينديش كه چرا او راه را به پايان نبرد و راهىِ وادى نينوا گشت؟ اكنون نيك زمانى است كه به اين واژه بينديشى. تاريخ را مرور كن ...
آنگاه كه دين خدا در كينه بد مردمان و هوس بازان فرتوت گشته و شادابى خود را از دست داده بود.
آنگاه كه نام پيامبر رو به فراموشى مىرفت و بدعتها و نوآورىهاى امويان، ساختار دين را به ضدّ دين بدل ساخته و تخم كين و بدبينى سنت به اهل بيت مصطفى صلى الله عليه و آله در ذهن مسلمين كاشته شده بود. يك نفر برخاست براى احياى دين جدش و جارى
ساختن امر به نيكىها و نهى از زشتىها در ميانِ رگهاى امت به خواب رفته و پنجرههاى ذهن به روى بسته، كه حسين آفتابى است كه بايد طلوع كند تا خانه تاريك مردم روشن شود و زندگى دوباره زيستن را بياموزد، اما برداشتن نقاب كجانديشى به آسانى ميسّر نمىشود و قهرمانى مىخواهد و شير مرد بيشه.
حسين عليه السلام برگزيده خداست براين امر، فنا براى بقاى در دين خدا. آرى، اين است رمز حركت حسين و يارانش به سوى نينوا و او آهنگ حج را به پايان نمىبرد تا ذهن پرستش گر انسان در يابد كه حج بدون امام و رهبر ارزشى نخواهد داشت كه روح و باطن آن چنگ زدن به ريسمان الهى است؛ يعنى ولايت اهل بيت عليهم السلام.
آرى، زمانى كه دين بى سرپرست و بىرهنما شود، آنگاه كه رهبرى به ناشايست تقسيم گردد، حج مفهومى نخواهد داشت و حسين با رفتن خويش فرياد مىكند: «تا زمانى كه امام خويش نشناختهايد در پىِ كدامين شناخت و آگاهى وقت خويش بيهوده در ميان صحراهاى سوزان مىگذرانيد؟!،، آگاه باشيد كه رهبر شما براى جارى ساختن فرمان الهى مىرود.»
آرى ابتدا بايد هويت دين را محكم كرد و بدعتها را از پيكرهاش دور ساخت تا بتوان حج به پايان برد.
به مشعر رسيدهاى، كوله بارت را بر زمين بگذار، نه براى آسودگى، كه براى آشفتگى. در خمِ كمان اين صحراى كوچك،
چند گام از زمان را بايد بمانى. آشفته شوى در خود آنچه را شناختى در گوشهاى از خلوت خويش به آگاهى برسانى. بايد پرورده شوى و انديشههاى خام و شناخت پوستين خود را به كمال برسانى و شعور پيدا كنى. آگاهى را در ميان لايههاى زندگىات به امانت نهى و خودت را بيابى؛ از روى آگاهى و شعور. جهان را از اين پس، بايد بهگونهاى ديگر اندازه بگيرى و از خود به سوى خدا عروج كنى. اراده قوى كنى و گامهاى بلند بردارى. بلند پروازى را به كنارى نهى و حركت با بنيان شعور و آگاهى را آغاز كنى.
آرى، در مشعر الحرام بايد اندكى بمانى. لحظهاى در حركت خود وقفه ايجاد كنى براى يافتن شعور، بارور ساختن انديشه در قالب ذهن، فراسو نگر شدن، از فرو سوى و كاستىهاى طبيعت به آنسوى افق پندار گريختن و در پناه خرد از پروردگار آرامش يافتن.
در اين سرزمين، قدم بزن و شكوه خرد و عقلانيت را تماشا كن؛ عقلى كه بر پايه شناخت و آگاهى از هويت و واقعيت گيتى و خالق آن باشد. خردى كه از عشق الهى و جنون رستگارى ريشه گرفته باشد، نه انديشهاى كه گرفتار در چنگالهاى بازىهاى كودكانه و وسوسه نفس باشد كه از اين عقل بايد عبور كرد و خرد و عقلانيت حقيقى را يافت؛ در سايه سار خداوند، خداوند حكيم و عليم.
نيك بنگر، درونت رويايى شده. بارقههاى عشق تو را برانگيخته و خرد ورزى و شعور آميزى وجودت را در آميخته
است. اى كاش مىتوانستى ببينى كه چقدر زيبا شدهاى. رنگ و بوى خدايى يافتهاى. قدمى به جايگاه رفيع خود، جانشين خداوند بر روى زمين، نزديك شدهاى. در مشعر سرگردانى را به پستويى راندى و شعور و آگاهى را به تمام، بهجا آوردى.
