ghaemiyeh.com
سرشناسه : حجتی محمد، ۱۳۳۸ - ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : یار غایب از نظر/ گردآورنده محمد حجتی "پریشان .
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحبالزمان (جمکران)، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری : ۴۸۴ ص.
شابک : ۱۵۰۰۰ریال 964-6705-69-3 : ؛ ۱۸۰۰۰ریال (چاپ دوم)
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۵.
موضوع : محمدبن حسن عج ، امام دوازدهم، ۲۵۵ق - -- شعر.
موضوع : شعر فارسی -- مجموعهها.
موضوع : شعر مذهبی -- مجموعهها.
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم).
رده بندی کنگره : PIR۴۰۷۲/م۳۳ح۳ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۰۰۸۳۵۱
شماره کتابشناسی ملی : م۸۱-۳۳۱۲
از درنگ در علل تثبیت و ترویج مکاتب فکری و اعتقادی معلوم میگردد که ادبیات به صورت عام و شعرِ متعهد بالخصوص، نقش بسیار مهمّی را در این زمینه، در طول تاریخ ایفا کرده است. با توجه به این واقعیت و کار آیی بسیار ارزشمند شعر است که از زمان بعثت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم تا امروز، همیشه شاعران مسلمان و متعهد در موقعیتهای مختلف، با زبان شعر به جهاد فکری، فرهنگی و اعتقادی پرداختهاند و دِیْن خود را به فرهنگ اسلامی ادا کردهاند. این سربازان بزرگ عرصه هنر و اندیشه هر گاه احساس کردهاند که از طریق بهره برداری از هنر ورزی های ادبی و احساسی باید معارف عمیق و بلند اسلامی را به سطح فهم عامه مردم جامعه نزدیک سازند بی درنگ با در نظر گرفتن تمام شرایط و ضرورت و با تمام وجود به این کار پرداختهاند و زیباییهای فرهنگ حیات بخش اسلام را به افق دید و درک انسانها نزدیک ساختهاند تا آنها بتوانند جان تشنه خود را از جرعه های جام روح بخش فرهنگ ناب الهی سیراب سازند و از دچار شدن به انحرافات اعتقادی و فکری نجات یابند.
گاهی نیز جامعه اسلامی را در خطر تهاجم همه جانبه دشمنان قسم خورده، و تباهی و سیاهی شرک و نفاق دیدهاند و آستین همت را بالا زده و از طریق سرودن اشعار حماسی مردم را برای مبارزه با دشمن بسیج کردهاند.
زمانی دیگر با عوض شدن شرایط زمان، ضرورت را در نشان دادن هر چه بیشتر ویژگیهای الهی انسانی رهبران دینی، به آحاد مردم جامعه دیدهاند، در نتیجه به دور از هر گونه تملق گویی و دروغ پردازی این کار را، با شایستگی تمام به انجام رساندهاند تا از این راه به تمیز هر چه بیشتر حق از باطل و سِره از ناسره کمک کرده باشند.
و بالاخره یک روز نیز به دور از هیاهوی روزمرّه زندگی، در خلوت عرفانی و معنوی خود با زبان شیرین شعر، به راز و نیاز با معبود و درد دل با اولیاء الهی پرداختهاند و نهایت اخلاص و ارادت خویش را به ساحت مقدّس حجتهای به حق خداوند سبحان - این واسطههای فیض الهی - از طریق سرودن اشعار جانسوز نشان دادهاند.
دفتر حاضر که به نام «یار غائب از نظر» تقدیم علاقمندان میگردد، مشتمل بر مجموعهای از اشعار زیبا و دلنشین شاعران متعهد و عاشقان دلباخته است که به اهتمام آقای محمّد حجتی «پریشان» جمع آوری و گزینش شده است و واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران با هدف ترویج هرچه بیشتر فرهنگ مهدویت تصحیح و تنظیم آن را بر عهده داشته است. بدان امید که این مجموعه مورد استفاده همه برادران و خواهران علاقمند به اشعار آیینی قرار گیرد و در خلوتهای صمیمانه آنان وسیله خوبی جهت راز و نیاز و زمزمه با حضرت حجة بن الحسن العسکریعلیه السلام واقع گردد.
واحد تحقیقات
مسجد مقدّس جمکران
شعبان 1422 - پاییز 1380
بی گلشن روی تو شبم روز مباد
بی تو همه روز من دل افروز مباد
درد تو بجانم ای دوای همه درد
دل خانه تست خانه بی سوز مباد(1)
تو را میخوانم، ای سرو صبور استقامت.
تو را میخوانم در هر پگاه روشن، در نیم روز ملتهب، در شامگاهان مغموم.
احساس میکنم سایه آفتابیت را بر سرم گستردهای و با استماع کریمانه خویش نوازشم میدهی.
در جاده ارغوانی چشمانم قامت سبز تو، روییده است.
تو را مینگرم و میبینم که: سپیداران کشیده قامت نیز در برابرت به تعظیم خم شدهاند، ای کاش روزی هزار بار، به یک لبخند تو جان
1) 1. محمّد حجّتی (پریشان)
میسپردم.
چشمان شفّاف آسمان را، در هر سحر میبینم که: در جستجوی ستاره موعود است و شاید هزاران خورشید، مستمندان یک جرقه از پرتو جمال تواند.
باز آ، باز آ که بی تو شیشه جانمان آماج گاه فلاخن کژ دستان نامرد است.
میخوانمت در هر پگاه و نیم روز، ای مطلق روشنایی، که جای پای شب هنوز رنجور مان میدارد.
هر بامداد که خورشید سر از افق انتظار بر میآورد و اشعه طلایی خود را بر گستره زمین میپراکند و سردی و انجماد را از جان زمین میزداید، باور مان میآید که، طلوع تو را بی غروب به تماشا خواهیم نشست و پژواک کلامت را از امّ القری تا فرا سوی باور های روشن خواهیم شنید.
باز آ، ای سخاوت آبی آسمان، اگر باز آیی تاولهای سیّاره زمین را التیام خواهی داد.
یاران شرقی را دریاب که شاید روزی نه چندان دور بیرق های سیاه را با هدایت جناب سید خراسانی در قدس زخمی و فلسطین قطعه قطعه شده به اهتزاز در آورند.
دریا ملتهب از آتش نفاق به استغاثه مینالد و چشمان آبی دود گرفته خود را رو به ساحل دوخته است که ناخدای کشتی نجات آرامش ابدی را به او باز گرداند.
ناسپاسان، در ژرفای شب، فانوس تحیّر به دست گرفتهاند تا با روشنایی کم سو و مجعول فانوسها شب زدگان را بفریبند و خورشید را در اذهان تودههای ناآگاه به فراموشی سپارند.
امّا هنگامی که سپیده حیاتبخش، افق خاکستری را مینوازد و شرقی شدن کره زمین را بشارت میدهد آواز باد رشته حیات فانوسها را در هم میگسلد، و خورشید با اقتدار و سربلندی به رسوایی آنان دامن میزند.
تو را میخوانم ای آرام جان.
که: اگر باز آیی قطعههای دلمان را فرش راهت خواهیم کرد.
باز آ و آیههای نگاه معصومت را به کوچه و خیابان انتظارمان جاری کن.
توان به هجر تو آسان وداع جان کردن
ولی وداع تو آسان نمیتوان کردن(1)
امروز واژههای اشتیاق را ترسیم میکنیم و چشم به راه تو أیم ای فرازنده پرچم توحید که بار سنگین ولایت را به شانه گرفته و ذوالفقار انتقام به کمر بستهای تا حلال و حرام محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را پاس داری و تنزیل کریم را بر کرسی دیوان عدالت پذیران جهان ترجمان باشی.
باز آ، ای بر پا دارنده نماز، در قدس شریف اقامه نماز کن تا ما نماز بی رنگ خود را به نماز تو اقامه کنیم و عبادات مان را در قاب قبولی نشانیم و در عبودیت خویش بالندگی را بیاغازیم.
تو را میخوانم که باقی مانده از کیا و خورشید بزم اصفیایی.
باز آ، با اعوجاج بستیز و چراغ هدایت بر رواق هستی بیاویز.
طغیان را از گستره گیتی بزدای و بخشش و احسان را کرم فرما.
شمشیر حیدری را در عروق طاغیان سرخ رو ساز و در شهر خواب زدگان اذان سپیده را بر خوان و در سپاه آفتاب شیپور هشداری بنواز.
1) 2. سید حسین قاضی
ای که نام تو آمیخته آب و آتش و سنگ و آیینه است.
ای طلایه دار رحمت و خشیت، سوار بر ذوالجناح خونین یال عاشورا با قامت بلند خورشیدی با ذوالفقار آخته، با صلابت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم با غیرت مرتضای خیبر شکن بتاز و مرگ را در میان ظلمتیان جاری ساز و آفتاب را در پنجه دلاور مردان تقسیم فرما. ای لطیفتر از روح چمن.
باز آ که: در قیام تو امتزاج زلزله و توفان پیداست و در چشمان پر فروغت صداقت بهشت و طراوت مینو نمایان است و در نگاه دشمن سوزت خرمن خرمن شراره خشم خدای را شعله ور ساز.
تو عشق و هراس را در دل مشتاقان شکوفا ساختهای، همچنانکه مرگ را بر حیات نابکاران روا خواهی ساخت.
اماما! دلم برای گریستن تو را بهانه میکند. در شامگاهان غریب و تنها، در انزوایی که غرّش مان دارد از روزنههای مغموم عبور میکند تا پژواک فریاد مان در زیر سپهر نیلگون، طنین اندازد.
تو را به نجوا نشستهایم، ای آیینه تمام نمای مردی و مردانگی.
هر روز آبشار دیدگانم، بلندای قامت آفتابیت را تکریم میکند.
بیا که تمام پنجرههای عشق و اخلاص را به روی تو باز گشودهایم.
امروز شیهه اسبان و هلهله آشنای سواران، و زمینه سازان ظهور نام تو را به چکاد سر بلندی و برتری مینشانند.
به تو ای سوخته در محراب صبوری سلام میکنم، که پیش قراولان، آمدنت را بشارت دادند و باد به عریانی، سلامت را در بیکرانه افق ها پراکنده ساخت.
بیا و خونین ترین قصیده حماسی را بر پیکر لرزان و پاییزی بدخواهان
بخوان.
بیا که هزاران چشم تماشاگر به رهگذر تو ایستادهاند و آرام سرود اشتیاق خود را در جاده انتظار زمزمه میکنند.
بیا که دعاهای نیم شبان مظلومان ستمدیده بدرقه راه تست.
محبوب من! بیا و کوچههای غبار آلود شهرمان را با گامهای خود گل افشان کن. امروز صراحت عصر، بر چیده شدن دستگاه طواغیت را بیان میکند.
حرکت زمان، غربت زمین زخمی را با وزش نسیم به قرب بهاران بی خزان شاد باش میگوید.
تقدیر این است که وارثان زمین بر مسند عزّت و عدالت نشینند.
دست تقدیر عطر ظهورت را بر بالهای سپیده نشانده، با وزش هر نسیمی جان شکیب از دست دادگان را آرامش خاطر میگردد.
امروز ما مستحق این انعامیم که خدای در مصحف شریف فرموده:
«وَنُریدُ أَن نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ استُضْعِفُوا فِی الْاَرضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» (1)
اراده میکنیم بر آنان که در کره خاک ناتوان شمرده شدهاند، منّت گذاریم، و آنها را رهبران و بازماندگان قرار دهیم.
«وَلَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکرِ أَنَّ الأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحوُنَ» (2)
در زبور بعد از «تورات» نوشتیم، بندگان شایستهام، وارث
حکومت سراسر زمین خواهند شد.
خدای به ایمان آورندگانی که عمل شایسته خود را در قاب قبولی نشاندهاند و چراغ طاعت و رستگاری فرا راه خود افروخته اند،وعده فرموده است که:
آنان را در وسعت زمین عزّت و سلطنت بخشد چنان که پیشینیان را به چنین اکرام و انعام سرافراز فرمود تا آیین ناب محمّدی را بر همه مکاتب و ادیان عالم تمکّن و تسلّط عطا کند و پس از بیم و هراس از دشمنان، ایمنی را به خداجویان ارزانی فرماید.
امروز جهان شاهد تحوّلی شگرف است، حق خواهان و هواداران در پی زمینه سازی حکومت حقّه، دستار «یا لثارات الحسین» را به پیشانی نورانی خود گره زدهاند.
سبز پوشان سپاه با قامتی کشیده چونان سرو سبز، ایستادهاند، بسان کوه شکیبا و صخره با صلابت پا بر جا تو را فریاد میکنند، به تحقیق که خدای اینان را به راه نور و رستگاری هدایت فرموده و تلاششان را به نعمت وصال انعام خواهد داد.
«وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَّنَّهُم سُبُلَنا» (1)
«و کسانی که در راه ما کوشیدهاند، به یقین خود را بر آنان مینماییم».
محبوب من!
1) 5. سوره عنکبوت، آیه 69.
در جاده انتظار بادهای شب مشئوم گلزارها را بر هم زده.
بر شنهای صحاری ما گذر کن، ببین فوران چشمههای خون یارانت را.
نسیم محزون در آسمان و دشت و دریا، مرثیه عزیزانمان را میخوانند با این همه دیگر در بیابانهای ما، تاریکی و ظلمت معنی ندارد، زیرا پارههای پیکر شهیدانمان زمین را ستاره باران کردهاند.
اگر دست علمداران ما را بریدهاند، از دل رمل های داغ دستهای توانمند، هزار هزار عاشق جانباز روئیدن آغازیده است و پرچم هدایت روییده است و پرچم همچنان در دست پرچم فرازان جبهه حقّ در اهتزاز است تا آن را به علمدار موعود به سپارند.
ترس و بیم در قاموس اراده سبز پوشان راه ندارد.
خدای باوران، کراهت و غبار ترس را از آینه زلال جان زدودهاند.
«وَ لا تَهِنوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَنْتُمُ الأَعلَون إِنْ کُنْتُم مُؤمِنین» (1)
«و اگر مؤمنید، سستی مکنید و غمگین مشوید، که شما برترید».
عزیزا اندوه را برای گریستن رضامندیم که گریستن ما جوشن است و سلاح، خیزش است و تحرّک امّا تحرّک مان از انتظار توانسوز توست.
تا کی در ساحل انتظار اندوهگین، شراره اشک به دریا افشانیم و جیحون جیحون سرشک بیقراری به خلیج انتظار جاری سازیم که اقیانوس ها نیز بی تو گرفته و غمناکند.
1) 6. سوره آل عمران، آیه 139.
ما صبوری را به صخرهها ترجمان شدیم، دیدیم که با عرق شرم در دل خاک پنهان شدند.
ای ایستاده چونان کوه، گلواژه های صبر و شکیبایی تو پژمرده شدند.
ای هزار سال استوار ایستاده، واژه جاودان ماندن و ایستادن را پسوند نام مبارک تو کردهایم.
به یاد لحظههای سبزی که در کنار تو روییدنی دوباره میآغازیم. خدای را به تعجیل فرا رسیدن آن روز طلایی دست به دعاییم.
امروز غرق در ناز و تخیّل و رؤیاهای صادق، رمز آینه های شفّاف عهد تو را به چهرههای سوخته و غبار گرفته، بشارت میدهیم.
فلسطین قهرمان برای آن روز زرّین، با اشتیاق در عمق زخمهای پیکر خود، توفان میکارد و فلسطینیان دست در آتش بردهاند تا از پنجههای مردانه خود پولاد آبدیده بسازند.
امروز در پیش پای تو زخمها گل میکند و در روی پیکر چاک چاک زمین پراکنده میشوند، تا دستهای سبز سپاهیان تو آن گلهای ارغوانی را بچینند و شهیدان را ببویند.
امروز مشتاقان وصال از ستیغ درد و هجران تو را فریاد میکنند.
باز آ که: اگر دیر بیایی، عنان صبر را از دست خواهیم داد.
اللهم عجل لولیّک الفرج
13 رجب 1421 / 19 مهر 1379
محمّد حجّتی «پریشان»
دل را ز بیخودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سر دادهام فغان
بانگ جرس ز شوق به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه بر کنم
باری علاج شوق، گریبان دریدن است
شامم سیهتر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من بر آی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است
بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمیکنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است
مقام معظم رهبری
جای آنست که شاهان ز تو شرمنده شوند
سلطنت را بگذارند و ترا بنده شوند
گر به خاک قدمت سجده میسّر گردد
سر فرازان جهان جمله سر افکنده شوند
بر سر خاک شهیدان اگر افتد گذرت
کشته و مرده، همه از قدمت زنده شوند
جمع خوبان همه چون کوکب و خورشید تویی
تو برون آی، که این جمله پراکنده شوند
هیچ ذوقی به ازین نیست که: از غایت شوق
چشم من گرید و لبهای تو در خنده شوند
گر تو آن طلعت فرّخ بنمایی روزی
تیره روزان همه با طالع فرخنده شوند
اگر اینست «هلالی» شرف پایه عشق
همه کس طالب این دولت پاینده شوند
هلالی جُغَتایی
تو از تبار بهاری، چگونه بی تو بمانم
شمیم عاطفه داری، چگونه بی تو بمانم
تو از سلاله نوری، تو آفتاب حضوری
به رخش صبح سواری، چگونه بی تو بمانم
تو یی که باده نابی، وگر نه بی تو چه سخت است
تمام عمر خماری، چگونه بی تو بمانم
ببار ابر بهاری، هنوز شهره شهر است
کرامتی که تو داری، چگونه بی تو بمانم
بیا به خانه دلها، که در فراق تو دل را
نمانده است قراری، چگونه بی تو بمانم
حمید هنرجو
یارب آن مونس جان محرم اسرار کجاست
وان طبیب دل بی طاقت بیمار کجاست
یک جهانند گرفتار فراقش یارب
آن رهاننده این جمع گرفتار کجاست
آنکه ویرانه کند ابنیه شرک و نفاق
و آنکه در هم شکند شوکت اشرار کجاست
دوستان را به جزا، آنکه دهد عزّت کو
دشمنان را به سزا، آنکه کند خوار، کجاست
منجی و منتظر و متّصل و حجّت و صدر
مهدی و منتقم و صاحب و مختار کجاست
کاش دانم من دلسوخته نامه سیاه
که تو را جایگه ای سرور احرار، کجاست
حسرتم کشت، که روی تو ببینم هیهات
چشم آلوده کجا، آن گل رخسار کجاست
مگر ای اشک، تو پاکیزه کنی دامن چشم
ورنه این غرق گنه را ره دیدار کجاست
گر چو حلاّج، ز خویشت برد ایدل، دلدار
خود ندانی که کجایی و سر دار، کجاست
دل بشکسته کلافیست، که در دست منست
یوسفی کو همه خلقند خریدار، کجاست
فتنه بیحد شد و بگرفت جهان ظلمت ظلم
پرتو عدل تو ای مظهر انوار، کجاست
جز تو در شهر شهیدان نکند جلوه گری
در دیاری که بود عشق تو، دیّار، کجاست
«چمن» از یار نشان جوی، که «حافظ» خوش گفت
عیش بی یار مهیا نشود، یار، کجاست
محمّد رضا یاسری «چمن»
کاشکی زخم تو در جان داشتم
پای در کوه و بیابان داشتم
تا ببویم وسعت عشق تو را
مرکبی از نسل طوفان داشتم
دیدن روی تو آسان نیست آه
کاشکی من داغ هجران داشتم
آه از پاییز سرد ای کاش من
از تو باغی در بهاران داشتم
تا بیفشانم به پایت سر بسر
کاشکی جان فراوان داشتم
بعد از آن مثل شقایقهای سرخ
خلوتی در باغ باران داشتم
یک غزل بس نیست هجران تو را
کاش صدها شعر و دیوان داشتم
سلمان هراتی
دیشب این پنجرهها بوی شقایق میداد
بوی لبخند خدا! بوی حقایق میداد
و سواری که ز آغوش خدا میآمد
خبر از آمدن یک گل عاشق میداد
شهر طوفان زده از درد به خود میپیچید
عطر میلاد ضحی، باد موافق میداد
هیچکس درگذر ثانیهها، خواب نماند
ابر چشمان افق، نم نم هق هق میداد
دیشب از آینهها، نور سحر میبارید
باز هم بغض، به ما موهبت دق میداد
نفس صبح که در خلوت شبنم رویید
ساحل امّا دل خود بر کف قایق میداد
حمید یعقوبی سامانی
کوچه کوچه میپیچد، عطر خوب جبرائیل
شب ترانه میخواند، چشمهای بیا هابیل
جادهها پر از حوّاست گندم است و … دستی نیست
بوسهای تکلّم شد، از نجابت این ایل
با شتاب میآیی، یاسمین دل: مریم
یک غزل تلاوت کن، با ترنّم ترتیل
آسیه سراسیمه، میرسد از آتش … آب
شرح سالها پاییز، عمق رعشه راحیل
بال آخرین ققنوس، عاشقانه میسوزد
میشود کسی موسی، میزند عصا بر نیل
هفت بار میچرخد، در سماع تف، هاجر
این عطش و حتی تیغ، نذر حلق اسماعیل
جامهای بیاور سبز، آیهای بخوان طاها
ذروه تو از حوراست، میرسد کنون، تعجیل
این زمین بی موعود، ای سراب سرب اندود
بی زبور و بی داوود، بی مسیح و بی انجیل
اندکی تمایل کن، وحی کوثری ناب است
روزی دیگر باید نفخ صور اسرافیل
یک پیامبر یک عشق، یک ستاره یک خورشید
آسمان کمی لبخند، ابرها کمی تنزیل
حمید یعقوبی سامانی
دوباره شعر سراغی ز بیکرانه گرفت
و آسمان غزلها تو را بهانه گرفت
بیا قصیده معروف گریههای بلند
که چشمها همه وصف تو را نشانه گرفت
من و همیشه قراری که از تو میخوانیم
کنار عصر تو دل، عکس عاشقانه گرفت
قبول کن که پر از انتظار مانده غزل
بیا که شانه شب بوی تازیانه گرفت
بیا بقیع و مزار عقیله پیدا کن
سراغ قبر هما را ببین زمانه گرفت
دوباره جمعه شد ای آرمان هستی بخش
و بیت آخر شعرم تو را بهانه گرفت
زهرا یعقوبی
بیا که باز دلم در غم تو زار گریست
و چشم طاقتم از درد انتظار گریست
در انتظار تو ای گل نه چشم ما، تنها
که در هزار چمن چشم صد هزار گریست
مگر حکایت هجر تو گفت نی به نوا
که چشم ابر هم از طول شام تار گریست
چنان ز درد فراق تو رود مینالد
که کوه چهره خراشید و آبشار گریست
نهان چرا کنم این گریههای طاقت سوز؟
که جان ندبه کنان تو آشکار گریست
ز جور لشکر بیداد و داد خواهی خلق
بیا ببین که بهر گوشه بی شمار گریست
ز تیر طعنه ناباوران کافر کیش
هزار چشمه خون چشم ذوالفقار گریست
اگر نه روی تو در حدّ چشم ابری ماست
«چمن» به بوی تو ای روح نوبهار گریست
محمّد رضا یاسری (چمن)
ما که عمریست جگر خسته و دل سوختهایم
تا در آیی تو ز در دیده به در دوختهایم
ز اشک و آه و غم دوری تو دیری است به دل
آب و آتش زده هم ساخته هم سوختهایم
ای که از ماه رخت گشته شفق رنگ افق
چهره در پرتو مهر تو بر افروختهایم
شادی عالم آباد به ویرانه دل
ز انتظار قدمت گنج غم اندوختهایم
چه کنی منعم از آزادگی و عشق که ما
همه در مکتب حق این هنر آموختهایم
گر به سودا دل بازار ملامت گرم است
به دو عالم سر یک موی تو نفروختهایم
دیری از قصه پر غصه «یاور» یاران
آتش حسرت هستی به دل افروختهایم
احمد نیک طلب یاور همدانی
در انتظار تو دل بر سر نگاه نشست
که رخ نهفتی و جان بر سپند آه نشست
به باغ یاد تو تا در شوم به گل چیدن
به شاخسار نظر، قمری نگاه نشست
تو چون سپیده نتابیده از دریچه بخت
به دامن سحر آیینه پگاه نشست
از آستانه خورشیدی تو در پرواز
همای نور که در آشیان ماه نشست
در آ، در آ، که مرا درد انتظار تو کُشت
به انتظار، که این کشته بی گناه نشست
به آب تیغ مگر سر کشد ز گلبن داغ
قتیل عشق تو چون غنچه عذرخواه نشست
به موج طعمه طوفان شدیم همچو حباب
به جرم نخوتمان باد در کلاه نشست
به کام منتظران ای فروغ جاویدان
طلوع نام تو در جام صبحگاه نشست
به آرزوی جمالت جهان به خلوت راز
گزید خانه و بر روزن نگاه نشست
مشفق کاشانی
باز آ که دل هنوز به یاد تو دلبر است
جان از دریچه نظرم چشم بر در است
باز آ که سایه دیوار انتظار
سوزندهتر ز تابش خورشید محشر است
باز آ که باز مردم چشمم ز درد هجر
در موج خیز اشک چو کشتی شناور است
باز آ که از فراق تو ای غایب از نظر
دامن ز خون دیده چو دریای گوهر است
ای صبح مهر بخش دل از مشرق امید
بنمای رخ که طالعم از شب سیهتر است
زد نقش مهر روی تو بر دل چنان که اشک
آیینه دار چهرهات ای ماه منظر است
ای رفته از برابر یاران «مشفقت»
رویت به هر چه مینگرم در برابر است
مشفق کاشانی
پرده بگشای، که مردم نگرانند هنوز
چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز
لالهها شعله کش از سینه داغند، به دشت
در غمت همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده غیبت خبری باز فرست
که خبر یافتگان، بی خبرانند هنوز
آشتی را، بزن آبی به رخ سوختگان
که صدف سوز جهان بد گهرانند هنوز
«پرده بردار که بیگانه نبیند آن روی»
غافل از آینه این بی بصرانند هنوز
رهروان در سفر بادیه حیران توأند
با تو آن عهد که بستند، بر آنند هنوز
از فرا سوی شب تیره چو خورشید بر آی
که به سودای تو شوریده سرانند هنوز
ذرّهها در طلب طلعت رویت، با مهر
همعنان تاخته چون نوسفرانند هنوز
سحر آموختگانند، که با رایت صبح
مشعل افروز شب بی سحرانند هنوز
طاقت از دست شد ای مردمک دیده دمی
پرده بگشای، که مردم نگرانند هنوز
مشفق کاشانی
ای سر مردان عالم گوی چوگان شما
گردن گردنکشان، در حکم فرمان شما
قدر جاهت را نمیدانم ولی دانستهام
تاج شاهان است جای پای دربان شما
در جهان هر کس که دعویّ سخاوت میکند
ریزه خواری آمده از خوان احسان شما
نو گلی هر جا که دیدم جلوه کرد از رنگ و بوی
او گیاهی بی بها بود از گلستان شما
گر چه روز ما بود تاریک چون شام فراق
شام روشن میشود از روی رخشان شما
آخر ای سرو روان بگذر ز ما دامن کشان
بو که دست ما رسد بر عطف دامان شما
تا شما ابرو کمان کردید و مژگان همچو تیر
ما هدف کردیم دل را، پیش پیکان شما
هر کس اندر عشق روزی شربت و نقلی چشید
روزییی نیست غیر از زهر هجران شما
قصّه پیچ و خم زلفت «مظفّر» گفت و کرد
خاطر جمعی چو زلفیْن پریشان شما
مظفّر شیرازی
سرودهام هر پگاه، بدون تو
که خفته است این نگاه، بدون تو
درون مه گم شدیم، غریب وار
من و دل و هر چه راه، بدون تو
غزل بخوان در سکوت، شبان من
شکسته آواز ماه، بدون تو
چراغ پر شور چشم کور من!
سپیده دم شد سیاه، بدون تو
بهشت بکری است با تو خاک سرد
زمانه غرق گناه، بدون تو
محمّد رضا مهدی زاده
فصل شکوفایی ماست، صبح بهاری که داری
شرقی ترین آفتاب است آیینه داری که داری
ای آسمانی ترینم، در آسمان مانده بر جای
صد کهکشان جای پای از گشت و گذاری که داری
با آسمانت انیسند، گلهای محبوب مهتاب
خورشید پر میگشاید در سایه ساری که داری
باور کن این ابرها هم، ذوق چکیدن ندارد
تا آذرخشی نخیزد از ذوالفقاری که داری
در شام سرد بیابان، چشم انتظار تو مانده است
فانوس چشمان زرد مجنون تباری که داری
بعد از غروب زمستان، همراه آواز باران
میآید از مشرقی سبز، صبح بهاری که داری
سید علی اکبر میر جعفری
مهمان نگاهم شو، در یک شب رؤیایی
بگشای به روی من، یک پنجره زیبایی
فانوس نگاهم را، آویختهام بر در
من منتظرم زیرا، گفتند: «تو میآیی»
بی تابتر از موجم، بی خوابتر از دریا
من ماندهام و یادت با یک شب یلدایی
تا عابر چشمانت، ره گم نکند در شب
بر کوچه به تابان نور، ای ماه تماشایی
از پهنه چشمانت، موج آمد و دل را برد
آری شدهام اینک … دریایی دریایی
تو رفتی و با لیلی، همراه شدی در عشق
من ماندهام و مجنون، با یک دل صحرایی
گیرم که بیاید او، امشب به ملاقاتم
ای دل تو چه خواهی کرد، با این همه شیدایی
هادی میرزا نژاد موحّد
ای سبزتر از سبز دلاویزتر از سبز
ای پاکتر از صبح وای نابتر از سبز
ای خوبتر از عشق نگاهت همه از نور
ای نورتر از نور صفا بخشتر از سبز
از عطر حضور تو شده یاس معطّر
با لطف قدمهای تو هستی همه سر سبز
ای پاکتر از شبنم شفاف محبّت
سبزینه رویش ز دو دستان تو سر سبز
ای نابترین معنی بودن همه عشق
یاد تو به هر لحظه به هر خاطره سر سبز
فاطمه میر نجفی زاده
سر سلسله موی تو پیداست، کجایی
رخسار تو ماه شب یلداست، کجایی
در بین اسیرانِ قد و قامت سروت
از بهر تماشای تو غوغاست، کجایی
مجنون صفتم کرده فراق گل رویت
بی تو دل ماتم زده شید است، کجایی
در اوج بلا و ستم و فتنه این دهر
ذکر لب ما یوسف زهراست، کجایی
زیبایی این ملک فنا جمله سراب است
تنها خم ابروی تو زیباست، کجایی
دل سوخت ز هجران جمال و رخ ماهت
ذکر همه در میکده مولاست، کجایی
تا کی به پس پرده نشینی، گهر من
این عاشق چشمان تو تنهاست، کجایی
بر «ناظر» دلخسته نگاهی ز کرم کن
او منتظرت چون همه دنیاست، کجایی
سید جواد میری «ناظر»
وقتی بسان خورشید از گوشهای بر آیی
روشن شود جهانی وقتی که تو بیایی
ماندم در انتظارت ای کوکب هدایت
بنما جمال خود را ای آیت خدایی
ای آفتاب هستی ای شور و عشق و مستی
باز آ بخوان کلامی زان معجز الهی
ای دیدهها به راهت! ای قائم هدایت
تا کی کنم حکایت شرح غم جدایی
گر من تو را نبینم روییدنم نباشد
بنما جمال خود را ای مظهر رهایی
پیش رخ چو ماهت خورشید سجده آرد
ای آیت الهی! ای پرتو خدایی
لب تشنگان نوریم هر لحظه ما، نگارا
برهان ز ما عطش را، ای قائم رهایی
اسماعیل نیک سرشت
برکه ی خشک عدالت پر شد از آوای رود
کهکشان بی نشان دامن کشان آمد فرود
رعشه آمد بر زمین از باورش لرزید اشک
کعبه چشم انتظاران رنگ ظلمت را زدود
از شکوه مطلع فجر اعتبار شب شکست
شد خجل از وصف او اندیشه شعر و سرود
گشت جاری عطر ایمان بر لب پاک بهار
منجی عالم امید سبز احمد را ستود
ناله شب زنده داران شد فغان از غیبتش
از سکوت ساقی خم خانه، عصیان کرد عود
میترا نیک دلی
مرا به خانه سبز بهار دعوت کن
مرا، به عطر نفسهای یار، دعوت کن
به یک سبد گل نسرین باغ رؤیا ها
به یک بغل گل سرخ بهار، دعوت کن
من عاشقم، به همه لحظههای بی رنگی
مرا، به سادگی چشمه سار، دعوت کن
مرا بخوان، به سحر گاه پاک سینه خویش
مرا، به آینه بی غبار دعوت کن
مرا، به لحظه تکرار حرف جاری عشق
مرا، به زمزمه جویبار دعوت کن
به یاد پرسه زدنهای عاشقانه، بیا
مرا به خلوت آن کوچه سار،دعوت کن
پیام آمدنت را، به باد کولی، ده
مرا، به رنج خوش انتظار، دعوت کن
دلم گرفت ز پاییز سرد تنهایی
مرا، به سفره سبز بهار، دعوت کن
مرا، به گستره دشت سبز آزادی
به آن نهایت دور از حصار دعوت کن
ید اللَّه نوری
تو جهان را نور باران میکنی
رو به سوی شهر یاران میکنی
دشمنی را میزدایی از حیات
عشق را در شهر مهمان میکنی
میگشایی خانه امّید را
بام آن را نور افشان میکنی
میروی تا عرصههای دور دشت
لالهها را شاد و رقصان میکنی
با فرود قطرههای ناب عشق
بیشه زاران را گلستان میکنی
میفشانی نوری از درک حضور
ظلمت ما را چراغان میکنی
آن چه را محروم از آنیم، ای عزیز
با خلوص و لطف، احسان میکنی
مهدی ای روشنگر راه خدا
چون بیایی جسم را جان میکنی
هوروش نوّابی
دستهایت ضریح تمنّاست
آی فردا که روح تو با ماست
نبض خورشیدیت میتپد سبز
جای پای تو در کوچه پیداست
میگریزم به سمت نگاهت
اوّل و آخر عشق آنجاست
گر چه تنها ترینی تو، امّا
عشق هم سخت تنهاست، تنهاست
کیستی ای گل سرخ نرگس
که حضور تو این گونه زیباست
آی مردان منگ تجاهل
در کجا نیست! او در همین جاست
زیر بوی گل سرخ پنهان
زیر چتر درختان فرداست
ساکن کوچههای غریبی
عابر ساده گیوه در پاست
کاش با من دل عاشقی بود
تا بگویم ظهور تو فرداست
سید قاسم ناظمی
بی تو جان آشنا ندارد هیچ
در دهامان دوا ندارد هیچ
کشتی محنت زمین جز تو
به خدا ناخدا ندارد هیچ
بی تو این جا به زردی گلها
هیچکس اعتنا ندارد هیچ
بی تو دستان زخمی احساس
التماس دعا ندارد هیچ
باز گرد ای نجابت شرقی
«بی تو اینجا صفا ندارد هیچ»
عبّاس نادری قطب الدّینی
در انتظار تو، مژگان به چشم من گل کرد
زبان ز بردن نام تو در دهن گل کرد
شهید عشق تو در حشر یک چمن لاله است
که وقت خفتنش اندر لحد کفن گل کرد
کمال لاله درین دشت، داغ بیرنگی است
به پیش تیغ تو چون آب خون من گل کرد
خیال زخم تو شاید به خواب باغ گذشت
که صد چراغ به داغ تو در چمن گل کرد
ز فیض صحبت خونین دلان مشو غافل
اویس دید عقیقی که در یمن گل کرد
چگونه چشم زلیخا حیا کند یوسف
که چشم پیر من از بوی پیرهن گل کرد
یوسف علی میر شکاک
من طالب دیدارم، ای یوسف کنعانی
بشنو ز من بیدل، این شرح پریشانی
جانم به فدای تو، ای جان جهان بنگر
کز هجر تو من چونم؟ مجنون بیابانی
یک شب قدمی بگذار، بر مردم چشمانم
با یاد تو میبارد، این دیده بارانی
در آتش دیدارت، میسوزم و میسازم
دلها همه از کف شد، زین غیبت طولانی
من دلشده رویت، شبگرد سر کویت
دریای دلم ای مه، بی تو شده طوفانی
یک لحظه اگر بینم، آن قامت سبز تو
دیگر نکنم شکوه، از بی سر و سامانی
من بی تو پریشانم، سرگشته و حیرانم
در کوچه یاد تو، ای نرگس بستانی
صبا فیروز کوهی
خیال سبز تماشایت، به ذهن آینهها جاری است
و چشم آینهها انگار، بدون چشم تو زنگاری است
شب من و شب گیسویت، قصیدهایست چه طولانی
حکایتی ز پریشانی، همیشه مبهم و تکراری است
میان رخوت دستانم، حضور مبهم پائیز است
و روح سرد خزان انگار، هنوز در تن من جاری است
من و تلاطم توخالی، تو و زلالی و سرشاری
بیا و جام مرا پر کن، کنون که لحظه سرشاری است
چراغ روشن شب پژمرد، ستارهها همه خوابیدند
بیاد تو، دل ما امّا، هنوز در تب بیداری است
در این تلاطم دلتنگی، بیا و از سر یکرنگی
دلی بده به غزلهایم اگر چه از سر ناچاری است
سید مهدی حسینی
آتش عشق تو تا شعله زد اندر دل ما
داد بر باد فنا یکسره آب و گل ما
تا که از ما بنهفتی رخ خود را شاها
چون شب هجر شده تار و سیه محفل ما
مشکلی نیست محبان تو را جز غم هجر
عمر بگذشت و نشد حلّ به جهان مشکل ما
تا که شد کشتی ما غرقه دریای فراق
بر سر کوی وصال تو بود ساحل ما
به امیدی که ببینیم رخ دوست دمی
ساربان تند مران بهر خدا محمل ما
گر بما گوشه چشمی فکند از ره لطف
بشود خیل سلاطین جهان سائل ما
حجة بن الحسن ای خسرو خوبان جهان
دارم امّید شود لطف خدا شامل ما
چهره بگشایی و آیی ز پس پرده برون
نور گیرد ز طفیل رخ تو منزل ما
روز پاداش که پرسند ز اعمال عباد
نیست جز مهر رخت چیز دگر حاصل ما
هدیه ماست «حکیمی» دو سه شعری که مگر
بپذیرد ز کرم هدیه ناقابل ما
محمّد رضا حکیمی
سحری در برم ای دولت بیدار بیا
سر بالین من ای یار وفادار بیا
ز غم هجر تو افتاده به جانم شرری
نظری کن به من خسته و بیمار بیا
گذری کن صنما جان به فدای قدمت
بگشا پنجره چشم من ای یار بیا
مه من پرده غیبت بگشا باز نگر
چو دلم خون رود از چشم سپیدار بیا
ز فراق رخت ای یوسف کنعانی من
همچو یعقوب شدم طالب دیدار بیا
گل نرگس بگذر یک سحر از کوی دلم
به شب هجر من ای شمع شب تار بیا
من دلداده به عشق تو گرفتار شدم
بنما رخ به من ای جلوه دیدار بیا
دل سرگشتهام از بهر وصال رخ تو
شده در شهر جنون شهره بازار بیا
ز کرامت گذری کن به دو چشمم سحری
که صبا را نبود محرم اسرار بیا
سر و جانم به فدای قدمت «مهدی» جان
نظر کن به من دلشدهای یار بیا
همه شب چشم به راهم که ز ره باز آیی
تا بگویم سخن عشق تو بسیار بیا
همه دلشدگان در ره تو منتظرند
به گلستان جهان ای گل بی خار بیا
شود آیا که ببینم رخ زیبای تو را
سحری در برم ای دولت بیدار بیا
صبا فیروز کوهی
چو روح موج ز فریاد آب میآیی
بلوغ واقعهای بی نقاب میآیی
غم بزرگ زمانه سیاه کرده زمین
تو از تبار طلوعی چه ناب میآیی
شکفته باد لبانت به شرح وسعت راز
کنون که دور قدح را جواب میآیی
چراغ لاله ز باران شود فروزانتر
طرواتی تو ز سمت سحاب میآیی
چه زخمها که به نامت زدند بر تن عشق
بیا که با گل و شمع و کتاب میآیی
عبد العظیم صاعدی
سرخ سرخی، شقایق آیینی
با دلم آشنای دیرینی
با تپشتر ز نبض خورشیدی
بر دل سرد خاک تسکینی
با گلوی بهار میخوانی
با نگاه سپیده میبینی
مثل آیینه حیرت آهنگی
مثل رؤیا شگفت و شیرینی
کربلا جاری است در ذهنت
معنی واژههای خونینی
هر شب از باغ آسمان حضور
دسته دسته ستاره میچینی
با من از آبی حضور بگو
خوب من آن طرف چه میبینی
از تو دورم یک آسمان با این
آرزوهای زرد پایینی
نعمت اللَّه شمسی پور
چشمها خسته ماندهاند، خسته از انتظار تو
چشمهها خشک و تشنهاند، تشنه چشمه سار تو
آه ای آشنای ما، این غریبی دگر بس است
خوش بود روزگار ما، گر رسد روزگار تو
ما همینیم عاشقیم، عاشق و مست چشم تو
ما همینیم بی خودیم، بی خود و بی قرار تو
صبح بی تو چقدر شب! شام با تو چقدر صبح!
