ghaemiyeh.com
فرشته غم
کد: 712
نویسنده: ابوالفضل هادیمنش
ناشر و تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی: سروش مهر
چاپ و صحافی: نگارش
نوبت چاپ: اول / 1381
شمارگان: 1200
بهاء: 600 تومان
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.COM
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شابک: 4-36-7808-964\ISBN: 964-7808-36-4
دیباچه1
پیشگفتار3
بخش اوّل5
نگاهی به زندگانی حضرت رقیه علیهاالسلام5
فصل اوّل: از زلال غربت7
دیگر فرزندان امام حسین علیهالسلام8
نامگذاری رقیه علیهاالسلام10
نام رقیه در تاریخ11
خاستگاه تربیتی11
فصل دوم: سفر به وادی مصیبتها13
همراه با کاروان13
با رقیه علیهاالسلام در عصر عاشورا13
دیدار واپسین14
فصل سوم: همراه با رقیه علیهاالسلام، همگام با اسیران16
غارت خیمهها16
آتش در حرم18
به یاد لبهای خشکیده پدر19
زبان دردمندی رقیه علیهاالسلام20
به سوی شام21
فصل چهارم: وفات حضرت رقیه علیهاالسلام در شام23
شام درگذر تاریخ23
شام؛ خاستگاه عُقدههای کهنه24
ورود به شام26
فتحی بدون پیروزی!28
ویرانهای مهمان سرا29
خرابه شام از زبان امام سجاد علیهالسلام31
ترحم شامیان بر اهل خرابه32
نسیم آشنا33
واپسین شب زندگی رقیه علیهاالسلام36
سخن طاهر دمشقی37
ردّ سیاه ستم39
سوگواری بر رقیه علیهاالسلام40
از نگاه یک عالم40
شام در سوگ رقیه علیهاالسلام41
وداع با شهر خاطرهها و رقیه علیهاالسلام43
به یاد رقیه علیهاالسلام44
مدینه بییار سفر کرده44
الگوگیری از شخصیت حضرت رقیه علیهاالسلام46
فصل پنجم: پژوهشی در کتابهای معتبر شیعه و دیدگاههای اندیشمندان اسلامی درباره حضرت رقیه علیهاالسلام49
طرح یک پرسش49
کامل بهایی51
لهوف52
المنتخب فی جمع المراثی و الخطب؛ معروف به منتخب طُریحی53
الدروس البهیة53
دیدگاه آیتاللّه العظمی گلپایگانی رحمهمالله54
دیدگاه استاد مهدی پیشوایی؛ تاریخ نویس معاصر54
ابهامزدایی55
فصل ششم: کرامتها56
شفای حنجره57
همسفری مهربان58
از کوچکترین کرامتها59
کرامتهای حضرت در حق نامسلمانان59
توسل زن فرانسوی59
هم بازی رقیه علیهاالسلام60
هم نام حسین علیهالسلام61
نتیجه توسل62
خاطره یک هنرمند63
فصل هفتم: حرم مطهر حضرت رقیه علیهاالسلام65
تاریخچه حرم مطهر65
گور یزید؛ مایه عبرت67
دیگر مکانهای مقدس شام68
آرامگاه فرزندان اهل بیت علیهمالسلام69
آرامگاه اصحاب و تابعین69
آرامگاه پیامبران70
زیارتنامه حضرت رقیه علیهاالسلام70
بخش دوم73
برگزیده ادب فارسی73
برگزیده اشعار74
شمع بی پروانه75
طفل خانه به دوش75
کنار حسین76
سوز دل پروانه77
گنج ویرانه77
نماز نافله78
کاخ عدل78
راز پر اندوه79
خرابه شام79
ثاراللّه80
ققنوس بیبال و پر80
برگزیده متون ادبی81
فرشته غم81
غربت خرابه82
فریادی از سکوت83
بخش سوم87
همراه با برنامهسازان87
پیشنهادهای کلی90
پیشنهادهای برنامهای95
متن مناسب برای نمایش97
غریبه شام97
پرسشهای مسابقهای106
پرسشهای مردمی107
پرسشهای کارشناسی108
پیام تسلیت گوینده109
زیرنویس تلویزیونی110
کتابنامه112
عاشورا، برههای از تاریخ است و کربلا، سرزمینی کوچک از گستره بیکران زمین. با اینحال، این برگ زرّین تاریخ و نبض پر تپش زمین، حرکت و پویایی را ارمغان جهانیان ساخته و نقش آفرینانی را به جامعه انسانیت ارزانی داشته است که همگان در پرتو این مشعلهای مقدس، شبهای دیجور را به صبح رسانده و با اقتدا به آنان، از خطر رهزنان ایمان و هواپرستان دنیاگرا رهیدهاند. یکی از این نقشآفرینان، رقیه، دختر سهساله امام حسین علیه السلام است که هرچند عمری کوتاه داشت، در پرتو تربیت دینی چنان آموزههای نورانی از خود برجای نهاد که انقلابیون در مقابل او زانو میزنند.
به راستی، دستانِ کوچک، ولی پرتوان او قدرتی دارند که با هزاران ضربه شمشیر برابری میکند.
قطرههای اشکش، سیلی بود که خواب و آرامش را از امویان ربود و پایههای ستم و بیداد را از ریشه کند.
ندای آرامشآفرین و پیام سترگ او در رواق تاریخ طنینانداز شد و بوی نا و کهنگی را از زمینیان برگرفت و عشق و ایثار و اخلاص و پرواز را ارزانی راهشان داشت.
سلام و درود خدا بر او که با ناله جانسوز خویش، پرچم کربلا را برافراشته داشت و سرانجام به بلندای ابدیت پرکشید و روح امید،
گرمی، لطافت و عشق را به همه آزادگان جهان هدیه کرد، اینک در سالی که رهبر فرزانه انقلاب، آنرا سال عزت و افتخار حسینی نامیده و همگان را به الگوگیری از نقش آفرینان حادثه کربلا فرا خواندهاند، شایسته است حیات و شهادت این فرشته غم را دیگرباره و اینبار شفافتر ورق زنیم تا حسینیان اهل معرفت، جانشان را با نام و یاد و آموزههایش، عطرآگین سازند.
به همین دلیل، پژوهشگر ارجمند، جناب حجهالاسلام ابوالفضل هادی منش کوشیدهاند مجموعه حاضر را فرا راه ما قرار دهند و حقیقتی فراتر از زمین و زمان را به تصویر کشند. با سپاس از ایشان، امید است این کار مورد استفاده برنامهسازان و بهرهبرداران ارجمند قرار گیرد.
«انّه ولی التوفیق»
«اداره کل پژوهش مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما»
قلم سرگردان میان بُهت و اندوه، بر صفحه کاغذ طلسم شده بود. پس از ساعتی خیره ماندن، کوشید تا مشقی دیگر از صفحههای تاریخ بنگارد؛ از صفحهای که چند سطر بیشتر نداشت. چقدر انجام این تکلیف برای این انگشتانِ لرزان، سخت و دشوار بود.
قلم بر بستر سفیدِ کاغذ میلغزید و گاهی در دل آن نمی از اشک، فرو میریخت. آنگاه بر بستر کاغذ میآرمید و بار دیگر به تکاپوی خود ادامه میداد، ولی این بار با طراوتی از اشک مینگاشت و با بغضی سنگین دست نگه میداشت.
سختتر از این تکلیف، انجام نداده بود. خاکستر خیمهها و شعلههایی را که از تازیانه زبانه میکشید، به یاد میآورد و مویههای فرشته کوچک غم در دلش زنده میشد. اما باید مینگاشت تا کودک دل آرام بخوابد و فردا مشق شبش را پیش روی او گذارد و به پذیرفته بودنش سر بلند دارد.
این مشق، نخست از زلال غربت فرشته غم دیده تر کرده است و در نگاه دوم به جمع نگارگران مدحت سرای او رفته و در نگاه سوم به نقد دیگر نگارینهها نشسته است: «تا چه قبول افتد و چه در نظر آید».
هر انسانی در سیر تکامل و زندگی خود به راهنمایی و دستگیری
نیازمند است. پیشوایان معصوم علیهم السلام ، که همچون مشعل فروزان بر کوره راه زندگی بشر میتابند، بهترین آموزگاران انسانند. آنان عمر سراسر خیر و برکت خویش را به هدایت بشر اختصاص داده و در این راه حتی جانشان را نیز فدا کردهاند. پس در گذشتن از این راه پر فراز و نشیب باید از آنان پیروی کرد و دست توسل به دامان با کرامت آنان دراز کرد که:
طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن***ظلمات است، بترس از خطر گمراهی
به یقین، آن بزرگواران به دلهایی که گنج ولایت در خود دارند، بیشتر عنایت میورزند. از رهگذر همین ولایت و محبت است که انسان به معارف غنی و ناب اسلام راه مییابد و روح و جان تشنهاش از زلال معرفت آن سیراب میشود؛ زیرا بدون گذر از شاه راهِ روشن عشقِ به ائمه هدی علیهم السلام رسیدن به سعادت دنیا و آخرت محال مینماید. آنان که شالوده فکری و اعتقادیشان در پایبندی و محبت به این خاندان بنا نهاده شده است، در دنیا کامیاب و در آخرت، سربلند و روسفیدند.
باری هر که چیزی دارد، از برکت همین عشق و ارادت گرانبهاست. البته اینگونه نیست که این محبت و علاقه تنها در بعضی کارهای معنوی و حاجتهای آخرتی به کار آید، بلکه در همین دنیا و امور روزانه نیز گرهگشا است. در پایان، در برابر مقام بلند این بزرگ هادیان بشر، زانوی ادب بر زمین زده و دست توسل به سویشان دراز کرده، میگوییم:
از رهگذر خاک سر کوی شما بود***هر نافه که در دست نسیم چمن افتاد
هوا گرم بود و سکوت، خیره خیره، پرده سیاه شب را تماشا میکرد. شهر در سیّال سیاه «تاریکی» فرو رفته بود. پنجره خانهای در شهر، گرم انتظار و محو گفتوگوی شب با ستارگان بود. نسیم، بر دیوارههای آفتاب خورده خانه میوزید. قلب شهر از تنها پنجره باز و روشن خود میتپید و همه به انتظار نشسته بودند که ناگاه صدای گریه نوزادی خجسته، احساس شب را به بازی گرفت. اشک شوق بر گونهها چکید و لبها، یک صدا، ترانه لبخند سرودند. مادر تاریخ، کتاب کهن خویش را گشود و بر صفحهای مبهم از آن، قلم را به تکاپو واداشت.
غنچهای دیگر، به باغ حسین علیه السلام روییده بود و همه بر گلبرگ رخش، غنچههای عاطفه، نثار میکردند. رقیه علیها السلام در آن شب شکفت، ولی آن صفحه مبهمِ تاریخ، در تاخت و تاز روزها از دفترِ گذار زمان جدا گشت و از حافظه آن ناپدید گردید. در کتابچه کوچک زندگانی رقیه علیها السلام ، لحظه روییدنش بدون هیچ سطری، سفید ماند و نام هیچ روزی به عنوان زادروزش ثبت نشد.
درباره سنّ شریف حضرت رقیه علیها السلام نیز در میان تاریخ نگاران اختلاف نظر وجود دارد. مشهور این است که ایشان، سه یا چهار بهار بیشتر به خود ندیده و در روزهای آغازین صفر سال 61 ه . ق پرپر شده است.
براساس نوشتههای بعضی کتابهای تاریخی، نام مادر حضرت رقیه علیها السلام ، امّ اسحاق است که پیشتر همسر امام حسن مجتبی علیه السلام بوده و پس از شهادت ایشان، به وصیت امام حسن علیه السلام به عقد امام حسین علیه السلام درآمده است.(1)ایشان از بانوان بزرگ و با فضیلت اسلام به شمار میآید، بنا برگفته شیخ مفید در کتاب الارشاد، کنیه ایشان بنت طلحه است.(2)
نام مادر حضرت رقیه علیها السلام ، در بعضی کتابها ام جعفر قضاعیّه آمده است، ولی دلیل محکمی در اینباره در دست نیست. همچنین نویسنده معالی السبطین، مادر حضرترقیه علیها السلام را شاه زنان؛ دختر یزدگرد سوم، پادشاه ایرانی معرفی میکند که در حمله مسلمانان به ایران اسیر شده بود. وی به ازدواج امام حسین علیه السلام درآمد و مادر گرامی حضرت سجاد علیه السلام نیز به شمار میآید.(3)
این مطلب از نظر تاریخنویسانِ معاصر پذیرفتنی نیست؛ زیرا ایشان هنگام تولد امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت و تاریخ درگذشت او را 23 سال پیش از واقعه کربلا؛ یعنی در سال 37 ه . ق دانستهاند. امکان ندارد او مادر کودکی باشد که در فاصله سه یا چهار سال پیش از حادثه کربلا به دنیا آمده است. این مسئله تنها در یک صورت قابل حل است که بگوییم شاه زنان کسی غیر از شهربانو ـ مادر امام سجاد علیه السلام ـ است.
در مورد تعداد فرزندان دختر امام حسین علیه السلام در میان تاریخنویسان، اختلاف نظر وجود دارد. بیشتر آنان، دو دختر به نامهای سکینه و فاطمه برای حضرت ذکر کردهاند و برخی دیگر تعداد دختران حضرت را تا
هشت نفر نیز شمردهاند. در این جا برخی از دیدگاهها را بیان میکنیم:
علامه ابنشهر آشوب و محمد بن جریر طبری که از تاریخ نویسان بزرگ اسلام هستند، از سه دختر به نامهای سکینه، فاطمه و زینب نام بردهاند.(1)
میرزا حبیب اللّه کاشانی، شمار پسران حضرت را سیزده تن به نامهای علیاکبر، علی اوسط، علی اصغر، محمد، جعفر، قاسم، عبداللّه، محسن، ابراهیم، حمزه، عمر، زید و عمران دانسته است و تعداد دختران حضرت را هشت نفر میداند به نامهای: فاطمه کبری، فاطمه صغری، زبیده، زینب، سکینه، ام کلثوم، صفیه و دختری که در شام از دنیا میرود و نامی از او به میان نمیآورد. ولی بر این باور است که این چندگانگی در اسم آنها بوده است و بیشتر آنان در مسمّی یک نفرند؛ زیرا امام حسین علیه السلام ، در تاریخ به کمی فرزند معروف بودهاند. پس ممکن است بعضی از اولاد ایشان دو اسم داشته باشند یا حتی نام نوههای ایشان نیز در ردیف فرزندانشان قرار گرفته باشد و یا به دلیل سرپرستی بعضی یتیمان بنیهاشم مانند فرزندان امام مجتبی علیه السلام ، آنان به اشتباه، فرزند ایشان دانسته شده باشند.(2)
علی بن عیسی اربلی، نویسنده کتاب معروف کشف الغمّه به نقل از کمالالدین مینویسد: امام حسین علیه السلام شش پسر و چهار دختر داشت. با این حال، او هنگام برشمردن دختران حضرت، نام سه نفر ـ زینب، سکینه و فاطمه ـ را میبرد و از نفر چهارم سخنی به میان نمیآورد که احتمال دارد(3)چهارمین آنها، حضرت رقیه علیها السلام باشد.
دیدگاههای تاریخی در مورد حضرت رقیه علیها السلام را به همین اندک بسنده میکنیم و تحقیق بیشتر در این زمینه را در فصل پژوهشی در کتابهای معتبر شیعه بررسی خواهیم کرد.
رقیه از ارتقا به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است. احتمالاً این اسم، لقب حضرت و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است. همچنانکه در بعضی کتابها، نام رقیه در شمار دختران امام حسین علیه السلام کمتر به چشم میخورد و به اذعان برخی کتابهای دیگر، احتمال این که ایشان، همان فاطمه بنت الحسین باشد، وجود دارد.(2)در واقع، همانگونه که پیشتر گفتیم بعضی از فرزندان امام حسین علیه السلام دو اسم داشتهاند و امکان تشابه اسمی در فرزندان ایشان وجود دارد. گذشته از این، در تاریخ نیز دلایلی بر اثبات این مدعی وجود دارد. چنانچه در کتاب ریاض القدس آمده است: «در میان کودکان امام حسین علیه السلام دختر کوچکی به نام فاطمه بود. چون امام حسین علیه السلام مادر بزرگوارشان را بسیار دوست میداشت، هر
فرزند دختری که خدا به او میداد، نامش را فاطمه میگذاشت. همچنانکه هر چه پسر داشت، به احترام پدرش امام علی علیه السلام ، وی را علی مینامید».(1)
گفتنی است سیره دیگر امامان نیز در نامگذاری فرزندانشان چنین بوده است.
این نام ویژه تاریخ اسلام نیست، بلکه پیش از ظهور پیامبر گرامی اسلام نیز این نام در جزیرهالعرب رواج داشته است. به عنوان نمونه، نام یکی از دختران هاشم ـ نیای دوم پیامبر ـ رقیه بود که عمه حضرت عبداللّه علیه السلام ، پدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به شمار میآید.(2)
نخستین فردی که در اسلام به این اسم، نامگذاری گردید، دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت خدیجه علیها السلام بود. پس از این نامگذاری، نام رقیه به عنوان یکی از نامهای خوب و زینتبخش اسلامی درآمد. امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز یکی از دخترانش را به همین اسم نامید که این دختر بعدها به ازدواج حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام درآمد. این روند ادامه یافت تا آنجا که برخی دختران امامان دیگر مانند امام حسن مجتبی علیه السلام ،(3)امام حسین علیه السلام و دو تن از دختران امام کاظم علیه السلام نیز رقیه نامیده شدند. گفتنی است برای جلوگیری از اشتباه، آن دو را رقیه و رقیه صغری مینامیدند.(4)
حضرت رقیه علیها السلام در خانوادهای پرورش یافت که پدر، مادر و فرزندان،
همگی به عالیترین فضلیتهای اخلاقی و پارسایی آراسته بودند. افزون بر آن، فضای دلانگیز شهر پیامبر صلی الله علیه و آله که شمیم روح افزای رسول خدا صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام هنوز در آن جاری بود و مشام جان را مینواخت، در پرورش او نقش داشت. او در خانوادهای رشد یافت که همگی از زلال معرفت امام حسین علیه السلام نوشیده بودند؛ خانوادهای که از بزرگترین اسطورههای علم و ادب و معرفت و ایثار مانند زینب کبری علیها السلام ، اباالفضل العباس علیه السلام ، علی بن الحسین علیه السلام ، علی اکبر علیه السلام و... فراهم آمده بود.
حضرت رقیه علیها السلام در عمر کوتاهش در دامان این بزرگواران، به ویژه پدر گرامیاش، امام حسین علیه السلام پرورش یافت و با وجود همان سن کم، به عنوان یکی از زیباترین اسطورههای ایثار و مقاومت در تاریخ معرفی گردید.
با آغاز قیام امام حسین علیه السلام ، حضرت رقیه به همراه پدر و دیگر بستگانش، در شبِ یکشنبه 28 رجب سال 60 ه . ق، از مدینه به سوی مکه مکرمه روانه میشود. این دوره زمانی، نقطه آغاز نخستین و آخرین و بزرگترین رویداد در زندگی حضرت رقیه علیها السلام به شمار میآید. کاروان، شبانه راه مدینه را در پیش گرفت و در سحرگاه شب جمعه، سوم شعبان به مکه رسید و سپس رهسپار کربلا شد.
روز عاشورا، پس از کشته شدن یاران امام حسین علیه السلام و تنها ماندن آن بزرگوار، حضرت سکینه علیها السلام به دلیل ترس از کشته شدن پدر، به خواهر سه سالهاش (که به احتمال زیاد همان حضرت رقیه علیها السلام است) رو میکند و میگوید: بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم به میدان برود و کشته شود. دراین لحظه، امام علیه السلام متوجه سخن آنان میشود و بسیار اشک میریزد. آن گاه رقیه علیها السلام به پدر میگوید: پدر جان! مانع رفتن تو به میدانِ نبرد نمیشوم، ولی کمی صبر کن تا تو را ببنیم. امام حسین علیه السلام ، حضرت رقیه را در آغوش گرفت و او را مورد نوازش قرار داد. رقیه علیها السلام با دیدن نوازش پدر، غریبانه او را مینگرد و میگوید:
اَلْعَطَشْ!اَلْعَطَشْ! فَإنَّ الظَّمَأَ قَدْ اَحْرَقَنی.
ای پدر! تشنهام! تشنهام! تشنگی جگرم را آتش زده است.
امام با ناراحتی و اندوه گفت: عزیزم! کنار خیمه بنشین تا برایت آب آورم. پس برخاست تا به میدان جنگ برود که باز هم رقیه علیها السلام جلو آمد. دامن پدررا گرفت و گفت:
یا اَبَةَ! اَیْنَ تَمْضی عَنّا.
پدر! چگونه ما را تنها میگذاری؟
حضرت بار دیگر برگشت، او را در آغوش کشید و آرام کرد. سپس با دلی پراندوه از آنان جدا شد و روانه میدان گشت.(1)
آخرین دیدار امام حسین علیه السلام با خانوادهاش از دلخراشترین رویدادهای تاریخ کربلا به شمار میرود، ولی غم انگیزترین صحنه این خداحافظی، وداع حضرت با دختر سه سالهاش است.
هلال بن نافع یکی از سربازان دشمن و از شاهدان عینی ماجرا میگوید: «من پیشاپیش صف جنگجویان لشکر عمر سعد ایستاده بودم. دیدم امام حسین برای وداع به طرف خیمههای خود رفت. پس از آخرین دیدار با خانوادهاش، به سمت میدان جنگ بازگشت. در این هنگام ناگاه چشمم به دخترکی افتاد که از خیمهها بیرون آمده بود و با گامهایی لرزان به سوی حسین میدوید. دخترک خود را به او رسانید و دامن او را گرفت و گفت:
یا اَبَةَ! اُنْظُرْ اِلَی فَإِنّی عَطْشَانٌ.
پدر جان! مرا ببین که چقدر تشنهام!
شنیدن این جمله از دخترکی خسته و تشنه و ناامید به قدری جگرسوز بود که گویی نمک بردل زخم دیده حسین پاشیدند. بیاختیار
1) 1. حضرت رقیه علیها السلام ، قاسم میرخلفزاده، ص 550، برگرفته از: وقایع عاشورا، ص 455.
اشک از چشمانش سرازیر شد و او با چشمانی اشکبار، دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت:
اَللّه ُ یَسْقیکِ فَإِنَّهُ وَکیلی.
دخترم! خدا تو را سیراب میکند که من بر او توکل کردهام.
من از همرزمانم پرسیدم این دخترک چه نسبتی با حسین داشت؟ گفتند: او رقیه، دختر سه ساله حسین است».(1)
1) 1. سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ، محمدمحمدی اشتهاردی، ص 22.