آرى، تو نيز مىتوانى جانشين خدا در طبيعت باشى. ليك به اندازه ظرفيت وجودىات. در پى چيزى نباش كه به خود بيافزايى كه تو در لايههاى پنهان هويّت خود، همه واژهها براى رسيدن به نهايت رشد خويش را دارى. تنها بايد همّت كنى تا بهدست بياورى.
در نيمه شب وادى مشعرالحرام كارى ديگر مانده كه بايد انجام دهى و آن برداشتن سنگريزه است براى نقش آفرينى ديگر. چون خورشيد از جاى خويش برآمد در مىيابى كه اين سنگريزههاى اندوخته در كولهات را چه خواهى كرد. اكنون تنها بايد آنها را روى هم انباشته ساخت براى روزى ديگر.
اكنون برخيز، اى بر بلندا تكيه زده! و صحرا را جستجو كن براى يافتن سنگريزهها در زير نور مهتاب و در شب زيباى كوير! آنگاه در انتظار باش تا زمانى كه شب رنگ باخته و صبح زيباى اميد، فرياد حضور خود را ير چشمان خواب نديدهات، جارى سازد. باريكههاى نور چشمانت را نوازش مىدهد و تو را به آغاز برگى ديگر از زندگى رهنمون مىشود ...
برخيز كه فرصت اندك است. لباس خاك آلود خويش را تكانى ده و حركت كن به سوى سرزمينى در چند قدمى خود. در سيل مشتاقان گم شو، اين بار نيز بايد با مردم باشى و در ميان آنان سالك شوى كه راه خدا از ميان خلق او مىگذرد. پياده برو تا لذّت عرق ريختن در باديه منا را بچشى. گامهايت را شمرده بردار تا هم كيش خويش را ميازارى. هميان خويش محكم بدار تا اندوختهات در انبوه جمعيت، ناپيدا نشود و از خود پرسيدهاى چرا به منا مىروى؟ مگر در آنجا چه خواهى كرد؟! آنجا چه دست خواهى آورد؟
ابراهيم عليه السلام را به ياد مىآورى آن زمان كه هاجر و جوان نورستهاش را در برابر چشمان خويش به تصوير مىكشيد، كودكى كه ساليانى پيش مىشناخت، ليك آنچه دوش بر ذهن او گذشته بود دنيايى از تشويش و دلنگرانى را در وجودش زنده مىساخت.
آرى، خليل نيز انسان است، هر چند بلنداى وجودش چشم آدمى را خيره سازد، ليك كدامين انسان؟ گرفتار در زنجير هوس و وسوسه؟! نمىتوان باور كرد كه رسول خداوند انديشه براى چنين واژههايى نگران سازد كه هويت وجودىاش از پليدىها پاك گشته است. پس براى چه ذهن پريشان گشته؟ او كه بت شكن تاريخ است. هواى نفس در وجودش راهى ندارد. ليك او پدر است. اكنون اين جوان به حمايت و پشتيبانى ابراهيم نيازمند است، كارى دشوار مىنمايد كه تنها اراده و فرمان خداوند او را مطمئن مىسازد و اميد به رحمت،
سايههاى هراس و تشويش را آرام از صفحه ذهن او پاك مىسازد.
ابراهيم گامهايش را آهسته بر خاك تفتيده بيابان مىنهد، گويى در انتظار ندايى است كه او را باز دارد، ليك او مأمور شده و ترديد و شك در وجودش راهى ندارد. در خود فرو رفته، ردايش بر زمين كشيده مىشود. قطرات اشك بر محاسن گندمگونش جارى شده و چشم به آسمان دوخته و از درگاه بارىتعالى براى خود طلب صبر مىكند و خداى خويش مىخواند؛ زيرا تنها ياد اوست كه مىتواند در اين لحظات بحرانى، ياورش باشد و ايمانش را يقين بخشد اما ناگهان فريادى او را پريشان مىسازد:
ابراهيم! كجا مىروى؟ همسر و فرزند خود را به چه اميدى در اين ديار خشك و سوزان در پى خويش مىكشى؟ گمان مىكنى كه خدا تو را يارى خواهد كرد؟
ابراهيم! فرمان او فراموش كن و به سوى خانه بازگرد.
