ghaemiyeh.com
سرشناسه : قمی، عباس، ۱۲۵۴ - ۱۳۱۹.
عنوان قراردادی : نفس المهموم فی مصیبه سیدنا الحسین المظلوم .فارسی
عنوان و نام پدیدآور : دمعالسجوم: ترجمه کتاب نفسالمهموم / تألیف عباس قمی؛ ترجمه به قلم ابوالحسن شعرانی.
مشخصات نشر : تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : 727ص.
فروست : دین= RELIGION.
شابک : ۷۰۰۰۰ ریال : 978-964-422-749-3 ؛ ۷۰۰۰۰ ریال (چاپ دوم): 964-422-749-2
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
یادداشت : کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
یادداشت : چاپ دوم : زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ چهارم.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق.
شناسه افزوده : شعرانی، ابوالحسن،۱۳۵۲-۱۲۸۱.، مترجم
شناسه افزوده : سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
رده بندی کنگره : BP۴۱/۵/ق۸ن۷۰۴۱ ۱۳۸۷الف
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۱۶۲۹
صوت
نخست مناسب آمد مختصر شرح حالی از مؤلف رحمة الله بیاوریم چون در جای دیگر ترجمتی به طریقه اهل رجال از آن مرحوم ندیدم معرف رتبه مکتسب و قریحه فطری و آثار او جز اینکه خود در «فوائد الرضویه» اسامی مصنفات خویش را ذکر کرده است و آن چه ناشرین کتب او در اول یا آخر کتب مطبوعه آوردهاند و از تتبع کتب آن مرحوم معلوم میگردد، وی ادیبی بارع و محدثی خیبر و مطلع و در ضبط مطالب دقیق و در فارسی و عربی فصیح، و مردی با ذوق و خالی از تعصب و شجاع بود. و مایل بود از آثار خود مردم را بهرهمند گرداند و از ضبط مطالبی که فایده کمتر داشت احتراز میجست و در نقل حدیث در سیر و تواریخ بطریقت قدما میرفت و به مضمون «الحکمة ضالة المؤمن حیثما وجدها اخذها» سخن حق را از هر کس میشنید میگرفت و جمود نداشت مانند گروهی که پندارند هر چه در کتب مولفین شیعی است صحیح، و آنچه در تواریخ اهل سنت است باطل. و همچنانکه شیخ مفید رحمه الله از مداینی و زبیر بن بکار روایت کرده است، مؤلف نیز از کتاب «کامل» و «طبری» روایت آورده است و سنی بودن آنان را مانع ندانسته است.به هر حال از فرزند برومند آن مرحوم حضرت ثقة الاسلام عماد الاعلام آقای حاج میرزا علی - نفع الله المسلمین بوجوده - در خواستم به قلم شریف خود
مختصر شرح حالی به طریقت اهل رجال از والد خویش مرقوم دارد که «اهل البیت ادری بما فیه» از غایت لطفی که با حقیر داشتند این تمنا را پذیرفتند و اینک بیان ایشان بنص لفظه:والد حقیر عباس بن محمد رضا بن ابیالقاسم بن محمد القمی الشیخ الاعظم و العماد الارفع الاقوم صفوة المتقدمین و المتأخرین خاتم المحدثین مستخرج کنوز الاخبار و محیی ما اندرس من الاثار شیخنا و ملاذنا و مولانا المحدث القمی انار الله برهانه. ولادتش در سنه 1294 در بلده طیبه قم واقع شد. اول طفولیت و جوانی را در قم گذرانیده و فنون ادبیه را مطابق معمول آن زمان تحصیل و تکمیل نموده و به طوری در این فن متبحر گردیده که او را فرا میخواندند.در سال 1312 به نجف مشرف گشتند و چند سالی را به تحصیل و تلمذ نزد بزرگان و اساتید گذرانیدند مخصوصا خدمت مرحوم سید الفقهاء آیة الله آقای آقا سید محمد کاظم طباطبائی یزدی رحمه الله متوفی در سال 1337 تحصیل فقه نموده و فنون دیگر را نیز نزد اساتید دیگر استفاده نمودند، اما از آنجایی که بیشتر با احادیث و رجال و درایه علاقمند بود، مدتی را در خدمت حضرت ثقه المحدثین و حجة الاسلام و المسلمین مرحوم حاج میرزا حسین نوری رحمة الله به کسب علم حدیث پرداخت. چنانکه خود آن مرحوم در کتاب «فوائد الرضویة» بدین موضوع اشاره فرموده است؛ از جمعی از مشایخ اجازه گرفتند، یکی شیخ مرحوم محدث نوری است و دیگر از سید حسن صدر موسوی صاحب «تکملة امل الآمل» و دیگر از شیخ عالم فاضل فقیه محدث ادیب اریب مرحوم حاج میرزا محمد قمی صاحب «اربعین الحسینیه» و جمعی دیگر از علما و محدثین. و پس از مدتی اقامت در نجف بر اثر عارضه مزاجی و ضیق النفس که مبتلا شده بود، به قم مراجعت فرمودند و در مولد و موطن اصلی خود اقامت نمودند و در خلال این مدت همی جز جمع آوری احادیث و تألیف نداشتند. درست در خاطر دارم در اول کودکی با مرحوم والدم هر وقت از شهر خارج میشدیم ایشان از اول صبح تا
به شام مرتبا به نوشتن و مطالعه مشغول بودند. و اول تصنیف ایشان «فوائد الرجبیه» است که به خط خود ایشان نوشته شده و به چاپ رسیده است و چنانچه خود ایشان میفرمودند: قبل از بیست سالگی آن را تألیف نمودم.در سال 1337 به مشهد مقدس رضوی علیهالسلام عزیمت فرمود ودر آنجا مجاور گردید و چند بار به زیارت خانه خدا مشرف گردیدند و ضمنا سفری به هندوستان فرمود و گاهی هم در ایام فراغت بخصوص ایام اقامه عزا مردم را به مواعظ و سخنان سودمند موعظه میفرمودند. و در سال 1341 به تقاضای جمعی از آقایان طلاب و محصلین مشهد شبهای پنجشنبه و جمعه درس اخلاق شروع فرمودند و قریب هزار تن از طلاب و علمای شهر در مدرسه میرزا جعفر برای استماع درس ایشان حاضر میشدند و هر درس قریب سه ساعت طول میکشید. در سال 1352 از مشهد به نجف مشرف گردیدند به عزم توطن و ضمنا چهار مرتبه به سوی شام و بیروت سفر نمودند و به سن 65 سالگی شب سهشنبه 23 ذی الحجة الحرام سال 1359 در نجف به رحمت ایزدی واصل و در صحن مطهر حضرت امیر علیهالسلام در ایوان سوم در ایوانهای شرقی باب القبله جنب استادش مرحوم محدث نوری مدفون گردید - و رحمة الله و رضوان الله علیه -.مؤلفات مرحوم محدث قمی متجاوز از 60 مجلد است که اکثر آنها به چاپ رسیده و نزد خواص و عوام مطبوع و مشهور است، چنانکه بعض آنها هم مکرر طبع شده و چنانکه خود میفرمودند، بهترین مصنفات ایشان «سفینة البحار» است و چون اسامی آن کتب در «فوائد الرضویه» مذکور است، لذا از تفصیل آن در اینجا خودداری شد.9 رجب 1369 علی محدثزاده
بسم الله الرحمن الرحیم
حمدا لک مستزیدا من نعمک و مسترفدا من کرمک مستر شدا لهدایتک و مستنجدا بک علی طاعتک و الصلاة علی رسولک هادی الامة و کاشف الغمة المبعوث بالحجة القاهرة علی المحجة الظاهرة و آله الغر و عترته الطاهرة خصوصا علی سیدنا و مولانا ابی عبدالله الحسین لا فرق الله بیننا و بینه فی الدنیا و الآخرة.اما بعد؛ چنین گوید این عبد فانی ابوالحسن بن محمد بن غلام حسین بن ابیالحسن المدعو بالشعرانی که چون عهد شباب به تحصیل علوم و حفظ اصطلاحات و رسوم بگذشت، و اقتداء باسلافی الصالحین من عهد صاحب «منهج الصادقین» از هر علمی بهره بگرفتم و از هر خرمنی خوشه برداشتم، گاهی به مطالعهی کتب ادب از عجم و عرب، و زمانی به دراست «اشارات» و «اسفار» و زمانی به تتبع تفاسیر و اخبار، وقتی به تفسیر و تحشیهی کتب فقه و اصول، و گاهی به تعمق در مسائل ریاضی و معقول، تا آن عهد به سر آمد.لقد طفت فی تلک المعاهد کلها و سرحت طرفی بین تلک المعالمسالیان دراز شب بیدار و روز در تکرار، همیشه ملازم دفاتر و کراریس و پیوسته مرافق اقلام و قراطیس، ناگهان سروش غیب در گوش، این ندا داد که علم برای معرفت است و معرفت، بذر عمل و طاعت، و طاعت بیاخلاص نشود و این همه میسر نگردد مگر به توفیق خدا و توسل به اولیا، مشغولی تا چند.