ای همه صبحهای تو، خجل از شام تار تو
نیمه شب که میشوم، با تو در عالم نیاز
میبرم بوسهای از آن، گونه گل نگار تو
کاش بودیم مثل آن، کفتران هوای تو
کاش بودیم لالهای در دل لاله زار تو
سید حبیب حبیب پور
عکس تو را به صفحه پندار میکشم
عمری بود که حسرت دیدار میکشم
بر صفحه سیاه خیالم جمال توست
یا ماه را به لوح شب تار میکشم
تا نقش بارگاه تو افتد به دیدهام
گردن به حسرت، از پس دیوار میکشم
با هر نفس که میگذرد در فراق تو
آه از خلال سینه تب دار میکشم
جویم اگر به رهگذری، خاک پای تو
چون سرمهای به دیده خونبار میکشم
لذّت برم به راه تو ای گل ز نیشها
نوش است اگر که منّت صد خار میکشم
صحبت بدون یاد تو لذّت نمیدهد
زین روی، پا ز مجلس اغیار میکشم
یک بار اگر نگاه محبت به من کنی
فریاد شوق از دل، صد بار میکشم
بودم پی گناه و تو چون سایه بر سرم
عمری بود خجالت این کار میکشم
جای گنه به دوش دلم کی بود «حسان»
تا بار حسرت و غم دلدار میکشم
حبیب چایچیان «حسان»
مهدی است آن که نهضت قرآن به پا کند
مهدی است آن که نیک و بد از هم جدا کند
مهدی است آن که پرتو توحید پاک را
در قلبهای تیره و آلوده جا کند
مهدی است آن که در شب میلاد او خدا
او را به «مَرْحَباً لَکَ عَبدی ندا کند
مهدی است آن که حسن دلارای احمدی
از چهره مبارک خود رو نما کند
مهدی است آن که پرچم اسلام راستین
بر قلعههای محکم دشمن به پا کند
مهدی است آن که کاخ عظیم ستمگری
با یک نهیب خویش دچار فنا کند
مهدی است آن که دار سرای نهائیش
بر پایههای عدل الهی بنا کند
مهدی است آن که کینه و بغض و نفاق را
تبدیل بر محبت و صلح و صفا کند
مهدی است آن که چشمه فیّاض علم را
بر تشنگان دانش و عرفان عطا کند
مهدی است آن که از نظری بر جمال او
هر دردمند غمزده کسب شفا کند
مهدی است آن که مژده فجر طلوع خویش
از پایگاه کعبه به گوش آشنا کند
مهدی است آن که دولت عدل جهانیش
حق عظیم عترت و قرآن ادا کند
مهدی است آن که وقت نماز جماعتش
عیسی به صد نیاز به او اقتدا کند
مهدی است آن که تابش خورشید طلعتش
قبر نهان فاطمه را بر ملا کند
بر خیز و باز دامن لطفش «حسان» بگیر
شاید که از کرم به تو هم اعتنا کند
حبیب چایچیان «حسان»
دوباره یک شب دیگر دوباره تنهایی
دوباره این من و این امتداد یلدایی
ستاره میچکد از چشمهای بسته صبح
میان بستر تاریک ناشکیبایی
امید نرگسیام آن حضور نامرئی است
غروب بی کسیام آن طلوع رویایی است
به پیشواز تو میآیم ای حقیقت سبز!
چرا به خلوت پاییزی ام نمیآیی؟
همیشه مشتعلت فوج فوج، پروانه
هماره منتظرت موج موج، دریایی
بیا طراوت شرقی! بیا و قسمت کن
میان پنجرهها یک بهار، زیبایی
غزل کم است و زمینی است آی حافظ خون
بخوان قصیدهای از عشقهای بالایی
حمید رضا حامدی
ای روشنی دیده احرار کجایی
وی شمع فروزان شب تار کجایی
ای دسته گل سر سبد باغ رسالت
وی وارث پیغمبر مختار کجایی
بر مردم محروم و ستمدیده و رنجور
ای آن که تویی مونس و غمخوار کجایی
جانها به لب آمد ز فراق رخ ماهت
هستیم همه طالب دیدار کجایی
ای مهدی موعود بیا تا که نماییم
جان و سر خود بهر تو ایثار کجایی
ای منتقم خون شهیدان ره حق
بنیان کن بنیاد ستمکار کجایی
گلشن شود از مقدم تو صحنه گیتی
ای گلشن دین را گل بی خار کجایی
شد «حافظی» از دوری روی تو دمادم
چون منتظران تو دل افکار کجایی
محسن حافظی
از شوق دلها میزنم تا خواهی آمد
ای یار! ما را میکشی یا خواهی آمد
هر روز ما همسایه با یاد تو رفته است
هر شب به امّیدی که فردا خواهی آمد
مردیم از بس تسلیت دادیم دل را
پس کی تسلاّی دل ما خواهی آمد؟
مولا! نمیآیم مگو، ما را مرنجان
تو مهربانی، جان مولا خواهی آمد
شادم که از خاک شهیدانت شنیدم
وقتی بیایی از همین جا خواهی آمد
بسیار میسوزانیم ای یار، بسیار
نازت فراوانست امّا خواهی آمد
عباس چشامی
هر آنچه میزنم از دفتر وجود ورق
نوشته است به خط جلی که جاء الحق
نخست جلوه خالق امام آخر خلق
یقین فراخته از غیب در عیان بیرق
به یمن مولد مسعود، مهدی موعود
زمین به عرش برین از شرف گرفته سبق
ولّی مطلق حق آن که کارگاه وجود
به دست او ز ازل تا ابد بود مطلق
چگونه عالم ایجاد را نظامی بود
نمیگرفت ز اضداد گر چه نظم و سبق
از او قواعد اسلام راست استحکام
از او مسائل و احکام را بود رونق
شد او به پرده غیبت نهان و منتظرند
به مقدمش همه خلقها فرق به فرق
برای آنکه نماید نثار مقدم او
زمانه هستی خود را نهاده روی طبق
«صغیر» دانی در بحر، زورقی باید
به بحر معرفت امروز او بود زورق
اصفهانی «صغیر»
به جز ولای تو، بر لوح دل نگاری نیست
به جز وصال تو در دیده انتظاری نیست
فروغ مهر تو بگرفته آسمان دلم
حدیث عشق بنازم که اختیاری نیست
دلم به باغ و گل و سرو و لاله خو نکند
که باورم شده غیر از تو گلعذاری نیست
گذشت قافلهها یک به یک از این منزل
به شاهراه ولا جز تو تک سواری نیست
فدای قلب صبور تو ای یگانه دهر
که تا ابد به جهان چون تو داغداری نیست
«غریبتر ز مادر تو فاطمه نبود» (1)
شبانه دفن شد و بهر او مزاری نیست
بیا عیان بنما قبر بی نشانش را
که صبر رفته ز کف، سینه را قراری نیست
به سر ارادت «صدر» و قدوم شوکت تو
به پیش اهل نظر غیر شرمساری نیست
سید عباس صدر الدین
1) 7. این مصرع به همین وزن در مجله موعود چاپ شده است.
آتشی افتاده بر جانم، نمیدانم چرا
خسته و سر در گریبانم، نمیدانم چرا
روز و شب با یاد او در خلوت تنهائیم
غم سرود درد میخوانم، نمیدانم چرا
همچو مجنونی ز شوق دیدن دلدار خود
ساکن دشت و بیابانم نمیدانم چرا
گر شبی آید ببالین من از راه وفا
همچنان محتاج درمانم، نمیدانم چرا
مینشیند مرغ دل بر شاخسار انتظار
تشنه دیدار جانانم، نمیدانم چرا
یوسف گمگشته را مانم ز دهر روزگار
که به چاه و که به زندانم نمیدانم چرا
بی رخ زیبای او در بند غم زندانیم
تا سحر از دیده گریانم، نمیدانم چرا
یاورم صحرا به صحرا همره باد صبا
یا که سرگردان و حیرانم نمیدانم چرا
قطرهام گه در کنار برکهای افتادهام
گه چنان سیلی خروشانم نمیدانم چرا
ناله از نای دل بشکسته میآید برون
روز و شب در آه و افغانم نمیدانم چرا
راز خود را با شما این گونه میگوید «صبا»
آتشی افتاده بر جانم نمیدانم چرا
صبا فیروز کوهی
تا دل شده مبتلای عشقت
سر باختهام به پای عشقت
بیگانه شود ز هر دو عالم
آنکس که شد آشنای عشقت
آفاق پر است و گوش ما کر
از همهمه و صدای عشقت
از بام و در و هوا نیوشد
عاشق همه جا نوای عشقت
سر پیش شهان نمیکند خم
هر کس که شود گدای عشقت
بیمار که از دواست بیزار
خوشتر ز دوا بلای عشقت
سر میرسدش به عرش آنکو
انداخته سر پای عشقت
بیرون نکند «وفا» ی مسکین
یک لحظه ز سر هوای عشقت
محمود شریف صادقی «وفا»
ای خیال سبز خم خفته در خماریت!
شد مسیر سرخ عشق مست رهسپاریت
با شتاب رفتهای آتشین شهاب من!
آن چنان که گم شده است رد خون جاریت
دوست داشتم شبی هم رکاب میشدیم
مهلتم ولی نداد، خوی تک سواریت
تا همیشه خانهات در میان لاله هاست
غبطه میخورم بر این حسن هم جواریت
در کنار پنجره، باز گرم صحبت است
با نگاه سرد من عکس یادگاریت
عاقبت مگر که موجها روایتت کنند
در توان من که نیست، شرح بی قراریت
از سرودههای خویش غرق در خجالتم
پس کجاست ای عزیز دستهای یاریت
حمید رضا حامدی
اذان سهره، بلند است بر مناره گل
که عنقریب، زره میرسد سواره گل
ببین چه ولوله افتاد بر بسیط چمن!
ز بی قراری مرغان، به یک اشاره گل
به باغ ما، ز گلی، شد بهار خون آغاز
اگر کنون شده، از حد برون شماره گل
به چشم شبنم باغ خدا، گل افتاده است
ز بس گریسته بر جسم پاره پاره گل
هر آن که کشته نشد، از قبیله ما نیست
شنو حدیث ولایت، تو از زراره گل
چهارده سده شد، ز آفت دو هفت ایوان
که سکّه گشت، به نام دو هفت پاره گل
تذرو خسته، سرا سیمه میکند فریاد
مگر فتاده، به طرف چمن شراره گل؟!
به روی شانه هر شاخه، میبرد دل را
قرار و جنبش پر غنج گوشواره گل
ز هجر یار، نخوابند عاشقان، شبها
چرا هزار خموش است، در کناره گل
شب فراق بود بی قرار دلبر هم
گواه من، نم رخسار پر ستاره گل
ز درس «عاقل و معقول عقل» دل برگیر!
حکیم، غرق جنون شد، خود از نظاره گل
«رشاد»! غنچه خونین دل، شگفت مگر؟
که بوی تازه خون میدهد، هزاره گل
علی اکبر صادقی «رشاد»
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری، دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
ای درد تو أم درمان دربستر ناکامی
وی یاد تو أم مونس در خلوت تنهایی
در دایره فرمان، ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی
فکر خود و رأی خود در مذهب رندی نیست
کفر است در این مذهب خود بینی و خود رأیی
یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخسار به من ننمود آن شاهد هر جایی
دیشب گله زلفت، با باد همی گفتم
گفتا غلطی بنگر، زین فکرت سودایی
صد باد صبا آنجا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
زین دایره مینا خونین جگرم میده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
«حافظ» شب هجران شد بوی خوش صبح آمد
شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدایی
حافظ شیرازی
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریاد رسی میآید
هیچکس نیست که در کوی تو أش کاری نیست
هر کس آنجا به طریق هوسی میآید
کس ندانست که منزلگه عشّاق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
جرعهای ده که به میخانه ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی میآید
خبر بلبل این باغ بپرسید، که من
نالهای میشنوم کز قفسی میآید
یار دارد سر قصد دل حافظ یاران
شاه بازی به شکار مگسی میآید
حافظ شیرازی
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده، حالت به شود، دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد، باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی، ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید، چون واقف نهای از سرّ غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل، ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترا نوحست کشتی بان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان، غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان، غم مخور
«حافظا» در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن، غم مخور
حافظ شیرازی
زهی خجسته زمانی که یار باز آید
به کام غمزدگان غمگسار باز آید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار باز آید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار باز آید
مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار باز آید
دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار باز آید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
ببوی آن که دگر نوبهار باز آید
ز نقشبند قضا هست امید آن «حافظ»
که همچو سرو به دستم نگار باز آید
حافظ شیرازی
ای یوسف مصر از تو گرفتار محبّت
عیسا به تمنای تو بیمار محبت
در راه غمت هست به کف جان جهانی
گرم است به سودای تو بازار محبّت
تاریکتر از شب بود از هجر تو روزم
ای روشنی دیده بیدار محبّت
دریاب دلم را به ته جرعه نگاهی
ای ساقی پیمانه سرشار محبّت
در وادی آسودگیم وا نگذاری
رحمی به من ای قافله سالار محبّت
بر سر نرود شمع صفت افسر داغم
بر سر زدهام لاله گلزار محبّت
تا سر نشود خاک سر کوی تو ما را
آسان نشود عقده دشوار محبّت
افغان اسیران نبرد راه به جایی
این نغمه تراود ز رگ تار محبّت
شیرازه اوراق دو عالم بود از عشق
پشت دو جهان است به دیوار محبّت
نگرفت «حزین» کس به جوی دین و دلت را
ای مایه کساد سر بازار محبّت
حزین لاهیجی
صحنه آفاق چون تو ماه ندارد
چون تو جمالی به جلوه گاه ندارد
ماه خجل شد ز حسن روی تو آری
روشنی آفتاب ماه ندارد
مهر تو را مشتری شوند به آهی
آه که دل در بساط آه ندارد
روی تو آیینه جمال الهی است
در تو تماشای من گناه ندارد
صبح سپیدی، شبم به روی تو روز است
زلفت اگر روز من سیاه ندارد
کوکب اشکم در آستین بدرخشد
عشق بدین روشنی گواه ندارد
خاک کف پای اوست تاج سر من
نادره تاجی که پادشاه ندارد
باد بود پیک عاشقانش و افسوس
باد هم آنجا که اوست راه ندارد
همّتی ای کاروان مصر که یوسف
ماه عزیز است و تاب چاه ندارد
خط به رخ از زلف کن حریم که هندو
حرمت بیت الحرم نگاه ندارد
با همه آفاق مهر ورز که خورشید
ملک جهان گیرد و سپاه ندارد
زیر نگین هنر قلمرو دلهاست
سلطنت «شهریار» شاه ندارد
شهریار تبریزی
یارب آن یوسف گمگشته به من بازرسان
تا طربخانه کنی بیت حزن باز رسان
ای خدائیکه به یعقوب رساندی یوسف
این زمان یوسف من نیز به من باز رسان
یارب آن نغمه سرا بلبل خوش الحان را
تا بیاسایم از این زاغ و زغن باز رسان
آن غزال ختنی خط بخطا شد یارب
بخطا رفته ما را به ختن باز رسان
رونقی بی گل خندان به چمن باز نماند
یارب آن نوگل خندان به چمن باز رسان
از غم غربتش آزرده خدایا مپسند
آن سفر کرده ما را به وطن باز رسان
ای صبا گر به پریشانی من بخشایی
تاری از طرّه آن عهد شکن باز رسان
«شهریار» این دُر شهوار به دربار امیر
تا فشاند فلکت عقد پرن باز رسان
شهریار تبریزی
سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
ستاره، کوکبه آفتاب خرگاهی
به لاجورد افق ته کشیده برکه شب
مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی
صلای رحلت شب داد و طلعت خورشید
خروس دهکده از صیحه سحر گاهی
به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه
بسا که قافله آه کردهام راهی
خدیو خرگهی از خیمه گو بزن بیرون
چو مهر تکیه به شمشیر و مغفر شاهی
عجب مدار به شمشیر او غبار قرون
چرا که آینه عاشقان بود آهی
نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر
بجز چراغ جمال بقیت اللّهی
بر آی از افق ای مشعل هدایت شرق
بر آر کلّه این گمرهان ز گمراهی
ز سایهای که بخاک افکنی خوشم، چه کنم
همای عرش کجا و کبوتر چاهی
ملک به سجده آدم به کلک مژگان زد
بر آستان تو توقیع آسمان جاهی
خوشم که نقل حدیثت فتاده در افواه
بسا که نصّ حدیث است نقل افواهی
بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن
که این بشر همه خود بینی است و خود خواهی
دلی که آینه گردان شاهد غیبی است
چه عیب داردش از سرّ غیب آگاهی
بگوش آن که صدای خدا نمیشنود
حدیث عشق من افسانهای بود واهی
تو کوه و کاه چه دانی که «شهریارا» چیست
بکوه محنت من بین و چهره کاهی
شهریار تبریزی
دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ز گرد راه برونآ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمیرمد مگر از توتیای گرد سیاهت
بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت
جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت
در انتظار تو میمیرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به باغ تو گل بر دمید و من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت
تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه میکند به دوده آهت
کنون که میدمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که میشود پر کاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد تویی و خداست پشت و پناهت
خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت
استاد شهریار
فروغ دیده تو آیت شکوفایی است
نگاه لطف تو ای گل بهار زیبایی است
مگر به خواب گل از گلشنم نصیب آید
خیال وصل چه شور آفرین و رؤیاییست
تو از تبار کدامین ستاره سحری
که چهر مهر مثالت چنین تماشاییست
پیام عشق تو درمان تلخ کامیهاست
کلام ناب تو تفسیری از شکر خایی است
فروغ صبح امیدی، حصار شب بشکن
سپیده تو نهان در کران تنهایی است
بهار عشق نگر در سروده «صائم»
که واژه واژه آن گل خروش شیداییست
صائم کاشانی
محرم خاموش راز اشکها
باعث سوز و گداز اشکها
ای حقیقت بین ذکر و التماس
در لباسی از مجاز اشکها
معنی گل واژههای سبز عشق
برگ ریزان نیاز اشکها
جادههای زندگی یخ بسته است
ای نشیب و ای فراز اشکها
سبز میآید چراغانی کنید
کاروانی از حجاز اشکها
حبیب شوکتی نیا
سحر آیینه دار چشمانت
صبح، حیران به کار چشمانت
ماه روشنترین مسافر عشق
دوره گرد دیار چشمانت
هر پگاه، آفتاب و آیینه
میکشند انتظار چشمانت
تو به خورشید نور پاشیدی
وقتی آمد کنار چشمانت
از صداقت، همیشه، سرشاراست
موج دریا بتار چشمانت
پاکتر از نگاه سبز بهار
روح گل، شرمسار چشمانت
اشک من چون ستاره میچرخد
هر سحر در مدار چشمانت
آسمانیترین ترنّم عشق
میوزد از بهار چشمانت
نعمت اللَّه شمسی پور
نه! این بهار نیست وقتی تو نیستی
این برگ و بار نیست، وقتی تو نیستی
صحرا که لاله را چشم انتظار بو
در انتظار نیست وقتی تو نیستی
مانده است خیره خاک در آسمان ولی
باران به بار نیست وقتی تو نیستی
«شب بو» که پیش تو تا صبح مینشست
شب زنده دار نیست، وقتی تو نیستی
اینجا پرندهای بر شانههای باد
دیگر سوار نیست، وقتی تو نیستی
روز و شب اشک و خون باریدن از دو چشم
یک شاهکار نیست، وقتی تو نیستی
ای روح سبز خاک، شعر روان آب!
دیگر بهار نیست وقتی تو نیستی
حمید رضا شکار سری
وردی بخوان قرار دل بی شکیب را
اشکی ببار سنگ مزار غریب را
یک نوبهار اگر بشکوفد لبان تو را
پر میشود تمام زمین، عطر سیب را
تنها به اشتیاق سلامی گذاشتیم
در پشت سر هر آنچه فراز و نشیب را
آتش گرفت روح کویرانهام، زلال
روزی بیا و آب بزن این نهیب را
این کیست؟ این که با دل من حرف میزند
نشنیدهاید هیچ صدای عجیب را؟
آرام میشود دل طوفانیای عجب
خاصیّتی است آیه امّن یجیب را
آرش شفاعی بجستان
شکفت غنچه و بنشست گل ببار بیا
دمید لاله و سوری ز هر کنار بیا
بهار آمد و نشکفت باغ خاطر ما
تو ای روان سحر روح نوبهار بیا
چه مایه صبر مگر هست بی قراران را
ز حد گذشت دگر رنج انتظار بیا
ز هر کرانه شقایق دمیده از دل خاک
پی تسلیّ دلهای داغدار بیا
ز عاشقان بلا کش نظر دریغ مدار
فروغ دیده نرگس به لاله زار بیا
(ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد)
مباد آن که فرو ریزد این حصار بیا
یکی به مجمع رندان پاکباز نگر
دمی به حلقه مردان طرفه کار بیا
بسوی غایشه داران پیر عشق ببین
بکوی نادره کاران روزگار بیا
چه نقشها که نبستند بر صحیفه دهر
ز خونشان شده روی شفق نگار بیا
طلایهدار توأند این مبشّران ظهور
بپاس خاطر این قوم حقگزار بیا
در این کویر که سوزد روان موج سراب
تو ای سحاب کرم ابر فیض بار بیا
ز دست برد مرا سوز عشق و «جذبه» شوق
قرار خاطر محزون بی قرار بیا
حاج محمود شاهرخی «جذبه»
باز آ که ملک جان ز فروغ تو خرّم است
ای ماه من که روی تو خورشید عالم است
باز آ که از فراق تو ای مهر جانفروز
صبح زمانه تیرهتر از شام ماتم است
دور از حریم وصل تو ای کعبه امید
چشمم بسان چشمه جوشان زمزم است
تا سر نهم بپای تو ای گلبن مراد
همچون بنفشه پیش سمن قامتم خم است
ای از توجمع خاطر شوریدگان ببین
کار جهان ز فتنه ایّام در هم است
بنگر بنای مردمی و مهر گشته سست
ای آنکه پشت ملک بقا از تو محکم است
ای خادم در تو سلیمان ببین کنون
در دست دیو فتنه گر قرن، خاتم است
باز آ و باز گیر ز اهریمنان نگین
ای آنکه نقش خاتم تو اسم اعظم است
باز آ و روح در تن این مردگان بدم
ای آنکه زنده از دمت عیسی بن مریم است
تا از ستیغ غیب بر آیی چو آفتاب
در التهاب، جان جهانی چو شبنم است
باز آی ای طبیب روانهای بیقرار
بر خستگان غمزده لطف تو مرهم است
حاج محمود شاهرخی «جذبه»
در کوچههای دلم پیچد صدای بهار
روحم کشد چو نسیم پر در هوای بهار
تنگ است، همچو غروب آفاق خاطر من
ز آغاز فصل خزان تا ابتدای بهار
باغی خزان زدهام، ای کاش بارش فیض
بر جان تشنه من ریزد صفای بهار
پیری است خرقه به دوش، اینک رسیده ز راه
شولای برگ گل است رنگین قبای بهار
در نبض خیزش برگ، بنگر طلایه گل
ز آواز چلچلهها بشنو نوای بهار
در امتداد افق، چشمم به راه کسی
کاید ز پرده راز از نا کجای بهار
مستضعفان صبور آزاد و شاد و رها
آن روز پرسه زنند در کوچههای بهار
محمود شاهرخی «جذبه»
نکهت صبح ازل، نفخهای از کوی تست
شام ابد را سواد، طرّه گیسوی تست
چشمه خورشید تا، گشت روان از چکاد
روشنی چشمش از، نرگس جادوی تست
سرو که باشد؟ زند، طعنه به بید و چنار
تا که درین بوستان، قامت دلجوی تست
نخل امل بال خود، بر سر بستان کشید
دایره چتر آن، از خم ابروی تست
مست و غزلخوان اگر بلبل شیدا بود
نشأت هر خوشدلی، عطر گل روی تست
نافه گشایی چسان، آهوی صحرا کند؟
مشک فشان تا که آن، زلف سمن بوی تست
دام تویی دانه تو، خوان تویی خانه تو
رشته دام دل از، سلسله موی تست
خلوت شب بیشهام، عشق تو اندیشه ام
سرمه چشم سرم، خاک سر کوی تست
واله عشق تو شد «شاهد» دلباخته
زنده از آن است کو، شیفته خوی تست
شاهد فیروز کوهی
عمرم تمام گشت ز هجران روی تو
ترسم شها به خاک برم آرزوی تو
با آنکه روی ماه تو از دیده شد نهان
عشّاق را همیشه بود دیده سوی تو
خورشید چهرهات چو نهان شد ز چشم خلق
شد روزشان سیاه از این غم چو موی تو
دامن پر از ستاره کنم شب ز اشک چشم
چون بنگرم به ماه و کنم یاد روی تو
گردش به باغ بهر تماشای گل بود
گلهای باغ را نبود رنگ و بوی تو
همچون مسیح جان به تن مردگان دمد
گر بگذرد نیسم سحر گه ز کوی تو
تا کی ز هجر روی تو سوزیم همچو شمع
شبها به یاد روی تو و گفتگوی تو
رحمی به حال «شاهد» از پا فتاده کن
تا کی بهر دیار کند جستجوی تو
شهید حسین شاهد
باز برخیز و بر این کوچه گل افشانی کن
تیغ بردار و بیا نیّت قربانی کن
نوبت توست هلا تیغ دودم را بردار
اندکی سیر در این عرصه طوفانی کن
در سکوت تو چه اسرار عظیمی است، بیا
روح دریا شو و چون موج رجز خوانی کن
مثل یک شاخه به رقص آی در آغوش بهار
جلوهای تازه در این محفل عرفانی کن
خاک در زیر قدمهای تو خورشید شود
آفتابی به من شبزده ارزانی کن
انهدام من و دل شرط وفاداری نیست
از من و دل، تو بیا رفع پریشانی کن
روی اندیشه بدین سوز بگردان، نگهی
سمت این خانه و این وسعت ویرانی کن
سیمین دخت وحیدی
تو آبیتر از آسمانی، تو را دوست دارم
گل آویز این بوستانی، تو را دوست دارم
چو عطر هوسناک گلهای وحشی در این دشت
همیشه روانی، روانی، تو را دوست دارم
تو با لحظههای قشنگ سحر میزنی موج
به دریایی از زندگانی، تو را دوست دارم
از آن سوی دیوارهای بلند جنوبی
مرا همدل و همزبانی، تو را دوست دارم
دعا میکنم تا بیایی به ویرانه من
گل مهربانی نشانی، تو را دوست دارم
همین قدر میدانم از تو که مانند خورشید
جلودار این کاروانی، تو را دوست دارم
تو زیباترینهای احساس را میشناسی
تو این باغ را باغبانی، تو را دوست دارم
بهاریترین صبح من ای طلوع درخشان
تو مثل خدا جاودانی، تو را دوست دارم
سیمین دخت وحیدی
میآیی از راه آیا، با یک جهان شوق و امید؟
گام تو را میشمارد، یک، دو، سه، با دست خورشید؟
دست تو سرشار از صبح تا آن طرفهای سرسبز
چشم تو را میتوان خواند؟ روی تو را میتوان دید؟
ای عابر کوچه عشق، در کوله بار تو نور است
یک جرعه نورم بنوشان، ای مهر دنیای تجرید
یک شب اگر تو بیایی از کوچه کهکشانها
صدها هزاران ستاره با دست تو میتوان چید
میآوری با خود ای مرد، فردای زیباتری را
فردای دور از توهّم، فردای خالی ز تردید
مولای من بشنو این شعر، این بهترین پاره دل
شاید که تطهیر گردد این شعر، با روح توحید
سیمین دخت وحیدی
چیست ای یار، در اندیشه طوفانی تو
سینه لبریز شد از شور غزل خوانی تو
بی تو دیریست دلم … آه، دلم میگیرد
که گرفته است به یاد دل بارانی، تو
بی تو هر لحظه هر روز، دعایم این است
کاش، ای کاش شود جاده چراغانی تو
خلوتی کرده فراهم نگهم،تا شاید
برود در دل آیینه به مهمانی تو
نذر کردم که اگر آمدی ای دوست، کنم
همه دار و ندارم را قربانی تو
شعر هایم که نخواندم همه تقدیم تو باد
حرفهایی که نگفتم همه ارزانی تو
باز ای یار، خدا را غزلی تازه بگو
و بگو چیست در اندیشه طوفانی تو
علی اصغر سید آبادی
ز سُم مرکب آن تک سوار، گل رویید
به چشم جاده چشم انتظار گل رویید
به گرمی نفس عشق، در کرانه فجر
ز چشم مردم شب زنده دار گل رویید
به گرمی نفس عشق، در کرانه فجر
ز چشم مردم شب زنده دار گل رویید
بیا به باغچه کوچک حیاط و ببین
به یک کرشمه باران، هزار گل رویید
صداقت نفس آفتاب را دیدی؟
از اوست این که چنین بی شمار گل رویید
بهار آمد و با او ز گریه گریه ابر
به خنده خنده در این لاله زار گل رویید
به بهت ساکت چشمت، به انتظار قسم
کز انتهای افق، در غبار گل رویید
سید حسن محمودی ثابت «سهیل»
من تو را خوب ای رهگذر میشناسم
من تو را خوب ای خوبتر میشناسم
تو عمیق و بلندی تو دریا و کوهی
این دو را خوب با یک نظر میشناسم
تو طنین صدای طربناک آبی
من ترا با دلی شعله ور میشناسم
تو رهائی نوید سحر گاه عیدی
من ترا ای نسیم سحر میشناسم
آن درختی، که در آسمان شاخه دارد
من ترا با همه برگ و بر میشناسم
من ترا ای نگاهت در آفاق جاری
من ترا خوب ای منتظر میشناسم
در مجال غزل از تو گفتن نگنجد
من ترا ورنه زین بیشتر میشناسم
ثابت محمودی «سهیل»
غروب عمر شب انتظار نزدیک است
طلوعی مشرقی آن سوار نزدیک است
دلم قرار نمیگیرد از تلاطم عشق
مگر برای چه؟ وقت قرار نزدیک است
بیا، که خانه تکانی کنیم دلها را
از انجماد کسالت، بهار نزدیک است
بیا، چو لاله تنت را به عشق آزین بند
بیا و زود بیا، روز بار نزدیک است
فریب خویش مده، تشنگیت خواهد کشت
دو گام پیش بنه، چشمه سار نزدیک است
در آسمان پگاه آن پرنده را دیدی؟
اسیر موج نگردی، کنار نزدیک است
سید حسن محمودی ثابت «سهیل»
دست تو باز میکند، پنجرههای بسته را
هم تو سلام میکنی، رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم
آینه قدیمی غبار غم گرفته را
پنجره بی قرار تو، کوچه در انتظار تو
تا که کند نثار تو، لاله دسته دسته را
شب به سحر رساندهام، دیده به ره نشاندهام
گوش به زنگ ماندهام، جمعه عهد بسته را
این دل صاف کم کمک، شده ست سطحی از ترک
آه … شکستهتر مخواه، آینه شکسته را
سید حسن محمود «سهیل ثابت»
در انتهای انتظاری سرد و طولانی
من ماندم و آغاز یک فصل پریشانی
وقتی بهار از شاخههای کاج میتابید
من بودم و یخ بستگیهای زمستانی
در سر صدای سبز گندمزار میپیچید
اما دلم محو سکوتی بود پنهانی
بادی که با خود برد برگ انتظارم
میریخت بر قصر دلم یک قلعه ویرانی
گاه عبور از امتداد لحظههای سرد
دستی بر روی شانهام میکاشت عریانی
سهارائد مهاجر افغانی
روزی هزار حنجره میخوانیم، از عشق در نهایت تنهایی
در مقدم نسیم بهار آور، تا گل دهد شکوفه به زیبایی
اینجا که سرزمین شقایقهاست، بوی تو، بوی ناب اقاقی هاست
ای آیه همیشه فروزان، آه … ای مظهر طلوع تماشایی
یک کهکشان ستاره فدایت باد یک کهکشان ستاره دریایی
یک آسمان آبی مهر آجین، ای آیه بهار شکوفایی
ما با دلی شکستهتر از باران، با شمع و آب و آینه و قرآن
با صد هزار امید میخوانیم، از عشق و درد صبر و شکیبایی
ای نرگس طراوت و بیداری، گفتم: «همیشه منتظرت هستم»
ما با هزار و یک شب رؤیایی، بعد از هزار و یک شب یلدایی
در انتظار آمدنت خواندیم، یک شعر عاشقانه، بگو آیا
کی میرسی به خانه بیداران، صبح از کدام کوچه تو میآیی
محسن دهقان «سامان»
میرسد شبی مردی از ورای حیرانی
کوچه میشود مست هالههای حیرانی
آیه آیه چشمانش، از تلاوت شبنم
غرق بوسههای گل، در طلوع روحانی
از شلال چشمانش، قطره قطره میخوانم
لاله غیرت عشق است در شب غزلخوانی
ترک زاد هندویش گرم رقص تاتاری
ساقی دو چشمانش غرق باده افشانی
شرح شط گیسویش در غزل نمیگنجد
در قصیده زلفش، انتظار طولانی
نذر مقدم سبزش چلچراغ و آیینه
در ضیافت چشمش آیههای قرآنی
با تو میشود کوچید، تا دیار آیینه
بر طراوت سبز صبح روز بارانی
در فراق لبهایت، قطره قطره میکاهم
میشود ترا بوسید، ای حضور پنهانی؟
غلام رضا ذوالفقار نیا
دشت خسته، کوه ابری، آسمان خاکستری
راه در پیش و زمین سرد و زمان خاکستری
کوله بار از شوق خالی، پای رفتن، لنگ
مثل جنگلهای بی خورشید، جان خاکستری
دستهای پینه بسته، چشمهای شرمگین
در میان سفرهای بی رنگ، نان، خاکستری
باغ خلوتگاه پاییز، آفتاب، اندوهناک
خنده بر لبهای گلهای جوان، خاکستری
چون شبان بی رمه در دشت شب، دلتنگ ما
نی شکسته، دل شکسته، آسمان خاکستری
در عزای لالهها بر سر زنان خاتون ابر
خون گل میریزد از چشم زمان، خاکستری
ای بهار گمشده، چشم تماشا باز کن
تا به کی ما را دل و دست و زبان خاکستری
ذبیح اللَّه ذبیحی
گره خوردهست با جانم، سکوت تلخ تنهایی
کجایی ای بهار آیین که از دل عقده بگشایی
تمام انتظارم را به چشم کوچه میریزم
مگر روزی نسیم آسا، ز راه رفته باز آیی
کسی دستان سردم را به مهمانی نمیخواند
کسی در من نمیبیند، شرار بی هم آوایی
شب غوغای توفان و خیال دور دست روز
من و امواج بی ساحل، من و بهتی تماشایی
بهاران گر چه بی رنگند، این سوی نگاه من
هنوز ای عطر آغازین، هنوز امّا تو با مایی
ناصر رحمانی
میجوشد آفتاب غزل از سبوی صبح
گُل میکند سرود فلق از گلوی صبح
با انعکاس نغمه قد قامت الصّلوة
بنگر ز آب چشمه عرفان وضوی صبح
ره گم نموده سالک شبزندهدار نور
زین رو بود هر آینه در جستجوی صبح
در بارگاه ذکر و دعا پیر دهکده
بنشسته با دو زانوی غم روبروی صبح
فریاد استغاثه «مهدی» بیا شنو
کز ره رسیدهاند شهیدان کوی صبح
در شعلهریز حادثه خیل ستارگان
مردند تا که زنده شود آبروی صبح
دلها ز فرط وسعت اندوه شب گرفت
کی میرسد سوار مظفّر ز سوی صبح
دکتر غلامرضا رحمدل
نگار من اگر از غیب در شهود آید
به پای بوسی او هر چه هست و بود آید
غبار درگه او تا کشد چو سُرمه به چشم
مسیح از فلک چهارمین فرود آید
به شوق دیدن آن شهریار گل، بلبل
به وجد خیزد و در نغمه و سرود آید
طراز قامت او را فلک کشد تکبیر
چو او قیام کند، چرخ در قعود آید
همان که برکند از خاک ریشه بیداد
همان که بگسلد از ظلم تار و پود، آید
امام عصر به اجرای حکم شرع مبین
ولیّ امر به برپایی حدود آید
ز هجر خاطر «آشفته» دارم و غم نیست
همان که خواهدم این غم ز دل زدود، آید
جعفر رسول زاده «آشفته»
آئینهها مشتاق دیدارند برگرد
چشم انتظارت مانده، بیدارند برگرد
وصلت شفا و مرهم دلهای زخمی
این قوم در هجر تو بیمارند، برگرد
این باغها در انتظار باغبان است
گلها همه محتاج تیمارند، برگرد
این سروها لبیّکگویان ندایت
در آزمونت فوق ایثارند، برگرد
از عشق تا عشق حجاب انتظارت
این عاشقان در پشت دیوارند، برگرد
گل میکند هر شاخه دل با حضورت
دلها به عشقت جمله سرشارند، برگرد
هر چشم بینی، در رهت چشم انتظار است
چشم انتظاران تو بسیارند، برگرد عباس رسولی املشی
با تو آب و سبزه و آیینه معنا میشود
در تو، پاکی، خرّمی، تصویر پیدا میشود
ای حضور جاریت سرسبز تر از روح باغ
از نگاهت فصل رویش سبز و زیبا میشود
صبح تا خورشید میخندد میان چشم تو
آسمان در چشم من غرق تماشا میشود
بی تو پائیزم، ملولم، زردم و پژمردهام
با تو امّا غنچه جانم شکوفا میشود
بی تو معنایی ندارد فصل تکرار بهار
با تو در من روز شب - پاییز حاشا میشود
دست احساس مرا، ای دوست محکمتر بگیر
ورنه طبع شاعرت خاموش تنها میشود
با تو ام روح لطیف صبح یک روز بهار!
با تو آب و سبزه و آیینه معنا میشود حبیب الله رسولی
باید به سوی قافله هر دم گریستن
همراه چاوش از غم و ماتم گریستن
باید بسان کودک هاجر در این کویر
چشم انتظار جوشش زمزم گریستن
باید درین سپیده به امّید آفتاب
چون گل ز داغ عاطفه شبنم گریستن
مائیم و آبشار دروغین اشکها
باید به حال گریه خود هم گریستن
ای خفتگان سپیده رهآورد اشکها است
باید به شوق صبح دمادم گریستن
باید به یاد قافلهسالار عاشقان
در سوگ لالههای محرّم گریستن
غم در فضای سینه من ابر پرور است
چشم من است و حالت نم نم گریستن
باید به شوق سوختن ای چشم بیشکیب
در انتظار، ماندن و کم کم گریستن
عبدالرّضا رضائی نیا
ای آخرین امید، در شام تار ما
ای روشنای عشق، ای غمگسار ما
روز جدائیت، آتشفشان غم
صدها شراره زد، بر برگ و بار ما
فصل خزان گذشت، در منتهای درد
بوی تو میرسد، از نوبهار ما
عاشقتر از تو کیست، ای آفتاب محض!
