ghaemiyeh.com
سرشناسه:مركز تحقيقات رايانه اي قائميه اصفهان،1390
عنوان و نام پديدآور:بضعة الرّسول، مظلومه تاريخ/ آية اللَّه حاج سيّد حسن فقيه امامىقدس سره
ناشر چاپي : بهار
مشخصات نشر ديجيتالي:اصفهان:مركز تحقيقات رايانه اي قائميه اصفهان 1390.
مشخصات ظاهري:نرم افزار تلفن همراه ، رايانه و كتاب
موضوع: پنج سخنرانى پيرامون حضرت فاطمه زهراعليها السلام
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
بضعة الرّسول
مظلومهٔ تاریخ
پنج سخنرانی
پیرامون حضرت فاطمه زهرا علیها السلام
توسط:
آية اللّه حاج سیّد حسن فقیه امامی قدس سره
بسمه تعالى
«إذا ماتَ العالِمُ ثُلِمَ فِي الإسْلامِ ثُلْمَةٌ لا يَسُدُّها شَىْءٌ».(1)
پس از ارتحال جانگداز و فقدان فقيه اهل البيتعليهم السلام، زعيم و احياگر حوزه علميّه اصفهان حضرت آية اللَّه حاج سيّد حسن فقيه امامى - رضوان اللَّه تعالى عليه - كه ملجأ و پناه عموم مردم با ولايت و پدرى دلسوز براى سربازان حضرت ولىّ عصر - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - و پشتوانهاى مستحكم براى هيئات مذهبى و مراكز خيريّه و مؤسّسات دينى بودند و تا آخرين لحظات، عمرِ پر بركت خود را در راه دفاع از مكتب مقدّس اهل البيتعليهم السلام صرف نموده و از هيچ تلاش و اقدامى دريغ ننمودند، تنها چيزى كه ياد و راهش را براى ما زنده نگه مىدارد، احياء آثار ايشان است.
لذا به مناسبت چهلمين روز درگذشت آن فقيد سعيد و دلباخته با اخلاص حضرت فاطمه زهراعليها السلام، پنج سخنرانى پيرامون آن صدّيقه
1) 1. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج2 ص43 باب10 ح9.
كبرىعليها السلام كه ايشان در بيت الزهراء حضرت آية اللَّه حاج سيّد حجّت موحّد ابطحى - سلّمه اللَّه - ايراد فرمودهاند را تقديم شما مىداريم.
اصفهان - مدرسه علميّه خالصيّه
اوّل جمادى الأولى 1432ق
مقدمهاى به قلم مرحوم آية اللَّه فقيه امامىقدس سره(1)
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
قالَ الصادِقُ عليه السلام:
«فَمَنْ عَرَفَ فاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِها فَقَدْ أدْرَكَ لَيْلَةَ القَدْرِ».(2)
يكى از درسهائى كه بانوى دو سرا فاطمه زهراعليها السلام به شيعيان جهان تعليم داد، «درس دفاع از حريم ولايت مطلقه» بود. آن بانوى بزرگ زمانى به اين احساس رسيد كه مسير امامت و ولايت مطلقه به مخاطره افتاده و دشمنان قرآن و عترت - همان دو امانتى كه رسول خداصلى الله عليه وآله پس از خود در ميان امّت به وديعه گذاشت - از طريق منزوى كردن اهل بيتعليهم السلام كه به شهادت نصّ قرآن و حديث ثقلين عِدْلِ قرآن و نگهبان اسلامند، سعى در نابودى روح و مغز اسلام كردند.
«يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ
1) 2. لازم به ذكر است اين مقدّمه را مرحوم آية اللَّه حاج سيّد حسن فقيه امامىقدس سره جهت كتاب «آتش به خانه وحى» تأليف جناب آقاى حجّة الاسلام و المسلمين سيّد محمّد حسين سجّاد نوشته بودند و در اوّل آن كتاب به طبع رسيده بود، ما نيز تيمّنًا و تبرّكًا در اين مجموعه درج نموديم .
2) 3. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج43 ص65 باب3 ح58.
الْكافِرُونَ».(1)
بى بى دو عالم فاطمه زهراعليها السلام نخست از راه استدلال و خطابه مبارزه خود را آغاز نموده و سپس عملًا وارد معركه شد؛ اگر چه ابتدا به قيمت مصادره فدك و ديگر مزارع و پس از آن سوخته شدن درب خانه و سيلى خوردن و كبودى صورت و تازيانه خوردن و تورّم شديد بازو و سپس سقط جنين و بيمارى و ديگر مصائب و بالاخره به شهادت رسيدن آن حضرت تمام شد.
لكن با تحمّل اين مظلوميّتها سرانجام غاصبين حق علىعليه السلام كه در حقيقت همان دشمنان خدا و رسولش مىباشند را رسواى تاريخ كرد و بر مشروعيّت حكومت غاصبانه آنان خطّ بطلان كشيد و در نتيجه اين مبارزات، با توجّه به مقام شامخ آن حضرت عالىترين سند را براى اثبات مظلوميّت امامش يعنى حضرت على بن أبى طالبعليه السلام و همچنين اثبات حقّانيّت افكار و عقائد شيعه اماميّه كه تنها فرقه ناجيهاند بر صفحههاى تاريخ حكّ نمود.
آن حضرت با مخفى نگاه داشتن قبر خود و اجازه ندادن مراسم تشييع پيكر پاكش توسط خلفا، تمام تلاشهاى بدانديشانى را كه سعى در پاك كردن دامن جنايتكاران تاريخ صدر اسلام از لوث اين
1) 4. صف / 8: مى خواهند نور الهى را با سخنان خويش خاموش كنند، حال آنكه خداوند كمالبخش نور خويش است، و لو آنكه كافران ناخوش داشته باشند.
ستمها را داشته و دارند نقش بر آب و رسواى تاريخ نمود.
دشمنان اسلام هميشه و هميشه سعى كردهاند كه اين قطعه تاريخ را كه بزرگترين حربه تبليغاتى شيعه مىباشد از دست پيروان اين مكتب بِدَر آورند.
هيهات! آنان بدانند كه تا خون در رگهاى فرزندان و شيفتگان اهل بيتعليهم السلام در جريان است همواره با ارائه اسناد و مدارك تاريخى كه امروزه در فرهنگ جهانى حرف اوّل را مىزند اجازه نخواهند داد، معاندين و دشمنان اسلام، اين پروندههاى جنائى را مختومه اعلان نمايند و در حدّ توان از حريم امامت و ولايت مطلقه كليّه حضرات معصومين - عليهم صلوات اللَّه - دفاع خواهند كرد و به مصداق آيه كريمه: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطانًا»(1)انتقام خون فاطمه زهراعليها السلام را به حضرت بقيّة اللَّه الأعظم ارواحنا فداه واگذار مىنمايند.
سيّد حسن فقيه امامى
جمادى الأولى 1418 ه ق
1) 5. اسراء / 33: و هر كس مظلومانه كشته شود، به راستى كه براى ولى [و وارث او حق و حجّتى مقرر داشتهايم.
بيان شهادت حضرت زهراءعليها السلام
از كُتُب عامّه
أعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمِينَ حَمْدًا أزَلِيًّا بِأَبَدِيَّتِه وَ أَبَدِيًّا بِأَزَلِيَّتِه، سَرْمَدًا بِإطْلاقِه مُتَجَلِّيًا في مَرايا آفاقِه وَ الصَّلوةُ وَ السَّلامُ عَلى سَيِّدِ أنْبِيائِه البَشيرِ النَّذِيرِ وَ السِّراجِ المُنِيرِ سَيِّدِنا أحْمَد وَ نَبِيِّنا أبِي القاسِمِ مُحَمَّدصلى الله عليه وآله وَ اللَعْنُ الدائِمُ عَلى أعْدائِهِمْ أجْمَعِينَ مِنَ الْآنَ إلى قِيامِ يَوْمِ الدّيْن.
قالَ اللَّهُ الحَكيمُ في كِتابِهِ الكَرِيمِ وَ مُبرَمِ خِطابِهِ العَظيمِ:
«أ فَإِنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ».(2)
گاهى حوادث تاريخى در زندگى ما هيچ نقشى ندارد؛ مثلًا فرض كنيد هزار سال قبل در يكى از نقاط دنيا حادثهاى رخ داده كه اثرى روى فكر، عمل و اخلاق ما ندارد. اينها حوادثى نيست كه انسان به آن تكيه كرده و بخواهد مطرح كند و در موردش بحث و تحقيق نمايد.
همان طورى كه پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله وارد مسجد شدند و ديدند
عدّهاى دور شخصى را گرفتهاند و پيدا است كه خيلى به او توجّه مىكنند. پرسيدند: چه خبر است؟ اينها چه كسانى هستند و چه كار مىكنند؟
عرض كردند: يا رسول اللَّه! اين مرد علّامه است.
فرمودند: علّامه چيست؟
گفتند: انساب و اشعار و تاريخ عرب را خوب مىداند.
پيغمبرصلى الله عليه وآله فرمودند: اين علمى است كه ضرر نمىكند كسى كه آن را نداند و نفعى هم داناى به آن نمىبرد.
اين چيزهائى كه اين شخص مىداند علم نيست، أشعار عرب كه هيچ محتوايى ندارد، دانستنش چه ضرورتى دارد؟
سپس پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند:
«إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ».
علم منحصر مىشود به سه علم: علم عقائد، علم اخلاق و علم فقه. اينها علم است و بقيّهاش زيادى است «وَ مَا خَلاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ».(1)
نظر پيغمبرصلى الله عليه وآله در مورد حوادث تاريخى اين چنين بود. حال كتاب
1) 8. كافى، محدّث كلينى ج1 ص32 باب صفة العلم و فضله و فضل العلماء ح1.
بر دارند و هفت خان رستم را بخوانند، يك قصّه خيلى طولانى كه هيچ خاصيّت و اثرى در زندگى ما ندارد.
ولى گاهى حوادث تاريخى در ارتباط با عقايد، وظائف و اخلاق ما است، آنها را نمىتوانيم بگوييم بىفايده است. قرآن هم براى ما قصّه نقل مىكند:
«لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِى الْأَلْبابِ».(1)
داستان قوم لوط را بيان مىكند كه شهرشان را واژگون كرديم:
«جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها».(2)
چون داستان ايشان سازندگى دارد خداوند متعال آن را بيان مىكند.
يا در جهت مثبت داستان اصحاب كهف را نقل مىكند؛ زيرا براى ما سازندگى دارد و نشان مىدهد خداوند متعال انسانهايى كه به او ايمان دارند را چگونه حفظ مىكند:
«إنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ».(3)
بنابر اين حوادث تاريخى با هم فرق دارند و نبايد آنها را با
يكديگر مخلوط كرد.
حوادثى كه بعد از پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله رخ داده است حوادثى نيست كه بىارتباط با عقايد، وظائف و اخلاق ما باشد و كاملًا در ارتباط است. پس نمىتوانيم بگوييم آنها يك حادثه بوده و در يك زمانى اتّفاق افتاده است و هيچ ارتباطى با شرائط فعلى ما ندارد. اين طور نيست و اين امر محسوس است. در كتابها مىخوانيم كه ائمهعليهم السلام عنايت داشتند مسائل و حوادث بعد از پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله را دقيق مطرح كنند تا ما تولّى يا تبرّى پيدا كنيم. فكر نكنيد تولّى يا تبرّى هيچ ارتباطى با ما ندارد. اگر ارتباطى نداشت واجب نمىكردند. تبرّى يعنى مىبايد دشمنى خودمان را از دشمنان خدا ابراز و اظهار كنيم و لذا تبرّى جزء فروع دين به حساب آمده است. بايد از دشمنان خدا و دشمنان رسول خداصلى الله عليه وآله و اهل بيتعليهم السلام اظهار نفرت بكنيم كه خداى نكرده افكار، اخلاق، روش و سيره آنها به ما سرايت نكند.
اميرالمؤمنينعليه السلام درس عجيبى به ما دادهاند؛ بعد از اين كه عمر دستور داد براى انتخاب خليفه بعد از خودش شورائى تشكيل بدهند؛ در اين شوراى شش نفره بحث شد و أبوعبيده جرّاح با اميرالمؤمنينعليه السلام دست داد و گفت ما شما را به عنوان خليفه انتخاب مىكنيم «على كتاب اللَّه و سنة رسول اللَّه و سيرة الشيخين» اگر به كتاب خدا و سيره پيغمبر و سيره و روش شيخين عمل كنيد ما با شما
بيعت مىكنيم.
اميرالمؤمنين دستشان را عقب كشيدند و فرمودند:
«عَلى كِتابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ إجْتِهادِ رَأيي».(1)
و از سر خلافت گذشتند كه آن سيره را قبول نكنند. اين عمل براى تمام شيعيان اميرالمؤمنينعليه السلام الى يوم القيامة يك حجّت است كه اميرالمؤمنينعليه السلام از پُست به اين مهمّى صرف نظر مىكنند تا به سيره شيخين عمل نكنند. معلوم مىشود سيره آنها سيره حق نبود و الّا اميرالمؤمنينعليه السلام كسى نبود كه از حق روى گردان باشد.
«عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ».(2)
درس بزرگى است! به هر حال بعضى از حوادث تاريخى قابل بررسى است. بعضى از حوادث است كه تكليف ما را روشن مىكند كه آيا مىتوانيم از آن دو خليفه تبعيّت كنيم يا نمىتوانيم.
الآن در زمان ما عدّهاى تلاش مىكنند تا ثابت كنند فاطمه زهراعليها السلام با مرگ طبيعى از دنيا رفته يعنى بعد از رسول خداصلى الله عليه وآله از وفات پدرشان خيلى متأثّر بودند و غصّه خوردند تا به مرگ طبيعى از دنيا
رفتند.
ولى ما مىگوييم بايد درباره اين قضيّه تحقيق كنيم. قضيّه ساده نيست. وضعيّت خيلى از آدمها را مشخّص مىكند.
آنها مىگويند لفظ «شهادت» را براى فاطمه زهراعليها السلام به كار نبريد، ولى ما وقتى بررسى مىكنيم، تحقيق مىكنيم، مىبينيم مسأله اين چنين نيست؛ اگر ما شهادت فاطمه زهراعليها السلام را ثابت كنيم آن وقت خلافت خلفاء از رسميّت مىافتد و به ما اجازه نمىدهد كه به هيچ عنوانى از آنها تبعيّت و حمايت كنيم. يك لكّه سياه و ننگى روى سيره و روش آنها در دوران خلافتشان است. به همين دليل است كه پيروانشان، طرفدارانشان و هوادارانشان سعى مىكنند اين لكّه ننگ را از پرونده آنها حذف كنند. آيا مىشود؟! آيا امكانپذير است؟!
فرض كنيد امروز حادثهاى اتّفاق افتاده است و خانمى در گوشهاى از دنيا فوت كرده و مرگش خيلى مرموز است، معلوم نيست به مرگ طبيعى از دنيا رفته يا اين كه او را از پا در آوردهاند يا مسمومش كردهاند يا او را كشتهاند. چه كار مىكنند؟ دستگاه قضايى، دادگسترى و نيروى انتظامى وقتى مىخواهند قضيّه را پىگيرى كنند چه كارى انجام مىدهند؟
مىبينند مرگ، مرگ مشكوكى است، بايد تحقيق كرد، از اين رو زمان و مكان قضيّه را بررسى مىكنند از كسانى كه ممكن بوده است
در اين جريان نقشى داشته باشند تحقيق مىكنند و آن قدر پرس و جو كرده تا از لابلاى تحقيقات حقيقت را كشف كنند. مىبينيم قتلى اتّفاق مىافتد و قاتل معلوم نيست و در اثر تحقيقات و پيگيرى بالآخره قاتل را پيدا مىكنند.
شهادت بى بى فاطمه زهراعليها السلام يك حادثه تاريخى سنگين است. چرا فاطمه زهراعليها السلام از دنيا رفتهاند؟
اگر به مرگ طبيعى از دنيا رفته باشند، در زير سؤال بردن خلافت آنها نقشى ندارد، ولى اگر ناخن زديم و ديديم كه يگانه دختر پيغمبرصلى الله عليه وآله، اين معصومه به وسيله اين ايادى از پا در آمده، آيا مىتوانيم بپذيريم كه اينها خليفه پيغمبرند؟! جانشين پيغمبرند؟! وظيفه ما است كه تحقيق كنيم!!!
بنده در حدّ خودم دويست كتاب از شيعه و هشتاد كتاب از اهل سنّت را بررسى كردهام و سراغ تك تك كتابها رفتهام تا از آنها بپرسيم شما از اين حادثه چه اطّلاعى داريد؟
شرايط را بررسى كردم، ديدم سراغ هر كسى كه مىرويم يك گوشه از قضيّه را بيان مىكند. جرأت نكردهاند در كتابهايشان دقيق، تمام حوادثى را كه اتّفاق افتاده مطرح كنند، امّا بالأخره از سر قلمهايشان پريده و هر كدامشان يك گوشه از حادثه را مطرح كردهاند.
اوّلًا نزاعى بوده يا نبوده؟ كشمكش و درگيرى بوده يا نبوده؟
اين مسأله را تمام مورّخين شيعه و سنّى نوشتهاند كه وقتى سقيفه تشكيل شد گروهى زير بار بيعت نرفتند و در خانه اميرالمؤمنينعليه السلام تحصّن كردند مثل سلمان فارسى، عمّار، مقداد و غيره. طلحه و زبير هم آن وقت در خانه حضرت علىعليه السلام تحصّن كردند.
تحصّن يعنى چه؟ از قديم الأيّام مرسوم بوده وقتى دولت مقتدرى سر كار بود و عدّهاى روى اين دولت اعتراض داشتند و جرأت نمىكردند آزاد باشند و هر روز يك عدّهاى دستگير يا كشته مىشدند، در يك امامزاده يا خانه عالمى متحصّن مىشدند و به اصطلاح بست نشينى مىكردند؛ مثل خانه مرحوم آقا نجفىقدس سره در اصفهان و يا مرحوم شيخ فضل اللَّه نورىقدس سره در حرم حضرت عبدالعظيم كه جايگاه مقدّسى است، متحصّن شده بود. كتاب مستقلّى هم در موضوع بست نشينى نوشته شده است.
عدّهاى به مسأله سقيفه اعتراض دارند، اگر پناهنده به خانه علىعليه السلام نشوند اينها را مىگيرند، آزار و اذيّت مىدهند و ممكن است به قتل برسانند. همان گونه كه سعد بن عبادة را كه با أبىبكر مخالفت كرد و بيعت نكرد، كشتند و بعد گفتند: جنها او را از پا در آوردهاند و نگذاشتند قاتلش معلوم بشود.
پناهنده شدن عدّهاى به خانه علىعليه السلام جاى بحث ندارد و از نظر تاريخى هم قابل انكار نيست.
بعد ببينيم آيا كسانى كه در خانه اميرالمؤمنينعليه السلام تحصّن كرده بودند را از خانه بيرون كردند؟ اتّفاق آراء در تاريخ شيعه و سنّى است كه آمدند درِ خانه حضرت علىعليه السلام را باز كردند و بدون اجازه داخل خانه آمدند و اينها را بيرون كشيدند و به زور در سقيفه بردند و به ايشان گفتند كه بايد بيعت كنيد. در اين هم بحثى نيست.
تنها مسأله مولا اميرالمؤمنينعليه السلام و فاطمه زهراعليها السلام مىماند. اگر مولا اميرالمؤمنينعليه السلام و فاطمه زهراعليها السلام اعتراض به حكومت نو پاى ابوبكر داشتند، رسميّت پيدا نمىكرد. فاطمه زهراءعليها السلام، معصومه، دختر رسول خداصلى الله عليه وآله با حكومت ابوبكر مخالف است؛ پس اين مخالفت باعث مىشود كه حكومت ابوبكر شكل نگيرد.
اميرالمؤمنينعليه السلام داماد پيغمبرصلى الله عليه وآله است، نفر دوّم در اسلام است. اگر با حكومت ابوبكر مخالفت كند، رسميّت پيدا نمىكند.
آيا متعرّضِ اميرالمؤمنينعليه السلام شدند يا نشدند؟ آيا متعرّضِ فاطمه زهراعليها السلام شدند يا نشدند؟ اينجا است كه محلّ بحث است. اين يك مسأله تاريخى است و خيلىها هم براى اين كه مسأله را كم رنگ جلوه دهند، مىگويند اين حرفها مال هزار و چهار صد سال پيش است و هيچ ارتباطى با مسائل امروز ندارد، بايد اين حرفها را ناديده گرفت!!!
آيا اين قضيه به گونهاى است كه در سرنوشت ما هيچ دخالتى
ندارد؟!
حالا بايد پرونده را بررسى كنيم. من در بررسى كتابها سراغ كُتب شيعه نرفتم، زيرا از نظر شيعه اين مسائل بسيار مسلّم است. ولى سراغ كتابهاى اهل سنّت كه رفتم ديدم هر كدام از نويسندگان اهل سنّت گوشهاى از مسأله را مطرح كردهاند. و اسناد تمام مطالبى كه بيان مىكنم از نظر اهل سنّت موجود است.
«طبرى» نوشته است كه خليفه دوّم درِ خانه فاطمه زهراعليها السلام آمد و تهديد كرد كه اگر از خانه بيرون نيائيد و بيعت نكنيد، خانه را آتش مىزنم.(1)گفتند: در اين خانه فاطمهعليها السلام است. گفت: «وَ إنْ» و لو فاطمه باشد خانه را آتش مىزنم.(2)
سراغ يك مورّخ معروف اهل سنّت به نام «بَلاذُري» برويم و ببينيم او چه مىگويد؟ او مىگويد: «جاءَ عُمَر وَ مَعَهُ فَتِيلَة»(3)عمر آمد و يك فتيله هم دستش بود.
مىدانيد امروز اگر بخواهند آتشى را روشن كنند يا چراغى را روشن كنند، فندك مىگذارند. زمان سابق چيزهايى شبيه طناب بود كه آن را روشن مىكردند و چيزى را به وسيله آن آتش مىزدند.
بلاذرى مىگويد: عمر آمد و يك فتيله دستش بود؛ يعنى علاوه بر اين كه آمده بود و تهديد هم كرده بود عملًا فتيله آورده بود كه درِ خانه را آتش بزند. ولى ديگر قبل و بعدش را مطرح نمىكند.
سراغ يكى ديگر از مورّخين عامّه به نام «ابن قُتَيْبَة» برويم و ببينيم او چه مىگويد.
او نوشته است: «فَدَعا بِالحَطَبِ».(1)خليفه به قنفذ و پيروانش دستور داد هيزم جمع كنند و به در خانه اميرالمؤمنينعليه السلام بياورند. هيزم آوردند و در خانه اميرالمؤمنينعليه السلام ريختند.