علم چندانکه بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانیشتاب باید کرد و معاد را زادی فراهم ساخت، زود برخیز که آفتاب بر آمد و کاروان رفت، تا بقیتی باقی است و نیرو تمام از دست نشده، توسلی جوی و خدمتی تقدیم کن.پس کتاب «نفس المهموم» تألیف العالم النحریر و المحدث الخبیر مفخر عصرنا و قدوة دهرنا الحاج شیخ عباس القمی - قدس سره العزیز - را دیدم در مقتل سیدنا و مولانا ابیعبدالله الحسین علیهالسلام - رزقنا الله شفاعته - کتابی جامع و موجز و مشتمل بر اکثر روایات صحیح و منقولات تواریخ معتبره از عامه و خاصه، چنانکه مانند آن تا کنون نوشته نشده است و گویا در حق او گفتهاند: «کم ترک الاول للآخر» اما به زبان عرب است و همه کس از آن بهره نگیرد. گفتم همان کتاب را به فارسی ساده نقل کنم چنانچه در عبارت پارسی معنی هر کلمه از کلمات عربی گنجانیده شود و سلاست و فصاحت در زبان پارسی محفوظ ماند، اگر چه جمع این دو امر بسی دشوار است و غالبا مقاتل پارسی عبارات عربی را به دلخواه خود تلخیص و تفسیر کردهاند و به ترجمهی کلمه به کلمه نپرداخته، چنان که خواننده را به اصل عربی نیاز است تا حق معنی مقصود را دریابد.و ما را عویصهی دیگر در پیش است، که اگر سخن جزل و صحیح به کار بریم غیر مأنوس باشد که مردم زمان ما با لغات غلط و عبارات بازاری عامیانه و سیاقت مبتذل که از خواص انشای این عصر است، خوی گرفتهاند، اگر به زبان آنان سخن گوییم و به کلمات مزدوله قناعت کنیم، هم تخلف از سیرت سلف است و هم ترک ادب نسبت به اخبار رسول و اهل بیت طاهرین که فرمودهاند: «اعربوا حدیثنا فانا قوم فصحاء» و در میان این دو طریق راهی یافتن هم دشوارتر است، با این حال خواننده کتاب با کتب صحیحه مانوس است و مانند تفسیر منهج و ناسخ و جلاء العیون و کتب دیگر مرحوم مجلسی - رحمه الله - و تفسیر شیخ ابوالفتوح رازی را مطالعه کرده و مانند آنان که محضا با کتب عصری مأنوسند از شنیدن لغت صحیح منزجر نمیگردد. و آن را دمع المهوم فی ترجمة نفس الهموم نام نهادم و
گاه بعضی فواید و قصص که خواننده را به کار آید در ذیل صفحه یا در متن بین الهلالین افزودم و علی کل حال اگر نقصی در این یافت شود تقاضای عفو و اصلاح از خوانندگان عزیز است. و من ادعا نمیکنم در مقصد خویش به کمال رسیدهام، لکن غایب جهد به کار برده.فما کان من حسنة فمن الله و ما کان من سیئة فمن نفسی و الله المسدد و الموفق.اینک شروع در مقصود میکنیم بعون الله تعالی:حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام به أبان بن تغلب فرمود: «آه کشیدن کسی که برای مظلومیت ما غمگین باشد تسبیح است و اندوه وی برای ما عبادت است و پنهان داشتن سر ما جهاد در راه خدا است آنگاه فرمود: باید این حدیث به آب طلا نوشته شود».
بسم الله الرحمن الرحیممؤلف کتاب پس از حمد و ستایش پروردگار و درود بر پیغمبر مختار و آل اطهار و ذکر سبب تألیف این کتاب، مدارک و مآخذ خود را که مطالب این کتاب از آنها منقول است یاد کرده است. و گوید این را از کتب معتبره فراهم کردم که بر آنها اعتماد باید کرد و بدانها استناد باید جست مانند «ارشاد» تألیف شیخ ابی عبدالله محمد بن محمد بن نعمان معروف به «مفید» که در سال 413 در بغداد درگذشت. و کتاب «ملهوف علی قتلی الطفوف» سید رضی الدین ابیالقاسم علی بن موسی بن جعفر بن طاووس متوفی ببغداد در سال 664. در کتاب «التاریخ» لمحمد بن جریر طبری متوفی ببغداد سال 310 و «تاریخ کامل» مورخ نسابه، حافظ عزالدین ابیالحسن علی بن محمد معروف بابن اثیر جزری متوفی بموصل سال 630. و «مقاتل الطالبیین» مورخ ادیب علی بن الحسین اموی معروف به ابیالفرج اصفهانی متوفی به بغداد سال 356. و «مروج الذهب و معادن الجوهر» از ابیالحسن علی بن حسین بن علی مسعودی معاصر با ابیالفرج و «تذکرة خواص الامة فی معرفة الائمة» از ابیالمظفر یوسف بن قزواغلی بغدادی معروف به سبط ابن جوزی متوفی بدمشق سال 654 که در «جبل قاسیون» مدفون است. و «مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول» لکمال الدین محمد بن طلحه شافعی. و «الفصول المهمة فی معرفة الائمة» لنور الدین علی بن محمد مکی معروف بابن
صباغ مالکی متوفی به سال 855. و «کشف الغمة فی معرفة الائمة» از بهاء الدین ابیالحسن علی بن عیسی اربلی امامی که در سال 687 از تألیف آن فراغت یافت. و «العقد الفرید» لشهاب الدین ابی عمرو احمد بن محمد قرطبی اندلسی مالکی معروف بابن عبد ربه متوفی در سال 328. و کتاب «الاحتجاج علی اهل اللجاج» از احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی از مشایخ ابن شهر آشوب. و کتاب «المناقب» لرشید الدین محمد بن علی بن شهر آشوب سروی مازندرانی متوفی بحلب در سال 588 و مدفون در جبل جوشن نزد مقام معروف به مشهد السقط و «روضة الواعظین» از ابیعلی محمد بن حسن بن علی فارسی معروف به فتال نیشابوری از مشایخ ابن شهر آشوب و «منیر الاحزان» لنجم الدین جعفر بن محمد علی معروف بابن نما از مشایخ علامهی حلی رحمهما الله و «کامل بهائی فی السقیفه» از عماد الدین حسن بن علی بن محمد طبری معاصر محقق و علامه و این کتاب را برای بهاء الدین محمد بن شمس الدین جوینی معروف به صاحب دیوان تألیف کرد و به سال 765 از تألیف آن فارغ شد. و «روضة الصفا فی سیرة الانبیاء و الملوک و الخلفا» از محمد بن خاوند شاه متوفی به سال 903. «تسلیة المجالس» محمد بن ابیطالب حسینی حائری و غیر اینها از کتب مقاتل.و از این کتاب اخیر به توسط عاشر بحار نقل میکنم، و از مقتل هشام بن سائب کلبی به توسط تذکرهی سبط. و تاریخ طبری و از مقتل ابیمخنف به توسط طبری.و از سید بن طاووس تعبیر میکنم به سید، و از ابناثیر به جزری، و از محمد بن جریر طبری به طبری، و از ابیمخنف به ازدی تا مردم گمان نبرند ازین مقتل معروف به ابیمخنف که با عاشر بحار به طبع رسیده است آن را نقل کردهام، چون نزد من ثابت و محقق گردیده است که این مقتل از آن ابیمخنف معروف و یا مورخ معتبر دیگری نیست، و چیزی که در آن مقتل یافت شود و دیگری نقل نکرده باشد اعتماد را نشاید.اما ابومخنف لوط بن یحیی بن سعید بن مخنف ازدی غامدی از بزرگان
اصحاب خبر بود و کتب بسیار تألیف کرد، و در سیر از جمله کتاب «مقتل الحسین» که علما از آنها بسیار نقل کنند و اکثر، بلکه جل منقولات تاریخ طبری در مقتل از ابیمخنف گرفته شده است و هر کس این مقتل معروف را با آنچه طبری نقل کرده است مقابله و تامل کند، داند که این مقتل از وی نیست و من این کتاب را مرتب کردم بر چند باب و یک خاتمه و مقدمهای پیش از ابواب کتاب آوردم و آن را نامیدم«نفس المهوم فی مصیبة سیدنا الحسین المظلوم علیه صلوات الله الملک الحی القیوم و أسأل الله ان یوفقنی لاتمامه و یفوزنی بسعادة اختتامه و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب».
