ghaemiyeh.com
سرشناسه : جوادي آملي عبدالله ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : جرعهاي از صهباي حج به قلم جوادي آملي تنظيم و ويرايش حسن واعظي محمدي
وضعيت ويراست : ويراست ؟]
مشخصات نشر : تهران مشعر ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۳۳۹ص.
شابك : ۳۴۰۰۰ ريال 978-964-540-277-6
يادداشت : اين كتاب خلاصه كتاب "صهباي حج نويسنده ميباشد.
يادداشت : نمايه.
عنوان ديگر : صهباي حج
موضوع : حج
شناسه افزوده : واعظي محمدي، حسن
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ج۹ص۸۷۰۱۸ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۱۶۵۸۱۹
طنين اذان ابراهيمى در سراپرده عالم انسانى: وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ (1)
، نفوس مستعدّ كمال را واله و حيران خود كرده است. اين فراخوان، مؤمنان را با شوق لقاءْ به حجاز عشق و ميقات مىكشاند، با احرام به حرم الهى و بلد امن مكّه مىبرد، به زمزم و صفا مىرساند، در عرفان عرفات مستغرق مىكند، در شب روشن مشعرْ لوع بدون غروب خورشيد حق را مىنماياند، به مُناى عشق مىكشاند و در مسلخ آرزوها دوستىِ غير او را ذبح مىكند و شيطان و نفس سركش انسانى را رمى مىكند و آنگاه كه حجگزار را خالص كرد او را واصل مىكند و به درون كعبه مىخواند تا خداى تعالى خود به كعبه دل او درآيد؛ كه «القلب حرم الله» (2)
، و سرانجام او را به محضر احبابْ بار مىدهد ونهال محبت و مودّت اهلبيت نبوت (ع) را در جان او غرس مىكند.
براى شناخت اذان و حج ابراهيمى و آشنا شدن با حقايق و اسرار و حكمتهاى فراوان حج، آثار گفتارى و نوشتارى فقيه، حكيم و مفسّر فرزانه حضرت آيهالله جوادى آملى مدّظلّهالعالى درباره حج و زيارت، در كتابى با عنوان «صهباى حج» تدوين و به مشتاقان معارف عرضه گرديد، ليكن گستردگى مباحث آن از سويى و گونهگونى نيازهاى معرفتى و قلبى حجگزاران از سوى ديگر، ارائه معارف آن را به شكلهاى ديگر مطلوب و ضرورى ساخت. از اينرو در نخستين گام، با سعى تامّ بر تحفّظ اصول معارف موجود در اثر پيشين، به تلخيص آن اقدام شد به گونهاى كه به لحاظ اشتمال معارفى كه به حج پيوستگى تام و كامل دارد بديل و عديل اصل خود باشد.
پرسشهاى برخى معرفت پژوهان و مراجعان به كتاب صهباى حج نيز چنين مىنمود كه بعضى از مطالب آن نيازمند تبيين و توضيح بيشتر است. آن موارد به حضرت استاد مدّظلّهالعالى ارائه و از ايشان درباره آن استفسار شد. پاسخهاى كتبى و معظّمله به آن پرسشها، همچنين نكات بديع و لطيفى كه در بازنگرى نهايى مباحث تفسيرى آيات 125 و 126 سوره بقره مرقوم داشتهاند كاملًا در اثر حاضر ملحو گشت و مباحث كتاب با لحاظ و ادراج آنها تنظيم شد و در نتيجه بر غناى كتاب افزود و همچون اصل خويش، مجموعهاى كامل شد كه از آغاز تا انجام سفر حج را در بر مىگيرد.
بخش نخست از بخشهاى چهارگانه اين كتاب، با عنوان «ابعاد حج» عهدهدار تبيين جايگاه، اهميت و نظام حج در اسلام است. مباحث كلى اين بخش، بر ديگر مباحث كتاب پرتو افكن است. از اينرو، در بخشهاى ديگر، گاه مصاديقى از اين مباحثْ ارائه مىشود. بخشهاى دوم و سوم با عناوين «اماكن حج» و «مناسك حج»، برخى از معارف و اسرار و ويژگىهاى اماكن و مناسك حج و نيز شرايط، اوصاف و مراتب حجگزاران و زائران را بيان مىكند. بخش چهارم نيز با عنوان «زيارت» به بيان معارفى درباره زيارت اختصاص داده شده است.
در پايان با اميد به اين جرعه از زمزم معارف ناب و حقايق پاك حج جانهاى تشنه را سيراب و رخسارهاى خسته را طراوت بخشد، مؤسسه فرهنگى هنرى نشر مشعرْ وابسته به حوزه نمايندگى ولىّ فقيه در امور حج و زيارت، سپاس و ثناى خود را به درگاه الهى اظهار داشته و درگذر شكر از خالق، از مركز نشر اسراء (ناشر مجموعه آثار حضرت آيهالله جوادى آملى مدّظلّهالعالى)، همچنين از جناب حجتالإسلام آقاى حسن واعظى محمدى كه با دقت و حوصله لازم در تحقيق و تنظيم مطالب كتاب و ويرايش و تلخيص و به بار نشاندن اين اثر وزين دينى و علمى تلاش واسع داشتهاند قدردانى مىكند و از ولىّ توفيق، پذيرش اين قليل و براى همگان مثوبت و اجر كثير مسألت دارد.
نشر مشعر
بسم الله الرحمن الرحيم
وبه نستعين
الحمد لله الذى جعل العرش مطافاً للملائكه الحافّين والبيت المعمور فى السماء مثالًا له للزائرين وجعل الكعبه فى الأرض متّالًا لهما للطائفين والعاكفين وصلّى الله على جميع الأنبياء والمرسلين والأئمه الهداه المهديين الذين هم خير الحاجّ والمعتمرين.
همانگونه كه علم فقه به «احكام» حج مىپردازد، دانشى ديگر نيز پيرامون «حكمتها» ى حج مىگردد و در ميان اسرار و رموز آن به سعى مىپردازد و در درياى لطايف و اشارات آن فرو مىرود و در آسمان معارف آن به پرواز در مىآيد.
خداوند سبحان بر من منّت نهاد و تأليف «كتاب الحج» و پس از آن زيارت بيتالحرام (1)را روزيم فرمود. در آنجا، آيات بيّنات (2)را نظارهگر بودم و اندكى از اسرار حج
1) 1 تركيبهايى مانند بيتالمعمور، بيتالحرام، حجرالأسود، مسجدالحرام و بيتالمقدس، همچون ديگر صفت و موصوفها بايد دو جزء آن در تعريف و تنكير يكسان باشد. از اينرو در متون عربى گفته مىشود: المسجدالحرام، الحجرالأسود و .... در گفتار و نوشتار فارسى نيز بايد گفته شود: مسجد حرام، حجر أسود، بيت مقدس و ...، ليكن غالباً گفته و نوشته مىشود: مسجدالحرام، حجرالأسود، بيتالمقدس و ....
2) 2 سوره آل عمران، آيه 97. در مباحث گوناگون اين كتاب، بىآنكه در متن به آيه يا روايتى تصريح شود، در پانوشت به آيات قرآن كريم يا جوامع روايى ارجاع داده شده است. اين بدان معناست كه مطلب مذكورِ در متن، برگرفته از آيه يا حديثى معين بوده يا به آن اشاره دارد.
را دريافتم و گوشهاى از حكمتهاى آن به من الهام گرديد. پس مناسبتر آن بود كه مناسك حج را با بيان معارف آن و مباحث فقه اصغر را با كرايم فقه اكبر تكميل كنم تا بينش و بصيرتى براى خودم و تذكارى براى برادران ايمانى و رهتوشه و راحله و محمل و نفقهاى براى همه مسافران حج و قصدكنندگان و زائران بيتالله الحرام باشد. سپاسِ تأليف آن احكام و تصنيف اين حِكَمْ نيز تنها خداى تعالى راست، كه هر نعمتى از آنِ اوست. (1)
كتاب الحج مذكور، به همراه كتاب حاضر، به سبب احكام و حكمتهايى كه در آنهاست، دو چشمه فيّاضى (2)است كه صاحبان دو بهشت (3)از آن مىنوشند؛ كسانى كه خانه خدا را قصد كرده و در آنجا به ديدار پروردگار كعبه نائل شدهاند و به آنان وعده «بهشت لقاء» داده شده است.
بخش اول: ابعاد حج
فصل يكم: اسلام دين همگانى و هميشگى
هر انسانى بايد دينى الهى داشته باشد و دين الهى جز اسلام وجود ندارد؛ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الإِسْلامُ (1)
؛ و دينى جز آن، پذيرفته نيست؛ وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ (2)
. اسلام تنها دين جامعى است كه از طرف پروردگار عالم نازل شده و دربر دارنده همه كمالات انسانى است و بر همه اديان باطل چيره گشته و در گستره زمين قابل اجرا و مورد استفاده است. بنابراين، بايد حاوى برنامههايى باشد كه در طول تاريخ، مورد بهرهبردارى قرار گيرد و در راستاى تعالى انسانيت ظهور كامل داشته باشد.
از بزرگترين و مهمترين اوصاف اسلام، «كليّت» و «دوام» است. بدين معنا كه همه افراد انسان، از سياه و سپيد و سرخ و ديگر نژادها را در خود جاى مىدهد و همچنين تمام خط زمان، از گذشته و آينده، تا روز قيامت را در بر مىگيرد.
اسلام، كه امرى الهى و غالب بر زمان و حركت و مادّه و مصون از زوال است، همچون ديگر ممكنات علت تامهاى دارد. اين علت تامهْ از دو علت فاعلى و قابلىْ مؤلَّف است. علت قابلى اسلام، انسان است و انسان با فطرت خاصى كه بر آن سرشته شده، همواره انسان است و او را تغيير و تبديلى نيست؛ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ
لِخَلْقِ اللَّهِ (1)
. علّت فاعلى اسلام نيز خداست كه هرگز دگرگونى را بر كرامت وى دسترس نيست؛ زيرا ذات او چشمه حيات و نور و علم و قدرت است كه مگر و تاريكى و جهل و درماندگى در آن راه ندارد. پس او به مصالح و مفاسد انسان آگاه و بر تعليم و هدايت او به مدارج بالا و هشدار به او سقوط، و تبيين درجات و اعلام دركات وى تواناتر است.
بر اين اساس، راز جهانشمولى اسلام، اولًا آن است كه، بارى شكوفايى فطرت انسانى نازل شده كه محكوم هيچ سرزمين و در رهن هيچ تاريخ و سير زمانى نبوده و تأثيرات نژادى و قومى و پديدههاى جغرافيايى را بدان راه نيست و از همينرو زيربناى ثابت تربيتى و اصل استوار تعليم و ارشاد است. ثانياً اينكه، معلم انسان و پرورنده بشريت، خداوندى است كه نه جهل را به حريم علم نامحدود او راهى است و نه سهو و نسيان را به حرم امن حضور و نه شهود دائمىاش مجالى؛ از اينرو دين مرضىّ او اصلى ثابت و بنيانى زوالناپذير در هدايت همه جوامع انسانى است.
حاصل اينكه، براى تو هم تغيير در اسلام از ناحيه قابل يا فاعل، هرگز مجالى نيست و آيه شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَمُوسى وَعِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ (2)
گواه اين مدعاست. امّا اختلاف شرايع و مناسك و مناهج، كه خداوند تعالى درباره آنها مىفرمايد: لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَهً وَمِنْهاجاً (3)
به تخصيص باز مىگردد، نه به نسخ؛ بدين معنا كه شرايط ويژهاى كه براى جامعه انسانى با سرآمدن مدّت آن شرايط، عمر اين قانون يا حكم نيز به پايان مىرسد.
حج، آنگونه كه توضيح آن خواهد آمد، به عنوان يكى از مهمترين مظاهر اسلام، مظهر تام دو اصل مذكور، يعنى كليّت و دوام است.
اسلام داراى مبانى و اركانى است. يكى از اين اركانْ حج است. چنانكه امامباقر (ع) فرمود: اسلام بر پنج پايه بنيان نهاده شده است: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت؛ «بُنِىَ الإسْلام عَلى خَمْسَهِ أَشْياءَ: على الصَّلاهِ والزَّكاهِ والصَّومِ وَالْحَجِّ والْولايهِ» (1)
. بنابراين، آنكس كه عمداً حج نگزارد، ركنى از اركان دين الهى خويش را نابود كرده و در نتيجه اسلام كامل را از بين برده است. از همينرو خداوند از ترك عمدى حج، به كفر تعبير مىفرمايد: وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (2)
.اسلام از آن جهت كه دين جهانشمول است و همواره دو اصل زوالناپذيرِ «همگانى» و «هميشگى» بودن را گوشزد مىكند، بايد برنامههاى آن هم جهانى بوده و نمودار زندهاى از كليّت و دوام باشد. حج از شاخصترين برنامههاى جهانى اسلام است، از اينرو مىتوان همگانى و هميشگى بودن آن را سند گوياى كليّت و دوام دين الهى دانست. براى تبيين جهانى بودن حج و اينكه متن اين عبادت دينى، گسترس و دوام را به همراه دارد، به شواهد قرآنى در اينباره اشاره مىشود:
به سوى خود جذب كرده است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمِينَ* ... وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا (1)
. تعبير از پايگاه كعبه به «بَكَّه» كه به معناى «ازدحام و تراكم جمعيت» است نشان مىدهد كه كعبه، محورى جهانى بوده كه از هر سوى عالم در گستره زمان، به آن رجوع كردهاند و بر اثر انبوه جمعيت، جايگاه آن به «بكه» نامگذارى شده است (2).
1) 1 سوره آلعمران، آيات 96- 97.
2) 2 درباره «بكه» وجوهى بيان شده كه به برخى از آنها اشاره مىشود: 1- «بكّه» همان «مكه» است كه در آن «ميم» به «باء» تبديل شده است، مانند «لازب» و «لازم» مجمع البيان، ج 1- 2، 797. 2- «بكّ» به معناى كوبيدن است و چون در اطراف كعبه مردم بر اثر فشار و ازدحام جمعيت به يكديگر برخورد كرده و مزاحم يكديگر مىشوند، آنجا «بكّه» ناميده شده است؛ «لأن الناس يبكّ بعضهم بعضا» بحار، 96، ص 77. 3- از آن جهت كه متكبران را خاضع و ذليل مىسازد و استكبار را درهم مىكوبد، آنجا را «بكّه» مىگويند. چنانكه اميرمؤمنان امامعلى ع درباره نسبت بين مكه و بكه فرمود: «مكة أكناف الحرم وبكة موضع البيت». آنگاه درباره راز نامگذارى آن مكان به بكه فرمود: «لأنها بكت رقاب الجبارين وأعناق المذنبين» بحار، ج 10، ص 127. 4- امامصادق ع در پاسخ اين سؤال كه چرا كعبه را بكّه ناميدند؟ فرمود: «لبكاء الناس حولها وفيها» بحار، ج 96، ص 78. از آنجا كه تعليل مذكور در اين روايت، با قواعد ادبى موافق نيست؛ زيرا «بكّ» مضاعف بوده و «بكّى» ناقص است، شايد مراد امام ع اين باشد كه مردم براى عبادت و ترض به درگاه خداوند متعال در آنجا ازدحام مىكنند و چون بر اثر اين ازدحام به يكديگر برخورد مىكنند، آنجا «بكّه» ناميده شده و منشأ تسميه آنجا به بكّه اين برخوردهاست، نه آن گريهها. وجود ديگرى نيز براى نامگذارى اين سرزمين به بكّه گفته شده است.
3) 3 الميزان، ج 3، ص 358- 363.
وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (1)
.3. شاهد ديگر بر مطلب مزبور اينكه خداى سبحان فرمود: ما كعبه را مرجع همه مردم و جايگاه امان و آرامش قرار داديم؛ وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَهً لِلنَّاسِ وَأَمْناً. با توجه به ذيل آيه كه مىفرمايد: وَعَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ (2)
روشن مىشود كه نهتنها مردم جهان بعد از نزول قرآن به زيارت كعبه فراخوانده شدهاند، بلكه همه افراد قرون گذشته نيز بايد آهنگ كعبه مىكردند؛ زيرا پيمان الهى نسبت به حضرت ابراهيم و اسماعيل اين بود كه كعبه را براى زائران و طوافكنندگان و معتكفان و ركوعكنندگان و سجدهگزاران پاك و پاكيزه نگهدارند.
. اگر هدف همه انبياى الهى اين است كه مردم به قسط و عدل قيام كنند؛ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (4)
، عامل مهمّى كه مىتواند خصوصيتهاى نژادى و جغرافيايى و اختلافهاى مكانى و پراكندگىهاى زمانى و زبانى را به يكسو نهد و بيگانگان را آشنا كند و زمينه قيام همه مردم را به قسط و عدل فراهم كند، كعبه است. از اينرو امامصادق (ع) فرمود: همواره دين خدا قائم و زنده است مادام كه كعبه پا برجاست؛ «لا يَزالُ الدِّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكعبهُ» (5)
.5. در فرهنگ قرآن، امتثال دستورهاى الهى، به ويژه زيارت كعبه، به مردم سرزمينى معين اختصاص ندارد و افراد هيچ منطقه به انجام مناسك حج از افراد منطقه ديگر سزاوارتر نيستند و بُعد منزل در اين سفر معنوى همچون قرب منزل است؛ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ
عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِى جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ (1)
.6. همانگونه كه اسلام رفتن به سوى كعبه را «هجرت همگان به سوى خدا» مىشمارد (2)و اين هجرت را در پهنه عالم ضرورى مىداند، در اديان الهى ديگر نيز حج دستورى رسمى بوده است. گواه بر شهرت حج اينكه، تاريخ و ارقام سالها را با ميزان حج تعيين مىكردند. چنانكه در ماجراى موسى و شعيب (ع) از مدت هشت سال به «هشت حج» تعبير شده است (3)عَلى أَنْ تَأْجُرَنِى ثَمانِىَ حِجَجٍ (4)
.به گواهى شواهد مزبور، حج به عنوان يكى از مهمترين مظاهر اسلام، براى تحقق دو اصل كليّت و دوام، شايسته است و از همينرو آنچه براى ابراهيم خليل و پيش از او براى آدم اتفاق افتاد براى خاتم پيغمبران نيز روى داد (5). از اينرو حج، منسكى ويژه براى ملت يا عصرى اص نيست، بلكه حج كلى و دائم است و از همينروست كه در ميان امم و اقوام گذشته و در طول قرون از تطاول سالها و روزها در امان مانده است. در فصل آينده بخشى از خطبه قاصعه اميرمؤمنان امامعلى (ع) كه ناظر به اين مطلب است بازگو خواهد شد.
فصل سوم: حج در قرآن و سنت
سيماى حج در قرآن كريم
خداوند درباره روزه فرمود: روزه براى من است؛ «الصومُ لى وأَنَا أجزى عليه»، (2)و حج واجد روزه است؛ زيرا حجگزارى كه قربانى نيابد، بايد سه روز در حج و هفت روز پس از بازگشت، روزه بگيرد؛ ... فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَهِ أَيَّامٍ فِى الْحَجِّ وَسَبْعَهٍ إِذا رَجَعْتُمْ. (3)همچنين در حج، طواف تشريع شده كه خودْ نماز است؛ «الطَّوافُ بِالْبَيْتِ صلاهٌ». (4)افزون بر اينكه در نماز نيز هست؛ زيرا طواف كننده پس از طواف، پشت يا جنب مقام ابراهيم به نماز مىايستد؛ وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى (5)
و با نماز گزاردن در آنجا به همه مزايايى كه براى نماز است نايل مىشود. از اينرو روايت شده كه حجّ،
برتر از نماز و روزه است. (1)همچنين حجگزار به بركاتى كه در زكات است، دست مىيابد؛ زيرا در حج، انفاق مالى و نثار و ايثارِ نابودكننده بخل وجود دراد و حج جانها را از آلودگى به بخل در امام نگاه مى دارد و هركس از بخل در امان نگاه داشته شود از رستگاران است؛ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. (2)
حاصل اينكه، حج از عبادات گوناگون تشكيل شده و شامل فضايل فراوان اين عبادات است. (3)با اين وجود خود نيز ويژگىاى دارد كه در غير آن يافت نمىشود و آن عبارت از اين است كه حج پيمان و عهدى مخصوص ميان خداى سبحان و بنده است. از اينرو امامصادق (ع) فرمود: مردهاى كه در گور است دوست دارد كه در برابر دنيا و آنچه در آن است، او را يك حج مىبود؛ «وَدَّ مَنْ فى القبورِ لو أَنَّ لَه حَجَّهً بالدُّنيا وما فِيها». (4)
آيه وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا، (5)وجوب حجّ را با تأكيدهاى فراوانى ذكر مىكند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
الف. جمله مذكور خبرى است، كه دلالت آن بر انشا قوىتر از دلالت جمله انشايى بر آن است.
ب. جمله ياد شده اسميه است، كه تأكيد آن بر معناى «ثبوت» بيشتر و دلالت آن را جمله خبريه فعليه قوىتر است.
ج. با «لامِ» تكليف- در كلمه «لِلّه» كه به سبب اهميت آن، بر مبتدا (حِجّ) مقدم شده است- وجود را بيان مىكند.
د. براى تأكيد مطلب، بلافاصله بعد از «لله»، «عَلى» ذكر شده، كه در اينجا نشان وجوب است.
ه-. از مكلّفان (1)دوبار نام مىبَرد؛ ابتدا به صورت اجمال و عموم و سپس به نحو تفصيل و تخصيص. تأكيدى بودن چنين سياقى از آن جهت است كه مطلب را با بدلْ بيان فرمود و آوردن بدل به منزله تكرار است؛ يعنى به جاى «لله على المستطيع ...» فرمود: لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ ... مَنِ اسْتَطاعَ. در اينجا براى «النّاس» بدل «بعض از كل» آورده شد.
و. درباره تاركان حج واجب نفرمود: «وَمَن تَرَكَ الحَجّ» بلكه از آنان به مَنْ كَفَر تعبير كرده كه اين تعبير بر اساس روايات به منزله «مَن تَرَكَ الحَجّ» است. (2)البته منظور از كفر در اينجا، كفر عملى است، نه كفر اعتقادى. در اينباره امامصادق (ع) فرمود: كسى كه بميرد و حج واجب خود را جز بر اثر گرفتارى شديد يا بيمارى سختى يا منع حاكمى ترك كرده باشد، به آيين يهود يا نصارا از دنيا برود؛ «مَنْ مات ولَمْ يَحُجَّ حَجَّهَالإسْلام لم يَمْنَعْهُ مِن ذلك حاجهٌ تَجْحَف به، أو مَرَضٌ لايُطيقُ فيه الحجَّ، أو سُلطانٌ يَمْنَعُهُ فَلْيمُتْ يَهوديّاً أَوْ نَصرانيّاً». (3)
ز. جمله فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ در ذيل آيه شريفه براى اظهار بىاعتنايى به تارك حج است. يعنى خداوند سبحان نهتنها از تاركِ حج، بلكه از عالميان بىنياز است.
1) 1 فراگيرى و شمول حج چنان است كه حتى طواف دادن نوزاد، مشروع و مستحب است، برخلاف ساير عبادات كه به نظر برخى فقها انجام آنها در سنين خردسالى، تمرينى است.
2) 2 بحار، ج 69، ص 93 و 110.
3) 3 وسائلالشيعه، ج 8، ص 19. «فاء» تفريع در «فَلْيمُتْ يهودياً أو نصرانياً» نشانهاى بر فورى بودن وجوب حج است؛ زيرا هيچكس از زمان مرگ خود آگاه نيست و هر لحظه چنان خطرِ هائلى محتمل است. از همينرو مستطيع نمىتواند نايب ديگرى شود؛ زيرا هيچكس حق تأخير حج از سال استطاعت را ندارد. اما اينكه مسلمانان پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى، با دو سال تأخير، در سال دهم هجرى حج گزاردند به سبب پيمانى بود كه قبل از فتح مكه با مشركان منعقد كرده بودند كه وارد مكه نشوند؛ يعنى بر اثر نبودن استطاعتِ سبيلى راه، حج بر مسلمانان واجب نبود. از اينرو پس از فتح مكه، رسول اكرم ص در سال نهم هجرى اميرمؤمنان امامعلى ع را به همراه گروهى از مسلمانان به حج فرستاد و خود نيز در سال بعد حج گزارد كه به «حجةالوداع» معروف است.
و براى ترغيب ديگران به تعظيم شعائر و حفظ حدود و حريمهاى الهى، درباره آثار تعظيم شعائر مىفرمايد: وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ، (3)وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ.(4)
است. گرچه لِلنَّاسِ همه امورى را كه مردم با آن سر و كار دارند شامل است اما از باب ذكر خاص بعد از عام و بيان اهميت آن خاص، حج را مستقلًا ذكر كرده و مىفرمايد: تغيير شكلهاى ماه براى تشخيص آسان ماههاى حج است تا با حلول آن ماهها مردم به حج مبادرت كنند.
است. در حج، آيات الهى همچون كعبه، حجرالأسود، مقام ابراهيم،
1) 1 سوره مائده، آيه 2.
2) 2 سوره بقره، آيه 158.
3) 3 سوره حج، آيه 30.
4) 4 سوره حج، آيه 32.
5) 5 سوره بقره، آيه 189.
6) 6 سوره آلعمران، آيه 97. براى حرم و نيز براى مكه آداب و سننى است كه منشأ آنها حرمت مسجدالحرام است. براى مسجدالحرم نيز احكام و آداب و سننى است كه منشأ آنها احترام كعبه است. در ارجاع ضمير «ه» در «فيه» و «دخله» در آيات شريفه فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً، وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ سوره حج، آيه 25 به حسب تناسب حكم و موضوع گاهى سرزمين مكه يا محدوده حرم لحاظ مىشود و زمانى مسجدالحرام و گاهى عنوان كعبه كه قبله و مطاف است. پس چنانچه در مباحث گوناگون، مرجعى واحد براى ضمير مذكور ملاحظه نشد تهافتى در تعيين مرجع ضمير ياد شده نيست. البته خصوصيت كعبه به عنوان قبله و مطاف محفوظ است.
زمزم و مانند آن مشهود است. اينكه سرزمين غير قابل كشت، با دعاى حضرت ابراهيم (ع): فَاجْعَلْ أَفْئِدَهً مِنَ النَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ (1)
، چنان شود كه دلهايى مشتاق آن باشد، جزو آيات الهى است. چنين است ساير بركات و اسرار حج كه بسيارى از آنها تنها مشهود اولياى حق است.
الف. معاويه بن عمار مىگويد: از امامصادق (ع) درباره ثروتمندى كه هرگز حج بجا نياورده پرسيدم. آن حضرت فرمود: او از كسانى است كه خداوند درباره آنها فرمود: آنان را كور محشور مىكنيم؛ «هُوَ مِمَّن قالَ اللهُ تعالى: وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَهِ أَعْمى (2)
». راوى مىگويد: آنگاه امامصادق (ع) مرا از اين سخن متعجب ديد، فرمود: خداوند (در دنيا) او را از ادراك و شناخت راه حق باز مىدارد؛ «أعْماهُ اللهُ عن طَريقِ الحقِّ». (3)
ب. امامصادق (ع) درباره آيه شريفه وَمَنْ كانَ فِى هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِى الآْخِرَهِ أَعْمى وَأَضَلُّ سَبِيلًا (4)
فرمود: اين آيه درباره كسى است كه حج واجب خود را تا آنگاه كه مرگ او فرا رسد به تأخير اندازد. چنين شخصى در روز قيامت كور محشور مىشود؛ «ذلك الَّذى يُسوِّفُ نفسُهُ الحجَّ، يعنى حَجّهَ الإسلامِ، حتّى يَأْتِيهِ الْمُوتُ». (5)
مستفاد از اين دو حديث شريف آن است كه، باطن تارك حج در دنيا كور است و همين باطن در آخرت ظاهر مىشود. از اينرو وى به صورت نابينا محشور مىشود.
ج. در برخى احاديث، آيه مباركه فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ (1)
بر حج تطبيق شده است. چنانكه امامباقر (ع) فرمود: مراد اين است كه حج به جا آوريد؛ «حُجُّوا إلَى الله عزَّ وجلَّ». (2)
حج، به سبب برخوردارى از سنن و اسرار فراوان از مهمترين مظاهر اسلام است. از اينرو احاديث فراوان درباره اهميت، جايگاه، ابعاد گوناگون و اسرار تشريع آن از پيشوايان معصوم دين (عليهم السلام) وارد شده كه در اينجا برخى از آنها نقل مىشود:
ذنوبِهِ». و اينچنين رسول خدا يكايك مواقف را برشمرد و فرمود: اگر حجگزار در هر يك از اين مواقف درنگ كند از گناهانش بيرون مىآيد. آنگاه فرمود: تو كجا مىتوانى به پاداش حجگزار دستيابى؟!؛ «أنّى لكَ أنْ تَبلغَ ما يَبْلُغُ الحاجُّ». (1)
شايد مراد پيامبر گرامى از تأكيد بر خروج حجگزار از گناهان خويش پس از هريك از مناسك، بيان اين نكته باشد كه هريك از اين اعمال در آمرزش گناهى خاص مؤثر است و براى آمرزش آن گناه واجب شده است. يا آنكه گناهان چون انباشته شود و زنگار و پردهاى بر گنهكار شود، هريك از اين مناسك موجب كاستن از ضخامت اين پردهها و كنار رفتن اين پوششها از دلها مىگردد.
در وصاياى نبىاكرم به اميرمؤمنان (ع) آمده است: مستطيعى كه حج نگزارد كافر است؛ «يا علىُّ! تارِكُ الحجِّ وهو مُستطيعٌ، كافرٌ»؛ زيرا خداوند فرمود: وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ. (2)
اميرمؤمنان امامعلى (ع) فريضه حج را چنين ترسيم كرده است: خداوند حج خانه خود را بر شما واجب كرد؛ خانهاى كه آن را قبله مردم قرار داد. مردم چونان تشنهكامان، كه وارد آبگاه مىشوند، وارد آن مىشود و همانند كبوتران به آن پناه مىبرند. خداى سبحان كعبه را نشانه فروتنى آدمى در برابر بزرگى خود و اعتراف به عزت خويش قرار داد و از ميان آفريدگان خود شنوايان و اطاعتكنندگانى را برگزيد كه دعوت او را اجابت و سخن او را تصديق كرده و در جاهايى قرار گرفتند كه انبيا در آن ايستادهاند و خود را به فرشتگانى كه به دور عرش مىگردند شبيه ساختهاند. اينان سودهاى فراوانى در اين تجارتخانه عبادى مىبرند و براى رسيدن به وعده آمرزش نزد خداوند مىشتابند. خداوند، كعبه را پرچمى براى اسلام و حرم امنى براى پناهندگان به آن قرار داد و به سوى آن و حجگزاردن و شناخت و اداى حق آن را واجب گرداند و بندگان را به زيارت آن فرا خواند؛ «وَفَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الْحَرَامِ الَّذِى جَعَلَهُ
قِبْلَهً لِلْأَنَامِ يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ وَيَوْلَهُونَ إِلَيْهِ وَلَهَ الْحَمَامِ وَجَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلَامَهً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَإِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ وَاخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَيْهِ دَعْوَتَهُ وَصَدَّقُوا كَلِمَتَهُ وَوَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَتَشَبَّهُوا بِمَلَائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِى مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَيَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى لِلْإِسْلَامِ عَلَماً وَلِلْعَائِذِينَ حَرَماً وَفَرَضَ حَقَّهُ وَأَوْجَبَ حَجَّهُ وَكَتَبَ عَلَيْهِ وِفَادَتَهُ». (1)
همچنين آن حضرت درباره فضيلت حج و عمره فرمود: بهترين وسيهاى كه سالكان براى رسيدن به خدا، بدان چنگ مىزنند، ايمان به او و پيامبرش و جهاد در راه او ... و حج و عمره است؛ همانا حج و عمره فقر را از ميان بر مىدارد و گناه را مىريزد؛ «إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى الْإِيمَانُ بِهِ وَبِرَسُولِهِ وَالْجِهَادُ فِى سَبِيلِهِ ... وَحَجُّ الْبَيْتِ وَاعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ وَيَرْحَضَانِ الذَّنْبَ ...». (2)
بخش عمدهاى از خطبه قاصعه اميرمؤمنان امام على (ع) در وصف كعبه و سرزمين مكه و بيان راز واقع شدن خانه خدا در آن سرزمين است. در اين خطبه به پيشينه حج و همچنين به نقش حج در ايجاد تواضع و فروتنى و در هم شكستن تكبر و استكبار اشاره شده است. آن حضرت در آغاز اين بخش از خطبه مىفرمايد: مگر نمىبيند خداوند از دوران حضرت آدم (ع) همواره بشر را به سنگهايى آزموده كه نه زيان مىرسانند و نه سود مىبخشند و نه مىبينند و نه مىشنوند. اين سنگها را خانه محترم خود قرار داد و آن را مايه استوارى مردم ساخت؛ «أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صلواتاللهعليه إِلَى الْآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لَا تَضُرُّ وَلَا تَنْفَعُ وَلَا تُبْصِرُ وَلَا تَسْمَعُ فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِى جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً ...».
در پايان اين بخش از خطبه مزبور، چنين آمده است: ... خداوند بندگان خويش را با سختىهاى گوناگون مىآزمايد و با پيش آوردن دشوارىهاى مختلف آنان را متعبد مىسازد و آنها را به اقسام گرفتارىها مبتلا مىكند تا تكبر را از قلبهايشان خارج ساخته، خضوع و آرامش را در دلهاى آنان مستقر كند. درهاى فضل و رحمت خود را به رويشان گشوده و
وسايل عفو خويش را به آسانى در اختيارشان قرار دهد؛ «وَلَكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَيَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَيَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَإِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِى نُفُوسِهِمْ وَلِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ وَأَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ». (1)
آن حضرت در ضمن وصاياى خود چنين فرمود: خدا را درباره خانه پروردگارتان در نظر بگيريد. تا زنده هستيد آن را خالى نگذاريد؛ زيرا اگر كعبه ترك شود، مهلت داده نمىشويد؛ «وَاللَّهَ اللَّهَ فِى بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا». (2)
امامباقر (ع) فرمود: اسلام بر پنج پايه بنيان نهاده شده است: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت. آنگاه فضايل هريك را يادآور شده، درباره حج به آيه وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ (3)
استشهاد كرده و از رسول اكرم (ع) چنين نقل فرمود: يك حجِّ پذيرفته شده، برتر از بيست نماز مستحبى است؛ «لَحَجَّهٌ مَقْبُولَهٌ خَيْرٌ مِنْ عِشْرِينَ صَلَاهً نَافِلَهً»؛ (4)با اينكه نماز، ستون دين و معراج مؤمن است و اقامه چنين نمازِ مقبولى آسان نيست.
امامباقر (ع) درباره جامعيّت و سابقه كهنِ حج فرمود: آدم هزار بار پياده به سوى كعبه آمد كه هفتصد بار آن براى گزاردن حج و سيصد بار آن براى گزاردن عُمره بود؛ «أَتَى آدَمُ هَذَا الْبَيْتَ أَلْفَ آتِيَهٍ عَلَى قَدَمَيْهِ مِنْهَا سَبْعُمِائَهِ حَجَّهٍ وَثَلَاثُمِائَهِ عُمْرَهٍ». (5)
از امامصادق (ع) نيز روايتى نقل شده است كه به جامعيت حج اشاره دارد؛ زراره بن أعين به امامصادق (ع) عرض كرد: من چهل سال است درباره حج از شما مىپرسم و شما فتوا مىدهيد؟! آن حضرت در پاسخ فرمود: حجگزاردن دوهزار سال قبل از آفرينش آدم هم مطرح بود و تو مىخواهى مسائل آن در ظرف چهل سال به پايان رسد؟!؛
«يَا زُرَارَهُ! بَيْتٌ حُجَّ إِلَيْهِ قَبْلَ آدَمَ بِأَلْفَىْ عَامٍ تُرِيدُ أَنْ تَفْنَى مَسَائِلُهُ فِى أَرْبَعِينَ عَاماً». (1)
حضرت امامصادق ع در سال 83 هجرى به دنيا آمد و در سال 114 به امامت رسيد و در سال 148 رحلت فرمود و عمر مبارك آن حضرت 65 سال و دوران پرافتخار امامت آن حضرت 34 سال بود. بنابراين، منظور زراره «چهل سال» يا اعم از دوران امامت و قبل از آن است؛ زيرا وجود مبارك آن حضرت قبل از امامت نيز به احكام دين عالم بوده و تحت زعامت حضرت امامباقر ع به مسائل بوده است، يا خصوص دوران 34 ساله امامت آن حرت بوده و تعبير به چهل سال براى متعارف بودن آن است كه عرفاً كسر دههها را محسوب ندانسته و رقم تقريبى آن را ذكر مىكنند.
امامصادق (ع) درباره علّت وجوب حج فرمود: خداوند در حج اجتماع مردم را از شرق و غرب قرار داد تا يكديگر را بشناسند ... و به آثار رسول خدا و اخبار او پى برند تا يادآورى شود و به دست فراموشى سپرده نشود؛ «فَجَعَلَ فِيهِ الِاجْتِمَاعَ مِنَ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ لِيَتَعَارَفُوا ... ولِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ وَ يُذْكَرَ وَ لَا يُنْسَى». (2)
آن حضرت در پاسخ شخصى كه از مردم نقل كرد: كسى كه حج واجب خود را به جا آورده، اگر در سالهاى بعد به جاى حج، صدقه و صله دهد براى او بهتر است، فرمود: دروغ گفتند؛ اگر مردم چنين كنند اين خانه تعطيل است، حال آنكه خداى سبحان كعبه را براى قيام و قوام مردم قرار داد؛ «كَذَبُوا لَوْ فَعَلَ هَذَا النَّاسُ لَعُطِّلَ هَذَا الْبَيْتُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ جَعَلَ هَذَا الْبَيْتَ قِيَاماً لِلنَّاسِ». (3)
امامصادق (ع) در روايتى ديگر فرمود: خداوند، كعبه را براى دين و گذران زندگى دنيايى مردم قرار داد؛ «جَعَلَهَا اللَّهُ لِدِينِهِمْ وَمَعَايِشِهِمْ». (4)چنانكه در حديثى ديگر فرمود: مادامى كه كعبه پابرجاست دين خدا پاينده و استوار مىماند؛ «لَا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَهُ». (5)در اين مورد، اصلْ قوام و قيام دين است و حجى كه در آن براى دينْ قيام نيست
ثمرى ندارد. از اينرو پيامبر گرامى فرمود: زمانى خواهد آمد كه حج پادشاهان تفريح، و حج توانگران سوداگرى، و حج تهىدستان گدايى است؛ «يَأْتِى عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ يَكُونُ فِيهِ حَجُّ الْمُلُوكِ نُزْهَهً وَحَجُّ الْأَغْنِيَاءِ تِجَارَهً وَحَجُّ الْمَسَاكِينِ مَسْأَلَهً». (1)
امامعلىبن موسىالرضا (ع) درباره آثار و بركات حج فرمود: مردم به گزاردن حج فرمان يافتند تا به مهمانى خداى عزّ وجلّ وارد شوند و از او طلب افزونى كنند و از گناهانى كه بدان آلوده شدند خارج شوند، تا در حالى كه از گناهان گذشته توبه كردهاند آغازگر آينده باشند؛ «إِنَّمَا أُمِرُوا بِالْحَجِّ لِعِلَّهِ الْوِفَادَهِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَطَلَبِ الزِّيَادَهِ وَالْخُرُوجِ مِنْ كُلِّ مَا اقْتَرَفَ الْعَبْدُ تَائِباً مِمَّا مَضَى مُسْتَأْنِفاً لِمَا يَسْتَقْبِلُ ...». تا آنكه فرمود: و نيازمندىهاى ساكنان اطراف كعبه در جاهايى كه امكان اجتماع براى ايشان وجود دارد، تأمين گردد. افزون بر اين ثرمات، در آنجا تفقّه صورت مىپذيرد و اخبار و احاديث امامان معصوم (عليهم السلام) به هر منطقه و ناحيهاى مىرسد .... (2)
آنچه در حج در مورد روشنى حق و وسعت رحمت وارد شده، در عبادات ديگر نه اين روشنى به چشم مىخورد و نه اين وسعت. خداى تعالى درباره آشكار بودن حقّ در حج فرمود: وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ (3)
؛ زيرا اسرار حج، كه آيات خداست، در آنجا روشن و بيّن است. امّا در مورد وسعت رحمت حج:
الف. امامباقر (ع) درباره كسى كه به قصد حج واجب بيرون آمده و در بين راه جان سپرده است، فرمود: اگر در حرم بميرد، براى حج واجب او كفايت (4)مىكند و تكليفى بر وى نيست. اين جلوهاى از سعه رحمت و ادب مهماندارى خداوند است.
ب. رسول خدا در حجهالوداع، هنگام وقوف در عرفات، نزديك غروب خورشيد، فرمود: پروردگارتان در اين روز بر شما منّت نهاد و نيكوكارتان را آمرزيد و او را شفيع بدكردارتان قرار داد. پس در حالى كه آمرزيده شدهايد به سوى مشعرالحرام روانه شويد؛
«إِنَّ رَبَّكُمْ تَطَوَّلَ عَلَيْكُمْ فِى هَذَا الْيَوْمِ فَغَفَرَ لِمُحْسِنِكُمْ وَشَفَّعَ مُحْسِنَكُمْ فِى مُسِيئِكُمْ فَأَفِيضُوا مَغْفُوراً لَكُمْ». (1)
ج. شايد براى همين ويژگىهاى خاص حج باشد كه امامصادق (ع) به عيسىبن ابىمنصور فرمود: اى عيسى! من دوست دارم كه خداوند تو را مابين يك حج تا حج ديگر در حال فراهم ساخت مقدمات براى حج ببيند؛ «يَا عِيسَى إِنِّى أُحِبُّ أَنْ يَرَاكَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِيمَا بَيْنَ الْحَجِّ إِلَى الْحَجِّ وَأَنْتَ تَتَهَيَّأُ لِلْحَجِّ». (2)
د. همچنين آن حضرت فرمود: آنكه برادر (ايمانى) خود را از حج باز دارد بايد بترسد كه افزون بر آنچه در آخرت براى او ذخيره شده در دنيا نيز به مصيبت گرفتار آيد؛ «لِيَحْذَرْ أَحَدُكُمْ أَنْ يُعَوِّقَ أَخَاهُ عَنِ الْحَجِّ فَتُصِيبَهُ فِتْنَهٌ فِى دُنْيَاهُ مَعَ مَا يُدَّخَرُ لَهُ فِى الْآخِرَهِ»(3)
؛ زيرا هيچكس نمىتواند ديگرى را از خيرى چون حج بازداشته و محروم كند، بلكه بر مسلمانان است كه خود به انجام حج اقدام كرده، ديگران را نيز به آن تشويق كنند.
براى نماياندن اهميّت حج با احكام و حكمتهاى ويژهاى كه دارد، كافى است توجه شود كه دعاهاى ماه مبارك رمضان از درخواست حج از خداوند، آن هم حج مكرّر، آكنده است، (4)به گونهاى كه گزاف نيست گفته شود: روزه اين ماه و دعاهاى شبها و مناجاتهاى سحرگاهان و اوراد روزهايش، زمينهساز حج و براى ادراك نكاتى است كه درباره حج گفته شده است؛ نكاتى همچون: كسى كه در مكه سجده كند همچون كسى است كه در راه خدا در خون
1) 1 وسائلالشيعه، ج 8، ص 65.
2) 2 همان، ص 106.
3) 3 همان، ص 98.
4) 4 مفاتيحالجنان، اعمال شبها و روزهاى ماه مبارك رمضان، دعاى ابوحمزه ثمالى، دعاهاى شبهاى قدر و .... بخشى از نخستين دعايى كه در اعمال مشترك آمده چنين است: «اللهم الرزقنى حجّ بيتك الحرام فى عامى هذا وفى كل عام ... اللهم إنى أسألك فيما تقضى وتقدر ... أن تكتبنى من حُحّاج بيتك الحرام المبرور حجّهم ...».
خويش تپيده است.؛ «السَّاجِدُ بِمَكَّهَ كَالْمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ فِى سَبِيلِ اللَّهِ» (1)و يكبار تسبيح حق در مكه برابر است با خَراج عراقين كه در راه خدا انفاق شود؛ «تَسْبِيحَهٌ بِمَكَّهَ أَفْضَلُ مِنْ خَرَاجِ الْعِرَاقَيْنِ يُنْفَقُ فِى سَبِيلِ اللَّهِ» (2)و كسى كه قرآن را در مكه ختم كند نميرد تا رسول خدا و جايگاه خويش را در بهشت ببيند؛ «وَقَالَ مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَكَّهَ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرَى رَسُولَ اللَّهِ (ع) وَيَرَى مَنْزِلَهُ مِنَ الْجَنَّهِ» (3)و نگاه عاشقانه به كعبه خطاها را كاملًا نابود مىكند؛ «النَّظَرُ إِلَى الْكَعْبَهِ حُبّاً لَهَا يَهْدِمُ الْخَطَايَا هَدْماً». (4)
درخواست توفيق ادراك حج در دعاهاى ماه مبارك مرضان چنان چشمگير است كه شايد بتوان گفت: خداوند سبحان مىخواهد با زمينهسازى مناسب، ضيافت خود را طىّ اين چند ماه و بهويژه در دهه نخست ذىحجه تتميم كند. بنابراين، آغاز ضيافت الهى، ماه مبارك مرضان و پايان آن ذىحجه و موسم انجام مناسك حج است.
حج، ضيافت خداوند است و حجگزاردن، همانند روزهداران، مهمان خداى رحماناند. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: حجگزار و معتمر تا آنگاه كه به ديار خود باز گردند مهمان خدايند؛ «إِنَّ ضَيْفَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ رَجُلٌ حَجَّ وَاعْتَمَرَ فَهُوَ ضَيْفُ اللَّهِ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَى مَنْزِلِهِ». (5)اميرمؤمنان (ع) نيز در ذيل پاسخ اين پرسش كه چرا روزه در ايام تشريق (6)حرام شد؟ فرمود: چون حجگزاران، زائران خدا و در ضيافت اويند و براى ميزبان نيكو نيست كه مهمانان وى روزه داشته باشند؛ «لِأَنَّ الْقَوْمَ زُوَّارُ اللَّهِ وَهُمْ فِى ضِيَافَتِهِ وَلَا يَجْمُلُ بِمُضِيفٍ أَنْ يُصَوِّمَ أَضْيَافَهُ». (7)اين ضيافت چند ماهه، دو مرحله دارد: نخست مهماندار به
مهمان مىگويد: خواستهاى طلب كن. در مرحله بعد مهماندار آنچه را كه مهمان خواسته به او عطا مىكند. ضيافت ويژه ماه مبارك رمضان، زمينه ضيافت حج را فراهم مىكند. در ماه رمضان، مهماندار كه خداست به بندگان روزهدار خود پيام مىدهد: «از من حج طلب كنيد» اما در ضيافت دوم، يعنى مراسم و مناسك حج، سخن از عطاست، نه مطلب.
تذكر: از آنجا كه ولايت از اركان اسلام و حج است در دعاهاى ماه مبارك رمضان همراه طلب حج و زيارت بيتالله الحرام، درخواست تشرف به اعتاب مقدسه و زيارت حرم مطهر رسولالله و امامان معصوم (عليهم السلام) نيز آمده است: «اللّهمّ ... ارْزُقْنى ... زيارهَ قَبرِ نبيكَ والأئِمه (عليهمالسلام) ولا تُخْلِنى يا رَبّ مِنْ تِلكَ المَشاهدِ الشّريفهِ». (1)
هيچ زمانى نزد خداى سبحان، بهتر و پُربركتتر و به لحاظ پاداشدهى بر كار خير، برتر و پُراجرتر و براى انجام عمل صالح، محبوبتر از ده روز نخست ذىحجه نيست؛ «مَا مِنْ أَيَّامٍ أَزْكَى عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى وَلَا أَعْظَمَ أَجْراً مِنْ خَيْرٍ فِى عَشْرِ الْأَضْحَى» (2)، «مَا مِنْ أَيَّامٍ الْعَمَلُ الصَّالِحُ فِيهَا أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ أَيَّامِ الْعَشْرِ يَعْنِى عَشْرَ ذِىالْحِجَّهِ ... إِلَّا رَجُلٌ خَرَجَ بِنَفْسِهِ وَمَالِهِ فَلَمْ يَرْجِعْ بِشَىْءٍ مِنْ ذَلِكَ». (3)عارف بزرگوار، ميرزا جواد آقا مَلكى+ از اين دو حديث نبوى كه ناظر به عظمت و شرافت دهه اول ذىحجه است، دومى را مهمتر مىداند. (4)راز اهميت روايت دوم اين است كه در آنْ سخن از محبت است، نه عظمت، و كلمه «أحب» كه در اين حديث آمده، پُربارتر از «أزكى» و «أعظم» است.
ظاهراً برترى حج و ايام ويژه آن تنها به لحاظ جنبه عبادى آن نيست، بلكه جهات ديگرى نيز در اين برترى سهم دارد. مهمترين حادثهاى كه در بيست و پنجم ذىقعده (از ماههاى حج) رخ داد، «دحوالأرض» است. طبق برخى روايات، دَحوالأرض بدين معناست
كه زمين كعبه و حرم خدا، در اين روز ظاهر شد و گسترش يافت. (1)
در دهه نخست ذىحجه مهمترين حادثه تاريخى كه رخ داد نزول سوره برائت و ابلاغ آن به دست امير تبرّى، علىبن ابىطالب (ع) است. ابتدا ديگران، اميد دريافت مأموريّت براى ابلاغ و قرائت آن سوره را داشتند، ولى همان وحيى كه پيام برائت را آورد، دستور ابلاغ آن را نيز داد كه اين تبرّى را بايد كسى ابلاغ كند كه خود مظهر تولّى و تبرّى است، و اى پيامبر! جز تو يا آنكه از تو و به منزله جان توست شايستگى اين مسؤوليت را ندارد؛ «لا يُؤَدِّيها إلا أنتَ أوْ رَجُلٌ مِنْكَ». از اينرو اميرمؤمنان، امامعلى (ع) كه نفْس رسول اكرم است (2)عهدهدار تبليغ آن شد. (3)
اين حوادث و نظاير آنها نشان مىدهد كه زمان حج از جهات ياد شده نيز فضيلت دارد؛ زيرا هر زمانى را متزمّن آن، «شرف» و هر مكانى را متمكّن آن، «فخر» مىبخشد وگرنه در گوهر زمان بين اجزاى آن و در جوهر مكان بين ابعاد هندسى، يعنى طول و عرض و عمق و يا ارتفاع آن فرقى نيست. البته اگر چيزى در مخزن غيب داراى تعيّن بود ممكن است واجد خصوصيتى باشد كه بعد از تنزّل نيز ظهور مىيابد ولى اگر چيزى در رتبه غيب هيچ تعيّنى نداشت و در رتبه بعد واجد تعيّن شد خصوصيتْ در همان رتبه تعيّن پديد مىآيد.
براى اينكه سنّت ابراهيمى حج و نام و ياد آن زنده بماند، انبياى ابراهيمى (عليهم السلام) از سادهترين قراردادها تا مهمترين آنها را در موسم حج و يا به نام حج تنظيم مىكردند؛ چنانكه در پيمان اجاره و استيجار موسى و شعيب از «هشت سال» به «هشت حج» تعبير شد؛ (4)عَلى أَنْ تَأْجُرَنِى ثَمانِىَ حِجَجٍ. (5)
موسوم شدن و اشتهار اين ماه به «ذوالحجّه»، حتى در دوران جاهليت، براى آن است كه «حج البيت» در آن ماه انجام مىشود. اين تسميه و اشتهار، افزون بر اهميّت مراسم حج، نشان شهرت آن نيز هست.
نيل به مقامات و كمال معنوى، حداقل چهل شبانهروز پياپى جهاد و تلاش خالصانه مىطلبد: «ما أَخْلَصَ عَبدٌ لِلّهِ عَزّ وجَلَّ أَربعينَ صَباحاً إلا جَرَتْ يَنابِيعُ الحِكمهِ مِن قلبِهِ على لِسانِهِ». (1)ماه ذيقعده و دهه اول ذيحجه، كه از مصاديق بارز وَ لَيالٍ عَشْرٍ (2)
است، بهترين فرصت براى اربعينگيرى است.
موساى كليم (ع) آنگاه كه به مقام والاى نبوت باريافت، خداوند مهمترين قرار را با وى در ماههاى حج گذاشت؛ وَواعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَهً وَأَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَهً. (3)اين اربعين از آغاز ذيقعده شروع شد و تا دهم ذيحجه به طول انجاميد كه اوج مراسم حج و زيارت بيتالله الحرام، در اين اربعين است. موساى كليم (ع) آن چهل روز و شب، روزه بود. (4)در اين اربعين، شوق لقاى حق او را سير و سيراب مىكرد. محصول اين اربعينگيرى علاوه بر شهود تجلى حق، (5)دريافت تورات بود. (6)غرض آنكه از برجستهترين قرارهايى است كه بين خلق (موسى) و خالق صورت گرفت و آن اجاره و استيجارْ سادهترين قراردادى كه بين دو مخلوق (شعيب و موسى) واقع شد.
خلوص، در همه عباداتْ معتبر است ليكن تجلّى آن در برخى از عبادات نمايانتر و طرد شرك در آن قوىتر و آشكارتر است. از جمله اين عبادات حج است كه توحيد در آن تجسّم يافته و از آغاز تا انجامش نمونهاى از توحيد و طرد شرك است، و از همينرو ترك حج، كفر قلمداد شده است. (1)معناى تجلّى توحيد در حج اين است كه چنانچه توحيد در درجات خود تنزل كند، به حج مبدل مىشود و اگر حج صعود كند، به خداوند مىرسد يا به توحيد مبدل مىشود.
در نقل است كه امامصادق (ع) در دعاى سفر حج فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ دَخَلْتُ وَبِسْمِ اللَّهِ خَرَجْتُ وَفِى سَبِيلِ اللَّهِ». تا آنكه فرمود: «فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُكَ وَبِكَ وَلَكَ». (2)بر اساس اين روايت، حج، سير به سوى خدا و رفتن براى ديدار او و تلاش براى نزديكى به خداست، و روشن است كه بنده جز با توحيد دائم و ناب و طرد شرك جلىّ و خفىّ به مولاى خود تقرب نمىجويد.
شاهد ديگر، سخن پيامبر گرامى است كه در سفر حج پس از حمل جهاز بر راحله خويش فرمود: اين حجّى است كه در آن نه ريايى و نه سمعهاى است؛ «هَذِهِ حَجَّهٌ لَا رِيَاءَ
فِيهَا وَلَا سُمْعَهَ». سپس فرمود: هركس در توشه حج وى چيز حرامى باشد، خداوند حج او را نخواهد پذيرفت؛ «مَنْ تَجَهَّزَ وَفِى جَهَازِهِ عَلَمٌ حَرَامٌ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُ الْحَجَّ». (1)
بنابراين، حج، توحيد ممثل و نمونهاى از توحيد جامع است و توحيد همان فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن سرشته است و دگرگونى براى آن نيست. توضيح بيشتر در اينباره، همراه با ذكر برخى مصاديق، در فصول آينده، بهويژه در مبحث مربوط به مناسك خواهد آمد.
حج، وحى ممثل است؛ زيرا مناسك آن با وحى تجلّى يافته است و انبيا (عليهم السلام) اين مناسك را از فرشته امين وحى، جبرئيل (ع) فرا گرفتند.
توضيح اينكه، حضرت ابراهيم (ع) پس از بناى كعبه از خداى سبحان خواست تا چگونگى عبادت در آن خانه را به وى بنمايد: أَرِنا مَناسِكَنا (2)
. پس از درخواست حضرت ابراهيم، جبرئيل به محضر آن بزرگوار رسيد و پيشاپيش وى اعمال حج را انجام داد و مناسك را به صورت عينى و خارجى به او نشان داد و حضرت خليل نيز همان كارها را تكرار كرد. (3)
اين ارائه و آموزش، امرى تازه و ويژه آن حضرت نبود، بلكه آدم (ع) در اين عرصه بر وى مقدّم بود و جبرئيل بر او نيز ظاهر شده بود، چنانكه بر افضل انبيا و خاتم آنان نيز نمايان مىشد (4)و رسول اكرم نيز مناسك را از وى آموخت. امامصادق (ع) در اينباره فرمود: خداوند جبرئيل را به سوى آدم فرستاد. جبرئيل به او گفت: ... خداوند مرا به سوى تو فرستاد تا مناسكى را كه بدانها پاكيزه مىشوى به تو بياموزم. پس دست آدم را گرفت و او را به جايگاه كعبه برد ...؛ «أَنَّ اللَّهَ بَعَثَ جَبْرَئِيلَ إِلَى آدَمَ فَقَالَ: ... إِنَّ اللَّهَ أَرْسَلَنِى إِلَيْكَ لِأُعَلِّمَكَ الْمَنَاسِكَ الَّتِى تُطَهَّرُ بِهَا ...» (5).
