ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسماعیلی یزدی، عباس، ۱۳۳۲ -
عنوان و نام پدیدآور : سحاب رحمت: تاریخ و سوگنامه حضرت سیدالشهداء علیهالسلام/ تحقیق و نگارش عباس اسماعیلیزدی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس صاحبالزمان (جمکران)، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : ۸۴۳ ص.
شابک : ۳۵۰۰۰ ریال 964-6705-18-9 : ؛ ۳۵۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (چاپ هفتم) ؛ ۶۳۰۰۰ ریال (چاپ هشتم) ؛ ۹۰۰۰۰ ریال: چاپ نهم 978-964-6705-18-0 :
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
یادداشت : چاپ قبلی: مسجد مقدس صاحبالزمان (جمکران)، ۱۳۷۷(۸۶۸ ص) .
یادداشت : چاپ پنجم.
یادداشت : چاپ ششم: تابستان ۱۳۸۴.
یادداشت : چاپ هفتم: ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ هشتم: تابستان۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ نهم: تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- سرگذشتنامه
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق.
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۴۱/۴/الف۵۷س۳ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۱۴۵۴۴
بسم الله الرحمن الرحیم(یا صاحب الزمان ادرکنا)«مقتلنگاری» تنها «تاریخنویسی» نیست، ترسیم لحظه به لحظهی یک واقعهی عظیم انسانی - اسلامی - است، که به انگیزهی کشف تمام جوانب عقیدتی، عقیدتی، اخلاقی، سیاسی و اجتماعی آن صورت میگیرد.«مقتلنگاری» ابزاری برای «انگیزش احساسها» در راستای بهره گیریهای مورد نظر در «آیین شهیدان» است، آیینهای برای تجسم بخشیدن به «صحنههای عشق و عرفانی» است که در زمان و مکانی خاص، و با اشخاص و شرایطی ویژه تحقق یافت تا سرمشقی برای همهی آیندگان باشد.«مقتلنگاری» وقایعنگاری محض نیست، تفسیری بر آیههای «ایمان» و «عشق» و «ایثار» است که بر آسمان بلند «عاشورا» و زمین قدسی «کربلا» تجلی یافت و پشتوانهای عملی و عینی برای بقای آیههای نورانی «قرآن» شد.«مقتلنگاری» ارائهی «شاهدی صریح و صمیمی» برای اثبات «صدق و ثبات» سردارانی است که به فرمایش سالارشان «شهادت» را «سعادت» دیدند و «زندگی با ستمکاران» را جز «تباهی و خسران» نیافتند (1)«مرگ شرافتمندانه» افتخارآمیز را
1) 1. امام حسین علیهالسلام: «انی لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما». بحارالانوار، ج 44، ص 381، لهوف، ص 79.
«عین زندگی» دانسته و «زندگانی ذلیلانه» و حقارتآمیز را «عین مرگ و نابودی» برشمردند. (1)
«مقتلنگاری» فراداشتن «مشعلی فروزان و هدایتگر» بر سر راه انسانهاست، تا «زشتی» و «زیبایی»، «حق» و «باطل»، «ایمان» و «کفر» را از هم تمیز دهند و «خداجویان» را از «پیروان شیطان»، «شایستگان ولایت» را از «غاصبان خلافت» و «عدالتپیشگان» را از «سیاستبازان» بازشناسند.همهی شهادتها یادنامه میطلبد، شهادت هر یک از امامان نگارش کتابهایی در شرح جانبازیها و بزرگداشت خاطرهی ایثارگریهای ایشان را میطلبد، اما دور از انتظار نیست که یادنامههای فراوان به نام «مقتل»، با بیشترین تفاصیل و با تأکید بر جزئیترین وقایع، تنها برای امام حسین علیهالسلام نگاشته شود و ذکر و یاد شهادت او و یارانش، دقت و همت بسیاری از مؤلفان و محققان را به خود اختصاص دهد، زیرا این خود امامان بزرگوار ما بودند که با آگاهی از شهادت خویش و آگاهانیدن دیگران نسبت به آن میفرمودند:«لا یوم کیومک یا ابا عبدالله».«هیچ روزی همچون روز عاشورایی تو نیست، ای ابا عبدالله» (2)وقتی فرشتگان آسمان بر امام حسین علیهالسلام گریانند و پریان و پرندگان در زمین
1) 2. امام حسین علیهالسلام: «الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاة فی موتکم قاهرین». زندگی ذلیلانهی شما تحت سلطهی جباران، مرگ حقیقی است و مردن افتخارآمیز شما درحال سلطهی بر جباران، زندگی واقعی شمرده میشود. کلمات الحسین علیهالسلام.
2) 3. امام حسن مجتبی علیهالسلام، امالی صدوق، ص 116 و بحارالانوار، ج 45، ص 218.
و هوا بر او نوحهگرند (1)آیا همنوایی انسانها با این آفریدگان اقتضا نمیکند که با یادآوری آنچه بر خاندان ولایت و عصمت علیهمالسلام گذشت، گریه و نوحهای همیشگی داشته باشند؟آسمان بر امام حسین علیهالسلام گریسته است، چهل روز در عزای حسین علیهالسلام چشم
آسمان گریان بوده است (2)آیا سزاست چشم زمینان بر مصیبت او گریان نشود؟آنگاه که امام سجاد علیهالسلام عمری را با یاد کربلا میگذراند و هیچ آبی را جز با اشک ریزان بر مصائب عاشورا نمینوشد (3)آنگاه که او امام صادق علیهالسلام در ایام محرم غرق در ماتم میگردد، لبخند از لبانش محو میشود، در روز عاشورا به عزا مینشیند و خود روضهخوان جد غریب خویش میشود (4)آنگاه که امام رضا علیهالسلام غمنامهی خویش را در عزای جد بزرگوارش میسراید و یادآوری روز عاشورا را مایهی مجروح گشتن پلکها و ریزان شدن سیل اشکهای خود میشمارد (5)آنگاه که امام زمان علیهالسلام خود را نوحهخوان همیشگی و گریه کنندهی هر شب و روز بر مصایب جد بزرگوار خویش میداند و گریه کردن بر او را تا آنجا که - به جای
1) 4. امام سجاد علیهالسلام: «انا ابن من بکت علیه ملائکة السماء، انا ابن من ناحت علیه الجن فی الارض و الطیر فی الهواء». بحارالانوار، ج 45، ص 174، و عوالم، ج 17، ص 485.
2) 5. امام باقر علیهالسلام: «ما بکت السماء علی احد بعد یحیی بن زکریا الاعلی الحسین بن علی علیهماالسلام، فانها بکت علیه اربعین یوما». بحارالانوار، ج 45، ص 211 و کامل الزیارات، ص 90، و عوالم، ج 17، ص 469.
3) 6. کامل الزیارات، ص 175، و بحارالانوار، ج 46، ص 108.
4) 7. امالی صدوق، ص 128، و بحارالانوار، ج 44، ص 284، و عوالم، ج 17، ص 538.
5) 8. امام رضا علیهالسلام: «ان یوم الحسین اقرح جفوننا و اسبل دموعنا و أذل عزیزنا بأرض کرب و بلاء». مدرک پیشین.
راشک - خون از دیده ببارد، وظیفهی خود میشمارد (1)آیا رواست شیعه از گریه بیاساید و خانهی دل را از ماتم، و جام دیده را از اشک در مصیبت مولایش امام حسین علیهالسلام خالی بدارد؟سوز و حرارت قتل امام حسین علیهالسلام در دلهای مؤمنان ودیعتی همیشه ماندنی است (2)
دل مؤمن گنجینهی مهر و محبت اوست و آتش جانسوز شهادت او آرامش و آسایش مؤمن را میگیرد. کتابهای «مقاتل» که شرحی بر مظلومیت او هستند، تذکار این ودیعت، تجدید این محبت و تشدید این آتش طاقت سوزند.نام و یاد امام حسین علیهالسلام موجب جاری شدن اشک هر مؤمن است (3)و اشکباری مؤمنان در عزای او سنتی همیشگی است. کتابهای «مقاتل» که سوگنامهی شهادت او و یاران او هستند، فرصتی برای احیای نام و ابقای یاد و اقامهی عزا پدید میآورند. و چنین است که نیاز به «مقتل» و بیان ذکر وقایع عاشورا واقعیتی اجتنابناپذیر مینماید و علاقه و ارتباط مؤمنین با «مقتل» و یادنامههای عاشورا، امری طبیعی به نظر میرسد.اما باید دید چه رازی در سوگمندی مؤمنان نهفته است و چه ارتباطی بین این «عزاداری و اشکباری» با «ایمان و دینداری» آنان وجود دارد؟
1) 9. امام مهدی علیهالسلام: «فلئن اخرتنی الدهور و عاقنی عن نصرک المقدور... فلاندبنک صباحا و مساء و لابکین لک بدل الموع دما». بحارالانوار، ج 98، ص 320.
2) 10. رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: «ان لقتل الحسین حرارة فی قلوب المؤمنین لا تبرد أبدا». مستدرک الوسائل، ج 10، ص 318، و جامع احادیث الشیعة، ج 12، ص 556.
3) 11. امام صادق علیهالسلام: «الحسین عبرة کل مؤمن». بحارالانوار، ج 44، ص 280. امام حسین علیهالسلام: «انا قتیل العبرة، لا یذکرنی مؤمن الا استعبر». مدرک پیشین ص 284، و امالی صدوق، ص 137.
چرا زیارت امام حسین علیهالسلام موجب رستگاری است؟ (1)چرا سلام دادن بر او را مایهی فوز و سعادت شمردهاند؟ (2)چرا آن را سبب آمرزش گناهان و پیرایش صحیفهی اعمال دانستهاند؟ (3)چرا گریستن یا گریاندن یا به گریه واداشتن خویش بر مصایب او را موجب ورود در بهشت (4)و پر شدن چشمان از اشک در عزای او را، سبب رهایی از آتش دوزخ به حساب آوردهاند؟ (5)
چرا هر گریه و بیتابی را مکروه، اما بیتابی و گریهی دردمندانه بر مظلومیت او را مایهی اجر و ثواب به شمار آوردهاند؟ (6)چرا ثواب عزاداری بر او را، با ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره و دو هزار جهاد در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برابر دانستهاند؟ (7)چرا عزاداران و گریهکنندگان بر او مشمول سلام و دعای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار
1) 12. امامهادی علیهالسلام: «کسی که از منزل خود به قصد زیارت امام حسین علیهالسلام خارج شود و به فرات رود و در آن غسل کند، خداوند نامش را در زمرهی رستگاران مینگارد. و چون به آن حضرت سلام دهد، از فائزین محسوب میشود، و آنگاه که از نمازش فارغ شود، فرشتهای به او میگوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر تو درود میفرستد و به تو میگوید: گناهانت آمرزیده شد، پس عمل را از نو آغاز کن». وسائل الشیعة، ج 10، ص 380، و کامل الزیارات، ص 185 و 186.
2) 13. امام هادی علیهالسلام: «کسی که از منزل خود به قصد زیارت امام حسین علیهالسلام خارج شود و به فرات رود و در آن غسل کند، خداوند نامش را در زمرهی رستگاران مینگارد. و چون به آن حضرت سلام دهد، از فائزین محسوب میشود، و آنگاه که از نمازش فارغ شود، فرشتهای به او میگوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر تو درود میفرستد و به تو میگوید: گناهانت آمرزیده شد، پس عمل را از نو آغاز کن». وسائل الشیعة، ج 10، ص 380، و کامل الزیارات، ص 185 و 186.
3) 14. امامهادی علیهالسلام: «کسی که از منزل خود به قصد زیارت امام حسین علیهالسلام خارج شود و به فرات رود و در آن غسل کند، خداوند نامش را در زمرهی رستگاران مینگارد. و چون به آن حضرت سلام دهد، از فائزین محسوب میشود، و آنگاه که از نمازش فارغ شود، فرشتهای به او میگوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر تو درود میفرستد و به تو میگوید: گناهانت آمرزیده شد، پس عمل را از نو آغاز کن». وسائل الشیعة، ج 10، ص 380، و کامل الزیارات، ص 185 و 186.
4) 15. امام صادق علیهالسلام: «من بکی او ابکی او تباکی و جبت له الجنة».
5) 16. امام صادق علیهالسلام، بحارالانوار، ج 44، ص 285.
6) 17. امام صادق علیهالسلام: «ان البکاء و الجزع مکروه للعبد فی کل ما جزع، ما خلا الکباء و الجزع علی الحسین بن علی {علیهماالسلام} فانه فیه مأجور». به راستی هر گریه و بیتابی در هر موردی برای بندهی خدا مکروه است، به جز گریه و بیتابی بر حسین بن علی علیهماالسلام که به خاطر آن پاداش نیکو خواهد داشت. بحارالانوار، ج 44، ص 280 و 2901 و کامل الزیارات، ص 100.
7) 18. امام باقر علیهالسلام: کامل الزیارت، ص 360 و وسائلالشیعه، ج 10، ص 398.
گرفتهاند؟ (1)آیا جز این است که زیارت و سلام بر امام حسین علیهالسلام و گریه و عزاداری برای او نشانگر مهر و محبت نسبت به اوست و محبت به او زمینهساز اطاعت از او، و محبت و اطاعت او متلازم با محبت و فرمانپذیری از خداست؟ (2)به راستی آیا میشود امام حسین علیهالسلام را به عنوان «چراغ هدایت» و «کشتی نجات» (3)پذیرفت و در تاریکی ضلالت ماند و در غرقاب فتنهها و گناهان گوهر حیات معنوی خویش را از دست داد؟آیا میشود حسین علیهالسلام را به عنوان «دعوتگر به سوی خدا» (4)شناخت، خطبههای
سرشار از هدایت و دعوت او را از زبان «مقاتل» شنید، رفتارهای دعوتگرانهی او را در تابلوی گویای تاریخ دید، خون مطهر او و فرزندان و یاورانش را در راه فراخوانی مردم به سوی خدا برچهرهی کتب عاشورایی نظاره کرد و بازهم آرام وبیتفاوت وبیمسئولیت نشست و در راه احیای آنچه او میخواست، از خطرها هراسید؟آیا میتوان ندای یاری خواهی او را شنید و بیگفتن لبیکی گذشت؟در همین کتب مقاتل است که میتوان رمز و رازهای قیام را به دست آورد.
1) 19. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «درود خدا بر گریهکنندگان و عزاداران حسین علیهالسلام و نیز کسانی که بر دشمنان حسین علیهالسلام لعن و نفرین میفرستند. و نیز درود خدا بر آنان که دلهایشان مملو از خشم و کینه نسبت به قاتل امام حسین علیهالسلام است». بحارالانوار، ج 44، ص 304.
2) 20. رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: «احب الله من احب حسینا». هر کس حسین علیهالسلام را دوست بدارد، خدا را دوست داشته است. {خداوند دوستدار کسی است که حسین علیهالسلام را دوست بدارد}. کامل الزیارات، ص 30.
3) 21. رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة». امام حسین علیهالسلام چراغ هدایت و کشتی نجات است. سفینةالبحار، ج 1، ص 257.
4) 22. «لبیک یا داعی الله». بحارالانوار، ج 98، ص 169، و کامل الزیارات، ص 218.س
میتوان پیشینههای حرکت را دید و اسباب و علل آن را بررسی کرد.میتوان راه و رسم استقامت را شناخت و موانع راه را ارزیابی کرد. میتوان ویژگیهای شهیدان را دریافت و از آنان تأثیر پذیرفت. میتوان دیدگاههای آنان را در همهی ابواب مورد ابتلاء مورد تحلیل قرار داد.میتوان با عنایت به شیوههای به کار گرفته شده توسط دشمن، در تهیه و تدارک ابزارهای دفاعی لازم کوشید. میتوان حسینی شد و در صف مبارزه با یزیدیان زمانه به خیل شهیدان پیوست و خدایی شد. با چنین دیدگاهی است که کتب مقاتل جایگاه واقعی و ارزش حقیقی خویش را پیدا میکنند.اولین کتاب مقتل در عهد امام صادق علیهالسلام توسط «ابومخنف» یا به وسیلهی «ابوالقاسم اصبغ بن ناته» نوشته شده است (1)پس از آن دهها کتاب مقتل به رشتهی تحریر درآمده که اکثر آنها در طی تاریخ از بین رفته و جز نامی از آنها و مؤلفین گرانقدرشان در کتب رجال باقی نمانده است.نخستین مقتل به زبان فارسی در قرن چهارم هجری توسط «ابوعلی محمد بلعمی» تألیف گردید که ترجمهای خلاصه شده از «تاریخ طبری» بود و به نام «تاریخ بلعمی» شهرت یافت. (2)
که قدیمیترین آنها «مقتل الحسین علیهالسلام» تألیف «ابو مؤید اخطب خوارزمی» از علمای قرن ششم هجری است.مقتلنویسی با استناد به منابع مختلف صورت میگرفته که مهمترین آنها عبارتند از:
1- روایاتی که از امامان بزرگوار علیهمالسلام در این باره نقل شده است.2- گزارشهای «امام سجاد علیهالسلام» و اهلبیت امام علیهالسلام در ضمن خطبهها و عزاداریها.3- کسانی که جزء لشکر امام علیهالسلام بودند، ولی به فیض شهادت نایل نیامدند، مانند: «عقبة بن سمعان».4- سربازان و گزارشگرانی از میان لشکر دشمن همچون «حمید بن مسلم» و «هلال بن نافع» که نتوانستند عظمتها و مظلومیتها را ببینند و گزارش نکنند.5- کسانی که نه جزء لشکر دشمن و نه در شمار یاران امام حسین علیهالسلام بودند ولی به هر تقدیر شاهدی مورد اطمینان برای نقل پارهای وقایع به شمار میآمدند (1)کتابی که پیش رو دارید مقتلی به زبان فارسی، تألیف حجة الاسلام والمسلمین آقای شیخ عباس اسماعیلی یزدی میباشد که از امتیازاتی ویژه برخوردار بوده و مؤلف محترم در مقدمه به آنها اشاره نموده است.به امید موفقیت همهی دستاندرکاران تحقق و نشر علوم و تاریخ اهل بیت علیهمالسلام، این کتاب را به پیشگاه فرزند گرامی و وارث و منتقم خون امام حسین علیهالسلام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تقدیم میداریم.واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکرانذیقعده 1419 / زمستان 1377
1) 25. مدرک پیشین.
بسم الله الرحمن الرحیمالحمد لله رب العالمین و العاقبة للمتقینوالجنة للموحدین والنار للملحدین و صلی الله علی محمدسید المرسلین و علی آله آل الله سیما مولانا المظلوم و أبانا الرؤوفحجة بن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریفواللعنة علی أعدائهم أعداء اللهالی یوم لقاء اللهسلام و درود بیپایان الهی و ملائکه مقرب و رسولان برگزیدهاش بر سید مجاهدان، امام عارفان، سالار شهیدان، خورشید هدایت، مشعل راه سعادت، اسوهی ایثار و وفا، آموزگار صبر و استقامت، صاحب محنت و رنج و بلا، مظهر فداکاری و ایثار و سخا، جامع عطوفت و جوانمردی و شجاعت، تبلور جانبازی و از خود گذشتگی و شهامت، مولای عالمیان و سرور آزادگان، حضرت ابا عبدالله حسین بن علی بن أبیطالب روحی و أرواح العالمین له الفداء.سلام و صلوات بیحد و حصر بر او که شجاعتش یادآور دلیرمردی حیدرکرار و وجود اقدسش تمامی کمالات و فضائل انبیاء الهی را دارا بود.با شهادتش به جهانیان آموخت که حق ثابت و پابرجاست، و باطل سرانجامش نابودی و فناست، و با برگزیدن مرگ سرخ شرافتمندانه بر زندگی با ستمگران، حماسهی جاوید «عاشورا» را پدید آورد، و هنگامهی عاشورای خونین را آن چنان
پرشور و پرصلابت ایجاد کرد که هرگز با گذشت قرنها کمفروغ نشود، و همواره درس فداکاری و جانبازی را به بشریت بیاموزد.و سلام و درود بر شهیدان راه او، که با خون خود درخت توحید و ولایت را آبیاری نمودند، و دین خود را به صاحب عاشورا به نیکوترین وجهی ادا کردند.
راستی صاحب عاشورا کیست؟انسان، بسیار کوچکتر از آنست که بتواند به کرانههای ساحت وجود بیانتهایش دست یازد. هر روزی که میگذرد ابعاد تازهای از قیام و نهضت او آشکار گشته، و هر چه بیشر در معقول و منقول، عمیقتر و در قلمرو اندیشه کاملتر میشود، حیرت او نسبت به عظمت آن بزرگوار بیشتر میگردد.امام حسین علیهالسلام حقیقتی است جامع و کامل، که هریک ازخردمندان و دانشمندان و نویسندگان و محققین در طول تاریخ، به فراخور درک و علم و اندیشهی خود، تنها در گوشههایی از آن دریای بیکران سیر کرده و توشه اندوختهاند.هدایت بشر همچنانکه علت محدثه میخواهد، نیازمند علت مبقیه نیز هست. علت محدثهی آن با بعثت انبیاء عظام از آدم تا خاتم علیهمالسلام در طول قرون و اعصار محقق گشته، و تحقق علت مبقیه هم به ولایت کبری امکانپذیر شده است. و امام حسین علیهالسلام علت مبقیه، و رمز بقای دعوت انبیاء، و شریعت سیدالمرسلین میباشد، که هم نبوت و هم ولایت، به یمن وجود او باقی مانده است.بنیامیه که بنای حکومت آنان در سقیفه پایهگذاری شد و با نیرنگ و سیاست یهود و نصاری شکل گرفت، درصدد محو اسلام و قرآن بودند و این فکر پلید را پیوسته در سر میپروانیدند، که با از بین رفتن ارکان ایمان، حتی نامی از اسلام باقی
نماند.معاویه آن عنصر خبیث و نیرنگباز، با نقشههای جنایتبار خویش، زمینهی حکومت فرزند نامشروع خود را فراهم آورد و یزید هم آشکارا در جهت محو اسلام میکوشید. او چنین خیال میکرد که با به شهادت رساندن امام حسین علیهالسلام همه چیز تمام می شود، اتفاقا اوضاع و شرائط و ظواهر حال نیز نشان میداد که بعد از حادثهی عاشورا، دیگر هیچ نام و نشانی از دین و قرآن باقی نخواهد ماند.اما دیری نپائید که سیمای پرفروغ سالار شهیدان و پیشوای آزادیخواهان، از پس ابرهای تیره و تار، برای همگان آشکار گشت، و دوست و دشمن به حقیقت آن سرور پی بردند، و سر لوحهی صفحات زرین تاریخ را به آن حضرت اختصاص دادند، ولی از یزید و
معاویه نامی جز برای ننگ و نفرین باقی نماند.امروز نه تنها شیعیان، عاشق و دلباختهی امام حسین علیهالسلام هستند، بلکه از هر کیش و آئینی در گوشه و کنار گیتی، دلهای ستمدیدگان و آزادیخواهان به عاشورا و کربلا معطوف، و از مدرسهی عشق و ایثار بهرهها میبرند.گاندی - مصلح بزرگ هند - میگوید:«من برای مردم هند چیز تازهای نیاوردم، فقط نتیجهای را که از مطالعات و تحقیقاتم دربارهی تاریخ زندگی قهرمانان کربلا بدست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم».«اگر بخواهیم هند را نجات دهیم، واجب است همان راهی را بپیمائیم که حسین بن علی پیمود...» (1)ماربین آلمانی میگوید:«پیروان وجدان اگر با نظر دقیق، اوضاع و احوال آن دوره و پیشرفت
1) 26. حسین علیهالسلام پیشوای انسانها : 30، بنقل از مجلهی «الغری» شمارهی ربیعالأول 1381.
مقاصد بنیامیه و وضع سلطنت و دشمنی و عداوت آنها را با حق و حقیقت بنگرند، بدون تأمل تصدیق خواهند کرد که حسین علیهالسلام با قربانی کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیت خود، به دنیا درس فداکاری و جانبازی آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت».«و اگر چنین حادثهی جانگدازی پیش نیامده بود، قطعا اسلام به حالت کنونی باقی نمیماند و ممکن بود یکباره اسلام و اسلامیان محو و نابود گردند...». (1)
توماس کارلایل - مورخ مشهور انگلیسی - می نویسد:«بهترین درسی که از تراژدی کربلا میگیریم آنست که حسین و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند، آنها با عمل خود روشن کردند که تفوق عددی در جائی که حق با باطل روبرو میشود اهمیتی ندارد، پیروزی حسین با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی من است» (2)دانشمند معاصر مسیحی «انطون بارا» کتاب «الحسین فی الفکر المسیحی» را متواضعانه به آستان آن جناب تقدیم نموده است.امام حسین علیهالسلام تنها در محدودهی عصر خویش مشعل هدایت و کشتی نجات نبوده بلکه در طول قرون و اعصار، تودههای فراوانی را به سوی خود جلب کرده، که به شاهراه هدایت رهنمون شدهاند، یک نمونه آن دانشمند معاصر است که کتاب «شیعنی الحسین» را در مورد کیفیت هدایت یافتنش به آیین حق، در پرتو بررسی تاریخ عاشورا به رشتهی تحریر درآورده است.ا
نگیزهی تألیف:بهار جوانی سپری شد، خزان پیری فرارسید. هنگام کشت و زراعت بذری نیفشانده، از عمر خویش ثمری نچیده و حاصلی نیندوختم. سرمایهی گرانمایه را بر باد داده، خود را بسان تاجری که تمام هستی خود را از دست داده و ورشکست شده، و یا چون مسافری که راه طولانی در پیش دارد و بیزاد و راحله از قافله دور مانده باشد همی بینم.در معاصی شد همه عمرم تباه قامتم خم گشت زین بار گناهموی من در روسیاهی شد سفید یعنی از رو قاصد مرگم رسیدنه از ایمان بهرهای، نه از تقوی و اعمال صالح توشهای، و نه به صفات خوبان آراسته!
بلکه از هر جهت اسباب ناامیدی و یأس را در خود مشاهده کردم.ناگزیر از وسیلهای بودم تا از هلاکت حتمی نجات یابم. با دقت بر وسائل الهی نظر افکندم، عنایات حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را نسبت به خلق شاملتر و عمومیتر یافتم، چه باب آن بزرگوار وسیعتر و کشتی او به سوی ساحل نجات سریعتر، و بهرهوری از انوار او آسانتر است.گرچه تمام ائمه علیهمالسلام وسیلهی هدایت و کشتی نجات و پناه خلق هستند (1)ولی رسول گرامی اسلام از امام حسین علیهالسلام بالخصوص نام برده است (2)و حضرت
1) 29. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند: «... اعلموا أن الدنیا بحر عمیق، قد غرق فیها خلق کثیر، و أن سفینة نجاتها آل محمد»: «بدانید که دنیا دریائی ژرف و بیکران است و انسانهای فراوانی در آن غرق شدهاند، و کشتی نجات آن آل محمد علیهمالسلام میباشند» {بحارالانوار، ج 242:17}. و نیز فرمودند: «انما مثل أهل بیتی (فیکم) کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا، و من تخلف عنها غرق»: «همانا مثل اهل بیت من (در میان شما) مانند کشتی نوح میباشد که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت، و هر کس تخلف کرد غرق گردید». (ینابیع الحکمة: 1:1).
2) 30. آن حضرت میفرماید:... سوگند به خداوندی که مرا به حق برانگیخت، مقام حسین بن علی در آسمان بزرگتر از مقام او در زمین است، در طرف راست عرش خداوند نوشته شده: «{حسین علیهالسلام} مشعل هدایت، کشتی نجات، پیشوای نستوه، (صاحب) عزت، شرف، و دریای علم و ذخیره (پروردگار است)»... (عیون الأخبار: 48:1 ب 6 ح 29، بحارالانوار، ج 205:36 و 184:94).
حسین علیهالسلام بابی از ابواب بهشت (1)و چراغ هدایت در تاریکیهاست.لذا امیدوار شده، دست توسل به دامان پرمهرش دراز نموده، بسان موری باران ملخی به سویش شتافتم.بر این اساس، بعد از انتشار کتاب «ینابیع الحکمة» برای پرمحتوی شدن مجالس و منابر، با توصیهی جمعی از دوستان در مورد تألیف کتاب مقتلی جامع و مستند، پس از چند سال بررسی و مطالعه، کتاب حاضر تهیه و آمادهی چاپ گردید.ضمن تشکر و قدردانی از برادرانی که حقیر را در این مهم یاری دادهاند، توجه
خوانندگان عزیز را به نکاتی چند جلب مینمایم:1- زندگی سراسر افتخار سالار شهیدان و ابعاد مختلف نهضت جاوید آن حضرت، در صفحات این کتاب نمیگنجد (2)طبعا سخنان ناگفته فراوانی برای آیندگان باقی خواهد ماند.چه بسیار درسها و حقایقی که هنوز بر زبان گویندگان و سخنوران جاری نگشته، و حتی از نظر تیزبینان و اندیشمندان نهفته مانده است.لذا از دانشمندان بصیر و محققین خبیری که با مطالعهی دقیق تاریخ خصوصا تاریخ کربلا، درصدد تحلیل و بررسی این وقایع بوده، ملتمسانه درخواست میکنم برای رفع نقایص و تکمیل این بضاعت ناچیز حقیر را یاری فرمایند.
3- هیچ حادثهای در تاریخ اسلام و مسلمین همانند واقعهی کربلا سراغ نداریم که منشأ این همه قیامهای مذهبی و دینی و اجتماعی و باعث تحول تاریخ اسلام باشد.چگونه ممکن است از کنار چنین حادثهای گذشت و ابعاد وسیع آن را بررسی نکرد؟ما نیز اگر چه نتوانستیم حقیقت قیام آن بزرگوار را آنگونه که هست بررسی کنیم و دست ما از آن کوتاه میباشد، ولی مهمترین فراز زندگی آن حضرت یعنی: تاریخ کربلا را بازگو کردیم، تا منشأ تحولی در جامعهی مذهبی ما شود، و دوستان آن سرور درس خود را از جریان کربلا که حاوی نمونههای صبر و استقامت و ایثار و فداکاری و شجاعت و بردباری و... است فراگیرند.3- منظور از تدوین و تألیف کتاب حاضر، بیان حوادث و وقایع مربوط به حرکت حضرت ابا عبدالله علیهالسلام از مدینه تا کربلا و جریانات عاشورای حسینی و ذکر مقتل آن بزرگوار است، به گونهای که خواننده با اصل آنچه واقع شده، در حد توان آشنا گردد، لذا از پرداختن به نکات و دقایق و درسهائی که از نهضت امام حسین علیهالسلام میتوان برداشت کرد، جز درمواردی اندک خودداری شده است.
4- در عباراتی که از کتب فارسی نقل شده، گرچه تلاش بر این بوده که عین آنها بازگو گردد، لکن در بسیاری از موراد جهت تسهیل استفادهی همگان، با تغییراتی مختصر، عبارات به صورت فارسی روز درآمده است.5- با اینکه دهها کتاب مقتل تألیف شده لکن معمولا یا مختصر است مثل «لهوف» مرحوم عالم کامل سید بن طاووس رحمهالله، و یا حاوی مطالب اضافی است که خواننده را از اصل مطلب باز میدارد، ولی در این کتاب سعی شده مطالب لازم و مستند آورده شود.با کمک قرآن مجید و مشورت از درگاه خداوند متعال «سحاب رحمت» نامگذاری شد، امید است باران رحمت خداوند از ابر آسمان ولایت حسینی
علیهالسلام بر دلهای زنگ زده و تاریک ما ببارد، تا از باب واسعهی رحمت الهی بهرهمند گردیم.بارالها! به درگاه تو شکایت میکنیم: از فقدان پیامبرمان، و غیبت اماممان، و سختی دوران بر ما، و وقوع آشوبها و یکپارچگی دشمنان بر ضد ما، و بسیاری دشمن و کمی عدهی ما.بار الها! این غم و اندوه را با فتح سریع و یاری با عزت از جانب خودت، و با ظهور امام و پیشوای با عدالت زایل فرما.معبودا! به حق بپذیر و اجابت فرما.15 شعبان المعظم 1419روز ولادت با سعادت منجی بشریتحضر ت حجة بن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریفحوزهی علمیه قمعباس اسماعیلی یزدی
مشهور نزد علما شیعه آنست که ولادت آن حضرت در مدینه، روز سوم شعبان سال چهارم هجرت بوده است.در توقیع حضرت ولیعصر - عجل الله تعالی فرجه الشریف - به قاسم بن علاء همدانی، - وکیل حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام - آمده که؛ مولای ما حضرت حسین علیهالسلام روز پنجشنبه سوم شعبان متولد شدند، پس آن روز را روزهدار، و این دعا را بخوان:«اللهم انی أسئلک بحق المولود فی هذا الیوم...» (1)سید بن طاووس نیز سوم شعبان را برگزیده است (2)ولی بعضی چون شیخ مفید در «الارشاد» ولادت آن حضرت را در شب پنجم شعبان ذکر فرمودهاند (3)شیخ طوسی نیز از حضرت صادق علیهالسلام روایت نموده که: ولادت آن حضرت در شب پنجم ماه شعبان سال چهارم هجری بوده است. (4)به سند معتبر از حضرت رضا علیهالسلام از پدرانش از علی بن الحسین علیهمالسلام روایت شده که: چون حضرت حسین علیهالسلام متولد شد، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به أسماء بنت عمیس فرمود: «فرزندم را بیاور». من آن بزرگوار را در جامهای سفید پیچیده خدمت آن حضرت بردم، آنجناب در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت.
و او را در دامنش نهاد و گریست.
اسماء عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت، گریهی شما از چیست؟ فرمود: برای این فرزندم میگریم، گفت: این کودک که الان به دنیا آمده! فرمود: بعد از من گروهی از ستمکاران او را خواهند کشت، خداوند شفاعت مرا به آنها نرساند.آنگاه فرمود: فاطمه را از این جریان باخبر نکنی، چون تازه این فرزند برایش متولد شده است.سپس به حضرت علی علیهالسلام فرمود: او را چه نام میگذاری؟ گفت: بر شما سبقت نمیگیرم، گرچه دوست داشتم نام او را حرب (1)بگذارم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من هم بر پروردگارم سبقت نگیریم، که جبرئیل علیهالسلام نازل شد و فرمود:ای محمد، خدای بزرگ تو را سلام میرساند و میفرماید:«علی منک کهارون من موسی».«علی نسبت به تو به منزلهی هارون نسبت به موسی است».او را به اسم پسر هارون نامگذار که شبیر است.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: زبان من عربی است، جبرئیل عرض کرد: او را «حسین» نام بگذار.چون روز هفتم شد دو گوسفند سیاه و سفید برای او عقیقه کردند، و یک رانش را به قابله دادند و سرش را تراشیده، به وزن موی سرش نقره تصدق نمودند. و خلوق (که چیز خوشبوئی است) بر سرش مالیدند، و فرمودند: ای اسماء،«الدم فعل الجاهلیة».«خون - بر سر نوزاد مالیدن - از آداب دوران جاهلیت است». (2)
حضرت صادق علیهالسلام میفرمایند: چون حضرت حسین علیهالسلام به دنیا آمد، خداوند
به جبرئیل دستور داد که با هزار ملک فرود آید تا از جانب خداوند و خودش به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم تهنیت بگوید.چون جبرئیل نازل میشد در یکی از جزایر دریا به ملکی از حاملان عرش عبور نمود که نامش فطرس بود که خداوند به او دستور داده، و او کندی کرده، پس بالش را در هم شکسته و در آن جزیره انداخته بود، و فطرس هفتصد سال در آنجا به عبادت خداوند مشغول بود تا روزی که امام حسین علیهالسلام متولد شد. و به روایت مناقب: خداوند او را از میان عذاب دنیا و آخرت مخیر گردانید و او عذاب دنیا را اختیار نمود.پس او را به مژگان دو چشم معلق گردانید و هیچ حیوانی از آنجا عبور نمیکرد و پیوسته از زیر او دود بدبوئی بلند میشد (1)چون دید که جبرئیل با ملائکه فرود میآیند از جبرئیل پرسید؛ به کجا میروید؟ گفت: خداوند نعمتی به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم عطا فرموده، مرا برای تهنیت و مبارکباد فرستاده است. فطرس گفت: مرا نیز با خود ببر، شاید حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم برایم دعا کنند، جبرئیل او را به همراه خود برد.چون خدمت پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم رسید ازجانب خداوند و خود، مبارکباد گفت و شرح حال فطرس را به عرض رسانید، حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به او بگو خود را به این مولود بمالد و به مکان خود برگردد.فطرس خود را به حضرت حسین علیهالسلام مالید و بالا رفت و در آن حال میگفت: ای رسول خدا، بزودی امت تو این مولود را شهید کنند، چون او را بر من حقی است، هر که او را زیارت کند من زیارت او را به حضرت حسین علیهالسلام میرسانم، و هیچ مسلمانی او را سلام
ندهد مگر آنکه به او میرسانم، و هیچ کس بر او صلوات نفرستد مگر آنکه به او
1) 39. مناقب ابن شهر آشوب: 74:4.
میرسانم (1)به روایت مناقب؛ چون فطرس به آسمان بالا رفت میگفت: کیست مثل من و حال آنکه من آزاد شدهی حسین فرزند علی و فاطمه و جدش احمد علیهمالسلام هستم.
1) 40. کامل الزیارات : 66 ب 20 ح 1، امالی صدوق : 137 م 28 ح 8، بحارالانوار، ج 243:43، مناقب ابن شهر آشوب: 74:4، و به این مضمون روایات دیگر در کتب معتبره شیعه نقل شده است. و اگر گفته شود: ملائکه عصیان نمیکنند {لا یعصون الله ما أمرهم و یفعلون ما یؤمرون (سورهی تحریم، آیه 6} و این با عصمت آنها موافق نباشد. گوئیم: انبیاء نیز عصمت دارند و معصیت نمیکنند، ولی ممکن است کاری که شایستهی مقام آنها نیست از آنها سر بزند گرچه حرام نیست، همینطور ملائکه.
1- امام باقر علیهالسلام فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خانهی امسلمه بود و به او سفارش نمود که کسی نزد آن حضرت نیاید. حضرت حسین علیهالسلام که در آنوقت خردسال بود وارد شد، امسلمه نتوانست جلو او را بگیرد، ولی دنبالش آمد، دید حضرت حسین علیهالسلام روی سینهی آن حضرت است و آن جناب گریه میکند و چیزی در دست دارد و آن را میبوسد.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای امسلمه، این جبرئیل است که به من خبر میدهد: این حسین کشته میشود، و این خاکی است که روی آن کشته شود، آن را نزد خود نگهدار، چون خون شد بدان که حبیبم کشته شده است.امسلمه عرض کرد: یا رسولالله، از خداوند بخواه که از او دفع نماید.پیامبر فرمود: خواستم، ولی خداوند به من وحی فرستاد که برای او درجه و مقامی است که هیچکس بدان نمیرسد، و او را شیعیانی است که شفاعت کنند و شفاعت آنها پذیرفته شود.و به راستی مهدی علیهالسلام از فرزندان اوست. خوشا به حال کسی که از اولیای حسین علیهالسلام باشد، بخدا سوگند شیعیانش در روز قیامت رستگار و کامیابند (1)2- ابیذر گوید: دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حسن و حسین علیهماالسلام را میبوسید و میفرمود: هر که حسن و حسین علیهماالسلام و ذریهی ایشان را از روی اخلاص دوست داشته باشد، زبانهی آتش به صورت او نرسد و هر چند گناهانش به عدد ریگهای بیابان باشد، مگر گناهی داشته باشد که او را از ایمان خارج نماید (2)
3- رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«حسین منی وأنا من حسین، أحب الله من أحب حسینا، حسین سبط من الأسباط».«حسین از منست و من از حسینم، خداوند دوست دارد کسی را که حسین را دوست دارد، حسین سبطی از أسباط (پیامبران) است» (1)سید مرتضی رحمهالله در کتاب «غرر و درر» روایت کرده که:روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم جهت میهمانی با اصحاب بیرون تشریف بردند، در راه با حضرت حسین علیهالسلام ملاقات کردند.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از اصحاب خود پیش افتاد و به جانب حسین آمد، امام حسین علیهالسلام چنانکه عادت اطفال است از آن حضرت فرار میکرد، گاهی به این سمت و گاهی به آن سمت، تا حضرت او را نگیرد و پیامبر او را میخندانید.«ثم أخذه فجعل احدی یدیه تحت ذقنه و الاخری تحت فاس رأسه و أقنعه فقبله و قال: أنا من حسین وحسین منی، أحب الله من أحب حسینا حسین سبط من الاسباط»«پس پیامبر او را گرفت و یک دست زیر زنخ او گذاشت و با دست دیگر سر او را گرفت و او را نگهداشت و میبوسید و میفرمود: من از حسینم و حسین از من است، خداوند دوست میدارد هر
کس که حسین را
1) 43. کامل الزیارت : 52 ح 11، ارشاد: 131:2 ب 4، اهل تسنن نیز این حدیث را بطرق متعدد در کتب معتبرهی خود روایت کردهاند از قبیل: مسند احمد: 174:4، سنن ترمذی: 658:5 ح 3775، سنن ابن ماجه 51:1 ح 144، مستدرک حاکم: 177:3 و گوید: سند حدیث صحیح است.
دوست دارد، حسین سبطی از اسباط (پیامبران) است» (1)4- سلمان رحمهالله گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی حسن و حسین علیهماالسلام شنیدم که میفرمود: بار خدایا من این دو را دوست دارم، پس تو ایشان را دوست بدار، و دوست دار هر کس را که آن دو را دوست بدارد.و میفرمود: هر کس حسن و حسین علیهماالسلام را دوست دارد من او را دوست دارم، و هر که من او را دوست داشته باشم خداوند دوستش دارد، و هر کس خداوند او را دوست دارد داخل بهشت کند. و هر که ایشان را دشمن دارد من او را دشمن دارم و هر که را من دشمن دارم خدا او را دشمن دارد و هر که را خدا دشمن دارد داخل دوزخ کند.و میفرمود: این دو فرزندم دو ریحانهی (دو گل بوستان) من از دنیا هستند (2)5- چون اسامة بن زید بیمار شد (به مرض وفات) حضرت حسین علیهالسلام به عیادت او رفت، اسامة گفت: واغماه، آن حضرت فرمود: برادر، اندوه تو برای چیست؟ گفت: شصت هزار درهم قرض دارم.آن جناب فرمود: قرض تو بر عهدهی من، گفت: میترسم بمیرم. حضرت فرمود: پیش از مردنت قرض تو را اداء میکنم و چنین کرد. (3)6- اعرابی به مدینه آمد و پرسید: کریمترین مردم در این شهر کیست؟ حضرت حسین علیهالسلام را معرفی کردند. داخل مسجد شد دید آن حضرت مشغول نماز است، چند شعر در مدح آن جناب سرود.امام حسین علیهالسلام به قنبر فرمود: آیا از مال حجاز چیزی مانده است؟ قنبر عرض کرد: بلی چهار هزار دینار طلا. فرمود بیاور، که او سزاوارتر است (پس آن حضرت به خانه رفت)
و ردای مبارک خود را برداشت و چهار هزار دینار را در آن
پیچید و از شکاف در بیرون کرد، و آن زرها را به او داد و چند شعر در عذرخواهی سرود.اعرابی زر را گرفت و گریست. آن حضرت فرمود: گویا عطای ما را کم شمردی؟ عرض کرد: نه، لیکن میگریم که دستی با این سخاوت چگونه در میان خاک پنهان خواهد شد.مثل این داستان از حضرت امام حسن علیهالسلام نیز روایت شده است (1)7- چون آن حضرت در کربلا شهید گردید، بر پشت مبارک، اثر پینه مشاهده شد، سبب آن را از حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام پرسیدند، فرمود: از بس که انبانهای طعام بر پشت مبارک خود میگذاشت و به خانهی بیوهزنان و یتیمان و مساکین میبرد. (2)8- عبدالرحمن سلمی به یکی از فرزندان آن حضرت سورهی حمد یاد داد، چون کودک آن را نزد پدر بزرگوارش خواند، آن حضرت هزار دینار طلا و هزار حله به عبدالرحمن عطا کردند و دهانش را پر از مروارید نمودند. مردم گفتند: مزد او اینقدر نبود؟ فرمود: این چه عطائی باشد در برابر آنچه او تعلیم فرزندم کرده است. آنگاه دو شعر سرودند (3)9- به آن حضرت گفته شد که چه بسیار از پروردگار خود ترسانی؟! فرمود: از عذاب قیامت ایمن نیست مگر آنکه در دنیا از خدا بترسد.آن حضرت 25 حج پیاده بجای آورد در حالیکه شتران و محملها از عقب او در حرکت بودند
(1)10- روزی امام حسین علیهالسلام به جمعی از مساکین گذشت که عباهای خود را افکنده، نان خشکی در آن گذاشته میخوردند، چون حضرت را دیدند برای خوردن نان او را دعوت کردند. آن جناب با آنها نشست و فرمود: خداوند متکبران را دوست نمیدارد، و اگر صدقه نبود با شما میخوردم.آنگاه به ایشان فرمود: من دعوت شما را اجابت کردم، شما نیز دعوت مرا اجابت کنید و آنها را به خانه برد و به رباب فرمود: هر چه برای مهمان ذخیره کردهای حاضر ساز. آنها را ضیافت کرده، به آنها لباس پوشایند و نوازش نموده روانه فرمود (2)11- اهل قبله (جمیع فرقههای مسلمین) اجماع کردهاند بر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا».«حسن و حسین هر دو پیشوا هستند چه قیام کنند، چه قیام نکنند».و نیز اجماع کردهاند که آن حضرت فرمود:«الحسن و الحسین سیدا شباب أهل الجنة».«حسن و حسین سید و سرور جوانان بهشتاند» (3)12- اسماعیل بن یزید به اسناد خود از محمد بن علی علیهماالسلام روایت کرده که مردی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گناهی کرد از ترس پنهان شد، تا اینکه حسن و حسین علیهماالسلام را در راهی تنها یافت، ایشان را بر دوش خود سوار کرد و به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد و گفت: ای رسول خدا، «انی مستجیر بالله و بهما».«به خداوند و این دو فرزند تو پناه آوردم از گناهی که کردم».رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنان بخندید که دست بر دهان مبارک گذاشت و فرمود: برو که
آزادی و به امام حسن و امام حسین علیهماالسلام فرمود: شفاعت شما را در حق او قبول کردم،
آنگاه این آیه نازل شد:«و لو أنهم اذا ظلموا أنفسهم جاؤوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما) (1)«اگر آنها هنگامیکه به خود ستم کردند به نزد تو آیند و از خدا طلب آمرزش کنند و پیامبر نیز در حق آنها استغفار کند، خدای را توبهپذیر و بخشایشگر مییابند» (2)13- اعرابی خدمت حضرت حسین علیهالسلام آمد و گفت: یابن رسولالله، ادای دیهی کامله ضامن شدهام و بر آن قادر نیستم. پیش خود گفتم: باید از کریمترین مردم سؤال کنم و کسی را از شما اهل بیت رسالت کریمتر گمان ندارم.آن حضرت فرمود: برادر عرب، از تو سه مسأله سؤال میکنم، اگر یکی از آنها را جواب گفتی ثلث آن مال را به تو عطا میکنم، و اگر دو سؤال جواب دادی دو ثلث آنرا خواهی گرفت، و اگر هر سه را جواب گفتی تمام آن مال را به تو عطا میکنم.اعرابی گفت: یابن رسولالله، چگونه روا باشد مثل تو که از اهل علم و شرفی از مثل من سؤال کند، آن حضرت فرمود: از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود:«المعروف بقدر المعرفة».«معروف به اندازهی معرفت است».اعرابی گفت: هر چه خواهی سؤال کن، اگر دانم جواب میگویم و گر نه از شما یاد میگیرم و لا قوة الا بالله.
حضرت فرمود: أفضل اعمال چیست؟ اعرابی گفت: ایمان به خداوند.فرمود: چه چیز مردم را از هلاکت نجات میدهد. گفت: اعتماد بر خداوند.
فرمود: زینت مرد در چیست؟ گفت: علمی که با آن حلم باشد.فرمود: اگر به این شرف دست نیابد؟ گفت: مالی که با آن مروت و جوانمردی باشد، فرمود: اگر این را نداشته باشد؟ گفت: تهیدستی که با آن شکیبائی باشد.فرمود: اگر این را هم نداشته باشد، اعرابی گفت: صاعقهای از آسمان فرود آید و او را بسوزاند که غیر از این اهلیت ندارد.امام حسین علیهالسلام خندید و کیسهای که هزار دینار زر در آن بود نزد او افکند، و انگشتری که نگین آن دویست درهم قیمت داشت به او عطا کرد و فرمود:با این زرها ذمهی خود را ادا نما و این انگشتر را در نفقهی خود صرف کن.اعرابی آن را گرفت و این آیه را تلاوت کرد:(الله أعلم حیث یجعل رسالته) (1)«خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد»
1) 55. سورهی انعام، آیهی 124.
(1)14- شیخ طوسی در تهذیب ازحضرت صادق علیهالسلام روایت کرده که فرمود: زنی در حال طواف دست خود را بیرون آورد، مردی که در عقب او طواف میکرد دست خود را به دست آن گذاشت. خداوند دست آن مرد را به دست او چسبانید، هر چند سعی میکرد نمیتوانست جدا کند، تا اینکه مردم طواف را قطع نمودند. فرماندار را خبر کردند، چون حاضر شد، دانشمندان (اهل تسنن) را طلبید، آنها گفتند: باید دست آن مرد را قطع نمود زیرا که او جنایت کرده است.فرماندار گفت: آیا کسی از فرزندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم در اینجا هست؟ گفتند: آری حضرت حسین بن علی علیهماالسلام امشب داخل مکه شده است. فرماندار آن حضرت را طلبید و گفت: ببین چه بلائی بر سر ایشان آمده!حضرت رو به سوی کعبه گردانید و مشغول دعا شد مدتی دعا کرد، بعد نزد ایشان آمد و دست آن مرد را از دست آن زن خلاص نمود، فرماندار گفت: آیا او را به این کار عقاب کنیم؟ آن حضرت فرمود: نه (2)15- ابوخالد کابلی از یحیی بن ام طویل روایت کرده که گفت:روزی در محضر امام حسین علیهالسلام نشسته بودیم، ناگاه جوانی گریان داخل شد، حضرت از گریهی او پرسید.گفت: مادرم الان از دنیا رفت و وصیت نکرد و مالی دارد، و مرا دستور داد که چون بمیرد کاری نکنم تا به خدمت شما عرض نمایم.حضرت فرمودند: برخیزید تا نزد این زن برویم، چون به در خانه رسیدیم حضرت ایستاد و دعا نمود که خداوند او را زنده کند تا وصیت خود را بعمل آورد. چون آن جناب از دعا فارغ شد، خداوند آن زن را زنده کرد، برخاست و نشست. سپس گفت: ای مولای من، داخل خانه شو و آنچه مصلحت میدانی مرا به آن امر نما.
1) 56. جامع الأخبار : 137 ف 96، مقتل خوارزمی: 157:1 ف 7، و چند حدیث نظیر این نیز روایت کرده است. فخر رازی در تفسیر کبیر خود ذیل آیهی شریفه {و علم آدم الأسماء کلها} این حدیث را با اضافاتی در صدر آن آورده که: اعرابی عرض کرد: از جد شما شنیدم که میفرمودند: هر وقت حاجتی دارید از چهار گروه بخواهید؛ عربی شریف، مولای کریم، حامل قرآن، یا زیباروی، (و هر چهار خصلت در شما جمع است، چون) عرب به جد شما شرافت یافت، و بزرگواری خوی و روش شماست، و قرآن در خانهی شما نازل شد، و اما زیبایی صورت؛ از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمودند: هر وقت خواستید به من نظر کنید به حسن و حسین بنگرید. امام حسین علیهالسلام فرمودند: حاجتت چیست؟ اعرابی آن را بر زمین نشست... (فضائل الخمسة: 332:3).
2) 57. وسائل: 227:13 ب 14 از مقدمات طواف ح 7.
حضرت داخل خانه شد و بر بالین او نشست. آنگاه فرمود: وصیت کن خدا تو را رحمت کند، آن زن گفت: ای پسر رسول خدا، من این مقدار مال دارم که در فلان مکان میباشد،
ثلث آن را به شما واگذاشتم، به هر که خواهی از دوستانت بده، و دو ثلث آن برای این پسرم باشد اگر میدانید از موالی و دوستان شماست. و اگر از مخالفین شما باشد همهی اموال برای شماست، چون مخالفان در اموال مؤمنین حقی ندارند.سپس از حضرت خواست که بر او نماز کنند و در دفن او حاضر شوند و دوباره جان بحق تسلیم کرد (1)16- مردی خدمت امام حسین علیهالسلام آمد و دربارهی ازدواج با زن ثروتمندی مشورت کرد و خود نیز مال بسیار داشت، حضرت موافقت نکردند. آن مرد مخالفت نمود و با او ازدواج کرد. در اندک زمانی تهیدست شد.حضرت فرمودند: مگر نگفتم با او ازدواج مکن، اکنون از او جدا شو، و فلا زن را بگیر، خداوند عوض بهتری به تو میدهد.جون آن مرد با آن زن ازدواج کرد یک سال بیشتر نگذشت که ثروت بسیار بهم رسانید و برای او پسر و دختری آورد و حالش نیکو شد. (2)17- امام صادق علیهالسلام از پدرانش چنین روایت میکند: روزی امام حسین علیهالسلام به عیادت عبدالله بن شداد رفت که تب شدیدی داشت، چون حضرت داخل شد تب از او رفت، بیمار گفت: راضی شدم به آنچه خداوند به شما بحق داده است، تب نیز از شما میگریزد.آن حضرت فرمود: خداوند هیچ چیز را خلق نکرده مگر آنکه به او دستور داده که از ما اطاعت نماید، ناگاه صدائی شنیدیم و کسی را ندیدیم که میگفت: لبیک،
حضرت فرمود: آیا امیرالمؤمنین علیهالسلام تو را امر نکردند که نزدیک نشوی مگر به دشمن ما، یا کسی که گناهکار باشد تا کفارهی گناه او باشی، چرا نزدیک این مؤمن آمدهای؟ (1)
الجنة و محبیه فی الجنة، و محبی محبیه فی الجنة»:«ای مردم، این حسین فرزند علی است او را
بشناسید، سوگند بخدائی که جانم بدست اوست، همانا او در بهشت است و دوستان او و دوستان دوستان او نیز در بهتشند» (1)20- در بعضی کتب معتبره از طاووس یمانی، و در احادیث معتبره از شیعه و سنی روایت شده است که: چون آن حضرت در شب تار در مکانی مینشست از سفیدی و نوری که از پیشانی و پایین گردن آن حضرت ساطع بود، مردم آن حضرت را به آن نور میشناختند، زیرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این دو جا را بسیار میبوسید.شیعه و سنی در احادیث معتبره روایت کردهاند: بسیار اتفاق میافتاد که حضرت فاطمه علیهاالسلام در خواب بود و حضرت حسین علیهالسلام در گهواره میگریست و جبرئیل گهوارهی آن حضرت را میجنبانید، و با او سخن میگفت و او را ساکت میگردانید. چون فاطمه علیهاالسلام بیدار میشد میدید که گهواره میجنبد و کسی باآن حضرت سخن میگوید و لکن آن شخص را نمیدید، و پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به آن بانو میفرمود که او جبرئیل است (2)21- از شجاعت و بزرگواری آن حضرت روایت کردهاند که: روزی در مدینه آن حضرت و ولید بن عقبه - فرماندار مدینه - دربارهی مزرعهای اختلاف کردند، حضرت عمامه ولی را از سرش برداشت و بر گردنش پیچید و او را بر زمین کشید، مروان گفت: هرگز ندیدهام کسی بر فرماندار چنین جرأتی بکند.ولید گفت: حق با اوست و مزرعه از آن حضرت میباشد.حضرت فرمود: حال که اقرار کردی مزرعه را به تو بخشیدم
(1)22- در «کشف الغمه» روایت شده که: انس گوید: روزی در خدمت حضرت حسین علیهالسلام بودم که کنیز آن حضرت گلی نزد آن جناب گذاشت. حضرت فرمود: تو را آزاد کردم، گفتم: یک گل برای تو میآورد او را آزاد میکنی! حضرت فرمود: خداوند میفرماید:(و اذا حییتم بتحیة فحیوا بأحسن منها أوردوها) (2)«چون تحیت کنند شما را به تحیتی به نیکوتر از آن پاسخ دهید، یا همان را رد کنید»؛تحیت نیکوتر من این بود که او را آزاد کنم (3)23- یکی از غلامان آن حضرت خیانتی کرد که مستحق عقوبت گردید، دستور داد او را بزنند. غلام گفت: ای مولای من.(والکاظمین الغیظ)«فروبندگان خشم خود».حضرت فرمود: دست از او بردارید، گفت: مولای من.(والعافین عن الناس)«عفوکنندگان از مردم».حضرت فرمود: تو را عفو کردم. گفت: مولایم.(والله یحب المحسنین) (4)«خداوند نیکوکاران را دوست میدارد».حضرت فرمود: برای خدا تو را آزاد کردم و دو برابر آنچه قبلا به تو میدادم برای
تو مقرر کردم. (1)24- ابن عبد ربه از علماء سنی در کتاب «عقد الفرید» نقل کرده که به امام
سجاد علیهالسلام عرض شد: چرا اولاد پدر بزرگوار شما کم است؟! فرمود: تعجب است که چگونه مثل من اولادی از برای او باشد، چونکه پدرم در هر شبانهروز هزار رکعت نماز میکرد (2)(پس چه زمان فرصت میکرد که نزد همسر خود برود).25- اهل تسنن روایت کردهاند که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از خانه عایشه بیرون آمد چون به در خانهی فاطمه علیهاالسلام رسید، صدای گریهی حضرت حسین علیهالسلام را شنید، فرمود: ای فاطمه، مگذار حسین بگرید، که گریهی او مرا به درد میآورد. (3)26- ابن شهر آشوب از حضرت امام رضا علیهالسلام، و اهل تسنن نیز بطرق متعدده روایت کردهاند که: روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر که میخواهد به محبوبترین اهل زمین پیش اهل آسمان نظر کند، به سوی حضرت حسین علیهالسلام بنگرد. (4)27- عصام بن المصطلق شامی گوید: به مدینه وارد شدم چون حسین بن علی علیهماالسلام را دیدم، روش نیکو و منظر پاکیزهی او مرا به شگفت انداخت، حسد مرا واداشت که بغض و عداوتی که از پدرش در سینه داشتم ظاهر کنم، نزدیک آمدم و گفتم: توئی پسیر ابوتراب؟ آن حضرت فرمود: آری، من هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت و پدرش گفتم.آن جناب از روی مهربانی به من نظر کرد و فرمود:أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم (خذ العفو و امر بالعرف و أعرض عن الجاهلین... ثم لا یقصرون)
(1)«گذشت را شیوهی خود قرار ده، به نیکی فرمان بده و از جاهلان اعراض کن...»که آیات اشاره به اخلاق نیکوئی است که خداوند به پیامبرش دستور داده است. آنگاه به من فرمود: کار را بر خود سبک و آسان کن و از خدای برای من و خود طلب آمرزش نما، براستی اگر از ما طلب یاری کنی ما تو را یاری نمائیم، و اگر عطا طلب کنی به تو ببخشیم، اگر طلب ارشاد کنی تو را ارشاد کنیم.عصام گوید: من از گفته و تقصیر خود پشیمان شدم و آن حضرت به فراست دریافت و فرمود:(لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو أرحم الراحمین) (2)«ملامتی بر شما نیست خداوند شما را بیامرزد و او أرحم الراحمین است».این آیهی شریفه را حضرت یوسف به برادران خود فرمود که از او عفو خواستند.پس آن جناب فرمود: اهل شامی؟ گفتم: بلی، فرمود: «شنشنة أعرفها من أخزم» این مثلی است، و مقصود آنست که «دشنام به ما، عادت و خوی اهل شام میباشد که معاویه در میان آنها رواج داده است». پس فرمود: هر حاجتی که داری به نحو گشادهرویی از ما بخواه که برآوریم.عصام گفت: از این اخلاق شریفهی آن حضرت در مقابل آن همه جسارتها که از من سرزد چنان زمین بر من تنگ شد که دوست داشتم به زمین فروبروم، لذا آهسته از نزد آن حضرت بیرون آمدم در حالی که به مردم پناه میبردم که آنجناب ملتفت نشود، و بعد از آن کسی نزد من از حضرت و پدرش محبوبتر نبود. (3)28- سید شریف زاهد ابو عبدالله علوی حسینی در کتاب «تعازی» روایت کرده
که امام حسن علیهالسلام به امام حسین علیهالسلام تعظیم مینمود چنانکه گویا آن حضرت از امام حسن علیهالسلام بزرگتر است.
از ابنعباس روایت کرده که سبب آنرا از امام حسن علیهالسلام پرسیدم، فرمودند: امام حسین علیهالسلام هیبتی دارند مانند هیبت امیرالمؤمنین علیهالسلام.ابنعباس گوید: که امام حسن علیهالسلام با ما در مجلسی نشسته بود هرگاه که امام حسین علیهالسلام میآمد حالش تغییر میکرد، به جهت احترام امام حسین علیهالسلام. (1)29- منهال گوید: سوگند به خدا مشاهده کردم که سر مبارک حضرت حسین علیهالسلام بالای نیزه به زبانی گویا قرآن قرائت میکرد و سورهی کهف را میخواند تا به این آیه رسید (أم حسبت أن أصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا) (2)«آیا گمان کردی که اصحاب کهف و رقیم از آیات شگفت ما بوده است؟»پس مردی گفت: بخدا سوگند سر مبارک تو ای فرزند رسول خدا تعجبش بیشتر است. (3)30- از پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله و سلم مشهور است که آن حضرت فرمود:«ان للحسین علیهالسلام فی بواطن المؤمنین معرفة مکتومة»«براستی که برای حضرت حسین علیهالسلام معرفتی پنهانی در دل مؤمنین است» (4)
31- به سند معتبر از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده که: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خانهی فاطمه علیهاالسلام، حضرت حسین علیهالسلام را در دامن خود نشانده بودند.
1) 75. منتهی الامال: 288:1.
2) 76. سورهی کهف، آیهی 9.
3) 77. مدینة المعاجز: 136:4 معجزهی 171 ح 1137، و نظیر آن ح 1136 از زید بن ارقم، و در ح 1138 آمده که آن حضرت فرمود: امر من شگفتآورتر از کار اصحاب کهف و رقیم است.
4) 78. بحارالانوار، ج 272:43 باب فضائل حسنین علیهماالسلام ضمن ح 39، القطرة: 178:1 {چاپ جدید ص 298} ب 5 ح 8، ولی در مهیج الأجزان : 222 م 9 بجای «معرفة مکتومة» «محبة مکتومة»: «محبت پنهانی» نقل شده است.
ناگاه گریان شدند و به سجده افتادند، آنگاه فرمودند: ای فاطمه، ای دختر محمد، خداوند متعال در این ساعت، خود به من وحی فرستاد و الطاف بیپایان به من نمود و فرمود: ای محمد، آیا حسین را دوست میداری؟ گفتم: آری، نوردیده و گل بوستان و میوهی دل من است.پس به من فرمود: ای محمد چه مبارک مولودی است حسین، رحمت و برکات و صلوات و خشنودی خدا را بر او میفرستم، و نقمت و لعنت و غضب و عذاب و رسوائی و نکال من برکسی است که او را بکشد، یا با او دشمنی کند، یا با او منازعه نماید.او سید شهیدان از اولین و آخرین در دنیا و آخرت است، او سید جوانان اهل بهشت از جمیع خلق است، و پدر او أفضل و نیکوتر از اوست، سلام مرا به او برسان و بشارت ده که او پرچم و علامت راه هدایت، و هادی اولیاء من، و گواه بر خلق، و خازن علم من است، و حجت من بر اهل آسمانها و زمین، و بر جن و انس میباشد. (1)32- محمد بن مسلم گوید: از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام شنیدم که میفرمودند:«ان الله تعالی عوض الحسین علیهالسلام من قتله أن جعل الامامة فی ذریته والشفاء فی تربته و اجابة الدعاء عند قبره، و لا تعد أیام زائریه جائیا و راجعا».«خداوند عوض شهادت حضرت حسین علیهالسلام امامت را در ذریه او، و شفاء را در تربتش قرار داد، و دعا را نزد قبر آن حضرت مستجاب گردانید، و روزهای رفتن و برگشتن زائرش از عمرشان حساب نمیشود».محمد بن مسلم گوید: به حضرت صادق علیهالسلام عرض کردم: هرگاه به برکت
آن حضرت آنقدر فضیلت داده میشود برای خود آن جناب چه خواهد بود؟!
1) 79. کامل الزیارات : 70 ب 22 ح 6، جلاء العیون : 319 ب 5 ف 6.
فرمودند: خداوند آن حضرت را به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم ملحق گردانیده و در درجه و مقام با او میباشد، آنگاه این آیه را تلاوت فرمودند:(والذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم) (1)«آنانکه ایمان آوردند و ذریههایشان با ایمان از آنها پیروی کردند، ذریههایشان را به آنها ملحق نمائیم» (2)33- نقل شده است که هنگامی که شمر روی سینهی حضرت نشست و ارادهی کشتن آن جناب را داشت لبهای مبارک آنها جناب حرکت میکرد، شمر یقین داشت که او را نفرین میکند، چون سر خود را پیش برد، شنید که آن حضرت میفرماید: خداوند، من به عهد خود وفا کردم و جان را در راه تو نثار نمودم، تو نیز به عهد خود وفا کن و گناهکاران امت جدم را به من ببخش، و میدانم که در عهد تو خلافی نیست،هاتفی او را آواز داد که؛ ما هم به عهد خود وفا نمودیم. (3)34- ابوهریره گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از این آیه سؤال کردم،(و جعلها کلمة باقیة فی عقبه) (4)«آن را سختی پایدار در تبار او قرار داد»فرمودند: خداوند امامت را در پشت حسین علیهالسلام قرار داد، از صلب او نه نفر امام بیرون میآیند که مهدی علیهالسلام از ایشانست. (5)
35- شیخ صدوق رحمه الله مینویسد: ابوالحسن علی بن ثابت دوالیبی در سال 352، از محمد بن علی بن عبدالصمد از علی بن عاصم از حضرت جواد علیهالسلام از پدران
1) 80. سورهی طور، آیهی 21.
2) 81. بحارالانوار، ج 69:101 باب 27 از مزار، و ج 221:44، امالی طوسی: 324:1.
3) 82. ریاض الشهادة: 31:2 م 2، و نظیر آن در تذکرة الشهداء : 13.
4) 83. سورهی زخرف، آیهی 28.
5) 84. مناقب ابن شهر آشوب: 46:4، و به این مضمون روایات دیگر آمده است به تفسیر نور الثقلین: 596:4 و... مراجعه شود.
بزرگوارشان علیهمالسلام (به صورت سلسلة الذهب) از حضرت امام حسین علیهالسلام برایم نقل کرد که فرمود: خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفتم، و أبی بن کعب نزد آن حضرت بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمودند:«مرحبا بک یا أباعبدالله، یا زین السموات و الأرض»«مرحبا به تو ای ابا عبدالله، ای زیور آسمانها و زمین» (1)أبی عرض کرد: ای رسول خدا، چطور کسی جز شما زیور آسمانها و زمین است؟!آن حضرت فرمودند: ای ابی،«و الذی بعثنی بالحق نبیا ان الحسین بن علی فی السماء أکبر منه فی الأرض، و انه لمکتوب عن یمین عرش الله: مصباح هدی و سفینة نجاة...».«سوگند بخدائی که مرا به پیامبری بحق مبعوث نمود همانا حسین بن علی علیهالسلام در آسمان بزرگوارتر از زمین است، و همانا در سمت راست عرش خدا نوشته شده: او مشعل هدایت و کشتی نجات، پیشوای نستوه، (صاحب) عزت، شرف، و دریای علم و ذخیره (پروردگار) است» (2)
بسیاری از فضائل آن حضرت را میتوانید در تفسیر این آیات ملاحظه کنید: آیهی تطهیر (3)آیهی مباهله (4)سوره هل أتی (5)سورهی
1) 85. آسمان دنیا به کواکب مزین است ولی او تنها زینت آسمان دنیا نیست بلکه از آسمان دنیا تا علیا تا برسد به أرضین سفلی، که اگر حضرت حسین علیهالسلام نباشد وجود جمال ندارد.
2) 86. عیون الأخبار: 48:1 ب 6 ح 29، بحارالانوار، ج 204:36 ح 8 و ج 184:94.
3) 87. سورهی احزاب، آیهی 33.
4) 88. سورهی آل عمران، آیهی 61.
5) 89. سورهی انسان.
والفجر خصوصا آیهی(یا أیتها النفس المطمئنة، ارجعی الی ربک راضیة مرضیة) (1)آیهی (و فدیناه بذبح عظیم) (2)آیهی کهیعص، آیهی (و اولو الأرحام بعضهم أولی ببعض فی کتاب الله) (3)آیهی (و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا) (4)آیهی (حملته أمه کرها و وضعته کرها) (5)آیهی (فما بکت علیهم السماء و الأرض) (6)آیهی (أم حسبت أن أصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا) (7)آیهی (الذین أخرجوا من دریارهم بغیر حق) (8)آیهی (و اذا الموؤدة سئلت بأی ذنب قتلت) (9)برخی از روایات وارده در شأن نزول آیات یاد شده درضمن فصلهای کتاب خواهد آمد.
ویژگیهای آن حضرت چندان زیاد است که باید گفت: امام حسین علیهالسلام همه چیزش مخصوص است.مرحوم شیخ جعفر شوشتری کتاب جداگانهای در این خصوص نوشته است.اشاره به برخی از این ویژگیها زینت بخش این کتاب خواهد بود: (1)1-امتیاز نور آن بزرگوار در عالم بالا، که این امتیاز در آن عالم به لحاظ نستبی است که با نور رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دارد، چنانکه فرموده:«حسین منی و أنا من حسین».و در این عالم، امتیاز آن سبب حزن و اندوه است چنانه از قضیه حضرت آدم ظاهر میشود.بالاخره امتیاز خاص نور آن بزرگوار در دوران حمل که: والدهی ماجدهاش علیهاالسلام فرمود: چون پنج ماه ازحملش گذشت درشب تار احتیاج به چراغ نداشتم.2- عظمت جد و پدر و مادر و برادر و خواهر که برای هیچکس جمع نشده است.3- محبت شدید رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیهالسلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام به حضرت سیدالشهداء علیهالسلام.4- مقام شفاعت آن بزرگوار را احدی ندارد، چون خداوند عوض شهادت، این مقام را به آن حضرت عطا فرموده است، با اینکه دیگران هم در روز قیامت شفاعت میکنند ولی بغیر از چهارده معصوم علیهمالسلام همه احتیاج به شفاعت آن بزرگوار دارند. همچون فطرس ملک که صدها سال معذب بود، با شفاعت حضرت
1) 99. جهت تفصیل بیشتر و مطالعه روایات مربوطه به کتاب «الخصائص الحسینیه» و «بحارالانوار» و... مراجعه شود.
سیدالشهداء علیهالسلام آزاد شد.
و به روایتی اهل محشر (آنها که نجات پیدا میکنند) هزار صف میباشند. نهصد و نود و نه صف از آنها به شفاعت امام حسین علیهالسلام به بهشت میروند و یک صف آنها را سایر امامان علیهمالسلام شفاعت کنند و در آن صف نیز امام حسین علیهالسلام شریک باشد. (1)5- ائمه علیهمالسلام از نسل آن حضرتند. نه امام که آخرین آنها حضرت مهدی علیهالسلام میباشد از فرزندان حضرت سیدالشهداء علیهالسلام میباشند.6- شهادت آن بزرگوار را هزاران سال قبل از تولد آنجناب خداوند به جبرئیل خبر میدهد، جبرئیل روضه میخواند و انبیاء و اوصیاء با خبر میشوند. و در هر موقعیتی که پیش میآمد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیهالسلام به دیگران گوشزد میکردند.7- عظمت اصحاب آن بزرگوار که حضرتش فرمودند:«فانی لا أعلم أصحابنا أوفی و لا خیرا من أصحابی و لا أهل بیت أبر و لا أوصل من أهل بیتی».«همانا من اصحابی با وفاتر و بهتر از اصحابم سراغ ندارم، و خاندانی نیکوکارتر و مهربانتر از خاندان خود ندانم». (در فصلی مستقل بحث بیشتر خواهد شد)8- ویژگی هنگام تولد و حمل آن حضرت که قبلا به آن اشاره شد.9- عظمت آن بزرگوار در عالم آخرت.10- عظمت آن حضرت در برزخ.11- برپا شدن عزای آن حضرت در قیامت و تظلم حضرت زهرا علیهاالسلام دربارهی امام حسین علیهالسلام، که بعدا خواهد آمد.
1) 100. تذکرة الشهداء : 16.
12- اخلاق نمونه و صفات حمیده و برجستهی آن بزرگوار، چون شجاعت و سخاوت و...حدیثی در سخاوت آن حضرت در باب فضائل گذشت و در شجاعت آن بزرگوار روایت شده است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم شجاعت خود را به امام حسین علیهالسلام داد و شکی نیست
که پیامبر از همهی مردم شجاعتر بود، و مشهور است که بعد از واقعهی کربلا دیگر ذکری از شجاعت امیرالمؤمنین علیهالسلام نمیشد، و در هر جا ذکر شجاعت حسین بن علی علیهماالسلام بود.چون ظهور شجاعت امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا از ظهور شجاعت امیرالمؤمنین علیهالسلام در یک روز از ایام جنگ آن حضرت، زیادتر شد. (1)13- عبادات آن حضرت، همچون نماز آن بزرگوار که مخصوص خودش بود.14- فضائل و ثواب گریه بر آن حضرت، که صدها حدیث وارد شده - و بعضی از آنها را در فصلی جداگانه نقل خواهیم کرد - و گریه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیهالسلام و مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام و برادرش امام مجتبی علیهالسلام و ائمه بعد علیهمالسلام و گریه انبیاء و اولیاء و ملائکه که برای احدی جز او نقل نشده است.برای چه کسی این گونه وارد شده که حضرت صاحب الأمر - عجل الله تعالی فرجه الشریف - بفرمایند: «فلأندبنک صباحا و مساء و لأبکین لک بدل الدموع دما».15- شرف و عظمت کربلای آن حضرت بر تمام زمینها حتی بر کعبه، که حدیث آن خواهد آمد.16- ثواب زیارت آن حضرت قابل وصف نیست حتی دربارهی هیچ یک از معصومین علیهمالسلام به این مقدار وارد نشده، تا آنجا که میفرمایند: زائر او خدا را در عرش زیارت کرده است. که بعضی از روایات آن نقل خواهد شد.
1) 101. تذکرة الشهداء : 23.
همچنین زیارت آن حضرت در روز اربعین یکی از پنج نشانهی مؤمن معرفی شده است. و در تمام ایام سال و لیالی متبرکه زیارت آن حضرت وارد شده است.17- سفارش بپا داشتن مجالس عزداری آن حضرت، تا آنجا که حتی قبل از ولادت آن بزرگوار، انبیاء الهی مجالس آن امام مظلوم را برپا میکردند و برای آن حضرت
عزاداری مینمودند.18- توسل به آن حضرت نزدیکترین راه به سوی خداوند است، و همه میتوانند با آن حضرت ارتباط برقرار کنند.19- استغاثه به آن حضرت تمام گرفتاریها را برطرف میکند.20- امید گنهکاران و باب نجات امت، امام حسین علیهالسلام است.21- خداوند در عوض شهادت شفاء را در تربت آن حضرت قرار داده است.22- فضیلت تربت آن بزرگوار وسجده بر آن، که وارد شده: هرگاه ملکی به زمین میآید و بر میگردد، ملائکه از او تربت آن حضرت را به عنوان هدیه طلب میکنند.در روایات آمده که سجده بر تربت آن بزرگوار حجابهای هفتگانه را پاره میکند و سبب قبولی نماز است.23- خوردن هر خاکی حرام است مگر تربت آن بزرگوار به قصد استشفاء.24- حرم آن حضرت یکی از چهار مکانی است که مسافر میتواند در آنجا نماز را تمام بخواند.25- امام حسین علیهالسلام یکی از درهای بهشت است، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمودند:«ألا وان الحسین باب من أبواب الجنة، من عانده حرم الله علیه رائحة
الجنة».«آگاه باشید که حسین دری از درهای بهشت است، هر کس با او دشمنی کند خداوند بوی بهشت را بر او حرام میسازد». (1)26- امام حسین علیهالسلام از هیچ بانوئی شیر نخورد و تغذیه او منحصرا توسط رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم انجام میشد، بدین طریق که هر روز حضرت زبان مبارکش را در دهان امام
حسین علیهالسلام قرار میداد و او میمکید و سیر میشد.27- سالار شهیدان آینهی تمام نمای حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود، و نقل شده است که آن حضرت از سینه تا قدم از همهی مردم به رسول خدا شبیهتر بود.28- در شب میلاد آن بزرگوار به احترام حضرتش آتش جهنم خاموش شد.29- هنگام ولادت امام حسین علیهالسلام ملائکه به ریاست حضرت جبرئیل گروه گروه بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل میشدند و به آن حضرت تبریک میگفتند.30- اولین مولودی که هنگام ولادت او جد و پدر و مادرش گریستند آن حضرت بود.31- هر یک از معصومین علیهمالسلام نام آن بزرگوار را میبردند و میگریستند، و مؤمنین کامل نیز چون او را یاد کنند گریه میکنند.32- امام حسین علیهالسلام آنقدر هیبت و ابهت داشت که امام حسن مجتبی علیهالسلام هیبت او را در سطح هیبت امیرمؤمنان علیهالسلام میانگاشت و به او چون پدرش احترام میگذاشت.(حدیث آن در فصل فضائل از منتهی الامال گذشت).33- به هنگام شهادت سالار شهیدان بادهای سرخ وزیدن گرفت، هوا تیره و تار شد بطوریکه کسی چیزی را نمیدید و تا هفت روز افق سرخ بود، شبها نیز آسمان به رنگ خون میشد.
1) 102. مقتل خوارزمی: 145:1 ف 7.
هر سنگی بر میداشتند خون جاری میشد و دهها آثار و دگرگونی در اجسام که بعضی از آنها هنوز هم ادامه دارد، از جمله:جاری شدن خون از درخت چنار «زرآباد» - از قصبات قزوین - که هر سال روز عاشورا هزاران نفر برای دیدن چنار خونبار به آنجا میروند. و مرحوم آیة الله مرعشی نجفی در حاشیه «عروة» به هنگام شمردن خونهای پاک مینویسد: همچنین خونی که از درخت موجود در قریهی «زرآباد» از توابع قزونین خارج میشود.34- عذاب قاتل آن حضرت از همه اهل جهنم بیشتر است، و وارد شده که او اهل تابوت میباشد یعنی نصف عذاب اهل دنیا بر اوست.
و خواهد آمد که خداوند به حضرت موسی فرمود: ای موسی، اگر در مورد اولین و آخرین مرا بخوانی تو را اجابت میکنم، مگر در مورد قاتل حسین بن علی که خود انتقام او را از قاتلش خواهم گرفت.35- مطابق روایات فراوانی، اولین کسی که در رجعت بر میگردد، سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام می باشد که بعد از حکومت حضرت بقیة الله الأعظم - ارواحنا فداه - چهل هزار سال فرمانروائی میکنند.36- دعا در حرم امام حسین علیهالسلام مستجاب است.37- امام حسین علیهالسلام وارث (مصائب و فضائل و کمالات) همه پیامبران است، چنانکه در زیارت وارث آمده است.38- تولد آن حضرت در ماه شعبان است که شهادت هیچکدام از معصومین در آن ماه نقل نشده است. و شهادت آن بزرگوار در ماه محرم است که تولد هیچ یک از معصومین علیهمالسلام در آن ماه اتفاق نیفتاده است. (1)39- صبر آن حضرت، که آن بزرگوار تمام مراتب صبر را دارا بودند، چون حتی
1) 103. البته تولد حضرت سجاد علیهالسلام بنا بر قولی در ماه شعبان نقل شده است.
در وقتی که بر خاک افتاده، تمام اعضایش پاره پاره، سرش شکافته، قلبش از نیزه سه پهلو چاک، لبهایش از عطش خشک شده، سر و رویش از خون خضاب شده بود، صدای اسغاثه عیال و اطفالش از یک طرف، شماتت دشمنان از طرف دیگر، در آن حال فرمود:«صبرا علی قضاءک، لا معبود سواک».«بر قضای تو شکیبائی مینمایم، معبودی جز تو نیست».در زیارت ناحیهی مقدسه وارد شده:«لقد عجبت من صبرک ملائکة السموات».«براستی ملائکه آسمانها از صبر تو به شگفت آمدند».
40- خصوصیات زیارت آن حضرت:الف: در زیارت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام علاوه بر سلام بر خود آن مظلوم بر اعضاء و جوارح آن بزرگوار سلام داده میشود، سلام میکنی بر سر بریدهی او، سلام بر سینهی شکستهاش، سلام بر بدنش، سلام بر محاسن خون آلودش، سلام بر بدن برهنهاش، سلام بر سر بر نیزهاش، سلام بر خون او، و... اما در زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فقط بر خود آنجناب سلام داده میشود، میگوئیم:«السلام علیک یا نبی الله، یا خاتم النبیین»و هکذا از صفات خودش که راجع به اسم و لقبند. (1)ب: هنگام زیارت آن بزرگوار هفت دفعه باید گفت: «لبیک داعی الله»، و (ممکن است) این هفت لبیک جواب هفت استغاثهی آن حضرت (2)باشد که اختصاص به اهل آن زمان ندارد.
(1)ج: دربارهی زیارت امام حسین علیهالسلام امام به مفضل فرمودند:«لا تزورن خیر من أن تزورن».مفضل گوید: عرض کردم: چرا ترک زیارت ما از زیارت کردن بهتر است؟ فرمودند: زیرا هنگامی که به زیارت آن بزرگوار میروید خوشحالی میکنید، غذاهای لذیذ صرف مینمائید، با اینکه حسین بن علی علیهالسلام مهموم و مغموم، تشنه و گرسنه شهید شده است...
1) 106. مجالس المواعظ : 36 م 4.
احادیث زیادی از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت عصمت علیهمالسلام در فضیلت گریستن بر مصائب آنها خصوصا بر أباعبدالله الحسین علیهالسلام نقل شده، که به جهت تواتر مشکل سند نخواهند داشت، گذشته از اینکه اکثر این احادیث از کتاب شریف «کامل الزیارات» نقل شده است که مورد وثوق، اعتماد و استناد فقهای کرام - رضوان الله علیهم - میباشد.ما نمونهای از احادیث را یادآور شده، و در پایان برای رفع شبهاتی که بعضی از جهال در این زمینه القاء کردهاند، مطالبی را بطور فشرده متذکر میشویم:1- حضرت امام زمان - عجل الله تعالی فرجه الشریف - خطاب به جد بزرگوارشان امام حسین علیهالسلام میفرمایند:«و أقیمت لک الماتم فی أعلا علیین و لطمت علی الحور العین، و بکت السماء و سکانها، و الجنان و خزانها و الهضاب و أقطارها، و البحار و حیتانها، والجنان و ولدانها، و البیت و المقام و المشعر الحرام و الحل والاحرام».«مجالس ماتم برای تو در أعلا علیین (عالم ملکوت) برپا شد. حوریان بهشتی در عزای تو بر سر و صورت زدند و آسمان و ساکنانش، و بهشت و نگهبانانش، کوهها و دامنههایش، و دریاها و ماهیانش، و باغهای بهشتی
و نوجوانانش، خانهی کعبه و مقام ابراهیم، و مشعر الحرام و حرم خانهی
خدا (کسانی که محرم هستند) و اطراف آن همگی در ماتم تو گریستند». (1)2- محمد بن مسلم از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: هر مؤمنی که برای کشته شدن حسین علیهالسلام اشک بریزد تا بر گونهاش جاری شود،«بوأه الله بها غرفا فی الجنة یسکنها أحقابا».«خداوند او را در غرفههایی از بهشت جای دهد که همیشه (2)در آنجا ساکن باشد» (3)3- امام صادق علیهالسلام فرمود: علی بن الحسین بر پدرش حسین بن علی علیهماالسلام بیست سال - یا چهل سال - (4)گریست. و هیچگاه طعام نزد آن حضرت گذاشته نمیشد مگر اینکه بر حسین علیهالسلام میگریست، تا اینکه غلامی از حضرتش پرسید: یابن رسول الله، فدایت شوم، بر شما میترسم هلاک شوید!فرمود:(انما أشکو بثی و حزنی الی الله و أعلم من الله ما لا تعلمون). (5)«همانا پریشان حالی و اندوهم را جز به خدا نمیگویم و از جانب خدا میدانم آنچه را که شما نمیدانید».
1) 108. بحارالانوار، ج 323:101.
2) 109. معنای احقاب زمان کثیر است و لکن در اینجا کنایه از دوام و همیشگی است.
3) 110. کامل الزیارت : 104 ب 32 ح 9، بحارالانوار، ج 285:44 باب ثواب گریه بر آن حضرت ح 21، وسائل: 508:14 ح 18.
4) 111. تردید از راوی است، و ظاهرا 20 سال صحیح نباشد، چون معنایش این است که امام سجاد علیهالسلام بعضی از عمر شریفش را برای امام حسین علیهالسلام میگریست، در حالی که اینطور نبوده است. و با توجه به اینکه عمر شریف امام سجاد علیهالسلام بعد از قضیه عاشورا 34 یا 35 سال میباشد، محتمل است عدد 40 تقریبی باشد، یعنی تا پایان عمر گریه مینمود.
5) 112. سورهی یوسف، آیهی 86.
«انی لم أذکر مصرع بنی فاطمة الا خنقتنی العبرة لذلک».«هیچ وقت متذکر شهادت اولاد فاطمه نمیشوم مگر اینکه به جهت آن گریه گلویم را میگیرد» (1)4- یکی از غلامان علی بن الحسین علیهالسلام گوید: روزی مولای خود را دیدم که در ایوانی در سجده میگرید: به حضرتش عرض کردم: مولایم، علی بن الحسین«أما آن لحزنک أن ینقضی».«آیا وقت آن نرسیده که اندوه شما پایان یابد؟».حضرت سر از سجده برداشته فرمود: وای بر تو - یا مادر به عزایت بنشیند - بخدا سوگند، کمتر از آنچه من دیدم به یعقوب رسید، و او به خدا شکوه کرد تا آنجا که فرمود: (یا أسفی علی یوسف) (2)«وا اسفا بر فراق یوسف»و او فقط یک فرزند را گم کرده بود«و أنا رأیت أبی و جماعة من أهل بیتی یذبحون حولی!».«و من دیدم پدرم و گروهی از اهل بیتم را که در کنارم کشته، و سر بریده شدند»... (3)5- ابو عمارهی نوحه سرا گوید: هیچ روزی از حسین علیهالسلام نزد امام صادق علیهالسلام یاد نمیشد که در آن روز تا شب حضرت متبسم دیده شود (بلکه در تمام آن روز محزون و گریان بود) و مداوم میفرمود:
«الحسین عبرة کل مؤمن».«حضرت حسین اشک چشم (و سبب گریه و حزن)
هر مؤمن است» (1)6- ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حسین بن علی علیهماالسلام فرمود: من کشتهی اشک چشمم، هیچ مؤمنی مرا یاد نکند جز اینکه گریهاش بگیرد. (2)7- فضیل بن یسار نقل میکند که امام صادق علیهالسلام فرمودند: هر کس نزد او یادی از ما اهل بیت شود، و از چشمانش - ولو به قدر بال پشهای - اشک بیاید، گناهانش آمرزیده شود هر چند مانند کف دریاها زیاد باشد. (3)8- فضل بن شاذان گوید: از امام رضا علیهالسلام شنیدم که میفرمود: چون خداوند متعال به ابراهیم خلیل علیهالسلام امر نمود که بجای فرزندش اسماعیل گوسفندی - را که برای او فرستاده بود - قربانی کند، حضرت ابراهیم آرزو کرد کاش مأمور میشد اسماعیل را در راه خداوند ذبح کند، و مأمور به کشتن گوسفند بجای آن نمیشد، تا آنکه دل او به کشتن عزیزترین فرزندش به درد میآمد، و بدین وسیله به بالاترین درجات افراد مصیبت دیده و پاداش آنها دست مییافت.خداوند به او وحی فرستاد: ای ابراهیم، محبوب ترین خلق من پیش تو کیست؟ پاسخ داد: خدایا خلقی را نیافریدی که نزد من از حبیب تو محمد صلی الله علیه و آله و سلم محبوبتر باشد.فرمود: آیا او را بیشتر دوست داری یا خود را؟ عرض کرد: البته او را بیشتر دوست دارم.خداوند فرمود: آیا فرزند او را بیشتر دوست میداری یا فرزند خودت را؟ پاسخ
داد: فرزند او را.خداوند فرمود: آیا کشته شدن فرزند او بدست دشمنانش دل تو را بیشتر به درد میآورد
یا قربانی کردن فرزندت بدست خود؟ پاسخ داد: پروردگارا، کشته شدن او بدست دشمنانش البته بیشتر دل مرا به درد میآورد.فرمود: ای ابراهیم، گروهی که ادعا میکنند از امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستند فرزندش حسین را از روی ظلم و دشمنی مانند گوسفند میکشند و با این عمل مستوجب سخط و خشم من میشوند.حضرت ابراهیم (از آنچه شنید آزرده خاطر گشته) به جزع آمده و دلش به درد آمد و گریست.خداوند به او وحی فرمود که: ای ابراهیم، فدا نمودم جزع تو را بر فرزندت اسماعیل - اگر او را قربانی میکردی - به جزع و گریه بر حسین علیهالسلام، و بر تو ارزانی داشتم بالاترین درجات مصیبت دیدگان را، و این است معنای گفتار خداوند:(و فدیناه بذبح عظیم) (1)«ذبیحه بزرگی را فدای او کریدم» (2)9- حضرت رضا علیهالسلام فرمود: هر کس مصیبت ما را یاد کند و برای آنچه با ما کردهاند بگرید، در روز قیامت با ما، و در درجهی ما باشد.و هر کس مصیبت ما را به یاد دیگران آورد و بگرید و بگریاند، چشمش گریان نشود روزی که همهی چشمها گریانست.و هر کس بنشیند در مجلسی که امر ما در آن احیاء میشود، دلش نمیرد روزی که همهی دلها میمیرد.
(1)10- امام صادق علیهالسلام فرمود: روزی امام حسین علیهالسلام به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد، حضرت به او نظر فرمود و او را روی زانوی مبارک خود نشانید و فرمود: «ان لقتل الحسین علیهالسلام حرارة فی قلوب المؤمنین لا تبرد أبدا».«همانا به خاطر کشته شدن حسین علیهالسلام حرارتی در دلهای مؤمنین است که هرگز سرد نمیشود».پس فرمود: پدرم فدای کشته هر اشکی.به امام عرض شد، یابن رسول الله، کشتهی هر اشک یعنی چه؟فرمود: هیچ مؤمنی متذکر او نمیشود مگر اینکه گریان شود. (2)11- در حدیث مناجات حضرت موسی علیهالسلام با خداوند آمده است که حضرت موسی عرض کرد: پروردگارا، چرا امت محمد را بر سایر امتها فضیلت دادی؟ خدای متعال فرمود: به جهت ده خصلت.حضرت موسی عرض کرد: آن خصلتها چیست؟ تا به بنی اسرائیل امر کنم که انجام دهند.خداوند فرمود: نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قرآن، علم و عاشورا.حضرت موسی عرض کرد: پروردگارا عاشورا چیست؟ فرمود: گریه و تباکی و مرثیه و عزاداری بر مصیبت فرزند محمد صلی الله علیه و آله و سلم. ای موسی، در آن زمان هیچ بندهای نیست که گریه یا تباکی بر عزای فرزند مصطفی نماید، مگر اینکه بهشت برای او حتمی است.و هیچ بندهای نیست که مقداری از مالش را در محبت فرزند پیامبر انفاق کند - به طعام یا غیر
آن - مگر اینکه خداوند در دنیا هر درهمی را به هفتاد درهم به او برکت دهد، و به فضل خدا وارد بهشت گردد و گناهانش آمرزیده شود.سوگند به عزت و جلالم، هیچ مرد و زنی نیست که در روز عاشورا یا غیر آن (برای عزای امام حسین علیهالسلام) قطرهای اشک بریزد مگر اینکه برای او ثواب صد شهید نوشته
شود (1)12- امام صادق علیهالسلام به فضیل فرمودند: آیا دور هم جمع میشوید و ذکر احادیث ما میکنید؟ عرض کرد: آری فدایت شوم.فرمودند: این نوع مجالس را دوست دارم، پس (با اینگونه مجالس) امر ما را زنده کنید، خدا رحمت کند کسی که امر ما را زنده کند.ای فضیل، هر کس ما را یاد کند یا نزد او یادی از ما بشود و به اندازهی بال مگسی از دیدهاش اشک جاری گردد، خداوند همهی گناهان او را میآمرزد، اگر چه اندازهی کف دریا باشد. (2)13- ریان فرزند شبیب گوید: روز اول محرم خدمت حضرت رضا علیهالسلام رسیدم، به من فرمود: پسر شبیب، آیا روزه داری؟ گفتم: نه، فرمود: این روزی است که زکریا به درگاه پروردگار خود دعا نمود و گفت:(رب هب لی من لدنک ذریة طیبة انک سمیع الدعاء) (3)«پروردگارا مرا از سوی خود ذریهای پاک ببخش، که همانا تو شنوندهی دعائی»خداوند متعال دعای او را مستجاب کرد و به ملائکه فرمود: (تا زکریا را - در حالیکه در محراب مشغول نماز بود - ندا کردند که: خداوند تو را به یحیی بشارت
میدهد). (1)پس هر کس این روز را روزه بدارد و خدای را بخواند، او را اجابت کند چنانکه دعای زکریا را مستجاب کرد.
آنگاه فرمود: ای پسر شبیب، محرم ماهی است که مردم جاهلیت در گذشته همواره حرمت آن را نگاه میداشتند و به خاطر احترامش ستم و جنگ را در آن حرام میدانستند، اما این امت نه حرمت ماه و نه حرمت پیامبر خود را نگاه داشتند، و در این ماه ذریه او را کشتند، زنانش را اسیر کردند، و اثاث او را به غارت بردند، خداوند هرگز آنها را نیامرزد.«یابن شبیب، ان کنت باکیا لشیء فابک للحسین بن علی بن أبی طالب علیهالسلام فانه ذبح کما یذبح الکبش، و قتل معه من أهل بیته ثمانیة عشر رجلا ما لهم فی الأرض شبیهون. و لقد بکت السموات السبع و الأرضون لقتله، و لقد نزل فی الأرض من الملائکة أربعة آلاف لنصره فوجده قد قتل، فهم عند قبره شعث غبر الی أن یقوم القائم علیهالسلام فیکونون من أنصاره، و شعارهم یا لثارات الحسین علیهالسلام».«ای پسر شبیب، اگر میخواهی برای چیزی گریه کنی برای حسین بن علی علیهماالسلام گریه کن، زیرا او را مانند گوسفند ذبح کردند و هیجده مرد از خاندانش با او کشته شدند که در رو زمین مانند آنها نبود. برای کشته شدن او هفت آسمان و زمین گریستند، و چهار هزار فرشته برای یاری او به زمین آمدند، چون او را کشته یافتند پیوسته نزد قبر آن حضرت تا هنگام ظهور حضرت قائم - عجل الله تعالی فرجه الشریف - آشفته موی و گردآلود بمانند، پس از یاران او خواهند بود، و شعار آنها یا لثارات الحسین است، یعنی ای انتقام گیرندگان خون حسین علیهالسلام بپا
خیزید».ای پسر شبیب، پدرم از پدرش از جدش حدیث کرد که: چون جدم
1) 126. سورهی آلعمران، آیهی 39.
حسین علیهالسلام کشته شد از آسمان خون و خاک سرخ بارید.ای پسر شبیب،«ان بکیت علی الحسین علیهالسلام حتی تصیر دموعک علی خدیک غفر الله لک کل ذنب أذنبته صغیرا کان أو کبیرا قلیلا کان أو کثیرا».«اگر بر حسین علیهالسلام گریه کنی چندانکه اشک تو بر گونههایت روان گردد، خداوند هر گناهی که کرده باشی؛ کوچک یا بزرگ، اندک یا بسیار بیامرزد».ای پسر شبیب، اگر دوست داری که خداوند متعال را ملاقات کنی در حالی که گناهی بر تو نباشد، حضرت حسین علیهالسلام را زیارت کن.ای پسر شبیب، اگر دوست داری که در غرفههای بهشتی همنشین پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم و خاندانش باشی، کشندگان حضرت حسین علیهالسلام را لعنت کن.ای پسر شبیب، اگر میخواهی که ثوابت مانند ثواب کسانی باشد که با حضرت حسین علیهالسلام شهید شدند هر گاه یاد او کنی بگو:«یا لیتنی کنت معهم فأفوز فوزا عظیما».«کاش با آنها بودم و به رستگاری بزرگ نائل میشدم».ای پسر شبیب، اگر دوست داری که در درجات بالای بهشت با ما باشی، برای اندوه ما اندوهناک و از شادی ما شادمان باش، و بر تو باد ولایت و دوستی ما، که اگر مردی سنگی را دوست بدارد خدا او را در روز قیامت با آن سنگ محشور گرداند. (1)
14- ابوهارون مکفوف گوید: حضرت صادق علیهالسلام به من فرمود: «ای ابا هارون برای من در مرثیهی حسین علیهالسلام شعری بخوان». من شروع به خواندن کردم.
1) 127. امالی صدوق : 129 م 27 ح 5، عیون الأخبار: 233:1 ب 28 ح 58، بحارالانوار، ج 285:44 ح 23، وسائل: 502:14 ح 5.
رمود: آنچنانکه برای خود میخوانید - یعنی به آهنگ مرثیه و رقت آور - پس من شروع به خواندن کردم و گفتم:امرز علی جدث الحسین فقل لأعظمه الزکیةبر مزار حسین علیهالسلام گذر نما، و به قطعات پاک و نورانی پیکرش بگو.حضرت گریست و فرمود: باز بخوان. من قصیدهی دیگری را خواندم. پس حضرت گریست و نالهی زنان را از پشت پرده میشنیدم.چون فارغ شدم فرمود: ای ابا هارون، هر کس شعری در مرثیهی حسین علیهالسلام بخواند، و خود بگرید و ده تن را بگریاند، بهشت برای آنان نوشته شود.و هر کس در مرثیهی حسین علیهالسلام شعری بخواند، و خود بگرید و پنج نفر را بگریاند، بهشت برای آنان ثبت گردد. و هر کس در رثاء حسین علیهالسلام شعری بخواند، و خود بگرید و یک نفر را بگریاند، بهشت برای آندو نوشته شود.و هر کس نزد او یادی از حسین شود، و از دیدهاش به اندازهی بال مگسی اشک بیرون آید، پاداش او بر خداوند عزوجل است، و برای او جز به بهشت راضی نشود. (1)15- ابوعماره منشد گوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: ای اباعماره، در مرثیهی حسین علیهالسلام برایم اشعاری بخوان. من خواندم و حضرت گریست.باز خواندم و آن حضرت گریست، بخدا سوگند پیوسته شعر میخواندم و آن حضرت می گریست، تا از اندرون خانه صدای گریه شنیدم.پس امام علیهالسلام فرمود: ای اباعماره، هر کس در مرثیهی حسین بن علی علیهماالسلام شعری بخواند و پنجاه کس را بگریاند بهشت پاداش اوست.
1) 128. کامل الزیارات : 104 ب 33 ح 1، بحارالانوار، ج 288:44 ح 28، ثواب الأعمال : 83.
و هر کس در رثاء حضرت حسین علیهالسلام شعری بخواند و چهل کس را بگریاند بهشت اجر اوست.و هر کس در مرثیهی حضرت حسین علیهالسلام شعری بخواند و سی نفر را بگریاند بهشت از برای اوست.و هر کس در رثای حضرت حسین علیهالسلام شعری بخواند و بیست تن را بگریاند بهشت از آن اوست.و هر کس در عزای حضرت حسین علیهالسلام شعری بخواند و ده کس را بگریاند بهشت برای اوست.و هر کس در عزای حضرت حسین علیهالسلام شعری بخواند و یک تن را بگریاند مزدش بهشت خواهد بود.و هر کس در مرثیهی حضرت حسین علیهالسلام شعری بخواند و خود بگرید بهشت از آن اوست.و هر کس در رثای حضرت حسین علیهالسلام شعری بخواند و تباکی کند (یعنی خود را وادار به گریه نماید) بهشت از برای اوست. (1)16- ابان بن تغلب نقل میکند که امام صادق علیهالسلام فرمودند:«نفس المهموم لظلمنا تسبیح، و همه لنا عبادة، و کتمان سرنا جهاد فی سبیل الله».«کسی که بجهت ستمی که به ما شده محزون باشد نفس کشیدن او تسبیح خداوند است، و نگرانی او برای ما عبادت است، و مخفی داشتن اسرار ما جهاد در راه خداست».
1) 129. کامل الزیارات : 105 ح 2، امالی صدوق : 141 م 29 ح 6، بحارالانوار، ج 282:44 ح 15، وسائل: 595:14 ب 104 ح 4، ثواب الأعمال : 84.
آنگاه امام صادق علیهالسلام فرمودند: باید این حدیث شریف را با طلا نوشت. (1)17- زید شحام گوید: با جماعتی از اهل کوفه در حضور امام صادق علیهالسلام بودیم که جعفر بن عفان وارد شد، آن حضرت او را نزدیک خود خواند، آنگاه فرمود: ای جعفر، عرض کرد: لبیک، خدا مرا فدای شما گرداند، فرمود: به من خبر رسیده که تو در مرثیهی حسین علیهالسلام نیکو شعر میگوئی.عرض کرد: آری، خدا مرا فدای شما گرداند. فرمود: شعری بخوان.پس او شعری برای آن حضرت خواند و آن جناب و کسانی که گرد او بودند گریستند، و اشک بر صورت و محاسن آن حضرت جاری شد.آنگاه فرمود: ای جعفر، بخدا سوگند ملائکه مقرب خدا حاضر بودند و سخن تو را دربارهی حسین علیهالسلام شنیدند، و همچون ما بلکه بیشتر از ما گریستند.و به تحقیق خداوند در این ساعت بهشت را با تمامی نعمتهای آن بر تو واجب گردانید و تو را آمرزید.ای جعفر، آیا بیش از این بگویم؟ عرض کرد: آری ای سید من.فرمود: هیچکس نیست که دربارهی حسین علیهالسلام شعری بگوید و بگرید و بگریاند، مگر اینکه خداوند بهشت را بر او واجب گرداند و او بیامرزد. (2)18- روایت است که چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داستان شهید شدن حسین علیهالسلام و محنتهایی را که بر او وارد میشود، به دخترش فاطمه خبر داد، حضرت فاطمه علیهاالسلام گریه شدیدی نمود و عرض کرد: پدر جان، آن واقعه در چه زمانی است؟فرمود: در زمانی که من و تو علی علیهالسلام نیستم. گریه حضرت فاطمه شدیدتر شد و عرض کرد: پدر جان، پس چه کسی برای او گریه و عزاداری میکند؟پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای فاطمه، زنان امت من برای زنان اهل بیتم و مردان آنها
رای
مردان اهل بیتم گریه میکنند. و نسل بعد از نسل هر ساله مراسم عزاداری برپا میکنند، و چون روز قیامت شود، تو زنها و من مردها را شفاعت میکنیم، و هر کس که بر مصیبتهای حسین علیهالسلام گریه کرده باشد، دستش را گرفته و او را داخل بهشت مینمائیم.ای فاطمه، هر چشمی روز قیامت گریان است مگر چشمی که بر مصائب حسین علیهالسلام گریه کند که او به نعمتهای بهشتی خندان و شادمان خواهد بود. (1)19- امیرالمؤمنین علیهالسلام (در حدیث اربعمأة) میفرمایند: روز قیامت هر دیدهای گریان و هر چشمی بیخواب و خوفناک است، مگر دیدهی کسی که خداوند او را به کرامت و بزرگی مخصوص فرموده و بر گرفتاریهای حضرت حسین و خاندان پیامبر علیهمالسلام گریسته باشد.و فرمود: همانا خداوند به زمین توجه نمود و ما را اختیار کرد، و برای ما شیعیان ما را انتخاب نمود. شیعیان ما را یاری میکنند، با شادی ما شاد میشوند و با حزن ما محزون میگردند، مال و جان خود را در راه ما میبخشند، ایشان از ما هستند و به سوی ما بر میگردند. (2)20- ابوبصیر گوید: خدمت حضرت صادق علیهالسلام بودم و با آن بزرگوار صبحت میکردم...آن حضرت فرمود: ای ابابصیر، هر وقت به فرزندان حسین علیهالسلام نگاه میکنم چنان بغض گلویم را میگیرد که نمیتوانم از گریه خودداری کنم، بجهت مصائبی که بر آنها و بر پدرانشان وارد شده است.ای ابابصیر، همانا فاطمه زهرا علیهاالسلام بر حسین گریه میکند و صیحه میزند. پس آتش جهنم چنان افروخته میشود که اگر مأموران جهنم
اهل زمین را بسوزاند. پس افسار جهنم را مادامی که فاطمه گریان است نگاه میدارند، و از ترس اهل زمین آن را حفظ میکنند و تا فاطمه ساکن نگردد جهنم آرام نمیگیرد.و (از گریه فاطمه علیهاالسلام) نزدیک است دریاها شکافته گردد و بعضی در بعضی داخل شوند...و پیوسته ملائکه دلسوزی میکنند و با گریه فاطمه میگریند، و خداوند را میخوانند و تضرع و زاری مینمایند.و از ترس (نابودی) اهل زمین ساکنان عرش خدا و اطراف آن با تضرع دست به دامن خدا میشوند، و صدای ملائکه به تقدیس خداوند بلند میگردد.و اگر صدائی از آنها به اهل زمین برسد بیهوش میشوند و کوهها از ریشه بیرون آیند و زمین با اهلش مضطرب شده بجنبند...سپس فرمود: ای ابابصیر،«أما تحب أن تکون فیمن یسعد فاطمة؟».«آیا دوست نداری از کسانی باشی که فاطمه را کمک میکنند؟»چون چنین فرمود چنان گریان شدم که قدرت بر صحت و کلام نداشتم... (1)21- بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام ابلیس لعین از خوشحالی پرواز کرد و تمام زمین را بگشت، و یاران خود را جمع کرد و به آنها گفت: ای گروه شیاطین، ما امروز به آرزوی خود رسیدیم و مردم را اهل جهنم کردیم، مگر کسی که در این مصیبت گریه کند و به دوستی آل محمد علیهمالسلام پایبند باشد.پس تا میتوانید مردم را به شک اندازید و از این مصیبت باز دارید، تا زحمت من به هدر نرود. (2)
فرزندش گریه میکند.«فلا یبقی فی السموات ملک الا بکی رحمة لصوتها، و ما تسکن حتی یأتیها النبی صلی الله علیه و آله و سلم فیقول: یا بنیة، قد أبکیت أهل السموات و شغلتهم عن التقدیس و التسبیح، فکفی حتی یقدسوا».«در آسمانها فرشتهای نمیماند مگر اینکه برای دلسوزی صدای فاطمه علیهاالسلام گریه میکند، و آن مخدره ساکت نمیشود تا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد او میآید و میفرماید: دخترم، اهل آسمانها را به گریه انداختی و آنها را از تقدیس و تسبیح خداوند باز داشتی، آرام گیر تا آنها تقدیس نمایند» (1)احادیث و اخبار در موضوع گریه بر سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام بسیار زیاد میباشد، بحدی که اگر نگوئیم متواتر لفظی است بیتردید متواتر معنوی خواهد بود.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و أئمه أطهار علیهمالسلام شیعیان را پیوسته به گریه کردن و گریاندن بر امام حسین علیهالسلام ترغیب میفرمودند، که نمونهای از احادیث آن را ملاحظه کردید.متأسفانه بعضی از جهال این احادیث را انکار کرده یا بدون تأمل و بیدلیل، آنها را تأویل نموده، ادعا میکنند: اگر این احادیث صحیح باشد موجب تعطیل احکام و ترخیص در ارتکاب معاصی خواهد بود.واضح است که این گفتار ناشی از عدم تدبر در اخبار یاد شده میباشد، اگر نگوئیم مقصودشان ترویج افکار وهابیت و امثال آنست.
تعجب است چگونه این کلمات را بر قلم جاری میکنند با اینکه همیشه گریه بر حضرتش موجب توبه و بیداری گروهی از گمراهان و هدایت آنها به راه راست بوده، و چه بسیار حکایاتی نقل شده، یا خود در جریان آنها بودهایم که افرادیکه از هیچ
1) 136. تذکرة الشهداء : 45.
گناهی روگردان نبودهاند در اثر گریه بر آن حضرت بیدار شده، در فکر اصلاح خود بر آمده، و در شمار صالحین قرار گرفتهاند.بعلاوه: چه کسی گفته است گناه بکن تا برای پاک شدن گریه کنی؟! وقتی میگویند: اگر سرما خوردی فلان قرص مداوایت میکند، آیا معنایش این است که «برو سرما بخور!؟»علما، امر به معروف و نهی از منکر میکنند و مردم را از ارتکاب معاصی باز میدارند و چون یکی از گناهان کبیره، یأس از رحمت خداست، گناهکار را از این طریق امیدوار نموده، بلکه مداوا میکنند.تعطیل مجالس عزاداری از ترس اغترار مردم به اهل بیت علیهمالسلام مانند تعطیل بیمارستانهاست که وسیله مداوا از امراض جسمی است.پس راه صحیح همین است که مردم را با امر به معروف از گناه، و با ترویج بهداشت از بیماری باز دارند و در عین حال همانطور که وجود بیمارستانها از ضروریات است، مجالس عزاداری نیز برای مداوا لازم است، چنانکه در حدیث آمده است:«ألا ان الفقیه کل الفقیه هو الذی لم یقنط الناس من رحمةالله تعالی و لا یؤمنهم من عذابه» (1)وانگهی در شرع مقدس آیات و روایات زیادی در امر به توبه و استغفار وارد شده است، آیا کسی اینها را مجوز معصیت می داند؟!
بلکه میگویند: گناه نکن، حال اگر کسی گناه کرد، آیا باید او را مأیوس نمود، یا گفت: توبه کن؟یکی از عواملی که انسان را موفق به توبه میکند، گریه بر حضرت سیدالشهداء علیهالسلام
1) 137. امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند: آگاه باشید فقیه کامل عیار آن فقیهی است که مردم را از رحمت خداوند نومید نکند و از عذاب او خاطر جمع نسازد. {بحارالانوار، ج 74:78} نظیر آن در نهجالبلاغه آمده است. (شرح ابن ابی الحدید: 243:18 ب 87).
میباشد که رحمت واسعهی پروردگار را شامل حال او میگرداند.عدهای دیگر که غور در اخبار ننموده، با افکار و خیالات خود، احادیث را توجیه کردهاند، میگویند:معنای این احادیث این نیست که نفس گریه کردن مطلوب باشد و این آثار و ثوابها بر آن مترتب باشد، بلکه چون ذکر امام حسین علیهالسلام و مرثیه و شعر خواندن و گریه بر حضرتش انکار منکر است، و محاربه با دشمنان دین و پادشاهان ستمگر موجود در هر زمان - خصوصا بنیامیه - و سبب نابودی ستمگران و بیان ظلم، و افشای اعمال زشت آنها است، و خلاصه؛ چون شعاری برای انقلاب و جهاد میباشد این ثوابها بر آنها مترتب است.و لکن از مفاد اخبار غافل بودهاند که گریه بر امام حسین علیهالسلام از أهم عبادات بلکه نزدیکترین راه برای رسیدن به معرفت حق تعالی است.بلی آنچه بر شمردهاند نیز هست و لکن نه اینکه همهی مظلوب از گریه همین باشد و بس، بلکه گریهی مطلوب، عمل قلب است (1)که جایگاه محبت میباشد و چشم یاری
کنندهی آنست، و هر چه گریه زیاد شود محبت بیشتر میگردد،
1) 138. گریه سه نوع است: یکنوع عامل طبیعی دارد، مثل اینکه با زدن نی یا موسیقی حزنآور شخصی گریه میکند {البته مشروع نیست} این عامل در بعضی از حیوانات هم تأثیر دارد مثلت شتر با هدی به وجد میآید. نوع دوم: تأثیر نفس انسان دیگر است که مثلا کسی با لحن محزون میخواند دیگری به گریه میافتد. نوع سوم: (که در روایات معصومین علیهمالسلام همین مقصود است) با یاد مصیبتهای حضرت سیدالشهداء علیهالسلام منقلب میشود، دلش میسوزد، اشک او روان میگردد، در این صورت حقیقتا با آن حضرت رابطه برقرار میکند و مانند قطرهی آبی که به دریا ریخته شود به رحمت نامتناهی وصل میشود و این نوع گریه وسیلهی پاک شدن از آلودگیها میباشد و از اینجاست که حضرت امام حسین علیهالسلام باب نجات امت میباشد و هر کس از این در وارد شود رستگار شده است.
و آیا دین غیر از محبت است؟!جهاد با دشمنان دین حتی در رکاب رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم نیز اگر برگرفته از حب و اخلاص نباشد نفعی ندارد، چرا که فرمودهاند:«المرء مع من أحب» (1)از حبیب بن مظاهر - که خود در راه حسین علیهالسلام جانفشانی کرد - در خواب سؤال میکنند: آیا آرزوئی داری؟ میفرماید: یک آرزو دارم، که به دنیا برگردم و در جمله عزاداران حسین علیهالسلام داخل شوم. (2)حبیب بن مظاهر از این جهت آرزوی گریه بر آن حضرت دارد که در روز عاشورا در میدان نبرد جای گریه و شیون بر مظلومیت او نبود و گریه بر مظلوم دوا و برای قلب او شفاست، و تیری است بر قلب دشمنان او.گریه موجب ازدیاد دوستی به اهل بیت علیهمالسلام و بغض دشمنان میشود، چون معقول نیست کسی برای دیگری گریه کند و او را دوست نداشته باشد و از دشمنان ییزاری نجوید، و هر چه محبت بیشتر شود طاعت زیادتر میگردد چنانکه به آن اشاره فرموده صادق آل محمد علیهمالسلام:«ان المحب لمن أحب مطیع» (3)کسی که بر حضرت حسین علیهالسلام گریه میکند با آن حضرت مرتبط میشود، رنگ آن حضرت را میگیرد و آن رنگ الهی است که:
(و من أحسن من الله صبغة) (4)«چه کسی از خدا از نظر رنگ نیکوتر است»،
و با آن بزرگوار سنخیت پیدا میکند، یعنی خوی و صفات آن سرور در او پیدا میشود، و به او نزدیک میشود، آیا چه عبادتی چنین آثاری دارد؟بلی از بهترین راههای کمال بشر و رسیدن به اوج ترقی و بندگی پروردگار گریه است و با گریه بر سرور شهیدان علیهالسلام انسان با خاتم انبیاء و آل او علیهمالسلام - که بالاترین رتبه و درجه را نزد پروردگار دارند - همنشین و همرتبه میگردد.گریه اداء حق پیامبر و آل اوست و وسیلهی یاری آن حضرت میشود، گریهکننده به انبیاء عظام و ملائکه مقرب و عباد صالحین تأسی نموده است. چون انبیاء - از آدم تا خاتم - همه از گریهکنندگان بر آن حضرت بودهاند.در مجالس گریهاش ملائکه مقربین حاضر میشوند بلکه هر کجا مجلس عزاداری اوست در حقیقت حرم آن حضرت میباشد. (1)همهی مردم در روز قیامت گریانند مگر چند گروه، که از آنهاست گریهکنندگان بر امام حسین علیهالسلام که مورد شفاعت پیامبر و آل او خواهند بود.
و حضرتش دارای خصوصیتی است که در مسیر تقرب به خداوند بابش أوسع و کشتی وی در موجهای خطرناک به ساحل نجات نزدیکتر، و لنگرگاهش استوارتر میباشد و او باب نجات امت است.
1) 143. مرحوم حاج محمد محمدی یزدی که از نیکان و ساکن کربلا بود برایم نقل نمود: هنگامیکه ما را از عراق بیرون میکردند: خیلی ناراحت بودم که چگونه حرم مطهر امام حسین علیهالسلام را رها کنم؟ أما با فشار مأمورین عراقی و اصرار مادرم ناچار برای وداع به حرم آن حضرت مشرف شدم، ولی از علاقهی زیادی که به آن حضرت داشتم نمیتوانستم دل بکنم، با گریهی شدید از حرم بیرون میآمدم و دوباره برمیگشتم زیاد تکرار نمودم. ناگاه حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را در بیداری دیدم که فرمودند: به ایران برو، «هر کجا مجلس عزاداری من باشد آنجا حرم من است». آن مرحوم به قم آمد و در قم از دنیا رفت. و مرحوم شوشتری نیز میفرماید: «مجالس عزاداری قبه امام حسین علیهالسلام میباشد». {اشک روان : 85 و 256}.
گریهی بر سیدالشهداء علیهالسلام موجب حفظ شریعت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم و احیاء مکتب اهل بیت علیهمالسلام است، و چه زیبا یکی از بزرگان فرموده:«الاسلام محمدی الحدوث و حسینی البقاء».با همین عزاداری مردم به شریعت نزدیک میشوند و احکام الهی را میآموزند، اگر عاشورا نبود مردم از دین بیگانه میشدند، و تجدید حیات دین به عاشوراست.مجالس حسینی است که در آنها مکارم اخلاق و صفات حمیده چون وفا و غیرت و شهامت و عفاف و امانت و شجاعت و ایثار و صبر و استقامت و عدم خضوع در برابر ظالم احیاء میشود. مبلغین در همین مجالس مردم را ارشاد میکنند، احکام الهی را یاد میدهند، بلکه این مجالس وسیلهی آگاهی و رشد سیاسی جامعه و زمینهساز نهضتها و انقلابهای دنیا است، که مقدمه ظهور حضرت مهدی - عجل الله تعالی فرجه الشریف - خواهد بود.
با مراجعه به روایات کثیره در فضیلت گریه بر آن بزرگوار کتاب شریف «الخصائص الحسینیه» مرحوم شوشتری قدس سره، بعضی از فوائد آن را بیان میکنیم:1- کفارهی گناهان است، که برای گریه کننده بر حضرتش گناهی باقی نمیماند، روایات آن متواتر است.2-سبب بالا رفتن درجات میشود، و هیچ رتبهای بالاتر از رتبهی خاتم انبیاء و اوصیا او علیهمالسلام نمیباشد و گریهکننده با ایشان و در درجهی ایشان خواهد بود.3- صلهی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.4- همراهی با حضرت فاطمهی زهرا علیهاالسلام است، زیرا آن بیبی هر روز گریه میکند. امام صادق علیهالسلام فرمودند: آیا دوست نمیدارید که از جمله کسانی باشید که یار و معین حضرت فاطمه علیهاالسلام میباشند.5- و نیز همراهی با حضرت بقیة الله علیهالسلام است که آن حضرت میفرمایند:«فلأندبنک صباحا و مساء».«هر صبح و شام برایت ناله سرمیدهم».6- اداء حق پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیهمالسلام میباشد.7- نصرت و یاری امام حسین علیهالسلام است.8- تأسی به ابنیاء و ملائکه و بندگان صالح خدا میباشد، چون آنها هم برای امام حسین علیهالسلام گریه میکنند.بزرگان بابی مستقل در گریهی انبیاء و ملائکه بر سیدالشهداء علیهالسلام نوشتهاند.9- گریه نکردن بر امام حسین علیهالسلام جفا به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.10- اداء مزد رسالت میباشد که مودت ذیالقربی است.
11- شایسته صلوات خداوند میشود، چنانکه در حدیثی وارد شده:«ألا و صلی الله علی الباکین علی الحسین رحمة و شفقة» (1)12- گریه بر امام حسین علیهالسلام فدای ذبح اسماعیل است، که چون ابراهیم گوسفند را عوض پسرش فدا نمود آرزو کرد کاش پسرش را ذبح کرده بود تا به بالاترین درجات نائل آید، خداوند قضیه کربلا را به او وحی نمود و او بر آن حضرت گریست، پس وحی شد که این جزع را در عوض ذبح اسماعیل قبول کردیم.13- سبب نجات از هول قیامت و عذاب آن است.14- فردای قیامت همهی چشمها گریان است، مگر چشمی که بر امام حسین علیهالسلام گریه کرده باشد.15- در وقت مردن، گریهکننده چنان خوشحال میشود که آن سرور تا روز قیامت در دلش باقی میماند.16- چون از قبر بر آید سرور و خوشحالی از صورت او ظاهر باشد و ملائکه به استقبال اوع آیند و او را به ثواب الهی بشارت دهند.17- مورد شفاعت پیامبر و اهل بیت او علیهمالسلام قرار گیرد.18- پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست گریهکننده بر حسین علیهالسلام را میگیرد و از صراط عبور میدهد.19- گریه بر آن حضرت حرارت جهنم را خاموش میکند.20- اجر یک قطره اشک بر آن حضرت این است که در بهشت جاویدان بماند و پیوسته بر درجات بهشتی او بیفزایند.21- چشمی که بر امام حسین علیهالسلام گریه کند نزد خدا محبوب است.22- ملائکه مقرب خدا آن اشک را میگیرند و به خزان بهشت تحویل میدهند
1) 144. بحارالانوار، ج 304:44.
که با
آبهای بهشتی مخلوط کنند، تا گوارائی و عطر آن آبه هزار برابر گردد.23- برای هر عمل ثواب محدودی است مگر گریه بر سیدالشهداء علیهالسلام که اجرش را نهایتی نیست.24- با گریه محبت به آن حضرت پیدا میشود و بغض دشمنانش بیشتر میگردد.25- گریهکننده با آن بزرگوار سنخیت پیدا میکند، در او صفات و کمالات و خوی آن حضرت ظاهر میگردد، رنگ آن حضرت با بخود میگیرد و حسینی میشود.26- موجب حفظ شریعت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم و تضمین بقای دین مبین است.27- سبب هدم ظلم و نابودی ستمگران و باعث انقلابها و نهضتهای مختلف جهان میباشد.28-احیاء مکتب اهل بیت علیهمالسلام در گریه بر امام حسین علیهالسلام است.29- به گریهکننده ثواب صد شهید داده میشود.30- هرگز دلش نمیمیرد، بلکه حیات ابدی پیدا میکند.
1- از سید علی حسینی نقل شده که گفت: در مشهد مقدس روز عاشورا یکی از رفقا برای ما کتاب مقتل میخواند، به این حدیث رسید که حضرت باقر علیهالسلام فرمودند:«هر کس در مصیبت حسین علیهالسلام اشک چشمش روان شود اگر چه به قدر بال مگسی باشد، خداوند گناهان او را بیامرزد اگر چه به قدر کف دریا باشد.»شخصی در مجلس بود انکار این حدیث کرد و گفت: این را عقل نمیپذیرد،
و بحث درگرفت، و بعد از آن متفرق شدیم.همان شب در خواب دید که قیامت برپا شده و مردم در زمینی هموار برانگیخته شدهاند،.. گرما شدت یافت و تشنگی غالب گشت، هر طرف به طلب آب رفت نیافت، تا
اینکه حوض بسیار بزرگ و پر آبی را دید که آب آن از برف سردتر است. و در کنار آن دو مرد و یک زن سیاهپوش محزون ایستادهاند.پرسید: ایشان کیستند؟ گفتند: حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام.گفت: چرا اینها سیاه پوشیدهاند و محزون هستند؟ گفتند: مگر امروز عاشورا نیست؟! اینها به همین خاطر محزون هستند.گوید: نزدیک حضرت فاطمه علیهاالسلام رفتم و درخواست آب نمودم. آن حضرت نظر تندی به من کردند و فرمودند: تو منکر فضل گریه بر نور چشم من حسین هستی؟ که او را از روی ظلم و دشمنی کشتند! خدا لعنت کند کشنده، و ستمکننده بر او، و کسی را که مانع او شد از آشامیدن آب.پس از خواب بیدار شدم و از گفتهی خود پشیمان گشتم و به سوی خدا توبه نمودم. (1)2- مرحوم نوری از استاد بزرگوار خود عالم جلیلالقدر علامه شیخ عبدالحسین تهرانی نقل میکند که چون میرزا نبی خان از دنیا رفت - و او از خواص محمدشاه قاجار بود و از کسانی بود که هر گناهی را مرتکب میشد و در تظاهر به فسق و فجور ضربالمثل بود - در خواب دیدم که در باغهای سرسبز و عمارتهای عالی که گویا در بهشت است تفریح میکنم، و با من کسی بود که صاحب خانهها و قصرها را میشناخت.بجائی رسیدیم، گفت: اینجا برای میرزا نبیخان است و اگر دوست داری او را
1) 145. بحارالانوار، ج 293:44، منتخب طریحی: 83:2.
ببینی در آنجا نشسته است، و او را نشان داد.متوجه او شدم دیدم تنها در تالاری نشسته است، چون مرا دید اشاره کرد که بیا بالا، من نزد او رفتم، ایستاد به من سلام کرد و مرا در صدر مجلس نشانید، و خود همانند زمان حیاتش نشست.من از حال و مکانش در فکر بودم، او از صورت من دریافت و گفت: ای شیخ، گویا تعجب میکنی از جایگاه من در اینجا، با اعمال بدم در دنیا که آتش جهنم را میطلبید!
گفتم: آری.گفت: من در طالقان معدن نمکی داشتم که هر سال اجارهی آن را به نجف میفرستادم تا صرف اقامهی عزداری حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام شود، و این مکان عوض آن عمل به من داده شده است.با تعجب از خواب بیدار شدم و فردا در مجلس درسم خواب را بیان کردم.یکی از فرزندان عال فاضل مولا مطیع طالقانی گفت: خوابت درست است. او در طالقان معدن نمک داشت که هر ساله نزدیک به صد تومان (به پول آن روز) اجراهاش بود، آن را به نجف میفرستاد و با نظارت پدرم صرف عزاداری حضرت سیدالشهداء علیهالسلام میشد.استاد فرمودند: قبلا خبر نداشتم که او در طالقان معدن دارد و درآمدش را خرج عزاداری میکند. (1)3- مرحوم فاضل دربندی در «اسرار الشهادة» مینویسد: شخصیتی از طائفهی هندو ملقب به افتخار الدوله - که قبلا در دولت هند منصب مستوفی الممالکی داشته - هر سال در ماه محرم مال زیادی در اقامهی عزای حضرت حسین علیهالسلام بذل میکرد، در یکی از سالها دو برابر سالهای قبل عطا نمود،
1) 146. درالسلام: 233:2.
به مرض شدیدی مبتلا گردید بطوریکه به حالت احتضار و اغماء افتاد.ناگاه صحت و سلامت برای او حاصل گردید و از جای برخاست و مسلمان شد.از او سببش را پرسیدند گفت: حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را دیدم که فرمودند:«قم قد عافاک الله تعالی ببرکة اقامتک تعزیتی».«برخیز که خداوند بخاطر برپا داشتن عزای من تو را عافیت بخشید».وی درآموختن احکام الهی کوشش میکرد و با خانوادهی خود که آنهانیز مسلمان شده
بودند، از هند به کربلا هجرت کرد، و اموال قیمتی خود را به آستان حسینی هدیه نمود، و اکنون از أعبد و أزهد مردم آنجا میباشد. (1)4- محتشم پسری داشت که از دنیا رفت، چند بیت شعر در رثای وی گفت. شبی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دید که به او فرمودند:«تو برای فرزند خود مرثیه میگوئی ولی برای فرزند من مرثیه نمیگوئی!»گوید: بیدار شدم ولی چون در این رشته کار نکرده بودم، ندانستم چگونه مرثیه آن حضرت را شروع نمایم.شب دیگر در خواب آن حضرت فرمود: «چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟»عرض کردم: چون تاکنون در این وادی قدم نزدهام.فرمودند: بگو: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است».بیدار شدم، همان مصرع را مطلع قرار دادم و آنچه میبایست سرودم، تا به این مصرع رسیدم: «هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال» در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم که به مقام خداوند جسارتی نکرده باشم.شب حضرت ولی عصر - اروحنا فداه - را در خواب دیدم فرمودند: چرا مرثیه خود را به اتمام نمیرسانی؟ عرض کردم: در این مصرع ماندهام.
1) 147. وقایع الأیام : 12.
فرمود: بگو: «او در دل است و هیچ دلی نیست بیملال»بیدار شدم، این مصرع را ضمیمه آن نموده و بیت را به آخر رساندم. (1)5- نقل شده که مقبل (شاعر اصفهانی) در جوانی در نهایت ظرافت و لطافت بود، در ایام محرم به جمعی رسید که به سینهزنی در عزای سیدالشهداء علیهالسلام مشغول بودند، از روی مسخره چیزی خواند که عزاداران ناراحت شدند.
پس از چندی به مرض جذام مبتلا شد، بطوریکه مردم از او متنفر شده و در آتشخانهی حمام قرار گرفت.سال دیگر روزی در کنار خرابه با دلی شکسته نشسته بود، جمعی از سینهزنان میخواندند:چه کربلاست امروز چه پر بلاست امروزسر حسین مظلوم از تن جداست امروزآتش در نهاد مقبل افتاد و به نظر حسرت به ایشان نگریست و گفت:روز عزاست امروز جان در بلاست امروزفغان و شور محشر در کربلاست امروزهمان شب پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دید، وی را نوازش کرده، از تقصیرش گذشتند. گویند نام او «محمد شیخنا» بود و آن جناب او را «مقبل» لقب دادند.لذا شروع به سرودن قضایای سیدالشهداء علیهالسلام نمود.گوید: چون واقعهی شهادت را تمام نمودم شب جمعه بود، چندان خواندم و گریستم تا آنکه در بستر بخواب رفتم، در عالم خواب خود را در حرم منور فرزند علی علیهماالسلام دیدم که منبری گذارده، و جناب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تشریف داشتند و در آن اثناء محتشم را حاضر کردند.
1) 148. الکلام یجر الکلام: 110:2، و لکن مرحوم ملاعلی خیابانی در وقایع الأیام : 58 بجای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مینویسد: امیرالمؤمنین علیهالسلام را در خواب دیدم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: امشب شب جمعه است بر منبر برو و در مصیبت فرزندم چیزی بخوان. محتشم به امر آن حضرت بر منبر رفت، خواست در پله اول بنشیند حضرت فرمود: بالا برو، چون به پله دوم رفت، فرمود: بالا برو. و همچنین تا بر پلهی آخر منبر نشست و خواند:بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه در کمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتادهر جا که بود آهوئی از دشت پاکشید هر جا که بود طائری از آشیان فتادشد وحشتی که شور قیامت زیاد رفت چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتادناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتادبیاختیار نعرهی هذا حسین از او سر زد چنانکه آتش او در جهان فتادپس با زبان پر گله آن بضعهی بتول رو بر مدینه کرد که یا أیها الرسولاین کشتهی فتاده به هامون حسین تست وین صید دست و پا زده در خون حسین تستاین ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تستاین خشک لب فتاده و ممنوع از فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین تستاین شاه کم سیاه که با خیل اشک و آه خرگاه از این جهاد زده بیرون حسین تستوین نخلتر کز آتش جانسوز تشنگی دود از زمین رسانده بگردون حسین تست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین تستمقبل گوید: پس از فراغ از تعزیهداری و سوگواری، جناب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خلعتی به محتشم عطا فرمودند.من با خود گفتم: البته اشعار من مورد قبول آن حضرت قرار نگرفته، زیرا به من دستور خواندن ندادند.ناگاه حوریهای خدمت آن حضرت عرض کرد: جناب فاطمه زهرا علیهاالسلام میگویند: دستور فرمائید مقبل واقعهای در مرثیهی سیدالشهداء علیهالسلام بخواند:
پس حضرت مرا امر فرمودند بر منبر رفتم و بر پله اول ایستادم و خواندم:روایت است که چون تنگ شد بر او میدان فتاد از حرکت ذوالجناح وز جولاننه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت نه ذوالجناح دیگر تاب استقامت داشتکشید پا ز رکاب آن خلاصهی ایجاد برنگ پرتو خورشید بر زمین افتادهوا ز جور مخالف چو قیرگون گردید عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردیدبلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتادناگاه کسی اشاره نمود که فرود آی، دختر سید دو سرا بیهوش گشته، پس من فرود آمدم و منتظر عطای خیرالبرایا بودم که دیدم ضریح منور سبط خیرالبشر باز شد، و شخص جلیلالقدری برآمد. اما زخم سینهاش از ستاره افزون، و جراحات بدنش از شماره بیرون، خلعت فاخری به من عطا نمود.
عرض کردم: فدایت گردم، تو کیستی؟ فرمود: من حسینم. (1)6- یکی از علمای بزرگ جناب حبیب را در خواب دید که در غرفههای بهشتی به انواع نعمتهای پروردگار متنعم و بساط نشاط برای او گسترده، بعد از عرض ارادت گفت:ای حبیب، چگونه شکر این نعمت را اداء میکنی که در جوانی خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بودی، و در پیری مویسفید خود را در راه یاری فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بخون خود خضاب نمودی، آیا آرزوی دیگر داری؟فرمود: آرزو دارم به دنیا برگردم، و در جملهی عزادارن حسین علیهالسلام داخل شوم زیرا که از سید دو عالم شنیدم که فرمود:«هر کس در مجلس عزای فرزندم حسین علیهالسلام از روی معرفت اشک بریزد، خداوند کریم ثواب صد شهید به او عطا فرماید و درجات او را در بهشت
1) 149. وقایع الأیام. 58.
بیفزاید». (1)7- در یکی از شهرهای هند، شخصی از دوستان اهل بیت علیهمالسلام ثروت فراوانی داشت، هر سال در ماه محرم مجلس عزای سیدالشهداء علیهالسلام برپا میکرد و مال زیادی صرف مینمود، و در روز و شب سفره میانداخت و فقراء و بیچارگان را اطعام میکرد، تا اینکه به فرماندار از او سعایت کردند و فرماندار چون دشمن اهلبیت بود، دستور داد او را حاضر کردند، وی را دشنام داد و امر کرد که او را بزنند و اموال او را مصادره نمایند.آنچه از ثروت و غلامان داشت همه را گرفتند، چون ماه محرم رسید آن شخص بسیار ناراحت شد، چون نمیتوانست مجلس بگیرد.زن صالحهای داشت گفت: برای چه ناراحتی، چرا گریه میکنی؟پاسخ داد: چون نمیتوانم عزاء آن حضرت بپا کنم. زن گفت: ناراحت نشو، برای ما
فرزندی است او را به شهری دور ببر و به اسم غلام بفروش و از پول آن خرج عزاداری نما. آن مرد خوشحال شد، سراغ جوانش آمد و به او حکایت را بیان کرد، آن جوان گفت: من خود را فدای حسین فاطمه میکنم. پس آن مرد جوانش را به شهری دور برد و او را به بازار آورد.مردی جلیلالقدر و نورانی را دید، به او گفت: با این جوان چه اراده داری؟ گفت: او را میفروشم. به هر مقدار که گفت: بدون چانه زدن او را خرید.آن تاجر با خوشحالی به شهر خود بازگشت و به خانه رفت و جریان را برای زن خود نقل میکرد که جوان از در وارد شد. آن مرد گفت: مگر فرار کردی؟ گفت: نه، گفت برای چه آمدی؟
1) 150. زندگانی حبیب بن مظاهر : 56.
جوان گفت: آنگاه که تو رفتی گریه گلویم را گرفت. آن بزرگوار به من فرمود: چرا گریه میکنی؟ گفتم: برای فراق آقایم، چون خوب مولائی داشتم به من نهایت احسان مینمود.آن بزرگوار فرمود: تو غلام او نیستی بلکه فرزند او میباشی. گفتم: ای سید و آقای من، شما کیستید؟! فرمود: من آنم که پدرت بخاطر من تو را فروخت،«أنا الغریب المشرد، أنا الذی قتلونی عطشانا».فرمود: ناراحت نشو، من تو را به پدرت برمیگردانم. چون برگشتی به او بگو: والی اموال تو را برمیگرداند با زیادی و احسان و نیکوئی فراوان.پس مرا برگردانید و از چشم من غالب شد.در این گفتگو بودند که درب خانه زده شد، چون درب را گشود شخصی گفت: امیر را اجابت کنید.آن مرد نزد امیر حاضر شد، امیر از او تجلیل کرد، و عذر میآورد و طلب حلیت مینمود، هر چه از او گرفته بود با اضافاتی رد نمود، و گفت: ای مرد صالح، در برپا داشتن عزای سیدالشهداء علیهالسلام کوشش کن، و هر سال ده هزار درهم برایت میفرستم و من با خانواده و
بستگان و رفقایم هدایت یافتیم و شیعه شدیم.جناب امام حسین علیهالسلام را دیدم، به من فرمودند: آیا اذیت میکنی کسی را که عزای من بر پا میکند، و اموال و غلامانش را میگیری؟! هر چه از او مصادره کردهای برگردان، وگرنه به زمین دستور میدهم که تو را با اموالت فروبرد، در این کار تعجیل کن پیش از آنکه بلا بر تو نازل شود،«فها أنا استغفر الله و تبت الیه و اهتدیت بهدایة الامام الی صراط مستقیم والحمد لله رب العالمین» (1)8- آقای حاج شیخ مهدی حائری تهرانی - امام جماعت مسجد ارگ و مسجد
1) 151. معالی السبطین: 98:1.
الغدیر - برایم نقل نمود که شبی در خواب دیدم برای استفاده در این حسینیه آمدم، مرحوم سید جواد سدهی بالای منبر روضه میخواند، و شور و انقلاب عجیبی ایجاد کرده و همهی حاضرین را تحت تأثیر روضهی خود قرار داده، و مردم به سر و صورت و سینه میزنند و گریه میکنند و بعضی هم بیهوش شدهاند.چون منبرش تمام شد و پایین آمد مردم با او مصافحه کرده و بعضی دست او را میبوسیدند. من هم پیش رفته و با او مصافحه کردم و متوجه شدم از دنیا رفته است. گفتم: حاج آقا، حال شما چطور است: گفت: الحمدلله، از برکات آقا سیدالشهداء علیهالسلام حال همهی ما خوبست، روزی که آقای سلطان الواعظین شیرازی (مؤلف کتاب شبهای پیشاور) آمدند، به هر یک از ما روضهخوانها یک درجه دادهاند. (1)9- از علی پسر دعبل خزاعی (شاعر معروف اهل بیت نقل شده) که گفت: (با اینکه از شیعیان علی بن موسی الرضا علیهالسلام بود، و آن حضرت را بسیار را بسیار دوست میداشت) در وقت مردن رنگش تغییر یافت، زبانش بند آمد و صورتش سیاه شد، (از ترس ملامت دشمنان آن را مخفی داشتم، و در پنهانی او را غسل داده دفن نمودم، و از این جریان بسیار محزون بودم).
نزدیک بود از مذهبش برگردم، تا اینکه بعد از سه روز او را در خواب دیدم با روی نورانی، که جامهی سفید نیکوئی در بر، و کلاهی سفید برسر داشت.گفتم: پدر جان، خداوند با تو چگونه رفتار کرد؟گفت: فرزندم، آنچه مشاهده کردی از سیاهی صورت و بند آمدن زبان بجهت شرب خمر در دنیا بود، در همان حال بودم تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با لباس و کلاهی سفید تشریف آوردند، و به من خطاب کردند: «أنت دعبل؟»؛ «توئی دعبل» (که برای شهیدان اهل بیت من مرثیه میگفتی، و دوستان ما را در مصیبت ایشان میگریاندی)؟عرض کردم: بلی یا رسولالله،فرمود: از آن مراثی که در حق ایشان گفتهای چیزی بخوان، (پس قبر من وسیع شد و صندلی گذاردند، و حضرت
1) 152. اختر فروزان، تألیف جناب آقای شیخ محمد شریف رازی : 433.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر آن نشستند، و ملائکه بسیار در خدمت آنجناب بودند) من خواندم:لا أضحک الله سن الدهر ان ضحکت و آل احمد مظلومون قد قهروامشردون نفوا عن عقر دارهم کأنهم قد جنوا ما لیس یغتفرهرگز روزگار و اهل آن خندان و شادمان نباشند (و روزگار بکام ایشان نگردد) و حال آنکه به اهل بیت پیامبر خدا ظلم و ستم رسیده، و همگی خوار و زار گردیدند و مظلوم و مقهور میباشند.ایشان را به زور و ستم از خانههایشان دربدر کردند، بطوریکه گویا گناهی از ایشان سرزده که آمرزیدنی نیست.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم (گریستند) و جامهی سفیدی که پوشیده بودند به من عطا فرمودند و مرا شفاعت کردند. (1)نظیراین قضیه ازسید حمیری نقل شده، چون اونیز شرب خمر مینمودند بعلاوه اوبر
مذهب کیسانیه و قائل به امامت محمد حنفیه بود، ولی در دوستی امیرالمؤمنین علیهالسلام و عداوت منافقین و معاندین اصرار داشت و قصائد فراوانی در فضائل آنجناب و طعن و لعن بر مخالفین آن حضرت انشاء مینمود، و مکرر علماء اهل سنت را مجاب میکرد و ایشان را هجو مینمود، و حتی خلفاء بنیعباس از ترس زبان او نهایت حرمت و التفات به او مینمودند.چون بیمار شد (و در حال جان دادن بود) زبانش بسته و رویش سیاه شد،
1) 153. عیون الأخبار: 270:2 ب 66 ح 36 {خبر دعبل عند وفاته}، ریاض الشهادة: 312:2 مجلس 16.
مخالفان از این جهت خوشنود شدند و شادمانی کردند.روزی حضرت صادق علیهالسلام به اصحاب خود فرمودند: سید حمیری در چه حالی است؟ کیفیت حال او را خدمت آنجناب عرض نمودند.آن حضرت فرمود: مداح و شاعر ماست در چنین حالی نباید او را بخود واگذاشت. لذا به عیادت او تشریف بردند، چون به بالین او نشستند و چشم او بر آن حضرت افتاد اشک از چشم او سرازیر شد، و زبان نداشت که سخن بگوید.حضرت صادق علیهالسلام دعائی خواندند، زبان او باز شد، عرض کرد: فدایت شوم ای فرزند رسول خدا،«أبأولیاءک یفعل هذا؟!».«آیا با دوستانت اینگونه رفتار میشود؟»فرمود: «قل بالحق یکشف ما بک».«به طریقهی حق، شیعهی اثناعشریه معتقد شو (به امامت من قائل شو) تا آنچه بر تو عارض شده رفع شود».او گفت: «تجعفرت باسم الله و الله أکبر».
«بنام خداوند جعفری شدم و خداوند از هر چیزی بزرگتر است»و قصیده را تمام کرد که خداوند متعال روی او را سفید گردانید و ناخوشی او رفع گردید، مدتی دیگر زنده ماند و به اخلاص تمام خدمت آن حضرت نمود و آن جناب او را «سید» لقب داد، وگرنه حمیری سیادت به معنای معروف را نداشت. (1)10- در بعضی از کتب معتبرهی اصحاب ذکر شده است که در مدینه زنی بدکاره
1) 154. بحارالأنوار: 327-312: 47، مستدرک سفینة: 395:2، ریحانة الأدب: 120:3.
بود که به اعمال زشت معروف بود. او هسمایهای داشت که همیشه بر تعزیهداری حضرت امام حسین علیهالسلام مواظبت مینمود. روزی به عادت همیشه مشغول تعزیه، و دیگی بر بالای آتش گذارده بود که طعامی برای عزاداران مهیا کند، آن زن فاسق احتیاج به آتش پیدا نمود، به خانه همسایه آمد تا آتش بردارد.نزدیک آن دیگ آمد، متوجه شد آتش آن خاموش شده لذا آتش آن را با فوت روشن نمود به سبب تأثیر حرارت آتش و دود چند قطره آب از دیدگانش بیرون آمد. آتش را برداشت و به خانهی خود رفت.ایام تابستان بود و آن زن عادت به خواب قیلوله داشت. چون بخواب رفت دید که قیامت برپا شده، مأموران جهنم او را گرفتند و به غل و زنجیر آتشین بستند و فرمودند: خداوند متعال بر تو غضب نموده و به ما دستور داده که تو را بجهنم بریم.آن زن فریاد میکرد و استغاثه مینمود و کسی به فریاد او نمیرسید، ملائکه عذاب او را میکشیدند تا آنکه به کنار جهنم رسیدند، چون خواستند او را در جهنم بیندازند شخصی نورانی بر ایشان فریاد زد که دست از وی بردارید.ملائکه عذاب از او دور شدند، و در کمال ادب و ملایمت عرض کردند: یابن رسولالله، این زن زناکار است و عمر خود را صرف کار بد و معصیت خدا نموده! فرمود: بلی اما در این روز بر جماعت عزادار وارد شد و آتش به جهت ایشان افروخت، و به این سبب از حرارتآتش دست او آزرده شد، و اشک از دیدگانش بیرون آمد.چون ملائکه این سخن را شنیدند او را برگردانیدند و گفتند:«کرامة لک یابن الشافع و الساقی»و بحرمت آن برگوار از او گذشتند و او را به ساقی کوثر و فرزندش حسین سبط رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بخشیدند.
چون آن زن از خواب بیدار شد به تعجیل خود را به عزاخانه رسانید و خواب خود را برای ایشان نقل نمود، و در آن مجلس شورشی از نو پیدا شد و چنان گریه و زاری و افغان نمودند که چشم روزگار ندیده بود، و آن زن به برکت عزاداری سیدالشهداء علیهالسلام توبه کرد و بقیه عمر خود را صرف عزاداری آنجناب نمود. (1)
1) 155. ریاض الشهادة: 51:2.
بزرگان، زیارت آن حضرت را از ضروریات دین و مذهب دانستهاند، و در بعضی اخبار آن را فرض و واجب شمرده، که هر کس بدون جهت ترک کند حق خداوند و رسول را ضایع نموده، و موجب عاق جناب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، و از دوزخیان بشمار آید.روایات در فضل زیارت آن حضرت خصوصا در ایام مخصوص چون روز عاشورا، و روز اربعین، و روز عرفه، و شب نیمه شعبان و روز آن، و شبها و روزهای قدر، و شب جمعه و... متواتر است که جمع آنها کتابی مستقل میطلبد، لکن برای نمونه تعدادی از آنها ذکر میشود:1- محمد بن مسلم نقل میکند که امام باقر علیهالسلام فرمودند: شیعیان ما را امر کنید به زیارت قبر حسین علیهالسلام، چون آمدن نزد قبر آن حضرت بر هر مؤمنی که اقرار به امامت آن جناب از جانب خداوند عزوجل دارد واجب است. (1)2- امام صادق علیهالسلام فرمودند: اگر کسی از شما در تمام عمرش حج بجا آورد ولی حسین بن علی علیهالسلام را زیارت نکند، حقی از حقوق خداوند و حقوق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ترک نموده است، چون حق حسین علیهالسلام فریضهای است از جانب خداوند که ادای آن بر هر مسلمانی واجب است.
1) 156. کامل الزیارات : 121 ب 43 ح 1، بحارالانوار، ج 3:101 ب 18 ح 8.
(1)3- صفوان جمال نقل میکند که وقتی حضرت صادق علیهالسلام به حیره (2)تشریف آوردند به من فرمودند: آیا نزد قبر حسین علیهالسلام میروی؟ عرض کردم: فدایت شوم، آیا شما و را زیارت میکنید؟فرمود: چگونه او را زیارت نکنم؟ در حالی که خداوند هر شب جمعه او را زیارت میکند (3)و به سوی قبر او نازل میشوند ملائکه و انبیاء و اوصیاء، و محمد صلی الله علیه و آله و سلم بهترین انبیاء و ما بهترین اوصیاء.صفوان عرض میکند: فدایت شوم، شما آن حضرت را در هر شب جمعه زیارت میکنید تا زیارت و تجلیات پروردگار را درک کنید؟ فرمود: آری ای صفوان، به این زیارت ملتزم باش تا زیارت قبر حسین علیهالسلام برای تو نوشته شود. و این است فضیلت و این است سرافرازی. (4)4- عبدالله بن سنان گوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود: قبر حسین بن علی علیهالسلام بیست ذراع در بیست ذراع باغی از باغهای بهشت است و عروج فرشتگان به سوی آسمان از آنجا میباشد. و هیچ ملک مقرب و نبی مرسلی نیست مگر اینکه از خداوند میخواهد که حسین علیهالسلام را زیارت کند. پس گروهی نازل میشوند و گروهی بالا میروند. (5)5- امام رضا علیهالسلام از پدر بزرگوارشان نقل میفرمایند که امام صادق علیهالسلام فرمودند:
1) 157. کامل الزیارات:122 ح 4، بحارالانوار، ج 3:101، وسائل: 428:14 ب 38 ح 1.
2) 158. حیره شهر آبادی در یک فرسخ کوفه بود که در عهد ساسانیان ملوک لخمی در آنجا سکونت داشتند، بعد از بنای کوفه آنجا تنزل یافت و بعدها کلا از بین رفت.
3) 159. معنی زیارت پروردگار را خواص اولیاء و علماء کامل میفهمند. برای تقریب به ذهن شاید بتوان گفت: در جواب کسی که میپرسد: فلانی کجاست، میگویند: معمولا او فلان جاست. یعنی اگر بخواهند خداوند را بیابند، شب جمعه در حرم امام حسین علیهالسلام راحتتر است.
4) 160. کامل الزیارات : 113 ب 38 ح 4، بحارالانوار، ج 60:101 ب 26 ح 32.
5) 161. کامل الزیارات : 112 ح 3 و ص 114 ب 39 ح 4، بحارالانوار، ج 60:101.
ایام زیارت حسین علیهالسلام از عمر زائرین به حساب نمیآید، و از آن کاسته نمیشود. (1)6- موسی بن جعفر علیهالسلام فرمودند: کسی که حسین علیهالسلام را زیارت کند و عارف بحق
او باشد، خداوند گناهان گذشته و آینده (2)او را میآمرزد. (3)7- محمد بن مسلم از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: اگر مردم فضیلت زیارت قبر حسین علیهالسلام را میدانستند از شوق میمردند و از حسرت بندهای دلشان میگسست.عرض کردم: چه فضیلتی دارد؟ فرمود: کسی که با شوق نزد قبر حسین علیهالسلام برود، خداوند برای او هزار حج قبول شده و هزار عمرهی خالص صحیح، و ثواب هزار شهید از شهدای بدر و ثواب هزار روزهدار، و ثواب هزار صدقه قبول شده، و ثواب آزاد کردن هزار بنده در راه خدا به او عطا فرماید. و در آن سال از هر بلائی محفوظ باشد که آسانترینش شیطان است. و برای حفظ او دو ملک بزرگوار موکل شوند تا او را از تمام جهات، حفظ نمایند.اگر در آن سال بمیرد در موقع غسل و کفن کردن او ملائکهی رحمت حاضر شوند، و برای او استغفار نمایند، و با استغفار او را تا قبرش تشییع و همراهی کنند. و به
1) 162. کامل الزیارت : 136 ب 51، بحارالانوار، ج 47:101، وسائل: 414:14 ب 37 ح 9.
2) 163. مرحوم آیة الله جزائری میفرماید: آنچه از اخبار ظاهر میشود این است که گریه بر حضرت سیدالشهداء علیهالسلام سبب آمرزش گناهان میشود بعد از ثبت آنها. ولی زیارت آن حضرت مانع از ثبت آنهاست، به این معنی که چون در لوح محفوظ معلوم است که کدام شخص به زیارت آن حضرت مشرف میشود، لذا معاصی او از اصل ثبت نمیشود، ولی در لوح محو و اثبات نوشته میشود و چون به زیارت رفت محو میشود، پس از این بیان معلوم شد معنای «غفر الله له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر» که ثبت آنها در لوح محو و اثبات است. {خصائص الزینبیه : 61 خصیصه 19}.
3) 164. کامل الزیارات : 138 ب 54 ح 1 تا 15، و با کمی تفاوت در عبارت، بحارالانوار، ج 101 : ص :ی 21 تا 26.
اندازهی دید چشم قبر او گشاده گردد، و خداوند او را از فشار قبر و ترس نکیر و منکر امان دهد. و دری به سوی بهشت برای او باز گردد، و کتابش را بدست راستشس بدهند.و در روز قیامت به او نوری عطا شود که بین مشرق و مغرب را روشن میکند، و منادی ندا کند: این کسی است که با شوق قبر حضرت حسین را زیارت کرده، پس هیچکس در
قیامت نمیماند مگر اینکه آرزو میکند؛ ای کاش از زوار حسین علیهالسلام بودم. (1)8- زید شحام گوید: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: پاداش کسی که حسین علیهالسلام را زیارت کند چیست؟ فرمودند: مانند کسی که خداوند را در عرش زیارت کند.عرض کردم: پاداش کسیکه یکی از شماها را زیارت کند چه باشد؟ فرمودند: مانند کسی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را زیارت کند. (2)9- ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام و ابوحمزه از امام سجاد علیهالسلام نقل میکنند که آندو بزرگوار فرمودند: کسی که دوست دارد صد و بیست و چهار هزار پیامبر با او مصافحه کنند، قبر ابا عبدالله الحسین علیهالسلام را در نیمه شعبان زیارت کند، چون أرواح انبیاء علیهمالسلام برای زیارت از خداوند اذن میگیرند، و به آنها اذن داده میشود.پنج نفر از آن پیامبران اولوالعزم هستند.عرض کردیم: آنها چه کسانی هستند؟ فرمودند: حضرت نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد علیهمالسلام.عرض کردیم: معنای اولوالعزم چیست؟ فرمودند: بر تمام خلایق - بر جن و انس از شرق تا غرب زمین - برانگیخته شدند.
(1)10- محمد بن مسلم از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: از شیعیان ما کسی که به زیارت قبر حسین علیهالسلام نرود، ایمان و دین او ناقص است، و اگر داخل بهشت هم بشود در رتبه پایینتر از مؤمنین قرار دارد. (2)11- امام صادق علیهالسلام فرمودند: کسی که گمان میکند از شیعیان ماست و به زیارت قبر حسین علیهالسلام نرود تا بمیرد، از شیعیان ما نیست، و اگر داخل بهشت هم بشود، مهمان اهل بهشت خواهد بود. (3)12- هارون بن خارجه گوید: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم از حال کسی که بدون جهت زیارت قبر حسین علیهالسلام را ترک کند؟ فرمودند: او مردی از اهل آتش است. (4)13- محمد بن احمد گوید: همسایهای داشتم معروف به علی بن محمد، او گفت: در هر ماه حسین علیهالسلام را زیارت میکردم تا اینکه سنم زیاد شد و ضعیف و ناتوان گردیدم، زیارت حضرت را برای مدتی ترک کردم.تا روزی پیاده به قصد زیارت رفتم، چون رسیدم سلام کردم و دو رکعت نماز زیارت خواندم و خوابیدم.در خواب حضرت حسین علیهالسلام را دیدم از قبر خارج شدند و به من فرمودند: ای علی، تو که مردی نیکو و مطیع بودی، چرا به من جفا کردی؟! عرض کردم: ای آقای من، جسمم ضعیف شده، و پاهایم ناتوان گشته و احساس میکنم سال آخر عمرم میباشد، حدیثی از شما روایت شده دوست دارم از خودتان بشنوم، فرمودند: بگو.عرض کردم: از شما روایت شده که فرمودید: کسی که در زندگیش مرا زیارت کند بعد از مردنش من او را زیارت میکنم. فرمودند: بلی همینطور است، و اگر او را
در آتش جهنم بیابم خارج میکنم. (1)14- امام صادق علیهالسلام فرمودند: کسی که قبر حسین علیهالسلام را در روز عرفه زیارت کند، خداوند پاداش یک میلیون حج با حضرت قائم - عجل الله تعالی فرجه الشریف - و یک میلیون عمره با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، و آزاد کردن یک میلیون بنده، و فرستادن یک میلیون اسب به جهاد در راه خدا برای او بنویسند، و خداوند او را بندهی صدیق بنامد که به وعدهاش ایمان آورده، و ملائکه گویند: فلانی صدیق است که خداوند او را از بالای عرش پاک
نموده، و در زمین کروبی خوانده شود. (2)15- ابوبصیر گوید: از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام شنیدم که فرمودند:کسی که دوست دارد جایگاه و مأوایش در بهشت باشد زیارت مظلوم را ترک نکند.عرض کردم: آن مظلوم چه کسی است.فرمودند: (آیا مظلوم را نمیشناسی)«الحسین بن علی صاحب کربلا».«امام حسین علیهالسلام صاحب کربلاست».کسی که با شوق و از روی دوستی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فاطمه و امیرالمؤمنین علیهماالسلام برای زیارت نزد او بیاید، خداوند او را بر سفرههای بهشتی قرار دهد، که با آنها طعام میل کنند آن زمانی که مردم در حساب هستند. (3)16- مرحوم شوشتری قدس سره میفرماید: مقام زائر آن حضرت بجائی میرسد که به او میگویند: تو هم از ساقی کوثر باش، خودت سیراب شو و دیگران را هم آب بده.
با مراجعه به روایاتی که در فضل زیارت آن حضرت وارد شده، میتوان موارد زیر را برشمرد، گرچه همهی آن آثار و فوائد قابل بیان نیست، چون در حدیث وارد شده: «اگر فضل آن را بدانند از شوق میمیرند»:1- روزی را زیاد میکند و فقر را از بین میبرد. (2)2- زیارتکننده گناهانش بخشیده میشود، در اخبار بسیاری وارد شده گناهان گذشته و آینده او بخشیده میشود. و در بعضی روایات آمده؛ مانند نوزادی که تازه به دنیا آمده هیچ گناهی برای او باقی نمیماند. (3)3-حسنات او افزوده میشود. (4)4- سبب دخول بهشت میشود، بلکه 40 سال قبل از دیگران به بهشت میرود، در حالی که سائر مردم در موقف مشغول حسابند. (5)5- درجات او بالا میرود. (6)6- دعایش مستجاب و حاجتهای او برآورده گردد. (7)7- از آتش دوزخ رهائی یابد. (8)
8- شفاعت زائر در حق دیگران قبول شود، در بعضی روایات آمده: شفاعت او در حق صد نفر قبول میشود که همه استحقاق آتش دارند که در دنیا از مسرفین
1) 174. مجالس المواعظ : 23 مجلس 3.
2) 175. کامل الزیارت : 150 ب 61.
3) 176. کامل الزیارات : 152 ب 62 و ص 144 ب 57 ح 2 و ص 145 ب 57 ح 5 و ص 138 ب 54 و...
4) 177. کامل الزیارات : 133 ب 49 ح 3 و ص 152 ح 3.
5) 178. کامل الزیارت :137 ب 53.
6) 179. کامل الزیارات : 128 ب 46 ح 4.
7) 180. کامل الزیارات : 146 ب 57 ح 7.
8) 181. کامل الزیارات : 145 ب 57 ح 7.
بودند. (1)9- در روز قیامت هر کس آرزو میکند که از زوار حسین علیهالسلام باشد، بجهت آنچه از کرامت خدای متعال برای آنها مشاهده میکند. (2)10- ثواب هزار حج و عمره قبول شده به او داده میشود که در بعضی اخبار تا صدهزار وارد شده، و در بعضی روایات آمده: هر قدم که بگذرد ثواب یک حج و چون بردارد ثواب یک عمره دارد. (3)11- ثواب جهاد در راه خدا به او میدهند و در بعضی روایات؛ ثواب هزار شهید از شهدای بدر برای او نوشته میشود. (4)12- ثواب هزار روزهدار به او داده میشود. (5)13- عمر را طولانی میکند و از کوتاهی آن جلوگیری مینماید. (6)14- جان و مالش حفظ می شود. (7)15- در عوض صرف مال در راه زیارت آن حضرت، خداوند هزاران برابر به او میدهد (8)
هزار نماز از نمازهای بنیآدم برابر است، و ثواب آن نمازها برای زوار قبر
1) 182. کامل الزیارات : 165 ب 68.
2) 183. کامل الزیارات : 135 ب 50.
3) 184. کامل الزیارات : 164 ب 66 ح 10 و ص 145 ب 57 ح 3 و ص 144 ح 1.
4) 185. کامل الزیارات: 142 ب 56 ح 3.
5) 186. کامل الزیارات: 142 ب 56 ح 3.
6) 187. کامل الزیارات : 150 ب 61.
7) 188. بحارالانوار: ج 46:101 ح 8.
8) 189. کامل الزیارات : 128 ب 46.
آن حضرت است. (1)18- ملائکه برای او دعا و طلب مغفرت و آمرزش کنند، و در وقت رفتن او را مشایعت نمایند، هر گاه وفات کند او را تشییع کنند و در غسل و کفن او حاضر شوند و بر او نماز کنند. (2)و ثواب تسبیح و تقدیس آنها به او داده شود، و هر قدمی که در راه زیارت بردارند او را دعا میکنند. (3)19- در بهشت همصحبت و همسایه و در جوار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و أهل بیت او باشد، و در یک سفر با آنها غذا بخورد.با زیارت، صلهی رحم رسولالله و خاندان او نموده و با ترک آن - بدون عذر - عاق آنها میشود.با زیارت، محبت او به اهل بیت علیهمالسلام زیاد شده و مشمول دعای آنها میگردد. (4)20- ثواب هزار صدقه قبول شده در نامهی عمل او نوشته شود. (5)21- خداوند نزد حملهی عرش و ملائکه مقربین به او مباهات میکند. (6)22- ثواب آزاد کردن هزار بنده در راه خدا به او داده شود. (7)32- خداوند به او نظر میفرماید، و در بعضی روایات وارد شده: چنان است که خدا را در
عرش زیارت کرده باشد، یعنی زائر نهایت قرب به حق تعالی را پیدا
1) 190. کامل الزیارات : 121 ب 42.
2) 191. کامل الزیارات : 118 ب 41 و ص 189 ب 77.
3) 192. کامل الزیارات : 207 ب 79 ضمن ح 5، بحارالانوار، ج 164:101.