بدان که علمای حدیث و ارباب تاریخ را از عامه و خاصه، خلاف است در روز و ماه و سال ولادت حضرت ابیعبدالله الحسین علیهالسلام، بعضی گویند سیم شعبان و بعضی گویند پنجم آن و بعضی پنجم جمادی الاولی سال چهارم هجرت، و گروهی گفتهاند در آخر ربیع الاول سال سیم، و این قول را شیخ ابوجعفر طوسی رحمه الله در «تهذیب» و شیخ شهید در «دروس» اختیار کردند، موافق با روایتی که ثقة الاسلام کلینی - عطر الله مرقده - روایت کرده است، از حضرت ابیعبدالله علیهالسلام که بین امام حسن و امام حسین علیهماالسلام یک «طهر» فاصله بود و میان ولادت آن دو امام شش ماه و ده روز بود.مولف کتاب گوید: مراد آن حضرت به طهر، اقل طهر است که ده روز است ولادت حضرت حسن علیهالسلام در پانزدهم رمضان سال بدر؛ یعنی سال دوم هجرت بود؛ و هم در روایت آمده است که میان حسن و حسین علیهماالسلام فقط یم طهر بود و مدت حمل حضرت حسین علیهالسلام شش ماه.و در «مناقب» ابن شهر آشوب از کتاب «انوار» نقل کرده است که: «خداوند تبارک و تعالی پیغمبر اکرم را تهنیت گفت به حمل و ولادت حضرت حسین علیهالسلام و او را تعزیت گفت به قتل وی، و حضرت فاطمه علیهاالسلام این را بدانست و بر او ناگوار
آمد و آیه فرود آمد.«حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»حمل زنان نه ماه است و هیچ فرزندی شش ماه نزاد غیر از عیسی و حسین علیهماالسلام.مؤلف گوید: احتمال قوی میدهم که اصل روایت یحیی و حسین بوده است، چون حضرت یحیی و حضرت حسین علیهماالسلام در بسیاری از چیزها به یکدیگر شباهت داشتند از جمله در مدت حمل. و در خبر است که مدت حمل یحیی شش ماه بود و اما مدت حمل عیسی علیهالسلام مطابق روایت بسیار نه ساعت بود و هر ساعتی ماهی، و به اعتبار انسب است.صدوق به سند خود از صفیه بنت عبد المطلب (رضی الله عنها) روایت کرده است که:«چون حضرت امام حسین از مادر متولد شد، من پرستار مادر او بودم پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عمه! فرزند مرا بیاورد نزد من. گفتم: یا رسول الله او را هنوز پاکیزه نکردهایم. فرمود: ای عمه! مگر تو او را پاک میگردانی؟ خداوند او را پاک و پاکیزه کرده است».و در روایت دیگر است که او را به رسول خدا داد و حضرت زبان خویش در دهان او نهاد و حضرت حسین علیهالسلام زبان رسول خدای را میمکید، صفیه گفت گمان نمیکنم که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را غذا داد مگر با شیر و عسل، و گفت: بول کرد، پس رسول صلی الله علیه و آله میان دو چشم او ببوسید و او را به من داد در حالتی که میگریست و میگفت: ای پسرک من! خدای لعنت کند قومی که تو را میکشند. و این را سه بار فرمود.صفیه گفت: گفتم پدر و مادرم فدای تو! او را که میکشد؟ فرمود: گروه ستمکار از بنیامیه - لعنهم الله - در روایت است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در گوش راست او اذان گفت و در گوش چپ او اقامه گفت. و از حضرت علی بن الحسین است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در گوش حضرت حسین علیهالسلام اذات گفت آن روز که متولد شد.و در روایت دیگر است که در روز هفتم گوسفندی «املح»، یعنی سپید به سیاه
آمیخته برای او عقیقه کرد و یک ران آن را با دیناری به قابله داد آنگاه سر او بتراشید و همسنگ آن سیم تصدق کرد و سر او را به «خلوق» که عطری است، معطر ساخت. و ثقة الاسلام کلینی روایت کرده است در ضمن حدیثی که: «حضرت حسین علیهالسلام از حضرت فاطمه - سلام الله علیها - و از هیچ زنی شیر نخورد، او را نزد نبی اکرم صلی الله علیه و آله میآوردند ابهام در دهان او میگذاشت و میمکید به اندزاهای که دو روز یا سه روز او را بس بود؛ پس گوشت حسین علیهالسلام از گوشت و خون رسول خدا صلی الله علیه و آله روئیده شد.صدوق - عطر الله مرقده - از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است که میگفت: «حسین بن علی علیهالسلام چون متولد شد خدای تعالی جبرئیل را فرمود با هزار فرتشه فرود آید به تهنیت رسول خدا صلی الله علیه و آله از جانب خدا و از جانب خود پس جبرئیل فرود آمد و بر جزیرهای در دریا بگذشت در آنجا ملکی بود«فطرس» نام و از حمله بود، خداوند عالم او را برای انجام امری نامزد فرمود، او کندی کرد در انجام آن، پس بال او را بشکست و در آن جزیره انداخت، هفتصد سال عبادت خدا کرد تا حسین بن علی علیهالسلام متولد شد، آن ملک به جبرئیل گفت: آهنگ کجا داری؟ گفت: خدای تعالی به محمد صلی الله علیه و آله فرزندی بخشیده است مرا فرستاده است به تهنیت او از جانب خدای تعالی و از جانب خودم. گفت: ای جبرئیل! مرا بردار و با خود ببر شاید محمد صلی الله علیه و آله برای من دعا کند.جبرئیل او را برداشت و چون بر نبی صلی الله علیه و آله وارد شد و تهنیت گفت از طرف خدای تعالی و از طرف خود و حال «فطرس» بگفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خود را به این مولود مسح کن و به جای خود باز شو فطرس خود را به حسین بن علی علیهالسلام بمالید و برخاست و گفت: ای رسول خدا!! امت تو این فرزند را میکشند و مکافات این انعام او بر من واجب است، پس هیچ کس او را زیارت نکند مگر او را آگاه سازم و هیچ سلام کننده سلام نکند بر او مگر آن که سلام او را به حضرت او برسانم، و هیچ کس صلوات نفرستد مگر این که صلوات او را تبلیغ کنم؛ این بگفت و بالا رفت. و روایت دیگر به جای خود عروج کرد و میگفت: کیست مانند
من که آزاد شدهی حسین فرزند علی و فاطمه و جد ایشان احمد حاشرم - صلوات علیهم اجمعین -.شیخ طوسی در «مصباح» روایت کرده است که توقیعی خارج شد به قاسم بن علاء همدانی وکیل ابیمحمد علیهالسلام که مولانا الحسین بن علی علیهماالسلام روز پنجشنبه سوم شعبان متولد شد، پس آن را روزه بدار و این دعا بخوان: «اللهم انی أسألک بحق المولود فی هذا الیوم» و در این دعا است «و عاذ فطرس بمهده فنحن عائذون بقبره من بعده».سید در «ملهوف» گوید: در آسمانها فرشته نماند مگر بر نبی صلی الله علیه و آله فرود آمد هر یک سلام داده و به حسین علیهالسلام تعزیت گفتند و او را خبر دادند به ثوابی که عطا شود به او، و تربت او را عرضه داشتند بر رسول خدا و او میفرمود: «اللهم اخذل من خذله و اقتل من قتله و لا تمتعه بما طلبه».ابن شهر آشوب در مناقب گوید که در حدیث آمده است که: روزی جبرئیل فرود آمد و فاطمه علیهاالسلام را یافت خوابیده است و حضرت حسین علیهالسلام به عادت اطفال بیتابی میکرد، پس جبرئیل بنشست و او را مشغول کرد از گریه تا مادرش بیدار شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمه را از این بیاگاهانید.سید بحرانی در «مدینة المعاجز» روایت میکند از شرحبیل بن ابیعوف که گفت: چون«حسین علیهالسلام متولد شد فرشتهای از فرشتگان فردوس اعلی فرود آمد و به دریای اعظم رفت و در اقطار آسمانها و زمین فریاد زد: ای بندگان خدا! جامههای حزن بپوشید و اظهار غم و اندوه کنید که جوجهی محمد صلی الله علیه و آله مذبوح و مظلوم است».
صوت
مناقب آن حضرت به قدری ظاهر و مشهور است که هیچ یک از خاصه و جمهور منکر آنها نتوانند شد. چگونه چنین نباشد و حال آنکه مجد و شرف از هر طرف او را فراگرفته است؛ از جهت نسب، جدش محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و پدرش علی مرتضی علیهالسلام جدهاش خدیجهی کبری، مادر فاطمهی زهرا و برادر، حضرت مجتبی علیهالسلام عم او جعفر طیار و اولادش ائمهی اطهار از خاندان هاشم، برگزیدهی اخیار - صلوات الله اجمعین -.لقد ظهرت فلا تخفی علی احد الا علی اکمه لا یبصر القمرادر زیارت ناحیهی مقدسه در اوصاف شریفهی آن جناب فرموده است:و فی الذمم رضی الشیم ظاهر الکرم متهجدا فی الظلم قویم الطرائق کریم الخلایق عظیم السوابق شریف النسب منیف الحسب رفیع الرتب کثیر المناقب محمود الضرائب جزیل المواهب حلیم رشید منیب جواد علیم امام شهید اواه منیب حبیب مهیب کان للرسول ولدا و للقرآن سندا و للامة عضدا و فی الطاعة مجتهدا حافظا للعهد و المیثاق ناکبا عن سبل الفاسق باذلا لمجهود طویل الرکوع و السجود زاهدا فی الدنیا زهد الراحل عنها ناظرا الیها بعین المستوحشین منها الی آخر ما قال فیه صلوات الله علیه.
و یا عجبنا منی احاول وصفه و قد فنیت فیه القراطیس و الصحفکتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنی سرانگشت و صفحه بشماریاما شجاعت آن حضرت: چنان بود چون آن حضرت قصد عراق کرد، عبیدالله بن زیاد لشکرهای بسیار به مقابلهی وی فرستاد، سی هزار سوار و پیاده پی در پی یکدیگر تا او را محاصره کردند و همهی جوانب بر او بستند با آن شمارهی بسیار و سلاح کامل و از او خواستند به حکم ابنزیاد فرود آید و با یزید بیعت کند و اگر ابا فرماید مهیای جنگی شود که رگ وتین و حبل ورید را قطع کند و ارواح را به محل اعلی رساند و اجساد را بر روی خاک افکند. او متابعت جد و پدر کرد راضی به ذلت نشد و حمیت را به مردم آموخت و مرگ زیر سایهی شمشیر را برگزید. پس خود و برادران و اهل بیت او برای محاربه برخاستند و کشته شدن را بر متابعت یزید ترجیح دادند و آن گروه لئیم فاجر آنان را فروگرفتند و بر آنها تیر باریدند و حسین علیهالسلام مانند کوه بر جای ثابت بود و عزیمت او راهیچ چیز سست نکرد، پای او در میدان جنگ از کوهها نیز محکمتر بود و دل او از هول قتال مضطرب نمیشد. و قوم او از لشکریان ابنزیاد بسیار کشتند و مشرف به مرگ ساختند و مجروح کردند و از اینان کسی کشته نشد مگر پس از آنکه اسراف کرد در قتل مهاجمین و بسیاری از آنها را کشتند پس از آن خود کشته شدند و آن حضرت مانند شیر خشمگین بر هیچ کس نمیتاخت مگر به ضرب شمشیر کار او میساخت و او را فرش زمین میکرد. نقل کردهاند از یکی از روات گفت:«فو الله ما رأیت مکثورا قط قد قتل ولده و اهل بیته و اصحابه اربط جأشا و لا امضی جنانا منه و لا اجرأ مقدما و الله ما رایت قبله و لا بعده مثله».«یعنی: ندیدم مرد تنها ماندهی مصیبت رسیدهای را که فرزندان و اهل بیت و یاران او کشته شده باشند بدین قوت قلب و آرامش دل و جرأت در اقدام، نه پیش از او دیدم مانند وی و نه بعد از او».