همچنين امامصادق (ع) فرمود: با پدرم طواف مىكردم. چون به حَجَر رسيد با دستش آن را مسح كرد و بوسيد و چون به ركن يمانى رسيد، آن را در بر گرفت. پرسيدم: فدايت شوم! حجرالأسود را به دست خويش مسح مىكنى و ركن يمانى را در بر مىگيرى؟ پاسخم داد: رسول خدا (ص) فرمود: هرگاه نزد ركن يمانى مىآمدم جبرئيل را مىديدم كه در آمدن به سوى آن از من پيشى جسته و آن را در بر گرفته است؛ «مَا أَتَيْتُ الرُّكْنَ الْيَمَانِىَّ إِلَّا وَجَدْتُ جَبْرَئِيلَ قَدْ سَبَقَنِى إِلَيْهِ يَلْتَزِمُهُ». (1)
حال كه روشن شد حج، وحى ممثل است و بنيانگذار كعبه مناسك آن را با مشاهده فرا گرفته است بايد مردم به انجام آنچه كه از او به ارث بردهاند مأمور شوند تا شايد ايشان نيز اندكى از آنچه را او ديد مشاهده كنند: وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ (2)
؛ چون از يَأْتُوكَ در اين آيه، فهميده مىشود كه مقصود، آمدن مردم به نزد ابراهيم (ع) و رسيدن بدان نكاتى است كه آن حضرت به آنها رسيده است، نه آنكه فقط به مكه سفر كرده و به زيارت كعبه بيايند؛ زيرا اين تعبير فقط به معناى عمل به مناسك نيست.
تنها كسانى نزد ابراهيم (ع) مىآيند كه همچون او براى قيام در برابر هواپرستان و بتپرستان (3)و تبرى از كفر و نفاقپيشگان (4)، خود را آماده پذيرش هرگونه خطرى (5)كرده، با عقيده و كردارى حنيف (6)و قلبى سليم (7)در پيشگاه خداى سبحان حاضر شوند. با توجه به اين ويژگىهاست كه خداوند فرمود: خاتم پيامبران سزاوارترين فرد به ابراهيم (ع) است؛ إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِىُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا (8)
؛ از اينرو آن حضرت
چيزى قربان كرد كه ابراهيم (ع) قربان نكرده بود. آن قربانى، حسين بن على (ع) بود.
با توجه به نكات مزبور، راز اينكه امامزمان (عج) در آغاز قيام خود بر ضدّ ستم و براى عدلگسترى، خود را سزاوارترين فرد به پيامبران و به ويژه ابراهيم خليل و رسول اكرم (عليهم السلام) معرفى مىكند روشن مىشود؛ «إنَّ القائِمَ إذا خَرَجَ، دَخَلَ المسجدَالحرامَ فيَسْتَقبِلُ الكعبهُ ويَجْعَلُ ظَهْرَهُ إلى المَقامِ، ثُمَّ يُصَلِّى رَكعتَيْنِ، ثُمَّ يَقُومُ فَيَقُولُ: يا أَيّهَا النّاسُ! أنَا أَولَىْ النّاسِ بِآدمَ. يا أَيُّها النَّاسُ! أَنا أَولَى النّاسِ بِإبراهيمَ ...». (1)
از اين همه، بُعد سياسى حج نيز آشكار مىشود؛ زيرا برائت از مشركان و دورى گزيدن و ابراز انزجار از آنها و قطع دستانشان و اعلان صريح اين مواضع، مناسك سياسى حج است.
حج با مناسك خاص خود كه در هيچ عبادت ديگرى يافت نمىشود تأويل آنها را جز خدا كس ديگرى نمىكند، معاد مجسّم و حكايتگر روز نُشور و بيانگر روز حشر است؛ زيرا مردم در آنجا با وجود اختلاف زبانها و رنگها، به يك ندا پاسخ مىگويند و يك فرياد و فرمان را اجابت مىكنند و جز خداى واحد قهار كسى بر آنها فرمان نمىراند. مناسك حجّ نمونهاى از قيامت و حشر اكبر و تجسم از حشر مردم در روز قيامت و برهنگى آنان در معاد است. در اينجا به نمونههايى از تجلّى معاد در حج اشاره مىشود:
گرد آمدن حجگزاران در ميقاتها و مواقف.
تفرّد مردم از جمع، چونان حال آنان در معاد، كه گرچه روز «جمع» است و همه انسانها در آن گرد مىآيند؛ يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ (2)
، إِنَّ الأَوَّلِينَ وَالآْخِرِينَ* لَمَجْمُوعُونَ إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (3)
ليكن همه تنها به سوى خدا خواهند آمد؛ وَكُلُّهُمْ
آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَهِ فَرْداً. (1)
فرمود: مراد اين است كه حج بهجا آوريد؛ «حُجُّوا إلى اللهِ عَزَّ وجَلَّ». (3)
عارى بودن آنان از پوشاك و مظاهر زندگى دنيوى.
پيراسته شدن آنها از زيورهاى دنيوى.
ديدن آيتهاى روشنى كه در ديار خود برايشان پنهان بود.
پوشيدن لباس احرام كه جامهاى است شبيه كفن و براى حجگزار مستبى است كه در آن دو جامه كفن شود، چنانكه پيغمبر گرامى نيز در جامههاى احرام خود كفن شد. (4)
تذلّل و فروتنى حجگزاران براى خدا، به گونهاى كه پياده و بلكه با پاى برهنه حج مىكنند؛ زيرا خداوند با چيزى بهتر از پيادهروى عبادت نمىشود: «ما عُبِدَ اللهُ بِشىءٍ أَفضلُ مِنَ المَشْى». (5)از همينرو امامحسن مجتبى (ع) با پاى پياده بيست حج گزارد. (6)در اين باره امامصادق (ع) فرمود: سعى بين صفا و مروه، براى شكستن و ذلت جبّاران است: «جُعِلَ السَّعْىُ بَينَ الصَفا والمَروهِ مَذَلَّهً لِلْجبّارينَ». (7)
اعتراف مردم به گناهانى كه مرتكب شدهاند.
اعتراف مردم، وحوش و پرندگان.
در امان بودن حجگزاران از تجاوز و جدال و هر آنچه موجب آزار مُحرم مىشود، و اين تجسم لا ظُلْمَ الْيَوْمَ (8)
است.
حاصل اينكه، حج، نمايشگر و ممثّل معاد است و چون معاد كه همان بازگشت به مبدأ است شالوده اسلام كلّى و جاودانه محسوب مىشود، حج از مهمترين مظاهر و اركان اسلام است.
حج بدون «ولايت» و آهنگ كعبه بدون «امامت» و حضور در عرفات بدون «معرفت امام» و قربانى در منا بدون «فداكارى در راه امامت» و رمىجمره بدون «طرد شيطان استكبار درونى و بيرونى» و سعى بين صفا و مروه بدون «كوشش» در شناخت و اطاعت امام» بىحاصل بوده، سودى نخواهد داشت؛ زيرا گرچه يكى از مبانى اسلامْ حج است ليكن هيچيك از نماز و زكات و روزه و حج همانند ولايت، ركن استوار اسلام نيست و هيچ دعوتى از طرف خداوند به اندازه دعوت به ولايت و امامت نيست؛ «وَلَمْ يُنادَ بِشىءٍ كَما نُودِىَ بِالْولايهِ». (1)
از جمله امورى كه برهان عقلى بر آن اقامه شده، ضرورت منتهى شدن هر بالعرض به بالذّات است. براساس اين صال كه برهان و قرآن بر آن توافق دارند، همانگونه كه همه عزتها به تصريح قرآن به عزّت خدا منتهى مىشود؛ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ (2)
، لِلَّهِ الْعِزَّهُ جَمِيعاً (3)
هر حرمت و عزّتى كه براى كعبه است بايد به حرمت و عزّت حقّ منتهى شود؛ آنگونه كه اگر امير داير شود بين تخريب كعبه يا هدم حق، بايد كعبه را قربانى و فداى حق كرد.
براى شرح اين نكته بايد گفت: حرم احكامى دارد كه بيانگر عزّت و فضيلت آن است. همه آن احكام، بر اثر حرمت و عزّت كعبه است. گواه بر اين مطلب روايتى است از اميرمؤمنان امامعلى (ع) درباره راز وقوف در عرفات و عدم وجوب وقوف در حرم، كه فرمود: چون كعبه، خانه خداست و حرم، درِ آن خانه است. پس چون آهنگ آن را كنند خداوند آنها را در كنار آن در نگه دارد تا به درگاهش تضرّع كنند؛ «لأنَّ الكَعْبَهَ بيتُهُ والحَرَمَ بابُهُ فَلَمَّا قَصَدُوهُ وافِدينَ وَقَفَهُم بِالبابِ يَتَضَرَّعُونَ». سؤال شد: چرا مشعرالحرام در حرم قرار داده شد؟ فرمود: چون وقتى خداوند به زوّار اذن دخول داد آنها را در حجاب دوم نگاه داشت و هنگامى كه تضرّع آنان در آنجا به درازا انجاميد، بدانها رخصت داد تا قربانىهاى خود را نزديك كنند تا چون پليدى و چرك خود را گذاردند و به قربانىها از گناهانى كه ميان آنها و خدا حجاب شده بود پاك شدند، اجازه دهد با طهارتْ بيتالله را زيارت كنند؛ «لِأَنَّهُ لَمَّا أَذِنَ لَهُمْ بِالدُّخُولِ وَقَفَهُمْ بِالْحِجَابِ الثَّانِى فَلَمَّا طَالَ تَضَرُّعُهُمْ بِهَا أَذِنَ لَهُمْ لِتَقْرِيبِ قُرْبَانِهِمْ فَلَمَّا قَضَوْا تَفَثَهُمْ تَطَهَّرُوا بِهَا مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِى كَانَتْ حِجَاباً بَيْنَهُمْ وَبَيْنَهُ أَذِنَ لَهُمْ بِالزِّيَارَهِ عَلَى الطَّهَارَهِ». (1)
بنابراين، حرمت سرزمينى كه خداوند هرچيزى را در آن محترم شمرده بر اثر حرمت كعبه است، امّا گرچه كعبه يگانه قبله و مطاف جهانيان است و زندگى و مرگ همه مسلمانان به سمت آن است و آهنگ بهسوى آن همان هجرت بهسوى خداست و نيز گرچه براى مكه ويژگىهاى فقهى و سياسىِ ثابتى است كه ديگر مكانها و شهرها فاقد آن است و همچنين گرچه براى حج و مواقف آن ابعاد خاص سياسى عبادى مطرح است كه ديگر عبادتها اين خصوصيات را ندارد، ليكن همه اين مزايا و ويژگىها مرهون ولايت و امامت است.
راز نكته اخير اين است كه هم رهبرىهاى ملكوتى اعمال و نيّات و ادعيه و مشاهده آيات بيّنات و پىبردن به اسرار معنوى حج و مانند آن در پرتو ولايت تكوينى اماممعصوم (ع) است و هم رهبرىهاى سياسىِ حج و مواقف آن و جهت دادن به اجتماع انبوه جهانيان بر محور بنايى پاك و آزاد و بهرهبردارى از افكار اقطار عالم و سيراب كردن تشنگان استقلال و
1) 1 وسائلالشيعه، ج 8، ص 159- 160.
نجات از استعباد و استكبار جهانى، بالإصابه در پرتو امامت اماممعصوم (ع) و بالنّيابه در غيبت او در شعاع نايبان آن حضرت است.
شئون مختلف حج با ولايت مرتبط است. در اينجا شرحى از كيفيت ارتباط كعبه با ولايت و نحوه پيوند عرفات و مشعر و منا و زمزم و صفا و ... با اماممعصوم (ع) از فرهنگ وحى و نيز از زبان معصومان (عليهم السلام) ارائه مىشود:
و آيه أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ (3)
بيان شد به پاس حرمت كعبه بود ليكن احترام ويژهاى كه مايه سوگند خداى سبحان به اين سرزمين شود به بركت وحى، نبوت، رسالت و ولايت بوده است.
توضيح اينكه، در قرآن كريم همانگونه كه سوگند به زمان و زمانههاى حساس و تاريخى، نظير «عصر وحى و رسالت» مطرح است، (4)به سرزمينهاى مهم و تاريخى نيز سوگند ياد شده است، مانند لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ* وَأَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ (5)
. در اين آيات، خداوند به سرزمين مكه سوگند ياد مىند ليكن با اين قيد كه پيامبر اسلام در آن باشد وگرنه مكه بدون پيامبر و كعبه بدون رهبر آسمانى، سرزمينى معمولى و خانهاى عادى است كه رفتهرفته بُتكده و مركز بتپرستى شده و در اسارت بتپرستان و شهوترانان است، تا
جايى كه «ابوغُبشان» كليددار كعبه، سرقفلى توليت كعبه را در شبنشينى مستانه طائف به دو مشك شراب مىفروشد (1)و سرپرستى كعبه بين مستان، با بهاى شرابِ سرمستنان طائف خريد و فروش مىشود.
واژه «ابن» و مانند آن در عربى، از وابستگى شديد و پيوستگى مداوم حكايت دارد. انسان كامل، كه هم اصل و مايه حرمت مراكز عبادى است و هم فرزند و وارث آنها معرفى شده، در طليعه امر به مراكز عبادى مراجعه و طبق احكام آنها عمل مىكند و همانها را شعار رسمى موحدان قرار مىدهد و به سوى آنها ترغيب مىكند و از اعراض از آنها يا اعتراض بر آنها يا معاضه با آنها ترهيب مىكند و در نتيجه حافظ مآثر و نگهبان آثار آنها مىشود. انبيا و اولياى الهى (عليهم السلام) نسبت به مناسك عبادى حج اين چنيناند. به تعبير ديگر، به لحاظ بعضى از نشآت وجودى فرزند مواقف عبادىاند و به جهت برخى نشآت ديگر فرمانروا و اصل و مصدر آنها محسوب مىشوند.
معناى كلام نورانى حضرت امام زينالعابدين (ع) اين است كه فرزند راستين «مكّه» كسى است كه پاسدار روح قبله و مرزبان جان مطاف باشد. فرزند واقعى «منا» كسى است كه براى حفظ رهاورد وحى از ايثار و نثار خون دريغ نكند و با فداكارى و قربانى دادن، پيوند خود را با سرزمين قربانى محكم كند. مولود واقعى «زمزم» كسى است كه با نثار بهترين و شايستهترين خون به پاى نهال اسلام آن را بارور كند. همچنين فرزند راستين «صفا» كسى است كه در حرمِ قلب او هيچ رجس و رجزى راه نداشته باشد و بر اساس آيه تطهير (3)از هر رجسى منزّه و از هر تيرگى و آلودگى پاك باشد.
اين انسان كامل همان اماممعصوم (ع) است كه بدون او حرمتى براى حرم و مواقف آن نيست. از اينرو زائرى كه اماممعصوم (ع) را نمىشناسد و امامت را كنار مىگذارد و سرپرستى امور مسلمانان جهان را به ياوه مىگيرد و رهبرى توده مردم را از حج و زيارت و ديگر عبادات جدا مىداند و آن را امرى عادى و در اختيار هر فرد قرار مىدهد و كرامتى براى هدايت خلق خدا و تدبير امور آنان قائل نيست، در حقيقت انسان را نشناخته و خود نيز به حريم انسانيت قدم نگذاشته است. از اينرو امامباقر (ع) درباره چنين زائر و حجگزارى فرمود: «أَتَرى هؤُلاءِ الَّذينَ يُلَبُّنَ، وَاللهِ لأصواتُهم أَبغَضُ إلى اللهِ مِن أَصواتِ الحَميرِ». (1)
با توجه به همين نكته است كه رسول اكرم فرمود: هركس امامزمان خويش را نشناسد مرگ او، مرگ جاهليت است؛ «مَنْ ماتَ ولَمْ يَعْرِفْ إِمامَ زمانِهِ فَقَدْ ماتَ مِيتَهً جاهِليَّهً» (2)، و چون مرگ هر انسان همانند زندگى اوست: «كما تَعِيشونَ تَموتونَ وكَما تَموتونَ تُبعَثونَ وكَما تُبعَثونَ تُحْشَرونَ» (3)، زندگى كسى كه امامزمان خويش را نمىشناسد نيز جاهلى است و همه سنن و شئون حياتى او همانند جاهليت سپرى مىشود، قهراً حج و زيارتِ اينگونه افراد نيز حج جاهلى بوده و از حج توحيدى سهمى نخواهد داشت. توضيح بيشتر در اينباره در مباحث پايانى فصل دوم از بخش سوم اين كتاب خواهد آمد.
نكته اساسى كه نبايد از آن غفلت شود و اين فصل عهدهدار تبيين آن است اينكه، گرچه كعبه از قداستى ويژه برخوردار است و از ديرزمان از گزند تهاجم اصحاب فيل و مانند آن
مصون مانده است، ليكن آنگاه كه «ابنزبير» به آن پناهنده و در آن متحصن شد حكومت جبار وقت به دست منحوس «حَجّاج ثقفى» كعبه و پناهگاه ابنزبير را با منجنيق ويران ساخت و او را دستگير كرد، (1)اما دستى از غيب بيرون نيامد و كارى نكرد.
سخن فقيه و محدث نامدار شيعه، شيخ صدوق در اين مورد چنين است: آنچه درباره اصحاب فيل جارى شد بر سر حَجّاج نيامد؛ زيرا هدف حَجّاج، دستگيرى ابنزبير بود، نه ويرانى كعبه، و ابنزبير، ضدّ حق، يعنى مخالفت امامسجاد (ع) بود. وقتى اين مرد ضدّ حق، در كعبه متحصن شد، خداوند اراده فرمود براى مردم بيان كند كه به اين ضدّ حق پناه نخواهد داد، از اينرو مهلت داد تا كعبه را بر سر او ويران كنند. (2)
پس تفاوت «ابرهه» و «حَجاج» در اين است كه ابرهه ستمگر قصد داشت قبله و مطاف حُنفا را ويران سازد، اما حَجاج ستمگر قصد بدى نسبت به كعبه (بهعنوان قبله و مطاف) نداشت. مقصود وى در آن هنگام فقط تسلط بر ستمگرى همچون خود بود كه امامزمان خويش، يعنى حضرت سيدالشهداء و امامسجاد را نشناخت. البته حجاج نيز مانند ابنزبير چرثومه حقنشناس و عنصر ضد ولايت بود و هر دو در براندازى نظام ولائى اهلبيت (عليهم السلام) كوشا بودند. تخاصم آنها تنها براى حطام دنيا بود، نه براى اينكه ابنزبير، سالار شهيدان و نيز حضرت سجاد را يارى نكرد.
از اين واقعه بهخوبى روشن مىشود كه ضديت با ولايت و امامت آنچنان مطرود است كه هركس با مقام رهبرى اماممعصوم (ع) مخالف است و او را تنها مىگذارد و يارى نمىكند، بلكه در برابر او موضع مىگيرد و خودْ داعيه خام رهبرى را در سر مىپروراند، اگر به كعبه هم پناه ببرد از امان خاص الهى برخوردار نيست.
از اين حادثه، قدر امام و حرمت ولايت و عزّت خلافت الهى بهخوبى دانسته مىشود؛ چنانكه با تحليل عقلى، قدر حق و نورانيت و جمال و جلال و كبريا و مشيت و قدرت او به نيكى شناخته مىشود؛ زيرا حرمتهايى كه براى حرم و بلد امين است به كعبه و از كعبه به امامى كه خداوند او را به ولايت برگزيده و از او به حقّ مطلق، يعنى خداوندى منتهى
مىشود كه همه موجودات در پيشگاه او خاضعاند. پس اگر خداى سبحان ظالمى را مهلت داد تا خانه كعبه را ويران كند، مضمون آيه شريفه وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (1)
نقض نشده است.
تذكّر: گرچه اماممعصوم (ع) را نيز شهيد كردهاند ليكن حقيقت امامتْ قائم به روح ملكوتى شهادتناپذير اوست، نه به بدن شهادتپذير او، برخلاف ساختمان كعبه كه همه هستى آن جز سنگها و ابعاد مادى چيز ديگرى نيست.
.بنابراين، مردمى كه از دور و نزديك به خانه خدا مشرف مىشوند به دو كار موظفاند: يكى اينكه، با بدنّ دور «كعبه گِل» و آن سنگها بگردند. ديگر اينكه، با جانْ دور «كعبه دِل» و حرم ولاى اهلبيت نبوت (عليهم السلام) طواف كنند. آنگاه مردمى كه با جان آمدهاند تا ولايت خويش را بر اهلبيت (عليهم السلام) عرضه و آمادگى خود را براى فداكارى و نثار جان و ايثار مال اعلام كنند، «حضُورُ الحاضرِ وقِيامُ الحجّهِ بِوُجودِ الناصِرِ» (3)را محقق مىسازند.
رهبرى الهى در آن حضور و ظهور ندارد ناقص است. البته ذكر حج در اين حديث شريف، از باب تمثيل است، نه تعيين؛ يعنى نهتنها «تَمامُ الحَجِّ لِقاءُ الإمامِ» بلكه «تمام الصلاه والصيام والزّكاه لقاء الإمام». مؤيّد اين سخن كه تولّى اماممعصوم (ع) و اعلام وفادارى به وى متمم نماز و زكات و روزه و ديگر عبادات نيز هست اينكه، در بخشى از حديث معروفى كه اسلام را بر پنج پايه، استوار مىداند ضمن تأكيد بر ولايت، به نقش برتر «والى» و دليل و حجت بودن وى بر چهار ركن ديگر تصريح شده است: «والوالى هو الدَّلِيلُ عَلَيْهِنّ». (1)
نكته مذكور، مستفاد از آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً (2)
است. خداوند، اسلام همراه ولايت و رهبرى الهى را براى ما پسنديده است. پس نهتنها «تَمامُ الحَجِّ لِقاءُ الإمامِ» بلكه «تمام الإسلام لقاء الإمام».
در پايان، تذكر اين نكته سودمند است كه، هرچند احترام حرم به كعبه است و حركت كعبه به وحى و نبوت و رسالت و ولايت است ليكن همانگونه كه در آغاز اين فصل بيان شد همه اين احترامها و حرمتها به حرمت الهى ختم مىشود. از اينرو خداوند سبحان براى تبيين سبب احترام كعبه آن را به خود نسبت داد و فرمود: بَيْتِىَ (3)
. يعنى حرمت ذاتى خداى سبحان سبب احترام عَرَضى خانهاى است كه به وى منسوب است؛ هرچند حرمت كعبه نسبت به احترام اشياى بعدى اصل محسوب مىشود
ابعاد ديگرى از اين بحث، در فصل دوم از بخش دوم در مبحث «ساحت امن ولايت معصومان (عليهم السلام)» و نيز در پايان فصلهاى يكم و دوم از بخش سوم و در پانزدهمين اشاره از «ويژگىهاى كعبه» ارائه خواهد شد.
حج، چنانكه بيان شد، نمايشگر اصول استوار دين و تجسم عقايد و معارف سهگانه آن، يعنى توحيد، نبوّت و معاد است؛ اصولى كه ميوههاى شجره طيبه اسلام است. يكى از پاكترين ميوههاى آن شجره طيبه، حكومت اسلامى است كه از مهمترين مظاهر اسلام است. جامعهاى كه خداوند در آن فرمان نراند، جامعه كفر و طغيان است و معبود چنين جامعهاى هواهاى مختلف و خواستههاى گوناگون است.
با اين مقدمه به راز برخى مضامين دعاهاى عرفه پى مىبريم. مضمون مشترك دعاى سالار شهيدان امامحسين (ع)- كه بهترين دعاى عرفه است- و دعاى امامسجاد (ع) كه در آن وجود امام عادل، مايه احياى آثار دين دانسته شده، اهميت ولادت در نظامى اسلامى است.
بر اين مطلب كه حج نمايشگر حكومت اسلامى است و حكومت اسلامى در بقا و تكرر حج تأثير دارد شواهدى است كه در اينجا بدانها اشاره مىشود:
1) 1 سوره بقره، آيه 129.
راز اين درخواست آن است كه موحدان از نقاط مختلف جهان و در همه اعصار به حج فرا خوانده شدند. پس بايد كسى باشد تا امور آنان را سامان دهد. افزون بر مناسك عبادى حج، آنان بايد اصول و احكام ديگرى در خصوص امور سياسى خود داشته باشند. اين همان حكومت اسلامى است كه براى نظم امور حجگزاران و سياست و راهنمايى آنان ضرورى است.
دينى كه مىگويد: اگر در سفر سه تن بوديد، يكى را امير خود گردانيد؛ «إذا كُنتُمْ ثَلاثَهٌ فى سَفَرٍ فأَمِّرُوا أَحَدَكُمْ»، (1)حاشا كه مردم را در آنجا به حال خود وا نهد و بر اين گروه بىشمار، فرمانروا و حاكمى نگمارد و آنها را با هواها و خواهشهايشان رها كند. بنابراين، بايد براى اينان، پيشوايى واحد باشد تا آنها را در معاملات و برخورد انديشهها و خاتمه بخشيدن به نزاعها و چگونگى معشيت آنها و ارتباطشان با يكديگر و نيز روابطشان با ساير ملل، جهت دهد و مصلحتانديشى كند. بر همين اساس، اميرمؤمنان امامعلى (ع) فرماندار مكه را به اقامه حج امر فرمود: «أَقِمْ لِلنّاسِ الحَجَّ». (2)نكته مستفاد از اين فرمان آن است كه در طى 25 سال، پس از رحلت رسول اكرم هيچگاه حج ابراهيمى و محمّدى اقامه نشد. (3)
1) 1 محجّة البيضاء، ج 4، ص 58.
2) 2 نهجالبلاغه، نامه 67، بند 1.
3) 3 «اقامه حج»، غير از «حجگزاردن» است. از اينرو گرچه امامان معصوم ع مكرر به حج مىرفتند، چنانكه اماممجتبى بيستبار پياده حج گزارد وسائلالشيعه، ج 8، ص 55 و امامسجاد ع حداقل 22 بار حج گزارد كافى، ج 1، ص 467 ليكن جز در دوران كوتاه حكومت اميرمؤمنان امامعلى ع هيچيك از ائمه ع به سبب اينكه حكومت و قدرت در دست ديگران بود نتوانستند حج را اقامه كنند و شايد از همين روست كه در زيارت امامان معصوم ع چنين آمده است: «أشهد أنك قد أقمت الصلاة وآتيت الزكاة وأمرت بالمعروف و ...» و به اقامه حج اشارهاى نشده است.
الْحَجِّ، إِنْ شَاءُوا وَإِنْ أَبَوْا، فَإِنَّ هَذَا الْبَيْتَ إِنَّمَا وُضِعَ لِلْحَجِّ». (1)راز اينكه امام صادق (ع) در اين حديث فرمود: «كعبه براى حجّ قرار داده شد» آن است كه كعبه ويژگىهاى ارزشمندى دارد كه مردم را وا مىدارد تا بهسوى آن رهسپار شوند و چنانچه از روى قصور يا تقصير از گزاردن حج باز ماندند بر والى مسلمانان است كه آنان را وادار سازد تا به بيتالحرام درآيند و به گِردش طواف كنند و آن را واننهند. اين همان حكومت اسلامى است كه زمامدارىْ عادل بر آن فرمان مىراند و بيتالمال مسلمانان به دست اوست.
امامصادق (ع) در بيانى ديگر فرمود: اگر مردم زيارت قبر رسول اكرم را ترك كردند بر والى است كه آنها را بر انجام اين كار و ماندن در جوار قبر پيامبر وادارد و چنانچه مردم فاقد مال باشند از بيتالمال مسلمين بر آنان انفاق كند. (2)از اين روايت استظهار مىشود كه زيارت رسول اكرم به منزله تجديد ميثاق و بيعتى مجدد براى تحكيم حكومت اسلامى است.
امامباقر (ع) فرمود: مردم فرمان داده شدند تا نزد اين سنگها آمده، به گِرد آنها طواف كنند و سپس نزد ما آيند و از ولايت خويش ما را آگاه سازند و يارى خويش را بر ما عرضه دارند؛ «إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هَذِهِ الْأَحْجَارَ فَيَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُخْبِرُونَا بِوَلَايَتِهِمْ وَيَعْرِضُوا عَلَيْنَا نَصْرَهُمْ». (3)اگر حكومت و ولايت به معناى سياست موردنظر نباشد، به آگاهانيدن امام از ولايت و عرضه كردن نصرت بر او نيازى نيست.
اسلام كه پيامبران بدان مبعوث شدهاند در توحيد محض كه هرگونه شركى را طرد مىكند، تجلّى مىيابد؛ وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ. (4)اين طرد و نفىْ تنها اعتقاد قلبى يا ذكر قالبى نيست، بلكه اعلام انزجار و نداى تبرّى و فرياد برائت در برابر سركشان فرومايه است. اين معنا در حج تحقّق مىيابد؛ زيرا حج جايگاه «اعلام» و «اذان» اين نكته است كه اسلام از شرك برى بوده و مسلمانان از مشركان برائت
مىجويند و هيچگونه دوستى ميان مسلمانان و مشركان نيست؛ وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ. (1)
مفاد اين آيه تبلور بُعد سياسى در حج و تجلّى استقلال فرهنگى در آن است، به طورى كه سيطرهاى براى احدى از كفّار و مشكران بر هيچيك از مسلمانان باقى نمانَد. آيا اين امر چيزى جز تجسم عالىترين مراتب حكومت اسلامى در حج است؟ و آيا طرد سران الحاد و در هم كوبيدن سنگرهايشان جز در پرتو حكومت اسلامى امكانپذير است؟
اگر حضور سياسى اسلام در سرزمين منا، كه «حج اكبر» بدان تفسير شده، (2)نمىبود امكان اعلام برائت از عُمّال جور و طاغوتپرستان وجود نداشت. چنانكه قيام مردمى و مقاومت جهانى و استقامت گسترده و فراگير كه كعبه به خاطر آن بنيان نهاده شده، بدون برپايى حكومت اسلامى انجامپذير نيست.
شايد براى همين علل و نيز ساير اسرار الهى كه بر ما مستور است، سالار شهيدان، امام حسين (ع) در سال 60 هجرى با اينكه به مكه آمد حج نگزارد و تنها به خاطر حرمت كعبه، عمره مفرده به جا آورد. (3)مؤيّد اين مطلب، كلامى است كه سيدالشهداء (ع) در دعاى عرفه در مورد حكومت بيان كرده است.
براى تبيين بيشتر اين نكته كه چگونه حجّ نمايشگر حكومت است، بايد آنچه رسول اكرم در حجّهالوداع انجام داد و آنچه به مردم فرمود و امور مهم سياسى و غيرسياسى كه براى آنها مقرّر داشت، مورد توجه و دقت افزونتر قرار گيرد. بخشهايى از اين خطبه، در آخرين فصل از بخش سوم خواهد آمد.
1) 1 سوره توبه، آيه 3.
2) 2 وسائلالشيعه، ج 10، ص 61- 62.
3) 3 آن حضرت از ابتدا در نظر داشت از مكه خارج شود، نه اينكه لبيك عمره تمتع را گفته و حج تمتع را به عمره پيوند داده و حج بر او واجب شده و بايد آن را انجام مىداده، اما بر اثر مصدود شدن حج تمتع خويش را به عمره مفرده تبديل كرده باشد. شاهد اين مطلب روايتى است از امام صادق ع كه در آن فرمود: «... وإن الحسين بن على ع خرج يوم التروية إلى العراق وكان مُعتمراً» وسائلالشيعه، ج 10، ص 246.
همه پيامآوران الهى مبعوث شدند تا بر هِرَم بلند توحيد، كَركَس شِرك پَر نكشد و در حرم والاى وحدانيت، شيطان طغيان و تمرّد احرام نبندد. (1)محور تقوا و اساس پرهيز از طغيان و پرخاش در برابر طاغوت، كعبه و حج و زيارت آن است. خداوند، مناسك حج را از رهگذر وحى آنسان به ابراهيم خليل نماياند (2)كه جز توحيد ثمر ديگر ندارد و همان مناسك توحيدى را خاتم انبيا به پويندگان راهش تعليم داد و فرمود: «خُذُوا عَنّى مَناسِكَكُم». (3)
از آنجا كه بنياد فولادين تقوا بر پايه استوار و خلل ناپذير توحيد بنا نهاده شده و حج، توحيد ممثّل است، قرآن كريم ضمن دستور حج مىگويد: حج، بهترين توشه تقوا و زاد راه مسير تكاملى انسان است؛ الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ ... وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى، (4)و درباره قربانى، كه يكى از مناسك حج است و در سنت جاهلى سابقهاى ممتد داشته و با شرك آغشته شده بود، در رهنمودى تقوايى مىفرمايد: گوشت و خون قربانى به خدا نمىرسد بلكه روح پارسايى اين عمل كه همان پرهيز از گناه و پرخاشِ بر گناهكار و پارسايىِ تبهكارى و پرخاشگرىِ بر تبهكاران و امساكِ از عصيان و فريادِ بر عاصى و اجتنابِ از طغيان و تهاجمِ بر طاغوت است به خداوند خواهد رسيد؛ لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَلا دِماؤُها وَلكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ. (5)
هر عبادتى تبرّى از شرك و انزجار از طاغوت است ليكن حج عبادت ويژهاى است كه با سياست آميخته است و حضور اقشار گوناگون مردم جهان، موقعيت مناسبى است تا روح اين عبادت همانند ديگر عبادتهاى الهى در آن انبوه چشمگير بهخوبى تجلى كند و عصاره
اين پرستش خاص در آن صحنه، ظهور تمام نمايد، از اينرو پيامبر گرانقدر اسلام به فرمان وحى الهى، سخنگوى حكومت اسلامى، حضرت على بن ابىطالب (ع) را مأمور اعلان تبرّى از مشركان كرد (1)تا بهطور قاطع مرز توحيد از طغيان و شرك جدا شود و صفوف منسجم مسلمانان از صف كفار، ممتاز گردد و از اين رهگذر، چهره سياسىْ عبادى حج جلوه كرده و زائران كعبه با استماع قطعنامه حكومت اسلامى، كه دستور انزجار از شرك و سازشناپذيرى در برابر مشركان است، (2)رهتوشه توحيد را به همراه خود ببرند. از اينرو همانطور كه همه مسلمانان در بسيارى از شئون زندگى به سمت كعبه متوجه مىشوند، از بركت كعبه نيز فرمان توحيدى به اقطار گوناگون عالم منتشر خواهد شد.
هيچ كمارى بالاتر از نيل به توحيد ناب نيست و نيل به توحيد ناب بدون نزاهت و تبرى از هرگونه شرك و الحاد و انزجار از هر مشرك ملحد ميسر نيست. از اينرو خداى سبحان كعبه را كه خانه توحيد است، محور تبرّى از هر تباهى دانست و مقدّمات مناسب آن را چنين تمهيد فرمود:
اوّلًا، بعد از اتمام بناى بيتِ طاهر و عتيق و مساوات و مواسات و بعد از تأمين حرم و تشريع امنيت براى مهمانان و زائران و راكعان و ساجدان و عاكفان، به خليل خود حضرت ابراهيم (ع) چنين دستور داد: وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (3)هدف از اين اعلان عمومى، فراخوانى كسانى بود كه توان حضور را به طور متعارف دارند.
ثانياً، وقتى همگان از باختر و خاور، از شمال و جنوب و از دور و نزديك آمدند و در گردهمايى سراسر شركت كردند، نوبت به اذان و اعلان محمدى مىرسد. از اينرو
فرمود: وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ. (1)
اعلان پيشين، زمينهاى بود براى اعلان دوم كه هدف نهايى ساختن كعبه است. اعلام اين هدف نهايى، يعنى رسيدن به توحيد، به صورت اعلان تبرّى خدا و رسول اكرم از مشركان متبلور شده است و تا انسان در روى زمين زندگى مىكند وظيفه حج و زيارت بر عهده اوست و تا مشرك در جهان هست اعلام تبرّى از او نيز جزو مهمترين وظايف حج است. از اينجا ضرورت قيام همه مردم براى تطهير كعبه مقدس از توليت طاغيان و سودجويان آشكار مىشود؛ دزدانى كه امام صادق (ع) درباره آنها فرمود: اگر قائم ما قيام كرده بود ايشان را مىگرفت و دستانشان را قطع مىكرد و به خوارى در كوى و برزن مىگدانيدشان و مىگفت: اينان سُرّاق الله هستند؛ «أما إِنَّ قائِمَنا لو قَدْ قامَ لَقَدْ أَخَذَهم فَقَطَعَ أيْدِيهَهُم وطافَ بِهم وقالَ: هؤلاءِ سُرّاقُ اللهِ». (2)
قيام برا تطهير كعبه و نجات آن از دست اشرار، آيينى ابراهيمى است كه جز بىخردان، از آن روى بر نمىتابند؛ وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ. (3)از آنجا كه رسول اكرم و كسانى كه با او ايمان آوردند، به حضرت ابراهيم كه خانه خدا را از هر پليدى و آلودگى پاك ساخت، مقدمتر و سزاوارترند، (4)امروز بر امت اسلامى است كه خانه خداى سبحان را از هر لوث و زشتى پاكيزه سازند. البته منظور، تنها شخص مشرك و بدن مادّى او نيست، تا گفته شود: در حجاز كنونى مشركى نيست تا در موسم حج از او تبرّى جسته شود! بلكه مراد از تبرّىْ اععلان انزجار از تفكر شركآلود و تمدن باطلِ شركزادگان و استعمار ظالمانه ملحدان و استثمار طاغيانه مادّين و استعباد بىرحمانه مستكبران و
استحمار سامرىگونه اسرائيليان و استضعاف مكّارانه ابرقدرتهاست. مهمترين جلوهگاههاى اين امر و قلههاى اين نهضت جهانى، كه مسلمانان در آن بايد حرمت خداى تعالى را پاس دارند و به عزت حق، سرافرازى جويند و به قوت او خود را تقويت كنند و به قدرت او نيرو بگيرند و به الخاق الهى متخلّق شوند تا مورد ستم قرار نگيرند، حج است كه هجرت به سوى خداست و مردم براى انجام آن از نقاط مختلف دنيا به سوى آن مىآيند.
تذكر: در فصل دوم از بخش دوم، در پايان بحث از امنيت تكوينى و تشريعى حرم نيز به نكتهاى در اين باره اشاره خواهد شد.
بخش دوم: اماكن حج
فصل يكم: ميقات
وجوب احرام در ميقات
يكى از امور مهم در حج و عمره، (1)
«عُمره» در لغت به معناى زيارت است و «اعتمَرَ» يعنى «زارَ» مجمع البحرين، ج 2، ص 1270 عمر و چون زيارت، باعث آبادانى زيارتگاه است از زيارت بيتالله الحرام به عنوان عمره و اعتمار ياد شده است.
حج و عمره، اعمالى تعبدى است نه توصلى؛ چنانكه اين نكته از كلمه «لله» در آيه شريفه: وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ سوره بقره، آيه 196 استفاده مىشود. البته اين اعمال تعبدى، منافعى نيز در بر دارد؛ وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ* لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ سوره حج، آيات 27- 28 و اينْ منافى با تعبدى بودن، يا مستلزم توصلى بودن آنها نيست.
حج سه قسم است: تمتع، قِران و افراد. حج تمتع از دو عبادتْ تركيب يافته است: يكى عمره تمتع و ديگرى حج تمتع. عمره تمتع بر حج تمتعْ مقدم است و پنج جزء دارد: يكم، احرام. دوم، طواف كعبه. سوم، نماز طواف. چهارم، سعى بين كوه صفا و مروه. پنجم، تقصير، يعنى گرفتن قدرى از مو يا ناخن.
حج تمتع داراى سيزده عمل است: يكم، احرام بستن در مكه. دوم، وقوف به عرفات. سوم، وقوف به مشعرالحرام. چهارم، انداختن سنگريزه به جمره عقبه در منا. پنجم، قربانى در منا. ششم، تراشيدن سر يا تقصير كردن در منا. هفتم، طواف زيارت در مكه. هشتم، نماز طواف. نهم، سعى بين صفا و مروه. دهم، طواف نساء. يازدهم، نماز طواف نساء. دوازدهم، ماندن در منا شبهاى يازدهم و دوازدهم. برخى حجگزاران شب سيزدهم را نيز بايد در منا بمانند. سيزدهم، رمى جمرات سهگانه در روزهاى يازدهم و دوازدهم. اشخاصى كه شب سيزدهم در منا ماندهاند روز سيزدهم نيز بايد رمى جمرات كنند.
عمره مفرده افزون بر اعمالى كه براى عمره تمتع ذكر شد دو عمل واجب ديگر نيز دارد: يكى طواف نساء و ديگرى نماز طواف نساء. اين دو عمل بايد پس از تقصير يا حلق انجام شود.
براى شناخت اجزا، شرايط و احكام هريك از اعمال ياد شده به كتابهاى مناسك حج مراجعه شود.
شناخت ميقات احرام است؛ زيرا از مصاديق اتمام حج1) 1 «حج» در لغت، قصد مكرر را گويند و در اصطلاحْ قصد انجام اعمالى مخصوص در ايامى مشخص، در سرزمين مكه است.
و عمره كه خداوند بدان امر فرمود (1)احرام بستن از ميقاتهاى منصوص است؛ «مِنْ تَمامِ الحَجِّ والعُمْرَهِ أنْ تُحْرِمَ مِنْ المَواقِيتِ ...». (2)
«ميقات» مكان خاصى است كه رسول اكرم براساس وحى الهى آنها را براى اقليمهاى خاص تعيين كرده است. جالب توجه است كه، هنوز اسلام به آفريقا و نيز به شام و عراق نرفته و هيچ كسى در آن ديار به اسلام مشرف نشده بود، بلكه طبق برخى از نقلها هنوز شهرهاى رسمى و معروف عراق پديد نيامده بود كه رسول گرامى براى مردم آن مناطق يا كسانى كه از اقليمها وارد حرم مىشدند ميقاتْ معيّن كرد. (3)
ميقاتهاى منصوص، پنج يا شش جاست ليكن مواضعى كه احرام حج يا عمره در آنجا صحيح است تقريباً به ده مكان مىرسد. ميقاتهاى منصوص، اين ويژگى را دارند كه تنها محلّ شايسته احرام در مرحله حدوثِ آنْ است و تقديم احرام بر آنها يا تأخير احرام از آنها جايز نيست، مگر در حال ضرورت يا نذر يا ادراك احرام ماه رجب. شايان توجه است كه، نهتنها ورود به حرم بدون احرام جايز نيست، بلكه عبور از ميقات براى كسى كه قصد ورود به حرم دارد، بدون احرام جايز نيست.
ميقات همانند مواقف معيّن ديگر (عرفات، مشعر و منا) قابل تغيير نيست و اگر بر اثر توسعه شهر يا روستا جزء شهر يا روستا قرار گيرد، حكم خاص خود را خواهد داشت؛ مثلًا
«تنعيم» كه يكى از مواقيت عمره است و قبلًا خارج از محدوده مكه بوده، گرچه هماكنون براثر توسعه شهر مكه، جزء آن قرار گرفته است، ليكن از وصف ميقات بودن بيرون نمىآيد.
از نصوص وارد در تبيين ميقات، نكات فراوانى استفاده مىشود كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مىشود:
تعيين ميقات مكانى مانند ميقات زمانى از ناحيه شارع مقدس و طبق سنت دينى بوده است، نه از ناحيه عادت مردم.
تعيين ميقات براى مردم برخى از بلاد كه هنوز آن شهرها به وجود نيامده يا مردم آن هنوز اسلام نياورده بودند، همانطور كه قبلًا اشاره شد، اعجازى دينى است.
همه احكام شرعى ريشه در وحى الهى دارد، هرچند ريشه آسمانى هر حكمى در كنار آن بيان نشود؛ اما درباره برخى از مواقيت، مانند ذوالحُلَيْفه، چنين آمده است 6 از امامصادق (ع) سؤال شد: چرا رسول اكرم از مسجد شجره محرم شد، نه از جاى ديگر؟ آن حضرت فرمود: هنگامى كه رسول اكرم در «اسراء» به آسمان برده شد و محاذى شجره (مسجد شجره) قرار گرفت ندا داده شد: «يا محمّدُ!». گفت: «لَبَّيْكَ». ندا ره گم كرده و حيارن نيافته و رهنمايى نكرديم؟ رسول خدا گفت: «إنّ الحمدَ والنّعمَهَ والمُلْكَ لَكَ لا شريكَ لَكَ». از اينرو رسول اكرم در مسجد شجره محرم شد، نه در جاى ديگر. (1)
تذكّر: گرچه براى ميقاتْ حرمتى ويژه است ليكن همه آن موقعيت براى آن است كه جايگاه احرام است و چون اساس اسلام بر سهولت و سمْحه بودن است، مخصوصاً حج و عمره كه به لحاظ عدم تكرار روزانه، همچون نماز نيست تا احكام آنها نزد همگان روشن باشد، از اينرو اگر كسى بر اثر قصور يا غفلت يا ذهول و سهو و نسيان، از ميقات محرم
1) 1 وسائلالشيعه، ج 8، ص 225.
نشد و وارد حرم شد و همه اعمال حج يا عمره را بر اساس ضوابط معهود خود انجام داد و در پايان عمل متوجه شد كه احرام نبسته، همه اعمال او صحيح است و به اعاده يا قضا نيازى ندارد.
«حرم» محدودهاى مشخص است كه فاصله مرز آن تا كعبه در جهات گوناگون، متفاوت است. حرم از سمت شمال و شمال غربى، به «مسجد تنعيم» در راه مدينه، از جنوب و جنوب متمايل به شرق، به «اضائه اللبن» در مسير يمن، از شرق و شرق متمايل به جنوب، به «جعرانه» در نزديكى سرزمين منا و مشعرالحرام و در راه طائف، و از غرب و غرب متمايل به شمال، به «حديبيه» در مسير جده محدود است. براى تشخيص حدود حرم، در اطراف مكه نشانههايى نصب شده است.
حضرت امام على بن موسىالرضا (ع) در پاسخ به اين سؤال كه چرا نسبت حدود حرم به كعبه متفاوت و در برخى جهات نزديك و در بعضى ديگر دورتر است؟ فرمود: پس از هبوط آدم (ع) خداوند در موضع كعبه ياقوت سرخ رنگى قرار داد كه حدود حرم براساس شعاع تابش نور آن ياقوت است؛ «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمَّا أَهْبَطَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّهِ هَبَطَ عَلَى أَبِى قُبَيْسٍ فَشَكَا إِلَى رَبِّهِ الْوَحْشَهَ وَأَنَّهُ لَا يَسْمَعُ مَا كَانَ يَسْمَعُهُ فِى الْجَنَّهِ فَأَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَيْهِ يَاقُوتَهً حَمْرَاءَ فَوَضَعَهَا فِى مَوْضِعِ الْبَيْتِ فَكَانَ يَطُوفُ بِهَا آدَمُ فَكَانَ ضَوْؤُهَا يَبْلُغُ مَوْضِعَ الْأَعْلَامِ فَيُعَلَّمُ الْأَعْلَامُ عَلَى ضَوْئِهَا وَجَعَلَهُ اللَّهُ حَرَماً». (1)اين مطلب به گونهاى ديگر از امامباقر (ع) نقل شده است. طبق اين نقل، خداى سبحان به جبرئيل (ع) فرمان داد تا براى تسكين آدم و حوّا نزد آنها رفته، آنها را در خيمهاى بهشتى سُكنى دهد، «فَاهْبِطْ عَلَيْهِمَا (آدم و
1) 1 كافى، ج 4، ص 195- 196.
حوّاء) بِخَيْمَهٍ مِنْ خِيَمِ الْجَنَّهِ ... وَانْصِبِ الْخَيْمَهَ عَلَى التُّرْعَهِ». امامباقر (ع) در ادامه اين حديث شريف، در بيانى نزديك به مفاد ذيل روايت قبل فرمود: «التُّرْعَهُ مَكَانُ الْبَيْتِ ... وَكَانَ عَمُودُ الْخَيْمَهِ قَضِيبَ يَاقُوتٍ أَحْمَرَ فَأَضَاءَ نُورُهُ وَضَوْؤُهُ جِبَالَ مَكَّهَ وَمَا حَوْلَهَا ... فَهُوَ مَوَاضِعُ الْحَرَمِ الْيَوْمَ مِنْ كُلِّ نَاحِيَهٍ مِنْ حَيْثُ بَلَغَ ضَوْءُ الْعَمُودِ ... فَجَعَلَهُ اللَّهُ حَرَماً لِحُرْمَهِ الْخَيْمَهِ وَالْعَمُودِ لِأَنَّهُمَا مِنَ الْجَنَّهِ». (1)
حضرت ابراهيم كه شيخ انبياى ابراهيمى (عليهم السلام) است سنت و سيرتى احياكننده داشت ليكن برخى از كارها و برخى از نيايشهاى آن حضرت از جوامع الكلم محسوب مىشود. درخواست بلد شدن، امن مطلق شدن، مجمع ثِمارهاى متنوع از اقطار عالم شدن و پيشبينى امّالقرى شدن سرزمين غير ذىزرع و ضرع مكه، كلمه جامعى بود در تأسيس نظام توحيد و گسترش بستر ايمان و عمل صالح و توسعه همه جانبه معارف اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى و سياسى؛ زيرا اگر جايى فقط براى ساكنان همان سرزمين امن باشد هرگز امالقرى نخواهد شد؛ زيرا نواحى آن مكانْ امن نيست و رهزنان بيابانى جلو هرگونه ارتباطى را خواهند گرفت و بدين سبب تردّد مردم اطرافْ به اين منطقه ممنوع خواهد بود و محصول نواحى دور و نزديك به آنجا نمىرسد و سَوْق رسمى نخواهد داشت.
حرم الهى و سرزمين مكه مىتواند رسالت جهانى شدن و جهانىسازى صحيح را بر عهده گيرد؛ زيرا اولًا، جنبه امالقرى بودن آن تأمين، تابع بودن نواحى آن تضمين و اشتياق تردد مردم به آنجا بيمه شده است. ثانياً، كانون توحيد، يعنى كعبه را نيز كه هم قبله و هم مطاف است در بر دارد. ثالثاً، نداى معمال كعبه، حضرت ابراهيم (ع) به دستور خداى سبحان كه صاحب خانه است، به لزوم حضور در ساحت اين خانه براى حج و عمره به سمع مردم جهان رسيده و فضيلت فراوانى براى امثال اين دستور الزامى ثابت است.
راز تقديم امنيت بر دعوت به حج و عمره و بر جلب ميوههاى نواحى نزديك و دور اين
1) 1 كافى، ج 4، ص 195- 196.
است كه، امنيت دلپذيرترين نعمت فردى و اجتماعى است و در سايه آن ساير بركاتِ مفقودْ موجود مىشود. چنانكه با فقدان آن، همه نعمتهاى موجود از دست مىرود.
از بارزترين مصاديق امنيت، امنيت فكرى و ثقافى و مناظرات سالم فرهنگى است؛ زيرا گفتمان، تضارب آرا، تحمل انديشههاى علمى و منصفانه متفكران دگرانديش سهمى بسزا در روشن شدن حق و محو باطل دارد. از اينرو، هم معمار كعبه، حضرت ابراهيم (ع) در مناظرات علمى پيشگام و در جدال احسن الگو و بالأخره در همه سجاياى بزرگ اخلاقى امام و پيشوا بود و هم امامان معصوم ديگر از دوده طاها و اسره ياسين (عليهم السلام) جوار كعبه را مدرسه حكمت و معهد جدال احسن مىدانستند.
نكته: همانگونه كه اصل كعبه در عصر حضرت آدم صفى (ع) بود و رفتهرفته منهدم و متروك شد و حضرت خليلالرحمان (ع) به خداى سبحان آن را بنا كرد، امنيت آن سرزمين نيز طبق برخى از شواهد روايى، قبلًا ثابت بود، تدريجاً رخت بربست و مجدّداً به دعاى حضرت خليل تأمين شد. در اينجا عنايت بر اين نكته مهم است كه، به دعاى حضرت ابراهيم (ع) امنيت مكه حاصل شد، نه امنيت كعبه. امنيت كعبه به درخواست حضرت ابراهيم (ع) نبود بلكه خداوند ابتداءً آن را مَثاب، مطاف، قبله و امن قرار داد.
امنيت حرم دو قسم است: تشريعى و تكوينى. دو مبحث آينده، هر يك عهدهدار شرح قسمى خاص از آن است.
سرزمين مكه به ظاهر بايد فاقد امنيت مىبود؛ زيرا از يكسو خوىِ مردم حجاز تجاوزگرى و غارتگرى بود و از سوى ديگر از علم، فرهنگ، كشاورزى، دامدارى و صنعت بىبهره بودند و اصولًا مردمِ بىفرهنگِ گرسنه، غارتگر مىشوند، ليكن با اين همه، خداوند مىفرمايد: ما مكه را هم محلّ امن و هم با بركت قرار داديم؛ أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَىْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا. (1)همچنين فرمود: هركس بدان داخل شود در
1) 1 سوره قصص، آيه 57.
امان است: وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً (1)
و بنابر همين اصل، قريش متنعم شد و خداوند آنان را از گرسنگى رهانيد و از ترس ايمن ساخت: أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ. (2)
خداى سبحان درباره امنيت تكوينى حرم مىفرمايد: برخى اهل مكه مىگويند: اگر ما به تو ايمان بياوريم، كافران ما را از سرزمين خودمان بيرون كرده، آواره مىشويم. آيا اينان نمىدانند كه ما كه را امن قرار داديم؟؛ وَقالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً. (3)همچنين مىفرمايد: با اينكه در اطراف مكه آدمربايى فراوان است ما سرزمين مكه را حرم امن قرار داديم- نه اينكه ساكنان حرم الهى و مكه انسانهايى صالحاند يا رهزنان مهاجم گرچه نسبت به شهرها و اشخاص ديگر پردهدرى دارند ليكن حرمت حرم را پاس مىدارند-؛ أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ. (4)از آنجا كه اختطاف و ربوده شدن امرى تكوينى است، پس امنيت مقابل آن نيز امرى تكوينى است.
از آيات مذكور كه مربوط به عصر جاهليت است به خوبى استفاده مىشود هك خطر غارت، آدمربايى و رهزنى كه در خارج حرم بود در محدوده آن نبوده است. حكم امن تشريعى پس از اسلام آمده است و قرآن كريم امنيتى را كه از دوران جاهليت تا زمان اسلام ادامه داشت و همچنان تداوم دارد، به عنوان سند ذكر مىكند.
امامصادق (ع) درباره امنيت حرم فرمود: هركس به حرم پناه بَرد در امان است و هر گنهكارى داخل كعبه شود و بدان پناه ببرد، از خشم خدا در امان است و هر حيوانى كه وارد حرم شود از هرگونه تهديد يا آزارى در امان است، تا زمانى كه از حرم بيرون رود؛ «مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مِنَ النَّاسِ مُسْتَجِيراً بِهِ فَهُوَ آمِنٌ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ وَمَنْ دَخَلَهُ مِنَ الْوَحْشِ وَالطَّيْرِ كَانَ آمِناً مِنْ أَنْ يُهَاجَ أَوْ
يُؤْذَى حَتَّى يَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ». (1)
بايد توجه داشت كه، اعلام امنيت سرزمين مكه بدين معنا نيست كه هر كسى بتواند آزادانه با ميل خود در آن مكان رفتار كند؛ زيرا خداوند سبحان درباره سرزمين ديگرى كه مردم آن در امنيت بودند، اما بر اثر كفران نعمت، فراوانى روزى آنها از ميان رفت و گرسنگى و ناامنى جايگزين آن شد، مىفرمايد: وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَهً كانَتْ آمِنَهً مُطْمَئِنَّهً يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ. (2)
بنابراين، معناى امنيت تكوينى حرم اين نيست كه در آنجا كشتار نمىشود، بلكه خداوند آن سرزمين را براساس لطف خاص خود مأمن قرار داده است، ليكن اگر مردم آنجا بيراهه رفتند، خداوند آنها را به قهر خود مىگيرد. ويژگى مكه اين است كه ممكن نيست حكومتى بتواند در آن، ساليان متمادى ظالمانه حكمرانى كند. البته ممكن است حكومتى در حجاز با عصامه قرار دادن شهرى مانند رياض برخى از ظلمهاى فردى يا اجتماعى را مرتكب شود ليكن در مكه از ظلم ملحدانه كه صبغه كفر داشته باشد اجتناب كند؛ زيرا آنچه در آيه شريفه وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (3)
نسبت به آن تهديد شده ظلم الحادى است، نه غير آن و درباره حرم است، نه خارج از آن. ظلم حقوقى به اشخاص حقيقى يا حقوقى غير از ظلم ملحدانه است كه الحاد و كفر را به همراه دارد.
حاصل اينكه، مكه مانند بهشت نيست كه هيچ كژى و خلافى در آن واقع نشود (4)ليكن با اينكه احكام دنيا را دارد، از بسيارى جهات با مكانهاى ديگر متفاوت است. از جمله اينكه هر كس از روى كفر و ظلم، نسبت به آن قصد سوء كند، به عذابى دردناك گرفتار مىشود. (5)
درخور ذكر اينكه، امنيت تكوينى حرم، به لحاظ مكه نِسْبى و به لحاظ كعبه نَفْسى است. يعنى ممكن است خداوند براى تنبيه كافران و تبهكاران گاهى آنها را در همان مكه كيفر دهد ليكن هيچكس نمىتواند با اصل كعبه كه قبله و مطاف مسلمانان است مبارزه كند و اگر معاندان در برخى از مقاطع تاريخى، كعبه را ويران كردهاند براى دستگيرى متحصنان در آن بود، نه براى مبارزه با خود كعبه. از اينرو دوباره به بازسازى آن مبادرت كردهاند.