تا اينجا عمر تهديد كرد، فتيله هم آورد، دستور داد چوبها را هم بياورند. اين قرائن و نشانهها قسمت به قسمت حقايق را روشن مىكند.
سراغ تاريخ «ابوالفداء» برويم؛ در تاريخ ابوالفداء نوشته شده: «فَأقْبَلَ عُمَر بِشَىءٍ مِنْ نار».(2)
هيزمها را آوردهاند ولى معلوم نيست كه در را آتش زدهاند يا نزدهاند؟ ابوالفداء مىگويد: مقدارى آتش آورد كه هيزمها را آتش بزند، تمام مقدّمات فراهم است، حال آتش زد يا نزد؟
«مسعودى» مورّخ ديگر عامّه مىگويد: «وَجّهُوا إلى مَنْزِلِهِ فَهَجَمُوا عَلَيْهِ وَ أحْرَقُوا بابَهُ»(1)به درِ خانه فاطمهعليها السلام هجوم آوردند. چند نفر؟ اسم چهل نفر را با مشخّصات آورده، پس چهل نفر پشت در خانه فاطمه زهراعليها السلام هجوم آوردند و در را آتش زدند.
تا اينجا معلوم شد كه در خانه فاطمه زهراعليها السلام و اميرالمؤمنينعليه السلام آتش زده شده است.
البتّه عرض كردم همه اينها با مداركش موجود است. از كتابهاى تاريخ اهل سنّت است. جرأت نكردهاند همه واقعه را با هم بياورند. هر كدام از مورّخين به قسمتى از واقعه اشاره كردهاست.
«نظّام»(2)يكى ديگر از مورّخين اهل سنّت مىگويد: نه تنها درِ خانه را آتش زدند، بلكه: «انَّ عُمَر رَكَضَ بِرِجْلِه عمر با لگد محكم به در كوبيد. او نيز يك گوشهاش را نقل كرده است.
«نظّام» مىگويد: فاطمه زهراعليها السلام پشت در آمده بود و دستهايش را ميانه آستانه در گرفته بود تا اينها نتوانند داخل خانه بيايند و جرأت نكنند داخل خانه بيايند. من نمىگويم! اهل سنت مىگويند: آن چنان لگد به در زد كه در شكسته شد.
حالا فاطمهعليها السلام از اين ضربت لطمه ديد يا نديد؟ نظّام مىگويد:
«إنَّ عُمَر ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَة» عمر درِ شكسته را به شكم فاطمه زهراعليها السلام كوبيد «يَوْمَ البَيْعَةِ حَتّى ألْقَتْ الجَنِينَ مِنْ بَطْنِها»(1)به طورى در را كوبيد كه محسنعليه السلام سقط شد. اين گوشه قضيّه را هم او نقل مىكند.
اين مقدّمات همه فراهم شده است. حال توجّه كنيد فاطمه زهراعليها السلام بيمار مىشود، بسترى مىشود، غم وغصّههاى پدر سر جاى خودش باقى است و فاطمه زهراعليها السلام در خانه افتاده است.
اگر زمان حال بود بايد كسى از پزشكى قانونى بياورند و معاينه كند كه زهراء مرضيّهعليها السلام بر اثر اين ضربت چه مشكلاتى پيدا كردهاند، از سر گرفته تا شكم. امّا خود مورّخين اهل سنّت يكى يكى اينها را بيان كردهاند.
در جايى آمده: آن چنان لطمه به صورت بى بى زد كه چشمهاى فاطمهعليها السلام قرمز شده بود و در جاى ديگر آمده: آن چنان قنفذ با تازيانه به كمر فاطمه زهراعليها السلام كوبيده بود كه موجب سقط محسنعليه السلام شد(2)، در كمر هم آثار تازيانه وجود داشت.(3)
فاطمه زهراعليها السلام بازوى خود را ظاهر نكرده بود در غسل دادن
1) 21. الملل و النحل، شهرستانى(متوفى 548ق) ج1 ص57 ؛ الوافي بالوفيات، الصفدي(متوفى 764ق) ج6 ص15 «حتّى ألقت المحسن من بطنها». هر دو مصدر از نظّام نقل كردهاند.
2) 22. المناقب، ابن شهر آشوب ج3 ص132 از معارف القتيبي: «انّ محسنًا فسد من زخم قنفذ العدوي».
3) 23. عوالم العلوم، بحرانى علوم سيّدة النساء ص572.
اميرالمؤمنينعليه السلام متوجّه شدند بازو هم ورم كرده است. تا اين مقدار را خود اهل سنّت نيز نقل كردهاند. امّا بعد سينه فاطمه زهراعليها السلام در چه حال است؟ مرحوم آية اللَّه حاج شيخ محمد حسين غروى معروف به كمپانىقدس سره مىگويد:
وَ مِنْ نُبُوغِ الدَّمِ مِنْ ثدييها *** يُعْلَمُ عَظْمَ ما جَرى عَلَيْها(1)
آن مقدار خونى كه از سينه فاطمه زهراعليها السلام آمده بود معلوم مىشود حادثه چقدر سنگين بوده است.
بعد مىرسيم به سينه فاطمهعليها السلام و استخوانهاى فاطمهعليها السلام. مرحوم كمپانىقدس سره مىفرمايد: كه من نمىدانم وضعيّت سينه فاطمه زهراعليها السلام چگونه بوده است!
وَ لَسْتُ أدْري خَبَرَ المِسْمار *** سَلْ صَدْرَها خَزِينَةَ الأسْرار(2)
برو از سينه فاطمهعليها السلام بپرس كه ميخهاى در با سينه فاطمهعليها السلام چه كار كرده است.
باز مىنويسند: دندههاى فاطمه در اين حادثه شكست. من نمىدانم اين نانجيب چه كار كرده و اين حادثه چقدر ضربهاش سنگين بوده كه اعضاء و جوارح فاطمهعليها السلام را له كرده است.
حال مىگوييم: ممكن است فاطمه زهراعليها السلام رضايت داده باشند.
همان گونه كه بعضى خوش بينها نوشتهاند كه فاطمه زهراعليها السلام راضى شد!
بخارى در صحيح(1)نوشته كه اين دو نفر به درِ خانه فاطمه زهراعليها السلام رفتند و در را زدند. اميرالمؤمنينعليه السلام پشت در رفتند. آن دو نفر گفتند: آمدهايم از فاطمهعليها السلام رضايت بطلبيم.
اگر جريانى در كار نبود اينها چه دليلى داشتند كه بخواهند عذر خواهى كنند و بگويند كه اى فاطمه! از ما راضى باش! پس خبرى بوده است.
اميرالمؤمنينعليه السلام پيش فاطمهعليها السلام آمدند و فرمودند: اين دو نفر آمدهاند عذر خواهى كنند، اجازه مىدهيد داخل بيايند؟
حضرت زهراعليها السلام فرمودند: يا على! خانه خانه تو است و من هم همسر تو هستم اختيار من و خانه با تو است، ميل تو است در را باز كن و ميلت نيست در را باز نكن.
اميرالمؤمنينعليه السلام در را باز كردند، آن دو نفر آمدند داخل نشستند. فاطمه زهراعليها السلام رويشان را برگرداندند؛ آن دو طرف ديگر نشستند، حضرت زهراعليها السلام باز هم رويشان را برگرداندند. يعنى چه؟ يعنى به من و شماى شيعه مىخواهند بگويند كه اينها بودند كه من را بسترى
1) 26. اين مطلب در سه بخش از صحيح بخارى آمده است لكن مجموع اين مطلب در يك جا نيست: صحيح بخارى ج5 ص82 ؛ صحيح بخارى ج8 ص3 ؛ صحيح بخارى ج4 ص219.
كردند، اينها بودند كه من را كشتند.
حضرت زهراعليها السلام اوّل از آن دو اقرار گرفتند، آيا شما از پيغمبرصلى الله عليه وآله شنيديد كه فرمودند: رضاى فاطمه رضاى من است و رضاى من رضاى خدا است، غضب فاطمه غضب من است و غضب من غضب خداست.
گفتند: بله.
حضرت زهراعليها السلام فرمودند: خدايا! شاهد باش من از اين دو نفر راضى نيستم.(1)
متوجّه شديد! آيا رضايت دادند يا ندادند؟! خود اين عذر خواهى دليل بر اين است كه اين دو نفر آن فجائع را به وجود آوردهاند. در اواخر عُمْرِ ابوبكر در حالى كه در بستر خوابيده بود و محتضر بود نزد او آمدند، گفت: دلم مىخواست در طول عمرم سه كار را انجام نمىدادم و اى كاش انجام نداده بودم! يكى اين كه دلم نمىخواست درِ خانه فاطمه زهرا را باز كنم و داخل خانه فاطمه زهرا بروم.(2)
اين قرائن و شواهد را شنيديد؟ همه اينها را خود اهل سنّت گفتهاند.
عمر درِ خانه فاطمه زهراعليها السلام رفته، تهديد كرده، چوب هم برده،
فتيله هم برده، آتش هم زده، لگد هم زده، فاطمه زهراعليها السلام را بسترى كرده؛ آن وقت باز هم بگوئيم وفات فاطمه؟! نگوييم شهادت فاطمه زهراعليها السلام؟! براى اين كه مىخواهند براى خليفه قداست درست كنند!
ما مىخواهيم بگوئيم: شهادت فاطمه زهراعليها السلام و شهادت فاطمه زهراعليها السلام را هم اثبات مىكنيم و مىخواهيم بگوييم آن كسانى كه عامل اين كارها بودند لياقت خلافت ندارند.
تعرّض به فاطمه زهراعليها السلام و شهادت فاطمه زهراعليها السلام نشانه اين است كه اينها رسميّت ندارند؛ اگر حكمى، قانونى و كارى هم انجام دادهاند، يك غاز ارزش ندارد.
حال وظيفه ما چيست؟ ما مىگوييم هر كس طبق قرآن پيغمبرصلى الله عليه وآله را آزار داد «عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أجْمَعينَ»(1)لعنت خدا بر او باد و بايد تبرّى بكنيم.
نمىگويم وظيفه ما اين است كه وسط سنّىها فرياد بزنيم كه بعد بگويند تمام اين سنّىهايى كه شيعه مىكشند خونش گردن تو است. من اين را نمىگويم. امّا اين را هم نمىگويم كه در دلتان هم لعن نكنيد. به تازگى آن قدر كار بالا گرفته است كه آقايى سخنرانى مىكند و
1) 29. بقرة / 161: لعنت الهى و فرشتگان و مردم جملگى بر آنان است.
مىگويد: در دلتان هم ديگر لعن نكنيد!
لعنت به تو و هم فكران تو و اين طرز فكر تو. خون فاطمه زهراعليها السلام را براى بعضى مسائل پاى مال مىكنى؟ جواب فاطمه زهراعليها السلام را در قيامت چه مىدهى؟ ملعون! چرا اين كارها را مىكنيد؟ هر چيزى حسابى دارد؟ درست است، پنجه خودتان را به روى اهل سنّت نزنيد، تقيّه بكنيد. ما از زمان اميرالمؤمنينعليه السلام تا حالا تقيّه مىكرديم، الآن هم تقيّه مىكنيم، حرفى نداريم. امّا تا اين حدّ كه در دلت هم ديگر لعن نكن!!!
مگر مىتوانيم با كسانى كه فاطمهعليها السلام را خانه نشين و بسترى كردند عقد أخوّت ببنديم، مگر مىشود؟!
خدا به عظمت آل اللَّه ما را از خواب غفلت بيدار كند. فقط مىخواستم اين مطلب را بگويم اگر روزى روزگارى بعضىها به فكر بيفتند شهادت فاطمه زهراعليها السلام را پايمال بكنند و اسمش را وفات بگذارند؛ بزرگترين خيانت را به مكتب تشيّع كردهاند، شهادت است نه وفات. ما بايد به اين مسأله معتقد باشيم تا اين لكّه ننگ روى پرونده آنان باشد تا ما روزى به فكر تبعيّت از اينها نيفتيم.
«السَلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَة يا سَيِّدَةَ نِساءِ العالَمِينَ السَلامُ عَلَيْكِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُه»
ارباب مقاتل نوشتهاند: بى بى فاطمه زهراعليها السلام وصيّت كردند:
«يا عَلي! كَفِنّي بِاللَيْلِ وَ دَفَنّي بِاللَيْلِ».
شب مرا غسل بده و شب مرا كفن كن. اين براى اين است كه امروز نگوييم «وفات».
فرمود: راضى نيستم آنهايى كه به من ظلم كردند در تشييع جنازه من شركت كنند. با كمال مظلوميّت، فاطمه زهراعليها السلام به خاك سپرده شد و الآن هم نمىدانيم كجا فاطمه زهراعليها السلام را زيارت كنيم. اميرالمؤمنينعليه السلام پيكر فاطمه زهراعليها السلام را براى خاكسپارى آماده كردند، يك وقت ديدند بندهاى كفن فاطمهعليها السلام باز شد و دستهاى فاطمهعليها السلام از زير كفن بيرون آمد. علىعليه السلام مىفرمايد:
«إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّهَا قَدْ حَنَّتْ وَ أَنَّتْ وَ مَدَّتْ يَدَيْهَا وَ ضَمَّتْهُمَا إِلَى صَدْرِهَا مَلِيًّا».(1)
دستها از كفن فاطمهعليها السلام بيرون آمد بچّههايش را به سينه گرفت. ملائكه به خروش آمدند، ياعلى! بچهها را از سينه مادر جدا كن.
عرض مىكنيم اميرالمؤمنينعليه السلام بچّهها را با نوازش از سينه مادر جدا كردند امّا در گودال قتلگاه عدّهاى عرب جمع شدند «وَ اجْتَمَعَتْ عِدَّةٌ مِنَ الأعْرابِ وَ جَرّوها أوْ جَزّوها عَنْ جَسَدِ أبِيهْا»(2)وقتى سكينه
نازدانه بدن پدر را در بغل گرفته بود با ضربههاى تازيانه...
اللّهُمَّ اغْفِرْ بِآلِ مُحَمَّدٍ ذُنُوبَنا وَ اسْتُرْ بِهِمْ عُيُوبَنا وَ اشْفِ بِهِمْ مَرْضانا، سَلِّمْ بِهِمْ مُسافِرِينا؛ اللّهُمَّ اقْضِ حَوائِجَنا وَ اكْفِ بِهِمْ مُهِمَّاتَنا؛ اللّهُمَّ أيِّدْ إمامَ زَمانِنا وَ عَجِّلْ فِي فَرَجِهِ وَ ظُهُورِهِ وَ اجْعَلْنا مِنْ أعْوانِهِ وَ أنْصارِهِ؛ اللّهُمَّ أيِّدْ عُلَمائَنا الربَّانِيّينَ لا سِيَّما المَنْظُورِينَ مِنْهُمْ بِجاهِ مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهِ.
مقدّمه پيروزى بر كفّار چيست؟
أعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمِينَ بارِىءِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ باعِثِ الأنْبياءِ وَ المُرْسَلِينَ جامِعِ النَّاسِ لِيَوْمِ الدِّينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى أشْرَفِ السُّفَراءِ المُقَرَّبينَ حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ شَفيعِ المُذْنِبينَ أبي القاسِمِ مُحَمَّد صَلّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّمَ وَ اللَعْنُ الدائِمُ عَلى أعْدائِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الْآنَ إلى قِيامِ يَوْمِ الدين.
قالَ اللَّهُ الحَكيمُ في كِتابِهِ الكَرِيمِ وَ مُبرَمِ خِطابِهِ العَظيمِ:
«لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إلّا وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ».(2)
در دو آيه كريمه آخر سوره بقره كه معمولًا بعد از نماز عشاء تلاوت مىكنند، جملات مهمّى است؛ آيه اوّل اشاره به معارف اسلامى
است و آيه دوّم اشاره دارد به وظايفى كه بر عهده مسلمين است.
نسبت به معارف مىفرمايد:
«آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ».(1)
«الرَّسُولُ» اشاره به پيغمبر اكرمصلى الله عليه وآله است؛ الف و لامش، الف و لام عهد است.
«آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» يعنى اين پيغمبر كه ما فرستاديم به آن چه از جانب خدا به او وحى شده ايمان دارد. خيلى مهمّ است كه كسى به آن چه مىگويد ايمان داشته باشد؛ از عملكرد پيغمبرصلى الله عليه وآله مىبينيم و مىفهميم كه گفتههاى خودشان را باور داشتهاند. اگر دعوت به سوى خدا مىكردند يا مردم را از قيامت آگاه مىكردند، خودشان هم اينها را باور داشتند.
«الَّذى جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ».(2)
پيغمبرصلى الله عليه وآله آن چه را كه براى مردم آورده است صدق و مطابق واقع است، خلاف نيست، خود پيغمبرصلى الله عليه وآله هم اين مطلب را باور دارد؛ «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ».
از قديم الأيّام اين افكار انحرافى در جامعه بوده و الآن هم بعضى از روشنفكرمآبها اين شبهات را القاء مىكنند، و منكر وحى مىشوند و مىگويند: آن چه پيغمبرصلى الله عليه وآله گفته، ساخته و پرداخته افكار خودش بوده است!
اين آيه اين افراد را تكذيب مىكند، زيرا آن چه پيغمبرصلى الله عليه وآله مىفرمايد:
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إنْ هُوَ إلّا وَحْيٌ يُوحى .(1)
آن است كه از جانب خدا به او وحى شده، از خودش نيست، از مقامات بالا و از عرش الهى به او القاء شده است.
«وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ».(2)
انسانهاى با ايمان اعتقاد به چهار چيز دارند:
اوّل: اعتقاد به خدا.
دوّم: اعتقاد به كارگزاران پروردگار كه ملائكه هستند.
سوّم: اعتقاد به كتب آسمانى.
چهارم: ايمان به انبياءعليهم السلام.
يعنى همه اينها غيب است.
«الم ؛ ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ ؛ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ».(1)
فرق بين مسلمانان و دين داران و الهيّون با ماديّون چيست؟ ماديّون ايمان به غيب ندارند.
«يَعْلَمُونَ ظاهِرًا مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا».(2)
پشت پردهها را نمىبينند، و فقط همين زرق و برق دنيا را مىبينند و آن چه در معرض ديد و لمسشان هست باور مىكنند و به امور غيبى اعتقاد ندارند؛ ولى خدا به مؤمنين واقعى ديدى داده كه ماوراء اين عالم مادّى را هم مىبينند، قبل و بعد اين عالم را مىبينند، خدا را با چشم دل مىبينند.
از اميرالمؤمنينعليه السلام سؤال شد كه شما خدا را ديدهايد؟
فرمودند:
«مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ».(3)
قَالَ: فَقَالَ وَيْلَكَ! مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ.
قَالَ: وَ كَيْفَ رَأَيْتَهُ؟
قَالَ: وَيْلَكَ! لا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ فِي مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ».
1) 38. بقرة / 1 الى 3 : الم ؛ اين كتابى است كه شكى در آن نيست [كه راهنماى پرهيزكاران است ؛ همان كسانى كه ايمان به غيب دارند.
2) 39. روم / 7 : فقط ظاهرى از زندگانى دنيا را مىدانند.
3) 40. كافى، محدّث كلينى ج1 ص97 باب في إبطال الرؤية ح6: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِعليه السلام قَالَ: جَاءَ حِبْرٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ حِينَ عَبَدْتَهُ؟
خدايى را كه نديده باشم عبادت نمىكنم؛ يعنى با چشم دل ايمان به خدا دارم. خيلى مهّم است كه انسانها باور كنند خدايى هست؛ اگر باور كردند، يك تحوّل عظيمى در اخلاق و اعمالشان به وجود مىآيد. مىبينيم گاهى كارهايى انجام مىگيرد، صفات و خصوصيّاتى از انسانها ديده مىشود كه نشانگر اين است كه هنوز خدا را باور نكردهاند، هنوز چشم دلشان باز نشده كه خدا را ببينند.
«أ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى .(1)
خدا را ناظر اعمالشان نمىدانند. اينها هر گونه خلافى را مرتكب مىشوند چون آن چه را كه بايد ببينند، نمىبينند.
«وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ».(2)
ملائكه كارگزاران خدا هستند. اميرالمؤمنينعليه السلام در نهج البلاغه و امام سجادعليه السلام در صحيفه سجاديّة ملائكه را معرّفى مىكنند؛ كه هر كدامشان چه كارهايى از جانب خدا به آنها واگذار شده و عالَم را به اذن و اراده پروردگار مىگردانند.
«فَالْمُدَبِّراتِ أمْرًا».(3)
بعضى مأمور رزق، بعضى مأمور موت، بعضى مأمور باران، بعضى
مأمور باد و بعضى مأمور وحى هستند.
كارها بين اينان تقسيم شده كه به درستى انجام مىدهند و حاملين عرش الهىاند، حكومت الهى را اداره مىكنند. در آيات بسيارى از قرآن هم بحث ملائكه مفصّلًا مطرح شده است و ما بايستى به اين امور ايمان داشته باشيم.
«آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ».(1)
كتاب هم يكى از امور غيبى است كه صد و چهارده كتاب از آسمان بر انبياءعليهم السلام نازل شده است؛ زبور، تورات، انجيل و قرآن از كُتب آسمانى هستند. يعنى خداوند اينها را به عنوان پيامهاى كَتبى براى انسانها در دنيا قرار داده؛ مؤمنين به اين كتابها ايمان دارند و بسيارى از حقائق و معارف و دستورات و وظائف و مسائل اخلاقى در اين كتابها مطرح شده و سر آمد تمام اين كتابها قرآن كريم است، آن چه در كتب ديگر وجود دارد در قرآن هست، به اضافه مسائل ديگر.
حال اين كتاب آسمانى داراى چه امتيازاتى است؟ جز خدا كسى نمىداند كه چه خبر است و اين چه كتاب عظيمى مىباشد؛ البتّه
1) 44. بقرة / 285.
گوشه و كنار دنيا دانشمندانى بودهاند كه با دقّت قرآن را مطالعه كردهاند و به عظمت آن پى بردهاند و اعلام كردهاند. و حال مجال بيان نيست. ما بايد واقعًا افتخار كنيم كه چنين كتاب آسمانى در اختيار ما مسلمانها هست و پر از اسرار و دقائق است؛ غرض اين كه: اين امور زير بناى افكار مؤمنين است.