روایت است که میان آن حضرت و ولید والی مدینه نزاعی بود در زمینی، پس حضرت دست فرابرد و عمامهی ولید را از سر او برگرفت و در گردنش بست.در «احتجاج» از محمد سائب روایت کرده است که: «مروان بن حکم روزی به حسین بن علی علیهماالسلام گفت اگر افتخار شما به فاطمه علیهاالسلام نباشد به چه چیز بر ما فخر میکنید؟ حسین علیهالسلام برجست و حلق او را بگرفت و بفشرد و آن حضرت سخت قوی پنجه بود و عمامهی مروان را برگردن او بپیچید تا بیهوش شد».مؤلف گوید: شجاعت آن حضرت ضرب المثل است و شکیبائی او در میدان جنگ دیگران را عاجز ساخت و مقام او در مقاتله نظیر مقام رسول خداست در جنگ بدر، و صبر او با کثرت دشمن و قلت یاران نظیر پدرش امیرالمؤمنین است در صفین و جمل. و کافی است در این مقام عبادت زیارت ناحیهی مقدسهی:«و بدؤک بالحرب فثبت للطعن و الضرب و طحنت جنود الفجار و اقتحمت قسطل الغبار مجالدا بذی الفقار کانک علی المختار فلما رأوک ثابت الجأش غیر خائف و لا خاش نصبوا لک غوائل مکرهم و قاتلوک بکیدهم و شرهم و أمر اللعین جنوده فمنعوک الماء و وروده و ناجزوک القتال و عاجلوک النزال و رشقوک بالسهام و النبال و بسطوا الیک أکف الاصطلام و لم یراعوا لک ذماما و لا راقبوا فیک أثاما فی قتلهم أولیاءک و نهبهم رحالک و انت مقدم فی الهبوات و محتمل للأذیات قد عجبت من صبرک ملائکة السموات فأحدقوا بک من کل الجهات و أثحنوک بالجراح و حالوا بینک و بین الرواح و لم یبق لک ناصر و انت محتسب صابر تذب عن نسوتک و اولادک حتی نکسوک عن جوادک فهویت الی الأرض جریحا تطؤک الخیول بحوافرها و تعلوک الطغاة ببواترها قد رشح للموت جبینک و اختلف بالانقباض و الانبساط شمالک و یمینک و تدیر طرفا خفیا الی رحلک و بیتک و قد شغلت بنفسک عن ولدک و أهالیک».اما علم آن حضرت: باید دانست که علوم اهل بیت علیهمالسلام متوقف بر تکرار و درس نبود و علوم امروز ایشان بیش از دیروز نیست، با فکر و قیاس و حدس تحصیل علم نمیکردند. آسمان معارف ایشان از دسترس ادراک ما دور است هر
کس خواهد فضائل آنان را بپوشد چنان است که خواهد روی خورشید را بپوشد. آنها عالم غیب را در شهادت میبینند و بر حقایق معارف در خلوات عبادت واقف میگردند، در واقع چنانند که اولیا و دوستان دربارهی ایشان اعتقاد دارند. و بیشتر هم هیچ کس از آنها سؤالی نکرد مستفهما یا از روی آزمایش که آنها پاسخ ندهند و هرگز در جواب ناتوانی ننمودند و عاجز نشدند. هر یک را که در احوالش تدبر نمایی و گفتار او را تأمل کنی وی را در فضایل یگانه یابی و در مزایا و مفاخر تنها بینی. گذشتههای سابقین را فضائل متأخرین تصدیق میکند وقتی خطبای آنان به کلام آیند دیگران خاموش گردند و چون گویندهی آنان سخن گوید گوش باشند. هر راهروی از تک آنها فروماند و به هدف آنها نرسد و روش آنها را در نیابد، این خصلتهایی است که آفریدگار به آنها داده است و مخبر صادق به آن اخبار کرده و فرمود است:«انا بنی عبدالمطلب سادات الناس».اما کرم وجود آن حضرت: روایت است که: «فاطمه علیهاالسلام دو فرزند خود حسن و حسین علیهماالسلام را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد، در آن بیماری که آن حضرت رحلت فرمود، و عرض کرد: یا رسول الله این دو فرزند تواند چیزی از خود به آنها میراث ده.آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: اما حسن علیهالسلام را هیبت و بزرگواری من میراث باشد، اما حسین علیهالسلام را بخشش و شجاعت من».و نقل مشهور است که آن حضرت مهمان را گرامی میداشت و بخواهندگان میبخشید و صلهی رحم میکرد، بر درویشان انعام میفرمود وسائل را عطا میداد، برهنه را میپوشانید و گرسنه را سیر میکرد، قرض قرض داران را ادا میکرد، بر یتیم مهربان بود، حاجتمند را اعانت میکرد، هرگاه مالی به او میرسید پراکنده میساخت.و روایت است که معاویه چون به مکه رفت، مال بسیار و جامهها و خلعتها برای آن حضرت فرستاد، حضرت نپذیرفت و این صفت جوانمردان و طبیعت اهل کرم است. افعال او گواهی دهد بر محاسن اخلاق، و باید دانست کرم، که بخشش
یکی از آن نوع آن است، در اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله کامل و برای آنها ثابت و محقق بود، از آنها تعدی نمیکرد، بلکه در آنها حقیقت بود و در دیگران مجاز، لذا به هیچ یک از بنیهاشم نسبت بخل داده نشده است برای آن که با ابرها در سخا مسابقه میکردند و با شیران در شجاعت.حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام در خطبه خود در شام فرمود:«به ما داده شد علم و حلم وجود و فصاحت و شجاعت و دوستی در دل مؤمنان، پس ایشان دریای ژرفند و ابر ریزان».فما کان من خیر اتوه فانما توارثه آباء آبائهم قبلو این اخلاق کریمه را آیین خویش گرفتند و وسیلهی رسیدن آنها به منتهای شرف بود؛ که ایشان پیشوای امت و رؤسای ملتند، مهتران مردم و بهتران عرب و برگزیده فرزندان آدم؛ پادشاهان دنیا و راهنمایان آخرت؛ حجت خدایند بر بندگان و امنای او در زمین؛ ناچار نشان هر خیری از ایشان پیدا و علائم جلالت در ایشان ظاهر و هویداست هر کس بعد از ایشان به وجود متصف شود اقتدا به ایشان کرده است و به طریق آنها رفته و چگونه مال خود را نبخشد آنکه هنگام جنگ از بذل جان دریغ ندارد و چگونه چشم از عاجل نپوشد آن که همت در آجل بسته است،: و شکی نیست که هر کس جان خویش را در قتال ببخشد نسبت به مال بخشندهتر است و کسی که در زندگی رغبت نداشته باشد در مال فانی دنیا بیرغبتتر. شاعر گوید:یجود بالنفس ان ضن الجواد بها و الجود بالنفس أقصی غایة الجودو از این جهت گویند: شجاعت وجود از یک پستان خوردهاند و پیوسته با یکدیگر ملازمند، چنانکه دو توأم؛ پس هر جوانمرد بخشنده شجاع است و هر دلاوری بخشنده است و این قاعدهی کلیه است. ابوتمام گفته است:و اذا رأیت ابایزید فی الندی و وغی و مبدی غارة و معیداأیقنت ان من السماح شجاعة تدنی و ان من الشجاعة جوداو ابوالطیب متنبی گفت:
قالوا الم تکفه سماحته حتی بنی بیته علی الطرقفقلت ان الفتی شجاعته تریه فی الشح صورة الفرقکن لجة ایها السماح فقد آمنه سیفه من الغرقو گویند جوانمرد دلش شجاعی است و بخیل رویش؛ یعنی وقیح است و معاویه بنیهاشم را به سخا وصف کرد و آل زبیر را به شجاعت و بنیمخزوم را به خود بینی و کبر و بنیامیه را به بردباری، این خبر به حسن بن علی علیهالسلام رسید، گفت: خدا او را بکشد! و خواست تا بنیهاشم بخشش کنند و محتاج به او گردند و آل زبیر را به دلاوری وصف کرد تا خویشتن را به کشتن دهند و بنی مخزوم کبر ورزند تا مردمان آنها را دشمن دارند و بنیامیه بردباری کنند تا مردم آنها را دوست دارند. و معاویه دربارهای از سخن خویش راست گفت هر چند راستی از مانند او بعید است و لکن گاه باشد که دروغگوی سخنی راست بر زبان راند. چون بخشش - چنانکه او گفت - در بنیهاشم بود، بلکه شجاعت و بردباری هم در همه حال، و مردم پیروان ایشانند و اگر خصال نیکو در دیگران متفرق است در ایشان جمع است.و اما فصاحت و زهد و تواضع و عبادت آن حضرت: اگر خواهیم ذکر کنیم از وضع رساله بیرون رویم و به جای آن اخباری در محبت پیغمبر خدا نسبت به او بیاوریم. شیخ اجل محمد بن شهر آشوب در «مناقب» روایت کرد از ابنعمر که: «نبی صلی الله علیه و آله بر منبر خطبه میخواند، حسین علیهالسلام بیرون آمد و پایش در جامه بپیچید و بیفتاد و بگریست، پیغمبر اکرم از منبر فرود آمد و او را در بر گرفت و گفت:«قاتل الله الشیطان» فرزند! امتحان است، سوگند به آن که جان من در دست اوست ندانستم که از منبر فرود آمدم.در «مناقب» است که ابوالسعادات در فضایل عترت آورده است که یزید بن ابیزیاد گفت: «روزی نبی صلی الله علیه و آله از خانهی عایشه بیرون آمد و بر خانهی فاطمه علیهاالسلام بگذشت، صدای گریه حسین علیهالسلام شنید و فرمود فاطمه را: آیا نمیدانی که گریهی او مرا ناراحت میسازد».
