ghaemiyeh.com
سرشناسه : بابايي آريا، علي
عنوان و نام پديدآور : آشنايي با پيشينه، مباني و ديدگاههاي جريان وهابيت/نگارنده علي بابائيآريا ؛ زير نظر محمدتقي فخلعي.
مشخصات نشر : تهران: مشعر ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۷۱ ص شابك : ۵۰۰۰ ريال 978-964-540-131-1 ؛ ۴۵۰۰ريال(چاپ دوم)
وضعيت فهرست نويسي : فاپا(چاپ دوم)
يادداشت : چاپ اول:۱۳۸۷(فيپا).
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه: ص. ۶۹ - ۷۱.
موضوع : وهابيه -- عقايد
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
شناسه افزوده : فخلعي محمدتقي ۱۳۴۴ -
رده بندي كنگره : BP۲۳۸/۶/ب۲آ۵ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۵۲۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۲۸۵۷۱۷
از بدو انعقاد نطفه وهابيت به مثابه يك جريان فكرى در جهان اسلام، نقدهاى گوناگون از هر سو متوجه آن شد.
از ميان عالمان شيعى، بزرگانى چون شيخ جعفر كاشف الغطاء، «منهج الرشاد» و سيد مُحسن امين عاملى، «كشف الارتياب» را به رشته نگارش در آوردند.
اين نقدهاى مبارك علمى در بحبوحه تلاشهاى گسترده اين جريان براى بسط نفوذ خود در قلمروهاى اسلامى كه با خشونتورزىهاى بى حد و حصر و تصفيههاى خونين همراه بود، به ثمر رسيد و اين رشته تا به امروز امتداد يافت.
به باور راقم اين سطور آنچه پيش از نقد و ارزيابى موردى عناصر فكرى وهابى تأمل برانگيز مىنمايد خشونت وحشتناكى است كه بر فضاى اين انديشه سايه افكنده است. بىگمان، استبداد ورزى و انحصار طلبى،
در همه جلوههاى آن زشت است و در عرصه فكر زشتتر و نفرت آورتر.
كدامين خطر بالاتر از اين كه گروهى خود را مفسر انحصارى دين بنامد و در صحنه مباحث نظرى كه ميدان اجتهاد و رقابت علمى است كمترين نقد را بر نتابد و هر آن كه به مانند او نينديشد را به بدترين تهمتها بنوازد.
جريان وهابيت كه با عنوان نهضت اصلاح طلبى دينى قامت افراشت، به بهانه اصلاح باورهاى دينى، همه انديشههاى مخالف را در ميان فِرَق سنى و غير سنى به كفر و بدعت، متهم كرد. آنگونه كه اتهام كفر ورَمى به بدعت به دو حربه هميشگى بر سر مخالفان تبديل گشت.
مسأله آنگاه پر اهميتتر مىنمايد كه نمودهاى خشونت فكرى و نظرى به خشونتهاى اجتماعى و فيزيكى انجامد و بساط افراطىگرى را بگستراند. امرى كه وهابيت در تحقق آن نقش بى بديلى ايفا كرد.
غمگينانه بايستى از حوادث خونين، ويرانگرىهاى آثار مذهبى به عنوان ميوه تلخ و زهرآگين خشونتهاى تئوريك وهابىها ياد كرد.
از آنجا كه اعتدال، رحمت و شفقت عناصر ريشه يافته در فطرت ناب انسانى هستند، شايد بتوان به راحتى پيش بينى كرد كه ادامه ويرانگرىهاى فكرى و فيزيكى از سوى هواداران اين جريان خشن نه تنها به
تقويت بنيان آن كمك نمىكند، بلكه به تدريج آن را به سراشيب سقوط مىكشد.
گرچه وهابيگرى در شروع حركت خود توانست با به كارگيرى برخى از عناصر جاذب فكرى، شيفتگانى براى خود بيابد، ليكن استمرار نعرههاى خشن طائفى گرى و استبداد ورزىهاى فكرى در دورانى كه نسل كنونى جهان اسلام بيش از هر زمان تشنه اعتدال مذهبى، تعامُل فكرى و وحدت و همدلى است، جُز به دميدن حسِّ نفرت بر عليه خويش كمك نمىكند.
امروزه فرهيختگان و جوانان پرشور جهان اسلام به درستى پى بردهاند «گفتمان وهابيت» چاره ساز معضلات فكرى و اجتماعى جهان اسلام نيست. حاميان سياسى و مالى هم به مدد قدرت و مال، بيش از اين نخواهند توانست به حفظ و تقويت جايگاه آن كمك كنند.
به اميد روزى كه بنيان اعتدال، تعاطف و تراحم وبردبارى مذهبى در دل و جان عالمان و مبلغان مذاهب و در گستره جوامع اسلامى ريشه يابد و خشونتورزىها و رفتارهاى نابردبارانه براى هميشه مطرود شود.
محمّد تقى فخلعى
استاديار دانشگاه فردوسى مشهد
چه پيشينه و چه نسبتى با اهل سنّت دارد؟
«وهابيت» نام جريانى فكرى- سياسى است كه در قرن اخير ظهور كرده و پيرو برخى انديشههاى افراطى سدههاى سوم و چهارم اسلامى است؛ به اين جريان «سلفيه» نيز مىگويند.
بنيانگذار آن شخصى موسوم به محمّد بن عبد الوهاب(1115- 1206 ق). زاده عيينه يكى از شهرهاى صحراى معروف نجد است كه از تحجّر و خشونت بهرهاى تام داشت.
وى در زمان حيات پدرش كه عالم حنبلى برجستهاى بود مجال چندانى براى دعوت به سوى انديشههاى تند و غير منطقى خويش نيافت، امّا پس از درگذشت پدر توانست با طرح و تبليغ برداشت بىپايهاى از مفهوم توحيد و شرك، و بزرگنمايى باورهاى خرافى موجود در عربستان، در ميان مردم ساده، گرسنه و بدوى نجد نفوذ يابد، و پس از مهاجرت به درعيه و برخوردارى از حمايت سياسى و
نظامى حاكم آن،- محمّد بن سعود- ديدگاههاى قابل انتقاد و نادرست خويش را بر سرتاسر عربستان بگستراند. محمّد بن سعود بزرگ آل سعود و نياى پادشاهان كنونى در عربستان سعودى است، كه توانست در سايه حمايت خود از نفوذ مذهبى محمّد بن عبدالوهاب و تبليغات وى به سيطره سياسى بر منطقه دست يابد.
همراهى نفوذ مذهبى و سياسى اين دو در درعيه، نقطه آغاز تاريخ خونين وهابيت به شمار مىرود. زيرا محمّد بن سعود با فتواى جاهلانه محمّد بن عبدالوهاب كه عموم مسلمانان غير وهابى را به نوعى مشرك و شايسته مرگ مىپنداشت، مسلمانان و شيعيان بىگناه سرزمينهاى اطراف را مورد هجوم و تاراج قرار داد، و جنگهاى خونين فراوانى را به برخى دولتهاى اسلامى تحميل نمود.
پس از محمّد بن عبد الوهاب برخى فرزندان و نوادگان او كه در عربستان به «آل الشيخ» معروفاند راه او را ادامه دادند و با تأليف رسائل وكتب وهابى، واستفادهاز روشهاى خشونتآميز نقش غير قابل انكارى را در تحكيم مبانى و گسترش ديدگاههاى وهابى در ميان سرزمينهاى اسلامى ايفا نمودند.
خشونت و تكفير برجستهترين ويژگى تاريخى جريان وهابى بوده است؛ ويژگىاى كه اكنون نيز در سرزمين عربستان كما بيش به چشم مىخورد، و گاهى
در فتاواى عجيب مفتيان وهابى عليه شيعيان، و رفتار خشن و بىادبانه برخى وهابيان با حجّاج بيت الله الحرام و زائران مدينه منوّره ديده مىشود.
وهابيان خود را پيروان مذهب اسلامى نوينى نمىدانند و بيشتر به مذهب حنبلى كه يكى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت است منتسب مىكنند.
امّا تقريباً ترديدى نيست كه مبانى و ديدگاههاى اينان تفاوتهاى جدّى و غير قابل اغماضى با مبانى و ديدگاههاى مذهب حنبلى و به طور كلّى همه مذاهب اسلامى دارد.
از اين رو، برخى اين جريان فكرى- سياسى را يك مذهب نوين انحرافى بر مىشمارند كه نسبت قابل توجّهى با مذاهب اهل سنّت ندارد.
به هر حال بايد توجّه داشت كه بسيارى از مخالفان سرسخت اين جريان از عالمان برجسته اهل سنّت و فقيهان حنبلى بودهاند.
به عنوان نمونه، نخستين كسى كه انديشههاى افراطى و خطرناك محمّد بن عبد الوهاب را مورد مخالفت و انتقاد جدّى قرار داد برادر وى سليمان بن عبد الوهاب(د. 1210 ق). يكى از فقيهان برجسته حنبلى بود كه در اين باره دو كتاب با نامهاى «فصل الخطاب في الردّ على محمّد بن عبد الوهاب» و «الصواعق الإلهية في الردّ على الوهابية» نگاشت.
در متون وهابى هيچ واژگانى به اندازه «توحيد» و «شرك» به كار نرفته است؛ لذا مهمترين پايه انديشه وهابى را بايد در ذيل اين دو واژه بررسى كرد.
توحيد واژه مقدّسى است كه از فطرت پاك انسان برخاسته، و نه تنها همه مذاهب اسلامى، كه همه اديان آسمانى را به هم پيوند مىدهد، و به معناى يگانه شمردن خداوند در آفرينش، تشريع و تدبير جهانيان است.
روشن است كه هر كس با اين مفهوم مبارك آشنا و بدان باورمند باشد «موحّد» است، و چنانچه مفهوم نبوّت پيامبر اكرم حضرت محمّد مصطفى(ص). را نيز بشناسد و باور بندد «مسلمان» خواهد بود.
اين در حالى است كه از ديدگاه محمّد بن عبد الوهاب و پيروان او، توحيد بر دو بخش است:
توحيد ربوبيت و توحيد الوهيت.
منظور اينان از توحيد ربوبيت اعتقاد به يكتايى
خداوند در آفرينش، تشريع و تدبير جهانيان است، و منظورشان از توحيد الوهيت چيزى است كه آن را توحيد در عبادت خداوند معرّفى مىنمايند.
از نگاه وهابيان توحيدى كه در برابر شرك قرار مىگيرد تركيبى از هر دو بخش است، بنابراين، امكان دارد كسى به يگانگى خداوند متعال در آفرينش، تشريع و تدبير جهانيان معتقد باشد، امّا كاملًا «مشرك» به شمار آيد! بدين معنا كه غير خداوند يكتا را مورد «عبادت» قرار دهد.
چنان كه پيداست، وهابيان از «عبادت» نيز تفسير موسّعى ارائه مىدهند و آن را شامل هر گونه تعظيم و تقديس مىپندارند. از اين رو، بر آنند كه مسلمانان با تقديس برخى چيزها يا جاها، و حتى تعظيم قبور پيامبر(ص). و صالحين در واقع آنان را عبادت مىكنند.
از نگاه اينان هر گونه توسّل به اولياء و عرض حاجت در نزد قبور آنان از مصاديق كفر است!
اينان عبادت را علاوه بر اسلام و ايمان و احسان، شامل دعا، بيم، اميد، توكّل، رغبت، هراس، خشوع، خشيت، انابه، كمك گرفتن، استعاذه، استغاثه، ذبح و نذر مىدانند. (1)
1) محمد بن عبد الوهاب، الأصول الثلاثة و أدلتها، ص 6، رئاسة ادارات البحوث العلمية و الافتاء و الدعوة و الإرشاد بالمملكة العربية السعودية؛ همو، الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعة التوحيد، ص 265، مكتبة الرياض الحديثة
طبيعى است كه چنين تفسير فراخ و بىپايهاى از عبادت بسيارى از يكتا پرستان و مسلمانان جهان را در جرگه مشركان وارد مىكند! و اين تالى فاسد و لازمه خطرناكى است كه متأسفانه وهابيان بىباكانه بدان ملتزم و پاىبند هستند!