آرى، اين نداى ابليس است كه بر دامنه كوه ايستاده، اما مگر برانگيخته خداوند را مىتوان به وسوسهاى از مأموريت باز داشت؟
و بلنداى ايمانش را به فريادى فرو ريخت. او ابراهيم است! يگانه مردى كه بر بلند همّتى استوار و بر وجدان خويش بيدار، خم مىشود و سنگى بر مىدارد و به سوى او پرتاب مىكند، آميخته به نفرت و بيزارى خويش از ابليس. تا هفت بار او را از خويش مىراند و شرّش را به نيستى مىكشاند و تو اى آهنگ حج كرده، بر ابراهيم اقتدا كن، هفت سنگ بردار و شيطان را نشانه بگير، با تمام وجود بر او نهيب زن و از خود بران، ليك سنگ زدن يك نماد
است و تو بايد زندگى را بياموزى بدون حضور نفس و ابليس، كه در منا تمرين مىكنى چگونگىِ اين بيزارى جستن را و ذهن از بازى وسوسه رفتن. هفت بار بر زشتىها، پليدىها و آنچه غير از ذات پاك خداوند است فرياد كنى، حنجره بسوزانى تا نيك رفتار شوى.
آرى، پرتاب تو برخاسته از شناخت و شعورى است كه در عرفات و مشعرالحرام آموختهاى، ريشه گرفته از طواف تو برگِرد كعبه و آموخته از سعى ميان صفا و مروه. پس به آنچه آموختهاى به كارزار در آى، كه اينجا جنگ ميان دانايى است و نادانى. تقابل خِرد و جهل، تمايز ميان آزاد انديشى و تحجّر گرايى. پس تلاش كن، نيك نشانه گير تا ضربات تو كارساز باشد و تن شيطان را زخمى سازد.
آنگونه او را در مهلكه ميدان مجروح كن كه زخمش چركين شود و از اين چرك از پاى در آيد.
آرى، بايد ضربهاى كارى بر او فرود آرى تا سرافراز از اين مبارزه بيرون آيى كه شايستگى همنشينى با ابراهيم را بهدست آورى و در كنار مهربانى او، در لطف الهى غرق شوى، كه فنا شدن در محبّت خداوند بالاترين رستگارىِ يك بنده و برترين مقام يك عبد خواهد بود.
هيچ فكر كردهاى چرا سنگ ريزهها را در مشعر بر چيدى و توشه خود آنجا پر ساختى؟ اگر كمى بينديشى خواهى يافت كه اين سنگ ريزهها رازهاى شعور و آگاهىاند كه از وادى مشعر بر مىچينى و چينه خويش مملوّ از اين خوان گسترده مىسازى تا فردا روز، در صحراى منا با شعور باطنى و هويتى راستين، خشم و نفرت
خود را از ژرفاى وجود به سوى ابليس نشانه بگيرى و تارهاى تنيده از شهوت و رخوت، آزمندى و رياكارى و كج فهمى و بدانديشى را از پيكره تراشيدهات به دور اندازى تا اينبار كه به سوى سرزمين مقدس مكه وارد مىشوى و مىخواهى طواف كنى ديگر خود برايت غريبه نباشد.
بر جاى منشين كه كارى ديگر در پيش است، بايد قربانى كنى، يك حلال گوشت؛ شتر، گاو يا گوسفند را به زير تيغ برى و جان از آن بستانى. تو بايد موجودى را به قتلگاه هدايت كنى، جرعهاى آب و سپس خونى كه بر زمين منا ريخته مىشود واژههاى نامأنوس جارى است؛ كشتن، خونريزى و قربانى ...
باورت نمىشود، پروردگار رؤوف تو فرمان بر قربانى داده! ليك بايد بپذيرى. ياد گرفتهاى كه سطحى نگر نباشى و پوستين را مبنا مپندارى؛ زيرا باور كردهاى كه اگر حج را از ديد عادى و سطحى بنگرى، كارى بيهوده خواهد نمود، هفت بار چرخيدن برگِرد يك خانه. هفت بار ميان دو كوه هروله كردن. در صحراها سرگردان شدن. هفت مرتبه به سوى ديوارى سنگ زدن و اكنون قربانى كردن. ليك انديشه تو از مادّىگرى و الحادگرى فاصله گرفته و ژرف انديشى و عمق گرايى را آموخته است. پس باز هم نيم نگاهى به درون بينداز و لايههاى انباشته بر ساختار اين كلام را بشكاف؛ چرا بايد قربانى كرد و چه چيز را؟
شبى توفانى گِرد باد صحرا را در مىنوردد و جريان شن خاطرهها را مىپوشاند. سكوتى مرگبار بيابان را فراگرفته، زوزه باد بر كوير حكمرانى مىكند. ماه در پرده خاشاك فرو رفته، نورى كم سو باديه كويرنشينان را روشن ساخته است، ليك در خفاى شب پردامنههاى مكه نوظهور، دو تن به سويى مىروند، در پى آن بر و برقِ برخاسته از كمر آن پير، تو را به شك مىاندازد. نزديك مىشوى ... آرى، او ابراهيم است و آنكه در كنار او؟ وى بايد اسماعيل باشد؛ همان كودك كه در سعى صفا و مروه شناختىاش، چه بزرگ شده، جوانى رشيد گشته اشت. اكنون در نيمههاى شب، آنها چه مىخواهند انجام دهند؟ و دشنه در كمر نهفته پدر، نشان از چيست؟ جرقهاى در ذهنت ايجاد مىشود؛ اين داستان را جايى شنيدهاى، در ميان ورقهاى فرسوده تاريخ اين حادثه را خواندهاى.