و در «مناقب» است که ابنماجه در «سنن» و زمخشری در «فایق» آوردهاند که: «نبی صلی الله علیه و آله حسین علیهالسلام را دید در کوچه با کودکان بازی میکند، پس پیغمبر خدا جلوی ایشان آمد و یک دست خود بگشود حضرت حسین علیهالسلام از این سوی و آن سوی میگریخت و رسول خدا صلی الله علیه و آله میخندید با او، پس او را بگرفت و یک دست زیر زنخ او گذاشت و دست دیگر بر سر او و سر او را بلند کرد و بوسید و گفت: «حسین منی و انا من حسین» خدای تعالی دوست دارد کسی که حسین علیهالسلام را دوست دارد و حسین سبطی است از اسباط.و در «مناقب» است. از عبدالرحمن بن ابیلیلی، گفت: «نزد رسول خدا نشسته بودیم که حسین علیهالسلام بیامد و بر پشت نبی صلی الله علیه و آله میجهید ناگاه بول کرد، حضرت فرمود: او را رها کنید.نیز در همان کتاب از احادیث لیث بن سعد که: «پیغمبر صلی الله علیه و آله روزی در جماعتی نماز میگزارد و حسین علیهالسلام کودکی خرد نزدیک او بود و پیغمبر صلی الله علیه و آله هر گاه سجده میکرد حسین علیهالسلام میآمد و بر پشت آن حضرت سوار میشد و پاهای خود را حرکت میداد و میگفت: «حل حل» و هر گاه آن حضرت میخواست سر بر دارد او را به دست میگرفت و در کنار خویش مینهاد و باز چون به سجده میرفت بر پشت او سوار میشد و «حل حل» میگفت و همچنین میکرد تا از نماز فارغ شد.و از «امالی» حاکم روایت کرده است که ابورافع گفت: «با حسین علیهالسلام بازی میکردم بازی «مدحاة» و آن بازی با سنگ است، هر گاه سنگ من به سنگ او میخورم میگفتم باید مرا به پشت برداری میگفت: آیا بر پشت کسی سوار میشوی که بر پشت رسول خدا سوار میشد، من او را رها میکردم و هر گاه سنگ او به سنگ من اصابت میکرد میگفتم من تو را بر دوش نمیگیرم چنانکه تو مرا نگرفتی، میگفت: راضی نیستی بدنی را به دوش برداری که رسول خدا او برمیداشت؟ پس او را بر خود سوار میکردم».و در همان کتاب است نیز از حفص بن غیاث از حضرت ابیعبدالله علیهالسلام گفت:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله در نماز بود و حسین علیهالسلام در پهلوی او بود، پس رسول خدا تکبیر گفت و حسین علیهالسلام نیکو ادای تکبیر نکرد، باز رسول خدا تکبیر گفت و حسین علیهالسلام نیکو ادا نکرد و همچنین آن حضرت تکبیر میگفت و حسین علیهالسلام تمرین تکبیر میکرد و نیکو ادا نکرد تا رسول خدا هفت بار تکبیر گفت و حسین علیهالسلام نیکو ادا کرد در تکبیر هفتم و ابوعبدالله علیهالسلام فرمود: هفت تکبیر سنت شد».و هم در آن کتاب است از تفسیر «نقاش» به اسناد خود از ابنعباس، گفت: «در خدمت نبی صلی الله علیه و آله بودم و فرزندش ابراهیم بر زانوی چپ و حسین بن علی علیهالسلام بر زانوی راست او نشسته بودند و آن حضرت گاهی این را میبوسید و گاه آن را، ناگاه جبرئیل فرود آمد با وحی از جانب پروردگار جهان و چون حالت وحی از حضرت برطرف گشت، فرمود: جبرئیل نزد من آمد و گفت ای محمد صلی الله علیه و آله پروردگار تو، تو ر ا سلام میرساند و میگوید: من این دو را با هم برای تو نمیگذارم یکی را فدای دیگری کن! پیغمبر صلی الله علیه و آله نگاه به ابراهیم کرد و بگریست و گفت مادر او کنیزکی است و اگر رحلت کند کسی غیر از من بر او محزون نگردد و مادر حسین علیهالسلام فاطمه است و پدرش علی پسر عم من است که گوشت و خون من است واگر در گذرد دخترم و پسر عمم و خود من بر او محزون میشویم و من حزن خویش را بر حزن آنها برگزیدم، ای جبرئیل! ابراهیم درگذرد که او را فدای حسین علیهالسلام کردم. ابنعباس گفت ابراهیم پس از سه روز رحلت کرد و پیغمبر صلی الله علیه و آله هر گاه حسین علیهالسلام را میدید به جانب او میآمد میبوسیدش و به سینه میچسبانید و ثنایای او را میمکید و میگفت: فدای آنکه او را به فرزند خود ابراهیم فدا کردم.تعالیت عن مدح فابلغ خاطب بمدحک بین الناس اقصر قاصراذا طاف قوم فی المشاعر و الصفا فقبرک رکنی طائفا و مشاعریو ان ذخر الأقوام نسک عبادة فحبک اوفی عدتی و ذخائری
صوت
و در این فصل به چهل حدیث اکتفا میکنیم:حدیث اول (1): مؤلف کتاب، مرحوم حاج شیخ عباس قمی گوید: «حدیث کرد مرا شیخ اجل محدث حاج میرزا حسین النوری - نور الله تربته - به اجازهی عامهی کامله جمیع ما حقت له روایته و جازت له اجازته روز جمعهی ششم شهر ربیع الاول سال 1320 در کوفهی متبر که بر کنار فرات نزدیک جسر از شیخ امام معلم علماء الاسلام الحاج شیخ مرتضی الانصاری (2)از شیخ جلیل جامع فضائل علمیه و
1) 1. این بندهی ناچیز روایت میکند جمیع ماصح عنده و عند مشایخه را به طرقی چند نکتفی منها بواحد و هو روایتی عن الشیخ الفقیه العالم الورق التقی الجامع بین المنقبتین العلم و العمل الشیخ محمد محسن الطهرانی صاحرب الذریعة متع الله المسلمین بطول بقائه و نفعنا ببرکات انفاسه و دعائه عن الشیخ المحدث الاجل النوری قدس الله رمسه عن الشیوخ المذکور بعضهم فی المتن ذکرت ذلک ترکا لادراج نفسی فی عداد نقلة احادیث رسول الله و رواة اخبار عترته فانه رأس الفخر واصل الذخر.
2) 2. مولف کتاب تاریخ وفات چند تن از علمای مذکور متن را نظما یا نثرا در حاشیه آورده است مناسب چنان است که اشعار عینا نقل شود چون لطف نظم در مقام تاریخ به ترجمه از میان میرود و نثر آن ترجمه شود. حاج میرزا حسین النوری استاد مؤلف به سال 1320 در نجف اشرف درگذشت و در جوار امیرالمؤمنین علیهالسلام مدفون گشت. حاج شیخ مرتضی الانصاری، نسبت او به جابر بن عبدالله میرسد، ولادتش در سنهی 1214 وفات او در سال 1281 در نجف اشرف و در صحن مطهر نزدیک باب قبله مدفون شد و این اشعار را مؤلف در وفات او گفته است. و ابن الامین شیخنا الانصاری شیخ فقیه قدوة الابرار عنه السحین شیخنا الاستاد لفوته قل ظهر الفساد و یکی از شعرا به فارسی گوید: سال عمر شیخ و تاریخ وفاتش 67 فاضل نراقی، به سال 1244 در نراق از قرای کاشان وفات یافت و به نجف اشرف حمل گردید و در صحن مقدس مدفون شد. سید بحر العلوم در «نخبة المقال» است: و السید المهدی الطباطبائی بحر العلوم صفوة الصفاء و المترضی والده السعید مات غریبا عمره مجید غریب، 1212 است و مجید 57. و البهبهانی معلم البشر مجدد المذهب فی الثانی عشر ازاح کل شبهه و ریب فبان للمیلاد کنه الغیب کنه الغیب 1118، ولادت بهبهانی است وفاتش در 1208، در حرم مطهر حسینی به خاک سپرده شد. مجلسیین: و المجلسی این تقی باقر له بحار کلها جواهر مجدد المذهب بالوجه الاتم وعد عمرا قبضه حزن و غم عد، 74 عمر مرحوم مجلسی است حزن و غم، 1111، وفات او و ولادتش، جامع کتاب بحارالانوار 1037 و قبر او در جامع عتیق اصفهان. مولی محمد تقی مجلسی، وفات او در سال 1070 است و گفتهاند صاحب علم رفت از عالم: و نیز گفتهاند: افسر شرع او فتاد و بی سر و پا گشت فضل: و تفسیر این بیت چنان است که افسر شرع؛ یعنی شین از آن بیفتد «رع» میماند مطابق 270 و فضل چون بیسر و پا گردد: یعنی حرف فا و لام از آن حذف شود «ض» میماند مطابق 800 و مجموع 1070 باشد. شیخ بهاء الدین عاملی وفاتش در 1031 است و عمر شریفش 78 و قبر او در جوار روضه رضویه - سلام الله علیه - است و با تغییری همان مصرع که در رحلت مجلسی گفتهاند بر سال وفات شیخ منطبق میشود، افسر فضل اوفتاد و بیسر و پا گشت شرع به بیان مزبور «ضل» 830 با حرف «ر» 200 مجموع 1030 با تفاوت یک سال. ابن الحسین سبط عبد الصمد بهاء دیننا جلیل اوحدی حاز العلوم کلها و استکملا و عمره ملح توفی فی غلا حسین بن عبدالصمد در هشتم ربیع الاول سال 984 درگذشت و قبر او در هجر از بلاد بحرین است. شهید ثانی: و شیخ والد بهاء الدین القدوة النحریر زین الدین میلاده الشهید الثانی و قد عمر خمسین و خمسا فشهد و در تاریخ وفاتش گفتهاند: مثوی الشهید جنة. علی بن عبدالعالی میسی وفات او در نیمه شب چهارشنبه 25 یا 26 جمادی الاولی سنهی 928 یا 933 و قبر او در جبل صدیق النبی است. شهید اول ابوعبدالله محمد بن مکی در نهم جمادی الاولی 786 به شهادت رسید و بدن او را سوختند و عمرش 52 سال است. فخر الدین محمد بن علامه وفاتش در 771 و عمرش 89 فخر المحققین نجل الفاضل ذاع للارتحال بعد ناحل قبر او در نجف اشرف است چنانکه از شرح فقیه مولی محمد تقی مجلسی معلوم میشود. علامه حلی: و آیة الله ابن یوسف حسن سبط مطهر فریدة الزمن علامة الدهر جلیل قدره ولد رحمة و عز عمره عمر شریف او 77 سال، ولادتش در 648 و قبر او در جوار امیرالمؤمنین علیهالسلام است. در این امت اجمع و اکمل و اعلم از آن جناب نیامد. در «مجمع البحرین» گوید: در جایی خواندم که پانصد کتاب تصنیف به خط او دیده شد. و ان قمیصا خیط من نسج تسعة و عشرین حرفا عن معالیه قاصر محقق اول: ثم ابوالقاسم نجم الدین ابنالحسن ابن نجیب الدین و هو المحقق الجلیل المعتمد مولده تبر و عمره کند «تبر» 602 ولادت محقق، و «کند» 74، عمر شریف است پس وفاتش در 676 بوده است و گفتهاند زبدة المحققین - رحمة الله - و قبر شریف او در حله، مزار و معروف است. سید فخار، به فتح «فاء» تخفیف «خاء» بن معدبه فتح «میم» و «عین» و تشدید «دال» کمرد وفاتش در 630. شیخ طوسی (ره): محمد بن الحسن الطوسی ابو جعفر الشیخ الجلیل الانجب جل الکمالات الیه ینتسب تنجز القبض و عمره عجب رئیس فقها و مدون علوم شرعیه و مؤسس طریقت تحقیق و اجتهاد در شیعه، وفاتش شب 22 محرم در سال تنجز، 460 و عمر شریفش عجب، 75 سال، قبر او در نجف اشرف مزار است و بر او مسجدی ساختهاند موسوم به مسجد طوسی معروف است. شیخ مفید؛ اصل العلم و معدنه و من انحصر الافادة فیه محمد بن محمد بن النعمان و شیخنا المفید بن محمد عدل له التوقیع هاد مهتد استاده صدوق السعید و بعد عز رحم المفید «عز» 77 سنین عمر او، و رحم المفید، 413، تاریخ وفاتش، و در جوار روضهی کاظمیه - سلام الله علیه - در جنب قبر ابنقولویه مدفون و مزارش معروف است. شیخ صدوق (ره) ابنبابویه محمدبن علی بن حسین در سال 381 وفات یافت و قبر شریفش در ری نزدیک مزار سیدنا عبدالعظیم بن عبدالله الحسنی معروف است«و بهما حفظ الله بلدنا مما یستحق أهله من البلاء و الحمد لله رب العالمین کتبه العبد ابو الحسن بن محمد بن غلامحسین بن ابیالحسن الطهرانی عفی عنه».