از دودمان تست، سوز تبار ما
داغم به سینه ماند، در انتظار تو
از رهگذار شوق، این یادگار ما
تا روز واپسین، میمانی ای نسیم
بر جاده ظهور، چشم مزار ما
روزی که میرسی، میبینی ای عزیز
خون گریههای شوق، بر رهگذار ما
آغاز چشم تو، در انتهای شب
پایان روشنی است، در انتظار ما عبدالرّضا رضائی نیا «باران»
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که منهم، برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننمودهای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
غم و رنج و درد و محنت، همه مستعد قتلم
تو ببر سر از تن من، ببر از میانهگویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که جویم
شدهام ز ناله نائی، شدهام ز مویه مویی
همه خوشدل این که مطرب، بهزند به تار چنگی
من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد، سوی آب تشنهکامی
چه شود که کام جوید، ز لب تو کامجویی
شود این که از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر، ز تو تر کنم گلویی
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سرّ خم میسلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی
رضوانی شیرازی
گاه با دلشدگان هم صنما راه بیا
راه با همچو منی هم ز وفا، گاه بیا
توشه کشور حُسنی و سپاهت عشّاق
نظری تا به سپاهت کنی ای شاه بیا
تا که از پرتو چهر تو ببالم بر مهر
از پس پرده غیبت بدر ای ماه بیا
گر مکدّر نکنی آینه خاطر دوست
هر سحر از دل تنگم بدر ای آه بیا
دوش چون خواست رود از برم آن گل گفتم:
میروی چون که به دلخواه، به دلخواه بیا
گر نخواهی شود ای ماه بلند اختر من
دست عشّاق ز دامان تو کوتاه بیا
دانم ای جان که ز بیماری ما آگاهی
چون که هستی ز دل خستهام آگاه بیا
تا بکی رهسپر وادی حیرت باشم
ای دلیل دل سرگشته و گمراه بیا
گفتمش: راه بکوی تو برم از چه طریق
گفت: ما را ز ره صدق بدرگاه بیا
عاشقان بر سر بازار جهان منتظرند
یوسف ما تو هم آخر بدر از چاه بیا
«رنجی» ار داشت ازین بیش توانائی کوه
گشت از هجر تو کاهیدهتر از کاه بیا
هادی رنجی
اگر چه وصف رُخت در قلم نمیآید
قلم ز دست نهادن، دلم نمیآید
به وسعتی که تو داری قسم که وسعتِ عشق
به ذهن خسته این حجمِ کم نمیآید
مرا چه نسبتِ وصفِ نگاه معصومت
ز دست بسته من این ستم نمیآید
تو شادمانهترین لحظههای لبخندی
که نام سبزِ تو در ذهنِ غم نمیآید
چنان فسرده و دلبسته خزان تنم
که تا بهارِ تو، دل یک قدم نمیآید
حریم پاک تو اوج حضور یاد خداست
مرا چه سود، که دل در حرم نمیآید
چنان به غربت تنهائی آشناست دلم
که پا به پای تنم سایه هم نمیآید
به خانه دلِ من، ای سپیده، آیت صبح
به شعلههای فروغت قسم، نمیآید
تو حجم سبز بهاری، از صفای دلت
به جز نسیم خوش صبحدم نمیآید
اگر مرا به صفای سپیده بسپاری
از آفتاب عطایِ تو کم نمیآید
مرا ببر به تماشای قلّه هستی
که با نگاهِ تو بوی عَدَم نمیآید
حمداللَّه رجائی بهبهانی
ز دستهای تو گوئی بهار میروید
گل و شکوفه هزاران هزار میروید
عبور یاد تو از دل معجز آسا بود
که از کویر دلم چشمهسار میروید
تو جبر پیشهای و من به حیرتم کز دل
ز بذر جبر چرا اختیار میروید
چو اختیار نمودم ره بلا خیزت
ز تار موی تو دیدم که دار میروید
چو سر به دار نهم من به شوق دیدارت
ز باغ چشم، گل انتظار میروید
به شوق فرصت پرواز در چمن تا کی
بیا بیا که ز دستت بهار میروید
زهرا رضوی
هر روز بی حضور تو سالی به من گذشت
هر شب ز غیبت تو ملالی به من گذشت
زان هفتهای که داشت دلم انتظار تو
ای ماه من مپرس که سالی به من گذشت
ای یوسف عزیز من از دوری رخت
یعقوب آگه است چه حالی به من گذشت
عمری که صرف بی گل روی تو شد مرا
چون حال مرغ بی پر و بالی به من گذشت
آسان نبود هجر تو ای گل مرا و لیک
این هجر با امید وصالی به من گذشت
صبری که در فراق تو کردم محال بود
با لطف عشق امر محالی به من گذشت
یاد آمدم ز روی تو ای رشک ماه و مهر
در هر کجا که ماه جمالی به من گذشت
بد عهدی تو دوش سبب شد که تا به صبح
شام پر از ملال و خیالی به من گذشت
«رنجی» شکایتی ز جفایت نمیکند
با مهر یا به قهر تو حالی به من گذشت
هادی رنجی
فدای تو من محزون که بیقرار تو أم
قسم به جان عزیزت که سربدار تو أم
بیا به من نظری کن که غمگسار منی
بیا به من گذری کن که جان نثار تو أم
بیا که بی گل رویت صفا به بستان نیست
مرا که شیفته آن گُلِ عذار تو أم
مگو به غمزه که «مسکین» گزافه میگوید
خدای داند و دانی که دوستدار تو أم
محمّدرضا زائری
منتظر به راه تو، هفته، ماه میشود
وعده میدهم به دل رو به راه میشود
نیمههای شب که دل، بیقرار کوچههاست
سایه خمیدهام، بیپناه میشود
دوریات به باد داد، ذرّه ذرّه مرا
پا به سر تمام من، شکل آه میشود
لحظههای من همه تلخ، و کهنه چون شراب
آینه مقابلم، رو سیاه میشود
این منی که سالهاست، بی تو دربهدر شده
قول میدهم که باز، سر به راه میشود
باز هم هوای تو میکنیم و نیمه شب
دل به یاد چشم تو پر گناه میشود
یکقدم به پل هنوز، یک نفر نشسته است
منتظر به راه تو، هفته ماه میشود سهیلا زرندی
بهار، با نفس تو، ظهور خواهد کرد
کتاب ثانیهها را، مرور خواهد کرد
دوباره از تپش نبض لالهها، خورشید
نگاه پنجره را غرق نور خواهد کرد
دوباره دل به تماشای باغ خواهد رفت
دوباره عاطفه میل حضور خواهد کرد
سکوت خانه ما را پرندههای بهار
پر از ترانه و آواز شور خواهد کرد
خزان سوخته، آنسان که خیمه زد در باغ
از این کرانه، شبی هم عبور خواهد کرد
قسم به داغ شقایق، قسم به زخم درخت
بهار، با نفس تو، ظهور خواهد کرد
زهره نارنجی
یاسمن چهره بیاراست بیا
شور در گلکده برپاست بیا
ای دوای همه علّتها
دیده از عشق تو بیناست بیا
همدمی نیست در این دهر غریب
یاد تو همدم دلهاست بیا
باز آ ای ملک حسن که دل
بی تو در ضجّه و غوغاست بیا
چشم در راه تو ای مونس جان
خیل دلخسته دنیاست بیا
پا به راه تو نهادیم ای دوست
سر به راه تو مهیّاست بیا
ای چراغ شب یلدائی دل
بی تو هر شب شب یلداست بیا
زهره نارنجی
چه کردی، انتظار، ای انتظار لالهگون بامن؟
که اینسان همسفر شد جای دل یک لجه خون با من
چراغ دیده روشن داشتم از بس به راه اینک
به جای دیده همراه است بحر واژگون با من
ترا فریاد کردم در سکوت لحظهها، امّا
به پژواک صدا دمساز شد شور جنون با من
حضورت طرفه گلزاریست ما چشم انتظاران را
بیا، مپسند از این بیش غوغای درون با من
شکسته دل ز سنگ هجر تو، ای منتظر بنگر
روان این قایق بشکسته بر دریای خون با من
سپیده کاشانی
از مقابل دلم عبور کن
زخمهای کهنه را مرور کن
باز هم بیا سری به ما بزن
خانه را دوباره غرق نور کن
خوب من! بیا و با حضور خود
شهر را پر از نشاط و شور کن
از میان کوچههای قلب من
ای غریبه باز هم عبور کن
مثل صاعقه ولی بلندتر
در شب خیال من خطور کن
من که روسیاه این قبیلهام
تو به خاطر خدا ظهور کن
عبدالرحیم سعیدی راد
بیا همزاد بارانهای شرقی
بیابانگرد طوفانهای شرقی
تماشائیترین خورشید شبها
سحرگاه شبستان های شرقی
شکوفائیترین آواز رویش
سپیدار بیابانهای شرقی
طلوع اندود فرداهای مغرب
بهاری در زمستان های شرقی
ضیافتدار چشمانداز فردا
زیارتگاه مهمان های شرقی
کجائی روح ابراهیم آتش
بیا بشکن بُت ستانهای شرقی
مریم سقلاطونی
عاقبت او ظهور خواهد کرد
خاک را غرق نور خواهد کرد
دل ما را که خشک و پژمرده است
مثل باغ بلور خواهد کرد
روزی از این کویر، این برهوت
ابر رحمت عبور خواهد کرد
دردها را ز سینه خواهد شُست
غصّهها را به دور خواهد کرد
دست پاکش هزار شاخه دعا
نذر اهل قبور خواهد کرد
آه، میآید او که لبخندش
عاشقان را صبور خواهد کرد
اشتیاق رسیدنش بیشک
چشمها را نمور خواهد کرد
آه، سوگند میخورم ای دل
عاقبت او ظهور خواهد کرد
فاطمه سالاروند
بی تو دل در گرو ماتم بود
عصر آدینه سراسر غم بود
در غم هجر تو شب تا به سحر
در دل لاله و گل شبنم بود
از شمیم نفست دشت و دمن
با گل یاس تنت محرم بود
همه رعنایی و زیبایی ما
از ازل با رخ تو همدم بود
ماه و خورشید در آیینه عشق
با تو بودند و دل ما کم بود
زخمه هجر تو، گر جان منست
یاد تو، بر دل ما مرهم بود
تو همانی که بهر وادی عشق
هیبتت فخر بنی آدم بود
از سفر ای گل نرجس، باز آ
بی رخت شهد بهاران سم بود
من نه «آشفته» آن روی تو أم
بی تو اندیش جهان درهم بود
بهر بوسه، به قدمهای شما
تا در کعبه گل مریم بود
محمّد اسماعیل توسّل «آشفته تهرانی»
میبارد از فراقت، خونابه از دو دیده
چون خال هندوی تو، جانها به لب رسیده
ای باغبان هستی، بنگر به گلستانت
دست جفای دوران گلدسته دسته چیده
بفرست زان نسیم جانبخش نوبهاری
بر گلشنی که در آن باد خزان وزیده
بنگر که از فراق گلهای نوشکفته
شد قامت بلند سرو چمن خمیده
خون در تنور لاله جوش آمد و از این رو
رگهای آسمان را خون شفق دویده
ظلمت گرفته عالم، یأس است و نامرادی
کو پیک صبح امّید، کی سر زند سپیده
دارم امید آن که آید زرهسواری
برهم زند بساط ظلمت به نور دیده
من هم «نوای» حافظ خوانم سرودی از دل
باز آ که توبه کردم از گفته و شنیده
مهدی ابتهاج «نوا»
پُر میشوم از باور فردای تازه
پر میگشایم تا فراسوهای تازه
یک آشنا میآید از سمت بهاران
گل میکند در کوچه رد پای تازه
عمریست اینجا چون کویر تشنه ماندم
بر من ببار ای ابر بارانزای تازه
ای ناخدای کشتی طوفان سواران
ما را ببر تا ساحل دریای تازه
با ذوالفقار ای آخرین بازوی حیدر
بشکاف اینک فرق مرحبهای تازه
محمّد ظاهر احمدی «مهاجر افغانی»
درست مثل درختان نشاندهای به زمینم
که آسمان دلت را همیشه سبز ببینم
و شاخههای تقاضا هنوز هم که هنوز
به جستجوی تو سبزند، آی سرخترینم
چه خوب بود اگر میشد ای همیشه روشن
که در مجاورت سایه، آفتاب بهچینم
تمام جاده پر از ارتعاش باران است
بیا عبور کن از کوچههای شک و یقینم
ببین که میشود آیا، من این مسافر تنها
به انتظار شما تا سپیدهدم بنشینم
تمام حرف من این است، خواستم که بدانی
درست مثل درختان نشاندهای به زمینم
محسن احمدی
شروع میشود آغاز واپسین دیدار
کنار پنجرههای شکسته دیوار
و من تو را به تماشا نشستهام ای عشق
بیا تمام دلت را کنار من بگذار
مشام جاده پر از انتظار خواهد شد
اگر تو پا بگذاری سپید شب بیدار
نگاه روشنت ای انعکاس آیینه
تبسّمیست که هرگز نمیشود تکرار
تو در قلمرو هفت آسمان نمیگنجی
زمین ز وسعت نام تو میشود سرشار
برای زود رسیدن همیشه راهی هست
کنار جاده گلها بهار را بردار
محسن احمدی
دامن سبز قبایش به کفم باید و نیست
پیش پایش گل اشک شعفم باید و نیست
هر شب از ذکر دلانگیز و خوشش تا دم صبح
سینهای همنفس چنگ و دفم باید و نیست
من که با فطرت مشتاق اویس آمده ام
عشقبازی و سلوک سلفم باید و نیست
هر شب و روز بسان سحر سبز ظهور
مژده وصلتش از هر طرفم باید و نیست
قیمت وصل گران باشد و از گوهر اشک
دیده و دامن همچون صدفم باید و نیست
عاشقان رخ خوبش به تمنّا رفتند
جا در این قافله در صدر صفم باید و نیست
در بیابان بلا خیز و خطر جوش طلب
گوش دل بر جرس لا تخفم باید و نیست
هر دم از شوق شهادت به رکابش شوقی
چون شهیدان بیابان طفم باید و نیست
زکریا اخلاقی
به تمنّای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت کون و مکان چشم به راه
به تماشای تو ای نور دل هستی هست
آسمان کاهکشان، کاهکشان چشم به راه
رخ زیبای تو را یاسمن آیینه بدست
قد رعنای تو را سرو چمان چشم به راه
روح سرسبز بهاری تو در هجرت هست
قمری باغ خدا نوحهکنان چشم به راه
طرفه رندان صراحیکش بیدل هستند
همه در دایره دیر مغان چشم به راه
در شبستان شهود اشک فشان دوختهاند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه
دیشبت فرشی از ابریشم خون میگسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه
امشب از داغ فراقت رخ تو دوخته است
شعله شعله دل این سوخته جان چشم به راه
نازنینا نفسی اسب تجلّی زین کن
که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه
آفتابا دمی از ابر برون آ که بُود
بی تو منظومه امکان نگران چشم به راه
زکریا اخلاقی
بیا باغ گُل را، تجسّم کنیم
گلِ عسکری را، تجسّم کنیم
به باغ اشارات او بشکفیم
کرامات او را، تکلّم کنیم
زمین روسیاه سکوت شب است
بیا صبح او را، ترنّم کنیم
بیا، تا ز احسان دستان او
زمین را، پر از عشق و گندم کُنیم
ز باران مهرش، جهان را شبی
بهارانه، خیس تفاهم کنیم
بیا، فصل چشمان او را، به شوق
صمیمانه، تقدیم مردم کنیم
بیا، در نگاه صبور حسن (ع)
امام زمان را تجسّم کنیم
بیا فصل میلاد چشمان اوست
بیا چشم او را تبسّم کنیم
رضا اسماعیلی
دوباره میشود ای خوب با تو نجوا کرد
ورای مشرق امّید، خیمه برپا کرد
مقیم شد به فراسوی مرزهای زمان
در انتهای صمیمیّت تو مأوا کرد
نسیموار به پهنای بیشه رایحه ریخت
و تاج مخملی غنچه را شکوفا کرد
نمای دورترین قلّههای برفی را
دوباره در مه سیّال صبح پیدا کرد
در امتداد نفسهای شرجی جنگل
زلال و سبز و سبکبار رو به دریا کرد
سواحل صدفیرنگ مهربانی را
مسیر همسفران بصیر فردا کرد
بیا نهایت این جادهها تماشائیست
بیا که نیلبک عشق بی تو غوغا کرد
ورای شانه آبی وشان دریایی
پگاه پنجره را میتوان تماشا کرد
بیا سوار صبور بهار، منتظرم
بیا که عشق ظهور تو را تمنّا کرد
دلم به بازی رنگینکمان چشمانت
دری به آن سوی لذّت لحظهها وا کرد
سعیده اصلانی
ما ماندهایم و داغ شرر بار انتظار
در زیر سهمگینی آوار انتظار
هر سایه را ظهور، قلمداد میکنیم
از بس که خیرهایم، به دیوار انتظار
آن قدر، اشک سرخ جدایی بریختیم
دامان ماست، دامن گلزار انتظار
عمری به فکرتیم بر این روزهدار وصل
چندین غروب مانده به افطار انتظار
تاریخ دیده بود اُحد را، ولی ندید
با ما چه کرد هند جگرخوار انتظار مجید افشاری
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم میپرد، نشانه چیست؟
شنیدهام میآید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی، شگفت کسی، آنچنان که میدانی
کسی که نقطه آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی
تویی بهانه آن ابرها که میگویند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد
بیا که میرود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
امین پور قیصر
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو میگویند تعطیل است کار عشقبازی
عشق امّا کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو، امّا
خاک این ویرانهها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی بر آرم
ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد
در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید
آن که در دستش کلید شهر پُر آیینه دارد
قیصر امین پور
اگر ز خویش برانی مرا کجا بروم
کجا به غربت از آن کوی آشنا بروم
رفیق وسوسه نفس هرزه گرد نِیَم
که بی وجود عزیزت به هر کجا بروم
روا مدار که با صد گلو فغان ز غمت
چو اشک دیده ز پیش تو بیصدا بروم
کنون که برگ و نوای بساط عیش تو راست
مخواه غمزده، بیبرگ و بینوا بروم
طبیب درد منی ای مسیح عشق کجا
به غیر درگه تو در پی دوا بروم
امیر برزگر خراسانی
امروز امیر الأمراء جز تو کسی نیست
بر ناله دل غیر تو فریادرسی نیست
در کعبه و بتخانه و در دیر و کلیسا
جز نغمه ناقوس تو بانک جرسی نیست
دلگرمی ما زمرهی افسردهدلان را
جز آتش عشق تو شهاب قبسی نیست
غیر از هوس دیدن رخسار چو ماهت
اندر دل پر حسرت یاران هوسی نیست
ای مهدی دل پرده ز رخسار بر افکن
ما گمشدگانیم و ره پیش و پسی نیست
تو یوسف گمگشته و اسلام چو یعقوب
بهر پدر پیر تو دیگر نفسی نیست
بهر پدرت پیرهنی یا که پیامی
بفرست که جز این ز توأش ملتمسی نیست
قربان تو و درد دلت کز غم اسلام
جز اشک دمادم دگرت دادرسی نیست
انصاری قمی
بیا که دیدهام از انتظار لبریز است
کویر سینه تفتیدهام عطش خیز است
شکوه رویش سکرآور بهارانی
که بیطراوت رویت بهار، پائیز است
به باغ عاطفه عطر نگاه تو جاری است
مشام جان ز شمیم تو عطر آمیز است
همیشه خاطر ما آشیان یاد تو باد
که در هوای تو پرواز خاطر انگیز است
بخوان که نغمه تو معجز مسیحائیست
نوای گرم تو شور آور و شکر بیز است
دلم ز حلقه مویت رها نمیگردد
که گیسوان بلند بتان دلاویز است
ز کوچهسار دیار دلم عبور نکرد
به غیر دوست که این کوچه کوی پرهیز است
بیا و بر دل آلودهام نگاهی کن
که پیش عفو تو کوه گناه ناچیز است
عبّاس براتی پور
تو ای سپیده آخر که باز میآیی
مرا ببر به تماشای هر چه زیبایی
به این بهانه که شاید دوباره میآیی
به دست پنجره دادم دو چشم دریایی
ببین نیامده هرگز بهار با یک گل
تو آن گلی که بهاری خودت به تنهایی
به احترام تو اینجا درخت پا بر جاست
تویی که راز قیام بلوط میدانی
«تو سرو سبز تنی از بهار سرشاری»
کسی ندیده شبیهت بلند بالایی
چقدر مانده بگو تا ظهور لبخندت
به التماس نگاهم، به عشق زهرایی
هدایت الله برزوئی لموکی
دیشب از قحط عبورت چشمهای جاده سوخت
در تب هجران تو پیشانی سجاده سوخت
چشم مستی داشتی امّا در این هرم عطش
ناگهان در قحط چشمت هم دل و هم باده سوخت
بی تو امّا آرزوهایم که روزی سبز بود
در هجوم آتش و زخم تبر افتاده سوخت
ای که دستت پر پرنده بال پروازم بده
شعلهای زد آسمان و بالهایم ساده سوخت
ذوالفقار عصر ما از پرده غیبت در آ
دیگر از چشم انتظاری چشمهای جاده سوخت
هدایت الله برزوئی لموکی
بیا دوباره بخوانیم از صمیم وجود
سرود عاطفتی را به شهر آهن ودود
ز راه مهر بیفکن دوباره آیت مهر!
ردای سبز نوازش به روی دوش کبود
بخند اختر امّید چرخ نیلیرنگ
ز روی این شب قطبی نقاب کس نگشود
به کینهجویی یاران نور تاختهاند
سپاه صاعقه در این شب سیهاندود
ز عمق حنجره آواز مهر سر بدهیم
ز پردههای هما و از در کرانه رود
ز شب ملولم و در آروزی تابش نور
دو چشم دوخته بر راه اختری مسعود
هزار وعده به دل میدهم که باز آیی
ستاره میشمرم ای ستاره موعود
بزن به بام شب تیره بیرق خورشید
که فاتحانه بخوانیم عاشقانه سرود
اکبر بهداروند
خوشا جمال جمیل تو ای سپیده صبح
که جلوههای تو پیداست در جریده صبح
هلا طلیعه موعود، جان رستاخیز
بیا که با تو بروید گل سپیده صبح
به پهندشت خیالم چمن چمن گل یاس
شکفته شد بهوای گل دمیده صبح
گلوی ظلمت شب را دریده خنجر روز
نمای روشن امّید در پدیده صبح
اگر چه غایبی از دیدگان من ای خوب
خوشا به چهره زیبای آفریده صبح
اکبر بهداروند
ای شمیم موی دلدار، انتظار
یادگار فرقت یار، انتظار
همدم دیرین هجران و فراق
مایه امّید دیدار، انتظار
دستگیر روزهای بیکسی
شمع بیدار شب تار، انتظار
بهر یکدم دیدن بی چند و چون
با حبیبم وعده بگذار، انتظار
رحم کن بر دیده درماندهام
از جمالش پرده بردار، انتظار
کی به مقصد میرسیم ای همسفر
کی بود هنگام دیدار، انتظار
او در آغوش تو خوش سر میکند
ما و یک دنیای غمبار، انتظار
عمر من در تو خلاصه میشود
لحظههایم از تو سرشار، انتظار
بهروز ساقی
عشق هم در حد زیبایی بالای تو نیست
خاک بر چشم من ار غرق تماشای تو نیست
تو همان جلوه مهری که در آفاق وجود
هیچ سر نیست که در آن همه سودای تو نیست
من به دنبال تو میگردم از آغاز زمان
هیچ آواره چو من در تب صحرای تو نیست
سرفرازم که میسّر شودم دیدن تو
خاک بر فرق من ار خاک کف پای تو نیست
مست مینای حقیقت شوم از چشم تو کاش
هیچ مینا، به حقیقت که چو مینای تو نیست
بهروز قزلباش
درد است این که میفشرد سینه مرا
بیدار میکند غم دیرینه مرا
آنان که سالهاست به زنجیر بستهاند
دستان زخمخورده و پر پینه مرا
سوگند خوردهاند که این بار بشکنند
با نان و عشق حرمت آیینه مرا
حاشا که حیلهبازیشان مانعی نشد
آتشفشان شعلهور کینه مرا
تیغم غلاف مرگ شد «آقا» شتاب کن
اثبات کن به اینان، آدینه مرا
سیّد محمّد بهشتی
ما خانه دل جای تمنّای تو کردیم
ای دوست بیا خانه مهیای تو کردیم
ما بیخبر از باده ولی مست و خرابیم
پیمانه خود دیده شهلای تو کردیم
عمری به تمنّای وصال تو سپردیم
عمری دگر از بهر تماشای تو کردیم
ما تشنه لبان از لب دریا بگذشتیم
رفع عطش از دامن صحرای تو کردیم
از مسجد و از صومعه و دیر گذشتیم
چون قبله خود رو به مصلاّی تو کردیم
با جامعه و ندبه و یاسین و سماوات
مطلوب روا از ید و بیضای تو کردیم
امشب بنما روی خود ای دولت بیدار
بر منتظران وعده سیمای تو کردیم
خورشید اگر سرزده زین بام عجب نیست
در خانه چراغ از رخ زیبای تو کردیم
سعید بهیار نیا
هزار چشم به راهسوار میگرید
زمین، زمان ز تب انتظار میگرید
بیا بیا چو نسیمی ز دشتها بگذر
که لاله هر طرفی داغدار میگرید
به اختیار سرودم غزل ولی دیدم
که چشم واژه چه بیاختیار میگرید
برای آمدنت عاشقان همه رفتند
بیا که بی تو زمان بیقرار میگرید
میان خطهی گلگون ما چه روییدهست
که چشم بهت افق سوگوار میگرید
نگاه ژرف کفنجامگان خطه عشق
به پارههای تن سربدار میگرید
به چشم بدرقه بنگر که غرق در بد رود
به راه قافله ای رهسپار میگرید
عروس ابر فلک در میان حجله باد
به سوگ لالهی خونینتبار میگرید
بیا بیا که نگاه عمیق ناجی پیر
به دور دست ره انتظار میگرید
پرویز بیگی حبیب آبادی
سخت است با خیال تو در خواب زیستن
چونان کویر با عطش آب زیستن
بر چهره گرد زرد فراموشی زمان
تصویر وار در قفس قاب زیستن
چون جغد با شقاوت ویرانه ساختن
خفّاشوار همدم شبتاب زیستن
دور از نگاه روشن آیینهتاب تو
همواره در اسارت مرداب زیستن
ای آفتاب صبح تماشائی بهار
تا چند بی تو در دل سرداب زیستن
سخت است با گلولهی فریاد در گلو
در انتظار لحظهی پرتاب زیستن
برخیز و مهر چهره بر افروز و شب بسوز
سخت است با خیال تو در خواب زیستن
ضیاء الدّین ترابی
تا بیایی منم ایدوست ترا چشم به راه
به امید گل رویت همه جا چشم به راه
بیش از این ای گل گلزار محبّت مگذار
عاشقان سر کویت همه جا چشم به راه
ای نسیم سحری تا ز تو جانی گیرند
گل جُدا، لاله جُدا، سبزه جُدا چشم به راه
تا نثار قدمت گوهر اشک افشاند
مانده نرگس به گلستان وفا چشم به راه
ای فدای قدم پاک تو باز آی که خضر
تشنهلب مانده بَرِ آب بقا چشم به راه
کعبه با شوق و شعف دیده به راهت دارد
مروه بس دلنگران است و صفا چشم به راه
چشمه چشم من از هجر تو دیگر جوشید
بیش ازینم مگذاری صنما چشم به راه
روی بنمای که خورشید جهانآرا هست
بهر دیدار تو ای مه به خدا چشم به راه
جواد جهان آرائی
هرگز نزند با من، پیمانه به پیمانه
آن کس که منش جویم میخانه به میخانه
من گمشدهام از تو، در شهر جُدائیها
دنبال تو میگردم، کاشانه به کاشانه
ای روح گل نرگس، از حسن تو میگوید
آلاله به آلاله، پروانه به پروانه
عمری است که میگویم با دل ز خیال تو
تا چند توان بستن افسانه به افسانه
آن روز که برخیزی، از پرتو رخسارت
آتش به فرنگ افتد بتخانه به بتخانه
چندین که ستم کرده است بر من غم هجرانت
هرگز نکند ای دوست، بیگانه به بیگانه
غوغای جلال تو از مرز جنون بگذشت
میگوید از آشوبش دیوانه به دیوانه
جلال محمّدی
از عشق تو أم جانا، مجنون بیابانی
طوفانم و سرگردان، در وادی حیرانی
چون نایم و نالانم، چون ابرم و گریانم
از خانه بهدوشانم، در بی سر و سامانی
ای شمع شبستانها، ای رونق بستانها
در بزم پریشانها، باز آی به مهمانی
ای چشم و چراغ عشق، باز آ که به باغ عشق
از لاله ز داغ عشق، گردیده چراغانی
بذر سر و تن کردند آلالهکفن کردند
گل پیرهنان ای دل، در گلشن قرآنی
ای قمری باغ جان، ای بلبل خوشالحان
باز آ که در این بستان شد فصل گلافشانی
خواهم چو صبا خیزم، با زلف تو آویزم
جان در قدمت ریزم، ای شاهد بستانی
دارد هوس دریا، این قطره دل شیدا
داد از سر این سودا، وای از دل طوفانی
بر حال من عطشان روزی گذری بنشان
این سوز دل سوزان، ای ساقی رضوانی
ای مهر تو آیینم، جز با تو نمیبینم
بر خاطر مسکینم، پایان پریشانی
بر حال «کویر» اندیش کاین خستهدل درویش
از هجر نماند بیش، ای یوسف کنعانی
غلامرضا محمّدی «کویر»
به شوق وصل رخت دل بهانه میگیرد
خدنگ هجر تو قلبم نشانه میگیرد
فراق روی تو آخر شرر به جانم زد
ز خرمن دلم آتش زبانه میگیرد
دل رمیده من جایگاه مهر تو شد
خرابهای ست، در آن گنج خانه میگیرد
همای عشق مرا آشیان به هر جا نیست
به بام دوست فقط آشیانه میگیرد
چگونه وصف جمالت به نامه بنگارم
حدیث حُسن تو رنگ فسانه میگیرد
شکسته کشتی دل در میان موج بلا
کنار لطف تو تنها کرانه میگیرد
شکنج زلف سیهفام تو عجب دامی است
که مرغ دل به کمند است و دانه میگیرد
ز حسن طلعت تو ای گل همیشه بهار
خزان برفت و گلستان جوانه میگیرد
خوش است آن که سپارم به مقدمت جان را
بها ندارد و دائم بهانه میگیرد
خدیو کشور حسنی و (علوی) مسکین
برات خویش از این آستانه میگیرد
غلامحسین محمّدی گلپایگانی «علوی»
هر جا که جلوهای ز تو پیداست
چشمان من به کار تماشاست
ای صبح، ای صداقت سیّال
مانند عشق، نام تو زیباست
آیا تویی برابر چشمم
یا خوابی و خیالی و رؤیاست
ای شاهد نماز تو مهتاب
هستی به عشق توست که پویاست
ای آفتاب صبح هدایت
شور وصال روی تو ماراست
ای شهسوار، تند گذشتی
امّا هنوز گرد تو بر جاست
تا از کدام راه بیایی
ما را نماز و قبله همان جاست
بی گفت مانده طعن رقیبان
برخیز، درع و تیغ مهیّاست
ای بس بساط شعبده کاین خصم
از راه کید و مکر بیاراست
امروز رفت در غم دیروز
چشمانمان به جاده فرداست
هر جا که خیمه گاه تو بر پاست
بی شک مقام عشق، همانجاست
امیر حسین مدرس
چگونه راز جمالت هنوز سر بسته است
که جلوهاش به مه و آفتاب در بسته است
قضا به امر تو ای جان جان که ملک وجود
نظر به جود وجود تو نامور بسته است
بلا کشیده عشقم ز من چه میپرسی
که راز عشق به ملفوفه دگر بسته است
ز آستان تو ای جان کجا توانم رفت
که دل به کوی تو چون مرغ بال و پر بسته است
ز آه و اشک من خسته دل مگو ای دوست
که نقش مهر تو بر هر چه خشک وتر بسته است
اسیر غمزه آن دلبرم که طرّه او
مرا به سلسله از پای تا به سر بسته است
ز چشم زخم حسودش خدا نگهدارد
که عهد با احد از بهر دفع شر بسته است
چو تاب دیدن خورشید نیست شب پره را
گناه اوست که از مهر دیده بر بسته است
هلا که از رخ او روشن است چشم جهان
چرا نظر نکنم دیدهام مگر بسته است
فروغ دیده «مردانی» ای سلاله نور
جهان امید به لطف تو دادگر بسته است
محمّد علی مردانی
از مشهد خون بانگ اذان میآید
سردار گل از خوانِ خزان میآید
از دشنه ملحدان پنهان در شب
سیلابه خون ز هر کران میآید
فریاد بلند اختران عاشق
از نای فراخ آسمان میآید
پیری که دلش آینه بیداری است
با جاذبه عشق جوان میآید
یاری که زبان آفرینش دارد
از وادی بی حد و گمان میآید
ای منتظران خسته شهر حصار
آن مرد همیشه قهرمان میآید
از راه مه آلود افق منجی خاک
با اسب ستاره دمان میآید
ای جوهریان مژده که منظومه گل
با کوس سپیده دم عیان میآید
بر بام فلق منادی بیداری
گوید که امیر عاشقان میآید
ای شب زدگان خفته بیدار شوید
خورشید دل از مشرق جان میآید
در گلشن شعله سربداران شهید
گفتند که صاحب الزّمان میآید
نصراللَّه مردانی
بیا، که بی تو به جان آمدم ز تنهایی
نماند صبر مرا بیش ازین شکیبایی
بیا، که جان مرا بی تو نیست برگ حیات
بیا، که چشم مرا بی تو نیست بینایی
بیا، که بی تو دلم راحتی نمییابد
بیا، که بی تو ندارد دو دیده بینایی
اگر جهان همه زیر و زبر شود ز غمت
ترا چه غم؟ که تو خو کردهای به تنهایی
حجاب روی تو هم روی تست در همه حال
نهانی از همه عالم ز بسکه پیدایی
عروس حسن تو را هیچ در نمیباید
به گاه جلوه، مگر دیده تماشایی
ز بسکه بر سر کوی تو نالهها کردم
بسوخت بر من مسکین دل تماشایی
ندیده روی تو، از عشق عالمی مرده
یکی نماند، اگر خود جمال بنمایی
ز چهره پرده بر انداز، تا سر اندازی
روان فشاند بر روی تو ز شیدایی
به پرده در چه نشینی؟ چه باشد ار نفسی
به پرسش دل بیچارهای برون آیی
نظر کنی به دل خسته شکسته دلی
مگر که رحمتت آید، برو به بخشایی
دل «عراقی» بیچاره آرزومندیست
امید بسته که: تا کی نقاب بگشایی
عراقی همدانی
ای که از لطف سراسر جانی
جان چه باشد؟ که تو صد چندانی
به دمی زنده کنی صد مرده
عیسیی، آب حیاتی، جانی
به تماشای تو آید همه کس
لاله زاری، چمنی، بستانی
روی در روی تو آرند همه
قبلهای، آینهای، جانانی
آرزوی دل بیمار منی
صحّتی، عافیتی، درمانی
همه خوبان به تو آراسته اند
کهربایی، گهری، مرجانی
فخر الدین عراقی
خوشا دردی! که درمانش تو باشی
خوشا راهی! که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی
خوشا جانی! که جانانش تو باشی
خوشی و خرّمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امّید دل و جانش تو باشی
همه شادی عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
چه باک آید ز کس؟ آنرا که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و ایمان بیدلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق، که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی
برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره تا جانش تو باشی
عراقی طالب دردست دائم
ببوی آن که درمانش تو باشی
عراقی همدانی
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان میجویمت جانا، کجایی؟
همی پویم به سویت گرد عالم
همی جویم تو را هر جا، کجایی؟
چو تو از حسن در عالم نگنجی
ندانم تا تو چونی، یا کجایی؟
چو آنجا که تویی کس را گذر نیست
ز که پرسم؟ که داند؟ تا کجایی؟
تو پیدایی ولکن جمله پنهان
وگر پنهان نهای، پیدا چرایی؟
ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست
چه دانم تا درین غوغا کجایی؟
فتاد اندر سرم سودای عشقت
شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟
درین وادی خون خوار غم تو
بماندم بی کس و تنها، کجایی؟
دل سرگشته حیران ما را
نشانی در رهی بنما، کجایی؟
چو شیدای تو شد مسکین «عراقی»
نگویی کاخر ای، شیدا کجایی؟
عراقی همدانی
نیم بی تو دمی بی غم کجایی؟
ندارم بی تو دل خرّم کجایی؟
ببویت زندهام هر جا که هستی
به رویت آرزومندم کجایی؟
نیایی نزد این رنجور یک دم
نپرسی حال این درهم کجایی؟
چو روی تو نبینم هر سحر گاه
بنالم زار: کای همدم، کجایی؟
ز من هر دم بر آید ناله و آه
چو یاد آید رخت هر دم، کجایی؟
درآ شاد از درم: کز آرزویت
به جان آمد دل پر غم، کجایی؟
عراقی همدانی
چه خوش باشد که دلدارم تو باشی
ندیم و مونس و یارم تو باشی
دل پر درد را درمان تو سازی
شفای جان بیمارم تو باشی
ز شادی در همه عالم نگنجم
اگر یک لحظه غم خوارم تو باشی
ندارم مونسی در غار گیتی
بیا، تا مونس غارم تو باشی
اگر چه سخت دشوار است کارم
شود آسان، چو در کارم تو باشی
اگر جمله جهانم خصم گردند
نترسم، چون نگهدارم تو باشی
چو گویم وصف حسن ماهرویی
غرض از زلف و رخسارم تو باشی
همی نالم چو بلبل در سحر گاه
به بوی آن که گلزارم تو باشی
اگر نام تو گویم ور نگویم
مراد جمله گفتارم تو باشی
از آن دل در تو بندم، چون «عراقی»
که میخواهم که دلدارم تو باشی
عراقی همدانی
منم غریبترین سالک کویر وجود
تویی تبسّم فردا، بشارت موعود
حضور سبز تو فصل بلیغ رستنهاست
به باغ نام تو باید دری دوباره گشود
نگاه مشرقیت شور صد غزل دارد
تویی ترانه من شاه بیت شعر وجود
صدای گام تو از کوی نور میآید
بیابیا که درین غم سرا دلم فرسود
دخیل بسته شکفتن شگون گامت را
بیا بهار هماره به شهد آهن و دود
حریق حادثه بگذار شعله ور باشد
خلیل را چه هراسی ز آتش نمرود
مرا نمانده خیالی دگر بجز هجرت
نه شوق ماندن و بودن نه شور گفت و شنود
پرویز عباسی داکانی
تو عطر عاطفه داری ز بی نشانی باد
تو از تبار طلوعی ز نا کجا آباد
قصیدهای به بلندای قامتت نرسد
به خط سبزه نو رستهات نظر مرساد
در ارتفاع تو پرپر شود پر جبریل
کجاست اوج عروج تو ای ازل ایجاد
به ارتفاع کلامت پرنده پرنگشود
به باغ باور سبزت کسی دری نگشاد
به بوی حسن تو گلهای عشق میروید
هزار یوسف مصری فدای حسن تو باد
نگاه شرقیت از عشق قصه میگوید
تو شهرزاد منی ای هزاره همزاد
بر استوای دلم ایستادهای چون مهر
کریم و گرم مرا میبری به فصل وداد
بیا بهار هماره که در فصول فراق
بسان برگ خزانیم در تلاطم باد
تو بر کجای جهان ایستادهای ای خوب
که گشته مشرق چشمت سپیده را میلاد
نمیدهم به دو عالم دل خرابه خویش
که گنج مهر تو دارم در این خراب آباد
هراس میدهدم عقل از غم هجرت
نهیب عشق بلند است هر چه باداباد
نگاهت آینه انتهای ناپیداست
تو از ورای نشانی ز بی نشانی یاد
پرویز عباسی داکانی
دل من در قفسی سوخته تنهاست هنوز
گریهام زمزمه ماهی دریاست هنوز
دیده بارانی آن بخت پریشانیهاست
چه کنم؟ گر که مرا صاعقه بر جاست هنوز
تا سحر بر رخ شب سیلی بیدار زدم
دیدهام در پی آن روز دلاراست هنوز
بسکه از شاخه شبها گل فردا چیدم
در نهان خانه دل غصّه فرداست هنوز
راه پر پیچ و خم حادثه را پیمودم
وای بر من که هنوزم شب یلداست هنوز
گل خوشبختی عشقی به بهاری نشکفت
فصل سرمای زمستانی دلهاست هنوز
بوی پیراهن وصلی به مشامم برسان
دیدهام منتظر یوسف زهراست هنوز
فرج اللَّه عباسیان
صدای سم سمند سپیده میآید
یلی که سینه ظلمت دریده میآید
گرفته بیرق تابان عشق را بر دوش
کسی که دوش به دوش سپیده میآید
طلوع برکه خورشید تابناک دل است
ستارهای که از آفاق دیده میآید
بهار آمده با کاروان لاله به باغ
ز دشت ژاله گل نو دمیده میآید
به سوی قلّه بی انتهای بیداری
پرندهای که به خون پر کشیده میآید
در آن کران که بود خون عاشقان جوشان
شهید عشق سر از تن بریده میآید
به پاسداری آیین آسمانی ما
گزیدهای که خدا برگزیده میآید
نصر اللَّه مردانی
آه ای نفست، عطر مسیحایی باران
در ما بدم از روح تماشایی باران
دیریست که آواره چشمان تو ماندیم
چون خاک در اندیشه رؤیایی باران
هر صبح، چنان پنجره سرشار حضوریم
تا، تابشت ای روح شکیبایی باران
چون آینهای رو به نگاه تو نشستم
ای خاطر زیبای اهورایی باران
تا رجعت سبزت نزند پلک دوباره
هر دیده که دل بسته به شیدایی باران
مریم سقلاطونی
شدم ز هجر رخت بیقرار
کشد مرا غم این انتظار
نه آن که سوخت فراق تو جان من تنها
بسوخت جان جهان زین شرار
بهار بی گل روی تو بی صفاست یقین
چرا که بی تو نباشد بهار
ز یمن بود تو بر پاست این جهان ورنه
نبود کون و مکان پایدار
تویی که مظهر عدلی و داد و صلح و صفا
بقّی و حجت پروردگار
شریعت نبوی را تو حامیای و یقین
که نیست جز تو شریعتمدار
عدو کشیده صف و قصد هدم دین دارد
بیا که جز تو به دین نیست یار
بر آستانه چشمم بیا قدم بگذار
که جان به راه تو سازم نثار
بیا که چشم جهان در ره تو منتظر است
رمد کشیده و هم اشکبار
بیا ز پرده غیبت برون که دشمن دین
کند ز صولت تیغت فرار
بیا سریر عدالت تو نصب کن که تویی
یگانه مرد عدالت شعار
بیا که خصم ز هر سو نموده حمله به دین
بیا که شیعه ندارد قرار
بیا و مرهم و دارو به درد مادر، نِه
که شد ز ضربت در بیقرار
بیا که «عابدی» خسته دل ز فرقت تو
مدامش آه و فغان گشته کار
ماشا اللَّه عابدی
کاش که از وی خبری داشتم
بر سر کویش گذری داشتم
کاش پس از این همه آوارگی
بر رخ ماهش نظری داشتم
شمع صفت سوختم اندر فراق
داغ به دل چشمتری داشتم
کی شود از پرده برون آن نگار
کاش به کویش سفری داشتم
جان و تنم سوخت ز هجران او
سوخت اگر بال و پری داشتم
بی گل رویش همه روزم شب است
کاش که منهم سحری داشتم
ابوالفضل خلخالی
تا بکی در پرده مانی ماه من؟ روشنگری کن
تا کنی هر دلبری را عاشق خود، دلبری کن
جلوهیی کن، زهره را چون ذرّه محو خویش گردان
رخ نما و مشتری را بر رخ خود مشتری کن
تا بکی از دوری ماه رخت اختر شمارم؟
چرخ دین را مهر شو در آسمان روشنگری کن
شاهباز دین ز هر سو میخورد تیری، خدا را
طایر بشکسته بال دین حق را شهپری کن
قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم ای حجت حق
تکیه زن بر مسند عدل الهی داوری کن
موج بحر کفر پهلو میزند بر ساحل دین
نوح شو، طوفان به پا کن، فلک دین را لنگری کن
تا نداده حق پرستی جای خود بر بت پرستی
بت شکن شو چون خلیل و دفع خوی آزری کن
تا بکی چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟
تا کند اندر مدار عدل گردش، محوری کن
کفر را از ریشه بر کن، ظلم را از بن بر افکن
برق شو، از دشمنان خرمن بسوزان، تندری کن
تا بکی ای گوهر دین از صدف بیرون نیایی؟
ناخدا شو، کشتی دین خدا را رهبری کن
تیغ برکش از نیام و، قصد جان دشمنان کن
پای برزن بر رکاب و، حملههای حیدری کن
ای همه جانها به لب از هجر رویت، چهره بگشا
وی همه آثار هستی از تو مشتق مصدری کن
گر هوای یاری او را به سر «پروانه» داری
تا توانی خدمت عشّاق پور عسکری کن
محمّد علی مجاهدی «پروانه»
اهل ولا چو روی به سوی خدا کنند
اوّل به جان گمشده خود دعا کنند
ای یوسف زمانه خدا را برون خرام
تا با نظاره درد دل خود دوا کنند
شد عالمی اسیر ولای تو، رخ نما
تا عاشقانه سیر جمال خدا کنند
روی تو را ندیده خریدار بودهاند
(تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند)؟
مپسند بی بهار رخت غنچههای باغ
نشکفته سر به جیب محن آشنا کنند
آهسته چون نسیم گذر کن درین چمن
تا غنچهها به شوق تو آغوش وا کنند
با بوسه مُهر کن لب شوریدگان ز مهر
ترسم که راز عشق ترا بر ملا کنند
از ما جمال خویش مپوشان که گفتهاند
(اهل نظر معامله با آشنا کنند)
خوبان اگر در آینه بینند روی خویش
خود را چو ما برای ابد مبتلا کنند
«پروانه» سوخت زآتش هجران ولی نگفت
(شاهان کم التفات به حال گدا کنند)(1)
محمّد علی مجاهدی
1) 8. مصرع هایی که داخل پرانتز میباشند از حافظ شیرازی است.