دعاى حضرت ابراهيم (ع) كه در آن از خداى سبحان امنيت و بهرهمندى اقتصادى براى سرزمين مكه و ساكنان آن خواسته شده، جامع بين تكوين و تشريع است: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ. (1)
تنها تكيهگاه امنيت بشر، اشيا، اشخاص، مكانها و زمانهاى وابسته به دين است. از اينرو خداى سبحان بعضى از سرزمينها، زمانها، اشخاص و اشيا را امن اعلام كرد؛ چنانكه براى تبيين و تثبيت امنيت همه جانبه حرم و ساكنان و زائران آن، سراسر حج را محترم و از شعائر الهى بر شمرده است؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَلَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَلَا الْهَدْىَ وَلَا الْقَلائِدَ وَلَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْواناً. (2)بر همين اساس، براى حفظ امنيت و مطابقت تشريع با تكوين، دستورهايى داده شده است، مانند حرمت حمل سلاح در حال احرام جز در صورت ضرورت و نيز حرمت اظهار سلاح در غير حال احرام كه سبب احساس ناامنى در زائران مىشود.
امنيت تشريعى حرم هماره محفوظ است و جز همان مقطع محدود فتح مكه، قطع حرمت حرم جايز نيست مگر آنكه مهاجم، حرمتشكنى كرده باشد كه در اين حال از باب وَالْحُرُماتُ قِصاصٌ (3)
مىتوان امنيت آنها را سلب كرد؛ وَلا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ
حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ.(1)
تأكيد بر محدوديتها و حرمت گسترده و امنيت فراگير حرم و حال احرام، و مصونيت همهجانبه در چهار ماه حرام، اعم از اينكه حج و عمره باشد يا نه، و در ماههايى كه مسافران عازم حج هستند- كه در گذشته، گاه سفر حج يازده ماه طول مىكشيد- بهترين راه براى تربيت مردم و برقرارى امنيت است.
شايان توجه اينكه، گرچه نعمت امنيت، بسيار پرارج است ليكن اين همه اصرار براى برقرارى آن، صاحبنظر هوشيار را متوجه مىكند كه در آن منطقه بايد كارى صورت پذيرد كه بدون احساس آرامش ميسر نيست و اگر آن كار تنها نيايش و زيارت و طواف و مانند آن بود و هيچگونه اظهار انزجار از تبهكاران و متجاوزان مطرح نبود، آنها نيز مزاحمتى ايجاد نمىكردند و چنان تأكيدهايى درباره امنيت، لغو مىنمود.
تذكر: بخش ديگرى از بحث امنيت تشريعى، در ادامه همين فصل، در مبحث «ويژگىهاى فقهى حرم» خواهد آمد.
به استناد بعضى از روايات، و با توجه به مباحثى كه در فصل پنجم از بخش اول كتاب گذشت، آيه شريفه وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً (2)
به اين معناست كه هركس به حوزه اعتقاد و التزام به ولايت و امامت داخل شود در امان است. برپايه اينگونه روايات، اطلاق آيه شريفه ياد شده مراد نيست؛ زيرا گاه ممكن است ملحدان و صاحبان عقايد باطل نيز به درون كعبه روند، در حالى كه اينان در امان نيستند، بلكه آنگونه كه امام صادق (ع) فرمود: مراد كسانى هستند كه هم به حق امامان معصوم (عليهم السلام) عارف باشند و هم جايگاه والاى كعبه را بشناسند. چنين افرادى اگر داخل كعبه شوند از گناهان خود پاك شده و دنيا و آخرت آنان كفايت خواهد شد؛ «مَنْ دَخَلَهُ وَهُوَ عارِفٌ بِحَقِّنا كَما هُوَ عارِفٌ لَهُ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ وكُفِىَ
همَّ الدُّنيا والآخِرهِ». (1)
در روايتى ديگر امامصادق (ع) در ضمن مناظرهاى از ابوحنيفه پرسيدند: منظور از سِيرُوا فِيها لَيالِىَ وَأَيَّاماً آمِنِينَ (2)
چيست؟ ابوحنيف گفت: گويا مراد پيمودن فاصله بين مكه و مدينه باشد. امامصادق (ع) جواب نقضى داده و فرمود: پس رهزنىهايى كه بين مكه و مدينه صورت مىگيرد چيست؟ ابوحنيفه عاجزانه ساكت شد. آنگاه امامصادق (ع) فرمود: مراد خداوند از وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً كدام نقطه از زمين است؟ ابوحنيف عرض كرد: مراد كعبه است. امامصادق (ع) فرمود: پس چگونه براى ابنزبير كه در كعبه متحصن شده بود، آنگاه كه حَجّاج كعبه را به منجنيق بسته و ويران كرد و او را گرفت و كشت، امن نبود؟ ابوحنيف ساكت شد. آنگاه ابوبكر حضرمى به امامصادق (ع) عرض كرد: جواب اين دو سؤال چيست؟ آن حضرت فرمود: هنگامى كه قائم آلمحمد (عليهم السلام) ظهور كند همه اين راهها امن خواهد شد و هركس با او بيعت كند و در جمع سپاهيان او درآيد در امان خواهد بود؛ «سِيرُوا فِيها لَيالِىَ وَأَيَّاماً آمِنِينَ مَعَ قائِمِنا أَهْلَ الْبَيْتِ وَأَمّا قُولُهُ تَعالى: مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً فَمَنْ بايَعَهُ وَدَخَلَ مَعَهُ وَمَسَحَ عَلى يَدِهِ وَدَخَلَ فى عَقْدِ أَصحابِه كانَ آمِناً». (3)البته مراد، امن مطلق (تكوينى و تشريعى) است.
محدوده حرم خصوصيات فقهى فراوانى دارد كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مىشود:
و بر مسلمانان واجب است آن مكان را تنزيه كرده و آن را طرد كنند. (2)
اهتمام به رعايت حريم حرم الهى بدان حدّ است كه سماعه بن مروان مىگويد: شخصى به من بدهكار بود، پس از زمانى طولانى بىخبرى از وى، او را در مسجدالحرام در حال طواف ديدم. در اين حال از امامصادق (ع) پرسيدم: آيا اكنون تقاضاى مالم را بكنم؟ آن حضرت فرمود: نه، حتى به او سلام نيز نكن (مبادا شرمنده شود!) و او را نترسان تا آنگاه كه از حرم بيرون رود؛ «لا، لاتُسَلِّمْ عَلَيهِ وَلا تُرَوِّعْهُ حتّى يَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ». (3)
». فقال: «هذا هو فى الحَرَمِ وقالَ: فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَى
الظَّالِمِينَ. (1)
به مقتضاى فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ اعدام قاتل، واجب و اهانت وى حرام است ليكن در اينجا اهانت او راجح است؛ زيرا او حرمتها و مقدسات را ناديده گرفت و گرامى نداشت، پس نبايد او را محترم شمرد.
كعبه، به منزله حيثيّت مسلمانان است، از اينرو همه موظفاند حرمت آن را حفظ كنند. حرمت كعبه چنان مايه حرمت حَرم شد كه فقها از سكونت در حرم پروا داشتند! زيرا در ارتاك هرگونه گناهى در آنجا، حتى در زدن خدمتگزارْ احتمال «الحاد» مىدادند و در نتيجه خطر تعذيب الهى را پيشبينى مىكردند، كه وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (2)
و اين نه به معناى كراهت زندگى در آن مكان مقدس، بلكه به معناى هراس از رعايت نكردن حقوق آن حَرم والاى الهى است.
برخى از زمانها و زمينها ممكن است به استناد ريشهاى كه در مخزن الهى دارند خصوصيتى داشته باشند كه ازمنه و اراضى ديگر فاقد آن هستند ليكن ظاهراً احترام زمان به متزمّن و حرمت مكان به متمكّن است. از اين جهت مكه مىتواند بهترين سرزمين باشد؛ زيرا از ديرباز مهد توحيد، كانون وحى، پرورش، پيدايش، رويش و نمايش انبيا و اولياى فراوانى بود كه آخرين بخش آن به توحيد ناب و هبوط قرآن و صعود حضرت ختمى مرتبت به مقام منيع نبوت نهايى و رسالت پايانى است. افزون بر اين، مكه حاوى بيت شريف و مكان نهايى آن است و بدين لحاظ از ديرباز مورد تقديس بود. بر اين اساس، مدينه نيز كه نظير مكه مهبط وحى و محل نزول بسيارى از سورههاى قرآن حكيم بود و حكومت اسلامى در آن پايگاه نظاممند شد و قرآن كريم مردم آن منطقه را به عنوان انصار دين خدا و دوستان مهاجران در راه خدا معرفى كردند، (1)شايسته آن بود كه مورد دعاى حضرت ختمى مرتبت قرار گيرد (2)و به صورت حرم خاص درآيد. البته بركت مدينه مادامى است كه مردم آن حافظ اصول اعتقادى و مبانى اخلاقى و فروع فقهى باشند.
مكه، امّالقُرى (1)و الگوى مدينه فاضله است. ابراهيم خليلالرحمان (ع) بنيانگذار كعبه و معمار تمدّن، اساس مدينه فاضله را بر چهار ركن و حول يك محور مركزى تنظيم و آنها را از خداوند درخواست كرد. دعاى آن حضرت در اين بار چنين بود:
پروردگارا! اين سرزمين را «شهر» و معمور كن؛ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً. (2)
«امنيّت» آن را تأمين كن؛ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً. (3)
ساكنان آن را از «اقتصاد سالم» بهرهمند كن؛ وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ. (4)
دلهاى عدهاى را مشتاق پيشوايان اين سرزمين كن تا به سويشان مهاجرت كنند؛ فَاجْعَلْ أَفْئِدَهً مِنَ النَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ (5)
؛ زيرا تحقق مدينه فاضله در سايه «گرايش دلهاى مردم به رهبران سياستمدار و فرزانه» آن است. صِرف امنيت و نيز فراوانى نعمت، در عين لازم بودن، براى حضور مردم كافى نيست؛ زيرا همين امنيت و وفور نعمت در اقليمهاى ديگر يافت مىشود، بلكه عمده گرايش مردمى و انعطاف توده انسانها و كشش قلوب آنان جلب ثمره دلها، يعنى محبت (6)است. از اينرو حضرتابراهيم (ع) ضمن دعاهاى قبلى راجع به امنيت و اقتصاد، گرايش دلهاى عدهاى از مردم را از خداوند طلب كرد.
1) 1 سوره انعام، آيه 92 و سوره شورى، آيه 7. امامصادق ع فرمود: مكه، پنج اسم دارد: أمالقرى، مكه، بكه، بساسه و أمرحم؛ «أسماء مكة خمسة: أمالقرى ومكة وبكة والبساسة، كانوا إذا ظلموا بها بستهم أى أخرجتهم وأهلكتهم، وأم رحم، كانوا إذا الزموها رحموا» بحار، ج 96، ص 77.
2) 2 سوره بقره، آيه 126.
3) 3 همان.
4) 4 همان.
5) 5 سوره ابراهيم، آيه 137.
6) 6 مجمع البيان، ج 1- 2، ص 387- 388؛ تفسير قمى، ج 1، ص 62.
7) 7 سوره بقره، آيه 129.
حضرت ابراهيم (ع) كه پيش از اين، تحقق پديدهاى به ظاهر ناممكن (صاحب فرزند شدن در پيرى) را مشاهده كرده بود، با اين باور كه اراده خداوند بر همه امور فايق است، به درگاه خداوند عرض كرد: خدايا! اين سرزمين غيرقابل كشت را شهرى امن قرار ده؛ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً. (1)مدتى بعد كه عدهاى از دور و نزديك آمدند و شهر مكه پديد آمد، همان خواسته را به گونهاى ديگر در دعاى خود آورد و گفت: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً. (2)آنگاه چنان اين بلد امن شد كه امنيت صفت مشهور آن شد و خداى سبحان از مكه به عنوان بلد امين ياد فرمود: وَهذَا الْبَلَدِ الأَمِينِ. (3)
شايان توجه است كه، «غير ذىزرع»، غير از موات و بائر و لميزرع است؛ زيرا معمولًا مواتْ قابل احياست، چنانكه بائر قابل دائر شدن و لميزرع قابل كشت است. اما غير ذىزرع، نه اقتضاى كشت و زرع در آن هست و نه مىتوان آن را با اسباب و تجهيزاتْ معمور كرد؛ زيرا به ظاهر از هيچگونه زمينه مساعد و مناسب طبيعى برخوردار نيست. البته ممكن نبودن كشت زمين غير ذىزرع، نسبت به علل طبيعى است اما نسبت به اراده خداى سبحان همه غيرممكنات عادى، قابل تحقق است.
خداى سبحان درباره چگونگى تأمين اقتصادى مكه فرمود: چنين نيست كه ما از راه غيب، نيازهاى اقتصادى مؤمنان مكه را تأمين كنيم، بلكه ثمرات و ميوههاى خوب را از مناطق گوناگون به مكه منتقل مىكنيم؛ يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَىْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا. (4)اكنون ريزش ثمرات به سرزمين بىزرع و ضرع مكه به گونهاى است كه محصولات گوناگون را از سراسر عالم در همه فصول حج و عمره به آنجا مىآورند.
توضيح اينكه، اولًا ماههاى حج، قمرى است، نه شمسى. از اينرو در طى سالها گونهگون مىشود. ثانياً، زمين كُرَوى و تفاوت اقليمهاى سردسير و گرمسير آن متنوع است.
ثالثاً، ذوق، ابتكار و فنآورى مردم شهرها در پديدآوردن مصنوعات، متفاوت است. از اينرو محصولات فراوان و متنوع در همه فرصتهاى مناسب حج و عمره در مكه به دعاى حضرتابراهيم (ع) و در مدينه به دعاى رسولاكرم يافت مىشود و همانگونه كه زائران كعبه بر هر مَركبِ فربه و ضامِر و از هر اقليمِ هامون و فَجّ خود را به حرم مىرسانند، صاحبان كالاى تجارى، اعم از كشاورزى، دامى و صنعتى، محصول خود را به مكه منتقل مىكنند.
بنابراين، همانگونه كه مراد از «اكل» در مواردى همچون لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ (1)
و إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً (2)
مطلق تصرف در خوراكىها و غير آن است، نه خصوص اكل مصطلح، مراد از أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ (3)
نيز تنها تأمين غذايى در حدّ رفع گرسنگى نيست، بلكه منظور اين است كه خداوند همه نيازهاى اقتصادى آنان را تأمين كرده است؛ زيرا اگر ملتى از غذاى لازم برخوردار باشد اما از جهت مسكن، دارو و درمان، لباس، فرش و ديگر لوازم زندگى محروم باشد همواره هراسناك و اندوهگين است و چنين وضع رقّتبارى با پيام اين آيه هماهنگ نيست. پس مقصود آيه، تضمين تام اقتصاد و مانند آن است. چنانكه جمله ديگر اين آيه، يعنى آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (4)
ناظر به برقرارى امنيت همهجانبه و تأمين كامل امنيت است.
تذكر: 1. منشأ امنيت اقتصادى و اجتماعى مكه و فراوانى نعمت آن، تكوين است، نه خصوص تشريع. گواه و مؤيد اين سخن آنكه، اين مطلب در سورههاى قصص، عنكبوت و قريش، مطرح شده، كه همه از سُوَر مكّىاند و حج اسلامى كه ممكن است منشأ امنيت و بركت مزبور دانسته شود در مدينه و سالها پس از نزول سورههاى مذكور، تشريع شد.
هرچند انبيا و اولياى الهى (عليهم السلام) برتر از نفوذ سلطنت شكم در خوردن و نوشيدن بوده و هستند؛ زيرا برخى از شاگردان آن ذوات قدسى به بارگاه رفيع «كان خارجاً مِنْ سُلْطانِ بَطنِه» (1)باريافتند، ليكن هماره به فكر ضِعاف و اوساط از مردم بودند. از اينرو براى جامعه، فراوانى نعمت و ارزانى آن را از خداى سبحان درخواست مىكردند و داشتن اقتصاد سالم را مسألت داشتند تا هم زمينه امنيت داخلى تحكيم شود و هم وسيله استقلال و استغناى از ديگران تأمين شود و همه اينها در خدمت دين قرار گيرد؛ زيرا اصل هويت انسان را اعتقاد مىسازد، نه اقتصاد، و نداشتن اقتصادء سالم براى اوساط از مردم بيمارى صعبالعلاج نسبت به تحصيل اعتقاد ناب يا حفظ آن بعد از حصول است. البته اوْحدىّ از انسانهاى اعتقادمدار و حقمحور برتر از رفاه عادى مىانديشند ليكن در محاسبات اجتماعى براى اينگونه امور بايد اكثريت را ملحوظ داشت.
خداوند به بركت كعبه و به احترام حَرَم، كافران، اعم از ذرّيّه حضرتابراهيم و غير ذرّيه او را نيز متنعم كرد. دعاى حضرتابراهيم (ع) براى بهرهمندى مؤمنان مكه: وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآْخِرِ(2)
تضييق و نفى ارتزاق غيرمؤمن نيست بلكه قصور در شمول دارد. يعنى نسبت به كافران دعا نكرد، نه اينكه آنان را نفرين كرد.
مىآيند. (1)
امامصادق (ع) فرمود: معاويهبن ابىسفيان اولين كسى بود كه براى خانههاى مكه در گذاشت و مانع استفاده يكسان و رايگان زائران و ساكنان شد؛ «... فَمَنَعَ حاجَّ بَيْتَ اللهِ ما قالَ اللهُ عَزَّ وجلَّ: سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ. وكانَ النّاسُ إذْ قَدِمُوا مَكَّهَ نَزَلَ البادِى على الْحاضرِ حتّى يَقْضِىَ حَجَّهُ». (2)
سرّ كراهت اقامت طولانى مدت در مكه كه در روايت مزبور سبب قساوت قلب دانسته شده، ظاهرآع اين است كه حقوق عظيم آن محدوده رعايت نمىشود و رفتهرفته پايه سستْعهدى و دلْمُردگى چيره خواهد شد. البته زائر مجاور كه رعايت حقوق حرم را فراموش نكند از فيض عظيمى برخوردار مىگردد؛ زيرا اقامت در حرم بهتر از خروج از آن است. (4)
همه مساجد، به ويژه مسجدالحرام، از حرمتى خاص برخوردار است. (1)مسجدالحرام حاوى بيتالله الحرام و مكان نهايى آن بيت شريف (2)و نقطه شروع اسراء و معراج است. (3)
مكان حج و زيارت، همچون موسم و زمان آن، حرام و محترم است و از همينرو قتال ابتدايى در آن حرام است، ولى از آن جهت كه قصاص، اختصاص به نَفْس يا طَرف ندارد، بلكه در نقض حرمت و هتك احترامها نيز قصاص است؛ وَالْحُرُماتُ قِصاصٌ (4)
، خداوند سبحان مىفرمايد: اگر دشمنان، حرمت مسجدالحرام را نقض كرده و در آنجا با شما جنگيدند در همانجا دفاع و نبرد كنيد؛ وَلا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ. (5)
روشن است كه حرمت مسجدالحرام به احترام كعبه است، چنانكه به احترام كعبه و مسجد، مكه و به احترام آن سه، حرم الهى محترم است، ليكن از آنجا كه همه اين حرمتها
براى اسلام است، فرمان داده شد كه اگر مشركان در خود مسجدالحرام براى از بين بردن اسلام به شما حمله كردند در همانجا آنها را بكشيد.
در فصل پنجم از بخش اول، در بحث از «منشأ حرمت و عزت كعبه» توضيح اين نكته گذشت كه حرمتهايى كه براى حرم، مكه، مسجدالحرام و كعبه است به امامى كه خداوند او را به ولايت برگزيده، و از او به حق مطلق، يعنى خداى تعالى منتهى مىشود.
مراكز مهم دينى را جز پارسايان شجاع و مدبّران آگاه كسى حق ندارد اداره كند. به لحاظ اهميت خاص كعبه و نيز مسجدالحرام و حرم امن الهى، قرآن كريم تصّدى امور آنها و شرايط توليت و موانع آن را صريحاً بيان كرد تا «صالحانِ شايسته»، تشويق و «طالحانِ نالايق» طرد گردند و امانتهاى الهى به اهلش سپرده شود.
تعيين سرپرست خانه خدا فقط در اختيار خداوند است. در آيه كريمه ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ (1)
به عزل، بلكه انعزال تبهكاران از توليت مسجدالحرام و به نصب متقيان جهت سرپرستى آن اشاره شده است؛ زيرا تبهكار نسبت به معبد الهى هم منصرف است و هم صارف، هم نائى است و هم ناهى. اما پارسايان در آستانه معبد خدا هم بنده حقّاند و هم دعوت كننده به آن.
سرپرستى و توليت مساجد، حقّ الناس نيست، بلكه حكم الهى و حق خاص خداست كه بر مردان باتقوا جعل و الزام شده است. از همينرو براى توليت حرم، كه خداوند آن را در انحصار افراد و گروه خاصى قرار نداده است، بايد متقيان از سراسر كشورهاى اسلامى فرمان خدا و امر غيبى او را امتثال كرده، در اداره حرم نقش داشته باشند.
سرّ اساسى اين مطلب، آن است كه كعبه، كه منشأ احترام و حرمت مسجدالحرام و حرم الهى است، همانند آثار باستانى اقوام و ملل خاص نيست تا گروه مخصوصى حراست آن را بر عهده داشته باشند. اگر كعبه در رديف آثارى همچون ديوار چين و اهرام مصر و مانند آن بود، محور گردهمايى معنوى مسلمانان سرسر گيتى در طول تاريخ نمىشد.
1) 1 سوره انفال، آيه 34.
از آيه شريفه بَوَّأْنا لإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ (1)
و از حديث بيانگر سرّ تربيع كعبه (2)بر مىآيد كه ساختار كعبه، مكان آن و ساير امور وابسته به آن از ناحيه وحى بود. افزون بر اين، بشر عادى در آن مراسم وجود يا حضور نداشت تا در مهندسى يا معمارى آن دخالت كند و حضرتابراهيم (ع) با وحى الهى عهدهدار آن شد. پس كعبه در همه ابعاد هنرى، صناعى، ابزارها، نقشهها و سرزمين، از وابستگى به غير خدا منزّه و از پيوستگى به افراد مبرّاست. اين بناى مقدس، اولين بنايى است كه به عنوان معبد براى مردم ساخته شده است. (3)از همينرو براى توسعه مسجدالحرام مىتوان بناهاى مجاور را، كه در حقيقتْ حريم كعبه را غصب كرده است، تخريب كرد. چنانكه امامصادق و امامكاظم در رفع توهم غاصبانه بودن چنين تخريبى فرمودند: ... چون بيت الله پيش از همه اين بناها بوده و ديگران با غصب حريم آن، در اطراف آن خانه ساختند، بانيان آن ابنيه در حقيقت غاصباند و تخريب اين خانهها مانعى ندارد؛ «إنَ كانتْ الكَعْبَهُ هِىَ النّازِلَهُ بِالنّاسِ فَالنّاسُ أولى بِفِنائِها وإنْ كانَ الناسُ هُمُ النّازِلِينَ بِفِناءِ الكعبهِ فَالْكَعْبَهُ أولى بِفِنائِها». (4)
حاصل اينكه، كعبه ارتباطى خاص به شخص يا گروهى ندارد و تابع هيچ قانونى از قوانين مجعول بشرى نيست، بلكه تبلور اسلام است؛ زيرا:
اولًا، همانند قرآنكريم و رسولاكرم جز به خداوند به احدى متكى نيست.
ثانياً، همانگونه كه قرآن كريم كلامالله و كتابالله است و محصول فكرى هيچكس نيست و هيچ فردى توان آوردن همتاى آن را ندارد و همانگونه كه پيامبراكرم نزد هيچ آموزگارى علم نياموخت و احدى تعليم و تزكيه بر او ندارد، از اينرو عبدالله و رسولالله است، كعبه نيز در همه جهات، از مِلك و نقشه و مصالح ساختمانى معمار و دستيار آن، متعلّق به ذات اقدس الهى است.
ثالثاً، همانطور كه خداى سبحان حقيقت قرآن را از تطاول طاغوتيان و از گزند هرگونه
تحريف حفظ كرده و مصون نگه مىدارد، و همانگونه كه رسالت رسولاكرم را با اعجازهاى گوناگون تثبيت كرد و همچنان ثابت نگه مىدارد، كعبه را نيز همواره از گزند ابرهههاى گذشته و حال و آينده مصون نگه مىدارد.
رابعاً، همانطور كه همه مسلمانان عالم بايد در حراست قرآن بگوشند و در صيانت شخصيت حقوقى و رسالت نبىاكرم جديت كنند، واجب است تا در تأمين حرم و تقديس آن جهاد كنند.
خامساً، همانگونه كه صِرف عربى بودن قرآن، يا نزول آن در حجاز، دليل اختصاص آن به تازىزبانان نيست و صرف آنكه پيامبراكرم در حجاز به سر مىبُرده و همانجا رحلت كرده و مزار شريف آن حضرت در همان سرزمين واقع شده است مايه اختصاص آن بزرگوار به قوم عرب يا مردم حجاز نيست، صِرف وقوف بناى كعبه در حجاز و تأمين مصالح آن از مواد اوليه آن سرزمين، سبب اختصاص كعبه به عرب يا مردم حجاز يا دولتمردان آن نيست؛ زيرا اگرچه كعبه از سنگهايى ساخته شد كه پيكر ظاهرى آن همانند ديگر سنگهاست ليكن از آن جهت كه محاذى عرش خداست و چهار ديوار آن بر نقشه تسبيحات اربعه، يعنى حقيقت تسبيح و تحميد و تهليل و تكبير كه همگى به توحيد باز مىگردد، بنا نهاده شده (1)و از سلطه همه ابرسلطانها عتيق و آزاد است، همانندى نخواهد داشت.
توليت اين بناى مقدس كه بر اساس اخلاص و نيز طهارت پايهگذارى شد برعهده مسؤولان پرهيزكار است. اگر اماممعصوم (ع) زعامت حكومت را برعهده داشت تحت ولايت معصومانه آن حضرت اداره مىشود و گرنه نائب خاص آن حضرت و سپس نائب عام وى كخه همان فقيه جامع شرايط زعامت و رهبرى است توليت آن را برعهده مىگيرد و اگر فقيه مدير و مدبّر توليت آن را برعهده نداشت نوبت به مؤمنان عادل مىرسد.
1) 1 بحار، ج 96، ص 57: روى عن الصادق ع أنّه سُئل لم سُمّيت الكعبة؟ قال: «لأنها مربّعة». فقيل له: ولم صارت مربّعة؟ قال: «لأنّها بحذاء البيت المعمور، وهو مربّع». فقيل له: ولم صار بيت المعمور مربّعا؟ قال: «لأنّه بحذاء العرش، وهو مربّع». فقيل له: ولم صار العرش مربّعا؟ قال: «لأن الكلمات التى بنى عليهما الإسلام أربع: سبحانالله والحمدلله ولا إله إلا الله واللهاكبر».
انسان نه از نظر تجرد هستى، همسان فرشتگان است تا از هماهنگى با همنوع خود بىنياز باشد و نه از جهت مادى همتاى حيوانهاست تا نيازى به تبادلنظر و تعاون با همجنس خويش نداشته باشد و نه مىتواند بدون تكيهگاه تكوينى، به تشتّت و پراكندگى خاتمه دهد و راز و رمز اتّحاد با همنوع خود را دريابد و با انجام رفتار مناسب به وحدت رو آورد و با شعار قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى (1)
از هرگونه نقص و عيب برهد و به كمال انسانى برسد.
انسان به جامعه نيازمند است و بدون هماهنگى با ديگران خطوط اصيل سعادت او ترسيم نمىشود. از اينرو بايد با همنوعان خويش متحد بوده و پيوند او با ديگران نيز بايد بر محورهاى عينى و تكوينى بوده و سهمى از جاودانگى و ابديت داشته باشد.
انسان سرمايه سعادت همهجانبه و وحدت گسترده با همه جوامع بشرى را به عنوان اصلى «ثابت»، «همسان»، «همگانى» و «هميشگى» در نهاد خود دارد، به طورى كه هيچ فرد در هيچ عصر و مصر و نسلى فاقد آن نيست. اين دستمايه تكامل تكوينى، همان زبان فطرت توحيدى (2)است كه بدون نياز به هرگونه اعتبار و قرارداد و تصويب، توان پيوند انسانها را دارد. هرگونه پليدى كه با سرشت توحيدى انسانها مطابق نباشد، اعتبارى و زوالپذير
است. بر همين اساس، در منطق وحىْ انسان فقط با اسلام كه دين جهانشمول الهى است و همگان را «همسان»، «همسو»، «همتا»، «همخو»، «هماهنگ» و «همراه» مىكند به كمال نهايى خود مىرسد. از اينرو خداى سبحان اسلام را دين جهانى خود دانسته، جهانيان را به پذيرش آن فراخوانده و خطوط اصيل آن را «كلى»، «دائمى» و «همهجايى» تبيين كرده و از جدايى آن بر حذر داشته و خطر «اعراض از آن» يا «اعتراض بر آن» يا «معارضه با آن» را اعلام كرده و مىفرمايد: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَكُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ. (1)
انسان در صورتى توان شكوفايى فطرت مشترك و دستيابى به مزاياى دين جهانى مشترك را داراست كه داراى محورهاى اصيل و پايدارِ وحدتبخش باشد. از اينرو خداى سبحان قرآنكريم را كتاب همگان و محور فكرى و عملى جهانيان اعلام كرد و حضرت رسولاكرم را براى عينيت بخشيدن به احكام قرآن به عنوان اسوه و رهبر عمومى و جهانى معرفى كرد و كعبه مقدس را براى گردهمايى سراسر جهان اسلام، قبله و مطاف عالميان دانست، تا مسلمانان جهان با داشتن اين محورهاى اصيل وحدتبخش با يكديگر آشنا و متحد شوند.
در اين فصل به طور خلاصه درباره جهانى بودن اين محورها بحث خواهد شد.
انسان كامل كه سِمت رسالت الهى را دارد و حامل پيام خداست، اگر مظهر اسم اعظم بوده و كاملترين انسانها باشد، كتابى را دريافت مىكند كه كاملترين كتابهاست و همه پهنه زمين و وسعت زمان و گستره تاريخ را در بر مىگيرد. از همينرو خداى سبحان قرآن را
1) 1 سوره آلعمران، آيه 103.
براى هدايت همگان بر قلب مطهّر رسول اكرم نازل كرد. افزون بر آيات تحدّى كه نشانه جهانى بودن قرآن در آياتى از قرآن مجيد، اين كتاب به عنوان يادآور همه جوامع بشرى شناسانده شده، تا همگان را به عَهد فطرت خويش متذكر شود، همچنين به عنوان دستور آسمانى براى برحذر داشتن همه مردم جهان از هرگونه تباهى معرفى شده است. (1)
همانگونه كه دلايل جهانى بودن قرآن، كه تبلور دعوت نبىاكرم و معجزه جاويدان اوست، بر عالَمى بودن رسالت آن حضرت نيز دلالت دارد، هر دليلى كه بر جهانى بودن رسالت رسولاكرم دلالت كند بر عالمى بودن قرآنمجيد نيز دلالت خواهد داشت؛ زيرا اين دو متلازم هماند و دليل هر يك بالملازمه ديگرى را نيز اثبات مىكند.
انسان كاملى كه به نحو مطلق خليفهالله است و كاملتر از او در جهان امكان، كسى نيست، رسالت او چنان وسيع و گسترده است كه نه در طول تاريخ بعد از او پيامبرى خواهد آمد و نه در عرصه گيتى و همزمان با نبوّت او كسى به پيامبرى مىرسد. از اين جهت او نهتنها از انبياى اولوا العزم بهشمار مىآيد، بلكه خاتم همه پيامبران (عليهم السلام) و پايانبخش اصل نبوت و رسالت است و همه ادلهاى كه بر «خاتميّت» آن حضرت دلالت دارد بر «جهانى بودن رسالت» آن حضرت نيز دلالت خواهد داشت.
افزون بر موارد مذكور، در آياتى از قرآن نيز كه ناظر به كليت و دوام رسالت آن حضرت است، (2)رسالت نبىاكرم براى توده انسانها در همه اعصار و امصار و بدون اختصاص به گروهى خاص تبيين شده است.
انسانهاى معتقد به دينى جهانى و كتابى عالمى و پيرو پيامبرى همگانى و هميشگى، بايد
داراى مركزى همگانى و ثابت و تغييرناپذير و محور تبادلنظر سراسرى نيز باشند تا از دور و نزديك در كنار آن گردهم آيند و در آنجا مسائل علمى و عملى طرح گردد و مشكلات سياسى و اجتماعى بازگو و حل شود و روابط فرهنگى و اخلاقى تحكيم شود، و نيز فوايد ديگرى كه همه آنها را مىتوان از اطلاق آيه كريمه لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ (1)
استفاده كرد.
خداى سبحان كعبه معظمه را به اين منظور اختصاص داد، تا همه مسلمانان جهان در همه سالها، ماهها، هفتهها، روزها، ساعتها، دقيقهها و ... به مناسبتهاى مختلف در همه شئون زندگى خود با كعبه معظمه ارتباط برقرار كنند. از اينرو درباره عظمت و قداست كعبه و پيوند ناگسستنى با آن در مرگ و زندگى، در هر دو حال مىگوييم: «والْكَعبهُ قِبْلَتى ...». (2)
پيوند جهانى مسلمانان با كعبه لحظهاى قطع نمىشود؛ زيرا به سبب كروى بودن زمين و اختلاف جهت قبله بلاد و شهرها و نيز يكسان نبودن وقت نمازها و دعاها و ... براى مردم كره زمين، در هر لحظه، فردى از سويى به سمت كعبه در حالت نماز و نيايش است.
توضيح بيشتر درباره ابعاد گوناگون كعبه معظمه در مبحث آينده خواهد آمد، چنانكه برخى از شباهتهاى كعبه با قرآنكريم و رسولاكرم در پايان فصل چهارم همين بخش بيان شد.
انسانهايى كه به يك سمت رو مىكنند و گرد يك محور و مطاف مىگردند، هنگامى كه به مزاياى معنوى آن معبد آشنا باشند، معبود خود را بهتر مىشناسند و حضرتش را بىشائبهتر مىپرستند. از اينرو خداى سبحان براى قبله جهانيان و مطاف زائران، يعنى بيتالله الحرام، خصوصياتى را ذكر فرموده كه در اين فصل، بعضى از آنها طىّ اشاراتى
بيان خواهد شد. با توجه به آن ويژگىها سرّ برخى بيانات پيامبر گرامى و امامان معصوم (عليهم السلام) درباره كعبه آشكار مىشود، مانند اين بيان نورانى رسولاكرم كه، كمترين پاداش كسى كه به كعبه مىنگرد، اين است كه خداوند در برابر هر نگاه، پاداشى به او مىبخشد و بدىاى را از او پاك مىكند و او را درجهاى بالا مىبرد؛ «مِنْ أَيْسَرِ ما يُعْطى مَنْ يَنْظُرُ إِلى الْكَعبهِ أنْ يُعْطِيَهُ اللهُ بِكلِّ نَظْرَهٍ حَسَنَهَ وتُمْحى عَنْهُ سَيّئَهُ وتُرْفَعَ لَهُ دَرِجَهٌ» (1)و اينكه امامصادق (ع) فرمود: نگاه كردن به كعبه عبارت است؛ «النَّظَرُ إِلى الكعبه عِبادَهٌ» (2)و همچنين فرمود: از جمله موارد تبرّك جستن به پوشش كعبه، استفاده از آن براى (جلد و پوشش) مصاحف است. (3)همچنين اينكه امامباقر (ع) فرمود: ورود به كعبه، دخول در رحمت خداست و بيرون شدن از آن خارج شدن از گناهان است و چنين كسى در باقيمانده عمر خويش محفوظ بوده، گناهان گذشته او آمرزيده شده است؛ «الدُّخُولُ فِيها دُخولٌ فى رَحمهِ اللهِ والخُروجُ مِنْها خُروجٌ مِنَ الذُنَوبِ، معصومٌ فِيما بَقِىَ مِنْ عُمرهِ مَغْفُورٌ لَهُ ما سَلَفَ مِنْ ذُنُوبِهِ» (4)و آن كه در كعبه داخل مىشود، در حالى داخل مىشود كه خداوند از او خشنود است و هنگامى كه از كعبه بيرون مىرود، از گناهان پاك است؛ «الدّاخِلُ الكعبهَ يَدْخُلُ وَاللهُ راضٍ عَنْهُ وَيَخْرُجُ عُطْلًا مِنَ الذُّنوبِ». (5)
شايان ذكر است كه، درباره برخى ويژگىهاى كعبه، همچون «منشأ حرمت و عزت كعبه» و «محوريت كعبه براى برائت از طغيان و شرك»، در فصلهاى پنجم و ششم از بخش يكم توضيح داده شد.
همه اشيا نزد خداوند، خزاينى پايدار و فناناپذير دارد و از آن خزاين غيبى نازل مىشود؛
وَإِنْ مِنْ شَىْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ، (1)آن هم نه به شكل تجافى كه مستلزم نابودى و زوال است، بلكه به گونه تجلّى. بنابراين، همه موجودات جهان مادّه، اصلى دارد كه نزد خداوند محفوظ است و برابر هندسهاى خاص از آن اصل فرو فرستاده مىشود و هر آنچه فرو فرستاده شده نشانه و آينه خداست؛ «الحَمْدُ لِلّهِ المُتَجَلِّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ». (2)چنانكه به سوى او باز مىگردد: أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأُمُورُ. (3)
از جمله اين امور، اجزاى كعبه و اركان آن است كه اصلى پاك در پيشگاه خدا دارد و همه اين امور از آن اصل طيب نازل شده است. (4)گواه اين سخنْ روايتى است كه درباره راز تربيع كعبه وارد شده و در آن آمده است كه كعبه در محاذات بيتالمعمور، و بيتالمعمور در محاذات عرش واقع است و عرش چهارضلع و ركن دارد، از اينرو كعبه نيز مربع و بر چهار ركن ساخته شد. آنگاه امامصادق (ع) در بيان راز تربيع عرش فرمود: اين بدان جهت است كه كلماتى كه اسلام بر آن بنيان نهاده شده چهارتاست و اين كلمات همان تسبيحات اربعه ( «سُبحانالله» و «الحمدلله» و «لاإله إلا الله» و «اللهأكبر») است. (5)
مفاد كلام بلند و نورانى امامصادق (ع) اين است كه تسبيحات اربعه كه نظام هستى بر آنها مبتنى است، سبب تحقّق عرش مربع است و تكوّن عرش مايه تحقّق بيتالمعمور، و بالأخره بيتالمعمور سبب تحقق موجودى طبيعى در عالم طبيعت مىشود كه كعبه است و چهار ديوار دارد. يعنى آنچه در عالم طبيعت است الگويى از عالم مثال است، و عالم مثالْ خود الگويى از عالم مجرّدات تامّ است، و عالم مجرّدات تامّ نيز الگويى از اسماى حسناى الهى است كه فوق تمام است. خلاصه اينكه، آن نظام ربّانى به ترتيب درجات وجودى، مايه تحقّق نظام عقلى، مثالى و طبيعى است.
همانگونه كه كعبه بر عوالم بالا تنظيم مىشود، قرآن، نماز، روزه، حج و عمره و ساير عبادات و آيات الهى نيز چنين است. بر اين اساس، ولايت نيز داراى مراحل چهارگانه مزبور است؛ زيرا ولايت يكى از مبانى مهم اسلام است. ولايت و رهبرى، در عالم طبيعت و در جامعه انسانى به منزله كعبه است. چنانكه اميرمؤمنان امامعلى (ع) فرمود: «مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الكعبهِ إذْ تُؤْتى ولاتَأْتى». (1)پس وجود طبيعى و عنصرى ولايت به منزله كعبه طبيعى است؛ چنانكه وجود مثالى آن به منزله بيتالمعمور و وجود عرشى آن به منزله وجود عرشى كعبه است. همچنين ولايت، باطنى دارد كه برابر همان تسبيحات اربعه است. از اينرو امامان معصوم (عليهم السلام) فرمودند: «سَبّحْنا وسَبّحَتِ الملائكهٌ». (2)يعنى همانطور كه در نشئه طبيعت به انسانها فرمودند: «صَلّوا كَما رأيْتُمونى أصَلّى» (3)، يا «خُذوا عَنّى مَناسِكَكُم» (4)، در عالم بالا نيز اهلبيت (عليهم السلام) امام ملائكهاند. قهراً ولايت هم مانند نماز معراج مؤمنى مىشود كه از صبغه تولّىِ اولياى الهى برخوردار است. بنابراين، همانگونه كه به قارى قرآن گفته مىشود: «إقْرَأ وَارْقَ» (5)، به نمازگزار هم گفته مىشود: «صلّ وارق»، به متولى اولياى الهى هم گفته مىشود: «تولّ وارق»، به حجگزار و معتمر نيز گفته مىشود: «حجَّ واعتمر وارق».
كسى كه مراحل چهارگانه مزبور را بپيمايد، قلب او عرش خداوند رحمان است؛ «قَلبُ المؤمنِ عَرْشُ الرَّحمانِ». (6)
با توجه به روايتى كه بيانگر راز تربيع كعبه بود، معناى اين حديث كه، كعبه از جايگاه
خويش تا اعمال آسمان، قبله است؛ «إنّها قِبلهٌ مِنْ مَوْضِهِها إلَى السَّماءِ» (1)نيز آشكار مىشود؛ زيرا اگرچه ظاهر اين حديث بر وجوب رويكرد به اين بُعد عموى به عنوان حكم فقهى، دلالت دارد، اما به قرينه حديث بيانگر سرّ تربيع كعبه، (2)باطن آن از ارتباط وجودى ميان عوالم طبيعت و مثال و عقل حكايت مىكند. راهى كه پيمودن آن براى نيل به اين حقايق ممكن است، تأمل و تدبّر در معارف مستفاد از «تسبيع» و «تحميد» و تهليل» و «تكبير» است.
روح پارساى زائران كعبه با امداد الهى و توفيق يافتن تعالى و صعود، به مقام شامخ بيت معمور و سپس به مقام عرش خواهد رسيد؛ إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ (3)
و همانطور كه تنزل عرش الهى و همچنين بيت معمور به گونه «تجلى» است، نه «تَجافى»، ترقى انسان و تعالى او به مقام بالا نيز به صورت صعود روحانى و سير مكانت است، نه ترقى مكانى و تجافى زمينى. پس اگر زائى اين معناى بلند را ادراك نكند و هدف او از طواف كعبه، تعالى روح نباشد و اين خانه را معادل بيت معمور نبيند و اين بيت معكب را همانند عرش در زمين نيابد به موقعيت والاى كعبه راه نيافته است و از قبولى مصطلح علم كلام طرفى نمىبندد، گرچه از صحت و قبول رائح در فنّ فقه برخوردار است.
حجگزار و معتمر زمينىانديش بر گرد همين كعبه طواف مىكند. او تنها به اين فكر است كه از محدوده فقهى مطاف (5/ 26 ذراع يا 13 متر و اندى) نگذرد. اما كسى كه همت و انديشه والاترى دارد بر گِرد كعبه و بيتالمعمور مىگردد و چنين حجگزار و معتمدرى، قلب او عرش رحمان مىشود. تنها اوحدىّ از معتمران و حجگزاران، بر گرد تسبيحات اربعه مىگردند. در نگاه چنين زائرى، برجستگى كعبه تنها به لحاظ ارتفاع
ديوارهاى آن نيست، بلكه همانطور كه رسولاكرم مرفوع الذِكر است؛ وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ (1)
، برجستگى كعبه نيز در رفعت الهى نام و ياد آن است كه مايه رفعت طائفان است؛ وگرنه اكنون كعبه چنان در ميان ساختمانها و برجهاى بلند احاطه شده كه تنها منارههاى مسجدالحرام پيداست و برجستگى آن مشهود نيست.
بنيانگذارى و تعيين ابعاد و شكل كعبه به هدايت خداى سبحان بود؛ وَإِذْ بَوَّأْنا لإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِى شَيْئاً. (2)اين آيه بدين معناست كه جايگاه كعبه و تعيين مكان و هندسه تأسيس آن، ضمن رعايت موضع خاص كه با هدايت الهى معيّن شد، بر مبناى توحيد صرف است كه هيچ شركى، اعم از شرك جلىّ و خفىّ، آن را آلوده نمىسازد.
از آنجا كه «هر اثرْ جلوه مؤثر است و هر مؤثر در اثر خويش متجلّى است» هر وصف ممتازى كه درباره شخصيت برجسته دو پيامآور بزرگ وحى الهى و دو بنيانگذار كعبه، يعنى خليل و ذبيح در نقل آمده باشد، براى ترسيم خطوط چهره معنوى كعبه سندى گوياست و به مثابه شرح مصالح ساختمان كعبه است. بنابراين، همانطور كه حضرتابراهيم (ع) يهودى يا نصرانى نبوده، بلكه حنيف، ميانهرو، مسلم، موحّد و منقاد محض بوده و در توحيد ذوب شده و از گزند شرك معصوم بوده است، مىتوان اوصاف اعتدال و توحيد و انقياد را هندسه كعبه دانست. چنانكه در بناى كعبه، خلوص و صفاى معماران، ظهور خاص داشت و هندسه آن با قداست «خلوص» آميخته بود. از اينرو هركس به حضرت ابراهيم نزديكتر و سزاوارتر باشد به پاسدارى از كعبه و معمارى صورى و معنوى آن شايستهتر است و آن گروه- غير از پيروان راستين عصر آن حضرت- پيامبر گرامى اسلام و مؤمنان ناباند كه نه گرايش به يهوديت و نه ميل به ترسايى داشته و نه منحرف از اعتدال عقيده و خلق و عمل صالحاند و نه مبتلاى به شرك اعتقادى، اخلاقى و عملى.
بر پايه همين نكته كه اثر جلوه مؤثر است و اوصاف مؤثر، در اثر ظهور خاص دارد بنيان مسجد قبا بر شالوده و پايه تقوا و رضوان الهى است و مسجد ضرار كه بر پايه شرك تأسيس شده بر پرتگاه و در سراشيبى آتش دوزخ است. (1)
به هر تقدير، كعبه با اين هندسه الهى موضوع و متعلق احكام و فروع فقهى بسيار و از جمله حج شده است كه همه آنها در گرو اخلاق صحيح و آن اخلاق صحيح مرهون عقيده سالم توحيدى است و همانگونه كه توحيدْ شجره طوبا، و تقوا يكى از ميوههاى آن است، كعبهاى نيز كه براساس توحيد ناب (منزه از هر شرك) بنيان نهاده شده، اصل همه بنيانهايى است كه بر شالوده تقوا تأسيس شده است. از جمله آن بناها مسجد قباست كه بر پايه تقوا تأسيس شد و از فروع اين اصل و از ميوههاى آن بذر است.
نمونهاى از تجلّى اين توحيد ناب در موحدان راستين، چنين نقل شد: در مكه به امامسجاد (ع) خبر رسيد كه موقوفات ويژهاى كه در مدينه، تحت سرپرستى ايشان بوده غصب شده است. برخى از همراهان، به آن حضرت پيشنهاد كردند كه در اينباره نزد وليد بن عبدالملك، خليفه وقت كه در آن سال به مكه آمده بود شكايت كند. امامسجاد (ع) فرمود: من در كنار كعبه، از صاحب اين خانه دنيا نمىخواهم چه رسد كه درباره دنيا به غير خدا پناه ببرم؛ «أَفِى حَرَمِ اللهِ أَسأَلُ غَيرَ اللهِ عَزّ وَجلَّ. إنّى آنفٌ إذ أسْأَلُ الدُّنْيا خَالِقَها فَكَيْفَ أَسْأَلُ مَخْلُوقاً مِثْلى». (2)
ساختن كعبه و بالا بردن پايههاى آن، عبادتى خالصانه از حضرتابراهيم و اسماعيل بود، بهگونهاى كه اين كار را فقط براى خداوند كردند و از احدى خواهان پاداش و سپاسى نبودند؛ وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. (3)اين خلوص تنها در دعاى لفظى آنان نبود، بلكه هم در قلب و جان آنان پنهان و
نهفته، و هم در قالَب و بر زبان آنها آشكار و پيدا بوده است؛ زيرا كسى كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگار خود رفت، (1)قلب مبارك و گرامى وى را هيچ نيّتى جز خدا دست نخواهد سود، و آنكه گفت: اى پدر! فرمانى را كه بدان مأمور شدى به انجام رسان كه مرا از شكيبايان خواهى يافت؛ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (2)
، پاكى ضميرش را آنچه با خلوص منافات دارد نخواهد آلود.
پايههاى كعبه بر اساس خلوص بالا برده شد و به سبب تقواى معمار و بنّا مورد پذيرش خداوند قرار گرفت و چون هندسه كعبه بر توحيد، و آبادى آن بر تقوا و خلوص استوار شده، از شرف نسبت به خداى سبحان (بيت الله) برخوردار گشته و شجره طوبايى شده كه ميوههاى آن در سراسر گيتى به صورت مساجد و مشاهد مشرفهاى درآمده كه به اذن خداوند رفيع گشته و سراسر از نام و ياد اوست؛ فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ. (3)
پيراستن كعبه از هر شرك و آلودگى و تنزيه آن از غبار طغيان و تمرّد، همچون دستور تأسيس آن، به فرمان وحى الهى بود؛ وَطَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْقائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (4)
حضرتابراهيم و اسماعيل مأمور شدند تا كعبه را از هر پليدى و آلودگى پيراسته ساخته و از هر شرك و زشتى پاك كنند؛ وَعَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (5)آنان نيز متعهد شدند كه بيتالحرام را به نحو دفع و رفع تطهير كنند. يعنى هم آثار شرك برجا مانده از ديگران را از آن ازاله كنند و هم نگذارند كه آثار شرك و انحراف جديد در آن رسوخ كرده و نمايان شود.
تأمين طهارت كعبه در آغاز به حضرتابراهيم (ع) به عنوان مسؤول اصلى تأسيس آن ارجاع شد: طَهِّرْ بَيْتِىَ و در مرجله بقا به حضرتابراهيم و اسماعيل واگذار شد: طَهِّرا بَيْتِىَ. سرّ دستور تطهير قبل از وجود و راز افراد خطاب و نيز سرّ دستور تطهير بعد از وجود و راز تثنيه خطابْ اين است كه، طهارت، پايه كعبه است و وجود پايه، هم در حال حدوث بنا و هم در مرحله بقاى آن ضرورى است و هرگز بنا بدون پايه بهوجود نمىآيد يا اگر پايه ويران شد بنا باقى نمىماند.
حذف متعلق اوامر ياد شده نشان عموم است. يعنى بايد حريم كعبه از درون و بيرون و فضاى حرم آن، كه پيوسته و وابسته به آن است، از هر رجس و رجز باطنى يا ظاهرى، خواه فقهى يا طبّى، پاك شود.
با اين ميثاق الهى بر طهارت، اولًا، تنها پاكانْ شايسته و عهدهدار اداره كعبهاند: وَما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ (1)
و مشركان بر اساس الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ (2)
حق ورود به حرم امن آن را ندارد. ثانياً، هيچ مجالى براى پليدى و آلودگىِ شرك و مشرك، و زشتى و لوث بت و روث بتپرستى باقى نمىماند. از همينرو نخستين اقدام اسلام پس از پيروزى بر الحاد و بتپرستى، تطهير كعبه به دستور رسولاكرم به دست اميرمؤمنان على بن ابىطالب (ع) از لوث بتها و آلودگى و ثنيت بود. بنابراين، اگر بعد از حضرت خليل و ذبيح كعبه به دست صناديد جاهلى مجدّداً بتكده شد، به دست تواناى نبوى و بازوى قدرتمند علوى (ع) دوباره تطهير شد و اگر زمانى به رجسِ تحجّر و رجزِ تَعضيه دين (3)با شعار مسموم «حسبنا كتابالله» ملوّث شد، با حضور مردم متدين و متعهد و منتظر واقعى فرج اهلبيت نبوت (عليهم السلام) تنزيه خواهد شد.
همانگونه كه قرآنكريم در كتابى است مكنون كه جز پاكان بر ظاهر و باطن آن دست
نسايند (1)حقيقت و سرّ كعبه پاك را نيز به دو سبب، دستهاى آلوده لمس نمىكنند و ناپاك معنوى قبل از توبه توفيق دسترسى به آن را ندارند و جز پاكانْ بر گِرد آن طواف نمى كنند و در شئون گوناگون زندگى خود آن را فرا روى خويش قرار نمىدهند، كه طيّب از آنِ طيّب است همچنانكه خبيث از آنِ خبيث. (2)نخست به سبب حجرالأسودى كه در آن است و به منزله دست راست خدايى است (3)كه هر دو دست بىدستى او راست است. (4)دوم بدان سبب كه دو شخصيت بزرگ دينى و نبوى مسؤول تطهير آن شدند و مقصود از آن، تنها تطهير از آلودگى ظاهرى نيست.
آيه شريفه وَعَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ، صغراى قياسى است كه كبراى كلى آن در آيه لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ (5)
آمده است. گرچه اين آيه درباره مسجد قباست، اما يك اصل كلى است كه بارزترين مصداق آن كعبه و مسجدالحرام است؛ زيرا همه مساجد فروعات كعبه است و به پاس احترام كعبه محترم است؛ زيرا هر مسجدى يك محراب دارد كه به منزله چهره آن است و اين چهره به سمت كعبه متوجه است: فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ. (6)
توضيح اينكه، در اسلام امور فراوانى به استقبال مشروط است، به گونهاى كه حيات و ممات هر مسلمان به قبله بستگى و پيوند دارد ليكن ستون دين نماز است و مسجد هرچند براى اهدافى ديگر نيز ساخته مىشود ليكن مهمترين هدف احداث مسجد اقامه نماز در آن است كه به قبله مشروط است. از اينرو همه مساجد داراى جهتى معين است كه مواجه
كعبه است. با اين تحليل، همه مساجد متوجه امالمساجد است كه در امّالقرى تأسيس شده است. البته قبله رسمى همه مسلمانان عالم همان بُعدى است كه كعبه در آن است. مسجدالحرام در جوار كعبه است و به لحاظ كعبه مورد توجه همه نمازگزاران است. مكه نيز امالقُرى، يعنى هم از جهت مادى اصل همه شهرها و روستاهاست و هم به لحاظ معنوى، كه مسأله قبله نيز از اين قبيل است.
به هر تقدير، در ذيل آيه شريفه مذكور وظيفه اهل مسجد بيان شد: فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا و اگر كسى طاهر شد محبوب خداست؛ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ و اگر كسى محبوب خدا شد، مجراى فيض حق شده و خداى سبحان در مقام فعلّ كارهاى خود را به دست او اجرا مىكند.
خداى سبحان با صراحت درباره كعبه مىفرمايد: اين كعبه بر طهارت بنا نهاده شد؛ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. با توجه به اين نكته كه تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليتِ آن وصف است، از اينكه فرمود: «اين خانه را براى طوافكنندگان، معتكفان و نمازگزاران پاك كنيد» استفاده مىشود كه نمازگزار ناپاك در حقيقت به كعبه رو نكرده است و اگر طوافكنندهاى ناپاك برگردد معلوم مىشود به دور كعبه، طواف راستين نكرده است؛ زيرا بدون طهارت نمىتوان به سرّ و حقيقت بيتالله الحرام نائل شد. چنانكه بدون طهارت نمىتوان معارف قرآن را دريافت.
همچنان كه قرآن كريم آئينه بىزنگارى است كه بيننده، سيماى زيبا يا زشت خود را در آن مىبيند، كعبه نيز آئينه بىغبارى است كه بيننده چهره زيبا يا زشت خود را در آن مىنگرد. از اينرو ناپاكانى كه به رجس شرك آلوده شده و به لوث طغيان و تمرّد تن داده بودند، هرگز نمىتوانستند كعبه را بهعنوان بيت خدايى كه منزهِ از حلول در مكان و مبرّاىِ از حضر در زمان و مُقَدَّسِ از نياز و مُسَبَّحِ از حاجت به چيزى يا كسى است ادراك كنند و در حريم آن به نماز، توفيق يابند. از اينرو قرآن كريم از «عبادت» آنها در مدار پاكترين پايگاههاى عبادى به «سوت كشيدن و كف زدن» تعبير مىكند؛ وَما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ
الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَتَصْدِيَهً. (1)در فصل چهارم از بخش سوم، در بحث از «طواف جاهلى» به راز چنين تعبيرى درباره عبادت مشركان اشاره خواهد شد.
كعبه، محور قيام و مقاومت و پايدارى توده انسانها براى امتثال دستور حق و پرهيز از باطل و ستيز با ظلم و جور است؛ جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَهَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ. (2)مراد از قيام در اينجا همان است كه در آيه شريفه قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَهٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ (3)
آمده است. «قيام» در اين آيه به معناى مقاومت و استقامت است، نه بر پا خاستن و راست كردن بدن. در برابر آن، «قعود» به معناى درماندگى و خوارى و ستمپذيرى قرار دارد.