از بزرگترین فجایع غمانگیز کربلا، حمله دشمن به خیمهها و غارت موجودی آنها و ربودن وسایل و تجهیزات شهیدان حتی ناچیزترین اشیای شخصی آنان است. دشمنان دسته جمعی به خیمهها هجوم بردند و به چپاول آنها پرداختند، تا آن جا که چادرهایی را که بانوان حرم به کمر بسته بودند کشیدند و ربودند.(1)در میان اشیای غنیمتی که از شهیدان کربلا به یغما رفت، پیراهنی از حضرت سیدالشهدا علیه السلام بود که بنابر نقل امام صادق علیه السلام ، جای 33 یا 34 ضربه شمشیر و نیزه دشمن بر آن دیده میشد.(2)
در تاریخ آمده است که وقتی لشکر به سوی خیمهگاه هجوم برد، کودکان از شدت وحشت بیرون دویدند. دراین میان، بعضی از آنان زیر دست و پای اسبها افتادن و به شهادت رسیدند که یکی از آنها عاتکه، دختر حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام بود.(3)بعضی دیگر که سر راه سواران قرار گرفته بودند، به شدت آسیب دیدند که حضرت رقیه علیها السلام نیز در میان آنان بود. فاطمه صغری علیها السلام یکی از دختران امام حسین علیه السلام
میگوید: «من کنار خیمهها ایستاده بودم و بدنهای چاک چاک شهیدان را نگاه میکردم که سواران دشمن به تاختن بر بدنهای بیسر آنها پرداختند. در این فکر بودم که سرانجام چه بر سر ما میآید؛ آیا ما را نیز میکشند یا به اسیری میبرند؟ در همین لحظه دیدم سواری به سرعت به طرف ما میآید. او با کعب نیزهاش به آنها میزد و چادر و روسریهای آنان را میکشید و میبرد. آنها میگریختند و با فریاد کمک میخواستند. من از ترس میلرزیدم و به سوی عمهام، امکلثوم پناه بردم ناگهان دیدم یکی از آنها به طرف من میآید. خواستم از چنگ او فرار کنم، ولی او به من رسید و با نیزهاش به شانهام زد. من به صورت بر زمین افتادم. دستش را به سمت من دراز کرد، گوشوارهام را کشید و مقنعهام را نیز ربود. خون از گوشم جاری گشت و از هوش رفتم.
وقتی به هوش آمدم، دیدم عمهام زینب علیها السلام با گریه مرا از زمین بلند کرد و گفت: برخیز دخترم! برخیز به خیمه برویم. گفتم: عمه جان! آیا چیزی داری که من سرم را از دید نامحرمان بپوشانم؟ با گریه گفت: عزیزم! عمه نیز مانند توست. به خیمه رفتیم. همه چیز را برده بودند و برادر بیمارم امام سجاد علیه السلام ، با صورت روی زمین افتاده بود و توان بلند شدن نداشت. ما بر او میگریستیم و او بر ما».(1)
در این تاخت و تاز وحشیانه، چند زن و کودک از شدت ترس و گرسنگی و افتادن زیر سم اسب مهاجمان از بین میروند که شمار آنان چهار نفر ذکر شده است. آنان عبارت بودند از: عاتکه؛ دختر مسلم علیه السلام (که هفت سال بیشتر نداشت)، سعد و عقیل، برادرزادههای مسلم علیه السلام و دو زن به نامهای ام الحسن و ام الحسین از نزدیکان امام حسن مجتبی علیه السلام .
1) 1. بحارالانوار، ج 45، ص 60.
پس از غارت خیمهها، عمر سعد دستور داد خیمهها را آتش زنند. امام سجاد علیه السلام برای حفظ جان زنان و کودکان فرمود همگی به سوی بیابان پراکنده شوند. اهل حرم در حالی که فریاد میکشیدند، از خیمههای آتش گرفته بیرون دویدند. در این میان، حضرت زینب علیها السلام نگرانِ حال امام سجاد علیه السلام بود؛ چون نمیتوانست حرکت کند و از بیماری به خود میپیچید.
یکی از سربازان دشمن میگوید: «بانوی بلند قامتی را کنار خیمهای دیدم، در حالی که آتش در اطراف او زبانه میکشید، و او نگران و پریشان به این سو و آنسو میرفت. گاه به آسمان نگاه میکرد و از شدت ناراحتی، دستهایش را به هم میزد و گاه وارد خیمه میشد و بیرون میدوید. شتابان به سمت او رفتم و گفتم: چرا مثل دیگران فرار نمیکنی؟ گفت:در خیمه بیماری دارم که قدرت فرار کردن ندارد. چگونه او را تنها گذارم؟»(1)
حمید بن مسلم یکی دیگر از سربازان میگوید: «در این میان دختر خردسالی را دیدم که دامنش آتش گرفته بود و با پریشانی فریاد میکشید و میدوید. به سویش رفتم تا آتش دامنش راخاموش کنم، ولی او که گمان کرد میخواهم به او آزاری برسانم، پا به فرار گذاشت. به سویش دویدم، او را گرفتم و آتش دامنش را خاموش کردم. غریبانه در من نگریست و پرسید: ای مرد! راه نجف از کدام سمت است؟ گفتم: چرا میپرسی؟ گفت: آخر من یتیمم! میخواهم به قبر جدم علی علیه السلام پناه ببرم.»(2)
پس از سوختن خیمهها، به عمرسعد گزارش دادند که 23 کودک در حرم باقیماندهاند و از شدت تشنگی در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد که به آنان آب دهند. سربازان، مشکهای آب را به حرم بردند و یکایک آنان را سیراب کردند.
وقتی نوبت به حضرت رقیه علیها السلام رسید، ظرف آب را از دست سرباز گرفت و دوان دوان به طرف قتلگاه حرکت کرد. یکی از سپاهیان از او پرسید: به کجا میروی؟ حضرت رقیه علیها السلام پاسخ داد: وقتی پدرم به میدان میرفت تشنه بود، میخواهم پیدایش کنم و این آب را به او بدهم. او گفت: آب را خودت بخور! پدرت بالب تشنه کشته شد. حضرت رقیهعلیها السلام از شنیدن این خبر گریان شد و فرمود: پس من هم میخواهم تشنه باشم.(1)براساس این نقل، حضرت رقیه علیها السلام در این لحظه از شهادت پدر آگاه میشود، ولی بنابر بعضی نقلهای دیگر، او از شهادت پدر بیاطلاع بوده است.
این مطلب در مفاتیح الغیب ابن جوزی به شکل دیگری نقل شده است: صالح بن عبداللّه گوید: وقتی خیمهها را آتش زدند، اهل بیت از خیمههای آتش گرفته بیرون دویدند. در این میان، دختر خردسالی را دیدم که گوشه لباسش آتش گرفته بود و سرآسیمه به این سو و آن سو میدوید و به شدت گریه میکرد. من از دیدن این صحنه بسیار ناراحت شدم و دلم سوخت و برای خاموش کردن لباسش به طرف او تاختم. او همین که صدای پای اسب مرا شنید، پریشانتر شد و از دست من فرار کرد. من به طرفش رفتم و گفتم: دختر جان! قصدآزارت را ندارم،
1) 1. ثمرات الحیاة، ج 2، ص 38، برگرفته از: سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ، ص 29.
بایست! به ناچار با دلهره ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامهاش را خاموش کردم و او را نوازش کردم. دخترک از این ابراز محبت، با من احساس انس کرد و گفت: ای مرد! لبهایم از تشنگی کبود شده است، یک جرعه آب به من میدهی. با شنیدن این سخن قلبم به درد آمد، به سرعت ظرفی را پر از آب کردم و به دستش دادم. آب را گرفت، آهی کشید و به راه افتاد. از او پرسیدم: به کجا میروی؟ گفت: خواهرم از من تشنهتر است. آب را برای او میبرم. گفتم: نترس دختر جان! به همه آب دادهایم. خودت بخور! گفت: ای مرد! پدرم وقتی به میدان میرفت تشنه بود، آیا به او آب دادند یا نه؟ گفتم: نه به خدا! تا دم آخر میگفت جگرم از تشنگی میسوزد، به من جرعه آبی بدهید، ولی کسی به او آب نداد. وقتی دخترک این سخنان را شنید، بغض گلویش را گرفت و آب ننوشید. بعضی از بزرگان گفتهاند او حضرت رقیه بنت الحسین علیه السلام بوده است.»(1)
هنگامی که آفتاب، بساطش را جمع میکرد، کاروانی مرکب از چهل شتر برهنه، به دروازه کوفه رسید، فرمان دادند که کاروان را بیرون شهر نگاه دارند و فردا آنان را وارد شهر کنند. سپاهیان خیمههای خود را به پا میکنند و بساط غذا میگسترانند، ولی زنان و کودکانِ گرسنه را در برهوت، گرسنه و بیسرپناه نگاه میدارند. بانوان در آن شب، کودکانِ خود را گرسنه میخوابانند و صبح روز دوازدهم، دروازه شهر را میگشایند و سرها برفراز نیزهها برافراشته میشود.(2)
کودکان با حیرت، مردمی را که برای تماشا آمده بود، مینگریستند. سر بریده امام حسین علیه السلام را جلوی محمل حضرت زینب علیها السلام میبرند.
حضرت از شدت اندوه سر خود را بر چوبه محمل میکوبد و خون از زیر مقنعهاش جاری میگردد. سپس با اشعاری جانسوز، سر بریده برادر را مخاطب قرار میدهد و از بیسرپناهی کودکان سخن میگوید:
ای هلالی که وقتی به کمال رسیدی، به خسوف رفتی و پنهان گشتی.
ای پاره دلم! گمان نمیکردم چنین روزی و چنین مصیبتی را ببینم.
ای برادر عزیزم! با این دخترک خردسال خود سخن بگو که دلش از اندوه گداخته گشته است.
ای برادر! چرا آن دل مهربانت این قدر با ما نامهربان گشته است؟
برادر جان! چقدر برای یتیم خردسال تو سخت است که پدرش را صدا بزند، ولی پدر پاسخ او را ندهد.(1)
رقیه علیها السلام نیز این اشعار جانسوز را که زبان دردمندیاش بود، میشنید و سر بریده پدر را خیره خیره تماشا میکرد.
کاروان به سمت شام ـ شهر نامرادیها ـ حرکت کرد. راهی طولانی و طاقت فرسا بود. کودکان خسته و کتکخورده، میبایست پانزده منزلگاه را میپیمودند تا به دیار غمها برسند.
هوا سوزان بود و آب مشکها رو به پایان. کاروان ناگزیر به سمت منزلگاه قصر بنیمقاتل رهسپار گردید. و در آنجا توقف کرد. یکی از دختران امام حسین علیه السلام از شدت خستگی، به سایه درختی پناه برد و به خواب رفت. کاروان به راه افتاد و او در بیابان جا ماند. خواهرش در میانه راه متوجه شد و به ساربان خبر داد، ولی کاروان بیاعتنا همچنان راه خود را میرفت. سرانجام با التماس فراوان این خواهر، کسی را در پی دخترک فرستادند تا او را به کاروان برساند.
1) 1. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، ص 221.
در ادامه راه، کاروان به معدنی رسید که کارگرانش مشغول کار بودند. اهل حرم به دلیل گرسنگی شدید و از روی ناچاری، برای درخواست مقداری آب و غذا به آنان مراجعه کردند، ولی آنان با سنگدلی و ناسزا، بانوان را از آنجا راندند. در آن محل، کودک یکی از زنان امام حسین علیه السلام به نام محسن سقط میشود که طفل نشکفته را در همانجا به خاک میسپارند.(1)
هنگامی که اهل بیت به شهر پر نفاق و کینه بعلبک میرسند، فرماندار آنجا دستور میدهد کودکان شهر برای استهزا و تمسخر اسیران، به پیشواز کاروان روند.(2)
پس از ساعتی، کاروان به نزدیک دیر راهبی نصرانی میرسد. ساربانان سنگدل، سرها را از داخل صندوقچهها بیرون میآورند و بر نیزهها میکنند. سپس در برابر چشمان کودکان گرسنه، سفره غذا و بساط مستی میگسترند و تا صبح پیاله گردانی میکنند.(3)
کاروان همینگونه راه میپیمود و ساربانان، زنان و کودکانِ معصوم را آزار میدادند. این همه، گوشهای از دریای بیساحل اندوه طفلی سه ساله بود که آن را از پشت پنجره باران خورده چشمان معصومش تماشا میکرد. او هماره لحظهای را انتظار میکشید تا سختی دردهای دل کوچکش را با جرعهای از دیدار چهره خورشیدی پدر درمان کند.
شام را از دو جهت به این نام خواندهاند. نخست این که شام به معنای شمال است و دلیل این نامگذاری، قرار گرفتن آن در سمت شمال قبله است. همچنانکه یمن به معنای راست از آن جهت به این اسم، نامگذاری شده است که در سمت راست قبله قرار دارد. علت دیگری نیز که برای نامگذاری شام گفتهاند آن است که: سام بن نوح بر آن سرزمین حکومت میکرد و هنگام برگرداندن آن واژه به عربی، به شام تبدیل شده است.(1)
این سرزمین در دوران باستان شامل کشورهای کنونی سوریه، لبنان، فلسطین و بخشهایی از اردن میشد که پس از جنگ جهانی اول و در پی تقسیمبندیهای کشوری و سیاستهای تفرقه افکن انگلستان و فرانسه، به صورت کشورهای کنونی درآمد.
امپراتوری روم در سال 63 میلادی، شام را به تسخیر خود درآورد که پس از تجزیه دولت روم به دو بخش روم شرقی و غربی در سال 395 میلادی، شام جزو قلمرو امپراتوری روم شرقی (بیزانس) گردید. البته سیطره بیزانس بر شام به تدریج کم رنگ شد و سرانجام در قرن هفتم میلادی به دست مسلمانان افتاد.(2)
ریشه پیوندهای خاص این سرزمین با تاریخ اسلام، به سالهای پیش از فتح دمشق باز میگردد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در دوران نوجوانی و جوانی به همراه عمویش، ابوطالب، به آن سرزمین سفر کرد، ولی هنوز به مقصد نرسیده، رویدادی برای ابوطالب رخ داد که مجبور شد سفرش را نیمه کاره رها سازد و به مکه باز گردد. آن رویداد، خبری بود که بُحیری، راهب بصری درباره پیامبری محمد دوازده ساله به ابوطالب داد و او را از خطر گزند رساندن یهودیان به پیامبر آخرالزمان، برحذر داشت.(1)دومین سفر حضرت محمّد به شام در 25 سالگیاش انجام گرفت. ایشان در این سفر، سرپرستی کاروان تجاری حضرت خدیجه را بر عهده داشت و با سود خوبی نیز بازگشت.(2)
پس از تحکیم پایههای اسلام در جزیرهالعرب، شام در سال14 هجری برابر با نیمه قرن هفتم میلادی، به تسخیرمسلمانان درآمد و به قلمرو اسلامی پیوست. شام از سال 40 هجری تا سال 132 هجری، پایتخت حکومت بنیامیه بود. در این تاریخ و در پی سقوط بنیامیه که به دست عباسیان و با پشتیبانی ایرانیان انجام پذیرفت، شام اعتبار گذشتهاش را از دست دادو بغداد به عنوان پایتخت اعلام گردید.(3)
#### شام؛ خاستگاه عُقده های کهنه
شهر شام یکی از سرزمینهای پرخاطره صدر اسلام و از کهنترین خاستگاههای کینهورزی دشمنان اسلام به شمار میآید؛ سرزمینی که وطن سرسختترین دشمنان اسلام یعنی امیه، ابوسفیان و معاویه است.
داستان این کینهتوزی از زمانی آغاز میشود که امیّه در اثر آتش
حسادتی که از عمویش، هاشم(1)در وجود پلیدش زبانه میکشید، همیشه با وی دشمنی میکرد. با این حال و با وجود کوششها و کارشکنیهای زیادی که برای بدنام کردن هاشم به عمل میآورد، روز به روز بر عزّت و بزرگی هاشم در میان مردم، افزوده میشد. سرانجام امیه، عمویش را وادار کرد تا پیش کاهنان عرب روند و هر کدام مورد تحسین آنان قرار گرفتند، زمام امور قبیله را به دست گیرند. بزرگواری هاشم مانع از آن میشد که بر سر قدرت با برادرزادهاش درگیری داشته باشد. از اینرو، پیشنهادش را میپذیرد و امیّه شرط میگذارد که هر کس بازنده این جنگ سرد شد، باید از مکه بیرون رود و هر ساله، صد شتر سیاه چشم در روزهای حج قربانی کند.
از حسن اتفاق، کاهن همین که هاشم را میبیند، زبان به مدح وی میگشاید و بدون آغاز رسمی رقابت، هاشم برنده میشود. امیه نیز به ناچار با پرداخت غرامتی سنگین، مکه را به سوی شام ترک گوید و اینجا نخستین جرقه دشمنی میان دو خانواده بنیامیه و بنیهاشم شعلهور میشود. دشمنی و حسادت که تا 130 سال پس از ظهور اسلام ادامه مییابد و سبب پیدایش جنایتهایی میگردد که سیاهترین صفحههای تاریخ را به خود اختصاص داده است.
رقابتی که آن روز از روی حسادت شکل گرفت، افزون بر این که ریشهدار بودن کینه بنیامیه را نسبت به خاندان هاشم روشن میسازد، علل نفوذ امویان را در سرزمین شام تبیین میکند. همچنین آشکار میشود که روابط دیرینه امویان با اهالی این مرز و بوم، زمینه را برای شکلگیری حکومت بنیامیه در این منطقه فراهم ساخته است.(2)
رگههای بزرگی از عقده جاهلی و کینه امویان در دوران زندگانی نخستین پیشوایان معصوم به خوبی هویداست. جنگهای امویان با امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، تیرباران کردن بدن مسموم امام مجتبی علیه السلام ، حادثه دلخراش کربلا، اسارت اهلبیت امام حسین علیه السلام ، از همان بغضِ کهنه سرچشمه گرفته است. یزید نیز در مجلس با چوب زدن بر لب و دندان مبارک امام حسین علیه السلام ، عقدهگشایی میکند و از بغضی چندین ساله چنین پرده برمیدارد:
ای کاش! پدرانم که در جنگ بدر کشته شدند، عجز و زاری قبیله خزرج را میدیدند و درآن حال از شادی فریاد میکشیدند که «دست مریزاد ای یزید!» بنیهاشم با سلطنت بازی کردند و گرنه نه خبری برایشان میآمد و نه وحیی از آسمان نازل میشد. از دودمان خویش نباشم اگر به خاطر آنچه محمد انجام داد، از فرزندانش انتقام نگیرم.(1)
#### ورود به شام
بیشتر تاریخنویسان بر این عقیدهاند که اهلبیت علیهم السلام در روز اول ماه صفر وارد شام شدهاند، ولی شهید مطهری رحمهمالله تاریخ ورود اسیران را به دمشق، روز دوم ماه صفر میداند.(2)
سرزمین شام چهل سال زیر سیطره سلطنت معاویه بود و اهالی آن با شایعهها و تبلیغات سوء بنیامیه علیه خاندان وحی خو گرفته بودند. از روزی که شامیان به اسلام گرویده بودند، حکمرانان فاسقی همچون معاویه و پسر فاسدش یزید بر آنان حکم میراندند. در واقع، اسلام آنان از بنیامیه به ارث رسیده بود و آنان تربیتیافتگان حکومتی سراسر فساد و تزویر بودند. تا آنجا که معاویه، صدهزار نفر از آنان را در جنگ
صفین علیه امیرمؤمنان علی علیه السلام شوراند و چنان پردهای از دورویی و نفاق بر دل آن مردم افکند که امام علی علیه السلام را واجب القتل دانستند و سالها به او و فرزندانش در بالای منبرها دشنام میدادند.
با چنین شرایطی، اهلبیت علیه السلام وارد شام؛ پایتخت کشور نفاق و کینه میشوند. آنان را از شلوغترین دروازه شهر وارد میکنند؛ در حالی که صدای مردم به هلهله وشادی بلند است. در شهر، شادی عمومی اعلام شده است و مردم لباسهای نو پوشیدهاند. زنان دف میزنندو اسیران اهلبیت علیهم السلام از میان شلوغیها، میگذرند. برای سوزاندن دل اهلبیت علیهم السلام ، سرها را پیشاپیش محملها میبرند. جلوتر از همه، سر علمدار کربلا جلوه میکند و بنابر بعضی نقلها، سر مقدس امام حسین علیه السلام را پشت سر محملها وارد میکنند تا مردم به اشتباه بیفتند و کسی از دوستداران، آنان را نشناسد و عیش مردم را بر هم نزند. هتاکیها شروع میشود؛ پیرزنی به سر بریده حضرت سنگ میزند و مردم که مست هوسرانی و ولنگاری هستند، از او تقلید میکنند.(1)امام سجاد علیه السلام میفرماید:
در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا پایان بیسابقه بود: ساربانان با کعب نی و تازیانه، ما را از میان جمعیت مطرب گذارندند. نیزهداران با سرها بازی میکردند و نیزههایشان را در هوا میچرخاندند. گاهی سرها از بالای نیزهها روی زمین و زیر دست و پای مردم و مرکبها میافتاد.
زنان شامی از بالای بامها روی سر ما آتش و خاکستر داغ میریختند که تکهای از آن روی عمامهام افتاد و چون دستهایم را با زنجیر به گردنم
1) 1. برداشت از: قصه کربلا، صص 484 و 487.
بسته بودند، عمامهام سوخت و آتش به سرم رسید.
از طلوع آفتاب تا غروب ما را در کوچهها میگردانیدند و میگفتند «این نامسلمانها را بکشید!» ما را با یک رشته طناب به هم بسته بودند و از دهلیز خانه یهودیان و مسیحیان میگذارندند و به آنان میگفتند: اینها قاتلان پدران و فرزندان شما هستند، انتقام خودتان را بگیرید! در این لحظه همگی آنان به سوی ما سنگ و چوب پرتاب کردند.
افزون بر آن، ما را به بازار برده فروشان بردند و ما را در معرض فروش قرار دادند. همچنین ما را در خرابهای جای دادند که روزها از گرما و شبها از سرما آسایش نداشتیم.(1)
پادشاهی میگسار، ورود اسیرانی آزاده را به انتظار نشسته است؛ پادشاهی که همپیالهاش، میمونی است که جرعهای خود مینوشد و جرعهای به او میدهد. هنگام مردن آن میمون نیز در شهر عزای عمومی اعلام میکند و برای او مراسم غسل و کفن و دفن برپا میدارد. پادشاهی که کمتر هُشیار بود و بیتالمال را به رامشگران و آوازهخوانان اختصاص داده بود.(2)
یزید بالای کاخش میرود تا وضع کاروان و شادی مردمان را تماشا کند. در این هنگام، کلاغی بانگ برداشت (عَرَب، صدای کلاغ را به فال بد میگیرد) و یزید شعری به این مضمون خواند:
وقتی که نور سرها بر برج قصر جیرون بتافت، کلاغ بانگ برمیدارد.