4) 193. کامل الزیارت : 153 ب 62 و ص 141 ب 55 و ص 136 ب 52 و ص 128 ب 46 ح 2.
5) 194. کامل الزیارات : 142 ب 56 ح 3.
6) 195. کامل الزیارات : 143 ضمن ح 5.
7) 196. کامل الزیارات : 164 ب 67 ح 1.
میکند. (1)24- هر عملی منقطع میشود هر چند ثوابش میماند، مگر زیارت امام حسین علیهالسلام، که توسط فرشتگان تا روز قیامت تداوم مییابد. (2)25- هر غمگین و اندوهناک و صاحب دردی نزد قبر آن حضرت دعا کند و به آن بزرگوار توسل جوید، هم و غمش برطرف گردد، مرضش شفا یابد و حاجتش روا شود. (3)26- اگر زائر شقی باشد سعید میشود. (4)27- زائر از کروبیین شمرده میشود. (5)28- زائر آن حضرت زائر خدا و رسول است. (6)29- روایات زیادی وارد شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من ضامنم هر کس حسینم را زیارت کند، در روز قیامت او را ملاقات کنم و از هول و شدائد آن خلاص نمایم. (7)30- ایمان او کامل میشود، و ترک زیارت سبب نقص ایمان میباشد، بلکه تارک آن از شیعیان محسوب نشود. (8)31- سائر اهل بهشت میهمان زائرین آن حضرت هستند، چون کسانیکه بزیارت نروند اگر به بهشت بروند مالک بهشت نیستند بلکه مهمان دیگران هستند،
1) 197. کامل الزیارات : 147 ب 59.
2) 198. کامل الزیارات : 190 ب 77 ح 4 و ص 207، اشک روان : 291.
3) 199. کامل الزیارات : 167 ب 69.
4) 200. کامل الزیارات : 164 ب 66 ح 10 و ص 144 ب 57 ح 3.
5) 201. کامل الزیارات:172 ب 70 ح10.
6) 202. کامل الزیارات : 149 ب 60 و ص 147 ب 59.
7) 203. کامل الزیارات : 11 ب 1، و در خصائص گوید: 15 روایت وارد شده - اشک روان : 283.
8) 204. کامل الزیارات : 193 ب 78.
و رتبهی او از دیگران پائینتر است. (1)
32- یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر با او مصافحه کنند. (2)33- از فشار قبر و عذاب آنر هائی یابد. (3)34- از هول و وحشت قیامت در امان باشد، و نامهی عمل او بدست راستش داده شود. (4)35- تا یک سال از هر بلا و آفتی در امان باشد و ملائکه از شش جهت نگهبان او باشند. (5)36- مدت زیارت از عمر زائر محسوب نمیشود. (6)37- زیارت آن حضرت أفضل اعمال است. (7)38- از مکرمین گردد و در زیر پرچم حضرت امام حسین علیهالسلام قرار گیرد. (8)39- علی بن محمد در خواب خدمت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام عرض میکند: حدیثی از شما روایت شده دوست دارم از خودتان بشنوم، فرمودند: بگو.عرض کرد: از شما روایت شده که فرمودید: کسی که در زندگیش مرا زیارت کند بعد از مردنش من او را زیارت میکنم. فرمودند: بلی همینطور است، و اگر او را در آتش جهنم بیابم خارج میکنم.
1) 205. کامل الزیارات : 193 ح 1 تا 3.
2) 206. کامل الزیارات : 179 ب 72 ح 2.
3) 207. کامل الزیارات : 142 ب 56 ح 3.
4) 208. کامل الزیارات : 142 ب 56 ح 1 و 3 و ص 125 ب 45.
5) 209. کامل الزیارات : 143 ب 56 ح 3.
6) 210. کامل الزیارات : 136 ب 51.
7) 211. کامل الزیارات: 146 ب 58.
8) 212. کامل الزیارات : 143 ب 56 ح 4.
(1)40- او را زیارت نکنند مگر صدیقین. (2)و بسیاری فوائد دیگر که برای اختصار از ذکر آنها خودداری شد، بطوری که قبلا گفتیم، همهی آثار و فوائد قابل بیان نیست، چون قابلیت و ظرفیت اشخاص مختلف است و همگان تاب تحمل همهی مسائل را ندارند.برای زیارت آداب و شرائطی است که در احادیث آمده و بزرگان در کتب خود نوشتهاند و عمدهاش خلوص نیت میباشد و خوبست زائر قبل از زیارت، آنها را بداند و توجه داشته باشد. (به مفاتیحالجنان و کتابهای دیگر مراجعه شود).
برای علت اختلاف درجه و تفاوت ثواب و فضل که در احادیث برای زیارت آمده است میتوان جهاتی را بر شمرد از آن جمله:1- بخاطر اختلاف درجات زائران است از جهت قوت و ضعف ایمان و میزان معرفت آنها به خدای متعال و ائمه اطهار علیهمالسلام و دیگر فضائل، چون رتبهی تقوی و مرتبهی علم و...بنابراین به یک زائر ثواب یک حج و عمره میدهند و به دیگری ثواب بیست حج و عمره، به بعضی هزار حج و عمره عطا میشود.2- گاهی به جهت اختلاف اخلاص آنهاست که هر چه اخلاص بیشتر باشد، ثواب و فضیلت بیشتری دارد.3- به خاطر تحمل مشقت و رنج سفر و... که هر چه راهش دورتر باشد و بیشتر تحمل رنج و مشقت کند، ثواب بیشتری میدهند.4- یا بجهت اختلاف ایام و لیالی است، مثلا شب جمعه و شب نیمهی شعبان که با شبهای دیگر فرق دارد، یا روز عرفه که با سایر ایام متفاوت است و... که در بسیاری از احادیث بیان شده است.5- مراعات کردن آداب زیارت.جهت های دیگری هم که با مراجعه به احادیث روشن میشود.
1- مرحوم علامه نوری از استاد خود، عالم بزرگوار میرزا خلیل تهرانی، از - یکی از شاگردان استاد کل وحید بهبهانی - فاضل معروف مولا محمد کاظم هزار جریبی، نقل میکند:روزی در مجلس درس استاد - در مسجد پایین پای صحن مقدس کربلای معلی - بودم مردی از زوار وارد شد و کیسهای تقدیم داشت و گفت: در این کیسه زیور آلات زنانه است، در هر راهی که صلاح میدانید مصرف کنید.استاد فرمود: قضیه چیست؟ گفت: داستان عجیبی دارم، من اهل فلان شهر هستم، برای تجارت به یکی از شهرهای روسیه رفتم، در آنجا ثروت زیادی بدست آوردم. روزی چشمم به دختر زیبائی افتاد، بیدرنگ عاشق وی شدم، پیش کسان او رفتم، و دختر را خواستگاری نمودم.آنها گفتند: از هیچ جهت مانعی برای ازدواج شما با دختر نیست، تنها مانعی که هست موضوع مذهب است، اگر نصرانی شوی دختر را به شما تزویج میکنیم.با غصه بیرون آمدم و چند روز صبر کردم، اما عشق آن دختر روز بروز زیاد میشد، تا اینکه دست از تجارت کشیدم و چنان حواسم مختل شد که مشرف به هلاکت شدم. لذا با خود گفتم: در ظاهر نصرانی میشوم.روی این فکر نصرانی شده، با آن دختر ازدواج کردم. اما چندی که گذشت و آتش شهوت فرونشست، از کار خود پشیمان شدم و خود را بسیار سرزنش کردم.نه قادر بودم به وطن برگردم و نه میتوانستم خود را به نصرانیت راضی کنم، سینهام تنگ شد، از دستورات اسلام چیزی به یادم نمانده بود. اما به لطف خدا به یاد بزرگ وسیله الهی سالار شهیدان امام حسین علیهالسلام افتادم، و تنها راه خود را در گریستن بر مصائب آن حضرت دیدم.
این فکر در من قوت گرفت و محبت زیادی به آن بزرگوار پیدا کردم. روزها در کنجی
مینشستم و زانوی غم در بغل کرده، مصائب آن بزرگوار را به زبان میآوردم و گریه و زاری میکردم.همسرم از دیدن این حالت تعجب میکرد و از سبب گریهی من سؤال مینمود، سرانجام به خدا توکل کرده به او گفتم که من به مذهب اسلام باقی هستم، و گریهی من برای حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام است.همینکه اسم شریف آن حضرت را شنید، نور اسلام در قلبش ظاهر شد و تاریکیهای کفر را بزدود و اسلام اختیار نمود، و با من در مصیبتهای آن حضرت گریه میکرد.تا اینکه تصمیم گرفتم اموال خود را برداشته و مخفیانه به کربلا مشرف شویم تا آشکارا اظهار اسلام کرده و در مجاورت قبر مقدس زندگی کنیم. متأسفانه همسرم مریض شد و از دنیا رحلت کرد.نزدیکان او جمع شدند و او را بطریق نصاری تجهیز کرده، با همهی زیورهایش دفن نمودند.حزن و اندوه من زیاد شد و با خود گفتم: شب میروم و جسد او را بیرون میآورم و به کربلا برده و در آنجا دفن میکنم.چون شب شد قبر را شکافتم، دیدم جنازهی مردی با شارب بلند و ریش تراشیده در آنجاست. متحیر شدم و سبب آن را ندانستم. با خاطر پریشان به خانه رفتم و خوابیدم.در عالم خواب دیدم کسی میگوید: دل خوشدار که همسرت را ملائکه به کربلا حمل کردند و در میان صحن مقدس، طرف پایین پا، نزدیک منارهی کاشی دفن نمودند، و این جسد فلان عشار است که امروز او را در آنجا دفن کردند، او را بجای همسر تو اینجا آوردهاند.
من خوشحال عازم کربلا شدم و خداوند مرا موفق به زیارت آن حضرت نمود. از خدام صحن مقدس سؤال کردم در فلان روز پای مناره چه کسی دفن کردید؟ گفتند: فلان عشار.
قصه خود را برای آنها نقل کردم، پس قبر را شکافتند، چون داخل قبر شدم، دیدم عیالم بهمان طوریکه در شهر خودش او را به خاک سپرده بودند میان قبر خوابیده، زیورهای او را برداشتم و به شما تقدیم میکنم.2- عالم بزرگوار شیخ حسن فرید گلپایگانی و مرحوم آیة الله شیخ مرتضی حائری و دیگران از مرحوم آیة الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی - مؤسس حوزهی علمیهی قم - نقل میکنند که فرمود: نزد مرحوم آیة الله میرزا محمد تقی شیرازی در بالاخانه درس خصوصی میخواندیم، مرحوم آیة الله سید محمد فشارکی استاد دیگرم از پایین صدای دوست خود - یعنی آیة الله میرزا محمد تقی - را شنید، بالا آمد، و این جریان موقعی بود که اهالی سامرا به بیماری وبا مبتهلا شدند و همه روزه عدهای میمردند.آیة الله فشارکی (1)به مرحوم میرزا فرمود: آیا من را مجتهد و عادل میدانید؟ فرمود: آری، فرمود: اگر حکمی بکنم آیا لازم است انجام شود؟ فرمود: آری.فرمود: من حکم میکنم که شیعیان سامرا از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را هدیه به روح شریف نرجس خاتون - مادر حضرت حجت - عجلالله تعالی فرجه الشریف - نمایند، و او را نزد فرزندش حضرت بقیةالله علیهالسلام شفیع نمایند، و من ضامن میشوم که هر کس این عمل را انجام دهد مبتلا به بیماری وبا
1) 215. مرحوم آیة الله دستغیب در داستانهای شگفت نقل میفرمایند که مرحوم میرزا به مرحوم فشارکی فرمود.
نشود.اهل مجلس این حکم را به تمام شیعیان رساندند، و همه عمل کردند و از فردا تلف شدن شیعه متوقف شد و کسی از آنها نمرد جز یک پارهدوز که معلوم نشد او زیارت را میخوانده یا نه، و به مرض وبا مرده یا به جهت دیگری.و همه روزه عدهای از سنیها میمردند و به قدری مطلب روشن بود که از خجالت
مردگان خود را شب دفن میکردند، و به حرم عسکریین علیهماالسلام میآمدند و میگفتند:«انا نسلم علیک مثل ما تسلم علیک الشیعة».بنا به نقل دیگر: برخی از آنها از آشنایان شیعه میپرسیدند: چه عملی انجام دادهاید که کسی از شما تلف نمیشود؟ گفتند: زیارت عاشورا میخوانیم. آنها هم مشغول شدند و بلا از آنها هم برطرف گردید. (1)نگارنده گوید: به تجربه رسیده است که هر کس زیارت عاشورا را اینگونه عمل نماید به مقصود و حاجت خود میرسد، و عده زیادی از دوستان با انجام آن به مطلوب خود نائل شدهاند.3- فقیه زاهد عادل مرحوم شیخ جواد بن شیخ مشکور عرب - که از اجلهی علماء نجف اشرف و مرجع تقلید جمعی از شیعیان عراق و از ائمه جماعت صحن مطهر بود - در شب 26 صفر سال 1336 هجری در خواب حضرت عزرائیل را میبیند، پس از سلام از او میپرسد: از کجا میآیی؟ میفرماید: از شیراز و روح میرزا ابراهیم محلاتی را قبض کردم.شیخ میپرسد: روح او در برزخ در چه حالیست؟میفرماید: در بهترین حالات و در بهترین باغهای عالم برزخ، و خداوند هزار
1) 216. مجموعهی یادداشتهای آیةالله شیخ مرتضی حائری : 27، داستنهای شگفت : 494 داستان 148 و چاپ جامعهی مدرسین : 271 داستان 143، الکلام یجر الکلام: 54:1، سر دلبران : 88، زیارت عاشورا و آثار شگفت آن : 15.
ملک موکل او کرده است که فرمان او را میبرند.گفتم: برای چه عملی به چنین مقامی رسیده است؟ آیا برای مقام علمی و تدریس و تربیت شاگرد؟ فرمود: نه.گفتم: آیا برای نماز جماعت و رساندن احکام به مردم؟ فرمود: نه.گفتم: پس برای چه؟ فرمود: برای خواندن زیارت عاشورا (مرحوم میرزا محلاتی سی سال آخر عمرش زیارت عاشورا را ترک نکرد، و هر روز که به سبب بیماری یا امر دیگری
نمیتوانست بخواند نائب میگرفت).شیخ مرحوم روز بعد به منزل آیةالله میرزا محمد تقی شیرازی میرود و خواب را برای ایشان نقل میکند.مرحوم میرزا محمد تقی گریه میکند. از ایشان سبب گریه را میپرسند، میفرماید: میرزا محلاتی از دنیا رفت، او استوانه فقه بود.به ایشان گفتند: شیخ خوابی دیده، و واقعیت آن معلوم نیست. میرزا میفرماید: بلی خواب است، اما خواب شیخ مشکور، نه فرد عادی.فردای آن روز تلگراف فوت میرزای محلاتی از شیراز به نجف اشرف میرسد و صحت خواب شیخ مرحوم آشکار میگردد.این داستان را جمعی از فضلای نجف اشرف از مرحوم آیةالله سید عبدالهادی شیرازی (که در منزل مرحوم میرزا محمد تقی هنگام ورود شیخ مرحوم و نقل رؤیای خود حاضر بودهاند) نقل کردهاند. و نیز دانشمند گرامی جناب حاج صدرالدین محلاتی فرزند زادهی آن مرحوم، از شیخ مذکور این داستان را شنیدهاند. (1)5، 4 - داستان زن استاد اشرف آهنگر و داستان سید رشتی که معروف است، و مرحوم محدث قمی قدس سره در «مفاتیحالجنان» در باب زیارت عاشورا و زیارت جامعه
1) 217. داستانهای شگفت چاپ اول : 369 داستان 114 و چاپ جامعهی مدرسین : 196 داستان 110.
نقل کردهاند.6- مرحوم علامه نوری از عالم بزرگوار و متقی و معدن علم و فضل، شیخ المشایخ شیخ جواد از پدر بزرگوارش عالم متقی شیخ حسین نجفی نقل میکند: مردی نصرانی در بصره تجارت داشت، سود بسیار از بازرگانی بدست آورد، بطوریکه بصره را برای سکونت و تجارت خود مناسب ندید. همکاران و دوستانش برای او نوشتند به بغداد بیا، بصره برای تو سزاوار نیست. ناگزیر اموال خود را گرد آورده، به سوی بغداد حرکت کرد تا بتواند به کسب خود ادامه دهد.
در راه دزدان به وی حمله کردند و اموالش را چپاول نمودند. تاجر بینوا با دست خالی و پای پیاده خود را به ایلی از بادیهنشینها رسانیده و به عنوان مهمان بر آنها وارد شد. کم کم با اهل قبیه مأنوس گردید، و در تغییر مکان با آنها همراه، و در کار و شغل زراعت با آنها همکاری مینمود.پس از مدتی با خود گفت: گویا من بر این مردم تحمیل شدهام. لذا روزی با جوانان و رفقا و اندیشه خود را به میان گذاشت. به او گفتند: مطمئن باش تو برما تحمیل نشدهای، زیرا بودجه روزانه معینی برای خوردن و آشامیدن میهمانان منظور است، و با بود و نبود تو تغییری در آن داده نمیشود، آسوده باش.تا اینکه عدهای از آنها قصد زیارت ائمه علیهمالسلام کردند و جهت توشهی راه گندم و خرما تهیه کردند، این نصرانی هم شوق زیارت پیدا کرد و گفت: از تنهائی در اینجا خسته میشوم، اگر مانعی ندارد مرا هم با خود ببرید تا کمکی برای شما باشم.لذا آن نصرانی را هم با خود بردند. از توشه آنها میخورد و مواظب اثاث آنها بود، تا به نجف اشرف وارد شدند، زیارت کرده سپس عازم کربلا شدند.ایام عاشورا بود، چون داخل کربلا شدند، همه کربلا پر از ماتم و شور و نوحه و گریه بود. کنار صحن منزل کردند و اثاثیه خود را پیش نصرانی گذاشتند و به او
گفتند: همین جا بمان تا فردا بعد از ظهر ما نزد تو میآئیم.شب عاشورا بود، نصرانی در آنجا ماند. چون مقداری از شب گذشت، سه بزرگوار دید که از حرم خارج شدند، یکی از آنها به دیگری فرمود: نام زائرانی را که در این شهر آمدهاند در دفتر مخصوص ثبت کن.دو نفر جدا شدند و رفتند، مدتی گذشت برگشتند و صورت اسامی را تقدیم نمودند. آقا نگاهی به دفتر کرد و فرمود: هنوز از افراد زائر باقی مانده است.دوباره رفتند و برگشتند و گفتند: کسی باقی نمانده است. آقا فرمود: باز هم صورت کمبود دارد، آن را کامل کنید.
برای سومین بار به همه جا مراجعه کردند، برگشتند و گفتند: هیچکس باقی نمانده است مگر این مرد نصرانی.فرمود: چرا اسم او را ننوشتهاید.«ألیس قد حل بساحتنا».«آیا او در حریم ما وارد نشده است؟».پس آن نصرانی از خواب کفر بیدار شد و نور ایمان در دلش تابید، و خداوند عوض اموال دنیوی نعمتهای اخروی به او لطف فرمود.مرحوم نوری بعد از این داستان، سرگذشت دیگری نظیر همین نقل کرده است. (1)7- و نیز از فاضل صالح شیخ حسن مازندرانی نقل میکند که در مجلس بحث شیخ الفقهاء صاحب جواهر بودم که ایشان فرمود: دیشب در خواب دیدم مجلس بزرگی برپاست و در آن مجلس بسیاری از علماء حاضرند و دربانها ایستادهاند. من اجازه خواستم و داخل شدم، دیدم همهی علماء گذشته تشریف دارند، و در صدر مجلس علامه مجلسی نشسته است.ا
1) 218. دارالسلام: 144:2.
ز اینکه ایشان بر همه مقدم بودند تعجب کردم، علت آن را از نگهبانان پرسیدم، گفتند: علامه مجلسی نزد ائمه علیهمالسلام به «بابالأئمه» معروف است، و این مقام و منزلت را به خاطر اینکه چاوشی برای زوار مرسوم نموده به او دادهاند.مرحوم نوری میفرماید: با رایج شدن چاوش، مردم به زیارت ائمه علیهمالسلام تشویق ترغیب میشوند. و ممکن است مراد تألیفات آن بزرگوار باشد که موجب نشر احادیث و آثار اهل بیت علیهمالسلام شد و مردم به سوی خاندان عصمت راه یافتند. (1)8- مرحوم شیخ علی اکبر سعیدی که ازبزرگان یزد بود نقل میکرد: یک دختر زرتشی اسلام آورد، و با مرحوم حاج ابوالقاسم بلور فروش ازدواج کرد، حدود بیست سال
گذشت، بچه دار نمیشد به او پیشنهاد شد زیارت عاشورا بخواند، این زن مسلمان شده چهل روز زیارت عاشورا را با صد لعن و سلام و دعای علقمه خواند، خداوند به او اولاد پسری عنایت کرد.9- مرحوم آیةالله شیخ علیاکبر نهاوندی نقل میکند که سید جلیل سید احمد اصفهانی معروف به خوشنویس، برایم نوشت که در روز جمعه در مسجد سهله در حجرهی نشسته بودم، ناگاه سید بزرگوار و معممی بر من داخل شد، به آنچه در زاویهی حجره - یک فرش و تعدادی کتاب و ظرف - بود نظر کرد و فرمود: برای حاجت دنیا تو را کفایت میکند، تو هر روز صبح به نیابت امام زمان - عجلالله تعالی فرجه الشریف - زیارت عاشورا میخوانی، بقدر کفایت معیشت هر ماهت را از من بگیر که اصلا محتاج به احدی نباشی، و قدری پول به من داد و گفت: این کفایت یک ماه تو را مینماید و رو به در مسجد رفت.و من به زمین چسبیده بودم و زبانم بند آمده بودم و هر چه خواستم سخن بگویم و یا برخیزم نتوانستم، تا آن سید خارج شد، همینکه بیرون رفت گویا قیودی از آهن که
1) 219. دارالسلام: 244:2.
بر من بود باز شد، پس برخاستم از مسجد خارج شدم، آنچه جستجو کردم اثری از آن آقا ندیدم (1)10- از سلیمان اعمش نقل شده که گفت: همسایهای داشتم که با او رفت و آمد میکردم. شب جمعهای پیش او رفتم و دربارهی زیارت امام حسین علیهالسلام سؤال کردم، آن شخص گفت: بدعت است و هر بدعتی گمراهی و هر گمراهی در آتش است.سلیمان گوید: با غیض و غضب از کنار او برخاستم و با خود گفتم: سحر پیش او میروم و برخی از فضائل حضرت حسین علیهالسلام را برای او نقل میکنم، اگر بر عناد خود اصرار ورزید، او را میکشم.هنگام سحر سراغ او رفتم، درب خانهاش را کوبیدم و او را با نام صدا زدم، همسرش گفت: شوهرم به زیارت امام حسین علیهالسلام رفته است.
سلیمان گوید: دنبال او به زیارت آن حضرت رفتم، چون داخل حرم شدم او را در سجده دیدم که گریه میکند، و مشغول توبه و استغفار است. بعد از مدتی طولانی سر از سجده برداشت. به او گفتم: تو دیشب منکر زیارت امام حسین علیهالسلام بودی و آن را بدعت میدانستی، اکنون به زیارت آمدهای؟!در جواب گفت: ای سلیمان، مرا ملامت نکن. من تا دیشب ائمه را قبول نداشتم، اما خوابی دیدم که مرا به وحشت انداخت:مردی جلیلالقدر را - با قامتی متوسط که از بزرگی جلالت و جمال و کمال قادر بر توصیف او نیستم - دیدم که گروهی اطراف او بودند، و در کنارش بزرگواری بود که تاجی برسر داشت.از یکی از خدام پرسیدم: اینها چه کسانی هستند؟ گفت: این محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، و آن دیگری علی مرتضی علیهالسلام - وصی او - است، با دقت نگاه کردم
1) 220. عبقری الحسان: 113:1.
ناقهای از نور - که بین زمین و آسمان در حرکت بود - دیدم که بر او هودجی از نور بود و در آن دو زن نشسته بودند.گفتم: این ناقه از کیست؟ گفت: از خدیجه کبری و فاطمه زهرا علیهاالسلام است. گفتم: این جوان کیست؟ گفت: حسن بن علی صلی الله علیه و آله و سلم است.گفتم: به کجا میروند؟ گفت: به زیارت سیدالشهدا حسین بن علی علیهالسلام که در کربلا مظلوم شهید شده است. آنگاه خواستم به جانب هودجی که حضرت فاطمه در آن بود، بروم، دیدم رقعههائی از آسمان فرومیریزد.پرسیدم: این رقعهها چیست؟ گفت: در این رقعهها نوشته:«أمان من الله لزوار الحسین علیهالسلام لیلة الجمعة».«امان است از جانب خداوند برای زائرین امام حسین علیهالسلام در شب جمعه».من هم از آن رقعهها درخواست کردم، گفت: تو میگوئی زیارت بدعت است، به تو داده نمیشود، تا معتقد به فضل و شرف آن بزرگوار باشی و به زیارت او بروی. (ناگاه هاتفی ندا کرد: آگاه باشید که ما و شیعیان ما در درجه عالیهای از بهشت هستیم).
پس با ترس و وحشت بیدار شدم و در همان ساعت ارادهی زیارت سید خودم امام حسین علیهالسلام نمودم و اکنون به سوی پروردگار توبه میکنم.سوگند بخدا ای سلیمان، تا زندهام زیارت آن حضرت را ترک نخواهم کرد. (1)11- در داستان تشرف حاج علی بغدادی چنین آمده:... سیدنا، برای من مسألهای است. فرمودند: بپرس، گفتم: تعزیه خوانهای حضرت حسین علیهالسلام میخوانند که سلیمان اعمش نزد شخصی آمد و از زیارت سیدالشهداء علیهالسلام پرسید، گفت: بدعت است، پس در خواب هودجی را
1) 221. دار السلام: 245:1، نجم الثاقب : 277 بنقل از مزار ابن المشهدی و منتخب طریحی، بحارالانوار، ج 58:101 به نقل از مزار کبیر.
میان آسمان و زمین دید. سؤال کرد که در آن هودج کیست؟ به او گفتند: حضرت فاطمه زهرا و خدیجه کبری علیهاالسلام.پرسید: به کجا میروند؟ گفتند: به زیارت امام حسین علیهالسلام در امشب که شب جمعه است، و رقعههائی را دید که از هودج میریزد و در آن نوشته بود:«أمان من النار لزوار الحسین علیهالسلام فی لیلة الجمعة، أمان من النار یوم القیامة»این حدیث صحیح است؟ فرمودند: آری راست و تمام است.گفتم: سیدنا، صحیح است که میگویند: هر کس زیارت کند حسین علیهالسلام را در شب جمعه، برای او امان است؟ فرمودند: آری والله، و اشک از چشمان مبارکش جاری شد و گریست. (1)12- مرحوم آخوند ملا عبدالحمید قزوینی گوید: در طول مدت مجاورتم زیارت مخصوصه حسینیه را مداومت نمودهام. مگر آن ایام که تصمیم گرفتم چهل شب در
مسجد سهله بیتوته کنم، همهی آنها را پیاده و غالبا از بیراهه میرفتم، و معمولا در ایوان اطاقهای صحن مطهر و یا در خود صحن یا توابع آن منزل مینمودم، چون بضاعتی نداشتم قادر بر پرداخت کرایه منزل نبودم.اتفاقا روزی به ارادهی کربلا بیرون رفتم، چون به بلندی وادی السلام رسیدم، جمعی از اعیان را دیدم که برای مشایعت آقازادهای بیرون آمدهاند، پس او را با کمال احترام سوار کجاوه کردند، و دعای سفر در گوش او خواندند و قدری با او همراه شدند، و او با نوکر و لوازم سفر روانه گردید.
1) 222. مفاتیح الجنان، نجم الثاقب : 247 که مرحوم نوری بدون واسطه از خود حاج علی بغدادی نقل میکند. مرحوم آیة الله اراکی در نماز جمعه قم نقل نمود از استادش مرحوم آیة الله شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه قم که ایشان با سه واسطهی معتبر از حاج علی بغدادی نقل میکردند.
چون این را دیدم و ذلت خود را مشاهده کردم، ملول و خجل شدم، و تصمیم گرفتم دیگر اینگونه با ذلت و خواری به زیارت نروم، چون برگشتم بر همان اراده بودم. تا آنکه وقت زیارت مخصوصه رسید، چند نفر از طلاب از من خواستند با آنها به زیارت بروم، من قبول نکردم و گفتم: کرایه مسافرخانه ندارم و پیاده هم نمیروم.گفتند: تو همیشه پیاده میرفتی! گفتم: دیگر نمیروم. گفتند: این دفعه که ما ارادهی پیاده رفتن داریم بیا که ما از راه باز نمانیم، بعد خود میدانی.بعد از اصرار، توشه راه خریدند و روانه شدیم.فردای آن روز، روز زیارت بود. صبح بیرون رفتیم تا ظهر در کاروانسرای بخوابیم و شب به کربلا برسیم. کاروانسرا مخروبه بود و هوا هم گرم و کسی نبود، بعلاوه در آنجا خوف دزد هم بود.پس از صرف غذا خوابیدیم. من از همراهان زودتر بیدار شدم. و آفتابه برداشته برای وضو رفتم. در اثنای وضو که مشغول مسح پا بودم شخصی را دیدم در لباس اعراب، پیاده از در کاروانسرا داخل گردید، و با سرعت به نزد من آمد. گمان کردم دزد است، لکن نترسیدم چون چیزی با خود نداشتم.نزدیک آمد و متوجه من شد و گفت: ملا عبدالحمید قزوینی تو هستی؟ چون بدون سابقهی آشنائی نام مرا برد تعجب کردم گفتم: آری منم، گفت: توئی که گفتی من با این
ذلت و خواری دیگر به کربلا نمیروم؟ گفتم: آری، گفت: اینک آماده شو که مولای تو حضرت ابوالفضل و آقای تو حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام به استقبال تو آمدهاند، که قدر خود را بدانی و به زرق و برق بیاعتبار دنیا افسرده و مهموم نگردی.چون این سخن را شنیدم مات و مبهوت شدم که او چه میگوید. ناگاه دو نفر سوار با شمایل آن بزرگوار که شنیده و در کتب اخبار و مقتل خوانده بودم دیدم، با آلات و اسلحه حرب، حضرت ابوالفضل علیهالسلام در جلو و علی اکبر علیهالسلام از پشت سر، از در کاروانسرا داخل صحن گردیدند. چون این واقعه را دیدم، بیاختیار خود را از
بالای صفه پایین انداختم، دویدم و خود را به پای اسبهای ایشان انداخته بوسیدم، و به دور اسبهای ایشان گردیدم، و زانو و رکاب و پایشان را میبوسیدم.با خود گفتم: خوبست رفقا را هم بیدار کنم تا به خدمت آن دو فرزند حیدر کرار علیهالسلام برسند، پس با سرعت به نزد ایشان رفتم و یکی را با دست حرکت دادم و گفتم: ملا محمد جعفر برخیز که حضرت عباس و علی اکبر علیهماالسلام به استقبال آمدهاند. بیا به خدمت ایشان شرفیاب شو.ملا محمد جعفر چون این سخن را شنید گفت: آخوند چه میگوئی؟ شوخی میکنی! گفتم: نه والله راست میگویم. بیا ببین هر دو تشریف دارند.چون این حالت و اصرار را از من دید دانست که چیزی هست، برخاست، چون رفتیم کسی را ندیدیم، و از در کاروانسرا هم بیرون رفته، اطراف صحرا را که هموار بود و تا مسافت بسیار دور دیده میشد مشاهده کردیم، اثر یا غباری از آن پیاده و دو سواره ندیدیم. پس متأسف و متحیر برگشتیم.از عزم و اردهی سابق نادم شدم و توبه کردم و تصمیم گرفتم که هرگز زیارت آن مظلوم را ترک نکنم، اگر چه از نظر ظاهر بر وجه ذلت و زحمت باشد. (1)13- استاد بزرگوار - دام ظله الوارف - نقل میفرمود: در نجف اشرف منزل آقای سید
حسین شاهرودی رحمهالله بودم، ایشان فرمود:با مرحوم شیخ علی زاهد قدس سره (2)پیاده از مسجد سهله برمیگشتیم، عربی بما برخورد کرد، و از شیخ علی زاهد پرسید: شیخنا، آیا صحیح است کسی که چهل شب به مسجد سهله بیاید خدمت حضرت مهدی - ارواحنا فداه - میرسد؟ ایشان فرمود: شکی در آن نیست. پرسید: آیا شما به خدمت حضرت رسیدهاید؟
فرمود: من چهل شب موفق به آمدن مسجد نشدم.عرض کرد: چرا؟فرمود: چون بعضی از شبها مصادف با شب زیارتی حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام میشد و به کربلا میرفتم و عمل مسجد ترک میشد.گفت: برای اتمام چهل شب، زیارت امام حسین علیهالسلام را ترک میکردید، کربلا که جائی نمیرفت. شیخ علی زاهد فرمود: برایت قضیهای را نقل کنم تا ببینی حق دارم زیارت امام حسین علیهالسلام را ترک نکنم.فرمود: شخصی متدین و محترمی ساکن نجف اشرف بود، در اواخر همهی املاک خود را فروخت و کربلا را مسکن گزید.به او گفتند: همه دوست دارند در نجف اشرف بمیرند، تو به کربلا آمدی! گفت: دستگاه امیرالمؤمنین علیهالسلام فقط مرد قبول میکند، (یعنی افراد صالح و پاک که علاقه به دنیا ندارند و آلوده به گناه نیستند در بارگاه علی علیهالسلام راه دارند.) ولی در دستگاه امام حسین علیهالسلام همه را قبول میکنند؛ متقی و فاسق حتی یهود و نصاری هم در این باب اوسع الهی راه دارند.خلاصه آن مرد در کربلا فوت کرد و در همانجا مدفون شد. در شب دفن او عدهای او را بخواب دیدند که نقل کرده بود:چون مرا در قبر گذاشتند، نکیرین برای سؤال آمدند، بعد اعمال من را یکی به دیگری
عرضه میکرد.از نمازهای من شروع کردند، ملک به آنها اشکال کرد و نپذیرفت و میفهمیدم که راست میگویند و برای خدا نبوده است. چون نماز من رد شد مأیوس شدم. بعد به همین صورت تمام اعمال مرا خدشهدار کردند و پذیرفته نشد، تا رسید به اعمالی که مربوط به امام حسین علیهالسلام بود.گفت: به زیارت کربلا رفته، بدون حرفی قبول کردند. در مجلس روضه شرکت کرده، قبول کردند.
در فلان مجلس خدمتی به عزاداران کرده، قبول کردند و همینطور...من در قبر عصبانی شدم و گفتم: ای ملک خدا، این اعمال هم برای من است، چطور از بقیه چیزی قبول نشد و در اینها چیزی رد نشد!به من گفتند: «خاموش باش که ما در دستگاه امام حسین علیهالسلام وظیفه تحقیق نداریم، مأمور به ظاهریم».شیخ علی زاهد بعد فرمود: حالا من حق دارم زیارت امام حسین علیهالسلام را ترک نکنم؟ آن عرب گفت: بلی حق با شماست.14- آقای دکتر محمد هادی امینی فرزند برومند آیة الله علامه امینی قدس سره مؤلف کتاب ارزشمند «الغدیر» مینویسد:پس از گذشت چهار سال از فوت پدر بزرگوارم یعنی در سال 1394 ه.ق، پیش از اذان صبح جمعه، وی را در خواب دیدم، در حالی که شاداب و خرسند بود، جلو رفته و پس از سلام و دستبوسی، عرض کردم: پدر جان، در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟گفتند: چه میگوئی؟ مجددا عرض کردم: آقاجان، در آنجا که اقامت دارید، کدام عمل موجب نجات شما شد؛ کتاب الغدیر، یا سایر تألیفات، یا تأسیس کتابخانه یا...؟پاسخ دادند: نمیدانم چه میگوئی، قدری واضحتر و روشنتر بگو.گفتم: آقا جان، شما اکنون از میان ما رخت بربستهاید، و به جهات دیگر منتقل
شدهاید، در آنجا که هستید، از میان صدها خدمات و کارهای بزرگ علمی و دینی و مذهبی، کدامین عمل باعث نجات شما گردید؟مرحوم علامه امینی درنگ و تأملی نمودند و سپس فرمودند: فقط زیارت أبی عبدالله الحسین علیهالسلام.عرض کردم: شما میدانید اکنون روابط بین ایران و عراق تیره و تار است، و راه کربلا بسته، چه کنیم؟
فرمودند: در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین علیهالسلام بر پا میشود شرکت کن، ثواب زیارت امام حسین علیهالسلام به تو میدهند.سپس فرمودند: پسر جان در گذشته بارها به تو یادآور شدم، و اکنون نیز به تو توصیه میکنم، که زیارت عاشورا را هیچ وقت و به هیچ عنوان ترک و فراموش مکن، مرتبا زیارت عاشورا بخوان و بر خودت وظیفه بدان، این زیارت دارای آثار و برکات و فوائد بسیاری است، که موجب نجات و سعادتمندی در دنیا و آخرت تو میباشد... و امید دعا دارم.فرزند مرحوم آیةالله امینی مینویسد: علامه امینی با کثرت مشاغل و تألیف و مطالعه و تنظیم و رسیدگی به ساختمان کتابخانه که داشتند، مواظبت کامل به خواندن زیارت عاشورا داشته و به آن سفارش مینمودند. (1)15- آیةالله حاج مرتضی موحد ابطحی میگوید: در داستان تنباکو بعد از آنکه فعالیت و کوشش علماء ایران به جائی نرسید نامهای نوشتند، و به حاج آقا منیر بروجردی دادند، تا به سامرا برود، و به محضر آیة الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی برساند.چون حاج آقا منیر وارد سامرا میشود، حاج فتحعلی سلطان آبادی - استاد میرزا حسن نوری و صاحب کتاب «الکلمة الطیبة فی الانفاق» - به دیدن او میرود، حاج آقا منیر چای تعارف میکند، ایشان میفرمایند: نه گرسنهام که سیر شوم و نه تشنهام که سیراب شوم، سپس به ایشان میفرماید:
میدانم برای چه به سامراء آمدهاید، و شروع میکند نامهای که برای میرزا نوشتهاند از حفظ خواندن...بعد حاج آقا منیر از حاج ملا فتحعلی درخواست دستور میکند، ایشان
1) 225. زیارت عاشورا و آثار شگفت : 51، داستان 24.
میفرمایند: سه عمل را ترک نکن:اول - نماز اول ماه.دوم - نماز لیلة الدفن، هر وقت اطلاع پیدا کردی کسی مرده است، برایش نماز لیلة الدفن بخوانید.سوم - زیارت عاشورا را مداومت کنید.مرحوم حاج آقا منیر چنان مداومت به زیارت عاشورا پیدا کرد، که در دههی عاشورا برای هر یک از شهدای کربلا یک زیارت عاشورا میخواند، و در مجلس و محافل دائما مشغول بود، و اگر در مجلسی به سجده زیارت میرسید، همانجا سجده و نماز زیارت را بجا میآورد.آقای حاج میرزا محمد باقر - داماد ایشان - گوید: مرحوم حاج آقا منیر در حال سکرات موت هم مشغول زیارت عاشورا بود، گاهی در وسط زیارت حالت سکرات، موجب قطع زیارت میشد، وقتی به حال طبیعی میآمد باز مشغول میشد، تا آنکه در حال زیارت دعوت حق را اجابت کرد.
این قسمت احتیاج به تحقیق بیشتری دارد، خصوصا عالم ذر، لذا به نقل عبارت «تذکرةالشهداء» اکتفا شد.)هنگامیکه خداوند ودود از راه محبت، وجود و قابلیات مخلوقات را - به صورت ذرات - خلق فرمود، به آنها خطاب نمود که:(ألست بربکم) (2)«آیا من پروردگار شما نیستم»تمام آن ذرات بر حسب مراتب استعداد، زبان به «بلی» گشوده، و آنچه در مکنون داشتند ظاهر ساختند، و هر آنچه درخواست کردند به آنها عطا شد.(و آتاکم من کل ما سألتموه) (3)«و هر چه درخواست نمودید به شما داده شد».نخستین کسی که از روی حقیقت و پیش از همه ذرات در «بلی» سبقت گرفت، حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، چه وی اولین خلق خدا بود، از این رو وجود مبارکش در آن عالم نیز پیش از همه، آن ندا را لبیک گفت، و لهذا این وجود مسعود در تمام عوالم غیب و شهود بر تمام مراتب موجود سبقت گرفت.شخصی خدمتش عرض کرد: یا رسولالله، برای چه بر همهی پیامبران تفضیل داده شدی، و حال آنکه در آخر همه مبعوث شدی؟ فرمود: برای آنکه در اجابت خدا بر همه سبقت گرفتم.پس از حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی بن ابیطالب علیهالسلام ندای حق را «بلی»
گفت، و پس از آن سایر آل محمد علیهمالسلام، بر حسب مراتب مقرره خودشان.
سپس سایر خلق از ملائکه و جن و انس و دیگر موجودات...در بعضی کتب است که چون محمد و آل محمد علیهمالسلام در اجابت ندای حق بر همهی خلق سبقت گرفتند، نور الهی همهی ذرات وجودشان را فراگرفت و این نور در غیب و شهودشان درخشنده شد، آنگاه خداوند تمام خلق را تکلیف نمود که به جلالت و بزرگی ایشان تصدیق نمایند، کسانی که خبیث بودند چون این مقام و مرتبه را برای آل محمد علیهمالسلام مشاهده کردند، بر آنها حسد بردند و عداوت آنها را در دل گرفتند، همانگونه که حضرت باقر علیهالسلام در ذیل این آیه.(أم یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله).«آیا مردم حسد میبرند بجهت آنچه خداوند از فضل خویش به ایشان عطا کرده»فرمود: سوگند بخدا، ما آن مردمی هستیم که دربارهی ما حسد بردند.در آن حال بواسطه این حسد و عداوت، ظلمت متراکم شد، و آن عالم را فراگرفت. در آن هنگام منادی حق ندا کرد: آیا کسی هست متصدی شود و این ظلمت را برطرف نماید، نه به قهر و غلبه بلکه به مظلومیت و مقهوریت؛ یعنی به شهادت کلیه؟عرض کردند: خدایا، شهادت کلیه چیست؟ فرمود: دور شدن از وطن و تحمل بلایا و محن، و با لب تشنه کشته شدن، و فرزندان و برادران و یاران خود را کشته دیدن، و از دشمنان دشنام شنیدن و راضی شدن به غارت اموال و اسیری زن و فرزند و در بازارها در میان نامحرمان گرداندن، و توسط دشمنان سر در طشت طلا در مجلس شراب گذاشتن، و چوب خیزران بر او زدن، و تن دادن به کنیزی دختران، و کشیدن معجر از سر خواهران، و اطفال او از تشنگی مردن، و تیر بر حلقوم طفل شش ماهه خوردن، و دستهای بریدهی برادر دیدن، و فرق جوان شکافته مشاهده کردن، و نالهی، العطش، العطش از کودکان شنیدن، و به دوازده ضربت سر او از عقب
جدا گشتن، و بوسیلهی دشمنان بدنش را برهنه کردن و در
آفتاب انداختن و اسب بر آن تاختن.چون اهل عرصه این تفسیر را شنیدند، بر خود لرزیدند و از قبول آن رمیدند، و خود را قابل تحمل آن ندیدند، همانگونه که فرموده:(انا عرضنا الأمانة علی السموات و الأرض و الجبال فأبین أن یحملنها و أشفقن منها) (4)«ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، از حمل آن ابا نموده و از آن ترسیدند».به روایت امام محمد تقی علیهالسلام: جوابی عرض نکردند، دوباره به ایشان ندا شد، هیچکس جواب نداد، تا دفعهی سوم که به ندای عظیمی خطاب شد که؛ کیست قبول کنندهی شهادت کلیه تا در روز قیامت لوای شفاعت کلیه بدستش دهم؟ حضرت أبی عبدالله الحسین علیهالسلام عرض نمود: خداوندا من بار این امانت را میکشم و این کار را انجام میدهم...و به روایتی چون عرض کرد: من آنها را خریداری میکنم. ندا آمد؛ ای حسین.«بم تشتریهم و تشفعهم و تعتقهم من النار؟».«به چه چیزی آنها را میخری، و آنان را شفاعت میکنی واز آتش آزاد مینمائی؟»عرض کرد: به هر چیز که در نزد تو عزیزتر است، ندا آمد که هیچ چیز در نزد من از جان عزیزتر نیست. عرض کرد: جان میدهم و امت را میخرم.خطاب رسید: با جان، مردها را میخری، زنها را به چه میخری؟ عرض کرد: زنان و دختران خود را در راه تو میدهم تا آنها را اسیر کنند و در شهرها بگردانند.
خطاب آمد: جوانان آنها را به چه میخری؟ عرض کرد: جوانان خود را میدهم تا در راه تو کشته شوند.
ندا آمد: اطفال آنها را به چه میخری؟ عرض کرد: طفل شیر خوارهام را میدهم تا با لبتشنه تیر بر حلقومش زنند.پس حضرت رب الأرباب در این باره از آن جناب عهد و پیمان گرفت و این عهد در صحیفه نوشته شد.سپس آن صحیفه به دست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داده شد تا امضاء نماید، چون پیامبر این عهدنامه را مطالعه فرمود، رنگش تغییر کرد و آثار حزن در چهره انورش ظاهر گردید و گریه شدیدی نمودند، و فرمودند: راضی شدم به آنچه خدا برای ما راضی است، و به این مصیبت صبر مینمایم، زیرا ترویج دین و شفاعت گناهکاران در آن است، آنگاه به خاتم مبارکش آن عهدنامه را مهر نمود در حالی که چشمانش اشکبار بود.بعد از آن عهدنامه را برای پدر حضرت علی علیهالسلام آوردند، او نیز گریست و فرمودند:«ما لی و لال أبیسفیان».«مرا با آل ابیسفیان چکار!».و فرمودند: راضی شدم به آنچه خدا و رسول صلی الله علیه و آله و سلم به آن راضی شدهاند، و آن صحیفه را امضاء نمود و به خاتم شریف مهر کرد.هنگامیکه آن صحیفه را نزد مادرش حضرت فاطمه علیهاالسلام آوردند، و به مضمونش اطلاع یافت، گریه شدیدی نمود و بیهوش شد، و زمانی که بهوش آمد از دل پرسوز نالهی «واولداه، واحسیناه» برکشید، و چون ملاحظه نمود که در عوض این مصیبت عظمی ترویج دین و شفاعت کبری است، فرمود: راضی شدم به آنچه خدا و پیامبر و علی به آن راضی شدند.آن صحیفه را نزد امام حسن علیهالسلام آوردند، او نیز گریست و راضی شد
و مهر کرد. پس تمام انبیاء و اوصیاء و ملائکه این صحیفه را مهر کردند و این مضمون را در دفتر ملکوتی ثبت نمودند.آنگاه منادی حق ندا کرد: ای مردم،
«هذا الحسین بن علی بن أبیطالب، هو حبیبی و ولیی و صفوتی و ودیعتی فیکم، أحبوه و أعزوه و لا تخالفوه و لا تنکروا علیه».«این حسین فرزند علی بن أبیطالب است، او حبیب و ولی و برگزیده و امانت من در بین شماست، او را دوست بدارید و اکرام کنید و با او مخالفت نکنید و او را انکار ننمائید».اول کسی که این ندا را اجابت کرد، محمد و آل محمد علیهمالسلام بودند و پس از ایشان شیعیان و دوستان آنها بودند، و از اینجاست که فرمود: برای حسین در دلهای مؤمنین محبتی پوشیده است.چون منافقین این منزلت بلند را برای حضرت حسین علیهالسلام دیدند بر بغض و حسد و عداوتشان بیفزود و نتوانستند خودداری کنند و گفتند: آیا این تکلیف - یعنی محبت و اطاعت حسین علیهالسلام - از روی جبر و اضطرار است، یا از روی میل و اختیار؟خطاب رسید: ما کسی را به اضطرار تکلیف نمیکنیم.(فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر).«هر کس خواست ایمان بیاورد و هر کس خواست کافر شود».گفتند: ای پروردگار، چون چنین است رضا نمیدهیم که حسین بر ما حاکم و امیر باشد، بلکه اگر در اطاعت ما نیاید او را میکشیم، از این سخن ارکان وجود متزلزل شد و ملائکه و انبیاء و اولیاء گریستند، و هم و غم در دلها داخل گردید و سینهها تنگ شد...
حضرت باقر علیهالسلام میفرمایند: هرگاه امام حسین علیهالسلام در کودکی به نزد حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم میآمد، او را در کنار خود مینشانید و(چون حسین علیهالسلام فرار میکرد) به امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمود: (یا علی) او را برای من نگاهدار، پس او را میگرفت و میبوسید و میگریست.(روزی آن امام مظلوم) گفت: ای پدر، چرا گریه میکنید؟ حضرت فرمودند:«یا بنی أقبل موضع السیوف منک».«فرزندم، جای شمشیرهای دشمنان را میبوسم».فرمود: ای پدر، من کشته میشوم؟ فرمودند: آری بخدا سوگند، پدرت و برادرت و تو، همه کشته خواهید شد.امام حسین علیهالسلام گفت: محل شهادت ما از یکدیگر جدا خواهد بود؟ حضرت فرمودند: بلی، فرزندم.آن بزرگوار گفت: پس چه کسی از امت تو ما را زیارت میکند؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: زیارت نمیکند مرا و پدرت و برادرت و تو را مگر صدیقان از امت من. (6)مرحوم شوشتری رحمهالله در بیان حالات سیدالشهداء علیهالسلام در کودکی میفرماید: حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم این مظلوم را به انگشت ابهام خودش شیر میداد، بچهداری او با خود حضرت بود، با دست مبارک خود لباس بر او میپوشانید. نسبت به آن مظلوم بوسیدن مخصوص داشت، رسم است روی اطفال را میبوسند، حضرت بدن سیدالشهداء علیهالسلام را میبوسید، زیر گلویش را میبوسید، سینهاش را باز میکرد و از روی دلش بخصوص میبوسید.
این را همه دیده بودند، لذا چون امام حسین علیهالسلام میخواست به مکه برود عبدالله بن عمر آمد و گفت: یا ابا عبدالله، خواهش میکنم باز کنی آن مکانی را که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میبوسید. حضرت لباس خود را گشود، عبدالله روی ناف حضرت را بوسید.یک قسم دیگر هم بوسیدن داشت که حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمود: «یا علی أمسکه» چون سیدالشهداء علیهالسلام کودک بود، فرار میکرد امیرالمؤمنین علیهالسلام او را نگاه میداشت.حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سر تا پای آن مظلوم را میبوسید و گریه میکرد. حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام عرض کرد: چرا گریه میکنید؟ فرمود:«أقبل موضع السیوف».«جای شمشیرها را میبوسم».بوسیدن دیگر هم دارد: حضرت میخواست او را ببوسد، فرار میکرد به این طرف و آن طرف میدوید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با اینکه صاحب سکینه و وقار بود، به این طرف و آن طرف میدوید او را میگرفت و لبهایش را میبوسید، گاهی لبهایش را باز میکرد دندانهای مبارکش را میبوسید. این بوسیدنهای حضرت خصوصیاتی دارد که باید بیان شود.از جمله حالات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم محافظت نمودن از آن مظلوم بود، روزی حضرت سیدالشهداء علیهالسلام در مسجد به زمین خورد، حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول موعظه بودند، دست از موعظه برداشتند و رو به مردم نموده، فرمودند: «تعجب نکنید نتوانستم او را به این حال ببینم».روز دیگری سجده را طول دادند، بعد از سلام نماز از آن حضرت سؤال کردند: چرا طول دادید؟ فرمودند: این طفل بر پشتم سوار بود، نخواستم برخیزم، مبادا بیفتد.
حضرت سکینه دختر امام حسین علیهالسلام فرمود: چون پدرم شهید شد، او را در آغوش گرفتم و بیهوش شدم، در آن حال شنیدم که میفرمود:شیعتی ما ان شربتم ری عذب فاذکرونی أو سمعتم بغریب أو شهید فاندبونیای شیعیان من، هر وقت آب خوشگوار نوشیدید مرا یاد کنید، و هر زمان نام غریب یا شهیدی شنیدید بر من گریه کنید. (8)داود رقی گوید: خدمت امام صادق علیهالسلام بودم، آن جناب آب طلب نمودند، چون نوشیدند رقت کردند و چشم مبارکشان پر از اشک شد و گریستند.سپس فرمودند: ای داود، خدا قاتل حسین علیهالسلام را لعنت کند،«فما أنغص ذکر الحسن للعیش، انی ما شربت ماء باردا الا ذکرت الحسین، و ما من عبد شرب الماء فذکر الحسین علیهالسلام (و أهل بیته) و لعن قاتله الا کتب الله له مأة ألف حسنة، و محی (حط) عنه مأة أبلف سیئة، و رفع له مأة ألف درجة، و کان کأنما أعتق مأة ألف نسمة، و حشرة الله تعالی یوم القیامة أبلج الوجه (ثلج الفؤاد)».«چه اندازه یاد حسین زندگی را ناگوار میکند، هیچگاه آب سرد ننوشم جز اینکه یاد حضرت حسین علیهالسلام کنم، و هر کس آب نوشد و حضرت حسین و اهل بیتش را یاد کند، و کشندهی او را لعنت
نماید، خداوند صد هزار حسنه برای او بنویسد، و صد هزار گناه از او محو کند، و صد هزار درجه برای او بالا برد، و گویا صد هزار بنده آزاد کرده است، و خداوند
متعال در روز قیامت او را با قلبی مطمئن (با صورتی درخشان) محشور فرماید» (9)در حضور یکی از ائمه طاهرین علیهمالسلام سخن از یکی از شبهای متبرکه و فضیلت آن و ثواب احیاء و اعمال خیری که در آن شب انجام گیرد به میان آمد. یکی از حاضران گفت: آه که من در آن شب غافل بودم و آن را به غفلت گذرانیدم. و بر فوت آن شب تأسف میخورد.امام علیهالسلام فرمود: عمل تو در آن شب از همه بیش و ثواب تو از همه بیشتر بود، چون در آن شب آب خوردی و امام حسین علیهالسلام را یاد کردی و با ظالمانی که بر او ظلم کردند لعنت کرده، و از ایشان تبری نمودی. (10)در حدیث دیگر است که هر کس آب بیاشامد و از تشنگی امام مظلوم در کربلا یاد کند و بر قاتلان سیدالشهداء علیهالسلام لعنت کند، ثواب کسی را دارد که اطفال سیدالشهداء علیهالسلام را در روز عاشورا آب داده، و ثواب کسی را دارد که آن حضرت را در روز عاشورا اجابت نموده باشد، و در رکاب آن جناب شهید شده باشد.در حدیث دیگر فرمود: مثل آنست که هزار پیامبر خدا را از تشنگی نجات داده باشد، و هزار مرتبه در رکاب امام عادلی شهید شده باشد.
1- روضه خوان جبرئیل و مستمع حضرت آدم علیهالسلام:صاحب کتاب «الدر الثمین» در تفسیر آیهی شریفهی(فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه) (12)روایت کرده که حضرت آدم در پایهی عرش اسماء پیامبر و ائمه علیهمالسلام را دید، پس جبرئیل به او تلقین نمود که بگو:«یا حمید بحق محمد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمة، یا محسن بحق الحسن و الحسین و منک الاحسان».چون نام حسین علیهالسلام را بر زبان جاری کرد اشکش جاری شد و قلبش شکست، و گفت: ای برادر جبرئیل، چرا در یاد کردن پنجمی، قلبم میشکند و اشکم جاری میشود؟جبرئیل عرض کرد: این فرزند تو به مصیبتی مبتلا میشود که همهی مصیبتها در مقابل آن کوچک است. فرمود: ای برادر، آن چه مصیبتی است؟جبرئیل پاسخ داد:«یقتل عطشانا غریبا وحیدا فریدا، لیس له ناصر و لا معین».«بالب تشنه غریب و بیکس و تنها کشته میشود، و برای او هیچ یاور و معینی نباشد».
ای آدم، اگر او را ببینی در حالی که میگوید:«واعطشاه، واقلة ناصراه، حتی یحول العطش بینه و بین السماء
کالدخان، فلم یجبه أحد الا بالسیوف و شرب الحتوف».«داد از تشنگی، فریاد از کمی یاور، به نحوی که تشنگی حائل شود بین او و آسمان مانند دود (یعنی از شدت تشنگی آسمان را چون دود ببیند). و هیچکس او را اجابت نکند مگر به ضربههای شمشیر و چشانیدن مرگ».پس او را ذبح کنند چون گوسفندی که از قفا بکشند، و دشمنانش وسائل او را به غارت ببرند، و سر او و یارانش را بهمراه عیالاتش در شهرها بگردانند. اینگونه در علم خداوند منان گذشته است.پس آدم و جبرئیل چون مادر جوان مرده گریستند. (13)2- مجلسی در بهشت، روضهخوان جبرئیل و مستمع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم:حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام هنگام رفتن از دنیا رنگ مبارکش مایل به سبزی شد. پس گریست و به برادر فرمود: ای برادر، حدیث جدم دربارهی من و تو صحیح است، و مدت زیادی دست به گردن یکدیگر انداخته گریستند.حضرت سیدالشهداء علیهالسلام از آن حدیث پرسید، پاسخ داد که جدم فرمود:در شب معراج چون داخل بهشت شدم دو قصر بسیار بلند نزدیک هم دیدم که یکی از زبرجد سبز و دیگری از یاقوت سرخ، از جبرئیل سؤال کردم: ایندو قصر برای کیست؟ گفت: یکی از حسن و دیگری از حسین علیهماالسلام میباشد.گفتم: چرا رنگ آنها یکی نیست؟ سکوت نمود و جواب نداد. گفتم: چرا جواب
نمیدهی؟ گفت: حیا میکنم.چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جبرئیل را سوگند داد، گفت: اما سبزی قصر حسن، چون به زهر شهید میشود، و هنگام مردن رنگ او سبز میشود. و سرخی قصر حسین به سبب آنست که او را میکشند، و صورتش بخون او سرخ شود.پ
س پیامبر و جبرئیل و همهی حاضرین صدا به گریه و شیون بلند نمودند. (14)3- مجلس حضرت آدم در کربلا، که در فصل فضیلت زمین کربلا میآید.4- مجلسی در کشتی نوح، که چون به محل شهادت آن حضرت رسید متلاطم گردید. این نیز خواهد آمد.5- چون موسی با خضر در مجمعالبحرین ملاقات نمود، حدیث از آلمحمد علیهمالسلام و ابتلای ایشان نمود و صدای ایشان به ناله و گریه بلند شد. (15)مرحوم ملا حبیبالله کاشانی مینویسد: چون حضرت موسی با خضر در مجمعالبحرین ملاقات کرد از آل محمد علیهمالسلام سخن به میان آمد چون به حدیث کربلا رسیدند گریستند. (16)6- حضرت سلیمان که با حشم و خدم و جن و انس و پرندگان بر بساط خود نشسته در هوا سیر میکرد، چون محاذی قتلگاه سیدالشهداء علیهالسلام رسید، باد آن را بساط را سه دور پیچانید و به سوی زمین آورد. در آنجا نیز ذکر مصیبت آن حضرت شد که حدیث آن بیاید.7- چون حضرت ابراهیم ملکوت آسمانها را مشاهده کرد و نظر بر عرش اعظم نمود، پنج نور مقدس دید که به عرش الهی احاطه کردهاند، پرسید: این انوار مقدسه از کیست؟ گفتند: انوار مقدسه حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم و أوصیاء و دختر وی. گفت: سبب چیست که هرگاه به ایشان نظر میکنم خوشحال میشوم، و چون به نور پنجمی نظر
میکنم مهموم و معموم میشوم؟ گفتند: ای ابراهیم نمیدانی به صاحب این نور مقدس چه ظلمها میکنند، چون مقداری از آن را شنید محزون و مغموم گردید
و زندگی بر او تلخ شد. (17)8- چون حضرت ابراهیم علیهالسلام خواست بتها را بشکند گفت: (انی سقیم) (18)یعنی برای مصیبتهائی که به حسین بن علی علیهماالسلام میشود من بیمارم. (19)9- مجلس دیگر برای ابراهیم علیهالسلام هنگامی که مأمور شد به ذبح فرزندش اسماعیل، که روایت آن را در فصل گریه بر آن حضرت نقل کردیم.10- مجلس سوم برای ابراهیم خلیل علیهالسلام؛ چون از کربلا عبور میکرد اسبش بلغزید و آن حضرت افتاد و سرش شکست و خون جاری شد، برای موافقت با سبط خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم که حدیث آن میآید.11- مجلس دیگر در کربلا که مرثیهخوان آهوان صحرا بودند، و گریهکننده عیسی بن مریم و حواریون، چنانکه در روایت ابنعباس خواهد آمد. (20)12- مجلسی در طور سیناء که روضهخوان خداوند و مستمع موسی کلیمالله بود:یکی از بنیاسرائیل حضرت موسی علیهالسلام را دید که به تعجیل میرود، و رنگ آن حضرت زرد و بدنش لرزان است، او را ضعف گرفته و چشمش به گودی رفته، از این حالت دانست که به مناجات میرود.عرض کرد: ای پیامبر خدا، گناه بزرگی کردهام، از خدا برایم درخواست عفو کن.چون موسی علیهالسلام با خدا مناجات کرد، عرض کرد: ای پروردگار عالمیان، از تو
سؤال میکنم - و تو عالمی پیش از گفتار من -.
خداوند متعال فرمود: ای موسی، هر چه از من بخواهی به تو عطا میکنم. حضرت موسی عرض کرد: پروردگارا، فلان بندهی تو گناهی کرده و از تو عفو مسئلت دارد.خداوند فرمود: ای موسی، هر کس طلب مغفرت از من نماید او را عفو میکنم مگر کشندهی حسین علیهالسلام.حضرت موسی عرض کرد: پروردگارا، حسین کیست؟ خطاب رسید: همان شخصی که یاد او در جانب طور بر تو گذشت. عرض کرد: پروردگارا، چه کسی او را میکشد؟ فرمود: جماعتی ستمگر و گردنکش که خود را از امت جد او میشمارند، او را در زمین کربلا میکشند، و اسب او فرار میکند و شیهه میکشد و در شیههاش میگوید:«الظلیمة الظلیمة من أمة قتلت ابن بنت نبیها. فیبقی ملقی علی الرمال من غیر غسل و لا کفن. و ینهب رحله و یسبی نساوه فی البلدان، و یقتل ناصره و تشهر رؤوسهم مع رأسه علی أطراف الرماح. یا موسی، صغیرهم یمیته العطش و کبیرهم جلده منکمش، یستغیثون و لا ناصر و یستجیرون و لا خافر».«ای داد، ای داد از امتی که فرزند دختر پیغمبر خود را کشتند. پس او به روی ریگها بیغسل و کفن باقی بماند، اسباب او را به غارت برند، و زنان او را به اسیری در شهرها بگردانند، و یاران او را شهید نمایند، و سرهای ایشان را با سر آن حضرت بر سر نیزهها کنند و در اطراف بگردانند. ای موسی، اطفال کوچک ایشان را تشنگی هلاک کند، و پوست بدن بزرگشان بهم کشیده میشود، استغاثه میکنند و کسی آنها را یاری نمیکند و پناه میطلبند
ولی پناهدهنده
و حمایت کنندهای نیست».پس موسی علیهالسلام گریست... و خداوند سبحان فرمود: بدان ای موسی، که هر کس بر او گریه کند یا بگریاند، یا خود را به گریه وادار نماید، بدنش را بر آتش حرام کردم. (21)13- مجلس دیگر دربیتالمقدس بود که روضهخوان خداوند و مستمع حضرت زکریا بود:از جمله سؤالهای سعد بن عبدالله از حضرت قائم - عجلالله تعالی فرجه الشریف - این بود که مرا از تأویل (کهیعص) (22)خبر دهید؟ فرمودند: این حروف از خبرهای غیبی است که خداوند بندهاش زکریا را بر آن مطلع نموده و بعد از آن برای حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم نقل فرموده است، و داستان از این قرار است:حضرت زکریا از خدا سؤال کرد: که اسماء خمسهی طیبه را به او تعلیم کند، جبرئیل نازل شد و به او تعلیم نمود. هرگاه زکریا حضرت محمد و علی و فاطمه و حسن علیهمالسلام را یاد میکرد، اندوه او میرفت و ناراحتیاش برطرف میشد، و چون حضرت حسین علیهالسلام را یاد میکرد، گریه او را میگرفت و اشکش جاری میشد و نفس او بند میآمد.روزی عرض کرد: پروردگارا، چه میشود که چون آن چهار بزرگوار را یاد میکنم از هم و غم میرهم، و چون حسین علیهالسلام را یاد میکنم اشکم میریزد و به هیجان میافتم؟پس خداوند متعال او را از قضیه آن حضرت خبر داد و فرمود: (کهیعص) «کاف» اشاره به کربلاست، و «هاء» هلاکت عترت طاهره، و «یاء» یزید که به حسین علیهالسلام ظلم میکند (و او را میکشد)، و «عین» عطش آن حضرت و «صاد» صبر آن جناب.چون زکریا این واقعه را شنید سه روز از مسجد بیرون نیامد، و مردم را از داخل شدن
منع کرد، و پیوسته گریه و ناله مینمود و عرض میکرد:خدایا، آیا دل بهترین خلق خود را در مصیبت فرزندش به درد میآوری! الهی، آیا بر
ساحت مقدس او گرفتاری این مصیبت بزرگ را نازل میکنی؟ آیا لباس این مصیبت را بر تن علی و فاطمه علیهماالسلام میپوشانی؟ و آیا سختی این مصیبت را بر حریم آنها روا میداری؟آنگاه عرض کرد: خدایا، فرزندی به من عنایت فرما که در پیری چشم من به او روشن گردد، و محبت او را در دل من زیاد کن و سپس مرا به مصیبت او مبتلا نما، چنانکه حمل حبیب خود را مبتلا به مصیبت فرزندش خواهی کرد.پس خداوند یحیی علیهالسلام را روزی زکریا کرد، و او را در مصیبتش مبتلا نمود، حمل یحیی شش ماه بود چنانکه حمل حضرت حضرت حسین علیهالسلام نیز شش ماه بود. (23)14- مجلس دیگر برای عیسی بن مریم بود که شیر مرثیه خواند و آن حضرت و حواریون گریستند. که در حدیث آن خواهد آمد
اینها. مجالس منعقد شده قبل از ولادت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام بود، مرحوم شوشتری در «الخصائص الحسینیه» موارد دیگری نیز نقل فرموده است.
1- امام باقر علیهالسلام فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خانه امسلمه بودند و به او سفارش نمودند که کسی بر من وارد نشود. حسین علیهالسلام که خردسال بود آمد، امسلمه نتوانست جلو او را بگیرد تا وارد بر پیامبر شد، امسلمه دنبالش رفت، دید حسین علیهالسلام روی سینهی پیامبر است و آن حضرت گریه میکند و چیزی در دست دارد که آن را میبوسد. (24)پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای امسلمه، این جبرئیل است و مرا خبر میدهد که این
طفل کشته میشود، و این خاکی است که روی آن کشته خواهد شد، این خاک را نزد خود نگهدار، چون خون شد بدان که حبیبم کشته شده است.امسلمه عرض کرد: ای رسول خدا، از خداوند بخواه که این شهادت از او دفع شود.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: از خدا خواستم، ولی خداوند به من وحی فرمود: (به عوض شهادت چند چیز به او میدهد:) برای او درجهای است که هیچکس از مخلوقات به آن نمیرسند، و او را شیعیانی است که شفاعت کنند و شفاعت آنها پذیرفته شود، و براستی مهدی - عجلالله تعالی فرجه الشریف - از فرزندان اوست. پس خوشا به حال کسی که از اولیاء و شیعیان حسین علیهالسلام باشد، بخدا سوگند همانا ایشان در روز قیامت رستگارند. (25)2- مفضل بن عمر از امام صادق علیهالسلام، از پدر بزرگوارش، از جدشان علیهمالسلام روایت
کردهاند که روزی امام حسین علیهالسلام بر امام حسن علیهالسلام وارد شدند.چون نگاه به برادر خود انداختند گریستند. امام حسن علیهالسلام فرمود: چرا گریه میکنید ای ابا عبدالله؟ فرمود: گریهام برای رفتاری است که با شما انجام میدهند.فرمود: آنچه به من آید زهری است که به کامم ریزند و به آن کشته شوم.«و لکن لا یوم کیومک یا أبا عبدالله».«ولی ای أبا عبدالله، روزی چون روز تو نخواهد بود»،سی هزار نفر که همه ادعا میکنند از امت جد ما محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستند و خود را به اسلام نسبت میدهند بر تو گردآیند،«فیجتمعون علی قتلک و سفک دمک، و انتهاک حرمتک، و سبی ذراریک و نساءک، و انتهاب ثقلک».«پس همدست شوند برای کشتن تو و ریختن
خونت، و هتک حرمتت، و اسیر کردن فرزندان و زنانت و تاراج کردن اموالت».در اینجاست که به بنیامیه لعنت فرود آید، و از آسمان خاکستر و خون بارد، و همه چیز حتی وحشیان بیابان و ماهیان دریا به حال تو گریان شوند. (26)3- امفضل دختر حارث میگوید: روزی به خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وارد شدم عرضه داشتم: یا رسولالله، دیشب خواب وحشتناکی دیدم. فرمود: چه دیدی؟ عرض کردم: بسیار سخت است. فرمود: چیست؟ گفتم: «در خواب دیدم که گویا قطعهای از پیکر شما جدا شد و روزی دامن من قرار گرفت».فرمود: خیر است، انشاءالله فاطمه پسری به دنیا میآورد و در دامن تو قرار میگیرد. پس حضرت فاطمه علیهاالسلام حسین علیهالسلام را به دنیا آورد و همواره در دامن من بود، چنانکه رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرموده بود.
روزی به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد شدم و امام حسین علیهالسلام را در دامن آن حضرت گذاشتم. یک مرتبه متوجه شدم که از دیدگان رسول خدا سیل اشک جاری است.گفتم: ای رسول گرامی، پدر و مادرم به فدایت، شما را چه شد؟ فرمود: اینک جبرئیل بر من فرود آمد و گفت که «امت من این فرزندم را خواهند کشت». پرسیدم: این فرزندتان را! فرمود: آری و یک مشت خاک سرخ از تربت او به من داد.حاکم نیشابوری این حدیث را در مستدرک خود آورده و تصریح کرده که این حدیث بر اساس ضوابط بخاری و مسلم صحیح میباشد. (27)4- مسور بن مخرمه ضمن حدیث طولانی روایت میکند: هنگامی که دو سال تمام از ولادت امام حسین علیهالسلام گذشت، رسول گرامی اسلام عازم سفر شد، در اثنای راه
ایستاد، کلمهی استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) (28)بر زبان جاری نمود و از دیدگانش اشک جاری شد.از علت این ناراحتی جویا شدند، فرمودند: «این جبرئیل است، از سرزمینی در کنار فرات به نام کربلا برای من سخن میگوید، فرزندم حسین بن فاطمه در آنجا کشته میشود».پرسیدند: چه کسی او را میکشد؟ فرمودند: «مردی به نام یزید، که خداوند او را مبارک نگرداند...». (29)5- اولین تعزیهداری پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وقت ولادت حسین علیهالسلام بود که فرمود: فرزند مرا بیاورید، اسماء عرض کرد: هنوز پاکیزهاش نکردهام.فرمود: تو او را پاکیزه میکنی؟ خدا او را پاکیزه کرده است. حضرت نگاه اولی که به حسین علیهالسلام کرد فرمود:
«عزیز علی، عزیز علی یا أبا عبدالله».یک اقامه عزا هم وقتی از این عالم میرفت، حسین علیهالسلام را بر سینهاش چسبانید و فرمود:«ما لی و لیزید».مرا با یزید چکار است!اما اقامه عزای آن حضرت بعد از ارتحال در روز عاشورا بود. (30)6- در روز سیزدهم ماه مبارک رمضان حضرت علی علیهالسلام بالای منبر کوفه از حسنین علیهماالسلام پرسید: چند روز از این ماه گذشته و چند روز باقی مانده است؟ پس فرمود: در این ماه محاسن من از خون سرم خضاب خواهد شد و گریست، و مردم گریستند.
بعد فرمود: گمان مکنید که گریه من برای این مطلب است،«والله لابن أبیطالب أشوق الی الموت من الطفل ای ثدی أمه».«سوگند بخدا، اشتیاق فرزند ابیطالب به مرگ، از طفل به پستان مادرش بیشتر است».و لکن گریهی من برای این دو فرزندم است که یکی را به زهر شهید نمایند، و دیگری را با لب تشنه سر از بدنش جدا کنند (31)مجالسی که بعد از ولادت حضرت حسین علیهالسلام و پیش از شهادت آن بزرگوار منعقد شده، بسیار فراوان است و اگر گردآوری شود کتاب قطوری خواهد بود، علامه امینی قدس سره بیست نمونه آن را از کتب معتبر اهل سنت در کتاب ارزشمند «سیرتنا و سنتنا» گرد آورده،
نابع و مآخذ آنها را بیان فرموده، و رجال و اسناد آنها را بررسی نموده است. (32)
1- عبدالله بن سنان گوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمودند:«قبر الحسین بن علی صلوات الله علیه عشرون ذراعا فی عشرین ذراعا مکسرا روضة من ریاض الجنة، و منه معراج الملائکة الی السماء، و لیس من ملک مقرب و لا نبی مرسل الا و هو یسئل الله أن یزوره، ففوج یهبط و فوج یصعد».«قبر حسین بن علی علیهماالسلام بیست ذراع در 20 ذراع مکسرا (33)باغی از باغهای بهشت و محل صعود ملائکه به آسمان است. و هیچ ملک مقرب و نبی مرسلی نیست مگر آنکه از خداوند میخواهد تا آن حضرت را زیارت کند، پس گروهی از آنها (برای زیارت) پایین میآیند و فوجی بالا میروند» (34)2- فضل بن یحیی از پدرش از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمودند: زیارت کنید کربلا را و آن را ترک نکنید، همانا زمین کربلا بهترین اولاد انبیاء را در بر
1) 226. زیارت عاشورا و آثار شگفت آن : 53، داستان 25.
2) 227. سورهی اعراف، آیهی 172.
3) 228. سورهی ابراهیم، آیهی 34.
4) 229. سورهی احزاب، آیهی 72.
5) 230. تذکرة الشهداء : 4 تا 7، مجلس اول.
6) 231. کامل الزیارات : 70 ب 22 ح 4.
7) 232. فوائد المشاهد : 346.
8) 233. مصباح کفعمی : 741.
9) 234. امالی صدوق : 142 م 29 ح 7، کامل الزیارت : 106 ب 34، کافی: 391:6 باب نوادر از أشربه ح 6.
10) 235. حدیقة الشیعة : 513، لئالی الأخبار: 332:2.
11) 236. انوار الشهادة : 159 ف 14.
12) 237. «پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت که آن کلمات باعث پذیرفته شدن توبهی او گردید» {سورهی بقرهی، آیهی 37}.
13) 238. بحارالانوار: ج 245:44 باب اخبار الله بشهادته ح 44.
14) 239. بحارالانوار: ج 145:44 تاریخ امام حسن علیهالسلام ح 13.
15) 240. بحارالانوار: ج 301:13 و 279، تفسیر قمی: 38:2.
16) 241. تذکرةالشهداء : 33.
17) 242. مهیج الأحزان : 227 م 10.
18) 243. سورهی صافات، آیهی 89.
19) 244. بحارالانوار، ج 77:11، معانی الأخبار : 201.
20) 245. بحارالانوار، ج 253:44 ضمن ح 2، امالی صدوق : 598 م 87 ضمن ح 5.
21) 246. بحارالانوار، ج 308:44 باب کفر قتله.
22) 247. سورهی مریم، آیهی 1.
23) 248. احتجاج: 272:2، بحارالانوار: ج 223:44 باب اخبار الله بشهادته ح 1، اشک روان بر امیر کاروان : 222.
24) 249. در بحارالانوار بجای کلمهی «یقبله»، «یقلبة» ضبط شده، که معنا اینطور میشود: در دست او چیزی است که آن را میچرخاند.
25) 250. امالی صدوق : 139 م 29 ح 3، و لکن در بحارالانوار، ج {225:44 ح 5} آن را از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است.
26) 251. امالی صدوق : 115 م 24 ح 3، بحارالانوار، ج 218:45 باب ما ظهر بعد شهادته ح 44.
27) 252. مستدرک صحیحین: 176:3، مقتل خوارزمی: 158:1 ف 8 ح 2.
28) 253. سورهی بقره، آیهی 156.
29) 254. مقتل الحسین از خوارزمی: 165:1 ف 8 ح 13، بحارالانوار، ج 248:44.
30) 255. مجالس المواعظ : 9 م 1.
31) 256. تذکرةالشهداء : 39 مجلس سوم.
32) 257. سیرتنا و سنتنا : 49 تا 150.
33) 258. مقصود از تکسیر این است که بیست ذراع از ناحیهی رأس حسین علیهالسلام و بیست ذراع از ناحیه پشت حضرت و 20 ذراع از ناحیه پای شریف و 20 ذراع از پیش روی مبارک روضهای از ریاض جنت است. همانطور که خود حضرت علیهالسلام در حدیث دیگری این معنی را توصیف فرموده، با این تفاوت که در آن حدیث 25 ذراع میباشد. {کامل الزیارت : 272 ب 89 ح 4}.
34) 259. کامل الزیارات : 112 ب 38 ح 3، بحارالانوار: ج 106:101 باب الحائر و فضله ح 1.
گرفته است.آگاه باشید که ملائکه هزار سال قبل از اینکه جدم حسین علیهالسلام در آنجا دفن شود کربلا را زیارت کردند،«و ما من لیلة تمضی الا و جبرئیل و میکائیل یزورانه».«و هیچ شبی نمیگذرد مگر اینکه جبرئیل و میکائیل آن را زیارت میکنند».پس بکوش ای یحیی، که جایت در آنجا خالی نماند. (1)3- امام صادق علیهالسلام فرمودند: زمین کعبه (به خود افتخار کرد و) گفت: کیست مانند من! در حالی که خداوند خانهی خویش را بر روی من بنا نمود، و مردم از راههای دور به جانب من میآیند، و من حرم خدا و محل امن او شدهام.پس خداوند به او وحی نمود که ساکت باش، سوگند به عزت و جلالم که فضیلت تو در مقایسه با آنچه به زمین کربلا عطا نمودهام، نیست مگر به مقدار رطوبتی که یک سوزن به هنگام فرورفتن در دریا به خود میگیرد، و اگر خاک کربلا نبود تو را فضیلت نمیدادم، و اگر نبود آن کسی که سرزمین کربلا او را دربر گرفته ترا نمیآفریدم، و آن «خانه» را که به آن میبالی نمیآفریدم.پس آرام، خاموش، سربزیر، متواضع، خاضع و خاشع باش، هرگز به زمین کربلا فخرفروشی مکن، وگرنه تو را در زمین فرومیبرم و در آتش جهنم سرنگونت مینمایم. (2)علامه بحرالعلوم در قصیدهی معروف خود به این حدیث اشاره کرده میفرماید:و من حدیث کربلا والکعبة لکربلا بان علو الرتبة
از حدیث (مفاخرهی) کعبه و کربلا برتری رتبه و شأن کربلا ظاهر شد (1)
4- امام باقر علیهالسلام فرمودند: خداوند متعال بیست و چهار هزار سال پیش از خلقت کعبه، زمین کربلا را آفرید، و آن را مقدس و مبارک قرار داد.پیش از آنکه خداوند موجودات را خلق نماید این زمین پاک و پاکیزه و مبارک بود، و همیشه اینطور خواهد ماند، تا اینکه خداوند آن را بهترین زمین در بهشت، و بهترین منزل و مسکنی که اولیایش را در بهشت در آن ساکن میگرداند قرار دهد. (2)5- امام صادق علیهالسلام فرمودند: حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام از شهر خارج شده، با عدهای سیر میکردند. یکی دو میل به کربلا مانده آن جناب از رفقای خود پیشی گرفت و خود را به قتلگاه شهداء رسانید.سپس فرمود: دویست پیامبر و دویست وصی پیامبر و دویست سبط در اینجا از دنیا رفتهاند، که همگی بدست پیروانشان شهید شدهاند.پس آن بزرگوار در حالی که سوار بر قاطر خود بودند، پا از رکاب خارج کرده، در آنجا طواف میکردند و میخواندند:مناخ رکاب و مصارع شهداء لا یسبقهم من کان قبلهم و لا یلحقهم من أتی بعدهممحل پیاده شدن سواران و بر زمین افتادن شهیدانی است که از گذشتگان کسی از آنها جلو نیفتاده، و از آیندگان کسی به مقام آنها نخواهد رسید (3)6- ابوهاشم جعفری گوید: من و محمد بن حمزه به خدمت ابوالحسن امام هادی علیهالسلام وارد شدیم که از آن حضرت به خاطر بیماری که داشت عیادت کنیم. پس آن جناب به ما فرمودند: عدهای را با خرج من به حائر بفرستید (که برای من دعا کنند).
1) 262. سفینة البحار، 475:2 {مادهی کربلا}.
2) 263. کامل الزیارات : 268 ح 4، بحارالانوار: ج 107:101 ح 5، و با اندکی تفاوت در کامل الزیارات : 270 ح 13 و تهذیب: 72:6 باب حد حرمالحسین علیهالسلام و فضل کربلا ح 6 و وسائل: 516:14 ح 5.
3) 264. کامل الزیارات:270 ح 12، بحارالانوار: ج 116:101 ح42، وسائل: 516:14 ح 6.
چون از نزد آن بزرگوار بیرون رفتیم، محمد بن حمزه به من گفت: آن حضرت
میفرمایند: عدهای را به حائر حسینی بفرستیم در صورتی که خود بمنزلهی آن کسی است که در حائر است!ابوهاشم گوید: من برگشتم و سخن او را بازگو کردم، آن جناب فرمودند: اینگونه نیست که او میگوید، همانا (دعای من مستجاب است لکن) برای خداوند مواضعی است که دوست دارد در آنجا عبادت شود، و حائر حسین علیهالسلام از آن محلهاست. (1)مرحوم ابنقولویه دو حدیث دیگر به همین مضمون - با تفصیل بیشتری - از امام هادی علیهالسلام روایت کرده است. (2)7- امام صادق علیهالسلام فرمودند: همانا خاک حائر حضرت حسین علیهالسلام شفاء از هر درد، و امان از هر خوفی میباشد. (3)8- امام صادق علیهالسلام فرمودند: سجده بر تربت قبر حضرت حسین علیهالسلام تا (طبقهی) هفتم زمین نورافشانی میکند. و کسی که تسبیح تربت با او باشد جزء تسبیحگویان نوشته میشود اگر چه با آن تسبیح نگوید (4)غیر از آنچه گذشت، احادیث بسیاری در فضیلت زمین کربلا و تربت حسینی و استشفاء از آن و کیفیت اخذ و نگهداری تربت و ادعیه مربوط وارد شده است که جمع آنها کتابی مستقل میشود، و ما نمونهای از آنها را بطور خلاصه یادآور میشویم. برای تحقیق و آشنائی بیشتر میتوانید به مصادر مراجعه فرمائید:
(1) 1- زمین کربلا اشرف از کعبه است.2- این زمین را خداوند 24 هزار سال پیش از کعبه آفرید، و آن را مبارک و پاکیزه قرار داد.3- پیش از شهادت آن سرور دویست نبی و دویست وصی و دویست سبط - که همگی شهید شدهاند - در آن سرزمین دفن شدهاند.4- این زمین همیشه مبارک و پاکیزه بود و خواهد بود، بلکه پاکترین بقعه روی زمین، و حرمت آن از همه جا بیشتر است.5- باغی از باغهای بهشت است.6- بهترین زمین در بهشت و بهترین منزل و مسکنی خواهد بود که اولیاء خدا در بهشت در آن ساکن میشوند. مأخذ این موارد از احادیث گذشت.7-همانطور که ستارهی درخشان زهره در بین ستارگان برای اهل زمین میدرخشد، زمین کربلا در بین باغهای بهشت میدرخشد و چشمان همهی اهل بهشت را خیره میکند، و آن زمین ندا میکند:«أنا أرض الله المقدسة الطیبة المبارکة التی تضمنت سیدالشهداء و سید شباب أهل الجنة».«منم آن زمین مقدس، پاک و مبارکی که جسد حضرت سیدالشهداء و سید جوانان اهل بهشت را دربر دارم» (2)8- دفن کردن میت در آن سرزمین سبب میشود بدون حساب داخل بهشت گردد.
1) 269. بحارالانوار: ج 118:101 باب تربة الحسین علیهالسلام، و ج 333:85 باب تسبیح فاطمه علیهاالسلام ح 16 به بعد، وسائل: 365:5 باب 16 از ما یسجد علیه، و ج 521:14 باب 70 از مزار، کامل الزیارات بابهای 88 تا 95، مستدرک: 12:4 باب 9 از ما یسجد علیه و ج 10 بابهای 50 تا 58 از مزار، الخصائص الحسینیه : 67، اشک روان : 165، منتخب التواریخ : 297.
2) 270. کامل الزیارات : 268 ب 88، بحارالانوار، ج 108:101.
مرحوم نوری در چندین خواب در فضیلت مدفون شدن در زمین کربلا و عظمت تربت سیدالشهداء علیهالسلام نقل کرده است، از آن جمله:از استاد کل علامه بهبهانی نقل میکند که گفت: حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام را
در خواب دیدم، عرض کردم: ای سید و مولای من، آیا از کسی که در جوار شما دفن شده سؤال میکنند؟فرمودند: کدام ملک جرئت دارد که از او سؤال کند؟! (1)9- هرگاه ملائکه بهشت به زمین نازل شوند حورالعین از آنها خواهش میکنند تا تسبیح و تربت قبر حسین علیهالسلام را برای آنها هدیه ببرند. (2)10- مستحب است حنوط میت را با تربت آن سرور مخلوط کنند، و چون او را در قبر میگذارند همراه او تربت دفن نمایند، و در مقابل صورتش بگذارند. (3)11- مستحب است سجده کردن بر آن تربت مقدس که در احادیث وارد شده حجابهای هفتگانه را پاره میکند. (4)12- سجدهای که بر تربت قبر حسین علیهالسلام انجام پذیرد تا زمین هفتم نورافشانی میکند. (5)13- به کسی که تسبیح تربت با او باشد ولو تسبیح نمیگوید، به او ثوابش داده میشود، و جزء تسبیحگویان نوشته میشود. (6)14- خوردن خاک و گل حرام، و مانند خوردن مردار و خون و گوشت خوک است، مگر تربت آن حضرت به قصد استشفاء که خداوند شفای هر دردی را در آن
1) 271. دارالسلام: 148:2، کلمهی طیبة.
2) 272. بحارالانوار: ج 134:101 ح 67، مکارمالأخلاق : 281 ب 10 ف 2.
3) 273. بحارالانوار: 133:101 و 136، تهذیب: 76:6، وسائل: 29:3 ب 12 از تفکین.
4) 274. بحارالانوار: 135:101، وسائل: 366:5 ب 16 مما یسجد علیه ح 3.
5) 275. من لا یحضره الفقیه: 174:1 باب ما یسجد علیه {ب 40} ح 2، وسائل: 365:5 ح 1.
6) 276. من لا یحضره الفقیه: 174:1 باب ما یسجد علیه {ب 40} ح 2، وسائل: 365:5 ح 1.
قرار داده، با شرائطی که در جای خود ذکر شده است. (1)15- اگر کسی با تسبیح تربت استغفار کند، هفتاد برابر به او پاداش میشود. (2)
16- همراه داشتن آن خاک مطهر سبب أمن از ترس است اگر به این نیت بردارند (3)17- مستحب است کام طفل را با آن خاک بردارند تا در امان باشد. (4)19- کربلا بقعهی مبارکی است که در قرآن یاد شده، چنانکه امام صادق علیهالسلام در تفسیر آیهی 30 از سورهی قصص فرمودند: منظور از «شاطیء الواد الأمین) که خداوند در قرآن فرموده «فرات»، و منظور از (البقعة المبارکة) همان «کربلا» میباشد. (5)20- جمیع ملائکه این خاک مقدس را در آسمان بو کرده، از آن تبرک جسته، و بر قاتلان حضرت و پیروانشان لعنت فرستادهاند.
1) 277. بحارالانوار: 130:101 و 118، کامل الزیارات : 285 ب 95، امالی طوسی: 325:1 و 326.
2) 278. بحارالانوار: ج 136:101.
3) 279. بحارالانوار: ج 118:101 و 126، امالی طوسی: 325:1، کامل الزیارات : 278 ب 92.
4) 280. کامل الزیارات : 278 ب 92 ح 2، بحارالانوار: ج 124:101.
5) 281. تهذیب: 38:6 ح 24، کامل الزیارات : 48 ب 13 ح 11، وسائل: 405:14 باب 34 از مزار ح 4.
مرحوم شوشتری مینویسد: ورود به زمین کربلا باعث حزن و رقت است، چنانکه نسبت به جمیع انبیاء واقع شد، چون روایت شده که همهی پیامبران به زیارت کربلا توفیق یافتهاند:«و ما من نبی الا و قد زار کربلا، و وقف علیها و قال: انک لبقعة کثیرة الخیر فیک یدفن القمر الأزهر».«همهی أنبیاء زیارت نمودند آن مقام شریف را، و در آن توقف کرده، گفتند: ای زمین، تو مکانی پرخیر هستی، در تو دفن خواهد شد ماه تابان امامت» (2)هر یک از پیامبران که وارد کربلا میشدند، صدمهای بر ایشان وارد میشد، دلتنگ و مهموم گشته، از خداوند سبب آن را سؤال مینمودند، خداوند وحی میفرمود که این زمین کربلاست و در آن حضرت حسین علیهالسلام شهید خواهد شد. (3)1- چون اهل بیت وارد کربلا شدند، امکلثوم عرض کرد: ای برادر، این بادیهی هولناکی است، که از آن خوف عظیم بر دلم جا گرفته؟!حضرت حسین علیهالسلام فرمود: بدانید که من در وقت عزیمت از صفین با پدرم امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد این زمین شدیم. پدرم فرود آمده، سر در کنار برادرم گذارده، ساعتی در خواب رفت و من بر بالین او نشسته بودم، ناگاه پدرم مشوش از خواب بیدار شد و زار زار میگریست. برادرم سبب آن را پرسید، فرمودند: در خواب دیدم که این صحرا
دریائی پر از خون بود، و حسین من در میان آن دریا افتاده، دست و پا میزند و کسی به فریاد او نمیرسید.
پس رو به من کرده فرمود:«یا أبا عبدالله، کیف تکون اذا وقعت هاهنا الواقعة».«ای حسین، چگونه خواهی بود هرگاه برای تو در این زمین چنین واقعهای رو دهد؟».گفتم: صبر میکنم و بجز صبر چارهای ندارم. (1)2- هنگامی که حضرت آدم به زمین فرود آمد، حوا را ندید، دنبال او میگشت تا به کربلا گذر نمود، بدون سبب غمگین شده، سینهاش تنگ گردید، و چون به محل شهادت حسین علیهالسلام رسید پایش لغزید و بر زمین افتاد و خون از پایش جاری شد.سر به آسمان بلند کرد و عرض نمود: خداوندا، آیا گناهی از من صادر شد، که مرا به آن معاقب فرمودی؟ من همهی زمین را گشتم و مثل این زمین به من بدی نرسید.خداوند به او وحی نمود که ای آدم، گناه نکردی و لکن فرزندت حسین علیهالسلام در این مکان از روی ستم کشته میشود، خون تو به موافقت خون او جاری شد.عرض کرد: قاتل او کیست؟ وحی آمد: قاتلش یزید، ملعون اهل آسمانها و زمین است. آدم گفت: ای جبرئیل، (دربارهی قاتل آن حضرت) چه کنم؟ گفت: او را لعن کن. پس آدم چهار بار او را لعن کرد وبه سوی عرفات روانه شد، پس در آنجا حوا را یافت. (2)3- هنگامیکه حضرت نوح سوار کشتی شد تمام جهان را سیر نمود، چون به کربلا رسید طوفانی شد (و آن کشتی به تلاطم افتاد) و نوح از غرق شدن ترسید، به پروردگار خود عرض کرد: خدایا، همه ی دنیا را گشتم چنین حالتی و ترسی مثل این زمین به من دست نداد!
جبرئیل نازل شد و فرمود: ای نوح، در این محل حضرت حسین فرزندزادهی محمد صلی الله علیه و آله و سلم خاتم انبیاء، و فرزند (علی علیهالسلام) خاتم اوصیاء (1)کشته میشود.پرسید: ای جبرئیل، قاتل او کیست؟ پاسخ داد: قاتل او ملعون هفت آسمان و هفت زمین میباشد. پس نوح چهار مرتبه او را لعن کرد، سپس کشتی سیر نمود تا به جودی رسید و در آنجا مستقر شد. (2)4- حضرت ابراهیم علیهالسلام چون از کربلا عبور کرد اسبش لغزید و از اسب افتاد، سرش شکسته خون جاری شد. پس شروع به استغفار نمود و عرض کرد: خدایا، چه گناهی از من صادر شد؟جبرئیل نازل شد و گفت: ای ابراهیم، گناهی از تو سر نزده، لکن در این زمین فرزندزادهی خاتم پیامبران و فرزند (علی علیهالسلام) خاتم اوصیاء کشته میشود، از این جهت خون تو جاری شد تا موافق با خون آن جناب گردد... (3)5- هنگامی که اسماعیل گوسفندان خود را برای چرا به کنار فرات فرستاد، چوپان به او خبر داد که چند روز است گوسفندان آب نمیآشامند! اسماعیل از خداوند سبب آن را پرسید، جبرئیل نازل شد و گفت: ای اسماعیل، از گوسفندانت سؤال کن سبب آن را میگویند.به آنها فرمود: چرا از این آب نمیآشامید؟ به زبان فصیح گفتند:«قد بلغنا أن ولدک الحسین علیهالسلام سبط محمد صلیالله علیه و آله و سلم یقتل
هنا عطشانا، فنحن
1) 287. از این جهت به حضرت علی علیهالسلام خاتم اوصیاء گفته میشود که در حقیقت وصی پیامبر حضرت علی علیهالسلام است و ائمه دیگر وصی حضرت علی علیهالسلام میباشند، پس حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم خاتم انبیاء است و حضرت علی علیهالسلام خاتم اوصیاء است. وبه حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجهالشریف ازاین جهت خاتم الاوصیاء گفته میشود که سلسلهی وصایت به وسیلهی آن بزرگوار خاتمه مییابد.
2) 288. بحارالانوار: ج 243:44 ح 38، اشک روان : 217.
3) 289. بحارالانوار: ج 243:44 ح 39.
لا نشرب من هذه المشرعة حزنا علیه».«به ما خبر رسیده که فرزندت حسین علیهالسلام، فرزندزادهی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در اینجا با لب تشنه کشته میشود، و ما به جهت حزن بر او از این شریعه آب مینوشیم».اسماعیل دربارهی قاتل آن جناب سؤال کرد، گفتند: آن حضرت را ملعون اهل آسمانها و زمین و تمام خلائق میکشد، پس اسماعیل قاتل آن بزرگوار را لعنت کرد. (1)6- روایت شده که سلیمان بر فرش خود مینشست و در هوا سیر میکرد. روزی هنگامیکه در حرکت بود به زمین کربلا رسید. باد بساط او را سه دور بهم پیچانید بطوریکه سلیمان ترسید سقوط کند، پس باد آرام شد و فرش در زمین کربلا فرود آمد.سلیمان به باد گفت: برای چه (این کار را کردی و) فرود آمدی؟ گفت: در این موضع حسین علیهالسلام کشته میشود.پرسید: حسین کیست؟ باد گفت: حسین فرزندزادهی محمد مختار صلی الله علیه و آله و سلم و فرزند علی، حیدر کرار میباشد. سؤال کرد: قاتل او کیست؟ ملعون اهل آسمانها و زمین، یزید میباشد. سلیمان دست برداشت و یزید را لعن و نفرین نمود و جن و انس آمین گفتند.پس باد وزید و بساط به سیر خود ادامه داد. (2)7- روزی حضرت موسی علیهالسلام با یوشع بن نون سیر میکرد، چون به زمین کربلا رسید، کفش آن جناب پاره و بند آن باز شد و خار به پای او نشست و خون جاری گشت. عرض کرد: خدایا، چه گناهی از من سر زد (که مبتلا شدم)؟
به او وحی شد که در این موضع حسین علیهالسلام کشته، و خون او ریخته میشود، لذا خون تو
به موافقت خون وی جاری گردید.عرض کرد: پروردگارا، حسین کیست؟ خطاب آمد: او فرزندزادهی محمد مصطفی و پسر علی مرتضی است.پرسید: قاتل او کیست؟ گفته شد: او ملعون ماهیان دریا و وحشیان صحرا و پرندگان هواست. موسی علیهالسلام دست برداشت و بر یزید لعن و نفرین کرد و یوشع آمین گفت، آنگاه به دنبال کار خود روان گشت. (1)8- روزی حضرت عیسی علیهالسلام با حواریون در بیابان سیاحت میکردند، گذرشان به کربلا افتاد. شیری غران را دیدند که راه را بر ایشان بسته است. حضرت عیسی پیش آمد و فرمود: ای شیر، چرا در این جاده نشستهای و نمیگذاری عبور کنیم؟ آن شیر به زبان فصیح گفت:«انی لم أدع لکم الطریق حتی تلعنوا یزید قاتل الحسین علیهالسلام».«من راه را برای شما باز نمیکنم تا اینکه بر یزید، کشندهی حسین علیهالسلام لعن کنید».حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: حسین کیست؟ شیر گفت: او فرزندزادهی محمد پیامبر امی صلی الله علیه و آله و سلم و پسر علی ولی خداست.فرمود: قاتل او کیست؟ گفت: قاتل وی ملعون تمام حیوانات وحشی و گرگان و درندگان، خصوصا در روزهای عاشورا است.پس حضرت عیسی دست برداشت و بر یزید لعن و نفرین کرد، و حواریین آمین گفتند. پس شیر از راه دور شد و ایشان گذشتند. (2)
مرحوم مازندرانی حایری ذیل این قضیه مینویسد:حضرت عیسی و حواریون گریستند و بر قاتل آن حضرت لعن کردند. و حضرت
عیسی فرمود: یا بنیاسرائیل، بر قاتل حسین علیهالسلام لعن کنید، و اگر زمانش را درک کردید از پای ننشینید (همراه او جهاد کنید)، چون شهید شدن با او مانند شهادت با انبیاء است (1)9- امسلمة - رضی الله عنها -گوید: شبی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از پیش ما بیرون رفت، و مدتی دراز از چشم ما ناپدید شد، پس آشفته حال و غبارآلود به خانه آمد در حالی که دست شریفش را بسته بود. عرض کردم: یا رسولالله، چه شده است که شما را پریشان و گردآلود میبینم؟فرمود: در این زمان به موضعی از عراق که کربلا گویند مرا سیر دادند، محل کشته شدن فرزندم حسین و گروهی از فرزندان و اهل بیتم به من نشان داده شد، من پیوسته خون ایشان را از آنجا برمیگرفتم، و آن خونها در دست من است، سپس حضرت دست خود را به طرف من گشود و فرمود: آن را بگیر و حفظ کن.پس آن را که شبیه خاک سرخ بود گرفتم، و در شیشهای نهادم و سر آن را بستم و از آن نگهداری میکردم.چون حسین علیهالسلام از مکه به سمت عراق رهسپار شد، هر روز و شب آن شیشه را درآورده، میبوئیدم و به آن نگاه میکردم و برای مصیبتهای حضرتش میگریستم.چون روز دهم محرم رسید - همان روزی که در آن روز حضرت شهید شد - آن را در اول روز بیرون آوردم به همان حال بود، چون در آخر روز به نزد آن رفتم آن را خونی تازه یافتم. پس در خانهی خود فریاد کشیدم و گریستم و لکن از ترس اینکه دشمنان در مدینه صدایم را بشنوند، و در شماتت ما شتاب کنند، اندوه خود را فرونشاندم و پیوسته آن روز و ساعت را در نظر داشتم، تا خبر شهادت آن جناب به مدینه رسید و حقیقت آنچه دیده
بودم آشکار گردید. (2)
10- شیخ صدوق رحمهالله به سند معتبر از ابنعباس روایت کرده که گفت:
در خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام بودم هنگامیکه به جنگ صفین میرفت. چون در نینوا - که در کنار فرات است - منزل کرد با صدای بلند فرمود: ابنعباس، آیا این موضع را میشناسی؟ گفتم: نه یا امیرالمؤمنین. فرمود: اگر این موضع را همچون من میشناختی از آن گذر نمیکردی تا همانند من گریه کنی.آن بزرگوار بسیار گریست تا آنکه ریش مبارکش تر شد و اشک بر سینهاش جاری گشت، و ما نیز گریان شدیم، و حضرت میفرمود: آه آه، مرا با آل ابیسفیان چکار؟ مرا با آلحرب چه میشود؟ که حزب شیطان و اولیاء کفرند؟ صبر کن یا أباعبدالله، که به پدرت رسید از آنها مثل آنچه به تو خواهد رسید.پس آب طلب نمود و وضو گرفت و مقداری نماز خواند. بعد از نماز نیز همان سخنان را میفرمود و میگریست، تا اینکه ساعتی به خواب رفت، چون از خواب بیدار شد فرمود: یابن عباس، عرض کردم: در خدمتم.فرمود: آیا خبر دهم به تو آنچه اکنون در خواب دیدم؟ عرض کردم: پیوسته دیدهی شما در استراحت باد، و آنچه دیدی خیر است یا امیرالمؤمنین.فرمود: دیدم گویا مردانی چند از آسمان به زیر آمدند که پرچمهای سفید در دست و شمشیرهای براق و درخشنده حمایل نموده، گرد این زمین خطی کشیدند، سپس دیدم گویا این درختان خرما شاخههایشان را به زمین میزنند، و خون تازه از آنها میچکد، و حسین فرزند و پارهی تن و نور دیدهام در میان آن خونها غرق شده و فریاد و استغاثه میکند و کسی بداد او نمیرسد، و گویا آن مردان نورانی که از آسمان آمده بودند او را صدا میکردند و میگفتند:«صبرا آل الرسول، فانکم تقتلون علی أیدی شرار
الناس، و هذه الجنة - یا أبا عبدالله - الیک مشتاقة».«ای آل رسول، صبر کنید که شما بدست بدترین مردم کشته میشوید و اینک بهشت مشتاق
تست ای ابا عبدالله».سپس مرا تعزیت دادند و گفتند: ایا ابا الحسن، بشارت باد تو را که خداوند دیدهات را در روز قیامت به او روشن خواهد نمود. پس بیدار شدم.سوگند به خدائی که جان علی در دست اوست؛ مرا خبر داد پیامبر راستگو حضرت ابوالقاسم صلی الله علیه و آله و سلم که من این را خواهم دید، هنگامیکه برای جنگ با اهل بغی میروم، و این زمین کربوبلاست، در اینجا دفن میشود حسین با هفده نفر از اولاد من و فاطمه.این زمین در آسمانها معروف است و از آن به عنوان زمین کربوبلا یاد میکنند، چنانکه زمین حرمین (مکه و مدینه) و بیتالمقدس را یاد میکنند.آنگاه به من فرمود: ابنعباس، در این حوالی پشکل آهو جستجو کن. بخدا دروغ نگویم و به من دروغ نگفتهاند، آنها مثل زعفران زرد رنگند.ابنعباس گوید: تفحص کردم و آنها را گرد هم یافتم، پس ندا کردم یا امیرالمؤمنین، همانطور که فرموده بودید آنها را یافتم. حضرت فرمود: خدا و رسولش راست گفتند. حضرت برخاست و به سرعت به سوی آنها آمد، آنها را برداشت و بوئید و فرمود: این عینا همان است (که مرا خبر دادهاند)، ابنعباس، آیا داستان آنها را میدانی؟اینها را حضرت عیسی بن مریم بوئیده است! هنگامیکه از این صحرا عبور میکرد و حواریین در خدمت او بودند، آهوانی را دید که در این موضع جمع شده و میگریند، پس حضرت عیسی با حواریون نشستند و مشغول گریه شدند، و حواریین سبب نشستن و گریهی آن حضرت را نمیدانستند.گفتند: یا روحالله، سبب گریه شما چیست؟ حضرت فرمود: آیا میدانید این چه زمینی است؟ گفتند: نه، فرمود: این زمینی است که فرزند پیامبر خدا -احمد - صلی الله علیه و آله و سلم و
جگر گوشهی طاهرهی بتول که شبیه مادر من (مریم) است در آن کشته، و در اینجا دفن خواهد شد، طینتی که از مشک خوشبوتر است، زیرا که طینت آن فرزند شهید است، طینت
انبیاء و اولاد انبیاء این چنین است.این آهوان با من سخن گفتند که در این زمین به اشتیاق تربت آن فرزند مبارک چرا میکنیم، در اینجا از شر جانوران و درندگان در امان هستیم.پس حضرت عیسی دست برد و این پشکلها را برداشت و بوئید و فرمود: بخاطر گیاهش چنین خوشبو است. خداوندا، اینها را باقی بدار تا پدرش ببوید که موجب تسلی او گردد.سپس فرمود: این است که تا حال مانده، و به سبب طول زمان زرد شده است. و این زمین کربوبلاست. پس با صدای بلند فرمود: ای پروردگار عیسی بن مریم، به کشندگان حسین، و یاری دهندگان دشمنان او، و آنانکه او را کمک نکنند برکت مده.پس بسیار گریست و ما نیز با او گریستیم، تا آنکه از بسیاری گریه برو درافتاد و مدت زیادی غش کرد. چون بهوش آمد، چند پشکل برداشت و در گوشهی ردای خود بست، و به من دستور داد که قدری از آنها را بردارم، و فرمود: ای پسر عباس، هر گاه دیدی از این پشکلها خون تازه روان میشود، بدانکه ابا عبدالله در این زمین شهید گشته و دفن شده است.ابنعباس گوید: بخدا من آنها را بیشتر از بعضی واجبات خدای عزوجل محافظت میکردم، و آنه از جیب خود باز نمیکردم.تا اینکه در خانه خوابیده بودم، به ناگاه بیدار شدم، دیدم از آن خون تازه روان است و جبیم پر از خون شده است. من نشستم و گریه کردم و گفتم: بخدا حسین علیهالسلام شهید شده است. بخدا سوگند که علی علیهالسلام در هیچ سخنی به من دروغ نگفت، و هیچ خبری به من نداد مگر واقع شد، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او چیزهائی خبر میداد که به غیر او نمیفرمود.ترسیدم و سپیدهدم از خانه خارج شدم و دیدم شهر مدینه را غباری چون ابر نازک فراگرفته که یکدیگر را نمیتوان دید. سپس آفتاب برآمد، گویا منکسف است و گویا بر
دیوارهای مدینه خون تازه ریختهاند. پس (به خانه برگشتم) نشستم و گریستم و گفتم:
بخدا حضرت حسین علیهالسلام شهید شده است، و صدای از گوشهی خانه شنیدم که میگفت:اصبروا آل الرسول قتل الفرخ النحولنزل الروح الامین ببکاء عویلای آل پیغمبر، صبر کنید، که فرزند زهرای بتول کشته شد، و روحالأمین با گریه و ناله و فغان نازل گردید.با صدای بلند گریست و منهم گریه کردم، و آن تاریخ را یادداشت نمودم، روز عاشورا بود، چون خبر به مدینه رسید معلوم شد در همان روز آن حضرت شهید شده است.این خبر را به کسانی که همراه آن حضرت بودند گفتم، آنها گفتند: بخدا سوگند که ما نیز صدای آن نوحهگر را در جبهه شنیدم و ندانستیم که چه کسی بود، و به نظر ما حضرت خضر علیهالسلام بود. (1)11- به سند معتبر از هرثمة بن ابیمسلم روایت شده که گفت: در خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام به جنگ صفین رفتیم، هنگام مراجعت در زمین کربلا فرود آمدند و نماز صبح را در آنجا خواندن. پس مشتی از آن خاک را برداشته، بوئیدند و فرمودند: خوشا بحال تو ای خاک، گروهی از تو محشور میشوند که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد.هرثمه پس از مراجعت به خانه همسرش - که ازشیعیان علی علیهالسلام بود - جریان را گفت. زوجهاش گفت: ای مرد، امیرالمؤمنین علیهالسلام جز حق نمیگوید.چون امام حسین علیهالسلام به جانب عراق آمد، هرثمه گوید: من در لشکر عبیدالله بن زیاد بودم، هنگامی که زمین کربلا و درختان را دیدم بیاد سخنان علی علیهالسلام افتادم،
1) 296. بحارالانوار: ج 252:44، امالی صدوق : 597 م 87 ح 5، جلاء العیون : 327.
بر شتر خود سوار شدم و به نزد حسین علیهالسلام آمده، سلام کردم و آنچه از پدرش در این منزل شنیده بودم به عرض رسانیدم.حضرت فرمودند: آیا تو با مائی یا بر علیه ما میباشی؟ گفتم: نه با توام و نه بر علیه تو، دخترانی چند در کوفه گذاشتهام که از عبیدالله بن زیاد بر آنها میترسم.
آن حضرت فرمودند:«فامض حیث لا تری لنا مقتلا و لا تسمع لنا صوتا، فوالذی نفس حسین بیده لا یسمع الیوم واعیتنا أحد فلا یعیننا الا کبه الله لوجهه فی نار جهنم».«برو به مکانی که کشته شدن ما را نبینی و صدای - دادخواهی - ما را نشوی، سوگند به خدائیکه جان حسین در دست اوست هر کس استغاثهی ما را بشنود و ما را یاری نکند، خداوند او را بروی در آتش جهنم میافکند»
از امام سجاد علیهالسلام روایت شده که فرمودند:همراه امام حسین علیهالسلام خارج شدیم، در هیچ منزلی فرود نمیآمد و کوچ نمیکرد مگر اینکه یحیی بن زکریا علیهماالسلام را یاد میفرمود... (1)1- مدت حمل هر دو شش ماه بود، خبر آن گذشت.2- از جانب خداوند به ولادت هر دو مولود، بشارت آمد: دربارهی حضرت یحیی قرآن میفرماید:(یا زکریا انا نبشرک بغلام اسمه یحیی) (2)«ای زکریا، ما به تو بشارت میدهیم به فرزندی که اسمش یحیی است».و دربارهی امام حسین علیهالسلام در حدیث آمده است که جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و گفت: ای محمد«ان الله یقرء علیک السلام و یبشرک بمولود یولد من فاطمة تقتله أمتک من بعدک»«همانا خداوند به تو سلام میرساند و به مولودیکه از حضرت فاطمه به دنیا میآید بشارت میدهد که بعد از تو گروهی از پیروانت او را
به شهادت
میرسانند» (1)3- اسم هر دو بدون واسطه از جانب خداوند انتخاب شد (2)4- هیچ کدام از پستان شیر نخوردند؛ حضرت یحیی به آسمان برده شد و از نهرهای بهشت تناول نمود و بعد از ایام شیرخوارگی به نزد پدر نازل شد. (3)و حضرت حسین علیهالسلام از عرش عظیم یعنی با مکیدن زبان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم تغذی نمود (4)5- صورت هر دو بزرگوار میدرخشید:دربارهی حضرت یحیی وارد شده است: «کان البیت یضییء بنوره»: «نور جمالش خانه را روشن میساخت». (5)و دربارهی حضرت حسین علیهالسلام راوی گوید: «لقد شغلنی نور وجهه و جمال هیبته عن الفکرة فی قتله»: «نور جمال و هیبت صورتش مرا از اندیشهی قتلش بازداشت». (6)6- هیچ یک از آن بزرگوار در طول عمر خوشحال نشدند، و اگر احیانا فرحی از برای ایشان میشد زود به حزن مبدل میگشت (7)7- قاتلین هر دو زنازاده بودند (8)و در حدیث آمده که در جهنم منزلی است که احدی مستحق آن نیست مگر
1) 300. کامل الزیارات : 56 ب 16 ح 4.
2) 301. سورهی مریم، آیهی 7، بحارالانوار: ج 238:43 و 249، امالی صدوق : 134 م 28 ح 3.
3) 302. بحارالانوار: ج 180:14 ح 17.
4) 303. بحارالانوار: ج 245:43، اصول کافی: 386:1، امالی صدوق : 136 م 28 ح 5.
5) 304. بحارالانوار: ج 180:14 ح 17.
6) 305. بحارالانوار: ج 57:45.
7) 306. اشک روان : 440.
8) 307. کامل الزیارات : 77 ب 25، بحارالانوار: 302:44 و 184:14.
قاتل امام حسین علیهالسلام و حضرت یحیی علیهالسلام. (1)
8- زمین و آسمان بر ایشان گریستند (2)بلکه خون گریه کردند (3)9- علاوه بر آسمان و اهل آسمان، خورشید نیز برای آن دو بزرگوار گریست و گریهی خورشید به این صورت شد که به رنگ خون طلوع کرده، به رنگ خون غروب نمود (4)10- بعد از شهادت، سر هر دو تکلم نمود؛ سر یحیی به پادشاه گفت: از خدا بترس (5)و سر مبارک امام حسین علیهالسلام مکرر قرآن میخواند، که بعدا خواهد آمد.11- یحیی را به طریق صبر کشتند. (6)و امام حسین علیهالسلام با اینکه در میدان جنگ شهید شدند باز بطریق صبر بود، چنانکه امام سجاد علیهالسلام در کوفه فرمودند:«أنا ابن من قتل صبرا».«من فرزند کسی هستم که او را بطریق صبر شهید کردند» (7)12- سر حضرت یحیی را برای زنازادهای از بنیاسرائیل هدیه بردند. (8)و سر حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را برای ابنزیاد و یزید هدیه بردند، چنانکه خواهد آمد.
1) 308. بحارالانوار: ج 301:44 ح 9، کامل الزیارات : 78 ب 25 ح 2، عقاب الأعمال : 216 باب عقاب من قتل الحسین علیهالسلام ح 2.
2) 309. بحارالانوار: ج 168:14 ح 6 و 7، و ج 210:45 و 211، کامل الزیارات : 89 ب 28 ح 17.
3) 310. بحارالانوار: ج 215:45 و 216 و 217 و ج 183:14، کامل الزیارات : 92 ب 28 ح 20.
4) 311. بحارالانوار: 182:14.
5) 312. بحارالانوار: 357:14.
6) 313. اشک روان : 441.
7) 314. بحارالانوار: 113:45، لهوف : 157، و معنای «قتل صبر» آنست که جانداری را نگهدارند و چیزی به سوی او پرتاب کنند تا کشته شود.
8) 315. بحارالانوار: ج 298:45.
1- بشارت به یحیی سبب شادی حضرت زکریا شد، اما بشارت به حضرت حسین علیهالسلام موجب حزن گردید.2- با اینکه هر دو بطریق صبر شهید شدند، اما آنقدر زخم بر حضرت حسین علیهالسلام وارد شد که از حرکت افتاد، پس سرش را بریدند.3- سر یحیی را با دست گرفتند و در طشت بریدند، ولی حضرت حسین علیهالسلام را نیزه به پهلویش زدند تا از اسب بر زمین افتاد، آنگاه سرش را بریدند.4- عداوت قاتل حضرت یحیی با کشیدن یک کارد به حنجر او ساکن شد، اما در کربلا به صدها ضربهی شمشیر و نیزه و ضربههای دیگر اکتفا نشد، بعد از شهادت بدن شریفش را پایمال اسبان کردند.5- سر یحیی را یکبار هدیه بردند، اما سر حسین مظلوم را بر سر نیزه کرده و به شهرها گردانیدند و با چوب به لب و دندان مبارکش میزدند.6- قاتل حضرت یحیی با دیدن سر مقدس ایشان متغیر شد، ولی قاتل امام حسین علیهالسلام به هنگام دین سر مبارک ایشان تبسم کرد.7- یحیی را از مسجد بیرون آوردند هیچ علاقه و عیال و طفلی نداشت، اما آن حضرت را از خیمهها بیرون آوردند در حالی که زنان حیران، تشنه، غریب، بییاور، دختران صغیر که از بیکسی و غریبی ناله میکردند و آن حضرت آنها را روی دامن مرحمت خود میگذاشت و تسلی میداد.8- تمام خون یحیی در طشت بود مگر یک قطره که بر زمین افتاد و جوشید، اما در کربلا تمام خون را بر خاک ریختند، مگر چند قطرهای که خود بدست مبارک گرفت و بر صورت مالید و به آسمان پاشید.9- حضرت یحیی با یک ضربت کارد سرش را بریدند، اما در کربلا با دوازده
ضربت سر آن مظلوم را بریدند.
10- چونکه سر یحیی را بریدند بدنش صحیح بود، ولی در کربلا بدن امام حسین علیهالسلام را پامال و سوراخ سوراخ کردند.11- سر حضرت امام حسین علیهالسلام بر نیزه بلند نمودند بر درخت آویختند، بر دروازه نصب کردند، و در تنور گذاشتند، ولی سر حضرت یحیی فقط در طشت نهاده شد
1- امام رضا علیهالسلام از پدران خود علیهمالسلام نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: روز قیامت دخترم فاطمه با پیراهن خونآلودی وارد محشر میشود و به رکنی از ارکان عرش تکیه میکند و میفرماید: ای دادگر، بین من و کشندگان فرزندم حکم فرما!رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: بخدای کعبه، برای دخترم حکم میشود، و همانا خدای عزوجل با غضب فاطمه خشم میکند و با رضایتش خشنود میشود. (1)2- امام صادق علیهالسلام نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: چون روز قیامت شود قبهای از نور برای فاطمه علیهاالسلام نصب میشود، و حسین علیهالسلام در حالی که سر خویش را بدست گرفته به جانب مادر روان شود.چون حضرت فاطمه او را ببیند نعرهای زده و شیونی کند که تمام فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل و تمامی مؤمنین در محشر بر حال او بگریند...سپس امام صادق علیهالسلام فرمودند: خدا رحمت کند شیعیان ما را، بخدا سوگند شیعیان ما مؤمنان حقیقیاند، زیرا با اندوه طولانی و افسوس فراوان در این مصیبت با ما شرکت جویند. (2)3- حضرت علی بن أبیطالب علیهالسلام روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: برای فاطمه علیهاالسلام سر خونآلود فرزندش حسین علیهالسلام مجسم میشود پس فاطمه فریاد میزند:
«واولداه، واثمرة فؤاداه».«ای فرزندم، ای میوهی دلم»
همهی ملائکه از صیحه فاطمه به فغان و ناله درآیند، و اهل محشر فریاد کنند: ای فاطمه، خداوند بکشد کشندهی پسرت را... (1)4- رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: چون روز قیامت شود فاطمه علیهاالسلام در میان جماعتی از زنان وارد محشر گردد. فرمان آید: داخل بهشت شو.عرض میکند: به بهشت نروم تا بدانم پس از من با فرزندم چه کردند؟خطاب میرسد: به قلب محشر نظر کن، چون نظر کند حسین علیهالسلام را ببیند که با تنی بیسر ایستاده، پس صیحهای زند و من از صیحهی او شیون کنم و همهی ملائکه از فغان و نالهی ما بخروشند.پس خدای بزرگ به خشم آید و به آتشی که نامش هبهب است - و در آن هزار سال دمیدهاند تا سیاه شده و هیچگونه آسایشی در آن نیست و اندوه از آن جدا نشود - فرمان دهد که قاتلین حسین را اگر چه از حاملین قرآن باشند برباید، پس آن آتش همهی آنها را در کام خود گیرد... (2)5- ابان بن عثمان از حضرت صادق علیهالسلام روایت میکند که فرمودند: چون روز قیامت شود خداوند تمام خلائق را - از اولین و آخرین - در بیابانی جمع نماید، پس منادی ندا کند: چشمان خود را ببندید و سرها را به زیر اندازید، تا فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله و سلم از صراط بگذرد.پس خلایق چشمان خود را ببندند و فاطمه در حالی که بر ناقهای از ناقههای بهشت سوار است و هفتاد هزار ملک او را مشایعت میکنند، بیاید و در جایگاه شریفی از قیامت توقف نماید، آنگاه از شترش پیاده شود و لباس خونآلود
حسین بن علی علیهماالسلام را بدست گیرد و عرض کند: پروردگارا، این لباس فرزند من است، و تو میدانی با او چه کردند!ازجانب خدای عزوجل ندا میرسد:«ای فاطمه، خشنودی تو درنزد ما - تأمین - است».
پس عرض میکند: ای خدای من، از قاتلین او انتقام بگیر.خداوند متعال به طائفهای از آتش امر میکند، از جهنم خارج شده، کشندگان حسین را (از محشر) جمع میکند، همانطور که پرنده دانه را برمیچیند. پس آتش آنها را با خود به جهنم میبرد و به انواع عذاب معذب مینماید.آنگاه فاطمه سوار ناقه شده داخل بهشت میشود، در حالیکه ملائکه او را مشایعت میکنند و فرزندانش در جلو روی، و دوستانش در طرف راست و چپ او هستند. (1)مرحوم شوشتری در کتاب «الخصائص الحسینیه» کیفیت آمدن حضرت زهرا علیهاالسلام را با استفاده و تلفیق چندین حدیث بیان نموده که ما خلاصهی آن را نقل میکنیم:در آن روز حضرت فاطمه علیهاالسلام به کیفیت مخصوصی وارد محشر میشود، که بر برش حلهی کرامت است، و به روی آن هزار حلهی بهشتی است، و بالای سرش قبهای از نور الهی است، که ظاهرش از باطنش پیدا، و باطنش هویداست. و بر سرش تاجی است از نور که هفتاد رکن دارد، و بر ناقهای سوار است از ناقههای بهشت، که مهارش بدست جبرئیل است، و فریاد میکند: چشمهای خود را بپوشید که اینک دختر خاتم انبیاء عبور مینماید.از جانب بهشت دوازده هزار حورالعین به استقبالش میآیند که از برای احدی استقبال ننمودهاند و نخواهند نمود، و به استقبال او میآید مریم دختر عمران با هفتاد هزار حوریه، و
1) 321. امالی مفید : 130 م 15 ح 6، بحارالانوار: 224:43 ح 11.
خدیجه با هفتاد هزار ملک، و حوا و آسیه با هفتاد هزار حوریه، آنگاه منبری از نور برایش نصب نمایند. رختهای خونآلود و پیراهن غرقه بخون حسین علیهالسلام با آن مکرمه است.پس عرض میکند: خدایا، میخواهم ببینم حسن و حسین را، پس مصور شود از برای او حسین علیهالسلام، بحالتی که سر در بدن ندارد، و خون از رگهای او جاری است. چون آن حالت را ببیند، نعرهای زند، و خود را از ناقه به زیر اندازد، و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ملائکه همه
نعره زنند.در خبر است که حسین علیهالسلام خود بیاید، در حالتی که سرش را در کف دست گرفته، و چون فاطمه (علیهاالسلام) او را ببیند، نعرهای زند که تمام اهل محشر به گریه درآیند، پس پیراهن حسین علیهالسلام را در دست گیرد و عرض کند: خدایا، این پیراهن فرزند من است، یعنی ببین چگونه از ضرب شمشیر و نیزه، سوراخ سوراخ است، یا اینکه خدایا، این پیراهن را هم بر بدنش نگذارند، و او را برهنه روی زمین انداختند.پس خداوند از کشندگان آن جناب، و اولاد ایشان و اولاد اولاد ایشان که راضی به فعل پدران خود بودند، به انواع عذاب انتقام گیرد.
شکی نیست که سیرهی علماء، صلحاء، ابرار و اخیار در همهی قرون و أعصار بر این بوده است که در مصیبت جامهی سیاه بپوشند و همینطور در ایام عزای معصومین علیهمالسلام، خصوصا حضرت سیدالشهداء علیهالسلام، بلکه سیرهی همهی عقلا بر این جاری بوده است، زیرا لباس سیاه را لباس حزن و اندوه میدانستند.در شرع مقدس اسلام هیچگونه ردع و منعی از این سیره نرسیده، بلکه احادیث و شواهد فراوانی بر تأیید آن وارد شده است.ما در اینجا چند قضیه که دلالت بر وجود سیره میکند میآوریم، سپس احادیث دال بر مطلوبیت سیاهپوشی در عزای ائمه علیهمالسلام را نقل میکنیم، در پایان فتوای بعضی از فقهاء را میآوریم:1- در جنگ احد که 70 تن از مسلمانان شهید شدند، زنان مسلمان - از جمله امسلمه - در سوگ شهیدان جامهی سیاه دربر کردند. (2)2- ابونعیم اصفهانی نقل میکند: هنگامی که خبر شهادت امام حسین علیهالسلام به امسلمه رسید، در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبهای سیاه زد و جامهی سیاه پوشید. (3)3- اسماء بنت عمیس، پس از جنگ موته در عزای همسر خویش «جعفر طیار» لباس سپاه پوشید.
(1)4- یکی از فرزندان امام زینالعابدین علیهالسلام نقل میکند که پس از شهادت امام حسین علیهالسلام، زنان بنیهاشم در ماتم آن حضرت لباسهای سیاه و جامههای خشن پوشیدند و هرگز از گرما و سرما شکایت نمیکردند و پدرم علی بن الحسین علیهالسلام به علت (اشتغال آنها به) مراسم عزاداری برای ایشان غذا درست میکرد. (2)5- هنگامی که یزید، اهل بیت رسول خدا را طلبید و آنان را میان ماندن در شام و برگشتن به مدینه مخیر نمود، گفتند: «ما بیش از هر چیز دوست داریم که برای امام مظلوم مجلس ماتم و عزا برپا کنیم و گریه و زاری کنیم».یزید گفت: آنچه میخواهید انجام دهید. آنگاه خانههایی را برای آنان مهیا ساخت، پس از زنان بنیهاشم و طائفه قریش کسی باقی نماند، جز اینکه (به نشانهی عزاداری) برای حسین علیهالسلام لباس سپاه پوشیدند، و به مدت هفت روز برای آن حضرت ندبه و زاری کردند. (3)6- پس از خطبهی تاریخی امام سجاد علیهالسلام در مسجد جامع دمشق، منهال برخاست و گفت: چگونه هستی ای فرزند رسول خدا؟امام سجاد علیهالسلام فرمود: چگونه میشود حال کسی که پدرش به قتل رسیده باشد و اهل و عیالش اسیر شده باشند؟... همانا من و اهل بیتم لباس عزا پوشیدهایم و پوشیدن لباس نو بر ما روا نیست. (4)7- سلیمان بن راشد از پدرش نقل میکند که امام سجاد علیهالسلام را دیدم که جبهای سیاه رنگ و جلو باز پوشیده بودند.
1) 325. مجمع الزوائد هیثمی: 16:3.
2) 326. محاسن برقی : 420 ح 195، بحارالانوار: ج 188:45 و ج 84:82، وسائل: 238:3 ب 67 از دفن ح 10.
3) 327. منتخب طریحی: 482:2، بحارالانوار: ج 196:45، مستدرک: 327:3 ب 48 احکام ملابس ح 31، مقتل ابی مخنف : 220.
4) 328. مقتل ابیمخنف : 217، ناسخ التواریخ زندگانی امام سجاد علیهالسلام: 293:1.
(1) 8- نعمان بن بشیر هنگامی که خبر شهادت امام حسین علیهالسلام را به گوش اهالی مدینه رسانید، همهی مردها سیاه پوشیدند و فریاد و ناله سر دادند. (2)9- سلیمان بن ابی جعفر (عموی هارون) در تشییع پیکر مطهر امام کاظم علیهالسلام جامهی سیاه پوشیده بود. (3)10- سیف بن عمیره، صحابی بزرگ امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام در سوگنامهی خود میگوید:و البس ثیاب الحزن یوم مصابه ما بین أسود خالک أو أخضردر روز شهادت آن حضرت (روز عاشورا) جامههای عزا بر تن کن، یا به رنگ سیاهتند و یا سبز تیره (4)این ده مورد از قضایای مربوط به صدر اسلام، به روشنی ثابت میکند که در قرون اولیهی اسلام (5)نیز همانند روزگار ما، لباس سیاه علامت عزا بوده، و افراد مصیبت زده لباس مشکی و یا حداقل لباس تیره به تن میکردند.قضیهی اول و دوم به بانوی جلیلالقدری مربوط میشود که هفت سال همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و بیش از پنجاه سال با امامان معصوم علیهمالسلام از نزدیک مربوط، محشور و مأنوس بود، ودایع امیرمؤمنان و امام حسین علیهماالسلام در نزد او بود، و امام حسین علیهالسلام
1) 329. کافی: 449:6، وسائل: 34:5 ب 18 احکام ملابس ح 2، مستدرک: 210:3 ب 17 لباس مصلی ح 2، دعائم الاسلام: 161:2 ح 576.
2) 330. مقتل ابیمخنف : 222.
3) 331. بحارالانوار: 227:48.
4) 332. منتخب طریحی: 437:2.
5) 333. ابنکثیر مینویسد: در سال 352 هجری معزالدوله احمد بن بویه امر کرد؛ دههی اول محرم در بغداد همهی بازارها را ببندند و مردم لباس سیاه بپوشند و مراسم عزاداری و نوحهسرائی برپا کنند و مردان و زنان به سینه و صورت خود بزنند، و با این هیئت به سوی حرم کاظمین علیهماالسلام بروند، و مصیبت امام حسین علیهالسلام را به آن دو امام همام تعزیت گویند. {البدایه و النهایة: 243:11، تاریخچهی عزای حسینی : 225}.
او را مادر خطاب میکرد، با توجه به اینکه اقامهی مراسم عزا از مسائل مبتلا به بود و همواره رخ
میداد، میتوان عمل او را به تقریر معصومین علیهمالسلام نیز نسبت داد و عمل او را علاوه بر سیره، کاشف از سنت دانست.مورد سوم دربارهی اسماء بنت عمیس است که همواره در محضر حضرت فاطمه زهرا و امیرمؤمنان علیهماالسلام حضور داشت، عمل او نیز بیش از مسألهی سیره برای ما مطرح میباشد.در مورد چهارم باید گفت که وجود افرادی چون عقیلهی بنیهاشم، نائبهی حضرت زهرا، قهرمان کربلا، حضرت زینب کبری علیهاالسلام در میان بانوان سیاهپوش، مسأله را از حد سیره بالاتر میبرد.مخصوصا از نظر اینکه این بانوان در حضور امام زینالعابدین علیهالسلام بودند و حضرت شخصا برای آنها غذا تهیه میکرد و طبعا وضع لباس آنها را میدید و نهی نمیکرد، به عنوان تقریر معصوم حجت شرعی میشود، و مطلوبیت آن را اثبات میکند.مورد پنجم نیز عینا همانند مورد چهارم است و در حد حجت شرعی میباشد.مورد ششم بیش از آنها دلالت دارد، جز اینکه به لفظ سیاه تصریح نشده، بلکه به عنوان لباس عزا مطرح شده است.در مورد هفتم تصریح نشده که لباس مشکی را در سوگ پدر بزرگوارش پوشیده بود وگرنه حجت شرعی بود.روی این بیان غالب این ده مورد، علاوه بر اینکه اثبات میکند در صدر اسلام لباس سیاه، لباس عزا بوده و همگان در مصیبت عزیزان خود جامعهی سیاه میپوشیدند، به رجحان شرعی آنها از جهت تقریر امام علیهالسلام نیز اشعار دارد.اینک روایاتی که حاکی از قول یا عمل معصوم میباشد:1- اصبغ بن نباته گوید: بعد از شهادت مولای متقیان امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد
مسجد کوفه شدم، دیدم که حضرت حسن و حسین علیهماالسلام جامهی سیاه به تن کرده بودند. (1)
2- بعد از شهادت امیرمؤمنان علیهالسلام، عبدالله بن عباس به سوی مردم بیرون آمد و گفت: امیرالمؤمنین از میان ما رفت و برای خود جانشینی گذاشت که اگر دوست دارید به سوی شما بیرون آید، وگرنه کسی را بر کسی (اجباری) نیست.مردم به گریه افتادند و گفتند: بیرون آید، پس امام حسن علیهالسلام در حالی که جامههای سیاه پوشیده بود به سوی مردم بیرون آمد و برای آنان خطبه خواند. (2)3- رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آستانهی رحلت خود سیاه پوشیدند، چنانکه امام صادق علیهالسلام فرمودند: روزی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رحلت فرمود، در حالی که پیراهن سیاهی بر تن داشتند، نماز صبح را به جماعت در مسجد خواندند و سپس به ایراد خطبه پرداختند. (3)4- بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام فرشتهای از فرشتگان بهشتی بر دریاها فرود آمد و بالهای خویش را بر فراز آن گسترد، سپس صیحهای کشید و گفت: «ای اهل دریاها جامهی عزا بر تن کنید که فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را سر بریدند» (4)5- سکینه دختر امام حسین علیهالسلام خطاب به یزید فرمود: دیشب خواب دیدم که... سپس خادم بهشتی دستم را گرفت و داخل قصر نمود.آنجا با پنج بانوی بزرگ و نورانی روبرو شدم که در میان آنها زنی بزرگوار و نورانیتر از همه به چشم میخورد، که موی پریشان کرده، لباس سپاه پوشیده بود
و در دستش پیراهنی خونآلود بود... او فاطمهی زهرا علیهاالسلام بود. (1)6- امام حسن عسکری علیهالسلام در اوصاف روز نهم ربیع فرمودند:«یوم نزع السواد».«روز بیرون آوردن جامههای سیاه است» (2)
از این موارد ششگانه روایت اولی و دومی صراحت دارند که امام حسن مجتبی و امام حسین سیدالشهداء علیهماالسلام در شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام لباس سیاه بر تن کرده بودند و به روشنی دلالت بر رجحان این کار از نظر دو حجت پروردگار میکند.در روایت سوم؛ علت سیاه پوشیدن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیان نشده، ولی روشن است که رسول خدا در آستانهی انقطاع وحی، یتیمی زهرا، هجوم دد منشانهی ستمگران به خانهی وحی، آتشافروزی دژخیمان برای سوزانیدن در خانهی فاطمه و شهادت جناب محسن، بر خلاف شیوهی همیشهاش جامهی سیاه بر تن کرده، مسلمانان را از جنایات فجیعی که به وسیلهی دو بت بزرگ قریش در شرف تکوین بود، آگاه میساخت.در مورد چهارم؛ اگر چه به لفظ سیاه تصریح نشده، ولی تعبیر جامهی عزا به روشنی آن معنی را ایفاء میکند.در مورد پنجم نیز رؤیای صادقهی حضرت سکینه و سیاهپوشی صدیقهی طاهره در عالم برزخ به روشنی موضوع را ثابت میکند.در مورد ششم با توجه به اینکه امام حسن عسکری علیهالسلام این حدیث را از جد بزرگوارش رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت نموده، (3)بر صحه گذاشتن رسول خدا به سیاهپوشی در ایام عزا و لزوم درآوردن آن در ایام جشن و سرور دلالت روشن دارد.
الف - عالم بزرگوار مرحوم بحرانی مینویسد: بعید نیست استثناء پوشیدن لباس سیاه در ماتم امام حسین علیهالسلام از این اخبار (دال بر کراهت پوشیدن لباس سیاه)، چون روایات مستفیضه داریم به امر به اظهار شعائر حزن میکند و تأیید میشود به روایتی که علامه مجلسی رحمهالله از برقی در کتاب «محاسن» از عمر بن زینالعابدین علیهالسلام نقل میکنند... (1)
ب - مرحوم علامه نوری پس از ذکر روایاتی که حاکی از حسن و رجحان پوشیدن لباس مشکی در عزای سالار شهیدان علیهالسلام است مینویسد:این اخبار و قضایا، اشاره یا دلالت بر مکروه نبودن یا رجحان پوشیدن لباس سیاه در عزای امام حسین علیهالسلام دارد، همانطور که سیره بر آنست... (2)ج - عالم بزرگوار مرحوم سید محمد کاظم یزدی - صاحب عروة الوثقی - در پاسخ سؤالی در همین زمینه مینویسد:بلی، راجح و موجب خوشنودی پیغمبر خدا و ائمه هدی رسولالله است به لحاظ اینکه نوعی از اظهار مصیبت و حزن است، و از بعضی اخبار هم رجحان و مطلوبیت آن استفاده میشود، بنا بر این پوشیدن لباس سیاه به غرض مذکور مستثنی است...د - مرحوم مامقانی بعد از بحث مفصلی در این باره مینویسد: از جمیع آنچه ذکر شد حاصل میشود: عدم کراهت بلکه رجحان سیاهپوشی دز عزای ائمه علیهمالسلام و مطلق مؤمنین...گذشته از فتاوای صریح بسیاری از فقهاء،: سیرهی عدهای از مراجع عالیقدر تقلید از گذشته دور تا زمان ما بر این استوار است، که از روز اول محرم تا پایان ماه صفر جامهی سیاه
میپوشیدند و غالبا در طول این دو ماه جامهی سیاه را از تن خارج نمیکردند.برخی از بزرگان در این رابطه کتب مستقلی نوشتهاند، که از آن جمله است:1- ارشاد العباد الی الاستحباب لبس السواد علی سیدالشهداء و الأئمة الأمجاد.تألیف: سید جعفر طباطبائی، نوهی صاحب ریاض، متوفای 1321 ه، چاپ 1404 ه قم.2- تبیین الرشاد فی استحباب لبس السواد علی الأئمة الأمجاد.تألیف: سید حسن صدر، متوفای 1354 ه (1)3- سیاهپوشی در سوگ ائمه نور.
تألیف: علی ابوالحسنی منذر -معاصر - چاپ 1375 ش. در 392 ص :، قم.در این کتاب علاوه بر بررسی ابعاد مختلف مسأله، فتوای دهها مرجع بزرگ تقلید، از زمان صاحب حدائق و صاحب عروة تا مراجع عصر، از رسالههای عملیه، کتب فقهیه و استفتاءات موجود نقل شده است.کتابهای دیگری نیز در دست است که به گردآوری فتاوای فقها از گذشته دور تا عصر حاضر اختصاص دارد و آنها متن پرسش و پاسخ مراجع بزرگ تقلید با مهر و امضاء آنها چاپ و گراور شده است که از آن جمله است:4- عزاداری سیدالشهداء علیهالسلامتألیف: سبط حسین زیدی - معاصر - چاپ 1415 ه 216 ص :.در این کتاب صدها فتوا از مراجع گذشته و معاصر در مورد ابعاد مختلف عزاداری،از جمله پوشیدن لباس سیاه در سوگ سیدالشهداء علیهالسلام عینا گراور شده است.
1) 343. الذریعة: 333:3.
5- عزادارای از دیدگاه مرجعیت شیعهتألیف: علی ربانی خلخالی - معاصر -چاپ 1415 ه 240 ص :، قم.در این کتاب نیز فتوای صدها مرجع بزرگ شیعه پیرامون مسائل مختلف عزاداری، از جمله پوشیدن لباس مشکی گردآوری شده است.همچنین کتابهای ارزشمند دیگری در دست میباشد که فصلی را به این موضوع اختصاص داده، رجحان شرعی سیاهپوشی در سوگ امام حسین علیهالسلام را به صورت استدلالی و با استناد به فتاوای مراجع، اثبات نمودهاند که از جمله است:6- مجمع الدرر فی مسائل اثنیعشرتألیف مرحوم آیةالله حاج شیخ عبدالله مامقانی، متوفای 1351 ه چاپ سنگی.7- الدعاة الحسینیةتألیف: مرحوم آیةالله حاج شیخ محمد علی نخجوانی، متوفای 1334 ه.گزیدهی این کتاب اخیرا به پیوست دهها استفتاء از مراجع معاصر در 240 ص : در قم
چاپ و منتشر شده است.8- نجاة الأمة فی اقامة العزاء علی الحسین و الأئمةتألیف: حاج سید محمد رضا حسینی فحام - معاصر - چاپ 1413 ه، قم.ایشان در این کتاب و در کتاب دیگرش «أحسن الجزاء فی اقامة العزاء علی سیدالشهداء علیهالسلام» (چاپ 1399 ه، قم) مسأله را دقیقا بررسی نموده و بر رجحان شرعی آن استدلال کرده است.در بعضی از این کتابها و دهها کتاب دیگر «کراهت لباس مشکی» مورد تشکیک قرار گرفته و تصریح شده که برای اثبات کراهت آن راهی وجود ندارد، زیرا:1- اجماعی بر آن محقق نشده است.2- حجیت شهرت فتوائی ثابت نیست، به ویژه در جائی که مستند فتاوی معلوم باشد.
3- روایات وارده همه مرسل و ضعیف است.4- استناد اصحاب به این روایات از باب تسامح در ادله سنن میباشد و ضعف سند آنها را جبران نمیکند.5- بر فرض صحت سند، دلالت هم ندارد، زیرا معطل میباشند.در این روایات آمده است که لباس مشکی لباس فرعون و آل فرعون میباشد، و حداکثر بر کراهت شعار قرار دادن آن دلالت میکند، نه مطلق پوشیدن.از این روایات و از روایت امام صادق علیهالسلام که میفرمایند: «من آن را میپوشم و میدانم که لباس اهل آتش است» بخوبی روشن میشود که این روایات ناظر بر بنیعباس و تعریض بر خلفای ستمگر آن زمان است که لباس مشکی را شعار خود قرار داده بودند.داود رقی میگوید: گروهی از شیعیان از امام صادق علیهالسلام در مورد لباس مشکی میپرسیدند، در حالی که ایشان جبه سیاهی بر تن، قلنسوهی سیاهی بر سر و کفش سیاهی در پا داشتند.
امام صادق علیهالسلام در پاسخ آنها، رشتهای از لباس خود را بدست گرفت و فرمود: «پنبهی این لباس سیاه است، شما دلهای خود را سفید کنید، و هر چه میخواهید بپوشید». (1)امام علیهالسلام با این بیان لطیف اشاره کردند که تیرگی محبت دشمنان ما را از دل خود بزدائید و دلها را با نور محبت ما نورانی کنید، آنگاه هر چه خواستید بپوشید.همهی اینها اشاره به این است که نهی از لباس مشکی تعریض به بنیعباس بوده که آنها به پیروی از آل فرعون لباس مشکی را شعار خود قرار داده بودند و در مقام بیان حکم شرعی نیست.
1) 344. وسائل: 385:4 ب 19 از لباس مصلی ح 9.
همانطور که یک فرد حیات و ممات، خواب و بیداری، صحت و بیماری دارد اجتماع نیز دارای اینگونه عوارض میباشد، و باید دقت نمود تا عوامل این عوارض را پیدا کرد.تنها نوشتن تاریخ کافی نیست، آنچه مهم میباشد تجزیه و تحلیل تاریخ است والا نوشتن و یا دیدن ظواهر حوادث نه کار مشکلی است و نه بهرهی کامل از آن برده میشود.بررسی تاریخ گذشتگان و سیر در آثار و بقایای مانده از دیار و شهرهای پیشینیان و اقوام و قبایل مختلف انسان را نسبت به سرگذشت آنان آگاه میکند و عامل پند و اندرز و آموزش تجربیات گرانبها جهت استفاده در زندگی او خواهد شد.این مطلب از نظر قرآن به قدری مهم است که در 13 مورد به صورتهای:(قل سیروا فی الأرض) (1)(أفلم یسیروا فی الأرض) (2)(أولم یسیروا فی الأرض) (3)آمده است و هدف قرآن از ذکر تاریخ سلف همین بوده است، بلکه از این هم بالاتر، به تعبیر قرآن سیر در آثار گذشتگان موجب بیداری اندیشه و سبب پیدایش قدرت تعقل میگردد:
(أفلم یسیروا فی الأرض فتکون لهم قلوب یعقلون بها) (1)بنا به فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام جهت احیای قلب و زنده کردن دلهای
مرده، باید با اخبار گذشتگان آشنا شد، آن حضرت به فرزندش امام حسن علیهالسلام میفرماید:«أحی قلبک بالموعظة و أمته بالزهادة... و أعرض علیه أخبار الماضین، و ذکره بما أصاب من کان قبلک من الأولین، و سر فی دیارهم و آثارهم، فانظر فیما فعلوا، و عمن انتقلوا، و أین حلوا و نزلوا، فانک تجدهم قد انتقلوا عن الأحبة، و حلوا دار الغربة، و کأنک عن قلیل قد صرت کأحدهم».«دل خود را به موعظه و اندرز زندهدار، و به زهد و پارسائی بمیران... و با اخبار گذشتگان آشنا کرده، و آنچه را قبل از تو به پیشینیان رسیده است به یادش آور، و در سراها و بازماندهها و نشانههای ایشان گردش کن و ببین چه کردهاند، و از چه جائی انتقال یافتند و کجا فرود آمده، جا گرفتند! ایشان را از دوستان جدا شده مییابی، که در سرای تنهائی فرود آمدهاند، و چنان است که تو بزودی مانند یکی از آنها خواهی بود...». (2)بدیهی است که با یک نظر سطحی و بدون مطالعهی فراگیر و همه جانبه انسان با حقیقت آنچه اتفاق افتاده و پیش افتاده و پیش آمده آشنا نخواهد شد، و شناخت درست وقایع تاریخی، مستلزم تأمل و تفکر دقیق و نیازمند صرف وقت و دقت زیاد در اعمال و رفتار آنهاست. خصوصا حادثهی بزرگی مثل واقعهی عاشورا و جریانات کربلا، که علاوه بر رعایت امور یاد شده، آشنائی با هدف و فرهنگ آنان نیز ضروری است.
حضرت علی علیهالسلام در دنبالهی سفارشهای خود به فرزندش بزرگوارش حضرت امام مجتبی علیهالسلام میفرمایند:
«أی بنی - انی و ان لم أکن قد عمرت عمر من کان قبلی - فقد نظرت فی أعمالهم و فکرت فی أخبارهم و سرت فی آثارهم حتی عدت کأحدهم، بل کأنی بما انتهی الی من أمورهم قد عمرت مع أولهم الی آخرهم، فعرفت صفو ذلک من کدره و نفعه من ضرره».«فرزندم، گرچه من عمر کسانی را که پیش از من بودند نکردهام، اما در کارهای آنان نگریسته و در اخبارشان اندیشه نموده و در آثار آنان سیر کردهام، چنانکه مانند یکی از آنها گردیدهام، بلکه به سبب کارهای آنان که به من رسیده گوئی که من از اول تا آخر با آنان زندگی کردهام، پس پاکیزگی و خوبی کردار آنها را از تیرگی وبدی، و سود آنان را از زیانش شناختم»...
با روشن شدن مطالب گذشته و اینکه یکی از مهمترین حوادث تاریخی قضیه عاشوراست که احتیاج به تأمل و تفکر دقیق دارد، طبعا هر انسانی که این حادثهی غمانگیز را مورد مطالعه قرار میدهد، سؤالاتی برای او مطرح خواهد شد که از میان آنها دو سؤال مهم توسط بزرگان و نویسندگان و حتی افراد عادی مطرح شده و هر کس سعی نموده که برای آن پاسخ صحیحی بیابد.1- آنچه مسلم است مصائب وارده بر حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام و اهل بیت بزرگوارش به حدی است که قلم از بیان آن عاجر است. بنیامیه در آن مدت کوتاه نسبت به سالار شهیدان و فرزندان و اصحاب باوفایش چندان ظلم و بیدادگری روا داشتند که امام سجاد علیهالسلام بیرون مدینه خطاب بمردم فرمود:«... چین روشی در نسلهای پیشین نشنیدهایم... سوگند بخدا اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیشنهاد جنگ با ما را میداد، آن چنان که سفارش ما را کرد، اینان بیشتر از آنچه با ما رفتار کردند نمیتوانستند نسبت به ما ظلم نمایند انا لله و انا الیه راجعون! چه مصیبت بزرگ و دلسوز و دردناک و رنجدهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزی بود». (2)اکنون سؤال این است که چگونه ممکن است مردمی که خود را مسلمان و از امت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میپنداشتند فرزند عزیز او را با برادران و فرزندان و همراهانش که بهترین خلق خدا بودند با آن وضع فجیع با لب تشنه، غریبانه و مظلومانه به شهادت برسانند، و حتی به کودکان او هم رحم نکنند! بدنهای مطهر آنها را زیر سم اسبان پایمال کنند، اهل بیت او را مانند بیگانگان به اسارت گرفته، به گرد شهرها
بگردانند؟! و از هیچ
ظلم و آزاری دریغ نورزند؟ (1)2- بر فرض که حضرت امام حسین علیهالسلام مأمور به ظاهر بود با آن اشراف علمی و اطلاع دقیقی که از اوضاع و شرایط شهر کوفه داشتند و پیوسته توسط افراد مختلف به آن حضرت یادآوری میشد، چرا به این کار اقدام کردند و انگیزهی اصلی حرکت و قیام آن بزرگوار چه بوده است؟برای یافتن پاسخ این سؤال، ناگزیر از جستجوی عواملی هستیم که در واقع
1) 352. اخیرا عدهای ندانسته، یا با نقشههای حساب شدهی وهابیها و غربیها میگویند: اینها دروغ است و چه کسی حاضر میشود اینهمه ظلم و تعدی به ساحت آن حضرت روا دارد، علاوه بر اینکه این استبعاد، به معنای انکار واقعیت و به منزلهی اجتهاد در مقابل نص است -چه اگر روشنترین فراز تاریخ مستبعد شمرده شود، باید فاتحهی کل تاریخ را خواند - در حال حاضر محققین این سؤال را راحتتر جواب میدهند، زیرا بالعیان میبینند در این زمان با اینهمه پیشرفت علم و تمدن و بالا رفتن آگاهی، با دستاویز قرار دادن عناوین مقدسی چون حقوق بشر، آزادی، دمکراسی، حمایت از ضعیفان و... چه جنایاتی در دنیا میشود {مگر فراموش میکنیم شکنجههائی را که در زندانها در کشورهای مختلف جهان خصوصا به دست اسرائیلیها میشود؟! مگر از یاد میبریم در مدت ده سال در کامبوج بیش از یک میلیون انسان هلاک شدند؟! و یا آمریکا به اسم آزادی با انداختن دو بمب اتم در دو شهر ژاپن آنها را بکلی نابود کرد، و یا در ویتنام هزاران نفر را به هلاکت رسانید! و مگر فراموش کردیم در دو جنگ جهانی اول و دوم دهها ملیون انسان بیگناه به دست نابودی سپرده شدند؟ مگر مشاهده نمیکنیم در آفریقا ملیونها انسان از مرد و زن و کودک بیگناه را با چه وضع فجیعی نابود میکنند؟! مگر نمیبینیم هر روز در گوشه و کنار جهان همین مدافعین حقوق بشر و روشنفکران چقدر انسانها را با چه وضعی هلاک میکنند، و یا شهرها و مراکز اقتصادی و حیاتی را با وسائل جنگی پیشرفته به خرابههائی مبدل میسازند! مگر جنایات یهود و اسرائیل فراموششدنی است، مگر از یاد بردیم جنایات صدام را در مدت هشت سال؟ مگر همین روزها در قلب اروپا مرکز تمدن دنیا در کشور بوسنی این همه فجایع دردناک به وقوع نپیوست که روی تاریخ را سیاه کرد؟! و...} برای آنها دشوار نیست که بپذیرند که حدود هزار و چهار صد سال قبل به دست وحشیان دور از تمدن بنیامیه و انسانهای جاهلی که کینههای دیرینه با خاندان رسالت داشتند، اینهمه ظلم و ستم به ساحت مولای ما سالار شهیدان حضرت حسین علیهالسلام و یارانش انجام پذیرفته است.
زمینهساز حادثه کربلا بوده و یا نقشی در مهیا ساختن زمینهی آن واقعه داشتهاند.
نظری به تاریخ اسلام ولو اجمالا، بخصوص از آغاز هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه تا سال 61 هجری که سال وقوع حادثهی عاشورا میباشد ضروری است.از همان آغاز علنی شدن دعوت به اسلام از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بلکه از اولین روزی که خویشاوندان حضرت، به پذیرش اسلام دعوت شدند و بر اساس روایاتی که شیعه و سنی نقل نمودهاند که امر سرپرستی و ولایت مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام از طرف آن حضرت اعلام گردید، سینهها و دلهای سرشار از ظلمت و تاریکی قریش که پردههای جهل و نفاق و نادانی و بغض و عداوت را بر تاریک خانهی اندیشه و بصیرت خود افکنده، و در اثر پرستش بتها و پیروی از هواهای نفسانی خود از شبهای ظلمانی هم سیاهتر گشته بود، از کینه و کید و عناد و حسد، نسبت به حضرت علی علیهالسلام مملو گردید.با سفارشهای مکرر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مورد اهمیت ولایت آن بزرگوار (1)نه تنها از این دشمنی و حقستیزی کاسته نشد، بلکه پیوسته بر آن عناد و حسد افزوده گشت.با تصمیم سران مکه در مورد به قتل رساندن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فرمان آن حضرت به امیرالمؤمنین علیهالسلام مبنی بر خوابیدن در رختخواب آن جناب - که هجرت به مدینه میسر شد - زمینهی بیشتری جهت تشدید دشمنی با اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فراهم شد.در دومین سال هجرت، جنگ مهم و حساس «بدر» میان مسلمین و کفار اتفاق
1) 353. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم امر سرپرستی و ولایت حضرت علی علیهالسلام و سفارش راجع به عترت را در محافل و مواضع مختلف و با تعبیرهای گوناگون از قبیل «انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی» مورد تأکید قرار میدادند که در این باره کتابهای زیادی نوشته شده، که از آن جمله است: «عبقات الأنوار» جلد حدیث ثقلین، و «نفحات الأزهار» جلد 1 تا 3.
افتاد، و با اینکه تعداد مسلمین کمتر از یک سوم کفار بوده و فاقد ساز و برگ نظامی و زاد و توشه بودند، با لطف و عنایت الهی پیروز شدند، و کفار مکه به بدترین شکل ممکن شکست خوردند، و از هفتاد نفر کشتهی آنها 36 نفر بدست حضرت علی علیهالسلام کشته شدند، که اسامی
نفر آنها را «واقدی» به تفصیل آورده است (1)از آنجمله افراد سرشناس مثل: عتبه و شیبه و ولید بن عتبه و حنظلة بن ابیسفیان و ابوجهل، و از میان اسیران افراد معروف و خبیثی مانند نصر بن حارث و عقبة بن أبی معیط بودند. (2)همینها موجب شد که بعد از واقعه بدر، قریش سخت آشفته، و سینههای مملو از کینه و کید آنان نسبت به خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خصوصا حضرت علی علیهالسلام سیاهتر گردد.در سال سوم نیز با وقوع جنگ احد علمدار مشرکین طلحه بن ابیطلحه و برادرش مصعب به دست توانای حضرت علی علیهالسلام به هلاک رسیدند (3)جنگ خندق نیز شاهد گوشهی دیگری از فداکاری و شجاعت بینظیر حضرت علی علیهالسلام بوده و هلاکت نامیترین و مهشورترین سواران عرب، عمرو بن عبدود نیز نوفل بن عبدالله بن دست توانای آن حضرت آتش بغض و دشمنی را بیش از پیش در دلهای تاریک قریش شعلهورتر ساخت.رد خواستگاری افراد مختلف جهت ازدواج با بانوی گرامی اسلام دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و تزویج آن بانو با حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام عامل دیگری بود که شعلههای خشم و کینه و حسد را در سینههای قریش بیش از پیش برافروخت.
صدور معجزههای فراوان در موارد مختلف از خاندان پیامبر خصوصا حضرت علی علیهالسلام حسد و خشم و کینهی آنها را نسبت به خاندان پیامبر خصوصا حضرت علی علیهالسلام بیشتر میکرد.و نیز محبوبیت حضرت علی علیهالسلام در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فضائل بیحساب او، از سبقت در اسلام، فتح خیبر، جریان مباهله، حدیث منزلت، سد همهی ابواب جز باب آن
حضرت، نزول آیات بیشماری مانند: آیهی (انما ولیکم الله) (1)آیهی تبلیغ (2)آیهی تطهیر (3)آیهی مودت (4)سورهی هل أتی، سورهی عادیات، و هزاران فضائل و مناقب دیگر، که در اثر آنها دشمنانش از کینه و حسادت میسوختند و دنبال فرصت میگشتند تا بروز دهند.تا جائی که حضرت علی علیهالسلام میفرمایند: همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در قبا به باغی رسیدیم، عرض کردم: چه باغ زیبائی است؟ ای علی، در بهشت زیباتر از اینها برای توست، تا به هفت باغ رسیدیم، و من گفتم: چه زیباست! و آن حضرت میفرمودند: زیباتر از آنها در بهشت برای توست، آنگاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مرا در آغوش گرفت و گریهی شدیدی نمودند (و فرمودند: پدرم فدای تو باد، ای شهید تنها) عرض کردم: یا رسولالله، چرا گریه میکنید؟ فرمودند: برادرم اباالحسن، از کینههائی که در دل گروهی از مردم است و بعد از من ظاهر میکنند.پرسیدم: آیا دینم به سلامت خواهد ماند؟ فرمودند: دینت در سلامت خواهد بود. عرض کردم: ای رسول خدا، هر گاه دینم سالم بماند اینها مرا ناراحت
نمیکند... (1)حضرت فاطمه علیهاالسلام در دیدار زنان مهاجر و انصار با آن حضرت میفرمایند:... آنها از ابوالحسن علی علیهالسلام روی گردانیدند، سوگند بخدای روی گردانی آنها از حضرت علی به این بود که شمشیر او در میدانهای نبرد تیز و کوبنده بود، او باکی از مرگ نداشت و با پنجهی پرتوانش دشمن را به خاک هلاکت میافکند و غضب آن حضرت در راه خداوند بود... (2)
بهر حال این دشمنیها در یکی از حساسترین لحظات تاریخ یعنی هیجدهم ذیالحجه سال دهم هجری در غدیر خم به نهایت میرسد، گرچه اعلان رسمی خلافت امیرالمؤمنین علیهالسلام از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ظاهر حتی از جانب پایهگزاران ظلم و تعدی بر اهل بیت علیهمالسلام با استقبال گرم روبرو شده، و با تهنیت و بیعت حدود صد هزار نفر به پایان میرسد، لکن آتش کینه و حسد و بغض آنها را شعلهورتر ساخت.یکی دیگر از عوامل مهمی که زمینه را برای غصب خلافت حضرت علی علیهالسلام و وقوع حادثهی کربلا و دیگر قضایا هموار کرد، کمبود یاران توانمند و مخلص، و به شهادت رسیدن عدهای از آنان در جنگهای مختلف است.سدیر گوید: در محضر امام باقر علیهالسلام بودیم، بحث پیرامون قضایای بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که مردم پدید آورده و حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام را خوار و کنار زده بودند. مردی گفت: عزت و نفرات زیاد بنیهاشم چه شد؟حضرت باقر علیهالسلام فرمودند:... بخدا سوگند، اگر حضرت حمزه و جعفر در
جریان ابوبکر و عمر حاضر بودند، آن دو به مقصود خود نمیرسیدند، و اگر حضرت حمزه و جعفر بودند جان خود را فدا میکردند (و نمیگذاشتند حضرت علی علیهالسلام خانهنشین شود). (1)ابوهیثم گوید: حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در مدینه خطاب به مردم فرمودند:... بخدا اگر برای من یاورانی تعداد یاران طالوت، یا اهل بدر بود، با شمشیر شما را به حق بر میگرداندم،... سپس از مسجد خارج شده، از محل نگهداری گوسفندان عبور نمود که در آنجا حدود سی گوسفند بود، فرمودند:سوگند بخدا، اگر به اندازهی این گوسفندان مردانی خیرخواه خدا و رسولش داشتم، ابوبکر را از حکومت خلع میکردم. چون شب شد 360 نفر با آن حضرت بیعت کردند که تا حد جان همراهی کنند، امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: فردا سرهای خود را بتراشید و در فلان موضع حاضر شوید. هیچکس همراهی نکرد جز ابوذر و مقداد و حذیفة بن یمان و عمار
یاسر و در آخر آنها حضرت سلمان آمد... (2)چون حضرت علی علیهالسلام را پیش ابابکر بردند آن حضرت فرمود: بخدا سوگند، اگر شمشیرم بدستم میبود میدانستید که به من دست نمییافتید. بخدا خود را دربارهی جهاد با شما ملامت نمیکنم، اگر چهل نفر مرا یاری میکردند، شما را متفرق میکردم، لکن خدا لعنت کند اقوامی را که با من بیعت نمودند، سپس مرا واگذاشتند و بیعت خود را شکستند. (3)پس از ماجرای سقیفه و بردن حضرت علی علیهالسلام به مسجد برای بیعت، سر به آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا، تو خود میدانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود:
اگر بیست نفر یاور داشتی جهاد کن، و این همان گفتهی تو در قرآن است.(ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مأتین) (1)بار خدایا، بیست نفر هم پیدا نشد، و آیه را سه مرتبه تکرار کرد، آنگاه به خانه بازگشت (2)حضرت علی علیهالسلام را برای بیعت به مسجد بردند و به حضرت فاطمه علیهاالسلام هم اهانتها شد، کسی چیزی نگفت. امسلمه هم که برآشفت یک سال سهمیهاش را از بیت قطع کردند (3)حضرت علی علیهالسلام میفرماید:... دیدم که بغیر از اهلبیت خود یاوری ندارم راضی نشدم که آنها کشته شوند و چشمی که خاشاک در آن رفته بهم نهادم و با استخوانی که گلویم را گرفته بود آشامیدم و بر گرفتن راه نفس (از بسیاری غم و اندوه) و بر حوادث تلختر از
طعم علقم (گیاهی است بسیار تلخ) صبر نمودم... (4)از اینجا روشن میشود که نگرانی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از اوضاع بعد از خودش نمیتواند از ناحیهی فرد یا افرادی خاص باشد، زیرا با توجه به ظهور پیشرفت و جهانی شدن دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و پیروان بیشمار دین مبین اسلام، بر فرض هم که گروهی اندک قصد تخریب ارکان مهم و پایههای اساسی اسلام را داشته باشند، بدون پشتوانهی مردمی کاری از پیش نخواهند برد، و در واقع خباثت و دشمنی باطنی گروه زیادی از مردم است که موجب آزردگی خاطر شریف رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و زمینهساز اقدامات خصمانهی تعدادی اندک از منافقان به ظاهر مسلمان
خواهد شد، و با همین واقعیت جانسوز است که همهی مصائب پیاپی وارده بر اهلبیت رسالت، توجیهپذیر میگردد.پس از گذشت فقط چند ساعت از رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دست حجت خدا را به ظاهر از ولایت و سرپرستی مردم کوتاه و حکومت جهانی اسلام را غاصبانه از خاندان عصمت علیهمالسلام خارج مینمایند و امت فدائی دیروز! بدون کمترین عکسالعملی که حاکی از ناخرسندی آنان باشد، براحتی بلکه در مواردی با خشنودی از کنار قضیه میگذرند.نظام قبیلگی هم که در آن، افراد تابع محض رؤسای قبیله و فراد سرشناس و... بودند و در هر راهی که آنها قدم مینهادند، از آنها پیروی میکردند، و در واقع این رئیس و بزرگ قبیله بود که الگوی مردم بود، و اگر کسی او را تطمیع میکرد، و یا میترساند و او راهی را انتخاب میکرد، تمام قبیله را با خود همراه داشت، و در این میان ظالم و مظلوم، حق و ناحق، مطرح نبود بلکه رقابت شدیدی وجود داشت، که خود عامل مهم دیگری در بنا نهادن خشت کج درسقیفه گردید.براستی اگر این زمینهها و این کینهها و حسدها نبود، چگونه گروهی اندک جسارت مقابله با أبرمردی را مییافتند که میفرمود: «اگر تمام عرب مقابل علی بایستند علی به آنها پشت نخواهد کرد»؟
اگر این زمینهها نبود چگونه جرأت میکردند ریسمان بر گردن حبل الله المتین بیاویزند و او را به جبر برای بیعت با ظالمین به مسجد ببرند؟و اگر این زمینهها نبود چگونه ممکن میشد که فدک را ظالمانه از اختیار صدیقهی طاهره - صلوات الله علیها - بیرون برند؟ و یا درب خانهی اهل بیت پیغمبر را آتش زده بدون اذن وارد شوند؟ (1)و یا تازیانه بر بازوی بیبی دو عالم فرود آورده و شفیعهی
1) 370. مصادر و منابع این جنایت هولناک را در کتاب «احراق بیت فاطمه علیهاالسلام» مطالعه بفرمائید.
