ghaemiyeh.com
سرشناسه : كارگر، رحيم ۱۳۴۹ - عنوان و نام پديدآور : چلچراغ اشك مناجات و مدايح و مراثي اهل بيت ع / گردآورنده رحيم كارگر (پارسا).
مشخصات نشر : تهران نشر مشعر ۱۳۸۵
مشخصات ظاهري : ۳۴۲ ص
شابك : ۱۰۰۰۰ ريال 964-6293-63-8 ؛ ۱۴۰۰۰ ريال
وضعيت فهرست نويسي : فاپا (چاپ دوم)
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۷۸ (فيپا).
يادداشت : چاپ دوم.
عنوان ديگر : اشعار مراثي و مدايح ائمه اطهار(ع .
موضوع : شعر مذهبي -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
رده بندي كنگره : PIR۴۱۹۰/ك۲۲چ۸ ۱۳۸۵
رده بندي ديويي : ۸فا۱/۶۲۰۸
شماره كتابشناسي ملي : م۷۹-۸۷۶
بخش اول: راز و نياز با معبود بىنياز
به پناه آمدهايم
بندگانيم و به درگاه خدا آمدهايم چون فقيران به تمناى نوا آمدهايم
ما كه گِرد يكى خانه طوافى داريم به گِدايى به سرِ خوان خدا آمدهايم
ما نه مشتاق به سنگيم و نه وابسته به گِل به وصال تو به سر نى كه به پا آمدهايم
آرزومندى و درويشى و بىسامانى جمع در ما و به اميد غنا آمدهايم
كولهبار گنه از كوه صفا سنگينتر خالى از غير و در اين جا به پناه آمدهايم
از سر خاكِ غريب حَسَن عليه السلام و امّالبنين عليها السلام خون جگر، شِكوهكنان، سوى خدا آمدهايم
تا بگوييم گلستان خزان است بقيع از احد، وز سر قبر شهدا آمدهايم
(محتشم)
يا رب از فرط گنه نامهسياهم چه كنم گر نبخشى زره لطف گناهم چه كنم
بسته گرديده زهر سو به رُخم راه نجات ندهى گر تو در اين معركه راهم چه كنم
جز تو ما را نبود پشت و پناهى به جهان بىپناهم ندهى گر تو پناهم چه كنم
يوسف افتاد بچاه از اثر بىگنهى من زفرط گنه افتاده به چاهم چه كنم
بخشش و لطف تو پايندهتر از كوه بود من كه ناچيزتر از يك پَرِ كاهم چه كنم
به هدف گر نخورد تير دعايم هيهات به اثر گر نرسد شعله آهم چه كنم
سايه لطف تو از لطف اگر روز معاد نشود شامل احوال تباهم چه كنم
كس به روى من «ژوليده» نگاهى نكند نكنى گر تو هم از مهر نگاهم چه كنم
(ژوليده نيشابورى)
كار آتش به صفِ معركه بگداختن است نَفس سركش هدفش كار خرد ساختن است
علّت غفلت انسان ز خدا، آز و هواست حاصل آز و هوا هستى خود باختن است
هيچ كارى به جهان بهر بشر نيست محال هدف از خلقت ما اسب عمل تاختن است
هر كه با تيغِ زبان تيغِ ستم خيز كند حاصلش نسل خود از ريشه برانداختن است
راز بدبختى و بيچارگى نوع بشر خويش را از نظر مرتبه نشناختن است
سيلى از مالك دوزخ به جهنّم خوردن مزدِ سر از خطِ فرمان خدا تافتن است
زاد راهى به كف اى رهگذر آور كه به دهر كار عمر گذران تيغ اجل آختن است
پاى ميزانِ عمل رمز سرافرازى ما پرچم بندگى خويش برافراختن است
شعر «ژوليده» بود سنبل شخصيّت او راز آن در گرو خواندن و پرداختن است
(ژوليده نيشابورى)
الهى! بندهاى گمكرده راهم بده راهم كه سرتاپا گناهم
اگر عمرى به غفلت زيست كردم تمام هستيم را نيست كردم
به هر در، حلقه كوبيدم خدايا لباس يأس پوشيدم خدايا
اسير نفس هر جايى شدم من مقيم شهر رسوايى شدم من
نچيدم گل زشاخ آرزويى ندارم پيش مردم آبرويى
كنم با عجز و لابه بر تو اظهار گنهكارم گنهكارم گنهكار
تو رحمان و رحيم و مهربانى منم مهمان تو، تو ميزبانى
تو سوز سينهام را ساز كردى در رحمت به رويم باز كردى
تو گفتى توبه كن، من مىپذيرم ترحم كن اميرا من فقيرم
الهى! هرچه هستم هر كه هستم سر خوان عطاى تو نشستم
يقين دارم كه با اين شرمسارى نجاتم مىدهى از خوار و زارى
اگر كوه گنه گرديده بارم يقين دارم على را دوست دارم
ببخشا اى همه آگاهى من گناهم را به خاطرخواهى من
الهى! گرچه هستم غرق عصيان پشيمانم پشيمانم پشيمان
(ژوليده نيشابورى)
الهى! عاشقى شبزندهدارم چو مشتاقان زعشقت بيقرارم
زكوى خويش نوميدم مگردان كه جز كوى تو اميدى ندارم
الهى! در دلم نورى بيفروز كه باشد مونس شبهاى تارم
زلطفت جز گل اميدوارى نرويد از دل اميدوارم
الهى! بندهاى برگشته احوال گدايى روسياه و شرمسارم
تهيدست و اسير و دردمندم سيهروز و پريشانروزگارم
الهى! گر بخوانى ور برانى تويى مولا و صاحباختيارم
از آن ترسم به رسوايى كشد كار مبادا پرده بردارى زكارم
الهى! اشك عذر ازديدهجارى است ترحم كن به چشم اشكبارم
نظر بر حال زارم كن كه جز تو ندارد كس خبر از حال زارم
الهى! عزّت و خوارى است از تو مگردان پيش چشم خلق خوارم
الهى! گر كند غم بر دلم روى تويى در خلوتِ دل غمگسارم
يقين دارم كزين گرداب هايل رهاند رحمت پروردگارم
الهى! ناتوانم كو توانى؟ كه شكر لطف و احسانت گزارم
بيانى كو كه الطافت ستايم زبانى كو كه انعامت شمارم
الهى! تا نسيم رحمت تست زغم بر چهره ننشيند غبارم
مگر عفو تو گرداند مرا پاك كه سر از شرمسارى برنيارم
«رسا» بر شاعرانم فخر اين بس كه مدّاح شه والاتبارم
(دكتر قاسم رسا)
غرق گنه نااميد مشو زدرگاه ما كه عفو كردن بود در همهدم كار ما
توبه شكستى بيا هرآنچه هستى بيا اميدوارى بجوى زنام غفّار ما
بنده شرمنده تو، خالق بخشنده من بيا بهشتت دهم مرو تو در نار ما
در دل شب خيز و ريز قطره اشكى ز چشم كه دوست دارم كند گريه گنهكار ما
خواهم اگر بگذرم ز جمله عاصيان كيست كه چون و چرا، كند زكردار ما
(حبيب چايچيان «حسان»)
تو بخشنده هر گناهى الهى به جز تو نباشد پناهى الهى
به اين بنده ناتوانت كمك كن كه ابليس دارد سپاهى الهى
زيك عمر عصيان، نشانى نماند زرحمت كنى، گر نگاهى الهى
به نيكى مبدل نمايى بدى را چه خواهى ببخشى گناهى الهى
چو رحم تو سبقت زقهر تو گيرد در آندم چه كوهى چه كاهى الهى
ولى هر كه با مرتضى آشنا نيست ندارد به عفو تو راهى الهى
به باغ ولايش به رسم گدايان منم رهنشين چون گياهى الهى
به قلب «حسان» مهر جانبخش او را فزون كن دمادم، الهى، الهى
(حبيب چايچيان «حسان»)
الهى! اى دواى درد جانم بشوى اين ظلمت و زنگ از روانم
ترحّم كن ندارم توشه راه مگر لاتقنطوا من رحمةاللَّه
يكى وامانده از راه و ذليلم به چاه تن فتاده بىدليلم
اسيرم خائفم بىخانمانم گدايم بىنوايم ميهمانم
سيهرويم تهيدستم فكارم گنهكارم تباهم شرمسارم
بده راهى تو اين شرمندهات را نوازش كن به رحمت بندهات را
مرا با عفو خود بنماى درمان نجاتم ده نجات از نفس و شيطان
به حالم در همهحالى نظر كن زجرم و هر گناه من گذر كن
به جز جود و به جز لطفت الهى مرا نبود در اين عالم پناهى
(حبيب چايچيان «حسان»)
خيز، اى بنده محروم و گنهكار بيا يك شب اى خفته غفلتزده بيدار بيا
بس شب و روز كه در زير لَحَد خواهى خفت دَم غنيمت بشمار امشب و بيدار بيا
شب فيض است و در توبه و رحمت باز است خيز، اى عبد پشيمان و خطاكار بيا
پرده شب كه بود آيت ستّارى من دور از ديده مردم، به شب تار بيا
اين تويى، بنده آلوده و شرمنده من اين منم، خالق بخشنده ستّار بيا
مگشا دست نيازت به عطاى دگران دل به من بسته و بگسسته زاغيار بيا
فرصت از دست مده، مىگذرد اين لحظات منشين غافل و بىحاصل و بيكار بيا
گول زرق و برق زر را مىخورى اى دل چرا؟ زندگى را مىكنى بر خويشتن مشكل چرا
غنچه گل شد، گل خزان گرديد و بلبل شد خموش ماندهاى اى باغبان، حيران و پا در گِل چرا
عمر طى شد، نوجوانى رفت و پيرى سررسيد حبّ دنيا را نمىسازى برون از دل چرا
چهره پرچين گشت و قامت دال و موى سر سپيد از مكافات عمل بنشستهاى غافل چرا
كاخها گرديد كوخ و كوخها گرديد كاخ زاد راهى برنمىدارى از اين منزل چرا
نوح رفت و كشتىاش بشكست و طوفان شد تمام غافلىاى بىخبر زانديشه ساحل چرا
كاروان مرگ هر دم مىزند كوس رحيل برنمىخيزى براى بستن محمل چرا
عمر چون رفت از كفت ديگر نمىآيد به كف اين سخن حقّ است، حق را مىكنى باطل چرا
مزرع كشت است دنيا از براى آخرت برنمىدارى از آنچه كشتهاى حاصل چرا
مرگ مأمور است و معذور از براى بردنت راحت و آسوده خوابيدى در اين منزل چرا
از من «ژوليده» بشنو اى به دنيا بسته دل حب دنيا را نمىسازى برون از دل چرا
(ژوليده نيشابورى)
مىنشينم چو گدا كنج سرايت اى دوست تا كه بينم همه شب لطف و عطايت اى دوست
آتش هجر تو در سينه سوزان من است گاهگاهى نظرى كن به گدايت اى دوست
هاتف جان من غم زده با سوز و گداز سر نهاده است به درگاه وَلايت اى دوست
شهريار دل و جانِ منِ آشفته تويى طالبم طالب آن جود و سخايت اى دوست
چشمه سارى است دو چشمان گناه آلودم اشك من در طلب عفو و رضايت اى دوست
سرزمين دل پاييزى من، ويران است روشنى بخش دلم را به لقايت اى دوست
دردمندانه به كوى تو پناه آوردم واثقم تا بنوازى به دعايت اى دوست
طور اميد وجودم، شده كنعان بلا يوسف عشق من افتاده به پايت اى دوست
گرچه تقصير من افزون شده در محضر تو ليك بردار زمن تيغ بلايت اى دوست
عالمى واله و مفتون تواند و «پارسا» نيز دارد همه دم، شوق لقايت اى دوست
(رحيم كارگر «پارسا»)
راه گم كردم، چه باشد گر به راه آرى مرا رحمتى بر من كنى واندر پناه آرى مرا
مىنهد هر ساعتى بر خاطرم بارى چو كوه خوف آن ساعت كه با روى چو كاه آرى مرا
راه باريك است و شب تاريك، پيش خود مگر با فروغ نور آن روى چو ماه آرى مرا
رحمتى دارى كه بر ذرّات عالم تافته است با چنان رحمت عجب گر در گناه آرى مرا
شد جهان در چشم من چون چاه تاريك از فزع چشم آن دارم كه بر بالاى چاه آرى مرا
دفتر كردارم آن ساعت كه گويى: باز كن از خجالت پيش خود در آهآه آرى مرا
اسب خيرم لاغر است و خنجر كردار كُند آن نمىارزم كه در قلب سپاه آرى مرا
لاف يكتايى زدم چندان كه زير بار عُجب بيم آنستم كه با پشت دوتاه آرى مرا
هر زمان از شرم تقصيرى كه كردم در عمل همچو كشتى زآب چشم اندر شناه آرى مرا
خاطرم تيره است و تدبيرم كژ و كارم تباه با چنين سرمايه كى در پيشگاه آرى مرا
گر حديث من به قدر جرم من خواهى نوشت همچو روى نامه با روى سياه آرى مرا
بندگى گر زين نمط باشد كه كردم «اوحدى» آه از آن ساعت كه پيش تخت شاه آرى مرا
(اوحدى مراغهاى)
خم شدم از بار عصيان، بارالها توبه كردم گشتم از كرده پشيمان، بارالها توبه كردم
نفس، سركش؛ حرص، غالب؛ فكر، اندك؛ وهم، افزون رفتهام دنبال شيطان، بارالها توبه كردم
رطب و يابس را نوشتى در كتاب خويش، قرآن گر نخواندم بنده قرآن، بارالها توبه كردم
انبيا و اوليا گفتند هر خوب و بدى را گر نمودم ترك آنان، بارالها توبه كردم
در اصول و در فروع دين اگر اهمال كردم برخلاف حكم و فرمان، بارالها توبه كردم
گر به نفس خود ستم كردم و يا بر بندگانت مىكنم من بعد جبران، بارالها توبه كردم
گر كه كردم ترك بيعت، اى خدا، معذور دارم يا شكستم عهد و پيمان، بارالها توبه كردم
گر زدم بر خلق تهمت يا كه هستم اهل غيبت يا كه بودم اهل بهتان، بارالها توبه كردم
از غرور و كبر، نافرمانيى گر سر زد از من مست بودم، قول رندان، بارالها توبه كردم
بايدم برتر شوم من از مَلَك، امّا نگشتم بل شدم بدتر زحيوان، بارالها توبه كردم
از در دربار شاهى گر شدستم من فرارى آمدم با آه و افغان، بارالها توبه كردم
كاروان از پيش رفته، بار من افتاده در گل مانده تنها در بيابان، بارالها توبه كردم
عذر بدتر از گناه است، از كه گريم وز كه نالم خود شدم از اهل عصيان بارالها توبه كردم
راه بنمودى نرفتم، امر فرمودى نكردم هستم از كرده پشيمان، بارالها توبه كردم
گر گنهكار و پليدم يا خطاكار و كثيفم گويم اينك از دل و جان، بارالها توبه كردم
بارالها بنده «مفتون» را به اين جرم و گنهها عفو كن بر شاه مردان، بارالها توبه كردم
(مفتون همدانى)
خوشا به نيمه شبى با خدا صفا كردن زبان حال گشودن زدل دعا كردن
تمام لذّت عالم نمىرسد قدرش به يك دقيقه مناجات، با خدا كردن
به صد هزار قبولى عمره مىارزد به دهر يك گره از كار خلق وا كردن
به ادّعا نتوان برد بهرهاى فردا كه بهره از عمل آيد نه ادّعا كردن
در اين سراى دو در، از درى درآ اى دوست كه حاجتى بتوان از كسى روا كردن
براى جلب رضاى خدا بكوش اى دل كه مشكل است خدا را زخود رضا كردن
به زرق و برق زر اى دل مناز، مىبازى كه كار زر، بود از حق تو را جدا كردن
بهشت برگ عبورش محبّت مولاست خوشا به حبّ على دورى از خطا كردن
(ژوليده نيشابورى)
هر كه بر لطف خداى خود توكّل مىكند گر كشد بار غم عالم تحمّل مىكند
بيمى از آتش مكن وقت توكّل چون خليل كز توكّل آتش نمرود هم گُل مىكند
جام گردون از غم عالم نمىگردد تهى قدر وسعش هر كسى از آن تناول مىكند
بيشتر از خوان دوزخ نان غفلت مىخورد هر كه عمر خويش را صرف تغافل مىكند
نيست در قاموس هستى هيچ كارى بىحساب كار را هر كس به مبناى تعادل مىكند
خط و مشى زندگى را نيست جبر انتخاب هر كسى با فكر خود سير تكامل مىكند
در سرابِ زندگى لبتشنه از حق غافليم ورنه زير پاى ما صد چشمه قلقل مىكند
(ژوليده نيشابورى)
خداوندى چنين بخشنده داريم كه با چندين گنه اميدواريم
كه بگشايد درى كايزد ببندد بيا با هم در اين درگه بناليم
خدايا! گر بخوانى ور برانى جز انعامت در ديگر نداريم
سرافرازيم اگر بر بنده بخشى وگرنه از گنه سر برنياريم
زمشتى خاك ما را آفريدى چگونه شكر اين نعمت گزاريم
تو بخشيدى روان و عقل و ايمان وگرنه ما همان مشت غباريم
تو با ما روز و شب در خلوت و ما شب و روزى به غفلت مىگذاريم
نگفتم خدمت آورديم و طاعت كه از تقصير خدمت شرمساريم
مباد آن روز در درگاه لطفت به دست نااميدى سر بخاريم
خداوندا! به لطفت با صلاح آر كه مسكين و پريشان روزگاريم
(سعدى شيرازى)
چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران
چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «اللَّه» بركات آسمانى، برسد به جاننثاران
شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران
شب تشنگان ديدار، شبديدگان بيدار شب سينههاى سوزان، شب سوز سوگواران
شب قلبهاى لرزان، شب چشمهاى گريان شب بندگان خالص، شب راز رستگاران
شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران
شب نغمههاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران
چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران
چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران
تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران
تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته تو طبيب چارهسازى، تو كريم روزگاران
دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران
به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران
شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا ز فروغ خود بتابان، به دل اميدواران
(جواد محدّثى)
اى دل زچه رو طاعت دادار نكردى؟ خوفى زعذاب و شَرَرِ نار نكردى؟
يك عمر تو را داد خدا مهلت و هيهات دل را بَرى از صحبت اغيار نكردى؟
گفتم كه مكن پيروى از نفس بدانديش كردى تو از او پيروى و عار نكردى؟
گفتم كه مرو از ره بيراهه كه چاه است رفتى و هراسى زشب تار نكردى؟
گفتم به ره خير بكن سيم و زر ايثار بس سيم گرفتى و زر ايثار نكردى؟
گفتم كه مزن تيشه تو بر ريشه اسلام رحمى تو بر اين نخل پر ازبار نكردى؟
مزد زحمات على و آل ندادى شرمى ز رخ احمد مختار نكردى؟
دستى به سر طفل يتيمى نكشيدى وز پاى به ره مانده برون خار نكردى؟
در مرگ كسى قطره اشكى نفشاندى همدردى خود را به كس اظهار نكردى؟
جز فتنه و شر از تو دگر كار نيايد از خير چه ديدى كه تو اين كار نكردى؟
صد بار بدى كردى و ديدى ثمرش را نيكى چه بدى داشت كه يكبار نكردى؟
«ژوليده» مزن دَم به عمل كوش كه كارى از بهر خود از گفتن اشعار نكردى؟
(ژوليده نيشابورى)
واى از آن دل كه درى رو به خدا باز نكرد تا فراسوى ملك، همت پرواز نكرد
بال نگشود و خيال و سر پرواز نداشت با شهيدان خدا زمزمهاى ساز نكرد
در حصار تن خود ماند و وجودش پوسيد خطر عشق نكرد و سفر آغاز نكرد
ديد نجواى شب و حادثه و سوز دعا پر به خلوتكده زمزمهها باز نكرد
عرق شرم به پيشانى خود، هيچ نديد خويش را با نفس لاله همآواز نكرد
بارها شاهد خاكستر نخلى سرسبز بود اما سفرى آن طرف راز نكرد
اى صدافسوس كه اين فرصت بشكوه گذشت مىتوانست ولى حيف كه اعجاز نكرد
(غلامرضا كاج)
گر گناهى كردم و دارم، خداوندا ببخش چون گنه را عذر مىآرم، خداوندا ببخش
پاى خجلت را روايى نيست بر درگاه تو دست حاجت پيش مىدارم، خداوندا ببخش
گر گناهم سخت بسيار است رحمت نيز هست بر گناه سخت بسيارم، خداوندا ببخش
چون پذيرفتار بدرفتار نادانان تويى بر من نادان و رفتارم، خداوندا ببخش
پيشت از روز «الست» آوردم اقرار «بلى» هم بر آن پيشينه اقرارم، خداوندا ببخش
بخششت عام است و مىبخشى سزاى هر كسى گر به بخشايش سزاوارم، خداوندا ببخش
نااميدى بردم از ياران، كه مىاندوختم روز نوميدى تويى يارم، خداوندا ببخش
آبرويم نيست اندر جمع خاصان را، ولى آب چشمم هست و مىبارم، خداوندا ببخش
عالِمى بر عيب و تقصيرم تو، يارب! دست گير واقفى بر غيب و اسرارم، خداوندا ببخش
گفتهاى: بر زارى افتادگان بخشش كنم اينك آن افتاده زارم، خداوندا ببخش
گر به دلدارى دل مجروح من ميلى نمود بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا ببخش
ور چشيدم شربتى بيخود زروى آرزو زآرزوى خود، به آزارم، خداوندا ببخش
«اوحدى» وار از گناه خود فغانى مىكنم بر فغان اوحدىوارم، خداوندا ببخش
(اوحدى مراغهاى)
اين منم، بيدار، از هول گناه مىكنم، بر آسمان شب، نگاه
اين منم، از راه دور افتادهاى رايگان، عمر خود از كف دادهاى
اين منم، در دستِ غفلتها اسير اى خداى مهربان، دستم بگير
گرچه من پا تا به سر، آلودهام رُخ به درگاه تو آخر سودهام
جانم از غم سوزد و، دارم خروش اى خداى رازدار پردهپوش
آمدم، با چشم گريان آمدم گر گنهكارم، پشيمان آمدم
يا رئوف يا رحيم و يا رفيع چارده معصوم را آرم شفيع
ناگهان، آمد به گوش دل ندا مژدهاى از رحمت بىانتها:
«يا عِبادى، الَّذِينَ اسْرَفُواْ» از نويد رحمتم، «لا تَقْنَطُواْ»
با چنين رأفت كه مىخوانى مرا كى خداوندا، بسوزانى مرا
كى شود نوميد، از رحمت «حسان» تا كه دارد چون تو ربّى مهربان
(چايچيان «حسان»)
شكر خدا زيارت پيغمبر آمديم توفيق يار شد كه سوى اين در آمديم
ما لايق حضور تو هرگز نبودهايم لطف تو بود اين كه به اين محضر آمديم
آلودهايم و از گنه خويش شرمسار با دستهاى خالى و چشم تر آمديم
اى مهربانِ بندهنواز و بزرگوار ما خائف از محاسبه محشر آمديم
ما دلشكستهايم، وليكن اميدوار ما را زخود مران كه بر اين باور آمديم
با آرزوى ديدن مهدى «عج» در اين ديار از مروه تا صفاى تو چون هاجر آمديم
بوى گلى است در عرفات از حضور تو سوى گل وجود تو ما با سر آمديم
ما داغدار كوچِ هزاران ستارهايم گريان ولى زداغِ گل ديگر آمديم
داغ بزرگ، مدفن پنهان فاطمه است ما در پى زيارتِ اين مادر آمديم
(جواد محدثى)
در درگهت، يكى زغلامانم نام تو، زينتِ لب و دندانم
تو برتر از هرآنچه به وصف آيد من كمتر از هرآنچه كه مىدانم
غفّارى و كريم و خطاپوشى من صاحب معاصىِ پنهانم
شايد مرا نگاهِ تو گيرد دست ورنه فريبخورده شيطانم
تو آن خداى خالق و رحمانى من، بنده حقير و پشيمانم
بگذشته از شماره و حدّ و حصر اندازه خطا و گناهانم
با اينهمه گناه كه من دارم چون ادّعا كنم كه مسلمانم؟
در چاهِ نفس خويش گرفتارم از جهل خويش سر به گريبانم
شرمندهام، زيانزدهام، خامم من بنده فرارى و ترسانم
خاكم، گِلم، كَفَم، خس و خاشاكم خارم، خَسَم، فقيرم و نادانم
تا كى به درگهِ كرمت دوزم اين ديدگان خسته و گريانم
آن كس كه نيست لايقِ احسانت آن كس كه هست شيفته، من آنم
يك لحظه گر نظر فكنى بر من يك عمر، سرفرازم و خندانم
سيلابِ خون به چهره زردِ من جارى شده زديده گريانم
چون دل، سراى توست، نه بيگانه در راه دل نشسته و دربانم
حاشا كه جز تو، ره به دلم يابد جانم فدايت، اى همه جانانم
(جواد محدّثى)
يا رب به ما تو قدرت ترك خطا بده توفيق بندگى بدون ريا بده
از بحر بىكرانه الطاف خويشتن بر آنچه لايقيم به ما اى خدا بده
از ما بگير كينه و كبر و حسد ولى بر ما صفاى باطن و صدق و صفا بده
ما مجرم و تو مجرى ديوان كيفرى حكم برائت گنه ما به ما بده
ما بندهايم ذات تو بخشنده و رحيم از خوان نعمتت نعمتى بر گدا بده
خون شد زهجر كربُ و بلا قلب شيعيان بر دست ما تو تذكره كربلا بده
گويد به طعنه خصم كه مهديتان كجاست لطفى نما و مهدى ما را به ما بده
«ژوليده» عاشق است ولى عاشق حسين يا رب مريض عشق و صفا را شفا بده
(ژوليده نيشابورى)
هوس هرجا نهد پا را تمنّا مىشود پيدا چنانكه اسم هر كس از مسمّا مىشود پيدا
به دنيا دل مبند اى دل كه دنيا جاودانى نيست كه معيار على از ترك دنيا مىشود پيدا
در اين دنيا بكن كارى كه بتوان بهره بردارى كه قدر عمر ما در روز عقبا مىشود پيدا
زسيما پى توان بردن كه در طينت چه مىباشد بلى هرجا كه صورت هست، معنا مىشود پيدا
به زور و زر مناز اى دل كه حق فرموده در قرآن مقام و ارزش انسان زتقوا مىشود پيدا
مشو از مرگ خود غافل كه بهر بردنت اى دل اگر پيدا نشد امروز، فردا مىشود پيدا
مكن سرپيچى از حظِّ على و آل چون فردا تو را خطّ امان از حبّ مولا مىشود پيدا
(ژوليده نيشابورى)
الهى بىپناهان را پناهى به سوى خستهحالان كن نگاهى
مرا شرح پريشانى چه حاجت كه بر حال پريشانم گواهى
خدايا تكيه بر لطف تو دارم كه جز لطفت ندارم تكيهگاهى
دل سرگشتهام را رهنما باش كه دل بىرهنما افتد به چاهى
نهاده سر به خاك آستانت گدايى، دردمندى، عذرخواهى
گرفتم دامن بخشندهاى را كه بخشد از كرم كوهى به كاهى
خوشا آن كس كه بندد با تو پيوند خوشا آن دل كه دارد با تو راهى
زنخل رحمت بىانتهايت بيفكن سايه بر روى گياهى
به آب چشمه لطفت فرو شوى اگر سر زد خطايى، اشتباهى
مران يا ربّ زدرگاهت «رسا» را پناه آورده سويت بىپناهى
(دكتر قاسم رسا)
هر كه عارى از ريا گردد صفايش مىدهند چون كه گردد باصفا بر ديده جايش مىدهند
اهل تقوا را به محشر امتياز ديگريست گرچه اينجا بيشتر جام بلايش مىدهند
بىبها بودن به نزد خلق گنجى پربهاست خاك چون آدم شود قدر و بهايش مىدهند
هر كسى از راه فهمش مىكند درك سخن هرچه سوزِ نى فزون باشد نوايش مىدهند
آب حيوان خضر را رمز نجات مرگ نيست فانى فىاللَّه را آب بقايش مىدهند
همچو يوسف در جوانى ترك شهوت كن كه نفس هرچه كام دل برآرد اشتهايش مىدهند
از مقام لا به الّااللَّه انسان مىرسد هر كه اين معنى نداند حكم لايش مىدهند
قفل جنّت را كليدى هست در دست على هر كه را خواهد على اذن سرايش مىدهند
(ژوليده نيشابورى)
گذشت عمر و بيا غفلت از اله مكن بس است خيرهسرى ديگر اشتباه مكن
هر آنچه نامه نوشتى تو از گناه بس است بيا و توبه كن و نامهاى سياه مكن
به ميهمانى خود خواندهات خدا اينك بيا و وقت گرانمايه را تباه مكن
به درك اين زمانه اگر نكوشيدى بيا و غفلت از اين مابقىِ ماه مكن
اگر كه چشم شفاعت به مرتضى دارى به چشم بد به كسى در جهان نگاه مكن
براى آن كه به مقصد رسى بدون خطر بيا و نفس دنى را رفيق راه مكن
كليد گنج سعادت بُوَد به دست عمل بكوش در عمل و ترك پايگاه مكن
شعار شاعر «ژوليده» روز و شب اين است گذشت عمر و بيا غفلت از گناه مكن
(ژوليده نيشابورى)
(1)
خدايا! بر در تو بنده توست همى خواهان آن گلْ خنده توست
تو روى نازنين از من مگردان بزرگى و كرم زيبنده توست
(2)
خدايا! اى رحيم بنده پرور بكن ابر كرم را سايه گستر
نمىبينم به جز ذاتت غفورى بميرانم كنون پاك و مطهّر
(3)
خداوندا! طمع دارم فراوان به لطف و بخششت با چشم گريان
سزاوار عذابى جانگزايم ببخشا اى طبيب دردمندان
(4)
خدايا! شرمسارم شرمسارم به غير از كوى تو جايى ندارم
دل من برده نفس پلشت است به لطف و رحمتت چشم انتظارم
(5)
خداوندا! شبى دمساز خود كن مرا پروانه جانباز خود كن
چشمان شهد وصالت را به جانم اسير درگه پر راز خود كن
(6)
خداوندا! منم عبد گنه كار اسير نفس بند انديش و بدكار
مرا شرم آيد از گفتار و كردار تويىُّ و من، من عاصىّ و تو غفّار
(7)
خدايا! جرمم از حد گشته افزون شده قلبم سياه و دل پر از خون
مرا رنجى است جانكاه و كشنده به فريادم برس اكنون! اكنون!
(8)
خدايا! روشنى بخش جهانى حبيب و مونس صاحب دلانى
مرا مغضوب درگاهت نميران تو غفّار الذنوب و مهربانى
(9)
خدايا! گفتهاى تو به پذيرم گنه كاران بد را دستگيرم
من بد را ببخشا و بيامرز بكن لطفى كه با عشقت بميرم
(10)
خداوندا! منم با ناله همدم شريك غصّهها و محنت و غم
قبولم كن كه هستم شرمسارت تمام كردههايم ناقص و كم
(رحيم كارگر «پارسا»)
لحظهاى خود را بيا از خويشتن بيگانه كن ديدنىها را فداى ديدن جانانه كن
تا به كى مِى از سبوى غير مىنوشى بيا از سبوى رحمت حق باده در پيمانه كن
گنج در ويرانه پنهانست بايد رنج كرد گنج بىرنج ار كه خواهى خويش را ويرانه كن
تا نگردد از پريشانى پريشان خاطرت هر كجا ديدى پريشان گيسوانى شانه كن
هر كجا ديدى كه عقل تو حريف نفس نيست عقل را بگذار و خود را در جهان ديوانه كن
همچو شمعى فيضبخش ديگران باش و بسوز در مقام جانفشانى خويش را پروانه كن
بهر تاريكى گورِ خويش شمعى برفروز فكر فردا و حساب خالق جانانه كن
در مقام خاكسارى همچنان خورشيد باش خدمت خلق خدا با همّتى مردانه كن
پند عبرت مىدهد «ژوليده» با پندش تو را تا نگرديدى اسير دام ترك دانه كن
(ژوليده نيشابورى)
الهى مردهام من زندهام كن فقيرم دولت پايندهام كن
الهى راه را گم كردهام من ازين جويندگى يابندهام كن
الهى سوختم در آتش جهل رها از آتش سوزندهام كن
اگر عمرى گنه كردم الهى كرم بر عمر باقىماندهام كن
غلامم سرخط آزادىام ده زغفلت بردهام من بندهام كن
اگر شرمى نكردم از تو يا رب تو با بخشندگى شرمندهام كن
به آب رحمتت پاك از سياهى در اين شام سيه پروندهام كن
تهىدستم بگير از لطف دستم زپا افتادهام پويندهام كن
غمم از حد گذشته شادىام بخش سراپا گريهام من، خندهام كن
من «ژوليده» مىگويم به زارى الهى مردهام من، زندهام كن
(ژوليده نيشابورى)
الهى گرچه يك عمرى به نفس خود جفا كردم ندانستم، نفهميدم كه اين كار خطا كردم
تو گفتى اين جهان سجن است و انسان هست زندانى در اين زندان فتادم هستى خود را فنا كردم
گنهكارم ولى دل بر اميد رحمتت بستم زخوف آتش قهرت توسل بر رجا كردم
به مهمانى خود در خانه خود دعوتم كردى سر خوانت نشستم، توبه نزدت بارها كردم
نمك خوردم شكستم با نمكدان توبه خود را ولى از بس رئوفى تو، به تو من التجا كردم
(ژوليده نيشابورى)
كجا روم كه درِ لطف تو به من باز است شها زتوست در عالم هر آنچه آواز است
كسى به باب دگر مىرود كه انديشد كه بسته بابِ تو و باب ديگران باز است
كبوترى كه وطن كرد بر درِ حَرَمت كجا دگر به سرِ او هواى پرواز است
كسى كه از دم گرم تو ذوق صحبت يافت كجا دگر به دم سرد خلق دمساز است
كسى كه نازكشى چون تو نازنين دارد بجاست بر مَلك و بر فَلَك گَرَش ناز است
خوش آنكه در ملأ عام با تو همدوش است خوش آنكه در حرمِ خاص با تو همراز است
براى رهرو كوى تو راه نزديك است زبهر قاصد بابت، مدام در باز است
بيامديم به باب اللهى به درگه تو كرم نما و عطا كن كه جاى اعزاز است
انَّما الدُّنْيا فَناءٌ لَيْسَ لِلدُّنْيا ثَباتٌ ها حَبيبى قُمْ ادِرْ مِنْ كَأْسِكَ الْعَذْبَ الْفُراتَ (1)
(عارف تهرانى)
الهى جز تو من يارى ندارم تو را دارم به كس كارى ندارم
روانم تيره از دود گناه است دلم مهجور و روى من سياه است
1) 1- همانا دنيا فانى است و ثباتى ندارد. هان اى حبيبم برخيز و از جام خنك گوارايت در مجلس ما بگردان و به من بنوشان.