من هم به آن میگویم: تو بانگ برآری یا برنیاری، من کار خودم را کردم و طلبم را از محمد گرفتم.(3)
با این که از دروازه ساعات ـ محل ورود اسیران ـ تا کاخ یزید فاصله
زیادی نبود، ولی کاروان را هنگام طلوع آفتاب وارد کردند که هنگام رسیدن به کاخ یزید، خورشید در حال غروب بود.(1)
اهلبیت علیهم السلام که با ریسمان به هم بسته شده بودند، وارد مجلس یزید شدند. یزید لباسهای نو پوشیده بود و شراب مینوشید. او سر بریده حضرت را میان تشتی از طلا گذاشته بود و برای بازداشتن زینب علیها السلام و امام سجاد علیه السلام از سخن گفتن، با چوب به چهره تابناک امام حسین علیه السلام میزد. با این حال ساعتی نگذشته بود که سخنان کوبنده امام سجاد علیه السلام و زینب کبری علیها السلام چنان رسوایی برای یزید و یزیدیان به بار آورد که طعم پیروزی به تلخی گرایید. از این رو، یزید برای نشان دادن هیبت بر باد رفتهاش، اسیران بیدفاع را روانه خرابه شام ساخت.
پس از آن که حضرت زینب علیها السلام با خطبه پرشکوه و بلند آوازه خود در مجلس یزید، از فاجعه روز عاشورا پرده برداشت، وجدانهای غافل و خواب آلوده، اندکی به خود آمد و جوش و خروشی در مردم پدیدار گشت. سخنان روشنگرانه زینب علیها السلام و امام سجاد علیه السلام ، اساس تفکر در حادثه کربلا را در ذهنها بنا نهاد و حاضران مجلس، تا اندازهای حقیقت را دریافتند.
یزید با دیدن اوضاع نابسامان دربارش، آزادگان را از کاخ بیرون راند و در خرابهای جای داد که سقفی نداشت و دیوار آن ترک برداشته بود، بهگونهای که اهلبیت میترسیدند دیوار بر سرشان خراب شود. روزها از شدت گرماو شبها از سوز سرما در آن خرابه خواب نداشتند و تشنگی و گرسنگی و خطر درندگان آنها را تهدید میکرد.(2)
براساس پژوهشی که در زمینه تاریخ وقایع عاشورا به عمل آمده است، روز شهادت امام حسین علیه السلام در عاشورای سال 61 هجری، با بیست و یکم مهرماه سال 50 شمسی برابر بوده است. با به حساب آوردن ورود اهلبیت علیهم السلام به شام که در اول صفر همان سال بوده است، نتیجه میگیریم که اهلبیت علیهم السلام اواخرآبان ماه یا اوایل آذر در شام بودهاند وطبیعی است که سردی هوا در این ماهها موجب آزار آنان میگشته است.(1)
اسیران عزادار، روزها به عزاداری و گریه بر مصیبتها میپرداختند و این گونه مردم را از فجایع کربلا آگاه میساختند و از چهره کریه عاملان آن فجایع هولناک، پرده برمیداشتند. شیخ صدوق رحمهمالله مینویسد: «یزید دستور داد اهلبیت امام حسین علیه السلام را همراه امام سجاد علیه السلام در خرابهای زندانی کنند. آنها در آنجا نه از گرما در امان بودند و نه از سرما؛ بهگونهای که بر اثر نامناسب بودن آن محل و گرما و سرمای هوا، صورتهایشان پوست انداخته بود.»(2)
در میان ناله و اندوهِ بانوان رها شده از زنجیر ستم، کودکان مظلومی به چشم میخوردند. آنان در حالی که گرسنه بودند، هر روز عصر با لباسهای کهنه جلوی در خرابه صف میکشیدند و مردم شام را که دست کودکانشان را گرفته بودند و با آذوقه به خانههایشان برمیگشتند، غریبانه تماشا میکردند و آه حسرت میکشیدند. دامان عمه را میگرفتندو میپرسیدند: «عمه! مگر ما خانه نداریم؟ پدران ما کجا هستند؟» حضرت زینب علیها السلام نیز برای تسلای دل کوچک و غمدیده آنان میفرمود: «چرا عزیزانم! خانه شما مدینه است و پدرانتان به سفر رفتهاند».(3)
امام سجاد علیه السلام در مورد ویرانه شام میفرماید: «در مدت اسارتمان در خرابه شام، چه رنجها و مصیبتهایی که ندیدیم! روزی دیدم عمهام زینب علیها السلام دیگی را روی آتش گذارده است. پرسیدم: عمه! در این دیگ چیست؟ پاسخ داد: دیگ خالی است، ولی چون کودکان گرسنهاند، برای این که آنان را ساکت کنم، وانمود کردم که میخواهم برایشان غذا بپزم تا با این بهانه آنان را خواب کنم.»
نقل شده است که کودکان گرسنه پیوسته پیش حضرت میآمدند و از گرسنگی ناله میکردند تا آنجا که دل زنان شام به رحم میآمد و برای آنان آب و غذا میآوردند.(1)در رویدادهای شب وفات حضرت رقیه علیها السلام آمده است که وقتی سر امام حسین علیه السلام را که درون طبقی گذاشته و روی آن را پوشانیده بودند، پیش حضرت رقیه علیها السلام آوردند، حضرت رقیه علیها السلام نخست پنداشت که برای او غذا آوردهاند. این وضعیت، شدت گرسنگی کودکان را میرساند.(2)
امام صادق علیه السلام در مورد این محل فرموده است:
وقتی اهلبیت علیهم السلام را در ویرانه جای دادند، یکی از آنان با دیدن وضع ناجور و دیوارهای ترک خورده گفت: اینها ما را در این خرابه جای دادهاند تا این دیوارها بر سرمان خراب شود و ما را بکشند. پاسبانان خرابه به زبان رومی به هم گفتند: اینها را ببینید که از خراب شدن دیوارها بر سرشان میترسند با آن که فردا آنها را بیرون خواهند کشید و خواهند کشت. علیبنالحسین علیه السلام فرمود: جز من، هیچ یک از اهل خرابه زبان رومی نمیدانست.»(3)
در خرابه شام چنین وضع اسفناکی حکمفرما بود. در بعضی
کتابهای تاریخ آمده است نُه تن از کودکان از شدت سرما و گرما و گرسنگی در خرابه جان باختند که نهمین آنها حضرت رقیه علیها السلام بود.(1)
شامیان با دیدن وضع رقتبار کودکانِ خرابه، به آنان ترحّم میکردند. روزی زنی که از جلوی خرابه میگذشت، دریافت یکی از کودکان از تشنگی گریه میکند. زن بیدرنگ رفت و ظرف آبی آورد و به حضرت زینب علیها السلام عرض کرد: «ای اسیر! تو را به خدا قسم میدهم که اجازه دهی من این کودک را با دست خودم سیراب کنم؛ زیرا محبت کردن به یتیمان، خواستههای انسان را برآورده میکند. شاید با این کار خداوند حاجت مرا نیز برآورد».
حضرت زینب پرسید: «چه حاجتی داری؟» گفت: «من در دوران جوانیام، خدمتگزار حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بودم، ولی چرخش زمانه مرا از مدینه و خدمت کاری ایشان دور ساخت و از این شهر سر درآوردم مدتها است که از او و فرزندانش بیخبرم. من کودکی فرزندان او را دیدهام و با آنها بودهام. از خداوند خواستهام که حتی برای یک بار هم شده، فرزندان او را زیارت کنم و خدمتگزارشان باشم. شاید خدا به واسطه این یتیمنوازی، حاجت مرا برآورد و بار دیگر به خدمت آن خانواده درآیم و بقیه عمر را در محضر آنان باشم».
حضرت زینب علیها السلام تا این سخنان را شنید، آهی سوزناک از سینه پر دردش کشید و فرمود: «ای کنیز خدا! حاجت تو برآورده شد. من، زینب دختر فاطمهام و آنسر که از بالای قصر یزید آویزان است، سر برادرمحسین است. این کودکان نیز که میبینی، یتیماناویند کهمدتی است سایهپدر از سرشان کوتاه شده است و اینگونه گرد و غبار یتیمی و اسیری بر رخسارشان نشسته است».
1) 1. منتخب التواریخ، ملاهاشم خراسانی، ص 229.
آن زن با شگفتی، به سخنان زینب علیها السلام گوش میداد و خیره خیره به او و کودکان مینگریست. همین که سخن حضرت پایان یافت، از ناراحتی فریادی کشید و بیهوش روی زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، به ناله و زاری پرداخت و با اهل خرابه در سوگ حسین علیه السلام هم ناله گشت. آن زن باقی عمرش را در شیون و زاری بر شهیدان کربلا و رنج اسیری اهلبیت علیهم السلام گذرانید، تا این که به رحمت حق پیوست.(1)
نسیمی از مدینه برخاسته و اینک در ویرانهای از شهر سیاهِ نیرنگ، غبار غم گرفته بود. بعضی که محبت خاندان وحی را در دل داشتند، در مسیر این نسیم قرار میگرفتند و میشکفتند. یکی از اینان، هند؛ زن یزید، دختر عبدالرحمن بن عامر بود.
وقتی پدر هند از دنیا رفت، او در خانه امیرالمؤمنین علی علیه السلام ماند و همانجا به خدمت حضرت زهرا علیها السلام و دخترانش امکلثوم و زینب علیها السلام درآمد. نقل شده است که وی در دوران کودکی بر اثر یک بیماری، فلج گردید و هر چه او را درمان کردند، فایدهای نداشت. سرانجام به سرچشمه زلال امامت، امیرمؤمنان علی علیه السلام متوسل گشتند و شفایش را از حضرت خواستند. حضرت فرمود طبیب دلهای شیعیان ـ حسین علیه السلام ـ بیاید. وقتی حسینِ خردسال آمد، حضرت ظرفی را پر از آب کرد و به جگر گوشهاش فرمود تا دستش را داخل آب بزند. سپس آب را به بدن هند پاشید. پس از مدتی، وی از آن بیماری هلاک کننده نجات یافت.
هند به شکرانه این کرامت در خانه امیرالمؤمنین علی علیه السلام به خدمت مشغول گشت تا دین خود را به این خانواده ادا کند. خانواده او نیز با
1) 1. ریاحین الشریعه، ج 3، ص 188، برگرفته از: ستاره درخشان شام، ص 167.
دیدن این معجزه، اسلام آوردند و از آیین یهودیت دست برداشتند. هند در محضر ائمه اطهار علیهم السلام پرورش یافت تا این که در زمان امام حسن علیه السلام که معاویه، وی را به ازدواج پسر خود یزید درآورد. از آن روز، میان او و اهلبیت علیهم السلام جدایی افتاد تا آن که پس از مدتها، در خرابه شام با دلبردگان واقعیاش دیدار کرد.
گفتنی است به دلیل خارجی دانستن اسیران، دوستداران اهلبیت علیهم السلام آنان را نمیشناختند و دیگران نیز به شادیهای پوچ و ننگین خود سرگرم بودند. پس از ورود اهلبیت علیهم السلام به خرابه، یکی از کنیزانِ هند به او گفت: جمعی اسیر را در خرابه جای دادهاند، خوب است ما هم برای تفریح به تماشای آنان برویم. هند پذیرفت و لباسهای گرانقیمتی پوشید و دستور داد صندلی مخصوصش را همراه او آورند. وقتی به خرابه آمد، حضرت زینب علیها السلام بیدرنگ وی را شناخت و به خواهرش امکلثوم علیها السلام گفت: خواهرم! این کنیز ما، هند دختر عبداللّه است که مدتی با ما زندگی میکرد. امکلثوم علیها السلام نیز او را شناخت و سرش را پایین انداخت. هند متوجه گشت و به زینب علیها السلام رو کرد و گفت: ای زن! چرا سرت را بلند نمیکنی؟
زینب علیها السلام پاسخی نداد.
ـ شما از کدام شهر هستید؟
ـ مدینه!
هند وقتی نام مدینه را شنید، مشتاقتر شد و از روی احترام برخاست و نزدیکتر آمد و گفت: سلام خدا بر مردم مدینه!
ای زن! آیا اهل مدینه را میشناسی؛ میخواهم درباره خانوادهای از تو بپرسم.
ـ آری! هر چه میخواهی بپرس.
اشک در چشمان هند حلقه زد و با بغضی در گلو گفت: میخواهم از خانواده علی بپرسم. من مدتی کنیز آنان بودهام.
زینب علیها السلام پرسید: جویای کدام یک از اهلبیت او هستی؟
ـ میخواهم احوال حسین و خواهرانش، زینب و امکلثوم را بدانم. آیا از آنان خبری داری؟
حضرت زینب علیها السلام گریست و فرمود: ای هند! اگر از خانه علی میپرسی، بدان که آن را ترک کردهایم و منتظریم که خبر مرگمان را به آن خانه ببرند. اگر از حسین میپرسی، آن سر بریده که به دیوار کاخ شوهرت آویزان است؛ سر اوست. اگر از برادران او، عباس و دیگر فرزندانِ علی علیه السلام میپرسی، بدان که سر از بدنشان جدا کردند و بدنهایشان را قطعهقطعه کردند. اگر از زینب میپرسی، من زینبم و این خواهرم، امکلثوم است که لباس اسیری بر تن کردهایم و اینان نیز یتیمان حسین علیه السلام هستند.
هند که سخنان زینب علیها السلام را به دقت و شگفتی گوش میداد، سر به شیون و زاری برداشت و گفت: وای مولایم حسین! کاش کور بودم و تو و خواهران و کودکانت را در این وضع نمیدیدم.
او خاک بر سر پاشید و سنگی از زمین برداشت و محکم بر سرش کوبید که خون از سرش جاری شد و از هوش رفت. وقتی به هوش آمد، حجاب از سرافکند، گریبان درید و پای برهنه به کاخ یزید رفت و فریاد زد: ای یزید! نفرین بر تو باد که سر پسر رسول خدا را جدا کردهای و اهلبیتش را در مقابل نگاههای مردم قرار دادهای! در حالیکه زنان خودت در حرمسرایت دور از نظرها هستند. یزید سرآسیمه، قبایش را
درآورد و سر هند را پوشانید!
این کار، اوج سنگدلی و بیرحمی یزید ملعون را نشان میدادکه از هیچ آزاری نسبت به خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله فرو گذار نکرده بود. استبداد همراه با عشرتطلبی، او را به گرداب فسادها و زشتیها افکنده بود. او در قبیلهای روزگار گذرانده بود که آداب و رسوم و فرهنگ مسیحیت بر آن حاکم بود؛ زیرا مادر و اطرافیانش مسیحی بودند. هنری لامنس معتقد است یزید به دست نسطوریهای شام تربیت یافته بود. او در دربارش، مشاوران غیر مسلمان را به کار میگرفت. حتی حاکمیت عبیداللّه بن زیاد نیز به اشاره سرژیوس، وزیر اعظم او بود. همیشه شاعری که صلیبی بر گردن داشت، مشغول سرگرم کردن او بود. همه اینها اسلامستیزی او را نشان میداد.(1)
پس از دیدار هند با حضرت زینب علیها السلام ، ورق زندگیاش برگشت؛ لباس سیاه پوشید و هر روز بر کشتگان کربلا عزاداری میکرد. در نتیجه بالا گرفتن این سوگواریها، یزید مجبور شد اسیران را به مدینه باز گرداند.(2)
در یکی از شبهای رقیه علیها السلام پدرش را در خواب میبیند و پریشان از خواب برمیخیزد. او گریهکنان میگوید: من پدرم را میخواهم! هر قدر اهل خرابه خواستند او را ساکت کنند، نتوانستند. داغ همه از گریه او تازهتر گردید و همه به گریه و زاری پرداختند.
مأموران خرابه پرسیدند: چه خبر شده است؟ گفتند: دختر خردسال
امام حسین علیه السلام پدرش را خواب دیده است و او را میخواهد. آنان سر بریده حضرت را در درون طبقی نهادند و روی آن را با پارچهای پوشاندند و جلوی او گذاشتند. شدت ضعف و گرسنگی، کودک را به توهّم انداخته بود. او گریه میکرد و میگفت: من که غذا نخواستم؛ من پدرم را میخواهم. مأموران گفتند: این پدرت است.
وقتی رقیه علیها السلام روپوش را کنار زد، سر بریده پدر را به سینه چسباند و دلسوزانه میگفت:
چه کسی صورتت را با خون سرت رنگین کرد؟ چه کسی رگهای گلویت را برید؟ چه کسی مرا در این خردسالی یتیم کرد؟ کاش جانم فدایت میشد! ای کاش میمُردم و محاسن به خون رنگینت را نمیدیدم!
سپس آنقدر گریه کرد تا از هوش رفت و نالهاش برای همیشه خاموش گشت. صدای گریهها بالا گرفت و مصیبتی دیگر بر دل داغدار اهلبیت نشست و اینگونه واپسین شبِ زندگانی کوتاه فرشته غم، با غصه سپری شد.
بدن معصوم و ستمدیدهاش را درهمان خرابه به خاک سپردند. او روز اول صفر به آن ویرانه آمد و پس از چهار شب در پنجم صفر سال 61 هجری، به سوی پدر شهیدش پر کشید.(1)
طاهر دمشقی همنشین یزید بود و شبها، او را با شعر و داستانگویی سرگرم میکرد. وی درباره شب وفات حضرت رقیه علیها السلام میگوید: «آن شب من پیش یزید بودم. به من گفت: «طاهر! امشب از ترسِ کابوسهای
1) 1. معالی السبطین، ج 2، ص 171.
وحشتناک، قلبم به تپش افتاده است. سرم را روی زانویت بگذار و از فجایعی که من در گذشته کردهام، برایم تعریف کن». من سرش را روی زانو گذاشتم و از گذشته سیاهش برای او گفتم. تا این که پس از ساعتی به خواب رفت. ناگهان دیدم از خرابه، صدای شیون و ناله میآید. او در خواب بود و من در اندیشه جنایتهای او که نگاهم به تشت طلایی افتاد که سر حسین علیه السلام در آن قرار داشت. با تعجب دیدم سر بریده، اشک میریزد. لبهایش به حرکت درآمد و گفت: خداوندا! اینان، فرزندان و جگرگوشههای من هستند که اینگونه از دنیا میروند.
چون این منظره را دیدم، حالتی از ترس و غم در دلم افتاد که ناخودآگاه اشکم جاری شد. یزید را رها کردم و به بالای کاخ درآمدم. صدای گریه لحظه به لحظه بیشتر میشد. از بالای بام به درون خرابه که کنار کاخ بود، نگاه کردم؛ دیدم خرابهنشینان دورِ دخترکی را گرفتهاند و خاک بر سر میریزند و به شدت گریه میکنند. یکی از آنها را صدا زدم و پرسیدم چه خبر شده است؟ گفت: دختر سه ساله امام حسین علیه السلام ، پدرش را در خواب دیده است و اکنون از خواب پریده و پدرش را از ما میخواهد.
پس از دیدن این صحنه دردناک، پیش یزید برگشتم. دیدم او هم خواب زده شده است و با حالتی عجیب، به سر بریده نگاه میکندو از شدت ترس و ناراحتی، دندانهایش را بر هم میساید و به خود میلرزد. دوباره از سر بریده ندایی برخاست و این آیه را تلاوت کرد:
وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَی مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون.(1)
و به زودی کسانی که ظلم کردند، خواهند فهمید که به چه جایگاهی داخل خواهند شد.
ترس بر وجود یزید چیره گشته بود؛ در همان حالت ناراحتی از من
1) 1. شعرا، 227.
پرسید: این صدای گریه از کجاست؟ جریان را برای او گفتم. با عصبانیت فریاد کشید: چرا سر پدرش را نزد او نمیبرید؟ ببرید و صدایش را بند آورید. نگهبانان بیدرنگ سر را درون طبقی گذاردند و به خرابه آوردند. دخترک با دیدن سر بریده پدر آن قدر گریست که جان داد.»(1)
به خوبی روشن است که یزید در این ماجرا قصد تسلّی خاطر اهل خرابه را نداشته، بلکه با این کار میخواست آنان را به یاد مصیبتهایشان اندازد و آنان را آزار دهد.(2)
وقتی حضرت رقیه علیها السلام در خرابه از غمها و غصههای دنیا چشم بر هم نهاد، بدنش را نزد زنی غسّاله بردند تا او را غسل دهد. آن زن بدن حضرت را غسل میداد که ناگاه دست از کار کشید و پرسید: «سرپرست این بچه کیست؟» حضرت زینب علیها السلام فرمود: من هستم؛ چه میخواهی؟» گفت: «این دخترک به چه بیماریای مبتلا بوده است که اینگونه بدنش کبود است؟» حضرت فرمود: «ای زن! این دختر بیمار نبود و این کبودیها ردّ سیاه تازیانههای ستم است که اثرش بر بدن او باقی مانده است».(3)
نقل کردهاند که در سال 1280 ه . ق قبر حضرت رقیه علیها السلام دچار آب گرفتگی میشود. شخصی به نام سید ابراهیم دمشقی برای تعمیر قبر حضرت، سنگ قبر را میشکافد و بدن حضرت را بیرون میآورد تا کفن تازه بر آن بپوشاند. در این حال میبیند آثار تازیانههای دشمن پس از گذشت صدها سال هنوز بر بدن آن کوچک مظلوم باقی مانده است.(4)
پس از درگذشت رقیه علیها السلام ، حضرت امکلثوم علیها السلام ؛ خواهر حضرت زینب علیها السلام چند خشت را جمع میکند و کنار هم میچیند. سپس بدن بیجان رقیه علیها السلام را بر آن مینهدو اهلبیت علیها السلام را دور آن جمع میکند و به عزاداری میپردازد. در میان حلقه سوگواران، وی از همه جانسوزتر ناله میکرد. وقتی او را تسکین دادند، گریهاش بیشتر اوج گرفت و به زینب علیها السلام گفت: «خواهرم! دیشب رقیه به من میگفت: عمه جان! گرسنهام و از گرسنگی توان گریستن هم نداشت، ولی اکنون جنازهاش پیشروی من است و من بر او میگریم در حالی که دیگر گرسنه نیست».(1)
بنابر نظر بعضی تاریخ نویسان، یزید پس از شهادت حضرت رقیه علیها السلام دستور داد چراغ و تخته غسل ببرند و او را در همان خرابه همراه با لباسهای کهنهاش به خاک سپارند.(2)او با این کار میکوشید تا چهرهای حق به جانب به خود بگیرد و همچنان سیاستهای عوامفریبانهاش را ادامه دهد.
ابن عابد شروانی حایری درباره انگیزه شوم یزید در فرستادن سر امام علیه السلام به خرابه و دیگر رخدادهای آن شب مینویسد: «این که گفته شده است یزید برای تسلاّی خاطر حضرت رقیه علیها السلام دستور داد تا سر بریده پدرش را نزد او ببرند، اشتباه است؛ زیرا مقصود یزید تسلی دادن کودک نبود، بلکه میخواست با این کار، دل اهلبیت علیهم السلام را بیشتر بسوزاند. او میخواست آنان با دیدن سر بریده ـ در آن موقعیت حساس که همه به
یاد مصیبتهای کربلا افتاده بودند ـ از بیتابی هلاک گردند و عاشورای دیگری در شام به وجود آید. قصد او تنها این نبود که رقیه علیها السلام از شدت اندوه از دنیا برود، بلکه میخواست همه اهل بیت علیهم السلام جان دهند.