عملیه حاج ملا احمد نراقی از وحید العصر صاحب الکرامات الباهرة السید محمد مهدی بحر العلوم قدس سره از شیخ العلماء و مرجع الفقهاء الاستاد الاکبر آقا محمد باقر بهبهانی از والد معظم محقق او محمد اکمل از مروج مذهب حق خاتم المحدثین مولا محمد باقر مجلسی - رحمه الله - از والدش شیخ اجل جامع فنون عقلیه و نقلیه، مولانا محمد تقی مجلسی از شیخ الاسلام و المسلمین و رئیس الفضلاء و المحققین شیخ محمد عاملی بهاء الدین - رفع الله مقامه - از والدش محقق مدقق، حسین بن عبدالصمد عاملی از شیخ امام خاتم فقهاء الاسلام شیخ الامة و فتاها قدوة الشیعة و نور الشریعة الشیخ زین الدین المشهور بالشهید الثانی - قدس سره - از شیخ فاضل ورع نور الدین علی بن عبدالعالی میسی - نور الله روضته - از شیخ سعید کاملی المعی محمد بن داوود جزینی عاملی - رحمه الله - از شیخ ثقه جلیل علی بن الشهید - رفع الله درجته - از والدش شیخ امام استاد فقهاء الانام رئیس المذهب و الملة فخر الشیعه و تاج الشریعة شمس الدین ابی عبدالله محمد بن مکی شهید - اعلی الله مقامه - از عالم محقق و فاضل مدقق وحید الاعصار فخر الاسلام سلطان العلماء و منتهی الفضلاء ابیطالب محمد بن العلامه - رفع الله مقامه - از والدش شیخ اعظم وارث علوم الانبیاء و المرسلین، مروج شریعة خاتم
النبیین آیة الله فی العالمین اعلم علماء المسلمین، حبر الامة جمال الملة محیی السنة و ممیت البدعة، ابیمنصور حسن بن مطهر حلی مشتهر حقا بالعلامه - جزاه الله عن الاسلام خیر الجزاء - از شیخ اجل مدقق الثبت الثقه افقه فقهاء الافاق شیخ الطائفة و سنادها ابیالقاسم نجم الدین جعفر بن سعید الحلی المعروف بالمحقق - شکر الله سعیه - از سید حسیب و محدث ادیب نسابه فخار بن معد موسوی حائری - رحمة الیه - از شیخ فقیه محدث ورع، سدید الدین ابیالفضل شاذان بن جبرئیل قمی نزیل دار الهجرة - علی هاجرها الف صلوة و تحیة - از شیخ فقیه ثقه عماد الدین ابیجعفر محمد بن ابیالقاسم بن محمد طبرسی آملی - رضی الله عنه - از شیخ ثقه فقیه ابی علی حسن بن محمد طوسی ملقب به مفید ثانی از والدش رئیس الطائفه محیی الرسوم و مدون العلوم محقق الاصول و الفروع و مهذب فنون المعقول و المسموع ابیجعفر محمد بن الحسن الطوسی - قدس الله تربته الزکیة - از شیخ اقدم، اوثق اعلم، حجة الفرقة و فخر الطائفة مروج المذهب و الدین وارث علوم المعصومین الشیخ السعید ابی عبدالله محمد بن محمد بن نعمان الملقب بالمفید - عطر الله مرقده - از شیخ جلیل مدث ناشر آثار الائمة رئیس المحدثین المولود بدعاءة الامام شیخ صدوق ابیجعفر محمد بن علی بن بابویه القمی از شیخ جلیل ابیالقاسم محمد بن علی ماجیلویه القمی از شیخ محدث نبیه علی بن ابراهیم از والدش ابراهیم بن هاشم از ثقهی جلیل ریان بن شبیب خال معتصم گفت:داخل شدم بر ابیالحسن الرضا علیهالسلام در روز اول محرم پس به من گفت:ای پسر شبیب! آیا روزه داری! گفتم نه، گفت: این روز روزی است که زکریا در آن پروردگار خود را خواند و گفت:«رب هب لی من لدنک ذریة طیبة انک سمیع الدعاء»یعنی:ای پروردگار من! مرا از نزد خویش ذریتی پاک ببخش که تو شنوندهی دعایی.پس خدای تعالی دعای او را مستحاب کرد و ملائکه را فرمود تا زکریا را ندا
کردند در حالتی که وی در محراب ایستاده بود و نماز میگزارد که خداوند تو را مژده میدهد به یحیی.پس هر کس این روز را روزه بدارد و خدای تعالی را بخواند، خدای تعالی او را اجابت کند چنانکه زکریا را. آنگاه گفت:ای پسر شبیب! محرم آن ماه است که مردم جاهلیت درگذشته حرمت آن ماه را نگاه میداشتند، اما این امت نه حرمت ماه را شناختند و نه حرمت پیغمبر خود را و در این ماه ذریهی او را کشتند و زنان او را اسیر کردند و اثاث او را به تاراج بردند، خداوند هرگز آنان را نیامرزد! ای پسر شبیب! اگر برای چیزی گریه خواهی کرد برای حسین بن علی بن ابیطالب علیهماالسلام گریه کن، برای آن که او را مانند گوسفندی ذبح کردند و هیجده مرد از خاندان او با او کشته شدند که روی زمین مانند آنها نبود. و هفت آسمان و زمینها برای کشته شدن او گریستند و چهار هزار فرشته برای یاری او فرود آمدند، او را یافتند کشته شده و نزد قبر او آشفته موی و گرد آلودند تا وقتی که قائم علیهالسلام برخیزد، و از یاران او باشند و شعار آنان یالثارات الحسین علیهالسلام است؛ ای پسر شبیب! پدرم حدیث از پدرش از جدش که چون جد من حسین علیهالسلام کشته شد، آسمان خون بارید با غباری سرخ رنگ؛ ای پسر شبیب! اگر بر حسین علیهالسلام بگریی چندان که اشک تو بر دو گونهات روان گردد، خدای تعالی هر گناهی که کرده باشی بیامرزد خرد یا بزرگ، اندک یا بسیار؛ ای پسر شبیب! اگر خوشنود میکند تو را که خدای تعالی را ملاقات کنی در حالی که گناهی بر تو نباشد، حسین علیهالسلام را زیارت کن، ای پسر شبیب! اگر خوشحال میکند تو را که در غرفههای ساخته در بهشت همنشین پیغمبر خدا و خاندان او باشی، کشندگان حسین علیهالسلام را لعنت کن؛ ای پسر شبیب! اگر تو را مسرور میکند که ثواب تو مانند ثواب آن کسانی باشد که با حسین علیهالسلام شهید شدند، هر گاه یاد او کنی بگو: «یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما»ای پسر شبیب! اگر خوشحال میکند تو را که در درجات بلند بهشت با ما باشی برای اندوه ما اندوهناک باش و از فرح ما شادمان و بر تو باد دوستی ما، که اگر مردی سنگی را دوست بدارد خدا او را روز قیامت با آن سنگ محشور گرداند».