چه سازم من چه گويم من الهى به سوى خود مرا بگشاى راهى
نشد غير از گنه از من پديدار همه آثار ذلت شد نمودار
زمن عزم گنه را دور گردان دلم را از كرم پرنور گردان
مرا از بند غم آزاد گردان به مهر و عفو خود دلشاد گردان
علاجى كن علاج، اين خستهدل را ترحّم كن تو اين، بشكستهدل را
اگر از رحمتت من دور مانم سيهرو گردم و رنجور مانم
(انصاريان)
كريما به رزق تو پروردهايم به انعام و لطف تو خو كردهايم
گدا چون كرم بيند و لطف و ناز نگردد زدنبال بخشنده باز
چو ما را به دنيا تو كردى عزيز به عقبى همين چشم داريم نيز
خدايا به عزّت كه خوارم مكن به ذُلّ گنه شرمسارم مكن
به لطفم بخوان و مران از درم ندارد بجز آستانت سرم
تو دانى كه مسكين و بيچارهايم فرومانده نفس امّارهايم
به مردان راهت كه راهى بده وزين دشمنانم پناهى بده
خدايا به ذات خداونديت به اوصاف بىمثل و ماننديت
به لبّيك حجّاج بيت الحرام به مدفون يثرب عليه السلام
به طاعات پيران آراسته به صدق جوانان نوخاسته
كه چشمم ز روى سعادت مبند زبانم به وقت شهادت مبند
(سعدى شيرازى)
الهى اى انيس شام تارم به غير از لطف تو يارى ندارم
الهى اين من و اين قلب خسته دل سوزان و اين پشت شكسته
الهى اين من و اين خوارى من به روز و شب ببين اين زارى من
الهى اين من و تنهايى من الهى اين من و رسوايى من
الهى اين من و اين تيرهروزى بود حق گر مرا فردا بسوزى
سزاوار عقاب و هم عذابم به وحشت از غم روز حسابم
همان روزى كه روز شرمسارى است همان روزى كه مجرم غرق خوارى است
درى بگشا زرحمت يا الهى به روى بىپناه عذرخواهى
نوازش كن تو بارى خستهاى را عنايت كن تو دلبشكستهاى را
خداوندا زدوشم بار بردار به روز حشرم از ذلت نگهدار
در اين ملك فنا من بىنوايم اسير نفس و دربند هوايم
دريغ از من مكن يا رب عطا را بشوى از دفترم جرم و خطا را
طبيبا اى شفاى دردمندان كريما اى اميد مستمندان
ببخشا از گنهكاران گناهان بگير از لطف، دست بىپناهان
پريشانخاطران را شاد گردان گرفتاران زبند آزاد گردان
(انصاريان)
اى كه مىخواهى جمال بىمنال يار را در حريم دل چرا ره مىدهى اغيار را
ديدن ناديده را عشق خودىها حائل است از خودى بگذر كه تا بىپرده بينى يار را
درس هشيارى برو در مكتب مستان بخوان زانكه اين مكتب به مستى مىكشد هشيار را
در مسير عشق همچون ميثم خرمافروش با على باش و به گردن نه طناب دار را
«روزهدارى» را دهانبسته تنها شرط نيست طاقت اشتر به ما ثابت كند اين كار را
پاك كن زآيينه دل گرد خودبينى كه كور با عصايى مىكند پيدا رهِ هموار را
گر كه در حصن امان خواهى زحق اذن دخول در كف نفس دنى هرگز مده افسار را
در مذاق اهل عالم حرف حق تلخ است تلخ زهر گردد چون شكر، دارو شود بيمار را
در مقام خاكسارى همچنان «ژوليده» باش كز مسير خاكسارى يافت اين آثار را
(ژوليده نيشابورى)
لحظهاى در خود فنا شو تا بقا پيدا كنى از منيّتها جدا شو تا منا پيدا كنى
حاصلى ما و تو را از ارتباط خلق نيست سعى كن تا ارتباطى با خدا پيدا كنى
تا توانى در رفاقت با خدا يكرنگ باش صاف شو در زندگانى تا صفا پيدا كنى
بگذر از قدر و بها و خاكسارى پيشه كن تا مقامى برتر از شيخ بها پيدا كنى
همچو زرگر روز و شب دنبال سيم و زر مگرد بگذر از زر تا به عالم كيميا پيدا كنى
ديدن ناديده را چشم خدابين لازم است از خودى بيگانه شو تا آشنا پيدا كنى
تا نگردى لا ز الّااللَّه، اللَّهى بجو جستجو كن تا كه اللَّه را ز لا پيدا كنى
(ژوليده نيشابورى)
هر كه خود را بيشتر پابند دِرهم مىكند بيشتر خود را اسير محنت و غم مىكند
وه چه بدبخت است آنكه با وجود ذات حق سر بر دونهمّتان از بهر نان خم مىكند
روزى هر روزه ما را دهد روزىرسان در عوض روزى زعمر ما و تو كم مىكند
گريه ابر بهاران بين كه از همبستگى چشمه، نهر و نهر، رود و رود را يم مىكند
در ضمير خويش هرگز ره مده فكر گناه فكر هر كارى تو را بر آن مصمّم مىكند
از «فَمَنْ يَعْمَل» كه حق فرموده در قرآن بدان خير و شر را ذات حق تفكيك از هم مىكند
تفرقه هرجا فتد كارش زهمپاشيدگى است اى بنازم آن كه با حق رشته محكم مىكند
(ژوليده نيشابورى)
هر كس كه اتّكا به زر و زور مىكند خود را زفيض رحمت حق دور مىكند
در ملك جان زياده مكن آرزو، كه مرگ آهنگ آرزوى تو در گور مىكند
بشكن غرور خويش كه در ارتكاب جرم شيطان كمك به آدم مغرور مىكند
دنيا چو دام و دانه آن مكر و صيد را با يك نگاه لال و كر و كور مىكند
گر بار منّتى نتوانى برى به دوش كارى بكن كه با عملش مور مىكند
(ژوليده نيشابورى)
شد وقت آن كه درد نهان را دوا كنيم روى نياز خويش به سوى خدا كنيم
اى خفتگان بستر راحت سحر رسيد خيزيد تا كه چاره جرم و خطا كنيم
بيگانگى بس است زدرگاه كردگار خود را دمى به خالق خود آشنا كنيم
تا صبح عمر ما ننموده است رو به شام كارى براى خجلت روز جزا كنيم
بهر نجات آتش دوزخ به صد اميد دست دعا بلند به سوى خدا كنيم
تا كاسههاى ديده نگرديده پر زخاك چشمى به حال بىكسى خويش وا كنيم
شيطان نهاده بند گناهان به پاى ما بهر رها نمودن خود دست و پا كنيم
(نغمههاى مناجاتى، ص 224)
آمد به درت اميدوارى كو را به جز از تو نيست يارى
محنتزدهاى نيازمندى خجلتزدهاى گناهكارى
از گفته خود سياهرويى وز كرده خويش شرمسارى
شايد زدر تو باز گردد نوميد چنين اميدوارى
(چايچيان «حسان»)
آمدم، آمدم به سوى تو باز اى خداى كريم بندهنواز
پاى تا سر همه نيازم من از كرم سايه بر سرم انداز
آبروى گداى خويش مريز دستم آخر سوى تو است دراز
بستهاى راه نااميدى را كردهاى چون كه باب رحمت باز
(چايچيان «حسان»)
يا رب مرا به سلسله انبيا ببخش بر شاه اوليا، على مرتضى ببخش
يا رب گناه من بود از كوهها فزون جرم مرا به فاطمه، خيرالنسا ببخش
هر كار كردهام، همه بد بوده و غلط يا رب مرا تو بر حسن مجتبى ببخش
يا رب اگر كه جود و سخايى نكردهام ما را تو بر سخاوت اهل سخا ببخش
يا رب مرا به رحمت بىمنتها ببخش يعنى به ساحت حرم كبريا ببخش
يا رب گناهكار و ذليل و محقّرم عصيان من به شوكت عزّوعلا ببخش
يا رب تو را به جاه و جلالت دهم قسم جرم گذشته عفو كن و ماجرا ببخش
يا رب مرا ببخش به اهل صلات و صوم يعنى به نور صفوت اهل صفا ببخش
يا رب تو را به نور جمالت دهم قسم كز ظلمتم رهان و به نور هدا ببخش
يا رب به نور ظلمت خاصان درگهت اين بنده را به ختم همه انبيا ببخش
يا رب از اين معاصى بسيار بىشمار مستوجب عقوبتم؛ امّا مرا ببخش
(مفتون همدانى)
اى شفاى علّت بيمارها پيش تو آسان، همه دشوارها
اى سرور سينه صاحبدلان اى فروغ ديده بيدارها
اى به كينه ذات تو نابرده پى عقلها، انديشهها، پندارها
اى رهانيده زطوفان بلا كشتى بىناخدا را بارها
ريخته باران رحمت بىدريغ بر سر گلها، به پاى خارها
كرده از ابر كرامت بهرهمند خشك و تر، گلزارها، نىزارها
با خيال نرگس جادوى تو در ضمير عارفان گلزارها
مىكنم اقرار بر يكتايىات دور باد از جان من انكارها
روز رستاخيز چشم پرسرشك با تو و لطف تو دارد كارها
تا چه خواهى كرد با شرمندهاى كز گنه دارد به كف طومارها
گر نگردد دستگيرم عفو تو واى بر من، با چنين كردارها
اين تو و اين لطف بىپايان تو اين من و اين بانگ استغفارها
(باقر زاده «بقا»)
خدايا به اعزاز اين چند تن كه هستند فخر زمين و زمن
به حق تو اى داور آب و خاك بدين چارده نام معصوم پاك
به نور محمد چراغ سُبُل سر و سرور و سرو باغ رسل
على ولى شير پروردگار سپهدار دين شاه دلدلسوار
به زهرا كه او دخت پيغمبر است كه در عرش او زهره خنياگر است
به خلق حسن افتخار زمن كه خلقش حسن بود و نامش حسن
به خون حسين آن كه در كربلا بيفزود او را بلا بر بلا
به سجّاده زينتالعابدين به باقر شناساى علماليقين
محمد كه همنام پيغمبر است كه نعلين او عرش را زيور است
به جعفر گل روضه اصطفا كش افزون بُد از صبح صادق صفا
به موساى كاظم به ميقات او به قرب و مقام و مقامات او
به قدر على بن موسى الرضا شهيد خراسان به ظلم و جفا
به زهد محمد كه نعتش تقى است كهدر دين چوباباى خودمتّقى است
به شمع شبستان اهل يقين على النّقى نِقوة المهتدين
به شهد شكر لذّت عسكرى كه همچون حسن بُد به دينپرورى
به مهدى قائم امام انام سلامٌ عليهم، عليهم سلام
كه در دين و دنيا مرا چند كار برآرى به فضل خود اى كردگار
يكى حاجتم را نمانى به كس برآرنده آن تو باشى و بس
دويم روزى من زجايى رسان كه منّت نبايد كشيد از خسان
سيم چون به مرگم اشارت بود به «الّا تخافوا» بشارت بود
چهارم چنانم سپارى به خاك كه باشم زآلودگى گشته پاك
ششم آن كه رويم زشرم گناه در انبوه محشر نباشد سياه
به هفتم به نيكوترين حال من بچربد ترازوى اعمال من
به هشتم به هنگام بيم فزع زبان را نبايد نمودن جزع
نهم آن كه بر من به كردار زشت نبندند درهاى خرّم بهشت
دهم آن كه بر سير بالاى پُل بود گردن آزادم از بند و غل
ده و يك چو دوزخ زبانه كشد مرا لطف تو بر كرانه كشد
ده و دو چو سرعت بود در حساب بود بر من آسان سؤال و جواب
سه و ده كه آن نامههاى درشت به دست چپم نايد از سوى پشت
ده و چارمين آن كه بىماجرا ببخشى بدين چارده تن مرا
(حسام خوسفى)
وقت است اگر به دعوت ادْعونى استَجِب دستى برآوريم به درگاه كبريا
يا رب به حق نقطه انّى انَا الغَفور كاندر بسيط مركز عالم نيافت جا
يا رب به حق آيت لاتَقنُطوا كه هست سرمايه سعادت و پيرايه رجا
يا رب به حق خامه مشكلگشاى «كُن» كاو بست نقش نام تو بر لوح از ابتدا
يا رب به حق عرش كه تمجيد قدر او مفهوم نيست كان ز كجا بود تا كجا
يا رب به حق صاحب صور و به نفخ او آندم كه گوش را نبود هوش از كجا
يا رب به آب ديده كرّوبيان پاك كز خوف، چشمشان نبود خالى از بُكا
يا رب به حق كوثر و تسنيم و سلسبيل كان بر حبيب حضرت خود كردهاى عطا
يا رب به حق ابر بهاران كه مىرسد هر شب ز فيض شبنم او خاك را نما
يا رب به حق غنچه كه از شرم عندليب چون نوعروس مانده پس پرده حيا
يا رب به تاب طرّه سنبل كه دمبهدم چون زلف دلبران بگشايد ز هم صبا
يا رب به ساز بلبل عاشق كه هر سحر بر بوى گل ز روى چمن بركشد نوا
يا رب به انبياى معظّم كه كردهاند بىاجر و مزد حكمت تنزيل را ادا
يا رب به حق چارده معصوم متّقى آنها كه در سفينه چو نوحند ناخدا
يا رب به حق عفّت مريم كه پاك بود از زلّت فواحش و از تهمت زنا
يا رب به حسن و مال خديجه كه صرف كرد در مقدم رسول تو بىشبهه و ريا
يا رب به حق چادر عصمت كه كردهاند دوشيزگان قدس بدو روى التجا
يا رب به دعوتى كه اجابت قرين اوست يا رب به حاجتى كه كند لطف تو روا
يا رب در آن زمان كه تو مانى و ما و بس رحمت كنى و باز نگيرى ز ما عطا
مستوجب عذاب اليم و عقوبتيم ما را اگر به شرطِ عمل، مىدهى جزا
چون جان وداع قالب خاكى ما كند آه ار عنايت تو نباشد در آن عَنا
«ابنحسام» را عملى موجب ثواب گر نيست هست رحمت عام تو ملتجا
اميد من به رحمت بىمنتهاى توست يا منتهىالرّجا مكن اميد من هَبا
دعوت چو بىدرود محمّد تمام نيست صلّوا عليه، سيّدنا، اكرمالورى
(حسام خوسفى)
يا رب! گناه اهل جهان را به ما ببخش ما را سپس به رحمت بىمنتها ببخش
هرچند ما نهايم سزاوار رحمتت ما را بدان چه نيست سزاوار ما ببخش
گفتى كه مستجاب كنم گر دعا كنى توفيق هم عطا كن و حال دعا ببخش
بگذر از آن گناه كه سدّ ره دعاست هم بر دعاى ما اثرى برملا ببخش
قصد از دعا، اجابت امر است، ورنه من خود كيستم كه با تو بگويم خطا ببخش
ما را شبى به باغ پر از نرگس فلك يعنى: بدين كواكب نرگسنما، ببخش
تا بشكفد به گلشن دلها گل اميد ما را به فيض لطف نسيم صبا ببخش
ما را اميد عفو تو مغرور كرد و بس گر شد خطا، بدين سخن بىريا ببخش
اين اولين گذشت تو نبود ز جرم ما بخشيدهاى چنان كه به ما بارها ببخش
تا همچو ديگران به نوايى مگر رسيم ما را به سوز سينه هر بينوا ببخش
دلهاى ما كه تيره شد از زنگ معصيت يا رب! به نور معرفت خود، صفا ببخش
دور ار ز كاروان سعادت فتادهايم ما را به رهروان طريق وفا ببخش
آلوده از نخست نبوديم كامديم ما را به حسن سابقه، روز جزا ببخش
اشك ندامتى نفشانديم اگر ز چشم ما را به چارده گهر پربها ببخش
روزى كه هر كسى به شفيعى برد پناه ما را به آبروى شه انبيا ببخش
گر از خواص امّت مرحومه نيستيم ما را به لطف عام شه اوليا ببخش
ما را ز اهل بيت ولايت اميدهاست تقصير ما به حرمت خيرالنسا ببخش
گيرم به ما معاويه نفس، چيره شد ما را به رأفت حسن مجتبى ببخش
تا بر حسين عقل سليم اقتدا كنيم عصيان ما به خامس آل عبا ببخش
از شيخ و شاب چون همه بيمار غفلتيم در سايه امام چهارم، شفا ببخش
در راه علم و معرفت از ما قصور شد ما را به علم باقر احمدسخا ببخش
تا جز طريق صدق و صفا راه نسپريم ما را به زهد صادق حيدرعطا ببخش
زين تنگناى محبس تن تا برون رويم ما را به حلم موسى جعفر، بيا ببخش
از قربت ار به غربت دنيا فتادهايم عصيان ما به ساحت قدس رضا ببخش
ما را به آبروى جواد آن سپهر جود يعنى تقى به علم و عمل مُرْتَقى (1)ببخش
يا رب، به سيّدالنقبا شاه دين، نقى ما را به راه دين، نظر كيميا ببخش
هرچند رحمت تو فزونتر ز جرم ماست ما را به حق عسكرى ذوالعطا، ببخش
عمرى ز ما اگرچه نديدى به جز خطا يا ذاالكرم به مهدى صاحبلوا ببخش
ما را بدان دقيقه كه گلگونبِراق عشق بىمصطفى شد از ستم اشقيا ببخش
بر آن دمى كه دلدل ميدان پردلى بىمرتضى شد از ره جور و جفا ببخش
يا رب، بدان دقيقه كه عنقاى قاف عشق رو كرد در حريم شه كربلا ببخش
1) 1- مُرتَقى: رفيع و بلند.
يعنى كه ذوالجناح فلك سير شاه دين بىشاه شد به سوى حرم برملا ببخش
يا رب، بدان دقيقه و ساعت كه اهل بيت واقف شدند زان خبر غمفزا ببخش
(صابر همدانى)
الهى مرا محرم راز كن در معرفت بر دلم باز كن
دلى ده كه باشد شناساى تو زبانى كه بستايد آلاى تو
چو با من در اول كرم كردهاى به فضل خودم محترم كردهاى
در آخر همان كن كه كردى نخست كه در هر دو حالت اميدم به توست
چو لطفت مرا رايگان آفريد خردمنديم داد و جان آفريد
هم آخر به لطف خودم دستگير به فضلت مرا رايگان درپذير
چو دانى كه بىزاد و بىتوشهام هم از خرمن خويش ده خوشهام
مبر آبم اى آبرويم به تو اميد من و آرزويم به تو
به روى من از كرده ناپسند درى را كه هرگز نبستى مبند
ز رحمت به رويم ز پيشم مران به قهر از در لطفِ خويشم مران
كه برگيردم گر توام بفكنى كه بپذيردم گر توام رد كنى؟
اگر لطف تو برنگيرد مرا كرا زهره كاندر پذيرد مرا
مخوف است راهم دليلى فرست گذر آتش آمد خليلى فرست
اگر دوزخ اين ناسزا را جزاست تو آن كن كه از رحمت تو سزاست
من ار بىرهم از لئيمى خويش تو مگذار راه كريمىّ خويش
خط عفو دركش خطاى مرا ببخش از كرم كردههاى مرا
مدر پرده من كه بىپردهام به رويم ميار آنچه من كردهام
به آب كرم دفترم را بشوى مريز اين سيهنامه را آبرو
اگر من گنهكارم اى كردگار تو آمرزگارى و پروردگار
سراپاى من گرچه آلايش است اميدم ز عفو تو، بخشايش است
(حسام خوسفى)
رفتار تو با من اى خداوند كريم آن است كه بوده با مسيحا و كليم
گويى كه نديدهاى گناهى از من از بس كه رحيمى و غفورى و حليم
گر برانى ور بخوانى زين درم غير از اين نيست جاى ديگرم
خانهات را حلقه بر در مىزنم گرد بام خانهات پر مىزنم
بارالها بر درت روى سياه آوردهام عمر از كف رفته و بار گناه آوردهام
راه تاريك است وليكن آيه «لاتقنطوا» روشنى با خود من گم كرده راه آوردهام
شد عمر و به طبع خواهشم هست هنوز صد نعل گنه در آتشم هست هنوز
با آن كه نه روى توبه مانده است و نه عذر از دوست اميد بخششم هست هنوز
اى باب هدايتت به خلقان همه باز اشيا همه را به درگهت روى نياز
هرچند كنم گناه آرم به تو روى هرچند غلط كنم ره آيم به تو باز
بر بنده روسياه يا رب تو ببخش بر عاجز بىپناه يا رب تو ببخش
از عفو و عطا ملول هرگز نشوى من هرچه كنم گناه يا رب تو ببخش
ابروى تو قبله نمازم باشد ياد تو گره گشاى رازم باشد
از هر دو جهان برفكنم روى نياز گر گوشه چشمت به نيازم باشد
(1)
اللَّه كه كافىالمهمّات تويى اللَّه كه سامعالمناجات تويى
حاجات مرا برآر كاندر همه حال ذوالعفو و برآرنده حاجات تويى
(2)
يا رب غلطم فزون ز مقدار بود روزم سيه از خطاى بسيار بود
با اينهمه نيست افتخارم به كسى فخرم همه بر خداى غفار بود
(3)
يا رب چو من ار گناهكارى باشد غفران ترا در انتظارى باشد
عفوت ز پى گناه كاران گردد چون يار كه در سراغ يارى باشد
(4)
اى آن كه به جز تو هرگزم يار نبود در شدت و محنتم نگهدار نبود
در مهلكهها كه بسته بد راه نجات افتادم و جز توام مددكار نبود
(صفى عليشاه)
(1)
يا رب ز كرم درى به رويم بگشا راهى كه در او نجات باشد بنما
مستغنيم از هر دو جهان كن به كرم جز ياد تو هرچه هست بر از دل ما
(2)
يا رب ز كرم حال دعا بخش مرا از حال دعا جرم و خطا بخش مرا
تا امشب اگر مرا نيامرزيدى امشب به على مرتضى بخش مرا
(3)
يا رب مددى كه بىپناهيم همه اى بحر كرم غرق گناهيم همه
اى باعث روسفيدى روسيهان بر ما نظرى كه روسياهيم همه
(4)
يا رب تو به فضل خويش دلشادم كن گشتم ز گنه خراب آبادم كن
بگريختم از درگه تو يك چندى بد كردم و بازگشتم آزادم كن
(5)
يا رب مكن اندر صف محشر خجلم من كرده گناه و پيش خود منفعلم
اندر دو جهان ببخش و رحمى بنما چون غير تو امّيد نباشد به دلم
(6)
عصيان خلايق از چه صحرا صحراست در پيش عنايت تو يك برگ گياست
هرچند گناه ما كشتى كشتى است غم نيست كه رحمت تو دريا درياست
(ابوسعيد ابوالخير)
اشك مىغلطد به مژگانم به جرم روسياهى اى پناه بىپناهان موسپيدم روسياهم
روز و شب از ديدگان اشك پشيمانى فشانم تا بشويم شايد از اشك پشيمانى گناهم
گر من گنه جمله جهان كردستم لطف تو اميد است بگيرد دستم
گويى كه به وقت عجز دستت گيرم عاجزتر از اينمخواهكهاكنون هستم
اگر كه مزرع دل را كنيم زير و زبر به غير مهر تو در آن زمين گناهى نيست
ز خاك سر چو برآريم از بضاعتمان به دست غير يكى نامه سياهى نيست
روزى كه زير خاك تن ما نهان شود وآنها كه كردهايم يكايك عيان شود
يا ربّ به فضل خويش ببخشاى بنده را آندم كه عازم سفر آن جهان شود
هله نوميد نباشى كه تو را يار براند گرت امروز براند نه كه فردات بخواند
جملگى ملك سليمان به يكى مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلى را نرماند
ره از همهجا بسته ولى راه تو باز است عالم همه را بر در تو روى نياز است
هرچند نيم لايق بخشايشت امّا چشم طمعم بر در احسان تو باز است
ما عبد ضعيف درگه اللَّهايم گوينده لا اله الّا اللَّهايم
در خط على و آل پاينده چو كوه از بعد محمد بن عبداللَّهايم
قدر اين عمر گران را نه تو دانى و نه من اسب آمال جهان را نه تو رانى و نه من
گيرم از لطف خدا عمر دوصد نوح كنى باخبر باش كه آخر نه تو مانى و نه من
سعى كن حرص و طمع خانهخرابت نكند غافل از واقعه روز حسابت نكند
اى كه دم مىزنى از نوكرى احمد و آل آنچنان باش كه ارباب جوابت نكند
روز محشر كه بسنجند گناه من و تو عضوعضو من و تو هست گواه من و تو
اگر از آل محمد نرسد خط امان در پس معركه افتاد كلاه من و تو
بخش دوم: سوگنامه اهل بيت عليهم السلام
فصل 1: همنوا با رسول صلى الله عليه و آله، همراز با بقيع
مرآت خدا
ماتم جانسوز ختم الانبيا شد اى دريغ لالهآسا قلب شاه اوليا شد اى دريغ
رفت از دنيا سفير بارگاه قرب دوست زين مصيبت، عالمى ماتمسرا شد اى دريغ
آسمان، خون گريد از داغ رسول عالمين در زمين، طوفان غم يكسر به پا شد اى دريغ
مىرسد امشب، صداى ناله زهرا به گوش اشك غم، جارى زچشم مرتضى شد اى دريغ
زآتش غم، آب شد شمع وجود فاطمه در نقاب خاك، مرآت خدا شد اى دريغ
آنكه ديده رنج و غم، در مدت بيست و سه سال بهر احياى شريعت، او فدا شد اى دريغ
چشم پاك اختران، در ماتم خورشيد دين «حافظى» دريايى از اشك عزا شد اى دريغ
(محسن حافظى)
هنگامه رنج و غم و ماتم شده امشب گريان، زغمى ديده عالم شده امشب
آهنگ سرشكم، كه رسد بر لب مژگان با اين دل سودا زده همدم شده امشب
پايان شب آخر ماه صفر است اين يا آنكه زنو ماه محرّم شده امشب
مهتاب، رخ خويش نهان كرد زماتم چون رحلت پيغمبر خاتم شده امشب
از داغ جگر سوز نبى سيّد ابرار نخل قد زهرا و على خم شده امشب
شد كار فلك، خون جگر خوردن از اين غم گردون، ز محن با رخ درهم شده امشب
سيماى جهان، غرقه خون دل «ياسر» در سوگ رسول اللَّه اعظم شده امشب
(محمود تارى «ياسر»)
اى شهرپيمبر، كه تويى مدفن اطهار در خاكتو پنهان شده گنجينه اسرار
آرامگه نور خدا جان جهانى برپاى و سرافراز، به هر دور زمانى
پاكيزهتر از تربت تو، نيست مكانى شوينده ناپاكى قلب همگانى
خفتهست در آغوش تو چون آيت غفّار اى شهر مدينه، كه پر از آيت نورى
با اينهمه انوار، مگر وادى طورى سوى تو شتابيم كه ميعاد حضورى
آيينه آيات خداوند غفورى
چون باب سلامىّ و دَرِ رحمت دادار خاكتو سراپرده قرآن مبين است
اين تربت پاك تو مگر عرش برين است خورشيد نبوّت، به برت پردهنشين است
باب حرمت، مَهْبطِ جبريل امين است
آيند ز اطراف جهان، سوى تو زُوّار پُراختر تابنده، بقيع تو سراسر
اينجا بُوَد از پيكر سجّاد منوّر اينجاست حسن، پور على، سبط پيمبر
هم باقر و هم صادق و صد گوهر ديگر
اى دامن پُرمهر تو منزلگه اطهار بسيار گل از روضه رضوان تو چيدم
بس در حرم نور تو، خورشيد تو ديدم
بسكوكب رخشان، كهحضورش برسيدم با ياد «بلال» تو، اذان تو شنيدم
از راز نهانت نشدم ليك خبردار كو ماه دلآراى تو، اى شهر مدينه؟
كو فاطمه، كو آن گل بىمثل و قرينه؟ آن گوهر بشكسته كجا گشته دفينه؟
اى واى، چه غمها كه تو را هست به سينه
تا حشر بُوَد احمد ازين داغ عزادار كو مام حسين و حسن و همسر حيدر؟
ازجمله زنان برتر و والاتر و بهتر كو بضعه طاها و چه شد عصمت داور؟
كو دخت نبى، ركن على آيت كوثر
مشكات دلافروز بشر در همه ادوار گشتم همهجا را، و نجستم اثر از او
اى شهر مدينه، چه شد آن گلبن مينو؟
آن درگه و آن قتلگه محسن او كو؟ آنجا كه شكستند ورا سينه و پهلو
گويى شنوم ناله او از در و ديوار اى خاك مدينه كه گرفتيش در آغوش
با آن دل بشكسته و، آن سينه و پهلوش هرگز نشود شعله غمهاى تو خاموش
بشكن قلم شعر «حسانا» و بده گوش
(چايچيان «حسان»)
تا قصّه او را شنوى از لب مسمار اى خاك تو به چشم مَلك توتيا بقيع!
اى محترمتر از حرم كبريا بقيع! يك باغ گل به دامن تو جا گرفته است
از گلشن خزانزده مصطفى بقيع! با قطرههاى اشك، دل از دست مىدهد
بگذارد آن كه گرد حريم تو پا، بقيع! اى شاهد خزان شدن باغ آرزو!
بر قصّههاى غصّه خود لب گشا، بقيع! آغوش تو، به پاكى دامان فاطمهست
اى تربت چهار ولىّ خدا بقيع! بر برگبرگ دفتر تو نقش بسته است
با خط خون، حديث غم لالهها، بقيع! خاك تو و سكوت شب و اشك مرتضى
با ما بگو حكايت آن ماجرا، بقيع!
(محمّد نعيمى)
در جهان، هم شأن و همتايى، كجا دارد بقيع چون كه يك جا، چار محبوب خدا دارد بقيع
نور چشمان رسول و، پور دلبند بتول صادق و سجّاد و باقر، مجتبى دارد بقيع
خلق شد عالم ز يُمنِ خلقت آل عبا يك تن از آن پنج تن آل عبا دارد بقيع
همدم دلدادگان و محرم محراب راز هست زينالعابدين، بنگر چهها دارد بقيع
حاصل آيات قرآن، باقر علم رسول وارث فضل و كمال انبيا دارد بقيع
صادق آل محمّد، ناشر احكام حق دين و دانش را، رئيس و پيشوا دارد بقيع
در نظر آيد، زمين بر چرخ سنگينى كند بس كه خاكش گوهر سنگين بها دارد بقيع
گرچه تاريك است و در ظاهر ندارد يك چراغ همچو ايوان نجف نور و صفا دارد بقيع
رازها گويد به گوش شب در اينجا كهكشان رمزها از خلقت ارض و سما دارد بقيع
اختران حيران و مه مات است و شب غرق سكوت يا كه پاس احترام اوليا دارد بقيع؟
سايهها نجواكنان بر مدفن اين چار تن كرده شب گيسو پريشان؟ يا عزا دارد بقيع؟
سر به ديوارش زند هر كس از اينجا بگذرد در سكوتش، نالهها و گريهها دارد بقيع
چار معصومند و دورند از حريم جدّشان شكوهها از دشمنان مصطفى دارد بقيع
مىكند محكوم ظالم را، به هر دور زمان گفتهها با زائران آشنا دارد بقيع
بشنو از اين قبرها، بانگ: انَا الْمَظْلوم را تا كه مهدى باز آيد، اين ندا دارد بقيع
تا شود ثابت، كه نور حق نمىگردد خموش گرچه ويران شد، جلال كبريا دارد بقيع
ناله امُالبَنين با اشك زهرا همدم است در غبار غم جمال كربلا دارد بقيع
چون «حسان» اينجا بود، شبها، مسير فاطمه تا كه نامحرم نيايد، انزوا دارد بقيع
(چايچيان «حسان»)
برگشا مُهر خاموشى از زبانت اى بقيع! جاى زهرا را بگو با زائرانت اى بقيع!
ديده گريان ما را بنگر و با ما بگو در كجا خوابيده آن آرام جانت اى بقيع!
لطف كن، گمكرده ما را نشان ما بده بشكن اين مُهر خموشى از زبانت اى بقيع!
گر دهى بر من نشان از قبر زهرا تا ابد برندارم سر ز خاك آستانت اى بقيع!
گفت مولا رازِ اين مطلب مگو با هيچكس خوب بيرون آمدى از امتحانت اى بقيع!
گر ندارى اذن از مولا كه سازى برملا لااقل با ما بگو از داستانت اى بقيع!
فاطمه با پهلوى بشكسته شد مهمان تو دِه خبر ما را ز حال ميهمانت اى بقيع!
آرزو دارد به دل خسرو كه تا صاحبزمان برملا سازد مگر راز نهانت اى بقيع!
(محمّد خسرو نژاد)
اى راهيان شهر نور اينجا بقيعست اين خاك عنبربوى مشكآسا، بقيعست
اينجا هزاران داستان ناگفته دارد اينجا دوصد سرّ نهان بنهفته دارد
سوز جگرها بس در اين خاك بقيعست بيرون ز حدّ عقل ادراك بقيعست
آيينه آيين حق را قبر اينجاست خاكش عجين با زهر تلخ و صبر اينجاست
اين خاك تا عرش خدا رهتوشه دارد ركن و حطيم و كعبه در هر گوشه دارد
بيمار عشق سرمدى را تربت اينجاست يك شهر نى، يك دهر حزن و غربت اينجاست
اينجا به «كرّمنا بنىآدم» طرازست از اين زمين تا عرش رحمان راه، بازست
ايمان و عشق و سرّ حق را جوهر اينجاست انهار نور و چشمهسار كوثر اينجاست
روح عروج «ارجعى» پوياست اينجا خاكش قرين با تربت زهراست اينجا
عطرى ز بوى بقعه زهرا در اينجاست حزنى ز اندوه شب مولا در اينجاست
داناى اسرار نهانِ اين جهان كو فرزند زهرا، مهدى صاحبزمان كو
كو آن كه از هر بىنشان دارد نشانه؟ كو آن كه باشد آگه از دفن شبانه؟
كو آن كه ريزد اشك و از سيلى بگويد با سوز دل از صورت نيلى بگويد
تا از مزار مخفى مادر بگويد تا از جفاى خصم بدگوهر بگويد
اى دست حق، وى حجّت خلّاق دادار زنجير و غُل از گردن بيمار بردار
(محمّد آزادگان «واصل»)
غُربتآبادِ ديار آشناييها، بقيع! همدم ديرينه غمهاى ناپيدا بقيع!
در تو حتّى لحظهها هم بىقرارى مىكنند اى تمام واژههاى درد را معنى بقيع!
سنگ فرش كوچههايت، داغهاى سينهسوز شمع فانوس نگاهت چشم خونپالا بقيع!
تو بلور روشنايىهاى شهر يثربى چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع!
همصدا با قرنها مظلومى آل رسول حنجرى كو تا در اين غربت كند آوا بقيع!
وسعت غمهاى تو، دلهاى ما را مىبرد تا خدا، تا عشق، تا تنهايى مولا بقيع!
قصّه مظلومىاش را با تو گفت آن شب كه داشت در گلو بغض غريب ماتم زهرا بقيع!
در هجوم تيرگىها در شب سردِ سكوت حسرتى مىبُرد خورشيد جهانآرا بقيع!
اى بهشت آرزو؛ گمكرده جانهاى پاك اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع!
آنچه از ايل شقاوت رفت بر آل على شرح غمهاشان گذشت از خاطرت آيا بقيع؟
اى مزار پنج خورشيد از سپهر روشنى اى شكوه نور در آيينه غَبْرا بقيع!
تا تن پاك امام صبر شد آماج تير صبر هم آنجا گريبان چاك زد، آنجا بقيع!
(جعفر رسول زاده «آشفته»)
دلى دارم پر از خون از جفاى روزگار امشب كه روزم تيره گرديده است از شام تار امشب
هزاران زخم در دل دارم از يك زخم اى مردم چه گويم من ز زهر و جور تيغ آبدار امشب
به محراب عبادت گشت مُنشق تارك حيدر به سوى جنّتالمأوا على شد رهسپار امشب
حسين و مجتبى نالند از داغ پدر امّا چو ابر نوبهارى با دو چشم اشكبار امشب
حسن را اين وصيّت مرتضى فرمود قبل از مرگ كه چون دُر، پند من در گوش جان كن گوشوار امشب
حسن جان از حسين جان، مبادا دست بردارى كه مىگريد حسينم بىكس و بىغمگسار امشب
ابوالفضلم، تو هم در كربلا يار حسينم باش بماند با تو از من اين وصيّت يادگار امشب
يتيمان جهان بار دگر داغ پدر ديدند نشست از اين مصيبت بر رخ آنان غبار امشب
مبادا ابنملجم را فزون از حد بيازارى كه شايد باشد او از كرده خود شرمسار امشب
به شرح ماتمش «حدّاد» عالم را خبر كردى ببار از ديده خونين، چو ابر نوبهار امشب
(حاج عباس حدّاد)
فضاى كوفه غمبار است امشب غم از هرسو پديدار است امشب
سحاب غم گرفته روى مه را زمين و آسمان تار است امشب
همه ذرّات عالم بىقرارند هراسان چرخ دوّار است امشب
همه افلاك در سوز و گدازند شب افشاى اسرار است امشب
سرشگ از ديده جبريل جارى بسان درّ شهوار است امشب
ملايك در سما سر در گريبان نبى را ديده خونبار است امشب
نداى قَدقُتل مىآيد از عرش جهان مبهوت و افگار است امشب
چه در سر دارد آيا ابنملجم كه لرزان عرش دادار است امشب
به محراب عبادت شاه مردان قتيل تيغ اشرار است امشب
ميان خاك و خون چون مرغ بسمل على سلطان احرار است امشب
عدالت را به خاك و خون كشيدند ز خون محراب گلزار است امشب
براى بهترين فرزند آدم همه عالم عزادار است امشب
[ستون خيمه اشراق بشكست رسول حق عزادار است امشب
رخ مهتابى فرزند كعبه ز شوق وصل گلنار است امشب
[بگفتا «فزت ربّ الكعبه» زيرا شب ديدار با يار است امشب
به گردون آه فرزندان زهرا جگرسوز و شرربار است امشب
ز چشم آسمان گر خون ببارد در اين ماتم سزاوار است امشب
ترا «فولادى» ار داغ على نيست چرا غم يار و غمخوار است امشب
(حسين فولادى)
ترتيل بيا به گريه خوانيم سيل از رخ هر دو ديده رانيم
امشب شب گريه است و ناله داغ است به دل بسان لاله
اى واى شكسته كاسه جم از ضربتِ تيغ ابنملجم
گويا كه چو فرق فجر بشكفت آن ضارب تيغ يا على گفت
با نيل رقابتى مگر داشت فرقى كه شكاف تيغ برداشت
آن روز على نبود در خاك افلاك فتاده بود بر خاك
آهنگ حزين فُزْتُ يا رب پيچيد در آسمان در آن شب
خنديد به تيغ فرق دريا بشكفت دريغ فرق دريا
هستى همه هستىاش ز كف داد روزى كه على به خاك افتاد
ترتيل بيا به گريه خوانيم خون از دل هر دو ديده رانيم
خون گريه ماست زاد توشه از گوشه چشم خوشه خوشه
هر ذره من علىعلىگوست هر قطره اشك من علىجوست
ما را به زبان زبانه از تُست اين شعله عاشقانه از تُست
تا كينه و جهل با هم آميخت خونش دل و ديده را به هم ريخت
اى شير هميشه بيشه حق قائم به تو مانده ريشه حق
لبهاى تو نور بخش مىكرد دستان تو عشق پخش مىكرد
اى تيغ زبان بىقرارت همدوش زبان ذوالفقارت
يك دست تو در جهاد با تيغ يك دست دگر عقيده، تبليغ
يك دست به عرصه تيغ مىزد يك دست قلم بليغ مىزد
با تيغ قلم جهاد بشكوه با تيغ دودم جهاد نستوه
معناى حيات تو دو چيز است تيغ و قلم تو هر دو تيز است
يعنى كه حيات در ممات است يعنى كه ممات ما حيات است
اى صاحب ذوالفقار عرفان بر جسم جهان وجود تو جان
در هر دو جهت جهاد كردى در راه عقيده، رادمردى
خصمى كه به راه هرزه افتاد از هيمنهات به لرزه افتاد
افسانهاى از حقيقتى جو گنجينهاى از فضيلتى تو
آدم اگر او ز خاك و آب است نام تو ولى ابوتراب است
(امير على مصدّق)
روا باشد كه گردد آسمان زير و زبر امشب كه شد فرق على شير خدا شقّالقمر امشب
ز خون فرق حيدر دامن محراب گلگون شد به خاك افتاد از بيداد، نخلى بارور امشب
شد از نيرنگ و تزوير رياكاران بداختر على در دامن محراب در خون غوطهور امشب
منادى اين ندا بين زمين و آسمان درداد على زين دار فانى كرد آهنگ سفر امشب
چو شمشير عدو بر تارك حيدر فرود آمد به جنّت دست ماتم زد به سر خيرالبشر امشب
فغان زاندم كه مولا را به سوى خانه آوردند چو از احوال بابا گشت زينب باخبر امشب
كشيد از سر به آه و ناله آندم معجر خود را فغان سرداد كلثوم از مصيبت تا سحر امشب
به دور بسترش آزادگانش جمع گرديدند پريشان بهر باب خويش هر يك نوحهگر امشب
مزن «محبوب» ديگر دم از اين ماتم كه در عالم زدى از سوز دل آتش به جان خشك و تر امشب
(احمد مشجّرى «محبوب»)
به محراب شفق، منشق سر مهتاب مىبينم الهى هالهاى از غم، در اين محراب مىبينم
على و مسجد و عدل و شجاعت جملگى در خون تمام انبيا را اين چنين بىتاب مىبينم
نداى «فُزتُ ربّ الكعبه» را مولا چه سان گفت؟ كه عرش و فرش را لرزان و در ارعاب مىبينم
نماز عشق او با اشك ياران كرده همراهى لهيب غصّهها را در دل احباب مىبينم
هلا روح الامين! بشتاب، ميقات وصال است اين دعاى شير حق را مستجاب الباب مىبينم
فراق لالهگون او، چنان سخت و غم افزا شد كه چشمان يتيمان را چنين پر آب مىبينم
هلال صورت او در مُحاق خون چون پنهان شد پيمبر را سيه پوشيده با اصحاب مىبينم
چه صبحى بود آن صبح دل آزار و ستم پيشه؟! شرار اشك زينب را چونان سيلاب مىبينم
على عليه السلام، آيينه دار مهر و خوبىهاى اين عالم جهان را بىوجود او، سراب آب مىبينم
خموش اى پارسا! آتش زدى بر خرمن جانها جهانى را ز هجر مرتضى بىتاب مىبينم
(رحيم كارگر «پارسا»)
اى آسمان غمزده، امشب، شب على است مطلوب اولياى خدا، مطلب على است
امشب به كوفه ديده بيدار اختران مثل هميشه محو نماز شب على است
مسجد گرفته ماتم و گلدسته غريب چشمانتظار زمزمه يا رب على است
در دوردست حادثه قلب صبور چاه لبريز سوز سينه و تاب و تب على است
دلجويى از خرابهنشينان مستمند درس محبّتى است كه در مكتب على است
همكاسه فقير شدن رسم مرتضاست دمساز با يتيم شدن مذهب على است
تصوير هرچه غم كه تصوّر كند كسى در چلچراغ اشك غم زينب على است
آيينه جمالش اگر غرقه خون شود ذكر جميل فاطمه نقش لب على است
(مشهدى «شفق»)
ز سيل اشك ديده، خاك را گِل مىكنم امشب نباشد محرمم كس، راز با دل مىكنم امشب
نظر بر آسمان مىافكنم گه بر مه و انجم گه از منزل برون، گه رو به منزل مىكنم امشب
روان گردم سحرگاهان به سوى مسجد كوفه ز خواب صبحدم بيدار، قاتل مىكنم امشب
ز ضرب تيغ خصم دون، سرم شقالقمر گردد ز خون زخم سر پيمانه كامل مىكنم امشب
هواى جنّت و خلد برينم آرزو باشد به سوى قرب حق طىّ مراحل مىكنم امشب
«افق» باشد گدا و خوشهچين خرمن مولا جُوى از خرمن لطف تو حاصل مىكنم امشب
(سيد حسن حسن زاده «افق»)
نيست جز بر اثر كوكبه طاعت حق كه به محراب شب تيره شود مه منشق
اختر از ديده مهتاب چكد وقت سحر شب سيهپوش كند هيمنه خون شفق
حقكشى، دامن شب را چو بيالود، نشست مرغ حق، شب همه شب نوحهگر از ماتم حق
صبحدم مهر سرآسيمه برآيد ز افق زان كه شد مهر ولا كشته به هنگام فلق
شد شهيد ره ايمان و وفا رهبر عدل آن كه زو ملك شريعت به نظام است و نسق
مشهدش خانه حق مولد او كعبه دوست نام آن پاك هم از حضرت اعلا مشتق
بر سپهر دل عاشق غم او همچو «شهاب» اهرمنسوز شد از پرتو ذات مطلق
(شهاب تشكّرى «شهاب»)
گذر دارد زمان بر جادّه شب سوگوار امشب مه از غم كرده روى خويش پنهان در غبار امشب
چه افتاده است يا رب در حريم گنبد گردون كه مىريزند انجم اشك حسرت در كنار امشب
مگر كشتند در محراب آن دلداده حق را كه دل در سينه مىگريد ز ماتم زار زار امشب
نسيم مويهگر غمگين به گوش نخل مىگويد دوتا شد پشت چرخ از سوگ آن يكتاسوار امشب
ز تيغ شبپرستان در حريم مسجد كوفه رخ فرزند قرآن شد ز خون سر، نگار امشب
على مولود كعبه حجّت حق يار محرومان به خون غلطيد و شد فارغ ز رنج و انتظار امشب
سوى معبود شد، زندانى زندان آب و گل شد از «فُزت و ربّ الكعبه» اين راز آشكار امشب
على در چاه غم فرياد زد تنهايى خود را شنو پژواك آن را از وراى شام تار امشب
بنال اى همنوا با من سرشك از ديده جارى كن كه خون مىگريد از اين قصه چاه رازدار امشب
گل گلزار مسكينان مگر شد از خزان پرپر كه مىبارند اشك از ديده چون ابر بهار امشب
دگر آن ناشناس مهربان از در نمىآيد كه بنوازد يتيمان را به لطف بىشمار امشب
دلا پرواز كن سوى نجف آن قبله دلها سلام ما به بال شوق بر تا آن ديار امشب
بگو اى يار محرومان شب قدرت مبارك باد ترا قدر آفرين داده است قدر بىشمار امشب
«سپيده» سر به درگاه على بهر شفاعت نه مگر در پرتو لطفش دلت يابد قرار امشب
(سپيده كاشانى)
زمين و آسمان امشب غم و دردى دگر دارد به پشت تيره ابرى، ماهچشمى پرگهر دارد
نواى مرغكانِ نغمهخوان در سينه بشكسته به هر سو بنگرى مرغى سر از غم زير پر دارد
به نخلستان گذر كردم كه جويم حال مولا را بديدم از دل غمگين من غم بيشتر دارد
هزاران بوسه بر پاى على اى خاك نخلستان بزن امشب كه آن مولا سحر عزم سفر دارد
به گوش جان شنو امشب مناجات على اى دل كه اين باشد كلام آخر و سوزى دگر دارد
به مسجد مىرود مولا پى انجام امرِ حق دل و جانى همه تسليم امر دادگر دارد
دمى ديگر چو بگذارد به محراب عبادت رخ ز تيغ كين سرى پُرخون رخى هم رنگ زر دارد
على مهمان كلثومش بود افطار آخر را كه از نان و نمك قوت غذايى مختصر دارد
به خون غلتيده در محراب، شير بيشه تقوا در آن حالت نواى ديگر و شور دگر دارد
بهناگه نغمه «فُزتُ و رب الكعبه» زد مولا بلى هر گفته كز دل سركشد بر دل اثر دارد
(سيد تقى قريشى «فراز»)
شد امشب شمع جمع كودكان بينوا خاموش عدالت شد يتيم و گشت كانون وفا خاموش
ز بانگ قَدقُتِل جبريل آورده پيام خون شده نور هدى از صرصر جور و جفا خاموش
به موج خون فتاده ناخداى كشتى عصمت ز طوفان بلا شد شمع فانوس وفا خاموش
دريغا گشت از شمشير زهرآگين خصم دون چراغ پرفروغ مكتب و دين خدا خاموش
به قامت بست قدقامت، امام عاشقان ليكن به گاه سجده شد از تيغ اشقىالاشقيا خاموش
بهار عدل و آزادى خزان شد از سموم كين چراغ لاله شد در دامن دشت صفا خاموش
اگر با خون او آباد گشته كاخ عدل و داد وليكن شد چراغ روشن ويرانهها خاموش
چه حالى داشت هنگامى كه زينب ديد در بستر نوابخش جهان يكباره گرديد از نوا خاموش
شرر زد «حافظى» بر دفتر دل خامهات زيرا به بستان ولا شد بلبل دردآشنا خاموش
(محسن حافظى)
مسجد كوفه ببين عزم سفر كرد على با دلى خون ز تو هم قطعنظر كرد على
مسجد كوفه مگر مسجدالاقصايى تو كه ز محراب تو تا عرش سفر كرد على
رفت آن شب كه به مهمانى امّكلثوم دخترش را ز غمى سخت خبر كرد على
خبر از كشتن خود داد به تكبير و فسوس هر زمان جانب افلاك نظر كرد على
كس چو او روزه يكساعته هرگز نگرفت چون كه افطار به هنگام سفر كرد على
گرچه جانش سفر تير بلا بود، آخر پيش شمشير ستم فرق سپر كرد على
ريخت بر دامن محراب ز فرق سر او آنچه اندوخته از خون جگر كرد على
گرچه در هر نفسى بود على را معراج غوطه در خون زد و معراج دگر كرد على
(سيد رضا مؤيّد)
شمشير خصم تارك حيدر شكسته است محراب، همچو لاله در خون نشسته است
فلك نجات و قائمه عرش كردگار از موجخيز حادثه بىتاب و خسته است
آزادمرد صفشكن خيبر و احد چشم از جهان و هر چه در او هست، بسته است
مولا چو شمع ز آتش بيداد آب شد تار حيات و رشته عمرش گسسته است
«تائب» كسى كه درد دل خود به چاه گفت، از قيد اين جهان تبهكار رسته است
(حسين اخوان «تائب»)
پيچيد به كوفه اين خبر در رمضان شد شام غم على سحر در رمضان
هنگام سجود شد دوتا فرق على يعنى كه دونيمه شد قمر در رمضان
(سيد تقى قريشى «فراز»)
پيشانى عدل و عدالت را شكستند آن دستهاى كه با على پيمان ببستند
معصوم را ديدى كه مظلومانه كشتند در سجده گاهى ناجوانمردانه كشتند
يا رب چه صبحى در پى شبهاى او بود «فُزتُ وربّ الكعبه» بر لبهاى او بود
تا كى شود بىحرمتى در اين ليالى وقت نماز و كشتن مولىالموالى
اسطوره علم و ولايت را شكستند ديديد اركان هدايت را شكستند
ديگر اذانگويى نماند از بهر كوفه بگرفت رنگ خون تمام شهر كوفه
ديگر كه، نان و آب بر ايتام آرد ديگر كه بر دامن، سر آنان گذارد
ديگر ز سرها، هوش و از تن، عقلها رفت شبزندهدارى در كنار نخلها رفت
آخر همان خار به ديده رفتهاش كشت آن استخوان در گلو بگرفتهاش كشت
بانگ منادى را چو بشنيد امكلثوم ديگر يتيمى گشتنش گرديد معلوم
آن كس كه اقضىالناس بود و اشجعالناس تاول زده بر دست زهرايش ز دستاس
مهر و ولايش «اشعرى» در حشر كافى است مظلومتر از فاطمه غير از على كيست
(عبدالحسين اشعرى)
پيشانى او به مرگ خنديد، شكافت چون ماه كه تا روى نبى ديد، شكافت
«با دست نبى رقابتى داشت مگر» آن تيغ كه پيشانى خورشيد، شكافت
(قيصر امين پور)
از تيغ زهرآلود دژخيمى ستمگر محراب شد يادآور درياى احمر
ديگر چه كس داد ضعيفان را ستاند افتاد از پا آن امير دادگستر
شبباوران خورشيد را در خون كشيدند خون گريه كن در سوگ او اى صبحباور
كو، آن كه بردوشش كشاند در دل شب قوت يتيم و دردمند و زار و مضطر
اى واى من ناراستان ديدى چه كردند با راستين احياگر راه پيغمبر
از رويداد آن شب خونين عجب نيست گر خون ببارد ديدهها تا صبح محشر
از ماتم جانكاه او هر رادمردى دست مصيبت مىزند بر سينه و سر
(على نسائى «شيدا»)
(1)
چونتيغ ستم فرق على را بشكافت خورشيدسراسيمه زمشرق بشتافت
خوناب شفق ز چشم خون پالا ريخت چون كاسه چشمِ چشم حق پرخون يافت
(2)
دروازه شهر علم بستند امشب نظم دو جهان ز هم گسستند امشب
بر سر نزنى چرا كه با تيغ ستم فرق سر مرتضى شكستند امشب
(3)
در مسجد كوفه شير مست افتاده در پيش خدا، خداپرست افتاده
غلطيده به خون خود على در محراب اركان وجود را شكست افتاده
(4)
از چيست بُوَد مسجد كوفه خاموش آواز على دگر نيايد بر گوش
از ضربت تيغ زهرآگين مولا افتاده به محراب عبادت مدهوش
(5)
امامى گشت شهره عالم عبادتش دلجويى از ستمزدگان بود عادتش
در كعبه شد تولد و در سجده شد شهيد نازم به آن ولادت و بر آن شهادتش
(سيد مصطفى آرنگ)
بايد ز قلب ظلمت شب كسب نور كرد وز كسب نور ديده خفاش كور كرد
از بهر درك قدرت پروردگار خويش بايد كتاب وصف على را مرور كرد
در ظلمت شب نور جلى را كشتند سرچشمه فيض ازلى را كشتند
جبريل امين گفت به آواز جلى از فرط عدالتش على را كشتند
خدايا! گرچه من مُهر خموشى بر دهن دارم درون سينه يكدنيا غم و رنج و محن دارم
به محراب دعا، خير از براى غير مىخواهم اگرچه خاطرى آزرده از اهل وطن دارم
سر از خاك سيه بردار اى پيغمبر رحمت! كه من دلگيرم و با حضرتت ميل سخن دارم
حكايت مىكند از سوز و و سازم يا رسولاللَّه! شكايتها كه از اين امّت پيمانشكن دارم
درخت سايبانم را شكستند و، منِ غمگين خدا را خلوتى در گوشه بيتالحزن دارم
چرا پروا نكردند و زدند آتش به جان من مگر چون شمع، من كارى به غير از سوختن دارم؟!