اهلبیت علیهم السلام با دیدن شهادت حضرت رقیه، سر بریده امام حسین علیه السلام و غسل دادن و کفن کردن پیکر مطهر حضرت رقیه علیها السلام ، به یاد بدنهای پاره پاره و بیغسل و کفن شهیدان کربلا افتادند و به راستی عاشورای دیگری در آنجا پدید آمد. صدای گریه اهلبیت علیهم السلام آنچنان بلند شد که مردم شام و اطراف همه فهمیدند. از اینرو، همگی نزدیک آمدند و گریه سردادند. همین امر موجب شد تا احساسات مردم بر ضد یزید به جوش آید. بهگونهای که آنها علیه یزید سخن میگفتند و این ماجرا، یزید را به شدت وحشتزده کرد. یزید که در ظاهر خود را تبرئه میکرد و قتل امام حسین علیه السلام و شهیدان کربلا را به گردن ابنزیاد میانداخت، اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را از آن زندان (خرابه شام) آزاد کرد.»(1)
با مشوّش شدن افکار عمومی مردم شام در اثر جنایتهای یزید که با وفات حضرت رقیه علیها السلام شدت گرفته بود، مصلحت را در آن دید که از شدت فشار بر اهلبیت علیهم السلام بکاهد و آنان را از بند اسیری آزاد کند. او آنان را مخیر گذاشت که به مدینه باز گردند یا در شام بمانند. امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام تصمیم گرفتند که پس از برپایی مجلس عزای عمومی، شام را به مقصد مدینه ترک کنند؛ زیرا از هنگام شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش، اهلبیت علیهم السلام نتوانسته بودند برای آنان عزاداری
1) 1. حضرت رقیه علیها السلام ، ص 86، برگرفته از: اکسیر العبادات، ص 533.
کنندو دشمن، آنان را از این کار باز داشته بود. یزید بر خلاف میل باطنیاش ناچار شد این شرط را بپذیرد؛ زیرا به خوبی میدانست برپایی سوگواری از سوی قهرمان کربلا؛ حضرت زینب علیها السلام ، پایههای حکومت استبدادیاش را سست خواهد کرد. با این حال، به دلیل تدابیری که برای جلوگیری از موج فزاینده اعتراضها و نارضایتیهای مردم اندیشیده بود، ناگزیر این شرط را پذیرفت. یزید در مرکز شهر، خانهای را برای عزاداری در نظر گرفت و دستور داد زنان برای تسلیتگویی به حضرت زینب علیها السلام و برپایی مجلس عزا (که زیر نظر جاسوسان بود) در آن خانه حضور یابند. با انتشار این خبر در شهر، تمامی زنان هاشمی با لباس سیاه در مجلس حضور یافتند و به زینب علیها السلام تسلیت گفتند. زنان بنیامیه و بنیمروان نیز با زینت و زیورشان به مجلس آمدند و به زینب علیها السلام تسلیت گفتند. البته شنیدن مصیبتهای کربلا که از زبان دختر علی علیه السلام بیان میشد، انقلابی شگرف در دلشان ایجاد کرد و آنان نیز با پوشیدن لباس سیاه، ابراز همدردی کردند.
هفت روز در شام مجلس عزاداری بر پا شد. شام روحیه انقلابی گرفته بود و نزدیک بود سیل خروشان انتقام و نارضایتی، حکومت یزید را درهم بشکند.(1)این شهرِ خاموش و ماتمزده، مانند چند روز پیش نبود که اهلبیت بدان وارد شدند. مردمان شام کم کم سیاست رسوا شده تبلیغات سوء یزید را علیه این خاندان شناخته بودند. چهره شهر تغییر کرده بود؛ مردمی که چندی پیش از کاروان اسیران با آتش و خاکستر استقبال کرده بودند، اینک با شرمندگی، کاروان اسیران را با تکریم و احترام بدرقه میکردند.
1) 1. ریاحین الشریعة، ج 3، ص 193، برگرفته از: ستاره درخشان شام، ص 227، با گزینش.
یزید سیاست دوگانه سرکوب و تبسّم؛ را در پیش گرفته بود؛ از یک سو اجازه برپایی مراسم عزاداری را به اهلبیت میداد و عبیداللّه را مسؤول قتل شهیدان کربلا معرفی میکرد و از سوی دیگر، با آویزان کردن سر امام علیه السلام بر در کاخ خویش و اسیر کردن اهلبیت علیهم السلام ، قدرت خویش را در مقابل هرگونه شورش احتمالی به نمایش میگذاشت. یزید میخواست بر موج بنشیند و احساس آرامش کند و جز این چارهای نداشت؛ زیرا این آخرین تیر او در ترکش انتقام بود.
مردم شام در آستانه استحالهای بزرگ و فهم و درک واقعیتها بودند. آسمان اندیشه آنان که با اسلام تحریف شده معاویه و ترور شخصیت علی علیه السلام و خانوادهاش سیاه و غبارآلود شده بود، با خطبههای توفنده زینب علیها السلام و امام سجاد علیه السلام آفتابی و روشن شد. این موج ناخشنودی به سرای خاموش یزید نیز رسوخ کرده بود و تنها خروج اهلبیت علیهم السلام بود که میتوانست آسایشی کوتاه، آن هم در شام برای او ایجاد کند. از این رو، کاروان اسیران را از شام خارج کرد.(1)
شتران آماده حرکتاند و یزید دستور داده است محملها را زینت کنند! زینب علیها السلام دستور داد تا زیورها را از محمل شتران باز کنند و محملها را سیاهپوش سازند. مردمان شام به بدرقه آمدهاند، ولی خجالت و شرمندگی از نگاههایشان میبارد. با شرمساری و سرافکندگی، رکاب زینب علیها السلام و کودکان را گرفتند و آنان را بر هودجهای سوگ نشاندند. زینب علیها السلام سر از کجاوه بیرون آورد و به عنوان آخرین پیام به شامیان فرمود: «ای اهل شام! ما از این شهر میرویم، ولی در این خرابه امانتی از ما پیش شما
1) 1. پیام عاشورا، ص 326 با گزینش.
باقی میماند. جان شما و جان این امانتِ لطمه خورده! هرگاه کنار قبرش رفتید، آبی بر مزار کوچکش بپاشید و چراغی کنارش روشن کنید که او در این شهر غریب است».(1)
کاروان آهسته آهسته گام برمیدارد و از شهر و نگاههای غم گرفته مردم دور میشود. زینب علیها السلام و بانوان کاروان تا مسافتهای دور، به بیرون از کجاوههایشان مینگریستند و به یاد رقیه علیها السلام و رنجهایش اشک میریختند؛ دخترکی زخم دیده و کتک خورده که جایش در محمل زینب علیها السلام خالی است، ولی خاطرهاش همراه کاروان.
چهل روز از شهادت حسین علیه السلام و یارانش گذشته و کاروان به سوی شهر پیامبر در حرکت است. بر سر دو راهی کربلا و مدینه، با درخواست اهلبیت، کاروان راه کربلا را در پیش میگیرد و در کربلا توقف میکند. اهلبیت علیهم السلام از محملها پیاده میشوند و به سوی مزار خاموش شهیدان میروند. زینب علیها السلام قبر برادر را در آغوش میگیرد و آن قدر میگرید که از هوش میرود. زنها آب به صورتش میپاشند تا به هوش آید. او با برادر درد دل میکند و شرح حال سفر پر خاطرهاش را باز میگوید و اشک میریزد. گریهاش وقتی شدت میگیرد که از رقیه علیها السلام برای برادر میگوید:
«برادر جان! همه کودکانی را که به من سپرده بودی، بر مزارت آوردهام، جز رقیهات که او را در شهر شام با بدنی کبود و دلی پر غصه به خاک سپردم».(2)سپس کاروان با دلی غمزده راهی مدینه میشود.
کاروان آزادگان در آستانه ورود به مدینه قرار دارد؛ شهر پیامبر صلی الله علیه و آله و زهرا علیها السلام و علی علیه السلام ؛ شهری آشنا که بیشتر مردمانش دوستدار این
خانوادهاند. بار دیگر خاطرههای روز خروج از آن، در دلهای محنت کشیده اهلبیت زنده میشود.
پردههای اشک، نگاهها را بر دروازه شهر ورق میزند؛ مسافران این دیار آشنا باز گشتهاند، ولی چقدر تعداد کاروانیان کم شده است؟ دیگران کجایند؟ شاید با کاروانی دیگر برسند؟
اینها پرسش هایی بود که از نگاههای منتظر مردمان شهر خوانده میشد. محملهای سیاه وتعداد اندک کاروانیان، همه چیز را روشن میکند. از چهرههای آفتاب سوخته و چشمهای غمگین، همه چیز پیداست. خورشید و ماه و ستارگان آسمانِ مدینه، همه در پس ابری از ستم، چهره در خون شسته بودند و مردم این را کمکم میفهمیدند. صدای غم انگیزِ بشیر بن جَذلم نیز سایهای از غم و اندوه بر شهر میکشید.
مردم مدینه! دیگر این شهر جای ماندن نیست. حسین علیه السلام کشته شد باید چشمها پیوسته بر او بگریند.
ـ پیکرش در کربلا آغشته به خون اوست و سرش را بالای نیزهها گرداندند.(1)
سپس نوبت کعبه غمها و بلاها، زینب کبری علیها السلام بود که شرح ماجرا کند و گذشته غمبارش را باز گوید. زینب علیها السلام با توسن سخن تاخت و قافله خاطرهها را تا ژرفای جانها پیش برد. رو به سوی قبر پیامبر صلی الله علیه و آله کرد و با نالهای جگرسوز گفت: «سلام بر تو ای جد بزرگوارم! ای رسول خدا! من خبر شهادت جگرگوشهات حسین را آوردهام». زینب علیها السلام میگفت و مردم با صدای بلند میگریستند. فرمود: «ای مردم مدینه! در کربلا نبودید تا ببینید چگونه برادرم را کشتند». سپس پیراهن خونین و پاره پاره امام حسین علیه السلام را که از یزید باز پس گرفته بود،(2)به مردم نشان داد.
سکینه علیها السلام پیش رفت و فرمود: «ای مردم! کاش در شام بودید و میدیدید که چه وحشیانه ما را با سنگ و چوب میزدند. کاش میدیدید که یزید چگونه به لب و دندانِ سر بریده پدرم چوب میزد؟»(1)
چون سخن از شام به میان آمد، زینب علیها السلام بار دیگر به یاد رقیه علیها السلام افتاد و با گریه گفت: «مصیبت وفات رقیه در خرابه شام، کمرم را خمیده و مویم را سپید کرد». او جریان وفات رقیه را در آن شب ظلمانی واگویه کرد و صدای ضجه و ناله بود که به آسمان برمیخاست.(2)بدینگونه داستان غمانگیز ستاره دور افتاده از آسمان مدینه، بار دیگر مرور شد و کتاب کوچکی بسته گردید.
حضرت رقیه علیها السلام یکی از بارزترین نمادهای مظلومیت اهلبیت علیهم السلام و نشانِ کینه دیرینه بنیامیه با آنان است. ایشان زیباترین الگوی تربیت به شمار میرود و پرورش یافته دامان حسین علیه السلام ، امام زینالعابدین علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام است. رقیه در محیطی رشد یافت که همه اعضای خانوادهاش بهترین محیط تربیتی را برای کسب فضایل اخلاق اسلامی فراهم آورده بودند. او با سن کم و زندگانی کوتاهش، چنان معرفت وشناخت والایی داشت که رخدادهای پیش آمده را به خوبی درک میکرد.
این معرفت ودرک عمیق در شب دیدارش با سر بریده پدر در پشت دروازه شام و نیز شب وفاتش به خوبی نمایان است. رقیه علیها السلام با دیدن سر بریده پدر از گریه دست میکشد و با گفتن جملههایی رسا و نغز، معرفتی را که نتیجه پرورش یافتن در مکتب اهلبیت است، به نمایش
میگذارد. او بدون عنوان کردن خواستههای کودکانه، با چند پرسش و خواسته همه حرفهایش را با پدر میزند:
پدر! چه کسی صورتت را به خون سرت رنگین کرده است؟ چه کسی رگهای گلویت را بریده است؟ چه کسی مرا در این خردسالی یتیم کرد؟(1)
و با این سه پرسش، جریان روز عاشورا را برای همه یادآوری و از ستمکاران شکایت میکند. سپس میپرسد:
دخترت از این پس به که پناه برد؟ بانوان بدون پوشش چه کنند؟ زنان بیسر و سامان و اسیر به کجا پناه ببرند؟ چشمهای گریان چه چاره سازند؟(2)
او با این سخنان، از رویدادهای اسیری و سرگردانی اهل حرم و شکستن حرمت در شهرهای گوناگون، پیش پدر شکوه میکند و میگوید:
زنان مو پریشان پس از اسیری چه کنند؟ پناهگاه زنانی که کسی جز تو نداشتند، از این پس کیست؟(3)
و بدینسان از دربهدری زنان اهل حرم که شوهرانشان کشته شده است، میپرسد. این پرسشها به خوبی افق معرفتی حضرت رقیه را نشان میدهد که چگونه به واقعه کربلا مینگریسته و با همان سن کم چگونه همه آن مسایل را به خوبی درک کرده است. این در حالی است که او هنوز در بند به سر میبرد و طعم رهایی را نچشیده است. در پایان نیز با سه آرزو، اندوه دل خویش را آشکار میکند: پدر جان! ای کاش جانم فدایت میشد! کاش این روز را نمیدیدم! کاش میمُردم و محاسن خونینت را نمیدیدم!(4)
سپس مظلومانه جان به جان آفرین تسلیم میکند. این جملهها همه مصیبتها را از آغاز تا انجام برای مردم یادآوری و عاشورایی دیگر در خرابه برپا میکند. این بهترین آموزه تربیتی برای یک خانواده مسلمان و معتقد است که فرزندانشان را این چنین تربیت کنند و از همان کودکی، آنان را از درک و اندیشه والای اسلامی برخوردار سازند.
فصل پنجم: پژوهشی در کتاب های معتبر شیعه و دیدگاه های اندیشمندان اسلامی درباره حضرت رقیه علیها السلام
پیشتر گفته شد که در بعضی کتابهای تاریخی، نام حضرت رقیه علیها السلام آمده، ولی در بسیاری از آنها نامی از ایشان برده نشده است. این احتمال وجود دارد که تشابه اسمی میان فرزندان، امام حسین علیه السلام ، سبب پیش آمدن این مسئله شده باشد. همچنانکه بعضی از کتابها به این مسئله اذعان دارند و بنابر نقل آنها، حضرت رقیه علیها السلام همان فاطمه صغری علیها السلام است. در چگونگی درگذشت ایشان نیز اختلاف نظر وجود دارد که در این جا به این دو مسئله خواهیم پرداخت.
برای روشن شدن مطلب، این بحث را با طرح یک پرسش زیربنایی از اندیشمند فرزانه، استاد محمد محمدی اشتهاردی آغاز میکنیم.
آیا نبودن نام حضرت رقیه علیها السلام در ردیف فرزندان امام حسین علیه السلام در کتابهای معتبری چون ارشاد مفید، اعلام الوری، کشف الغمه و دلائل الامامة طبری بر نبودن چنین شخصیتی در تاریخ دلالت دارد؟
پاسخ: با بیان چند مقدمه پاسخ این پرسش به خوبی روشن میشود:
1ـ در عصر زندگانی ائمه اطهار علیهم السلام و در صدر اسلام مسایلی مانند کمبود امکانات نگارشی، اختناق شدید حکمرانان اموی، کم توجهی به
ثبت و ضبط جزییات رویدادها، فشار حکومت بر سیرهنویسان، دخالت جانبداریها و... سبب بروز بعضی اختلافات در نقل مطالب تاریخی شده است.
2ـ در اثر تاخت و تازها و وجود بربریت و دانشستیزی بعضی حکمرانان، بسیاری از منابع ارزشمند از میان رفته است. به همین دلیل، این گمان تقویت میشود که چه بسا بسیاری از این اسناد و منابعِ معتبر، در جریان این درگیریها، از بین رفته و به دست ما نرسیده است.
3ـ تعدد فرزندان، تشابه اسمی و موارد همسان، امر را بر تاریخنویسان مشتبه کرده است که در همین کتاب نیز به مواردی از آنها برمیخوریم. برای مثال، در مورد روایت طاهر دمشقی که در فصل پیشین گذشت، کتاب ریاض القدس، او را طاهر بن عبداللّه و تذکرة الشهدا، طاهر بن حارث خواندهاند که دو شخصیت جدا هستند. همچنین در مورد هند زن یزید، بعضی او را دختر عبداللّه بن عامر(1)و بعضی دیگر، وی را دختر خانوادهای یهودی(2)دانستهاند که درهر دو مورد، افزون بر اشتباه در عنوان شخصیتها، در نقل این رویداد تاریخی نیز دوگانگی وجود دارد که اینگونه خطاها درتاریخ نویسی قدیمی، امری طبیعی است.
4ـ همانگونه که پیشتر گفته شد، امام حسین علیه السلام به دلیل شدت علاقه به پدر بزرگوار و مادر گرامیشان، نام همه فرزندان خود را فاطمه و علی میگذاردند. این امر خود منشأ بسیاری از سهوِ قلمها در نگاشتن شرح حال زندگانی فرزندانِ امام حسین علیه السلام گردیده است. قرینهها و شواهدی در دست هست که رقیه علیها السلام را فاطمه صغیره میخواندهاند.
احتمال دارد همین موضوع سبب غفلت از نام اصلی ایشان شده باشد.(1)
بنابراین، نیامدن نام حضرت رقیه علیها السلام در کتابهای تاریخی، هرگز دلیل برنبودن چنین شخصیتی در تاریخ نیست. افزون بر آن، مهمترین دلیلِ فراموشی یا کم رنگ شدن حضور این شخصیت، زندگانی کوتاه ایشان است که سبب شده ردّ کمتری از ایشان در تاریخ به چشم بخورد.
در مورد تشابه اسمی رقیه علیها السلام و فاطمه صغیره به یک جریان تاریخی اشاره میکنیم. مسلم گچکار از اهالی کوفه میگوید: «وقتی اهلبیت علیهم السلام را وارد کوفه کردند، نیزهداران، سرهای مقدس شهیدان را جلوی محمل زینب علیها السلام میبردند. حضرت با دیدن آن سرها، از شدت ناراحتی، سرش را به چوبه محمل کوبید و با سوز و گداز شعری را با این مضامین سرود:
ای هلال من که چون بدر کامل شدی و در خسوف فرو رفتی! ای پاره دلم! گمان نمیکردم روزی مصیبت تو را ببینم! برادر! با فاطمه خردسال و صغیرت، سخن بگو که نزدیک است دلش از غصه آب شود. چرا این قدر با ما نامهربان شدهای؟ برادر جان! چقدر برای این دختر کوچک سخت است که پدرش را صدا بزند، ولی او جوابش را ندهد.(2)
حضرت زینب علیها السلام در این شعر از رقیه علیها السلام به فاطمه صغیره یاد میکند و این مسئله را روشن میکند که فاطمه صغیره که در بعضی از کتابها از او یاد شده، همان دختر خردسالی است که در خرابه شام جان داده است.
در این جا برای روشن شدن بیشتر مسئله، گفتار کتابهای تاریخی و دیدگاههای اندیشمندان اسلامی را بررسی میکنیم.
قدیمیترین کتابی که از حضرت رقیه علیها السلام به عنوان دختر امام حسین
علیه السلام یاد کرده است و شهادت او را در خرابه شام میداند، همین کتاب است. این کتاب، اثر عالم بزرگوار، شیخ عمادالدین الحسن بن علی بن محمد بن طبری است که به امر وزیر بهاءالدین(1)ـ حاکم اصفهان در روزگار سلطنت هلاکوخان ـ نوشته شده است. به ظاهر، نامگذاری آن به کامل بهایی از آن روست که به امر بهاءالدین نگاشته شده است.
شیخ عباس قمی در نفس المهموم و منتهی الآمال، ماجرای شهادت حضرت رقیه علیها السلام را از آن کتاب نقل میکند. همچنین بسیاری از عالمان بزرگوار، مطالب این کتاب را تأیید و به آن استناد کردهاند؛ از جمله آیتاللّه صفایی خوانساری از فقیهان برجسته معاصر در مورد این کتاب میگوید: «قدیمیترین کتابی که در این خصوص میشناسم، کتاب کامل بهایی است».(2)
یکی دیگر از کتابهای کهن که در این زمینه، کتاب لهوف از سید بن طاووس (وفات: 664 ه . ق) است. باید دانست احاطه ایشان به متون حدیثی و تاریخی اسلام و شیعه، ممتاز و چشمگیر است. وی مینویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء اشعاری در بیوفایی دنیا میخواند، حضرت زینب علیها السلام سخنان ایشان را شنید و گریست. امام علیه السلام او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم، امکلثوم و تو ای زینب! ای رقیه، ای فاطمه، ای رباب! وقتی من به قتل رسیدم، در مرگم گریبان چاک نزنید و کلامی که با رضا و تسلیم سازگار نیست، مگویید».(3)بنابر نقل ایشان، نام حضرت رقیه علیها السلام بارها بر زبان امام حسین علیه السلام جاری شده است.
این مطلب در مقتل ابومخنف نیز هست که حضرت پس از شهادت علی اصغر علیه السلام ، فریاد برآورد: «ای ام کلثوم، ای سکینه، ای رقیه، ای عاتکه و ای زنیب! ای اهل بیت من! خدا نگهدار؛ من نیز رفتم».(1)
این مطلب را سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی (وفات: 1294 ه . ق) در کتاب ینابیع المودة از مقتل ابومخنف نقل میکند.(2)
این کتاب را شیخ فخرالدین طریحی (وفات: 1085 ه . ق) نوشته که در آن، سن حضرت رقیه علیها السلام ، سه سال بیان شده است. پس از او، فاضل دربندی (وفات: 1286 ه . ق) که آثاری همچون اسرار الشهادة و خزائن دارد، در کتاب اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات، مطالبی را از منتخب طریحی نقل کرده است. بعدها سیدمحمد علی شاعبدالعظیمی (وفات: 1334 ه . ق) در کتاب شریف الایقاط، مطالبی را از کتاب طریحی بیان کرده است. همچنین علامه حایری (وفات: 1384 ه . ق) در کتاب معالی السبطین از این کتاب بهره برده است. بیشتر مطالب این تحقیق در مورد درگذشت حضرت رقیه علیها السلام ، از کتاب منتخب طریحی گرفته شده است.(3)
علامه سید حسن لواسانی (وفات: 1400 ه . ق) در کتاب الدروس البهیة فی مجمل احوال الرسول و العتره النبویه در مورد حضرت رقیه علیها السلام مینویسد:
«یکی از دختران امام حسین علیه السلام به نام رقیه، از اندوه بسیار و گرما و سرمای شدید و گرسنگی، در خرابه شام از دنیا رفت و در همانجا به
خاک سپرده شد. قبرش در آنجا معروف و زیارتگاه است».(1)
تمام قولهایی را که درمورد حضرت رقیه علیها السلام بیان شده بود، آوردیم. دیگر کتابهایی که در این زمینه سخنی دارند، مستقیم یا غیرمستقیم از همین منابع نقل شدهاند. در اینجا به بررسی دیدگاههای برخی اندیشمندان اسلامی در اینباره میپردازیم:
از آیتاللّه العظمی سید محمدرضا گلپایگانی رحمهالله در مورد حضرت رقیه علیها السلام و مرقد ایشان در دمشق و همچنین داستان تعمیر قبر حضرت که به دستور خود ایشان انجام گرفت، پرسیدند. ایشان فرمود:
اینگونه مطالب که نقل شده است، هیچگونه محال بودنی از نظر عقلی ندارد؛ لکن از اموری که اعتقاد به آن لازم و واجب باشد، نیست.(2)
ایشان در پاسخ به این پرسش که: «آیا امام حسین علیه السلام ، دختری به نام رقیه داشته است؟» میفرماید:
با مراجعه به کتابهایی مانند کشف الغمه، بحارالانوار، مناقب ابن شهرآشوب متوجه میشویم که دختری به نام رقیه برای امام حسین علیه السلام ثبت نشده است. بنده زمانی تحقیق کردم که آیا اساسا نام رقیه در آن زمان، مرسوم بوده است یا نه؟ متوجه شدم که حضرت امیر علیه السلام ، دختری به نام رقیه داشتند. معلوم میشود که در آن زمان رقیه اسمی برای زنان بوده است، ولی منابع اصلی ما، در میان دختران امام حسین علیه السلام ، دختری به نام رقیه را برای ایشان ثبت نکردهاند. این مطلب که دختر کوچکی از امام حسین علیه السلام در مدّت اسیری در شام، پدر را در خواب میبیند و بعد بیدار میشود و بیتابی میکند و از عمه و امام
سجاد علیه السلام پدر را درخواست میکند، قدیمیترین منبع این سخن، کامل بهایی است. بعدها، هر کسی که مطالبی آورده است، به نظر میرسد که از او گرفته باشد.