مؤمنين واقعى ايمان به رُسُل دارند. أبوذر غفارىرحمه الله در مسجد نشسته بود، از پيغمبرصلى الله عليه وآله سؤال كرد: تعداد انبياءعليهم السلام چقدر است؟
فرمودند: صد و بيست و چهار هزار پيغمبر از جانب خدا بر مردم مبعوث شدهاند كه سيصد و سيزده نفر آنها رسالت داشتهاند و پنج تاى ايشان ألواالعزم بودهاند و بيست و پنج نفر از اين انبياء را هم خدا در قرآن اسمهايشان را با خصوصيّاتشان مطرح كرده كه مؤمنين به همه اينها پايبندند.(1)
«لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ».(2)
قرآن هم مىفرمايد: ما فرقى بين انبياءعليهم السلام نگذاشتهايم.
همه انبياءعليهم السلام آمدند كه دو چيز مهمّ: توحيد و معاد را كه تقريبًا مىتوانيم بگوئيم محور همه معارف هستند را به مردم ياد دادند و همه آنها مردم را دعوت به يك خدا كردند. اين طور نيست خدايى را
كه موسىعليه السلام معرّفى كرده با خدائى كه عيسىعليه السلام معرفّى كرده، با خدايى كه پيغمبرصلى الله عليه وآله معرّفى كرده فرق داشته باشند. نه! همه پيغمبران يك خدا را معرفّى كردهاند، يك مسير را طى كردهاند، البتّه هر دينى تكامل اديان گذشته بوده است.
«لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ».(1)
اين خلاصه زمينه فكرى و معارف يك مسلمان است كه بايد به آن معتقد باشد.
در آيه دوّم مسأله تكاليف مطرح است؛ بالاخره ما نسبت به خدا وظائفى داريم؛ نمىتوانيم بگوييم هيچ مسئوليّتى از جانب خدا به عهده ما گذاشته نشده؛ خدا ربّ است و ربّ مىبايد در مقام تربيتِ مربوبينش باشد، نمىشود خدا ما را بلاتكليف گذاشته باشد، او دستورات و وظائفى براى ما در مسير تكامل تعيين كرده كه همه آنها به نفع خودمان است. تكاليفى هم كه خدا معيّن كرده تمامش در حدّ قدرت و توان ما است. آن وقت در رابطه با تكاليف در اين آيه دوّم چند مطلب را خدا اشاره كرده، كه البتّه نظر من به آخر آيه مىباشد. اينها مقدّمه است براى مطلبى كه مىخواهم در آخر نتيجهگيرى بنمايم؛ مىفرمايد:
1) 47. بقرة / 285.
«لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إلّا وُسْعَها».(1)
از اين جمله مىفهميم خدا تكليف دارد. تكليف از ريشه كُلْفَت است. كلفت يعنى زحمت.
بالاخره سربازى كه فرمانده به او دستور مىدهد، اگر بخواهد به دستورات عمل كند، مقدارى زحمت دارد؛ مىبايد اين زحمتها را تحمّل بكند.
اگر واجباتى را كه خدا دستور داده انجام دهيم، زحمت دارد. نماز مىخواهيم بخوانيم زحمت دارد، روزه بگيريم، زكات بدهيم، حج برويم، جهاد برويم، همه اينها زحمت دارد.
براى چه اين زحمت را خدا به ما داده است؟ واقعًا خدا مىخواسته ما را به درد سر بيندازد؟ نعوذ باللَّه.
ولى اينها حكم ورزش را دارد. وقتى يك معلّم تربيت بدنى دستور مىدهد كه چند بار بايد بنشينى و بلند شوى، دست و پاهايت را حركت بدهى، اينها زحمت دارد ولى اين زحمتها عضلات را تقويت مىكند و نيرو مىدهد؛ يك قهرمان مىسازد، يك پهلوان درست مىكند. تا آن زحمتها نباشد، اين قدرتها به وجود نمىآيد.
خدا بر مبنايى كه مىخواهد ما را تقويت معنوى بكند، دستوراتى
1) 48. بقرة / 286.
به ما مىدهد. حالا يا به نفع جسم ما است يا به نفع روح ما، يا به نفع هر دو آنها و يا به نفع اجتماع ما است. خدا هيچ زمان دستور بىحكمت نمىدهد. نمىخواهد بىجهت بندگانش را به زحمت بيندازد، آن وقتى هم كه تكليف مىكند در حدّ قدرتِ انسان تكليف مىكند. مىخواهد حجّ را واجب كند مىگويد:
«للَّهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إلَيْهِ سَبيلًا».(1)
استطاعت بدنى و مالى و سيرى كه راه باز باشد و امثال ذلك... ؛ مافوق قدرتِ انسان هيچ وقت تحميل نمىكند.
و يا مىفرمايد:
«الَّذينَ يُطيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكينٍ».(2)
آن كسانى كه نمىتوانند روزه بگيرند، بايد كفّاره بدهند. خداوند كه نمىخواهد زور بگويد؛ تو كه مريضى روزه برايت بد است، باز هم بايد روزه بگيرى؟! اين گونه نيست.
يا مثلًا در مسأله جهاد:
«لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى
الْمَريضِ حَرَجٌ».(1)
كسانى كه عذرى دارند و نمىتوانند، نبايد در جنگ شركت كنند؛ و امثال اين تكاليف.
«لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إلّا وُسْعَها».(2)
هر كسى را خداوند در حدّ قدرت وتوانش تكليفى روى دوشش مىگذارد.
خداوند نمىخواهد به بندگانش ظلم بكند. پس:
1 - تكليف دارد و بايد داشته باشد.
2 - به اندازه قدرت تكليف مىكند.
3 - مىفرمايد:
«لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ».(3)
ما طلبهها بين فعل ثلاثى مجرّد و باب افتعال، بين «كسب» و «اكتسب» فرق مىگذاريم. «كسب» سه حرف دارد و «اكتسب» پنج حرف. فرقش چيست؟
كارى را كه به راحتى انجام داده مىشود مىگويند: «كسب».
و كارى كه با مشكل انجام داده مىشود را مىگويند: «اكتسب».
واجباتى كه ما انجام مىدهيم سودمند است. اگر مقدارى هم انسان خستگى پيدا بكند، ولى ثوابها و آثار خوبى كه دارد رفع خستگىاش را مىكند. يك كارگرى از صبح تا شام كار مىكند، آن مزدى كه آخر كار مىگيرد رفع خستگىاش را مىكند. انجام واجبات و مستحبّات صدمه دارد، از اوّل اذان صبح تا اذان مغرب روزه مىگيرد، مىخواهد افطار كند، حديث مى فرمايد:
«لِلصَّائِمِ فَرْحَتانِ».(1)
آدمى كه روزه مىگيرد دو بار خوشحال مىشود؛ يكى موقع افطار وقتى مىخواهد افطار كند، با نشاط و حالت معنوى خاصّى كه به او دست مىدهد رفع تلخى و خستگى روزه را مىكند. دوّم موقعى است كه آثار روزه گرفتنش را در قيامت مىبيند، آن وقت جبران مىشود و خستگىاش رفع مىشود، اين را «كسب» مىگويند.
امّا آن كسى كه معصيت مىكند اگر چه ممكن است در هنگام معصيت لذّت ببرد، امّا آخر كار پيامدهاى گناه اين لذّتها را از بينىاش در مىآورد. «يك لحظه هوسرانى يك عمر پشيمانى». يك آدم مىآيد يك لذّت پنج دقيقهاى مىبرد و به دنبالش چه مشكلاتى را تحمّل مىكند. نعوذ باللَّه مثلًا يك عمل بىعفّتى انجام مىدهد، بعد به بيمارىهاى جنسى مبتلا مىشود كه تا آخر عمر رهايش نمىكند و
1) 54. كافى، محدّث كلينى ج4 ص65 باب ما جاء فى فضل الصوم و الصائم ح15.
اين گونه امور «اكتسب» است؛ «لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ».(1)
در اين جمله خدا مىفرمايد: كارهاى خوبتان بىاجر نيست و بدىهايتان نيز بىكيفر نيست. يعنى اين را بدانيد هر عملى يك بازتابى دارد، عمل خوب بازتاب خوب و عمل بد بازتاب بد دارد، هم در دنيا و هم در آخرت.
اگر خدا تكاليفى مىكند، تكاليف به گونهاى است كه انسان بايد متوجّه بازتاب اعمالش هم باشد. اگر واجبات را انجام داد و مستحبّات را عمل كرد، انتظار ثوابهايش را هم بايد داشته باشد و اگر عمل به مكروهات يا محرّمات كرد، انتظار پيامدهاى نامطلوبش را هم بايد داشته باشد.
بعد از خدا مىخواهيم كه ما بنده و ضعيف هستيم، تو خدائى و البتّه با حكمت كار مىكنى، ولى گاهى استحقاق پيدا مىكنيم يك بارهاى سنگينى روى دوش ما گذاشته شود؛ مثل سربازى كه از فرمانِ فرمانده تخلّف مىكند و جريمهاش مىكنند. آن وقت ما از خدا مىخواهيم:
«رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إصْرًا كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا».(2)
خدايا! ما ممكن است در عملكردمان يك كمى مسامحه بكنيم، آن گونه كه بايد و شايد به وظايفمان عمل نكنيم و در نتيجه استحقاق اين را پيدا كنيم كه بارهاى سنگينى روى دوش ما گذاشته بشود، مثل زمان بنىاسرائيل كه با موسىعليه السلام درگير شدند و از فرمانهاى الهى تخلّف كردند، خداوند هم بارهاى سنگينى روى دوش آنها گذاشت، از جمله اين كه فرمود:
«فَاقْتُلُوا أنْفُسَكُمْ».(1)
مىبايد روبروى هم بايستيد و هم ديگر را بكشيد.
خدايا! اين گونه كيفرها را نصيب ما نفرما و اگر چه ما آن طورى كه بايد و شايد انجام وظيفه نكنيم و استحقاق اين كيفرها را پيدا بكنيم. از خدا مىخواهيم كه مقدارى لطف در حقّ ما بكند و آن بارها را روى دوش مانگذارد. ما خودمان اقرار مىكنيم كه استحقاق يك تعدادى مشكلات را داريم، امّا خدايا! «عامِلْنا بِفَضْلِكَ وَ لا تُعامِلْنا بِعَدْلِكَ» اگر خدا بخواهد با عدلش با ما رفتار كند، خيلى مىبايست به ما سخت بگيرد، ولى خدايا! تو با فضلت با ما رفتار كن.
«رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ».(2)
خدايا! آن چيزهايى كه ما طاقتش را نداريم، به ما تحميل نكن.
اكنون اينجا چند جمله دعا است:
«وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا».
خدايا ما اقرار مىكنيم: بندگان خوب و ايدهآل نيستيم، شيطان و هواى نفس بر ما سلطه دارد، شرايط زمان و مكان ما را به كارهاى خلاف مىكشاند.
خدايا!
«وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا».
اولًا خدايا! ما را ببخش و اعمال ما پيامدهايى هم دارد، خدايا! از اينها نيز صرف نظر بفرما.
خدايا! كارهايى كه ما مىكنيم موجب مىشود كه گرفتار نقص بشويم و كمبود پيدا كنيم. بالاخره گناه مىكنيم و استحقاق اين را پيدا مىكنيم كه باران از ما گرفته بشود و رزقمان كم شود. بلاها و رنجها متوجّه ما بشود. خدايا! بر ما رحم كن و ما را گرفتار آثار اعمالمان نكن.
تمام حرفم سر اين جمله است كه در آخرين آيه از اين سوره و آخر اين دعاها قرار گرفته است:
«فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ».(1)
همه دعاها را كه مىكنيم، معلوم مىشود تكاليفى هست. اين
1) 59. بقره / 286.
تكاليف را اگر انجام ندهيم پيامدهايى دارد، اگر اين پيامدها را خدا نبخشد، آن وقت خدا كفّار را بر ما مسلّط مىكند.
ما مىگوييم: خدايا! اين تكاليف هست، ما هم آن گونه كه بايد و شايد توجّه نمىكنيم، و موجب مىشود كفّار بر ما مسلّط شوند. خدايا! اگر ما را نبخشى و نيامرزى و به كيفر اعمالمان گرفتارمان كنى، اين كفّار بر ما مسلّط مىشوند و روزگار ما را سياه مىكنند.
مىخواهيم از اين دو آيه شريفه كه خوانديم نتيجهاى بگيريم: مؤمنين آن افكار را بايد داشته باشند و بايستى به وظايفشان هم عمل كنند، اگر هم به وظايفشان عمل نكردند، گرفتار مىشوند و هيچ راهى براى نجاتشان جز اين كه خدا آنها را ببخشد نيست.
الآن مىبينيم كفر و ظلم، ما را احاطه كرده است؛ اين ابرقدرتها، اين كفّار، بالاخص يهود و اين عناصرى كه كينه توزند و از اينها كينه توزتر زير آسمان وجود ندارد، شبانه روز عليه ما فعّاليّت و تلاش مىكنند كه در درجه اوّل اسلام را نابود كنند و مسلمانان را از بين ببرند؛ در بين مسلمين بالأخص شيعه مورد حمله و هجوم آنها قرار مىگيرد، چون هيچ كدام از مسلمانان ديگر مثل شيعه به پيروى از اهل بيتعليهم السلام آزادى طلب نيستند. آنها گردنشان را زير بار ظلم و كفّار قرار مىدهند و هيچ تحرّكى ندارند. مىبينيم عدّهاى يهودى در قلب اسلام خانه كردهاند، پنجاه و هفت كشور اسلامى وجود دارد و
نفسشان در نمىآيد، هر گونه تحميلى را مىپذيرند و هر گونه همكارى هم با اين دشمنان خدا دارند، ابرو خم نمىكنند. تنها گروهى كه در طول تاريخ مقابل اين موج عظيم كفر مقاومت كردند، شيعه بودهاند. آن وقت اينها بايد چوب بخورند؟!
فاطمه زهراعليها السلام عملًا به ما نشان دادند كه اگر كسى از حريم ولايت دفاع كرد، چوب مىخورد. چنان چه آن حضرت دستشان را بردند و كمربند علىعليه السلام را گرفته و از اميرالمؤمنينعليه السلام حمايت كردند، آن دشمنان خدا هم با غلاف شمشير زدند و بازوى زهراعليها السلام را متورّم كردند. اين براى شيعه تا آخر عالم درس است كه اينها در مسير دفاع از حريم ولايت چوب مىخورند؛ از خودى و بيگانه چوب مىخورند.
خلاصه اين كه: اگر خواستيم دعاهايمان مستجاب بشود و آخر دعاهايمان اين باشد كه خدايا:
«فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ».(1)
زمانى نصرت بر قوم كفّار پيدا مىنماييم كه توبه كنيم و خدا بر ما رحم كند تا بر كفّار پيروز بشويم. اگر بخواهيم به گناهان، بىبند و بارىها و معصيتهايمان ادامه بدهيم و واجبات الهى را ترك بكنيم،
1) 60. بقره / 286.
نتيجهاش اين مىشود كه آنها بر ما مسلّط مىشوند. و اين مطلب طبيعى و خيلى روشن است.
«فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ».(1)
آنهايى كه دار و دسته خدا هستند، مطيع و پيرو پروردگارند و تخلّف از فرمانِ خدا نمىكنند، پيروز هستند. اگر شكست خورديم، معلوم مىشود در حزب خدا وارد نشدهايم. مىبايد از معصيتهايمان بكاهيم، از خدا طلب آمرزش كنيم تا خدا به ما ترحّم كند و ما را بر كفّار پيروز گرداند. اين رمز كار ما است.
بنابر اين ما شيعهاى كه دم از ولايت اميرالمؤمنينعليه السلام مىزنيم، بايد مراقب اعمالمان باشيم. اين را بدانيد اگر بناء ما اين شد كه با خدا كج بتابيم، واجبات خدا را ترك بكنيم و به فرمان او گوش ندهيم و هر كارى دلمان خواست بكنيم و هر معصيتى را كه مىخواهيم انجام بدهيم، اين اعمال بعدًا مصيبت دارد، بايد حواسمان را جمع كنيم.
مىبينيد روز به روز چه قدر گرفتارتر مىشويم! نمىخواهيم هم بفهميم كه اين عملكرد خودمان است! «وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ»(2)خداوند تبارك و تعالى به ما گوشزد كرده: اگر پايتان را كج گذاشتيد، چوبش را مىخوريد. وقتى در زندگى ما گرفتارى و نكبتهايى پيدا
مىشود، بايد سر نخهايش را پيدا كنيم و ببينيم كداميك از فرامين الهى را زير پا گذاشتهايم كه گرفتار شدهايم و به خود بياييم، بىجهت گرفتار نمىشويم.
اگر مىبينيد گرانى هست، اگر قحطى هست، اينها را خدا گوشزد كرده كه اگر شما با خدا بد رفتارى بكنيد، آن وقت اين چيزها گريبانتان را مىگيرد، هر چه هم فرياد بزنيم كسى نيست به فرياد ما برسد. پس بايد بيشتر در عملكردمان تجديد نظر بكنيم.
اميدوارم خداوند اين مجالس را، اين محافل الهى و دينى را هم ذخيره آخرت ما و هم عامل و وسيله تنبيه ما قرار بدهد و به بركت اين مجالس خدا به ما واقعًا ترحّم كند، گناهانمان را ببخشد و إن شاء اللَّه از عنايات پروردگار بر خوردار بشويم.
السلامُ عَلَيْكَ يا أباعَبْدِ اللَّه، السلامُ عَلَيْكَ يَابنَ رَسُولِ اللَّه، السلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُه.
نوشتهاند: آقا امام حسينعليه السلام در آن لحظات آخر آمدند پشت خيمهها صدا زدند: يا زينب! يا أمّ كلثوم! يا سكينه! عَلَيْكُنّ منّي السلام. يعنى منم رفتم خداحافظ...
فتنهها از كجا آغاز شد؟!
أعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمِينَ بارِىءِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ باعِثِ الأنْبياءِ وَ المُرْسَلِينَ جامِعِ النَّاسِ لِيَوْمِ الدِّينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى أشْرَفِ السُّفَراءِ المُقَرَّبينَ حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ شَفيعِ المُذْنِبينَ أبي القاسِمِ مُحَمَّد صَلّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّمَ وَ اللَعْنُ الدائِمُ عَلى أعْدائِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الْآنَ إلى قِيامِ يَوْمِ الدين.
پروردگار متعال برنامههايى را طرح فرموده و براى ايجاد وادامهاش طرحهاى عجيبى را فراهم كرده و ما اسم آن را «حقّ» مىگذاريم.
آنچه را كه مىخواهد حق است. در مقابل، انسانها موضعگيرى مىكنند و گاهى از انعقاد آنچه كه مشيّت و خواست خدا است جلوگيرى مىكنند و گاهى از ادامه و بقائش تا آنجايى كه قدرت داشته باشند، جلوگيرى مىكنند و نمىگذارند منعقد بشود و بر فرض انعقاد
1) 63. اين سخنرانى در روز جمعه 17 جمادي الأولى 1429ق مطابق با3/3/1387ش ايراد گرديده است.
نمىگذارند بقاء و ادامه پيدا بكند.
اين درگيرى در طول تاريخ از صدر خلقت تا الآن ادامه داشته است؛ هنوز هم ادامه دارد تا قيام حضرت مهدى - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - و بالأخره آن چه خدا مىخواهد، انجام مىگيرد و نقشههاى مخالفين بر باد مىرود.
«وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أمْرِهِ».(1)
منتهى در اين درگيرى، انسانها هم آزمايش و امتحان مىشوند وكسانى كه فطرتشان پاك است، طرفدار حق مىشوند. آدمهايى كه فطرت ناپاكى دارند، جذب باطل مىشوند. در اين گير و دار اين امتحانات تحقّق پيدا مىكند.
مسأله اسلام و نبوّت پيغمبرصلى الله عليه وآله مسألهاى است كه از صدر خلقت مطرح بوده، به تمام انبياءعليهم السلام ابلاغ شده وآنها هم به مردم ابلاغ كردهاند كه در آخر الزمان دينى مىآيد به نام دين اسلام، پيغمبرى دارد كه خاتم انبياء است.
برنامه رسول اكرمصلى الله عليه وآله در تمام كتب آسمانى مطرح بوده و آثارش هنوز هم هست، چه قبول كنند يا انكار كنند؛ اين يك واقعيّت است.
خدا مشيّتش تعلّق گرفته پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله بيايد، دينى بياورد،
1) 64. يوسف / 21 : خداوند سررشته كار خويش را در دست دارد.
دينى جهانى كه تا قيام قيامت اين دين حاكميّت داشته باشد. منتهى عدّهاى قبل از اين كه پيغمبرصلى الله عليه وآله به دنيا بيايد، آگاه شدند و خيلى برنامه ريزى كردند تا انقلاب اسلامى شكل نگيرد.
آنها در آباء و اجداد پيغمبرصلى الله عليه وآله مطالعه كردند، متوجّه شدند كه چه كسانى هستند كه از نسل اينها خاتم انبياءصلى الله عليه وآله مىخواهد به وجود بيايد.
عجيب است! اگر تاريخ مطالعه بفرمائيد، اينها روى جدّ پيامبرصلى الله عليه وآله مطالعه داشتهاند، براى نابودى او برنامه ريزى كردند تا پيغمبرصلى الله عليه وآله به دنيا نيايد.
همچنين پدر پيامبرصلى الله عليه وآله را شناسايى كردند و برنامه ريزى كردند كه پدر پيغمبرصلى الله عليه وآله به دنيا نيايد يا اگر به دنيا آمد، باقى نماند كه بخواهد از نسلش پيغمبرصلى الله عليه وآله به دنيا بيايد.
پيامبرصلى الله عليه وآله در رحم مادر بودند و هنوز به دنيا نيامده بودند، نقشه طرح كردند بچّه سقط بشود. آرايشگر فرستادند با شانه زهرآگين بيايد و آمنهعليها السلام را آرايش بكند تا موادِّ سمّى موجب سقط بچّه بشود. خدا نخواست، پيغمبرصلى الله عليه وآله به دنيا آمد. آن قدر نقشه و طرح و برنامه قبل و بعد از رسالت پيغمبرصلى الله عليه وآله ريختند، تا پا نگيرد.
خدا مىخواهد اين پيغمبرصلى الله عليه وآله بيايد و آنها هم طراحى مىكنند كه
پيغمبرصلى الله عليه وآله نيايد؛ ولى «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أمْرِهِ».(1)در تمام اين مراحل خداوند كار خودش را انجام مىدهد. پيغمبرصلى الله عليه وآله به دنيا مىآيد، به مقام رسالت مىرسد و آنها مأيوس مىشوند. در ايجاد و انعقاد مأيوس شدند و حال در بقاء قضيّه برنامه ريزى مىكنند كه باقى نماند.