به دست و سينهام چون لاله نقش ماتمست، امّا اگرچه داغدارم من، حجاب از پيرهن دارم
تحمّل مىكنم رنج و مصيبت را، به امّيدى كه گيرد دخترم سرمشق از صبرى كه من دارم
سخن در پرده مىگويم كه مولا نشنود، زيرا هنوز آثارى از آن حقكُشىها بر بدن دارم
ز من شرح پريشانى مپرس اى دل كزين حسرت پريشان خاطرى همچون «شفق» در انجمن دارم
(محمّد جواد غفور زاده «شفق»)
بر ديدهام، كه موج زند قطرههاى اشك اى كاش بوده جلوه رويت به جاى اشك!
بعد از غروب ماه رخت، خانهام پدر! ماتمسراى دل شد و خلوتسراى اشك
دود دلم ز سينه برآيد به جاى آه خون دلم ز ديده بريزد به جاى اشك
وقتى كه همرهان ز برم پا كشيدهاند اشكم انيس گشته، بنازم وفاى اشك
روز و شبم كه مىگذرد با هزار درد پيوند مىزنند به هم دانههاى اشك!
تا نخل سايبان مرا قطع كردهاند هر روز مىروم به «احُد» پابهپاى اشك!
(سيّد رضا مؤيّد)
عاقبت از بند غم شد خسته جان فاطمه پرگرفت از آشيان مرغ روان فاطمه
گر بسوزد عالمى از اين مصيبت نى عجب سوخته يكسر زآتش كين آشيان فاطمه
وامصيبت بعد مرگ احمد ختمىمآب دادن جان بود هردم آرمان فاطمه
آسمان شد نيلگون چون ديد نيلى روى او خُرد شد از ضربت در استخوان فاطمه
محسن ششماههاش در راه داور شد شهيد ريخت خون در ماتمش از ديدگان فاطمه
نيمه شب بهر تدفينش مهيّا شد على عاقبت شد در دل غبرا مكان فاطمه
منع كرد از ناله طفلان را ولى ناگه ز دل نالهها زد همسر والانشان فاطمه
اى فلك ترسم شوى وارون كه افكندى شرر از غم مرگش به جان كودكان فاطمه
نيست «مردانى» نشان از تربت پاكش ولى مهدىيى آيد كند پيدا نشان فاطمه
(محمّد على مردانى)
پس از رحلت گل، رسول بهار على ماند و زهرا و شبهاى تار
پدر رفت و او روزه غم گرفت دل داغدارش، محرّم گرفت
پدر رفت و بيمار شد روح او تو اى دل، ز بيمارى گل بگو
گل فاطمه از ستم خسته بود به كنج قفس، مرغ پر بسته بود
در خانه را بسته بود و غريب به اندوه مىخواند «امّن يجيب»
كه حق روح او را اجابت كند نصيب دل او شهادت كند
قفس بشكند او پرستو شود دلش مست آواز «هو هو» شود
به سوى خدا، بال و پر وا كند جمال خدا را تماشا كند
به دل داشت آيينه يك آرزو كه كى مىرسد وقت پرواز او؟
كه تا از خدا اين بشارت رسيد كه زهرا زمان شهادت رسيد
سفير شهادت صلا مىزند و روح تو را، حق صدا مىزند
رسول خدا تشنه بوى توست به شوق وصال گل روى توست
بيا فاطمه شد زمان وصال اذان شهادت بگو اى بلال
بيا باز «اللّه اكبر» بگو كه از بند تن پر كشد روح او
اذان شهادت بگو اى بلال كه زهرا شود مست عطر وصال
و اين گونه شد روح غربت شهيد و زهرا به سوى خدا پركشيد
(رضا اسماعيلى)
زهرا كه بود بار مصيبت به شانهاش مهمان قلب ماست غم جاودانهاش
درياى رحمتست حريمش، از آن سبب فُلك نجات تكيه زده بر كرانهاش
شبهاى او به ذكر مناجات شد سحر اى من فداى راز و نياز شبانهاش
باللَّه كه با شهادت تاريخ، كس نديد آن حقكُشى كه فاطمه ديد از زمانهاش
مىخواست تا كناره بگيرد ز ديگران دلگير بود و كلبه احزان، بهانهاش
تا شِكوهها ز امّت بىمهر سر كند ديدند سوى قبر پيمبر، روانهاش
طى شد هزار سال و، گذشت زمان نبرد گرد ملال از در و ديوار خانهاش
افروختند آتش بيداد آنچنان كآمد برون ز سينه زهرا زبانهاش
آن خانهاى كه روحالامين بود مَحرمش يادآور هزار غمست آستانهاش
گلچين روزگار از آن گلبن عفاف بشكست شاخهاى كه جدا شد جوانهاش!
شرم آيدم ز گفتنش، اى كاش مىشكست دستى كه ماند بر رخ زهرا نشانهاش!
تنها نشد شكستهدل از ماتمش، على درهمشكست چرخ وجود استوانهاش
(غفورزاده «شفق»)
خدا! ز سوز دلم آگهى، كه جانم سوخت دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت
چو ديد دشمن ديرينه، انزواى مرا ز كينه آتشى افروخت كآشيانم سوخت
هنوز داغ پيمبر به سينه بود مرا كه مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت
اميد زندگى و، يار غمگسارم رفت ز مرگ زودرسش قلب كودكانم سوخت
دمى كه گفت: على جان! دگر حلالم كن به پيش ديده ز مظلوميَش، جهانم سوخت
به حال غربت من مىگريست در دم مرگ ز مهربانى او، طاقت و توانم سوخت
گشود چشم و سفارش ز كودكانش كرد نگاه عاطفهآميز او، روانم سوخت
چو خواست نيمهشب او را به خاك بسپارم از اين وصيّت جانسوز، استخوانم سوخت
(حسين فولادى)
درين شبها ز بس چشمانتظارى مىبرد زهرا پناه از شدّت غمها، به زارى مىبرد زهرا!
ز چشم اشكبار خود، نهتنها از منِ بىدل كه صبر و طاقت از ابر بهارى مىبرد زهرا
اگر پشت فلك خم شد چه غم؟! بار امانت را به هجدهسالگى با بردبارى مىبرد زهرا
زيارت مىكند قبر پيمبر را به تنهايى بر آن تربت گلاب از اشكِ جارى مىبرد زهرا
همهروزش اگر با رنج و غم طى مىشود، امّا همهشب لذّت از شبزندهدارى مىبرد زهرا
نهال آرزويش را شكستند و، يقين دارم به زير گِل، هزار امّيدوارى مىبرد زهرا
اگرچه پهلويش بشكسته، در هر حال زينب را به دانشگاه صبر و پايدارى مىبرد زهرا
شنيد از غنچه نشكفتهاش فرياد يا محسن! جنايت كرده گلچين، شرمسارى مىبرد زهرا
به باغ خاطرش چون ياد محسن زنده مىگردد قرار از قلب من با بىقرارى مىبرد زهرا
به هر صورت كه از من رخ بپوشد، باز مىدانم كه از اين خانه با خود يادگارى مىبرد زهرا
(غفورزاده «شفق»)
نه چون پروانهام كز سوز غم بال و پرم سوزد من آن شمعم كه از شب تا سحر پا تا سرم سوزد
همان بهتر نگردد هيچ كس نزديك اين بستر كه دانم هر كسى آيد كنار بسترم، سوزد
گذارد دست خود بر سينه سوزان من زينب ولى من بيم آن دارم كه دست دخترم سوزد
مگير اى رهبر مظلوم! زانو در بغل ديگر كه اين ديدار طاقتسوز، جان و پيكرم سوزد
نهتنها چشم عيناللَّه، سراپاى على گريد چو از من مىكند پنهان، به نوع ديگرم سوزد
چنان چيدند امّت نارسيده ميوه دل را كه هرگه مىكنم يادش، ز غم برگ و برم سوزد
(على انسانى)
كمان كشيد غم و سينه را نشانه گرفت چنان، كه آتش دل تا فلك زبانه گرفت!
خدا گُواست كه خورشيد از حرارت سوخت از آتشى كه از آنسوىِ در به خانه گرفت!
در آن چمن كه دل باغبان چو شمع گداخت چگونه بلبل دلخسته آشيانه گرفت؟!
شفق ز ديده دل خون گريست، چون زهرا براى گيسوى زينب به دستْ شانه گرفت!
ز بس كه فاطمه رنجيده بود از امّت دل از حيات خود آن گوهر يگانه گرفت
على چه كرد و چه گفت اى خدا در آن شب تار كه زينب از غم بىمادرى، بهانه گرفت؟!
براى آنكه بماند نهان ز چشم رقيب على، مراسم تدفين او شبانه گرفت!
(حسين صالحى خمينى)
مىگفت: يا على! بكن از خود بِحِل مرا گفت: اى عزيز جان! مكن از خود خجل مرا
گفتا: مرا به گِل كن و آبى ز ديده پاش! گفتا: چهكار بىتو به اين آب و گل مرا؟!
گفتا: مرا ز دل مبر و، ياد كن مرا گفتا: بلى، اگر نرود با تو دل مرا!
گفتش: بدى كه ديدهاى، از لطف درگذر گفت: اى خوشى نديده! تو خود كن بِحِل مرا
گفتش كه: مهر مگسل ازين كودكان من گفت: ار گذارد اين الم جانگسل مرا
اين گفت و جستجوى حسين و حسن نمود آغوش از دو گل، چمن ياسمن نمود
(وصال شيرازى)
الهى! كوثرم كو؟ دلبرم كو؟ گلم كو؟ هستىام كو؟ گوهرم كو؟
على تنها و دلخون مانده افسوس يگانه مونس و تاج سرم كو؟
(2)
الهى! كلبهام را غم گرفته دل محزون من ماتم گرفته
شرار شعلههاى در نديدم گلم را خصم از دستم گرفته
(3)
الهى! سينه من كوى درد است گلستان سرورم سرد سرد است
عزيزم فاطمه از رنج مسمار رخ مهتابىاش غمگين و زرد است
(4)
الهى! دست من را بسته بودند حريم خانهام بشكسته بودند
به ضرب تازيانه آن جماعت تن مرضيه را آزرده بودند
(5)
الهى! غمگسارم، سوگوارم شبست و طاقت رفتن ندارم
فلك با من سرسازش ندارد بدون فاطمه نالان و زارم
گذشته نيمهاى از شب، دريغا رسيده جانِ شب بر لب، دريغا
چراغ خانه مولاست، خاموش كه شمع انجمنآراست خاموش
فغان تا عالم لاهوت مىرفت به روى شانهها، تابوت مىرفت
على زينغم چنان ماتست و مبهوت كه دستش را گرفته دست تابوت!
شگفتا! از على، با آن دليرى كند تابوت زهرا، دستگيرى!
به مژگان ترش ياقوت مىسُفت سرشك از ديده مىباريد و مىگفت
كه: اى گل نيستى تا بوت بويم مگر بوى تو از تابوت بويم
جدا از تو دل، آرامى ندارد على بىتو دلارامى ندارد
چنان در ماتمش از خويش مىرفت كه خون از چشم غير و خويش مىرفت
كه ديده در دل شب، بلبلى را كه زيرِ گل نهان سازد گلى را
ز بيتابى، گريبان چاك مىكرد جهانى را به زير خاك مىكرد
على با دست خود، خشت لحد چيد بساط ماتم خود تا ابد چيد
دل خود را به غم دمساز مىكرد كفن از روى زهرا باز مىكرد
تو گويى ز آن رخ گرديده نيلى به رخسار على مىخورد سيلى!
از آن دامان خود پر لاله مىكرد كه چون نى، بندبندش ناله مىكرد
على، در خاك زهرا را نهان كرد نهان در قطره، بحر بىكران كرد
گُل خود را به زير گِل نهان ديد بهار زندگانى را، خزان ديد
شد از سوز درون، شمع مزارش على با آب و آتش بود كارش!
چنان از سوز دل، بيتاب مىشد كه شمع هستىِ او، آب مىشد
غم پروانهاش، بيتاب مىكرد على را قطره قطره آب مىكرد
چو بر خاك مزارش ديده مىدوخت سراپا در ميان شعله مىسوخت
مگر او گيرد از دست خدا، دست كه دشمن بعد او، دست على بست
(محمّد على مجاهد «پروانه»)
مىزد به رُخَم ولى، ولى را مىكشت آن مظهر ذات ازلى را مىكشت
مىديد كه جان او به جانم بستهست با كشتن من، خصمْ على را مىكشت
اى فلك! داغ پدر، سوخت مرا هجر آن پاكگهر، سوخت مرا
داغ مادر به دلم بود هنوز كه غم مرگ پدر، سوخت مرا
غم مرگ پدر از ياد نرفت كه دل از داغ پسر سوخت، مرا
دارم امّيد كه سوزد ثمرش ظالمى را كه، ثمر سوخت مرا
گرچه آتش شود از آب خموش زينب از اشك بصر سوخت مرا
اشك زينب به دلم آتش زد زآه كلثوم، جگر سوخت، مرا
من حمايت ز على مىكردم دشمن افروخت شرر، سوخت مرا
دادخواهى كنم از او فردا دشمن امروز اگر سوخت مرا
«آصفى» بس كن و بگذر، كه فلك از غم مرگ پدر سوخت مرا
(مهدى آصفى)
با آنهمه جلالت و عزّت كه زاده شد يا رب، مراسم شب دفنش، چه ساده شد
طاها مگر كه بار دگر دفن شد به خاك بر خاك، چون كه صورت زهرا نهاده شد
آن شهسوار وادى صبر و توان، على بىتاب شد، ز مركب طاقت پياده شد
سرّ خدا به دست يَدُ اللّه شد نهان بر قبر او ز غيب، حجاب اوفتاده شد
رسم است، بر قبور عزيزان، دهند آب بر قبر او، ز اشك على، آب داده شد
(حسان)
پناه عالمى، درگاه زهراست بشر حيران، ز قدر و جاه زهراست
صراط او، صراط المستقيم است كه راه رستگارى، راه زهراست
تمام نور خورشيد نبوّت نمايان از جمال ماه زهراست
على در شاهراه عشق و توحيد هماره همدم و همراه زهراست
شرف، اين بس اميرالمؤمنين را كه مهرش در دل آگاه زهراست
به هرجا، شمع دانش، مىدهد نور ز نور علم دانشگاه زهراست
ز سوز گفته «عجل وفاتى» نمايان غصّه جانكاه زهراست
ز جور ظالمان، اظهار نفرت به صبح و شام، اشك و آه زهراست
اگر مخفى بُود، قبرش عجب نيست كه رمز نام «سرّ اللّه» زهراست
صداى شيون از هر سو بلند است كه ختم عمر بس كوتاه زهراست
بياييد اى گُنهكاران، بگرييم جلاى دل، غم دلخواه زهراس
(حسانا) مىكشد اين غم على را كه او خانه، قربانگاه زهراست
(حسان)
ما مىرويم و ديده ما بين كوچههاست مثل غبار سر به هوا، بين كوچههاست
ما مىرويم و خاطره سوختن هنوز چون دامن نسيم رها بين كوچههاست
اى آينه ببين كه غبار نگاه ما در جستجويت آبله پا، بين كوچههاست
از اين سكوت ريخته در پاى نخل و چاه پيداست اينكه رد صدا بين كوچههاست
مىپرسم از تو باز كه از مسجدالنبى آيا چقدر فاصله تا بين كوچههاست
دنبال اين حقيقت گمنام چشم ما يا در بقيع مانده و يا بين كوچههاست
(محمّد كامرانى)
سينهاى كز معرفت گنجينه اسرار بود كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود
طور سيناى تجلّى مشعلى از نور شد سينه سيناى عصمت مشتعل از نار بود
ناله زهرا زد اندر خرمن هستى شرر گويى اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
آن كه كردى ماه تابان پيش او پهلو تهى از كجا پهلوى او را تاب اين آزار بود
صورتى نيلى شد از سيلى كه چون نيل سياه روى گيتى زينمصيبت تا قيامت تار بود
(غروى اصفهانى «مفتقر»)
رنگ خزان گرفت بهار جوانىام در دشت غم نشست گل شادمانىام
بعد از تو اى پيمبر رحمت به روزگار امّت نگر، چه خوب كند قدردانىام!
شبها به ياد ماه رخت اختران چرخ نظارهگر شوند به اختر فشانىام
بابا ز جاى خيز و ببين زير بار غم بشكست در فراق تو پشت كمانىام
وقت دعا زحق، طلب مرگ مىكنم از بس كه بىعلاقه به اين زندگانىام
از جور چرخ پير و ز بيداد روزگار با قامت خميده به فصل جوانىام
شد «حافظى» به پاى على هستىام فدا تاريخ شاهد است بر اين جانْ فشانىام
(محسن حافظى)
من بيمار، مداوا نكند خوشنودم غم طبيبم شده و مرگ شده بهبودم
هيچ كس نيست كه بارى ز دلم بردارد عاقبت داغ و غم و درد كند نابودم
اشك بس ريختهام، هركه ببيند گويد سرو بشكسته خم گشته كنار رودم!
گه ز حق، مرگْ طلب مىكنم و گه گويم كاش مىبودم و غمخوار على مىبودم
زير اين چرخ، على دوست تر از فاطمه نيست سند مستندم، بازوى خون آلودم!
من نفس مىزدم و او كف افسوس به هم من چه سان گويم و او چون شِنَود بدرودم
اى اجل پا به سر من ز محبّت بگذار جز تو كس نيست كه از لطف كند خوشنودم
(على انسانى)
روز وفات حضرت زهراى اطهر است عالم پر از مصيبت و دلها مكدّر است
خشكيده چون نهال برومند عمر او چشم جهانيان همه از اشك غم تر است
عالم ز بس كه پر شده از نالههاى زار مردم گمان برند كه صحراى محشر است
امروز از شكنجه و غم مىرود به خاك جسمى كه در شكوه ز افلاك برتر است
پنهان به خاك تيره شود با همه فروغ رويى كه تابناك چو خورشيد خاور است
آن چهرهاى كه زهره برد روشنى از او آن صورتى كه بر سر خورشيد افسر است
پژمرده در بهار جوانى شد، اى دريغ! پژمردگى نه درخور سرو و صنوبر است
اين مرگ زودرس كه شرر زد به جان او از آتش مصيبت مرگ پيمبر است
او طاقت جدايى و مرگ پدر نداشت زيرا كه سالهاست عزادار مادر است
جز اندكى، درنگ به عالم نكرد و رفت بعد از پدر كه مرگ به كامش چو شكّر است
در انزوا به كشور خود مىرود به خاك «آن نازنين كه خال رخ هفت كشور است»
خواهد كه نشنوند خسان بوى تربتش با آنكه همچو مشك زمينش معطّر است
با ديدهاى كه ريزد از او خون به جاى اشك زينب نشسته بر سر بالين مادر است
هم زار و دلشكسته از آن مرگ جانگداز هم خستهدل ز رنج دو غمگين برادر است
آن كودكان كه زاده دخت پيغمبرند هريك ز قدر، با همه عالم برابر است
آنيك به گلستان صفا لاله بود و گل وينيك به آسمان شرف ماه و اختر است
اكنون ز مرگ مادر خود هر دو تن ملول دامانشان ز اشك پر از لعل و گوهر است
گنج مرادشان چو نهان مىشود به خاك خوناب اشكشان همه ياقوت احمر است
بر سر زند حسين و كَنَد موى خود حسن زينب دهان گشوده به اللَّهاكبر است
فريادشان به ناله و زارى بلند شد امّا دريغ و درد كه گوش جهان كر است
تلخ است و جانگداز ز مادر جدا شدن از بهر كودكى كه چنين نازپرور است
آن هم چه مادرى؟ كه وفاى مجسّم است آن هم چه مادرى؟ كه صفاى مصوّر است
آن مادرى كه بانوى زنهاى عالم است پيغمبرش پدر شد، مولاش شوهر است
آن مادرى كه آسيه كمتر كنيز او است آن مادرى كه مريم عذراش خواهر است
اطفال را كه خانه بود جايگاه امن بس دلگشاست سايه مادر كه بر سر است
(ابوالحسن ورزى)
اين چه غوغايى است كاندر ماسوا افتاده است لرزه بر عرش خدا زين ماجرا افتاده است
اين چه آشوبى است كز طوفان غم بار دگر نوح با كشتى به گرداب بلا افتاده است
آتش نمروديان افتاده در جان خليل كز شرارش آتشى بر جان ما افتاده است
گريه كن اى آسمان كز فرط غم در رود نيل زينمصيبت از كف موسى عصا افتاده است
ناله كن اى دل كه از سوز دل و اشك مسيح لرزه بر اركان عرش كبريا افتاده است
شهپر جبريل مىسوزد كه از بيداد خصم آتشى در مهبط وحى خدا افتاده است
باغبان در خواب و گل در باغ و گلچين در كمين بلبل شوريده از شور و نوا افتاده است
يا رسولاللَّه برخيز و ببين كز ضرب در پشت درب خانه زهرايت ز پا افتاده است
در بهار زندگى از يورش باد خزان غنچه نشكفتهاى از گل جدا افتاده است
(ژوليده نيشابورى)
جانا! من از فراق تو، دريا گريستم امّا گمان مدار كه بيجا گريستم
آنقدْر گويمت كه درين چند روز عمر هر روز داغ ديدم و شبها گريستم
دانستم اين كه گريه و زارىّ و اشك و آه بر دردِ بىدواست مداوا گريستم
پرپر چو شد ز باد خزان غنچه گلم از هجر گل چو بلبل شيدا گريستم
دشمن چو كرد از منِ غمديده منعِ اشك رفتم ز شهر و در دل صحرا گريستم
پهلو شكستهاند و دلم خستهاند و، باز هستند مدّعى ز چه بابا! گريستم!!
بسيار گريه كردم، امّا نه بهر خويش ديدم علىست بىكس و تنها گريستم
خود آگهى پدر! كه ز بس رنج ديدهام بودم پس از تو تا كه به دنيا گريستم
(حسين غلامى)
حسرت گرفته باز حصار مدينه را غم تيره كرده است ديار مدينه را
از غربت بقيع كه غمخانه علىست گلرنگ خون زدند حصار مدينه را
آثار خون فاطمه و غربت على پر كرده است گوشه كنار مدينه را
در كوچههاى شهر چو ماه على گرفت رنگى دگر نماند عذار مدينه را
زآن گل كه از جسارت مسمارِ در شكفت نقش خزان زدند بهار مدينه را
در خلوت بقيع به جز اشك مهدىاش شمعى كجا بود شب تار مدينه را
من جاننثارِ مكتب اويم، مؤيّدم دارم ازو اميد جوار مدينه را
(سيّد رضا مؤيّد)
على چون جسم زهرا را كفن كرد شقايق را نهان در ياسمن كرد
دو نور ديدهاش از ره رسيدند به زارى جانب مادر دويدند
خود افكندند بر آن جسم رنجور عيان شد معنى نورٌ على نور
بغل بگشاد و در آغوششان برد چنان ناليد كز سر هوششان برد
ايا مادر! دلت از ما رميده چو اشك افكندهاى ما را ز ديده
بيا مادر يتيمان را به بر گير وز آفت جوجگان را زير پر گير
گل و بلبل به نغمه ناله سر كرد بغل بگشاد و گلها را به بر كرد
(شيخ محمّد نهاوندى)
بس كه دل بى ماه رويت در دلِ شبها گريست آسمان ديدهام زينغصّه يك دريا گريست
باغبان عشق، در سوگت نهتنها ناله كرد اى گل پرپر به حالت بلبل شيدا گريست
بارالها! بين ديوار و درى، آن شب چه شد؟ كآسمان بر حال زار زُهره زهرا گريست
گشت خونآلوده چشم اختران آسمان بس كه زهرا تا سحر بر غربت مولا گريست
شد كوير تشنه سيراب اى فلك از بس على داغ بر دل، لالهآسا، در دل صحرا گريست
تا نبينند اشك او را، تا سحر هر شب على يا حديث دل به چَهْ گفت از غريبى، يا گريست
شير ميدان شجاعت بود و يك دنياى صبر من ندانم اى فلك با او چه كردى تا گريست
سوخت همچون شمع و از او غير خاكستر نماند بس كه از داغ تو خورشيد «جهانآرا» گريست
(جواد جهانآرايى)
شمع اين مسأله را بر همهكس روشن كرد كه توان تا به سحر گريه بىشيون كرد
به سر تربت زهرا، على از خون جگر نالهها در دل شب بىخبر از دشمن كرد
غم آن پهلوى بشكسته و بازوى سياه رخ نيلى، همه در قلب على مسكن كرد!
تنگ شد سينه بىكينه آن جان جهان كآرزوى سفر جان ز ديار تن كرد
گفت: اى كاش كه جان از بدن آيد بيرون! هجر تو گلشن دنيا به على، گلخن كرد
(عارفى ملايرى «جوكار»)
نور حق در ظلمت شب رفت در خاك، اى دريغ! با دلى از خون لبالب رفت در خاك، اى دريغ!
طلعت بيتالشَّرف را، زُهره تابنده بود آه! كآن تابندهكوكب رفت در خاك، اى دريغ!
آفتاب چرخ عصمت با دلى از غم كباب با تنى بيتاب و پرتب رفت در خاك اى دريغ!
پيكرى آزرده از آزار افعى سيرتان چون قمر در برج عقرب رفت در خاك، اى دريغ!
ليلى حُسن قِدَم، با عقل اقدم همقدم اوّلين محبوبه رب رفت در خاك، اى دريغ!
حامل انوار و اسرار رسالت آن كه بود جبرئيلش طفل مكتب، رفت در خاك اى دريغ!
(غروى اصفهانى «مفتقر»)
دلم از خون شده دريا و چشمم چشمه جويى خدا را تا بگريم بيشتر اى اشك! نيرويى!
قدَم خم گشته در پاى سرشك خود، بِدان ماتم كه سروى، قامتش در هم شكسته بر لب جويى
چنان در شهر خود گشتم غريب و بىكس و تنها كه غير از چشم گريانم، ندارم يار دلجويى ..
به خون ديده بنويسيد بر ديوار اين كوچه كه اينجا كشته راه ولايت گشته، بانويى
گرفتم در ميان كوچه، پاداش رسالت را! چه پاداش گرانقدرى! چه بازوبند نيكويى!
مدينه! ثبت كن اين را، كه در امواج دشمنها حمايت كرد از دست خدا بشكسته بازويى
(غلامرضا سازگار «ميثم»)
امشب سپيده جامه به تن چاك مىكند طوفان غم به معركه كولاك مىكند
اشك پدر به چهره سرازير و دخترش با دستهاى كوچك خود پاك مىكند
در عزايت اين دل ديوانه مىسوزد هنوز شمع، خاموشست و اين پروانه مىسوزد هنوز
در ميان سينه، قلب داغدار شيعيان از براى محسن دُردانه، مىسوزد هنوز
ناله جانسوز زهرا مىرسد هردم به گوش از شرارش اين دل ديوانه مىسوزد هنوز
مرغ خونينبال و پر را، زآشيان صيّاد برد در ميان شعلهها، كاشانه مىسوزد هنوز
زآن شرر كاندر گلستان ولا افروختند گل فتاد از شاخه و، گلخانه مىسوزد هنوز
در غم زهرا ز سوز آشنا كم گو «فراز»! در عزاى فاطمه، بيگانه مىسوزد هنوز
(سيد تقى قريشى «فراز»)
نام گل بردىّ و بلبل گشت خاموش اى بلال! مادر مظلومه ما رفت از هوش، اى بلال!
بوستان وحى را بيتالحزن كردى، بسست با اذان خود مكن ما را سيهپوش، اى بلال!
دير اگر خاموش گردى، زودتر گردد ز تو مادر ما را چراغ عمر، خاموش، اى بلال!
مادر ما بر اذانت گوش داد، اينك تو هم بر صداى گريه زينب بده گوش، اى بلال!
مرگ پيغمبر، شكسته قامت ما را به هم بار غم مگذار ما را بر سر دوش، اى بلال!
غنچه، پرپر گشت و گل از دست رفت و باغ، سوخت كرد حقّ باغبان، گلچين فراموش، اى بلال!
گرد غم بر روى ما بنشسته و، دانستهايم خاك گيرد لاله ما را در آغوش، اى بلال!
تا زبان حال ما يكسر به نظم «ميثم» است اشك و خون از چشم اهل دل زند جوش، اى بلال!
(غلام رضا سازگار «ميثم»)
هرگز كسى نظير تو پيدا نمىشود همتا كسى به عصمت كبرا نمىشود
اى كوثرى كه خير كثير از وجود توست اسلام، جز به فيض تو، احيا نمىشود
هر چند دختران دگر داشت مصطفى هر دخترى كه «امّ ابيها» نمىشود
بعد از تو اى شكوفه زيباى احمدى لبهاى من، به خنده دگر، وا نمىشود
چون خواستم كه دفن كنم پيكر تو را ديدم بدون يارى طاها، نمىشود
دادم تو را به دست نبى، چونكه هيچ كس بر دفن جان خويش مهيّا نمىشود
خواهم كنار قبر تو، نالم شبانه روز امّا به پيش ديده اعدا، نمىشود
اين عمر تندپا، ز فراق تو، كُند شد امروزم اى خدا، ز چه فردا نمىشود
آيد به گوشم از در و ديوار، نالهات يكدم خموش، نغمه غمها نمىشود
الهام صبر، هر شبه گيرم، ز قبر تو قلب على، و گرنه شكيبا نمىشود
گريم نهان، به ياد تو زهرا، تمام عمر داغ تو آتشى است، كه اطفا نمىشود
جز در ظهور حضرت مهدىّ منتقم راز نهان قبر تو افشا نمىشود
(حسان)
مرد اگر خانه به گلزار جنان برگيرد دل او، باز هواى سر و همسر گيرد
گرچه فرزند، عزيزست چه دختر چه پسر بيشتر مهر پدر جانب دختر گيرد
بارها گفت نبى: فاطمه چون جان منست كه گمان داشت كسى جان پيمبر گيرد؟!
بارها گفت كه آزار وى، آزار منست كاش مىبود كه گفتار خود از سر گيرد
كاش مىبود در آن كوچه، نَبى تا كه مگر راه بر قاتل دختر، پىِ كيفر گيرد
كاش مىبود كه از خادمه دختر خويش خبرى از سبب سوختن در گيرد
كاش مىبود پيمبر كه ز اسما پرسد كه: چرا دختر من روى ز همسر گيرد؟!
كاش مىبود كه آن شب، جسد فاطمه را گاه بر دوشْ على، گاه پيمبر گيرد
كاش مىبود كه اطفال يتيم او را بدهد تسليت و بوسد و در بر گيرد
كاش مىبود در آن نيمه شبها، كه حسين خيزد از خواب و بهانه پىِ مادر گيرد
چه غم از وحشت فرداست؟ كه «آواره» او دامن فاطمه را در صف محشر گيرد
(تعجبى همدانى «آواره»)
آن كه بعد پدر در همهجا تنها بود نور چشمان نبى، فاطمه زهرا بود!
گل مينوى بهشتى به جوانى پژمرد آن كه عطر نفسش، بوى خوش گلها بود
پاره جسم نبى را ز جفا آزردند مأمن فاطمه، بيتالحزَن صحرا بود!
همه گفتند: على بعد وى از پا افتاد كوه صبرى كه چنان ثابت و پابرجا بود!
تا جگر گوشه محراب خدا را كشتند چشم حيدر ز غمش يكسره خونپالا بود
رفت زهرا و على زآتش داغش همه عمر سوخت چون شمع سراپاى، اگر بر پا بود!
بارد از ديده خود خون جگر «جيرودى» بس كه آن ماتم جانسوز، توانفرسا بود
(كاظم جيرودى)
امشب به نخل آرزويم برگ پيداست بر چهره زردم نشان مرگ پيداست
امشب مرا در بستر خود واگذاريد بيمار بيت وحى را، تنها گذاريد
دوران هجرم رو به اتمامست امشب خورشيد عمرم بر لب بامست امشب
چون روز آخر بود، كارِ خانه كردم گيسوى فرزندان خود را شانه كردم
ديدى چه حالى در نمازم بود اسْما؟! اين آخرين راز و نيازم بود، اسْما!
آخر نگاه خويش را، سويم بيفكن مىخوابم اينك، پرده بر رويم بيفكن
ديدى اگر خامش به بستر خفتهام من راحت شدم، پيش پيمبر رفتهام من!
شبها برايم بزم اشك و غم بگيريد در خانه آتشزده، ماتم بگيريد!
از من بگو با زينب آزاده من برچيده نگذارد شود سجّاده من
من رفتم امّا، يادگارم- زينب- اينجاست روح مناجات و دعايم، هرشب اينجاست
(غلام رضا سازگار «ميثم»)
شب بود و چشم خفتگان در خواب خوش بود بيدار مردى اشك چشمش، آب خوش بود
در خاك پنهان كرده خونين لالهاش را آزرده جسم يار هجدهسالهاش را
اشكش به رخ، چون انجم از افلاك مىريخت بر پيكرِ تنهااميدش، خاك مىريخت
در ظلمت شب، بىصدا چون شمع مىسوخت تنهاى تنها، بىخبر از جمع مىسوخت
گويى كه مرگ يار را باور نمىداشت از خاك قبر همسرش، سر برنمىداشت
مىخواست كمكم گم شود در آسمان، ماه چون عمر يارش، عمر شب را ديد كوتاه
بوسيد در درياى اشك ديده، گِل را برداشت صورت از زمين، بگذاشت دل را!
بگذاشت جانش را در آن صحرا، شبانه با پيكرى بىجان، روان شد سوى خانه
آنجا كه خاكش را به خون آغشته بودند هم آرزو، هم شاديش را كشته بودند
آنجا كه جز غمهاى دنيا را نمىديد در هر طرف مىگشت و زهرا را نمىديد ...
دوش آن تن آزرده را مولا چو برداشت با جان خود مخفى درون خاك بگذاشت
خون دلش با اشك چشمش در هم آميخت از پهلوى زهراى او خونابه مىريخت
(غلام رضا سازگار «ميثم»)
مبادا باغبانى در بهاران خزانِ نخل بارآور ببيند
مبادا در بهار زندگانى كه نخلى، چيده برگ و بر ببيند
مبادا عندليبى لانه خويش ز برق فتنه در آذر ببيند
چهحالى دارد آنمرغى كه از جفت بجا در لانه مشتى پر ببيند
وزآن جانسوزتراحوال مرغى است كه جاى لانه، خاكستر ببيند
ندارد كودكى طاقت كه نيلى ز سيلى صورت مادر ببيند
گل سرخست مادر، كى تواند رخ خود را چو نيلوفر ببيند
هزارانبار اجل بر مرد خوشتر كه سيلى خوردن همسر ببيند
چه حالى مىكند پيدا خدايا! اگر اين صحنه را، حيدر ببيند؟
مگو رو كرده پنهان تا مبادا رخش را، ساقى كوثر ببيند
تواند آنكه مولا بىنگاهى رخ محبوبه داور ببيند
خسوف مه، كسوف آفتابست نخواهد خصم بداختر ببيند
ميان شعله، در از درد ناليد كه يا رب قاتلش كيفر ببيند
ولى از روى مولا شرم دارد كه مسمارش به خون اندر ببيند
چهسان مولاازين پس خانه خويش تهى از دخت پيغمبر ببيند؟
نهان كن چادر و سجّادهاش را مبادا زينب مضطر ببيند
برو ديوار و در را شستشو كن مگر اين صحنه را كمتر ببيند
(محمّد على مجاهدى «پروانه»)
چرا مادر نماز خويش را بنشسته مىخواند؟! ز فضّه راز آن پرسيدم و گويا نمىداند!
نفَس از سينهاش آيد به سختى، گشته معلومم كه بيش از چند روزى پيش ما، مادر نمىماند!
به جان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضّه! كه ديده مادرى از دختر خود رو بپوشاند؟!
الهى! مادرم بهر على جان داد، لطفى كن كه جاى او، اجل جان مرا يكباره بستاند!
به چشم نيمْباز خود، نگاهم مىكند گاهى كند از چهره تا اشك غمم را پاك و نتواند!
دلم سوزد بر او، امّا نمىگريم كنار او مبادا گريه من، بيشتر او را بگرياند!
كنار بسترش تا صبحدم او را دعا كردم كه بنشيند، مرا هم در كنار خويش بنشاند
بسى آزار از همسايگانش ديد و، مىبينم دعا درباره همسايگانش بر زبان راند!
چه در برزخ، چه در محشر، چه در جنّت، چه در دوزخ به غير از وصف او، «ميثم» نمىخواند
(سازگار «ميثم»)
اى هماى ملكوتى! كه شكسته پر تو؟! كه به زير پر و بالست ز محنت، سر تو!
اى بهارى كه شد از فيض تو، هستى خرّم گشته پژمرده چو پاييز چرا منظر تو؟!
ترجمان غم پنهانى و رنجورى توست اينهمه گريه اطفال تو بر بستر تو
سبب رنج و دواى تو ز من مىطلبند پرسشانگيزْ نگاه پسر و دختر تو
چهره از من ز چه پنهان كنى اى دخت رسول؟! عليّم من، پسرِ عمّ تو و همسر تو!
واى از آن لحظه و آن منظره طاقتسوز ديدن ميخ در و غرقه به خون پيكر تو
درد دلهاى تو با جسم تو شد دفن به خاك سوخت جان على از قصّه دردآور تو
(تعجّبى همدانى «آواره»)
هرگه كه ياد آرم، زين آستانه مادر! گردد ز ديده چون سيل، اشكم روانه مادر!
ياد آرم از صداى: يا فِضَّةُ خُذِينى! تا مىكنم نظاره، بر درب خانه مادر!
باللَّه علىست مظلوم، از روى توست پيدا كز غربتش به صورت، دارد نشانه مادر!
گويى ز درد و محنت، دستت نداشت قدرت موى مرا نكردى، امروز شانه مادر!
لببستهاى ز يا رب، جاى تو اين دل شب ريزد ز چشمْ زينب اشك شبانه مادر!
(سازگار «ميثم»)
ياد آن روزى كه ما هم سايه بر سر داشتيم همچو طفلان دگر، در خانه مادر داشتيم
جدّ ما- پيغمبر- از ما چهره پنهان كرد و باز يادگارى همچو زهرا از پيمبر داشتيم
مادر مظلومه ما نيز رفت از دست ما مرگ او را كى به اين تعجيل باور داشتيم؟!
اندر آن روزى كه آتش بر سراى ما زدند ما در آنجا، حال مرغ سوختهپر داشتيم!
آمد و، رفت از جهان محسن در آن غوغا، دريغ! آرزوى ديدن روى برادر داشتيم
مادر ما، خود ز حق مىخواست مرگ خويش را ورنه ما بهرش دعا با ديده تر داشتيم
روزهاى آخر عمرش ز ما رومىگرفت! چون على، ما هم ازين غم دلْ پراخگر داشتيم!
در شب دفنش به ما معلوم شد اين طُرفه راز تا ز روى نيلگونش بوسهاى برداشتيم!
از كفن دستش برآمد، جسم ما دربرگرفت جسم او را همچو جان ما نيز دربرداشتيم
از فراق روى مادر، با پدر هر روز و شب دو برادر بزم ماتم با دو خواهر، داشتيم!
با فغان گويد «مؤيد» آنچه را «ميثم» بگفت: (اى خوش آن روزى كه ما در خانه، مادر داشتيم!)
(سيّد رضا مؤيّد)
رفتىّ و هست ياد تو در خاطرم هنوز مرگ تو ديدم و، نبوَد باورم هنوز!
با آنكه روز و شب ز فراقت گريستم نقش رخت نرفته ز چشم ترم هنوز
زهراى من! كه سوخت سراپاى تو چو شمع مىسوزد از فراق تو، پا تا سرم هنوز!
شمعى كه در عزاى تو افروختم ز آه باشد چراغ محفل حُزنآورم هنوز
ياد تو بس كه مونس جان و دلم بوَد احساس مىكنم كه تويى در برم هنوز!