این جریان را عمادالدین طبری برای بهاءالدین وزیر هلاکوخان ـ نوشته است. به نظر میرسد این وزیر، همانند صاحب بن عباد، عالمی دانش دوست بوده است که ظاهرا به تشیع هم گرایش داشته است. با درخواست او، عمادالدین طبری، کتاب کامل بهایی را درباره سقیفه و موضوع خلافت و امامت نوشته است. او هم در آن کتاب از حضرت رقیه علیها السلام اسم نبرده است. مینویسد: «دخترکی چهار ساله پدر را درخواب دید و بیتابی کرد و...».
این کتاب که در سال 675 ه . ق نوشته شده است، قدیمیترین سندی است که بنده در مورد این قضیه یافتهام. البته نویسنده کامل بهایی، این جریان را از یک دانشمند سنی به نام قاسم بن محمد بن احمد مأموفی نقل میکند. کتاب این دانشمند سنی الحاویة نام دارد که از منابع عمادالدین طبری بوده است.(1)
شاید با بررسی دیدگاههای گوناگون که بیان شد، این توهم پیش آید که در بیان رویدادهای زندگی حضرت رقیه علیها السلام ، نوعی ناسازگاری و ناهمآهنگی وجود دارد. برای نمونه، در بخش به یاد لبهای خشکیده پدر بیان شد که حضرت رقیه علیها السلام ، از شهادت پدر آگاه شده است، ولی در شرح رویدادهای شب درگذشت رقیه علیها السلام گفته شد که کودکان از شهادت پدرانشان آگاه نبودهاند و به آنها گفته شده بود که پدرانشان در سفرند. برای زدودن این ابهام باید گفت بر اساس منابع موجود، هیچگونه ناهماهنگی وجود ندارد؛ زیرا منابع این مطالب را نقل کردهاند. اینگونه اختلاف نظرها در پاورقی این کتاب، آمده است.
1) 1. نک: مقاله تحریفهای عاشورا، مجله کانون گفتمان دینی، شماره 19، ص 9.
اگرچه در بسیاری از کتابهای تاریخی، از حضرت رقیه علیها السلام ، نامی آورده نشده است، ولی بهترین دلیلِ وجود ایشان، برای آنانی که از ولایت اهلبیت علیهم السلام بهره بردهاند و از جام محبت این خانواده سیراب گشتهاند، همین کرامتها است که مهر تأییدی بر وجود ایشان است.
در یک گفتوگوی حضوری که با استاد ربّانی در مورد حضرت رقیه علیها السلام صورت گرفت، ایشان فرمود: «بنده پس از سالها تحقیق و بررسی در تاریخ زندگانی اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، به این نتیجه رسیدم که امام حسین علیه السلام فرزندی به نام رقیه نداشتهاند تا جایی که از نتیجه آن پژوهشها برای من محرز شد که اگر چنین فردی در شمار فرزندان حضرت بود، در کتابهای اصلی نامی از ایشان میآمد و این اعتقاد من گردید و حتی در یکی از سخنرانیها نیز به این مطلب اشاره کردم. با این حال شب هنگام در عالم خواب دیدم دستهای عزادار به سمت حرم حضرت رقیه علیها السلام میروند و این شعر را میخوانند و به سینه میزنند:
زایرین قبرِ من، این شام، عبرت خانه است***قبر من آباد و قبر دشمنم ویرانه است
بعدها شنیدم این بیت در جایی از حرم حضرت رقیه علیها السلام نیز نوشته شده است. آنها درحالی که به سینه میزدند، وارد حرم شدند. فردی دم
درِ حرم ایستاده بود و به آنها خوش آمد میگفت. من هم تصمیم گرفتم با آنها داخل حرم شوم که آن فرد جلوی مرا گرفت و گفت: تو حق وارد شدن نداری! با ناراحتی و التماس پرسیدم: چرا؟ من هم میخواهم وارد شوم! او با لحن تندی گفت: «شما منکر این خانم هستید و کسی که منکر است، حق وارد شدن ندارد». با پریشانی از خواب پریدم و از عقیدهای که داشتم، برگشتم!»(1)
حاج میرزا علی محدث زاده (وفات: محرم 1396 ه . ق) فرزند حاج شیخ عباس قمی رحمهمالله میفرمود: «به بیماری حنجره مبتلا شدم تا جایی که سخنرانی کردن برایم ممکن نبود. پس از معاینه پزشک، مشخص شد که بعضی از تارهای صوتیام از کار افتاده و بیماری لاعلاجی است. پزشک دستور استراحت داد و گفت باید تا چند ماه سخنرانی نکنم و حتی با کسی حرف نزنم و اگر چیزی میخواهم، آن را بنویسم. بسیار ناراحت بودم و به شدت احساس درماندگی میکردم.
روزی پس از نماز ظهر و عصر به حضرت سیدالشهداء علیه السلام توسل جستم و عرض کردم: یابن رسول اللّه! خودداری از سخنرانی برایم خیلی سخت است. من از اول عمر تا به حال، منبر رفتهام، و سالها از خادمان شما اهلبیت بودهام، ولی اکنون باید یکباره این لباس نوکری را، کنار بگذارم. افزون بر آن ماه رمضان هم نزدیک است، با دعوتهای مردم چه کنم؟
بعد از التماس و خواهش فراوان، در پی این توسل، در عالم رؤیا دیدم در اتاق روشنی نشستهام، ولی یک طرف آن تاریک است. امام حسین علیه السلام را در آن قسمت روشن اتاق دیدم. در همان حال به حضرت متوسل شدم و مشکلم را عنوان نمودم و بسیار پافشاری کردم. حضرت
1) 1. گفتوگو با حجتالاسلام و المسلمین ربانی؛ استاد حوزه علمیه قم، تاریخ 5/2/1381.
روبه من کرد و فرمود: «به آن سید که دم در نشسته، بگو چند جمله مصیبت دخترم رقیه را بخواند و شما هم اشک بریزید. ان شاءاللّه خوب میشوید». به طرف در اتاق که نگاه کردم شوهرخواهرم، حاج آقا مصطفی طباطبایی قمی را که از عالمان تهران بود دیدم. ایشان روضه حضرت رقیه علیها السلام خواند و من هم مشغول گریه شدم. در همین حالت مرا از خواب بیدار کردند.
روز بعد به همان پزشک متخصص مراجعه کردم. او پس از معاینهای سرپایی دید اثری از بیماری در حنجره من نیست. خوابم را برای او تعریف کردم. او پس ازشنیدن آن، بیاختیار قلم از دستش افتاد و اشک در چشمانش حلقه زد. سپس گفت: «آقا، این بیماری شما لاعلاج بود و جز شفای اهل بیت علیهم السلام هیچ راه دیگری نداشت.»(1)
استاد محمد محمدی اشتهاردی از قول عالمی نقل میکند: «در سال 1335 ه . ش، پس از سفر حج به شام رفتم تا پس از زیارت حضرت زینب علیها السلام و حضرت رقیه علیها السلام و دیگر اماکن متبرکه آنجا به کربلا و نجف، مشرف شوم. در سوریه تنها بودم و میخواستم برای رفتن به عراق همسفر خوبی داشته باشم. پس از زیارت حضرت رقیه علیها السلام از ایشان خواستم تا از خدا بخواهد همسفر خوبی نصیبم گردد. هنوز از حرم بیرون نیامده بودم که با یکی از تاجران کاظمین آشنا و هم صحبت شدیم. او گفت میخواهم به عراق بروم. با او همسفر شدیم و با هم به کربلا و نجف و سپس به کاظمین رفتیم. در آن سفر من هرگز احساس تنهایی نکردم و دریافتم که این همسفر خوب از کرامتهای حضرت رقیه علیها السلام بوده است.»(2)
نویسنده کتاب ستاره درخشان شام از قول آیت اللّه حاج سید مهدی حسینی لاجوردی نقل میکند که فرمود: «در سفری که به سوریه داشتم، در مغازهای نزدیک مسجد اَمَوی، چند جلد کتاب خطی بسیار قدیمی از جمله نهج البلاغهای به خط یکی از علمای سال 600 ه . ق دیدم. با توجه به قیمت بالایی که فروشنده میگفت، پرداخت مبلغ آن برای من ممکن نبود. به حرم حضرت رقیه علیها السلام رفتم و به حضرتش متوسل شدم. در هنگام برگشت از جلوی مغازه میگذشتم، فروشنده صدا زد: سیّد بیا! میخواهم این کتابها را به هر قیمتی که میخواهی بخری! قیمت مناسبی به او دادم و کتابها را خریدم. در حال حاضر آن کتابها در یکی از کتاب خانههای عمومی قم موجود است.»(1)
زنی فرانسوی را در حرم مطهر حضرت رقیه علیها السلام دیدند که دو قالیچه گرانبها را به عنوان هدیه به آستانه مقدسه آورده است. وقتی مردم با شگفتی علت آن کار را از او پرسیدند، گفت: «به سبب مأموریتی که در دمشق داشتم، کنار این حرم منزلی اختیار کردم. شب اول اقامتم، صدای مداوم گریه شنیدم، وقتی پرسیدم این صداها از کجاست، گفتند: این صدای گریهها از کنار قبر دختری میآید. که در این نزدیکی به خاک سپرده شده است. نخست خیال کردم آن دختر امروز مرده و به تازگی دفن شده است و این هم صدای گریه نزدیکان اوست، ولی وقتی گفتند
1) 1. ستاره درخشان شام، ص 274.
که این دختر بیش از هزار سال است که از دنیا رفته است، بر شگفتی من افزوده شد که چرا مردم بعد از صدها سال این گونه برای او میگریند. وقتی پرسیدم، گفتند: این دختر با دختران دیگر فرق دارد. او دختر پیشوای مسلمانان است که دشمنان، پدرش را کشتند و او را به همراه دیگر فرزندانش به این جا که پایتخت شان بود، آوردند و آن دختر از فراق پدر در همین محل جان داد. بعد از آن شب، به این محل میآمدم و میدیدم که مردم چگونه از هر سو عاشقانه به زیارت او میآیند و هدیه میآورند و به او توسل میجویند. به همین دلیل، علاقه خاصی نسبت به او پیدا کردم.
پس از مدتی اقامت دردمشق، مرا برای زایمان به بیمارستان بردند، ولی پزشکان پس از معاینه گفتند که بچه حالت طبیعی ندارد و زایمان خطرناک است و باید عمل جراحی صورت گیرد. وقتی دریافتم که در کام مرگ قرار گرفتهام، بسیارنگران و غمگین شدم. چارهای جز توسل به این دختر ستم کشیده نداشتم. از این رو، دست توسل به سویش دراز کردم و با التماس از او خواستم که مرا از مرگ نجات دهد و گفتم اگر خواستهام را برآورده کنی، دو قالیچه نفیس به آستانهات هدیه میکنم. طولی نکشید که بر خلاف انتظار پزشکان، بچه به حالت طبیعی به دنیا آمد و من نیز از مرگ نجات یافتم. اکنون آمدهام که به عهدم وفا کنم.»(1)
زنی مسیحی دختر فلجش را که دکترها جواب کرده بودند، از لبنان به سوریه آورد. آن زن درنزدیکی حرم حضرت رقیه علیها السلام ، منزلی اجاره میکند تا دخترش را برای معالجه پیش دکترهای دمشق ببرد. روز عاشورا
1) 1. حضرت رقیه علیها السلام ، میرخلف زاده، ص 25.
فرا میرسد و او مردم را میبیند که دسته دسته به طرف حرم حضرت رقیه علیها السلام میروند. وقتی علت را میپرسد، میگویند: این جا حرم دختر امام شیعیان است. او دختر بیمارش را تنها در منزل میگذارد و به طرف حرم میرود و با دیدن حالت غمزده مردم، به قدری گریه میکند که از شدت ناراحتی و گریه از هوش میرود. مردم دورش را میگیرند و او را به هوش میآورند. کسی به او میگوید: به خانهات برو که خدا دخترت راشفا داده است. او سراسیمه به طرف خانه میرود و در میزند. با شگفتی دخترش را مشغول بازی میبیند. وقتی از حال او میپرسد، دخترش میگوید: وقتی تو رفتی، دختری به نام رقیه واردشد و به من گفت بلند شو تا با هم بازی کنیم. آن دختر به من گفت: بگو بسم اللّه الرحمن الرحیم تا بتوانی بلند شوی. سپس دستم را گرفت و از زمین بلند کرد و من با تعجب دیدم که سالم شدهام. او با من بازی میکرد که شما در زدید. آن زن مسیحی با دیدن این کرامت از حضرت رقیه علیها السلام ، مسلمان شد.(1)
یکی از خادمان حرم حضرت رقیه نقل میکند: «وقتی خانههای پیرامون حرم را برای توسعه بیشتر خریداری میکردند، مالک یکی از این خانهها شخصی یهودی بود که به هیچ وجه حاضر به فروش خانهاش نبود. حتی حاضر بودند بیش از دو برابر قیمت را به او بپردازند، ولی او راضی نمیشد. بعد ازمدتی که وضع حمل همسرش نزدیک شد، او را نزد پزشک بردند. پزشک بعد از معاینه گفت: بچه و مادر هر دو در معرض مرگ هستند. آن شخص یهودی میگوید: همسرم را بستری کردم و برای
1) 1. ستاره درخشان شام، ص 270.
نجات همسر و فرزندم به حضرت رقیه علیها السلام متوسّل شدم و گفتم اگر آن دو از مرگ نجات یابند، خانهام را به طور رایگان در اختیار طرح توسعه حرم میگذارم. پس از عمل جراحی، همسر و فرزندم را در کمال سلامتی دیدم. همسرم از من پرسید: به کجا رفتی؟ گفتم: کاری داشتم، رفتم و انجام دادم. او گفت: نه! تو رفتی و به حضرت رقیه متوسل شدی! گفتم: تو از کجا فهمیدی؟ گفت: من در حالت بیهوشی که دیدم دختر بچهای وارد اطاق عمل شد و به من گفت: ناراحت نباش! ما سلامتی تو و بچهات را از خدا خواستهایم. فرزندت پسر است. سلام مرا به شوهرت برسان و بگو اسم او را حسین بگذارد. گفتم: شما کیستید؟ گفت: من رقیه، دختر امام حسینام.»(1)
دکترها به من جواب رد داده بودند و پس از تشکیل کمیسیون پزشکی قرار شد مرا عمل کنند. عمل انجام پذیرفت و نتیجهای نداد. وقتی پزشکان گفتند که هیچ امیدی نیست، زن و بچهام را خواستم تا با آنها خداحافظی کنم. همه از حالت من گریان و افسرده شده بودند، با همان وضع وخیم، به حضرت رقیه علیها السلام متوسل شدم. ذکر توسلی از او کردم و از هوش رفتم. در حال بیهوشی دیدم، دختر بچهای مرا با اسم صدا زد و گفت: برخیز! تعجب کردم که او کیست که اسم مرا میداند. با خودم گفتم حتما بچه هم اتاقیهای من در بیمارستان است. دوباره گفت: بلند شو! گفتم: دست و پایم را بستهاند و نمیتوانم بلند شوم. گفت: بلند شو! وقتی نگاه کردم، دیدم دست و پایم باز است. گفت: چرا بلند نمیشوی؟ گفتم: عمل کردهام، نمیتوانم. آنگاه به محل عملِ من نگاه کرد. سپس
1) 1. ستاره درخشان شام، ص 281.
دیدم اثری از جای عمل نیست.
با شگفتی پرسیدم: دختر جان! شما کیستید؟ گفت: مگر تو چند لحظه پیش مراصدا نکردی و به من متوسل نشدی؟ این را گفت و از نظرم پنهان شد. وقتی برخاستم دیدم شفا گرفتهام.(1)
فیلم هنرمندانه بازمانده یکی از کارهای موفق و ماندگار در عرصه فیلمسازی است. نکته جالب در این فیلم به گفته کارگردان فیلم آن است که در خود فیلمنامه چنان پایان شورانگیز و غمناکی پیش بینی نشده بود و کارگردان یافتن چنین پایان دل انگیزی برای فیلم را مرهون توسل به حضرت رقیه علیها السلام میداند.
وی در اینباره میگوید:
«فصل فینال این فیلم، فصلی است که من هرگز در سناریو ننوشته بودم. در اولین نسخه، فیلم در ایستگاه قطار تمام میشد. در دومین نسخه فیلم در قطار در حال حرکت تمام میشد؛ یعنی هنگام فیلمبرداری احساس کردم که ایرادهایی در کارمان وجود دارد. و نمیدانستم چگونه فیلم را باید به پایان برسانم؛ یعنی سناریو را داشتم، ولی برایم کافی نبود. فیلمبرداری میکردیم، ولی بچهها میدیدند که من با سناریو پیش نمیروم و من تنها شب به شب میفهمیدم که باید چه کار بکنم. در همان جا؛ یعنی دمشق به حضرت رقیه علیها السلام متوسل شدم. این توسل و نذرها سبب شد که به نظر خودم یکی از درخشانترین فینالهای فیلم ایجاد شود. پیدا بود که در فینال فیلم چیزی خارج از نَفَس ما به آن خورده است.
1) 1. ستاره درخشان شام، ص 272.
بعد از جشنواره، برای تشکر کردن به حرم حضرت رقیه علیها السلام رفتم. البته این گونه حرفها در عالم سینما و روشنفکرها خیلی معنا ندارد، ولی این کار صورت گرفت.
به نظر خودم و تمام کسانی که فیلم را دیدهاند، خیلی شگفتی آور بود که کسانی را میدیدیم که به ظاهر هیچ گونه وابستگی مذهبی نداشتند، ولی فینال فیلم آنها را زیر و رو کرده بود. این نَفَسِ حضرت رقیه علیها السلام بود و بیمعرفتی بود اگر این را نمیگفتم.»(1)
1) 1. مجله نیستان، شماره 8، اردیبهشت 1375، صص 60 و 67.
پیشینه بارگاه ملکوتی و باشکوه حضرت رقیه علیها السلام در شام، خرابهای بوده است که اهل بیت امام حسین علیه السلام را در آن جای دادند. این مکان شریف امروزه در کنار بازارچه قدیمی و با فاصله کمی از مسجد اَمَوی قرار دارد. حرم مطهر در خیابانحرم واقع شدهاست که به خیابان «ملکفیصل» ختم میشود.(1)
بر اساس پژوهشهای انجام یافته، از اولین دوره ساخت بنای حرم حضرت رقیه علیها السلام ، آگاهی دقیقی در دست نیست، ولی نخستین تجدید بنا به دستور خود حضرت رقیه علیها السلام بوده است که در این باره در کتاب منتخب التواریخ اینگونه نقل شده است: «عالم بزرگوار شیخ محمد علی شامی از پدر بزرگوار و او نیز بدون واسطه از سید ابراهیم دمشقی نقل میکند که دختر بزرگ سید ابراهیم شبی حضرت رقیه علیها السلام را در خواب میبیند. وی میفرماید: به پدرت بگو قبر من در میان آب افتاده است و بدن مرا اذیت میکند. بگو بیایند و آن را تعمیر کنند. او خواب را برای پدرش نقل میکند، ولی او به دلیل فشار اهلتسنن ترتیب اثر نمیدهد. شب دوم، دختر دیگر سید ابراهیم همان خواب را میبیند، ولی او با خود میگوید به واسطه خواب یک دختر نمیتوان به قبر دختر امام
1) 1. رقیه؛ چاووش کربلا، ص 41.
حسین علیه السلام دست زد. شب سوم، دختر کوچک وی باز همان خواب را میبیند و برای پدرش تعریف میکند. سید ابراهیم ناراحت میشود، ولی جرأت چنین کاری را به خود نمیدهد و اعتنایی نمیکند. شب چهارم، خود سید ابراهیم حضرت رقیه علیها السلام را در خواب میبیند که با عتاب به وی میگوید: «چرا والی دمشق را برای تعمیر قبر من باخبر نکردی؟ سریع برای این کار اقدام کنید».
صبح فردا سید ابراهیم جریان را برای والی شهر دمشق باز میگوید و او هم جریان را به عالمان شیعه و سنی شهر خبر میدهد تا در این باره تصمیمی بگیرند. همگی با غسل و طهارت کامل برای تعمیر قبر وارد عمل میشوند. سنگ قبر را میشکافند. خود سید ابراهیم برای تعمیر اقدام میکند. وقتی سید سنگ لحد را برمیدارد، میبیند بدن حضرت هنوز سالم است و در میان آب افتاده است. بدن را از قبر بیرون میآورد و روی زانوانش قرار میدهند. عدهای داخل قبر میروند و پس از سه روز آن را تعمیر میکنند. سید ابراهیم پس از عوض کردن کفن حضرت، بدن مطهرش را داخل قبر میگذارد و قبر را میچیند و سنگ قبر جدیدی بر روی آن میگذارد.»
نویسنده کتاب، تاریخ این رویداد را سال 1280 ه . ق ذکر کرده است.(1)
آرامگاه حضرت رقیه علیها السلام برای بار دوم، در سال 1323 هجری به دست میرزا علی اصغر خان اتابک، صدر اعظم دولت ایران، تجدید بنا گردید.(2)در سال 1334 هجری، بنای بارگاه با معماری بهتری به دست «سید محمد علی» و سید کامل آل نظام ـ فرزندان «سید محمد نظام
دمشقی» ـ ساخته شد. در سال 1376 ه . ق نیز هیأت بنیالزهرای تهران ضریح طلاکاری شدهای را به آستانه هدیه کرد.