بر خلاف آنچه مىخواستند، پيغمبرصلى الله عليه وآله آمده و كار را شروع كرده و به هر حال كار به اوج خودش رسيده، پيغمبرصلى الله عليه وآله موفّق شده، اراده و مشيّت الهى تحقّق پيدا كرده، حالا مىبايد جلوى آن را گرفت تا ادامه پيدا نكند.
اينها فكر كردند از چه راهى ممكن است برنامه رسول خداصلى الله عليه وآله ادامه پيدا كند، آن چيزى كه به نظرشان رسيد اين بود كه اگر پيغمبرصلى الله عليه وآله فرزندى پيدا كردند، از نسل پيغمبرصلى الله عليه وآله ممكن است كسانى به وجود بيايند و كار رسول خداصلى الله عليه وآله را ادامه بدهند و اينها را بايد متوقّفشان نمود. شروع كردند به توطئههاى عجيب و حساب شده كه از پيغمبرصلى الله عليه وآله كسى باقى نماند.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله با زنهاى متعدّد ازدواج كردند، ولى از هيچ كدام از آن زنها اولاد پيدا نكردند، تا جريان ماريه قبطيّه پيش آمد.
رسول خداصلى الله عليه وآله نامه بسيار جالبى به پادشاه مصر نوشتند. پادشاه
1) 65. يوسف / 21 : خداوند سررشته كار خويش را در دست دارد.
مصر هم اطّلاع قبلى داشت، آن فرستاده پيامبرصلى الله عليه وآله را پذيرفت، با او مصاحبه كرد، پرس و جو كرد، احساس كرد كه اين همان پيغمبر آخر الزمان است.
مثل پادشاه ايران حماقت نكرد كه نامه را پاره كند تا پيغمبرصلى الله عليه وآله در حقّش نفرين كنند: «همين گونه كه نامه مرا پاره كرد خدا شكمش را پاره كند»، او هم به كيفر خودش مبتلا شد و به دست فرزندش كشته شد.(1)
پادشاه مصر احترام كرد و هدايايى براى پيغمبرصلى الله عليه وآله فرستاد. يكى از هدايا كنيزى بود، اين كنيز قبطى (مصرى) بود. اين كنيز را با اشياء قيمتى ديگر فرستاد و از پيغمبرصلى الله عليه وآله تجليل كرد.
ماريه قبطيّه مصرى بود. مصرىها زبانشان با زبان مردم حجاز تفاوت داشت. پادشاه مصر شخصى به نام «جَريح» كه غلامى بود را فرستاد تا ماريه قبطيّه هم زبان داشته باشد.
اينها با هم خدمت پيغمبرصلى الله عليه وآله آمدند، ماريه قبطيّه همسر پيغمبرصلى الله عليه وآله شد و از اين ماريه قبطيّه يك پسر به نام «ابراهيم» متولّد گرديد.
پيغمبرصلى الله عليه وآله زنان متعدّدى گرفتند، ولى هيچ كدام بچّه دار نشدند،
1) 66. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج20 ص381 باب21 ح7.
بچّه پسر نياوردند، امّا ماريه يك اولاد به نام ابراهيم پيدا كرد. بچّه بزرگ شد. از آن طرف فاطمه زهراعليها السلام هم يك فرزند به نام امام حسينعليه السلام پيدا كردند. پيغمبرصلى الله عليه وآله نشسته بودند، روى يك زانويشان امام حسينعليه السلام و روى زانوى ديگرشان ابراهيم نشسته بود.
مقدّر نبود ابراهيم بماند. جبرئيل نازل شد يا رسول اللَّه! يا بايد حسينعليه السلام بماند و ابراهيم برود؛ يا ابراهيم بماند و حسينعليه السلام برود؛ انتخاب با شما است.
پيغمبرصلى الله عليه وآله فرمودند: اگر حسينعليه السلام برود، من و فاطمهعليها السلام و علىعليه السلام ناراحت مىشويم؛ امّا اگر ابراهيم برود، فقط من ناراحت مىشوم. بالاخره بنا بر اين شد كه ابراهيم فداى امام حسينعليه السلام بشود.(1)
قبل از اين كه ابراهيم از دنيا برود، عايشه و دشمنان پيغمبرصلى الله عليه وآله به دست و پا افتادند كه حالا ابراهيم بزرگ مىشود و جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله مىگردد و اسلام به وسيله نسل پيغمبرصلى الله عليه وآله ادامه پيدا مىكند. بايد كارى كرد كه ابراهيم پا نگيرد. هنوز ابراهيم نمرده بود، ولى اينها توطئه كردند كه چه كار كنند.
خيلى عجيب است، چون «يُحْفَظُ الرَّجُلُ في وُلْدِه»(2)كسى اگر
بخواهد باقى بماند، از طريق فرزندانش در جامعه باقى مىماند. اگر فرزند نداشته باشد، چند صباحى كه مىگذرد مردم او را فراموش مىكنند، ولى اگر اولاد داشته باشد به بركت اولادش آثارش باقى مىماند.
فاطمه زهراعليها السلام در خطبه فدكيّه فرمودند: «المَرْءُ يُحْفَظُ فِي وُلْدِه».(1)
حضرت زكريّاعليه السلام عرض مىكند:
«فَهَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا ؛ يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا».(2)
خدايا! من مىخواهم در خانهام بسته نشود، در خانه آل يعقوب بسته نشود، بچّه ندارم، يك وليى، يك بچّهاى از من باقى بماند كه يادگار ما باشد و در خانه ما بسته نشود. خداوند يحيىعليه السلام را به ذكريّاعليه السلام مىبخشد. باورش هم نمىشد، مىگفت:
«وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا».(3)
خدايا! من پيرمردم و از آن طرف هم زنم نازا است؛ چگونه من اولاد پيدا مىكنم؟
ولى وقتى مشيّت خدا باشد، خداوند متعال يحيىعليه السلام را به او مىدهد كه درِ خانهاش بسته نشود.
از طريق فرزند و نسل مىتواند مكتب زنده شخصيّتى باقى بماند.
به دست و پا افتادند چه كار كنند؟ اين جور كارها خيلى بىدينى و بىوجدانى مىخواهد!
عايشه آمد به ماريه قبطيّه تهمت زد؛ گفت: اين غلامى كه از مصر با ماريه قبطيّه آمده است، گاهى در خانه ماريه آمد و شد مىكرده؛ پس اين بچّهاى كه ابراهيم باشد، فرزند پيغمبرصلى الله عليه وآله نيست. مال آن غلام، جَريح است.
اين تهمت بزرگ را عايشه به ماريه زد تا اين انتساب و ارتباط ابراهيم با پيغمبرصلى الله عليه وآله قطع بشود. پيغمبرصلى الله عليه وآله بسيار ناراحت شدند. اميرالمؤمنينعليه السلام را فرستادند جريح را دستگير كنند و قضيّه را تحقيق كنند. جريح از ترسش بالاى درخت رفت. اميرالمؤمنينعليه السلام آمدند پاى درخت ايستادند و فرمودند: بيا پايين.
ترسيد و گفت آقا من قبل از اين كه از درخت پايين بيايم، مىخواهم به شما عرض كنم كه اصلًا امكان اولاد دار شدن از من نيست و پيراهنش را بالاى درخت بالا زد. ديدند اصلًا چيزى وجود ندارد. از درخت پايين آمد. اميرالمؤمنينعليه السلام به پيغمبرصلى الله عليه وآله خبر دادند
كه جريح به قول عربها «مجبوب» است.(1)
دشمنان توطئه كردند نسلى از پيغمبرصلى الله عليه وآله باقى نماند، اگر هم ماند ارتباطش را با پيغمبرصلى الله عليه وآله قطع كنند كه اولاد پيغمبرصلى الله عليه وآله نيست. تا بالاخره ابراهيم از دنيا رفت و زنده بودن او مقدّر نبود. اينها خوشحال شدند كه ديگر از پيغمبرصلى الله عليه وآله نسلى نمانده تا انقلاب رسول خداصلى الله عليه وآله بخواهد تداوم پيدا كند.
گفتند: اكنون ممكن است از راه قرابت و خويشاوندى يك عدّهاى از وابستگان پيغمبرصلى الله عليه وآله بيايند و جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله بشوند. بايد فكرى كرد كه قرابت هم اثر و خاصيّتى نداشته باشد. طرحى ديگر ريختند. آمدند و بعد از اين كه پيغمبر خداصلى الله عليه وآله از دنيا رفتند، مسأله قرابت را قيچى كردند، گفتند: خلافت و نبوّت در يك خانواده جمع نمىشود. يعنى حق ندارند خويشان پيغمبرصلى الله عليه وآله جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله بشوند و از قول پيغمبرصلى الله عليه وآله اين روايت را نقل كردند.
ولى آنها جايى كه به نفعشان بود، دَم از خويشى با پيغمبرصلى الله عليه وآله مىزدند و آن جايى كه به ضررشان بود، قرابت را قيچى مىكردند.
مثلًا در سقيفه بنى ساعده بحث بود كه مهاجرين سر كار بيايند يا أنصار. مهاجرين از قريش و خويشان دور پيغمبرصلى الله عليه وآله بودند. أنصار مال
1) 72. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج22 ص153 ح8 باب1.
مدينه بودند و با پيغمبرصلى الله عليه وآله قرابت نداشتند.
داد و قال كردند كه در سقيفه چه كسى بايد انتخاب بشود، همين آقايانى كه از قول پيغمبرصلى الله عليه وآله نقل كردند: خلافت و ولايت با رسالت در يك خانواده جمع نمىشود، گفتند: ما خويشان پيغمبريم، اولويّت با ما است.
اميرالمؤمنينعليه السلام مىفرمايد:
وَ إِنْ كُنْتَ بِالشُّورَى مَلَكْتَ أُمُورَهُمْ *** فَكَيْفَ بِهَذَا وَ الْمُشِيرُونَ غُيَّبٌ(1)
شما كه در سقيفه با شورا سر كار آمديد، اگر دليلتان شورا است، همه كه نبودند؟ چهار تا آدم دور هم جمع شديد و خليفه انتخاب كرديد «وَ الْمُشِيرُونَ غُيَّبٌ» آنهايى كه بايد نظر بدهند، غائب بودند. اكثر صحابه در شورا وجود نداشتند، شما چگونه انتخاب كرديد؟!
وَ إِنْ كُنْتَ بِالْقُرْبَى حَجَجْتَ خَصِيمَهُمْ *** فَغَيْرُكَ أَوْلَى بِالنَّبِيِّ وَ أَقْرَب(2)
و اگر استناد به خويشى و خويشاوندى با پيغمبرصلى الله عليه وآله كرديد و سر كار آمديد، از شما أولىتر و نزديكتر بود، ما كه به پيغمبرصلى الله عليه وآله نزديكتر بوديم. قرابت با پيغمبرصلى الله عليه وآله را شما زير پا گذاشتيد. حالا در
سقيفه استناد به قرابت با پيغمبرصلى الله عليه وآله مىكنيد؟!
تمام استناد بنىأميّه براى سر كار آمدن، به خويشاوندى با پيغمبرصلى الله عليه وآله بود. بهانه بنىالعبّاس براى سر كار آمدن خويشاوندى با پيغمبرصلى الله عليه وآله بود. همه جا از ارتباط و خويشاوندى با پيغمبرصلى الله عليه وآله استفاده كردند! وقتى نوبت خلافت علىعليه السلام مىشود، مىگويند: نه! قرابت معنا و مفهومى ندارد! قرابت را قيچى كردند. اين خيلى عجيب است.
تا نوبت به اين رسيد كه پيغمبرصلى الله عليه وآله از دنيا رفتهاند ارثشان به چه كسى مىرسد؟
قرآن مىفرمايد: يك عدّه از خويشان كه نزديكترند، به ارث اولويّت دارند:
«أُولُوا اْلأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أوْلى بِبَعْضٍ في كِتابِ اللَّهِ».(1)
در قرآن مىفرمايد: آنهايى كه رحماند و خويشند، اينها ارث مىبرند.
دشمنان ديدند اگر بخواهند حقوقى كه در قرآن براى خويشاوندان پيغمبرصلى الله عليه وآله تعيين شده را به خويشان پيغمبرصلى الله عليه وآله بدهند، قرابت و خويشاوندى آنها را تأييد كردهاند، بنابر اين حقوق قرابت را قطع كردند؛ يعنى فاطمه زهراعليها السلام در زمان پيغمبرصلى الله عليه وآله مالك فدك بود، كه
1) 75. انفال / 75 : [در مسأله ارث مراتب بعضى خويشاوندان بر بعضى مقدّم شده است.
پيغمبرصلى الله عليه وآله به فاطمهعليها السلام بخشيدند، آنها منكر شدند؛ اگر هم مال پيغمبرصلى الله عليه وآله بود، بايستى به وارث پيغمبرصلى الله عليه وآله برسد، ولى آنها گفتند: پيغمبرصلى الله عليه وآله فرموده است «نَحْنُ الأنْبِياء لا نُوَرِّث».
و اگر فدك خمس بود:
«وَ اعْلَمُوا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ للَّهِِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ».(1)
بايد سهم فاطمه زهراعليها السلام را از ذوى القربى بدهند، ولى ندادند.
عمر آمد به اميرالمؤمنينعليه السلام گفت: خمس را به من قرض بدهيد، بعد به شما مىدهم. به عنوان قرض جلوى خمس را گرفت، بعد هم مثل كسانى كه مال مردم را مىخورند، چشمهايش را بست و خلاص شد، خمس را هم ندادند.
«ما أفاءَ اللَّه» كه حقّ ذوى القربى بود را ندادند. آنچه كه از اموال بيت المال يا از اموال پيغمبر كه سهم ذوى القربى بود، آنها با كمال پر روئى اين سهام را ندادند.
چرا؟ براى اين كه ذوى القربى بودن و خويشاوندى با پيغمبرصلى الله عليه وآله را كمرنگ بكنند و كسى نتواند با قرابت به پيغمبرصلى الله عليه وآله موقعيّتى به دست بياورد.
1) 76. انفال / 41 : بدانيد كه از هر غنيمتى كه به دست آوريد يك پنجم آن خاصِّ خداوند و پيامبر و خويشاوندان [او ]و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان است.
آنها خيلى نقشههاى عجيبى كشيده بودند. طرحهايشان بسيار حساب شده بود.
توطئه بعدى براى اين كه از نسل پيغمبرصلى الله عليه وآله كسى سر كار نيايد، اين بود كه جلوى نقل حديث را گرفتند. يعنى گفتند: كسى حقِّ نقل حديث ندارد. چرا؟ پيغمبرصلى الله عليه وآله در روايات عديدهاى ازاهل بيتعليهم السلام تجليل كرده بودند، اينها مىخواستند اين روايات بين مردم نشر پيدا نكند.
پانصد حديث از پيغمبرصلى الله عليه وآله در دست ابوبكر بود، به عايشه گفت: برو بياور، پيغمبرصلى الله عليه وآله فرمودهاند اين احاديث را آتش بزنيم. پانصد حديث از پيغمبرصلى الله عليه وآله را ابوبكر آتش زد.(1)چرا؟ اگر پيغمبرصلى الله عليه وآله مىخواستند اين احاديث بين مردم نشر پيدا نكند، چرا فرمودند؟ اگر فرمودند چرا شما آتش زديد؟
تا صد سال اجازه نقل حديث ندادند، تامبادا در بين احاديث فضائل اهل بيتعليهم السلام مطرح شود.
بعد براى اين كه مسأله خويشاوندى پيغمبرصلى الله عليه وآله از نظر نسبى رشد پيدا نكند، به زنهاى پيغمبرصلى الله عليه وآله عظمت و اهميّت دادند. ارتباط با پيغمبرصلى الله عليه وآله اگر ارزش دارد، نسبى ارزشش بيشتر است يا سببى؟
1) 77. تذكرة الحفّاظ، شمس الين ذهبي (متوفى 748ق) ج1 ص5 ؛ كنز العمّال، متّقي هندي ج10 ص285.
زنهاى پيغمبرصلى الله عليه وآله ارتباطشان سببى بود نه نسبى، زيرا ارتباطشان به واسطه ازدواج بود. فاطمه زهراعليها السلام گوشت و پوست و استخوانش وابسته به پيغمبرصلى الله عليه وآله بود «فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّي».(1)
زنان پيغمبرصلى الله عليه وآله را ارج دادند و آنها را بالا بردند تا قرابت و خويشاوندى فاطمه زهراعليها السلام و خويشان و بستگان پيغمبرصلى الله عليه وآله را كم رنگ كنند. اگر بگويى بالاى چشم يكى از زنهاى پيغمبرصلى الله عليه وآله ابرو است، پوست آدم را مىكنند؛ چرا به عايشه مثلًا گفتهايد: فلان!
آن ظلمها را به صدّيقه طاهرهعليها السلام مىكنند و از اين طرف از عايشه آن گونه تجليل مىكنند.
اينها حساب شده بود. قرابت كم رنگ بشود و زنهاى پيغمبرصلى الله عليه وآله مطرح بشوند. البتّه قرآن خيلى جالب پيشگيرى كرده بود و خداوند مىدانسته اينها چه نقشههايى دارند؛ به زنهاى پيغمبرصلى الله عليه وآله دستور مىدهد:
«وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ».(2)
در خانههايتان بنشينيد.
يعنى: حق نداريد بياييد خودتان را در جامعه مطرح كنيد تا از وجودتان سوء استفاده كنند. عايشه بر خلاف صريح قرآن آمد در
جنگ جمل در ملأ عام سوار بر شتر شد و آن بلوا را راه انداخت.
از آن طرف آنها صحابه را مطرح كردند؛ يعنى براى اين كه اهل بيت پيغمبرصلى الله عليه وآله مطرح نشوند، مورد توجّه مردم قرار نگيرند - با آن همه سفارشات پيغمبرصلى الله عليه وآله و آيه تطهير كه در شأن خويشان پيغمبرصلى الله عليه وآله نازل شد - صحابه را بزرگ كردند، حديث درست كردند كه ما حديث را بررسى كردهايم در تمام چهارده قرنى كه از عُمْرِ اسلام مىگذرد، اين حديث را تخطئه كردهاند حتّى خود علماى اهل سنّت.
امروز ببينيد در مورد عدالت صحابه چه قيامتى است. يكى از پتكهاى بزرگى كه بر مغز ما شبانه روز مىكوبند، عدالت صحابه است. شيعه كافر است، شيعه مشرك است، شيعه قتلش واجب است، به خاطر اين كه به صحابه توهين مىكند. كدام صحابه؟ صحابهاى كه قرآن اينها را معرّفى كرده است:
«أ فَإِنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ».(1)
مرتد شدند: «إرْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ إلّا ثَلاث أوْ أرْبَع».(2)
بعد از پيغمبرصلى الله عليه وآله عملكرد صحابه را مىبينيم كه بر خلاف مسير پيغمبرصلى الله عليه وآله و اسلام بود. كدام صحابه؟ آمدند حديث درست كردند:
«قال رسول اللَّه: أصحابيكالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»(1)؛ اصحاب من مثل ستارهاند، به هر كدامشان اقتدا كنيد، هدايت مىشويد.
بندگان خدا! اصحاب پيغمبرصلى الله عليه وآله در مقابل هم ايستادند. علىعليه السلام از اصحاب پيغمبرصلى الله عليه وآله، طلحه و زبير هم از اصحاب پيغمبرند، اينها با هم جنگيدهاند، آيا هر دوى اينها درست مىگويند؟!
با درست كردن اين روايت مجهول، صحابه پيغمبرصلى الله عليه وآله را بالا بردند، آن قدر بالا بردند كه كسى ديگر حق ندارد بگويد صحابه پيغمبرصلى الله عليه وآله فلان تخلّف را داشتهاند، فلان بدعتها را گذاشتهاند، فلان خلاف كارىها را كردهاند.
چرا؟ براى اين كه اهل بيتعليهم السلام را از صحنه بيرون بيندازند! يادگارىهاى پيغمبرصلى الله عليه وآله نباشند!
متوجّه شديد نقشهها چه گونه بوده است. خوب اين هم يك نقشه و طرح كه كسانى را در مقابل اهل بيتعليهم السلام قرار بدهند و آن قدر شعاع اينها را بالا ببرند تا ديگر اثرى از اهل بيتعليهم السلام باقى نماند.
بعد شروع به نسل كشى كردند. يعنى تمام ذرارى زهراعليها السلام را زير ذرّه بين داشتند. بنى اميّه كشتار كردند. بنى العبّاس كشتار كردند. آنها
1) 82. الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، سيّد بن طاووس ص523.
هم ترور شخص و هم ترور شخصيّت كردند. به صورتى كه از اين ذرارى پيغمبرصلى الله عليه وآله اثرى باقى نماند. همه ايشان كف بُر بشوند و بروند.
اين هم يك طرح بود كه همه آنان اجرا كردند. بچّههاى پيغمبرصلى الله عليه وآله را چه كارها كه به سرشان نياوردند! يا كشتند يا لاى ديوار كردند يا تبعيد كردند و امثال آن بلاهايى كه بر سر ذرارى پيغمبرصلى الله عليه وآله آوردند.
آخرين حربه آنها چه بود؟ ششمين توطئه اينها براى اين كه ارتباط اهل بيتعليهم السلام را با پيغمبرصلى الله عليه وآله قطع كنند؛ گفتند: هميشه نسل از ناحيه پسر است و پيغمبرصلى الله عليه وآله پسر نداشتند. بچّهها و نوههاى دخترى پيغمبرصلى الله عليه وآله هم كه اولاد پيغمبرصلى الله عليه وآله نيستند، ذريّه به حساب نمىآيند.
چندين سال درگيرى بود بين دشمنان اهل بيت با اهل بيتعليهم السلام در مورد اين كه آيا اينها ذريّه پيغمبرصلى الله عليه وآله هستند يا نيستند.
حتّى در دوران هارون، هارون از موسى بن جعفرعليهما السلام پرسيد: به چه دليل شما ذريّه پيغمبريد؟ حضرت آيه قرآن خواندند. فرمودند: خداوند متعال ذريه ابراهيمعليه السلام را مطرح مىكند. در شمار ذرّيّههاى ابراهيمعليه السلام خداوند مىفرمايد: عيسىعليه السلام هم ذريّه ابراهيمعليه السلام است. عيسىعليه السلام پدر نداشت از ناحيه مادر متصّل به حضرت ابراهيمعليه السلام مىشد «وَ مِنْ ذُرّيَّتِهِ»(1). عيسىعليه السلام از طريق مادر ذريّه ابراهيم عليه السلام
1) 83. انعام / 84.