شبها كه بىتو جانب محراب مىروم گيرد بهانهات، دل غمپرورم هنوز!
زآن غم، كه وقت غسل تو بر جان من نشست گلهاى داغ، سر زند از پيكرم هنوز!
از پهلوى شكسته تو، دلشكستهام وز قبر بىنشان تو، تنهاترم هنوز!
بىاختيار، مىفكند موقع نماز سجّاده نماز تو را، دخترم هنوز!
اين شعر جانگداز، «مؤيّد» سرود و گفت: باشد گواه داغ تو، چشم ترم هنوز
(سيّد رضا مؤيّد)
داغت آتش زده بر جان و تنم يا زهرا شعلهها سركشد از پيرهنم يا زهرا
از غم مرگ تو داغى كه مرا گشته نصيب آتش افروخته در جان و تنم يا زهرا
بعد فقدان تو اى نوگل گلزار وجود سير از گردش باغ و چمنم يا زهرا
شامگاهان به سر قبر تو با حال پريش بىتو خاموش شده انجمنم يا زهرا
يك طرف ناله زينب ز دلم برده قرار يك طرف اشك حسين و حسنم يا زهرا
ياد آن پهلوى بشكسته و رخسار كبود به نظر آورم و دم نزنم يا زهرا
رفتى و بىتو شدم يكّه و تنها و غريب چه كنم بىتو غريب وطنم يا زهرا
همدم ناله من چاه بيابان شده است محرمى نيست كه گويم سخنم يا زهرا
در غمت با دل بشكسته «براتى» گويد داغت آتش زده بر جان و تنم يا زهرا
(عبّاس براتى پور)
من آن عصاره عشق و عقيده را ديدم جهاد ظلمت و صبح سپيده را ديدم
چو بر جمال دلآراى او نظر كردم در او صفات خداى نديده را ديدم
به گاه يورش باد خزان به گلشن دين بهار و عصمت و صدها جريده را ديدم
در آستانه در تا كمك ز من طلبيد دويدم و گُلِ از شاخه چيده را ديدم
كنار آن گل پرپر ز كينه گلچين فتاده غنچه در خون تپيده را ديدم
صداى خنده ظلمت شنيدم و گفتم كه اشك چشم فروغ دو ديده را ديدم
ز ضرب ميخ در خانه يا رسولاللَّه به لوح سينه زهرا قصيده را ديدم
چو دستبسته على را ز خانهاش بردند دفاع بانوى قامتخميده را ديدم
(ژوليده نيشابورى)
آمد به يادم از غم زهرا و ماتمش آن محنت پياپى و رنج دمادمش
آن ديده پرآتش و آن آه آتشين آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش
آن دست پر ز آبله و آن شانه كبود آن پهلوى شكسته و آن قامت خمش
در وى كه بود داغ پدر آخرالدّواش زخمى كه تازيانه همى بود مرهمش
از ديده سرشك فشان در غم پدر وز ديده نظاره به حال پسر عمش
يكسو سرير و تخت سليمان دين تهى يكسو به دست اهرمن افتاده خاتمش
توحيد را بديد خراب است كشورش اسلام را بديد نگون است پرچمش
امّالكتاب محو و امام مبين غريب منسوخ نصّ واضح و آيات محكمش
گه ياد كردى از حسن و هفتم صفر گه از حسين و عاشر ماه محرمش
آتش زدى به جان سماعيل و هاجرش خون ريختى ز ديده عيسى و مريمش
از گريهاش ملايك گردون گريستند كرّوبيان به ماتم او خون گريستند
(اديب الممالك فراهانى)
در سوگ و عزا نشسته حيدر، يا ربّ! مىگفت غمين و افسرده مكرّر، يا ربّ!
پروانه مصطفى چرا سوخت؟ چرا؟ در آتش پرشراره در، يا ربّ!
آن روز كه در شراره، سنبل مىسوخت بيش از همه در ميانه، بلبل مىسوخت
آندم كه ز باغ، باغبان را بردند در شعله هنوز غنچه و گل، مىسوخت!
تو مظهر ذات لايزالى، زهرا! مجموعه اوصاف كمالى، زهرا!
با اينهمه اعتبار، اى طاير قدس پرسوخته و شكستهبالى زهرا!
كيست يا رب آن كه پشت در ز پا افتاده است از غمش شور و نوا در ماسوا افتاده است
كيست يا رب تا بگويد آن زپاافتاده كيست گر ز پا افتاده در آتش چرا افتاده است
گر ببارد خون ز چشم چرخ گردون نى عجب زين شرر كاندر دل ارض و سما افتاده است
غرقاب غمم دگر مرا ساحل نيست جز اشك فراق، ديگرم حاصل نيست
اى مرگ بيا! كه زندگى كردن من بىفاطمه، جز خوردنِ خون دل نيست!
مىرفت علىّ و مىكشيد از دل آه وز همسر خويش برنمىداشت نگاه
ديدند كه با خويش، على مىگويد: لا حول وَلا قوَّةَ الّا باللَّه
اى دست خدا! به پاى تو شير نبود شمشير اگر نبود، تكبير نبود
آن روز كه تازيانه بود و زهرا دست تو مگر به دست شمشير نبود؟!
گويند كه: چون خصم بر او، راه گرفت بر فاطمه راه، خصم گمراه گرفت
برخاست خروش از همه عالم كه: بلال! برخيز و برو اذان بگو، ماه گرفت!
شب بود و كفنپوشْ تنِ زهرا بود تاريك، جهان در نظر مولا بود
دردى كه نهان داشت به زحمت زهرا از چهر شكسته على پيدا بود
خون ريخت ز سينهاش، ز مسمار بپرس بازوش كبود شد، ز اغيار بپرس
دو شاهد صادق ار ز من مىطلبى برخيز و برو از در و ديوار بپرس!
آن شب كه ابوتراب با قلب حزين بسپرد تن امِابيها به زمين
دانى كه چرا خاك ز دستش افشاند؟ يعنى كه: تمام هستيَم بود همين!
مىزد چو بلا صلا، بلى مىگفتم اندوه نبى را به ولى مىگفتم
در لحظه برخاستن از بستر درد تابم كه نبود، يا على مىگفتم!
شب بود و بقيع و مرتضى تنها بود بگداخته چون شمع، ز سر تا پا بود
مىسوخت و قطره قطره آبش مىكرد آن آتش غم كه قاتل زهرا بود!
قدر تو چو تربت تو، پنهان ماندهست از ديده شب، سپيده پنهان ماندهست
دانى كه جدا از تو دل ما چونست؟! مانند تنى كه دور از جان ماندهست!
گفتم به پدر مادر مظلومه كجا رفت درپاسخمنگفت به ديدار خدا رفت
گفتم كه پدر مادر ما بود مريضه گفتاكه مخورغصه بهدنبال دوا رفت
امشبعلى زسوز جگر گريه مىكند در ماتم سپيده سحر گريه مىكند
مادر ز خانه رفته و دختر بسان ابر تنها نشسته بهر پدر گريه مىكند
سرچشمه فيض حى سرمد زهرا مادر به نبى و آل احمد زهرا
در گلشن هستى گل بىخار يكى است آن هم گل گلزار محمد زهرا
من آن گلم كه ديده ز گلزار بستهام از بس كه ديدهام ستم از خار خستهام
بنشسته گر بخوانم از اين پس نماز خويش يا ربّ مرا ببخش كه پهلو شكستهام
يا فاطمه چيدند گل ياسمنت را تاراج نمودند عقيق يمنت را
آن فرقه كه پهلوى تو از كينه شكستند كشتند پس از كشتن محسن حسنت را
اين كه نزد تو آرمش اى خاك بِهْ ز جان دوست دارمش اى خاك
اين كه بينى امانتى است گران كه به تو مىسپارمش اى خاك
با غنچه گلى به پاى خس افتاده از ضربت ميخ از نفس افتاده
مولا ز غم گل بهشتىبويش چون بلبل خسته در قفس افتاده
رسد نواى غمافزا مرا به گوش امشب پيام غم رسد از نغمه سروش امشب
چه روى داده خدايا كه اين چنين در عرش برآورند ملايك ز دل خروش امشب
عزا عزاى چه آزادهايست كز ماتم شوند مردم عالم سياهپوش امشب
شب عزاى پيمبر بود گمان دارم على ز داغ نبى مىرود ز هوش امشب
عجب مدار اگر زين مصيبت عظما فتاده عالم هستى ز جنب و جوش امشب
على كه لنگر عرش خداست مىلرزد كه جسم جان جهان را كشد به دوش امشب
چه روى داده كه از غرفههاى باغ بهشت نواى واحَسنا مىرسد به گوش امشب
چه آتشى شده از آب آن سبو روشن كه شد چراغ امامت از آن خموش امشب
بريز اشك عزا «خسرو» از براى حسن برآر بهر پيمبر ز دل خروش امشب
(محمّد خسرونژاد)
مدينه شد ز داغ مصطفى بيتالحزن امشب فضاى عالم هستى بود غرق محن امشب
مكن اى آسمان روشن چراغ ماه را كز كين چراغ لاله شد خاموش در صحن چمن امشب
نهتنها ماتم جانسوز پرچمدار توحيد است كه هستى شد سيهپوش امام ممتحن امشب
گهى گريم ز داغ جانگداز حضرت خاتم گهى نالم چو نى در سوگ فرزندش حسن امشب
فدا شد ناخداى فلك حق در بحر طوفانزا كه شد درياى ديده در عزايش موجزن امشب
دهد غسل از سرشك ديدگان با زارى و شيون علىّ بتشكن جسم نبى بتشكن امشب
نمىدانم چه حالى مىكند پيدا امير عشق چو مىسازد تن آن جان جانان را كفن امشب
شد از داغ دو ماتم قلب زهرا لالهسان خونين كه در دشت بلا گم كرده ياس و ياسمن امشب
چراغ انجمن آرا شده خاموش و اهل دل كند روشن چراغ آه در هر انجمن امشب
سرآمد بر همه غمهاست داغ ماتم خاتم كه امّت را برون رفته است روح از ملك تن امشب
شرر زد «حافظى» بر دفتر دل خامهات كاينسان كه آتش مىزنى بر جان، تو با سوز سخن امشب
(محسن حافظى)
مهرت به كاينات برابر نمىشود داغى ز ماتم تو فزونتر نمىشود
از داغ جانگداز تو اى گوهر وجود سنگ است هر دلى كه مكدّر نمىشود
ظلمى كه بر تو رفت ز بيداد اهل ظلم بر صفحه خيال مصوّر نمىشود
تنها جنازه تو شد آماج تير كين يك ره شد اين جنايت و ديگر نمىشود
بىبهره از فروغ و لاى تو يا حسن مشمول اين حديث پيمبر نمىشود
فرمود ديدهاى كه كند گريه بر حسن آن ديده كور وارد محشر نمىشود
دارم اميد بوسه قبر تو در بقيع امّا چه مىتوان كه ميسّر نمىشود
با اين ستم كه بر تو و بر مدفنت رسيد ويران چرا بناى ستمگر نمىشود
آن را چه دوستى است «مؤيّد» كه ديدهاش از خون دل ز داغ حسن تر نمىشود
(سيّد رضا مؤيّد)
زآن طشت پر ز [اشك خون در مقابلش پيدا بود كه زهر چه كرده است با دلش
مظلوم چون على و به مظلوميش گواه آن [خانه نبى كه بود در مقابلش
او حاصل نبوّت و بيداد دشمنان از آب شعلهخيز، شرر زد به حاصلش
عمر حسن ز عمر على سختتر گذشت تا آن كه مرگ آمد و حل كرد مشكلش
از ورطهاى كه بود كران تا كران ملال موجى زد و رساند، شهادت به ساحلش
هر مرد راست محرم دل همسرش، ولى غربت ببين كه همسر او گشته قاتلش
از زهر، پارهپاره و از صبر، ريزريز قرآن برگ شهادت بود دلش
چشمش به لطف اوست «مؤيّد» كه دم زند گاه از مصائب وى و گاه از فضايلش
(سيّد رضا مؤيّد)
چندان كه ديده در غم آل عبا گريست يا خون دل به دامن ما كرد يا گريست
دل، مبتلاى آتش غم گشت تا كه سوخت شد ديده بىفروغ ز اندوه تا گريست
گه سينه در رثاى نبى ناله كرد، زار گه ديده در عزاى حسن، گه رضا گريست
از داغِ سينهسوز حبيبان كردگار خيل ملك به بارگه كبريا گريست
حوّا كنار مريم و هاجر به سينه كوفت آسيه با خديجه و خيرالنّسا گريست
تنها به جنّ و انس، پريشان گريستند روحالامين به عرش از اين ماجرا گريست
بيگانه زين مصيبت عظماست بىقرار آنجا كه با تمام وجود آشنا گريست
آرى خزان گلشن آن رسول شد چون ابر نوبهار، اگر چشمها گريست
لالهاى بود كه با داغ جگر سوخته بود آتشى در دل سودا زده افروخته بود
شرم دارم كه بگويم تن مسموم تو را خصم با تير به تابوت به هم دوخته بود
راز دل را همه با همسر خود مىگويند حسن از همسر خودكامه خود سوخته بود
جگرش پاره شد از نيشتر زخم زبان در لگن خون دلى ريخت كه اندوخته بود
ارث از مادر خود بُرد غم و رنج و محن صبر و تسليم و رضا از پدر آموخته بود
(اخوان كاشانى «تائب»)
اى دل خونشده! ايّام عزاى حسنست كز ثَرى تا به ثريّا همه بيتالحزنست
پيرهن چاك زنم در غم آن گوهر پاك گز غمش چاك ملك را به فلك پيرهنست
قسمت آل عبا اى فلك از گردش تو گوئيا درد و غم و رنج و بلا و محنست
بشكنى گوهر دندان نبى گاه به سنگ گاه بر بازوى حيدر ز جفايت رسنست
گه دَرِ كينه به پهلوى بتول عَذرا مىزنى، كينه بلى عادت چرخ كهنست
گه بود خنجر خونخوار تو بر خلق حسين گه ز تو سوده الماس به كام حسنست
خاطرم از الَمِ اين يك، دارالالمست سينهام از حَزَنِ آن يك، بيتالحزنست
عرش از بوى يكى پر بود از ناقه چين خاك از خون يكى پر ز عقيق يمنست
هر كه گويد چو «طرب» مرثيه آل عبا به يقين جنّت فردوس مر او را وطنست
(نصر اصفهانى «طرب»)
تا آتش زهر ستم افروخته شد پروانه دين بال و پرش سوخته شد
سوزد جگر از داغ جگرگوشه زهرا بر چوبه تابوت تنش دوخته شد
طومار جان جنّ و بشر پارهپاره گشت قرآن به چشم اهل نظر، پارهپاره گشت
بىپرده چون به شرّ گروهى بشرنما صد پرده از حريم بشر پارهپاره گشت
برزد شبى شراره ظلمت به قلب نور دل از سپيده، وقت سحر پارهپاره گشت
آبى به جاى رفع عطش ريخت آتشى بر دل، كه تا بروز شُمَر پارهپاره گشت
از قلب كلّ هستى و از پيكر وجود آتش گرفت جان و جگر پارهپاره گشت
دردا كه از سپهر بنىهاشم، آن كه بود يك مه دو جا به ماه صفر، پارهپاره گشت
يك جا به زهر فتنه و يك جا به تير كين يك جسم خسته از دو شرر پارهپاره گشت
قلبى كه بود در اثر زهر، چاكچاك با تير كينه بار دگر پارهپاره گشت
در پيش چشم آنهمه اختر، چنان شهاب باريد تير شب كه قمر پارهپاره گشت
باران تير بر كفن و بر بدن نشست جيب صدف دريد و گهر پارهپاره گشت
اى دل دگر مجو هنر حُسن، بىحَسَن شيرازه كتاب هنر پارهپاره گشت
(محمّد موحّديان «امير»)
اى علوى ذات و خدايى صفات صدر نشين همه كائنات
سيد و سالار شباب بهشت دست قضا و قلم سرنوشت ...
صبر هم از صبر تو بىتاب شد كوزه شد و زهر شد و آب شد
بعد شهادت نكشيد از تو دست تير شد و بر تن پاكت نشست
سبزه برآمد ز گلستان دين تا رخ تو سبز شد از زهر كين
ريشه دين گشت همايون درخت تا ز تو خورد آن جگر لخت لخت
ملّت اسلام كه پاينده باد مشعل توحيد كه تابنده باد
هر دو رهين خدمات تواند شكرگزارنده ذات تواند
(رياضى يزدى «رياضى»)
عاشق چو رو به كعبه عشق و وفا كند احرام خود ز كسْوَت صبر و رضا كند
در پيش، راه باديه گيرد غريبوار ترَك عشيره و بَلَد و اقربا كند
بىاعتنا به زحمت و رنج مسافرت در هر قدم تحمّل خار جفا كند
آن جا كه موقِفِ عَرَفات محبّتست در پيشگاه دوست، سر و جان را فدا كند
از صدق چون نهاد قدم در مناى عشق نقدينه حيات خود از كف رها كند
در مشعرالحرام وفا چون گشود بار از آه خويش، مشعل سوزان به پا كند
بر گِرد خيمهگاه بگردد پى وداع با چشم اشكبار طواف النّسا كند
از مروه خيام، شتابان به قتلگاه رو آرد و به هروله قصد صفا كند
پس در كنار زمزم اخلاص، تشنهلب بنشيند و به زمزمه ياد خدا كند
آنگاهدست وروى بشويدبهخون خويش برخيزد و نماز شهادت بهپا كند
قربان عاشقى كه حديث مصيبتش ايّام را هر آينه ماتمسرا كند
بىاختيار خون چكد از ديده «جلى» هرگه كه ياد واقعه كربلا كند
(ابوتراب جلى)
به قتلگه ز سر شوق گفت شاه حجاز (منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز)
بدين شرف كه شدم كشته محبت تو (چه شكر گويمت اى كارساز بندهنواز)
ز شاهراه شهادت چو بگذرى اى دوست (بسا كه بر رخ دولت كنى كرشمه و ناز)
به خون، وضو نكند گر قتيل راه وفا (به قول مفتى عشقش درست نيست نماز)
به آستان جلالت جبين به عجز نهم (كه كيمياى مرا دست خاك كوى نياز)
سرم به عرش سنان بهْ، تنم به فرش تراب (كه مرد راه نينديشد از شيب و فراز)
ازل به گوش دلم پير مىفروشان گفت: (در اين سراچه بازيچه غير عشق، مباز)
به عشق دوست قسم، هر بلا رود سرم (من آن نيم كه از اين عشق بازى آيم باز)
(محمّد عابد تبريزى «عابد»)
صد نوا خيزد ز ناى نينوايت، يا حسين نغمههاى عشق باشد در نوايت، يا حسين
ميزند آتش، به قلب دوستانت دم به دم داستان جانگداز كربلايت، يا حسين
زد شرر بر قلب خونين تو، در دشت بلا داغ مرگ اكبر گلگون قبايت، يا حسين
جان فدا كردى به راه مكتب آزادگى جان هر آزادهاى گردد، فدايت يا حسين
من چه در وصف تو گويم، اى شهيد حق كه هست خونبهاى خون تو، خون خدايت يا حسين
كى شود ريزه خور خوان خوانين، آنكه هست ريزه خوار خوان احسان و عطايت يا حسين
بسكه مشتاق حريم با صفايت، گشتهام پر زند مرغ دل من، در هوايت يا حسين
در غروب آتشين، دشمن پى غارتگرى زد شرار ظلم و كين بر خيمههايت يا حسين
«حافظى» فخر و مباهات بود اين بس، كه هست پيشه او، گفتن مدح و ثنايت يا حسين
(محسن حافظى)
اى ياد تو در عالم، آتش زده بر جانها هر جا ز فراق تو، چاك است گريبانها
نامت چو به لب آيد، همواره بود با آه از شوق تو در دلها، برپا شده طوفانها
اى گلشن دين سيراب، با اشك محبّانت از خون تو شد رنگين، هر لاله به بستانها
بسيار حكايتها، گرديده كهن امّا جانسوز حديث تو، تازه است به دورانها
يك جان به ره جانان، دادى و خدا داند كز ياد تو چون سوزد، تا روز جزا جانها
در دفتر ازادى، نام تو به خون ثبت است شد ثبت به هر دفتر، با خون تو عنوانها
اينسان كه تو جان دادى، در راه رضاى حق آدم به تو مىنازد، اى اشرف انسانها
قربانى اسلامى، با همّت مردانه اى مفتخر از عزمت، همواره مسلمانها
قربانگه عشق تو، شد قبله اهل دل زين كعبه جان افزا، آرايش ايمانها
اى زمين كربلا، من ياسمن گم كردهام سوسن و نسرين و ياس و نسترن گم كردهام
اى زمين كربلا، در زير تيغ و نيزهها هم گل و هم بلبل شيرين دهن گم كردهام
اى زمين كربلا، در اين ديار پر بلا پيكرى صد چاك و بىغسل و كفن گم كردهام
اى زمين كربلا، من زينب غمديدهام كه حسينم را در اين دشت محن گم كردهام
اى زمين كربلا، قلب پر از داغم ببين من چراغ لاله در صحن چمن گم كردهام
من غريب اين ديارم، اى زمين كربلا كه در اينجا، خسرو دور از وطن گم كردهام
آب شد شمع وجودم، ز آتش داغ حسين در بر پروانه، شمع انجمن گم كردهام
آنكه بودى خاتم ختم رسولان را، نگين من در اين صحرا، ز جور اهرمن گم كردهام
قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست با قضا گفت مشيّت كه: قيامت برخاست!
هر طرف مىنگرم، روى دلم جانب تست عارفم بيت خدا را، كه دلم قبلهنماست
دشمنت كشت، ولى نور تو خاموش نشد آرى آن نور، كه فانى نشود نور خداست
بيدق سلطنت افتاد كيان را، ز كيان سلطنت، سلطنت تست كه پايندهلواست
نه بقا كرد ستمگر، نه به جا ماند ستم ظالم از دست شد و خانه مظلوم به جاست
زنده را، زنده نخوانند كه مرگ از پى اوست بلكه زندهست شهيدى كه حياتش ز قفاست
دولت آن يافت كه در پاى تو سر داد ولى اين قَبا، راست نه بر قامت هر بىسر و پاست
رفت و بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست
ظهر عاشورا، زمين كربلا بود و حسين پيش خيل دشمنان، تنها خدا بود و حسين
هر طرف پَرپر گلى از شاخهاى افتاده بود و اندر آن گلشن، خزان لالهها بود و حسين
داشت در آغوش گرمش، آخرين سرباز را زآن همه ياران، علىاصغر بهجا بود و حسين!
آخرين سرباز هم غلطيد در خون گلو بعد از آن گل، خيمهها ماتمسرا بود و حسين
يك طرف جسم علمدار رشيد كربلا غرقه در خون، دستش از پيكر جدا بود و حسين!
عون و جعفر، اكبر و اصغر به خون خود خضاب كربلا چون لالهزاران باصفا بود و حسين
تيرباران شد تن سالار مظلومان «فراز»! هر طرف از شش جهت تير بلا بود و حسين
(سيد تقى قريشى «فراز»)
مهر ز نور شد تهى، روح شد از بدن جدا خانه نهاده پشت سر، صاحب خانه خدا
آن كه به دست او بود، نقشه حكمت قدَر از حرم خدا برون، مىشود از بدِ قضا!
شورِ كجاست در سرش؟ از چه شتاب مىكند؟ سوى كدام منزلش قافله مىزند دَرا؟
كيست امير كاروان؟ حافظ عزّت حرم جان نماز و صوم و حج، روح عبادت و دعا
كجاوهها به ناقهها بسته و در ميانشان پردگيان آل حق، عصمت ختم الانبيا
قافله رفت ساربان! حُدى بخوان، ناقه بران! منزل عشق پيش رو، خانه دوست در قفا
كجا گريزد از اجل هُژَبْر بيشه ازل؟ تا نرسد به دين خلل، حجّ ادا كنم قضا
آنچه ز بيش و كم رسد، رنج رسد، الم رسد جان مرا چه غم رسد، چون به خداست التجا
من ز تبار احمدم، سُلاله هدايتم قبول بيعت ستم، مرا كجا بود روا؟!
نهادهايم جان به كف، در پى مردى و شرف گر همه خصمْ، صف به صف تيغ كشد به روى ما
اى گل باغ عاشقى! چشم و چراغ عاشقى! با دل ما چه كردهاى كز تو نمىشود جدا؟
اى حرم تو كوى دل، مهر تو آبروى دل مىزنم از سبوى دل، مى به محبّت شما
سينه سراچه غمت، گريه نثار ماتمت وين دل «آشفته» كند مويه به ياد كربلا
(جعفر رسولزاده «آشفته»)
عشق، تا گل كرد چون خورشيد روى نيزهها شانههاى آسمان لرزيد، روى نيزهها
بوى خون پيچيد در پسْكوچههاى آسمان ابرهاى غصّه تا باريد، روى نيزهها
باغى از آتش فراهم بود و، در آشوب خون شعلههاى داغ مىرقصيد، روى نيزهها
يك طرف فوج ستاره، خسته در شولاى خون يك طرف انبوهى از خورشيد، روى نيزهها
اين كدامين دست گلچين بود آيا كاين چنين دسته گلها را يكايك چيد روى نيزهها؟!
چشمهايى مضطرب مىديد در بُهت عطش چشمه خون خدا جوشيد، روى نيزهها
در ميان پردههاى خون و، در حجم سكوت بانگ سرخ نينوا پيچيد، روى نيزهها
زخمه زخمه در سكوت و، پرده در پرده غروب آسمان در آسمان خورشيد، روى نيزهها
در طلوع داغ زينب، چشم مبهوت زمان باغى از گلهاى پرپر ديد، روى نيزهها
در هجوم بادهاى فتنه، در طوفان خشم باغ سرخ كربلا روييد، روى نيزهها!
(سيّد مهدى حسينى)
برخاسته از دشت بلا خط غبارى پيچيده به عالم سخن از يكّه سوارى
سجّادهنشين حرم عشق مهيّاست تا بهر شهادت بشتابد به كنارى
شد بدرقه راه گل حضرت زهرا عليها السلام بىتابى و اشك و عطش و ناله و زارى
تنهايى و شرمندگى و سوز و حرارت آورده بر آن اختر تابان چه فشارى
اندر طلب دوست چنان واله و شيدا انگار نمانده است در او صبر و قرارى
او در پى ميعاد الهى است روانه تاريك پرستان همه مست و در خمارى
شمشير جفاى كوفه خيزبرداشت آلاله دل به گريه آمد بارى
ناگاه بيفتاد سرماه منيرش بر دشت بلا، كوى جفا، خاك صحارى
عالم به عزا نشست و جانها همه در غم بشكسته ستون عرش آرى آرى
زهرا و فرشتگان حق آمده بودند تا بوسه بگيرند از آن جسم بهارى
سيناى دل شاعر نالان شده خونى از قصّه جانكاه شه حضرت بارى
(رحيم كارگر «پارسا»)
تا ابد جلوهگه حقّ و حقيقت سرِ تست معنى مكتب تفويض، علىاكبر تست
اى حسينى كه تويى مظهر آيات خداى اين صفت از پدر و جدّ تو در جوهر تست
درس آزادگى عبّاس به عالم آموخت زآنكه شد مست از آن باده كه در ساغر تست
طفل ششماهه تبسّم نكند، پس چه كند؟! آن كه بر مرگ زند خنده علىاصغر تست
اى كه در كربوبلا بىكس و ياور گشتى چشم بگشا و ببين خلق جهان ياور تست
خواهر غمزدهات ديده سرت بر نى و گفت: آن كه بايد به اسيرى برود خواهر تست
اى حسينى كه به هر كوى عزاى تو بهپاست عاشقان را نظرى در دَم جانپرور تست
خواست «مهران» بزند بوسه سراپاى تو را ديد هرجا اثر تير ز پا تا سر تست
(احمد مهران)
عاشق صادق به بازار فنا سر مىفروشد ترك هستى كرده خنجر زير خنجر مىفروشد
با گلو صد بوسه از جان مىدهد بر تيغ كارى آن كه خود را در مناى عشق داور مىفروشد
هر سرى پرشورتر باشد چو مهر عالمآرا ذرّهذرّه جنس را در عالم ذرّ مىفروشد
از كمان عشق پيكان مىخورد تا پر وليكن عشق پيكانش به نرخ جان مكرّر مىفروشد
انبيا در پيشگاه قرب حق لاحولگويان كاز عَرَض بگذشته است اين شاه، جوهر مىفروشد
گاه عون و جعفر و عباس مىسازد فدايى گاه روى دست خود ششماهه اصغر مىفروشد
گاه مسلم مىفرستد كوفه گه اكبر به ميدان جنس خود را هر كجا باشد مقدّر مىفروشد
مىدهد انگشت و انگشتر به راه دوست آرى هر چه دارد رايگان در راه داور مىفروشد
در گلستان ولايت بلبل گلزار معنى هر گلى از تشنگى گرديد پرپر مىفروشد
اهل بيت موپريشان را به بازار اسيرى از دل و جان برده با جمع مكسّر مىفروشد
چون شريح آن كس كه شد ظاهر صلاح خلق «حدّاد» آن بهيمه بر خلايق هيمه تر مىفروشد
(حاج عبّاس حدّاد)
نه دل ز داغ تو همچون كباب مىسوزد زآتش لب خشك تو آب مىسوزد
قسم به پيكر در آفتاب مانده تو كه تا به روز جزا آفتاب مىسوزد
بگو به دل كه چو مىپرسد ماجراى غمت؟ كه در جواب سؤالش جواب مىسوزد
ز مهد خالى اصغر چو ياد مىآرد خدا گواست چگونه رباب مىسوزد
چگونه شرح غمت را نويسم و خوانم كه هم قلم به كف و هم كتاب مىسوزد
شرارهاى به سرشكم زدى كه حتى شب به ديده خواب نيايد كه خواب مىسوزد
ز جسم روى ترابش مگوى «هارونى» كه پاى تا به سر بوتراب مىسوزد
(هارونى)
سِرِّ نى در نينوا مىمانْد، اگر زينب نبود كربلا در كربلا مىماند، اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفانِ رنگ پشت ابرى از ريا مىماند، اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميّتِ لبتشنگان در كوير تَفْته جامىماند، اگر زينب نبود
زخمه زخمىترين فرياد در چنگ سكوت از طراز نغمه وامىماند، اگر زينب نبود
ذوالجناح دادخواهى، بىسوار و بىلگام در بيابانها رها مىماند، اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب پشت كوه فتنهها مىماند، اگر زينب نبود
(قادر طهماسبى «فريد»)
دشت مىبلعيد كم كم پيكر خورشيد را بر فراز نيزه مىديدم سر خورشيد را
آسمان گو تا بشويد با گلاب اشكها گيسوان خفته در خاكستر خورشيد را
بوريايى نيست در اين دشت تا پنهان كند پيكر از بوريا عريانتر خورشيد را
چشمهاى خفته در خون شفق را وا كنيد تا ببيند كهكشان پرپر خورشيد را
نيمى از خورشيد در سيلاب خون افتاده بود كاروان مىبرد نيم ديگر خورشيد را
كاروان بود و گلوى زخمى زنگولهها ساربان دزديده بود انگشتر خورشيد را
نازم بهخورشيدى كهدر شام غريبان بر نيزهها قرآن به لب با ماه مىرفت
حتى سر بىپيكر غرقاب خونش ... يكنيزه بالاتر ز دشمن راه مىرفت
(2)
درد حسين عليه السلام از جنس فرياد على عليه السلام بود
تكرار شد ظلمى كه بر شير خدا رفت آه على از چاه غربت سربرآورد
پيچيده شده در نى، نوا، تا نينوا رفت
(3)
از مجتبى اين درد را ميراث بُرديم اينتشنگى تكرارآن خون جگر بود
روزى كه بر ما تيغها را تشنه كرديد ما خونمان از دشنه هاتان، تشنه تر بود
(4)
چشم فرات از ديدن ما موج مىزد روزىكه جولان در كنار آب كرديم
ماكىفغاناز تشنگى كرديم، هيهات تيغ شما را ما زخون سيراب كرديم
تيغى پليد در شد و حنجر به خون نشست خون، جوش عاشقى زد و پيكر به خون نشست
برخاست آتش از دل گلها و غنچهها وقتى كه آن حماسه پرپر به خون نشست
باور نكرد زينب عليها السلام و همشانه دلش ايمان به درد آمد و باور به خون نشست
كم كم در امتداد افق مثل يك شهيد خورشيد لحظههاى مقدر به خون نشست
و آنگاه در غروب غريبى، سر حسين عليه السلام يك ارتفاع نيزه فراتر به خون نشست
تا كه از كف پسرى تازه جوان داد حسين عالمى را ز غم خويش تكان داد حسين
تا كه گلبوسه ز لبهاى پسر چيد لبش قدرت عاطفه خويش نشان داد حسين
تا كه خاموش شد از زمزمه «يا وَلَدى» عشق فرياد برآورد كه جان داد حسين
جذبه عشق بنازم كه پس از داغ جوان حكمت صبر نشان بر همگان داد حسين
گفت بر هاشميون نعش على را ببرند كز غم داغ پسر تاب و توان داد حسين
نقد جان داد و به حق جان جهان را بخريد در كف خلق جهان خط امان داد حسين
اى كه دلها همه از داغ غمت غمگين است وى كه از خون تو صحراى بلا رنگين است
نرود ياد لب تشنهات از خاطرهها هر كه را مىنگرم از غم تو غمگين است
زان فداكارى و جانبازى مردانه تو به لب خلق جهان تا به ابد تحسين است
نازم آن همت والا كه تو را بود حسين كه قيامت سبب رشد و بقاى دين است
جان ز كف دادن و تسليم به ظالم نشدن آرى آرى به خدا همت عالى اين است
جاودان خاطره نهضت خونين تو شد چون كه دين زنده از آن خاطره خونين است
جان به قربان تو اى كشته كه خود فرمودى مرگ با نام به از زندگى ننگين است
زان جفايى كه به جان تو روا داشت يزيد تا ابد ديده تاريخ بر او بدبين است
ميهمان كشتن و آنگاه اسيرى عيال اين گناهى است كه مستوجب صد نفرين است
هر كه از صدق و صفا دست به دامان تو زد عزت هر دو جهانش به خدا تأمين است
چه كنم گر نكنم گريه به مظلومى تو گريه آبى است كه بر آتش دل تسكين است
تا منظم به جهان گردش ليل است و نهار تا منوّر به فضا مهر و مه و پروين است
بر تو و بر همه ياران شهيد تو درود كه ز خون شهدا عزّت دين تضمين است
غير نام تو نباشد به زبان «خسرو» را كه ز نام تو بود گر سخنش شيرين است
(محمّد خسرو نژاد)
آن دم كه ز غربت آشكارا دَم زد طومار ستمگران دون، بر هم زد
لبْتشنه، كنار شطّ موّاج فرات پا بر سر زندگانى عالم زد
(عبّاس براتى پور)
دشمن كه به حنجر تو، خنجر بگذاشت خاموش، طنينِ ناىِ تو مىپنداشت
غافل! كه به هر كجا روان بود سَرَت بند ستم از پاى جهان برمىداشت
(براتى پور)
آن نى، كه بر آن خشكْ نيستان مىخورد آب از لب جوىِ لب و دندان، مىخورد
لبْتشنه، ز جويبار قرآن مىخورد مىخورد فراوان و، فراوان مىخورد!
لب تشنهام، از سپيده آبم بدهيد جامى ز زلال آفتابم، بدهيد
من پرسش سوزان حسينم، ياران! با حنجره عشق، جوابم بدهيد
خون، رنگ سياهِ دل صحرا را، برد موج عطش، آبروى دريا را برد
زد نعره بشير و، گفت: در قحط وفا عشق آمد و، لالههاى زهرا را برد!
(احد دهبزرگى)
آن روز، غريبانه و تنها، جان داد پرورده آسمان، به صحرا جان داد
اسرار شگفت عشق، معنا مىشد وقتى كه عطش كنار دريا، جان داد!
(مؤمنى)
شوريده سرى كه شرح ايمان مىكرد هفتاد و دو فصل سرخ، عنوان مىكرد
با ناىِ بريده نيز، بر منبرِ نى تفسير خجستهاى ز قرآن مىكرد!
(حسينى)
آيينه احمدى، شكست وافتاد! بر دامن لاله آسمان، داغ نهاد
آن دم كه نهاد چهره بر چهره او گفتند: حسين در كنارش، جان داد!
(آشفته)
در مسلخ خويش، عشقبازى كردند با خون گلو، حماسهسازى كردند
هفتاد و دو خيمه عطشناك، آن روز با حَلق بريده، سرفرازى كردند!
(اسرافيلى)
زان فاجعه، ديده اشكبارست هنوز دروازه كوفه، سوگوارست هنوز
از سوز لبان تشنه عاشورا درياى فرات، شرمسارست هنوز!
(اسرافيلى)
زآن فتنه خونين كه به بار آمده بود خورشيد ولا، بر سر دار آمده بود
با پاى برهنه، دشتها را زينب دنبال حسين، سايهوار آمده بود
(اسرافيلى)
خروش و ناله، آواى حرم شد نگاه مهربانان، غرق غم شد
ز مرگ سرخت اى ماه عطشناك بميرم، قامت خورشيد خم شد!
(م. پاييز)
آنسو نگران، نگاه پيغمبر بود خورشيد، رسولِ آه پيغمبر بود
اى تيغ پليد! مىشكستى اى كاش آن حنجره، بوسهگاه پيغمبر بود!
(باقرى)
مه، بارقهاىست در شبستان حسين شب، حادثهاى ز درد پنهان حسين
هر صبح، ز دامن افق، خونآلود خورشيد برآيد از گريبان حسين
(مشفق)
اى كعبه دل! قلب سليم تو شكست پيشانىتو، دستكريم تو، شكست!
زمزم، به نشانه عزا گريان بود آنروز كهحرمتحريم تو، شكست
(رحمانى)
در آتش تب، ز هاىْهايت مىسوخت هفتاد و دو حنجره، به پايت مىسوخت
اى جارىِ روسياه! اى شطّ فرات! لبهاى حسين از برايت مىسوخت!
(سهرابى نژاد)
زهراى حزين به اشك و آه آمده بود جبريل پريشان به نگاه، آمده بود
در كنج خرابه، در ميان طبقى خورشيد به مهمانى ماه آمده بود!
(م. پاييز)
بر محمل خاك و خون، فتادند همه جان بر سر ايثار، نهادند همه
هفتاد و دو افتخار همراه حسين در روز شرف دوباره زادند همه
خود را چو ز نسل نور مىناميدند رفتند و، به كوى دوست آراميدند
سيراب شدند، زآن كه در اوج عطش آن حادثه را به شوق، آشاميدند!
مهرست رُخَش، بر او سحر بوسه زدهست بر هر قدمش، دو صد خطر بوسه زدهست
اى تيغ! ازين خيال بد بيرون شو! بر حنجرهاش، پيامبر بوسه زدهست
(سنجرى)
آن روز كه آهنگ سفر داشت حسين از راز شهادتش، خبر داشت حسين
از بهر سرودنِ يكى قطعه سرخ هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسين!
(خدّامى)
دل، غير خدا ز هرچه برداشت، حسين بر قلّه عشق، پرچم افراشت حسين
تا حاصل انقلاب خود بردارد هفتاد و دو لاله در زمين كاشت حسين
(همدانى)
چون شمع كه در شعله سركش، مىسوخت پروانه خستهدل، مشوّش مىسوخت
سجّادهنشين عشق، چون لاله اشك در خيمه دل ميان آتش مىسوخت!