دو جهان را به شهادت برسانند؟!بالاخره اگر این زمینهها نبود چگونه میتوانستند خلیفه و حجت خدا و پسر عم مصطفی و زوج بتول عذرا را بیست و پنج سال خانهنشین کنند؟مسأله به اینجا هم خاتمه نیافت، در طول پنج سال خلافت ظاهری آن حضرت سه جنگ خانمانسوز به راه انداختند.اما لشکریان این سه جنگ چه کسانی بودند؟ غالبا همانها که صدای تکبیرشان به هنگام مشاهدهی معجزات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیهالسلام به آسمان بالا میرفت! در جنگ جمل حدود هیجده هزار نفر از مسلمانان کشته شدند، که پنج هزار آنان از سپاهیان حضرت علی علیهالسلام بودند. و در جنگ صفین که حدود چهار ماه به طول انجامید، حدود یکصد و ده هزار نفر کشته شدند، که نود هزار تن از لشکریان معاویه بودند. و در جنگ نهروان تعداد چهار هزار نفر از کسانی که اکثرا حافظ قرآن بودند به هلاکت رسیدند.از طرف دیگری تبلیغات زهرآگین معاویه در طول حکومت ظاهری آن حضرت و بعد از آن از عوامل بسیار مؤثری بود که مردم را از حق و حقیقت دورتر میکرد و این حرکت شقاوتآمیز و گمراهکننده تا بدانجا پیش رفت که نقل شده؛ سالها پس از شهادت مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام در زمان خلافت عبدالملک، مردی روبروی حجاج گفت: امیر، پدر و مادرم مرا عاق کرده و نام مرا علی گذاشتهاند!تبلیغات بنیامیه در شام بر علیه امیرالمؤمنین و آل علی علیهمالسلام به اندازهای بود که
مردم آن سامان کسی را جز بنیامیه، خویشاوند رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم نمیشناختند. گویند: چون اسراء وارد شام شدند و بعضی به حقیقت حال پیبردند، هفتاد تن از مشایخ دمشق به طلاق و عتاق و حج سوگند خوردند که ما کسی را بغیر از یزید خویشاوند رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم نمیدانستیم، و همه از حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام
عذر خواستند. (1)بلکه هدف معاویه از این تبلیغات در واقع محو اسلام و نام رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم بوده است چنانکه مطرف فرزند مغیرة بن شعبة گوید:پدرم با معاویه رفتوآمد داشت و او را به زیرکی و عقل ستایش میکرد، اما شبی از پیش او آمد بسیار اندوهگین، بطوریکه غذا نخورد. من گمان کردم سانحهای رخ داده، پرسیدم: چه شده که امشب اینقدر غمگین هستید؟گفت: فرزندم، از پیش خبیثترین مردم میآیم! گفتم: مگر چه شده؟ گفت: با معاویه تنها بودم، به او گفتم: تو به آرزوی خود رسیدی، و دیگر پیر شدهای، کاش اکنون عدالت و خیرخواهی برپا مینمودی، و از حال برادرانت بنیهاشم جویا میشدی، چیزی نزد آنها نمانده که از آنها بترسی.معاویه در پاسخ گفت: هیهات هیهات! ابوبکر مدتی پادشاهی کرد و مرد، و نامی از او باقی نماند مگر اینکه گویندهای گاهی بگوید: ابوبکر. بعد عمر به پادشاهی رسید، او هم مرد و نامی از او نماند، جز اینکه گویندهای بگوید: عمر، بعد عثمان پادشاه شد که در نسب کسی مثل او نبود او نیز هلاک شد و نام او و آنچه بر سرش آمد فراموش شد.اما این هاشمی (یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم) هر روز پنج نوبت به نام او فریاد میزنند و میگویند: «أشهد أن محمدا رسولالله»، دیگر با این حال چه عملی باقی خواهد ماند، بخدا جز آنکه نام او دفن شود اسمش از بین برود. (2)حتی شهادت جانگداز آن اولین مظلوم تاریخ بشر هم سینههای بغضآلود آن
نامردان خبیث را اصلاح نکرد، لذا میبینیم که مرقد شریف آن بزرگوار هم بیش از صد سال از دسترس و دید عموم مردم پنهان ماند.
امام حسن مجتبی علیهالسلام فرزند فاطمهی زهرا علیهاالسلام و نور چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و یکی از دو سید جوانان اهل بهشت (که بسیاری از مردم حدیث آن را از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بودند) نیز از این ستم و جور و عداوت در امان نماند و جمعی از منافقان که در میان اصحاب آن حضرت بودند و از ترس شمشیر امیرالمؤمنین علیهالسلام تظاهر به اسلام کرده بودند، با حیلههای معاویه از امام مجتبی علیهالسلام منحرف شدند، بطوریکه آن حضرت برای محافظت خود از شر ایشان حتی در نماز زرهی در زیر لباس خود میپوشید، و وقتی مکر و تمایل اصحاب خود را به معاویه میدید مکرر میفرمودند:«من بارها به شما گفتم که عهد شما را وفائی نیست و همهی شما بندهی دنیائید».بیوفائی اصحاب آن حضرت به مرتبهای رسید که اکثر رؤسای لشکرش به معاویه نوشتند که ما مطیع تو هستیم و اگر متوجه عراق شوی امام حسن را تسلیم تو مینمائیم!لذا آن حضرت پس از آنکه مجبور به ترک مخاصمه با معاویه گردید در مسجد کوفه خطاب به مردم فرمود: خدا شما را با محمد صلی الله علیه و آله و سلم هدایت کرد و شما دست از اهل بیت او برداشتید و معاویه در امری که مخصوص من بود با من منازعه کرد، ولی چون یاوری نیافتم دست از آن برداشتم.امام مجتبی علیهالسلام به همین جهت بود که فقط مدت شش ماه در ظاهر بر مردم حکومت نمود و پس از سپری کردن دورانی بسیار سخت، مظلومانه به شهادت رسید. و در آستانهی شهادت میفرمود: «اهل کوفه را شناختم و آنان را امتحان کردم و دانستم که به عهد و پیمان خود وفا نمیکنند، و به قول و عمل آنها اعتماد نمیتوان کرد، زبانشان با من و دلهایشان با بنیامیه است»
(1)مرحوم محدث قمی رحمهالله مینویسد: و در آن زمان چنان کار بر شیعیان علی علیهالسلام تنگ شد که اگر شیعه میخواست با رفیقی موافق سخنی بگوید، او را به سرای خویش میبرد و در اتاق را بر روی خادم و مملوک خود نیز میبست و بعد از قسمهای غلیظ که راز او را فاش نکند، با تمام وحشت و ترس حدیثی یا سخنی را نقل میکرد.از آن سوی احادیث دروغ و جعلی وضع کردند و امیرالمؤمنین و اهل بیت او علیهمالسلام را هدف بهتان و تهمت فراوان قرار دادند، و مردم را به تعلیم آن احادیث دروغ تشویق کردند، و در پایان کار چنان شد که این احادیث جعلی را مردم حق میدانستند، تا جائی که حق بر لباس باطل و باطل به لباس حق درآمد، و بعد از شهادت حضرت مجتبی علیهالسلام این فتنه شدیدتر شد و شیعیان علی علیهالسلام در هیچ نقطهای از روی زمین ایمن نبودند، و بر جان و مال خود میترسیدند، و در اطراف زمین پراکنده بودند، و اگر کسی را یهودی و نصرانی میگفتند بهتر از آن بود که او را شیعهی علی گویند. (2)بلی این بود اوضاع و شرایطی که پس از شهادت امام مجتبی علیهالسلام برادر بزرگوارشان حضرت ابا عبدالله الحسین علیهالسلام در طول مدت امامت خود با آن مواجه بود.همینها بود زمینهساز آن جنایت فجیعی که به دست مردم کوفه در کربلا به وقوع پیوست، همان مصیبت و ظلمی که آسمانهای هفتگانه و دریاها و زمین را به گریه درآورد، و ارکان آسمانها به خروش آمد و ملائکه مقرب اشک ریختند، و با آگاهی از این زمینههاست که از شنیدن کلام دلخراش و جانسوز حضرت
سجاد علیهالسلام جای تعجبی باقی نمیماند که خطاب به مردم مدینه فرمودند:بخدا قسم، اگر به جای آن سفارشها که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حق ما فرمود، پیشنهاد جنگ (و ظلم و ستم و اذیت) بر ما میفرمود بیشتر از آنچه انجام دادند نمیتوانستند انجام دهند انا لله و انا الیه راجعون چه مصیبت بزرگ و دلسوز و دردناک و رنجدهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزی بود... (1)
اینها همه از سوی کسانی انجام گرفت که خود را از امت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میدانستند، نماز میخواندند، روزه میگرفتند، حج میرفتند، امر به معروف و نهی از منکر میکردند.با توضیح مطالب گذشته سؤال اول به خوبی جواب داده میشود.اما جواب سؤال دوم که علت قیام و نهضت آن حضرت چه بوده است؟ گرچه با دقت در مطالب فوق جواب سؤال دوم نیز فهمیده میشود، لکن به خاطر اهمیت مسأله ناگزیر از تحقیق بیشتری هستیم.نخست سخنانی از آن بزرگواران در این زمینه نقل میشود:1- حضرت صادق علیهالسلام از جد بزرگوارشان امام سجاد علیهالسلام نقل میفرمایند که:... چون معاویه مرد و یزید متصدی کار شد، پسر عمویش ولید بن (2)عتبه را حاکم
1) 375. لهوف : 202.
2) 376. در نسخهی امالی آمده است که «عمویش عتبه را حاکم مدینه ساخت»، ولی ظاهرا سقطی صورت گرفته، و صحیح همان است که ما نوشتیم. چنانکه در نقل خوارزمی آمده: «در آن وقت والی مدینه مروان بن حکم بود، یزید او را عزل کرد و پسر عمویش ولید بن عتبه بن ابیسفیان را به جای او نصب کرد». {مقتل خوارزمی: 179:1} از تعبیر دیگر مورخان استفاده میشود که به هنگام مرگ معاویه والی مدینه ولید بن عتبه بود و یزید او را در سمت خود باقی گذاشت و دستور جلب امام حسین علیهالسلام را به او نوشت. (انساب الاشراف: 155:3، البدء و التاریخ: 8:6، ارشاد مفید: 30:2، تاریخ یعقوبی: 229:2، تاریخ فخری : 155، تاریخ دمشق - جلد امام حسین علیهالسلام : 199 (لذا علامه مجلسی پس از نقل متن امالی صدوق، از شیخ مفید و ابن شهر آشوب و سید بن طاووس نقل فرموده که والی مدینه ولید بن عتبه بن ابیسفیان بود. (بحار: 324:44). اصولا عتبة بن ابیسفیان در سال 60 هجری در قید حیات نبوده است.
مدینه ساخت، ولید به مدینه آمد... وی حسین بن علی علیهماالسلام را خواست و گفت: یزید دستور داده با وی بیعت کنی.حضرت حسین علیهالسلام فرمود: ای پسر عتبه، تو میدانی که ما، اهل بیت کرامت و معدن رسالتیم... از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود:«خلافت بر فرزندان ابیسفیان حرام است»، چگونه با خاندانی بیعت کنم که رسول
خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی آنها چنین فرموده است؟!چون ولید این را شنید، برای یزید نوشت که حسین بن علی برای تو حق خلافت و بیعت معتقد نیست، دربارهی او هر تصمیم که خواهی بگیر.یزید در جواب نوشت: هرگاه نامهام به تو رسید، جواب آن را فوری بنویس و در نامه بیان کن هر که را مطیع من است و هر کس مخالف من باشد، و باید سر حسین بن علی به پیوست جواب نامه باشد.چون این خبر به امام حسین علیهالسلام رسید، آهنگ عراق کرد، شب به مسجد پیغمبر آمد، تا با قبر آن حضرت وداع کند. چون به قبر رسید نوری از قبر درخشید و به جای خود برگشت.شب دوم برای وداع آمد و به نماز ایستاد و طول داد، تا در حال سجده چرتش برد. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به خوابش آمد و او را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید و چشمش را بوسید و فرمود: پدرم به قربانت، گویا تو را به خونت آغشته میبینم، در میان جمعی از این امت که چشم امید به شفاعتم دارند، ولی نزد خدا برای آنها بهرهای نیست.«یا بنی انک قادم علی أبیک و أمک و أخیک و هم مشتاقون الیک و ان لک
فی الجنة درجات لا تنالها الا بالشهادة»:«پسر جانم، تو نزد پدر و مادر و برادر خود میآئی و همه مشتاق تواند، و در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت بدان نمیرسی».حضرت حسین علیهالسلام گریان از خواب بیدار شد... (1)2- (بعد از درخواست بیعت از آن حضرت) چون صبح شد، امام حسین علیهالسلام از خانه بیرون آمد تا خبرها را بشنود، مروان را دید، به آن حضرت گفت: یا أبا عبدالله، من خیرخواه
تو هستم، مرا اطاعت کن تا نجات یابی!امام حسین علیهالسلام فرمود: خیرخواهی تو چیست؟ بگو تا بشنوم.مروان گفت: همانا من به تو دستور میدهم با یزید بیعت کنی که هم به نفع دین توست و هم به سود دنیایت میباشد.حضرت امام حسین علیهالسلام فرمود:«انا لله و انا الیه راجعون، و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الأمة براع مثل یزید».«چه مصیبتی بالاتر از اینکه امت مسلمان به سرپرستی همچون یزید دچار شدند، پس باید با اسلام وداع نمود».من از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود:«الخلافة محرمة علی آل أبیسفیان».«خلافت بر فرزندان ابیسفیان حرام است» (2)3- وصیت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به برادرش محمد حنفیه: بسم الله الرحمن الرحیم... خروج من از مدینهی طیبه برای تکبر و گردنکشی و قبول نکردن حق، و فساد و ظلم بر مردم نیست، بلکه برای اصلاح (خرابیهای) امت جدم بیرون میروم تا امر به معروف و نهی از منکر کنم، و به سیرهی جد و پدرم علی مرتضی عمل نمایم.
هر کس مرا بحق قبول کند، پس خدا سزاوارتر است به حق، و هر که مرا رد کند صبر میکنم تا خداوند بین من و این قوم قضاوت فرماید، و او بهترین حکمکنندگان است... (1)4- حضرت حسین علیهالسلام - بعد از ملاقات با حر - برای خطبه خواندن بپا خاست، حمد
و ثنای الهی را بجا آورد و نام جدش را برد و درود بر او فرستاد، سپس فرمود:کار ما به این صورت درآمده است که میبینید، همانا چهرهی دنیا دگرگون و زشت گشته، و نیکوئی از آن رو گردان شده است، و با شتاب میگذرد، و بیش از ته کاسهای از آن باقی نمانده است، زندگانی مانند چراگاهی سخت و ناهنجار، پست و زبون شده است،«ألا ترون الی الحق لا یعمل به و الی الباطل لا یتناهی عنه، لیرغب المؤمن فی لقاء ربه محقا، فانی لا أری الموت الا سعادة والحیاة مع الظالمین الا برما»:«مگر نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل جلوگیری نمیگردد! بر مؤمن است که ملاقات پروردگار خود را بجان و دل راغب باشد، که همانا مرگ در نظر من خوشبختی و سعادت، و زندگانی با مردم ستمکار جز دلتنگی نمیباشد» (2)دنبالهی حدیث در «تحف العقول» چنین آمده است:«ان الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم، یحوطونه ما درت
معایشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون».«به راستی مردم همه دنیا پرستند و دین بر سر زبان آنهاست، و تا برای آنها وسیلهی زندگی است میچرخانندش، چون به بلا آزموده شوند دیندار کم است» (1)
5- نامهی حضرت امام حسین علیهالسلام به بزرگان کوفه:... شما میدانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در زمان حیات خود فرمودند:«من رأی سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناکثا لعهد الله، مخالفا لسنة رسولالله، یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان، ثم لم یغیر بقول و لا فعل کان حقیقا علی الله أن یدخله مدخله».«هر کس پادشاه ستمکاری را ببیند که حرام خدا را حلال شمارد و پیمان خدا را بشکند و مخالفت سنت رسول خدا کند، و در میان بندگان خدا به ناحق و ستم عمل نماید، و او با گفتار و کردار خود آن را تغییر ندهد، بر خدا لازم است که او را همنشین وی سازد».دانستید که این زمامداران سر به فرمان شیطان نهاده و از اطاعت خداوند رحمان روی گردانیدهاند، و فساد را رواج داده و حدود خدا را تعطیل کردند و بیتالمال را خاص خود ساختند، و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودند، و من به این امر سزاوارترم به جهت قرابت و نزدیکیم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم... (2)6- آنگاه که دشمنان در اطراف آن مظلوم بییاور جمع شدند، و همانند نگین انگشتری او را در میان گرفتند، آن جناب بر مرکب خود سوار شد و در مقابل دشمن
ایستاده، فرمود:«... ألا وان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین: بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة. یأبی الله ذلک و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و أنوف
حمیة و نفوس أبیه من أن نؤثر طاعة اللئام علی مصارع الکرام، و انی زاحف بهذه الأسرة مع قلة العدد و خذلة الناصر».«آگاه باشید که این زنازاده فرزند زنازاده مرا بر سر دو راهی نگه داشته است: راهی به سوی مرگ و راهی به سوی ذلت. هرگز مباد که ما ذلت را بر مرگ اختیار کنیم. خدا و پیامبرش و مردم باایمان و دامنهای پاک و پاکیزه که ما را پروردیده و مردمی که زیر بار ستم نروند و افرادی که تن به ذلت ندهند، به ما اجازه نمیدهند که فرمانبری لئیمان را بر کشته شدن شرافتمندانه برگزینیم.بدانید که من با این نزدیکانم - اگر چه اندکند و دیگر یاوری ندارم - با این گروه خواهم جنگید...» (1)7- در پاسخ فرزدق فرمودند:«ان نزل القضاء بما نحب و نرضی، فنحمد الله علی نعمائه، و هو المستعان علی أداء الشکر، و ان حال القضاء دون الرجاء، فلم یبعد من کان الحق نیته و التقوی سریرته».«اگر رخدادها بر طبق میل و رغبت ما پیش آید، خدا را در برابر نعمتهایش سپاس میگوئیم، که او مددکار ما در سپاس و شکرگزاری است. و اگر
کارها بر طبق مراد پیش نرفت، آن کسی که نیتش حق باشد
1) 383. لهوف : 97، بحارالانوار: 9:45 و 83، تحفالعقول : 174، مقتل خوارزمی: 7:2.
و تقوا در سویدای دلش حاکم باشد، از مسیر حق بیرون نخواهد رفت» (1)8- آن حضرت در رجز خود چنین میفرمودند:القتل أولی من رکوب العار والعار أولی من دخول النارکشته شدن از زندگانی ننگین بهتر است، ولی ننگ هم از آتش خداوند بهتر میباشد (2)9- در زیارت اربعین آن جناب، که از امام صادق علیهالسلام شرف صدور یافته است، میخوانیم:«اللهم انی أشهد أنه ولیک... و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة، و قد توازر علیه من غرته الدنیا و باع حظه بالارذل الأدنی... فجاهدهم فیک صابرا محتسبا حتی سفک فی طاعتک دمه و استبیح حریمه...».«خدایا، گواهی میدهم که او ولی توست... و در راه تو جان خود را تقدیم نمود، تا بندگانت را از نادانی و سرگردانی نجات دهد. کسانی که دنیا آنها را گول زد و بهرهی هستی خود را به بهای ناچیز و پستی فروختند، بر علیه او همدست شدند... پس با شکیبائی و خیرخواهی در راه تو جهاد کرد تا خونش
در طاعت تو ریخته شد و حرمش مباح شمرده شد...» (3)10- در زیارت جامعهی کبیرهی صادرهی از امام هادی علیهالسلام آمده است:«و بذلتم أنفسکم فی مرضاته، و صبرتم علی ما أصابکم فی جنبه (حبه)، و أقمتم الصلاة، و آتیتم الزکاة، و أمرتم بالمعروف، و نهیتم عن المنکر، و جاهدتم فی الله حق جهاده، حتی أعلنتم دعوته، و بینتم فرائضه، و أقمتم
حدوده، و نشرتم شرایع أحکامه، و سننتم سنته، و صرتم فی ذلک منه الی الرضا، و سلمتم له القضاء، و صدقتم من رسله من مضی».«و جان خود را در تحصیل رضایتش فدا کردید، و در آنچه در این زمینه به شما رسید شکیبا بودید، نماز را بپا داشتید و زکات را ادا نمودید، و امر به معروف و نهی از منکر کردید، و در راه خدا جهاد نمودید آن چنانکه شایسته بود (حق جهاد در راه دین خدا). تا دعوتش را آشکار کردید و واجباتش را بیان نمودید، و حدودش را اقامه کردید و دستورات احکامش را منتشر نمودید و سنتش را عمل کرده و استوار نمودید و در این باره رضایت او را جلب کردید و به قضای او تن دادید و پیامبران گذشته را تصدیق کردید» (1)با دقت در مطالب گذشته و مطالعه و بررسی اوضاع و شرایط حاکم بر زمان حضرت
ابا عبدالله الحسین علیهالسلام و آشنائی با اعمال و رفتار یزید پلید و دوری جامعهی مسلمین از اهداف عالیهی اسلامی، در اثر تبلیغات زهرآگین معاویه، مجالی برای خدشه و اشکال نسبت به قیام و شهادت حضرت سیدالهشداء علیهالسلام باقی نمیماند، خصوصا از دیدگاه شیعه که معتقد به عصمت آن بزرگوار است، تردیدی در صحت و لزوم آن قیام و شهادت وجود ندارد.در عین حال، در مورد علت و انگیزهی این قیام، نظرات مختلفی وجود دارد.اکثر بزرگان با توجه به کلمات آن حضرت که در این باره نقل شده، علت قیام را امر به معروف و نهی از منکر و اقامهی نماز و سایر واجبات شرع مقدس، و بالجمله احیای دین بر شمردهاند.لکن به نظر میرسد که در این بیان، حق مطلب ادا نشده است، زیرا مسأله قیام
1) 387. تهذیب: 97:6، عیون الأخبار: 278:2، بحارالانوار: 129:102، فرائد السمطین: 179:2.
آن بزرگوار بسیار بالاتر از این مطلب بوده، آنچه که در فرمایشات آن سرور آمده گوشهای از اهداف این حرکت، بلکه شمهای از آثار و ثمرات آن میباشد.چون ابعاد قیام حضرت بسیار گسترده است و میزان درک افراد متفاوت میباشد و همهی مردم قابلیت درک حقایق را ندارند، لذا کلمات امام حسین علیهالسلام در علت خروج خود و حرکت به عراق متفاوت و متناسب با درک و استعداد شنوندگان بوده است.امر به معروف و نهی از منکر و سایر واجبات و حتی نماز، هر چند مهم و بسیار مورد تأکید و توجه شارع مقدس است، لکن در مقایسه با وجود مقدس امام علیهالسلام فرع به حساب میآید، و آنچه اصل است وجود ملکوتی حضرت سیدالشهداء علیهالسلام است.چگونه ممکن است اصل فدای فرع شود؟ امام علیهالسلام روح نماز است، آیا روح نماز برای نماز کشته میشود؟ و آیا اصل فدای فرع میشود؟! بلی اینها از آثار و شعاع آن حقیقتی است که در واقع، حضرت برای آن قیام فرمود، و لذا باید گفت: همانطوری که خود آن سرور ناشناخته است و کسی نمیتواند به حقیقت آن دریای بیانتها پی ببرد، و به معرفت واقعی
او دسترسی پیدا کند (1)حقیقت قیام آن بزرگوار نیز که حساسترین فراز زندگی اوست ناشناخته میباشد، لکن هر کس به تناسب سعهی معلومات و سطح معرفت خویش به پارهای از آثار و ثمرات نهضت آن حضرت واقف گردیده است.
1) 388. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «یا علی، ما عرف الله الا أنا و أنت، و ما عرفنی الا الله و أنت، و ما عرفک الا الله و أنا»: «ای علی، خدا را جز من و تو کسی نشناخت، و مرا جز خدا و تو کسی نشناخت و تو را جز خدا و من کسی نمیشناسد» القطرة: 140:1 ب 2 ح 143، تأویل الایات الظاهرة : 145، مناقب ابن شهر آشوب: 267:3.
ما بر همین اساس عرض میکنیم: امام حسین علیهالسلام ناچار باید یکی از دو راه را انتخاب میکرد: پذیرش بیعت با یزید پلید کثیف فاسق که بر خلاف حاکمان قبلی، بسیاری از کبائر را آشکار مرتکب میشد و کارهای زشت او بر همه روشن بود، و تن به ذلت دادن که به معنی محو ولایت و شریعت و حقیقت بود،و یا برگزیدن مرگ سرخ باعزت که دربر دارندهی دفاع از حقیقت خویش - که مشتمل بر حفظ ولایت مطلقهی خود و پدر بزرگوارش حضرت علی علیهالسلام و فرزندان طاهرینش علیهمالسلام بود - و بالمال شریعت مقدس نیز محفوظ میماند.حضرتش راه دوم را برگزید.پس قیام آن بزرگوار برای حفظ ولایت مطلقهی خود و پدر و فرزندانش بود، که حفظ شریعت را نیز تضمین می کرد، و در پرتو آن دین جد بزرگوارش نیز احیاء میشد، و شاید فراز دوم از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودند: «حسین منی و أنا من حسین» (1)ناظر به همین معنا باشد.حضرت حسین علیهالسلام جدای از علم امامت به طریق عرفی و معمولی هم این مردم را به خوبی میشناخت و با دردها و سوز دل پدر بزرگوار و برادر مظلوم خود آشنا بود، و پیوسته
در انتظار فرصتی بود که با زدودن پردههای جهل و ضلالت از سینههای تیره و تار این مردم دنیاپرست و گمراه، اندکی آنان را با حقیقت دین که در واقع همان حقانیت ولایت ائمهی معصومین علیهمالسلام است آشنا فرمایند. لذا هنگامیکه بیش از هفت سال از شهادت برادر بزرگوارش امام مجتبی علیهالسلام گذشت، در سال 57 هجری برای زیارت خانه خدا به سوی مکهی مکرمه عزیمت نمود.
1) 389. کشف الغمة: 218:2، بحارالانوار: 261:43، سنن ترمذی: 658:5، مستدرک حاکم: 177:3، الفردوس بمأثور الخطاب: 158:2، فرائد السمطین: 131:2، کنزالعمال: 115:12، طبقات ابنسعد - ترجمة الامام الحسین علیهالسلام - : 27.
عبدالله جعفر و ابنعباس و عدهای از بنیهاشم و جماعتی از دوستان و شیعیان همراه آن حضرت آمدند، روزی در منی گروهی را که بیش از هزارنفر بودند از بنیهاشم و از مردم و صحابه و تابعین و انصار و کسانی که به خوبی و صلاح معروف بودند طلب نمود، آنگاه که جمع آن حضرت بپای خاسته خطبه آغاز نمودند و بعد از حمد و ثنای الهی، و درود بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:معاویه از در طغیان و عصیان با ما و شیعیان ما آنچه خواست انجام داد، و حاضر بودید و دیدید و خبر به شما رسید. اکنون میخواهم از شما چیزی سؤال کنم، اگر راست گویم مرا تصدیق کنید وگرنه تکذیب نمائید، بشنوید تا چه گویم و کلمات مرا محفوظ دارید و چون به شهرها و اقوام خود بازگشت نمودید، جماعتی را که به ایشان وثوق و اعتماد دارید بخوانید و برای آنها نقل کنید، چه من بیم آن دارم که دین خدا مندرس گردد، و کلمهی حق مجهول بماند، و حال آنکه خداوند شعشعهی نور خود را تابش دهد، و جگربند کافران را بر آتش نهد.چون این سفارش به پایان بردند، آغاز سخن و فضایل امیرالمؤمنین علیهالسلام را یکی یکی تذکر فرمودند، و آیات قرآنی را که در فضیلت آن حضرت نازل شده بود بیان نمودند و همگان تصدیق کردند.آنگاه فرمودند: همانا شنیدهاید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «هر کس گمان کند که دوست من است و علی علیهالسلام را دشمن دارد دروغ گفته است، دشمن علی علیهالسلام دوست من نتواند بود».
مردی گفت: یا رسولالله، این چگونه باشد، چه زیان دارد که مردی محبت تو را داشته باشد و علی علیهالسلام را دشمن دارد؟ فرمود: این بدان جهت است که من و علی یک تنیم، علی من است و من علیام، چگونه میشود که یک تن را کسی هم دوست و هم دشمن بدارد؟!لاجرم آن کس که علی را دوست دارد مرا دوست داشته و آنکه با علی دشمنی
کند با من دشمن است، و کسی که با من دشمن است با خداوند دشمنی کرده است».حاضران همه تصدیق کردند، صحابه گفتند: چنین است که فرمودید، ما حاضر بودیم و شنیدیم. تابعین گفتند: ما نیز از آنها که به ما روایت کردهاند و اعتماد بر قول ایشان داشتیم شنیدهایم.آن حضرت در پایان فرمودند: شما را بخدا سوگند چون شهرهای خود مراجعت کردید آنچه را گفتم، برای هر کس که به او اعتماد دارید نقل کنید. (1)حجت الهی و امامی بر حق، پس از 7 سال سکوت و بردباری در برابر وضعیتی که مصائب بزرگ و سخت آن هر قلب پاکی را میشکافت، اینک در یک فرصت استثنائی، بر آنست که پیام خود را که اساسیترین و مهمترین مسألهی جهان است توسط گروهی از معتمدین و معروفین به مسلمین جهان ابلاغ نماید.مسألهای که بنا به فرمایش خود آن جناب چنانکه مردم از آن آگاه نشوند بیم آن میرود که دین خدا مندرس گردد. این مسأله نه نماز است و نه روزه و نه حج و نه امر به معروف، و نه حتی جهاد، بلکه امری است که دین خدا با وجود همهی احکام الهی بدون آن مندرس، و حق مجهول است، و آن همان چیزی میباشد که امام علیهالسلام برای احیای آن خود و فرزندان و برادران و یارانش را در معرض شهادت قرار داد، و همهی فرمایشات آن بزرگوار در مواضع مختلف در طول حرکت از مدینه تا کربلا با تعبیرهای گوناگون - که بر اساس اختلاف نظر و استعداد و درک مخاطبین بوده - در واقع به همین امر مهم و اساسی
باز میگردد.چه تن دادن به بیعت با یزید به معنای اندراس دین و نابودی حق و پایمال شدن ولایت است. و وداع با اسلام به جهت ابتلاء به مثل یزید نیز به همین معناست،
1) 390. منتهیالآمال: 239:1، احتجاج طبرسی: 18:2.
خروج برای اصلاح و امر به معروف هم جز این نیست، دلتنگی ناشی از زندگی با ستمگران هم به لحاظ همین مهم است، و تذکر حرمت خلافت بر آلسفیان نیز به جهت یاد آوری رکن اساسی اسلام یعنی ولایت ائمه علیهمالسلام است. و گمراهی و جهالتی که در جملات زیارت اربعین به آن اشاره شده جز انحراف از ولایت ائمه اطهار علیهمالسلام چیز دیگری نیست. (1)آن حضرت خوب میدانست که بنیامیه خصوصا معاویه به نحوی با مردم رفتار نموده که اغلب مردم ایشان را دوست داشته و آنها را بر حق میدانستند (2)و حضرت علی علیهالسلام و اولاد و شیعیانش را باطل میدانستند. سب و لعن آن حضرت را شعار خود کرده، بلکه جزء نماز جمعه قرار داده بودند و آنقدر تأکید داشتند که شخصی فراموش کرده بود که بعد از نماز، آن حضرت را لعن نماید، و در سفر یادش آمد، در آن محل قضا نمود و در آنجا معبدی بنا کرد و آن را مسجد ذکر نامید. (3)بسیاری از مردم گمان داشتند که کسی با بنیامیه مخالف ندارد و ایشان به حق خلفای پیامبرند. ولی چون آن حضرت با ایشان مقاتله نمود و آنها با آن جناب اینگونه رفتار نمودند و با عیال و اطفال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن حرکات کردند، مردم آگاه شدند و دانستن که آنها سلاطین جورند نه خلفای رسولالله.امام علیهالسلام بر سر دو راهی شهادت و ذلت قرار گرفته و البته هرگز ذلت را که به معنای اندراس دین و نابودی حق و از بین رفتن ولایت امیرالمؤمنین و ائمه علیهمالسلام است نخواهد
پذیرفت
حضرت امام حسین علیهالسلام با انتخاب شهادت، هم به تکلیف باطنی و هم به وظیفهی ظاهری عمل کرد؛ اما تکلیف باطنی و واقعی آن بزرگوار که ما نمیفهمیم و عقل ما قاصر است، چه برای هر کدام از معصومین علیهمالسلام وظیفهی الهی مخصوص بخود بوده که از جانب پروردگار مأمور به انجام آن بودند و عمل میکردند، و تسلیم امر الهی بودند.تکلیف ظاهری آن بزرگوار نیز چنین اقتضاء میکرد که از مدینه به سوی مکه و از مکه به سوی عراق سفر نماید و اگر بناست کشته شود، در آنجا کشته شود، زیرا به هر کجا میرفت آن حضرت را دستگیر کرده میکشتند.یزید به عامل خود در مدینه دستور میدهد که آن حضرت را به قتل برساند. (1)همانطور که ماجرای بیعت خواستن از آن بزرگوار را قبلا نوشتیم که قصد داشتند آن حضرت را مطیع و منقاد یزید کنند لکن آن جناب تسلیم نشد و به مکه تشریف برد در حالی که این آیه را تلاوت مینمود: (فخرج منها خائفا یترقب...) (2)ترسان و نگران از مدینه بیرون رفت. (3)آن حضرت به حرم امن خدا پناه برد - که خداوند حتی برای وحوش و پرندگان و گیاهان مأمن قرار داده - آنجا هم یزید تصمیم گرفت آن حضرت را دستگیر و به قتل برساند. (4)آن بزرگوار از حج به عمره عدول نموده، از احرام بیرون آمدند. (5)اهل کوفه هم نامههای بسیار - که تعداد آنها به دوازده هزار میرسید - نوشتند
که شما
تشریف بیاورید، ما همه مطیع و گوش به فرمان شما هستیم. (1)حضرت مسلم هم نوشت که مردم با آن حضرت بیعت نمودهاند. (2)پس حجتی برای آن جناب نماند، و چون به سوی ایشان آمد و بیعت شکستند نمیتوانست برگردد، و اگر برمیگشت به کجا برود! هیچ مأمنی برایش نبود حتی اگر بیعت میکرد باز او را به ذلت میکشتند و شاهد بر این امور آنست که چون برادرش محمد حنفیه خدمت آن سرور عرض کرد: به یمن بروید، یا به گوشه صحرا و کوهها فرار کنید، در جواب فرمودند:«والله - یا أخی - لو کنت فی جحر هامة من هوام الأرض لا ستخرجونی منه حتی یقتلونی»:«ای برادر، بخدا سوگند اگر در سوراخ جانوری بروم، مرا بیرون آورند تا بکشند» (3)چون فرزدق گفت: یابن رسولالله، چرا حج را تمام نفرمودی؟ فرمود: اگر مانده بودم مرا دستگیر میکردند (4)و چون آن حضرت در منزل ثعلبیه فرود آمد، مردی که کنیهاش اباهره ازدی بود و از کوفه میآمد به خدمت حضرت رسید، سلام کرد و سپس گفت: یابن رسولالله، برای چه از حرم خدا و حرم جدت بیرون آمدی؟ حضرت امام حسین علیهالسلام فرمودند: ای اباهره، بنیامیه مالم را گرفتند صبر کردم، دشنامم دادند و به آبرویم لطمه زدند باز تحمل کردم، حال میخواهند خونم را بریزند فرار کردم، بخدا سوگند، ستمکار مرا خواهند کشت، و خداوند لباس ذلتی به آنان بپوشاند که
سراپایشان را فراگیرد... (1)
پیرمردی از بنیعکرمه که نامش عمرو بن لوذان بود، در بطن عقبه با آن حضرت دیدار کرد، عرض کرد: به کجا میروید؟ حضرت فرمودند: به کوفه، عرض کرد: شما را به خدا سوگند میدهم که باز گردید، زیرا به خدا به آنجا نمیروید جز به سوی سر نیزهها و شمشیرهای برنده...حضرت فرمودند: ای بندهی خدا، آنچه تو اندیشی بر من پوشیده نیست و خدای متعال در کار خود مغلوب نمیشود (یعنی جز آنچه ارادهی خدا به آن تعلق گرفته نخواهد شد) سپس فرمودند:«والله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی»«بخدا سوگند، دست از من برندارند تا این دل خون شده را از سینهام بیرون آورند»... (2)اما شاهد بر اینکه اگر بیعت هم میکرد باز او را شهید میکردند:ابنزیاد لعین نوشت؛ باید بر حکم من و حکم یزید گردن نهد و بیعت کند. (3)و شمر ملعون به ابنزیاد گفت: اگر حسین و یارانش بیعت کنند آنگاه اگر تو آنان را کیفر کنی تو بدان سزاوارتر خواهی بود. (4)اگر خیال کشتن نداشتند چنین نمیگفتند: و آن حضرت غرض ایشان را
1) 403. لهوف : 70، بحارالانوار: 367:44.
2) 404. ارشاد: 77:2، بحارالانوار: 375:44، تاریخ دمشق:211، تاریخ طبری: 394:5 کلام حضرت که فرمودند: «حکم خدا باید جاری شود»اشاره به تکلیف واقعی آن جناب است که ما نمیفهمیم. و اینکه فرمودند: «دست از من برندارند» اشاره به تکلیف ظاهری آن بزرگوار بود. و کلام حضرت که فرمودند: «این دل خون شده را از سینهام بیرون میآورند»اشاره به شدت مصیبت آن سرور در آن سرزمین است.
3) 405. بحارالانوار: 383:44، مقتل خوارزمی: 239:1.
4) 406. بحارالانوار: 390:44، ارشاد: 90:2.
میدانست لذا فرمود: نه به خدا، دست خواری به شما نخواهم داد و مانند غلامان قرار نخواهم کرد. (1)
کی لو تو
«.. أَلا إِنَّ الدَّعِی بْنَ الدَّعِی قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ هیهات منا الذلة، یأبَی اللهُ لَنَا ذلکَ ورَسُولُهُ والمؤمِنونَ، وحُجورٌ طابَتْ وطَهُرتْ، وأُنُوفٌ حَمِیَّةٌ ونُفُوسٌ أبِیَّةٌ مِنْ أنْ نؤْثِرَ طاعَةَ اللِّئامِ علی مصارِعِ الکِرَامِ.» (2)
آگاه باشید که این زنا زاده فرزند زنا زاده مرا بر سر دو راهی نگهداشته است: راهی به سوی مرگ و راهی به سوی ذلت. هرگز مباد که ما ذلت را بر مرگ اختیار کنیم. خدا و پیامبرش و مردم با ایمان و دامن های پاک و پاکیزه که ما را پروریده، و مردمی که زیر بار ستم نروند و افرادی که تن به ذلت ندهند، هرگز رضایت نمی دهند که فرمانبری لئیمان را بر کشته شدن شرافتمندانه برگزینیم ))...
اگر از روی تقیه هم راضی می شد البته دست از او بر نمی داشتند و با ذلت و خواری بدون سر و صدا آن حضرت را شهید می کردند.
ای عزیزان! آیا سید الشهداء علیه السلام در گوشه ای بماند و مخفیانه ترور شود و کسی باخبر نشود، و یا وظیفه آنست که از مدینه خارج شده به مکه - شهر بزرگ مذهبی - بیاید، و چند ماه بماند تا موسم حج برسد که مسلمین از اطراف عالم در آنجا جمع شوند، و در روز هشتم، حج را به عمره تبدیل کند، تا همه و همه از امام حسین علیه السلام و کار او با خبر شوند؟
و در روز هشتم، حج را به عمره تبدیل کند، تا همه و همه و از امام حسین علیهالسلام و کار او با خبر شوند؟قهری است که در مکه صدا میکند، مگر چه خبر شده است که حضرت امام حسین علیهالسلام عمل حج را تمام نمیکند.آنگاه به طرف عراق حرکت کند، باز همه جا و همه کس با خبر میشوند که در کربلا با آنهمه مظلومیت شهید میشود، و بعد دنباله آن را حضرت زینب علیهاالسلام و سایر اسراء ادامه میدهند، بطوریکه در خود شام که مرکز فساد و جور و حکومت یزیدی است همه و همه مسأله را میفهمند، و پی به مظلومیت خاندان نبوت میبرند، حتی نصرانیها باخبر میشوند.همهی مردم میفهمند حق کدام است، باطل کدام است و کارهای یزید و معاویه و حتی وضع قبلیها هم روشن میشود.شگفت آنکه ابن عباسها میگویند: آقا شما فرار کنید و به عراق نروید!آیا اینگونه شهید شدن بهتر نیست؟ آری سیدالشهداء علیهالسلام مجری کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که میفرمودند: «حسین منی و أنا من حسین»، و با شهادت خود رسالت حضرتش را به ثمر رسانید، دین را، پیامبر را، علی را، ولایت را و... زنده کرد.آری او به عزت در راه خدا کشته شد و خود را عزیز نمود و احکام الهی را بپا داشت و بندگان را از گمراهی و جهل نجات داد و تن به ذلت و خواری نداد.
شیخ صدوق از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که فرمودند: پدرم از پدرش امام سجاد علیهماالسلام نقل فرموده که چون مرگ معاویه نزدیک شد، پسرش یزید - لعنهالله - را طلبید و نزد خود نشانید و گفت: پسرم، من گردنکشان را برایت رام کردم و شهرها را برایت آماده نمودم، و سلطنت را به کام تو انداختم، اما از سه نفر - که با همهی توان با تو مخالفت میکنند - بر تو نگرانم، و آنها عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر، و حسین بن علی علیهالسلام میباشند.اما عبدالله بن عمر؛ در دل با توست، به او بچسب و دست از او بر مدار، و أما عبدالله بن زبیر؛ اگر به او دست یافتی او را تکه تکه کن، چون همانند شیری که بر شکار خود میجهد بر تو حمله کند، و چون روباهی که از سگ فرار میکند (با مکر و حیله) از تو پنهان گردد.و امام حسین بن علی علیهماالسلام؛ دانی چه نسبتی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دارد و از گوشت و خون وی میباشد. من میدانم که مردم عراق او را بر تو بشورانند، سپس دست از او بردارند و ضایعش کنند، اگر به او دست یافتی حق او را بشناس و مقام او را نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رعایت کن، و او را مؤاخذه مکن، ما را با او دوستی و خویشی هست، مبادا به او بدی کنی، و از تو کاری ناخوشایند بیند.چون معاویه هلاک شد و یزید بعد از او متصدی امور گردید، (پسر) عمویش (ولید بن)
عتبه بن ابیسفیان (1)را حاکم مدینه ساخت، (پسر) عتبه به مدینه آمد و جای مروان بن حکم را - که از طرف معاویه حاکم مدینه بود - گرفت، تا دستور یزید را اجراء کند، مروان (2)
گریخت و بر او دست نیافت.(پسر) عتبه حضرت حسین بن علی علیهماالسلام را خواست و گفت: یزید دستور داده با او بیعت کنی. امام حسین علیهالسلام فرمود: ای (پسر) عتبه، تو میدانی که ما اهل بیت کرامت و معدن رسالتیم، نشانههای حقی هستیم که خدای عزوجل در دلهای ما به ودیعت نهاده و زبان ما را بدان گویا ساخته، پس من به اذن خدای عزوجل سخن گویم؛ و از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود: «خلافت بر فرزندان ابیسفیان حرام است» چگونه با خاندانی بیعت کنم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی آنها چنین فرمود.چون (پسر) عتبه این را شنید به منشی خود دستور داد نامهای برای یزید بنویسد که براستی حسین بن علی برای تو حق خلافت و بیعت معتقد نیست، دربارهی او هر تصمیم که خواهی بگیر.چون نامه به یزید - لعنهالله - رسید به (پسر) عتبه نوشت: این نامه که به تو رسید فورا جواب آن را بنویس، و در نامه شرح بده هر که را مطیع من است و هر که را با من مخالف است و باید سر حسن بن علی به پیوست جواب نامه باشد.این خبر به امام حسین علیهالسلام رسید، آهنگ عراق نمود، چون شب شد به مسجد النبی صلی الله علیه و آله و سلم تشریف آورد، تا با قبر آن حضرت وداع کند، چون به قبر رسید نوری از قبر
1) 409. ظاهرا باید «پسر عمویش ولید بن عتبه» باشد و کلمهی «پسر» و «ولید بن» سقط شده است چنانکه قبلا توضیح دادیم.
2) 410. ظاهرا باید عبدالله بن زبیر باشد که از مدینه فرار کرد، در اینجا بخشی از مطلب سقط شده و یا تصحیفی در عبارت صورت گرفته است، چون مروان بن حکم در مجلسی که امام حسین علیهالسلام بر پسر عتبه وارد شد حاضر بود، و او را به قتل آن حضرت تحریک میکرد.
درخشید و به جای خود برگشت.چون شب دوم برای وداع آمد، به نماز ایستاد و نماز را طول داد، آنگاه در سجده لحظهای حالت خواب بر حضرتش عارض شد، و در خواب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را دید که او را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید و میان دو چشمش را بوسید و فرمود:«بأبی أنت، کأنی أراک مرملا بدمک بین عصابة من هذه الأمة، یرجون شفاعتی، ما لهم عند الله من خلاق، یا بنی،
انک قادم علی أبیک و أمک و أخیک و هم مشتاقون الیک و ان لک فی الجنة درجات لا تنالها الا بالشهادة»«پدرم به قربانت، گویا تو را در میان جمعی از این امت که امید شفاعت مرا دارند! به خونت آغشته میبینم (1)برای آنها نزد خدا بهرهای از خیر نیست. فرزندم، تو نزد پدر و مادر و برادر خود میآئی و همه مشتاق تواند، و همانا در بهشت برای تو درجاتی هست که جز با شهادت بدان نمیرسی» (2)حضرت حسین علیهالسلام گریان از خواب برخاست و نزد اهل بیت خود آمد، و خواب
1) 411. در بحارالانوار: و دیگر منابع در اینجا اضافی دارند {که گویا در چاپ امالی افتاده است}: «جسدت را بخونت آغشته نموده و در زمین کربوبلا تو را ذبح کنند، در میان گروهی از امت میشوم من، و تو در آنحالت تشنه باشی و شربت آبی به تو ندهند و ترا سیراب ننمایند». (بحارالانوار: 328:44، مهیج الأحزان :32، مقتل خوارزمی: 187:1، مقتل عوالم : 54).
2) 412. در بحارالانوار و دیگر منابع یاد شده اضافی دارد: «پس در آن حال بجد بزرگوارش نظر انداخته فرمود: «یا جداه، لا حاجة لی فی الرجوع الی الدنیا فخذنی الیک و أدخلنی معک فی قبرک»: «ای جد بزرگوار، مرا حاجتی به برگشتن به دنیا نیست مرا بگیر و با خود بقبرت ببر» {و از غمها و دردهای دنیا مرا خلاص کن}. حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: تو را چاره نیست از برگشتن به دنیا، تا شربت شهادت بچشی و به ثواب بزرگی که خداوند برایت نوشته نائل گردی...».
خود را به آنها نقل فرمود، و با آنها وداع کرد، و خواهران، دختر و برادر زادهاش قاسم را بر محمل سوار کرد و با بیست و یک تن از اصحاب و اهل بیت خود حرکت نمود، که از آنجملهاند؛ ابوبکر بن علی، محمد بن علی، عثمان بن علی، و عباس بن علی، و عبدالله بن مسلم بن عقیل و علی بن الحسین الأکبر، و علی بن الحسین الأصغر... (1)
شیخ مفید قدس سره نقل کرده است که چون امام حسن علیهالسلام از دنیا رحلت فرمود، شیعیان عراق بجنبش درآمدند، و برای امام حسین علیهالسلام نوشتند که ما معاویه را از خلافت خلع کرده با شما بیعت میکنیم.امام علیهالسلام خودداری نمود و برای ایشان یادآور شد که همانا میان او و معاویه عهد و پیمانی است که شکستن آن جایز نیست، تا زمان آن بپایان رسد، و چون معاویه بمیرد در این کار اندیشه خواهم کرد.چون معاویه - علیه الهاویة - در نیمهی رجب سال 60 هجری مرد، پسرش لعنهالله - نامهای به ولید بن عتبة بن ابیسفیان - که از طرف معاویه فرماندار مدینه بود - نوشت که بدون درنگ از حسین برای او بیعت بگیرد و به هیچ وجه به او مهلت ندهد.ولید شبانه کس به نزد آن حضرت فرستاد و او را خواست. امام حسین علیهالسلام جریان را دانست و گروهی از نزدیکان خود را خواسته به آنان دستور داد؛ سلاحهای خویش را بردارند، و به ایشان فرمود: ولید در چنین وقتی مرا خواسته و من آسوده خاطر نیستم که مرا مجبور به کاری کند که من نتوانم آنرا بپذیرم، و از ولید نیز ایمن نمیتوان بود، پس شما همراه من باشید، چون من نزد او رفتم شما بر در خانه بنشینید، اگر آواز مرا شنیدید، بر او درآئید تا از من دفع کنید.ا
1) 413. امالی صدوق: 150 م 30 ح 1، بحارالانوار: 310:44 ح 1.
مام حسین علیهالسلام به نزد ولید آمد، مروان بن حکم را نزد او دید. ولید خبر مرگ معاویه را به آن حضرت داد، سپس نامهی یزید و دستوری که برای گرفتن بیعت از آن جناب داده بود، برای حضرت خواند.آن بزرگوار فرمود: گمان ندارم تو قانع باشی که من در پنهان با یزید بیعت کنم، تا اینکه آشکارا بدانسان که مردم بدانند بیعت نمایم؟ ولید گفت: آری چنین است.امام حسین علیهالسلام فرمود: پس صبر کن تا صبح شود و در این باره اندیشه کنم. ولید گفت: بنام خداوند اکنون باز گرد تا با گروهی از مردم (برای بیعت) به نزد ما بیائی.مروان به ولید گفت: بخدا سوگند اگر حسین از تو جدا شود و بیعت نکند دیگر هرگز به
او دست نخواهی یافت، تا کشتار بسیاری میان تو و او بشود، او را نگهدار تا بیعت کند یا گردنش را بزنی.امام حسین علیهالسلام از جا جست و به او فرمود: ای پسر زرقاء (زن کبود چشم) تو مرا میکشی یا او؟! بخدا دروغ گفتی و خطا کردی (1)و از خانه بیرون رفت و با نزدیکان خود براه افتاد و به منزل خویش آمد.مروان به ولید گفت: گوش به سخن من ندادی، بخدا دیگر نمیتوانی بر او
1) 414. مرحوم سید بن طاووس و دیگران مطلبی اضافی دارند: سپس رو به ولید نموده، فرمود: ای امیر، ما خاندان نبوت و معدن رسالتیم، آستانهی ما محل آمد و شد ملائکه است، دفتر وجود به نام ما گشوده و ختم میگردد، و یزید مردی است فاسق و شرابخوار و آدمکش که آشکارا فسق میکند. و همچون منی با چنین کسی بیعت نخواهد نمود. لکن ما و شما صبح کنیم و خوب اندیشه نمائیم که کدامیک از ما به خلافت و بیعت سزاوارتریم. {لهوف: 23، بحارالانوار: 325:44، مقتل خوارزمی: 184:1، مثیرالأحزان: 24}.
دست یابی. ولید گفت: وای بحال دیگران باد ای مروان، پیشنهادی به من نمودی که نابودی دین من در آن بود، بخدا دوست ندارم آنچه خورشید بر آن میتابد و از آن غروب میکند از مال دنیا و ملک آن، از من باشد و من حسین را بکشم، سبحان الله! همینکه حسین گفت: من بیعت نمیکنم، من حسین را بکشم؟! بخدا سوگند، گمان ندارم کسی که در روز قیامت به خون حسین باز خواست شود عقوبتش آسان باشد.مروان گفت: اگر برای این خاطر است، کار بجائی کردی. گر چه در دل کار او را خوش نداشت.امام حسین علیهالسلام آن شب را که شب بیست و هفتم رجب سال 60 هجری بود در خانه خود ماند.ولید هم آنشب سرگرم بیعت گرفتن از ابنزبیر شد و او نیز از بیعت سر باز زده همان شب مدینه را به سوی مکه ترک کرد، چون صبح شد ولید مردی از بنیامیه را با هشتاد سوار دنبال او فرستاد لکن به او دست نیافته، بازگشتند.
چون عصر روز شنبه شد، ولید گروهی را به نزد امام حسین علیهالسلام فرستاد که برای بیعت حاضر شود. آن حضرت فرمود: تا بامداد فردا صبر کنید تا هر دو در این باره بیندیشیم. آنشب نیز از آن حضرت دست برداشت.آن حضرت در همانشب - که شب یکشنبه 28 رجب بود - از مدینه به سوی مکه رهسپار شد، و فرزندان و برادرزادگان و برادران و بیشتر خاندانش جز برادرش محمد حنفیه همراه او بودند. (1)مرحوم سید بن طاووس بعد از نقل جریان بطور اختصار مینویسد:چون صبح شد حضرت حسین علیهالسلام از خانهی خویش بیرون آمد تا خبرها را بشنود،
1) 415. ارشاد مفید: 29:2.
مروان را دید. مروان به آن حضرت گفت: یا أبا عبدالله، من خیرخواه تو هستم، مرا اطاعت کن تا نجات یابی!امام حسین علیهالسلام فرمود: خیرخواهی تو چیست؟ بگو تا بشنوم.مروان گفت: همانا من به تو دستور میدهم با یزید بیعت کنی که هم به نفع دین توست و هم به سود دنیایت. آن حضرت فرمود:«انا لله و انا الیه راجعون، و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الأمة براع مثل یزید و لقد سمعت جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: الخلافة محرمة علی آل أبیسفیان»«چه مصیبتی بالاتر از اینکه امت مسلمان به سرپرستی همچون یزید دچار شوند، پس باید با اسلام وداع نمود، از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمودند: خلافت بر فرزندان ابیسفیان حرام است»
چون آن حضرت آمادهی حرکت شد، شب هنگام بر سر تربت مطهر مادر خود فاطمهی زهرا علیهاالسلام و مرقد منور برادر خود امام حسن علیهالسلام رفته، با آنها وداع نمود و صبح به خانه آمد تا روانه شود.ابن قولویه به سند معتبر از امام باقر علیهالسلام روایت کرده که چون امام حسین علیهالسلام اراده نمود از مدینه بیرون رود، زنان بنیهاشم جمع شدند و صدا به نوحه و زاری بلند کردند. آن مظلوم چون ناله و بیقراری ایشان را مشاهده نمود، فرمود: شما را بخدا سوگند میدهم که صبر کنید و دست از جزع و بیتابی بردارید.آنها گفتند: ای سید و سرور ما، چگونه خود را از گریه و زاری منع کنیم و حال آنکه مثل تو بزرگواری از میان ما میرود و ما بیکسان را غریب و تنها میگذارد، و نمیدانیم آخر کار تو با این منافقان به کجا منتهی میشود. پس نوحه و سوگواری را برای چه روزی بگذاریم. بخدا سوگند این روز نزد ما مانند روزی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت، و مانند روزی است که حضرت فاطمه علیهاالسلام شهید شد، و مانند روزی که امیرالمؤمنین علیهالسلام به شهادت رسید و مانند روزی است که رقیه و امکلثوم وفات یافتند.خداوند جان ما را فدای تو گرداند، ای محبوب قلب مؤمنان، و ای یادگار بزرگواران... (2)آن حضرت در دل شب به سر تربت مادر خود برای وداع رفت، و در بعضی کتب مذکور است که بر مادر خود سلام کرد «السلام علیک یا اماه» حسین توست که
به وداع آمده و این آخرین زیارت اوست، ناگاه از قبر مبارک فاطمه علیهاالسلام آوازی آمد: «علیک السلام یا مظلوم الأم و یا شهید الأم و یا غریب الأم» پس به نحوی گریه بر آن حضرت
مستولی شد که دیگر قدرت بر تکلم نداشت (1)شیخ مفید با سند خود از حضرت امام صادق علیهالسلام روایت میکند که فرمودند:هنگامی که حضرت حسین علیهالسلام شبانه از مدینه حرکت نمود، گروههائی از ملائکه با صفهای آراسته با سلاحهای جنگی، سوار بر اسبهای بهشتی خدمت آن حضرت آمدند و سلام کردند و گفتند: ای حجت خدا بر خلائق بعد از جد و پدر و برادر خود، همانا خداوند در موارد متعدد به وسیلهی ما جد تو را یاری فرموده، و اکنون نیز ما را به یاری تو فرستاده است. حضرت فرمود: وعدهگاه من و شما در آن مکانی که خداوند برای شهادت و دفن من قرار داده که همان کربلاست، چون به آن بقعه رسیدم به نزد من آئید.ملائکه عرض کردند: ای حجت خدا، هر چه خواهی دستور فرما که ما مأمور هستیم گوش به فرمان شما باشیم، و اگر از دشمنی بیمناک هستی، ما به همراه تو باشیم.فرمودند: از ایشان به من ضررری نمیرسد تا به محل شهادت خود برسم.گروههائی از مؤمنین جن نزد آن حضرت ظاهر شدند و عرض کردند: آقا، ما شیعیان و یاران شمائیم، آنچه خواهید امر فرمائید، اگر بفرمائید همه دشمنان شما را در همین ساعت هلاک کنیم بیآنکه شما حرکتی بکنید، ما دستور شما را اجرا میکنیم.حضرت فرمودند: خداوند به شما پاداش نیک دهد، مگر قرآنی که بر جدم نازل شده است نخواندهاید که میفرماید:(أین ما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیدة)
1) 418. مهیج الأحزان: 24 م 1.
(1)«هر کجا باشید اگر چه در کاخهای بسیار محکم، مرگ شما میرسد (و از مرگ به هیچ چارهای رهائی نیابید)». و نیز خداوند می فرماید:
«قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلَی مَضَاجِعِهِمْ »(2)بگو ( ای محمد!): اگر در خانه های خود هم بودید باز آنانکه سرنوشت آنان کشته شدن است. البته از خانه به قتلگاه بیرون می آمدند)). (به علاوه) اگر من در شهر و وطن خود بمانم پس این مردم نگونسار به چه وسیله امتحان شوند..
جنیان گفتند: ای حبیب خدا و فرزند حبیب خدا! به خدا سوگند اگر نه این بود که اطاعت امر شما واجب است و مخالفت آن جایز نیست، همه دشمنان شما را پیش از آنکه به شما دسترسی پیدا کنند می کشتیم.
حضرت فرمودند: به خدا قسم، قدرت ما بر این کار از شما بیشتر است، و لکن مرحله ای است آزمایشی)
«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ».(3)((تا هرکه هلاک (و گمراه) شدنی است بعد از اتمام حجت هلاک شود و
هرکه لایق حیات ابدی است با اتمام حجت به حیات ابدی برسد.(4)هنگامی که امام حسین علیه السلام عازم حرکت شد برادرش محمد حنفیه (5)نزد او آمد
وعرض کرد: ای برادر! تو از همه خلق نزد من محبوب تر و بزرگوارتری، و من از هیچ کس نصیحت و خیر خواهی خود را دریغ نکنم، و تو از هر کس به آن شایستهتری، چون تو از منی و جان و روح و چشم منی، و بزرگ خاندان ما هستی که اطاعت شما بر من واجب است، زیرا خداوند شما را بر من شرافت داده و از سادات اهل بهشت نموده است.به مکه برو، اگر آرامش یافتی چه بهتر و اگر وضع دیگری پیش آمد به شهرهای یمن سفر کن که آنها از یاران جد و پدر تو هستند.«هم أرأف الناس و أرقهم قلوبا و أوسع الناس بلادا»«آنها مردمی مهربان و خوش قلب و ساکن شهرهای بزرگ هستند»اگر آسوده خاطر بودی بمان وگرنه متوجه بیابانها و شکاف درههاو کوهها میشوی، و از شهری به شهر دیگر میروی تا ببینی امر مردم به کجا میانجامد، و خداوند بین ما و قوم فاسقین حکم فرماید.امام حسین علیهالسلام فرمودند: ای برادر، بخدا اگر در دنیا هیچ پناه و ملجأی هم نباشد من با یزید بیعت نمیکنم. پس محمد حنفیه سخن را قطع کرد و گریه نمود و آن حضرت نیز ساعتی گریستند و فرمودند: ای برادر، خداوند به تو جزای خیر دهد، خیرخواهی نمودی و رأی درست دادی. اکنون عازم مکه هستم، من و برادر و برادر زادگان و شیعیان خود - که امر آنها امر من و رأی آنها رأی من است - مهیای این سفر شدهایم و تو اگر خواهی در مدینه بمان و دیدهبان من باش، و از امور دشمنان چیزی بر من پوشیده ندار.آنگاه حضرت کاغذ و دواتی خواستند و سفارشنامه را برای او نوشتند:بسم الله الرحمن الرحیم«هذا ما أوصی به الحسین بن علی بن أبیطالب الی أخیه محمد المعروف بابن الحنفیة: ان الحسین یشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک
له و أن محمدا عبده و رسوله، جاء بالحق من عند الحق، و أن الجنة و النار حق و أن
الساعة آتیة لا ریب فیها و أن الله یبعث من فی القبور. و أنی لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی صلی الله علیه و آله و سلم أرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و أسیر بسیرة جدی و أبی علی ابن أبیطالب علیهالسلام. فمن قبلنی بقبول الحق فالله أولی بالحق و من رد علی هذا، أصبر حتی یقضی الله بینی و بین القوم بالحق و هو خیر الحاکمین و هذه وصیتی یا أخی الیک و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه أنیب».آن حضرت بعد از شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اقرار به بهشت و دوزخ و... مرقوم فرمودند:«من به جهت تکبر و گردنکشی و قبول نکردن حق و فشاد و ظلم خارج نشدم بلکه برای اصلاح (خرابیهای) امت جدم بیرون میروم تا مردم را به کارهای خوب و پسندیده دعوت کنم و از زشتیها بر حذر دارم و به سیرهی جدم و پدرم علی علیهالسلام عمل نمایم. هر که مرا بحق قبول کند، پس خدا به حق سزوارتر است، و هر که مرا رد کند صبر میکنم تا خداوند بین من و این قوم بحق قضاوت فرماید، و خدا بهترین حکم کنندگان است. ای برادر، این است وصیت من به تو، و از خدا (در هر کار) توفیق میطلبم و بر او توکل میکنم و بازگشت من به سوی اوست».
حضرت حسین علیهالسلام نامه را مهر نمود، و به برادرش محمد داد، و با او وداع کرده، دل دل شب خارج شد. (1)چون امام حسین علیهالسلام از مدینه عازم حرکت شدند، أمسلمه - رضی الله عنها -
1) 423. بحارالانوار: 329:44، مقتل خوارزمی: 187:1 ف 9.
عرض کرد: فرزند جانم، با سفر خود به عراق مرا محزون مکن، زیرا از جدت شنیدم که میفرمود: فرزندم حسین در عراق در زمینی که آن را کربلا گویند کشته میشود.آن حضرت فرمودند: مادر جان، به خدا من به آن داناترم و به ناچار کشته میشوم و چارهای ندارم. بخدا روزی را که در آن کشته میشوم میدانم، و قاتل خود را میشناسم و بقعهای که در آن دفن خواهم شد میدانم، و کسانی که از خاندان و خویشان و شیعیانم کشته میشوند میشناسم، و اگر بخواهی قبر خود را به تو نشان میدهم.سپس اشاره به سمت کربلا نمودند، زمین پست شد و امسلمه لشکرگاه و موقف و محل شهادت و آرامگاه آن حضرت را دید، سخت گریست و کار او را به خدا واگذار کرد.آن حضرت فرمودند: ای مادر،«قد شاء الله عزوجل أن یرانی مقتولا مذبوحا ظلما و عدوانا، و قد شاء أن یری حرمی و رهطی و نسائی مشردین و أطفالی مذبوحین مظلومین مأسورین مقیدین و هم یستغیثون فلا یجدون ناصرا و لا معینا».«خدای عزوجل خواسته که مرا به ظلم و عدوان کشته ببیند و اهل و عیال و خاندان و زنان مرا رانده و در بدر بنگرد، و اطفالم را (بعضی) سر بریده و مظلوم و (بعضی) اسیر و در بند و زنجیر ببیند، در
حالی که اسغاثه میکنند و یاور و فریادرسی نیابند» (1)امام حسین علیهالسلام به سوی مکه رهسپار شد در حالی که این آیه را قرائت مینمود:(فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین)
1) 424. بحارالانوار، ج 331:44، معالی السبطین: 133:1.
(1)«(موسی از شهر مصر) با حال ترس و چشمبراهی (به جانب شهر مدین) بیرون رفت و میگفت: بار الها، مرا از شر این قوم ستمکار نجات ده» (2)و راه (متعارف و جاده) بزرگ را در پیش گرفت. خاندان آن حضرت گفتند: خوبست مانند ابنزبیر از بیراهه برویم تا تعقیب کنندگان به شما نرسند. فرمودند: نه بخدا قسم، من از راه راست جدا نشوم تا خداوند آنچه خواهد میان ما حکم فرماید.امام حسین علیهالسلام شب جمعه سوم شعبان وارد مکه شد و هنگام ورود این آیه را میخواند: (که دنبال آیهی گذشته است):(و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی أن یهدینی سواء السبیل)«و چون رو به جانب شهر مدین آورد گفت: امید است پروردگار من، مرا به راه راست رهبری فرماید».سپس در مکه فرود آمد و مردم مکه به خانهی او رو آورده، به دیدنش میآمدند و رفت و آمد میکردند، و هر که از بزرگان و مردم شهرها در آنجا بود به نزد آن حضرت آمد. (3) از آن سو چون خبر مرگ معاویه به مردم کوفه رسید، دربارهی یزید به جستجو پرداختند، و خبر بیعت نکردن امام حسین علیهالسلام و امتناع ابنزبیر از بیعت و رفتن آندو به مکه به گوش ایشان رسید. شیعیان کوفه در خانهی سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند،
و خبر هلاکت معاویه را به گوش همگان رساندند. پس حمد و ثنای خدای را بجا آوردند.سلیمان بن صرد از آن میان گفت: همانا معاویه به هلاک رسیده و امام حسین علیهالسلام از بیعت با بنیامیه خودداری کرده و شما شیعیان او، و شیعیان پدرش هستید، پس اگر او را یاری میکنید و با دشمنانش میجنگید، و در راه او از دادن جان دریغ ندارید، به آن حضرت نامه بنویسید و آمادگی خود را به او اعلام کنید، و اگر از پراکندگی و سستی در یاری او بیم دارید، او را گول نزنید.در حواب گفتند: نه، ما با دشمن او خواهیم جنگید، و در راه او جانفشانی خواهیم کرد.گفت: پس برای دعوت، نامهای به آن حضرت بنویسید... (1)نامههای متعددی برای آن بزرگوار از طرف مردم کوفه نوشته شد که در یک روز ششصد نامه آمد، و آن حضرت جواب هیچکدام را نداد. تعداد نامهها به دوازده هزار رسید (2)تا اینکه آخرین فرستادگان مردم کوفه -هانی بن هانی و سعید بن عبدالله - برای آن حضرت نامه آوردند، آنگاه امام حسین علیهالسلام نامهای در جواب مردم کوفه بدین مضمون نوشت:بسم الله الرحمن الرحیمنامهای است از حسین بن علی به گروه مؤمنان و مسلمانان، اما بعد؛همانا هانی و سعید نامههای شما را به من رساندند،
و ایندو آخرین فرستادگان شما بودند، و من همهی آنچه را شما گفتید و یادآور شدید
دانستم، سخن بیشتر شما این بود که برای ما امام و پیشوائی نیست، به سوی ما بیا. شاید خداوند به وسیلهی تو ما را بر محور حق و هدایت گرد آورد.«و انی باعث الیکم أخی و ابن عمی و ثقتی من أهل بیتی مسلم بن عقیل، فلعمری ما الامام الا الحاکم بالکتاب، القائم بالقسط، الدائن بدین الحق، الحابس نفسه علی ذلک لله (ذات الله)، و السلام».«من اکنون برادرم و پسر عمویم، و آنکس که مورد اطمینان و وثوق من در میان خاندانم میباشد (یعنی) مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستادم. اگر او برای من نوشت که رأی و اندیشهی شما و خردمندان و دانایانتان همانند سخن فرستادگان شما، و مضمون نامههایتان میباشد، انشاءالله بزودی به نزد شما خواهم آمد. به جان خودم قسم، امام و پیشوا نیست مگر آنکس که به کتاب خدا در میان مردم حکم کند، و به دادگستری بپا خیزد، و پیرو دین حق باشد، و نفس خود را بر آن حقیقت نگهداری نماید. والسلام»
امام حسین علیهالسلام مسلم بن عقیل را خواسته، با قیس بن مسهر صیداوی و عمارة بن عبدالله و عبدالله و عبدالرحمان بن شداد به سوی کوفه فرستاد، و او را به پرهیزکاری و پوشیده داشتن کار خود، و مدارا کردن با مردم دستور داد، و اینکه اگر دید مردم گرد آمده و فراهم شدند زود به آن حضرت اطلاع دهد.حضرت مسلم (در نیمهی ماه رمضان از مکه بیرون آمد) (2)چون به مدینه رسید، در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز خواند و با خاندان خود وداع کرد، آنگاه دو راهنما با خود برداشت و به سوی کوفه رهسپار شد.آندو راهنما او را از بیراهه بردند و راه را گم کرده، تشنگی سختی بر ایشان غلبه کرد، پس از آنکه راه را پیدا کردند، دیگر نیروی سخن گفتن و راه رفتن نداشتند، با اشاره راه را به مسلم نشان دادند، و در اثر تشنگی جان سپردند.حضرت مسلم چون به محل مضیق رسید نامهای برای امام حسین علیهالسلام نوشت و بوسیلهی قیس فرستاد، و نوشت، آندو راهنما از راه کنار گرفته، راه را گم کردند و تشنگی بر ایشان غلبه کرد و چیزی نگذشت که جان سپردند، و من این جریانات را به فال بد گرفتم، پس اگر ممکن است مرا از رفتن به کوفه معاف دارید، و دیگری را بفرستید.آن حضرت در جواب نوشتند: آنچه تو را به استعفاء وادار کرده ترس است،
پس بدان راهی که تو را فرستادم برو.... حضرت مسلم به راه خود ادامه داد تا به کوفه رسید. (1)ورود حضرت مسلم به کوفه به گفتهی مسعودی روز پنجم شوال بود.
و در منزل مختار بن أبی عبیده (2)وارد شد، و شیعیان نزد او رفت و آمد میکردند. و چون جمع کثیری نزد او حاضر میشدند، نامهی امام حسین علیهالسلام را برای آنها میخواند و آنها میگریستند.عابس بن ابیشبیب و حبیب بن مظاهر و دیگران سخنرانی کردند و گفتند: ما آماده یاری هستیم، گرچه وفاداری مردم کوفه معلوم نیست. (3)هیجده هزار نفر از مردم کوفه با حضرت مسلم بیعت کردند. حضرت مسلم نامه به امام حسین علیهالسلام نوشت و از بیعت آنها گزارش نمود، و خواست که آن حضرت به کوفه بیاید، و این نامه 27 روز پیش از کشته شدن مسلم بود.شیعیان آنقدر به خانهی آن جناب رفت و آمد کردند که جای او آشکار شد، و این جریان به گوش نعمان بن بشیر که از طرف معاویه و بعدا از سوی یزید حاکم کوفه بود رسید... (4)عدهای - که از آنها عمر سعد بود - برای یزید نامه نوشتند و او را از آمدن مسلم به کوفه و بیعت مردم با او آگاه کردند.یزید عبیدالله بن زیاد - را که در آن زمان حاکم بصره بود - به کوفه فرستاد و او را
والی کوفه نمود. (1)
ابن یاد که مرد نیرنگ بازی بود صبر کرد تا هوا تاریک شد، آنگاه در حالیکه عمامهی سیاه بر سر نهاده و دهان خود را بسته بود (به هیئت امام حسین علیهالسلام) داخل شهر شد. مردم کوفه که منتظر قدوم مبارک امام حسین علیهالسلام بودند گمان کردند که آن حضرت تشریف آوردهاند، اظهار شادی نموده و بر او سلام میکردند. (2)چون وارد کوفه شد به فرمانداری رفت، بامداد به مسجد آمد و سخنرانی کرد و مردم را تهدید نموده، بزرگان و سرشناسان شهر و نمایندگان مردم را سخت به مؤاخذه گرفت، و دستور داد هر کس را که با او مخالفت کند به دار زنند، و اموالش را مصادره کنند و بهرهاش از بیتالمال لغو گردد.در هر صورت اوضاع کوفه فورا دگرگون شد، مردم ترسیدند. حضرت مسلم هم چون از آمدن ابنزیاد و تهدید او باخبر شد، از خانهی مختار بیرون آمد و به خانهی هانی بن عروه رفت و بر او وارد شد.هانی صلاح ندانست، حضرت مسلم به او فرمود: من به تو پناهنده شدهام و مهمان توام.هانی در جواب گفت: تکلیف سختی به من کردی، و او را جا داد.
1) 436. و برای او نوشت: «و احتل فی قتل الحسین و جمیع من معه لانه قادم الیهم و افعل ما شئت، فانک ولی الامر دونی علی جمیع البلاد و کل ما فعلته رضینا به» «در کشتن حسین و یارانش تدبیری نما، به این زودیها او به کوفه میآید. آنچه بخواهی انجام ده که رضایت ما در آنست و تو از جانب من بر همهی بلاد ولی امر میباشی». «والحذر ثم الحذر أن تتهاون فی قتل الحسین و أصحابه»: «مبادا در کشتن حسین و اصحابش اهمال و کوتاهی نمائی». {تذکرة الشهداء : 72}.
2) 437. سیاستمنداران برای رسیدن به اهداف پلید خود از هیچ حیلهای دریغ نمیکنند، ابنزیاد برای اینکه بتواند خود را به فرمانداری کوفه برساند به صورت مقدسترین افراد یعنی امام حسین علیهالسلام بیرون میآید. در دنیای کنونی نیز همین روش پیروی میشود، همهی جنایات را تحت پوشش پاکترین و با ارزشترین شعارها انجام میدهند.
شیعیان محرمانه و با کمال احتیاط و پنهان از ابنزیاد، در خانهی هانی نزد او رفت و آمد کرده، با حضرت مسلم بیعت میکردند، تا تعداد آنها - به روایت ابن شهر آشوب - به بیست و پنج هزار رسید، و تصمیم بر خروج گرفتند.هانی گفت: شتاب نکنید.از آن طرف ابنزیاد یکی از غلامان خود به نام معقل را خواست و سه هزار درهم به او داد و گفت: از مسلم و یارانش جستجو کن، و با آنها الفت بگیر، و این مال را به آنها بده، و خود را از آنها وانموده کرده، اطلاعات کسب کن.
او به مسجد آمد، شنید مسلم بن عوسجه برای امام حسین علیهالسلام بیعت میگیرد خود را محب آنها معرفی کرد و گفت: این وجه را بستان و مرا نزد صاحب خود ببرت با او بیعت کنم.در همین ایام شریک بن اعور که از شیعیان متعصب بود و با عمار در صفین شرکت داشت، از بصره بیرون آمد و در کوفه وارد خانه هانی شد و در آنجا مریض گشت.ابنزیاد برای دیدن او درخواست ملاقات کرد. شریک به حضرت مسلم گفت: آنگاه که او وارد خانه شد و من طلب آب کردم، بیرون بیا و او را بکش. لکن هانی صلاح ندانسته که ابنزیاد در خانهی او کشته شود.چون ابنزیاد وارد شد هر چه شریک درخواست آب کرد، حضرت مسلم بیرون نیامد تا ابنزیاد رفت. شریک گفت: چرا او را نکشتی؟ فرمود: برای دو جهت.اول: اینکه هانی صلاح نمیدانست ابنزیاد در خانهی او کشته شود.
(1)دوم: حدیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردهاند:«ان الایمان قید الفتک، فلا یفتک مؤمن»«ایمان بند ترور است و مؤمن ترور نمیکند» (2)مقصود این است که مؤمن کسی را با مکر و حیله و یورش بردن نمیکشد.و در «بحارالانوار» آمده است که هانی فرمود: «أما والله لو قتلته لقتلت فاسقا فاجرا کافرا»«سوگند به خدا اگر او را کشته بودی همانا مردی فاسق و فاجر را کشته بودی»شریک بعد از سه روز از دنیا رفت.معقل غلام ابنزیاد پس از مرگ شریک با مسلم بن عوسجه معاشرت میکرد، تا به نزد مسلم آمد، و به ظاهر با آن حضرت بیعت کرده، در میان شیعه رفت و آمد میکرد، و اخبار و أسرار آنها را به ابنزیاد گزارش میداد.هانی نیز خود را به بیماری زد، ابنزیاد از حال او جویا شد، گفتند: مریض است. گفت: میگویند: بهتر شده است و بر در خانه مینشیند. به او بگوئید پیش ما بیاید. بهر طوری بود مأموران او را راضی کردند و پیش ابنزیاد بردند.چون چشم ابنزیاد به هانی افتاد گفت: به پای خود به سوی مرگ آمدی! و به او گفت: این چه فتنهای است که در خانهی تو پا گرفته! مسلم را آورد و در خانه جای دادی، و ساز و برگ و مردان جنگی برایش آماده میکنی، به گمان اینکه بر من
1) 438. و لکن ابن نما چنین نقل کرده: چون ابنزیاد رفت، حضرت مسلم شمشیر به دست آمد، شریک گفت: چه چیز تو را از این کار منع کرد؟ حضرت مسلم فرمود: خواستم بیرون آیم، زن هانی به من آویخت و گفت: تو را بخدا ابنزیاد را در خانهی ما مکش و در روی من گریست. پس من شمشیر را انداختم و نشستم. هانی گفت: وای بر او، مرا و خودش را کشت، و از آنچه فرار میکرد گرفتار آن شد. {مثیر الأحزان : 31}. این معنا با عبارتی که بعدا از هانی نقل میشود سازگارتر است.
2) 439. این حدیث را عدهای نقل کردهاند، از جمله: مقاتل الطالبین : 71، مسند احمد: 166:1، حاشیه منتخب کنزالعمال: 57:1، مستدرک حاکم: 352:4، مقتل خوارزمی: 202:1 ف 10، تاریخ طبری: 363:5، کامل: 27:4 و....
پوشیده است.هانی انکار کرد، ابنزیاد معقل را طلبید و به هانی گفت: این را میشناسی؟ هانی دانست که او جاسوس ابنزیاد بوده است.هانی گفت: من مسلم را دعوت نکردم، او خودش به خانهی من آمد و بر من وارد شد، من از او شرم داشتم، ولی حمایت او بر من لازم شد.گفت: باید او را حاضر کنی. گفت: به خدا او را نمیآورم.به روایت ابننما: مخاصمه و گفتگوی بسیاری بین آنها انجام گرفت (1)هانی حاضر
نشد حضرت مسلم را تحویل دهد و فرمود: بخدا اگر مسلم زیر پایم باشد از جا بر ندارم و او را نمیآورم.ابنزیاد گفت: باید او را حاضر کنی، وگرنه کشته شوی. هانی گفت: بخدا آنگاه شمشیرهای برنده گرد خانهات فراوان شود، چه اینکه یقین داشت عشیرهاش او را حمایت میکنند. گفت: آیا به شمشیر برنده مرا میترسانی؟ او را نزدیک من بیاورید.هانی را پیش او بردند، با چوبی که در دست داشت به روی او زد تا بینی او شکست و ابروی او شکافت و خون جاری شد و گوشت صورت او فروریخت، چندانکه آن چوب شکست.ابناثیر گوید: هانی دست به قبضه شمشیر یکی از مأموران دراز کرد و کشید که
1) 440. از آنجمله مسعودی مینویسد: هانی به ابنزیاد گفت: پدرت زیاد بر من حق احسانی دارد، میخواهم پاداش او را بدهم و برای تو پیشنهاد خوبی دارم. ابنزیاد گفت: آن چیست؟ گفت: تو و خاندانت با سلامت به شام بروید و هر چه از اموال هم دارید با خود ببرید، زیرا کسی آمده است که از تو و صاحب تو {یزید} شایستهتر است. (مروج الذهب: 69:3).
مانع شدند. ابنزیاد گفت: تو یاغی هستی و خونت را بر ما مباح کردی، و کشتن تو برای ما جایز شد.بنابر نقل «ارشاد» ابنزیاد دستور داد: او را بر زمین بکشند و ببرند. او را کشیدند و در یکی از اتاقهای قصر افکنده، در را به رویش قفل کردند و دستهای از مأمورین را بر او گماردند.در مقتل أبیمخنف چنین آمده است: چون ابنزیاد عصبانی شد و با چوبش هانی - علیه الرحمه - را زد، هانی شمشیر ابنزیاد را گرفت و بسویش پرتاب کرد، بر سر ابنزیاد کلاخودی با دنبالهی خز بود که شمشیر آن را شکافت و جراحت سختی بر او وارد کرد.معقل خواست از ابنزیاد دفاع کند، هانی رخسار او را با تیغ دو نیمه ساخت.ابنزیاد بانگ زد: ای مردان، او را بگیرید. هانی در میان آنها از چپ و راست حمله میکرد و میگفت: وای بر شما، اگر پایم روی طفلی از آل رسول باشد بر نمیدارم تا قطع شود (کنایه از اینکه اگر یکی از آنها تحت حمایت من باشد خود را فدای او میکنم).بیست و پنج نفر از آن ملعونها را کشت، تا آنکه عدهی زیادی به وی حملهور شدند و او را اسیر کرده جلو ابنزیاد نگاه داشتند. ابنزیاد با عمود آهنی که در دست داشت بر مغز هانی زد و او را به سیاه چال انداخت. (1)
به عمرو بن حجاج خبر رسید که هانی کشته شد، اوبا عشیرهی مذحج قصر را محاصره کردند. ابنزیاد شریح قاضی را فرستاد که به مردم بگوید: هانی زنده است.شیخ مفید و دیگران از عبدالله حازم نقل کردهاند که گفت: من از طرف مسلم به کاخ رفته بودم تا بدانم بر هانی چه میگذرد. چون او را زدند و زندان کردند، سوار اسبم شدم، پیش از دیگران گزارش او را به مسلم دادم.
1) 441. مقتل ابیمخنف : 47.
آن حضرت به من دستور داد که یاران او را صدا کنم. چهار هزار نفر در خانهای اطراف منزل جمع بودند. فریاد کشیدم: «یا منصور أمت» - که شعار آنها بود - و این ندا دهن به دهن در کوفه پیچید و همه نزد او جمع شده، از آنجا به سوی دالاماره روان شدند. چون ابنزیاد از آمدن سپاه باخبر شد، در قصر متحصن شد و درها را بست.حضرت مسلم قصر را محاصره کرد و مسجد و بازار از مردم پر شد و تا شب بر جمعیت افزوده میشد، و کار بر ابنزیاد تنگ شد و جز سی پاسبان و بیست تن از اشراف کوفه و خاندان و غلامانش کسی با او نبود.ابنزیاد کثیر بن شهاب حارثی را خواست و به او دستور داد که با کسانی که از قبیلهی مذحج با اویند بیرون روند و در شهر گردش کنند و مردم را بترسانند، و از دور مسلم پراکنده کنند.به محمد بن اشعث هم دستور داد که با پیروان خود پرچم امانی نصب کند، که هر کس از مردم نزد او آید در امان باشد.و به قعقاع بن شور و شبث بن ربعی و حجار و شمر هم همین دستور را داد، و بزرگان مردم را نزد خود نگهداشت تا با آنها انس گیرد.آن چند نفر بیرون رفتند و مردم را از دور مسلم پراکنده میکردند. بزرگان مردم هم به دستور او، از بام قصر به مردم رو کردند و به هر کس که فرمان عبیدالله برد وعدهها دادند و هر کس عصیان کند، ترساندند، و نیز تهدید کردند که بهرهی شما از بیتالمال قطع میشود. و مردم چون گفتار اشراف خود را شنیدند پراکنده شدند، تا جائی که - بنا بر قول شیخ مفید رحمهالله - زن میآمد و دست پسر و برادر خود را میگرفت و میبرد، و پی در پی رفتند.
ص:251
تا هنگام نماز مغرب، حضرت مسلم با سی تن در مسجد ماند، و نماز مغرب را خواند، چون چنین دید بیرون آمد و به سوی محلهی کنده رفت، به در کنده که رسید تنها ده نفر با او مانده بود، و چون از در بیرون آمد تنها ماند.حضرت مسلم متوجه شد، کسی را ندید که او را راهنمائی کند، یا به خانهاش دعوت کند، یا با او در برابر دشمن فداکاری نماید. لذا در میان کوچههای کوفه حیران بود. از اسب خود فرود آمد و سرگردان در کوچهها میگشت و نمیدانست کجا برود.به در خانهی زنی رسید به نام طوعه - وی کنیزی بود که اشعث بن قیس او را آزاد کرده، و به نکاح اسید بن حضرمی درآمده، و فرزندی به نام بلال از او داشت که با مردم بیرون رفته و مادرش در انتظار او بود - حضرت مسلم بر او سلام کرد و او جواب داد.جناب مسلم به او فرمود: یا أمة الله آبی به من بنوشان، آبش داد، نوشید و نشست، آن زن ظرف آب را به خانه برد و برگشت و گفت: مگر سیراب نشدی؟ گفت: چرا، گفت: به خانهات برو. آن حضرت ساکت شد. باز زن سخن خود را اعاده کرد و حضرت مسلم خاموش بود، بار سوم گفت: سبحانالله ای بندهی خدا، برخیز - خدایت عافیت دهد - نزد اهل خود رو، روا نیست درب خانهی من بنشینی، و من هم اجازه نمیدهم.حضرت برخاست و گفت: در این شهر خانه و عشیرهای ندارم. تو اهل ثواب و احسان هستی و شاید من تو را بعد از این پاداشی دهم. طوعه گفت: ای بندهی خدا، چکنم؟ گفت: من مسلم بن عقیل هستم که این مردم به من دروغ گفتند و مرا فریب دادند و به خروج وا داشتند. گفت: تو مسلم هستی! فرمود: آری.طوعه گفت: داخل خانه شو، و او را وارد اطاقی کرد غیر از آن اطاقی که خود مینشست و برای او فرش کرد و شام آورد، مسلم طعام نخورد.طولی نکشید که پسرش برگشت، دید مادر بسیار در آنجا رفت و آمد میکند،
از او پرسید، او را خبر نداد، بسیار اصرار کرد، بعد از سفارش از نگهداری راز و پیمان گرفتن، به او گفت: مسلم در خانهی ما آمده. او هم خاموش شد و خوابید.
از طرفی ابنزیاد چون دیگر سر و صدائی نمیشنید، به یارانش گفت: بنگرید آیا کسی از آنها مانده است؟ از بالای قصر سر کشیدند، کسی را ندیدند. کسی باقی نمانده بود.ابنزیاد پیش از وقت نماز عشا به مسجد آمد و یاران خود را اطراف منبر نشانید، و دستور داد ندا کنند: هر کس از پاسبانان و کدخدایان و سردستهها و مردان جنگی که در نماز عشا حاضر نشود خونش مباح است.مسجد پر از جمعیت شد. نماز عشا را برای مردم خواند و برخاست سخنرانی کرد، و در سخنانش گفت: هر کس مسلم را در خانهی خود پناه دهد خونش حلال است، و هر کس او را نزد من بیاورد بمقدار دیهی او (یعنی هزار دینار) جایزهاش میدهم. و به حصین بن نمیر - رئیس پلیس - دستور داد که کوچهها را ببندد و خانهها را بازرسی کند.بلال پسر طوعه بامدادان نزد عبدالرحمان پسر محمد بن اشعث رفت و جای مسلم را به او خبر داد. او هم نزد پدرش که در مجلس ابنزیاد نشسته بود رفت و در گوشش گفت.ابنزیاد پرسید: چه میگوید؟ گفت: خبر آورده که مسلم در یکی از خانههای ما است.چون مسلم شیههی اسبان را شنید، دعائیکه میخواند با عجله تمام نمود، و لباس رزم پوشید، و به طوعه گفت: تو نیکی و احسان خود را بپایان رسانیدی و به شفاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نائل آمدی. و من دیشب عموی خود امیرالمؤمنین علیهالسلام را
در خواب دیدم که فرمود: تو فردا با ما هستی، (1)و از اتاق بیرون آمد و شمشیر کشید. آنها میان خانه ریختند، آن جناب بر آنها حملهی سختی کرد و آنها را از خانه بیرون نمود.باز لشکر به او هجوم آوردند. حضرت مسلم نیز بر ایشان حمله نمود و از خانه بیرون آمد. لشکر چون چنین دیدند بالای بامها رفتند و او را سنگ باران کردند، و دستههای
آتش بر سر او ریختند.آن حضرت با خود میگفت: همهی این تلاشها برای کشتن پسر عقیل است، ای نفس برای مرگی که چارهای از آن نیست بیرون شو، و با شمشیر کشیده بیرون آمد و در کوچه با آنها نبرد کرد. چون طاقت حمله با آن حضرت را نداشتند بناچار امان میدادند و حضرت نمیپذیرفت و میفرمود: اعتمادی بر امان شما نیست.با آنها جنگ میکرد تا زخم فراوان برداشت، و مردی از پشت سر، نیزهای به او زد و بر رو، به زمین افتاد و اسیر شد.بعضی نوشتهاند که او را تیرباران و سنگباران کردند تا خسته شد و به دیواری تکیه کرد. محمد بن اشعث گفت: در امانی، حضرت فرمود: در امانم؟ گفت: آری تو در امانی. استری آوردند و او را سوار کردند و دورش را گرفتند و شمشیرش را ربودند. آن حضرت از زندگانی خود ناامید شد و دانست که او را میکشند و گریه مینمود.
1) 442. در بعضی مقاتل است که چون سپیده دمید طوعه آب وضو برای مسلم آورد و گفت: ای آقای من، دیشب خواب نکردی؟ فرمود: کمی خوابیدم و در خواب عموی خود امیرالمؤمنین علیهالسلام را دیدم که میفرمود: «زود زود بشتاب بشتاب» و گمان دارم امروز روز آخر عمر من باشد.
عبیدالله بن عباس سلمی به او گفت: چرا گریه میکنی؟ در این وضع گریه روا نیست. فرمود: بخدا برای خود نگریم و از مرگ نترسم، ولی برای خاندان خود که میآیند و برای حسین و آل حسین گریانم.
محمد بن اشعث، مسلم را به قصر عبیدالله برد و گزارش دستگیری و امانی که به او داده بود به ابنزیاد داد. ابنزیاد گفت: تو را نفرستادم که به او امان دهی.چون حضرت مسلم بر در قصر نشست، کوزه آب سردی دید، گفت: از این آب به من بدهید. شخصی سخن ناروا گفت. عمرو بن حریث غلامش را فرستاد، آب در پیاله ریخت و به دست آن حضرت داد که بنوشد. آب را گرفت جام پر از خون شد و نتوانست بنوشد، تا بار سوم که دندان ثنایای او در ظرف افتاد، فرمود: الحمد لله اگر قسمت بود نوشیده بودم.او را نزد ابنزیاد بردند، به او سلام نکرد. محافظ ابنزیاد گفت: چرا به امیر سلام نمیکنی؟ گفت: میخواهد مرا بکشد چه سلامی به او بدهم! و اگر مرا نکشت سلام بسیار بر او خواهم کرد.ابنزیاد گفت: بجان خودم کشته میشوی، فرمود: چنین است؟ گفت: آری حضرت فرمود: بگذار به یکی از خویشان خود وصیت کنم. گفت: وصیت کن. مسلم رو به عمر سعد کرد و گفت: میان من و تو خویشی است، و با تو یک سخن محرمانه دارم. او نپذیرفت. ابنزیاد گفت: قبول کن.به گوشهای رفتند. حضرت مسلم به او گفت: من در کوفه هفتصد درهم قرض دارم، شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا کن. دوم: وقتی مرا کشتند بدن مرا دفن کن. سوم آنکه به حضرت امام حسین علیهالسلام بنویس که به کوفه نیاید، چون من نوشتهام که مردم کوفه با آن حضرتند.
1) 443. به ارشاد: 41:2 تا 59، و لهوف : 44 تا 54، و بحارالانوار: 340:44 تا 353، و نفس المهموم : 93 تا 110 و... مراجعه شود.
عمر سعد تمام وصیتهای مسلم را برای ابنزیاد نقل کرد و او در جواب گفت: ای عمر، خیانت کردی.بین ابنزیاد و حضرت مسلم سخنان بسیار گذشت، تا ابنزیاد فرمان داد او را بالای
قصر برند و گردن بزنند. (1)او را به بام قصر بردند در حالی که زبانش به ذکر خداوند مشغول بود، و با خداوند مناجات میکرد و عرض میکرد: بار الها، میان من و این گروه حکم کن که ما را فریب دادند و دروغ گفتند، و دست از یاری ما برداشتند.حرامزادهای آن مظلوم را در موضعی از بام قصر برد و سر مبارکش را از تن جدا کرد و آن سر نازنین بر زمین افتاد، پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افکند، و خود ترسان و لرزان به نزد ابنزیاد شتافت.آن ملعون پرسید که سبب چیست؟ گفت: در وقت کشتن مسلم، مرد سیاه مهیبی را دیدم که در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش به دندان میگزید، و من چندان از او هول و ترس داشتم که تا به حال چنین نترسیده بودم.آن ملعون گفت: چون میخواستی بخلاف عادت کار کنی، دهشت بر تو مستولی شده و خیال در نظر تو آمده است. (2)به روایت دیگر: پیش از کشتن، این حالت را مشاهده کرد و دستش خشک شد، چون خبر به ابنزیاد رسید او را طلبید، بعد از استعلام و جواب خود (که نقل کردیم) دیگری را بر بام قصر فرستاد، چون او نیز ارادهی کشتن مسلم کرد، صورت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دید و از ترس هلاک شد. پس ابنزیاد ملعون دیگری را فرستاد و او حضرت مسلم را شهید کرد.
(1)آنگاه ابنزیاد هانی را برای کشتن طلبید، و هر چند محمد بن اشعث و دیگران برای او شفاعت کردند فایده نبخشید، و فرمان داد هانی را به بازار گوسفند فروشان ببرند و گردن بزنند.او را کتف بسته از قصر بیرون آوردند و هر چه فریاد کرد کسی به یاری او برنخاست، پس با زور دست خود را از بند رها کرد و فرمود: آیا عمودی، کاردی، سنگی، استخوانی نیست که مردی از خود دفاع کند.یاران ابنزیاد اطراف او را گرفتند و او را محکم بستند، و گفتند: گردن بکش. فرمود: در این باره سخی نیستم، و شما را در کشتن خویش کمک نمیکنم.پس یکی از غلامان ابنزیاد بنام رشید ترکی ضربتی بر او زد که اثر نکرد، حضرت هانی فرمود:«الی الله المعاد الی رحمتک و رضوانک»«بازگشت همه به سوی خداست، بار خدایا مرا به سوی رحمت و رضوان خود ببر»ضربت دیگری زد و آن بزرگوار را به شهادت رساند. (2)ابنزیاد امر کرد جسد مسلم و هانی را بگرد کوچه و بازار بگردانند، و در محلهی گوسفند فروشان به دار زنند. (3)بنا به نقل طریحی رحمهالله؛ بدن حضرت مسلم و هانی را در بازارها میکشیدند، خبر به بنی مذحج رسید، بر اسبان خود سوار شدند و با آنها جنگیدند و بدن آن دو را از آنها گرفتند و غسل داده به خاک سپردند. (4)بنا به نقل مسعودی: ابنزیاد دستور داد جسد مسلم را به دار آویختند و سرش را
به دمشق فرستاد، و این اول بدنی بود از بنی هاشم که به دار آویزان شد و اول سر بود از آنها که به دمشق فرستاده شد. (1)شیخ مفید رحمهالله مینویسد: حضرت مسلم روز سه شنبه هشتم ذیالحجه سال 60
هجری خروج کرد و همان روز حضرت امام حسین علیهالسلام از مکه به قصد کوفه حرکت نمود، و روز چهارشنبه 9 ذیالحجه (روز عرفه) همان سال کشته شد. (2)چون مسلم و هانی کشته شدند ابنزیاد فرمان داد عبدالأعلی کلبی - که از شجاعان کوفه بود - و عمارة بن صلحت ازدی را بخاطر حمایت و یاری حضرت مسلم دستگیر و به قتل رسانند، و سرهای مسلم و هانی را با نامهای به سوی یزید فرستاد و سرگذشت آنها را نوشت. یزید ملعون در پاسخ از او تشکر کرد.بنا بر نقل شیخ مفید رحمهالله یزید نوشت همانا به من اطلاع دادهاند که حسین به سوی عراق میآید، پس دیدهبانان و افراد مسلح را بر مردم بگمارد و مراقب باش.«و احترس و احبس علی الظنة، و اقتل علی التهمة»«و بر هر کس گمان مخالفت بردی او را به زندان افکن و هر که را نسبت مخالفت با ما به او دادند اگر چه از روی تهمت باشد بکش»،و هر خبری پس از این میشود به من بنویس (3)جریان حضرت مسلم را بزرگان با تفصیل بیشتری نوشتهاند، به نفس المهموم و بحار : 44 و... مراجعه شود.
هانی بن عروه از اشراف کوفه و از بزرگان شیعه بود، صاحب «حبیب السیر» پس از نقل جوانمردیهای او مینویسد: ابنزیاد آن پیر عزیز را که هشتاد و نه سال از عمرش گذشته بود وبه شرف صحبت حضرت رسالت مشرف گشته، تعذیب بسیار کرد تا مسلم را به او بسپارد، ولی هانی قبول نفرمود. (1)مسعودی نقل کرده که تشخص و بزرگی او چندان بود که چهار هزار زره پوش با او سوار میشدند و هشت هزار پیاده فرمان او میبردند. و چون همپیمانان و قسم خوردههای خود را از قبایل مختلف دعوت میکرد، سی هزار زرهپوش او را اجابت میکردند. (2)در باب شهادت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام خواهد آمد که چون آن حضرت به اطراف نگاه کرد همهی اصحاب را کشته دید... فرمود: یا مسلم بن عقیل و یا هانی بن عروة و یا حبیب بن مظاهر و...در «مزار» محمد بن مشهدی و «مصباح الزائر» و «مزار» شیخ مفید و شهید - قدس الله ارواحهم - در باب اعمال مسجد کوفه آوردهاند:کنار قبر هانی بایست و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سلام بده و بگو:«سلام الله العظیم و صلواته علیک یا هانی بن عروة، السلام علیک أیها العبد الصالح، الناصح لله و لرسوله و لأمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین
علیهمالسلام أشهد أنک قتلت مظلوما، فلعن الله من قتلک و استحل دمک)).(1)
هانی رحمه الله در جنگ جمل در کنار امیر المومنین علیه السلام نبرد می کرد و این رجز را می خواند که اشاره به عایشه و شتر او بود:
یا لک حرب حثها جمالها***فائده ینقصها صلالها
هذا علی حوله اقیالها
*وای بر تو، ای جنگی که شتران امر آن را تدبیر و اصلاح کنند! با سرداری مونث که گمراهی منقصت اوست.
*اما در این جانب علی علیه السلام است که اطراف او را امیران جنگ آزموده گرفته اند.(2)
همچنین کلام او به زیاد بیانگر عظمت اوست که فرمود:
((والله لو انه تحت قدمی ما رفعتهما ولا اجیئک به))
((به خدا اگر مسلم زیر پایم باشد آن را برندارم و او را تسلیم تو نخواهم کرد.)).
در واقع با این کلمات خود گذشتگی خویش را اثبات نمود و شهادت را برگزید.
شیخ مفید رحمهالله نقل کرده که در بین راه کوفه عبدالله بن سلیمان و منذر بن مشمعل از بکر بن فلان شنیدند که گفت: از کوفه خارج نشدم تا اینکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند و دیدم که پاهایشان را گرفته و در بازار میکشیدند، و چون این خبر را به حضرت امام حسین علیهالسلام رساندند حضرت فرمود: انا لله و انا الیه راجعون رحمت خدا بر ایشان باد و این سخن را چند بار بر زبان جاری کرد.به او عرض کردیم: تو را بخدا سوگند میدهیم که از همینجا باز گردی، زیرا که تو در کوفه شیعه و یاوری نداری.حضرت در جواب آنها فرمود:«لا خیر فی العیش بعد هؤلاء»«بعد از اینها خیری در زندگی نیست!» (1)مضمون کلام، خیلی بلند است و مقام شامخ حضرت مسلم و هانی را میرساند.نامهی آن حضرت به اهل کوفه گذشت که در آن چنین آمده بود: من برادر و پسر عمویم و آنکس که مورد اطمینان و وثوق من در میان خاندانم میباشد (یعنی) مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستادم. (2)دربارهی شجاعت او کافی است که؛ هنگامی که محمد بن اشعث با 70 تن مرد جنگی خانهی طوعه را محاصره کرد، جناب مسلم بیرون آمد و به آنها حمله نمود و 41 تن از آنها را یک تنه به هلاکت رسانید، ابنزیاد محمد بن اشعث را ملامت کرد که چرا اینهمه کشته دادی! در جواب گفت: مرا سوی شیری غران و شمشیری برنده در دست پهلوانی نامی از
خاندان بهترین مردم
فرستادی! (1)علامه مجلسی رحمهالله از محمد بن ابیطالب نقل کرده که چون مسلم عده زیادی از آن جماعت را کشت، و خبر به ابنزیاد رسید، آن ملعون به محمد بن اشعث پیغام داد که تو را به جنگ یک نفر فرستادم که او را بیاوری، نه اینکه اینهمه از لشکریان تو کشته شوند، و در میان آنها شکاف بزرگ پدیدار شود، پس چه خواهد شد اگر تو را به جنگ دیگری روانه کنم!در جوابش پیغام فرستاد: ای امیر، به گمانت مرا دنبال بقالی از بقالان کوفه یا یکی از عجمهای حیره فرستادی؟ مگر نمیدانی که مرا شیری غران و شمشیرهای برنده، در دست پهلوانی نامی از خاندان بهترین مردم فرستادی!ابنزیاد به او پیغام داد که امانش بده که جز بدینگونه بر او دست نیابی.و نیز نقل کرده است که حضرت مسلم همانند شیر بود و چنان قوت و نیروئی داشت که دست مردی از آنها را میگرفت و او را به پشت بام پرتاب میکرد. (2)
شیخ صدوق رحمهالله از ابنعباس روایت کرده که حضرت علی علیهالسلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: شما عقیل را خیلی دوست دارید؟ فرمود:«ای والله، انی لأحبه حبین؛ حبا له و حبا لحب أبیطالب له»
«آری بخدا قسم، من از دو جهت او را دوست دارم یکی به خاطر خودش و دیگر برای آنکه ابوطالب او را دوست میداشت».
همانا فرزند او در راه محبت فرزند تو کشته میشود، و دیدهی مؤمنان بر او اشک خواهد ریخت، و ملائکه مقرب بر او صلوات میفرستند.آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گریست تا اینکه اشک آن بزرگوار بر سینهاش جاری شد، سپس فرمود:«الی الله أشکو ما تلقی عترتی من بعدی»«از آنچه بعد از من به عترتم میرسد به خدا شکایت میکنم» (1)
«سلام الله العلی العظیم و سلام ملائکته المقربین و أنبیائه المرسلین و أئمته المنتجبین، و عباده الصالحین، و جمیع الشهداء و الصدیقین، و الزاکیات الطیبات، فیما تغتدی و تروح علیک یا مسلم بن عقیل بن أبیطالب و رحمةالله و برکاته. أشهد أنک قد أقمت الصلاة و آتیت الزکاة و أمرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حق جهاده و قتلت علی منهاج المجاهدین فی سبیله حتی لقیت الله عزوجل و هو عنک راض، و أشهد أنک وفیت بعهد الله و بذلت نفسک فی نصرة حجته و ابن حجته... السلام علیک أیها العبد الصالح، المطیع لله و لرسوله و لأمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین علیهم السلام...»
1) 461. امالی صدوق : 128 م 27 ح 3، و نظیر آن قاموس الرجال: 230:7.
چون عقیل از دنیا رحلت فرمود، حضرت مسلم هجده ساله بود.ابن ابی الحدید وفات عقیل را در سال 50 هجری نوشته است، بنابراین حضرت مسلم در وقت شهادت که سنهی 60 است، 28 ساله بوده است.
1) 462. بحارالانوار: 426:100 تا 428.
چون شهادت حضرت مسلم بیان شد، ذکر شهادت طفلان او نیز مناسب است، گرچه شهادت آنها یک سال بعد از کشته شدن مسلم واقع شده است.شیخ صدوق رحمهالله به سند خود از یکی از شیوخ اهل کوفه روایت کرده که گفت: چون امام حسین علیهالسلام شهید شد دو طفل کوچک آن جناب مسلم بن عقیل از لشکرگاه آن حضرت اسیر شدند، آنها را نزد ابنزیاد آوردند. آن ملعون آن دو طفل را به زندان انداخت، و به زندانبان خود امر کرد که خوراک خوب و آب سرد به آنها مده، و بر ایشان سخت بگیر.این دو کودک روزها روزه میگرفتند و چون شب میشد، زندانبان دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها میآورد، تا اینکه یک سال از حبس آنها گذشت.روزی یکی از آندو به دیگری گفت: ای برادر، مدت حبس ما طول کشید، عمر ما تباه میشود و تن ما میکاهد، پس هر گاه پیرمرد زندانبان بیاید، حالمان را برای او نقل کن، و نسبت خود را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او بگو، شاید بر ما توسعه دهد.چون شب فرارسید و پیرمرد نان و آب را آورد، برادر کوچکتر فرمود: ای شیخ، آیا محمد صلی الله علیه و آله و سلم را میشناسی؟ گفت: چگونه نشناسم او پیامبر من است.گفت: جعفر بن أبیطالب را میشناسی؟ گفت: بله، جعفر همان کسی است که خداوند دو بال به او داده که با فرشتگان هر جا خواهد پرواز کند.گفت: علی بن أبیطالب را میشناسی؟ گفت: چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پیامبر من است.آن طفل مظلوم فرمود: ما از عترت تو میباشیم، ما دو فرزند مسلم بن عقیل هستیم، که در دست تو گرفتاریم، اینقدر بر ما سخت نگیر.
1) 463. قمقام زخار، 280:1، منتخب التواریخ : 287.
آن مرد با شنیدن این سخنان بر پای آنها افتاد، میبوسید و میگفت: جان من قربان
شما ای عترت محمد صلی الله علیه و آله و سلم. این در زندان به روی شما باز است هر جا خواهید بروید.هنگامیکه تاریکی شب فرارسید آن پیرمرد دو قرص نان جو و کوزه آبی به آنها داد، و راه را به آنها نمایاند و گفت: شبها راه بروید و روزها پنهان شوید، تا خدا برای شما گشایشی عنایت فرماید.آن دو کودک در تاریکی شب میرفتند تا به منزل پیرزنی رسیدند که درب خانه ایستاده بود. از زیادی خستگی به او گفتند: ما دو کودک غریبیم و راه را نمیشناسیم، چه شود در این تاریکی شب ما را در منزل خود پناه دهی و چون صبح شد بیرون آمده به راه خود میرویم؟آن پیرزن گفت: ای عزیزانم، شما کیستید که بوی خوشی از شما به مشامم میرسد که بهتر از آن استشمام نکردهام؟گفتند: ما از عترت پیغمبر تو هستیم که از زندان ابنزیاد گریختهایم.آن زن گفت: دامادی دارم فاسق و خبیث که در واقعهی کربلا حاضر بوده، میترسم امشب به خانه من آید و شما را در اینجا ببیند و بکشد.گفتند: همین امشب تا هوا تاریک است میمانیم و چون روشن شد براه میافتیم. آن زن ایشان را به خانه آورد و طعامی برای آن حاضر نمود، خوردند و خوابیدند. (بنا به روایت دیگر؛ گفتند: ما طعام نمیخواهیم، برای ما جانمازی حاضر کن، نماز بخوانیم، پس مقداری نماز خواندند و خوابیدند).طفل کوچک به برادر بزرگتر گفت: ای برادر، امیدوارم امشب ایمن باشیم، بیا پیش از آنکه مرگ بین ما جدائی اندازد در آغوش هم بخوابیم و همدیگر را ببوسیم، و دست بگردن هم انداخته، خوابیدند.پاسی از شب گذشت که داماد فاسق آن پیره زن آمده، در زد. پیره زن پرسید:
کیستی؟ گفت: منم. گفت: چرا بیموقع آمدی؟ گفت: در را باز کن که نزدیک است از خستگی هلاک شوم، پرسید: برای چه؟
گفت: دو طفل کوچک از زندان عبیدالله فرار کردهاند، و او اعلان کرده است: هر کس سر یک نفر از آنها را بیاورد هزار درهم و هر که سر هر دو را بیاورد، دو هزار درهم جایزه دارد.من رنجها بردم و همه کوفه را گشتم جز خستگی چیزی بدستم نیامده است.پیرزن گفت: از آن بترس که در قیامت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دشمن تو باشد. آن فاسق گفت: وای بر تو، دنیا را باید بدست آورد. زن پاسخ داد: دنیا بیآخرت به چه کارت آید؟ گفت: تو از اینها طرفداری میکنی، گویا از این موضوع اطلاعی داری، باید تو را نزد امیر ببرم!گفت: امیر از من پیرهزن که در گوشهی بیابانم چه میخواهد؟ گفت: در را باز کن تا استراحت کنم و صبح به طلب آنها برآیم. در را گشود. آن مرد بیایمان شام خورده، به بستر خواب رفت.نیمه شب صدای آن دو طفل را شنید، مانند شتر مست از جا برخاست و همچون گاو فریاد میکرد و به کنار دیوار خانه دست میکشید تا به پهلوی کودک کوچکتر رسید. آن مظلوم گفت: کیستی؟ گفت: من صاحبخانهام، شما کیستید؟ آن طفل برادر بزرگتر را بیدار کرد و فرمود: برخیز که از آنچه میترسیدیم گرفتارش شدیم.گفتند: ای شیخ، اگر راست گوئیم در امانیم؟ گفت: آری، فرمودند: در امان خدا و پیغمبر؟ گفت: آری. فرمودند: خدا و رسول گواه باشد؟ گفت: آری. گفتند: ما از عترت پیامبر تو محمد صلی الله علیه و آله و سلم میباشیم و از زندان عبیدالله فرار کردهایم. گفت: از مرگ فرار کردهاید و به دام مرگ افتادهاید. الحمد لله که بر شما دست یافتم، سپس دو کتف ایشان را محکم بست. آن دو کودک شب را به همان حالت صبح کردند.چون بامداد شد به غلام سیاه خود «فلیح» دستور داد که این دو کودک را کنار فرات ببر و گردن بزن.
غلام شمشیر برداشت و با آن دو طفل روانه شد. یکی از آندو گفت: چه شبیه است سیاهی تو به سیاهی بلال، مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم. غلام گفت: شما کیستید؟ گفتند: ما از عترت پیامبر توایم، و از زندان عبیدالله گریختهایم و این پیره زن ما را مهمان کرد.
آن غلام سیاه برپای آنها افتاد، میبوسید و میگفت: جان من فدای جان شما، و روی من سپر بلای شما ای عترت پیامبر، قسم بخدا نباید کاری کنم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم روز قیامت خصم من باشد، پس دوید و شمشیر را به کناری انداخت و خود را به فرات افکند و شنا کنان به جانب دیگر رفت.آن ملعون فریاد زد: ای غلام، نافرمانی من کردی؟ گفت: من فرمان تو بردم تا نافرمانی خدا نمیکردی، و چون فرمان خدا را نبردی من در دنیا و آخرت از تو بیزارم.آن ملعون پسرش را خواست و دستور به کشتن آن دو کودک داد. آن جوان چون از حال آنها با خبر شد، مخالفت پدر کرد و بر پای آنها افتاد و بوسید و همان گفتار غلام را تکرار کرد، و شمشیر را دور انداخت و خود را به فرات افکند.پدرش فریاد زد: نافرمانی من کردی! گفت: اطاعت خدا کنم و نافرمانی تو، دوستتر دارم از اینکه نافرمانی خدا کنم و اطاعت تو.آن ملعون گفت: جز خودم کسی آنها را نکشد. شمشیر را گرفت و جلو آنها رفت، چون نگاه کودکان به شمشیر برهنه افتاد، چشم آنها پر از اشک شد و گفتند: ای پیرمرد، ما را به بازار ببر و بفروش، و محمد صلی الله علیه و آله و سلم را روز قیامت دشمن خود مکن.گفت: نه، سر شما را برای ابنزیاد میبرم و جایزه میگیرم.گفتند: خویشی ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراعات نمیکنی؟ گفت: شما با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیوندی ندارید. گفتند: ما را زنده پیش ابنزیاد ببر تا خودش دربارهی ما حکم کند. گفت: من راهی ندارم جز اینکه با خون شما به او تقرب جویم. گفتند: به کودکی
ما رحم نمیکنی؟ گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده.گفتند: بگذار چند رکعت نماز بخوانیم. گفت: اگر برای شما نماز سودی دارد، هر چه خواهید نماز بخوانید.کودکان چهار رکعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشوده، گفتند:یا حی یا قیوم یا حکیم یا حلیم یا أحکم الحاکمین،
احکم بیننا و بینه بالحق.پس آن ملعون برخاست گردن برادر بزرگتر را زد، و سرش را در توبره گذارد، برادر کوچک در خون وی غلطید و گفت: میخواهم آغشته بخون برادر، رسول خدا را ملاقات کنم. گفت: باکی بر تو نیست، بزودی تو را هم به او ملحق میکنم. او را هم کشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را به آب انداخت و سرها را نزد ابنزیاد آورد.ابنزیاد بر تخت نشسته و چوب خیزران بدست داشت. سرها را مقابلش گذاشت. چون چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و بنشست گفت: وای بر تو کجا آنها را یافتی؟ گفت: پیرهزنی از خاندان ما آنها را مهمان کرده بود. گفت: حق مهمانی آنها را منظور نکردی؟گفت: نه. گفت: با تو چه گفتند؟ برای آن ملعون سخنان آن کودکان و خواستههایشان را نقل کرد، تا اینکه گفت: در آخر نماز گوشهی چشم به آسمان کردند و گفتند:یا حی یا قیوم یا حکیم یا أحکم الحاکمین، احکم بیننا و بینه بالحق.ابنزیاد گفت: خدا میان تو و آنها بحق حکم کرد. کیست که کار این نابکار را بسازد. مردی شامی از جا برخاست و گفت: من.گفت: او را به همان جا ببر که این کودکان را کشته و گردن بزن و نگذار که خون (پلید) او با خون (پاک) آنها مخلوط شود، و زود سرش را برای من بیاور.
آن مرد چنان کرد و سرش را آورد در حالی که نیزهای افراشته بود و کودکان با تیر و سنگ او را میزدند و میگفتند: این سر کشندهی ذریهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. (1)در سند حدیث عدهای از بزرگان اصحاب - رضوان الله علیهم - میباشند.درضمن: همین قصه را باتفاوتی مرحوم علامه مجلسی به نقل از مناقب قدیم آورده،
که اسم آن دو طفل ابراهیم و محمد میباشد، و لکن از اولاد جعفر طیار شمرده است. (2)صاحب حبیب السیر گوید: دو پسر صغیر مسلم بن عقیل، محمد و ابراهیم نام داشتند، در کوفه در خانهی شریح قاضی مخفی بودند، بعد از واقعهی مسلم ایشان نیز به دست لعینی از نوکران ابنزیاد که حارث بن عروه نام داشت به قتل رسیدند.
حضرت سیدالشهداء علیهالسلام روز سوم شعبان سال 60 وارد مکه شدند و تا روز هشتم ذیالحجه در آن شهر تشریف داشتند، و در آن مدت شیعیان از شهرهای مختلف از فیض وجودش بهره میگرفتند.چون ماه ذیالحجه فرارسید حضرت احرام حج بستند، و چون یزید جمعی را به بهانه حج فرستاده بود که آن حضرت را دستگیر کرده به نزد او برند، یا وی را به قتل رسانند، آن حضرت احرام حج را به عمره تبدیل نمودند، و بعد از انجام اعمال عمره عازم عراق گردیدند. (2)در چند حدیث معتبر از حضرت صادق علیهالسلام نقل شده که چون حضرت میدانست نخواهند گذاشت حج راتمام کند، احرام به عمره مفرده بستند و عمره را به اتمام رسانیدند (یعنی تبدیلی صورت نگرفته است). (3)مرحوم سید قدس سره میفرماید: روایت شده که امام حسین علیهالسلام هنگام بیرون رفتن از مکه برای ایراد خطبه بپا خاست و فرمود:«الحمد لله، ما شاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله، و صلی الله علی رسوله، خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید الفتاة»«ستایش مخصوص خداست و آنچه خدا بخواهد میشود و نیروئی جز
از خداوند نیست، درود خداوند بر پیامبر باد، مرگ بر فرزند آدم همچون
گردنبند در گردن دختران جوان است»،چقدر مشتاقم به دیدار گذشتگانم آن چنانکه یعقوب به دیدار یوسف اشتیاق داشت، مرا مقتلی مقرر است که باید به آنجا برسم.گویا میبینم پیوندهای بدن مرا گرگان بیابان در سرزمینی که ما بین نواویس (1)و کربلاست از هم جدا میکنند، و شکمهای آمال و انبانهای خالی خود را، از من انباشته کنند.آدمی ناگزیر از سرنوشت است، ما خاندان رسالت به رضای خداوند راضی هستیم، و بر بلای او شکیبائی میکنیم، و خداوند بهترین پاداش شکیبایان را به ما عطا خواهد کرد. هرگز پارهی تن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از او جدا نگردد، و همگی در حظیرة القدس در کنار اویند، تا دیدهاش به آنان روشن شود، و وعدهی الهی به آنان تحقق یابد.«ألا و من کان باذلا فینا مهجته، موطنا علی لقاء الله نفسه، لیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا انشاءالله»«هر که خواهد خون دل خود را در راه ما نثار کند و در طلب لقای حق نفس خود را آماده نموده است، با ما کوچ کند، که من بامدادان کوچ خواهم کرد انشاء الله» (2)از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که فرمودند: شبی که امام حسین علیهالسلام تصمیم داشت صبح آن از مکه خارج شود محمد حنفیه به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: ای برادر، خود میدانی که اهل کوفه چگونه با پدر و برادر تو مکر و حیله
نمودند، میترسم با شما هم چنین کنند، اگر رأی شریفت قرار گیرد در مکه که حرم خداست بمانی، عزیز و مکرم خواهی بود و کسی متعرض جنابت نخواهد شد.حضرت فرمود:ای برادر، میترسم یزید بناگاه مرا بکشد و احترام این خانه با کشته
شدن من از میان برود.محمد حنفیه گفت: اگر چنین است به جانب یمن یا گوشه بیابانی برو که کسی را به تو دسترسی نباشد. حضرت فرمود: در این باره فکر کنم.هنگام سحر آن بزرگوار از مکه حرکت نمود. چون خبر به محمد رسید، آمد و مهار ناقهی آن حضرت را گرفت و عرض کرد: ای برادر، مگر وعده ندادی که پیشنهادم را مورد توجه قرار دهی؟ فرمود: چرا، عرض کرد: پس چرا با این شتاب بیرون میروی؟فرمود: وقتی از تو جدا شدم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد من آمد و فرمود:«یا حسین اخرج فان الله شاء أن یراک قتیلا» (1)«ای حسین، بیرون برو همانا خداوند خواسته که تو را کشتهی راه خود ببیند».محمد گفت: انا لله و انا الیه راجعون، هر گاه به عزم شهادت میروی چرا این زنها را با خود میبری؟فرمود:«ان الله قد شاء أن یریهن سبایا»«مشیت خدا بر این است که آنها را اسیر و گرفتار راه خود ببیند».این را فرمود و با محمد خداحافظی کرده، حرکت نمود (2)بنابر روایات معتبره؛ عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر
جلو آمده و هر کدام با اصرار آن حضرت را از حرکت به سوی عراق منع میکردند، و آن حضرت هر کدام را جوابی داده و با آنها وداع میکرد.ابنعباس اضافه میکند: حال که رأی شریفت بر این سفر قرار گرفته، اولاد و زنهای
خود را بگذار و آنها را با خود مبر... مبادا که شما را در مقابل اهل و عیال شهید کنند و آنان تو را به آن حالت مشاهده نمایند. حضرت قبول نکرد و اهل بیت خود را به کربلا برد.نقل شده در روز شهادت آن حضرت، آن جناب نظری به زنها و خواهران خود افکند، دید که به حالت جزع و اضطراب از خیمه بیرون میآیند و بر کشتگان نظر میکنند و جزع مینمایند، و آن جناب را با آن حال مظلومیت مشاهده میکنند و گریه مینمایند، آن حضرت کلام ابن عباس را یاد آورد و فرمود:«لله در ابن عباس فیما أشار علی به» (1)افراد دیگر مثل فرزدق شاعر آن حضرت را از رفتن منع کردند و آن جناب قبول نکرده به سوی عراق حرکت نمودند.ما قبلا به تفصیل بیان کردیم که تکلیف واقعی و ظاهری آن بزرگوار اقتضا میکرد که از حرم خدا خارج شده، به عراق سفر نماید، شگفت آنکه افرادی چون ابنعباس همراه آن حضرت نشدند.بعد از حرکت امام حسین علیهالسلام از مکه عبدالله بن جعفر طیار (شوهر حضرت زینب علیهاالسلام) دو فرزند خود عون و محمد را با نامهای به نزد آن جناب فرستاد و در نامه چنین نوشته بود:«شما را بخدا سوگند میدهم که از این سفر منصرف شوید، زیرا از این راهی که میروید بر شما ترسناکم، که مبادا شهید شوید و اهل بیت شما
1) 473. منتهی الآمال: 322:1.
مستأصل شوند، اگر تو از میان بروی روشنائی زمین خاموش خواهد شد، چون تو چراغ فروزان راه یافتگان و پشت و پناه مؤمنان هستی، به راهی که میروی شتاب مکن، خودم به دنبال نامه خدمت میرسم».
بعد از فرستادن این نامه، به نزد عمرو بن سعید (فرماندار یزدی در مکه) رفت و از او خواست که امان نامهای برای آن حضرت بنویسد، و از آن جناب بخواهد که از این سفر مراجعت کند، عمرو نامه امان برای آن حضرت نوشت و وعده صله و احسان و حسن جوار داد که آن حضرت برگردد، و نامه را با برادر خود یحیی بن سعید روانه کرد.عبدالله بن جعفر با یحیی همراه شده نامه را به آن جناب رسانده، و اصرار در مراجعت از آن سفر نمودند، حضرت بعد از جواب نامهی عمرو فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم، مرا امر فرمود، که در پی امتثال آن امر روانهام، گفتند: آن خواب چیست؟ فرمود: تا به حال به کسی نگفتهام و بعد از آنهم نخواهم گفت، تا خدای خویش را دیدار کنم.چون عبدالله بن جعفر از بازگشت آن حضرت مأیوس شد به دو فرزند خود عون و محمد دستور داد ملازم آن جناب باشند و بهمراهش بروند، و در رکابش شمشیر زنند و خود با یحیی به مکه بازگشت. (1)آن بزرگوار با شتاب به سوی عراق روانه شد و توقف نفرموده تا به منزل ذات عرق رسید (2)در آنجا بشر بن غالب را ملاقات کردند که از عراق آمده بود، حضرت از او پرسیدند که اهل عراق در چه وضعی بودند؟ گفت: دلهایشان با شما
بود و شمشیرهایشان با بنیامیه.حضرت فرمودند: برادر بنیاسد سخن راست گفت، خداوند مشیتش به هر چه تعلق پذیرد انجام میدهد، و هر چه اراده فرماید حکم میکند (1)چون خبر آمدن امام حسین علیهالسلام به طرف کوفه، به ابنزیاد رسید، حصین بن نمیر - رئیس سربازان و نگهبانان - را با لشکر انبوه به قادسیه (که در پانزده فرسخی کوفه است) فرستاد، و او از قادسیه تا خفان را از یک سو، و از قادسیه تا قطقطانیه را از سوی دیگر از
لشکر خود پر کرد. (و همهی این مسیر را کنترل کرده و تحت نظر گرفت) و به مردم گفت: حسین متوجه عراق است، (مراقب باشید).آن حضرت از ذات عرق حرکت کرد، چون به حاجز - که جائی از بطن الرمة است - رسید، (هنوز خبر شهادت مسلم به آن حضرت نرسیده بود) قیس بن مسهر صیداوی (به قول بعضی: عبدالله بن یقطر) را با نامهای به کوفه فرستاد، و در آن نامه به مردم کوفه نوشت:بسم الله الرحمن الرحیم«نامهای است از حسین بن علی، به سوی برادران خویش از مؤمنین و مسلمین، بعد از سلام و حمد پروردگار؛ همانا نامه مسلم به من رسید که در آن از نیکاندیشی و اتفاق شما برای یاری ما، و گرفتن حق (از دست رفتهی) ما خبر میداد. من از خدا خواستهام که کار ما را نیک گرداند، و بهترین پاداش را در این باره به شما بدهد. من روز سه شنبه هشتم ذیالحجه - روز ترویه - از مکه به سوی شما رهسپار شدم، و چون این فرستاده من به شما رسید در کار خود بشتابید و کوشش کنید، زیرا من همین روزها بر شما وارد میشوم. السلام علیکم و رحمة
1) 476. بحارالانوار: 367:44، لهوف : 69، مثیرالأحزان : 42.
الله و برکاته. سبب نوشتن نامه این بود که مسلم 27 روز پیش از شهادت خود، نامهای به آن بزرگوار نوشته و اظهار اطاعت و انقیاد اهل کوفه نموده بود، و نیز جمعی از اهل کوفه به آن حضرت نوشته بودند که در اینجا صد هزار شمشیر برای یاری تو آماده است، درنگ مکن و به سوی ما بشتاب».
چون قیس - حامل نامه حضرت - به قادسیه رسید، حصین بن نمیر او را دستگیر کرد، چون خواست او را تفتیش کند قیس نامه را بیرون آورد و پاره کرد، حصین او را به نزد عبیدالله فرستاد.ابنزیاد پرسید: کیستی؟ گفت: مردی از شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام و فرزندش میباشم. سؤال کرد: چرا نامه را پاره کردی؟ گفت: تا تو از مضمونش آگاه نشوی.پرسید: نامه از که و به سوی چه کسی بود؟ گفت: از امام حسین علیهالسلام به سوی جمعی از اهل کوفه، که نامهایشان را نمیدانم.ابنزیاد در غضب شد و گفت: بخدا سوگند دست از تو بر ندارم تا آنکه نام این افراد را بگوئی و یا آنکه بر منبر روی و به حسین بن علی و پدر و برادرش ناسزا بگوئی. قیس گفت: اما نام افراد را نخواهم گفت، و اما لعن بر حسین و پدر و برادرش را حاضرم.قیس بر منبر رفت و بعد از حمد و ثنای خداوند گفت:ای مردم، این حسین بن علی - بهترین بندگان خدا، پسر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم - است (که به سوی شما میآید) و من فرستاده او به جانب شمایم. او را بپذیرید. آنگاه ابنزیاد و پدرش را لعنت کرد، و برای علی بن أبیطالب علیهالسلام از خدا رحمت خواست و بر او درود فرستاد.جریان به ابنزیاد گزارش داده شد، ابنزیاد دستور داد او را از بالای قصر به پایین انداختند، چون بیفتاد استخوانهای شریفش در هم شکسته شد و روح پاکش
به جوار رحمت الهی شتافت.برخی گفتهاند: دست بسته او را به زمین انداختند، استخوانهایش در هم شکست و هنوز رمقی در او بود که عبدالملک بن عمیر او را شهید کرد.چون خبر شهادت او به حضرت حسین علیهالسلام رسید، اشک مبارک جاری شد، آنگاه فرمود: خداوندا، منزل نیکوئی برای ما و شیعیان ما آماده فرما، و در قرارگاه رحمتت میان
ما و آنا جمع کن، که تو بر همه چیز توانائی (1)قیس بن مسهر صیداوی مردی شریف و شجاع و در محبت اهل بیت علیهمالسلام قدمی راسخ داشت. و چون خبر شهادتش به امام حسین علیهالسلام رسید، بیاختیار اشک از چشم مبارک فروریخت و فرمود:(فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر...) (2)«برخی از مؤمنان بر آن عهد (عدم فرار از جنگ) ایستادگی کردند تا شهید شدند و برخی منتظرند که وفا کنند...».کمیت در شعر خود از او به شیخ بنی صیدا (3)تعبیر کرده میفرماید:«و شیخ بنی الصیدا قد فاظ بینهم»«بزرگ بنیالصیدا در میان آنها جان سپرد» (4)امام حسین علیهالسلام از منزل حاجز به سوی کوفه حرکت نمودند، تا در آن بیابان
1) 477. ارشاد: 71:2، لهوف : 75، بحارالانوار: 369:44، مثیرالأحزان:42، الموسوعة : 339.
2) 478. سورهی احزاب، آیهی 23.
3) 479. دو نوع «صیداوی» داریم، یکی منسوب به: «صیدا» از شهرهای لبنان در نزدیکی صور، دیگری منسوب به: «صیدا» نیای بنیالصیدا، که «ناجیة بن حیان بن بشر صیداوی» میباشد. قیس بن مسهر از تیرهی بنیالصیدا و از تبار ناجیهی صیداوی بود، که کمیت او را بزرگ بنیالصیدا تعبیر کرده است. {انساب سمعانی: 119:8}.
4) 480. منتهی الآمال: 324:1.
به آب رسیدند. در آنجا عبدالله بن مطیع عدوی را دیدند که در کنار آب فرود آمده بود. چون آن حضرت را دید به نزد آن بزرگوار آمد و گفت: پدر و مادرم به قربانت ای پسر رسول خدا، چه چز تو را بدین سرزمین کشانده، و حضرت را گرفته از اسب فرود آورد.امام حسین علیهالسلام فرمودند: چنانکه میدانی معاویه از دنیا رفته، و مردم عراق به من نامه نوشته، مرا به سوی خود دعوت کردهاند.
عبدالله بن مطیع عرض کرد: ای فرزند پیامبر، خدا را به یاد تو میآورم از اینکه حریم اسلام به سبب (شهادت) تو پاره شود. تو را بخدا سوگند دهم در باب حرمت قریش، تو را بخدا سوگند دهم دربارهی حرمت عرب، بخدا اگر آنچه در دست بنیامیه است (از خلافت و حکومت) بخواهی تو را میکشند، و بعد از شهادت تو از کشتن هیچکس پروا نخواهند کرد، و از هیچکس نخواهند ترسید.بخدا سوگند، این حرمت اسلام است که پاره میشود، و حرمت قریش، و حرمت عرب است، پس این کار را مکن و به کوفه مرو، و خود را در برابر بنیامیه قرار مده.امام حسین علیهالسلام سخن او را نپذیرفتند و این آیه را تلاوت فرمودند:(قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا) (1)«بگو: هرگز جز آنچه خدا مقدر کرده به ما نخواهد رسید»و به راه خود ادامه داد.از آن سو ابنزیاد دستور داد تمام راهها؛ راه واقصه - نام مکانی در راه مکه - تا شام و تا بصره، همه را ببندند و نگذارند کسی از این راهها بیرون برود یا داخل شود.امام حسین علیهالسلام به راه خویش میرفت، و به ظاهر خبر از کوفه نداشت، تا در بین راه به عدهای از اعراب و بادیه نشینها برخورد، از ایشان
1) 481. سورهی توبه، آیهی 51.
پرسید: چه خبر؟ گفتند: بخدا ما خبری نداریم جز اینکه راهها را بر ما بستهاند، نمیتوانیم بیرون برویم و نه بجائی وارد شویم. حضرت به راه خود ادامه دادند
جمعی از قبیله فزاره و بجیله نقل کردند که ما با زهیر بن قین بجلی از مکه رو به وطن میآمدیم. و به دنبال حسین علیهالسلام فرود آمد، ما چارهای جز این نداشتیم که در همانجا منزل کنیم. مشغول غذا خوردن بودیم که ناگاه فرستاده حسین علیهالسلام رو به ما آمد، سلام کرد و سپس گفت: ای زهیر بن قین، ابا عبدالله الحسین مرا به نزد تو فرستاده که نزد آن حضرت بیایی.همینکه این پیام را رساند از نهایت دهشت، لقمهها که در دست داشتیم افکندیم و خموش و بیحرکت در حیرت فرورفتیم، گوئی پرنده بر سر ما نشسته است.همسر زهیر که دیلم (دلهم) دختر عمرو بود به زهیر گفت: سبحان الله! فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو را میطلبد و تو دعوتش را اجابت نمیکنی؟! میرفتی و سخنش گوش میدادی.زهیر به نزد آن حضرت رفت و زمانی نگذشت که با رویی شاد و خندان و صورتی نورانی برگشت و دستور داد خیمه را کنده و بار و اثاث را برداشته و نزدیک سراپرده آن حضرت برپا کنند. و به زنش گفت: تو را طلاق دادم، به سوی اهل خود برو، که نمیخواهم به سبب من گرفتار شوی و جز خیر چیزی به تو برسد. من تصمیم گرفتم همراه حسین علیهالسلام باشم، تا خود را فدای آن حضرت کنم و جانم را سپر بلایش نمایم.سپس هر چه از اموال به زوجهاش تعلق داشت به او داد، و او را بدست بعضی ا
1) 482. ارشاد 73:2، بحارالانوار: 370:44، الموسوعة : 340.
ز عموزادههایش سپرد تا به خانوادهاش برسانند.
زن از جای برخاست و گریه کرد و با زهیر وداع نمود و گفت: خدا یار و مددکارت باد، و هر چه خیر است برایت پیش آورد، خواهشی که دارم، مرا در روز قیامت نزد جد حسین علیهالسلام یاد کنی (1)آنگاه زهیر به یارانش گفت: هر کس دوست دارد با من باشد بیاید، و گرنه این آخرین دیدار من با اوست.
1) 483. در تذکرة الخواص سبط بن جوزی آمده که زهیر بن قین با حسین علیهالسلام کشته شد، و زن او به غلامش گفت: کفن ببر و به آقایت بپوشان، چون رفت و حضرت حسین علیهالسلام را برهنه دید گفت: مولایم را کفن کنم و حضرت حسین را بگذارم! نه بخدا سوگند، حضرت حسین علیهالسلام را کفن کرد، سپس مولایش را کفن دیگری پوشانید.{نفس المهموم:182}.
سید بن طاووس رحمهالله نقل کرده: امام حسین علیهالسلام از آن منزل روانه شد تا به زباله رسید، در این منزل خبر شهادت مسلم به آن جناب رسید. آن حضرت به کسانی که دنبال او بودند خبر شهادت مسلم را داد. افرادی که به طمع دنیا آمده بودند و یقینشان کامل نبود، پس از شنیدن خبر از گرد آن حضرت پراکنده شدند، و فقط اهل او و بزرگان از اصحاب آن حضرت باقی ماندند.راوی گفت: چون خبر شهادت مسلم رسید، صدای شیون و گریه فضای بیابان را پر نمود و سیلاب اشکها جاری شد.سپس امام حسین علیهالسلام به مقصدی که خدا دعوتش فرموده بود روانه شد.فرزدق شاعر به خدمت حضرت رسید، سلام کرد و عرض نمود: ای پسر رسول خدا، چگونه بر اهل کوفه اعتماد میکنی! اینان همان کسانی هستند که پسر عموی تو مسلم بن عقیل و یاران او را کشتند. اشک از دیدگان امام حسین علیهالسلام فروریخت و فرمودند: خدا مسلم را رحمت کند.«فلقد صار الی روح الله و ریحانه و جنته و رضوانه، أما قد قضی ما علیه و بقی ما علینا»«او به روح و ریحان و بهشت و رضوان خداوند بازگشت، او وظیفهای که بر عهده داشت انجام داد و اکنون نوبت ماست که آنچه بر عهده داریم انجام دهیم».
سپس اشعاری انشاء فرمود... (2)شیخ مفید رحمهالله از عبدالله بن سلیمان اسدی و منذر بن مشمعل اسدی روایت کرده که گفتند: چون از اعمال حج فارغ شدیم همه همت ما این بود که در راه،
به حسین علیهالسلام برسیم و بنگریم که سرانجام کارش به کجا میکشد. به سوی کوفه به راه افتادیم و شتران خود را به سرعت میراندیم، تا در منزل زرود (نزدیک ثعلبیه) به آن حضرت رسیدیم، مردی از اهل کوفه پدیدار گشت، چون امام حسین علیهالسلام را دید راه خود را کج کرد.امام حسین علیهالسلام ایستاد، گویا میخواست او را ملاقات کند، چون از او مأیوس شد، از آنجا گذشت، ما نیز به دنبال آن بزرگوار به راه افتادیم.یکی از ما گفت: خوبست برویم و از اوضاع و احوال کوفه از او بپرسیم که از آن آگاه است. خود را به مرد کوفی رسانیدم و بر او سلام کردیم و پرسیدیم: از چه قبیلهای میباشی؟ گفت: از بنیاسد، گفتیم: ما نیز آن قبیلهایم و خود را معرفی کردیم، از اخبار مردم کوفه سؤال کردیم، گفت: از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم و هانی کشته شدند، و دیدم که پاهای آن دو را گرفته بودند و در بازار میکشیدند.از آن مرد گذشتیم و به راه خود ادامه داده، شب به منزل ثعلبیه رسیدیم.وقتی آن حضرت فرود آمد، به نزد آن حضرت آمده، بر او سلام کردیم و گفتیم: ما خبری داریم، اگر خواهی آشکار بگوئیم وگرنه پنهان به عرض برسانیم. آن حضرت نگاهی به ما و اصحاب خود کرد و فرمود: میان من و ایشان پردهای نیست (یعنی رازی از ایشان پوشیده ندارم).پس جریان خود را با مرد کوفی، و گفتار او را برای آن بزرگوار بیان کردیم، چون امام حسین علیهالسلام خبر شهادت آن دو را شنید فرمود: انا لله و انا الیه راجعون رحمت خدا بر ایشان باد. و این سخن را چند بار تکرار کرد.عرض کردیم: تو را بخدا سوگند میدهیم با اهل بیت خود از همینجا برگردی، زیرا که
تو در کوفه یاور و شیعه نداری، بلکه میترسیمخ همه بر علیه شما باشند.آن حضرت نگاهی به پسران عقیل کرده فرمود: همانا مسلم کشته شد، رأی شما
چیست؟ گفتند: بخدا ما باز نگردیم تا انتقام خون خود را بگیریم، یا آنچه او چشیده ما هم بچشیم.امام حسین علیهالسلام رو به ما کرده فرمود: پس از اینان خیری در زندگی نیست. ما دانستیم که تصمیم به رفتن دارد. به او عرض کردیم: خداوند آنچه خیر است برای شما پیش آورد. فرمود: خدا شما را رحمت کند.اصحاب آن بزرگوار عرض کردند: بخدا تو مانند مسلم بن عقیل نیستی و اگر به کوفه داریی، مردم به سوی تو بشتابند (و یاریت کنند). حضرت خاموش شد. (1)از بعضی تواریخ نقل شده که مسلم بن عقیل دختری سیزده ساله داشت، که با دختران امام حسین علیهالسلام زندگی میکرد و شبانهروز با آنها مصاحبت داشت.چون امام حسین علیهالسلام خبر شهادت مسلم را شنید، به خیمه آمد و دختر مسلم را خواست و زیاد او را نوازش کرد و بیش از معمول او را رعایت نمود (دست محبت بر سر و پیشانی او کشید، همانگونه که یتیمان را نوازش میکنند).دختر مسلم گفت: یابن رسولالله، با من ملاطفت بیپدران و عطوفت یتیمان میکنید! مگر پدرم مسلم را شهید کردهاند؟ حضرت بگریست و فرمود: ای دختر، اندوهگین مباش، اگر مسلم نباشد من پدر تو هستم، و خواهرم مادر تو، و دخترانم خواهران تو، و پسرانم برادران تو باشند.دختر مسلم فریاد برآورد و زار زار بگریست، و پسرهای مسلم عمامه از سر برداشتند و بلند گریه کردند، و اهل بیت در این مصیبت، آنها را همراهی کرده، به سوگواری پرداختند.امام حسین علیهالسلام از شهادت مسلم سخت ناراحت گشت.
1) 486. ارشاد: 75:2، مقتل خوارزمی: 228:1، الموسوعة : 343.
(1) بنا به نقل مرحوم سید: حضرت حسین علیهالسلام به راهش ادامه داد، تا هنگام ظهر در ثعلبیه فرود آمد، سر به بالین گذاشت و بخواب رفت، چون بیدار شد فرمود: دیدم هاتفی ندا میکرد:«أنتم تسرعون و المنایا تسرع بکم الی الجنة»«شما به سرعت میروید در حالی که مرگ شما را به سرعت به سوی بهشت میبرد».فرزندش حضرت علیاکبر عرض کرد:«یاأبة، أفلسنا علی الحق؟ فقال: بلی یا بنی، والله الذی الیه مرجع العباد»«پدر جان، مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا فرزندم، قسم به آن خدائی که بازگشت بندگان به سوی اوست».عرض کرد: «یا أبة، اذا لا نبالی بالموت»«پدر جان، اگر چنین است ما از مرگ باکی نداریم».حضرت حسین علیهالسلام فرمود: فرزندم، خداوند بهترین پاداشی را که پدر به فرزند داده، به تو عطا فرماید. (2)سپس حضرت حسین علیهالسلام در همان منزل شب را به صبح رساند، چون صبح شد مردی که کنیهاش اباهره ازدی بود از کوفه میآمد، به خدمت رسید، سلام
1) 487. منتهی الامال: 327:1.
2) 488. البته مرحوم مفید همین روایت به این صورت آورده است که عقبة بن سمعان گوید: چون از قصر بنی مقاتل گذشتیم همانطور که آن حضرت بر روی اسب بود اندکی بخواب رفت، چون بیدار شد استرجاع فرمود. فرزندش علیاکبر علیهالسلام علت آن را سؤال کرد، حضرت فرمود: سواری بر من نمودار شد و میگفت: «القوم یسیرون و المنایا تسیر الیهم»: «این جمعیت در حرکتند و مرگ در تعقیب آنهاست». {ارشاد: 83:2}.
کرد و عرض نمود: ای فرزند پیامبر، برای چه از حرم خدا و حرم جدت رسول خدا بیرون آمدی؟
امام حسین علیهالسلام فرمود: هان اباهرة، بنیامیه مالم را گرفتند صبر کردم، دشنامم دادند و به آبرویم لطمه زدند، باز تحمل کردم، به دنبال ریختن خونم بودند فرار کردم:«و أیم الله لتقتلنی الفئة الباغیة»:«و بخدا قسم، که حتما گروه ستمکار مرا خواهد کشت»و خداوند لباس ذلتی به آنان بپوشاند که سراپایشان را فراگیرد، و شمشیر برانی بر آنان فرود آید، و حتما خداوند کسی را بر آنان مسلط خواهد کرد که از قوم سبا - که زنی بر آنان حکومت میکرد و اختیار مال و جانشان را داشت - ذلیلتر گردند. سپس از آنجا روانه شد (1)مرحوم کلینی از حکم بن عتیبة روایت کرده که هنگامی که امام حسین علیهالسلام رهسپار کربلا بود، مردی در ثعلبیه با او ملاقات نمود و سلام کرد. امام حسین علیهالسلام به او فرمود: از کدام شهری؟ گفت: اهل کوفهام.فرمود: اگر در مدینه به نزد من میآمدی نشانهی جبرئیل را که بر جدم وحی میآورد در خانهی خود به تو نشان میدادم، ای برادر کوفی، آیا سرچشمهی آب حیات و علم مردم در خانهی ما و نزد ما باشد (و مردم علم خود را از ما دریابند) سپس آنها عالم باشند و ما جاهل؟! این چیزی است نشدنی. (2)به روایت شیخ مفید و غیره؛ چون وقت سحر شد به جوانان و غلامان خود فرمود: آب بسیار بردارید، آنان آب فراوان برداشتند و از آنجا کوچ کردند، تا به منزل زباله رسیدند، در آنجا خبر شهادت عبدالله یقطر (که به قول بعضی حامل نامه آن
بزرگوار برای مردم کوفه بود وقبلا به آن اشاره شد) به آن جناب رسید.چون این خبر جانسوز را شنید، اصحاب خود را جمع کرد، و نامهای را بیرون آورده برایشان خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم«اما بعد؛ همانا خبر دهشت انگیزی به ما رسیده و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروة و عبدالله بن یقطر میباشد. همانا شیعیان ما دست از یاری ما کشیدهاند، پس هر که میخواهد باز گردد و از ما جدا شود، بر او حرجی نیست و تعهدی ندارد».جمعی که برای طمع مال و راحتی و دنیا با آن حضرت همراه بودند، با شنیدن این سخن پراکنده شدند و از چپ و راست راه بیابان پیش گرفتند، و تنها کسانی که از مدینه با او آمده بودند - اهل بیت و خویشان آن بزرگوار و عدهای که از روی یقین و ایمان همراه آن حضرت شده بودند - و اندکی که در راه به آنها پیوسته بودند باقی ماندند.آن حضرت این کار را برای آن کرد که گروهی از اعراب میپنداشتند به شهری میروند که کار آن تمام شده، و مردم آن به فرمان او در آمدهاند. و امام علیهالسلام نخواست که اینان با او همراه باشند مگر آنکه بدانند چه در پیش دارند. (1)شاید به همین جهت بوده که حضرت یحیی را بسیار یاد میکردند، اشاره به اینکه مانند او کشته میشوند و سرش را هدیه میبرند.از امام سجاد علیهالسلام روایت شده که فرمود: ما با حسین علیهالسلام از مکه خارج شدیم، هر کجا فرود میآمد و کوچ میکرد، یحیی بن زکریا را یاد مینمود.
1) 491. ارشاد: 76:2، تاریخ طبری: 398:5، الموسوعة : 348.
روزی فرمود: از پستی دنیا نزد خدای تعالی آن بود که سر یحیی را پیش یکی از زناکارهای بنیاسرائیل هدیه بردند. (1)چون سحرگاه شد به همراهان خود دستور داد آب بسیار بردارند، و از آنجا حرکت کرده
تا به بطن عقبه رسیده در آنجا فرود آمدند.پیرمردی از بنی عکرمه را در آنجا دیدار کردند که نامش عمرو بن لوذان بود. پیر گفت: به کجا میروید؟ حضرت فرمود: به کوفه، پیر گفت: تو را به خدا سوگند میدهم که باز گردی، زیرا بخدا نروی جز به سوی سرنیزهها و شمشیرهای برنده، و این مردمی که به سوی تو فرستاده و تو را دعوت کردهاند، اگر از جنگ با دشمن تو را کفایت میکردند و کارها را برای تو آماده و روبراه مینمودند، آنگاه تو بر ایشان وارد میشدی نیکو بود، ولی با این وضع صلاح نمیدانم به کوفه بروید.حضرت فرمود: ای بندهی خدا، آنچه تو اندیشی (و رأی صواب) بر من پوشیده نیست،«و ان الله تعالی لا یغلب علی أمره»«و خدای تعالی در کار خود مغلوب نمیشود»یعنی جز آنچه اراده حق به آن تعلق گرفته نخواهد شد.سپس فرمود: بخدا سوگند، مرا رها نکنند تا این دل خون شده را از سینهام بیرون آورند، و خون مرا بریزند. و چون چنین کردند خداوند کسی را بر ایشان مسلط سازد که آنان را خوار و زبون کند تا بدانجا که پستترین فرقهها شوند. (2)ابن قولویه رحمهالله از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که چون حسین بن علی علیهماالسلام از عقبه (گردنه) بطن بالا رفت به اصحاب خود فرمود:«ما أرانی الا مقتولا»
«خود را نمیبینم مگر کشته»(یعنی در این سفر کشته میشوم)، گفتند: چرا یا ابا عبدالله؟ فرمود: خوابی دیدم. گفتند: چه بود؟ فرمود: دیدم سگهائی مرا گاز میگیرند، و سگی ابلق از همه بدتر بود.
چون امام حسین علیهالسلام و همراهانش به منزل شراف رسیدند. هنگام سحر به جوانان دستور فرمودند: آب بسیار بردارید، و تا نیمه روز راه رفتند. ناگاه یکی از یاران گفت: «الله أکبر». امام حسین علیهالسلام فرمود: چرا تکبیر گفتی؟ عرض کرد: درختان خرما را دیدم. گروهی از اصحاب گفتند: بخدا اینجا سرزمینی است که ما هرگز درخت خرما در آن ندیدهایم.حضرت فرمودند: پس چه میبینید؟ گفتند: بخدا سوگند، گوش اسبان است! آن جناب نیز تأیید فرمودند، (و چون معلوم شد که علامت لشکر است) فرمودند: در اینجا پناهگاهی هست که بدان پناه بریم و آن را در پشت سر قرار داده، و از یک سو با این لشکر روبرو شویم؟ عرض کردند: اینجا کوه ذوحسم است که در سمت چپ میباشد، اگر زودتر بدانجا روید، مراد حاصل گردد.آن حضرت به جانب چپ رفتند. زمانی نگذشت که گردن اسبان پیدا شد، آنان نیز راه خود را بگردانیدند، امام علیهالسلام و همراهان به جانب ذوحسم شتافته، و آن مکان را به تصرف خویش درآوردند.به دستور امام حسین علیهالسلام خیمهها و چادرها در آنجا برپا کردند، و آن لشکر که نزدیک هزار سوار بودند، به فرماندهی حر بن یزید تمیمی، در گرمای طاقتفرسای نیمه روز آمدند تا در برابر حضرت ایستادند.امام حسین علیهالسلام با اصحاب خود عمامه بر سر بسته و شمشیر حمایل کرده بودند، آن بزرگوار چون آثار تشنگی در لشکر حر دید، به جوانان خود دستور دادند ایشان را سیراب نمائید، و دهان اسبانشان را نیز تر کنید. آنها
1) 494. کامل الزیارات : 75 ب 23 ح 14.
کاسه و طشتها را از آب پر کرده و نزدیک دهان اسبها میبردند و همینکه سه یا چهار یا پنج جرعه مینوشیدند، از آن اسب دور
کرده، نزدیک اسب دیگر میبردند، تا همه سیراب شدند.علی بن طعان گوید: من آخرین نفری بودم که از راه رسیدم. چون امام حسین علیهالسلام تشنگی من و اسبم را دید، فرمود:«أنخ الراویة»«راویه را بخوابان».من مراد حضرت را ندانستم (چون راویه به زبان ما مشک را گویند و به زبان مردم حجاز شتری که مشک آب را بر آن بار کنند. چون امام متوجه شد که من نفهمیدم) فرمود: شتر را بخوابان برادر، او را خواباندم.فرمود: بنوش. من هر چه میخواستم بیاشاممم آب از دهان مشک میریخت حسین علیهالسلام فرمود: سر مشک را بپیچان. من ندانستم چه کنم. پس خود آن جناب برخاست، لب مشک را بگردانید، و من آب نوشیدم و اسبم را نیز سیراب کردم.حر بن یزید از قادسیه آمده بود. ابنزیاد حصین بن نمیر را فرستاده و به او دستور داده بود به قادسیه فرود آید و حر بن یزید را با هزار سوار بر سر راه امام حسین علیهالسلام بفرستد.حر همچنان در مقابل آن حضرت ایستاده بود، تا هنگام نماز ظهر شد. حضرت به حجاج بن مسروق دستور فرمود که اذان نماز گوید، و چون وقت خواندن نماز شد، امام حسین علیهالسلام با ازار و عبا و نعلین بیرون آمد، میان دو لشکر ایستاد و حمد و ثنای خداوند بجای آورد، سپس فرمود:ای مردم، من به نزد شما نیامدم تا آنگاه که نامههای شما به من رسید و فرستادگان شما آمدند که نزد ما بیا، زیرا ما امام و پیشوائی نداریم، و امید است به سبب تو خداوند ما را بر صواب و حق جمع کند، پس اگر بر عهد و پیمان خود هستید، من به نزد شما آمدهام، و شما پیمان و عهدی به من بدهید (مجددا بیعت کنید) تا آسوده خاطر باشم، و اگر این کار را نمیکنید و آمدن مرا خوش ندارید از همینجا باز میگردم و بدان جائی که بودم میروم.
همگی خاموش گشته و کس از آنها سخن نگفت.
حضرت به مؤذن فرمود: اقامه بگو، و به حر فرمود: آیا میخواهی تو هم با همراهان خود نماز بخوانی؟ گفت: نه، ما پشت سر شما اقتدا میکنیم.امام حسین علیهالسلام با ایشان نماز خواند و به خیمه خود رفت و اصحابش به نزد او گرد آمدند.حر نیز بجای خویش بازگشت و به خیمهای که برای او بر پا کرده بودند رفت و گروهی از همراهانش به نزد او آمده، و بقیه به صف لشکری که در آن بودند بازگشتند، هر مردی از آنان دهانه اسب خود را گرفت و در سایهی آن نشست.چون هنگام عصر شد امام حسین علیهالسلام دستور فرمود؛ آماده رفتن شوند. سپس به منادی خود دستور داد، برای نماز عصر اذان و اقامه گفته، و آن حضرت نماز عصر را خواند و چون سلام داد، روی به آنها نمود، و پس از حمد و ثنای خدا فرمودند:ای مردم، اگر از خدا بترسید و حق را برای اهل آن بشناسید بیشتر باعث خوشنودی خداوند از شما میباشد، ما خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستیم و به امر خلافت و ولایت از این مدعیان سزاوارتریم، و اینان ادعای مقامی میکنند که برای آنها نیست، و به زور و ستم در میان شما رفتار میکنند.اگر فرمانروائی ما را خوش ندارید، و حق ما را نمیشناسید و اکنون رأی شما غیر از آنست که در نامهها به من نوشتید و فرستادگان شما گفتند، هم اکنون از نزد شما باز گردم؟حر گفت: بخدا سوگند از این فرستادگان و این نامهها که میگوئی خبری ندارم. امام حسین علیهالسلام به یکی از یارانش - عقبة بن سمعان - فرمود: آن خورجین که نامههای ایشان در آنست بیرون بیاور. پس آن مرد خورجین پر از نامه را آورد و جلوی آن حضرت ریخت
حر گفت: ما از آن کسانی که این نامهها را نوشتهاند نیستیم، و ما دستور داریم از شما جدا نشویم تا شما را در کوفه نزد عبیدالله ببریم، امام حسین علیهالسلام فرمودند: مرگ به تو نزدیکتر از این آرزوست.
سپس رو به اصحاب کرده فرمودند: سوار شوید، همراهان آن حضرت سوار شده و درنگ کردند تا زنان نیز سوار شدند. آنگاه به اصحاب خود فرمودند: (به راه مدینه) برگردید.همینکه خواستند بازگردند، آن لشکر از بازگشت آنها منع نمودند، امام حسین علیهالسلام به حر فرمودند:«ثکلتک أمک ما ترید؟»«مادرت به عزای تو نشیند چه میخواهی؟» (1)حر گفت: اگر دیگری از عرب در چنین موقعیتی این سخن را به من میگفت، من نیز نام مادرش را به عزا گرفتن میبردم، ولی بخدا نمیتوانم نام مادر تو را جز به بهترین وجه ببرم. (2)امام حسین علیهالسلام فرمودند: پس چه میخواهی؟ گفت: میخواهم شما را نزد عبیدالله ببرم. فرمودند: بخدا من همراه تو نخواهم آمد.حر گفت: من نیز تو را رها نکنم، و سه بار این سخن تکرار نمودند. و چون بسیار گفتگو کردند، (3)حر گفت: من دستور جنگ کردن با شما را ندارم فقط مأمورم
1) 495. خوارزمی مینویسد: امام علیهالسلام دست به شمشیر برد و بر حر فریاد کشید و فرمود: «ثکلتک أمک یابن یزید، ما الذی ترید أن تصنع؟». {مقتل خوارزمی: 232:1}.
2) 496. همین حسن ادب او نسبت به امام حسین علیهالسلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام که حاکی از سعادت درونی او بود باعث نجاتش گردید.
3) 497. در مقتل خوارزمی دارد: حسین علیهالسلام فرمود: بیا تا اصحاب خود را رها کنیم و با هم بجنگیم، اگر تو مرا کشتی سر مرا نزد ابنزیاد ببر، و اگر من تو را کشتم خلق از تو راحت شوند حر گفت: من دستور جنگ ندارم. ولی در بعضی مقاتل: بجای کلمهی «فذر أصحابی و أصحابک» «برز أصحابی و أصحابک» دارد و معنا چنین میشود: اصحاب من با یاران تو با هم بجنگند و من و تو با هم مقاتله کنیم...
از شما جدا نشوم تا شما را به کوفه برم، اکنون که از آمدن به کوفه خودداری میکنی، پس راهی در پیش گیر که نه به کوفه برود و نه به مدینه، و این طریق انصاف است میان من و شما، تا من به امیر
نامه بنویسم، شاید خداوند امری پیش آورد که سلامت دین من در آن باشد و من در کار تو مبتلا نشوم. (1)حضرت به جانب چپ راه قادسیه (که به کوفه میرفت) و راه عذیب (که راه مدینه بود) به راه افتادند و حر نیز با همراهانش با آن حضرت میرفت. (2)از امام زینالعابدین علیهالسلام نقل شده که چون خبر نزدیک شدن آن امام مظلوم به ابنزیاد رسید، حر بن یزید را با هزار سوار بر سر راه آن حضرت فرستاد.حر گفت: چون از خانه بیرون آمدم، صدای منادی را شنیدم که سه نوبت مرا ندا کرد که «ای حر، تو را به بهشت بشارت باد» من با خود گفتم که مادر حر به عزای او نشیند، به جنگ فرزند رسول میرود و بشارت بهشت میشنود. (3)مورخین از حضرت امام حسین علیهالسلام خطبههائی نقل کردهاند، که بعضی از آنها را به روایت شیخ مفید رحمهالله نقل کردیم.از آن جمله خطبهای است که مرحوم سید و ابننما نقل کردهاند. (4)ما عبارت را از «لهوف» میآوریم:
1) 498. در مقتل خوارزمی اضافه دارد: چون میدانم هیچکس در قیامت نیست مگر اینکه امید شفاعت جد تو را دارد و من میترسم با تو جنگ کنم و دنیا و آخرتم تباه گردد.
2) 499. ارشاد: 78:2 تا 82، بحارالانوار: 375:44، الموسوعة : 352 تا 359، مقتل خوارزمی: 229:1 تا 233.
3) 500. جلاء العیون : 377.
4) 501. لکن ابننما در مثیرالأحزان : 44 و طبری در تاریخ خود: 403:5 نوشتهاند که حضرت این خطبه را در ذیحسم انشاء فرمودند.
راوی گفت: حضرت حسین علیهالسلام برای خطبه خواندن بپا خاست، حمد و ثنای الهی گفت و نام جدش را برد و بر او درود فرستاد، سپس فرمود:«انه قد نزل من الأمر ما قد ترون، و ان الدنیا قد تغیرت و تنکرت و أدبر معروفها و استمرت حذاء و لم
تبق منها الا صبابة کصبابة الأناء، و خسیس عیش کالمرعی الوبیل، ألا ترون الی الحق لا یعمل به و الی الباطل لا یتنهی عنه، لیرغب المؤمن فی لقاء ربه محقا، فانی لا أری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما»«کار ما به این صورت در آمده است که میبینید، همانا چهرهی دنیا دگرگون و زشت گردیه، و نیکوئی از آن رو گردان شده است، و با شتاب میگذرد، و از آن ته کاسهای، و زندگی پست و زبونی مانند چراگاه ناگوار باقی نمانده است. مگر نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل اجتناب نمیگردد! بر مؤمن است که ملاقات پروردگار خود را بجان و دل راغب باشد، همانا مگر در نظر من جز خوشبختی و سعادت، و زندگانی با مردم ستمکار جز ستوه و دلتنگی نیست» (1)آنگاه زهیر بن قین بپاخاست و عرض کرد: خداوند راهنمای تو باشد، یابن رسولالله، فرمایشت را شنیدم، اگر دنیا برای ما بقائی داشت و ما در آن زندگی جاوید داشتیم، پایداری در یاری تو را بر زندگانی جاوید دنیا مقدم میداشتیم (حال که چنین نیست و دنیا بقائی ندارد، پس سزاوار نیست شما را رها کنیم).