است. آن وقت ما از ذرّيّه پيغمبرصلى الله عليه وآله نيستيم؟ سپس حضرت موسى بن جعفرعليهما السلام فرمودند: اگر پيغمبرصلى الله عليه وآله بيايد و بخواهد از تو دختر بگيرد دخترت را به پيغمبرصلى الله عليه وآله مىدهى؟
گفت: افتخار مىكنم.
حضرت فرمودند:من نمىدهم. - چرا؟ - چون دختر خود پيغمبرصلى الله عليه وآله است و محرم به پيغمبرصلى الله عليه وآله مىباشد.(1)
ببينيد تا كجاها نقشه طرح كردند تا اين ارتباط نسبى را قطع كنند كه از پيغمبرصلى الله عليه وآله چيزى باقى نماند. واقعًا عجيب است! خدا هم تو دهنى محكمى به همه آنها مىزند و نقشههايشان را باطل مىكند. در قرآن مىفرمايد:
«إنَّا أعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ ؛ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ ؛ إنَّ شانِئَكَ هُوَ اْلأَبْتَرُ».(2)
تمام نقشههاى آنها را خدا از طريق حضرت فاطمهعليها السلام به باد مىدهد.
خداوند متعال مىخواهد از نسل پيغمبر كه منحصر به فاطمهعليها السلاماست دين پيغمبرصلى الله عليه وآله را باقى گذارد.
اللَّه اكبر! اين نسل چقدر بركت دارد. الآن ببينيد ذرارى زهراعليها السلام دنيا را پر كردهاند، آنهايى كه مدافع پيغمبرصلى الله عليه وآله بودند، ذرارى زهراعليها السلام بودند. يازده امام از فاطمه زهراعليها السلام و حضرت علىعليه السلام به وجود مىآيند و دين خدا را اينها تا قيامت نگه مىدارند و آخرين ذخيره الهى براى تداوم بخشيدن به دين پيغمبرصلى الله عليه وآله و جهانى كردن پيغمبرصلى الله عليه وآله آقا حضرت بقيّة اللَّه حجّة بن الحسن المهدى - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - هستند.
به خانه فاطمه زهراعليها السلام يورش مىبرند؛ چرا؟ براى اين كه اهل بيتعليهم السلام طرد بشوند و نفسشان در نيايد و اسلام نابود شود.
ما اگر خواستيم ارزش فاطمه زهراعليها السلام را بدانيم، مىبايست هر مقدار براى دين خدا ارزش قائليم همان ارزش را براى فاطمهعليها السلام قائل باشيم و به وجود فاطمه زهراعليها السلام كه علّت تداوم و علّت مبقيّه دين مبين اسلام است، بباليم.
بعضى سعى و تلاش مىكنند كه پروندههاى خلفاء و كسانى كه به صدّيقه طاهرهعليها السلام ستم كردند را ماست مالى كنند. كى؟ كجا؟ نه! يك چنين چيزى در صدر اسلام نبوده. مگر خورشيد را مىشود زير ابر پنهان كرد؟! تاريخ را مىشود مخدوش كرد؟
الحمد للَّه اين قدر سند و مدرك در اختيار شيعه است كه هر چه دشمنان بخواهند تلاش كنند آنها را از بين ببرند، امكان پذير نيست.
چندين كتاب با سند درباره ظلمهايى كه به فاطمه زهراعليها السلام شده، نوشته شده است؛ اكنون هزار تا سنّى هم بنشينند يقه چاك كنند و بگويند: نه. البتّه رويشان نمىشود بگويند كه خلفاء يك چنين جنايتى كردهاند. اگر جنايت آنها را تصديق كنند، سفره تسنّن جمع مىشود. براى همين نمىتوانند تصديق كنند.
كسى كه قداست فاطمه زهراعليها السلام را پذيرفته، نمىتواند ديد مثبتى نسبت به دشمنان فاطمهعليها السلام داشته باشد. فاطمه زهراعليها السلام با صبرش، با مقاومتش، با خطبههايش، با سينه مجروحش، با بازوى ورم كردهاش، با محسن سقط شدهاش، يك مهر ابطال بر مكتب اهل سنّت زده كه تا قيام قيامت اين سند از بين رفتنى نيست.
حال ما مىخواهيم شيره سر ديگران بماليم، مىگوييم ما خيلى بد بين به خلفاء نيستيم، لعن هم نمىكنيم، پس احترام به اهل سنّت مىگذاريم. ولى آنها كه خودشان مىدانند كه ما شيره سرشان مىماليم. آخر چرا خودمان را گول مىزنيم؟
خيلى براى من عجيب است! يك جملهاى از بنباز شنيدم. يكى از مسئولين كشور ما پيش بنباز رفته و به او گفته بود: ما براى اين كه كمى نسبت به هم محبّت پيدا كنيم، كارهايى كردهايم؛ و به مردم گفتهايم: بيايند در مسجدهاى شما پشت سر شما نماز بخوانند و به هر حال يك ترميمى در كارها بشود. خوب كه حرفهايش را زده بود
و خدمتهايش را گفته بود كه ما چه كرديم، بن باز گفته بود: «كنتم كفّارًا فصرتم منافقين»؛ يعنى: آن روز تا حالا كافر بوديد، اكنون منافق شدهايد.
مىفهميد يعنى چه؟ يعنى شيره سر ما نماليد، ما كه مىدانيم شما شيعهها هيچ وقت آبتان با ما در يك جوى نمىرود. عمر، عمر است. يعنى فكر مىكنيد اگر چنانچه حوض كوثر را بياورند و بخواهند عمر را با آن شست و شو بدهند، مىشود؟! اصلًا امكان پذير است؟!
فاطمه زهراعليها السلام نمىگذارد اينها در مقابل شيعه جلوه كنند. ظلمهايى كه كردهاند فراموش نمىشود. كسانى كه سعى مىكنند به صورتى تاريخ را مخدوش كنند، خودشان را گول مىزنند. تاريخ به جاى خودش هست. اين جنگ حقّ و باطل ادامه دارد. نگران هم نباشيد، اگر مىبينيد يك مسائلى هست، اين درگيرىها بوده و هست و تا زمان ظهور حضرت مهدى - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - خواهد بود. خدا هم جاى حقّ نشسته، امكان ندارد بتوانند تشيّع را با اين حرفها زير سؤال ببرند.
شخصى در يكى از مجلّات چيزى نوشته كه براى من خيلى سنگين بود. نوشته بود: «ما بايد مشروعيّت خلافت شيخين را در دنيا اثبات كنيم.» آيا مىتوانيد؟ ممكن نيست! هر وقت توانستيد تاريخ صدر اسلام را محو كنيد، شايد بتوانيد. تاريخ همچنان باقى است و
خون فاطمه زهراعليها السلام روى پرونده اينها هست، پاك شدن هم ندارد، بىخود هم از اين فكرها نكنيد.
چند كلمه هم از فاطمه زهراعليها السلام ذكر مصيبت كنيم. حالا ديگر نزديك ظهر است و فاطمه زهراعليها السلام در بستر افتاده، اگر من و شما جاى أسماء بوديم و مىرفتيم داخل اتاق فاطمه زهراعليها السلام بدن نحيف فاطمه زهراعليها السلام را مىديديم، چه به ما مىگذشت؟ لا اله الّا اللَّه! اگر ما به جاى حسنينعليهما السلام بوديم، داخل اتاق فاطمه زهراعليها السلام مىرفتيم پهلوى شكسته مادرمان را مىديديم، چه حالتى به ما دست مىداد؟ خدا به داد دل بچّههاى فاطمه زهراعليها السلام برسد! خدا به داد دل علىعليه السلام برسد!
مىدانيد امروز تنها كسى كه از اميرالمؤمنينعليه السلام حمايت مىكرد از دنيا مىرود. علىعليه السلام تنها مىشود. او كه كمربند علىعليه السلام را مىگرفت و به خاطر علىعليه السلام تازيانه مىخورد، اكنون ديگر از دنيا مىرود. علىعليه السلام تنها مىشود. علىعليه السلام بالاى سر قبر زهراعليها السلام مىآيد براى فاطمه زهراعليها السلام چقدر گريه مىكند، چقدر اشك مىريزد، وقتى خبر شهادت بى بى را به حضرت علىعليه السلام مىدهند؛ علىعليه السلام غش مىكند، بىحال مىشود، روى زمين مىافتد.
عرض مىكنيم: ياعلى! شما وقتى خبر شهادت فاطمهعليها السلام را شنيديد، غش كرديد، خدا به دادِ دل زينبعليها السلام برسد آن وقت كه
بالاى گودال قتلگاه آمد، نگاه كرد بدن پاره پاره، بدن بىسر ابى عبداللَّهعليه السلام، سنگها، چوبها، نيزه شكستهها را عقب كرد، افتاد روى پيكر ابى عبد اللَّهعليه السلام. مىخواهد برادرش را ببوسد، مىخواهد زير گلوى برادر را طبق وصيّت مادرش ببوسد، مىبيند سر در بدن ندارد، خم شد و لبها را به رگهاى بريده... .
آثار تفكّر
أعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمِينَ بارِىءِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ باعِثِ الأنْبياءِ وَ المُرْسَلِينَ جامِعِ النَّاسِ لِيَوْمِ الدِّينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى أشْرَفِ السُّفَراءِ المُقَرَّبينَ حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ شَفيعِ المُذْنِبينَ أبي القاسِمِ مُحَمَّد صَلّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّمَ وَ اللَعْنُ الدائِمُ عَلى أعْدائِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الْآنَ إلى قِيامِ يَوْمِ الدين.
قالَ اللَّهُ الحَكيمُ في كِتابِهِ الكَرِيمِ وَ مُبرَمِ خِطابِهِ العَظيمِ:
«وَ يَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ ا لْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ».(2)
خداى متعال اين عالم را با تمام امتيازاتى كه در آفرينش موجودات هست، آفريده است و نمونهاى از اين عالم يا بگوييم ماكتى از آن به نام انسان درست كرده است. به فرمايش
اميرالمؤمنينعليه السلام كه فرمود:
وَ تَحْسَبُ(1)أنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ *** وَ فِيكَ انْطَوى العَالَمُ الأَكْبَرُ(2)
خداى بزرگ عالَم به اين بزرگى را در وجود انسان خلاصه كرده است و اين انسان كارخانه بزرگى است در حجم كوچك و همين طورى كه اين عالم داراى اجزائى است و هر جزئى براى كارى ساخته شده، انسان هم داراى اجزاء است، خداوند اعضاء گوناگونى برايش خلق كرده و هر كارى را بر عهده يك عضوى گذاشته است و با ارزشترين عضوى كه خدا به بشر داده و به هيچ موجودى اين عضو را نداده، مغز انسان است.
كار مغز تفكّر است و تفكّر خاصيّتش اين است كه چيزهاى معلومى را در كنار هم مىگذارد و مجهولى را كشف مىكند. اين هنر فقط مخصوص انسان است. تمام تمدّن بشر، پيشرفت بشر، اوج بشر به بركت همين فكر است كه اين كارخانه عجيب را به كار مىاندازد و چيزهائى را كشف مىكند كه قبلًا معلوم نبوده است.
هر روز صنعتى در دنيا بروز مىكند، مثل امروز كه واقعًا پيشرفتهاى بشر در امور صنعتى بسيار چشمگير و حيرت آور است.
انسان مخترع و مكتشف است و روز به روز تمدّنش تغيير مىكند، به اصطلاح از عصر حجر گرفته تا عصر اتم هميشه در حال پيشرفت بوده است و در جا نمىزند.
علّت موفقيّت انسان و پيشرفت تمدّنها، فكر است. فكر داراى خاصيّتها، آثار بسيار و بركات چشمگيرى مىباشد. فلذا قرآن در رابطه با تفكّر تأكيد دارد و گاهى توبيخ كرده و مىفرمايد:
«أ فَلا تَتَفَكَّرُونَ».(1)
چرا فكر نمىكنيد.
گاهى دعوت به تفكّر مىكند و مىفرمايد:
«قُلْ إنَّما أعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أنْ تَقُومُوا للَّهِِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ».(2)
يا مىفرمايد: عقلاء عالم كيانند؟ اولوا الالباب چه كسانى هستند؟
«الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيامًا وَ قُعُودًا وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا».(3)
1) 90. انعام / 50.
2) 91. سبأ / 46 : [اى پيامبر!] بگو شما را فقط به يك نكته پند مىدهم، و آن اين است كه دوگان دوگان، و يكان يكان به كار خداوند برخيزيد و سپس انديشه كنيد، هم سخن شما جنونى ندارد.
3) 92. آل عمران / 191 : همان كسانى كه خداوند را [در همه احوال ايستاده و نشسته و بر پهلو آرميده، ياد مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند كه پروردگارا اينها را بيهوده نيافريدهاى.
انسانهاى عاقل كسانى هستند كه به فكر خدا مىباشند. زيرا آدم عاقل هميشه سراغ سرچشمه مىرود، خيلى جالب است كه انسانهاى عاقل مىدانند: «للَّهِِ كُنُوزُ السَّمواتِ وَ الْأرْض» گنجهاى عالم چه در آسمان و چه در زمين در دست خداوند تبارك و تعالى است.
حال آن كسى كه واقعًا به نعمتها و موجودات عالم چشم داشت دارد، به سراغ گنجينههايى كه در دست خدا است مىرود و رابطهاش را با خدا برقرار مىكند.
هر چه انسان بتواند رابطهاش را با بزرگترها برقرار كند، استفادههاى بيشترى مىتواند ببرد؛ بنابر اين عقلاى عالم به سراغ كسى مىروند كه از تمام افراد و چيزها بزرگتر است، اللَّه أكبر.
«يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيامًا وَ قُعُودًا وَ عَلى جُنُوبِهِمْ».(1)
در حال ايستادن به فكر خدا هستند، نشستهاند در انديشه پروردگارند، به پهلو مىخوابند به يادِ خدا هستند. اين نعمت خدا، اين قدرت تفكّر، اين مغز را به كار مىگيرند تا چه چيزى را كشف كنند؟ آدمهاى عاقل هدفشان چيست؟
معصومعليه السلام مىفرمايد:
«الفِكْرَةُ عَلى خَمْسَةِ أوْجُهٍ».
آدمهاى عاقل روى پنج چيز فكر مىكنند و از قدرت تفكّرشان براى بدست آوردن پنج چيز تلاش مىكنند كه اين امور همه در ارتباط با خدا است. يعنى اگر انسان بخواهد با خدا در ارتباط باشد، راهش اين است كه محبّت خدا به دلش باشد و اميد به ثوابِ او داشته باشد. خوف از پروردگار داشته باشد. از خدا حياء كند و از آن طرف معرفت به حضرت حقّ پيدا كند. اگر اين ارتباطات بين بنده و خدا برقرار شد، اين انسان خدايى مىشود. قطره ارزشى ندارد، ولى وقتى وصل به دريا شد ارزش پيدا مىكند.
چه گونه مىشود انبياء، اولياء و اوصياءعليهم السلام قدرتهاى فوق العادهاى پيدا مىكنند و مىتوانند كارهاى خارق العاده و معجزه انجام بدهند؟ عيسىعليه السلام مىتواند مرده زنده كند. او چطور مىتواند خبر بدهد از آنچه مردم در خانههايشان ذخيره كردهاند؟ چطور پيسى را معالجه مىكند؟ كور را شفا مىدهد؟ اين قدرت از كجاست؟ هيچ بشرى قدرت اين كارها را ندارد مگر اين كه وصل به خدا باشد و خدا نمونهاى از قدرت خودش را در اختيار آنان قرار مىدهد.
پس آن كه مىخواهد اين كارهاى مهم را بتواند انجام بدهد، تا آن ارتباط را برقرار نكند كارى از او ساخته نيست.
عاقل كيست؟ آن است كه ارتباط با بارى تعالى را برقرار كند تا آن قدرت را به دست آورد.
عاقل كيست؟ آن است كه اين ارتباطات را برقرار نمايد تا بتواند علم لدنّى پيدا كند. درس نخوانده عالم باشد. عجيب اين است كه قرآن به همين مطلب سفارش مىكند، مىفرمايد:
«اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ».(2)
اگر مىخواهيد علم فرا گرفته و خدا دَرستان بدهد، تقوا داشته باشيد. رابطه خود را با خدا برقرار كنيد تا علم از جانب او به شما إفاضه شود؛ پس كسانى كه براى كسب سرمايههاى مادّى و معنوى سراغ حضرت بارى تعالى كه «عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ»(3)«وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ»(4)است مىروند، انسانهاى عاقلند.
آن ارتباطات با اين پنج چيز حاصل مىشود: يكى: محبّتِ به خدا، ديگرى: رغبت، سوّم: رهبت، چهارم: حيا و پنجم: معرفت.
اين امورى كه در ارتباط با خدا است اگر دست به دست هم بدهد، آن وقت انسان مىتواند همان گونه كه عرض كردم خدائى بشود. حال اين امور از كجا به وجود مىآيد؟ چه كار كنيم كه محبّت به خدا در دل ما قرار بگيرد و اين رابطه قلبى بين ما و خدا برقرار شود؟ اگر من خدا را دوست بدارم، خدا هم من را دوست دارد، يك دوستى متقابل:
«قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ».(5)
پيغمبرصلى الله عليه وآله مأمور است كه اين پيام را به مردم بدهد؛ اگر خدا را دوست داريد دنبال من بياييد، اگر دنبال من آمديد و خدا را دوست داشته باشيد، خدا هم شما را دوست دارد.
حال آثارى كه خدا آدم را دوست داشته باشد چيست؟ خودش بابِ جداگانهاى دارد كه چه كنم محبّت خدا در عمق جانم نفوذ كند و واقعًا خدا را دوست داشته باشم؛ زيرا مىدانيد اگر كسى خدا را دوست داشت، همه چيزش را براى خدا مىدهد؛ چنانچه امام حسينعليه السلام مىفرمايد:
تَرَكْتُ الخَلْقَ طُرًّا في هَواكا
وَ أيْتَمْتُ العَيْالَ لِكَيْ أراكا(6)
خدايا تمام اين خلق را به خاطر محبّت تو پشت سر گذاشتم.
خاصيّت محبّت به پروردگار سر از پا نشناختن و در خدمت فرمان بارى تعالى بودن است. چه كنيم كه خدا را دوست داشته باشيم؟
مىفرمايد: «الفِكْرَةُ عَلى خَمْسَةِ أوْجُهٍ فِكْرَةٌ في آلاءِ اللَّهِ وَ نَعْمائِه»؛ يعنى فكرى را كه خدا به بشر داده به كار بيندازد، نگاه كند، ببيند كه خدا چه نعمتهايى به او داده، در اين باره خداوند تبارك و تعالى آب صاف و پاك را روى دست ما ريخته، مىفرمايد:
«وَ إنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها».(7)
اگر بخواهيد نعمتهاى خدا را بشماريد نمىتوانيد و واقعًا هم نمىتوانيد، چون در قدرت بشر نيست.
مقدارى از اين نعمتها را خداوند عزّوجل در سوره نحل بيان فرموده است:
«سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ».(8)
پروردگار خطاب به انسان مىكند، آسمان به اين عظمت را - كه هنوز عمق آن را هيچ بشرى نفهميده و نمىفهمد - براى شما خلق كرديم، اين يك نعمت از نعمتهاى خداوند است، آيا مىتوانيم ارزش اين آسمان را درك كنيم؟ وسعتش را بدانيم؟ مىفرمايد:
«إنَّا لَمُوسِعُونَ».(9)
ما اين آسمان را دائمًا گسترش مىدهيم.
زمين با اين طول و عرضش در اختيار تو است:
«وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ».(10)
ستارگان و ماه و خورشيد براى شما است.
مىدانيد چقدر انرژى از اين خورشيد به شما مىرسد! زمين شما را آباد مىكند! منافعى براى شخص شما دارد! بايد مطالعه كرد تا ببينيم مىتوانيم عظمت خورشيد را بفهميم؟ آيا عظمت بركات خورشيد را دانستهايم؟ مىتوانيم انرژىهاى خورشيد را ارزيابى كنيم؟ و اللَّه اگر بخواهيم، نمىتوانيم.
ماه در تسخير شما است، جذر و مدّ درياها را ماه به وجود مىآورد و بشر از آن استفاده مىكند؛ و امثال ديگر و آثار ديگر.
همه ستارگان در اختيار شما است.
مىفرمايد: نباتات زمين و آنچه از زمين مىرويد؛ به نفع شما است. چند نوع گياه داريم؟ چقدر ميوجات داريم؟ چقدر حبوبات داريم؟ تمام اينها را حقّ جلّ و علا براى شما خلق كرده است.
آدم درب مغازههايى عبور مىكند و ميوهها را مىبيند، گُلها را مىبيند، درب مغازههاى عطّارى مىرود گل و گياهانى را مىبيند، چهارصد نوع گياه درمانى هست و بعضى تعدادش را خيلى بالاتر مىگويند، البتّه از آن گياهانى كه بشر نوانسته كشف كند. و خدا همه اينها را خلق كرده است.
هشت جلد كتاب براى من هديه آورند از اوّل تا آخر درباره گياهانى است كه جنبه داروئى براى بشر دارد، العظمة للَّهِ؛ هر كدام يك بوئى، يك عطرى، يك خاصيّتى، يك اثرى، يك رنگ آميزى به خصوصى دارد؛ اينها شناخته مىشود براى چه كسى؟ براى شما.
«وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها».(11)
ما براى اين كه شما سوارى بكشيد، اسب و قاطر و الاغ را خلق كرديم، بعد مىفرمايد: «وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ»(12)، ما در آينده هم براى شما مركب سوارى خلق مىكنيم، در حالى كه شما نمىدانيد چه چيزهايى است. آن زمان كه مردم ماشين و هواپيما و... را نمىدانستند چيست، فرمود: «وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ».
در رابطه با ماهيان دريا فرمود:
«وَ هُوَ الَّذَي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْمًا طَرِيًّا».(13)
درياها و حيوانات دريايى را خلق كرديم كه از گوشت تازه ماهيان استفاده كنيد.
اكنون اگر بخواهم آن مواردى كه در قرآن مطرح شده را بگويم، إلى ما شاء اللَّه خداوند براى ما انسانها نعمت قرار داده است.
بشر بايد روى نعمتها فكر كند، هر عضوى از اعضاء انسان يك نعمت بزرگ الهى است. اگر آدم به بيمارستانها برود، مىبيند داخل اين بخشها چه خبر است؟! چقدر انسانها گرفتار بيمارىهاى مختلفاند كه انسان سالم اين بيمارىها را ندارد. آن وقت شكر خدا به جا مىآورد و مىبيند پروردگار چه نعمتهايى برايش قرار داده است. خداى ناخواسته آفتى به چشم، گوش، قلب، زبان، كليه، كبد و ريه انسان برسد، آن وقت مىفهمد اين اعضاء چه نعمتهايى هستند و هر كدام چقدر ارزش دارند.