پس از آن، به دلیل توجه ویژه علاقهمندان اهل بیت علیهم السلام به زیارت حرم شریف حضرت رقیه علیها السلام و محدود بودن فضای زیارتی حرم، برای رفاه حال زایران، کار توسعه حرم به سرپرستی گروهی شامل امام موسی صدر، شیخ نصراللّه خلخالی، حاج ابوالقاسم همدانی و سیدرضا وردی کاظمی آغاز شد. آنان با خرید خانههای اطراف حرم، در توسعه حرم کوشیدند، ولی به دلیل بعضی طمع کاریهای مغرضانه و تعصبهای قومیتی این کار تا چندین سال به طول انجامید.
البته با عنایتهای اهل بیت علیهم السلام و کمک شیعیان، در تاریخ 1364 ه . ش، با حضور مقامهای دولتی سوریه، کار توسعه حرم مطهر به طور رسمی ادامه یافت و در مدت پنج ماه، حرم مطهر به شکل کنونی در آمد که مساحت آن 4500 متر مربع است.
ضریح مطهر حضرت که کار هنرمندان اصفهانی است، به آیه 25 سوره آل عمران مزیّن شده است که میفرماید:
«خداوندا! هر که را میخواهی، عزت میدهی و هر که را بخواهی، خوار میگردانی.»(1)
حرم ملکوتی حضرت رقیه علیها السلام در مقابل گور بینام و نشان یزید و پدرش که به زباله دان دمشق تبدیل گردیده، به خوبی نمایانگر تفسیر این آیه شریف است.
1) 1. رقیه؛ چاووش کربلا، ص 52.
«سید محمد طباطبایی»، عالم معروف عصر مشروطه، در سفری به دمشق میکوشد از وضع قبر معاویه آگاه شود. او از هرکه میپرسد، همگی با نگاه نفرتآمیزی از پاسخ به او طفره میروند تا این که یک درشکه چی با کرایهای زیاد حاضر میشود تا او را به آنجا ببرد. او میگوید: «مسافت زیادی از شهر نداشت. حیاط، خرابهای بود که در اتاق کوچک 20 متری با سه پله داشت. در حیاط، حوض کوچکی پر از آب گندیده بود و سه مرغابی در آن شنا میکردند. پیرزنی در گوشهی حیاط مشغول نخ ریسیدن با دوک بود. با دیدن من فهمید که اهل شام نیستم، چون اهل شام آن جا نمیروند. در داخل اتاق، دو قبر کثیف بود که پارچه کهنهای روی آن انداخته بودند و دو شمعدان مسی قدیمی هم بر روی قبرش گذاشته بودند.
قبر یزید هم اکنون در «باب صغیر» به زباله دانی تبدیل شده و در بینام و نشانی افتاده است.»(1)
شام، سرزمینی باستانی، دارای تمدنی کهن و از نظر آب و هوایی از مناطق زیبای جهان است. این سرزمین محل تولد بسیاری از پیامبران الهی بوده که با گذشت کمتر از یک قرن از ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، به پایتخت درندگان اموی بدل گشت.
امام باقر علیه السلام در مورد شام میفرماید: «شام؛ چه سرزمین خوبی، اما چه اهالی پستی!»(2)در تفسیر امام حسن عسگری علیه السلام نیز آمده است: «وقتی خبر
سرپیچی معاویه، به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید و گفتند که صد هزار نفر با او هستند، حضرت پرسید: از کدام طایفهاند؟ گفتند: اهل شام اند. فرمود: نگویید اهل شام، بلکه بگویید اهل شوم.»(1)این مردم، بسیاری از خاندان وحی علیهم السلام را شهید کردند که هم اکنون مقبره پاک آنان در این سرزمین پرتوافشانی میکند. در اینجا به آوردن نام آنان بسنده میکنیم.
آرامگاه حضرت زینب علیها السلام
آرامگاه حضرت امکلثوم علیها السلام
آرامگاه حضرت سکینه علیها السلام ؛ دختر امام حسین علیه السلام
آرامگاه حضرت فاطمه صغری علیها السلام ؛ دختر امام حسین علیه السلام
آرامگاه حضرت میمونه؛ دختر امام مجتبی علیه السلام
آرامگاه حضرت حمیده؛ دختر مسلم بن عقیل علیه السلام
آرامگاه عبداللّه بن جعفر طیار علیه السلام
آرامگاه عبداللّه الباهر؛ پسر امام زین العابدین علیه السلام
آرامگاه عبداللّه بن جعفر؛ فرزند امام صادق علیه السلام
10. مقام حضرت سجاد و سرهای شهیدان کربلا
آرامگاه اسماء بنت عمیس؛ خادم حضرت زهرا علیها السلام
آرامگاه فضه؛ خادم حضرت زهرا علیها السلام
آرامگاهامسلمه و امحبیبه؛ از همسران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
آرامگاه بلال بن رباح؛ مؤذن رسول اللّه صلی الله علیه و آله
1) 1. همان.
آرامگاه اویس قرنی
آرامگاه حجر بن عدی
آرامگاه عبداللّه بن اممکتوم؛ مؤذن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
آرامگاه مقداد بن اسودکندی بهرانی و مقداد بن عمرو و برخی از صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله .
آرامگاه محمد بن ابیبکر؛ فرزند ابوبکر و پرورش یافته مکتب علی علیه السلام (مادر ایشان، اسماء بنت عُمَیْس است.)
آرامگاهِ حضرت یحیی و محل دفن سر مقدس ایشان
آرامگاه حضرت هود علیه السلام
آرامگاه حضرت خضر علیه السلام
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنا رُقَیَّةَ، عَلَیْکِ تَحیَّةُ وَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللّه ِ وَ بَرَکاتُهُ. اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ خاتَمِ الأَنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلین مُحَمَّدٍ صَلَّی اللّه ُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ. اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ اَمیرَالْمُؤمِنینَ عَلی بْنِ اَبی طالِب عَلَیْهِ السَّلام. اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ فاطِمَةُ الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمین. اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ خَدیجَةَ الْکُبْری اُمَّ الْمُؤْمِنین و المُؤمِنات. اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ الْحُسَیْنِ الشَّهید. السّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدیَقَةُ الشَّهیدَةَ. السَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الرَّضیَّةِ المَرْضیَّةِ. السّلامُ علیکِ اَیَّتُهَا التَّقیَّةُ النَّقیَة. السلام علیکِ ایتها الزَّکیَّةُ الفاضِلَة. السلامُ علیکِ اَیَّتُهَا الْمَظلوُمَةُ الْبَهیَّةُ صَلّی اللّه ُ علیکِ وَ عَلی رُوحِکِ وَ بَدَنِکِ. فَجَعَلَ اللّه ُ مَنْزِلَکِ وَ مَأواکِ فِی الجَنَّةِ مَعَ آبائِکِ وَ اَجْدادِکِ الطَّیِبینَ الطاهِرینَ المَعْصوُمینَ. السّلامُ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّار و عَلَی الْمَلائِکَةِ الْحافّینَ حَوْلَ حَرَمِکِ الشَّریفِ و رحمةُ اللّه ِ وَ بَرَکاتُه وَ صلّی اللّه ُ عَلی سَیِّدَنا
مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین. بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین.
سلام و درود بر تو ای بانوی بزرگ! ای رقیه! درود و تحیّت خداوند بر تو باد!
سلام بر تو ای دخت آخرین فرستاده خدا، محمد که سلام و ثنای الهی بر او و خاندانش باد! سلام بر تو ای دختر امیرالمؤمنین علیه السلام . سلام بر تو ای دختر بزرگ بانوی جهان، فاطمه زهرا علیها السلام . درود خدا بر تو ای دختر مادر بزرگوار مؤمنان، حضرت خدیجه علیها السلام . سلام بر تو ای دختر حسین شهید علیه السلام . درود خدا بر تو باد ای راست گفتار شهید. درود بر تو ای آن که به رضای حق راضی گشتی. تحیّت پروردگار بر تو ای بانوی پرهیزگار و پسندیده. سلام بر تو ای بانوی پاکدامن و فرهیخته. سلام بر تو ای بانوی بزرگوار و ستمدیده. سلام و ثنای خداوند بر تو و بر روح و جسم تو. خداوند جایگاه تو را در بهشت نزد نیاکان وارسته و پاک و معصومت قرار دهد. سلام بر آن صبری که پیشه ساختید و چه جایگاه نیکویی بر خود رقم زدید. سلام بر فرشتگانی که گرداگرد حرم ملکوتیات در گردشاند. تحیت پروردگار بر همگی شما باد. خداوندا بر آقای ما محمد و خاندان پاکش درود فرست که تو مهربانترین مهربانانی!
کهنترین سرودهای که در آن، نام حضرت رقیه علیها السلام برده شده و ماجرای اسیری اهلبیت علیهم السلام به نظم درآمده، قصیده جانسوز «سیف بن عمیره» ـ از شاعران معاصر امام صادق علیه السلام ـ است. او یکی از راویان زیارت عاشورا از امام باقر علیه السلام هست که در این چکامه بلند و سوزناک، دو بار نام حضرت رقیه علیها السلام را میآورد. اینک برگردان چند بیت آن را میآوریم:
چقدر بزرگ است مصیبت این بزرگواران؛ پس ای دیده! عذرم را بپذیر و سرزنشت را کوتاه کن.
وقتی حسین علیه السلام از سکینه جدا گشت، آرامش از روانش رخت بربست. به حال رنجوری و ضعف رقیه، دل دشمن غدّار سوخت. باید در قیامت از او عذر بخواهد، ولی عذر دشمنش پذیرفته نخواهد شد. بر امکلثوم مصیبتهایی رسید که هرگز تکرار نخواهد شد و چهرهاش را با اشک پوشاند.
هرگز فراموش نمیکنم امکلثوم و سکینه و رقیه را که با حسرت، آه و سوز بر او میگریستند. در آن هنگام که مادرشان فاطمه علیها السلام را صدا میزدند؛ مانند کسی که با ناراحتی و سرگردانی کسی را میخواند:
ای مادر، فاطمه! این حسین توست که مانند ماه شب چهارده، روی خاک پرتو افشانی میکند؛ در حالی که روی زمینِ خاک آلود و قطعه قطعه، اعضایش در خونش شناورند.(1)
1) 1. سیاهپوشی در سوگ ائمه نور، علی ابوالحسنی، ص 140.
من آن شمعم که آتشبس که آبم کرده، خاموشم***همه کردند غیر از چند پروانه فراموشم
اگر بیمار شد کس، گل برایش میبرند و من***به جای دسته گل، باشد سر بابا در آغوشم
پس از قتل تو ای لب تشنه، آب آزاد شد بر ما***شرار آتش است این آب بر کامم، نمینوشم
تو را در بوریا پوشند و جسم من کفن گردد***به جان مادرت! هرگز کفن بر تن نمیپوشم
دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد***که مثل مادرم زهرا ز سیلی پاره شد گوشم
اگر گاهی رها میشد ز حبس سینه، فریادم***به ضرب تازیانه، قاتلت میکرد خاموشم
فراق یار و سنگ اهل شام وخنده دشمن***من آخر کودکم، این کوه، سنگین است بر دوشم
نگاه نافذت با هستیام امشب کند بازی***گه از تن میستاند جان، گه از سر میبرد هوشم
غلام رضا سازگار
مرا که دانه اشک است، دانه لازم نیست***به ناله اُنس گرفتم، ترانه لازم نیست
ز اشک دیده، به خاک خرابه بنوشتم***طفل خانه به دوش را آشیانه لازم نیست
نشان آبله و سنگ و کعب نی کافی است***دگر به لاله رویم، نشانه لازم نیست
به سنگ قبر منِ بیگناه بنویسید***اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم: ***بزن مرا که یتیمم؛ بهانه لازم نیست
مرا ز ملک جهان، گوشه خرابه بس است***به بلبلی که اسیر است، لانه لازم نیست
محبتت خجلم کرده، عمّه دست بدار! ***برای زلف به خون شسته، شانه لازم نیست
به کودکی که چراغ شبش، سر پدر است***دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست
غلام رضا رستگار
بلبلی بود و آشیانه نداشت***به قفس مبتلا و لانه نداشت
اوفتاده به دام عشقِ حسین***احتیاجی به آب و دانه نداشت
بود درّ یتیم، جز زهرا***صدف؛ این گوهرِ یگانه نداشت
خفته در گوشه خرابه شام***میل رفتن به سوی خانه نداشت
درد دل با سر پدر میکرد***خون دل از مژه روانه نداشت
گفت بابا اگر چه سوخت مرا***آتش عشق من زبانه نداشت
با من دل شکسته غمگین***سرسازش چرا زمانه نداشت
من یتیم و شکسته دل بودم***تن من تاب تازیانه نداشت
خواست تا جان دهد کنار حسین***بهتر از این اگر بهانه نداشت
محمدحسین بهجتی «شفق»
سوز دل من در دل پروانه نباشد***پروانه چو من عاشق دیوانه نباشد
ای شمع بسوزم که وفاداری من هم***کمتر ز وفاداری پروانه نباشد
چون گنج درین گوشه ویرانه نهانم***چون گنج به جز گوشه ویرانه نباشد
در محفل ما یک شبی ای دوست گذر کن***کاین جا اثر از مردم بیگانه نباشد
چون مرغ گرفتار قفس باشم و اما***جز قطره خونِ جگرم دانه نباشد
هرگز نرود مهر تو بابا ز دل من***این قصه عشق است، چو افسانه نباشد
نه شمع و چراغی به جز از پرتو رویت***در گوشه این کلبه و غمخانه نباشد
بابا تو چرا غافلی از حال دل من***هرگز خبرت از من دُردانه نباشد
در شام به جز گوشه ویرانه بیسقف***بهر من بیچاره، دگر خانه نباشد
عبدالحسین رضایی
من در سه ساله، رنجِ چهل سال دیدهام***گنجم، به کنج کلبه ویران خزیدهام
درد یتیمی و ستمِ راه و تشنگی***زینها بهتر شماتت اعدا شنیدهام
مجروح گشته پای من اندر مسیر عشق***از بس به روی خار مغیلان دویدهام
طی کردهام سه ساله، ره شصت ساله را***یکباره سرد و گرم جهان را چشیدهام
در راه وصل تو، من مظلوم بینوا***از ماسوا به جان خودت دل بریدهام
ح ـ م
شبی که عشق به دستش عنان راحله داشت***ز راه دور، یتیمی نظر به قافله داشت
دلش به همره آن کاروان سفر میکرد***ز کاروان اسیران اگر چه فاصله داشت
ز رنج و درد و غم او همین قدر کافی است***به پای کوچک و مجروح خویش آبله داشت
شبانه زینب مظلومه بهر گمشدهاش***دعا به درگه حق در نماز نافله داشت
سید هاشم وفایی
تا رقیه منزلش در گوشه ویرانه شد***همچو بلبل دور از گلزار و آب و دانه شد
کاخ عدلی در بر کاخ ستم ایجاد کرد***کاخ بیداد و ستم، ویران از آن ویرانه شد
چون که رأس باب او گردید شمع محفلش***او به گرد شمع رخسار پدر، پروانه شد
گشت پرپر از جفا آن گل به پیش باغبان***پس خرابه زان گل پرپر شده، گلخانه شد
زینب، او را در خرابه بهر حفظ دین گذاشت***خود روان از شامِ غم با داغ آن دُردانه شد
عشق او آورد زینب را دوباره سوی شام***تا که زینب با رقیه باز همپیمانه شد
علی هنرور
عمه امشب کُنج این ویرانه غوغا میکنم***این جنایت پیشگان را جمله رسوا میکنم
بلبل باغ رسولم، گشته ویران منزلم***من همین ویرانه را چون طور سینا میکنم
گر بیاید باب من امشب در این ویرانسرا***راز پر اندوه خود را نزدش افشا میکنم
کاخ بیداد یزید از آه خود سازم خراب***من همین برنامه را امروز اجرا میکنم
انقلابی میکنم از نو به پا در شهر شام***با بیان دلنشینم، شور و غوغا میکنم
ای یزید! امروز اگر کُشتی تو بابای مرا***روز محشر من شکایت نزد زهرا میکنم
شیفته
زهرای حزین به اشک و آه آمده بود***جبریل، پریشان به نگاه آمده بود
در کنج خرابه در میان طبقی***خورشید به مهمانی ماه آمده بود
سهرابی نژاد
چون رفت به ویرانه سر ثاراللّه***وز حال پدر، رقیه چون شد آگاه
سر را بهبغل گرفت و حیرتزده گفت: ***لا حول و لا قوّة الاّ باللّه
ناشناس
ققنوس ستاره، بال و پر میخواهد***گل، لطف صحاری سحر میخواهد
در ساکت شب، رقیه از خواب پرید***از زینب خون جگر، پدر میخواهد
غلامرضا رحمدل
افسرده بود و غصه، دانه دانه از نگاه خستهاش میچکید. معجَر خاکیاش در نسیم گرم رها بود. پژواک بغض سنگینش، در گوش زمان میپیچید، ولی هیچ نمیگفت.
تنها انگشت بیصبری به دهان گرفته بود و از پشت پنجره باران خورده نگاهش، خورشید را بر نیزه تماشا میکرد. کتاب شیرازه شده تنهایی را آرام ورق میزد و محبت پدرانه را در آغوش گرم خورشید تجسم میکرد. زخم پاهای برهنه او بر دل کوچکش نیشتر میزد و لبهای قفل شده و لرزانش جز بوسه بر خورشیدی رخسار پدر هیچ تمنایی نداشت.
آسمان؛ غم، زمین؛ غصه، نسیم؛ داغ و دشمن؛ نامهربان بود و این دل کوچک، تاب این همه را یک جا نداشت. لباسهای کهنه و خاکی دختر خورشید، انگشت نمای کودکان بیعاطفه شهر نامهربانیها شده بود. دستانش توان بغل کردن زانوان سنگین غم را نداشت و تنها گرمای پرتو خورشید میتوانست بلور سرد غصهاش را ذوب کند. مهماننشین خرابه بود.
شبی از شبها، آتش خرابه گلستان شد و خورشید در ناامیدی خرابه تابید. رؤیای شیرین دیدار در میان طبقی از نور واقعیت یافت و سماعی غریبانه، نور را در میان خود گرفت.
کوچکِ عاشق، خورشیدیترین عشق آسمانی را در آغوش خود کشید. شعاع خورشید، التیام بخش همه دردهای دلش شد و سوزش ردّ سیاه ستم را بر اندام کوچک و لطیف خود از یاد برد. کودک بر مهمان خود میبالید و زیباترین گلبوسههای باغ آرزو را تحفه خورشید میکرد.
او با هر ناز غریبانه، پرتوی از بیمنتهای خورشید را در دل کوچک خود میکشاند تا آن جا که از نور سرشار شد و چهره زردش بسان خورشید درخشید، آن قدر که در خورشید محو شد. سلام بر دختر خورشید.(1)
اسارت سخت است و یتیمی، درد عمیقی است. یک قلب سه ساله چگونه میتواند تمام رنجِ تشنگی و زخم و تازیانه اسارت و از آن بدتر درد یتیمی را به جان بخرد؛ آن هم قلب کوچک سه سالهای که تپیدن را از ضربان قلب پدرآموخته و شبی را بینوازش او به صبح نرسانده است! اما... اما او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است.
رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ میگیرد و لحظهای آرام ندارد، با نگاههای کنجکاو، تمام عشقش ـ پدرش ـ را میجوید و سکوت زینب، پرسش او را بیپاسخ میگذارد و او باز هم میپرسد: «عمه! بابایم کجاست؟»
رنج اسارت اگرچه سخت است و محنت آن طاقت فرسا، ولی رقیه به امیدِ یافتن نشانهای از پدر و دیدار روی او، پابهپای عمه و دیگر اسیران بیابان را میپیماید و دم بر نمیآورد... .
این جا خرابه شام است و منزلگاه اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله . رقیه با
1) 1. نویسنده.
اسیران دیگر وارد خرابه میشود، ولی دیگر تاب دوری ندارد. پریشان است؛ در جستوجوی پدر، لحظهای قرار و آرامش ندارد و باز همان پرسش: «عمه! بابایم کجاست؟»
و این بار، شامیان پاسخ بیقراری رقیه را میدهند؛ سر حسین علیه السلام را نزد او میآورند و او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد میآورد و دستان پرمهرش را احساس میکند... .
رقیه از این کافران بیدین نزد پدر شکوه میکند؛ تازیانهها و سیلی خوردنهای عمه را که سپر بلای یتیمان میشد، برای حسین بازگو میکند، صورت نیلیاش را که زمانی بوسهگاه مهربانترین بوسههای پدر بود، به او نشان میدهدو چه ناگفتهها که برای حسین علیه السلام نمیگوید!
ای رقیه! حضور تو در خرابه، همه دلها را آرام میکرد. آن شب، هیچ کس را یارای جدا کردن تو از سر پدر نبود. هیچ کس نفهمید آن شب تو با سر پدر چه گفتی. چشمهای پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشتهای کوچک از گوشه این خرابه تا عرش اعلی و پیش پدر، پر کشیدی و غربت خرابه را برای عمه به جا نهادی!(1)
الهام موگویی
میگویند امشب شب وفات توست؛ باور کردنش سخت است. درک هجران تو؛ یعنی کشتن یک دشت چکاوکهای شیرین زبان؛ یعنی پرپر کردن گلبرگهای یک گلستان اقاقیا!
از امشب میگفتم، گویی چند روز است پس از سفرهای خسته کننده، آرامش سکوت گرفتهای. همین قدر میدانیم که تاریخنگاران
1) 1. مجله اشارات، شماره 36، اسفند 1380.
زبردست، تنها و تنها یک نام توانستهاند بر خانه تان در شام بگذارند؛ عجب سنگین است این واژه: خرابه.
کِی خیال روزگار به خود اجازه میداد در گذران خود، آل اللّه را خاک نشین ببیند. کی آفتاب به خود میدید که از نور افشانیاش خجل باشد.
رقیه جان! شنیدهام امروز نیشخند بچهها را به جان کوچکت میخریدی. میگفتند: تو بابا نداری؛ اما تو میدانستی که بابایت در سفر است. آری میدانم، خودش گفته بود. خودش وقتی با همه خداحافظی میکرد، به تو گفت که وقتی به شام رسیدی، من هم میآیم.
میدانم امروز خیلی خسته شدهای، کلی گریه کردهای؛ اما بیصدا، ولی مگر اشکی در چشمانت مانده بود؟
زود بخواب، همه خستهاند، اما خستگی عمهات زینب کجا و شما کجا؟ عمهات دیگر نمازش را نشسته میخواند، ولی اگر بابا آمد به او چیزی نگو!