1) 502. در تحف العقول : 176 و بحارالانوار: 116:78 اضافی دارد که فرمودند: «ان الناس عبیدالدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم، یحوطونه ما درت معائشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون»: «براستی مردم همه دنیا پرستند و دین بر سر زبان آنهاست، و تا برای آنها وسیله زندگی است میچرخانندش، چون به بلاء آزموده شوند دینداران کماند».
به نقل طبری: امام حسین علیهالسلام در حقش دعا کرد و به او پاسخی نیکو داد. (1)راوی گفت: هلال بن نافع بجلی (2)برخاست و گفت: بخدا سوگند، ما ملاقات پروردگار خود را کراهت نداریم، و در نیتهای خویش با روشنبینی پایداریم، با دوست شما دوستیم و با دشمن شما دشمن.پس بریر بن خضیر برخاست و گفت: بخدا قسم یابن رسولالله، براستی که این منت خداوند است بر ما که در حضور شما نبرد کنیم، و در یاری شما اعضای ما قطعه قطعه شود، آنگاه در قیامت جدت شفیع ما باشد. (3)خطبهی دیگر؛ طبری از ابیمخنف نقل کرده است که حضرت حسین علیهالسلام در بیضه برای اصحاب خود و همراهان حر خطبه خواند:خدا را حمد و ثنا کرد، سپس فرمود:«أیها الناس، ان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم قال: من رأی سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله، ناکثا لعهد الله، مخالفا لسنة رسولالله، یعمل فی عبادالله بالاثم و العدوان، فلم یعیر (فلم یغیر) علیه بفعل و لا قول، کان حقا علی الله أن یدخله مدخله. ألا و ان هؤلاء القوم قد لزموا طاعة الشیطان و ترکوا طاعة الرحمن، و أظهروا الفساد، وعطلوا الحدود، و استأثروا بالفیء و أحلوا حرامالله، و حرموا حلاله و أنا أحق من عیر (غیر) نفسی مع أنفسکم و أهلی مع أهلیکم، فلکم فی أسوة»
«ای مردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: هر کس پادشاه ستمکاری را ببیند که
حرام خدا را حلال شمارد، پیمان خدا را بشکند، مخالفت سنت رسول خدا کند، در میان بندگان خدا به ناحق و ستم عمل نماید، و در برابر او با کردار یا گفتار انکار و اعتراض نکند (و تغییر ندهد)، بر خدا لازم است که او را همنشین وی سازد. آگاه باشید، این زمامداران (گروهی بنیامیه) سر به فرمان شیطان نهاده، و از اطاعت خداوند رحمان روی گردانیدهاند، فساد را رواج داده، حدود خدا را تعطیل کردند، بیتالمال را خاص خود ساختند، حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودهاند، من سزاوارترین مردم به نهی کردن و باز داشتن (و اولیترین آنها به تغییر دادن) هستم. نامههای شما به من رسید و فرستادگان شما خبر دادند که با من بیعت کردید و تعهد نمودید مرا تسلیم دشمن نکنید و تنها نگذارید، اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید، راه صواب همین است، من حسین فرزند علی و فاطمه دختر رسول خدایم. من خود با شما و یکی از شمایم و خاندانم با خاندان شماست (مانند یکی از شما زندگی میکنم) من اسوه و سرمشق شما در زندگی هستم».اگر چنین نکنید و بر عهد خود استوار نباشید و آن را بشکنید و بیعت مرا از گردن
بردارید، بجان خود از شما عجیب نیست، چون این کار را با پدر و برادر و پسر عمویم مسلم کردید، و مغرور کسی است که فریب شما بخورد، و مغرور شما شود. شما از بخت خود رویگردان شدید و بهرهی خود را از دست داید (و هر کس نقض بیعت کند به زیان خود پیمان شکسته است) (1)و خداوند بزودی مرا از شما مرا از شما بینیاز گرداند. و السلام علیکم و رحمةالله
1) 506. سورهی فتح، آیهی 10.
و برکاته (1)آن حضرت با اصحاب خود روانه شد و حر نیز با لشکرش همراه شدند، تا آنکه به عذیب هجانات رسیدند، در آنجا چهار نفر را دیدند که از کوفه میآیند، و راهنمای ایشان طرماح بن عدی بود، آنها به امام علیهالسلام پیوستند.حر گفت: اینها از مردم کوفهاند، من ایشان را بازداشت میکنم، یا به کوفه بر میگردانم. آن حضرت فرمود: اینها از انصار من میباشند و به منزلهی کسانی هستند که با من آمدهاند، از ایشان حمایت میکنم، همانگونه که خویش را حفظ کنم. پس اگر بر همان قرار باقی هستی دست از آنها بردار، و گرنه با تو جنگ خواهم کرد. حر از تعرض آنها باز ایستاد.حضرت از آنها احوال مردم کوفه پرسید. مجمع بن عبدالله گفت: به اشراف مردم رشوههای بزرگ دادند و چشم آنها را به مال پر کردند، ایشان هم به ظلم و عداوت بر علیه تو متحد شدند، اما سایر مردم؛ دلهایشان با شماست ولی فردا شمشیرشان بر روی تو کشیده میشود.حضرت از فرستادهی خود قبیس بن مسهر صیداوی پرسید، جریان کشته شدن او را (همانطور که گذشت) برای آن جناب نقل کردند.امام علیهالسلام از شنیدن این خبر ناگوار گریان شد و این آیه را تلاوت فرمود:
(فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر...) (2)آنگاه طرماح از حضرت خواست که از این سفر منصرف شود، و از زیادی لشکر دشمن خبر داد، و گفت: اگر به کوه ما «أجأ» تشریف آوری از قبیله خود بیست هزار
مرد شمشیر زدن در رکاب شما حاضر میسازم.حضرت فرمود: خداوند به تو و قومت جزای خیر بدهد ای طرماح، میان ما و این قوم پیمانی است که نمیتوانیم باز گردیم.طرماح برای اهل خود آذوقه میبرد. با حضرت خداحافظی کرد و وعده داد که برای نصرت امام علیهالسلام باز گردد، و چنین هم کرد ولی وقتی به همین عذیب رسید، خبر شهادت امام را به طرماح دادند
آن حضرت از عذیب بگذشت تا به قصر بنی مقاتل رسید، در آن جا فرود آمد، خیمهای برافراشته دید، فرمود: این خیمه از کیست؟ گفتند: از عبیدالله بن حر جعفی.حضرت یکی از یاران خود را که حجاج بن مسروق نام داشت به نزد او فرستاد، فرستادهی امام نزد او رفت سلام کرد و گفت:«یابن الحر، ان الله قد أهدی الیک کرامة ان قبلتها»«ای پسر حر، همانا خداوند برای تو هدیهای کرامت فرموده اگر پذیرا باشی»گفت: آن چیست؟ پاسخ داد: امام حسین علیهالسلام تو را به یاریش دعوت کرده، اگر با او همراهی کنی و با دشمنانش بجنگی، پاداش داده شوی و اگر کشته شوی شهید باشی.در جواب گفت: انا لله و انا الیه راجعون بخدا از کوفه بیرون نیامدم مگر به خاطر کنارهگیری از حسین بن علی، خوش نداشتم در آنجا باشم و حسین به آنجا در آید و او را یاری نکنم.«لأنه لیس فی الکوفة شیعة و لا أنصار الا و قد مالوا الی الدنیا، الا من عصم اله منهم»«چون همه شیعیان و یاران در کوفه به دنیا متمایل شدند، مگر کسانی که خداوند آنها را حفظ نموده»،بخدا نمیخواهم او را دیدار کنم و او مرا ببیند.فرستاده آن حضرت برگشت و سخن او را به عرض رسانید. پس خود آن جناب برخاسته با عدهای از برادران و اهل بیت خود به نزد او آمد، چون از در وارد شد، و سلام کرد
عبیدالله از صدر مجلس برجست، دست و پای حضرت را
1) 509. نفس المهموم : 192، الموسوعة : 361.
بوسید.امام حسین علیهالسلام نشست و - پس از حمد و ثنای الهی و اینکه اهل کوفه حضرتش را دعوت کرده، و عهد شکستند و با ابنمرجانه شدند - فرمود:«یابن الحر، فاعلم أن الله عزوجل مؤاخذک بما کسبت و أسلفت من الذنوب فی الأیام الخالیة، و أنا أدعوک فی وقتی هذا الی التوبة تغسل بها ما علیک من الذنوب، و أدعوک الی نصرتنا أهل البیت»«ای پسر حر، بدان که خداوند تو را به خاطر گناهان گذشتهات مؤاخذه میکند، و من در این موقعیت تو را دعوت میکنم به توبه (که اگر مرا اجابت کنی) از گناهانت پاک شوی، و تو را برای یاری ما اهل بیت دعوت میکنم».آن مرحوم از سعادت، همان سخن را بازگو کرد و آن بزرگوار را اجابت نکرد و گفت: یک اسب و شمشیر خوبی دارم، به شما میدهم. آن حضرت قبول نکرد و فرمود: نه حاجت به تو دارم و نه به مال تو، اما اگر ما را یاری نمیکنی، بپرهیز از اینکه با ما جنگ کنی، زیرا:بخدا سوگند، هر کس فریاد بیکسی ما را بشنود و ما را یاری نکند هلاک میشود.«لأنی قد سمعت جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و هو یقول: من سمع داعیة أهل بیتی و لم ینصرهم علی حقهم، الا أکبه الله علی وجهه فی النار»:«چون خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمودند: کسی که دعوت اهل بیت مرا بشنود و آنها را برای گرفتن حقشان یاری نکند، خداوند به رو او را در آتش جهنم بیندازد».
عبیدالله گفت: اما این کار، هرگز نخواهد شد
(1)مرحوم بیرجندی گوید: حضرت سیدالشهداء علیهالسلام اول حجاج بن مسروق را بطلب او فرستاد و او عذر آورد، سپس به روایت «در النظیم» آن حضرت شخصا به نزد او تشریف بردند.عبیدالله گفت: چنان محاسن آن حضرت را سیاه دیدم که گویا پرکلاغ است و من هیچکس را به آن حسن و جمال ندیده بودم، و دلم بینهایت سوخت، چون امام علیهالسلام میآمد، و کودکان خردسال و دختران کوچک گرد او را گرفته بودند... (2)میرزا محمد استرآبادی در «رجال کبیر» خود از نجاشی نقل کرده که عبیدالله بن حر سواری دلیر و شجاع و شاعر بود. دفترچه روایت از امیرالمؤمنین علیهالسلام داشت.آنگاه مسندا از او روایت کرده است که از خضاب حسین علیهالسلام پرسید، امام پاسخ داد: آن گونه که شما میپندارید نیست بلکه حنا و رنگ است.در«قمقمام» مینویسد که: عبیدالله مذکور از دوستان عثمان بود، و مردی دلاور و از سواران عرب که در جنگ صفین در لشکر معاویه بود. و چون امیرالمؤمنین علیهالسلام کشته شد به کوفه منتقل گشت، و با آماده شدن مردم برای جنگ با امام حسین علیهالسلام از کوفه بیرون رفت تا در کشتن او شرکت نکند (3)از کسانی که بعد از جریان کربلا پشیمان شد او بود. و حکایت شده که از أسف دستها را به یکدیگر میزد و میگفت: با خود چه کردم! و اشعاری میخواند کنایه از اینکه پشیمان شده است.آنگاه با مختار همدست شد و با ابراهیم اشتر به جنگ عبیدالله رفت، و لیکن عهدشکنی کرد و بر مختار شورید. اما در آخر عمر تأسف میخورد که چرا حسین علیهالسلام را یاری نکرد و چرا از پیروی مختار سر باز زده است.
مرحوم صدوق از عمرو بن قیس مشرقی روایت کرده که گفت: من و پسر عمویم در قصر بنی مقاتل خدمت امام حسین علیهالسلام رسیدیم، بر او سلام کرده نشستیم. پسر عمویم گفت: یا أبا عبدالله، اینکه در موی رخ شما میبینم آیا اثر خضاب است یا رنگ طبیعی؟ فرمود: خضابست، ما هاشمیان زود پیر میشویم.آنگاه رو به ما کرده فرمودند: آیا برای یاری من آمدهاید؟ عرض کردم: من پیر شدهام و بدهی زیاد دارم و بسیار عیالمندم، و مال و اماناتی از مردم نزد من است، نمیدانم چه خواهد شد، و خوش ندارم مال مردم در دست من تلف شود، و معذرت خواستم. و پسر عمویم نیز پاسخی مانند من اظهار کرد و عذر خواست.حضرت به ما فرمودند: پس از اینجا کوچ کنید که بانگ و فریاد مظلومیت ما را نشنوید، و پیکار جمعیت ما را نبینید، زیرا هر کس فریاد دادخواهی ما را بشنود و پیکار اردوی ما را ببیند و ما را اجابت نکند و به داد ما نرسد بر خداوند حق است که او را به رو در آتش دوزخ سرنگون سازد. (2)چون صبح شد آن جناب فرود آمد، نماز صبح خواند و با شتاب سوار شد و با همراهان و اصحاب خود، سمت چپ را گرفته، میخواست آنان را (از لشکر حر) جدا سازد، ولی حر و یارانش آنان را به سمت کوفه باز میگردانیدند، آنان نیز مقاومت کرده، از رفتن به سمت کوفه خودداری میکردند، و حر با همراهان به کناری میرفتند.به همین روش با هم میرفتند تا به نینوا رسیدند، در آنجا امام حسین علیهالسلام توقف نمود
در این هنگام مردی که بر اسبی نیکو سوار بود و سلاح جنگ به تن داشت از سمت کوفه رسید. همه ایستادند و به او نگاه میکردند، چون به آنان رسید، به حر و همراهانش سلام کرده، و به امام حسین علیهالسلام و یارانش سلام نکرد.نامهای از ابنزیاد به حر داد که در آن نامه نوشته بود: چون نامه به تو رسید و فرستادهی من نزد تو آمد، کار را بر حسین سختگیر، و او را در زمینی بیپناهگاه که نه سبزی در آنجا باشد و نه آبی، فرود آر. من به فرستاده خود دستور دادهام همراه تو باشد و از تو جدا نشود، تا خبر انجام دستور مرا بیاورد. و السلام.چون حر نامه را خواند به آن حضرت و یارانش گفت: این نامه امیر عبیدالله است که به من دستور داده؛ هر جا نامهاش به من رسید شما را بازداشت کرده، به شما سخت بگیرم و این هم فرستاده اوست که مأمور بازرسی برای اجرای دستور است...حر دستور داد آنها در آن زمین که نه آب بود و نه آبادی پیاده شوند. امام حسین علیهالسلام فرمود: وای به حال تو، بگذار به این ده یعنی نینوی یا غاضریه، یا آن ده دیگر یعنی شفیه فرود آئیم. گفت: بخدا نمیتوانم، زیرا فرستاده او نزد من است.زهیر عرض کرد: بخدا کار را در آینده سختتر میبینم، همانا جنگ با این گروه بر ما آسانتر است از جنگیدن با آنها که بعد خواهند آمد. بجان خودم سوگند، پس از این آنقدر لشکر آید که تاب آنها را نداریم.امام حسین علیهالسلام فرمود: من کسی نیستم که آغاز بجنگ با ایشان کنم.آنگاه آن حضرت فرود آمد و آن روز پنجشنبه دوم محرم سال 61 هجری بود. (
1) 515. ارشاد: 84:2.
(ورود حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به کربلا)قول صحیح و مشهور آنست که ورود آن جناب به کربلا روز پنجشنبه دوم محرم سال 61 هجری بوده است. (1)چون آن حضرت وارد کربلا شد فرمود: نام این زمین چیست؟ عرض شد: کربلا، آن جناب فرمود:«اللهم انی أعوذ بک من الکرب و البلاء»«بار الها، من از اندوه و بلا به تو پناه میبرم»سپس فرمود: «هذا موضع کرب و بلاء، انزلوا ههنا محط رحالنا و مسفک دمائنا و هنا محل قبورنا، بهذا حدثنی جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم»«اینجا سرزمین اندوه و بلاست، فرود آئید که اینجا بارانداز و قتلگاه و محل قبرهای ماست، این را جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر داد».همگی فرود آمدند، حر و سربازانش نیز در سمت دیگری پیاده شدند (2)چون به زمین کربلا رسیدند، اسب امام علیهالسلام از رفتن باز ایستاد، آن حضرت
فرمود: اسب دیگری حاضر کردند، او نیز حرکت نکرد. هفت یا هشت اسب عوض کردند، هیچ یک گام از گام بر نداشتند.
آن جناب پرسید: این زمین چه نام دارد؟ گفتند: غاضریه، فرمود: نام دیگری دارد؟ عرض شد: نینوی. فرمود: دیگر چه گویند؟ گفتند: شاطیء الفرات. فرمود: آیا نام دیگری دارد؟ عرض کردند: کربلا.آن بزرگوار آهی کشید (و گریه بسیار نمود) و فرمود:«أرض کرب و بلاء، ثم قال: قفوا و لا ترحلوا منها، فهیهنا والله مناخ رکابنا، و هیهنا والله سفک دمائنا، و هیهنا والله هتک حریمنا، و هیهنا والله قتل رجالنا، و هیهنا والله ذبح أطفالنا، و هیهنا والله تزار قبورنا (و هیهنا والله محشرنا و منشرنا) و بهذه التربة وعدنی جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و لا خلف لقوله»«اینجا زمین اندوه و بلاست، فرود آئید و از اینجا کوچ نکنید، بخدا خوابگاه شتران ما اینجاست، بخدا اینجا خونهای ما ریخته میشود، و پردههای حشمت و حرمت ما چاک میگردد (تا اهل بیت را به اسیری برند) بخدا محل کشتن مردان ما اینجاست، و اطفال ما را در اینجا چون گوسفند سر ببرند، و بخدا شیعیان در اینجا قبور ما را زیارت کنند (و روز قیامت از همینجا محشور شویم) این همان خاک است که جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وعده داد، و هرگز خبر او خلاف نباشد» (1)آن حضرت تمام فرزندان و برادران و خویشان خود را جمع کرد و بدانها نگریست و ساعتی بگریست، آنگاه فرمود:
«اللهم انا عترة نبیک محمد صلی الله علیه و آله و سلم و قد أخرجنا و طردنا و أزعجنا عن حرم
1) 519. ناسخ امام حسین علیهالسلام: 168:2، فوائد المشاهد : 194، الموسوعة : 375.
جدنا، و تعدت بنوأمیة علینا، اللهم فخذ لنا بحقنا و انصرنا علی القوم ظالمین»«خدایا، ما عترت پیغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستیم، ما را از وطن خارج و آواره کردند، و از حرم جدمان دور نمودند، و بنیامیه بر ما تعدی کردند. خدایا حق ما را بگیر و ما را بر قوم ستمکار نصرت ده».آنگاه رو به اصحاب خود کرد و فرمود:«الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم، یحوطونه ما درت معایشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون»«راستی مردم بندهی دنیا هستند و دین لیسیدنی بر سر زبان آنهاست، تا برای آنها وسیلهی زندگی است میچرخانندش، و چون به بلاء آزموده شوند، دینداران کماند» (1)پس فرمود: اینجا کربلاست؟ گفتند: آری یابن رسولالله، فرمود:«هذا موضع کرب و بلاء، ههنا مناخ رکابنا، و مقتل رجالنا، و مسفک دمائنا» (2)مرحوم شوشتری گوید: اتفاق دوم در روز ورود به کربلا این است که حضرت فرمود: دوباره خیمه بر پا کردند، اهل بیت خود را تماما در آن خیمه جمع نمود. مردان آنها قریب چهل نفر بودند - زیرا که سی نفر شهدای کربلا بودند و قریب ده طفل با حضرت
سیدالساجدین علیهالسلام اسیر شدند - حضرت عباس از همه بزرگواران بزرگتر و طفل شیرخوارهی امام حسین علیهالسلام از همه کوچکتر بود. به همهی اینها فرمود: بیائید
تعداد زنها هم شصت نفر میشدند. با اولاد عقیل مجموعا قریب یکصد و بیست نفر از اهل بیت و بستگان حضرت بودند.حضرت بعد از نگاه کردن به ایشان ساعتی گریه کرد، معلوم است با گریه کردن آن حضرت، زنها هم گریه کردند، همه - بزرگ و کوچک - گریستند. آنگاه فرمود:«اللهم انا عترة نبیک محمد صلی الله علیه و آله و سلم و قد أخرجنا...».علت نگاه حضرت به جوانان و زنان اهلبیت ممکن است...أولا؛ برای تسلی ایشان بوده، چون این بزرگواران از کوچک و بزرگ ترس و رعب بر دلهایشان وارد شد، از مکه فرار کردند ترس داشتند، در راه کوفه سپاه کفر بر ایشان ظاهر شد ترس و خوف و رعب بیاندازه بر دلهای مبارکشان رسید، حضرت به آنها نگاه کرد که از آن شدائد و ترسها تسلی یابند.دوم؛ نظر ایشان نظر تذکره بوده، چند جور بلا به ایشان نازل میشود گرسنگیها، تشنگیها، و ذلتها و در آخر هم دستهای در میان خون خود دست و پا می زنند، و دستهای دیگر به خواری و سختی به اسیری میروند...سوم؛ حضرت به این اجتماع نظر کرد، دید چند مجلس اجتماع دیگر هم دارند، یکی در قتلگاه، یکی مجلس ابنزیاد، دیگر مجلس یزید در شام، و نگاه کرد دید در روی زمین جائی ندارند به آنجا بروند.نگاه کرد دید بدنهایشان دفن نمیشود، و جهات دیگر...اتفاق سوم: عصر آن روز حضرت نشسته بود، از کوفه قاصدی از ابنزیاد آمد و به حضرت سلام نکرد، و نامهای از ابنزیاد آورد که به حضرت نوشته بود:ای حسین، امیرالمؤمنین یزید نوشته که آرام نگیرید، و نان سیر نخورم، تا آنکه تو را به رحمت خداوند لطف خبیر ملحق کنم یعنی تو را بکشم، و یا به حکم من و حکم یزید برگردی و گردن نهی.
که از نوشته آن ظالم دل آن جناب به درد آمد، و قاصد از حضرت جواب خواست، فرمود:
«ما له عندی جواب لأنه قد حقت علیه کلمة العذاب»«از پیش من جواب ندارد، زیرا او مستحق عذاب است» (1)سبط در «تذکره» نقل کرده که حسین علیهالسلام پرسید، این زمین چه نام دارد؟ گفتند: کربلا، و آنرا نینوی هم گویند که دهی است در آنجا. آن حضرت گریست و فرمود: کرب و بلاء. امسلمة به من خبر داد که روزی جبرئیل نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و تو در آغوش من گریستی. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پسرم را واگذار. من تو را رها کردم، آن حضرت تو را در دامن خود نشانید.جبرئیل عرض کرد: آیا او را دوست میداری؟ فرمود: آری. جبرئیل عرض کرد: امت تو او را میکشند، و اگر خواهی تربتی که بر آن کشته میشود به تو بنمایم؟ فرمود: آری. جبرئیل پر خود را بر زمین کربلا گشود و آن را به وی نشان داد.امام حسین علیهالسلام چون شنید که این زمین کربلاست آنرا بوئید و فرمود: بخدا این همان خاک است که جبرئیل به رسول خدا خبر داد. (2)... امام حسین علیهالسلام فرمود: حالا شتران را بخوابانید، و بارها را باز کنید و خیمهها را بر پا کنید، آنگاه امام حسین علیهالسلام پای از مرکب بگردانید، و همانجا فرود آمد. چون قدم آن حضرت به خاک کربلا رسید، رنگ خاک زرد شد و از آن غباری برخاست و بر گیسوی مبارک امام حسین علیهالسلام نشست.امکلثوم گفت: ای برادر، عجب حالی مشاهده میکنم، و از این بادیه هولی عظیم بر دل من میرسد. امام حسین علیهالسلام خواهر را تسلی داد. (
چون به کربلا وارد شدند، امکلثوم عرض کرد: ای برادر، این چه وادی هولناکی است که از آن خوف عظیم بر دلم جای گرفته؟ حضرت فرمود، بدانید که من در وقت عزیمت به صفین با پدرم امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد این زمین شدیم. پدرم فرود آمد سر در کنار برادرم گذارده، ساعتی بخواب رفت و من بر بالین او نشسته بودم.ناگاه پریشان از خواب بیدار شد و زار زار میگریست. برادرم سبب آن را پرسید، فرمود: در خواب دیدم که این صحرا دریائی است پر از خون، و حسین من در میان آن دریا افتاده، و دست و پا میزند، و کسی به فریاد او نمیرسید.پس رو به من کرده فرمود: یا أبا عبدالله، چگونه خواهی بود هرگاه تو را در این زمین چنین واقعهای رو دهد؟ در جواب گفتم: صبر میکنم و بجز صبر چارهای ندارم. (1)شیخ کشی روایت نموده از مسیب بن نحبه فزاری که گفت: به استقبال سلمان فارسی رفتیم - هنگامیکه از مدینه به مدائن میآمد - چون به کربلا رسید، فرمود: این زمین چه نام دارد؟ گفتند: کربلا، فرمود:«هذه مصارع اخوانی، هذا موضع رحالهم، و هذا مناخ رکابهم، و هذا مهراق دمائهم، یقتل بها خیر الأولین و یقتل بها خیر الاخرین»«این زمین محل شهادت برادران من است، اینجا موضع بارهایشان است، و این موضع خوابگاه شتران ایشانست، و این محل ریختن خون ایشانست، و در این زمین بهترین (خلق خدا) از اولین و بهترین آنان از آخرین را میکشند»...
1) 525. مهیج الأحزان : 65 م 2، وقایع الأیام خیابانی : 154، معالی السبطین: 175:1، مجالس و مواعظ مرحوم شوشتری : 25.
مرحوم بیرجندی گوید، برای زمین کربلا اسامی بسیار است، از همه معروفتر کربلا میباشد، که از کربله مشتق شده به معنای سستی پای، گویند «فلان یمشی مکربلا کأنه یمشی فی الطین».معنای دیگر آن؛ فرورفتن به آب و گل است، و نیز به معنای پاک نمودن و بار دادن گندم، برای نرمی و پاکی آن زمین از کوه و سنگ آنرا کربلا گویند.و یا مشق از کربل میباشد و آن گیاهی است که گل سرخ روشن داد، شاید آن گیاه در این زمین بسیار بوده...چون از قبل محل تزلزل و ابتلای انبیاء و اولیاء بوده - چنانکه از حدیث مفصل «منتخب طریحی» ظاهر است - به این ملاحظه ممکن است مخفف کرب و بلاء باشد... (2)احتمال آخر صحیحتر است، چون از احادیث استفاده میشود که مخفف کرب وبلاء است.مراد آن سرور از کربلا در عبارت «بین النواویس (3)و کربلاء» (در خطبهی خود که قبلا گذشت)، قریهی کربلاست، چه قریه کربلا دهی معین بوده و نواویس ممکنست که در آن وقت مقبره معروفهای بوده در آن نزدیکی از یهود و نصاری که در دهات و قراء کوفه ساکن بودند، که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام مدتی شریح قاضی را از کوفه عزل فرمود، و او را به آنجا فرستاد تا میان یهود خارج کوفه حکم و قضاوت کند.شاید آن سرور میدانست که پسر سعد ملعون اجساد خبیثه یاران خود را در آنجا دفن
خواهد کرد، که بدتر و شقیتر از هر یهودی و نصرانی و مجوسی خواهد بود.
از این جهت آن موضع را نواویس فرموده، که موضعی در جهنم میباشد. چنانکه در روایت صدوق رحمهالله در باب قضاء کتاب «فقیه» آمده (1)که نواویس از شدت گرمی خود به خداوند شکایت کرد، خطاب به او رسید که ساکت باش زیرا مکان قاضیانی که بناحق قضاوت میکنند و صلاحیت آن را ندارند از تو گرمتر است و عذاب آنها سختتر میباشد. (2)فاضل کامل و مطلع خبیر سید عبدالحسین - کلیددار بقعهی مبارکهی حضرت سیدالشهداء علیهالسلام - میفرمود: نواویس تا نزدیک پل سفید میباشد که قبرستان بابل بوده، و در آنجا مردهها را میان خم میگذاشتند و دفن میکردند، و فعلا در آن خمها - که پیدا شده - خاکی است که چون در آتش بریزند بوی گند از آن ساطع میشود. و کربلا شهری مقابل نواویس و دو نهر - علقمه و نینوی - بوده، که الان آثاری از نهر علقمه موجود است...
هنگامی که آن حضرت وارد کربلا شدند، آن سرزمین را برای شیعیان و موالیان خود خریدند.روایت شده که امام حسین علیهالسلام آن نواحی که قبر آن جناب در آنجاست از اهل نینوی و غاضریه به شصت هزار درهم خریدند. سپس آن زمین را به ایشان تصدق نموده و شرط کردند که زوار را به آن قبر شریف راهنمائی کنند، و تا سه روز آنان را مهمان نمایند. (2)امام صادق علیهالسلام فرمودند: حرم امام حسین علیهالسلام که چهار میل در چهار میل است آن بزرگوار آن را خرید، برای فرزندان و موالیانش حلال است (که از آن استفاده کنند و ساکن شوند) و بر غیر ایشان از مخالفان آن جناب حرام است، و برکت خداوند در حرم حسین علیهالسلام میباشد. (3)امام صادق علیهالسلام فرمودند: کربلا حرم امام حسین علیهالسلام است و برکت خداوند در آن است، بر فرزندان و موالیان حلال است، و بر غیر اینها (یعنی مخالفان و دشمنان آن جناب) حرام است (4)
روز دوم محرم نامه ابنزیاد در کربلا بدست آن سرور رسید، نوشته بود: ای حسین، به من خبر رسیده که در کربلا فرود آمدهای، یزید برایم نوشته که سر به بالین ننهم و سیر غذا نخورم تا تو را به خداوند لطیف خبیر برسانم (یعنی تو را بکشم) یا تسلیم حکم من و حکم یزید گردی!چون نامه به دست آن جناب رسید و آن را خواند، دور انداخت و فرمودند: «رستگار نشوند مردمی که رضای مخلوق را به خشم خالق خریدند».قاصد جواب نامه را خواست، حضرت فرمود: جواب ندارد همانا او مستحق عذاب است. (چون امام علیهالسلام به کسی نامه مینویسد که امید به هدایت و ارشاد او باشد).قاصد برگشت و به او خبر داد. آن دشمن خدا در غضب شد، رو به عمر سعد کرد و او را به جنگ حضرت حسین علیهالسلام مأمور نمود.پیش از این فرمان حکومت ری را به او داده بود، عمر سعد گفت، مرا از این کار معذور دار، ابنزیاد گفت: پس فرمان حکومت ری را پس بده، او مهلت خواست و بعد از یک روز از ترس اینکه از حکومت ری عزل شود، قبول کرد که به جنگ آن حضرت برود. (1)مورخین مینویسند: عمر سعد یک ماه مهلت خواست، و ابنزیاد تنها یک شب به او مهلت داد. آن شب را در فکر بسر برد و مردد بود تا سرانجام شقاوت بر او
1) 535. بحارالانوار: 383:44، مقتل خوارزمی: 239:1.
غالب گشته، به تمنای ملک ری جنگ با آن حضرت را قبول کرد.نقل شده: به منزل آمد و با دوستان خود مشورت میکرد، کسی صلاح او ندید، از آنجمله مردی کاملالعقل و خیرخواه به نام کامل بود که با پدرش رفیق بوده، پیش او رفت، چون او را مضطرب دید گفت: تو را چه میشود؟
گفت: سرداری لشکر را به من دادهاند برای جنگ با حسین بن علی، و کشتن او و اهل بیتش نزد من مثل لقمهی طعامی است که آن با بخورم یا شربت آبی است که آن را بنوشم، و بعد از آن ملک ری را مالک میباشم.کامل فرمود: اف بر تو و بر دینت، ای عمر، آیا حق را فراموش کرده و گمراه شدهای؟ آیا نمیدانی به جنگ که میروی و با چه کسی جنگ میکنی؟ «انا لله و انا الیه راجعون» بخدا سوگند اگر دنیا و آنچه در آنست به من دهند که یک نفر از امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بکشم این کار را نکنم، و تو میخواهی فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بکشی، فردای قیامت جواب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را چه میدهی! که نور دیدهی او و میوهی دلش و فرزند فاطمه سیده زنان عالم، و فرزند بهترین اوصیا را کشته باشی؟ او سید جوانان بهشت است و در این زمان امام و پیشوای ماست، همچنانکه جدش پیشوای خلق بود و اطاعت او بر ما واجب میباشد.همانا او فرزند کسی است که بهشت و دوزخ به دست اوست، حال هر چه خواهی اختیار کن، که شهادت میدهم اگر با او جنگ کنی، یا او را شهید نمائی، و یا در کشتن او شریک شوی و یا کمک کنی، جز مدت کمی زنده نخواهی ماند. آنگاه داستان راهب و پدرش را برای او نقل کرد. (1)پسر کوچکش نیز او را منع کرد و گفت:این چه اندیشه بدی است که کردهای و چه سودای بیحاصلی ست که
1) 536. بحارالانوار: 306:44 ب 36 ذیل ح 19، مهیج الأحزان : 75 م 3.
در دل آوردهای! هیچ میدانی که به جنگ چه کسی میروی و با کدام خانواده دشمنی میکنی؟ حضرت حسین بن علی علیهالسلام جگرگوشهی مصطفی و نور دیدهی مرتضی و سرور سینهی فاطمه زهرا ست... از خدا بترس و به فکر قیامت باش...عمر سعد از او روی بگردانید و به پسر بزرگترین گفت: چه میگوئی؟ گفت: آنچه برادرم میگوید اگر چه راست میباشد، اما نسیه باشد، و آنچه پسر زیاد میدهد نقد است. و هیچ
عاقلی نقد را به نسیه نمیدهد.عمر سعد گفت: ای پسر راست میگوئی، حال دنیا را اختیار میکنیم تا آخرت چون شود
(1)روز دیگر عمرسعد به فرمانداری رفت و گفت: راضی شدم بکشتن حسین، پسر زیاد شادمان شده به مسجد رفت و به منبر بر آمد و گفت: ای مردم، شما میدانید که آل ابوسفیان با دوستان خود چه نوازشها میکنند و با دشمنان خود چه سیاستها و شکنجهها به عمل آورند، اینک دشمن یزید، حسین بن علی به کربلا آمده هر که بخواهد به جوایز یزید نائل شود، باید بجنگ وی رود. از منبر به زیر آمد، و درب خزانه را گشود و شروع به بخشش اموال نمود، بیشتر مردم دین را به دنیا فروخته و پیدرپی نزد ابنزیاد آمده و قدری از مال دنیا گرفته، بجنگ امام زمان خود میرفتند، پس اول عمرسعد را با چهار هزار نفر روانه کرد. (2)عمرسعد در شما مردان جنگی و نظامی نبوده و شهرت پهلوانی و شمشیر زنی نداشته، بلکه ابنزیاد او را به این جهت انتخاب کرد که پدرش مردی مشهور و باسابقه بود و خودش فردی زاهد نما، خوشنام و تزویر کار بود، و ابنزیاد میخواست از وجههی عوام فریبانهی او استفاده کند. چون میدانست جنگ با سیدالشهداء علیهالسلام مشکل است، و هر کسی زیر بار نمیرود، لذا برای فرماندهی لشکر خود از مردان شمشیر زن و شجاع صرفنظر کرده و او را امیر لشکر نمود، تا مردم عوام را فریب دهد، و او اول قبول نمیکرد لکن با وعده حکومت ری و... او را فریب داده قبول کرد.عمرسعد بعد از انجام مأموریت به حکومت ری نرسید، و به نفرین حضرت سیدالشهداء علیهالسلام گرفتار شد.
1) 537. معجزه کلام حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در این باب ظاهر شد. اصبغ گوید، روزی حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام برای مردم خطبه میخواند، فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی فوالله لا تسئلونی عن شیء مضی و لا شیء یکون الا نباتکم به»: «از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست دهید، بخدا سوگند از من نمیپرسید آنچه گذشته و آنچه بعد خواهد آمد مگر اینکه به شما خبر دهم». سعد بن أبیوقاص برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین، چند دانه مو در سر و ریش من است؟ آن حضرت فرمود: بخدا سوگند خلیلم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسش تو را به من خبر داده، در سر و ریش تو موئی نباشد جز آنکه در بنش شیطانی نشسته، «و ان فی بیتک لسخلا یقتل الحسین ابنی»: «همانا در خانهات گوساله ایست که فرزندم حسین علیهالسلام را میکشد». در آن زمان عمر سعد خردسال بود که با دست و پا راه میرفت. {امالی صدوق : 133 م 28 ح 1، کامل الزیارات : 74 ب 23 ح 12، ارشاد 331:1 ب 3 ف 70، بحارالانوار: 256:44 و 258} روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام عمر سعد را دید، به او فرمود: چگونه خواهی بود هرگاه در مقامی بایستی که بین بهشت و دوزخ مخیر شوی و تو آتش را اختیار کنی؟ گفت: به خدا پناه میبرم که چنین باشد، فرمود: بلا شک به همین زودی واقع میشود. (مهیج الأحزان : 75 م 3). بطوری مطلب آشکار بود که هرگاه عمرسعد به مسجد آمد میگفتند: این قاتل حسین است، و حتی عمرسعد روزی به حضرت حسین علیهالسلام گفت: ای ابا عبدالله، در نزد ما مردمان سفیه و بیخردی هستند که میپندارند من تو را میکشم؟ آن حضرت فرمود: اینان سفیه نیستند، بلکه خردمند هستند، آگاه باش همانا آنچه چشم مرا روشن کند این است که پس از من گندم عراق جز اندکی نخواهی خورد. (ارشاد: 135:2 ب 4 ح 10، بحارالانوار: 263:44 ب 31 ح 10).
2) 538. ریاض الشهادة: 85:2 م 4 و به منبر رفتن ابنزیاد تا آخر در بحارالانوار:: 385:44 با کمی اختلاف نقل شده است.
روز سوم محرم عمر سعد با چهار هزار سوار به نینوی وارد شد، و به عروة بن قیس احمسی گفت: به نزد امام حسین علیهالسلام برو و بپرس برای چه به این سرزمین آمدی و چه میخواهی؟ و عروة از کسانی بود که خود نامه برای حضرت نوشته بود، پس شرم کرد نزد آن حضرت بیاید.عمر سعد به همهی بزرگانی که نامه به آن حضرت نوشته بودند، این پیشنهاد را کرد و همگی از انجام آن خودداری نمودند.کثیر بن عبدالله شعبی - که دلاوری بیباک بود - برخاسته گفت: من بنزد او میروم و بخدا اگر بخواهی او را در دم غافلگیر کرده میکشم. ابنسعد گفت: نمیخواهم او را بکشی ولی به نزد او برو، و بپرس برای چه به اینجا آمدهای؟کثیر به نزد آن حضرت آمد. چون ابوثمامه صائدی او را دید به آن جناب عرض کرد:ای ابا عبدالله، بدترین مردم زمان و بیباکترین و خون ریزترین آنان به نزد شما میآید، و برخاسته سر راه او آمد و گفت: (اگر میخواهی نزد آن حضرت بیائی)
1) 539. بعد از جریان کربلا عمرسعد پیش ابنزیاد رفت و درخواست جایزه و ملک ری نمود، ابنزیاد گفت: فرمان و عهدنامه را که برایت نوشتم در خصوص ملک ری و کشتن حسین بیاور. گفت: آن را گم کردهام، گفت: باید همین امروز بیاوری والا از جایزه خبری نیست، زیرا که تو از کشتن حسین شرم داشتی، و از عجوزههای قریش خجالت میکشیدی، و در زمان جنگ در فکر عذر بودی... او در جواب گفت: امیر، در این باب حق خدمت را بجا آوردم، و اگر پدرم سعد مرا به این کار دستور میداد بجا نمیآوردم، و حق او را ادا نمی کردم چنانکه حق تو را بجا آوردم. ابنزیاد او را فحش داد و گفت: دروغ میگوئی... او غضبناک شد و مهموم و مغموم از مجلس بیرون رفت و با خودش میگفت: «ذلک هو الخسران المبین». لعنت خدا و ملائکه مقربین بر پسر سعد و باقی سرکردههای شقی باد که گمراه شدند و بجای حضرت حسین علیهالسلام، یزید شرابخوار و زناکار را اختیار کردند... {مهیج الأحزان : 77 م 3، و با کمی اختلاف در عبارت؛ مثیر الأحزان : 109، بحارالانوار: 118:45}.
شمشیرت را بگذار. گفت: نه بخدا این کار را نمیکنم، همانا من فرستاده هستم، اگر سخن مرا بشنوید، پیغامی آوردهام به شما گویم و گرنه بازگردم.ابوثمامه گفت: من قبضه شمشیر تو را میگیرم، آنگاه سخنت را بازگو، گفت: نه بخدا دست تو به آن نخواهد رسید.گفت: پس پیغامت رابه من بگو تا من برسانم، نمیگذارم تو نزدیک آن جناب بروی،
زیرا تو مرد تبهکاری هستی، بهم دشنام داده، کثیر به سوی عمر سعد بازگشت و جریان را به او گفت.عمر قرة بن قیس حنظلی (1)را پیش خوانده و گفت: ای قره وای بر تو، برو حسین را دیدار کن و بپرس برای چه به اینجا آمده و چه میخواهد؟قره به نزد آن حضرت آمد. چون امام حسین علیهالسلام او را دید فرمود: آیا این مرد را میشناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت: آری، این از قبیله حنظله تمیم و خواهرزادهی ماست، و من او را خوش عقیده میدانستم، و باور نداشتم که در این معرکه حاضر گردد.ن
1) 540. لکن در تذکرة الشهداء : 102 مینویسد: بعد از مراجعت کثیر لیعن، عمر سعد خزیمة را به نزد آن حضرت فرستاد. او برابر لشکر ایستاد و ندا کرد: السلام علیک یابن رسولالله. حضرت جواب او را دادند و به اصحاب خود فرمودند: این مرد را میشناسید؟ عرض کردند: مرد خوبی است مگر اینکه با لشکر مخالف آمده. گفت: میخواهم به خدمت امام حسین علیهالسلام برسم. سلاح خود را انداخت و به خدمت آن بزرگوار رسید و پیغام عمر را رسانید. حضرت فرمود: برایم نامهها نوشتند و مرا به اینجا آوردند. خزیمه عرض کرد: خدا لعنت کند این جماعت را که این نامهها را نوشتند و شما را به اینجا آوردند و اکنون از خواص لشکر ابنزیاد شدهاند. حضرت فرمود: اکنون برو و جواب پیغام عمر را بگو، بر قدمهای حضرت افتاد و عرض کرد: ای مولای من، کیست که بهشت را واگذارد و به سوی جهنم برود. پس مصاحبت حضرت را اختیار کرد تا شهید شد، چون او برنگشت عمر سعد قرة بن قیس حنظلی را فرستاد.
زدیک آمد به آن جناب سلام کرد و پیغام ابنسعد را رساند. امام حسین علیهالسلام فرمود: مردم شهر شما به من نوشتهاند به اینجا بیایم، و اگر آمدن مرا خوش ندارید باز میگردم.حبیب به او گفت: وای بر تو ای قره، کجا به نزد مردم ستمکار باز گردی؟! (اینجا بمان) و این مرد را یاری کن که خداوند بوسیله پدرانش تو را به سعادت و بزرگواری هدایت فرمود.قره گفت: پیش صاحب خود بازگردم و پاسخ این پیام را برسانم، آنگاه در اینباره فکر کنم. و به سوی عمرسعد بازگشت، و سخن آن حضرت را به او گفت.عمر گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ با او آسوده کند، و برای ابنزیاد این جریان را نوشت.
ابنزیاد چون نامه را خواند، گفت: اکنون که چنگال ما به او بند شده، میخواهد خود را نجات دهد، ولی رهائی برای او نیست.آنگاه در جواب ابنسعد نوشت: نامه تو رسید و مضمون آن را دانستم، به حسین پیشنهاد کن که خود با همه یاران با یزید بیعت کند، و چون چنین کرد، آنگاه دربارهی او اندیشه خواهم کرد، والسلام.وقتی نامه به ابنسعد رسید گفت: میترسم که ابنزیاد سر سازش نداشته باشد. (1)محمد بن ابیطالب گوید: عمر سعد آنچه را ابنزیاد نوشته بود، به حضرت امام حسین علیهالسلام نگفت، چون میدانست آن جناب با یزید بیعت نمیکند.نیز گوید: ابنزیاد مردم را در جامع کوفه جمع کرد و بر منبر رفته، گفت: ای مردم، شما آل ابیسفیان را آزمایش کرده و میدانید که آنها بدانگونهاند که شما
1) 541. ارشاد: 86:2.
میخواهید. اینک یزید مردی نیکو سیرت و پسندیده روش است و با رعیت خوشرفتار است، و حقوق آنها را میدهد، و راهها در دوران او امن شده همانطور که در زمان پدرش معاویه هم چنین بود.پسرش یزید هم بعد از پدر، بندگان را گرامی میدارد، و آنها را از مال توانگر میکند و محترم میشمارد، و صد در صد به حقوق شما افزوده است و به من دستور داده که باز بیشتر کنم، و شما را به جنگ دشمنش حسین بفرستم. از او بشونید و اطاعت کنید.از منبر پایین آمد و عطایای فراوان به مردم داد و آنها را به یاری عمرسعد به جنگ حسین علیهالسلام فرستاد.اول کسی که بیرون آمد شمر حرامزاده با چهار هزار نفر بود، بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار، و حصین بن نمیر با چهار هزار، بطوری که (تا ششم محرم) بیست هزار نفر نزد عمرسعد جمع آمدند. (1)ملا محمد حسین تهرانی در «وسیلة النجاة» گوید: ابنزیاد ملعون روزچهارم محرم
مردم را در جامع کوفه جمع نمود و آن سخنرانی را ایراد کرد.بنگرید که مردم را چگونه فریب میدادند و با چه زبان و وعدههائی راضی میکردند که آنها را به جنگ فرزند پیامبر خود بفرستند.
1) 542. بحارالانوار: 385:44، مقتل خوارزمی: 242:1.
پس ابنزیاد دنبال شبث بن ربعی فرستاد که نزد ما بیا، تا تو را بجنگ حسین فرستم. شبث خود را به بیماری زد، شاید از او درگذرد.ابنزیاد به او پیغام داد که فرستاده من خبر آورده که تو را به بیماری زدهای، میترسم از آن کسانی باشی که خداوند در قرآن فرماید:(و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزؤن) (1)«چون مؤمنان را ببینند گویند: ایمان آوردیم و چون با شیاطین خود خلوت کنند گویند ما باطنا با شمائیم و مؤمنان را استهزا میکنیم».اگر به فرمان مائی زود نزد ما بیا.شبث بعد از نماز عشاء نزد او رفت، تا از رخسارش نفهمد که بیمار نبوده، چون بر او وارد شد به او خوش آمد گفت، و او را نزدیک خود نشاند و گفت: میخواهم به جنگ این مرد بیرون روی و عمر سعد را یاری کنی.گفت: چنین کنم ای امیر، و با هزار سوار روانه کربلا شد. (2)باز بنگرید چگونه امثال شبث بن ربعی را که او نیز چهرهی معروفی بود، و مردم به او اعتماد دینی داشته و او را از صحابه پیامبر میدانستند، و از هم قطاران عمرسعد بود انتخاب میکند، او را تهدید کرده، فریب میدهد.
چقدر باطل جولان دارد! میخواهد او رابه جنگ میوهی دل مصطفی بفرستد چه آیهای
برای او شاهد میآورد! با چه زبانی آن مرد سبک مغز را راضی میکند که چنین جنایت هولناکی را مرتکب شود! خداوند ما را حفظ فرماید.همین شبث برای حضرت نوشته بود؛ صحراها سبز و میوههای ما رسیده و منتظر آمدن شمائیم، حال به کربلا میرود و سرکردهی پیادگان میشود و با آن حضرت میجنگد، او را تیرباران و از آب منع میکند.حتی از کسانی است که بعد از قضیه کربلا از خوشحالی قتل حسین علیهالسلام در کوفه مسجدی بنا میکند. (1)مورخین نوشتهاند: مردم کوفه جنگ با حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را خوش نداشتند، ابنزیاد هر کس را روانه میکرد به بهانهای باز میگشت، لذا عدهای را با تطمیع و وعدههای دروغین ریاست و مال و ثروت فریب میداد و بسیاری از آنها را هم با تهدید و رعب و وحشت به کربلا روانه میکرد.مثلا نوشتهاند: ابنزیاد به عبیدالله سعد بن عبدالرحمان دستور داد: تفحص کن، هر کس برمیگردد او را نزد من آور، سعد یک نفر شامی که به جهت امر مهمی از لشکرگاه به کوفه آمده بود، گرفته نزد ابنزیاد برد، گفت او را گردن زدند تا دیگر کسی جرأت تخلف نکند.
1) 545. مجمع البحرین: 256:2.
به روایت سید بن طاووس و ابننما؛ تا ششم محرم بیست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شدند. (2)ابنزیاد پیدرپی لشکر برای ابنسعد فرستاد تا سی هزار سواره و پیاده نزد او جمع شدند، و برای عمرسعد نوشت: من از جهت لشکر راه عذری برای تو نگذاشتم (3)
مرحوم شیخ مفید مینویسد: دنبال نامه قبلی نامهی دیگری از ابنزیاد به عمرسعد رسید که میان حسین و یارانش و میان آب حائل شو، تا اینکه یک قطره آب نچشند، چنانکه با عثمان چنین رفتار شد. (4)پس عمرسعد همان ساعت عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد تا کنار شریعه فرود آیند، و میان آن بزرگواران و آب حائل شوند، که آبی از آنجا برندارند. و این جریان سه
1) 546. نفس المهموم : 214.
2) 547. لهوف : 85، مثیرالأحزان : 50.
3) 548. بحارالانوار: 386:44، نفس المهموم : 215.
4) 549. ناگفته نماند که عثمان را مصریان در مدینه محاصره کردند و او را از آب منع نمودند و چون خبر به امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید آن جناب ناراحت شد و برای او آب فرستاد، لکن بنیامیه این قضیه را دستآویز خود قرار دادند، و به مردم اظهار داشتن که عثمان با حال تشنگی کشته شد و باید تلافی نمود، و به دروغ به مردم گفتند: شورش منع آب به دستور علی علیهالسلام بوده و در این باب چه فتنهها و خونریزیها کردند تا به کربلا رسید که اولین حکم ابنزیاد ملعون منع آب بود.
روز پیش از شهادت امام حسین علیهالسلام بود.عبدالله بن حصین به آواز بلند فریاد زد: ای حسین، آیا این آب را ننگری که در صفا و زلال همرنگ آسمان است بخدا قطرهای از آن نچشید تا از تشنگی بمیرید.امام حسین علیهالسلام فرمودند:«اللهم اقتله عطشا و لا تغفر له أبدا»«بار خدایا، او را تشنهکام بمیران و هرگز او را نیامرز».حمید بن مسلم گوید: پس از واقعهی کربلا در بیماریش او را عیادت کردم، سوگند بخدائی که جز او شایستهی پرستش نیست او را دیدم آب میخورد تا شکمش پر میشد. سپس آب را برمیگرداند و فریاد میزد: تشنهام تشنهام. دوباره آب میخورد تا شکمش
بالا میآمد و قی میکرد و از تشنگی میسوخت و این کارش بود تا جانش بدر آمد، لعنه الله (1)در تواریخ آمده است که گاهی بازحمت، مقداری آب تهیه میکردند، از قبیل کندن زمین، یا پدید آوردن چشمه، یا فرستادن حضرت عباس به سوی شریعه، لکن ممانعت آنها هم شدیدتر میشد، و لذا روز عاشورا دیگر در خیمهها آب پیدا نشد و تشنگی بالا گرفت.مثلا علامه مجلسی و دیگران نوشتهاند:تشنگی بر اصحاب آن حضرت غلبه کرد، خدمت آن امام مظلوم آمدند و از تشنگی شکایت کردند. حضرت تبر یا کلنگی برداشت و عقب خیمهها آمد، و از پشت خیمه گام جانب قبله برداشت و کلنگ بر زمین زد، با معجزهی آن حضرت چشمهی آب شیرین پیدا شد.
1) 550. ارشاد: 88:2.
ن حضرت با اصحاب از آن آب آشامیدند و مشکها را پر کردند. پس آن چشمه ناپدید شد، و دیگر کسی از آن اثری ندید.چون این خبر به ابنزیاد رسید، ابنسعد نوشت که شنیدهام حسین چاه میکند و آب بیرون میآورد، چون نامه من به تو رسید، کار را بر ایشان سختگیر، و مگذار قطره آبی بچشند تا کشته شوند، همانطور که عثمان را تشنه لب کشتند.چون نامه به او رسید پیش از پیش بر اهل بیت تنگ گرفت و عطش بر ایشان غالب شد بطوریکه آن حضرت برادر خود عباس را خواند و او را با سی سوار و بیست پیاده و بیست مشک، فرستاد که از فرات آب بیاورند. شبانه به کنار آب آمدند. عمرو بن حجاج پرسید: کیستید؟ نافع بن هلال - از اصحاب حضرت - (1)گفت: من پسر عم تو هستم، آمدهام آب بیاشامم. گفت: بنوش گوارایت باد.نافع گفت: وای بر تو، چگونه من آب بنوشم و لیکن حسین بن علی و همراهان او از تشنگی بمیرند! عمرو گفت: ما مأمور هستیم باید اطاعت کنیم.پس نافع صدا زد: زود آب بردارید، و ابنحجاج یاران خود را ندا کرد که نگذارید.
آتش جنگ درگرفت. عدهای میجنگیدند و عدهای دیگر مشکها را پر میکردند، و کسی از یاران آن جناب کشته نشد و به سلامت برگشتند.امام حسین علیهالسلام و یاران از آب آشامیدند و به خاطر همین حضرت عباس را سقا نامیدند.
1) 551. مخفی نماند که در لشکر عمرسعد هم شخصی به نام «نافع بن هلال» بوده است.
امام حسین علیهالسلام عمرسعد را در شب برای ملاقات طلبید که میان دو لشکر با هم گفتگو کنند. آن ملعون (قبول کرد و) با بیست نفر از لشکر خود خارج شد، آن جناب نیز بیست نفر همراه خود نمود. چون یکدیگر را ملاقات کردند، آن حضرت دستور داد اصحاب دور شوند و فقط برادرش عباس و فرزندش علیاکبر ماندند. آن ملعون نیز به همراهان خود گفت: دور شوید مگر فرزندش حفص و غلامی از او.پس سید مظلومان فرمود: وای بر تو، آیا از خدائی که بازگشت تو به سوی اوست نمیترسی؟ آیا با من جنگ میکنی در حالی که میدانی من کیستم و پسر چه کسی هستم؟! این قوم را رها کن و به جانب من بیا که این تو را به خدا نزدیک میکند (وسعادت ابدی را برای خود تحصیل کن و خود را از عذاب ابدی آخرت نجات ده).آن شقی گفت: میترسم خانهی مرا خراب کنند، حضرت فرمود: من از مال خود برای تو خانه بنا کنم. گفت: میترسم املاک مرا بگیرند. حضرت فرمود: من بهتر از آن، از مال خود در حجاز به تو میدهم.گفت: بر عیال خود میترسم. حضرت فرمود: من سلامتی آنها را ضمانت میکنم. او سکوت کرد و دیگر حرفی نزد.حضرت (چون دید موعظه در او اثر ندارد) روی مبارک از او گردانید و فرمود: چه میخواهی! خدا تو را به همین زودی در رختخوابت به قتل برساند، و روز قیامت تو را
نیامرزد. بخدا سوگند امیدوارم که از گندم عراق جز اندکی نخوری (کنایه از اینکه زیاد زنده نمیمانی، و به خوشی دنیا نمیرسی).آ
1) 552. بحارالانوار: 387:44، نفس المهموم : 217، مقتل خوارزمی: 244:1.
ن ملعون از روی استهزا گفت: جو هم ما را کفایت میکند. (1)خولی بن یزید اصبحی که با آن حضرت دشمنی داشت، چون این ملاقات را دید نامهای برای ابنزیاد نوشت که ابنسعد هر شب از لشکرگاه خود بیرون میرود و در کنار فرات فرش میگستراند و حسین را میخواند و با او سخن میگوید، تا پاسی از شب بگذرد، و او را با حسین جز از در رحمت و رأفت ندیدم، دستور فرما که زمام امور را بدست من دهد تا من کار حسین را کفایت کنم.چون ابنزیاد نامه خولی را خواند از ابنسعد ناراحت شد، و برای او نوشت: شنیدهام که با حسین مدارا میکنی، و شبها از لشکر خود بیرون میروی و فرش میگسترانی و حسین را میخوانی و تا پاسی از شب با هم سخن میگوئید. چون نامه را خواندی، حسین را مأمور کن که پذیرای امر من گردد، و اگر اطاعت نکرد آب را از وی بازگیر و میان او و فرات مانع شو، که من آب را بر یهود و نصاری حلال کردم و بر حسین و اهل بیت او حرام نمودم.پس بین حسین و یارانش و بین آب حائل شو و نگذار قطرهای از آب بیاشامند، همانطور که با عثمان روا داشتند.چون ابنسعد نامه را خواند، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه فرات بگماشت و فرمان داد که حسین و اصحاب او را از برداشتن آب مانع شوند، و این واقعه روز سه شنبه هفتم محرم بود. (2)بنگرید چقدر ابنزیاد جسور و بیحیاست، حتی حکم و فتوی هم میدهد. اینها برای آیندگان درس است که بهوش باشند و گول دیگران نخورند، زمامداران جور علاوه بر تطمیع و تهدیدگاهی فتوی هم میدهند.
مرحوم شیخ مفید مینویسد: چون امام حسین علیهالسلام فرود آمدن لشکر را با عمرسعد در نینوی، و آمادگی آنها را برای جنگیدن مشاهده نمود، به عمرسعد پیغام فرستاد که میخواهم با تو دیدار کنم، لذا شبانه یکدیگر را دیدار کرده و مدت طولانی با هم گفتگو نمودند.سپس عمر سعد به ابنزیاد نامهای نوشت که همانا خداوند آتش را خاموش ساخت و پریشانی را برطرف نمود و کار این امت را اصلاح کرد و حسین با من پیمان بست که از همانجا که آمده باز گردد، یا به یکی از سرحدات برود، و همچون دیگر مسلمانان زندگی کند، و در سود و زیان مسلمانان همانند یکی از ایشان باشد، یا به نزد یزید برود و دست در دست او گذارد (1)و هر چه خود انجام دهد، و در این پیمان خوشنودی تو و اصلاح کار امت است.چون عبیدالله نامه را خواند گفت: این نامهی شخصی خیرخواه و دلسوز بر مردم است. شمر بن ذیالجوشن - لعنهالله - برخاست و گفت: آیا این سخن را از او
1) 555. چنانکه میدانیم و از سخنان آن حضرت در خلال روایات و شرح حال آن بزرگوار پیش از این گذشت روشن است که امام حسین علیهالسلام هرگز حاضر نبود با یزید بیعت کند و دست در دست او بگذارد و یا تسلیم شود. محدث قمی در نفس المهموم {:221} از طبری (413:5) و کامل ابناثیر و دیگران از عقبة بن سمعان نقل میکند که گفت: من از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق با امام حسین علیهالسلام بودم و از او جدا نشدم تا آنگاه که آن جناب شهید شد و تمام سخنان او را شنیدم، هیچگاه چنین سخنی نفرمود که «من حاضرم دست در دست یزید گذارم». و در سخنان عمرسعد با شمر خواهد آمد که میگوید: حسین تسلیم کسی نمیشود. بنابر این عمرسعد از پیش خود اینگونه نوشته که شاید کار به جنگ و خونریزی نکشد.
میپذیری، اکنون که حسین به سرزمین تو آمده و پهلوی تست؟ بخدا اگر از این سرزمین به سلامت برود، و دست در دست تو نگذارد، نیرومندتر گردد و تو ناتوانتر خواهی شد. پیشنهاد او را
مپذیر، زیرا این کار نشانهی سستی است، ولی از او بپذیر که خود و پیروانش به حکم تو گردن نهند، آنگاه اگر تو آنان را کیفر کنی تو بدان سزاوارتر خواهی بود، و اگر عفو کنی آنهم بدست توست!ابنزیاد گفت: خوب پیشنهادی کردی و تدبیر همین است که تو گفتی. نامهای مینویسم نزد عمرسعد ببر که باید بر حسین و پیروانش پیشنهاد کند که تن به حکم من دهند، اگر بدان تن دادند آنان را زنده به نز من فرستد و اگر ابا کردند باید به ایشان بجنگد.اگر عمرسعد این کار را انجام داد، تو نیز فرمانبردار او باش و از دستورش پیروی کن، و چنانکه سرپیچی کرد تو امیر و فرمانده لشکر باش و گردن عمرسعد را بزن، و سر او را برای من بفرست.و در نامه به عمرسعد نوشت: من تو را به نزد حسین نفرستادهام که خود را از جنگ با او بازداری و با او به مسامحه رفتار کنی، و آرزوی سلامت و زندگی برای او داشته باشی، یا عذر برای او بتراشی، و دربارهی او پیش من وساطت کنی، بنگر اگر حسین و اصحابش بدانچه من دربارهی ایشان حکم کنم تن دهند، و تسلیم آن گردند، ایشان را به سلامت پیش من فرست و اگر نپذیرند بر آنان هجوم آور، تا ایشان را بکشی و مثله کنی، چون سزاوار آن هستند. و چون حسین کشته شد اسب بر سینه و پشت او بتازان که او عاق و ستمکار است. (مؤلف گوید:پناه بخدا میبرم از نوشتن این جسارتها) و نه پندارم که این کار پس از مردن زیانی رساند ولی با خود گفتهام که اگر او را کشتم چنین کاری با او بکنم. (به پیروی از هند جگرخوار و ابیسفیان و... که چنین کارها میکردند).اگر تو به این دستور رفتار کردی پاداش فردی مطیع و حرف شنو به تو دهیم، و اگر
آن را نپذیری دست از کار ما و لشکر ما بکش، و لشکر را به شمر واگذار، زیرا ما او را امیر بر کار خود کردیم.شمر نامه عبیدالله را برای عمرسعد آورد، چون نامه را خواند به او گفت: تو را چه میشود! بوای بر تو، خدا آوارهات کند و زشت گرداند آنچه برای من آوردهای، بخدا گمان
دارم تو مانع از اینکه پیشنهاد مرا پپذیرد، و کاری که ما امید اصلاح آن را داشتیم بر ما تباه ساختی، بخدا سوگند حسین تسلیم کسی نمیشود، همانا جان پدرش علی در سینهی اوست (و او کسی نیست که تن به ذلت و خواری دهد).شمر گفت: اکنون بگو چه خواهی کرد؟ آیا فرمان امیر را انجام میدهی و با دشمنش میجنگی، یا کنار میروی و لشکر را به من وا میگذاری؟عمرسعد گفت: نه، چنین نکنم و امارت لشکر را به تو وانگذارم و خود انجام دهم، تو امیر بر پیادگان باش.عمرسعد عصر روز پنجشنبه نهم محرم برای جنگ با امام حسین علیهالسلام مصمم شد (1)
آنچه سبب شقاوت و بدبختی آنها شد دو عامل بود؛ یکی حب دنیا و دیگر حب ریاست. کوفیان خصوصا عمرسعد با اینکه همه چیز را میدانستند به جهت این دو عامل دست به چنین جنایتی زدند، و در دنیا و آخرت خود را روسیاه کردند.از خداوند میخواهیم ما را از شر هواها و شیاطین و فتنههای گمراه کننده حفظ فرماید.
1) 556. ارشاد: 89:2.
شمر ملعون نامهی ابنزیاد را روز نهم محرم، برای عمرسعد آورد، و چون دید که ابنسعد ملعون آماده جنگ است، نزدیک لشکر امام حسین علیهالسلام آمد و صدا زد: کجایند خواهر زادگان من، عبدالله و جعفر و عباس و عثمان؟ - مادر این چهار برادر امالبنین از قبیله بنیکلاب بود که شمر ملعون نیز از آن قبیله بود - هیچ کس به او اعتنائی نکرد، امام حسین علیهالسلام فرمود: هر چند فاسق است لکن با شما خویشی دارد، جوابش را بدهید.آن بزرگواران به آن فاسق گفتند: چه کار داری؟ گفت: خواهر زادگان من، شماها در امانید، خودتان را به خاطر برادرتان به کشتن ندهید، از او کناره گیرید، و از یزید اطاعت کنید.راوی گفت: عباس بن علی علیهالسلام صدا زد: هلاکت و نفرین بر تو باد و لعنت بر آن امانی که برای ما آوردهای، ای دشمن خدا، به ما امر میکنی از برادر و آقای خود حسین فرزند فاطمه دست برداریم و سر به فرمان ملعونها و ملعون زادگان فرود آوریم؟! (و به نقل شیخ مفید) آیا به ما امان میدهی و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امان ندارد؟! (1)ابنسعد به لشکر خویش بانگ زد که:«یا خیل الله ارکبی و بالجنة أبشری»«ای لشکر خدا، سوار شوید و به بهشت شادمان باشید» (2)بعد از عصر بود که لشکر سوار شده نزدیک سراپرده حسین علیهالسلام و یارانش آمدند. در آن هنگام امام حسین علیهالسلام جلوی خیمه خود نشسته، و به شمشیر تکیه
زده، و سر به زانو نهاده و به خواب رفته بود. چون زینب خروش لشکر را شنید، نزدیک برادر آمده و گفت:
برادر، صدای لشکر نمیشنوی که پیوسته به ما نزدیک میشوند؟آن حضرت سر از زانو برداشت و فرمود: هم اکنون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما خواهی آمد، چون زینب این خبر وحشتناک را شنید، سیلی به صورت زد و فریاد واویلاه برآورد. امام حسین علیهالسلام به او فرمود: خواهرم، ویل بر تو نیست، خاموش باش خدا تو را رحمت کند.حضرت عباس علیهالسلام پیش آمده عرض کرد: برادر جان، لشکر به نزد شما میآید. حضرت برخاسته فرمودند:«یا عباس، ارکب بنفسی أنت یا أخی، حتی تلقاهم»«برادرم عباس، جانم به قربانت، سوار شو و به نزد ایشان برو و بگو: چه اتفاق افتاده است و برای چه آمدهاند؟»حضرت ابوالفضل علیهالسلام با گروهی حدود بیست نفر سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر در ایشان بود، به نزد آن لشکر آمد. عباس علیهالسلام به آنان فرمود: چه میخواهید و مقصود شما چیست؟ گفتند: از امیر فرمان رسیده که به شما پیشنهاد کنیم یا به حکم او تن داده و تسلیم شوید، و یا با شما جنگ کنیم.فرمود: شتاب نکنید تا نزد ابی عبدالله علیهالسلام بروم و سخن شما را به عرض آن حضرت برسانم.جناب زهیر و حبیب و دیگران همانجا ایستاده، با لشکر سخن میگفتند، و آنان را موعظه و اندرز میدادند و از جنگ با امام حسین علیهالسلام باز میداشتند.حضرت عباس علیهالسلام به نزد برادر آمده و سخن قوم را به آن حضرت عرضه داشت. امام فرمود: به نزد ایشان باز گرد و اگر میتوانی تا فردا از ایشان مهلت بگیر، و امشب
آنها را از ما باز گردان، شاید ما برای پروردگار خود نماز گزاریم، و او را بخوانیم و استغفار نمائیم، خدا میداند که من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.
ابوالفضل العباس علیهالسلام به نزد لشکر آمد، و آن شب را از ایشان مهلت خواست و آنها با تأنی قبول کردند. آنگاه هر دو لشکر به جایگاه خود برگشتند. (1)مرحوم کلینی از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده که آن جناب فرمودند: روز تاسوعا روزی است که امام حسین علیهالسلام و اصحابش را محاصره کردند و لشکر شام برای جنگیدن با آن حضرت اجتماع نمودند. ابنمرجانه و عمرسعد به سبب بسیاری لشکر مسرور شدند، و حضرت حسین علیهالسلام و یارنش را ضعیف شمردند، و یقین کردند که یاوری برای آن حضرت نخواهد آمد، و اهل عراق او را یاری نخواهند کرد.سپس فرمودند: پدرم فدای آن ضعیف غریب...
1) 559. ارشاد: 92:2، بحارالانوار: 391:44، تاریخ طبری: 416:5، الموسوعة : 390.
چون شب دهم فرارسید حضرت سیدالشهداء علیهالسلام اصحاب خود را جمع نمود. امام سجاد علیهالسلام میفرمایند: من در آن حال با اینکه بیمار بودم نزدیک رفتم که ببینم پدرم به آنان چه میگوید. شنیدم بعد از حمد و ثنای پروردگار، رو به اصحاب کرده فرمودند:«فانی لا أعلم أصحابا أوفی و لا خیرا من أصحابی، و لا أهل بیت أبر و لا أوصل (أفضل) من أهل بیتی، فجزاکم الله عنی خیرا»«همانا من اصحابی با وفاتر و بهتر از شما سراغ ندارم، و خاندانی نیکوکارتر و مهربانتر از خاندان خود نمیشناسم. خداوند به شما پاداش نیک عطا فرماید.»آگاه باشید من دیگر گمان یاری از این مردم ندارم، و به همهی شما رخصت دادم که آزادانه برگردید. من بیعت خود را از گردن شما برداشتم، اکنون که پرده شب همه جا را فراگرفته، آنرا مرکب خویش قرار دهید و بهرسو که خواهید بروید.(به نقل سید بن طاووس رحمهالله: و هر یک از شما دست یکی از خانواده مرا بگیرید، و در تاریکی شب پراکنده شوید، و مرا با اینان بگذارید، که بجز با من با دیگری کاری ندارند).برادران و پسران و برادرزادگان آن حضرت و پسران عبدالله بن جعفر، یک صدا گفتند: چرا چنین کنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم؟ هرگز خداوند چنین چیزی را به ما نشان ندهد، (و آن روز را برای ما پیش نیاورد).نخستین کسی که این کلام را گفت عباس بن علی علیهالسلام بود، و دیگران به دنبال او
1) 560. بحارالانوار: 95:45 باب 37 ح 40، کافی: 147:4 باب صوم روز عرفه و عاشورا ح 7.
سخن گفتند.سپس امام حسین علیهالسلام رو به فرزندان عقیل کرد و فرمود: کشته شدن مسلم از شما
خانواده کافی است، من اجازه دادم شماها بروید.گفتند: سبحان الله، مردم دربارهی ما چه خواهند گفت؟ گویند: ما بزرگ و آقا و عموزادهی خود را رها کردیم، و در رکابش نه تیری انداخته، و نه نیزهای بکار بردیم، و نه شمشیری زدیم! و ندانیم چه بر سرش آمد! نه بخدا قسم، چنین کاری نخواهیم کرد، بلکه ما جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا سازیم، و در رکاب تو جنگ کنیم، تا آنکه در برابر تو کشته شویم، و به سرنوشت تو دچار گردیم. خداوند زندگانی بعد از تو را زشت گرداند. (به نقل مرحوم سید؛ برادران و همگی خاندان او چنین گفتند).سپس مسلم بن عوسجه برخاسته، عرض کرد: آیا ما دست از تو برداریم، در حالی که دشمن گرداگرد تو را گرفته! پس چه عذری دربارهی اداء حق تو به درگاه خداوند آوریم؟ نه بخدا قسم، خداوند هرگز نصیبم نکند که چنین کاری کنم.آگاه باش، بخدا دست از تو بر ندارم تا نیزه به سینه دشمنانت بکوبم. و تا قبضه شمشیر در دست دارم با شمشیر خود اینها را بزنم، و اگر سلاح نداشته باشم با پرتاب سنگ با آنان خواهم جنگید.(به نقل سید بن طاووس رحمهالله: آنگاه سعید بن عبدالله حنفی برخاست و عرض کرد:) بخدا دست از تو بر ندارم تا خدا بداند که ما سفارش پیغمبر را دربارهی تو رعایت نمودیم. بخدا سوگند، اگر من بدانم که در راه تو کشته میشوم، سپس زنده میشوم آنگاه مرا بسوزانند، و دوباره زندهام کنند، و به بادم دهند، و هفتاد بار چنین کنند، از تو جدا نمیگردم تا آنکه در رکاب تو کشته شوم.چرا چنین نکنم با اینکه یک کشته شدن بیش نیست و به دنبالش کرامت و عزتی است که هرگز پایان ندارد.پس زهیر بن قین برخاست و گفت: به خدا دوست دارم کشته شوم، سپس زنده شوم،
دوباره کشته شوم تا هزار بار این عمل تکرار شود و خدای عزوجل کشته شدن را از تو و جوانان خاندانت بردارد.
و گروهی از یاران آن حضرت، مانند این سخنان که همه نشانهی پایداری و فداکاری ایشان بود به عرض رساندند.امام حسین علیهالسلام از همگان سپاسگزاری فرمود، و پاداش نیکشان خواست و به خیمهی خود بازگشت. (1)علامه مجلسی رحمهالله دنباله آن اضافه فرموده: به روایت دیگر حضرت در آن وقت جاهای ایشان را در بهشت به آنان نشان داد، حوران و قصرها و نعمتهای وافر خود را مشاهده کردند، و یقین ایشان بیشتر گردید. و به آن سبب درد نیزه و شمشیر را حس نمیکردند، و شربت شهادت بر ایشان گوارا بود.و از حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام نقل شده که چون لشکر دشمن، سیدالشهداء علیهالسلام را احاطه کردند، حضرت اصحاب خود را جمع کرده فرمودند: من بیعت خود را از شما برداشتم اگر خواهید به قبیله و عشیره خود ملحق شوید. و به اهل بیت و خویشان خود نیز فرمودند: شما را نیز مرخص گردانیدم، شما تاب مقاومت این گروه بیشمار را ندارید.همهی منافقان و مردم ضعیفالایمان، مفارقت آن حضرت را بر سعادت ابدی اختیار کرده، پراکنده شدند و اهل بیت و خویشان و خواص اصحاب آن حضرت که به قوت ایمان و یقین ممتاز بودند گفتند: ما از تو مفارقت نمینمائیم و در حزن و اندوه و محنت و بلا با تو شریکیم، و قرب خدا را منوط به خدمت تو میدانیم.حضرت فرمودند: چون بر جان خریدید آنچه من بر خود قرار دادهام، پس بدانید که خداوند منازل شریفه و درجات رفیعه را نمیبخشد مگر به کسی که در راه او
1) 561. ارشاد: 93:2، لهوف : 90، مثیر الأحزان : 54، الموسوعة : 395 ح 383 و ص 400، بحارالانوار: 392:44 با اندکی تفاوت.
ناملایمات و دشواریها را تحمل کند، بدانید تلخ و شیرین دنیا بقائی ندارد، و چون خوابیست که کسی بیند و بیدار شود، و فائز و رستگار کسی است که در آخرت رستگار گردد، و شقی و بدبخت
آنست که نعمت همیشگی آخرت را از دست بدهد. (1)در آن شب به محمد بن بشر حضرمی خبر رسید که فرزندت در سرحد ری اسیر شده است، گفت: گرفتاری او و خودم را به حساب خداوند منظور میدارم، با اینکه مایل نبودم که من باشم و او اسیر گردد.امام حسین علیهالسلام این را شنید و فرمود: رحمت خدا بر تو باد، تو از قید بیعت من رهائی، نسبت به آزادی فرزندت اقدام کن. عرض کرد: درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو جدا شوم.حضرت فرمود: این جامههای برد را به این پسرت بده، تا در آزادی برادرش فدیه دهد و او را رها کند. سپس پنج جامه به وی بخشیدند که بهای آن هزار دینار بود. (2)سید بحرانی از ابوحمزه ثمالی روایت کرده است که امام سجاد علیهالسلام میفرمود: آن شبی که روز آن پدرم شهید شد، خویشان و یارانش را جمع کرد و به آنها فرمود: این شب را مرکب خود قرار داده و خود را نجات دهید... قاسم بن حسن علیهالسلام عرض کرد: من هم از کشتگانم؟ حضرت بر او رقت کرده فرمود: پسر جانم، مرگ نزد تو چگونه است؟ گفت:«یا عم، أحلی من العسل»«ای عمو از عسل شیرینتر است».آن جناب فرمود: «ای والله، فداک عک»
«آری بخدا، عمویت به قربانت»تو نیز از مردانی هستی که با من کشته میشوی، پس از آنکه سخت گرفتار شوی، و
فرزند کوچکم عبدالله هم کشته میشود... (1)حضرت سکینه دختر امام حسین علیهالسلام گوید: در یک شب مهتابی، در میان خیمه نشسته بودم (2)(و در دریای غم فرورفته بودم که) ناگاه از پشت خیمه صدای گریه و ناله بگوشم رسید، گریه خود را فروبردم که اهل حرم مطلع نشوند، و با خاطر افسرده از خیمه بیرون آمدم، دلم گواهی خیر نمیداد، دنبال آن ناله رفتم، و از اضطراب پای به دامنم میپیچید، میافتادم و برمیخاستم، تا بجائی رسیدم که پدر بزرگوارم نشسته و اصحاب اطرافش نشسته بودند.پدرم میگریست و شنیدم که میفرمود:«یا قوم، اعلموا أنکم خرجتم معی لعلمکم أنی أقدم علی قوم بایعونی بألسنتهم و قلوبهم، و قد انعکس الأمر لأنه استحوذ علیهم الشیطان فأنسیهم ذکر الله. و الان لیس لهم قصد سوی قتلی، و قتل من یجاهد بین یدی، و سبی حریمی بعد سلبهم.و أخشی أنکم ما تعلمون أو تعلمون و تستیحون، و الخدع عندنا أهل البیت محرم. فمن کره منکم ذلک فلینصرف، فان اللیل ستیر، و السبیل غیر خطیر، و الوقت لیس بهجیر.
1) 564. مدینة المعاجز: 214:4 معجزههای امام حسین علیهالسلام ش 295، نفس المهموم : 230.
2) 565. بعضی متفرق شدن جمعی از همراهان امام حسین علیهالسلام را در شب عاشورا انکار کرده، و این حدیث حضرت سکینه را به منزل زباله نسبت میدهند، ولی از این عبارت غفلت نمودهاند که «در یک شب مهتابی در خیمه نشسته بودم» و این با شب عاشورا مناسب است، نه منزل زباله که در نزدیکی مرز فعلی بین حجاز و عراق میباشد، و با توجه به روز ورود آن حضرت به کربلا، قطعا نزول کاروان در منزل زباله در اواخر ماه بوده، دیگر شب مهتابی نمیباشد.
و من واسانا بنفسه کان معنا غدا فی الجنان نجیا من غضب الرحمن.
و قد قال جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: ولدی حسین یقتل بطف کربلا، غریبا وحیدا عطشانا فریدا. فمن نصره فقد نصرنی ونصر ولده الحجة - عجل الله تعالی فرجه الشریف - و لو نصرنا بلسانه فهو فی حزبنا یوم القیامة»«ای یاران بدانید، میدانم شما با من آمدید به خیال اینکه به سوی جماعتی میروم که با من با دل و زبان بیعت کردهاند، اما قضیه به عکس شد چون شیطان بر آنها مسلط شد، و یاد خدا را از خاطر آنها برد. و الان هیچ قصدی جز کشتن من و کشتن کسانی که با من جهاد میکنند، و اسیر کردن حریم من بعد از غارت کردن اموال آنها ندارند. میترسم شما ندانید و اگر هم بدانید حیا کنید (و از رفتن خجالت بکشید) در حالی که مکر و خدعه نزد ما اهل بیت حرام است. کسی که یاری ما را خوش ندارد برگردد، که شب پردهای است (و در تاریکی آن، کسی به کسی نیست) و راه بدون خطر است، و وقت نگذشته است (راه خود را بگیرید و از اینجا بروید). و کسی که به جان و دل، ما را یاری کند، و دفع بلیه از ما نماید، فردا در بهشت با ما خواهد بود و از غضب خداوند آسوده است. همانا جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: فرزند من حسین در زمین کربلا، غریب و تنها، عطشان و بیکس، کشته میشود، کسی که او را یاری کند مرا
یاری کرده و فرزندش حضرت مهدی - عجل الله تعالی فرجه الشریف - را یاری نموده است، و هر که به زبان خود ما را یاری کند فردای قیامت در حزب ما خواهد بود».
حضرت سکینه میفرماید: بخدا هنوز کلام پدرم تمام نشده بود که مردم متفرق شدند، ده نفر ده نفر، بیست نفر بیست نفر رفتند و با پدرم باقی نماند مگر
هفتاد و چند نفر، و پدر بزرگوارم را دیدم سر به زیر انداخته (که مبادا آنها خجالت بکشند).پس گریه گلویم را گرفت ولی خودم را حفظ کردم و سر به آسمان نموده عرض کردم: پروردگارا، اینان ما را یاری نکردند تو ایشان را واگذار، و از ایشان دعائی اجابت نکن، و در روی زمین برای آنها مسکن و مأمنی قرار مده، و فقر را بر آنها مسلط کن، و از شفاعت جد بزرگوارم ایشان را بینصیب گردان.بعد از آن به خیمه خود برگشتم، ولی اشک از دیدههای من میریخت، عمهام امکلثوم چون مرا به این حالت دید، فرمود: دخترم، تو را چه میشود؟ حکایت را نقل کردم. چون شنید، ناله برآورد:«وا جداه، وا علیاه، وا حسناه، وا حسیناه، وا قلة ناصراه، أین الخلاص من الأعداء...» (1)مرحوم سید بن طاووس نقل میکند: آن شب (شب عاشورا) امام حسین علیهالسلام و یارانش تا صبح ناله میکردند و مناجات مینمودند.«و لهم دوی کدوی النحل، ما بین راکع و ساجد و قائم و قاعد»«و زمزمهی نالههایشان چون آواری زنبور عسل شنیده
میشد، پارهای در رکوع، و بعضی در سجده و جمعی ایستاده و عدهای نشسته، مشغول عبادت بودند».آن شب سی و دو نفر از سربازان عمرسعد که گذرشان به خیمههای امام حسین علیهالسلام افتاد و چنین دیدند به آن حضرت ملحق شدند.آری، رفتار امام حسین علیهالسلام چنین بود: نماز بسیار میخواند و دارای صفات کامله
1) 566. معالی السبطین: 208:1، مهیج الأحزان : 98 م 4، وقایع الأیام خیابانی: 284، ناسخ التواریخ: 158:2، ریاض القدس: 263:1.
بود (1)در کتاب «مثیر الأحزان» علامه شیخ جوهری آمده است که؛فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام فرمود: عمهام زینب در شب عاشورا، در محراب و جایگاه نماز خواندنش بپا ایستاده استغاثه مینمود، (براثر آه و ناله او) چشمی از ما نخفت و صدای گریه ما آرام نگرفت (2)آن شب کسانی که در عقیده ضعیف، و طالب دنیا بودند، از کنار سالار شهیدان رفتند، و اصحاب باوفای آن حضرت که اسماءشان در ازل جزء یاران آن بزرگوار نوشته شده، و خداوند آنان را برگزیده بود، راضی شدند جان خود را فدای عزیز فاطمه کنند، و انتظار میکشیدند شب صبح گردد، و روز وصال و ملاقات با پروردگار فرارسد، همهی آنان خوشحال بودند، حتی پیرمردانی که در تمام عمر شوخی نمیکردند آن شب از شادی مزاح مینمودند، خصوصا وقتی جای خود را در بهشت کنار خاندان نبوت دیدند.بریر با عبدالرحمن انصاری مزاح میکرد، عبدالرحمن گفت: ای بریر، هنگام شوخی نیست، بریر گفت: قوم من میدانند (خدا میداند) که من هرگز در جوانی و پیری مایل به شوخی نبودهام، و لیکن حال شادی میکنم چون میدانم فردا شهید خواهم شد و فاصله
بین ما و حوران بهشتی نباشد مگر به اندازهی کشته شدن ما توسط این قوم. (3)کشی روایت کرده است که حبیب بن مظاهر (که حافظ قرآن و از خواص امیرالمؤمنین علیهالسلام بود) چون از خیمه بیرون آمد، شاد و خندان بود. یزید بن خضیر همدانی که سید قراء بود به او گفت: ای برادر، این وقت ساعت خنده کردن نیست. حبیب
فرمود: کدام وقت سزاوارتر از این وقت است به خوشحالی و سرور! بخدا سوگند بین ما و معانقه با حورالعین همین است که این کافران به ما حمله کنند. (1)لکن آن شب برای بانوان حرم و کودکان آن سرور، شب سختی بود، غمهای عالم به آنها هجوم آورده بود، چون میدانستند فردا سلالههای پاک کشته میشوند، و باید آماده اسیری گردند. لذا آن شب، شب وداع، شب غم و اندوه و هجران بود. زینبی که تحلم چند روز دوری حضرت حسین علیهالسلام را به خاطر عروسی ندارد، چگونه میتواند او را کشته ببیند!خواهد آمد که هرگاه زینب میخواست برای زیارت به حرم رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم برود، در حالی که حضرت علی علیهالسلام از جلو و حسنین علیهماالسلام دو طرف آن بانو بودند داخل حرم میشد، و امیرالمؤمنین علیهالسلام چراغهای روضهی منوره را خاموش میکرد تا کسی حضرت زینب را نبیند.حال چگونه حضرت زینب به اسیری برود، و ناموس خدا را در انظار نامحرمان شهر به شهر و دیار به دیار بگردانند؟!شیخ مفید و دیگران روایت کردهاند از حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام که فرمود: آن شب در حالت بیماری نشسته بودم، و عمهام زینب از من پرستاری میکرد پدرم به خیمه خود رفت، و جون (2)- از آزاد کردهی ابوذر - با آن حضرت بود و شمشیر حضرت را اصلاح
میکرد، پدرم این ابیات را قرائت مینمود:یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق و الاصیلمن صاحب أو طالب قتیل والدهر لا یقنع بالبدیلو انما الأمر الی الجلیل و کل حی سالک سبیلی
چون این اشعار را دو یا سه مرتبه تکرار نمود، دانستم که آن سرور تن به شهادت داده، لذا گریه گلویم را گرفت، ولی خودداری کردم.لکن عمهام زینب چون این اشعار را شنید - و شأن زنها عاطفه و رقت است - نتوانست خودداری کند، برخاست و دامنکشان رفت تا به خیمه پدرم وارد شد و نالهای بلند شد که «وا ثکلاه، لیت الموت أعدمنی الحیاة، الیوم ماتت امی فاطمة و أبی علی و أخی الحسن، یا خلیفة المضاین و ثمال الباقین»«کاش مرگ مرا نابود میکرد، امروز (در حقیقت) مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن علیهمالسلام از دنیا رفتند، ای جانشین گذشتگان و ای دادرس و پناه بازماندگان».حضرت به او نظر کرده، او را دلداری دادند و فرمودند: خواهرم، شیطان حلم تو را نرباید، و اشک چشمان شریفش را گرفته، (این مثل عرب را متذکر شده) فرمودند:«لو ترک القطا لنام»«اگر مرغ قطا را در آشیانهاش به حال خود میگذاشتند (آسوده) میخوابید».حضرت زینب گفت: وای بر من، آیا تو به ناچار تن به مرگ دادهای! این بیشتر دلم را مجروح میکند و بر من سختتر است که راه چاره را از تو قطع شده، سپس لطمه به صورت
خود زد و با دست گریبان خود را چاک زده، بر روی زمین افتاد و غش کرد.آن جناب برخاستند، آب به صورتش پاشیدند تا به هوش آمد و فرمود: ای خواهر، از خدا بپرهیز و شکیبائی کن، بدان که اهل زمین میمیرند و اهل آسمان باقی نمیمانند، و هر چیز هلاک میشود جز ذات خداوند که به قدرت خویش موجودات را خلق نموده وپس از میراندن دوباره زنده میکند، و اوست یگانه
و یکتای بیهمتا.جد و پدر و مادر و برادر من از من بهتر بودند، آنها نیز از دنیا رفتند، و من و هر مسلمانی باید به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تأسی کنیم و او را الگوی خود قرار دهیم. و خواهر را با این سخنان و مانند آن تسلی میداد، آنگاه فرمودند:ای خواهر، تو را بخدا سوگند میدهم - و باید به این سوگند عمل کنی - هنگامیکه کشته شدم در مرگ من گریبان چاک مزن، و چهرهی خویش را مخراش، و از برای شهادت من فریاد به «وا ویلاه» نکن.حضرت سجاد علیهالسلام فرمودند: پدرم زینب را نزد من آورد و نشانید، آنگاه به نزد یاران خویش رفت و دستور داد خیمهها را نزدیک هم بزنند و طنابهای آنها را در هم داخل کنند و آنها را چنان نصب کنند که خود در میان آنها قرار گیرند، و با دشمنان از یک سو روبرو شوند.آن حضرت به جای خویش بازگشت و همهی شب را به نماز و دعا و تضرع و استغفار مشغول بود، و اصحاب آن حضرت نیز آن شب را به نماز و دعا و استغفار به پایان بردند (1)مرحوم سید این جریان را بعد از ورود آن بزرگوار به کربلا نقل میکند و اضافه میکند؛ زنان وقتی این اشعار را شنیدند همه گریان شدند و به صورتهای خود سیلی زدند و گریان چاک کردند.امکلثوم فریاد میزند:«وا محمداه، وا علیاه، وا أماه، وا أخاه، وا حسیناه،
وا ضیعتنا بعدک یا أبا عبدالله».راوی گوید: حضرت حسین علیهالسلام خواهر را تسلی داده، فرمودند: خواهرم،
1) 572. ارشاد: 95:2، الموسوعة : 403 ح 388.
به وعدههای الهی دلگرم باش که ساکنین آسمانها همه فانی گردند، و اهل زمین همه میمیرند، و همه موجودات جهان هستی نابود میشوند. سپس فرمودند:«یا اختاه، یا امکلثوم و أنت یا زینب (1)و أنت یا فاطمة، و أنت یا رباب، انظرن اذا أنا قتلت فلا تشققن علی جیبا ولا تخمشن علی وجهها و لا تقلن هجرا»:«خواهرم ام کلثوم و تو ای زینب، و تو ای فاطمه و تو ای رباب، توجه کنید، وقتی من کشته شدم گریبان چاک مزنید و صورت به ناخن نخراشید و سخنان پریشان بر زبان نیاورید»... (2)صدوق قدس سره از حضرت صادق روایت کرده که... آن حضرت دستور داد گودالی شبیه خندق گرد لشکر خود کندند، و از هیزم پر کردند (که دشمن از پشت داخل خیمهها نشود) و پسرش حضرت علیاکبر را با سی سوار و بیست پیاده برای آوردن آب فرستاد، و آنها در هراس و سختی بودند، و امام حسین علیهالسلام این اشعار را میخواند:یا دهر اف لک من خلیل...سپس به یارانش فرمود: از این آب بنوشید که آخرین توشهی شما از دنیاست، و وضو بسازید و غسل کنید و جامههای خود را بشورید که کفن شما خواهد بود،
1) 573. در کتاب لهوف چاپ دارالاسوة با تحقیق آقای شیخ فارس تبریزیان ص : 141 عبارت «و أنت یا رقیة» اضافه دارد، و احتمالا همین صحیح باشد و در چاپ مذکور افتاده باشد. چون ابیمخنف نیز در مقتل خود {ص 131 از انتشارات المکتبة الحیدریه» در وداع امام حسین علیهالسلام با اهل بیتش چنین نقل میکند: «ثم نادی یا امکلثوم و یا زینب و یا سکینة و یا رقیة...» و همین عبارت را قندوزی حنفی در ینابیع المودة (ص 346 ب 61} نیز آورده است.
2) 574. لهوف : 82.
و بعد نماز صبح را
با آنها خواند... (1)مرحوم بهبهانی در «الدمعة الساکبة» از شیخ مفید روایتی نقل میکند که مضمون آن این است:نافع به هلال (2)- که از یاران مخصوص و محرم اسرار آن حضرت بود - گوید: شبی حضرت سیدالشهداء علیهالسلام تنها از خیمه بیرون آمد و مسافت دوری را پیمود، من شمشیر حمایل کردم و به سرعت خود را به آن حضرت رسانیدم، دیدم آن جناب گودالها و تلهائیکه به خیام حرم مشرف است، بررسی میکند.آن بزرگوار فرمود: چرا بیرون آمدی؟ عرض کردم: چون دیدم شما در این شب تنها به جانب لشکرگاه بیرون آمدید، نگران شدم.فرمود: بیرون آمدم تا این وادی را بررسی کنم، مبادا دشمن کمین کرده باشد و هنگام جنگ به خیمهها حمله کند.امام علیهالسلام برگشت و با خود میفرمود: این است بخدا وعدها که تخلف ندارد. آنگاه فرمود: ای نافع، چرا در این دل شب، بین این دو کوه نمیروی تا خود را از این مهلکه نجات دهی؟نافع چون این کلام را شنید، روی قدمهای حضرت افتاد، گریست و عرض کرد: مادر به عزایم نشیند اگر چنین کاری کنم، این شمشیر را به هزار درهم و اسبم را به هزار درهم خریدهام، سوگند به آن خدائی که معرفت تو را به من منت گذارده از تو جدا نشوم تا این شمشیر از بریدن و اسبم از دویدن باز ماند.
آنگاه حضرت داخل خیمهی خواهرش زینب شد و من پشت خیمه منتظر بودم شنیدم
که حضرت زینب میگوید:«هل استعملت من أصحابک نیاتهم فانی أخشی أن یسلموک عند الوثبة»«آیا اصحاب خود را امتحان کردهای؟ میترسم هنگام گرفتاری و شدت گرفتن جنگ تو را تنها گذارند».حضرت فرمود: آری آنها را آزمودهام و همه را دلیر و سربلند یافتم، چنان جانباز و از هستی خود گذشتهاند که بیش از انس طفل شیرخوار به پستان مادر خواهان مرگ هستند.نافع گوید: از شنیدن این گفتگو منقلب شدم و گریستم، و خدمت حبیب بن مظاهر آمدم و آنچه رخ داده بود و گفتار حضرت زینب را بازگو کردم.حبیب گفت: بخدا سوگند اگر منتظر اجازه آن حضرت نبودم، همین امشب با شمشیر در جنگ پیش قدم میشدم.گفتم: آیا میشود یاران را جمع کنی و خاطر اهل حرم را به کلامی آسوده نمائی؟ به گمانم زنان همانند حضرت زینب مضطرب باشند.حبیب برخاست و اصحاب را صدا کرد. آنان چون ستارگان از افق خیمهها طلوع کردند، و به بنیهاشم فرمود: شما به خیمههای خود برگردید، خداوند چشمانتان را نگریاند، و آنچه را که از من شنیده بود به اصحاب خبر داد، آنها همگی گفتند:سوگند بخدا که ما را به این مقام شریف توفیق داد، اگر انتظار فرمان حضرتش نبود، هم اکنون با شمشیرهای خود به آنها حمله میکردیم، خاطرت آسوده و چشمت روشن باد.حبیب گفت: با من بیایید، او از جلو و اصحاب دنبالش روان شدند تا به خیمهها رسیدند.حبیب با صدای بلند گفت: ای بانوان حریم عصمت، اینان یاران شمایند که عهد
کردهاند شمشیرها را در غلاف نگذارند مگر برگردن دشمنان شما، فروداورند واین نیزه های غلامان شماست که سوگند خورده اند انهارابکارنبرندمگربرسینه کسانی که اراده هتک حرمت این خیمه هاراداشتند> زنان بیرون امدندوفریاد
زیاد به گریه و ناله بلند کردند و میفرمودند: ای پاکسرشتان، از دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ناموس امیرالمؤمنین علیهالسلام حمایت کنید.در آن بیابان چنان ضجه نمودند و گریستند که گویا زمین کربلا به لرزه درآمده بود.
مشهور از مورخین مجموع لشکر سیدالشهداء علیهالسلام را هفتاد و دو نفر نقل کردهاند، که سی و دو نفر سواره و چهل تن پیاده بودند (2)و لکن مرحوم علامه مجلسی و محدث قمی بعد از نقل قول مشهور مینویسند: و به روایت دیگر؛ هشتاد و دو تن پیاده بودند، و بنا به روایتی از امام باقر علیهالسلام: چهل و پنج سواره و یکصد نفر پیاده بودند (3)که روایت اخیر را مرحوم سید بن طاووس و ابننما نیز اختیار کردهاند (4)و در زیارت ناحیهی مقدسه 82 نفر نام برده که 17 نفر از بنیهاشم و 65 نفر از غیر بنیهاشمند.مرحوم شوشتری میفرماید: غیر از بدن مبارک امام علیهالسلام لااقل 102 جسد دیگر روی زمین بود، که سی نفر از اهل بیت و هفتاد و دو شهید از اصحاب بودند. (5)و نیز میفرماید: در حدیث صحیح نقل است که حضرت فرمودند: روز عاشورا همینکه لشکر آرام گرفت و گرد و غبار حمله فرونشست و نزدیک مغرب شد، بدن
1) 577. مقتل مقرم : 265، الموسوعة : 406 ح 391، وقایع الأیام خیابانی : 312.
2) 578. ارشاد: 98:2، ناسخ التواریخ: 229:2، منتخب التواریخ : 247 ب 5 ف 6، مقتل مقرم : 275 به نقل از ارشاد، و اعلام الوری، و روضة الواعظین، و تاریخ ابنجریر، و کامل ابناثیر، و اخبار الدول، و اخبار الطوال.
3) 579. بحارالانوار: 4:45، جلاء العیون : 388، منتهی الامال: 342:1.
4) 580. لهوف : 100، مثیر الأحزان : 54.
5) 581. مجالس المواعظ : 102 م 11.
مبارک 30 نفر از اهل بیت بر روی زمین افتاده بود که:«لو کان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم حیا لکان هو المعزی
الیه» (1)ناگفته نماند که بعضی از بزرگان چون مؤلف «أبصار العین فی أنصار الحسین علیهالسلام» و «فرسان الهیجاء» شهداء رکاب آن بزرگوار را بیش از اینها نوشتهاند، ولی بیشتر از همه را مسعودی در «مروج الذهب» آورده که مینویسد: لشکریان حضرت هزار سواره و صد تن پیاده بودند.مؤلف گوید: لشکر آن حضرت پیش از روز عاشورا زیادتر از هزار نفر بود، ولی وقتی فهمیدند که آن حضرت و یارانش کشته میشوند، همه رفتند و از ایشان بیش از 72 تن باقی نماند. پس آنهائی که زیاده از این گفتهاند منظورشان تعداد لشکر آن حضرت قبل از روز عاشورا میباشد.
1) 582. مجالس المواعظ : 38 م 5.
درتعداد لشکر ابنسعد ملعون اختلاف زیاد است، برخی بیست و دو هزار نقل کردهاند، و از بعضی روایات سی هزار استفاده میشود. و مرحوم مقرم از حاشیه «تذکرة الخواص»؛ صد هزار، و از «تحفة الأزهار»؛ هشتاد هزار نقل کرده است.علامه مجلسی رحمهالله میفرماید: موافق نقل ابیمخنف صد و بیست و دو هزار نفر بودند که متعاقب هم میآمدند، و هشتاد هزار سوار و چهل و دو هزار پیاده، و بعد تعداد هر گروه و دسته را با نام امیر آن نقل میکند (1)به نظر میرسد که قول صد و بیست هزار نفر به واقع نزدیکتر باشد، البته درصورتی که بتوانیم روایات را طوری معنا کنیم که منافات با این نقل نداشته باشد.با توجه به اینکه لشکر آنها در گروهها و دستهجات مختلف با فرمانده معین وارد کربلا میشدند، ممکن است هریک از مورخین تعداد یک یا چند گروه را نوشته باشند.ظاهرا با این بیان اختلاف بین اقوال در نقل تعداد لشکر حل میشود.اما روایات:ازامام صادق علیهالسلام منقول است که امام حسن علیهالسلام به برادرش فرمود:..«و لکن لا یوم کیومک یا أبا عبدالله، یزدلف الیک ثلاثون ألف رجل یدعون أنهم من أمة جدنا محمد صلی الله علیه و آله و سلم»«ولی ای ابا عبدالله، روزی چون روز تو نباشد، سی هزار نفر که همه ادعا میکنند از امت جد ما هستند،
دور تو را گرفته و بر تو هجوم میآورند»
1) 583. تذکرة الأئمة : 87.
... (1)و نیز از ثابت بن أبی صفیه روایت است که امام زینالعابدین علیهالسلام به عبیدالله بن عباس نگاهی کرد، گریست و فرمود: روزی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سختتر از روز احد نگذشت که عمویش حمزه شهید شد، و بعد روز موته که عمو زادهاش جعفر بن أبیطالب شهید شد. سپس فرمود:«و لا یوم کیوم الحسین، ازدلف علیه ثلاثون ألف رجل یزعمون أنهم من هذه الامة کل یتقرب الی الله عزوجل بدمه»«روزی مثل روز حسین علیهالسلام نبود، سی هزار نفر که گمان میکردند از این امت هستند دور او را گرفتند و همه با ریختن خون شریفش به خدا تقرب میجستند»... (2)در دو روایت «ازدلاف» به معنای اجتماع کردن و پیشی گرفتن بکار رفته، یعنی سی هزار نفر به آن حضرت هجوم آوردند ولی در روایت تصریح نشده که تعداد لشکریان کوفه این مقدار بوده است.شاید مراد آن بزرگوار آن تعدادی که حضرت را محاصره کردند، بوده است. آنچه که صریحا فرمودهاند این است که لشکر از کوفه برای جنگ سیدالشهداء علیهالسلام میآمدند تا اینکه روز ششم یا نهم محرم، سی هزار نفر شدند، و حضرت را محاصره کردند، اما در این مورد که بعد از آن دیگر لشکر نیامد ساکت است، و ظاهرا آمدن آنها تا روز عاشورا ادامه داشته است.مؤید آن عبارت اهل تاریخ و مقاتل است؛ مثلا سید بن طاووس در «لهوف»
مینویسد:«و خرج - ابنسعد - لقتال الحسین علیهالسلام فی أربعة آلاف فارس و أتبعه ابنزیاد بالعساکر حتی تکملت عنده الی ست لیال خلون من محرم عشرون
ألف فارس»روز ششم محرم بیست هزار سوار تکمیل شد.و آیةالله ملا حبیب الله کاشانی مینویسد: ابیخلیق در جواب مختار گفت: 22 هزار بودند که جنگ میکردند و تیر و نیزه میزدند، و شش هزار در 3 مکان موکل آب فرات بودند و باقی لشکر از کوفه تا به کربلا پیدرپی میآمدند.و به روایتی از قطقطانیه تا به قادسیه از لشکر پر بود (1)یا عبارت «بحارالانوار» که قبلا گذشت: ابنزیاد مرتب لشکر فرستاد تا سی هزار نزد او جمع شدند، و برای عمرسعد نوشت: از جهت لشکر راه عذری برای تو نگذاشتم. در صورتی که تا عاشورا چند روز مانده، و مرتب به لشکر آنها اضافه میشد.بنابراین ممکن است مراد این چند روایت تعدادی باشد که تا روز ششم در کربلا جمع شدند و سیدالشهداء علیهالسلام را محاصره کردند، و او را ضعیف شمردند و نگذاشتند بجای دیگر برود و از آمدن یارانی برای آن جناب مانع شدند.در هر حال ما تسلیم گفته معصومین علیهمالسلام هستیم، و به هر چه مراد آنها باشد ایمان داریم و بر دیده تسلیم مینهیم.
1) 586. تذکرة الشهداء : 97.
1- شیخ صدوق رحمهالله از امام رضا علیهالسلام روایت کرده که فرمودند: محرم ماهی بود که مردم جاهلیت جنگ را در آن حرام میدانستند.«فاستحلت فیه دماءنا، و هتکت فیه حرمتنا و سبی فیه ذرارینا و نساونا و اضرمت النیران فی مضاربنا و انتهب ما فیها من ثقلنا و لم ترع لرسولالله حرمة فی أمرنا»«(لکن بنی امیه) خون ما را در آن حلال شمردند و حرمت ما را هتک کردند، و فرزندان و زنان ما را اسیر نمودند، و آتش به خیمههای ما زدند، و آنچه اثاثیه در آنها بود دزیدند، و حرمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دربارهی ما مراعات نکردند».روز (شهادت) حسین علیهالسلام چشم ما را زخم کرد و اشک ما روان ساخت، و عزیز ما را در زمین کربلا خوار نمود و ما را تا روز قیامت دچار گرفتاری و بلا ساخت.«فعلی مثل الحسین فلیبک الباکون، فان البکاء علیه یحط الذنوب العظام»«پس بر بزرگواری چون حضرت امام حسین علیهالسلام باید گریست، که گریه بر او گناهان بزرگ را محو میکند».سپس فرمودند: شیوه پدرم این بود که چون محرم میشد کسی او را خندان نمیدید، و اندوه بر او غالب میشد تا روز دهم، و روز دهم روز مصیبت و حزن و گریهاش بود و
میفرمود: در این روز حضرت حسین علیهالسلام کشته شد.
(1)2- نیز از حضرت امام رضا علیهالسلام روایت کرده که فرمودند:«من ترک السعی فی حوائجه یوم عاشورا قضی الله له حوائج الدنیا و الاخرة»«هر کس روز عاشورا دنبال حوائج خود نرود (و کارهای خود را تعطیل کند) خداوند حاجتهای دنیا و آخرتش را برآورد».و هر کس روز عاشورا روز مصیبت و حزن و گریه او باشد، خدای عزوجل روز قیامت را روز فرح و شادی او سازد و در بهشت چشمش به ما روشن شود.و هر کس روز عاشورا را روز برکت داند و برای خانهاش چیزی ذخیره کند، در آنچه ذخیره کرده برکت نباشد و روز قیامت با یزید و عبیدالله بن زیاد و عمرسعد در درک اسفل (بدترین جای دوزخ) محشور گردد. (2)3- شیخ طوسی از عقبه نقل میکند که حضرت باقر علیهالسلام فرمودند: هر کس حسین بن علی علیهماالسلام را در روز دهم محرم زیارت کند تا آنکه نزد قبر آن حضرت گریان شود، در روز قیامت با ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره و دو هزار جهاد، که آن حج و عمره و جهاد را با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه طاهرین علیهمالسلام انجام داده باشد خدا را ملاقات میکند.راوی عرض کرد: فدایت شوم، کسی که در شهرهای دور از کربلاست و رفتن نزد قبر آن حضرت برایش ممکن نیست چکند؟فرمودند: نزدیک زوال آفتاب به صحرا یا بر بام خانهی خود برود، و به سوی آن حضرت با سلام اشاره کرده و بر قاتلین او لعن و نفرین کند و دو
رکعت نماز بخواند، آنگاه بر حسین علیهالسلام ندبه و گریه نماید، و کسانی را که در خانهاش هستند - اگر از آنها تقیه
نمیکنند - به گریستن بر آن حضرت وادارد، و در خانهی خود مجلس عزا و مصیبت آن حضرت بر پا کند، و به یکدیگر تعزیت بگویند، من برای او تمام این ثوابها را ضامنم.گفتم: فدایت شوم، شما این ثوابها را ضامن شده و کفالت میکنید؟!فرمودند: آری، من ضامنم و کفیلم برای کسی که این عمل را بجا آورد.گفتم: چگونه یکدیگر را تعزیت بگویند؟ فرمودند: بگوئید:«أعظم الله أجورنا و أجورکم بمصابنا بالحسین علیهالسلام و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام المهدی - عجل الله تعالی فرجه الشریف - من آل محمد علیهمالسلام».و اگر بتوانید در آن روز کارهای خود را تعطیل کنید، زیرا که آن روز، روز نحسی است و حاجت مؤمن بر آورده نمیشود، و اگر بر آورده شود مبارک نخواهد بود و خیری در آن نمیباشد. و برای منزل خود در این روز چیزی ذخیره نکنید، چون برکت نداشته و برای اهلش مبارک نمیباشد.اگر آنچه گفتم انجام دهید خداوند متعال برای آنها ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد که همه را در خدمت حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام داده بنویسد، و برای او ثواب مصیبت هر پیامبر و رسول و وصی و صدیق و شهیدی که از دنیا رفته یا شهید شده باشد از اول خلقت دنیا تا قیامت خواهد بود.علقمه به آن حضرت عرض کرد: دعائی به من تعلیم فرمائید که در این روز - هرگاه آن جناب را از دور یا نزدیک زیارت کردم - آن را بخوانم.فرمودند: هر گاه دو رکعت نماز بجا آوردی - بعد از اشاره کردن به سلام و گفتن تکبیر -این زیارت (زیارت عاشورا) را بخوان که همانند زوار آن حضرت از ملائکه دعا کردهای، و خداوند برای تو صد ملیون درجه بنویسد، و مانند کسی که با حضرت حسین علیهالسلام شهید شده خواهی بود، تا اینکه در درجات ایشان شریک شده، و از جمله آنها شناخته شوی. و برای تو ثواب زیارت هر پیامبر و رسول و هر کس که حضرت حسین علیهالسلام را زیارت کرده -
از روزی که آن حضرت شهید شده - نوشته شود (1)(آنگاه زیارت عاشورای معروف را بیان فرمودند).4- حضرت باقر علیهالسلام فرمودند: روز شهادت حضرت حسین علیهالسلام پدرم دلدرد داشته و در خیمه بود، و من میدیدم که چگونه موالیان و دوستان ما با امام حسین علیهالسلام رفت و آمد میکردند و برایش آب طلب مینمودند، و آن جناب گاهی بر سمت راست سپاه و گاهی بر طرف چپ سپاه و گاه بر قلب دشمن حمله میکرد.و آن حضرت را طوری کشتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نهی فرموده بود که هیچ جانداری را آنگونه نکشند،«لقد قتل بالسیف و السنان و بالحجارة و بالخشب و بالعصا و لقد أوطأ الخیل بعد ذلک»«او را با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا شهید کردند، و بعد از آن بر بدن شریفش اسب تاختند» (2)5- عبدالله بن سنان روایت کرده که روز عاشورا خدمت حضرت صادق علیهالسلام رسیدم، آن بزرگوار را آشفته روی و اندوهگین دیدم که اشک از چشمان مبارکش مانند مروارید جاری بود. عرض کردم: یابن رسولالله، خداوند چشمان شما را نگریاند، برای چه گریه میکنید؟فرمودند:
ص:363
«.و فی غفلة أنت؟ أما علمت أن الحسین بن علی علیهماالسلام أصیب فی مثل هذا الیوم؟»«آیا غافل هستی؟ مگر نمیدانی در مثل چنین روزی
حسین بن علی علیهالسلام شهید شد».عرض کردم: ای آقای من، دربارهی روزهی امروز چه میفرمائید؟ فرمودند: روزه بدار بدون نیت و افطار کن بدون خواندن دعای آن، آن را روزه کامل قرار نده، بلکه ساعتی بعد از نماز عصر با آب افطار کن، چون در این وقت.«تجلت الهیجاء عن آل الرسول و انکشفت الملحمة عنهم»«جنگ از آلرسول بر طرف شد و آن فتنهی بزرگ فرونشست».سی تن از بنیهاشم با موالیان ایشان در میدان به خاک افتادند که شهید شدن آنها بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سخت و دشوار بود، اگر آن حضرت زنده میبود (خود آن بزرگوار برای آنها سوگواری میکرد) وبه او تسلیت داده میشد.راوی گوید: امام صادق علیهالسلام سخت گریست که محاسن شریفش تر شد... (1)6- عبدالملک گوید: از امام صادق علیهالسلام دربارهی روزهی روز تاسوعا و عاشورا سؤال کردم، حضرت فرمودند: تاسوعا روزی بود که امام حسین علیهالسلام و اصحابش در کربلا محاصره شدند، و لشکر اهل شام برای جنگیدن با آن حضرت اجتماع کردند، و ابنمرجانه و عمرسعد از کثرت سپاه و لشکر بسیاری که برای آنها گرد آمده بود خوشحال شدند، و حضرت حسین علیهالسلام و یارانش را ضعیف شمردند، و یقین کردند که دیگر یاوری برای آن جناب نمیآید و اهل عراق او را یاری نخواهند کرد. پدرم فدای آن ضعیف و غریب.آنگاه فرمودند: اما روز عاشورا.
ص:364
1) 591. مصباح شیخ طوسی : 724، بحارالانوار: 63:45 ح 3.
«فیوم أصیب فیه الحسین علیهالسلام صریعا بین أصحابه،وأصحابه حوله صرعی عراة»«روزی است که حضرت حسین علیهالسلام میان یارانش
به شهادت رسید، و اصحابش اطراف او عریان بر زمین افتاده بودند»آیا روزه در چنین روزی است؟! سوگند به پروردگار کعبه چنین نیست، روزه روزه نباشد، بلکه روز حزن و مصیبتی است که بر اهل آسمان و زمین و همه مؤمنین وارد شد.آن روز روز فرح و شادی برای ابنمرجانه و آلزیاد و اهل شام بود - که خدا بر آنها و ذراریشان غضب کند -. و آن روزی است که همهی بقعههای زمین (بر سیدالشهداء علیهالسلام) گریستند، مگر سرزمین شام.هر کس در آن روز روزه بگیرد، یا به آن برکت جوید، خداوند او را با قلبی مسخ شده با آل زیاد محشور کند و بر او غضب نماید.و کسی که در آن روز برای منزلش چیزی ذخیره کند در قلب او نفاق جای گیرد تا روز قیامت، و برکت از او و خانواده و فرزندانش سلب شود، و در این امور شیطان با او همراهی و مشارکت نماید (به دستور شیطان باشد). (1)بنابراین آنچه در این روز مهم و وظیفه میباشد اقامهی مجالس عزا بر سالار شهیدان علیهالسلام، و شرکت در آن مجالس و گریستن بر مصائب آن سرور، و به سر و سینه زدن همراه با هیئتهای سینهزنی، و خواندن زیارت عاشورا است، و باید اهل خانه و دوستان را بر این امور تشویق کرد.روایات در فضیلت گریستن و گریاندن را قبلا متذکر شدیم.
1) 592. کافی: 147:4 باب روزه عرفه و عاشورا ح 7، بحارالانوار: 95:45 ح 40.
پس از نماز صبح (1)امام حسین علیهالسلام یاران خویش را برای جنگ به صف نمود؛ زهیر بن قین را سمت راست لشکر و حبیب بن مظاهر را در سمت چپ و پرچم را بدست برادرش حضرت عباس علیهالسلام سپرد (2)و خیام را در پشت سر قرار داد، و اطراف آنرا که از پیش خندق کنده بودند، پر از هیزم و چوب نموده آتش زدند، تا دشمن از پشت سرشان نیاید.از آنسو عمرسعد لشکر خویش را آراست؛ عمرو بن حجاج را در سمت راست، شمر بن ذی الجوشن در طرف چپ، عروة بن قیس را فرمانده سوارگان، و شبث بن ربعی را امیر بر پیادگان کرد و پرچم را بدست غلامش درید داد.و از حضرت علی بن الحسین علیهالسلام حدیث شده که فرمودند: چون بامداد روز عاشورا لشکر دشمن رو به حسین علیهالسلام آورد، آن جناب دستهای خود را به دعا بالا برده، عرض کرد:«اللهم أنت ثقتی فی کل کرب، و أنت رجائی فی کل شدة، و أنت لی فی کل أمر نزل بی ثقة و عدة، کم من هم یضعف فیه الفؤاد و تقل فیه الحیلة، و یخذل فیه الصدیق، و یشمت فیه العدو. أنزلته هبک و شکوته الیک، رغبة منی الیک عمن سواک ففرجته و کشفته،
فانت ولی کل نعمة و صاحب کل
1) 593. مرحوم شوشتری میفرماید: مؤذن امام حسین علیهالسلام حجاج بن مسروق بود که او نیز از شهداست، لکن سپیده دم عاشورا آن جناب به علیاکبر علیهالسلام دستور داد اذان بگوید، و امام علیهالسلام با اصحاب خود نماز صبح را ادا نمودند. آنگاه به اهل بیت و یاران خود فرمودند: گواهی میدهم که همهی ما غیر از علی {یعنی امام سجاد علیهالسلام} کشته میشویم. اصحاب با شنیدن این خبر شاد و مسرور گردیدند. (مجالس المواعظ : 57 م 6).
2) 594. بنا بر نقل بعضی: 20 نفر از اصحاب خود را با زهیر در طرف راست، و 20 نفر با حبیب در طرف چپ قرار داد و خود آن جناب در قلب لشکر قرار گرفت. {منتهیالامال}.
حسنة و منتهی کل رغبة».در این هنگام یک گروه از دشمن اسبهای خود را در اطراف خیمههای آن جناب به جولان آورده، آن خندق را در پشت خیمهها و آتش را که در آن شعله میکشید دیدند، شمر به صدای بلند گفت: ای حسین، به آتش شتاب کردهای پیش از قیامت!امام حسین علیهالسلام فرمودند: این کیست؟ گویا شمر است. گفتند: آری.حضرت فرمودند: ای پسر زن بز چران (1)تو به سوختن در آتش سزاوارتری.مسلم بن عوسجه خواست او را با تیر بزند، امام حسین علیهالسلام جلوگیری نموده، فرمود: خوش ندارم آغاز جنگ با من باشد. (2)به روایت شیخ مفید رحمهالله و دیگران: حضرت شتر خود را طلبید و بر آن سوار شد و به آواز بلند که همه مردم بشنوند فرمود:ای مردم، گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا حق شما را بر خود در پند و اندرز ادا کنم، و عذر آمدن خود را بر شما آشکار نمایم، که اگر عذر مرا بپذیرید و گفتارم را باور کنید، و انصاف دهید، سعادتمند خواهید شد، و راه تعرض به من نخواهید داشت، و اگر نپذیرید و انصاف ندهید.(فأجمعوا أمرکم و شرکاءکم...) (3)«پس شما و شریکان خود هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید تا امر بر شما پوشیده نباشد آنگاه به من
بپردازید و مرا مهلت ندهید»(
1) 595. مادر شمر به زنا و به دنائت فطرت و خبث، معروفه بود. در «ذخیرة الدارین» از هشام کلبی روایت کرده که زن ذیالجوشن به مکانی میرفت در راه تشنه شد از شبانی آب طلب کرد، گفت: آبت نمیدهم تا مقصود مرا حاصل کنی، و او قبول کرد و به شمر حامله شد. {منتخب التواریخ : 240 ب 5 ف}.
2) 596. ارشاد: 98:2، تاریخ طبری: 423:5، الموسوعة : 413 و 415 ح 394 و 396.
3) 597. سورهی یونس، آیهی 71.
ان ولیی الله...) (1)«همانا ولی من خدائی است که قرآن را فرستاده و او یار و یاور نیکوکاران است».چون خواهران و دختران وی این کلمات را شنیدند فریاد زدند و گریستند و بانگ و شیون برآوردند.آن جناب برادر خود حضرت عباس و فرزندش حضرت علیاکبر را فرستاد تا ایشان را ساکت کند، و فرمود: بجان خودم بعد از این بسیار بگریند.چون زنها ساکت شدند، آن حضرت حمد و ثنای الهی گفت چنانکه سزاوار بود و بر پیامبر خدا و فرشتگانش و سایر پیامبران درود فرستاد که از هیچ سخنوری پیش از او، و نه بعد از او منطقی بدان بلاغت شنیده نشده است.آنگاه فرمود: نسب مرا به یاد آورید و ببینید من کیستم، و بخود آئید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید آیا کشتن و هتک حرمت من برای شما رواست؟ مگر من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصی و پسر عموی او نیستم، آنکسی که اول ایمان آورد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در هر چه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد؟ آیا حمزه سیدالشهداء عموی من نیست؟آیا جعفر بن ابیطالب که با دو بال در بهشت پرواز میکند عموی من نیست؟ آیا به شما نرسیده آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی من و برادرم فرمود که: این دو سید جوانان اهل بهشتند؟اگر سخن مرا باور دارید (دست از کشتن من بردارید و بدانید) که من راست میگویم، بخدا سوگند از آن وقت که دانستم خداوند دروغگو را دشمن دارد دروغ
1) 598. سورهی اعراف، آیهی 196.
نگفتهام.و اگر سخن مرا باور ندارید، در میان شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید شما را
خبر دهند، از جابر بن عبدالله انصاری، ابو سعید خدری، سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم، انس بن مالک بپرسید، شما را خبر دهند که این کلام را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی من و برادرم شنیدهاند.آیا این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جلوگیری از ریختن خون من نمیکند؟!شمر گفت: من خدا را بر یک حرف پرستش کنم اگر بدانم چه میگوئی (یعنی از طریق شک و بدون عقیده راسخ خدای را عبادت کرده باشم).حبیب بن مظاهر گفت: بخدا من تو را چنین میبینم که بر هفتاد حرف (یعنی بر هفتاد گونه تزلزل و شک) خدا را پرستش کنی، و من گواهی میدهم که تو راست میگوئی ونمیدانی آن حضرت چه میفرماید، چون خداوند بر دل تو مهر نهاده است.امام حسین علیهالسلام ادامه داد: اگر در این سخن هم تردید دارید، آیا در این نیز شک دارید که پسر دختر پیغمبر شما هستم؟ بخدا میان مشرق و مغرب کسی غیر از من پسر دختر پیغمبر نیست، نه در میان شما و نه در غیر شما.وای بر شما، آیا کسی از شما را کشتهام که خون او را میطلبید؟ یا مالی از شما بردهام؟ یا آسیبی به کسی رساندهام تا قصاص جوئید؟آنها خاموش شده سخنی نگفتند.آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی، و ای حجار بن ابجر، و ای قیس بن اشعث، و ای یزید بن حارث، آیا شما به من ننوشتید که میوهها رسیده و باغها سرسبز شده، و اگر بیائی سپاهی آراسته در فرمان توست، رو به ما آور؟قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم چه میگوئی، ولی به فرمان پسر عمویت یزید و ابنزیاد سر فرودآر، تا از جانب آنها آنچه دوست داشته باشی ببینی.ا
مام حسین علیهالسلام فرمود:«لا والله، لا أعطیکم بیدی اعطاء الذلیل، و لا أفر منکم فرار العبید»
«نه بخدا قسم، هرگز دست خواری به شما نخواهم داد و مانند بندگان فرار نخواهم نمود».آنگاه فرمود:یا عباد الله (انی عذت بربی و ربکم أن ترجمون...) (1)ای بندگان خدا، (همانا من به پروردگار خود و شما پناه میبرم از اینکه آزاری به من برسانید، و به پروردگار خود و شما پناه میبرم از هر سرکشی که به روز جزا ایمان نیاورد). آنگاه شتر خویش را خوابانید و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را عقال کند (2)مرحوم سید بن طاووس و دیگران روایت کردهاند:سربازان عمرسعد - لعنهمالله - سوار شدند، حضرت حسین علیهالسلام بریر را فرستاد تا آنان را پندی دهد، ولی به اندرزش گوش نداد، و بر آنها تذکراتی داد که سودی نبخشید. لذا امام حسین علیهالسلام شخصا بر مرکب خود سوار شد و آنان را دعوت به سکوت فرمود، ساکت شدند.بعد از حمد و ثنای پروردگار - آن طور که سزاوار مقام ربوبی بود - و درود بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و بر ملائکه و پیامبران الهی، فرمود: مرگ و پریشانی بر شما ای مردم، که حیران و سرگردان بودید، و ما را به دادرسی خویش خواندید، همینکه ما شتابان برای دادرسی شما آمدیم،
شمشیری که میبایست طبق سوگندهایتان برای یاری ما بکشید به
روی ما کشیدید، و آتشی را که ما بجان دشمنان مشترکمان افروخته بودیم برای خود ما دامن زدید.امروز به نفع دشمنان خود و زیارت دوستان گرد آمدهاید، با اینکه دشمنان شما نه رسم عدالتی در میان شما گذاشتهاند، و نه امید تازهای به آنان بستهاید.وای بر شما، ما را رها کردید پیش از آنکه شمشیر در یاری ما از نیام بکشید، و یا اضطراب خاطری داشته باشید و یا نظریه ثابتی اتخاذ کنید!لکن با شتابزدگی مانند ملخ دست به این کار زدید، و همچون پروانه بر این کار هجوم آوردید، مرگ بر شما ای بردگان کنیزکان، و رانده شدگان احزاب، و رهاکنندگان کتاب، و تبدیل کنندگان احکام الهی، ای جمعیت سراپا گناه، و ای شریک شدگان شیطان، و خاموش کنندگان چراغهای هدایت پیغمبر، آیا اینان را یاری میکنید و ما را خوار؟!آری بخدا، نیرنگی است که از دیر زمان در شماست، و به برگها و ریشههای شما پیچیده و شاخههای شما را فراگرفته، و شما ناپاکترین میوهی آن درختید که برای باغبان همچون استخوان گلوگیرید، ولی برای غاصب، لقمهای گوارا.«ألا و ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة، و هیهات منا الذلة، یأبی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حمیة و نفوس أبیة من أن نؤثر طاعة اللئام علی مصارع الکرام.
(1)ألا و انی زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدد و خذلة الناصر»«آگاه باشید، این زنازاده، فرزند زنازاده مرا بر سر دو راهی مرگ و ذلت نگهداشته، هرگز مباد که ما ذلت را بر مرگ اختیار کنیم. خدا و پیغمبرش و مردم باایمان و دامنهای پاک و پاکیزه که ما را پروریده، و صاحبان غیرت و حمیت، و مردمی که زیر بار ستم نروند، و تن به ذلت ندهند، همه و همه به ما اجازه نمیدهند که فرمانبری لئیمان را بر کشته شدن شرافتمندانه برگزینیم. آگاه باشید من با اینکه تنهایم گذاشتند با این افراد اندک فامیلم، با شما خواهم جنگید».سپس چند شعر از فروة بن مسیک خواندند، و در پایان فرمود:بخدا قسم، پس از این جنایات بیش از مقدار سوار شدن اسبی درنگ نخواهید کرد، که همچون سنگ آسیا سرگردان، و مانند میله وسط آن به ناراحتی و اضطراب دچار خواهید شد.این عهدی است که پدرم از جدم به من سپرده است. اکنون هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید و با شریکان خود همدست شوید و مشورت کنید تا امر بر شما پوشیده نماند، سپس به کشتن من بپردازید و مهلتم ندهید، همانا بر خدائی که پروردگار من و شماست توکل میکنم، سرنوشت همه جنبندهها بدست قدرت اوست، پروردگار من بر راه راست است.(پس آنان را نفرین کرده فرمود:)
1) 601. ابن ابی الحدید قبل از نقل خطبهی شریف مینویسد: بزرگ سرافرازی که به مردم آموخت مرگ با شرافت در سایهی شمشیر بر دنیای پست برترین دارد؛ ابو عبدالله حسین بن علی بن أبیطالب بود که بر او و اصحابش امان عرضه شد ولی از ذلت خودداری نمود. و بعد از نقل خطبه مینویسد: از ابوزید علوی نقیب بصری شنیدم که میگفت: اشعاری که ابیتمام برای محمد بن حمید طائی سروده همانا شایستهی حضرت حسین است... {شرح نهجالبلاغة: 249:3 ب 51}.
بار الها، بارانهای آسمان را از آنان باز دار و سالهائی را مانند سالهای قحطی یوسف بر آنان بفرست، و جوان ثقیفی (مختار) را بر آنان مسلط فرما، تا ساغرهای تلخ و ناگوار مرگ را در کامشان خالی کند (و با دست انتقام هیچیک از اینها را فرونگذار، هر قاتلی را بسزای قتل نفس و هر ضاربی را برای زدن کیفر دهد، و انتقام من و اصحاب و پیوستگان و پیروان مرا باز ستاند، زیرا) اینان ما را فریب دادند،
دروغگو شمردند و دست از یاری ما برداشتند و توئی پروردگار ما، توکل ما فقط بر توست، به تو روی آوردیم، و بازگشت همه به سوی توست.پس از مرکب فرود آمد و اسب سواری پیغمبر که «مرتجز» نام داشت طلب نمود، و بر آن سوار شد و اصحاب خود را برای جنگ صفآرائی نمود. (1)مرحوم مقرم قبل از نقل این خطبه مینویسد: حضرت امام حسین علیهالسلام سوار بر اسب خود شد و قرآنی گرفت و بر سر خود گشود، و مقابل آن قوم ایستاد و فرمود: ای قوم، بین من و شما کتاب خدا و سنت جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد، سپس برای خود و برای آنچه با او بود از شمشیر نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و زره و عمامه آن بزرگوار گواهی گرفت، و آن جماعت او را تصدیق کردند.آنگاه از آنها پرسید: برای چه بر کشتن من اقدام میکنید؟گفتند: به خاطر اطاعت از امیر خود عبیدالله بن زیاد. لذا آن حضرت این خطبه را انشا فرمود. (2)علامه مجلسی رحمهالله از مناقب روایت کرده که چون عمرسعد لشکر خود را برای جنگ با امام حسین علیهالسلام آماده کرد، هر یک را در جای خود گمارد، پرچمها را
در جای خود بر افراشت، جناح راست و چپ را مرتب کرد، و به قلب لشکر دستور داد پا برجا باشید و گرد حسین را همچون حلقه احاطه کنید.آن حضرت نزدیک لشکر آمد و آنها را به سکوت دعوت نمود، آنها اجابت نکردند. حضرت فرمود:وای بر شما، چه زیان دارد که گوش فرادهید و سخن مرا بشنوید،«انما أدعوکم الی سبیل الرشاد، فمن أطاعنی کان من
المرشدین، و من عصانی کان من المهلکین، و کلکم عاص لأمری غیر مستمع قولی، فقد ملئت بطونکم من الحرام، و طبع علی قلوبکم، ویلکم ألا تنصتون؟ (ألا تنصفون؟) ألا تسمعون؟»«من شما را به راه رشد و سعادت میخوانم هر کس مرا اطاعت کند هدایت یافته است، و هر که نافرمانی کند هلاکتش حتمی است، لکن شما از فرمان من سرپیچی میکنید و به گفتار من گوش نمیدهید، زیرا شکمهایتان از حرام انباشته، و بر دلهای شما مهر نهاده شده، وای بر شما آیا خاموش نمیشوید؟ (آیا انصاف نمیدهید) آیا گوش نمیکنید؟»لشکر عمرسعد یکدیگر را ملامت کردند و گفتند: گوش دهید.امام حسین علیهالسلام ایستاد و همان خطبهای که از لهوف نقل شد ایراد کرد، آنگاه فرمود: عمرسعد کجاست؟ او را نزد من بخوانید.عمر را صدا کردند. او با اینکه دیدار حسین علیهالسلام را ناخوش داشت ولی اجابت کرد.آن حضرت فرمود: ای عمر، آیا مرا میکشی به امید آنکه این زنازاده پسر زنازاده به تو حکومت ری و گرگان دهد! والله که این ولایت برای تو ناگوار باشد و به مقصود خود نخواهی رسید، این عهدی است که به من رسیده، هر چه خواهی بکن که پس از من نه به شادی دنیا شاد گردی و نه در آخرت.گویا میبینم سر تو را در کوفه بر نی نصب کردهاند، و کودکان آن را نشانه گرفته بر آن سنگ افکنند.
عمر خشمگین شد و روی بگردانید و به سپاه خود بانگ زد؛ چه انتظار میکشید، همه
یکباره بتازید که اینها یک لقمه بیش نیستند (1)طبری از سعد بن عبیده روایت کرده که پیر مردان کوفه بالای تل ایستاده بودند و برای سیدالشهداء علیهالسلام میگریستند و میگفتند:«اللهم أنزل نصرک».«خدایا نصرت خود را بر او نازل فرما».گفتم: ای دشمنان خدا، چرا فرود نمیآئید او را یاری کنید؟!سعید گفت: دیدم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام مردم را موعظه میفرمود در حالی که جبهای از برد پوشیده بود...
1) 604. بحارالانوار: 8:45، نفس المهموم : 245.
راوی گفت: عمرسعد پیش آمد و تیری به طرف سربازان حضرت پرتاب نمود و گفت: نزد امیر و عبیدالله گواهی دهید که نخستین کسی که تیر به سوی حسین پرتاب کرد من بودم.به دنبال آن، تیرها مانند قطرات باران باریدن گرفت.حضرت به یارانش فرمود: رحمت خدا بر شما باد، برخیزید وبرای مرگی که چارهای از آن نیست آماده شوید که این تیرها از دشمن، رسولان مرگند به سوی شما.پس دو لشکر پارهای از روز را با هم جنگیدند، و چند حمله، یکی پس از دیگری کردند تا آنکه عدهای از یاران حضرت شهید شدند.(که به روایت محمد بن أبیطالب در این حمله پنجاه نفر از اصحاب آن حضرت شهید شدند که ابن شهر آشوب در «مناقب» نام آنها را ذکر نموده است.)راوی گفت: در این هنگام امام حسین علیهالسلام دست بر محاسن شریف زد و فرمود: غضب خداوند بر یهود وقتی سخت شد که فرزند برای خدا قرار دادند، و خشم الهی بر نصاری هنگامی شدت یافت که خداوند را سومین خدا خود خواندند، و بر طایفهی مجوس آنگاه سخت خشمگین شد که آفتاب و ماه را بجای خدا پرستیدند.و خداوند بر گروهی سخت غضبناک شده است که همه برای کشتن فرزند دختر پیغمبرشان یک زبان شدهاند.بخدا سوگند، از خواستههای آنان هیچ نخواهم پذیرفت تا آنگاه که بخون خویش رنگین شوم و خدای متعال را با این حال ملاقات کنم.
(1)مرحوم شیخ مفید مینویسد: عمرسعد فریاد زد: ای درید، پرچم را نزدیک آر. درید پرچم را نزدیک آورد. عمر سعد تیری به کمان نهاده به سوی لشکر آن حضرت پرتاب کرد و گفت: گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر رها کردم.به دنبال او لشکرش تیرها رها کردند و به میدان آمده مبارز خواستند. (2)مرحوم شوشتری میفرماید: حدیث صحیح است که در این تیراندازی (اول) نصف لشکر سیدالشهداء علیهالسلام شهید شدند.
مرحوم شوشتری گوید: در چند مورد آن حضرت گریستند؛ و نکتهاش شاید چند وجه باشد: یکی آنکه خود گریه بر مصائب اهل بیت از اعظم عبادت است، و دیگر به جهت اضمحلال دین خدا بوده، و سوم آنکه چون ائمه علیهمالسلام از لوازم بشریه خالی نبودند همچنانکه گرسنگی و تشنگی و خستگی از برای ایشان بود، به ناچار در مصیبتها و گرفتاریها نیز دل آنها میسوخت، چنانکه حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در فوت طفلش ابراهیم گریان شد و فرمود: «دل میسوزد و اشک میریزد، ولیکن سخنی نمیگویم که موجب غضب الهی باشد». (1)و امام حسین علیهالسلام نیز تأسی به جد بزرگوارش نمود.آیا برای بشر ممکن است که بعد از شهادت برادران و فرزندان و یاران بسیار، خود را تنها و بیکس و مظلوم ببیند، دشمنان اطراف او را احاطه کرده، زمین بر او تنگ شده، زنان و کودکان گرسنه و تشنه در کنارش، یکی ناخوش، دیگری بیهوش،برخی در حال جان دادن، و خود در آستانهی شهادت، بیتابی نکرده، و به آنها سفارش میکند: آمادهی اسیری باشید، شکیبائی کنید، صحیه و جزع ننمائید؟!1- میخواهد روانه شود دختر کوچکی از او به جامهاش میچسبد و عرض میکند: اندکی توقف کن تا توشهای از تو بر گیرم که این وداع آخر است، و دست و پای او را ببوسد. امام علیهالسلام او را به دامان گرفت، گریست، و اشک خود را با آستین پاک نموده فرمود:سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی منک البکاء اذ الحمام دهانی
1) 609. بحارالانوار: 157:22.
ای سکینه، بدان که بعد از من گریهای طولانی برایت هست، آنگاه که مرگ من فرارسد... (1)
2- هنگامیکه کنار بدن برادرش حضرت عباس آمد، دید بر خاک افتاده، مشک سوراخ شده در یک طرف، و دستهای قطع شده هر یک در یک طرف، پس گریهی شدیدی نمود (2)3- وقتی که قاسم اراده جنگ نمود، او را در بغل کشید و آنقدر گریست که غش کرد (3)4- آنگاه که کنار جسد قاسم تشریف آورد.5- وقتی که پسرش علیاکبر به میدان رفت، اشکش جاری شد، محاسن شریفش را به روی دست گرفت، سر به آسمان کرده، مناجات نمود.6- وقتی که خواهرش زینب را از گریه و جزع تسلی میداد، در آن حال گریه بر خودش غالب شد و قطرات اشک از چشمش فروریخت (4)هرگاه در حالات مذکور تأمل کنی میدانی که عادتا محال است که صاحب قلب رئوف و مهربان در این احوال گریان نشود.
(1) «أبکی الیک مکروبا و أستعین بک ضعیفا نو أتوکل علیک کافیا، احکم بیننا و بین قومنا بالحق، فانهم غرونا و خدعونا و غدروا بنا و قتلونا و نحن عترة نبیک محمد بن عبالله علیهالسلام...»«گریه میکنم با دلی پر از درد. نمیدانم برای آن گریه چه سببی بوده است، از بابت زخم تیرها و نیزهها نباشد باید سببی غیر از اینها داشته باشد» (2)موارد گریه آن حضرت بسیار میباشد که در ضمن مقتل خود و اصحاب و خاندانش خواهد آمد.
مرحوم آیةالله جزایری مینویسد: برای اینکه دوستان و متوسلان به آن حضرت، روز قیامت در حضور دیگران خجالت نکشند مواردی آن حضرت خجالت کشید که بعضی از ذکر مینمائیم:1- از روی علیاکبر علیهالسلام وقتی که طلب آب کرد.2- از حضرت قاسم علیهالسلام زمانی که طلب آب نمود.3- از حضرت قاسم وقتی که عمو را طلبید و تلاش آن حضرت برای او سود نبخشید.4- از سکینه آنهم در موارد متعدد.5- از علیاصغر زمانی که بعد از درخواست آب، حرمله تیر سه شعبه رها کرد.6- از رباب مادر علیاصغر، وقتی که فرزندش را به طرف خیام میآورد.7- از لیلی مادر علیاکبر علیهالسلام زمانی که خبر کشته شدن فرزندش را به او داد.8- خجالتش از جمیع اهل بیت خود که نتوانست آنها را یاری نماید و از آن مهالک نجات دهد.9- خجالت آن حضرت از خواهر خونجگر خود حضرت زینب که آن خجالت دائمی است، چنانکه حضرت سکینه نقل میکند: در عالم رؤیا حضرت فاطمه علیهاالسلام به حضرت سیدالشهداء علیهالسلام فرمود: چرا نظر مرحمت به خواهرت نمیکنی؟ حضرت فرمود: من از او خجالت میکشم.
چون روز هفتم دستور آمد که از آب جلوگیری شود، در خیمهها آب کمیاب شد، لکن - همانطور که قبلا گفتیم - وقتی تشنگی بر اصحاب آن حضرت غلبه میکرد، با زحمت مقداری آب تهیه میکردند ولی چون عمرسعد فهمید بشدت مانع شد، لذا دیگر در خیمهها آب پیدا نشد و تشنگی بالا گرفت خصوصا روز عاشورا از چند جهت:1- نبودن آب در خیمهها.2- تابش آب بطور مستقیم، چون چیزی مانند درخت و... نبود که مانع از تابش بشود.3- داغ شدن زمین کربلا در اثر تابش آفتاب.4- پوشیدن بعضی از اصحاب آن بزرگوار سلاح و لباس رزم.5- داغ دیدن، زنان و بچهها و اصحاب و خود سیدالشهداء علیهالسلام اینهمه کشته میدادند، داغ آنها سبب میشد که بیشتر تشنه شوند.6- بودن زخمهای متعدد بر پیکر آن عزیزان و خون آمدن از آن زخمها.7- کودکان صغیر که طاقت تشنگی ندارند.8- نبود نان و غذا که لااقل از شدت تشنگی بکاهد.9- بودن عاشورای آن سال در اواخر تابستان.حال بنگرید بر آنها چه گذشت، و لذا امام حسین علیهالسلام به شیعیان پیام تشنگی میدهد، همانطور که کفعمی رحمهالله از حضرت سکینه نقل کرده که گفت:چون پدرم کشته شد، آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم، حالت بیهوشی به من روی داد، در آن حالت شنیدم که پدرم میفرمود:
شیعتی ما ان شربتم ری عذب فاذکرونی أو سمعتم بغریب أو شهید فاندبونی
ای شیعیان من، هر وقت آب خوشگوار بنوشید یاد از لب تشنهی من نمائید، و هر زمان نام غریب یا شهیدی را شنیدید، بر من ندبه کنید. (2)قبلا روایت جبرئیل علیهالسلام به آدم را نقل کردیم که جبرئیل گفت:«ولدک هذا یصاب بمصیبة تصغر عندها المصائب، فقال: یا أخی، و ما هی؟ قال: یقتل عطشانا، غریبا، وحیدا، فریدا، لیس له ناصر و لا معین، و لو تراه یا آدم، و هو یقول: وا عطشاه، وا قلة ناصراه، حتی یحول العطش بینه و بین السماء کالدخان...»«به این فرزند تو مصیبتی میرسد که همهی مصیبتها نزد آن کوچک میباشد، گفت: ای برادر، آن چه مصیبتی است؟ گفت: تشنه، غریب، و تنها کشته میشود، یار و معینی ندارد، ای کاش او را میدیدی - ای آدم - که میگوید: وای از تشنگی، وای از بییاوری، تا اینکه تشنگی میان او و آسمان مانند دود حائل گردد...» (3)نیز روایت حضرت موسی گذشت که در آن خداوند فرمود:«یا موسی، صغیرهم یمیته العطش، و کبیرهم جلده منکمش»«ای موسی، اطفال کوچک ایشان از تشنگی هلاک شوند.پ وست بدن بزرگشان (از تشنگی)
منقبض میگردد» (4)و خواهد آمد کلام حضرت ابوالفضل علیهالسلام که به لشکر فرمود: زنان و فرزندان برادرم تشنه هستند، به آنها آب دهید که قلوب آنها از تشنگی گرفته است...نیز خواهد آمد: عدهای از اطفال از تشنگی جان دادند.
مواردی هم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام فرموده باشند:«اسقونی شربة من الماء فقد نشفت کبدی من شدة الظماء»«مرا جرعهای آب بدهید که جگرم از شدت عطش تافته شده است».مرحوم واعظ قزوینی گوید: در لغت «نشف» را به آن تشنگی گویند که از شدت تابش آفتاب به مروز زمان برآمدگی پیدا کند و پوسته پوسته شود. (5)در بعضی کتب مقاتل از حضرت سکینه روایت شده که در شب «یا روز» نهم محرم آب در خیمهها نایاب شد، و ظرفهائی که در آن آب میکردند خالی بود، و از تشنگی لبها خشک شده بود و انتظار جرعهای آب میکشیدیم ولی یافت نمیشد.با خود گفتم: به خیمه عمهام زینب بروم، شاید مقداری آب برای ما ذخیره کرده باشد، چون به در خیمه عمهام رسیدم دیدم آن مخدره نشسته و برادر شیر خوارم علی اصغر را به دامن گرفته:«و هو یلوک بلسانه من شدة العطش»«آنقدر این کودک تشنه است که زبان خود را از تشنگی در دهان میگرداند»و عمهام گاهی برمیخیزد و گاه مینشیند.
(نظر به برادرم کردم دیدم از شدت عطش مثل ماهی که از آب بیرون افتد مضطرب است و عمهام او را تسلی میداد و میفرمود:«صبرا صبرا یابن أخی»«آرام آرام ای پسر برادرم»مشکل با این تشنگی زنده بمانی.حضرت سکینه گوید: وقتی این حالت را دیدم گریه گلویم را گرفت، ولی سکوت
اختیار کردم تا عمهام متوجه نشود که سبب زیادی حزن او گردد. لکن او ملتفت شد و فرمود: سکینهای؟ عرض کردم: آری. فرمود: برای چه گریه میکنی؟ گفتم: حال برادر شیرخوارم مرا به گریه انداخته است.سپس به او گفتم: عمه جان، بیا برویم به خیمه عموها و عمو زادهها، شاید آنها آبی ذخیره کرده باشند.حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: گمان نکنم آنها آب داشته باشند. با این حال به سوی آنها رفتیم، اما به خیمه هر کدام از آنها میرفتیم آب پیدا نمیشد، عمهام به خیمه خود برگشت و از عقب ما قریب بیست طفل از پسر و دختر میآمدند، که شاید ما آب پیدا کنیم و به آنها بدهیم، و فریاد العطش العطش سر میدادند (و از تشنگی مثل جوجه پرکنده میلرزیدند)... (6)مرحوم ملا محمد حسن یزدی (بعد از جریان ملاقات آن حضرت با حر و لشکرش) مینویسد:آه! حسین بن علی علیهماالسلام ایشان را آب داد. آنان عوض آب شمشیرهای آبدار بر بدن او زدند، و او را با لب تشنه شهید کردند.اسبان ایشان را سیراب کرده و آنان طفل شیر خوارهی او را آب ندادند، بلکه عوض آب پیکان تیر به حلقومش زدند.
ایشان بدون آنکه آب طلب نمایند آنان را سیراب کرده و آن حضرت هر چند نالهی واعطشاه کرد و هر چه فرمود:«اسقونی شربة من الماء فقد تفتلت کبدی من الظماء».«مرا یک جرعه آب دهید که جگرم از تشنگی کباب شد».با تیر و سنان پاسخش دادند...
خداوند قبل از اینکه آسمان و زمین را خلق کند آب را آفرید(و کان عرشه علی الماء).آن آبی که مایهی خلقت آسمانها و زمینهاست.خلقت آب برای امام حسین علیهالسلام بود، از برکت امام حسین علیهالسلام و بواسطه امام حسین علیهالسلام بود. چون همهی موجودات به جهت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است به حکم «لولاک لما خلقت الأفلاک»،و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی امام حسین علیهالسلام فرمود:«حسین منی و أنا من حسین»گویا همه از جهت حسین خلق شدهاند.این اصل تکوینی آب، اما پارهای از احکام شرعیه آن:1- در قیامت اولین پاداش که به شخص میدهند اجر آب دادن است معلوم میشود که آن خصوصیتی دارد.2- در آب نهرها خداوند برای همه حقی قرار داده، اگر چه مالک داشته باشد، صغیر هم باشد ولو بدانی صاحب آن راضی نیست، تشنگان میتوانند از آن آب بخورند.
3- از احکام خاصه «آب دادن» این است که جگر تشنه را سیراب کردن اجر دارد ولو کافر باشد، ولی اگر کسی طعامی به کافر بدهد ثواب ندارد.راوی گوید: در راه مکه من هم محمل امام صادق علیهالسلام بودم، دیدم شخصی در زیر سایه درخت مغیلان افتاده، حضرت فرمودند: برو، مبادا از تشنگی افتاده
است.میگوید: پیاده شدم و رفتم. عرض کردم: یابن رسولالله، نصرانی است، فرمود: آبش بده «لکل کبد حراء أجر»«برای سیراب کردن هر جگر تفتیده و سوزان اجری است».اگر مسلمان به مسلمان آب بدهد اجر دارد، اگر مسلمان به کافر، کافربه مسلمان، کافر به کافر آب دهد پاداش داده میشود ولو به تفخیف گناه و عذاب باشد.4- حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول وضو بودند، گربهای از راه گذشت، نگاه به آب کرد، فرمود: معلوم است گربه تشنه است، وضو را رها کردند و آب را نزد گربه گذاشتند. گربه آب خورد و از باقیمانده آن وضو را تمام کرد.5- از جمله مسائل متعلق به آب این است که اگر کسی در سفر باشد و حیوانی همراه داشته باشد و بترسد که اگر وضو بگیرد آن حیوان تشنه بماند، آب را به حیوان بدهد و تیمم کند.حال که فضیلت آب دادن به تشنگان معلوم شد میگوییم:در بین تشنهها در صحرای کربلا سه امام بود، حضرت امام حسین علیهالسلام و امام سجاد علیهالسلام و امام باقر علیهالسلام، و باقی دیگر امامزادهها و اصحاب ایشان، از علماء و فضلاء و اصحاب اسرار و زهاد و عباد و اطفال و زنها..حال بنای آب دادن به تشنگان است. خداوند چهار سقا برای تشنگان قرار داده:سقای اول: حضرت خاتم الأنبیاء است که جام در دست دارد و در میدان کربلا ایستاده و بعد از کشته شدن به شهدا آب میدهد مگر علیاکبر علیهالسلام. که احتمالا
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در این عالمب ه او آب داده باشد.سقای دوم: حضرت امام حسین علیهالسلام، در شب هفتم یا هشتم حضرت عقب خیمه رو به قبله نوزده قدم آمد، خاک از آن برداشت. چشمه آبی نمودار شد. از آن چشمه
آب خوردند بعد ناپدید شد.با اینکه طبیعت سیدالشهداء علیهالسلام این بود که خواهش کردن بر او دشوار بود، ولی همهی همتش در طلب آب برای تشنگان بود.نه تنها خواهش کردن بر جنابش دشوار بود، بلکه اگر کسی هم از وی درخواست میکرد بر آن حضرت سخت میگذشت، شخصی نامهای آورد، حضرت فرمود: خواستهی تو برآورده است. گفتند: نامه را نخواندهاید؟ فرمود: اگر نامه را بخوانم همین مقدار آبرویش میرود و ذلیل میشود.آن جناب بالین اسامه - هنگام مردنش - حاضر شدند، او گفت: وا غماه! فرمود: چرا اظهار اندوه میکنی؟ گفت: 60 هزار درهم قرض دارم، آن حضرت فرمود: بدهی تو بر عهدهی من، با اینکه او از جنابش خواهش هم نکرده بود.کسی که اینقدر بر او سخت میگذرد که کسی از ایشان سؤال کند، حال چه بر او میگذرد که مجبور شود از دیگری خواهش نماید.آن حضرت برای اینکه حجت تمام کند درخواست آب میکرد.امام حسین علیهالسلام سه مرتبه به اهل کوفه آب داد؛ یکی در کوفه برای آنها از خداوند طلب باران نمود.و دیگر در جنگ صفین بعد از آنکه لشکریان معاویه آب را محاصره کردند، از ایشان باز پس گرفت، و کوفیان توانستند از آب استفاده کنند.و سوم: هنگامی که با لشکر حر ملاقات کردند، حر و تمامی لشکر او تشنه بودند. آن جناب همگی آنان را با مرکبهایشان آب دادند. (که جریان آن قبلا گذشت)کسی که اینقدر خواهش براو دشوار است، اول بریر را فرستاد، ولی ناامید برگشت،
جناب حر رفت پذیرفته نشد، حضرت عباس را فرستادند بدون پاسخ بازگشت، به ناچار خود برای خواهش مقابل آنها رفت. اول فرمود: خواهش دارم
به همه ما آب بدهید. قبول نکردند. بعد فرمود: لا اقل به این زنها آب بدهید.بعد تنزل کرده فرمود: اطفال کوچک را آب بدهید، قبول نکردند. از این هم پایینتر آمد، رفت و طفل شیرخوار را آورد که خودتان به او آب بدهید،«أما ترونه کیف یتلظی عطشا».در جریان این طفل دو چیز بیش از همه دل را میسوزاند یکی آنکه فرمود: خودتان آبش بدهید، دیگر آنکه او را بلند کرده فرمود: ببینید چطور رنگش زرد شده و از بیآبی دست و پا میزند.سقای سوم: ابوالفضل العباس است که یکی از القاب آن جناب سقا است. اینقدر امام حسین علیهالسلام او را دوست میداشت که میفرمود: «بنفسی أنت»، یعنی جانم فدایت. چون ابوالفضل علیهالسلام شدت تشنگی اطفال را مشاهده نمود، که در اثر تشنگی برخی از آنها جان دادند، از میدان رفتن منصرف شد و به طرف شریعه حرکت نمود تا آب بیاورد، چون وارد شریعه شد به یاد تشنگی برادر و اطفال او افتاد از آن آب نیاشامید و مشک خود را پر آب کرده بیرون آمد.برای ما روشن نیست که هنگامیکه حضرت ابوالفضل علیهالسلام از این عالم رفت و برای او آب آوردند، آیا آب خورد یا نه!سقای چهارم این تشنگان، چشم دوستان است
شکی نیست که فضائل آنها بیشمار است و ما کوچکتر از آن هستیم که بتوانیم به حقیقت آنان پیببریم، لکن گوشهای از کمالات و فضایل برجستهی ایشان بیان میشود.معمولا بزرگان هر کدام از ایشان را بطور جداگانه نام برده و مقداری از فضایل آنان را برشمردند، مثل مؤلف «فرسان الهیجاء»، و دیگر علماء در کتب تاریخی و رجالی خود. ولی ما در اینجا بطور عموم نمونههائی نام میبریم:1- از همه یاران پیامبران و اوصیاء بالاترند؛امام حسین علیهالسلام در شب عاشورا به اصحاب خود فرمود:«فانی لا أعلم أصحابا أوفی و لا خیرا من أصحابی، و لا أهل بیت أبر و لا أوصل (أفضل) من أهل بیتی»«همانا من اصحابی باوفاتر و بهتر از یاران خود سراغ ندارم، و خاندانی نیکوکارتر و مهربانتر از خاندان خود ندانم» (9)2- جاهای خود را پیش از شهادت مشاهده نمودند؛... امام حسین علیهالسلام به یاران خود فرمود: سرهای خود را بالا کنید و بنگرید. پس آنان جاهای خود را در بهشت مشاهده کردند، لذا آنان با سینه و روی جلو تیر
1) 616. خصائص الزینبیه : 58 خصیصه 19.
2) 617. مصباح کفعمی : 741.
3) 618. بحارالانوار: 245:44 ب 30 ح 44.
4) 619. بحارالانوار: 308:44 ب 36 ح 19، {لباس چروکیده را منکمش گویند}.
5) 620. ریاض القدس: 122:2.
6) 621. معالی السبطین: 196:1، ریاض القدس: 270:1.
7) 622. مهیج الأحزان : 60 م 2.
8) 623. مجالس المواعظ یا چهار مجلس : 71 م 8.
9) 624. ارشاد: 93:2، مثیر الأحزان : 54، الموسوعة : 395.
و نیزه میرفتند تا به جایگاه خود در بهشت برسند. (1)در زیارت ناحیهی مقدسه، پس از نام بردن از شهداء میفرمایند:«أشهد لقد کشف الله لکم الغطاء، و مهد لکم الوطاء، و
أجزل بلکم العطاء»: «گواهی میدهم که خداوند پرده را از جلو چشم شما برداشت، و برای شما بستر گسترد و عطای سرشاری به شما داد» (2)3- با اینکه تعداد آنها اندک بود و با دشمن قابل مقایسه نبود و احتمال رهائی از آن معرکه نمیدادند و یقین به شهادت داشتند اقدام کردند، ولی اصحاب انبیاء و اوصیاء نسبت به دشمنانشان این مقدار کم نبودند و احتمال خلاصی و پیروزی و نصرت و بدست آوردن غنیمت میدادند.4- احدی بر آنها سبقت نگرفته و از متأخرین هم کسی به مقامات آنها نمیرسد:از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام با عدهای از کربلا عبور کردند... و این شعر را خواندند:مناخ رکاب و مصارع الشهداء لا یسبقهم من کان قبلهم و لا یحلقهم من أتی بعدهم (3)محل پیاده شدن سواران، و بر زمین افتادن شهیدانی است که از گذشتگانکسی از آنها جلو نیفتاده، و از آیندگان کسی به مقام آنها نخواهد رسید.و از حضرت باقر علیهالسلام روایت شده که فرمودند:مناخ رکاب و مصارع عشاق شهداء لا یسبقهممن کان قبلهم و لا یلحقهم من بعدهم (4)5- از کثرت شوق شهادت درد شمشیر و تیر و نیزه را احساس نمیکردند:
حضرت باقر علیهالسلام میفرماید: حضرت امام حسین علیهالسلام پیش از آنکه شهید شود به یارانش فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمودند:... جمعی از یارانت با تو شهید شوند که از ضربات شمشیر و نیزه دردی حس نمیکنند و این آیه را تلاوت فرمود:
(قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم) (1)«ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش»... (2)6- در شجاعت بینظیر بودند:چنانکه بزرگان در مقتل آنها بطور جداگانه به آن اشاره کردهاند.به یکی از کسانی که در کربلا با لشکر پسر سعد بود گفتند: وای بر تو، ذریهی پیامبر را به قتل رسانیدی! گفت: سنگ بر دهان تو، اگر میدیدی آنچه ما دیدیم تو هم همین کار را میکردی، آنان جماعتی بودند که دستهای آنها به شمشیر بود مانند شیران درهم شکننده، از راست و چپ خود را به دهان مرگ میزدند، و امان قبول نمیکردند و رغبتی هم از مال دنیا در دل نداشتند، و هیچ چیز بین ایشان و مرگ حایل نبود، یا باید پیروز شوند یا مرگ آنها را در بر گیرد، اگر با آنها جنگ نمیکردیم تمام ما را از دم شمشیر هلاک میکردند. (3)7- از جنگ و شهادت هراسی نداشتند.حضرت امام جواد علیهالسلام از پدرانش از حضرت سجاد علیهالسلام روایت کرده که چوهن کار بر امام حسین علیهالسلام سخت شد همراهانش او را برخلاف خود دیدند، زیرا کار به آنها که سخت میشد رنگشان دگرگون میگشت و میلرزیدند و دلشان هراسان میشد، ولی حضرت حسین علیهالسلام و یاران مخصوصش رنگشان باز میشد و آرام و آسوده خاطر میشدند.
آنها به یکدیگر میگفتند: نگاه کنید باکی از مرگ ندارند.حضرت حسین علیهالسلام به یاران خود میفرمود: ای کریم زادگان صبر کنید که مرگ جز پلی نباشد که شما را از سختی و تنگی به بهشت پهناور و نعمتهای جاویدان میرساند، کدام یک از شما خوش ندارد که از زندانی به کاخی رود؟ ولی برای دشمنان شما چنانست
که از کاخی به زندانی روند و شکنجه شوند.همانا پدرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برایم حدیث کرد که فرمود:«ان الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر، و الموت جسر هؤلاء الی جنانهم، و جسر هؤلاء الی جحیمهم»«به راستی دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است، و مرگ پل اینهاست به بهشت خود، و پل آنانست به دوزخ خود»،نه دروغ گویم و نه به من دروغ گفتهاند (1)8- خداوند از آنها قبض روح نمود:در حدیث امایمن جبرئیل به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:... «فاذا برزت تلک العصابة الی مضاجعها، تولی الله عزوجل قبض أرواحها بیده، و هبط الی الأرض ملائکة من السماء السابعة، معهم آنیة من الیاقوت و الزمرد مملوة من ماء الحیاة، و حلل من حلل الجنة و طیب من طیب الجنة، فغسلوا جثثهم بذلک الماء و البسوها الحلل و حنطوها بذلک الطیب، و صلت الملائکة صفا صفا علیهم»«چون این جمع به آرامگاه خود افتادند خداوند بدست خود جان آنها را بگیرد، و فرشتگانی از آسمان هفتم به زمین نازل شوند که ظرفی از
1) 632. معانی الأخبار : 474، بحارالانوار: 297:44 ب 35 ح 2.
یاقوت و زمرد پر از آب حیات، و حلهها و طیب بهشتی با آنهاست، با آن آب بدنهایشان غسل داده و آن
جامهها را به آنان پوشانده و با عطر بهشتی حنوط کرده، سپس دسته دسته بر آنها نماز بخوانند»... (1)9- ملائکه آنها را دفن نموده، بر جنازهی آنها نماز خواندند و... که حدیث آن گذشت.10- بدست مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم قبر آنها کنده شد:حضرت صادق از پدرش علیهماالسلام نقل میکنند که بامدادی امسلمه شروع به گریه نمود، به او گفتند: تو را چه شده؟ گفت: فرزندم حسین علیهالسلام کشته شد، از هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفته بود تا امشب او را ندیده بودم، امشب او را رنگ پریده و ناراحت دیدم. گفتم: چرا شما را اینگونه مینگرم؟ فرمودند: از اول شب تاکنون مدام قبر حضرت حسین و یارانش را میکندم. (2)11- خون آنها تحویل خداوند داده شد:ابنعباس گوید: در شبی که حضرت حسین علیهالسلام کشته شده بود، در خواب دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شیشهای بدست دارد بخونهائی را در آن جمع میکند، گفتم: ای رسول خدا، اینها چیست؟ فرمودند: اینها خون حسین و اصحاب اوست که به سوی خداوند بالا میبرم.چون صبح شد ابنعباس شهید شدن امام حسین علیهالسلام و خواب خود را برای مردم نقل کرد، بعد معلوم شد که در همان روز شهید شده است. (3)12- خداوند از آنها خشنود است:حضرت صادق علیهالسلام میفرمایند: در نمازهای واجب و نماز خود سورهی والفجر
را بخوانید و به آن رغبت کنید که سورهی حضرت حسین علیهالسلام است.ابواسامه که در مجلس حاضر بود سؤال کرد:چگونه این سورهی حسین علیهالسلام است؟
فرمودند: آیا نشنیدهای که در آخر سوره میفرماید:(یا أیتها النفس المطمئنة - ارجعی الی ربک راضیة مرضیة) (1)مقصود از نفس مطمئنه و راضیه و مرضیه حضرت امام حسین علیهالسلام است، و در روز قیامت یاران او از آل محمد علیهمالسلام از خداوند خشنود، و خداوند هم از ایشان خشنود است.این سوره فقط دربارهی حضرت حسین علیهالسلام و شیعهی او و شیعیان آل محمد علیهمالسلام میباشد، و هر کس بر خواندن این سوره مداومت کند، در درجات بهشت با حضرت حسین علیهالسلام باشد، همانا خداوند عزیز و حکیم است. (2)13- درجات آنها از همهی شهداء بالاتر است؛جبله مکیه گوید: از میثم تمار شنیدم که میفرمود:... بدان ای جبله، روز قیامت حضرت امام حسین علیهالسلام سید و سرور شهداء ست، و یاران او درجهای بر شهیدان دیگر بالاترند... (3)و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خبر طولانی میفرمایند:«تنصره عصابة من المسلمین، أولئک من سادة شهداء امتی یوم القیامة» «دستهای از مسلمین او را یاری میکنند که ایشان سرور شهیدان در روز قیامت هستند» (4)در زیارت آنان آمده:«أنتم سادات الشهداء فی الدنیا و الاخرة، و أنتم السابقون و المهاجرون
والأنصار».