آرى، خوب مىدانى كه ابراهيم بر فرمان خداى خويش، چنين مأموريت يافت. قربانى كردن ميوه دل خود براى رضايت خداوند و اين همان بلنداى تسليم اين دو بزرگمرد زندگى بشريت است در برابر ايزد منان. پاى نهادن بر علاقه پدرى. ريختن خون نيك فرزند خويش! واى چه كار سختى است! آدمى به كدامين مقام يقين بايد دست يابد كه چنين راسخ، دشوارترين فرمان را به اجرا در آورد.
ابراهيم آماده است و اسماعيل تسليم قضا، ليك خنجر تيزىِ خود را به فراموشى سپرده و ديگر نمىبرد ...
و تو، اى گام نهاده بر جاى ابراهيم! بايد قربانى كنى آنچه را كه دوست مىدارى؛ براى خداى خويش. آزمايش سختى است
ريختن حيات دلبستگىها اما در اين وادى بايد تسليم بودن را بياموزى. بى چون و چرا، تنها براى رضايت خالق، قربانى كن و خون وابستگىها، مقامها و ثروت اندوختهات را بريز و بى بنيادى كار دنيا را به نظاره نشين. بر اهل دنيا فرياد برآور كه هان! تا به كى اسير پندارهاى سست و رفتارهاى زشت خويش به جلو مىرويد كه سر منزل مقصود جاى ديگرى است؟
هان! مراقب باش، آنگاه كه سر مىبرى و ذبح مىكنى، نفست به سخن نيايد و ابليس به هيجانت نياورد. آرام باش و تنها به بزرگى كار خود بينديش؛ بريدن از دنيا و رسيدن به مقام والا. تسليم رضاى خداوند بودن. شتاب كن، نكند دلبستگىها و فريفتگى دنيا تو را به رحم آورد! شك نكن و در راه دوست آنچه زيبا مىپندارى انجام ده، قربانى كن ...
عرق بر جبين نشسته و خون بر چهره نقش بسته است. كار بزرگى انجام دادهاى و از خانى سخت گذر كردهاى، رها گشتهاى و از قيد آنچه دلبسته بودهاى رستهاى. رگههاى شرك نماى درونت را خون ريختهاى و در برابر يكتا پروردگار جهان سر تسليم فرود آوردهاى. بندگى را به نيكى بهجا آوردهاى و غير گزينى را در زير خروارها ماسه صحرا مدفون ساختهاى. وجدانت آرام گشته و فطرتت به كمال رسيده. از حيوانيتت فاصله بسيار گرفتهاى و تا آدميت ديگر راهى نيست. اكنون بايد مراقب باشى، آنچه را كه اندوختهاى، گذر زمان و وسوسه شيطان از هم نپاشد و هنگام ملاقات رب خويش بىتوشه نمانى.
آخرين فريضه، تراشيدن سر، زيبايى دنيا را دور ريختن و زيبايى فطرت را بر انگيختن، عريان شدن از خواستهاى دنيوى و تن پوش شدن به اخلاق اخروى.
ديگر چيزى از دنيا نبايد در وجودت باقى مانده باشد تا به آن فخر بورزى. موى خود را نيز بايد بتراشى، آنچه را كه مايه زيبايى توست، تا سبكبال و با درونى آرام و مطمئن به سوى خداى خويش بازگردى.
گوش فرا ده، نوايى ملايم صحرا را فرا گرفته؛ يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِي فِي عِبَادِي* وَادْخُلِي جَنَّتِي. (1)
آرى، اى انسانِ برخاسته از نطفه، اكنون از نفس پست و لئيم، به جايگاه يقين دست يافتى. راههاى پليدى را بر خود بستى و از قيد بندگى غير خدا رستى. از غير او نااميد گشتى و بر او توكّل نمودى.