به طور كلى، ديدگاه محمد بن عبد الوهاب درباره توحيد در يكى از رسائل او به نام «القواعد الأربعة» (1)آمده است. او در اين رساله مختصر، با استناد به ظواهر برخى آيات و روايات، براى توحيد چهار ركن ذكر نموده، كه در واقع اركان وهابيت است:
يكم: دانستن آن كه كافران زمان پيامبر(ص). به اين كه خداوند خالق و مدبّر جهان است اقرار داشتند ولى اين اقرار آنان را به اسلام وارد نمىنمود.
دوم: آن كه كافران زمان پيامبر(ص). مىگفتند كه جز براى نزديكى به خداوند و طلب شفاعت بتها را نمىخوانيم.
سوم: آن كه پيامبر(ص). در ميان كسانى ظهور فرمود كه از حيث عبادت متفاوت بودند؛ برخى فرشتگان، برخى پيامبران و صالحان، برخى درختان و سنگها، و برخى خورشيد و ماه را مىپرستيدند، اما پيامبر(ص). با همه آنان جهاد فرمود و ميان آنان فرقى نگذاشت.
1) اين رساله با نام أربع قواعد الدين تميز بين المؤمنين و المشركين نيز چاپ شده است.
چهارم: آن كه مشركان زمان ما از مشركان زمان پيامبر(ص). مشركتراند! چرا كه مشركان زمان پيامبر(ص). تنها به هنگام آسايش شرك مىورزيدند و به هنگام دشوارى مخلص مىشدند، اما مشركان زمان ما، هم به هنگام آسايش و هم به هنگام دشوارى مشركاند! (1)وى در رساله ديگرش به نام «كشف الشبهات» نيز بر اين ديدگاه افراطى پاى فشرده، و بيش از 24 بار مسلمانان غير وهابى را مشرك، و بيش از 25 مرتبه آنان را كافر، بتپرست، مرتد، منافق و شيطان خوانده است! (2)
اين ديدگاه عجيب تقريباً در همه منابع وهابى به چشم مىخورد. از اين رو، برخى چون سيد محسن امين عاملى (3)و سيد مرتضى عسكرى (4)وهابيان را به
1) محمد بن عبد الوهاب، القواعد الأربعة، صص 38- 43، رئاسة ادارات البحوث العلمية و الافتاء و الدعوة و الإرشاد بالمملكة العربية السعودية؛ همچنين، نك: همو، تفسير كلمة التوحيد، من مجموعة التوحيد، ص 251
2) فراتى، رهيافتى بر علم سياست و جنبشهاى اسلامى معاصر، ص 204، مركز جهانى علوم اسلامى، 1378 ش
3) كشف الارتياب، صص 96- 105، مؤسسة انصاريان، قم: «فى شبه الوهابيين بالخوارج و ذلك من عدة وجوه»؛ و سپس 13 وجه را براى اين شباهت ذكر مىنمايد. به عنوان نمونه، شعار خوارج «لا حكم إلا لله» بود و شعار وهابيان «لا دعاء إلا لله»، «لا شفاعة إلا لله»، «لا توسّل إلا لله» و مانند آن است، كلمات حقّى كه برداشت باطلى از آنها شده است. همچنين، خوارج نسبت به ظواهر شريعت التزام شديد داشتند و وهابيان نيز همان گونه هستند. خوارج ساير مسلمانان را تكفير مىنمودند و مال و خون و عِرض مخالفان خود را حلال مىشمردند و روش وهابيان نيز همين بوده است ...
4) سيد مرتضى عسكرى، معالم المدرستين، 1/ 62 و 63، مؤسسة النعمان، بيروت، 1410 ق
«خوارج» تشبيه، و ديدگاههاى اينان را به تفصيل با ديدگاههاى آنان مقايسه و تطبيق نمودهاند.
شگفتا كه محمّد بن عبد الوهاب با وجود اهمّيتى كه براى مسأله توحيد قائل بود خدا را جسم مىانگاشت، و باور داشت كه نشستن خدا بر عرش و نزول او به آسمان دنيا و ثبوت دست و روى و جهت براى او حقيقى است! (1)از اين رو است كه سليمان عوده از توحيد محمد بن عبدالوهاب با نام توحيد صحرايى و بدوى ياد مىكند. (2)
برخى محقّقان معاصر درباره اين موضوع كتابى با عنوان الوهابية و التوحيد نگاشتهاند، و در آن به نقد و بررسى توحيد وهابى پرداختهاند. (3)
لازمه تفسير به رأى و تلقّى گستاخانه از «توحيد»، برداشت بىپايه، عجيب و خطرناك از «شرك» خواهد بود.
وهابيان شرك را به سه گونه تقسيم مىنمايند:
يك گونه «شرك در ربوبيت» است كه خود دو
بخش مىپذيرد: «شرك تعطيل» كه كسانى چون فرعون، فلاسفه، عرفا، غلات جهميه و قرامطه در ذيل آن قرار مىگيرند، و اين نوع بدترين انواع شرك است (1)و «شرك بدون تعطيل» كه كسانى چون نصارى و مجوس، و همچنين «غلات قبرپرست»! كه براى روح اوليا توان تصرّف قائلاند را شامل مىشود. (2)
گونه ديگر شرك در توحيد اسماء و صفات است كه شامل تشبيه خالق به مخلوق مىشود و از گونه پيشين بهتر است!
گونه سوم شرك در توحيد عبادت است كه به دو نوع تقسيم مىشود:
يك نوع آن كه كسى يا چيزى غير خدا را بخوانند و از او مانند خدا طلب شفاعت نمايند و نسبت به او مانند خدا خوف و رجا داشته باشند و اين نوع «شرك اكبر» است.
نوع ديگر «شرك اصغر» است كه به رياء و خودنمايى و مانند آن اطلاق مىشود. (3)
ناگفته پيداست كه چنين تقسيمهاى سليقهاى و بخشبندىهاى غير عالمانه از مفاهيم بنيادين اسلامى خبطى خطرناك و خطايى بس فاحش است.
ترديدى نيست كه «شرك» نيز مانند توحيد
مفهومى كاملًا مشخّص و تعريفى روشن و بىابهام دارد، و آن همانا شريك دانستن مخلوقى با خداوند يكتا در آفرينش، تشريع و تدبير جهانيان است؛ چيزى كه دامن عموم مسلمانان از آن پاك و پيراسته مىباشد.
به راستى كدام مسلمان است كه كسى يا چيزى را در آفرينش و تدبير جهانيان و يا تشريع احكام دين شريك پروردگار بىهمتا و داراى توانايى و اختيارات او بپندارد؟! يا كدامين مسلمان در هر گوشه اين جهان، پيامبر اكرم(ص). و پيشوايان معصوم اهل بيت: را جز بندگان برگزيده و اولياى شايسته خداوند بلند مرتبه مىانگارد؟!
حسن السقاف در كتاب صحيح شرح العقيدة الطحاوية به تفصيل اين مبناى وهابى را به نقد كشيده است. (1)همچنين، استاد جعفر سبحانى درباره اين موضوع كتابى با عنوان «التوحيد و الشرك فى القرآن الكريم» نگاشته، و در آن مبانى نادرست انديشه وهابى را مورد ارزيابى قرار داده است.
مبانى متفاوت، نااستوار و بىپايه وهابيان، ديدگاههاى آنان را به ديدگاههايى ناهماهنگ، نادرست و غير منطقى تبديل ساخته است. اين ديدگاهها را در چند موضوع مىتوان بررسى كرد:
1) حسن بن على السقاف، صحيح شرح العقيدة الطحاوية، ص 105، دار الإمام النووي، عمان و الاردن، 1416 ق
تكفير غير وهابيان، بدعت شمردن تبرّك و استشفا به آثار اولياى خدا، روا ندانستن زيارت قبور پيامبر(ص). و اهل بيت:، روا ندانستن توسّل و استشفاع به آنان و شرك پنداشتن سوگند به غير خدا.
تكفير عمل شومى است كه سرچشمه بسيارى از آشوبها و فتنههاى تاريك جهان اسلام در گذشته و حال به شمار مىرود. نقش اين عمل زشت و غير اسلامى در تحوّلات كنونى و حوادث خونين برخى كشورهاى مسلمان مانند عراق و افغانستان برجسته و غير قابل انكار است.
چنانچه پيشتر اشاره شد، كافر انگاشتن ديگران از مهمترين ويژگىهاى وهابيان در گذشته و حال بوده است. اينان بر پايه برداشت نادرستى كه از دو مفهوم «توحيد» و «شرك» داشتهاند بيشتر مسلمانان در سرتاسر جهان را مشرك و سزاوار مرگ پنداشتهاند!
اينان به سختى ميان شرك جلى(/ شريك قرار دادن كس يا چيزى براى خدا). و شرك خفى(/ لغزش فكرى يا گناه عملى). فرق مىگذارند و در تكفير افراد مسلمان و گروههاى اسلامى غالباً شتابزده عمل مىكنند.
اين در حالى است كه قرآن كريم از كافر انگاشتن هر كه تظاهر به اسلام نمايد بر حذر داشته و فرموده
است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً؛ (1)يعنى: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا بيرون مىرويد بررسى كنيد و به كسى كه براى شما تظاهر به اسلام مىنمايد نگوييد كه تو مؤمن نيستى تا فراخى زندگى دنيا را تحصيل نماييد چه آنكه نزد خدا بهرههاى فراوان است، شما پيشتر چنين بوديد پس خدا بر شما منّت نهاد، اكنون بررسى كنيد، همانا خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است».
در شأن نزول اين آيه روايت شده است كه پيامبر اكرم(ص). دستهاى از ياران خود را به فرماندهى اسامه بن زيد براى جنگ با بنى ضمره فرستاد. آنان با مردى از قبيله مذكور به نام مرداس روبه رو شدند كه مقدارى دارايى و شترى سرخ مو داشت. هنگامى كه مرداس با سپاه اسامه رو به رو شد بر آنان سلام كرد و كلمه شهادتين را بر زبان راند، امّا اسامه به سخن او توجّهى ننمود و وى را به قتل رساند تا دارايى و شتر او را بگيرد!
همراهان اسامه پس از بازگشت ماجرا را به
1) نساء/ 94
پيامبر(ص). گزارش دادند و گفتند: اى رسول خدا! نديدى كه اسامه چگونه مردى را كه مىگفت «لا إله إلا الله محمّد رسول الله» به قتل رساند! پيامبر(ص). وقتى اين گزارش را شنيد خطاب به اسامه فرمود: با لا إله إلا الله چه كردى؟! اسامه گفت: اى رسول خدا! آن مرد تنها براى اين شهادتين گفت كه جان خويش را حفظ كند!
پيامبر(ص). فرمود: آيا تو دلش را شكافتى و از درونش آگاهى يافتى؟! در اين هنگام آيه مذكور نازل شد و اسامه سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز با كسى كه شهادتين را بر زبان مىراند نجنگد. (1)
اين روايت و روايات فراوان ديگر همه حاكى از آنند كه نمىتوان كسى را كه شهادتين بر زبان مىراند كافر يا مشرك دانست و به اين بهانه جان و مال او را حلال شمرد.
از اين رو، هيچ يك از پيشوايان مذاهب و شخصيتهاى بزرگ اسلامى تكفير مسلمين را بر خود روا نمىشمرد و عناوينى چون كافر و مشرك را بر اهل قبله اطلاق نمىنمود.