(ده بزرگى)
بيا بابا بده نوشم كه دلآزرده از نيشم مرا با خود ببر بابا كه من بيگانه از خويشم
به جان مادرت زهرا پدر جان از تو ممنونم كه من با پا تو را خواندم تو با سر آمدى پيشم
اى صيد به خون تپيده برخيز اى سر ز قفا بريده برخيز
زينب ز خرابه بىرقيه در خدمت تو رسيده برخيز
گرچه آن طفل سهساله تاب در پيكر نداشت تاب سيلى داشت تاب ديدن آن سر نداشت
تا سر بابا در آغوشش گرفت آن نازنين بر لب او لب نهاد و از لبش لب برنداشت
من تن به زير بار مذلت نمىدهم نورم عنان خويش به ظلمت نمىدهم
جان مىدهم ز دست ولى با يزيد پست دست از براى دادن بيعت نمىدهم
پسر از بهر جانبازى به ميدان ظفر مىرفت پدر را سيل اشك از ديده همراه پسر مىرفت
پسر تنها نمىرفت از براى بذل جان زيرا پسر مىرفت و دنبال سرش جان پدر مىرفت
خدا در مكتب صبر على پرداخت زينب را براى كربلا با شير زهرا ساخت زينب را
بسان ليلةالقدرى كه پنهان است قدر او كسى غير از حسين بن على نشناخت زينب را
من صغيرم ذات حق نام كبيرم مىدهد سرخط جانبازى از ميدان تيرم مىدهد
گر تو را شيرى به پستان نيست مادر غم مخور خصم از پستان تير خويش شيرم مىدهد
در لجه خون چرا نشستى عباس بر يارى من برآر دستى عباس
دستى به كمر گرفته و مىگويم رفتى كمر مرا شكستى عباس
آن حسينى كه خدا كرده دو صد تحسينش دو امير است و بود خلق جهان مسكينش
آب مهريه زهرا و لب آب فرات تشنه جان داد كه تا زنده بماند دينش
آن حسينى كه شرف يافته دين از شرفش سر و جان داد ز كف تا نرود دين ز كفش
هدف تير بلا ساخت علىاصغر خويش تا كه سرمشق بگيرد بشر از اين هدفش
دل سودازدهام ناله و فرياد كند هر زمان ياد غم سيد سجاد عليه السلام كند
بىگمان اشك به رخساره بريزد از چشم هر كه يادى ز گرفتارى آن راد كند
بود در تاب تب و بسته به زنجير ستم آنكه خلقى ز كرم از الم آزاد كند
به جز از شمر ستمگر نشنيدم دگرى با تن خسته كسى اين همه بيداد كند
تن تبدار و اسيرى و غم كوفه و شام واى اگر شِكوه اين قوم بر اجداد كند
خون ببارد ز غم مرگ پدر در همه عمر چونكه از واقعه كرب و بلا ياد كند
غير زينب كه بد آن قافله را قافلهدار كس نبودى كه بر آن غمزده امداد كند
نتوان ماتم سجاد نوشتن «خسرو» دل اگر سنگ بود ناله و فرياد كند
(محمّد خسرو نژاد)
اى تشنهاى كه بر لب دريا گريستى از ديده خون ز مرگ احبّا گريستى
تنها نه بر تشنهلبان اشك ريختى ديدى چو كام تشنه سقا گريستى
بيمار و زار و خسته و بىيار و بىمعين عمرى درين مصيبت عظما گريستى
يعقوب آل عصمت اگر خوانمت رواست چون در فراق يوسف زهرا گريستى
آنجا پدر ز هجر پسر گريه كرد ليك اينجا تو در مصيبت بابا گريستى
چل سال بعد واقعه جانگداز طف در آتش فراق تو تنها گريستى
گاهى به ياد وقعه خونين كربلا گاهى به ياد شام غمافزا گريستى
بگذشت چون به پيش رخت سروقامتى بر قلب داغديده ليلا گريستى
در ماتم سهساله بىياور حسين بر سوز آه زينب كبرى گريستى
بودى مدام صائم و قائم تمام عمر روز اشك غم فشاندى و شبها گريستى
«مردانى» از مصيبت جانسوز عابدين تا باشدت ذخيره به فردا گريستى
(محمّد علىمردانى)
مدينه من بسى درد و غم و رنج و محن ديدم نبيند هيچكس اين روزهايى كه من ديدم
مدينه گو: حسينت كو كه تا گويم به دشت خون تن صدچاك او بر خاك، بىغسل و كفن ديدم
مدينه شد بهار ما خزان در دامن صحرا كنار يكدگر پژمرده ياس و ياسمن ديدم
مدينه گو: چرا عباس را همره نياوردى كه تا گويم جدا دست علم گيرش ز تن ديدم
اگر گويى كجايند اكبر و اصغر، دهم پاسخ كه من آن غنچه و گل، چيده در صحن چمن ديدم
مدينه شام رفتم كوفه رفتم كربلا رفتم به هر جا رو نهادم بحر غم را موجزن ديدم
مدينه در كنار تربت گلهاى عاشورا هزاران بلبل خوشنغمه را غرق محن ديدم
مدينه با چراغ آه مىآيم به سوى تو كه من در بزم خون، خاموش شمع انجمن ديدم
به طبع «حافظى» افروختم صد شعله سوزان چو او را سوز و شور و حال در ساز سخن ديدم
(محسن حافظى)
مدينه خاطر افسرده ما را تسلّا كن براى از سفربرگشتهگان آغوش خود وا كن
مدينه شد همه گلهاى ما پرپر به دشت خون تو هم مانند بلبل نغمه جانسوز برپا كن
مدينه با حسينم رفته بودم از ديار تو كنون زينب به سويت بىحسين آيد تماشا كن
مدينه از غم مرگ ابوالفضل و علىاكبر تسلّى خاطر امالبنين و امّليلا كن
مدينه شد بهار ما خزان از كينه گلچين فغان از داغ پرپر گشتن گلهاى زهرا كن
مدينه خيز و استقبال كن از آل پيغمبر براى دلتسلّايى ما خود را مهيّا كن
مدينه لالههاى بوستان عشق پرپر شد تو هم در سوگ آنها ديده خود را چو دريا كن
مدينه آب شد از آتش غم جسم و جان من تو هم از اين غم جانسوز خود را شمعآسا كن
مدينه از سفر سوغاتها آوردهام با خود تو بهر ديدن هر يك از آنها چشم خود وا كن
مدينه «حافظى» مرغ دلش پر مىزند سويت طلب او را براى خاكبوسيت در اينجا كن
(محسن حافظى)
اى زمين و آسمانها، سوگوار غُربتت آفتاب صبحدم، سنگ مزار غربتت
بر جبين فصلها، هر يك نشان داغ توست اى گريبان خزان چاك، از بهار غربتت
يك بقيع اندوه و ماتم، يك مدينه اشك و خون سينههامان يك به يك، آينهدار غربتت
پاك شد آينه از زنگ، اى تماشايىترين! شستشو داديم دل را، با غبار غربتت
شب سيه پوش، از غم و اندوه بىپايان توست شرمگين خورشيد، از شبهاى تار غربتت
اى بقيعت عاشقان را كعبه عشق و اميد سينه چاكيم از غم تو، بىقرار غربتت
شهر يثرب، داغدار خاطرات رنج توست خم شده پشت مدينه، زير بار غربتت
مىتپد دلهاى عاشق، در هواى نام تو يا غمى خو كرده هر يك، در كنار غربتت
كاش مىشد، روشناى تربت پاك تو بود چلچراغ اشك ما، در شام تار غربتت
دايره در دايره پژواكى از اندوه توست هيچ داغى نيست بيرون، از مدار غربتت
دامن اشكى فراهم داشتم، يك سينه آه ريختم در پاى تو كردم نثار غربتت
آشناى زخم دلها، غربت معصوم توست من دلى دارم پريشان، از تبار غربتت
زمين و آسمان اى شيعه در حزن و غمست امشب همه اوضاع عالم زين مصيبت درهمست امشب
امام پنجمين شد كشته از زهرِ هشام دون مدينه، غمسرا از اين غم و اين ماتمست امشب
يتيم و بىپدر گرديد اكنون حضرت صادق به بر او را ز مرگِ باب، زانوى غمست امشب
ولى راحت شد از رنج و مشقّت حضرت باقر به جنَّت ميهمان نزد رسول اكرمست امشب
عزيزانش چو بلبل زين مصيبت وا آباگويان به اندوه و غم و محنت سراسر عالمست امشب
هر آن چه اشكريزى اين زمان از ديدگان «تابع» ز بهر حجّت حق، گرچه خونبارى، كمست امشب
(محمّد على تابع «تابع»)
اى فروزانگهرِ پاكِ بقيع گل پرپرشده در خاك بقيع
با سلامت كنم آغاز كلام اى ترا! ختم رُسُل گفته سلام
پنجمين حجّت و هفتم معصوم بابى انْتَ كه گشتى مسموم
اى فداى حق و قربانى دين! كرده يك عمر نگهبانى دين!
تنت از درد و الم كاسته شد تا كه دين قامتش آراسته شد
اى ز آغاز طفوليت خويش بوده در رنج و غم و درد، پريش
از عدو ظلم و شرارت ديده چون پدر رنج اسارت ديده
خار در پا و رَسَن در بازو رفتهاى با اسرا در هر سو
كرده خون خاطرت اى شمع ولا محنت واقعه كربوبلا
كربلا ديدهاى و كوفه و شام اى شهيد از اثر ظلم هشام
آتش غم پر و بالت را سوخت زهر كين، شعله به جانت افروخت
اثر زهرِ به زين آلوده كرده اعضاى ترا فرسوده
نزد حق يافته فيض ديدار جسم تو خفته و روحت بيدار
خود تو مظلومى و قبر تو خراب ديده دهر ازين غصه پر آب
شيعه را دل ز عزايت شده داغ كه بود قبر تو بىشمع و چراغ
ظلمِ اين امتِ دور از ادراك كرده يكسان حَرمت را با خاك
با چنين ظلم و ستم از اعدا بهتر اينست كه قبر زهرا
مخفى از ديده دشمن گردد تا ز هر حادثه ايمن گردد
(سيّد رضا مؤيّد)
آسمان اشك غم از ديده ما بيرون كرد دل ما را ز غم و غصّه لبالب خون كرد
هر دلى رسته ز غم بود، به غم كرد دچار هر سرى لاف زد از عقل و خرد مجنون كرد
هر كه در دايره عشق و وفا گام نهاد چرخش از دايره عشق و وفا بيرون كرد
پنچمين حجت حق حضرت باقر كه خدا بهر او خلقت اين دايره گردون كرد
گشت مسموم جفا از اثر زهر وليد شيعيان را به جهان غمزده و محزون كرد
چه دهم شرح غمش را كه ندانم به خدا با دل خسته او زهر هلاهل چون كرد
گويم آنقدر كه تا بر سر زين جاى گرفت آسمان زين فلك از غم او وارون كرد
قدر اين گوهر يكدانه ندانست فلك كه غريبانه به زير لحدش مدفون كرد
مىرود اشگ غم از چشم ملايك «خسرو» شعر جانسوز تو چون چشم ملك جيحون كرد
(محمّد خسرو نژاد)
تا آنزمان كه در تو نباشد اميد كار بهبود كار خويش ز گردون طمع مدار
دستى بزن به دامن همت ز جاى خيز تا كى به گوشهاى بنشينى اميدوار
يكدم فلك به كام دل اهل دل نگشت دارى دگر چه از فلك سفله انتظار
كى در نهاد چرخ وفا بوده از نخست دنيا كجا به قدر جوى دارد اعتبار
دنيا بهشت كافر و زندان مؤمن است نبود براى هيچ يك از اين دو پايدار
بر مال و جاه و قدرت دنيا مبند دل دائم به يك قرار نمانده است روزگار
دوران زندگانى ما امتحان ماست كس را از اين معاينه نبود ره فرار
صادق رئيس مذهب ما آنكه در جهان هر كس گرفت دامن او گشت رستگار
خورشيد آسمان امامت ولى حق بخشنده و كريم و بزرگ و بزرگوار
در زندگى به غير بلا در جهان نديد با آنكه بود گردش چرخش در اختيار
شيخالائمه حجت حق آن كه در جهان پيوسته از جفاى فلك بود دل فكار
هرگز روا نبود به عالم كه تا رود اينگونه ظلم با ولى خاص كردگار
شد عاقبت ز كينه منصور دون شهيد موسى بن جعفر از غم او گشت بىقرار
اين غم به جان شيعه ما مىزند شرر كو را در آفتاب بود تربت و مزار
اى رهبر بزرگ تشيع كه تا ابد ماييم و ديدهاى به عزاى تو اشگبار
جانهاى دوستان تو از غم بود كباب دلهاى شيعيان تو گرديده داغدار
شرح غم شكستهدلان مختصر خوش است شيرين بود حكايت «خسرو» به اختصار
(محمّد خسرو نژاد)
بسته بر شادىّ و عشرت غصه و غم راه را عقده از غم بر رخ دل بسته راه آه را
بر دلم داغى گران باشد كه جانم سوخته مانم آيا با كه گويم اين غم جانكاه را؟
شد رئيس مذهب ما از جفا خونين جگر اين مصيبت كرده دلخون مردم آگاه را
آن كه با خون جگر بر شيعيان هموار كرد در خط سرخ ولايت تا قيامت راه را
زهر كين نوشيد امّا با عدو سازش نكرد كرد تا رسواى عالم دشمن بدخواه را
(محمّد موحديان «اميد»)
زين ماتمى كه چشم ملايك ز خون، ترست گويا عزاى صادق آل پيمبرست
يا رب چه روى داده، كزين سوگ جانگداز خلقى پريشخاطر و دلها پرآذرست
مُلك و مَلَك به ناله و افغان و اشك و آه چون داغدار، حضرت موسى بن جعفرست
خون مىرود ز فرط غم از چشم شيعيان زيرا كه قلب عالم امكان مكدَّرست
منصور، شاد گشت ز قتل خديو دين امّا به خُلد، غمزده زهراى اطهرست
او گرچه كشت خسرو دين را ولى به دهر نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست
تن درنداد بر ستم و اين كلام نغز بر پيروان حقّ و عدالت مقرّرست:
آزادْمرد، تن به زبونى نمىدهد مرگ از حيات در نظر مرد خوشترست
تنها نه اشكبارْ چشم «صفا» زين عزا بود دلهاى شيعيان همه از غم مكدّرست
(على سهرابى تويسركانى «صفا»)
لبالب شد ز خون دل اياغ حضرت صادق دلم چون لاله مىسوزد ز داغ حضرت صادق
چو در خاك مدينه زائرش منزل كند از جان به هرجا اشك مىگيرد سراغ حضرت صادق
در اين شبها بود روشن مزار بىرواق او كه باشد اشك مهدى چلچراغ حضرت صادق
خزان هرگز نمىگردد بهار دانش و بينش از آن گلها كه بشكفته به باغ حضرت صادق
معطر مىكند بوى دلآويزش فضاى جان همان گلهاى علم باغ و راغ حضرت صادق
نشسته در عزا موسى بن جعفر با دلى سوزان زند آتش به جانش سوز داغ حضرت صادق
ز شعر جانگدازت شعله خيزد «حافظى» زيرا شد از خون جگر لبريز اياغ حضرت صادق
(محسن حافظى)
ديشب درون محبسِ بيداد هارون مىگفت موسى با رضايش قصه خون
ديشب پدر را سر به دامان پسر بود چشم پسر محو تماشاى پدر بود
ديشب پدر سوز دلش را ساز مىكرد بهر پسر افشا هزاران راز مىكرد
لعل لبش لب تشنگان را نوش مىداد او راز مىگفت و رضايش گوش مىداد
مىگفت: اى نور دل شمع شب تار يك لحظهاى از گردنم زنجير بردار
از بس كه با كُند ستم من آشنايم كوبيده گشته گوشتهاى ساق پايم
بينى اگر گلبرگ رويم گشته نيلى نَبْود عجب زيرا ز دشمن خورده سيلى
ديشب كه مىزد از ره كين وحشيانه سندىشاهك بر تن من تازيانه
(ژوليده نيشابورى)
گوشه زندان مكان موسى جعفر چرا اينهمه ظلم و ستم با آلپيغمبر چرا
گر سر خصمى ندارد با نكويان روزگار (مىكند آيينه را محتاج خاكستر چرا)
جاى هارون ستمگر بر سرير عزّ و ناز كنج زندان جايگاه موسى جعفر چرا
آنكه نظم عالم امكان بود در دست او كُند و زنجير ستم بر پاى آن سرور چرا
گفتهاش جز گفته قرآن و پيغمبر نبود بسته در بند جفا آن حجت داور چرا
حجت يزدان بود در بند نامردان اسير آسمان زين غم نمىپاشد ز يكديگر چرا
مىرسد از بعد پيغمبر خداوندا چنين بر مسلمانان ستم از فرقه كافر چرا
در شگفتم اين معمّا را، نمىگيرد هنوز؟ آتش قهر خدا از كافران، كيفر چرا
آن كه جان عالم هستى طفيل هست اوست در غريبى جان دهد بىمونس و ياور چرا
تا ابد «خسرو» مرا اين مشكل لاينحل است شيعيان را گوشه زندان بود رهبر چرا
(محمّد خسرو نژاد)
چاه زندان قتلگاه يوسف زهرا شده چشم يعقوب زمان در ماتمش دريا شده
اختران اشك جارى ز آسمان ديده گشت چون نهان ماه رخش در هاله غمها شده
بس كه جانسوز است داغ آن امام عاشقان در عزايش غرق ماتم خانه دلها شده
اى طرفداران قرآن و شريعت بنگريد موسى جعفر شهيد مكتب تقوا شده
او نهتنها تازيانه خورده از دست ستم صورتش نيلى ز سيلى چون رخ زهرا شده
ناله جانسوز معصومه ز دل برخواسته در مدينه دخترى امروز بىبابا شده
اين عزاى كيست كه اينگونه جهان ماتمسراست گوئيا برپا دوباره شور عاشورا شده
اين عزاى حجت حق موسى جعفر بود كز غم جانسوز او افسرده قلب ما شده
«حافظى» شد ژرف زندان بهر او معراج عشق عاشق صادق سوى معشوق رهپيما شده
(محسن حافظى)
چشم گردون در عزاى موسى جعفر گريست ديده خورشيد بر آن ماه خوشمنظر گريست
گرچه او پروانه حق بود امّا همچو شمع در مناجاتش ز هجر دوست پا تا سر گريست
ژرف زندان بهر او معراج قرب دوست بود عاشق صادق ز هجران رخ دلبر گريست
گه به ياد مادرش زهرا فغان از دل كشيد گاه بر مظلومى شير خدا حيدر گريست
ديده عشاق از داغ امام عاشقان در دل صحراى غم يك آسمان اختر گريست
حضرت معصومه زين ماتم فغان از دل كشيد در مدينه از غم مرگ پدر دختر گريست
در عزاى ناخداى فلك تسليم و رضا پور دلبندش رضا در موج غم گوهر گريست
«حافظى» شمع وجودت آب شد از اين الم آتشين طبعت ز نوك خامه بر دفتر گريست
(محسن حافظى)
اينسان كه چشم اهل دل از خون دل تر است بهر عزاى حضرت موسى ابن جعفر است
خاك زمين شهر مدينه ز داغ او چون آسمان سينه ما لالهپرور است
از ياد زهر و سينه سوزان آن امام چشم مواليان حزينش ز خون تر است
پور امام صادق رهبر به مسلمين نور دو چشم فاطمه و جان حيدر است
با آنكه بود قدرت او قدرت على با آنكه علم و دانش او چون پيمبر است
اما صلاح و مصلحت روزگار بود تسليم محض در بر خلّاق اكبر است
عمرش اگرچه گوشه زندان به سر رسيد اما عنايتش به جهان سايهگستر است
او عاشق لقاى خدا بود و در جهان زندان و قصر در نظر او برابر است
يك روز با صبورى و يك روز با جهاد ترويج دين براى امامان مقدر است
زندان ز شأن و منزلتش هيچ كم نكرد يك موى او ز جمله آفاق برتر است
ما ذرهايم در بر نور جمال او او مهر آسمان بود و ذرهپرور است
فردا كه هر كسى به شفيعى برد پناه چشم تمام خلق به موسى بن جعفر است
«خسرو» چه غم ز كثرت عصيان ترا بود او شافع گناه تو در روز محشر است
(محمّد خسرو نژاد)
گرچه از زهر جفا دل پرشرر دارد رضا آتشى در دل ز هجران پسر دارد رضا
در ميان حجره در بسته مىپيچد به خود ديدگان بىفروغش را پدر دارد رضا
تا بيايد از مدينه نور چشمانش تقى انتظار ديدن نور بصر دارد رضا
در غريبى مىدهد جان و در آن حالت هنوز انتظار خواهر خود را مگر دارد رضا
دورى از اهل و عيال و دوستان، خود بس نبود كز جفاى خصم دون خون در جگر دارد رضا
دست ما «خسرو» به دامانش كه در روز جزا آبرو پيش خداى دادگر دارد رضا
(محمّد خسرو نژاد)
خراسان، در عزاى ميهمانت سوگوارى كن تو هم مثل مدينه، در غم او بىقرارى كن
خراسان، لاله دامان زهرا در تو پرپر شد به داغ لالهها سوگند، بر او سوگوارى كن
خراسان، پاره قلب پيمبر پاره شد قلبش بنال و در غمش، خون دل از هر ديده جارى كن
خراسان، تا نگويد كس رضا را نيست غمخوارى به جاى خواهرش معصومه بر اين كشته، زارى كن
خراسان، زهر كارى، خانه خلوت، ميهمان تنها تو او را در كنار حجره در بسته، يارى كن
خراسان، خوب از مهمان خود كردى پذيرايى از اين مهمان نوازى پيش زهرا شرمسارى كن
خراسان، در كنار جسم پاك يوسف زهرا ز صورت پاك تو اشك جواد و آه و زارى كن
خراسان، تا برآيد ناله از باغ وگل و بلبل فغان بر باغبان، در فصل گلهاى بهارى كن
خراسان، تا اميد نا اميدان در جهان باشى چو «ميثم» بر در اين آستان، اميدوارى كن
(سازگار «ميثم»)
ديد چون نيست، به جز غصّه انيس دگرش زهر يارش شد و بنشست، كنار جگرش
نه به غير از دل او غمخور او بود كسى نه به دامان كسى جز به سر خاك، سرش
گفت بر عترت خود از پى من گريه كنيد خود خبر داد كه برگشت ندارد، سفرش
بارها تا به در حجره نشست و برخاست اولش بود ولى داد ز آخر، خبرش
دست مولا به دل و دست غلامش بر سر چشم او بر وى و او چشم به راه پسرش
جگر پاره به جا بود و جگر گوشه نبود حجره در بسته، ولى باز به در چشم ترش
نهتنها اين دل ما بر جواد ابن رضا سوزد كه بر احوال او جان تمام ماسوا سوزد
از آن آتش كه زد زهر ستم بر جان آن مولا فلك نالد ملك گريد زمين لرزد سما سوزد
شهيد از كينه همسر چو شد آن نوگل زهرا به جنّت زين غم عظما دل خيرالنّسا سوزد
چو ديد از او به جز خوبى؟ كه آخر كرد مسمومش دل اهل ستم بر حال مظلومان كجا سوزد
به جان سبط خيرالمرسلين زد آنچنان آتش كه از داغش به رضوان جان ختمالانبيا سوزد
نترسيد از خدا و پيكرش را روى بام افكند چنان كز بهر آن مولا دل مرغ هوا سوزد
خدا لعنت كند آن همسر نامهربانش را به دوزخ پيكرش در آتش قهر خدا سوزد
ز ياد شيعيان هرگز نخواهد رفت اين ماتم دل از ياد غريبيش به هر صبح و مسا سوزد
نسوزد هر كه را دل بر جواد ابن الرضا «خسرو» تنش در آتش قهر خدا روز جزا سوزد
(محمّد خسرو نژاد)
ايّام سوگوارى ابنالرضا بود اى اهل دل عزاى عزيز خدا بود
جارى كنم ز ديده خود سيل اشك را در ماتمى كه فاطمه صاحب عزا بود
از جور امّفضل غريبانه جان سپرد آن كو امام و رهبر اهل ولا بود
همچون حسين با لب عطشان شهيد شد كز ماتمش جهان همه ماتمسرا بود
فرياد آب آب ز حجره رسد به گوش چون تشنهلب ز آتش زهر جفا بود
بر گرد شمع عشق چو پروانه شد فدا آن عاشقى كه مظهر عشق و وفا بود
امشب بگير دامن او را تو «حافظى» كو مظهر عنايت و لطف خدا بود
(محسن حافظى)
دست ستم بناى عدالت خراب كرد وز آتش الم دل ما را كباب كرد
اى واى امّفضل امام جواد را مسموم از عناد به فصل شباب كرد
با اين ستم كه كرد به فرزند فاطمه افسرده قلب حضرت ختمىمَآب كرد
مانند شمع زآتش زهر جفاى خويش جسم عزيز فاطمه را نيز آب كرد
چون ديد آن كنيز امام غريب را لب تشنه جان دهد، بهسوى او شتاب كرد
با ظرف آب رفت سوى حجره امام آنگاه ديد رو به جنان آنجناب كرد
بگرفت ظرف آب و به روى زمين بريخت آن دشمنى كه ظلم و ستم بىحساب كرد
(محسن حافظى)
دل را شراره غم تو پُرشرار كرد داغ تو قلب خستهدلان داغدار كرد
اى سرو بوستان ولا از غم تو چرخ جارى ز ديده اشك چو ابر بهار كرد
با كشتن تو قاتلت اى هادى امم خود را به نزد ختم رسل شرمسار كرد
هرگز نديده ديده تاريخ تاكنون چون قاتل تو كو ستم بىشمار كرد
دشمن فكند گوشه زندان ز راه كين هر كس ز مهر، دوستيت اختيار كرد
رويش سياه باد كه آن خصم بدمنش روز زمانه تيرهتر از شام تار كرد
در ماتم تو چاك گريبان خويش را فرزند داغدار تو با حال زار كرد
بر تربت تو مادر پهلو شكستهات اشك از بصر چو گوهر غلطان نثار كرد
اى شمع برفروخته عشق، اهل دل طوف حريم پاك تو پروانهوار كرد
باشد گداى خاكنشينت كسى كه او خود را مقيم درگهت اى شهريار كرد
هركس غلام كوى تو گرديد بىگمان بر صاحبان تاج و نگين افتخار كرد
از لطف خويش «حافظى» دلشكسته را يزدان به سفره كرمت ريزهخوار كرد
(محسن حافظى)
به روى خاك غربت سر نهادم يا رسولاللَّه ز دست دشمنان از پا فتادم يا رسولاللَّه
ز آه آتشين و آب چشم و ناله جانسوز بساط ظلم را بر باد دادم يا رسولاللَّه
به زندان از غم موسى ابن جعفر جدّ مظلومم برآمد آه سوزان از نهادم يا رسولاللَّه
على را نور عينم من، گل باغ حسينم من ببين قرزند دلبند جوادم يا رسولاللَّه
فراز قلّه كوهى مرا برد از پى تهديد همان كو داشت اندر دل عنادم يا رسولاللَّه
ز سوز زهر خصم دون شدم مسموم در غربت ز كف جان در ره جانانه دادم يا رسولاللَّه
نگردد محو در تاريخ، شعر «حافظى» هرگز چو با سوز درونش كرده يادم يا رسولاللَّه
(محسن حافظى)
امروز عسكرى ز جهان ديده بسته است قلب جهان و قطب زمان، دلشكسته است
آن حجت خداى ز بيداد معتصم پيوند زندگانيش از هم گسسته است
صاحب عزاست صاحب عصر، اندرين عزا روحش به چارسالگى از كينه خسته است
بر چهره امام زمان، آن دُر يتيم از باد ظلم گرد يتيمى نشسته است
در خانهاى كه مركز اندوه و ماتم است دشمن كمر به غارت آن خانه بسته است
از لطف آن كه ناز كند بَرد بر خليل صاحب زمان ز آتش بيداد رسته است
اندر بقيع و سامره و كربلا و طوس گلهاى فاطمه بنگر دسته دسته است
(سيّد رضا مؤيّد)
مىزند آتش به قلبم سوز داغ عسكرى گيرد امشب اشك من هر دم سراغ عسكرى
شد به سن كودكى فرزند دلبندش يتيم گشت دُرّ اشك مهدى چلچراغ عسكرى
در دل صحراى غمها و به دشت سرخ عشق لالهسان شد قلب ما خونين ز داغ عسكرى
بس كه اندوه فراوان ديد از جور خسان شد لبالب از مى غمها اياغ عسكرى
با گلاب اشك و با سوز درون گويد سخن «حافظى» آن بلبل خوشخوان باغ عسكرى
(محسن حافظى)
اى نخل رياض علوى برگ و برت سوخت از آتش بيداد ز پا تا به سرت سوخت
اى يازدهم اختر پر نور ولايت خورشيد ز هجر رخ همچون قمرت سوخت
اى پاره قلب نبى و زاده زهرا از آتش زهر ستم و كين جگرت سوخت
از داغ جهانسوزِ تو در دشت محبّت چون لاله سوزان دل مهدى پسرت سوخت
چون مشعل افروخته در سوگ و عزايت اى واى دل مهدى نيكوسيرت سوخت
در فصل شباب از ستم و كينه دشمن چون شمع شبافروز ز پا تا به سرت سوخت
اى جان جهان «حافظى» سوختهدل گفت قلب همه از داغ دل پرشررت سوخت
(محسن حافظى)
عمرى به آرزوى وصال تو سوختيم با ياد آفتاب جمال تو سوختيم
ما را اگرچه چشم تماشا ندادهاند اى غايب از نظر! به خيال تو سوختيم
اى شام هجر! كى سپرى مىشوى؟ كه ما در آرزوى صبح زوال تو سوختيم
ما را چو مرغكان هوس آب و دانه نيست امّا ز حسرت لب و خال تو سوختيم
چندى به گفتگوى فراق تو، ساختيم عمرى به آرزوى وصال تو، سوختيم
(عبّاس خوش عمل)
در سرى نيست كه سوداى سر كوى تو نيست دل سودازده را جز هوس روى تو نيست
سينه غمزدهاى نيست كه بىروى و ريا هدف تير كمانخانه ابروى تو نيست
جگرى نيست كه از سوز غمت نيست كباب يا دلى تشنه لعلِ لبِ دلجوى تو نيست
عارفان را ز كمند تو گريزى نبوَد دام اين سلسله جز حلقه گيسوى تو نيست
نسخه دفتر حُسن تو، كتابىست مبين ور بُوَد نكته سربسته، به جز موى تو نيست
ماهِ تابنده بود، بنده آن نورِ جبين مهر رخشنده به جز غُرّه نيكوى تو نيست
خضر عمرىست كه سرگشته كوى تو بود چشمه نوش، به جز قطرهاى از جوى تو نيست
نيست شهرى كه ز آشوب تو، غوغايى نيست محفلى نيست كه شورى ز هياهوى تو نيست
(غروى اصفهانى «مفتقر»)
خورشيد رخ مپوشان در ابر زلف، يارا! چون شب، سيه مگردان روز سپيد ما را
ما را ز تاب زلفت، افتاد عقده بر دل بر زلف خَم به خَم زن، دست گرهگشا را
فخر جهانيان شد، ننگ صنمپرستى جانا ز پرده بنماى، روى خدانما را
اى آشكارِ پنهان! بُرقَع ز رخ برافگن تا جلوهات ببينم، پنهان و آشكارا
بىجلوهات ندارد، ارض و سما فروغى اى آفتاب تابان، هم ارض و هم سما را
بازآ كه از قيامت، برپا شود قيامت تا نيك و بد ببيند در فعل خود، جزا را
اى پردهدار عالم! در پرده چند مانى؟! آخر ز پرده بنگر، ياران آشنا را
بازآ! كه بىوجودت، عالم سكون ندارد هجر تو، در تزلزل افگند ماسوا را
حاجت به تست ما را، اى حجّت الهى! آرى به سوى سلطان، حاجت بود گدا را
عمرى گذشت و مانديم، از ذكر دوست غافل از كف به هيچ داديم، سرمايه بقا را!
ما را فكنده غفلت، در بستر هلاكت درمان كن اى مسيحا! اين درد بىدوا را
اى پردهدار عالم! در پرده چند پنهان؟! بازآ و روشنى بخش، دلهاى باصفا را
(فؤاد كرمانى)
اى كه عشق تو بود مونس جان و دل ما وى كه مهر تو عجين گشته در آب و گل ما
دل ما گشته زدورى تو كاشانه غم تا نيايى بَرِ ما غم نرود از دل ما
مشكلى گشته به ما هجر تو و طعن رقيب جز به وصلت به خدا حل نشود مشكل ما
شوق ديدار تو ما را دهد اميد حيات ترسم آخر غم هجر تو شود قاتل ما
تو شبى محفل ما را زرخت روشن كن اى كه نام تو بود روشنى محفل ما
ما كه در بحر جهان كِشتى سرگردانيم اى نجىاللَّه ثانى بنما ساحل ما
ما نكِشتيم كه تا جان به فداى تو كنيم بپذير از كرم اين هديه ناقابل ما
نظر از «خسرو» دلخسته خود باز مگير اى كه لطف تو بود صبح و مسا شامل ما
(محمّد خسرونژاد «خسرو»)
آن كه در پرده، دل خلق جهانى بربايد چه قيامت شود آن لحظه كه از پرده برآيد؟!
بر فلك آن نه هلالست، كه انگشتِ تماشا مه برآورده، كه ابروى تو بر خلق نُمايد!
گر چنين طرّه پريشان گذرى جانب بستان تا قيامت نفَس باد صبا غاليه سايد
بگشا ناوَك مژگان و به خون كش پر و بالم تا نگويند كه بر صيد حرم تيغ نشايد
(يغماى جندقى)
من كيستم تا هر زمان، پيش نظر بينم تو را؟ گاهى گذر كن سوى من، تا در گذر بينم تو را
افتاده بر خاك درت، خوش آن كه آيى بر سرم تو زير پا بينىّ و من، بالاى سر بينم تو را
يكبار بينم روى تو، دل را چهسان تسكين دهم؟! تسكين نيابد جان من، صدبار اگر بينم تو را
از ديدنت بىخود شدم، بنشين به بالينم دمى تا چشم خود بگشايم و، بار دگر بينم تو را
گفتى كه: هر كس يك نظر بيند مرا، جان مىدهد من هم به جان در خدمتم، گر يك نظر بينم تو را
تا كى «هلالى» را چنين زين ماه مىدارى جدا؟ يا رب كه اى چرخ فلك! زير و زبر بينم تو را
(هلالى جغتايى)
مىنشينم چو گدا بر سر راهت اى دوست شايد افتد به من خسته نگاهت اى دوست
به اميدى كه ببينم رخ زيباى ترا مىنشينم همهشب بر سر راهت اى دوست
گاهگاهى به من زار نگاهى بنما دلخوشم با نگهِ گاهبهگاهت اى دوست
تا شب تيره ما روز دلافروز شود پرده بردار از آن چهره ماهت اى دوست
تو پناه دو جهانى چه شود اين دل ما دمى آرام بگيرد به پناهت اى دوست
به درازاى زمان است و چنان طالع من شب يلداى غم و زلف سياهت اى دوست
چشم دنيا شده چون ديده يعقوب سفيد همچو يوسف كه فكنده است به چاهت اى دوست
خيز و بر مسند اجلال و شرف تكيه بزن تا ببينند همه عزّت و جاهت اى دوست
آسمان را شكند طرف كلاهم از شوق گر مرا نيز بخوانى زسپاهت اى دوست
«خسروا» روسيه و بنده دربار توام نظرى كن تو بر اين عبد سياهت اى دوست
(محمد خسرو نژاد «خسرو»)
عالمى زهجرانت عاشقانه مىسوزد شهر انتظار ما، خانه خانه مىسوزد
آتشى به پا گشته، زين فراق طولانى قلب لالهگون ما، اين ميانه مىسوزد
مهر پر فروغ صلح، رخت بسته از عالم بىتو آرزوهامان، دانه دانه مىسوزد
اى منادى رحمت بانگ آمدن سر ده گلستان عدل و داد، بىنشانه مىسوزد
از شراره ظلمت، طفل عشق ما نالان نغمههاى حقخواهى، اين زمانه مىسوزد
رونقى فزون دارد، كاخ بتپرستىها كعبه وحرم اينك، مخفيانه مىسوزد
ملك دين حق تاراج گشته از تباهىها سرو قامت ياران، بىبهانه مىسوزد
گشته همچو افسانه، خال دلرباى تو چشم خونفشان ما، زين فسانه مىسوزد
ناله، ناله هجران، خلق جملگى حيران آفتاب شوق ما، غمگنانه مىسوزد
تشنه وصال تو، عاشق جمال تو پير اشتياق ما، عارفانه مىسوزد
كن ترحمى برما دلبرا نظر فرما كهكشان شعر ما، بىكرانه مىسوزد
سوز پارسا را بين، درد جانگزا را بين مرغك نشاط او، بىترانه مىسوزد
(رحيم كارگر «پارسا»)
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!
به كسى جمال خود را ننمودهيىّ و بينم همهجا به هر زبانى، بود از تو گفتگويى!
غم و درد و رنج و محنت، همه مستعدّ قتلم تو ببُر سر از تن من ببَر از ميانه، گويى!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويَم شدهام ز ناله، نالى شدهام ز مويه، مويى
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!
چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟ چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟
شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت! منِ خشكْلب هم آخر ز تو تر كنم گلويى؟!
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت! سر خمِّ مى سلامت، شكند اگر سبويى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويَم نه دِماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى
ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟! رخ شيخ و سجدهگاهى، سرِ ما و خاك كويى
بنموده تيرهروزم، ستم سياهچشمى! بنموده موسپيدم، صنم سپيدرويى!
نظرى به سوى «رضوانى» دردمند مسكين كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى
(فصيح الزمان شيرازى «رضوانى»)
تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن
جلوهاى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن
تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟ چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن
شاهباز دين ز هر سو مىخورد تيرى، خدا را طاير بشكستهبال دين حق را شهپرى كن
قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن
موج بحر كفر، پهلو مىزند بر ساحل دين نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن
تا نداده حقپرستى جاى خود بر بتپرستى بتشكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن
تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟ تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن!
كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن
تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟ ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن
تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن پاى برزن بر ركاب و حملههاى حيدرى كن
اى همه جانها به لب از هجر رويت، چهره بگشا! وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن
(محمّد على مجاهد «پروانه»)
اى نهان ساخته از ديده ما صورت خويش بدر از پرده غيب آى و نُما طلعت خويش
طاق شد، طاقت ياران بگشا پرده ز رخ اى نهان ساخته از ديده ما صورت خويش
نه همين چشم به راه تو مسلمانانند عالمى را نگران كردهاى از غيبت خويش
آمد از غيبت تو، جان به لب منتظران همه دادند ز كف حوصله و طاقت خويش
بىرُخت بسته به روى همه، درهاى اميد بگشا بر رخ احباب در از رحمت خويش
گرچه غرقيم به درياى گناهان، ليكن شرمساريم و خجالتزده از غفلت خويش
روى دل سوى تو داريم به صد عجز و نياز جز تو ابزار نداريم به كس حاجت خويش
جز تو ما را نبود ملجأيى اى حجّت حق باد سوگند تو را بر شرف و عصمت خويش
«دست ما گير كه بيچارگى از حد بگذشت» بگشا مشكل ما را به يَدِ همّت خويش
روزگارىست كه از جهل و نفاق و نخوت هر كس از رنج كسان مىطلبد راحت خويش!
تا كه بر كار خلايق سر و سامان بخشى گير با دست خدايى علَم نهضت خويش
تويى آن گوهر يكدانه درياى شرف كه خداوند جهان خواند ترا حجّت خويش
ساخت حق، آينه غيبنما روى تو را نگرد خواست در آن آينه تا طلعت خويش
روز ميلاد همايون تو، عيدىست كه حق در چنين روز عيان ساخت مهين آيت خويش
يافت زآن روى شرف، نيمه شعبان كامروز شامل حال جهان كرد خدا، رحمت خويش
قرب حق يافت به تحقيق، كسى كو به صفا با تو پيوست و گسست از دگران الفت خويش
(محمّد على فتى تبريزى)
به تماشاى طلوع تو، جهانْ چشم به راه به اميد قدمت، كون و مكان چشم به راه
به تماشاى تو اى نورِ دلِ هستى، هست آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه
رخ زيباى تو را، ياسمن آيينه به دست قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشكفشان دوختهاند همه شب تا به سحر خلوتيان چشم به راه
ديدمش فرشى از ابريشم خون مىگسترد در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!
نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن كه زمين، گوش به زنگست و زمان، چشم به راه
آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد بىتو منظومه امكان، نگران، چشم به راه
(زكريّا اخلاقى)
اى آن كه بود منزل و مأواى تو چشمم بازآ! كه نباشد به جز از جاى تو چشمم
در راه تو، با ديده حسرت نگرانم دارد همه دم شوق تماشاى تو چشمم
گر قابل ديدار جمال تو نباشد اى كاش كه افتد به كف پاى تو چشمم
تا چند دهى وعده ديدار به فردا شد تار، در انديشه فرداى تو چشمم
تا كور شود ديده بدخواه تو، بگذار يك لحظه فتد بر قد رعناى تو چشمم
تا عكس تو، در آينه ديدهام افتد بازست هماره به تمنّاى تو چشمم
بازآى و قدم نه به سر ديده، كه شايد روشن شود از پرتو سيماى تو چشمم
چون ديده نرگس كه شد از روى تو روشن دارد هوس نرگس شهلاى تو چشمم
(محمّد خسرو نژاد)
كاشكى آه شب اثر مىداشت شب تنهايىام، سحر مىداشت
كاش تا شهر آرزو، يك چند مرغ جان رخصت سفر مىداشت
قفسم را، به جانب صحرا روزنى بود، يا كه در مىداشت
سوختم، زانفعال بىثمرى! اين شجر كاش بار و بر مىداشت
جان ز هجران به لب رسيد، اى كاش! يار از چهره پرده برمىداشت
نقد جانى كه بود، آورديم با يكى جلوه، كاش برمىداشت!
كاش بر اين بضاعت مزجات يوسف مصر جان، نظر مىداشت
«واصل» از بهر دوست مىافشاند جان و دل، صدهزار اگر مىداشت
بوى گل خيزد از گِلَش، كه به دل مهر موعود منتظر مىداشت
(محمّد آزادگان «واصل»)
اى روشنى ديده احرار كجايى؟ وى ماه دلافروز شب تار كجايى؟
اى دسته گل سرسبد باغ رسالت وى وارث پيغمبر مختار كجايى؟
جانها ز فراق مه رويت به لب آمد هستيم همه طالب ديدار كجايى؟
اى منتقم خون شهيدان فضيلت وى رهبر مردان فداكار كجايى؟
اى مظهر جانان تو بيا تا كه به پايت سازيم سر و جان خود ايثار كجايى؟
گلشن شود از مقدم تو ساحت گيتى اى باغ طرب را گل بىخار كجايى؟
بر «حافظى» سوختهدل كن نظر از لطف اى بر همگان سيّد و سالار كجايى؟
(محسن حافظى)
اى كه باشد ز شرف عرش الهى، حرَمت قاف تا قاف جهان، سايهنشين علَمت
ريزهخوارند همه خلق ز خوان كرمَت اى شه كشور جان! جان به لب آمد ز غمت
چه شود بر سر ما رنجه نمايى قدمت؟ اى سلاطين جهان پيش تو كمتر ز خَدم
بر درت از پى خدمت همه قد كرده علَم چهسليمان وچه دارا و چه كاووس و چه جم
هست در سايه لطف تو عرب تا به عجم آفتاب عرَبت خوانم و ماه عجمت
يوسف از نور تو شد صاحب رخسار صَبيح بود موسى ز تو، سرگرم مناجات فصيح
فارغ از كشته شدن، شد به وجود تو ذبيح زنده مىكرد اگر مرده ز اعجاز، مسيح
تو همانى كه بود زنده مسيحا به دمَت تا به كى در عقب ابر، نهان باشد مهر؟
تا كه روشن كنى آفاق، گشا پرده ز چهر
عالمى ريزهخورِ خوانِ عطاى تو ز مهر سفره جود تو گسترده شب و روز، سپهر
ماه و خورشيد، دو قُرصند به خوانِ نِعَمَت روز محشر كه بود خم، قد شمشادىِ خلق
نيست غير از تو و اجداد تو كس هادىِ خلق نظر لطف تو گردد سبب شادىِ خلق
چون نويسى تو، زآتش خطِ آزادىِ خلق دارم اميد كه «شوقى» نفتد از قلمت!
(ميرزا جواد اصفهانى)
ز كعبه عزم سفر كن، به اين ديار بيا! چو عطر غنچه نهان تا كى؟ آشكار بيا!
حريم دامن نرجس شد از تو رشگ بهار گل يگانه گلزار روزگار، بيا!
تويى، تو نور محمّد، تو جلوهاى ز على تو سيف منتقمى، عدل پايدار بيا!
زاشك و خون دل، اين خانه شستشو داديم بيا به مشهد عشّاق بىقرار! بيا!
زمان، گذرگه پژواكِ نام نامى تست زمين ز رأى تو گيرد مگر قرار، بيا!
ميان شعله غم سوخت هجرنامه ما بيا كه گويمت آن رنج بىشمار، بيا!
زلال چشمه تويى، روح سبزه، رمز بهار بيا كه با تو شود فصلها، بهار بيا!
براى آن كه نشانى تو اى مبشّر نور درخت خشك عدالت به برگ و بار، بيا!
براى آمدنت، گرچه زود هم ديرست! شتاب كن كه برآرى ز شب دمار، بيا!
بيا كه دشت شقايق به داغ، آذين گشت تو اى تسلّى صحراى سوگوار، بيا!
حريق فاجعه، گلهاى عشق مىسوزد فرونشان به قدوم خود اين شرار، بيا!
بتاب از پس دندانههاى قصر سحر بزن حجاب به يك سو، سپيدهوار بيا!
نگاه منتظرانت فسرد و مىترسم كه پژمُرَد همه گلهاى انتظار، بيا!
(سپيده كاشانى)
اى سرورى كه بر سر ما افسرى بيا اى دلبرى كه از كف ما دلبرى بيا!
دلهاى شيعيان ز غمت گشته غرق خون اى حجت خداپسر عسكرى بيا!
سوز هجران تو داريم كجايى اى دوست! جمله بىصبر و قراريم كجايى اى دوست!
شمع ميقات بيفروز به تنگ آمدهايم در شب تيره و تاريم كجايى اى دوست!
زمزم ديده ما چشمه خوناب شده بىتو دل خسته و زاريم كجايى اى دوست!
شفق چهره تو آينه صلح و صفاست واله خال عذاريم كجايى اى دوست!
سالها منتظر روى دلآراى توايم حسرت وصل تو داريم كجايى اى دوست!
بهر ديدار تو و رايت زهرايى تو جملگى لحظهشماريم كجايى اى دوست!
گلشن شادى ما رو به خزان است خزان طالب فيض بهاريم كجايى اى دوست!