حال كه آدميت را فرا گرفتهاى و در سلوك به كمال رسيدهاى، به سوى خداى خويش بازگرد، در حالى كه او از تو راضى است و تو نيز از نعمات او به رضايت دست يافتهاى و در زمره بندگان او وارد شدهاى. بالاترين مقام بندگى و در ميان نيكان و برگزيدگان به زيبايى و خوشى جاودان شو ...!
1) فجر: 30- 27.
به مكه بازگرد، با گامهايى استوار، در مسير يار. به كعبه در آى، نيك بنگر، گويى همه چيز برايت تفاوت دارد؛ نوع نگاه و بينش تو والا گشته است. اكنون كه طواف مىكنى، لذّتى ديگر خواهى برد؛ چرا كه چرخيدن براى دانستن نيست، براى فنا شدن است، ذوب شدن در حلقه عشق خداوند. وقتى به چهار گوشه كعبه بنگرى، ستونهاى نور كشيده به آسمان را خواهى ديد؛ آنجا كه به بيتالمعمور منتهى مىشود. فرشتگان را خواهى يافت كه همچون تو بر گِرد آن خانه مىگردند. در ميان صفا و مروه حسّى ديگر دارى. در پى چشمههاى بيشتر خواهى بود تا آنقدر مست شوى كه بيدارى برايت افسانه اى بيش نباشد.
آرى، اكنون كه به مسجدالحرام بازگشتهاى، صداى نجواى تسبيح را از همهجا مىشنوى. نواى دلانگيز ملكوت تا ابديت دامنهدار. همه چيز را در تسبيح او مىبينى و بى اختيار با تك تك ذرّههاى وجودت همنوا مىشوى و يكصدا او را مىخوانى؛ «پروردگار جهانيان! غفّار الذنوب! ستّار العيوب ...»
تنها يك طواف باقى مانده، طواف نساء؛ گردشى به احترام يك زن، همان هاجر! و يا به پاسداشت حسادت ظريف و تحوّل برانگيز زنى ديگر؛ ساره، همسر ابراهيم عليه السلام! نمىدانى ليك باور دارى كه عظمتى در سايههاى آن پنهان مانده، اما هر چه باشد تو بايد طواف كنى، نماز بگزارى و از احرام بيرون آيى!
آهنگ حج به پايان رسيده، ميهمانى به انتها نزديك مىشود.
ديگر فرصت ماندن نيست و بايد نوشته خويش برداشت و رفت تا شايد بارى ديگر توفيق يافتى كه به سوى اين سرزمين بشتابى؛ پا برهنه، سر عريان، سينه چاك، رنگ باخته، شيدا و شيفته، ليك مىدانم اگر روزى دوباره بيايى، جنون وارتر صحرا را پشت سر خواهى گذاشت و شيداتر بر گِرد كعبه خواهى گشت، آنچنان كه دل كندن از اين خانه عتيق برايت رنج آور خواهد بود. برخيز و برو، سوى ديار خويش، با كوله بارى از انديشه و خرد، عشق و شيدايى و در يك كلام بندگى ...
شب شده و سياهى بر آسمان شهر چيره گشته است. بى هدف در كوچههاى تنگ و باريك مكه مىروم. نمىدانم به كجا. گويى گامهايم به سويى مىرود در خم يك كوچه، در برابر يك خانه، چهرههايى نقاب كشيده، آنها چه مىخواهند؟ نزديك مىشوم.
سخن از كشتن است، چه كسى؟ درِ خانه باز مىشود. آه، خداى من! محمد مصطفى صلى الله عليه و آله، پيامبر خداوند. هر چه فرياد مىكنم فايدهاى ندارد. هراس وجودم را فرا گرفته، نكند اين دژخيم صفتان آسيبى بر پيامبر وارد آورند. نبىّ گرامى نيم نگاهى به من مىاندازد و لبخندى ملايم بر لبانش نقش مىبندد و از مقابل اتاق مىگذرد. آرى، آنان او را نمىبينند. انگار در برابر چشمانشان پردهاى كشيده شده و لحظهاى ديگر پيامبر در سياهى كوچهها از ديدهها پنهان مىشود ...