به عنوان نمونه، بسيارى از فقيهان شافعى حتّى اقتدا به اهل بدعتها در نماز را روا مىشمارند و تكفير آنان را بر نمىتابند، و اين ظاهر مذهب شافعى با استناد به
1) طبرى، جامع البيان، 5/ 304
حديثى است كه مىفرمايد: «بر كسى كه مىگويد: لا إله إلا الله، و پشت سر كسى كه مىگويد: لا إله إلا الله نماز گزاريد». (1)نووى(د. 676 ق). يكى از فقيهان مشهور شافعى مىگويد:
«همواره همه سلف و خلف(/ قدما و متأخّران). بر روا بودن نماز پشت سر معتزله و ديگران از اصحاب همه مذاهب اسلامى و روا بودن ازدواج و توارث با آنان و جريان همه احكام مسلمين بر آنان اتّفاق نظر داشتهاند، و بسيارى از محقّقان اصحاب ما مانند ابو بكر بيهقى و ديگران، سخنانى كه از شافعى و ديگر علما مبنى بر تكفير قائلان به آفريده بودن قرآن رسيده است را بر كفران نعمتها و نه كفر حقيقى حمل كردهاند». (2)ابو بكر بيهقى از زاهر بن احمد سرخسى نقل كرده است كه گفت:
«وقتى مرگ ابو الحسن اشعرى در خانه من در بغداد نزديك شد، مرا به بالين خويش خواند و گفت: شاهد باش كه من احدى از اهل اين قبله را تكفير نمىنمايم، چه آنكه همگان معبود واحدى را قصد مىكنند و اختلافشان تنها در عبارات است». (3)ذهبى نيز پس از نقل اين حكايت مىگويد:
«من نيز چنين ديدگاهى دارم؛ و شيخ ما ابن تيميه
نيز چنين ديدگاهى داشت و در اواخر عمرش مىگفت: من احدى از امت را تكفير نمىكنم، و با اشاره به حديث نبوى «لا يحافظ على الوضوء إلا مومن» بر آن بود كه هر كس با وضو به نمازهاى واجب ملتزم باشد مسلمان است» (1).
از اينجا روشن مىشود كه وهابيان بر خلاف اجماع اهل علم و ديدگاه همه عالمان اهل سنّت زبان به تكفير امّت گشودهاند و از راه سلف صالح منحرف شدهاند.
استاد جعفر سبحانى درباره اين موضوع كتابى با عنوان الإيمان و الكفر پرداخته، و در آن مسأله تكفير اهل قبله را مورد نقد و بررسى قرار داده است.
يكى ديگر از ديدگاههاى بىپايه وهابيان كه مخالف با كتاب خدا، سنّت پيامبر(ص)، روش سلف صالح و احاديث ائمّه اهل بيت(عليهم السلام). است، بدعت دانستن تبرّك و استشفاء به آثار اولياى خداست.
قرآن كريم در داستان زيبا و آموزنده يوسف(ع). مىفرمايد:
اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً؛ (2)يعنى: «اين پيراهن من را ببريد و بر چهره
پدرم بيافكنيد تا بينايى خويش را بازيابد». و در ادامه مىفرمايد:
فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً؛ (1)يعنى: «چون بشارتدهنده آمد آن پيراهن را بر چهره يعقوب افكند و وى بينايى خويش را باز يافت».
در اين دو آيه تبرّك و استشفاء به پيراهن يوسف(ع). و تأثير مبارك و شفابخش آن مورد تأييد قرار گرفته است.
همچنين، قرآن كريم از متبرّك بودن برخى مكانها و مبارك بودن اولياى خدا خبر مىدهد. به عنوان نمونه، درباره مكّه و مسجد الحرام مىفرمايد:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ؛ (2)يعنى: «همانا نخستين خانهاى كه براى مردم نهاده شد همانى است كه در مكّه مبارك و هدايتى براى جهانيان است». و درباره قدس شريف مىفرمايد:
الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِى بارَكْنا حَوْلَهُ؛ (3)يعنى: «مسجد الأقصايى كه پيرامون آن را بركت داديم». و درباره سرزمين لوط(ع). (4)و سرزمين سليمان(ع). (5)نيز
چنين تعبيرى دارد. و درباره ابراهيم(ع). و فرزندش اسحاق مىفرمايد:
وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحاقَ؛ (1)يعنى: «و بركت نهاديم بر او و بر اسحاق». و از زبان عيسى(ع). مىفرمايد:
وَ جَعَلَنِى مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ؛ (2)يعنى: «خداوند مرا هر جا كه باشم مبارك قرار داده است».
روشن است كه تبرّك به اين بركات آسمانى و بهرهمندى از آثار معنوى اين اماكن متبرّك و اولياى خداوند كارى روا و بسيار شايسته است.
در منابع روايى اهل سنّت اخبار فراوانى وارد شده است كه از تبرّك جستن و استشفاى صحابه به آب وضو، (3)كاسه (4)و دستهاى پيامبر(ص). (5)حكايت دارد.
به عنوان نمونه، روايت شده است كه وقتى رسول خدا(ص). وضو مىگرفت مردم آب وضوى آن حضرت را مىگرفتند و به صورت و بدن خود مىماليدند؛ آن حضرت فرمود: چرا اين كار را مىكنيد؟ عرض كردند: تبرّك مىجوييم، رسول خدا(ص). بىآنكه از اين كار
نهى كند فرمود:
هر كس دوست دارد كه خدا و پيامبرش او را دوست بدارند بايد به راستى سخن گويد و امانتدار باشد و همسايه خود را آزار نكند. (1)ابن حبان در صحيح خود بابى را با عنوان ذكر ما يستحبّ للمرء التبرّك بالصالحين و أشباههم (2)و بابى را با عنوان ذكر إباحة التبرّك بوضوء الصالحين من أهل العلم (3)گشوده و احاديثى را در اين باره گرد آورده است.
گويا با نظر به اين آيات و روايات است كه بسيارى وهابيان ناگزير به تفكيك شدهاند و تبرّك جستن و استشفاى به آثار پيامبر(ص). در زمان آن حضرت را روا مىشمارند امّا پس از آن حضرت و در زمان ما را روا نمىدانند! در حالى كه چنين تفكيكى به هيچ روى منطقى و قابل قبول به نظر نمىرسد؛ زيرا بدون ترديد آثار منتسب به پيامبر(ص). پس از وفات آن حضرت انتساب خود را از دست نمىدهند و به خاطر همين انتساب بر بركات معنوى خويش باقى هستند.
از اين گذشته، از نظر تاريخى ترديدى نيست كه صحابه پيامبر(ص). پس از وفات آن حضرت به آثار بر جا مانده و قبر مطهّر آن حضرت تبرّك مىجستند و استشفا مىنمودند. تا جايى كه بخارى در صحيح خود
بابى را به ذكر اين موضوع اختصاص داده و به تبرّك جستن صحابه و ديگران به آثار بازمانده از پيامبر(ص). پس از وفات آن حضرت تصريح كرده است. (1)
به عنوان نمونه، كاسهاى كه پيامبر(ص). از آن آب نوشيده بود پس از آن حضرت مورد تبرّك و استشفا قرار مىگرفت، (2)و كفشها و جامه آن حضرت به اين منظور نگاه داشته مىشد. (3)
همچنين، روايت شده است كه روزى مروان بن حكم مردى را يافت كه روى خود بر قبر شريف پيامبر(ص). نهاده است، پس به او گفت: هيچ مىدانى چه مىكنى؟! آن مرد سر از قبر برداشت و معلوم شد كه ابو ايوب انصارى از صحابه برجسته رسول خدا(ص). است.
ابو ايوب پاسخ داد: آرى مىدانم! به نزد رسول خدا(ص). آمدهام نه به نزد سنگ! شنيدم رسول خدا(ص). مىفرمايد:
بر دين هنگامى كه اهلش عهدهدار آن شدهاند گريه نكنيد، هنگامى بر دين بگرييد كه غير اهلش كار آن را بر عهده گرفتهاند! (4)
از اين روايت به دست مىآيد كه ديدگاه مروان بن
حكم اموى مانند ديدگاه وهابيان بوده، يا به تعبير دقيقتر، ديدگاه وهابيان مانند ديدگاه مروان بن حكم اموى و همفكران منافق اوست كه مىخواستند نام و ياد پيامبر(ص). باقى نماند، و آثار و نشانههاى آن حضرت به كلّى فراموش شود.
يكى ديگر از ديدگاههاى عجيب وهابيان روا ندانستن زيارت حرم پيامبر اكرم(ص). و مشاهد ائمّه اطهار(عليهم السلام). است. ظاهراً بنيانگذار اين ديدگاه ابن تيميه(د. 728 ق). بوده است كه زيارت قبر مطهّر پيامبر(ص). را عبادت آن مىانگاشت و بر آن بود كه اين كار مانند كار مشركان است! پندار عجيبى كه سخت مورد مخالفت علماى اسلام قرار گرفت.
وهابيان به پيروى از ابن تيميه و مخالفت با اجماع علماى اسلام زيارت روضه نبوى را بدعتى نامشروع و بسترى براى شرك و غلو مىشمارند.
گاهى جهالت اينان چنان به جسارت آميخته مىشود كه زائران بارگاه ملكوتى رسول خدا(ص). را زائران سنگ و آهن مىپندارند و زائران شيفته اهل بيت(عليهم السلام). را «بندگان قبور» لقب مىدهند! در حالى كه بى هيچ ترديدى زيارت رسول خدا(ص). و ائمّه طاهرين(عليهم السلام). بنا بر آيات قرآن كريم و احاديث نبوى و
ديدگاه قطعى اهل بيت(عليهم السلام). و فتواى همه علماى مذاهب اسلامى مشروع بلكه مستحبّ مؤكّد است. قرآن كريم آمدن به نزد پيامبر(ص). را منشأ بركات معنوى فراوان مىداند و مىفرمايد:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً؛ (1)يعنى: «هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى آنكه به اذن خدا اطاعت شود، و اگر آنها هنگامى كه به خود ستم مىكنند نزد تو بيايند و از خداوند طلب آمرزش نمايند و پيامبر برايشان طلب آمرزش نمايد همانا خداوند را توبهپذير و مهربان خواهند يافت».
روشن است كه ارتباط معنوى پيامبر(ص). با امّتاش پس از مرگ منقطع نمىشود و حضور معنوى آن حضرت در همه زمانها امرى قطعى و قابل احساس است.
قرآن كريم پيامبر اكرم(ص). را شهيد و گواه اين امّت لقب مىدهد و مىفرمايد:
فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً؛ (2)يعنى: «چگونه خواهد بود هنگامى كه از هر امّتى گواهى بياوريم و از اين امّت تو را به عنوان گواه بر آنان بياوريم».
ترديدى نيست كه لازمه گواه بودن پيامبر(ص). بر امّت آگاهى آن حضرت از احوال و اعمال امّت است، زيرا بدون اين آگاهى گواه بودن آن حضرت معقول نخواهد بود.
آيات ديگرى نيز وجود دارد كه براى اثبات حضور معنوى پيامبر(ص). و آگاهى آن حضرت در زندگى و مرگ قابل استناد است.
افزون بر اين آيات، روايات فراوانى در منابع روايى شيعه و اهل سنّت به چشم مىخورد كه بر اهمّيت و استحباب زيارت قبر پيامبر(ص). تأكيد مىكند.
به عنوان نمونه، در منابع روايى شيعه از آن حضرت روايت شده است كه فرمود:
«مَنْ زارَني حَيَّاً وَ مَيِّتَاً كِنْتُ لَهُ شَفيعَاً يَوْمَ القيامَةِ»؛ (1)
يعنى: «هر كس مرا در زندگى و پس از مرگ زيارت كند در روز قيامت شفيع او خواهم بود».
همچنين، در منابع روايى شيعه، از آن حضرت روايت شده است كه فرمود:
«مَنْ زارَني أَوْ زارَ أَحَدَاً مِنْ ذُريَّتي زُرْتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأنقَذتُهُ مَنْ أَهوالها»؛ (2)
يعنى: «هر كس من يا يكى از فرزندان مرا زيارت كند در روز قيامت او را زيارت خواهم كرد و از ترسهاى آن رهايى خواهم داد».