14- عباراتی در زیارت آنها آمده که برای دیگر اصحاب نقل نشده است؛ از قبیل:أولیاء الله، أصفیاء الله، أبرار الله، الطاهرون، المهدیون، شیعة الله و... (1)15- در زهد و تقوی و عبادت و... سرآمد بودند.مثلا دربارهی حبیب بن مظاهر نوشتهاند که حافظ قرآن بوده، هر شب بعد از نماز عشاء تا طلوع فجر یک ختم قرآن مینمود.16- با شهادت آنها دین خدا، حق، ولایت، نماز، روزه، جهاد، و... همه زنده شد، و اگر آنها شهید نشده بودند حتی اسمی از دین باقی نمانده بود.(به قسمت علت قیام حضرت امام حسین علیهالسلام مراجعه شود).عدهای از بزرگان با دیدن این احادث که مقداری از آن را یادآور شدیم فرمودهاند: شهدای کربلا و اصحاب حسینی از همه یاران انبیاء و أوصیاء و أئمه معصومین علیهمالسلام بالاترند، و بعضی هم گفتهاند از همه بالاترند بجز اصحاب حضرت مهدی - عجل الله تعالی فرجه الشریف - (یعنی آن 313 نفر).بهرحال غرض از یادآوری این قسمت این است که بعضی از نادانها که خود یا دیگری را در دریف اصحاب حسینی قرار میدهند بدانند که این جنایت بزرگی است که قابل بخشش نیست، از خداوند قهار و از غیرت حق تعالی بترسند، و مطلب را کوچک نشمارند، مقام رفیع آنها را تنزل ندهند.چه کسی میتواند به این مقام برسد که قابض روح او خود خداوند باشد و خون او را پیامبر جمع کند! این خون تا آسمان نمیرود، تا لوح نمیرود، از عرش و کرسی همه میگذرد و بدست خداوند سپرده میشود. فهم این جمله برای ما مشکل
1) 640. به مفاتیح الجنان باب زیارت شهداء کربلا مراجعه شود.
است، و یا خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برای آنها قبر بکند و فضایل دیگر.
علماء و بزرگان به تفصیل نحوهی شهادت یاران حضرت را نوشتهاند. اما کلمات آنها در ترتیب شهادت و شماره و رجز آنها مختلف است، و ما فقط عدهای از معروفین آنها را ذکر میکنیم.
وداع اصحاب آن سرور
صاحبان مقاتل نوشته اند: در میان اصحاب امام حسن علیه السلام چنین رسم بود که هر یک از آنها اراده جنگ و رفتن به میدان می کرد، خدمت آن حضرت می رسید و عرض می کرد:
((السلام علیک یابن رسول الله))
حضرت پاسخ داده، می فرمودند:
((نحن خلفک))
((مانیز به شما ملحق خواهیم شد)).
سپس این آیه را قرائت می فرمودند:
«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»
تا اینکه همگی شهید شدند (1)و جز اهل بیت آن حضرت کسی باقی نماند.
1) 641. از اصحاب امام حسین دو نفر بعد از عاشورا در اثر جراحات شهید شدند: یکی؛ سوار بن منعم نهمی که اسیر شد و بعد از 6 ماه فوت نمود. دوم؛ موقع بن ثمامه صیداوی که بعد از اسارت به زراره {محلهای در کوفه} تبعید شد و یک سال بعد از قضیه عاشورا درگذشت. (ابصار العین فی أنصار الحسین علیهالسلام : 129).
مرحوم شیخ مفید قدس سره و دیگران روایت کردهاند که حر چون دید آن مردم به جنگ با آن حضرت مصمم شدهاند، نزد عمرسعد آمد و گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهی کرد؟ گفت: آری بخدا، جنگی کنم که آسانترین آن افتادن سرها و بریدن دستها باشد.حر گفت: آیا در آنچه به شما پیشنهاد کرد راضی نمیشوید؟ (یعنی بگذارید باز گردد). عمر گفت: اگر کار به دست من بود میپذیرفتم، ولی امیر تو عبیدالله راضی نمیشود.حر بیامد و دور از مردم به کنار ایستاد، مردی از قبیله او به نام قرة بن قیس همراهش بود، به او گفت: امروز اسب خویش را آب دادهای؟ قرة گفت: نه، گفت: نمیخواهی آن را آب دهی؟قرة گفت: والله، به خاطرم رسید که میخواهد از جنگ کناره جوید و خوش ندارد که من او را در آن حال ببینم. به او گفتم: اکنون میروم آن را آب میدهم، او از آنجائی که ایستاده بود دورتر شد، و بخدا قسم اگر مرا بر کار خود آگاه میکرد من هم با او رفته بودم و به امام علیهالسلام میپیوستم.اندک اندک به امام حسین علیهالسلام نزدیک شد. مهاجز بن اوس به او گفت: ای حر، چه اندیشهای داری؟ آیا میخواهی حمله کنی؟ پاسخش را نداد و لرزه اندامش را گرفت. مهاجر گفت: در کار تو سخت حیرانم، بخدا در هیچ جنگی تو را به این حال ندیدهام، و اگر از من میپرسیدند: دلیرترین مردم کوفه کیست، از تو نمیگذشتم، این چه حالی است که در تو مشاهده میکنم؟حر گفت: بخدا، من خود را میان بهشت و دوزخ مخیر میبینم و سوگند بخدا هیچ چیز را بر بهشت اختیار نمیکنم، هر چند مرا پاره پاره کنند و بسوزانند.آ
1) 642. بحارالانوار: 31:45، مقتل خوارزمی: 25:2، منتهی الامال: 373:1.
نگاه اسب تاخت و به امام حسین علیهالسلام پیوست، در حالی که دست بر سر نهاده و
میگفت:«اللهم الیک أنبت فتب علی، فقد أرعبت قلوب أولیاءک و أولاد بنت نبیک»«بار الها، به سوی تو باز گشتم، مرا ببخشای و توبه مرا بپذیر، که ترس در دل دوستان تو و فرزندان رسول تو افکندم».چون نزدیک شد و سپر خود را واژگون کرد، دانستند امان میطلبد. به حضور آن جناب رسید، سلام کرد و عرض نمود: فدایت شوم یابن رسولالله، من بودم که راه بازگشتن را بر تو بستم و همراه تو شدم و بر تو تنگ گرفتم، ولی گمان نمیکردم این قوم پیشنهاد تو را نپذیرند، و کار را به اینجا بکشانند.بخدا اگر میدانستم هرگز به چنین کاری دست نمیزدم، و من اکنون از آنچه انجام دادهام به سوی خدا توبه میکنم. آیا توبه من پذیرفته است؟امام حسین علیهالسلام فرمودند: آری خداوند توبهی تو را میپذیرد، اکنون از اسب فرود آی.حر عرض کرد: من سواره باشم برایم بهتر است از اینکه پیاده شوم، ساعتی با ایشان همچنان که بر اسب خود سوار هستم در یاری تو بجنگم، پایان کار من به پیاده شدن خواهد انجامید.حضرت فرمودند: خدایت رحمت کند، هر چه خواهی انجام ده.چون اجازه یافت از خدمت آن جناب برفت تا برابر لشکر ابنسعد ایستاده گفت: ای مردم کوفه، مادر به عزایتان بنشیند و گریه کند، این بندهی صالح را به سوی خود خواندید، چون آمد او را رها کردید. شما که میگفتید در یاری او با دشمنانش خواهید جنگید دست از یاریش برداشتید و به روی او شمشیر کشیدید، و میخواهید او را بکشید! او را نگهداشته و راه نفس کشیدن را بر او بستهاید، و از
هر سو او را محاصره کردهاید، و از رفتن به سوی زمینها و شهرهای پهناور خدا جلوگیریش میکنید، همانند اسیری در دست شما گرفتار شده،گرفتار شده، و بر سود و زیان خویش قدرت ندارد.
آب فراتی که یهود و نصاری و مجوس و حیوانات از آن می آشامند بر او و اهلش بستید تا جایی که تشنگی ایشان را به حال بی هوشی انداخته.
پاس حرمت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را در ذریه او نگاه نداشتید، خدا در روز تشنگی (فردای محشر) شما را سیراب نگرداند.
تیراندازان بر او حمله کردند. او پیش آمد و مقابل امام حسین علیه السلام ایستاد. (1)
شهادت حر
صاحبان مقاتل نوشته اند: حر خدمت امام حسین علیه السلام آمد و عرض کرد: چون اول کسی بودم که راه را بر تو گرفتم، اجازه فرمایید اول کس باشم که در راه تو کشته شوم و فردای قیامت اول کسی باشم که با جدت مصافحه کنم.
منظورش این بود که اول کسی باشد که به میدان رفته، مبارز طلبیده، کشته شود، و گرنه - همانطور که قبلا گفته شد - پیش از او عده ای در همان حمله اول شهید شدند.
حر اول کسی بود که پیش قدم شد و به میدان رفت و در مقابل لشکر ایستاد و رجز خواند و با آنها به مقاتله پرداخت، تا آنکه چهل نفر از ایشان را به جهنم فرستاد. و چون اسبش را پی کردند پیاده می جنگید تا او را از پا درآوردند.
یاران سید الشهداء علیه السلام او را خدمت آن سرور آوردند، هنوز رمقی در او باقی بود و خون از رگ های او می ریخت).
امام علیه السلام دست مبارک بر روی او کشید و فرمود:
1) 643. ارشاد: 102:2، نفس المهموم : 254، مقتل خوارزمی: 9:2.
(أنتَ الحُر کَما سَمَّتکَ اُمُّکَ حُرُّ فِی الدُّنیا وَ سَعیدٌ فِی الآخِرَة).
((تو حر هستی (یعنی آزاد مردی) همانطور که مادرت تو را حر نامید و تو در دنیا حر هستی و در آخرت نیز آزاد مرد خواهی بود)).(1)
جناب حر به همراهی زهیر جنگ نمایانی کردند، و چون یکی از آنها حمله می کرد و گرفتار می شد، دیگری می تاخت و او را نجات می داد. ساعتی این گونه جنگیدند، آنگاه پیادگان از همه جانب بر او حمله کردند و او را کشتند. (2)مرحوم صدوق از امام صادق علیهالسلام (در یک حدیث طولانی) روایت کرده که حر گفت: چون از منزل بیرون آمدم که با حسین علیهالسلام مقابله کنم سه بار ندائی شنیدم که: «ای حر مژده باد تو را به بهشت» چون برگشتم کسی را ندیدم.گفتم: مادر به عزای حر نشیند، به جنگ زاده پیغمبر میرود، چگونه مژدهی بهشت میشنود (3)چون حر به میدان رفت و رجز خوانده، هیجده کس از آنها را کشت آنگاه کشته شد. امام حسین علیهالسلام به بالینش آمد، هنوز خون از او فوران میکرد، حضرت فرمودند:«بخ بخ یا حر، أنت حر کما سمیت، فی الدنیا، والاخرة»بعد این دو مصرع در بالای سرش انشاء فرمودند؛لنعم الحر حر بنی ریاح و نعم الحر عند مختلف الرماحو نعم الحر اذ نادی حسینا فجاد بنفسه عند الصباحچه آزادمردی است حر از تبار بنی ریاح، وه چه آزاد مرد است او به هنگام رویارویی نیزهها.
او آزادمردی است که امام حسین علیهالسلام را صدا کرد، و صبحگاهان جانش را تقدیم نمود (1)ابننما رحمهالله نقل میکند که حر به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: چون عبیدالله مرا به سوی شما فرستاد از قصر که بیرون آمدم از پشت سر صدائی شنیدم که«أبشر یا حر بخیر»«ای حر، تو را بخیر بشارت باد»
روی برگردانم، کسی را ندیدم، با خود گفتم: بخدا بشارت نباشد که من به سوی حسین علیهالسلام در حرکتم، و خاطرم نگذشت که از شما تبعیت خواهم کرد.امام حسین علیهالسلام فرمودند:«لقد أصبت أجرا و خیرا»«یقینا به ثواب و نیکوئی رسیدهای» (2)عدهای نیز نقل کردهاند که حر به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: دیشب پدرم را در خواب دیدم به من گفت: ای فرزند، در این روزها به کجا رفته بودی؟گفتم: رفته بودم که سر راه بر امام حسین علیهالسلام بگیرم.پدرم فریاد برآورد و گفت: وا ویلاه ای پسر، تو را با فرزند رسول خدا چکار!اگر میخواهی در جهنم معذب و مخلد باشی با او جنگ کن، و اگر شفاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و رضای پروردگار و بهشت جاودان میخواهی او را یاری کن، و با دشمنانش جهاد کن. اکنون میخواهم مرا اجازه دهید که بجنگ روم.امام حسین علیهالسلام فرمودند: تو میهمانی... (3)مرحوم کاشفی گوید: حر خود را به لشکر دشمن زده جنگ میکرد تا نیزه او
درهم شکست پس شمشیر برکشید، و بر سر هر کس میزد تا سینه میشکافت، و هر که را بر میان میزد دو نیم میکرد.گاهی به طرف راست لشکر حمله میکرد و گاهی به طرف چپ، و جمع ایشان را پریشان میساخت، و بدینسان کارزار مینمود، تا خود را نزدیک علمدار لشکر عمرسعد رسانید، و خواست که علمدار را با علم او دو نیم کند که شمر بانگ بر لشکر زد که گرداگرد او را بگیرید و نگذارید از میان شما بیرون رود، که لشکر به یکبار حمله کرده و از اطراف و جوانب زخم بر وی زدند، و حر در میان آن گروه میجوشید و میخروشید و مردانه
میکوشید که به ناگاه قسورة بن کنانه نیزهای بر سینه او زد که در او جای گرفت.حر نیز شمشیر بر فرق قسورة زد که تا سینهاش شکافت، از اسب افتاد. حر نیز از مرکب به زمین افتاد و فریاد زد: یابن رسولالله أدرکنی.امام حسین علیهالسلام به میدان آمد، حر را برداشته نزد سپاه خود آورد، پیاده شد و سر او را بر دامن گرفت و با آستین گرد از رخسار وی پاک میکرد.رمقی برای حر مانده بود، دیده باز کرد، سر خود را در دامن آن جناب دید تبسمی کرد و گفت: یابن رسولالله از من راضی شدید؟ امام فرمودند: من از تو خشنودم، خدا از تو راضی باد. حر شاد شد و از دنیا رفت. و امام علیهالسلام با اصحابش برای حر گریستند. (1)مرحوم سید نعمتالله جزایری مینویسد: جماعتی از ثقات برایم نقل نمودند که چون شاه اسماعیل صفوی بغداد را فتح کرد به قصد زیارت حضرت امام حسین علیهالسلام به کربلا آمد، شنید که عدهای از مردم به حر طعن میزنند و بد میگویند.سر قبر او آمد و دستور داد که قبرش را شکافتند، دیدند که مانند مردی خفته
1) 650. روضة الشهداء : 280.
در قبر خوابیده و گوئی تازه بخون غلطیده، به آن هیئت که شهید شده بود، و دستمالی بر سرش بسته بود. شاه اسماعیل خواست آن دستمال را - که طبق نقل تواریخ امام حسین علیهالسلام به سر او (1)بسته بودند - برگیرد. چون دستمال را باز کردند خون روان شد تا قبر را پر کرد، و چون آن دستمال را بستند خون بند آمد، دوباره گشودند خون روان شد و هر چند خواستند به تدبیری خون را به دستمال دیگر بندآورند میسر نگشت. لذا همان دستمال را به سر او بستند. و خوبی حال او بر آنها روشن شد.سپس دستور داد بر قبر او بنائی ساختند و خادمی بر آن گماشت.
1) 651. تمام سرهای شهداء علیهمالسلام را از بدن جدا کردند، مگر سر حر بن یزید ریاحی که بنی تمیم مانع شدند. {ابصار العین : 127}.
مصعب برادر حر چون دید که حر جان خود را نثار کرد، او نیز با اجازهی امام علیهالسلام به جنگ آن کافران رفته، بعد از کوشش مردانه و کشتن گروهی از دشمنان شربت شهادت نوشید.حر پسری داشت در میان لشکر کوفه که نامش علی بود، چون پدر و عموی خود را کشته دید بیطاقت شده به غلام خود گفت: بیا برویم اسب خود را آب دهیم، پس علی فرزند حر با غلامش اسب تاختند و به خدمت سیدالشهداء علیهالسلام آمدند. علی از مرکب پیاده شد آن حضرت را بوسید و از آنجا بر سر نعش پدر آمد و روی خود را بر روی پدر مالید.حضرت پرسید این جوان کیست؟ گفتند: پسر حر میباشد میخواهد جان خود را چون پدر نثار شما کند. امام علیهالسلام او را دعا کرد و با اجازهی آن حضرت به میدان رفت و هر قدر مبارزه به میدان او میآمد او را به درک میفرستاد.ریاحی نژادم نه من بندهام بسی سرکشان را سرافکندهاممن از والد خویش شرمندهام چون او کشته شد من چرا زندهاملشکر او را در میان گرفته، شهید کردند. سپس غلامش با اجازهی امام علیهالسلام به میدان آمده، عدهای را به هلاکت رسانید، او نیز به شهادت رسید.
1) 652. انوار النعمانیه: 266:3، مشروح این داستان را در کتاب «اجساد جاویدان» ص 52 تا 56 بخوانید.
بریر مردی زاهد و عابد بود که او را بزرگ قاریان مینامیدند. و از اشراف کوفه و از همدانیین بود و او دائی ابواسحق عمرو بن عبدالله سبیعی کوفی تابعی بود، که در حق او گفتهاند: چهل سال نماز صبح را با وضوی نماز عشا گزارد، هر شب یک ختم قرآن میخواند، و در زمان او أعبد و اوثق از او نزد خاصه و عامه نبود، و او از ثقات علی بن الحسین علیهالسلام بود (2)بریر از اجلاء اصحاب حضرت سیدالشهداء علیهالسلام است و از شیوخ تابعین، و سر خیل قافلهی زاهدین، و سرآمد عباد و ناسکین است، و او را سید القراء مینامیدند، و از حواریین امیرالمؤمنین علیهالسلام و أشراف کوفه به شمار میرفت، برای او کتاب «قضایا و احکام» است که از امیرالمؤمنین و امام حسن علیهماالسلام نقل کرده، و از اصول معتبره میباشد.چون خبر حرکت امام حسین علیهالسلام از مکه به جانب عراق شنید، از کوفه به مکه رفت و ملازم رکاب و جزء سپاه آن حضرت شد. (3)سخنان او در ملاقات سپاه حضرت با حر، و شوخی او در شب عاشورا را قبلا ذکر نمودیم.بریر بعد از کشته شدن حر به میدان تاخت - و او از بندگان صالح خداوند، و از عباد و زهاد و بزرگ قاریان اهل زمانش بود - رجز خواند و نسب خویش را بیان نمود، و به لشکر حمله کرد و میگفت:«اقتربوا منی یا قتلة المؤمنین»
«نزدیک من بیایید ای کشندگان مؤمنین»
«اقربوا منی یا قتلة أولاد البدریین»«پیش آئید ای کشندگان فرزندان مجاهدین بدر!»«اقتربوا منی یا قتلة أولاد رسول رب العالمین و ذریته الباقین»«نزدیک من آئید ای کشندگان اولاد رسول پروردگار جهانیان و ذریهی او»سی نفر از ایشان را به درک فرستاد، آنگاه مردی بنام یزید بن معقل در برابر او آمد و گفت: گواهی میدهم تو از گمراهانی.بریر گفت: بیا مباهله کنیم که هر یک از ما دروغگو باشد به شمشیر دیگری کشته شود.پس یزید ضربتی بر بریر زد، اثر نکرد، بریر ضربتی بر سر آن لعین زد که کلاه خودش را شکافت و به مغزش رسید و بر زمین افتاد.بحیر بن اوس - از اصحاب ابنزیاد - بر بریر حمله کرد، و او را شهید کرد. پس آن ملعون اسب در میدان جولان داد و شعری چند در افتخار خود بر قتل بریر بیان کرد، که به او گفتند: آیا فخر میکنی بر کشتن او که از نیکان و صالحان بود! پسر عموی آن شقی به او گفت: وای بر تو ای بحیر، کشتی بریر بن خضیر را! با چه روئی خدای خود را در قیامت ملاقات میکنی؟! آن شقی پشیمان شد ولی سودی نداشت (1)بعضی چنین نقل کردهاند که:بعد از آنکه بریر با یزید بن معقل مباهله کرد و او را کشت، رضی بن منقذ عبدی بر آن بزرگوار حمله کرد و ساعتی با هم گلاویز بودند، بالأخره بریر او را به زمین زد
1) 656. بحارالانوار: 15:45، مقتل خوارزمی: 11:2.
و بر سینهاش نشست. رضی چون خود را در پنجهی شیر بدید، فریاد کشید و از لشکر کوفه حمایت خواست که او را خلاص کنند.کعب بن جابر نیزه بدست پیش آمد که حمله کند.
راوی گوید: به او گفتم: این بریر بن خضیر قاری قرآن است، که در مسجد به ما قرآن میآموخت. التفاتی نکرد و نیزه بر پشت او نهاد. چون بریر احساس نیزه کرد، روی رضی افتاد و صورت او را به دندان گرفت و بینی او را کند. ولی کعب بن جریر چندان به نیزه زور آورد تا در پشت بریر فرورفت، و بریر را از روی رضی به یکسو انداخت و پیوسته شمشیر بر آن بزرگوار زد تا بریر شهید شد.راوی گفت: رضی از خاک برخاست و خاک از قبای خود میتکانید و میگفت: ای برادر، بر من انعامی کردی که تا زندهام فراموش نخواهم کرد.چون کعب بن جابر به منزل خود بازگشت، زن و خواهرش به او گفتند: تو دشمن پسر فاطمه علیهاالسلام را یاری کردی و سید قراء را کشتی! هر آینه امر عظیمی مرتکب شدی، بخدا سوگند دیگر با تو تکلم نخواهیم نمود.
در بعضی عبارات وهب بن وهب آمده، آیا دو وهب بوده یا یکی، خدا میداند، احتمالا یک وهب بیشتر نباشد، چون عباراتی که در مقتل آن دو نقل شده، نزدیک به هم است، و در «ناسخ التواریخ» مینویسد: آنچه من فحص کردم بیش از یک وهب نیافتم.به هر حال، وهب بن عبدالله با مادر و زن خود در لشکر سیدالشهداء علیهالسلام بود. مادر او را ترغیب به جهاد نمود که ای فرزند برخیز و پسر پیغمبر را یاری کن. وهب گفت: در این کار کوتاهی نخواهم کرد، و به میدان رفت و رجز خواند، و به لشکر حمله نمود و عدهای را به درک فرستاد.آنگاه نزد مادر و زن خود برگشت و گفت: ای مادر، آیا راضی شدی؟ آن شیر زن گفت: آنگاه از تو راضی میشوم که در راه حسین علیهالسلام کشته شوی. همسر او دامنش را گرفت و گفت: مرا داغدار خود مکن.مادر گفت: ای فرزند، سخن او را مشنو. باز گرد و در راه پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نبرد کن، تا در قیامت نزد خداوند شفیع تو باشد.وهب به میدان بازگشت، رجز خواند و پی در پی جنگید تا نوزده سوار و دوازده پیاده از آنها را کشت، دشمن هر دو دستش را قطع کرد. مادرش عمود خیمه بگرفت و به میدان شتافت و میگفت: پدر و مادرم قربانت، در دفاع از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نبرد کن. پسر خواست او را برگرداند. مادر دامنش را گرفت و گفت: هرگز برنگردم تا با تو کشته شوم.امام حسین علیهالسلام فرمودند: خدا شما را از اهل بیت رسولالله جزای خیر عنایت فرماید، به سوی خیمه برگرد و با زنانش باش. خداوند تو را رحمت کند. آن زن به فرمان امام مراجعت کرد.
1) 657. نفس المهموم : 261، تاریخ طبری: 432:5.
وهب پیوسته میجنگید تاکشته شد. زنش به بالین او آمد تا خون از صورت او پاک
کند، شمر ملعون غلام خود را فرستاد با عمودی که در دست داشت به سرش کوبید و او را کشت. و او اول زنی بود که از لشکرگاه امام حسین علیهالسلام کشته شد. 658 از امام صادق علیهالسلام نقل شده که؛... وهب بن وهب به میدان رفت و او نصرانی بود که به دست امام حسین علیهالسلام مسلمان شده بود (1)و با مادرش همراه آن حضرت به کربلا آمده بود.سوار اسبی شد و عمود خیمه بدست گرفت و جنگید تا هفت یا هشت تن از آنها را کشت و اسیر شد. او را نزد عمرسعد بردند، آن ملعون دستور داد سرش را بریدند و به لشکرگاه امام حسین علیهالسلام انداختند.مادرش شمشیر او را برداشت و به میدان رفت، امام حسین علیهالسلام فرمودند:«یا اموهب، اجلسی، فقد وضع الله الجهاد عن النساء، انک و ابنک مع جدی محمد صلی الله علیه و آله و سلم فی الجنة»«ای مادر وهب بنشین، خدا جهاد را از زنها برداشته، تو و پسرت با جدم محمد صلی الله علیه و آله و سلم در بهشت خواهید بود»... (2)لکن علامه مجلسی قدس سره این حدیث را ذیل مبارزات وهب بن عبدالله آورده و گوید: در حدیثی دیدم که این وهب (وهب بن عبدالله) نصرانی بود، و با مادرش بدست امام حسین علیهالسلام مسلمان شد، و در مبارزهی خود بیست و چهار پیاده و دوازده سواره را کشت. او را دستگیر کردند و نزد عمرسعد بردند.
آن ملعون گفت:
«ما أشد صولتک»«عجب شجاعتی داری!»و دستور داد سرش را بریدند و به لشکرگاه حسین علیهالسلام پرتاب کردند. مادرش سر و را برداشت و بوسید و باز به سوی لشکر ابنسعد انداخت و آن سر به مردی خورد و او را کشت، آنگاه با عمود خیمه حمله کرد و دو مرد دیگر را به هلاکت رسانید.امام حسین علیهالسلام به او فرمودند:«ارجعی یا اموهب، أنت و ابنک مع رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، فان الجهاد مرفوع عن النساء»«ای مادر وهب برگرد، تو و پسرت با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستید، همانا جهاد از زنها برداشته شده است».او برگشت و میگفت: خدایا، ناامیدم مکن.امام حسین علیهالسلام فرمودند: خداوند تو را ناامید نمیگرداند. (1)بعضی نوشتهاند: از شب زفاف زن وهب تا روز عاشورا بیش از 17 روز نگذشته بود، و مفارقت شوهر بر وی دشوار آمد. گفت: ای وهب، بر من معلوم است که چون در راه پسر پیغمبر کشته شوی به بهشت خواهی رفت، و با حورالعین هم آغوش شوی و مرا فراموش کنی، لازم است که در نزد امام علیهالسلام با من عهد کنی که فردای قیامت از من جدا نشوی.هر دو خدمت آن سرور رسیدند. زن وهب عرض کرد: یابن رسولالله، مرا دو حاجت است: اول: چون این جوان کشته شود من تنها شوم مرا به اهل بیت خود بسپاری.
ص:411
1) 661. بحارالانوار: 17:45.
دوم: وهب تو را گواه گیرد که فردای قیامت مرا فراموش نکند.امام حسین علیهالسلام از شنیدن این کلمات گریستند و فرمودند: حاجات تو بر آورده شود و او را مطمئن ساختند.
در زیارت ناحیه (2)آمده است:«السلام علیک علی مسلم بن عوسجة الأسدی، لاقائل للحسین و قد أذن له فی الانصراف: أنحن نخلی عنک و بم نعتذر عند الله من أداء حقک؟! لا والله، حتی أکسر فی صدورهم رمحی هذا، و أضربهم بسیفی ما ثبت قائمه فی یدی و لا أفارقک ولو لم یکن معی سلاح أقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة و لم أفارقک حتی أموت معک.و کنت أول من شری نفسه، و أول شهید شهد لله و قضی نحبه، ففزت و رب الکعبة. شکر الله استقدامک و مواساتک امامک، اذ مشی الیک و أنت صریع، فقال: یرحمک الله یا مسلم بن عوسجة و قرأ (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (3)لعن الله المشترکین فی قتلک؛ عبدالله الضبابی، و عبدالله بن خشکارة البجلی، و مسلم بن عبدالله الضبابی».
«سلام و درود بر مسلم بن عوسجه اسدی که وقتی امام حسین علیهالسلام به او پیشنهاد رفتن نمود گفت: اگر ما دست از تو برداریم جواب خداوند را
1) 662. ناسخ التواریخ: 270:2، فرسان الهیجاء: 137:2، مهیج الأحزان : 135 م 6.
2) 663. این زیارت را مرحوم علامه مجلسی از سید بن طاووس قدس سره در اقبال نقل میفرماید که: در سال 252 از ناحیهی مقدسه بدست شیخ محمد بن غالب اصفهانی خارج شد. {اقبال الاعمال : 573، زیارت شهداء در روز عاشورا}. بعضی سال آن را توجه نکرده و آن را منسوب به امام زمان عجل الله تعالی فرجه میدانند، ولی با توجه به اینکه شهادت حضرت امام علی النقی علیهالسلام در سال 254 میباشد، ظاهرا این زیارت از امام هادی علیهالسلام شرف صدور یافته است.
3) 664. سورهی احزاب، آیهی 23.
«استیعاب»، «اصابه»، «اسد الغابه»، «طبقات ابنسعد» و دیگر کتب رجال شیعه و سنی اتفاق دارند که مسلم بن عوسجه از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بوده، و مردی شریف و شب زندهدار و قاری قرآن، و شجاعی شیرافکن در جنگ با کفار بود، که نام او در فتوحات زینت کتب تواریخ و اخبار است.او از خواص امیرالمؤمنین علیهالسلام و ملازم رکاب آن حضرت در جنگهای جمل و نهروان و صفین بوده، و به روایت «مهیج الأحزان» (2)حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام او را برادر خود خوانده، و چندین مرتبه قرآن را از نظر آن حضرت گذرانیده بود.
و در زمانی که مسلم بن عقیل به کوفه آمد مسلم بن عوسجه در قبض اموال و خرید اسلحه و گرفتن بیعت وکیل آن بزرگوار بود، و از عباد روزگار و پیوسته در مسجد کوفه در پای ستونی از آن به عبادت و نماز مشغول بود.کلمات او در شب عاشورا خبر از مقام بلند او میدهد، و در زیارت رجبیه و ناحیهی مقدسه، امام علیهالسلام بر او سلام کردهاند.و مامقانی در «رجال» خود در ترجمهی او میفرماید: جلالت قدر، و عدالت و قوت ایمان، و شدت تقوای مسلم، قلم از تحریر و زبان از بیان آن عاجز است. (آنگاه کلمات او را در شب عاشورا با امام حسین علیهالسلام که بخشی از آن در زیارت ناحیه آمده است نقل میکند) (1)شیخ محمد سماوی مینویسد: مسلم بن عوسجه مردی شریف و بزرگوار و عابد و زاهد و فارس و شجاع بود، که اسم او در جنگها و فتوحات اسلام مذکور است. و از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که به شرف زیارت آن حضرت نایل گشته بود.و از کسانی بود که برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشت و به عهد خود وفا کرد، و بعد از ورود مسلم بن عقیل به کوفه از مردم بیعت میگرفت...
بعد از کشته شدن مسلم و هانی - رضوان الله علیهما - مسلم بن عوسجه مدتی مخفی شد، سپس با اهل خود به کربلا آمد و جان خود را فدای فرزند پیامبر نمود. (2)فاضل بسطامی در تحفة الحسینیه گوید: چون خبر ورود امام حسین علیهالسلام به کربلا به اهل کوفه رسید، و مردم برای جنگ با آن حضرت آماده میشدند، حبیب بن مظاهر از خانه بیرون آمد، عبورش به دکان عطاری افتاد. مسلم بن عوسجه را دید
در آنجا ایستاده، احوال پرسید، گفت: میخواهم قدری حنا بخرم و به حمام روم.گفت: مگر نمیدانی که مولای ما حسین علیهالسلام وارد کربلا شده، شتاب کن تا خود را به او برسانیم و آن حضرت را یاری کنیم (1)عمرو بن حجاج چون دلاوری اصحاب سیدالشهداء علیهالسلام را دید بانگ بر لشکر زد و گفت: ای مردم احمق، آیا میدانید با چه کسانی میجنگید؟! شما با سواران و دلاوران کوفه جنگ میکنید، همانا اینان شجاعان عرب هستند که جان بر کف نهاده تن به مرگ دادهاند، (تا هر کدام از آنها عدهای از ما را نکشند خود کشته نشوند،) هیچکس به تنهائی به جنگ اینها نرود که از بین میرود...سپس عمرو بن حجاج با همراهانش از سمت فرات به اصحاب امام حسین علیهالسلام حمله کردند، و ساعتی دو لشکر با هم نبرد نمودند، در این گیر و دار مسلم بن عوسجه از پای درآمد و از زیادی زخم و جراحت به خاک افتاد.چون لشکر سعد دست از حمله کشید و به جایگاه خود رفت، و غبار جنگ فرونشست، دیدند مسلم بر زمین افتاده است. (2)در بعضی مقاتل نوشتهاند: چون لشکر حمله کرد مسلم رجز خواند، و چون برق خاطف بر آن سپاه حمله نمود و پنجاه سوار جنگجو را به خاک انداخت، ولی از هجوم کفار زخم
بسیار بر بدن مبارکش رسید (چون نیروی مقاومت از او برفت) به خاک افتاد. (3)هنوز رمقی در تن داشت که حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به بالین او حاضر شدند و فرمودند: ای مسلم، خدا تو را رحمت کند و این آیه را تلاوت فرمودند:(فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا)
(مسلم چشم باز کرد، چون نظرش بر آن حضرت افتاد تبسمی نمود).حبیب بن مظاهر به بالین او حاضر شد و گفت: ای مسلم، به خاک و خون غلطیدن تو بر من دشوار است، اکنون تو را به بهشت بشارت باد.مسلم با صدای ضعیف فرمود: خداوند تو را به خیر و سعادت بشارت دهد.حبیب گفت: ای مسلم، اگر نه این بود که هم اکنون به دنبال تو روانم و خود را به تو میرسانم، دوست داشتم به آنچه خواهی وصیت کنی تا بجا آورم.مسلم گفت: تو را وصیت میکنم به این آقا، و به امام حسین علیهالسلام اشاره کرد و گفت: تا جان در بدن داری او را یاری کن.حبیب گفت: به پرورگار کعبه چنین کنم، و چیزی نگذشت که مسلم از دنیا رفت.مسلم کنیزی داشت چون مولای خود را کشته دید به بالین او آمد و فریاد زد: یا سیداه، یابن عوسجتاه، کوفیان از بانگ او فهمیدند مسلم کشته شده است، و از کشته شدن او اظهار شادی کردند.شبث بن ربعی ملعون (که رئیس پیادگان لشکر کوفه بود) چون این اظهار شادی را از لشکر دید گفت: مادرتان به عزای شما نشیند! خودی را با دست خود میکشید و عزیز خود را بخاطر دیگران ذلیل میکنید! آیا از کشته شدن او اظهار خوشحالی میکنید، بخدا قسم مسلم در میان مسلمانان محلی منیع و جایگاهی رفیع داشت، او را در جنگ آذربایجان دیدم که پیش از آنکه سواران مسلمان بیایند و صفوف آنها آراسته شود، شش نفر از
مشرکین را کشت
(1)در سال بیستم هجری بعد از فتح نهاوند، فتح آذربایجان اتفاق افتاد، در سرزمین سلق که زمین همواری بود، چهل هزار تن از لشکر عرب حضور داشتند که مسلم بن عوسجه و شبث بن ربعی لعین تحت پرچم حذیفهی یمانی در آن شرکت داشتند. (2)
پسر مسلم بن عوسجه که دوازده سال داشت روی به میدان نهاد، امام علیهالسلام فرمودند: تو کودک یتیمی اگر تو نیز کشته شوی مادرت ضایع شود.پسر خواست برگردد، مادرش فریادکنان گفت: ای فرزند اگر از جنگ باز گردی از تو راضی نمیشوم، و شیرم را به تو حلال نمیکنم.پسر روی به معرکه آورد و مادرش از دنبال او روان گردید... و بعد از آنکه بیست تن را کشت از پای درآمد و سرش را بریدند و پیش مادرش انداختند.مادر سر پسر را برداشت و آفرینکنان بر روی او مینگریست، و هر که او را میدید از مشاهده حال او میگریست
ابوثمامهی صیداوی (صائدی) که نام شریفش عمرو بن عبدالله است، چون دید هنگام زوال است، خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: یا ابا عبدالله، جان من فدای تو باد، میبینم که این لشکر به شما نزدیک گشتهاند، لکن سوگند بخدا، تا من کشته نشوم شما شهید نخواهید شد، و دوست دارم که این نماز ظهر را با شما بگزارم، آنگاه خدای را ملاقات کنم.حضرت سر به سوی آسمان بلند کرده فرمودند: نماز را به یادآوری، خدا تو را از نمازگزاران و ذاکران محسوب گرداند. آری اینک اول وقت نماز است.آنگاه فرمودند: از این قوم بخواهید دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاریم.حصین بن نمیر (2)چون این بشنید فریاد زد که نماز شما قبول نیست.حبیب بن مظاهر فرمود: ای الاغ (ای خیانتکار) نماز پسر رسول
1) 674. ریاض الشهادة 140:2، و نظیر آن در تذکرة الشهداء : 131 آمده است.
2) 675. مرد تبهکار گستاخی که روز عاشورا به امام حسین علیهالسلام زبان درازی کرد «حصین بن نمیر» میباشد، چنانکه علامه مجلسی، ابناثیر و دیگران مورخان و محدثان ضبط کردهاند. محدث قمی در «نفس المهموم» اشتباها از او «حصین بن تمیم» تعبیر کرده که قطعا اشتباه است، زیرا «حصین بن تمیم» از اصحاب با وفای امیرمؤمنان علیهالسلام بود، که در جنگ صفین در محضر آن حضرت به شهادت رسید. {وقعه صفین : 557، مستدرکات علم الرجال: 217:3} ولی «حصین بن نمیر» از فرماندهان نظامی معاویه در صفین، و از سرکردههای یزید در داستان «حره» بود، و در محاصرهی پسر زبیر حضور داشت و با منجنیق به سوی کعبه معظمه مواد آتشزا پرتاب کرد، و خانهی خدا را به آتش کشید. (تهذیب التهذیب: 554:1) او در کربلا حضور فعال داشت، در قتل حبیب شرکت جست و به هنگام ورود امام حسین علیهالسلام به شریعهی فرات به سوی آن حضرت تیر انداخت. (الکامل: 76:4) سرانجام به سال 66 هجری به دست ابراهیم بن مالک اشتر به درک رسید، پیکر نحسش طعمهی حریق شد و سرش به نزد مختار ارسال گردید. (مختصر تاریخ دمشق: 192:7).
خدا صلی الله علیه و آله و سلم قبول
نمیشود و نماز تو قبول میشود؟!... (1)روایت شده که حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله فرمودند: پیش روی من بایستید تا من نماز ظهر را بجا آورم.آنها جلو ایستادند و تن خود را هدف تیرهای دشمن نمودند. حضرت با نصف اصحاب نماز خوف گذاشت (و نیمی دیگر مشغول دفع دشمن بودند).روایت شده که سعید بن عبدالله در پیش روی آن حضرت ایستاد و خود را هدف تیر نموده بود، هرگاه تیر از جانب راست یا چپ میآمد، پیش آن میایستاد. پیوسته بر او تیر افکندند تا بر زمین افتاد و میگفت: خدایا این مردم را مانند لعن عاد و ثمود، لعنت کن. خدایا سلام مرا، و رنج این زخمها که به من رسید به پیامبرت برسان، و بگوی که در یاری و نصرت ذریهی او بود.این بگفت و جان داد، و در بدن او بغیر از زخم شمشیر و نیزه، سیزده چوبه تیر یافتند. (2)ابننما رحمهالله گوید: بعضی گفتهاند؛ آن حضرت و اصحابش نماز را فرادی و با اشاره بجای آوردند. (3)چون حضرت امام حسین علیهالسلام از نماز فارغ شدند به باقیمانده اصحاب خود فرمودند:«یا کرام (یا أصحابی)، هذه الجنة قد فتحت أبوابها، و اتصلت أنهارها، و أینعت ثمارها، و هذا رسولالله و الشهداء الذین قتلوا فی سبیل الله (و أبی و أمی) یتوقعون قدومکم، و یتباشرون بکم، (و هم مشتاقون الیکم،) فحاموا عن دین الله و دین نبیه، و ذبوا
حرم الرسول.
فقالوا: نفوسنا لنفسک الفداء، و دماءنا لدمک الفداء، فوالله لا یصل الیک و الی حرمک سوء و فینا عرق یضرب».«ای بزرگواران (ای یاران من)، این بهشت است که درهایش به سوی شما باز شده، و نهرهایش جاری و میوههایش رسیده است، و این رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و شهیدانی هستند که در راه خدا جان باختهاند، و پدرم و مادرم در انتظار قدوم شما و آرزومند و مشتاق دیدار شمایند، پس از دین خدا و دین پیامبر او جانبداری کنید و از حریم پیغمبر دشمنان را دفع نمائید. اصحاب گفتند: جانهای ما فدای جان شما، و خونهای ما فدای خون شما، قسم بخدا، تا خون در رگ ماست نخواهیم گذاشت به شما و به اهل بیت شما آسیبی برسد» (1)به روایت ابننما رحمهالله: عمرسعد تیراندازان را به فرماندهی عمرو بن سعید فرستاد. باقیماندهی اصحاب حسین را تیرباران و اسبهای آنها را پی کردند و برای آن حضرت سوارهای باقی نماند.
1) 679. مقتل مقرم : 304، الموسوعة : 445 ح 423.
بعضی نام شریف او را «حبیب بن مظهر» ضبط کردهاند. رضوان الله علیه)گفتیم چون وقت نماز شد، حضرت سیدالشهداء علیهالسلام فرمودند: از این قوم بخواهید دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاریم. و چون حصین جسارت نمود و حبیب بن مظاهر در جواب گفت: ای حمار نماز پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قبول نمیشود و از تو قبول میشود؟!حصین لعین بر حبیب حمله کرد. حبیب مانند شیر بر او تاخت و شمشیر را بر او فرود آورد، بر صورت اسب او واقع شد. حصین از روی اسب به زمین افتاد.یاران آن ملعون او را از چنگ حبیب بدر بردند. حبیب رجز خواند و جنگ سختی نمود که به روایتی 62 نفر را کشت. پس مردی از بنی تمیم بنام بدیل بن صریم بر آن جناب حمله کرد، و شمشیر بر سر مبارکش زد، و شخص دیگری از بنی تمیم نیزه بر آن بزرگوار زد که او را بزمین افکند.حبیب خواست تا برخیزد حصین بن نمیر بر سر او شمشیری زد که بیفتاد، و آن مرد تمیمی فرود آمد و سر مبارکش را جدا نمود. حصین گفت: من در کشتن حبیب شریک توأم، سر را به من بده تا به گردن اسب خود آویزم و در میدان جولان دهم. تا مردم بدانند من هم در کشتن او شریک بودم.چون لشکر به کوفه آمد، آن شخص تمیمی سر حبیب را به گردن اسب خویش آویخته، رو به قصر ابنزیاد میرفت. قاسم پسر حبیب که در آن روز نزدیک بلوغ بود سر پدر را دید، دنبال آن سوار افتاد و از او جدا نمیشد، هر گاه داخل قصر شد او هم داخل میشد و چون بیرون میآمد او هم بیرون میآمد.آن سوار گفت: چه شده که دنبال من میآئی و از من جدا نمیشوی؟ گ
1) 680. مثیرالأحزان : 66.
فت: این سر پدر من است، آیا به من میدهی تا به خاک بسپارم؟ گفت: امیر راضی نمیشود و میخواهم
جایزهی خوبی بگیرم.گفت: لکن خداوند جز بدترین عذاب به تو جزا نخواهد داد، بخدا سوگند آن را که کشتی بهتر از تو بود. این بگفت و گریست و پیوسته در صدد انتقام بود، تا زمان مصعب بن زبیر که قاتل پدر خود را کشت.ابیمخنف نقل کرده (1)که چون حبیب شهید گردید،«بان الانکسار فی وجه الحسین و قال: لله درک یا حبیب، لقد کنت فاضلا تختم القرآن فی لیلة واحدة»«آثار شکستگی در چهره امام حسین علیهالسلام آشکار شد، و فرمود: خداوند به تو جزای خیر دهد ای حبیب، تو مردی بافضیلت بودی که در یک همه قرآن را میخواندی».و نیز فرمودند:«عند الله أحتسب نفسی و حماة أصحابی»«اجر خود و یاران باوفایم را بحساب خدا میگذارم» (2)
چون امام حسین علیهالسلام وارد زمین کربلا شد نامهای به محمد حنفیه و نامهای به اهل کوفه و بالخصوص نامهای به حبیب بن مظاهر اسدی به این مضمون نوشت:«بسم الله الرحمن الرحیم، نامهای از حسین بن علی به مرد فقیه حبیب بن مظاهر؛ ما وارد کربلا
شدیم و تو نزدیکی مرا به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میدانی، اگر ارادهی یاری ما داری
زود نزد ما بیا».حبیب از ترس عبیدالله در میان قبیلهی خود مخفی بود، چون نامه رسید قبیلهی او از مضمون نامه مطلع شدند و دور او را گرفتند که آیا برای یاری حسین میرود یا نه؟ او گفت: پیرمردی هستم از من چه بر میآید، من نمیروم. قبیله او خاطرجمع شده، متفرق شدند.همسر او گفت: ای حبیب، پسر پیامبر تو را به یاری طلبیده و تو از رفتن کوتاهی میکنی، فردای قیامت جواب رسول خدا را چه خواهی گفت؟!حبیب از همسر خود هم تقیه میکرد، فرمود: اگر من به کربلا بروم، پسر زیاد خانهی مرا خراب میکند و اموال مرا غارت کرده تو را اسیر کند.آن شیر زن گفت: حبیب، تو پسر پیامبر را یاری کن بگذار خانهی مرا خراب کنند و اموال مرا غارت و مرا اسیر کنند. ای حبیب از خدا بترس.حبیب گفت: ای زن مگر نمیبینی من پیرمردی هستم قوت شمشیر زدن ندارم.آتش خشم و حزن آن زن از این کلام زبان زد و شیونکنان و اشکریزان برخاست و مقنعه از سر کشید و بر سر حبیب انداخت و گفت: اکنون که نمیروی مانند زنان در خانه بنشین! و با قلب سوزناک ناله از دل برکشید و گفت: ایا ابا عبدالله، کاش من مرد بودم و در رکاب تو جانفشانی میکردم.حبیب چون آن منظر را دید و اخلاص همسر خود را فهمید، فرمود: ای زن، ساکت باش که دیدهی تو را روشن میکنم و این محاسن سفید خود را در یاری حسین علیهالسلام بخون گلویم رنگین خواهم کرد.پس از خانه بیرون آمد تا راه فرار از کوفه بدست آورد. دید بازار آهنگران بسی رواج دارد. لشکر ابنزیاد سرهای نیزه تیز میکنند و تیرهای خود را به زهر آب
یدهند و شمشیرهای خود را صیقل مینمایند، به مسلم بن عوسجه برخورد که حنا میخرید. خبر ورود امام را در زمین کربلا به او داد. هر دو مهیای فرار شدند.حبیب غلام خود را طلبید و اسب خود را به او داد و گفت: این شمشیر را در زیر
لباسهای خود پنهان نما و از فلان جاده عبور کن و در فلان محل منتظر من باش، و اگر کسی از احوال تو پرسید بگو: به فلان مزرعه میروم. غلام رفت و حبیب از راه و بیراه ناشناس خود را به غلام رسانید، شنید غلام با اسب میگوید: ای اسب، اگر آقای من نیامد من خودم بر پشت تو سوار میشوم و برای یاری حسین علیهالسلام به کربلا میروم. این سخن قلب حبیب را به لرزه آورد و گریست و گفت: یا أبا عبدالله، پدر و مادرم فدای تو باد، کنیز زادگان برای تو غیرت میکنند، وای بر آزادگان که دست از یاری تو بازداشتند.بر اسب خود سوار شد و به غلام گفت: در راه خدا آزادی بهر کجا میخواهی برو.غلام روی دست و پای حبیب افتاد و عرض کرد: ای سید من، مرا از این فیض محروم مکن و مرا با خود ببر تا جان خود را فدای حسین نمایم.حبیب غلام را همراه خود سوار کرد و به جانب کربلا روانه گردید.چون به کربلا رسید، اصحاب به استقبال او شتافتند، حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: چه خبر است؟ عرض کردند: حبیب بن مظاهر به یاری شما آمده. فرمود: سلام مرا به حبیب برسانید.چون سلام آن مخدره را رسانیدند حبیب مشتی از خاک برداشت و بر فرق خود پاشید و گفت: من چه کسی باشم که دختر کبریای امیر عرب به من سلام برساند.
شیخ جلیل کشی رحمهالله مینویسد: حبیب از آن هفتاد نفر بود که امام حسین علیهالسلام را یاری نمودند، و کوههای آهن را ملاقات کردند (یعنی سواران دشمن که غرق در آهن و فولاد بودند) و تیر و شمشیرها را به سینه و صورت خود استقبال میکردند، دشمن به آنها امان میداد و به اموال آزمند مینمود، لکن نه امان آنها را قبول کردند و نه به اموال و وعدههای ایشان رغبت نمودند.گفتند: ما در پیشگاه خدا و رسول او صلی الله علیه و آله و سلم عذری نخواهیم داشت که حضرت امام
حسین علیهالسلام را واگذاریم تا کشته شود و ما زنده بمانیم. بخدا قسم تا مژگان چشم ما حرکت میکند دست از یاری او بر نداریم، پس جهاد کردند تا همگی شهید شدند. (2)از فضل بن زبیر نقل کرده که روزی میثم تمار بر اسب خود سوار، از راهی میگذشت. حبیب بن مظاهر سواره بر او گذشت و چنان نزدیک یکدیگر شدند که گردن اسب آنها بهم رسید.حبیب روی مبارک به میثم نمود و فرمود: مردی را مینگرم که شکم فربهی دارد و جلوی سر او مو ندارد، و خربزه و خرما میفروشد، او را در راه دوستی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کنار خانه دارالرزق بر سر دار میکشند، و شکم او را میشکافند. (یعنی ای میثم با تو چنین خواهند کرد).میثم فرمود: من نیز مردی را میبینم که صورت سرخی دارد، و از برای او دو گیسوان است، برای یاری فرزند دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بیرون میرود، او را میکشند و سر او را در کوفه میگردانند.
از یکدیگر جدا شدند. جمعی که گفتار آنان را شنیدند تکذیب کردند. هنوز متفرق نشده بودند که رشید هجری وارد شد، و سراغ آنها را گرفت. گفتند: این دو نفر اینجا بودند و چنین و چنان گفتند.رشید گفت: خدا رحمت کند برادرم میثم را، تتمهی حدیث را نگفت و آن چنین است که به آورندهی سر حبیب صد درهم بیشتر از دیگران خواهند داد.رشید رفت و آن جماعت گفتند: این شخص از آن دو دروغگوتر است.راوی گفت: والله روزگاری نگذشت که دیدیم میثم را بر سر دار کشیدند، و سر حبیب را در کوفه گردانیدند و آنچه خبر دادند همه واقع شد. (1)از این قضیه تاریخی استفاده میشود که آن بزرگواران دارای علم منایا و بلایا بودند.
حبیب خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مشرف شده و از آن حضرت اخذ حدیث نموده و نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام بینهایت عزیز و محترم بود. (2)محدث قمی رحمهالله مینویسد: حبیب از حملهی علوم اهل بیت، و از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بشمار میرفت...بعضی گفتهاند: حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه وهانی بن عروة و عبدالله بن یقطر از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند. (3)دانشمندان علم رجال اتفاق دارند در اینکه این بزرگوار از خواص اصحاب امیرمؤمنان و امام حسن مجتبی و امام حسین علیهمالسلام میباشد، و بعضی او را از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میدانند و گویند: از شهدای کربلا پنج نفر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودهاند؛ انس بن حارث کاهلی، و حبیب بن مظاهر، و مسلم بن عوسجه،
وهانی بن عروة، و عبدالله بن یقطر. (1)صاحب «اعیان الشیعة»، در ترجمهی حبیب مینویسد: کنیهی او ابوالقاسم مشکور، و موقع شهادت 75 ساله بود. تمام قرآن را حفظ داشت و هر شب - بعد از نماز عشاء تا طلوع فجر - یک ختم قرآن مینمود.منزل او در کوفه بود و در جنگهای سه گانه امیرالمؤمنین علیهالسلام شرکت کرد. از خواص آن حضرت و حامل علوم شاه ولایت بود. (2)و به روایت علی بن حکم، حبیب از اصفیاء امیرالمؤمنین علیهالسلام بوده، که از آنهاست عمرو بن حمق، و محدث بن ابیبکر، و میثم بن یحیی تمار، و رشید هجری و حبیب بن مظاهر (3)
ابن حجر عسقلانی در «الاصابه» مینویسد: حبیب از اصحاب پیامبر بود، و با پسر عمویش ربیعة بن خوط که او هم پیامبر را درک کرده بود، در کربلا با حضرت امام حسین علیهالسلام شهید شدند...اهل تاریخ نوشتهاند: حبیب در کوفه سکونت نمود، و در خدمت حضرت امیر علیهالسلام بود، و در همه جنگهای آن حضرت (جمل و صفین و نهروان) در رکاب آن بزرگوار جنگید، و از اصحاب خاص، و حامل علوم آن کاشف اسرار بود.و از کسانی بود که برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشت و به عهد خود وفا کرد تا شهید شد.چون مسلم بن عقیل به کوفه آمد او با مسلم بن عوسجه از اهل کوفه برای امام حسین علیهالسلام بیعت میگرفتند، و بعد از ورود ابنزیاد که یاران مسلم متفرق شدند،
عشائر حبیب و مسلم بن عوسجه آن دو را مخفی کردند و چون خبر ورود امام حسین علیهالسلام را به کربلا شنیدند هر دو مخفیانه از کوفه بیرون آمدند، شب راه میرفتند و روز پنهان میشدند، تا شب هفتم - یا هشتم - محرم به حضور آن حضرت در کربلا رسیدند.در کیفیت دفن بدن شریفش گفتهاند: قبیلهی بنیاسد - به پاس حرمت و شأن حبیب که رئیس قبیله ایشان بود - او را نزدیک سر مطهر حسین علیهالسلام در همان مکانی که الان هست دفن کردند. (1)و نقل شده: چون حبیب اذن خواست حضرت فرمود: تو یادگار جد و پدرم هستی، و پیر شدهای، چگونه راضی شوم که به میدان روی!حبیب بگریست و عرض کرد: میخواهم در نزد جدت روسفید باشم، و پدر و برادرت مرا از یاری کنندگان خود به حساب آورند. (2)موقعیت حبیب در بین اصحاب امام حسین علیهالسلام بر کسی پوشیده نیست و بزرگان شرح حال او را در کوفه، و نامه نوشتن او برای آن حضرت و جمع شدن او و دیگران در خانه
سلیمان بن صرد خزاعی، و موارد زیادی از حضور او در جریانات کربلا، مثل بودنش با حضرت ابوالفضل علیهالسلام در عصر تاسوعا، و سخنان او با حصین بن نمیر در وقت نماز ظهر عاشورا، و آمدن با امام حسین علیهالسلام بالین مسلم بن عوسجه، و سخنان او در روز عاشورا با لشکر کوفه، و اینکه چون کمی یاران آن حضرت را مشاهده کرد: یابن رسولالله، در این نزدیکی عشیره من منزل دارند، اجازه فرمائید بروم از آنها برای نصرت شما دعوت کنم، و کلمات او در شب عاشورا و... نوشتهاند که ما اندکی از کلمات و حضور این شهید فداکار را نقل نمودیم
.و روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با جمعی از اصحاب خود عبور میکردند عدهای از بچهها مشغول بازی بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کنار یکی از آنها نشست و بین دو چشم او را بوسید و با او مهربانی کرد و او را در دامن خود نشانید و زیاد او را میبوسید.از سبب آن سؤال شد، فرمودند: روزی این کودک با حسین بازی میکرد، دیدم خاک زیر قدمهای حسینم را برمیدارد و بر صورت و چشمهای خود میکشد، من او را دوست دارم بخاطر دوستی او با فرزندم حسین،«و لقد أخبرنی جبرئیل أنه یکون من أنصاره فی وقعة کربلا»«و جبرئیل به من خبر داد که این کودک از یاوران حسین در کربلا خواهد بود» (1)بنا به نقل بسیاری از بزرگان - مثل صاحب «ریاض الشهادة» و «مخزن البکاء» از بعضی ثقات و صاحب «تحفة الحسینیة» - این کودک حبیب بن مظاهر بوده، لکن با توجه به اینکه ولادت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام در سال چهارم هجری بود و قول صاحب ریاض و دیگران که سن حبیب را هنگام شهادت 75 سال نوشتهاند موافق نمیشود، چون هنگام وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم 25 ساله میشود و بر این سن کودک گفته نمیشود. بعلاوه
بعضی سن حبیب را 90 سال نوشتهاند.لکن از مرحوم شوشتری نقل شده که میفرماید: این کودک زهیر بوده است. (2)مرحوم نوری از شیخ جعفر شوشتری نقل نموده که فرمود: چون از تحصیل علوم دینی در نجف اشرف فارغ شدم و اوائل منبر رفتنم بود، در فن خود مهارت نداشتم، لذا از روی کتاب «تفسیر صافی» و «روضة الشهداء» میخواندم، و لیکن
نمیتوانستم مطالب را آن طوری که میخواستم بیان کنم.یک سال گذشت و ماه محرم نزدیک شد. شبی حوصلهام تنگ شد و گفتم: تا کی از رو بخوانم و چارهای پیدا نکنم. تا اینکه حال شکستگی در خود احساس کردم، با این حال به خواب رفتم. ناگاه خود را در زمین کربلا دیدم همانند روز عاشورا، مشاهده کردم از یک طرف خیمههای حسینی و از طرف دیگر دشمن. من داخل خیمه امام حسین علیهالسلام شدم، بر آن حضرت سلام کردم آن جناب مرا نزدیک خود نشانید و به من لطف نمود.آنگاه به حبیب بن مظاهر فرمود: ای حبیب، شیخ جعفر اکنون مهمان است و ما آب نداریم و لیکن آرد و روغن نزد ما میباشد، برخیز طعام آماده نما، و برای مهمان حاضر کن. حبیب تهیه نمود و آن را با یک قاشق نزد من گذاشت، و من چند قاشق از آن خوردم، از خواب بیدار شدم. از برکت آن طعام به پارهای از اخبار و مصائب و لطایف و کنایهها آگاه شدم که کسی بر من پیشی نگرفت، و هر روز بیشتر میشد تا به مطلوب خود رسیدم. (1)و از بعضی کتب مراثی نقل شده که نادر شاه امر کرد که قبر حبیب را نبش کنند - مقصود او امتحان بود - چون چنین کردند و جسد پاکیزه او ظاهر شد، باد سختی شروع به وزیدن کرد که مردم ترسیدند و نادر بیهوش شد. چون بهوش آمد گریه زیادی کرد و عذرخواهی و توبه نمود، و دستور داد قبر او را پوشانیده و تعمیر کردند.
1) 695. دار السلام مرحوم نوری: 314:2.
در زیارت ناحیهی مقدسه چنین آمده است:«السلام عی زهیر بن القین البجلی القائل للحسین و قد أذن له فی الانصراف: لا والله لا یکون ذلک أبدا، أترک ابن رسولالله أسیرا فی ید الأعداء و أنجو؟! لا أرانی الله ذلک الیوم»«سلام بر زهیر بن قین بجلی که چون حضرت امام حسین علیهالسلام اذن بازگشت به او داد، عرض کرد: نه بخدا، هرگز بر نمیگردم، آیا فرزند رسول خدا را اسیر در دست دشمنان رها کنم و خود نجات یابم؟! خداوند هرگز چنین روزی نیاورد» (2)در ذخیره گوید: زهیر ساکن کوفه و در میان قوم خود مردی محترم بود، و شجاعت و رشادتش در موارد متعددی ظاهر و زبانزد همگان بود. در اول عثمانی بوده و در سال60 هجری بااهل خود حج گزارد، و در بیان راه به امام حسین علیهالسلام برخورد و به دست آن بزرگوار هدایت یافت و از یاران آن جناب گردید. (که جریان آن را قبلا نقل کردیم). (3)باید دانست که زهیر از رجال نامی روزگار و از فارسان شیر شکار، و از خطبای والامقدار، و رفقای وفادار بود. میمنه لشکر امام حسین علیهالسلام به او تعلق داشت. در رأی و شوری و سرداری و دلیری و جنگجوئی و معرفت به مقتضیات مقام، مهارتی به کمال داشت، هیچ حادثهای از حوادث را بزرگ نمیشمرد، قولا و عملا دلیرانه قدم پیش
مینهاد، بیانات او گواه است...
(1)جریان ملاقات امام حسین علیهالسلام با زهیر و بعضی از کلمات او با امام علیهالسلام در راه کربلا و شب و روز عاشورا را نقل نمودیم، و گفتیم: آن سرور میمنه لشکر را به زهیر سپردند. به روایت ابیمخنف؛ شهادت زهیر بعد از شهادت حبیب بن مظاهر بود. چون حبیب شهید شد.«یابن الانکسار فی وجه الحسین»«شکستگی در روی حسین علیهالسلام آشکار شد».زهیر چون این حالت بدید پیش آمد و عرض کرد: یابن رسولالله، پدر و مادرم فدایت، این شکستگی چیست که در شما میبینم، آیا ما بر حق نیستیم؟ امام علیهالسلام فرمودند: آری بخدا قسم، من میدانم به علم یقین، که ما و شما بر حق و هدایتیم. زهیر عرض کرد: در این صورت دیگر باکی نداریم، در حالی که ما به سوی بهشت و نعمتهای آنها میرویم. پس زهیر حضرت را به ارجوزهای (2)دلداری داد، وداع کرد و به سوی میدان تاخت... (3)راوی گفت: زهیر جنگ سختی نمود، رجز میخواند و چون صاعقه آتشبار خود را بر آن اشرار میزد، به روایت محمد بن أبیطالب؛ 120 نفر از آن منافقان را به جهنم فرستاد. آنگاه کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس تمیمی، بر او حمله کردند و او را به شهادت رسانیدند. چون به زمین افتاد امام حسین علیهالسلام فرمود:«لا یبعدک الله یا زهیر، و لعن الله قاتلک لعن الذین مسخوا قردة و خنازیر»«خداوند تو را از حضرت خویش (رحمت خویش) دور نگرداند، و کشندهات را لعنت کند همانند لعن کسانی که به صورت میمون و خوک مسخ شدند»
عابس بن شبیب از شجاعان نامدار و سرداران میدان کارزار و از شیعیان والاتبار بود. مردی عابد و متهجد و شب زندهدار، در ولاء و محبت حیدر کرار از افراد طراز اول بشمار میرفت، و از «حدائق الوردیه» نقل شده است که:«ان عابس کان من رجال الشیعة، و کان رئیسا شجاعا خطیبا ناسکا متهجدا».او از بنیشاکر بود که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام - بنا بر نقل نصر بن مزاحم در کتاب «صفین» - فرمودند: اگر فرزندان شاکر یعنی قبیله آنها به هزار نفر میرسید، خدای تعالی عبادت میشد چنانکه باید عبادت شود.عابس از شجاعان عرب و حامیان آنها بود، که او را «فتیان الصباح» لقب داده بودند... طبری گوید: چون مردم کوفه با مسلم بیعت کردند، و او ازدحام آنها را در بیعت دید، نامهای به حضرت حسین علیهالسلام نوشت که درآمدن تعجیل فرمائید، و آن نامه را به عابس بن شبیب داد. عابس نامه را گرفت و با شوذب مولی شاکر به جانب مکه رهسپار شدند، و با آن حضرت به زمین کربلا آمدند تا روز عاشورا رسید. (2)سخنان او در یاری امام حسین علیهالسلام در حضور مسلم بن عقیل در کوفه گذشت.
عابس چون عازم شهادت شد نزد شوذب مولی (1)شاکر آمد و گفت: ای شوذب، امروز
چه در خاطر داری؟ او گفت: میخواهی چه در دل داشته باشم، قصد دارم با تو در رکاب پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم رزم کنم تا کشته شوم.عابس گفت: من هم به تو همین گمان را داشتم، اکنون خدمت ابی عبدالله علیهالسلام برو تا تو را همچون دیگران در شمار یاوران خویش آورد، و آگاه باش که امروز روزی است که باید تا میتوانیم در تحصیل ثواب بکوشیم، که فردا روز عمل نیست، تنها روز حساب است.پس شوذب خدمت حضرت شتافت، وداع نمود و به میدان رفت و جنگید تا شهید شد و به رضوان پروردگار رسید. بعد عابس نزد امام حسین علیهالسلام آمد بعد از سلام عرض کرد:«یا أبا عبدالله، أما والله ما أمسی علی وجه الأرض - قریب و لا بعید - أعز علی و لا أحب الی منک. و لو قدرت علی أن أدفع عنک الضیم و القتل
1) 704. شوذب از متقدمین شیعه و حافظ قرآن و حامل حدیث و صاحب مقام رفیع بود، و نقل شده که مجلسی داشت که شیعیان خدمتش میرسیدند و از او اخذ حدیث میکردند. و مولی به کسی گویند که در اصل، عرب نبوده، و به یکی از قبائل عرب منسوب باشد، مثل شوذب مولی شاکر که شوذب در اصل عرب نیست ولی با قبیله شاکر آمیزش داشته و به آنها منسوب گشته، و این وابستگی به یکی از این دو عامل است 1) در جنگ اسیر شده و بعد از بندگی، صاحبش او را آزاد کرده باشد 2) شخصی از غیر عرب داخل طائفه آنها شده و با یکی از آنها پیمان بسته است که آن طائفه ملزم شوند او را حفظ کنند، و اگر جنایتی کرد دیه آن را بدهند و از او ارث میبرند، و شوذب از قسم دوم بوده است.
بشیء أعز علی من نفسی و دمی لفعلت»«یا ابا عبدالله قسم بخدا، در روی زمین هیچ آفریدهای نیست - دور یا نزدیک، خویش یا بیگانه - که از تو نزد من گرامیتر و محبوبتر باشد. اگر میتوانستم ستم و قتل را به چیزی عزیزتر و محبوبتر از جان و خون خود از تو دفع کنم در آن سستی نمیکردم و انجام میدادم».
آنگاه حضرت را وداع نمود و گفت: گواه باشید که من بر هدایت و دین تو و پدر بزرگوارت میباشم. سپس شمشیر کشیده به جانب آنان حمله کرد و نشان زخمی بر پیشانی داشت.ربیع بن تمیم - که مردی از لشکر ابنسعد بود - گفت: چون عابس را دیدم که رو به میدان میآید، او را شناختم، و در جنگها دیده بودم که دلاورترین مردم بود، گفتم: ای مردم، «هذا أسد الأسود، هذا ابن أبی شبیب»«این شیر شیران است، این پسر ابیشبیب میباشد»،مبادا کسی به مبارزه او برود، کسی مرد میدان او نیست.
(1)او فریاد میزد:«ألا رجل، ألا رجل»«آیا مردی نیست، آیا مردی نیست (که پا به میدان بگذارد)»،این کار بر عمر گران آمد، فریاد زد: او را سنگباران کنید. از هر سو لشکر به جانب او سنگ میانداختند. چون چنین دید، زره از تن درآورد و با تن برهنه بر آن روبهصفتان حمله کرد (2)وقت آن آمد که عریان شوم جسم بگذارم سراسر جان شومآنچه غیر از شورش و دیوانگی است اندرین ره روی در دیوانگی استآزمودم، مرگ من در زندگی است چون رهم زین زندگی پایندگی استربیع گفت: بخدا قسم، دیدم که عابس بهر طرف حمله میکرد، زیاده از دویست تن از پیش او میگریختند و بر روی یکدیگر میریختند، بدین گونه رزم میکرد تا آنکه لشکر از هر جانب او را فراگرفت، و از زیادی زخم سنگ و شمشیر و نیزه از پای درآمد، و سر مبارکش را بریدند.ربیع گوید: سر او را دست چند تن دیدم که هر کدام میگفتند: من او را کشتم. عمرسعد گفت: نزاع نکنید، عابس را یک نفر نکشت بلکه همه در کشتن او شرکت داشتید
1) 705. در تذکرة الشهداء : 140 چنین آمده است: ربیع بن تمیم گوید: چون عابس را دیدم که رو به لشکر میآید به عمرسعد گفتم: کسی بمصاف شما میآید که بر شیر ژیان و پیل دمان غالب آید، در میان لشکر ندا کن که یک یک به میدان او نروند. عابس نزدیک شد و گفت «رجل برجل» مردی به مردی، کسی پیش نرفت. گفت: دو نفر دونفر بیائید. کسی جرئت نکرد گفت: سه سه بیائید، کسی نیامد. تا اینکه گفت: ده نفر ده نفر بیائید، مردم ترسیدند و از دور او پراکنده شدند. عمر فریاد زد یکباره بر او حمله کنید. عابس چون این حال را مشاهده کرد، زره از تن و کلاه خود از سر برداشت و با سر و تن برهنه روی به لشکر نهاد و غلامش از عقب میآمد. راوی گوید: بخدا قسم دیدم لشکر را در پیش انداخته و ایشان چون گوسفندان از گرگ فرار میکنند، و او مانند شیر ژیان از چی و راست حمله میکرد تا آنکه 900 نفر را بکشت.
2) 706. ربیع گفت: با او آشنائی داشتم گفتم: ای عابس، نمیاندیشی که خود را با سر و تن برهنه در دریای خون انداختهای؟! گفت: در راه دوست هر چه به آدم برسد سهل است. {مهیج الأحزان : 145 م 6، ریاض الشهادة: 157:2 م 8}.
جون عبد سیاهی از مردم نوبه بود که فضل بن عابس بن عبدالمطلب مولای او بوده و امیرالمؤمنین علیهالسلام او را به 150 دینار خرید، و به ابوذر غفاری بخشید تا خدمت او نماید. او نزد ابوذر بود تا آنکه عثمان او را به ربذه تبعید کرد، بهمراه او به ربذه رفت، و هنگامیکه ابوذر از دنیا رفت در سال 31 یا 32 هجری به مدینه مراجعت نمود، و در خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام بود.بعد از شهادت آن حضرت در حضور امام حسن علیهالسلام، و پس از آن بزرگوار در خدمت امام حسین علیهالسلام بود، و در خانه امام زینالعابدین علیهالسلام خدمت میکرد، تا هنگامیکه آن حضرت از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمدند، جون با آنها بود.در «تاریخ طبری» و «کامل ابن اثیر» و «مقاتل الطالبیین» آمده که جون مردی اسلحهشناس و در کار اصلاح و مرمت آلات حرب آزموده بود. لذا در شب عاشورا در خیمه امام حسین علیهالسلام مشغول اصلاح شمشیر بود. (2)آن غلام سعادتمند آرزوی شهادت نموده، از حضرت اذن جنگ خواست، آن بزرگوار به او فرمود: اجازه داری از کنار ما بروی، چون برای خوشی و عافیت دنبال ما آمدی، و نباید در راه ما گرفتار شوی.عرض کرد: ای پسر پیغمبر، من در روز خوشی کاسه لیس شما خاندان باشم و در روز سختی دست از یاری شما بردارم؟! بخدا سوگند، من خود آگاهم که بوی من ناخوش، و حسب من پست، و رنگم سیاه است، چه شود لطف فرمائید و بهشت را بر من دریغ ندارید، تا بویم خوش و حسبم شریف و رنگ صورتم سفید گردد.نه بخدا قسم، از شما جدا نشوم تا این خون سیاه من با خونهای شما آمیخته گردد.
این بگفت و رخصت طلبید و به میدان شتافت و رجز میخواند. آنگاه حمله کرد
و 25 نفر را کشت، و خود شربت شهادت نوشید. امام حسین علیهالسلام بر بالین او ایستاد (1)و عرض کرد:«اللهم بیض وجهه و طیب ریحه و احشره مع الأبرار، و عرف بینه و بین محمد و آل محمد»«خداوندا، روی او را سفید و بوی او را نیکو گردان و او را با ابرار محشور نما، و با محمد و آل محمد علیهمالسلام آشنا و معاشر گردان».امام باقر علیهالسلام از علی بن الحسین علیهماالسلام روایت فرمودهاند که: هنگامی که مردم برای دفن شهداء حاضر شدند، جسد جون را بعد از ده روز یافتند که بوی مشک از آن به مشام میرسید
1) 709. امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا در کنار جسد ده نفر مرثیه و دعا نمودند: 1. علی بن الحسین علیهالسلام که چون شهید شد کنار او ایستاده فرمودند: «قتل الله قوما قتلوک، ما أجرأهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، علی الدنیا بعدک العفی». 2. ابوالفضل العباس علیهالسلام که فرمودند: «الان انکسر ظهری و قلت حیلتی». 3. قاسم بن الحسن علیهالسلام که فرمودند: «یعز والله علی عمک أن تدعوه فلا یجیبک، أو یجیبک فلا یعینک، أو یعینک فلا یغنی عنک. بعدا لقوم قتلوک». 4. عبدالله بن الحسن علیهالسلام که چون شهید شد، امام او را به سینه چسبانید و فرمود: «یابن أخی، اصبر علی ما نزل بک و احتسب فی ذلک الخیر...». 5. عبدالله بن الحسین علیهالسلام {علیاصغر}، چون خونش را به آسمان پاشید فرمود: «اللهم لا یکن أهون علیک من دم فصیل...». 6. مسلم بن عوسجه، چون شهید شد، امام فرمودند: رحمک الله یا مسلم، و این آیه را تلاوت فرمود: (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا). 7. حبیب بن مظاهر که فرمودند: «عندالله أحتسب نفسی و حماة أصحابی». 8. حر بن یزید که فرمودند: «أنت کما سمتک امک، حر فی الدنیا، و سعید فی الاخرة». 9. زهیر بن قین که فرمودند: «لا یبعدک الله یا زهیر، و لعن الله قاتلک لعن الذین مسخوا قردة و خنازیر». 10. جون است که درمتن ذکر شد. (أبصارالعین فی أنصار الحسین علیهالسلام:131).
برای حضرت سیدالشهداء علیهالسلام غلام ترکی بود، در نهایت صلاح و سداد و قاری قرآن.آن غلام باوفا بعد از رخصت، مقابل لشکر آمد، رجز خوانده حمله کرد و بسیاری از آن نامردان را کشت.هفتاد نفر از سیهرویان را به درک فرستاد، تا اینکه به زمین افتاد. حضرت امام حسین علیهالسلام بالای سرش آمد، و بر او گریست و صورت مبارک بر روی آن سعادتمند گذاشت. آن غلام چشم گشود چون نگاهش به آن حضرت افتاد تبسمی کرد و مرغ روحش به بهشت پرواز نمود. (2)نقل شده که چون اجازه خواست آن حضرت فرمود: تو را به فرزندم زینالعابدین بخشیدهام از او اذن بیر. غلام خدمت آن بزرگوار آمد و جریان را گفت.امام سجاد علیهالسلام فرمودند: تو را آزاد کردم، مختاری.غلام به خدمت حضرت امام حسین علیهالسلام برگشت و کیفیت را عرض کرده مرخص شده به خیمههای حرم آمد، و از آنها خواست اگر تقصیر کرده حلال کنند و وداع کرده به میدان رفت...
چون از اصحاب آن حضرت کسی باقی نماند و همگی به شهادت رسیدند، نوبت به جوانان هاشمی رسید. پس فرزندان امیرالمؤمنین علیهالسلام و اولاد جعفر و عقیل و فرزندان امام حسن و امام حسین علیهماالسلام آماده جنگ شدند، با یکدیگر وداع کردند و به عزم جهاد قدم جوانمردی در پیش نهادند.آئید تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانبا ساربان بگوئید احوال اشک چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز بارانما قدر مسلم از نام شهدای کربلا از بنیهاشم را در اینجا میآوریم:
1- حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام2- جعفر بن علی علیهالسلام3- عبدالله بن علی علیهالسلام4- عثمان بن علی علیهالسلام5- ابوبکر بن علی علیهالسلام که اسمش محمد بود
1- ابوبکر بن الحسن علیهالسلام2- عبدالله بن الحسن علیهالسلام3- قاسم بن الحسن علیهالسلام
1) 712. مهیج الأحزان : 146 م 6، ریاض الشهادة: 158:2 م 8 مناسبت این جریان با جون بن ابی مالک بیشتر است، و احتمالا اشتباهی صورت گرفته باشد. چون گذشت که جون در خانه امام زینالعابدین علیهالسلام خدمت میکرد و مناسبت دارد که غلام آن بزرگوار باشد. والله العالم.
1- حضرت علیاکبر علیهالسلام2- حضرت عبدالله رضیع (علی اصغر) علیهالسلام
1- عون بن عبدالله2- محمد بن عبدالله
1- جعفر بن عقیل2- عبدالرحمان بن عقیل3- عبدالله الأکبر بن عقیل4- عبدالله بن مسلم بن عقیل5- محمد بن مسلم بن عقیل (1)6- محمد بن ابی سعید بن عقیل
1) 713. در زیارت ناحیه؛ أبی عبیدالله بن مسلم بن عقیل نام برده است.
مرحوم مقرم مینویسد: علیاکبر در روز یازدهم شعبان (2)سال 33 هجری - دو سال قبل از کشته شدن عثمان (3)- به دنیا آمد. و این موافق است با قول ابن ادریس رحمهالله در «سرائر» که فرموده: حضرت علیاکبر در خلافت عثمان چشم به دنیا گشود.پس در روز عاشورا آن بزرگوار 27 ساله بوده و تأیید میشود به اتفاق مورخین و علماء علم نسب که حضرت علی اکبر از امام سجاد علیهماالسلام بزرگتر بوده، و امام سجاد علیهالسلام در روز عاشورا 23 سال داشتهاند، و اینکه بعضی سن آن جناب را 17 یا 18 یا 19 سال نقل کردهاند، با این اتفاق مغایر است، مضافا براینکه شاهدی بر قول خود ندارند. (4)ابن شهر آشوب رحمهالله مینویسد: علیاکبر هیجده سال داشت، و گفته شده 25 ساله بوده است. (5)محمدث قمی رحمهالله گوید: در سن علیاکبر اختلافی عظیم است، ابن شهر آشوب و محمد بن ابیطالب گویند؛ 18 ساله بوده، و شیخ مفید او را 19 ساله دانسته (6)بنابراین از امام زینالعابدین علیهالسلام کوچکتر بوده است.
و بعضی گویند 25 ساله بوده و غیر از این هم گفتهاند. پس علیاکبر از برادرش امام سجاد علیهالسلام بزرگتر بود و این أصح و أشهر اقوال است.از شیخ أجل ابن دریس در خاتمه کتاب حج نقل میکند که حضرت علیاکبر بزرگتر
بوده، و آن جناب در زمان خلافت عثمان متولد شده است، و از جدش امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت کرده است، و شعراء در مدح او اشعار سرودهاند.آنگاه ابن ادریس در رد کسانی که میگویند علیاکبر کوچکتر بوده مینویسد: در این باب باید به خبرهی این فن که علماء نسب و تاریخ و اخبارند، مانند زبیر بن بکار رجوع نمود، و نام جمعی را میبرد که همگی علیاکبر علیهالسلام را بزرگتر میدانند و بر این قول اتفاق دارند.سپس محدث قمی رحمهالله میفرماید: در اینجا گفتار ابن ادریس که فارس این میدان است، و با تتبع کافی به صراحت سخن گوید، کافی است، و مضمون اشعاری که در مدح او وارد شده، و گفتار معاویه ملعون در حق او (که خواهد آمد) مؤید است. (1)مرحوم ملاهاشم مینویسد: شهید در «دروس» و کفعمی فرمودهاند که: آن حضرت 25 ساله بوده که دو سال از حضرت زینالعابدین علیهالسلام بزرگتر بوده، و احتمالا این قول اقوی باشد.أولا به جهت اینکه همهی محدثین و مورخین علی شهید را علیاکبر نوشته و حضرت زینالعابدین علیهالسلام علیاصغر.و ثانیا؛ در مقاتل نقل شده که حضرت زینالعابدین علیهالسلام در مجلس ابنزیاد (در جواب آن ملعون که گفت: مگر علی کشته نشد) فرمودند:«کان لی أخ أکبر منی یسمی علیا فقتلتموه»
1) 720. نفس المهموم : 313.
«آنکه او را کشتند برادر بزرگترم علی بوده».و ثالثا؛ در «سرائر» و در مقاتل در احوال حضرت علیاکبر علیهالسلام نوشتهاند: آن جناب در خلافت عثمان به دنیا آمده و از جدش امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت کرده است، و کفعمی و شهید اول در «دروس» همین را اختیار کردهاند. (1)مرحوم عمادزاده نیز همین قول را اختیار کرده، و از بسیاری مورخین نقل کرده که آنها
حضرت علیاکبر علیهالسلام را از امام سجاد علیهالسلام بزرگتر میدانند. (2)مرحوم مقرم از بیش از 28 نفر از علماء و مورخین شیعه و سنی نقل نموده که: آن جناب از برادرش امام سجاد علیهالسلام بزرگتر بوده است...در پایان بعد از ذکر اقوال دانشمندان میگوید: عدهای چون شیخ مفید رحمهالله در «ارشاد» و طبرسی رحمهالله در «اعلام الوری» از این مجموع جدا شده و میگویند: امام سجاد علیهالسلام بزرگتر بوده بدون اینکه شاهدی بیاورند. (3)بعضی چون ابن شهر آشوب در «مناقب» و ابن طلحه شافعی در «مطالب السؤول» و ابن صباغ در «فصول المهمه» و... تصریح کردهاند که حضرت حسین علیهالسلام سه پسر داشتهاند: علیاکبر، علیاوسط (که همان حضرت سجاد علیهالسلام است)، و علیاصغر. و این قول با گفتار فوق مخالفتی ندارد، بلکه بعضی از آنها تصریح نمودهاند که علیاکبر علیهالسلام در کربلا شهید شده و خواهد آمد که علیاصغر - طفل شیرخوار که نام دیگرش عبدالله بوده - نیز در کربلا شهید شده است.آنچه ممکن است سبب اشکال شود، عبارت پدر بزرگوارش هنگام رفتن او به میدان است که فرمود:
«اللهم اشهد علی هؤلاء القوم فقد برز الیهم غلام...»که گفته شده کلمه «غلام» به جوان 25 یا 27 ساله اطلاق نمیشود.و لکن تحقیق در لغت خلافت آنست.أولا؛ به ابنسید (فرزند آقا و بزرگ) غلام گویند.ثانیا در «لسان العرب» نقل میکند که از حین تولد تا پیری غلام گویند. و مؤید آن، قول ازهری است که میگوید: از عرب شنیدم همینکه پسری دنیا آمد به او غلام گویند، و نیز شنیدم که به پیرمردان هم غلام میگفتند. و از قول ابوالعباس نقل میکند که
میگویند: فلانی غلام مردم است هر چند پیر باشد.ثالثا؛ در «مصباح المنیر» (که کتاب مهمی در لغت است) مینویسد: بر مرد پیر هم مجازا غلام اطلاق میشود چون قبلا (غلام) بوده است. (1)
اگر بگوئیم آن جناب هنگام شهادت 25 سال یا بیشتر داشتند حتما ازدواج کرده بودند، چون این بزرگوار تارک این سنت عظیمه نخواهند بود.از حدیث بزنطی و بعضی عبارات زیارت آن جناب استفاده میشود که آن بزرگوار ازدواج نموده و دارای فرزند بودند.در «کافی» و «تهذیب» و «قرب الأسناد» روایت نموده که بزنطی از حضرت رضا علیهالسلام سؤال کرد: آیا میشود زنی را با امولد پدر آن زن تزویج نمود؟فرمودند: بلی، گفت: به ما خبر رسیده که حضرت سجاد علیهالسلام چنین نمودند؟ - یعنی دختر امام حسن مجتبی علیهالسلام و کنیز امولد آن حضرت را تزویج کردهاند
1) 724. لسان العرب: 111:10، مجمع البحرین: 127:6، مصباح : 619.
-امام رضا علیهالسلام فرمودند: چنین نیست بلکه حضرت سجاد علیهالسلام دختر امام حسن، و نیز امولد از حضرت علیاکبر علیهالسلام - که در کربلا شهید شده بود - را تزویج نمودند. (1)و در زیارت حضرت علیاکبر علیهالسلام - که ابوحمزه از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده - آمده است:«... صلی الله علیک و علی عترتک و أهل بیتک و آبائک و أبناءک و أمهاتک الأخیار الأبرار الذین أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. السلام علیک یابن
رسولالله و ابن أمیرالمؤمنین و ابن الحسین بن علی و رحمة الله و برکاته... ثم ضع خدک علی القبر و قل: صلی الله علیک یا أباالحسن - ثلاثا -...»«صلوات خداوند بر تو و بر اقوام و خاندان و پدران و فرزندان و مادرانت، (پدران) نیکوئی که خداوند پلیدی را از آنها دور نمود و آنها را پاکیزه قرار داد. سلام بر تو ای فرزند رسول خدا و ای فرزند امیرالمؤمنین و حسین بن علی... پس گونهات را بر قبر بگذار و سه مرتبه بگو: صلوات خداوند بر تو باد ای اباالحسن...» (2)در این زیارت کنیه آن حضرت را اباالحسن ذکر کرده است، و استفاده میشود که اولاد آن بزرگوار چند عدد بوده چون لفظ «أبناء» جمع است.
لیلی دختر ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی است، و عروة بن مسعود یکی از
سادات اربعه در اسلام است، و از بزرگانی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را مثل صاحب یاسین (که قوم خود را به خدا دعوت کرد و او را کشتند) و شبیهترین مردم به عیسی بن مریم نامیدند.
الف: شباهت او به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلماین جوان خوشسیما در طلاقت زبان و زیبائی صورت و سیرت و خلقت اشبه مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، که جامع همه کمالات و صفات حسنه و اخلاق نیکو میباشد.
نعمتهای خداوند بیشمار است.(و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها) (1)«و اگر نعمتهای خدا را بشمارید، آنها را شماره نتوانید کرد».مع ذلک قرآن نعمتهای دنیوی را کوچک شمرده که:(قل متاع الدنیا قلیل) (2)«بگو بهرهمندی از این دنیا اندک است»و لیکن دربارهی اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:(انک لعلی خلق عظیم) (3)«همانا تو دارای اخلاق عظیم و برجستهای هستی»و حضرت علیاکبر علیهالسلام در جمیع صفات و اخلاق چون حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود.
پدر بزرگوارش درباره او فرمودند:«اللهم اشهد فقد برز الیهم غلام أشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولک صلی الله علیه و آله و سلم، و کنا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الیه»
«خدایا گواه باش جوانی که در خلقت و سیرت و گفتار شبیهترین مردم به پیامبرت بود به جنگ این مردم رفت، و ما هرگاه به دیدن پیامبرت مشتاق میشدیم به این جوان نگاه میکردیم» (1)
ب: عصمت آن بزرگوارعصمت همانند عدالت دارای درجات متفاوت است، و هیچکس به درجهی چهارده معصوم علیهمالسلام نمیرسد، لکن خداوند مقام عصمت را به حضرت علیاکبر لطف فرموده است.به این فقره از زیارت استدلال شده که امام صادق علیهالسلام خطاب به آن بزرگوار فرمودند:«صلی الله علیک و علی عترتک و أهل بیتک و آبائک و أبناءک و أمهاتک الأخیار الأبرار الذین أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا»
1) 730. لهوف : 113، مثیر الأحزان : 68، بحارالأنوار: 42:45، مقتل خوارزمی: 30:2. البته نقل شده که فاطمه زهرا علیهاالسلام در راه رفتن به پدر شباهت داشت. ابن شهر آشوب در مناقب {ج 3، ص 357} مینویسد: «قال جابر الانصاری: ما رأیت فاطمة تمشی الا ذکرت رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، تمیل علی جانبها الأیمن مرة، و علی جانبها الایسر مرة»: «جابر انصاری گوید: ندیدم فاطمه علیهاالسلام را که راه برود مگر اینکه به یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میافتادم، که در راه رفتن یک دفعه میل بطرف راست، و بار دیگر میل بطرف چپ مینمود. و در بشارة المصطفی (ص 253 جزء 9 حدیث 1) آمده است که آن مظلومه همانند پدر صحبت میکرد: «عن عایشة أنها قالت: ما رأیت أحدا کان أشبه کلاما و حدیثا من فاطمة برسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، و کانت اذا دخلت علیه رحب بها، و قام الیها، فأخذ بیدها و قبل یدها، و أجلسها فی مجلسه»: «عایشه گوید: احدی را ندیدم که در گفتار و حدیث شبیهتر از فاطمه به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد، هر گاه فاطمه بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد میشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او مرحبا میگفت و برای او میایستاد، آنگاه دست او را میگرفت و میبوسید و او را در جای خود مینشانید». و شیخ مفید رحمهالله (در ارشاد 3:2) نقل کرده که؛ امام حسن علیهالسلام در هیبت و بزرگی شبیه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، و حضرت امام حسین علیهالسلام در سخاوت و شجاعت به جد خود شبیه بود. و ابن شهر آشوب (در مناقب: 2:4) در تفسیر آیهی شریفه (فی أی صورة ما شاء رکبک)، از حسن بن علی علیهماالسلام نقل کرده که خداوند عزوجل علی بن أبیطالب علیهالسلام را در پشت پدر به صورت محمد صلی الله علیه و آله و سلم درآورد. پس او شبیهترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود. و امام حسین علیهالسلام شبیهترین مردم به فاطمه علیهاالسلام و من شبیهترین خلق به خدیجه هستم. و شیخ مفید رحمهالله (در ارشاد 3:2) نقل میکند: «کان الحسن علیهالسلام أشبه الناس برسولالله صلی الله علیه و آله و سلم خلقا و هدیا و سؤددا»: «امام حسن علیهالسلام در خوی و رفتار و سیادت شبیهترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود». و صدوق رحمهالله (در کمال الدین: 403:1 ب 26 ح 1 و بحارالانوار: 72:51) از جابر انصاری روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «المهدی من ولدی، اسمه اسمی، و کنیته کنیتی، أشبه الناس بی خلقا و خلقا، تکون له غیبة و حیرة تضل فیها الامم. ثم یقبل کالشهاب الثاقب فیملاها عدلا و قسطا کما ملئت جورا و ظلما»: «مهدی از فرزندان من است، اسم او چون اسم من و کنیه او چون کنیه من است، در خلقت و خوی شبیهترین مردم به من است. برای او غیبت و حیرتی است که امتها در آن گمراه شوند. پس چون شهاب ثاقب روی آورد و زمین را پر از عدل و داد نماید، چنانکه از ستم و ظلم پر شده باشد». و نیز (در بحارالانوار: 161:51 باب ما ورد عن العسکرین علیهماالسلام ح 9) احمد بن اسحاق از امام حسن عسکری علیهالسلام روایت کرده که فرمودند: «الحمد لله الذی لم یخرجنی من الدنیا حتی أرانی الخلف من بعدی، أشبه الناس برسولالله صلی الله علیه و آله و سلم خلقا و خلقا. یحفظه الله تبارک و تعالی فی غیبته. ثم یظهره فیملا الارض عدلا و قسطا کما ملئت جورا و ظلما». «سپاس خداوند که مرا نمیراند تا اینکه جانشینم را به من نشان داد که او شبیهترین مردم در خلقت و خوی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. خداوند او را در زمان غیبتش حفظ مینماید، سپس او را ظاهر میکند، که زمین را پر از عدل و داد نماید، چنانکه از ستم و ظلم پر شده باشد».
(1)که دوری از رجس و پلیدی همان عصمت است.اما آنچه دال بر مطلب است زیارت رجبیه امام حسین علیهالسلام میباشد، که محدث قمی رحمهالله در مفاتیح نقل کرده:آنگاه به سوی قبر علی بن الحسین علیهماالسلام برو و نزد قبر آن جناب بایست وبگو:«السلام علیک أیها الصدیق الطیب الزکی الحبیب المقرب، و ابن ریحانة رسولالله... و جعلک من أهل البیت الذین أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا» که خداوند آن بزرگوار را از اهل بیت عصمت قرار داد.کلمهی «طیب» و «زکی» را نیز میتوان مؤید عصمت گرفت.ج: صفات آن سرورحضرت علیاکبر دارای صفات جلال و جمال و ملکات نیکو بود، و به عالم ملکوت وصل بود. دو حدیث از مرحوم سید بن طاووس و شیخ مفید در طی طریق کربلا نقل کردیم که به پدر بزرگوارش گفت:«أفلسنا علی الحق»«آیا ما بر حق نیستم؟»حضرت فرمودند: بلی. گفت:«اذا لا نبالی بالموت»«حال که چنین است از مرگ باکی نداریم».د: شجاعتآن بزرگوار شجاعت را از علی مرتضی علیهالسلام به ارث برده بود.علامه مجلسی رحمهالله نقل میکند:
1) 731. کامل الزیارات : 239 ب 79 زیارت 18.
آن حضرت به هر جانب روی میآورد گروهی را به خاک هلاکت میافکند،«فلم یزل یقاتل حتی ضج الناس من کثرة من قتل منهم. و روی أنه قتل علی عطشه مأة و عشرین رجلا ثم رجع الی أبیه... فلم یزل یقاتل حتی قتل تمام المأتین...»«بقدری از آن لشکر کشت که از کثرت کشته به شیون آمدند، و روایت شده؛ علیاکبر با آنکه تشنه بود 120 نفر را کشت آنگاه نزد پدر بازگشت... دوباره به میدان آمد و آنقدر جنگید تا کشتهها به
دویست نفر رسید» (1)ه: تربیت شدن در دامان عمویش حضرت مجتبی و پدرش سیدالشهداء علیهماالسلام در «کافی» و «فقیه» و «تهذیب» در زیارتی از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده که... کنار قبر فرزند آن حضرت، علی بن الحسین علیهالسلام، که نزد پای پدر مدفون است میروی و میگوئی:«السلام علیک یابن رسولالله، السلام علیک یابن أمیرالمؤمنین، السلام علیک یابن الحسن و الحسین»«سلام بر تو ای فرزند رسول خدا، سلام بر تو ای فرزند امیرالمؤمنین، سلام بر تو ای فرزند حسن حسین» (2)شیخ صدوق قدس سره بعد از نقل این زیارت میفرماید: این أصح زیارات نزد من است. گفتهاند: برای این فرزند امام حسن علیهالسلام گفته شده است که چون امام مجتبی علیهالسلام مربی و معلم حضرت علیاکبر علیهالسلام بوده است، و در حدیث آمده:
«انما الاباء ثلاثة؛ من ولدک و من علمک و من زوجک»«پدر سه گونه است؛ آنکه ترا به دنیا آورد، و کسی که تو را تعلیم نموده، و دیگر پدر زن» (1)
محدث قمی رحمهالله مینویسد: در این مدتی که آن حضرت در دنیا بود، عمر شریف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساکین و اکرام مسافرین، وسعهی در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده بحدی که در مدحش گفته شده:لم تر عین نظرت مثله من محتف یمشی و لا ناعل (تا آخر ابیات)هیچ دیدهای مانند او ندیده است،نه کسی که پابرهنه راه میرود و نه کفش پوشیده.
1) 734. ولی در قرآن به عمو هم اطلاق پدر شده است و این اهمیت مقام عمو را میرساند: الف: {اذ قال ابراهیم لأبیه آزر أتتخذ أصناما آلهة (سوره انعام: 74} و در احادیث آمده که آزر عموی ابراهیم بوده که اطلاق پدر به آن شده است. ب: (اذ حضر یعقوب الموت اذ قال لبنیه ما تعبدون من بعدی قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحاق الها واحدا و نحن له مسلمون (سورهی بقره، آیهی 133): «چون مرگ یعقوب رسید به فرزندان خود فرمود: پس از مرگ من شما چه میپرستید؟ گفتند: خدای ترا، و خدای پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبودی یگانه است، و ما تسلیم او هستیم». یعقوب فرزند اسحاق و ابراهیم بود، ولی فرزند اسماعیل نبود، بلکه اسماعیل عموی فرزندان اسحاق بوده، و قرآن میفرماید: پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق. حضرت حسین علیهالسلام به قاسم فرمودند: «یا ولدی أتمشی برجلک الی الموت؟»: «ای فرزندم، بپای خود سوی مرگ میروی». (مهیج الأحزان : 164 م 7) لیکن به دقت در موارد استعمال، به هر عموئی اطلاق پدر نمیکنند، بلکه عموئی که چون پدر فوت کرد جای پدر بنشیند، و یا فرزند تحت تکفل و تربیت عمو باشد، در این موارد به عمو اطلاق پدر میشود. پس بناچار باید قبول کرد که حضرت علیاکبر علیهالسلام تحت تربیت عموی خود امام حسن علیهالسلام بوده که در زیارت آمده؛ ای فرزند حسن و حسین.
و در زیارتش خوانده میشود:«السلام علیک أیها الصدیق و الشهید المکرم و السید المقدم، الذی عاش سعیدا و مات شهیدا، و ذهب فقیدا، فلم تتمتع من الدنیا الا بالعمل الصالح، و لم تتشاغل الا بالمتجر الرابح».چگونه چنین نباشد آن جوانی که اشبه مردم به رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم بود، و آداب را از دو سید جوانان اهل بهشت اخذ نموده، چنانکه عبارت زیارت مرویه معتبره آن حضرت:«السلام علیک یابن الحسن و الحسین»
دلالت بر این مطلب دارد (1)حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام بسیار او را دوست میداشت، حتی آنکه او را مدح نموده، اشعاری در مدح او میسرود، از آنجمله ابن ادریس در «سرائر» ذکر کرده که حضرت امیر علیهالسلام در شأن او فرموده:لم تر عین نظرت مثله من محتف یمشی و لا ناعل (2)ابوالفرج اصفهانی در «مقاتل الطالبیین» از مغیره نقل میکند که روزی معاویه گفت: امروز سزاوارترین مردم به خلافت کیست؟ گفتند: تو، گفت: چنین نیست بلکه شایستهترین مردم بر این امر علی بن الحسین (علیاکبر) است. چون جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد و شجاعت بنیهاشم و سخاوت بنیامیه و جمال و بزرگمنشی ثقیف در او جمع است
چون اصحاب باوفای آن سرور به درجهی شهادت رسیدند، و نوبت به خاندان آن بزرگوار رسید، علیاکبر اول آنها بود که به میدان شتافت.
مرحوم سید بن طاووس و ابننما نقل میکنند: چون با آن حضرت بجز خاندانش کسی نماند، علی بن الحسین علیهالسلام که از زیبا صورتان و نیکو سیرتان روزگار بود بیرون آمد و از پدر اجازه جنگ خواست، حضرت به او اجازه داد. (2)مرحوم شیخ مفید مینویسد: همچنان یک یک از یاران سیدالشهداء علیهالسلام پیش میآمدند و کشته میشدند، تا از همراهان امام حسین علیهالسلام جز خاندانش کسی بجای نماند. پس فرزندش علی بن الحسین علیهالسلام پیش آمد... (3)ابن ادریس رحمهالله مینگارد:«و هو أول قتیل فی الواقعة یوم الطف من آل أبیطالب»«علیاکبر اولین کشته ازآل ابیطالب در روز کربلا بود» (4)از زیارت ناحیهی مقدسه هم چنین استفاده میشود که حضرت علیاکبر علیهالسلام اول شهید از اهل بیت بوده که میفرماید:
«السلام علیک یا أول قتیل من نسل خیر سلیل من سلالة ابراهیم الخلیل...»«سلام بر تو ای اولین جان باخته از خاندان بهترین زادگان (رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم) از دودمان ابراهیم خلیل...» (1)جمعی از مورخین اهل سنت چون طبری (2)و ابناثیر و ابوالفرج و... نیز همین را
اختیار کردهاند، اما بعضی احتمال دادهاند که مراد اولیت در شأن و رتبه باشد. چنانکه مثلا میگویند: «فلانی اول عالم یا اول تاجر است»، و گفتهاند: عبدالله بن مسلم بن عقیل اول شهید از اهل بیت آن بزرگوار بوده، لکن عبارت زیارت ناحیه و عبارت مرحوم سید بن طاووس و شیخ مفید و ابن ادریس با این توجیه نمیسازد.
چون آن بزرگوار عازم میدان گردید از پدر بزرگوارش اجازه جهاد طلبید حضرت به او اذن داد (3)چون علیاکبر علیهالسلام جانب میدان روان گشت، آن پدر مهربان (نگاه مأیوسانه به جوان خود کرد و) انگشت سبابه سوی آسمان بلند نمود یا محاسن شریف را روی دست گرفت، گریست و عرض کرد:«اللهم اشهد علی هؤلاء القوم، فقد برز الیهم غلام أشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولک صلی الله علیه و آله و سلم، کنا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الی وجهه»
«خدایا گواه باش، جوانی که در خلقت و سیرت و گفتار، شبیهترین مردم به پیغمبرت بود به جنگ این مردم رفت، هرگاه به دیدن پیغمبرت مشتاق میشدیم به صورت این جوان نگاه میکردیم».خدایا برکات زمین را از ایشان بازدار، و آنها را پراکنده ساز، و میان آنها جدائی افکن، و آنها را متفرق و متشتت فرما، و والیان را هرگز از ایشان راضی مگردان، که این جماعت ما
را طلب کردند تا یاری کنند، ولی شمشیر بر روی ما کشیدند.پس آن حضرت بانگ بر عمرسعد زد که از ما چه میخواهی، خداوند رحم تو را قطع کند، و هیچ کار بر تو مبارک نگرداند، و بعد از من کسی را بر تو مسلط کند که در بستر سرت را ببرد، چنانکه رحم مرا قطع کردی و قرابت و خویشی مرا با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراعات نکردی.پس به آواز بلند این آیه را تلاوت فرمود:(ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین - ذریة بعضها من بعض و الله سمیع العلیم) (1)«خداوند برگزید آدم و نوح و آلابراهیم و آلعمران را بر جهانیان - نسلی را از برخی برتر قرار داد و خداوند شنوا و داناست» (2)در بسیاری از کتب است که چون شاهزاده عازم جنگ شد، امام به او فرمود: با مادر و برادر و عمههایت وداع نما. پس به خیام حرم آمد و با صدای بلند فرمود:
«السلام علیک یا أخاه، و علیکن یا أهل بیتاه، هذا آخر السلام و آخر الکلام واللقاء فی الجنة».چون صدای جانفزای علیاکبر بگوش پردهنشینان حرم رسید همگی به دور او حلقه ماتم زدند، و دستها در آغوش درآوردند، و چندان ناله و گریه کردند که بیهوش شدند...امام سجاد علیهالسلام فرمود: روز عاشورا به مرضی شدید گرفتار بودم، در آن حال دیدم یکی آهسته آهسته دست و پای مرا میبوسد. نگاه کردم دیدم برادرم علیاکبر است که در کمال ادب بر روی پایم افتاده و صورت خود به کف پایم میمالد، گفتم: ای برادر، چه شده است
که حالت دگرگون و اشکت جاری است؟ پاسخ داد: پدرم تنها مانده، یارانش کشته شدهاند، اینک قصد آن دارم که جانم را نثارش کنم.شاهزاده مادر و برادر و عمهها را وداع نمود و به نزد پدر بزرگوار آمد، شاه مظلومان بدست خود اسلحه بر او پوشانید. و به روایتی عمامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر سرش بست... و او را به سوی میدان فرستاد (1)در کتاب «روضة الأحباب» نقل شده که امام حسین علیهالسلام بدست خود سلاح جنگ به قامت علیاکبر پوشانید، و کلاه خودی فولادی بر سر او گذاشت، و کمربند چرمی که از علی مرتضی علیهالسلام به یادگار داشت بر کمر وی بست (و شمشیر مصری بر میان او حمایل کرد) و اسب عقاب را به او داد تا سوار شود، و او را بدین گونه روانه میدان کرد (2)حمید گوید: دیدم آن حضرت از شدت غم گاهی مینشست و گاهی بر میخاست و سر خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شاهد باش که علی را فدای امت جدم کردم.
خدا بسوز دلم واقفی که جانم رفت ز جان عزیزترم اکبر جوانم رفت (1)پس آن شاهزاده به میدان رفت، جمیع لشکر حیران جمال نورانی او شدند. چون به میدان رسید بر آن سپاه تاخت و قوت بازویش - که نشانهای از شجاعت حیدری بود - بروز داد و رجز میخواند:أنا علی بن الحسین بن علی نحن و بیت الله أولی بالنبیمن علی فرزند حسین بن علی هستم، سوگند بخدا ما از هر کس به پیغمبر اولاتریم...پس حمله میکرد و آن نامردان شقی را میکشت، و بهر جانب رو میکرد گروهی را به خاک هلاکت میافکند، آنقدر از ایشان کشت تا آنکه صدای ضجه و شیون از آنها بلند شد.
به سند معتبر روایت شده که با آن عطش که داشت 120 نفر را کشت.در این هنگام حرارت آفتاب و غلبه تشنگی و کثرت زخمها و سنگینی اسلحه او را بسختی انداخت، لذا به سوی پدر شتافت و عرض کرد:«یا أبة، العطش قد قتلنی و ثقل الحدید أجهدنی، فهل الی شربة من الماء سبیل؟ أتقوی بها علی الأعداء»«ای پدر، تشنگی مرا کشت، و سنگینی اسلحه مرا بزحمت انداخته و توانم را برده است. آیا راهی به سوی قطرهی آبی هست تا بر دفاع دشمن قوت یابم»
1) 748. انوار الشهادة : 151 ف 13.
(1)حضرت گریست و فرمود:«یا بنی یعز علی محمد و علی علی بن ابیطالب و علی أن تدعوهم فلا یجیبوک، و تستغیث بهم فلا یغیثوک»«ای پسرم، بسی دشوار است بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی مرتضی علیهالسلام و بر من، که آنها را بخوانی، تو را اجابت نکنند، و به آنها استغاثه کنی به فریاد نرسند».(به روایت سید بن طاووس رحمهالله فرمود: پسر جانم، اندکی جنگ کن، بزودی جد خویش را ملاقات کنی، و او کاسهای لبریز از آب به تو خواهد داد که بعد از آن دیگر تشنه نشوی.) و به او فرمود: ای فرزند: زبانت را بیرون بیاور. پس زبان او را در دهان گرفت و مکید، و انگشتر خود را به دهانش نهاد و فرمود: به میدان باز گرد که امیدوارم پیش از شام جدت جامی لبریز از آب به تو بنوشاند، که بعد از آن هرگز تشنه نشوی.آن جوان به میدان بازگشت و کارزار عظیمی نمود، و هشتاد نفر دیگر را کشت که تعداد کشتگان به دویست تن رسید.مردم کوفه از کشتن وی پرهیز میکردند، تا اینکه چشم مرة بن منقذ عبدی ملعون (2)به او افتاد و گفت: گناه عرب به گردن من باشد اگر باز اینگونه
1) 749. از کثیر بن شاذان نقل است که گفت: روزی خدمت امام حسین علیهالسلام بودم که فرزندش علیاکبر در غیر موسمش از پدر درخواست انگور نمود. امام حسین علیهالسلام از طریق اعجاز از استوانهی مسجد برایش انگور و موز آوردند و به او داده فرمودند: ما عند الله لأولیاء أکبر. {فرسان الهیجاء: 299:1 به نقل از مدینة المعاجز و...} شاید بهمین دلیل بود که از پدر بزرگوارش آب مطالبه نمود که آن حضرت از طریق اعجاز او را سیراب نماید تا به میدان برگشته با دشمنان خدا مصاف دهد.
2) 750. در زیارت ناحیهی مقدسه {بحارالانوار: 65:45} و بسیاری از کتب چون ارشاد شیخ مفید و مقتل مقرم و مثیرالأحزان و کامل ابناثیر و تاریخ طبری (446:5) و اخبار الطوال و مقاتل الطالبین مطابق متن «مرة بن منقذ» آمده، ولی در لهوف مرحوم سید بن طاووس و مقتل عوالم و بحارالانوار (44:45) «منقذ بن مرة» ذکر شده است.
بر لشکر حمله کند (چون 12 حمله نموده بود) و داغش را به دل پدرش نگذارم.در این میان که به مردم حمله میکرد، آن ملعون سر راه بر او گرفت و نیزه به او زد و او را به خاک انداخت و لشکر دورش را گرفتند و با شمشیر او را پاره پاره کردند.به روایت «بحارالانوار»: مرة بن منقذ بر فرق آن جوان ضربتی زد که تاب و توان از او برفت، لشکر با شمشیر بر او میزد و او دست بگردن اسب خود کرد، و اسب (که گویا تیر به چشمش خورده، و یا خون آن حضرت چشمانش را فراگرفته بود) او را میان لشکر دشمن برد،«فقطعوه بسیوفهم اربا اربا»«لشکر با شمشیر خود او را پاره پاره کردند».چون جان به گلویش رسید فریاد زد:«یا أبتاه، هذا جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، قد سقانی بکأسه الأوفی شربة لا أظمأ بعدها أبدا، و هو یقول:
العجل العجل، فان لک کأسا مذخورة حتی تشر بها الساعة»«پدر جان، این جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که جامی پر به من نوشانید که دیگر تشنه نشوم، و میگوید: بشتاب بشتاب که جامی هم برای تو آماده کردهام، تا در این ساعت بنوشی».به روایت مرحوم سید بن طاووس: صدا زد؛«یا أبتاه، علیک السلام، هذا جدی (رسولالله) یقرئک السلام و یقول لک: عجل القدوم علینا»«پدر جان، خداحافظ، این جدم رسول خداست که به تو سلام میرساند و میگوید: هر چه زودتر نزد ما بیا».پس فریادی برآورد و مرغ روحش از قفس تن پرواز نمود.امام حسین علیهالسلام آمد بر بالینش نشست.
«و وضع خده علی خده، و قال: قتل الله قوما قتلوک، ما أجرأهم علی الله و علی انتهاک حرمة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، علی الدنیا بعدک العفی»«آن حضرت صورت خود را بر صورت علی گذاشت و فرمود: خدا بکشد آن گروهی که تو را کشتند، چه جرأتی نسبت به خداوند و بر شکستن حرمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارند. بعد از تو خاک بر سر دنیا باد».در «روضة الصفا» آمده که امام حسین علیهالسلام بر بالین جوانش با صدای بلند گریست و
تا آن زمان کسی (از دشمن) صدای گریه او را نشنیده بود. (1)ابیمخنف مینویسد: سپس بر قوم مارقین حمله کرد و 180 نفر را کشت. از طرفی ملعونی کمین کرد و عمودی آهنین بر سرش زد که با سر به زمین آمد. حضرت نشست و صدا زد: پدر جان خداحافظ، این جدم رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیهالسلام، و این جدهام فاطمه زهرا علیهاالسلام و خدیجه کبری هستند که میگویند: العجل، آنها مشتاق دیدار تو هستند. (2)مرحوم واعظ قزوینی از «مقتل» شیخ حر عاملی نقل میکند که حضرت هنوز چند قدم به کشتهی علیاکبر مانده بود، که خود را از مرکب به زیر انداخت، زانو بزانو خود را به جوانش رسانید. اول نگاهی به آن بدن قطعه قطعه کرد، دید سنگدلان جای سالمی در بدن آن جوان نگذاشتهاند، و از ضربت تیر و شمشیر و نیزه و خنجر جسم جوانش را مشبک کردهاند. بعد،«صاح الامام سبع مرات»«امام هفت مرتبه فریاد کشید»آه وا ولداه، آه وا علیا، وا ثمرة فؤاداه، ولدی قتلوک.یا کوکبا ما کان أقصر عمره و کذا تکون کواکب الأسحار
ستارهی من، چه زود عمرت بپایان رسید، ستارگان سحری اینگونه هستند.علی با پدر حرف بزن...«فجعل یمسح الدم علی ثنایاه الشریفة»«آقا با دست مبارک، خون از دندانهای عزیزش پاک میکرد»،
و شروع کرد دندانهای علی را بوسیدن...«فاذا نطقت فأنت منطقی، و اذا سکتت فأنت فی مضماری، ولدی ولدی ولدی ولدی، فوضع خده علی خده، و قال: أما أنت فقد استرحت من هم الدنیا و غمها، و صرت الی روح و راحة، و بقی أبوک فریدا وحیدا، و ما أسرع لحوقی بک»«چون سخن بگویم تو ورد زبان منی، و چون سکوت کنم تو نقش دل منی، فرزندم، فرزندم، فرزندم، فرزندم، پس صورت بر صورت او گذاشت و فرمود: تو از هم و غم دنیا راحت شدی و به سوی رحمت خدا و بهشت رفتی، ولی پدرت یکه و تنها ماند، و چه زود است ملحق شدن من به تو» (1)امام صادق علیهالسلام در زیارت آن حضرت میفرمایند:«بأبی أنت و أمی من مذبوح و مقتول من غیر جرم، بأبی أنت و أمی دمک المرتقی به الی حبیب الله، بأبی أنت و أمی من مقدم بین یدی أبیک، یحتسبک و یبکی علیک، محترقا علیک قلبه، یرفع دمک بکفه الی أعنان السماء، لا یرجع منه قطرة، و لا تسکن علیک من أبیک زفرة»«پدر و مادرم قربان تو سر بریده و کشتهی بیگناه، پدر و مادرم فدای تو که خونت تا نزد حبیب خدا بالا رفت. پدر و مادرم قربانت که در برابر پدر به
1) 753. ریاض القدس: 22:2.
میدان شتافتی و او و تو را در راه خدا داد و بر تو میگریست و دلش برای تو آتش گرفت، و خونت را با دست خود تا دل آسمان میپاشید که قطرهای از آن بر نمیگشت، و نالهاش برای تو خاموش نمیشد...» (1)روایت شده که چون علی بن الحسین علیهالسلام در کربلا کشته شد، امام حسین علیهالسلام با جبهی خز و عمامهای که دو گوشه از آن آویزان بود، بالین او رفت و فرمود:«أما أنت یا بنی، فقد استرحت من کرب الدنیا و غمها، و ما أسرع اللحوق بک»«ای پسرم تو از گرفتاری و غم دنیا راحت شدی و من هم شتابان به تو میپیوندم» (2)چون علیاکبر شهید کربلا نور چشم انبیاء و اولیاءدیدگان سلطان اقلیم وجود خالق جان، مالک غیب و شهودمانده همچون ذات خود فرد و وحید جمله اصحابش ز تیغ کین شهیدشسته دل یکجا ز نقش ما سوی دل ندارد با کسی غیر خدامرحوم سپهر مینویسد: پس امام حسین علیهالسلام اسب براند و به شتاب صفوف لشکر را شکافت و مردم را پراکنده کرد و صیحه میزد و همی «علی» میگفت. چون به بالین او رسید از اسب پیاده شد، و فرزند را بر سینهی خود چسبانید و چهرهی مبارک بر چهرهی او نهاد.علیاکبر چشم گشود و عرض کرد: ای پدر بزرگوار، میبینم که درهای آسمان باز شده و حوران بهشتی نازل میشوند، و جامهای سرشار از شربت بر کف دارند و مرا به سوی خویشتن میخوانند. اینک بدان سرای سفر میکنم و میخواهم که این
زنان بییار و یاور
در سوگ من چهره نخراشند. این بگفت و درگذشت (1)میتوان گفت: آن حضرت بر بالین جوانش نشست مانند نشستن جوان مردهها، از داغ او خاک نشین شده، دل از مرگ جوان آتش گرفته، از چشمهایش اشک روان است. سینهاش پر غم، اعضاء از کار افتاده، جوارح سست شده، لرزه به استخوانها افتاده، دل از دنیا برکنده، روز روشن در نظرش تار شده، از جان سیر و از زندگی دلگیر گشته، گاهی صدا میزند جواب نمیشنود، گاهی میپرسد حرف نمیزند. گاهی به قاتلانش نفرین میکند.گاهی خون از لب و دندانش پاک میکند، گاهی صورت به زخمهای بدنش میمالد، گاهی میفرماید: بابا راحت شدی. و یا میفرماید: پدر پیرت را تنها گذاردهای. و یا میگوید: من هم شتابان به تو میرسم.جوانان بنیهاشم بالای سرش حلقهی ماتم زده، گریبانها دریدهاند، و سینهها خراشیدهاند.حمید بن مسلم گوید: زنی را دیدم مانند آفتاب تابان، بیتابانه از خیمه بیرون دوید و فریاد وا ویلاه، وا ثبوراه میکشید و میگفت: ای نور دیدهی اخیار، و ای میوهی دل و نور چشمان من، پس جسد مطهر آن شاهزاده را در بر کشید.پرسیدم: این زن کیست؟ گفتند: زینب دختر علی علیهالسلام است.پس آن حضرت دست خواهر بگرفت و او را به سوی خیمه برگردانید.آنگاه رو به جوانان کرد و فرمود:«احملوا أخاکم»«برادر خود را بردارید».او را از قتلگاه برداشتند و آوردند و جلو خیمهای که برابر آن میجنگیدند گذاشتند
1) 756. ناسخ التواریخ:355:2.
(1)شیخ مفید رحمهالله نقل کرده که زینب خواهر حسین علیهالسلام از خیمه بیرون دویده، فریاد میزد: «یا أخیاه و ابن أخیاه»ای برادرم و ای فرزند برادرم»و شتابانه آمد تا خود را روی نعش علیاکبر انداخت.امام حسین علیهالسلام سر خواهر را بلند کرده و او را به خیمه باز گردانید، و به جوانان خود فرود: برادر خود را بردارید. جوانان آمده او را برداشتند، و جلو خیمهای که در برابر آن میجنگیدند، بر زمین نهادند. (2)عمارة بن واقد گوید: در آنحال زنی را دیدم از خمیهی حسین علیهالسلام بیرون آمد و ندا میکرد:«وا ولداه، وا مهجة قلباه، یا لیتنی کنت قبل هذا الیوم عمیاء، أو کنت و سدت تحت أطباق الثری»«ای عزیز مادر، کاش پیش از این کور شده بودم، یا مرده بودم و این حالت را نمیدیدم»،چون به نزد آن نعش رسید خود را روی آن انداخت، سیدالشهداء علیهالسلام تشریف آورد و عبائی بر سرش انداخت و دست او را گرفته سوی خیمه برگردانید. (3)در بعضی کتب معتبره از شیخ مفید رحمهالله، و او به اسناد خود از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده که چون علی بن الحسین علیهالسلام شهید شد، امام گریان و نالان وارد خیمه شد و از خود مأیوس بود. سکینه آمد و عرض کرد:«ما لی أراک تنعی نفسک و تدیر طرفک، أین أخی علی»«شما را چه شده است! میبینم که نزدیک است روحت پرواز کند و جان
باختهای، و چشم به این سو و آن سو میگردانی، برادرم علی کجاست؟».امام فرمودند: این گروه لئام او را کشتند. سکینه از شنیدن این خبر فریاد؛ وا أخاه وا
مهجة قلباه، برآورد، و خواست از خیمه بیرون رود. آن حضرت منع نموده فرمود: ای سکینه، اتقی الله و استعملی الصبر»«از خدا بپرهیز و صبر پیشه کن».گفت: «یا أبتاه، کیف تصبر من قتل أخوها، و شرد أبوها»«پدر جان، چگونه صبر کند کسی که برادرش کشته، و پدرش را آواره شده است»حضرت فرمودند: انا لله و انا الیه راجعون (4)شیخ صدوق رحمهالله از حاجب ابنزیاد نقل کرده که چون سر حسین علیهالسلام را برای ابنزیاد آوردند، دستور داد آن را در طشت طلا برابرش نهادند و با چوب دستی به دندانهایش میزد و میگفت:«لقد أسرع الشیب الیک یا أبا عبدالله...»«یا اباعبدالله چه زود پیر شدی!» (5)و گفتهاند: زینب کبری علیهاالسلام در جواب فرمود: ای پسر زیاد، برادرم پیر نبود، ولی داغ علیاکبر او را پیر نمود (6)«قال ابن أبی لیلی للصادق علیهالسلام: أی شیء أحلی مما خلق الله عزوجل؟
فقال علیهالسلام: الولد الشاب. فقال: أی شیء أمر مما خلق الله؟ فقال: فقده. فقال: أشهد أنکم حجج الله علی خلقه»«ابن ابی لیلا به امام صادق علیهالسلام عرض کرد: در
میان مخلوقات خداوند عزوجل چه چیز از همه چیز شیرینتر است؟ فرمودند: فرزند جوان. عرض کرد: از بین مخلوقات خدا چه چیز تلختر است؟ حضرت فرمودند: از دست دادن آن جوان. پس گفت: گواهی میدهم که شما حجتهای خدا بر مردم هستید» (7)مرحوم شیخ محمد مهدی مازندرانی مطالب نفیسهای در رابطه با شهادت حضرت علیاکبر علیهالسلام ذکر کرده که بطور اختصار نقل میشود:1- حضرت امام حسین علیهالسلام هنگام رفتن حضرت علیاکبر علیهالسلام به میدان خطاب به عمرسعد فرمودند:«قطع الله رحمک... کما قطع رحمی»«خدا رحم ترا قطع کند چنانکه تو از ما قطع رحم کردی»،زیرا عمرسعد پسر خالهی لیلی مادر علیاکبر بود و با آن جناب خویشی داشت (8)2- در مقاتل آمده: «احتمله الفرس الی معسکر الأعداء»
کلمه «احتمل» چون از باب افتعال است اشاره به آنست که حضرت علیاکبر علیهالسلام به خاطر کثرت جراحات وارده از اثر شمشیر، متمکن نبود که بر پشت اسب قرار گیرد، و اسب آن بزرگوار بزحمت او را حمل میکرد، و چون خون فرق مبارک بر صورت اسب جاری و چشمانش را خون فراگرفته بود، آن بزرگوار را میان لشکر دشمن برد و آن لئام با شمشیرهای خود او را پاره پاره کردند، اسب دیگر طاقت نیاورد و آن حضرت به زمین سقوط کرد.3- از این عبارت زیارت آن مظلوم «یرفع دمک بکفه الی عنان السماء»،چنین فهمیده میشود که امام حسین علیهالسلام خون آن بزرگوار را بطرف آسمان پاشید.4- هنگامیکه عمرسعد لشکر را به جنگ با حضرت علیاکبر علیهالسلام امر کرد،
1) 757. بحارالانوار: 44:45، جلاء العیون : 406.
2) 758. ارشاد: 110:2.
3) 759. مهیج الأحزان : 215 م 10.
4) 760. مهیج الأحزان : 216، وقایع الأیام خیابانی : 402.
5) 761. امالی صدوق : 165 م 31 ح3.
6) 762. نهضت حسینی: 102:2 به نقل از انوار المجالس : 154.
7) 763. من لا یحضره الفقیه: 188:1 ح 569.
8) 764. عمرسعد خود نیز این مطلب را بعد از مراجعت از کربلا به ابنزیاد گفت: «انی قطعت رحمی و وصلت خصمی و خالفت ربی...»: «من رحم خود را قطع کردم و به دشمن خود پیوستم و مخالفت پروردگار خود نمودم...» بعضی از اهل منبر کلام حضرت را چنین ترجمه میکنند که: چنانکه تو نسل مرا قطع کردی نسل تو بریده شود. و این اشتباه است نسل حضرت حسین علیهالسلام ابدا بریده نشد و انوار حسینی و سادات فراوان از نسل آن بزرگوار روی زمین میباشند، بلکه مراد این است که تو با من قطع رحم نمودی، خداوند با تو قطع کند.
عدهای از اهل کوفه آن ملعون را سرزنش کردند و گفتند: ما را امر میکنی بجنگ کسی برویم که شبیه به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد، و عدهای از آنها به خاطر بزرگی مصیبت سیدالشهداء علیهالسلام به حال آن حضرت گریه کردند.5- بعضی مینویسند: حضرت زینب علیهاالسلام پیش از برادر به بالین حضرت علیاکبر علیهالسلام آمده، چون میدانست اگر امام حسین علیهالسلام حضرت علیاکبر را اینگونه ببیند، روح از بدنش مفارقت میکند، و داغ علیاکبر وی را میکشد، لذا حضرت زینب علیهاالسلام خواست برادر را بخود مشغول کند تا زنده بماند.6- چون سکینه دید پدر بزرگوارش نزدیک است جان دهد فرمود: «أین أخی علی» مقصودش این بود کجاست برادرم که شبیه به پیامبر است و هرگاه پدرم به او نظر میکرد هم و غم او زائل میشد، حال کجاست تا به او نظر نماید. حضرت در جواب فرمودند: مردان پست او را کشتند.7- مرحوم شیخ جعفر شوشتری گوید: حضرت حسین علیهالسلام در مصیبت حضرت علیاکبر علیهالسلام سه مرتبه نزدیک بود جان دهد:
اول: چون حضرت علیاکبر علیهالسلام مقابل پدر آمد و اجازه خواست، آن حضرت به او اذن داد و لباس رزم بر او پوشانید و او را مسلح نمود و بر عقاب سوار کرد، زنان از خیمهها بیرون آمدند و گرد او جمع شدند، عمهها و خواهرهای او عنان اسبش را گرفتند و مانع از رفتن او شدند.امام حسین علیهالسلام حالش دگرگون شد بطوریکه نزدیک بود جان دهد، فریاد برآورد او را رها کنید.«فانه ممسوس فی الله و مقتول فی سبیل الله»«که او غرق در خداست و کشتهی راه خدا میباشد»،پس دست او را گرفت و از میان زنان بیرون برد و به او نگاه مأیوسانه نمود...دوم: هنگامیکه حضرت علیاکبر علیهالسلام از میدان برگشت در حالی که زخمهای
فراوان برداشته، و خون از حلقههای زرهاش جاری بود، حرارت و عطش او را فراگرفته بود، ایستاد و فرمود:«یا أبة، العطش قد قتلنی...»آن حضرت جوانش را به سینه چسبانید و گریه میکرد و نزدیک بود از شدت هم و غم جان دهد که نمیتواند او را سیراب کند.سوم: چون حضرت علیاکبر علیهالسلام به زمین آمد و فریاد برآورد: پدر جان خداحافظ، حضرت سکینه گوید: چون پدرم صدایش را شنید نزدیک بود بمیرد. چشمانش همانند شخص محتضر گشته بود، به اطراف خیمه نگاه میکرد و نزدیک بود روح از جسد مبارکش بیرون آید، در وسط خیمه فریاد برآورد: فرزندم، خدا بکشد کسانی که تو را کشتند.چون حضرت زینب صدای برادر را شنید، فریاد زد:یا حبیب قلباه، وا ثمرة فؤاداه،کاش پیش از این روز کور شده بودم. زنان دسته جمعی فریاد کردند: حضرت حسین علیهالسلام به آنها فرمود: ساکت شوید چون گریهها در پیش دارید.
8- در کتاب «ناسخ التواریخ» آمده که حضرت حسین علیهالسلام اسب تاخت و صفوف لشکر را شکافت و مردم را پراکنده میکرد و مرتب فریاد میزد: «ولدی علی». (که دنبالهی آن قبلا گذشت).9- مرحوم شیخ حسین بحرانی در «الفوادح الحسینیة» چنین آورده: چون حضرت علیاکبر علیهالسلام طلب مبارز نمود، احدی جرئت نمیکرد با او بجنگد.ابنسعد ملعون طارق بن کثیر را خواند و به او گفت: از ابنزیاد جایزه درخواست کن و بجنگ این جوان برو و سرش را برای من بیاور.آن ملعون گفت: تو از ابنزیاد ملک ری میگیری، من به سوی او میروم، بشرط آنکه از او برایم امارت موصل بگیری. عمرسعد قبول کرد و انگشتر خود را گرو نزد او
گذاشت.طارق بجنگ آن بزرگوار بیرون رفت، و با هم مقاتله کردند، تا اینکه آن حضرت ضربه محکمی به او زد و او را کشت.پس برادرش بجنگ آن حضرت آمد که حضرت علیاکبر شمشیر به چشمانش زد و او را نیز کشت. دیگر کسی جرأت نمیکرد به مبارزهی با او بیرون آید، تا اینکه عمرسعد فریاد برآورد: آیا کسی نیست بجنگ با او رود؟بکر بن غانم بسویش شتافت. چون آن ملعون عازم جنگ شد، رنگ صورت امام حسین علیهالسلام دگرگون شد. مادرش لیلی عرض کرد: ای سید من، مگر جوانم کشته شد؟ فرمود: نه، و لکن مردی بجنگ او آمد که بر او میترسم، برو برای فرزند خود دعا کن، که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم: دعای مادر در حق فرزند مستجاب است.لیلا در خیمه سر خود را برهنه کرد و برای جوانش دعا کرد، و بکر را لعنت نمود.حضرت علیاکبر علیهالسلام نگاه کرد دید زره زیر بغل بکر سوراخ است، شمشیر خود را چنان در آنجا زد که او را دو نصف کرد و به درک واصل نمود.در خبر دیگری آمده که لیلی چنین دعا کرد:«یا راد یوسف علی یعقوب من بعد الفراق، و جاعله فی
الدهر مسرورا، و یا راد اسماعیل الی هاجر، الهی بعطش أبی عبدالله، الهی بغربة أبی عبدالله، امنن علی برد ابنی»«ای کسی که یوسف را بعد از فراق یعقوب به او بازگرداندی، و او را در زندگی مسرور نمودی، و ای کسی که اسماعیل را به هاجر رساندی، پروردگارا به تشنگی ابا عبدالله و به غربت او سوگند که؛ بازگشت فرزندم را بر من منت گذار».10- مرحوم حجة الاسلام ملامحمد اشرفی نقل نموده که چون حضرت
علیاکبر علیهالسلام کشته شد لیلی پا برهنه از خیمه خارج شد و فریاد میزد: «وا ولداه»این خبر تأیید میشود به آنچه در بعضی کتب معتبره که حضرت علیاکبر علیهالسلام جنگ نمود تا کشته شد و مادرش لیلی درب خیمه ایستاده به او نظر میکرد.11- در بعضی کتب از شخصی حکایت شده که میگفت: سوار بر شتر و در کوچههای مدینه میگشتم، تا اینکه بخانههای بنیهاشم رسیدم، از خانهای گریه و فریاد جانسوزی شنیدم. دانستم که زنی گریه و ناله میکند همانند زنی که فرزندش را از دست داده باشد. ناله و فریاد چنان بود که حتی شترم از شنیدن آن نالهها طاقتش را از دست داد.پیاده شدم و ایستادم و منتظر بودم کسی از خانه بیرون آید تا سؤال کنم، کنیزی از خانه بیرون آمد، پرسیدم: این خانه کیست؟ گفت: صاحبخانه حضرت حسین علیهالسلام است که شهید شده.گفتم: این زن گریه کننده کیست؟ گفت: لیلی مادر علیاکبر میباشد که دائما شب و روز برای پسرش گریه میکند.
مرحوم محدث قمی قدس سره مینویسد: اینکه مادر او در کربلا بود یا نبود، در این باب چیزی نیافتم (2)لابد منظور ایشان آنست که مدرک معتبر بدست نیاوردهاند، همانطوریکه در «منتهی الآمال» نیز یادآور شدهاند، و الا در بعضی مقاتل تصریح شده که لیلی در کربلا بوده است.بنظر حقیر؛ بودن لیلی در کربلا دلیل نمیخواهد، چون امام حسین علیهالسلام همه
خاندانش، از زنان و فرزندان همراه خود به مکه و از آنجا به کربلا بردند. بنابراین اگر بگوئیم یکی از زنان آن حضرت در کربلا نبوده دلیل میخواهد، و اگر لیلی در مدینه و یا در مکه مانده بود مورخین ذکر میکردند.مگر کسی بگوید: لیلی قبل از جریان کربلا فوت کرده بود، که قائلی ندارد، و اگر کسی گفته باشد قول او شاذ و نادر است (1)و از «معالی السبطین» نقل شد که به دستور حضرت امام حسین علیهالسلام لیلی برای علیاکبر دعا نمود و بازگشت او را از خداوند خواست، و این مطلب را تأیید میکند اتفاق همه مورخین و مقتل نویسان که حضرت علیاکبر علیهالسلام جنگ را رها کرده و به خیمهها بازگشت، و این عمل هیچ مناسبتی ندارد، خصوصا با شوق فراوان آن بزرگوار به شهادت، ناچار باید گفت که دعای مادر بود که آن حضرت به خیمهها بازگشت نمود.حال اگر این بانوی بزرگوار در کربلا بوده چه حالی داشت هنگامیکه بدن غرق بخون جوانش را دید!!
ابوبصیر از امام باقر و امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: (در داستانی که حضرت ابراهیم مأمور به ذبح پسرش شد و کارد به گلوی فرزند خود گذاشت بریده نشد و از مأموریت بازگشت) چون ابراهیم ساره را از جریان باخبر کرد، ساره برخاست و اثر کارد را زیر گلوی فرزندش دید.«ففرعت و اشتکت و کان بدء مرضها الذی هلکت فیه»
1) 767. خطیب توانا مرحوم سید مرتضی برقعی که در مقتل تبحر خاصی داشت، معتقد بود که؛ حضرت لیلا در کربلا حضور داشت، و روزی برای این مطلب از 25 منبع معتبر مدرک نقل کرد. ابن شهر آشوب مینویسد: چون حضرت علیاکبر علیهالسلام به خیمه بازگشت مادرش به او مینگریست، ولی صحبت نمیکرد. اما اسم مادرش را «شهربانو» ذکر میکند. {مناقب: 109:4}.
«پس ترسید و مریض شد و این شروع بیماری وی بود که با آن از دنیا رفت» (1)و نیز نقل شده که جناب عبدالمطلب کنار کعبه نمود که اگر خداوند ده پسر به او عطا کند یکی را در موسم حج در منی قربانی نماید. چون خداوند به او ده فرزند عطا نمود، خواست یکی را قربانی نماید، فرزندانش را طلبید و به ایشان فرمود: نزد مادرهای خود روید و ایشان را خبر دهید که من چنین نذری کردهام، و بگوئید که شما را زینت کنند و سرمه در چشمهای شما بکشند، و با آنها وداع کنید، وداع کسی که مراجعت نخواهد کرد.چون مادران خود را مطلع کردند، صدای شیون از خانههایشان بلند شد و تا صبح گریه میکردند، و آن شب بر زبان و دختران عبدالمطلب بسیار تلخ گذشت، خصوصا مادر عبدالله که از همه بیشتر گریه میکرد، و آن پسر را خیلی دوست میداشت، و عبدالله در آن وقت یازده ساله بود. (ولی شب عاشورا بر اهل بیت پیامبر علیهمالسلام تلختر گذشت).چون صبح طالع شد عبدالمطلب رداء حضرت آدم را بر دوش، و نعلین شیث را در پا، و انگشتر حضرت سلیمان را در انگشت نمود، و خنجر برنده در دست گرفته و فرزندان را طلبید. همه با لباسهای فاخر خدمت پدر شتافتند جز عبدالله که مادرش فاطمه راضی نمیشد. چون او را شایسته قربانی میدانست. و میگفت: قرعه بنام او بیرون خواهد آمد.عبدالمطلب به خانه فاطمه آمد، دید عبدالله سر به سینه مادر گذاشته و مادر او را
بسینه خود چسبانیده، عبدالمطلب دست عبدالله را گرفته و او را از خانه بیرون آورد. مادر استغاثه میکرد و میگفت: چگونه راضی میشوی که این چنین فرزندی
1) 768. کافی: 209:4 باب حج ابراهیم و اسماعیل... ح 9، بحارالانوار: 128:12.
را بدست خود بکشی؟! عبدالله از مادر با التماس رخصت میطلبید و به جانب پدر میگریخت و میگفت: کاش پیش از این مرده بودم و این حالت را ندیده بودم.عبدالمطلب بیتاب شد و زار زار گریست، عبدالله گفت: ای مادر، اگر خداوند مرا بجهت قربانی اختیار نماید زهی سعادت، و اگر دیگری را اختیار نماید با هزار اندوه سوی تو برمیگردم. ناچار قبول کرد، چون چند قدم روانه شد، فاطمه صدا زد: ای مادر صبر کن تا دفعهی دیگر دست به گردنت نمایم و تو را وداع کنم، چون امید بازگشتن از تو ندارم، عبدالله صبر کرد تا مادرش رسید، دست به گردن او درآورد و بیهوش شد.(ای دوستان، چه حالی داشت حضرت حسین علیهالسلام و لیلی هنگام وداع با علیاکبر، چون علیاکبر میخواست به میدان روانه شود، مادرش دست به گردن او درآورد و صورت او را بوسید و سرمه در چشمهایش کشید و گیسوانش را شانه زد. آنگاه مدهوش افتاد.حمید بن مسلم گوید: هنگامیکه علیاکبر روانهی میدان شد امام حسین علیهالسلام از حرم بیرون آمد در حالی که هر دو دست به کمر گرفته و میفرمود: ای داد، کمر حسین شکسته شد، و سر خود را به جانب آسمان بلند کرد و از چشمانش قطرات اشک جاری بود، و آهی کشید بنحوی که زمین بلرزه درآمد...حمید گوید: دیدم آن حضرت از شدت غم گاهی مینشست و گاهی برمیخاست، و سر خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شاهد باش که علی را فدای امت جدم کردم). عبدالله با پدر سوی کعبه روانه شد. جمیع قریش از زن و مرد در مسجدالحرام جمع شدند. عبدالمطلب اولاد خود را در کعبه جمع نمود و فرمود: ای پروردگار خانه و حرم، خداوند مقام و زمزم، اینک همهی فرزندان خود را بدرگاه تو آوردهام، هر یک را
خواهی اختیار کن. نام هر یک را بر تیری نوشت و به خادم کعبه داد و فرمود: فرزندان مرا برداشته داخل خانه کعبه کن و قرعه بینداز، به اسم هر یک بیرون آید شال دور گردن او کرده بیرون آور.
حاضرین صدا به شیون بلند کردند که خادم کعبه ردای عبدالله را در گردنش انداخته از خانه بیرون کشید. رنگ عبدالله به زردی مایل و از شوق میلرزید.عبدالمطلب از این خبر مدهوش شد. و برادران او نیز گریان از کعبه بیرون آمدند. و ابوطالب که برادر مادری او بود از همه بیشتر میگریست.چون عبدالمطلب بهوش آمد صدای گریه مرد و زن قریش بگوشش رسید و دید فاطمه مادر عبدالله با هر دو دست خاک بسر میریزد، و صورت خود را میخراشد.چون خواست عبدالله را قربانی کند بزرگان قریش نگذاشتند. ابوطالب بر دامن عبدالله چسبیده و میگفت: ای پدر، برادر مرا بگذار و مرا بجای او ذبح کن. پس از مبالغه بسیار عبدالمطب راضی شد دوباره قرعه بیندازد، باز به اسم عبدالله بیرون آمد.عکرمة بن عامر که از بزرگان بود، تدبیر نمود و گفت: قرعه بنام عبدالله و شتران بینداز، روز دیگر عبدالله را با لباسهای فاخر در حالی که به انواع زینتها آراسته بود نزد کعبه حاضر نمودند. بعد از هفت شوط طواف ده شتر حاضر کرد و قرعه افکند تا نود شتر باز قرعه بنام عبدالله بیرون آمد.عبدالمطلب خواست عبدالله را ذبح کند جمعی از زنان مکه با سر و پای برهنه و گیسوان پریشان، طفلهای شیرخواره خود را بر روی دست گرفته نزد عبدالمطلب آمدند و گفتند: ای سید قریش، اگر بر ما رحم نمیکنی بر این طفلهای صغیر ما رحم کن و عوض او این طفلهای ما را ذبح کن، که چون آن طفلها را دید ترحم نمود و بار دیگر قرعه بنام عبدالله و صد شتر انداخت، (که بنا بر روایات قرعه بنام شتران بیرون آمد و لذا سنت شده که دیهی هر مرد صد شتر میباشد).عبدالله فرمود: ای پدر چند وصیت دارم:1- دست و پای مرا محکم ببند که مبادا حرکت کنم.2- روی مرا بپوشان که مبادا مهر پدری بر تو غالب شود و امر خدا را بجا نیاوری.3- جامههای خود را جمع کن که خونآلود نشود که هر وقت بر آن نظر کنی داغ تو
تازه شود.4- ای پدر، در مصیبت من صبر کن و بسیار اندوه بخود راه مده.عبدالمطلب گفت: ای پسر بخدا سوگند، دست و پای تو را نبندم، چون طاقت ندارم تو را به این حال ببینم. (حال چگونه امام مظلوم علیهالسلام طاقت آورد که حضرت علیاکبر علیهالسلام را پاره پاره مثل خانه زنبور سوراخ سوراخ ببیند، چنانکه در
حدیث آمده؛ دفعهی آخر که حضرت علیاکبر بجهاد رفت بنیامیه دور او را گرفتند.«فقطعوه بسیوفهم اربا اربا»«با شمشیرها بدن او را پاره پاره و قطعه قطعه کردند».در روایت دیگر: اینقدر جراحت بر بدن لطیفش آمده بود که او را نمیشناخت که چون او را به خیمهها آوردند حضرت سکینه عرض کرد: این نعش کیست؟ حضرت فرمودند: نعش برادرت علیاکبر است، پس خود را روی نعش برادر انداخت و مدهوش شد).5- ای پدر، از حال مادرم غافل نشوی و او را دلداری دهی که میدانم بعد از من چندان زندگی نخواهد کرد.6- ای پدر، به برادران من بگو: هر وقت بر سر خوان طعام مینشینند، مرا یاد کنند.7- ای پدر، به مادرم بگو: گاهی بر سر قبرم بیاید و بر غریبی من گریه کند.
مادرش رمله امولد بود، که در زمین کربلا حضور داشت (2)قاسم هنوز به حد بلوغ نرسیده بود (3)و ابیمخنف در مقتل خود مینویسد: او چهارده سال داشت (4)مرحوم سید بن طاووس و ابننما و شیخ مفید و علامه مجلسی مینویسند: جوانی بیرون آمد که صورتش گوئی پارهی ماه بود (5)سخن آن شاهزاده با عمویش در شب عاشورا گذشت که فرمود: مرگ در کام من از عسل شیرینتر است.
1) 769. بطور خلاصه از انوار الشهادة : 145 تا 158 ف 13 و حیاة القلوب علامه مجلسی: 29:2 طبع اسلامیه.
2) 770. در کربلا 9 نفر شهید شدند که مادرانشان در خیمهها به آنها مینگریستند: 1. عبدالله بن الحسین علیهالسلام که مادرش رباب بود. 2. عون بن عبدالله بن جعفر که مادرش زینب کبری علیهاالسلام میباشد. 3. قاسم بن الحسن، مادرش رمله به او نگاه میکرد. 4. عبدالله بن الحسن علیهالسلام که مادرش دختر شلیل بجلیه بود. 5. عبدالله بن مسلم علیهالسلام که مادرش رقیه دختر امیرمؤمنان علیهالسلام بود. 6. محمد بن ابیسعید بن عقیل که مادرش به چوب خیمه تکیه کرده او را نظاره میکرد. 7. عمر بن جناده که مادرش او را به نبرد امر کرد و در میدان مبارزه به او نگاه میکرد. 8. عبدالله کلبی که همسر و مادرش به او مینگریستند. 9. علی بن الحسین علیهالسلام که مادرش لیلا در خیمه برایش دعا میکرد. {ابصار العین : 130}.
3) 771. بحارالانوار: 34:45، مقتل خوارزمی: 27:2.
4) 772. مقتل ابیمخنف : 125، منتخب التواریخ : 266.
5) 773. لهوف : 115، مثیر الأحزان : 69، ارشاد: 111:2، بحارالانوار: 35:45.
در زیارت ناحیه مقدسه آمده است:«السلام علی القاسم بن الحسن بن علی، المضروب هامته، المسلوب لامته حین نادی الحسین عمه، فجلی علیه عمه کالصقر و هو یفحص برجلیه التراب...لعن الله قاتلک عمرو بن سعد بن نفیل الأزدی، واصلاه جحیما وأعد له عذابا ألیما».«سلام بر قاسم فرزند حسن بن علی علیهالسلام، آنکه جثهاش ضربت خورده و ابزار جنگش به تاراج رفته، هنگامی که عمویش حسین علیهالسلام را صدا زد، عمویش بسان عقاب تیز پرواز به سوی او شتافت، و مردم را کنار او دور کرد و خود را بدو رسانید، در حالی که قاسم پایش را به زمین میکشید... خداوند لعنت کند کشندهات عمرو بن سعد بن نفیل ازدی را، و او را به دوزخ افکند، و برایش عذابی دردناک آماده کند» (1)قاسم نزد عموی بزرگوارش آمد و اجازه جهاد طلبید. آن حضرت چون به قاسم نظر افکند دست به گردن او درآورد و او را در آغوش کشید، و هر دو چندان گریستند«حتی غشی علیهما»«تا هر دو غش کردند».چون بهوش آمدند قاسم از آن بزرگوار اجازه جهاد میخواست و آن جناب اذن نمیفرمود، و آن شاهزاده دست و پای عموی خود را میبوسید تا اجازه گرفت
1) 774. بحارالانوار: 67:45.
و به میدان
رفت در حالی که اشک بر گونههایش روان بود و میفرمود:ان تنکرونی فأنا بن الحسن سبط النبی المصطفی المؤتمنهذا حسین کالأسیر المرتهن بین أناس لا سقوا صوب المزناگر مرا نمیشناسید من فرزند امام حسن هستم، پسر دختر پیغمبر برگزیدهی مورد اعتماد.این (عمویم) حسین است که چون اسیران در بین مردم گرفتار است، از باران ابرها (رحمت الهی) سیراب نشوید (1)در بعضی روایات است که آن حضرت فرمود:«یا ولدی، أتمشی برجلک الی الموت»«ای فرزندم، بپای خود به سوی مرگ میروی؟».آن طفل عرض کرد:«و کیف یا عم و أنت بین الأعداء وحیدا غریبا»«عموی بزرگوار، چگونه نروم و حال آنکه تو را تنها و غریب در میان دشمنان میبینم».نه دوستی و نه یاری.«روحی لروحک الفداء، و نفسی لنفسک الوقاء»آنقدر اصرار و مبالغه کرد تا اجازه گرفت (2)یکی در یتیم از رشتهی عشق بر آمد تا که گردد کشتهی عشقبچرخ دلبری بد اولین ماه بملک عشق بابش دومین شاهبه عجز و لابه و نیکو بیانی یتیم آسا به صد شیرین زبانیبخاک پای آن شه سود رخسار بگفت ای از تو پیدا عرش دادار
غم بییاریت ای داور داد مرا درد یتیمی برده از یادچون قاسم از عمو اذن جهاد خواست آن حضرت اجازه نمیداد و میفرمود: تو یادگار برادرم هستی، میخواهم زنده باشی تا بوسیله تو خودم را تسلی دهم.قاسم به خیمهی خود آمد و سر بزانوی غم نهاد و اشک از چشمش سرازیر و قلبش محزون بود. ناگاه یادش آمد که پدر تعویذی بر بازوی او بسته، و فرموده: هر گاه اندوه و غم بسیار بر تو غلبه کرد، این تعویذ را باز کن و بخوان و آنچه در او نوشته عمل کن. قاسم با خود گفت: تا بحال مرا چنین درد و رنجی نیامده، لذا تعویذ را از بازو باز کرد، دید نوشته:ای پسرم، تو را سفارش میکنم هرگاه برادرم و عمویت حسین علیهالسلام در کربلا بدست دشمنان گرفتار شد، جهاد و مبارزه با دشمنان خدا را ترک مکن، و از جانفشانی بخل منما، و اگر از رفتن به جهاد نهی کنند تو بر آن اصرار نما، تا اذن بگیری و به سعادت همیشگی نائل شوی.قاسم نزد عمو آمد و نوشته پدر را ارائه نمود. چون آن امام مظلوم نوشته را دید، گریه بسیار نمود و آه سوزناک از جگر برکشید. (1)چون قاسم عازم میدان شد، امام حسین علیهالسلام گریبان پیراهن او را پاره کرد، و عمامهی او را نصف کرده، بر روی آن جناب آویزان نمود، و لباس او را به صورت کفن بر وی پوشانید، و شمشیر خود را به کمر او بست، و او را روانه میدان نمود. (2)او جنگ سختی نمود و به آن کمی سن، سی و پنج تن را کشت.
(1)در «شرح شافیه» آمده: مردی را که با هزار نفر برابر میدانستند به قصد قاسم پیش آمد، و حضرت قاسم همچون باد شدید و برق خاطف بر او حمله کرد و او را به ضرب شمشیر از اسب بینداخت. آنگاه اسب خود را در میان انبوه لشکر تاخت، و با خردسالی 35 تن و به روایتی 70 نفر از آن ستمگران را بکشت. (2)حمید بن مسلم گوید: من در میان لشکر عمرسعد بودم. پسری دیدم که رویش همانند پارهی ماه بود. شمشیر در دست و پیراهن و ازاری در بر، و نعلینی در پای داشت که بند یکی پاره شده بود، و من فراموش نمیکنم که بند نعل پای چپ بود.عمر بن سعد ازدی گفت: بخدا سوگند که من بر این پسر حمله کنم.گفتم: سبحان الله، این چه ارادهای است (و از جان او چه میخواهی؟) او را بحال خود واگذار، این گروه که دور او را احاطه کردهاند او را کفایت میکنند. گفت: والله بر وی حمله کنم. پس حمله کرد و بتاخت، ناگهان با شمشیر، بر سر آن شاهزاده زد که بروی افتاد و فریاد زد: ای عمو.امام حسین علیهالسلام با تعجیل چون باز شکاری لشکر را شکافت، و همانند شیر خشمگین بر آنها حمله کرد، شمشیری به عمرو - قاتل قاسم - بنواخت، آن ملعون دست خود را سپر آن شمشیر کرد. شمشیر حضرت دستش را از مرفق جدا ساخت.آن ملعون فریاد زد که سپاهیان شنیدند. امام حسین علیهالسلام کناری رفت. سواران کوفه هجوم آوردند که عمرو را نجات دهند. چون سواران تاختند بدن نحسش را اسبها لگدکوب کردند، چیزی نگذشت که به دوزخ شتافت.چون گرد و غبار فرونشست حسین علیهالسلام را بالای سر آن شاهزاده دیدم که در حال جان دادن بود و پای بر زمین میسائید.
آن حضرت فرمود:«یعز والله علی عمک أن تدعوه فلا یجیبک، أو یجیبک فلا یعینک، أو یعینک فلا یغنی عنک. بعدا لقوم قتلوک»«بخدا سوگند، دشوار است بر عمویت که او را
بخوانی و نتواند اجابت کند، و چون اجابت کند یاری نتواند نمود، و اگر یاریت کند به تو سودی ندهد. دور باشند از رحمت خدا این قوم که تو را کشتند».آنگاه قاسم را برداشت و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوی خیمهها برد، و گویا مینگرم به دو پای آن پسر که به زمین کشیده میشد. او را بیاورد تا در کنار فرزندش علی بن الحسین علیهالسلام و کشتههای دیگر از اهل بیت خود، بر زمین نهاد.و روایت شده که امام حسین علیهالسلام فرمود:«اللهم أحصهم عددا، و اقتلهم بددا، و لا تغادر منهم أحدا، و لا تغفر لهم أبدا».«خداوندا، این گروه را نابود ساز، و ایشان را هلاک و پراکنده گردان، و از آنها احدی باقی مگذار و هرگز آنها را نیامرز».بعد فرمود:«صبرا یا بنی عمومتی، صبرا یا أهل بیتی، لا رأیتم هوانا بعد هذا الیوم أبدا»«ای عمو زادگان من صبر نمائید، ای اهل بیت من شکیبائی کنید و بدانید بعد از این روز ذلت و خواری هرگز نخواهید دید»
(1)مصیبت حضرت قاسم علیهالسلام جانسوز است و ویژگیهای خاصی در شهادت او وجود دارد: 1- کمی سن آن جناب.2- لباس رزم نداشت.3- گویا بقلب لشکر حمله کرده و میخواست پرچم دشمن را سرنگون سازد، چون در بعضی مقاتل آمده که پرچمداری لشکر کوفه را به درک فرستاد.4- در موقع آمدن حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به بالین آن شاهزاده، حضرت با لشکر درگیر جنگ شد و حضرت قاسم لگدمال سم اسبان گردید.لذا حضرت سیدالشهداء علیهالسلام در شب عاشورا در جواب حضرت قاسم فرمودند: آری بخدا، عمویت بقربانت، تو هم یکی از آن مردانی که با من کشته میشوی، پس از آنکه سخت گرفتاری شوی
1) 781. بحارالانوار: 35:45، ارشاد: 111:2، نفس المهموم : 332، مقتل خوارزمی: 27:2، مقاتل الطالبین : 88، تاریخ طبری: 447:5.
حضرت ابوالفضل علیهالسلام در روز چهارم شعبان سال 26 هجری به دنیا آمد. (2)مرحوم بیرجندی در «وقایع الشهور والأیام» از معاصرین خود نقل میکند که آن سرور در شب چهارم شعبان به دنیا آمده است. (3)سن آن حضرت را از 32 تا 39 سال نوشتهاند، و در جنگ صفین سن آن حضرت بین 15 تا 17 سال بوده، و حضرت زینب علیهاالسلام حدود بیست سال از او بزرگتر بوده است، و با توجه به این حساب - با اندک اختلافی - حضرت ابوالفضل از 35 سال کمتر و از 38 سال بیشتر نداشته، و ازدواج مادرش هم زودتر از 22 هجری نبوده است...بنابراین، هنگام شهادت پدر بزرگوارش 18 ساله و در کربلا 37 ساله میباشد و اخبار هم تحقیق ما را تأیید میکند. (4)سید محسن عاملی در «مجالس السنیه» مینویسد: آن جناب در سال 26 هجری به دنیا آمد و در بعضی از جنگها شرف حضور داشته، لکن پدرش به او اجازه رزم نمیداد و هنگام شهادت 34 سال از سن مبارکش گذشته بود. (5)مرحوم بیرجندی گوید: اکثر روایات دلالت دارد که سن ابوالفضل علیهالسلام در زمان شهادت 35 سال بوده است، در این صورت تولدش
در سال 25 هجری خواهد بود. (1)
1- «عباس» نام مشهور آن حضرت است.مینویسد: بجهت شدت شجاعت و صولت او را عباس - به صیغه مبالغه - میگفتند.عباس بمعنای شیر بیشه و شیر درنده است، چون آن جناب بسیار شجاع بود، و در میدانهای نبرد مانند شیر غضبناک حمله میکرد او را عباس میگفتند.2- «ابوالفضل» به این جهت گویند که او پسری به نام فضل - دارای کمالات صوری و معنوی - داشته است.3- «ابوالقربه» یعنی ملازم مشک، به این جهت وی را ابوالقربه نامیدند که آن سرور در کربلا در حفظ مشک آب سعی بسیار نمود که آب را به تشنگان برساند، تا حدی که دستهای خود را حافظ، و جان را فدای آن گردنید. (2)5- «باب الحوائج» بر اثر کثرت بروز کرامات و بر آوردن حاجات از آن بزرگوار، بین شیعه و سنی به باب الحوائج شهرت یافته است. (3)عالم بزرگوار شیخ مرتضی آشتیانی از استادش مرحوم میرزا حسین خلیلی
تهرانی از شیخ جلیلی - که با هم به درست صاحب جواهر میرفتند - نقل میکند:یکی از تجار که رئیس خانواده آل کبه بود، جوانی خوشمنظر داشت و اولاد او منحصر به همین جوان بود، و مادرش علویه بود.این جوان به مرض حصبه مبتلا گردید و حال او سخت شد و مشرف بمرگ گردید،
چشم و پای او را میبندند، پدرش بیرون دویده به سر و سینه میزند و مادر او به حرم ابوالفضل علیهالسلام میرود و از کلیددار تقاضا میکند شب در حرم بماند، ابتدا نمیپذیرد بعد که آن زن خود را معرفی کرده و میگوید: پسرم در حال مردن است کلیددار قبول میکند.آن عالم گوید: در آن شب من وارد کربلا شدم و از جریان خبر نداشتم، و آن تاجر را هم نمیشناختم. در خواب دیدم از طرف قبر حبیب بن مظاهر به حرم سیدالشهداء علیهالسلام مشرف میشوم.بالای سر مبارک فضا و زمین از ملائکه پر بود، و در مسجد بالا سر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیهالسلام بر تختی نشسته بودند.در آن اثنا ملکی آمد سلام کرده، عرض کرد: حضرت ابوالفضل میگویند: یا رسولالله علویه همسر حاجی آل کبه شفای فرزندش میخواهد، از خداوند بخواهید او را شفا دهد. حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم دست به دعا برداشته بعد از لحظهی فرمودند: مقدر شده این جوان بمیرد.بعد از لحظهای ملک دیگری آمد و سلام نمود و همان پیام را آورد، دوباره حضرت رسول دست به دعا برداشته و پس از دعا فرمودند: مردن این جوار مقدر است. ملک برگشت. شیخ گوید: ناگاه دیدم ملائکه حاضر در حرم بحرکت آمدند، و در آنها شور و غوغا افتاد. گفتم: چه خبر است؟دیدم حضرت ابوالفضل علیهالسلام خودشان با همان حالت وقت شهادت تشریف آوردند، و خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سلام کردند و گفتند: علویه به من توسل نموده
و شفای فرزندش را از من میخواهد، شما بخدا عرض کنید: این جوان را شفا دهند یا دیگر مرا باب الحوائج نخوانند، و این لقب را از من برداند.چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این سخن را شنیدند، چشم مبارک آن حضرت پر از اشک شد، و رو به حضرت علی علیهالسلام نموده فرمودند: یا علی، تو هم در دعا با من همراهی کن. هر دو بزرگوار دعا کردند که ملکی از آسمان نازل شد و به آن حضرت سلام کرد و سلام خداوند را به آن بزرگوار ابلاغ نمود و گفت: لقب باب الحوائج را از عباس نمیگیریم و جوان را شفا دادیم.
شیخ گوید: از خواب بیدار شدم، چون از قضیه خبر نداشتم، بسیار تعجب کردم. هنوز یک ساعت به صبح مانده بود، روانه شدم و بعد از پرسیدن خانه را پیدا کردم.داخل خانه شدم پدر جوان را دیدم راه میرود و بر سر و صورت میزند و جوان را در اتاق تنها گذاشته بودند.به حاجی گفتم: آرام باش جوانت شفا یافته، تعجب کرد مرا به اتاق جوان برد. دیدیم جوان نشسته و مشغول باز کردن صورت خود است.پدر او را بغل کرد. جوان گفت: گرسنهام.سپس علویه داخل شد و گفت: شفای جوانم را گرفتم. (1)6- «عبد صالح» در زیارت آن بزرگوار آمده:«السلام علیک أیها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله»معلوم است که یکی از بزرگترین مراتب انسانی این است که آدمی بنده صالح پروردگار باشد.7- «سقا» چون آن برزگوار
1) 790. مقتل مقدم: 91:3، چهرهی درخشان قمر بنیهاشم: 302:1، در کنار علقمه : 29.
سقایت اهل بیت برادر را به عهده داشت، او را سقا نامیدند.قبلا گذشت که امام حسین علیهالسلام در روز هفتم حضرت عباس را با پنجاه نفر از اصحاب فرستاد تا از فرات آب بیاورند.در روز عاشورا امام حسین علیهالسلام به او نفرمود: با دشمنان نبرد کن، بلکه فرمود: برای کودکانم آب بیاور. لذا او را سقا نامیدند.و مرحوم مقرم از عدهای از مورخین و بزرگان شیعه و سنی نقل میکند که لقب آن جناب سقا بوده است. (1)8- «پرچمدار» چون حضرت سیدالشهداء علیهالسلام در روز عاشورا پرچم را به برادر خود عباس سپرد، و همیشه در میان یاران شجاعترین افراد را برای حمل پرچم انتخاب میکنند.
عدد عباس به حساب ابجد 133 میباشد که مطابق است با کلمهی «باب الحسین»، و از ختمهای مجرب آنست که اگر کسی حاجتی دارد در یک مجلس 133 مرتبه بگوید:«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین علیهالسلام اکشف کربی بحق أخیک الحسین»خداوند حاجتش را برآورد
مادر آن جناب فاطمه دختر حزام کلابیه بود، که بعدها به امالبنین معروف شد.مورخین نوشتهاند که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام به برادر خود عقیل فرمود: تو به انساب عرب آشنا میباشی، زنی از تبار دلاوران برای من اختیار کن تا از او فرزندی شجاع و دلیر به دنیا آید (که سالار شهیدان حسین علیهالسلام را در کربلا یاری کند).عقیل فاطمه کلابیه را برای آن حضرت برگزید، که قبیله و خاندانش در شجاعت
بیمانند بود.آن جناب او را تزویج نمود و از او چهار پسر متولد شد، که بزرگترین آنها حضرت عباس بود و بعد عبدالله و جعفر و عثمان متولد شدند. (1)و لذا چون شمر ملعون به کربلا آمد، عباس و برادران او را خواست و گفت: خواهر زادگان من کجایند (برایشان اماننامه آورده بود) جوابش ندادند.حضرت سیدالشهداء علیهالسلام فرمودند: جواب او را بدهید هر چند مرد فاسقی است، زیرا دائی شما میباشد. که ما جریان آن را در روز تاسوعا نقل کردیم.امالبنین که ایمانی استوار و صفاتی نیکو داشت و به مقام شامخ اهل بیت علیهمالسلام آگاه
بود و به آنها علاقه زیادی داشت، چهار جوان خود را در دفاع از امام زمان خود به کربلا فرستاد، و مصیبت آنها را مقایسه با شهادت فرزند زهرا علیهاالسلام سهل میشمرد.و دربارهی جلالت و بزرگی او گفتهاند:هنگامیکه بشیر به مدینه طیبه آمده و او را از مرگ یکی از چهار فرزندش آگاه ساخت، امالبنین گفت:«ما معناه؟ أخبرنی عن أبی عبدالله الحسین علیهالسلام، فلما نعی الیها الأربعة، قالت: قد قطعت نیاط قلبی. أولادی و من تحت الخضراء کلهم فداء لابی عبدالله الحسین علیهالسلام، أخبرنی عن الحسین علیهالسلام»«مقصود از این خبر چیست؟ مرا از ابا عبدالله الحسین علیهالسلام آگاه ساز. چون بشیر او را مرگ چهار فرزندش آگاه نمود، گفت: رگ دلم را پاره کردی، فرزندانم و هر کسی که زیر آسمان کبود است، فدای ابی عبدالله الحسین علیهالسلام،
1) 793. نفس المهموم : 332، عمدة الطالب : 323.