اى كاش مىتوانستم در پى او بروم، در پيچ و خم كوچهها او را
گم كردم. بىاختيار به خانه پيامبر باز مىگردم و چهرههاى خشمگين همان پست فطرتان را مىبينم كه از خشم لب مىجوند و رو به على كرده، مىگويند، محمد كجاست؟ و سخنان متين او كه مىگويد:
مگر او را به من سپردهايد كه از من مىخواهيد؟! نيشخندى بر لبانم جارى مىشود و بر جهالت اين قوم تأسف مىخورم و از كنار آن خانه مىگذرم و در تيرگى كوچهها به سوى شهر مىروم. به قبرستانى رسيدهام، گمان مىكنم همان قبرستان ابوطالب باشد؛ مدفن انسانهايى شريف كه روزگارى قدومشان در ميان كوچههاى مكه دل هر رهگذرى را به تپش وا مىداشت از عطر وجود اين پاكانِ نسل ابراهيم، بزرگانى كه از دامن پاك آنان هويت پيامبر شكل گرفت، پرورش يافت و فريادى شد بر بت پرستى و زشت پندارى و خروشى بر جهالت و نادانى اين مردم، كه حتى معناى انسان بودن را نمىدانستند و در تاريكى حيوانيت و شهوت رانى گرفتار مانده بودند.
آرى، اينجا قبرستان ابوطالب است،. بويى دل انگيز فضا را پر ساخته است. اين قبرستان حرفهاى ناگفته بسيارى در سينه نهان دارد.
سخن از پاك طينتانى است كه بهجرم يكتاپرستى، در زير شكنجه مشركان جان باخته و در زير تاريكى اين وادى پنهان ماندهاند و يا نيك كردارانى چون عبد مناف، عبد المطّلب، ابوطالب و خديجه.
مكه خوب به ياد دارد زمانىكه زخم زبانهاى مشركان بر وجود پيامبر مىريخت، تنها يك همدم او را آرامش مىداد؛ شخصيتى بزرگ كه لباس انسان پوشيده بود؛ خديجه، آرى، خديجه! تا آن زمان كه او بود، محمد صلى الله عليه و آله با همنفسىهاى او آرام
مىگرفت و با پشتيبانىهاى عموى خود بر پاى مىايستاد، ليك زمانى كه دست تقدير اين دو را از او گرفت، پيامبر تنها گشت و ديگر ياورى براى خود نمىيافت جز اندك ياران، كه توان ايستادگى در برابر هجمه بد سرشتان را در آنان نمىديد و براى همين به فرمان خداوند، رو سوى مدينه كرد، شهرى كه بلنداى وجودىاش را شناخته بود و در انتظار او بهسر مىبرد.
گوشهاى مىخزم و در سكوت كشيده در قبرستان فرو مىروم، شايد در اين تنهايى، نجوايى از آن نيكان را به گوش من برساند. سر بر ديوار گِلى پشت سرِ خويش مىنهم و چشم فرو مىبندم و به خود و جايگاهى كه روزى خواهم رفت مىانديشم. اكنون كه مرگ را تجربه كردهام، نيكتر ساختار هويتى آن را مىفهمم و با كمى انديشه مىتوانم درزهاى پنهان مانده از آن را بشكافم. پس سر در جيب مراقبت فرو مىبرم و نيمه جان ره سلوك در پيش مىگيرم، در جوار قبرستان ابوطالب ...
گرماى نور خورشيد بيدارم مىكند. دير زمانى است كه از سپيده دم گذشته است، برمىخيزم و به درون شهر مىآيم، زمزمههاى پراكنده همه جا را فرا گرفته، بزرگان شهر آشفته در پى اسب مىچرخند، گويى سفرى در پيش است. يكى مىگويد: سحر گريخته است، زودتر براسبها زين ببنديد كه تا دور نشده، بايد او را پيدا كرد ...
التهاب در درونم زبانه مىكشد، من نيز پى آنان مىدوم شايد اثرى از پيامبر خويش يافتم. نمىدانند چه مىكنند، هرجا مىروند اثرى از او يافت نمىشود تا اينكه يكى فرياد مىكند: يافتم، اين جاى پاى شتران آن دو است! آن دو! ليك رسول خدا تنها رفت. با شتاب مىروم تا سر انجام كار را دريابم، همه در برابر كوهى ايستادهاند. رد پاى شتران ديگر پيدا نيست؛ يكى مىگويد: آنان بر فراز اين كوه رفتهاند و با انگشت خويش به غارى در بالاى كوه اشاره مىكند و ادامه مىدهد: شايد آنجا؟ ليك بر دهانه غار عنكبوتى تار تنيده و پيامبر و همراهش درون نشستهاند. جارى شدن قدرت خداوند را در برابرم مىبينم كه چگونه عنكبوتى را فرمان داده براى حفاظت جان پيامبر خويش، بر دهانه غار سفره دام بگستراند و چشم ظاهر بين اين نادان مردمان را به فراسوى تارها سوق ندهد.
آرى، بر دامنه غار ثور، هجرت پيامبر اسلام جان مىگيرد.