در منابع روايى اهل سنّت نيز از رسول خدا(ص). روايت شده است كه فرمود:
«ما بَينَ قَبري وَ مِنْبَري رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّة»؛ (1)
يعنى: «ما بين قبر من و منبرم بوستانى از بوستانهاى بهشت است».
همچنين، در منابع روايى اهل سنّت، از آن حضرت روايت شده است كه فرمود:
«مَنْ زارَ قَبري بَعْدَ مَوْتي كانَ كَمَنْ زارَني في حَياتي»؛ (2)
يعنى: «هر كس قبر مرا پس از مرگم زيارت كند مانند كسى است كه مرا در حال حياتم زيارت كرده باشد».
همچنين، در رواياتى از طريق اهل سنّت تأكيد شده است كه صحابه پيامبر(ص). قبر مطهّر آن حضرت را زيارت مىكردهاند. (3)استاد جعفر سبحانى در كتابى با عنوان «الزيارة فى الكتاب و السنّة» به روايات فراوان اهل سنّت در اين باره اشاره كرده، و درباره سند و دلالت آنها به تفصيل سخن گفته است. (4)از ديگر دلايل روا بودن زيارت قبر پيامبر(ص). اجماع مسلمين است. بنا بر تعبير برخى علماى اهل سنّت، بسيارى از علما و فقهاى برجسته مسلمان به
اتّفاق نظر مسلمين بر روا بودن زيارت روضه نبوى تصريح، و تأكيد كردهاند كه اختلاف نظر آنان تنها در وجوب يا استحباب آن است. به اين معنا كه آيا زيارت قبر شريف پيامبر(ص). واجب است يا مستحب؟! بنابراين كسى كه در اصل روا بودن آن اختلاف نمايد بر خلاف اجماع مسلمين سخن گفته است. (1)وهابيان در برابر اين دلايل روشن چنين استدلال مىكنند كه حتّى اگر زيارت قبر پيامبر(ص). عيناً شرك نباشد، ممكن است به ويژه در برخى عوام به شرك و غلوّ در جايگاه پيامبر(ص). منتهى شود. لذا از باب سدّ ذريعه گناه و پيشگيرى از چنين عواقبى بايد از زيارت قبر آن حضرت منع نمود! امّا ناگفته پيداست كه چنين منطق و استدلالى بسيار سست و غير قابل قبول است، زيرا
اوّلًا، عواقب منفى مورد ادّعا مسلّم نيست و نمىتوان ميان زيارت قبر مطهّر پيامبر اكرم(ص). و غلوّ در آن حضرت ملازمهاى بر قرار نمود. بلكه چه بسا بتوان از زاويه ديگرى نگريست و گفت كه زيارت قبر آن حضرت ممكن است به زنده ماندن تعاليم و يادآورى سنّت آن حضرت كمك، و ارتباط معنوى امّت با تاريخ اسلامى خود را تحكيم نمايد. لذا از باب فتح ذريعه صواب(/ فراهم ساختن زمينه خير). و رعايت مصلحت امّت بايد زيارت قبر پيامبر(ص). را روا،
1) زيني دحلان، الدرر السنية في الردّ علي الوهابية، ص 4، به نقل از ابن حجر، مكتبة ايشيق، استامبول، 1396 ق
بلكه بسيار نيكو دانست.
ثانياً، به فرض پذيرش احتمال زيادهروى و انحراف بايد گفت كه احتمال كذايى به زيارت قبر پيامبر(ص). منحصر نيست و همواره در رابطه با بسيارى از اعمال دينى و شعائر مذهبى مىتواند مطرح باشد.
روشن است كه اگر چنين احتمالاتى مبناى حكم شرعى قرار گيرد بسيارى از اعمال دينى و شعائر مذهبى تعطيل خواهد شد!
يكى ديگر از ديدگاههاى نادرست وهابيان كه انتقاد علماى شيعه و اهل سنّت را برانگيخته است، روا ندانستن شفاعتخواهى، توسّل و استغاثه از پيامبر(ص). و اهل بيت(عليهم السلام). است.
شفاعتخواهى، توسّل و استغاثه در اصطلاح معانى نزديكى دارند. شفاعتخواهى از پيامبر(ص). به معناى طلب وساطت و دعاى آن حضرت جهت آمرزش گناهان، و توسّل به اولياى خدا به معناى وسيله قرار دادن آنان براى تقرّب به درگاه خداوند، و استغاثه از آنان به معناى مدد گرفتن از ارواح طيبه آنان است كه بنا بر آيات قرآنى و احاديث نبوى و روايات فراوان اهل بيت(عليهم السلام). مشروعيت دارد. قرآن كريم در ضمن آيهاى مىفرمايد:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً؛ يعنى: «و اگر آنها هنگامى كه به خود ستم مىكنند نزد تو بيايند و از خداوند طلب آمرزش نمايند و پيامبر برايشان طلب آمرزش نمايد همانا خداوند را توبهپذير و مهربان خواهند يافت».
روشن است كه طبق اين آيه آمدن به نزد پيامبر(ص). و طلب وساطت و استغفار آن حضرت، و وسيله قرار دادن وى و يارى گرفتن از آن بزرگوار براى آمرزش گناهان روا شمرده شده است. و چرا چنين نباشد؟! در حالى كه قرآن كريم فرستادن آن حضرت را رحمتى براى جهانيان مىداند:
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ، (1)و وجود آن بزرگوار را منشأ بركات فراوان و ايمنى از عذاب الهى ياد مىكند و مىفرمايد:
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛ (2)يعنى: «خداوند هرگز آنان را در حالى كه تو در ميانشان هستى عذاب نمىكند و همچنين هرگز عذابكننده آنان نيست مادامى كه استغفار مىكنند».
از اين گذشته، قرآن كريم بر امكان، وقوع و مشروعيت خصوص شفاعت پس از اذن الهى تأكيد مىكند و مىفرمايد:
ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ؛ (1)يعنى: «هيچ شفيعى وجود ندارد مگر پس از اذن خداوند». لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً؛ (2)يعنى: «مالك شفاعت نيست مگر كسى كه نزد خداوند عهدى دارد».
و درباره فرشتگان مىفرمايد: يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ؛ (3)يعنى: «از آنچه پيش روى و پشت سرشان است آگاهى دارد و آنان شفاعت نمىكنند مگر براى كسى كه مورد رضايت باشد و آنان از بيم خداوند هراسانند».
بنابراين، چه بىانصاف و گستاخند كسانى كه طلب شفاعت از پيامبر رحمت(ص). و توسّل و استغاثه به آن حبيب خدا را بيهوده مىدانند و ناروا مىشمارند! افزون بر اين آيات، احاديث فراوانى در تأييد شفاعتخواهى، توسّل و استغاثه به پيامبر اكرم(ص). و به طور كلّى اولياى خدا وارد شده است كه بر شگفتى
ديدگاه بىپايه وهابيان مىافزايد. به عنوان نمونه، در منابع روايى اهل سنّت از صحابى برجسته عثمان بن حنيف نقل شده است كه گفت:
مردى نابينا به حضور پيامبر(ص). رسيد و گفت: از خدا بخواهيد كه مرا عافيت دهد! پيامبر(ص). فرمود: اگر بخواهى برايت دعا مىكنم و اگر بخواهى اين كار را به تأخير مىاندازم كه برايت بهتر خواهد بود. مرد نابينا تقاضاى خويش را تكرار كرد، پس پيامبر(ص). او را امر فرمود كه به نيكى وضو بگيرد و دو ركعت نماز بگزارد و اين دعا را بخواند:
«اللّهُمَّ إنّي أَسْأَلُكَ وَ أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّد(ص). نَبِي الرَّحْمَة، يا مُحَمَّد إِنّي تَوَجَّهْتُ بِكَ إِلى رَبّي في حاجَتي هذه فَتُقضى لي اللّهُمَّ شَفِّعْهُ»؛ يعنى: «خداوندا! من از تو مسألت مىنمايم و به وسيله پيامبرت محمّد(ص). كه پيامبر رحمت است به سوى تو توجّه مىكنم، اى محمّد! من به وسيله تو به سوى پروردگارم در مورد اين حاجتام توجّه كردم تا برايم برآورده سازى؛ خداوندا! آن حضرت را شفيع من كن».
اين حديث شريف كه بسيارى از اهل سنّت بر صحّت و اعتبار روايى آن تأكيد كردهاند، (1)در منابعى
1) به عنوان نمونه، نك: سنن ابن ماجه، 1/ 442: قال أبو اسحاق: هذا حديث صحيح؛ و مستدرك، 1/ 313: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين و لميخرجاه.
چون مسند احمد بن حنبل، (1)منتخب مسند عبد بن حميد(د. 249 ق)، (2)سنن ترمذى، (3)سنن ابن ماجه، (4)سنن نسائى، (5)صحيح ابن خزيمه(د. 311 ق)، (6)مستدرك حاكم، (7)و منابع فراوان ديگر به چشم مىخورد و به روشنى طلب شفاعت، توسّل و استغاثه از پيامبر(ص). را مورد تأييد قرار مىدهد. افزون بر اين، در منابع روايى اهل سنّت روايات فراوانى گرد آمده است كه از طلب شفاعت، توسّل و استغاثه صحابه پيامبر(ص). به آن حضرت حكايت دارد.
بسيارى از صحابه براى برآورده شدن حوائج خود آن حضرت را واسطه مىساختند و به دعاى آن بزرگوار دل مىبستند. (8)در منابع روايى شيعه نيز در اين باره احاديث فراوانى وجود دارد. به عنوان نمونه، از امام باقر(ع). روايت شده است كه فرمود:
«إِنَّ لِرَسُولِ اللهِ(ص). شَفاعَةً في أُمَّتِهِ»؛ (9)
يعنى: «همانا رسول خدا(ص). را درباره امّتاش شفاعتى است».
1) مسند احمد، 4/ 138
2) منتخب مسند عبد بن حميد، ص 148، مكتبة النهضة العربية، 1408 ق
3) سنن ترمذى، 5/ 229
4) سنن ابن ماجه، 1/ 441
5) نسائى، السنن الكبرى، 6/ 168
6) صحيح ابن خزيمة، 2/ 226، المكتب الاسلامى، 1412 ق
7) مستدرك، 1/ 313
8) به عنوان نمونه، نك: مسند احمد، 2/ 352 و 5/ 248؛ صحيح بخارى، 7/ 40
9) برقى، المحاسن، 1/ 184، باب الشفاعة
و در صحيفه سجاديه كه از اصيلترين منابع شيعى و كتب اسلامى است بارها شفاعت پيامبر اكرم(ص). مورد طلب و درخواست قرار گرفته است. (1)روشن است كه بر خلاف پندار وهابيان، امكان شفاعت به عنوان لطفى الهى هرگز بسترى براى گناه و مشوّقى براى نافرمانى نخواهد بود. زيرا چنانچه از آيات قرآنى به دست آمد، اين لطف اميد بخش موقوف به اذن خداوند و تنها شامل حال كسانى است كه اجمالًا مورد رضايت باشند. چنانچه از رسول خدا(ص). روايت شده است كه در ضمن حديثى فرمود: «فرشته پروردگارم به نزد من آمد و مرا ميان ورود نيمى از امّتم به بهشت و شفاعت مخير نمود، پس من شفاعت را برگزيدم. برخى صحابه آن حضرت گفتند: از خداوند بخواه كه ما را در شفاعت تو قرار دهد! آن حضرت فرمود: شما و هر كه بميرد در حالى كه چيزى را شريك خدا قرار نداده است در شفاعت من هستيد.» (2)
از امام صادق(ع). نيز روايت شده است كه در ضمن حديثى فرمود:
«شفاعت پيامبر(ص). و شفاعت ما با گناهان شما از
بين مىرود، بنابراين، اى گروه شيعيان! با اتّكاى به شفاعت ما گناه نكنيد، زيرا به خدا سوگند كسى كه گناهى كبيره انجام دهد مشمول شفاعت ما نمىشود تا آنگاه كه درد عذاب را بكشد و ترس دوزخ را ببيند». (1)
و نيز از همان حضرت روايت شده است كه در واپسين لحظات عمر شريف خويش خطاب به خويشان و شيعيان خود فرمود:
«إنّ شفاعتنا لا تنال مستخفّاً بالصّلاة»؛ (2)
يعنى: «همانا شفاعت ما به كسى كه نسبت به نماز خود كمتوجّه باشد نمىرسد».