شخص جوانى به خواستگارى رفته بود. به او گفته بودند: سرمايه و درآمد و كسب و شغل و كار شما چيست؟
داماد بحث را عوض كرده بود و بحث شده بود راجع به أعضايى كه پيوند مىزنند مثل چشم و قلب و كليه و... كه عوض مىكنند. پرسيده بود اگر كليه را الآن بخواهند عوض كنند، چقدر مىارزد؟ اگر چشمها را بخواهند جا به جا كنند چقدر ارزش دارد؟ قلب را بخواهند عمل كنند چقدر ارزش دارد؟ چند ميليون بايد پول بدهند و چندين ميليون بايد خرج كنند تا اين قلب عوض بشود؟
قيمت أعضاء را پرسيده بود و حدودًا نرخها را گفته بودند. داماد گفته بود: من دو چشم سالم دارم، زبانم سالم، قلبم سالم، كليهام سالم، ريهام سالم و مانند آن ... مجموعًا ارزش اينها چقدر است؟ من اين سرمايهها را دارم كه نمىشود حساب كرد؛ هر دانه رگى، هر موئى، هر عضلهاى، هر استخوانى چقدر اهميّت دارد؟
اينها نعمتهاى خدا است. اگر آدمى كمى فكر كند، به اين نتيجه مىرسد كه سرش را بلند كرده و مىگويد: خدايا! چقدر با عظمتى! چقدر به بندگانت لطف دارى! چقدر عنايت كردى! اين نعمتهاى سرشار را به ما دادهاى ولى ما قدرش را نمىدانيم. اگر فكر كند «فِكْرَةٌ فِي آلاءِ اللَّهِ وَ نَعْمائِه»، آن وقت نتيجه فكر كردن در اين نعمتها «يَتَوَلَّدُ مِنْها المَحَبَّة» مىشود؛ يعنى در اعماق جان انسان محبّت خدا نفوذ مىكند.
مىدانيد «الإنْسانُ عَبيدُ الإحْسان» اگر كسى به انسان محبّت كند و مثلًا چيزى به او بدهد، دوستى او در دلش جا مىگيرد.
اكنون خدا با اين همه نعمتهاى بيكران، قاعدتًا انسان چقدر بايد محبّت به خدا پيدا كند! سرمايه اوليّه ارتباط بين ما و خداوند به واسطه تفكّر در آلاء و نعمتهاى او به وجود مىآيد.
رابطه دوّم مسأله رغبت است. اگر بنده خدايى دنبال كار مىگردد، اين طرف و آن طرف سر مىزند. به اداره كار مراجعه مىكند، به مراكز ديگر براى كاريابى مىرود، تحقيق مىكند و جستجو مىكند كجا كمتر كار مىخواهند و بيشتر مزد مىدهند؛ و تا به چنين جايى دست پيدا نكند، دست از تلاش دائمى خود بر نمىدارد ولى اگر جائى كمى كارها سنگين باشد و اجرتها كم، زير بار نمىرود؛ بلكه ميلش به جائى بيشتر است كه كار كمتر و اجرت بيشتر باشد.
كجاست كه به آدم اجر بىحساب مىدهند؟ جايى را سراغ داريد كه بىحساب و بىكتاب و بىچرتكه به آدم اجر و مزد بدهند؟ جايى را سراغ داريد؟ نداريد. فقط و فقط خدا است كه مىفرمايد:
«إنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ».(14)
كسانى كه صبر در اطاعت دارند، صبر در معصيت دارند، صبر در مصيبت دارند، به آنان اجر بىحساب مىدهيم.
مىفرمايد:
«وَ فِكْرَةٌ فِي وَعْدِ اللَّهِ وَ ثَوابِهِ يَتَوَلَّدُ مَنْها الرَّغْبَة».
خداوند متعال به پيغمبرصلى الله عليه وآله مىفرمايد:
«وَ إلى رَبِّكَ فَارْغَبْ».(15)
پيغمبر! تمايلت را به طرف خدا كن. به طرف او - جلّ شأنه - برو. اگر كسى وعدههاى حضرت حقّ را در قرآن بخواند و او را راستگو بداند و باور داشته باشد كه: «إنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ»(16)و نيز آگاه باشد كه ثوابهاى كلان را براى كارهاى عبادى ما قرار داده است.
«جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ».(17)
«وَ أصْحابُ الْيَمينِ ما أصْحابُ الْيَمينِ ؛ في سِدْرٍ مَخْضُودٍ ؛ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ ؛ وَ ظِلِّ مَمْدُودٍ ؛ وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ ؛ وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ ؛ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ ؛ وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ».(18)
خدا اين چيزها را ثوابِ اعمال انسان قرار مىدهد؛ چيزهايى كه در دنيا آدم خوابش را نمىبيند. كسى كه در اين وعدهها و ثوابهاى الهى فكر كند، نتيجهاش اين مىشود كه رو به خدا مىآورد، رغبت إلى اللَّه پيدا مىكند و جاذبه خدا او را مىگيرد، «وَ إلى رَبِّكَ فَارْغَبْ».(19)
«وَ فِكْرَةٌ فِي وَعيدِ اللَّهِ وَ عِقابِهِ يَتَوَلَّدُ مِنْها الرَّهْبَة».
يكى از چيزهايى كه آدم را كنترل و مهار كرده و جلوى تجاوزات او را مىگيرد و اين انسانِ چموش را رام مىكند، ترس است. حيوانات هم همين طورند. ترس است كه حيوان را رام مىكند. انسان هم اگر بترسد، رام مىشود و تا خوف نباشد اين انسان طغيان مىكند، سركش است.
«إنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى ؛ أنْ رَآهُ اسْتَغْنى .(20)
فقط با ترس، آن هم ترس از خدا مىشود انسان را مهار كرد.
مىفرمايد: اگر كسى فكرش را به كار بيندازد، مطالعه كند، ببيند خداوند چه كيفرهايى براى گناهان بزرگ در نظر گرفته است «فِكْرَةٌ فِي وَعيدِ اللَّهِ وَ عِقابِه»، و بداند خدا چه عقابهاى عجيبى دارد، چه كسى جرأت مىكند معصيت كند؟ عِقابى كه در دنيا مثلش نيست. مثلًا اگر بخواهند آدمى را در دنيا عذاب كنند، شكنجهاش مىكنند تا حدِّ مرگ، اگر مُرد ديگر كارى نمىتوانند بكنند؛ چون او مرده و شكنجهاش فائدهاى ندارد؛ امّا خدا اين طور نيست اگر قرار شد عقاب كند:
«كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُودًا غَيْرَها».(21)
خدا مىسوزاندش، پس سوخته مىشود. دو مرتبه خدا او را بر مىگرداند و باز عذابش مىكند. كجاى دنيا چنين عذابى داريم؟ آن وقت آگاه نيستيم چه مىكنيم؟ همين طور بىحساب معصيت كرده و فكر نمىكنيم كه «إنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(22)خدا در كمين است، مراقب است، از اين گناهان بزرگ، مخصوصًا جناياتى كه خدا در قرآن وعده عذاب شديد برايش داده است، نمىگذرد.
اين بىعفّتىهايى كه در سطح جامعه رواج دارد براى چيست؟ براى اين است كه نمىدانند خدا چه عذابها و كيفرهايى را برايشان در نظر گرفته است، غافلند.
مقدارى بايد قرآن خواند و به احاديث مراجعه كرد تا قدرى انسان باور كند كه خلاف كارىها بىكيفر و نكبت نمىماند، آن وقت خوددارى مىكند. اين قدر بىحساب گناه نمىكند.
از تلفنهايى كه به ما مىشود مىفهميم چه خبر است و اين مردم غافل چگونه با شتاب به روى بىعفّتى مىروند و خبر از عواقبش ندارند؛ اگر ذرّهاى بينديشند «فِي وَعيدِ اللَّهِ وَ عِقابِه يَتَوَلَّدُ مِنْها الرَّهْبَة». اگر مطالعه كنند و بفهمند عذاب خدا يعنى چه، خوف از خدا در دلشان قرار مىگيرد.
«مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى .(23)
وقتى آدم ترسيد، آن وقت ديگر «نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى جلوى هواى نفسش را مىگيرد كه اين گونه تاخت و تاز نكند.
چهارم فرمود:
«وَ فِكْرَةٌ فِي جَفاءِ النُّفُوسِ بِجَنْبِ إحْسانِ اللَّه إلَيْها يَتَوَلَّدُ مِنْها الحَياءُ وَ النَدَمُ».
فكر كند كه آدمهائى كه سر سفره خدا نشستهاند و نان و نمك خدا را خوردندهاند، در مقابل چه عكس العملى نشان مىدهند؟ جنايت مىكنند، فرمان خدا را نمىبرند، حساب روى كارهايشان نمىكنند، جنايت مىكنند.
اگر انسان مقدارى فكر كرد خدايى كه اين گونه است و ما اين گونه برخورد مىكنيم، حيا مىكند: «يَتَوَلَّدُ مِنْها الحَياءُ وَ النَدَمُ».
فقط گاهى شب احياء به گناهانمان فكر مىكنيم كه چه كردهايم؟ امّا اين كار را هر شب بايد انجام بدهيم؛ چرا كه يكى از دستورات اخلاقى در كتب اخلاق، محاسبة النفس نمودن در هر شب است. چه گونه آقايانى كه كاسباند هر شب حساب و كتاب مىكنند، چه خريدهاند، چه فروختهاند، صادراتشان چه بوده، وارداتشان چه بوده، مطالباتشان چقدر است، شب مىنشينند مقايسه مىكنند، حساب مىكنند ضرر كردهاند يا نفع نمودهاند، بدهكارند، طلبكارند، محاسبه مىكنند. ما هم بنشينيم اعمالمان را محاسبه كنيم، يك ذرّه فكر كنيم امروز چند گناه انجام داديم؟ چقدر عبادت كرديم؟ به اندازهاى كه خدا براى ما نعمت داده، آيا به همان اندازه ما براى خدا كار كردهايم؟ اگر قدرى انديشه كنيم كه از چه نعمتهاى كلانى برخوردار هستيم ولى در مقابلش حال نداشتيم پيشانى بر خاك بساييم و شكر خدا را به جاى آوريم، خجالت مىكشيم. اگر كسى فكر كند و به اين نتيجه برسد كه كم كارى كرده، پشيمان مىشود كه چرا بىتوجّهى كردم.
پنجم فرمود:
«فِكْرَةٌ فِي آياتِ اللَّه يَتَوَلَّدُ مِنْها المَعْرِفَةُ».(24)
انسان بايد مدّتى اين قوّه تفكّرش را در آيات خدا به كار بيندازد، آن چيزهايى كه به غير خدا نمىتواند نسبت بدهد چيست؟ در سوره مباركه نمل چهارده كار است كه خدا مىفرمايد: صاحب اين كارها را پيدا كنيد. كيست كه باران مىدهد؟
«أمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ ما كانَ لَكُمْ أنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها أ إلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ».(25)
«أ رَأيْتُمْ إنْ أصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعينٍ».(26)
اى انسانها! فكر كنيد اگر خدا درِ آسمان را ببندد، كيست كه باز كند و باران را بفرستد؟ از بىبارانى گريه مىكنيم و نمىدانيم كجا برويم؛ اگر جايى و كسى را سراغ داريد كه آب تقسيم مىكند، باران تقسيم مىكند، سراغش برويد.
اين آيات خدا است كه ابرها را بفرستد، بادها را بفرستد، بادها ابرها را متراكم كنند و در يك فضاى مناسب قرار بدهند، قطره قطره باران روى زمين بيايد و انسانها و حيوانات و گياهان زنده بشوند. آيا اين از آيات خدا نيست؟!
اگر چنانچه پروردگار اراده كرد هميشه شب باشد، كسى را پيدا كنيد به روز تبديلش كند يا به عكس آن، چه كسى را پيدا مىكنيد؟ يا كسى را پيدا كنيد كه در بيابانها و درياها در مواقعى كه انسان دسترسى به هيچ جا ندارد به فرياد انسان برسد؟
«أمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ».(27)
زمين، آسمان، باران، حيوانات و هر موجودى از موجوداتِ ذرّه بينى گرفته تا موجودات كلان الهى، همه و همه آيات خدا هستند.
«يَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ».(28)
آدم عاقل، اولوا الالباب آنهايى هستند كه مىگردند راهى پيدا كنند تا با خدا ارتباط برقرار كنند و اگر اين ارتباط برقرار شد، اگر هيچ نداشته باشند همه چيز پيدا مىكنند.
اگر فكرمان را در اين پنج مسير به حركت انداختيم، پنج سرمايه به دست مىآوريم: 1 - محبّت به خدا، 2 - ميل به خدا، 3 - ترس از خدا، 4 - حياى از خدا و پشيمانى كه نتيجه آن استغفار است و 5 - معرفت؛ و ارزش معرفت از تمام اين عنايات خدا بيشتر است. معرفت چيز عجيبى است. اگر انسان نسبت به خدا شناخت پيدا كرد، به شكلى ديگر فكر مىكند، برنامههايش تغيير مىكند، سرا پا تسليمِ محضِ پروردگار مىشود؛ «الإسْلامُ هُوَ التَسْلِيم».(29)
حضرت ابراهيمعليه السلام كه خدا را مىشناسد، آخرين كلامى كه بعد از معرفتِ خدا مىزند، اين چنين است:
«وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفًا وَ ما أنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ».(30)
«وَجَّهْتُ وَجْهِيَ» يعنى من تمايلم به خدا است؛ رغبت.
«لِلَّذي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» به خاطر مطالعه خلقت آسمان و زمين توجّه به خدا مىكنم.
«حَنيفًا» يعنى سراپا تسليم محض خدا هستم؛ موقعى كه فرزندش اسماعيل را مىخواباند تا ذبح كند، قرآن مىفرمايد:
«فَلَمَّا أسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبينِ».(31)
پدر تسليم، فرزند هم تسليم، پدر مىگويد: راضيم سر فرزندم را خودم جدا كنم. فرزند هم مىگويد: من راضيم، تسليمم. نتيجه اين چيزها تسليم است. اگر انسان معرفت پيدا كند، تسليم مىشود. اگر معرفت به پيغمبرصلى الله عليه وآله پيدا كرد تسليم پيغمبر است، كسى حق ندارد در مقابل پيغمبرصلى الله عليه وآله برنامهاى، حكمى يا كارى انجام بدهد، خواست، خواستِ پيغمبرصلى الله عليه وآله است.
اگر كسى فاطمه زهراعليها السلام را شناخت چگونه است؟
«وَ عَلى مَعْرِفَتِها دارَةِ القُرُونُ الأُولى .(32)
اين كلام بسيار پر معنى است. «عَلى مَعْرِفَتِها دارَةِ القُرُونُ الأُولى يعنى چه؟
يعنى محور شخصيّت قرنها از زمان خلقت حضرت آدمعليه السلام به بعد معرفت فاطمه زهراعليها السلام است. هر كسى معرفت فاطمهعليها السلام را پيدا كرد، ارزش بيشترى پيدا مىكند. حال چه گونه گذشتهها نسبت به فاطمهعليها السلام معرفت پيدا كردند؟ قبل از ولادت فاطمهعليها السلام آنها معرفت داشتند، ولى بعدىها كه فاطمه زهراعليها السلام را ديده بودند، معرفت نداشتند. نمىدانستند فاطمهعليها السلام يعنى چه؟ نمىدانستند شفيعه روز قيامت فاطمه زهراعليها السلام است؟ تمام خلايق بايد مشمول شفاعت فاطمهعليها السلام واقع بشوند تا بهشتى گردند. بدون معرفت فاطمهعليها السلام كسى بهشتى نمىشود. مقام خيلى عجيبى است. «عَلى مَعْرِفَتِها دارَةِ القُرُونُ الأُولى .
پيغمبر خداصلى الله عليه وآله فاطمهعليها السلام را مىشناسد. آيا پيغمبرصلى الله عليه وآله بدون دليل سر و سينه و دست كسى را مىبوسد؟! يا رسول اللَّه! چه عظمتى در فاطمهعليها السلام سراغ داشتيد كه گاهى سرش را مىبوسيديد، گاهى سينهاش را مىبوسيديد. آن معرفت پيغمبرصلى الله عليه وآله است.
آنهايى هم كه معرفت ندارند، همين سينهاى كه پيغمبرصلى الله عليه وآله مىبوسيدند را بين در و ديوار! لا إلهَ إلّا اللَّه!
مىدانيد مرحوم آية اللَّه حاج شيخ محمد حسين غروى معروف به كمپانىقدس سره چه مىفرمايد؟ مىفرمايد:
وَ لَسْتُ أدْري خَبَرَ المِسْمار
سَلْ صَدْرَها خَزِينَةَ الأسْرار(33)(34)
نمىدانم ميخ در با سينه چه كرد؟ مىخواهى خودت برو از سينه مجروح فاطمهعليها السلام كه خزينه اسرار الهى است بپرس كه ميخ در با سينه فاطمهعليها السلام چه كرد؟ همين دستى كه پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله مىبوسيد را يك وقت صدا زد: قنفذ! بزن زهرا را. آن چنان ضربه به بازوى فاطمه زهراعليها السلام وارد كرد كه اميرالمؤمنينعليه السلام مىفرمايد: مثل «دملج»، يعنى همانند بازو بند، بازوى فاطمه زهراعليها السلام ورم كرده بود.(35)
ألا لَعْنَة اللَّهِ عَلَى القَوْمِ الظالِمِينَ وَ سَيَعْلَمُ الّذينَ ظَلَمُوا أىّ مُنْقَلبٍ يَنْقَلِبُونَ.
إلهي بِمُحَمَّدٍ وَ عَليٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَيْنِ وَ تِسْعَةِ المَعْصُومينَ مِنْ ذُريَّةِ الحُسَيْن. اغْفِرْ بِهِمْ ذُنُوبَنا وَ اغْفِرْ والِدَيْنا وَ لِمَنْ لَهُ حَقٌّ عَلَيْنا ؛ اللّهُمَّ اقْضِ حَوائِجَنا الشرعيّة، جُزْئِيَّةً وَ كُلِيَّةً، دُنْيَوِيَّةً وَ أُخْرَوِيَّةً؛ اللّهُمَّ أيِّدْ إمامَ زَمانِنا وَ عَجِّلْ في فَرَجِهِ وَ ظُهُورِهِ وَ اجْعَلْنا مِنْ أنْصارِهِ وَ أعْوانِهِ؛ وَ اجْعَلْ عَواقِبَ أمُورِنا خَيْرًا بِجاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِه.
محدَّثة و محدِّثة هستند.
أعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ(36)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمِينَ بارِىءِ الخَلائِقِ أجْمَعينَ باعِثِ الأنْبياءِ وَ المُرْسَلِينَ جامِعِ النَّاسِ لِيَوْمِ الدِّينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى أشْرَفِ السُّفَراءِ المُقَرَّبينَ حَبيبِ إلهِ العالَمينَ وَ شَفيعِ المُذْنِبينَ أبي القاسِمِ مُحَمَّد صَلّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّمَ وَ اللَعْنُ الدائِمُ عَلى أعْدائِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الْآنَ إلى قِيامِ يَوْمِ الدين
قالَ اللَّهُ الحَكيمُ في كِتابِهِ الكَرِيمِ وَ مُبرَمِ خِطابِهِ العَظيمِ:
«إنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ».(37)
براى فاطمه زهرا، صدّيقه كبرىعليها السلام القابى را نقل كردهاند؛ من جمله از القاب فاطمهعليها السلام «محدَّثة» است و معناى محدَّثه اين است كه ملائكه با فاطمه زهراعليها السلام سخن مىگفتند و در روايات - مخصوصًا در كتاب كافى، جلد اوّل - در رابطه با مُصْحَف فاطمهعليها السلام است كه آقا اميرالمؤمنينعليه السلام پشت در خانه مىآمدند، مىشنيدند كه فاطمه زهراعليها السلام صحبت مىكنند، مانند اين كه با يك آدمى صحبت مىكنند. بعد كه وارد خانه مىشدند، مىپرسيدند: با چه كسى صحبت مىكرديد؟
فاطمهعليها السلام عرض مىكردند: ملائكه مىآيند با من صحبت مىكنند.
فاطمه زهراعليها السلام از خانه بيرون نمىآمدند و براى اين كه دل تنگ نشوند ملائكه با ايشان صحبت مىكردند.
حضرت علىعليه السلام مىفرمودند: سخنان ملائكه را به ذهن بسپاريد، من كه مىآيم باز گو كنيد تا يادداشت كنم.(38)
خود اين مطلب درس بزرگى است، امام صادقعليه السلام مىفرمايند:
«اكْتُبُوا فَإنَّكُمْ لا تَحْفَظُونَ حَتَّى تَكْتُبُوا».(39)
هر چه را انسان يادداشت كند، مىماند و هر چه را يادداشت نكند از ذهنش مىرود و فراموش مىكند.
چقدر خوب است آنچه را انسان مىشنود، يادداشت كند تا يادگار برايش بماند. شايد در مجالسى شركت مىكنيم، مطالبى را مىشنويم ولى يادداشت نمىكنيم، فراموش مىشود كأن لم يكن است؛ ديدم بعضى از دوستان قلم و كاغذ در دستشان است و مطالب حسّاس و آموزنده را يادداشت مىكنند و اين سنّت بسيار خوبى است.
يكى از آقايان علما كتاب مفصّلى نوشته كه در آن هزار و يك نكته جمع نموده است. علم فرّار است، آن مطالبى را كه احيانًا شنيدهاند، يادداشت كردهاند، در فلان مجلس فلانى اين طور گفت، يك روايت، يك آيه، يك مطلب علمى و يك داستان، اينها را كه جمع كنيد، خيلى مىشود و آدم فكر مىكند كه حرفهاى خُرد و ريز اهميّتى ندارد؛ اين گونه نيست! وقتى كه جمع بشود، مطالب مهمّى است.
من اين توصيه را به شما مىكنم: به مجالسى كه مىرويد احتياطًا قلم و كاغذ داشته باشيد، وقتى مطالب جالب و حسّاسى را مىشنويد يادداشت كنيد، فرار نكند.
معلوم است كه ملائكه حرف لغو نمىزنند، حرف بىفايده وبىثمر نمىزنند، آن هم براى فاطمه زهراعليها السلام، براى دانستن مقام علمى حضرت زهراعليها السلام بايد روايات را خواند. دختر ايشان حضرت زينب است كه حضرت زين العابدينعليه السلام فرمود:
«أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَة».(40)
دختر فاطمهعليها السلام اين گونه است، ديگر خود فاطمه زهراعليها السلام از نظر علمى در چه فازى بودند، بايد كتاب خواند.