نمىدانم نبىّ مكرم به چه مىانديشيده، ليك مىدانم او آنقدر ضميرى روشن و مطمئن داشته كه جز به مأموريت خود فكر نكرده و در آن هنگام تلاش خود را بر آرام نگاهداشتن همراه خويش، به كار برده است ...
مكه! تو آن روزها لياقت حضور فرستاده خدا و حجت او بر زمين را در ميان كوچههاى خويش نداشتى. بر سر او خاكستر
ريختى و رسالتش را به سخره گرفتى. بر جهالت راندى و روشنگرى كلام او را باور نكردى. بر ياران او سخت گرفتى و تن رنجورشان را بر ريگزارهاى داغ كشاندى. با دشمنان او همپيمان گشتى و قصد ريختن خون او كردى، ليك ندانستى آنگاه كه خداوند بخواهد از پيامبر خويش مراقبت كند، هيچ گزندى بر بلنداى وجودى او نخواهد نشست و او استوار قامت روزى به سوى تو اى مكه، خواهد آمد و كوچههاى غم گرفته و ديوارهاى چرك نشستهات را فتح خواهد كرد.
آرى، تو آنقدر بر او سخت گرفتى كه محمد صلى الله عليه و آله را چارهاى جز ترك ديار براى بسط انديشه و گفتار از وحى الهام گرفته خويش نمىديد و در خفاى شب، آنگاه كه تو در خواب غوطهور بودى.
رحل اقامت از دوش تو برداشت و بر مدينه افكند و ...
هجرت آغاز نمود و من اشك ريزان رفتن او را مىنگرم ...
چون كمى از من دور شدند، پيامبر لحظهاى ايستاد و مرا نگريست. دويدم و خويش را بر پاى او آويزان ساختم، دستى بر سرم كشيد و فرمود: اگر مىخواهى تو را فراموش نسازيم، ما را بسيار ياد كن! اكنون به مكه بازگرد و آخرين گفتار را نيز بر زبان قلم جارى ساز ...!
به آن سوى مكه مىروم و چشم به كوهى كه در برابرم خود نمايى مىكند، دوختهام در بيرون از شهر، در راستاى مسجدالحرام،
بلندترين قلّه، آنجا كه جبلالنور مىنامند، در پاى دامنه آن ايستادهام.
گردن بالا مىكشم تا قلّه را به تصوير كشم. با اشتياق فراوان بالا مىروم، بدون لحظهاى درنگ، و سختى بالا رفتن از كوه برايم آسان مىنمايد. تنها به جلو مىنگرم و به پيامبر درود مىفرستم كه چه جايگاه دنج و زيبايى را براى پرستش برگزيده و دور از هياهو و نادانى مردم و پاى كشيده از فساد و زشتى جارى در شهر، پاهاى وجودى خويش به اينجا كشانده تا در سكوت آرامبخش آن، تنها به ياد پروردگار باشد و دل به سوى او پرواز دهد.
چند گام ديگر تا قلّه كوه نمانده و لحظهاى بعد در برابر عبادتگاه محمد مصطفى صلى الله عليه و آله خواهم ايستاد. از شكاف بالاى كوه مىگذرم و خود را به بالاترين نقطه، قله كوه مىرسانم؛ همانجا كه غار حِرا در خلوت نشسته است. اتاقكى كوچك كه تنها يك نفر مىتواند در آن بايستد. به چنين جايگاهى خويش را در تاريخ مىرساند كه آن را غار مىگويند. كمال يك شكاف در كوه و شخصى كه در آن به نماز مىايستد و در برابر خداى خود به سجده مىافتد.
آرى، محمد صلى الله عليه و آله، پاكترين بنده خدا در اين تنهايى به عروج مىانديشد و باورهاى فكرىِ خويش را به بالا مىكشاند. به هستى و چگونگىاش، به پستى و فرورفتگىاش و به ساختار و پيكره گيتى فكر مىكند.
او مىداند و باور دارد كه تنها يك خدا بر اريكه هستى حكم مىراند و فرمان اوست كه همهجا را فرا گرفته و قدرتى كه جهان را
در برابرش به كرنش وا داشته است. او خويش را در مقابل خدايى به سجده مىاندازد كه سزاوار پرستش است و خدايى، تنها او را سزاست.