بخواب!! من برایت مینویسم. همه خوابند و این سیاهی، عمه است که پستی بلندیهای خرابه، روی سایهاش راه میروند. دست به دیوار، خود را بالای سر همه میرساند. تنها صدای فریاد مظلومیت است که دیوارهای خرابه را این چنین ویران ساخته است. حتی گزمههای دشمن هم خواب وعدههای حکومت را میبینند؛ اما امشب عادی نیست؛ چرا؟ نمیدانم. مرتب در دل دعا میکنم که کسی خواب عزیز سفر کردهاش را نبیند. آن هم در این خرابه، آن هم اگر نازدانه باشد و بهانه بگیرد... .
... صدای گریهای، فریاد سکوت را در گلو میخشکاند؛ صدای تو بود، همان که نباید میشد. بهانه بابا! دانستم که خوابش را دیدهای! حق داشتی؛ خودش قول داده بود.
سخنان عمه آرامت نمیکرد. هق هق گریهات، دل بچهها را میرنجاند و خواب را از چشمانشان به اسارت میبرد. صدای خشم که از غرش شحنگان برمیخواست، تن همه را میلرزاند. صدای گریهات، آرامش پلیدشان را سیاهتر کرده بود. بنازم به آن اشکهای دردانهات که آرامش پادشاه کفر پیشه را برهم زد.
اما ای کاش کار بدین جا نمیرسید. در سیاهی نیمه شب باز خباثت درونش رخنه میکند. گویی برای آرام کردنت به تکاپو افتاده است. شاید برایت تحفهای بفرستد تا خاطر دریاییات را با هدیهای از یاد پدر بیشتر بیازارد.
سربازان به خرابه میآیند؛ صدای گامهایشان، ضربآهنگ قلب بانوان را در تب و تاب میاندازد. همه به گوشهای از خرابه پناه میبرند. تو در وسط خرابه، تنهای تنها با مویههای سوزناکت، منتظر نشستهای. عمه را ترجیح میدهی.
ولی عمه! من که غذا نخواستم!؟
طَبَق را در مقابلت به زمین میگذارند.
اما رقیه جان!... سرپوش بر مدار! تو را به قد خمیده عمهات زینب بر مدار! جان بابایت حسین... .
دستان کوچکت به سوی طبق دراز میشود. تحفه یزید خودنمایی میکند. سرپوش کنار میرود و نور به آسمان پرتو افشانی میکند. اهل حرم سر به دیوار خرابه میکوبند. عاشورایی دوباره برپا میشود. همه از درد و داغ کنار میکشند و گوشهای را برای تسکین درد اختیار میکنند. اما تو دختر حسینی! تو برای دیدار از همه مشتاقتر بودی! حالا همه تو را از پشت پنجره باران خورده چشم، مینگرند و مبهوت نوحهسرایی تو
گشتهاند. میزبان پدر تو بودی و تو باید پذیرایی میکردی!
سر پدر را به سینه میچسبانی. اما... اما پدر وقتی میرفت، صورتش خونی نبود. آری! صورت تو هم نیلی نبود.
اینها اثر گردش سیاه چرخ زمانه است. مویه میکنی! ناله میزنی؛ اشک میریزی؛ به خود لطمه میزنی و کسی را یارای فریادرسی نیست. تنها تو را با اشک یاری میدهند و حرفهایت را تأیید میکنند؛ سر تکان میدهند و اشک میریزند.
اما چقدر زود از دیدار پدر طفره میروی، نالهات خاموش میشود و عمه سرآسیمه به سوی تو میرود. خاک به سر میریزد و فریاد میکشد. آری، تو به مهمانی پدر رفته بودی.(1)
1) 1. یحیی جواد مقدسان (با گزینش).
با توجه به جایگاه ویژه صدا و سیما در میان رسانههای گروهی، انتظار میرود این ابزار کارآمد، در حوزه فرهنگ و مذهب به گونه گستردهتری به کار گرفته شود. به یقین، امروزه بهترین وسیله ارتباط با نسل جوان همین رسانه است که حتی در بسیاری از زمینهها از هنر سینما نیز پیشی گرفته است؛ زیرا امروزه با تعطیلی بیشتر سینماهای کشور، صدا و سیما بهترین وسیله رشد معنوی نسل جوان است. از این رو، باید با ایجاد گیرایی بیشتر در تولید برنامههای فرهنگی و اعتقادی، گامی فراتر به سوی تعالی فرهنگ مذهبی جوانان این مرز و بوم بردارد.
فرهنگ اصیل عاشورا و بازتاب آن در جامعه، یکی از بهترین راهکارهای رسیدن به تعالی فرهنگی است. چه بسا این فرهنگ سازنده، همه نیازهای یک جامعه آزاد و ارزشی را به صورت ذاتی دربردارد و با اثر گذاشتن در روح و جان و فطرت بشر اعم از مسلمانان و نامسلمانان، آنان را به سوی خود جذب میکند. همچنین بازتاب قیام شکوهمند حضرت زینب علیها السلام و تلاشهای ارزشمند ایشان به خوبی احیاگر روح حماسه و پایداری در جامعه است.
تحلیل دستآوردهای قیام پیامآور کربلا، حضرت زینب علیها السلام و بررسی دقیق مواضع سیاسی و شیوه مبارزاتی ایشان در حکومت خفقانبار اموی و بهرهگیری از روح حماسی آن بانو و دمیدن آن در جامعه، در فرهنگسازی و حماسه آفرینی اجتماعی، نقش بسزایی خواهد
داشت. تلاش برنامه سازان رسانه، برای بهرهبرداری از این قیام و نزدیکی هرچه بیشتر به این حماسه، سبب رشد درک مذهبی و رابطه عمیقتر جامعه با پیشینه اسلامی خویشتن خواهد شد و سرانجام به نشاطآفرینی ملی در عرصه فرهنگی خواهد انجامید.
هرچند این بخش از فرهنگ عاشورا کمتر مورد توجه هنرمندان بوده است، ولی با دقت در آن، به آسانی درمییابیم که زمینههای زیادی برای کار وجود دارد که همچنان دست نخورده، باقی مانده است. امید است این مجموعه بتواند در زمینه قیام حضرت زینب علیها السلام و دیگر رویدادهای پس از عاشورا، در متن برنامهریزیهای هنرمندان متعهد و دلسوز قرار گیرد.
برای نمونه، «سریال شب دهم» که در محرم سال 80 و هم زمان با عید نوروز پخش شد، یکی از کارهای نسبتا موفق در این زمینه به نظر میآید؛ زیرا کارگردان در این مجموعه میخواهد با ایجاد وابستگی میان آداب و رسوم ملی و فرهنگ مذهبی، مخاطبان خود را ـ در هر سطحی از پایبندی به اصول ـ راضی نگاه دارد و به تماشای سریال تشویق کند.
این مجموعه با ظرافتی ویژه و با اشارهای غیر مستقیم به رویدادهای عاشورا میکوشد حال و هوایی عاشورایی و مناسب با شبهای محرم به جامعه ببخشد، ولی پرداختن بیش از اندازه به «فخرالزمان» و
فخرآفرینی او در این سریال، بیننده را کمی از غرض اصلی دورتر میکند. با این که سازنده مجموعه میکوشد پایان این عشقِ مجازی را به عشق فناناپذیر الهی بکشاند، ولی پرداختن نُه شب به عشق فخرالزمان و اختصاص دادن تنها یک شب به عشق امام حسین علیه السلام ، بدنه اصلی این عاشقی را فلج میسازد و تنها در عشق به همان خانم خلاصه میشود.
ضعفی که در بیشتر فیلمها و سریالهای ایرانی به چشم میخورد، در این مجموعه نیز تکرار میگردد؛ یعنی در بخش وسیعی از کار، به ماجراجویی، داستانپردازی و ابهامآفرینی پرداخته میشود و تنها در یک بخش، آن هم در بخش آخر فیلم، همه آن ماجراجوییها پایان میپذیرد، پرسشها پاسخ داده میشود و ابهامها از میان میرود. داستان پایان مییابد؛ زیرا اگر اینگونه نباشد، کار ناقص باقی میماند. در همین مجموعه سرانجام کار فخرالزمان مبهم باقی میماند و بیننده دوست دارد بداند آن آتشی که «حیدر» از قصه کربلا در وجود او برافروخت تا کی زبانه میکشد و پس از کشته شدن شخصیتهای اصلی، این شور و غوغا به کجا کشیده میشود؟ آیا زنان تنها، از پای مینشینند؟ آیا این کشتار، در مردم هم اثری دارد؟ آیا راه حیدر ادامه مییابد؟
اگر به این پرسشها پاسخ داده میشد، مجموعه پربارتر میگردید و این مسیر تا پایان محرم پابهپای عزاداریهای مردم در مساجد و تکایا ادامه مییافت. گذشته از آن، قیامِ دشمنْشکن حضرت زینب علیها السلام نیز برای مردم روشنتر میشد و از جانفشانیهای احیاگر عاشورا نیز سخنی به میان میآمد و سبب انسجام بیشتر درونمایه این مجموعه میگردید. ناگفته نماند که بسیاری از عزاداریهای مردمی نیز به همین شکل است. به طور معمول، مردم تا روز دهم محرم بر سر و سینه
میزنند، ولی پس از روز دهم که تازه آغاز، قیام عاشوراست، برخی با پایان بخشیدن به عزاداری، به خانههایشان میروند و روزمرّگی خود را آغاز میکنند. بدینگونه در نقطه اوج درس گرفتن از عاشورا، کلاس درس را ترک میکنند.
بنابراین، رسالتِ صدا و سیما این است که با فرهنگ سازی و پرداختن به جنبههای گوناگون قیام حسینی پس از عاشورا، این مهم را در میان مردم گسترش دهد تا جامعه از دستآوردهای این قیام بیشتر بهره گیرد. جای شگفتی است که بعضی طنزهای تلویزیونی که در ردیف برنامههای خنثی هستند و هیچگونه بار فرهنگی برای مخاطب ندارند و تنها جنبه سرگرمی دارند، گاه تا یک فصل طول میکشد و همچنان حرف برای گفتن دارد، ولی در زمینه فرهنگ عاشورا، وقتی به «شب دهم» میرسیم، انگار که دیگر چیزی برای گفتن نمانده است!
در مباحث اسلامی، به کیفیت و عمق و والایی مطالب توجه شود و از طرح مطالب ضعیف و آمیخته با اوهام و سلایق شخصی پرهیز گردد.
واضح است که طرح و اشاعه مطالب ضعیف در ویژه برنامههایی که به طور مستقیم بر فرهنگ دینی و مذهبی جامعه تأثیرگذار است، اثر فزایندهتری دارد و به نتیجههای نامطلوبی خواهد انجامید.
برای نمونه، در برنامه خانواده، به مناسبت سالروز درگذشت حضرت رقیه علیها السلام با کارشناسی گفتوگو میشد. در این گفتوگو از کارشناس محترم برنامه در مورد چگونگی وفات حضرت رقیه علیها السلام پرسیده شد. ایشان در بخشی از پاسخ خود گفت: «وقتی حضرت رقیه علیها السلام از خواب پرید و شروع به گریه کرد... یزید برای تسلای خاطر دختر، دستور داد که سر بریده پدر را برایش ببرند؛ زیرا او گمان میکرد این دختر بچه، تفاوت میان انسان زنده با سر بریده را نمیداند! به همین جهت این کار را انجام داد.»
این در حالی است که هرگز چنین نبود و قصد یزید، تسلی خاطر حضرت رقیه علیها السلام نبوده، بلکه قصد آزار اهلبیت را داشته است. متأسفانه استفاده از دیدگاههای غیرکارشناسانه نیز به اندازه خود تأثیر
نامطلوبی در مخاطب خواهد داشت.
افزون بر آن، کلیگویی، بهرهگیری از سوژههای تکراری و کسل کننده، اجرای نمایشنامههای سرد و بیروح با حضور بازیگرانی نه چندان مسلط، صحنهپردازی تاریک و غبار آلود، صدای خشن ترومپت که از شب شهادت آغاز میشود و تا آخرین لحظههای روز، مخاطب را همراهی میکند و نمونههایی مانند آن، در بازتاب دادن غم و اندوه و عزا ناموفق مینمایاند. درست است که ساخت این برنامهها به انگیزه القای اندوه و غمِ شب شهادت بوده است، ولی استفاده بیش از اندازه از نمادهای عزا مانند شمع و صدای طبل و شیپور و... و افراط در پخش صحنههای تکراری و خسته کننده مانند نمای کتیبهها و سیاهپوشیها، خستگی روحی و کسالت مخاطب را در پی دارد.
باید دانست گسترش حال وهوای عزاداری در استفاده از این نمادها خلاصه نمیشود، بلکه میتوان حتی بدون به کارگیری آن نیز این کار را عملی ساخت. برای نمونه، در بخش «کودک و نوجوان» پخش سرود جالبِ دو کبوتر، انیمیشن جذاب گریه نوزاد و نیز عزاداری همآهنگ نوجوانان در
استودیوی سیما در روز شهادت امام مجتبی علیه السلام بدون استفاده از روشهای قدیمی و تکراری، برای بیننده بسیار جذاب و دیدنی جلوه میکند.
در گیر و دار تهاجم فرهنگی، از دستاندرکاران و برنامهسازان ساخت برنامههای مذهبی، انتظار بیشتری هست، ولی متأسفانه برخلاف این چشمداشتِ روز افزون، ضعف چشمگیری در فعالیتهای رسانه در این زمینه دیده میشود. محتوای ضعیف بسیاری از برنامهها، ضعف در موضوعشناسی برای بازتاب دادن مشکلات جامعه، جزیینگری در بیان مشکلات فرهنگی و رها کردن دشواریهای اساسی، رویکرد بیش از اندازه به نوع زندگی طبقه مرفه جامعه ـ که بخش کوچکی از جمعیت کشور را تشکیل میدهند، فاصله گرفتن از سنتهای اسلامی و روی آوردن به مدگراییها و فرهنگ بیگانه، این توهم را در مخاطب برمیانگیزد که فعالیت رسانه در زمینههای فرهنگی ـ مذهبی، حالت رفع تکلیف به خود گرفته است و تنها برای رضایت احتمالی بافت مذهبی جامعه و برآوردن انتظارات آنان ساخته میشود. امید است با تغییر نگرش در این روند، رسانه به گونهای موفقتر در این زمینه عمل کند.
2. با توجه به خردسال بودن حضرت رقیه علیها السلام و رویدادهایی که
برای ایشان پیش آمد، به نظر میرسد ساخت فیلم کارتونی از این رویدادها، میتواند رخدادها و واقعیتهای کربلا را از دریچه نگاه یک کودک سه ساله به دیگر کودکان القا کند و در شناساندن قیام حسینی به خردسالان، نقش اساسی داشته باشد.
تهیه گزارش از خاطرههای کسانی که به گونهای با بارگاه پر شکوه حضرت رقیه علیها السلام در ارتباط هستند؛ مانند خادمان حرم، بازاریان اطراف حرم و مردم کوچه و بازار دمشق که به زیارت حضرت رقیه علیها السلام میآیند.
تهیه گزارش از کرامتهای حضرت رقیه علیها السلام ، گفتوگو با کسانی که کرامتی از حضرت دیدهاند و تهیه فیلم و نماآهنگ از این کرامتها که جاذبههای ویژهای دارد و در علاقهمند کردن جامعه به خاندان عصمت علیهم السلام مؤثر است.
گفتوگو با زایران حضرت که به امید برآورده شدن حاجت هایشان با دلی شکسته، روی به آستان حضرتش آوردهاند. این گفت وگو سبب میشود مخاطب درانگیزهیابی برای توسل به ائمهاطهار علیهم السلام فعالتر شود و از متوسل نبودن به حضرت در خود احساس کمبودی کند و سرانجام به جرگه عاشقان بپیوندد.
گفتوگو با کسانی که آرزوی زیارت حضرت رقیه علیها السلام را دارند. از آنان پرسیده شود که اگر به حرم حضرت رقیه علیها السلام بروید، از ایشان چه میخواهید. این پرسش، راهکار خوبی برای دقیق شدن در حاجتها و خواستههای معنوی افراد است.
7. معرفی شاعران و اشعار جدیدی که درباره حضرت رقیه علیها السلام سروده شده است. همچنین اجرای این سرودهها و متون ادبی در
شناخت و گرایش خردسالان و دیگر قشرهای جامعه به اهل بیت علیهم السلام مؤثر خواهد بود.
فرهنگسازی برای کودکان و نوجوانان. به دلیل مناسبت سنی که میان کودکان و نوجوانان با حضرت رقیه علیها السلام وجود دارد، زمینه درک بیشتری را در آنان پدید میآورد.
موضوعهایی مانند فراخوان مقاله، یک جمله زیبا، نامهای به حضرت رقیه علیها السلام و... سبب باروری اندیشه جوانان دختر و پسر در زمینه درک مشکلات و سوگهای آن عزیز خواهد شد.
اجرای نمایشهای رادیویی و تلویزیونی که در آنها از بازیگران کودک و نوجوان استفاده شده باشد.
در این جا برای نمونه سازی، از نوشتههای هنرمند متعهد، آقای سید مهدی شجاعی که در مورد خرابه شام نگاشته است، بهره میگیریم:
خرابه، جایی است بیسقف و حصار، در کنار کاخ یزید که پیداست بعد از اتمام بنای کاخ، معطل مانده است. نه در مقابل سرمای شب، حفاظی دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سرپناهی.
تنها در گوشهای از آن، سقفی در حال فروریختن است که جای امنی برای ماندن بچهها نیست. وقتی یکی از کودکان با دیدن سقف، وحشت زده میشود و به احتمال فرو ریختن آن اشاره میکند، مأمور میخندد و به دیگری میگوید: «اینها را نگاه کن! قرار است فردا همگی کشته شوند و امروز نگران فرو ریختن سقفاند؟»
طبیعی است این کلام، ترس و وحشت بچهها را بیشتر کند. اما حرفهای امام تسلی و آرامششان میبخشد: «عزیزانم! مطمئن باشید ما کشته نخواهیم شد. ما به مدینه برمیگردیم.» دلهای بچهها به امید آینده آرام میگیرد. اما به هر حال خرابه، خرابه است و جای زندگی کردن نیست.
چهرههایی که آسمان هرگز رنگ رویشان را ندیده است، باید در هجوم سرمای شب بسوزند و در تابش مستقیم آفتابِ ظهر، پوست بیندازند. انگار که لطیفترین گلهای گلخانهای را به کویریترین نقطه جهان، تبعید کرده باشند.
تو هنوز زنها و بچهها را در خرابه جای ندادهای، هنوز اشکهایشان را نَستُردهای، هنوز آرامشان نکردهای و هنوز گرد و غبار راه را از سر و رویشان نگرفتهای که زنی با ظرف غذا وارد خرابه میشود. به تو سلام میکند و ظرف غذا را پیش رویت مینهد.
بوی غذای گرم در فضای خرابه میپیچد و توجه کودکانی را که مدتهاست جز گرسنگی نکشیدهاند و جز نان خشک نچشیدهاند، به خود جلب میکند.
تو زن را دعا میکنی و ظرف غذا را پس میزنی و به زن میگویی: «مگر نمیدانی که صدقه بر ما حرام است؟»
زن میگوید: «به خدا قسم! این صدقه نیست. نذری است بر عهده من که هر غریب و اسیری را شامل میشود».
تو میپرسی: «این چه عهد و نذری است؟!»
و او توضیح میدهد: «در مدینه زندگی میکردیم و من کودک بودم که به بیماری لاعلاجی گرفتار شدم. پدر و مادرم، مرا به خانه فاطمه بنت
رسولاللّه بردند تا او و علی برای شفای من دعا کنند. در این هنگام پسری خوش سیما وارد خانه شد. او حسین فرزند آنان بود. علی علیه السلام او را صدا کرد و گفت: حسین جان! دستت را بر سر این دختر قرار ده و شفای او را از خدا بخواه.
حسین، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصله شفا یافتم. آنچنان که تاکنون به هیچ بیماری مبتلا نشدهام. گردش روزگار، مرا از مدینه و آن خاندان دور کرد و در اطراف شام جای داد. من از آن زمان نذر کردهام که برای سلامتی آقایم حسین، به اسیران و غریبان احسان کنم تا مگر جمال آن عزیز را دوباره ببینم.»
تو همین را کم داشتی زینب! که از دل صیحه بکشی و پارههای جگرت را از دیدگانت فرو بریزی. و حالا این سجاد است که بایدتو را آرام کند و این کودکانندکه باید به دلداری تو بیایند.
در میان ضجهها و گریههایت به زن میگویی: «حاجت روا شدی زن! به وصال خود رسیدی. من زینبم؛ دختر فاطمه و علی و خواهر حسین و این سر که بالای دارالاماره نصب شده، سر همان حسینی است که تو به دنبالش میگردی و این کودکان، فرزندان حسیناند. نذرت تمام شد و کارت به انجام رسید.»
زن نعرهای از جگر میکشد و بیهوش بر زمین میافتد. تو پیش پیکر نیمهجان او زانو میزنی و اشکهای مداومت را بر سر و صورت او میپاشی. زن به هوش میآید، گریه میکند، زار میزند، گیسوانش را میکند، بر سر و صورت میکوبد و دوباره از هوش میرود. باز به هوش میآید. خود را بر خاک میکشد، بر پای کودکان بوسه میزند خاک پایشان را به اشک چشم میشوید و باز از هوش میرود. آنچنانکه تو
مجبور میشوی دست از تعزیت خود برداری و به تیمار این زن غریب بپردازی.
تو هنوز خود را باز نیافتهای و کودکان هنوز از تداعی این خاطره جگرسوز فارغ نشدهاند که زنی دیگر با کوزه آبی در دست وارد خرابه میشود.
چهره این زن، اما برای تو آشناست. او تو را به جا نمیآورد اما تو خوب او را به یاد میآوری. چهره او از دوران کودکیات به یاد مانده است. زمانی که به خانه مادرت زهرا میآمد و در کارهای مادرت، به او کمک میکرد.
او دختر کوچک و دوست داشتنی و شیرینی را در خاطرهاش دارد به نام زینب که هر بار به خانه فاطمه میرفته، سراپای او را غرق بوسه میکرده است و او را در آغوش میگرفته و قلبش التیام مییافته است. آنچنان که تا سالها کمک به کار خانه را بهانه میکرده تا با محبوبِ کوچک خود، تجدید دیدار کند و از آغوش او وام التیام بگیرد.
او سرگشته زینب شده، اما حوادثی او را از مدینه دور کرده و دست نگاهش را از جمال زینب کوتاه ساخته است و برای این که خدا، عطش اشتیاق او را به زلال وصال زینب فرو بنشاند، عهد کرده است که عطش غریبان و اسیران و در راه ماندگان را فرو بنشاند.
او باور نمیکند که تو زینبی! و چگونه ممکن است آن عقیله، آن دُردانه و عزیز کرده قوم وقبیله، اکنون ساکن خرابهای در شام شده باشد؟! چگونه ممکن است آن بانوی بانوان عالم، رخت اسیری بر تن کرده باشد؟! انگار او و نقل خاطرات او تنها کاری که میکند، مشتعل کردن آتش عزای تو و بچههاست... .