آتش درد فراق تو جهانسوز شده بانگ و فرياد برآريم: كجايى اى دوست!
(رحيم كارگر «پارسا»)
بخش سوم: ثناى پيشوايان نور
فصل 1: ميلاديّهها
محمّد صلى الله عليه و آله امام المتّقين
السلام اى سايهات خورشيد ربّالعالمين آسمان عزّ و تمكين، آفتاب داد و دين
مُظهر تنزيل «بلّغ»، مَظهر اسرار غيب مطلع «يتلوه شاهد» مقطع حبلالمتين
معنى هر چار دفتر، خواجه هر هشت خلد داور هر شش جهت، اعظم اميرالمؤمنين
صورت معنى فطرت باعث ايجاد خلق بهترينِ نسل آدم، نفس خيرالمرسلين
صاحب «يوفون بالنذر» آفتاب انّما قرةالعين لعمرك نازش روحالامين
در جهان از روى حشمت چون جهانى در جهان در زمين از روى رفعت، آسمانى بر زمين
مثل تو چون شبهايزد در همه عالم محال ور بود ممكن نه الّا رحمة للعالمين
كاتب ديوان امرت، موسى درياشكاف پردهدار بام قصرت، عيسى گردوننشين
از عطاى دست فياض تو دريا مستفيض وز رياض نزهت طبع تو رضوان خوشهچين
عالم علم لدنى، رازدار لو كشف ناصر دين نفس پيغمبر امامالمتقين
ناشنيده از زمان مهد تا پايان عمر بىرضاى حق ز تو حرفى كرامالكاتبين
(مولانا حسن كاشانى)
سحر از عالم غيبى سروش دلنشين آمد كه غم را ز دلها برد، با شادى قرين آمد
بباريد از سحاب رحمت حق، مشك بر كعبه شميم روحافزا از بهشت عنبرين آمد
تجلى كرد انوار الهى باز در بطحا جهان از پرتوش برتر ز فردوس برين آمد
به حكم ذوالمنن از آسمانها رانده شد ابليس چو با خيل ملك از عرش جبريل امين آمد
فضاى مكه پر شد از ملائك بهر مولودى كه بالاتر ز خلق اولين و آخرين آمد
چنان شورى بهپا شد بهر او در كشور هستى تو گفتى انقلابى همچو روز واپسين آمد
همه قدّوسيان در صف همه كرّوبيان برپا كه طاووس جلال كبريا آن نازنين آمد
به صبح هفده شهر ربيع از مطلع عزّت عيان شد طالع مسعود و ختم مرسلين آمد
چو خورشيد جلال احمدى تابيد در عالم ز ايزد بر جمال او هزاران آفرين آمد
چو مولودى كه فرموده خدا در شأن او لولاك تمام آفرينش سايه، او ركن ركين آمد
بود نامش محمد صلى الله عليه و آله كنيه ابوالقاسم لقب طه هماى رحمت حق رحمة للعالمين آمد
شكست ايوان كسرى و سلاطين محو، آنروزى كه شاهنشاه اقليم بقاى ملك دين آمد
(محمّد تقى مقدّم)
جهان سرسبز و خرم گشت از ميلاد پيغمبر منور قلب عالم گشت از ميلاد پيغمبر
بده ساقى مى باقى كه غرق عشرت و شادى دل اولاد آدم گشت از ميلاد پيغمبر
تعالىاللَّه از اين نعمت كز او اسباب آسايش براى ما فراهم گشت از ميلاد پيغمبر
ز لطف و رحمت ايزد ز يمن مقدم احمد ظهور حق مسلم گشت از ميلاد پيغمبر
به شام هفده ماه ربيع و سال عامالفيل رسالت ختم خاتم گشت از ميلاد پيغمبر
بشارت ده به مشتاقان كه ز امر قادر منّان دل ما عارى از غم گشت از ميلاد پيغمبر
ز ناموس قدر بشنو تو گلبانگ خطر زيرا سر نابخردان خم گشت از ميلاد پيغمبر
بناى جهل ويران شد ز يمن منجىات تارك جهان از علم اعلى گشت از ميلاد پيغمبر
دوصد اعجاز شد ظاهر كه در عرش عُلى حيران دوصد عيسى بن مريم گشت از ميلاد پيغمبر
بشد درياچه ساوه تهى از آب و برعكسش سماوه همچنان يم گشت از ميلاد پيغمبر
بشد اين فارس چون شمعى، بشد آتشكده خاموش جهان حق مجسم گشت از ميلاد پيغمبر
ز يمن مقدمش منشق جِدار طاق كسرى شد كه حيران خسرو جم گشت از ميلاد پيغمبر
بناى ظلم شد ويران ولى در سايه ايمان بناى عدل محكم گشت از ميلاد پيغمبر
قدم در ملك هستى زد چو ختمالانبياء احمد مقام ما مقدم گشت از ميلاد پيغمبر
نواى بانگ جاء الحق به باطل چيره شد اى دل نظام دين منظم گشت از ميلاد پيغمبر
ز حسن پرتو رويش خجل در مغرب و مشرق مه و خورشيد اعظم گشت از ميلاد پيغمبر
من «ژوليده» مىگويم بگو بر دوستارانش كه شرّ دشمنان كم گشت از ميلاد پيغمبر
(ژوليده نيشابورى)
مژده كه ميلاد شه خاتم است عيد سعيد نبى اكرم است
مژده كه مسرورى عالم رسيد خرمى عالم و آدم رسيد
هادى كل سيد خاتم رسيد منجى عالم نبى اكرم رسيد
خرم از او خاطره عالم است عيد سعيد نبى اكرم است
عالم ايجاد از او خرم است عيد سعيد نبى اكرم است
زان كه ظهور نبى اعظم است عيد سعيد نبى اكرم است
اهل ولاء خرّمى عالم است عيد سعيد نبى اكرم است
مژده كه پير فلك آمد جوان گشت منور همه كون و مكان
از رخ دلجوى شه انس و جان فخر بشر خاتم پيغمبران
آن كه از او فخر بنىآدم است عيد سعيد نبى اكرم است
(در تقارن ميلاد مسعود حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و امام جعفر صادق عليه السلام)
اى به ذكر روى تو، تسبيحگردان ماه و مهر وى به روز و شب جمالت را ثناخوان ماه و مهر
با خيالت رو به ذكر ياجميل آوردهاند بيش ازين در آتش حسرت مسوزان ماه و مهر
آسمان با صدهزاران ديده مىجويد تو را رونما، تا رونما آرد به دامان ماه و مهر
در حجاب نور مستورى، ولى با اينهمه با نگاهى دل ز كف دادند آسان ماه و مهر
از فروغ روى تو هفت آسمان روشن شدهست اى رخت را روز و شب آيينهگردان ماه و مهر
چشمشان در خواب هم هرگز نبيند خواب را در رخ تو مات و حيرانند اينسان ماه و مهر
مدّعا را با دو شاهد آسمان اثبات كرد: از سحرخيزان و از شبزندهداران، ماه و مهر
در گذرگاه تجلّىاى فروغ لايزال با دو جلوه از تو شد اينسان فروزان ماه و مهر
با تو رونق نيست بازار مه و خورشيد را بِهْ كه تا نگشوده بربندند دكّان ماه و مهر
رزقِ نور كهكشانها در فروغ حسن تست اى دو قرصِ نان تو را بر خوانِ احسان، ماه و مهر
دورباش چشم بد را نيست حاجت، تا كه هست مجمرهگردان فلك، اسپندريزان ماه و مهر
كهكشان در كهكشان گسترده طيف نور او ذرّه اويند در گردون فراوان ماه و مهر
چون رُخش را گاه مه خوانند و، گاهى آفتاب زينشرف سايد سر خود را به كيوان ماه و مهر
چشم من ماتِ جمال مصطفى بادا، كه هست اندرين آيينه سرگردان و حيران، ماه و مهر
اى شبستان تجلّى از تو روشن همچو روز وى به يمن جلوهات اينگونه رخشان ماه و مهر
كرده ميلاد تو را با حضرت صادق قرين تا خدا امشب كند با هم نمايان ماه و مهر
شايگان آورده، گنج شايگانم آرزوست! اى به چرخِ جود تو رخشان هزاران ماه و مهر
اى به درگاه جلالت چار اركان خاكبوس هفت اختر مشعلافروز و، دو دربان: ماه و مهر
از سر «پروانه» خود سايه رحمت مگير هست تا در سايه مهرت خرامان ماه و مهر
(محمّد على مجاهدى «پروانه»)
ميلاد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و امام جعفر صادق عليه السلام
به روزى در جهان ظاهر دو شمس عالمآرا شد به فردوس برين رقصان شجر مانند حورا شد
زِهها زِه حَبّذا اين روز، روز وجد كبرى شد سحرگه معنى نور على نور آشكارا شد
چو خوش باشد دو مولودى كنم اعلام عالم را
شدم از عشق هر يك زان دو سرور واله و مجنون دل آشفتهام باشد به حبّ هر يكى مرهون
يكى كنزاللَّه مكنون يكى سراللَّه مخزون دو فيروزى دو دلشادى بشارت مىدهم اكنون
ظهور صادق و عيد محمد فخر عالم را
پى تشريف ميلاد نبى دانى كه چون گرديد سرير خسروان دهر آندم واژگون گرديد
ز رودِ خشك و بىآب سماوه نم برون گرديد محمد چون ولادت يافت بتها سرنگون گرديد
دو مولود درخشان كرد نورانى دو عالم را
منور گشت از نورش تمام كوچه و برزن مصفا كرد گيتى را رخش چون صحنه گلشن
تولايش به حفظ جان نكوتر باشد از جوشن جهان شد از قدوم صادق آل نبى صلى الله عليه و آله روشن
به بام شادمانىها بزن اى شيعه پرچم را
مه برج امامت سرور ما نجل پيغمبر صلى الله عليه و آله دُرّ درج ولايت، ياور ما، حجّت داور
بلى درياى رحمت، پرورد مانند اين گوهر رئيس مذهب شيعه، پناه مسلمين يكسر
ملك تبريك گويد بر فلك اين جشن درهم را
(قاضى زاهدى)
(در تقارن ميلاد حضرت نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله و امام صادق عليه السلام)
گاهِ سُرور است و گاهِ شادىِ بىحد دولت عيش و سرور باد مخلَّد
مىرسدآنَك صلاكه تا كى و تا چند پاى دلِ اهلِ دل به بند، مقيّد؟
تا به سرانگشتِ طبع نادره مضمون زلف عروس سخن كنيم مجعَّد
مژده كه آمد خبر ز خلوتىِ راز پرده ز رخ برگشود شاهدِ سرمد
آينه ذات، در تجلّى و اشراق نورِ احَد جلوهگر ز طلعت احمد
خاتم خيل رسل، رسول خداوند احمد ومحمود و مصطفى و محمّد
روح لطيفى كه در دو كون نگنجد بهر تماشا كنون شدهست مُجَسَّد
آن كه تنِ خاكىاش لطيفتر آمد در نظرِ اهلِ دل ز روحِ مجرّد
آن كه نهد پيش بارگاه جلالش از سر تعظيم، جبرئيل امين، خَدْ
گشته دو چندان شكوه و شوكت امروز از فرِ ميلاد جعفر بن محمّد
آن كه قوام جهان ازوست مسلّم وان كه اساس مكان ازوست مشيَّد
آن كه بود مستنير مهرِ منيرش روز وشبان، ماهومهرو زُهرِه و فَرقَد
سيره احمد ازوست سارى و جارى دين خدا را ازو جلالت و سَودَدْ
پيرو او ناجىست و صالح و مؤمن منكر او، طاغىست و طالح و مرتد
پيش رخش مهر چرخ، ذرّه ناچيز نزد دو گيسوش، شب بياض مُسوَّد
مىبرم اينك سخن به نقطه پايان تا نكشد دوست بر چكامه خطِ رد
حجّت ثانىعشر! به گاه نيايش مسألت ما بود ز درگه ايزد
كزتو جدا، شيعه راه خويش مَپوياد! بىتو محال است ره بريم به مقصد
شوكت اسلام باد بيشتر از پيش عمر تو اى خضر راه! باد مؤيّد
(سيّد رضا مؤيّد)
مادرى باردار و اشكافشان ديده گريان و لعل لب خندان
تن او خسته از گرانبارى بار او بود كوهى از ايمان
پاى او مانده بود از رفتار ناى او پر ز ناله و افغان
تكيه بر خانه خدا داده دست او سوى خالق سبحان
كعبه را سعى او صفا مىداد نالهاش مىگشود قفل زبان
كاى خداوند قادر و دانا اى ز تو گردش زمين و زمان
اى فنا از تو يافت راز بقا اى همه فانى و تو جاويدان
گشته امشب به تو پناهنده دردمندى حقير و سرگردان
تو طبيبى و ذكر توست شفا دردمندم من و تويى درمان
آمدم تا كنى به رحمت خويش درد زاييدن مرا آسان
بىپناهم مرا پناهى ده كه مرا نيست جز تو پشتيبان
اين بگفت و شد از سخن خاموش كآمدش اين ندا ز عالم جان
كاى مقام تو برتر از مريم خادم درگهت دوصد غِلمان
ايستاده به خدمتت هاجر دست بر سينه گوش بر فرمان
ساره و آسيه كمر محكم بسته از بهر خدمتت به ميان
خانه را بهر تو غرق كردم كه منم ميزبان تويى مهمان
متجلّى چو گشت نور على هستى آمد به وجد دستافشان
جبرئيل امين به احمد گفت اين بود پاسدار حصن امان
اين بود چون تو بانى خلقت بعد تو هست بهترين انسان
از زبور و صحف بود آگه چون بود رمز و راز علم بيان
گر ز تورات طالبى خواندن كو بود اصل قسط را ميزان
بهرت انجيل را كند تفسير زآن كه او هست ناطق قرآن
مىكند حق به شأن او نازل سوره «هل اتى عَلَى الْانسان»
دين تو مىشود از او كامل مىدهد او به شرع تو سامان
آدم از او گرفت خطّ برات نوح را ناجى او شد از طوفان
بر خليل خدا به خاطر او باغ گل گشت آتش سوزان
تا كه موسى به او توسّل جست گشت در دست او عصا ثَعبان
نه قدم در حرم كه آمدنت انتظار مرا بود پايان
در حرم تا كه ديده باز كنى آنچه ناديدنى است بينى آن
مريم آمد رهش ندادم من راندمش گرچه بود اهل جنان
اين سعادت از آن توست بيا چون براى تو شد بناى مكان
اين شنيد و جدار خانه شكافت كز تعجب زمانه شد حيران
داخل خانه گشت و شد مُحرِم راز آن ماند در حرم پنهان
بود مهمان حق سه شب چون بود محرم راز حضرت سبحان
سيزده روزه شد رجب كه جدار همچنان پستهاى گشود دهان
مادرى رفت و با پسر برگشت كه شود جان عالمش قربان
قبله دل برون ز كعبه گل آمد از امر خالق منّان
با دوصد جلوه جلوهگر گرديد آن كه خوانده خداش الرّحمان
(ژوليده نيشابورى)
از افق سر را برون خورشيد تابان كرده امشب ماه خود را زير ابر از شرم پنهان كرده امشب
كوى و برزن را معطر كرده از گلهاى رنگين كوه و صحرا را دوباره حق گلستان كرده امشب
نطق خاموش مرا گويا مثال عندليبان بهر توصيف صفات شاه مردان كرده امشب
هاتفى بر من بشارت داد و گفت از فرط شادى لطف خود را شامل ما حىّ سبحان كرده امشب
خانه خود را قرق بنموده از اغيار و آنگه مكّه را با پرتو خود نور باران كرده امشب
بهر استقبال و تجليل از شه ملك ولايت ملك هستى را بهسان باغ رضوان كرده امشب
سفره احسان خود آراست از بهر احسان فاطمه بنت اسد را باز مهمان كرده امشب
دسته دسته حور و غلمان را خدا آماده خدمت از دل و جان بهر مام شاه مردان كرده امشب
از وصال ساقى كوثر على ذرات عالم ذات خود را حق نمايان وه چه آسان كرده امشب
خواست تا ثابت كند حق على را ذات مطلق عين و لام و ياى خود را بهرش عنوان كرده امشب
آمد آن شاهى كه روشن از جمال كبريايى از سمك چون ماه تابان تا به كيوان كرده امشب
فاطمه بنت اسد شد فارغ و جبرئيل گفتا شاهكار خلقتش را حق نمايان كرده امشب
بس كه زيبا خلق كرده صورت محبوب خود را عالمى را در شگفت و مات و حيران كرده امشب
در دل «ژوليده» نبود جز ولاى شاه مردان زينسبب خود را به مدح او غزلخوان كرده امشب
(ژوليده نيشابورى)
اى شاهكار خلقت خامه صنع خدا على از خلقت تو گفته خدا مرحبا على
اى خانهزاد خانه خلاق بىزوال اى از تو محترم حرم كبريا على
لايقتر از تو نيست كه گردد در اين جهان بعد از نبى به خلق خدا رهنما على
گويم چه از صفات تو اى مظهر صفات جايى كه كرده وصف تو را هلاتى على
آدم به وقت توبه تو را كرد واسطه تا شد خدا به توبه آدم رضا على
لطف تو شد به نوح نبى ساحل نجات اى ناخداى كشتى لطف خدا على
بر تخت گُل نشست در آتش خليل و گفت آتش كند ز نام تو شرم و حيا على
موسى عصا فكند و عصا گشت اژدها تا زد صدا ز ناى محبت تو را على
مادر نزاده است و نزايد نظير تو زيرا تويى سواى همه ماسوا على
اى شاهكار خلقت خامه صنع خدا على از خلقت تو گفته خدا مرحبا على
اى خانهزاد خانه خلاق بىزوال اى از تو محترم حرم كبريا على
لايقتر از تو نيست كه گردد در اين جهان بعد از نبى به خلق خدا رهنما على
گويم چه از صفات تو اى مظهر صفات جايى كه كرده وصف تو را هلاتى على
آدم به وقت توبه تو را كرد واسطه تا شد خدا به توبه آدم رضا على
لطف تو شد به نوح نبى ساحل نجات اى ناخداى كشتى لطف خدا على
بر تخت گُل نشست در آتش خليل و گفت آتش كند ز نام تو شرم و حيا على
موسى عصا فكند و عصا گشت اژدها تا زد صدا ز ناى محبت تو را على
مادر نزاده است و نزايد نظير تو زيرا تويى سواى همه ماسوا على
كفو بتول و عِدْل رسول خدا تويى هستى پدر بر حسن مجتبى على
دست خداست دست تو اى دستگير حق دستم بگير تا نيفتم زپا على
(ژوليده نيشابورى)
بوى گل و سنبل است يا كه هواى بهار زمزمه بلبل است يا كه نواى هزار
نفِحه روحالقدس مىرسد از بزم انس يا كه نسيم صبا مىوزد از كوى يار
صفحه روى زمين همچو بهشت برين از چه چنين عنبرين، وز چه چنين مشكبار
لاله خودرو برست، ژاله به رويش نشست بوى خوشش كرد مست هر كه بدى هوشيار
چرخ مرصّع كمر چتر ملمّع به سر گوهر انجم كند بر سر مردم نثار
هم به بسيط زمين، پهن بساط نشاط هم به محيط فلك، سور و سرور استوار
صبح ازل مىدمد از افق لميزل شام ابد مىرمد از دم شمسالنّهار
مظهر غيب مصون مظهر مافىالبطون از افق كاف و نون سرزده خورشيدوار
مالك ملك وجود شمع شبستان جود شاهد بزم شهود پرده گرفت از عذار
از افق لامكان عين عيان شد عيان قطب زمين و زمان كون و مكان را مدار
روح نفوس و عقول اصل اصيل اصول نفس نفيس رسول خسرو والاتبار
دافع هر شكّ و ريب پاك ز هر نقص و عيب فالق اصباح غيب از پس شبهاى تار
ناظم سرّ و علن بتفكن و بتشكن غرّه وجهالزَّمنُ دُرّه رأسالفخار
شاخه طوبىمثال در چمن اعتدال ماه فروزانجمال در فلك اقتدار
قبّه خرگاه او قبله اهل كمال پايه درگاه او ملتزم و مستجار
طفل دبستان اوست حامل وحى اله بلبل بستان اوست پيك خداوندگار
قاسم ارزاق كيست ريزهخور خوان او قابض ارواح كيست بنده فرمانگذار
صاحب تيغِ دوسر از دم او مفتخر روح قدس فيض بر از در او بىشمار
مظهر و مجلاى حقّ طور تجلّاى حق برد به يك جلوه از سينه سينا قرار
نيّر انجمخدم تافت ز اوج حرم شد ز حضيض عدم نور وجود آشكار
گوهر بحر قِدم از صدف آمد برون فلك محيط كرم در حرم آمد كنار
كعبه پر از نور شد جلوهگه طور شد سرّ «انا اللّه» «ز نور» گشت عيان نى «ز نار»
مكّه شد از بوى او رشك ختا و ختن وز چمن روى او گلشن دارالقرار
(غروى اصفهانى)
آن شب زمين و آسمان غرق شعف بود گلبانگ «جاء الحق» بلند از هر طرف بود
ابليس را طوقى به گردن از اسف بود خيل ملائك عازم بيتالشّرف بود
بيتالشرف آيينهدار «لاتَخَفْ» بود چون از بناى آن خدا را يك هدف بود
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
آن شب حرم را برگ حرمت ساز مىشد در رتبه و قدر و شرف ممتاز مىشد
مهماننواز يكهتاز ناز مىشد سعى و صفا و مروه مهد راز مىشد
ركن و مقامش را صفا آغاز مىشد صدها گره از كار هستى باز مىشد
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
آن شب اسد را حامله بنت اسد بود در پيچ و تاب از بهر آن زيبا ولد بود
آهش ز فرط درد بيرون از عدد بود «تَبّت يدا» را همچو «حَبلٌ مِن مَسد» بود
آتشفشان خرمن هر ديو و دد بود از سوز دل راز دل او با احد بود
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
لب را گشود و گفت يا رب بار دارم از باردارى همچو ابرى اشك بارم
از تن توانم رفت و از كف هم قرارم غير از تو من يار و هوادارى ندارم
آمد ندا كاى بنده نيكو شعارم پروا مكن از غم تو را من غمگسارم
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
آمد ندا اينجا تو را حِصن امان است عالىترين جا از براى زايمان است
تنها تو را ذات خدايت ميزبان است اين ميزبان را فخر بر تو ميهمان است
بر تو عيان است اين چه حاجت بر بيان است زين مژدگانى اين سخن ورد زبان است
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
ناگه جدار خانه حق گشت مُنشق بنت اسد شد ميهمان خانه حق
برهم دوباره شد جدار خانه ملحق بودى سه شب مهمان ذات پاك مطلق
آوازه آن زد به قاف عرش بيرق از معجز حق ملك هستى يافت رونق
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
بعد از سه روز از خانه حق جلوهگر شد تنها نه بلكه جلوهگر با يك پسر شد
در كام هستى زآن پسر شهد شكر شد از نور او روشن تمام بحر و بر شد
شرمنده از نور رُخش شمس و قمر شد دين خدا آماده فتح و ظفر شد
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
تا ديده بر روى پيمبر باز كردى با چشم مستش رازها ابراز كردى
ساز سخن را بهر احمد ساز كردى با خواندن نص كتب اعجاز كردى
احمد به گوش او اذان آغاز كردى لبهاى او بوسيد و غرق ناز كردى
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
مُشتق ز نام ذات حق نام على شد شيرين ز شهد حبّ حق كام على شد
در كام هستى حظّ انعام على شد روحالأمين دُردىكش جام على شد
دين نبى كامل ز اكرام على شد نعمت تمام از رحمت تام على شد
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
در وقت توبه ذكر آدم يا على بود ناجى نوح از ورطه يَم يا على بود
وِرد خليل بتشكن هم يا على بود ذكر كليم و پور مريم يا على بود
سرخطّ خلقت هم به عالم يا على بود مقصود حق از خلق خاتم يا على بود
زيرا هدف تفسير آيات جلى بود ميلاد استثنايى مولا على بود
(ژوليده نيشابورى)
امشب شب ولادت ساقى كوثر است كون و مكان ز جلوه نورش منوّر است
امشب قدم به عالم ايجاد مىزند طفلى كه خانهزاد خداوند اكبر است
اين كودكى كه بهتر از او مادرى نزاد طفلى كه با تمامى عالم برابر است
امشب به بزم خاص خدا ميهمان بود بنت اسد كه جان جهانيش در بر است
در خانه خدا به جهان مىزند قدم دست خدا كه از همه دستى فراتر است
آمد على عالى اعلا كه در جهان بر مصطفى نصير و معين است و ياور است
هستند انبيا همه خشنود و بيشتر از جمله انبيا دل و جان پيمبر است
اين است آن كه از پى احياى دين حق پيوسته در مبارزه با قوم كافر است
از خطّ مرتضى نگذارم قدم برون تا آن زمان كه روح و روانم به پيكر است
چشم خدا، على، اسداللَّه بتشكن جان نبى و دشمن جان ستمگر است
فرمانرواى مقتدر و بىنظير روز نانآور شبانه اطفال مضطر است
«خسرو» كسى كه دامن مهر على گرفت ايمن ز آفتاب قيامت به محشر است
(محمّد خسرو نژاد)
عالم شد از مولود زهرا جمله گلشن يا حضرت خيرالورا چشم تو روشن
حق بر سر خلق جهان بنهاده منّت دُرّى پديد آورده از درياى عصمت
مانند او كس را نباشد جاه و رتبت كز طلعت او مهر و مه گرديده روشن
اين دختر اشرف ز اوّلين و آخرين شد در منزلت مصداق آيات مبين شد
او باعث خلق سماوات و زمين شد چون گشت او محبوبه خلّاق ذوالمن
مانند اين بانو نديده چشم گردون بر ماسوىاللَّه امتيازش داده بىچون
اوصاف او باشد ز حدّ و وصف بيرون ما را نشايد مدح او با نطق الكن
يا رب به حق جاه اين مولود اطهر خورشيد طاها فاطمه دخت پيمبر
بگذر ز جرم شيعيان در روز محشر قلب «رجا» را هم در آن هنگامه مشكن
(رجاء خراسانى)
دنياست چو قطرهاى و دريا زهرا كى فرصت جلوه دارد اينجا، زهرا
خالق چو كتاب خلقت انشا فرمود عالم، چو الفبا شد و معنا، زهرا
او سرّ خدا و ليلةالقدرِ نبىّ است خير دو سرا درخت طوبى، زهرا
تنها نه همين مادر سبطين است او فرمود نبى: أُمّ أبيها، زهرا
حرمت بنگر كه در صفوف محشر يك زن نبود سواره، الّا، زهرا
هنگام شفاعت چو رسد، روز جزا كافى است براى شيعه، تنها، زهرا
(حسان)
او دختر نبى است، بر اين دختر آفرين او همسر على است، بر اين همسر آفرين
او مادر حسين و حسن هست و زينبين هم «امّ ابْ» بُوَد، به چنين مادر آفرين
مهدى، اميد مردم دنيا، ز نسل اوست بر مادرى كه زاده چنين رهبر آفرين
از نور جمال توست، نور مهدى ميلاد تو عيد پرسرور مهدى
با شور و شعف، ز جان و دل مىگوييم تبريك ولادتت، حضور مهدى
يا فاطمه، از لطف، دعا كن امشب درباره تعجيل ظهور مهدى
مژده ياران كه گل سرخ به گلزار آمد طوطيان را شكر از شوق به منقار آمد
نغمهزن بلبل غمديده پس از مدت هجر شاد و خرّم سوى معشوق دگربار آمد
حوريان رقصكنان جمله به جنّت گفتند آن كه منظور دل ماست پديدار آمد
باز گرديد ز حق چون در رحمت بر خلق علّت غايى كونين در اين دار آمد
كرد از مشرق انوار چو خورشيد طلوع فاطمه، آن كه دلش مخزن اسرار آمد
كى تواند چو منى مدح و ثنايش گويد آن كه در منزلتش آيت بسيار آمد
ذكرِ يافاطمه را كرد «رجا» ورد زبان زينسبب گفتهاش اينگونه شكربار آمد
(رجاء خراسانى)
اى فلك عصمت، اى شفيعه محشر مهر جهانتاب و نور چشم پيمبر
كُفْو على، مادر ائمه اطهار دختر پيغمبر و حبيبه داور
مَفْخَر حوّا و افتخار خديجه مفتخر از خدمت تو مريم و هاجر
با تو شناسند حقْ چار گهر را: احمد و سبطين را و ساقى كوثر
نور تو از نور كبريا شده مشتق زهره زهرات خوانده خالق اكبر
همچو نبىّ و على، دمى كه در آيى با شرف و شوكت و جلال به محشر:
چشم شفاعت همه به لطف تو دوزند جمله سفيد و سياه و كهتر و مهتر
نور تو رخشان شدى سه دفعه به هر روز چون به مصلّا شدى به حسبِ مقرّر
صبح، چو مهتاب بود و ظهر چو خورشيد رخشنده همچو زُهره احمر
مقصد خلّاق، ز آفرينش عالم ذات شريف تو بود و احمد و حيدر
ذات على گر نبود، هيچ نبودى كُفْوِ كريمى، تو را برابر و همسر
نور على شد قرين نور تو، گفتند فاطمه را شاه لافتىست برابر
مهر جَلى را علىست منبع و منشأ كلمه توحيد را تو مَخزنىّ و تو مظهر
او در خيبر بكند و خيبريان را شد به طريق صواب، هادى و رهبر
مقنعه عصمت تو نيز همان كرد نور هُدى يافت يك گروه، سراسر
سوره انسان به شأن او شده نازل آمده درباره تو، سوره كوثر
نطق تو و، حجّت تو كرد به دوران آنچه همى كرد تيغ حيدر صفدر
از درِ دار الشّرافه تو همى رفت عزم سفر هر دمى كه داشت پيمبر
نيز به برگشتن از سفر، بفزودى زينت آن خانه، با قدوم مُعَنْبَر
رفت رسول از جهان و وحى برافتاد گشت نديمت امين وحى، به محضر
پاره قلب پيمبرى، كه بفرمود رنجه او هست، رنجه من و داور
سوى «ضيا» توجّهى كن و، نامش جزو محبّان خود نويس به دفتر
زان كه سراپا غريق بحر گناهست نيست اميد نجاتش، از در ديگر
(ضيايى)
مرغ سعادت از وفا نشسته روى بام ما ريخته جام مى ملك شير و عسل به جام ما
هماى بخت را نگر چگونه گشته رام ما غزال وادى شرف شده اسير دام ما
ز سوى عشق پخته شد خمير فكر خام ما آب شود دل شكر ز شكّرينكلام ما
كه شد كلام ما همه مدح و ثناى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
طوطى طبع من اگر لب به لب آشنا كند ز وصف همسر على شور و نوا بهپا كند
عروس فكر بِكر من غنچه لب چو واكند ز ناز و غمزه و ادا حق سخن ادا كند
بگو به ماه آسمان شرم كند حيا كند كه دخترى خدا عطا به ختمالانبيا كند
هزار مهر و مه زند بوسه به پاى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
گر از ولادت نبى كاخ بتان خراب شد ز نور روى دخترش قمر به پيچ و تاب شد
ز جلوه جمال او جهان پرانقلاب شد به روى خلق ماسوا دوباره فتح باب شد
ز پشت پرده جلوهگر همسر بوتراب شد كه غرق شادى و شعف ز يمن او تراب شد
عقد على و فاطمه بسته خداى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
بهجز جلال حق بود فوق همه جلال او جمال حق عيان بود زآينه جمال او
كمال دين عقل كل مكمل از كمال او كُميت عقل گشته پس ز جذبه خصال او
محور اين جهان على نكته اوست خال او به حق حق كه مادرى نياورد مثال او
تكيه نمىزند كسى دگر به جاى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
چادر عصمتش بود مايه افتخار زن گوهر عفتش بود سكه اعتبار زن
حجاب اوست در جهان باعث اقتدار زن اوست به روز واپسين مونس و غمگسار زن
به يك اشاره واكند دوصد گره ز كار زن به دست فضهاش بود عنان اختيار زن
خوش آن زنى كه مىكند جلب رضاى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
اوست كه يازده پسر هديه به ماسوا كند پرچم صلح را عَلَم ز صلح مجتبى كند
نماز را حسين او زنده به كربلا كند بناى زهد را بنا عابدش از وفا كند
به نور علم قلب ما باقرش آشنا كند مدرسه اصول را صادق او بهپا كند
موسى جعفرش دهد به ما ولاى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
اوست كه مىدهد به ما امير ارض طوس را ز جود او جواد او زنده كند نفوس را
خجل كند ز حُسن خود هادى او شموس را به دست عسكرى دهد عصاى آبنوس را
به نام او زنده ملك به بام عرش كوس را مزن ز فرط غم دگر به هم كف فسوس را
كه مهديش نشان دهد به ما سراى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
مهدى فاطمه عيان رخ از پس نقاب كن سپس تو پاى خويش را به حلقه ركاب كن
بناى كاخ ظالمان ز بيخ و بُن خراب كن ز حُسن روى خويشتن خجل تو آفتاب كن
به پهلوى شكسته مادر خود شتاب كن چو قاتلش برون كنى ز قبر اين خطاب كن
بگو چرا كمان بود قدّ رساى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
بنده منم كه كردهام وِرد زبان ثناى تو اين همه رنج مىكشم در طلب لقاى تو
بيا بيا كه منتظر نشستهام براى تو اگر رسم به خدمتت ز رحمت خداى تو
به جاى سرمه مىكشم به ديده خاك پاى تو تو پادشاهى و بود «ژوليده» گداى تو
كه ورد اوست روز و شب مدح و ثناى فاطمه سزد كه جان عالمى شود فداى فاطمه
(ژوليده نيشابورى)
امشب به بزم مصطفى مه پرتوافشان آمده يا بهر ختمالانبيا از عرش مهمان آمده
روحالقدس تسبيحگو با حور و غلمان آمده با عيسى گردوننشين موسى بن عمران آمده
در جلوه نور احمدى از فرّ يزدان آمده رضوان پى دربانيش از باغ رضوان آمده
حورانِ جنّت بسته صف بر گِردِ آن بيتالشّرف جنّ و ملك از هر طرف بهر نثارش جان به كف
هر دم به گوش آيد صدا از پيك ربّالعالمين بر مقتداى اهل دين بر منجى خلق زمين
آورده پيغام و سلام از نزد خلّاق مبين يكسو به گِرد همسرش حوّا و جمع حور عين
با مريم و با آسيه سايند بر پايش جبين سارا و هاجر يك طرف با احترام و آفرين
پر كرده بانگ شادباش يكسر سما را تا سمك از كرسى و لوح و قلم تا هفت بام و نه فلك
امشب جهان روشن شود از طلعت زيباى او در جلوه آيد نور حق از پرتو سيماى او
بنيان دين محكم شود از عترت والاى او آرى ز يمن همّت فرزند بىهمتاى او
جاويد قرآن مىشود چون نام روحافزاى او در كربلا سايد فلك از فخر سر بر پاى او
چون پرچم اسلام را با خون مصفّا مىكند دين خدا را تا ابد جاويد و احيا مىكند
امشب دل اهل صفا چون ماه تابان روشن است از شام مظلم تيرهتر جان و دل اهريمن است
از شادى آلِ نبى شادان دلِ مرد و زن است ما را بود جشنى حَسَن آرى حسن در احسن است
مدّاح زهرا از ازل يكتا خداى ذوالمن است «مردانى» از مدحش اگر تيغ زبانت الكن است
امّا دل احباب را از نور زهرا منجلى كردى و اينك اين تو و همتاى يكتاى على
امشب امين وحى حق نزد پيمبر مىرسد بر اشرف خلق جهان انوار داور مىرسد
كاى آفتاب سرمدى، زهراى اطهر مىرسد مرآت ذات ايزدى، معناى كوثر مىرسد
امّالائمه مادر شبّير و شبّر مىرسد محبوبه ذات احد با شوكت و فر مىرسد
با مژده ميلاد او عالم منوّر مىشود نخل برومند نبى از او تناور مىشود
با مصطفى باشد مرا نور مسلّم فاطمه تاج شرف باشد به حق بر فرق آدم فاطمه
باشد ز ابواب كرم باب مكرّم فاطمه زيبد بخوانى برترش از خلق عالم فاطمه
از بدو خلقت بوده از آدم مقدّم فاطمه آرى بود بر ماسوا اعلا و اعلم فاطمه
امشب عيان آن مظهر خلّاق سرمد مىشود روشن ز روى فاطمه جان محمّد مىشود
(محمّدعلى مردانى)
از ولادت زهرا عالمى منوّر شد جشن همسر حيدر دختر پيمبر شد
از شميم خوشبويش جان و دل معطّر شد چشم مصطفى روشن از جمال دختر شد
از ولادت زهرا عالمى منوّر شد قدسيان همه مسرور زين بشارت عظمى
غرق عشرت و شادى اين جهان و مافيها از شرف به خود باليد خاك يثرب و بطحا
مكه از قدوم وى به ز عرش اكبر شد از ولادت زهرا عالمى منوّر شد
حوريان شده نازل بر خديجه كبرى خادمه بود مريم، قابله شده حوا
خانه رسول حق به ز جنّةالمأوى از فروغ روى او آسمان پر ز اختر شد
از ولادت زهرا عالمى منوّر شد نور حق تجلى كرد، فاطمه هويدا شد
بر شهادت بارى، لب گشود و گويا شد زآن كلام جانافزا، برتر از مسيحا شد
گلشن جهان از وى پر ز مشك و عنبر شد
از ولادت زهرا عالمى منوّر شد از ولاى مهر او قلب شيعيان روشن
زين نسيم رحمت حق چهره زمين گلشن از تجليات وى، كاخ دين بود متقن
طى شده خزان وادى نوبهار ديگر شد
از ولادت زهرا عالمى منوّر شد
(محمّد تقى مقدّم)
آسمان امشب ز شادى غرق در زيور بود ديده بگشا آسمان را جلوه ديگر بود
هاله كرده ماه خرمن كرده از فرط نشاط زهره را صهبا و پروين را به كف ساغر بود
از زمين تا آسمان خيل ملايك موجزن همچو دريايى كه پر از لؤلؤ و گوهر بود
بيستم ماه جمادى ثانى از الطاف رب شد منور خانهاى كز آن پيغمبر بود
گشت طالع زهره زهراى اطهر از افق آن كه بر فرق همايونش نبى صلى الله عليه و آله افسر بود
از خديجه عليها السلام شد تولد دخترى كز پرتوش مهر از ارزش فتاد و ماه بىمنظر بود
حضرت صديقه كبرى جناب فاطمه آن كه راضى بر رضاى خالق اكبر بود
زد قدم بر عرصه گيتى و گيتى مفتخر بر وجود اقدسش زان روز تا آخر بود
شد تولد همسر بىمثل و مانند على عليه السلام رحمةللعالمين صلى الله عليه و آله را بهترين دختر بود
شد تولد دخترى در خانه ختم رسل آن كه سادات معظم را مهين مادر بود
گوهر درياى عصمت اختر برج شرف نور چشم مصطفى صلى الله عليه و آله محبوبه داور بود
حضرت حوا و ساره حاجب درگاه او پاسبان آستانش مريم و هاجر بود
اولين آل محمد صلى الله عليه و آله دخت امالمؤمنين همسر او شاه مردان ساقى كوثر بود
ام پاك مجتبى عليه السلام و شاه مظلومان حسين عليه السلام مام زينب عليها السلام، مادر كلثوم عليها السلام غمپرور بود
ذات پاك اوست علياحضرت دنيا و دين بانوان عالم اسلام را سرور بود
با همه عزّ و وقار و حشمت و جاه و جلال از جفاى گردش چرخ و فلك مضطر بود
بارى اين عيد همايون بر تمام شيعيان فرخ از الطاف اين بانوى والافر بود
«پيروى» از پرسش محشر ندارد وحشتى چون شفيعش حضرت صديقه اطهر بود
(حاج على اكبر پيروى)
به ساقى اى صبا بگو حاجت ما برآورد ساغرى از براى ما ز آب كوثر آورد
به ساغر لطيفهگو بگو لطيفهاى بگو كه مطرب از ره وفا چنگ به مضمر آورد
بگو به ماه آسمان به خود نبالد اين قَدَر كه ماه بىقرين من سر از افق درآورد
ماه جمادى آمده موقع شادى آمده باز منادى آمده كه نخل دل برآورد
دوباره گشته اين جهان به رتبه برتر از جنان كه حق به خيل بانوان هادى و رهبر آورد
دوش شنيدم اين ندا كه امشب از ره وفا براى ختمالانبياء خديجه دختر آورد
چه دخترى كه مظهر شرم حيا و عفت است چه عفتى كه عصمتش صفاى ديگر آورد
نيافريده ذات حق بهجز خديجه مادرى كه دخترى چو فاطمه پاك و مطهّر آورد
به بحر رحمتش خدا بيافريده يك صدف كه يازده گهر از او ز صُلب حيدر آورد
خدا براى عقل كل، دخترى همچو برگ گل به كورى دو ديده مردم ابتَر آورد
بهر نثار مقدمش ز فرّ و شادى و شعف لعل و گُهَر طبقطبق مريم و هاجر آورد
به شأن دخت مصطفى جبريل امشب از سما چو برگ گل ورقورق آيه ز داور آورد
ساره و كلثوم از جنان به امر خالق جهان مشك و گلاب و عنبر و عطر معطر آورد
حور و پرى گَه از يمين، گَه از يسار در زمين حضور فاطمه ببين عود به مجمر آورد
نديده مهر مادرى چو خاتم پيغمبران فاطمه را خداى او به جاى مادر آورد
قدم نهاد در جهان مايه فخر بانوان آن كه چو مجتبى حسن به سرو آن سرآورد
مهين حبيبه خدا ديده گشود از وفا كه چون حسين آيتى خصم ستمگر آورد
عين عيون عابدين مامِ امام پنجمين آمده بهر مؤمنين مذهب جعفر آورد
بهسان كاظم و رضا همچو تقى شير خدا براى رهبرى ما رهبر و سرور آورد
همچو تقى عسكرى هادى مير و رهبرى ز بهر حفظ دين حق ماه منور آورد
(ژوليده نيشابورى)
امشب در آستان رضا جشن ديگر است بزمى كه چون بهشت برين روحپرور است
از آسمان مكّه برآمد ستارهاى كآفاق از فروغ جمالش منوّر است
بر خاكيان رسيد بشارت ز آسمان ميلاد باسعادت زهراى اطهر است
از ره رسيد موكب بانوى بانوان كايينه تمامنماى پيمبر است
در زهد و پاكدامنى و عصمت و وقار آموزگار مريم و سارا و هاجر است
فرض است پاس حرمت ناموس كبريا كاو مظهر عفاف خداوند اكبر است
خرّم ز نخل قامت او باغ مصطفى است روشن ز نور چهره او چشم حيدر است
سرلوحه فضيلت و سرمايه عفاف گنجينه لئالى و درياى گوهر است
آزار فاطمه، بود آزار مصطفى همچون رضاى او كه رضاى پيمبر است
در بوستان فضل سراينده بلبلى بر آسمان شرم فروزنده اختر است
پرورده خديجه كبرى كه كاينات از مژده ولادت او غرق زيور است
باده بريز ساقيا به جام مىگسارها از آن مىاى كه داده حق وعده به بىقرارها
كه ديدهها شود برون ز قيد انتظارها از پس پرده شد عيان چهره پردهدارها
شكوه ديگرى خدا داده به روزگارها به گوش جان رسد ندا ز طَرْفِ جويبارها
كه از نسيم رحمت و عطاى ذات سرمدى مشام دهر مشكبو شد از گل محمدى
بيا بيا به جمع ما مى طهور مىدهند خدمت پير پيروان اذن حضور مىدهند
خطّ امان ما ازين جشن و سرور مىدهند به سوى روضه جنان برگ عبور مىدهند
برگ عبور ظلمت از جلوه نور مىدهند به شعر عارفانهام حدّ شعور مىدهند
كه از نسيم رحمت و عطاى ذات سرمدى مشام دهر مشكبو شد از گل محمدى
گفت خدا به آسيه عود به مجمر آورد مى طهور از جنان ساره به ساغر آورد
قِماط مريم آورد، گلاب هاجر آورد حامل وحى سرمدى سوره كوثر آورد
كه بهر ختمالانبيا خديجه دختر آورد چه دخترى كه مرغ دل نغمه ز دل برآورد
كه از نسيم رحمت و عطاى ذات سرمدى مشام دهر مشكبو شد از گل محمدى
مژده بده به عاشقان روح مجسّم آمده سوره كوثر از خدا براى خاتم آمده
به نزد ختمالانبيا ز خُلد آدم آمده نوح نبى به خدمت نيّرِ اعظم آمده
خليل با كليم حق همدل و همدم آمده براى عرض تهنيت مسيح مريم آمده
كه از نسيم رحمت و عطاى ذات سرمدى مشام دهر مشكبو شد از گل محمدى
اوست كه ز امر كبريا فاطمه هست نام او اوست كه شهد بندگى ريخته حق به جام او
عرض سلام مىكند نبى به احترام او على قيام مىكند مقابل قيام او
شرم و حيا، حيا كند ز عفّت كلام او خوش آن زنى كه مىكند پيروى از مرام او
كه از نسيم رحمت و عطاى ذات سرمدى مشام دهر مشكبو شد از گل محمدى
فاطمهاى كه هستى جهان بود ز هست او عالمهاى كه داده حق كِلك قضا به دست او
چرخ بود مدوّر از گردش چشم مست او هر آن زنى كه مىخورد ز ساغر الست او
بهشت را به او دهد خدا به ناز شست او مشى و مرام ما بود ايده حقپرست او
كه از نسيم رحمت و عطاى ذات سرمدى مشام دهر مشكبو شد از گل محمدى
اگر نبود فاطمه حدوث را قِدم نبود اگر نبود فاطمه حيات را عدم نبود
اگر نبود فاطمه رسول محترم نبود اگر نبود فاطمه اتمِّ هر نعم نبود
اگر نبود فاطمه سوره «والقلم» نبود اگر نبود فاطمه كتيبهاى رقم نبود
كه از نسيم رحمت و عطاى ذات سرمدى مشام دهر مشكبو شد از گل محمدى
(ژوليده نيشابورى)
اى نادره جهان هستى وى جلوه جاودان هستى
اى ذات تو، اصل آفرينش وى از تو بهپا جهان هستى
اى گلبن گلشن رسالت وى ميوه بوستان هستى
اى ماه منير برج عصمت تابنده به آسمان هستى
تو جان محمّدىّ و، باشد آن نور يگانه، جان هستى
در آينه رخ تو پيداست آن صورت بىنشان هستى
اى دست خدا در آستينت خاك درت، آستان هستى
اى فاطمه! اى عزيز داور! اى معنى جاودانِ كوثر!