محور اصلى دين، قيام و جهاد است، آنگونه كه هيچگاه قعود و درماندگى گِرد آن را نمىگيرد؛ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ. (4)تكيهگاه اين قيام و ستون اين مقاومت و پايه اين استقامت كه عامل قيام مردم و مقاومت آنها در برابر جباران فرومايه است، قوام كعبه و حيات و ادامه امر آن است. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: تا زمانى كه كعبه برپاست دين نيز پايدار است؛
1) 1 سوره انفال، آيه 35. از ديگر سنن جاهلى اين بود كه مشركان خود را ملزم مىدانستند لباسى را كه به هنگام طواف بر تن داشتن صدقه بدهند. همچنين بر اساس پندارى جاهلى بر اين باور بودند كه با لباسى كه در آن معصيتى از انسان سرزده نمىتوان طواف كرد. آنان به سبب اين دو اعتقاد جاهلى، با بدن عريان طواف مىكردند. از اينرو اميرمؤمنان امامعلى ع از طرف رسولاكرم ص مأمور ابلاغ اين فرمان الهى شد كه از اين پس هيچ مشركى حق ورود به مسجدالحرام ندارد؛ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا سوره توبه، آيه 28، چنانكه هيچكس مجاز نيست برهنه طواف كند. اميرمؤمنان درباره اين مأموريت فرمود: «إن رسولالله ص أمرنى عن الله أن لايطوف بالبيت عريان ولا يقرب المسجدالحرام مشرك بعد هذا العام» وسائلالشيعه، ج 9، ص 463.
2) 2 سوره مائده، آيه 97.
3) 3 سوره سبأ، آيه 46.
4) 4 سوره حديد، آيه 25.
«لايَزالُ الدّينُ قائماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَهُ». (1)كعبه از همينرو كه مايه قيام و قوام مردم است، در ميان زمين نهاده شده تا تكليف براى اهل خاور و باختر به يكسان باشد. (2)
حيات كعبه، حيات دين است و با حيات دين مردم زندهاند و با خراب شدن و انهدام و ترك كعبه، دين مىميرد و با مرگ دين، مردم نيز خواهند مُرد. كعبه براى دين خداوند و مثابه استخوان ستون فقرات انسان است كه اگر نيرومند و سالم باشد، مقاومت و ايستادن و رفتن و شتاب گرفتن وى در رسيدن به مغفرت الهى و پيشى گرفتن در امور خير امكانپذير است. اما اگر اين استخوان ناتوان و سُست باشد، ايستادن وى ناممكن و استقامت او ناشدنى و سرعت و پيشى گرفتن و ديگر امورِ متوقف بر قيام او محال است.
بر همين اساس، اميرمؤمنان امامعلى (ع) فرمود: خدا را در مورد خانه پروردگارتان در نظر بگيريد. تا زمانى كه باقى هستيد آن را خالى مگذاريد. پس اگر اين خانه وانهاده شود مهلت داده نشويد؛ «وَاللهَ اللهَ فِى بَيْتِ رَبِّكُمْ لاتُخَلُّوه مابَقِيتُمْ فَانَّهُ إنْ تُرِكَ لَمْ تُناظَرُوا»؛ (3)زيرا ترك خانه خدا و وانهادن آن به منزله فروريختن ستونى است كه كسى هم كه بدان تكيه داده با آن سقوط مىكند. اگر خانه خدا مهجور واقع شد، ارتباط با مركز اقتدار بريده مىشود و با قطع اين ارتباط، قيام به «قِسط» و مقاومت در برابر «قَسط» (ستم و بيداد) غيرممكن مىگردد و در اين صورتْ خير دنيا و آخرت، رخت بربسته و بازداشته مىشود؛ زيرا كعبه، عامل قيام مردم براى دين و معاششان است. (4)از همينرو رسولخدا فرمود: هركس خواهان دنيا و آخرت است بايد اين خانه (كعبه) را قصد كند و او را امام و مقتداى خويش قرار دهد و در جستجوى آن روانه شود؛ «مَنْ ارادَ دُنيا وآخِرهً فَلْيَؤُمَّ هذَا الْبَيتَ». (5)يكى از مهمترين نمودهاىِ پيشوا گرفتن كعبه، انجام حج با آداب و مناسك پرشكوه آن است.
1) 1 وسائلالشيعه، ج 8، ص 14.
2) 2 همان، ج 9، ص 348. اگرچه در جِرم كروى مىتوان نقاط متعددى را مركز مشترك قرار داد ليكن طبق برخى از نصوص، به لحاظ غالب افرادى كه در روى زمين زندگى مىكنند و با در نظر گرفتن اراضى معمور آن، كعبه در بخش مركزى آن واقع است.
3) 3 نهج البلاغه، نامه 47، بند 6.
4) 4 وسائلالشيعه، ج 8، ص 40- 41.
5) 5 همان.
مبناى همه اين سخنان آيه شريفه جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَهَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ (1)
است. از اينرو امامزمان، قائم آلمحمد (عليهم السلام) نيز در آغاز قيام جهانى خود، بر محور قيام و قوام جوامع انسانى، يعنى كعبه، تكيه زده، ياران آن حضرت به حضور وى مىشتابند. چنانكه امامباقر (ع) فرمود: «... إذا تَشبَّهَ الرِّجالُ بالنِّسَاءِ والنِّسَاءُ بِالرِّجالِ ... وَرَكِبَ ذواتُ الفُروجِ السُّروجَ ... وأُكِلَ الرِّبا ... فَعِنْدَ ذَلِكَ خُروجُ قَائِمِنَا. فإذا خَرَجَ أسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلىَ الْكَعْبَهِ وَاجْتَمَعَ إِليهِ ثَلاثُ مِائَهٍ وَثَلاثَهَ عَشر رَجُلًا ...». (2)
قرآن كريم، هم كعبه و شئون وابسته به آن را عامل قيام معرفى كرده (3)و هم از توانايىهاى اقتصادى به عنوان عامل قيام ياد كرده است؛ وَلا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِى جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً. (4)بنابراين، براى امت اسلامى هم مسأله اعتقادى و امر عبادى كعبه و حج و عمره عامل قيام و قوام جامعه است و هم اقتصاد كه امرى مادّى است؛ ليكن در فرهنگ قرآن، اين دو همتاى هم نيست، بلكه هماره اعتقادْ اصل و زيربناست و اقتصاد، فرع و روبنا، و در صورت تزاحمْ اصل بر فرع مقدم است. از اينرو نه مشكلِ محاصره شعبِ ابىطالب در جلوگيرى از پذيرش و گسترش اسلام در سالهاى نخست ظهور آنْ بر مسلمانان معتقد اثر گذاشت و نه معاصره اقتصادى كنونى غرب غارتگر در محار بيدراى اسلامى اثر مىگذارد.
كعبه، بنايى عتيق است؛ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ (5)
كه تحت تملك و سلطه هيچ كس نبوده و در گستره تاريخ از تطاول طاغوتيان و تناول ماركان و تداول دولتمردان مصون مانده
و از قيد سلطه و مالكيت بشرى و اختصاص به شخص، گروه، قوم و نژاد يا دولت و حكومت، عتيق و آزاد بوده و هست. چنانكه امامباقر (ع) درباره راز وصف كعبه به «عتيق» فرمود: «هُوَ بَيْتٌ حُرٌّ عَتِيقٌ مِنَ النّاسِ لَمْ يَمْلِكْه أَحَدٌ». (1)خداى سبحان از آغازْ اين خانه را به كسى غير از خود نسبت نداد؛ طَهِّرا بَيْتِىَ. (2)بنيانگذار كعبه نيز بدين جهت كه آن را به فرمان خداوند بنا نهاد، آن را مالك نشد، از اينرو آن را تنها به خداى تعالى نسبت داد و عرض كرد: رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ. (3)
پس كعبه همچنانكه بر اثر قدمت تاريخى و نفاست خود «عتيق»، يعنى ارزشمند و سابقهدار است، به خاطر رها بودن آن از چنگ سلطه هر مالك و آزادى آن از قهر هر سلطانى نيز «عتيق» خوانده مىشود. طواف بر گرد چنين بنايى، درس آزادى و حريّت مىدهد و انسان را از هر بردگى جز بندگى خداى سبحان مىرهاند و اين بندگى يگانه فضيلت انسان است. همچنين رساندن قربانى به «بيت عتيق» و ذَبْح آن در محدوده حرم: هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَهِ، (4)ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ، (5)درس آزادى از تعلقات مىدهد. كسانى به زيارت چنين بنايى نائل مىشوند كه نه مملوك و برده آز و حرص درونى خود و نه بنده مستعمران و مستثمران بيرونى باشند، چنانكه معمار آن، حضرت ابراهيم (ع) هم از آزِ آزرها معصوم و هم از حرص هوسها مصون بوده است؛ زيرا بردگى، با طواف بر مدار آزادى سازگار نيست.
بنابراين، جز كسانى كه خود را از چنگ قدرت زورمردان گردنفراز رهانيدهاند بر گِرد اين خانه طواف راستين نمىكنند و آن را به حقيقت قبله خويش قرار نمىدهند و جز آزادگان رسته از بند هواهاى سركشْ روى دل و روح خود را به سوى آن بر نمىگردانند. چنين
رويكردى به كعبه، انسان را فرشتهمنش كرده و او را از شهوت و غضب و رذايل اخلاقى آزاد مىكند:
تو فرشته شوى ار جَهد كنى از پى آنْك برگِ توت است كه گت است به تدريس اطلس (1)
آن كه بر گِرد خانه «آزاد» طواف مىكند كسى را به بندگى نمىگيرد، همانگونه كه خود نيز بنده كسى جز خداوند نمىشود. چنانكه اميرمؤمنان (ع) فرمود: بنده ديگرى مباش؛ زيرا خداوند تو را آزاد آفريد؛ «لاتَكُنْ عَبدَ غَيْرِكَ وقَدْ جَعَلَكَ اللهُ حُرّاً». (2)
يكى از مهمترين نمودهاى جهانشمولى اسلام و دعوت فراگير و نداى جهانى آن درباره كعبه، حج است كه اعلام و فراخوان جهانى درباره آن از همان هنگام ساخت كعبه، به طور يكسان متوجه همه مردم بوده است؛ وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (3)
كعبه، بنيانى الهى براى همه مردم در گستره تاريخ است بىآنكه ويژه كسى، قومى يا عصر يا اقليمى باشد، از اينرو شهرى و روستايى، متمدّن و صحرانشين، دور و نزديك، غابر و قادم، همه بايد همسان و همتاى هم از آن بهرهمند شوند؛ جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ .... (4)بنابراين، كعبه و مسجدالحرام نمونه بارز مساوات مردمى است.
خداى سبحان براى تعليم و تمرين برابرى و تساوى و تبلور آن، همگان را به سرزمين مساوات فراخوانده و به طواف در اطراف كعبهاى كه نسبت به همگان يكسان است: سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ، دعوت كرده است. پس آنكه بر گرد كعبه و محور مساوات
مىگردد بايد هرگونه امتياز فردى و نژادى را از خود بزدايد و ديگر نژادها و قومها را چون نژاد و قوم خود بداند و همانگونه كه از طواف بر گرد خانه پاك: طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ، (1)درس طهارت مىآموزد، رهآورد او از حضور در تجليگاه برابرى بايد آموختنِ مساوات باشد بهگونهاى كه نه فردى را بر فردى و نه نژادى را بر نژادى راجح نداند مگر بر مدار تقوا كه فضيلتى معنوى است، نه مادى.
كعبه، مرجع و بازگشتگاه عموم مردم و مأمن توده انسانهاست: وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَهً لِلنَّاسِ وَأَمْناً. (2)چنانكه از تعبير لِلنَّاسِ ظاهر است، خداى سبحان آن را ويژه مسلمانان نساخت.
«ثابَ» به معناى رَجَعَ (3)و «مثاب» و «مثابه» به معناى مرجع است. تاى مثابه، تاى مبالغه است. يعنى اين خانه، مرجع مكرر مردم است. مرجع، جايى را گويند كه انسان از آنجا آمده و به آنجا باز مىگردد. بر اين اساس، وطن اصلى مردم كعبه است و وقتى انسان به زيارت كعبه مىرود گويا به اصل خود رجوع كرده است. بنابراين، كعبه مظهر فطرت است و حالت اصلى انسانها رجوع به كعبه است و كسى كه از كعبه منصرف است از حالت اصلى خود برگشته است.
از آنجا كه هر مسلمانى با كعبه در ارتباط مستمر است- چنانكه بهترين حالت و اقتضاى ادب اسلامى در نشستن، رو به كعبه بودن است؛ «خَيْرُ المَجالِسِ مَا اسْتُقْبِلَ بِهِ القِبْلَهُ»، (4)و رسولاكرم نيز اينگونه مىنشستند (5)- مىتوان استظهار كرد كه معناى ديگر مثاب اين است كه كعبه مرجع انسانها در همه لحظات شبانهروز است.
وحدت مرجع زمينه اتحاد راجعان را فراهم مىكند؛ زيرا احساس وحدت مقصد و و مأوا وسيلهاى مناسب براى تضارب آراى راجعان و تعامل فكرى آنان است و همين كار مقدمهاى مناسب براى ادراك ضرورت همآوايى است تا جهانى شدن اسلام و اصول جامعه مهدوى فراهم شود. گرچه از نظر ملكوت، هركس به سمتى رو كند به خداوند سبحان رو كرده است: أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (1)
ليكن از نظر مُلك و قلمرو طبيعت چارهاى جز توجّه به يك نقطه مركزى و تكيهگاه محورى نيست. خداى سبحان كعبه را براى وحدت جهانى آفريد تا همگان با عنايت به اصول ارزشمند توحيد از زندگى مسالمتآميز برخوردار شوند. كانون اجرايى چنين ايدهاى فقط كعبه است كه خداوند سبحان بر گردهمايى سراسر جهان اسلام آن را قبله مطاف عالميان دانست تا مسلمانان جهان با داشتن اين محور وحدت بخش با يكديگر آشنا و متحد شوند.
بنابراين، كعبه، مركزى همگانى و محورى براى تبادل نظر سراسرى است تا مسلمانان از دور و نزديك در كنار آن گردهم آيند و در آنجا باط رح و حل مسائل علمى و عملى و مشكلات سياسى و اجتماعى، روابط آنان تحكيم شود.
كعبه به دست تواناى پيامبرى عظيمالشأن بنا شد تا مركز نشر توحيد باشد و هنگامى كه در زمان خاتم انبيا به تجديد بنا نياز داشت و بعد از چدين مقدارى از ديوار، در نصب حجرالأسود، بين قبايل عرب اختلاف شد كه اين افتخار نصيب چه قبيلهاى شود، همگان حضرت محمدامين را به عنوان خردمندى بىطرف و صاحبنظرى بىغرض پذيرفتند تا هر تصميمى كه آن حضرت گرفت اجرا شود. آن حضرت فرمود تا ردايى بگسترانند و حجرالأسود را درون آن گذارند و هر قبيلهاى، گوشهاى از آن پارچه را بردارد. آنگاه حجرالأسود را به جايگاه ويژه آن آورده و آن حضرت با دست مبارك خود در محل كنونى آن نصب كرد. (2)
در پرتو راهنمايى خاتم انبيا زمينه اختلاف جاهلىِ قومى و نژادى، تا حدودى برطرف شد و رسولاكرم با اين ابتكار تاريخى، مردم را به اتحاد عمومى فراخواند و كعبه را منادى اتحاد و كانون يگانگى معرفى كرد.
اين وصف ممتاز، در رديف ديگر اوصاف برجسته كعبه مىدرخشد و آن را مدرسه توحيد، اتحاد و وحدت مىكند؛ زيرا خانهاى كه مورد تقديس ملتى باشد و همگان در ساختن آن سهيم باشند و مهمترين جزء آن با حفظ حقوق همه در جاى معين نصب شود و در نصب آن جزء مقدس پاكترين انسان كامل كه يكى از رسالتهاى مهم او تأمين وحدت مردمى است سهم تعيين كننده داشته باشد مىتواند كانون وحدت باشد.
تذكر: مبحث نخست اين فصل نيز به توضيح جايگاه محورى كعبه براى وحدت امت اسلامى اختصاص يافت.
همه گستره زمين سجدهگاه است؛ «جُعِلَتْ لى الأرضُ مَسْجداً وطَهُوراً» (1)و انسان از ديرباز خداى سبحان را در هر گوشهاى از زمين مىپرستيده است. اما نخستين جايگاهى كه براى عبادت جمعى و پرستش گروهى اختصاص يافت، كعبه است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمِينَ. (2)كعبه با اين سابقه مقدس و اين پيشينه مبارك بر بيتالمقدس شرف تقدّم يافت و قبله جهانيان شد و با استدلال به همين پيشينه به هنگام نزول وحى الهى درباره تغيير قبله از بيتالمقدس به كعبه معظمه، به اعتراض يهوديان بر اسلام، كه به قداست و قدمت بيتالمقدس استناد جُستند، پاسخ داده شد كه كعبه مُطهّر، نخستين و كهنترين خانهاى است كه براى مردم بنيان نهاده شده است.
شايد از همينروست كه كعبه را «بيت عتيق» نيز خواندهاند؛ زيرا «عتيق» به چيزى اطلاق مىشود كه قديم و نفيس باشد و به چيزى كه قدمت ندارد و يا قديمى باشد اما از
نفاست و قداست بهرهاى نداشته باشد، عتيق نمىگويند. البته همانگونه كه مدار كرامت در نظام انسانىْ الهى، تقواست و نه جز آن، محور قداست در پديدههاى مادّى و نظام بيرون از انسان، همچون زمانها و مكانها و مانند آن نيز تجلّى امرى الهى، همچون نزول وحى در آنجا و گسترش وحى از آنجاست، و اين امر الهى يگانه موجب قداست كعبه است كه به انضمام قدمت تاريخى كعبه آن را به «بيت عتيق» مبدّل مىسازد.
توضيح اينكه، حرمت حرم و مكه به كعبه است و حرمت كعبه به وحى الهى و انسان كامل و معصومى است كه بر اثر پيوند با خداى سبحان خليفه تامّ او گيرندهوحى، اعم از وحى تشريعى، تسديدى و ملاحم غيبى است. حرمت كلام و كتاب الهى، يعنى قرآن حكمى نيز به حرمت متكلم و كاتب آن، يعنى خداوند سبحان است، چنانكه حرمت خليفه، يعنى انسان كامل به مُسْتَخلف عنه، يعنى خداوند حكيم است. حرمت خداى تعالى بالذات است و بر اساس اين اصل كه هر شىء بالعرض بايد به بالذات منتهى شود حرمت او مرجع منحصر به فرد همه حرمتهاى ياد شده است. بنابراين، همه امور مزبور، يعنى نزول وحى و هبوط كتاب آسمانى و وجود انسان كامل، كه قلب مطهّر او مهبط وحى است، (1)سهم تعيين كننده در قداست كعبه دارند. چنانكه معمارى آن بيت عتيق و كيفيت تطهير آن از لوث و ثنيت و معصيت در حدّ خود تعيين كننده قداست كعبه است.
«بيت عتيق» معنايى ديگر نيز دارد كه پيش از اين بيان شد.
همچنانكه هيچچيز در پيشگاه خداوند محبوبتر از اسلامِ متمثّل در كعبه نيست، هيچ بقعهاى هم در زمين براى خداى سبحان محبوبتر از كعبه نيست. از اينرو امامصادق (ع) فرمود: خداوند از هرچيز، چيزى را برگزيد و از زمين جايگاه كعبه را اختيار كرد؛ «إنَّ اللهَ اخْتارَ مِنْ كُلِّ شىءٍ شَيْئاً وَاخْتارَ مِنَ الأرْضِ مَوْضِعَ الْكَعْبَهِ». (2)
در صدر اسلام تفكر اسرائيلى همراه با رسوب تعصّب جاهلى به دست افرادى چون كعبالأحبار مانند بيمارى واگيردار منتشر مى شد و عترت طاهرين (عليهم السلام) كه همتاى قرآن كريماند در كمال صلابت به طرد و قدح و ابطال آن همت مىگماردند، كه نمونهاى از آن در اينجا ذكر مىشود:
زراره مىگويد: من در كنار امامباقر (ع) در برابر كعبه نشسته بودم. آن حضرت فرمود: «نگاه به كعبه عبادت است». عاصمبن عمر به آن حضرت عرض كرد: كعبالأحبار مىگفت: كعبه هر بامداد براى بيتالمقدس سجده مىكند. امامباقر (ع) به او فرمود: «تو درباره گفته كعب چه مىگويى؟». عاصم گفت: كعب درست گفت. امامباقر (ع) به او فرمود: «تو و كعبالأحبار هر دو دروغ گفتيد». زراره مىگويد: آن حضرت غضبناك شد و من هرگز نديده بودم كه امامباقر (ع) غير از عاصمبن عمر ديگرى را چنين تكذيب كرده باشد. آنگاه آن حضرت فرمود: خداوند هيچ سرزمينى را محبوبتر از كعبه نيافريد؛ «ما خَلَقَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ بُقْعَهَ فِى الأرْضِ أَحَبَّ إِليهِ مِنْها». پس با دست به كعبه اشاره كرد و فرمود: هيچ سرزمينى نزد خداوند گرامىتر از كعبه نيست؛ «وَلا أَكْرَمَ عَلى اللهِ مِنها ...». (1)
خداى سبحان بيتالمقدس را، با همه قداستى كه دارد، به خود اسناد نداده و تنها درباره كعبه فرموده است: بَيْتِىَ. (2)البته گرچه كعبه از جهتى به مردم نيز اسناد داده شده؛ ... وُضِعَ لِلنَّاسِ (3)
ليكن چنين اسنادى كه با «لام» همراه است بدين معناست كه كعهب به لحاظ تشريع، معبد و قبله و مطاف مردم قرار داده شده است.
كعبه منشأ بركات فراوان و وسيله هدايت جهانيان است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمِينَ. (4)خداى سبحان خود ثابت و دائم و خير او، كه جهانشمول
است، در اطراف كعبه، فراوانتر و پايدارتر است. از اينرو فرمود: مُبارَكاً. «مبارك»، شىء ثابت و بادوام را گويند.
استمرار عبادت در اطراف كعبه- به گونهاى كه جز به هنگام نماز جماعت، لحظهاى طواف بر گرد آن قطع نمىشود- و ثواب مضاعف عبادت و نيز آمرزش گناهان در كنار كعبه، از نشانههاى «مبارك» بودن آن دانسته شده است، (1)ليكن ظاهراً هيچ دليلى بر تقييد اين بركت وجود ندارد.
كعبه وسيله هدايت جهانيان است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمِينَ. همه عابدان و سالكان به سوى كعبه متوجهاند و از آنجا دعوت حق به وسيله بسيارى از انبيا (عليهم السلام) به گوش جهانيان رسيده است، از اينرو خداى سبحان درباره آن فرمود: هُدىً لِلْعالَمِينَ. چنانكه خاتمالأنبياء از آنجا مردم را به توحيد فراخواند و وجود مبارك خاتمالأوصياء نيز هنگام ظهور و قيام از آنجا پيام خويش را به گوش جهانيان مىرساند. همچنين در آنجا نشانههاى روشن الهى: فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ (2)
و وسيلههاى فراوان ديگر براى هدايت مردم وجود دارد.
شناخت خداى سبحان به دلالت آيات بيّن الهى در كعبه و اطراف آن، و نيز دلالت كعبه بر جهتى كه بايد بدانسو نماز گزارد، و راهيابى به بهشت به سبب انجام حجّ و طواف بر گرد كعبه، از مصاديق «هدايتِ» الهى در آن سرزمين به شمار آمده است. (3)ليكن چنانكه اشاره شد ظاهراً هيچ دليلى بر تقييد «بركت و هدايت» مذكور يا تفصيل بين آن دو وجود ندارد.
كعبه تأسيس شد تا عبادتكنندگان به آن رو كنند و چون عبادت براى انسان ضرورى است و اين سنت ديرپاى الهى، قابل زوال نيست و نيز چون حج كه همچون نماز از پايههاى اصيل اسلامْ و يكى از بارزترين چهرههاى عبادى بشر است همگانى و هميشگى است پاسدارى از كعبه و حفظ آن از گزند تهاجم، جزو برنامههاى حتمى خداوند است. از همينرو خداوند اصحاب فيل را كه قصد نابودى اصل كعبه را داشتند با اعجاز غيبى به هلاكت رساند. (1)
مستفاد از آيه شريفه وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (2)
اين است كه، حتى تصميم اعمال ظلم درباره حج و زيارت كعبه، گرچه به مرحله عمل هم نرسد، موجب انتقام الهى است و هركس با اراده ستمگرى لباس الحاد در بر كُند و بخواهد اين راه الهى را ببندد و مردم را از زيارت كعبه و عبادت آن منصرف كند مشمول آن تهديد رعبآور و تحديد هراسزاى الهى است و خداوند سبحان او را عذاب دردناك مىچشاند. اگر در بعضى از ادوار تاريخ، كعبه مورد تهاجم و آسيب واقع شده و مهاجمان و آسيب رسانندگان فوراً عذاب نشدند، نكتهاى دارد كه در تحليل پيوند بين كعبه و امامت و اهميت مقام والاى امامت تبيين خواهد شد.
درباره مصونيت كعبه، توضيح نسبتاً مبسوطى در فصل پنجم از بخش يكم، به ويژه در فرع سوم از بحث «پيوند شئون حج با ولايت» ارائه شد. (3)
كعبه، محاذى بيت معمور است و بيت معمور برابر عرش خداست. بيت معمور بنا نهاده
شد تا فرشتگانى كه مقام انسانيت را به خلافت نشناخته و تسبيح و تقديس خويش را سند شايستگى خود براى خليفه اللّهى ياد كردند و با تنبيه خداوند به اوج مقام انسان كامل آگاه شده و بر پيشنهاد خويش رقم ندامت كشيده و بر استفهام تعجيبى و استخبار و استعلام و استفسار خود قلم استقاله و پشيمانى زدند، بر گرد آن طواف كنند و با اين عبادت، نقص كار خود را ترميم كنند. (1)
«إنّ الله عزّ وجلّ لمّا أمر الملائكة أن يسجدوا لآدم عليه السلام ردّوا عليه فقالوا:
أَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ. قال الله تبارك و تعالى: إِنِّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ سوره بقره، آيه 30. فغضب عليهم. ثمّ سألوه التوبة فأمرهم أن يطوفوا بالضراح وهو البيت المعمول، ومكثوا يطوفون به سبع سنين [و] يستغفرون اله عزّ وجلّ ممّا قالوا. ثمّ تاب الله عليهم من بعد ذلك ورضى عنهم. فهذا كان أصل الطواف؛ ثمّ جعل الله البيت الحرام جذو الضراح توبة لمن أذنب من بنىآدم وطهوراً لهم».
درباره تعابيرى همچون ردّ فرشتگان، غضب و سپس ندامت و استغفار آنان، سخط و غضب خداوند بر آنان و محجوب ساختن آنها از نور الهى، كه در برخى روايت ذيل آيات 30 تا 34 سوره بقره وارد است، بايد توجه داشت كه، اولًا، همانگونه كه برخى آيات راجع به توحيد و نبوت نيازمند توجيه است ظاهر بعضى از روايات نيز بر فرض صحت و اعتبار آنها محتاج تبيين و توجيه است. ثانياً، عالَم فرشتگان، منطقه تشريع و احكام فقهى نيست و گرنه براى آنان شريعت، رسالت، حدود و كيفر و پاداش مىبود. ثالثاً، احتفاف محاوره فرشتگان با خداوند به تعبيرهاى تسبيع، تفديس، علم و حكمت، نشانه اعتقاد و اعتراف آنان به قداست و نزاهت كار خداى تعالى از عيب و نقص و اذعان آنان به علم و حكمت الهى است. اين اعتقاد و اذعان، قرينه كافى بر استفهامى بودن سؤال آنهاست. رابعاً، گرچه ظاهر برخى روايات، كراهت فرشتگان از جعل خلافت براى آدم است ليكن فرشتگان معهود قرآنى همگى معصوماند و ادلّه عصمت آنان از تخصيص ابا دارد. خامساً، ثنا و تنزيه فرشتگان، سند تدارك نيست؛ زيرا سيره و سريره مَلَك، تسبيع هماهنگ با ثنا و نيز تقديس الهى است. سادساً، در برخى روايات چنين آمده است كه فرشتگان فراى رضاى خداند سبحان غضب كردند و بر اهل زمين متأسف شدند بحار، ج 11، ص 103. پس غضب ملائكه و تأسف آنان صبغه عبادى داشت.
ساختمان كعبه نيز براى طواف بر گرد آن جهت ترميم همه قصورها1) 1 كافى، ج 4، ص 187- 188، باب بدءالبيت والطواف. در اين باب دو حديث آمده است كه گرچه سند و نيز برخى از عبارات متن آن دو متفاوت است ليكن چنين مىنمايد كه اصل آنها يكى است. در اين دو روايت، امامصادق ع پاسخ پدر بزرگوارشان امامباقر ع را به سؤال شخصى كه خواهان آگاهى از علت و منشأ تشريع طواف بود نقل مىكند. در روايت نخست، به اين نكته تصريح شده است كه «... فأمر الله ملكاً من الملائكة أن يجعل له بيتاً فى السماء السادسة يسمّى الضراح بإزاء عرشه ...». بخش پايانى روايت دوم چنين است:
و جبران همه تقصيرها مخصوصاً غفلت از مقام انسانيت، و سهو و نسيان يا عصيان در پيشگاه خليفه اللهى انسان است. از اينرو بهترين تنبّه براى طائفانِ غافل و حجگزارانِ ذاهل، تدارك جهل و جبران غفلت درباره خودشناسى و معرفت مقام شامخ انسان كامل و خليفه عصر، حضرت بقيهالله (عج) است تا مانند فرشتگان، طوافِ مقبول و سعى مشكور داشته باشند.
بنابراين، گرچه نگاه به كعبهْ محمود و نظر به آن ممدوح و ناظر به آن مُثاب و مأجور است، (1)ليكن همانگونه كه كلمه توحيد به شرط ولايت، حِصن امْن و دِژ نجات است (2)نگاه عارفانه و هماهنگ با ولايت به كعبه نيز مايه غفران گناه و پايه نيل به جاه و رهايى از چاه طبيعت و اندوه دنيا و آخرت است؛ چنانكه امامصادق (ع) فرمود: «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْكَعْبهِ بِمَعْرِفَهِ فَعَرَفَ مِنْ حَقِّنا وَحُرْمتِنا مِثْلَ الَّذى عَرَفَ مِنْ حَقِّها وَحُرمَتِها غَفَرَ اللهُ ذُنُوبَهُ وَكَفاهُ هَمَّ الدُّنيا وَالآخِرهِ». (3)گواه مطلب، عدم قبول عبادت منكران ولايت است.
از اين رهگذر معناى حديثى كه درباره محبوبيت سرزمين مكه و همه آنچه در فضاى آن است، اعمّ از خاك، سنگ، درسخت، كوه و آب (4)روشن خواهد شد. يعنى منطقه حرم كه ادراك حق و حرمت آن آميخته به عرفان حق ولايت و امتثال آثار وَلاست، محبوبترين امور است و چيزى همتاى محبوبيت آن نيست؛ زيرا قرآنْ همتاى ثَقَل اصغر خود (ولايت) محبوب و معروفِ محبانِ عارفِ ثَقَلين است و سرزمين وحى مايه شكوفايى اين احترام آميخته با امتثال و اين معرفت هماهنگ با عمل بوده و از اين جهت محبوبترين سرزمينهاست:
اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزد يكى سنگى بود ركن و يكى شورابْ چَهِ زمزم (5)
پس اگر كعبه به همه شرافتها مزيّن است و وظايفى در اين باره مقرّر شد، روح مراسم و جان مناسك آن ولايت و امامت و شاخت امام و خضوع در برابر اوست. از اينرو آنگاه كه فضايل اميرمؤمنان على بن ابىطالب (ع) مطرح شد و عدهاى خود را برتر از آن حضرت مىپنداشتند، خداوند در بيان برترى آن حضرت به عنوان برجستهترين مصداق اهل ايمان و جهاد فرمود: سيراب كردن حجگزاران و عهدهدارى تعمير كعبه، هرگز همتاى ايمان مؤمنان به مبدأ و معاد، و هجرت و جهاد آنان در راه خدا نيست؛ أَجَعَلْتُمْ سِقايَهَ الْحاجِّ وَعِمارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآْخِرِ وَجاهَدَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ. (1)
حرمتِ كعبه، كه قصد سوء نسبت به آنْ عذاب دردناك الهى را در پى دارد، به احترام ولايت است كه اين ولايتْ باطن مقامهاى شامخ نبوت، رسالت و امامت است. از اينرو كسى كه امام خود را نشناخت و زندگى او چون مرگش جاهلى بود، (2)اگر به دورن كعبه نيز پناه ببرد از امن الهى برخوردار نيست و دشمن وى مهلت مىيابد تا دستگيرش كند، هرچند اين كار در گرو ويرانى كعبه باشد، زيرا هيچ فراخوانى از سوى خداوند به اندازه دعوت به ولايت و امامت نيست: «لَمْ يُنادَ بِشَىءٍ كَما نُودِىَ بِالْولايهِ». (3)توضيح بيشتر درباره ارتباط شئون گوناگون حج با ولايت، در فصل پنجم از بخش يكم گذشت.
اهميت و جايگاه قبله، به لحاظ نشان كيان دين و امت بودن، چنان است كه مسلمانان را «اهل قبله» مىنامند همانگونه كه به اهل قرآن معروفاند. از اينرو خداى سبحان قبله را آزمونى بزرگ دانسته است؛ وَإِنْ كانَتْ لَكَبِيرَهً. (4)
قبله مسلمانان، پيش از هجرت و اندكى پس از آن، بيتالمقدس بود؛ اگرچه رسول
اكرم تا ممكن بود هنگام نماز، كعبه را بين خود و بيتالمقدس قرار مىداد تا در آنِ واحد، هم به طرف كعبه و هم به سوى بيتالمقدس رو كرده باشد. (1)البته اين كار از جهت فنّى در مدينه ممكن نبود. يكسان و اندى پس از هجرت به مدينه، با فرمان خداوند، قبله مسلمانان از بيتالمقدس به كعبه تغيير يافت. در اين هنگام دشمنان عنود و لجوج اسلام گفتند: اگر رو كردن به بيتالمقدس حق نبود چرا بيش از چهارده سال (بنابر اينكه نماز در آغاز بعثت واجب شده باشد) به طرف آن نماز گزارديد و اگر استقبال به آن حق بود چرا از حق رو برگردانيد؟
با توجه به اينكه در قبله، جهت مطرح است، نه مكان- بر خلاف طواف كه در آن سخن از مطاف (مكان طواف) است- خداى سبحان در پاسخ اين اعتراض فرمود: لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ. (2)يعنى همه جهات از آن خداست؛ زيرا همهچيز مِلك و مُلك خداست (3)و زمام همه اشيا به دست اوست (4)و بر اساس كرويت زمين و حركت وضعى آن، اولًا، همه نقاط زمين به لحاظ طلوع و غروب خورشيد در آن، به نوبه خود مشرق و مغرب است. ثانياً، اگر مشرق و مغرب نباشد شمال و جنوب هم نيست. پس همه جهات در اينكه ملك حقّ است يكسان است و هيچ مزيتى بر يكديگر ندارد. چنين نيست كه بيتالمقدس از كعبه اشرف باشد تا عدول از آن عقلًا مستحيل و ممنوع باشد. هيچ يك از اين جهات رجحان ذاتى ندارد. همه از آنِ خداست و مبدأ فاعلى براى قبله قرار دادن آنها هم اوست.
بنابراين، هرسو كه انسان به آن رو كند وجه اله است؛ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (5)
و از اين جهت كعبه خصوصيتى ندارد. يعنى چنين نيست كه اگر انسان رو به كعبه نبود رو به
خدا نباشد، گرچه رسولاكرم رو به قبله مىنشستند. (1)وجوب رو به كعبه بودن در برخى امور، نظير نماز و ذبح، يا حرمت رو يا پشت به كعبه بودن در پارهاى موارد، صرفاً در محدوده احكام فقهى است وگرنه معيناً هيچ جهتى از جهات را نمىتوان درباره خداوند مشخص كرد. مؤيد اين مطلب آن است كه اگر در اصل نماز قيام واجب نبود، در درون كعبه نمازگزار مىتوانست بر پشت خوابيده و نماز بگزارد 4 زيار درون كعبه همه جهات، اعم از اضلاع و زوايا قبله و مصداق بارز فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ است.
به هر تقدير، كعبه بدان سبب اولين قبله مسلمانان قرار داده نشد كه تعصب جاهلى از بين رفته و مرتجعان، از پيروان واقعى رسولاكرم مشخص شوند؛ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ؛ (2)زيرا اگر كعبه در آغاز بعثت قبله قرار داده مىشد رسوبات جاهلى عرب و تعصّبات قومى احيا مىشد. پس از تأمين هدف فوق و نيز براى برخورد با تعصب و طعن يهوديان مدينه و اطراف آن كه مىگفتند: مسلمانان در مورد قبله استقلال نداشته و تابع قبله ما هستند، خداوند دوباره كعبه را قبله قرار داد.
توهم تبعيت از يهوديان در مورد قبله، باعث احساس حقارت و ذلت در مسلمانان شده بود، به گونهاى كه رسولاكرم براى حلّ اين مشكل منتظر وحى بود؛ قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى السَّماءِ. (3)گرچه خداوند، رسولاكرم را كاملترين مصداق اهتداء معرفى كرد؛ إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (4)
و فرمود: هدايتيافتگان، سنگينى مسأله قبله را احساس نمىكنند؛ وَإِنْ كانَتْ لَكَبِيرَهً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ، (5)ليكن درخواست و انتظار آن حضرت به لحاظ طعن و تحقير كجانديشان و بدزبانان نسبت به اسلام و مسلمانان بود، نه بر اساس انگيزههاى شخصى، قبلهاى يا نژادى. از اينرو خداى سبحان فرمود:
ما تو را به قبلهاى كه بدان خشنود شوى بر مىگردانيم؛ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَهً تَرْضاها. (1)اين بدان جهت است كه انسان كاملى كه به مقام رضا رسيده و خدا از او راضى است- چنانكه او از خدا راضى است؛ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ (2)
آنچه مسلمانان در زندگى و مرگ خود در رويكرد به قبله با آن ارتباط مستقيم دينى دارند كعبه است. از اينرو به ما آموختهاند بگوييم: «الْكَعبهُ قِبْلَتى». (4)ارتباط مستمر مسلمانان در زندگى و مرگ با كعبه چنان است كه رو به كعبه بودن گاه، مانند حال نماز و هنگام ذَبْح، واجب و گاه مستحب است. در برخى حالات نيز، رو يا پشت به كعبه بودن حرام يا مكروه است. در اين باره، نكاتى در خورد توجه است:
استقبالْ غير از قبله است؛ چنانكه مراد از رو كردن به قبله يا برگرداندن وجه از آن، مقاديم بدن است، نه خصوصِ صورت.
استقبال به كعبه براى ساكنان مناطق دوردست، شعاع وسيعى دارد و ملاك آن صدق عرفى است، نه صدق رياضى. در نظر عرف، استقبال به مسجدالحرام در بيرون از حرم، استقبال حقيقى است، نه مجازى، گرچه به لحاظ محاسبات هندسى چنين نباشد.
بعضى از بزرگان اين نكته ظريف را نيز يادآور شدهاند كه، خود كعبه قبله نيست. بنابراين، اگر كعبه به وسيله سيل و مانند آن ويران شد چنين نيست كه قبلهاى وجود نداشته
باشد بلكه آن فضا و بُعد خاص غيرقابل تغيير و تبديل كه از اعمال زمين تا اوجِ آسمان امتداد دارد قبله است. (1)كعبه در جاى قبله قرار گرفته است؛ از اينرو درباره كسانى كه در اعماق زمين يا در ارتفاعات كوه رو به جهت كعبه نماز مىخوانند استقبال به قبله صادق است.
پيامبران الهى و پيروان آنها اهل نماز و سجده بودهاند؛ وَجَعَلَنِى مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَأَوْصانِى بِالصَّلاهِ وَالزَّكاهِ ما دُمْتُ حَيًّا، (2)أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّهِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَمِنْ ذُرِّيَّهِ إِبْراهِيمَ وَإِسْرائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا* فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاهَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا (3)
و چون نماز و سجده ناگزير جهت و قبلهاى دارد، يا بايد پذيرفت كه جهت خاصى قبله آنان بوده است، يا بايد بر اساس فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (4)
قائل شد كه در شريعت آنها همه جهات مساوى بوده و هيچ يك بر ديگرى براى استقبال ترجيح نداشته است، كه اين فرضْ بعيد است. از ظاهر آيه شريفه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمِينَ (5)
به كمك احاديث مأثور استفاده مىشود كه كعبه مورد تكريم و احترام همه انبياء (عليهم السلام) بوده است و گرچه ظاهر آيه ناظر به خصوص قبله بودن كعبه نيست ليكن بر فرض ظهور اطلاقى آن در انحصار قبله در كعبه، مىتوان اطلاق مزبور را با دليل معتبر ديگرى، اگر وجود داشت، تقييد كرد.
به هر تقدير، حرمت كعبه از ديرباز محرز بود به گونهاى كه از زمان حضرت آدم تا خاتم مورد تكريم بود، چنان كه مطاف بودن آن نيز مستمر بود، اما قبله بودن آن ممكن
است در طى اعصار و قرون، احكام فقهى متفاوتى را پذيرفته باشد. چنانكه در صدر اسلام نيز همين تنوع را شاهد بود تا اينكه سرانجام به حكم دائمى قبله بودن متصف شد.
نكته: «بيتالمقدس» كه بانيان آن حضرت داود و سليمان بودهاند، (1)از آن زمان به بعد قبله بنىاسرائيل بوده، هماكنون نيز قبله يهوديان است. مسلمانان نيز پيش از تحويل قبله، به آن سو نماز مىگزاردند. البته رسولاكرم در مكه تا ممكن بود هنگام نماز كعبه را بين خود و بيتالمقدس قرار مىدادند تا در آنِ واحد، هم به كعبه و هم به بيتالمقدس رو كرده باشد. (2)
مسجدالحرام و مسجدالاقصى مبدأ و منتهاى سير زمينى معراج رسولاكرم است؛ سُبْحانَ الَّذِى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِى بارَكْنا حَوْلَهُ. (3)طبق اين آيه شريفه، اطراف مسجدالأقصى پربركت است. بر اثر دعاى حضرتابراهيم (ع) هماكنون مكه نيز، كه خود فاقيد شرايط و زمينههاى حاصلخيرى است، سرشار از نعمتهاى الهى است؛ يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَىْءٍ، (4)و ريزش ثمرات و محصولات گوناگون از سراسر عالم در همه فصول به اين سرزمين غير ذىزرع، از آيات آشكار الهى است. (5)
گفته شده: «در شرف كعبه همين بس كه امر كننده به ساختن آن ذات اقدس جليل، مهندس آن جبرئيل، معمارش خليل و دستيارش اسماعيل است!» (6)و چنين شرافتى در مورد بيتالمقدس ثابت نشده است.
كعبه به دست ابراهيمخليل (ع) بنا نهاده شده و آن حضرت از انبياى اولواالعزم (عليهم السلام) است، اما بيتالمقدس را سليمان (ع) ساخته است و او از حافظان شريعت انبياى اولواالعزم بوده است، نه جزو آنان.
درباره بيتالمقدس وعده الهى بر حفظ آن از تهديد دشمنان ثابت نيست. درحالى كه درباره كعبه، هم اين وعده داده شده: وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (1)
و هم بدان عمل شده است: أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ .... (2)امام بُخْتُنَصَّر بىآنكه با تحديد يا تهديدى مواجه شود بيتالمقدس را ويران كرد.
بيان شده است. چنين تعبيرى درباره هيچيك از عبادات ديگر نيامده است. توضيح اين نكته پيش از اين به تفصيل بيان شد. (4)
زائران كعبه، از شعائر الهى به شمار آمده و هتك حرمت آنان، در رديف احلال ساير حرمتهاى دينى آمده است؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَلَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَلَا الْهَدْىَ وَلَا الْقَلائِدَ وَلَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ. (5)
اگر كسى متعمداً و معانداً- معاذالله- كعبه معظّمه را آلوده و تنجيس كند اعدام خواهد شد، و كسى كه مسجدالحرام را عمداً تنجيس كند، محكوم به ضرب شديد است.
همانگونه كه اسلام برتر است و چيزى بر آن برترى ندارد، (6)بر اسلام ممثّل، يعنى كعبه نيز نبايد بنايى برترى گيرد. خضوع در ساحت قدس كعبه اقتضا دارد كه نهتنها از
لحاظ سيرت، كسى برتر از آن نباشد، چنانكه نيست، بلكه از لحاظ صورت نيز برتر از آن بنا نكند تا در آن بناى مرتفع قرار گيرد و كعبه زيربناى وى واقع گردد؛ چنانكه امامباقر (ع) فرمود: «لايَنْبَغى لأحَدٍ أَنْ يَرْفَعَ بِناءً فَوقَ الْكَعبهِ». (1)پس ساختن خانهاى كه كعبه را مستور كند مكروه است.
از آيده كريمه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ (2)و نيز از اعلام عمومى حضرتابراهيم (ع): وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ (3)استفاده مىشود كه كعبه براى مردم ساخته شده است. پس حريم آن، به اندازه گنجايش همه مردم است و ممكن است به كيلومترها برسد. از اينرو، چنانكه پيش از اين توضيح داده شد، براى توسعه حريم كعبه مىتوان خانههاى اطراف آن را خراب كرد، حتى اگر صاحبان آنها بدان رضايت ندهند.
توليت كعبه، تابع تقسيمات جغرافيايى و محكوم قوانين اعتبارى بينالمللى يا منطقهاى نيست؛ زيرا كعبه، ملك كسى نيست و همه پرهيزكاران جهان متولّيان كعبهاند، نه خصوص مردم حجاز؛ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ. (4)
قبه و مطاف مسلمانان بُعد مخصوصى است كه امتداد آن در عمق، تا هفتمين طبقه زمين و در ارتفاع تا هفتمين طبقه سپهر بوده (5)و كعبه در آن واقع است وگرنه آنگاه كه ساختمان كعبه با منجنيق حَجّاج يا بر اسر سيل و مانند آن ويران شد مىبايست اصل قبله از بين رفته و قبله و مطافى وجود نداشته باشد. از همينرو انسان ناپاك در هواپيما نيز حق عبور از فراز كعبه را ندارد و منشأ اين عدم جواز، قبله بودن آن فضاست، نه مسجد بودن آن؛ زيرا اگرچه عبور ناپاك در مسجدالحرام جايز نيست ليكن اعتبار مسجد بودن محدود است. اعتبار قبله بودن كعبه وسيعتر از قلمرو فضايى مسجدالحرام است. بنابراين، ممكن است در فضاى بالا نسبت به مسجدالحرام و كعبه تفاوت قائل شد.
تذكر: حفظ آن بُعد خاص كه كعبه در آن واقع است تأمين شده است اما ديگر اماكن و ابنيه گرچه داراى ابعاد فضايى است ليكن در صورت ويرانى ساختمان، حفظ آن ابعاد تأمين نشد و نمىشود.
كعبه اولين معبد مردمى و جهانى عبادتگاه توده انسانهاست؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّهَ ... (1)
كه تعيين محل و نقشه ساختن آن به رهنمود و دستور خداى سبحان بود؛ وَإِذْ بَوَّأْنا لإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ. (2)بنابراين، كعبه اولين معبدى (نه اولين خانه) است كه در روى زمين ساخته شد. همچنين براساس روايت بيانگر «دحو الأرض»، مكان كعبه اولين زمينى بود كه از زير آب بيرون آمد. (3)
كعبه از عهد انبياى سلف (عليهم السلام) سابقه داشت. گواه اين سخن آنكه، حضرت ابراهيم هنگام اسكان هاجر و اسماعيل (عليهم السلام) در سرزمين مكه، به خداوند عرض كرد: رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ، (4)و هنگام توديع، در پاسخ هاجر، كه عرض كرد: ما را به كه مىسپارى؟ فرمود: به پروردگار اين بنا؛ «إِلى رَبِّ هذِهِ البَيِنَّهِ». (5)از جمله عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ برمىآيد كه قبل از ابراهيم (ع) نيز كعبه به عنوان «بيت حرام» اشتهرا داشته و جايگاه آن مشخص بوده است.
محتمل است ساختمان كعبه بارها بر اثر رخدادهاى طبيعى و حوادث گوناگون و سهمگين آسيب ديده و ويران شده و سپس تجديد بنا شده باشد، چنانكه به دست توانمند معمار آن، حضرتابراهيم (ع) بازسازى شد، ليكن چون خداوند تدبير و ربوبيت كعبه را
خود بر عهده گرفته است؛ فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ، (1)هرگز جايگاه و نيز آيات بينات آن، مانند حجرالأسود، مقام ابراهيم و ... از بين نرفت و همچنان از گزند سوانح ناگوار مصون ماند. در حديثى از امامحسين (ع) به اين نكته و راز صيانت آن آيات بينات اشاره شده است. در اين حديث شريف امامباقر (ع) مىفرمايد: بياد دارم كه در مسجدالحرام در خدمت حضرت حسينبن على (ع) بودم و مردم درباره مقام ابراهيم سخنهاى گوناگون داشتند. بعضى مىگفتند: مقام را سيل برد و برخى مىگفتند: مقام در جاى خود باقى است. امامحسين (ع) به من فرمود: مردم چه كردهاند؟ گفتم: مىترسند سيل مقام را ببرد. فرمود: ندا كن، خداوند مقام را آيت و علامت قرار داد و هرگز آن را نمىبرد، آرام باشيد (مردم آرام شدند)؛ «أَنَّ اللهَ تَعالى قَدْ جَعَلَهُ عَلَماً لَمْ يَكُنْ لِيَذْهَبَ بِهِ، فَاسْتَقَرُّوا». (2)
به هر تقدير، ظهور اعجاز الهى در رخدادهاى خطرخيز، ضامن صيانت آيات بيّنه حرم بوده و هست.
بناى كعبه در زمان بنيانگذاران آن، حضرتابراهيم و اسماعيل 9 يا 12 ذراع ارتفاع و دو در داشت. ارتفاع آن در دوره قريش يا ابنزبير به 18 ذراع (9 متر) رسيد و در اين حال مسقّف شد، سپس در واقعه حجاج و ابنزبير به 27 ذراع بالغ شد (3)تا به ارتفاع كنونى رسيد. اما پايههاى معنوى آن برابر بيان نورانى امامصادق (ع) به هفتمين طبقه زمين (نهايت آن) و ارتفاع حقيقى آن به هفتمين طبقه سپهر (نهايت آن) مىرسد. (4)
از اينكه هنگام تطهير كعبه از بتها، اميرمؤمنان على (ع) بر دوش مبارك رسولخدا پا نهاد و بتها را از بام كعبه فرو ريخت معلوم مىشود در آن زمان بر حسب ظاهر، ارتفاع كعبه تقريباً به اندازه قامت دو انسان متوسط بوده است. البته آنچه اميرمؤمنان (ع) در اشاره به بُعد معنوى اين حادثه فرمود-: وقتى پا بر دوش مبارك پيامبر نهادم، دست به هر جا
كه اراده مىكردم مىرسيد؛ «فَوَالذى فَلَقَ الْحَبَّهَ وَبَرَأَ النَّسَمَهَ لَوْ أَرَدْتُ أَنْ أمْسِكَ السَّماءَ لَمَسكْتُها» (1)
يكى از حوادث تلخى كه بر كعبه، يعنى قبله و معبد و مطاف انبيا و اولياى الهى (عليهم السلام) گذشت همان است كه مدتها به صورت بتكده درآمد. يعنى بتپرستان حجاز، بتها را بالاى كعبه و احياناً درون آن قرار مىدادند و از همينرو به كليددارى و توليت آن افتخار مىكردند. يكى از كسانى كه سِمَت كليددارى به او رسيد، ابوغبشان بود، وى همانگونه هك قبلًا بازگو شد، شبى در حال مستى منصب كليددارى كعبه را به دو مَشك شراب فروخت.
1) 1 بحار، ج 28، ص 76 و در صفحه 78، در نقلى ديگر چنين آمده است: «والذى بعثك بالحق لو هممت أن أمس السماء بيدى لمسستها».
كعبه معظمه چهار ركن دارد كه ترتيب آنها بر حسب طواف عبارت است از: ركن حجرالأسود، ركن عراقى، ركن شامى يا غربى و ركن يمانى. فاصله بين حجرالأسود و دَرِ كعبه، «مُلتَزَم» است. امامصادق (ع) فرمود: در اين مكان خداوند سبحان توبه حضرتآدم (ع) را پذيرفت؛ «هُوَ الْمَوضعُ الَّذى تابَ اللهُ فِيهِ على آدَمَ». (1)كنار ركن يمانى، محاذى ملتزم، «مستجار» است كه در آنجا گويى زائران به دامن لطف خداوند چنگ مىزنند. چنانكه اميرمؤمنان امامعلى (ع) درباره راز و معناى آويختن و چنگ زدن به پرده كعبه فرمود: اين كار مانند آن است كه شخصى كه در حقّ ديگرى مرتكب جنايت و گناهى شده به جامه او مىآويزد و زارى مىكند و در برابرش به كرنش مىافتد تا مگر آن شخص از گناهش درگذرد؛ «هُوَ مثلُ رَجُلٍ لَه عِنْدَ آخَرَ جِنايَهٌ وَذَنْبٌ فَهُوَ يَتَعَلَّقُ بِثَوْبِهِ يَتَضَرَّعُ إِليهِ وَيَخْضَعُ لَهُ أَنْ يَتَجافى لَهُ عَنْ ذَنْبِهِ». (2)
حجرالأسود در سمت چپ و مقام ابراهيم (ع) در سمت راست زائرى است كه در برابر درِ كعبه مىايستد (گرچه اكنون مقام ابراهيم در پشت زائر مفروض قرار مىگيرد). اما نسبت به خود كعبه، اگر ديوارى كه درِ كعبه در آن واقع است چهره كعبه فرض شود كه رو به مردم
است، حجرالأسود در سمت راست خانه خدا و مقام ابراهيم در سمت چپ آن قرار دارد.
امامصادق (ع) در بيان راز امر مزبور، در پاسخ اين سؤال كه چرا مردم از اركان كعبه تنها حجرالأسود و ركن يمانى را استلام مىكنند؟ فرمود: زيرا اين دو به منزله سمت راست عرش است (1)و خداى سبحان امر فرموده به استلام آنچه از سمت راست عرش اوست. آنگاه در جواب اين پرسش كه چرا مقام ابراهيم در سمت چپ واقع شد؟ فرمود: زيرا در قيامت براى هريك از حضرتابراهيم و رسولاكرم مقامى ويژه است و مقام حضرتمحمد در سمت راست عرش و مقام حضرتابراهيم (ع) در سمت چپ عرش پروردگار واقع است: «... مَقامُ محمّدٍ عَنْ يَمِينِ عَرشِ رَبَّنا عَزّ وجَلَّ ومَقامُ إِبراهيمَ (ع) عَنْ شِمالِ عَرشِهِ ...». (2)
حجرالأسود، تكيهگاه حضرتمهدى (عج) به هنگام بيعت مردم با آن امام، در آغاز قيام جهانى و عدالتگستر آن حضرت است. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: «... وإِلى ذلك المَقامِ يُسْنِدُ القائمُ ظَهْرَهُ، وهُوَ الحُجّهُ والدليلُ على القائمِ، وهُوَ الشّاهِدُ لِمَنْ وافا [ه فى ذلك الْمَكانِ، والشاهدُ عَلى مَنْ أَدّى إليهِ الْمِيثاقَ والعَهدَ الَّذى أَخَذَ اللهُ عَزّ وجَلَّ عَلَى الْعِبادِ». (3)
1) 1 رسولاكرم ص فرمود: هرگاه نزد ركن يمانى مىآمدم جبرئيل ع را مىديدم كه در آمدن به سوى آن از من پيشى جسته و آن را در بر گرفته است؛ «ما أتيت الركن اليمانى إلا وجدت جبرئيل قد سبقنى إليه يلتزمه». امامصادق ع نيز فرمود: ركن يمانى درى از درهاى بهشت است كه هماره باز است؛ «الركن اليمانى باب من أبواب الجنة لم يغلقه الله منذ فتحه». ما از اين در به بهشت وارد مىشويم؛ «الركن اليمانى بابنا الذى ندخل منه الجنة». اين در تنها بر روى پيروان اهلبيت نبوت و امامت گشوده است؛ «الركن اليمانى على باب من أبواب الجنة مفتوح لشيعة آلمحمد، مسدود عن غيرهم». هرگاه مؤمنى در كنار ركن يمانى دعايى كند آن دعا بالا مىرود تا بدانجا كه به عرش پيوسته و بين آن دعا و خداى تعالى حجابى نخواهد بود؛ «وما من مؤمنٍ يدعو بدعاء عنده إلا صعد دعاؤه حتى يلصق بالعرش ما بينه وبين الله حجاب» وسائلالشيعه، ج 9، ص 419- 422.
2) 2 بحار، ج 7، ص 339.
3) 3 كافى، ج 4، ص 185.
براساس برخى روايات، حجرالأسود از بهشت آمده و در آغاز رنگ آن سفيد بوده و به تدريج بر اثر استلام گنهكاران، سياه شد و به حالت كنونى درآمده است: «... كانَ مَلَكاً مِنْ عُظَماءِ الملائكهِ عِندَ اللهِ ...»، «إنّ الحَجَر كانَ دُرَّهً بَيْضاءَ فِى الْجَنّهِ ...»، «... وكان أَشدَّ بَياضاً مِنَ اللَبَنِ فَاسوَدَّ مِنْ خَطايا بَنى آدمَ وَلَوْلا ما مَسَّهُ مِنْ أرجاسِ الْجاهِليِه مامَسَّهُ ذُوعاههٍ إِلا بَرَأَ».