مرا از حضرت حسین علیهالسلام آگاه ساز» (1)
حضرت عباس چنان خوش قیافه و زیباروی بود که او را «ماه بنیهاشم» میگفتند. و قامت رشیدش چنان بود که چون بر اسبان بزرگ سوار میشد هر دو پای مبارکش به زمین میرسید.مرحوم میرزا رضا قلی خان در «مظاهر الأنوار» مینویسد: حضرت ابوالفضل علیهالسلام قامتی بلند و بازوهائی دراز داشته، و گویند: چون بر اسبهای قوی مینشست، و پا در رکاب مینمود زانوهای او به حوالی گردن اسب میرسید، و او مظهر جلال و جبروت حضرت
کردگار بود. و در شجاعت و مناعت بعد از حضرت (امام حسن علیهالسلام) و امام حسین علیهالسلام سرآمد اولاد حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام، و سپهسالار و علمدار مظلوم کربلا بوده است (2)
حضرت عباس دارای مقام بسیار رفیعی از فضل و دانش و تقوی و یقین و اطاعت و عبادت و شرایف آداب و اخلاق بود، و به حضرت امام حسین علیهالسلام و زینب کبری علیهاالسلام علاقه وافر داشت. و او بعد از حسنین علیهماالسلام اشرف و اعظم پسران حضرت علی علیهالسلام بود.مقام حضرت ابوالفضل علیهالسلام بالاتر از آنست که امثال ما به توانند بیان کنند. در سفر حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به کربلا (از مدینه تا مکه، و از مکه تا کربلا) آن جناب توجه خاصی به حضرت ابوالفضل علیهالسلام داشت که مختصری از آن را قبلا نوشتیم،
مثلا:عصر تاسوعا، چون آن بزرگوار ابوالفضل را نزد لشکر دشمن فرستاد، فرمود:«یا عباس، ارکب بنفسی أنت یا أخی حتی تلقاهم»«ای عباس، - جانم به قربانت - برادرم - سوار شو و با آنها ملاقات کن» (1)لکن برای توسل به ذیل عنایات آن بزرگوار شمهای از دریای بیکران فضائلش را یادآور میشویم:مرحوم صدوق به اسناد خود روایت کرده که: حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام به عبیدالله فرزند ابوالفضل علیهالسلام نگاهی کرد، اشک چشمانش را گرفت و فرمود: روزی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سختتر از روز احد نبود که عمویش حمزه در آن شهید شد، و بعد از آن موته بود که عمو زادهاش جعفر بن أبیطالب شهید شد.
سپس فرمود:«و لا یوم کیوم الحسین علیهالسلام»«لکن روزی چون روز حسین علیهالسلام نبود»،سی هزار مرد که گمان میکردند از این امتند دور او را گرفتند و هر کدام با کشتن او بخدا تقرب میجستند، و او خداوند را به آنها یادآوری مینمود، ولی پند نمیگرفتند تا او را به ستم و ظلم و عدوان کشتند.آنگاه فرمود:«رحم الله العباس، فلقد آثر و ابلی و فدی أخاه بنفسه حتی قطعت یداه...»
1) 796. تاریخ طبری: 416:5.
«خداوند عباس را رحمت کند، که جانبازی کرد و خوب امتحان داد (در راه برادر خود را مبتلا ساخت) و خود را فدای برادر نمود تا دو دستش قطع شد»، خداوند در عوض به او دو بال داد که با فرشتگان در بهشت پرواز میکند، چنانکه به جعفر بن ابیطالب عطا نمود».«و ان للعباس عند الله تبارک و تعالی منزلة یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة»«حضرت عباس نزد خداوند متعال منزلت و مقامی دارد که تمام شهداء (اولین و آخرین) در روز قیامت تمنای مقامش را مینمایند» (1)
مفضل بن عمر روایت کرده که حضرت صادق علیهالسلام فرمودند:«کان عمنا العباس نافذ البصیرة، صلب الایمان، جاهد مع أبی عبدالله علیهالسلام، و ابلی بلاء حسنا و مضی شهیدا»«عموی ما عباس بصیرتی عمیق و ایمانی محکم داشت، در محضر ابی عبدالله علیهالسلام جهاد کرد، و نیکو کفایت نمود تا بشهادت رسید».و خون عباس در قبیله بنیحنیفه است، وی هنگام شهادت 34 سال داشت (2)از مجموعهی شهید ثانی رحمهالله نقل شده که روزی حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام به فرزندش عباس فرمودند: بگو یک (واحد)، او گفت: یک. دوباره فرمودند: بگو: دو
1) 797. امالی صدوق : 462 م 70 م 70 ح 10، خصال: 68:1، بحار: 298:44 ب 35 ح 4. مرحوم صدوق در خصال {ج 1 ص 68 باب الاثنین ح 101} ذیل حدیث فرموده: تمام حدیث را با سائر احادیث در فضائل حضرت عباس علیهالسلام، در کتاب «مقتل الحسین بن علی» آوردهام. معلوم میشود ایشان کتاب مقتل داشته، و اخباری در فضایل حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام در آن بوده که به دست ما نرسیده است.
2) 798. نفس المهموم : 332، عمدة الطالب : 323، اعیان الشیعة: 430:7.
(اثنین). حضرت عباس خودداری کرد و گفت: شرم میکنم با زبانی که یک گفتهام، دو بگویم. (یعنی با زبانی که خدا را به یگانگی خواندهام دو بگویم، دوئیت خلاف توحید است) امیرالمؤمنین علیهالسلام (میان) دو چشم او را بوسید... (1)و در بیان دفن شهداء خواهد آمد که امام سجاد علیهالسلام جسد عمویش حضرت عباس علیهالسلام را همانند پدر اطهرش خود به دل خاک نهاد.و این بیانگر این مطلب است که آن جسد مطهر چون ذوات مقدسه معصومین علیهمالسلام سزاوار نیست کسی دیگر به آن دست بزند.مرحوم ملا علی تبریزی خیابانی نقل میکند: سید فاضلی از علماء عرب نقل نمود که چون حاج محمد رضا ازری رحمهالله در قصیدهی خود به این مصرع رسید:
«یوم أبوالفضل استجار به الهدی»«روز عاشورا روزی بود که هدایت - حضرت حسین علیهالسلام - به ابوالفضل پناه برد».بیت را تمام نکرده بهمین حال ماند.امام حسین علیهالسلام را در خواب دید که تشریف آوردند و فرمودند: آنچه گفتهای صحیح است، من به برادرم ابوالفضل پناه بردم، و مصرع دوم را حضرت خود انشاء فرمود:«والشمس من کدر العجاج لثامها»«یعنی آنوقت من پناه بردم که آفتاب از تیرگی غبار معرکه کربلا نقابی پیدا کرده بود»
1) 799. مستدرک: 215:15 ب 79 از احکام اولاد ح 16، مقتل خوارزمی: 122:1 ف 6.
عالمان ربانی و فرهیختگان وادی اسرار بر این باورند که حضرت عباس علیه السلام از بزرگان اهل فضل و بصیرت و آگاه به اسرار خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام بوده است.
آن بزرگوار دانایی درس ناخوانده بود که علمش از منبع فیض الهی نشأت می گرفت. وی در دامان پدرش امیر مؤمنان و برادران بزرگوارش علیهم السلام اسرار الهی آموخته و از دامان پر فیض آن بزرگواران بهره ها برده است.
مرحوم آیةالله بیرجندی در «کبریت احمر» اظهار میدارد که حضرت عباس علیهالسلام از بزرگان اهل فضل و بصیرت خاندان عصمت علیهمالسلام بود، او درس ناخوانده دانا بود که علمش از منبع فیض الهی نشأت گرفته، و در ظاهر نیز از علوم سرشار پدر بزرگوارش بهرهها برده بود.مرحوم مقرم مینویسد:در جائی که امیرالمؤمنین علیهالسلام برخی از اصحاب خود را چنان پرورش میداد که به اسرار و رموز عالم هستی و از جمله علم منایا و بلایا آگاه میشدند - چون حبیب بن مظاهر، میثم تمار، رشید و... - آیا معقول است که نور چشم و پارهی جگر خود را از علوم خویش بیبهره گذارد؟ با اینکه قابلیت و استعداد وی از آنها بیشتر بود!خلاصه ابوالفضل علیهالسلام بسان خواهرش زینب کبری علیهاالسلام است، که به تصریح امام سجاد علیهالسلام دانای درس ناخوانده میباشد.
بعلاوه آن بزرگوار بر اساس صفای نفس و طینت پاک و اخلاص عظیمی که داشت، مصداق کامل حدیث شریف بود که:
«مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً إِلَّا جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ».
1) 800. وقایع الأیام خیابانی : 418.
(1) هر کس چهل روز اعمالش را خالص برای خداوند بزرگ انجام دهد، چشمه های حکمت از قلبش بر زبانش جاری می گردد. در این صورت کسی که تمام اعمال و مراحل عمرش را در راه رضای خدای تعالی گذرانده، و از هر رذیلتی پیراسته و به هر فضیلتی آراسته بوده است، آیا جز این تصور می شود که ذات شریفش متجلی به انوار معارف ربوبی بوده، و علمش
لدنی باشد؟!
دلیل دیگر بر اینکه علم قمر بنی هاشم علیه السلام وجدانی بوده است، این گفتار معصوم علیه السلام است که می فرماید:
«ان العباس بن علی زق العلم زقا».
«همانا عباس بن علی در کودکی علم را با شیر مکیده است (ودرشیرخوارگی به علم و کمال آراسته بود)». مرحوم مقرم در ادامه می نویسد: این تشبیه امام علیه السلام استعاره بسیار بدیع می باشد زیرا که «زق» بمعنی تغذیه جوجه پرنده توسط مادرش است آن هنگام که خود به تنهایی قادر به غذا خوردن نیست، و از این استعاره متوجه می شویم که ساقی کربلا از کودکی و حتی از شیر خوارگی قابلیت گرفتن علوم و معارف را داشته است.(2)
و نیز مرحوم مقرم به چند نکته در زیارت حضرت ابوالفضل علیه السلام - منقول از امام صادق علیه السلام - اشاره نموده اند که هر کدام فضیلتی برای آن بزرگوار است، و نه خلاصه آن را نقل می کنیم:
1- در اذن دخول حرم ابوالفضل علیه السلام می خوانیم:
«سَلامُ اللهِ وَسَلامُ مَلائِکَتِهِ الْمُقَرَّبینَ وَاَنْبِیائِهِ الْمُرْسَلینَ وَعِبادِهِ الصّالِحینَ
وَجَمیعِ الشُّهَداءِ وَالصِّدّیقینَ، وَالزَّاکِیاتُ الطَّیِّباتُ فیـما تَغْتَدی وَتَرُوحُ عَلَیْکَ یَا بْنَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ».
سلام خدا، و سلام ملائکه مقربش، و سلام پیامبران مرسل، و بندگان شایسته اش، و سلام تمامی شهدا و صدیقان، و سلام هایی پاک و طیب درصبحگاهان و شامگاهان، بر تو باد ای فرزند امیرالمؤمنین!)). از طرف دیگر: امام صادق علیه السلام در زیارت سرور مظلومان ابا عبد الله الحسین علیه السلام می فرمایند:
«سلام الله و سلام ملائکته فیما تروح و تغدو و الزاکیات الطاهرات لک و علیک سلام الملائکه المقربین )).
سلام خدا، و سلام ملائکه اش، در صبحگاهان و شامگاهان، بر تو باد، وسلامهایی پاک و مطهر، و بر تو باد سلام ملائکه مقرب ...)).
از شباهت هایی که این دو زیارت به هم دارد، برای ما روشن می شود که منزلت قمر بنی هاشم علیه السلام شبیه مقام سید الشهداء علیه السلام است، که در هر دو، سلام خداوند و سلام ملائکه مقرب در هر صبح و شام، و عبارت: «الزاکیات الطیبات» و «الراکیات الطاهرات» آمده است.
۲- سلام الهی (که رحمت بی پایان و عنایت تمام نشدنی اوست) و سلام ملائکه مقرب خداوند، و سلام پیامبران (که در تمامی افعال و رفتار پیرو رضایت حق تعالی و وحی خداوند هستند و سلام شهدا و صدیقین ( که پیرو راستین انبیا و اوصیایند و سلام هایی پاک و مطهر، به آن بزرگوار داده شده است.
۳- در بخشی از اذن دخول سردار کربلا آمده است:
« اَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلیمِ وَالتَّصْدیقِ وَالْوَفاءِ وَالنَّصیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ الْمُرْسَلِ».
شهادت می دهم که تو نسبت به جانشین پیامبر مرسل (امام حسین علیه السلام )
در مقام تسلیم بودی، حضرتش را تصدیق نمودی، و به عهد خود وفا ورزیدی و خیر خواهی کردی). در اینجا مقام تسلیم که از رفیع ترین مقامات سالکین و راهیان کوی محبوب است (واز مرتبه رضا و توکل بالاتر است) برای آن حضرت بر شمرده است.
۴- امام علیه السلام در میان همه شهدا تنها حضرت ابوالفضل علیه السلام را به این خطاب مخاطب فرموده که:
«لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ بِحَقِّکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ».خدا لعنت کند کسی را که حق تو را نشناخت و حرمت تو را کوچک شمرد».
معلوم می شود سایر شهدا به این میزان از فضیلت دست نیافته اند، هر چند هرکدام مقام و مرتبه ای والا دارند.
۵- با این فقره از زیارت:
و «وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی الْعِلِّیِّینَ».
((خداوند یاد تو را در ملأ اعلی بلند ساخت))،
امام علیه السلام درجه ای عظیم و مقامی منیع برای حضرتش بیان می کند که یاد او در آن مجلس ناستودنی قدسیان مقامی بلند و والاست، و فرازهای دیگر این زیارت نیز بیانگر مقامات عالیه سردار کربلاست که دقت بیشتری می طلبد.
۶۔ امام صادق علی خطاب به ابوالفضل عال در زیارت دیگر می فرمایند:
«لَعَنَ اللهُ أُمَّةً اسْتَحَلَّتْ مِنْکَ المَحَارِمَ ، وانْتَهَکَتْ فِیکَ حُرمَةَ الإِسْلامِ»
خداوند لعنت کند قومی را که با ریختن خون تو محارم الهی را در شأن تو حلال شمردند، و با کشتنت، حرمت اسلام را از میان بردند» . با اینکه همه شهدای کربلا به برترین مرتبه فضل رسیدند که دیگر شهدا را به آن راهی نیست که در زیارت نیمه رجب می خوانیم:
«السَّلامُ علیکم یا مهدیّون، السَّلامُ علیکمُ یا طاهرینَ من الدّنس».
یا آمده است:
«طِبتُم وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم».
شما پاک و طیب هستید، و زمینی که در آن دفن شدید پاک شده است))
و لکن این عبارت که: «با شهادتت حرمت دین زیر پا نهاده شد»، فقط درباره سردار کربلا رسیده است. (1)
در ادب آن جناب همین کافی است که هیچگاه بدون اذن امام حسین علیهالسلام نزد او نمینشست، و مانند بندهای کنار مولای خود بود. و اوامر و نواهی آن جناب را اطاعت مینمود، و هر گاه او را صدا میزد میفرمود: «یا أبا عبدالله»، «یابن رسولالله»، «یا سیدی»، و در تمام عمر هیچگاه امام حسین را برادر صدا نزد، مگر روز عاشورا آنوقت که بر اثر ضربت عمود آهنین از اسب به زمین میافتاد... (2)
ابوالفضل علیهالسلام از پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام شجاعت هاشمی و از مادر شجاعت کلابی و عامری را به ارث برده بود. و او بدین منظور تربیت شده بود که قهرمان کربلا باشد.قبلا گذشت که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام زن شجاعی را انتخاب نمود تا از او
فرزندی دلیر به دنیا آید که برای حسین عزیزش ذخیره و بازوی او باشد. همانگونه که هارون برای برادرش موسی، و خود آن جناب برای برادر و پسر عمش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بازو بود.بعضی گفتهاند که حضرت عباس با پدرش در جنگها شرکت میکرد، و با شجاعان عرب محاربه مینمود، ومثل شیر غضبناک بر آنها حمله میکرد، و آنها را به خاک هلاکت میانداخت.مرحوم بیرجندی مینویسد: در روز صفین در رکاب امیر المومنین علیه السلام برادر را یاری میکرد و برای امام حسین علیهالسلام بازو بود تا لشکر معاویه را از فرات دور کردند، و شریعه را از دست دشمن گرفته وبه تصرف امیر المومنین علیه السلام در آوردند.(1)
شب عاشورا بسیاری از اصحاب امام حسین علیه السلام مشغول عبادت بودند، عده ای در قیام و گروهی در رکوع و سجود، ولیکن مرحوم طریحی نقل کرده که قمر بنی هاشم سوار بر اسبش بود و شمشیر حمایل کرده، اطراف خیمه به گشت زنی مشغول بود و از خیمه ها حراست می کرد. (2)
شاعر عرب، عالم بزرگوار اوزری از زبان امام حسین علیه السلام بر بالین برادر می گوید:
الیوم نامت أعین بک لم تنم*** و تسهدت أخری فعز منامها
روز عاشورا چهار هزار تن، و به روایتی ده هزار نفر، بر شریعه فرات گماشته بودند تا کسی نتواند وارد شریعه شود و آب بردارد، و تمام مورخین شیعه و سنی نوشته اند که حضرت عباس به تنهایی وارد شریعه فرات شد، و این گروه چند هزار
نفری که از شجاعان عرب بودند پراکنده ساخت، با آنکه شش مرتبه لشکر هجوم آورد تا مانع از ورود آن جناب به شریعه شوند.
وانگهی دشمن متوجه بود که تا حضرت عباس در لشکر امام حسین علیه السلام است نمی تواند پیروز شود، لذا برای ابوالفضل علیه السلام امان نامه آوردند که حضرتش آن را رد نمود.
در میدان جنگ کسی جرئت نمی کرد به مبارزه حضرت ابوالفضل علیه السلام بیرون آید و کسی احتمال نمی داد که بتواند آن حضرت را شهید کند. لذا با حیله و نقشه و نامردی آن بزرگوار را شهید کردند، پشت درختان خرما کمین کرده، نخست دست راست او، بعد دست چپ آن مظلوم را قطع کردند، سپس عمود آهنین به فرق مبارکش زدند و او را شهید کردند.
روز عاشورا هیچگاه امام حسین عالیه السلام به برادرش ابو الفضل اجازه جهاد ندادند، و گر نه احدی از لشکر دشمن باقی نمی ماند، یا کشته می شدند و یا فرار می کردند، و قضیه دگرگون می شد. بلکه به او فرمودند: برای کودکانم آب بیاور.
نمونه ای از رشادت ها و شجاعت های آن حضرت را در فصل شهادت آن بزرگوار می آوریم، و همه این ها می رساند او مظهر شجاعت علوی، حیدر کرار، اسد الله الغالب بود، و این صفت پدر در او تجلی نموده بود.
در جنگ صفین روزی جوان نقابداری از لشکر علی علیه السلام بیرون آمد و اسب خود را در میدان جولان داد و مبارز طلبید. یاران معاویه از مبارزه او بیم داشتند. معاویه به ابن شعثا فرمان داد که به جنگ این جوان برو.
ابن شعثا گفت: اهال شام مرا با ده هزار سوار برابر می دانند (و تو می خواهی مرا به جنگ این نوجوان بفرستی؟) هفت پسر دارم یکی را می فرستم تا او را بکشد.
یکی از پسرانش را به میدان فرستاد ولی او کشته شد، و به ترتیب آن هفت پسر یکی پس از دیگری به میدان آمدند و آن جوان نقابدار هاشمی همه را به جهنم
فرستاد.
کشته شدن این هفت پسر بر ابن شعثا گران آمد، و خود مانند شیر غضبناک به میدان آمد (لشکریان همگی تماشا می کردند و نگران او بودند که جوان هاشمی به او حمله کرد و ضربتی به او زد که او را دو نصف کرده، به پسرانش ملحق ساخت.
حاضرین از شجاعت اور تعجب کردند و دیگر از لشکر معاویه کسی جرئت نداشت به تنهایی به میدان بیاید.
اصحاب امیرالمؤمنین علی نیز از شجاعت وی سخت در حیرت بودند و از خود می پرسیدند: این جوان نقابدار کیست؟
امیرالمؤمنین عله السلام آن جوان را صدا زد و نزد خود طلبید (و فرمود: پسرم! می ترسم تو را چشم بزنند چون برگشت، نقاب از صورت او برداشت (و بین دو چشمش را بوسید) اصحاب دانستند که او حضرت ابوالفضل العباس عالیه السلام است.
سن او را در این واقعه تاریخی بین پانزده تا هفده سال نوشته اند. (1)
به روایت ((کامل التواریخ)) حضرت عباس در اول روز عاشورا دید که اطراف خیمه از انصار خالی شد، چون نظر کرد دید که بیست نفر از ایشان در محاصره یاران عمر سعد گرفتار شدند. بر آن قوم چون شیر ژیان حمله کرد و آنها را آزاد نمود. در نقل دیگری هم آمده: زهیر نزد عبد الله بن جعفر بن عقیل آمد و گفت:
«یا اَخی! ناوِلِنِی الرّایَةَ».
« برادر! پرچم را به من بده».
عبدالله گفت: مگر در من ضعفی و عجزی از حمل پرچم مشاهده میکنی؟ زهیر گفت: نه، ولیکن لازم دارم.
1) 808. معالی السبطین: 267:1، کبریت احمر : 385 جزء 3 م 3، زندگانی قمر بنیهاشم : 143.
پرچم را گرفت و نزد عباس بن امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و عرض کرد: ای پسر امیرالمؤمنین! می خواهم حدیثی برای تو نقل کنم.
حضرت عباس فرمود: حدیث خود را بگوی که زمان آن می گذرد.
زهیر گفت: ای ابوالفضل! پدر تو چون خواست با مادرت ام البنین ازدواج کند برادر خود عقیل را خواست و فرمود: برای من زنی از خانواده شجاعان خواستگاری کن تا خداوند از او پسری دلیر به من عطا فرماید که ناصر فرزندم حسین باشد، و او را در کربلا به نفس خویش مواسات کند، و پدرت تو را برای امروز ذخیره نمود. پس در حفظ حرم برادر و خواهران خود کوتاهی نکن.
از شنیدن این کلام لرزه بر اندام ابو الفضل افتاد، و چنان پای در رکاب زد که تسمه آن قطع شد و فرمود: ای زهیر!
«تشجعنی فی مثل هذا الیوم و الله لاریتک شیئا ما رأیته قط».
آیا در مثل چنین روزی مرا تشجیع می کنی، به خدا سوگند! چیزی به تو نشان دهم ( و گونه ای قدرت نمایی کنم که هرگز آن را ندیده باشی)).
این را گفت و اسب خود را به جانب آن گروه تاخت و تا وسط میدان پیش رفت. و به روایت بعضی مقاتل؛ با شمشیر خود بر قومی که ده هزار نفر بودند، حمله کرد و گویا شمشیر او آتشی بود که در نیزار افتاده است.
رجز می خواند تا آنکه از بزرگان ایشان صد نفر را کشت... (1)
در زیارتی که ابو حمزه ثمالی از امام صادق عالیه السلام روایت کرده، در وصف شجاعت آن بزرگوار آمده:
«اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ بالَغْتَ فِی النَّصیحَةِ، وَاَعْطَیْتَ غایَةَ اْلَْمجْهُودِ.. اَشْهَدُ اَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَلَمْ تَنْکُلْ، وَاَنَّکَ مَضَیْتَ عَلی بَصیرَة مِنْ اَمْرِکَ مُقْتَدِیاً
1) 809. کبریت احمر : 386.
بِالصّالِحینَ، وَمُتَّبِعاً لِلنَّبِیّینَ»(1)
شهادت می دهم که تو (ای ابوالفضل!) نهایت کوشش را در خیرخواهی نمودی، و کمال تلاش و اهتمام را در این راه مبذول داشتی... گواهی می دهم که تو هیچ سستی و کوتاهی (در دفاع از دین) نکردی، و با بصیرت و حجت از جهان در گذشتی، و همیشه در اعمالت به صالحان اقتداء کردی، و پیروی از رسولان خدا نمودی...)).
در زیارت ناحیهی مقدسه میخوانیم:«السلام علی أبی الفضل العباس بن أمیرالمؤمنین، المواسی أخاه بنفسه، الاخذ لغده من أمسه، الفادی له، الواقی الساعی الیه بمائه، المقطوعة یداه»«سلام بر ابوالفضل العباس علیهالسلام فرزند امیرالمؤمنین علیهالسلام که جانش را در راه مواسات با برادرش تقدیم نمود، از دنیایش برای راه تحصیل آخرت بهره گرفت، و جانش را برای حفظ برادر فدا نمود، و در اجرای فرمانش برای آوردن آب کوشید تا دو دستش قطع گردید» (2)امام صادق علیهالسلام در زیارت آن بزرگوار میفرمایند:«أشهد لقد نصحت لله و لرسوله و لأخیک، فنعم الأخ المواسی»«گواهی میدهم که تو در راه خدا و رسول و برادرت حضرت حسین خیرخواهی نمودی (و در وفاداری کوتاهی نکردی)، پس تو چه نیکو
برادر ایثارگری بودی، که با حسین علیهالسلام (در تحمل مصائب و شدائد) مساوات و مواسات و فداکاری نمودی» (1)پدرش حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام خود را فدای پیامبر مینمود، و آن حضرت را بر
نقل شده که در روز قیامت حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: به فاطمه علیهاالسلام بگو: برای شفاعت و نجات امت در این فزع اکبر چه دارید؟ علی علیهالسلام پیام را به حضرت فاطمه علیهاالسلام میرساند، و آن بانو در جواب میفرماید:«یا أمیرالمؤمنین، کفانا لأجل هذا المقام الیدان المقطوعتان من ابنی العباس»«ای امیرالمؤمنین، برای ما در مقام شفاعت دو دست بریده پسرم حضرت عباس کافی است»
1) 812. مفاتیح الجنان آخر زیارت آن بزرگوار.
معجزات حضرت عباس بقدری فراوان است که احتیاج به تدوین کتاب جداگانه دارد، و کمتر کسی از شیعه میباشد که از قمر بنیهاشم بابالحوائج معجزهای یاد نداشته باشد، فقط در کتاب «چهرهی درخشان قمر بنیهاشم» ج 1 تعداد 240 معجزه از آن بزرگوار نقل شده است.ما بجهت تبرک وتیمن وبرای اینکه کتاب خالی ازاین حقایق نباشد چند کرامت از
1) 813. معالی السبطین: 276:1.
حضرت عباس علیهالسلام چون دید بسیاری از اهل بیت برادرش شهید شدند، به برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان - که فرزندان امیرالمؤمنین علیهالسلام از مادر او امالبنین بودند - فرمود: ای برادران، جان من فدای شما باشد، جلو بیفتید و خود را برای سید و مولای خود سپر کنید، و از آن حضرت حمایت نمائید و استقامت کنید تا همه در مقابل او شهید شوید.برادران ابوالفضل علیهالسلام از او اطاعت کردند و در پیش روی امام حسین علیهالسلام ایستادند، و جان خود را فدای جان آن بزرگوار نمودند. (1)چون آن جناب تنهائی امام حسین علیهالسلام را دید، خدمت آن حضرت آمده عرض کرد: ای برادر، مرا رخصت میفرمائی که جان خود را فدای تو گردانم؟
1) 816. منتهی الامال: 381:1.
معاویة بن عمار از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که امالبنین به بقیع میرفت و بر پسران خویش شیون میکرد، نالهای غمانگیز و سوزناک که مردم بر گرد او جمع میشدند و گوش میدادند (و گریه میکردند) حتی مروان هم (که از بزرگترین دشمنان خاندان نبوت بود) میآمد و زاری او را میشنید و (با آن سنگدلی) گریه میکرد. (1)این اشعار از امالبنین در مرثیه حضرت ابوالفضل علیهالسلام و دیگر پسرانش نقل شده:یا من رأی العباس کر علی جماهیر النقد و وراه من أبناء حیدر کل لیث ذی لبدأنبئت أن ابنی أصیب برأسه مقطوع ید ویلی علی شبلی أمال برأسه ضرب العمدلو کان سیفک فی یدیک لما دنی منک أحد ای کسی که عباس را دیده که در میدان نبرد جولان نموده و چون جنگآوران حمله میکند و در کنارش سایر فرزندان حیدر که همه چون شیران یالدار دنبال او بودند.به من خبر رسیده که ضربت بر سر فرزندم رسید در حالی که دست نداشت، وای بر من، چه مصیبتی بر شیر بچهام (فرزندم) رسید، که ضربت عمود بر سرش وارد آمد.(عباسم من تو را میشناسم) اگر شمشیر در دستت بود، کسی جرئت نمیکرد به تو نزدیک شود.و نیز امالبنین گفته است:لا تدعونی ویک امالبنین تذکرینی بلیوث العرین
1) 834. نفس المهموم : 334.
کانت بنون لی أدعی بهم و الیوم أصبحت و لا من بنینأربعة مثل نسور الربی قد واصلوا الموت بقطع الوتینتنازع الخرصان أشلائهم فکلهم أمسی صریعا طعین
روزی که جناب عباس متولد شد حضرت علی علیهالسلام او را خواست، اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او گفت و او را عباس نامید...گاهی قنداقهی عباس را میگرفت و آستین دست کوچک این کودک شیرخوار را بالا میکرد و بازوی او را میبوسید و گریه میکرد.امالبنین ازسبب گریه پرسید. فرمود: در یاری برادرش حسین دستش را قطع میکنند و من بر آن روز گریانم.
در «عمدة الطالب» آمده: آن جناب دو پسر داشت عبیدالله و فضل.مادر این دو لبابه دختر عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب (1)بود، و چنان عبیدالله از علماء و دانشمندان بود و نسل حضرت ابوالفضل علیهالسلام از اوست، چون فضل اولاد نداشت و جناب عبیدالله دو پسر داشت: عبدالله و حسن، و از این دو آقازاده عبدالله نیز فرزند نداشت، و لذا ادامهی نسل آن سرور از برادرش حسن میباشد، که مادر او دختر عبدالله بن معبد بن عباس بن عبدالمطلب بود.از برکت حضرت ابوالفضل علیهالسلام اولاد و احفاد (نبیرهها) آن جناب همه صاحبان مقامات عالیه و عالم و زاهد و شاعر و مروج اخبار ائمهی طاهرین علیهمالسلام بودند.
1) 837. بعضی چون مرحوم مقرم لبابه را دختر عبیدالله بن عباس ذکر کردهاند. {العباس : 350}.
آقای علیاکبر تبریزی - ساکن تهران که مورد اعتماد است - نقل میکرد که در یکی از سفرهای خود به مشهد مقدس در حرم مولا علی بن موسی الرضا علیهالسلام صحن پائین پا، با تعدادی از رفقا نشسته بودیم، من از حضرت رضا علیهالسلام درخواست نمودم که چیزی به من بدهند که تا بحال به احدی عطا نکردهاند، و خیر آن به همه برسد. رفقایم خندیدند و گفتند: ادعای بزرگی کردهای. گفتم: أولا؛ چیز بدی نخواستهام ثانیا چیزی خواستم که خیرش به همه برسد.شروع به توسل نمودیم در این حال سید جلیل القدر و بسیار زیبا و نورانی تشریف آوردند و به آرامی پیش من نشستند، مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: علیاکبر، شب نهم ماه رجب که تولد حضرت علیاصغر است جشن بگیر که خیرش به همه میرسد، و هیچکس از این قضیه خبر ندارد. و آنچنان در من تصرف کرده بود که غافل بودم، اسم مرا از کجا میدانند، و از کجا درخواست مرا خبر دادند، بعد ازچند لحظه تشریف بردند، آن وقت من به خود آمدم که این آقا که بود؟ اسم مرا از کجا میدانست! حاجت مرا خبر داد. به رفقا گفتم: آقا جواب مرا دادند. و شروع به گریه کردم و از خود بیخود شدم و حال عجبی به من دست داده بود.از این موهبت خوشحال شدم و چون به آیةالله اثنیعشری - از علماء تهران - و آقای سقازاده نقل کردم، آقای سقازاده بعد از تحقیق مدرکی هم پیدا کرده بودند) (متأسفانه آقای سقازاده فوت کردهاند و موفق نشدم مأخذ را جویا شوم).
1) 839. اگر چه در این رابطه مدرک حدیثی و یا تاریخی نداریم، ولی با توجه به اینکه سن آن بزرگوار را شش ماه نوشتهاند، مطلب فوق تأیید میشود، و شایسته است که شیفتگان اهلبیت، در آن روز مجالس سرور به یاد حضرتش برپا کنند.
ابن شهر آشوب (842 ) و دیگران نام بزرگوارش را علیاصغر نوشتهاند.و نام دیگرش عبدالله است که در بعضی کتب و عبارتها آورده شده، از جمله؛ در زیارت ناحیه مقدسه آمده است:«السلام علی عبدالله بن الحسین، الطفل الرضیع،
مادرش حضرت رباب دختر امرء القیس بود.فرهاد میرزا از ابوالفرج اصفهانی نقل میکند: در زمان خلافت عمر مردی وارد مسجد شد، پای بر سر و دوش مردم مینهاد و پیش میآمد تا مقابل عمر ایستاد، و او را به خلافت تحیت گفت.عمر پرسید: و از کدام قبیلهای؟ و برای چه کار آمدهای؟ گفت: من مرد نصرانی هستم، و نامم امرء القیس بن عدی الکلبی میباشد، و آمدهام تا مسلمان شوم، عمر او را نشناخت و ثانیا از احوال او پرسید، همان جواب را شنید.بالاخره مسلمان شد. عمر نیزهای طلبید و پرچمی بر آن بست و او را امیر بر مردم قضاعه کرد که مسلمان بودند.
راوی گوید: کسی را جز او ندیدم که هنوز رکعتی نماز نخوانده، امیر بر مسلمانان شده باشد.
چون از مسجد بیرون آمد، امیرالمؤمنین علی از عقب سر او روان گردید، و امام حسن و امام حسین از با او بودند. چون به آمرء القیس رسیدند، فرمود: من علی بن أبی طالب - پسر عموی رسول خدا و - هستم و این دو فرزند من از دختر آن حضرت می باشد و میل داریم با تو پیوند زناشویی داشته باشیم.
امرء القیس گفت: یا أبا الحسن ! من سه دختر دارم: محیاة را به شما تزویج می کنم، و سلمی را به حسن، و رباب را به حسین
این رباب مادر حضرت سکینه و علی اصغر می باشد. (1)هشام کلبی گوید:
1) 844. قمقام زخار: 653:2، نفس المهموم : 527، الأغانی: 164:14، و قسمت اخیر آن در ینابیع المودة : 318 ب 60.
وکانت الباب من خیار البناء و أفضله».
رباب از بهترین و فاضل ترین زنان بود»، پدر رباب از اشراف و از خانواده بزرگ عرب بود، که نزد امام منزلتی بسزا و مکانتی لایق داشت.(1)
ابن اثیر نقل می کند: (بعد از شهادت حسین عل٪) رباب را همراه اسرا به شام بردند چون به مدینه برگشت، عده ای از اشراف قریش از او خواستگاری کردند، او قبول نکرد و فرمود:
«ما د مؤا بعد رسول الله »
بعد از رسول خدا به پدر شوهری نگیرم، بعد از امام حسین ع یک سال زنده بود (ناله و گریه میکرد) و زیر سقف خانه نرفت (در آفتاب می ماند)، تا ضعیف و ناتوان شد و از غصه و اندوه از دنیا رفت.
رباب مدت یک سال بر سر قبر حسین علی ماند. پس از آن به مدینه برگشت و از تأسف و غصه وفات نمود. (2)
سبط ابن جوزی گوید: رباب بعد از امام حسین ا یک سال زنده بود، زیر سقف نمی رفت و در آفتاب می ماند، سپس از غصه فوت نمود. (3)
هرگاه حضرت رباب به دیدن ارحام خود می رفت، سکینه دخترش را همراه خود می برد، سید الشهداء الث از مفارقت این دو باتو دل تنگ می شد و این شعر را می فرمود:
برخی از فضائل این بانوی بزرگوار و باوفا، در فصل زندگانی حضرت سکینه نه خواهد آمد.
یا
مرحوم سید بن طاووس می نویسد: چون امام حسین علیه السلام دید جوانان و دوستانش همه کشته شده اند، تصمیم گرفت خود به جنگ دشمن برود و خون دلش را نثار دوست کند. صدا زد:
«هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ، هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخَافُ اللَّهَ فِینَا، هَلْ مِنْ مُغِیثٍ یَرْجُوا اللَّهَ فِی إغَاثَتِنَا؟هَل مِن مُعینٍ یَرجُو ما عِندَ اللهِ فی اِعانَتِنا؟ » (آیا کسی هست که از حرم رسول خدا کا دفاع کند؟ آیا خدا پرستی هست که درباره ما از خدا بترسد؟ آیا دادرسی هست که به امید پاداش خداوند به داد ما برسد؟ آیا یاری کننده ای هست که به امید آنچه نزد
خداست ما را یاری کند؟) . زنان حرم چون صدای استغاثه حضرت را شنیدند صدا به گریه بلند کردند، امام حسین علیه السلام به سوی خیمه آمد، و به خواهر خود زینب فرمود:
«ناوِلینی وَلَدیَ الصَّغیرَ حَتَّی اوَدّعَهُ».
فرزند خردسال مرا بده تا با او وداع کنم ،، آن کودک را گرفت، همین که خواست او را ببوسد، حرملة بن کاهل تیری به سوی آن کودک پرتاب کرد، که آن تیر به گلوی او اصابت نمود و او را شهید کرد.
1) 848. منتخب التواریخ : 243.
امام حسین علیه السلام به زینب فرمود: کودک را بگیر. سپس هر دو کف دست را به زیر خون گلوی کودک گرفت، و چون کفهایش پر از خون شد، به سوی آسمان پاشید و فرمود:
«هَوَّنَ عَلَیَّ ما نَزَلَ بی انَّهُ بِعَیْنِ اللَّه.
آنچه مصیبت وارده را بر من آسان می کند این است که خداوند می بیند» . امام باقر علیه السلام فرمودند: قطره ای از آن خون به زمین باز نگشت.(1)
سبط ابن جوزی در «تذکرة الخواص)» نقل می کند: چون حضرت حسین علیه السلام دید که لشکر در کشتن او اصرار دارند، قرآنی برداشت و آن را گشود و بر سر نهاد و در میان لشکر فریاد زد:
«بَینی وَ بَینَکُمْ کِتابُ اللّهِ وَ جَدّی محمّدٌ رَسُولُ اللّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلّم،یا قَوْمُ بِمَ تَستَحِلّونَ دَمی... ». (میان من و شما این کتاب خدا و جم محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم (حکم کند). ای مردم! برای چه خون مرا حلال می دانید؟) . آیا من پسر پیغمبر شما نیستم؟! آیا به شما نرسیده کلام جدم که درباره من و برادرم فرمودند:
«هَذَانِ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ».اگر مرا تصدیق نمی کنید، از جابر و زید بن ارقم و ابوسعید خدری بپرسید.
در این هنگام که با لشکر احتجاج می نمود نظرش به طفلی از اولاد خود افتاد که از شدت تشنگی می گریست. حضرت طفل را به دست گرفت و فرمود:
«یا قَوْمِ، إِنْ لَمْ تَرْحَمُونی فَارْحَمُوا هذَا الطِّفْلِ». . ای مردم! اگر به من رحم نمی کنید به این طفل ترحم کنید .
1) 849. لهوف : 116.
پس فردی از ایشان تیری به جانب آن طفل افکند، و او را ذبح کرد. آن حضرت گریست و فرمود:
«اَللّهُمَّ احْکُمْ بَیْنَنا وَبَیْنَ قَوْم دَعَوْنا لِیَنْصُرُونافَقَتَلونا.فَنودِیَ مِنَ الهَوا: دَعهُ یا حُسَینُ؛ فَإِنَّ لَهُ مُرضِعاً فِی الجَنَّهِ».
خدایا ! حکم کن بین ما و این مردمی که ما را دعوت کردند تا یاری کنند ، و به عوض ما را کشتند. پس ندایی از آسمان رسید که ای حسین! طفل را
به ما واگذار که برای او در بهشت دایه ای است ».(1)امام حسین علی فرمود: خداوندا! این فرزند من، نزد تو کمتر از ناقة صالح نخواهد بود، خداوندا! اگر در این وقت مصلحت در یاری ما ندانستی، ما را پاداشی بهتر از آن عنایت فرما (که مضاعف شدن ثواب و درجات اخروی است). (2)
بعضی چنین نقل کرده اند: آن حضرت طفل را میان لشکر آورد و به دو دست بلند نمود و فرمود:
«اَما تَرونَهُ کَیفَ یَتَلَظّی عَطَشاً،فَاسْقُوهُ شَرْبَهً مِنَ الْماء» آیا نمی بینید این طفل چگونه از تشنگی آتش گرفته ( مانند ماهی دهان باز
و بسته میکند) او را آب دهید). بعضی از لشکر، بعضی را سرزنش کردند و گفتند: اگر جرعه ای آب به این طفل برسد چه خواهد شد؟! در میان لشکر همهمه افتاد. عمر سعد دید نزدیک است که شورشی در میان لشکر افتد، رو به حرمله کرد و گفت: چرا جواب حسین را نمی دهی؟
گفت: امیر! جواب پدر را بگویم یا پسر را؟ کنایه از اینکه پدر را نشانه بگیرم
یا پسر را. عمر سعد گفت: مگر سفیدی گلوی طفل را نمی بینی؟
حرمله اسب خود را تاخت و بر بلندی آمد. از مرکب پیاده شد و تیری روانه آن طفل کرد. آن طفل مثل مرغ سرکننده جان می داد. ابی مخنف می نویسد: (1)
«فَذُبِحَ الْطِّفْلُ مِنَ الْأُذُنِ إِلَی الْأُذُن».
آن تیر (زهر آلود ) گوش تا گوش علی را بریده و... امام حسین علیه السلام خونها را در کف دست جمع می کرد و به هوا می پاشید و می فرمود: خدایا ! بر این قوم گواه باش، گویا این ها نذر کرده اند احدی از خاندان پیامبرت را باقی نگذارند.
«ثم رجع بالطفل مذبوحا ودمه یجری علی صدر الحسین».
و سپس حضرت با طفل کشته شده خود برگشت در حالی که خون از گلوی
آن طفل به سینه حضرت جاری بود. (2)مرحوم سپهر می نویسد: علی اصغر ع که شش ماهه بود تشته و گرسنه می نالید، چون مادرش از عطش شیر در پستان نداشت.
امام علیه السلام فرمود: فرزندم علی را به من بدهید تا با او وداع کنم، و قنداقه آن طفل را گرفت و او را بوسید و فرمود: وای بر این قوم! آن روز که جد تو محمد صلی الله علیه و آله وسلم با ایشان خصومت کند. و آن طفل را آورد و در برابر صف دشمن نگهداشت.
گویا همی گفت: بار خدایا ! در گنجینه من جز این گوهر به جای نمانده، او را نیز می خواهم در راه تو فدا کنم.
آنگاه به کوفیان خطاب کرد: ای شیعیان آل ابی سفیان! اگر مرا گناهکار دانسته اید بدین کودک نتوانید گناهی بست، او را آب دهید که شیر در پستان مادرش از شدت
تشنگی خشکیده.
هیچ کس به او پاسخ نداد. حرملة بن کاهل اسدی تیری به سوی او انداخت که آن تیر بر حلقوم علی اصغر آمد و درگذشت و خون او روان شد......
به روایت صاحب (عوالم»؛ امام حسین علیه السلام بدن علی اصغر را به خون او آغشته کرد.
در «شرح شافیه» آمده است که از اسب فرود آمد و بر او نماز گزارد و با غلاف شمشیر، قبری در زمین حفر کرد و او را مدفون ساخت. (1)
به روایت دیگر: حضرت زینب آن کودک را (از خیمه بیرون آورده و به نزد برادر آمد و عرض کرد: ای برادر! این کودک تو سه روز است که آب نخورده، از این مردم برای او قدری آب طلب کن.
آن حضرت کودک را گرفت به میدان آمد تا به نزدیک پسر سعد لعین رسید، فرمود: ای مردم! شما شیعیان و اهل بیت مرا کشتید، و عهد و بیعت مرا شکستید، دست از من بردارید تا به حرم جدم برگردم یا شربت آبی به من دهید، کسی با من نمانده مگر زنان و اطفالی که نیزه و شمشیر بکار نمی برند.
«هذَا الطِّفْلُ، وَیْلَکُمْ اُسْقُوا هذا الرَّضِیعَ أَما تَرَونَهُ یَتَلَظّی عَطَشاً مِنْ غَیْرِ ذَنْب أَتاهُ إِلَیْکُمْ».
وای بر شما ! به این کودک آب دهید آیا نمی بینید که از عطش آتش گرفته و به خود می پیچد، ( یا مانند ماهی دهان باز و بسته می کند بدون اینکه
از او به شما گناهی برسد. آن حضرت با ایشان در گفتگو بود که ناگاه حرملة بن کاهل ملعون تیری بر کمان گذاشته، به جانب آن امام مظلوم انداخت، آن تیر بر گلوی مبارک آن طفل آمد
1) 854. ناسخ التواریخ: 363:2.
و گلوی او را درید. (1)
از حمید بن مسلم نقل شده که من با لشکر پسر زیاد بودم و نظر می کردم به سوی آن طفل که بر روی دست سید الشهداء علیه السلام شهید شد.
ناگاه دیدم از خیمه زنی بیرون آمد، پا بر دامن زنان، گاهی می افتاد و گاهی برمی خاست و می گفت: «وا ولداه! وا قتیلاه! وا مهجة قلباه!» تا به نزد آن طفل آمد و خود را روی آن انداخت، و دخترانی چند از خیمه بیرون دویدند و خود را بر روی نعش آن طفل شهید انداختند. سید الشهداء علیه السلام با قوم در گفتگو بود، چون این را دید به همان حال سوی آن زن رفت، و او را موعظه و نصیحت کرد و به مدارا و ملاطفت او را به خیمه برگردانید.
از کسانی که نزدیک من بودند پرسیدم: این زن کیست؟ گفتند: أم کلثوم، و آن دختران؛ فاطمه و سکینه و رقیه می باشند. (2)
مرحوم طبرسی می نویسد: چون اصحاب و نزدیکان امام حسین علیه السلام شهید شدند و جز فرزندش حضرت زین العابدین ع و شیر خوارش عبد الله، کسی از آن حضرت باقی نماند، جلو خیمه آمد و فرمود:
«ناولونی ذلک الطفل حتی أودّعه»
«آن طفل را به من بدهید تا با او وداع کنم» آن طفل را گرفت و او را بوسید و می فرمود: وای بر این مردم هرگاه محمد صلی الله علیه و آله وسلم با ایشان خصومت کند.
ناگاه تیری به گلوی آن شیر خوار نشست و او را کشت. پس آن حضرت از اسب پیاده شد و با غلاف شمشیر زمین را گود کرد و بدن او را به خونش آغشته نمود و او
را دفن کرد. پس برخاست و اشعاری خواند... (1)
بسیاری از مورخین عامه نیز مانند شیعه نقل کرده اند که سید الشهداء علیه السلام با شمشیر زمین را گود کرد، و آن طفل را دفن نمود که عبارت بعضی را نقل کردیم.
خوارزمی می نویسد: حسین علیه السلام از اسب پیاده شد و برای دفن کودک زمین را گود نمود، و بدن او را به خونش آغشته نمود، و بر او نماز گزارد و او را دفن کرد. (2)
مرحوم شوشتری می نویسد:
به حسب بعضی روایات، امام حسین علیه السلام برای طفل شیرخوارش با شمشیر قبری حفر نمود و او را دفن کرد، شاید سرش چند وجه باشد: ١- به تنهایی امکان داشت که آن طفل را به خاک بسپارد. ۲ - مانند سایر شهدا سر آن طفل را از بدنش جدا نکنند. ۳- او را دفن کرد تا (مثل سایر بدنها) تا سه روز روی زمین برهنه و عریان نماند. ۴- اینکه پایمال سم اسبان نشود.
۵- چون حضرت (و اهل حرم) طاقت نداشتند دگر باره این بدن را به این حالت مشاهده نمایند.
بلی، آنچه را آن جناب نسبت به اصحاب متمگن شد به جا آورد، مثلا اجساد ایشان را جمع نمود و بعضی را کنار بعضی می گذاشت. عده ای را خود حمل می کرد و اگر دیگری آن را حمل می نمود آن حضرت تشییع می نمود.(3)
لکن مگر آن مردم پست گذاشتند آن بزرگوار به مقصودش برسد. شاید حضرت خواست با خواندن نماز بر جنازه طفل، خود را آرامش دهد. علی اصغر علیه السلام مرد میدان نبود، لباس رزم نداشت، شمشیر زن نبود، و در هیچ
ملتی طفل گناه ندارد و کسی کودک را نمی کشد. بعلاوه تصمیم کشتن داشتند دیگر تیر سه شعبه نمی خواست، لذا در آن شعر منسوب به حضرت:
لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی ***کیف أستسقی لطفلی فأبوا أن یرحمونی
حضرت فقط این کشته را یاد آوری می کند.
به هر حال آن جناب با نماز و دفن طفل خود را تسلی داد.
ابو خلیق را پیش مختار بردند. مختار از او پرسید: ای ملعون! در کربلا هیچگاه دلت به حال آقای ما حسین علیه السلام سوخت؟
گفت: بلی، ای امیر؟ یک مرتبه آنقدر دلم سوخت که مرگ خود را از خدا خواستم تا آن حالت زار حضرت را نبینم. فرمود: بگو ببینم چه وقت بود؟
گفت: امیر! هنگامی که سید الشهداء علیه السلام طفل کشته خود را زیر عبا گرفت، و از میدان برگشت، رو به خیمه ها کرد. من تماشا می کردم، دیدم زنی مجلله، چادر به سر و نقاب به صورت، بیرون خیمه ایستاده، گویا مادر آن طفل بود که انتظار بچه اش می برد.
همین که امام علیه السلام چشمش به مادر افتاد که منتظر ایستاده، برگشت مقداری صبر کرده، دوباره رو به خیمه آورد. باز خجالت کشیده، برگشت. تا سه مرتبه امام رو به خیام رفت و برگشت. و از مادر علی اصغر خجالت کشید. چون آن حالت حسین سال را دیدم جگرم کباب شد.
مختار گفت: ای ملعون! آخر چه شد؟ گفت: امیر! بالاخره امام از مرکب پیاده شد، طفل را روی زمین نهاد، و با غلاف شمشیر قبری حفر نمود، بر آن طفل نماز خواند و او را به خاک سپرد و برگشت.
مختار از شنیدن این گفتار صیحه ای کشید، افتاد و غش کرد. بعد از به هوش آمدن ، گریبان درید و بر سر و سینه زد و فرمود: این حالت آخر امام حسین علیه السلام دلم را از همه بیشتر سوزانید که نخواست بعد به بدن این طفل کسی آزار برساند، یا سرش
را ببرند، و یا در زیر سم اسب ها پایمال شود.
ابوخلیق گفت: ای امیر! به خدا قسم نگذاشتند بدن آن طفل صحیح و سالم بماند. روز یازدهم سر هر سروری به سرداری دادند که جهت افتخار بر نیزه کند و به کوفه نزد ابن زیاد برد و جایزه بگیرد.
به ابو ایوب غنوی - که سر کرده بیل داران بود - سری از شهدا نرسید، لذا به بیل داران دستور داد تا زمین کربلا را زیر و رو کردند، و جسد آن طفل را یافتند، و بیرون آورده سرش را بریدند، و بر سر نیزه زدند و به کوفه آوردند. |
ابوخلیق گوید: خودم در حضور ابن زیاد بودم که سر حسین علیه السلام با سر علی اصغر هر دو در میان یک طشت بود، و نیز سایر سرها در میان طبق ها و سپرها در حضور نهاده بود، و دائما صورت حسین ال محاذی صورت علی اصغر بود...(1)
کمیت شاعر بر امام صادق علی وارد شد و برای آن حضرت اشعار و مرثیه می خواند و آن جناب گریه شدیدی می نمود، و همچنین زنها و اهل حرم در پشت پرده گریه می نمودند و ناله آنها بلند بود.
ناگاه کنیزی از پشت پرده بیرون آمد و کودکی در دامن امام صادق علیه السلام گذاشت. گریه حضرت بی نهایت شدید شد و صدای آن حضرت و زنان از پشت پرده به گریه بلند شد. (2)
منهال بن عمرو گوید: از کوفه به سفر حج رفتم و در مراجعت در مدینه خدمت علی بن الحسین علیه السلام رسیدم. آن حضرت فرمود: از حرمله چه خبر داری؟
عرض کردم: در کوفه زنده است. آن حضرت دست های خود را بلند نمود و فرمود:
«اَللّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ، اَللّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ، اَللّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ، اَللّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النّارِ».
خدایا ! حرارت آهن را به او بچشان، خدایا ! حرارت آن را به او
بچشان، خدایا ! حرارت آتش را به او بچشان». . منهال گوید: چون به کوفه آمدم، مختار خروج کرده بود، به خاطر سفر چند روز در خانه ماندم، بعد به ملاقات مختار رفتم، در بیرون خانه اش او را دیدم، گفت: چه شد به دیدن ما نیامدی! و به ما تبریک نگفتی؟ گفتم: به مکه رفته بودم.
با هم رفتیم تا به کناسه کوفه رسیدیم. لحظه ای صبر کرد، گویا انتظار چیزی می کشید، که ناگاه جماعتی با شتاب آمدند و می گفتند: البشارة ای امیر! حرمله را دستگیر کرده اند. طولی نکشید او را (دست بسته) آوردند.
چون مختار او را دید، حمد خداوند به جای آورد که بر او ظفر یافته. سپس دستور داد دست و پای او را قطع کردند و بعد از آن او را آتش زدند.
چون چنین دیدم، بی اختیار گفتم: سبحان الله ! مختار پرسید: سبب تسبیح تو چیست؟ من جریان ملاقات خود را با امام سجاد علیه السلام و نفرین آن حضرت را نقل کردم. مختار گفت: به خدا این کلمات را از علی بن الحسین شنیدی؟! گفتم: آری. مختار (برای شکر گزاری) از اسب پیاده شد، دو رکعت نماز خواند و سجدۂ شکر نمود و سجده را طول داد.
با هم برگشتیم چون نزدیک خانه ما رسید، من او را به خانه دعوت کردم، تا غذا میل نماید.
مختار گفت: ای منهال! تو مرا خبر دادی که حضرت علی بن الحسین علیه السلام چند دعا نمود که آن دعاها به دست من مستجاب شد. پس از من خواهش خوردن طعام می کنی؟ نه، امروز روزی است که به خاطر سپاسگزاری باید روزه باشم. (1)
از حضرت امام باقر علم روایت شده که به عقبة بن بشر اسدی فرمودند:
1) 862. بحارالانوار: 332:45، باب احوال المختار ح 1، منتهی الآمال: 451:1.
ما در میان شما بنی اسد خونی داریم. عرض کرد: ای ابا جعفر! رحمت خدا بر شما باد، گناه من چیست و آن خون کدامست؟
آن حضرت فرمودند: کودکی از حضرت حسین علیه السلام را نزد او آوردند، و در دامنش نهادند، یکی از شما بنی اسد تیری زد و او را ذبح نمود. حضرت حسین علیه السلام دو دستش را از آن خون پر کرد و بر زمین ریخت (به روایت صحیح؛ به هوا پاشید). سپس فرمود:
«رَبِّ اِنْ تَکُ حَبَسْتَ عَنَّا النَّصْرَ مِنَ السَّماءِ فَاجْعَلْ ذلِکَ لِما هُوَ خَیْرٌ، وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظّالِمینَ».
پروردگارا! اگر در این وقت مصلحت در یاری ما ندانستی، ما را پاداشی بهتر عنایت فرما و از این ستمکاران انتقام ما را بگیر.(1)
1) 863. نفس المهوم : 349، تاریخ طبری: 448:5.
مرحوم شیخ صدوق به اسناد خود از امام سجاد علیهالسلام روایت کرده که چون (در روز عاشورا) کار بر امام حسین علیهالسلام دشوار شد، کسانی که با حضرت بودند، به سوی او نظر کردند حال امام را بخلاف خودشان دیدند. بجهت آنکه هر گاه کار مشکلتر میشد رنگ چهرهی آنها تغییر کرده، بندهایشان به لرزه درمیآمد و ترس در دل آنها جای میگرفت.ولی حضرت امام حسین علیهالسلام و بعضی از خواصش رنگهایشان باز میشد، اعضایشان آرامش و نفسان سکونت مییافت.لذا اصحاب به یکدیگر میگفتند: بنگرید چگونه امام حسین علیهالسلام از مرگ هراسی ندارد. آن حضرت به آنها فرمودند:«صبرا بنی الکرام، فما الموت الا قنطرة تعبر بکم عن البؤس و الضراء الی الجنان الواسعة و النعیم الدائمة. فأیکم یکره أن ینتقل من سجن الی قصر؟ و ما لأعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الی سجن و عذاب. ان أبی حدثنی عن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: ان الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر، و الموت جسر هؤلاء الی جنانهم، و جسر هؤلاء الی جحیمهم، ما کذبت و لا کذبت»(1)«صبر کنید ای بزرگواران، مرگ پلی بیش نیست که شما را از سختی و ناراحتی به بهشت وسیع و نعمتهای دائمی میرساند، کدامیک از شما دوست ندارد از زندان به قصر منتقل شود؟ برای دشمنانتان جز منتقل شدن از قصر به زندان و عذاب نیست.
1) 864. بحارالانوار: 154:6 باب سکرات الموت ح 9، و ج 297:44 ب 35 ح 2.
پدرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برایم نقل کرد که دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است. و مرگ پل مؤمنین به بهشت و پل کافرین به جهنم است، من دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشده است»
روایت شده که چون آن حضرت دید همه یاران و اهل بیت خود شهید گشته و بر زمین افتادهاند (آماده جنگ با دشمن شد، و جهت وداع) به سوی خیمه آمد و صدا زد:«یا سکینة، یا فاطمة، (یا رقیة) یا زینب، یا امکلثوم، علیکن منی السلام»«ای سکینه، ای فاطمه، ای رقیه، ای زینب، ای امکلثوم، خداحافظ».سکینه فریاد زد: ای پدر،«أستسلمت للموت؟»«آیا تن بمرگ دادهای؟»آن حضرت فرمودند: چگونه تن بمرگ ندهد کسی که یاور و معینی ندارد.عرض کرد: ای پدر، ما را به حرم جدمان باز گردان.حضرت فرمود:«هیهات لو ترک القطا لنام»«هیهات اگر صیاد از مرغ قطا دست بر میداشت آسوده در آشیانه خود میخوابید»(کنایه از اینکه دشمن دست از من بر نمیدارد).زنها صدا به گریه بلند کردند. آن بزرگوار ایشان را ساکت نمود.و نیز از آن حضرت نقل شده که روی به امکلثوم نمود و فرمود: ای خواهر، سفارش میکنم که مواظب خوردن باشی که به نیکویی عمل نمائی، من به میدان برای مبارزه این گروه میروم.
سکینه شیونکنان پیش آمد - حضرت او را بسیار دوست میداشت - او را به سینه چسبانید، اشکهایش را پاک کرد و فرمود:سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی منک البکاء اذ الحمام دهانیلا تحرقی قلبی بدمعک حسرة مادام منی الروح فی جثمانیو اذا قتلت فأنت أولی بالذی تبکینه (تأتینه) یا خیرة النسوانای سکینه، بعد از آنکه مرگ من برسد گریهات طولانی خواهد شد.با اشک حسرت قلبم را آتش نزن، تا وقتی که روح در بدنم میباشد.ای بهترین زنان، چون کشته شدم تو به گریه کردن از همه سزاوارتری (1)آئید تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانبا ساربان بگوئید احوال اشک چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز بارانمرحوم علامه مجلسی مینویسد: حضرت، زنان را طلبید و دختران و خواهران را در برکشید و هر یک را به ثوابهای خداوند متعال تسلی بخشید، صدای شیون از خیمههای حرم بلند گردید، و صدای الوداع، الوداع و نالهی الفراق الفراق الفراق از زمین به آسمان میرسید.سکینه دختر آن حضرت گفت: ای پدر تن به مرگ دادهای، ما را به چه کسی میسپاری؟! آن امام مظلوم گریست و فرمود: نور دیدهی من، هر که یاوری ندارد تن به مرگ دهد. ای دخترم، یاور همه کس خداست و رحمت خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نخواهد شد، بر قضای خدا صبر کنید و شکیبائی نمائید، که بزودی
1) 865. نفس المهموم : 346، منتخب طریحی : 317 و 316، ینابیع المودة : 346 ب 61، قسمت اخیر را ابن شهر آشوب در مناقب: 109:4 نقل کرده است.
دنیای فانی منقضی میگردد، و نعمتهای همیشگی آخرت پایان ندارد... (1)حضرت دختری سه ساله داشت، درب خیمه نشسته بود و تماشای وداع حضرت
نموده، گریه میکرد، تا اینکه آن جناب خواست از خیمه بیرون بیاید، آن دختر صغیر دامن پدر گرفت و از خواهر خود سکینه کمک خواست که خواهر بیا دامن پدر بگیریم و نگذاریم بپای خود به سوی مرگ رود.کلام این دختر بیشتر آتش به دل امام و زنها زد. حضرت او را بغل گرفت، صورتش رابوسید، آن دختر گریهکنان گفت: بابا تا کی تشنه بمانیم؟ آن بزرگوار فرمود:«اجلسی عند الخیمة لعلی آتیک بالماء».«دخترم کنار خیمه بنشین شاید بتوانم برایت آبی بیاورم» (2)یزید از شمر پرسید: تو در کربلا بودی هیچگاه دلت بر حسین سوخت؟ ملعون گفت: از جاهائی که قلب مرا سوزانید زمانی بود که حسین علیهالسلام در وداع آخرین درب خیمه آمد و دختر کوچکی دست به گردن او نمود، و چنان ناله وا أبتاه بلند نمود که دل عالمیان را به سوز و گداز انداخت، و حسین علیهالسلام سر به زیر انداخته و اشک از چشمانش جاری بود و آن کودک میگفت: پدر جان ما را به مدینه برگردان. (3)روایت شده که چون مالک بن یسر بر آن حضرت ضربتی فرود آورد، کلاه مبارکش از خون پر شد. امام علیهالسلام کلاه از سر بیفکند و به خیمه آمد و پارچهی خواست و جراحتش را بست.و به روایتی در این حال ندا برآورد:«یا زینب و یا امکلثوم و یا سکینة، یا رقیة، یا فاطمة، علیکن منی
السلام»حضرت زینب به آن حضرت روی آورد و گفت: برادر، آیا یقین به شهادت کردهای؟ فرمود: چگونه یقین نکنم با اینکه یاور و معینی ندارم.عرض کرد: ای برادر، ما را به حرم جد خود باز گردان، فرمود:
هیهات، لو ترکت ما ألقیت نفسی فی المهلکة، و کأنی بکم غیر بعید کالعبید، یسوقونکم أمام الرکاب، و یسومونکم سوء العذاب»«هیهات اگر مرا رها میکردند خویش را به مهلکه نمیافکندم، و گویا میبینم که شما را بزودی همانند بندگان در جلو رکاب، میرانند (شما را به اسیری میبرند) و شما را به عذاب سخت دچار مینمایند».چون حضرت زینب این سخن شنید بگریست و اشک از دیدگانش روان شد، و ندا برآورد: «وا وحدتاه، وا قلة ناصراه، وا سوء منقلباه، وا شوم صباحاه»، جامهی خود را پاره کرد و موی پریشان نمود و سیلی به صورت زد.آنگاه امام خواست از خیمه بیرون رود، زینب عرض کرد: ای برادر، درنگ فرمای از دیدارت توشه بردارم، و با تو وداع کنم که دیگر ملاقاتی نخواهد بود.فهملا أخی قبل الممات هنیئة لتبرد منی لوعة و غلیلای برادر، پیش از وصول مرگ اندک زمانی تأمل فرمای، تا از زیارت جمال مبارکت آن آتش اندوه که دل را به سوزش و ستوه آورده، سرد شود.آنگاه هر دو دست و هر دو پای مبارکش را بوسید، و دیگر زنان نیز در گرد آن حضرت جمع شدند و همین کار را کردند.
آنگاه حضرت جامه کهنه خواست و در زیر لباسش پوشید... (1)
درختی در بیرون شهر کنعان بود که آنرا درخت وداع مینامیدند، هر کس به سفر میرفت خویشان و یاران او را تا آن درخت مشایعت مینمودند.بعد از آنکه برادران یوسف از پدر اجازه گردش برای یوسف گرفتند، حضرت یوسف بهمراه برادران از شهر بیرون رفتند آن حضرت خواهری داشت که از یک مادر بودند، و به او بسیار علاقه و محبت داشت. در آن هنگام که یوسف بیرون میرفت خواهر خوابیده بود، در خواب دید که یوسف را گرگ ربوده، مضطرب از خواب جست و پرسید: برادرم کجاست؟ گفتند: بهمراه برادران به صحرا رفته.پس خواهر بیتاب گردیده گفت: مبادا یوسف دیر بیاید، که مرا طاقت جدائی او نباشد. چادری بر سر انداخته از پی برادران روانه شد موقعی رسید که وداع کرده و میرفتند. از دور آنها را در حال حرکت دید، فریاد برآورد که ای برادر، یکدم تأمل کن تا تو را ببینم میترسم دیر بیائی، و با اضطراب میدوید. چند جا بر زمین افتاد و دست و پای او مجروح شده تا آنکه خود را به یوسف رسانید و دست در گردن او درآورده چنان گریست که مدهوش شد. (2)در روز عاشورا آن حضرت بعد از شهادت یاران و نزدیکان و فرزندانش دو وداع داشت: یکی وداع عام؛چون همه موجودات بلکه همهی ممکنات از اشعهی وجود او هستند، از آن وداع جمیع موجودات از هم گسیخته شد و خلل در تمام ارکان عالم واقع شد و منادی از عرش ندا کرد:«ألا أیتها الأمة المتحیرة الظالمة بعد نبیها (و در روایتی: القاتلة عترة
نبیها) لا وفقکم الله لأضحی و لا فطر».«ای امت سرگردان و ستم کنند بر عترت پیامبر و کشندگان آنها، خداوند شما را از عید اضحی و فطر محروم کند».
دیگر؛ وداع خاص که با خواص خود داشت که از تتبع اخبار معلوم میشود چند مرتبه بوده: اول: وداع با اهل حرم محترم خود.علامه مجلسی در «بحارالانوار» ذکر نموده که چون امام مظلوم هفتاد و دو نفر از اهل بیت خود را دید که روی زمین افتادهاند و بیکس و تنها مانده است، به جهت وداع متوجه خیمهها شد.«و نادی یا سکینة و یا رقیة، و یا عاتکة و یا زینب و یا فاطمة، یا امکلثوم، علیکن منی السلام»«اهل حرم را صدا زد: ای سکینه و ای رقیه و ای عاتکه (1)و ای زینب و ای فاطمه و ای امکلثوم خداحافظ» (2)زنان و دختران و کنیزان چون این صدا شنیدند همگی از خیمهها بیرون دویدند، و صدا به گریه و ناله بلند کردند. حضرت یک یک را سفارشی میفرمود که دلها را آتش میزد، نگاه حسرتی به ایشان کرد و آه از دل سوخته خود کشید...حضرت فرمود:«و کأنی بکم غیر بعید کالعبید یسوقونکم أمام الرکاب و یسومونکم سوء
1) 871. شاید منظور از عاتکه «عاتکه دختر زید بن عمرو بن نفیل قرشی» همسر با وفای امام حسین علیهالسلام باشد، که بانوئی فاضل و شاعر بود، اشعار فراوانی در سوگ امام حسین علیهالسلام سروده، و نخستین کسی است که بدن مبارک امام علیهالسلام را از روی خاک برداشت و بر قاتلانش لعنت کرد. {اعلام النساء: 206:3، ریحانة الأدب: 376:4 و اجساد جاویدان : 64}.
2) 872. انوار الشهادة : 160 ف 14، بحارالانوار: 47:45 با این تفاوت که «یا رقیة» در بحارالانوار: نیست، ولی در لهوف از انتشارات دارالاسوة، و ابیمخنف هست.
العذاب، فتصارخن النساء فسکتهن»«ای خواهر، گویا می بینم که در این نزدیکی شما را
مثل بندگان و کنیزان اسیر کرده، در جلو اسبها میدوانند و عذاب میکنند، که اهل حرم صدا به گریه و ناله بلند کردند، آن حضرت ایشان را ساکت گردانید»،و امر به شکیبائی نمود، روانه میدان شد.دوم: وداع خاص با حضرت سکینه مظلومه بود... (1)سوم: وداع با رقیه صغیره بود، چنانکه نافع بن هلال گوید: در میان دو صف لشکر ایستاده نگاه میکردم«فرأیت صغیرة باکیة جاءت و أخذت بذیل أبیها فقالت: یا أبة، انظر الی فانی عطشان»«دیدم دختر کوچکی آمد و دامن امام مظلوم را گرفت و فرمود: ای پدر، مرا دریاب که بسیار تشنهام»،آن حضرت نگاهی به صورت آن طفل کرد و گریست و فرمود: صبر کن ای نور دیده،«الله یسقیک فانه وکیلی»«خداوند تو را آب خواهد داد، همانا او وکیل من است»دست او را گرفت و به خیمهها برگردانید.نافع بن هلال گوید: پرسیدم این طفل کیست و چه نام دارد؟ شخصی گفت: دختر سه ساله حسین رقیه است.وداع چهارم: وداع با علیاصغر بود... (2)وداع پنجم: با زینب خاتون است، چنانکه روایت شده بعد از وداع عمومی با اهل حرم، زینب را طلبید و به او وصیت کرد، و سفارش اطفال و زنان را به او نمود
و او را امر به صبر
فرمود، شاعر از زبان امام علیهالسلام به نظر آورده:لا تلطمی یا بنة الزهراء خدک من قتلی و ان غمرت أعضاک أشجانو لا تشقی علی الجیب صارخة فالشق کشف و نشر الشعر خذلانلکن اذا انصعت فی الرمضاء متجدلا و انحط من شامخ المعروف بنیانحتی حنین حمام الایک نادیة و استمطری الدمع حیث السحب أعیانو ان تفرقت الأیتام فابتدئی بجمعها فالجزاء فی البعث غفرانو ان یشق علیها سیر قائدها فاسترفقیه و ان عازقک احسانحضرت ذوالجناح را طلبید و سوار شد که صدای گریه اهل حرم بلند شد و ناله طفلان به فلک رسید، و چون چند قدم راه رفت دید باز صدای گریه میآید نگاه کرد دید زینب با پای برهنه میآید و میگوید: ای برادر، صبر کن حاجتی با تو دارم:و استسق من خصیمک الماء ان شکت عطشا فربما رق ان الشط ملانهذا علی أبوها ان دعت بأب و المؤمنون لها فی الله اخوانمهلا یا أخی توقف حتی أتزود من نظری الیک فهذا وداع لا تلاق بعدهفمهلا یا أخی قبل الممات هنیئة لتبرد منی لوعة و غلیلتوقف أخی حتاک أنظر نظرة فهذا وداع لا تلاق الی الغدتوقف أخی حتی أبرد لوعتی و أمسح ذا وجهی برجلیک و الیدتوقف أخی حتی أقبل قبلة مواضع تقبیل النبی محمدای خواهر ای دختر زهراء، تو را وصیت میکنم بخاطر کشته شدن من لطمه بر روی مزنی، اگر چه غم و اندوه تو بسیار باشد.خواهرم، در مصیبت من همراه با فریاد جامه خود را پاره نکن تا مکشوف نشوی، و موی سر را پریشان مکن که باعث ذلت و خواری میشود.
لکن ای خواهر مهربان، هرگاه بر زمین بیفتم و مرا شهید کنند و بدنم را پاره پاره بر زمین اندازند، چون کبوتر که بر شاخه درخت نشسته ناله کن، و چون ابری آشکار پیاپی اشک از دیده فروریز و ناله کن.چون طفلهای یتیم من در این بیابان از ترس ظالمان متفرق شوند، تو مادری کن و ایشان را جمعآوری نما، که در روز قیامت باعث آمرزش است.ای خواهر، اگر در وقت اسیری ایشان تو را به تندی و ناهمواری برانند، به آنها التماس کن که با مدارا رفتار کنند، اگر چه میدانم که رحمی در دل ایشان نیست، و احسانی از ایشان سر نمیزند (و ظلم و ستم در حق شما خواهند کرد).
اگر اطفال من تشنه شوند، بر ایشان آب طلب کن، شاید بر ایشان رحم کنند و به آنها آب بدهند، بدرستی که آب در این صحرا قربی ندارد و شط فرات مملو از آب است.ای خواهر، اگر یتیمهای من بهانه پدر گیرند، فرزندم علی بجای پدر ایشان است، و اگر برادر خواهند، مؤمینن بمنزله برادر ایشانند.ای برادر تعجیل مکن، زمانی توقف کن تا از دیدن رویت توشه بردارم و از گلستان جمالت گلی بچینم که این وداع آخر زینب است و دیگر به خدمت نمیرسم.ای جان خواهر، اندک زمانی با مدارا باش، پیش از آنکه از دیدارت محروم شوم، تا سوزش دل را بجهت نظارهی تو اندکی تسکین دهم.ای برادر، صبر کن تا بار دیگر تو را ببینم و با تو وداع نمایم که دیگر تو را نخواهم دید.صبر کن ای برادر، تا اندکی سوزش قلب خود را تسکین دهم و صورت خود را بر پاها و دستهای تو بگذارم.
صبر کن ای برادر، تا ببوسم جاهائی که پیغمبر صلیاللهعلیهوآله وسلم میبوسید.حضرت ایستاد. زینب عرض کرد: ای برادر، مادرم در وقت وفات وصیت کرده است، که هرگاه عازم سفر آخرت میباشی، به عوض او زیر گلوی تو را ببوسم.حضرت پیاده شد و زینب دستها به گردن امام علیهالسلام درآورد و گلوی او را بوسید، و هر دو اینقدر گریستند که نزدیک بود مدهوش شوند.امام فرمود: ای خواهر، من هم حاجتی به تو دارم. گفت: کدام است؟ فرمود:«ایتونی بثوب عتیق لا یرغب فیه، أجعله تحت ثیابی لئلا أجرد بعد قتلی، فانی مقتول مسلوب»«جامهای کهنه که کسی به آن رغبت نکند بیاور، که آنرا زیر لباس بپوشم، تا بعد از کشته شدن بدن مرا برهنه نکنند، چون مرا میکشند و لباسهایم را میربایند».زنان با شنیدن این سخن صدا به گریه بلند کردند و فریاد و فغان برآوردند، امام فرمود:«مهلا فان البکاء أمامکن»«آرام باشید که گریه بسیار در پیش دارید».جامه برای او آوردند آنرا پاره پاره کرد و در زیر لباس خود پوشید.«فلما قتل جردوه منه»«ولی چون کشته شد آن جامه را نیز از بدن شریفش بیرون آوردند»...من مخبر الزهراء أن حسینها بین الوری عار علی تلعاتهاو رؤس أبناها علی سمر القنا و بناتها تهدی الی شاماتهایا فاطمة الزهراء قومی و اندبی أسراک فی أشراک ذل عدائهاکیست که فاطمه زهرا علیهاالسلام را خبر کند، که حسینش را برهنه و عریان میان
بیابان انداختند.سرهای اولادش بر نیزهها زدند، و دخترانش را به شام میبرند.ای فاطمه زهرا برخیز و ندبه و نوحه کن بر فرزندان اسیر و غریبت، که همه در دامهای مکر دشمنان افتادهاند و به ذلت و خواری گرفتار میباشند.وداع ششم: با شهربانو بود...وداع هفتم: با امام زینالعابدین علیهالسلام بود... (که خواهد آمد). (1)وداع نهم: با کنیزهای حرم بود، چنانکه روایت شده که چون آن حضرت سوار شد، کنیزان حرم از سراپرده جلال بیرون آمده چون هاله گرد آن ماه امامت احاطه نمودند، و صداها به گریه بلند کردند، و هر یک به زبانی شروع به ندبه و نوحه مینمودند.یکی میگفت: ای آقا، کاش ما فدای تو میشدیم، دیگری میگفت: فدای لبهای خشک تو شویم، یکی میگفت: ای پشت و پناه عالمیان به فریاد ما بیکسان برس، ما از همه ضعیفتریم. فضهی خادمه، اضطرابش از همه بیشتر بود، آن حضرت ایشان را نوازش کرد و دست مرحمت بر سر و صورت ایشان میکشید.در مقتل ابن عربی نوشته است که آن مظلوم سخنی فرمود که عالم را کباب نمود، فرمود: ای کنیزان، حسین از شما خجالت میکشد، چون عیال او هستید و همگی گرسنه و تشنهاید، مرا حلال کنید. کنیزان صدا به گریه و ناله بلند کردند و عرض کردند: کاش همه با لب تشنه میمردیم و صدای ناله و عطش فرزند کوچک تو را نمیشنیدیم. آن امام مظلوم از سخن ایشان گریست و روانه میدان شد...وداع دهم: با ذوالجناح بود، چنانکه روایت شده که در دفعهی آخر که آن امام
1) 875. انوار الشهادة : 167 تا 170.
مظلوم بر آن سوار شد، فرمود: ای ذوالجناح، مرا حلال کن امروز تشنه و گرسنه بودی، این دفعه آخر است که بر تو سوار شدهام...وداع یازدهم: با کشتهها و آب فرات بود، چنانکه روایت شده که حضرت نظر به سوی
بدنهای اهل بیت و اصحاب کرد، دید همه پاره پاره در صحرا افتادهاند گریست و فرمود:«هنیئا لکم لقد فزتم فوزا عظیما فانا بکم لاحقون ان شاء الله»«(این شهادت) گوارایتان باد، هر آینه رستگار شدید رستگاری عظیم و ما بزودی بشما ملحق خواهیم شد»،که صدای گریهی زنان از حرم بلند شد.سپس نگاهی بفرات کرد و فرمود: آه حسرت بار من بر تو ای آب فرات،«یذبح حولک کبارنا، و یموت صغارنا عطاشا، فکأنک حرمت علینا»«در کنار تو بزرگان ما تشنه کشته میشوند و کوچکان ما از تشنگی میمیرند، گویا بر ما حرام شدهای».که فریاد از در خیمهها بلند شد.صدای گریهی اطفال و دختران کوچک بلند بود:«وا عطشاه، وا غربتاه، وا ذلاه»«ای داد از تشنگی، فریاد از غریبی و بیکسی و خواری»پس حضرت گریست و فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.وداع دوازدهم: با ملائکه رحمان و جنیان بود. چنانکه در «بحارالانوار» از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده: آنگاه حضرت سیدالشهداء علیهالسلام از مدینه بیرون آمد گروهی از ملائکه بر اسبهای نجیب بهشتی سوار، و بر دست هر یک حربههای نور بود، و آن جناب را ملاقات کردند. پس از سلام عرض کردند: ای حجت خدا بر اهل عالم، خداوند ما را در
جنگهای بسیار و گرفتاریها، به یاری
جد بزرگوارت رسول خدا فرستاده، حال خدا ما را به یاری تو فرستاده است.حضرت فرمود: وعده من و شما سرزمینی است که قبر من در آنجاست و من در آنجا کشته میشوم وآن زمین کربلاست. هنگامیکه به آن زمین وارد شدم، شما هم بیائید.ملائکه عرض کردند: ای حجت خدا، هر دستوری که داری بفرما تا ما اطاعت کنیم، و اگر اجازه فرمائید با شما باشیم، تا دفع دشمن از شما بنمائیم.حضرت فرمود: ایشان نمیتوانند بر من مسلط شوند و به من اذیتی برسانند، تا آنکه وارد بقعهی خود در کربلا گردم.بعد از آن، طایفهای از مسلمانان جن آمدند، و بعد از سلام عرض کردند: ای سید ما، ما شیعه و یاور تو میباشیم، هر دستوری که بفرمائی و خواسته باشی امتثال میکنیم، اگر ما را به کشتن همه دشمنان خود امر کنی، پیش از آنکه به شما برسند و شما به ایشان برسید، ما همهی آنها را هلاک خواهیم کرد.حضرت برای آنها دعا کرد و فرمود:... و لکن در آخر روز شنبه که روز عاشوراست، حاضر شوید که در آن روز من و اولادم و جمیع اهل مرا میکشند، و سر مرا بر سر نیزه کرده، برای یزید ملعون خواهند برد. گفتند: اگر اطاعت تو واجب نبود و مخالفت جایز بود، جمیع دشمنان تو را پیش از آنکه به شما برسند میکشتیم.حضرت فرمود: بخدا سوگند، قدرت ما از شما بر ایشان بیشتر است.(و لکن لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة) (1)«تا هر که هلاک شدنی است بعد از اتمام حجت هلاک شود، و هر که لایق حیات ابدی است با برهان به حیات ابدی برسد»...
وداع سیزدهم: آمدن عبدالله پسر امام حسن علیهالسلام در قتلگاه جهت وداع با عموی
1) 876. سورهی انفال، آیهی 42.
خود بود.وداع چهاردهم: با خداوند عالم بود، که فرمان مبارک از آسمان فرود آمد، و آن حضرت عیالات خود را به خداوند مهربان واگذاشت. (1)نقل شده که چون امام حسین علیهالسلام با قلبی سوزان آهنگ میدان نمود، ندائی نحیف و آوازی ضعیف شنید، روی برگرداند، خواهرش زینب را دید که نالان میآید. امام علیهالسلام فرمود: خواهرم، برای چه از خیمه بیرون آمدی؟... عرض کرد: وصیت مادرم بیادم آمد که سفارش نمود؛ آنجائی که جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میبوسید ببوسم. پس حضرت زینب حلقوم مبارکش را بوسید و هر دو بسیار گریستند، آنگاه امام علیهالسلام او را تسلی داده باز گردانید (2)حضرت سیدالشهداء علیهالسلام چندین وداع داشت و در هر وداع عزیزان خود را به صبر و شکیبائی دعوت میفرمود، و آنها را دلداری میداد.همهی مصیبتهای آن حضرت دلها را محزون و اشکها را جاری میکند، و لیکن هیچکدام جانسوزتر از وداع آن حضرت نبوده است.«و لمثل ذلک فلتذرف الدموع، و لیبک الباکون، و لیندب النادبون، و لیصرخ الصارخون، و یضج الضاجون، و یعج العاجون».مصیبت وداع دل را آتش میزند و از دلهای سوخته و عاشق فریاد برمیآورد.کجا میتوان تصور کرد بزرگی چون ابا عبدالله الحسین علیهالسلام میخواهد شهید شود، اطرافش زنان و دختران و کودکان همچون پروانه گرد شمع میگردند، ناله میکنند، یکی را آرام مینماید دیگری سخن میگوید، و آن یکی ناله از دل میکشد، و فریاد وا محمداه
بلند میکند، دیگری قطرات اشک چون باران بر گونههایش
سرازیر است، گویا قیامت کبری بر پا شده بود، ملائکه آسمان نظاره میکردند.امام زمان - عجل الله تعالی فرجه الشریف - در زیارت خود میفرماید:«قد عجبت من صبرک ملائکة السموات»«صبر تو ملائکه آسمان را به شگفتی واداشت».در «اربعین حسینیه» از امام صادق علیهالسلام روایت شده که آن حضرت در وداع امام حسین علیهالسلام کلمات جانسوزی فرمود و اشک فراوان ریخت و از جمله فرمود: وای بر کسی که وداع حسین را بشنود و محزون نگردد! (1)مرحوم نوری از میرزا یحیی ابهری نقل کرده که در عالم رؤیا دید علامه مجلسی رحمهالله در صحن مطهر سیدالشهداء علیهالسلام در طرف پایین پا، در طاق الصفا نشسته مشغول تدریس است، شروع به موعظه نمود، و چون خواست مصیبت بخواند، کسی آمد و گفت: حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام میفرمایند:«اذکر المصائب المشتملة علی وداع ولدی الشهید»«یاد کن مصائبی که مشتمل بر وداع فرزند شهیدم باشد».مرحوم علامه مجلسی مصیبت وداع خواند، و مردم بسیار جمع شدند و گریه شدیدی نمودند که مثل آن را در عمر خود ندیده بودم.
1) 879. نهضت حسینی: 140:1.
فاضل دربندی در کتاب «اسرار الشهادة» از جمعی صلحاء، از قول یکی از علماء معاصر خودش نقل میکند که، یکی از طلاب جلیلالقدر و ثقه گفت:من همیشه زعفر جنی را ملامت میکردم و بر بیسعادتی او تأسف میخوردم، که چرا در روز عاشورا از کربلا مراجعت نمود، و جناب سیدالشهداء علیهالسلام را تنها دید و او را یاری نکرد، با آنکه آن حضرت او را مرخص نفرموده بود.یکی از شبهای دههی اول محرم در اطاق خود در مدرسه اصفهان تنها نشسته بودم، و آمدن زعفر را با لشکر خود در زمین کربلا، و برگرداندن او را از بعضی کتب مقاتل مطالعه مینمودم.ناگاه شخصی درب را گشود و داخل اطاق گردید و بعد از سلام، در گوشهای بنشست، من به او خوش آمد گفتم، و از آمدن او در اطاق با اینکه درب را بسته بودم تعجب کردم و ترسیدم.گفت: مترس که من برادر تو زعفر جنی هستم که برای زیارت تو آمدهام، تا عذر خود را بیان کنم.بدانکه چون من با لشکر خود وارد زمین کربلا شدم، سرزمین کربلا را از طوائف معتبرهی جنیان و پادشاهان ایشان پر دیدم، که شأن و رتبهی من از همهی آنها کمتر و سپاه من در برابر آنها اندک بود، و نزدیکتر از چهار فرسخ برای خود مکانی خالی ندیدم.همچنین بین زمین و آسمان را از ملائکه و بزرگان ایشان مملو دیدم، که امکان نزدیکتر شدن برای ما نبود.صفوف جنیان در همهی آن مکان به یکدیگر پیوسته، و به حسب مراتب و شأن خود پشت سر یکدیگر صف بسته، و در جلو هر صف رئیس ایشان ایستاده، و همچنین طوائف ملائکه، و هر طائفهای نسبت به آن بزرگوار مانند رعایا نسبت
1) 880. منتهی الامال: 387:1.
به اعظم سلاطین خود مراعات ادب نموده، و اهل هر صف از جن و ملک از دور و نزدیک در مقام خود با نهایت
خشوع و خضوع سلام بر آن امام علیهالسلام مینمودند، و با تضرع از آن حضرت برای یاری وی طلب اذن میکردند، و آن جناب اذن نمیداد و موقف من و لشکرم از آن بزرگوار چهار فرسخ دور بود، و در همان مکان با لشکر خود با تعظیم تمام بر آن حضرت سلام کردیم، و رد جواب فرمودند.بعد از آن، شروع در سخن و ملاطفه بر اهل هر یک از صفوف جن و ملائکه نمودند، و در آخر همه را دعا کردند، و جزای خیر از خداوند برای آنها خواستند و به هیچیک اذن جهاد ندادند.همگی بعد از یأس از نصرت به محل خود مراجعت نمودند، لکن من راضی به مراجعت نشدم و در همان زمین گوشهای اختیار کرده، مشعول گریه و جزع گردیدم و بر روی خود لطمه میزدم، و بر حالت آن بزرگوار افسوس میخوردم، تا آنکه آن جناب به شهادت رسید و آن فرقهی اشرار سرهای شهداء را - با عیال و اطفال و بازماندگان - با خود برداشته کوچ کردند. من هم با لشکر خود از عقب ایشان روان شدم که شاید بتوانم به اهل بیت خدمتی کنم، و اطفال را از افتادن از پشت شتران و صدمات دیگر حفظ نمایم.چون لشکر پسر زیاد به کوفه رسید آفتاب غروب کرد و نتوانستند وارد کوفه شوند، لذا آن کسانی که موکل بر اسیران و سرها بودند در خارج کوفه چادر زده و منزل کردند، و از کوفه برای آنها غذا و آشامیدنی آوردند، ولی اهل بیت رسالت علیهمالسلام را در موضع دیگری جای دادند، و اطفال اهلبیت علیهمالسلام از شدت گرسنگی و دیدن آن غذاهای لذیذ و بوی آنها به گریه افتادند.فضه - خادمهی حضرت زهرا علیهاالسلام - نزد حضرت صدیقه صغری زینب کبری آمد و عرض کرد: ای خاتون من، این اطفال از گرسنگی و جزع تلف میشوند، حضرت زینب فرمود: چه باید کرد؟
فضه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا به سه دعای مستجاب وعده فرموده، که یکی از آنها باقی است، مرا اذن دهید که آن دعا را برای اطفال قرار دهم.
حضرت زینب به او اذن دادند. فضه به گوشهای که در آن تل کوچکی بود رفت، دو رکعت نماز حاجت بجا آورد و دعا کرد، در اثنای دعا، قدح بزرگی را مشاهده نمودم که از آسمان فرود آمد. از گوشت و آبگوشت پر بود، و دو قرص نان بر سر آنها نهاده شده و بوی مشک و عنبر و زعفران از آنها به مشام میرسید، و حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام و عیال و اطفال از آن قدح و دو قرص نان شام خوردند و از آن چیزی کم نگردید، و در زمان حاجت از آن غذا میخوردند، و بر وضع اول باقی بود...، بعد از آن قدح به آسمان برگشت.زعفر گفت: این بود حکایت من، سوگند به خدا، که جدا نشدم خود و اصحابم از اهل بیت علیهمالسلام از زمان ورود به کربلا تا ورود به مدینه، و دربارهی ایشان خلاف و تقصیری ننمودم، مرا دیگر ملامت و مذمت نباید کرد.این بگفت و از نظرم برفت، و من از گفتههای خود پشیمان گردیدم.
راوی گوید: امام حسین علیهالسلام فرمودند: جامهای که مورد رغبت کسی نباشد به من بدهید، که زیر لباسهای خود بپوشم، تا شاید آن را از تنم بیرون نیاورند.برای او تبان (شلوار کوچک یا کوتاه) آوردند. فرمودند: نه، این جامهی کسی است که ذلت و خواری دامن گیرش شده باشد.پس جامه کهنه دیگری را گرفتند و پاره پاره کرد و زیر جامههایش پوشیدند (ولی چون کشته شدند، بدنشان از آن جامه نیز برهنه بود).سپس لباسی که بافت یمن بود خواستند و پاره کرده، پوشیدند، و به این منظور پارهاش کرد که به غارت نبرند. ولی چون کشته شدند، بحر بن کعب لعین او را به یغما برد، و امام حسین علیهالسلام را برهنه گذاشت.ولی پس از این جنایت هر دو دست بحر در تابستان همچون دو چوب خشک میخشکید، و در زمستان تازه میشد، و از آنها چرک و خون جاری میشد، تا آنکه به هلاکت رسید. (2)لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش که تا برون نکند خصم بدمنش ز تنشلباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور تنی نماند که پوشند جامه یا کفنشمرحوم آیةالله بیرجندی در حوادث روز دهم جمادی الاولی نوشته:«در چنین روزی حضرت زهرا علیهاالسلام پیراهن حضرت ابراهیم خلیل را به دخترش زینب کبری علیهاالسلام عطا کردند (3)و فرمودند: دخترم، هنگامی که برادرت حسین این
1) 881. دار السلام عراقی : 452 مکاشفهی نهم.
2) 882. لهوف : 123، بحارالانوار: 54:45، ارشاد : 115، نفس المهموم : 360 و....
3) 883. امام سجاد علیهالسلام در پاسخ هاتفی فرمودند: چون ابراهیم را در آتش انداختند جبرئیل برای او پیراهنی آورد و بر او پوشانید، که آتش از او دور شد و اطرافش گل نرگس روئید. حضرت ابراهیم آن پیراهن را به فرزندش اسحاق بخشید و او به یعقوب و یعقوب به یوسف داد، و از او خواست که از خود جدا نکند. چون برادران یوسف بر او وارد شدند آن پیراهن را به ایشان داد که در اردن به صورت یعقوب بیندازند تا چشم او بینا گردد، که یعقوب گفت: {انی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون (سورهی یوسف، آیهی 94 ((بحارالانوار: 42:12}. نوشتهاند که این همان پیراهنی بود که امام حسین علیهالسلام پوشید، و بعد هم حضرت سجاد علیهالسلام آن را از یزید مطالبه نمود. (تاریخ انبیاء از مرحوم عماد زاده : 293).
پیراهن را از تو مطالبه کند، بدان که فقط یک ساعت مهمان تست. سپس بدست اولاد زنا به سختترین حالی کشته میشود». (1)پیراهن پاره پاره آن حضرت را همه ساله روز اول محرم تا روز عاشورا، از عرش خدا رو به زمین معلق نموده، بعد آن را بر میدارند. و لذا از ابتدای محرم کلیه مجردات عوالم علویه، بلکه مادیات عوالم سفلیه، که تعلق به آن حضرت دارند منقلب و عزادار و محزونند (2)فردای قیامت حضرت فاطمه علیهاالسلام به محشر آید، پیراهن خونآلود حسین علیهالسلام را به دست گیرد و عرض کند: خدایا، بین من و کشندگان پسرم حکم کن. (3)و عرض میکند: خدایا، این پیراهن فرزند من است.یعنی ببین که چگونه از ضرب شمشیر و نیزه و تیر سوارخ سوراخ است. یا اینکه خدایا این پیراهن را هم بر بدنش نگذاردند، و او را برهنه روی زمین انداختند. سپس از خدا میخواهد حسینش را به او نشان دهد.به او گفته میشود: به قلب قیامت نگاه کن، امام حسین را که سر بریده ایستاده میبیند، نعرهای میزند و فریادی برمیآورد که «ای میوهی دلم». پس ملائکه از
ص:567
صیحه او بیهوش میشوند، و اهل محشر ندا کنند: خدا بکشد قاتل فرزند تو را...
در روایت دیگر آمده:«لا یبقی فی الجمع ملک مقرب و لا نبی مرسل و لا عبد مؤمن الا بکی لها»«در قیامت ملک مقرب و پیامبر مرسل و بنده مؤمنی نمیماند مگر اینکه بر او (بر حال فاطمه علیهاالسلام) گریه میکند»
ص:568
آنچه از اخبار و احادیث معلوم است، ودایع امامت به دو طریق به امام دیگر منتقل میشود؛ یکی ودایع و اسراری است که باید بدون واسطه از امام سابق به امام بعدی برسد مثل اسم اعظم، و بعضی از آنها چون سلاح مخصوص و کتب، اگر خوفی نباشد، آنهم بدون واسطه به امام بعدی منتقل میشود، و الا به جهت تقیه توسط دیگری به امام بعد از خود میرسانند.امام حسین علیهالسلام ودایع و اسرار مخصوص را خود به حضرت سجاد علیهالسلام منتقل نمودند، و بعضی مانند صحف و کتب و سلاح و... را توسط چند نفر؛ امسلمه، دختر بزرگ خود فاطمه و حضرت زینب علیهاالسلام به امام سجاد علیهالسلام رسانیدند.مرحوم صفار به اسناد خود از ابیجارود از امام باقر علیهالسلام روایت کرده که: چون هنگام شهادت رسید، امام حسین علیهالسلام دختر بزرگ خود فاطمه را طلبیدند و کتاب (نامهای) پیچیده، و وصیت ظاهر و باطن به او دادند، و حضرت علی ابن الحسین علیهالسلام دل دردی داشتند که مردم گمان نمیبردند که از آن مرض صحت یابند.بعد از صحت آن حضرت، فاطمه آن کتاب را به او تسلیم کرد و اکنون نزد ما میباشد.راوی گوید: عرض کردم: در این کتاب چه نوشته است؟ فرمودند: بخدا سوگند، آنچه را فرزند آدم تا پایان دنیا بدان محتاج است و در آن میباشد. (2)شیخ طوسی از فضیل نقل کرده که امام باقر علیهالسلام به او فرمودند: چون امام حسین متوجه عراق شد، وصیتنامه و کتابهای مخصوص خود و چیزهای
دیگر را به امسلمه - همسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم - داده، و به او فرمودند: هر گاه پسر بزرگم پیش تو آمد اینها را به او بده.
چون امام حسین علیهالسلام شهید شدند، علی بن الحسین علیهالسلام نزد امسلمه آمد و آن بانو همه را تقدیم آن حضرت نمود. (1)واز حکیمه دختر امام جواد علیهالسلام روایت شده که امام حسین علیهالسلام در ظاهر به خواهرش زینب وصیت نمودند، و لذا در زمان امام سجاد علیهالسلام آنچه از علوم آن حضرت ظاهر میشد - برای مخفی نگهداشتن (و محفوظ ماندن) علی بن الحسین علیهالسلام - به حضرت زینب نسبت میدادند. (2)مسعودی گوید: حسین علیهالسلام، علی بن الحسین را با تن بیمار طلبید، و اسم اعظم و مواریث انبیاء را به او سپرد، و به او گفت: علوم و صحف و سلاح نزد امسلمه است، و به آن بانو سفارش کرده بود که همه را تسلیم وی کند.
حضرت سجاد علیهالسلام در کربلا چنان مریض بود که کسی امید بهبودی او را نداشت و در بستر افتاده، قادر بحرکت نبود، به خاطر مصلحتی که خداوند میخواست زنده بماند و از شر دشمنان محفوظ باشد، تا زمین خالی از حجت نماند.حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به بالین فرزندش امام سجادعلیهالسلام آمد تا با او وداع کند. در بعضی مقاتل آمده که امام سجاد علیهالسلام از پدر سؤال کرد:«یا أبت ما صنعت الیوم مع هؤلاء القوم»«کار شما با این گروه به کجا کشید؟»حضرت فرمودند:(استحوذ علیهم الشیطان فأنساهم ذکرالله) (2)«شیطان بر ایشان غلبه کرد و خدا را از یادشان برد».از صبح تا بحال با ما مشغول جنگ هستند.فرمود: «یا أبة، أین حبیب؟»: «بابا حبیب کجاست؟» حضرت فرمود: «قتل»: «کشته شد». باز پرسید: أین بریر؟ فرمود: قتل. عرض کرد: أین مسلم؟ فرمود: کشته شد. گفت: أین عمی العباس؟ فرمود: کشته شد. عرض کرد: أین ابن عمی القاسم؟ فرمود: کشته شد. پرسید: أین أخی علیالاکبر؟حضرت فرمود: نور دیده بدان که در این خیمهها مردی غیر از من و تو باقی نمانده، یعنی برادرت را هم کشتند، که آن جناب طاقت نیاورد، آهی کشید و به ضعف افتاد (و بیهوش شد) (3)
روایت شده که در دفعه آخر که از جنگ مراجعت نمود با بدن چاک چاک بالین
امام سجاد علیهالسلام آمد... آن دو بزرگوار دست بگردن یکدیگر درآوردند و آنقدر گریستند که نزدیک بود مدهوش شوند، پس اسرار امامت و رموز غیبت به او سپرد... و فرمود:«یا علی، علیک بالصبر والتقوی»... (1)آن حضرت به خیمه فرزندش جناب زینالعابدین علیهالسلام آمد دید بر فرشی از پوست افتاده، و زینب کبری نزد او بود و از او پرستای میکرد.چون پدر را دید خواست از جا برخیزد، از شدت مرض نتوانست. به عمهاش زینب فرمود: پشت مرا به سینهات بگذار، این پسر رسول خداست که تشریف میآورد.امام علیهالسلام از مریضی فرزندش احوال پرسی کرد، و آن جناب حمد خدای نمود. آنگاه امام سجاد علیهالسلام از پدر پرسید:...«أین عمی العباس؟»«عمویم عباس کجاست؟»چون این سؤال کرد، گریه گلوی زینب را گرفت و به برادر نگاه میکرد که چگونه جوابش میدهند، چون به آن جناب خبر شهادت عباس را نداده بودند، میترسید مرض او شدید شود.امام حسین علیهالسلام فرمود: بابا، عمویت عباس کشته شد و دستهای او را نزدیک فرات قطع کردند.امام سجاد علیهالسلام گریه شدیدی نمود تا غش کرد. چون به هوش آمد از عموهای دیگر سؤال کرد و آن حضرت میفرمود: کشته شدند. آنگاه پرسید:«أین أخی علی و حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجة و زهیر بن القین؟»
1) 894. أنوار الشهاده : 170 ف 14.
«برادرم علی و حبیب و مسلم و زهیر کجایند؟»
حضرت فرمودند: در این خیمهها مردی جز من و تو باقی نمانده، و همه بر روی زمین افتادهاند.امام سجاد علیهالسلام گریه شدیدی نمود و به عمه خود زینب فرمود: شمشیر و عصا برایم بیاور. امام حسین علیهالسلام فرمود: برای چه کار می خواهی؟ عرض کرد: به عصا تکیه کنم و با شمشیر از پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دفاع کنم، که بعد از این خیری در زندگی نیست.امام حسین علیهالسلام او را منع کرد و به سینه چسبانید و فرمود: فرزندم، تو پاکیزهترین ذریه من، و بهترین عترت منی، و تو جانشین من بر این زنان و اطفال هستی. آنها غریب و مخذولند که خواری و یتیمی و شماتت دشمنان و حوادث روزگار آنها را فراگرفته، چون فریاد برآورند آنها را ساکت کن و چون وحشت کنند با آنها مأنوس شو و آنها را آرام کن، و با سخنان ملایم دل آنها را بدست آور، چون از مردان کسی جز تو نمانده که با او مأنوس شوند و جز تو کسی نیست که با او غم دل بگویند.بگذار تو را ببویند و تو آنها را ببوئی و بر تو گریه کنند و تو بر آنها گریه کنی.پس با دست او را بخود چسبانید و با صدای بلند فریاد برآورد که ای زینب و ای امکلثوم ای سکینه و ای رقیه و ای فاطمه، کلام مرا بشنوید و بدانید، این فرزندم جاشنین من بر شماست، و اوست امامی که اطاعتش واجب است. (1)علامه مجلسی گوید: پس امام حسین علیهالسلام براست و چپ خود توجه کرد، کسی از یاران خود را ندید. امام زینالعابدین علیهالسلام با آنکه از ضعف و مریضی قدرت برداشتن شمشیر نداشت (چون پدر بزرگوار خود را تنها و بییاور دید) راه میدان پیش گرفت.
1) 895. معالی السبطین: 12:2.
امکلثوم از قفای او ندا داد: ای عزیزم برگرد. حضرت فرمود: عمه دست از من بردار، بگذار تا پیش روی پسر رسول خدا جهاد کنم.حضرت حسین علیهالسلام فرمود: امکلثوم، او را بگیر (و برگردان) تا کشته نگردد، که زمین از
نسل آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم خالی نماند. (1)در «دعوات راوندی» از حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام روایت شده که فرمودند: پدرم در آن روزیکه کشته شد، مرا در برگرفت و به سینه خود چسبانید در حالی که خون از بدن مبارکش میجوشید و فرمود: ای فرزند، این دعا را از من حفظ کن که حضرت فاطمه علیهاالسلام به من تعلیم فرمود، و حضرت فاطمه علیهاالسلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و آن جناب از جبرئیل آموخته بود. در هر حاجت و مهم و غم و مصیبت و امر عظیم دشوار که پیش آید بگو:«بحق یس و القرآن الحکیم، و بحق طه و القرآن العظیم، یا من یقدر علی حوائج السائلین، یا من یعلم ما فی الضمیر، یا منفسا عن المکروبین، یا مفرجا عن المغمومین، یا راحم الشیخ الکبیر، یا رازق الطفل الصغیر، یا من لا یحتاج الی التفسیر، صل علی محمد و آل محمد و افعل بی کذا و کذا» (2)مرحوم کلینی قدس سره از امام باقر علیهالسلام روایت کرده که فرمودند: حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام هنگام وفات خویش مرا به سینه چسبانید و فرمود: ای فرزندم، تو را وصیت میکنم به آنچه پدرم هنگام مرگش به من وصیت کرد، و به همان چیزی که او یادآور شد که پدرش به آن سفارش کرده بود:«یا بنی، ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصرا الا الله»
«ای فرزند، مبادا ستم کنی به کسی که یاور و دادرسی در برابر تو جز خدا نیابد»
حضرت امام حسین علیهالسلام بطرف میدان حرکت نمود در حالی که شمشیر در دست داشت، و دل از دنیا بریده، و به سوی شهادت و لقای پروردگار میشتافت.آن حضرت با وجود رنج و بیداری شب و تعب سواری روز و داغ برادران و فرزندان و عزیزان و شدت عطش و درد زخمها و سوزش گرما و فقدان یاران رجز میخواند و مبارز میطلبید، و هر که در برابر آن فرزند حیدر کرار و شیر خدا علی مرتضی علیهالسلام میآمد او را به جهنم میفرستاد، و بسیاری از شجاعان و دلیران آن گروه منافق را از میان برداشت، و چون دیگر کسی جرأت نمیکرد که به مبارزه در برابر آن حضرت بیاید، آن شیر دلاور به راست و چپ لشکر حمله میکرد و در هر حمله گروه زیادی را هلاک مینمود.مرحوم سید بن طاووس مینویسد: راوی گوید: بخدا سوگند من هرگز شکسته بالی را ندیدم که دشمن گرد او را احاطه نموده، و فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند، که دلاورتر از حسین علیهالسلام باشد.پهلوانان و مردان میدان جنگ به او حمله میکردند، همینکه او شمشیر بدست بطرف آنها میرفت، مانند گوسفندی که گرگ بر آنها حمله کند، از مقابل شمشیرش فرار میکردند 899 و آن جناب به سی هزار نفر حمله میبرد، و آنها از جلو او میگریختند و همانند ملخهای پراکنده در آن بیابان پخش میشدند، (و چون اطراف او از دشمن خالی میشد) به جایگاه مخصوص خود باز میگشت و میفرمود: «لا حول و لا قوة الا بالله» (و گویا با این کلام به اهل حرم میفهماند که
1) 898. کافی: 249:2 باب ظلم ح 5.
هنوز زنده هستم، و خود را نیز تسلی
میداد) (1)با اینکه تمام مصیبتها در آن حضرت جمع بود، تشنگی فراوان، شدت حرارت آفتاب، زیادی زخم و جراحات، مع ذلک گرد اضطراب بر دامن وقارش ننشست و تزلزل در ساحت وجودش راه نیافت.و با این حال میزد و میکشت، و زمین را از لوث وجود آن منافقان پاک میکرد.نکته قابل توجه اینکه:اینطور نبود که هر کس در جلو شمشیر آن بزرگوار قرار گیرد کشته شود، چون اگر در صلب کسی - ولو در چند نسل بعد - مؤمن یا محبی بود، از او میگذشتند و او را نمیکشتند.در «کبریت احمر» نقل شده است که حضرت حسین علیهالسلام در حملههای خود، بعضی از اهل کوفه را - با اینکه میتوانست او را بکشد - نمیکشت. علت آن را از آن حضرت پرسیدند، فرمود: آنکه در صلب او مؤمنی باشد نمیکشم.از امام زینالعابدین علیهالسلام نقل شده است که فرمودند:روز عاشورا کسانی را دیدم که به پدرم نیزه (یا شمشیر) میزند و آن حضرت متعرض آنها نمیشد. چون امامت به من منتقل شد دانستم که چون از محبین ما در صلب آنها بود، پدرم آنها را نمیکشت (2)ابن شهر آشوب و دیگران نقل کردهاند که آن حضرت غیر از مجروحین 1950 نفر از آن لشکر را کشت (و به روایت مسعودی 1800 نفر را کشت).عمرسعد ملعون (چون دانست که در روی زمین کسی توانائی آن را ندارد که با امام حسین علیهالسلام روبرو شود) به سپاهیان بانگ زد و گفت: وای بر شما، آیا میدانید با
چه کسی جنگ میکنید! این فرزند أنزع بطین علی بن أبیطالب است، این پسر آن کسی است که شجاعان عرب و دلیران روزگار را به خاک هلاکت افکند. همگی همدست شوید، و از هر
جانب به او حمله (و او را تیرباران) کنید.چهار هزار تیرانداز آن امام مظلوم را در میان گرفتند، و او را تیر باران کردند، و بین او خیمهها حائل شدند، (و راه آن حضرت را از خیمهها بستند، و گروهی به سوی خیمهها رفتند).به نقل ابن ابیطالب و ابن شهر آشوب و سید بن طاووس: آن حضرت فریاد زد: «ویحکم یا شیعة آل ابیسفیان، ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد، فکونوا أحرارا فی دنیاکم و ارجعوا الی أحسابکم اذ کنتم أعرابا (ان کنتم عربا کما تزعمون)»«وای بر شما، ای پیروان خاندان ابیسفیان، اگر دین ندارید و از روز بازپسین نمیترسید، لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید، اگر بگمان خود عرب هستید به شئون نژادی خود باز گردید (چونکه عرب غیرت و حمیت دارد)».شمر ملعون صدا زد: ای پسر فاطمه چه میگوئی؟ آن حضرت فرمود: من با شما جنگ میکنم و شما با من نبرد میکنید، زنان در این میان گناهی ندارند، این سرکشان (و نادانان و ستمگران) خود را منع کن که تا من زندهام متعرض حرم من نشوند.شمر ملعون گفت: ای پسر فاطمه پیشنهادت را میپذیرم، و به لشکر صیحه زد که نزدیک حرم آن حضرت نروید، و گفت: اول کار او را تمام کنید.همگی آهنگ جنگ با او نمودند. حضرت بر آنان و آنها بر آن جناب حمله میکردند، و در عین حال امام حسین علیهالسلام از آنها جرعهی آبی میخواست (ولی سودی نداشت) و هر گاه اسب به سوی فرات میراند، همگی به او حمله میکردند
و مانع میشدند. (1)
شمر گوید: یکجا دلم سوخت، و آن هنگامی بود که حسین فهمید لشکر قصد خیمهگاه او دارد. و من دیدم که میخواست از جا حرکت کند، ولی به زمین میافتاد و خون از حلقههای زرهاش خارج میگشت، و با این حال باز خود را برای یاری اهل بیتش (بر زمین) میکشید. (2)در «منتخب» گوید: حضرت حسین علیهالسلام پیش لشکر آمد و به عمرسعد خطاب کرد و فرمود: یکی از این سه پیشنهاد را اختیار کن، گفت: کدامند؟آن حضرت فرمود:«تترکنی حتی أرجع الی المدینة، الی حرم جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم».«نخست آنکه دست از ما بردار تا به مدینه، به حرم جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برگردم».ابن سعد گفت: این از عهدهی من برنیاید. فرمود:«اسقونی شربة من الماء فقد نشفت کبدی من شدة الظماء».«مرا جرعهای آب دهید که جگرم از شدت تشنگی تافته است»گفت: این هم نخواهد شد. فرمود:«و ان کان لابد من قتلی فلیبرز الی رجل بعد رجل»«سوم آنکه اگر ناگزیر مرا میکشید تک تک به مبارزهام آئید»ابنسعد گفت: این را میپذیرم.پس حسین علیهالسلام آهنگ جنگ نمود و رجز خواند:
«أنا بن علی الطهر من آل هاشم...»در «ناسخ التواریخ» گوید: به حکم پیمان با ابنسعد، اول کسی که از دلیران شام
بجنگ امام حسین علیهالسلام آمد تمیم بن قحطبه بود که آن حضرت چون برق خاطف به او حمله کرد و سرش را با تیغ جدا کرد. همچنان دیگر دلیران به جنگ آن جناب آمده و کشته شدند.در «منتخب» نقل کرده: شمر فریاد زد: ای امیر، بخدا اگر تمام اهل زمین به مبارزه یا حسین آیند، همه را هلاک کند، باید از هرسو بر او گرد آمده، سواره و نیزهدار و تیرانداز، از چهار جانب او را احاطه کرده، از پای در آوردیم.در «بحارالانوار» نقل کرده که عمرسعد به سپاهیان خود بانگ زد: وای بر شما، آیا میدانید با چه کسی جنگ میکنید؟! این پسر انزع بطین علی است، که از شجاعان عرب و دلیران قوم یکنفر بجای نگذاشت، (و با شکستن پیمان خود) دستور داد که لشکر همدست شوند و بر او حمله برند.لشکر چون دریای طوفانزای به جنبش آمدند و میان آن جناب و خیمهها حائل گردیدند. (1)آن حضرت در برابر صف لشکر آمد و با صدای بلند فرمود:«یا ویلکم، علی م تقاتلونی؟! علی حق ترکته؟ أم علی سنة غیرتها؟ أم علی شریعة بدلتها»«وای بر شما، از چه روی با من میجنگید؟ آیا حقی را ترک کردهام؟ آیا سنتی را تغییر دادهام؟ آیا شریعت و دینی را دگرگون کردهام؟».در پاسخ گفتند:«بل نقاتلک بغضا منا لأبیک و ما فعل بأشیاخنا یوم بدر
و حنین»«بلکه با تو میجنگیم به خاطر بغض و کینهای که با پدرت علی داریم، پدرت بزرگان ما را در جنگ بدر و حنین کشت».
1) 904. وقایع الأیام خیابانی : 462.
امام حسین علیهالسلام چون این کلمات را شنید سخت گریست واین اشعار را خواند:«یا رب لا تترکنی وحیدا...».آنگاه به راست و چپ نگریست، همهی اصحاب را کشته دید، و برادران و فرزندان در خاک و خون آغشته بودند. پس ندا داد: ای مسلم بن عقیل، و ای هانی بن عروه، و ای حبیب بن مظاهر، و ای زهیر بن قین، و ای یزید بن مظاهر، و ای یحیی بن کثیر، و ای نافع بن هلال، و ای ابراهیم بن حصین، و ای عمیر بن مطاع، و ای اسد کلبی، و ای عبدالله بن عقیل، و ای مسلم بن عوسجه، و ای داود بن طرماح، و ای حر ریاحی، و ای علی بن الحسین، ای دلیران صفا، و ای سواران روز کارزار و نبرد.«ما لی أنادیکم فلا تجیبونی! و أدعوکم فلا تسمعونی! أنتم نیام أرجوکم تنتبهون؟ أم حالت مودتکم عن امامکم فلا تنصرونه؟ فهذه نساء الرسول صلی الله علیه و آله و سلم لفقدکم قد علاهن النحول، فقوموا عن نومتکم أیها الکرام، و ادفعوا عن حرم الرسول الطغاة اللئام. و لکن صرعکم والله ریب المنون، و غدر بکم الدهر الخئون، و الا لما کنتم عن دعوتی تقصرون و لا عن نصرتی تحتجبون، فها نحن علیکم مفتجعون و بکم لاحقون، فانا لله و انا الیه راجعون».«چه شده شما را ندا میکنم پاسخم نمیدهید و شما را میخوانم نمیشنوید! شما خوابید که
امیدوار باشم بیدار میشوید؟ یا بین دوستی شما و امامتان حائلی شده (و دیگر او را دوست ندارید) که او را یاری نمیکنید! اینان زنان (خاندان) پیغمبرند که از نبود شما اسیر رنج و سختیاند، ای کریمان از خواب برخیزید و این طاغیان پست را از حرم رسول دور کنید. لکن بخدا مرگ بر شما دست یافته، و روزگار از شما روی تافته وگرنه شما از اجابت دعوت من کندی نمیکردید، و از یاری من
باز نمینشستید، هم اکنون برای شما آزرده و غمناکم و به شما ملحق میشوم، ما برای خدائیم و به سوی او برمیگردیم» (1)کجا رفتند آن رعنا جوانان کجا رفتند آن پاکیزه جانانکجا رفتند اصحاب کبارم که من اینسان غریب و خوار و زارمهمه بار سفر بستند و رفتند مرا خونین جگر کردند و رفتندکجائی ای علیاکبر جوانم کجائی قاسم ای آرام جوانمکجائی ای علمدار سپاهم معین و یاور و پشت و پناهمز جا خیزید ای رعنا جوانان ببینید از جفا در این بیابانعیال من غریب و بی پناهند گرفتار و اسیر این سپاهندشما آسوده از هر رنج و محنت مکان کرده در باغ جنتولی من با غم و محنت قرینم در این صحرا غریب و بیمعینمنه باک از نیزه و شمشیر دارم نه خوفی از سنان و نیزه دارماز آن ترسم که گر من کشته گردم ز تیغ کین بخون آغشته گردم
گذارد شمر پا در خیمههایم زند سیلی به روی طفلهایم (2)در بسیاری از کتب آمده که چون اصحاب و برادران و نزدیکان و فرزند حسین علیهالسلام کشته شدند، آن حضرت به راست و چپ خود نظر فرمود، احدی از اصحاب و یاران خود را ندید، سر به آسمان بلند نمود و عرض کرد:«اللهم انک تری ما یصنع بولد نبیک»«بار خدایا، تو می بینی که با فرزند پیغمبرت چه میکنند!»
نگاه ندا برآورد:«هل من راحم یرحم آل الرسول المختار؟ هل من ناصر ینصر الذریة الأطهار؟ هل من مجیر لأبناء البتول؟ هل من ذاب یذب عن حرم الرسول؟ هل من موحد یخاف الله فینا؟ هل من مغیث یرجو الله فی اغاثتنا؟ فارتفعت أصوات النساء بالعویل...»«آیا رحم کنندهای هست که بر آل رسول رحم کند؟ آیا یاری کنندهای هست که ذریه اطهار را یاری کند؟ آیا پناهندهای هست که به فرزند بتول پناه دهد؟ آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ آیا خداپرستی هست که دربارهی ما از خدا بترسد؟ آیا دادرسی هست که به امید پاداش خداوند به داد ما برسد، زنان حرم چون استغاثه حضرت را شنیدند صدا به گریه بلند کردند» (1)
آن جناب چون شیر غضبناک در میان آنها آمد، و شمشیر بر ایشان کشید، و آن گروه انبوه را چون باد خزان که برگ درختان بریزد به زمین میافکند، و بهرسو که رو میکرد از کشته پشته میساخت، اما از کثرت تشنگی راه فرات در پیش میگرفت.کوفیان دانستند که اگر آن جناب جرعهای آب بنوشد، هیچ یک از آنها را باقی نمیگذارد، لذا در راه فرات صف کشیده و راه آب را بستند، و هر گاه حضرت بطرف فرات میآمد بر او حمله میکردند و او را بر میگردانیدند.ابن شهر آشوب از ابیمخنف روایت کرده که:امام حسین علیهالسلام بر اعور سلمی و عمرو بن حجاج که با چهار هزار نفر بر شریعه فرات نگهبان بودند، حمله کرد و صفوف لشکر را شکافت و وارد نهر فرات شد، چون اسب از زیادی تشنگی سر به آب گذاشت حضرت فرمود: ای اسب،
1) 907. وقایع الأیام خیابانی : 441.
تو تشنهای و من هم تشنهام، بخدا که آب ننوشم تا تو بیاشامی.چون اسب سخن امام را شنید، سر برداشت و آب ننوشید، پس حسین علیهالسلام فرمود: آب بنوش که من میآشامم، و دست دراز کرد و کفی آب برداشت که سواری فریاد زد: ای حسین تو آب مینوشی و لشکر به سراپردهی تو میرود و هتک حرمت تو میکند!چون آن معدن حمیت و غیرت این کلام را شنید، آب را ریخت و به لشکر حمله کرد و آنها را شکافت تا به خیمه رسید، و معلوم شد که دروغ گفته، و کسی متعرض آنها نگشته است
علامه مجلسی رحمهالله و دیگران نقل میکنند، بار دیگر اهل بیت رسالت و زنان خاندان عصمت و طهارت را وداع نمود و ایشان را به صبر و شکیبائی امر فرمود، و آنها را به وعدهی ثوابهای نامحدود الهی تسکین داد، و امر فرمود چادر بر سر کنند (و لباسهائی که مناسب اسیری باشد بپوشند) و به آنها فرمود:«استعدوا للبلاء، و اعلموا أن الله حافظکم و حامیکم، و سینجیکم من شر الأعداء، و یجعل عاقبة أمرکم الی خیر، و یعذب أعادیکم بأنواع البلاء، و یعوضکم الله عن هذه البلیة أنواع النعم و الکرامة، فلا تشکوا و لا تقولوا بألسنتکم ما ینقص قدرکم».«آماده مصیبت و بلا گردید، و بدانید که خداوند متعال حافظ و حامی شماست، و شما را از شر دشمنان نجات میدهد، و عاقبت کارتان را بخیر میگرداند، و دشمنان شما را به انواع بلاها مبتلا گرداند، و شما را (در دنیا و آخرت) بعوض این بلاها به انواع نعمتها و کرامتها مینوازد. مبادا دست از شکیبائی بردارید و کلامی بر زبان جاری کنید که موجب کم شدن ثواب و قدر و منزلت شما گردد»
1) 908. مناقب ابن شهرآشوب: 58:4، بحارالانوار: 51:45.
عمرسعد گفت: وای بر شما، بر او هجوم آورید مادامیکه مشغول خود و حرمش میباشد، بخدا اگر خود را برای مقابله با شما فارغ کند، میمنه از میسره سپاه شما معلوم نشود (از هم پاشیده شود)، پس لشکر بر آن حضرت حمله نموده، او را تیرباران کردند، بطوری که تیرها از بین طنابهای خیام پشت سر هم میآمد، و تیر به لباس زنان میخورد و آن را پاره میکرد. وحشت و ترس همه را فراگرفت، فریاد میزدند و داخل خیمهها میشدند، و به حضرت حسین علیهالسلام نگاه میکردند که آن جناب چه میکند.آن بزرگوار چون شیر غضبناک به آنها حمله کرد و به هیچ کس برخورد نمیکرد مگر اینکه با شمشیرش او را میکشت، و از هر طرف تیر به حضرتش میرسید که او با سینه و گلوی خود آنها را میگرفت.پس از قلب لشکر روی به مرکز خویش میهمود، و بسیار میفرمود:«لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم».در این حال آب طلب نمود. شمر ملعون سخن ناشایستی گفت. و دیگری ندا کرد: ای حسین، آیا آب فرات را میبینی که چگونه مثل شکم ماهی موج میزند، از آن نخواهی نوشید تا از تشنگی بمیری. حضرت فرمودند:«اللهم أمته عطشا»«خدایا او را تشنه بمیران».راوی گوید: آن ملعون از تشنگی داد میزد و آب میطلبید، به او آب میدادند آنقدر میخورد که از دهانش بیرون میآمد، باز فریاد میزد: به من
1) 909. جلاءالعیون : 408، ناسخ التواریخ: 380:2.
آب دهید که تشنگی مرا کشت. چنین بود تا مرد
در این میان عبدالله بن حسن بن علی علیهماالسلام که کودکی نابالغ بود، از خیمه زنان بیرون آمد و میدوید، لشکر را شکافته خود را به کنار عمو رسانید.حضرت زینب خود را به او رساند تا از رفتنش جلوگیری کند، امام حسین علیهالسلام نیز فرمود: خواهرم او را نگهدار. ولی حاضر نشد و سخت خوداری کرد و گفت: نه، بخدا قسم از عمویم جدا نشوم.در این هنگام بحر بن کعب (و بقولی حرملة بن کاهل) نزدیک شد که شمشیر بر حضرت بزند، آن شاهزاده گفت: وای بر تو، ای فرزند زن ناپاک، عموی مرا میکشی؟! آن ملعون شمشیر را فرود آورد. آن کودک دست خود را جلو شمشیر آورد و سپر کرد (تا به عمویش نخورد)، آن شمشیر دست او را جدا کرده و به پوست آویزان شد.کودک صدا زد: مادر جان، (و یا صدا زد: عمو جان) حسین علیهالسلام او را در برگرفت، و به سینه چسبانید و فرمود: فرزند برادر، بر آنچه به تو رسید صبر کن، و آن را به نیکی بشمار که خداوند تو را به پدران شایستهات ملحق نماید.سپس دست به سوی آسمان بلند کرده، عرض کرد: بار خدایا، اگر این مردم را تا زمانی بهرهی زندگی دادهای دیگر ایشان را متفرق نما، و گروههائی پراکنده قرار ده، و هرگز فرمانروائی را از ایشان خشنود منما، زیرا که اینان ما را خواندند که یاری کنند، ولی به دشمنی ما برخاسته ما را کشتند.به روایت سید بن طاووس رحمهالله و ابننما رحمهالله؛ حرملة بن کاهل تیری انداخت و گلوی پسر را که در آغوش عمویش بود برید.
(1)در «منتخب» گوید: زینب چون این بدید فریاد زد: وای پسر برادرم، کاش مرده بودم و
1) 914. ارشاد: 114:2، لهوف : 122، مثیرالأحزان : 73، تاریخ طبری: 450:5.
شیخ مفید رحمهالله مینویسد: چون از یاران امام حسین علیهالسلام جز سه تن از خاندانش بجای نماند، رو به لشکر نموده از خود دفاع میکرد و آن سه نفر از آن جناب حمایت و دفع دشمن میکردند، تا آنکه آن سه نفر نیز کشته شدند، و حضرت تنها ماند.زخمهای گران که بر سر و بدنش رسیده بود او را سنگین کرده، ولی با شمشیر به آن بیشرمان حمله میکرد و آنان را از برابر شمشیرش به راست و چپ پراکنده میشدند.حمید بن مسلم گوید: بخدا مرد گرفتار و شکسته بالی را هرگز ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند، دلدارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد. چون پیادگان بر او حمله میکردند با شمشیر به آنان پاسخ میداد وآنان از راست و چپش میگریختند، چنانکه گله گوسفند از برابر گرگی فرار کنند.شمر ملعون که چنان دید سوارگان را پیش خواند و آنان را در پشت پیادگان قرار داد و به تیراندازان دستور داد او را تیرباران کنند.تیرها به سوی آن مظلوم رها شدند، آنقدر تیر بر بدن شریفش نشست که مانند خارپشت شد. پس آن حضرت جنگ با آن نامردان باز ایستاد، و مردم در برابر صف زدند. خواهرش زینب که چنین دید از خیمه بیرون آمد، و به عمرسعد فریاد زد:«ویلک یا عمر، أیقتل أبو عبدالله و أنت تنظر الیه!؟»«وای بر تو ای عمر، آیا ابی عبدالله را میکشند و تو نگاه میکنی؟»
.عمر پاسخی به زینب نداد (و به روایت طبری 918 و دیگران: اشک به صورت و ریش
خولی بن یزید تصمیم گرفت که سر مبارک آن حضرت را جدا کند، وی نیز چند قدمی برفت، او را ترس گرفت و برگشت.شمر گفت: چه مردمی ترسو بودید. هیچکس سزاوارتر از من برای کشتن او نیست. شمشیر گرفت و آمد بر سینهی حسین علیهالسلام نشست. آن حضرت چشم گشود و بر او نظر کرد و فرمود:«من أنت؟ فلقد ارتقیت مرتقی عظیما، طال ما قبله رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم»«تو کیستی؟ که بر مقامی بلند بر آمدی که مدام بوسهگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود».گفت: من شمرم، فرمود: مرا میشناسی؟ گفت: نیکو میشناسم... (1)ابیمخنف نقل میکند: حضرت به شمر فرمود:«اذا کان لابد من قتلی فاسقنی شربة من الماء»«اگر ناچار میخواهی مرا بکشی جرعهی آبی به من بیاشام».آن ملعون گفت: هیهات آبی نخواهی آشامید تا کشته شوی...حضرت فرمودند: وای بر تو، پوشش از صورت و شکمت بردار. وقتی باز کرد آن حضرت او را دید که پیس میباشد و پوزی چون پوز سگ 933 و موئی مانند موی خوک دارد.حضرت فرمود: راست گفت جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی تو، شنیدم به پدرم میفرمود: یا علی، فرزندت را شخصی پیس میکشد، که پوزی چون پوز سگ و موئی
1) 932. ناسخ التواریخ: 389:2، ینابیع المودة : 348 ب 61.
چون حضرت به زمین افتاد، اسب آن جناب از مولای خود حمایت میکرد، بر سواران میپرید و آنها را از زین به زمین میکشید، و با لگد میمالید و میکشت تا آنکه چهل نفر را کشت، آنگاه خود را به خون امام حسین علیهالسلام آغشته نمود، بلند شیهه میکشید و دستها به زمین میکوفت، و به طرف خیمهها میرفت. (1)در روایت امام صادق علیهالسلام چنین آمده است:... و اسب حسین علیهالسلام یال و کاکل خود را بخون او آغشته کرد، و شیههکنان به سوی خیمهها میدوید.چون دختران پیغمبر صدای اسب شنیدند، از خیمهها بیرون دویدند، و اسب بیصاحب دیدند، دانستند که حسین علیهالسلام کشته شده، امکلثوم دست بر سر نهاد و ندبه میکرد و میگفت: وا محمداه، این حسین است که در بیابان افتاده و عمامه و ردایش به غارت رفته... (2)علامه مجلسی رحمهالله نقل میکند:اسب حسین علیهالسلام از دست لشکر گریخت (چون عمرسعد ملعون گفته بود او را بگیرید و نزد من آورید) و کاکل بخون حضرت آغشته کرد و به سوی خیمه زنان دوید و شیهه میکشید، و نزد خیمهها سر به زمین زد تا جان داد.چون اهل حرم اسب بیصاحب را دیدند شیون کردند. امکلثوم دست بر سر نهاد و فریاد کشید: «وا محمداه، وا جداه، وا نبیاه، وا ابا القاسماه، وا علیاه، وا جعفراه، وا حمزتاه، وا حسناه»، این حسین است که در بیابان کربلا افتاده، سر از قفا بریده، عمامه و
هنگام شهادت امام حسین علیهالسلام گرد و غبار شدید و سیاه و ظلمانی آسمان کربلا را فراگرفت، که روز روشن همچون شب تاریک شد، و آن چنان بادی سرخ وزیدن گرفت که از هیچ کس عین و اثری دیده نمیشد.مردم گمان که عذاب بر آنان فرود آمد، ساعتی چنین بود و سپس هوا روشن شد (1)ابن قولویه از حلبی روایت کرده که امام صادق علیهالسلام فرمودند: چون حضرت حسین علیهالسلام شهید شد اهلبیت ما در مدینه صدائی شنیدند که: امروز بلا بر این امت نازل شد، و دیگر شادی نخواهند دید تا اینکه قائم آل محمد - عجل الله تعالی فرجه الشریف - ظاهر شود، و سینه شما را (از غم و اندوه) شفا دهد، و دشمنان شما را به قتل رساند و طلب خون کشتگان شما نماید.پس از شنیدن این صدا به فزع افتادند و گفتند: حادثهای واقع شده که ما نمیدانیم. چون خبر شهادت آن حضرت رسید، حساب کردند آن صدا را شبی در مدینه شنیدند که روزش در کربلا آن حضرت شهید شده بود.راوی گوید: عرض کردم: قربانت شوم، تا چه زمانی شما و ما درگیر این کشتارها و ترس و وحشت میباشیم؟حضرت فرمودند: تا هفتاد فرج پدید آید...چون امام حسین علیهالسلام کشته شد کسی در میان لشکر کوفه با تندی فریاد زد، و به آنها گفت: چگونه فریاد نزنم با آنکه میبینم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ایستاده، نظری به زمین میافکند و نظری به گروه شما، میترسم بر اهل زمین نفرین کند، و هلاک شوند.لشکر کوفه بعضی به بعضی گفتند: این دیوانه است و جمعی از ایشان - که
1) 952. لهوف : 127.
توابین
باشند - از این صدا متنبه شدند و گفتند: بخدا ما با خود چه کردیم! به خاطر پسر سمیه، سید جوانان اهل بهشت را کشتیم، و بر عبیدالله خروج کردند و کارشان به آنجا که باید کشیده شد.راوی عرض کرد: قربانت شوم، آن فریاد کننده که بود؟فرمودند:او نبود مگر جبرئیل، و اگر اجازه داشت نعرهای میزد که روحهای آن کافران از بدنهایشان بیرون میآمد و به دوزخ میرفتند، و لکن خداوند به آنها مهلت داد که گناه ایشان زیاد شود و برای آنها عذاب دردناک خواهد بود... (1)دربارهی گریستن فرشتگان و پیغمبران و اوصیاء آنان و اجنبه، و عزدارای و مرثیه آنان بر حسین مظلوم علیهالسلام، و تأثیر شهادت آن بزرگوار بر موجودات در روز شهادت آنجناب، و گریستن آسمان و زمین و سایر موجودات، و پدید آمدن انقلاب و دگرگونی در عالم، و وزیدن بادهای مخالف، و تغییر هوا، و کسوف و خسوف، و باریدن خون از آسمان، و تاریک شدن هوا به طوری که ستارهها در روز پدیدار شدند، و نیز دیده شدن خون تازه زیر هر سنگی که برداشته میشد، و پدید آمدن سرخی در آسمان و... احادیث بسیار زیادی است، که حتی علماء عامه هم در کتب خود آوردهاند.
1) 953. کامل الزیارات : 336 ب 108 ح 14.
راوی گوید: سپس دست به غارت لباسهای حسین علیهالسلام زدند، اسحاق بن حویه حضرمی پیراهن حضرت را برد، و چون او را در بر نمود به پیسی گرفتار شد و موهای بدنش ریخت.روایت شده که در پیراهن حضرت یکصد و ده و اندی جای تیر و نیزه و شمشیر دیده شد. امام صادق علیهالسلام فرمودند: در پیکر شریف حضرت حسین علیهالسلام 39 زخم نیزه، و 30 زخم شمشیر بود.بحر بن کعب تیمی ملعون شلوار حضرت را برد، و روایت شده که زمینگیر شد، و دو پایش از حرکت باز ماند.و اخنس بن مرثد (و گفته شده جابر بن یزید أودی) عمامه آن جناب را برد و چون بر سر گذاشت دیوانه شد.و نعلین حضرت را اسود بن خالد لعین برد.و بجدل بن سلیم کلبی ملعون برای ربودن انگشتر آن حضرت، انگشت را با انگشتر برید، که مختار او را دستگیر نموده، دست و پایش را برید و رهایش کرد، و او در خون خود میغلطید تا به درک رفت... (2)مرحوم محدث قمی مینویسد: در کتب مقاتل ذکری از ربودن جامه و اسلحه
1) 954. به کتابهای بحارالانوار: 200:45 تا 241، و نفس المهموم : 476 تا 496 ب 4، و کامل الزیارات باب 26 تا 31، و احقاق الحق: 458:11 تا 490، و منتهی الامال: 451:1، مقتل مقرم : 365 تا 379. و از منابع اهل تسنن: طبقات ابنسعد جزء امام حسین علیهالسلام : 91 ح 326، حلیة الأولیاء: 276:2، تفسیر طبری: 74:25، تاریخ دمشق جلد امام حسین علیهالسلام : 245، مختصر تاریخ دمشق: 149:7، مجمع الزوائد: 197:9، الصواعق المحرقة : 194، تذکرة الخواص : 245، ذخائر العقبی : 145، مقتل خوارزمی: 189:2 تا 91، الاتحاف بحب الأشراف : 72، نظم درر السمطین : 220، کفایة الطالب : 444، المعجم الکبیر: 113:3 و 119، تاریخ الخلفاء : 207، سیر اعلام النبلاء: 314:3، البدایة و النهایة: 171:8، کامل ابن اثیر: 90:4، الذریة الطاهرة دولابی : 135 ح 170، ینابیع المودة : 320 تا 332 ب 60 و ص 356 ب 62، و... مراجعه شود.
2) 955. لهوف : 129، بحارالانوار: 57:45، مثیرالأحزان : 76 با تغییر در ترتیب اشیاء مذکور.
سایر شهداء - رضوان الله علیهم - نشده، لکن آنچه بنظر میرسد آن است که مردمان پست کوفه چیزی برای کسی باقی نگذاشتند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند.ابننما مینویسد: حکیم بن طفیل جامه و اسلحه حضرت عباس علیهالسلام را ربود و در زیارت شهداء، از امام صادق علیهالسلام چنین آمده:
چون لشکر کوفه آن حضرت را شهید کردند، برای غارت خیمههای آل رسول و نور چشم زهرا بر هم پیشی میگرفتند، (و آنچه اسباب و اثاثیه و لباس و زیور آن عزیزان بود ربودند) حتی سرپوش از دوش زنان بر میداشتند و میبردند، دختران و زنان خاندان پیغمبر از خیمهها بیرون ریختند، و دسته جمعی میگریستند، و از فراق حامیان و یاران (بر کشتگان خود) نوحهسرائی میکردند.حمید بن مسلم روایت کرده است که زنی از طائفه بکر بن وائل دیدم که همراه شوهرش در میان اصحاب عمرسعد بود، چون دیدم مردم بر زنان و دختران حسین علیهالسلام و خیمههای آنان هجوم بردند و شروع به غارت و چپاول نمودند، شمشیری بدست گرفت، و رو به خیمه آمد و صدا زد:ای مردان قبیلهی بکر، آیا لباس از تن دختران رسول خدا به یغما میرود!؟ «لا حکم الا الله» (که شعار خوارج بود) برای خونخواهی رسول خدا قیام کنید.شوهرش دست او را گرفت، و بجایگاه خویش برگردانید. (1)شیخ مفید رحمهالله مینویسد:... و آنچه اسب و شتر و اثاث بود همه را غارت کرده، جامهها و زینت آلات زنان را نیز بردند.حمید بن مسلم گوید: بخدا من زنی از خاندان آن جناب را دیدم که جامهاش را به تن نگه میداشت که نبرند و در این باره پافشاری میکرد، ولی سرانجام به زور از او گرفتند.پس به طرف علی بن الحسین علیهماالسلام - که سخت بیمار و روی فرشی افتاده بود - رفتیم، گروهی از پیادگان همراه شمر بودند، به شمر گفتند: آیا این بیمار را بکشیم؟
رآن
1) 957. لهوف:131.
من گفتم: سبحان الله، آیا بیماران را هم میکشند! این جوانی است مریض، و همین بیماری
بعد از شهادت آن امام مظلوم عمرسعد ملعون درمیان لشکر فریاد زد: کیست داوطلب شود و با اسب خویش بر پشت و سینهی حسین بتازد و بدن او را لگدکوب کند؟ده تن انجام این کار را پذیرفتند، و بر اسبهای خویش سوار شدند، و بر آن بدن شریف تاختند و استخوانهای سینه و پشت و پهلوی مبارک آن مظلوم غریب را درهم شکستند (1)(و با این جنایت روی تاریخ را سیاه کردند) (2)چون این ده نفر (که اسب بر بدن آن حضرت تاختند) نزد ابنزیاد رسیدند، اسید بن مالک ملعون که یکی از آنها بود گفت:نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعبوب شدید الأسرابنزیاد گفت: شما کیستید؟ گفتند: ما افرادی هستیم که بر پشت حسین اسب
1) 962. لهوف : 134، مثیرالأحزان : 78، ارشاد: 118:2، نفس المهموم : 377، بحارالأنوار: 59:45، مناقب: 111:4، مقتل خوارزمی: 38:2، تاریخ طبری: 454:5، مقتل مقرم : 389، به نقل از کامل ابن اثیر و مروج الذهب و بدایه ابن کثیر و تاریخ الخمیس و اعلام الوری و روضة الواعظین و...
2) 963. در کافی {387:1 باب مولد الحسین علیهالسلام ح 7} حدیثی نقل شده که چون زینب کبری علیهاالسلام و اهل حرم متوجه شدند که عمرسعد لعین چنین قصدی دارد، فضه - کنیز حضرت زهرا علیهاالسلام عرض کرد: در این بیابان شیری هست، دنبال او میروم تا آن شیر مانع این کار شود. ظاهر این حدیث آن است که شیر آمد و مانع شد، و لکن تواریخ و احادیث که بعضی از آنها نقل خواهد شد بر خلاف آن است، لذا بعضی چنین جمع کردهاند که چون شیر آمد کار تمام شده بود. ولی این خلاف ظاهر حدیث است، گرچه ممکن است بگوئیم: شیر از ادامهی آن جلوگیری کرد.
تاختیم، تا آنکه همچون آسیا استخوانهای سینهاش را نرم کردیم.ابنزیاد دستور داد جایزه کمی به آنان داده شود.
مرحوم سید بن طاووس میفرماید: سپس زنان را از خیمه بیرون کردند، و آتش به خیمهها زدند،«فخرجن حواسر مسلبات حافیات باکیات، یمشین سبایا، فی أسر الذلة»«زنان حرم سر برهنه و جامه به یغما رفته و پابرهنه و شیونکنان خارج شدند، و آنان را اسیر نموده، با خواری میبردند» (1)ابننما گوید: دختران سید پیامبران و نور چشم زهرا بیرون آمدند، در حالی که سر برهنه بودند و فریاد آنها به نوحه و گریه و شیون بلند بود، و بر جوان و پیر گریه میکردند.آتش به خیمهها زدند و آنان خارج شدند در حالی که میترسیدند. (2)امام رضا علیهالسلام میفرمایند: محرم ماهی بود که اهل جاهلیت جنگ را در آن ماه حرام میدانستند، لکن خون ما را در آن ماه حلال شمردند و هتک حرمت ما کردند، و فرزندان و زنان ما را اسیر کردند.«و أضرمت النیران فی مضاربنا، و انتهب ما فیها من ثقلنا و لم ترع لرسول الله حرمة فی أمرنا»«و آتش به خیمههای ما زدند و آنچه در آن بود از اساس و چیزهای نفیس بردند، و دربارهی ما حرمت رسول خدا را مراعات نکردند»...
شامگاه روز دهم دو طفل از ترس و وحشت و تشنگی از دنیا رفتند، چون حضرت زینب علیهاالسلام زنان و بچهها را جمعآوری نمود، دو کودک را نیافت، دنبال آنها به جستجو پرداخت، آندو را دید که دست بگردن هم نموده و خوابیدهاند، چون آن دو را حرکت داد معلوم شد از شدت تشنگی دار فانی را وداع نمودهاند.چون لشکریان از این جریان باخبر شدند به ابنسعد گفتند: اجازه بده به آنان آب بدهیم.هنگامی که آب برای عزیزان آوردند نمیخوردند و میگفتند: چگونه آب بیاشامیم و حال آنکه فرزند پیامبر را با لب تشنه کشتند. (1)مرحوم آیةالله بیرجندی گوید: از روایت سید بن طاووس ظاهر میشود که آن زنان بیکس در آن حال که خیمهها را پر از نامحرم دیدند، همه صدا به وا محمداه وا علیاه بلند نموده و پا برهنه به قتلگاه شهداء رو نهادند.در کتاب «مقتل» محمد بن عبدالله حائری، روایت است که چون حضرت امام حسین علیهالسلام به زینب وصیت فرموده بود که اطفال آن حضرت را جمعآوری و پرستاری نماید، بعد از غارت خیمهها، زینب به صدد جمع اطفال برآمد، که در بیابانها متفرق شده بودند، به دو طفل رسید که از ترس دشمن و تشنگی در پای درختی وفات نموده بودند.و مؤید آن حدیثی است که در «بحارالانوار» (2)نقل شده:«یا موسی، صغیرهم یمیته العطش و کبیرهم جلده
منکمش»
«ای موسی، کودکانشان از تشنگی میمیرند، و پوست بدن بزرگان آنها بهم کشیده میشود».و لکن باید از غیر اطفال خود سیدالشهداء علیهالسلام باشند. (1)مرحوم امامی بعد از نقل عبارت مقتل حائری مینویسد: فاضل بسطامی در «تحفة الحسینیة» از امام عصر - عجل الله تعالی فرجه الشریف - روایت کرده که:هنگامی که خواستند اهل بیت را سوار کنند موافق ثبت دفاتر یک پسر و دختر نبودند. عمرسعد دستور داد لشکر به اطراف رفتند، آندو را پیدا نکردند. شمر ملعون در مقام تفحص برآمد و به هر طرف مرکب تاخت تا به کنار درخت گز رسید. دید در سایهی آن خوابیدهاند. آن ملعون از روی اسب خم شد و چند تازیانه بر آنها زد، حرکت نکردند، پیاده شد چند سیلی به صورت آنها زد، باز حرکت نکردند، فهمید هر دو از دنیا رفتهاند...و از کتاب «مختاریه» شیخ ابوالفتوح معلوم میشود که دو دختر صغیر یکی از امام حسن علیهالسلام و دیگری از سیدالشهداء علیهالسلام از دیدن بدن غرقه بخون آن حضرت از دنیا رفتند...و در کتاب «تحفة الذاکرین» کرمانشاهی و «لسان الواعظین» ص :ی آخر به این مضمون نقل میکنند که: هنگامی که خیمهها را آتش زدند 23 طفل کوچک از خیمهها بیرون آمدند، که از شدت تشنگی و خوف میلرزیدند.یکی از بزرگان لشکر، به عمرسعد گفت: اگر خیال داری اینها را نزد یزید ببری یکنفرشان زنده به شام نمیرسد، دستور بده به اینها آب بدهند که از تشنگی هلاک میشوند
1) 975. کبریت احمر : 233 جزء 2 م 20.
.عمرسعد گفت: به ایشان آب بدهید. سقاها مشک پر آب کردند و نزد زنها آوردند. ظرف آبی به رقیه دادند که از همه کوچکتر بود، رقیه آب را گرفت و روانهی قتلگاه شد.
گفتند: کجا میروی؟ گفت: پدرم هنگامی که به میدان رفت، لبش تشنه بود، میخواهم این آب را به او بدهم. (1)شب یازدهم زینب کبری علیهاالسلام دید رقیه در خیمه نیست. با امکلثوم در بیابان گردش میکردند که او را پیدا کنند. کنار قتلگاه رسیدند. دیدند رقیه خود را روی نعش پدر انداخته، و دستهای خود را به سینهی او چسبانیده و با پدر درد و دل میکند.حضرت زینب علیهاالسلام هر چه خواست با نوازش او را جدا کند، رقیه حاضر نشد، لذا به امکلثوم گفت: ای خواهر به خیمه برو و سکینه را حاضر کن، شاید او بتواند خواهر را از نعش پدر جدا کند.سکینه آمد و رقیه را راضی نمود که به خیمهها بیاید، در بیان راه سکینه به رقیه گفت: ای خواهر، پدر را از کجا شناختی؟گفت: خواهر جان، من پدر پدر میکردم و میگشتم، ناگاه صدائی شنیدم که میگفت: رقیه اینجا بیا. چون آمدم دیدم در قتلگاه است...و در کتاب محرمیه (ص 6) مینویسد: زینب علیهاالسلام شب یازدهم محرم پشت خیمه نیم سوخته ناله و شیون جانسوزی شنید، به شتاب آمد، دید رباب مادر علی اصغر اشک فراوان میریزد.فرمود: ای بانو، من و شما به خاطر اطفال باید شکیبا باشیم.گفت: امروز عصر که به ما آب دادند، حال پستانم پر از شیر شده، علیاصغر
1) 976. ثمرات الحیاة: 316:2.
شیرخوارم کجاست که شیر بیاشامد؟! (1)بعضی اهل فضل نقل کردهاند که: زینب علیهاالسلام نافلهی شب را در طول عمر ترک نکرد، حتی در شب یازدهم محرم.حضرت سجاد علیهالسلام فرمودند: در آن شب عمهام زینب را دیدم که نشسته مشغول خواندن نماز است...
و فاضل بیرجندی از بعضی مقاتل معتبر روایت کرده که چون امام حسین علیهالسلام با خواهرش وداع کرد، در آن وداع آخر به آن بانو فرمود:«یا أختاه، لا تنسینی فی نافلة اللیل»«خواهر جان، در نافلهی شب مرا فراموش نکن» (2)ابیمخنف از طرماح بن عدی نقل کرده که گفت: من در واقعهی کربلا جزء کشتگان بودم (و از زیادی جراحات در میان قتلگاه افتاده بودم) و لیکن در من رمقی بود، بیحال بودم.سوگند یاد میکنم که خواب نبودم، 20 نفر سوار نورانی دیدم که لباسهای سفید پوشیده بودند و بوی مشک و عنبر از آنها به مشام میرسید، وارد قتلگاه شدند. با خود گفتم: شاید ابنزیاد باشد، آمده بدن امام حسین علیهالسلام را مثله کند، به کشتهی امام حسین علیهالسلام رسیدند، آنکه جلو بود نزد حسین علیهالسلام نشست و آن حضرت را به سینهی چسبانید، و با دست به سوی کوفه اشاره کرد، و سر پر خون حسین علیهالسلام را آورد و به بدن او گذاشت همانگونه که بود، پس عقلم پرید و بخود گفتم: این ابنزیاد نیست او چنین قدرتی ندارد.خوب تأمل نمودم متوجه شدم این بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میباشد.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: سلام بر تو ای پسرم، سیدالشهداء علیهالسلام جواب داد.حضرت فرمودند:
«یا ولدی، قتلوک! أتراهم ما عرفوک و من الماء منعوک و عن حرم جدک أخرجوک؟!»«فرزندم حسین جان، تو را کشتند! آیا تو را نشناختند که تو را از آب منع کردند و از حرم جدت بیرون کردند؟»وای بر آنها، فرزندم آیا خود را معرفی کردی که شاید به تو رقت کنند؟امام حسین علیهالسلام گریستند و فرمودند: جد بزرگوار، خود را معرفی کردم. آنها گفتند:
خوب ترا میشناسیم لکن از روی ظلم و دشمنی مرا کشتند.آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن بزرگوارانی که همراه او بودند رو نموده، خطاب کرد: ای پدرم آدم، ای پدرم نوح، ای پدرم ابراهیم، و ای پدرم اسماعیل، و ای برادرم موسی، و ای برادرم عیسی، عرض کردند: لبیک (یا رسولالله).فرمودند: بنگرید بعد از من شقیترین امتم با عترت من چه کردند! خداوند شفاعت مرا نصیب اینها نکند. پیغمبران آمین گفتند، و مدت زمانی گریستند، و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تسلیت گفتند، و آن جناب مشت از خاک بر میداشت و به سر و محاسن شریف خود میریخت، و امام حسین علیهالسلام مصیبتهای خود و جوانانش را بیان میکرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میشنید و ناله میکرد، تا اینکه غش نمود، و من میشنیدم و مشاهده میکردم.سپس بدن مبارک را همانگونه که بود گذاشتند و از کربلا رفتند.
عمرسعد سر مبارک امام حسین علیهالسلام را همان روز که روز عاشورا بود با خولی بن یزید و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد، و دستور داد سرهای بقیه یاران و خاندان حضرت را جدا کنند (که به روایت مفید رحمهالله 72 سر بودند) و آنها را بهمراه شمر بن ذی الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج روانه کوفه کرد، و خود عمرسعد ملعون تا ظهر روز یازدهم در کربلا ماند. آنگاه به کوفه رفت. (2)خولی سر مطهر حسین علیهالسلام را برداشت و به تعجیل همان شب خود را به کوفه رسانید، و چون شب بود و ملاقات ابنزیاد ممکن نبود به خانه رفت، آن ملعون دو زن داشت یکی از بنیاسد و دیگری نوار دختر مالک، و آن شب نوبت نوار بود.طبری و ابننما از نوار همسر خولی روایت کردهاند که گفت: آن ملعون سر آن حضرت را به خانه آورد و در زیر تغار گذاشت، و وارد اتاق شد و در بستر خود آرمید.به او گفتم: چه خبر داری؟ گفت: ثروت یک دهر برایت آوردهام، این سر حسین است که در سرای توست.گفتم: وای بر تو، مردم طلا و نقره بیاورند و تو سر پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را آوردهای! بخدا هرگز با تو سر به بالین ننهم.گوید: از بستر برخاستم و به حیاط خانه آمدم، و نزد آن تغار که سر مطهر در زیر آن بود نشستم. سوگند بخدا ستونی از نور دیدم که از آنجا به آسمان سر کشیده، و پرندگان سفیدی اطراف آن میگردیدند. چون صبح شد آن ملعون سر را نزد ابنزیاد برد.
(1)خولی سر امام حسین علیهالسلام را برداشته و رو به کوفه نهاد. منزل او در یک فرسخی کوفه بود، بخانه خود رفت، زن او از انصار بود و اهل بیت را بجان و دل دوست میداشت.خولی از او ترسید و سر امام حسین علیهالسلام را در تنوری پنهان کرد، و بجای خود برگشت.زن او پرسید: در این چند روز کجا بودی؟ گفت: شخصی با یزید یاغی شده بود بجنگ او رفته بودیم. زن هیچ نگفت، و طعام آورد تا خولی بخورد و خوابید.آن زن هر شب برای نماز شب برمیخاست. چون آن شب برخاست خانه را روشن دید، گویا صد هزار شمع و چراغ روشن کرده باشند. چون نیک نگاه کرد دید که روشنائی از آن تنور بیرون میآید، تعجب کرد که من در این تنور آتش نکرده بودم، این روشنائی از کجاست!در آن حال که نور به سوی آسمان میرفت چهار زن دید که از آسمان فرود آمده به سر تنور رفتند، یکی از آن چهار زن سر را بیرون آورده، میبوسید و به سینهی خود نهاده و مینالید و میگفت: ای شهید مادر، و ای مظلوم مادر، خداوند روز قیامت داد مرا از کشندگان تو بستاند، و تا داد من ندهد دست از قائمهی عرش باز نگیرم، و آن زنان بسیار گریستند و سر را در تنور نهاده غائب شدند.زن برخاست و به سر تنور رفت و سر را بیرون آورد و خوب به آن نگریست چون حضرت حسین علیهالسلام را بسیار دیده بود شناخت. نعرهای زد و بیهوش شد، در آن بیهوشی هاتفی آواز داد که برخیز تو را به گناه این مرد که شوهر تست مؤاخذه نخواهند کرد.زن از هاتف پرسید: این چهار زن که بر سر تنور آمده و گریه و زاری کردند که بودند؟ ندا رسید: آن زن که سر را بر روی سینه میمالید و بیشتر از همه میگریست فاطمه زهرا علیهاالسلام بود، و آن دیگر مادرش خدیجه کبری، و سومی مریم مادر عیسی،
1) 981. تاریخ طبری: 455:5، نفس المهموم : 382، منتهی الامال: 401:1.
و چهارم آسیه زن فرعون.چون آن زن بهوش آمد کسی را ندید، سر را برگرفت و ببوسید... (1)... زن خولی گوید: بیهوش افتادم و در عالم غشوه دیدم حوریان بهشتی آمدند... ناگاه دیدم پنج هودج از آسمان به زمین فرود آمدند، و زنان سیاهپوش بیرون آمدند و دور تنور حلقه ماتم زدند. در آن میان یک زن که سن وی از همه کمتر بود گریبان دریده، گریان سر
را از میان تنور بیرون آورد و به سینه نهاد، و آه و ناله میکرد و میفرمود:«ولدی، ولدی، یا حسین، أیها الشهید، أیها المظلوم، قتلوک! و ما عرفوک و من شرب الماء منعوک».شهید ثالث قدس سره در «مجالس» مینویسد: زن خولی گفت: دیدم آن خاتون سر پرخون را بر روی زانو نهاد، و با گوشهی مقنعه خون و خاکستر از آن سر و صورت و محاسن پاک میکرد، و میفرمود: حسین جان، زمین با آن فراخیش برای تو تنگ شد...
1) 982. روضة الشهداء : 361.
(1)ص : 645
چون عمرسعد ملعون سرها را روانه کوفه کرد، روز دهم تا پایان، و روز یازدهم تا ظهر در کربلا ماند، و بر کشتگان سپاه خود نماز گزارد و آنها را خاک کرد. و بدنهای عزیز فاطمه و یاران او عریان روی زمین باقی گذاشت.آنگاه بازماندگان و اهل و عیال حسین علیهالسلام را از کربلا کوچ داد، آنان را بر شتران بیجهاز سوار کردند، با صورتهای گشوده در میان سپاه دشمن، نه محملی داشتند نه سایبانی، با آنکه آنها امانتهای پیغمبر خدا بودند، آنان را همچون اسیران ترک و روم در سختترین شرائط به اسیری بردند، و سید سجاد علیهالسلام را غل جامعه (2)بر گردن نهادند، ایشان را به قتلگاه عبور دادند، همینکه نظر زنها بر بدن مبارک حسین علیهالسلام و کشتگان افتاد و سیلی بر صورت زدند و صدا زدند و صدا به صیحه و ندبه بلند کردند. (3)مرحوم سید بن طاووس میفرماید: زنان را سر برهنه و جامه به یغما رفته و پابرهنه و شیونکنان از خیمهها بیرون آوردند، و آنان را اسیر نموده با خواری میبردند، آنان گفتند: شما را بخدا ما را از قتلگاه حضرت حسین علیهالسلام ببرید.
1) 983. ریاض القدس: 205:2.
2) 984. غل جامعه: طوقه آهنی است که از دو طرف زنجیر دارد، در گردن میگذارند، و به وسیلهی آن، دستها به سوی گردن جمع و بسته میشود، و دو طرف زنجیر پس از بسته شدن دستها بوسیلهی گداختن یا کوبیدن بهم وصل میشود که دیگر جدا نشود.
3) 985. نفس المهوم : 385، منتهی الامال: 402:1، بحارالانوار: 107:45.
(عمرسعد و همراهیان او) چنین کردند، همینکه چشمان خاندان رسول و عزیزان فاطمه بر پیکرهای کشتگان افتاد، صیحه زدند و صورت خراشیدند.«قال: فوالله لا أنسی زینب بنت علی علیهالسلام تندب
الحسین علیهالسلام و تنادی بصوت حزین و قلب کئیب: یا محمداه، صلی علیک ملائکه (ملیک) السماء، هذا حسین مرمل بالدماء، مقطع الأعضاء، و بناتک سبایا، الی الله المشتکی، و الی محمد المصطفی، و الی علی المرتضی، و الی فاطمة الزهراء، و الی حمزة سیدالشهداء، یا محمداه، هذا حسین بالعراء تسفی علیه الصبا، قتیل أولاد البغایا، و احزناه، وا کرباه، الیوم مات جدی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، یا أصحاب محمداه، هؤلاء ذریة المصطفی یساقون سوق السبایا. و فی روایة: یا محمداه بناتک سبایا و ذریتک مقتلة، و تسفی علیهم ریح الصبا، و هذا حسین مجروز الرأس من القفا مسلوب العمامة و الرداء... بأبی من لا غائب فیرتجی و لا جریح فیداوی، بأبی من نفسی له الفداء، بأبی المهموم حتی قضی، بأبی العطشان حتی مضی، بأبی المهموم حتی قضی، بأبی العطشان حتی مضی، بأبی من شیبته تقطر بالدماء، بأبی من جده محمد المصطفی، بأبی من جده رسول اله السماء، بأبی من هو سبط نبی الهدی، بأبی (ابن) محمد المصطفی، بأبی (ابن) خدیجة الکبری بأبی (ابن) علی المرتضی، بأبی (ابن) فاطمة الزهراء سیدة النساء، بأبی (ابن) من ردت له الشمس. قال الراوی: فأبکت والله کل عدو و صدیق»...«راوی گوید: سوگند به خدا، از یاد نمیبرم زینب دختر علی علیهالسلام را که با صدای غمناک و دل پردرد بر حسین علیهالسلام مینالید و صدا میزد:
ای محمد، که
فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند، این حسین توست که بخون آغشته و اعضایش از هم جدا شده است، و این دختران تو هستند که اسیرند. شکایتم را به پیشگاه خداوند میبرم، و به محمد مصطفی و علی مرتضی علیهالسلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام و حمزه سیدالشهداء، شکایت همی کنم. ای محمد، این حسین است که به روی خاک بیابان افتاده و باد صبا خاک بر پیکرش میپاشد، و به دست زنازادگان کشته شده است، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت. ای یاران محمد، اینان خاندان مصطفی یند که اسیرشان نموده میبرند. و در روایت دیگری است که (زینب کبری علیهاالسلام میفرمود): ای محمد، دخترانت اسیر شدند، و ذریهات کشته شدند، باد صبا خاک بر پیکرشان میپاشد، و این حسین است که سرش از قفا بریده شده، و عمامه و ردایش به تاراج رفته... پدرم فدای آنکه نه سفری رفت که امید بازگشت در آن باشد، و نه زخمی برداشت که مرهم پذیر باشد، پدرم فدای آنکه ای کاش جان من قربان او میشد. پدرم فدای آنکه با دل پرغصه از دنیا رفت، پدرم فدای آنکه با لب تشنه جان سپرد. پدرم فدای کسی که خون از محاسن شریفش میچکید، پدرم فدای آنکه جدش محمد مصطفی
بود، پدرم فدای کسی که جدش فرستاده خدای آسمانها بود، پدرم فدای آنکه نوادهی پیغمبر هدایت بود، پدرم فدای فرزند محمد مصطفی، پدرم به قربان فرزند خدیجه کبری، پدرم به قربان فرزند علی مرتضی، پدرم بقربان فرزند فاطمه زهرا سیده همهی زنان، پدرم به قربان فرزند کسی که آفتاب برای او بازگشت تا نماز بخواند.راوی گفت: بخدا قسم دشمن و دوست را بگریه درآورد».سپس سکینه نعش پدرش حسین علیهالسلام را در آغوش کشید،
«فاجتمعت عدة من الأعراب حتی جروها عنه»«جمعی از عربها آمدند و او را از کنار نعش پدر کشیدند و جدا کردند» (1)چون به قتلگاه رسیدند نظر اهلبیت رسالت بر آن بدنهای پسندیده و اعضای بریده، که در میان خاک و خون غلطیده بودند افتاد، خروش برآوردند و سیلاب اشک از دیدهها روان کردند، چون نظر ایشان در میان شهیدان بر جسد مطهر سیدالشهداء علیهالسلام افتاد، صدا به شیون بلند کردند، و خود را از شتران افکندند، و از گریه و نوحه، ساکنان ملأ أعلی را به گریه درآوردند، و دلهای حاضران را به آتش حسرت سوختند.زینب خاتون فریاد برآورد که: وا محمداه، این حسین برگزیده و فرزند پسندیدهی تست، که با اعضای بریده در خاک و خون غلطیده، و با لب تشنه سرش را از قفا بریدهاند و بیعمامه و ردا در خاک کربلا افتاده است، و روی منورش از خون سرخ گردیده است، و ریش مطهرش به خون خضاب شده است.