حدیث دوم: به سند متصل از شیخ مفید - قدس روحه - از ابنقولویه از ابنولید از صفار از ابن ابیالخطاب از محمد بن اسماعیل از صالح بن عقبه از ابیهارون مکفوف گفت: «داخل شدم بر حضرت ابی عبدالله علیهالسلام به من فرمود: برای من شعر بخوان! شروع کردم به خواندن، فرمود: این طور نه، لکن چنانکه برای خود میخوانید و چنانکه نزد قبر او رثای او میکنید، گفت: پس من خواندم: امرر علی جدث الحسین فقل لأعظمه الزکیه و آن حضرت بگریست من خاموش شدم فرمود: بگذر و سایر ابیات را بخوان! من خواندم تا آخر آنگاه فرمود زیاده کن پس خواندم:یا فرو قومی فاندبی مولاک و علی الحسین فاسعدی ببکاکابوهارون گفت: آن حضرت بگریست و زنان بیتابی نمودند چون خاموش شدند به من فرمود: ای اباهارون هر کس شعری دربارهی حسین علیهالسلام بخواند و ده نفر را بگریاند بهشت برای اوست، آن گاه یکی از این عدد کم کرد تا به یکی رسید و فرمود: هر کس شعری بخواند دربارهی آن حضرت و یک نفر را بگریاند بهشت از برای اوست، آنگاه فرمود: هر کس یاد او بکند و بگرید بهشت برای اوست».مؤلف گوید: این شعر که ابوهارون بخواند«امرر علی آه» از اشعار سید حمیری است چنانکه شیخ ابننما بدان تصریح کرده است و اشعار چنین است:امرر علی جدث الحسین فقل لاعظمه الزکیهیا أعظما لا زلت من و طفاء ساکبة رویهو اذا مررت بقبره فاطل به وقف المطیهوابک المطهر للمطهر و المطهرة النقیهکبکاء معولة اتت یوما لواحدها المنیهحدیث سوم: به سند متصل از شیخ صدوق رحمه الله به اسنادش از ابنعباس است که:«علی علیهالسلام با رسول خدا - صلوات اله علیه - گفت: یا رسول الله! آیا عقیل را دوست میداری؟ گفت: آری، سوگند به خدا او را به دو دوستی دوست میدارم؛ یک دوستی برای خود او و یک دوست داشتن برای آن که ابوطالب او را دوست
داشت و فرزند او در راه دوستی فرزند تو کشته شود، پس دیدهی مؤمنین بر وی اشک ریزند و فرشتگان مقرب الهی بر وی درود فرستند، آنگاه رسول خدا بگریست چنانکه اشکهای او بر سینهاش روان گشت و گفت: شکایت به خدا میکنم از آنچه خاندان من پس از من ملاقات میکنند».حدیث چهارم: به سند متصل از شیخ ابیالقاسم به قولویه مسندا از مسمع کردین گفت:«حضرت ابیعبدالله به من فرمود: ای مسمع! تو از مردم عراق هستی به زیارت قبر حسین علیهالسلام نمیروی؟! گفتم نه، من مردی مشهورم از بصره و نزد ما کسانیند از هواداران این خلیفه و دشمنان ما در قبایل بسیارند از ناصبیان و غیر آنان و من ایمن نیستم که حال مرا به فرزندان سلیمان بگویند و به این جهت مرا آزار و ستم کنند، به من فرمود: آیا یاد میکنی آن چه با او کردند؟ گفتم: بلی، فرمود: آیا جزع میکنی؟ گفتم: ای والله چنان گریه گلوی مرا میگیرد که کسان من آثار آن را در من مشاهده میکنند و از طعام باز میایستم و این اندوه در روی من ظاهر میشود، فرمود: خدا رحمت کند اشک چشم تو را، البته تو از آنها هستی که از اهل جزع بر ما شمرده میشوند و آنها که برای شادی ما شادان و در غم و اندوه ما اندوهگین هستند و هنگام ترس میترسند و در ایمنی ما ایمنند البته تو وقت مردن پدران مرا نزد خود حاضر بینی، ملک الموت را وصیت میکنند دربارهی تو و تو را مژده میدهند به چیزی که چشم تو به آن روشن شود پیش از مرگ، و ملک الموت بر تو دلسوزتر و مهربانتر باشد از مادر مهربان نسبت به فرزند، آنگاه بگریست و من با او بگریستم و فرمود: سپاس خدای را که برتری داد ما را بر دیگر آفریدگان به رحمت خود و ما اهل بیت را مخصوص داشت به رحمت، ای مسمع! به دستی که آسمان و زمین گریه میکنند از زمانی که امیرالمؤمنین علیهالسلام کشته شد برای دلسوزی بر ما، و فرشتگانی که بر ما گریستند بیشترند و از زمان کشته شدن ما اشک فرشتگان نایستاده است و هیچ کس بر ما و آنچه بر سر ما آمده نگرید از روی دلسوزی مگر خداوند بر او رحمت کند پیش از آنکه اشک از چشم او بیرون آید، و هر گاه
اشکهای او بر گونههایش روان شود اگر قطرهای از آن در جهنم افتد حرارت آن را بنشاند چنان که گرمی در دوزخ نماند، و کسی که دلش برای ما به درد آید شادمان گردد روزی که ما را ببیند هنگام مرگ چنان شادمانی که پیوسته در دل او بماند تا کنار حوض بر ما وارد شود، و حوض شادمان میشود هر گاه دوست ما کنار آن آید حتی آن که از انواع خوراک به قدری او را بچشاند که دیگر نخواهد از کنار حوض دور شود الحدیث».حدیث پنجم: به سند متصل از شیخ ابیالقاسم بن قولویه بن سند خود از عبدالله بن بکر که گفت در ضمن حدیثی طویل که: «حج گذاردم با حضرت ابیعبدالله علیهالسلام و گفتم یابن رسول الله! اگر قبر حسین علیهالسلام را بشکافند آیا در قبر او چیزی بیابند فرمود: ای پسر بکر! چه بزرگ است سؤالهای تو، به درستی که حسین بن علی علیهالسلام با پدر و ماد و برادرش در منزل رسول خدا - صلوات الله علیهم - هستند و با او روزی و نواخت مییابند و او بر جانب راست عرش و بدان درآویخته است. میگوید: ای پروردگار من! آنچه به من وعده دادی وفا کن و به زوار خود مینگرد و میشناسد آنها را به نامهاشان و نام پدرانشان و هر چه در باروبنه آنهاست بهتر از آن که یکی از آنها پسر خود را میشناسد، و نظر میکند به کسی که بر وی گریه میکند و از خدا طلب آمرزش میکند برای او و از پدر خود میخواهد که استغفار کند و میگوید: ای گریه کننده! اگر بدانی که خداوند برای تو چه مهیا کرده است، شادمان میگردی بیش از آن که محزون شدی و از هر گناه و خطیئه برای او استغفار میکند».حدیث ششم: به سند متصل از شیخ جلیل رئیس المحدثین محمد بن علی بن بابویه قمی - عطر الله مرقده - مسندا از ابیالحسن الرضا علیهالسلام گفت: «هر کس مصیبت ما را به یاد آورد برای آنچه با ما کردهاند بگرید، با ما باشد در درجهی ما روز قیامت و هر کس مصیبت ما را به یاد دیگران آورد و خود بگرید و بگریاند، چشم او نگرید روزیکه همهی چشمها میگریند، و هر کس بنشیند در مجلسی که امر ما در آن جا احیا میشود، دل او نمیرد روزی که همهی دلها میمیرد».
حدیث هفتم: و به سند خود از شیخ الطائفه ابیجعفر طوسی از مفید از ابنقولویه از پدرش از سعد از برقی از سلمیان بن مسلم کندی از ابنغزوان از عیسی بن ابیمنصور از أبان بن تغلب از ابیعبدالله علیهالسلام فرمود: «آه کشیدن غمگین برای ستمی که به ما رسیده است تسبیح است و اندوه او برای ما عبادت و پوشیدن راز ما جهاد در راه خداست، آنگاه فرمود: باید این حدیث به زر طلا نوشته شود».حدیث هشتم: به همان سند از شیخ فقیه ابیالقاسم بن قولویه به سندش از ابنخارجه از ابیعبدالله علیهالسلام گفت: «حسین بن علی علیهالسلام گفت: من کشتهی اشک چشمم و با حزن و اندوه کشته شدم و بر خداست که غمگینی به زیارت من نیاید مگر آنکه او را شادان به اهل خود برگرداند».حدیث نهم: به سند متصل از شیخ الطائفه - قدس سره - از مفید از ابیعمر و عثمان دقاق از جعفر بن محمد بن مالک از احمد بن یحیی اودی از مخول بن ابراهیم از ربیع بن منذر از پدرش از حسین بن علی علیهالسلام فرمود: هیچ بندهای نیست که چشمش برای ما یک قطره بچکاند یا فرمود: قطرهی اشک بریزد مگر اینکه خداوند، روزگارها او را در بهشت جای دهد. احمد بن یحیی اودی گفت: آن حضرت را در خواب دیدم و گفتم: مخول بن ابراهیم از ربیع بن منذر از پدرش از تو روایت کرد (همان عبارت) فرمود: آری گفتم: دراین صورت اسناد میان من و تو ساقط شد و گویند«حقب» (روزگارها) در این حدیث کنایه از دوام است.حدیث دهم: به سند متصل از ابنقولویه به اسنادش از ابیعماره منشد گفت: «هرگز در هیچ روزی نام حسین بن علی علیهالسلام نزد ابیعبدالله صادق علیهالسلام برده نشد که آن روز آن حضرت خندان دیده شود تا شب و آن حضرت میگفت: «الحسین عبرة کل مؤمن» یعنی حسین سبب ریزش اشک هر مؤمنی است».حدیث یازدهم: به اسناد خود متصلا از علی بن ابراهیم از پدرش از ابنمحبوب از علاء از محمد از ابیجعفر علیهالسلام میفرمود: «هر مؤمنی که چشمش برای کشته شدن حسین بن علی علیهالسلام اشک بریزد تا بر گونهاش روان گردد،
خداوند او را در بهشت در غرفهها جای دهد که روزگارها در آن بماند و هر مؤمنی که چشم او اشک بریزد تا بر گونهاش روان شود برای رنج و آزاری که از دشمن به ما رسید، در دنیا خداوند او را در جایگاه راستی در بهشت جای دهد و هر مؤمنی که در راه ما رنجی بیند و چشم او گریان شود تا اشکش بر دو گونهاش روان شود از زحمت و رنجی که دربارهی ما به او رسیده است خداوند رنج و زحمت را روز قیامت از روی او بگرداند و ایمن کند او را از غضب خودش و از آتش».حدیث دوازدهم: به سند متصل از شیخ صدوق از پدرش از عبدالله جعفر حمیری از احمد بن اسحق بن سعد از بکر بن محمد ازدی از ابیعبدالله علیهالسلام که به فضیل فرمود: «آیا مینشینید و حدیث ما میگویید؟ گفت: آری، فدایت شوم! فرمود: این مجالس را دوست میدارم پس امر ما را احیا کنید؛ ای فضیل! خداوند رحمت کند کی که امر ما را احیا کند! ای فضیل! هر کس یاد ما کند یا نزد او یاد ما کنند پس از چشمش به اندازهی بال مگسی اشک بیرون آید خداوند گناهان او را بیامرزد هر چند مانند کف دریاها باشد».حدیث سیزدهم: به اسند خود از شیخ صدوق به اسنادش از ابی عمارهی منشد از ابیعبدالله علیهالسلام گفت به من ای: اباعماره شعری در رثای حسین بن علی علیهالسلام برای من بخوان! گفت: من خواندم آن حضرت بگریست باز خواندم باز بگریست، سوگند به خدا که پیوسته شعر خواندم و آن حضرت میگریست تا صدای گریه را از اندرون خانه هم شنیدم، پس فرمود: ای اباعماره! هر کس دربارهی حسین بن علی علیهالسلام شعری بخواند و پنجاه نفر را بگریاند، بهشت از برای اوست، و هر کس دربارهی حسین علیهالسلام شعری بخواند و سی تن را بگریاند، بهشت از برای اوست، و هر کس دربارهی حسین علیهالسلام شعری بخواند و بیست نفر را بگریاند، بهشت از برای اوست، و هر کس دربارهی حسین علیهالسلام شعری بخواند و ده نفر را بگریاند، بهشت از برای اوست، و هر کس درباهی حسین علیهالسلام شعر بخواند و یک نفر را بگریاند، بهشت از برای اوست، و هر کس دربارهی حسین علیهالسلام شعر بخواند و تباکی کند؛ یعنی خود را گریان نماید، بهشت از برای اوست».