و آن شب، كوه رنگى ديگر داشت. گويا حادثهاى در راه است و عظمتى در اين شب بر اين كوه فرود خواهد آمد. جبلالنور رنگ باخته، و با زمزمههاى همراه خود همنوا گشته است، ليك مىداند در گذرى ديگر از ثانيهاى اتفاقى رخ خواهد داد و در يك لحظه نزول آيت خدا بر قلب يك بنده، كوه از بزرگىِ قرآن، هر آن است كه از هم پاشيده شود و در گوشهاى از حِرا، محمد صلى الله عليه و آله با نزول وحى و از هيبت جبرئيل به واهمه افتاده، ليك او اين بنده برگزيده خدا را آرام مىكند و او را ندا مىدهد: اقْرَأْ بِسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. (1)
از دامان كوه سرازير مىشوم، ديگر فرصتى براى ماندن نيست و بايد به كوچ انديشيد. بر كناره غار، نام خويش مىنگارم تا شايد نام من در زمره امت پيامبر جاى گيرد و دل در پشت همان دريچه رو به سوى كعبه مىنهم تا هميشه از زاويه غار حِرا از ميان پنجره باز شده به سوى مسجد الحرام، كعبه را به تصوير كشم و بلندايش را بر جان تسليم سازم ...!
و من ايستاده در برابر بلنداى كعبه، ليك اين بار براى آخرين ديدار. ثانيهها رو به پايان است و شايد كه آخرين ديدار باشد.
از چهره متين و استوار اين خانه، نمىدانم در اين پايان چه
1) علق: 1.
بگويم و قلم چگونه بر اريكه سخن برانم كه مرا ياراى جدايى نيست، ليك چارهاى ديگر برايم نخواهد بود و بايد كوله خويش بردارم و راه بازگشت پيش گيرم. لحظهاى چشم از كعبه بر نداشتم، گويى نگاهم به آن دوخته شده و مرا ياراى دل كندن نيست. هفت بار بر گِرد اين خانه چرخيدن، غوطهور شدن در درياى محبّت الهى، فنا شدن را آموختم. در ميانه راه، از خود گذشتم و مردم شدم.
از ميان خلق خدا، به وجود او رسيدم. معناى بندگى را يافتم گرچه بر پيكرهاش چنگ نزدم. يكسان بودن مخلوقات خداوند را به چشم ديدم و برترى را كه جز به تقوا و دانش نيست. يكرنگى را تجربه نمودم، لباس مرگ به تن كرده و قيامت خويش به پا كردم. پروانه وار بر گِرد شمع وجودى هستى گشتن و بال سوزاندن و خاكستر شدن را همه زيبايى دانستم و بر چزخش خويش افزودم، در گردش خود هوس و آلودگى را به دور ريختم و عشق را در نهايت زيبايى چشيدم. دستگيرى از بندگان او را واژه به واژه براى خويش معنا كردم و در يك كلام آنچه ديدم، برايم بسيار سنگين مىنمود و هر آن بود كه از هيبت و بزرگى آنها قالب تهى كنم.
ليك مىدانم در برههاى از زمان و در كوچكترين حركت ثانيهها، من جايى رفتم كه قلم از به تصوير كشيدن آن ناتوان است و چارهاى جز سكوت براى خود نمىبيند و اكنون گيوههاى خويش پوشيده و كوله بر دوش آويخته، اشك ريزان و حنجره سوخته، دل باخته و چهره از سوگ غمين ساخته و چارهاى جز رفتن برايم نمانده. نمىدانم در اين ميهمانى كه او مرا به سوى خويش فرا
خواند، تا به كجا نزديك شدم و آيا اگر روزى هم پيلههاى من چشم به وجودم گشودند، چه خواهند گفت؟
ليك مىدانم هر چند كوچههاى بسيارى تا مقصود، كه لقاى پروردگار است، مانده و اسب همّت براى تاختن به سوى او بايد زين كرد اما من خويشتن وجودى خويش را در مسير عشق و محبّت او قرار دادهام تا روزى كه خون خويش را در راه او بر زمين تفتيده وادى دلدادگى و شيدايى ريزم و خود را براى او، خالق گيتى و آفريدگار جهان، قربانى سازم و به ژرفاى كلام، حاجى شوم ...
خدايا! اى دستگير بيچارگان و اى پناه گم گشتگان، در اين سراى ظلمت و تاريكى، اگر نيم نگاهى از تو نباشد، به كدامين سوى خواهم رفت و در كدام تِيَه سرگردانى به بيراهه گام خواهم گذاشت؟! پس تو مرا ياور باش و در بى پناهى پناه!
خدايا! اى مهربان بر جان بندگان، تو خود مىدانى كه من در مسيرت گام نهادم و لحظهاى ذهن به غير آنچه مأموريت داشتم و تو مرا فراخوانده بودى، انديشه نكردم.
پس مرا در روزگار تنهايى رها مكن و عشق خويش را چنان در وجودم ريشه دوان كه هيچ تند بادى آن را گزندى نرساند ...