جالب است كه بسيارى از وهابيان روا بودن شفاعت پيامبر(ص). در روز قيامت را باور دارند، امّا خواستن آن در دنيا را روا نمىدانند! در حالى كه اگر امكان شفاعت آن حضرت در روز قيامت وجود داشته باشد- كه به طور قطع چنين است- خواستن آن در دنيا امرى طبيعى به نظر مىرسد. بلكه چه بسا بتوان نخواستن چنين فضل الهى و مهر نبوى را كارى ناروا و نشان از غفلت و قساوت قلب دانست! آنچه افزون بر اين بر روا بودن طلب شفاعت پيامبر(ص). در دنيا دلالت دارد رواياتى است كه از طلب شفاعت صحابه از آن حضرت حكايت دارد؛ كارى كه به طور قطع در دنيا
واقع شده است! (1)
وهابيان هر گونه سوگند خوردن به غير خدا را شرك مىدانند و سوگند خورنده آن را مشرك مىخوانند! در اين باره پيش از هر چيز بايد دانست كه سوگند خوردن هر چند صادقانه باشد چندان زيبا و زيبنده انسان مؤمن و پرهيزكار نيست. همچنانكه اگر غير صادقانه باشد گناهى است بسيار بزرگ.
نيز بايد دانست كه سوگند خوردن به نام غير خدا كارى ناشايست و نكوهيده است، و اگر كسى اراده سوگند دارد بهتر است به نام خداوند يكتا سوگند ياد كند. زيرا احتمالًا سوگند ياد كردن به يك چيز به معناى بسيار بزرگ داشتن آن چيز است، و چنين معنايى جز در رابطه با پروردگار بزرگ صادق نيست.
در اين باره احاديثى از رسول خدا(ص). و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام). نيز رسيده است كه مىتوان به برخى از آنها اشاره نمود. به عنوان نمونه، در منابع روايى شيعه از رسول خدا(ص). روايت شده است كه فرمود:
«جز به خداوند سوگند ياد نكنيد، و هر كه به خداوند سوگند ياد مىكند بايد راست گويد، و هر كه براى او به خداوند سوگند ياد مىشود بايد راضى گردد، و هر كه راضى نگردد از خداوند بيگانه است». (2)
و در منابع روايى اهل سنّت نيز وارد شده است كه آن حضرت با سوگند خوردن به غير خدا به سختى برخورد فرمود. (1)
با اين حال، به نظر مىرسد كه وهابيان در رابطه با اين مسأله از حدّ منطق و اعتدال خارج شدهاند و به افراط و زيادهگويى دچار آمدهاند. زيرا سوگند ياد كردن هرگاه به چيزى غير خدا باشد به معناى خدا پنداشتن آن نمىباشد و به سختى مىتوان از آن با عنوان شرك به معناى حقيقى ياد كرد.
به نظر مىرسد سوگند به غير خدا توسّط خود خداوند، پيامبر(ص)، صحابه و اهل بيت آن حضرت(عليهم السلام). واقع شده است. ترديدى نيست كه اگر سوگند خوردن به يك چيز ضرورتاً به معناى شريك قرار دادن آن براى خداوند بود خداوند يكتا خود به غير خويش سوگند ياد نمىكرد، در حالى كه قرآن كريم پر از سوگندهاى الهى به پديدههاى هستى است. هر چند اين مسأله نمىتواند دليلى براى نيكو بودن سوگند بندگان به غير خداوند تلقّى شود، امّا به طور قطع مىتواند دليلى بر عدم دلالت چنين سوگندى بر اعتقاد شركآميز باشد.
رسول خدا(ص). براى كسى به جان پدرش سوگند
1) مسند احمد، 2/ 67
ياد كرده، (1)و امير مؤمنان على(ع). به جان خويش، (2)و برخى ديگر از ائمّه اهل بيت(عليهم السلام). به خانه خدا (3)سوگند خوردهاند. و از ميان صحابه كسانى چون ابو بكر، (4)عمر بن خطاب، (5)عائشه، (6)ابن عباس، (7)اسماء بنت عميس، (8)اسيد بن حضير (9)و بسيارى ديگر به جان خويش يا جان ديگران سوگند ياد كردهاند.
در احاديثى نيز سوگند ياد كردن به غير خدا صريحاً يا ظاهراً روا شمرده شده است. (10)
به اين ترتيب، شايد بتوان گفت سوگندى كه لازم است صرفاً به نام خداوند ياد شود سوگندى است كه شكستن آن موجب كفّاره مىشود؛ و گر نه سوگندى كه بدون اراده جدّى بر زبان جارى مىگردد و براى آن شكستن يا كفّارهاى وجود ندارد رواست كه به غير خدا ياد شود. چنانچه سوگند پيامبر(ص). و ائمّه معصومين(عليهم السلام). ابر گونه اخير مىتوان حمل كرد.
1) مسند احمد، 2/ 231 و 4/ 334؛ سنن دارمى، 1/ 371؛ صحيح مسلم، 1/ 32؛ سنن ابن ماجه، 2/ 903؛ سنن ابى داود، 1/ 97
2) نهج البلاغة، 2/ 127
3) كافى، 1/ 203؛ ابن بابويه، الامالى، ص 779
4) شافعى، كتاب المسند، ص 336
5) مسند احمد، 6/ 141
6) صحيح بخارى، 5/ 218؛ صحيح مسلم، 4/ 61
7) صحيح بخارى، 5/ 220
8) مستدرك، 3/ 162
9) مسند احمد، 4/ 354
10) . وسائل الشيعة، 23/ 261
مذهب شيعه از آغاز تاريخ خود تاكنون همواره آماج تهمتهاى ناروا و نسبتهاى بىپايه اهل سنّت و حملات بىرحمانه سلفيان و وهابيان بوده است.
گناه اين مذهب چيزى جز پيروى از سفارشهاى مكرّر پيامبر(ص). درباره اهل بيتش(عليهم السلام)، و عمل به وصيت آن حضرت درباره على(ع). و پاىبندى به پيمان غدير خم نبوده است. وگرنه جاى انكار نيست خدماتى كه اين مذهب به امّت و تاريخ اسلامى رسانده، هيچ مذهب ديگرى نرسانده است.
چنانچه به اعتراف بسيارى از اهل سنّت، بيشتر علوم اسلامى از قرائت و تفسير و فقه و صرف و نحو و طبّ و عرفان و كلام و فلسفه توسّط دانشمندان شيعى و تربيت يافتگان مكتب اهل البيت(عليهم السلام). بنيان نهاده شده است.
لذا، مظلوميت شيعه را بايد از عجيبترين، تلخترين و تأمّلبرانگيزترين واقعيتهاى تاريخ اسلامى دانست.
تهمتهاى ناروا و نسبتهاى بىپايهاى كه توسّط اهل سنّت عموماً و سلفيان خصوصاً به شيعه وارد شده بيش از آن است كه در اين مختصر احصا توان كرد. به عنوان نمونه، سفيان ثورى مدّعى است:
«همانا رافضه مىگويند كه على(ع). در ابرهاست و ما با احدى از فرزندان او خروج نمىكنيم تا آنگاه كه منادى يعنى على(ع). از آسمان ندا دهد كه با فلانى خروج كنيد»! (1)
در حالى كه چنين نسبتى كذب محض است، و شيعه چنين ديدگاهى ندارد.
مالك بن انس يكى از پيشوايان چهارگانه اهل سنّت نيز در پاسخ به كسى كه درباره شيعيان مىپرسد مىگويد:
«با آنها سخن نگو و از آنان روايت نكن، زيرا آنان دروغ مىگويند»! (2)
چنين تهمت بىپايه و بىانصافى آشكارى در حالى مطرح مىشود كه شيعه از گفتوگو با اهل سنّت استقبال مىكند و روايت از راويان سنّى راستگو را بر خود روا مىشمارد.
و شافعى يكى ديگر از پيشوايان چهارگانه اهلسنّت مىگويد:
«احدى را در گواهى دادن دروغگوتر از رافضه
نديدم»! (1)و در جاى ديگر مىگويد:
«گواهى همه اهل اهواء و بدعتها را مىپذيرم مگر رافضه، زيرا آنان به سود يكديگر گواهى مىدهند»! (2)
در حالى كه چنين نسبتى به هيچ روى قابل قبول نيست. زيرا گواهى دروغ در نزد شيعيان از بزرگترين گناهان به شمار مىرود و احاديث فراوانى از اهل بيت(عليهم السلام). در نهى از آن وارد شده است. آنچه در اين تهمت به مذهب شيعه نسبت داده شده، صرفاً ديدگاه نادرست يكى از غاليان است كه مورد لعن و برائت مذهب شيعه قرار دارد.
برخى ديگر از اهل سنّت ادّعا كردهاند در ميان مردم مشهور است كه هيچگاه يك رافضى با فردى سنّى تنها نمىشود مگر آنكه انديشه قتل او را در سر مىپروراند! و اين از ويژگىهاى مشترك رافضه و يهوديان است! (3)
ترديدى نيست كه چنين اوهام شگفتانگيز و سخنان گزافهاى نتيجه القائات شيطانى و تبليغات منفى سلفيان در ميان مردم ساده لوح بوده است. سيد محمّد رضا رضوى در كتابى با عنوان «كذبوا على الشيعة»(/ بر شيعه دروغ بستهاند). فهرست بلندى از اين
تهمتهاى ناروا و نسبتهاى بىپايه ارائه داده، كه بسيار تأسّفبرانگيز است.
امّا از ميان همه اين گزافهها و سخنان جاهلانه، دو تهمت ناروا و نسبت بىپايه از اهمّيت بيشترى برخوردار است:
1- مسأله تحريف قرآن
2- خيانت جبرئيل(ع). در وحى
اصطلاح تحريف قرآن در معناى تغيير الفاظ يا معانى آن به گونه كاستن يا افزودن به كار رفته است، هر چند در نظر دانشمندان مسلمان بيشتر به كاستن انصراف دارد.
اهل سنّت عموماً و وهابيان خصوصاً ادّعا مىكنند كه شيعه قرآن موجود را تحريف شده مىداند و باور دارد كه در الفاظ و عبارات آن كاستى راه يافته است! در حالى كه چنانچه گفته شد، چنين ادّعايى كذب محض است.
گويا اينان از آنجا كه در مبانى حقيقى و ديدگاههاى راستين شيعه رخنهاى نيافتهاند و براى بازداشتن مردم از تعاليم اصيل و معارف عميق اين مذهب راهى پيدا نكردهاند و در عرصه منطق و استدلال كم آوردهاند به چنين دعاوى بىپايهاى متوسّل شدهاند و زبان به شايعهپراكنى و نسبتهاى
نادرست گشودهاند. وگرنه امروز كيست كه نداند شيعه به اصالت قرآن و پاكى آن از هر گونه تحريف و تغيير اعتقاد راسخ دارد و همواره در علوم مربوط به آن مانند قرائت و تفسير پيشتاز بوده است؟!
از سوى ديگر، در ميان منابع روايى شيعه و اهل سنّت رواياتى به چشم مىخورد كه با انديشه تحريف قرآن سازگار به نظر مىرسد و توسّط هر دو گروه شيعه و اهل سنّت مورد اعراض واقع شده است.
در اينجا براى روشن ساختن بيشتر موضوع به ذكر دلايل تحريفناپذيرى قرآن مىپردازيم و به پارهاى شبهات در اين باره پاسخ مىدهيم.