ما فرزندان توئیم که ما را به اسیری میبرند، و دختران توئیم که ما را به بردگی گرفتهاند، و هیچ حرمت تو را در حق ما رعایت نکردند، خیمههای ما را غارت کردند و سوزاندند.بعد به مادر خود فاطمه زهرا علیهاالسلام خطاب کرد، و از شکایت حال شهیدان کربلا و اسیران محنت و ابتلا، وحشیان صحرا و ماهیان دریا را در آتش حسرت کباب کرد.پس رو به جسد مطهر آن سرور شهداء گردانید، و با جگر بریان و لب خونفشان گفت: فدای تو گردم ای فرزند مصطفی، و ای جگر گوشهی علی مرتضی، و ای نور دیدهی فاطمهی زهرا علیهاالسلام، و ای پارهی تن خدیجهی کبری، و ای شهید آلعبا، و ای پیشوای اهل محنت و بلا.
1) 986. لهوف ص 132، و اندکی از آن را ابننما در مثیرالأحزان : 77 آورده است.
سکینه دختر سیدالشهداء علیهالسلام دوید و جسد منور پدر بزرگوار را در برگرفت، و رو بر آن بدن مبارک ممتحن میمالید و مینالید، تا آنکه جمیع حاضران - از دوست و دشمن - را به گریه و فغان درآورد، و از بسیاری گریه مدهوش گردید، تا آنکه آن محنت زده مظلومه را به زور از آن امام معصوم جدا کردند. (1)دل علیا مکرمه از جا کنده شد، متحیرانه و مدهوشانه نظر میکرد، پس فرمود:«أخی، أأنت أخی! أأنت ابن أمی و ابن والدی!».... سنگ و کلوخ و نیزه شکستهها را کنار زد، و کشتهی برادر را بیرون آورد. اول لب بر گلوی بریدهی آن شهید راه حق گذاشت، و جایی را بوسید که نه پیغمبر بوسیده بود و نه علی و نه فاطمه.کجا را بوسید؟ همان رگهای بریده را.... از شدت حزن و اندوه خود را به روی کشتهی برادر انداخت و اعضای خود را از خون برادر رنگین کرد، و نالهی سوزناک برآورد و همی گفت: ای پارهی دل زینب، ای نور دیدهام، برادرم«لیتنی کنت قبل هذا الیوم عمیاء»«ای کاش کور شده بودم و تو را اینگونه نمیدیدیم»
کوری چارهی این مصیبت نمیکند.«لیتنی مت قبل هذا الیوم و لا أراک کما أنت علیه، لیتنی و سدت الثری»«ای کاش قبل از این مرده بودم و تو را اینگونه مشاهده نمیکردم، ای کاش زیر خاک رفته بودم»... (2)هر یک از اهل بیت جسد شهیدی را در بر کشیده زار زار میگریستند.سکینه دختر امام حسین علیهالسلام جسد پاره پاره پدر را دربر کشید، و سینهی خود را
بر سینهی آن حضرت چسبانید، و به عویل و ناله که دل سنگ خاره را پاره میکرد، مینالید و میگریست.عمرسعد فرمان داد که اهل بیت را از قتلگاه دور کنند، آنان را با تهدید و ترس دور نمودند، و سکینه را به زجر و زحمت تمام از جسد پدر باز گرفتند...و سید سجاد علیهالسلام را غل جامعه بر گردن نهادند، و چون آن حضرت از غلبهی مرض توانائی نداشت، هر دو پای مبارکش را زیر شکم شتر به یکدیگر بستند، که مبادا از پشت شتر بیفتد، و ایشان را چون اسیران ترک و روم روان داشتند. (1)در بعضی مقاتل نقل شده که زینب علیهاالسلام جسد برادر را دربر کشید و لبهای خود را به حلقوم بریده گذاشت و میبوسید و میگفت: برادر جان، اگر مرا بین رفتن و ماندن مخیر کنند، ماندن کنار تو را اختیار میکنم، ولو اینکه گوشتهای مرا درندگان در این بیابان بخورند.برادر از دفاع نمودن نسبت به زنان و اطفال بازماندهام، و این پشت من است که از کتک سیاه شده است (2)
چون زینب بر آن پیکر همایون و اندام غرقه بخون نظر کرد، به پروردگار عرض نمود: این قلیل قربانی را از آل محمد قبول فرما. (3)روایت شده که چون حضرت یوسف را از چاه بیرون آوردند، روانه مصر کردند، در بین راه عبورش به قبر مادر افتاد. چون نظرش به قبر مادر افتاد عرق از پیشانی مبارکش جاری شد، و خود را از شتر انداخت، و بر سر تربت مادر نشست، و عهد کودکی به یادش آمد که در دامن مادر بود و حال بر شتر سوار و او را شهر به شهر میبردند، اشک از دیدهاش جاری شد و فریاد زد
که:«یا أماه، ارفعی رأسک و انظری فی ابنک»«ای مادر، سر از قبر بردار، و در حال فرزندت نظر کن (که در راه خدا به بلاهای دنیا مبتلاست)».آیا زمانی که سیدالساجدین علیهالسلام کنار قتلگاه رسید، و پدر را بر زمین افتاده دید، او را چه حال عارض شد، آیا به یادش آمد زمانی که پدر او را در بر میگرفت و میبوسید، و حال با تن علیل، اسیر و ذلیل گردیده، نه والله از فکر خود رفته بود، بلکه یاد میکرد که آن بدنی که بر دوش پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جای داشت، بیغسل و کفن و برهنه و عریان بر زمین افتاده، و کسی آمد و شد به نزد او نمینماید، در آن حالتی عارض شد که نزدیک بود جان از بدن شریفش جدا گردد... (1)مورخین نوشتهاند: صفیه خواهر حضرت حمزه سیدالشهداء چون خبر شهادت برادر شنید، خواست نزد کشتهی برادر آید، رسولاکرم صلی الله علیه و آله و سلم به فرزندش زبیر فرمود: بشتاب و مادر خود را بازدار، تا برادر خود حمزه را به این حالت نبیند.زبیر به مادر خود گفت: مادر، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امر فرمودند که مراجعت کنی.صفیه گفت: چرا؟ من شنیدهام برادرم حمزه را کشتهاند و او را مثله کرده و شکمش را
دریدهاند، و میدانم که در راه خدا بوده، و اینها در راه خدا اندک است، ان شاء الله صبر میکنم.زبیر برگشت و سخن مادر را به عرض رسانید (که قول داده صبر و شکیبائی کند)، آنوقت حضرت اذن فرمودند تا صفیه کنار بدن برادر آید.و نیز در تاریخ نقل شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بدن حمزه را پوشانید، حتی پاهای شریفش را، و نگذاشت تا صفیه برادر به آن حالت بنگرد.و در مراجعت، صفیه نتوانست خویشتن را از گریه نگاه دارد، و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
1) 992. مهیج الأحزان : 275.
از گریه او گریان شد، و فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز گریستند، و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:«لن أصاب بمثلک أبدا»«هرگز بدینگونه مصیبت زده نخواهم شد».آیا زینب دختر علی علیهالسلام چه حالی داشت؟ خدا میداند! اولا کسی نبود که او را دلداری دهد، جد نبود، پدر نبود، مادر نبود، برادر نبود.ثانیا؛ بدنی مشاهده کرد که آنقدر زخم بر پیکر مبارکش رسیده بود که جای سالمی نداشت، و زیر سنگ و چوب و نیزه و شمشیر گم شده بود، بیاختیار علی علیهماالسلام فرمود «أأنت أخی! أأنت ابن أمی».بجای تسلیت آمدند با تازیانه و نیزه او را از بدن برادر جدا کردند.و نیز نقل شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در حق صفیه عمهی خود فرمود:«انی أخاف علی عقلها، فوضع یده علی صدرها فدعا لها»«بر عقل عمهام میترسم، و دست مبارک بر سینهی آن بانو گذاشت و برای او دعا کرد».حال قیاس کن به زینب مادر رنج و بلا، که به حال او چه گذشت! آسمان و زمین بر او میگرید، و حضرت حجت علیهالسلام هر روز این مصائب را متذکر شده، و خون میگریند.و با این همه مصیبت، آن بانوی مکرم از وظائف خود غافل نبود:
یکی از شاگردان ابن قولویه قدس سره به سند معتبر از حضرت سجاد علیهالسلام روایت کرده که به زائده فرمودند:... چون روز عاشورا آنچه از مصیبتها و گرفتاریها بما رسید، و پدرم و همراهانش از فرزندان و برادران و سایر اهل بیت او کشته شدند، و زنان و حرم محترمهاش را به قصد کوفه بر شتران بیجهاز سوار کردند، من به پدر و سائر شهداء
نگریستم با بدنهای آغشته به خون، عریان روی خاک افتاده، کسی آنها را دفن نکرده، بر من گران آمد و سینهام تنگ شد که نزدیک بود جان دهم.عمهام زینب کبری چون مرا بدین حال دید، گفت:«ما لی أراک تجود بنفسک یا بقیة جدی و أبی و اخوتی!»«این چه حالت است که در تو مشاهده میکنم ای یادگار جد و پدر و برادرانم، ترا مینگرم که میخواهی جان تسلیم کنی!».گفتم: عمه جان، چگونه بیتابی نکنم و خود را از دست ندهم با آنکه میبینم آقای خود و برادران و عموها و عموزادگان و خاندان خود را که آغشته بخون، عریان در این بیابان افتاده، نه کفن شدهاند و نه به خاک سپرده شدهاند، و نه کسی بر بالین آنها میرود، و نه انسانی گرد آنها میگردد، گویا از نژاد دیلم و خزرند (یعنی ما را مسلمان نمیدانند).عمهام زینب گفت: از آنچه میبینی بیتابی مکن، بخدا سوگند این عهدی بود از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی جد و پدر و عموی تو (و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مصائب هر یک را به ایشان خبر داد)، و خداوند پیمان گرفته از جمعی از این امت - که فرعون منشان این زمین آنها را نشناسند، و لکن معروف اهل آسمانند - که این بدنهای پاره پاره را جمعآوری کنند و به خاک بسپارند، و بر سر قبر پدرت نشانهای گذارند تا همیشه باقی بماند و با مرور روزگار محو نشود، (مردم از اطراف به آنجا بیایند و او را زیارت کنند) و هر چند پیشوایان کفر (و سلاطین جور) و پیروان گمراهشان در محو آن بکوشند اثرش روشنتر
شود، و کارش روز بروز بالا گیرد... (1)کفعمی رحمهالله از حضرت سکینه - دختر امام حسین علیهالسلام - نقل کرده که گفت: چون پدرم کشته شد آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم، بیهوش شدم، در آن حال شنیده
1) 993. کامل الزیارات : 260 ب 88 ح 1.
که پدرم فرمود:شیعتی ما ان شربتم ری عذب فاذکرونی أو سمعتم بغریب أو شهید فاندبونیشیعیان من، هر گاه آب گوارائی نوشیدید مرا یاد کنید، و چون نام غریب و شهیدی شنیدید بر من ندبه و گریه نمائید.پس ترسان برخاست، چشم مبارکش از گریه مجروح شده بود، و به گونهی خود سیلی میزد، در این هنگام شنید که هاتفی میگوید:بکت الأرض و السماء علیه بدموع غزیرة و دماءیبکیان المقتول فی کربلا بین غوغاء أمة أدعیاءمنع الماء و هو منه قریب عین ابکی الممنوع شرب الماءآسمان و زمین با اشک فراوان و خون بر او گریستند.گریه میکنند بر آنکه در کربلا در میان مردمی پست و بدگهر کشته شد.آب را از او منع کردند با آنکه نزدیک آب بود. ای چشم! گریه کن بر کسی که از نوشیدن آب ممنوع شد (1)و به نقل دیگر: حضرت سکینه خود را بر جسد شریف امام افکند، و ناله کرد تا غش نمود، گوید: در حال غشوه شنیدم که پدرم میفرمودند:شیعتی ما ان شربتم ماء عذب فاذکرونی أو سمعتم بغریب أو شهید فاندبونیو أنا السبط الذی من غیر جرم قتلونی و بجرد الخیل بعد القتل عمدا سحقونیلیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی کیف أستسقی لطفلی فأبوا أن یرحمونیو سقوه سهم بغی عوض الماء المعین یالرزء و مصاب هد أرکان الحجون
ویلهم قد جرحوا قلب رسول الثقلین فالعنوهم ما استطعتم شیعتی فی کل حینای
1) 994. مصباح کفعمی : 741 فصل خطبهها.
شیعیان من، هر وقت آب خوشگوار بنوشید مرا یاد کنید، و هر گاه نام غریب یا شهیدی شنیدید، بر غریبی و شهادت من ندبه و گریه نمائید.من فرزند پیغمبر شما هستم که مرا بیجرم و گناه کشتند، و بعد از کشتن بدن مرا پامال سم اسبان کردند که استخوانهای من خرد شد.کاش در روز عاشورا حاضر بودید و میدیدید که چگونه برای طفلم آب طلب نمودم، و ایشان ترحم نکردند و به من ندادند.و در عوض آب خوشگوار تیر بر حلقوم طفل من زدند، ای داد از این مصیبت که ارکان کعبه و هدایت را منهدم کرد.وای بر این گروه که قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، که فرستاده بر انس و جن بود، مجروح کردند، شیعیانم، در همهی اوقات هر قدر میتوانید آن را لعن کنید.راوی گوید: سکینه به هوش آمد در حالی که محزون بود و بصورت خود سیلی میزد و نوحه مینمود، پس عدهای آمدند و او را از کنار پدر کشیده و جدا کردند. (1)روایت شده که دختر کوچکی از امام حسین علیهالسلام کنار پدر نشست، شانهی پدر را گرفته میبوئید و انگشتان پدر را بر دل خود مینهاد و گاهی بر چشمان میکشید، و از خون شریف پدر میگرفت و مو و صورت خود را خضاب میکرد و میگفت:ای پدر، کشته شدن تو چشمهای شماتت کنندگان را روشن و دشمنان را شاد کرد. بابا، بنیامیه لباس یتیمی در کوچکی به من پوشانیدند. پدر جان، هر گاه شب تاریک شود به که پناه برم، و اگر تشنه شوم کی مرا سیراب میکند؟پدر جان، گوشواره و ردایم را به یغما بردند،«یا أبتاه، أتنظر الی رؤوسنا المکشوفة و الی أکبادنا الملهوفة، و الی
1) 995. مهیج الأحزان : 286 م 11، وقایع الأیام خیابانی تتمه محرم : 114 به نقل از الدمعة الساکبة.
عمتی المضروبة، و الی أمی المسجونة»
«پدرم، آیا مینگری به سرهای برهنه ما، و به دلهای غمزده ما، و به عمه تازیانه خوردهام، و به مادر اسیرم!».راوی گوید: از ندبهی او چشمها گریان و اشکها روان شد... (1)قیامت آنگاه بر پا شد که اعراب بیرحم زنها را از کشتهها جدا میکردند و در میان کشتگان میدوانیدند. تمام زنان از سر کشتگان گریان برخاستند و پای برهنه روان شدند.سکینه مظلومه که بدن را تنگ دربر گرفته بود، هر چه خواستند او را جدا کنند نمیشد. جماعتی از بی رحمان که از آنها شمر بود بر سر آن مظلومه ریختند و لباسهای وی را گرفتند، هر چه زدند آن بانو از کشتهی پدر بر نداشت، باز او را کتک میزدند و او بر نمیخاست، و از عمهها و خواهرها و کنیزها طلب یاری میکرد. زینب شفاعت کرد، گوش ندادند و با قهر و غلبه آن دختر را از جسد پاک پدر جدا کردند. (2)ای خصم بدمنش تو مزن تازیانهام من از کنار کشتهی بابا نمیروماز سایهی محبت این مهربان پدر با کعب نیزه در تف گرما نمیروممن با علیاکبر و عباس آمدم از این دیار بیکس و تنها نمیرومتنها به روی خاک چنین مانده بیکفن در شام و کوفه همره سرها نمیرومسیلی مزن به صورتم ای شمر بیحیا من بی علیاکبر و لیلا نمیرومنبریدم که در این دشت مرا کاری هست گر چه گل نیست ولی ص :ی گلزاری هستساربانان نزنید اینهمه آواز رحیل آخر این قافله را قافله سالاری هست
ای پدر هیچ نمیپرسی کاندر چمنت بال و پر سوخته و مرغ گرفتاری هستدشمنان خیره و من بیکس و بییار و غریب هر طرف مینگرم کافر و خونخواری هستعبدالله بن سنان از پدرش نقل کرده که؛ پدرم گفت: عمرسعد دستور داد زنان را سوار کنند. شتران را نزد حرم رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و آن گروه لعین دور زنان و فرزندان حسین علیهالسلام را گرفتند و گفتند: به دستور ابنسعد سوار شوید.حضرت زینب چون این منظره را دید، ندا کرد:«سود الله وجهک یا بن سعد فی الدنیا و الاخرة، تأمر هؤلاء القوم بأن یرکبونا و نحن ودایع رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم! فقل لهم: یتباعدون عنا یرکب بعضنا بعضا».«ای پسر سعد، خدا در دنیا و آخرت رویت را سیاه کند، دستور میدهی این مردم ما را سوار کنند، با اینکه ما امانتهای پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستیم، به آنها بگو: از ما دور شوند، ما خود را سوار میکنیم».عمرسعد گفت: از آنان دور شوید، زینب و امکلثوم پیش آمدند و هر یک از بانوان را بنام صدا میزدند و سوار میکردند، تا اینکه همه سوار شدند و از زنها جز حضرت زینب کسی باقی نماند، به راست و چپ خود نگاه کرد کسی را جز حضرت زینالعابدین علیهالسلام ندید، آن حضرت هم مریض بود، به سوی آن حضرت آمد و گفت: برادر زادهام، برخیز و سوار شو.آن حضرت فرمود: عمه جان، تو سوار شو و مرا با این مردم واگذار.زینب مخالف دستور امام علیهالسلام نکرد و سوی شتر خود آمد، به راست و چپ توجه نمود، جز بدنهای بیسر بر روی ریگها، و سرها بر نیزهها بدست دشمنان کسی را ندید، ناله کرد و فرمود:
«وا غربتاه، وا أخاه، وا حسیناه، وا عباساه، وا رجالاه، وا ضیعتاه بعدک یا أبا عبدالله»«وای از غریبی، وای برادرم، وای حسینم، وای عباسم، وای مردان بنیهاشم، وای از نابودی و ضایع شدن بعد از تو یا ابا عبدالله».راوی گوید: چون آن حالت را دیدم، بیاد آوردم روز بیرون آمدن زنها از حجار با آن عزت و رفعت و عظمت و جلالت که داشتند، بر حال آنان گریستم.بعد گوید: چون امام زینالعابدین علیهالسلام آن منظره را دید با اینکه از بیماری قادر بر کنترل خود نبود و از ضعف میلرزید، عصای خود را برداشته به آن تکیه نمود به سوی عمهاش زینب آمد و زانویش را خم کرد و فرمود: عمه جان، سوار شو که قلبم شکست، و اندوهم زیاد شد.چون خواست آن بانو را سوار کند از ضعف لرزید و بر زمین افتاد.شمر لعین چون این بدید پیش آمد و به آن جناب تازیانه زد، 998 آن بزرگوار ندا میکرد:«وا جداه، وا محمداه، وا علیاه، وا حسناه، وا حسیناه».حضرت زینب گریست و فرمود:«ویلک یا شمر، رفقا بیتیم النبوة، و سلیل الرسالة، و حلیف التقی، و تارج الخلافة».«وای بر تو ای شمر، بر این یتیم خاندان نبوت و جانشین رسالت و تاج
خلافت و آنکه ملازم
تقواست نرمی کن».آنقدر فرمود، تا شمر را از آن جناب دور کرد.جاریهای سالخورده و سیاهرو پیش آمد و زینب را سوار کرد. پرسیدم: کیست؟ گفتند: فضه کنیز فاطمه علیهاالسلام است.بعد امام سجاد علیهالسلام را بر شتر لاغر سوار کردند. از شدت ضعف قادر بر سواری نبود. به ابنسعد خبر دادند. آن حرامزاده گفت: پاهای مبارکش را زیر شکم شتر ببندید. چنان کردند و آنان را بدینگونه حرکت دادند. (1)از اخبار و گفتار بزرگان چنین استفاده میشود که اهل بیت دو مرتبه به قتلگاه آمدند، یکی بعد از شهادت آن سرور، هنگامیکه اسب بیصاحب به خیمهها آمد، که در عبارت زیارت ناحیه آمده است،«الی مصرعک مبادرات»«زنان به سوی قتلگاه تو شتافتند».مرتبهی دوم روز یازدهم وقتی که اسراء را به کوفه میبردند، از عبارت مرحوم سید بن طاووس و غیره استفاده میشود که خودشان تقاضا کردند ما را از قتلگاه عبور دهید.
1) 999. معالی السبطین: 54:2.
مرحوم شیخ مفید مینویسد: چون ابنسعد از کربلا کوچ کرد، گروهی از بنیاسد که در غاضریه بودند (وقتی دانستند که ابنسعد و لشکر او از کربلا بیرون رفتهاند) نزد اجساد مطهر حسین علیهالسلام و یارانش آمده، و بر آنان نماز گزارده، (و آنان را دفن کردند به این ترتیب که) حسین علیهالسلام را در همین جائی که اکنون قبر شریف اوست دفن نموده، و فرزندش علیاصغر را کنار پای آن حضرت.برای شهیدان دیگر از خاندان که اطراف آنجناب بر زمین افتاده بودند، گودالی در پایین پای حسین علیهالسلام کنده، و همگی را گرد آورده، در آنجا دفن کردند.عباس بن علی علیهماالسلام را در همانجا که کشته شده بود - سر راه غاضریه جائی که اکنون قبر شریف اوست - دفن نمودند. (1)مرحوم عمادالدین طبری مینویسد: چون عمرسعد ملعون از کربلا رفت، قومی از بنیاسد که کوچ کرده میرفتند، چون به کربلا رسیدند و آن حالت را دیدند، امام حسین علیهالسلام را دفن کردند و علی بن الحسین را در پایین پای او نهادند، و حضرت عباس را بر کنار فرات آنجا که شهید شده بود به خاک سپردند، و برای باقی شهداء قبری کندند و جمله را در آن قبر نهادند. و حر بن یزید را نزدیکان او در جائی که او را شهید کرده بودند دفن نمودند.معین نیست قبرهای شهداء که هر یک کدام است ولی شکی نیست که حائر، از جانب پایین امام حسین علیهالسلام بر جملگی احاطه دارد، الا اینکه علیاصغر نزدیکتر است به پایین پای امام حسین علیهالسلام.
1) 1000. ارشاد: 118:2.
و بنیاسد بر قبائل عرب فخر میکردند که ما نماز بر حسین علیهالسلام گزاردیم، و در دفن
امام و اصحاب او شرکت کردیم (1)مورخین در اینجا ذکر نکردهاند که حضرت امام سجاد علیهالسلام برای دفن پدرش و سایر شهداء حاضر شدهاند، و بعضی خیال کردهاند که چون آن حضرت بدست دشمنان اسیر بوده نمیتوانسته به کربلا بیاید و پدر بزرگوارش را دفن کند، و لکن طبق احادیث صحیح که علماء امامیه نقل نموده (2)و طبق اصول مذهب ما که جز امام نمیتواند متصدی غسل و کفن و دفن امام شود، امام سجاد علیهالسلام برای دفن سیدالشهداء علیهالسلام به کربلا آمدند، و این برای امام آسان است گرچه به ظاهر به دست دشمن اسیر باشد.بعلاوه در خصوص دفن امام حسین علیهالسلام بدست امام سجاد علیهالسلام روایات زیادی نقل شده است، به کتب احادیث مراجعه شود، و ما برخی از آنها را نقل میکنیم.در احتجاج حضرت رضا علیهالسلام بر واقفیه است که علی بن أبی حمزه بر آن حضرت اعتراض کرد که از پدران شما برای ما روایت شده است که متصدی جنازه امام جز امام نباشد (چون فرقه واقفه منکر امامت حضرت رضا علیهالسلام بودند، و در وقت وفات موسی بن جعفر علیهالسلام آن حضرت در مدینه بودند، و جنازهی امام علیهالسلام در بغداد به دست مأموران هارون بود، منظورش این بود که اگر حضرت رضا علیهالسلام امام بود باید در دفن و کفن پدر شرکت کند و چون شرکت نکرده امام نباشد).امام هشتم علیهالسلام در جوابش فرمودند: مرا خبر ده، حسین بن علی علیهماالسلام امام بود یا نبود؟ گفت: امام بود.
حضرت فرمودند: چه کسی متصدی دفن او شد؟ گفت: علی بن الحسین. حضرت فرمودند: علی بن الحسین کجا بود، او در کوفه محبوس و در دست ابنزیاد اسیر بود؟
گفت: علی بن الحسین پنهان بیرون رفت و آنها ندانستند، و به کربلا آمد و متولی امور دفن پدرش شد.امام رضا علیهالسلام به او فرمودند: آنکس که به علی بن الحسین قدرت داد که به کربلا آید و متولی امر پدر شود، صاحب این امر توانائی میدهد که از مدینه به بغداد آید و متصدی دفن پدر گردد، با آنکه در زندان بود و نه اسیر. (1)در این حدیث علاوه بر اینکه صراحت دارد که امام را امام دفن میکند، میرساند قضیه دفن حضرت امام حسین علیهالسلام بدست امام سجاد علیهالسلام آنقدر شهرت داشته که حتی علی بن ابی حمزه هم بدان معترف بوده است.مرحوم شیخ صدوق و شیخ طوسی قدس سره از امام صادق علیهالسلام روایت کردهاند که: بامدادی امسلمه را گریان دیدند، به او گفتند: چرا گریه میکنی؟ گفت: دیشب پسرم حسین علیهالسلام کشته شد. چونکه از زمان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تاکنون آن حضرت را به خواب ندیده بودم، ولی دیشب او را عزادار و دل شکسته دیدم، عرض کردم: یا رسولالله، چرا شما را گریان و محزون میبینم؟ فرمودند: پیوسته تا صبح برای حسین و اصحابش قبر میکندم. (2)این حدیث دلالت دارد که رسول گرامی اسلام نیز در تدفین سیدالشهداء علیهالسلام شرکت داشتهاند.مرحوم ملاباقر بهبهانی از بعضی کتب معتبره روایت کرده که چون عمرسعد از کربلا کوچ کرد و اسراء و سرهای شهداء را به کوفه برد، قبیله بنیاسد در کنار فرات
خیمه زدند. زنان ایشان بیرون رفته که آب بیاورند، دیدند بدنهائی چند در کنار نهر و دور از فرات به روی خاک افتادهاند، و در میان ایشان بدن مبارکی است که منورتر و عطر وی بیشتر بود.صیحه زدند و ناله کردند و گفتند: بخدا این جسد حسین علیهالسلام و اینها اجساد اهل بیت
اوست. نالهکنان به خیمههای خود برگشتند و گفتند: ای بنیاسد، شما نشستهاید و بدن حسین و اهل بیت و یاران او مانند قربانی روی ریگ افتاده، و باد خاک را بر بدنهای آنها میرساند! اگر شما محبت و موالات آنها دارید، بیائید و آنها را دفن کنید وگرنه خود دفن میکنیم.گفتند: از ابنزیاد و ابنسعد میترسیم که لشکر به سوی ما بفرستند، و ما را بکشند و غارت کنند.بزرگ قوم گفت: نگهبانانی سر راه کوفه بگماریم و ما خود بدنها را دفن کنیم.چون کنار بدن حسین علیهالسلام آمدند گریستند و هر چه کردند آن بدن مطهر را بردارند نتوانستند، گفتند: اول سائر شهداء را دفن میکنیم.بزرگ آنها گفت: کسی این اجساد را نمیشناسد، چون بیسر و خاکآلوده افتادهاند، و اگر کسی از ما بپرسد چه جواب بگوئیم؟در این سخن بودند که سواری رسید. چون او را دیدند متفرق شدند. آن سوار آمد و پیاده شد، مانند رکوع تعظیم نمود و خود را روی جسد امام حسین علیهالسلام انداخت و او را میبوسید و میبوئید، و آنقدر گریست که روبند وی از اشک چشمانش تر شد، پس سر خود را برداشت و فرمود: چرا اینجا ایستادهاید؟ گفتند: برای تماشا آمدهایم، فرمود: نه برای دفن کردن آمدهاید.گفتند: آری لیکن نتوانستم جسد اطهر حسین علیهالسلام را دفن کنیم و سایر شهدآء را هم نشناختیم.(چون آن سوار این سخن را شنید ناله کرد و آه جانسوز از جگر کشید و صدای
گریه - به «یا أبتاه، یا أبا عبدالله، لیتک کنت حاضرا و ترانی أسیرا ذلیلا».«پدر جان، کاش بودی و مرا اسیر و ذلیل میدیدی».- بلند نمود، و به ما فرمود: من شما را بر آنها دلالت میکنم).
برخاست و خطی کشید و فرمود: اینجا را بکنید. چون حفر کردند، فرمود: اینها را بیاورید و به عدهای از اجساد اشاره کرد، و هفده تن بیسر را در همان مکان دفن نمودیم.بعد خط دیگری کشید و فرمود: گود کنید، و باقی اجساد شریفه را در آنجا دفن کردیم، فقط یک بدن را استثناء نمود و فرمود: بالای سر شریف دفن شود.خواستیم در دفن بدن امام حسین علیهالسلام او را کمک کنیم، با مهربانی فرمود: احتیاجی به شما نیست. گفتیم: چگونه در حالیکه ما نتوانستیم عضوی از آن را حرکت دهیم؟! «فبکی بکاء شدیدا فقال: معی من یعیننی».«به شدت گریست و فرمود: با من کسی هست که مرا کمک میکند».آنگاه هر دو دست خود را بر پشت امام علیهالسلام گذاشت و فرمود:«بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی ملة رسولالله، هذا ما وعدنا الله و رسوله، و صدق الله و رسوله، ماشاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم».و تنها آن بدن را وارد قبر کرد.«ثم وضع خده علی منخره الشریف و هو یبکی و یقول: طوبی لأرض تضمنت جسدک الشریف، أما الدنیا فبعدک مظلمة و الاخرة بنورک مشرقة،أما الحزن فسرمد و اللیل فمسهد، حتی یختار الله لی دارک التی أنت مقیم
بها، فعلیک منی السلام یابن رسولالله و رحمة الله و برکاته»«سپس صورت بحلقوم بریدهی پدر گذاشت و فرمود: خوشا بحال زمینی که بدن شریف تو را دربر
گرفت. دنیا بعد از تو تاریک شد و آخرت به نور تو روشن گردید. حزن من همیشگی شد و شبهایم بیداری، تا اینکه خداوند برگزیند برای من منزلی را که تو در آن مقیم هستی. سلام من بر تو باد ای پسر رسول خدا».آنگاه خشت بر روی قبر مطهر چید و خاک بریخت و دست خود را بر قبر مبارک نهاد و با انگشتان خود نوشت:«هذا قبر الحسین بن علی بن أبیطالب الذی قتلوه عطشانا غریبا».بعد به ما فرمود: ببینید کسی باقی مانده؟ گفتن: آری بدن شجاعی کنار نهر علقمه افتاده، و دو جسد نزد وی هست که از زیادی زخم هر طرف را حرکت دهیم طرف دیگر به زمین میماند.فرمود: برویم آنجا، چون او را بدید خود را روی آن بدن انداخت میگریست و میبوسید و میفرمود:(«یا عماه، لیتک تنظر حال الحرم و البنات و هن ینادین وا عطشاه وا غربتاه»«ای عمو کاش میدیدی حال حرم و دختران را که فریاد وا عطشاه، وا غربتاه مینمودند»)«علی الدنیا بعدک العفا، یا قمر بنیهاشم، فعلیک منی السلام من شهید محتسب و رحمة الله و برکاته»«بعد از تو خاک به سر دنیا ای قمر بنیهاشم، سلام من بر تو باد که در راه خدا کشته شدی و پاداش گرفتی و رحمت و برکات خدا بر تو باد».
ص651
آنگاه زمین را حفر کردیم و او تنها آن جسد شریف را به خاک سپرد، و از ما کسی را با خود شریک نکرد، و خشت بر روی قبر چید و خاک بریخت، بعد به ما امر کرد دو جسد دیگر را دفن کردیم.(چون از دفن آنها فارغ شدیم آن سوار گفت: برویم و جسد حر بن یزید را هم دفن کنیم. او روان گردید و آن جماعت از عقب او روان شدند تا آنکه به آن جسد رسیدند.آن سوار بر سر او ایستاده و گفت:«أما أنت، فقد قبل الله توبتک، و زاد فی سعادتک ببذلک نفسک أمام ابن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم»«خداوند توبهی تو را قبول کرد، و سعادت تو را زیاد نمود، بجهت آنکه جان خود را در راه پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بذل نمودی».بنیاسد اراده نمودند که جسد او را بنزد اجساد شهداء حمل نمایند، او منع نمود و فرمود: او را در مکان خودش دفن نمائید.)آنگاه آن بزرگوار سوی اسب خود رفت که سوار شود. ما اطراف او را گرفتیم که از وی بپرسیم. خودش فرمود: اما قبر حسین علیهالسلام که دانستید. و گودال اولی، اهل بیت او یعنی جوانان بنیهاشمی هستند و نزدیکتر از همه فرزندش علیاکبر است. و حفرهی دوم؛ قبور اصحاب او، و قبر جدا علمدارش حبیب بن مظاهر.و قهرمان افتاده در کنار نهر، عباس بن امیرالمؤمنین علیهالسلام است، و آن دو جسد دیگر از اولاد امیرالمؤمنین علیهالسلام میباشند. اگر کسی از شما پرسید او را آگاه کنید.گفتیم: تو را قسم میدهیم به آن جسد مبارکی که تنها دفن کردید، خود را معرفی نمائید. فرمود: من امام شما علی بن الحسین هستم. گفتیم: تو علی هستی! فرمود: آری
و از نظر ما غائب شد. (1)
از روایت شیخ طوسی قدس سره استفاده میشود که بنیاسد حصیر تازهای آوردند و بدن حسین علیهالسلام با آن دفن شد، زیرا از دیزج (که متوکل ملعون او را برای از بین بردن قبر حسین علیهالسلام مأمور کرده بود) روایت شده که گفت: من با غلامان مخصوص خود آمدم و قبر حسین علیهالسلام را شکافتم، حصیر تازهای دیدم که بدن حسین علیهالسلام روی آن بود، و بوی مشک از آن میآمد، و آن حصیر را به حال خود گذاشتم و دستور دادم خاک بر آن ریختند و آب بر آن بستم. (2)حق أن لا تکفنوا علویا بعد ما کفن الحسین بوارالا تملوا لکم عن الشمس ظلا ان فی الشمس مهجة الأبرارلا تشقوا لال بهر قبورا و ابن طه ملقی بلا اقبارمحمد سعید بن عبدالله حائری در مقتل خود بعد از نقل آمدن بنیاسد برای دفن شهداء، و آمدن حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام برای دفن پدرش، روایت کرده که از بسیاری جراحات و جدا بودن اعضاء مقدسه آن حضرت به طائفه بنیاسد فرمودند که حصیری آوردند.دو دست پیدا شد و آن بدن را گرفت و آن دو دست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و آن اعضاء قطع شده را بر روی آن بوریا جمع آورده، حتی انگشت مبارک را که بجدل ملعون قطع کرده بود دفن نمودند. (3)جمعی از زوار در کربلا خدمت عالم بزرگوار مرحوم سید مرتضی کشمیری
رسیده از قبر شاهزاده علیاصغر پرسیدند. ایشان پس از گریه زیاد پاسخ دادند نمیدانم، صبح بیائید پاسخ قانع کنندهای پیدا کنم.شب در خواب حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را دید، فرمودند: آقای کشمیری، چرا جواب
زائرین مرا ندادی؟عرض کردم: یا أبا عبدالله، من چه بگویم قبر آن عزیز را نمیدانستم.فرمودند: بدان و به آنها بگو: قبر عزیزم روی سینهی من است. (1)قبلا بیان کردیم که آن حضرت بدن کودک خود را، پشت خیمهها دفن نمود، و از خبر ابوخلیق استفاده شد که بدن مطهر شاهزاده را از خاک بیرون آوردند. ظاهرا امام سجاد علیهالسلام بدن شریف آن کودک را دفن نموده باشد.مرحوم آیةالله بیرجندی بعید دانسته که بدن حر جدای از شهداء دفن شده باشد ولی بعد مینویسد: و لیکن حکایت نبش قبر حر در زمان شاه اسماعیل صفوی، و دیدن بدن مطهر او تازه، و گرفتن دستمال از سر او، و خون آمدن تا آنکه همان دستمال را بر سر او بستند، «در انوار نعمانی» ذکر نموده (که ما داستان او را در فصل مقتل حر نقل کردیم).مرحوم محدث قمی مینویسد: مرحوم شهید قدس سره در کتاب «دروس» بعد از ذکر فضائل زیارت حضرت ابی عبدالله علیهالسلام مینویسد: هرگاه زیارت کرد آنجناب را پس زیارت کند فرزندش علی بن الحسین علیهماالسلام، و زیارت کند شهداء را و برادرش حضرت عباس علیهالسلام و زیارت کند حر بن یزید علیهالسلام را...و این کلام ظاهر بلکه صریح است که در عصر شیخ شهید رحمهالله قبر حر در آنجا معروف، و نزد آن شیخ جلیل معتبر بوده، و همین قدر در این مقام برای ما کافی است.
1) 1008. مقتل جامع: 450:1.
(1)بعضی سبب بردن او را از میان شهداء چنین ذکر کردهاند که نخواستند لشکر کوفه جسد او را پایمال کنند.و بعضی گفتهاند: مادرش همراه او بود و نعش او را از شهداء دور کرد. (2)مرحوم عمادالدین طبری مینویسد: حربن یزید را نزدیکان او در جائی که شهید شده بود دفن کردند. (3)نکتهی قابل توجه آنکه: حضرت علیاکبر علیهالسلام پایین پای پدر دفن میشود از جهت قرب به پدر، و به لحاظ امتیازی که در میان خاندان آن حضرت برخوردار بود. و حضرت ابوالفضل علیهالسلام جدا دفن میشود تا عظمت و بزرگواری ایشان مشخص، و از مقام شامخ وی تجلیل شده باشد و زائرین آن جناب نیز از فیض عظمی برخوردار گردند.اما جناب حبیب بن مظاهر به خاطر بزرگی سن، و امتیازی که در میان اصحاب از آن برخودار بود.و اما جناب حر؛ تا علاوه بر سپاس از ایثار و فداکاری وی، بیانگر مقام شامخ توبه باشد.
معروف است که اجساد طاهره سه روز غیر مدفون روی زمین باقی ماند. (1)مرحوم سپهر مینویسد: بالجمله شهداء را بیشتر در روز دوازدهم که روز سوم شهادت ایشان بود به خاک سپردند. (2)مرحوم آیةالله بیرجندی گوید: اکثرا دفن شهداء را در روز دوازدهم محرم نوشتهاند... (3)و نیز مرحوم خیابانی دفن شهداء را روز دوازدهم مینگارد. (4)ولیکن مرحوم مقرم به نقل از «اثبات الوصیة» مسعودی مینویسد: در روز سیزدهم محرم امام سجاد برای دفن پدر بزرگوارش آمد.
در زیارت ناحیه مقدسه حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه الشریف - میفرمایند:«و رفع علی القناة رأسک و سبی أهلک کالعبید، و صفدوا فی الحدید، فوق أقتاب المطیات، تلفح وجوههم حر الهاجرات، یساقون فی البراری، أیدیهم مغلولة الی الأعناق، یطاف بهم فی الأسواق».سر مبارک تو بر فراز نی زده شد، و اهل و عیالت همچون بردگان به اسیری گرفته شدند، و بر بالای جهاز شتران، در غل و زنجیر به بند کشیده شدند، حرارت آفتاب داغ نیمروز چهرههایشان را میسوزانید، در صحرا و بیابانها به جلو (منزل به منزل) برده میشدند، دستهایشان با زنجیر به گردنهایشان بسته شده و در بازارها گردانیده میشدند» (2)مرحوم حاج ملا سلطانعلی روضهخوان تبریزی که از عباد و زهاد بود، نقل کرد که در خواب خدمت حضرت بقیةالله - عجل الله تعالی فرجه الشریف - رسیدم، عرض کردم: مولای، آنچه در زیارت ناحیهی مقدسه آمده که فرمودید:«فلأندبنک صباحا و مساء و لأبکین علیک بدل الدموع دما» (3)صحیح است؟
فرمودند: آری صحیح است، عرض کردم: آن مصیبتی که بجای اشک خون گریه میکنید کدام است، آیا مصیبت علیاکبر است؟ فرمودند: اگر علیاکبر زنده بود در این مصیبت او هم خون گریه میکرد.گفتم: آیا مصیبت حضرت عباس است؟ فرمودند: اگر حضرت عباس هم زنده بود او نیز در این مصیبت خون گریه میکرد.
گفتم: لابد مصیبت حضرت سیدالشهداء علیهالسلام است؟ حضرت فرمودند: حضرت سیدالشهداء علیهالسلام اگر زنده بود ایشان هم در این مصیبت خون گریه میکردندعرض کردم: پس کدام مصیبت است؟ فرمودند: مصیبت اسیری زینب علیهاالسلام میباشد، که همیشه باید برای آن خون گریست. (1)ذیل حدیث امایمن که حضرت زینب علیهاالسلام برای حضرت سجاد علیهالسلام نقل فرمود: چنین آمده: زینب فرمود:چون ابنملجم ملعون ضربت به پدرم زد، آثار مرگ بر آن حضرت مشاهده کردم، به پدرم عرض کردم: پدر جان، امایمن برای من حدیثی نقل کرده، دوست دارم که از شما بشنوم.آن حضرت فرمودند: ای دخترم، حدیث همانگونه است که امایمن روایت کرده (و حضرت اضافه فرمودند):«و کأنی بک و بنساء أهلک سبایا بهذا البلد، أذلاء خاشعین، تخافون أن یتخطفکم الناس، فصبرا صبرا، فوالذی فلق الحبة و برء النسمة ما لله علی ظهر الأرض یومئذ ولی غیرکم و غیر محبیکم و شیعتکم»«گویا میبینم تو و دیگر زنان اهل بیت را که در این شهر کوفه اسیر و خوار و ذلیل گردید، و چنان
بیمناک میباشید که گویا غارتگران شما را میربایند، پس صبر کنید و شکیبائی ورزید، سوگند به آنکه دانه را شکافت و موجودات را آفرید که در آن روز بر روی زمین غیر از شما
1) 1019. عبقری الحسان مرحوم نهاوندی: 98:1 بساط دوم.
و دوستان و شیعیان شما ولیای نمیباشد» (1)در خطبهای که حضرت زینب علیهاالسلام در مجلس یزید ایراد فرمود آمده؛«أ من العدل یا بن الطلقاء (2)تخذیرک حرائرک و امائک، و سوقک بنات رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم سبایا، قد هتک ستورهن و أبدیت وجوهن، تحدو بهن الأعداء من بلد الی بلد، یستشرفهن أهل المناهل و المناقل، و یتصفح وجوهن القریب و البعید و الدنی و الشریف، لیس معهن من رجالهن ولی و لا من حماتهن حمی»«ای فرزند آزادشدگان، این رسم عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده جای دادهای، ولی دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسیر و دست بسته در برابرت، پردههای احترامشان هتک شده و صورتهایشان نمایان، دشمنان آنان را شهر به شهر میگردانند، و در مقابل دیدگان مردم بیابانی و کوهستانی، و در چشمانداز هر نزدیک و دور و
هر پست و شریف، نه از مردانشان سرپرستی دارند و نه از یارانشان حمایت کنندهای» (3)در «عوالم» آمده که چون امام حسین علیهالسلام عزم خروج از مدینه نمود، امسلمه همسر رسول گرامی در خدمت آن سرور رسید و عرض کرد:فرزندم با سفر خود به عراق مرا محزون مکن، زیرا از جدت شنیدم که فرمودند: فرزندم حسین در کربلا شهید میشود.امام حسین علیهالسلام فرمودند: ای مادر، این را خود میدانم....
1) 1020. کامل الزیارات : 266 ب 88 آخر حدیث، بحارالانوار: 183:45.
2) 1021. کلام حضرت زینب علیهاالسلام نمایانگر تحقیر یزید لعین است، و اشاره دارد به جریان فتح مکه توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و زمانیکه ابوسفیان جد یزید با مشاهده قدرت اسلام ایمان آورد و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از او گذشتند و فرمود: «أنتم الطلقاء» و آنها را مورد عفو خود قرار داد.
3) 1022. لهوف : 182، مقتل خوارزمی: 64:2، بحارالانوار: 134:45.
و فرمودند: مادرم«قد شاء الله عزوجل أن یرانی مقتولا مذبوحا ظلما و عدوانا و قد شاء أن یری حرمی و رهطی و نسائی مشردین، و أطفالی مذبوحین، مأسورین، مقیدین و هم یستغیثون فلا یجدون ناصرا و لا معینا»«خدای عزوجل خواسته که مرا کشتهی ظلم و عدوان ببیند و اهل و عیال و خاندان و زنان مرا پریشان و در بدر بنگرد، و اطفالم را سر بریده و اسیر و مغلوب، در بند و زنجیر ببیند، که همی استغاثه کنند و یاور و فریادرسی نیابند» (1)نظیر این معنا را امام حسین علیهالسلام هنگام خروج از مکه به برادر خود محمد حنفیه فرمودند:«ان الله قد شاء أن یریهن سبایا». (2)
و نیز امام حسین علیهالسلام در وداع با فرزندش امام سجاد علیهالسلام فرمودند:«... و کأنی بک یا ولدی أسیر ذلیل مغلولة یداک، موثوقة رجلاک»«گویا تو را میبینم ای فرزندم که اسیر و ذلیل، دست و پایت را با غل و زنجیر ببندند» (3)خداوند به موسی فرمودند:... ای موسی«و تنفر فرسه و تحمحم و تصهل و تقول فی صهیلها: الظلیمة الظلیمة من أمة قتلت ابن بنت نبیها فیبقی ملقی علی الرمال من غیر غسل و لا کفن، و ینهب رحله و و تسبی نساوه فی البلدان و یقتل ناصره، و تشهر
رؤوسهم مع رأسه علی أطراف الرماح...»«اسب فرار میکند و شیهه میکشد و میگوید: ای داد، ای داد از امتی که فرزند پیغمبر خود را میکشند، پس او را به روی خاک بیغسل و کفن بیندازند، اسباب او را به غارت برند، و زنان او را به شهرها بگردانند، و یاران او را شهید نمایند، و سرهای ایشان را با سر آن حضرت بر سر نیزهها کنند، و در بلاد بگردانند...» (1)چون حضرت زینب علیهاالسلام به دنیا آمد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را خبر کردند. آن حضرت به خانه فاطمه علیهاالسلام تشریف آوردند و فرمودند: دخترم، این نوزاد را پیش من آور.چون آن کودک را خدمت پیامبر بردند او را گرفت و به سینه چسبانید، و صورت بر
سوار نمود. سپس پدرم گوشهای نشست و اشکش جاری شد.حضرت زینب به پدرم عرض کرد: شما را سوگند میدهم به مادرت زهرا که علت گریه شما چیست؟ فرمود: برای اسیری که در پیش رو دارید.و در کتاب «لؤلؤ و مرجان» مینویسد: ابوحمزه ثمالی گوید: وارد شدم بر حضرت سجاد، مشاهده نمودم که آن حضرت اشک فراوان میریزد، سبب آن را پرسیدم، فرمود: به خاطر اسارت اهل بیت علیهمالسلام. (2)در «اسرار الشهادة» و دیگر کتب آمده است: راوی گفت قریب چهل محمل دیدم با پوشش گرانبها مزین، و امام حسین علیهالسلام فرمودند: بنیهاشم محارم خود را سوار نمایند.در آن حال که به آن حشمت و جلال مینگریستم، از سرای حسینی جوانی بلند بالا که خالی بر روی او، و صورت تابنده چون ماه داشت بیرون آمد و فرمود: ای بنیهاشم دور شوید.آن دو زن بیرون آمدند که از نهایت عفت دامن کشان، و کنیزکان اطراف آنها را
گرفته بودند. آن جوانان زانو گرفت و آن دو سوار شدند.پرسیدم: ایشان کیانند؟ گفتند: زینب و امکلثوم دختران امیرالمؤمنین علیهالسلام، و این جوان ماه بنیهاشم عباس بن علی علیهالسلام است...
روز دوازدهم محرم، اهل بیت رسالت علیهمالسلام به شهر کوفه وارد شدند. (2)چون خبر به ابنزیاد رسید که اهلبیت به کوفه نزدیک شدهاند، دستور داد که سرهای شهداء - که قبلا ابنسعد فرستاده بود - برگردانند، و بر سر نیزهها نصب کنند، و پیش روی اهل بیت حرکت داده، همراه اسراء وارد شهر کنند، و در کوچه و بازار بگردانند، تا قهر و غلبه سلطنت یزید بر مردم معلوم گردد، و بر ترس مردم افزوده شود.مردم کوفه چون از ورود اهل بیت علیهمالسلام آگاه شدند از شهر بیرون رفتند.مرحوم محتشم فرموده:چون بیکسان آل بنی در بدر شدند در شهر کوفه نالهکنان نوحهگر شدندسرهای سروران همه بر نیزه و سنان در پیش روی اهل حرم جلوهگر شدنداز نالههای پردگیان، ساکنان عرش جمع از پی نظاره بهر رهگذر شدندبیشرم امتی که نترسید از خدا بر عترت پیمبر خود پرده در شدنددست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت هر دم نمک فشان بجفای دگر شدند (3)ابنسعد بهمراه اسیران راه پیمود، چون به نزدیکی کوفه رسید مردم کوفه برای تماشای اسیران گرد آمدند.
راوی گفت: زنی از زنان کوفه سربرآورد (1)و گفت:«من أی الأساری أنتن؟ فقلن: أساری آل محمد علیهمالسلام»«شما از اسیران کدام قبیلهاید؟ گفتند: ما اسیران
آل محمدیم».زن چون این سخن را شنید، از بام فرود آمد، و هر چه چادر و جامه و روسری داشت جمع کرد و به اسیران داد و آنان پوشیدند.راوی گفت: همراه زنان علی بن الحسین علیهالسلام بود، که از بیماری رنجور و لاغر شده بود. و دیگر حسن بن حسن مثنی بود که نسبت به عمو و امام خود فداکاری نمود و ضرب شمشیرها و زخم نیزهها را تحمل کرد، و چون از زیادی زخم ناتوان شد، او را که هنوز رمقی داشت از میدان کارزار بیرون بردند.در کتاب «مصابیح» مینویسد: حسن بن حسن مثنی در رکاب عمویش آن روز هفده نفر را کشت و هیجده زخم برداشت و از پای درآمد. دائی او اسماء بن خارجه او را برداشت و به کوفه برد، و به درمانش پرداخت، تا آنکه بهبودی یافت و او را به مدینه باز گردانید.زید و عمرو دو فرزند امام حسن علیهالسلام نیز همراه کاروان اسیران بودند.اهل کوفه چون نگاهشان بر آنان افتاد گریستند و نوحهسرائی نمودند. امام سجاد علیهالسلام فرمودند: شما برحال ما نوحه و گریه میکنید، پس آنکس که ما را کشت که بود؟! (2)علامه مجلسی رحمهالله از بعضی کتب معتبره از مسلم گچکار روایت کرده که گفت: ابنزیاد مرا به تعمیر فرمانداری گماشته بود، در این بین که مشغول کار بودم سر و صدا و هیاهو از اطراف کوفه شنیدم. از آن خادمی که با من بود پرسیدم؛ این ضجه و ناله در کوفه چیست؟ گفت: همین ساعت سر مرد خارجی که بر یزید خروج کرده
آوردهاند. گفتم: این خارجی کیست؟ گفت: حسین بن علی.چون این شنیدم صبر کردم تا آن خادم بیرون رفت، آنگاه سیلی محکمی بر صورت خود زدم که بر چشمم ترسیدم. دست و صورتم که گچی بود شستم و از پشت فرمانداری بیرون آمدم تا به کناسه رسیدم.مردم منتظر آمدن اسیرها و سرها بودند، من هم ایستادم. ناگاه نزدیک به
چهل محمل و هودج پیدا شد که بر چهل شتر حمل میکردند، و در میان آنها، زنان و حرم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام و اولاد فاطمه علیهاالسلام بودند، و علی بن الحسین علیهالسلام بر شتر برهنه سوار بود، و از سختی زنجیر، خون از رگهای گردنش جاری بود، گریه میکرد...مسلم گفت: مردم کوفه را دیدم که به اطفال خرما و نان و گردو میدهند، امکلثوم بر اهل کوفه بانگ زد و فرمود:«ان الصدقة علینا حرام»«صدقه بر ما اهل بیت حرام است»و آنها را از دست کودکان میگرفت و دور میافکند، و مردم بر مصائب آنها گریه میکردند. سپس امکلثوم سر از محمل بیرون آورد و فرمود: ای اهل کوفه، ساکت باشید مردان شما ما را میکشند و زنان شما بر ما میگریند! خداوند در روز قیامت بین ما و شما حکم فرماید.آن بانو در حال سخن بود که ضجه و غوغا برخاست و سرهای شهداء را بر نیزه کرده آوردند. جلو آن سرها سر نورانی حسین علیهالسلام بود که تابنده و درخشنده و شبیهترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، محاسن شریفش به سیاهی شبه (که سنگ بسیار سیاه براقی است)، خضاب شده که سفیدی بن موها ظاهر شده بود، و چهرهای چون ماه میدرخشید، و باد محاسن شریفش را به راست و چپ حرکت میداد.
حضرت زینب چون نگاهش به سر مبارک افتاد، پیشانی خود را بر چوب جلو محمل زد که خون از زیر مقنعهاش فروریخت، و با سوز دل به آن سر اشاره کرد و فرمود:یا هلالا لما استتم کمالا غاله خسفه فأبدی غروباما توهمت یا شقیق فؤادی کان هذا مقدرا مکتوبایا أخی فاطم الصغیرة کلمها فقد کاد قلبها أن یذوبا(تا آخر اشعار)ای ماه نو که چون به کمال رسیدی خسوف ترا فروگرفت و پنهان گشتی.ای پارهی دلم، گمان نمیکردم چنین روزی مقدر و نوشته شده باشد.
ای برادر، با این فاطمه خردسال سخن گوی که نزدیک است دلش آب شود. (1)در «کشف الغمه» از عاصم نقل کرده که زر گفت: اول سریکه در اسلام بر نی زده شد سر امام حسین علیهالسلام بود، و من گریه کننده بیشتر از این روز ندیدم. (2)ابنزیاد سر حسین علیهالسلام را فرستاد در کوچههای کوفه و در میان قبایل بگردانند.از زید بن ارقم روایت شده که گفت: آن سر مقدس که بر نیزه بود بر من گذشت، و من در غرفه و بالا خانه خود نشسته بودم، چون برابر من رسید، شنیدم که این آیه را میخواند:(أم حسبت أن أصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا) (3)«آیا گمان کردهای اصحاب کهف و رقیم از آیات شگفت ما بودند؟».پس بخدا از هراس موی تنم راست شد، ندا کردم: بخدا ای پسر رسول خدا،
داستان سر تو شگفتتر و حیرت انگیزتر است. (1)ابیمخنف حکایت آمدن سهل شهروزی از حج به کوفه را نقل کرده است که شهر کوفه را دگرگون دید. بازار و دکانها بسته و جمعیت ازدحام کرده، بعضی خندان، بعضی گریان، او از مردی سؤال میکند؛ چه خبر است، خبر شهادت حسین علیهالسلام را به او میدهد، در همین حال اسراء و سرهای شهداء وارد میشوند. او در پایان مینویسد:سرهای منور و عیال آنجناب را آوردند تا به باب بنیخزیمه رسیدند، در آنجا مدتی
اسراء را نگاه داشتند، سر پرخون سید مظلومان برنیزه بلندی بود، دیدم لبهای مبارکش حرکت میکرد، چون گوش دادم سورهی کهف را میخواند، به این آیه رسید(أم حسبت أن أصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا)سهل گوید: گریستم و عرض کردم: ای مولا، امر تو عجیبتر و عظیمتر است (2)در «روضة الأحباب» مینویسد: چون ابنزیاد از نزدیک شدن اهل بیت به کوفه باخبر شد، پاسبانان و دیدهبانان شهر را امر کرد که مردم کوفه را خبر کنند، که در روز ورود اهل بیت هیچ کس اسلحه با خود حمل نکند، و با سلاح از خانه بیرون نیاید، و ده هزار تن سواره و پیاده از دلاوران لشکر بر خیابانها و راهها و محلهها و بازار شهر کوفه گماشت، تا مبادا در وقت عبور آنها شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام قیام کنند.
بشیر بن خزیم (حذیم بن شریک، و یا حذلم بن کثیر) گوید: آن روز زینب دختر علی علیهالسلام توجه مرا بخود جلب کرد، زیرا بخدا قسم، زنی را که سراپا شرم و حیا باشد از او سخنرانتر ندیده بودم، که گوئی سخن گفتن را از زبان امیرالمؤمین علی بن أبیطالب علیهالسلام فراگرفته بود، همینکه همراه با اشارهی دست به مردم گفت: ساکت شوند، نفس بر سینهها حبس شد، و زنگها که به گردن مرکبها بود از حرکت ایستاد، آنگاه فرمود:«الحمد لله و الصلاة علی أبی محمد و آله الطیبین الأخیار، أما بعد، یا أهل الکوفة، یا أهل الختل و الغدر، أتبکون؟! فلا رقأت الدمعة و لا هدأت الرنة، انما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوة أنکاثا، تتخذون أیمانکم دخلا بینکم. ألا و هل فیکم الا الصلف و النطف و الصدر الشنف و ملق الاماء و غمز الأعداء، أو کمرعی علی دمنة، أو کفضة علی ملحودة (2)ألا ساء ما قدمت لکم أنفسکم أن سخط الله علیکم و فی العذاب أنتم خالدون. أ تبکون و تنتحبون! ای والله، فابکوا کثیرا و اضحکوا قلیلا، فلقد ذهبتم بعارها و شنارها (شنآنها)، و لن ترحضوها بغسل بعدها أبدا. و أنی ترحضون قتل سلیل خاتم الأنبیاء (النبوة) و معدن الرسالة و سید شباب أهل الجنة، و ملاذ خیرتکم و
مفزع نازلتکم و منار حجتکم و مدرة سنتکم. ألا ساء ما تزرون، و بعدا لکم و سحقا فلقد خاب السعی و تبت
الأیدی و خسرت الصفقة و بؤتم بغضب من الله و ضربته علیکم الذلة و المسکنة. ویلکم یا أهل الکوفة، أتدرون أی کبد لرسول الله فریتم! و أی کریمة له أبرزتم! و أی دم له سفکتم، و أی حرمة له انتهکتم، و لقد جئتم بهم صلعاء عنفاء سوداء فقماء (و فی بعضها: خرقاء شوهاء) کطلاع الأرض أو ملاء السماء، أفعجبتم ان مطرت السماء دما، و لعذاب الاخرة أخزی، و أنتم لا تنصرون، فلا یستخفنکم المهل، فانه لا یحفزه البدار، و لا یخاف فوت الثار، و ان ربکم لبالمرصاد».«ستایش مخصوص خداست و درود بر پدرم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اولاد پاک و برگزیدهی او باد. ای مردم کوفه، ای نیرنگبازان و بیوفایان، به حال ما گریه میکنید؟ اشکتان خشک مباد و نالهی شما فروننشیند، مثل شما مثل آن زنی است که رشتههای خود را پس از تابیدن محکم، باز میکرد که عهد و قسمهای استوار و محکم خود را برای فریب یکدیگر و فسادکاری بکار برید. چه فضیلتی در شما هست؟ بجز لاف و گزاف و آلودگی و سینههای پرکینه، به ظاهر همچون کنیزان تملقگو، و بباطن همچون دشمنان سخنچین، یا مانند سبزیهائی هستید که بر منجلابها روئیده، و یا نقرهای (گچی) که با آن قبر مرده را بیارایند،
بدانید که برای آخرت خویش کردار زشتی از پیش فرستادید که به خشم خداوند گرفتار و در عذاب جاوید خواهید ماند. آیا گریه میکنید؟ و فریاد بلند میکنید؟ آری بخدا بایستی زیاد گریه کنید و کمتر بخندید که دامن خویش را به عار و ننگی آلوده نمودهاید که هرگز شست و شویش نتوانید کرد. چسان توانید خون پسر خاتم نبوت و معدن
رسالت را شست! خون سرور جوانان اهل بهشت و پناه نیکان شما و گریزگاه پیش آمدهای ناگوار شما، و جایگاه نور حجت شما و بزرگ و رهبر قوانین شما. بدانید که گناه زشتی را مرتکب شدید، از رحمت خدا دور باشید، و نابود شوید که کوششها به هدر رفت، و دستهای شما از کار بریده شد، و در معامله خود زیان دیدید، و به خشم خدا گرفتار شدید، و سکه خواری و بدبختی به نام شما زده شد. وای بر شما ای مردم کوفه، میدانید چه جگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بریدید، و چه پردهنشینی را از حرمش بیرون کشیدید؟ و چه خونی از او ریختید؟ و چه حرمتی از او هتک کردید؟ عروس عملیات شما کجل، گردن دراز، زشت و بدنما دندان گرازی، احمق، و بدخلق و بدقیافه، به لبریزی زمین و گنجایش آسمان، برای شما شگفتآور است که آسمان در این جریان خون بارید؟! همانا شکنجه عالم آخرت ننگینتر است،
و کسی شما را یاری نخواهد کرد، مهلت شما را سبکسر نکند و سوءاستفاده نکنید که پیشی گرفتن شما، خدا را شتابزده نمیکند و از دست رفتن انتقام نترسد که پروردگار شما در کمینگاه است».راوی گفت: بخدا قسم، آنروز مردم را دیدم که حیران و سرگردان میگریستند و از حیرت انگشت به دندان میگزیدند.پیرمردی را دیدم که در کنارم ایستاده بود آنقدر گریه میکرد که ریشش تر شده بود و میگفت: پدر و مادرم به قربان شما، پیران شما بهترین پیران و جوانان شما بهترین جوانان و زنان شما بهترین زنان و نسل شما بهترین نسل است، نه خوار میگردد و نه شکستپذیر است.به روایت احتجاج، حضرت علی بن الحسین علیهالسلام فرمودند:«یاعمة، اسکتی ففی الباقی من الماضی اعتبار، و أنت - بحمدالله -
عالمة غیر معلمة، فهمة غیر مفهمة، ان البکاء و الحنین لا یردان من قد أباده الدهر»«عمه، ساکت شو، برای بازماندگان از گذشتگان عبرت است و تو به حمد الله عالمی استاد ندیده و دانائی مکتب ندیدهای، براستی گریه و ناله از دستشدگان را برنگرداند».حضرت زینب علیهاالسلام خاموش شد (1)در فصل فوت حضرت زینب علیهاالسلام خواهد آمد که ملائکه در روز وفات آن مخدره مجلس میگیرند، و خطبه آن بانو را - که در بازار کوفه ایراد فرموده بود - میخوانند و گریه مینمایند
1) 1043. امالی شیخ طوسی: 90:1 مجلس 3 ح 51، لهوف : 146، مثیرالأحزان : 86، احتجاج: 29:2، بحارالانوار: 108:45 و مقتل خوارزمی: 40:2 با اختلاف کمی در عبارت.
سپس حضرت زینالعابدین علیهالسلام اشاره فرمود که ساکت شوید، همه ساکت شدند، بپاخاست و خدای را سپاس گفت و ثنا خواند و نام پیغمبر آورد و بر او درود فرستاد، بعد فرمودند:ای مردم، هر که مرا شناخت که شناخته است و هر که نشناخت من خود را به او معرفی میکنم، من علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب هستم،«أنا ابن من انتهک حرمته، و سلب نعیمه، و انتهب ماله و سبی عیاله، أنا ابن المذبوح بشط الفرات من غیر ذحل و لا تراث، أنا ابن من قتل صبرا و کفی بذلک فخرا»«من فرزند کسی هستم که احترامش هتک شد، و اموالش ربوده شد، و ثروتش بتاراج رفت، و اهل و عیالش اسیر شد. من فرزند کسی هستم که در کنار نهر فرات بیسابقه کینه و عداوت و بیآنکه خونی از او طلب داشته باشند سر بریدند. من پسر کسی هستم که او را با شکنجه کشتند (دورش را گرفتند هر کس هر چه در دست داشت بر بدن آنجناب زد تا شهید شد) و همین فخر کافی است».ای مردم، شما را بخدا سوگند، میدانید که شما بودید که برای پدرم نامه نوشتید و با او خدعه کردید! با او پیمان بستید و بیعت نمودید و به جنگش پرداختید، مرگ و نابودی بر شما با این کرداری که از پیش برای خود فرستادید، و رسوائی بر این رأی شما، با چه
دیدهای بر روی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نگاه خواهید کرد؟ هنگامی که به شما بگوید: چون عترت مرا کشتید و احترام مرا هتک کردید از امت من نیستید.
1) 1044. خصائص الزینبیه : 41.
راوی گفت: صداها از هر طرف برخاست و به یکدیگر میگفتند: نابود شدهاید و خود نمیدانید...
آنگاه فاطمه صغری خطبهای خواند، بعد از حمد خدا و بیان مظلومیت امیرالمؤمنین علیهالسلام و فرزند امام حسن علیهالسلام، بعضی از جنایات اهل کوفه را برشمرد.سپس امکلثوم دختر علی علیهالسلام از پس پردهی نازکی در حالی که با صدای بلند گریه میکرد خطبهای خواند، که در ضمن آن فرمود:ای مردم کوفه، رسوائی بر شما باد، آیا میدانید چه بلائی دامنگیر شما شده؟ و چه بار گناهی بر پشت کشیدید، و چه خونهائی ریختید؟ و با چه بزرگواری روبرو شدید؟ و از کودکانی لباس ربودید، و چه اموالی به تاراج بردید؟ بهترین مردان بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را کشتید...راوی نقل میکند: مردم صدا به گریه و نوحه بلند کردند، و زنان گیسوان پریشان نمودند و خاک بر سر ریختند و صورت به ناخن خراشیدند، و سیلی به صورت خود میزدند و صدا به واویلاه بلند کردند، و مردان به گریه افتادند و ریشها کندند، و از آن روز بیشتر هیچ مرد و زنی گریان دیده نشد.
1) 1045. لهوف : 157، مثیرالأحزان : 89، احتجاج: 31:2، بحارالأنوار: 112:45.
روز سیزدهم محرم اسراء و سر مقدس سیدالشهداء علیهالسلام را به مجلس ابنزیاد وارد نمودند.مرحوم سید بن طاووس و دیگران روایت کردهاند: (بعد از آنکه اسراء و سرهای مقدس شهداء در شهر کوفه گردانیدند) ابنزیاد در کاخ اختصاصی خود نشست و بار عام داد، سر حسین علیهالسلام را آوردند و در برابرش گذاشتند، و زنان و کودکان حسین علیهالسلام را به مجلس آوردند.حضرت زینب دختر علی علیهالسلام بطور ناشناس با پستترین جامههای خود که به تن داشت وارد شد و گوشهای نشست و کنیزان دورش را گرفتند.ابنزیاد پرسید: این زن کیست؟ زینب پاسخش نداد. دوباره پرسید، یکی از کنیزان گفت: این زینب دختر (علی، و) فاطمه، دختر رسول خداست.ابنزیاد ملعون رو به زینب نموده گفت: سپاس خدائی را که شما را رسوا کرد و کشت، و در آنچه شما آورده بودید دروغتان را آشکار کرد.حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: سپاس خداوندی را که ما را به وسیلهی پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله و سلم گرامی داشت و ما را به خوبی از پلیدی پاکیزه گردانید، همانا فاسق رسوا میشود و بدکار و تبهکار دروغ میگوید و او دیگری است نه ما.ابنزیاد گفت: دیدی خدا با برادر و خاندانت چه کرد؟ حضرت زینب فرمود:«ما رأیت الا جمیلا، هؤلاء قوم کتب الله علیهم القتل، فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاج و تخاصم، فانظر لمن یکون الفلج یومئذ، هلبتک أمک یا ابن مرجانة»
«از خداوند بجز خوبی ندیدم، اینان افرادی بودند که خداوند
1) 1046. به لهوف : 149 تا 156 و مثیرالأحزان : 87 و بحارالانوار: 110:45 و نفس المهموم : 396 تا 399 مراجعه شود.
سرنوشتشان را شهادت تعیین کرده بود. لذا آنان به خوابگاههای ابدی خود رفتند، و بهمین زودی خداوند میان تو و آنان جمع کند، تا تو را به محاکمه کشند. بنگر تا در آن محاکمه پیروزی از آن کیست؟ مادر به عزات بنشیند ای پسر مرجانه».ابنزیاد خشمگین شد گوئی تصمیم کشتن زینب را گرفت.عمرو بن حریث گفت: بر گفتهی زنان مؤاخذهای نیست.ابنزیاد ملعون گفت: خداوند از حسین و سرکشان و نافرمایان خاندان تو دل مرا شفا داد. زینب گریست، آنگاه فرمود: بجان خودم قسم، که تو بزرگ فامیل مرا کشتی و شاخههای مرا بریدی و ریشههای مرا کندی، اگر شفای دل تو در این است باشد.ابنزیاد گفت: این زن چه با قافیه سخن میگوید، و بجان خودم همانا پدرش نیز قافیهپرداز و شاعر بود.حضرت زینب فرمود: ای پسر زیاد، زن را با قافیهپردازی چکار؟پس ابنزیاد رو به علی بن الحسین علیهالسلام کرد و گفت: این کیست؟ گفته شد: علی بن الحسین است. گفت: مگر علی بن الحسین را خدا نکشت؟حضرت فرمود: برادری داشتم که نام او نیز علی بود، مردم او را کشتند. گفت: بلکه خدایش او را کشت. حضرت آیهای از قرآن تلاوت فرمود که: (خداوند جانها را به هنگام مرگ میگیرد) (1)ابنزیاد در خشم شد و گفت: هنوز جرئت پاسخگوئی به من داری؟! این را ببرید و گردنش را بزنید. عمهاش زینب به او چسبید و گفت: ای پسر زیاد، تو که کسی برای
1) 1047. سورهی زمر، آیهی 42.
من باقی نگذاشتی، اگر تصمیم کشتن این یکی را هم گرفتهای مرا نیز با او بکش.
حضرت به عمهاش فرمود: عمه جان آرام باش تا من با او سخن بگویم، و رو به آن ملعون کرده فرمود: ای پسر زیاد، مرا به مرگ میترسانی؟ مگر ندانستی که کشته شدن عادت ما، و شهادت مایهی سربلندی ماست. (1)ابنزیاد دستور داد سر مقدس را آوردند و آن را در پیش روی خود نهاده و به آن نگاه میکرد و پوزخند میزد. و در دست او قضیبی بود (2)که با آن به دندانهای پیشین حضرت میزد.در کنار آن حرامزاده بیشرم، زید بن ارقم - از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم - نشسته بود و او پیری سالخورده بود، چون این را بدید گفت: قضیب را از این دو لب بردار، زیرا بخدائی که جز او معبودی نیست بارها دیدم لبهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را که بر این لبها بود و بوسه میداد، سپس به گریه افتاد.ابنزیاد ملعون گفت: خدا چشمانت را بگریاند! آیا برای فتح و پیروزی که نصیبت ما شده میگریی؟ و اگر نه این بود که تو پیری بیخرد گشته و عقل از سرت بیرون رفته، گردنت را میزدم.زید بن ارقم از پیش او برخاسته و به خانهی خود رفت. (3)ابننما رحمهالله اضافه دارد که زید بن ارقم گفت: ای ابنزیاد، حدیث دیگری برایت نقل کنم که غیظت بیشتر گردد، دیدم پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم که حضرت حسن را بر دامن راست و حضرت حسین را بر دامن چپ نشانید، پس دست خود را بر سر آن دو گذاشت و فرمود:« اللهم انی أستودعک ایاهما و صالح المؤمنین»«خدایا آندو را با صالح مؤمنین
(که امیرالمؤمنین علیهالسلام باشد) نزد تو به ودیعت میسپارم».
حال چگونه باشد امانتداری تو با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم؟! (1)انس بن مالک نقل میکند: ابنزیاد را دیدم که با قضیب به دندانها حسین
ن میزد و میگفت: چه دندانها زیبائی داری. گفتم:«أم والله لأسوءنک، لقد رأیت رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم یقبل موضع قضیبک من فیه»«به خدا که تو را قبیح و رسوا مینمایم، دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که جای فرود آمدن قضیبت تو را از دهان او میبوسید» (2)مرحوم صدوق از حاجب ابن زاید روایت کرده که: چون سر امام حسین علیهالسلام را برای ابنزیاد آوردند، دستور داد که در طشت طلائی جلو او بگذارند و با چوب دستی به دندانهایش میکوفت و میگفت: زود پیر شدهای، ای ابا عبدالله.مردی از حاضران گفت: من رسول خدا را دیدم که جای قضیب تو را میبوسید. در جواب گفت: امروز عوض روز بدر است. پس دستور داد علی بن الحسین علیهماالسلام را به زنجیر کشیدند و با زنان و اسیران به زندان بردند... (3)بعضی اضافه کردهاند که چون ابنزیاد گفت: چه زود پیر شدهای! زینب در جواب فرمود: برادرم پیر نبود داغ علیاکبر او را پیر نمود. (4)در «تذکرة الخواص» مینویسد: گفته شده که رباب دختر امرء القیس، زن امام حسین علیهالسلام در مجلس ابنزیاد از دیدن سر اطهر شوهرش چنان بیتاب شد که از جا
برخاست و سر مطهر را از طشت برداشته بدامن خود نهاد، میبوسید و ناله جانگداز برکشید... (1)
مرحوم سید بن طاووس مینویسد: ابنزیاد دستور داد تا علی بن الحسین و خاندانش را به خانهای که کنار مسجد اعظم بود بردند. زینب فرمود: هیچ زن عرب نژادی حق ندارد به دیدن ما بیاید مگر کنیزان، که آنان هم مانند ما اسیری دیدهاند. (2)به روایت صاحب «روضة الأحباب» که از اکابر اهل سنت است: ابنزیاد بعد از زدن چوب دستی، سر حسین را برگرفت و در روی آن حضرت نگاه میکرد. ناگاه دستش بلرزید و آن سر مبارک به زانوی او فرود آمد و قطره خونی بر ران او چکید، از جامهی او گذشت و ران او را سوراخ کرد و از سوی دیگر بیرون آمد، و آن زخم را هر چند مداوا میکرد خوب نمیشد و بسیار متعفن بود، بناچار مشک بر آن میمالید که بوی ناخوش آن را همگان استشمام نکنند (3)ابن حجر که از متعصبین عامه است نقل کرده که چون سر حسین را به خانهی ابنزیاد آوردند از دیوارها خون روان شد. (4)در «تذکرة» از «طبقات ابنسعد» نقل کرده که مرجانه مادر ابنزیاد به پسرش گفت: ای خبیث، پسر رسول خدا را کشتی! بخدا هرگز بهشت را نخواهی دید. (5)بنگرید این جنایت ابنزیاد چقدر رسوا کننده بود و کار را به کجا کشانید که مادر بدکارهاش هم او را سرزنش میکند.
«کامل السقیفة» مینویسد: در این وقت که سر سلطان مظلومان را در کوچه و بازار و اطراف شهر میگرداندند، صد هزار جمعیت به تماشا بیرون آمدند و همراه سر میگشتند، بعضی از آن گروه شادمان و مسرور، و بعضی در ناله و اندوه بودند.و پدرم در «ریاض الأحزان» مینویسد: احدی از ترس ابنزیاد جرأت نداشت که از اسیران حمایت یا شفاعت کند.
مرحوم سید بن طاووس و شیخ مفید مینویسد: ابنزیاد از جای برخاسته از قصر بیرون آمد، وارد مسجد شد و به منبر رفت و گفت: سپاس خداوندی را که حق و اهل حق را پیروز کرد، و امیرالمؤمنین یزید و پیروانش را یاری کرد، و دروغگو و فرزند دروغگو و پیروانش را کشت.در این هنگام، عبدالله بن عفیف ازدی - که از بزرگان شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام و از زهاد و عباد بود، و چشم چپش در جنگ جمل و چشم دیگرش در صفین از دست داده بود، و همواره ملازم مسجد بود، و اوقات خود را با نماز و روزه میگذرانید - از جای برخاسته گفت:ای دشمن خدا، همانا دروغگو تو و پدرت هستی و آنکس که تو را فرمانروا کرده و پدرش، ای پسر مرجانه، فرزند پیغمبر را میکشی و بالای منبر به جای صدیقین مینشینی، و هر سخن زشتی که میخواهی بر زبان میرانی!ابنزیاد در خشم شد و گفت: این سخنگو کیست؟ عبدالله گفت: منم ای دشمن خدا، تو خاندان پاکی که خداوند پلیدی را از آنها برطرف نموده میکشی و گمان میکنی که مسلمانی!کجایند مهاجرین و انصار که از امیر سرکش تو - که خود و پدرش به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ملعونند - انتقام بگیرند.ابنزیاد به حدی خشمگین شد که رگهای گردنش پر از خون شد و گفت: این مرد را نزد من بیاورید.خواستند او را بگیرند، اشراف قبیله ازد با هفتصد تن از ایشان مانع شدند، و او را از مسجد بیرون بردند و به خانهاش رساندند.چون شب شد، ابنزیاد گروه زیادی را به فرماندهی محمد بن اشعث به در خانهی
1) 1060. ریاض القدس: 239:2.
اد. در را شکستند و وارد شدند. با اینکه نابینا بود شمشیر بدست گرفت و با راهنمائی دخترش مدتی از خود دفاع کرد، تا او را محاصره کرده، و نزد عبیدالله بردند.عبدالله بن عفیف گفت: سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است، من پیش از آنکه مادر تو را بزاید، از خداوند خواسته بودم که شهادت را روزی من گرداند و خواسته بودم که این شهادت بدست ملعونترین و مبغوضترین آنان در نزد خداوند انجام پذیرد، همینکه چشمم از دست برفت از شهادت مأیوس شدم، والان سپاس خدای را که پس از ناامیدی شهادت را روزی من کرد، و مستجاب شدن دعائی را که از دیر زمان نموده بودم به من شناساند.ابنزیاد گفت: گردنش را بزنید. گردنش را زدند و در سبخه به دارش آویختند رحمة الله علیه
ابنزیاد نامهای به حاکم مدینه فرستاد و او را از جریان باخبر کرد، و نامهای به یزید ملعون نوشت و خبر کشته شدن حسین و جریان اهل و عیالش را گزارش داد، (و از او کسب تکلیف کرد).یزید ملعون در پاسخ نامه نوشت که سربریدهی حسین علیهالسلام، و سرهای دیگر شهداء را به همراه اموال و زنان و عیالات آن حضرت به شام بفرستید، لذا ابنزیاد محفر بن ثعلبهی عائذی را خواست و سرها و اسیران و زنان را توحیل او داد.محفر آنان را همچون اسیران کفار که مردم شهر و دیار آنان را میدیدند، به شام برد (2)از «تذکرة الخواص» و «قمقام زخار» استفاده میشود که روز پانزدهم محرم، ابنزیاد ملعون سرهای مطهر شهداء و اهل بیت آن حضرت را به شام فرستاد. (3)مرحوم شیخ مفید مینویسد: ابنزیاد سر مطهر حسین علیهالسلام و یاران آن حضرت را به زحر بن قیس داد، و او را به نزد یزید فرستاد...ابنزیاد پس از فرستادن سرها به شام دستور داد زنان و کودکان را آماده رفتن کنند، و دستور داد غل و زنجیر گران به گردن علی بن الحسین علیهالسلام نهادند، و ایشان را به دنبال سرها با محفر بن ثعلبه و شمر بن ذی الجوشن روان کرد.
آنان را آوردند تا بدان گروهی که سرها با ایشان بود رسیدند. و علی بن الحسین علیهماالسلام در تمام راه با کسی سخن نگفت... (1)
سید بن طاووس از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده که حضرت باقر علیهالسلام فرمودند: از پدرم حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام از کیفیت بردن او نزد یزید پرسیدم، فرمودند:مرا بر شتری لنگ، بدون روپوش و جهاز سوار کرده بودند، و آن کافران و نیزهداران دور ما را احاطه کرده بودند، هر گاه یکی از ما میگریست سر او را به نیزه میکوبیدند، تا وارد دمشق شدیم.چون داخل شهر شدیم، فریاد کنندهای فریاد کرد: ای اهل شام، اینها اسیران اهلبیت... هستند (2)از کتاب «تبر مذاب» و غیره نقل شده که: عادت کفاری که همراه سرها و اسیران بودند این بود که در همهی منازل سر مقدس را از صندوق بیرون میآوردند و بر نیزهها میزدند، و هنگام رفتن دوباره در صندوق میگذاشتند و حمل میکردند، و در اکثر منازل مشغول شرب خمر بودند، که از آن جمله مخفر بن ثعلبه و زجر بن قیس و شمر و خولی بودند. (3)و نیز نقل شده که: ابنزیاد سر مطهر را با اسراء فرستاد، و زنان و پسران و دختران پیغمبر را بالای جهاز شترها به ریسمان بسته بودند. (4)در «ریاض الأحزان» گوید: آنچه از عبارات استفاده میشود این است که: اسیران
با صورتهای باز بر شتران سوار بودند، نه مقنعهای و نه ساتری و نه لباس کاملی، مانند اسیران ترک و دیلم و حبش، پریشانخاطر و ترسناک بودند، و نمیدانستند آخر کارشان بکجا خواهد انجامید، و بر سرشان چه خواهد آمد.بر بازو و گردن تمام مخدرات طناب انداخته، و بر چوب جهاز شتران نشانده بودند، و
بعضی را بر قاطر سوار کرده میبردند. (1)عمادالدین طبرسی مینویسد:... غل گران بر گردن امام زینالعابدین علیهالسلام نهادند، چنان که دستهای مبارکش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد و ثنای خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و با هیچکس سخن نگفت مگر با زنان اهل بیت...و ملعونهائی که سر حسین را از کوفه بیرون آوردند، از قبائل عرب خائف بودند که غوغا کنند و از ایشان باز ستانند، لذا راه اصلی را رها کرده از بیراهه میرفتند. چون به نزدیک قبیلهای میرسیدند علوفه طلب میکردند و میگفتند: سرهای خارجی با ماست... (2)بعضی از مورخین و مقتل نویسان چون ابیمخنف (3)منازل بین کوفه و شام را نام بردهاند، و نیز چگونگی مسافرت اهل بیت و اینکه در این سفر به آنها چه گذشت، و کرامات اسیران آل محمد علیهمالسلام و بعضی از قضایائی که در بین راه اتفاق افتاد، و نیز معجزات سر مقدس اباعبدالله الحسین علیهالسلام، و سخن گفتن آن سر مطهر در موارد متعدد، و واقعه سقط جنین (4)و غیر ذلک را متذکر شدهاند که ما از نقل
آنها خودداری میکنیم. نقل شده که در یکی از منازل دختری از امام حسن علیهالسلام از شتر بزیر افتاد، فریاد زد: یا عمتاه، و یا زینباه، آن بانو مضطربانه از شتر بزیر آمد و نالهکنان به اطراف بیابان نظر میکرد. چون او را یافت گمان نمود از هوش رفته، ولی بعد معلوم شد زیر پای شتران جان سپرده است. چنان نالهی وا ضیعتاه، و وا غربتاه، و وا محنتاه، برکشید که آسمان و زمین را متزلزل گردانید. (1)
غل به گردن مالک ملک وجود از خجالت سر بزیر افکنده بودچون هلال یکشبه زرد و ضعیف زیر زنجیر گران جسم نحیفمیشنید از هر طرف دشنام بد بود ساکت حاش لله دم نزد
1) 1072. الطراز المذهب {ناسخ التواریخ حضرت زینب علیهاالسلام}: 354:1.
اکثر محدثین و مورخین شیعه و سنی در کتب خود این واقعه را با کمی اختلاف نقل کردهاند که حاصل جمیع گفتار آنها چنین است:چون لشکر ابنزیاد ملعون در کنار دیر راهب منزل کرد، سر حضرت امام حسین علیهالسلام را در صندوق گذاشتند، و به روایت قطب راوندی آن سر را بر نیزه کرده بودند و دور او نشسته از آن حراست میکردند.پاسی از شب را به شرب خمر مشغول، و شادی میکردند، آنگاه سفره غذا گستردند و مشغول غذا خوردن شدند، ناگاه دیدند دستی از دیوار دیر بیرون آمد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار دیر نوشت:أترجو أمة قتلت حسینا شفاعة جده یوم الحسابآیا امتی که حسین را کشتند شفاعت جدش را در روز قیامت امید دارند؟سخت ترسیدند و بعضی برخاسته که آن دست و قلم را در روز قیامت امید دارند؟سخت ترسیدند و بعضی برخاسته که آن دست و قلم را بگیرند، که ناپدید شد، چون باز بکار خود مشغول شدند آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت:فلا والله لیس لهم شفیع و هم یوم القیامة فی العذاببخدا سوگند که از برای قاتلان حضرت حسین شفاعت کنندهای نخواهد بود، بلکه در قیامت در عذاب میباشند.باز بعضی برخاستند که آن دست را بگیرند، ناپدید شد. چون بکار خود مشغول شدند دگرباره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت:و قد قتلوا الحسین بحکم جور و خالف حکمهم حکم الکتابچگونه ایشان شفاعت شوند و حال آنکه شهید کردند حسین را به حکم جور و حکم آنها با حکم خدا مخالف بود.
چون چنین دیدند، آن غذا بر آنان ناگوار شد و با ترس خوابیدند. نیمه شب بانگی به گوش راهب رسید، چون گوش داد ذکر تسبیح و تقدیس الهی شنید. برخاست و سر از پنجره دیر بیرون کرد، دید از صندوقی که در کنار دیوار نهادهاند نور عظیم به جانب آسمان بالا میرود، و از آسمان دسته دسته ملائکه فرود میآیند و میگویند:«السلام علیک یابن رسول الله، السلام علیک یا أبا عبدالله، صلوات الله و سلامه علیک».راهب چون این بدید تعجب کرد و ترسید و تا صبح نمود. چون سپیدهی صبح دمید از دیر خود بیرون آمد، به میان لشکر رفته پرسید: بزرگ لشکر کیست؟ گفتند: خولی.نزد خولی آمد و پرسید: در این صندوق چیست؟ گفت: سر مرد خارجی است که ابنزیاد او را بقتل رسانیده.گفت: نامش چیست؟ گفت: حسین بن علی بن أبیطالب. گفت: نام مادرش؟ گفت: فاطمه زهرا دختر محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم.راهب گفت: هلاکت بر شما باد بر آنچه کردید، همانا احبار و علمای ما راست گفتند، که هر گاه این مرد کشته شود آسمان خون خواهد بارید، و این نیست مگر در کشتن پیغمبر و وصی پیغمبر.اکنون از تو خواهش میکنم ساعتی این سر را به من دهید. آنگاه به شما رد کنم. گفت: ما این سر را بیرون نمیآوریم مگر نزد یزید، تا از وی جایزه بگیریم.راهب گفت: جایزهی تو چیست؟ گفت: کیسهای که ده هزار درهم در او باشد. گفت: این مبلغ را من نیز میدهم. راهب همیانی آورد که در او ده هزار درهم بود خولی آن را گرفت و آن سر مطهر را تا یک ساعت به راهب سپرد.راهب آن سر مبارک را به صومعهی خویش برد و با گلاب شست، و با مشک
و کافور خوشبو گردانید، و بر سجادهی خویش گذاشت و بنالید و بگریست، و به آن سر منور میفرمود: یا ابا عبدالله، بخدا سوگند بر من گران است که در کربلا نبودم که جان را فدای تو کنم،
یا ابا عبدالله، هر گاه جدت را ملاقات کردی گواهی بده که من کلمهی شهادت گفتم، و در خدمت تو اسلام آوردم.پس راهب مسلمان شد (و کسانی هم که با او بودند مسلمان شدند) و آن سر مقدس را برگردانید.راهب بعد از این جریان از صومعه بیرون آمد، و در کوهستانی میزیست و به عبادت و زهادت مدتی زندگی کرد تا از دنیا رفت.لشکریان کوچ کردند، و نزدیک شام چون خواستند پولها را بین خود تقسیم کنند، همه سفال شده که بر یک طرف آن نوشته بود:«و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون»و بر طرف دیگر نوشته بود:«و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون».خولی گفت: این را کتمان کنید و پوشیده دارید و گفت:«انا لله و انا الیه راجعون، خسر الدنیا و الاخرة» (1)بعضی چنین کردهاند: راهب به سر مقدس عرض کرد:ای سر سروران عالم، و ای مهتر مهتران، گمان دارم تو از کسانی باشی که خداوند در تورات و انجیل وصف کرده، و فضیلت تأویل به تو عطا فرموده، چون بزرگان سادات بنیآدم در دنیا و آخرت بر تو گریه و ندبه میکنند، میخواهم تو را به اسم
1) 1073. منتهی الامال: 422:1، به بحارالانوار: 185:45 و... مراجعه شود.
و وصف بشناسم.آن سر بزرگوار به سخن آمد و فرمود:«أنا المظلوم، أنا المهموم، أنا المغموم، أنا الذی بسیف العدوان و الظلم قتلت، أنا الذی بحرب أهل البغی ظلمت، أنا الذی غیر جرم نهبت، أنا الذی من الماء منعت، أنا الذی عن الأهل و الأوطان بعدت».
آن نصرانی گفت: بخدا قسم ای سر بیشتر خود را معرفی کن. آن سر فرمود:«أنا ابن محمد المصطفی، أنا ابن علی المرتضی، أنا ابن فاطمة الزهراء، أنا ابن خدیجة الکبری، أنا ابن العروة الوثقی، أنا شهید الکربلا، أنا مظلوم کربلا، أنا عطشان کربلا...».چون شاگردان راهب این را دیدند گریستند، و زنارها را پاره کردند، و خدمت امام زینالعابدین علیهالسلام آمده، مسلمان شدند... (1)احتمال هم دارد این واقعهی دیگری باشد.
1) 1074. معالی السبطین: 82:2.
اهل بیت را کنار دروازهی شهر سه روز متوقف نمودند تا شهر را بیارایند، و با هر زیور و زینتی که در آن بود آئینبندان کردند که کسی چنان ندیده بود. قریب پانصد هزار مرد و زن با دفها و امیران ایشان با طبل و کوس و بوق و دهل بیرون آمدند، و چند هزار مرد جوان و زن رقصکنان با دف و چنگ و رباب استقبال کردند، و اهالی شهر دست و پا خضاب کرده، سرمه در چشم کشیدند و لباسهای (فاخر) پوشیدند... (1)نقل کردهاند که سر مقدس سیدالشهداء علیهالسلام را در روز اول ماه صفر وارد دمشق نمودند، و آن روز را بنیامیه عید گرفتند. (2)مرحوم سید بن طاووس مینویسد: کوفیان سر حسین را با زنان و مردان اسیر بردند، چون نزدیک دمشق رسیدند، امکلثوم به شمر که جزء آنان بود نزدیک شد، و به او فرمود: به تو حاجتی دارم. گفت: چیست؟ فرمود: ما را که به این شهر میبرید از دروازهای وارد کنید که تماشاگر کمتر باشد، و دیگر آنکه به اینان بگو این سرها را از میان کجاوههای ما بیرون ببرند و از ما دور کنند، که از بس ما را با این حال دیدهاند خوار و ذلیل شدیم.شمر ملعون در پاسخ خواستهی آن بانو - از عناد و کفری که داشت - دستور داد سرها را بر فراز نیزه بزنند و میان کجاوهها تقسیم کنند، و با این حال آنان را در میان
تماشاگران بگردانند، تا آن که آنان را به دروازهی دمشق آوردند و در پلههای در مسجد جامع بپا داشتند، یعنی همانجا که اسیران را نگه میداشتند. (1)
امام سجاد علیهالسلام فرمودند: همینکه اهل بیت به دروازهی شام رسیدند، ما را سه ساعت آنجا نگاه داشتند که از یزید اذن بگیرند و بعد داخل شدیم، و حال آن که یهودی و نصرانی بیاذن داخل میشدند، و به این سبب آن را دروازهی ساعات نامیدند، و قبلا به آن دروازهی حلب میگفتند.از آن دشوارتر، حضرت فرمودند: اول صبح بود که ما را وارد شام نمودند و نزدیک غروب بود که این عیال اسیر (و کودکان را) گرسنه در خانهی یزید رسانیدند (و حال آنکه تا در خانهی آن ملعون چندان مسافتی نبود)، و در این مدت ایشان را در کوچه و بازارهای شام میگردانیدند. (2)در «مناقب» به اسناد خود از زید و او از پدران خود روایت کرده که سهل بن سعد گفت: من در سفری وارد دمشق شدم، شهری دیدم در نهایت آبادانی، درختهای فراوان، نهرهای بسیار، قصرهای بلند، خانههای بیشمار، و دیدم شهر را آئین بستهاند، پردهها آویخته و مردم شاد و خندان، و زنان مشغول نواختن ساز بودند.با خود گفتم: مگر امروز روز عید است! از گروهی پرسیدم: مگر در شام عیدی هست که من نمیدانم؟ گفتند: ای شیخ، مگر در این شهر غریبی؟ گفتم: من سهل بن سعد هستم که به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیدهام.گفتند: ای سهل، ما تعجب میکنیم که چرا خون از آسمان نمیبارد، و چرا زمین اهلش را فرونمیبرد! گفتم: چرا، گفتند: این فرح و شادی برای آن است که سر مبارک حسین بن علی علیهالسلام را از عراق برای یزید به هدیه آوردهاند. گفتم: عجب! سر امام حسین علیهالسلام را میآورند و مردم شادی میکنند؟!پ
رسیدم: از کدام دروازه وارد میکنند؟ گفتند: از دروازه ساعات (من سوی آن دروازه شتافتم، چون نزدیک آن رسیدم) دیدم که پرچمهای کفر و گمراهی از پی یکدیگر میآمدند، و سواری آمد که نیزهای در دست داشت و سری بر آن بود که شبیهترین مردم به
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میبود. و از عقب آنان زنان و کودکان بر شتران برهنه سوار کرده میآورند.نزدیک یکی از ایشان رفتم و پرسیدم: تو کیستی؟ گفت: سکینه دختر امام حسین. گفتم: من سهل بن سعد از صحابه جدت میباشم، اگر حاجتی باشد انجام دهم؟سکینه فرمود: به آنکس که سر پدرم را حمل میکند بگو که (از میان ما بیرون رود و) سر را جلوتر برده که مردم به دیدن آن سر منور مشغول شوند و به حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نگاه نکنند.سهل گفت: نزد آن ملعون رفتم و گفتم: آیا حاجت مرا برمیآوری و چهار صد دینار طلا بگیری؟گفت: حاجت تو چیست؟ گفتم: این سر را از میان زنان بیرون برده و از جلو آنان ببری.آن ملعون زر از من گرفت و حاجت مرا روا نمود. (1)مرحوم علامه مجلسی در «جلاء العیون» این خبر را از بعضی کتب معتبره نقل کرده، و در پایان اضافه نموده که:به روایت ابن شهر آشوب چون آن ملعون خواست که طلا را مصرف کند دید سنگ سیاه شده بود که بر یک طرف آنها نوشته بود:«و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون»
1) 1079. بحارالانوار: 127:45.
و بر جانب دیگر:«و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون» (1)قطب راوندی از منهال بن عمرو روایت کرده که گفت: بخدا سوگند که در دمشق سر مبارک امام حسین علیهالسلام را بر سر نیزه کرده بودند و در پیش روی آن جناب سورهی کهف میخواندند، چون به این آیه رسیدند:
(أم حسبت أن أصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا).به قدرت خداوند سر سیدالشهداء علیهالسلام به سخن آمد (2)و به زبان فصیح گفت: امر من از قصه اصحاب کهف عجیبتر است.آن کافران حرم و اولاد سید پیامبران را بر در مسجد جامع دمشق که جای اسیران بود باز داشتند. (3)راوی گفت: پیرمردی (از اهل شام) آمد و به زنان و عیال حسین علیهالسلام که بر در مسجد ایستاده بودند نزدیک شد و گفت: سپاس خدای را که شما را کشت و شهرها را از مردان شما آسوده نمود و یزید را بر شما مسلط گردانید.علی بن الحسین علیهالسلام به او فرود: ای پیرمرد، آیا قرآن خواندهای؟ گفت: آری فرمود: این آیه را خواندهای:(قل لا أسئلکم علیه أجر الا المودة فی القربی) (4)؟گفت: آری خواندهام. آن جناب فرمود: خویشان پیغمبر مائیم که دوستی ما را مزد رسالت گردانیده است.
1) 1080. جلاء العیون : 436.
2) 1081. منابع تکلم سر شریف امام حسین علیهالسلام در دمشق از شیعه: الفضائل الخمسة: 299:3، احقاق الحق: 452:11، و از عامه: مختصر تاریخ دمشق: 274:25.
3) 1082. جلاء العیون : 436.
4) 1083. بگو ای پیامبر، من برای رسالت مزدی از شما نمیخواهم بجز دوستی خویشاوندانم. {سورهی شوری، آیهی 23}.
باز فرمود: این آیه را در سورهی بنیاسرائیل خواندهای.(و آت ذی القربی حقه) (1)؟گفت: آری، فرمود: ذی القربی و خویشاوندان مائیم.آن حضرت فرمود: ای پیرمرد، این آیه را خواندهای.
(و اعلموا أنما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی) (2)؟گفت: آری، آن بزرگوار فرمود: مائیم خویشاوندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم.آیا این آیه را تلاوت کردهای:(انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا)؟ (3)گفت: آری، آن بزرگوار فرمود: مائیم اهل بیت رسالت که خداوند گواهی به طهارت ما داده است.راوی گفت: پیرمرد ساکت ایستاد و آثار پشیمانی از آنچه گفته بود بر چهرهاش نمایان بود. پس از لحظهای گفت: تو را بخدا شما همانید که گفتی؟علی بن الحسین علیهالسلام فرمود: بخدا سوگند بدون شک ما همان خاندانیم، بحق جدم رسول خدا ما همان خاندانیم.پیرمرد گریان شد و عمامه بر زمین زد، و سر بر آسمان برداشت و گفت: بار الها، من از دشمنان آل محمد از جن و انس بیزارم. پس به آن جناب عرض کرد: آیا راه
توبهای برای من هست؟ فرمود: آری، اگر توبه کنی خداوند توبهی تو را میپذیرد و تو با ما خواهی بود.عرض کرد: من توبه میکنم. چون جریان پیرمرد به یزید پلید رسید، دستور داد او را کشتند. (1)این داستان را هندو شاه بن سنجر بن عبدالله صاحبی نخجوانی در کتاب «تجارب
السف» آورده و لکن با این تفاوت که فقط به آیه شریفهی(قل لا أسئلکم علیه أجرا...)استناد فرمودهاند، و در آخر اضافه دارد که: پیرمرد (شامی در پایان سخنان خود به امام سجاد علیهالسلام چنین) گفت: بخدا من هرگز ندانستم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم بغیر از یزید و خویشان او، خویشاوند دیگری دارد. آنگاه بگریست و از امام علیهالسلام عذر خواست.گویند: هفتاد کس از مشایخ دمشق به طلاق و عتاق و حج سوگند خوردند که ما برای پیامبر به غیر از یزید خویشاوندی نمیدانستیم، و همه از زینالعابدین علیهالسلام عذر خواستند و زاری کردند، و امام همه را عفو فرمود. (2)عمر بن منذر همدانی گوید: امکلثوم را دیدم که گویا فاطمه زهرا بود، چادر کهنهای بر سر داشت و روبندی بر روی بسته بود، نزدیک رفتم و به امام زینالعابدین علیهالسلام و زنان و خاندان سلام کردم. به من گفتند: ای مؤمن، اگر میتوانی به این شخص که سر حسین را حمل میکند چیزی بده که سر را از جلو ببرد که از تماشاگران در زحمت هستیم.من صد درهم به حمل کننده سر دادم، تا سر حسین علیهالسلام را جلو برد و از زنان دور
شود. (1)در روایتی نقل شده که در شام از سر مبارک حضرت میشنیدند که مکرر میفرمود:«لا حول و لا قوة الا بالله».به روایت دیگر در آن حال که اهل بیت عصمت و جلال را به دمشق وارد کردند، ابراهیم پسر طلحه به حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام رسید، و زخم شمشیرهای جنگ جمل که در سینهی پرکینهاش بود اظهار کرد و گفت: عاقبت چه کسی مغلوب شد؟ حضرت فرمود: اگر خواهی بدانی که چه کسی مغلوب شد چون وقت نماز شود، اذان و اقامه نماز را گوش بده، و بنگر که نام چه کسی بلند است، و تا روز قیامت بلند خواهد بود؟
1) 1089. کامل بهائی: 297:2.
چون یزید پلید از ورود اهلبیت طاهره به شام آگاه شد، دستور داد که مجلس او را آراستند و زینت نمودند، و بزرگان و معروفین اهل شام را حاضر کرده و آنها را بر صندلیهای زرین نشانید، و خود بر تخت مرصع نشست.اسراء را با سرهای شهداء علیهم السلام بیرون قصر خود نگاه داشت. مأمورین منتظر اجازه ورود آنها بودند. چون اجازه گرفتند اسراء را با وضع رقت بار وارد آن مجلس شوم نمودند.مرحوم سید بن طاووس مینویسد: کنیزان و زنان و بازماندگان حسین علیهالسلام را درحالی که ردیف هم به ریسمانها بسته بودند وارد مجلس یزید کردند، چون در برابر او با چنین حالی ایستادند، علی بن الحسین علیهماالسلام به یزید فرمود:«أنشدک بالله یا یزید ما ظنک برسولالله صلی الله علیه و آله و سلم لو رآنا علی هذه الصفه؟»«ترا بخدا ای یزید، چه میپنداری اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را بدین حال ملاحظه فرماید؟».یزید دستور داد طنابها را بریدند. پس سر حسین را در برابر خود گذاشت و زنان را در پشت سر خود جای داد تا او را نبینند، علی بن الحسین علیهالسلام که این منظره را دید تا پایان عمر غذائی که از سر حیوان تهیه شده باشد میل نفرمود.و اما حضرت زینب، چون سر بریده را دید، دست برد و گریبان چاک زد، سپس با نالهی جانسوز که دلها را جریحهدار میکرد، صدا زد: ای حسین، ای حبیب رسول خدا، ای فرزند مکه و منی، ای پسر فاطمه زهرا سرور زنان، ای پسر دختر مصطفی.راوی گفت: بخدا قسم هر که در مجلس بود به گریه درآورد، و یزید ملعون همچنان ساکت بود.
سپس زنی از بنیهاشم که در خانهی یزید بود شروع به نوحهسرائی برای حسین علیهالسلام
1) 1090. جلاء العیون : 437.
کرد و صدا میزد: ای حبیب ما، ای سرور خاندان ما، ای پسر محمد صلی الله علیه و آله و سلم ای سرپرست بیوهزنان و یتیمان، ای کشته فرزندان زنازادگان.راوی گفت: هر کس صدایش را شنید گریان شد.پس یزید ملعون چوب خیزران طلبید و با آن بر دندانهای حسین علیهالسلام میکوبید. ابوبرزهی اسلمی رو به یزید کرد و گفت: وای بر تو ای یزید، با قضیب به دندانهای حسین فرزند فاطمه میزنی؟ من خود شاهد بودم که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دندانهای حسین و برادرش حسن علیهماالسلام را میمکید و میگفت: شما دو سرور جوانان اهل بهشتید، خدا بکشد کشندهی شما را و لعنتش کند و دوزخ را برای او آماده نماید که بد جایگاهی است.راوی گفت: یزید برآشفت و دستور داد او را از مجلس بیرون کنند، پس کشان کشان او را بیرون بردند، و یزید این اشعار را خواند:لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسللأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لا تشلقد قتلنا القوم من ساداتهم و عدلناه ببدر فاعتدللعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزللست من خندف ان لم أنتقم من بنی أحمد ما کان فعل (1)ای کاش پیران و گذشتگان قبیله من که در بدر کشته شدند، زاری کردن قبیله خزرج را از دم نیزه و شمشیر میدیدند.از شادی فریاد میزدند و میگفتند: ای یزید دستت درد نکند.
1) 1091. اصل این اشعار از «ابن زبعری» است و بعضی از آنها از یزید است، مورخین تمام آنها را ذکر نکردهاند لکن محدث قمی {در منتهی الامال: 430:1} اشعار ابن زبعری را نقل کرده، تا شعرهای کفرآمیز یزید مشخص شود. به مقتل مقرم : 461 و... مراجعه شود.
مهتران و بزرگان آنها را کشتیم، تا با کشتگان ما در بدر برابر گردید (1)خاندان هاشم با سلطنت بازی کردند، نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد.من زادهی خندف نیستم اگر از فرزندان احمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقابل آنچه بما کردند انتقام نگیرم (2)نظیر این عبارت را مرحوم ابننما نقل کرده و مینویسد: علی بن الحسین علیهالسلام فرمود: دوازده نفر بودیم که ما را بر یزید وارد کردند در حالی که ما را به غل و زنجیر بسته بودند...فاطمه دختر حسین علیهالسلام فرمود: ای یزید، دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را کسی اسیر میکند! اهل مجلس و اهل خانهی یزید از شنیدن این سخن گریستند، چندانکه صدا به گریه و شیون بلند شد. (3)مرحوم شیخ صدوق روایت کرده:... زنان حسین را نزد یزید بردند (چنان رقت بار که) زنان آل یزید و دختران معاویه و خاندانش شیون و زاری کردند، و ماتم برپا نمودند، و سر حسین علیهالسلام را برابر یزید گذاشتند. حضرت سکینه فرمود:«والله ما رأیت أقسی قلبا من یزید، و لا رأیت کافرا و لا مشرکا شرا منه و
1) 1092. عزوهی بدر در سال دوم هجرت اتفاق افتاد، رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم با 313 تن از مجاهدین در آن نبرد شرکت کردند، که 14 تن از مسلمانان شهید و 70 نفر از قریش کشته شدند، که 36 تن آنها بدست مبارک امیرالمؤمنین علیهالسلام بود. از آن جمله: عتبه جد مادری معاویه {عتبه پدر هنده، مادر معاویه} و ولید، دائی معاویه (فرزند عتبه) و حنظله برادر معاویه، با شمشیر امیرالمؤمنین علیهالسلام به دوزخ شتافتند. و شیبه برادر عتبه نیز که با حضرت حمزه همآویز بود عاقبت به شمشیر حضرت علی علیهالسلام کشته شد.
2) 1093. لهوف : 178، بحارالانوار: 131:45.
3) 1094. مثیرالأحزان : 98 تا 100.
لا أجفی منه»
«بخدا سوگند، سختدلتر از یزید ندیدم، و کافر و مشرکی بدتر و جفا کارتر از او ندیدم».یزید به آن سر نگاه کرد و میگفت:لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسلکاش پیران من از بدر، نالهی خزرج را از دم نیزه و شمشیر میدیدند.سپس دستور داد سر حسین را بر در مسجد دمشق آویختند.از فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام نقل شده که چون ما را در برابر یزید نشانیدند، اول بار بر ما رقت کرد و با ما ملاطفت نمود.مردی از اهل شام که سرخچهره بود برخاست و گفت: ای یزید، این دخترک را به من ببخش، مقصودش من بودم، ترسیدم و به هراس افتادم و گمان کردم این کار را میکند.دامن خواهر بزرگتر و عاقلتر از خود را گرفتم، او به شامی گفت: دروغ گفتی و ملعون شدی. این حق را نه تو داری و نه او.یزید خشم کرد و گفت: تو دروغ گفتی، بخدا اگر بخواهم این کار را میکنم.فرمود: نه بخدا قسم، خدا این حق را به تو نداده، مگر آنکه از ملت و دین ما بیرون روی.یزید برآشفت و گفت: با من چنین میگوئی! پدر و برادرت از دین بیرون شدند.در جوابش فرمود: به دین خدا و دین پدر و برادر و جد من، تو و جد و پدرت هدایت شدید. یزید گفت: ای دشمن خدا، دروغ گفتی.در جواب فرمود: امیر را ببین که ستمکارانه دشنام میدهد، و به سلطنت خود طرف را مقهور میکند. یزید شرم کرد و خاموش شد.شامی باز گفت: این دخترک را به من
ببخش. یزید گفت: گم شو، خدا مرگ را حتمی به تو ببخشد. (1)علامه مجلسی رحمهالله مینویسد: شیخ مفید و سید بن طاووس و دیگران به روایات
مختلف از فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام روایت کردهاند که فرمود:چون ما را به مجلس یزید بردند، در اول حال بر ما رقت کرد. پس مرد سرخموئی از اهل شام برخاست و گفت: ای یزید، این دختر را به من ببخش و اشاره به من کرد.من از ترس بر خود لرزیدم و بر جامههای عمهی خود زینب چسبیدم، عمهام مرا تسکین داد و به آن شامی خطاب کرد که ای ملعون، تو و یزید هیچیک اختیار چنین کاری ندارید...بروایت دیگر: امکلثوم به آن شامی خطاب کرد که ساکت شو ای بدبخت، خدا زبانت را قطع کند، و دیدههایت را کور و دستهایت را خشک گرداند، و بازگشت تو را به سوی آتش جهنم گرداند، اولاد انبیاء خدمتکار اولاد زنا نمیشوند.هنوز سخن آن بزرگوار تمام نشده بود که خداوند دعای او را مستجاب گردانید، زبان او لال، دیدههای او نابینا، و دستهایش خشک شد.امکلثوم فرمود: الحمدلله که خداوند مقداری از عقوبت تو را در دنیا رسانید، و این است جزای کسی که متعرض حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گردد. (2)در «اثبات الوصیة» مسعودی است که چون حسین علیهالسلام شهید شد، علی بن الحسین علیهالسلام را با اهل حرم نزد یزید آوردند، و فرزندش ابوجعفر علیهالسلام که دو سال و چند ماه داشت با او بود.
(1)چون یزید آن حضرت را دید گفت: ای علی (جریانها را) چگونه دیدی؟ فرمود: آنچه را خدای عزوجل پیش از آنکه آسمانها و زمین را بیافریند، مقدر کرده بود دیدم.یزید با اهل مجلس خود دربارهی او مشورت کرد. رأی به کشتن او دادند، و کلمهی زشتی بر زبان آوردند. امام پنجم حضرت ابی جعفر علیهالسلام لب به سخن گشود؛ خدای را حمد و ثنا گفت و به یزید فرمود:اینان بر خلاف مشاوران فرعون رأی دادند، هنگامی که فرعون دربارهی موسی و هارون با آنها مشورت کرد، گفتند:(أرجه و أخاه)«او را با برادرش مهلت بده»ولی اینان رأی به کشتن ما دادند و این علتی دارد.یزید گفت: علت آن چیست؟حضرت فرمود: آنها از زنان نجیب و حلالزاده بودند ولی اینان از زنان احمق و حرامزاده هستند، چون«لا یقتل الأنبیاء و أولادهم الا أولاد الأدعیاء»«پیغمبران و اولادشان را جز زنازادگان نمیکشند».یزید سر به زیر انداخت و از این تصمیم منصرف شد.و در «تذکرة السبط» آمده است که: علی بن الحسین علیهالسلام با زنان به ریسمانی بسته بودند و آن حضرت فریاد زد: ای یزید، به گمانت اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را به ریسمان بسته و برهنه سوار بر شتران بیجهاز ببیند چه حالی دارد؟ پس حاضرین همگی گریستند.
1) 1097. طبق روایات وارده آن آن حضرت در اول رجب یا سوم صفر سال 57 به دنیا آمدهاند، لذا سن شریف آن بزرگوار در آن هنگام 4 سال بوده است.
شیخ مفید و ابن شهر آشوب گویند: چون سرها را با سر امام حسین علیهالسلام نزد یزید نهادند، با چوبدستی بر دندانهای پیشین حضرت میزد و میگفت: امروز بجای روز بدر (1)علی بن ابراهیم از امام صادق علیهالسلام روایت کرده است که چون سر مبارک امام حسین علیهالسلام با امام سجاد علیهالسلام و دختران امیرالمؤمنین علیهالسلام بر یزید وارد کردند، حضرت علی بن الحسین علیهالسلام غل در گردنش بود. یزید ملعون به او گفت: حمد خدای را که پدرت را کشت.
امام سجاد علیهالسلام فرمود: لعنت خدا بر کسی که پدرم را کشت، یزید بر آشفت و دستور قتل او را داد.آن جناب فرمود: اگر مرا بکشی چه کسی دختران رسول خدا را به منزل خود باز گرداند که محرمی جز من ندارند؟!یزید گفت: تو آنها را به منزلشان بر میگردانی، آنگاه سوهانی طلبید، و بدست خود غل جامعه را از گردن امام با سوهان برید...سپس یزید این آیه را خواند:(ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم) (2)«هر مصیبتی که به شما برسد به سبب اعمالی است که انجام دادهاید».فرمود: هرگز این آیه دربارهی ما نازل نشده، بلکه آنچه مطابق حال ماست و دربارهی ما نازل شده این آیه است:(ما أصاب من مصیبة فی الأرض و لا فی أنفسکم الا فی کتاب من قبل أن نبرأها) (3)«
هیچ رنج و مصیبتی در زمین و در وجودتان نرسد مگر آنکه در کتابی (لوح محفوظ) ثبت شده، پیش از آنکه در دنیا بوجود آوردیم».پس ما هستیم که بر آنچه از دست ما رفته (از امور دنیا) اندوه نمیخوریم و بدانچه بدست ما میآید نمیبالیم و شاد نمیشویم (1)مرحوم مقرم از عدهای نقل کرده که پیش از وارد کردن اسراء به مجلس یزید ریسمان
آوردند و آنها را (مانند گوسفند) بستند. ریسمان به گردن امام زینالعابدین علیهالسلام انداخته با زینب و امکلثوم و سائر دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بسته بودند.هر زمانی که از رفتن میماندند آنها را میزدند، و با این حال آنها را در مقابل یزید ملعون آوردند و او بر تخت خود نشسته بود. پس علی بن الحسین علیهالسلام فرمود: چه گمان میبری به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اگر ما را بر این حال بیند؟!حاضرین همه گریستند، یزید دستور داد طناب را بریدند. (2)و نیز نقل میکند که یزید سر امام حسین علیهالسلام را در طشت طلا گذاشت، و زنان پشت سر او بودند. سکینه و فاطمه ایستادند و گردنها خود را میکشیدند تا سر پدر را ببینند، و یزید ملعون از آنها میپوشانید، چون او را دیدند، صدا به گریه بلند کردند.
و نیز از «تاریخ طبری 1103 «و «کامل ابناثیر» و «تذکرة الخواص» و «صواعق المحرقة» و «فروع ابن مفلح» و «مجمع الزوائد» و «فصول المهمة» و «بدایه ابن کثیر» و... نقل شده که یزید ملعون چوب برداشت و بر دندانهای مبارک حسین علیهالسلام میزد. (1)مرحوم واعظ قزوینی مینویسد: یزید با چوب دستی آن پرده را از روی طشت طلا برداشت، چشمش به سر بریدهی آن جناب افتاد، کینه در سینهاش مشتعل شد.«فجعل یدق ثنایاه»«شروع کرد با آن چوب (هر دو سر طلا) به دندانهای حضرت کوبیدن»...
ابیمخنف بالاتر از کوبیدن و اثر نهادن و زدن، مینویسد:«فجعل یزید ینکث ثنایا الحسین علیهالسلام»«با چوپ خود ثنایای حضرت را شکست» (2)صاحب «زبدة الریاض» هم مینویسد:«لما وضع الرأس بین یدیه، أخذ قضیبا فضرب بها ثنایا الحسین علیهالسلام حتی کسرت»«چون سر مطهر را نزد آن کافر گذاشتند چوبی به دست گرفت، آنقدر زد تا دندانهای حضرت را شکست»...
(1)یزید چوب مزن بر لبان عطشانم که هم غریبم و هم نو رسیده مهمانماگر که چوب زنی در خفا بزن ظالم مگر نمیشنوی نالهی یتیمانممجاهد گوید: در آن روز هر کس بود یزید را دشنام داد و ملامت کرد و ترک او نمود. (2)از امام زینالعابدین علیهالسلام روایت شده است که چون سر بریدهی حسین علیهالسلام را نزد یزید آوردند، مجالس میگساری ترتیب داد، و سر مبارک را آورد، و در مقابل خود گذاشت، و بر آن سفره میخوارگی میکرد.روزی سفیر پادشاه روم که خود یکی از اشراف و بزرگان روم بود، در مجلس حضور داشت، گفت: ای شاه عرب، این سر از کیست؟ یزید گفت: تو را با این سر چکار؟ گفت: دوست دارم در بازگشت داستان آن را برای پادشاه خود بگویم تا او نیز در شادی و سرور تو شریک باشد.یزید ملعون گفت: این سر حسین بن علی بن أبیطالب است. رومی گفت: مادرش کیست؟ گفت: فاطمه دختر رسول خدا.آن نصرانی گفت: نفرین بر تو و دین تو. دین من بهتر از دین شماست، زیرا پدر من از نوادگان داود است، و میان من و داود پدران بسیاری فاصله است، و نصاری مرا بزرگ میشمارند و از خاک پای من بعنوان تبرک برمیدارند، و شما پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را میکشید با اینکه میان او و پیغمبر شما یک مادر بیشتر فاصله نیست، این چه دینی است؟سپس برای یزید داستان کلیسای حافر را نقل کرد، که شهری است در وسط دریا و در آنجا کلیساهای بسیاری است که از همهی بزرگتر کلیسای حافر است، از محراب آن حقهی طلائی آویزان است که ناخنی در میان آن حقه است و میگویند:سم
ناخن الاغی است که عیسی بر او سوار میشد.نصاری آن حقه را بر حریری پیچیدهاند و همه ساله عده زیادی به آنجا میآیند و بر گرد آن میگردند وآن را میبوسند و نزد آن حاجتهای خود را از خداوند متعال میخواهند، این رفتار و عقیدهی آنان است نسبت به ناخن دراز گوشی که به گمانشان ناخن خر سواری پیغمبرشان است، و شما پسر دختر پیغمبر خود را میکشید.یزید ملعون گفت: این نصرانی را بکشید، تا آبروی مرا در کشور خود نبرد.چون نصرانی احساس کرد که یزید در صدد کشتن اوست گفت: بدان که من دیشب پیغمبر شما را بخواب دیدم که به من فرمودند: ای نصرانی، تو اهل بهشتی و من از سخن آن حضرت در شگفت شدم.«أشهد أن لا اله الا الله و أن محمدا رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم»شهادتین گفت و از جای خود پرید و سر حسین علیهالسلام را برداشت و بر سینه گرفت و او را میبوسید و گریه میکرد تا کشته شد. (1)در مقتل ابیمخنف است که رأس الجالوت با یزید تکلم کرد و گفت: ای یزید، به خدا
قسم بگو که این سر بریده از کیست؟ و گناه وی چیست؟گفت: این سر حسین بن علی بن أبیطالب است که مادرش فاطمه دختر محمد بن عبدالله پیغمبر ما بود.پرسید: به چه جهت او را کشتی؟ گفت: اهل عراق برای او نامه نوشتند و دعوت کردند که بیاید حاکم بر ایشان شود، فرماندار من عبیدالله بن زیاد او را کشت.رأس الجالوت گفت: او پسر دختر پیغمبر است، چه کسی به خلافت ازاو سزاوارتر است!ا
1) 1108. لهوف:190، بحارالأنوار: 141:45.
ی زید، بدان که بین من و حضرت داود سی و سه پدر فاصله است 1109 و هنوز طائفه یهود مرا تعظیم و احترام میکنند، و خاک قدم مرا برای تبرک بر میدارند و به سر و صورت خود میمالند. بیحضور من ازدواج نمیکنند، و بدون من امری را صحیح نمیدانند. ولی دیروز پیامبر شما در میانتان بود، امروز فرزندش را کشتید. بخدا شما بدترین امتهای عالم میباشید.یزید در غضب شد و گفت: اگر نه این بود که پیغمبر ما فرمود:«من آذی معاهدا کنت خصمه یوم القیامة» (1)به خاطر جسارتت تو را میکشتم.رأس الجالوت گفت: ای یزید، آیا پیغمبر با کسی که معاهد را اذیت کند دشمن است، ولی کسی که فرزندش را بکشد دشمن نیست؟!قربان همچو پیامبری، بعد رو به سر بریدهی سیدالشهداء علیهالسلام کرد و گفت: یا أبا عبدالله، در پیشگاه جدت برای من گواهی بده، که من شهادت میدهم که خدائی جز خدای یگانه نیست و شریک ندارد، و شهادت میدهم که جدت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و پیامبر خداست.
یزید دستور داد تا او را کشتند... (2)از کسانی که بر یزید ملعون اعتراض کرد جاثلیق رئیس مسیحیان بود، وی بر یزید وارد شد، نگاهی بر سر امام حسین علیهالسلام کرد که در طشت طلا جای داده بودند، گفت: این سر کیست؟یزید گفت: این سر حسین بن علی است که مادرش فاطمه دختر رسولالله است.
جاثلیق گفت: برای چه سزاوار کشتن شد؟ یزید جواب داد: اهل عراق او را برای خلافت دعوت کردند، بعد والی من عبیدالله بن زیاد او را کشت، و سرش را نزد من فرستاد.جاثلیق مسیحی گفت: ای یزید، در این ساعت که من در کلیسا خوابیده بودم، صیحه و صدائی شنیدم، و دیدم جوانی مانند آفتاب از آسمان به همراه فرشتگان فرود آمدند.گفتم: این کیست؟ گفتند: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با فرشتگان برای فرزندش حسین عزاداری میکنند.سپس گفت: وای بر تو ای یزید، خداوند تو را نابود کند.یزید در خشم شد و گفت: خواب دروغ بر علیه ما آوردی! ای غلامان او را بگیرید. (غلامان یزید آمدند و او را به زمین میکشیدند) دستور داد تا او را بزنند، او را به سختی زدند.جاثلیق رو به سر سیدالشهداء علیهالسلام کرد و صدا زد: یا أبا عبدالله، برای من در پیشگاه جدت گواه باش و شهادتین را به زبان آورد.یزید به خشم آمد و گفت: او را به دار کشید.جاثلیق گفت: ای یزید، آنچه خواهی بکن، این پیامبر است که برابر من ایستاده، پیراهنی از نور و تاجی از نور در دستش میباشد و به من میگوید: فاصله میان تو، که این تاج را بر سر نهی و این پیراهن را به پوشی نیست جز اینکه از دنیا خارج شوی، بعد تو در بهشت رفیق من هستی. آنگاه به دست یزید به شهادت رسید. (1)
در حدیث است که دو سر را در مجلس شراب حاضر کردند، اول؛ سر پیامبر، یحیی بن زکریا علیهالسلام و دوم؛ سر وصی پیامبر، حسین بن علی بن أبیطالب علیهماالسلام.
1) 1112. ناسخ التواریخ: 151:3، مقتل ابیمخنف : 204.
اما سر یحیی را وقتی که به مجلس کشندهی او آوردند، چون نظر او بر سر یحیی افتاد، دید لبهای یحیی حرکت میکند، گفت: او را پیش آورید، چون نزدیک او بردند شنید که سر یحیی او را موعظه میکند و میفرماید: باید ستمکاران از خدا بترسند و به فکر مرگ و محاسبه قیامت باشند.چون این سخن شنید پشیمان شد و گفت: این سر را ببرید و به بدنش ملحق سازید و آن را غسل دهید و کفن کنید، و به روایتی؛ امر کرد که هفت کفن بر او پوشانیدند.اما سرحسین علیهالسلام را وقتی به مجلس کشندهی او یزید پلید آوردند، دید که لبهای اطهرش حرکت میکند، گفت: این را نزدیک بیاورید ببینم چه میگوید. چون نزدیک آوردند آن بیحیا گوش داد، شنید که آن حضرت این آیه را تلاوت میفرماید:(و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون).چون یزید آن را شنید در غضب آمد و گفت: ای حسین، هنوز مرا تهدید میکنی و سرزنش مینمائی! امر کرد چوب خیزران - که نحسترین چوبهاست - حاضر کردند، آن ظالم بیرحم چوب را بر لب و دندانهای خشکیده آن مظلوم اشاره میکرد، بلکه از روی خشم و غضب میزد.صاحب «عوالم» روایت کرده که:«انه یضرب بقضیبه أنف الحسین و عینیه و یطعن فی فمه الشریف»«با چوب خود بر بینی و چشمهای آن حضرت، و بر دهان آن جناب ضربت میزد».به همین مضمون از ابنزیاد نیز روایت نموده است.تفاوت دیگر با سر یحیی آن بود که سر یحیی را کسی چوب بر آن نمیزد.
دیگر وقتی سر یحیی را وارد مجلس قاتلش کردند، زنان و اطفال با او
نبودند اما وقتی سر آن مظلوم را وارد آن مجلس کردند، زنان و دختران او را همه اسیروار وارد نمودند.مردی شامی گوید: چون سر حسین علیهالسلام را در مجلس یزید گذاشتند، آن حرامزاده شروع کرد به چوب زدن بر آن سر مقدس. دیدم دختر سه ساله را که در برابر یزید ایستاده بود و هر دفعه که آن ملعون چوب میزد، آن دخترک دستهای خود را بالا میبرد و بر سر و صورت خود میزد و میگفت:«یا أبتاه، لیتنی کنت عمیاء و لا أراک بهذا الحال. یا أبتاه، لیتنی مت قبل هذا الیوم و لا أری رأسک مخضبا بالدماء و مضروبا برمح الأعداء»«ای پدر، کاش کور شده بودم و تو را با این حال نمیدیدم. ای پدر، کاش پیش از این مرده بودم و سر بریدهی تو را نمیدیدم که دشمنان چوب و نیزه بر آن میزنند»،و به این دل ما را بسوزانند و ما را در مجلس، خوار و ذلیل نمایند.آن شامی گفت: پرسیدم این دختر کیست؟ گفتند: این دختر حسین علیهالسلام است.دیدم در پهلوی او زنی را که با دست بسته و چشم گریان ایستاده و با سوز دل مینالد و اشک حسرت از دیده میبارد، و آهسته آهسته میگوید: ای برادر، کاش خواهرت زینب مرده بود و تو را به این حال مشاهده نمیکرد.آن شامی گفت: چون این احوال را از آن اسیران مشاهده نمودم، دلم سوخت و نتوانستم صبر کنم، از مجلس بیرون رفتم. (1)مرحوم شیخ صدوق قدس سره روایتی از امام رضا علیهالسلام نقل کرده که خلاصه آن چنین است: هنگامی که سر امام حسین علیهالسلام را به شام آوردند، یزید دستور داد سفرهای گستردند و
با یارانش بر سر آن سفره غذا و آب جو میخوردند، چون فارغ شدند
1) 1113. انوار الشهادة: 26 ف2.
دستور داد سر مبارک را در طشتی زیر تخت خود نهادند، و بر روی آن تخت ص :ی شطرنج گشود و شطرنج بازی میکرد، و حضرت امام حسین و پدر و جدش علیهمالسلام را استهزاء میکرد.دنبالهی حدیث امام رضا علیهالسلام میفرمایند:«فمن کان من شیعتنا فلیتورع عن شرب الفقاع و اللعب بالشطرنج، و من نظر الی الفقاع أو الی الشطرنج فلیذکر الحسین علیهالسلام و لیلعن یزید و آل زیاد، یمحو الله عزوحل بذلک ذنوبه و لو کانت کعدد النجوم»«هر کس از شیعیان ما باشد باید از نوشیدن آب جو و بازی با شطرنج خودداری کند، و هر کس نگاهش به آب جو و شطرنج افتاد باید امام حسین علیهالسلام را یاد کند و یزید و آلزیاد را لعنت کند، اگر چنین کند خداوند گناهانش را - اگر چه به عدد ستارگان باشد - محو فرماید»
حضرت زینب علیهاالسلام چون اشعار کفرآمیز یزید را شنید و جسارت آن ملعون به سر مبارک حسین علیهالسلام را مشاهده کرد خطبه مهمی انشاء فرمود، که ما عبارت مرحوم سید بن طاووس را نقل میکنیم:زینب دختر علی بن ابیطالب علیهالسلام بپا خاست و گفت: سپاس خدای را که پروردگار عالمیان است و درود خداوند بر پیامبر و همهی فرزندانش.خداوند سبحان راست گفت که فرمود:(ثم کان عاقبة الذین أساؤا السوای أن کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤون) (2)ای یزید، تو که زمین و آسمان را از هر طرف بر ما تنگ گرفتی و ما را مانند کنیزان به اسیری میکشی، به گمانت که این خواری ماست در پیشگاه خداوند، و تو را نزد خدا احترامی است؟ و این که قدر تو در نزد خداوند بزرگ است که این چنین باد در بینی انداختی، و متکبرانه نگاه میکنی! شاد و خرمی که پایههای دنیا را به سود خود محکم دیده، و رشتهی کارها را بهم پیوسته مشاهده نموده، و حکمومت و قدرتی را که از آن ما بود بدون مزاحم بدست آوردی.آرام آرام، مگر گفتار خدا را فراموش کردهای که:(و لا یحسبن الذین کفروا أنما نملی لهم خیر لأنفسهم انما نملی لهم
لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین) (1)
«أمن العدل یابن الطلقاء 1117 تخدیرک حرائرک و امائک، و سوقک بنات رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم سبایا، قد هتکت ستورهن و أبدیت وجوههن تحدو بهن الأعداء من بلد الی بلد، و یستشرفهن أهل المناهل و المناقل و یتصفح وجوههن القریب و البعید و الدنی و الشریف. لیس معهن من رجالهن ولی و لا من حماتهن حمی»:«ای فرزند آزاد شدگان (بوسیلهی جد ما)، این رسم عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده جای دادهای، ولی دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسیر و دست بسته در برابرت، پردههای احترامشان را هتک شده و صورتهایشان نمایان، دشمنان آنان را شهر به شهر میگردانند و در مقابل دیدگان مردم بیابانی و کوهستانی، و در چشمانداز هر نزدیک و دور و هر پست و شریف. نه از مردانشان سرپرستی دارند و نه از یارانشان حمایت کنندهای».چگونه میتوان امیدوار بود به مراقبت و دلسوزی کسی که دهانش جگرهای پاکان را بیرون انداخت (چون نتوانست بجود) و گوشتش از خون شهیدان روئید؟! و چه انتظار در تأخیر دشمنی ما اهل بیت از کسی که
1) 1116. آنانکه کافر شدند گمان نکنند مهلتی که ما به آنان میدهیم بخیر آنان است، همانا به آنها مهلت میدهیم که گناهشان فزونتر گردد، و عذاب خوار و ذلیل کننده برای آنان آماده است. {سورهی آلعمران، آیهی 178}.
با دیدهی بغض و دشمنی و توهین و کینهجوئی بر ما نگریست.
پس از اینهمه جنایت بدون اینکه خود را گنهکار ببینی و بزرگی این عمل را درک کنی میگوئی:لأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لا تشلکاش بودید و خوشحال میشدید و به من میگفتید ای یزید دستت درد نکند.در حالی که با چوب دستی قصد دندانهای ابی عبدالله علیهالسلام، سرور جوانان بهشت میکنی و به دندانهای حضرت میزنی!چرا چنین نکنی تو که دلهای ما را مجروح کردی و ریشهی ما را درآوردی و از بیخ بریدی. با این خونی که از خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم و ستارگان درخشان روی زمین از اولاد عبدالمطلب ریختی، و پدرانت را صدا میزنی بگمانت که صدایت به گوششان میرسد!به همین زودی به جائی که آنان هستند خواهی رفت، و آن وقت آرزو خواهی کرد که ای کاش دستت چلاق و زبانت لال بود و چنین حرفی نمیزدی، و کاری که کردهای نمیکردی!بار الها، حق ما را بازگیر و از آنکه بما ستم کرد انتقام گیر، و خشم خود را بر کسی که خونهای ما را ریخت و یاران ما را کشت، فرود آر.یزید، بخدا قسم ندریدی مگر پوست خود را، و نبریدی مگر گوشت خود را، و مسلما با همین بار گناهی که از ریختن خون ذریه رسول خدا و هتک احترام او در خاندان و خویشانش بر دوش داری به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد خواهی شد، هنگامی که خداوند همه را جمع مینماید و پراکندگی آنان را گرد آورد، و حق آنان را باز گیرد:(و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیلالله أمواتا بل أحیاء عند
ربهم یرزقون) (1)
و همین تو را بس که خداوند حاکم است و محمد صلی الله علیه و آله و سلم طرف دعوا و جبرئیل پشتیبان او.به زودی آنکه برای تو سلطنت آراست (پدرت معاویه) و تو را به گردن مسلمانان سوار کرد، خواهد فهمید که پاداش بدی نصیبت ستمکاران است و کدامیک از شما جایگاهش بدتر و سپاهش ناتوانتر است.اگر چه پیش آمدهای ناگوار روزگار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، ولی در عین حال ارزش تو از نظر من ناچیز، و سرزنشت بزرگ و ملامتت بسیار است.چه کنم که چشمها پر اشک و سینهها سوزان است.هان، شگفتآور و مایهی شگفتی است که افراد نجیب حزب خدا در جنگ بدست حزب شیطان و آزاد شدگان کشته شوند، و خون ما از این دستها میچکد. و این دهنهاست که از گوشت ما پر آب شده، و این پیکرهای پاک و پاکیزه که پی در پی خوراک گرگهای درنده گشته، و در زیر چنگال بچه کفتارها به خاک آلوده شده است.و اگر امروز ما را برای خود غنیمتی میپنداری، به همین زودی خواهی دید که مایهی زیانت بودهایم، و آن هنگامی است که هر چه از پیش فرستادهای خواهی دید و پروردگار تو بر بندگان ستم روا نمیدارد.من شکایت به نزد خدا برم و توکلم بر اوست، هر دامی داری بنه (هر نیرنگی که خواهی بزن) و هر اقدامی که توانی بکن، و از هر کوششی دریغ مدار، که به خدا سوگند ذکر و نام ما را محو نتوانی کرد، و وحی ما
1) 1118. آنانکه در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار، بلکه زندهاند و در نزد پروردگار خود روزی میخورند. {آلعمران، آیهی 169}.
را از میان نخواهی برد، و به ما نخواهی رسید.و این ننگ از دامن تو شسته نخواهد گشت، مگر نه این است که رأی تو باطل است و روزهای قدرتت انگشت شمار، و اجتماعت پراکنده، روزی میرسد که منادی ندا میکند:«ألا لعنة الله علی القوم الظالمین»«هان لعنت خدا بر ستمکاران باد».
پس سپاس پروردگار جهانیان را، که اول ما را خوشبختی و مغفرت، و آخر ما را با شهادت و رحمت پایان داد، و از خدا میخواهم که پاداش آنان را بطور کامل و هر چه بیشتر عطا فرماید، و ما را بازماندگان نیکی گرداند، که او مهربان و با محبت است و خداوند ما را بس است و وکیل نیکوئی است.یزید در جواب شعری بدین مضمون خواند:بسا نالهای کان پسندیدهتر که آسان بود نوحه بر نوحهگر
1) 1119. لهوف : 181، و به مثیرالأحزان : 101، و بحارالانوار: 133:45، و مقتل مقرم : 461 و بلاغات النساء : 21، و مقتل خوارزمی: 64:2 و... مراجعه شود.
یزید امر کرد که اهل بیت رسالت علیهمالسلام را به زندان بردند، و حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام را با خود به مسجد برد.آنگاه خطیبی را طلبید و دستور داد به منبر بالا رود، آن خطیب ناسزای بسیار به حضرت امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام گفت، و معاویه و یزید - علیهمااللعنة - را محمد بسیار کرد (به نقل کامل بهائی: شیخین را ستایش کرد).حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام او را ندا کرد:«ویلک أیها الخاطب، اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق، فتبوأ مقعدک من النار»«وای بر تو ای خطیب که برای خشنودی مخلوق، خدا را بخشم آوردی، جای خود را در جهنم مهیا بدان».آنگاه حضرت از یزید اجازه خواست که به منبر برود، فرمود:«یا یزید، ائذن لی حتی أصعد هذه الأعواد، فأتکلم بکلمات لله فیهن رضا، و لهؤلاء الجلساء فیهن أجر و ثواب»«ای یزید، مرا رخصت ده تا بر این چوبها بالا روم، و کلمهای بگویم که خشنودی خدا در آن باشد، و اهل مجلس از شنیدن آن اجر و ثواب برند».یزید راضی نشد، اهل مجلس و حاضران گفتند: او را رخصت بده میخواهم سخن او را بشنویم.یزید گفت: اگر به منبر رود تا مرا با آل سفیان رسوا نکند فرود نیاید! گفتند: از این
نوجوان چه بر میآید؟! یزید گفت:«انه من أهل بیت قد زقوا العلم زقا»«
او از خاندانی است که در کودکی علم را با شیر مکیدهاند (در شیرخوارگی به عالم و کمال آراستهاند)».شامیان اصرار کردند، پسر یزید نیز از او درخواست کرد تا اجازه داد.آن حضرت بالای منبر رفت، خداوند را حمد و ستایش کرد، و خطبهای خواند که دیدهها گریان شد و دلها به فزع آمد، فرمود:«أیها الناس، أعطینا ستا و فضلنا بسبع: أعطینا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة و الشجاعة و المحبة فی قلوب المؤمنین. و فضلنا بأن منا النبی المختار محمدا، و منا الصدیق و منا الطیار و منا أسد الله و أسد رسوله و منا سبطا هذه الأمة (و منا مهدی هذه الأمة (معالی) و المهدی الذی یقتل الدجال (کامل)).«ای مردم، به ما شش چیز داده شده (که حد اعلای آن را داریم) و به هفت چیز بر دیگران فضیلت و برتری یافتیم (که غیر از ما ندارد). اما آن شش جیز؛ دانش است و بردباری و بخشش و فصاحت و دلاوری و دوستی در دل مؤمنان. اما آن هفت چیز که بدانها بر دیگران برتری داریم؛ پیغمبر مختار محمد صلی الله علیه وآله وسلم از ماست، و صدیق (که اول به او ایمان آورد یعنی علی علیهالسلام) از ماست، و جعفر طیار از ماست، و حمزه شیر خدا و رسول او از
ماست، و دو سبط این امت از مایند (هفتم را معالی و کامل بهائی نقل کرده که فرمود) مهدی این امت - عجل الله تعالی فرجه الشریف - از ماست (یا آن مهدی که دجال را میکشد از ماست)».«من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی أنبأته بحسبی و نسبی أیها الناس، أنا ابن مکة و منی، أنا ابن زمزم و الصفا، أنا ابن من حمل الرکن بأطراف الردا، أنا ابن خیر من ائتزر و ارتدی، أنا ابن خیر من انتعل و احتفی، أنا
ابن خیر من طاف و سعی، أنا ابن خیر من حجی و لبی. أن ابن من حمل علی البراق فی الهواء، أنا ابن من أسری به من المسجد الحرام الی المسجد الأقصی، أنا ابن من بلغ به جبرئیل الی سدرة المنتهی، أنا ابن من دنا فتدلی فکان قاب قوسین أو أدنی. أنا ابن من صلی بملائکة السماء، أنا ابن من أوحی الیه الجلیل ما أوحی، أنا ابن محمد المصطفی».«(با این معرفی کوتاه) هر کس مرا شناخت که شناخت و هر کس نشناخت حسب و نسب خود را به او خبر دهم. ای مردم، منم فرزند مکه و منی، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند آنکه حجرالأسود را با ردای خود حمل و در جای خود نصب کرد، منم پسر بهترین کسی که ازار و رداء پوشید، منم فزند بهترین کسی که کفش پوشید و پای برهنه رفت، منم پسر بهترین کسی که طواق و سعی انجام داد، منم
پسر بهترین کسی که حج کرد و تلبیه گفت.منم پسر آنکه در آسمان بر براق سوار شد، منم فرزند کسی که او را شبانه از مسجدالحرام تا مسجد اقصی سیر دادند. منم پسر آنکه جبرئیل او را به سدرة المنتهی رسانید، منم پسر کسی که به خداوند نزدیک و نزدیکتر شد، پس به اندازهی دو کمان یا نزدیکتر بود. منم پسر آنکه با ملائکه آسمان نماز گزارد، منم فرزند آنکه خداوند جلیل به او وحی فرمود آنچه را وحی فرمود. منم فرزند محمد مصطفی».أنا ابن علی المرتضی، أنا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتی قالوا: لا اله الا الله، أنا ابن من ضرب بین یدی رسولالله بسیفین، و طعن برمحین، و هاجر الهجرتین، وبایع البیعتین، و قاتل ببدر و حنین، و لم یکفر بالله طرفة عین. أنا ابن صالح المؤمنین، و وارث النبیین، و قام الملحدین، و
یعسوب المسلمین، و نور المجاهدین، و زینالعابدین، و تاج البکائین، و أصبر الصابرین، و أفضل القائمین من آل یاسین رسول رب العالمین. أنا ابن المؤید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل، أنا ابن المحامی عن حرم المسلمین، و قاتل المارقین و الناکثین و القاسطین، و المجاهد أعداءه الناصبین، و أفخر من مشی من قریش أجمعین، و أول من أجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنین، و أول السابقین، و قاصم المعتدین و مبید المشرکین. و سهم من مرامی الله علی المنافقین،
و لسان حکمة العابدین، و ناصر دین الله، و ولی أمر الله، و بستان حکمة الله، و عیبة علمه. سمح، سخی، بهی، بهلول، زکی، أبطحی، رضی، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الأصاب، و مفرق الأحزاب، أربطهم عنانا، و أثبتهم جنان، و أمضاهم عزیمة، و أشدهم شکیمة، أسد باسل. یطحنهم فی الحروب اذا ازدلفت الأسنة، و قربت الأعنة، طحن الرحا، یذروهم فیها ذرو الریح الهشیم. لیث الحجاز و کبش العراق، مکی مدنی خیفی عقبی بدری أحدی شجری مهاجری، من العرب سیدها، و من الوغی لیثها، وارث المشعرین، و ابو السبطین الحسن و الحسین. ذاک جدی علی بن أبیطالب».«منم فرزند علی مرتضی، منم فرزند آنکه با شمشیر بینی گردنکشان را به خاک مالید تا به وحدانیت خداوند قائل شدند و لا اله الا الله گفتند. منم آنکه با دو شمشیر در پیش رسول خدا جنگید، و به دو نیزه اهل کفر و عناد را دفع فرمود، و دو هجرت نمود، و دو بار بیعت کرد، و کافران را در جنگ بدر و حنین کشت، و یک چشم بهم زدن به خدا کافر نشد. منم فرزند صالح مؤمنان، و وارث پیامبران و از بین برندهی ملحدان،
و امیر مسلمانان، و نور جهاد کنندگان، و زینت عابدان، و افتخار بسیار گریه کنندگان، و صبر کنندهترین صابران، و بهترین
نمازگزاران از آل یاسین، فرستادهی پروردگار جهانیان. منم فرزند کسی که به جبرئیل تأیید شد و به میکائیل یاری گردید. منم فرزند حمایت کنندهی مسلمانان، و کشندهی مارقان و ناکثان و قاسطان، و کسی که با دشمنان خود مجاهده کرد. منم فرزند بزرگوارترین مردم از قریش، و اولین کسی که دعوت خدا و رسول او را اجابت کرد. اولین مؤمنان و اولین پیشی گیرندگان، و از بین برندهی ستمکاران (و شکنندهی کمر متجاوزان)، و براندازندهی مشرکان. و تیری از کمان خدا بر منافقین، و زبان حکمت عابدین، و یاری کنندهی دین خدا، و ولی امر او، و گلستان حکمت خدا و صندوق علم او (حامل علم الهی). جوانمرد، بخشنده، بزرگوار، شجاع، پاکیزه، ابطحی، پاکیزه از هر آلودی، پیشگام (در مشکلات)، رادمرد قهرمان، صبر کننده، دائما روزهدار، تهذیب شده، شب زندهدار، قطع کنندهی نسلها و متفرق کنندهی احزاب، با استقامتتر از همه و آنکه دلش از همه کس ثابتتر بود، و عزیمتش از همه محکمتر، در دفاع از حق سر سختتر از همه، شیر بیشهی شجاعت. زمانی که جنگ شدت مییافت، و سر نیزهها پیشی میگرفت و لشکر نزدیک میشد، دشمنان را چون سنگ آسیا خرد و هلاک نموده، و آنان را چون
بادی که برگ خشک درختان را پراکنده مینماید متفرق مینمود. شیر بیشهی حجاز، مرد مردانهی عراق، مکی مدنی خیفی، عقبی، بدری، احدی، شجری، مهاجری (منسوب به همهی این مکانها، چون حضرت امیرالمؤمنین (ع) در هر کدام از این جاها افتخاری برای خود کسب نمودهاند که به این اوصاف و القاب بیان شده است) سید عرب و شیر میدان نبرد، وارث مشعر و منا و پدر دو سبط رسول خدا؛
یعنی امام حسن و امام حسین علیهماالسلام، (آنکه این اوصاف را برای او شمردم) او جد من علی بن أبیطالب است.«ثمن قال: أنا ابن فاطمة الزهراء، أنا ابن سیدة النساء، (أنا ابن خدیجة الکبری، أنا ابن المقتول ظلما، أنا ابن المجزور الرأس من القفا، أنا ابن العطشان حیت قضی، أنا ابن طریح کربلا، أنا ابن مسلوبة العمامة والرداء.أنا ابن من بکت علیه ملائکة السماء، أنا ابن من ناحت علیه الجن فی الأرض و الطیر فی الهواء، أنا ابن من رأسه علی السنان یهدی، أنا ابن من حرمه من العراق الی الشام تسبی)». (1)«سپس فرمود: منم فرزند فاطمه زهرا، منم فرزند سیده زنان، منم فرزند خدیجه کبری، منم فرزند
کسی که به ظلم او را کشتند، منم فرزند کسی که سرش را از قفا جدا کردند. منم فرزند آنکه او را با لب تشنه شهید کردند، منم فرزند به خون غلطیده کربلا، منم فرزند آنکه عمامه و رداء او را دزیدند. منم فرزند آنکه ملائکه آسمان بر او گریه کردند، منم فرزند کسی که جنیان در زمین و مرغان در هوا براو نوحه کردند، منم فرزند آنکه سرش را بر نیزه کردند و در شهرها گردانیدند. منم فرزند آنکه عیال او را اسیر کرده و از عراق به شام آوردند...».و از این قبیل اوصاف و مفاخر پدران خود را ذکر نمود، چندانکه خروش از مردم برخاست و صدا به گریه بلند شد.یزید ترسید که بر علیه او آشوب شود، به مؤذن دستور داد که اذان بگو،
1) 1120. فرازی را که در داخل پرانتز آوردیم، علامه مجلسی به جهت اختصار انداخته است، از معالی السبطین {106:2} آن را افزودیم.
تا آن حضرت سخن خود را قطع کند.چون موذن گفت: «الله أکبر» حضرت فرمود:«از خداوند چیزی بزرگتر نیست».چون مؤذن گفت: «أشهد أن لا اله الا الله»، حضرت فرمود:«مو و پوست و گوشت و خون من به وحدانیت خداوند گواهی میدهد».چون مؤذن گفت: «أشهد أن محمدا رسولالله» (آن حضرت عمامه از سر برداشت و به مؤذن گفت: تو را به این محمد قسم میدهم دمی ساکت باش. کامل بهائی).
آنگاه رو به یزید کرد و فرمود:«محمد هذا جدی أم جدک یا یزید؟ فان زعمت أنه جدک فقد کذبت و کفرت، و ان زعمت أنه جدی فلم قتلت عترته».«آیا این محمد جد من است یا جد تو ای یزید؟ اگر گوئی جد تو است دروغ گفتهای و کافر شدی، واگر میدانی که جد من است، پس چرا عترت او را کشتی؟!».و به روایت دیگر: دارائیش را غارت کردی و زنانش را اسیر نمودی، این را گفت و گریبان خود را چاک زد و گریست و خطاب به مردم فرمود: به خدا در این دنیا جز من کسی نیست که جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد، چرا این مرد به ستم پدر مرا کشت و ما را چون رومیان اسیر کرد.سپس فرمود: ای یزید، این کار را میکنی و میگوئی محمد رسول خداست، و رو به قبله میایستی، وای بر تو در روز قیامت که جد و پدرم دشمن تو باشند!ی
زید به مؤذن فریاد زد که اقامهی نماز بگو، میان مردم هیاهو و زمزمه بزرگی برخاست و برخی با او نماز خواندند و برخی نماز نخوانده پراکنده شدند. (1)بزرگان نوشتهاند: یزید از این جریان بسیار ترسید، چه این که بیم آن میرفت که علیه او آشوب و فتنه برپا شود، لذا رفتار خود را با اهل بیت علیه او آشوب و فتنه برپا شود، لذا خود را با اهل بیت عوض کرد و به پاسبانان و نگهبانان دستور داد با آنها مدارا کنند، و آنها را آزاد بگذارند.گاهی امام سجاد علیهالسلام را بمجلس خود میخواند و قتل حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را به ابنزیاد نسبت میداد و او را لعنت میکرد، و به ظاهر اظهار ندامت و پشیمانی میکرد، و
غرض او از این کار جلب توجه عامه مردم و حفظ سلطنت خویش بود، نه این که واقعا پشیمان شده باشد. - لعنة الله علیه و علی آبائه و الراضین بفعله -.به روایت «کامل بهائی»، حضرت زینب علیهاالسلام از آن حرامزاده خواست تا اجازه دهد برای امام حسین علیهالسلام مجلس عزا و ماتم بر پا کند، و آن حرامزاده از ترس اجازه داد.بعضی نقل کردهاد؛ هفت روز مجلس عزا ادامه داشت و هر روز جمع بی شماری از زنان شامی در آن مجلس حاضر میشدند و سوگواری مینمودند. و نزدیک بود مردم بر سرای یزید هجوم بردند و او را بکشند. مروان از این جریان باخبر شد و به یزید گفت: مصلحت نیست که اهل بیت را در شام نگهداری، آنها را به حجاز بفرست. یزید وسائل سفر آنها را آماده کرد و آنها را به مدینه فرستاد. (2)تبلیغات بنیامیه در شام بر علیه امیرالمؤمنین و آل علی رضوان الله تعالی علیه به اندازهای بود که مردم آن سامان، نسبت به رسولالله (ص) صلی الله علیه و آله و سلم اقرباء و خویش به غیر از بنیامیه نمیدانستند که در صحبت پیرمرد شامی با حضرت سجاد علیهالسلام از کتاب «تجارب
السلف» قبلا نقل شد.ولی ورود اسراء اهل بیت علیهمالسلام به شام و بیانات حضرت سجاد علیهالسلام در منبر و خیابانهای دمشق، و صحبت زینب کبری علیهاالسلام در مجلس یزید، و تماس گرفتن مردم شام با امام علیهالسلام و تحقیق حال از آن حضرت، پرده از روی کار برداشت و یزید رسوا شد، و لذا نمیتوانست اسراء را بیشتر در شام نگهدارد.هنگامی که مردم علی بن الحسین علیهالسلام را شناختند، با یکدیگر میگفتند: این چه عملی بود که این کافر ملحد کرد، فرزند پیغمبر را کشت و عیالش را مانند اسیران روم به شام آورد. برای حسین علیهالسلام مجلس عزا بپا کردند.چون این خبر بگوش یزید رسید، امر کرد تا قرآن را جزء جزء کردند، و چون مردم از نماز فارغ میشدند در مساجد به هر یک جزوهای از قرآن میدادند تا به خواندن قرآن
مشغول شوند و دیگر ذکری از واقعه کربلا ننمایند (نظیر همین سیاست را کنون در عربستان سعودی میبینیم). (1)یزید به اهل بیت اجازه داد برای امام حسین علیهالسلام عزاداری کنند، و به علی بن الحسین علیهالسلام وعده داد که سه حاجت از او برآورد، و به آنها پیشنهاد کرد که اگر میخواهند در شام بمانند.آنها نپذیرفتند و گفتند: ما را به مدینه جدمان برگردان. یزید نعمان بن بشیر را که از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود خواست و به او دستور داد که آنها را آماده سفر کند، و او را راهنمای راه و همراه آنها فرستاد. (2)مرحوم سید بن طاووس نقل کرده که: یزید بن علی بن الحسین علیهالسلام گفت: سه حاجتی را که وعده داده بودم برآورم بگو، آن حضرت فرمود:اول آنکه اجازه دهی برای آخرین بار صورت سید و مولای و پدر خود حسین را
ببینم.دوم آنکه آنچه از اموال و وسائل من بردهاند برگردانی.سوم آنکه اگر تصمیم کشتن مرا داری کسی را به همراه این زنان بفرست تا آنان را به حرم جدشان برساند.یزید لعین گفت: اما روی پدرت را که هرگز نخواهی دید. و اما از کشتن تو، گذشتم و تو را بخشیدم و زنان را جز تو کسی دیگر به مدینه باز نمیگرداند. و اما آنچه از شما بردهاند؛ من از خود چندین برابر قیمتش را میپردازم.آن حضرت فرمود: مال تو را که نمیخواهم و ارزانی خودت باد، و من که اموال تاراج شده را باز خواستم بدین منظور بود که جزء آن اموال پارچهی دست بافت دختر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و روسری و گردن بند و پیراهنش بود.یزید دستور داد که این اثاثیه را باز گردانیدند و دویست دینار هم از مال خودش اضافه کرد.
حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام (به خاطر مصالحی) آن دویست دینار را قبول کرد و میان فقرا تقسیم نمود.سپس یزید دستور داد که اسیران خانوادهی امام حسین علیهالسلام به وطنهای خودشان مدینة الرسول باز گردند. (1)بزرگان نقل کردهاند که یزید همراه بشیر عدهای مأمور گماشت تا در بازگشت اهل بیت به مدینه آنها را همراهی کنند.کاشفی در «روضه» و قرمانی در «اخبار الدول» نقل کرده: سی نفر با نعمان بن بشیر همراه اهل بیت بودند. (2)مرحوم سپهر و واعظ قزوینی مینویسند: یزید سرهنگ خود را با پانصد سوار همراه ایشان کرد. (3)شاید این قول به واقع نزدیکتر باشد، چون یزید میترسید در بین راه مردم بر علیه او آشوب کنند، و لذا این تعداد از مأمورین خود را همراه اهل بیت کرد، ولو به ظاهر اظهار احترام، و سفارش آنها را میکرد.
یزید اهلبیت علیهم السلام را در مساکنی منزل داده بود که:«لا تقیهن من حر و لا برد، حتی تقرت الجلود و سال الصدید بعدکن الخدود و ظل الستور و الصبر ظاعن و الجزع مقیم و الحزن لهن ندیم».«از گرما و سرما ایشان را نگاه نمیداشت تا این که بدنهای ایشان پوست باز کرد، و زرداب جاری شد، بعد از آنکه آن بانوان در پردههای حجاب مستور بودند. شکیبائی کوچ کرد و جزع باقی ماند و اندوه همنشین آنان شد» (1)از بعضی کتب نقل شده که مسکن و مجلس اهل بیت علیهمالسلام در شام در خانهی خرابی بود، و مقصود یزید آن بود که آن خانه بر سر ایشان خراب شود و کشته شوند. (2)یکی بنهاد سر بر بستر خاک یکی آهش کشیده سر به افلاکیکی میگفت آه ای نور عینم بیا ای مهربان بابا حسینمیکی میگفت عباس جوانم بیا بر باد بنگر خانمانمشیخ صدوق قدس سره روایت کرده که یزید دستور داد؛ زنان حسین علیهالسلام را با علی بن الحسین علیهالسلام در زندانی که از سرما و گرما جلوگیری نداشت جای دادند، تا چهرههایشان پوست گذاشت.و در بیتالمقدس سنگی از زمین برداشته نشد جز آنکه خون تازه زیرش بود، و مردم
خورشید را بر دیوارها سرخ میدیدند، مانند روپوش و ملافههای رنگین
تا اینکه علی بن الحسین علیهالسلام با زنان از آنجا بیرون آمدند، و سر حسین علیهالسلام را به کربلا برگرداندند. (1)شیخ مفید رحمهالله مینویسد: یزید دستور داد زنان را در خانهی جداگانه در آرند و علی بن الحسین علیهمالسلام نیز نزد ایشان باشد. خانهی چسبیده به خانهی یزید را برای ایشان خالی کرده و چند روزی خاندان عصمت در آنجا ماندند. (2)جمعی نقل کردهاند که یزید دستور داد سر مطهر امام علیهالسلام را بر در قصر شوم او نصب کردند و به اهل بیت امر کرد که داخل خانهی او شوند.چون زنان اهل بیت داخل خانهی آن لعین شدند زنان آل ابوسفیان زیورهای خود را کنده، لباس ماتم پوشیدند و صدا به گریه و نوحه بلند کردند و سه روز ماتم داشتند.هند دختر عبدالله بن عامر که در آنوقت زن یزید بود و قبلا همسر امام حسین علیهالسلام بوده، پرده را درید و از خانه بیرون دوید، - هنگامی که مجمع عام بود - به مجلس آن لعین آمد، و گفت: ای یزید سر مبارک فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر در خانه من نصب کردهای!یزید برجست و جامه بر سر او افکند و او را برگردانید... (3)نیز نقل شده که: یزید پس از جسارتهائی که به سر مقدس نمود، دستور داد سر مبارک را در مسجد جامع دمشق نصب کنند، - در همان محلی که سر شریف یحیی بن زکریا علیهالسلام نصب شده بود - و سر مبارک سه روز در آنجا آویزان بود.
(1)منهال بن عمرو گوید: حضرت سجاد علیهالسلام را دیدم در حالیکه بر عصائی تکیه کرده بود و ساقهای پای او مانند نی شده و خون از ساقهای مبارکش جاری بود، و رنگ شریفش زرد بود. گریه گلویم را گرفت، چون حال او را پرسیدم گریست و فرمود: چگونه است حال کسی که اسیر یزید میباشد، و زنهای ما تا بحال شکمهایشان از طعام سیر نگشته، و سرهای ایشان پوشیده نشده، و شب و روز به نوحه و گریه میگذرانند.ای منهال، ما همانند بنیاسرائیل در میان فرعونیان گشتیم که پسرانشان را میکشند، و زنانشان را زنده نگاه میداشتند.عرب بر عجم افتخار میکرد که محمد از عرب است، و قریش بر سایر عرب فخر میکرد که محمد صلی الله علیه و آله و سلم از آنهاست، ولی بر ما اهل بیت غضب کردند و ما را کشتند و از وطن رانده و پراکنده شدهایم.هیچگاه یزید ما را نمیطلبد مگر آنکه گمان میکنیم که میخواهد ما را بکشد «انا لله و انا الیه راجعون».منهال عرض کرد: ای آقای من، اکنون کجا میروید؟ فرمود: زندانی که ما در آن هستیم سقف ندارد و آفتاب ما را گداخته است و در آنجا هوا نمیبینیم، حال جهت ضعف بدن بیرون آمدم تا لحظهای استراحت کنم و به جهت ترس بر زنها، زود برگردم.در این بین که با آن حضرت سخن میگفتم، صدای زنی بلند شد، حضرت مرا رها کرد و به سوی آن بانو برگشت.چون دقت کردم آن زن جناب زینب دختر علی علیهالسلام بود که او را صدا میزد: به کجا میروی ای نور دیدهام؟ امام برگشتند و من از آن حضرت جدا شدم و مدام
1) 1133. ستارهی درخشان شام :143، به نقل از حیاة الحسین علیه السلام: 375:3.
او را یاد میکردم و میگریستم. (1)از حضرت صادق علیهالسلام پرسیدند که حزن یعقوب جهت یوسف به چه مرتبه بود، فرمود: به قدر هفتاد زن بچه مرده.
اگر حزن یعقوب به قدر هفتاد زن داغ دیده بود آیا حزن یوسف چقدر بود! یوسف را به زندان بردند آنقدر گریست که اهل زندان به تنگ آمدند و گفتند: یا شب گریه کن یا روز، تا ما یکی از شب و روز را آرام گیریم، و حال آنکه زندان یوسف زندان عداوت نبود، بلکه زندان محبت بود، زیرا که به جهت محبت و عشقش او را به سوی خود میخواندند و او قبول نمیکرد به زندانش انداختند که قبول کند، و در زندان غل و زنجیر نداشت.سیدالساجدین علیهالسلام را به زندان انداختند و غل جامعه به گردن و دست او بود، و از یکطرف زنان بیکس و خواهران و عمهها و طفلان را در زندان به بند میدید. واویلا در زندان که ایشان را از سرما و گرما نگاه نمیداشت، تا آنکه روهای شریف آنها از آفتاب پوست انداخت.
1) 1134. انوار نعمانیة: 252:3، و به همین مضمون علی بن ابراهیم در تفسیر خود: 134:2 سورهی قصص از حضرت صادق علیهالسلام، و مرحوم ابننما در مثیرالأحزان : 105، و مرحوم سید در لهوف : 193 نقل کردهاند.