گوينده ملائكه هستند و شنونده فاطمهعليها السلام، مطالبى كه گفته مىشود پيدا است چه مطالبى است، آن مطالب را حضرت علىعليه السلام جمع آورى كردند و «مُصْحَف» شد.
يكى از اشكالات و ايراداتى كه اهل سنّت از ما مىگيرند، اين است كه مىگويند: شما يك قرآن ديگر هم داريد و آن «مصحف فاطمهعليها السلام» است.
البتّه آنها نمىفهمند ما چه مىگوييم يا نمىخواهند بفهمند؛ ما نمىگوييم فاطمه زهراعليها السلام يك قرآن ديگر دارند. اينها در اصطلاح خودشان به قرآن «مصحف» مىگويند.
وقتى ما مىگوييم: مصحف فاطمهعليها السلام، مصحف را به همان قرآن تفسير مىكنند؛ يعنى قرآنِ فاطمهعليها السلام در حالى كه عقيده ما اين گونه نيست و قرآن يكى بيشتر نيست.
مصحف يعنى كاغذها و كتابهايى كه فاطمه زهراعليها السلام گفتهاند، حضرت علىعليه السلام نوشتهاند، اين مصحف فاطمهعليها السلام است؛ چون كه ملائكه براى فاطمه زهراعليها السلام مطالبى را مىگفتند، فاطمه زهراعليها السلام را «محدَّثَة» مىگويند ؛ يعنى كسى كه ملائكه برايشان حديث مىگفتند.
مصحف فاطمهعليها السلام يكى از مدارك و مآخذ مهم اهل بيتعليهم السلام است. اهل بيتعليهم السلام مداركى دارند، يكى از آنها مصحف فاطمهعليها السلام است، يكى كتاب علىعليه السلام است كه در وسائل مرحوم شيخ حُر عاملى چهارصد حديث به واسطه ائمهعليهم السلام از كتاب علىعليه السلام نقل كرده است. يكى جفر أبيض و يكى جفر أحمر است، كه هر كدام جداگانه بحثهاى مهمّى دارد.
همان گونه كه خداوند به مادر موسىعليه السلام وحى كرد:
«وَ أوْحَيْنا إلى أُمِّ مُوسَى أنْ أرْضِعيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقيهِ فِى الْيَمِّ وَ لا تَخافي وَ لا تَحْزَني إنَّا رَادُّوهُ إلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ».(41)
خدا به قلب مادر موسىعليه السلام الهام مىكند. وقتى به مادر موسىعليه السلام الهام مىكند، آن هم مطالبى كه اگر كسى ايمان به آن نداشته باشد، اقدام نمىكند.
فرمود: بچّهات را درون يك صندوق بگذار و روى آب دريا رهايش كن. تا كسى ايمان به اين الهام نداشته باشد، مطمئن نباشد كه از جانب خدا است، اين كار را نمىكند؟ پيدا است مادر موسىعليه السلام متوجّه شده كه اين القاء از جانب خدا است و بايد به آن عمل كند. اين كه خدا اين گونه به مادر موسىعليه السلام القاء و راهنمايى مىكند، يك امتياز براى ايشان است.
فاطمه زهراعليها السلام محدَّثه است؛ يعنى به واسطه ملائكه، مستقيم يا غير مستقيم الهام به قلب فاطمهعليها السلام مىشود.
آدمهاى با تقوا يك حدّ ضعيفترى را دارا هستند؛ يعنى اگر تقوا داشته باشند خدا الهاماتى به قلبشان مىكند و با الهامات قلبى هدايتشان مىنمايد.
فاطمه زهراعليها السلام علاوه بر اين كه داراى مقام والاى «محدَّثه» بودند، «محدِّثة» هم بودند كه امتياز ديگرى است.
محدِّثه يعنى چه؟ فاطمه زهراعليها السلام مطالبى را از پيغمبرصلى الله عليه وآله سؤال مىكردند و پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله به فاطمهعليها السلام تعليم مىدادند و فاطمه زهراعليها السلام هم آن مطالب را براى ديگران بازگو مىكردند، يعنى مُحَدِّثْ بودند.
به عدّهاى از آقايان علماءرحمهم الله نيز محدِّث مىگويند؛ شيخ انصارىقدس سره از علّامه مجلسىرحمه الله تعبير به «محدِّث مجلسى» مىنمايد؛ يعنى او كسى است كه روايات را در كتاب «بحارالانوار» و ديگر كتب جمع كرده و شرح نموده است؛ يا محدّث نورىقدس سره استاد مرحوم شيخ عباس قمّىرحمه الله؛ يا مثلًا مرحوم كلينىقدس سره كه احاديث را در كتاب شريف «كافى» جمع آورى كرده است. اين دسته از علماء محدِّث بودند.
در صدر اسلام اين كار، كار مهمّى بود. پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمّهعليهم السلام تأكيد مىكردند كه مردم بيايند و اين مطالب را بشنوند تا در ذهنشان جا بگيرد و براى ديگران نقل كنند.
در جلد اوّل «كافى» در بحث علم، اين حديث نقل شده است: شخصى خدمت پيغمبر اسلامصلى الله عليه وآله آمد و عرضه داشت: «مَا العِلْمُ؟»؛ علم چيست؟
فرمودند: اوّل علم اين است كه انسان گوش بدهد، «إنْصات» يعنى آرامش داشته باشد؛ فرض كنيد بنده صحبت مىكنم و شما اينجا آرام نشستهايد، اگر آرامش نداشته باشيد، يعنى حواسّ شما پرت باشد، با يكديگر صحبت كنيد، حرف من را نمىفهميد.
مثل اين كه راوى قانع نشد؛ زيرا سكوت علم نيست. براى همين گفت: «ثُمَّ مَه؟» بعد از آن چيست؟
حضرت فرمود: «الإسْتِماع». ممكن است اينجا بنشينيد، حرف هم نزنيد، صحبت هم نكنيد و ليكن گوش ندهيد و مثلًا حواستان به چك و سفتهها باشد. اين شخص هم چيزى نمىفهمد.
آن وقت مىبينى يك خانمى پنجاه سال در مجلس روضه مىنشيند، آخر عمرش با اوّل عمرش يك قدم پيشرفت نكرده. چرا؟ در مجلس روضه حرف مىزند؛ اگر حرف زد، هيچ نمىفهمد. اگر فردا از او بپرسند: ديروز كه روضه رفته بودى چه ياد گرفتى؟! از بس حرف زده، حرفهاى خودش را هم فراموش كرده، چه برسد به سخنان يك منبرى!
خدا در قرآن مىفرمايد:
«وَ إذا قُرِىءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ».(42)
اگر مىخواهيد نواقص زندگيتان بر طرف شود، بايد قرآن كه مىخوانند گوش بدهيد. آن گوينده مىخواند، شما تحويل بگيريد. وقتى گوش داديد، بالأخره تحت تأثير آيات قرآن قرار مىگيريد.
باز راوى قانع نشد، گفت: «ثُمَّ مَه؟»
حضرت در مرحله سوّم فرمودند: آن چه را شنيده است با قلم يا با حافظه حفظ كند.
باز سؤال كرد: «ثمَّ مَه؟»
فرمودند: «العَمَلُ بِه». به آن چه ياد گرفته و حفظ كرده است، عمل نمايد.
باز قانع نشد، گفت: «ثُمَّ مَه؟»
حضرت فرمودند: «نَشْرُه».(43)اين كلمه شاهد عرض من است. اين مطالبى كه آدم مىشنود و گوش مىدهد و حفظ مىكند، در ذهنش ذخيره نكند، نشر بدهد؛ يعنى شخص بايد هم عامل مصرف و هم عامل پخش باشد. به واسطه مطالبى كه مىشنود، چهار نفر را هدايت كند و به گوش ديگران هم برساند و اين كار در صدر اسلام دائر و رايج بوده است.
در زمان ائمّهعليهم السلام مجالس ذكر و ثبت حديث بوده است، در زمان بعد از ائمهعليهم السلام هم اين كار دائر بوده است. الآن از آن مجالس كتابهايى هست مثل أمالى سيّد مرتضىقدس سره؛ أمالى شيخ طوسىرحمه الله. يعنى جلسه تشكيل مىدادند و عدّهاى مىنشستند، علماء احاديثى را نقل مىكردند و كسانى كه در جلسه بودند يادداشت مىكردند، حال «كافى» و «وسائل» و «من لا يحضره الفقيه» شده است.
احاديث را گرفتند، حفظ كردند، عمل نمودند و پخش كردند؛ و اين كار دستور است.
اين كارى بود كه در زمان صدر اسلام و بعد از آن در زمان ائمهعليهم السلام مىكردند و اين احاديث يادگار ماند.
امروز همين احاديث ذخيرهاى در بين شيعه است، تنها و تنها كتاب كافى بيش از شش كتاب صحاح اهل سنّت روايت دارد.
در مقام باشيم احاديث را يادداشت كنيم، حفظ كنيم، عمل كرده و منتشر نماييم. آن وقت فرهنگ اسلام زنده مىماند؛ ولى وقتى همه بىتوجّه گوش بدهيم، از اين گوش بشنويم از آن گوش بيرون كنيم، خاصيّتى ندارد.
فاطمه زهراعليها السلام الگو هستند، اين درس را از فاطمهعليها السلام ياد بگيريم. فاطمه زهراعليها السلام خدمت پيغمبرصلى الله عليه وآله آمدند و سؤال نمودند؛ زيرا دستور قرآن است:
«فَسْئَلُوا أهْلَ الذِّكْرِ إنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».(44)
چيزهايى را كه نمىدانيد پيش خودتان نگذاريد، برويد بپرسيد.
ابوريحان بيرونى يك دانشمند معروف اسلامى است. در حال احتضار كه جان مىكَند فرستاد يك فقيهى را آوردند، يك مسأله از او سؤال كرد.
گفتند: تو دارى مىروى، در دالان مرگ هستى، سؤال مىكنى؟!
گفت: آيا اين مسأله را بدانم و بميرم بهتر است يا ندانسته بميرم؟!
اگر چيزى را نمىدانيد، بپرسيد.
«الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مِفْتَاحُهُ السُّؤَال».(45)
علم گنجينههائى است كه كليدش سؤال است.
چرا بعضى وقتها انسان اعمالى را انجام مىدهد و بعد مىفهمد باطل بوده است؟ چون نمىپرسد.
فاطمه زهراعليها السلام آمدند خدمت رسول خداصلى الله عليه وآله و سؤالى مطرح كردند و پيغمبر خداصلى الله عليه وآله به طور تفصيل بيان نمودند. فاطمه زهراعليها السلام حديث را از پدر گرفتند، يادداشت كردند، بعد براى ديگران نقل كردند و به همين شكل دست به دست به زمان ما رسيده است.
آن حديث را تَيمّنًا و تبرّكًا از قول فاطمه زهراعليها السلام عرض مىكنم.
صدّيقه كبرىعليها السلام خدمت رسول خداصلى الله عليه وآله آمدند و سؤال كردند:
«مَا لِمَنْ تَهَاوَنَ بِصَلاتِهِ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ؟».
مردان و زنان اگر چنانچه نسبت به نماز سستى كنند، چه نكبتى گريبانشان را مىگيرد؟
«تَهاوُن بالصَلوة» يعنى چه؟ يعنى آدم با نماز سرسرى برخورد كند. نه اين كه نماز نخواند، آن بحث ديگرى است. نماز مىخواند ولى طمأنينه ندارد؛ به تعبير پيغمبرصلى الله عليه وآله: مثل كلاغى كه به زمين نوك مىزند، معلّق مىزند.(46)
يا مثلًا در وضو گرفتن براى نماز توجّه نكند، نمازش با يك وضوى ناقص انجام گيرد، يا دير وقت نماز بخواند، يا حمد و سورهاش را درست نكند، يا حضور قلب در نماز نداشته باشد؛ اين امور اهميّت ندادن به نماز است.
آنهايى كه به نماز اهميّت مىدهند، هيچ وقت نمازشان را از اوّل وقت تأخير نمىاندازند، حمد و سورههايشان غلط نيست، مراقب لباس و بدنشان هستند كه با لباس و بدن ناپاك نماز نخوانند، مراقب هستند. بحث سر كسانى است كه نماز را سبك مىشمارند و آن را ضايع مىكنند.
فاطمه زهراعليها السلام سؤال مىنمايند: چه عواقبى در انتظار آنها است؟
حضرت فرمودند: پانزده خصوصيّت در انتظار كسانى است كه به نماز اعتناء و توجّه خاصّى ندارند و چندان اهميّتى براى آن قائل نيستند، فرمودند: مقدارى از اين نكبتها مربوط به دنيا است و مقدارى در هنگام مرگ و مقدارى مربوط به عالم قبر و مقدارى راجع به قيامت است.
اين بىتوجّهى به نماز پانزده اثر دارد.
رمز اين كه چرا در زندگى اين قدر مشكل داريم، دعا مىكنيم، التجاء مىكنيم، التماس مىكنيم، ولى مشكلات ما حل نمىشود و به هر درى مىزنيم موفّق نمىشويم، در اين حديث بيان شده است.
اين رمز در قالب ديگرى، ضمن حديثى بيان شده است:
«مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ».(47)
مىفرمايد: وقتى انسان رابطهاش را با خدا برقرار كند، خدا بين او و مردم اصلاح مىدهد. يعنى از ناحيه مردم ضربه نمىخورد، مشكلاتش حل مىشود، بايستى رابطه خودمان را با خدا درست برقرار كنيم، آن وقت كارهاى ما حل مىشود.
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله مىفرمايد:
«سِتٌّ مِنْهَا فِي دَارِ الدُّنْيَا وَ ثَلاثٌ عِنْدَ مَوْتِهِ وَ ثَلاثٌ فِي قَبْرِهِ وَ ثَلاثٌ فِي الْقِيَامَةِ».
فرمود: شش اثر و خاصيّت بىتوجّهى به نماز در دنيا است، سه اثر هنگام مرگ، سه اثر در قبر است و سه اثر مربوط به قيامت است. شخص اين گرفتارىها را در آن مقاطع مختلف دارد.
آن شش تايى كه مربوط به دنيا است و در دنيا به آن گرفتار مىشود چيست؟
«فَأَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ فِي دَارِ الدُّنْيَا فَالْأُولَى يَرْفَعُ اللَّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ عُمُرِهِ».
خدا بركت را از عمرش مىگيرد. بركت يعنى خير، خير بسيار؛ بىتوجّهى به نماز مىكند، شصت سال عمر مىكند ولى يك قدم پيش نمىرود.
يك شخصى هم مثل علّامه مجلسىقدس سره شصت و سه سال عمر مىكند ولى به اندازه صد سال كار مىكند. اين بركت است.
يك وقت آدم چرتكه مىاندازد، خوب امروز ما چه كار كرديم؟ شب مىنشيند حساب روزش را مىكند، امروز چه كار كرديم؟ مىبيند امروز گذشته و هيچ چيزى از دنيا و آخرت گيرش نيامده است. همين گونه اين عمر تلف شده، رفته است. بركت در اين عمر نيست.
«وَ يَرْفَعُ اللَّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ رِزْقِهِ».
بعد مىفرمايد: خدا بركت را از رزقش بر مىدارد.
«وَ يَمْحُو اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ سِيمَاءَ الصَّالِحِينَ مِنْ وَجْهِهِ».
آدمهاى خوب و آدمهايى كه با خدا هستند، مخصوصًا در روايت است آدمهايى كه نماز شب مىخوانند، چهرههايشان خيلى روشن و نورانى است. ولى آن كسانى كه به نماز بىتوجّهى مىكنند، خدا آن سيما و قيافه صالحين را از ايشان مىگيرد، در قيامت هم همين گونه است: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ».(48)
بعضى در قيامت با قيافهها و چهرههاى بسيار زشت و بد و درهم كشيده هستند، آنها همان كسانى هستند كه در دنيا به نماز بىتوجّهى كردند. نه در دنيا سيماى صالحى دارند نه در آخرت، هيچ كدام. خدا سيماى صالحين را از آنها مىگيرد.
«وَ كُلُّ عَمَلٍ يَعْمَلُهُ لا يُؤْجَرُ عَلَيْهِ وَ لا يَرْتَفِعُ دُعَاؤُهُ إِلَى السَّمَاءِ».
هر عملى انجام بدهد، اجر به آن نمىدهند. روزه مىگيرد اجر نمىدهند، نماز مىخواند نمازش ناقص است و اجرى ندارد، دعا مىكند اجر نمىدهند، كارها را مىكند و زحمتها را مىكشد، ولى فائدهاى ندارد، هدر مىرود، چرا؟! روايات زيادى داريم كه محور نماز است:
«إنْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها وَ إنْ رُدَّتْ رُدَّ ما سِواها».(49)
نماز عمل عبادى عجيبى است. بىجهت نيست فاطمه زهراعليها السلام تا صبح نماز مىخواندند. پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله تا صبح نماز مىخواندند تا اين كه آيه نازل شد:
«طه ؛ ما أنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى .(50)
بىخود نبود فاطمه زهراعليها السلام اين قدر براى نماز روى پاهايشان مىايستادند كه «حَتّى تَوَرَّمَ قَدَماها»(51)، پاهايشان ورم مىكرد. پيغمبراكرمصلى الله عليه وآله هم همين گونه بودهاند.(52)اينها مىدانستند نماز چه معجونى است.
بعد مىفرمايد: هيچ عملى از آنها صادر نمىشد كه خدا اجر به ايشان داده باشد.
«وَ السَّادِسَةُ لَيْسَ لَهُ حَظٌّ فِي دُعَاءِ الصَّالِحِينَ».(53)
اين هم يك نكبت بدترى است كه آدمهاى صالح اگر در حقّ آدمى كه نماز را سبك شمرده دعا بكنند، مستجاب نمىشود.
اين كه مرتّبًا مىگويند: التماس دعا، اگر آدم مستجاب الدعوة هم دعا كند، به درد اين افراد نمىخورد؛ چون اينها نماز را سبك شمردهاند، اثرى هم ندارد.
إن شاء اللَّه بقيّه حديث را در فرصت ديگرى بيان خواهم نمود.(54)
وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ فِي قَبْرِهِ فَأُولاهُنَّ يُوَكِّلُ اللَّهُ بِهِ مَلَكًا يُزْعِجُهُ فِي قَبْرِهِ وَ الثَّانِيَةُ يُضَيَّقُ عَلَيْهِ قَبْرُهُ وَ الثَّالِثَةُ تَكُونُ الظُّلْمَةُ فِي قَبْرِهِ.
وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِذَا خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ فَأُولاهُنَّ أَنْ يُوَكِّلَ اللَّهُ بِهِ مَلَكًا يَسْحَبُهُ عَلَى وَجْهِهِ وَ الْخَلائِقُ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ وَ الثَّانِيَةُ يُحَاسَبُ حِسَابًا شَدِيدًا وَ الثَّالِثَةُ لا يَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ لا يُزَكِّيهِ وَ لَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ».
«السَلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةَ الزَّهْراء، يا سَيِّدَةَ نِساءِ العالَمِينَ، السَلامُ عَلَيْكِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُه».
در اين ايّام آخر دهه نه تنها براى فاطمهعليها السلام بايد اشك بريزيم، بلكه براى علىعليه السلام هم بايد اشك بريزيم، براى بچّههاى فاطمهعليها السلام هم بايد اشك بريزيم.
يك سَرى مىزنيم به خانه اميرالمؤمنينعليه السلام مىبينيم بچّهها؛ زينبعليها السلام چهار ساله در چه وضعيّتى است، ببينيم حسنينعليهما السلام در چه وضعيّتى هستند، بنشينيم پاى درد و دل اميرالمؤمنين علىعليه السلام، چقدر اميرالمؤمنينعليه السلام مظلوم هستند.
شما شخصيّت علىعليه السلام را در نظر بگيريد، اين مرد الهى با آن قوّت قلب، با آن نيروى معنوى كه در اميرالمؤمنينعليه السلام هست مىنشينند گريه مىكنند، مىفرمايند:
نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرَاتِ
دلم براى فاطمهعليها السلام تنگ شده است، كاش جانم با نفسهايم خارج مىشد!
لا خَيْرَ بَعْدَكِ فِي الْحَيَاةِ وَ إِنَّمَا
أَبْكِي مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَيَاتِي(55)
مىفرمايد: من گريه مىكنم؛ زيرا مىترسم بعد از تو عمرم طولانى بشود؛ يعنى من طاقت فراغ تو را يا فاطمه ندارم. بعد از مردن تو ديگر خير در اين زندگى نيست.
نظير اين جمله را آقا امام حسينعليه السلام بالاى سر جوانشان على اكبر فرمودند، وقتى على اكبر روى زمين افتاد صدا زد:
«يا أبَتاه! عَلَيْكَ السَّلامْ» يعنى بابا من هم رفتم خداحافظ.
آقا آمدند بالاى سر جوانشان، سر على را به دامن گرفتند صدا زدند: «عَليّ، عَلَى الدُّنْيا بَعْدَكَ العَفى».(56)
على جان! خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا، رفتى و آسوده شدى، امّا پدرت غريب و تنها... .
(1) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج2 ص43 باب10 ح9.
(2) لازم به ذكر است اين مقدّمه را مرحوم آية اللَّه حاج سيّد حسن فقيه امامىقدس سره جهت كتاب «آتش به خانه وحى» تأليف جناب آقاى حجّة الاسلام و المسلمين سيّد محمّد حسين سجّاد نوشته بودند و در اوّل آن كتاب به طبع رسيده بود، ما نيز تيمّنًا و تبرّكًا در اين مجموعه درج نموديم .
(3) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج43 ص65 باب3 ح58.
(4) صف / 8: مى خواهند نور الهى را با سخنان خويش خاموش كنند، حال آنكه خداوند كمالبخش نور خويش است، و لو آنكه كافران ناخوش داشته باشند.
(5) اسراء / 33: و هر كس مظلومانه كشته شود، به راستى كه براى ولى [و وارث او حق و حجّتى مقرر داشتهايم.
(6) اين سخنرانى در فاطميّه 1428ق مطابق با سال 1386ش ايراد گرديده است.
(7) آل عمران / 144 :اگر او [پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله بميرد يا كشته شود [از پيروى او و عقيده خود ]باز مىگرديد.
(8) كافى، محدّث كلينى ج1 ص32 باب صفة العلم و فضله و فضل العلماء ح1.