چه خوب بود که از تو زمانه پُر میشد
و جای خالی تو شادمانه پر میشد
شمیم زلف تو، در هر کرانه میپیچید
فضای تنگ دل از بیکرانه پر میشد
حدیث زلف تو را بیدلانه میخواندیم
تمام شهر شب از این فسانه پر میشد
نشان کلبه ما را کسی نمیدانست
و از شمیم حضور تو خانه پر میشد
تو چون نسیم از اینجا عبور میکردی
نهال خاطرهها از جوانه پر میشد
ملال کنج قفس را ز یاد میبردیم
ز عطر سنبل و گل، آشیانه پر میشد
شکوه کوچ پرستو به شهر بر میگشت
وجود چلچلهها از ترانه پر میشد
سرود سبز قناری ز دشت میآمد
فضای زمزمه با این بهانه پر میشد
به رنگ لاله جنون دوباره گل میکرد
به رنگ شعله دلم از زبانه پر میشد
سرود عشق و جنون را مرور میکردیم
و شهر از غزل عاشقانه پر میشد
ز کعبه نغمه توحیدی تو میآمد
حرم ز عطر تو ای بی نشانه پر میشد
چه خوب میشد اگر در پگاه فصل حضور
ز آفتاب جمالت زمانه پُر میشد
محمّد علی مجاهدی «پروانه»
میدهم از خبری خوش خبرت یا زهرا
که بود مرحم زخم جگرت یا زهرا
شد شب نیمه شعبان که کند جلوه گری
به جهان جلوه آخر قمرت یا زهرا
بهر خون خواهی خون تو و هم محسن تو
میرسد مهدی قائم پسرت یا زهرا
مقدم مهدی موعود مبارک باشد
بر تو و همسر و آل و پدرت یا زهرا
مژدگانی من اینست که خواهم همه وقت
بر نگیری ز «مؤید» نظرت یا زهرا
سید رضا مؤید
گر قسمتم شود که تماشا کنم ترا
ای نور دیده جان و دل اهدا کنم ترا
این دیده نیست قابل دیدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم ترا
تو در میان جمعی و من در تفکّرم
کاندر کجا بر آیم و پیدا کنم ترا
هر صبح جمعه ندبه کنان در دعای صبح
از کردگار خویش تمنّا کنم ترا
یابن الحسن اگر چه نهانی ز چشم من
در عالم خیال، هویدا کنم ترا
گویند دشمنان که تو بنمودهای ظهور
زین افترای محض مبرّا کنم ترا
همچون «مؤیدم» به تکاپو مگر دمی
ای آفتاب گمشده پیدا کنم ترا
سید رضا مؤید خراسانی
ای ماه گر شبی تو بیایی به خواب من
طالع شود ز صبح امید آفتاب من
جانم به لب رسید و ندیدم شباب عمر
روز وصال تست بهار شباب من
در دادگاه عشق به پاداش هر گناه
کافی بود فراق تو جانا عذاب من
از عشق آتشین من و حسن روی تو
دارد نشانه هر ورقی در کتاب من
یابن الحسن چو میگذرد عمر با شتاب
زان رو بود به راه وصالت شتاب من
ای فیض بخش جمله ذرّات، از غمت
دلها بود خراب چو حال خراب من
مهر تو را به هستی عالم نمیدهم
این افتخار من بود و انتخاب من
در آستان عشق تو چندیست روز و شب
میخوانمت ز عجز و نگویی جواب من
عصیان من به بخش که درک حضور تو
نتوان، چو هست پرده عصیان حجاب من
سر کردهام به یاد تو عمرُ و زین خوشم
کاسان بود به روز قیامت حساب من
منتپذیر لطف توام گر پس از وفات
هم بگذری ز راه وفا بر تراب من
غیر از دقایقی که «مؤید» بیاد او
بر من گذشته است چه باشد ثواب من
سید رضا مؤید
ای که عطر هر چه گل از بوی تو
یاس مست نرگس جادوی تو
ای گل سرخ غزلها در بهار
باغها در حسرت مینوی تو
هر چه دل در سینه عاشق بود
مست و مجذوب رخ دلجوی تو
صبح ما از هجر تو چون شب سیاه
شام غم یلدا شده چون موی تو
میچکد مهر تو از چشم غزل
لایقم کن تا ببینم روی تو
میکشم ناز تو را ای سرو ناز
سرو، حیران قد نیکوی تو
چشم مستت جلوه صوم و صلوة
طاق محرابم خم ابروی تو
باز گلبانگ انا الحق میرسد
جان فدای آن لب حق گوی تو
بر مشام جان رسد بوی حسین
عطر دشت کربلا از کوی تو
رنج زینب، اشک زهرا، آه تو
ناله حیدر بلند از هوی تو
رنجبر گل محمدی
یک روز خواهد آمد از ابر تک سواری
مانند آذرخشی، در مشت ذوالفقاری
از هیبتش به لرزد، صد کوه آهنین فام
چون او ندیده هرگز، چشمان روزگاری
مرهم نهد به دلها، دلهای زخمی عشق
سر مینهم به پایش در اوج بیقراری
سجّاده طبیعت از عطر سجده او
سر میکشد به افلاک مانند سربداری
دست زمین بگیرد گوش ستارگان را
آنسان که باز ماند، هستی ز کج مداری
هفت آسمان بچرخد از چرخش نگاهش
چون لالههای عاشق، از باد نوبهاری
ذرّات خاک ما را جانی دوباره بخشد
با معجزات چشمش در روز غمگساری
احمد رضا کیماسی
نوش دارویی که درد ما کند درمان کجاست؟
بی سرو سامانی این قوم را سامان کجاست؟
کور شد چشمان یعقوب زمانه ای دریغ
بوی پیراهن کجا؟ یوسف کجا؟ کنعان کجاست؟
تشنگی در جانمان خشکید از داغ عطش
داد ای ساقی کوثر زمزم جوشان کجاست؟
خضر را پیغام دادم قطره آبی رسان
گفت فریاد از عطش پس چشمه حیوان کجاست؟
باز هم زور و زر و تزویر با هم ساختند
حیدر کرّار و شمشیر دودم برّان کجاست؟
کربلا در پیش و ما خلع سلاح زاهدان
تیغ باید ساخت، آهنگر کجا، سندان کجاست؟
از چه رو در پرده دارم راز سرخ سینه را
جنگ باید کرد یاران، صاحب فرمان کجاست؟
وعده حق است میآید ز اوج انتظار
تا ببیند کوفیان عهد را پیمان کجاست؟
حسین کلاهی «سیمرغ»
دلم از دیدن جان روح منوّر دارد
هوس بوسه زدن بر لب ساغر دارد
از طنین سخنش طرح قفس میریزد
وای از آن دم که حجاب از رخ خود بردارد
تا که بر دامن وصلش برسد دست طلب
همه شب چشم ترم خوشه گوهر دارد
دشت آرامش شب از نگهش میسوزد
آذرخش است و اثر در دل باور دارد
همه باده کشان مست تماشای رخش
دل عاشق نگهی سوخته بر در دارد
شرح منظومه چشم تو نیاید به قلم
دیدهات نور ز چشمان پیمبر دارد
واژهها از پی معشوق به رقص آمده اند
در کتابی که از او شرح مکرّر دارد
از پس پرده برون آی تو ای شیر خدا
عصر ما چشم بر آن حضرت حیدر دارد
آسمان تیره ز دود دل ما خسته دلان
دل اسلام علی داغ اباذر دارد
شیوه چشم تو روشنگر آیین بشر
دفتر عشق تو الهام مصوّر دارد
احمد رضا کیماسی
ای آن که گرفتست نوای تو جهان را
در غلغله افکنده زمین را و زمان را
تا پای نهادی تو به طرف چمن و باغ
خرّم همه این کردی و زیبا همه آن را
در نیمه شعبان که نهادی به جهان پای
بر مدحت تو خلق گشودند زبان را
ای هادی حق مهدی موعود که چندیست
سرگشته نگهداشتهای منتظران را
تا پاک کنی روی زمین از ستم و ظلم
برخیز و به کف گیر ستم سوز سنان را
یک شب اگر از غیب نمایی رخ زیبا
در پای تو ریزیم به شادی سرو جان را
ای حجت حق مدح تو در وصف نگنجد
«کسری» به مدیح تو فروبست دهان را
محمّد حسین کسرایی
بهار را چه کند آن دلی که خرّم نیست
مرا ندیدن روی تو از خزان کم نیست
غم آشنای دل و خانه زار سوته دل است
برای هر دلی اسباب غم فراهم نیست
به جان دوست شبی نیست بی گل رویت
که چشمهای من، آیینه زار شبنم نیست
در انزوای غمانگیز و سرد تنهایی
اگر که آتش یاد تو باشدم، غم نیست
ز باغ زمزمه، بوی بهشت میآید
و اشک سوته دلان کم ز آب زمزم نیست
من از گناه محبّت چگونه توبه کنم
کسی که مهر ندارد، ز نسل آدم نیست
به پشت گرمی عشقت، به راستی سوگند
به غیر دوست سرم پیش هیچ کس خم نیست
اگر چه زخمی آن اوّلین نگاه تو أم
مرا به غیر نگاه تو هیچ مرهم نیست
به تیغ ابروی تو از بلا نپرهیزم
پناه میبرم آنجا که گوشه امنی است
حرام باد مرا بی تو لحظهای شادی
که بی تو عید، برایم کم از محرّم نیست
بیا، بیا گل نرگس که بی تو گاه بهار
بهار را چه کند آن دلی که خرّم نیست
ناصر فیض
به ملازمان مهدی که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز فریب دیو مردم، به جناب او پناهم
مگر آن شهاب ثاقب نظری کند سها را
چو قیامتی دهد رو که به دوستان نمایی
برکات مصطفی را، حرکات مرتضی را
تو بدان شمائل و خو که ز جدّ خویش داری
به جهان در افکنی شور، چو کنی حدیث ما را
دل دشمنان به سوزی چو عذار بر فروزی
تن دوستان سراسر، همه جان شود خدا را
چو شود اگر نسیمی ز در تو بوی آرد
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
به خدا اگر به «فیضت» اثری رسد ز فضیت
گذرد ز آسمانها بدرد حجابها را
فیض کاشانی
«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد»
یعنی این تیره شب غیبت مهدی روزی
از دم صبح حضورش لمعان خواهد شد
عالم ار پیر شد از جور و ستم باکی نیست
از قدوم شه دین امن و امان خواهد شد
مشکلاتی که به دلها شده عمری است گره
حلّ آنها همه در لحظه آن خواهد شد
دانش کسبی صد ساله این مدّعیان
نزد علمش به مَثَل برگ خزان خواهد شد
این اباطیل و اکاذیب که شایع شده است
همه را حضرت او محو کنان خواهد شد
طعنه بر حق چه زنی ای که به باطل غرقی
تو به این غرّه مشو نوبت آن خواهد شد
«فیض» اگر در قدم حضرت او جان بخشد
زین جهان تا به جنان رقص کنان خواهد شد
فیض کاشانی
گفتم: که روی خوبت از ما چرا نهانست
گفتا: تو خود حجابی ورنه رخم عیانست
گفتم: که از که پرسم جانا نشان رویت
گفتا: نشان چه پرسی، آن کوی بی نشانست
گفتم: مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمانست
گفتم: که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت: آنکه سوخت، او را کی ناله یا فغانست
گفتم: فراق تا کی، گفتا: که تا تو هستی
گفتم: نفس همین است، گفتا سخن همانست
گفتم: که حاجتی هست، گفتا: بخواه از ما
گفتم: غمم بیفزا، گفتا: که رایگانست
گفتم: ز «فیض» بپذیر، این نیم جان که دارد
گفتا: نگاه دارش غمخانه تو جانست
فیض کاشانی
«رواق منظر چشم من آشیانه تست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست» (1)
ندادهام به کسی نقد دل به جز مهرت
در خزانه به مُهر تو و نشانه تست
به تن مقصّرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه تست
تو قطب عالمی ای شهسوار ور نه چراست
که توسنی چو فلک رام تازیانه تست
چرا ز یاد تو یاد خدا کنیم اگر
کلید گنج سعادت نه در خزانه تست؟
ز هی جلال و جمال و زهی صفات کمال
که در جهان همه گلبانگ عاشقانه تست
چو «فیض» طالب فیضم ز خاک درگه تو
که فیضهای الهی در آستانه تست
فیض کاشانی
1) 9. حافظ
صبا به لطف بگو ختم آل طاها را
که فرقت تو به زاری به سوخت دلها را
قرار خاطر ما هم تو میتوانی شد
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
برون خرام ز مغرب که تیره شد آفاق
ز رسم خویش به گردان طلوع بیضا را
بیا بیا که حضور تو مرده زنده کند
ز آسمان به زمین آورد مسیحا را
نماند صبر و سکون بعد ازین به هیچ دلی
به وصل گل برسان بلبلان شیدا را
خوش آن زمان که به نور تو راه حق سپریم
طریق و منزل و مقصد یکی شود ما را
نهد به پای تو سر «فیض» و جان کند تسلیم
گذشت قطره ز مستی چو دید دریا را
فیض کاشانی
جمال عشق پیدا میشود، وقتی تو میآیی
بساط عیش برپا میشود وقتی تو میآیی
نه تنها خاطر دلها شود آشفته از زلفت
چه غوغایی بدنیا میشود وقتی تو میآیی
در اینجا معنی بودن، معمّائیست، امّا خوب
معمّایم چه معنا میشود وقتی تو میآیی
منم مجنون بی لیلا، در این شهر غریب، امّا
تمام شهر لیلا میشود، وقتی تو میآیی
و بی تو زشت میماند، به چشمم هر چه میآید
و زشتیها چه زیبا میشود وقتی تو میآیی
و بی تو گر چه مردابی عفن آلود میمانم
دلم همرنگ دریا میشود وقتی تو میآیی
دل من تنگتر از غنچه باغ دهان تست
که با مهر رخت وا میشود، وقتی تو میآیی
اگر چه تک درخت پیر پاییز گذر گاهم
بهار من شکوفا میشود وقتی تو میآیی
تمام آرزوهایم، به پایت خاک شد، امّا
سرا پایم تمنّا میشود، وقتی تو میآیی
و حتی خواستم با تو، نگویم راز دل، امّا
دریغا مشت من وا میشود وقتی تو میآیی
ابوالفضل فیروزی «نینوا»
بتی که راز جمالش هنوز سربسته است
به غارت دل سودائیان کمر بسته است
عبیر مهر به یلدای طُرّه پیچیده است
میان لطف به طول کرشمه بر بسته است
بر آن بهشت مجسم دلی که ره برده است
در مشاهده بر منظر دگر بسته است
زهی تموّج نوری که بی غبار صدف
در امتداد زمان نطفه گهر بسته است
بیا که مردمک چشم عاشقان همه شب
میان به سلسله اشک، تا سحر بسته است
به پای بوس خیالت نگاه منتظران
ز برگ برگ شقایق پل نظر بسته است
هزار سدّ ضلالت شکستهایم و کنون
قوام ما به ظهور تو منتظَر بسته است
متاب روی ز شبگیر جان بی تابم
که آه سوخته، میثاق، با اثر بسته است
به یازده خم میگرچه دست ما نرسد
بده پیاله که یک خم هنوز سر بسته است
زمینه ساز ظهورند شاهدان شهید
اگر چه ماتمشان داغ بر جگر بسته است
کرامتی که ز خون شهید میجوشد
بسا که دست دعا را ز پشت سر بسته است
در این رحیل درخشان سوار همّت ما
کمند جاذبه بر یال صد خطر بسته است
درین رسالت خونین بخوان حدیث بلوغ
که چشم و گوش حریفانِ همسفر بسته است
قسم به اوج، که پرواز سرخ خواهم کرد
درین میانه مرا گر چه بال و پر بسته است
دل شکسته و طبع خیالبند «فرید»
به اقتدای شرف قامت هنر بسته است
قادر طهماسبی
درد عشقت را کسی پایان نیافت
زخم شمشیر تو را درمان نیافت
رشته الفت ز ما یکسر برید
زانکه ما را در خور پیمان نیافت
ای بسا دلهای شیدا کز غمت
داد جان و وصلت جانان نیافت
من خراب چشم فتّان توأم
دیده ماهی چون تو در دوران نیافت
سالها شد صرف در راه وصال
دل نشان از آن مه کنعان نیافت
گر چه شیرین رفت و فرهادی نماند
راه عشق و عاشقی پایان نیافت
درد هجران طاقت از «فریاد» برد
نقد عشقت را دلم آسان نیافت
سید مصطفی ارشاد نیا «فریاد»
کی رفتهای ز دل که تمنّا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشممم بصد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله بر پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
فروغی بسطامی
بس کوچههای شب را با پای دل دویدیم
بر لوح سینههامان نقش ترا کشیدیم
باعشق روی جانان بستیم عهد و پیمان
گلبانگ عشق و مستی با گوش جان شنیدیم
غمگین از ترانه در کومههای تاریک
حجم سیاه شب را با نام تو دریدیم
در راه عشق و ایمان تا کهکشان شیری
دستی ز جان فشاندیم زنّار غم بریدیم
عهد و قرار خود را با مهر و ماه گفتیم
از لابلای آبی گل وعدهها شنیدیم
در طرح روشن صبح پای نسیم بستیم
خود پا به پای شبنم تا کهکشان پریدیم
دیریست غنچه کرده احساس غمگنانه
ما ارغنون غم را از قرنها خریدیم
در انتظار «مهدی» با اشک و خامه خود
نقشی ز مهر رویش بر لوح جان کشیدیم
غوغا فیروزکوهی
غمین مباش برادر که یار میآید
دل نشسته به خون را قرار میآید
مگو، ز تیرگی آسمان شب آیین
که صبح از پی شبهای تار میآید
سپیده میدمد و آفتاب عالمتاب
به آسمان شب انتظار میآید
مریز اشک فراق از دو دیده چون یعقوب
چرا که یوسف نیکو عذار میآید
امیر قافله گوید که از ره یاری
به دشت حادثه آن تکسوار میآید
بزرگ منجی عالم به دادخواهی ما
به گاه حادثه بی شمار میآید
زبازوان توانمند او به تارک خصم
نهیب بارقه ذوالفقار میآید
خوش آن خجسته پگاهی که با شکستن شب
نهان به دیده ما آشکار میآید
سید محمّد غفّاری
ای گوهر ولای تو در جوهرم بیا
تا پر نشسته تیر غمت در پرم بیا
آتش گرفتم از تب عشق تو، سوختم
ای کرده سوز هجر تو خاکسترم بیا
من رو به آستان تو آوردهام ز شوق
من انتظار وصل تو را میبرم بیا
«والفجر» ما طلیعه فجر ظهور توست
ای لحظه طلوع تو در باورم بیا
اکنون که خط آتش و خون پیش روی ماست
ای دادخواه خون خدا در برم بیا
من خواب را ز دیده دشمن ربودهام
گاهی به خواب دیده پرسشگرم بیا
دامن کشان ز دامنه موج انفجار
ای سایه عنایت حق بر سرم بیا
وقتی گلولههای منوّر غروب کرد
ای آرزوی گمشده در سنگرم بیا
یک عمر میزبان غمت بودهام، تو هم
یک شب به میهمانی چشم ترم بیا
محمّد جواد غفور زاده «شفق»
من که دین محض میدانم تولای تو را
چون ز سر بیرون توانم کرد سودای تو را؟
در حریمت آرزوی خاکساری میکنم
تا مگر چون خاک ره بوسم کف پای تو را
از حریم دل به عمری پای ننهادم برون
کی سر صحرا بود مجنون شیدای تو را
دیگر ای آرام بخش جان مکش پا از سرم
من که در کانون دل پرداختم جای تو را
در فراقت رفت از کف طاقت و تاب و توان
دوستان بی قرار و ناشکیبای تو را
ای نهان از دیده بیرون از حجاب غیب آی
تا ببینم آن جمال عالم آرای تو را
دید باید تا بکی ای حجت حق در جهان
بر مسلمانان مسلّط خصم رسوای تو را
داد نیروی خدایی از پی احیای دین
ایزد دادار، بازوی توانای تو را
عمر عالم خواهد آمد بر سر امّا تا بحشر
مادر گیتی نخواهد زاد همتای تو را
گشت روشن دیده احباب از میلاد تو
گو که غیرت کور سازد چشم اعدای تو را
درد نوشان غمت تا روز محشر سر خوشند
نیست مخموری ز پی سرمست صهبای تو را
تا زدی دم از ولای حجت یزدان «فتی»
میستایند اهل ایمان طبع والای تو را
محمّد علی فتی
بیا که دیده به راه تو شد سپید مرا
بیا که جان ز فراقت به لب رسید مرا
شکسته دل به در خانه تو آمده ام
ز لطف خود مکن اینبار ناامید مرا
ز بس نحیف و نزارم به رنج تنهایی
کشیده آه و دلش سوخت هر که دید مرا
چگونه اشک غم آلود پرده در نشود؟
ز غصّه کارد چو بر استخوان رسید مرا
قسم به عشق که جز ماجرای عشق نبود
اگر که کار به دیوانگی کشید مرا
مثال شمع که کارش همیشه سوختن است
شکسته بسته خویشم رها کنید مرا
قیام نور و طلوع بهار نزدیک است
درای قافلهای میدهد نوید مرا
علی مرادی غیاث آبادی
چقدر مویه کنم در حریم تنهایی
چقدر چشم بدوزم به سوی بینایی
مگر خیال وصالش مرا رها سازد
ز کنج عزلت این حبس تنگ تنهایی
نگاه پنجرهها در سکوت مینگرد
به سمت مطلع آن پرتو تماشایی
به خشم صاعقه آماج شعله خواهد شد
بنای کاخ ستم شوکت مقوّایی
جمال خویش تو پوشاندهای به پرده غیب
تهی است منظره قابهای زیبایی
دو دست گرم امیدم در انتظار دمی است
که معبر قدمت را کند گل آرایی
حضور سبز تو را عاشقانه میطلبد
لبان تشنه گلهای زرد صحرایی
طریق گمشدگان را کسی نمیداند
بجز عنایت آن حجّت اهورایی
نگاه بارقه آگاهی نظر دارد
به راز بسته این غیبت معمایی
بتاب از افق دور ای حقیقت محض
که محو نور شود صورت فریبایی
شیرین علی گل مرادی
عمری به آرزوی وصال تو سوختیم
با یاد آفتاب جمال تو سوختیم
ما را اگر چه چشم تماشا ندادهاند
ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم
دلخون چو لالهها بنشستیم و باغبان
تا آورد به جلوه نهال تو، سوختیم
ای شام هجر! کی سپری میشوی که ما
در آرزوی صبح زوال تو سوختیم
ما را چو مرغکان هوس آب و دانه نیست
امّا ز حسرت لب و خال تو سوختیم
چندی به گفتگوی فراق تو ساختیم
عمری به آرزوی وصال تو سوختیم
عباس خوش عمل
نسیم صبح فروردین عنبر سود میآید
شمیم دلپذیر نافه، بوی عود میآید
هزار از سکر شبنم نغمه در گلزار میخواند
سمن را جنبشی دیگر به تار و پود میآید
در میخانه بگشایید ای پیمانه پیمایان
که از مصر ملاحت شاهد مقصود میآید
سلیمان حشمتی، یوسف رخی، اعجاز عیسایی
به سیمای علی و جلوه محمود میآید
ز شبهای بلند نامرادی چند مینالی
که روزت را نوید از اختر مسعود میآید
خلیل بت شکن بار دگر با فیض رحمانی
گلستان تا که سازد آتش نمرود میآید
صبا در گوش گل، گاه سحر میگفت با شادی
ز باغستان نرگس مهدی موعود میآید
عباس خوش عمل
طلوع نور ز برج ظهور نزدیک است
پگاه لحظه میلاد نور نزدیک است
سپیده، لحظه موعود را بشارت داد
به انتظار، که درک حضور نزدیک است
ستاره مقدم شب را شکوفه آذین کرد
که گلسپیده نور ظهور نزدیک است
به یاس شاخه نبات فلق، شکوفه شکفت
ز نوشخند، که صبح سرور نزدیک است
شکفت در رگ شب، نبض سرخ اختر شوق
که گل شکفتن گلبانگ شور نزدیک است
هجوم صف شکنان در خط تداوم باد
که این دوام به فتح و غرور نزدیک است
صلا دهید به صولت صدای بعثت را
که بر دمیدن آهنگ صور نزدیک است
پی تجلّی اعجاز بر صحیفه راز
دوباره جلوه سینین طور نزدیک است
بشیر شهر شهادت پیامدار خداست
که از بشارت او، فتح دور نزدیک است
احمد خوانساری همدانی
نسیم بال ملائک ز دور میآید
کلیم نور ز معراج طور میآید
نوشته بر پر گلبرگ، با شکوفه سرخ
فرشته، سبز، که مردی غیور میآید
زلال شد شب و از باز تاب آبی عشق
پیام بوسه گلبرگ و نور میآید
شراب لاله خورشید در پیاله ماه
ز اشتیاق شکفتن به شور میآید
کسی که مثل کسی نیست، از شروع طلوع
به دست مشعل سبز ظهور میآید
چراغ عشق، ز میعاد نور میخندد
بباغ شوق، شکوفه، بلور میآید
پرنده با طپش نبض لاله میخواند
سپیده دم، که پگاه حضور میآید
احمد خوانساری همدانی
از آن روزی که گردیدی بیابان گرد
دل ما را غم دوری به درد آورد
نه تنها دوری تو، طعن دشمن میکُشد ما را
خدا را، دوستی کن زین سفر برگرد
بیاد لاله روی تو اشک گرم میبارم
کشم از سینه از هجر تو آه سرد
الا ای حجت حق از حجاب غیب بیرون آی
بشوی از چهره آیینه دین گرد
بیا و پیش دشمن با ظهورت رو سفیدم کن
بود تا کی عذار ما ز محنت زرد
بیا و انتقام مادر آزردهات بستان
بیاور از برای او دوای درد
به دل امّید آن دارم که روزی با دم تیغت
بگیری داد زهرا را از آن نامرد
برون از چشم «خسرو» میشود خون جگر آری
دلش را دوری رخسار تو خون کرد
سید محمّد خسرو نژاد
چرا ز دوست پیامی برای ما نرسد
بگوش او مگر این نالههای ما نرسد
به روی غیر ببستم در سراچه دل
چرا شبی ز در آن آشنای ما نرسد
درون کشتی ام و این محیط تو فانی است
خدای من ز چه رو ناخدای ما نرسد
بیا که داروی دلهای داغدار تویی
کسی به درد دل بی دوای ما نرسد
تویی که میشنوی آه و ناله ما را
بگوش مردم دنیا صدای ما نرسد
به جان بلای تو را میخرم به عشق قسم
کسی به پای محبت به پای ما نرسد
تو را طلب ز خدا میکنم، نمیدانم
چرا به مرز اجابت دعای ما نرسد
خوراک ما که غم دیگران بود «خسرو»
نبوده روز و شبی کز برای ما نرسد
سید محمّد خسرو نژاد
ما بی تو همرنگ شبیم و کوچه گردیم
وامانده در آن سوی بی انجام دردیم
ماییم و پژواک نیاز و بی نصیبی
گم کرده دل در اضطراب فصل سردیم
ای سبز پوش مرکب ناب خیالم!