بعضى مفسّران كه در هر پديدهاى در پى يافتن توجيه و تعليلى مادىاند، در ردّ اينگونه روايات گفتهاند: نزول سنگ از آسمان يا بهشت، معنا ندارد!! (1)
در پاسخ و نقد آن سخن بايد توجه داشت: (2)مؤيدِ رواياتى كه مورد اشكال قرار گرفته، آياتى است كه در آنها به انزال نعمتهاى الهى از خزاين غيب تصريح شده است، مانند وَإِنْ مِنْ شَىْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ، (3)خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَأَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الأَنْعامِ ثَمانِيَهَ أَزْواجٍ (4)
و وَأَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنافِعُ لِلنَّاسِ. (5)كلمه «انزال» به معناى آفرينش نيست، بلكه به معناى فروفرستادن و انزال واقعى از فراطبيعت به عالم طبيعت و همچون نزول قرآن در شب قدر است. البته مراد، انزال به نحور تجلّى است، نه به صورت تجافى، مانند نزول برف و باران. يعنى چنين نيست كه با تنزّل موجودات جهان طبيعت از عالم بالا، مخازن الهى از آنها تهى شود؛ زيرا خزاين الهى در معرض كاستى يا نابودى نيست؛ ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ. (6)وجود
فراطبيعى اينگونه اشياء نورانى است و تحمّل آن ميسور همگان نيست. از اينرو با تنزّل درجه وجودى در اين نشئه ظهور كردند. البته به لحاظ تفاوت درجات خزاين الهى، حرمت و كرامت موجودات تنزل يافته از آنها نيز يكسان نيست. چنانكه حجرالأسود را امتيازى ويژه است.
بنابراين، مجرّد استبعاد علمى فرود آمدن حجرالأسود از بهشت، ارزشى ندارد؛ زيرا در علوم طبيعى، از سير افقى موجودات و پيشينه و حال و آينده طبيعى آنها بحث مىشود، اما سير عمودى اشياء و موجودات و بحث از علت فاعلى و غايى آنها از حوزه علوم طبيعى- گرچه به پيشرفتهاى فراوانى نيز رسيده باشد- بيرون است.
حاصل اينكه، اولًا، در روايات متعدد و معتبرى وارد شده كه حجرالأسود، سنگى بهشتى و آسمانى است. ثانياً، دليل عقلى يا نقلى بر خلاف آن وجود ندارد. بنابراين، گرچه اثبات مسائل اعتقادى، كه نيازمند قطع و يقين است و نمىتوان در آنها به ظن و گمان اكتفا كرد، با استناد به خبر واحد ممكن نيست ليكن وجهى براى انكار و ردّ روايات ياد شده وجود ندارد.
حجرالأسود كه يكى از آيات بينات الهى در كنار كعبه (1)و دست راست خداوند سبحان در زمين است و استلام آن به منزله بيعت با خداست؛ «هُوَ يَمِينُ اللهِ عَزّ وجَلَّ فِى أرضِهِ يُبايعُ بِها خَلْقَهُ»، (2)همچون مسجد، در قيامت به سود عدهاى شهادت مىدهد. چنانكه اميرمؤمنان امامعلى (ع) در ردّ سخن كسى كه هنگام استلام حجر مىگفت 6 مىدانم كه تو سود و زيانى ندارى اما به سبب محبت رسولاكرم به تو، دوستت مىدارم، فرمود: حجرالأسود نيز در قيامت از جمله شاهدان است؛ «فَوَاللهِ لَيَبْعَثَنَّهُ اللهُ يومَ القيامهِ ولَهُ لِسانٌ وشَفَتانِ فَيَشْهَدُ
لِمَنْ وافاهُ». (1)همچنين امامصادق (ع) در ردّ آن پندار، به گونهاى مؤكّد فرمود: «كَذِبَ ثُمَّ كَذِبَ ثُمَّ كَذِبَ. إِنَّ لِلْحَجَرِ لِساناً ذَلْقاً يومَ القيامهِ يَشْهَدُ لِمَنْ وافاهُ بِالموافاهِ». (2)
تذكر: اينگونه احاديث مأثور، كه به سودمند بودن حجرالأسود و مانند آن تصريح مىكند، راجع به تأثيرگذارى وسيلهگونه آنهاست كه به بركت عنايت الهى پديد آمد و گرنه هيچيك از سنگهاى كعبه و مانند آن ذاتاً ضارّ يا نافع نيست. چنانكه اميرمؤمنان (ع) درباره سلب تأثير ذاتى آنها فرمود: «... أَحجارٍ لاتَضُرُّ ولاتَنْفَعُ ولا تُبْصِرُ ولاتَسْمَعُ». (3)
«حطيم»، محدوده بين حجرالأسود، درِ كعبه و مقام ابراهيم است. البته در برخى روايات، تنها فاصله ميان حجرالأسود و درِ كعبه حطيم دانسته شده است. (1)امامصادق (ع) درباره راز نامگذارى اين مكان به حطيم فرمود: زيرا در آنجا مردم بر اثر ازدحامْ يكديگر را در فشار قرار مىدهند؛ «لأنَّ النّاسَ يَحْطِمُ بعضُهُم بعضاً». (2)
بهترين مكان در اطراف كعبه، حطيم است. امامباقر (ع) با بيان اين نكته درباره حطيم و پس از ذكر حدود آن فرمود: اگر كسى شبانهروز در آنجا به عبادت بپردازد ولى ولايت اهلبيت نبوت (عليهم السلام) را نداشته باشد، عبادت او مقبول نيست؛ «إنَّ أَفْضَلَ الْبُقاعِ ما بَيْنَ الرُكنِ الأسْودِ والمَقامِ وبابِ الكَعْبهِ، وذاك حَطِيمُ إِسماعيلَ، ووَاللهِ لَوْ أَنَّ عبداً صَفَّ قَدَمَيْهِ فِى ذلك المكانِ وقامَ الليلَ مُصَلِّياً حَتّى يَجِيئَهُ النَّهارُ وصامَ النَّهارَ حتّى يَجِيئَهُ الليلُ ولَمْ يَعْرِفْ حَقَّنا وحُرْمَتَنا أَهلَ البَيْتِ لَمْ يَقْبَلِ اللهُ مِنْهُ شَيئاً أَبداً». (3)
حطيمْ جايگاه نزول و حضور جبرئيل (ع) در پيشگاه حضرت بقيهالله امامزمان (عج) است. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: آنگاه كه خداى سبحان به حضرتقائم (عج) اجازه خروج دهد ... جبرئيل (ع) را نزد وى مىفرستد. جبرئيل بر حطيم فرود مىآيد ... و
مىگويد: من اولين بيعتكننده با شما هستم .... (1)
استاد علامه طباطبايى+ همچون برخى ديگر از محققان مىفرمايد: حطيم همان ديوار قوسى مقابل ناودان طلاست. (2)از برخى روايات نيز چنين بر مىآيد كه گروهى، «حِجر اسماعيل» را كه بين ركن عراقى و ركن شامى (غربى) واقع است حطيم مىدانستند. چنانكه امامصادق (ع) در پاسخ كسى كه از حِجر اسماعيل جويا شد، فرمود: «إنَّكُمْ تُسَمُّونَهُ الْحَطِيمَ وَإِنَّما كانَ لِغَنَمِ إسماعيلَ وإنَّما دَفَنَ فيه أُمَّهُ وكَرِهَ أنْ يُوطَأَ قَبْرُها فَحَجرَ عليه، وفيهِ قُبُورُ أنْبِياء». (3)
از جمله وجوه مطرح درباره راز نامگذارى حطيم بدين نام، كه روايت مذكور نيز بدان اشاره شده، اين است كه، حضرتابراهيم (ع) براى تغذيه گوسفندان خود در آنجا كاه و علوفه خُرد مىكرد (4)و علوفه را حطيم و كاه را حطام مىگويند؛ زيرا محطوم، خرد شده و شكسته است. در بعضى از كتابهاى لغت، در وجه تسميه حِجر اسماعيل به حطيم، وجوهى ديگر نيز نقل شده است. از جمله اينكه، اين قسمت، از بيت جدا و شكسته شده است. ديگر آنكه اعراب جاهلى، لباسهايى را كه در حال طواف بر تن داشتند در آن مكان مىانداختند و به تدريج محطوم و فرسوده مىشد. (5)
«حجر اسماعيل» كه از آيات بينات الهى به شمار آمده، (6)مدفن حضرتاسماعيل و برخى ديگر از انبياى الهى (عليهم السلام)، (7)همچنين مدفن مادر و دختران اسماعيل (عليهم السلام) است. آن حضرت اطراف قبر مادر خويش هاجر را سنگچين كرد تا پايمال طوافكنندگان
نشود. (1)حجر اسماعيل قبله نيست ليكن به احترام آن قبور، همچون كعبه جزو مطاف بوده، طواف از درون آن باطل است.
حجر اسماعيل از برترين مكانها در مسجدالحرام براى نمازگزاردن است. (2)چنانكه مصلاى شبر و شبير فرزندان حضرت هارون بوده (3)و امامان معصوم (عليهم السلام) نيز در آنجا نماز گزارده (4)و با خداى تعالى راز و نياز مىكردند. (5)همچنين در آنجا افراد را به حضور پذيرفته و به سؤالات آنان پاسخ مىگفتند. (6)ناودان كعبه بر فراز حجراسماعيل نصب شده است. در برخى روايات، سخن از شفابخشى آب بارانى است كه از اين ناودان فرو مىريزد. (7)سخن آخر درباره حجر اسماعيل اينكه، مستحب است حجگزاران در آنجا احرام حج ببندند. (8)
1) 1 كافى، ج 4، ص 210.
2) 2 همان، ص 525؛ وسائلالشيعه، ج 3، ص 539.
3) 3 وسائلالشيعه، ج 3، ص 539.
4) 4 كافى، ج 4، ص 188؛ وسائلالشيعه، ج 3، ص 539.
5) 5 كافى، ج 7، ص 21.
6) 6 همان، ج 1، ص 260 و ج 6، ص 379 و ج 7، ص 21 و ج 8 ف ص 232 و 271؛ وسائلالشيعه، ج 2، ص 1084 و ج 13، ص 419.
7) 7 كافى، ج 6، ص 387.
8) 8 همان، ج 4، ص 454.
يكى از نشانهها و آيات روشن خداوند در مكه، «مقام ابراهيم» است. چنانكه امامصادق (ع) در بيان مراد از «بينات» در آيه شريفه فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ (1)
فرمود: «مَقامُ إبراهيمَ حَيْثُ قامَ عَلى الْحَجَرِ فَأَثَّرَتْ فيه قَدَماهُ، والْحَجَرُ الأسوَدُ، وَمَنْزِلُ إسماعيل عليهالسلام». (2)اين سنگ در آغاز به طور آزاد در كنار كعبه بر روى زمين قرار داشت. آنگاه آن را در ملتزم نصب كردند تا جابهجا نشود. اكنون نيز موضعِ مقام برجسته است و درون محفظهاى فلزى قرار دارد و با حسن انتخاب مسؤولان حرم، در چهره نوار فلزىاى كه بر لبه آن سنگ نصب است جمله نورانى وَلا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيمُ (3)
حك شده كه به روشنى براى همگان قابل رؤيت و قرائت است.
تغيير مكان مقام ابراهيم در برخى احاديث مطرح شده است. امامباقر (ع) فرمود: ابتدا مقام، نزديك ديوار كعبه بود. پيش از اسلام آن را به محل كنونى منتقل كردند. رسولاكرم پس از فتح مكه آن را به موضع اصلى خود برگرداند، ليكن در عصر خلفا مجدداً مكان آن تغيير يافت؛ «كانَ مَوْضِعُ المَقامِ الَّذى وَضَعَهُ إِبراهيمُ (ع) عِندَ جِدارِ الْبَيْتِ فَلَمْ يَزَلْ هُناكَ حَتّى حَوَّلَهُ ...». البته چون وضع موجود مورد تقرير امامان معصوم (عليهم السلام) قرار گرفت و
اهلبيت نبوت (عليهم السلام) نقدى بر ترتيب حكم فقهى آن نداشتند معلوم مىشود كه نماز طواف را نزد آن اقامه كردن كافى است.
در صدر روايت مذكور، امامباقر (ع) فرمود: سالى كه سيل مسجدالحرام را فرا گرفت من نيز به همراه امامحسين (ع) در مكه بودم. (1)حضرت سيدالشهداء (ع) به مردمى كه نگران از بين رفتن مقام ابراهيم بودند فرمود: مطمئن باشيد! هرگز سيل، مقام ابراهيم را نمىبرد؛ زيرا خداوند آن را عَلَم و نشان خود قرار داده است؛ «أنَّ اللهَ قَدْ جَعَلَهُ عَلَماً لَمْ يَكُنْ لِيَذْهَبَ بِهِ». (2)
نكته شايان توجه اينكه، نمىتوان با استناد به آيه شريفه فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ (3)
همه آياتى را كه درباره مكه آمده و اين آيه ناظر به آنهاست از باب معجزه و خلاف عادت و طبيعت دانست؛ زيرا منظور از آيت، تنها معجزهاى همچون ناقه صالح، شقّ القمر و مانند آن نيست، بلكه آيت، خواه تكوينى يا تشريعى و خواه اعمّ از اين دو، به معناى علامت و نشانهاى است كه نمايانگر حق بوده و مردم را بدان متذكر كند. همانگونه كه بعضى از مفسران گفتهاند: جمله وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً از باب تفصيل بعد از اجمال و مصداق آيات بيّنات است و بدون آنكه خارق عادتى در ميان باشد يادآور حق و از نشانههاى الهى است.
چنانچه مَقامُ إِبْراهِيمَ بيان فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ باشد، نكته مستفاد از آن اين است: همانطور كه خود ابراهيم (ع) به تنهايى يك امت بود؛ إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّهً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً، (4)اثر پا و مقام او نيز در بحث اعجاز به تنهايى آيات بينات و «امت واحده» است. (5)شايد راز تعبير به جمع آن باشد كه، اولًا، سنگ صَلْد و سخت، مانند خميرْ
شكلپذير شد. ثانياً، جاى مشخص آن به صورت خمير درآمد، نه همه آن. ثالثاً، تا عمق و گودى معيّنى اثرپذير شد و بقيه به حالت سنگ باقى ماند. رابعاً، از دستبرد همه طاغيان كه خواستند اين اثر را محو سازند محفوظ مانده است. خامساً، از دستبرد سارقان آثار هنرى و باستانى كه در صدد ربودن اشياى نفيسِ داراى قدمت و حرمت هستند محفوظ مانده است. (1)
كسانى كه آياتٍ بَيِّناتٍ را اشاره به نشانههاى متعدد دانستهاند، علاوه بر مقام ابراهيم و در امان بودن ساكنان و زائران حرم، امورى ديگر را نيز از آيات آشكار خداى سبحان در مكه و حرم الهى برشمردهاند كه به دليلِ روشنى، جداگانه نام برده نشد و خداوند بدانها تصريح نفرمود؛ (2)امورى همچون: 1. پرواز نكردن پرندگان بر فراز كعبه و منحرف شدن آنها به هنگام پرواز از فضاى بالاى كعبه، 2. نيالودن پرندگانْ كعبه را، 3. همزيستى انواع حيوانات در حرم و عدم تعرّض درندگان به ديگر حيوانات، 4. گرفتارى ظالمانى كه قصدى سوء درباره كعبه دارند به قهر الهى، مانند اصحاب فيل، 5. عدم خستگى و آزردگى روحى حجگزاران، هرچند كه از راههاى دور و با دشوارى و نيز به طور مكرّر به حجّ مشرف شوند.
بر اين مبنا، خداى سبحان براى بيان اهميت ويژه مقام ابراهيم، از باب ذكر خاص بعد از عام، بعد از ياد نشانههاى ديگر به عنوان عام، مقام ابراهيم را جداگانه نام مىبرد.
درباره شكلگيرى مقام ابراهيم چند وجه محتمل است: 1. هنگام ساختن كعبه، حضرتابراهيم (ع) روى اين سنگ مىايستاده است. در آن حال، سنگ، به اعجاز الهى، نرم و اثرپذير شد و اثر پا بر روى آن ماند. (3)2. وقتى كه حضرت براى بار دوم به مكه بازگشت
همسر اسماعيل (ع) گفت: پياده شويد تا سر شما را شستشو دهم. حضرت هنگام پياده شدن، روى سنگ پا گذاشت و در آن سنگ اثر كرد. (1)3. هنگام امتثال فرمان وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ (2)
بالاى آن سنگ رفت و در اين حال، اثر پا در سنگ پديد آمد. (3)
به هر تقدير، اصل پاگذاشتن حضرتابراهيم (ع) بر سنگ صلد و سخت و فرورفتن جاى پاى مبارك وى و ماندن اثر پا در آن سنگ مسلم است و همين را معجزه آن حضرت تلقى كردند. (4)
مشابه اين ويژگى، درباره حضرتداود (ع) نيز آمده كه خداوند آهن سرد و سخت را در دستان او مانند مومْ نرم كرد؛ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ. (5)نكته شايان توجه اينكه، در مسأله زرهسازى سخن از تعليم است؛ وَعَلَّمْناهُ صَنْعَهَ لَبُوسٍ لَكُمْ؛ (6)زيرا صنعت زرهسازى همچون ساير علوم و حِرَف، قابل انتقال به ديگران است، برخلاف نرم كردن آهن سرد و سخت به وسيله دست. از اينرو نفرمود: «وعلّمناه إلانه الحديد». اين مطلب، درباره مقام ابراهيم نيز صادق است، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از «وألنّا له الحجر» است.
در مقام ابراهيم «اثر» دو پاى مبارك حضرتابراهيم (ع) محفوظمانده است (7)همانگونه كه آهنْ «بدن» داود (ع) را محافظت مىكرد.
نكته: امامسجاد (ع) فرمود: فاصله بين ركن (حَجرالأسود) تا مقام ابراهيم، برترينِ مكانهاست؛ «أَفْضَلُ الْبُقاعِ ما بينَ الركنِ والْمَقامِ ...». (8)از امامباقر (ع) روايت شده كه اين
1) 1 مجمع البيان، ج 1- 2، ص 384؛ بحار، ج 12، ص 111- 112.
2) 2 سوره حج، آيه 27.
3) 3 بحار، ج 12، ص 116- 117.
4) 4 التبيان، ج 1، ص 452؛ تفسير كبير، ج 3، ص 50.
5) 5 سوره سبأ، آيه 10.
6) 6 سوره انبياء، آيه 80.
7) 7 از انسبن مالك نقل شده است كه من اثر انگشتها و گودى قدم را در سنگ ديدم ليكن بر اثر مسح دستهاى مردم سائيده و صاف شد التحرير والتنوير، ج 1، ص 681.
8) 8 من لايحضر، ج 2، ص 245.
قسمت از مسجدالحرام آكنده از قبور پيامبران الهى (عليهم السلام) است؛ «إنَّ ما بينَ الْرُكنِ وَالمَقامِ لَمَشْحُونٌ مِنْ قُبُورِ الأنبياءِ». (1)اين مكان، نقطه آغاز نهضت جهانى حضرتحجت (عج) است. امامباقر (ع) در اين باره فرمود: حضرتقائم (عج) در روز عاشورا قيام مىكند، درحالى كه بين ركن و مقام ايستاده و جبرئيل (ع) مردم را به بيعت با آن حضرت فرا مىخواند ...؛ «كَأنّى بِالْقائمِ يَومَ عاشُورا يومَ السبْتِ، قائِماً بينَ الْرُكنِ وَالْمَقامِ، بَيْنَ يَدَيْهِ جِبْرئيلُ عليهالسلام يُنادى: الْبَيْعَهُ لِلهِ. فَيَمْلأها عَدلًا كَما مُلِئَتْ ظُلماً وجَوراً». (2)
تذكر: بر قطعه زمينى در مسجدالحرام كه مقام ابراهيم در آن فضا قرار دارد و محل نماز طواف است نيز مقام ابراهيم اطلاق مىشود. (3)چنانكه گاهى بر كعبه نيز اطلاق مىشود. (4)
آب زمزم به بركت دودمان ابراهيمخليل (عليهم السلام) جوشيد؛ زيرا آن حضرت به فرمان خداوند، نوزاد خود را به همراه مادرش هاجر در سرزمين بىزرع و ضرع مكّه گذارد. در پى تشنگى كودك، مادر نيايشكنان و با فرياد «هل بالبوادى من أنيس» در جستجوى آب، هفت بار بين صفا و مروه رفت و آمد كرد. ناگهان در زير پاى نوزاد چشمهاى جوشان ديد. (1)آن آب اكنون نيز بعد از هزاران سال همچنان مىجوشد، با اينكه اولًا، در آن وادى چاههاى ديگرى افزوده شده است. ثانياً، مكه، سرزمين برف نيست، چنانكه باران آن فراوان نيست، تا جوشش زمزم براساس فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِى الأَرْضِ (2)
باشد. بنابراين، با توجه به جوشش زمزم و دوام هزاران ساله جوشش آن در چنان سرزمين، همچنين شفابخشى و صيانت آن از فساد، (3)كه هريك در حدّ خود معجزهاى است، مىتوان زمزم را به تنهايى آيات بينات دانست.
رسولاكرم فرمود: آب زمزم، بهترين آب روى زمين (4)و تأمين كننده هر هدفى است كه بدان قصد نوشيده شود. پس اگر بيمارى آن را به قصد درمان بنوشد خداوند او را شفا
1) 1 براساس برخى روايات، حضرتابراهيم ع چاه زمزم را به فرمان خداى سبحان حفر كرد كافى، ج 4، ص 202- 205.
2) 2 سوره زمر، آيه 21.
3) 3 از مجموع تجربههاى فردى و از استهدايى كه مؤمنان و به ويژه حضرتختمىمرتبت ص نسبت به آب زمزم داشتند و غالباً آن آب مدتى طولانى مىماند مىتواند اطمينان پيدا كرد كه آب زمزم دير فاسد مىشود.
4) 4 كافى، ج 3، ص 246.
مىدهد و اگر كسى از نوشيدن آن رفع گرسنگى را قصد كند خداوند او را سير مىكند و چنانچه به قصد حاجتى ديگر نوشيده شود خداوند تعالى آن حاجت را برآورده مىكند؛ «ماءُ زَمْزَم لِما شُرِبَ لَهُ؛ مَنْ شَرَبَهُ لِمَرَضٍ شَفاهُ اللهُ أَوْ لِجُوعٍ أَشْبَعَهُ اللهُ أَوْ لِحاجَهٍ قَضاها اللهُ». (1)آن حضرت پس از نوشيدن آب زمزم، از خداى تعالى علم سودمند، روزى فراوان و شفاى از هر بيمارى را طلب مىكرد: «اللّهُمَّ إِنّى أسْأَلُكَ عِلْماً نافِعاً وَرِزْقاً واسِعاً وشِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وسُقْمٍ». (2)امامصادق (ع) درباره شفابخشى زمزم فرمود: آب زمزم، درمان هر دردى است؛ «ماءُ زَمْزَم شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داءٍ». (3)از اينرو مستحب مؤكّد است كه زائران بيتالله الحرام از آن آب نوشيده و به پيروى از رسولاكرم چنين دعا كنند: «اللّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلماً ...». (4)
رسولاكرم در مكه از آب زمزم استفاده مىكردند و پس از هجرت به مدينه نيز از شدت علاقه به آب زمزم، آن را استهداء مىكردند. از اينرو زائران در بازگشت از مكه، آب زمزم را براى آن حضرت، سوغات مىآوردند و ايشان نيز آن هديه را مىپذيرفتند. (5)
نكته: از نامهاى زمزم، حفيره عبدالمطلب، المضنونه والمصونه است. (6)سرّ نامگذارى چشمه زمزم به مضنون (7)يا مصون اين است كه در برههاى از تاريخ- از زمان استيلاى قبيله خزاعه بر مكه، كه اين چاه را كور كردند، تا زمان توليت حضرت عبدالمطلب كه مأمور حفر مجدد آن شد (8)- فرو رفت و از آن، آب نمىجوشيد. پس راز اشتهار آن به بئر عبدالمطلب نيز اين است كه عبدالمطلب آن را بازگشايى و بازسازى كرد.
صفا و مروه نام دو كوه در نزديكى كعبه است. اين دو كوه از شعائر الهى است: إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ. (1)
راز تسميه صفا بدين نام آن است كه از وصف انبيا، به ويژه آدم (ع) بهره بُرد، و آنان مصطفاى پروردگارند؛ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ. (2)امامصادق (ع) فرمود: چون حضرتآدم (ع) كه صفوهالله بود بر كوه صفا فرود آمد، از صفوهالله و مصطفى بودن آدم، اين كوهْ صفا شد. (3)پس اگر كسى از اين كوه صفا كسب كند مصطفاى خداى سبحان است؛ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ. (4)آن حضرت درباره راز نامگذارى مروه به اين نام نيز فرمود: چون حوّا كه مرأه (زن) بود، در كوه مروه قرار گرفت، آن را «مروه» خواندهاند. (5)بعضى لغويان نيز گفتهاند: صفا، سنگ املس و صاف، (6)و مروه سنگ ريز و برّاق را گويند و نامگذارى آن دو كوه به
صفا و مروه به لحاظ نوع سنگهاى آنهاست. (1)
در جاهليت، بر فراز صفا و مروه دو بت به نامهاى «اساف» (اثاف) و «نائله» (2)نصب شده بود كه هنگام سعى، آن دو بت را نيز تبركاً مسح مىكردند. (3)به همين سبب برخى مسلمانان صدر اسلام از سعى بين صفا و مروه پرهيز مىكردند. خداى سبحان براى رفع اين توهم و تحاشى، فرمود: صفا و مروه از شعائر الهى است و وجود آن دو بت در صفا و مروه نبايد مانع سعى پنداشته شود؛ إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما. (4)صفا و مروه بدين لحاظ همچون كعبه است؛ زيرا در جاهليت كعبه را نيز غاصبانه بتكده كردند و اين را نبايد مانع طواف بر گرد خانه خدا دانست.
صفا و مروه همچون ساير اماكن و مناسك حج جزو علائم عبادى است؛ إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ. شعائر جمع «شعيره» به معناى علامت است. البته اين بدان معنا نيست كه صفا و مروه، تنها علايم و نشانههاى تكوينى حق است؛ زيرا به لحاظ تكوين، همه موجودات شعيرهالله و از شعائراللهاند. صفا و مروه، همچون كعبه، عرفات، مشعر و منا، شعائر جعلى و تشريعى است تا علائم عبادت باشد.
عرفات، منطقهاى خارج از محدوده حرم و نزديك مشعرالحرام است كه «جبلالرحمه» و «مسجد نَمِره» در آن واقع است. وقوف در اين سرزمين از ظهر روز نهم ذىحجه تا غروب آن براى كسانى كه احرام حجّ تمتع بستهاند واجب و از اركان حج است.
درباره راز نامگذارى اين سرزمين به عرفات وجوهى مطرح است:
حضرتآدم و حوا بعد از هبوط، يكديگر را در آن سرزمين شناختند. (1)
آندو در اين سرزمين به گناه خود اعتراف كردند. (2)
جبرئيل (ع) هنگام تعليم مناسك حج به حضرتابراهيم، به او گفت: در اين سرزمين در پيشگاه خداوند به گناهان خود اعتراف كن. (3)
آنگاه كه حضرتابراهيم (ع) از خداى سبحان خواست تا مناسك حج را به وى ارائه كرده و بياموزد؛ أَرِنا مَناسِكَنا، (4)جبرئيل (ع) كه مأمور تعليم مناسك به ابراهيمخليل (ع) بود، به هنگام حضور در سرزمين عرفات، به آن حضرت گفت: اينجا عرفات است. پس در آن مناسك خود را بشناس و به آن عارف شو؛ «هذِهِ عَرَفاتٌ فَاعْرِفْ بِها مَناسِكَكَ وَاعْتَرِفْ
بِذَنْبِكَ». (1)
بنابراين وجه، سبب تسميه آن سرزمين به عرفات اين است كه جبرئيل (ع) از آنجا به عنوان عرفات نام برد.
مشعرالحرام و منا در محدوده حرم و در حدفاصل بين مكه و عرفات واقع است. حجگزاران پس از غروب آفتاب روز نهم ذىحجه كه پايان وقوف نيمروزه در عرفات است به طرف مشعر حركت كرده و شب را در آنجا سپرى مىكنند.
مشعر را «مزدلفه» و «جَمْع» نيز گفتهاند. طبق بيان امامصادق (ع) راز نامگذارى آن سرزمين به «مزدلفه» اين است كه جبرئيل (ع) در ادامه تعليم مناسك به ابراهيم (ع) به وى گفت: اى ابراهيم! به مشعرالحرام نزديكشو؛ «يا إبراهيمُ! ازدَلِفْ إِلَى الْمَشْعَرِ الْحَرامِ». (1)همچنين آن حضرت فرمود: از آنرو اين سرزمين را «جمع» ناميدند كه آدم (ع) در آنجا بين نماز مغرب و عشا جمع كرد و هر دو را در يك زمان خواند. (2)
در طول قرنها هرساله انبوه زائران به آن سرزمين رفته و هر زائر حداقل چهل و نه ريگ براى رمى جمرات از آنجا برمىدارد. بدين لحاظ از آيات روشن حق در سرزمين مشعر اين است كه گرچه آنجا محل حدوث و عبور سيل نيست تا سنگريزههايى به وسيله آن پديد آيد ليكن آن همه ريگ فراهم بوده و هنوز تمام نشده است.
با طلوع آفتاب روز دهم ذىحجه، حجگزاران براى اعمالى خاص به سرزمين «منا» وارد مىشوند. حدّ منا از «عقبه» تا «وادى مُحَسَّر» است. امامصادق (ع) درباره منشأ نامگذارى اين سرزمين به منا فرمود: چون در اين سرزمين جبرئيل به ابراهيم (ع) گفت: تمنّا و آرزويى كرده و از خداند چيزى بخواه، آنجا را منا ناميدند؛ «إنَّ جِبرئيلَ عليهالسلام أتى إبراهيمَ عليهالسلام فَقالَ: تَمَنَّ يا إبراهيمُ!». (1)امام علىبن موسىالرضا (ع) فرمود: آرزوى ابراهيم (ع) كه خداوند بدو عطا كرد اين بود كه خداى سبحان او را به ذَبْح گوسفندى به جاى اسماعيل (ع) امر كند. (2)
طبق نقل طريحى راز نامگذارى منا به اين نام، همچنين اين است كه در آن سرزمينْ خون، امناء و اراقه مىشود. نيز اينكه، جبرئيل (ع) هنگام مفارقت حضرت آدم به او گفت: تمنّى كن و چيزى بخواه و آدم (ع) گفت: من تمنّى بهشت دارم. (3)
جمرات سهگانه، قربانگاه و مسجد خيف، كه بر پايه برخى رواياتْ هفتصد پيامبر در آن نماز گزاردهاند، (4)در منا واقع است. اين مسجد در مكانى نسبتاً بلند واقع است و طبق
بيان امامصادق (ع) از هيمنرو به «خيف» موسوم شد؛ زيرا بخشهايى از يك دشت را كه نسبت به زمينهاى اطراف، مرتفع باشد خيف گويند. (1)
فخر رازى درباره نشانههاى حق در سرزمين مكه و به ويژه منا مىگويد: سالانه ششصدهزارنفر (در آن زمان) هركدام با هفتاد ريگ جمرات را رمى مىكنند، اما از فضايل آن سرزمين اين است كه طولى نمىكشد ريگها پس از جمع شدن برچيده مىشود. (2)البته در سالهاى اخير مأموران دولت، اطراف جمرات را پاكسازى و تسطيح مىكنند امام آن زمان چنين نبوده است.
در منا مسجدى به نام مسجد كبش (گوسفند) بوده است. سرّ نامگذارى آن به كبش اين است كه گوسفند قربانى و فدايى اسماعيل (ع) در آن مكان ذَبْح شد. (3)در كنار اين مسد سنگى بود كه فداى مزبور روى آن ذَبْح شد. (4)از اميرمؤمنان على (ع) نقل شده است كه ذَبْح فداء بين جمره اولى و جمره وُسطى در دامنه كوه مقابل، يعنى «كوه ثبير» بود، نه در مكان ياد شده. مؤيد اين نقل، روايتى است از ابن عباس كه گفت: رسولاكرم در مكان قربانى ابراهيم (ع) قربانى كرد و همانجا را محلّ قربانى قرار دهيد و همه سرزمين منا محلّ قربانى است. محلّ قربانى رسولاكرم بين دو جمره اولى و وسطى بوده است. (5)
بخش سوم: مناسك حج
فصل يكم: سرّ عبادت
عبادت، غايت خلق است نه خالق
خداوند، حكيم است و از اينرو كار او داراى هدف است. (1)البته خداى تعالى به سبب غناى ذاتى، از هدف منزّه است ليكن خودِ جهان داراى هدف وجودى است و به آن نائل مىشود. هدف والاى مخلوق و كمال نهايى او اين است كه بنده خداوند شود؛ وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ. (2)البته روشن است كه خداوند محتاج نيست تا مورد پرستش قرار گيرد؛ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِى الأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ. (3)عبادت، به ظاهر و باطن خود، غايت مخلوق محتاج است، نه خالقِ غنىِّ محض.
«حج» نيز همچون ساير عبادات، غايت خلق است، نه خالق؛ زيرا او عين غنا و بىنيازى، و محضِ كمال است. با اين بيان، راز اين سخن خداوند آشكار مىشود كه فرمود: وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ؛ (4)زيرا حج عبادتى است كه از جانب خدا بر مردم واجب شده است و آنان به گزاردن حج و عمره نيازمندند. پس اگر كفر ورزيدند، بايد بدانند كه خداوند از جهانيان بىنياز است، چه رسد به آنها و عبادتشان.
هدف انس و جن در نظام تشريع، تكامل عبادى آنهاست و اگر انسان كه داراى روح مجرّد عقلى است آن را شكوفا كند خودش هدف بسيارى از موجودهاى مادون خود قرار مىگيرد؛ گرچه هدف نهايى همه خداوند است.
هدفِآفرينشِ جهان خلقت، آگاه شدن انسان به قدرت و علم بيكران خداوند است؛ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْماً. (1)گرچه علم حصولى و يقين استدلالى در حدّ خود كمالى علمى به شمار آمده و هدف قرار مىگيرد، ليكن نسبت به علم حضورى و يقين شهودى، وسيله محسوب مىشود؛ كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ* ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ. (2)يعنى با علماليقين مىتوان به عيناليقين رسيد.
بنابراين، مىتوان يقين شهودى به معارف را هدف نهايى آفرينش انسان دانست. اين يقين شهودى همواره به عبادت، كه تنها وسيله شهود سالك و ظهور غيب است، متكى است؛ وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ، (3)اگرچه نحوه اعتماد آن بر عبادت در هر نشئهاى مناسب با همان نشئه است؛ يعنى در دنيا به متن عبادتهاى تشريعى تكيه دارد و در آخرت به باطن آن عبادات كه ظاهر مىشود، متكى است.
عبادت اگرچه به معنايى كه گفته شد، غايت آفرينش است، اما خود مقدمه يقين، و يقين غايت آن است؛ وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ. حج نيز نشانه و فراهمآورنده هدف والاى عبادت، يعنى يقين است؛ زيرا حج، نور و بصيرت و شهود است و از همينرو در روايات آمده است كه تارك حج، كور محشور مىشود و او در دنيا كور است و در آخرت كورتر و گمراهتر. (4)
از آيه شريفه اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْماً (1)
بر مىآيد كه هدفِ پيدايش جهان، يعنى ظهور حق در آئينه خلق، آگاه شدن انسانِسالك به علم و قدرت حق است و اين علم شهودى، عارف واصل را مظهرِ عليم و قدير مىكند كه در صورت اذن خداى سبحان، با «بسمالله الرحمن الرحيم» همانكارى را كه در قيامت به صرف اراده مىكند در دنيا نيز انجام مىدهد و هرچه را بخواهد بداند، مشاهده مىكند.
آنچه در محور عمل جوارح يا در حدّ خاطره جوانح قرار مىگيرد، يا از «احكام» عبادت است و يا از «آداب» آن، و هيچيك «سرّ» عبادت نيست. تنها آنچه در مدار شهود عقل نظرى و انبعاث عقل عملى قرار گيرد، مىتواند به حساب سرّ عبادت آيد.
همانگونه كه رعايت دستورهاى فقه اصغر واجب است ليكن براى نيل به اسرار عبادت كافى نيست، مراغات رهنمودهاى فقه اوسط، يعنى فن شريف اخلاق نيز لازم است ولى رسا نيست؛ بلكه بايد به ارشادهاى فقه اكبر، يعنى عرفان نظرى و عملى حرمت نهاد تا با ضمير شاهد و سرّ طاهر به مصدر نزول عبادت راه يافت و آن را با مجارى ادراكى و تحريكى معبود انجام داد. چنانكه حديث قرب نوافل (2)به گوشهاى از آن اشارت دارد. آنگاه نهتنها سالكِواصل به سرّ عبادت مىرسد، بلكه جايگاه سرّ معبود مىگردد و مخزن آگاهى وى مىشود؛ «هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَلَجَأُ أمْرِهِ وَعَيْبَهُ عِلْمِهِ وَمَوْئِلُ حُكْمِهِ وَكُهُوفُ كُتُبِهِ وَجِبالُ دينِهِ». (3)
1) 1 سوره طلاق، آيه 12.
2) 2 بحار، ج 67، ص 22: «ما تحبّب إلىّ عبدى بشىء أحبّ إلىّ مما افترضته عليه وإنه ليتحبّب إلىّ بالمنافلة حتى أُحبّه فإذا أحببته كنتُ سمعه الذى يسمع به وبصره الذى يبصر به ولسانه الذى ينطق به ويده التى ببطش بها ورجله التى يمشى بها، إذا دعانى أجبته وإذا سألنى أعطيته ...».
3) 3 نهجالبلاغه، خطبه 2، بند 10- 11.
براى راهيابى به اسرار عبادت نشانههايى است. توضيح اينكه، آنچه شرط صحت و قبول طولى عبادت است، نه شرط عَرضى آن، از اسرار عبادت محسوب مىشود. مثلًا طهارت، شرط صحت نماز است، ليكن اينگونه از اشتراط گرچه تقدم رتبى دارد، ليكن از لحاظ سِرّشناسى در عَرْض عبادت مشروط و موقوف قرار دارد، نه در طول آنها؛ زيرا شرط طولى قبول طهارت و نماز نيز پرهيزكارى است؛ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ. (1)
قبول تقوا نيز رهن ولايت انسان كامل است؛ زيرا هيچ عبادتى حتى تقوا بدون تولّى معصومين (عليهم السلام) مقبول نيست؛ حتى پذيرش والى بودن آنان بدون اعتقاد به ولايت تكوينى آن ذات عظام كه سرّ والى بودن آنهاست مقبول نيست؛ (2)زيرا پذيرش سرپرستى آنان مانند نماز و روزه و زكات و حج و ... از فروع دين بهشمار مىرود، (3)و هر فرعى، اصلى دارد كه سرّ آن فرع محسوب مىشود. از اين رهگذر معلوم مىشود كه حقيقت انسان كامل سرّ هر عبادتى است و هر سالكى به مقدار نيل خود از كمال انسانى به راز عبادت مىرسد و كاملترين آنها كه معصومين (عليهم السلام) هستند به سرّ نهايى عبادت واصل شدند. از اينرو صراط مستقيم (4)و ميزان اعمالاند. (5)
براى رسيدن به اين هدف عالى، جز خردمندى و هوشيارى در مراقبت حَرَمِ امن دل، چارهاى نيست. فرزانگى نيز بدون تدبّر و ژرفانديشى حاصل نخواهد شد و صاحبنظرى، بدون رازدارى و طهارت ضمير و صيانت سرّ ميسر نخواهد شد؛ «الَظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَالْحَزْمُ بِإِجالَهِ الرَأْىِ وَالرَّأْىُ بِتَحْصينِ الأسرارِ». (6)
هر عبادتى را بطن و سرّى است؛ زيرا اولًا، عبادت از امورى است كه خداى سبحان در كتاب خويش از آن سخن گفته است. ثانياً، كتاب خدا را ظاهرى است و باطنى؛ «إنّ لِكِتابِ اللهِ ظاهِراً وَباطِناً ...». (1)پس همه آنچه در قرآن آمده و از جمله حج، ظاهرى دارد كه مردم بدان معرفت دارند و باطنى كه تنها شاهدان و عارفان آن را مىبينند و بدان نايل مىشوند. به عبارت ديگر، همه امورى كه وحى الهى به ارمغان آورده، ظاهرى دارد كه انسان را با جسم و «قالب» خود فرا مىگيرد و به آن مىرسد و باطنى دارد كه انسان با «قلب» خويش آنها را درمىيابد و به آن نايل مىشود.
عبادات و از آن جمله حجّ، مانند ديگر موجودات عالم، از خزاين غيب الهى نازل شده است؛ وَإِنْ مِنْ شَىْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (2)
و همانند ساير موجودها به واقعيتهاى تنزّل يافته از مخازن غيب متكى است. پس كسى كه اين امور عبادى را بشناسد و بدانها عمل كند، به ريشه آنها كه همان مخزن غيب است مىرسد. رواياتى كه درباره صورتهاى باطنى اعمال عبادى وارد است، ناظر به همين معناست و انسان در برزخ نزولى يا برزخ صعودى با آن واقعيتها آشنا مىشود. البته شمار اندكى از انسانها قبل از تنزل
حقايق آن اعمال به اين عالم (در برزخ نزولى) به آنها آگاهى دارند؛ چنانكه ساير مردم بعد از مرگ (در برزخ صعودى) به حقيقت نماز و حجّ و زكات پى مىبرند و آنها را در صورتهاى ملكوتيشان مىبينند. چنانكه در حديث است: چون بنده مؤمنى بميرد، همراه او شش صورت داخل قبرش مىشود. يكى از اين صورتها زيباتر، نورانىتر، خوشبوتر و پاكسيماتر از ديگران است. آنگاه صورتى در سمت راست و صورتى در سمت چپ و صورتى ديگر رو به رو و صورتى ديگر در پشت سر او و يكى ديگر در كنار پايش و آنكه زيباتر از همه است بالاى سر او قرار مىگيرند كه در سمت راست قرار دارد او را مانع مىشود و همين طور از ساير جهات در مىآيد. سپس (آن مؤمن) مىپرسد: خدا به شما پاداش نيكو دهد شما كيستيد؟ صورتى كه در سمت راست بنده قرار دارد مىگويد: من نمازم و آنكه در سمت چپ است گويد: من زكاتم و آنكه رو به روى بنده است گويد: من روزهام و آنكه پشتِ سر اوست گويد: من حج و عمره هستم و آنكه در كنار پاهاى اوست گويد: من نيكىاى هستم كه به برادرانت رساندى. آنگاه همه اين صورتها از آن صورت زيباتر مىپرسند: تو كيستى كه از همه ما خوشسيماتر و خوشبوتر و نورانى هستى؟ آن صورت پاسخ مىدهد: من ولايت و دوستى آلمحمد هستم». (1)
اين روايت نشان مىدهد كه حج صورتى باطنى دارد كه در هنگامى كه همه از عالم مُلك به جهان ملكوت كوچ كنند و دنيا به آخرت مبدل گردد، در قالب آن صورت جلوهگر مىشود.
1) 1 بحار، ج 6، ص 234: «إذا مات العبد المؤمن دخل معه فى قبره ستة صور فيهن صورة أحسنهن وجها وأبهاهن هيئة وأطيبهن ريحا وأنظفهن صورة قال فيقف صورة عن يمينه وأخرى عن يساره وأخرى بين يديه وأخرى خلفه وأخرى عند رجله وتقف التى هى أحسنهن فوق رأسه فإن أتى عن يمينه منعته التى عن يمينه ثم كذلك إلى أن يؤتى من الجهات الست قال فتقول أحسنهن صورة ومن أنتم جزاكم الله عنى خيرا فتقول التى عن يمين العبد أنا الصلاة وتقول التى عن يساره أنا الزكاة وتقول التى بين يديه أنا الصيام وتقول التى خلفه أنا الحج والعمرة وتقول التى عند رجليه أنا بر من وصلت من إخوانك ثم يقلن من أنت فأنت أحسننا وجها وأطيبنا ريحا وأبهانا هيئة فتقول أنا الولاية لآل محمد صلوات الله عليهم أجمعين».
براى جاىجاى حرم و نيز مناسك حج و عمره اسرار و رموزى است كه جز براى زائران خاص كه صاحبخانه را در مجالىِ گوناگون مشاهده كرده و به ديدار ربّالبيت و شهود آيات آفاقى و انفسى آن و امتثال حج ابراهيمى و اعتمار ناب حسينى نائل مىشوند مكشوف نخواهد بود.
امامصادق (ع) در بيان برخى اسرار حج كه ترسيمكننده چهره باطنى حج است فرمود: «... سپس با آب توبه خالصانه، گناهان خود را بشوى و جامه صدق و صفا و خشوع در بر كن و از هر آنچه كه تو را از ياد خداوند مانع مىشود و از اطاعت او باز مىدارد، دورى كن؛ و لبيكگو، بدينمعنا كه خدا را پاسخى بىآلايش و پاك دادى، چنانكه به ريسمان استوار او چنگزدى؛ و به قلب خويش با كروبيان به گردش عرش طواف كن، همچون طواف خويشتن با مسلمانان بر گرد كعبه؛ و به قصد فرار از هوا و تبرّى از همه نيرو و توان خويش، هَرْوَله كن.
آنگاه از غفلت و لغزشهاى خود با رفتن به منا، برون آى و آنچه را بر تو روا و حلال نيست و سزاوار آن نيستى تمنّى مكن؛ و در عرفات به خطاهاى خويشتن اعتراف كن. در مزدلفه پيمان خويش را بر وحدانيت خداوند تجديد كن و به او تقرّب جو و از او پروا بدار؛ و با صعود به جبلالرحمه، (1)با روح خويش به ملأ اعلى فراز آى؛ و به هنگام قربان كردن، گلوى هوا و آز را بِبُر؛ و به هنگام سنگ زدن به جمرات، شهوات و خساست و دنائت و زشتى را رمى كن؛ و با تراشيدن موى خويش عيبهاى آشكار و نهان را بِبر.
سپس با ورود به حرم، از پيروى خواسته خويش در امان خداوند و حمايت و نگاهداشت و حفظ او گام نِه؛ و كعبه را زيارت كن در حالى كه صاحب آن را بزرگ مىدارى و به جلال و قدرت او آگاهى؛ و حجرالأسود را به نشان اينكه به قسمت او خشنودى و در برابر عزّت او سرافكندهاى استلام كن؛ و با طواف وداع، با هرآنچه جز اوست بِدْرود گوى؛ و با وقوف خويش بر كوه صفا روح خود را براى ديدار خداوند در روزى كه ديدارش خواهى كرد پيراستهساز؛ و در كوه مروه با پيراستگى از گناهان، نسبت به
1) 1 در اين باره توضيحى در پانوشت شماره 2 صفحه 201 آمده است.
خداوند صاحب مروّت باش ....
بدانكه خداوند حج را واجب نفرمود و از بين همه طاعات آن را با اضافه كردن به نام خويش ويژه نساخت و در خلال مناسك، سنتى براى پيامبر خود تشريع نكرد مگر براى آمادگى و اشاره به مرگ و قبر و بعثت و قيامت ...». (1)
واعلم بأن الله تعالى لم يفترض الحج ولم يخصه من جميع الطاعات بالإضافة إلى نفسه بقوله عز وجل: وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا سوره آلعمران، آيه 97 ولا شرع نبيه ص سنة فى خلال المناسك على ترتيب ما شرعه إلا للاستعداد والإشارة إلى الموت والقبر والبعث والقيامة ...».
همانگونه كه حج براى خدا و وجوب آن از طرف اوست: لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا (2)
انجام آن نيز بايد «لله» باشد. پس اگر كسى به قصد سياحت، تجارت و مانند آن، اراده حج كرد، چنين حجى كه سير إلى الله نيست سرّى ندارد؛ زيرا
1) 1 بحار، ج 96، ص 124: «... ثم اغسل بماء التوبة الخالصة ذنوبك والبس كسوة الصدق والصفاء والخضوع والخشوع وأحرم عن كل شىء يمنعك من ذكر الله ويحجبك عن طاعته ولب بمعنى إجابة صافية خالصة زاكية لله عز وجل فى دعوتك متمسكا بالعروة الوثقى وطف بقلبك مع الملائكة حول العرش كطوافك مع المسلمين بنفسك حول البيت وهرول هربا من هواك وتبريا من جميع حولك وقوتك واخرج عن غفلتك وزلاتك بخروجك إلى منى ولا تتمن ما لا يحل لك ولا تستحقه واعترف بالخطايا بعرفات وجدد عهدك عند الله بوحدانيته وتقرب إلى الله واتقه بمزدلفة واصعد بروحك إلى الملإ الأعلى بصعودك إلى الجبل واذبح حنجرة الهوى والطمع عند الذبيحة وارم الشهوات والخساسة والدناءة والأفعال الذميمة عند رمى الجمرات واحلق العيوب الظاهرة والباطنة بحلق شعرك وادخل فى أمان الله وكنفه وستره وكلاءته من متابعة مرادك بدخولك الحرم وزر البيت متحققا لتعظيم صاحبه ومعرفة جلاله وسلطانه واستلم الحجر رضاء بقسمته وخضوعا لعزته وودع ما سواه بطواف الوداع وأصف روحك وسرك للقاء الله يوم تلقاه بوقوفك على الصفا وكن ذا مروة من الله نقيا أوصافك عند المروة ....
2) 2 سوره آلعمران، آيه 97.
مهمترين سرّ حج، سير إلى الله است. چنانكه در بعضى از روايات، آيه كريمه فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ (1)
بر «حج» تطبيق شده است. (2)
سفر حج، فرار از غير خدا به سوى خداست و چون خدا همهجا هست (3)معناى «سير إلى الله»، سير مكانى يا زمانى نيست. فرار بهسوى خدا بدين معناست كه انسان ماسوى الله را ترك كرده و خدا را طلب كند. پس اگر كسى حج را به قصد تجارت يا شهرت و مانند آن انجام داد، فرار «عن الله» كرده است، نه فرار «إلى الله».
سير حجگزارى كه از غيرخدا بريده و به سوى خدا هجرت مىكند تا به لقاى او نايل آيد «إلى الله»، «فى الله»، «مع الله» و «لله» است. از اينرو در بعضى از دعاهاى حج و مانند آن آمده است: «بسم الله وبالله وفى سبيل الله وعلى ملَّه رسول الله». (4)
در قرآن كريم، تعبير به «زاد» جز در آيه شريفه تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (5)
كه صدر آن و نيز آيات قبل و بعد از آن بر برخى احكام حج مشتمل است، نيامده است. راز مطلب آن است كه در حج، مسافرت كردن است؛ وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (6)
و چون در سفر، احتياج به زاد و توشه است، خداى سبحان به آن سفر اصيل كه آخرت است، تذكر داده و به تقوا امر مىكند.
آيه شريفه تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى اولًا، راه را نشان مىدهد و به دلالت تعيين زاد، يعنى پرهيزكارى، اين راه همان سلوك به سوى خداست؛ زيرا خداى سبحان اهل تقواست، چنانكه اهل جود و جبروت است. ثانياً، به انسانها هشدار مىدهد كه همگى مسافرند؛ زيرا
زاد خواهى، نشان مسافر بودن است. ثالثاً، آگاه مىسازد كه مسافر بدون زاد نمىتواند حركت كند. رابعاً، همه را به بهترين توشه كه تقواست راهنمايى مىكند. خامساً، بيان مىكند كه حج از بارزترين مصاديق تقواست. سادساً، به برترين نوع تقوا كه تقواى الهى است تذكر مىدهد: وَاتَّقُونِ؛ زيرا رهتوشه سالكانى كه منشأ پرهيز و تقوا در آنها ترس از آتش جهنّم يا شوق به بهشت است، در بين راه تمام مىشود و مسافر إلى الله را در سفر آخرت به لقاى خدا نمىرساند؛ زيرا هدف وى رهيدن از جهنّم يا رسيدن به بهشت بود و پس از آن چون زادى ندارد مىماند. اما تقواى احرار كه منشأ آن خوفِ جهنم يا شوقِ بهشت نيست، بلكه بر اثر محبت خداست، آنان را تا لقاى پروردگار مىبرد، و چون زاد آنان تا لقاء الله است خود نيز به لقاى او مى رسند؛ زيرا تقوايى كه به خدا نايل مىشود وصف جداى از جان متقى نيست، از اينرو صاحب آن هم كه شخص متقى است به لقاء الله نائل مىگردد.
سفر حج براى زائرى كه به مقصد رسيده و مقصود را در مقصد يافته و بازگشته است، سير «من الحق إلى الخلق بالحق» است و او به همراه سير افُقى و آفاقى، سير انفسى نيز دارد و مىيابد كه خداوند هماره با اوست؛ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ. (1)چنين زائرى به همراه مهماندار (2)به ديار خود باز مىگردد، با نورانيتى كه گويى تازه از مادر متولد شده است؛ «مَنْ أمَّ هذَا الْبَيْتَ حاجّاً أو مُعْتَمِراً مُبَرَّءاً مِنَ الْكِبْرِ رَجَعَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَهَيْئَهِ يَوْمٍ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»؛ (3)و مردم موظفاند به زيارت او بروند پيش از آنكه با آلوده شدن حجگزار به گناه، آن نور الهى حجّ از وى زايل شود. (4)
1) 1 سوره حديد، آيه 4.
2) 2 تعبير «مهمان» درباره زائر بيتالله الحرام در روايات متعددى آمده است، از آن جمله: «ثلاثة نفر من خالصة الله عزّ وجل يوم القيامة ... والحاجّ والمعتمر، فهما وفد الله وحق على الله أن يكرم وفده» وسائل الشيعه، ج 3، ص 84 و «إن ضيف الله عزّ وجلّ رجل حجّ واعتمر فهو ضيف الله حتى يرجع إلى منزله ...» وسائل الشيعه، ج 10، ص 458.
3) 3 وسائل الشيعه، ج 8، ص 64.
4) 4 همان، ص 327.
بخش مهم تزكيه نفوس در پرتو آشنايى با اسرار عبادتها و دستورهاى دينى است. تعليم كتاب و حكمت كه در آيه شريفه يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَهَ وَيُزَكِّيهِمْ (1)
آمده، هم عقايد و اخلاق و اعمال عبادى و هم مسائل اقتصادى، سياسى، نظامى و مانند آن را در بر مىگيرد. از اينرو تزكيه مزكورِ در آيه نيز براى بيان باطن همه اين امور است و همانگونه كه تزكيه هر عمل به سبب نيل به اسرار آن عمل است، هر عملى سرّى دارد كه توجه به آن مايه تزكيه روح است.
حج، مانند ديگر عبادتها، آداب و سنن و فرايضى دارد كه براى تهذيب نفس است. محرمات حج براى تطهير قوايى است كه احياناً گرفتار عصيان و تباهى مىشود. چنانكه آيه شريفه فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِى الْحَجِّ (2)
به سه مورد از محرمات حج كه هريك در تطهير يكى از آن قواى نفسانى نقش دارد اشاره مىكند. يعنى لا رَفَثَ به پاك كردن قوه شهويه، لا فُسُوقَ به تطهير قوه غضب و لا جِدالَ به تهذيب قواى فكرى نظر دارد. با طهارت اين قواى سهگانه همه كارهاى انسانى پاك مىشود؛ زيرا هر كارى كه از انسان صادر مىشود با تحليل دقيق به يكى از سه قوه باز مىگردد. تفصيل اين مطلب بر عهده علم اخلاق است.
شايان ذكر اينكه، هر عملى از مصدر خاص صادر مىشود و از خصوصيت آن حكايت دارد. از صدر مشروح، عمل خالص و مشروح صادر مىشود كه نه به نقصْ مبتلا و نه به عيبْ آلوده است. بر اين اساس، زائر بيتالله به هر ميزان كه به اسرار حج آگاه باشد، حج او خالصانه و خلوص او مشروحتر است؛ زيرا خلوص كه معيار بهرهمندى از ثواب و شأنى از شئون عقلى عملى است، مسبوق به معرفت است و معرفت از شئون عقل نظرى است. شخصِ سالك بايد ابتدا مراحل عبادى را بفهمد، تا برابر فهم و معرفت خود،
اقدام خالصانه داشته باشد. پس بدون آشنايى به اسرار اعمال، پيمودن مراحل كامل اخلاص، ميسّر نيست. اين نكته درباره معرفت به اسرار ساير عبادات نيز صادق است. بنابراين، چنانكه كسى پيش از معرفت به اسرار حج، راهى بيت الله شود، گرچه ممكن است بر حسب ظاهر حج او صحيح باشد ليكن حج كامل و مقبول انجام نداده و ضيافت الله نصيب او نشده است؛ زيرا روحِچنين حجگزارى به سبب عدم آگاهى به اسرار حج، تعالى پيدا نكرده است.
براى آشنايى بهتر و بيشتر با اسرار حج، بايد سنت و سيرت حجگزاران راستين، يعنى معصومين (عليهم السلام) به دقت مورد بررسى و تأسّى قرار گيرد؛ زيرا آنان در كنار رعايت آداب و سنن و فرايض حج و عمل به احكام ظاهرى آن، تكيهگاه تكوينى آنها را نيز در نظر داشتند.