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ (1)يعنى: «همانا ما خودمان قرآن را نازل كرديم و خودمان آن را حتماً محافظت مىكنيم».
روشن است كه محافظت قرآن به معناى بازداشتن آن از هرگونه تغيير و تحريف و نابودى است، و با اين وصف آيه شريفه در تحريفناپذيرى قرآن به عنايت و خواست الهى تأكيد و صراحت دارد.
ممكن است اشكال شود كه استدلال به قرآن براى
1) حجر/ 9
اثبات تحريفناپذيرى قرآن گونهاى دور است و براى اثبات آن بايد به چيزى غير از قرآن استدلال نمود.
در پاسخ به اين اشكال گفتهاند كه حجّيت قرآن كريم عموماً و آيه محافظت خصوصاً با دليلى غير از قرآن كريم يعنى تأييد اهل بيت طاهرين(عليهم السلام). اثبات شده است، و با اين وصف شبهه دور برطرف مىشود. (1)
امّا اين پاسخ چندان كامل و قابل قبول به نظر نمىرسد، زيرا در اين صورت آنچه حجّيت و تبعاً عدم تحريف قرآن را اثبات كرده تأييد اهل بيت طاهرين(عليهم السلام). بوده است و نه آيه محافظت! و استدلال به آيه محافظت پس از اثبات حجّيت آن توسّط اهل بيت(عليهم السلام). تحصيل حاصل خواهد بود.
گذشته از آنكه با چنين تقريرى لازم مىآيد كه ثقل اكبر الهى(/ قرآن كريم). حجّيت و اعتبار خود را از ثقل اصغر الهى(/ اهل بيت(عليهم السلام)). گرفته باشد، در حالى كه چنين لازمى تقريباً قابل قبول نيست.
به نظر مىرسد كه پاسخ اين اشكال را با استدلال به ثبوت تاريخى و تواتر نقل آيه محافظت بايد داد. به اين معنا كه آيه مذكور بنابر متون كهن اسلامى از اصالت تاريخى برخوردار است و در هر دوره به گونه متواتر و بى هيچ تفاوت و تغييرى براى ما نقل شده است، و تواتر تاريخى و روايى حجّيت و اعتبار عقلى
1) نك: خويى، البيان فى تفسير القرآن، ص 228، دار الزهراء، بيروت
دارد. لذا، صدور آن از شخص پيامبر(ص). به عنوان آيهاى از قرآن محرز است و مىتواند دليلى براى عدم تحريف و تغيير ساير آيات قرآن قابل استدلال به شمار رود. با اين تقرير، لازم نمىآيد كه قرآن كريم حجّيت خود را از ناحيه اهل بيت(عليهم السلام). گرفته باشد.
وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ* لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ؛ (1)يعنى: «همانا قرآن كتابى ارزشمند است كه هيچ باطلى از پيش رو يا پشت سرش به سراغ آن نمىآيد و فرو فرستادهاى از جانب حكيمى ستوده است».
اين آيه شريفه وقوع هرگونه تحريف و تغيير در قرآن را نفى مىكند و بر مصونيت آن در برابر آميختگى به باطل پاى مىفشارد.
چنانچه پيشتر براى اثبات مسأله عصمت اهل بيت(عليهم السلام). اشاره شد، حديث شريف ثقلين بر تحريفناپذيرى قرآن كريم مانند عصمت اهل بيت(عليهم السلام). دلالت دارد.
زيرا تمسّك به آن را همانند تمسّك به ثقل اصغر واجب، و مايه عدم ضلالت مردم تا روز قيامت معرّفى
1) فصلت/ 41 و 42
مىكند و اين به معناى آن است كه قرآن كريم تا روز قيامت از هرگونه تحريف و تغيير مصون و همواره از هر گونه كژى و ناراستى بركنار خواهد بود.
زيرا اگر امكان تحريف و تغيير در آن وجود داشته باشد و پارهاى كژىها و ناراستىها در آن راه يابد ديگر تمسّك به آن نمىتواند واجب، و ضامن هدايت مردم تا روز قيامت به شمار رود. بلكه در اين صورت تمسّك به آن خود زمينهساز گمراهى و مانع هدايت مردم خواهد بود.
در ميان منابع روايى شيعه و اهل سنّت احاديث فراوانى به چشم مىخورد كه بر ضرورت عرضه احاديث به قرآن كريم و سنجش ميزان درستى و اعتبار آنها با كتاب خدا تأكيد مىكند. به عنوان نمونه، از رسول خدا(ص). روايت شده است كه در خطبه خويش فرمود:
«أَيُّهَا النَّاسُ مَا جَاءَكُمْ عَنِّي يُوَافِقُ كِتَابَ اللَّهِ فَأَنَا قُلْتُهُ وَ مَا جَاءَكُمْ يُخَالِفُ كِتَابَ اللَّهِ فَلَمْ أَقُلْهُ»؛ (1)
يعنى: «اى مردم! هر چه از من به شما رسيد كه با كتاب خدا سازگار بود من آن را گفتهام، و هر چه به شما رسيد كه با قرآن ناسازگار بود من آن را نگفتهام».
1) المحاسن، 1/ 221؛ كافى، 1/ 69؛ هيثمى، مجمع الزوائد، 1/ 170؛ المعجم الكبير، 12/ 244
و نيز از آن حضرت روايت شده است كه فرمود:
«همانا بر من دروغ خواهند بست همانگونه كه بر پيامبران پيشين دروغ بستند، پس هر حديثى از من به شما رسيد كه با كتاب خدا سازگار بود آن حديث من است، و هر چه با كتاب خدا سازگار نبود حديث من نيست». (1)
همچنين، از امام صادق(ع). روايت شده است كه فرمود:
«ما لَمْ يُوَافِقْ مِنَ الْحَدِيثِ الْقُرْآنَ فَهُوَ زُخْرُفٌ»؛ (2)
يعنى: «هر حديثى كه با قرآن سازگار نباشد مزخرف است».
روشن است كه عرضه احاديث به قرآن و سنجش ميزان اعتبارشان با آن تنها در صورتى معنا دارد كه قرآن از هر گونه تحريف و ناراستى بركنار باشد، و گرنه سازگارى يا ناسازگارى احاديث با آن نمىتواند بر درستى يا نادرستى آنها دلالت روشنى داشته باشد.
شايد مهمترين دليل عدم تحريف قرآن تواتر سندى آن در طول تاريخ اسلامى باشد.
قرآن كريم از نخستين روزهاى نزول مورد توجّه عموم مسلمانان قرار داشت و توسّط آنان تقديس، و
به سختى محافظت مىشد.
پيش از وفات پيامبر(ص). صدها تن از صحابه آن حضرت زير نظر مستقيم آن بزرگوار با آيات قرآن كريم آشنا شدند و ميان آنان اختلافى در چگونگى و چيستى مضامين آيات وجود نداشت.
پس از وفات آن حضرت نيز همان آيات كه در زمان پيامبر(ص). جزء قرآن به شمار مىرفت با همان مضامين معين و محفوظ به گونه متواتر و كاملًا مكتوب توسّط صدها تن از صحابه به نسل پسين اسلامى انتقال يافت.
نسل پسين اسلامى كه شامل هزاران تن از تابعين بودند نيز ميراث آسمانى قرآن كريم را از نسل پيشين دريافت، و به نسل بعد از خود منتقل نمودند. و به همين ترتيب، قرآن كريم با تواترى بىنظير به نسلهاى آينده انتقال يافت تا به روزگار كنونى رسيد.
روشن است كه احتمال هر گونه تحريف و تغيير مضامين آيات و كاستن يا افزودن الفاظ آنها در چنين فرايند تاريخى كاملًا منتفى بوده، و با اين وصف جاى هيچ ترديدى در اصالت و خلوص قرآن كريم باقى نمانده است.
به نظر نگارنده، مهمترين دليل اعتبار قرآن كه مورد غفلت بسيارى قرار گرفته، خود قرآن است:
«آفتاب آمد دليل آفتاب»!
توضيح آنكه قرآن خود معجزه پيامبر خاتم(ص). و معيار شناخت حقّانيت اوست، و معجزه ذاتاً به گونهاى است كه خود بىنياز از اثبات است.
طبيعى است كه اگر براى اثبات اعتبار يك معجزه به معجزه ديگرى نياز باشد براى اثبات اعتبار معجزه ديگر نيز به معجزه ديگرى نياز خواهد بود و اين به معناى تسلسل است كه امكان وقوعى ندارد.
حقيقت آن است كه متن قرآن و تك تك آيات نورانى آن از حيث بلاغت، فصاحت، معانى و معارف بلند الهى به گونهاى است كه بر صدور آن از جانب پروردگار سبحان و پيراستگى آن از هر گونه تحريف و دستاندازى بشرى دلالت مىكند.
اگر دستهاى آلوده بشرى بر چنين سراپرده پاك و سپيد آسمانى قرار گرفته بود، لكه سياه و تاريك آن بىهيچ ترديدى آشكار مىشد و خودنمايى مىكرد. چنانچه قرآن خود مىفرمايد:
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً؛ (1)يعنى: «آيا در قرآن تدبّر نمىكنند؟ اگر از جانب غير خداوند بود در آن اختلاف بسيار مىيافتند».
به ديگر سخن، اگر چيزى غير قرآن با قرآن
1) نساء/ 82
درآميخته بود با توجّه به وجود تفاوتهاى جدّى و برجسته ميان كلام الهى و كلام بشرى به راحتى تمييز داده مىشد، در حالى كه هيچ ابهام، اختلاف، ناهماهنگى و سخن نازيبايى در سرتاسر آيات آن به چشم نمىخورد، و هر جزء آن با تناسبى اعجازآميز در سر جاى خود قرار گرفته است؛ و اين را بايد مهمترين دليل بر عدم وقوع تحريف در قرآن دانست.
چنانچه اشارت رفت، در ميان منابع روايى، احاديثى به چشم مىخورند كه ظاهراً بر وقوع تحريف در قرآن دلالت دارند.
هر چند بر خلاف تبليغات عجيب اهل سنّت، وجود اين احاديث به منابع روايى شيعه منحصر نمىشود، و در منابع روايى اهل سنّت به مراتب بيش از شيعه نمود داشته است.
از اين رو، ما در دو بخش جداگانه احاديث تحريف در منابع شيعى و اهل سنّت را بررسى مىكنيم:
مرحوم كلينى در كتاب شريف كافى احاديثى را گرد آورده است كه ظاهراً بر وقوع كاستى در الفاظ قرآن كريم دلالت دارند. گردآورى اين احاديث
توسّط وى، اهل سنّت را واداشته است تا نام مرحوم كلينى را در فهرست نام شيعيانى قرار دهند كه به تحريف قرآن باور داشتهاند.
در حالى كه روشن است آوردن يك روايت در كتابى كه به منظور گردآورى احاديث شيعه پيش نهاده شده است دلالت صريحى بر ديدگاه گردآورنده آن ندارد، و براى نسبت دادن چنين ديدگاه نادرستى به وى نياز به دلايل بيشترى احساس مىشود. به ويژه با توجّه به آن كه بيشتر اين احاديث در ادّعاى تحريف قرآن صراحتى ندارند و به راحتى قابل تفسير و توجيه هستند.
بسيارى از اين احاديث عبارت ديگرى را كه به تفسير يا تأويل قرآن مىماند به برخى آيات مىافزايند و ادّعا مىكنند كه آيات مذكور «چنين نازل شدهاند». به عنوان نمونه، از امام صادق(ع). روايت شده است كه فرمود:
«وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ). فِى وَلايَةِ عَلِىٍّ وَ وَلايَةِ الأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ(فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً). هَكَذَا نَزَلَتْ»؛ (1)
يعنى: «هر كه از خدا و پيامبرش(در رابطه با ولايت على و ولايت ائمّه بعدى). پيروى نمايد به رستگارى بزرگى دست يافته است».