رنگی چکان بر ما که چون پاییز زردیم
ای موج موج معجزه بر ساحل درد
دل را دو چشم آبی آیینه کردیم
در ندبه با اشک کبوترهای بی تاب
تا ظهر با شوق ظهورت کوچه گردیم
هر جمعه صبح اقتدا را میسراییم
باز آ که ما در عصر فرادا کوه دردیم
مریم خدادیان
آتش عشق تو در سینه نهان است مرا
آه از شعله که سوزنده جان است مرا
به من سوخته دل گوشه چشمی بنما
که نکوتر ز همه ملک جهان است مرا
بخدا از دل من مهر تو بیرون نرود
تا بگیتی اثر از نام و نشان است مرا
به ولای تو که گر جان به لب آید ز غمت
همچنان مهر تو در سینه نهان است مرا
آرزوی سرکوی تو به جنّت ندهم
که سر کوی تو بهتر ز جنان است مرا
تا شبی فیض حضور تو میسّر گردد
همه شب اشک غم از دیده روان است مرا
روز محشر چه غم از آتش دوزخ دارم
که ز مهر تو به کف، خطّ امان است مرا
آن چنان سر خوش مینای محبّت شدهام
که نه اندیشه مال و غم جان است مرا
نقش دل گشته چنان نام تو کز اوّل عمر
تا دم دادن جان ورد زبان است مرا
بگشا لب تو بگفتار که «خسرو» میگفت
هوس صحبت شیرین سخنان است مرا
سید محمّد خسرو نژاد
نشسته در دو چشم تو نگاه بیقرار من
تو ای ستاره سحر بیا، بمان کنار من
در این دیار غم فزا که جان به لب رسیده است
تو ای گره گشا بیا گره گشا ز کار من
همین که گام میزنی به خلوت خیال من
سرشک شوق میچکد ز چشم اشکبار من
ز مقدمت خدا کند کهای سوار مشرقی
در این غروب بی کسی ز ره رسد بهار من
ز لحظه هبوط من تو خود گواه بودهای
رسید از ولای تو شکوه اعتبار من
کنون نگاه مست تو که میبرد قرار دل
بیا طبیب درد من، همیشه غمگسار من
و این غزل سروده را ز «شائقت» قبول کن
که تا مگر به سر رسد زمان انتظار من
اکبر حمیدی «شائق»
ستاره باز به دامان شب دوید بیا
سرشک شوق ز چشمان شب چکید بیا
فروغ نقرهای مه بگرد خیمه شب
کشید هالهای از پرتو امید بیا
نیامدی که شفق دامنی پر از خون داشت
کنون که دست فلق جیب شب درید بیا
ستاره سحری کور سو زنان از دور
گشود پنجره صبح و آرمید بیا
ستاره چشم به راه تو ماند تا دم صبح
فلق دمید و شد از دیده ناپدید بیا
عروس چرخ حریر فروغ خود برچید
افق دوباره بساط سپیده چید بیا
بیا که قافله شب از این دیار گذشت
سپیده سرزد و مهر از افق دمید بیا
نیامدی که دل من حدیث شب میگفت
کنون که قصّه به پایان خود رسید بیا
به رغم فتنه بیدار و بخت خواب آلود
تو را دو چشم من آخر به خواب دید بیا
بیا که گوش دل من به کوچه کوچه شوق
صدای پای تو را بارها شنید بیا
بیا که سیر غزالان دشت خاطرهها
هزار شور غزل در من آفرید بیا
بسا شبا که دل بیقرار «پروانه»
بشوق روی تو از دیده سر کشید بیا
محمّد علی مجاهدی
روی تو را ز چشمه نور آفریده اند
لعل تو از شراب طهور آفریدهاند
خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست
آیینه تو را ز بلور آفریدهاند
پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش
خورشید را برای ظهور آفریدهاند
منعم مکن ز مهر خود ای مه که ذرّه را
مفتون مهر و عاشق نور آفریدهاند
خیل ملک ز خاک در آستان تو
مشتی گرفته پیکر حور آفریدهاند
عیسی وظیفه خوار لب روحبخش تست
کز یک دم تو نفخه صور آفریدهاند
تنها نه در نگاه تو محشر نهفته است
در قامت تو نیز نشور آفریدهاند
از پرتو جمال تو در کوه و برّ و بحر
سینای عشق و نخله طور آفریدهاند
آلودهایم و بیم بدل ره نمیدهیم
از بس ترا رحیم و غفور آفریدهاند
سرمایه سرور دل ما ز درد تست
درد تو را برای سرور آفریدهاند
عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد
بنگر دل مرا چه صبور آفریدهاند
از نام دلربای تو همّت گرفتهاند
تا برج آخرین شهور آفریدهاند
عشّاق را به کوی وصال تو ره نبود
این راه دور را به مرور آفریدهاند
«پروانه» را در آتش هجران خود مسوز
کو را برای درک حضور آفریدهاند
محمّد علی مجاهدی
خطیب خطبه خورشید، نور میخواند
کلیم واره، کلام شعور میخواند
زلال آینه فام از کلام او جاریست
تبلور نفس او بلور میخواند
خطیب خطبه خورشید در طلیعه فجر
خطابه، سوره والشّمس و نور میخواند
پیام سرخ کلامش به سبز نزدیک است
سپیده دم نفسی که ز دور میخواند
به سیم تار رهایی، نسیم آزادی
در این قفس که قناری صبور میخواند
غریو تندر خشم آفرین پویش را
پی تهاجم و یورش، غیور میخواند
صدای روشن گلبانگ او «اناالحق» پوی
ز حق بشارت درک حضور میخواند
جمال دین ز فروغ کمال او روشن
به بام مژده، اذان ظهور میخواند
احمد خوانساری همدانی
عمری به انتظار نشستم، نیامدی
چشم از همه به غیر تو بستم نیامدی
ای مایه امید بشر، رشته امید
از هر کسی بجز تو گسستم، نیامدی
ای خضر راه گمشدگان در مسیر عشق
چشم انتظار هر چه نشستم، نیامدی
ای سرو سرفراز گلستان زندگی
دیدی مگر حقیرم و پستم نیامدی؟
گفتی دل شکسته بود جای من که من
این دل به خاطر تو شکستم نیامدی
با حلقه امید تو گفتم شبی دراز
ای حلقه امید به دستم، نیامدی
عمری به آرزوی تو آخر شد و هنوز
در آرزوی روی تو هستم، نیامدی
من «خسرو» مدیحه سرای توأم، چرا
دیدی ز جام عشق تو مستم نیامدی
سید محمّد خسرو نژاد
حُسن خوبان پیش حُسن تو خریداری ندارد
یوسف مصری به بازار تو بازاری ندارد
رخ نمایان کن که تا روشن شود بر خلق عالم
کشور حُسن و ملاحت چون تو سالاری ندارد
پرتو نور رخ زیبای ماه چرخ گردون
پیش خورشید جمالت نور رخساری ندارد
میخلد در پای جانم خار گلهای بهشتی
این گُل روی تو میباشد به پا خاری ندارد
میکشم بر دوش خود دار ولا در راه عشقت
تا نگویندم رقیبان عاشقت داری ندارد
بانگاهی دین و دل از کف ربودی و ندانی
کین ز پا افتاده آخر جز تو دلداری ندارد
چند میآزاریش معشوق دل آزردهات را
عاشق زار پریشان خاطر آزاری ندارد
میفشانم در فراقت ای نگارا اشک خونین
تا نگویی جان «عنقا» چشم خونباری ندارد
عباس عنقا
دلم به جان تو در این حجاب میگیرد
قسم به حرمت این انقلاب میگیرد
درون چشمه چشمت هزار خورشید است
بیا که بی تو دل آفتاب میگیرد
حدیث غیبت طولانیت چو میخوانم
دلم ز وعظ و حدیث و کتاب میگیرد
شط فراق تو آخر به آب خواهد داد
گل مُراد مرا کز تو آب میگیرد
غریب عشق تو در انجماد تنهایی
سراغ روی تو را شب ز خواب میگیرد
چگونه وصف تو با ماه گویم ای خورشید
که مه ز شرم تو رو در سحاب میگیرد
حسن احمد زاده عطایی
باز آی بی تو بر ندمد آفتاب صبح
خورشید را مگر تو گذاری به قاب صبح
ای فارق سپیده ایمان، ز شام کفر
باشد غیاب روی تو ما را غیاب صبح
ای یادگار فاطمه، ای وارث حسین
ای از تبار روشنی، ای همرکاب صبح
ای ساقی زلال صفا، بی حضور تو
شد ساغر سپیده تهی از شراب صبح
ای آفتاب صادق حق جلوهای، که سوخت
در حسرت نگاه تو، چشم پر آب صبح
ای مقتدای رویش گلهای روشنی
باز آ که بی تو، بر ندمد آفتاب صبح
همایون علی دوستی
نظر ز راه نگیرم مگر که باز آیی
دوباره پنجرهها را به صبح بگشایی
تمام شب به هوای طلوع تو خواندم
که آفتاب منی آبروی فردایی
تو رمز فتح بهاری کلام بارانی
تو آسمان نجیبی، بلند بالایی
چه میشود که شبی ای نجابت شرقی
دمی بر آیی و این دیده را بیارایی
به خاک پای تو تامن بگسترم دل و جان
صبور سبز! بگو از چه سمت میآیی
هجوم عاصی طوفان به فصل غیبت تو
چه سروها که شکسته و چه ریخت گلهایی
مصطفی علی پور
دیری است که دل در طلب روی تو بوده است
دست تو ولی پنجرهای را نگشوده است
بر سنگ خود کوچه خود سخت گرفتی
آن روز که گفتند به یادت نسروده است
ای سبزترین خاطره فصل زمستان
امسال هم انگار زمین بی تو غنوده است
هر چند که از بارش این برف خمیدیم
لکن گذر عمر بدون تو نبوده است
در خاطر آن ایل فقط نام تو باقی است
ذکری که غبار از تن آیینه زدوده است
برزو علی پور
در نغمه تا هزار بیاید
در رقص لاله زار بیاید
سر چشمههای دل بگشودیم
تا عشق خوشگوار بیاید
در شب نهال نور نشاندیم
تا صبح از آن دیار بیاید
در دشت، بذر لاله فشاندیم
تا باز هم بهار بیاید
از دل غبار غیر زدودیم
باشد به خانه یار بیاید
بر موج انتظار نشستیم
کاوای ذوالفقار بیاید
چشم انتظار جاده صبحیم
شاید که آن سوار بیاید
سید حیدر علوی نژاد بلخی
آه یخ زد بهار در چشمم
خسته شد انتظار در چشمم
لحظهای با نگاه گرمم کن
سرد شد روزگار در چشمم
حلقه در حلقه اشک میرقصد
مست و بی اختیار در چشمم
گریه با نغمههای حزن آلود
مینوازد سه تار در چشمم
آرزو در شرار آهم سوخت
اشک شد شرمسار در چشمم
با نگاه صمیمت «مهدی»
نور رحمت ببار در چشمم
ترسم آخر ز راه در نرسی
بنشیند غبار در چشمم
علی مراد خرمی
هلا نگاه تو باران ترین بارانها
ببار بر دل تبدار این بیابانها
بگو که پنجره بر دوش تا کجا آخر
سکوت و صبر تو و پرسش خیابانها
درختهای کفن پوش خانههای کبود
کنار آمده هر کوچه با زمستانها
کنار جاده دلم سوخت مثل یک فانوس
در انتظار تو ای تک سوار میدانها
سکوت ساحلی این قبیله را بشکن
هلا عبور تو توفان ترین توفانها
حسن صادقی پناه، کرج
نوبهار است و گل و باده فراهم داریم
روی خوب تو بود چیزی اگر کم داریم
قدمی نه به سراپرده ما تا سرو جان
به نثار تو به هر کار مقدم داریم
تا تویی غایب از انظار، ز چشم و دل زار
اشک پی در پی و هم آه دمادم داریم
عالم غم به خدا چیز بدی نیست، ولی
بی تو سنگینی کوه غم عالم داریم
عَلَم عشق بر افراز که در ملک وجود
پشت بر بندگی توست اگر خم داریم
رو چه پنهان کنی ای ساقی موعود که ما
دردمندیم و به جان حاجت مرهم داریم
بخت وصلت مددی باز اگر فرماید
پیش خورشید تو شیدایی شبنم داریم
ناامیدم مکن ای عشق مسیحادم از آنک
نفس پاکتر از دامن مریم داریم
«صالح» از دست بجز سرکشی از دوست نخاست
چشم بخشایش آن ذات مکرّم داریم
بهمن صالحی، رشت
صدایت میکنم … عالم شمیم عود میگیرد
و چشمانم به یاد تو غمی مشهود میگیرد
شبی در خلوت لاهوتی روحم تجلی کن!
که دارد شعرهایم رنگی از بدرود میگیرد
سواحل در سواحل خاک سرگرم گل افشانی است
که روزی رنگ و بو از آن گل موعود میگیرد
در اشراق ترنمها و آفاق تغزلها
زمین را نغمه جادویی داود میگیرد
ببین مولا به محض اینکه از عشق تو میگویم
جهان را شوق یک فردای نامحدود میگرد
صالح محمدی امین، قم
غروب عمر شب انتظار نزدیک است
طلوع شرقی آن تک سوار نزدیک است
دلم قرار نمیگیرد از تلاطم عشق
مگو «برای چه؟» وقت قرار نزدیک است
اگر که در کف دیوارها گل و لاله است
عجیب نیست که دیدار یار نزدیک است
بیا که خانه تکانی کنیم دلها را
از انجماد کسالت، بهار نزدیک است
بیا چو لاله تنت را به زخم آذین بند
بیا و زود بیا! روز بار نزدیک است
فریب خویش مده، تشنگیت خواهد کشت
دو گام پیش بنه، چشمه سار نزدیک است
در آسمان پگاه آن پرنده را دیدی
اسیر موج نگردی، کنار نزدیک است
سید حسن محمودی ثابت «سهیل»
مرا با خویش خواهد برد غم آهسته آهسته
شب شیطانی و نفس و ستم آهسته آهسته
تو ای آیینه در آیینه در آیینه نورانی
شبی بگذار بر چشمم قدم آهسته آهسته
بگو امشب کدامین سمت و سو آیینه میپاشی
که بر جا پای تو بوسه زنم آهسته آهسته
چنان میسوزم از خال سیاه روی مه پوشت
که خالی مانده یادم از خودم آهسته آهسته
بیا یک شب فقط یک شب تماشا کن مرا وقتی
که میگریم به نامت دم به دم آهسته آهسته
زمین در انتظارت گردِ خود از درد میپیچد
زمان افتاده گویی از قدم آهسته آهسته
مرا با خویش خواهی برد، میدانم والاّ من
کنار یاد تو جان میدهم آهسته آهسته
تمام آسمان را بسته میبینم دری بگشای!
که دارم از خودم دل میکَنَم آهسته آهسته
سید محمّد علی رضا زاده «عاصی»
به جز عشق راز مگویی نمانده است
به جز مرگ هیچ آرزویی نمانده است
افق تا افق خشک و عریان نشسته
برای زمین آبرویی نمانده است
غروب است و وحشت در این دشت حیرت
سکوت است و خنجر، گلویی نمانده است
خدا سایهای سبز روی زمین داشت
زمین تشنه جا مانده «او» یی نمانده است
به فریادمان رس که دیگر کسی را
به جز تو امیدی به سویی نمانده است
حمید رضا شکار سری
چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه اشکها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خستهایم و دلشکستهایم، نه
ولی برای عدهای چه خوب شد، نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعهام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی
مهدی جهاندار، اصفهان
ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری
که از مسیر کوچه قصد عبور داری
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری
من غرق در گناهم، کی میکنی نگاهم؟
بر عکس چشمهایم چشمی صبور داری
از پردهها برون شد، راز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی عزم شور داری
در خواب دیده بودم یک شب فروغ رویت
کی به سرای چشمم قصد ظهور داری
سید عباس سجادی، کرج
خزان گرفت چمن را بیا، بهار بیا
ز پا فتاد سر کوچه، انتظار بیا
نمیبرد دگر این تیغ - ارث خشم پدر -
و اسب گم شده در ذهن، کوهسار بیا
بیا که یک رگ غیرت نمیزند در شهر
شکست حرمت آیینه، ذوالفقار بیا
نه رد پایی از آب است و نزتجلی نیز
گرفت خلوت آیینه را غبار، بیا
بیا که در سر منصور باده مینوشند
ز خاک سر نزده تا که دست دار، بیا
شبی غبار دلش را به آب «سالک» داد
رسیدی ار به سر شمع بی مزار، بیا
سالک سردرودی
آقا بیا به خاطر باران ظهور کن
ما را از این هوای سراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقه عشق میروی
از کوچههای خسته ما هم عبور کن
افسرده از هجوم هوسهای عالمیم
آقا دل شکسته ما را صبور کن
آقا بیا به حرمت مفهوم انتظار
اشعار ساده دل من را مرور کن
کی میرسد شبی که تو از راه میرسی
این باغهای شب زده را غرق نور کن
یا صاحب الزمان قدمَتْ خیر، الْعجل
یعنی کهای تمام عدالت ظهور کن
زهرا غلام زاده
هوای رویش جنگل طلوع گام بهار
شنیدنی ست به لبخند گل، سلام بهار!
نشاط نشئه آلالهها و لادنها
قیام سبز درختان به احترام بهار
به هر کجا که روی باز دست و پا گیر است
خروش سیل صمیمیّت مدام بهار
صدای سبز شکفتن مرا ز من دزدید
شکوفه ریخته در کوچهها به نام بهار
سلام کعبه سیال آسمانی عشق!
بیابیا! بنشان عشق را به بام بهار
زلال دلهره دیدنت نمیریزد
به زخم منتظرانت در التیام بهار
هنوز هم به خدا جمعهها پریشانم
خدا کند که بیایی در ازدحام بهار
بهانه از در و دیوار خانه میریزد
خلاصه جای تو خالیست یا امام بهار!
سید محمّد علی رضا زاده
باز هم بگیر، ای دل غم آشنا بگیر
آسمان! ببار و جانب دل مرا بگیر
بی تو کنج این خرابهها غریب ماندهایم
باز هم سراغ از این غریبهها بگیر
دشنه زار بی نهایتی ست دشت روبرو
زیر بازوان دوستان کور را بگیر!
ای که رام دستهای توست آب و باد و رعد
دست از آستین بر آر و راه بر بلا بگیر
خون لاله روی دست باد لخته میشود
ای امید باغ! انتقام خون لاله را بگیر
باز جمعهای گذشت و حاجتم روا نشد
ای دل! ای دل امیدوار من، عزا بگیر!
حمید رضا شکار سری
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو میگویند تعطیل است کار عشقبازی
عشق امّا کی خبر از شنبه و آدینه دارد!
جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو، امّا
خاک این ویرانهها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی بر آرم
ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد!
در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاد
آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد
قیصر امین پور
ای در هوای تو جاری، عطر نسیم بهاران
آوای گرم کلامت پیچیده در کوهساران
در خانههای دل ما عشق تو مأوا گزیده ست
شوق وصال تو برده ست تاب از دل بیقراران
با مرغ غم همنواییم در این کویر عطش خیز
ای ابر رحمت به رقص آر شولای بشکوه باران
یاران عاشق گذشتند از مرز سرخ شهادت
بردند داغ فراقت بر وسعت لاله زاران
آهنگ ماندن نداریم با این غم خانمانسوز
دوران به کام کلاغان، آتش به جان هزاران
تا چند باید نشستن در کنج ویرانه غم
تا چند باید ببینم بر گنجها نقش ماران
خون دل از دیده جاریست، مستضعفان جهان را
بر سینه شان زخم کاری از خنجر نابکاران
بر عرصه خون و شمشیر، چون پا نهی بهر پیکار
ریزند سر پیش پایت از بیم سر، تکسواران
در این غروب غمانگیز، در غربت زرد پاییز
کی میرسد دستهامان بر شال سبز بهاران
پیداست کز ره میآیی، غمها ز دل میزدایی
آغوش خود میگشایی بر روی چشم انتظاران
عباس براتی پور
شب است و سایه بغضی که رو به ویرانی ست
من و دلی که هوایش دوباره توفانی ست
به یاد چلچلههایی که تا خدا رفتند
نگاه پنجره هامان همیشه بارانی ست
به یمن بردن نامت، دل - این همیشه شبم -
دوباره مثل فضای حرم چراغانی ست
و آسمانی یاد تو دفتر غزلی ست
کبوتر دل من عاشق غزل خوانی ست
سؤال هر شب خود را دوباره میپرسم
پگاه من! شب ما را طلوعی آیا نیست؟
سید مهدی جلیلی
نیستان تا نیستان آتشی در نالهها پیداست
عطش میبارد از چشمم، نگاهم خیره بر صحراست
من و این سوز تنهایی، من و درد و شکیبایی
تو اینجا با منی امّا نگاهم سخت نابیناست
تو را میجویم از هر جا، تو را میبویم از هر باغ
دلم در آتش سوزان، نگاهم سیل خون پالاست
جدا افتادهام از تو نمییابم نشان، امّا
دلم پیوسته میگوید که آن آیینه در اینجاست
زمان سرگشته میگردد، زمین برخویش میلرزد
صدا در کوه میپیچد ز طوفانی که ناپیداست
کسی آن سوی این آبی، مهیا کرده اسبش را
که میبینم ردایش را زپشت ابرها پیداست
کسی میآید از آن دورها، عین یقین است این
زمین را وارث آخر، زمان را حجت تنهاست
کسی از مشرق شیعه، به برق تیغ او آتش
به دوشش رایت طوفان به مشتش خشم دریاهاست
نه ترس از فتنه و شورش، نه خوف از برق و بورانش
نه بیم از موج و طوفانش، که خود طوفان صد دریاست
کسی میگفت: او در «دشت عباس» آب در مشکش
میان خط و خون، هر صبح و شب سقای سنگرهاست
و میدیدند بین قبر مفقودان که میگردد
به روی شال پیشانیش خط سرخ یا «زهرا» ست
و من هر صبح آدینه به سمت کعبه میگریم
نگاهم منتظر، جانم به «آمنا» و «صدقنا» ست
و من هر شام تیغم را جلا با اشک و خون دادم
که همراهی کنم شاید سواری را که با فرداست
حسین اسرافیلی
تو اهل آتش آباد کدامین سرزمین هستی
که گرم آلود حسرتهای خاکستر نشین هستی
بگو تا من بدانم ای قلندر مرد زاد آتش
چرا در التزام شعلههای آتشین هستی
من اینجا مینشینم، مردی از این راه میآید
و میپرسم از او: «آیا تو آن تنها ترین هستی؟»
هنوز از زخمهای کهنهام خون تو میجوشد
تو گلزخم تمام شانههای آهنین هستی
کسی میگوید این هفت آسمان در زیر پای توست
برای من بگو ای نازنین آیا همین هستی
شبی را با غزل در انتظارت تا سحر ماندم
تو اهل آتش آباد کدامین سرزمین هستی …
محسن احمدی
به سمت دشتهای ما سوارانی نمیآیند
پس از این بیشهها دیگر پلنگی را نمیزایند
یقین دارم کسی زین پس مرا با خود نخواهد برد
اگر فردا کبوترهای چاهی بال بگشایند
تمام دلخوشیهایم نگاه بیقرار توست
نباشی، چشمهایی خاک سرخم را نمیپایند
تو در راهی، ولی دیگر نمیدانم همین امروز
چرا این لحظهها بر خاک راهت سر نمیسایند
به جان تو تمام لحظهها حیران و مبهوتند
و شاید بی خبر تا آسمانها بال بگشایند
زبانم لال! گویا هیچ کس دلواپس ما نیست
بیا آقا! که دیگر شیعیانت سخت تنهایند
عبد الحسین رحمتی
بی تعارف بگویم که دیریست لقمه غم گلوگیر من نیست
قلب آیینهام را شکستند، آشنای تصاویر من نیست
طرح چشمان سبز غریبی ریشه در خوابهایم دوانده
من که گفتم، کمی بیقرارم، دست من نیست، تقصیر من نیست
خواب دیدم که با سنگ باران شیشههای دلم را شکستند
هر چه میبینم آیینه، قرآن زندگی دست و پا گیر من نیست
فکر کن! خواب خیلی عجیبی است! شک ندارم کسی خواهد آمد
بوی اسپند در شهر، ترس و دلشوره تعبیر من نیست
کاش برق نگاه نجیبش پیش از اینها مرا آب میکرد
کاش روزی که میآید از راه … شاید این نیز تقدیر من نیست
ناصر حامدی
در انتظار تو دیگر نمانده است قرارم
بگیر دست مرا عاشقم قرار ندارم
تمام عمر به پایت نشستهام که بیایی
مکن به حسرت دیدار خویش روز شمارم
مدار دست من از دامنت که پای صبوری
نداشتم که بدامان غیر سر بگذارم
هزار شاهد اگر پیش من به جلوه در آید
قسم به پاکی عشقت که دل به کس نسپارم
چرا تلاش کنم چون برون نمیرود از سر
خیال مهر تو ای آفتاب در شب تارم
نه امشب از لب لعل تو مست گشتم و بیدل
که سالهاست ز جام محبت تو خمارم
نقاب چهره چو برگیری از جمال جمیلت
ز حسن خویش بخوانی حکایت دل زارم
ملامت دل ما میکنی مکن که چو دانش
چنان به دام فتادم که نیست راه فرارم
مصطفی دانش
سالار وقت آمدنت دیر شد، بیا
این دل در انتظار فرج پیر شد بیا
دیدم به خواب آمدی از جادههای دور
گفتا دلم که خواب تو تعبیر شد، بیا
این جمعه هم گذشت ولیکن نیامدی
آیات غربتم همه تفسیر شد بیا
افسردهام بدون تو، باور نمیکنی؟
عشقم اسیر قسمت و تقدیر شد، بیا
گفتی که پاک کن دلت از هر چه غیر ماست
قلبم به احترام تو تطهیر شد، بیا
هر شب به یاد خال لبت گریه میکنم
عکست میان آیینه تصویر شد، بیا
در دفترم به یاد تو نرگس کشیدهام
نرگس هم از فراق تو دلگیر شد بیا
جانم فدای خال لبت نازنین نگار
«ساقی» ز زندگی به خدا سیر شد بیا
سمیه صفایی مزید
سبزم و هم خانه سبزینه ام
صافم و همسایه آیینهام
«دلخوش گرمای کسی نیستم» (1)
چون که تویی همدم دیرنهام
نام تو ای یوسف پنهان من
حک شده بر هر ورق سینهام
بوی تو پیچیده در این کوچه ها
مرهم دستان پر از پینهام
میشمرم روز و شب؛ هر لحظه را
چشم به راه تو در آدینهام
زود بیا منتظرت میشوم
پای بنه باز تو بر سینهام
اسد اللَّه خندان املشی
1) 10. وام گرفته از محمّد علی بهمنی.
فردا دو دست عشق علمدار میشوند
منصور وار تشنه یک دار میشوند
چشمان دل به پیروی از آیه سحر
از ابتدای نام تو بیدار میشوند
فردا به لطف آیینه چشمهای تو
ناگه تمام آیینهها تار میشوند
«این غنچههای پای درختان نخل هم
گل میکنند و میثم تمار میشوند» (1)
آری غروب فاصله از راه میرسد
چشمان جاده محو آمدن یار میشوند
فهیمه عبد الملکی
1) 11. بیتی از سید علیرضا موسوی.
بیا دوباره پاک کن ز جادهها غبار را
به عاشقان نوید ده، رسیدن بهار را
ببین دلم گرفته و بهانه میکند تو را
به من بگو که میرسی، ز دل مبر قرار را
ظهور کن نگار من، بیا که از سر شعف
فدای قامتت کنم دو چشم اشکبار را
چه زود از تمام جادهها عبور میکنی!
و من نظاره میکنم شکوه یک سوار را
تمام لحظههای من، فدای یک نگاه تو
بیا و پاک کن ز دل، حدیث انتظار را
سعید صفایی
قسم به عصر، که پیوسته پوی آواره است
که بر بساط زمین، آدمی زیانکاره است
جز آن قبیله که پیوسته تولّایند
نخفتهاند و میان بستهاند و با مایند
شب از حضیض نهان سوی اوج میآیند
چو وقت وقت رسد، فوج فوج میآیند
قسم به صبر و صفاشان، به رأیشان سوگند
به هیمه نفس اسبهاشان سوگند
که گرد ظلمت شب را به باره میشویند
به خون تازه زمین را دوباره میشویند
استاد علی معلم
این ناگهان تراز همه اتفاقها!
پایان خوب قصه تلخ فراقها!
یک جا ز شوق آمدنت باز میشوند
درهای نیمه باز تمام اتاقها!
یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق
سر باز میکنند ترکها به طاقها!
بی دستگیریات به کجا راه میبریم؟
در این مسیر پر شده از باتلاقها
باز آ بهار من! که به نوبت نشستهاند
در انتظار مرگ درختان اجاقها
ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن!
تا کم شود ابهت پر طمطراقها
مهدی عابدی
اگر به چشم من آیی، سپیده خواهد شد
سحر به یمن تو، ای نور! دیده خواهد شد
فضای باور من در هوای آمدنت
پر از طراوت سیب رسیده خواهد شد
من آنچه با تو نگفتم ز تشنه کامیها
به وقت بارش باران شنیده خواهد شد
کنار پرسش امید خویش میمانم
طلوع مهر تو فردا دمیده خواهد شد؟
حجاب چهره خورشید با حضور شما
به تیغ صاعقه یک شب دریده خواهد شد
گل سپید اجابت ز فیض آمدنت
ز باغ سبز مناجات چیده خواهد شد
کدام جمعه بگو از میان این ایّام
برای آمدنت برگزیده خواهد شد
سعید تکلومنش
کنون پرنده ایست جهان وامدار تو
اکنون جهان کوچک من، بیقرار تو
اکنون امید تازه منظومهها تویی
میچرخد آسمان و زمین بر مدار تو
یعنی جهان بدون تو امکانپذیر نیست
یعنی فرود آمده، هستی کنار تو
حل میکنی، تو مشکل این باغ تشنه را
ای چشم شاخههای تهی اشکبار تو
ای خوش پرندهای که نشیند در آفتاب
یا آن گلی که میشکفد در جوار تو
من، ایستاده در دل خاموش این کویر
من، سال هاست گم شدهام در غبار تو
چیزی که پا به پای من آمد تمام فصل
این بود: انتظار تو و انتظار تو
لطیف عمران پور
بر بام تنهایی نشستم تا بیایی
با گریهها دل را شکستم تا بیایی
درهای این دل را برای سالها سال
بر هر که جز محبوب بستم تا بیایی
آری میان آسمان خاطراتم
تنهای تنها با تو هستم تا بیایی
با یک دل پرخون و دستان تمنّا
چون لالهای ساغر به دستم تا بیایی
شرط گسستن بود حرف آخرینست
زنجیرهایم را گسستم تا بیایی
در انتظارت ای سیه چشم سیه خال
از هر سیاهی بود رستم تا بیایی
وقتی که ساقی جمعه را روز تو نامید
با بادههای جمعه مستم تا بیایی
من در بلندای غم تنهایی خویش
بر بام تنهایی نشستم تا بیایی
سید محمّد هادی حسینی
هر شب که شریک غربت فانوسم
از داغ تو میچکد گل افسوسم
صد بار تو را آه کشیدم از دل
یک بار بیا تا نکنی مأیوسم
آدینه دیگری به تکرار گذشت
من ماندم و رؤیای پر از کابوسم
تو ساحل سبز آبی آرامی
من قایق گمگشته اقیانوسم
دیباچه عشق و معنی شور تویی
من واژه گنگ و پوچ این قاموسم
این هفته بیا وگرنه تا جمعه بعد
در پیچ و هم غربت خود میپوسم
دستان مرا بگیر، ای دست تو سبز
از روی ادب پای تو را میبوسم
عبد الرضا کوهمال
باز عصر جمعه شد، گاه وعده ظهور
چشمهای منتظر، جادههای بی عبور
باز در سکوت محض، آه میکشم تو را
بغضهای کهنه را، باز میکنم مرور
آه پشت این غروب شب نشسته در کمین
رجعتی دوباره کن، ای طلایه دار نور
کی به یمن مقدمت میرسد بهار عشق
فصل سبز عاطفه، فصل شادی و سرور
با تو رفت از این دیار، هر چه نام عشق داشت
باز با نگاه تو عشق میکند ظهور
میوزد نسیم عشق، از دیار آفتاب
میرسد سوار سبز، از کرانههای دور
عبد الرضا کوهمال
تو از فراز زمین از غبار میآیی
از انتهای شب انتظار میآیی
سوار ابر به سمت عروج میتازی
به دست بیرقی از ذوالفقار میآیی
تو از قبیله نوری تو از قبیله طور
تو با عشیره آیینه دار میآیی
تو از تبار غدیری و از نژاد فدک
چرا به ساحل دل سوگوار میآیی
پر است خلوتم از عطر ناب شب بوها
فدای آمدنت! … با بهار میآیی؟
حامد حجتی
تمام چشم مرا آفتاب پر کرده است
نگاه آیینه را بوی آب پر کرده است
شب است و دیده من داغدار خورشید است
اگر چه جای تو را ماهتاب پر کرده است
بریز باده که از انتظار لبریزم
هوای شعر دلم را شراب پر کرده است
قسم به خون که در این روزگار نایاب است
تمام فاصلهها را سراب پر کرده است
شمیم شهپر مردی سواره میآید
و انتظار مرا اضطراب پر کرده است
حامد حجتی
از پس پنجره آویختهام چشمم را
باز هم از مژه خون ریختهام چشمم را
تا تو باز آیی از این غیبت طولانی خویش
همره اشک جگر بیختهام چشمم را
از دم صبح ازل تا به سر شام ابد
گرد از گرده بر انگیختهام چشمم را
تا که لایق به ملاقات تو باشد روزی
به تماشای تو فرهیختهام چشمم را
همچنان نیز به قصد دل خصمت حتی
تیغها از مژه آهیختهام چشمم را
امیر علی مصدق
همین است ابتدای سبز اوقاتی که میگویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که میگویند
اشارات زلالی از طلوع تازه نرگس
پیاپی میوزد از سمت میقاتی که میگویند
زمین در جستجو هر چند بی تابانه میچرخد
ولی پیداست دیگر آن علاماتی که میگویند!
جهان ای بار دیگر ایستاده با تمام خویش
کنار خیمه سبز ملاقاتی که میگویند
کنار جمعه موعود، گلهای ظهور او
یکایک میدمد طبق روایاتی که میگویند
کنون از انتهای دشتهای شرق میآید
صدای آخرین بند مناجاتی که میگویند
و خاک، این خاک شاعر، آسمانی میشود کم کم
در استقبال آن عاشقترین ذاتی که میگویند
و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد
سرانجام عجیب اتفاقاتی که میگویند
زکریا اخلاقی
این جمعه هم گذشت و تو امّا نیامدی
پایان سبز قصه دنیا نیامدی
مانده ست دل اسیر هزاران سؤال تلخ
ای پاسخ هر آنچه معما نیامدی
کز کردهاند پنجرهها در غبار خویش
ای آفتاب روشن فردا نیامدی
افسرده دل به دامن تفتیده کویر
ای روح آسمانی دریا نیامدی
ای حس پاک گمشده روح روزگار
زیباترین بهانه دنیا نیامدی
ای از تبار آیینهها، ای حضور سبز
ای آخرین ذخیره طاها نیامدی
این جمعه هم گذشت و غزل ناتمام ماند
این است قسمت دل من، تا نیامدی
حسن یعقوبی
تو آفریده شدی تا بهار زنده بماند
کمی امید در این انتظار زنده بماند
تو آمدی که در این عرصه شکستن عشق
ثبات قامت یک افتخار زنده بماند
فدای لحن کلامت همیشه شاعر من
بخوان که شعر در این گیر و دار زنده بماند
یکی مثال تو منصور عشق لازم داشت
که نبض حادثه در دست دار زنده بماند
در این زمانه سنگی تو یادمان دادی
که میشود که کسی شیشه وار زنده بماند
یکی مثال تو منصور عشق لازم داشت
که نبض حادثه در دست دار زنده بماند
بیا ببار به میدان یکه تازیها
تویی که دوست نداری غبار زنده بماند
کجاست بستر دریای بی نهایت تو
امید هست که این جویبار زنده بماند؟
«فدای پیرهن چاک ماهرویانت»
دلم اگر پس از این کارزار زنده بماند
صالح سجادی
تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد
دوباره برف و یخ کوچه آب خواهد شد
شکوفهها به چمن دسته دسته خواهد رست
زمین پر از گل و عطر گلاب خواهد شد
بزن تو پرده به سویی وگرنهای همه خوب
در انتظار تو دلها کباب خواهد شد
دلا دعای فرج را بخوان که میدانم
دعای زنده دلان مستجاب خواهد شد
زلال سبز نگاهت عنایت ار بکند
سؤال تشنگیام راجواب خواهد شد
گل محمدی ار بشکفد به طرف چمن
دهان دوباره پر از شعر ناب خواهد شد
من این فراز شما را دوباره میگویم
تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد
امیر علی مصدق
تقویمها درست نوشتند میرسی
یک روز در اواخر اسفند میرسی
وقتی که دسته دسته کبوتر به اذن عشق
از آسمان فرود بیایند میرسی
از نسل ارتفاعی و از پشت آسمان
بی هیچ واسطه به خداوند میرسی
با یک سکوت سرد تو را داد میزنم
پس کی به داد مردم دربند میرسی
تا یازده ستاره برایت شمردهام
با این حساب با عدد چند میرسی؟!
از پشت روزهای مه آلوده زمین
میبینمت که با گل لبخند میرسی
فاطمه آقا براری
فروغ بخش شب انتظار آمدنی است
رفیق آمدنی، غمگسار آمدنی است
به خاک کوچه دیدار، آب میپاشند
بخوان ترانه، بزن تار، یار آمدنی است
ببین چگونه قناری ز شوق میلرزد
مترس از شب یلدا، بهار آمدنی است
صدای شیهه رخش ظهور میآید
خبر دهید به یاران، سوار آمدنی است
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند
یگانه فاتح این کوهسار آمدنی است
مرتضی امیری اسفندقه
آن که میساید به پای عزّتش سر، آفتاب
میزند هر بامدادش بوسه بر در، آفتاب
ماهش از روی تمنّا حقله بر در میزند
بهر دیدارش بر آرد از افق سر، آفتاب
عالمی را گاه میلادش چراغانی ببین
آسمان را بسته اندر طاق زیور، آفتاب
ای ولیّ کردگار ای حجّت ثانی عشر
ای ز رخسار دل آرایت منوّر، آفتاب
بنگرد روزی مگر خورشید، سیمای تو را
هر سحر آرد سری بیرون ز خاور، آفتاب
ذرّهای مهر تو در دل داشت وان را گر نداشت
منزلت بودش ز قدر ذرّه کمتر، آفتاب
«واصل» دربار خود را سایه از سر وا مگیر
ای ز چهر عالم آرایت منوّر، آفتاب
محمّد آزادگان «واصل»
نشستهام به گذرگاه ناگهانی سرخ
در انتظار خطر، زیر آسمانی سرخ
نشستهام که بچینم عبور توفان را
ز جادههای اساطیری زمانی سرخ
بر آن سرم که بخوانم نمازی از آتش
اگر که شعله بگوید، شبی اذانی سرخ
تمام هستی من، دفتری غزل آتش
و سهم من ز تمام جهان، زبانی سرخ
خدا کند دل من در صف خطر باشی
شبی که واقعه میگیرد، امتحانی سرخ
در انتهای حماسی ترین شب تاریخ
ظهور میکند آن مرد آسمانی، سرخ
به قاف خوف و خطر، تا ظهور آن موعود
خدا کند دل من، منتظر بمانی سرخ
رضا اسماعیلی
ای نسیم سرخوشی که از کرانهها عبور میکنی
ای چکاوکی که کوچ تا به جلگههای دور میکنی
ای شهاب روشنی که از دیار آفتاب میرسی
وین فضای قیر گونه را پر از طنین نور میکنی
آی ابر غم گرفته مهاجری که خاک تیره را
آشنای تند بارش شبانه بلور میکنی
ای ترنمی که پا بپای رودها و آبشارها
خلوت سواحل خموش را فضای شور میکنی
آی راهیان! گر از دیار یار ما عبور میکنید
پرسشی کنید از او که: ای بهار، کی ظهور میکنی؟
محمّد رضا ترکی
سخت است با خیال تو در خواب زیستن
چونان کویر با عطش آب زیستن
بر چهره گرد زردِ فراموشی زمان
تصویر وار در قفس قاب زیستن
چون جغد با شقاوت ویرانه ساختن
خفاش وار همدم شبتاب زیستن
دور از نگاه روشن آیینه تاب تو
همواره در اسارت مرداب زیستن
ای آفتاب صبح تماشایی بهار
تا چند بی تو در دل مرداب زیستن؟
برخیز و مهر چهره بر افروز و شب بسوز
سخت است با خیال تو در خواب زیستن
ضیاء الدین ترابی
عاشق حق، شیعه آل علیعلیه السلام
منتظر صبح ظهور ولی
تیغ مهیاست، سری بایدت
چشم حقیقت نگری بایدت
دیدن آن ماه نهان ساده نیست
هر خزفی شیشه آن باده نیست
عاقبت از پرده برون میشود
تیغش آغشته به خون میشود
نامردان را ز جمل تا احد
میگذراند ز دم تیغ خود
ضربه اول که فرود آورد
هفت فلک سر به سجود آورد
چاه کدام است و مه من کدام؟
نام خوش پادشه من کدام؟
نام خوشش، نام خوش احمد است
نام، همان نام که میباید است
نادر بختیاری
پشت حصار حوصله میتازد در منتهای دور سوار آنجا
خورشیدهای تافته را ماند، ذرات تابناک غبار آنجا
دشتی ست زرد سوخته عریان، در حیطه تهاجم پاییزی
مردیست سبز پوش که میآید با جنگلی ز باغ و بهار آنجا
فصل حضور ناب طراوت را، چشمان خیس عاطفه در راه است
ابریست، حجم سینه پر از باران، در ذهن برکههای نزار آنجا
تشویش بی توقف انسان را، آرامش خجسته محتوم است
مفهوم بی تکلف امنیت، معنای ریشه دار قرار آنجا
تیغی ست لب برهنه و خورشیدی، پیدا در آن نهایت نورانی
عزم صریح کشتن شب دارد از سنگر بلند گدار آنجا
تن دادگان به موج سیاهی را، امید باز دیدن ساحل هاست
با انعکاس نور نماید ره، انگشت پیر قافله دار آنجا
از لطف آن کرامت دریایی، در وسعت وسیع ملالستان
دریا شود کویر عطش نوشان، گل میدهد ز ریشه خار آنجا
در چار چوب حوصله تنگم، تاب مرور قصه دوری نیست
در انتظار رؤیت خورشیدم، با دیدگان لحظه شمار آنجا
شیرین علی گل مرادی
سحر میآید و با خود میآرد کوکب ما را
و بر میدارد از ریشه ستونهای شب ما را
به چشم انداز این معبد، خدا یک روز میآید
و روحی تازه خواهد داد، «یارب، یارب» ما را
کسی میآید از صبح و یقین دارم که میسوزد
به برق یک نگاه خود هزار و یک شب ما را
کسی از نسل عیاران، به نام نامی انسان
به لحن نور میخواند کتاب مذهب ما را
هزاران خوان دیگر هم اگر مانده ست، باکی نیست
که سحر عشق میراند سوار و مرکب ما را
خداوندا! عنایت کن کلید آسمانها را
که بیش از این نمیآرد زمین تاب تب ما را
جلیل صفر بیگی
بی تو در مرداب پوسیده ست این دل دریاییام انگار
میشود آیا جنون نوشید از لب شمشیر، دیگر بار؟
مثل یک زندانی خسته، در غروبی ساکت و دلگیر
پنجههای خونی خود را میکشم بر صورت دیوار
در نیام و قحط مردم - آقا - تیغ هامان زنگ خواهد خورد
بی تو میپوسد در حیرت، در غریبی، چوبههای دار
فصلها بی تو همه پاییز، ماهها بی تو حرام و تلخ
آهای آدینه جوش، ای عشق! خستهایم از این همه تکرار
جان فدای غربتت مولا! کشت رنج غیبتت ما را
ما پریم از انتظار و زخم، روی چشم ما قدم بگذار!