تذكر اين نكته نيز سودمند است كه، راز بسيارى از عبادات بر انجامدهندگان آنها پوشيده نيست ليكن پى بردن به راز مناسك حج دشوار است و اسرار بسيارى از آنها با عقل بشرى قابل تبيين نيست. از اينرو مراسم و مناسك حج با بندگى محض و تامّ هماهنگتر و تعبّد در آن بيش از ساير دستورات دينى است. چنانكه رسولخدا به هنگام لبيك گفتن، به خدا عرض كرد: خدايا! من با رقيّت و عبوديّت محض لبيك مىگويم و حج مىگزارم: «لَبَّيْكَ بِحَجَّهٍ حَقّاً تَعَبُّداً وَرِقاً». (1)
خداى سبحان، حجگزاران و معتمران را در شمار شعائر خود آورده است؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَلَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَلَا الْهَدْىَ وَلَا الْقَلائِدَ وَلَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْواناً. (2)حجگزار از هنگام عزم بر زيارت، جزو شعائر الهى است. البته روشن است كسى كه از سفر حج و عمره، قصد سياحت، تجارت، شهرت و مانند آن
را دارد جزو حُرمات الهى نيست. زائرانى دعوتشدگان حقّ و شايسته آن تكريم الهىاند كه واجد شرايط و اوصافى خاص باشند. قرآن كريم آن اوصاف را هم به نحو عموم بيان كرده و هم مصاديق آن را ذكر فرموده است. آن شرايط عام در تعهد الهى معمار و دستيار كعبه، يعنى حضرتابراهيم و اسماعيل اينگونه بيان شده است: وَعَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (1)بر اساس آيه شريفه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْواناً .... (2)
مصداق «راكعان و ساجدانى» كه حضرت خليل و ذبيح مأمور تطهير بيتالله براى ضيافت آنان شدند، امت راستين رسولاكرم هستند كه در كنار نماز و ركوع و سجود، صلابت ابراهيمى را عليه نمروديان و سران كفر و نفاق و طغيان دارند و رأفت خليلالرحمان را نسبت به مسلمانان محروم سراسر جهان اسلام دارا هستند.
بنابراين، آنكه آلوده «فكر باطل» يا «عمل طالح» است مهمان بيت طاهر نيست، و آنكه امتيازطلب و برترىخواه است مهمان بيت مساوات و مواسات نيست، و آنكه بنده هوا و برده هوس يا بنده و نوكر مستكبران و مُلحدان است مهمان بيت عتيق و خانه آزاد و آزادگى نيست، و آنكه صدها بت در آستين دارد مهمان بيت توحيد نيست، و آنكه رو در خلق دارد و پشت بر قبله نماز مىگزارد مهمان قبله مسلمانان نيست، و آنكه به جاى تبرّى از شرك و نفاق و كفر، از متوليانِ سرانِ الحاد است مهمان مطاف عاكفان نيست، و آنكه در برابر استعمارگر كرنش مىكند مهمانِخانه راكعان و ساجدان نيست.
چنين نيست كه هر حجگزارى به اسرار حجّ آشنا باشد و حج كامل بهجا آورد. تنها حافظان سرّ الهى و گنجينههاى علوم ربانى كه خداوند آنان را بر حفظ اسرار خويش آگاه كرد، از سرّ حكم آگاهاند و به آن سرّ مىرسند.
حقيقت هركسى را عقايد، اخلاق، اعمال و نيات او مىسازد. حج نيز همچون ساير عباداتْ انسانساز است و سريره انسان با سرّ حج هماهنگ است و براساس آن ساخته مىشود و اگر كسى به سرّ و حقيقت آن راه نيافت صورت او صورت آدمى است ولى حقيقت و سيرت وى سيرت حيوان؛ «فَالصُّورَهُ صُورَهُ إنْسانٍ وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيوانٍ». (1)
ابوبصير مىگويد: در محضر امامباقر (ع) با اشاره به حجگزاران گفتم: چه بسيارند زائران و چه نالهها دارند؛ «ما أكثر الحَجيج وأعظم الضجيج!». امام (ع) فرمود: حجگزاران اندكاند ولى ناله و فرياد بسيار است؛ «ما أكْثَرَ الضَّجيجَ وأقلَّ الْحَجيجَ». ابوبصير مىگويد: آنگاه آن حضرت دست مبارك خويش را بر چشمانم كشيد، در اين حال آن جمع را حيوانات گوناگون ديدم كه تنها انسانهاى معدودى در ميان آنان بودند؛ «فنظرتُ فإذا أكثر الناس قرده وخنازير، والمؤمن بينهم مثل الكوكب اللامع فى الظلماء». (2)
امامسجاد (ع) نيز در پاسخ زُهَرى كه گفت: امسال تعداد حجگزاران چهارصد يا پانصد هزار نفر است كه همگى خدا را قصد كردهاند، فرمود: ضجّه و ناله فراوان است ليكن حجگزاران راستين بسيار كماند؛ «ما أكْثَرَ الضَّجيجَ وَأقَلَّ الحَجيجَ». آنگاه آن حضرت گوشههايى از اسرار ملكوت را به زهرى نماياندند، آنسان كه او سيرت حيوانى بسيارى از افراد را ديد. (3)در ادامه، امامسجّاد (ع) پس از بيان برخى از اسرارِ حج فرمود: افرادى كه در باطن و ظاهر، دين را با همه شئون و ابعاد آن مىپذيرند، نورانىاند. البته همانگونه كه
1) 1 نهج البلاغه، خطبه 87، بند 12.
2) 2 بحار، ج 46، ص 261.
3) 3 همان، ج 96، ص 285. متن حديث مزبور، چنين است: قال على بن الحسين وهو واقف بعفرات للزُهرى: «كم تقدّر من الناس ههنا». قال: أقدّر أربعة ألف ألف و ظ أربعمائة ألف أو خمسمائة ألف؛ كلّهم حجاج قصدوا الله بأموالهم ويدعونه بضجيج أصواتهم. فقال له: «يا زُهرى! ما أكثر الضجيج وأقلّ الحجيج». فقال الزهرى: كلهم حجاج أفَهم قليل؟ فقال «يا زُهرى! ادنُ إلىّ وجهك». فأدناه إليه فمسح بيده وجهه ثم قال: «انظر». فنظر إلى الناس. قال الزهرى: فرأيت أولئك الخلق كلهم قردة لا أرى فيهم إنساناً إلا فى كل عشرة ألف واحد من الناس. ثم قال لى: «ادنُ يا زهرى». فدنوت منه فمسح بيده وجهى ثم قال: «انظر». فنظرت إلى الناس. قال الزهرى: فرأيت أولئك الخلق كلهم خنازير. ثم قال لى: «ادنُ إلىّ وجهك». فأدنيت منه فمسح بيده وجهى فاذا هم كلهم ديبة ذئبة إلا تلك الخصائص من الناس النفر اليسير. فقلت: بأبى وأمى أنت يا ابن رسول الله قد أدهشتنى آياتك وحيرتنى عجائبك. قال: «يا زهرى! ما الحجيج من هؤلاء إلا النفر اليسير الذين رأيتهم بين هذا الخلق الجمّ الغفير». ثم قال لى: «امسح يدك على وجهك». ففعلت فعاد أولئك الخلق فى عينى أُناسا كما كانوا أوّلًا. ثم قال لى: «مَن حجَّ ووالى موالينا وهَجَر معادينا ووطّن نفسه على طاعتنا ثم حضر هذا الموقف مسلّما إلى الحجرالأسود ما قلّده الله من أمانتنا أماناتنا ووفياً بما ألزمه من عهودنا فذلك هو الحاج والباقون هم من قد رأيتهم». يا زهرى! حدّثنى أبى عن جدى رسول الله ص أنه قاله: «ليس الحاج المنافقون المعاندون لمحمدٍ وعلىٍ محببهما الموالون لشانئيهما. إن هؤلاء المؤمنين الموالين لنا المعادين لأعدائنا لتسطح أنوارهم فى عرصات القيامة على قدر موالاتهم لنا فمنهم من يسطح نوره مسيرة ثلاث مائة ألف سنة وهو جميع مسافرة تلك العرصات ومنهم من تسطح أنواره إلى مسافاة بين ذلك يزيد بعضها على بعض على قدر مراتبهم فى موالاتنا ومعادات أعدائنا يعرفهم أهل العرصات من المسلمين والكافرين بأنهم الموالون المتولون المتبرؤون، يقال لكل واحد منهم يا ولىّ الله 1 انظر فى هذه العرصات إلى كل من أسدى إليك فى الدنيا معروفاً أو نفّس عنك كرْباً أو أغاثك إذ كنت ملهوفاً أو كفّ عنك عدواً أو أحسن إليك فى معاملة فأنت شفيعه ...».
ايمان داراى درجاتى است، مؤمنان نيز درجاتى دارند. بر همين اساس شعاع نورانيت و قلمرو نور آنان نيز متفاوت است. حجگزار راستينِ آگاه از اسرار حج كه در پرتو آشنايى با اسرار ولايت، قرآن و عترت را حقيقتى تفكيك ناپذير مىداند، در قيامت صحنه وسيعى را روشن كرده، مىتواند در قلمرو شعاع نور خود شفاعت كند و به يارى گرفتاران بشتابد.
بر اساس حديثى ديگر (1)از امامسجاد (ع) افرادى كه ملكوتشان به شكل انسان است، متسكان به قرآن و عترت و معتقدان به وحى و رسالت و ولايتاند. ظاهر و باطن اينان را دين احاطه و تأمين كرده است، از اينرو ظاهر و باطن آنها انسانى است. اما باطن آنان كه قرآن و عترت را از يكديگر جدا دانسته و مىگويند: رسولخدا در تعيين رهبرى اجتهاد كرد، در حقيقتْ جحود و انكار حق است و انكار حق به صورت حيوانيت ظهور مىكند.
1) 1 متن اين حديث در بحث از اعمال منا خواهد آمد پانوشت صفحات 219- 220.
در روايت مزبور، نقش پذيرش يا انكار ولايت امامان معصوم (عليهم السلام) در ساختار سيرت و حقيقت انسان، به روشنى بيان شده بود. همچنين در اين باره سَدِير صيرفى مىگويد: در سرزمين عرفات، مشاهده انبوه جمعيتِ در حال نيايش و دعا، مرا در اين انديشه فرو برد كه آيا همه اينان گمراه و اهل عذاباند؟ در اين حال، امامصادق (ع) فرمود: سدير! تأمّل و دقت كن. با تصرف آن حضرت مشاهده كردم كه باطن بسيارى از آن حجگزاران، انسانى نيست. (1)راز اين مطلب همان است كه در حديث قبل بيان شد، و آن اينكه، كسى كه نصّ صريح پيامبراكرم درباره جانشينى امامان معصوم (عليهم السلام) را از روى علم و عمد ناديده گرفته و انكار كند و به ولايت آنان معتقد نباشد حقيقت او انسانى نيست.
حاصل اينكه، گرچه ممكن است همه افراد حاضر در مراسم حج در آمار ظاهرى زائران خانه خدا بهشمار آيند، ليكن بسيارى از آنان در سَرشمارىِ سِرّ و حقيقت افراد كه مربوط به اسرار حجّ است، انسان به شمار نيايند.
صحنه مزبور گرچه در عرفات اتفاق افتاد ليكن ممكن است مشابه آن در صفوف طولانى نمازهاى جماعت كه گاه رقم آنها بسيار است نيز پيش آيد و نمازگزار واقعى كم باشد. شايان توجه است كه، اين بحث گرچه در باب حجّ آمده ليكن به سرّ ولايت باز مىگردد، نه سرّ حج؛ مگر اينكه گفته شود: از آن جهت كه ولايت بر همه اعمال و عبادات پرتوافكن است، حقيقت ولايت به عنوان سرّ اعمال و عبادات ظهور مىكند. آنكه حقيقت ولايت را نپذيرد گرچه به نماز، روزه، زكات و حجّ عمل كند، از آن جهت كه اعمال او فاقد سرّ است قهراً انسانيت را هم از دست داده است؛ زيرا سرّ عبادات تربيت كننده و انسانساز است و اگر كسى به سرّ عبادت راه نيافت سريرت او انسانى نيست.
1) 1 مناقب، ج 4، ص 234- 235. سدير الصيرفى قال: كنت مع الصادق عليهالسلام فى عرفات، فرأيت الحجيج وسمعت الضجيج فتوسمتُ وقلتُ فى نفسى: أترى هؤلاء كلّهم على الضلال؟ فنادانى الصادق عليهالسلام فقال: «تأمّلْ!» فتأملتُهم فإذا هم قردة وخنازير.
حرم امن الهى و سرزمين حج در اين ويژگى يگانه است كه نهتنها در موسم حج، بلكه در طول سال نمىتوان بدون احرام، وارد آن شد. همچنين افراد غيرمسلمان بدان جهت كه احرامشان صحيح نيست و از سويى ورود افراد غيرمُحرم به حرم ممنوع است، حق ورود به منطقه توحيد و مهبط وحى را ندارند.
براى كسى كه قصد ورود به حرم دارد ميقات احرام قرار داده شد تا كرامت حرم كه به وسيله مسجدالحرام و كعبه پديد آمده، محفوظ بماند؛ زيرا احرام در ميقاتْ براى ورود به حرم مانند نماز تحيّت مسجد است كه براى حفظ كرامت مسجد قرار داده شد، با اين تفاوت كه تحيت مسجد مستحب است، ولى احرام براى ورود به حرم واجب است. حجگزار بايد هنگام احرام بستن قصد كند هرچه را خدا بر وى حرام كرده، او نيز بر خود تحريم كند. (1)
الْعَالِمُ الْجَلِيلُ الْأَوَّاهُ السَّيِّدُ عَبْدُ اللَّهِ سِبْطُ الْمُحَدِّثِ الْجَزَائِرِىِّ فِى شَرْحِ النُّخْبَةِ قَالَ: وَجَدْتُ فِى عِدَّةِ مَوَاضِعَ أُوَثِّقُهَا بِخَطِّ بَعْضِ الْمَشَايِخِ الَّذِينَ عَاصَرْنَاهُمْ مُرْسَلًا أَنَّهُ لَمَّا رَجَعَ مَوْلانَا زَيْنُ الْعَابِدِينَ ع مِنَ الْحَجِّ اسْتَقْبَلَهُ الشَّبْلِىُّ فَقَالَ ع لَهُ: حَجَجْتَ يَا شَبْلِىُّ؟ قَالَ: نَعَمْ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ. فَقَالَ ع: أَ نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ وَتَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيَابِ وَاغْتَسَلْتَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَحِينَ نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِيَةِ وَلَبِسْتَ ثَوْبَ الطَّاعَةِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَحِينَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ ثِيَابِكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الرِّيَاءِ وَالنِّفَاقِ وَالدُّخُولِ فِى الشُّبُهَاتِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَحِينَ اغْتَسَلْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطَايَا وَالذُّنُوبِ قَالَ لا قَالَ فَمَا نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ وَلا تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيَابِ وَلا اغْتَسَلْتَ.
ثُمَّ قَالَ: تَنَظَّفْتَ وَأَحْرَمْتَ وَعَقَدْتَ بِالْحَجِّ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَحِينَ تَنَظَّفْتَ وَأَحْرَمْتَ وَعَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَنَظَّفْتَ بِنُورَةِ التَّوْبَةِ الْخَالِصَةِ لِلَّهِ تَعَالَى؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَحِينَ أَحْرَمْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ كُلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ؟ قَالَ: لا. قَالَ لَهُ ع: مَا تَنَظَّفْتَ وَلا أَحْرَمْتَ وَلا عَقَدْتَ الْحَجَّ.
قَالَ لَهُ: أَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ صَلَّيْتَ رَكْعَتَىِ الْإِحْرَامِ وَ لَبَّيْتَ. قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَحِينَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ بِنِيَّةِ الزِّيَارَةِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَحِينَ صَلَّيْتَ الرَّكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ بِخَيْرِ الْأَعْمَالِ مِنَ الصَّلاةِ وَأَكْبَرِ حَسَنَاتِ الْعِبَادِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَحِينَ لَبَّيْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ نَطَقْتَ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ بِكُلِّ طَاعَةٍ وَصُمْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟ قَالَ: لا. قَالَ لَهُ ع: مَا دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ وَلا صَلَّيْتَ وَلا لَبَّيْتَ.
ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَصَلَّيْتَ. قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَحِينَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ كُلَّ غِيبَةٍ تَسْتَغِيبُهَا الْمُسْلِمِينَ مِنْ أَهْلِ مِلَّةِ الْإِسْلامِ قَالَ لا قَالَ فَحِينَ وَصَلْتَ مَكَّةَ نَوَيْتَ بِقَلْبِكَ أَنَّكَ قَصَدْتَ اللَّهَ؟ قَالَ: لا. قَالَ ع: فَمَا دَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ لا رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ لا صَلَّيْتَ ثُمَّ قَالَ طُفْتَ بِالْبَيْتِ وَ مَسِسْتَ الْأَرْكَانَ وَ سَعَيْتَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ ع: فَحِينَ سَعَيْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ هَرَبْتَ إِلَى اللَّهِ وَعَرَفَ مِنْكَ ذَلِكَ عَلامُ الْغُيُوبِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَمَا طُفْتَ بِالْبَيْتِ وَ لا مَسِسْتَ الْأَرْكَانَ وَ لا سَعَيْتَ. ثُمَّ قَالَ لَهُ: صَافَحْتَ الْحَجَرَ وَ وَقَفْتَ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ ع وَ صَلَّيْتَ بِهِ رَكْعَتَيْنِ؟ قَالَ: نَعَمْ. فَصَاحَ ع صَيْحَةً كَادَ يُفَارِقُ الدُّنْيَا. ثُمَّ قَالَ: آهِ. آهِ. ثُمَّ قَالَ ع: مَنْ صَافَحَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فَقَدْ صَافَحَ اللَّهَ تَعَالَى فَانْظُرْ يَا مِسْكِينُ لا تُضَيِّعْ أَجْرَ مَا عَظُمَ حُرْمَتُهُ وَتَنْقُضِ الْمُصَافَحَةَ بِالْمُخَالَفَةِ وَقَبْضِ الْحَرَامِ نَظِيرَ أَهْلِ الْآثَامِ.
ثُمَّ قَالَ ع: نَوَيْتَ حِينَ وَقَفْتَ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ ع أَنَّكَ وَقَفْتَ عَلَى كُلِّ طَاعَةٍ وَتَخَلَّفْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَحِينَ صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّكَ صَلَّيْتَ بِصَلاةِ إِبْرَاهِيمَ ع وَأَرْغَمْتَ بِصَلاتِكَ أَنْفَ الشَّيْطَانِ؟ قَالَ: لا. قَالَ لَهُ: فَمَا صَافَحْتَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ وَلا وَقَفْتَ عِنْدَ الْمَقَامِ وَلا صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ.
ثُمَّ قَالَ ع لَهُ: أَشْرَفْتَ عَلَى بِئْرِ زَمْزَمَ وَ شَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْرَفْتَ عَلَى الطَّاعَةِ وَغَضَضْتَ طَرْفَكَ عَنِ الْمَعْصِيَةِ؟ قَالَ: لا. قَالَ ع: فَمَا أَشْرَفْتَ عَلَيْهَا وَلا شَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا.
ثُمَّ قَالَ ع لَهُ: أَ سَعَيْتَ بَيْنَ الصَّفَا وَالْمَرْوَةِ وَمَشَيْتَ وَتَرَدَّدْتَ بَيْنَهُمَا؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ لَهُ: نَوَيْتَ أَنَّكَ بَيْنَ الرَّجَاءِ وَالْخَوْفِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَمَا سَعَيْتَ وَلا مَشَيْتَ وَلا تَرَدَّدْتَ بَيْنَ الصَّفَا وَالْمَرْوَةِ.
ثُمَّ قَالَ: أَ خَرَجْتَ إِلَى مِنًى؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: نَوَيْتَ أَنَّكَ آمَنْتَ النَّاسَ مِنْ لِسَانِكَ وَقَلْبِكَ وَيَدِكَ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَمَا خَرَجْتَ إِلَى مِنًى.
ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَ وَقَفْتَ الْوَقْفَةَ بِعَرَفَةَ وَطَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَعَرَفْتَ وَادِىَ نَمِرَةَ وَدَعَوْتَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْمِيلِ وَالْجَمَرَاتِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: هَلْ عَرَفْتَ بِمَوْقِفِكَ بِعَرَفَةَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَمْرَ الْمَعَارِف وَالْعُلُومِ وَعَرَفْتَ قَبْضَ اللَّهِ عَلَى صَحِيفَتِكَ وَاطِّلاعَهُ عَلَى سَرِيرَتِكَ وَقَلْبِكَ؟ قَالَ: لا. قَالَ: نَوَيْتَ بِطُلُوعِكَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ أَنَّ اللَّهَ يَرْحَمُ كُلَّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ وَيَتَوَلَّى كُلَّ مُسْلِمٍ وَمُسْلِمَةٍ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَنَوَيْتَ عِنْدَ نَمِرَةَ أَنَّكَ لا تَأْمُرُ حَتَّى تَأْتَمِرَ وَلا تَزْجُرُ حَتَّى تَنْزَجِرَ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا وَقَفْتَ عِنْدَ الْعَلَمِ وَالنَّمِرَاتِ نَوَيْتَ أَنَّهَا شَاهِدَةٌ لَكَ عَلَى الطَّاعَاتِ حَافِظَةٌ لَكَ مَعَ الْحَفَظَةِ بِأَمْرِ رَبِّ السَّمَاوَاتِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَمَا وَقَفْتَ بِعَرَفَةَ وَلا طَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَلا عَرَفْتَ نَمِرَةَ وَلا دَعَوْتَ وَلا وَقَفْتَ عِنْدَ النَّمِرَاتِ.
ثُمَّ قَالَ: مَرَرْتَ بَيْنَ الْعَلَمَيْنِ وَصَلَّيْتَ قَبْلَ مُرُورِكَ رَكْعَتَيْنِ وَمَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَلَقَطْتَ فِيهَا الْحَصَى وَمَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَحِينَ صَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّهَا صَلاةُ شُكْرٍ فِى لَيْلَةِ عَشْرٍ تَنْفِى كُلَّ عُسْرٍ وَتُيَسِّرُ كُلَّ يُسْرٍ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بَيْنَ الْعَلَمَيْنِ وَلَمْ تَعْدِلْ عَنْهُمَا يَمِيناً وَشِمَالًا نَوَيْتَ أَنْ لا تَعْدِلَ عَنْ دِينِ الْحَقِّ يَمِيناً وَشِمَالًا لا بِقَلْبِكَ وَلا بِلِسَانِكَ وَلا بِجَوَارِحِكَ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَلَقَطْتَ مِنْهَا الْحَصَى نَوَيْتَ أَنَّكَ رَفَعْتَ عَنْكَ كُلَّ مَعْصِيَةٍ وَجَهْلٍ وَثَبَّتَّ كُلَّ عِلْمٍ وَعَمَلٍ قَالَ لا قَالَ فَعِنْدَ مَا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ.
نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْعَرْتَ قَلْبَكَ إِشْعَارَ أَهْلِ التَّقْوَى وَالْخَوْفَ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَمَا مَرَرْتَ بِالْعَلَمَيْنِ وَلا صَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ وَلا مَشَيْتَ بِالْمُزْدَلِفَةِ وَلا رَفَعْتَ مِنْهَا الْحَصَى وَلا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ. ثُمَّ قَالَ لَهُ: وَصَلْتَ مِنًى وَرَمَيْتَ الْجَمْرَةَ وَحَلَقْتَ رَأْسَكَ وَذَبَحْتَ هَدْيَكَ وَصَلَّيْتَ فِى مَسْجِدِ الْخَيْفِ وَرَجَعْتَ إِلَى مَكَّةَ وَطُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَنَوَيْتَ عِنْدَ مَا وَصَلْتَ مِنًى وَرَمَيْتَ الْجِمَارَ أَنَّكَ بَلَغْتَ إِلَى مَطْلَبِكِ وَقَدْ قَضَى رَبُّكَ لَكَ كُلَّ حَاجَتِكَ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ نَوَيْتَ أَنَّكَ رَمَيْتَ عَدُوَّكَ إِبْلِيسَ وَغَضِبْتَهُ بِتَمَامِ حَجِّكَ النَّفِيسِ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا حَلَقْتَ رَأْسَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَطَهَّرْتَ مِنَ الْأَدْنَاسِ وَمِنْ تَبِعَةِ بَنِى آدَمَ وَخَرَجْتَ مِنَ الذُّنُوبِ كَمَا وَلَدَتْكَ أُمُّكَ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا صَلَّيْتَ فِى مَسْجِدِ الْخَيْفِ نَوَيْتَ أَنَّكَ لا تَخَافُ إِلا اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ وَذَنْبَكَ وَلا تَرْجُو إِلا رَحْمَةَ اللَّهِ تَعَالَى؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا ذَبَحْتَ هَدْيَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ ذَبَحْتَ حَنْجَرَةَ الطَّمَعِ بِمَا تَمَسَّكْتَ بِهِ مِنْ حَقِيقَةِ الْوَرَعِ وَأَنَّكَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ إِبْرَاهِيمَ ع بِذَبْحِ وَلَدِهِ وَثَمَرَةِ فُؤَادِهِ وَرَيْحَانِ قَلْبِهِ وَحَاجَّهُ سُنَّتُهُ لِمَنْ بَعْدَهُ وَقَرَّبَهُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لِمَنْ خَلْفَهُ؟ قَالَ: لا. قَالَ: فَعِنْدَ مَا رَجَعْتَ إِلَى مَكَّةَ وَطُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَفَضْتَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَى وَرَجَعْتَ إِلَى طَاعَتِهِ وَتَمَسَّكْتَ بِوُدِّهِ وَأَدَّيْتَ فَرَائِضَهُ وَتَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى؟ قَالَ: لا. قَالَ لَهُ زَيْنُ الْعَابِدِينَ ع: فَمَا وَصَلْتَ مِنًى وَلا رَمَيْتَ الْجِمَارَ وَلا حَلَقْتَ رَأْسَكَ وَلا أَدَّيْتَ نُسُكَكَ وَلا صَلَّيْتَ فِى مَسْجِدِ الْخَيْفِ وَلا طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ وَلا تَقَرَّبْتَ ارْجِعْ فَإِنَّكَ لَمْ تَحُجَّ.
فَطَفِقَ الشِّبْلِىُّ يَبْكِى عَلَى مَا فَرَّطَهُ فِى حَجِّهِ وَمَا زَالَ يَتَعَلَّمُ حَتَّى حَجَّ مِنْ قَابِلٍ بِمَعْرِفَةٍ وَيَقِينٍ.
گرچه بعضى از امور «موقتاً» و تنها در حال احرام بر انسان حرام است، مانند1) 1 مستدرك الوسائل، ج 10، ص 166. از آنجا كه در اين كتاب، به ويژه در بخش مناسك حج، در موارد متعدد به حديث معروف «شبلى» استشهاد شده و نيز به لحاظ اينكه اين حديثْ اسرار و لطايف فراوانى درباره حج دربر دارد، در اينجا متن كامل آن نقل مىشود. پيش از اين نقل اين روايت، شايسته است به نكاتى توجه شود: يكم: گرچه افراد متعددى به «شبلى» ملقب بودهاند كه نزديكترين آنها به عصر ائمه ع «ابوبكر، دُلب بن جحدر» است كه تقريباً دو قرن پس از شهادت امامسجاد ع به دنيا آمده و از اينرو هيچيك از «شبلى» ها نمىتوانند مستقيماً از امامسجاد ع روايت كنند، و نيز گرچه اين حديث به سبك و وزن سخنان مأثور از امامان معصوم ع نيست و از اينرو گفته شده كه ممكن است اين روايت، سخنان بعضى از عرفا بوده كه به تدريج به امامسجاد ع نسبت داده شده است، ليكن در اينگونه روايات كه با ساير معارف هماهنگ بوده يا با آنها مخالف نيست، كاستى در سندْ مانع استفادء از متن بلند و نورانى آنها نيست. دوم: ترتيب برخى مناسك در اين روايت، براى ترتيبى كه در فقه ثابت شده و حجگزار بايد آن را انجام دهد نيست. شايد بتوان گفت: دليل آن اين است كه امامسجاد ع در اين حديث شريف درصدد بيان احكام مناسك حج و تكاليف ظاهرى حجگزاران نبوده است. است. سوم: آنچه در فصول گوناگون اين كتاب به عنوان حديث شبلى آمده بدان جهت كه مراد نقل به مضمون و شرح اين حديث شريف بوده ممكن است در برخى موارد مطابق با ترجمه تحتاللفظى نباشد. اما متن روايت مزبور چنين است:
كندن مو، نگاه كردن به آينه، صيد كردن و ... ليكن برخى امور «مطلقاً» حرام است.
چنانكه در اين حديث، ترك همه معاصى در همه حال مراد است، پس احرام در ميقات
بدين معناست كه: «خدايا! من تعهد مىكنم كه همه محرّمات را بر خود تحريم كرده و براى هميشه آنها را ترك كنم».
«احرام بستن» سه جزء واجب دارد كه با انجام آنها احرام محقق مىشود: 1. پوشيدن دو قطعه لباس ندوخته (براى مردان)، 2. قصد احرام براى حج يا عمره، 3. لبيك گفتن.
احرام بستن، آنگونه كه در بيان نورانى امامسجاد (ع) آمده، بدين معناست كه: «خدايا! ارتباطم را از غير تو گسستم». پس اين «عقد» و پيمان بستن، «حَلّى» نيز به همراه دارد و آن گسستن از غير خداست؛ يعنى ابتدا گسستن از غير خدا و آنگاه پيوستن به لطف حق است.
ظهور توحيد و تجلّى بالغ آن در احرام، كه همراه با برهنهشدن از زينت زندگى دنياست، همچون تمثل حشر و معاد- كه همان بازگشت به مبدأ است- در آن، امرى
آشكار است. از اينرو بر اساس رهنمود امامسجاد (ع)، آنكه هنگام احرام بستن، از قلب نگذارند كه: «خدايا! از هرچه غير توست دست شستم و فقط به ولاى تو دل بستم» در حقيقت به ميقات نرفته و احرام نبسته است! البته مرادْ نفى كمال است، نه نفى صحت.
راز استحباب غسل در ميقات، طبق بيان نورانى امامسجاد (ع) اين است كه حجگزار با انجام آن تطهير خود را از گناه و لغزش قصد كند. پس نظافت در ميقات، افزون بر پاك كردن بدن، نشانهاى از تطهيرِ دل است و اين اولين سرّ از اسرار حج است.
بنابراين، زائر، با غسل احرام متعهد مىشود اولًا، ديگر خود را به گناه نيالايد. ثانياً، از اين پس جز در راه طاعت گام ننهد. ثالثاً، كاستىهاى گذشته را جبران و ترميم كند. غسل احرام با چنين قصد و تعهدى غسل توبه است. آنگاه زائر بيتالله با روح و جسم پاك، جامه طاعت در بر مىكند.
در ميقات، پيش از احرام، نماز احرام خوانده مىشود. بيشتر فقها به استحباب نماز احرام فتوا مىدهند. برخى نيز در اينباره قائل به احتياط وجوبى شدهاند. بنابراين، شايسته است احرام بعد از نماز باشد.
آنكه عازم بيتالله الحرام است با توجه به سرّ نماز احرام مىگويد: خدايا! من با ستون دين تو، به تو نزديك شدم.
كندن لباس دوخته، به هنگام احرام، به معناى بيرون آمدن از «جامه گناه» است. چنانكه پوشيدن لباس احرام كه لباسى ندوخته، رنگ نگرفته، حلال و پاك است به معناى دربر كردن «لباس طاعت» است.
سرّ ديگر دربر كردن آن جامه مخصوص، تذكر به روزى است كه انسان با لباس ندوخته وارد آن مىشود و آن روزِمرگ است كه كفن دربر مىكند. بدينگونه در مناسك و مراسم حج، برخى اسرار قيامت متجلّى شده و سفر مرگ و حضور در صحنه قيامت در نظر افراد مجسم مىشود.
همچنين با دربر كردن لباس ساده احرام، امتيازات ظاهرى افراد زايل شده، زمينه هرگونه برترى طلبى و فخرفروشى از بين مىرود.
حج (تمتع، قِران، و افراد) و عمره از عناوين قصدى و قربى است. از اينرو بايد در آن به دو چيز توجه و آن را قصد كرد: يكى عنوان عمل و ديگرى غايت و هدف آنكه تقرب به خداست. همه اركان و اجزاى زيرمجموعه اين عناوين به هركدام حاصل نمىشود؛ البته همان قصد اجمالى اول كه سايهافكن بر امور مزبور باشد كافى است. در حج و عمره، همچون ديگر عناوين قصدى، حفظ قصد عنوان تا آخرين جزء عملْ لازم است؛ زيرا چيزى كه از عناوين قصدى است صِرف قصد آن در مرحله حدوث كافى نيست، بلكه دوام آن قصد در مرحله بقا نيز معتبر است.
برخى از امورْ افزون بر آنكه جزو عناوين قصدى است جزو امور عبادى است و تحقق آنها بدون قصد قربت در آنها به نحو مستمر و بدون خلوص قصد تقرّب از شائبه ريا در حدوث و بقا ممكن نيست. نماز، روزه، حج و عمره از اين قبيل است. در قصد قربت همين مقدار كافى است كه مكلّف در متن عمل از آغاز تا انجام چنين نيت كند كه اين كار را به دستور خداوند انجام مىدهم. چنين قصدى كه مستمر باشد و از ريا مصون بماند، در عبادى بودن آن عمل كفايت مىكند.
چون امتثال دستور خدا غالباً بدون انگيزه و هدف نيست، پس اطاعت مذكور حتماً غايتى دارد و غايت امتثال مزبور را بايد در مقدار معرفت امتثال كننده و اندازه همت او
جستجو كرد. درجه وجودى هر امتثالكنندهاى علت تعيين كننده مقدار معرفت و اندازه همت اوست. چنانكه مرتبه معرفت و درجه همت هركسى علامت دلالت كنندهاى نسبت به درجه وجودى اوست.
حجگزاران و معتمران گرچه طبق حديث تثليث معروف، (1)از سه گروه بيرون نيتسند؛ زيرا عبادت آنها يا از سنخ پرستش بردگان، يا از قبيل تعبّد سوداگران يا از نوع عبادت آزادگان است، ليكن براى هريك از اين سه وصف، يعنى خووف و شوق و حريّت، مراتبى است؛ با آنكه عالىترين پرستِش احْرارى، تعبّدى است كه انسان كامل با طى مراحل قرب فرايض و نوافل، (2)به كَوْنِ جامع حَضَراتِ خَمْس بار يافته، مظهر اسم اعظم در تدبير ماسوى الله به اذن الله گردد.
برخى، انگيزه عبادى آنها راجع به خصوص گذشته است. يعنى براى شكر دفع يا رفع نقمت، يا سپاس حدوث نعمت در سابق است. بعضى، هدف پرستش آنان راجع به خصوص آينده و در جهت دفع خطر يا جلب نفع نسبت به آتى است؛ حتى به لحاظ قيامت كه مىكوشد از دوزخِ خداىِ بازِخِ شامخْ برهد يا به بهشتِ برين او واصل گردد. عدهاى انگيزه امتثال آنان برتر از دفع خطر يا جلب نفع نسبت به خصوص گذشته يا آينده و نيز برتر از جمع حالتهاى ماضى و مستقبل است. اينان چون خدا را شايسته پرستش مىدانند او را عبادت مىكنند.
انگيزه سالكِ صالح در عبادتهاى واجب و مستحب، بهويژه در حج و عمره، اين است كه خليفه خدا شود. كسى كه خواهان مقام والاى خلافت خداست، بايد در ظلّ تربيت عبادى از آسيب تباهى حيوانى و شيطانى رهايى يابد تا به برج علم و اوج عقل نائل آيد و قابل نشان خلافت از خداى بىنشان شود. پس از اينكه مقام برين خليفه خدا شدن پيموده شد، آنگاه نوبت به سفر برتر مىرسد و آن اينكه عبد همه شئون را به مالك اصلى و
مليك اصيل واگذار كند تا مولايش خليفه او گردد. يعنى خداوند، خليفه خليفه خود شود؛ از اينرو هيچكارى در اين مقامِ رفيع به بنده اسناد پيدا نمىكند. تعبير قرآن كريم در اينباره چنين است: وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ رَمى. (1)در انيجا خداوند نمىفرمايد: تو به اذن خدا رمى كردى، بلكه مىگويد: اين رمى ظاهرى تو، رمى واقعى خدا بود.
خليفه خداوند واقع شدن به معناى آيت و مظهر او بودن است. چنانكه خدا را خليفه خود قرار دادن به معناى قيّم و ولىّ دانستن اوست. چنين مقامى در سايه قرب نوافل پديد مىآيد. چنين بندهاى كه تحت ولايت الهى قرار گرفته با زبان الهى سخن مىگويد، نه با زبان خود، و با چشم خدايى مىبيند، نه با چشم خود و با گوش الهى مىشنود، نه با گوش خود. (2)
حقيقت نيّت كه همان قربت بنده به ساحت قدس مولاست، بدون انبعاث روح و سير ملكوتى آن حاصل نمىشود؛ زيرا صِرف تصوّر اينكه براى خداوند حج يا عمره انجام مىدهم گرچه به حَمْل اوّلى نيّت است، ليكن به حَمْل شايع و تا هنگامى كه حجگزار و معتمر در همه سنّت و سيرت خود به اخلاق الهى متخلّق نباشد و هدف نهايى خود را در شئن زندگى نيل به رضا و لقاى خدا نداند، غفلت است؛ زيرا قصد تقرّب، بدون سير ملكوتى حاصل نمىشود، و تصوّر قصد مزبور هرگز مصداق تقرّب نيست.
از اينجا به مطلب ديگر منتقل مىشويم و آن اينكه چون عبادى بودنِيك وظيفه به اعتبار قصد قربت آن است و قصد قربت بدون تحقق قرب و حصول تقرّبْ قصد به حمل اوّلى و غفلتِ به حمل شايع است، پس در حقيقتِ يك امر عبادى تقرّب معتبر است. چنانكه درباره نماز وارد شده است: «الصَلاهُ قُربانُ كُلِّ تَقىٍّ» (3)
و قريب به اين تعبير درباره زكات هم
رسيده است. (1)حج و عمره نيز از آن جهت كه عبادت است حتماً با تقرّب آميخته است و تقرّب بدون سفر درونى حاصل نمىشود. از اين رهگذر مىتوان مراتب نيّت قربت را در ظلّ اسفار اربعه سامان بخشيد. تعيين كننده مدارج اين سير و معارج اين سفر و معالى اين صعود و مراقى اين عروج، معرفت سالك و همت ناسك است.
يكى از اجزاى واجب عقد احرام، تلبيه است. تلبيه، ذكر مخصوصى است كه بعد از احرام نيز تا رسيدن به مكان معين يا فرا رسيدن زمان خاص، تكرار آن مستحب است. تكرار تلبيه در هر فراز و نشيب و در هر اوج و حضيضى براى آن است كه انسان در هر آنى، آن عهد الهى خود را تجديد كند.
شايد راز اينكه حضرترسول (ع) مظهر عظيمترين اسماى الهى است اين باشد كه او بهترين كسى است كه حجگزارده و به همه اسرار حج و بهويژه تلبيه پاسخ داد. حج رسولاكرم موازى و برابر معراج او بود. چنانكه امامصادق (ع) در بيان علت احرام رسولخدا از مسجد شجره فرمود: «چون آن حضرت به آسمان برده شد و به موازات شجره رسيد ندا داده شد: «يا مُحَمَّدُ!» و آن حضرت گفت: «لَبَّيْكَ». آنگاه ندا رسيد كه آيا تو را يتيمى نيافته كه در پناه خود جاى داديم؟ آيا تو را در كودكى در بيابان مكه ره گم كرده و حيران نيافته و رهنمايى نكرديم؟. (2)آن حضرت گفت: «إنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَهَ وَالْمُلْكَ لَكَ لاشَريكَ لَكَ». (3)
رسولاكرم درباره تلبيه فرمود: رهبانيت امت من جهاد در راه خدا و تكبير در هر بلندى و اوج است؛ «أُبْدِلْنا بِها الجِهاد وَالتَّكبير عَلى كُلِّ شَرَفٍ». (4)«تكبير در هر بلندى»، ناظر
به ذكر تلبيه است كه زائران بيتالله به هر بلندى كه مىرسند، با صداى رسا مىگويند: لبّيك. اين رهبانيت محمود و ممدوح است كه خداى سبحان انسانها را بدان فرا خواند؛ وَإِيَّاىَ فَارْهَبُونِ. (1)
احترام خداوند، كه در اين آيه به آن امر شده، به معناى حريمگيرى اعتقادى نسبت به اوست. يعنى انسان بايد آنگونه كه در پيشگاه حق كُرنِش كند كه غير او را نبيند و به غير او تكيه نكند و دل نبندد و بگويد: فرمان تو را اجابت كرده و به حضورت آمدم: «لبّيك ...». چنين حجگزارى راهب خداست و حجّى كه رهبانيت محمود و ممدوح خوانده شده، همين است. (2)
امامصادق (ع) درباره اذكارى كه در تلبيه گفته مىشود، يعنى «لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاشَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَهَ لَكَوَالْمُلْكَ لاشَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ ذَالْمَعارِجِ لَبَّيْكَ ...»، فرمود: «اين لبّيكها را ... هرقدر مىتوانى بخوان و آنها را با صداى بلند بر زبان آر ... و بدان كه گفتن لبّيكهاى چهارگانه كه در اول كلام آمد واجب است و اين كلمات، بيان توحيد است و پيامبران بدانها لبّيك گفتهاند و ذاالمعارج (لبّيك ذاالمعارج لبيك) را بيشتر بگو، كه پيامبر گرامى آن را بيشتر مىخواند و نخستين كسى كه لبّيك گفت ابراهيم (ع) بود ...». (3)
امامصادق (ع) همچنين در پاسخ به پرسشى درباره «اشعار بُدن» (4)كه در برخى از
1) 1 سوره بقره، آيه 40.
2) 2 بحار، ج 14، ص 277.
3) 3 وسائلالشيعه، ج 9، ص 53.
4) 4 حج بر سه قسم است: تمتع، افراد و قِران. احرام عمره مفرده، عمره تمتع، حج تمتع و حج افراد، جز با تلبيه بسته نمىشود. اما در حجّ قِران، حجگزارْ بين لبيك گفتن و بين «اشعار» يا «تقليد» مخيّر است. اشعار به شترهاى قربانى اختصاص دارد و تقليد بين آنها وديگر اقسام قربان مشترك است. در اشعار، سمت راست كوهان شتر را اندكى شكافته و خون آن را بر بدن شتر مىمالند. تقليد، عبارت است از آويختن كفشى بر گردن هَدْى حيوانى كه حجگزار براى قربانى به همراه مىبرد. براى آگاهى بيشتر به كتابهاى مناسك حج مراجعه شود.
اقسام حج به منزله تلبيه است فرمود: ... سپس بگو: «بِسْمِ اللهِ، اللّهُمَّ مِنْكَ وَلَكَ، اللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْى». (1)اين حديث شريف، همچنين اين دعاى احرام كه: ... خدايا من از تو مىخواهم كه مرا در زمره كسانى جاى دهى كه دعوت تو را اجابت كردند و به وعدهات باور آوردند و فرمان تو را پيروى كردند. همانا من بنده تو و در قبضه توام. نگهدارى نمىشوم جز آنچه تو نگاه داشتى و نمىگيرم جز آنچه تو عطا كردى؛ «اللّهُمَّ إنّى أسْألُكَ أنْ تَجْعَلَنى مِمَّن اسْتَجابَ لَكَ وَآمَنَ بِوَعْدِكَ وَاتَّبَعَ أمْرَكَ فإِنّى عَبْدُكَ وَفى قَبْضَتِكَ لاأوقى إلا ما وَقيتَ وَلا آخُذُ إلا ما أعْطَيْتَ»، (2)ناظر به سخنانى است كه پيش از اين در بيان تمثل توحيد در حجّ گفته شد، كه مقصود از حج، ديدار خداست و طرد هرآنجه غير خداست.
«تلبيه» پاسخ خالصانه به خداست، از اينرو پليدىها را در خود فرو مىبلعد و هر شيطان سركش و خبيثى را طرد مىكند. چنانكه امامصادق (ع) درباره بيداء (3)كه رسولاكرم در آنجا تلبيه گفت، فرمود: آنجا پليدىها را فرو مىبرد؛ «ههُنا يَخْسِفُ بِالأخابِثِ». (4)
حج با آن لبيك ويژه خود، طردكننده هر جاهليت و در هم شكننده هر بت و نشانه شركآلود جاهلى و كوبنده هرگونه باطل قديم و جديد است. بنابراين، حج شفابخش دلها از بيمارىهاى شركآلودى همچون ريا و هوا و بخل و خودپسندى است.
توضيح اينكه، لبيك حج در روزگار جاهليت، نداى شرك و بانگ و ثنيّت بود؛ زيرا مشركان چنين لبيك مىگفتند: «لبّيك اللّهم لبّيك، لبّيك لا شريك لك إلا شريك هو لك
تملكه وما ملك» (1)و بدين سخنْ وجود شريك را براى خداى سبحان اثبات مىكردند، هرچند كه اين شريك نيز مِلك خود او بود! امّا لبيك در اسلام، زارى و لابه به درگاه واحد محض و بانگى خيرهكننده عليه هر نوع شرك جلىّ يا خفىّ است. اين نكته براى كسى كه شاهد بلند شدن فرياد و بانگ لبيك در دشت و بيابان بوده و به هنگام برآمدن بر روى هر تپه و پُشتهاى و فرود آمدن در هر دشت و صحرايى بر گفتن آن مداومت ورزيده، بهخوبى روشن و نمايان است.
نصوص اهلبيت نبوت (عليهم السلام) نيز بر اين نكته گواه است. از جمله اينكه: هركسى كه سنّتى جاهلى را به كار بندد يا به پليدى مال حرام آلوده شود و لبيك گويد، هنگام لبيك گفتن به او گفته مىشود: «لا لَبَّيْكَ عَبْدى وَلا سَعْدَيْكَ». (2)از همينروست كه امامكاظم (ع) فرمود: ما خاندانى هستيم كه هزينه نخستين حجّمان (حج صروره) و مهر زنانمان و كفنهايمان را از پاكترين اموالمان بر مىگيريم. «إنّا أهْلُ بَيْتٍ، حَجُّ صَرُورَتِنا وَمُهُورُ نِسائِنا وَأكفانُنا مِنْ طهُورِ أمْوالِنا». (3)
اشاره به اينكه حج، فريادى عليه جاهليت است، از اين نكته نيز بر مىآيد كه روايات وارد در خصوص «تلبيه» ابراهيم خليل و موساى كليم و خاتمالنبيين (عليهم السلام) بيشتر و فراوانتر از رواياتى است كه درباره پيامبران و فرستادگان ديگر نقل شده است. (4)
احرام و لبيك گفتن به معناى پاسخ دادن به نداى وحى و اجابت دعوت الهى است. از اين رو حجگزاران راستين هنگام تلبيه چنان به هراس عقلى بيمناك مىشدند كه رنگ آنان زرد مىشد و صدايشان مىگرفت و گاه مدهوش مىشدند و مىگفتند: مىترسيم به ما گفته شود: به درستى به نداى حج پاسخ ندادى؛ «لالَبَّيْكَ ولاسَعْدَيْكَ». (5)
حجگزار با لبّيك گفتن در حقيقت با خدا پيمان مىبندد كه از اينپس جز به طاعت او زبان نگشايد و زبان خود را بر همه گناهان ببندد. (1)جِرم زبان اندك ولى جُرم آن فراوان است و تلبيه، تطهير زبان از همه گناهان مربوط به آن است. از اينرو زبان زائر بيتالله، زبان طاهر است.
پس سرّ تلبيه، زبان به حق و طاعت گشودن و از گفتار باطل و معصيت رستن است، آن هم نه تنها در محدوده زمانى حج و عمره، بلكه براى هميشه.
براساس تفاوت مراتب تلبيهها، درجات لبيكگويان نيز متفاوت است؛ زيرا عدهاى اعلان انبيا (عليهم السلام) را لبيك مىگويند و گروهى دعوتِخداى سبحان را. بعضى مىگويند: اى كسى كه ما را به الله دعوت كردهاى، ما اجابت كرديم و آمديم: «لبّيك داعى الله، لبّيك داعى الله». (2)اين گروه، متوسّطان از زائران خانه خدا هستند كه دعوت ابراهيم خليل را اجابت مىكنند، كه به فرمان خداى تعالى مردم را به حج فراخواند؛ وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (3)
فراتر از آنان، گروهى هستند كه دعوت «الله» را كه فرمود: وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا (4)
مىشنوند و به آن پاسخ مىگويند. البته گرچه جواب خليل خدا هم جواب خداست و جواب خدا بدون جواب خليل او نيست، ليكن تفاوت در شهود زائر عارف بيتالله است؛ زيرا هر انسانى طبق درجه هويّت و مرتبت ايمان خود، خداوند را مىشناسد و ميثاق با وى را امضا مىكند و دستورهاى او را امتثال مىكند. برخى با واسطه و بعضى نظير انبيا (عليهم السلام) بىواسطه خدا را شناختند و با او ميثاق بستند و به حكم وى عمل كردند. آنچه در نشئه شهادت ظهور مىكند محصول پيمان مرتبه غيب است. بنابراين،
گرچه همگان با خداى جليل پيمان بستند ليكن گروهى به واسطه خليل و عدهاى بىواسطه او ميثاق با خداوند را امضا كردند. برهمين اساس، تلبيهها يكسان نيست؛ يعنى ممكن است كسى بگويد: «لبّيك ذا المعارج لبّيك»، اما در حقيقت به وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ لبيك مىگويد و دعوت خليل را اجابت مىكند، نه دعوت جليل را؛ زيرا هرگونه كه در عالم ميثاق الهى، خديا سبحان را پاسخ داده باشد، در مقام ظاهر هم لبيك مىگويد.
توضيح اينكه، همه انسانها دوبار لبيك مىگويند و اين دو لبيك در طولِ هم است. اين اجابت و پاسخگويى، قضيهاى تاريخى نيست تا گذشته باشد بلكه همچنان ادامه دارد. خداى سبحان درباره صحنه نخست فرمود: به يادآوريد آن صحنه ميثاقگيرى را كه در آن ربوبيّت خداوند و عبوديّت خود را مشاهده كرده و به آن اعتراف كرديد؛ وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى. (1)
در صحنه دوم، ابراهيمخليل (ع) از طرف خداوند مأمور شد، در اعلانى عمومى، همگان را به حجّ فراخواند: وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ. اين فراخوان به همه انسانها رسيد و حتى كسانى كه در اصلاب پدرانشان بودند، اين دعوت را لبيك گفتند. امامصادق (ع) در اينباره فرمود: «لَمّا أُمِرَ إبراهيمُ وإسْماعيلُ (عليهماالسلام) بِبِناءِ الْبَيْتِ وَتَمَّ بِناؤُهُ قَعَدَ إبراهيمُ على رُكْنٍ ثُمَّ نادى: هَلُمَّ الْحَجَّ، هَلُمَّ الْحَجَّ ... فَلَبّى النّاسُ فى أصْلابِ الرِّجالِ: لَبَّيْكَ داعِىَ اللهِ، لَبَّيْكَ داعِىَ اللهِ عَزَّ وجَلَّ». (2)اين صحنه لبيكگويى به دعوت خليل، مشابه لبيكگويى به دعوت خداى سبحان است در عالم ذرّ و ذرّيه، و همانطور كه آن صحنه نخست همچنان تداوم دارد، صحنه تلبيه دعوت خليل حقّ نيز ادامه دارد؛ زيرا سخن از پاسخگويى فطرت و روح است، نه ذرات ريزى در اصلاب و ارحام در واقعهاى تاريخى.
تفاوت مراتب مذكور درباره لبيكگويان، در بسيارى ديگر از مسائل دينى، مانند تلاوت قرآن كريم و تلقى سلام خداوند نيز مطرح است.
حج، مجموعهاى منظم از يك سلسله عبادتهاى خاص است كه هريك به تنهايى در خورِتوجه است. همان طور كه با تكبيره الإحرامِ نماز، بسيارى از كارها كه با روح عبادت ناسازگار است بر نمازگزار تحريم مىشود و با سلام پايان نماز، آن ممنوعيتها برطرف مىشود، در حج و عمره نيز با احرام و لبيك گفتن، بسيارى از امورى كه جنبه تعبّدى در پرهيز از آنها قوى بوده و آزمون الهى در آنها بسيار نيرومند است، حرام شده (1)
الف. محرمات مشترك بين مردان و زنان كه عبارت است از: 1- زدودن مو از بدن خود يا ديگرى چه مُحرم و چه غيرمُحرم. 2- بيرون آوردن خون از بدن. 3- گرفتن ناخن. 4- كندن دندان. 5- كندن درخت يا گياه حرم. 6- دربرداشتن سلاح مگر در صورت ضرورت. 7- شكار صحرايى مگر از آزار آن بترسد. 8- انواع استفاده از بوى خوش. 9- سرمه كشيدن. 10- نگاه كردن در آينه. 11- جدال. 12- روغن ماليدن به بدن. 13- عقد كردن دائم يا موقت و همچنين شاهد عقد شدن. 14- استمناء. 15- كامجويى جنسى، مانند نگاه با شهوت، بوسيدن، آميزش و هرگونه لذت جنسى. 16- انگشتر به دست كردن براى زينت و حنا بستن. 17- فسوق، يعنى دروغ، فخرفروش و فحش. 18- كشتن و انداختن حشرات ساكن در بدن.
ب. محرمات مخصوص مردان: 1- پوشاندن سر. 2- زير سايه رفتن در حال حركت. 3- پوشيدن لباس دوخته. 4- پوشيدن كفش يا جورابى كه تمام روى پا را بگيرد.
ج. محرمات مخصوص زنان: 1- پوشاندن صورت. 2- پوشيدن زيور براى زينت.
بنابراين، محرمات احرام 24 عدد است. ويژگىها و تفصيل احكام اين محرمات و نيز كفارهها و احكامى كه بر عدم رعايت آنها مترتب است در كتابهاى مناسك حج آمده است.
و دوره احرام به صورت يك دورد تعبّد محض و امتحان صرف درآمده است. (2)آنگاه با انجام مناسك حج و فرارسيدن مراسم تحليل، عقد احرام گشوده مىشود و شخص مُحرم از آن ممنوعيتها بيرون مىآيد.احرام و رعايت حدود آن، روح را از هر بندى رها و از قيد هر شهوت و غضبى آزاد و مغز را از هر فكر باطلى پاك و دل را از هر خيال خامى نجات مىبخشد؛ زيرا همه امورى
كه موجب تيرگى روح و آلودگى جان مىشود در حال احرام تحريم مىگردد تا جانِ خالص و روحِ پاك، شايسته طواف خانه خدا گردد؛ خانهاى كه از هر آلودگى پاك و منزّه است.
خانه خدا محور حرّيّت و مدار آزادى است، از اينرو مُحرمى كه آهنگ زيارت آن را دارد، حق ندارد صيد حرم را اسير كند يا در اسير شدنش كمك كند يا آن را برماند يا صياد را به آن راهنمايى كند؛ زيرا همه اين كارها با روحيه آزادىخواهى مخالف است و تا انسان آزاد نشود صلاحيت طواف كوى آزادى را ندارد.
بنابراين، خداى سبحان در ايجاد هماهنگى بين تشريع و تكوين، مكانى مقدس را با شرايط اقليمى نامناسب محل آزمون قرار داد تا انسانها در پرتو رياضت ممدوحى كه به واسطه محرمات احرام و نيز مناسك حج و عمره انجام مىدهند آلودگىها و تعلقات، پاك و خالص گردند. (1)
نمونهاى از آزمون مذكور اينكه، از سويى استفاده از عطر و بوى خوش در حال احرام حرام است و از سوى ديگر هنگام انجام مناسك حج و عمره در تماس و مجالست و همراهى با افراد بدبو، يا هنگام عبور از كنار قربانگاه، گرفتن بينى از بوى نامطبوح حرام است. اينگونه امور انانيّت انسان را شكسته، تفاخر و تكبر را از روح مىزدايد آنسان كه با انجام حج و عمرده كامل، بنده وارسته حق مىشود.
اين دوره سازندگى آنچنان در جامعه اسلامى مؤثّر واقع شد كه آنان كه از خوردن سوسمار در دوران توحّش جاهلى نمىگذشتند و براى شكار آن بر يكديگر پيشى مىگرفتند، اكنون به فرمان الهى از آهوان صحرايى مىگذرند و در دوران تمدن اسلامى بر اثر فرمان وحى، بر همه اميال و خوستههاى خود پيروز مىشوند.
دوره پربار احرام در ساختن انسان چنان تأثير بنيادين دارد كه ثمره گواراى آن در عينيت جامعه معتقد و متعهّد به محتواى حج و زيارت، به خوبى مشهود است.
1) 1 نهجالبلاغه، خطبه 192 قاصعه، بند 53- 65.