قطع نظر از ضعف روايى اين حديث به خاطر على بن ابى حمزه بايد گفت كه منظور امام صادق(ع). از
1) كافى، 1/ 414
عبارت ميانى به روشنى تأويل آيه و ذكر مصداق برجسته اطاعت از پيامبر(ص). بوده كه به گونه غير قرآنى بر پيامبر اكرم(ص). نازل شده است.
بيشتر احاديثى كه به عنوان احاديث تحريف مطرح شدهاند از قبيل همين حديث هستند، و به سختى مىتوان آنها را صريح در ادّعاى تحريف دانست. (1)البته اندكى از اين احاديث نيز ظهور بيشترى در معناى تحريف دارند. مانند حديثى كه از امام رضا(ع). روايت شده است كه خطاب به محمّد بن سنان فرمود:
1) به عنوان نمونه، به برخى از اين احاديث اشاره مىشود: الحسين بن محمد، عن معلى بن محمد، عن جعفر بن محمد بن عبيد الله، عن محمد بن عيسى القمى، عن محمد بن سليمان، عن عبد الله بن سنان، عن أبى عبد الله عليه السلام فى قوله: ولقد عهدنا إلى آدم من قبل(كلمات فى محمد وعلى وفاطمة والحسن والحسين والائمة عليهم السلام من ذريتهم). فنسى هكذا والله نزلت على محمد صلى الله عليه وآله(كافى، 1/ 416). على بن إبراهيم، عن أحمد بن محمد البرقى، عن أبيه، عن محمد بن سنان عن عمار بن مروان، عن منخل، عن جابر عن ابى جعفر عليه السلام قال: نزل جبرئيل عليه السلام بهذه الآية على محمد صلى الله عليه وآله هكذا: بئسما اشتروا به أنفسهم أن يكفروا بما أنزل الله(فى على). بغيا. و بهذا الاسناد، عن محمد بن سنان، عن عمار بن مروان، عن منخل، عن جابر، قال: نزل جبرئيل عليه السلام بهذه الآية على محمد هكذا: وَ إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا(في على). فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ. و بهذا الاسناد، عن محمد بن سنان، عن عمار بن مروان، عن منخل، عن أبى عبد الله عليه السلام قال: نزل جبرئيل عليه السلام على محمد صلى الله عليه وآله بهذه الآية هكذا: يا أيها الذين أوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا(فى على). نورا مبينا. على بن محمد، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن أبيه، عن أبى طالب، عن يونس بن بكار، عن ابيه، عن جابر، عن ابى جعفر عليه السلام وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ(فيعلى). لَكانَ خَيْراً لَهُمْ(همان، 1/ 417).
كبر على المشركين(بولاية على). ما تدعوهم إليه يا محمد! من ولاية على هكذا فى الكتاب مخطوطة؛ (1)يعنى: براى كسانى كه ديگران را(در ولايت على(ع)). شريك كردهاند چيزى كه به سويش فرامىخوانيد گران است اى محمّد! منظور ولايت على است و در كتاب اينگونه نوشته شده است! هر چند عبارت «هكذا فى الكتاب مخطوطة»(/ در كتاب اينگونه نوشته شده است). توجيه اين حديث را مشكل مىكند، امّا با توجّه به اينكه عبارت مذكور واقعاً در قرآن كريم نوشته نشده است امكان دارد منظور امام(ع). از «كتاب» نه قرآن كريم، كه مثلًا لوح محفوظ يا كتاب موسوم به كتاب على(ع). باشد.
به هر حال ترديدى وجود ندارد كه در صورت صحّت صدور امثال اين احاديث مراد ائمّه(عليهم السلام). چيزى جز تأويل باطنى آيات قرآن نيست.
در روايت ديگرى وارد شده است كه مردى در نزد امام صادق(ع). اين آيه را قرائت كرد:
وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَي اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ؛ يعنى: «بگو عمل كنيد چهآنكه خدا و رسول او و مؤمنان عمل شما را خواهند ديد». حضرت فرمود: «ليس هكذا هى، إنما هى و المأمونون، فنحن المأمونون»؛ يعنى: «آيه اين گونه نيست، به جاى
1) كافى، 1/ 418
مؤمنون مأمونون صحيح است، و مأمونون(/ امينان). ما هستيم». (1)اگر نتوان اين حديث را به خاطر شباهت و نزديكى دو واژه «مؤمنون» و «مأمونون» بر گونهاى اختلاف قرائت حمل نمود، ناچار بايد آن را نيز مانند احاديث پيشين گونهاى تفسير آيه دانست. هر چند اين حديث از نظر سندى مرسل و ضعيف است و با اين وصف نيازى به چنين توجيهات و تأويلاتى وجود ندارد.
اين عمده احاديث تحريف در منابع روايى شيعه بود. به اين ترتيب روشن مىشود كه احاديث مورد ادّعا و ايراد اهل سنّت هيچ صراحتى در مسأله ندارند و با اندكى تأمّل قابل توجيه و تفسيرند
با اين حال، بايد اعتراف كرد كه در ميان منابع روايى شيعه چند حديث معدود نيز به چشم مىخورند كه احتمالًا صريح در تحريف قرآن هستند. مانند حديثى كه شيخ صدوق در فضائل الشيعة از ميسر نامى روايت كرده است كه گفت:
شنيدم امام رضا(ع). مىفرمايد: از شما شيعيان دو تن در آتش ديده نخواهد شد نه به خدا بلكه يك تن! ميسر مىگويد:
عرض كردم: اين در كجاى كتاب خداست؟! آن
1) كافى، 1/ 424
حضرت سكوت نمود و پاسخى نداد، تا آنكه روزى در طواف به همراه آن بزرگوار بودم، فرمود: اى ميسر! به من براى پاسخ به آن پرسشت اذن داده شد.
عرض كردم: آنچه فرموديد در كجاى كتاب خداست؟!
فرمود: در سوره الرحمن، آنجا كه مىفرمايد:
فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ؛ يعنى: «در آن روز هيچ انسان و پرى(از ميان شما). درباره گناه خود بازخواست نخواهد شد»!
ميسر مىگويد: عرض كردم: واژه «منكم» در اين آيه نيست! فرمود:
نخستين كسى كه آن را تغيير داد عثمان خليفه سوم بود زيرا آن را به زيان خود و پيروانش مىيافت! اگر واژه «منكم» در آيه نباشد عقاب خدا از آفريدگانش ساقط مىشود، اگر در آن روز هيچ انسان و پرى از گناهش بازخواست نشود پس خدا چه كسى را عقوبت خواهد كرد؟! (1)
نخست بايد دانست كه سند اين روايت جدّاً ضعيف است، زيرا ميسر نامى كه راوى اين حديث از امام رضا(ع). است، و حنظله نامى كه از وى روايت كرده است هر دو مجهول و ناشناختهاند، و نمىتوان به روايت آنان اعتماد كرد.
1) ابن بابويه، فضائل الشيعة، ص 40، كانون انتشارات عابدى، تهران
البته ممكن است منظور از حنظله در سند اين روايت همان حنظلة بن زكريا باشد كه شيخ نجاشى درباره او گفته است: «لم يكن بذاك» يعنى: «چيزى نبود»! (1)سپس بايد دانست كه متن اين روايت و استدلالى كه در ذيل آن شده تأمّلبرانگيز و فاسد است زيرا،
اوّلًا، در ميان شيعيان نيز مانند ساير مسلمانان افرادى گناهكار و نافرمان وجود دارند كه بنابر صريح آيات قرآن و احاديث فراوان به خاطر گناهكارى و نافرمانى خود مورد عقوبت الهى قرار خواهند گرفت.
ثانياً، امكان دارد منظور آيه از اينكه «در آن روز هيچ انسان و پرى درباره گناه خود بازخواست نمىشود» علم بىپايان خداوند به گناهان بندگان و بىنيازى او از پرسش و بازخواست باشد. به اين معنا كه در آن روز خداوند نيازى به پرسش و بازخواست از بندگان خويش ندارد و اگر اين كار را انجام مىدهد به دليل آگاهى و نياز خود بندگان است. قدر مسلّم آن است كه چنين روايات معدودى در منابع روايى شيعه از نظر متن و سند سست و غير قابل اعتماد، و احتمالًا ساخته دست برخى جاعلان و دروغپردازان است.
1) رجال النجاشى، ص 147، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1416
بر خلاف احاديث تحريف قرآن در منابع روايى شيعه، احاديث تحريف قرآن در منابع روايى اهل سنّت گاهى از صراحت عجيب و دلالت غير قابل توجيهى برخوردارند! جالب است كه اهل سنّت با وجود چنين رواياتى در منابع معتبر خود زبان طعن به روى شيعه مىگشايند و منابع روايى اين مذهب را به خاطر ذكر احاديثى كه مورد بررسى قرار گرفت سرزنش مىكنند! با بررسى منابع اصيل اسلامى به دست مىآيد كه نظريه تحريف قرآن نخستين بار در ميان برخى پيشوايان و شخصيتهاى اهل سنّت به وجود آمده و احتمالًا توسّط عمر بن خطاب بنيان نهاده شده است. به عنوان نمونه، شافعى، (1)ابن حنبل، (2)دارمى، (3)بخارى (4)و مسلم (5)همگى روايت كردهاند كه عمر بن خطاب خطبهاى خواند و گفت:
«مبادا در مورد آيه رجم هلاك شويد! مبادا كسى از شما بگويد كه من در كتاب خدا دو حد نمىيابم! چه آنكه رسول خدا(ص). رجم فرمود و ما نيز رجم
نموديم، و به خدايى كه جانم به دست اوست سوگند كه اگر مردم نمىگفتند عمر بر كتاب خدا افزود آيه رجم را مىنوشتم:
«الشَّيخُ وَ الشَّيخَةُ إذَا زَنيا فَارجمُوهُما البَتَّة»! يعنى: «پيرمرد و پيرزن هرگاه زنا كردند، البته آن دو را رجم نماييد» چه آنكه ما اين آيه را در زمان پيامبر(ص). خواندهايم! روشن است كه چنين آيهاى در كتاب خدا وجود ندارد. همچنين، از عمر بن خطاب روايت شده است كه گفت: «ما اين آيه را در كتاب خدا مىيافتيم: «لا ترغبوا عن آبائكم فإنّ كفراً أن ترغبوا عن آبائكم»؛ يعنى: از پدران خود روى نگيريد زيرا كفر است كه از پدران خود روى بگيريد»! (1)
روشن است كه چنين عبارت ركيكى نيز در ميان آيات قرآن به چشم نمىخورد! گويا عمر بن خطاب آيه ديگرى را نيز گم كرده بوده و سراغ آن را از عبدالرحمن بن عوف مىگرفته است! روايت شده است كه وى از عبد الرحمن پرسيد: آيا در آنچه بر ما نازل شد نيافتيم: «جاهدوا كما جاهدتم أوّل مرّة» يعنى: جهاد كنيد همانگونه كه نخستين بار جهاد كرديد؟!
عبد الرحمن پاسخ داد: همراه آنچه از قرآن ساقط شده افتاده است! (2)
عايشه نيز برآن بوده كه در قرآن آيهاى درباره حرمت نكاح با ده مرتبه رضاع(/ شير دادن). نازل شده كه سپس در آيهاى ديگر به پنج مرتبه تقليل يافته! (1)كه به نظر وى هر دو از قرآن ساقط شده است! (2)هر چند پيامبر(ص). در حالى از دنيا رفته كه اين دو به عنوان آيات قرآن قرائت مىشدهاند! (3)ابن عمر نيز مىگفت: «احدى از شما نگويد كه همه قرآن را فراگرفتهام. او چه مىداند كه همه قرآن چيست؟! همانا بسيارى از قرآن از بين رفته است! امّا بايد بگويد: آنچه از قرآن كه آشكار شده است را فراگرفتهام»! (4)اين سخن بىپايه صريح در اعتقاد ابن عمر به تحريف قرآن است.