سید عبد الحمید ضیایی
شبی که یاد تو از خاطرم عبور کند
قسم به عشق دلم خواهش حضور کند
کنار پنجره تنها نشستهام که مگر
ز کوچه مرکب فرخندهات عبور کند
دل خزان زده من همیشه میخواهد
که فصل سبز تو را بارها مرور کند
به حلقه حلقه اشکم دخیل میبندم
که درد غیر تو را از تنم بدور کند
به میهمانی چشمم قدم گذار که چشم
نثار مقدم تو آیههای نور کند
شبی که برق نگاهت فتد به خانه چشم
دل شکسته ما را پر از سرور کند
کنار پنجره انتظار، منتظران
نشستهاند که آن آشنا ظهور کند
اسماعیل سکاک
در آسمان یاد تو، دلها کبوترند
بی وقفه، هر تپش، به هوای تو میپرند
ای جاری ندیدنی، ای عطر سبز باغ
گلها هم از تو خاطرههایی معطرند
ای بارش همیشگی ای ابر بی زوال
از التفات توست اگر ابرها ترند
صبحی که سر بر آوری از مشرق ظهور
این ابرهای خشک، به دست تو پرپرند
شب را به یک اشاره خود تار و مار کن
ای آنکه چشمهای تو خورشید گسترند
حسین عبدی
خوشا که چشمان تو را سفر کردن
ز مشرق چشمت، شبی گذر کردن
گذشتن از سمت زلال چشمانت
کنار چشم تو، شبی سحر کردن
ز کهکشان تو ستاره نوشیدن
سرود مهرت را دوباره سر کردن
در آسمان تو، خوشا رها بودن
در ارتفاع تو، خوشا خطر کردن
خوشا غریبانه، تو را ثنا گفتن
خوشا نجیبانه، تو را نظر کردن
خوشا خبر دادن ز حضرت چشمت
حدیث غیبت را خلاصهتر کردن
تو تا برون آیی ز پرده غیبت
ظهور چشمت را ترانه سر کردن
بیا بپیمایم فراز چشمت را
خوشا که چشمان تو را سفر کردن
رضا اسماعیلی
آواز سبز لهجه باران فریب بود
در شهر عشق واژه «شبنم» غریب بود
تا انتهای شرقی هفت آسمان عشق
تا مرزهای پوچ و خیالی صلیب بود
آری صلیب بود و هزاران مسیح عشق
یاد آور هبوط، هبوطی عجیب بود
در گرگ و میش حادثهها زخم خوردهایم
باید به فکر آیه «امن یجیب» بود
در ازدحام مسلخ و کابوسهای مرگ
باید در انتظار کسی بی شکیب بود
حسین عبدی
قلب تو چون آسمانها، تصویر معکوس دریاست
چشم تو تا بیکرانها، همرنگ فانوس دریاست
ساحل به ساحل گذشتم بر موج باور نشستم
حقا که این زورق صبر، هر دم به پابوس دریاست
عشق تو شور آفرین است آشوب مرداب دلهاست
دستی تکان ده که با تو امواج مأنوس دریاست
پلک نگاه صبورم پرپر زنان مانده بر راه
میسوخت تا خیره خیره چشم که ققنوس دریاست
با جا شوان راز گفتی بر عرشههای تلاقی
راز سکوت حضورت، تقوای ناموس دریاست
در فصل فصل خیالم، آبی ترین انتظاری
ای آنکه نام تو در دل تفسیر قاموس دریاست
فردا بیا و برویان، یک آسمان داغ ما را
تا دشت گل گل شکفته چون چتر طاووس دریاست
مجتبی طهمورثی
آه میکشم تو را، با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا، ای کرامت بهار
در رهت به انتظار، صف به صف نشسته اند
کاروانی از شهید، کاروانی از بهار
ای بهار مهربان، در مسیر کاروان
گل بپاش و گل بپاش، گل بکار و گل بکار
بر سرم نمیکشی دست مهر اگر، مکش
تشنه محبتند، لالههای داغدار
دسته دسته گم شدند، سهرههای بی نشان
تشنه تشنه سوختند، نخلهای روزه دار
میرسد بهار و من بی شکوفهام هنوز
آفتاب من بتاب، مهربان من بیار!
علی رضا قزوه
پلک این پنجره خسته اگر باز شود
آسمان با دلی بی حوصله دمساز شود
کیست در کوچه دلواپسیام جز غم تو
تا دلی با من غربت زده همراز شود
روزهایم همه تکراری و سردند و غریب
کاش میشد شب چشمان تو آغاز شود
بی تو ای همدم آبیتر از آهنگ طلوع
بشکند بالم اگر تشنه پرواز شود
داغ تلخی است به پیشانی خورشید اگر
آسمان با شب دلمرده هم آواز شود
ای تو خورشید بپا خیز که با چشمانت
قفل صد صبح دلانگیز خدا باز شود
جلیل آهنگر نژاد
به اقتفای غزل «عقیق صبر» از مقام معظم رهبری
شگفت نی ندمد مهر خاوران بی تو
سپیده دم ز گریبان آسمان بی تو
زمین ز سردی دی چون دل من افسرده است
چو گوی یخ زده در بستر زمان بی تو
ترانه گل نکند در نگار خانه عشق
پرنده پر نزند سوی آشیان بی تو
به سوی ساحل امید ره نخواهد برد
عنان کشتی ازین موج بیکران، بی تو
پریده رنگ گل از زخم تازیانه باد
گرفته نقش خزان باغ ارغوان بی تو
درین کویر که در اوج آتش است و عطش
اسیر دام سراب است کاروان بی تو
به گلبن سحر از غم نوای سر مستی
شکسته در گلوی مرغ نغمه خوان بی تو
بیا که سوسن آزاد در سرای بهار
حدیث عشق نگوید به ده زبان بی تو
سراز کرانه غیبت بر آر و چشم مرا
ببین چو جام شفق گشته خونفشان بی تو
تمام هستی ام از انتظار لبریز است
تهی است از میاشراق جام جان بی تو
مگر که کوکب مهرت دریچه باز کند
دو دیده دوخته دارم بر آسمان بی تو
تهی مباد درین رهگذار سیر و سلوک
ز عطر عاطفه محراب جمکران بی تو
استاد مشفق کاشانی
چه باشم و چه نباشم بهار در راه است
بهار هم نفس ذوالفقار در راه است
نگاه منتظران عاشقانه میخواند
که آفتاب شب انتظار در راه است
به جادههای کسالت، به جادههای تهی
خبر دهید که آن تک سوار در راه است
کسی که با نفس آفتابیاش دارد
سر شکستن شبهای تار، در راه است
کدام جمعه؟ ندانستم ولی پیداست
که آن ودیعه پروردگار در راه است
دلم خوش است میان شکنجه پاییز
چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است
محمود سنجری
گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من
غزل برای تو سر میبرم عزیزترین
اگر شبانه بیایی به میهمانی من
چنین که بوی تنت در رواقها جاری ست
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من
عجب حکایت تلخی ست ناامید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من؟
در این تغزل کوچک سرودمت ای خوب
خدا کند که بخندی به ناتوانی من
به پای بوس تو آیینه دست چین کردم
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من
سعید بیابانکی
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست؟
شنیدهام که میآید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی، آن چنان که میدانی
کسی که نقطه آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی
تویی بهانه آن ابرها که میگریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد
بیا که میرود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی ست توفانی
قیصر امین پور
با یادت ای سپیده چه شبها که داشتیم
در باغت ای امید چه گلها که کاشتیم
عمری در آرزوی تو بودیم و پیر شد
آن طفل انتظار که بر در گذاشتیم
بر دفتر زمانه، به عنوان خاطرات
هر صفحه را به خون شهیدی نگاشتیم
از تیغ حادثات چه سرها که شد به باد
هر جا به یاد قامت تو قد فراشتیم
میآیی ای عزیز سفر کرده، ای دریغ
شایسته نگاه تو چشمی نداشتیم
زادیم با ولای تو، مردیم با غمت
میراث آرزو به جوانان گذاشتیم
حمید سبزواری
از مقابل دلم عبور کن
خاطرات رفته را مرور کن
باز هم بیا سری به ما بزن
خانه را پر از نشاط و شور کن
خوب من بیا و با حضور خود
شهر را دوباره غرق نور کن
از میان کوچههای قلب من
ای فرشته باز هم عبور کن
مثل صاعقه ولی بلند تر
در شب خیال من خطور کن
من که رو سیاه این قبیلهام
تو به خاطر خدا ظهور کن
عبد الرحیم سعیدی راد
صدای سبز تو را میخواهد سکوت زرد زمین ای باران!
کویر شد همه جنگلهایش، خودت بیا و ببین ای باران
نسیم نوحه گر آمد نالید، غم از صدای خوشش میبارید
که در نبود تو باید خواندن، ترانههای حزین ای باران
«به دستهای فقیرم بنگر! ببار و باز شکوفایم کن!»
چه غمگنانه ولی میگوید، درخت با تو چنین ای باران!
سراب مثل دروغی زیبا، از انحنای افق میجوشد
تو صادقانه ولی میباری بر این زمین به یقین ای باران!
به زیر گام تو دیدن دارد، زمان فتح زمین ای باران!
حمید رضا شکار سری
میشود پنجرهها باز اگر برگردی!
و زمین غرقه آواز اگر برگردی!
باغ، باز آمدنت را به همه میگوید
آه، ای سرو سر افراز اگر برگردی!
باز میگردد آخر به زمین سر سبزی
میتپد قلب زمان باز اگر برگردی!
رخت میبندد از این آینه تاریکیها
روشنی میشود آغاز اگر برگردی!
با تو این پنجره ابری من خواهد دید
آسمانی پر پرواز اگر برگردی!
پیش چشمان تو ای آینه رو، اشعارم
باز هم میکند اعجاز اگر برگردی!
مرتضی کردی
گل همیشه بهارم، ببین خزان باقی است
خراش صاعقه بر چهر آسمان باقی است
حدیث سیلی توفان به چهره گل سرخ
هنوز بر دهن یاس و ارغوان باقی است
ز ابر فتنه تگرگی که ریخت بر سر ما
هزار غنچه پرپر به بوستان باقی است
نشان مرگ و بلا بود در کویر سکوت
غریو رعد که در گوش هر کران باقی است
شکست کشتی امن از شقاوت توفان
به روی آب فقط دست بادبان باقی است
هزار سال گذشت و ز تازیانه برق
شیار زخم بر اندام ناروان باقی است
پرندگان بهاری ز باغ کوچیدند
به روی شاخه نشانی ز آشیان باقی است
امید رویش گل را خزان ربود ز باغ
امید رجعت سر سبز باغبان باقی است
گل همیشه بهارم غدیر آمده است
شراب کهنه ما در خم جهان باقی است
خدای گفت که «اکملت دینکم» آنک
نوای گرم نبی در رگ زمان باقی است
قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان
ولایت علی و آل، جاودان باقی است
گل همیشه بهارم بیا که آیه عشق
به نام پاک تو در ذهن مردمان باقی است
سید مصطفی موسوی گرما رودی
آقا نگاهت جای آهوهاست میدانم
دستان پاکت مثل من تنهاست میدانم
آقا! دلت در هیچ ظرفی جا نمیگیرد
جای دل تو وسعت دریاست میدانم
برگشتنت در قلبهای مرده مردم
همرنگ توفانیترین دریاست میدانم
آقا! اگر توبر نمیگردی، دلیل آن
در چشمهای پر گناه ماست میدانم
جای سر انگشتان پر نورت در این ظلمت
مانند رد باد بر شنهاست میدانم
ای کاش برگردی که بعد از این همه دوری!
یکباره حس بودنت زیباست میدانم
کی باز میگردی؟ برایم بودن با تو
زیبا ترین آرامش دنیاست میدانم
تو باز میگردی اگر امروز نه! فردا
از آتشی که در دلم بر پاست میدانم
سپیده شمس
ای وارث غربت پیمبر
میراث تو ذوالفقار حیدر
عطر تو و نرگس جمالت
از هر گل سرخ تازه، بهتر
صد نام تو را نموده تکثیر
یک آیینه از نگاه کوثر
ای از همه عاشقان رویت
مشتاقترین و منتظرتر
پیچیده نسیم ندبه هایت
در پیکر آسمان، سراسر
دلتنگ غروب جمعه هایی
مشتاق حلول بدر دیگر
عمریست غریب و در فراقیم
اما تو ز ما همه فراتر
زود است که تشنه بر نگردد
از ساحلت ای امید آخر
دستی که به دامنت دخیل است
چشمی که هنوز مانده بر در
معصومه نجفی مطیعی
دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی
چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی
سنگهای سرزمین من در انتظار تو
زیر سم اسبها غبار شد نیامدی
چون عصای موریانه خوده دستهای من
زیرا بار درد، تار و مار شد نیامدی
ای بلند تر ز کاش و دورتر ز کاشکی
روزهای رفته بی شمار شد نیامدی
عمر انتظار ما حکایت ظهور تو
قصّه بلند روزگار شد نیامدی
عبد الجبار کاکایی
باز آ، دلم ز گردش دوران شکسته است
چون کشتی از تهاجم توفان شکسته است
آیینه خیال نهادم به پیش رو
دیدم که قلبم از غم هجران شکسته است
عمری در آتشیم و تو را ناله میکنیم
فریادمان به کوی و خیابان شکسته است
دیگر نوای ما ننوازد نی فراق
این ناله در گلوی نیستان شکسته است
ما تیغ غیرتیم ولی در نیام غم
زنگار بی تحرّک دوران شکسته است
پرچم فراز مهر خراسان بر آمده
بی تو قرار مهر خراسان شکسته است
ما را خیال روی تو بی تاب میکند
عقد بلور اشک به دامان شکسته است
درمان حسرت دل ما دیدن تو بود
باز آ که بی تو شیشه درمان شکسته است
در رهگذار عشق گدایان حضرتیم
در این مسیر کلک «پریشان» شکسته است
محمّد حجتی «پریشان»
دو چشمم، مرمرین از بارش غم بود، باور کن
و پشتم از غم هجران تو خم بود، باور کن
میان بیت بیت شعر من، بغضی نهان میشد
وجودم غرق در دریای ماتم بود، باور کن
کجایی، ای حضور مبهم زیبای فرداها
که تفسیر نگاهم واژه غم بود، باور کن
میان موجهای التماس و غربت و هجران
دو دستم عاشق دامان خاتم بود، باور کن
بیا دیگر که سهراب وجودم زخمی زخمیست
که بی تو نوشدارو جرعهای سم بود، باور کن
هزاران جمعه بی تو تا خدا رفتم ولی افسوس
که در راهم صفای همسفر کم بود، باور کن
محبوبه عباسی
من روز و شب ظهور تو را، آه میکشم
در آسمان عبور تو را، آه میکشم
میپرسمت ز روز و بیابان و کوه و دشت
من پاسخ ظهور تو را، آه میکشم
پیداتری از آن که ببینم تو را به چشم
در محضرت، حضور تو را، آه میکشم
میخوانمت به نام و نمیدانمت هنوز
من فرصت مرور تو را، آه میکشم
گاهی غم فراق تو را، گریه میکنم
گاهی وصال دور تو را، آه میکشم
وقتی نمیرسم به خیال وصال تو
من هم دل صبور تو را، آه میکشم
از این فصول پر ز حقارت دلم گرفت
من فصل پر غرور تو را، آه میکشم
موعود عشق! مهر جهانتاب آخرین
بر من بتاب، نور تو را، آه میکشم
رضا اسماعیلی
پری رخی که خداوندِ زلفِ پر شکن است
بلای کشور و آشوب شهر و ماه من است
بزیر هر خم جعدش هزار چین و شکن
ولی هزار دل و جان اسیر هر شکن است
فراز سروش از ماه و مشتری ثمری است
به گرد ماهش از مشک و غالیه رسن است
نه همچو رنگ رخ او شقیق در بستان
نه همچو لعل لب او عقیق در یمن است
فروغ دیده حُسن است و شاه خوبان است
چراغ مجلس انس است و شاه انجمن است
نسیم از بر او بوی گل فراز آرد
که خرمن گلش اندر میان پیرهن است
به چین طرّه او نافه ختا نشگفت
به چشم جادوی او بین که آهوی ختن است
اگر چه نرگس جادوی او نه هاروت است
ولی به هاروت، آموزگار مکر و فن است
و گر چه لعل سخن گوی او نه یاقوت است
ولی به یاقوت افسوس خوار و خنده زن است
چنان که شمس رخش تافته ز مغرب زلف
علامتی ز ظهور ولیّ ذوالمنن است
بزرگ آیت یزدان ولیّ و حجة عصر
که مرزبان زمین است و خسرو زمن است
امام قائم، شاهی که میتوان گفتن
چو ذات بیچون قائم به ذات خویشتن است
به قلبش اندر اسرار غیب منکشف است
به جانش اندر، انوار قدس مقترن است
هوای او به سر خلق بهتر از خرد است
ثنای او به لب طفل خوشتر از لبن است
نهال روضه خلدش حکایتی است ز لب
زلال چشمه خضرش حدیثی از دهن است
حیات نیست جهان را مگر به هستی او
که اوست جان گرامیّ و این جهان بدن است
غیاب اوست به عالم، همیشه عین ظهور
چنان که نور به چشم اندر است و جان به تن است
به راه او، شهد اللَّه، شهادت از دل و جان
امید پیر و جوان آرزوی مرد و زن است
فلک به سنّت عبد ولادتش به نشاط
طراز داده ز انجم هزار انجمن است
هلا! به سنّت این عید، رامش دل جوی
که افضل الاعمال است و احسن السنن است
دو بزم عیش خدایی پی ولادت او
به عرش اعظم و در آستان بوالحسن است
سلیل موسی کاظم که عیسی، مریم
به حب او دل و جانش به چرخ مفتتن است
به کاخ رفعت او مهر خاوری است سراج
به شمع طلعت او طشت آسمان لگن است
رموز سرّ اله و کنوز علم خدای
به قلب او چو گهر در خزانه مختزن است
محمّد کاظم صبوری «ملک الشعرا»
نوشین لبت که زنده کند جان را
بخشد حیات، چشمه حیوان را
چشمت به غمزه بنده کند دل را
لعلت به خنده زنده کند جان را
از حسرت عقیق شکر خایت
خون دل است لعل بدخشان را
وز غیرت دو رشته دندانت
دل آب گشته لؤلؤی غلطان را
ابری است خط تو که بر ان عارض
پوشیده چهر مهر درخشان را
یا للعجب که دیده چنین ابری
کز چشم من ببارد باران را
دودی است زلف تو که بر آن رخسار
گشته حجاب، آتش سوزان را
جز روی تو فراز قد موزون
گردیده بار، سرو گلستان را
جز زلف حلقه حلقه تو بر رخ
کس دیده در بَرِ مه، خفتان را
گر خط تو سلاله ریحان است
برخی شوم سُلاله ریحان را
ور لعل تو نتیجه مرجان است
قربان شوم نتیجه مرجان را
افتد ز چشم، لؤلؤ مرجانم
هرگه که بینم آن لب و دندان را
نبود به غیر چین سر زلفت
آشوب و فتنه دولت خاقان را
آشفتگی به جمع نمیخواهی؟
بگشا گره دو زلف پریشان را
خواهی که چشم فتنه فرو بندی
لختی ببند نرگس فتّان را
جانا تو در بهشت چریدستی
همسایه حور بوده و غلمان را
وینک تو را خدای به من داده است
پاداش مدح حجّة یزدان را
آن مظهر خدای که از صورت
داده ظهور، معنی سبحان را
و آن واجب الوجود که در معنی
تشریف داده صورت امکان را
آن علت العلل که طفیل او
ایزد نموده خلقت کیهان را
قائم امام عصر که میلادش
ستوار کرده پایه ایمان را
نور فروغ دیده احمد را
چشم و چراغ دوده عدنان را
آن نامهای که در خور نام اوست
والشّمس کرد باید عنوان را
وآن دفتری که لایق مدح اوست
قرآن سرود باید، مر آن را
غیر از مدیح او نبود دیگر
گر خوانی آیت آیت، قرآن را
با بغض او فرشته گر باشد
گوشو پذیره کیفر عصیان را
شیطان اگر ولایت او دارد
در ده نوید رحمت، شیطان را
از او بود مدار همه عالم
از اصل، خرّمی بود اغصان را
از او بود مدار همه گیتی
از چشمه، جوی دارد جریان را
امروز از ولایت او ایزد
رونق فزود عالم امکان را
محمّد کاظم صبوری (ملک الشعرا)
تا در چمن این سرو فرازنده چمانست
چیزی که به دل نگذرد، اندوه خزانست
چشمش نشد از دولت دیدار تو محروم
پیداست که آیینه ز صاحب نظرانست
بی ناوک بیدار تو آسایش دل نیست
تیر تو مگر در تن عاشق رگ جانست
فریاد که از رشک بلب ناله شکستند
در قافله عشق، جرس بسته زبانست
دیرینه شد و تازه بود رشحه کلکم
چندان که کهن سال شود، باده جوانست
امروز مسلّم به نی خامه من شد
این بیشه که میدان هژیران جهانست
دوشم به نوای سحر مرغ شب آهنگ
بر گوش زد این نغمه که آسایش جانست
کز غازه عذار گل و گلزار بیارا
تا ابر بهار قلمت ژاله فشانست
لب را به ثنا گسترئی شاه نوابخش
کین مائده از غیب ترا دست و دهانست
سلطان جهان رهبر دین هادی مهدی
کز جان برهش چشم جهانی نگران است
ای پرده نشین دل و جان در ره شوقت
این مطلع فرخنده مرا ورد زبانست
تا دیده ز دل نیم قدم ره به میانست
از پرده بر آن چشم جهانی نگرانست
محروم مهل دیده امّید جهان را
ای آنکه حریمت دل روشن گهرانست
بی روی تو در دیده بود خار نگاهم
بی وصل تو جان بر تن من بار گرانست
از چاشنی عهد تو ترسم که نماند
اندک رگ تلخی که در ابروی بتانست
از همّت مردانهات آبستن فطریست
گر حامل بحر است و گر مادر کانست
افسر بسر دولت بد خواه تو تیغست
اختر به دل تیره خصم تو سنانست
کودک به رحم فضل ترا شاهد عدلست
مادر به شکم خصم ترا مرثیه خوانست
گشت از اثر عدل تو کار دو جهان راست
گر پیچ و خمی هست به زلفین بتانست
دست قدر، امروز بر آن قبضه تیغست
پشت ظفر، امروز بر آن پشت کمانست
برقست عنان تو و کوهست رکابت
آن بس سبک افتاده و این بسکه گرانست
کو تا که از این کهنه دمن گرد بر آرد
فرخنده سمند تو که چون پیل دمانست
آن آینه اندام که در جلوه گریها
خاک قدمش سرمه صاحب نظرانست
آن ابر خروشنده که در قطره زدنها
طوفان روش و باد تک و برق عنانست
آهو کفل و شیر دل و دشت نورد است
خارا شکن و کوه تن و پیل توانست
هامون بغل و لاله رخ و صبح جبین است
سندان سُم و مشکین دم و باریک میانست
تردست و شفق ساعد و طاووس خرامست
چابک قدم و خشک پی و آینه رانست
در جلوه گری داغ کش شیوه لیلی است
در گرم روی، فکرت عالی خردانست
یارب که شود روشنی دیده «حزین» را
عهد تو که آسایش کونین در آنست
بلبل نکشد پا ز سراغ گل و گلشن
آه از سر کوی تو که بی نام و نشانست
مستانه اگر نکته سرایم عجبی نیست
کی ساغر عشق تو کم از رطل گرانست
گلزار نگردد تهی از ناله بلبل
پیوسته ثنای تو مرا ورد زبانست
پیمانه مستانه تو بی باده مبادا
تا غنچه درین باغ ز خونابه کشانست
حزین لاهیجی
در صبح عارض از خط مشکین نقاب کش
این سرمه را به چشمتر آفتاب کش
از عشوه خون رستم طاقت بخاک ریز
خنجر ز ترک غمزه بر افراسیاب کش
عالم الف کشیده شمشیر ناز تست
تیغ کرشمه بر همه چون آفتاب کش
زاهد؟ نماز بی ره تقوی درست نیست
سجاده ورع بشط باده آب کش
تا چند بار غم، دوسه رطل گران بگیر
تا کی حدیث جم، دو سه جام شراب کش
در قید خویشتن نتوان زیستن دمی
دست از خودی بشو، نفسی چون حباب کش
زان بیشتر که زخم اجل کارگر شود
مطرب بیا و زخمه به تار رباب کش
زان بیشتر که چهره ز اشک ارغوان کنم
ساقی مرا برخ دوسه جام شراب کش
غرق عرق چنین رخ ناز آفرین چراست
جانا ترا که گفت که از گل گلاب کش
ای چرخ دست فتنه بلند است، خویش را
زیر لوای خسرو عالیجناب کش
مهدی بگو و از شرف نام نامیش
طغرای فخر بر ورق آفتاب کش
صهبای ذکر دوست خرد سوز شد «حزین»
آتش شو، از جگر نفس شعله تاب کش
دلدار در دلست گر از دیده غائب است
عرض نیاز را به بساط خطاب کش
ای مهر جانفروز ترا از حجاب ابر
عالم گرفت تیرگی، از رخ نقاب کش
گرد کرشمه از کف نعلین خویش ریز
این توتیا به چشم سفید رکاب کش
بی پرده حسن شاهد شرع آشکار کن
یک ره نقاب از رخ ام الکتاب کش
طرح عمارتی بجهان خراب ریز
دست زمانه از ستم بیحساب کش
هنگام داوریست کنون زال دهر را
گیسو کشان به محکمه احتساب کش
با ما به کین بر آمده عمریست روزگار
این انتقام از فلک کج حساب کش
هم تیغ قهر بر سر خصم عنود زن
هم پیکر عدو بخم پیچ و تاب کش
گرد از سم سمند برانگیز و ز شرف
در دیده سپهر معلی جناب کش
هم تیغ کین بگیر ز بهرام جنگ جو
هم از کنار زهره چنگی رباب کش
بتخانه در مدینه اسلام کی رواست
لات و هبل بر آر و بدار عقاب کش
گرد خجالت از رخ ما عاصیان بشوی
خط بر صحیفه عمل ناصواب کش
مولانا حزین لاهیجی
جهان ز بهجتِ امروز باغ رضوان شد
فضای گیتی از خرّمی گلستان شد
کدام غنچه نورس به فرّخی بشکفت
که باز گلشن هستی ز وجد خندان شد
گرفت جمله آفاق جلوه اشراق
مگر ز جیب، عیان دست پور عمران شد
جمال اشرقت الارض از زمین پیداست
مگر ز غیب، عیان نور پاک یزدان شد
هماره پر تو افلاک تافتی بر خاک
زمین تیره از این رو رهین احسان شد
شگفت آن که مهی از زمین درخشان گشت
که از طلوعش در عرش نور باران شد
کدام عیسی، دلهای خسته را بنواخت؟
که از شهودش هر درد جفت درمان شد
خدای گفت که قرآن شفای اهل حق است
که بود این که به معنی شریک قرآن شد
سخن به تعمیه تا چند گویمت روشن
ظهور شمس حقیقت به ماه شعبان شد
جمال حضرت قائم ز بزمگاه وجوب
گرفت پرده و تابان به صُقع امکان شد
هنوز «مهدی» زیب قماط و مهدی بود
که بر فلک زد و تا جلوه گاه سبحان شد
هنوز ساعد قدسش تمیمه میطلبد
که تاج عزّت بر سر نهاده و سلطان شد
هنوز در نظر خلق خُرد میآمد
که پیر عقل برش کودک سبق خوان شد
امام عصر ولی خدا کفیل هدی
که ظلّ هستی از خلقت دو کیهان شد
وجود پاکش کاندر کمال بیهمتاست
یگانه بار خدا را دلیل و برهان شد
خضر به خاک درش چون که سود روی نیاز
به رهنمویی او سوی آب حیوان شد
چو اسم پاکش در خاتم سلیمان بود
گرفت اهر منی خاتم و سلیمان شد
هر آن که پیرو او، رهسپار جنّت گشت
هر آن که دشمن او، سرنگون به نیران شد
مرا ز حکمت بیچون بسی شگفت آید
که روز اوّل وصل، ابتدای هجران شد
نداشت دیده مردم چو تاب دیدن او
چو آفتابی در زیر ابر پنهان شد
ز چشم مردم پنهان ولی به معنی فاش
که ما سوی همه یک جسم و شخص وی جان شد
اگر که روح به صورت ز تن بود غائب
درست بین که ز اطراف تن نمایان شد
خوشا دمی که ببینیم صبح طلعت او
فتاده پرده و شام فراق پایان شد
نشست بر زبر اسب پیلتن شاهی
بدان صفت که به عرش استوای رحمن شد
گرفت تیغ درخشان برای خونریزی
همه بسیط زمین غیرت بدخشان شد
درخت عدل جهان را بزیر سایه فکند
فکنده ریشه ظلم و فساد و طغیان شد
ز فیض مهرش بنیان دین عمارت یافت
به دست قهرش بنیان کفر ویران شد
من و رسیدن کنه مدیح او هیهات
که در مناقب او عقل مات حیران شد
شیخ الرئیس ابوالحسن میرزا «حیرت»
ماییم و داغ عشق تو و آرمان زخم
دلگرم ماندهایم از آتشفشان زخم
پوشیدهایم جامه گلرنگ درد را
نوشیدهایم جامی از آن شوکران زخم
خواندیم شروههای جنون را به نام تو
رفتیم پا به پای تو تا بی کران زخم
چشم نجیب و روشن تو آبروی عشق
دست بلند عاطفهات سایه بان زخم
فریادت انعکاس صدای محمّد است
آواز آسمانی تو، ترجمان زخم
اندوه بیکران تو را بارها نسیم
در گوش باغ گفت ولی با دهان زخم
بشکوه و سرفراز نمیایستاد عشق
دستت نمیگرفت اگر بازوان زخم
آن روزها چقدر تو را میشناختم
در متن خون و خنجر و ایمان، زمان زخم
بر این هوای بسته رخوت مرور کن
پرواز را هر آینه از آسمان زخم
فردا چگونه از پل آتش کند عبور
امروز هر که نگذرد از هفت خوان زخم
در ازدحام عافیت، آوازها، عزیز
ماییم شاعران جنون، شاعران زخم
دشمن ببین که زخم زبان میزند هنوز
ما را که خواندهایم تو را با زبان زخم
آن جا تمام آینهها را شکسته اند
دلسنگهای شب زده در آستان زخم
سبز است نبض باور ما تا طلوع صبح
جاریست خون گرم تو تا در رگان زخم
تا فتح باغ نور به نام تو میرویم
همراه با سلیل تو با کاروان زخم
ای وسعت غریب بخوان با گلوی گل
با ما دوباره جرعهای از داستان زخم
در امتداد غربت زهرا گریستی
در التهاب آتش و خون تازیانه، زخم
این های های گریه و این شعلههای آه
تفسیر داغ توست که هست ارمغان زخم
ما را ببر به خلوت رؤیایی حضور
ماییم از تبار تو، از دودمان زخم
یارب مباد بر تن ما روز واپسین
چون پیکر شهید نباشد نشان زخم
نعمت اللَّه شمسی پور
ماه من پرده ز رخساره چو برگیرد
مهر از شرم، ره کوه و کمر گیرد
گل اگر بیند آن طلعت زیبا را
رخ ز آزرم به خوناب جگر گیرد
اگر آن شمع هُدی چهره بر افروزد
شب ظلمانی سیمای سحر گیرد
اگر آن راحت جان زلف بر افشاند
همه آفاق دم نافهتر گیرد
از رخش تابان، انوار ازل گردد
وز دَمَش گیتی، آئین دگر گیرد
کیمیایی است عجب نفحه انفاسش
که به هر قلب رسد طینت زر گیرد
خار از او خوی گل و لطف سمن یابد
سنگ از او خاصیت لعل و گهر گیرد
درد از حکمت او عین دوا گردد
زهر با رحمت او طبع شکر گیرد
شیر با آهو آید به یک آبشخور
صعوه با باز به یک لانه مقرّ گیرد
آب با آتش، با مهر در آمیزد
برّه با گرگ ره سیر و سفر گیرد
هم بر ابرار، درِ خوف و خطر بندد
هم بر اشرار، رهِ فتنه و شرّ گیرد
ظلم از سَطوَتِ او راه عدم پوید
عدل از دولت او قدر و خطر گیرد
علم از حرمت او عزّ و شرف یابد
شرع از عزّت او شوکت و فر گیرد
کیست این مظهر آیات که گیتی را
قاف تا قاف بتأیید نظر گیرد
حادث و ممکن با امر هُمایونش
آید از پرده برون نقش و صُوَر گیرد
رخصت از خادم ایوانْش قضا یابد
رُتبت از منشی دیوانْش قَدَر گیرد
مالک ملک بقا سِرّ ازل مهدی است
که جهان فیض از آن رشگ قمر گیرد
حجت بالغه و هادی منتطق، اوست
که ازو کَون مکان نظم دگر گیرد
پرتو، افلاک از آن وجه حَسن یابد
جلوه آفاق از آن نور بصر گیرد
ای ولی اللَّه اعظم که نشان تو
اهل هر کیش ز ابنای بشر گیرد
آفتابی تو و ما دلشدگان «ذرّه»
چه شود مهر گر از ذرّه خبر گیرد
ای جهانبان بنگر ملّت ایران را
که به کف زآتش سودای تو سر گیرد
تا به جان حرمت میراث تو دارد پاس
پیش پیکان بلا سینه سپر گیرد
تا بپیماید راه حرمِ وَصلَت
پای از سر کند و دشت خطر گیرد
گر به هر گام دو صد مرگ فراز آید
قطع این مرحله بی بوک و مگر گیرد
راه پوید چو دمان سیلی بنیانکن
تا که با روی ستم زیرو زبر برگیرد
در بر کفر به ذلّت نسپارد تن
از خلیج ار همه خون تا به خزر گیرد
دوستدار تو به باطل ننهد گردن
گر که دشمن، سرش از پیکر، برگیرد
در دل آتش و خون، ره سپرَد چالاک
تا به بر شاهد گلگون ظفر گیرد
حاج محمود شاهرخی «جذبه»
ز پیری شکوهها دارم فراوان
گوارا عیش بادا بر جوانان
چنان افسرده دل پژمرده حالم
که مرغی در قفس افتاده نالان
مرا تیر حوادث کرد بیتاب
چو صیّادی غزال اندر بیابان
نبویم گل نجویم تاب سنبل
نه در سر شوق باغ و مرغزاران
صفای باغ و راغ و آب جاری
بنفشهزار و طرف جویباران
نسیم صبح و صوت عندلیبان
دهان غنچه، لعل گلعذاران
سوادِ زلف و خط و خالِ مشکین
می تلخ لب شیرین زبانان
شراب و شمع و نقل و عیش و مستی
خوش است امّا برای شادکامان
دلی کو سوزد از داغ جُدایی
کجا سودی برد از لالهزاران
همی خواهم که اندر کنج عزلت
بگریم همچو ابر اندر بهاران
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امّیدی رسند امّید واران
جمال اللَّه شود از غیب طالع
پدیدار آید اندر بزم یاران
دمد از قرن قدرت نفخه صور
ببارد ابر رحمت آب باران
اگر اسکندر دوران بیاید
چشند آب حیاتی تشنهکامان
به آواز «انا الحق» مرغ توحید
کند پرواز اندر شاخساران
همی گوید منم آدم منم نوح
خلیل داورم قربان جانان
منم موسی منم عیسی بن مریم
منم پیغمبر آخر زمانان
جهان شد تیره چون شبهای تاریک
خدایا در رسان خورشید تابان
تو ای جام جهان رخساره بنما
که خستند از تعب آیینه داران
جهان ویران ز جور جو فروشان
ز سالوسی این گندم نمایان
تو مرآت نکویی خدایی
خدا را سوی ما رو کن شتابان
ببین ما را اسیر بند کفار
گرفتار شکنج روزگاران
تو موسیوار شمشیر خدایی
بکش وانگه بکُش فرعون و هامان
تو ای عدل خدا کن دادخواهی
ز جا خیز ای پناه بیپناهان
برون کن ز آستین دست خدا را
بکن خونخواهی از خون نیاکان
قدم در کربلا بگذار و بستان
سر پر خون ز دست نیزهداران
تو ای دست خدا از شصت قدرت
بکش تیر از گلوی شیرخواران
خبر داری که از سم ستوران
دگر جسمی نماند از شهسواران
شنیدستی چسان دست خدا را
جدا کردند از تن ساربانان
حاج میرزا محمّد تقی ارباب
صباح عید باز آمد به فیروزی و فال و فر
فرح خیز و طرب بیز و الم ریز و روان پرور
بود کز در درآئی مر مرا ای لعبت سیمین
خرامان و غزل خوان و خَوی افشان طربآور
ز مستوری و مهجوری و رنج دوریت ما را
به کف باد و به سر خاک و به چشم آب و به دل آذر
ندیده چشم گردون هیچگه همچون تو طنّازی
شرر موی و شبهموی و جنانکوی سمنپیکر
خریدار دَلالت دلبرا هستم ولی باشد
دمم سرد و تنم گرم و سرشکم سیم و رویم زر
ز قدّ و خوی و موی و رویت آمد در درونم دل
المآویز و درد انگیز و رنجآمیز و غمپرور
مرا جان آتش است اندر بدن تا بینمت ای گُل
به لبخندان، به رخ تابان، به موی افشان، به کف ساغر
نپندارم که در جنّت به طرز تو بود حوری
مشعشع رو، مسلسلمو، معنبر بوی و نسرینبر
به دوران فراقت، هان نگارا چون من و بختم
بدین سستی، بدین پستی، نزا دستی، دگر مادر
به پاداش نگاهی سوختی دلهای ما، زان رو
خروشانیم و جوشانیم و سوزانیم از این کیفر
بود کز من پذیری جان به مدح داور دوران
شه فرّخ رخ، عادل دل، آن دارای دینپرور
شه دجّالکش، مهدی، که حکمش را و امرش را
فلک بنده، مَلَکْ برده، قضا خادم، قدر چاکر
زهی شاهی که از کاخ جلالت احترامت شد
زُحل دربان و مه تابان و خور رخشان و نجم ازهر
خهی میری که دارد زیر ابر گوهر افشانت
زبان معدن، قمر خرمن، فلک دامن، ملک شهپر
به میکائیل و اسرافیل و عزرائیل و جبرائیل
تویی آمر، تویی ناصر، تویی مولا، تویی سرور
ز اطوارت، ز گفتارت، ز دیدارت، ز انوارت
خرد دروا، بَصَر اعمی، ذکا حرباء، قمر شب پر
سوابق را، لواحق را، مشایق را، حقایق را،
تویی اوّل، تویی آخر، تویی مُظهِر، تویی مَظهر
به هر نور و به هر خیر و به هر حسن و به هر فیضی
توئی مبدع، توئی مبدأ، توئی منبع، توئی مصدر
میرزا مهدی قلی افسر کرمانی
ای منتظران مژده که آمد گه دیدار
بر بام در آیید که شد ماه پدیدار
از خانه در آیید که جانان ز ره آمد
جان پیشکش آرید که زر نیست سزاوار
آن شاهد عینی که نهان بود به پرده
از پرده به بزم آمد و از بزم به بازار
باز آمد و از رنگ رخ و جلوه بالاش
شد کلبه ما رشک چمن غیرت گلزار
از شهد لب و شور دل آشوب کلامش
عالم شکرستان شد و آفاق نمکزار
برخاست شمیم خوش آن طُرّه مشکین
یا قافله مشک رسیده است ز تاتار
تا باد گذر کرده به چین سر زلفش
آفاق معطّر شده چون طبله عطّار
ای شیخ مکن منع من از عشق نکویان
کز منع تو أم حرص فزون گردد و اصرار
از سبحه و دستار مرادی نتوان یافت
مقصد طلبی طرّه دلدار به دست آر
عید است نگارا پی شیرینی احباب
بگشا به شکر خنده لب لعل شکربار
در گلشن عالم گل بیخار نباشد
غیر از رخ خوب تو که باشد گل بیخار
گر ماه کلهدار بود، سرو قباپوش
تو سرو قباپوشی و تو ماه کلهدار
لعلت میجانپرور و خمّار تو و من
هم طالب میهستم و هم طالب خمار
روی تو گل تازه و گلزار تو و من
هم عاشق گل هستم و هم عاشق گلزار
هر سال بهار ار چه بسی نغز و نکو بود
امسال نکوتر بود از پار و ز پیرار
هم آمر و هم ناهی و هم صاحب امر است
هم قادر و هم عالم و هم فاعل مختار
از یمن قدوم و ز پی طوف حریمش
گردیده زمین ساکن و گردون شده دوّار
آن شمس ولایت که فروغی است از او مهر
شد در مه شعبان بگه نیمه نمودار
در طور جهان کرد تجلّی چو جمالش
شد شش جهت از نور رخش مطلع انوار
آثار جمالش همه جا گشت هویدا
از فیض طلوعش همه کس گشت خبردار
نادیده جمالش همه دادند بدو دل
کردند به نیکوئی رویش همه اقرار
هادیّ امم مظهر حق مهدی موعود
آن قائم غائب ز نظر واقف اسرار
چون جان به تن و عقل به سر نور به دیده
پیداست بر عقل و نهان است ز انظار
یک شمّه ز اوصاف جمیلش نتوانند
خلق دو جهان یکسره گردند اگر یار
سررشته کارم شده از کف مددی کن
ای در کف فیّاض تو سررشته هر کار
دیوان «محیط» از شرف منقبتت شاد
شد حرز تن و جان و دل و دیده احرار
محیط قمی
حدیث موی تو نتوان به عمر گفتن باز
از آن که عمر شود کوته و حدیث دراز
به راه عشق تو انجام کار تا چه شود
برفت بر سر این کار هستیم ز آغاز
بطاق دلکش آن ابروان محرابی
که دور از تو نباشد مرا حضور نماز
اگر نه از دل من رسم سوختن آموخت
چرا دمی نکند شمع ترک سوز و گداز
اگر سعادت جاوید بایدت ای دل
نمای شرح حقیقت سخن مگو ز مجاز
حدیث لیلی و مجنون عامری بگذار
مخوان فسانه محمود غزنویّ و ایاز
مدیح مظهر حق مظهر حقایق گوی
ثنای حجّت ثانیعشر نما آغاز
سَمِیِّ ختم رسل، خاتم الأئمّه که هست
نهان ز دیده و بر حضرتش عیان هر راز
سلیل خسرو دین عسکری شه کونین
ولیّ حق شه دشمن گداز و دوست نواز
امام منتظر خلق، مهدی موعود
که هست چشم جهانی به ره گذارش باز
پناه کون و مکان صاحب الزّمان مهدی
ولیّ قائم بالسّیف شهسوار حجاز
خجسته نامش زان بر زبان نمیآرم
که روزگار رقیب است و آسمان غمّاز
ز خوان مکرمتش وحش و طیر روزی خوار
بشکر موهبتش جنّ و انس هم آواز
به اوج جاهش جبریل عقل مینرسد
ببال شوق کند تا ابد اگر پرواز
ز حال مردم و وضع زمانه ناگفته
تو واقفی و نباشد بعرض حال نیاز
در آ، ز پرده و از یک تجلّی رخسار
غبار شرک ز مرآت ما سوا پرداز
«محیط» زنده شود بعد مرگ گر نشود
ظهور دولت حق راست نوبت آغاز
محمّد تقی محیط قمی
ای خامه شکوه از شب هجران کن
وی سینه بر ملا غم پنهان کن
ای چشم بی فروغ، به جای اشک
خوناب دل روانه به دامان کن
ای جان به لب رسیدی و خاموشی
چندی خروش از غم جانان کن
ای دل به یاد دادرس عالم
هر صبح و شام ناله و افغان کن
ای آسمان به صیحه دهان بگشا
اهریمنان دهر هراسان کن
ای خاک تیره، گنج طبیعت را
از کنج دل بر آر و نمایان کن
ای عدل، تا که روز تو پیش آید
دست دعا به درگه یزدان کن
ای خون فسرده ملّت خواب آلود
بر خیز و جنبشی چو نیاکان کن
تا کی بسان پیکر بی جانی
شوری به پا به صحنه میدان کن
آرام و خفته چند چو مردابی
چون سیل نعره بر کش و طغیان کن
ای نطق، مردمان خدا جو را
آگه ز راز نیمه شعبان کن
ای طبع من چکامه شیوایی
انشا به وصف حجّت سبحان کن
میلاد قائم است، ز جا برخیز
یعنی قیام در ره ایمان کن
ای رهنمای راه هدی، مهدی
روشن جهان ز چهره رخشان کن
تا کی نهان ز دیده احبابی
از جلوه عالمی همه حیران کن
باز آ و راز آیه جاء الحق
بر مردم زمانه نمایان کن
باز آ و از نیام بر آور تیغ
بنیاد ظلم یکسره ویران کن
باز آ و کاخهای تبه کاران
ای دست حق خراب ز بنیان کن
بر دفتر ستم خط بطلان کش
پیکار با سپاهی شیطان کن
ای منتقم، ز خون ستمکاران
رنگین تمام کوه و بیابان کن
چون حال ما ز خصم دگرسان شد
باز آ و حال خصم دگرسان کن
ما را ز جور، آن که پریشان کرد
او را به قهر خویش پریشان کن
در راه خلق شمع هدی افروز
دلها به نور علم فروزان کن
ما را غم تو بی سر و سامان کرد
فکری به حال بی سرو سامان کن
غلامرضا قدسی
یک شب منوّر میشود، از نام مهدی خانهام
پر میشود از عطر او، سرتاسر کاشانهام
این صحن گلباران شود، پر گل همه ایوان شود
وین باغ عطر افشان شود، از نکهت جانانهام
این کلبه گلشن میشود، صد شمع روشن میشود
شیرین لب من میشود، از بوسه جانانهام
در پاش سر میافکنم، صد بدره زر میافکنم
درّ و گهر میافکنم، در مقدم دُر دانهام
گرم سلامش میشوم، محو کلامش میشوم
خرّم زنامش میشوم، با این دل دیوانهام
او باغ و من چون باغبان، او میهمان من میزبان
از شوق او آتش به جان، او شمع و من پروانهام
مدهوش رویش میشوم، سر مست بویش میشوم
شبگرد کویش میشوم، با نعره مستانهام
بوسه به راهش میزنم، بر جایگاهش میزنم
بر روی ماهش میزنم، گلهایی از گلخانهام
با ضربه شمشیر او، با نعره شبگیر او
در سایه تدبیر او، جانباز بی باکانهام
دنیا شود چون گلْسِتان، دلها به هم هم داستان
با لشکری از راستان، رنگین شود افسانه ام
کوته شود دست خسان، حق میرسد بر بیکسان
ای باد پیغامم رسان، بر رهبر فرزانهام
از بَعد عُمری انتظار، گردد جهان پر افتخار
کآن پیشوای اقتدار، دستی زند بر شانهام
کام همه شیرین شود، غمخانه نور آگین شود
هر کوچهای آذین شود، در مقدم جانانهام
دنیا چو رضوان میشود، این شام تابان میشود
دشمن پریشان میشود، از همّت مردانهام
دیگر رفیقان صف به صف، من در رکابش جان به کف
در راه آن رنگین هدف، سرمست و مشتاقانهام
ای مهدی هادی بیا، ای پیک آزادی بیا
ای شاهد شادی بیا، کز غیر تو بیگانهام
دستم بگیر ای دستگیر، ای در شبم مهر منیر
جُرم من عاصیپذیر، ای شافع شاهانهام
در انتظارت سوختم، تا عاشقی آموختم
مانند گُل افروختم، واکنون گل گلخانهام
ساقی مرا جامی بده، در عشق او نامی بده
با باده آرامی بده، پر کن زِ مِی پیمانهام
من با امیدت زندهام، از نور تو تابندهام
بر آستانت بندهام، ای رونق کاشانهام
سالَم سراسر عید شد، جانم همه امّید شد
پر اختر و ناهید شد، یلدا شب غمخانهام
با خود سعیدم کردهای، غرق نویدم کردهای
محو امیدم کردهای، این نشئه خمخانهام
جانم ز غم آزاد شد، صحن دلم آباد شد
از ذکر نامت شاد شد، تسبیح یکصد دانهام
سعید شمس انصاری
چشمم به راه تشنه فردای انتظار
روحم فدای صبح دل آرای انتظار
در آرزوی آنکه مقدمش از گل است
دل در هوای باغ مصفّای انتظار
آن شاهدی که شهدِ وداد از لبش چکید
آن نقطه منوّر رؤیای انتظار
دنیا پر از محبّت و صلح و صفا شود
در مقدم شهنشه والای انتظار
کافیست یک نگه که ز خود بیخودم کند
آن دیده مشعشع بینای انتظار
کوته شود دگر همه دستان ظالمان
با دست عدل پرور آقای انتظار
دیگر ز آه بیوه زنان شعله کِی فتد
بر فرش شامهای غم افزای انتظار
دیگر سَرِ گُرسنه نخوابد یکی یتیم
بعد از گذشت آن همه شبهای انتظار
در پشت پرده تا بِکی ای آفتاب حسن
پنهان ز چشم خلق و هویدای انتظار
دانی که چیست آرزویم بعد دیدنت
یک جرعه از حلاوت مینای انتظار
دانی به صبح پاک ظهورت چه در دل است
گل چیدنی ز باغ فرحزای انتظار
خوشبو شود ز موی تو مشک ختن ز شوق
زیبا شود ز روی تو سیمای انتظار
عمریست منتظر به ظهورت نشستهایم
ای فارِسِ(1)سهی قد رعنای انتظار
گردد ز مقدم تو جهان پر ز عدل و داد
ای خاتم امامت و معنای انتظار
قلبم به ناله ناله همه شب ز شوق صبح
چشمم به راه تشنه فردای انتظار
باز آ که در حضور تو خوانم به وجد و شوق
شه بیتی از چکامه شیوای انتظار
جانم فدای موکب زرّین شاه قُدس
روحم فدای مقدم مولای انتظار
پا بر فراز چشم سعید از صفا گذار
ای معنی حقیقت زیبای انتظار
سعید شمس انصاری
1) 12. یکه سوار، سوار تیز رو.