خرابه تا نیمههای شب، نه خرابهای در کنار کاخ یزید که عزاخانهای است در سوگ حسین و برادران و فرزندان حسین. بچهها با گریه به خواب میروند و تو مهیّای نماز شب میشوی. اما هنوز قامت نشسته خود را نبستهای که صدای دختر سه ساله حسین به گریه بلند میشود. گریهای نه مثل همیشه؛ گریهای وحشتزده؛ گریهای بهسان مار گزیده؛ گریه کسی که تازه داغ دیده. دیگران به سراغش میروند و در آغوشش میگیرند و تو گمان میکنی که اکنون آرام میگیرد و صبر میکنی.
بچه، بغل به بغل و دست به دست میشود، اما آرام نمیگیرد. پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است؛ از کربلا تا همین خرابه. لحظهای نبوده که آرام گرفته باشد؛ لحظهای نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد؛ لحظهای نبوده که اشکش خشک شده باشد و با زبان کودکانهاش، مرثیه نخوانده باشد.
انگار داغ رقیه بر خلاف سن و سالش، از همه بزرگتر است. به همین دلیل، در تمام طول راه و همه منزلهای بین راه، همه ملاحظه او را کردهاند. به دلش راه آمدهاند، در آغوشش گرفتهاند. دلداریاش دادهاند، به تسلایش نشستهاند و یا دست کم پابهپای او گریستهاند. هر بار که گفته است: «کجاست پدرم؟ کجاست پناهگاهم؟» همه با او گریستهاند و وعده برگشت پدر از سفر را به او دادهاند.
هر بار که گفته است: «سکینه جان! دل و جگرم از تکانهای شتر آب شد»، دل و جگر همه برای او آب شده است. هر بار که گفته است: «عمه جان! از ساربان بپرس کی به منزل میرسیم؟» همه تلاش کردهاند که با نوازش او، سخن گفتن با او و دادن وعدههای شیرین به او، رنج سفر را برایش کم کنند.
اما امشب انگار ماجرا فرق میکند؛ این گریه با گریه همیشه تفاوت دارد. این گریه، گریهای نیست که به سادگی، آرام بگیرد و به زودی پایان پذیرد. انگار نه خرابه، که شهر شام را بر سرش گذاشته است. این دختر سه ساله، فقط خودش که گریه نمیکند؛ با مویههای کودکانهاش، همه را به گریه میاندازد و ضجه همه را بلند میکند.
تو هنوز بر سر سجادهای که از سر بریده حسین میشنوی میگوید: «خواهرم! دخترم را آرام کن!» تو ناگهان از سجاده کنده میشوی و به سمت سجاد میروی. او رقیه را در آغوش گرفته است، بر سینه چسبانیده است و مدام بر سر و روی او بوسه میزند و تلاش میکند با لحن شیرین پدرانه و برادرانه آرامش کند، اما موفق نمیشود.
تو بچه را در آغوش میگیری و به سینه میچسبانی و از داغ سوزنده کودک وحشت میکنی: «رقیه جان! رقیه جان! دخترم! نور چشمم! به من بگو چه شده عزیز دلم؟ بگو که در خواب چه دیدهای! تو را به جان بابا حرف بزن!»
رقیه که از شدت گریه به سکسکه افتاده است، بریده بریده میگوید: «بابا، بابا را در خواب دیدم. بابا خودش به من گفت بیا!»
تو با هر زبانی که بلدی و با هر شیوهای که همیشه او را آرام میکردهای، تلاش میکنی آرامش کنی و از یاد پدر غافلش گردانی، اما نمیشود. این بار دیگر نمیشود. گریه او، بیتابی او و ضجههای او، همه کودکان و زنان خرابهنشین را و سجاد را آنچنان به گریه میاندازد که خرابه یکپارچه گریه و ضجه میشود و صدا به کاخ یزید میرسد.
یزید که میشنود دختر حسین به دنبال سر پدر میگردد، دستور میدهد سر او را به خرابه بیاورند. ورود سر بریده امام به خرابه انگار
تازه اول مصیبت است. رقیه خود را به روی سر میاندازد و مثل مرغ پرکنده پیچ و تاب میخورد. مینشیند، برمیخیزد، دور سر میچرخد، به سر نگاه میکند، بر سر و صورت و دهان خود میکوبد، خم میشود، زانو میزند، سر را در آغوش میکشد، میبوید، میبوسد. خونِ سر را با دست و صورت و مژگان خود میسترد و با خون خود که از دهان و گوشه لبها و صورتش جاری شده، در میآمیزد. اشک میریزد، ضجه میزند، صیحه میکشد، مویه میکند، روی میخراشد، گریه میکند، میخندد. تاولهای پایش را به پدر نشان میدهد؛ شکوه میکند، دلداری میدهد، اعتراض میکند، تسلی میطلبد و خرابه و جان همه خراباتیان را به آتش میکشد.
ـ بابا! چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟
ـ بابا کی رگهای تو را بریده است؟
ـ بابا! چه کسی در این کوچکی مرا یتیم کرده است؟
ـ بابا! چه کسی یتیم را پرستاری کند تا بزرگ شود؟
ـ بابا! این زنان بیپناه را چه کسی پناه دهد؟
ـ بابا! این چشمهای گریان، این موهای پریشان، این غریبان و بیپناهان را چه کسی دستگیری کند؟
ـ بابا! شبها وقت خواب چه کسی برایم قرآن بخواند؟ چه کسی با دستهایش، موهایم را شانه کند؟ چه کسی با لبهایش، اشکهایم را بروبد؟ چه کسی سرم را بر زانویش بگذارد؟ چه کسی دلم را آرام کند؟
کاش مرده بودم؛ بابا! کاش فدای تو میشدم! کاش زیر خاک بودم! کاش به دنیا نمیآمدم! کاش کور میشدم و تو را در این حال و روز نمیدیدم. مگر نگفتند به سفر میروی بابا؟ این چه سفری بود که میان
سر و بدنت فاصله انداخت؟ این چه سفری بود که تو را از من گرفت؟
ـ بابای شجاع من! چه کسی جرأت کرد بر سینه تو بنشیند! چه کسی جرأت کرد سر تو را از بدنت جدا کند؟ چه کسی جرأت کرد دخترت را یتیم کند؟
ـ بابا! کجا بودی وقتی ما را بر شتر بیجهاز نشاندند.
ـ تو کجا بودی بابا! وقتی به ما سیلی میزدند.
ـ بابا! کجا بودی وقتی آب را از ما دریغ میکردند.
ـ بابا! به ما گرسنگی میدادند.
ـ عمهام را کتک میزدند.
ـ برادرم سجاد را به زنجیر بستند.
ـ بابا! شبها در بیابانهای تاریک و ترسناک رهایمان میکردند.
ـ بابا! تو کجا بودی وقتی مردم به ما میخندیدند.
ـ کجا بودی بابا! وقتی ما بر روی شتر خواب میرفتیم و از مرکب میافتادیم و زیر دست و پای شترها میماندیم.
ـ بابا! کجا بودی وقتی مردم از اسیری ما شادی میکردند و پیش چشمان گریان ما میرقصیدند.
ـ کجا بودی بابا! وقتی بدنهایمان زخم شد و پوست صورتمان برآمد.
ـ بابا! کجا بودی وقتی عمهام زینب، نمازهای شبش را نشسته میخواند و دور از چشم ما تا صبح گریه میکرد.
ـ کجا بودی بابا! وقتی از زخمهای غل و زنجیرِ سجاد خون میچکید.
ـ بابا! جان من فدای تو باد که مظلومترین بابای عالمی! بابا! من این را میفهمم که تو فقط بابای من نیستی؛ بابای همه یتیمانی، پدر همه کودکانی امام دنیا و آخرتی، فرزند پیامبری، فرزند علی و فاطمهای، پدر
سجادی و پدر امامان بعد از خودی، تو برادر زینبی!
من این را میفهمم و خوب میفهمم که تو بابای همه کودکان جهانی و میفهمم که همه دنیا به تو نیازمند است. اما الآن من بیش از همه به تو محتاجم و بیشتر از همه، فرزند توام، دختر توام، دردانه توام. هیچ کس به اندازه من غربت و یتیمی و نیاز دستهای تو را احساس نمیکند. همه ممکن است بدون تو هم زندگی کنند، ولی من بدون تو میمیرم. من از همه عالم به تو محتاجترم. بیآب هم اگر بتوانم زندگی کنم، بیتو نمیتوانم تو نفس منی. بابا! تو روح و جان منی! بیروح، بینفس، بیجان، چه کسی تا به حال زنده مانده است؟ بابا! بیا و مرا ببر!
... زینب! زینب! زینب!
این جا همان جایی است که تو به اضطرار و درماندگی میرسی. این جا همان جایی است که تو زانو میزنی و مرگت را آرزو میکنی. تویی که در مقابل یزید و ابن زیاد، آن چنان استوار ایستادی که پشت نخوتشان را به خاک مالیدی، اکنون، اینجا و در مقابل این کودک سه ساله احساس عجز میکنی. چه کسی میگوید این رقیه بچه است؟ فهم همه بزرگان را با خود دارد. چه کسی میگوید این دختر، سه ساله است؟ عاطفه همه زنان عالم را میپرورد. چه کسی میگوید این رقیه کودک است؟ زانوان بزرگترین عارفان را با ادراکش میلرزاند.
نگاه کن! اگر ساکت شده است، لب هایش را بر لبهای پدر گذاشته و چهار ستون بدنش میلرزد. اگر صدایش شنیده نمیشود، تنهاگوش شنوای پدر را شایسته شنیدن یافته است.
نگاه کن زینب! آرام گرفت! انگار رقیه آرام گرفت.
دلت ناگهان فرو میریزد و صدای حسین در گوش جانت میپیچید که
رقیه را صدا میزند و میگوید: «بیا! بیا! دخترم! که سخت چشم انتظار تو بودم».
شنیدن همین ندا، عروج روح رقیه را برای تو محرز میکند. نیازی نیست که خودت را به روی رقیه بیندازی او را در آغوش بگیری، بدن سردش را لمس کنی و چشمهای بازمانده و بیرمقش را ببینی. درد و داغ رقیه تمام شد. و با سکوت او انگار خرابه آرامش گرفت. اما اکنون ناگهان صیحه توست که سینه آسمان را میشکافد. انگار مصیبت تازه آغاز شده است. همه کربلا و کوفه و شام یک طرف و این خرابه یک طرف. همه غمها و دردها و غصهها یک طرف و غم رقیه یک طرف.
نه زنان و کودکان کاروان و نه سجاد و نه حتی فرشتگان آسمان نمیتوانند تو را در این غم تسلی بخشند. چگونه تسلی دهند فرشتگانی که خود صاحب عزایند و پر وبالشان به قدری از اشک سنگین شده است که پرواز به سوی آسمان را نمیتوانند. تنها حضور مادرت زهرا میتواند تسلی بخش جان سوخته تو باشد. پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فرو خورده همه این داغها و دردها را بگشا... .(1)
سیدمهدی شجاعی
* همچنین در این زمینه برنامهسازان گرامی میتوانند از کتاب «رقیه در خرابه»(2)(که متن مناسبی برای اجرای نمایشنامه در مورد حضرت رقیه علیها السلام است)، بهره گیرند.
1ـ حضرت رقیه علیها السلام در کجا به دنیا آمد؟ مدینه
2ـ حضرت رقیه علیها السلام دختر کدام امام معصوم است؟ امام حسین لیهالسلام
3ـ حضرت رقیه علیها السلام هنگام شهادت چند ساله بود؟ سه ساله (بنابر مشهور)
4ـ حضرت رقیه در کجا از دنیا رفت؟ نام امروزی آن منطقه چیست؟ شام، کشور سوریه ـ شهر دمشق
5ـ مرقد مطهر ایشان در کدام شهر است؟ دمشق؛ پایتخت سوریه
6ـ حضرترقیه علیها السلام با امام سجاد علیه السلام چه نسبتی داشت؟ خواهر و برادر بودند.
7ـ چند تن از خواهران حضرت رقیه علیها السلام را نام ببرید؟ حضرت سکینه علیها السلام ، فاطمه کبری علیها السلام .
8ـ حضرت زینب علیه السلام با حضرت رقیه علیها السلام چه نسبتی دارد؟ عمه حضرت رقیه علیها السلام بود.
9ـ حضرت رقیه علیها السلام در زمان کدام پادشاه ستمگر وفات یافت؟ یزید بن معاویه.
10ـ علت شهادت حضرت رقیه چه بود؟ اندوهِ مصیبت و هجران پدر
1ـ در مورد حضرت رقیه علیها السلام چه میدانید؟
2ـ آیا تاکنون کرامتی از ایشان دیده یا شنیدهاید؟
3ـ آیا تا به امروز به زیارت حضرت رقیه علیها السلام مشرف شدهاید؟
4ـ از زیارت حضرت رقیه علیها السلام چه خاطرهای دارید؟
5ـ اگر به زیارت حضرت رقیه علیها السلام بروید، از او چه میخواهید؟
6ـ چرا حضرت رقیه علیها السلام در شام درگذشت؟
7ـ کدام ویژگی حضرت رقیه علیها السلام برجستهتر است؟
8ـ انگیزه شما از زیارت حضرت رقیه علیها السلام چه بود؟
9ـ هنگام مشاهده حرم با صفای حضرت رقیه علیها السلام نخست چه چیزی به ذهن شما خطور کرد؟
10ـ چرا مردم به حضرت رقیه علیها السلام علاقه دارند؟
11ـ اگر حضرت رقیه علیها السلام خواسته شما را برآورده کند، چه تغییری در زندگی خویش میدهید؟
12ـ اگر در مجاورت حرم حضرت رقیه علیها السلام ساکن بودید، چقدر به زیارت او میرفتید؟
13ـ آیا دوست داشتید حرم حضرت رقیه علیها السلام در ایران میبود؟
14ـ برای مردم دمشق که حضرت رقیه علیها السلام در شهر آنان است، چه پیامی دارید؟
15ـ آیا دوست دارید باز هم به زیارت حضرت رقیه علیها السلام بیایید، حتی اگر حاجت شما برآورده نشود؟
1ـ چرا نام حضرت رقیه علیها السلام در کتابهای تاریخی قدیم نیست؟
2ـ در مورد تاریخچه زندگانی حضرت رقیه علیها السلام توضیح دهید؟
3ـ فضای اعتقادی شهر شام هنگام ورود اهل بیت علیهم السلام به این شهر چگونه بود؟
4ـ تبلیغات بنیامیه در مورد شهیدان کربلا و مخفی نگه داشتن حقیقت قیام آنان تا چه اندازه موفق بود؟
5ـ سیاست یزید از گرداندن اهل بیت علیهم السلام در شهرهای گوناگون چه بود؟
6ـ چرا یزید مجبور شد اهلبیت علیهم السلام را از شام به وطن خودشان بازگرداند؟
7ـ دلیل باب الحوایج بودن حضرت رقیه علیها السلام را چه میدانید؟
8ـ در مورد شب وفات ایشان توضیح فرمایید؟
9ـ از شخصیت و زندگانی کوتاه ایشان چه الگوهایی میتوان گرفت؟
10ـ فکر میکنید دلیل این همه علاقه و محبت مردم به ساحت مقدس ایشان چیست؟
11ـ قصد یزید از آن همه آزاررسانی حتی به کودکان اهلبیت علیهم السلام چه بود؟
12ـ بازتاب درگذشت حضرت رقیه علیها السلام در شام چه بود؟
13ـ در مورد کینه دیرینه بنیامیه با اهلبیت علیهم السلام توضیح بفرمایید؟
14ـ بنیامیه چقدر در انزوا و دور نگه داشتن اهلبیت علیهم السلام موفق بودند؟
15ـ اسیری اهلبیت علیهم السلام در فروپاشی حکومت یزید چه سهمی داشت؟
ای نوگل حسین و ای پرورش یافته دامان کربلا! رنج هجران پدر در کنج ویرانه به پایان رسید و گلستان محبت پدر پذیرای محبت کودکانهات گردید و شب هجران سیاهت در گوشه خرابه به درخشش وصل روشن شد. این وصال بر تو تبریک و بر شیفتگان خانواده کریمت تسلیت باد.
خورشید در میان طبق به مهمانی کوکب محنت کشیده رفت و اندام ضعیف و کبود آن دختر نازنین را با گرمای خود التیام بخشید. رخ نیلگون خود را در تابش خورشیدی پدر گرفت و غریبانه با او به زمزمه نشست. خورشید، روح سبز کودک را در آغوش کشید و به آسمان برد و اهل خرابه را در حسرت دیدار گذاشت و کودکان احساس را در غم، تنها رها کرد. بر دلهای حسرتزده تسلیت میگوییم.
ای دختر حسین و ای فرشته کوچک عفاف! چگونه با آن عمر کوتاهتر از گلت، آن همه مصیبت را در بلور نازک دل جای داده بودی؟ چگونه خورشید را در دریای خون و فراز نیزهها و تشت زر دیدی؟
سلام بر تو و غمهای بیشمارت! سلام بر آن بدن کبود شدهات از جور زمانه! سلام بر آن پاهای آبله بستهات که چهل منزل را به شوق دیدار پدر در پی کاروان دوید و تو را به طواف کعبه خورشید رسانید! حَجَّت قبول، سعیات گرامی باد!
ای شاهبیت صبر و شکیبایی! عطفِ جمله کمالی، در عین خردسالگی! آسمان شام از غم بیمنتهایت، تیره بود و زمین تبدار اثر تپشهای ناموزون قلب رنجورت. اکنون در آغوش گرم پدر آرام گیر که دیگر کسی خواب کودکانهات را نمیدزدد و عربدههای بیرحمی و زوزههای وحشت، قلب کوچکت را نمیلرزاند. آرام گیر که پدر به سراغت آمده است تا رخ کبودت را نوازش دهد. دیدار مبارک!
پیکر نازنینش، صحنههای خط سیاه ستم را نشان میداد و گیسوان پریشانش از فاجعهای دردناک خبر داشت. پنجههای کینه، نقشی خشن بر لوح کوچک صورتش کشیده بود و دفترچه خاطرات دلش را از صفحههای سیاه، پر کرده بود. اینک صفحههای آن را پیش رو گشادهایم و بر تلخی آن اشک میریزیم و این اندوه بیپایان را بر عاشوراییان تسلیت میگوییم.
ای رقیه!ای بزرگترین غم! پرواز کبوترِ کوچک جانت را از قفسِ تن کبود شدهات، تسلیت میگوییم.
ای رقیه!ای اسوه پرورشیافتگی در مکتب عاشورا! عروجت را گرامی میداریم.
ای نوگل پژمرده باغ حسین! پژمردنت در سیاهی و سرمای سخت غربت چه سهمگین بود.
ای ستاره کوچک، ولی بلند اختر آسمان کربلا! سوگ هجرانت فراموش نمیشود.
1ـ ابن نما حلّی؛ مثیرالاحزان، قم، چاپ مدرسة امام المهدی(عج)، 1406 ه . ق.
2ـ ابوالحسنی، علی؛ سیاهپوشی در سوگ ائمه نور، قم، نویسنده، چاپ الهادی، 1375 ه . ش.
3ـ ابومخنف؛ مقتل ابی مخنف، قم، انتشارات بنیالزهرا، 1378 ه . ش.
4ـ اربلی، عیسی؛ کشف الغمة، بیروت، دارالکتاب الاسلامی، بیتا.
5ـ پیشوایی، مهدی؛ شام؛ سرزمین خاطره ها، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1369 ه . ش.
6ـ ــــــــــــــــــــــ؛ مجموعه جزوات کانون گفتمان دینی (نشست 19)، قم، مرکز تحقیقات و پژوهشهای حوزه علمیه قم، 1380 ه . ش.
7ـ حایری، محمدمهدی؛ معالی السبطین، قم، منشورات الرضی، 1363 ه . ش.
8ـ حیدری قاسمی، محمد؛ کتاب شناسی عاشورا، تهران، انتشارات اطلاعات،1378 ه . ش.
9ـ خراسانی، ملاهاشم؛ منتخب التواریخ، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، بیتا.
10ـ ربانی خلخالی، علی؛ ستاره درخشان شام، قم، انتشارات مکتب الحسین،1377 ه . ش.
11ـ سازگار، غلامرضا؛ نخل میثم، قم، انتشارات حق بین، 1375 ه . ش.
12ـ سبحانی، جعفر؛ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، تهران، انتشارات مشعر،1374 ه . ش.
13ـ سبحانی، جعفر؛ فروغ ابدیت، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی،1373 ه . ش.
14ـ سپهر، محمدتقی؛ ناسخ التواریخ، تهران، کتابفروشی اسلامیه،1307 ه . ش.
15ـ سید بن طاووس؛ لهوف، تهران، انتشارات جهان، 1348 ه . ش.
16ـ شجاعی، سید مهدی؛ آفتاب در حجاب، تهران، کانون پرورش فکریکودکان و نوجوانان، 1377 ه . ش.
17ـ شیخ مفید؛ الارشاد، مجموعه 2 جلدی، قم، کنگره شیخ مفید، 1413 ه . ق.
18ـ غفورزاده، محمدجواد؛ رستاخیز لاله ها، مشهد، انتشارات رستگار،1379 ه . ش.
19ـ قزوینی، واعظ؛ ریاض القدس المسمی بحدائق الانس، تهران، کتابفروشیاسلامیه، بیتا.
20ـ قمی، شیخ عباس؛ سفینه البحار، دوره 8 جلدی، قم انتشارات اسوه،1414 ه . ق.
21ـ قمی، شیخ عباس؛ نفس المهموم، قم، مکتبه بصیرتی، 1405 ه . ق.
22ـ مجلسی، محمدباقر؛ بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفا، 1404 ه . ق.
23ـ مجله نیستان، شماره 8، اردیبهشت 1375 ه . ش.
24ـ محدثی، جواد؛ فرهنگ عاشورا، قم، نشر معروف، 1376 ه . ش.
25ـ محمدی اشتهاردی، محمد؛ سرگذشت جان سوز حضرت رقیه علیها السلام ، تهران،انتشارات مطهر، 1380 ش.
26ـ ـــــ، ـــــ؛ سوگ نامه آل محمد صلی الله علیه و آله ، قم، انتشارات ناصر، 1374 ه . ش.
27ـ مطهری، مرتضی؛ حماسه حسینی، قم، انتشارات صدرا، 1379 ه . ش.
28ـ ملبوبی، محمدباقر؛ الوقایع و الحوادث، قم، کتابفروشی خرد،1341 ه . ش.
29ـ موسوی زنجان رودی، سید مجتبی؛ حضرت رقیه علیها السلام ؛ چاووش کربلا، قم،موسسه انتشاراتی شاکر، 1376 ه . ش.
30ـ مهاجرانی، سید عطاءاللّه؛ پیام آور عاشورا، تهران، انتشارات اطلاعات،1371 ه . ش.
31ـ میرخلف زاده، علی؛ کرامات الحسینیة، قم، نویسنده، 1377 ه . ش.
32ـ میرخلف زاده، قاسم؛ حضرت رقیه علیها السلام ، قم، انتشارات روحانی،1380 ه . ش.
33ـ نظری منفرد، علی؛ قصه کربلا، قم، انتشارات سرور، 1379 ه . ش.