برابر بيان نورانى امامسجاد (ع) ورود در حرم بايد حجگزار را بيش از پيش به حرمت غيبت اهل اسلام متذكر شود و اين قصد را در او برانگيزد كه: «خدايا! من غيبت و عيبجويى مسلمانى را نمى كنم». زائر آنگاه كه وارد مكّه شد بايد بر اين نيت باشد كه: «خدايا! به قصد تو آمدم»، (1)نه به قصد تجارت، شهرت، سياحت، تفريح، تفرّج و مانند آن.
بر زائر بيتالله مستحب است از باب «بَنىشَيبه» به مسجدالحرام وارد شود. از آنجا كه حج، توحيد ناب است و در آن شركى نيست و هرگونه بت را طرد مىكند، اين استحباب نيز رازى در همين راستا دارد. سرّ آن طبق بيان امامصادق (ع) اين است: هنگامى كه اميرمؤمنان امامعلى (ع) بر دوش رسولاكرم رفت و بت «هُبَل» را از بالاى كعبه به زير انداخت، آن بت در باب بنىشيبه به خاك سپرده شد و از آن پس ورود به مسجدالحرام، از باب بنىشيبه سنّت شد. (2)
اين شيوه، يعنى گذرادنِ هبل در زير گامها و لگدمال كردن آن، نمونهاى والا براى به فراموشى سپردن شرك و ميراندن آن به بدترين شكل است؛ زيرا با تجلّى حق، مجالى براى باطل سابق يا لاحق نمىماند؛ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَما يُبْدِئُ الْباطِلُ وَما يُعِيدُ. (3)
سراسر عالم، محضر خداوند سبحان است. حقتعالى به همُ ذرات و كوچكتر از آنها علم حضورى و شهودى دارد و هيچچيز از صحنه افق شهود او افول و غروب ندارد؛ وَما تَكُونُ فِى شَأْنٍ وَما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَلا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّهٍ فِى الأَرْضِ وَلا فِى السَّماءِ وَلا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَلا أَكْبَرَ إِلَّا فِى كِتابٍ مُبِينٍ. (1)افزون بر اين، اعضا و جوارح و حتى ضمير انسان نيز سپاه و گواه و جاسوس اويند: «إنَّ اللهَ سُبْحانَهُ وَتَعالى لايَخْفى عَلَيْهِ ما الْعِبادُ مُفْتَرِفُونَ فى لَيْلِهِمْ وَنَهارِهِمْ. لَطُفَ بِهِخُبْراً وأحاطَ بِهِ عِلْماً. أعْضاؤُكُمْ شُهُودُهُ وَجَوارِ حُكُمْ جُنُودُهُ وَضَمائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَخَلَواتُكُمْ عِيانُهُ». (2)پس انسان بايد در همه حال ادب حضور در پيشگاه حضرتش را مراعات كند، ليكن همانگونه كه از مستحبات و آداب ورود و حضور در مساجد (3)ظاهر است رعايت اين ادب در مساجد كه حرمت خاص دارند بايستهتر مىنمايد، بهويژه در حريم كعبه كه اصل همه مساجد است و به خداى تعالى اسناد تشريفى خاص دارد و او تنها آن خانه را به خود نسبت داده و مىفرمايد: بَيْتِىَ. (4)
اهل معرفت، همراه با بيان برخى اسرار حج داستانهايى نقل كردهاند كه گرچه ممكن است واقعيّت خارجى نداشته باشد ليكن روح آنها حق است. از آن جمله اينكه: صاحبدلى با لباس ژنده و چركين به حضور صاحبمقامى باريافت. به او گفتند: با اين
1) 1 سوره يونس، آيه 61.
2) 2 نهجالبلاغه، خطبه 199، بند 13- 14.
3) 3 بحار، ج 81، ص 1- 27. حضرت اماممجتبى ع هرگاه وضو مىگرفت بندهاى بدن ايشان مىلرزيد و رنگ وى زرد مىشد و درباره سبب آن مىفرمود: در پيشگاه پروردگار بايد اينگونه بود. آن حضرت هرگاه بَر دَرِ مسجد مىرسيد مىگفت: اى خداى من! اين مهمان توست كه بر درگاه تو ايستاده است. اى خداوند نيكوكار! بنده تَبَهكار به نزد تو آمده است. پس اى كريم! به نيكىهاى خود، از كارهاى ناستوده من درگذر؛ «إلهى ضَيْفُكَ بَبابِكَ. يا مُحسِنُ قَد أتاكَ المُسىءُ، فَتَجاوَزْ عَنْ قَبِيح ما عِنْدى بِجَميلِ ما عِندكَ يا كَريم» بحار، ج 43، ص 339.
4) 4 سوره بقره، آيه 125؛ سوره حج، آيه 26.
لباس به پيشگاه چنان مقامى رفتن عيب است. او در جواب گفت: با لباس چركين نزد بزرگى رفتن عيب نيست، بلكه با همان لباس چركين از حضور وى برگشتن ننگ است؛ زيرا اينگونه بازگشت نشان اين است كه آن صاحب منصب او را لايق ندانست و ردّ كرد و انعام و هديه و عطيهاى بدو نبخشيد.
مراد گوينده داستان مزبور اين است كه با گناه به سوى خداوند رفتن و دست پر از گناه را به درگاه او دراز كردن ننگ نيست، بلكه ننگ آن است كه بر اثر گذشته ناشايست و عدم بازگشت صادقانه او، خداى سبحان وى را نپذيرد و گناهان او را نبخشد و گناهآلود از پيشگاه خدا باز گردد.
همچنين گفتهاند: عارفى به حضور صاحبمنصبى رسيد. از او پرسيدند: چه آوردهاى؟ گفت: از كسى كه به حضور بزرگى باريافته سؤال نمىكنند: «چه آوردى؟» بلكه از او مىپرسند: «چه مىخواهى؟»؛ زيرا اگر چيزى داشت كه بدينجا نمىآمد.
هيچكس نمىتواند بگويد: من با كولهبارى از تلاشها و اندوختههاى علمى و عملى به پيشگاه خدا رفتم؛ زيرا همه آنها مال اوست؛ وَما بِكُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ. (1)پس احدى با دست پُر به درگاه حق نمىرود. از اينرو در زيارت بيتالله الحرام، كه ضيافت و مهماندارى خداوند است، (2)از كسى نمىپرسند: چه آوردهاى؟ بلكه به همه مىگويند: چه مىخواهيد؟ و اگر هم بگويند: چه آوردهاى؟ مقصود آن است كه ظرف نياز تو چقدر است و چه اندازه حاجت آوردى تا مطابق همان نياز، عطا دريافت كنى.
با توجه به همين نكته است كه زائر به هنگام حضور در خانه حق عرض مىكند: «اللّهُمَّ إنَّ الْبَيْتَ بَيْتُكَّ وَالْحَرَمَ حَرَمُكَ، وَالْعَبْدَ عَبْدُكَ، هذا مَقامُ الْعائِذِ بِكَ مِنَالنّارِ». (3)چنانكه امامسجاد (ع) به پيشگاه خداوند عرض مىكرد: خدايا! فقر و تنگدستى مرا به اينجا آورده است؛ «سَيِّدى عَبْدُكَ بِبابِكَ، أقامَتْهُ الْخَصاصَهُ بَيْنَ يَدَيْكَ». (4)
يكى از اركان مهم حجّ و يكى از نشانههاى تجسم توحيد در حج، طواف است؛ زيرا طواف بر گِرد كعبه گرچه به منزله نماز است؛ «الطّوافُ بِالْبَيْتِ صلاهُ»، (1)ليكن آن عبادت ويژهاى است كه فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (2)
در آن متجلى مىشود، بر خلاف نمازى كه امر الهىِ وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ (3)
در آن متحتّم مىشود.
كعبه تنزّل و تمثّل عرش و در محاذات بيت معمور و عرش خدا واقع است. (4)پس اگر كسى به گونهاى شايسته، كعبه را طواف كند به بيت معمور در عالم مثال صعود مىكند و چنانچه وظايف آن مرحله را هم ايفا كرد، به مقام عرش اله بار مىيابد. بالاتر از اين، مقام عترت طاهرين (عليهم السلام) است كه حقيقت كعبه به آنها فخر مىكند؛ زيرا آنان بر محور «سبحان الله» و «الحمدلله» و «لاإله إلّا الله» و «الله أكبر» طواف و عبادت مىكنند.
خداى سبحان براى اينكه انسان فرشتهخو شده و آثار فرشتگان در او ظاهر شود، همانطور كه با دستور روزه گرفتن از انسانها مىخواهد تا همان فرشتگان، از كارهاى حيوانى حَذَر كنند، همچنين با قرار دادن كعبه در زمين كه محاذى بيتمعمور و تمثل عرش خداوند است، به انسانها امر كرد تا بر گرد آن طواف كرده و نام حق را زمزمه كنند و براى خود و ديگران از خدا آمرزش بخواهند و اينگونه به ملائكه عرش الهى اقتدا كرده و بدانان شباهت پيدا كنند؛ (5)زيرا فرشتگان، به ويژه پس از آزمونى كه براى آنان در صحنه خلقت آدم (ع) و سجده براى او پيش آمد، (6)بر گِرد عرشْ حق را تسبيح و براى مؤمنان طلبِ
1) 1 عوالى اللئالى، ج 1، ص 214.
2) 2 سوره بقره، آيه 115.
3) 3 سوره بقره، آيه 149.
4) 4 بحار، ج 96، ص 57؛ ر. ك: همين كتاب، پانوشت صفحه 86.
5) 5 بحار، ج 6، ص 96- 97؛ ر. ك: همين كتاب، ص 29- 30 و متن و پانوشت صفحه 1. 113.
6) 6 سجده فرشتگان براى آدم ع نه طاعت از او و نه عبادت وى بود، بلكه فقط اطاعت از خدا و عبادت او بود، گرچه نسبت به آدم تحيت و تكريم و تعظيم بود.
آمرزش مىكنند. (1)
نكته: هر اسمى از اسماى حسناى الهى به تنهايى ظهورى خاص دارد و با تناكح اسماى ديگرْ واجد اثرى مخصوص است. عدد، رقم و بالأخره كمّيتِ متجلّى در ركعات نماز، تلبيه احرام، اشواط طواف و سعى و رمى جمرات، هريك مىتواند مظهر تناكح اسماى الهى باشد كه با هندسهاى مخصوص، اثربخش است. چنانكه بر اى عدد اربعين (40) پيامى خاص است. اگر براى عدد هفت، شواهدى ويژه است، مانند تكبير آغاز نماز، هفت شوط طواف و سعى، براى عدد هشت نيز كه صبغه رحمانى آن غالب است علائمى مخصوص است. يعنى اگر درهاى بهشت هشتتاست (2)و اگر حاملات عرش خدا در قيامت هشت نفرند: وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَهٌ (3)
و مانند آن، حتماً راز و رمزى دارد كه براى محجوبان نشئه كثرت نهفته است، گرچه براى شاهدان صحنه وحدت مكشوف است. چنانكه قرار دادن كعبه در هنگام طواف در پهلو، نه رو به رو، آن هم پهلوى چپ، نه پهلوى راست، متند به رازى است كه آگاهى به آن ممكن است روزىِ زائران يا رزقِ رازنويسان حج و رمزنگاران كعبه شود.
مشركان در دوران جاهليت بر گِرد كعبه طواف مىكردند اما قرآنكريم از عبادت آنها در اطراف كعبه به سوت كشيدن و كف زدن تعبير مىكند؛ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَتَصْدِيَهً. (4)گروهى كه كتاب الهى را پشت سر مىگذارند و بت را به جاى خدا مىپرستند، مصداق كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (5)
اند و گفتار بهيمه مبهم است، نه مبيّن. از اينرو هرگونه
1) 1 بحار، ج 65، ص 77. با اشاره به آيه شريفه الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا سوره غافر، آيه 7.
2) 2 بحار، ج 8، ص 39 و 131 و 144 و 170.
3) 3 سوره حاقه، آيه 17.
4) 4 سوره انفال، آيه 35.
5) 5 سوره اعراف، آيه 179.
صدايى كه از دهان آن برآيد به مشابه سوت كشيدن است و به همين لحاظ كه زمزمه شركآلود، بيان انسانى نيست قرآن سخن آنان كه كعبه را با اذكار شركآلود طواف مىكردند، صفير و سوت مىداند، نه بيان. البته، هم سوت واقعى و هم گفتارى كه به منزله سوت است مصداق آيه ياد شده است.
ناآشنايان با اسرار حج، بر گرد كعبهاى مىگردند كه مشركان نيز در جاهليت آنگاه كه بتكده بود آن را زياد طواف كردهاند و پس از آن نيز افراد تبهكار بر گرد آن بسيار گشتهاند. هماكنون نيز زائرى كه توجهى به سرّ طواف ندارد، ممكن است حتى در آن حال مرتكب معصيت شود. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: زنى در حال طواف، ساعد خويش را از لباس بيرون كرد؛ «فَأخْرَجَتْ ذِراعَها». در آن حال، مردى به عمد دست خود را بر دست برهنه آن زن گذارد. خداى سبحان به كيفر معصيت در چنين مكانى آن دو دست را به هم چسباند؛ «فَأثْبَتَ اللهُ يَدَهُ فى ذِراعِها». البته در اين مورد خاص، اگرچه فقهاى عامه به قطع دست مرد حكم دادند، ليكن دست آن دو بر اثر دعاى امامحسين (ع) باز شد و مرد عاصى نيز به شفاعت آن حضرت از حدّ شرعى نجات يافت. (1)
تفاوت مراتب طائفان را مىتوان مصداقى از اين بيان نورانى امامصادق (ع) دانست كه در ذيل آيه شريفه فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ (2)
فرمود: گروهى دور خود گشته و عدهاى دور قلب خويش مىگردند و بعضى دور حق مىگردند؛ «الظّالِمُ يَحُومُ حَوْمَ نَفْسِهِ وَالْمُقْتَصِدُ يَحُومُ حوْمَ قَلْبِهِ وَالسّابِقُ يَحُومُ حَوْمَ رَبِّهِ عَزَّ وَجَلَّ»؛ (3)زيرا دين هركس را خداى او تشريع و تنظيم مىكند. پس كسى كه اله وى هواىِاوست، پيامبر او هم فرستاده اين هواست و بهشت و جهنّم او نيز ساخته همين هواست. اينكه رسولاكرم فرمود: زمانى خواهد آمد كه شهوت شكم، معبود مردم، زنانْ قبله آنها و درم و دينارْ دين آنهاست؛ «يَأتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ، بُطُنُهُمْ آلِهَتُهُمْ
وَنِساؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ وَدَنانيرُهُمْ دينُهُمْ ...» (1)
نيز ناظر به همين نكته است؛ زيرا ممكن نيست كسى بىدين باشد.
با توجه به ويژگىهاى معنوى حجرالأسود ترغيب فراوانى به استلام آن شده است، از اينرو مستحب است دست طوافكننده به آن برسد و شايسته است آنانكه طواف مستحبى بهجا مىآورند كسانى را كه طواف واجب مىكنند در استلام و بوسيدن حجرالأسود بر خود مقدم داشته و مزاحم آنان نشوند. (2)
حكيم متألّه، استاد الهى قمشهاى+ در اينباره فرموده است: حجرالأسود، خالِ لب لعل يار است و اين خال را هنگام وصال و حضور در پيشگاه محبوب حقيقى ببوس:
چون جان شود محرم، به تن احرامگيرى كَز وعده ديدار جانان كام گيرى
وز زمزم چاه زنخدان جام گيرى بوسى حَجَر خالِ لب لعل نگاران (3)
حجرالأسود دست راست خدا در زمين است. (4)اگرچه هر دو دست خداى سبحان راست است؛ «كِلْتا يَدَيْهِ يَمينٌ» (5)
ليكن او دستى به گونه انسانها ندارد تا راست و چپ براى آن فرض شود. او مجرّد محض بوده و از جسم و جسمانيّات منزّه است، و بيان مزبور از باب تشبيه معقول به محسوس است. خداوند سبحان براى اينكه در نشئه طبيعت و حسّ، محل ميثاقى داشته باشد، فرمان داد تا در ركنى از اركان كعبه، سنگى خاص به عنوان «يَمينُ اللهِعَزّ وجَلّ فى أرْضِهِ- و- فى خَلْقِه» قرار دهند. پس زائر هنگام استلام حَجَر، با دست راست خدا بيعت مىكند.
چنانكه امامسجاد (ع) آنگاه كه به شبلى فرمود: آيا با حجرالأسود مصافحه كردى؟ صيحهاى زد كه نزديك بود مَدهوش شود! سپس فرمود: كسى كه بر حجرالأسود دست گذارد با خدا مصافحه كرده است. (1)
حاصل اينكه، سرّ دست زدن به حجرالأسود اين است كه زائر بدينوسيله متعهّد مىشود و با خداى سبحان پيمان مىبندد كه ديگر دست خود را به گناه نيالايد، ربا و رشوه ندهد و نگيرد، امضاى باطل نكند، دست خيانت به بيگانگان ندهد و ....
1) 1 ر. ك: همين كتاب، پانوشت صفحات 171- 174 حديث شبلى.
طبق ترتيب واجب در اعمال و مناسك حج و عمره، پس از طواف، بايد نماز طواف خوانده شود كه درباره مكان آن در قرآن كريم چنين آمده است: مقام ابراهيم را به عنوان مصلّا و جاى نماز انتخاب كنيد: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى. (1)
كعبه مرجع انسانهاست. از اينرو مراجعه به آن زياد و طواف بر گرد آن بسيار است و چون پس از هر طواف، نماز طواف گزارده مىشود، از جايگاه آن نماز، كه جاى ايستادن حضرتابراهيم (ع) بوده، به «مُصلّا» تعبير شده كه نشان حضور پيوسته و مداوم نمازگزاران در آن مقام است، چنانكه گويا اين ويژگى ملكه آن مقام است؛ زيرا مُصَلّا، به صورت ملكه، به مكانى گفته مىشود كه دائماً در آن نماز خوانده شود.
بر اساس روايات اهلبيت نوبت (عليهم السلام) نماز طواف بايد پشت يا جَنب مقام ابراهيم بهجا آورده شود. (2)تقدم بر مقام بهگونه كه مقامْ مأموم فرض شود هتك حرمت آن محسب است. از اينرو نماز در جلو مقام به گونهاى كه مقام پشت سر نمازگزار قرار گيرد تجويز نشده است.
حضرتابراهيم (ع) اسوه سالكان كوى حق است (3)و نزديك شدن به جاى پاى او و
حضور مادى در كنار مقام ظاهرى وى زمينهاى براى ادراك مقامهاى معنوى اوست كه بخش از آنها از آيات وَإِبْراهِيمَ الَّذِى وَفَّى، (1)لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ، (2)كانَ أُمَّهً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ* شاكِراً لأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (3)
... و روشنتر از همه از آيه شريفه إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً (4)
استفاده مىشود.
«ظاهر» نماز طواف اين است كه انسان در مكانى كه ابراهيم (ع) ايستاده، به نماز ايستد و «باطن» آن اين است كه مكانت خليل حقّ را دريابد و در آن مكانت مستقر شده، نماز چون نماز حضرتابراهيم بگزارد و همانگونه كه از بيان نورانى امامسجاد (ع) استفاده مىشود: اكنون كه به جايگاه ابراهيم خليل قدم گذاشته، بايد با هر طاعتى آشنايى برقرار كرده و از هر معصيتى، ابراز انزجار كند. (5)
كسى كه با معرفت به اسرار عبادت، عمره يا حج مىگزارد قدم جاى قدم انبيا و ائمه (عليهم السلام) مىگذارد و با توجه به سؤال امامسجاد (ع) از شبلى كه «آيا در مقام ابراهيم، ابراهيمگونه نماز خواندى و بينى شيطان را به خاك ماليدى؟» (6)آنگاه كه به مقام ابراهيم مىرسد در مكانت ابراهيم (ع) ايستاده و ابراهيمگونه نماز مىگزارد و بينى شيطان را به خاك مىمالد. اما كسى كه در حال نماز، خلوص و خضوع و حضور قلب ندارد و گرفتار دسائس و وساوس و سياستبازىها و مانند آن است، در جاى ابراهيم (ع) نايستاده است. او طعمه شيطان است و شيطان بينى او را به خاك ماليده است.
مستحب است كه زائر بيت الله بعد از طواف و نماز آن، كنار چاه زمزم رفته از آب آن
بنوشد، مقدارى نيز بر سر و روى خود بريزد و به آن تبرّك جويد (1)و پس از نوشيدن آب زمزم، از خداوند تعالى علم سودمند، روزى فراوان و شفاى از هر بيمارى را طلب كرده و به پيروى از رسولاكرم چنين دعا كند: «اللّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَرِزْقاً واسِعاً وَشِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وَسُقْمٍ». (2)
امامسجاد (ع) از شبلى پرسيدند: آيا هنگامى كه بالاى زمزم آمدى در اين قصد بودى كه خدايا! هرچه طاعت توست پذيرفتم و هرچه معصيت است ترك كردم؟. شبلى جواب داد: نه. آن حضرت فرمود: پس تو بر زمزم اشراف پيدا نكردهاى. (3)
بنابراين، زائر عارف به اسرار حجّ، آنگاه كه آب زمزم را بر سر و سينه يا در كام خود مىريزد، قصد او اين است كه خدايا! من جام طاعت نوشيدم و جام معصيت را ترك كردم.
يكى از مناسك حج و عمره، سعى بين صفا و مروه است. سعى، هرولهاى مخصوص، مِنَ الله وإلى الله و فراز و هجرت و پناه گرفتن از خدا به سوى خدا و پناهندگى به او از اوست. چنانكه امامباقر (ع) درباره آيه شريفه فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ (1)
فرمود: مراد اين است كه بهسوى خداى عزّ وجلّ حج كنيد؛ «حُجُّوا إلى اللهِ عَزّ وَجَلَّ» (2)
و اين همان توحيد ناب است.
اعراب جاهلى روى دو كوه صفا و مروه بتهايى نصب كرده بودند. از اينرو برخى مسلمانان صدر اسلام به گمان اينكه سعى بين آن دو بتّ نارواست، از سعى بين صفا و مروه از مروه پرهيز مىكردند. (3)خداى سبحان در رفع اين توهم و تحاشى فرمود: صفا و مروه از شعائر الهى است. پس بر حجگزار و عمرهگزار گناهى نيست كه بين آن دو سعى بهجا آورد؛ إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما. (4)تعظيم صفا و مروه و سعى بين آن دو، همچون بزرگداشت ديگر شعائر الهى نشان تقواى قلب است؛ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ. (5)
سعى بين صفا و مروه، استحباب نفسى ندارد و شايد از همينرو كه سعى، جزئى از حج يا عمره است و به تنهايى مستحب نيست، فرمود: فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ.
سعى بين صفا و مروه، به سوى حق دويدن است؛ چنانكه تردّد بين آن دو كوه به معناى بودن در حالتِ ممدوحِ بين خوف و رجاست. (1)مؤمن همواره بين خوف و رجا به سر مىبرد، اگرچه شدت و ضعف آن دو در مقاطع مختلف زندگى او، متفاوت است و اين سرّ در سعى بين صفا و مروه جلوهگر است.
سعى حجگزار و معتمر آنگاه كه رو به جانب صفا دارد اين است كه خود را تصفيه كرده و از صفاى الهى برخوردار شود و وقتى به سوى مروه مىرود، سعى مىكند تا مروّت و مردانگى به دست آورد؛ زيرا «مروه» رمز مروّت و مردانگى، و «صفا» نشان تصفيه و تهذيب روح است. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: «وَاصْفُ رُوحَكَ وَسِرَّكَ لِلقاء اللهِ يَوْمَ تَلْقاهُ بِوُقُوفِكَ عَلَى الصَّفا وَكُنْ ذامُرُوَّهٍ مِنَ اللهِ نَقيّاً أوْصافَكَ عِندَ المَرْوَه». (2)
اصل و منشأ تشريع اين رفت و آمد آن است كه، هاجر به اميد يافتن آب براى نوزاد خود، هفت بار از كوه صفا به مروه و از مروه به صفا آمد، (3)ليكن سرّ سعى، همانگونه كه بيان شد، نيل به صفا و باريافتن به مروّت و مردانگى است. بنابراين، حجگزار و معتمرِواقف و نائلِ به سرّ سعى، ديگر چونان جوانمردان به سوى كار ذليلانه دست دراز نمىكند. چنانكه سرور آزادگان امامحسين (ع) فرمود: نه پاى گريز دارم و نه دست تسليم و ذلت به كسى خواهم داد؛ «لاوَاللهِ لاأُعطيكُمْ بِيَدى إعْطاءَ الذَّليلِ وَلاأفِرُّ فِرازَ الْعَبيدِ». (4)
1) 1 ر. ك: همين كتاب، پانوشت صفحات 171- 174 حديث شبلى.
2) 2 بحار، ج 96، ص 124.
3) 3 در برخى روايات وجه ديگرى نيز براى اصل و منشأ تشريع سعى بيان شده است. بر پايه اين نقل، در وادى بين صفا و مروه شيطان مكرر بر ابراهيم خليلالرحمان ع ظاهر مىشد و آن حضرت كه از گفتگوى با شيطان كراهت داشت براى مواجه نشدن با او از اينسو بدانسو مىرفت وسائلالشيعه، ج 8، ص 170؛ بحار، ج 12، ص 108.
4) 4 بحار، ج 44، ص 191 و در ج 45، ص 7، جمله اخير، «لا أقرّ لكم إقرار العبيد» نقل شده است.
يكى از مناسك و اعمال واجب در حج و عمره، تقصير است، با اين تفاوت كه وجوب آن در بعضى موارد به نحو تعيينى و در برخى موارد به نحو تخييرى است كه تفصيل آن بر عهده كتابهاى فقهى است.
حَلْق يا تَقْصير در اثناى احرام بر مُحرم حرام است ولى در بخش پايانى آن واجب است و با انجام آن بسيارى از امور هك بر وى حرام بود حلال مىشود. حلق و تقصر در مناسك حج مانند تسليم در نماز است كه تسليم ابتدايى و عمدى در اثناى نمازْ حرام، ولى در پايان نماز واجب است و با تحقق آنْ شخص نمازگزار از حالت نماز خارج مىشود و امورى كه در نماز بر او حرام با با تسليم خاص بر او حلال مى شود.
وجود تقصير، در عمره تمتّع، تعيينى و در عمره مفرده، تخييرى است. البته حلق در مرد افضل از تقصير و تقصير در زن واجب تعيينى است. دليل رجحان حلق بر تقصير نسبت به مرد در عمره مفرده حديثى است از رسولاكرم، كه فرمود: خدايا! بيامرز كسانى را كه- در عمره مبتوله (مفرده)- موى سر را مىتراشند؛ «اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُحقَلِّقينَ». به آن حضرت گفته شد: يا رسولالله! براى مقصّرين (طلب مغرفت كنيد). دوباره آن حضرت چنين گفت: «اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُحقَلِّقينَ». براى بار سوم آن حضرت فرمود: «وَلِلْمُقَصّرينَ». (1)
1) 1 وسائلالشيعه، ج 9، ص 543.
صاحب فتوحات مكيه مىگويد: چون محلّقين با تراشيدن همه مو، سرهاى خود را مكشوف كردهاند، از خداوند درخواست شد تا سرهاى آنان را با ثواب بپوشاند و اين كار براى مقصّرين حاصل نشده بود. چون راز مطلب براى درخواستكنندگان معلوم نبود، با اصرار از رسولاكرم مىخواستند تا براى مقصرين، همچون محلّقين دعا كند و حضرترسول براساس ضرورت تخاطب و تكلم با مردم به مقدار عقول و اندازه تعقلآنها از خطاب دينى، سخن گفته است. (1)
روح انسان نه مذكّر است و نه مونث؛ زيرا موجودِ ملكوتىْ و مجرّدْ، از خصوصيتهاىِ مادىِ ذكورتْ و انوثتْ منزّه است. از اينرو احكام اسلامى، خواه به تعليم كتاب و حكمت بازگردد و خواه به تزكيه و تهذيب روح، از آن جهت كه مربوط به روح انسانى است براى زن و مرد مساوى است و هيچ امتيازى بين اين دو صنف در تحصيل كمالهاى نفسانى نيست. يعنى هيچ كمال وجودى از آن جهت كه كمال است نه مشروط به ذكورت است و نه ممنوع به انوثت. البته كارهاى اجرايى كه مستلزم ارتباط مستقيم با افراد جامعه، اعمّ از زن و مرد است، مانند رهبرى، حساب خاص خود را دارد وگرنه ولايت تكوينى كه بالاترين مقام منيع انسانيّت است براى زن و مرد يكسان است.
غرض آنكه، كمالهاى روحى براى هر دو صنف برابر است، ولى وظايف بدنى براى هريك به تناسب ساختمان پيكر آنها تعيين شده است. يكى از آن تفاوتهاى بدنى بين زن مرد در برخى اعمال حج و عمره است، مانند مسأله حلق و تقصير كه مرد گاهى مخيّر بين اين دو است و گاه يكى از آن دو بر وى متعين است، اما زن هرگز مكلف به حلق، يا مخير بين حلق و تقصير نيست، كه حلق براى زنان بسيارى دشوار بوده و مناسب با آنان نيست.
1) 1 فتوحات مكيه، ج 1، ص 755.
اولين مرحله از مناسك حج تمتع بعد از احرام آن، وقوف در سرزمين عرفات در نيمه دوم روز عرفه، يعنى نهم ذىحجه است؛ آنسان كه خداوند مناسك حج را به حضرتابراهيم (ع) نماياند و تعليم داد و همان حج ابراهيمى را به رسولاكرم آموخت.
در اهميت عرفه همين بس كه امامصادق (ع) فرمود: اگر ماه مبارك رمضان بر كسى گذشت و او آمرزيده نشد، تا ماه مبارك آينده به آمرزش او اميدى نيست مگر آنكه عرفه را با شرايط آن ادراك كند؛ «مَنْ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ فى شَهْرِ رَمَضانَ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ إلى قابِلٍ إلا أنْ يَشْهَدَ عَرَفَهَ». (1)
اميرمؤمنان امامعلى (ع) درباره راز وقوف در عرفات فرمود: عرفات خارج از مرز حرم است و مهمان خدا بايد بيرون دروازه، آنقدر تضرّع كند تا لايق ورود حرم شود. (2)از اينرو شب و روز عرفه دعاهاى مخصوص دارد كه جزو فضايل برجسته و وظايف مهم روز عرفه است.
اسرار وقوف در عرفات فراوان است. برخى از آنها كه در حديث شبلى (1)بدان اشاره شده است عبارت است از:
حجگزار با وقوفِ در عرفات بايد به معارف و علوم دينى واقف شده و از اسرار الهى نظام آفرينش باخبر شود و بداند كه خداى سبحان به همه نيازهاى او واقف و بر رفع همه آنها تواناست. از اينرو امامسجاد (ع) به سائلى كه در روز عرفه گدايى مىكرد، فرمود: واى بر تو! آيا در چنين روزى، دست نياز به سوى غيرخدا دراز مىكنى؛ در چنين روزى براى كودكان در رحمْ اميد سعادت مىرود؛ «وَيْحَكَ! أغَيْرَ اللهِ تَسألُ فى هذا الْيَوْمِ. إنَّهُ لَيُرْجى لِما فى بُطُونِ الحَبالى فى هذا الْيَوْمِ أنْ يَكُونَ سَعيداً!». (2)كسى كه در اينجا از خدا غيرخدا را طلب كند زيان كرده است. امامسجاد (ع) كسانى را كه در چنين زمان و مكانى دست نياز به سوى ديگران دراز مىكنند، بدترينِ انسانها معرفى فرمود؛ «هؤُلاءِ شِرارٌ مِنْ خَلْقِ اللهِالنّاسُ مُقْبِلؤنَ على اللهِ وَهُمْ مُقْبِلُونَ عَلَى النّاسِ». (3)
حجگزار بايد در آنجا بر اين نكته عارف شود كه خداوند به نهان و آشكار او و حتى آنچه براى خود او روشن نيست و به طور ناخودآگاه در زواياى روح او مىگذرد آگاه است. انسان اگر بداند كه قلب او در مشهد و محضر حق است همانطور كه خود را به گناهان جوارحى نمىآلايد گناه جوانحى نيز نمىكند و قلب خود را از خاطرات آلوده تنزيه مىكند.
امامسجاد (ع) فرمود: عصر روز عرفه و ظهر روز دهم، خداى سبحان بر ملائكه افتخار مىكند و مىفرمايد: اينان بندگان من هستند كه از راههاى دور و نزديك با مشكلات بسيار به اينجا آمده و بسيارى از لذتها را بر خود حرام كرده و بر شنهاى بيابانهاى عرفات و منا خوابيده و اينچنين با چهرههاى غبارآلود در پيشگاه من اظهار عجز و ذلت مىكنند. اكنون به شما اجازه دادم تا سراير آنان را ببينيد. آنگاه ملائكه به اذن خداوند بر دلها و اسرار نهان آنها آگاه مىشوند. (4)
فرشتگان تا حدودى از غيبْ باخبر و نسبت به بسيارى از مسائل ماوراى طبيعت آگاهاند، ليكن پردهپوشى و رحمت و لطف حق اجازه نمىدهد حتى فرشتگان مأمور ثبت اعمال و خاطرات نيز بسيارى از اسرار انسانها را بفهمند. اما برابر حديث مزبور، در روز عرفه و عيد قربان ملائكه به اذن خداوند به نهان دلهاى زائران نظر كرده و مىبينند كه قلب عدهاى از حجگزاران بسيار سياه است و دودهاى سياه از آن بر مىخيزد. خداوند به ملائكه مىفرمايد: اينان كسانى هستند كه پيامبر را راستگو نمىدانند (معاذالله) و در امورى مانند جانشينى اميرمؤمنان على (ع) مىگويند: رسولاكرم از نزد خود اين كار را كرده است!
فرشتگان گروه ديگرى را مىبينند كه دلهايشان بسيار نورانى است. خداوند سبحان مىفرمايد: اين گروه، مطيع خدا و پيامبر او هستند. پيامبر را امين وحى مىدانند و معتقدند كه او از نزد خود هيچ نگفته و در همه مسائل و احكام الهى و از آن جمله در امامت و رهبرى، سخنان و اقدامهاى او طبق وحى بوده است.
راز اين نكته، همانگونه كه پيش از اين به تفصيل بيان شد، اين است كه ولايت، سرّ همه اعمال است. مؤمنان راستين كه هم به سرّ ولايت مىرسند و هم به اسرار حج، به صورت انسان واقعى در سرزمين عرفات و منا ظهور مىكنند و خداى سبحان در مقام فعل، به آنان فخر مىكند.
البته آنچه در اين حديث شريف بيان شد، مسألهاى تاريخى و از قبيلِ «قضيهٌ فى واقعهٍ» و منحصر به مراسم حج و روزهاى عرفه و عيد قربان نيست. اين صحنه هميشه وجود دارد، نهايت اينكه جلوه تام آن در حج ظهور كرده است.
1) 1 «جبل الرحمة» در سرزمين عرفات واقع است. رسولاكرم ص بر تختهسنگى از اين كوه ايستاد و خطبه معروف عرفات را ايراد فرمود. همچنين سالار شهيدان امامحسين ع دعاى بلند روز عرفه را در دامنه اين كوه خواند. بر قلّه جبلالرحمة، قبهاى به نام حضرتآدم ع قرار دارد كه نمازگزاردن در آنجا مكروه است.
2) 2 بايد توجه داشت آنچه در متن درباره صعود بر جبلالرحمة بيان شده ناظر به حديث شبلى است وگرنه بنابر مشهور بين فقها، در روز عرفه وقوف در پايين كوه و در زمين هموار افضل است و بالا رفتن از كوه مكروه است. از امامكاظم ع سؤال شد: آيا وقوف بر جبلالرحمة در نظر شما محبوبتر است يا وقوف در دامنه و زمينهاى پايين كوه؟ آن حضرت فرمودند: وقوف در دامنه وسائلالشيعه، ج 10، ص 11. امامصادق ع فرمود: همه سرزمين عرفات، محل وقوف است ليكن بهترين مكان براى وقوف، پايين كوه است؛ «عرفات كلّها موقف وأفضل الموقف سفح الجبل» كافى، ج 4، ص 463. همچنين در روايت ديگرى فرمود: هرچه به جبلالرحمه نزديكتر باشد بهتر است؛ «عرفات كلها موقف وما قرب من الجبل فهو أفضل» وسائلالشيعه، ج 10، ص 19.
رحمت رفتن اين است كه انسان بداند خداوند نسبت به هر زن و مرد مسلمان رئوف و مهربان بوده و متولى هر زن و مرد مسلمان است. گرچه خداى سبحان نسبت به همگان ولايت تكوينى دارد و او ولىِّ همه است (1)و گرچه رحمت عام خدا فراگير و شامل همه موجودات است (2)ليكن رحمت خاص او ويژه پرهيزكاران است؛ رَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ. (3)
در امر به معروف و نهى از منكر، عدالت و طهارت نفس آمر و ناهى از شرايط وجوب آن به شمار نيامده است، بلكه علم و آگاهى او از آن معروف يا منكر و احتمال تأثير امر و نهى او جزو شرايط است. اما باطن آن بر اساس رازى كه درباره «نمره» بيان شد، به عدالت باز مىگردد؛ يعنى آمر به معروف بايد خود بدان مُؤتَمِر بوده، ناهى و زاجر از منكر بايد خود از آن منتهى و منتزجر باشد.
زائران خانه خداست و كاملًا آگاه است كه حجگزار با چه نيّتى آمده و با چه انگيزهاى باز مىگردد و به آن شهادت مىدهد.
نقش نيايش در وصول به رحمت بيكران الهى، با بيان امامصادق (ع) كه فرمود: «الدُّعاءُ كَهْفُ الإجابَهِ كَما أنّ السَّحابَ كَهْفُ الْمَطَرَ» (1)
بهخوبى روشن است. طبق اين بيان نورانى همانطور كه ابر، قرارگاه باران است، دعا نيز قرارگاه اجابت است. به بيان ديگر، اجابت در درون دعاست، همانطور كه باران در نهاد ابر تعبيه شده است.
همه حالات زندگى براى نيايش مناسب است ليكن دوران پربار حج و حضور در مواقف آن، شكوه بيشترى براى دعا و تأثير فراوانترى براى نيايش دارد و چون دعا از ضمير صاف، مورد قبول است و احرام و آهنگ كعبه آزاد و پاك، در تصفيه ضمير تأثيرى بهسزا دارد، نيايش در حج و دعا در مواقف آن بهترين اثرها را به همراه خواهد داشت. از اينرو براى هر برنامه از مناسك حج، دستور ويژهاى در مورد نيايش داده شده است و عمده آن دعاى عرفه در صحراى عرفات است.
روز عرفه روز دعا و نيايش است و اگرچه روزه آن روز مستحب است ليكن اگر روزه گرفتن موجب ضعف شود، آنگونه كه انسان نتواند دعاهاى اين روز را بخواند، خواندن دعا بر روزه گرفتن مقدم است. (2)
روايات فراوانى درباره اعمال روز عرفه و هنگام وقوف در عرفات، بهويژه كيفيت دعا در آن موقف نقل شده كه بخشى از آنها در خصوص دعاهاى آن روز، و بخشى نيز در اهتمام و ترغيب به دعا كردن به ديگران است، بهگونهاى كه برخى شاگردان اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) همه همّ خود را در آن سرزمين كه دعاها در آن مستجاب است، صرف دعا براى غير مىكردند.
على بن ابراهيم در اينباره از پدرش نقل كرده كه گفت: عبدالله بن جندب را در عرفات ديدم كه زمانى طولانى دست به سوى آسمان بلند كرده، سيلاب اشك از گونههايش بر زمين سرازير بود، به گونهاى كه من شخص ديگرى را اينچنين در حال مناجات نديدم. هنگامى كه مردم از عرفات عازم مشعر بودند به او گفتم: سى را بهتر از تو در حال نيايش نديدم. عبدالله گفت: به خدا سوگند در آن حال فقط برادرانم را دعا مىكردم؛ زيرا از امامكاظم (ع) شنيدم كه فرمود: كسى كه به دور از چشم برادر (ايمانىاش) در حق وى دعا كند از جانب عرش ندا داده مىشود كه صدهزار برابر آنچه براى او خواستى نصيب تو خواهد شد؛ «مَنْ دَعا لأخيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ نُودِىَ مِنَ الْعَرْشِ: وَلَكَ مِأهُ ألْفِ ضِعْفٍ مِثْلهِ». پس شايسته نبود كه من صدهزار برابر دعا مستجاب را به خاطر يك دعا كه برآورده شدنش معلوم نيست واگذارم. (1)
حج مواقف و مناسكى دارد كه هريك با خصوصيتى همراه است كه در ديگرى نيست يا اندك است. از همينرو، و نيز به قرينه حديث شريف نبوىِ «الْحَجُّ عَرَفَهُ»، (2)بعيد نيست در عرفات معرفتى پديد آيد كه آن معرفت در مورد ديگر يافت نمىشود. حج به سبب همين آگاهى خاص كه جز در عرفات يافت نمىشود سبب تعالى و نيل انسان به اوج قلّه عالم امكان، يعنى «خُلق عظيم» است.
روز عرفه و سرزمين عرفات هريك مقامى ويژه دارد كه رسيدن بدانها براى آن حجگزارى ميسّر مىشود كه ايندو مقام را در ديگر زمانها و مواقف معيّن حج ادراك كند و بدين ترتيب خود را براى ادراك دعا آماده كند، تا آنكه روح او به عزّ عرش خدا بياويزد و به معدن عظمت برسد و خودْ عظيم شود. (3)
نزديكى خداوند سبحان به بندگان داراى مراتب و درجاتى است كه با طىّ هر مرحله مىتوان به مرحله بعد رسيد؛ با اين ويژگى كه پيمودن هر مرحله، به نيايش فروغ تازهترى مىبخشد و به دعا جذبه ويژه عطا مىكند. اين مراتب، كه برخى از آنها از برخى ديگر نزديكتر است، برابر آيات قرآن كريم عبارت است از:
آنچنان قرب الهى محقّق است كه به پيامبرش نفرمود: «تو در جواب سائل چنين بگو» بلكه خود سبقت جسته و مستقيماً به پاسخ مبادرت فرموده و نزديكى خود را به بندگان متذكر شده است.
خداوند به شخص محتضر از حاضران كنار بستر وى نزديكتر است ليكن آنان اين قرب خاص الهى را نمىبينند؛ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلكِنْ لا تُبْصِرُونَ. (2)
خداوند به انسان از شريان خون و وريد حياتى او نزديكتر است: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ. (3)
ميسور است.
حجگزار بايد مراحل مزبور را پشت سرنهاده، به انتهاى آن برسد. البته اين ادراك، تنها براى موحدان خالص و راستين حاصل مىشود.
خلاصه اينكه، در قرب الهى ترديدى نيست. تنها حجابْ بين عبد و مولا همان بنده و گناهان اوست؛ «لَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ حِجابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ»، (6)«أنّ الراحِلَ إليك قَريبُ المَسافَهِ
وأنّكَ لاتَحتَجِبُ عن خلقِكَ إلا أنْ تَحجُبَهُمُ الأعمالُ دونَكَ». (1)انسان براى رهيدن از اين حجاب، بايد از خويشتن سفر كرده، از خواستههاى خود هجرت كند تا مصداق وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ (2)
شود. اگر كسى از خودبينى نجات پيدا كرد راه مشاهده اسرار الهى و نيل به جنّهاللقاء برايش باز است.
ايام حج و مناسك آن و به ويژه سرزمين عرفات بهترين فرصت براى رهايى از خودبينى و هجرت از بيت نفس است. قرآنكريم در تبيين اين هجرتِ مكانتى چنين فرمود: از پليدى و زشتى مهاجرت كن؛ وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ. (3)اگر كسى از پليدى هجرت كند و از تنگناى طبيعت به درآيد، هرگونه مرگى كه به سراغ او آيد، خداوند خود عهدهدار اجر اوست؛ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ. (4)
دعاهاى خاص حج آكنده از بركات زمانى و مكانى و غير آن است. بهترين نيايشى كه جنبه سياسى عبادى حج و زيارت را به خوبى تبيين مىكند، دعاى عرفه سيدِ شاهدانِ كوى شهود و شهادت، حضرت حسينبن على است؛ زيرا حضرتش در اين دعا هم دستور كفرستيزى و راه طاغوتزدايى و رسم سلحشورى و سنّت سركوبى جنايتكاران را ارائه مىكند و هم ستايش حكومت اسلامى و تقدير دولت مكتبى و ظهور ولايت الهى را نشان مىدهد و هم تجلى هستى ذات اقدس خداوند و ظهور گسترده و همهجانبه آن ذات مقدس و خفاى هرچه غير اوست در پرتو نور او، و پى بردن به او از خود او و به غير او بها ندادن و غير او را به او شناختن و ذاتش را عين شهود و مستغنى از استشهاد دانستن را تفهيم مىكند.
نمودارى از اين ابعاد گوناگون دعاى عرفه ذيلًا بيان مىشود:
در بخشى از آن دعا، قدرت لايزال الهى در كوبيدن جبّاران و اينكه خداوند هر كفرپيشه و ستمگرى را ريشهكن مىكند چنين مطرح شده است: «وَهُوَ لِلدَّعَواتِ سامِعٌ وَلِلْكُرْباتِ دافِعٌ وَلِلدَّرَجاتِ رافِعٌ وَلِلْجَبابِرَهِ قامِعٌ».
در بخش ديگر، عنايت خداوند نسبت به دولت الهى و تولّد در زمان حكومت اسلامى و نجات از پيشتازان كفر و الحاد و حكمرانان خودسر و خونآشام تبيين شده است؛ آنجا كه به خداوند عرض مىكند: «... لَمْ تُخْرِجْنى لِرَأفَتِكَ بى وَلُطْفِكَ لى وَإحْسانِكَ إلَىَّ فى دَوْلَهِ أئِمَّهِ الْكُفْرِ الّذينَ نَقَضُوا عَهْدَكَ وَكَذَّبُوا رُسُلَكَ لكِنَّكَ أخْرَجْتَنى لِلّذى سَبَقَ لى مِنَ الهُدى الّذى لَهُ يَسَّرْتَنى وَفيهِ أنْشَأْتَنى».
در بخشهايى از آن دعاى شريف، عالىترين مراحل توحيد بيان شده است. در آن بخش از دعا اين نكته به خوبى تبيين و بر آن تصريح شده است كه پى بردن به خداوند از راه آثار و آيات او همانند پى بردن به آفتاب در فضاى روشن روز به وسيله شمع كمنور است؛ زيرا ذات اقدس خداوند از هر ظاهرى به آشكارتر و از هر نورى نورانىتر است و هرگز غايب نشده و نمىشود تا نيازى به استظهار داشته باشد و هر عارفى قبل از هر چيز اول او را مشاهده مىكند و بعد آثار او را، و آنكه خدا را رقب و ناظر نمىبيند نابيناست و ...
در قسمتى از بخش پايانى دعاى عرفه كه بدان اشاره شد چنين آمده است: «إلهى تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ فَاجْمَعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَهٍ تُصِلُنى إلَيْكَ. كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟ أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟ مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَمَتى بَعُدْتَ حتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟ عَمِيَتْ (1)عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيباً وَخَسِرَتْ صَفْقَهُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً ...». (2)
در اين بخش، امامحسين (ع) به خداى سبحان عرض مىكند: «خدايا! گرچه سراسر عالم نشانههاى توحيد است ليكن مرا به نشانهها ارجاع نده؛ زيرا اگر مرا به اثار آفاقى يا انفسى ارجاع دهى تا از نشانهها به صاحبنشان برسم راه وصول و شهودْ دور مىشود. خودت را به من بنما؛ اين نشانهها توان آن ندارد كه تو را به طول كامل نشان دهد. حتى سرزمين مكه و مواقف حج را كه فرمودى: فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ، (1)هيچيك چنان ظهورى ندارد كه تو را بنماياند.
خدايا! تو كه نُورُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ (2)
و از هر نشانهاى آشكارتر و به من نزديكترى، چرا مرا به نشانهها ارجاع مىدهى؟ پروردگارا! كى غايب شدى تا من براى اثبات وجود تو استدلال كنم؟ استدلال، براى پى بردن از نشانهبه غايب است. تو كه خود فرمودى: أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ، (3)نيازى به دليل و برهان ندارى كه من از آيات به تو پى ببرم. پس خودت را چنان به من بنما كه بىواسطه و با شهود قلبى تو را ببينم».
چنين دعايى سزاست كه مغز همه عبادات باشد؛ زيرا خود عبادتى صرف است كه هيچ مجالى براى غير معبود در آن نيست و جز معبود در آن طلب نمىشود و مقصودى جز شناخت معبود به خود معبود، در آن نيست!
اين دعا برهان صديقين را به حكماى متألّه اسلامى تعليم داد و عرفا را نيز به شهود تشويق كرد و متعبدان را هشدار داد و سالكان را بيدار كرد تا در وادى ايمنِ دوست قدم گذاشته و راهى را بپيمايند كه عين هدف است؛ زيرا از خدا به خدا رسيدن يعنى از مقصد به مقصود نائل آمدن.
وجود مبارك حضرتبقيّهالله، حجهبن الحسن هر سال در مراسم حجّ و بهويژه در
عرفات و منا حضور دارد. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: «يَفْقِدُ النّاسُ إمامَهُمْ؛ يَشْهَدُ الْمَوسِمَ فَيَراهُمْ وَلايَرَوْنَهُ». (1)همچنين نايب خاص امامزمان (عج) محمدبن عثمان عَمْرى مىگويد: «والله إن صاحب هذا الأمر ليحضر الموسم كل سنه، يرى الناس ويعرفهم ويرونه ولا يعرفونه». (2)بسيارى از تربيتيافتگان و شاگردان خاص آن حضرت نيز در ميان حجگزاران حضور دارند و به مدد عنايت خاص حضرتش از ملكوت افراد آگاهى مىيابند.
نكته درخور ذكر اينكه، چنين نيست كه حلّ مشكلات حجگزاران و هر عمل خارق عادت و كرامتى كه در ايام حج و در سرزمين منا و عرفات روى دهد، مستقيماً به دست مبارك امامزمان (ع) انجام گيرد. ممكن است ناآشنا يا سالمندى راه چادر خود را گم كند يا در بين راه بدون زاد و راحله بماند و وليّى از اولياى الهى كه تربيت شده مكتب ولايت حضرت ولىّعصر (ارواحنا فداه) است او را راهنمايى كند.
تشرّف مستقيم و بىواسطه به محضر نورانى امامزمان (ارواحنا فداه) لياقت و شايستگىهاى ويژهاى مىطلبد. از اينرو تنها اوحَدى از موحّدان توفيق مىيابند كه وجود مبارك آن حضرت شخصاً به بالين او بيايد. البته عنايت ايشان اوليا و صالحان و شهيدانى را كه خود تربيت كرده شامل است و آنان به دستور آن حضرت مشكلات ديگران را حلّ مىكنند.
به فرمان خداى سبحان حجگزاران پس از غروب آفتاب روز نهم ذىحجّه از سرزمين عرفات به سوى مشعرالحرام حركت كرده؛ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ (1)
و شب را در آنجا سپرى مىكنند. وقوف در مشعر، همچون وقوف در عرفات از اركان حج است. در اين فرصت، زائران پاسى از شب را به جمعآورى سنگريزه براى رمى جمرات مىگذرانند.
مشعرالحرام جزو محدوده حرم و اوّلين دَرِ ورودى (2)آن است. كسى كه در روز عرفه و سرزمين عرفات، به علوم و معارف الهى عارف و به آداب ويژه دينى متعبّد شد، لايق آن است كه وارد حرم شده و در راهرو و دالان ورودى آنْ شبى را بيتوته كند و از همانجا سنگريزههايى را جمعآورى كرده تا در روز دهم در منا جمرات و شيطان را رمى كند.
راز وقوف و بيتوته در مشعرالحرام اين است كه، حجگزار قلب خود را با شعار تقوا آگاه كرده، تقوا و خوف از خداوند را شعار دل خود قرار دهد (3)تا قلب او با تقوا شناخته شود؛ كه شعار هر قومى معرّفِ آن قوم است. بنابراين، اگرچه تقوا در همه مناسك حج مطرح است ليكن تجلّى ويژه آن هنگام وقوف در مشعرالحرام، مشهودِ واقفان بر اسرار است.
حجگزار هنگام وقوف در مزدلفه با جمع كردن سنگريزهها نيرو مىگيرد و خود را مسلّح مىكند تا با شيطان به نبرد برخاسته و با هر عصيانى بستيزد و در پيشگاه هر طاعتى سر بسايَد.
حجگزاران پس از بيتوته و وقوف در مشعرالحرام، بعد از طلوع آفتاب به سرزمين منا وارد مىشوند. مستحب است زائر هنگام حركت به سوى منا در راه رفتن ميانهروى كند و به سمت چپ و راست متمايل نباشند و فاصله مشعر و منا را در محدوده خاص طى كند. راز اين حكم آن است كه حجگزار بياموزد در صراط مستقيم حركت كند؛ نه به شرق متمايل باشد و نه به غرب؛ زيرا چپ و راست انحراف است و راه وسط، صراط مستقيم است؛ «الْيَمينُ وَالشِّمالُ مَضَلَّهٌ وَالطَّريقُ الوُسْطى هِىَ الْجادَّهُ». (1)
1) 1 نهجالبلاغه، خطبه 16، بند 7- 8.
پس از طلوع آفتاب روز دهم ذىحجه، حجگزار كه شب را در كوچ از عرفات به مشعر و وقوف در مشعر سپرى كردهاند، به منا مىآيند تا اعمال خاص آن سرزمين را بهجا آورند.
امامسجاد (ع) به شبلى فرمود: آنگاه كه به منا رسيدى، آيا احساس كردى كه به مطلوب و خواستهات نايل آمدى و حاجاتَت برآورده شد؟. (1)
انسان، جاودانگى را دوست دارد، از اينرو آرزوى او نيز فراهم كردن چيزى است كه هميشه با او باشد. آنكس كه به فكر جمع مال است در اشتباه است و براى خود بلا تهيه كرده و وزر و وبال جمع مىكند؛ اما كسى كه در توليدْ تلاشگر، در مصرفْ قانع و در فراهم آوردن دارايى حلال موفق است، يعنى پر توليد و كممصرف است، نه تنپرور و كمكار، و مشكل ديگران را براى رضاى خدا حلّ مىكند، سرمايه خويش را قبلًا به قيامت و ديار ابدى فرستاده است و با مرگ به حضور اموال خود مىرود.
خلاصه اينكه، آن گوره نخست آرزوى مذموم دارند اما گروه ديگر تمنّى ممدوح، و منا سرزمين «نيل به تمنيّات صادق» است، نه امانى كاذب و آرزوهاى باطل و نه سرزمين تمنّى ناروا.
امامسجاد (ع) از شبلى پرسيدند: آيا آرزوهاى ديگران را هم برآوردى؟ آيا بدان پايه از كمال رسيدى كه مردم از زبان و دل و دست تو آسيب نبينند؟ (2)بنابراين، مردم بايد از زبان و
دست و دل حجگزار آسوده باشند. به اين معنا كه نه با جِدّ و نه با شوخى، به بهانه طنزگويى و طنزنويسى آبروى كسى را نبرد. مردم نهتنها از دست و زبان حجگزار در اماناند، بلكه قلب او نيز به كسى آسيب نمىرساند. صدمه و آسيب قلبى آن است كه انسان كينه كسى را در دل داشته باشد يا نسبت به كسى حسادت ورزيده و بدخواه او باشد.
خداى سبحان براى عرفات و مشعر و منا احكامى تشريع فرموده و براى هريك از آن احكام، حكمتهايى بيان كرده است، مانند امر به بزرگداشت و تذكر نام و ياد خدا به شكرانه نعمت هدايت الهى. (1)
از برترين رسالتهاى مناسك حج، نشر معارف توحيدى است. هماكنون نيز ميليونها نفر در جهات بت مىپرستند؛ اگرچه بتپرستى، مكتبى پايدار نيست و پيشرفت علم، بساط بت و بتپرستى را بر مىچيند، ليكن اگر معارف توحيدى گسترش نيابد اين خطر هست كه ميليونها انسان به ضلالت ديگرى گرفتار شده و به دام الحاد و بىدينى بيفتند. يعنى به جاى تحول از بددينى به بِهْدينى، تحول به بىدينى دخ دهد.