(9) يوسف / 111: به راستى در بيان داستان ايشان مايه عبرتى براى خردمندان هست.
(10) هود / 82 و حجر / 74: [شهر قوم لوط] را زير و زبر كرديم.
(11) كهف / 13: ايشان [اصحاب كهف جوانمردانى بودند كه [در نهان به پروردگارشان ايمان آورده بودند.
(12) شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد معتزلي ج1 ص188 قصّة الشورى
(13) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج10 ص432 باب26 ؛ الغدير، علّامه امينى ج3 ص177 ؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد معتزلى ج2 ص297 و ج18 ص72 ؛ الإمامة و السياسة، ابن قتيبة دينورى ج1 ص73.
(14) تاريخ طبرى ج3 ص202.
(15) الإمامة و السياسة، ابن قتيبة دينورى (متوفى 276ق) ج1 ص30.
(16) أنساب الأشراف، بلاذرى(متوفى 279ق) ج1 ص586.
(17) الإمامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى ج1 ص30.
(18) تاريخ أبى الفداء، اسماعيل بن أبى الفداء (متوفى 732ق) ج1 ص239 أخبار أبى بكر الصديق و خلافته.
(19) اثبات الوصيّة، على بن حسين مسعودى (متوفى 346ق) ص124.
(20) ابراهيم بن سيّار البصري النظّام المعتزلي (160 - 231ق).
(21) الملل و النحل، شهرستانى(متوفى 548ق) ج1 ص57 ؛ الوافي بالوفيات، الصفدي(متوفى 764ق) ج6 ص15 «حتّى ألقت المحسن من بطنها». هر دو مصدر از نظّام نقل كردهاند.
(22) المناقب، ابن شهر آشوب ج3 ص132 از معارف القتيبي: «انّ محسنًا فسد من زخم قنفذ العدوي».
(23) عوالم العلوم، بحرانى علوم سيّدة النساء ص572.
(24) الأنوار القدسيّة، شيخ محمد حسين كمپانى اصفهانى(متوفى 1320ق) ص43 بيت334.
(25) الأنوار القدسيّة، شيخ محمد حسين كمپانى اصفهانى(متوفى 1320ق) ص43 بيت342.
(26) اين مطلب در سه بخش از صحيح بخارى آمده است لكن مجموع اين مطلب در يك جا نيست: صحيح بخارى ج5 ص82 ؛ صحيح بخارى ج8 ص3 ؛ صحيح بخارى ج4 ص219.
(27) الإمامة و السياسة، ابن قتيبة دينورى ج1 ص13 و 14.
(28) الإمامة و السياسة، ابن قتيبة دينورى ج1 ص18 ؛ تاريخ طبرى ج3 ص430.
(29) بقرة / 161: لعنت الهى و فرشتگان و مردم جملگى بر آنان است.
(30) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج43 ص179 باب7 ح15.
(31) لهوف، سيّد بن طاووس ص130 ؛ بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج45 ص59 بقيّة باب 37: «فَأجْتَمَعَتْ عِدَّةٌ مِنَ الأعْرابِ حَتّى جَرّوها عَنْهُ».
(32) اين سخنرانى در روز دوشنبه 13 جمادي الأولى 1429ق مطابق با30/2/1387ش ايراد گرديده است.
(33) بقرة / 286: خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانش تكليف نمىكند، هر كس هر چه نيكى كند به سود او و هر چه بدى كند به زيان اوست.
(34) بقرة / 285: پيامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده است، ايمان آورده است و مؤمنان هم، همگى به خداوند و فرشتگانش و كتابهايش و پيامبرانش ايمان آوردهاند.
(35) زمر / 33.
(36) نجم / 3 و 4: و از سر هواى نفس سخن نمىگويد؛ و نيست جز وحيى كه به او فرستاده مىشود.
(37) بقرة / 285.
(38) بقرة / 1 الى 3 : الم ؛ اين كتابى است كه شكى در آن نيست [كه راهنماى پرهيزكاران است ؛ همان كسانى كه ايمان به غيب دارند.
(39) روم / 7 : فقط ظاهرى از زندگانى دنيا را مىدانند.
(40) كافى، محدّث كلينى ج1 ص97 باب في إبطال الرؤية ح6: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِعليه السلام قَالَ: جَاءَ حِبْرٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ حِينَ عَبَدْتَهُ؟
قَالَ: فَقَالَ وَيْلَكَ! مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ.
قَالَ: وَ كَيْفَ رَأَيْتَهُ؟
قَالَ: وَيْلَكَ! لا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ فِي مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ».
(41) علق / 14: آيا نمىداند كه همانا خداوند [همه چيز را] مىبيند.
(42) بقرة / 285.
(43) نازعات / 5: و [قسم به فرشتگانى كه كار سازند.
(44) بقرة / 285.
(45) بحارالانوار، علّامه مجلسى ج11 ص32 باب1 و ج74 ص72 باب4 ح1.
(46) بقرة / 285.
(47) بقرة / 285.
(48) بقرة / 286.
(49) آل عمران / 97 : براى خداوند بر عهده مردم، حج خانه [ى كعبه مقرر است، البتّه هر كس كه به آن راه توان داشته باشد.
(50) بقرة / 184.
(51) فتح / 17 : بر نابينا و بر لنگ و بر بيمار ايرادى نيست.
(52) بقرة / 286.
(53) بقرة / 286.
(54) كافى، محدّث كلينى ج4 ص65 باب ما جاء فى فضل الصوم و الصائم ح15.
(55) بقرة / 286.
(56) بقرة / 286.
(57) بقرة / 54.
(58) بقره / 286.
(59) بقره / 286.
(60) بقره / 286.
(61) مائدة / 56؛ مجادلة / 22 : «ألا إنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
(62) بقرة / 286.
(63) اين سخنرانى در روز جمعه 17 جمادي الأولى 1429ق مطابق با3/3/1387ش ايراد گرديده است.
(64) يوسف / 21 : خداوند سررشته كار خويش را در دست دارد.
(65) يوسف / 21 : خداوند سررشته كار خويش را در دست دارد.
(66) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج20 ص381 باب21 ح7.
(67) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج22 ص153 ح7 باب1.
(68) إرشاد القلوب، ديلمى ج1 ص143 باب45.
(69) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج29 ص226.
(70) مريم / 5 و 6.
(71) مريم / 4.
(72) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج22 ص153 ح8 باب1.
(73) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج34 ص406 باب36.
(74) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج34 ص406 باب36.
(75) انفال / 75 : [در مسأله ارث مراتب بعضى خويشاوندان بر بعضى مقدّم شده است.
(76) انفال / 41 : بدانيد كه از هر غنيمتى كه به دست آوريد يك پنجم آن خاصِّ خداوند و پيامبر و خويشاوندان [او ]و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان است.
(77) تذكرة الحفّاظ، شمس الين ذهبي (متوفى 748ق) ج1 ص5 ؛ كنز العمّال، متّقي هندي ج10 ص285.
(78) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج21 ص279 باب32.
(79) احزاب / 33.
(80) آل عمران / 144 :اگر او [پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله بميرد يا كشته شود [از پيروى او و عقيده خود ]باز مىگرديد.
(81) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج22 ص440 باب13 ح9 (قريب به اين مضمون).
(82) الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، سيّد بن طاووس ص523.
(83) انعام / 84.
(84) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج10 ص242 باب16 ح2.
(85) كوثر / 1 الى 3: [اى پيامبر!] ما به تو كوثر بخشيدهايم؛ پس براى پروردگارت نماز بگزار و قربانى كن؛ بىگمان دشمن تو بىسرانجام [و بلا عقب است.
(86) اين سخنرانى در روز جمعه 13 جمادي الأولى 1430ق مطابق با18/2/1388ش ايراد گرديده است.
(87) آل عمران / 191.
(88) خ ل: «أ تزعم».
(89) ديوان أميرالمؤمنين ص 175: و تو (اى انسان) مىپندارى كه موجودِ كوچكى هستى در صورتى كه جهانى بزرگ در تو پيچيده است.
(90) انعام / 50.
(91) سبأ / 46 : [اى پيامبر!] بگو شما را فقط به يك نكته پند مىدهم، و آن اين است كه دوگان دوگان، و يكان يكان به كار خداوند برخيزيد و سپس انديشه كنيد، هم سخن شما جنونى ندارد.
(92) آل عمران / 191 : همان كسانى كه خداوند را [در همه احوال ايستاده و نشسته و بر پهلو آرميده، ياد مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند كه پروردگارا اينها را بيهوده نيافريدهاى.
(93) آل عمران / 191.
(94) بقره / 282.
(95) بقرة / 20.
(96) بقرة / 29.
(97) آل عمران / 31 : [اى پيامبر] بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست داشته باشد.
(98) من أخلاق الامام الحسين، عبدالعظيم المهتدى البحرانى ص258.
(99) ابراهيم / 34.
(100) نحل / 12.
(101) ذاريات / 47.
(102) الرحمن / 10 : و زمين را براى جهانيان مقرّر فرمود.
(103) نحل / 8.
(104) نحل / 8.
(105) نحل / 14.
(106) زمر / 10.
(107) انشراح / 8.
(108) آل عمران / 9.
(109) بقرة / 25.
(110) واقعة / 27 الى 34.
(111) انشراح / 8.
(112) علق / 6 و 7: بىگمان انسان سر به طغيان بر آورد ، از اين كه خود را بىنياز [و توانگر ]بيند.
(113) نساء / 56 : هرگاه پوستهايشان پخته [و فرسوده شود بر ايشان به جاى آنها پوستهاى ديگر آوريم.
(114) فجر / 14.
(115) نازعات / 40 و 41 : هر كس كه از ايستادن [در موضع حساب و حشر] در پيشگاه پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى و هوس باز داشته باشد ؛ بى گمان بهشت جايگاه اوست.
(116) تفسير روح البيان، اسماعيل حقّى بروسوى ج5 ص65.
(117) نمل / 60: يا كيست كه آسمانها و زمين را آفريده است و از آسمان براى شما آبى فرو فرستاده است و بدان باغهاى خرّم روياندهايم كه شما نمىتوانيد درختانش را برويانيد، آيا در جنب خداوند خدايى هست، حقا كه آنان قومى روى گردان از خدا هستند.
(118) ملك / 30: به ديده تأمّل بنگريد اگر آب شما در زمين فرو رود [و ناپديد گردد] چه كسى براى شما آب گوارا پديد آورد؟
(119) نمل / 62: يا كيست كه دعاى درمانده را چون بخواندش، اجابت مىكند، و بلا را مىگرداند.
(120) آل عمران / 191 : در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند كه پروردگارا اينها را بيهوده نيافريدهاى، خدايا تو منزّهى، ما را از عذاب [آتش دوزخ در امان بدار.
(121) كافى، محدّث كلينى ج2 ص45 باب نسبة الاسلام ح1.
(122) أنعام / 79 : من با ايمان خالص روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است و من از مشركان نيستم.
(123) صافّات / 103 : آنگاه چون هر دو [بر اين كار] گردن نهادند و او را بر گونهاش به خاك افكند.
(124) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج43 ص105 باب5 ح19.
(125) خ ل: خُزانَةَ الأسْراري.
(126) الأنوار القدسيّة، شيخ محمد حسين كمپانى اصفهانى(متوفى 1320ق) ص43 بيت342.
(127) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج30 ص302 باب20 ح152.
(128) اين سخنرانى در روز جمعه 20 جمادي الأولى 1430ق مطابق با25/2/1388ش ايراد گرديده است.
(129) عنكبوت / 45.
(130) كافى، محدّث كلينى ج1 ص240 باب فيه ذكر الصحيفة و الجامعة و مصحف فاطمةعليها السلام ح2 و 5.
(131) كافى، محدّث كلينى ج1 ص52 باب رواية الكتب و الحديث و فضل الكتابة و التمسّك بالكتب ح9.
(132) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج45 ص164 باب39 ح7.
(133) قصص / 7: و به مادر موسى الهام كرديم كه او را شير بده، و چون بر او بيمناك شدى، او را [در جعبهاى به دريا بيفكن، و مترس و غم مخور، [چرا كه ما برگرداننده او به سوى تو و قرار دهنده او از پيامبران هستيم.
(134) أعراف / 204 : و چون قرآن خوانده مىشود به آن گوش بسپاريد و [در برابر آن خاموش باشيد، باشد كه مشمول رحمت شويد.
(135) كافى، محدّث كلينى ج1 ص48 باب النوادر ح4.
(136) نحل / 43: پس اگر نمىدانيد از پژوهندگان كتابهاى آسمانى بپرسيد.
(137) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج1 ص197 باب3 ح3.
(138) كافى، محدّث كلينى ج3 ص268 باب مَن حافظ على صلاته أو ضيّعها ح6: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍعليه السلام قَالَ: بَيْنَا رَسُولُ اللَّهِصلى الله عليه وآله جَالِسٌ فِي الْمَسْجِدِ إِذْ دَخَلَ رَجُلٌ فَقَامَ يُصَلِّي فَلَمْ يُتِمَّ رُكُوعَهُ وَ لا سُجُودَهُ فَقَالَصلى الله عليه وآله: نَقَرَ كَنَقْرِ الْغُرَابِ لَئِنْ مَاتَ هَذَا وَ هَكَذَا صَلاتُهُ لَيَمُوتَنَّ عَلَى غَيْرِ دِينِي».
(139) نهج البلاغة ص483 حكمت89.
(140) قيامة / 24 : و در چنين روزى بعضى چهرهها عبوس و غمگين است.
(141) فلاح السائل، سيّد بن طاووس ص127.
(142) طه / 1 و 2: طه ؛ قرآن را بر تو نازل نكرديم كه در رنج افتى.
(143) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج43 ص84 باب4 ؛ بحارالأنوار ج43 ص76 باب3 «حتّى تتورم قدماها».
(144) تفسير قمّى، على بن إبراهيم قمّى ج2 ص57 ؛ بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج81 ص341 باب21 ح13: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ أَبِي جَعْفَرٍعليهما السلام قَالا: كَانَ رَسُولُ اللَّهِصلى الله عليه وآله إِذَا صَلَّى قَامَ عَلَى أَصَابِعِ رِجْلَيْهِ حَتَّى تَوَرَّمَتْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ طه بِلُغَةِ طَيِءٍ يَا مُحَمَّدُ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى .
(145) بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج80 ص21 باب6 ح39.
(146) وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ عِنْدَ مَوْتِهِ فَأُولاهُنَّ أَنَّهُ يَمُوتُ ذَلِيلًا وَ الثَّانِيَةُ يَمُوتُ جَائِعًا وَ الثَّالِثَةُ يَمُوتُ عَطْشَانًا فَلَوْ سُقِيَ مِنْ أَنْهَارِ الدُّنْيَا لَمْ يَرْوَ عَطَشُهُ.
وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ فِي قَبْرِهِ فَأُولاهُنَّ يُوَكِّلُ اللَّهُ بِهِ مَلَكًا يُزْعِجُهُ فِي قَبْرِهِ وَ الثَّانِيَةُ يُضَيَّقُ عَلَيْهِ قَبْرُهُ وَ الثَّالِثَةُ تَكُونُ الظُّلْمَةُ فِي قَبْرِهِ.
وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِذَا خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ فَأُولاهُنَّ أَنْ يُوَكِّلَ اللَّهُ بِهِ مَلَكًا يَسْحَبُهُ عَلَى وَجْهِهِ وَ الْخَلائِقُ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ وَ الثَّانِيَةُ يُحَاسَبُ حِسَابًا شَدِيدًا وَ الثَّالِثَةُ لا يَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ لا يُزَكِّيهِ وَ لَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ».
(147) ديوان منسوب به حضرت علىعليه السلام ص123 ؛ بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج22 ص547 باب2.
(148) لهوف، سيّد بن طاووس ص113 و 114.
1) 93. آل عمران / 191.
2) 94. بقره / 282.
3) 95. بقرة / 20.
4) 96. بقرة / 29.
5) 97. آل عمران / 31 : [اى پيامبر] بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست داشته باشد.
6) 98. من أخلاق الامام الحسين، عبدالعظيم المهتدى البحرانى ص258.
7) 99. ابراهيم / 34.
8) 100. نحل / 12.
9) 101. ذاريات / 47.
10) 102. الرحمن / 10 : و زمين را براى جهانيان مقرّر فرمود.
11) 103. نحل / 8.
12) 104. نحل / 8.
13) 105. نحل / 14.
14) 106. زمر / 10.
15) 107. انشراح / 8.
16) 108. آل عمران / 9.
17) 109. بقرة / 25.
18) 110. واقعة / 27 الى 34.
19) 111. انشراح / 8.
20) 112. علق / 6 و 7: بىگمان انسان سر به طغيان بر آورد ، از اين كه خود را بىنياز [و توانگر ]بيند.
21) 113. نساء / 56 : هرگاه پوستهايشان پخته [و فرسوده شود بر ايشان به جاى آنها پوستهاى ديگر آوريم.
22) 114. فجر / 14.
23) 115. نازعات / 40 و 41 : هر كس كه از ايستادن [در موضع حساب و حشر] در پيشگاه پروردگارش ترسيده و نفس را از هوى و هوس باز داشته باشد ؛ بى گمان بهشت جايگاه اوست.
24) 116. تفسير روح البيان، اسماعيل حقّى بروسوى ج5 ص65.
25) 117. نمل / 60: يا كيست كه آسمانها و زمين را آفريده است و از آسمان براى شما آبى فرو فرستاده است و بدان باغهاى خرّم روياندهايم كه شما نمىتوانيد درختانش را برويانيد، آيا در جنب خداوند خدايى هست، حقا كه آنان قومى روى گردان از خدا هستند.
26) 118. ملك / 30: به ديده تأمّل بنگريد اگر آب شما در زمين فرو رود [و ناپديد گردد] چه كسى براى شما آب گوارا پديد آورد؟
27) 119. نمل / 62: يا كيست كه دعاى درمانده را چون بخواندش، اجابت مىكند، و بلا را مىگرداند.
28) 120. آل عمران / 191 : در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند كه پروردگارا اينها را بيهوده نيافريدهاى، خدايا تو منزّهى، ما را از عذاب [آتش دوزخ در امان بدار.
29) 121. كافى، محدّث كلينى ج2 ص45 باب نسبة الاسلام ح1.
30) 122. أنعام / 79 : من با ايمان خالص روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است و من از مشركان نيستم.
31) 123. صافّات / 103 : آنگاه چون هر دو [بر اين كار] گردن نهادند و او را بر گونهاش به خاك افكند.
32) 124. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج43 ص105 باب5 ح19.
33) 125. خ ل: خُزانَةَ الأسْراري.
34) 126. الأنوار القدسيّة، شيخ محمد حسين كمپانى اصفهانى(متوفى 1320ق) ص43 بيت342.
35) 127. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج30 ص302 باب20 ح152.
36) 128. اين سخنرانى در روز جمعه 20 جمادي الأولى 1430ق مطابق با25/2/1388ش ايراد گرديده است.
37) 129. عنكبوت / 45.
38) 130. كافى، محدّث كلينى ج1 ص240 باب فيه ذكر الصحيفة و الجامعة و مصحف فاطمةعليها السلام ح2 و 5.
39) 131. كافى، محدّث كلينى ج1 ص52 باب رواية الكتب و الحديث و فضل الكتابة و التمسّك بالكتب ح9.
40) 132. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج45 ص164 باب39 ح7.
41) 133. قصص / 7: و به مادر موسى الهام كرديم كه او را شير بده، و چون بر او بيمناك شدى، او را [در جعبهاى به دريا بيفكن، و مترس و غم مخور، [چرا كه ما برگرداننده او به سوى تو و قرار دهنده او از پيامبران هستيم.
42) 134. أعراف / 204 : و چون قرآن خوانده مىشود به آن گوش بسپاريد و [در برابر آن خاموش باشيد، باشد كه مشمول رحمت شويد.
43) 135. كافى، محدّث كلينى ج1 ص48 باب النوادر ح4.
44) 136. نحل / 43: پس اگر نمىدانيد از پژوهندگان كتابهاى آسمانى بپرسيد.
45) 137. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج1 ص197 باب3 ح3.
46) 138. كافى، محدّث كلينى ج3 ص268 باب مَن حافظ على صلاته أو ضيّعها ح6: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍعليه السلام قَالَ: بَيْنَا رَسُولُ اللَّهِصلى الله عليه وآله جَالِسٌ فِي الْمَسْجِدِ إِذْ دَخَلَ رَجُلٌ فَقَامَ يُصَلِّي فَلَمْ يُتِمَّ رُكُوعَهُ وَ لا سُجُودَهُ فَقَالَصلى الله عليه وآله: نَقَرَ كَنَقْرِ الْغُرَابِ لَئِنْ مَاتَ هَذَا وَ هَكَذَا صَلاتُهُ لَيَمُوتَنَّ عَلَى غَيْرِ دِينِي».
47) 139. نهج البلاغة ص483 حكمت89.
48) 140. قيامة / 24 : و در چنين روزى بعضى چهرهها عبوس و غمگين است.
49) 141. فلاح السائل، سيّد بن طاووس ص127.
50) 142. طه / 1 و 2: طه ؛ قرآن را بر تو نازل نكرديم كه در رنج افتى.
51) 143. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج43 ص84 باب4 ؛ بحارالأنوار ج43 ص76 باب3 «حتّى تتورم قدماها».
52) 144. تفسير قمّى، على بن إبراهيم قمّى ج2 ص57 ؛ بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج81 ص341 باب21 ح13: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ أَبِي جَعْفَرٍعليهما السلام قَالا: كَانَ رَسُولُ اللَّهِصلى الله عليه وآله إِذَا صَلَّى قَامَ عَلَى أَصَابِعِ رِجْلَيْهِ حَتَّى تَوَرَّمَتْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ طه بِلُغَةِ طَيِءٍ يَا مُحَمَّدُ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى .
53) 145. بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج80 ص21 باب6 ح39.
54) 146. وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ عِنْدَ مَوْتِهِ فَأُولاهُنَّ أَنَّهُ يَمُوتُ ذَلِيلًا وَ الثَّانِيَةُ يَمُوتُ جَائِعًا وَ الثَّالِثَةُ يَمُوتُ عَطْشَانًا فَلَوْ سُقِيَ مِنْ أَنْهَارِ الدُّنْيَا لَمْ يَرْوَ عَطَشُهُ.
55) 147. ديوان منسوب به حضرت علىعليه السلام ص123 ؛ بحارالأنوار، علّامه مجلسى ج22 ص547 باب2.
56) 148. لهوف، سيّد بن طاووس ص113 و 114.