ای جسم تو جان آفرینش
نامت به زبان آفرینش
ای نقش نگینت اسم اعظم
در هم شکن طلسم اعظم
ای چشمه آفتاب «مهدی»
آمیزه نور و آب «مهدی»
از روی تو عشق وام گیرد
صبح از نفست دوام گیرد
پرورده سحر در آستینت
خورشید شکوفد از جبینت
داری علم سپیده در دست
یا خود کف دست تو سپیدست؟
شب را چو فلق به خون کشیدیم
خورشید رخ ترا ندیدیم
بسیار ستاره غرق خون شد
تا دیو سیاه شب زبون شد
شبخون شب سیه شکستیم
چون صبح ز شب سپه شکستیم
هر لاله که در میان خون خفت
از آمدنت به ما سخن گفت
گفتند که گرد را سواری است
مهتاب از او طلایه داری است
مهتاب اگر طلایه آید
خورشید به سایه سایه آید
رهسپار شو که راه پیداست
خورشید نهفته، ماه پیداست
گفتند که شب چو جان سپارد
خورشید ز شرق سر بر آرد
یاران همه شب به جان بکوشند
تا جام سپیده را بنوشند
گردند به گرد مه چو ناهید
جویند از او جمال خورشید
بر خرمن شب چو برق خونند
مانند سپیده غرق خونند
بر شرق نگاه آذر خشند
بر غرب سپاه آذرخشند
ره توشهیشان ز ماهتاب است
ماه آینه دار آفتاب است
اینک تو برآ که آفتابی
سر چشمه جوی ماهتابی
این جوی ز چشمه تو جوشد
مگذار که ناگهان بخوشد(1)
ترسم که سپیده بس نپاید
خورشید اگر ز ره نیاید
چون میر سحر دلاوری کن
بین شب و روز داوری کن
بسیار زدیم زخم کاری
از خنجر ما نمرد باری
این دیو هزار سر نمرده است
سر گر چه بسی به در نبرده است
هر چند که تیغ ما بلند است
چون کوه ستیغ ما بلند است
گفتیم که زخم آخر از او
او حیدر و مرگ کافر از او
اینک تو بزن به ذوالفقارش
یکباره بر آر از او دمارش
چون کوه رکاب را گران کن
مرکب به شهاب هم عنان کن
یلدای هزار ساله بشکن
در حنجر کفر ناله بشکن
با مرحب کفر حیدری کن
با حصر یهود خیبری کن
خورشید هزار آسمان شو
نوروز بهار بی خزان شو
تو همنفس سپیده میباش
چون روز پس سپیده میباش
محمّد رضا محمدی نیکو
1) 13. بخوشد: بخشکد.
ای مدنی برقع و مکّیّ نقاب
سایه نشین چند بود آفتاب
منتظران را به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد به فریاد رس
ملک بر آرای و جهان تازه کن
هر دو جهان را پر از آوازه کن
سکّه تو زن تا امرا کم زنند
خطبه تو کن تا خطبا دم زنند
کم کن اجری که زیادت خورند
خاص کن اقطاع که غارت گرند
ما همه جسمیم بیا جان تو باش
ما همه موریم سلیمان تو باش
از طرفی رخنه دین میکنند
و ز دگر اطراف کمین میکنند
باز کش این مسند از آسودگان
غسل ده این منبر از آلودگان
شحنه تویی، قافله تنها چراست؟
قلب تو داری؟ عَلَم آنجا چراست
شب به سر ماه یمانی در آر
سر چو مه از برد یمانی در آر
خیز و به فرمای سرافیل را
باد دمیدن دو سه قندیل را
خلوتی پرده اسرار شو
ما همه خفتیم تو بیدار شو
زآفت این خانه آفت پذیر
دست بر آور، همه را دست گیر
هر چه رضای تو، بجز راست نیست؟
با تو کسی را سَرِ واخواست نیست؟
گر نظر از راه عنایت کنی
جمله مهمّات کفایت کنی
دایره بنمای به انگشت دست
تا به تو بخشیده شود هر چه هست
با تو تصرّف که کند وقت کار
از پی آمرزش مشتی غبار
از تو یکی پرده بر انداختن
وز دو جهان خرقه بر انداختن
مغز «نظامی» که خبر جوی توست
زنده دل از غالیه موی توست
نظامی گنجوی
سیهتر از شب دیجور ما نیست
به جز مهر رخت، خورشید ما کیست
الا ای آفتاب آشنایی
چنین در پشت ابر غم، چه پایی؟
بنه پا در رکاب مهربانی
بتاز اسب امیّد آسمانی
نبینی شور ما در سینه افسرد
گل امّید هم، در باغ دل مُرد
ز باغ انتظارت نسترن رفت
سمن شد، لاله خونین کفن رفت
خزان بازهر خندی شاد بنشست
به طوفان قامت شمشاد بشکست
ز طرف جویباران، ارغوان رفت
ز چشم چشمهها، آب روان رفت
ز بستان غیر خارستان به جا نیست
خدا داند که این بر گل روا نیست
الا ای باغبان آسمانی
نگه کن سوی بستان گر توانی
نبینی خار در چشم گل افتاد
نبینی عصمت گل رفت بر باد
زلال چشمههای نور خوشید
سحر هم جامههای تیره پوشید
سپیدیهای چشمان هم سیه شد
تپید نهای دلهامان، تبه شد
قدم، رفتار را از یاد برده
تن، استادهست امّا دیر مرده
ز جسم خفته کی تا بی بر آید
ز چاه مرده کی آبی بر آید
همی تا سوختن گیرد دلی نیست
برای ساختن آب و گلی نیست
شب است و شب سیاهیّ و سیاهی
غم و غم، بی پناهی، بی پناهی
ریا بر گرد دلها بسته پر چین
به ژرف چشمها، بیزاری و کین
نهال مردمی از بیخ چیده
شرف در کنج غم، عزلت گزیده
چراغ راستی هم بی فروغ است
چراغی نیست خود، اینهم دروغ است
فروغ ایزدی خاموش مانده
ز خوبی گفتهای در گوش مانده
دلی از غم درین دنیا جدا نیست
جهان با چهر لبخند آشنا نیست
جهان دیریست تا مردهست، باری
نظر از دیر ماندن گوچه داری؟
تو باز آ، تا دگر جان باز آید
خدا برگردد، انسان باز آید
تو باز آ، تاشبی دیگر نپاید
زمان روز ابری هم سراید
بکش تیغ و سر غم را جدا کن
بیا وین قتل را، بهر خدا کن
بیا از دین حق رنگ و ریا بر
فرو افتاده دین را، تا خدا بر
بیا تزویر را بی آبرو کن
چراغی گیر و دین را جستجو کن
بیا تا عمر خارستان، سر آید
دوباره گل ز هر بستان بر آید
بیا وان خنجر ابروی برکش
کژی را خنجر کین، در جگر کش
بیا وان چشم آهو وش به ما کن
غزال بندی دل را رها کن
بیاور مقدمت جوید سر من
زمن هم گر تو خواهی، سر بیفکن
بیا مردن نه چندان خود فزون است
ازین حالت که در هجرت، کنونست
خوشا آن سر که در پای تو افتد
به پیش سر و بالای تو افتد
تو باز آ هر چه خواهی خود همان کن
مرا آواره آخر زمان کن
اگر جرم است صبر و دوستاری
مرا اول بکش، گر دوستداری
موسوی گرما رودی
قطب جهان مهدی صاحب زمان
سرور دین داور کون و مکان
هادی گل مهدی گردون سریر
شمع سبل خسرو آفاق گیر
تازهترین سرو گلستان جود
زبدهترین گوهر بحر و جود
شاه جهان بخش ولایت مدار
رحمت حق حجّت پروردگار
باعث ایجاد دو کون از عدم
واقف اسرار حدوث و قدم
غوث زمان گوهر بحر صفا
ما حصل از خلقت ارض و سما
فیض وجودش ز سما تا سمک
خاک درش سرمه چشم ملک
مهدی موعود شه منتظر
خسرو دین قائد جنّ و بشر
ای به طفیل تو همه انس و جان
وی غرض از خلقت خلق جهان
آخوند ملاّ محمّد جواد صافی
شاد باش ای عارف نیکو سیر
کاین شب هجران سحر گردد، سحر
شاد باش ای خسته بار فراق
شاد باش ای غرق بحر اشتیاق
میرسد آن شاه، و شاهی میکند
حکم از مه تا به ماهی میکند
افکند البته از رخ این نقاب
فاش سازد امر حق را بی حجاب
میکشد از دشمن حق انتقام
میبرد از شرک و از اصنام نام
اولیا گردند گردش جمله جمع
همچو پروانه به گرد نور شمع
مینشیند بر سریر احتشام
میدهد دنیا سراسر انتظام
از خداوند قدیر بی نظیر
هست این وعده تخلف ناپذیر
تا کنی از صدق دل تصدیق این
«انّه لا یخلف المیعاد» بین
البشارهای که داری انتظار
میشود آخر سحر این شام تار
البشاره کان شه نیکو سرشت
آید و گیتی کند رشک بهشت
صبر کن صبر ای به هجران مبتلا
که رسد دوران وصلش بر ملا
البشاره «صافی» صافی ضمیر
که جوان گردد دگر این چرخ پیر
آخوند ملاّ محمّد جواد صافی گلپایگانی
یا مهدی! ای آرام دلهای پریشان!
ای نام تو میزانترین تفسیر قرآن
ای راز و رمز کهکشانها در نگاهت
قالیچه بال ملائک فرش راهت
ای تک سوار بی دلیل ملک سر مد
ای منجی عالم، قائم آل محمّد!
درویشم و دلریشم از درد فراقت
عمری نشستم بر گلیم اشتیاقت
از سوز حسرت سینهام آتشفشان است
چشمم به پیچ کوچههای آسمان است
از پشت بغض ابرها آه ای ابرمرد
روزی قدم بر چشم ما بگذار و برگرد
ای نغمه پرداز غمت تنبور دلها!
ای سر بدار حسرت منصور دلها
ای مرجع تقلید شبنم، قلب صافت!
شمع و گل و پروانه با هم در طوافت
دارالعزا شد سینهها، پس کی میآیی؟
خون شد دل آیینهها، پس کی میآیی؟
ای چلچراغ این شب خاموش، بر گرد
تنها امید خلق مشکی پوش، برگرد
تا کی سر ما باشد و زانوی حسرت؟
تا کی بگردیم از پیات غربت به غربت؟
تا کی سرشک از دیده قوها بریزد؟
خون دل از چشم پرستوها بریزد
تا کی جهان آکنده از نیرنگ باشد؟
کار برادر با برادر جنگ باشد
ای قلب عالم را به خود مشتاق کرده
ای طاقت آیینهها را طاق کرده
کُشتی عروس عشق را از رنج دوری؟
خون شد دل آیینهها، تا کی صبوری؟
فرهاد را از جان شیرین سیر کردی
ای یوسف زهرا، بمیرم دیر کردی
کشتی پر از ارواح رقصان است، ای نوح
فانوس ما چشمان شیطان است، ای نوح
ما گر چه از طوفان غم تشویش داریم
صد موج وهمانگیزتر در پیش داریم
وقتی بیایی ذرّهای دلواپسی نیست
ناجی تویی این کار، کار هر کسی نیست
محمّد علی جوشانی
باز امشب با همان شور عجیب
مستم از خمخانه امن یجیب
تا سحرگه آه و زاری میکنم
تا بیایی بیقراری میکنم
دستهایم شاخههایی تا خدا
قلب محنت دیده محراب دعا
بیبهانه گریه را سر میدهم
مرغ دل را سوی تو پر میدهم
مینشینم رو به روی آسمان
میزنم فریاد سوی آسمان
ای امام عاشقان مهدی بیا
حضرت صاحب زمان مهدی بیا
فرامرز ریحان صفت
یوسف زهرا گل باغ بهشت
ای نگاه گرمی جان و سرشت
ای نگاه روشن، امّید من
ای شکوه روشنی، خورشید من
آشنای لحظههای بی کسی
ای حضور واژههای اطلسی
با تو ام، ای شوکت دیدار من
مرهمی بر این دل بیمار من
داغدار کربلا، «عین الیقین»
ای امید شیعه و مستضعفین
منتظر، ای قائم دین خدا
ذوالفقار راستین مرتضی!
چشمهای خستهام را خواب تو
بر کویر سینهام، سیلاب تو
آه ای هم صحبت دیرین من
ای طلوع پاکی ای شیرین من
میشود آیا به سویت پر کشید؟
قطرهای از جام عشقت سرکشید
مریم رنجبر
تو را میسرایم، تو ای آسمان!
تو ای وسعت نور تا بیکران
تو از باغ سبز خدا آمدی
تو با حجم اعجازها آمدی
تو ایجاز هفت آسمان در زمین
تو نبض تمام جهان در زمین
تو از راز گلها خبر داشتی
که در خانهها یاس میکاشتی
تو را میسرایم، تو ای آسمان
تو ای وسعت نور تا بیکران
بیا شعرها بی غزل ماندهاند
بیا مثنویها تو را خواندهاند
بیا روح آیینه مفهوم آب
بیا ای سحرخیز در فصل خواب
بیا منتشر ساز خورشید را
و تفسیر کن معنی عید را
بیا بی تو صحراست دریاترین
و شب، غربت و سایه معناترین
معصومه سادات نبوی
باز اشعارم مرا زنجیر کرد
باز هم شعرم مرا تفسیر کرد
باز هم روحم شقایقگون شده
باز قلبم چون نی پر خون شده
«باز هم دردی درونم زنگ زد»
یک نفر آمد دلم را رنگ کرد
یک نفر آمد مرا پروانه کرد
خواب چشمان مرا افسانه کرد
«یک نفر از اطلسیها تازهتر»
یک نفر با لالهها پروانهتر
یک نفر از راههای دور دور
یک نفر از وادی نور و سرور
یک نفر خورشید شببوهای من
یک نفر پیغمبر مینای من
یک نفر عیسای شهر بیدلان
یک نفر موسی هر آوازهخوان
یک نفر یونس به کام یک نهنگ
یک نفر یوسف به قعر چاه تنگ
یک نفر معشوقه عاشقپرست
یک نفر لیلایی مجنونپرست
یک نفر در دستهایش کوه نور
یک نفر در زیر پایش بحر نور
یک نفر شمشیر حیدر بر کفش
یک نفر رخش پیمبر مرکبش
یک نفر آمد که جدّش احمد است
یک نفر آمد که بابش عسکر است
یک نفر آمد که مامش نرجس است
دختر فرمانروای مغرب است
نیم شعبان رفت و نیمش باقی است
تا ابد نام عزیزش باقی است
آسمان غرق سرور و شادی است
روز میلاد امام منجی است
شد ولادت شاه حکمت شاه دین
شد پناهی پایگاهی بهر دین
مهدی آمد نو گل باغ رسول
مهدی آمد میوه باغ بتول
مهدی آمد تا علم گیرد به دست
پایههای عدل و دین آرد به دست
مهدی آمد تا جهان روشن کند
پایههای ظلم و کین در هم کند
او که آمد زندگی تصویر شد
خواب چشمان بشر تعبیر شد
او که آمد زندگی رنگی گرفت
شاخههای خشک دین برگی گرفت
او که خود یک آسمان مهتاب بود
شبنمی بر قطعهای الماس بود
گفت باید ذهن من نیلی شود
شاخههای میخکم سوری شود
گفت باید زندگی را سر کنم
از برایش بادهام را تر کنم
او مرا لبریز آتش کرد و رفت
با دو جرعه جام را سر کرد و رفت
رفت تا قدرش بدانند این بشر
رفت تا خوبش بخوانند این بشر
بعد از آن عاشق شدم با جان خویش
من فدا کردم به راهش زاد خویش
زندگی شد چشمه شهد امید
زندگی شد شاخه نخل امید
مرگ دیگر آتشی در خاک بود
مرگ یک جمشیدی بر خاک بود
مرگ را باور ندارم بعد از آن
دوستش دیگر ندارم بعد از آن
من بهار سرد بیروحی بُدم
من خزان سبز نیلوفر شدم
من وضو کردم ز آب خون شده
من نمازم هم ز حد بیرون شده
من بهار آروزهایم شکفت
مادرم با یک سبد احساس خفت
باز هم تصویر من سوزی گرفت
دفتر من طعم دیروزی گرفت
باز هم با قلبهای مهربان
بر سر یک سفره با یک تکّه نان
مینشینم یاد آن شبهای خوب
در شب یلدایی یک روز خوب
مینشینم تا که او یادم کند
از در احسان خود یادم کند
راه را پیدا نمایم نیمه شب
باز هم سودا شوم در نیمه شب
سارا نظری
ای به تقویم دلم از همه تکرارترین
یار را در شب تردید خریدارترین
پای بردار که از خانه برون باید رفت
مست و آشفته به صحرای جنون باید رفت
پس بیا در سفر صبح نمکگیر شویم
در دل شعله ور عشق به زنجیر شویم
خیز تا جلگه آیینه سفر باید کرد
در میان شب این قوم سحر باید کرد
خیز تا چلچلهها فرصت پروازی نیست
پای بردار که جز عشق همآوازی نیست
ای که از ناله آتش نفسان میگفتی
از غم و غربت اندوه کسان میگفتی
دیگر از رعشه شبهای جنون باکی نیست
از تب و زلزله و آتش و خون باکی نیست
امشب از هلهله و نای درا باید گفت
از میو معجزه دست و عصا باید گفت
وعده دادند که فریاد رسی میآید
در پس این شب تاریک کسی میآید
جرعه صبر بنوشید که ره در پیش است
عود و اسپند بیارید که مه در پیش است
ره دراز است در این شب نفسی تازه کنید
شهر توفان زده عشق پر آواز کنید
اسماعیل اسفندیاری
میروم منزل به منزل کو به کو
تا کنم دلدار خود را جستجو
من به هر ویرانهای سر میزنم
کوخها را یک به یک در میزنم
دلبرم شاید درون خانه ایست
با یتیمی در دل ویرانه ایست
نام تو شد ذکر یارب یاربم
ذکر تو دائم نشیند بر لبم
من به دنبال نگار خویشتن
گشتهام آواره و دور از وطن
در نماز و در نیازم نام تو
مرغ دل پر میکشد بر بام تو
آن که مهرت را به دل دارد منم
هجر تو زد شعلهها بر خرمنم
طاق ابروی تو محراب من است
وادی تو، وعده گاه ایمن است
اشک خود را همچو دریا میکنم
تا تو را در دیده پیدا میکنم
این همه اندوه و زاری بهر توست
این همه شب زنده داری بهر توست
چشم من بر راه وصلت دوخته
کوچههای انتظارم سوخته
قلب من در انتظارت خون شده
این دل دیوانهام مجنون شده
بشنو از نی چون حکایت میکند
از غم مجنون شکایت میکند
جان زهرا فاش کن راز مگو
در کجا باشد مزار او بگو
رنجبر گل محمدی
ای حضور عشق، ای نور کمال
معنی گلواژههای بی زوال
ای زلال آبی دریای نور
تکسوار جادههای بی عبور
شاهد شبهای تلخ انتظار
التهاب سینههای بی قرار
بشنو ای مقصود ما، از سوز دل
گریهها و ناله جانسوز دل
بی حضور عشق، دل افسرده است
باد شور زندگی را برده است
سینه آیینه لبریز غم است
دیدههای خسته، جای ماتم است
غنچهای دیگر نمیروید به باغ
خندهای از ما نمیگیرد سراغ
بوی غربت میدهد آوای ما
وای ما، از غربت آوای ما
گوش کن غمنالههای باغ را
قصّه درد و حدیث داغ را
بوی غم دارد فضای زندگی
گر نباشد عشق، وای زندگی
شور و شوق لحظه پرواز ما
مستی ما، شور ما، آواز ما
با طلوعت غنچهها وا میشوند
دشتها از نو شکوفا میشوند
لالهها از شوق سر بر میزنند
شاپرکها باز پرپر میزنند
فصل آواز قناری میشود
چشمههای عشق جاری میشود
پونهها با عشق لب وا میکنند
ژالهها با لاله نجوا میکنند
با تو پرواز پرستو دیدنی است
هر کجا پرواز، آنجا ایمنی است
با تو بوی عشق دارد خانهها
بوی گل دارد پرِ پروانه ها
با تو تا سبز رهایی میرویم
تا حریم آشنایی میرویم
با تو میخوانیم شعر سبز نور
با تو میآییم تا اوج حضور
با تو یعنی عشق، یعنی آفتاب
آفتاب عشق، بر عالم بتاب
نسترن قدرتی
ای زمین این مردگان را قبر کن
ای بشر تا قرن دیگر صبر کن
صبر کن وقت خروج آیههاست
طفل نرگس منتظر در سایه هاست
میکشد او دیو آهن پایه را
اژدهای خفته سرمایه را
نسل تندر از تبار خشم اوست
بغض قتل لالهها در چشم اوست
او جهان را غرق شبنم میکند
ابتلای سایه را کم میکند
میکشد او ماده شمشیر را
در زمین بوزینه تزویر را
او ترازو را مجسّم میکند
عمر و عاص سکّه را خم میکند
نام او در گنجههای گاتهاست
نا او در توری توراتهاست
میپذیرد گلّه گمراه را
میگشاید باغ بسم اللَّه را
مردگان را مژدگانی میدهد
خیل پیران را جوانی میدهد
میدهد فرمان به زنبقهای دور
تا زمین را پر کند از عطر نور
عنتر زنجیر را وا میکند
دفن خنجر را تماشا میکند
ساکنان کاخ را سر میزند
سکّهها را با ابوذر میزند
نیزه را پی میکند بر روی اسب
شعله میافروز از آذر گشسب
او سفیر صلح و نور و پاکی است
او وکیل ساکنان خاکی است
او رسول سورهها در آیه هاست
امپراطور تمام سایه هاست
او جهان را غرق جیحون میکند
دشتها را نخل و زیتون میکند
میدهد فرمان به مأموران خار
مالیات گل بگیرند از بهار
میدهد تعلیم گل را بو کنیم
میزند دف تا که ما هوهو کنیم
مردگان را در عدم جان میدهد
بردگان را نان و عرفان میدهد
عصر او عصر نبوغ ریشه هاست
عصر پر شبنمترین اندیشه هاست
قرن او قرن سلام و معبد است
عشق در دوران او صد در صد است
احمد عزیزی
من از نهایت یلدای خویش آمدهام
به سمت مبهم فردای خویش آمدهام
به یاد خاطرههای بهار میگریم
و در خزان خودم زار زار میگریم
هنوز عاشق آیینهایم و عاشق عشق
و سر فراز ترین بودهایم و لایق عشق
هنوز در رگمان خون جنگ میجوشد
و از دهانه برنو فشنگ میجوشد
هنوز طاقت سرما برایمان سهل است
وقتل عام شماها برایمان سهل است
قسم به صبح رهایی قسم به ایمانم
طلوع میکند آن آفتاب پنهانم
کسی ز مرز افقهای دور میآید
بزرگ و با عظمت پر غرور میآید
کسی که پاکتر از جلوههای خورشید است
و در بهار نگاهش طروات عید است
کسی که از گل مریم نجیب زادهتر است
شبیه آبی عشق است و زاده سحر است
کسی که مثل گل آرزو تماشایی است
شبیه آبی عشق است و مثل زیبایی است
کسی که هم قدم آفتاب میآید
به شکل جوشش یک شعر ناب میآید
بلند میشوم از جای خویش سیل آسا
به قصد غربت آن بیکرانه دریا
برای آمدنش عاشقانه میخوانم
از آفتاب و فروغش ترانه میخوانم
بیا که بی تو در این روزگاه میسوزیم
بیا که از عطش انتظار میسوزیم
محمّد رضا فرامرزی «ساحل»
و خورشید را چشم تو خانه شد
نگاهت غزلخوان میخانه شد
تو آبیتر از آسمانی هنوز
برای تن خسته، جانی هنوز
نفسهای تو سبز و روحانی است
دلت مثل آیینه نورانی است
من و آرزوی زیارت کجا؟
تمنای من تا اجابت کجا؟
نشان تجلی ایمان شدی
بر این خاک تفتیده باران شدی
تو را میشناسد دل سادهام
به راه تو بر خاک افتادهام
من از نسل پروانهها نیستم
هلا آسمانی بگو کیستم؟
شبی سرد بر خاک من جاری است
و گندم فریبی که تکراری است
چرا سایهها این چنین خسته اند
به دیوار ویرانه دل بستهاند
دریغا در این کوچهها نور نیست
دریغا که غم از غزل دور نیست
تو میآیی و شب سحر میشود
نگاهم به شوق تو،تر میشود
بیاد تو دیوانهتر میشوم
شبی راهی این سفر میشوم
از این شب، به فردا پناهم بده
به تالار آیینه راهم بده
که تالار آیینه چشمان توست
دلم تا قیامت غزلخوان توست
تویی حجت سبز این انتظار
تویی یادگار رسول بهار
اگر هر نفس در هوای تو بود
و پایان من، ابتدای تو بود
اگر بیعت با تو معنای شود
اگر اشک آیینه دریا شود
به سیمرغ میگویم این راز را
نشان تو و سمت پرواز را
شبی بال در بال افلاکیان
جدا میشوی از همه خاکیان
بگو آسمان را گلستان کنم
و راه تو را نور باران کنم
اگر نقش خورشید اگر ماهتاب
غزل فرش ابریشم و آفتاب
بگو ای بلندای شعر و شعور
کجا میدمد نور سبز ظهور
انیس حاجی پور
چند قرن است که احرام تماشا داریم
بر زبان نام اهورایی مولا داریم
چند قرن است دعا بوی فرج میگیرد
و سراغ کسی از جمعه حج میگیرد
چند قرن است و زمین اوج مداوم دارد
جمکران غلغله قامت قائم دارد
چند قرن است که اندوه نبودن داریم
گریه بغضی است که در دست گشودن داریم
چند قرن است ولی جای تبسم خالیست
جای دل در نفس جاری مردم خالیست
قطره ماندیم و یک پنجره دریا نشدیم
کج نشستیم که شایسته مولا نشدیم
کج نشستیم و از راست دروغ آوردیم
از هوسخانه، نه از طور، فروغ آوردیم
شیعه گفتیم ولی جای عمل خالی بود
شیعه بودیم ولی مشق دغل عالی بود
حرف همسایه شنیدیم، یتیمان بودند
نیمه شبها نفس آشفته یک نان بودند
حرف همسایه شنیدیم که دزد آمده است
و شنیدیم که یک حرمت غارت شده است
حرف همسایه شنیدیم که بیماری هست
یک مسلمان نه، که انسان گرفتاری هست
و شنیدیم، نه، دیدیم پریشانیها
شهرها را همه آشفته شیطانیها
فتنه دیدیم که در شکل فساد آمده است
آنچه گفتیم که یک لحظه مباد آمده است
کوچه در کوچه فساد است که جان میگیرد
دامن مرد و زن و پیر و جوان میگیرد
و کسی فکر کسی نیست، دعا تعطیل است
خانه در خانه سکوتیم، صدا تعطیل است
این چه فصلی است، جماعت به کجا مشغولند
فصل زردی که درختان به ریا مشغولند
جای گل وسوسه در باغچهها میروید
جای قرآن تله در طاقچهها میروید
تله تازه که شیطان رجیم آورده است
نوفریبی که به هر جای زمین گسترده است
ما که هستیم، خدایا! به کجا مشغولیم
ظاهر این است که ما هم به دعا مشغولیم
همه در معرض شیطان و مسلمان در حرف
راهیان سفر روشن ایمان در حرف
همه بیگانه ز خویشیم و به ظاهر با خویش
ظاهر آراسته داریم و به باطن تشویش
شیعه هستیم ولی شیعه حرفی هستیم
آدمی تازه ولی آدم برفی هستیم
شیعه ارثی است که در خانه خود میبینیم
ادعایی است که بر شانه خود میبینیم
شیعه این نیست که هستیم، بیا برگردیم
به نخستین نفس سبز دعا برگردیم
پیش از این شیعه شکوفایی باورها بود
آنچه در آینه جان ابوذرها بود
شیعه در شیوه سلمان به تماشا آمد
در همان چشمه که از جانب دریا آمد
شیعه امروز غریب است، حقیقت این است
خسته از دست فریب است، حقیقت این است
مرد کم نیست ولی شیعه مولایی کم
زن بسی هست ولی شیعه زهرایی کم
شیعه هستیم ولی لایق مولا هستیم؟
لایق آنچه که داریم تمنا هستیم؟
نه، به قرآن که فقط حرف، عمل تعطیل است
عشق در وسوسه نان و عسل تعطیل است
فتنه بیدار شده تا دل ما خواب شود
برف ارزشها در هرم هوس آب شود
من و تو وارث جنگیم بیا برگردیم
ما که رودیم نه سنگیم بیا برگردیم
وقت آن است که از رنگ و ریا برگردیم
به شب و سنگر و معراج دعا برگردیم
این درست است که البته کسی میآید
این که از کعبه «مسیحا نفسی میآید»
ولی ای کاش که ما لایق مولا باشیم
نسل سبزی که نبی گفت همین ما باشیم
پس بیایید دل از هر چه هوی پاک کنیم
و هوسها را خسها را در خاک کنیم
دل ببندید که هنگام دعای فرج است
سنگها را بگذارید که دل جای حج است
خلیل عمرانی
خاطر ما ز فراق تو پریشان تا کی
دوستان از غم تو بی سر و سامان تا کی
خانه دل بود از هجر تو ویران تا کی
در پس پرده غیبت شده پنهان تا کی
پرده ای ماه فروزنده ز رخسار فکن
تا جهان راکنی از نور جمالت روشن
شب تار همه را صبح دل افروز تویی
عارفان را به خدا مسأله آموز تویی
داور و دادگر و دادرس امروز تویی
مصلح کل تویی و بر همه پیروز تویی
هر که آزاده و دانشور و صاحب نظر است
پی اصلاح جهان منتظِر منتظَر است
سوی ما کن نظری از پی دلداری ما
نکند غیر تو از مهر و وفا یاری ما
تا تو ا زلطف نیایی به هواداری ما
که دهد خاتمه آخر به گرفتاری ما
ما همه منتظر مقدم فرخنده تو
تا ببینیم مگر چهر فروزنده تو
سیمین حصار گر
ای که در حسن کسی همسر و همتای تو نیست
جلوه ماه فلک چون رخ زیبای تو نیست
سرو افراخته چون قامت رعنای تو نیست
کیست آن کو به جهان واله و شیدای تو نیست
گر چه پنهان ز نظر روی نکوی تو بود
چشم ارباب بصیرت همه سوی تو بود
آتش عشق تو در سینه نهفتن تا کی
همه شب از غم هجر تو نخفتن تا کی
طعنه ز اغیار تو ای یار شنفتن تا کی
روی نادیده و اوصاف تو گفتن تا کی
چهره بگشای ز رخسار که دیدن دارد
سخن از لعل تو ای دوست شنیدن دارد
اگر ای مه ز ره مهر بیایی چه شود
نظری جانب عشّاق نمایی چه شود
غنچه لب به تکّلم بگشایی چه شود
همچو بلبل به چمن نغمه سرایی چه شود
بی گل روی تو گلزار ندارد رونق
از صفای تو صفا یافته گیتی الحق
روی زیبای تو ای دوست ندیدم آخر
گلی از گلشن وصل تو نچیدم آخر
نغمه روح فزایت نشنیدم آخر
چون هلال از غمت ای ماه خمیدم آخر
روز ما تیرهتر از شب بود از دوری تو
زده آتش به دل ما غم مستوری تو
دل بود شیفته طره مویت ای دوست
چشم ما هست شب و روز به سویت ای دوست
جان به لب آمده از دوری رویت ای دوست
کس نیاورد خبر از سر کویت ای دوست
ره نبردیم به کوی تو و خون شد دل ما
رفت بر باد فنا از غم تو حاصل ما
خاطر ما ز فراق تو پریشان تا چند
دوستان از غم تو بی سر و سامان تا چند
خانه دل بود از هجر تو ویران تا چند
در پس پرده غیبت شده پنهان تا چند
پرده ای ماه فروزنده ز رخسار فکن
تا جهان را کنی از نور جمالت روشن
شب تار همه را ماه دل افروز تویی
عارفان را به خدا معرفتآموز تویی
داور و دادرس و دادگر امروز تویی
مصلح کل تویی و بر همه پیروز تویی
هر که آزاده و دانشور و صاحب نظر است
بهر اصلاح جهان منتظِر منتظَر است
ما همه بنده تویی صاحب ما، سرور ما
نبود جز تو کسی قائد ما، رهبر ما
چون تویی در همه جا حامی ما یاور ما
در پناه تو بود ملّت ما، کشور ما
سایه لطف تو تا بر سر احباب بود
دل ز مهر تو چو خورشید جهان تاب بود
ما همه عاشق دلداده و جانانه تویی
رهبر مردم آزاده و فرزانه تویی
صدف دین خدا را دُر یکدانه تویی
قدمی رنجه نما صاحب این خانه تویی
خانه صبر ز هجران تو گردید خراب
از ره لطف و کرم منتظران را دریاب
خاطر آشفته چنین پیرو قرآن مپسند
بی پناه این همه افراد مسلمان مپسند
بیش ازین ذلت این جمع پریشان مپسند
دوست را دستخوش فتنه دوران مپسند
تا به کی نزد کسان بی کس و یاور باشیم
چند از دوری روی تو در آذر باشیم
سوی ما کن نظری از پی دلداری ما
که کند غیر تو از مهر و وفا یاری ما؟
تا تو از لطف نیایی به هواداری ما
که دهد خاتمه آخر به گرفتاری ما؟
ما همه منتظر مقدم فرخنده تو
تا ببینیم مگر چهره تابنده تو
دل افسرده ما را ز غم آکنده ببین
آشنا را بر بیگانه سر افکنده ببین
مسلمین را ز هم این گونه پراکنده ببین
جمع در ظاهر و از تفرقه شرمنده ببین
چه بگویم که تو خود آگهی از راز نهان
باری آنجا که عیان است چه حاجت به بیان
بی تو ما در کف بیگانه گرفتار شدیم
خون جگر از ستم دشمن مکّار شدیم
غرق محنت ز هوسرانی اشرار شدیم
در بر خلق جهان خوارتر از خار شدیم
اجنبی پای چو در کشور اسلام نهاد
هستی ملّت ما را ز جفا داد به باد
سالها دم زده از مهر ولایت «قدسی»
میکند صبح و مسا مدح ثنایت «قدسی»
فکند کاش سر خویش به پایت «قدسی»
تا کند جان خود از شوق، فدایت «قدسی»
چه شود گر کنی از لطف به حالش نظری
تا که از نخل وصال تو بچیند ثمری
غلامرضا قدسی
بلبل به طرف باغ ثناخوان حُسن تست
سنبل به جویبار پریشان حُسن تست
سرها چو گوی در خم چوگان حُسن تست
بگذشت دور یوسف و دوران حُسن تست
هر مصر دل که هست به فرمان حُسن تست کروبّیان که از غم دلداده رستهاند
اکنون به خاک راه تو چون من نشستهاند
پیمان خویش یکسره در هم شکستهاند
بسیار سر به کنگرهی عشق بستهاند
آن جا که طاقبندی ایوان حسن تست عشق جمال پاک تو ای ماه دلفروز
در جان فکنده آتش و در دل نهاد سوز
باز آ، و ساز، جان مرا واقف از رموز
زنجیر غم به گردن طاقت نهد هنوز
آن مویها که سلسله جنبان حسن تست دانم که داری از دل پر درد ما خبر
ای شمس مشرق ازل ای شاه بحر و بر
یکدم ز لطف بر من دلخسته کن نظر
از بس هنوز میرسد از رشحه جگر
این سبزهها که رونق بستان حسن تست عشق تو عاقبت ز کف من عنان کشد
هجرت دمار از من بیخانمان کشد
تا چند بار غصّه تن ناتوان کشد
دانم که تا به دامن آخر زمان کشد
دست نیاز من که به دامان حسن تست دل شد ز غم دو نیم کَسَش اهل راز نیست
یک در به روی خلق درین عرصه باز نیست
چشم امید بر فلک حقّهباز نیست
تقصیر در کرشمه وحشینواز نیست
هر چند دون مرتبهشأن حسن تست روزی که موکب شه کون و مکان رسد
تبریک بر زمین ز سماواتیان رسد
بر «افسری» اگر ستم از این و آن رسد
نبود غمین که مهدی آخر زمان رسد
آن روز ای دلا، گه جولان حسن تست عباس افسری کرمانی
تا کی به تمنّای وصال تو یگانه
اشکم رود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سر آید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشّاق نشانه
جمعی بتو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعهی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که ترا میطلبم خانه به خانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمّار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه هر در که زنم صاحب آن خانه توئی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه توئی تو
در میکده و دیر که جانانه توئی تو!