اى اسوه بانوان عالم شد زن به وجود تو، مُكرَّم
انسان به كمال تو، مُباهى نِسوان ز جلال تو، معظم
گر خاتم انبياست، احمد هستى تو نگين دست خاتم
جان تو، كرامتِ مصوَّر جسم تو، حقيقت مجسَّم
بردى پى پاسِ حق، بسى رنج خوردى پى حفظ دين، بسا غم!
(محمود شاهرخى «جذبه»)
ده مژده كه دل، واله و شيدا شده امشب مست از مى گلرنگ طهورا شده امشب
چون خلد برين توده غبرا شده امشب در محفل ما غلغله برپا شده امشب
صدها گره از مشكل ما واشده امشب از لطف خدا شاد دل ما شده امشب
خوش باش كه آن گمشده پيدا شده امشب از پرده برون يوسف زهرا شده امشب
ساقى بده مى تا بكشم نفس دنى را بيرون كنم از خانه دل ما و منى را
برخيز و خبر كن تو اويس قرنى را تا آنكه كند دام غزال ختنى را
جبرئيل ندا داد رسول مدنى را برخيز و ببين جلوه حُسن حسنى را
كز حُسن حسن عرش مصفا شده امشب از پرده برون يوسف زهرا شده امشب
برخيز كه آن دلبر سيمينبدن آيد خوش باش كه استاد اساتيد حسن آمد
بلبل به صفآرايى صحن چمن آمد آهوى ختايى ز ديار خُتَن آمد
در نيمه ماه رمضان ماه من آمد يعنى كه حسن نور دل بوالحسن آمد
كز شوق رخش ديده چو دريا شده امشب از پرده برون يوسف زهرا شده امشب
او آمده بيدار كند فكر بشر را با تيشه عدلش بِكَنَد ريشه شرّ را
آرد به صدا يكتنه ناقوس قدر را با صلح و صفا رام كند فتح و ظفر را
(ژوليده نيشابورى)
آن شب مدينه تشنه شهد سخن بود در جوهر شهد سخن وصف حسن بود
آن شب مدينه بود و عطر جانفزايش فرياد شادى بود و رقص كوچههايش
آن شب ملايك دسته دسته دستافشان مىآمدند از عرش در بزم بهاران
آن شب طلوع مطلعالفجر ظفر بود آيينهدار سفره فتح سحر بود
آن شب خليل بتشكن از شوق ديدار دامنكشان آمد به گلزار از دل نار
آن شب گل از شاخ هدايت چيد موسى بى «لَنْ تَرانى روى حق را ديد موسى
آن شب مسيحا مست و شيداى حسن بود سر تا قدم محو تماشاى حسن بود
آن شب نبى از كوثرش تفسير مىگفت از خنده زهرا على تكبير مىگفت
آن شب گلى از باغ عصمت چيد زهرا حُسن خداداد حسن را ديد زهرا
آن شب خدا از دوش زهرا باربرداشت يعنى نقاب از چهره دلدار برداشت
آن شب على مست مِى «قالوُا بلا» بود شبزندهدار رحمت ماه خدا بود
شمس ولايت را دليل راه آمد ماه خدا را در حقيقت ماه آمد
يوسف اگر در خواب بيند روى ماهش تا روز محشر مىشود محو نگاهش
از مقدم او ملك هستى فر گرفته يعنى هماى رحمت حق پر گرفته
او مصطفى و مرتضى را نور عين است آيينهدار سنگر خون حسين است
از صلح او عالم سراپا ناز گرديد عاشوريان را باب نهضت باز گرديد
نام حسن را بر زبان راندند با هم آيات شام قدر را خواندند با هم
درّ سخن در وصف آن نوزاد سفتند ميلاد او را بر نبى تبريك گفتند
دربارهاش اين بس كه گفته حىّ ذُوالمَنْ از خلقت زيبايىاش بر خويش احسن
او مظهر الحسناى ذات كردگار است پرورده پرورده پروردگار است
او را به قرآن ذات حق تقدير كرده توصيف او را آيه تطهير كرده
شد نام او سرلوحه آيين احمد از صبر او پاينده شد دين محمّد صلى الله عليه و آله
(ژوليده نيشابورى)
رمضان آمده با مژده ميلاد حسن بهترين كار، درين ماه بُوَد ياد حسن
الحق اين ماه صفابخش و دلافروز خداست بهترين آينه حُسنِ خداداد حسن
وسط سفره كه ممتازترين جاى بُوَد شد به خوان رمضان، مطلع و ميلاد حسن
اى كه در شدّت و غم «نادِ عَلى مىگويى خوش بُوَد، در شب ميلاد حسن، ناد حسن
صلح دشمنشكن و صابرى و پيروزى اوّلين رمز قيام است به ارشاد حسن
يازده سال، حسين بن على صبر نمود طبق آن صلح حكيمانه، به انشاد حسن
نقشه نهضت خونين حسينى از اوست جاودان، كاخ حسين است، ز بنياد حسن
لحظهاى در ره پيكار، نمىكرد درنگ گر كه هفتاد و دو تن بود، به امداد حسن
هركجا بانگ حسين بن على هست بلند مىتوان گوش فراداد، به فرياد حسن
فارغ از غصّه، ثناگوى حسن باش «حسان» كه تويى در دو سرا بنده آزاد حسن
(چايچيان «حسان»)
گوييد بر دلدادگان دلدار ما باز آمده از بهر دلجويى ما آن يار طنّاز آمده
اسرار دل با كس مگو چون محرم راز آمده گو بر مسيحيّون مسيح از بهر اعجاز آمده
بر موسويّان مژده ده موسى سرافراز آمده بهر تماشاى حسن يوسف به صد ناز آمده
تا جلوهگر شد از افق روى دلآراى حسن شرمنده شد شمس و قمر از روى زيباى حسن
برگو به ساقى ساغرى از آب كوثر آورد بر خادم مجلس بگو تا عود و عنبر آورد
كِامشب ولىعهدى خدا از بهر حيدر آورد بهر على زيباگلى زهراى اطهر آورد
جبريل بهر مقدمش صدها طبق زر آورد صدها طبق لعل و گهر ميكائيل از درآورد
تا كه كنند از جان و دل زيب قدمهاى حسن شرمنده شد شمس و قمر از روى زيباى حسن
چشم حقيقت باز كن روى دلآرايش ببين با ديده حقبين نگر رخسار زيبايش ببين
نور خدايى جلوهگر از فرق تا پايش ببين صد يوسف زيباجبين محو تماشايش ببين
سرو روان را در شگفت از قدّ رعنايش ببين خلق جهان را سربهسر غرق تمنايش ببين
كاينسان دل دلدادگان، گرديده شيداى حسن شرمنده شد شمس و قمر از روى زيباى حسن
او آمده با صلح خود اسلام را احيا كند نخل ولا را بر دهد مُشت عدو را واكند
رونق به دين حق دهد فرمان حق اجرا كند كانون عدل و داد را جاويد و پابرجا كند
كاخ ستم را زيرورو با آن يَد بيضا كند با صلح خود پرونده عاشور را امضا كند
دين خدا پاينده شد از فكر بازت اى حسن شرمنده شد شمس و قمر از روى زيباى حسن
امشب يَد قدرتنما از آستين آيد برون از چشمه چشم فلك دُرّ ثمين آيد برون
زيرا كه از جيب افق ماهى مهين آيد برون كز شرم روى ماه او مه شرمگين آيد برون
امشب گلى از گلشن حَبلُالمتين آيد برون از دامن دخت نبى سلطان دين آيد برون
كاينسان زبانم روز و شب گرديده گوياى حسن شرمنده شد شمس و قمر از روى زيباى حسن
تا پرده از رخسار خود آن ياسمين در برگرفت مه از نظر پنهان شد و خورشيد در خاور گرفت
دست نيايش سوى حق داماد پيغمبر گرفت عالم ز يمن مقدمش هم زيب و هم زيور گرفت
كاينسان زبان روز و شب گرديده گوياى حسن شرمنده شد شمس و قمر از روى زيباى حسن
تا پيش حق وصفش حَسَن خُلقَش حَسَن خُويَش حَسَن قَدرَش حَسَن صبرش حَسَن القاب دلجويش حَسَن
فكرش حسن ذكرش حسن طاق دو ابرويش حسن لطفش حسن جودش حسن رنگش حسن بويش حسن
صلحش حسن عدلش حسن دادش حسن رويش حسن دستش حسن حُسنش حسن قدش حسن مويش حسن
«ژوليده» شد از جان و دل خاك ره پاى حسن شرمنده شد شمس و قمر از روى زيباى حسن
(ژوليده نيشابورى)
شب عيد است يثرب همچو طور ايمن است امشب فروزان خانه زهرا ز نور ذوالمن است امشب
گشوده ديده حقبين حسن در دامن زهرا كه زهرا را تجلى خدا در دامن است امشب
كند ورد زبان ختم رسولان قلهواللَّه را كه چشم او به اين نوباوه خود روشن است امشب
نهان گلشن توحيد بخشيده ثمر آرى كه ذكر لب ملائك را نواى احسن است امشب
پيمبر شاد و حيدر شاد و زهرا شاد از اين مولود وليكن از حسادت كور چشم دشمن است امشب
گلستان بيت زهرا را نگر از روى نيكويش سراى وحى از روى حسن چون گلشن است امشب
از اين زيباپسر دور است آرى چشم بدخواهان كه چون إنّا فتحنايش به تن پيراهن است امشب
مگر باغ ارم از خرمى شد دامن زهرا كه از روى حسن پرلاله و پرسوسن است امشب
پيمبر عارض او را ببوسد هر دم از شادى بلى آن چهر زيبا را گه بوسيدن است امشب
حسن آن جامع حُسن خدايى در وجود آمد كه حُسنش حُسن يوسف را به خوبى رهزن است امشب
ببر ثابت تو اندر پيشگاه خواجه عالم بگو اين شعر نزدت عرض تبريك من است امشب
(گلزار ثابت)
اى علوىذات و خدايىصفات صدرنشين همه كاينات
سيد و سالار شباب بهشت دست قضا و قلم سرنوشت
زاده طوبى و بهشت برين نور خدا در ظلمات زمين
نور دل و ديده ختمىمآب سايهاى از پرتو تو آفتاب
علّت غايى همه ممكنات عمر ابد داد به آب حيات
پاكترين گوهر نسل بشر جن و ملك بر قدمش سوده سر
صاحب عنوان بشير و نذير بر فلك وحى سراج منير
آينه پاك كه نور خدا تابد از اين آينه بر ما سوا
باب تو سر سلسله اولياست چشم پر از نور خدا مرتضى است
مادر تو دخت پيمبر بود آيهاى از سوره كوثر بود
پردهنشين حرم كبريا فاطمه آن زهره زهراى ما
عاشق كل حضرت سلطان عشق خون خدا، شاه شهيدان عشق
با تو ز يك گوهر و يك مادر است ظلّ خدايى تواش بر سر است
آيه تطهير به شأن شماست حكم شما امر اولوالامر ماست
سينه سيناى شما طور وحى نور شما شاخهاى از نور وحى
در رمضان ماه نشاط و سرور ماه دعا ماه خدا ماه نور
نورفشان شد ز دو سو آسمان در دو افق تافت دو خورشيد جان
وحى خدا از افق ايزدى نور حَسَن از افق احمدى
مشك و گلابى به هم آميختند در قدح اهل ولا ريختند
اى رمضان از تو شرف يافته نور تو بر جبهه او تافته
نيمه ماه رمضان عزيز گيسوى مشكين تو شد مشك بيز
نور خدا تافت از آن روى ماه خاصه از آن چشم درشت سياه
سرخى گل عكس گل روى توست طلعت شب سايه گيسوى توست
روز كه خورشيد درخشان صبح سرزند از چاك گريبان صبح
سرخى آن نور و پگاه سپيد روى افق نقش تو آيد پديد
اى رخ تو در رمضان بدر ما هر سر موى تو شب قدرِ ما
ديده كه بىنور تو شد، كور به سر كه نه در پاى تو، در گور بِه
بعد على شاخص عترت تويى وارث ميراث نبوّت تويى
مصلحت ملّت اسلام و دين كرد تو را گوشه عُزلتنشين
(رياضى يزدى «رياضى»)
مژده كه پيك سرمدى در بر دلبر آمده براى عرض تهنيت نزد پيمبر آمده
حضرت آدم از جنان دست به ساغر آمده نوح نبى به صد شعف به صيد گوهر آمده
خليل بتشكن ببين جلوهگر از در آمده دست به سينه با عصا كليم داور آمده
مسيح حق مفسّر سوره كوثر آمده زآن كه شب ولادت سبط پيمبر آمده
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
باز طبيعت از سفر مژده رحمت آورد كه حق ز بحر رحمتش گوهر عصمت آورد
خلقت جاودانهاى بهر طبيعت آورد به جام لاله ياسمن مِى محبّت آورد
بنفشه بهر نسترن جامه وحدت آورد به ماه رحمت خدا فاطمه عزّت آورد
ياس به پاس بندگى نفخه نشأت آورد واژه عشق طبع من به شكر نعمت آورد
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
خدا به خاطر حسين دعوت عام مىكند به خاطر حسن خدا باده به جام مىكند
سفره فيض عام را پر از طعام مىكند حرمت شام قدر را به ما تمام مىكند
ثبت به دفتر قضا صلح و قيام مىكند به لوح سينه قدر نقش كلام مىكند
باز در بهشت را ماه صيام مىكند طلوع فجر عشق را خدا سلام مىكند
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
گفت نبى به مرتضى داده خدا پسر تو را خلعت جاودانهاى نموده حق به بر تو را
شمس ولايتى تو خود داده خدا قمر تو را خيل كثير مىدهد ز نسل اين پسر تو را
هست حسن وديعهاى ز حى دادگر تو را بهپا شود ز صلح او زمينه ظفر تو را
بوسه بزن به لعل او كه تا دهد شكر تو را هديه نموده ذات حق گرانترين گهر تو را
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
داده خدا به فاطمه دلبر و دلربا حسن كه هست ز امر سرمدى ز فرق تا به پا حسن
دست حسن عطا حسن جود حسن سخا حسن صبر حسن ثمر حسن صلح حسن صفا حسن
مهر حسن وفا حسن نسخه حسن دوا حسن حجّت كبريا حسن وصى مرتضى حسن
ميوه قلب فاطمه شهره به مجتبى حسن زمينهساز نهضت قيام كربلا حسن
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
يوسف مصر مىزند بوسه به خاك پاى او دل از بهار مىبرد نكهت جانفزاى او
نشئت جان دهد به ما جان جهان فداى او به روز حشر مىخرد ناز ورا خداى او
عفو گناه مىكند حضرت حق براى او دوستى خدا بود دوستى و ولاى او
مرضى ذات حق بود در دو جهان رضاى او بهشت جانفزا صفا گرفته از صفاى او
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
ز جلوه جمال او تجلّى خدا ببين چشمه چشم مست او مسبّب بقا ببين
نقش به غنچه لبش اجابت دعا ببين مست ز شهد بوسهاش خاتمالانبيا ببين
خنده فاطمه نگر شادى مرتضى ببين ز فرق تا به پاى او صفات كبريا ببين
غرق شعف مدينه را به يمن مجتبى ببين نزول رحمت خدا به پاس ناخدا ببين
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
آمده او قيام را به صلح خود رقم كند به صلح واقعى خود نخل ستم قلم كند
كه از كرامت حسن سفره پس از نعم كند حاتم طى ز جود او قامت خويش خم كند
مدينه را ز مقدمش چو روضه ارم كند ز شادى ولادتش زهر به جام جم كند
ملك ز عرش مىزند بانگ به امر سرمدى طعنه به مشك مىزند عطر گل محمدى
(ژوليده نيشابورى)
مژده اى دل كز ره امشب جان جانان آمده جان جانان در جهان از راه احسان آمده
خلق عالم را صفابخش دل و جان آمده اى محبّان بار ديگر ماه شعبان آمده
ملك هستى غرق رحمت گشته از اين فيض عام
ساقيا برخيز و ما را باز مى در جام كن شعلهور جان مرا از آب آتشخام كن
در ميان مردم دنيا مرا گمنام كن يا چو مجنونم اسير عشق بىفرجام كن
بيش از اين دارى مرا حيران چرا هر صبح و شام
تا سحر مىسوخت جانم دوش از داغ فراق بود سرتاپاى من گويى همه در احتراق
ناگهان زد هاتف غيبم نداى اشتياق كز چه بنشستى چنين مغموم در كنج وثاق
خيز از جا كآمد از ره خسرو شيرينكلام
سرو باغ دين گل گلزار پيغمبر حسين سبط خيرالمرسلين سلطان بحر و بر حسين
زيب آغوش و ضياى ديده حيدر حسين ميوه قلب بتول و حجت داور حسين
شد رُخ ماهش ضيابخش دل خيرالانام
چون ز رنج عصمت آن دُردانه آمد در وجود گشت روشن از فروغش عالم غيب و شهود
باب لطفش را خدا بر عالم امكان گشود جبرئيل آمد به سوى خانه زهرا فرود
گوييا بهر نبى دارد ز سوى حق پيام
اى حسين اى شهريار ملك دين و سرورى اى درخشان آفتاب چرخ حسن و دلبرى
اى كه در عالم زدى از عشق كوسِ برترى كردهاى در راه خود عشاق را از خود برى
دست ماه و دامن لطف تو اى والامقام
اى كه مركب تاختى هر سوى در ميدان عشق اى كه سرانداختى چون گوى در چوگان عشق
اى كه بودى روز و شب سرگشته و حيران عشق روح عشق و قلب عشق و جسم عشق و جان عشق
ريخت ساقى از ازل آرى مى عشقت به جام
اى قرار جان زهرا زينت عرش برين نور چشم مصطفى اى خسرو دنيا و دين
باعث ايجاد خلق اولين و آخرين بنده عشقت نجومى سوده بر خاكت جبين
از كرم درياب او را اى ولى ذوالكريم
(نجومى خراسانى)
شكر للَّهكه جهان بار دگر احيا شد در رحمت به رخ خلق دو عالم واشد
دل ما از نعم رحمت حق شيدا شد همچو فردوس برين روى زمين زيبا شد
مژدگانى بده اى دل كه به شادى و خوشى جشن ميلاد حسين بن على برپا شد
در شب سوم شعبان به دو صد جلوهگرى صاحب يك پسر خوشسيرى زهرا شد
جلوهگر شد ز افق كوكب بخت بشرى كه مقام بشريت ز حسين پيدا شد
شد نبى شاد و على خرّم و زهرا مسرور كه گل سرسبد گلشن طاها واشد
روز روشن به بر چشم عدو گشت سياه تا كه خورشيد شبافروز جهانآرا شد
پيش از اين واقعه آزادگى از بهر بشر قطرهاى بود ز يمن قدمش دريا شد
آمد آن مظهر آزادگى و آزادى كه رژيم ستم از قدرت او ملغى شد
آمد آن شير شجاعت كه به هنگام نبرد زهره شير ژيان آب از آن مولا شد
آمد آن پاكسرشتى كه جناب موسى از يد قدرت حق مات يد بيضا شد
آمد آن منبع لطف و كرم و جود و سخا كه ز خوان نِعَمَش نفس بشر احيا شد
مجمع پنج تن از آمدنش شد كامل حكم توشيح قوانين خدا اجرا شد
بوسه زد بر لب و رخسار وى و گفت نبى سند چوب به دندان زدنت امضا شد
نقشه قتل تو در كربُ بَلا ريخته شد سبط آزادگيت زيب و فر دنيا شد
حكم ببريدن انگشت و سرت شد تصويب سرگذشت سر تو همچو سر يحيى شد
سرگذشت تو گذشته است ز توصيف بلا با گذشت تو بپا مكتب دين ما شد
(ژوليده نيشابورى)
ماه فروردين فراز آمد ز فردوس برين گلستان را كرد در بر، حلّههاى حور عين
ارغوان سرمايه بگرفته است از كان بدخش ياسمين پيرايه بگرفته است از درّ ثمين
بانگ چنگ رامتين (1)آيد همى از ناى مرغ دارد اندر ناىگويى مرغ، چنگ رامتين
نيستند ار بلبل و صُلصُل (2)چو من عاشق چراست بانگ صلصل صبر سوز و ناله بلبل حزين
بگذرى چندان كه در هامون بنفشه است و سمنبنگرى چندان كه در بستان گل است و ياسمين
مرغ اشعار فرزدق كرده پندارى ز بردر ثناى خواجه سجّاد زينالعابدين
وارث پيغمبر و حيدر، على بن الحسينچيست ميراثش علوم اوّلين و آخرين
معنى ركن و مقام و صورت خيرالانام (3)زاده شُبّير (4)فرزند اميرالمؤمنين
همچو عمّ خود حليم و همچو باب خود صبورمرتضىآسا جواد و مصطفىآسا امين
چون به محراب اندرون بگريستى از بيم حقآمدى رضوان و بستردى سرشكش زآستين
1) 1- چنگ رامتين: رامتين را نام شخصى دانستهاند كه واضع چنگ بوده است.
2) 2- صُلصُل: بر وزن بلبل به معنى فاخته غياث اللغات.
3) 3- خيرالانام: بهترين مردم. در حقيقت لقبى است براى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سپس اولاد طاهرين و معصومين عليه السلام آن حضرت.
4) 4- شُبّير: منظور حضرت امام حسين عليه السلام است.
پيشواى چارمين است و به محراب اندرونتافتى رويش چو خورشيد از سپهر چارمين
اين شنيدستى كه در محراب طاعت خويش رااژدهاآسا بدو بنمود ابليس لعين
خواجه ننديشيد و روى از قبله طاعت نتافتكش ندا از غيب آمد «انت زينالعابدين»
كرد داود پيمبر نرم آهن را به دستاو به پند و موعظه دلهاى سخت آهنين
گر بگويم برترست از موسى عمران رواستكاين نترسيد و بترسيد او ز ثعبان مبين
حبّ او حصن حصين است و ز خشم كردگارگشت ايمن آن كه آمد اندرين حصن حصين
بس كه زانو با جبين در سجده پيش حق بسودسوده شد مانند زانوى هيونانش جبين
اى فروغ ديده پيغمبر و حيدر كه هستبغض تو نار جحيم و حبّ تو ماءِ معين
با محبّان تو رضوان گويد اندر روز حشرهذه جناتُ عَدْنٍ فَادخلوها خالدين
نازش شُبّيريان بر دوده شبَّر ز توستورنه شُبّير و شَبَر هر دو همالند و قرين
شهرياران عجم را زين سپس تا رستخيزاز تولّاى تو باشد شوكت اسلام و دين ...
(سروش اصفهانى)
چو خورشيد جمالش مشرق از برج كمال آمد خدا را شد جلوهگر بر خلق اشراق جمال آمد
شد از برج عبوديت عيان شمس ربوبيّت تجلّى جمال آنجا تجلّى جلال آمد
ز مشرق تافت بدرى مشرق اندر ليلةالقدرى كه شمس طلعتش تمثال وجه بىمثال آمد
عيان بر ممكنات از نور واجب شد يكى ممكن كه چون او ممكنى در بينش ممكن محال آمد
ز بستان امامت خاست سروى معتدلقامت كه ظلش عقول انبيا را اعتدال آمد
به سيماى حُسن دهر از حسين آورد فرزندى كه احسن احسن از جانآفرينش بر خصال آمد
توان در صبر و حلمش يافت علمش را كه در عالم كمال علم آن دارد كه حِلمش را كمال آمد
روا باشد گرش در رتبه شمسالاوليا خوانم كه در چرخ عبوديت جمالش بىهمال آمد
نبى را رفرف آمد توسن معراج و اين شر را به سير ناقه تا معراج احمد انتقال آمد
چو معراج محمّد صلى الله عليه و آله نيستى بود از تعيينها به معراج اين على را با محمّد صلى الله عليه و آله اتصال آمد
چنان در نيستى معراج كرد آن شاه لاهوتى كه اين خرگاه هستى همچو گردش از پغال آمد
از آن روز سيد آمد ساجدين را نزد مشتاقان كه در ليل و نهارش سجده كردن اشتغال آمد
اگر خواهى ز حالش بو برى بنگر در آثارش كه اهل حال را بويى ز حالش از مقال آمد
بنوش از جام توحيد كلامش گر عطش دارى كه جان تشنهكامان زنده زين آب زلال آمد
هر آن كو عبد حق گشت مرآت جمال حق خدا را اندر او بنگر كه مرآت جمال آمد
مرا ديدار يزدان تا ابد ديدار او باشد كه اين چهره از ازل مرآت حسن لايزال آمد
«فواد» اندر دو عالم از تو ديدار تو مىخواهد كه از فضل توانش هم اين لسان و اين سؤال آمد
(فؤاد كرمانى)
جشن ميلاد امام چارمين آمد پديد روز وجد مؤمنات و مؤمنين آمد پديد
درّةالتّاج فضيلت جوهر علم لدن حضرت سجّاد زينالعابدين آمد پديد
يك فلك مجد و كرامت يك جهان اجلال و فر در رخ انسان به چهرى دلنشين آمد پديد
يك جهان تسليم يك عالم رضا يك دهر فضل آسمانى آفتابى بر زمين آمد پديد
فُلك درياى ولايت موج اقيانوس فضل خازن علم الهى، قطب دين آمد پديد
نور چشم خامس آل عبا زينالعباد شافع عصيان به روز واپسين آمد پديد
عرشيان انگشت عبرت بر دهان دارند از آن كاين چنين گوهر چه سان از ماء و طين آمد پديد
عابدين را گاه رنج آرام جان آمد زره ساجدين را روز غم يار و معين آمد پديد
آنچه را مىجست دل در آسمانها قرنها در زمين آن مقتداى آن و اين آمد پديد
چرخ هستى را چنان شمس الضّحى آمد عيان بحر ايمان را چنين درّ ثمين آمد پديد
مجمعالبحرين دانش، مخزنالاسرار حقّ فيض سرمد، متن قرآن مبين آمد پديد
كاخ ايمان را از او ركنى ركين شد آشكار ملك هستى را از او حصنى حصين آمد پديد
وارث تخت «سلونى» تاجدار «هل اتى» حضرت طاها جناب يا و سين آمد پديد
از پى آوردن تبريك ميلادش ز عرش باز گويا در زمين روح الامين آمد پديد
بازگو «طايى» براى ميمنت بر شيعيان روز ميلاد امام چارمين آمد پديد
(طايى)
بهار آمد هوا چون زلف يارم باز مشكين شد زمين چون رويش از گلهاى رنگارنگ رنگين شد
نگارستان چينى شد زمين از نقش گوناگون چمن رشك ختن از ياسمين وز بوى نسرين شد
دلِ آشفته شد محو گلى از گلشن طاها اسير سنبلى از بوستان آل ياسين شد
چه گويم از گل رويش؟ مپرس از سنبل مويش ز فيض لعل دلجويش مذاق دهر شيرين شد
به ميزان تعادل با گل رويش چه باشد گل كه با آن خرمن سنبل كم از يك خوشه پروين شد
جمال جانفزاى او ظهور غيب مكنون بود دو زلف مشكساى او حجاب عزّ و تمكين شد
به باغ استقامت اوّلين سرو آن قد و قامت به ميدان كرامت شهسوار ملك تكوين شد
سليل پاك احمد، زيب و زين مسند سرمد ابوجعفر محمد، باقر علم نبييّن شد
محيط علم ربّانى، مدار فيض سبحانى كه در ذات و معانى ثانى عقل نخستين شد
حقايق گو، دقايق جو، رقايق جو، شقايق بو سراج راه حق، كز او رواج دين و آيين شد
مرارتها چشيد آن شاه خوبان از بنىمروان مگر آن تلخكامى بهر زهر كين به تمرين شد
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سراپا سوخت چه او را شاهد بزم حقيقت شمع بالين شد
براى يكّهتاز عرصه ميدان جانبازان ز جور كينه مروانيان اسب اجل زين شد
(غروى اصفهانى)
امشب ز لطف كبريا عالم همه پرنور شد شمس عيان شد در جهان ظلمت دوباره دور شد
خفاش سان خصم ولى از نور تابان كور شد نور دو چشم ساقى كوثر از آن مسرور شد
ابليس ديد اين نور را آزرده و رنجور شد دلهاى مردان خدا پر از نشاط و شور شد
آمد امام پنجمين از فاطمه بنت حسن چشم على بن الحسين روشن از اين فخر ز من
بيت امام ساجدين روشن شد از نور خدا از اين تجلى در عجب سكّان عرش كبريا
سبّوح گو، قدوس گو كروبيان اندر سما گويى عيان آمد ز نو انوار ختم الانبيا
آمد به دنيا زاده دخت امام مجتبى رويش حسن بويش حسين از نسل پاك مرتضى
به به از اين زيبا پسر كز دامن عصمت بود از علم و حلم و فضل او دين نبى محكم بود
هم نام جدش مصطفى آن رهبر عالم بود مانند شاه لافتى فرمانده اعظم بود
ساقيا مى ده كه دل از اضطراب آيد برون كز افق جاى مه امشب آفتاب آيد برون
آنچنان مستم كن اى ساقى كه از فرط شعف جاى اشك از ديدهام درّ خوشاب آيد برون
بزم شادى كن بيا امشب به صد جاه و جلال تا ز پشت پرده يارم بىحجاب آيد برون
شد شب ميلاد مسعود امام پنجمين آن كه توصيف صفاتش از حساب آيد برون
زد قدم در عرصه گيتى گل گلزار عشق تا ز شرم روى او از گل، گلاب آيد برون
خشم حقبين باز كن كز بارگاه قُرب حق موكب نوباوه ختمى مأب آيد برون
از قدوم ميمنت با دُر درياى علم بوى مشك و عود و عنبر از تراب آيد برون
تا منور ملك هستى گردد از نور رُخَش يوسف فرخرخ ما بىنقاب آيد برون
آمد آن شاهى كه آدم از براى ديدنش از جنان هِقهِق زنان غرق خضاب آيد برون
آمد آن شاهى كه موسى با عصا از كوه طور بهر ديدار رُخَش با صد شتاب آيد برون
آمد آن شاهى كه بهر كسب فيض از محضرش حضرت عيسى بن مريم با كتاب آيد برون
آمد آن فرمانرواى مكتب صدق و صفا كز صفايش نخل ايمان كامياب آيد برون
آمد آن آموزگارى كز كتاب ناطقش از براى حل هر مشكل جواب آيد برون
دلم پَر مىزند امشب براى حضرت باقر كه گويم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر
نديده ديده گيتى به علم و دانش و تقوا كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر
ز بهر رفع حاجات و نياز خويش گرديده سلاطين جهان يكسر گداى حضرت باقر
زبان از وصف او الكَن قلم از مدح او عاجز كه جز حق كس نمىداند بهاى حضرت باقر
نزايد مادر گيتى ز بهر خدمت مردم به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر
بود عقل بشر مات و به حيرت عارف و دانا ز صدق و پاكى و مهر و وفاى حضرت باقر
به ذرات جهان يكسر بود او هادى رهبر كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر
به زير ابر پنهان شد مه و خورشيد از حجلت ز شرم نورروى دلرباى حضرت باقر
برو كسب فضيلت كن چو مردان خدا اى دل ز بحر دانش بىمنتهاى حضرت باقر
اگر گردد شفيع ما به نزد خالق يكتا به هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر
خدا ايمن كند او را ز بيم آتش دوزخ هر آن كس پا گذارد جاى پاى حضرت باقر
ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت به زير سايه و تحت لواى حضرت باقر
بود «ژوليده» را اين بس كه از لطف خداوندى زند صبح و مسا دم از ولاى حضرت باقر
(ژوليده نيشابورى)
اى ز سرو قدّ رعنا بر صنوبر طعنه زن و اى ز ماه روى زيبا مهر را رونق شكن
همچو من هر كس رخ و قد تو بيند تا ابد فارغ است از ديدن خورشيد و از سرو چمن
گر خرامى صبحدم در طرف باغاى گل عذار غنچه از شرم دهانت هيچ نگشايد دهن
اى تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبرى هر كجا دارند خوبان دو عالم انجمن
نسبت حسن تو با يوسف نشايد داد از آنك صد هزاران يوسفت افتاده در چاه ذقن
چشم جادويت نموده شرح بابل مختصر بوى گيسويت شكسته رونق مشك ختن
كى توانم كرد وصف و چون توانم داد شرح ز آنچه عشقت مىكند اى نازنين با جان من
بس بود طبعم پريشان از غم زلفت مگر با خيال قد رعنايت كنم موزون سخن
در مديح صادر اول امام پنجمين عليه السلام كش بود مدّاح ذات ذوالجلال ذوالمنن
شبل حيدر سبط پيغمبر خديو انس و جان مخزن علمالنبيّين كاشف سرّ و علن
حضرت باقر ضياى ديده خيرالنسا حامى شرع رسول اللَّه هوادار سنن
جلّ اجلاله توانايى كه گر خواهد كنى روز، شب، خورشيد، مه، افلاك، غبرا، مرد و زن
دى به يك ايماى او گردد بهار و خار، گل بلبل و قمرى شوند از امر او زاغ و زغن
بىولاى آن گل گلزار دين نبود، اگر لاله خيزد در چمن يا سبزه رويد از دمن
كوى او چون خانه حق قبله اهل يقين اسم او چون اسم اعظم دافع رنج و محن
هم به آدم شد مغيث و هم به نوح آمد معين هم به عيسى گفت: كلّم هم به موسى گفت: لن
من چه گويم وصف ذاتش جز كه عجز آرم به پيش درّ درياى حقيقت را كه مىداند ثمن؟
(صغير اصفهانى)
من كيستم حقيقت حق را خزانهام بيرون ز مرز فكر و خيال و فسانهام
بنيانگذار مذهب و مسندنشين علم فيض مدام فلسفه عارفانهام
سبط نبى و پور على، نجل فاطمه الگوى صبر و صلح حسن را نشانهام
آئينهدار نهضت سرخ حسينىام چون عابدين به نخل عبادت جوانهام
بحرالعلوم باب من است و سخا و جود يك قطرهاى بود ز يم بيكرانهام
استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول پرچم فراز علم به قاف زمانهام
با اين همه جلال در اين جوّ قيرگون محصور كرده خصم ستم پيشه خانهام
از يورش شبانه ابنالرّبيع پست آيد به ناله سنگ ز سوز شبانهام
لرزد بهسان بيد تن اهل بيت من تا مىكشد ز خانه برون وحشيانهام
آن بىحيا سواره و من با تن ضعيف پاى پياده در پى اسبش روانهام
تندى كند كه تند برو در بر امير كندى اگر كنم بزند تازيانهام
آنان كه سوختهاند دَرِ خانه على آتش زدند از ره كين درب خانهام
(ژوليده اصفهانى)
چون از افق برآيد انوار صبح صادق در پاى سبزه بنشين با همدمى موافق
شد موسم بهاران پرلاله كوهساران بستان پر از رياحين صحرا پر از شقايق
بلبل كه در غم گل مىكرد بىقرارى شكر خدا كه معشوق آمد به كام عاشق
يكسو نشسته خسرو در بزمگاه شيرين يك سو نهاده عذرا سر در كنار وامق
ابر بهار گسترد ديباى سبز در باغ باد از شكوفه افكند بر روى آب قايق
بر آستان معشوق تسليم شو كه آنجا صاحبدلان نهادند پا بر سر علايق
زد بلبل سحرخيز فرياد شورانگيز كاى مست خواب غفلت و اى بنده منافق
شد وقت آن كه خوانند حمد و ثناى معبود شد گاه آن كه نالند در پيشگاه خالق
از بوستان احمد بگذر كه بلبل آنجا بر شاخ گل سرايد وصف جمال صادق عليه السلام
نور جمال صادق چون از افق برآمد شد صبح عالم آراش بر شام تيره فايق
از شرق و غرب بگذشت نور فضايل او چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق
تن پيكر فضايل، جان گوهر معانى دل منبع عنايات رخ مطلع شوارق
همچون صدف ز دريا دُرهاى حكمت اندوخت چون گوهر وجودش شايسته بود و لايق
بر پايه كمالش محكم اساس توحيد از پرتو جمالش روشن دل خلايق
خورشيد برج ايمان، شمشاد باغ امكان گنجينه كمالات، سرچشمه حقايق
هادى شوند يكسر گر لحظهاى بتابد نور هدايت او بر جسمهاى عايق
بر لوح سينه اوست آيات حق هويدا وه! وه! عجب سوادى است با اصل خود مطابق
افكار تابناكش روشنتر از كواكب انديشههاى پاكش خرّمتر از حدايق
آيين جعفرى را بگزين كه دردمندان درمان خويش جويند از اين طبيب حاذق
شاها «رسا» ندارد جز اشتياق رويت بنماى رخ كه خلقى است بر ديدن تو شايق
در عرصه قيامت دست از تو برنداريم كاندر شفاعت توست ما را رجاى واثق
(دكتر قاسم رسا)
باز طرح ديگرى گردونه گردان نهاد از بدايع جلوههاى تازهاى كيهان نهاد
ريخت طرحى نو جهان با مقدم باد صبا دشت و بستان هر طرف بينى گلى الوان نهاد
ابر رحمت باز گوهرريز و گوهرپاش شد بر گل سورى ز شبنم لؤلؤ و مرجان نهاد
باد عنبرساى گرديد و نسيم عنبرفروش طبله را عطّار بست و قفل بر دكان نهاد
بلبل هجران كشيده در فضاى گلستان سرخوش از ديدار گل شد، پرده الحان نهاد
بوستان و كوه و صحرا رونقى ديگر گرفت تاجى از بيجاده بر سر، لاله نعمان نهاد
اين همه آثار هست از يمن شاه دين، امام جعفر صادق كه ز احسان، قادر منّان نهاد
هفده ماه ربيعالاول، اندر جمعه، بود كاو قدوم اقدسش در عالم امكان نهاد
با طلوع آفتاب آسمان معرفت حقتعالى بر خلايق منّت و احسان نهاد
كرد بر كون و مكان خورشيد حق تابندگى زين تلألؤ بر جهان انوارى از يزدان نهاد
بهرهور از مكتب علم و صفاى جدّ و باب گشت و تاج فخر را بر تارك اديان نهاد
از مقام شامخ علمى او شد مستفيض آن كه اندر محضرش سر بر خط فرمان نهاد
اعلم و اتقى و افضل عاملى صدّيق بود افقه و اعرف كه ركن و پايه ايمان نهاد
مستجابالدعوه و برهان حق و مقتدا بود و آيين را بنا بر حجّت و برهان نهاد
يافته دين محمّد صلى الله عليه و آله از وجودش اعتبار شيعه را مذهب به رسم جعفرى بنيان نهاد
مفتخر دانشوران بودند از شاگردىاش بهر ترويج شريعت پاى در ميدان نهاد
تربيت فرمود شاگردان عالم بىشمار پايههاى علم شيمى جابر حيّان نهاد
مام گيتى مثل او هرگز نزايد در قرون برترى او را خدا بر همسر و اقران نهاد
گر زبان خامه عاجز آمد از توصيف او قدر والايش عنان فكر، سرگردان نهاد
نااميد از آستان خويش «فرزين» رامساز لطف تو شاها به دل مرهم پى درمان نهاد
(عبدالحسين فرزين)
مىسزد گر ساقى امشب باده در ساغر بريزد باده در ساغر به عشق يار سيمينبر بريزد
مىسزد گر آب زر امشب براى وصف دلبر جاى جوهر از قلم بر صفحه دفتر بريزد
مىسزد امشب اگر طوطى طبعم پَرگشايد جاى شعر از سينهام لعل و دُرّ و گوهر بريزد
مىسزد امشب اگر از رحمت حق ابر رحمت جاى باران بر زمين گه عطر و گه عنبر بريزد
مىسزد امشب اگر روحالامين از فرط شادى بر سر خلق جهان از عرش اعلا زَر بريزد
مىسزد امشب اگر از ديدن بابالحوائج شادى از رخسار و نور از روى پيغمبر بريزد
مىسزد امشب اگر از مقدم موسى بن جعفر اشك شوق از ديدگان ساقى كوثر بريزد
مىسزد، امشب اگر بهر نثار مقدم او آسمان از ديدگان خويشتن اختر بريزد
مىسزد امشب اگر از يمن اين مولود مريم بهر كورى حسودان عود در مجمر بريزد
مىسزد امشب اگر از آسمان و ابر ظلمت خاك غم بر فرق خصم موسى جعفر بريزد
زد قدم در ملك هستى آن كه از يمن قدومش وجد از ديوار و شادى و سرور از در بريزد
زد قدم شاهى كه از بهر نثار مقدم او زآسمان روحالقدس از شوق دل اختر بريزد
آمد آن فرمانروايى كز براى مدحت او جاى شعر از سينه «ژوليده» گان گوهر بريزد
(ژوليده نيشابورى)
شب است و منادى ندا مىكند مريدان حق را صدا مىكند
كه امشب در رحمت خويش را خدا بر رخ خلق وا مىكند
ز خمخانه شب شراباً طهورا به پيمانه انّما مىكند
ز رحمت به موسى بن جعفر خدا گرانهديهاى را عطا مىكند
به نجمه عطا كرده حق آيتى كه حق را ز باطل جدا مىكند
قدم زد على بن موسى به عالم كه عالم بر او اقتدا مىكند
به شمس الضحى داده شمس الشموسى كز او شمس كسب ضيا مىكند
درخشيد رخشنده مهرى كه مهرش مس قلب ما را طلا مىكند
چو جدّش ز رفعت برد گوى سبقت كه صبر بلا در قضا مىكند
ز نام على نام او گشته مشتق كه توصيف او هلاتى مىكند
بود عصمت فاطمى را دُر ناب كه شرم از رخ او حيا مىكند
بود او حَسَن را علمدار صلحى كه پاينده دين خدا مىكند
بود وارث نهضت سرخ عاشور كه كاخ ستم را فنا مىكند
بود در عبادت چو زينالعباد كه بر شيعيانش دعا مىكند
چو بحرالعلوم است دريايى از علم كه فكر بشر كيميا مىكند
ز فقهالرضا زنده شد فقه صادق كه تضمين آن با ولا مىكند
اگر اژدها كرد موسى عصا را رضا اين عمل بىعصا مىكند
كند زنده در پرده تصوير شيران ببين پور موسى چهها مىكند
اگر آهويى را به دامى ببيند ز دام بلايش رها مىكند
بود او طبيبى كه بىنسخه درمان ز ما دردها را دوا مىكند
چو بابش بود مظهر جود و بخشش كه حاجات ما را روا مىكند
ز بس كه رئوف است از ما خدا را ز فرط رضايش رضا مىكند
رسول خدا را بود پاره تن كه وصفش رسول خدا مىكند
خدا را زيارت كند هر كه او را زيارت به صدق و صفا مىكند
به ديدار قبرش رود هر كه يك بار تلافى آن را سهجا مىكند
به «ژوليده» او داده قولى كه فردا به قولى كه داده وفا مىكند
(ژوليده نيشابورى)
در بغل امشب يكى قرص قمر دارد رضا بر زبان شكر خداى دادگر دارد رضا
بارگاه زاده موسى چراغان مىشود در حريمش جشن ميلاد پسر دارد رضا
اقتران مهر و مه گرديده امشب، يا مگر نور چشمانش محمد را به بر دارد رضا
بر امام هشتمين حق كرده فرزندى عطا زين پسر پيغام تبريك از پدر دارد رضا
آمد آن يكتا دُر عصمت كه بر ميلاد او تهنيت از حضرت خيرالبشر دارد رضا
بر عقيمى آن كه بر فرزند موسى طعنه زد گو بيا امشب ببين نور بصر دارد رضا
در كنار مهد او بنشسته بيدار و به لب ذكر خواب از بهر طفلش تا سحر دارد رضا
ذكر خواب از بهر او مىگويد و گريان بود من نمىدانم چرا چشمان تر دارد رضا
گاهى از اين موهبت شاد است و گاهى دل غمين چون كه از پايان كار او خبر دارد رضا
«خسرو» از مداحى او مىكند بس افتخار گر بدين منصب مدامش مفتخر دارد رضا
(محمّد خسرونژاد)
از شبستان ولايت قمرى پيدا شد از گلستان هدايت ثمرى پيدا شد
بحر موّاج كرم آمده در جوش و خروش كه ز درياى عنايت گهرى پيدا شد
شب ميلاد جواد است، ندا زد جبريل كز پى شام مبارك سحرى پيدا شد
از افق ماه درخشان رجب داد نويد كه ز خورشيد ولايت قمرى پيدا شد
مىرسد نكهت ريحان بهشتى به مشام كه ز «ريحانه» رضا را پسرى پيدا شد
سالها بود پدر چشم به راه پسرى كه پسر آمد و نور بصرى پيدا شد
نام نيكوش محمّد، لقب اوست جواد در صفات ملكوتى بشرى پيدا شد
دادخواهان جهان را ز پى دادرسى خسرو دادرس دادگرى پيدا شد
مظهر زهد و فضيلت، كه بدان گوهر پاك علم نازد كه مرا تاج سرى پيدا شد
مجلس آراسته مأمون ز بزرگان و رجال كه ز در كودك صاحبنظرى پيدا شد
پاسخ مجلسيان داد به هرگونه سؤال كز همه برتر و شايستهترى پيدا شد
سپر انداخته روباهصفت مدّعيان زان كه در بيشه دين شير نرى پيدا شد
اى كه در وادى حيرت شدهاى سرگردان غم مخور قافله را راهبرى پيدا شد
خرّم آن گل كه ز هر سو به تماشاى رخش صد چو من بلبل خونينجگرى پيدا شد
چو بدو رايحه جد گراميش رسيد در دل از شوق وصالش شررى پيدا شد
چون به بغداد دو سرچشمه رسيدند به هم خاك را لطف و صفاى دگرى پيدا شد
اى «رسا» شادى ميلاد همايون جواد عليه السلام طبع موجى زد و زيبااثرى پيدا شد
(دكتر قاسم رسا)
گشود ديده چو بر اين جهان امام جواد به روى خلق در مرحمت خداى گشاد
شكفت تا گل رويش ز بوستان رضا عليه السلام بداد مژده به اهل نياز، پيك مراد
عيان تجلّى حق شد ز روى اين مولود جهان پير جوان شد ز شوق اين ميلاد
نهم امام كه روز دهم ز ماه رجب ز ديدن رخ او ثامنالحجج شد شاد
زآسمان بركات خداى، نازل شد ز يمن مقدم او بر زمين چو گام نهاد
گرفت چنگ به چنگ وز اشتياق سرود مَلَك ز بام فلك نغمه مباركباد
خداى، جود و كرم را به خلق كرد تمام چو ديده مظهر جود خدا به دهر گشاد
زهى مقام كه جسته است علم از او يارى زهى شرف كه گرفته است عقل از او ارشاد
اميد بسته به الطاف او سياه و سپيد پناه در كنفش جسته بنده و آزاد
ز فيض دانش او جان گرفت علم و خرد ز نور بينش او جلوه يافت استعداد
به يمن لطف عميمش كرم گرفت قوام به دست همت او شد جهان جود ايجاد
گداى بارگه جود اوست حاتم طى غلام درگه فرّ و شكوه اوست قباد
بود ز پرتو انديشهاش خرد روشن كند ز فكرت او عقل پير استمداد
فكنده سايه ز مهرش هماره بر سر عدل زده است شعله ز قهرش به خرمن بيداد
زبان ناطقه لال است در مديحت او كه با كمالش ما ناقصيم همچو جماد
اگر به آتش دوزخ نظر ز لطف كند شراره از نگهش سردتر شود ز رماد
اگر كه نامه اعمالم از گنه سيه است شفاعت تو مرا بس بود به روز معاد
هميشه تا به عدد كمتر است الف از با هماره تا كه فزونتر ز صاد باشد ضاد
بود عدوى تو دايم قرين محنت و غم بود محبّ تو پيوسته خرّم و دلشاد
(غلامرضا قدسى)
امشب زمين و آسمان بايد چراغانى شود سرتاسر روى زمين از گُل، گلافشانى شود
بلبل به عشق روى گل مست غزلخوانى شود اكناف عالم سربهسر تزيين و نورانى شود
وآنگه ملك آماده پُست نگهبانى شود جبرييل مأمور از پى گهواره جنبانى شود
چون حجت بر حقّ حق محبوب معبود آمده يعنى جواد ابنالرضا سرچشمه جود آمده
در دهم ماه رجب ماهى ز يثرب سر زدى كز مقدمش روحالامين در عرش بال و پر زدى
وز پرده دل نعره اللَّهاكبر بر زدى كامروز ذات حق شرر بر تار و پودش برزدى
بر تارك خلق جهان زين مژده حق افسر زدى ساقى كوثر زين خبر فرياد شادى برزدى
كز بهر يارى بشر سرمايه سود آمده يعنى جواد ابنالرضا سرچشمه جود آمده
از يمن اين زيباپسر وا شد گره از كار ما شد سايه لطف خدا شامل به حال زار ما
وز رحمت حق شد عيان از پشت پرده يار ما تا آنكه گردد جود او سرمايه بازار ما
روشن شده از نور او چون روز شام تار ما با دلربايى دل برد از دست ما دلدار ما
برگو تو بر خلق جهان آن روز موعود آمده يعنى جواد ابنالرضا سرچشمه جود آمده
او آمده احيا كند با جود خود موجود را پاينده سازد در جهان او پرچم محمود را
سازد مشخص بهر ما راه زيان و سود را راضى كند با طاعتش او خالق معبود را
خاموش سازد در جهان او آتش نمرود را گسترده سازد بهر ما او خوان لطف جود را
در كان هستى هرچه بود از جود موجود آمده يعنى جواد ابنالرضا سرچشمه جود آمده
او آمده با علم خود مشت عدو را وا كند يحيى ابناكثم را به يك ايماى خود رسوا كند
اسلام را با منطقش جاويد و پابرجا كند صدها هزاران راز را بهر بشر افشا كند
كو مجرى حكم خدا از نسل محمود آمده يعنى جواد ابنالرضا سرچشمه جود آمده
مانند احمد خُلق او تا شهره آفاق شد در زهد و تقوا چون على در ملك هستى طاق شد
مانند زهرا عصمتش سرچشمه اشراق شد در بردبارى چون حسن نزد همه مصداق شد
همچون حسين بن على فرمانده عشاق شد گاه عبادت بنده صد يوسف و اسحاق شد
چون عابدين در بندگى مسجود معبود آمده يعنى جواد ابنالرضا سرچشمه جود آمده
مانند باقر علم او زينت دهد اسلام را با شيوه صادق كند هوشيار خاص و عام را
با فكر بِكر خويشتن او پخته سازد خام را چون موسى جعفر كند اجرا همه احكام را
همچون رضا بر هم زند ديباچه اوهام را شيرين كند از بهر ما او تلخى ايام را
كز بهر ما «ژوليده» گان اين عيد مسعود آمده يعنى جواد ابنالرضا سرچشمه جود آمده
(ژوليده نيشابورى)
آفتاب عزّت از عرش جلال آمد پديد روز عيد شادمانى را هلال آمد پديد
آفتابِ فضل، تابان گشت از كوه شكوه ظلمت شبهاى هجران را وصال آمد پديد
روز، روزِ شادى و وقت نشاط آمد از آنك بهترين روزهاى ماه و سال آمد پديد
اخترى گرديد از برج ولايت جلوهگر كز جمالش آيتى فرخندهفال آمد پديد
آسمان علم را تابندهماه آمد عيان گلستان شرع را خرم نهال آمد پديد
در سپهر عزّ و شوكت آفتاب آمد فراز بر هماى دين و دانش پر و بال آمد پديد
دشمنان را مايه درد و الم شد آشكار دوستان را دافع رنج و ملال آمد پديد
اى مسلمان ديدهات روشن كه از لطف خدا هادىالامّه (1)شه احمد خصال آمد پديد
1) 1- هادىالامّه: راهنماى امّت اسلام.