سنّت جاهلى بر آن بود كه بعد از فراغت از حج، در منا گِرد مىآمدند و به ذكر مفاخر قومى و ويژگىهاى نژادى مىپرداختند و از نياكان و تبار خويش با نظم و نثر و با تكيه بر ارزشهاى جاهلى، مانند زيادى عِدّه و عُدّه قبيله خود و قدرت آنها در جنگافروزى و غارتگرى ياد مىكردند و بدانان مىباليدند. نظام حج در اسلام، هم به آن معيار فرسوده جاهلى پايان داد و هم نظام ارزشى الهى را تبيين و مردم را به آن هدايت كرد و فرمود تا در مشعرالحرام، همچنين پس از بهجا آوردن مناسك در منا خدا را بسيار ياد كرده و از او آمرزش بخواهند و حسنات دنيا و آخرت را طلب كنند. (2)
شخصى به امامسجاد (ع) عرض كرد: ما هنگام بيتوته در سرزمين منا، هم به ياد خدا و پيامبر هستيم و هم از خوبىها و فضايل پدران و نياكان خود ياد مىكنيم و هدفمان
فخرفروشى و مانند آن نيست، بلكه مىخواهيم حقوق آنها را ادا كنيم. آيا اين كار، شايسته و رواست؟ امامسجاد (ع) فرمود: راه بهتر براى كسب ثواب بيشتر و اداى شايستهتر حقوق گذشتگانتان، شهادت به وحدانيت حقّ و رسالت رسولخدا و ولايت و خلافت و امامت امامانمعصوم (عليهم السلام) است. (1)
وقال رجل لعلى بن الحسين ع: ياابن رسولالله ص! إنا إذا وقفنا بعرفات ومنى وذكرنا الله ومجدناه وصلينا على محمد وآله الطيبين الطاهرين ذكرنا آباءنا أيضا بمآثرهم ومناقبهم وشريف أعمالهم نريد بذلك قضاء حقوقهم. فقال على بن الحسين ع: «أولا أنبئكم بما هو أبلغ فى قضاء الحقوق من ذلك؟» قالوا: بلى ياابن رسولالله. قال: «أفضل من ذلك وأولى أن تجدوا على أنفسكم ذكر توحيد الله والشهادة وذكر محمد رسولالله والشهادة له بأنه سيد النبيين وذكر على ولى الله والشهادة بأنه سيد الوصيين وذكر الأئمة الطاهرين من آلمحمد الطيبين بأنهم عبادالله المخلصين وبأن الله عز وجل إذا كان عشية عرفة وضحوة يوم منى باهى كرام ملائكته بالواقفين بعرفات ومنى وقال لهم: هؤلاء عبادى وإمائى حضرونى هاهنا من البلاد السحيقة البعيدة شعثا غبرا قد فارقوا شهواتهم وبلادهم وأوطانهم وأخدانهم ابتغاء مرضاتى ألا فانظروا إلى قلوبهم وما فيها فقد قويت أبصاركم يا ملائكتى على الاطلاع عليها». قال: «فتطلع الملائكة على قلوبهم فيقولون يا ربنا اطلعنا عليها وبعضهم سود مدلهمة يرتفع عنها كدخان جهنم. فيقول الله: أولئك الأشقياء الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً سوره كهف، آيه 104 تلك قلوب خاوية من الخيرات خالية من الطاعات مصرة على الموذيات المحرمات تعتقد تعظيم من أهناه وتصغير من فخمناه وبجلناه لئن وافونى كذلك لأشددن عذابهم ولأطيلن حسابهم تلك قلوب اعتقدت أن محمدا رسولالله ص كذب على الله أو غلط عن الله فى تقليده أخاه ووصيه إقامة أود عباد الله والقيام بسياساتهم حتى يروا الأمن فى إقامة الدين فى إنقاذ الهالكين ونعيم الجاهلين وتنبيه الغافلين الذين بئس المطايا إلى جهنم مطاياهم. ثم يقول الله عز وجل: يا ملائكتى! انظروا. فينظرون فيقولون: ربنا وقد اطلعنا على قلوب هؤلاء الآخرين وهى بيض مضيئة، يرتفع عنها الأنوار إلى السماوات و الحجب و تخرقها إلى أن تستقر عند ساق عرشك يا رحمان. يقول الله عز وجل: أولئك السعداء الذين تقبل الله أعمالهم وشكر سعيهم فى الحياة الدنيا فإنهم قد أحسنوا فيها صنعا. تلك قلوب حاوية للخيرات، مشتملة على الطاعات، مدمنة على المنجيات المشرفات. تعتقد تعظيم من عظمناه و إهانة من أرذلناه. لئن وافونى كذلك لأثقلن من جهة الحسنات موازينهم ولأخففن من جهة السيئات موازينهم ولأعظمن أنوارهم ولأجعلن فى دار كرامتى ومستقر رحمتى محلهم وقرارهم. تلك قلوب اعتقدت أن محمدا رسولالله ص هو الصادق فى كل أقواله، المحق فى كل أفعاله، الشريف فى كل خلاله، المبرز بالفضل فى جميع خصاله وأنه قد أصاب فى نصبه أمير المؤمنين عليا إماما وعلما على دين الله واضحا و اتخذوا أميرالمؤمنين إمام هدى وواقيا من الردى الحق ما دعا إليه والصواب والحكمة ما دل عليه والسعيد من وصل حبله بحبله والشقى الهالك من خرج من جملة المؤمنين به والمطيعين له ...».
انسبن مالك، در اينباره از رسولاكرم ص روايت كرد كه فرمود: «إنّ الله تعالى يباهى بأهل عرفات الملائكة. يقول: يا ملائكتى! انظلوا إلى عبادى شعثاً غبراً أقبلوا، يضربون إلىّ من كلّ فجّ عميق، فأشهدكم أنّى قد أجبت دعاءهم وشفعت رغبتهم ووهبت مُسيأَهم لمحسنهم وأعطيت محسنهم جميع ما سألونى غير التبعات التى بينهم. فإذا أفاض القوم إلى جَمْع ووقفوا وعادوا فى الرغبة والطلب إلى الله، يقول: يا ملائكتى! عبادى وقفوا وعادوا من الرغبة والطلب فأشهدكم أنى قد أجبت دعاءهم و شفعت رغبتهم ووهبت مسيأهم لمحسنهم وأعطيت محسنهم جميع ما سألنى وكفلت عنهم بالتبعات التى بينهم» مجمعالبيان، ج 7- 8، ص.
1) 1 بحار، ج 96، ص 259. بخشى از ترجله اين روايت در صفحه 169 گذشت. متن كامل اين حديث شريف، چنين است:
بنابراين، شايسته است زائران بيتالله الحرام هنگام بيتوته در منا درباره اين اصول و معارف بحث كنند؛ زيرا شبهاى منا شب درس است، نه هنگام تشكيل محفل انس. آنكه درباره توحيد و رسالت و ولايت و مانند آن سخن بگويد، هم به فضيلتى علمى و معنوى نايل شده و هم حق نياكان خود را بهتر ادا كرده است؛ زيرا پيام نياكان او نيز اين است كه هر كار خيرى كه از ما سر زده به توفيق و امداد الهى بوده است. او بهترين حامد و بهترين محمود است. پس به جاى ذكر فضيلت ما او را حمد كنيد و نيز انبيا و اولياى الهى (عليهم السلام) را ثنا بگوييد كه واسطه فيض بين ما و او بودند.
حج به سبب تذكر خاص خود كه در عبادات ديگر كمتر يافت مىشود، مايه نيل حجگزار به شهود امورى است كه جز او كس ديگرى آنها را مشاهده نمىكند؛ زيرا حج اگرچه بنفسه يادآور خداى سبحان است، ليكن آنكه به حج مىرود در برخى اوقات چنان حالت ذكرى به او دست مىدهد كه غيرخدا را به فراموشى سپرده و بدان مباهات نمىكند.
ذكر خدا مغز و جان حج است، آنسان كه فراموش كردن خدا و آيات او باعث كورى از شهود اسرار مناسك حج مىگردد و اين كورى در روز قيامت آشكار خواهد شد؛ چنانكه
خداى سبحان فرمود: وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَهً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَهِ أَعْمى* قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمى وَقَدْ كُنْتُ بَصِيراً* قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى. (1)
بنابراين، حجگزارى كه خداى سبحان را به ياد مىآورد به چيزى بينا مىشود كه ديگران از ديدن و شهود آن عاجز و محروماند، و شايد به همين سبب خداوند شخص حجگزار را حرم قرار داده و احلال (روا شمردن) او را جايز نمىداند. او خود شعارى از شعائرالله است (2)و تا گناهى مرتكب نشده، نورانى است؛ «الْحاجُّ لايَزالُ عَلَيْهِ نُورُ الْحَجِّ ما لَمْ يَلُمَّ بِذَنْبٍ». (3)
براساس آيه شريفه فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً ... (4)
و نيز آيه پس از آن، حاضران در منا دو گروهاند:
كسانى كه براى سياحت، تجارت، شهرت و مانند آن به حج مىروند. منطق و مطلوب اين گروهْ خودِ دنياست، خواه حلال و خواه حرام، نه حسنات آن، از اينرو نمىگويند: «ربّنا آتِنا فى الدُّنيا حسنه». اين گروه در آخرت هيچ بهرهاى ندارند؛ زيرا متنهاى ديد آنان نشئه طبيعت است؛ فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا وَما لَهُ فِى الآْخِرَهِ مِنْ خَلاقٍ. (5)
گروه دوم زائرانىاند كه از خداوند حسنه دنيا و آخرت مىخواهند و خدا نيز به آنها عطا مىكند؛ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَهً وَفِى الآْخِرَهِ حَسَنَهً وَقِنا عَذابَ النَّارِ* أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ. (6)مالِ حلال، بستگان و دوستان
بافضيلت و باايمان، انجام خدمات اجتماعى، مجلس انس الهى، تعليم كتاب و حكمت، تزكيه، صلهرحم و ... از حسنات دنياست. دنيا منهاى اينگونه امور، حسنهاى ندارد تا كسى آن را از خدا طلب كند. بارزترين حسنه و عالىترين مصداق آن، همان مزد رسالت نبىاكرم، يعنى تولّىِ اولياى الهى و تبعيت از عترت طاهرين (عليهم السلام) است؛ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِى الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً. (1)
1) 1 سوره شورى، آيه 23.
گياهان، حيوانات و انسانها، هريك بهگونهاى، ناسازگارِ با خود را دفع و ملايم با خويش را جذب مىكنند. جذب و دفع در سطح طبيعت و نيز در انسانهاى عادى، گاه بهصورت شهوت و غضب، گاهى به صورت محبّت و عداوت، زمانى به صورت ارادت و كراهت و ... نمايان مىشود، اما در مؤمنانْ رقيقشده آندو به صورت تولّى و تبرّى تجلّى مىكند. حجگزارى كه به تولّى راستين و تبرّى صحيح رسيده، جذب و تولّى او هنگام بيتوته در منا در ياد خدا متجلّى است؛ چنانكه دفع و تبرّى او در مناسك روز، تجلّى دارد.
با توجه به سخن خداى سبحان درباره قربانى: لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَلا دِماؤُها وَلكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ (1)
مىتوان گفت: بيان قرآن درباره جلوهگاه تبرّى مزبور، يعنى رمى جمرات، نيز اين است كه سنگريزهها شيطان را رجم و طرد نمىكند بلكه اين انزجار درونى شماست كه شياطين انس و جن را مىراند و شما را از هر شيطنت درونى و بيرونى محافظت مىكند.
در مورد رمى جمرات بايد توجه داشت كه نه آن جمره، شيطان است و نه اين سنگزدنْ رمى شيطان؛ زيرا رمى جمرات در زمان جاهليت نيز مرسوم بود؛ چنانكه در اين زمان هم گاهى برخى شياطين انسى اين رمى را انجام مىدهد. بديهى است كه شيطان هرگز با هفت سنگ طرد نمىشود. تنها راه طرد شيطان و درامان ماندن از آسيبهاى او استعاذه
1) 1 سوره حج، آيه 37.
عملى و به حصن الهى پناهنده شدن است؛ وَإِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ. (1)
سنگ زدن به جمرهها رمز و نشانهاى از رمى ديو درون و بيرون و راندن شياطين جنّى و انسى است. پس اگر كسى خود جزو شياطين انسى بود هرگز قدرت و لياقت تبرّى و رمى حقيقى را ندارد؛ چنانكه اگر شيطان همنشين كسى شد، (2)او نمىتواند همراه خود، يعنى شيطان را رمى كند.
نكته: سنّت عرب بر اين بود كه اگر كسى مورد خشم ويژه قرار مىگرفت او را در حال زندگى و مرگ رجم مىكردند. چنانكه ابورغال كه لشگر ابرهه را رهبرى مىكرد و قبل از رسيدن به مكه مُرد، مردم مكان قبر او را رجم مىكردند. همچنين جرير كه رقيب معروف فرزدق است در هجو فرزدق گفته است:
إذا مات الفرزدق فرجموه كما ترمون قبر أبىرغال (3)
حجگزاران پس از رمى جمره عقبه و پيش از حلق يا تقصير بايد در سرزمين منا گوسفند، گاو يا شتر قربانى كنند؛ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ ... فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَهِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْىِ. (1)اين سنت ويژه الهى در حج، موجب تقرّب مخصوصى است كه در عبادات ديگر كمتر يافت مىشود.
توضيح اينكه، نَحْر و ذَبْح در جاهليت از پليدى شرك مبرّا نبود، بلكه همچون تلبيه (2)و نماز مشركان، (3)با شرك آميخته بود. شيوه آنان پس از نحر يا ذبح اين بود كه كعبه را به خون قربانى مىآلودند و قسمتى از گوشت آن را بر خانه كعبه مىآويختند تا خداوند آن را قبول كند! (4)اما اسلام، حرمتى خاص براى قربانى قرار داد كه احلال و روا شمردن آن صحيح نيست؛ لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَلَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَلَا الْهَدْىَ وَلَا الْقَلائِدَ. (5)خداوند در طرد آن سنت زشت جاهلى و براى بيان تقربى كه حاصل قربانى است، و چهبسا به همين جهت به قربانى موسوم شده، مىفرمايد: لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَلا دِماؤُها وَلكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى
مِنْكُمْ؛ (1)زيرا اين آيه شريفه كعبه را از سنن جاهلى مزبور پيراسته مىدارد و از طرفى در دفع اين پندار كه «چون خداوند از جهانيان بىنياز است، پس نَحْر و ذَبْح بر حجگزار واجب نيست»، اين نكته را اظهار مىكند كه اصل قربانى كردن واجب است اگرچه خداوند از آن بىنياز است و آنچه از اين قربانى به خداى سبحان مىرسد روح كردار و جان عمل، يعنى همان تقواست، نه گوشت يا خون قربانى.
از آنجا كه تقوا نعت و صفت خاصى است كه منعوتْ، با آن اتحاد پيدا مىكند، هيچ فرق وجودى ميان تقوا و نفسِ متقىِ متحدِ با تقوا نيست. بنابراين، اگر تقوا به غايت و اوج كمال خود برسد و به خداوند متعالى به معناى ممكن و معقول آن برسد، نفسِ مجردِ متقى نيز به آن غايت خواهد رسيد و به معناى معقول آن به خداوند مىرسد. پس حجگزارى كه قربانى او خالص براى خداست، همانگونه كه تقواى وى به خداوند مىرسد، خودش نيز به خداوند مىرسد؛ زيرا تقواى او از وجود خود او بيرون نيست. شايد به سبب همين تقواى ارزشمندِ موعود در نحر باشد كه روز نحر را «حجاكبر» (2)خواندهاند. (3)اين تقوا و نيلِ نَفْسِ متّقى به خداى تعالى همان هدف والايى است كه حج با آداب و سنن متعالى خود، نمايشگر آن است و در بحث از «سرّ حجّ و ثمرات آن» بدان اشاره شد.
با توجه به آنچه درباره موضوع اين فصل بيان شد، به اختصار به نكاتى در همين زمينه اشاره مىشود:
بنابراين، قربانى آنگاه مقبول است كه با تقوا انجام گيرد و روح اين عملْ تقوا باشد؛ زيرا براساس آيه شريفه إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (1)
همانطور كه هيچ عملى بدون تقوا پذيرفته نيست، عملى كه همراه تقوا بوده ليكن عامل آن در غير اين عمل، تقواى الهى را رعايت نمىكند، اگرچه از وى پذيرفته است، ليكن آنگونه كه شايسته است بالا نمىرود؛ زيرا خداوند عملى را مىپذيرد كه همه شئون عامل آن خواه در اين عمل، خواه در اعمال ديگر، بر پايه تقوا تنظيم شده باشد.
هر عملى كه به قصد قربت انجام گيرد قربانى است. چنانكه در حديث است كه زكات و نماز، قربانى مسلمانان است؛ «إنَّ الزَّكاهَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلاهِ قُرْباناً لأهْلِ الإسْلامِ». (2)
سرّ قربانى اين است كه حجگزار و قربانى كننده با تمسك به حقيقت ورع، گلوى ديو طمع را بريده و او را بكُشد. (3)بنابراين، صرف ذَبْح گاو و گوسفند يا نَحْر شتر و رها كردن آن بدون توجه به سرّ قربانى، مايه تعالى حجگزار نيست.
امامباقر (ع) فرمود: خداى سبحان قربانى كردن را دوست دارد؛ «إنَّ اللهَ عَزّ وَجَلَّ يُحِبُّ إطْعامَ الطَّعامِ وَإِراقَهَ الدِّماءِ». (4)ممكن است يكى از حمتهاى آن بهرهمندى گرسنگان و محرومان از گوشت قربانى باشد. گرچه در اين زمان از اين سنت الهى و برنامه جامع و سودمند، بهرهبردارى صحيح و مطلوب نمىشود.
در حديث ديگرى كه اهتمام به قربانى در آن مشهود است، امامصادق (ع) فرمود: رسولاكرم در حجهالوداع، 100 شتر با خود برده بودند. بيش از 30 شتر را به اميرمؤمنان على (ع) بخشيدند كه آن حضرت همه را نَحْر كردند و رسولاكرم نيز بقيه شتران را قربانى كردند. (5)اين حديث به گونهاى ديگر نيز نقل شده است.
افزون بر شمول سود صورى و منفعت معنوى امت اسلامى، ياد حق را هدف دانسته و مهمتر آنكه به جاى نام قربانى، ياد خدا را ذكر مىكند تا روشن شود كه هدف از «تضحيه» همانا «تسميه خداست»، نه صرف نَحر و ذَبْح. يعنى به جاى اينكه بفرمايد: «قربانى كنند»، مىفرمايد: «خدا را به ياد آورند كه آنها را از دامهاى حلال، مانند گوسفند، روزى داد»، به طورى كه هم اصل قربانى به نام حق آغاز گردد و هم همه نعمتهاى دامى در طول مدت زندگى براى همه انسانها به عنوان ياد خدا مطرح شود.
بنابراين، كسى كه جان خويش را فداى خداى سبحان كند، از منا و عرفات و ... ارث مىبرد، زيرا هم زمين مال خداست و آن را به هركس بخواهد ارث مىدهد؛ إِنَّ الأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ (3)
و هم زمينه كمال متعلق به اوست و به هركس بخواهد ارث مىدهد. بر اين اساس، همه شهدا و راهيان راه امام، وارثان عرفات و مشعر و منا و اسرار آن هستند.
موى سر تأثيرى بهسزا در زيبايى ظاهرى انسان و بهويژه جوانان دارد. از اينرو بهندرت كسى حاضر است موى سر خود را بتراشد. همچنين بر كسى كه موى ديگرى را به اجبار تراشيده و اين زيبايى را از او گرفته، پرداخت ديه واجب است. با اين همه، مرد حجگزار از اين جمال ظاهرى و صورى كه در نظر او ارزشمند نيز هست دل بريده و با فرمان وحى در پاى جميل محض و رضاى او نثار مىكند.
اهميت و دشوارى اين مسأله در ميان عرب چنان بود كه ابن ابىالعوجا پس از شكست در مناظره با امامصادق (ع) در بخشى از پاسخ بدين سؤال كه آن حضرت را در اين مناظره چگونه يافتى؟ (با اشاره به حجگزاران) گفت: مرا نزد شخصيتى فرستاديد كهخ فرزند كسى است كه سر اين مردم را تراشيد؛ «... هو ابن من حلق رؤوس من ترون». (1)
تراشيدن موى سر در منا، نشانى از پاك شدن از آلودگىهاى اخلاقى و زدودن زنگارهاى روح و بيرون آمدن از سنگينى و تاريكى گناهان است. (2)شايد براساس همين نكته است كه حجگزار به هنگام حلق از خداى تعالى مىخواهد كه برابر هر تار مويى، در قيامت نورى به وى عطا كند؛ «اللّهُمَّ أعْطِنى بِكُلِّ شَعْرَهِ نُوراً يَوْمَ الْقِيامَهِ». (3)
كسى كه وظيفه او در حج، تقصير يا حلق است افزون بر رعايت ترتيب اعمال روز دهم، يعنى رمى جمره عقبه، قربانى و حلق يا تقصير، موظّف است آن را در سرزمين منا انجام دهد و عمداً حق ندارد در خارج از منا موى سر را كوتاه كرده يا بتراشد، ليكن اگر فراموش كرد و از محدوده منا بيرون آمد و بازگشتِ او به منا نيز دشوار بود، در خارج منا حلق يا تقصير كند.
سرزمين منا براى دفن موى حجگزار مناسبترين مكان است. نهتنها اگر در منا حلق شد، روا نيست مو از منا خارج شود و اگر كسى آن را از منا بيرون آورد، مناسب است به آنجا بازگرداند حتى اگر حَلْق در خارج منا انجام شد، شايسته است مو را به منا بفرستد تا در آن سرزمين دفن شود. حضرت امامصادق (ع) فرمود: اگر كسى موى سر را در منا بتراشد و همانجا دفن كند، در قيامت با اين حال مىآيد كه خداوند مويى را كه زبان گويا و روان دارد وكيل مىكند تا به نام صاحب خود تلبيه بگويد. (1)اينكه گاهى گفته مىشود: موى بَدَنم به توحيد شهادت مىدهد، برگرفته از روايات است. (2)
همانطور كه مبدأ جهان هستى خداوند بوده و پايان آن نيز ذات اقدس اوست؛ هُوَ الأَوَّلُ وَالآْخِرُ، (1)همچنين آغاز همه موجودات از خدا و انجام و خاتمه كار همه آنها به سوى اوست؛ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، (2)أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأُمُورُ. (3)بنابراين، بايد ابتديا هر كارى از انسان موحّد به نام خدا و انتهاى آن نيز به ياد او باشد و هيچ كارى را بدون نام خدا شروع نكند و از هيچ عملى، بدون ياد خدا خارج نشود. معناى نام و ياد خدا در آغاز و انجام هر كار، حضور اعتقاد توحيدى او در متن عمل و توجه به شهود خداوندى در صحنه كار است.
يكى از مهمترينِ آن امور، حج است؛ زيرا بايد ورود در آن با احرام و لبيك گفتن، بر اساس توحيد و صدق نيت بوده و خروج از آن در پايان حج و وداع كعبه نيز بر پايه توحيد و صدق ارادت باشد. (4)از اينرو حضرت امامرضا (ع) هنگام توديع كعبه فرمود: «اللّهُمَّ إنّى أنْقَلِبُ عَلى أنْ لا إلهَ إلّا أنْتَ». (5)يعنى پروردگارا! من بر اساس توحيد و نفى هرگونه طاغوت و معبود دروغين، به كار خويش پايان داده و از حج و زيارت كعبه باز مىگردم.
همچنين بر همان محور كلى است كه امامباقر (ع) فرمود: رفتن به دورن كعبه- آنجا كه مصداق كامل فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (1)
است- ورود به فضاى رحمت پروردگار و خروج از آن، بيرون آمدن از گناهان است؛ «الدُّخُولُ فيها دُخُولٌ فى رَحْمَهِ اللهِوَالْخُرُوجُ مِنْها خُرُوجٌ مِنَ الذُّنُوبِ». (2)
از ادبِ بدرود كننده كعبه، دعا و نيايش با خداى سبحان است. چنانكه از امامصادق (ع) نقل شده است كه فرمود: «اللّهُمَّ اقْلِبْنى مُفْلِحاً مُنْجِحاً مُسْتَجاباً لى بِأفْضَلِ ما يَرْجِعُ بِهِأحَدٌ مِنْ وَفْدِكَ مِنَ الْمَغْفِرَهِ وَالْبِركَهِ وَالرِّضْوانِ وَالْعافِيَهِ مِمّا يَسَعُنى أنْ أطْلُبَ ...». (3)ادب ديگر اين است كه زائر در آخرين عهد و ديدار خود با كعبه، دست بر درِ بيتالله الحرام نهاده و عرض كند: «الْمِسْكينُ عَلى بابِكَ فَتَصَدَّقْ عَلَيْهِ بِالْجَنَّهِ». (4)
رسولاكرم در بيان معيار حج مقبول فرمود: نشانه قبولى حج اين است كه حجگزار از آن پس، مرتكب گناه نشود، اما اگر همچنان به تباهى و گناه تن داد، اين نشان از مردود بودن حجّ اوست؛ «مِنْ عَلامَهِ قَبُولِ الْحَجِّ، إذا رَجَعَ الرَّجُلُ عَمّا كانَعَلَيْهِ مِنَ الْمَعاصى. هذا عَلامَهُ قَبُولِ الْحَجِّ. وَإنْ رَجَعَ مِنَ الْحَجِّ ثُمَّ انْهَمَكَ فيما كانَ عَلَيْهِ مِنْ زِنا أوْ خِيانَهٍ أوْ مَعْصِيَهٍ فَقَدْ رُدَّ عَلَيْهِ حَجُّهُ»، (5)«آيَهُ قَبُولِ الْحَجِّ تَرْكُ ما كانَ عَلَيْهِ الْعَبْدُ مُقيماً مِنَ الذُّنُوبِ». (6)
نكته مزبور شايد اشاره به سرّ ديگرى از حجّ باشد؛ زيرا اسرار عبادتها در قيامت ظهور مىكند كه روز ظهور باطن افراد و اعمال آنان است (7)و در آن روز هر انسانى نهتنها نتيجه،
يعنى قبولى يا ردّ را، بلكه دليل و سرّ ردّ يا قبول را نيز مشاهده مىكند. بنابراين، كسى كه در دنيا توانست بفهمد حجّش مورد قبول يا نكول واقع شده، به گوشهاى از اسرار حج رسيده است و قهراً سبب قبول يا ردّ را هم بررسى مىكند.
معيار ارائه شده در كلام رسولاكرم درباره نشانه حجّ مقبول، در ساير عبادتها نيز هست. چنانكه خداى سبحان درباره نماز فرمود: إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ. (1)حقيقت نماز براى نمازگزار نقشى تكوينى دارد. بدين صورت كه انگيزهها، ارادهها، شوقها، تصميمها و عزمهاى او را تعديل مىكند كه نسبت به خير مصمّم باشد و از شرّ كراهت داشته، آن را ناشايست دانسته و از آن دورى گزيند. با توجه به احاديث مذكور، حقيقت و روح حجّ نيز امرى تكوينى است و همان حقيقتْ مانع اتخاذ تصميمها و ارادههاى نارواست.
خلاصه اينكه، حجگزار با انجام مناسك حجّ، از هر پليدى پاك مىشود؛ از اينرو مادامى كه به گناه آلوده نگردد، نورانى است. چنانكه امامصادق (ع) فرمود: «الْحاجُّ لايَزالُ عَلَيْهِ نُورُ الْحَجِّ ما لَمْ يَلُمَّ بِذَنْبٍ». (2)مشاهده اين نورانيت، حجگزار را به پذيرش الهى حج خود اميدوار خواهد كرد.
آخرين سخن ما در اين مجموعه كه از نظام حج و گوشهاى از اسرار آن گفتگو و پژوهش مىكرد، درباره بيانات نورانى خاتمالنبيين در حجهالوداع است. (3)
1) 1 سوره عنكبوت، آيه 45.
2) 2 وسائلالشيعه، ج 8، ص 68 و 328.
3) 3 رسولاكرم ص در طول عمر شريف خود 21 حج گزارد كه تنها يكى از آنها پس از هجرت به مدينه بود. اگرچه آن حضرت در ذىقعده سالهاى ششم و هفتم و هشتم بعد از هجرت عمره بهجا آورد، كه اولى به عمره حديبيه و دومى به عمرةالقضاء مشهور است، ليكن پس از هجرت، تنها در سال دهم امكان و فرصت يافت تا حج بهجا آورد. اين حج كه به «حَجةالوداع» معروف است، و گاه حَجةالإسلام و حَجةالبلاغ نيز ناميده مىشود، در متون روايى بهطور كامل گزارش شده و مبناى عمل مسلمانان در مراسم حج قرار گرفته است كافى، ج 4، ص 244- 252؛ بحار، ج 21، ص 378- 407.
خاتم انبيا انسان كاملى است كه هم از كمالات ظاهرى برخوردار و هم از مقامات معنوى بهرهمند است، از اينرو درباره تعليم دستورهاى فقهى و احكام عملى حج به ديگران فرمود: «خُذُوا عَنّى مَناسِكَكُمْ»، (1)چنانكه درباره تعليم احكام نماز فرمود: «صَلُّوا كَما رأيْتُمُونى أُصَلّى». (2)درباره تعليم اسرار حج و بيان سرّ بعضى از زواياى آن نيز در حجهالوداع مطالبى فرمودند كه نمودارى از آن ذيلًا بيان مىشود:
بنابراين، حجگزارْ خدا را به اخلاص كامل و بىشائبه در دين او مىپرستد و سران و پيشوايان خويش را نصيحت و درباره آنان خيرخواهى مىكند و با جامعه اسلامى همراه است.
1) 1 عوالى اللئالى، ج 1، ص 215.
2) 2 همان، ص 197.
3) 3 كافى، ج 1، ص 403- 404. عبارت اخير، در صفحه 109 از جلد دوم تاريخ يعقوبى چنين آمده است: «والنصيحة لأئمة الحقّ واللزوم لجماعة المؤمنين». اين خطبه در حجةالوداع، در سرزمين منا و در مسجد خيف ايراد شده است.
4) 4 تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 109- 112. اين عبارات و جملاتى كه از اين پس نقل مىشود بخشهايى از خطبه ديگرى است كه رسولاكرم ص در مراسم حجةالوداع ايراد فرمودهاند. آنچه در متن آمده، برابر نقل تاريخ يعقوبى است. يعقوبى، محل ايراد اين خطبه را كنار چاه زمزم دانسته است. خطبه مزبور، با متنى كوتاهتر و عباراتى متفاوت، بهعنوان سخنرانى رسولاكرم ص در سرزمين عرفات يا منا، در اين مصادر نيز آمده است: كافى، ج 7، ص 273- 275؛ بحار، ج 21، ص 380 و 405 و ح 37، ص 113 و ج 73، ص 349.
بنابراين، حجگزار، امين اعراض و اسرار مردم است؛ زيرا دلهاى آزادگان گنجينههاى اسرار است.
بنابراين، حجگزار در پى مساوات با مردم است و خود را بر ديگرى برتر نمىبيند و قوم خويش را بر قوم ديگر مقدم نمىشمارد و افراد و ملتها را يكسان و برابر مىبيند.
پالايش جامعه اسلامى از سنتهاى جاهلى در مورد اموال و خونها و بغض و كينهها؛ بدينصورت كه خونخواهىها و خونريزىهايى كه در جاهليت بر محور انتقام جابرانه و كينهتوزىهاى خصمانه رايج بود، خاتمه داده شود و رباخوارىهاى گذشته كه خونآشامى اقتصادى بود، پايان يافته تلقى گردد؛ «كُلُّ دَمٍ كانَ فِى الْجاهِلِيَّهِ مَوْضُوعٌ تَحْتَ قَدَمَىَّ وَكُلُّ رِباً كانَ فى الْجاهِلِيَّهِ مَوْضُوعٌ تَحْتَ قَدَمَىَّ وَأَوّلُ رِباً أضَعُهُ رِبا الْعَبْاسِ بْنِ عَبْدِالْمُطّلِبِ».
رعايت حقوق زنان و با آنان به نيكى رفتار كردن و زحمات آنان را با خدمات متقابل و متعادل جبران كردن؛ «أوصيكُمْ بِالنّساءِ خَيْراً ... وَلَكُمْ عَلَيْهِنَّ حَقٌّ وَلَهُنَّ عَلَيْكُمْ حَقٌّ كِسْوَتُهُنَّ وَرِزْقُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ».
بنابراين، حجّگزارْ نظارهگر و رعايتكننده اين آيات شريف است كه: جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّهً وَرَحْمَهً، (1)هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ (2)
و وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِى عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ. (3)
بنابراين، حجگزار به زيردستان خويش محبّت مىورزد و خود را بر آنها برتر نمىشمارد، بلكه با آنان بر سر يك سفره مىنشيند و آنچه را خود مىپوشد بدانان مىپوشاند.
بنابراين، حجگزار با هر مسلمان ديگرى برادر دينى است. همچنين او پاك است و جز پاك را قصد نمىكند.
بنابراين، حجگزار به ريسمان خداوند چنگ مىزنند و هركس به ريسمان خدا چنگ انداخت به راه راست هدايت شده است. (1)
بنابراين، حجگزارْ فقيهى است كه براى مسلمان ديگرى كه توفيق حضور در مواقف را نداشته و حرمين و اجتماعاتى را كه در آنها برپا شده ادراك نكرده، حامل بار فقه است.
رسولاكرم هنگام بازگشت به مدينه، در «غديرخُم»، فرمود: هركس كه من مولاى اويم، على هم مولاى اوست. خداوندا! دوستدارِ على را دوست بدار و با كسى كه با او
1) 1 سوره آلعمران، آيه 101.
دشمنى مىكند، دشمنى فرما؛ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ». (1)
با گماردن امامعلى (ع) بدينمقام، دين كامل و نعمت تمام شد. (2)
اثر حاضر كه گزيدهاى از مجموعهاى مبسوط به نام «صهباى حج» است، جرعهاى از آب زمزم است كه رسولخدا آنگاه كه در مدينه بود آن را استهداء كرده، بهعنوان هديه مىپذيرفتند. (3)اميد آنكه اين معارف والا و عمل به آن، شراب طهورى گردد براى آنكس كه با قلبى سليم در پيشگاه خدا حاضر شود و او را لبّيك گويد.
با توجه به اينكه زائران بيتالله الحرام، در طول سفر حج و عمره، به مدينهالنبى نيز مشرّف شده، به فيض و فوز عظيم زيارت رسولاكرم و ذريه طيبه او (عليهم السلام) نايل مىشوند، در بخش آينده كه پايانبخش مباحث اين كتاب است، به اختصار مطالبى درباره برخى از ابعاد زيارت بيان خواهد شد.
بخش چهارم: زيارت
فصل يكم: اتمام حج و عمره با زيارت
درباره «اتمام حج و عمره» كه در آيه شريفه وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَهَ لِلَّهِ (1)
بدان امر شده، افزون بر بحثهاى فقهى درباره دلالت آن بر تحصيل اجزا و شرايط حج و پرهيز از موانع آن، در برخى روايات، تشرف حجگزار به زيارت اماممعصوم (ع) از مصاديق اتمام حج بهشمار آمده است. البته مراد از زيارتى كه در حج بدان فرا خوانده شده، فقط زيارت قبور نيست، اگرچه اين نيز يكى از حقوق ولايت است، بلكه مراد از زيارت، ديدار با رهبر اسلامى و آگاه كردن او از مراتب ولايت و عرضه نصرت بر اوست. چنانكه هدف از حضور در كنار قبر او سلام و درود فرستادن بر او و دعا و تضرع به درگاه خداى سبحان است.
1) 1 سوره بقره، آيه 196. «اتمام»، كاه به لحاظ امتداد زمانى است، مانند اتمامى كه در آيه شريفه ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ سوره بقره، آيه 187 بدان امر شده است؛ و گاه به لحاظ رعايت همه شرايط و انجام همه اجزاء و پرهيز از موانع تماميت فعل مأمورٌ به است، مانند اتمامى كه در آيه شريفه وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ مطرح است. بر همين اساس، اتمام حج، احرام بستنِ در ميقاتهاىِ معين، دانسته شده وسائلالشيعه، ج 8، ص 234 و 241- 243 و همانگونه كه لقاى اماممعصوم ع از مصاديق باطنى اتمام حج بيان شده، مراعات تقواى الهى و پرهيز از لغو و لهو نيز از مصاديق آن به شمار آمده است. چنانكه امامصادق ع فرمود: «إتمامهما أن لا رفثَ ولا فسوقَ ولا جدال فى الحج» وسائلالشيعه، ج 9، ص 110. يعنى آيه بعد، بيانگر مراد از اتمام است. همچنين آن حضرت در روايت ديگرى در اين باره فرمود: «إذا أحرمت فعليك بتقوى الله وذكر الله كثيراً وقلة الكلام إلا بخير فإنّ من تمام الحج والعمرة أن يحفظ المرء لسانه إلا من خير» كافى، ج 4، ص 338.
برخى رواياتى كه در اين باره نقل شده، چنين است:
امامباقر (ع) فرمود: فرمان داده شد تا مردم بهسوى اين سنگها (كعبه) بيايند و بر گِرد آن طواف كنند و سپس به حضور ما آمده، با ما تجديد عهد كنند و ولايتشان را به ما اعلام كرده و يارى خود را بر ما عرضه كرده، آمادگى خود را براى حمايت از ما اظهار كنند؛ «إنَّما أُمِرَ النّاسُ أنْ يَأْتُوا هذِهِ الأحْجارَ فَيَطُوفُوا بِها ثُمَّ يَأتُونا وَيُخْبِرُنا بِولايتهمْ وَيَعْرِضُوا عَلَيْنا نَصْرَهُمْ». (1)
امامباقر (ع) فرمود: مصداق بارز اتمام حج، تشرّف به حضور امام (ع) است؛ «تَمامُ الْحَجِّ لِقاءُ الإمام». (2)بنابراين، حجى كه در آن لقاى امام (ع) نباشد ناتمام است.
امامصادق (ع) ظاهر آيه شريفه ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ (3)
را به كوتاه كردن موى شارب و چيدن ناخن و مانند آن معنا كرده و درباره باطن آن فرمود: منظور از ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ تشرّف به حضور امام است، چنانكه مراد از وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ انجام مناسك حج است. (4)بر اساس اين حديث شريف، ظاهر ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ به همان اصلاح بدن معنا مىشود، ليكن در حقيقتْ اصلاحِ باطنْ در پرتو لقاى امام (ع) مراد است.
زائرانى كه براى انجام مناسك حج و عمره از مدينه به مكه مىآيند از فضيلت مُحرم شدن در مسجد شجره كه پيامبر گرامى از آنجا احرام بسته بهرهمند مىشوند، لكن براى كسانى كه بعد از حج به مدينه مىآيند فضيلت ديگرى است كه روايات، آن را بيان كرده است. از آن جمله، امامباقر (ع) در پاسخ كسى كه عرض كرد: آيا ابتداى سفر حج را مدينه قرار دهم يا مكه؟ فرمود: «ابْدَءْ بِمَكَّهَ وَاخْتِمْ بِالْمَدينَهِ فَإنَّهُ أفْضَلُ». (5)همچنين آن حضرت در حديثى ديگر در اينباره فرمود: «ابْدَؤُوا بِمَكَّهَ وَاخْتِموا بِنا». (6)
بر اساس برخى روايات (1)و نيز نقل موارد فراوانى از مشاهدات، در زمان غيبت، حضور امامزمان (ارواحنا فداه) در موسم و مراسم حج هر سال مسلم است، ليكن از آنجا كه توفيق تشرف به محضر آن حضرت نصيب اوحدى از افراد مىشود، در روايات متعددى امر به زيارت قبور خاندان عصمت و طهارت (عليهم السلام) و عرض ادب و ارادت به پيشگاه با عظمت آنان شده است. (2)
اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) از آن جهت كه انسان كامل و مظهر اسم اعظم الهىاند، داراى مزاياى وجودى ويژهاى هستند كه مستلزم حقوق و استحقاقهاى خاصى است. براى آشنايى با وظايف ديگران نسبت به آن ذوات مقدّس، لازم است به برخى خصايص آنان اشاره شود تا پس از آشكار شدن آن مزاياى الهى، تكليف ديگران، كه در حقيقت تشريف آنهاست، در پيشگاه ذوات نوى خاندان وحى و وَعْى و صاحبان بيوت طاهر و رفيع (ع) معلوم گردد.
اهلبيت وحى (عليهم السلام) جامع كلام تكوين و تدوين و واجد كتاب حقيقت و شريعت و شامل نشئه حقيقى و اعتبارىاند. جامعيّت عينى و علمى اهلبيت نبوت و امامت (عليهم السلام) به اين معناست كه هر كمال ممكن را بدون نقص، واجد و هرچه را دارا هستند از عيب مصون است، و هرچه را در مرحله حدوث واجد بودند در مرحله بقا نيز دارا خواهند بود.
براى شناخت كُنه انسان كامل، چارهاى جز انسان كامل شدن نيست. بنابراين، براى غير آن ذوات نورى نه شناخت عارفانه و شهودىِ اكتناهى آنان مقدور است و نه معرفت حكيمانه حصولى عمق يا اوج شخصيت آنان ميسور. انانهاى كامل، مظهر خداوند سبحاناند كه درباره ذات اقدس او گفتهاند: «لايُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَلايَنالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ». (1)
1) 1 نهجالبلاغه، خطبه 1، بند 1- 2.
اكنون كه روشن شد اكتناهِ مقام انسان كاملْ مقدور غير او نيست، نوبت به وظيفه ديگران درباره آنان مىرسد. وظيفه جامعه انسانى در ساحت اهلبيت عصمت (عليهم السلام) اين است كه حقّانيّت آنان را در عقل، محبّت آنها را در دل، و نام و ياد آنها را در جسم و جان احيا كنند؛ چونان عطشانى كه به كوثر زلال مىرسد و جگر تفيده خود را تبريد و ديده پژمرده خويش را تقرير و روشن و قواى فرسوده خود را تنشيط و شاداب و دهان خشكيده خويش را كامياب مىكند؛ «وَبَيْنَكُمْ عِتْرَهُ نَبِيِّكُمْ وَهُمْ أزِمَّهُ الْحَقِّ وَأعْلامُ الدّينِ وَألْسِنَهُ الصِّدْقِ، فَأنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ القُرآنِ وَرِدُوهُمْ وُرُودَ الهِيمِ الْعِطاشِ». (1)شرح وظايف جامعه اسلامى را مىتوان در سخنان نورانى حضرت امامهادى (ع) در زيارت جامعه كبيره جستجو كرد: «أشْرَقَتِ الْارْضُ بِنُورِكُمْ وَفازَ الْفائِزُونَ بِولايَتِكُمْ، بِكُمْ يُسْلَكُ إلَى الرِّضْوانِ وَعَلى مَنْ جَحَدَ ولايَتَكُمْ غَضَبُ الرَّحْمانِ». (2)
است. از اينرو در هر عصرى بيش از يك خليفه مطلق يافت نمىشود و آن يك نفر، جامع همه شئون كمالى است.
يعنى هرگز هيچ فرد عادى با خاندان عصمت و طهارت (عليهم السلام) سنجيده نمىشود؛ زيرا انسانهاى كامل و خلفاى واقعى
الهى را با يكديگر مقايسه مىكنند، نه با افراد عادى. اينان (اهلبيت وحى (عليهم السلام)) مجارى نعمت و ولىِّ انعاماند و هيچگاه مُتَنعِّم را با مجراى نعمت و واسطه انعام، قياس نمىكنند. اين ذوات نورانى مظهر اسماى حُسناى خداوندند و ذات اقدس الهى با هيچ فردى مقايسه نمىشود؛ «... وَلا يُدْرَكُ بِالْحَواسِّ وَلايُقاسُ بِالنّاسِ ...». (1)
بنابراين، اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) كه به مثابه شب قدر از لحاظ زمان و به منزله كعبه از جهت مكاناند، با هيچ فرد ديگر قياس نمىشوند.
زيارت، حضور مُحبّ در پيشگاه محبوب است و ابراز ارادت و محبت به پيشوايان دين، اظهار فروتنى در برابر دين و اعلام ايمان و ديندارى است؛ زيرا اوّلًا، دين جز محبت نيست. (1)ثانياً، حبّ محبوب خدا حبّ خداست و زيارت جلوهاى از اين محبت است. افزون بر اين، كسى كه مظهر محبت كامل حق و حبيب او، يعنى رسولاكرم را دوست مىدارد از او اطاعت مىكند و پيروى از آن محور محبت الهى، انسان را متعالى و محبوب خدا مىكند؛ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ. (2)
روايات فراوانى درباره محبت به پيامبر و عترت طاهرين (عليهم السلام) رسيده است كه در اينجا دو نمونه از آنها نقل مىشود:
از جاهليت و نيل به اسلام نديدم به چيزى به اين اندازه خوشحال شده باشند. (1)
نكته شايان ذكر اينكه، همانگونه كه در آغاز فصل بيان شد، زيارت قبور اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) مظهرى از محبت و گوشهاى از وظايف مؤمنان نسبت به اين خاندان است. البته مؤمنان، خود از اين عمل بهره مىبرند؛ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِى الْقُرْبى، (4)قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ. (5)
خداى سبحان شرط ورود به محضر رسولاكرم را اذن و دعوت آن حضرت بيان كرده؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ ... إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا ...، (1)تشرّف يافتگان به محضر نورانى پيامبر گرامى را از اعمال، سخنان، افكار و خاطراتى كه آن حضرت را مىرنجاند نهى مىكند: وَلا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِى النَّبِىَّ؛ (2)زيرا مجلس آن حضرت، مجلس علم و حكمت است، نه محفل بزم و انس. توضيح بيشتر درباره اين آيه در فصل بعد خواهد آمد.
قرآن كريم مؤمنان را به مراعات ادب حضور پيامبر گرامى امر كرده، مىفرمايد: در پيشگاه رسولاكرم صدايتان را از صداى آن حضرت بلندتر نكنيد؛ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ. (3)رعايت نكردن ادب محضر رسولاكرم سبب حبط و محو و باطل شدن اعمال انسان است؛ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ؛ (4)چنانكه مراعات ادب مذكور، نشانى از تقواى دل است و غفران و پاداش الهى را در پى دارد؛ إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ. (5)كسانى كه ادب حضور
پيامبر را محترم نمىشمارند و از راه دور و با صداى بلند با پيامبر سخن مىگويند، از خِرَد برخوردار نيستند؛ إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ. (1)
بر اساس آيات مذكور و نيز برخى آيات ديگر، مانند إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَمُبَشِّراً وَ نَذِيراً* لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ، (2)تجليل از پيامبر گرامى به عنوان يك شعار اسلامى، هميشه، در زمان حيات آن حضرت و پس از آن، زنده است؛ زيرا مقام رسالت رسولاكرم همواره زنده است. از اينرو اكنون نيز زائران، هنگام تشرف به حرم مطهر آن حضرت بايد ادب حضور را مراعات كنند.
نكته شايان ذكر اينكه، آنچه درباره حرمت و ضرورت مراعات ادب پيشگاه و بارگاه رسولاكرم بيان شد، درباره جانشينان معصوم و ذريه طيبه آن حضرت (عليهم السلام) نيز صادق و جارى است. گرچه حضرترسول را كرامتى ويژه است.
آياتى از قرآن كريم، مبيّن ادب تشرف به حضور رسولاكرم، مراعات آداب آن محضر نورانى، چگونگى ندا دادن و سخن گفتن با آن حضرت و مانند آن است. رعايت آن ادب تشرف و آداب حضور، سهمى بهسزا در بهرهمندى از مواهب و عنايات خاص دارد.
براساس آيه شريفه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ (1)
مذكور اولًا، فقط مؤمنان مجازند به ضيافت رسولاكرم بروند؛ زيرا خطاب به اهل ايمان است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا .... ثانياً، بايد اين حضور با استيذان قبلى زائر و مهمان و با اذن يا دعوت ميزبان باشد؛ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ ... وَلكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا .... آنگاه اطعام نبوى انجام خواهد شد؛ فَإِذا طَعِمْتُمْ .... اين طعام، هم مىتواند ظاهرى و مادى باشد و هم باطنى و معنوى كه غذاى روح است. چنانكه امامصادق (ع) در ذيل آيه شريفه فَلْيَنْظُرِ الإِنْسانُ إِلى طَعامِهِ (2)
فرمود: مراد از طعام در اين آيه، علمى است كه انسان آن را فرا مىگيرد؛ «عِلْمُهُ الّذى يَأخُذُهُ عَمَّنْ يَأْخُذُهُ». (3)
خداى سبحان درباره شرط استفاده از تغذيه علمى و معنوى رسولاكرم مىفرمايد:
در حضور پيامبر، با يكديگر مؤانسه نكرده و سخنى را كه در آن اثرى از حكمت و معرفت نيست ترك كنيد. مجلس پيامبر، مجلس علم و حكمت است، نه محفل انس و سرگرمى. اگر براى فراگيرى معارف و نيل به كمالات به حضور آن حضرت آمدهايد پس سخنى كه او را مىرنجاند بر زبان نياوريد؛ وَلا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِى النَّبِىَّ فَيَسْتَحْيِى مِنْكُمْ. (1)
بدخورى و پرخورى، استيناس و مؤانسه، مجلس انس داشتن در هتلها و مهمانسراها، پرسهزدن در كوى و برزن و مانند آن، مانع احساس لذت مناجات و زيارت در مدينه است. شخصى در محضر رسولاكرم آروغ زد، آن حضرت فرمود: اين چنين در حضور ديگران آروغ نزن. در غذا خوردن به قدر ضرورت و نياز اكتفا كن. آنان كه هميشه سيرند، در قيامت گرسنگى فراوانى در پيش دارند؛ «اكْفُفْ جُشاءَكَ، فَإنَّ أكْثَرَ النّاسِ فِى الدُّنْيا شبعاً أكثَرُهُم جُوعاً يَوْمَ الْقِيامَهِ». (2)بايد توجه داشت كه در و ديوار و مانند آن، حاجب و مانع حضور نيست و گرنه زائر نمىگفت: من شهادت مىدهم كه تو مرا مىبينى و سلام و كلامم را مىشنوى و جواب مىدهى؛ «اللّهُمَّ إنّى ... أعْلَمُ أنَّ رَسُولَكَ وَخُلَفائَكَ عَلَيْهِمُالسَّلامُ أحْياءٌ عِنْدَكَ يُرْزَقونَ، يَرَوْنَ مَقامى وَيَسْمَعُونَ كَلامى وَيَرُدُّونَ سَلامى ...»، (3)«وأشهد أنّكَ تَسمَعُ الكَلامَ وتَرُدّ الجوابَ». (4)
خداى سبحان غذاهاى مهمانى رسالت را نيز مشخص كرد، كه از آن جمله نماز شب است. نمازى خاص كه از آنِ رسولاكرم است؛ وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَهً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً. (5)مهمان واقعى رسولاكرم ممكن نيست از شب زندهدارى محروم بماند؛ زيرا پذيرايى پيامبر، تهجّد است. اما تهجّد در شب با سَبح
طويل روز كه خستگى مفرط آن مجال تهجّد را سلب كند، سازگار نيست.
زائران راستين نهتنها مهمان كه وارثان رسولاكرماند و بهره و نصيب ورثه، برتر و افزونتر از حظّ مهمان است و او تا بدانجا مىرسد كه خداى سبحان و فرشتگان بر وى دورد و صلوات مىفرستد؛ هُوَ الَّذِى يُصَلِّى عَلَيْكُمْ وَمَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ. (1)
بنابراين، محصول مهمانى رسولاكرم صلوات خدا و ملائكه او بر زائران و وارسته است. نتيجه اين دورد و تحيت الهى، نورانى شدن آنان است، و انسان نورانى به طبيعت تيره و امور بىارزش مادى چشم نمىدوزد؛ ظواهر فريبنده و بىارزشى كه رسولاكرم درباره آن فرمود: اگر دنيا نزد خداى سبحان به اندازه بال پشهاى ارزش مىداشت، حتى جرعه آبى از دنيا نصيب كافران نمىكرد؛ «لَيْسَتِ الدُّنْيا مِنْ مُحَمَّدٍ وَلا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ، وَلَوْ كانَتِ الدُّنْيا تَعْدِلُ عِنْدَ اللهِ مِنَ الْخَيْرِ جَناحَ بَعُوضَهٍ ماأسْقى فيها كافراً شَرْبَهَ ماءٍ». (2)
خداى سبحان كه مؤدِّب اولياى خويش است مىفرمايد: بدون اجازه وارد خانههاى پيامبر نشويد؛ لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ. (1)«بيت» كه در اين آيه و برخى آيات ديگر آمده، تنها به معناى خانه و مسكن متعارف نيست، بلكه همانگونه كه در كلام حضرتنوح (ع) نيز آمده كه: رَبِّ اغْفِرْ لِى وَلِوالِدَىَّ وَلِمَنْ دَخَلَ بَيْتِىَ مُؤْمِناً، (2)گاهى مرادْ بيت نبوت و ولايت و مانند آن است. از سوى ديگر، مصداق «بيوت» كه در آيه شريفه فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ (3)
آمده است تنها مساجد و مانند آن نيست، بلكه مشاهد معصومين (عليهم السلام) و نيز به قرينه مطلب فوق، مقام رسالت و ولايت و امامت از مصاديق آن است.
مؤيد مطلب مزبور، حديثى است كه در آن قُتاده مىگويد: به امامباقر (ع) عرض كردم: من با دانشمندان بسيارى ملاقات داشتهام ليكن ابَّهَتْ و جلالى كه اكنون از شما در من اثر كرده است در حضور هيچيك از آنان احساس نكردهام. امامباقر (ع) فرمود: تو در پيشگاه بيتى نشستهاى كه خداوند آن را رفيع مىداند؛ «أنْتَ بَيْنَ يَدَى بُيُوتٍ أذِنَ الله أن تُرْفَعَ ويُذكَرَ فيها اسْمُهُ ...». (4)مقام رسالت، ولايت و امامت، بيت رفيع حق است.
بنابراين، شايسته است زائران با كفش وارد حرم مطهر ائمه بقيع (عليهم السلام) نشوند؛ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً. (1)تجليل از آن ذوات نورانى در اين نيست كه زائر خود را بر روى قبور مطهر آنان بيندازد، بلكه ادب و احترام اين است كه هنگام ورود به بقيع بعد از اذن دخول، با پاى برهنه وارد شده و آهستهآهسته و با تواضع قدم بردارد، تا هنگامى كه در بقيعْ نام مبارك حسنبن على المجتبى، علىبن الحسين السجّاد، محمّدبن علىالباقر و جعفربن محمّد الصادق (عليهم السلام) را بر زبان آورد يا قبور آنان را ديد، لذت برده و بتواند بگويد: نام شما چقدر شيرين است، قبر شما چقدر پرجاذبه است، اثر شما چقدر شيرين است و ...؛ «... فما أحْلى أسمائكُم ...». (2)
در آن حال و مقام اگر كسى در خود احساس تغيير حالت كرد بداند كه آن امامان معصوم (عليهم السلام) به اذن خداوند در روح او اثر گذاشتهاند. البته آنكه حرف خدا را با دل گرفت: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ* عَلى قَلْبِكَ، (3)با دلهاى زائران سخن مىگويد. اگر زائر تغييرى در حال خود احساس كرد بداند كه آن ذوات نورانى با او سخن گفتهاند. در غير اين صورت، زيارت او بىروح بوده و چنين زيارتى گرچه بىثواب نيست ليكن از لحاظ باطن مانند ترك زيارت است، و براى محروم نماندن از چنين فيض عظيمى بايد تا نيل بدان، تضرّع كند.
قساوت دل و جمود عين كه ناشى از دنياگرايى است نمىگذارد انسان نور امامان معصوم (عليهم السلام) را احساس كند و حرف آنان را با گوش جان بشنود.
سخن آخر اينكه، همانطور كه معيار علوّ زيارت، معرفت است، هر زيارتى نيز بايد مايه افزايش معرفت زائر باشد. از اينرو زائران و پيروان خاندان وحى و رسالت (عليهم السلام) نبايد
مشعلهاى هدايت خود را با ديگران بسنجند. چنانكه اشاره به اين نكته، كه هرگز هيچ فرد عادى با اين خاندان سنجيده نمىشود: «نَحْنُ أهلُ بَيْتٍ لايُقاسُ بِنا أحَدٌ»، (1)«لايُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ (عليهم السلام) مِنْ هذِهِ الأمّهِ أحَدٌ»، (2)در متون زيارتى نيز آمده است، بهويژه در بخشهاى بلند و نورانى زيارت جامعه كبيره كه درس جامع امامشناسى است.
خداى سبحان در قرآن كريم، وجود مبارك رسولاكرم را مجراى فيض خود دانسته و مىگويد: خدا و پيامبر او به فضل و بخشش خويش، آنان را غنى و بىنياز و توانگر كردند؛ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ. (3)بنابراين، همانطور كه ساقى خداست؛ وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ (4)
گرچه آب، رفع عطش مىكند، اغناء نيز كار خداست؛ وَأَنَّهُ هُوَ أَغْنى وَأَقْنى (5)
و رسولخدا مظهر صفت فعل او در اغناست. همچنين بر اساس آيه شريفه وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً، (6)كه در برخى از زيارات حضرترسول نيز آمده است، خداى سبحان شفاعت و وساطت آن حضرت را تصديق كرد. پس هركس هرچه دارد از بركت وجود رسولاكرم بوده و مهمان سفره پرفيض اوست؛ گرچه اصل آن از خداست.
به هر تقدير، زائران گرامى تلاش كنند كه از ضيفات رسولاكرم و اهلبيت مكرّم او (عليهم السلام) حدّاكثر بهره را ببرند و با دلى پر از مغفرت و محبت به اين خاندان به ديار خود بازگردند و از خداوند سبحان بخواهند تا جرعهاى از محبت خود و محبت اولياى خود و محبتِعملى كه ما را به او نزديك مىكند نصيب فرمايد؛ «يا مُنى قُلُوبِ الْمُشْتاقينَ وَيا غايَهَ آمالِ الْمُحِبّينَ أسْألُكَ حُبَّكَ وَحُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَحُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُصِلُنى إلى قُرْبِكَ وَأنْ تَجْعَلَكَ