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو
مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار نهان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من! که روم خانه به خانه عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت روی تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه بیچاره «بهائی» که دلش زار غم تست
هر چند که عاصیست ز خیل خدم تست
امّید وی از عاطفت دمبدم تست
تقصیر «خیالی» بامید کرم تست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه شیخ بهائی
ای محور این هستی، با آن همه زیبائی سلطان سریر عدل، با قدرت و دانائی چون چشمه خور پنهان، از شدّت پیدائی «ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
دل بی تو بجان آمد، وقت است که باز آیی»
ای جان جهان بی تو، اسباب نمیماند از حسرت رویت چشم، در خواب نمیماند آن کیست که از هجران، در تاب نمیماند «دائم گل این بستان، شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را، در وقت توانائی»
ای مونس جان و دل، رحمی به رخ زردم سر بر قدمت باشد، بی ارج رهآوردم یک جلوه دیدارت، درمان همه دردم «دیشب گله زلفت، با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر، زین فکرت سودایی»
ذرّات وجود من، با ولوله میرقصند اجزای همه عالم، خوش یکدله میرقصند خورشید حیات آمد، جانان هله میرقصند «صد باد صبا اینجا، با سلسله میرقصند
این است حریف ایدل، تا باد نه پیمائی»
ای مهدی صاحب قدر، یاد تو جوانم کرد سرگشته بکوه و دشت، هر گوشه روانم کرد باز آ ببرم باز آ، خوش ورد زبانم کرد «مشتاقی و مهجوری، دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد، پایان شکیبایی»
ای مظهر لطف حق، ای فخر بنیآدم دور از تو جهان امروز، در وحشت و در ماتم ای منتظر موعود، ای رهبر و ای خاتم «یا رب بکه بتوان گفت، این نکته که در عالم
رخساره بکس ننمود، آن شاهد شیدائی»
آن را که بکوی تو، اقبال و درنگی نیست بالاتر از این زشتی، در جامعه ننگی نیست جز تلخی هجرانت، در کام شرنگی نیست «ساقی چمن و گل را، بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن، تا باغ بیارایی»
ای نسل بشر امروز، محتاج پرستاری نابود شود یکسر، گر خود نرسد یاری دست من و دامانت، شد وقت نگهداری «ای درد توام درمان، در بستر بیماری
وی یاد توام مونس، در گوشه تنهائی»
ما آدمیان امروز، آشفته و در بیمیم آسیمهسر و حیران شایسته ترحیمیم انبوه مسلمانان، در معرض تقسیمیم «در دایره قسمت، ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی»
فریاد رس خلقان، جز مهدی قائم کیست آن کیست که بتواند، بی فیض ولایش زیست غیر از تو پناهی کو؟ غیر از تو ملاذی چیست؟ «فکر خود و رأی خود، در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب، خودبینی و خود رآیی»
وه نیمه شعبان شد، جشن همگان آید میلاد ولی عصر، فیض ازل افزاید «بیدار» طریق غم، زین لحظه نه پیماید «حافظ» شب هجران شد، بوی خوش وصل آید
شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدائی
احمد شریعتی بیدار
ای دوست پریشان پریشانم کن
مستم کن و محوم کن و ویرانم کن
یک شعله ز جلوههای شور انگیزت
در من زن و کوه آتش افشانم کن
با پرده نشین غیب محرم عشق است
با راز نهان دوست همدم عشق است
آن آب بقا که عمر جاوید دهد
خود نیست و گرهست به عالم عشق است
من سایه صفت خاک رهت میبوسم
از کثرت شوق، درگهت میبوسم
چون میزنی آتشم ز نزدیک چو مهر
از دور عذار چون مهت میبوسم
خون شد دل و مهرت از دلم در نرود
گر سر رودم، شور تو از سر نرود
خو کرده کبوتری است بر بام تو دل
با سنگ جفا به جای دیگر نرود
ای دوست اگر غمت فرو زد آذر
وز شعله خود مرا کند خاکستر
هر ذرّه خاکستر من از عشقت
فریاد بر آورد که دلبر دلبر
محمّد حسین بهجتی (شفق)
امشب گل و آیینه و دل بیدارند
انگار همه منتظر دیدارند
از آینههای مهربان میپرسم
آیا خبری ز یوسف ما دارند
منیره سادات بهاء الدّینی
سوگند دوباره باز میآیی
از یک سفر دراز میآیی
در جاده انتظار ما منتظریم
با عطر خوش نماز میآیی
مرتضی حمیدی املشی
ورد لب خود ساختهام نام تو را
چشمم کشد انتظار یک گام تو را
با درد فراق همره شب شدهام
باید ز سحر شنید پیغام تو را
علی خالقی موحدی
ای مصحف آیات الهی رویت
وی سلسله اهل ولایت مویت
سر چشمه زندگی لب دلجویت
محراب نماز عاشقان ابرویت
علامه دوانی
من منتظرم بهار کی میآید
آلاله به لاله زار کی میآید
با بیرق آفتاب از کوچه صبح
فجر آور تکسوار کی میآید
دهقا، سامان، محسن
دل را ز کمند تن رهاندیم بیا
در مروه تو را به شوق خواندیم بیا
تو غنچه نرگسی و ما در ره تو
تا کعبه گل لاله نشاندیم بیا
صادق رحمانی
امروز که آبستن فرداست بیا
تا لحظهای از عمر به دنیاست بیا
ترسم تو نیایی و نیاید فردا
این از رخ سرنوشت پیداست بیا
سپیده کاشانی
تابوده و هست نور خواهد تابید
تا سلسله حضور خواهد تابید
خورشید مه آلوده عالم یکروز
از پنجره ظهور خواهد تابید
طرفه سنا
ای یوسف گمگشته زهرا باز آ
آرام دل شکسته ما باز آ
یا از کرم خویش عطا کن صبری
بر منتظران امّتت یا باز آ
همایون علی دوستی
پرسیدم از او چو باعث هجران را
گفتا سببی نیست بگویم آن را
من چشم توأم اگر نبینی چه عجب
من جان توأم کسی نبیند جان را
علی نقی کمرهای
وصلت اگر آسایش روحم میبود
از عمر گرانمایه فتوحم میبود
شبهای فراق اگر مرا داخل عمر
میبود هزار عمر نوحم میبود
علی نقی کمرهای
با آمدنت قرار میآید باز
سر سبزی این دیار میآید باز
میآیی و با طنین سبز قدمت
گلپوشترین بهار میآید باز
میر هاشم میری همدانی
ای منتظران گنج نهان میآید
آرامش جان عاشقان میآید
بر بام سحر طلایه داران ظهور
گفتند که صاحب الزّمان میآید
میر هاشم میری همدانی
تا سکّه عشق را به نام تو زدند
تکبیر قیام را به بام تو زدند
نام تو طلایه دار بیداران شد
مردان سحر جام به جام تو زدند
میر هاشم میری همدانی
گل میشکفد ز نرگس رخسارش
کالای سپیده رونق بازارش
مادام حیات جاودان مییابد
هر دیده که گشت لایق دیدارش
مرتضی نوربخش
آری آری بهار جان میآید
در جسم زمان روح روان میآید
آن جلوه غیب از حجاب ملکوت
چون ماه به سوی آسمان میآید
مرتضی نوربخش
خوش باش دلا که مهربان میآید
در باغ نظر گل نهان میآید
فریاد رس مسافران این فجر
آن مهدی صاحب الزّمان میآید
مرتضی نوربخش
ای حسن تو مجموعه هر زیبایی
و ز هر دو جهان ز عشق تو شیدایی
نگذاشته داغ تو دلی را بیدرد
سودای تو کرده عالمی سودایی
فیض کاشانی
سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت
خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت
هر چند ز هجران تو زنگار گرفت
ز آیینه دل عکس جمال تو نرفت
فیض کاشانی
شادم که غمت همره جان خواهد بود
عشقت با دل در آن جهان خواهد بود
هجران تو با کالبدم خواهد ماند
وصل تو حیات جاودان خواهد بود
فیض کاشانی
اینجا همه پیوسته تو را میخوانند
لب تشنه و دلخسته تو را میخوانند
ای ابر بهار، بر سر باغ ببار
گلهای زبان بسته تو را میخوانند
سید حسن حسینی
در ذهن افق، سایه تاری پیداست
در جاده شب، طرح غباری پیداست
ای خیل پیادگان! ظفر نزدیک است
کز دور سوار تک سواری پیداست
قیصر امین پور
سرشارتر از زلال باران آمد
مولود گل و دولت یاران آمد
میلاد گل سر سبد باغ وجود
فرخنده به خیل بیقراران آمد
عبد الحمید رحمانیان «پاکدل»
نام تو دوای درد یاران باشد
تسکین قلوب بیقراران باشد
در وصف تو گر آب مرکب گردد
محصول قلم یک از هزاران باشد
عبد الحمید رحمانیان «پاکدل»
در بزم ولا، جام هدایت مهدیست
مقصود ز نور بی نهایت مهدیست
ثبت است که در جریده عالم قدس
گلواژه روشن «ولایت» مهدیست
عبد الحمید رحمانیان «پاکدل»
در ذهن قفس اسیر و بی بال و پریم
در حسرت دیدنت ببین خون جگریم
ای معنی انتظار، مفهوم حضور
هر جمعه به جمعه ما تو را منتظریم
حسین عبدی
چون تشنه به آب ناب دل میبندم
بر خنده ماهتاب دل میبندم
ای روشنی تمام، تا ظهر ظهور
چون صبح به آفتاب دل میبندم
سلمان هراتی
فجر است و صبا مشک فشان میآید
آرام دل و شفای جان میآید
ای دل به هوا خواهی سردار امید
بر خیز که «صاحب الزمان» میآید
عبد الحمید رحمانیان «پاکدل»
شبی راز و نیازم با خدا شد
سرشک از دیده تارم جدا شد
میان اشک نالیدم به زاری
خدایا جان شیرینم کجا شد؟
شکوه اسلامی
تو آرامی تو آشوبی، تو خوبی
تو میآیی که زشتی را بروبی
تو چون ماهی ولی کاهش نداری
تو خورشیدی ولیکن بی غروبی
قیصر امین پور
کتابی بس غم انگیزه دل من
ز درد و غصّه لبریزه دل من
بیا ای آیت فصل بهاران
که بی تو مثل پاییزه دل من
سید علی ابراهیم زاده
نشستم تا که یارم از در آید
بود چشمم به در تا دلبر آید
ندارم تاب درد انتظارش
خدایا انتظارم کی سر آید
قربانعلی اجلّی واثق
سراغت را گرفتم از چمنها
تو را جویا شدم از نسترنها
به گلشن هر گلی بو کرده دیدم
که هر گل میدهد بوی تو تنها
قربانعلی اجلّی واثق
شکسته زورقم آنسوی دریا
به یادت میدوم تنهای تنها
سر راهت نشینم تا بیایی
پریشانم از این امروز و فردا
غلام حسن ابراهیمی
چه برقی خوش به چشم شب درخشید
چراغم را فروغی تازه بخشید
مخوان ای جغد شب لالایی شوم
که پشت پرده بیدار است خورشید
هوشنگ ابتهاج «سایه»
نشسته بر در و دیوار خانه
نگاهی منتظر تا بیکرانه
به شوق دیدنش دل میکشد سر
که جانان کی زما گیرد نشانه
عباس براتی پور
همه شب دیده تر دارم ای دل
که خوف از روز محشر دارم ای دل
به امیدی که دلبر رخ نماید
نگه بر حلقه در دارم ای دل
عباس براتی پور
دلم جز با غمت همدم نگردد
وفادار است و نامحرم نگردد
بود سوز غم تو روزی ما
الهی روزی ما کم نگردد
عباس براتی پور
دلم با نور امّید است امشب
زغم دامن فراچیده است امشب
بشارت باد چاووش سحر را
شب میلاد خورشید است امشب
اکبر بهداروند
دریغا چشم بینایی نداریم
ببین جز جان رسوایی نداریم
اگر رد میکنی رد کن ولی ما
به جز درگاه تو جایی نداریم
سید حسن ثابت محمودی «سهیل»
شود پر سینه هر آدینه از آه
نشد فارغ دمی این سینه از آه
نگویم پیش تو افسانه غم
مکدّر میشود آیینه از آه
سید حسن ثابت محمودی «سهیل»
گل نرگس عروس نوبهار است
نگاهش راز گوی چشم یار است
بسر تاجی نهاده از زر ناب
میان جمع گلها شهریار است
پروانه ثمالی
پیامت چون نسیم تازه صبح
بهر سو میبرد آوازه صبح
تو با دستان پر مهرت گشایی
به روی خفتگان دروازه صبح
حبیب اللَّه حسینی میر آبادی
گل چشم شفق سرخ از غم تست
شقایق داغدار ماتم تست
تو مفهوم طلوع آفتابی
فلق تفسیر راز مبهم تست
پرویز عباسی داکانی
تو را امواج دریا میشناسند
تو را شنهای صحرا میشناسند
تو را ای منجی دلهای عالم
تمام کهکشانها میشناسند
عبد الرحیم سعیدی راد
سحر شد یار بی همتا نیامد
یگانه منجی دلها نیامد
نهاد آدینه را موعود دیدار
دو صد آدینه رفت امّا نیامد
عبد الرحیم سعیدی راد
الا ای باد سبز نوبهاری
خبر از جان جانانم چه داری
کدامین خطه دارد بوی زلفش
بگو بر دیده منّت میگذاری
فتح اللَّه شکیبایی
بگوش آید صدای پای باران
کلام تازه و زیبای باران
بهار آمد کویریهای تشنه
دوباره بشنوید آوای باران
حمید رضا شکار سری
ز داغت سینه مالامال اندوه
زمین و آسمان در حال اندوه
به دنبالت دلم پرواز دارد
از اینجا تا خدا با بال اندوه
حمید رضا شکار سری
به پای سروها زنجیر تا کی
به دخمه ضجّه دلگیر تا کی
به مسلخ غرق خون صدها کبوتر
هلا یا منتقم تأخیر تا کی
محمّد رضا سحرابی نژاد
خوش آن روزی که من پرواز گیرم
سر کوی تو من آواز گیرم
نشینم بر سر کویت بیایی
«نوای عاشقی را ساز گیرم»
احمد سعید زاده
اگر بر گیرم از دست تو من جام
ز مستی میگذارم بر فلک گام
هر آنکس منظرش روی تو باشد
ز خوبان جهان کی میبرد نام
محسن طالعی نیا
بیا آیینه چشمان من باش
کویر تشنهام باران من باش
خیالت میزبان خاطرم هست
خودت هم، لحظهای مهمان من باش
صراّف غفّاری
به پیمانی که میدانید سوگند
به دورانی که میدانید سوگند
طلوع فجر نزدیک است نزدیک
به قرآنی که میخوانید سوگند
علیرضا قزوه
بیا تا عاشقی را پاس داریم
سر قبر شهیدان گل بکاریم
تمام دشت یکسر لاله زار است
گل نرگس تو را چشم انتظاریم
علیرضا قزوه
خوشا روزیکه تاریکی سر آید
سپیده از پس شبها در آید
خوشا آندم که خورشید جهانتاب
ز پشت کوه ظلمتها بر آید
محمّد کلانتری «پیروز»
من و ظهر کویر و انتظاری
ز پای عابری شوق گذاری
صدای دور و در پیش نگاهم
گریز جاده و گرد سواری
محمود کیانوش
دل عالم ز هجرت زار و خسته
تمام چشمها در خون نشسته
بگو تا کی تحمّل؟ تا به کی غم
بیا حقّ گل پهلو شکسته
صدیقه محسنی (بابل)
هوای عاشقی در سر ندارند
به یاد لاله چشمیتر ندارند
مگر از نسل شب هستند اینان
که حرف صبح را باور ندارند
هادی محمّد زاده
مرا آورده موج آشنایی
بسوی تو پس از عمری جدایی
به قدر بی نهایت دوست دارم
تو را ای ساحل سبز رهایی
حسین منزوی
چو غنچه گر شکوفا شی چه میشه
به لبخندی زهم واشی چه میشه
اگر تو ای گل خورشید پنهان
ز پشت ابر پیدا شی چه میشه
مهدی نوش آذر
بود در انتظارت محفل ما
ببین بیتا بی جان و دل ما
بیا بگذار ای آرام دلها
قدم بر دیده ناقابل ما
علی اصغر یونسیان «ملتجی»
من و از تو جدایی وای بر من
تو و بی اعتنایی وای بر من
به وقت مردن و در پای میزان
سراغم گر نیایی وای بر من
علی اصغر یونسیان «ملتجی»
ندارم از سر کویت نشانه
که تا گردم به سوی تو روانه
ولی باز از تو ممنونم که دارم
به لب از نغمه عشقت ترانه
علی اصغر یونسیان «ملتجی»
به هجران طی شده عهد جوانی
رسد گه گاه پیک ناتوانی
از آن ترسم که پیک مرگ ایدوست
بیاید بر سر من ناگهانی
علی اصغر یونسیان «ملتجی»
به لب دارم همیشه گفتگویت
به هر جا مینمایم جستجویت
به دل عمری مرا این آرزو هست
که بینم سیر رخسار نکویت
علی اصغر یونسیان «ملتجی»
ندادی وعده دیدار ایدوست
مگر باشد تو را دشوار ای دوست
بیاد روی تو، عکس جمالت
کشم در پرده پندار ای دوست
علی اصغر یونسیان «ملتجی»
در سر من هوای پرواز است
بالهایم چقدر بیمارند
خستهام، خسته از حضور قفس
چشمها تا سپیده بیدارند
سالها در سکوت سر کردم
آتش عشق توست در جانم
باز در آرزوی رویش تو
خوب من شعر تازه میخوانم
از هجوم غمت کجا بروم؟
من که از دوریت پریشانم
پس مرا در پناه خویش بگیر
ضامن آهوی دل و جانم
تا بیاید بهار دیدن تو
پای هر شاخه آب میریزم
میسرایم حدیث پنجره را
من که از انتظار لبریزم
ای حضور تجلّی باران
معنی رازهای آیینه
کاش میشد سری به ما بزنی
صبح یک روز خوب آدینه
سمانه رحیمی «املش»
خواهد آمد ای دل دیوانهام
او که نامش با لبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیدهام
باورم کن خواهد آمد، باوفاست
امشب از فرط جنون در سینه دل
یکنفس تا صبح هو هو میکند
آخر این دل، این دل بیطاقتم
دست احساس مرا رو میکند
نذر کردم لحظه تنگ غروب
نذر، یک شب اشک نیلی ریختن
بر سر هر کوچه شهر خیال
شب چراغی از نگاه آویختن
باز میسایم نگاهم را به راه
خیره بر دروازههای نیمهباز
گامها فرسودهام در کوچهها
کوچههای خاکی دور و دراز
بیقرارم، ناشکیبم، مست مست
امشب از یاد تو لبریزم بیا
آه میخواهم که قبل از مرگ خویش
دست بر دامانت آویزم بیا
خواهد آمد ای دل دیوانهام
او که نامش با لبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیدهام
باورم کن خواهد آمد، باوفاست
مژده پاک سرشت
ای مهدی ای سلاله پاکی
ای آفتاب نیمه شعبان
ای رهبر فضیلت و تقوی
داناترین مفسّر قرآن
مستضعفان روی زمین را
میراث دار حکم جهان کن
بیچارگان خاک نشین را
آزادگان صاحب فرمان کن
ای وارث شریعت احمد
ای آشنای دین محمّد
در قبضهات قضاوت داود
در دست تو نگین سلیمان
تو صاحب زمان و زمینی
آیینه دار جلوه اللَّه
تو مجری قواعد دینی
در پیکر جوان جهان جان
باز آ که در حکومت عدلت
فرمانروا شوند ضعیفان
از قلبهای تیره کشد سر
خورشید پر فروغ فروزان
باز آ که تا طراوت و شوری
باز آوری به دشت و صحاری
شالوده تمدّن نو ریز
با آیه، آیه، آیه قرآن
عالم نشسته بر کف موجی
کشتی شکسته است ز طوفان
باز آ که این جهان پر آشوب
یابد به دستهای تو سامان
جواد محدثی
ص:423
روزی ازین موج هایل
کشتی به ساحل نشیند
یارم پی یاری آید
دل در بر دل نشیند
در شام چشم انتظاری
صبحی دمد از صحاری
باری به سودای مجنون
لیلی به محمل نشیند
صبرم به دل باز آید
کان یار دمساز آید
آن آیت ناز آید
با من به منزل نشیند
در خلوتی فارغ از غم
من باشم و دوست با هم
مشتاقی و دلربایی
با هم، مقابل نشیند
دلبر چو ابرو نماید
عیشم به دل رو نماید
مطرب به مجلس در آید
ساقی به محفل نشیند
زان هاشمی رو خط و خال
گلبوسه گیرم به تکرار
تا دیده سیرش ببیند
تا آتش دل نشیند
خوش باش از بعد دوری
دل شکوههای حضوری
وای از دل آن که از عشق
یک لحظه غافل نشیند
ای رفتنت رفتن جان
باز آ به کف گیر سکّان
کشتی درین تیره طوفان
ترسم که در گل نشیند
باز آ که دل باز گردد
آرامش آغاز گردد
وز مقدمت ای دلارام
این موج هایل نشیند
حمید سبزواری
مهتاب بر روی زمین، سیماب میریخت
وز چرخ گرد نقره گون در آب میریخت
باد نوازش گر بسان عاشقی مست
در زلفهای نخل، پیچ و تاب میریخت
نقاش گیتی کم کمک با رنگ شیری
در آسمان نقش سحر را رنگ میزد
با نغمه اللَّه اکبر مرغ شب خیز
در گوش مردان خداجو، زنگ میزد
نرجس در آن هنگام دل در آتش شوق
سرمست از الطاف حی دادگر گشت
جان امام عسکری لبریز از عشق
در انتظار حجت حق شعله ور گشت
برخاست از عرش برین فریاد جبریل
نزدیک شد آن لحظه مولود موعود
چشم جهان روشن شد از نور وجودش
خورشید از ابر کرامت چهر بگشود
احمد رضا زارعی
دل را
با تمام گمگشتهها
و آغوش را
با وسعتهای بی دریغش
برای تو
پنهان کردهایم
برای تو
و آن روزی
که میدانیم
آمدنت
بی پایان خواهد بود
سینه چاک عشق
ایستادهایم
ایستادهایم
تا اسلحه
واژهای عتیق شود
محو
در غبار موزهها
ایستادهایم
تاعشق را
به راحتی
نرسد
و تبار انسان
منقرض نگردد
با دلی
به سرشاری خوشه
و آغوشی
با خوشههای عشق
مارا
خواهی شکفت
در آغازی
که پایانش خداست
ایستادهایم
تا عشق
بیاید
و جهان
در کهکشان و ذرّه
به رقص در آید
عبد العظیم ساعدی
بر استوای جهان ایستادهای
زیباتر از عشق
با چشمانی کتیبه بخش به دریا
که آفتاب را
به قلب قطبی قرن
و اعماق خواب گندمزار میبرد
از قله ایمان
و دامنه نان
تا اینجا
این مدار ظلمانی
این وسعت خشک
چند سنگلاخ صبوری را
چون گریستهای؟!
چند فصل فاصله است
تا پیوند روح جذامی انسان
با شقایق سپیده
در هاله ظهور
نازنین!
مقدمت را رنگین کمان
شالی است
بر شانههای زمین
عبد العظیم ساعدی
چشم بگشائید،
ای همه آزادگان عرصه پیکار،
دوست میآید
بنگرید آن یال افشان سپیدی را که درباد است
را هوار اوست میآید
از زمانهایی که بس دور است
عرصه اندیشهها را زیر پا دارد
عطر یادش میتراود چون، گل مهتاب
در فضای باور هستی،
همچو آتش زیر خاکستر
زیر آوار دل آزرده جا دارد
بشنوید آهنگ موزون صدایش را
این اوست میآید
دستهای مهربانش میزداید
گرد محنت را،
از جبینها، پوستینها تان …
میکشد از چشمه ساران محبت
جویبارانی …
دشتها تان، بیشه هاتان را …
بنگرید آزادگان عرصه پیکار
این اوست میآید
سید علی نجفی
یخ میلرزد از سرما
ای آتشفشان فردا
در پایت ازدحام کردهایم
و شعر هایمان را پر میدهیم
در باد خاموشی که میوزد
شاید بیت غریبی به قلّهات برسد
قلّهای که گم شده است
در آه زمین
ای سکوت پر از صدا!
طغیانت
چه دور، چه نزدیک
یکی از همین روزها
یکی از همین جمعهها …
حمید رضا شکار سری
تو را باید با کلامی سخته خواند
اگر چه عاشقانه
ای امید آسمانی زمین
تو از نسل اویی
که مرگ از شرم مُرد
تا جان از شکاف فرقش به در بَرَد
از سلاله اویی
که زمین اگر میلرزد
از خجلت آن لحظه است
که افتادن او را بر خویش دید
و بر جا ماند
اگر چه عاشقانه باشد
تو را باید با کلامی سخته خواند
با سنگغزلی بی مقطع
مثل خودت بی پایان
حمید رضا شکار سری
چشم دوختهایم
به پیشواز سپیدهای
که خورشید از مغرب میدمد
آن گاهی که آبی آسمان
به سرخی میگراید
و بانگی در سرتاسر زمین
به گوش میرسد
که نوید میدهد
ظهور موعودی را که
قرنها و قرنها
با چشمان نمناک و استخوانهای شکسته
انتظارش را میکشیدیم
قامت بر افراشته چون کوه
نستوه و استوار
تکیه بر دیوار کعبه
ایستاده و میگوید
«بقیة اللَّه خیر لکم … »
قائم اینگونه قیام میکند به قسط
و آتش میافکند
برخرمن ستم
در ساعتی که زمان میایستد
و سیاهکاران از هراس
از یاد میبرند خندیدن را
آن روز، روز کتاب و میزان
آن روز، روز دادخواهی مظلومان است
آن روز، از نو گشوده میشود
صحیفه عدالت
و اوست آن که میآید
تاحق را به وارثان زمین بسپارد
در فجری که پایان تیرگیهاست
آن گاه که چنگ زند
بر دلهای دجّالان اضطراب
چشم دوختهایم
به پیشواز لحظه موعود
آه، ای طلوع مقدّس
ای صبح صادق رهایی
ای حجّت هماره عشق ظهور کن …
کامران شرفشاهی
موعود:
ای غایب همیشه حاضر
در دستهای مهربان و بلورینت
خورشید،
جاودانه جای دارد
گلهای بیخزان محبّت
در باغهای کوچک دنیا
روزی شکفته خواهد شد
آن روز
آرزو که
از قرنهای دور
و، از ورای حجاب
پنجرهای به سوی بهار
گشوده خواهد شد،
تو … میآیی
تا عطر گرم عطوفت را
در کوچههای خالی دنیا
جاری سازی
و … دنیا
از حقارت خود
شرماگین، به ندبه بنشیند
موعود؛
آن روز
عشق را دوباره معنا خواهی کرد
و «عدل» را
با چشمها بسته
در سفرههای مظلومان
جای خواهی داد.
من … آه
من، از حقارت دنیا، دلتنگم
میدانم
آن روز
دنیا چه، وسعتی خواهد داشت
و … عاطفه
چه حجم و گسترهای را
معنا خواهد کرد
میآیی
میآیی
و سفرههای خالی مظلومان
با نان نور و عاطفه و عشق
در وسعتی به قدر بهار
سرشار از طراوت استغنا
خواهی ساخت
موعود!
دیرگاهی است
تک تک ستارههای عالم را
با چشمهای بسته، میشمارم
آنجا، ستارهایست
اندازه تمام عالم
که خورشید را
سخاوتی دوباره خواهد داد
و.
نور را … گلهای نور را
به تساوی، تقسیم خواهد کرد
موعود!
آیا حضور عشق را
به تماشا بنشینیم
یا … انتظار را؟
من دستهای زخمی خود را
با زمزم عطوفت تو
خواهم شُست
چشمی به راه دارم.
چشمی، بر آسمان..
میآیی
میآیی
و … جهان را
سبز خواهی کرد
مهدی رستگاری
نامت، بقای آفرینش
تندیس آستان عدالت
شمایلی از شجاعت
نمادی از شهامت
نامت تعمق آبی دریا
تفاخر خاک
تملّک باران
نامت، تفحّص تاریخ
تجلّی موعود
و بدینسان، حماسهای
از قیامت کبرا
از جلال و جبروت
از محشر عظماء
در اوج همانی که در حضیض
مفهوم جزیل آدمیّتی
کوه طالع اشراق
در شط زلال کرامتی
خشم خدائی و خصم ابلیس
دو نان پلشت زمانه را
عداوتی
طلوع حرمت صبری و خورشید جاودانه امامتی
پیر من ومراد من ومعنای خلقتی
ظهور کن
که زخم انتظار مرا
تنها تو دست شفاعتی
اسفندیار زرکوب
تو را باید بخوانم
تو را
از جنگلی که در التهاب آتش است
از وسعت سیاهی سیّال شب
از معجر روز
تو را باید بخوانم
من به اعجاز حرکت دستانت واقفم
و ایمانم
به افسانه شکیل خلقت
و ایثار خداوندی
در توست
تو عجزم را دیدهای
و میدانی
که هماره در آتش بودهام
هماره بیقرار سوختن
سخن از اعجاز کلام توست
که وحشت خلاق شب را
به سپیده دمان صبح میکوبد
تو را باید بخوانم
تو را … با صدای بلند
و بمانم
در انتظار لحظهای موعود
اسفندیار زرکوب
بهار از فراسوی چشمت
و شکوفه
از نوازش لبخندت
میتراود.
تو از کدام قبیلهای
که بارش شگرف انوار جمالت
بر آیینه زمان
بهاران را
به یاد من آرد.
امید لحظه ظهورت را
از من دریغ مدار
تا درد سالهای حقارتم را
فراموش کنم.
اسفندیار زرکوب
زخم آفتاب را میشناسد
میگردد
میگردد
و آفتاب را پیدا میکند
من آفتاب را میشناسم
و زخمهای دربدری را
که سالهاست
در جستجوی آفتاب میگردد
مثل غریبی من
مثل من
وقتی که میگذرم
پای آبله
خسته
از کوچههای تیره خاموش
و شهر
در انتظار آینه و آفتاب میسوزد
ضیاء الدّین ترابی
ای از تبار گل و آیینه و نور!
تو وارث قبیله بزرگ سعادتی
شرقیترین ستاره اشراق
تو آخرین پله نردبان بلند
عدالتی
یاد تو در ترنم رودخانه ها
نام تو در زمزمه پاک چشمه هاست
پرندگان مهاجر عروج بلند تو را
از یاد نبردهاند
و
دیری است چلچلهها؛
دوباره آمدنت را به «انتظار»
نشستهاند
تنها گل همیشه بهار بوستان عشق
حضور سبز تو،
پایان رنج تنهایی زمین
«ظهور» پر فیضت،
مژده رهایی «مستضعفین»
است
سید نظام الدین موسوی
چهار اسب
بر چهار دروازهی شهر
زین کرده
منتظر
ایستاده است
اسبان سپید منتظر
گاهی که تو
بی تکیهگاه
ایستادهای به تماشا
تا من نماز بخوانم
با دستهای بسته
پای شکسته
و سجادهام
از خون جاری پیشانی
رنگین شود
مثل
وقتی که آفتاب میآید
بالای شهر
و شهر
شهر زخمی
میایستد به تماشا.
چهار اسب
بر چهار دروازه شهر
زین کرده
منتظر
ایستاده است
اسبان سفید منتظر
و من دخیل بستهام
بر این ضریح مقدّس
تا کی سوار
از گرد راه بر آید
با تیغ آخته
ضیاء الدّین ترابی
میآیی!
در کویر خشک زندگی
لاله میرویانی
میآیی!
تو، ای تمامی من
و بر انتظارت خشکیدهام
قطره میبارانی …
و من مدتهاست
به باور آمدنت نشستهام
و تو لطیفتر از نسیم به نگاه شقایقها … رهایی میپاشی
و ای آقای من …
بگو تا کی در تمنّای وصالت به جاده امید دخیل ببندم
و به کلاغها آمدنت را بقبولانم
دیر زمانیست
که آمدنت حدیث کهنی است که همیشه تازه است
من در کشاکش باورها و دلشوره ها
به آمدنت منتظرم
مریم د
فرصتی نیست
شاید
امشب
شاید امروز
و یا این لحظه
او بیاید به سراغ من و تو
باید آماده شویم
کوچه را آب زنیم
و غبار از رخ آیینه بروبیم
که او میآید
عادل امانی
مینوازم با نی انتظار خود،
آرزوی دل روستاییام را،
در کلبه همیشه تنهاییام،
با دو چشم منتظر …
و میخوانم با بغض گرفته انتظار
که یا مهدی (عج)
ماه را روی شانهات میبینم
و خورشید را،
و ستاره را،
در پاکی،
در مهربانی زلال
نگاه تو،
اینجا
تنها
اینجا
منتظر
چو منتظرانت
بادیدگانی اشکبار
تکیه بر چپرهای روستایم، چشم به آسمان نیاز
به انتظار تو نشستهام
و به فرداهای سرزمینم
میاندیشم:
که خوشههایش سبز
که چشمههایش پر آب
که محصولش پر بار،
من،
به آن طلوع تو میاندیشم …
به طلوعی که،
فردایمان آبی است
فردایمان سرسبز
خوشههای مهربانی دستان توست
که تبّرک سفره دل روستایی ماست
و نامت
امید بخش شبهای تنهایی ماست
محمّد قلی زاده
با نیامدنت
باران که نبارید،
هیچ …
ابرکی هم از آسمانمان نگذشت!
کی میآیی، نمیدانم؟
میدانم:
چشمان بهار بی نگاه تو میلرزد
نگاه پنجرهها، بی چشمان تو تاریک است
و خانقاه، دیری ست بی غزل و قوالی
ناله میکند
خانقاه ما را میگویم:
همین خیابانهای شلوغ …
سید علی میر باذل «منصور»