عشق و دل را موجبات اتّحاد آمد عيانجان و تن را موجبات اتّصال آمد پديد
ركن دين بحر سخا غيث (1)كرم، غوث (2)اممنور حق شمسالضحى، فضل الكمال آمد پديد
عالمى فضل و تعالى، قلزمى علم و كمالبر سرير جاه و اورنگ جلال آمد پديد
شوكت و جاه و سعادت را محيط (3)آمد عيانحكمت و علم و فضيلت را جمال آمد پديد
جلوه ديگر به خود بگرفت عالم بهر آنكبر رخ زيباى خلقت خط و خال آمد پديد
هر چه خواهى از خدا «طايى» بخواه امروز چونبهر حاجت خواستن نيكو محال آمد پديد
(طايى شميرانى)
امشب جهان از خرمى مانند رضوان مىشود نور خدا در طور جان امشب فروزان مىشود
از آسمان مكرمت تابنده گردد اخترى روشنگر دنيا و دين زآن روى تابان مىشود
امشب زمين و آسمان در عشرت و ساغرزنان چون ساقى كوثر على خشنود و خندان مىشود
از بوستان معرفت سر مىزند زيباگلى كاين عالم خاكى از آن همچون گلستان مىشود
نورى به عالم جلوهگر گردد به هنگام سحر روشن زمين و آسمان زان نور رخشان مىشود
سرچشمه فيض خدا نور دوچشم مصطفى سرحلقه اهل ولا محبوب جانان مىشود
خورشيد برج ارتضا آن يادگارى از رضا ابنرضا امشب پدر از لطف يزدان مىشود
در زهد و دانش مصطفى در زور بازو مرتضى حلمش چو حلم مجتبى در ملك امكان مىشود
بر فاطمه نور دوعين آزاده مانند حسين احياگر احكام حق پيدا و پنهان مىشود
عابد، بسان عابدين چون باقر علماليقين در دانش علم و خرد مشهور دوران مىشود
صادق بود در راستى هم جعفر و موساستى مدهوش در سيناى او موساى عمران مىشود
پور امام هفتمين كز بعد او روى زمين هم رهبر و هم رهنما بر نوع انسان مىشود
فرزند دلبند تقى او را لقب آمد نقى هم زاهد و هم متقى هم ركن ايمان مىشود
هر كس ندارد در جهان مهر و تولايش به دل كى طاعت صدسالهاش مقبول يزدان مىشود
آن بهترين خلق خدا آخر در اين دار فنا مسموم زهر اشقيا در راه قرآن مىشود
(محمّد خسرو نژاد)
شيعيان مژده كه از پرده برون يار آمد عسكرى پورنقى مظهر دادار آمد
گشت از كان كرم گوهر پاكى ظاهر ز صدف آن دُر تابنده به بازار آمد
شد تولد ز سليل آن مه تابنده حق سامره از قدمش جنتالانهار آمد
بهر مولود حسن پورنقى از دل عرش تهنيت باد ز خلاق جهاندار آمد
با صفات احدى كرد تجلى به جهان نور چشم على و احمد مختار آمد
نام نيكوش حسن خوى حسن روى حسن باب مهدى زمان كاشفالاسرار آمد
حامى دين محمد صلى الله عليه و آله متولد گرديد عسكرى فخر ز من سرور و سالار آمد
فخر مُلك دوسرا جان و دل اهل ولا خسرو هادى عشر رحمت غفار آمد
گشت از مقدم وى باغ ولايت خرم چونكه از گلشن دين آن گل بىخار آمد
خواست حق رحمت خود را برساند بر خلق صورتى ساخت كه با سيرت دادار آمد
نور او نور خدا بود به عالم تابيد روى او شمع هُدى بود شب تار آمد
خُلق غفارى از او خُوى رحيمى ظاهر مظهر ذات خدا آن گل گلزار آمد
(قاضى نظام)
باز گيتى روشن آمد از جمال عسكرى ماه گردون شد خجل پيش هلال عسكرى
موكب اجلال او چون شد پديد از گرد راه محور آمد هر جلالى در جلال عسكرى
هادى دين مىبرد دست دعا پيش خدا چشم حق بينش چو مىبيند جمال عسكرى
من چو گويم در مقام و حسن اين كودك كه هست منطق پير خرد مات از كمال عسكرى
تا تقرّب بر خدا جويند خلق نه فلك روبد هر يك بامژهگرد نعال عسكرى
عصمت زهرا عيان از چهره زيباى او خصلت حيدر ببينى در خصال عسكرى
رشك كوثر بُرد از لعل لب جانبخش او ماه گرديده خجل از خط و خال عسكرى
گلشن جاويد گردد هر زمين شورهزار چون ببيند موكب فرخندهفال عسكرى
دانش سرشار او تا كرد تفسير كتاب عالمى سيراب گرديد از زلال عسكرى
رستگار و ثابت اميد است از لطفش شويد مورد غفران حى لايزال عسكرى
(ثابت)
اى آفتاب مهر تو روشنگر وجود در پيشگاه حكم تو ذرات در سجود
اى مير عسكرى لقب اى فاطمىنسب آن را كه نيست مهر تو از زندگى چه سود
علمت محيط بر همه ذرات كاينات فيضت نصيب، بر همه در غيب و در شهود
تاريخ تابناك حياتت، گر اندك است بر دفتر مفاخر اسلاميان فزود
عيسى دمى و پرتو رأى منير تو زنگار كفر از دل نصرانيان زدود
اين افتخار گشته نصيبت كه از شرف در خانه تو مصلح كل ديده برگشود
اى قبله مراد كه در بركةالسّباع شيران به پيش پاى تو آرند سر فرود
قربان ديدهاى كه به بزم تو فاش ديد جاى قدوم عيسى و موسى و شيث و هود
قرآن ناطقى تو و قرآن پاك را الحق مفسّرى، ز تو شايستهتر نبود
دشمن بدين كلام ستايد ترا كه نيست در روزگار، چون تو به فضل و كمال و جود
شادى به نزد مردم غمديده نارواست جانها فداى لعل لبت كاين سخن سرود
مدح شما، ز عهده مردم برون بود اى خاندان پاك كه يزدانتان ستود
از نعمت ولاى شما خاندان وحى منّت نهاد بر همگان، خالق و دود
اى پورهادى، اى حسنالعسكرى ز لطف بپذير، از «مؤيد» دلخسته اين درود
(سيّد رضا مؤيّد)
خرم جهان دوباره شد از مقدم بهار سر زد دوباره لاله و نسرين به كوهسار
صدها شقايق از دل صحرا شكفته شد در باغ نغمهخوان شده با صد شعف هَزار
بگذشته سوى دشت مگر آهوى ختن بنشسته روى كشت مگر ناقه تتار
همراه با نسيم سحر مىرسد به گوش ما را نواى مرغ بهشتى ز شاخسار
عيدى قرين عيد دگر گشته زان سبب امسال از هميشه نكوتر بود بهار
زيباگلى به دامن نرگس شكفته شد آن نوگلى كه گلشن از او يافت اعتبار
ماهى به نيمه مه شعبان طلوع كرد ماهى كه مهر از شرف او راست پردهدار
شعبان زيمن مقدم او يافته مگر اين شوكت و جلالت و اين عزّ و افتخار
سال نو و بهار نو و روزگار نو ساقى به يمن مقدم گل خيز و مى بيار
سالى چنين مبارك و روزى چنان بزرگ فصلى چنين خجسته به تأييد كردگار
لبتشنگان جرعه جام ولايتش نوشند از سبوى ولا آب خوشگوار
اى آفتاب چهره نهان كرده در سحاب دلها براى ديدن تو گشته بىقرار
خرم شود جهان و عدالت به پا شود روزى كه در كف تو بود تيغ ذوالفقار
احيا شود به عهد تو حكم كتاب حق اجرا شود به عصر تو آيين كردگار
تو قاسم جنان و جحيمى كه در ازل يزدان به دست قدرت تو داده اختيار
جانها براى خدمت تو گشته در تعب دلها براى ديدن تو گشته بىقرار
اى منجى بشر كه نهانى تو در حجاب دارم اميد آنكه كنى چهره آشكار
دارم اميد آنكه كنى با ظهور خويش بيرون ز جان منتظران رنج انتظار
جمعى ستاده ديده به سويت در آرزو قومى نشسته ديده به راهت اميدوار
اى مظهر خدا به عنايت به ما نگر اى ابر مرحمت تو به رحمت به ما ببار
تا آن زمان كه مهر درخشان بود به روز تا آن زمان كه ماه بتابد به شام تار
از ما به پيشگاه تو صد كاروان درود وز حق به جان پاك تو صدآفرين نثار
چون باعث ملال شود طول هر سخن شيرين بود چكامه «خسرو» به اختصار
(محمّد خسرو نژاد)
ده مژده كه از عالم بالا خبر آمد كز جيب افق كوكب اقبال برآمد
شب بار سفر بست و همايون سحر آمد نازل ز سما آيه فتح و ظفر آمد
بر منتظرين مژده بده منتظر آمد از مهد بقا مهدى ثانى عشر آمد
كو حجت حق حامى دين ماء معين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
امشب ز كَرَم حق گُهرى داد به نرجس وز برج ولايت قمرى داد به نرجس
در قدر و شرف تاج سرى داد به نرجس از صلب حسن برگ و بَرى داد به نرجس
خوش باش كه حق بال و پرى داد به نرجس برخيز كه زيباپسرى داد به نرجس
كز شرم رخش شمس و قمر خانهنشين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
تا جلوهنما دلبر جانانه ما شد آكنده دل از نعره مستانه ما شد
تا نور رخش رونق كاشانه ما شد ديوانه مهدى دل ديوانه ما شد
كو فخر بشر حامى قرآن مبين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
او آمده از پادشهان تاج بگيرد تاج از سر كيخسرو و ليلاج بگيرد
با تير دل خصم خود آماج بگيرد با عدل و عدالت ره تاراج بگيرد
قنداقه او جاى به معراج بگيرد دست من دلخسته محتاج بگيرد
كو خلق جهان را به خدا يار و معين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
در پانزده ماه گرانمايه شعبان آمد به جهان جان جهان خسرو خوبان
شد ماه ز انوار رخش سر به گريبان وز مقدم او نعمت حق گشت فراوان
شاهى كه خدا حجت خود خوانده به قرآن از دامن نرجس شده چون ماه نمايان
خشنود دل فاطمه در خلد برين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
او آمده از بهر نجات بشريّت از ورطه كبر و حسد و بخل و منيّت
يكسان بكند مشربه شاه و رعيّت نابود كند منكر حكم احديّت
پاينده كند پرچم سرخ علوييّت جاويد شود دين خدا تا ابديّت
كو مظهر فتح و ظفر و نهضت دين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
عالم ز قيامش به خدا قايمه گيرد با آمدنش ظلم و ستم خاتمه گيرد
از راه كَرَم آيد و دست همه گيرد وز نهضت او رحمت حق واسعه گيرد
اكناف جهان ز آمدنش همهمه گيرد او آمده تا داد دل فاطمه گيرد
كو زاده زهرا پسر حبل متين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
اى يوسف زهرا پسر شاه ولايت اى آنكه ز موى تو كند شام حكايت
بر ما نظرى كن ز ره لطف و عنايت تو شاه شهانى و شهانند گدايت
«ژوليده» زند صبح و مسا دم ز ولايت تو جان جهانى و جهانى به فدايت
بازآى كه دل با غم و اندوه قرين است چون خلد برين از قدمش روى زمين است
(ژوليده نيشابورى)
زد قدم خسرو پاكاختر فرخنده خصال ماه شعبان و خرد مات از آن حسن و جمال
حجة بن الحسن عليه السلام و قائم حىّ متعال جان هر عاقل و هر عارف و هر فرزانه
پرتوش جانب صحرا كشدم از خانه
واله چهره او خازن جنات عدن محو او حور به فردوس از آن وجه حسن
خضر گمگشته آن لعل لب و درّ دهن سبزه آنسان كه نه در باغ نه بستان نه چمن
عقل يغما كند و حالت ما ديوانه
شد بياض رخ او معنى والشمس و ضحى مشعلى از رخ زيبنده او بدر دجى
چون على نفس پيمبر به بشر نور هدى آيت معظم بىعيب «فروزان خدا»
بتشكن هادى كل محو كن بتخانه
شهپر روح قدس زير قدومش چو سرير عرشيان بنده او بر همگان اوست امير
ماسوا بر درش از عشق غزالان اسير گردن از طره او بسته و پاها زنجير
غيبتش كرد سراى دل ما غمخانه
كرده حق دفتر ارشاد به مهرش مختوم بحر مواج و همه علم به پيشش معلوم
ملجأ غمزدگان است و پناه مظلومان سايلان را نكند از در لطفش محروم
همگى مستحق جرعهاى از پيمانه
باب رحمت بود و يوسف كنعان وجود او شده واسطه فيض به هر بود و نبود
همه ذرات طفيلند به آن مخزن جود بىولايش نبود در دو جهان بهره و سود
اى همه ريزهخور سفره او شاهانه
خبرى هست كه هر صبح و مسا ناله كند لؤلؤ اشك چو سيماب به رخساره كند
همه در سوز و گداز است مگر چاره كند باغ ايمان خزان را چو گل و لاله كند
او بود شمع كه پر سوزد از او پروانه
اى به قربان هر آن جان كه گرفتارش شد هستِ خود داد به تاراج و خريدارش شد
جان به لب مىگيرد از شوق كه بيمارش شد غرقه در جذب فنا گشت كه دلدارش شد
حبذا آنكه رها كرد هر آن افسانه
بارالها تويى آگه ز بلاهاى عظيم به حق حضرت ختمى صلى الله عليه و آله و به قرآن كريم
به دل سوخته و خستهنالان يتيم برسان حجة خود لطف تو بر ما است عميم
حفظ كن كشور و ما از خطر بيگانه
گرچه ماروى سياهيم و گرفتار هوس همه محكوم به جرميم و هراسان ز عسس
ليك شد دست به درگاه تو تا هست نفس سينه تنگ آمده فرياد از اين بند و قفس
روشن از نور جمالش بنما كاشانه
مرغ فكرت ز تجلى رُخش سوزد بال مىشود ناطقه از مدح و ثناش الكن و لال
تشنه «مينويى» از آن چشمه جانبخش زلال برسان دست تمناش به دامان وصال
طائر عمر من افسرده شد اندر لاله
(مينويى)
شب گشت و تيرگى همه جا را فراگرفت وز نور ماه دامن گيتى ضيا گرفت
در هفده ربيع به شوق وصال حق جا در درون غار حرا مصطفى گرفت
مهد صفا به غار حرا تا نهاد پاى غار حرا ز يمن قدومش صفا گرفت
پاسى ز شب گذشت كه از ماوراى عرش نورى جهيد و جلوهاش ارض و سما گرفت
روحالامين به غار حرا آمد و بگفت اين آيه را بخوان كه دل از او جلا گرفت
«اقرأ باسم ربك» يا ايها الرسول كز خواندنش سزاست ره هر خطا گرفت
بايد براى كُشتَن نمروديان دَهر جا در درون آتش عشق خدا گرفت
تا بگسلى ز پاى تو زنجير بردگى بايد به دست خويش چو موسى عصا گرفت
بهر نجات خلق ز گرداب هَمُّ و غم بايد ره از جنايت و ظلم و جفا گرفت
محكم ببند دامن همت كه ز امر حق بايد به دست خود عَلَم اقتدا گرفت
كاخ بتان خراب كن و كاخ معدلت آباد كن كه دست تو را كبريا گرفت
تاج رسالتى كه به فرقت نهاده حق ارض و سما ز قدر و بهايش بها گرفت
برخيز گو به خلق جهان اين كلام نغز بايد براى درد خود از حق دوا گرفت
بانگى برآر از دل و برگو خدا يكى است آن خالقى كه خلق ز وجودش نوا گرفت
«ژوليده» شاد زى كه براى نجات خلق احمد به دست خويش كتاب خدا گرفت
(ژوليده نيشابورى)
از شهر مكه شد جدا، محمّد دارد به لب، خدا خدا، محمّد
سر تا به پا، نور و صفا، محمّد دارد به سينه، رازها، محمّد
تنها رود يا رب كجا، محمّد؟
شهرى كه در نفاق و كينه مشهور شهرى كه از گناه، گشته رنجور
مظلوم و بى كس آنكه بى زر و زور آمد برون، ز شهر مكه، شد دور
آن رحمت بىانتها، محمّد
مردم قرين كفر و بتپرستى پيوسته در جهل و غرور و مستى
غرق هوس، پابند جرم و پستى زين كردهها، دور از خداى هستى
بر دردشان تنها دوا، محمّد
آن شهر غم گرفته، مات و خسته با چهرهاى، افسرده و شكسته
قيد اميدش از همه گسسته در انتظار رهبرى نشسته
با رنجهايش آشنا محمّد
كوه بلند مكه در نظاره دامن كشيده از بشر كناره
افشان شده بر قلّهاش ستاره صعبُ العُبور و پُر ز سنگ خاره
آنجا كند منزل چرا، محمّد؟
جز مقدمش، نه يك عبور ديگر جز نور او، آنجا، نه نور ديگر
گويى بُوَد فاران و طور ديگر آنجا بُوَد حق را، ظهور ديگر
بر قلّهاش در انزوا، محمّد
نور از زمين به عرش در تَواتُر «حرا» دهان گشوده از تَحَيُّر
خالى ز تيرگىّ و از صفا پُر كوه بلند مكّه، با تَفاخُر
گويد به الْتِجا: بيا محمّد
بس رازها در قلب اين سكوت است در خلوتش تسبيح لايَمُوتْ است
از بهر جان، آن جا غذا و قوت است گاهى به سجده، گاه در قنوت است
گاهى نشسته، گه به پا محمّد
از رنج ديگران، دلش پُراندوه شب تا سحر، آن رادمرد نستوه
پيچيده نالههايش، در دل كوه پُر شد افق، ناگه ز نور انبوه
آنگه خطاب آمد كه يا محمّد
بخوان، بخوان به نام رَبِّ سُبحان كه از «عَلَقْ» بيافريد انسان
بخوان، تويى زبان وحى و قرآن از هيبت آن پرشكوه فرمان
لرزيد خود، سر تا به پا، محمّد
ز آن صحنه پر شور و حيرتانگيز وآن مبعث سازنده صفاخيز
با قلبى از شور و نشاط، لبريز فرسوده زآن فرمان هيبتآميز
آمد به خانه از «حرا» محمّد
(حسان)
از حرا آيات رحمان و رحيم آمد پديد يا نخستين حرف قرآن كريم آمد پديد
صوت اقرأ بسم ربك مىرسد بر گوش جان يا كه از كوه حرا خلق عظيم آمد پديد
بانگ توحيد است از هرجا طنينافكن به گوش فانى اصحاب شيطان رجيم آمد پديد
سيد امى لقب بر دست قرآن مىرسد يا به گمراهان صراط مستقيم آمد پديد
فاش گويم عقل كل فخر رسل مبعوث شد آنكه گردد ز اعجازش دو نيم آمد پديد
قصه لولاك باشد شاهد گفتار من يعنى امشب عالم آرا از قديم آمد پديد
در حرا بر مصطفى امشب شد از حق جلوهگر آنچه اندر طور سينا بر كليم آمد پديد
نغمه اللّهُ اكبر از حرا تا شد بلند بت پرستان را به تن لرزش ز بيم آمد پديد
گر قريش او را يتيمش خواند اما در جهان بس شگفتىها ازين دُرّ يتيم آمد پديد
منجى نوع بشر داراى آيات مبين صاحب خلق خوش و لطف عميم آمد پديد
گفته «ما اوذى مثلى» به عالم روشن است پيشواى خلق با قلب سليم آمد پديد
بود اگر باغ جهان پژمرده از طوفان جهل حال بر اين بوستان خرّم نسيم آمد پديد
گشت مبعوث آنكه عالم زنده شد از كيش او فاش گويم محيى عظم رحيم آمد پديد
حب و بغض او نشانى از بهشت و دوزخ است قصه كوته، صاحب نار و نعيم آمد پديد
زد تفأّل «ثابت» از قرآن به نام مصطفى حرف بسم اللَّه الرحمن الرحيم آمد پديد
(ثابت)
آن شب سكوت خلوت غار حرا شكست با آن شكست، قامت لات و عزا شكست
آمد به گوش ختم رسولان ندا بخوان مهر سكوت لعل بشر زان ندا شكست
با خواندن نخوانده الفبا طلسم جهل در سرزمين ركن و مقام عصا شكست
آدم به باغ خلد خدا را سپاس گفت تا سدّ ظلم و فقر به امالقرا شكست
نوح نبى به ساحل رحمت رسيد و خورد طوفان به پاس حرمت خيرالورا شكست
بر تخت گل نشست در آتش خليل حق تا ختمالانبيا گل لبخند را شكست
عيسى مسيح مُهر نبوّت به او سپرد زيرا كه نيست دين ورا تا جزا شكست
آمد برون ز غار حرا مير كائنات آنسان كه جام خنده باد صبا شكست
در خانه رفت و ديد خديجه كه مىدهد از بوى خويش مشك غزال ختا شكست
بر دور خويش كهنه گليمى گرفت و خفت آمد ندا كه داد به خوابش ندا شكست
يا «ايّها المدّثر» ش آمد به گوش و گفت بايد كه سدّ درد ز هر بىنوا شكست
قانون مرگ زنده به گوران به گوركن كز مرگ دختران نرسد بر بقا شكست
آماده بهر گفتن تكبير كن بلال چون مىدهد به معركه خصم دغا شكست
اينك به خلق دعوت خود آشكار كن هرگز نمىخورد به جهان دين ما شكست
برخيز و بت شكن كه على دستيار توست كز بت نمىخورد على مرتضى شكست
طعن ابىلهب نكند رنجه خاطرت كو مىخورد ز آيه «تبّت يدا» شكست
«ژوليده» گفت از اثر وحى ذات حق آن سكوت خلوت غار حرا شكست
(ژوليده نيشابورى)
دهيد مژده عاشقان كه كاخ غم خراب شد به روى شادى و شعف دوباره فتح باب شد
به وادى غدير خم به مصطفى خطاب شد كه وقت گفتن سخن به وصف بوتراب شد
به نصب او شتاب كن كه وقت انتخاب شد از اين خبر به كامها و جامها شراب شد
كه با ولايت على عليه السلام به امر حى سرمدى يافت تبلورى دگر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله
ديد رسول ممتحن رنگ ز رخ پريده را خستگى مسافران خار به پا خليده را
تا به عمل در آورد حكم ز حق شنيده را خواند فرا به گرد هم خيل ز حج رسيده را
چيد كنار لعل لب گوهر آب ديده را ماحصل رسالت و عصاره عقيده را
كه با ولايت على عليه السلام به امر حى سرمدى يافت تبلورى دگر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله
نهاده شد به روى هم ز اشتران جهازها كه تا رود فراز آن امير سرفرازها
شد به فراز و فاش شد براى خلق رازها دست على گرفت و زد سكه امتيازها
گرفت رونقى دگر تنور سور و سازها باده بريز ساقيا ز جام دل نوازها
كه با ولايت على عليه السلام به امر حى سرمدى يافت تبلورى دگر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله
گفت نبى ذوالكرم: گفته به من خداى من كه بعد من على بود وصى من به جاى من
بود به خلق اين جهان نداى او نداى من ولاى من ولاى او جفاى او جفاى من
رضاى من رضاى او رضاى او رضاى من به احتراز آورد دست على لواى من
كه با ولايت على عليه السلام به امر حى سرمدى يافت تبلورى دگر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله
امير هر كسى منم على بود امير او كه ماندنيست تا ابد فلسفه غدير او
علوم ماسوا بود نهفته در ضمير او مادر دهر در جهان نياورد نظير او
اطاعت خدا بود پيروى از مسير او ز فرط جود و مكرمت، سخا بود حقير او
كه با ولايت على عليه السلام به امر حى سرمدى يافت تبلورى دگر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله
على است آنكه محترم ز حرمتش حرم بود خجل ز جود و بخششش سخاوت و كرم بود
مدافع ستم كش و محارب ستم بود حدوث را قدم بود حيات را عدم بود
خطوط را قلم بود كلام را رقم بود كمال دين و بر شما اتَم هر نعم بود
كه با ولايت على عليه السلام به امر حى سرمدى يافت تبلورى دگر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله
كسى كه عرش و فرش را داده جلا على بود كسى كه سعى مروه را دهد صفا على بود
كسى كه تخت امر او بود قضا على بود كسى كه مىدهد نوا به بىنوا على بود
آنكه مس وجود را كند طلا على بود آنكه از او لواى دين بود به پا على بود
كه با ولايت على عليه السلام به امر حى سرمدى يافت تبلورى دگر رسالت محمدى صلى الله عليه و آله
(ژوليده نيشابورى)
شب عيد است اى ساقى در ميخانه را وا كن به جام مىگساران باده از خم طهورا كن
به من هم گوشه چشمى به عشق روى مولا كن اگرچه قطرهام امشب مرا واصل به دريا كن
به يك پيمانه مى ساقى دل ديوانه شيدا كن به حب مرتضى برگ عبور شيعه امضا كن
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
به روز هجده ذيحجه بر احمد ندا آمد كه يا احمد تو را حكم خطيرى از خدا آمد
زمان گفتن راز مگوى هل اتى آمد گه بشكفتن گل بر لب اهل ولا آمد
تو را اين آيه در نعت على مرتضى آمد به وجد از نعت او خلق تمام ماسوا آمد
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
به فرمان نبى حُجاج رفته باز برگشتند براى گردهمآيى به يك جا مستقر گشتند
همه از اين خبر كاوشگر متن خبر گشتند گروهى تشنه بودند و در آنجا تشنهتر گشتند
همه چشم انتظار حكم حىّ دادگر گشتند همه در مكتب انديشهشان صاحبنظر گشتند
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
نبى را از جهاز اشتران شد منبرى پيدا فراز آن نبى را شد بيان ديگرى پيدا
صدف بشكست و از آن شد فروزان گوهرى پيدا كنار شمس هستى گشت ماه انورى پيدا
شد از بهر تماشا كردن از هر سو سرى پيدا به روى دست احمد شد خدا را مظهرى پيدا
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
نبى فرمود اى مردم! به امر خالق يكتا هر آنكس را منم مولا على اورا بود مولا
پس از من او بود رهبر به خلق كل مافيها كه سر خط هدايت را منم مُهر و على امضا
از او شايستهتر نبود براى رهبرى اصلا همانندش نمىگردد به كل ماسوا پيدا
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
پس از من از طفيل او به پا شد هستى عالم به مهر او خدا را شد قبول توبه آدم
به عالم نام او رمز نجات نوح شد از يَم از او آتش به ابراهيم شد ز امر خدا خرّم
از او شد در بر موسى سر فرعون جايى خم چنانكه از دم گرمش مسيحا گشت صاحب دم
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
رسالت بىولاى او بود چون شاخه بىپر عدالت بىعلى باشد بسان بحر بىگوهر
من و او هر دو يك روحيم باشد گر جدا پيكر منم خط و على دفتر منم جود و على جوهر
منم فرش و على محور منم عرش على لنگر منم حكم و على مجرى منم داد و على داور
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
منم بذر و على حاصل منم فضل و على فاضل منم كل و على كامل منم بحر و على ساحل
منم عشق و على عاشق منم وصل و على واصل منم نشر و على ناشر منم عدل و على عادل
منم دين و على دانش منم علم و على عامل اطاعت بىعلى عاطل عبادت بىعلى باطل
كه دين احمدى كامل به امر حى سرمد شد على بن ابىطالب عليه السلام وليعهد محمّد صلى الله عليه و آله شد
(ژوليده نيشابورى)
صبح سعادت دميد عيد ولايت رسيد فيض ازل يار شد نوبت دولت رسيد
در خم گيسوى يار، بود دلى بىقرار بعد بسى انتظار، مژده رحمت رسيد
درگه رحمت گشود ظلمت غم را زدود سنبل تر وانمود لمعه طلعت رسيد
شعشعه نور شه داد به عالم ضيا آتش آذر فسرد رشحه خلعت رسيد
از كرمش بر گدا داد مى جانفزا گفت بخور زين هلا كز خم جنت رسيد
روى به گلزار كن پشت به اغيار كن دوره شدت گذشت نوبت راحت رسيد
خيز و بزن الصلا بر در هر پارسا باده شدستى حلال حكم حقيقت رسيد
بَهر شه انما خواند رسول خدا آيه «اكملت لك» كز سوى عزت رسيد
وقت رجوع نبى، از سفر مكه شد منزل خم را ز حق حكم امامت رسيد
شه ز جهاز شتر كرد به پا منبرى و ز قدم شه بر آن عز و شرافت رسيد
دست على برگرفت برد به بالاى سر تا به همه مردمان ديدن طلعت رسيد
گفت: ايا مردمان آمده بلّغ ز حق چون تو رسولى بگو وقت وصايت رسيد
گشته على ولى، بر همگى پيشوا از پى اكمال دين امر عنايت رسيد
نور على جلوهگر بر همه جنّ و بشر طاعت او مستقر بهر عبادت رسيد
مژده به اهل وفا حبّ شه قل كفى از كرم ذوالمنن بر همه منت رسيد
خاصه بر آن سالكان در ره شه رهروان كز كرم شير حق لطف و عنايت رسيد
هر كه جمالش بديد مِهر رُخش برگزيد باده خلّت كشيد بر سر عزّت رسيد
(حالى اردبيلى)
در «غدير خم» نگر، نور دلافروز على نيست روزى در جهان، مانند امروز على
روز كامل گشتن دين است و اتمام نِعَم هجده ذيحجّه يعنى، عيد پيروز على
چونكه از يُمن على، حق، راضى از اسلام شد زينجهت امروز باشد خوشترين روز على
روز توحيد است و روز رحمت و روز اميد پردهبردارى شد از، حُسن دلافروز على
شهر دانش «احمد» است و «مرتضى» دروازهاش انبيا غير از «محمّد»، دانشآموز على
شد ولاى او «حسان» حصن امان امّتش بهبه از اين پرتو مهر گُنَهسوز على
(چايچيان «حسان»)
دلا اين مژده جانبخش دوشم از بشير آمد كه اى بيمار درد و غم شب عيد غدير آمد
به روز هجده ذيحجه در نزد رسولاللَّه به فرمان خدا جبرئيل با امرى خطير آمد
بگفتا يا محمد بهر تو امروز دستورى ز درگاه خداوند بزرگ و بىنظير آمد
ز جا برخيز و كن ابلاغ دستور خدايت را كه اين دستور دستورى است كز حَىّ خَبير آمد
به پا كن از جهاز اشتران اورنگ شاهى را كه فرمان وزارت بهر تعيين وزير آمد
اگر خواهى كنى تكميل فرمان رسالت را بخوان حكم ولايت را كه از بهرت سفير آمد
على را كن وصى و جانشين خويشتن امروز كه دستور موكد بهرت از حَىّ غدير آمد
بگو هر كس كه مولايش منم او را على مولاست كه او مانند من آگه دل روشن ضمير آمد
هر آنكس دوستش دارد خدايش دوست مىدارد كه او از سوى حق حجت به هر برنا و پير آمد
خدا را دشمن است آنكس كه باشد با على دشمن بلى اين گفته حق است كز بالا به زير آمد
شود تكميل دين و نعمت ما بر شما زيرا على بهر شما امروز مولا و امير آمد
دم از وصف على «ژوليده» دايم مىزند يا رب كه او غمخوار مسكين و يتيم و هم اسير آمد
(ژوليده نيشابورى)