به نظر مىرسد كه بر خلاف روايات شيعه، هيچ كدام از اين روايات قابل توجيه و تفسير نيستند و به روشنى بر ديدگاه نادرست برخى صحابه مبنى بر تحريف قرآن دلالت دارند. بهتر است اهل سنّت به جاى سرزنش شيعه، براى اين روايات خويش چارهاى بيانديشند و به گونه منصفانه خود را نيز مورد ارزيابى قرار دهند؛ كارى كه البته معدودى از عالمان منصف اهل سنّت انجام دادهاند و باور موجود در اين روايات
را جسارتى شگفت در برابر قرآن برشمردهاند. (1)
با توجّه به دلايل استوارى كه پيشتر گذشت، تقريباً همه عالمان شيعه جز عدّه ناچيزى از اخباريان بر عدم تحريف قرآن تأكيد كردهاند.
به عنوان نمونه، بزرگ محدّثان شيعه محمّد بن على بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق(د. 381 ق). در «إعتقادات الإمامية»، (2)پيشواى اصوليان محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد(د. 413 ق). در «الإعتقادات»، (3)سيد مرتضى علم الهدى(د. 439 ق). در «رسالٍه طرابلسيات»، (4)شيخ الطائفه محمّد بن حسن طوسى(د. 460 ق). در مقدّمه «تفسير التبيان»، (5)ابو على فضل بن حسن طبرسى(د. 548 ق). در مقدّمه تفسير «مجمع البيان»، (6)جمال الدين حسن بن يوسف بن مطهّر معروف به علامه حلّى(د. 726 ق). در رساله «مهناوية»، (7)و بسيارى از دانشمندان معاصر شيعه در كتب و رسائل
1) نك: صبحى صالح، مباحث فى علوم القرآن، ص 265، دار العلم للملائين، بيروت
2) ابن بابويه، اعتقادات الإمامية، ص 59،
3) شيخ مفيد، الاعتقادات، ص 84، باب الاعتقاد فى مبلغ القرآن
4) طبرسى، مجمع البيان، 1/ 15، به نقل از سيد مرتضى در المسائل الطرابلسيات
5) طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، 1/ 3، مكتب الاعلام الاسلامى
6) مجمع البيان، 1/ 42
7) حسن بن يوسف حلى، أجوبة المسائل المهناوية، ص 121، قم
خود بر تحريفناپذيرى قرآن كريم تصريح و تأكيد كردهاند، و اعتقاد به خلاف اين حقيقت را بىاهمّيت دانستهاند.
يكى از عجيبترين و مضحكترين تهمتهاى تاريخى سلفىها به شيعيان آن است كه شيعيان مىپندارند جبرئيل(ع). مأمور به نزول وحى بر على(ع). بود، امّا در مأموريت خود خطا يا خيانت كرد و به جاى على(ع). محمّد(ص). را به پيامبرى برانگيخت!! (1)از اين رو، شيعيان پس از سلام نماز سه مرتبه دستها را بالا مىآورند و در هر مرتبه مىگويند: «خان الأمين»(/ امين خيانت كرد)!! هر چند براى اين تهمت تاريخى هيچ پايه و بهانهاى وجود نداشته، امّا تحت تأثير تبليغات فراوان، در ميان اهل سنّت شهرت فراوانى در گذشته و حال پيدا كرده است. (2)به هر حال،
1) ابو طالب التجليل، شبهات حول الشيعة، ص 49، دار القرآن الكريم، 1417 ق
2) البته قاضى نعمان مغربى(متوفاى سال: 363 ق). در دعائم الإسلام(ص 48). از وجود كسانى كه احتمالًا در زمان او، چنين ديدگاه سخيفى داشتهاند خبر داده است. با اين حال، چنانكه گفته شد، روشن است كه اين سخن گزافه با مذهب شيعه هيچ ارتباطى نداشته، و احتمالًا سخن يك نفر غالى ديوانه بوده كه بعدها به خاطر شگفتى آن بر سر زبانها افتاده و به ديگر غاليان نيز نسبت داده شده است. همچنين، محتمل مىدانم كه چنين نگرشى هرگز وجود خارجى نداشته و تنها يك فرض يا مثال ذهنى بوده كه مىتوانسته است از غلو به دست داده شود.
ترديدى نيست كه چنين نسبتهاى سخيف و جاهلانهاى در حقيقت نه كار عالمان برجسته اهل سنّت كه بيشتر نيرنگ كسانى بوده است كه گسترش كينه و بدگمانى در ميان مسلمين را دنبال مىكردهاند و از اختلاف و تشتّت در ميان مذاهب اسلامى سود مىبردهاند. اعتقاد راسخ و مسلّم شيعه نبوّت بىچون و چراى پيامبر(ص). و عصمت فرشتگان در عمل به اوامر الهى است. چنانچه قرآن كريم در مورد نخست مىفرمايد:
اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛ (1)يعنى: «خداوند بهتر مىداند كه رسالت خود را در كجا قرار دهد»، و در مورد اخير مىفرمايد:
لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ؛ (2)يعنى: «فرشتگان در سخن از خداوند پيشى نمىگيرند و به فرمان او عمل مىكنند». بر اين پايه، شيعه، على(ع). را صرفاً برترين شاگرد مكتب پيامبر(ص). و شايستهترين فرد براى جانشينى آن حضرت مىداند و از چنين تهمتهاى ناروا و نسبتهاى پوچى پاك و پيراسته است.
ضمناً بالا آوردن سه باره دستها پس از نماز نيز همراه با ذكر خداوند بلند مرتبه و مبتنى بر سنّت رسول خدا(ص). و يكى از آداب مستحبّ نماز است.
القرآن الكريم
نهج البلاغة، تحقيق محمد عبده، دار الذخائر، قم، 1412 ق
الصحيفة السجادية(أبطحى)، مؤسسة الامام المهدى(ع)، قم، 1411 ق
ابن بابويه، محمّد بن على؛ اعتقادات الإمامية
................ ................ ....؛ فضائل الشيعة، كانون انتشارات عابدى، تهران
ابن حبان، محمد؛ صحيح ابن حبان، مؤسسة الرسالة، 1414 ق
ابن حنبل، احمد؛ المسند، دار صادر، بيروت
ابن خزيمه، محمّد بن اسحاق؛ صحيح ابن خزيمة، المكتب الاسلامى، 1412 ق
ابن ماجة، محمّد بن يزيد؛ السنن، دار الفكر، بيروت
أبو داود، سليمان بن اشعث؛ سنن أبى داود، دار الفكر، بيروت، 1410 ق
ابو طالب التجليل؛ شبهات حول الشيعة، دار القرآن الكريم، 1417 ق
اشعرى، احمد بن عيسى؛ النوادر، مدرسة الامام المهدى(ع)، قم، 1408 ق
بخارى، محمد بن اسماعيل؛ الصحيح، دار الفكر، بيروت
البرقى، احمد بن محمّد؛ المحاسن، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1370 ش
البيهقى، ابو بكر؛ السنن الكبرى، دار الفكر
ترمذى، محمّد بن عيسى؛ سنن الترمذى، دار الفكر، بيروت، 1403 ق
حاكم نيشابورى، ابو عبد الله؛ المستدرك على الصحيحين، دار المعرفة، بيروت، 1406 ق
حرّ عاملى، محمّد بن الحسن؛ وسائل الشيعة، مؤسسة آل البيت، قم، 1414 ق
حميرى، عبد الله بن جعفر؛ قرب الاسناد، مؤسسة آل البيت لإحياء
التراث، قم، 1413 ق
خطيب بغدادى، احمد بن على؛ الكفاية فى علم الرواية، دار الكتاب العربى، بيروت، 1405 ق
خويى، ابو القاسم؛ البيان فى تفسير القرآن، دار الزهراء، بيروت
الدارقطنى، على بن عمر؛ سنن الدارقطنى، دار الكتب العلمية، 1417 ق
الدارمى، عبد الله بن عبد الرحمن؛ سنن الدارمى، مطبعة الاعتدال، دمشق
ذهبى، محمد بن احمد؛ سير أعلام النبلاء، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1413 ق
رافعى، عبد الكريم؛ فتح العزيز، دار الفكر، بيروت
زينى دحلان، احمد؛ الدرر السنية فى الردّ على الوهابية، مكتبة ايشيق، استامبول، 1396 ق
سبحانى، جعفر؛ الزيارة فى الكتاب و السنّة، بىنا، بىجا، بىتا
السقاف، حسن بن على؛ صحيح شرح العقيدة الطحاوية، دار الإمام النووى، عمان و الاردن، 1416 ق
سليمان بن عبد الله بن محمد؛ تيسير العزيز الحميد فى شرح كتاب التوحيد، مكتبة الرياض الحديثة
سيوطى، جلال الدين؛ الدرّ المنثور، دار المعرفة، جدة، 1365 ق
شافعى، محمّد بن ادريس؛ اختلاف الحديث، بىنا، بىتا، بىجا
................ .........؛ كتاب المسند، دارالكتب العلمية، بيروت
صبحى صالح؛ مباحث فى علوم القرآن، دار العلم للملائين، بيروت
طبرانى، سليمان بن احمد؛ المعجم الكبير، دار إحياء التراث العربى
طيالسى، سليمان بن داود؛ مسند طيالسى، دارالحديث، بيروت
صدقى زهاوى، جميل؛ الفجر الصادق، مكتبة اشيق، استانبول، 1984 م
الطبرانى، سليمان بن احمد؛ المعجم الأوسط، دار الحرمين، 1415 ق
طبرسى، فضل بن حسن؛ جامع البيان، دار الفكر، بيروت، 1415 ق
طوسى، محمد بن حسن؛ التبيان فى تفسير القرآن، مكتب الاعلام الاسلامى
عبد بن حميد؛ منتخب مسند عبد بن حميد، مكتبة النهضة العربية، 1408 ق
عبد الرزاق الصنعانى؛ المصنف، المجلس العلمى
عجلونى، اسماعيل بن محمّد؛ كشف الخفاء، دار الكتب العلمية، بيروت، 1408 ق
عسكرى، سيد مرتضى؛ معالم المدرستين، مؤسسة النعمان، بيروت، 1410 ق
علامه حلّى، حسن بن يوسف؛ أجوبة المسائل المهناوية، قم
العماد، عصام؛ متن سخنرانى جريانهاى جديد وهابيت، سايت مجمع جهانى شيعه شناسى و پايگاه اطلاعرسانى رسا
الكلينى، محمّد بن يعقوب؛ الكافى، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1363 ش
كورانى، على؛ الوهابية و التوحيد، دار السيرة، بيروت، 1419 ق
متقى هندى؛ كنز العمال، مؤسسة الرسالة، بيروت
محمد بن عبد الوهاب، الأصول الثلاثة و أدلتها، رئاسة ادارات البحوث العلمية و الافتاء و الدعوة و الإرشاد بالمملكة العربية السعودية
................ .............؛ تفسير كلمة التوحيد، من مجموعة التوحيد
................ ............؛ الجامع لعبادة الله وحده، من مجموعة التوحيد، مكتبة الرياض الحديثة
................ ............؛ القواعد الأربعة، رئاسة ادارات البحوث العلمية و الافتاء و الدعوة و الإرشاد بالمملكة العربية السعودية
مسلم بن الحجاج؛ صحيح مسلم، دار الفكر، بيروت 54. المغربى، احمد بن الصديق؛ فتح الملك العلى بصحّة حديث باب مدينة العلم على، مكتبة الإمام أمير المؤمنين(ع)، اصفهان، 1403 ق
نجاشى، احمد بن على؛ رجال النجاشى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1416
نسائى، احمد بن شعيب؛ السنن الكبرى، دار الفكر بيروت، 1348 ق
نووى، محيى الدين؛ روضة الطالبين، دار الكتب العلمية، بيروت
................ ..........؛ المجموع، دار الفكر
الهيثمى، نور الدين؛ مجمع الزوائد، دار الكتب العلمية، بيروت، 1408 ق