امام زینالعابدین علیهالسلام به نعمان بن منذر مدائنی فرمودند: مصیبتی شدیدتر از آن زمانی که ما را وارد شهر شام کردند ندیدیم.عرض کرد: آن مصیبت چگونه بود؟ فرمودند: این ظالمان در آن حال هفت مصیبت بر ما وارد کردند که از زمان اسیری چنین مصیبتی بر ما وارد نیامده بود:اول - در حالی که شمشیرهای خود را برهنه کرده و نیزههای خود را استوار نموده بودند، دور ما را احاطه کردند. بر ما حمله کرده، کعب نیزه بر ما میزدند، ما را میان جمعیت اهل شام نگهداشتند، تا اهل طرب و طنبور و مزمار حاضر شوند، پس شادی میکردند و دف و طنبور میزدند.دوم - سرهای شهیدان را میان زنان و اطفال ما میآوردند، سر پدرم و سر عمویم عباس را مقابل کجاوهی عمهام زینب و امکلثوم قرار دادند. و سر برادرم علیاکبر و پسر عمویم قاسم را در برابر خواهرم سکینه و فاطمه آوردند، و با سرها بازی میکردند، و چه بسیار بود که سرها بر روی زمین در میان دستها و پاهای اسبان میافتاد.سوم - از بالای بامهای خانههای شام آب و آتش بر سر ما میریختند. وقتی آتشی به عمامهی من افتاد و چون دستهایم به گردنم بسته بود، نتوانستم آن را خاموش نمایم. عمامهای سوخت و آتش به سرم رسید و آن را سوزانید.چهارم - از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با طنبور ما را گردانیدند و میگفتند: ای مردم، بکشید این خارجیها را که در اسلام هیچ احترامی ندارند.پنجم - ما را از شتران پیاده کردند و به یک ریسمان بستند و به کوچههای یهود و نصاری بردند و به آنها گفتند: اینها از اهل بیتی هستند که پدران شما را کشتند و خانههایتان را خراب کردند. امروز تلافی کنید.
1) 1135. مهیج الأحزان : 274 مجلس یازدهم.
ای نعمان، تمام یهودیان و نصرانیان آنچه خواستند از خاک و سنگ و چوب به طرف ما انداختند.ششم - ما را به بازار بردهفروشان آوردند که به عنوان غلام و کنیز بفروشند، ولی خداوند برای آنها میسر نفرمود.هفتم - محل سکونت ما را مکانی قرار دادند که سقف نداشت. روز از گرما و شب از سرما آرام نداشتیم، و از گرسنگی و تشنگی و خوف کشته شدن آسایشی برای ما نبود.از اینجا معلوم میشود سر سخن امام سجاد علیهالسلام که چون از او پرسیدند: سخترین مصائب بر شما کجا بود، فرمود: شام، شام، شام. (1)روایت شده: از امام زینالعابدین علیهالسلام سؤال شد که مصیبت شما در کربلا زیادتر و شدیدتر بود یا در شام؟ حضرت سه مرتبه فرمودند: شام، شام، شام. به جهت آنکه وقتی به دروازهی شام رسیدیم، دیدیم که از یک طرف سرهای بریده را بر نیزهها نصب نمودهاند.و از طرف دیگر عمهها و خواهرهای خود را که با سر برهه بر شترها سوار نمودهاند.و از طرف دیگر بازارهای شام را زینت کرده بودند، و مردم شام به قصد تماشای اهل بیت اسیر و سرهای بریده از خانهها بیرون آمده بودند.و از یک طرف علمهای بسیار بر پا نموده بودند و صدای تکبیر و تهلیل بلند کرده بودند، و در زیر آن علمها ساز و دف مینواختند، مبارک باد میگفتند و شادی میکردند.پس در این اثنا هاتفی میگفت:جاؤوا برأسک یابن بنت محمد مترملا بدمائه ترمیلاو یکبرون بأن قتلت و انما قتلوا بک التکبیر و التهلیلاسر مبارک تو را آوردند ای پسر دختر پیغمبر، در حالتی که به خون آغشتهاند.
1) 1136. تذکرة الشهداء : 412.
و تکبیر و تهلیل میگویند (و به جهت کشتن تو خوشحالی میکنند)، و حال آنکه با کشتن تو تکبیر و تهلیل را کشتهاند.
چون آن حضرت این احوال را مشاهده فرمود: آهی کشید و گریست و فرمود:أقاد ذلیلا فی دمشق کأننی من الزنج عبد غاب عنه نصرو جدی رسولالله فی کل مشهد و شیخی أمیر المؤمنیندر دمشق مرا با ذلت در بند و زنجیر کردند، گویا من غلام زنجی هستم که یار و یاوری ندارد.و حال آنکه در هر کجا باشم جد من پیغمبر خداست و پدرم امیرالمؤمنین (ع) وزیر و خلیفهی پیغمبر است.
حضرت سکینه گفت: چهارمین روزی که ما در شام بودیم خوابی دیدم - و خوابی طولانی نقل فرموده که در پایان آن میفرماید - زنی دیدم که بر هودجی سوار است و دست بر سر گذاشته، پرسیدم: این زن کیست؟به من گفتند: این فاطمه دختر محمد است که مادر پدر توست.گفتم: به خدا که باید به نزدش بروم و بگویم که با ما چه کردند. شتابان به سویش دویدم، و خود را به او رساندم، و در برابرش ایستادم و گریهکنان گفتم:مادر جان، به خدا که حق ما را انکار کردند.ای مادر، به خدا که جمعیت ما را پراکنده کردند.مادر جان، به خدا که حریم ما را مباح دانستند.ای مادر، به خدا که حسین پدر ما را کشتند.چون این سخنان از من شنید فرمود: سکینه بیش از این مگو که بند دلم را بریدی، این پیراهن پدر توست که از خودم جدا نمیکنم، تا با همین پیراهن خدا را ملاقات کنم
1) 1137. انوار الشهادة : 233 ف 18.
از هنده زن یزید نقل شده که گفت: در بستر خود خوابیده بودم که دیدم درب آسمان گشوده شد، فرشتگان دسته دسته نزد سر حسین علیهالسلام نازل میشدند، و بر او سلام میکردند.در این میان دیدم پارهی ابری فرود آمد و مردان بسیاری در آن بودند، در میان آنها مردی با چهرهی بسیار نورانی دوید و خود را به سر حسین علیهالسلام رسانید، و دندانهای او را میبوسید و میفرمود:«یا ولدی قتلوک، أتراهم ما عرفوک، و من شرب الماء منعوک»«پسرم، تو را کشتند، مگر تو را نشناختند که از نوشیدن آب تو را منع کردند!»فرزندم، من جد تو رسول خدایم و این پدرت علی مرتضی است، این برادرت حسن است و این عمویت جعفر و این عقیل و این دو حمزه و عباسند و یک یک اهل بیت خود را شمرد.هند گفت: ترسان و هراسان از خواب پریدم، دیدم نوری بر گرد سر حسین علیهالسلام میتابد. به جستجوی یزید برخاستم او را در اتاق تاریکی یافتم روی به دیوار کرده و میگوید:«مالی و للحسین»!«مرا با حسین چه کار»و سخت اندوهگین است. من خواب را برای او نقل کردم سر به زیر انداخت. چون صبح شد حرم پیامبر را خواست و گفت: دوست دارید نزد من بمانید یا به مدینه باز
1) 1138. لهوف : 118، این خواب را عدهای از بزرگان نقل نمودهاند و ما بجهت اختصار ترک کردیم، به مثیرالأحزان : 104 و بحارالأنوار: 140:45 و 141 و 194 و جلاء العیون : 445 و... مراجعه شود.
گردید... (1)
یزید ملعون بر آل الله غذا نمیفرستاد، و اگر هم میفرستاد آنان غذای او را نمیخوردند. (2)در روایت منهال گذشت که حضرت سجاد علیهالسلام فرمودند: زنهای ما تا به حال شکمهایشان از طعام سیر نگشته و گرسنه میباشند.
مجلس یزید قصری بود بسیار مجلل، که به دستور معاویه ساخته شده بود، و در آن زمان طرز معماری و ساختمان آن معروفیت خاصی داشت، و مورخین شرح مفصلی از معماری و تزیین و تشریفات آن نوشتهاند.و گفته شد: هنگامی که معاویه خواست آن را بسازد منازل اطراف آن را از مالکین خرید، ولی پیره زنی که خانهای مخروبه در آن ناحیه داشت از فروش خانه خودداری کرد.چون معاویه خواست با زور آن منزل را بگیرد، عمروعاص و دیگر نزدیکان، او را منع کردند که این کار را نکن تا مثل انوشیروان به عدالت مشهور شوی، که برای ساختن ایوان مدائن عدالتش اجازه نداد که صاحب خانهای را ناراحت کند، و ایوان را به صورت ناقص ساخت.معاویه از خانهی پیرزن صرفنظر کرد و قصر را ساخت و آن خانهی خرابه در کنارش به همان حالت باقی ماند.
در کتاب «عوالم العلوم» و بعضی کتب دیگر روایت شده است که در میان اسیران دختر کوچکی از امام حسین علیهالسلام باقی مانده بود، و اسم او بنا بر قولی رقیه، و از عمر شریفش سه سال گذشته بود، و آن حضرت او را بسیار دوست میداشت، و آن دخترک بعد از شهادت پدر شب و روز گریه میکرد، که از گریهی او دل اهل بیت مجروح میشد و دائما از اهل بیت سؤال میکرد که پدر من کجا رفت؟ و چرا از من دوری نمود؟... (2)یکی از مصیبتهائی که در شام برای اهلبیت علیهمالسلام رخ داد، شهادت طفل عزیز، حضرت رقیه خاتون علیهاالسلام بود. (3)عماد الدین طبری رحمهالله از کتاب «الحاویة» نقل کرده که زنان خاندان نبوت شهادت پدران را از کودکان پنهان میداشتند و میگفتند: پدرانتان به سفر رفتهاند
(1)امام حسین علیهالسلام دختری چهار ساله داشت، شبی با حالت پریشانی از خواب بیدار شد و گفت: پدرم حسین علیهالسلام کجاست؟ اکنون او را دیدم!زنان و کودکان از شنیدن این سخن گریان شدند، و شیون از ایشان برخاست.یزید از خواب بیدار شد و گفت: چه خبر است؟ جریان را به او خبر دادند.آن لعین دستور داد سر پدر را برای او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند.گفت: این چیست؟ گفتند: سر پدر توست. آن کودک هراسان شد، ترسید و فریاد برآورد، بعد مریض شد و در همان روزها در دمشق از دنیا رفت (2)در بعضی کتب چنین نقل شده که:دستمالی روی سر انداختند و آن طبق را جلو آن دختر نهادند. پرده از آن برگرفت و گفت: این سر کیست؟گفتند: سر پدر توست. سر را از میان طشت برداشت و به سینه گرفت و میگفت:«یا أبتاه، من ذا الذی خضبک بدمائک! یا أبتاه، من ذا الذی قطع وریدیک! یا أبتاه من ذا الذی أیتمنی علی صغر سنی! یا أبتاه، من بقی بعدک نرجوه؟ یا أبتاه، من للیتیمة حتی تکبر»«پدر جان، کی تو را با خونت خضاب کرد! ای پدر که رگهای گردنت را برید! ای پدر، کی مرا در کودکی یتیم کرد! پدر جان، بعد از تو به که امیدوار باشم؟ پدر جان، این دختر یتیم را کی نگهداری و بزرگ کند!»
1) 1144. ظاهرا این مطلب دربارهی حضرت رقیه علیهاالسلام با شأن و عظمت آن مخدره که از خاندانی هستند که در کودکی هم از آگاهی وسیعی برخوردارند صحیح نباشد، چگونه ممکن است آن مخدره همراه کاروان اسراء و سر مبارک پدر باشد و از شهادت پدر بیاطلاع بماند! از جمله مطالبی که دلالت بر اطلاع آن کودک از شهادت پدر میکند: الف - کلام امام حسین علیهالسلام خطاب به بانوان حرم: «یا أختاه یا امکلثوم و أنت یا زینب و أنت یا رقیة... انظرن اذا أنا قتلت...» که از لهوف {ص :ی 141} چاپ دارالاسوة نقل شده است. ب - حضرت رقیه هنگام وداع پدر بخواهر گفت: بیا دامن بابا را بگیریم نگذاریم برود. (به قسمت وداع امام حسین علیهالسلام مراجعه شود). ج - در شب یازدهم وقتی حضرت زینب علیهاالسلام دید رقیه در خیمه نیست او را روی نعش پدر یافت... (جریان آن در شب یازدهم گذشت).
2) 1145. کامل بهائی: 179:2.
.و از این سخنان با او گفت، تا اینکه لب بر دهان شریف پدر نهاد و سخت بگریست تا غش کرد و از هوش رفت. چون او را حرکت دادند از دنیا رفته بود.اهل بیت چون این بدیدند، صدا به گریه بلند کردند و داغشان تازه شد، و همهی اهل
دمشق از زن ومرد برآن آگاه شدند و گریستند. (1)چون اولاد رسول و ذراری فاطمه بتول علیهاالسلام را در خرابهی شام منزل دادند، آن غریبان ستمدیده و آن اسیران داغدیده، صبح و شام برای جوانان شهید خود در ناله و نوحه بودند. عصرها که میشد آن اطفال خردسال درب خرابه صف میکشیدند، میدیدند که مردم شاد و خرم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تهیه کرده به خانههای خود میروند.آن طفلان خسته مانند مرغان پر شکسته دامن عمه را میگرفتند که ای عمه، مگر ما خانه نداریم؟ مگر بابا نداریم؟میفرمود: چرا نور دیدگان، خانههای شما در مدینه، و بابای شما به سفر رفته است.در میان آنها دخترکی بود از امام علیهالسلام به نام فاطمه 1147 که درد هجران کشیده، گرسنگی و تشنگیها آزموده، رنج سفر و داغ پدر و برادر دیده، بر بالای شتر برهنه راه درازی پیموده، کعب نیزه و تازیانه خورده.پدر او را خیلی دوست میداشت، محبت این دختر در دل امام علیهالسلام منزل گرفته بود، همیشه در کنار پدر مینشست و دمبدم مانند دسته گل او را میبوسید، و شبها هم در بغل امام علیهالسلام میخوابید...پیوسته احوال پدر میپرسید و گریه میکرد که:«أین أبی و والدی و المحامی عنی».بهر نحوی که بود زنها او را آرام میکردند، تا آنکه از کربلا به کوفه و از کوفه به شام رسیدند. در بین
1) 1146. نفس المهوم : 456.
از رنج شتر سواری به تنگ آمده بود، به خواهرش سکینه میگفت:
«أیا أخت، قد دابت من السیر مهجتی»«خواهرم این شتر بسکه مرا حرکت داده دل و جگرم آب شد».از این ساربان بیرحم درخواست کن ساعتی شتر را نگاه دارد و یا آهسته راه ببرد که ما مردیم، از ساربان بپرس کی به منزل میرسیم...در یکی از شبها در آن منزل خرابه، شور دیدن پدر به سرش افتاد، و از هجران پدر اشک میریخت. سر روی خاک نهاد آنقدر گریه کرد که زمین از اشک چشمش گل شد. در این اثنا به خواب رفت.خواب پدر دید، از خواب بیدار شد فبک و تقول: وا أبتاه، وا قرة عیناه، وا حسیناه، چنان صیحه کشید که خرابهنشینان پریشان شدند...هر چه خواستند او را آرام کنند ممکن نشد. امام زینالعابدین علیهالسلام پیش آمد و خواهر را دربر گرفت و به سینه چسبانید و تسلی میداد. آن مظلومه آرام نمیگرفت و نوحه میکرد، آنقدر روی دامن حضرت گریه کرد«حتی غشی علیها و انقطع نفسها»«تا آنکه غش کرد و نفس او قطع شد».امام به گریه درآمد. اهل بیت به شیون آمدند.«فضجوا بالبکاء و جددوا الأحزان و حثوا علی رؤوسهم التراب، و لطموا الخدود و شقوا الجیوب، و قام الصیاح».آن ویرانه از ناله اسیران یک پارچه گریه شد.دختر بیهوش افتاده بود و مخدرات در خروش بر سر میزدند و به سینه میکوبیدند. خاک برسر میکردند گریبان میدریدند، که صدای ایشان در قصر به گوش یزید رسید.طاهر بن عبدالله دمشقی گوید: سریزید روی زانوی من بود. سر پسر فاطمه هم
در
میان طشت بود، همینکه شیون از خرابه بلند شد، دیدم سرپوش از طبق به کنار رفت، سر بلند شد تا نزدیک بام قصر، به صوت بلند فرمود:«أختی سکتی ابنتی»«خواهرم زینب، دخترم را ساکت کن».طاهر گوید: دیدم آن سر برگشت رو به یزید کرد و فرمود: یا یزید، من با تو چه کرده بودم، که مرا کشتی و عیالم را اسیر کردی؟!یزید از این ندا و از آن صدا سر برداشت، پرسید: طاهر چه خبر است؟گفتم: نمیدانم در خرابه چه اتفاق افتاده ولی دیدم سر مبارک حسین را که از طشت بلند شد و چنین و چنان گفت.یزید غلامی فرستاد که خبری بیاورد. غلام آمد و واقعه را برای یزید نقل کرد.آن ملعون گفت: سر پدرش را برای او ببرید تا آرام گیرد.آن سر مطهر را در طشت نهادند و رو به خرابه آوردند، و در حالی که پرده بر روی آن سر بود، در حضور آن مظلومه نهادند، پرده را برداشتند. آن معصومه چون متوجه سر پدر شد،«فانکبت علیه تقبله و تبکی و تضرب علی رأسها ووجهها حتی امتلأ فمها بالدم»«خود را بر آن سر انداخت و صورت پدر را میبوسید و بر سر و صورت خود میزد تا اینکه دهانش پر از خون شد» (1)و در «منتخب» آمده است که او پدرش را مخاطب قرار داده میفرمود:«یا أبتاه، من ذا الذی خضبک بدمائک»«پدر جان، کی صورت منورت را غرق خون ساخته؟».
1) 1148. ریاض القدس: 323:2.
«یا أبتاه، من ذا الذی قطع وریدیک!»«پدر جان، چه کسی رگهای گردنت را بریده است؟».«یا أبتاه من ذا الذی أیتمنی علی صغر سنی»«پدر جان، کدام ظالم مرا در کودکی یتیم کرده است؟».«یا أبتاه، من للیتیمة حتی تکبر».«پدر جان، کی متکفل یتیمهات میشود تا بزرگ شود؟».«یا أبتاه، من للنساء الحاسرات»«پدر جان، چه کسی به فریاد این زنان سر برهنه میرسد؟».«یا أبتاه، من للأرامل المسبیات»«پدر جان، چه کسی داد رسی از این زنان بیوه و اسیر میکند؟».«یا أبتاه، من للعیون الباکیات»«پدر جان، چه کسی نظر مرحمتی به سوی این چشمهای گریان (ما کند که شب و روز در فراق تو گریه) میکند؟».«یا أبتاه، من للضایعات الغریبات»«پدر جان، کی متوجه این زنان بیصاحب، غریب خواهد شد؟»«یا أبتاه، من للشعور المنشورات»«پدر جان، کی از برای این موهای پریشان خواهد بود؟»
«یا أبتاه، من بعدک وا خیبتاه»
«پدر جان، بعد از تو داد از ناامیدی!».«یا أبتاه، من بعدک وا غربتاه»«پدر جان، بعد از تو داد از غریبی و بیکسی!».«یا أبتاه، لیتنی کنت لک الفداء».«پدر جان، کاش من فدای تو میشدم».
«یا أبتاه، لیتنی کنت قبل هذا الیوم عمیاء».«پدر جان، کاش من پیش از این روز کور شده بودم، و تو را به این حال نمیدیدم».«یا أبتاه، لیتنی و سدت الثری و لا أری شیبک مخضبا بالدماء».«پدر جان، کاش مرا در زیر خاک پنهان کرده بودند و نمیدیدم که محاسن مبارکت به خون خضاب شده باشد».آن معصومه نوحه میکرد و اشک میریخت تا آنکه نفس او به شماره افتاده و گریه راه گلویش را گرفت، مثل مرغ سرکنده، گاهی سر را به طرف راست مینهاد و میبوسید و بر سر میزد، و زمانی به چپ میگذارد و میبوسید...پس آن نازدانه لب بر لب پدر نهاد، زمان طویلی از سخن افتاد گریست.«فنادی الرأس بنته، الی الی، هلمی فأنا لک بالانتظار. فغشی علیها غشوة لم تفق بعدها، فحر کوها فاذا هی قد فارقت روحها الدنیا...»«آن رأس شریف دختر را صدا کرد که به سوی من بیا، من منتظر هستم، او غش کرد و دیگر به هوش نیامد، چون او را حرکت دادند متوجه شدند که
روح شریفش از بدن مفارقت کرده و به خدمت پدر شتافته است». (1)راوی گوید: وقتی که خواستند نعش آن یتیم را از خاک خرابه بردارند علمهای سیاه برپا کرده بودند و مردان و زنان شامی همه جمع شده گریه و ناله میکردند و سنگ بر سر و سینه میزدند. او را غسل دادند و کفن نمودند 1150 و بر او نماز گزاردند و دفن نمودند، که الان قبر او معلوم و مشهور است. (2)زن غساله با تخته و آب چراغ وارد شده، پیراهن از تن طفل بیرون آورد، همین
که دید بدن نازنین او سیاه و مجروح است، با دو دست بر سر خود زد!گفتند: چرا خود را میزنی؟ گفت: مادر این طفل (یا بزرگ اسیران) کیست؟ تا بگوید این بچه به چه مرضی از دنیا رفته است؟ چرا بدنش کبود است؟بانوان با چشم اشکبار گفتند: او مرضی نداشت، اینها جای کعب نیزه و تازیانه است (1)آیةالله اثنیعشری فرمودند: از آقای حاج حسن آقا شیرازی شنیدم که ایشان از مرحوم آیةالله سید محسن نقل میکرد که:در زمان آیةالله سید محسن جبل عاملی، نزدیک بود قبر رقیه خاتون را آب بگیرد، و اوضاع دگرگون شود، چون نهری نزدیک آن بود. گفتند: بدن را از اینجا به جای دیگر منتقل کنید، چون ما نمیتوانیم نهر را برگردانیم.به آیةالله سید محسن گفتند: تو این کار را بکن.سید گفت: اگر امکان نداشته باشد ما این کار را میکنیم. قبر را نبش میکنیم و بدن را بیرون میآوریم.
سید تصمیم به نبش قبر گرفت. غسل کرد و لباس سفید پوشید و دستور نبش قبر داد. خاک را که برداشتند و به خشت لحد رسیدند، گفت: صبر کنید لحد را خودم بردارم. سید در قبر رفت، همینکه خشت بالای سر را برداشت دیدند سید افتاد. زیر بغلش را گرفتند، هی میگفت: ای وای بر من، وای بر من.به ما گفته بودند یزید زن غساله و کفن فرستاده، ولی فهمیدم دروغ بوده، چون دختر با پیراهن خودش دفن شده، بدن معطر مثل گل.من بدن را منتقل نمیکنم، میترسم بدن را منتقل کنم، دیگر به عنوان رقیه
1) 1152. مقتل جامع مقدم: 205:2.
بنتالحسین شناخته نشود، و من نمیتوانم جوابش را بدهم. هر چه مخارج نهر است میدهم نهر را برگردانید (1)در کتاب «وقایع الشهور و الأیام» مرحوم آیةالله بیرجندی آمده است که دختر کوچک امام حسین علیهالسلام روز پنجم ماه صفر سال 61 وفات کرد. چنانکه همین مطلب در کتاب «ریاض القدس» نیز نقل شده است. (2)قبلا از این مخدره در مواردی ذکری به میان آمد مثل هنگام وداع حضرت امام حسین علیهالسلام که فرمودند: «یا سکینة و یا رقیة...» 1155 که دختر خود رقیه را هم مخاطب قرار دادند.و در قصیدهی شیوا و سوزناک سیف بن عمیره (صحابی بزرگ امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام) 1156 نیز در دو جا از این نازدانه سخن بمیان آمده:
و رقیة رق الحسود لضعفها و غدا لیعذرها الذی لم یعذرلم أنسها و سکینة و رقیة یبکینه بتحسر و تزفر (3)از حمید بن مسلم نقل شده که چون حضرت علیاصغر شهید شد... دخترانی از خیمه بیرون دویدند، و خود را بر روی نعش آن طفل شهید انداختند... و آن دختران فاطمه و سکینه و رقیه بودند. (4)چون امام حسین علیهالسلام مانع شدند از اینکه امام سجاد علیهالسلام به میدان برود،
رمودند: فرزندم، تو پاکترین فرزندان من و افضل عترتم میباشی، و جانشین من بر زنان و کودکانم هستی... آنگاه بلند فرمود: ای زینب، و ای امکلثوم، و ای سکینه و ای رقیه و ای فاطمه، سخن مرا بشنوید، بدانید این پسرم خلیفه و جانشین من بر شماست، او امام و پیشوا است که اطاعتش بر شما واجب است.
عالم بزرگوار مرحوم ملا محمد هاشم خراسانی مینویسد: عالم جلیل شیخ محمد علی شامی که از جملهی علماء نجف اشرف میباشد به حقیر فرمود:جد امی من جناب آقا سیدابراهیم دمشقی که نسبش به سید مرتضی علم الهدی منتهی میشد، و سن شریفش بیش از 90 سال بود، سه دختر داشت و اولاد پسر نداشت.شبی دختر بزرگ ایشان حضرت رقیه دختر امام حسین علیهالسلام را در خواب دید که فرمودند: به پدرت بگو: به والی بگوید: میان لحد و جسد من آب افتاد، و بدن من در اذیت است، بیاید قبر و لحد مرا تعمیر کند.دختر به سید عرض کرد، ولی سید از ترس اهل تسنن، به خواب اعتنا ننمود.
شب دوم دختر وسطی سید همین خواب را دید و به پدر گفت، ترتیب اثری نداد.شب سوم دختر کوچک سید همین خواب را دید و به پدر گفت، باز ترتیب اثری نداد.شب چهارم خود سید حضرت رقیه را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند: چرا والی را خبردار نکری؟!سید بیدار شد، صبح نزد والی شام رفت و خوابش را گفت. والی به علماء و صلحاء شام از شیعه و سنی امر کرد که غسل کنند و لباسهای پاکیزه بپوشند، به دست هر کس قفل درب حرم مطهر باز شد، همان کس برود و قبر مقدس او را نبش کند، جسد را بیرون آورد تا قبر را تعمیر کنند.صلحاء و بزرگان از شیعه و سنی در کمال آداب غسل کردند و لباس پاکیزه پوشیدند، قفل بدست هیچکس باز نشد، مگر به دست مرحوم سید، و چون میان حرم آمدند کلنگ هیچکدام بر زمین اثر نکرد، مگر به دست سید ابراهیم.حرم را خلوت کردند، لحد را شکافتند، دیدند بدن نازنین مخدره میان لحد
1) 1159. معالی السبطین: 12:2 به نقل از الدمعة الساکبة.
و کفن صحیح و سالم است، لکن آب زیادی میان لحد جمع شده است.سید بدن شریف را از میان لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود نهاد، و سه روز بدین گونه بالای زانوی خود نگهداشت و گریه میکرد تا اینکه قبر آن بیبی را تعمیر کردند.وقت نماز که میشد سید بدن مخدره را بالای چیز پاکیزه میگذاشت. بعد از فراغ از نماز برمیداشت و بر زانو مینهاد، تا اینکه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند، سید بدن را دفن کرد.و از معجزهی این مخدره این که؛ سید در این سه روز احتیاج به غذا و آب و تجدید وضو پیدا نکرد. و چون خواست بدن را دفن کند دعا کرد که خداوند پسری به او عطا فرماید.دعای سید به اجابت رسید و در سن پیری خداوند پسری به او لطف فرمود، نام او را سید مصطفی گذاشت.آنگاه والی واقعه را به سلطان عبدالحمید عثمانی نوشت، او هم تولیت زینبیه و مرقد
شریف حضرت رقیه و ام کلثوم و سکینه را به او واگذار نمود، و فعلا هم آقا سید ابراهیم تولیت این مکانهای شریف را دارا میباشد.این قضیه در حدود سال هزار و دویست و هشتاد هجری بوده است. (1)در «معالی» این قضیه را مجملا نقل کرده و در آخر اضافه فرموده است:«فنزل فی قبرها و وضع علیها ثوبا لفها فیه و أخرجها، فاذا هی بنت صغیرة دون البلوغ و کان متنها مجروحة من کثرة الضرب»«آن سید جلیل وارد قبر شد و پارچهای بر او پیچید و او را خارج نمود، دختر کوچکی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده، و پشت شریفش از زیادی ضرب مجروح بود
1) 1160. منتخب التواریخ : 365 ب 8.
1- چنانکه در بالا مشروحا بیان گردید، سید ابراهیم دمشقی در نود و چند سالگی از کرامت حضرت رقیه علیهاالسلام صاحب فرزندی شد که او را سید مصطفی نام نهاد.پس از درگذشت سید ابراهیم، تولیت آن مشاهده مشرفه به پسرش سید مصطفی، و بعد از ایشان به فرزندش سید عباس رسید. (2)فرزندان سید ابراهیم دمشقی معروفند و مشهور است که هرگاه دست خود را به موضع گزیدهای بگذارند فورا آرام میشود. و این اثر را از جد بزرگ خود به ارث بردهاند، و آن را از
آثار نگهداری بدن شریف آن مظلومه میدانند. (3)2- مادر مسیحی با دیدن کرامت حضرت رقیه علیهاالسلام مسلمان شد:جناب حجةالاسلام آقای سید عسکر حیدری، از طلاب علوم دینیه حوزه علمیه زینبیهی شام چنین نقل کردند:روزی زنی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه آورد. زیرا دکترهای لبنان او را جواب کرده بودند.زن با دختر مریضش نزدیک حرم با عظمت حضرت رقیه علیهاالسلام منزل میگردید تا در آنجا برای معالجه فرزندش به دکتر سوریه مراجعه کند، تا اینکه روز عاشورا فرامیرسد و او میبیند مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه آنجاست میروند.از مردم شام میپرسد اینجا چه خبر است؟ میگویند: اینجا حرم دختر امام حسین علیهالسلام است. او نیز دختر مریضش را در منزل تنها گذاشته درب اتاق را میبندد
و به حرم حضرت علیهاالسلام میرود. آنجا متوسل به حضرت رقیه میشود و گریه میکند، به حدی که غش میکند و بیهوش میافتد. در آنحال کسی به او میگوید: بلند شو برو منزل، دخترت تنهاست و خدا او را شفا داده است. برخاسته به طرف منزل حرکت میکند و میرود درب منزل را میزند، میبیند دخترش دارد بازی میکند!وقتی مادر جویای وضع دخترش میشود و احوال او را میپرسد، دختر در جواب مادر میگوید: وقتی شما رفتید دختری بنام رقیه وارد اتاق شد، و به من گفت: بلند شو تا با هم بازی کنیم. آن دختر به من گفت: بگو «بسم الله الرحمن الرحیم» تا بلند شوی، و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم. دیدم تمام بدنم سالم است. او داشت با من صحبت میکرد که شما درب را زدید، گفت: مادرت آمد. سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین علیهالسلام مسلمان شد (1)
3- نقل میکند:این جانب روزی مشغول خواندن مصیبت حضرت رقیه علیهاالسلام بودم که در اثناء آن صدای غش کردن خانمی همراه با فریاد و گریهی شدید اطرافیان به گوش رسید.خانم مذکور بعد از مجلس به هوش آمد. وی را نزد من آوردند، او به من گفت: خانمی هستم دارای سه فرزند، مبتلا به مرض قلب شدم و همهی دکترها جوابم کردند، به طوریکه ناامید شدم. به شوهرم گفتم: مرا به حرم حضرت رقیه علیهاالسلام ببر.امروز روز سوم است که ما اینجا هستیم. دیشب خواب دیدم دختر بچهای برگ سبزی را به من داد و گفت: این را بخور خوب خواهی شد. گفتم: شما کی هستید؟ گفت: من
1) 1164. ستاره درخشان شام : 270.
رقیه دختر امام حسین علیهالسلام هستم.از خواب بیدار شدم، آمدم به حرم، در حینی که شما مشغول خواندن روضه بودید، همان دختر را در بیداری دیدم که همان برگ سبز را به من داد و همهی اطرافیان این صحنه را دیدند. در نتیجه من نتوانستم تحمل کنم و بیاختیار بیهوش شدم. و بحمدالله الان حالم خیلی خوب است. (1)4- راه کربلا باز شد:سالها راه کربلا مسدود بود، شیعیان و محبین مظلوم کربلا پیوسته به یاد و عشق زیارتش میسوختند و ملتمسانه توفیق این سعادت ابدی را از ساحتش درخواست میکردند.سرانجام رأفت حسینی به جوش آمد و شیفتگان و دلباختگان خسته را بشارتی وصفناپذیر مرحمت فرمود. بالاخره سال گذشته راه کربلا از طریق سوریه باز شد. عدهی زیادی از ایرانیان به عشق زیارت آن عتبات عالیات عازم سوریه شدند. حقیر نیز شوق زائد الوصفی پیدا کردم و با تعدادی از دوستان عازم سوریه شدیم، ناگهان تهدیدات امریکا علیه رژیم بعث عراق شدت گرفت و هر آن احتمال حملهی نظامی میرفت.
تعداد زیادی از ایرانیان در شام سرگردان بودند، برخی هم به ایران بازگشتند. آرزومندان زیارت کربلا در حرم حضرت رقیه علیهاالسلام اجتماع کرده و با ناله و گریه از آن مظلومه و باب الحوائج درخواست رفع مانع میکردند، بنده هم حال عجیبی داشتم و حتی بیاختیار با جسارت به ساحت آن بزرگوار عرض کردم: بیبی جان اگر از پدرتان زیارت را برای ما نخواهید به یارت شما نخواهم آمد!! و گریهی شدیدی کردم. در حرم بودیم که خبر رفع تهدیدات به زوار رسید، و راه مجددا باز شد، و بحمد الله با سلامت به زیارت مشرف شدیم.
1) 1165. ستارهی درخشان شام : 282.
بسیاری از مورخین نوشتهاند که حضرت سجاد علیهالسلام سر پدر را در روز اربعین به بدن آن حضرت ملحق نمود. (1)مرحوم محدث قمی مینویسد: مشهور میان علماء امامیه آن است که یا با جسد شریف دفن شد، و امام سجاد علیهالسلام آن را باز گردانید.یا نزد قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام دفن شده، چنانکه در اخبار بسیار آمده است. (2)ابن شهر آشوب گوید: سید مرتضی در یکی از رسالههای خود مینویسد: سر مطهر حسین علیهالسلام را از شام به کربلا بازگردانیدند و به بدن ملحق کردند. (3)و شیخ طوسی مینویسد: زیارت اربعین به همین علت وارد شده است. (4)و در تاریخ «حبیب السیر» آمده است که یزید سرهای شهداء را به علی بن الحسین علیهماالسلام تسلیم کرد و آن حضرت آن سرها را روز بیستم صفر به بدنهای طاهره ملحق نمودند، آنگاه به مدینهی طیبه متوجه شدند، و گوید: اصح روایات در مدفن سر مکرم این است... (5)
ابواسحاق اسفرایینی در کتاب نورالعین مینویسد:سر آن حضرت را (در شام) با مشک و کافور آمیختند و به اهل بیت دادند و آنها در بازگشت به مدینه در کربلا آن را به جسد شریف ملحق نمودند. (1)
شیخ حر در کتاب «در مسلوک» می نویسد: روایت شده که در کربلا با جسد شریفش دفن شد و عمل طائفه (امامیه) بر این معناست. (2)
مرحوم سید بن طاووس می نویسد: روایت شده که سر حسین ، به کربلا برگردانیده شد و با بدن شریف دفن گردید، و عمل طائفه شیعه هم بر طبق همین بوده است. ولی روایات زیادی هم برخلاف آنچه گفتیم نقل شده است. (3)
اما قول دیگر که مدفن سر مبارک کنار قبر امیر المؤمنین له باشد، روایات آن را مرحوم شیخ حر عاملی در «وسائل الشیعة) (4)آورده است.
در بعضی از احادیث ذکر شده که غلامی از ما اهل بیت آن را از شام ربود و در
آنجا مدفون ساخت. (5)
در حدیث مفضل بن عمر - که در باره مسجد رأس الحسین لا (حنانه) وارد شده - چنین آمده که امام صادق ع فرمودند: این مکان سر جدم حسین است | «وضر؛ فهنا». که در مقام جمع می توان گفت: مقصود این حدیث آنست که سر مبارک را مدتی در آن مکان گذاشته اند
در حدیث یونس بن ظبیان امام صادق الا بعد از کلامشان که کنار قیر امیر المؤمنین له مدفون شد می فرمایند: «قالو أش مع الجسد، و الجد مع الرأس».. و با تأمل در عبارات احادیث ممکن است بگوییم: بعدها (ولو به طریق غیر
عادی) به کربلا منتقل شده که می توان از حدیث ابن عبیات استظهار نمود مرحوم ممرم - در دفاع از قول مشهوری که مدفن سر مطهر در کربلاست -
در اروضة الواعظین قال» و «مثیر الأحزان این نما آمده است که این قول نزد امامیه مورد اعتماد است، و مرحوم سید بن طاووس در «لهوف» فرموده: عمل طائفه شیعه بر طبق این بوده است.و در «اعلام الوری طبرسی» و «مقتل عوالم» و «بحارالأنوار» و «ریاض المصائب»، این قول را مشهور بین علماء دانستهاند.(1)و بعد از نقل همین قول از عدهای از علماء شیعه و سنی - میفرماید:بنابراین به هر قولی که بر خلاف این باشد اعتنا و اعتباری نیست، چون حدیثی که سرمبارک نزد قبر پدر بزرگوارش میباشد، نزد این علماء و بزرگان بوده است و از اینکه آن را نپذیرفتهاند معلوم میشود که مورد وثوق آنان نبوده چون سند احادیث تمام نیست و رجال آن معروفین نمیباشند. (2)
چون زنان و عیال امام حسین علیهالسلام از شام بازگشتند، و به عراق رسیدند، به راهنمای قافله گفتند: ما را از راه کربلا ببر.پس آمدند تا به قتلگاه رسیدند. دیدند جابر بن عبدالله انصاری رحمهالله و جمعی از بنیهاشم و مردانی از آل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای زیارت قبر حسین علیهالسلام آمدهاند. پس همگی به یک هنگام در آن سرزمین گرد آمدند، و با گریه و زاری و اندوه و سیلی بر روی زدن با هم ملاقات کردند، و مجلس عزائی که دلها را جریحهدار میکرد برپا نمودند، و زنانی که در آن نواحی بودند جمع شدند، و چند روزی به همین منوال گذشت. (1)این عبارت مرحوم سید بن طاووس را بزرگانی چون علامه مجلسی در «بحارالأنوار» 1178 و «جلاء العیون» 1179 نقل نمودهاند.لخکن بعضی مانند مرحوم محدث قمی بعید دانستهاند که در اربعین سال اول بوده باشد، چون راه طولانی بوده و عادة ممکن نبود در این مدت کم این راه طولانی را طی کرده باشند، به علاوه در کوفه و شام چند روز اسراء را نگهداشته بودند.مؤلف گوید: مواردی در تاریخ بیان شده که در مدت کم راههای طولانی
1) 1177. لهوف : 196، و بدین مضمون در مثیرالأحزان : 107 و مقتل مقرم به نقل از ریاض الأحزان.
پیمودهاند و هیچگونه بعدی ندارد که همان سال بوده باشد از قبیل:1- قبلا نقل نمودیم که ابنزیاد روز 15 محرم آنها را از کوفه به سوی شام حرکت داد. و ابنزیاد بعد از آمدن اهل بیت روز دوازدهم به کوفه به یزید نامه نوشت و دربارهی اهل بیت کسب تکلیف کرد و او در جواب نوشت که آنها را به شام بفرست، چگونه در این سه روز نامه
رفت و برگشت! بعضی جواب دادهاند که نامه را با کبوتر فرستادهاند، ولی ثابت نشده است.2- همانطور که در فصل سابق گذشت در مدفن سر مبارک دو قول قابل اعتنا بیشتر نقل نشده؛ یکی کنار حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام که روایاتی بر آن دلالت دارد، و دوم حضرت سجاد علیهالسلام آن را (در روز اربعین) به بدن آن حضرت ملحق نمودند، و این قول بین علماء امامیه مشهور و مورد اعتماد است.حال چگونه میپذیرند که امام سجاد علیهالسلام سر مبارک را در روز اربعین کربلا دفن کنند، ولی آمدن اسراء را در روز اربعین بعید میدانند!3- بزرگانی چون مرحوم کفعمی و عالم بزرگوار فیض کاشانی و مرحوم محدث قمی در «نفس المهموم» و... نقل کردهاند که روز اول صفر سرهای مقدس را وارد شام کردند، که قبلا نقل شد و همه این مطلب را قبول نمودهاند.و در تاریخ مذکور است که همزمان با ورود سرهای مقدس شهداء، اسراء هم وارد شام شدند و بطور قطع در منازل بین راه کوفه و شام سرها را همراه اسراء میبردند، نه اینکه سرها را جداگانه برده باشند.میپرسیم: چطور شما از کوفه تا شام را قبول کردید که در این مدت کم اسراء آمده باشند، ولی برگشتن در همین مدت و اینکه در روز اربعین به کربلا وارد شده باشند را بعید میدانید؟!اگر گوئید: چند روز در شام توقف کردند، گوئیم: در کوفه هم چند روز اسراء را زندانی کردند و یا در شهر کوفه نگاه داشتند، و حرکت آنها از کوفه روز 15 محرم
بوده است.بنابراین، بین رفتن و برگشتن فرقی نمیکند. (1)
4- قبلا بیان کردیم که حضرت مسلم علیهالسلام در نیمهی رمضان از مکه بیرون آمدند و به مدینه تشریف بردند و در مدینه با اهل و عیال خود وداع کردند و در حرم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نماز خواندند، آنگاه با دو راهنما به سوی کوفه حرکت نمودند و در روز پنجم شوال وارد شهر کوفه شدند.میگوئیم: چطور این راه طولانی را حضرت مسلم در مدت 20 روز طی نمود، با اینکه در مدینه مقداری توقف کرد، و در بین راه دو راهنما از تشنگی مردند، و حضرت مسلم برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشت که اگر صلاح بدانید مرا معاف نمائید، و حضرت در جواب نوشتند: به همان راهی که دستور دادم بروید، که بعد از وصول نامه، به راه خود ادامه داد.5- حکایت دیدن ابوحنیفه هلال ذیالحجه را در کوفه یا بغداد و درک حج نمودن او مشهور است. (2)لذا باید گفت: چون ابنزیاد و یزید از شورش مردم بیم داشتند، خصوصا در کوفه وبعضی از شهرهای بین راه، تصمیم گرفتند باسرعت و عجله اهل بیت را
1) 1180. بلکه بر اساس ملاحظاتی، باید مراجعت در وقت کوتاهتری انجام شده باشد، زیرا موقع رفتن، آنها را به شهرهای مختلف بردند، تا پیروزی یزید را به رخ مردم بکشند، ولی در مراجعت راه مستقیمی را پیمودند. پس اگر این مسیر طولانی را با توقف در کوفه، شهرهای بین راه و پشت دروازهی شام، در مدت 20 روز {11 محرم تا اول صفر} پیمودهاند، هیچ استبعادی ندارد که این مسیر را با توقفی در دمشق، در مدت 20 روز (اول تا بیستم صفر) طی کرده باشند.
2) 1181. مهیج الأحزان : 381 م 14.
حرکت دهند، و راههائی را انتخاب کنند که طولانی نباشد، بلکه مسافت آنها کم باشد.و نوشتهاند که این زنان و کودکان را با اذیت و آزار به سرعت میبردند.حتی در برگشت از شام نیز اهل بیت آزاد نبودند، بلکه در محاصرهی دشمن و لشکر یزید بودند، و نقل کردیم که یزید 500 نفر همراه اهل بیت فرستاد. (گرچه درظاهر هنگامی بازگشت به خاطر ترس از مردم مقداری مراعات آنها میکردند).بنابراین هیچ بعدی ندارد که ورود اهل بیت به کربلا در روز اربعین سال اول (61 ه) باشد، که عده کثیری از نویسندگان (قریب صد نفر) آن را به تفصیل نوشته و نقل کردهاند، از جمله آنها؛ مؤلف «روضة الشهداء»، تاریخ «حبیب السیر»، و ابیمخنف و ابننما و سید بن طاووس و صاحب «عوالم» و علامه مجلسی و...
مرحوم آیةالله سید محمد علی قاضی تبریزی در این باره کتابی مستقل نوشتهاند.البته همهی بزرگان قبول دارند که اهل بیت بعد از سفر شام به کربلا آمدهاند، فقط برخی در سال آن تردید کردهاند که آیا اربعین اول بوده یا نه؟همچنین آمدن جابر در روز اربعین برای زیارت سیدالشهداء علیهالسلام قطعی است، لکن اختلاف در این است که آیا ورود اهل بیت همزمان با ورود جابر بوده، و در کربلا با هم ملاقات کردهاند یا خیر؟مرحوم فرهاد میرزا مینویسد:«و فی مقتل أبی مخنف: فسار القائد بهم من دمشق... قال: فعند ذلک قالوا له: مر بنا بکربلا. فمر بهم علی کربلا. فوجدوا فیها یؤمئذ جابر بن عبدالله الأنصاری و جماعة معه، قد أتوا لزیارة الحسین علیهالسلام. فعند ذلک نظروا فی کربلا فجددوا
الأحزان و شققوا الجیوب، و نشروا الشعور، و أبدوا ما کان مکتوما من الأحزان و المصائب، و أقاموا عنده أیاما. ثم رحلوا منها و قصدوا المدینة».«راهنما از دمشق همراه آنها بود... در بین راه اهل بیت فرمودند: ما را از کربلا عبور بده. راهنما آنها را به کربلا برد. در آنجا اهل بیت علیهمالسلام جابر بن عبدالله الأنصاری را با جماعتی که به زیارت امام حسین علیهالسلام آمده بودند ملاقات کرد. همینکه کنار قبور شهداء رسیدند از محملها به زیر آمدند، و حزن آنان تجدید شد. گریبان چاک زده، موها را پریشان کردند، و غم و اندوهی که در دلها پنهان
بود آشکار کردند. چند روزی آنجا ماندند، سپس به سوی مدینه کوچ کردند» (1)در نقل دیگری آمده است: منزل به منزل طی مراحل کردند تا به جائی رسیدند که یک راه به کربلا میرفت و راه دیگر به مدینه. زنان از راهنما تمنا نمودند که تو را قسم میدهیم که ما را از راه کربلا عبور ده، و او قبول کرد. (2)چون به زمین کربلا رسیدند در قتلگاه پیاده شدند، و در آنجا با جابر بن عبدالله انصاری و جماعتی از بنیهاشم و غیر آنها ملاقات کردند، که برای زیارت امام حسین علیهالسلام آمده بودند، بنای گریه و زاری گذاشتند، به سر و صورت میزدند، و سه روز در آنجا عزاداری کردند.عدهای از زنان اطراف نیز آمدند. حضرت زینب علیهاالسلام در بین آنها آمد و گریبان چاک نمود و با ناله و صوت حزین که قلبها را جریحهدار میکرد فرمود:«وا أخاه وا حسیناه، وا حبیب رسولالله، و ابن مکة و منی، و ابن فاطمة
الزهراء، و ابن علی المرتضی، آه، آه»سپس بیهوش افتاد.... امکلثوم با حالت افسرده و موی پریشان به سر و صورت خود میزد و با صدای بلند نوحهسرائی میکرد و میفرمود:«الیوم مات جدی محمد المصطفی...»«امروز جدم محمد مصطفی از دنیا رفت، امروز پدرم علی مرتضی از دنیا رفت، امروز مادرم فاطمه زهرا فوت کرد، امروز بر زهرا مصیبت از دست دادن فرزند وارد شد».
باقی زنها نیز به سر و صورت خود میزدند و گریه و ندبه میکردند، و میگفتند:وا مصیبتاه، وا حسناه، وا حسیناه.حضرت سکینه با صدای بلند میفرمود: وا محمداه، وا جداه بر تو سخت است ظلمهائی که بر اهل بیت تو روا داشتند، عدهای را عریان و دستهای را زخمدار و گروهی را لگدکوب سم اسبان و جمعی را سر بریدند، وا حزناه، وا أسفاه.بعد از دستور علی بن الحسین علیهالسلام بر رفتن قافله اسراء، سکینه دور قبر مطهر پدر حرکت کرد و گریهی شدیدی نمود و با ناله فرمود:ألا یا کربلا نودعک جسما بلا کفن و لا غسل دفیناألا یا کربلا نودعک روحالأحمد والوصی مع الأمیناای سرزمین کربلا جسمی را به تو میسپاریم که بدون کفن و غسل دفن شده است.ای کربلا روحی را نزد تو میگذاریم که روح رسول خدا و وصی او امیرالمؤمنین با جبرئیل امین میباشد.فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام خود را روی قبر پدر انداخت، گریه شدیدی نمود تا
غش کرد. (1)دختران علی مرتضی و یتیمهای فاطمهی زهرا به نزدیک قتلگاه آمدند، همگی چون برگ خزان از شترها بر روی خاک ریختند و هر یک قبر شهیدی را در بغل گرفتند، و صدا به گریه و ناله بلند کردند.از آن جمله زینب خاتون، جامه را چاک زده و خود را بر روی قبر مبارک امام مظلوم انداخت و به آواز حزین فریاد کشید:«وا أخاه، وا حسیناه، وا حبیب رسولالله، یابن مکة و منی، یابن فاطمة الزهراء، یابن علی المرتضی».آنقدر گریست و خاک قبر منور را بر سر ریخت که بیهوش شد. چون به هوش آمد
عرض کرد: ای برادر، در راه شام آنقدر تازیانه بر پشت من زدند که پشتم مجروح شده است و هنوز جراحت آن باقی است، و اگر در این صحرا نامحرم نبود پیراهن خود را بالا میزدم تا جراحت پشت مرا مشاهده نمائی.سکینهی مظلومه گفت: ای پدر، وقتی که ما را در مجلس یزید میبردند کعب نیزه و تازیانه بر سر و صورت ما میزدند، و چون و عصا بر سر ما یتیمان میکوبیدند. مرا و خواهرم فاطمه را میخواستند به کنیزی ببرند... (2)حضرت امکلثوم علیهاالسلام خود را روی قبر برادر بزرگوارش انداخت و عرض کرد:«جعلت فداک، قتلوک فما عرفوک، و ترکوک عریانا، و ذبحوک عطشانا، و لم یوجد أحد أن یرحمک و یرحم عیالک»«به فدایت شوم ای برادر، تو را کشتند در حالی که
به مقام و منزلت تو معرفت نداشتند، و تو را برهنه ترک کردند، و تو را شهید کردند در حالی که
تشنه بودی، و هیچ کس از این قوم جفاکار پیدا نشد که بر تو و بر عیالت رحم نماید» (1)بعد از آنکه سه روز در کربلا ماندند و به اقامه عزا پرداختند، امام سجاد علیهالسلام چارهای ندید جز این که به مدینه کوچ نماید، چون عمهها و زنان و دختران را میدید که شب و روز به ناله و زاری مشغولند، از کنار قبری بر میخیزند نزدیک قبر دیگری مینشیند. (2)اهل بیت طهارت سه شبانه روز در کربلا به عزاداری مشغول بودند و امام سجاد علیهالسلام چون خاندان رسالت را به آن حالت، افسرده و گریان و پریشان دیدند بر جان آنها ترسیدند
و دستور حرکت به مدینه را صادر فرمودند.تنها کسی که همراه آنها نیامد حضرت رباب زوجهی حضرت سیدالشهداء علیهالسلام بود که در کربلا توقف نمود. و در شرح حال حضرت علیاصغر گذشت که آن مخدره یک سال کنار قبر شوهرش اقامت نمود و گریه میکرد.پس از آن به مدینه آمد و از غصه و ناراحتی فوت نمود.بر سر قبر تو ای دلبر فرخنده منم که پریشان و گرفتار به رنج و محنمماه من از نظرم رفتی و از دل نروی جای آنست ز غم چاک زنم پیرهنمبعضی نویسندگان از قول حضرت سجاد علیهالسلام و حضرت زینب کبری علیهاالسلام و امکلثوم و سکینه و سایر اهل بیت علیهمالسلام - هنگام ورود به کربلا در روز اربعین - فرازهائی نوشتهاند که مابه جای آنها اشعاری از شعراء را مینویسیم:نوای وصل چون بشنید آن شاه به دشت کربلا افراشت خرگاهز اسب آمد فرود آن سرور دین به اهلبیت گفتا منزل است این
دین وادی شما را سد عشق است نه سد عشق خود سر حد عشق استفزون باشد مقام قرب داور مقامی نیست از اینجا فزونتربه بارانداز عشق آن پاک بازان بیفکندند بار عشق آسانوارد چه شد امام چهارم بکربلا از شش جهت خروش بهفت آسمان رسیدشوری چه شور، حشر بپا شد در آن زمین بر تربت پدر چو امام زمان رسیدگفت ای بزیر خاک لحد خفته، ای پدر بابا ز شهر شام ترا میهمان رسید
باور مکن که تا صف محشر رود ز یاد ظلمی که بر من از ستم کافران رسیدپس از تو جان برادر چه رنجها که کشیدم چه شهرها که نگشتم، چه کوچهها که ندیدمبسخت جانی خود اینقدر نبود گمانم که بیتو زنده ز دشت بلا به شام رسیدمچه ماه چارده دیدم سر تو را به سر نی هلالوار ز بار مصیبت تو خمیدمز تازیانه و طعن سنان و طعنهی دشمن دگر ز زندگی خویش گشت قطع امیدمشدم چه وارد بزم یزید بازوی بسته هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبیدمهنوز بر کف پایم نشان آبله پیداست به راه شام ز بس از جفا پیاده دویدمآوردهام تمام عزیزانت ای حسین جز یک سه ساله دخترک گل عذار مناز من مپرس حال دل آن سه ساله را در گوشهی خرابه بمرد او کنار منیک شب سر تو گشت به ویرانه میهمان گشتم هزار سال خجل ای نگار منمن ز شام و کوفه با چشم گهربار آمدم دیده گریان بر مزار شاه ابرار آمدممدتی از هم جواری تو بودم ناامید حالیا اندر جوارت بهر دیدار آمدماز سفر آوردهام جمع یتیمان تو را جز رقیه آنکه از داغش شرر بار آمدم
حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام میفرمایند:«علامات المؤمن (المؤمنین) خمس؛ صلاة الاحدی و الخمسین، و زیارة الأربعین، و التختم فی الیمین، و تعفیر الجبین، و الجهر ببسم الله الرحمن الرحیم»«نشانهی مؤمن (شیعه) پنج چیز است: 51 رکعت نماز (در هر شبانه روز) و زیارت اربعین، و انگشتر به دست راست نمودن، و (در سجده) پیشانی به خاک نهادن، و بسم الله الرحمن الرحیم را بلند گفتن» (1)بزرگان از علماء و محدثین از جملهی «زیارة الأربعین» زیارت حضرت امام حسین علیهالسلام را در روز اربعین فهمیدهاند.علامه حلی در «منتهی»، سید بن طاووس در «اقبال»، شیخ بحرانی در «حدائق» و علامه مجلسی در مزار «بحار» و... همه زیارت امام حسین علیهالسلام را در روز اربعین مستحب دانسته و دلیل آنها همین حدیث شریف حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام میباشد.اینکه بعضی معنای حدیث را زیارت چهل مؤمن گرفتهاند، گذشته از این که ظاهر عبارت (بودن «ال» در اربعین) با آن نمیسازد، مختص شیعیان نیست که با آن مؤمنین متمایز گردند، بلکه نزد عامه هم مورد توجه است.
1) 1188. مصباح المتهجد : 787، تهذیب: 52:6، وسائل: 478:14، در باب زیارت امام حسین علیهالسلام در روز اربعین.
شیخ جلیل القدر عماد الدین أبی جعفر محمدبن أبی القاسم طبری مسندا از عطیة بن سعد 1190 روایت کرده است که گفت:با جابر بن عبدالله انصاری به جهت زیارت قبر حضرت امام حسین علیهالسلام بیرون رفتیم. 1191 چون به کربلا وارد شدیم، جابر نزدیک فرات رفت و غسل کرد، جامهای
را لنگ
خود نمود و جامهی دیگر را بر دوش افکند، پس بستهای که در آن سعد (گیاه خوشبوئی) بود گشود، و از آن بر بدن خود پاشید و به جانب قبر روان شد.گامی برنمیداشت مگر با ذکر خدا تا نزدیک قبر رسید. به من گفت: دست مرا بر قبر بگذار. من دست او را بر قبر گذاشتم.چون دستش به قبر رسید بیهوش بر روی قبر افتاد. آب به رویش پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: یا حسین (آنگاه امام حسین علیهالسلام را مخاطب قرار داده، عرض کرد:)«حبیب لا یجیب حبیبه!»«آیا دوست جواب دوست خود را نمیدهد!».بعد با خود گفت: کجا توانی جواب دهی و حال آنکه رگهای گردن تو را بریدهاند و ما بین سر و بدن تو جدائی افتاده است.شهادت میدهم که تو فرزند خاتم أنبیاء، و فرزند سید المؤمنین هستی، و فرزند کسی هستی که ملازم تقوی، و سلیل هدایت بود، و پنجمین اصحاب کساء، و پسر سید نقباء، و فرزند فاطمه زهراء سید و سرور زنان. و چگونه چنین نباشی و حال آنکه دست سیدالمرسلین تو را پرورش داده، و در آغوش متقین پرورش یافتی، و از پستان ایمان شیر خوردی و با اسلام از شیر گرفته شدی، و در حیات و ممات پاکیزه بودی.همانا دلهای مؤمنین در فراقت غمین است، با این که در نیکوئی حال تو شکی نیست، پس سلام و خشنودی خدا بر تو باد، و همانا شهادت میدهم که تو بر شیوهی برادرت یحیی بن زکریا گذشتی... بعد جابر به دیگر شهداء سلام داد و گفت:
«السلام علیکم أیتها الأرواح التی حلت بفناء قبر الحسین علیهالسلام و أناخت برحله...».
سپس فرمود: سوگند به آنکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به حق مبعوث کرد، ما هم در مقام و مرتبت شما شریک هستیم.عطیه به جابر عرض کرد: چگونه ما با ایشان شرکت کردیم و حال آنکه ما بیابانی نپیمودیم و کوهی بالا نرفتیم و شمشیری نزدیم، اما این گروه مابین سر و بدنشان جدائی افتاده و اولادشان یتیم و زنانشان بیوه گشتهاند!جابر گفت: ای عطیه، از حبیب خود رسول خدا شنیدم که میفرمود:«من أحب قوما حشر معهم، و من أحب عمل قوم أشرک فی عملهم»«هر کس گروهی را دوست داشته باشد با آنها محشور شود، و هر کس عمل قومی را دوست داشته باشد در آن شریک شود».سوگند به خداوند که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به حق به پیامبری مبعوث کرد که نیت من و اصحابم بر آن چیزی است که حضرت حسین علیهالسلام و یاران او بود.پس جابر گفت: مرا به کوفه ببر.عطیه گوید: چون اندکی راه رفتیم، فرمود: ای عطیه، آیا تو را وصیت نکنم در حالی که گمان ندارم بعد از این سفر دیگر تو را ملاقات کنم؟ (عرض کردم: بفرمائید، فرمود:)«أحبب محب آل محمد علیهمالسلام ما أحبهم، و أبغض مبغض آل محمد ما أبغضهم و ان کان صواما قواما. و أرفق بمحب (محمد و) آل محمد، فانه ان تزل له قدم بکثرة ذنوبه ثبتت له أخری بمحبتهم، فان محبهم یعود الی الجنة و مبغضهم یعود الی النار»«د
وستان آل محمد را دوست بدار مادامی که ایشان را دوست میدارند، و دشمنان آل محمد را
دشمن بدار مادامی که دشمن ایشان هستند، اگر چه فراوان روزه بگیرند و نماز بگزارند. و با دوست (محمد و) آل محمد مدارا کن، چون اگر پائی از ایشان در اثر زیادی گناه بلغزد پای دگرش بخاطر دوستی ایشان استوار و ثابت بماند، همانا دوست ایشان به بهشت، و دشمن ایشان به دوزخ بازگردد» (1)
1) 1192. بشارة المصطفی : 74، بحارالأنوار: 195:101.
در زیارت ناحیهی مقدسه آمده است:«فقام ناعیک عند قبر جدک الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، فنعاک الیه بالدمع الهطول، قائلا: یا رسولالله، قتل سبطک و فتاک، و استبیح أهلک و حماک، و سبیت بعدک ذراریک، و وقع المحذور بعترتک و ذویک. فانزعج الرسول، و بکی قلبه المهول، و عزاه بک الملائکة و الأنبیاء»«پس پیک شهادت تو نزد قبر جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ایستاد، و با اشک ریزان خبر شهادت تو را به او داد، در حالی که میگفت: ای رسول خدا، دختر زاده و جوانت کشته شد و حرمت اهلبیت و حریم تو شکسته و مباح شمرده شد، و فرزندان تو پس از تو به اسارت گرفته شدند، و مصائب و ناگواریها بر خانواده و بستگان تو وارد گشت. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ناراحت و آشفته خاطر شد، و قلب هراس گرفتهاش گریان شد، و فرشتگان و یامبران در شهادت تو به او تسلیت گفتند» (1)مرحوم سید بن طاووس مینویسد:سپس از کربلا به مقصد مدینه حرکت کردند، بشیر بن جذلم گفت: چون نزدیک مدینه رسیدیم، علی بن الحسین علیهالسلام فرود آمد، بارها را باز کرد، و خیمه برافراشت و زنان را
پیاده نمود و فرمود: ای بشیر، خدا پدرت را رحمت کند او شاعر بود، تو نیز میتوانی شعر بگوئی؟
1) 1193. بحارالانوار: 323:101.
عرض کردم: آری یابن رسولالله، من هم شاعرم، حضرت فرمود: وارد شهر مدینه شو و شعری در مرثیه ابو عبدالله علیهالسلام بخوان، و مردم مدینه را از شهادت او (و آمدن ما) آگاه کن.بشیر گفت: اسبم را سوار شده، بتاخت وارد مدینه شدم، چون به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدم صدا به گریه بلند کردم و گفتم:یا أهل یثرب لا مقام لکم بها قتل الحسین فأدمعی مداراالجسم منه بکربلا مضرج و الرأس منه علی القناة یدارای مردم مدینه (1)دیگر در این شهر اقامت نکنید که حسین علیهالسلام شهید شد به این سبب سیلاب اشک از چشم من روان است.بدن شریفش در کربلا به خاک و خون طپیده، و سر مقدسش را بر سر نیزه در شهرها میگردانند.پس گفتم: این علی بن الحسین است که با عمهها و خواهرانش نزدیک شهر رسیدهاند و در کنار آن فرود آمدهاند، و من قاصدم که جای او را به شما نشان دهم.بشیر گفت: هیچ زن پرده نشین و با حجابی در مدینه نماند مگر این که از پشت پرده بیرون آمد، مو پریشان و صورت خراشان و لطمه زنان، صدا به واویلاه و زاری بلند نمودند. من هرگز بیشتر از آن روز گریه ندیده بودم، و روزی از آن تلختر سراغ نداشتم.شنیدم کنیزی بر حسین علیهالسلام نوحه میکرد و بدین مضمون اشعاری میخواند:داد قاصد خبر مرگ تو و دل بشنید وه چه گویم که از این فاجعه بر دل چه رسید
1) 1194. شهر مدینه قبلا «یثرب» نامیده میشد، پس از هجرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن شهر، «مدینة الرسول» یعنی: «شهر پیامبر» نامیده شد، سپس در اثر کثرت استعمال به «مدینه» شهرت یافت. بشیر به هنگام ورود به مدینه، اهل مدینه را «اهل یثرب» میخواند، زیرا دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این شهر نیست و تنها یادگار پیامبر را نیز به شهادت رسانیدهاند، برای شهری که سایهی پیامبر و آل پیامبر نباشد لفظ «یثرب» شایستهتر است.
دیدگان، ز اشک عزایش منمائید دریغ اشک ریزید پیاپی ز غم شاه شهیدآنکه در ماتم او عرش الهی لرزید وز غمش مجد و شرف داد ز کف دین مجید... بشیر گفت: مرا همانجا گذاشتند و از من پیش افتادند. من به اسب رکاب زدم و به سوی آنان باز گشتم. دیدم مردم همهی جادهها و پیادهروها را گرفتهاند. از اسب پیاده شدم و از روی دوش مردم خود را به خیمهای که علی بن الحسین علیهالسلام در آن بود رساندم.حضرت بیرون آمد و دستمالی بدست داشت که اشک دیدهگانش را با آن پاک میکرد. خادمی کرسی آورد، حضرت بر آن نشست، چنان گریه او را فراگرفته بود که نمیتوانست خودداری نماید، بیاختیار گریه میکرد و صدای مردم به گریه بلند بود، و زنان و کنیزان ناله میکردند. مردم از هر طرف به حضرت تسلیت میگفتند. آن قطعه زمین از صدای مردم یک پارچه گریه شد. حضرت با دست اشاره فرمود که ساکت شوید، مردم از جوش و خروش افتادند. حضرت فرمود:«الحمد لله رب العالمین... أیها الناس، ان الله - و له الحمد - ابتلانا بمصائب جلیلة و ثملة فی الاسلام عظیمة. قتل أبو عبدالله الحسین علیهالسلام و عترته و سبی نساؤه و صبیته، و داروا برأسه فی البلدان من فوق عامل السنان، و هذه الرزیة التی لیس مثلها رزیة. أیها الناس، فأی رجالات منکم یسرون بعد قتله، أم أی فؤاد لا یحزن من أجله؟ أم أیة عین منکم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها؟ فلقد بکت السبع الشداد لقتله، و بکت البحار بأمواجها و لاسماوات بأرکانها، و الأرض بأرجائها و الأشجار بأغصانها، و الحیتان و لجج البحار و الملائکة المقربون و أهل السماوات أجمعون. أیها الناس، أی قلب لا ینصدع لقتله، أم أی فؤاد لا یحن الیه، أم أی سمع
یسمع هذه الثلمة التی ثلمت فی الاسلام و لا یصم؟أیها الناس، أصبحنا مطرودین مشردین مذودین، و شاسعین عن الأمصار. کأنا أولاد ترک و کابل، من غیر جرم اجترمناه و لا مکروه ارتکبناه و لا ثلمة فی الاسلام ثلمناها، ما سمعنا بهذا فی آبائنا الأولین ان هذا الا اختلاق.
والله لو أن النبی تقدم الیهم فی قتالنا کما تقدم الیهم فی الوصایة بنا لما ازدادوا علی ما فعلوا بنا، فانا لله و انا الیه راجعون من مصیبة ما أعظمها و أوجعها و أفجعها و أکظها و أفظعها و أمرها و أفدحها، فعند الله نحتسب فیما أصابنا و ما بلغ بنا، فانه عزیز ذو انتقام»«سپاس خدای را که پروردگار عالمیان است... ای مردم، همانا خداوند - که حمد و سپاس بر او باد - ما را به مصیبتهای بزرگی مبتلا کرد و رخنهی بزرگی در اسلام پدید آمد، ابو عبدالله الحسین علیهالسلام و خانوادهاش را کشتند، و زنان و کودکانش را اسیر کردند، و سر بریدهاش را بر نوک نیزه زده، در شهرها گردانیدند، و این مصیبتی بود که مانندی ندارد. ای مردم، کدام یک از مردان شما میتوان پس از کشته شدن امام حسین شاد و خرم باشد؟ یا کدام قلبی است که برای او اندوهگین نشود؟ یا کدام یک از شما میتواند اشک دیدگانش را نگهدارد و از سرازیر شدن آن جلوگیری نماید؟ با این که هفت آسمان به آن سختی، و دریاها با آنهمه امواج، و آسمانها با ارکانشان، و زمین از همهی جوانب و درختها با شاخههایشان، و ماهیها و انبوه آب دریاها و فرشتگان مقرب خدا و اهل آسمانها، همه و همه برای کشته شدنش گریستند. ای مردم، آن چه دلی است که برای کشته شدنش شکافته نشود؟ و یا کدام
قلبی است که ناله
نکند؟ یا کدام گوشی است که این رخنهای را که در اسلام پدید آمد بشنود و کر نشود (و آن را بزرگ نشمارد)؟ ای مردم، ما از شهر و دیار خود رانده شدیم و دربدر بیابانها، و دور از وطن گردیدیم، گوئی که اهل ترک و کابلیم، بدون هیچ گناهی که از ما سر زده باشد و کار ناخوشایندی که مرتکب شده باشیم، و یا رخنهای در اسلام وارد آورده باشیم. چنین رسمی در نسلهای پیشین نشنیدهایم، این یک کار نوظهوری بود. به خدا قسم اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بجای آن وصیت و سفارشهائی که در حق حرمت و حمایت ما فرمود، به کشتن و غارت ما امر میکرد، از آنچه با ما رفتار کردند بیشتر نمیتوانستند، انا لله و انا الیه راجعون چه مصیبت بزرگ و دلسوز و دردناک و دلخراش و ناگوار و تلخ و جانسوزی بود، ما اجر این مصیبتها را از خداوند خواهانیم که او عزیز و غالبت و منتقم است» (1)اهلبیت علیهمالسلام داخل شهر مدینه شدند. چون نظر ایشان بر مرقد منور و ضریح مطهر حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم افتاد، فریاد برکشیدند که وا جداه، وا محمداه، حسین تو را با لب تشنه شهید کردند و اهل بیت محترم را اسیر نمودند، بدون آنکه بر صغیر و کبیر رحم کرده باشند. پس بار دیگر خروش از اهل مدینه برخاست و صدای ناله و گریه از در و دیوار بلند شد (2)
نقل شده که حضرت زینب علیهاالسلام چون به در مسجد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم رسید دو طرف در را گرفت و ندا کرد:«یا جداه، انی ناعیة الیک أخی الحسین علیهالسلام»«ای جد بزرگوار، همانا برادرم حسین علیهالسلام را کشتند، و من خبر شهادت
او را برای شما آوردهام».پیوسته آن مخدره مشغول گریه بود و اشک از چشمش خشک نمیشد، و هرگاه علی بن الحسین علیهالسلام را میدید، اندوهش تازهتر میشد و غصه او زیادتر میگشت. (1)در خبر دیگر آمده که زینب عرض کرد: یا جداه، اگر در مسجد نامحرم نبود هر آینه بدنم را میگشودم تا ببینی از بس که تازیانه خوردهام بدنم کبود است. (2)برخیز حال زینب خونین جگر بپرس از دختر ستمزده حال پسر بپرسبا کشتگان به دست بلاگر نبودهای من بودهام حکایتشان سر بسر بپرساز ماجرای کوفه و از سرگذشت شام یک قصه ناشنیده حدیث دگر بپرساز کودکانت از سفر کوفه و دمشق پیمودن منازل و رنج سفر بپرسدارد سکینه از تن صد پارهاش خبر حال گل شکفته ز مرغ سحر بپرساز چشم اشکبار و دل بیقرار ما کردیم چون بسوی شهیدان گذر بپرسبال و پرم ز سنگ حوادث بهم شکست برخیز حال طائر بشکسته پر بپرسای مدینه خجلم از تو قبولم منما خجل از بهر خدا نزد رسولم منماتانگوئی بمن آن نور دو عینت چون شد آخر ای زینب افکار حسینت چون شدهان نگوئی که تو زینب ز کجا میآئی با حسین رفتی و تنها تو چرا میآئیگر رسم بر تو نگوئی که ترا معجر کو از من زار نپرسی که علیاکبر کو
این نپرسی تو ز من قاسم افکار چه شد یا که عباس علی میر علمدار چه شد
در بعضی کتب معتبره نقل شده که چون حضرت زینب علیهاالسلام از سفر اسیری شام به مدینه مراجعت نمود و وارد روضهی منورهی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم گردید، عرض کرد:«یا جداه، انی ناعیة أخی الحسین الیک»«یعنی من خبر مرگ برادرم حسین را برای شما آوردهام»و بعد دست برد و پیراهن پاره پارهی آن شهید مظلوم را درآورد و بر روی قبر شریف گذارد و عرض کرد: این یادگار حسین توست که ارمغان آوردهام. و لکن در حقیقت اکنون آن پیراهن نزد مادرش زهرا علیهاالسلام میباشد، و در روز قیامت برای شفاعت به روی دست میگیرد،«تجیء فاطمة علیهاالسلام یوم القیامة و فی حجرها قمیص الحسین مرملا» (1)ابیمخنف نقل میکند: آنگاه علی بن الحسین علیهالسلام به نزد قبر مطهر جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و صورت مبارک به قبر مطهر میمالید و اشک میریخت و میگفت:أناجیک یا جداه یا خیر مرسل حبیبک مقتول و نسلک ضایعأناجیک محزونا علیلا مؤجلا أسیرا و ما لی قط حام و دافعسبینا کما تسبی الاماء و مسنا من الضر ما لا تحتمله الأضالعای جد بزرگوار، ای بهترین فرستاده شدگان، با تو راز و نیاز میکنم، محبوب تو حسین علیهالسلام کشته شد و نسل تو ضایع گشت.ترا میخوانم محزون و هراسان و اسیر، و کسی نیست که مرا حمایت کند و طرفدار من باشد.ما را اسیر کردند آنگونه که کنیزان را اسیر میکنند، آنچنان ناراحتی و آزار به ما رسید که استخوانها تحمل آن را ندارند. (2)
امکلثوم به سوی مسجد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم آمد با چشم گریان و دل سوزان و محزون
عرض کرد:«السلام علیک یا جداه، انی ناعیة الیک ولدک الحسین علیهالسلام و جعلت تمرغ خدیها علی المنبر والناس یعزونها»«سلام بر تو ای جد بزرگوار، من قاصد مرگ حسین توام، و صورت خود را به منبر میمالید و مردم به او تسلیت میگفتند».... در این حال نالهای با صدای بلند از قبر بیرون آمد که مردم با شنیدن آن صدا به گریه و زاری بلند کردند. (1)حضرت امکلثوم علیهاالسلام گریه میکرد و اشعاری میخواند که بعضی از آنها را نقل میکنیم:مدینة جدنا لا تقبلینا فبالحسرات و الأحزان جئناخرجنا منک بالاهلین جمعا رجعنا لا رجال و لا بنیناو ان رجالنا بالطف صرعی بلا رؤس و قد ذبحوا البنیناو أخبر جدنا أنا أسرنا و بعد الأسر یا جدا سبیناو رهطک یا رسولالله أضحوا عرایا بالطفوف مسلبیناو قد ذبحوا الحسین و لم یراعوا جنابک یا رسولالله، فینافلو نظرت عیونک للاساری علی أقتاب الجمال محملیناأ فاطم لو نظرت الی السبایا بناتک فی البلاد مشتتینافلو دامت حیاتک لم تزالی الی یوم القیامة تندبیناو نحن بنات یاسین و طاها و نحن الباکیات علی أبیناألا یا جدنا بلغت عدانا مناها و اشتفی الأعداء فینالقد هتکوا النساء و حملوها علی الأقتاب قهرا أجمعینا
1) 1201. مقتل ابیمخنف : 226، معالی السبطین: 125:2.
و زینالعابدین بقید ذل و راموا قتله أهل الخئونافبعدهم علی الدنیا تراب فکأس الموت فیها قد سقیناای مدینه جد ما، ما را قبول مکن، زیرا با دلی پر از حسرت و اندوه آمدهایم.با تمامی اهل و عیال از مدینه بیرون رفتیم، و در مراجعت نه مردان با ما هستند و نه جوانان و اطفال، همه کشته شدند.همانا مردان ما در کربلا بدون سر روی خاک افتاده و کودکان ما را سر بریدند.به جد ما خبر بده که ما اسیر شدیم، و سپس ما را به بندگی گرفته شهر به شهر گشتیم.ای پیغمبر خدا، اهل بیت تو همگی در زمین کربلا برهنه و غارت شده افتادند.حسین را سر بریدند وحرمت تو را - یا رسولالله - دربارهی ما مراعات نکردند.ای کاش دیدگانت اسیران رامشاهده میکرد که بر بالای پالانهای شتران سوار بودند.ای فاطمه، کاش دختران اسیرت را میدیدی که در شهرها پراکنده شده بودند.ای مادر، اگر تا روز قیامت زنده بودی برحال ما ندبه و گریه میکردی.ما دختران یاسین و طه هستیم که بر (مظلومیت) پدرمان گریه میکنیم.آگاه باش ای جد بزرگوار، که دشمنان ما به آرزوهای خود رسیدند و کینههای خود را فرونشاندند.حرمت زنان را هتک کردند و همگی را به زور بر پالانها سوار کردند.و امام سجاد علیهالسلام را با ذلت در غل و زنجیر کردند، و ستمگران ارادهی کشتن او را داشتند.بعد از آن بزرگواران خاک بر سر دنیا، کاسهی مرگ را در این سفر به ما خورانیدند. (1)
حضرت سکینه صدا به نوحه و ناله بلند کرد و عرض کرد:«یا رسولالله، یا جداه، الیک المشتکی مما رأیت بالشام من اللئام».یزید ملعون در پیش من سر پدرم را در میان طشت نهاد، بر دل مجروح ما رحم
1) 1202. منتخب طریحی : 357، ناریخ التواریخ: 179:3، و بخشی از آن را محدث قمی در نفس المهموم : 471 آورده است.
نکرد و چوب بر لب و دندان پدرم میزد، و اشعار کفرآمیز میخواند و میگفت: ای حسین، ضرب دست مرا چگونه دیدی. (1)برقی رحمهالله روایت کرده است که چون امام حسین علیهالسلام شهید شد، زنان بنیهاشم لباس سیاه و خشن پوشیدند و از گرما و سرما شکایتی نمیکردند، و امام سجاد علیهالسلام برای آنها غذای ماتم زدگان و عزاداران تهیه میکرد. (2)از حضرت صادق علیهالسلام روایت است که هیچ زن هاشمیهای سرمه به چشم نکشید، و خضاب نکرد، و از هیچ خانهی هاشمی دود برنخاست و غذا طبخ نشد، تا پنجسال بگذشت و عبیدالله بن زیاد ملعون کشته شد. (3)یحیی بن راشد نقل میکند که فاطمه دختر علی علیهالسلام فرمود: زنی از ما خضاب نکرد و سرمه به چشم نکشید و شانه نکرد، تا مختار سر عبیدالله را فرستاد. (4)امام صادق علیهالسلام فرمودند: امام زینالعابدین علیهالسلام بر پدرش چهل سال گریست، 1207 و در این مدت روزها را روزه میداشت و شبها را به عبادت میگذرانید. هنگام افطار که
میرسید خدمتگزارش غذا و آب میآورد و در مقابلش میگذاشت و عرض میکرد: آقا بفرمائید میل کنید. میفرمود:«قتل ابن رسولالله جائعا، قتل ابن رسولالله عطشانا»«فرزند رسول خدا گرسنه کشته شد، فرزند رسول خدا تشنه کشته شد»،
آنقدر این جمله را تکرار میکرد و میگریست تا غذایش از آب دیدگانش تر میشد، و آب آشامیدنی حضرت با اشکش میآمیخت.حال حضرت چنین بود تا به خدای عزوجل پیوست. (1)
1) 1208. لهوف : 209.
بنابر تحقیق بعضی از بزرگان ولادت آن مخدره روز پنجم جمادی الأول سال پنجم یا ششم هجری بوده است. (1)و بعضی در اول ماه شعبان سال ششم، و گروهی در ماه رمضان گفتهاند. (2)از روایات استفاده میشود که حضرت زینب علیهاالسلام بعد از حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به دنیا آمد، و جناب امکلثوم بعد از آن مخدره دیده به جهان گشود. (3)و گفته شده که حضرت زینب علیهاالسلام چهار سال قبل از وفات حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به دنیا آمد. (4)بنا برمشهور حضرت زینب علیهاالسلام اولین دختری بود که ازحضرت فاطمه علیهاالسلام به دنیا آمد، که در میان دختران علی علیهالسلام از همه بزرگتر بود.از چیزهائیکه دلالت بر آن میکند آن است که راویان حدیث گاهی امیرالمؤمنین علیهالسلام را با کنیهی «أبیزینب» مکنی مینمودند و میگفتند: این روایت از ابیزینب است، همانگونه که ابن أبی الحدید در شرح خود آورده است،
1213 چون حضرت زینب علیهاالسلام بعد از حسنین علیهماالسلام اولاد بزرگ حضرت علی علیهالسلام بوده است. (1)
چون حضرت زینب علیهاالسلام به دنیا آمد مادرش حضرت زهرا علیهاالسلام او را خدمت پدرش حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام آورد و گفت: این مولود را نامگذاری فرمائید.حضرت فرمود: من بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سبقت نمیگیرم و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به مسافرت رفته بودند، چون (سه روز گذشت و آن حضرت) از سفر آمدند، حضرت علی علیهالسلام عرض کردند: (یا رسولالله، خدای متعال دختری به فاطمه عطا فرموده) نامی برای او تعیین فرمائید.آن حضرت فرمودند: (فرزندان فاطمه اولاد من هستند، ولی) من از پروردگارم پیشی نمیگیرم.جبرئیل نازل شد و سلام خداوند را به پیامبر رسانید، و عرض کرد: خداوند اسم این کودک را زینب اختیار نموده (و در لوح محفوظ نوشته) است.و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مصیبتهائی که بر این مولود وارد میآید خبر داد. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم گریه کردند و فرمودند:«من بکی علی مصاب هذه البنت، کان کمن بکی علی أخویها الحسن والحسین»«کسی که بر مصیبتهای این دختر گریه کند همانند کسی است که بر دو برادرش امام حسن و امام حسین علیهماالسلام گریه کرده باشد» (2)مرحوم آیةالله جزائری و عباس قلیخان در دنبالهی حدیث نقل میکنند که حضرت فرمودند:وصیت میکنم حاضرین و غائبین امت را که این دختر را به حرمت پاس بدارند،
همانا وی مانند خدیجه کبری است 1216 «زینب» در لغت بمعنای درخت زیبت و خوشبوست (1)
و ممکن است مخنف «زین» و «أب» باشد بمعنای زینت و نکوئی پدر. بعد از تولد حضرت زینب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خانه فاطمه علیهاالسلام تشریف آورده، فرمودند: دخترم، این نوزاد را پیش من بیاورید. چون آوردند او را گرفت و به سینه چسبانید و صورت بر صورت او گذاشت و گریهی شدید و بلندی نمود، که اشک بر گونههای مبارکش جاری شد، حضرت فاطمه علیهاالسلام عرض کرد: پدر جان، این گریه از چیست، خداوند چشم شما را گریان نکند؟ حضرت فرمود: دخترم فاطمه بدان، زود باشد این نوزاد به مصائب گوناگون و گرفتاریهای ناگوار مبتلا گردد.«یا بضعتی و قرة عینی ان من بکی علیها و علی مصائبها یکون ثواب بکائه کثواب من بکی علی أخویها، ثم سماها زینب»«ای پارهی تنم و نور چشمم، هر کس بر او و بر مصیبتهای او بگرید ثواب
1) 1217. اقرب الموارد:475:1{زنب}.
کسی را دارد که بر برادرانش گریه کرده باشد. پس او را زینب نام نهاد» (1)
1) 1218. معالی السبطین: 132:2، ناسخ حضرت زینب علیهاالسلام: 46:1.
کنیهی آن بانو امکلثوم و امعبدالله و امالحسن میباشد، و برای آن مظلومه کنیههای مخصوصی هم ذکر شده است، چون امالمصائب، امالرزایا، امالنوائب و... (1)1- صدیقهی صغری؛ پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام صدیق اکبر و مادرش فاطمه علیهاالسلام صدیقهی کبری است.2- عقیله، عقیلهی بنیهاشم، عقیلة الطالبین. و عقیله به معنای بانوی فرزانه و کریمه است که در بین فامیل عزیز و محترم و در خاندان خود ارجمند باشد.3- موثقه.4- عارفه.5- عالمهی غیر معلمة.6- فهمهی غیر مفهمة.7- فاضله.8- کامله.9- عابدهی آل علی.10- محدثه.11- عصمتالله.12- مخبره.
1) 1219. ریاحین الشریعة: 46:3.
13- زاهده.14- ولیةالله.
15- راضیه، چون به قضا و قدر پروردگار خشنود بود.16- صابره، چون در بلاها شکیبائی مینمود و جزع نمیکرد.17- أمینةالله.18- محبوبة المصطفی.19- نائبة الزهراء.20- عفیفه.21- قانته.22- شریفه.23- العصمة الصغری (1)
1) 1220. زینب الکبری : 32، ریاحین الشریعة: 47:3، مقتل مقدم: 121:3 و 129، برای شرح هر کدام از القاب آن بانو به خصائص زینبیه ص 22 به بعد مراجعه شود.
آن مخدره خطابههائی چند که در نهایت فصاحت و بلاغت بوده انشاء فرمودند، بعضی از آنها را قبلا ذکر کردیم، در اینجا فهرستوار از آنها نام میبریم:1- خطبهی فصی و بلیغ آن حضرت در شهر کوفه که بسیاری از علماء شیعه و سنی نقل کردهاند، چنان کوبنده بود و در مردم تأثیر گذاشت که راوی گوید: به خدا قسم، آن روز مردم را دیدم که حیران و سرگردان میگریستند و از حیرت انگشت به دندان میگزیدند...آن بانو طوری سخن میگفت که مردم کوفه، که هنوز طنین خطبههای دلنشین و پرشور امیرمؤمنان علیهالسلام را به خاطر داشتند، گمان میکردند پدر بزرگوارش حضرت علی علیهالسلام سخن میگوید. آنگاه که آن مظلومه امر به سکوت نمود.«فارتدت الأنفاس و سکنت الأجراس»«نفسها به سینه برگشت و صدای زنگها ساکت شد».به روایت طبرسی رحمهالله 1221 امام سجاد علیهالسلام فرمودند:«یا عمة اسکتی ففی الباقی من الماضی اعتبار و أنت - بحمدالله - عالمة غیر معلمة، فهمة غیر مفهمة...»«عمه جان، آرام باش، آیندگان باید از گذشتگان عبرت بگیرند، تو به لطف پروردگار ناخوانده دانی و نیاموخته فرزانهای...»که آن مخدره خاموش گردید. (1)2- سخنان آن حضرت در مجلس ابنزیاد، که در پاسخ آن ملعون بیان کردند
1) 1222. لهوف : 146، مثیرالأحزان : 86، بحارالأنوار: 108:45، مقتل خوارزمی: 40:2.
و ابن
زیاد چنان خشمگین شد که گوئی تصمیم به کشتن حضرت زینب علیهاالسلام گرفت که قبلا ذکر کردیم (1)3- خطبهی آن مخدره در مجلس یزید که عدهی زیادی از علماء شیعه و سنی در کتب خود نقل کردهاند، که یزید را رسوا نمود و از کردار خود پشیمان کرد، و آن ملعون را پیش دوست و دشمن شرمسار و ذلیل فرمود. (2)خلاصه؛ فصاحت و بلاغت کلام حضرت زینب علیهاالسلام بر کسی پوشیده نیست و همگان به آن اعتراف دارند، چه این که آن بانو از پدرش حضرت علی مرتضی علیهالسلام و از مادرش فاطمهی زهرا علیهاالسلام آن را به ارث برده بود، و از تربیت شده در دامن این دو معصوم بزرگوار، بانوئی جز او انتظار نمیرفت، که در کلماتش انوار خطبهی علوی و اسرار کلام فاطمی مشاهده شود.
در کتب روائی از آن بانو احادیث زیادی نقل شده است از آن جمله:خطبه حضرت زهرا علیهاالسلام در امر فدک، که ابن ابی الحدید در «شرح نهجالبلاغة» هنگام شرح قول آن حضرت در نامه 45 «بلی کانت فی أیدینا فدک...»، مینویسد: ما در شرح و بیان این کلمات در سه فصل سخن میگوئیم، و این خطبهی حضرت زهرا علیهاالسلام را از حضرت زینب علیهاالسلام دخترعلیبنأبیطالب علیهالسلام نقل میکند. (1)ابوالفرج نیز در «مقاتل الطالبیین» مینویسد:«و العقیلة هی التی روی ابنعباس عنها»«عقیله (یعنی حضرت زینب علیهاالسلام) که ابنعباس از او نقل حدیث نموده است».بعد خطبه حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام در امر فدک را از آن مخدره نقل میکند.شگفت آنکه در آن زمان که فاطمه زهرا علیهاالسلام خطبهی فدک را انشاء میفرمودند، حضرت زینب علیهاالسلام در سنین کودکی بودن، و با کمی سن آن خطبهی شریفهی طولانی را ضبط کردهاند.این خطبه را بزرگانی از شیعه و سنی نقل کردهاند، و احادیث فراوان دیگری هم از این مخدره منقول است. (2)مرحوم طبرسی مینویسد: حضرت زینب علیهاالسلام روایات زیادی از مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل کرده است.و از عماد المحدثین نقل است که حضرت زینب علیهاالسلام از پدر و مادر و برادرش علیهمالسلام و
از امسلمه و امهانی و... روایت مینمود.ا
ز کسانی که از آن مخدره روایت نقل میکردند، ابن عباس و حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام و عبدالله بن جعفر و فاطمه صغری دختر امام حسین علیهالسلام و... را نام بردهاند. (1)مرحوم آیةالله جزائری مینویسند: در ایامی که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در کوفه تشریف داشتند، آن مکرمه در منزل خود مجلسی داشتند که برای زنها تفسیر قرآن میگفتند.در یکی از روزها تفسیر (کهیعص) را میفرمود، در این بین حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد شده، فرمودند: ای نور دیده، شنیدم تفسیر (کهیعص) بیان مینمائی!عرض کرد: بلی فدایت شوم، فرمودند: ای نور دیده، آن رمزی است در مصیبت واردهی بر شما عترت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، پس مصائب و سختیهائی که بر آنها وارد میشود بیان فرمودند، که ناله و فریاد و گریهی آن مظلومه بلند شد. (2)
از حکیمه دختر امام جواد علیهالسلام نقل است که:... امام حسین علیهالسلام در ظاهر به خواهرش زینب کبری دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام وصیت نمود، و آنچه از علوم (و معارف و احکام الهی) در آن زمان از امام سجاد علیهالسلام صادر میشد، به حضرت زینب علیهاالسلام نسبت میدادند، به جهت مخفی نگهداشتن (محفوظ ماندن) حضرت علی الحسین علیهالسلام... (1)از این حدیث شریف استفاده میشود که حضرت زینب علیهاالسلام از طرف امام حسین علیهالسلام نیابت خاصه داشته است. (2)حضرت زینب علیهاالسلام دارای علم منایا و بلایا بود، همانند عدهای از اصحاب پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علیهالسلام چون میثم تمار و رشید هجری، و ایشان افضل از حضرت مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و... بودند. (3)از «مجموعه شهید رحمهالله» روایت شده است که:... هنگامی که حضرت زینب علیهاالسلام کودک خردسالی بود به پدر بزرگوارش عرض کرد: ای پدر، آیا ما را دوست میدارید؟ فرمود: آری فرزندم، فرزند پارهی جگر ماست.حضرت زینب علیهاالسلام عرض کرد: پدر جان، دو محبت در قلب مؤمن جمع نمیشود؛ محبت خدا و محبت اولاد، و اگر ناچار باید اولاد را دوست داشت، شفقت برای ما و محبت خالص برای خدا باشد.
پس محبت حضرت علی علیهالسلام به او بیشتر شد. (1)
در روایت دیگر چنین آمده که برای حضرت علی بن أبیطالب علیهالسلام پسر و دختری بود آن حضرت پسر را بوسید دختر به پدر عرض کرد: آیا فرزندت را دوست میداری؟ آن جناب فرمود: آری، آن دختر عرض کرد: گمان میکردم غیر از خداوند کسی را دوست نمیدارید، آن حضرت گریست و فرمود: محبت مخصوص خداست و شفقت برای اولاد میباشد. (2)یحیی مازنی گوید: مدت طولانی در مدینه همسایهی حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام بودم و خانهام نزدیک منزلی بود که زینب دختر آن بزرگوار در آنجا بود، به خدا سوگند هرگز او را ندیدم و از او صدائی نشنیدم.هرگاه میخواست جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را زیارت کند، هنگام شب به زیارت میرفت، و امام حسن علیهالسلام طرف راست و امام حسین علیهالسلام طرف چپ، و حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام جلو آن مخدره میرفتند، و چون نزدیک قبر پیامبر میرسیدند حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام زودتر میرفت و چراغها را خاموش میکرد. چون امام حسن علیهالسلام از علت آن سؤال نمود، آن حضرت فرمودند: میترسم نگاه شخصی به خواهرت زینب بیفتد.بعضی از مطلعین نقل کردهاند: هنگامی که امام حسن علیهالسلام مسموم گردید و طشت جلو روی حضرتش بود تا جگر رنج دیدهاش را استفراغ نماید، متوجه شد که خواهرش حضرت زینب علیهاالسلام میخواهد نزد او بیاید، در آن حال - که سخت بیمار بود - دستور داد طشت را بردارند به جهت شفقت و مهربانی بر خواهر (که مبادا از دیدن آن افسرده شود).در بعضی اخبار آمده: هرگاه حضرت زینب علیهاالسلام به زیارت برادرش حضرت
امام حسین علیهالسلام مشرف میشد، آن جناب به خاطر جلالت خواهرش میایستاد، و او را در جای خود مینشانید. (1)
در جلالت قدر و بزرگی مقام و برتری شأن و بزرگی حال و چگونگی او بس است آنچه در برخی اخبار رسیده که روزی حضرت زینب علیهاالسلام نزد امام حسین علیهالسلام آمد و آن جناب قرآن میخواند (چون دیدند آن مخدره میآید) قرآن را بر زمین نهادند، و برای اجلال و تعظیم او بپا ایستادند. (2)شئونات باطنیه و مقامات معنویهی حضرت صدیقه صغری، نائبه زهرا، امینهی خدا، ناموس کبریا، اختر برج عصمت، و گوهر درج عفت و ولایت، آسیه اسوت، هاجر رتبت، مریم مکرمت، سارا سیرت، خدیجه آیت، فاطمه دلالت، أمینة الله العظمی، موثقة علیا، بنت المصطفی، و قرة عین المصطفی، و شقیقة الحسن المجتبی، و الحسین سید الشهداء، عالمهی غیر معلمه، فهمهی غیر مفهمه، عارفهی کامله، محدثه، دختر عصمت پرور بتول عذرا، جناب زینب کبری - صلوات الله علیهم و علیها - را هیچکس نتواند در حیز تحریر و تقریر درآورد، قلم نویسندگان روزگار از احصای فضائل و مناقب آن مخدره محترمه دو جهان و محبوبه خداوند منان عاجز است چنانکه نوشتهاند:«فان فضائلها و فواضلها و خصالها و جلالها و علمها و عملها و عصمتها و عفتها و نورها و ضیاءها و شرفها و بهاءها تالیة امها - صلوات الله علیهما -»«همانا حضرت زینب علیهاالسلام در بزرگواری و نیکوئی و خوی و عظمت و بزرگی و علم و عمل و عصمت و پاکی و عفت و پارسائی و نور و روشنائی
و شرافت و درخشندگی همانند مادرش فاطمه علیهاالسلام بود»... (1)
زینب کبری در فصاحت و بلاغت و عبادت و زهد و تدبیر و شجاعت، شبیه پدر و مادر خود بود، و بعد از شهادت حضرت امام حسین علیهالسلام همهی امور اهل بیت بلکه جمیع بنیهاشم به رأی و تدبیر حضرت زینب علیهاالسلام بوده است. (2)و نیز در «رسالهی علویه» نیشابوری نقل شده که حضرت زینب علیهاالسلام در فصاحت و بلاغت و زهد و عبادت همانند پدرش علی مرتضی علیهالسلام و مادرش حضرت زهرا علیهاالسلام بود. (3)محمد علی احمد مصری - از نویسندگان اهل تسنن - در رسالهی خود مینویسد:بانو زینب از بزرگوارترین اهل بیت حسبا، و والاترین آنها نسبا بود، برگزیدهی زنان طاهر و پاکیزه و از نیکوترین آنها بود، و از فرزانههای روزگار بود، که در شجاعت از سوارکاران پیشی گرفت، و کالای خود را در طول زندگی تقوای الهی انتخاب نمود.با زبانی که دائم به یاد خدا مرطوب بود بر ظالمین طعن و آنها را تضعیف مینمود، و برای اهل حق یاور و معین بود. بزرگوار دنیا و آخرت، خواهر امام حسن و امام حسین، دختر بتول زهرا که خداوند او را بر زنان جهانیان برگزید، و در نزد توانایان صاحب ارادهی آهنین و افسون قرار داد، و از سخاء و کرم مادر هاشم بود (یعنی هاشم با آن همه جود و سخاء به منزله فرزند او بود)...حضرت زینب سال پنجم هجری یعنی 5 سال قبل از وفات جدش به دنیا آمد و همهی اهل بیت از تولد او خوشحال شدند.و از درختی که (خداوند در قرآن تعریف فرموده به این که) اصل و ریشهای در زمین پای برجا، و شاخههایش در آسمان است نشأت نیکو و کامل گرفت،
و بزرگواری دانشمند گردید. او با آن مقام والای بردباری و دانش و مکارم اخلاق، صاحب فصاحت و بلاغت بود، که از دستهای او چشمههای جود و کرم تراوش مینمود.
چنان بین زیبائیهای سیما و درون جمع نمود که در خانهی وحی به «مشاور و صاحب رأی» مشهور گردید، و همین فخرش کافی است که از شجرهی اهل بیت وحی بود که خدای متعال در کتاب عزیزش از آنها مدح و ستایش فرموده است... (1)فرید وجدی - که از نویسندگان متعصب و مشهور سنی است - در «دائرة المعراف» ذیل لغت «زین» مینویسد: زینب دختر علی بن أبیطالب از زنان فاضلهی روزگار، و عقیله جلیلهی بنیهاشم بود که با برادرش حسین بن علی در واقعهی کربلا حضور داشت، (و چون حسین شهید شد، او پیشوای بازماندگان از زنان وکودکان بود).سپس مجاری حال آن مظلومه را در کوفه و شام، و خطبه او را در مجلس یزید نقل میکند... (2)روایت شده که روزی حضرت علی علیهالسلام مهمانی به منزل آورد، و به فاطمه علیهاالسلام فرمود: در خانه برای مهمان چه داری؟عرض کرد: یک گرده نان در خانه است که آن را برای دخترم زینب گزاردهام.زینب خوابیده بود، چون این را از مادر شنید - با اینکه چهار ساله بود - گفت: مادر جان، نان را برای مهمان ببرید. (3)علامه نقدی رحمهالله مینویسد: حضرت زینب علیهاالسلام در عبادت و بندگی خداوند ثانی مادرش حضرت زهرا علیهاالسلام بود، و تمام شبها به عبادت و تهجد و تلاوت
قرآن مشغول بود. و بعضی از فضلاء گویند: حضرت زینب علیهاالسلام در طول عمرش تهجد را ترک نکرد حتی در شب 11 محرم.و از حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام روایت شده که فرمودند: در آن شب عمهام نشسته
نماز شب را بجای آورد. (1)مرحوم آیةالله بیرجندی از بعضی مقاتل معتبره نقل میکند که حضرت سجاد علیهالسلام فرمودند: براستی عمهام زینب با اینهمه مصائب و محنتهائی که در راه شام بر او نازل میشد، نوافل شب از او ترک نشد.و حضرت امام حسین علیهالسلام هنگام وداع با خواهرش زینب فرمودند:«خواهرم، مرا در نافلهی شب فراموش نکن» (2)در کتاب «مثیر الأحزان» علامه شیخ جواهری آمده است که:فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام فرمود: عمهام زینب در شب عاشورا، آن شب را در محراب و جایگاه نماز خواندنش بپا ایستاده به درگاه خداوند استغاثه مینمود، (بر اثر آه و نالهی او) چشمی از ما نخفته و صدای گریه ما آرام نگرفت. (3)حضرت امام سجاد علیهالسلام میفرمایند: شبی عمهام زینب نماز شب را نشسته میخواند، پرسیدم: عمه جان، چرا نماز را نشسته میخوانید؟فرمود: در هر شبانه روز یک گرده نان بیشتر به اسیران نمیدهند، و امشب شب سوم است که سهم خود را به بچهها دادم، چون هنوز گرسنه بودند، از نهایت گرسنگی و ضعف قدرت بپا ایستادن ندارم. (4)و در صبر آن مظلومه میتوان گفت: بعد از مادرش حضرت فاطمه علیهاالسلام کسی در استقامت به زینب علیهاالسلام نمیرسید. با آن همه مصیبت همانند کوه استوار و پا برجا بود
و محکم میایستاد.در مقام جلالت قدر و قرب به مقام امامت و ادراک شؤونات ولایت به آنجا رسید که چون حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را شهید کردند بر آن پیکر همایون و اندام غرقه به خون
نظر کرده، به حضرت خالق بی چون عرض کرد:«این قلیل قربانی را از آل محمد قبول فرما» (1)حضرت آیةالله میرزا احمد سیبویه ساکن تهران از شیخ حسین سامرائی که از اتقیاء اهل منبر در عراق بود نقل فرمودند:زمانی که در سامرا مشرف بودم، عصر روز جمعهای به سرداب مقدس رفتم. غیر از من کسی نبود، و من حالی پیدا کردم و متوجه مقام صاحب الأمر - صلوات الله علیه - شدم. در آن حال صدائی از پشت شنیدم که به فارسی فرمود:«به شیعیان و دوستان ما بگوئید که خدا را به حق عمهام حضرت زینب علیهاالسلام قسم دهند که فرج مرا نزدیک گرداند». (2)
1- علامه نوری نقل میکند: سید محمد باقر سلطان آبادی که از بزرگان ارباب فضل و راسخین در علم بوده، فرمود: در بروجرد به مرض درد چشم سختی مبتلا شدم، به حدی که پزشکان از معالجهی آن عاجز ماندند، از آنجا مرا به سلطان آباد آوردند، درد چشم شدید شد، و ورم بسیار نمود، که دیگر سیاهی چشم پیدا نمود.از شدت درد چشم خواب از من گرفته شد و تمام پزشکان شهر از معالجهی آن اظهار عجز کردند. بعضی میگفتند: (اگر هم خوب شود) شش ماه معالجه احتیاج دارد.این گفتار روح مرا افسرده و خسته نمود، و حوصلهام تنگ شد و فوقالعاده نگران و مهموم شدم، تا این که یکی از دوستان من گفت: بهتر است برای استشفاء به زیارت مشرف شوی، و من عازم سفر هستم با من بیا.چنان که از خاک کربلا سرمه بکشی شفا خواهی یافت. به او گفتم: با این حال چگونه میتوانم حرکت کنم، مگر پزشک اجازه بدهد. چون به دکتر مراجعه کردم، گفت: هرگز جایز نیست و اگر حرکت کنی یکسره نابینا خواهی شد، و به منزل دوم نخواهی رسید که به کلی از دیده محروم میشوی. رفیق من رفت و من به خانه برگشتم.یکی دیگر از دوستان من آمد و گفت: مرض تو را جز خاک کربلا و مقتل شهداء، و مریضخانهی اولیاء خدا شفا نبخشد. و ضمنا شرح داد که خودم 9 سال مبتلا به طپش قلب بودم و همه پزشکان از معالجه عاجز ماندند، تنها از تربت قبر امام حسین علیهالسلام شفا حاصل شد. چنان که میل داری با توکل به خدا حرکت کن.من با توکل حرکت کردم. و در منزل دوم مرض شدت کرد و چنان چشم به درد آمد که از فشار درد، چشم چپ نیز به درد آمد. همراهان مرا ملامت کردند و همگی گفتند: بهتر است که مراجعت کنی.
چون هنگام سحر شد و درد آرام گرفت به خواب رفتم. حضرت صدیقهی صغری زینب کبری علیهاالسلام را در عالم رؤیا دیدم، بر آن حضرت وارد شدم و گوشهی مقنعه او را گرفته بر چشم خود کشیدم و از خواب بیدار شدم هر دو چشم مثل هم بود، و دیگر هیچ دردی در چشم خود حس نکردم، و سفر را بپایان رساندم. (1)2- بعضی از موثقین از کتاب «التبر المذاب»، و مقتل «امدانی یزدی»، نقل نمودند که: چون اسراء را وارد شام نمودند در دروازهی شام حضرت زینب علیهاالسلام شمر را طلبیده فرمود: حاجتی به تو دارم. ما را از این دروازه با ازدحام نبرید، از راه خلوتی داخل شام نمائید.آن ملعون اعتنا ننمود و چند تازیانه بر آن مخدره زد.آن معدن صبر و وقار از فرط غیرت منقلب شد و به زمین امر نمود و فرمود: «یا أرض خذیه» در آن حال زمین شمر را تا کمر فرو برد، ناگاه از سر بریده صدای جان فزای حسینی به گوش خواهر رسید: «یا اختاه اصبری و احتسبی فی مرضات الله» آن مخدره به زمین امر نمود او را رها کند. (2)3- شبلنجی شافعی در «نور الأبصار» از شیخ عبدالرحمان اجهوری مصری (که هر دو از علماء سنی میباشند) در کتاب «مشارق الأنوار» نقل میکند که:در سال 1170 هجری قمری گرفتاری شدیدی برایم پدید آمد، قصیدهای در مدح حضرت زینب سرودم و به آن مخدره متوسل شدم، خداوند به برکت آن بانوی بزرگ مرا از آن بلیهی سخت نجات داد.آنگاه مرحوم خیابانی قصیده را نقل میکند. (3)
جناب زینب علیهاالسلام در ایام کودکی به برادرش امام حسین علیهالسلام به قدری انس و محبت داشت که جز در آغوش و دامان او آرام نمیگرفت، و هر وقت نزد آن حضرت بود، دیده از روی برادر برنمیداشت، و نمیتوانست ساعتی از حضور مبارکش دوری کند، و اگر دور میشد میگریست.روزی حضرت زهرا علیهاالسلام به پدرش عرض کرد: ای پدر، از محبت شدیدی که بین زینب و حسین میباشد در شگفتم، چنان که او بیدیدار حسین علیهالسلام صبر ندارد، و اگر ساعتی بوی حسین را حس نکند جانش بیرون آید.چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این سخن را شنید، آه دردناک از سینه برکشید و اشکش بر دیده جاری شد و فرمود: ای نور دیده، این دخترم زینب با حسین به سفر کربلا خواهد رفت و به هزار گونه رنج و سختی گرفتار خواهد شد.حضرت زینب علیهاالسلام هنگام ازدواج با عبدالله بن جعفر شرط نموده بود که من به برادرم علاقمندم و باید همه روزه به من اجازه دهی حسینم را زیارت کنم.در تمام مدت زندگانی کمتر میشد روزی بگذرد که حضرت زینب حضرت حسین علیهالسلام را نبیند، و بر این منوال بود تا سر مقدس امام حسین علیهالسلام دفن شد و زینب از هجران مفارقت برادر جهان را بدرود گفت.برخی از صاحبان مقاتل مینویسند: چون حضرت علی علیهالسلام خواست زینب را به عبدالله بن جعفر تزویج کند، شرط کرد که هرگاه حضرت حسین ارادهی سفر کند و حضرت زینب بخواهد با او باشد عبدالله او را منع نکند...و فاضل بیرجندی در «کبریت احمر» مینویسد: حضرت زینب علیهاالسلام چنان به برادر
علاقه داشت که در هیچ خواهر و برادری دیده نشده است، از طفولیت با حضرت حسین علیهالسلام انس گرفته بود.
و بعضی نوشتهاند: هنگامی که عبدالله بن عباس به امام حسین علیهالسلام گفت:«فما معنی حملک هؤلاء النساء»«(شما میفرمائید: میروم کشته میشوم) چرا زنها را با خود میبرید؟»حضرت زینب علیهاالسلام سر از محمل بیرون آورد و فرمود: ای پسر عباس، میخواهی بین من و برادرم جدائی بیندازی! هرگز من از او مفارقت نکنم. (1)درجهی محبت و دوستی او با برادرش چنان بود که هر روز چند مرتبه خدمت امام حسین علیهالسلام میرسید، و دیده به دیدار مبارکش روشن میساخت، تا بدانجا که گفتهاند: در اوقات نماز میآمد و به آن کعبه مقصود نظر میکرد، و آن قبله اهل حاجت و حقیقت را زیارت مینمود، آنگاه مشغول نماز میشد. (2)مؤلف گوید: در این کار حضرت زینب علیهاالسلام سری است که اهل معنی و حقیقت میفهمند، و در حدیث آمده:«و انو عند افتتاح الصلاة ذکر الله و ذکر رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، و اجعل واحدا من الأئمة علیهمالسلام نصب عینیک»«هنگام شروع نماز ذکر خدا و یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را اراده نما، و یکی از ائمه علیهمالسلام را جلو چشمان خود قرار ده» (3)
آقای شیخ علی ربانی خلخالی مینویسد: روزی به محضر آیةالله بزرگوار سید شهابالدین نجفی مرعشی رحمهالله رسیدم، از هر دری سخنی به میان آمد تا این که ایشان فرمودند:هنگامی که حضرت فاطمه علیهاالسلام قنداقهی حضرت زینب علیهاالسلام را به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برد، این نوزاد چشم مبارک را برای هیچ یک از اهل بیت باز نکرد و تنها وقتی قنداقه در بغل امام حسین علیهالسلام قرار گرفت چشم مبارک را گشود.و افزودند: در مجلس یزید - علیة اللعنة - سر مبارک آقا از فراز نیزه به تمام اسراء نگاه کرد، ولی وقتی که مقابل حضرت زینب علیهاالسلام رسید چشمها را روی هم گذاشت، و از گوشهی چشم مبارکش اشک جاری شد. (4)
آن بانوی گرامی همانند برادرش حضرت امام حسین علیهالسلام دارای خصائص و امتیازات فراوانی بود که بعضی از آنها را از کتاب «خصائص الزینبیه» مرحوم آیةالله سید نورالدین جزائری مختصرا نقل میکنیم:1- از ابتداء خلقت آن مخدره تا هنگام تولد، مادرش حضرت زهرا علیهاالسلام به هم و غم مبتلا بود.البته این امتیاز در همه اولاد حضرت فاطمه علیهاالسلام بوده است، از آنجائی که برای خاصان درگاه احدیت در این عالم خوشی نیست، و علقه به اولاد از امور قهریه است، حضرت فاطمه علیهاالسلام بهر یک از اولاد خود که حامله میشدند از مصیبتهای وارده بر آن فرزند آگاه شده، محبت او را فراموش مینمودند.چون حضرت امام حسن علیهالسلام متولد شد، به آن مخدره خبر دادند که آن حضرت را بعد از تحمل مشقتها به زهر جفا شهید خواهند نمود، که از ولادت او محزون گردیدند.چون به حضرت امام حسین علیهالسلام حامله شدند، او را از مصیبتهائی که به جنابش میرسد آگاه نمودند و چنان محزون شدند که خداوند میفرماید:(حملته امه کرها و وضعته کرها) (1)و دربارهی حضرت زینب علیهاالسلام هم نقل شده: از زمانی که مادرش حضرت زهرا علیهاالسلام به او حامله شد محزون بود تا زمانی که به دنیا آمد.2- گریه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگام ولادت او، که در این جهت با برادرش حضرت
1) 1255. سورهی احقاف، آیهی 15.
امام حسین علیهالسلام شریک بود.روایت شده که چون حضرت زینب علیهاالسلام به دنیا آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را باخبر
کردند. آن حضرت به منزل فاطمه علیهاالسلام تشریف آورد و فرمود: دخترم، بچه را پیش من بیاورید. چون خدمت آن جناب دادند او را گرفت و به سینهی مبارک چسبانید و صورت بر صورت او گذاشت.«و بکی بکاء عالیا و سال الدمع علی محاسنه جاریا»«با صدای بلند گریست و اشک چشم آن حضرت بر محاسن شریفش جاری شد».حضرت فاطمه علیهاالسلام عرض کرد: پدرجان، گریه شما برای چیست خداوند چشمانت را نگریاند؟فرمود: دخترم فاطمه، این دختر بعد از من و تو به بلاها و مصیبتهائی مبتلا میشود... (تمام حدیث در فصل نامگذاری آن مخدره گذشت).3- خبر دادن جبرئیل به مصائب آن مخدره که در این امتیاز نیز با برادرش حضرت امام حسین علیهالسلام مشترک بود.4- نامگذاری و انتخاب نام زینب از طرف خداوند به وسیلهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، همانطور که گذشت.5- داشتن اسماء و القاب مخصوص که در عنوان مستقل ذکر شد و برای هر کدام شرحی است به کتاب «خصائص الزینبیه» مراجعه شود.6- هر کسی کفو آن مخدره نبود و لیاقت ازدواج با او را نداشت، از بعضی کتب تواریخ و «شرح نهجالبلاغه» ابن ابی الحدید نقل شده که اشعث بن قیس که یکی از زعماء و رؤساء طائفه کنده بود، از حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام درخواست ازدواج با آن بانو را نمود، آن حضرت برآشفت و فرمود: این جرئت را از کجا پیدا کردی که زینب را از من
خواستگاری کنی؟ پسر ابوقحافه تو را اینقدر گستاخ و بیشرم کرده، 1256 زینب شبیه خدیجه و پروریده
دامان فاطمه علیهاالسلام است، از پستان عصمت شیر خورده، تو را چه لیاقت که همسر او شوی. سوگند به آن کس که جانم در دست اوست، اگر تکرار این سخن نمودی با شمشیر به تو جواب میدهم (1)تا حدود سال 17 هجری که جواد اهلبیت عبدالله بن جعفر که به جلالت قدر معروف بود از عموی بزرگوارش حضرت علی علیهالسلام آن مکرمه را خواستگاری نمود و آن حضرت قبول کرد و با همان صداق مادرش فاطمه علیهاالسلام (480 درهم) او را به عقد عبدالله درآورد.
1) 1257. ریاحین الشریعه: 59:3.
(1) 77- بیرون آمدن از عهدهی امتحانات خصوصا در سفر کربلا.از جمله موازینی که با آن مقامات و کمالات انسانیت سنجش میشود امتحان است، که مظهر کمالات و مبرز ملکات میباشد و آدمی با طی نمودن این مقامات اگر خوب از عهدهی امتحان برآید به مقام قرب میرسد و آن را قوس صعودی مینامند.و یا به حیوانیت رسد (اگر از امتحان بیرون نیاید) که آن را قوس نزولی نامند.و هر کس به اندازهی استعداد و قابلیت او امتحان شود و ابتلاءات هر کس به حسب شئونات و مقامات اوست، و هر چه مقام بالاتر باشد بلا بیشتر است.حضرت زینب علیهاالسلام همانند برادرش حضرت امام حسین علیهالسلام در سفر کربلا به انواع بلاها مبتلا شد و احدی از پیشینیان و آیندگان به چنین بلیاتی امتحان نشدهاند، بلکه این امتحانات مخصوص آن دو نفر بوده، پس هر مقامی را که برای آن مخدره
1) 1258. عبدالله بن جعفر طیار مردی پاکدامن و بزرگوار بود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را درک نموده، از آن حضرت روایت نقل کرده و از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام است که در جنگ جمل و صفین و نهروان از ملازمان حضرتش بود، و از اصحاب امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نیز میباشد. مادرش اسماء بنت عمیس بود و او در حبشه به دنیا آمد. دو فرزند ارجمندش محمد و عون در کربلا امام حسین علیهالسلام را یاری کردند و شهید شدند، و علت عدم حضور خودش در کربلا مطالبی ذکر شد از جمله اینکه دیدگانش کمسو شده بود. به برکت دعای رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم او از ثروتمندان بنیهاشم بود، بسیار بخشنده بود که او را بحرالجود {دریای بخشندگی} مینامیدند. و دربارهی او گفته شده: «لم یکن فی الاسلام أسخی منه»: «در اسلام بخشنده تر از او نبوده است». خانه او محل برآورده شدن حاجات محتاجین بود و هیچ سائلی را دست خالی بر نمیگردانید و همیشه قبل از سؤال به فقیر اعطاء مینمود، تا آنجا که فقراء مدینه بعد از مرگش گفتند: ما معنای سؤال را میدانستیم تا عبدالله فوت کرد. به پیرزنی که در بین راه مکه و مدینه از او پذیرائی کرد و گوسفندی برای او ذبح نمود، چون به مدینه آمد دو هزار گوسفند و دو هزار دینار بخشش نمود. (بحارالانوار: 348:43). امام صادق علیهالسلام فرمودند: مردی از عثمان بن عفان - که درب مسجد نشسته بود بخششی درخواست کرد. عثمان 5 درهم به او داد. آن مرد گفت: این مقدار دردی را از من دوا نمیکند، مرا به کسی راهنمائی کن که بیش از این ببخشد. عثمان گفت: پیش روی تو جوانمردان باسخاوت و بخشنده هستند که آنها را میبینی و با دست خود به گوشهای از مسجد که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبدالله جعفر بودند اشاره کرد... امام حسن علیهالسلام دستور داد 50 دینار به او دادند و امام حسین علیهالسلام 49 دینار و عبدالله 48 دینار... چون آن مرد پیش عثمان برگشت، و داستان خود را بازگو کرد، عثمان گفت: کسی مانند آن جوانمردان نیست، آنها علم و دانش را (از منبع آن) گرفتند (از پستان علم و دانش شیر خوردند)، و خیر و نیکی و حکمت و راستی و درستی در کارها را به خود اختصاص دادند و کسی به پایهی آنها نمیرسد. (بحارالانوار: 332:43). مردی به نزد او آمد در حالی که پای در رکاب گذاشته میخواست سوار شود و به مزرعهی خود برود. آن مرد گفت: ای پسر عم رسول خدا، من مردی غریبم که پولم تمام شده است. عبدالله فورا پا از رکاب بیرون آورد و گفت: این ناقه را با آنچه در خورجین اوست به تو بخشیدم. بر ناقه سوار شو و موجودی خورجین را صرف مؤنه خود نما. چون آن را گشود چهار هزار اشرفی با چند ردای خز در آن بود. (تذکرة الشهداء:147) و مشهور است که مردم مدینه عادت کرده بودند از یکدیگر پول قرض کنند و وعدهی عطا عبدالله بن جعفر را برای پرداخت بدهند. مینویسند: عبدالله در آخر عمر تنگدست شد، روزی شخصی به نزد او آمد و از او چیزی خواست، و چون عبدالله چیزی نداشت ردای خود را از تن بیرون آورده به او داد و سر خود را به سوی آسمان بلند نموده، عرض کرد: پروردگارا، دیگر مرگ مرا برسان، پس از چند روز بیمار شد و از دنیا رفت. مرحوم مامقانی در کتاب رجال خود، او را مردی جلیلالقدر و بزرگوار توصیف نموده، و پس از نقل داستانی از مدائنی مینویسد: شبههای در وثاقت او از نظر روایتی نیست.(تنقیح المقال: 173:2) بنابراین آنچه در پارهای از کتابهای مخالفین مانند کتاب «الأغانی» ابوالفرج اصفهانی (که در ظاهر سنی و در باطن یهودی بوده است) که «عبدالله بن جعفر اهل سماع وغناء بوده» اصل واعتباری ندارد، و از تهمتهای معاویهها وابوالفرج هاست که علیه خاندان أبیطالب و حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام جعل کردهاند. تاریخ وفات او را در سال 80 ه نوشتهاند که عمر شریفش هنگام مرگ قریب به نود سال میشود، و برخی هم وفات او را در سال 90 ه دانستهاند. در فصل حرکت امام علیهالسلام از مکه به کربلا، مطالبی دربارهی او ذکر شد و در آنجا نقل کردیم که عبدالله به جهت پیری و ناخوشی نتوانست همراه حضرت به کربلا برود.
ترسیم کنیم غالی نباشیم، و در حقیقت سفر کربلا وسیلهی معراج قرب آن مخدره بوده، و به مقامی رسیده که شایسته هیچ کس نخواهد بود.8- مواسات او با برادرش امام حسین علیهالسلام.در جمیع حالات، نهایت مواسات را با برادرش نمود، از مدینه با برادر حرکت کرد و در تمام گرفتاریها؛ غربت و تشنگی و گرسنگی و اسیری شریک آن حضرت بود، دو فرزند خود را در راه برادر تقدیم نمود، و چون در بازار کوفه ملتفت شد از سر خونین آن حضرت خون میچکد سر خود را به مقدم محمل زد، تا در این هم مواسات کرده باشد. (1)
9- حفظ جان حجت خدا به دست آن بانو، که در موارد متعدد حضرت سجاد علیهالسلام را نگهداری نمود؛اول: زمانی که لشکر به خیمهها ریختند، شمر ملعون ارادهی کشتن آن حضرت را کرد. حضرت زینب علیهاالسلام چنان تضرع و بیتابی نمود که آن جناب را نجات داد.دوم: هنگام آتش زدن خیمهها، اگر آن مظلومه نبود، بر حسب ظواهر امر، آن حضرت سوخته بود.سوم: هنگام عبور اسراء از قتلگاه، در حالی که حضرت زینب علیهاالسلام مشغول وداع بود، دید آن حضرت در حال احتضار است، فرمود:«ما لی أراک تجود بنفسک یا بقیة الماضین»«این چه حالت است که در تو مشاهده میکنم ای یادگار گذشتگان، تو را مینگرم که میخواهی جان تسلیم کنی؟»و او را تسلی داد و حدیث امایمن را نقل کرد.چهارم: در مجلس ابنزیاد،
1) 1259. گروهی از مراجع تقلید در طول تاریخ به این عمل بیبی استناد کردهاند و آن را مستند حکم فقهی خود قرار دادهاند.
پس از گفتگوی آن ملعون با امام سجاد علیهالسلام، ابنزیاد دستور داد آن مظلوم را بکشند که حضرت زینب مانع شد و فرمود: تا من زنده هستم نخواهم گذاشت و او را بکشید.10- کلمات آن مخدره؛کلماتی در نهایت فصاحت و اشعاری در نهایت بلاغت از آن مظلومه نقل شده و خطبههائی ایراد شده که میتوان گفت: غیر از معصومین علیهمالسلام کسی از عهدهی آنها برنمیآید، چون در بازار کوفه خطبه میخواند گوئی با زبان علی علیهالسلام سخن میگفت، مردم را با اشارهای آرام ساخت و نفسها را در سینهها حبس کرد و همهمه را فرو خوابانید. ما بعضی از آنها را قبلا نقل کردیم.11- حفظ دین به دست آن بانو؛
مصعب بن عبدالله گوید: حضرت زینب دختر علی علیهالسلام در مدینه مردم را برای قیام و خونخواهی حسین علیهالسلام گرد میآورد.چون عبدالله بن زبیر در مکه قیام کرد، و مردم را برای گرفتن انتقام خون امام حسین علیهالسلام و بر کناری یزید از حکومت تهییج نمود، و خبر به اهل مدینه رسید، زینب برای مردم سخنرانی نمود و آنها را برای خونخواهی برانگیخت.چون خبر به عمرو بن سعید (والی مدینه) رسید به یزید نامهای نوشت و او را مطلع کرد. در جواب نوشت که بین زینب و مردم جدائی بینداز.لذا دستور تبعید از مدینه و سکونت در هر جا که بخواهند صادر شد.حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: خدا میداند چه بر سر ما آوردند، خوبان ما را کشتند، و ما را همانند حیوانات در جلو انداخته (به اسیری) بردند، و ما را بر پالانها سوار کردند. قسم بخدا از مدینه خارج نمیشویم ولو خون ما ریخته شود.زینب دختر عقیل عرض کرد: دختر عمویم، وعدهی خدا دربارهی ما راست است که ما وارث زمین خواهیم بود و هر جا بخواهیم مسکن گزینیم، پس شاد باش و چشمت روشن باد و بزودی خداوند ظالمین را جزا خواهد داد.آیا بعد از این دیگر خواری و سرشکستگی میخواهید؟ به شهر امنی کوچ فرمائید.بعد زنان بنیهاشم گرد آمدند و باادب و مهربانی در کلام با او مواسات نمودند (و حضرت زینب علیهاالسلام به مسافرت راضی شدند).و عبیدالله بن ابیرافع گوید: از محمد ابا القاسم بن علی شنیدم که میگفت: چون زینب دختر علی علیهالسلام با کودکان و زنان از شام به مدینه آمدند، بین آنها و عمرو بن
سعید -
والی مدینه - اختلاف و آشوبی دربارهی یزید بپاخاست.او به یزید نوشت و درخواست خروج آن مخدره از مدینه را نمود، یزید قبول کرد و آن بانو و کسانی که از بنیهاشم قصد همراهی او را داشتند به قصد مصر حرکت کردند، و هنوز چند روز از رجب باقی مانده بود.و امام صادق علیهالسلام از پدر بزرگوارش از حسن بن حسن نقل میفرماید که چون عمهام زینب از مدینه خارج شد، عدهای از زنان بنیهاشم، چون فاطمه دختر عموی حسین علیهالسلام و خواهرش سکینه با او بودند.... و از رقیه دختر عقبه نقل است که گفت: من هم از کسانی بودم که چون دختر علی علیهالسلام بعد از مصیبت کربلا به مصر آمدند، به استقبال آن بانو رفتم.و از کسانی که در این استقبال حضور داشت مسلمة بن مخلد و عبدالله بن الحارث و ابو عمیره مزنی بودند، که مسلمه به آن بانو تسلیت گفت و گریست و همه گریه کردند. حضرت زینب علیهاالسلام فرمودند:(هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون) (1)«این همانست که خداوند رحمان به ما وعده فرموده و پیامبران راست گفتند».بعد در محلهی حمراء به خانه او رفتند و یازده ماه و پانزده روز اقامت فرمودند، بعد وفات نمودند، و جنازهی آن مخدره را تشییع کرده، مسلمة بن مخلد در مسجد جامع به آن بانو نماز گزارد، و بعد در همانجا که وصیت فرموده بود - در اتاقی در همان خانه - او را دفن نمودند.زینب دختر علی علیهالسلام در شامگاه روز یکشنبه 15 رجب سال 62 هجری فوت نمود، و جنازهی شریفش تشییع شد و در اتاقی در خانه مسلمه - که در حمراء قصوی ب
1) 1260. سورهی یس، آیهی 52.
نا شده بود، کنار باغهای عبدالله بن عبدالرحمان بن عوف زهری - مدفون گردید. (1)
و از کسانی که موافق عبیدلی هستند علاوه بر علامهی نقدی، مؤلف کتاب «زینب الکبری»، عبارتند از:ابن عساکر دمشقی در «تاریخ کبیر» خود، و ابن طولون دمشقی در «رسالهی زینبیه»، و شعرانی در «لواقع الأنوار» (ج 1 ص 23)، و شیخ محمد صبان در «اسعاف الراغبین» (ص 196)، و شبلنجی در «نور الأبصار» (ص 166)، و شبراوی در «الأتحاف» (ص 93)، و شیخ حسن عدوی در «مشارق الأنوار» (ص 100) به نقل از شعرانی در «انوار قدسیه»، و مناوی در «طبقات»، و سیوطی در «رساله زینبیه»، و علامه اجهوری در رسالهاش بر مسلسل عاشورا. (2)مرحوم سید حسن صدر در کتاب «نزهة اهل الحرمین» مینویسد:زینب کبری دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام که کنیه او امکلثوم بود، قبر شریفش در نزدیکی همسرش عبدالله بن جعفر خارج دمشق در شام معروف است.ایشان زمانی که قحطی شده بود همراه همسرش عبدالله در زمان عبدالملک مروان به سوی شام آمدند، چه این که برای عبدالله قریهها و مزارع خارج شام بود.پس جناب زینب در آنجا از دنیا رفتند و در بعضی از قریهها دفن شدند.و تحقیق در علت دفن آن مخدره در آنجا همین است، و مطالب دیگری که میگویند غلط و بیاصل میباشد. پس آن را غنیمت بشمار که جماعتی به اشتباه افتادهاند. (3)مرحوم سید هبةالدین در کتاب «نهضة الحسین علیهالسلام» مینویسد: حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام دو دختر به این نام
داشتند که لقب آنها امکلثوم بوده، و زینب کبری همان قهرمان کربلا است که ابن عباس او را به عقیلهی بنیهاشم تمجید و تعریف مینمود.او دو سال بعد از امام حسین علیهالسلام از مادرش زهرا علیهاالسلام به دنیا آمد و همراه برادرش به سفر کربلا رفت و در خیمههای حسینی، میان زنان به منزلهی قطب دائره بود.
و لسان الملک در یک جلد جداگانه از «ناسخ» دربارهی این مخدره صحبت کرده است. و در کتاب «خیرات الحسان» و غیره آمده که در مدینه رخ داد و عبدالله با خانوادهاش عازم شام شد و در باغی که در آنجا داشت مسکن گزید.حضرت زینب علیهاالسلام در اثر سختی و رنج سفر و یا بخاطر بیاد آوردن غم و اندوههائی که هنگام اسیری، برای اهل بیت پیش آمده، بود مریض شدند و در نیمه رجب سال 65 از دنیا رحلت فرمودند، و در همانجا دفن شدند و الان قبر او مشهور است. (1)عدهای گفتهاند: قبری که در شام است از زینب صغری میباشد همانگونه که روی قبر نوشته شده است، و زینب کبری در مصر از دنیا رفتند و در آنجا مدفون شدند، و قبر او در قاهره مشهور است. (2)علامه شهرستانی با اعتماد به کتاب «اخبار زینبات» منسوب به عبیدلی معتقد است که زینب دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام در «قناطر السباع» مصر مدفون است.ولی در عین حال خودشان بر این عقیده هستند که به دلائلی قبر زینب کبری مسلما در شام است، و زینب صغری که امکلثوم ثانی میگفتند - و موقعیت سنی و مقام هم متناسب با این اخبار است - به طرف مصر
حرکت و در آنجا دفن شدند.و اما این که روی سنگ مدفن به دست آمده نوشته: «قبر زینب الصغری بنت امیرالمؤمنین علیهالسلام»، برای این که زینب کبری که رقیه نام داشت (قبل از قضایای کربلا) فوت نمود، و زینب که در واقعه کربلا حضور داشت نسبت به او زینب صغری میشود، و بعد به زینب کبری معروف شد، و در شام وفات کرد و تاریخ وفاتش اول شب یکشنبه 15 رجب سال 62 هجری بوده است...و ما در تهران با حضرت علامة سید هبةالدین شهرستانی صحبت کردیم و ایشان این نظریه را تأئید فرمودند، حتی بیان کردند که اگر تردید دارید، از قول اینجانب نقل نمائید.
بدیهی است مطالب ایشان مورد تصدیق علماء اسلام است، و برای ما هم یقین بر این نظریه حاصل شد که باز تکرار مینمائیم:1- قبر رقیه دختر بزرگ فاطمه بنام زینب و مکنی به امکلثوم - بر فرض صحت - در بقیع واقع است.2- قبر حضرت زینب کبری علیهاالسلام مکنی به امکلثوم که در اول زینب صغری بوده و بعد به زینب کبری معروف گشته، در حوالی شام همین موضع معروف است، و روی سنگ قدیمی هم زینبالصغری نوشته است، و پس از هفت ماه توقف در مدینه به شام مراجعت کرد و همانجا مدفون گردید.3- قبر حضرت زینب صغری که از صهباء ثعلبیه بوده، در قناطر السباع مصر میباشد. والله أعلم بالصواب. (1)مؤلف گوید: لازم به ذکر است که در کلام این بزرگوار نقطه نظرهائی به چشم میخورد:
1) 1266. زینب کبری عمادزاده: 299 تا 302.
لف - اینکه فاطمه زهرا علیهاالسلام دختری بنام رقیه، بزرگتر از زینب کبری داشتهاند از نوادر است که در مجامع حدیثی و کتب تراجم به چشم نمیخورد، و وجه جمع قبل از اثبات آن عقیم است.ب - توجیه کلام عبدیلی و اینکه زینب دختر صهباء ثعلبیه در مصر میباشد، خلاف ظاهر است و با عبارت عبیدلی منطبق نمیباشد.ج - اگر حضرت عالی زینب واقع در عبارت زینبات عبیدلی را زینب صغری میدانید چرا تاریخ وفات او را برای زینب کبری میآورید! معمولا سال وفات زینب کبری به پیروزی از عبیدلی 62 ه ق مینویسند و این با بودن زینب کبری در شام سازگار نیست، چون نوشتهاند در سال قحطی زینب کبری به شام سفر نمود و آن در اوائل حکومت عبدالملک مروان بوده که سال 65 میباشد، حال چگونه در سال 62 وفات نموده باشند.بلکه وفات زینب کبری در سال 65 ه ق بوده همانطور که از «خیرات الحسان»
گذشت، و مرحوم محمد جواد مغنیه نیز نیمهی رجب سال 65 را اختیار نمودهاند. (1)حق در جواب این است که کتاب عبیدلی به دلائلی از درجه اعتبار ساقط است و قابل اعتماد نیست، که بعضی از آن جهات در صفحات بعد ذکر خواهد شد، و نکته ضعف کتاب بر اهلش پوشیده نیست. (2)و مرحوم آیةالله مرعشی نجفی قدس سره که خواستهاند اسناد این کتاب را تصحیح نمایند، نظر مبارکشان در اواخر برگشت.واین که روی قبر حضرت در شام زینب صغری نوشته ممکن است از همین کتاب عبیدلی نشأت گرفته باشد، و نویسنده معتقد باشد که حضرت زینب کبری 3 در مصر هستند.مرحوم خیابانی مینویسد: اهل خبر و اصحاب سیر در تحقیق قبر منور
حضرت زینب (کبری) علیهاالسلام اختلاف کرده و به سه محل نسبت دادهاند، ولی اصح آنها همین است که در یکی از قرای شام مشهور و زیارتگاه خاص و عام، و به زینبیه معروف است.مرحوم اعتماد السلطنه در «خیرات الحسان» گوید: اما تربت حضرت زینب علیهاالسلام به اصح روایات در یکی از قرای شام است، و بعضی از متتبعین اهل خبر در این باب میگویند: سال قحطی در مدینه اتفاق افتاد، عبدالله بن جعفر با همسرش حضرت زینب به سمت شام روانه شد تا بعد از انقضاء زمان مخصمه مراجعه نماید.در ایام توقف در ضیعه و قریهای که اکنون مزار حضرت زینب آنجاست، مزاج شریف از استقامت منحرف گردید و به آن مرض درگذشت، و همانجا به خاک سپرده شد.و مؤید آن، کلام شیخ عباس قمی قدس سره است که در «هدیة الزائر» گوید: اگر گوئیم این مزاری که در شام است البته از حضرت زینب کبری است، باید اعتماد کنیم به آن مطالبی که پارهای از متتبعین اهل خبر نوشتهاند، و حقیر نیز از شیخ بزرگوارم مرحوم نوری شنیدهام و حاصلش آنکه:
در مدینه قحط و غلا روی داد. عبدالله بن جعفر زوج حضرت زینب با عیال خود روی به طرف شام نهاد تا در آنجا بماند. در آن ایام که در شام توقف داشت در ضیعه و قریهای که اکنون مزار منور حضرت زینب در آنجاست، آن حضرت را حال استقامت از مزاج عصمت امتزاج بگشت و به آن رنج درگذشت و در آنجا به خاک سپرده شد.و اما آنچه گفتهاند که اهلبیت را دوباره اسیر کردند و به شام آوردند، در دفعه دوم حضرت زینب علیهاالسلام وفات کرد، از درجهی اعتبار ساقط است... (1)مؤلف گوید: در اینکه در شام و مصر دو زینب مدفون هستند شکی نیست، لکن اختلاف در این است که آیا زینب کبری علیهاالسلام در شام است یا در مصر.
1) 1269. وقایع الأیام خیابانی : 310.
و علت اختلاف ظاهرا در این میباشد که به هر دو دختر آن حضرت، زینب و امکلثوم اطلاق میشده، و اختلاف ناشی از أسامی مکرر و متشابه میباشد.نظریه مورخین متفاوت است ولی آنچه از مجموع به نظر میرسد این است که زینب کبری - دختر بزرگ حضرت فاطمه علیهاالسلام، همسر عبدالله بن جعفر - در شام و زینب صغری - که احتمالا دختر کوچک امیرالمؤمنین علیهالسلام است - در مصر باشند. البته در زینب مدفون در مصر اقوال دیگر هم هست.اما وجوه این قول:1- کسانی که میگویند زینب به شام آمد و مریض شد و از دنیا رفت تصریح کردهاند که همسر ایشان عبدالله بن جعفر بوده که به خاطر قحطی یا طاعون به طرف شام حرکت کردند، و این قابل انطباق با زینب صغری نمیباشد.به عبارت دیگر: در عبارت «اخبار زینبات» زینب دختر علی علیهالسلام است که به هر دو زینب اطلاق میشود لکن در عبارت کسانی که میگویند حضرت زینب علیهاالسلام به شام آمده تصریح شده که همسر آن بانو عبدالله جعفر است، و شوهر زینب کبری عبدالله جعفر بوده است.
2- در عبارت «اخبار زینبات» چنین آمده که حضرت زینب بر علیه یزید قیام کرد. این بار زینب کبری نمیسازد چون حضرت سجاد علیهالسلام بعد از قضیه عاشورا مراعات تقیه را لازم میدانستند، و مؤید آن «واقعه حره» است که علاوه بر این که معترض آن حضرت نشدند خانهی آن بزرگوار را محل امن قرار دادند. و به پیروی از ایشان دیگران هم مراعات میکردند، چگونه ممکن است حضرت زینب کبری با آن عظمت و بزرگواری و قرب به امام خود، از امام زمانش تخلف کند.3- در مقابل قول عبیدلی در «اخبار زینبات» اقوال معتبر دیگری هم هست که حضرت زینب کبری در شام وفات نمودند مثل روایت شیخ طبری رحمهالله «در کامل بهائی» و...ولی معمولا کسانی که میگویند قبر حضرت زینب کبری در مصر میباشد مدرک
آنها عبیدلی است.4- أسناد کتاب «اخبار زینبات» قابل خدشه است و ضعف آن بر اهل تحقیق روشن است.و ما در اینجا به برخی از نقاط ضعف آن اشاره میکنیم:الف: اصولا همهی کسانی که به کتاب «أخبار زینبات» اعتماد کردهاند، آن را از تألیفات عبیدلی نسابه 1270 پنداشتهاند، و او بدون تردید مورد اعتماد و استناد است.ولی پس از تحقیق فراوان معلوم شده که این کتاب از تألیفات: ابوعلی محمد بن اسعد حسینی عبیدلی مصری، متوفای 588 ه میباشد (1)یکی از شواهد این مطلب این است که یکی از آثار مؤلف، کتابی است به نام «الرد علی اولی الرفض و المکر» و در آن، مطلبی نقل کرده مربوط به سال چهارصد و اندی، چنانکه
ابن زیات از او روایت کرده است. (2)روی این بیان مؤلف این کتاب نمیتواند عبیدلی نسابه باشد که در سال 270 ه فوت کرده است.ب: در کتاب «اخبار زینبات» (3)121 حدیث پیرامون حضرت زینب کبری علیهاالسلام نقل کرده که در این 6 حدیث، یازده راوی مجهول موجود است، که از هیچکدام اسم و رسمی در کتب رجال یافت نمیشود. (4)ج: در این کتاب مطلبی را از عبدالله بن عبدالرحمن انصاری نقل کرده که کذب محض است، و آنچه از سیرهی بیبی به طور قطع و یقین رسیده برخلاف آن است.
(1)د: در این کتاب آمده است که «مسلمة بن مخلد» از بیبی استقبال نمود، در خانهاش جای داد و سرانجام بر پیکر مطهرش نماز خواند، در حالی که مسلمه از دشمنان قسم خوردهی اهلبیت بود و بنا بر تحقیق در عهد معاویه مرد. (2)5- جای بسی شگفتی است با اینکه (به گفته عبیدلی) آن مظلومه را مخیر بین بلادی غیر از مکه و مدینه کرده بودند شهر مصر را اختیار نموده باشند، چون در آن زمان به گفتهی مورخین، مصر همه عثمانی الرأی و از اتباع یزید بودند.6- چگونه میتوان باور کرد که آن مخدره در مصر بر مسلمة بن مخلد وارد شده باشند، چه اینکه شهرت ناصبی بودن او چون ابلیس است، بعد از قتل عثمان با حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام بیعت نکرد و از آن حضرت منحرف بود تا آن بزرگوار شهید شدند. ابن حجر در ترجمه او مینویسد: از طرف معاویه و یزید ولایت مصر را داشت. (3)و ابن ابی الحدید تصریح کرده که او با حضرت علی علیهالسلام بیعت نکرد، و سبط ابن جوزی و دیگران هم گفتهاند. (4)مگر اینکه بگوئیم تقیهای در بین بوده، یا آن مخدره را مجبور کردهاند که بر این پلید وارد شود، و این خلاف ظاهر عبارات عبیدلی در اخبار زینبات است.7- بین عبدالله جعفر و معاویه و یزید ارتباط و پیوند بوده و بعضی نوشتهاند بعد از واقعهی اسارت، آن ملعون از عبدالله شرمگین شد، و هر قدر اصرار کرد که حضرت زینب علیهاالسلام را به وسیلهی پول و جواهرات و غیره راضی کند موافقت نکردند و فرمودند: «یزید، خون برادرم جبرانپذیر نیست» و این بعید است که
بار دیگر یزید نسبت به زینب کبری چنین اراده کند که او را تبعید نماید.8- به اتفاق مورخین عبدالله جعفر به مصر مسافرت نکرد و بعید بنظر میرسد که آن بزرگوار با آن علاقهای که به آن مظلومه و اهل بیت داشت، او را رها نموده با او مسافرت نکند. ولی بعکس عبدالله در حوالی شام باغ داشته است و حتی قبری در شام منسوب به آن بزرگوار است.و از چیزهائی که مدفون بودن آن بانو را در شام تأیید میکند این داستان است:دانشمند محترم آقای سقازاده واعظ معروف نقل میکند که عالم بزگوار مرحوم آیةالله آخوند ملا علی معصومی همدانی در پاسخ حقیر راجع به مدفن حضرت زینب علیهاالسلام فرمود:مرحوم آیةالله آقا ضیاءالدین عراقی فرمودند: یکی از شیعیان شهر قطیف حجاز به قصد زیارت حضرت امام رضا علیهالسلام حرکت میکند، در راه پولی را که برای مخارج رفت و آمد برداشته بود گم مینماید، متوسل بذیل عنایت بقیةالله الأعظم حضرت حجة ابن الحسن - روحی و أرواح العالمین له الفداء - میشود.
در همان حال میبیند سید نورانی جلیلالقدری با او همراهی میکند، میفرماید: این وجه را بگیر تو را به سامرا میرساند. در آنجا نزد وکیل ما، حاج میرزا حسن شیرازی (که از علماء معروف میباشد) برو و بگو: سید مهدی فرمود: از آن پولی که از مال ما نزد توست این مقدار به تو بدهند، تا بزیارت جدم علی بن موسی الرضا علیهالسلام بروی.گوید: متوجه نشدم این بزرگوار کیست و از کدام جانب آمد، عرض کردم: هر گاه به آیةالله شیرازی بگویم: سید مهدی فرمود، میپرسد او کیست؟ و چه نشانه و سندی داری؟فرمود: به آقای شیرازی بگو: سید مهدی فرمود: به این نشان که امسال در فصل تابستان شما با حاج ملا علی کنی تهرانی در شام در حرم عمهام زینب کبری مشرف
بودید، و از کثرت زوار و ازدحام جمعیت در حرم آشغال ریخته بودند. شما عبای خود را از دوش برداشته و در دست جمع کردید و به آن وسیله حرم را جاروب نمودید و در گوشهای از حرم گرد آوردید، و حاج ملا علی کنی با دستهای خود آشغالها را برداشته بیرون برد، من آنجا بودم.قطیفی گوید: یک مرتبه با خود گفتم: شاید این حضرت امام عصر - عجل الله تعالی فرجه الشریف - باشند. در آن حال نوری او را احاطه نمود و از نظرم غائب شد.هنگامی که در سامرا خدمت آیةالله حاج میرزا حسن شیرازی رسیدم و جریان را گفتم: بیاختیار از جا بلند شد و دست به گردنم انداخت و چشمهایم را بوسید و تبریک گفت.و در تهران که خدمت آیةالله ملا علی کنی رسیدم مطلب را تصدیق کرد و لیکن قلبا متأثر شد که چرا حوالهای از جانب آن حضرت به ایشان صادر نشده است. (1)
1) 1279. مقدمهی کتاب خصائص الزینبیة.
برخی از مصائب و اندوههای امالمصائب حضرت زینب علیهاالسلام:1- گفتگوی حر با برادرش و وادار نمودن آن حضرت به فرود آمدن در آنجا.2- اندک بودن اصحاب و یاران برادرش و زیاد بودن لشکر دشمن.3- برخی از کسانی که همراه امام حسین علیهالسلام بودند با آگاه شدن از شهادت مسلم و هانی پراکنده شدند.4- زنان هنگام رسیدن به کربلا ترسان و نگران بودند.5- تشنه بودن خود و اهل بیت و جلوگیری از برداشتن آب.6- مدارا کردن با کودکانی که هنگام تشنگی گریه میکردند.7- بر روی برادر نگاه میکرد میدید آن حضرت افسرده است.8- به میدان رفتن برادران و پسر برادران و پسر عموها و یاران، و کشته شدن آنها.9- شهادت دو فرزندش محمد و عون.10- تنها ماندن برادرش امام حسین علیهالسلام و احاطه دشمنان.11- آمدن ذوالجناح به خیام بدون امام.12- زمانی که در گودی قتلگاه شمر ملعون را بر سینه برادر دید.13- دیدن سر برادر بالای نیزه.14- غارت و چپاول خیمهها و ترس کودکان.15- هنگامیکه لشکر برای آتش زدن خیمهها پیشی میگرفتند و میگفتند: احرقوا بیوت الظالمین.16- بعد از آتشسوزی کودکان آواره بیابان شدند.17- گذشتن از قتلگاه و دیدن جسد شریف برادر که بر روی زمین افتاده است.
18- سوار کردن اطفال و زنان بر شترها.19- مدارا نمودن با امام سجاد علیهالسلام که سخت مریض و ناتوان بود.20- بستن پای امام سجاد علیهالسلام زیر شتر.21- به اسیری بردن زنان و کودکان.22- زدن تازیانه بر زنان و کودکان.23- شماتت اعداء.24- دیدن سر برادر در طشت و چوب خیزران که بر لبهای مبارک زده میشد.25- حضور در مجلس یزید و صحبت کردن با آن ملعون.26- شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام.27- گرسنگی خود و دیگر زنان در ایام اسارت.28- ورود به مدینه و بازگو کردن خبر شهادت امام حسین علیهالسلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام و برادرش امام حسن علیهالسلام و امالبنین. (1)
1) 1280. بعضی موارد از خاتون دو سرا : 196 اخذ شده است.
عالم جلیل مرحوم آیةالله بیرجندی - مؤلف «کبریت احمر» در کتاب کشکول خود که «سفینة القماش» نامیدهاند - مینویسند:زمانی که در عتبات مشغول تحصیل بودم یکی از سادات در حرم مشغول زیارت بوده، میبیند یکی از زوار ترک بالای سر مبارک مشغول خواندن قرآن است، با خود میگوید: آیا سزاوار است که همه گروهی کتاب جد تو را تلاوت نمایند و تو نتوانی از فیوضات آن بهرهمند شوی. لذا مقداری از اوقات خود را در سقائی و مقداری هم در تحصیل علوم صرف مینماید، و از برکات آباء کرام خود در اندک زمانی ترقیات علمی برای ایشان حاصل میشود که حتی در درس مرحوم آیةالله میرزا محمد حسن شیرازی حاضر میشد. بلکه احتمال میرفت که آن سید بزرگوار به درجه اجتهاد نائل شده باشد. و به قدس و تقوی و کثرت عبادت نیز معروف بود.روزی برایم نقل کرد که در عالم رؤیا حضرت حجة بن الحسن - عجلالله تعالی فرجه الشریف - را دیدم که در کمال آشفته حالی میباشند، پیش رفتم و سلام کردم و از حال ایشان سؤال نمودم!فرمودند: بدان از روزی که عمهام زینب علیهاالسلام وفات کرده، همه ساله در روز وفات آن مخدره ملائکه در آسمانها مجلس میگیرند، و خطبه آن بانو را که در بازار کوفه بیان کرده میخوانند و گریه مینمایند، بطوری که من باید بروم و آنها را از گریه ساکت نمایم، و امروز روز وفات عمهام زینب بود، و الحال من از آن مجلس مراجعه نمودهام.و آن روز را مرحوم سید - اعلی الله مقامه - برایم بیان نمود که متأسفانه فراموش
کردهام (1)
و نیز در فصل «اسیری اهل بیت علیهمالسلام» گذشت که شخصی در خواب از حضرت بقیة الله الاعظم - ارواحنا فداه - از جهت گریه در فقره «لأبکین لک بدل الدموع دما» سؤال نمود.حضرت فرمودند: برای مصیبت اسیری زینب علیهاالسلام است که همیشه باید برای آن خون گریست.
1) 1281. خصائص الزینبیة : 41 خصیصه 16.
جناب زینب از عبدالله بن جعفر چهار پسر و یک دختر داشت؛ علی، عون، عباس، محمد، و امکلثوم. (1)مرحوم علامهی نقدی مینویسد: در «تاریخ الخمیس» آمده است که فرزندان حضرت زینب از عبدالله بن جعفر عبارتند از: علی، عون اکبر، عباس، و امکلثوم. (2)و نووی در «تهذیب الأسماء و اللغات»؛ جعفر اکبر را ذکر نموده است. (3)و سبط ابن جوزی در «تذکرة الخواص» از عون و عبدالله نام برده است. (4)و از نسل علی - که به زینبی معروف است - فرزندان زیادی به دنیا آمدهاند، که سیوطی «رسالهی زینبیه» را پیرامون آنها تألیف نموده است. (5)دو پسر از حضرت زینب علیهاالسلام به نام عون و محمد در کربلا شهید شدند.محمد ده نفر را به هلاکت رسانید و عاقبت عامر بن نهشل تمیمی او را شهید کرد، و عون سه سواره و هیجده تن از پیادگان را به درک فرستاد و به دست عبدالله بن قطنه شهید گردید. (6)قبر عون در نزدیک کربلا مشهور و دارای گنبد و بارگاه است.
در زیارت ناحیهی مقدسه آمده است:
«السلام علی عون بن عبدالله بن جعفر الطیار فی الجنان، حلیف الایمان، و منازل الأقران، الناصح للرحمان، التالی للمثانی و القرآن، لعنالله قاتله عبدالله بن قطبة النبهانی. السلام علی محمد بن عبدالله بن جعفر، الشاهد مکان أبیه و التالی لأخیه، و واقیه ببدنه، لعن الله قاتله عامر بن نهشل التمیمی»:«سلام بر عون فرزند عبدالله فرزند جعفر طیار که در بهشت پرواز میکند، ملازم باایمان، و حریف جنگاوران، نصیحت کننده برای خداوند رحمان، تلاوت کنندهی قرآن. خداوند کشندهاش عبدالله بن قطبهی نبهانی را لعنت کند. درود بر محمد فرزند عبدالله بن جعفر، که به جای پدر (در کربلا) حضور یافت 1288 و قدم در جای پای برادر نهاد، و با پیکرش از او حمایت کرد. خداوند قاتلش؛ عامر بن نهشل تمیمی را لعنت کند» (1)
1) 1289. بحارالانوار: 68:45.
مناسب است دراینجا از بیبی سکینه علیهاالسلام سخنی هرچند کوتاه به میان آید.مرحوم محدث قمی مینویسد: نام سکینه دختر امام حسین علیهالسلام آمنه و به قولی أمینه بود. مادرش رباب دختر امرء القیس بن عدی بوده که رئیس بکر بن وائل و نصرانی بود، و در زمان عمر مسلمان شد و هنوز نمازی نخوانده بود که عمر ولایت ناحیهای به او داد. و حضرت علی علیهالسلام دخترش رباب را برای حسین علیهالسلام خواستگاری نمود و او قبول کرد. عبدالله (علیاصغر) و سکینه از او متولد شدند.امام حسین علیهالسلام دربارهی سکینه و مادرش میفرماید:لعمرک اننی لاحب دارا تکون بها سکینة و الربابأحبهما و أبذل جل مالی و لیس لعاتب عندی عتابفلست لهم و ان عابوا مطیعا حیاتی أو یغیبنی الترابسوگند به جان تو، همانا من خانهای که در آن سکینه و رباب باشد دوست دارم.آن دو را دوست میدارم و بیشتر اموالم را در راه آن دو بخشش میکنم، و به سرزنش ملامتگر اعتنائی ندارم.اگر ملامتگران از من سرزنش کنند، من تا زندهام هرگز از آنها پیروی نمیکنم، تا این که خاک مرا در زیر خود پنهان کند. (1)بعضی از خصوصیات حضرت رباب و پدرش در فصل حضرت علیاصغر علیهالسلام
1) 1290. نفس المهموم : 527.
گذشت.از ابن قتیبه دربارهی جناب سکینه علیهاالسلام نقل شده که گفت: او سیرهی نیکو، و بزرگواری و جود فراوان و عقل کامل داشت.در «حبیب السیر» آمده است که او را عقیلهی قریش میگفتند.
و آن مخدره از ملکه فصاحت و بلاغت بهرهی وافر داشت...در فضائل این مخدره کافی است که حضرت سیدالشهداء علیهالسلام او را «یا خیرة النسوان»: «ای بهترین زنان» خطاب فرمود. چنانکه در «منتخب» نقل شده که در روز عاشورا سکینه در حالی که فریاد میزد، بطرف پدر آمد، و امام او را بسیار دوست میداشت، آن حضرت سکینه را به سینه چسبانید و اشکهایش را با آستین مبارک پاک نمود و فرمود:فاذا قتلت فأنت أولی بالذی تأتینه یا خیرة النسوان (1)که تمام اشعار در وداع حضرت سیدالشهداء علیهالسلام نقل شد.در حدیث آمده است که حسن مثنی فرزند امام حسن علیهالسلام نزد عموی خود امام حسین علیهالسلام آمد و یکی از دو دختر حضرت - فاطمه و سکینه - را خواستگاری کرد.امام حسین علیهالسلام فرمودند: فاطمه را برای تو انتخاب کردم، چون به مادرم فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیشتر شباهت دارد، در دیانت؛ تمام شب را به تهجد میگذراند و روزها را روزه میگیرد، و در زیبائی چون حورالعین است. ولی سکینه؛«فغالب علیها الاستغراق مع الله فلا تصلح لرجل»«صلاحیت زندگی با مردان را ندارد چون مجذوب حق تعالی است» (2)شبلنجی شافعی در «نور الأبصار فی مناقب آل النبی المختار» مینویسد:
سکینه - رضی الله عنها - در جمال و ادب و فصاحت در مرتبهای عظیم بود... (1)و در سفری که حضرت سجاد علیهالسلام به قصد حج یا عمره حرکت کرده بودند چون به خارج مدینه رسیدند، سکینه علیهاالسلام سفرهای که هزار دینار زر در آن صرف شده بود برای حضرت فرستاد، امام علیهالسلام فرمودند تا آن سفره را بر بینوایان تقسیم کنند. (2)
ابوالفرج که از مورخین عامه است با مهارت تهمتهای فراوانی به خاندان نبوت زده است 1295 و متأسفانه دیگران هم حتی برخی از اجلا ناآگاهانه در بعضی مطالب از او پیروی کردند.از جمله، افترائش به حضرت عباس علیهالسلام است که در قضیهی کربلا میگوید: ابوالفضل برادران مادری خود را زودتر به جهاد فرستاد تا وقتی کشته شدند وارث آنها شود! با صرفنظر از اشکال فقهی - که امالبنین مادر آن بزرگواران زنده بود - آیا این کلام با مقام شامخ ابوالفضل علیهالسلام سازگار است؟!تهمت او را به عبدالله بن جعفر شوهر حضرت زینب علیهاالسلام قبلا نقل کردیم.و دیگر؛ آن ملعون هر چه توانسته نسبت به حضرت سکینه علیهاالسلام نوشته که آن حضرت شاعر بود، و خانهی او محل رفت و آمد شعراء بوده، و در طول سال مجالس شب شعر در خانهی آن بزرگوار دائر میشد!!!مرحوم مقرم در کتاب پرارج «سکینه بنت الحسین علیهالسلام» با دلائل متقن به رد آن سخنان بیپایه پرداخته، و اثبات نموده که آن بزمهای شاعرانه مربوط به سکینه دختر خالد بن مصعب بن زبیر میباشد.و از تهمتهای دیگر؛ او مینویسد: سکینه همسر مصعب بن زبیر بوده و بعضی از مورخین شیعه هم از او تبعیت کردهاند.مصعب برادر عبدالله بن زبیر است که در طریق عداوت امیرالمؤمنین علیهالسلام و اهل بیت
آن جناب بود، و در خطبهی نماز جمعه صلوات بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ترک نمود و سب امیرالمؤمنین علیهالسلام میکرد.مصعب تابع برادرش بود و از جانب چنین برادری برای دفع مختار لشکر کشید، و مختار را کشت، و بر کوفه مسلط شد، و درصدد تفتیش اصحاب مختار برآمد و هر کس را یافت کشت، حتی از زنان مختار هر کدام از او تبری نجستند و او را لعنت نمیکردند، میکشت، آیا حضرت سکینه همسر همچون ملعونی میشود؟!آیا عبارت سیدالشهداء علیهالسلام دربارهی حضرت سکینه علیهاالسلام «فغالب علیها الاستغراق مع الله فلا تصلح لرجل» با مصعب معلوم الحالی چگونه میسازد!
ابومحمد جعفر بن احمد قمی، معاصر شیخ صدوق و مشهور به «ابن رازی» در کتاب «المسلسلات» روایتی در فضیلت شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام با سلسله اسنادش از فاطمه دختر امام رضا علیهالسلام، از فاطمه و زینب و امکلثوم دختران موسی بن جعفر علیهالسلام، از فاطمه دختر امام صادق علیهالسلام، از فاطمه دختر امام باقر علیهالسلام، از فاطمه دختر امام سجاد علیهالسلام، از فاطمه دختران امام حسین علیهالسلام، از امکلثوم دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام، از فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: در شب معراج که مرا به آسمان بردند، داخل بهشت شدم، در آنجا کافی از در سفید دیدم... بر فراز آن نوشته شده بود:«لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی القوم»و بر روی پرده نوشته شده بود:«بخ بخ، من مثل شیعة علی»...(1)
1) 1296. المسلسلات : 108، بحارالانوار: 76:68، الفوائد الرضویة : 60.
حضرت سکینه علیهاالسلام روز پنجشنبه پنجم ماه ربیع الأول سال 117 ه ق در شهر مدینه از دنیا رفتند. (1)و بعضی گفتهاند: در مکه که بقصد عمره مشرف بودند از دنیا رفتند.و عده ای قائلند: هنگام مراجعت به شام دنیا را وداع نمودند. (2)اما روز ولادت و سن آن مخدره هنگام وفات معلوم نیست.مرحوم ملاهاشم مینویسد: سن آن مخدره معلوم نیست، ولی در واقعه کربلا در سن نسوان بوده، چنان که در شعر منسوب به حضرت سیدالشهداء علیهالسلام تعبیر خیرة النسوان (بهترین زنان) شده، و شاهد دیگر واقعه کربلا آن مخدره همسر پسر عمویش عبدالله بن الحسن علیهالسلام بود، که در کربلا شهید شد. (3)نظیر این را نیز مرحوم مقرم در کتابش نوشته است. (4)همچنین مینویسد: سال تولد و مدت عمر آن مخدره برای ما روشن نشد، و لکن بعد از ملاحظه سال وفات، و این که در واقعهی عاشورا در سن نسوان بودند - که أقلا ده سال باشد - میتوان قائل شد که عمر شریفش نزدیک 70 سال،
1) 1297. قمقمام زخار: 660:2، نفس المهموم : 530، منتخب التواریخ : 246، ناسخ التواریخ: 247:4، وفیات الأعیان ابن خلکن: 396:2، اعلام النساء: 224:2، تاریخ طبری: 107:7، کامل ابن اثیر: 195:5، السیدة سکینة مرحوم مقرم : 112 به نقل از الکواکب الدریة مناوی: 58:1 و تهذیب الأسماء نووی: 163:1 و نور الأبصار شبلنجی : 160.
2) 1298. السیدة سکینة : 112، قمقام 660:2.
3) 1299. منتخب التواریخ : 246.
4) 1300. السیدة سکینة : 112 و 114.
و ولادت آن بانو در سال 47
هجری بوده است. (1)مرحوم سپهر گوید: در سال وفات سکینه علیهاالسلام اهل سیر همگان اتفاق دارند که در سال 117 هجری بود. (2)مرحوم عماد زاده مینویسد: تولد حضرت سکینه علیهاالسلام در سال 48 رخ داد و این حساب را ما از تواتر اخبار در سن آن حضرت گرفتیم. (3)حضرت سکینه علیهاالسلام در سال 117 هجری در سن بیش از هفتاد سالگی در گذشت. اگر این خبر را ملاک اعتبار بدانیم تولد حضرت سکینه (حدود) سال 47 ه رخ داده، که هفت سال پس از جدش امیرالمؤمنین علیهالسلام متولد شده، و سه سال بوده که عمویش سبط اکبر شهید شده، و در واقعه کربلا 14 ساله بوده است...و برخی مینویسند: سکینه قریب هشتاد سال عمر کرد، لذا تولدش (حدود) سال 37 میشود. (4)نظام العلماء در کتاب «شهاب الثاقب» مینویسد: سن آن مخدره را در زمین کربلا 20 سال میدانند، بنابر این مدت عمر آن مخدره 77 سال میشود. (5)و آخر دعوانا(فقطع دابر القوم الذین ظلموا)و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهریناللهم عجل لولیک الفرج و العافیة والنصرو اجعلنا معه فی الدنیا والاخرةوالسلام علیکم