حدیث چهاردهم: به سند متصل از جعفر بن قولویه از هارون بن موسی تلعکبری از محمد بن عمر بن عبدالعزیز کشی از نصر بن صباح از ابنعیسی از یحیی بن عمران از محمد بن سنان از زید شحام گفت: «نزد ابیعبدالله علیهالسلام بودیم با جماعتی از اهل کوفه پس جعفر بن عفان بر آن حضرت در آمد او را نزدیک خود خواند آنگاه گفت: ای جعفر! گفت: لبیک، خدا مرا فدای تو کند! فرمود: به من خبر رسیده است که تو در رثای حسین علیهالسلام شعر میگویی و نیکو میگویی؟ گفت: آری، خدا مرا فدای تو کند! فرمود: بگوی پس من شعر برای او خواندم و او بگریست و کسانی که گرد او بودند بگریستند و اشکها بر روی و محاسن آن حضرت جاری شد، آنگاه گفت: ای جعفر! سوگند به خدا که فرشتگان حاضر بودند و سخن تو را دربارهی حسین علیهالسلام میشنیدند و بگریستند چنانکه ما گریستیم و بیشتر هم، و به تحقیق خداوند در این ساعت بر تو بهشت را واجب گردانید و تو را آمرزیدای جعفر! آیا بیش از این بگویم؟ گفت: بلی، ای سید من! فرمود: هیچ کس نیست که دربارهی حسین علیهالسلام شعری بگوید و بگرید و بگریاند مگر این که خداوند بهشت را بر او واجب گرداند و او را بیامرزد».
صوت
حدیث پانزدهم: و به سند متصل از شیخ صدوق از ابنمسرور از ابنعامر از عمش از ابراهیم بن ابیمحمود گفت: «حضرت امام رضا علیهالسلام فرمود که: محرم ماهی است که مردم جاهلیت جنگ را در آن حرام میدانستهاند خون ما در آن ماه حلال شمرده شد و حرمت ما هتک شد و فرزندان و زنان ما اسیر شدند و آتش در خیام ما افروخته گشت و هر چه در آنها بود به تاراج رفت و حرمت رسول خدا را دربارهی ما مراعات نکردند، روز کشته شدن حسین علیهالسلام چشمان ما را آزرده کرد و اشکهای ما را روان ساخت، عزی ما در زمین کربلا خوار شد و اندوه و بلا نصیب ما گشت تا روز معین، پس گریه کنندگان باید بر حسین علیهالسلام گریه کنند برای اینکه گریهی بر او گناهان بزرگ را میریزد، آنگاه گفت: چون ماه محرم میشد پدرم را خندان نمیدیدند و اندوه بر وی غالب بود تا ده روز میگذشت و چون روز دهم میشد آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریهی او بود و میگفت: این روزی است که
حسین علیهالسلام در آن روز کشته شد».حدیث شانزدهم: به سند متصل از شیخ صدوق - عطر الله مرقده - از طالقانی از احمد همدانی از علی بن حسن فضال از پدرش از حضرت رضا علیهالسلام فرمود: «هر کس ترک کند سعی در قضای حوائج خودرا در روز عاشورا خداوند حوائج دنیا و آخرت او را بر آورد و هر کس روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و گریهی او باشد خداوند روز قیامت را روز شادی و سرور او قرار دهد، پس چشم او به سبب ما در بهشت روشن شود و هر کس روز عاشورا را روز برکت خواند و برای خانهی خود چیزی اندوخته کند، خداوند آن چیز را بر وی مبارک نگرداند، در روز قیامت با یزید و عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد - لعنهم الله - محشور شود در درک اسفل جهنم».حدیث هفدهم: به اسناد متصل از صدوق از رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «موسی بن عمران از خدای تعالی مسألت کرد و گفت: ای پروردگار من! برادرم درگذشت او را بیامرز! وحی بدو رسید ای موسی اگر دربارهی اولین و آخرین از من مسألت کنی تو را اجابت کنم مگر کشندهی حسین بن علی علیهالسلام که از قاتل او انتقام میکشم.حدیث هیجدهم: به سند متصل از ابنقولویه به اسناد او از ابیعبدالله علیهالسلام فرمود: «قاتل یحیی بن زکریا ولد الزنا بود و قاتل حسین بن علی علیهالسلام ولد الزنا بود. آسمان نگریست مگر بر آن دو».حدیث نوزدهم: به سند متصل از ابنقولویه به اسناد از داوود رقی گفت: «نزد حضرت ابیعبدالله بودم، آب خواست چون بنوشید دیدم گریه او را گرفت و چشمانش از اشک پر شد، آنگاه فرمود: ای داوود خدای لعنت کند قاتل حسین علیهالسلام را هیچ بندهای آب ننوشد که یاد حسین علیهالسلام کند و لعن بر قاتل او فرستد، مگر آن که خدای تعالی برای او صد هزار حسنه نویسد و صد هزار گناه او را محو کند و صد هزار درجه مقام او را بالا برد و چنان باشد که صد هزار بنده آزاد کرده است و خداوند او را خرم و خوشدل محشور گرداند».حدیث بیستم: به سند متصل از ابنقولویه از محمد بن یعقوب کلینی به
اسنادش از داوود بن فرقد گفت: «در خانهی حضرت ابیعبدالله نشسته بودم کبوتر راعبی دیدم همهمه میکند، آن حضرت به سوی من نگریست و فرمود: ای داوود میدانی این مرغ چه میگوید؟ گفتم: نه، قسم به خدا، فرمود: بر قاتلین حسین علیهالسلام نفرین میکند پس در خانههای خود از اینها نگاه دارید».حدیث بیستم و یکم: به سند متصل از آیت الله علامه از خواجه نصیر الدین طوسی از شیخ برهان الدین محمد قزوینی، نزیل ری، از شیخ منتجب الدین علی بن عبدالله بن حسن از پدرش از جدش از شیخ گراجکی گفت: محمد بن عباس به اسناد خود از حسن بن محبوب روایت کرده است به اسنادش از صندل از دارم بن فرقد گفت:«که حضرت ابوعبدالله علیهالسلام فرموده است: سورهی فجر را در فرایض و نوافل بخوانید که آن سورهی حسین بن علی علیهالسلام است و بدان رغبت داشته باشید خداوند شما را رحمت کند، پس ابواسامه به او گفت و حاضر بود در مجلس، چگونه این سوره خاص حسین است؟ فرمود: نشنیدی قوله تعالی: «یا ایتها النفس المطمئنة» مقصود از آن حسین بن علی علیهالسلام است، اوست صاحب نفس مطمئنه راضیه مرضیه و اصحاب او از آل محمد علیهمالسلام آنها هستند که راضی هستند از خدای تعالی در روز قیامت و خدا نیز از ایشان راضی است و این سوره خاص حسین بن علی علیهالسلام و شیعهی او و شیعهی آل محمد علیهمالسلام است؛ هر کس قرائت کند«و الفجر» را پیوسته با حسین بن علی علیهالسلام باشد در درجهی او در بهشت و خداوند غالب و حکیم است.»حدیث بیست و دوم: به سند متصل از شیخ طوسی به اسنادهی از محمد بن مسلم گفت: «شنیدم از اباجعفر و جعفر بن محمد علیهماالسلام میگفتند: خداوند تعالی عوض داد کشته شدن حسین علیهالسلام را به این که امامت در ذریت اوست و شفا در تربت او و اجابت دعا در زیر قبهی او، و ایامی که زائر به زیارت او رود و بازگردد از عمرش محسوب نشود، محمد بن مسلم گفت: به ابیعبدالله گفتم: اینها به مردم میرسد به سبب آن حضرت پس او را چه باشد فی نفسه؟ فرمود: خداوند او را به پیغمبر خود ملحق کند با او باشد در درجه و منزلت او، آنگاه این آیت تلاوت
فرمود: «و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم.»حدیث بیست و سوم: به سند متصل از شیخ افقه محقق از محمد بن عبدالله بن زهرهی حلبی از ابن شهر آشوب از احمد بن ابیطالب طبرسی در احتجاج در حدیث طویل از سعد بن عبدالله اشعری در حکایت شرفیاب شدن به حضور مهدی علیهالسلام گفت:«خبر ده مرا از تأویل «کهیعص» حضرت فرمود: این حروف از اخبار غیب است که خداوند بندهی خود زکریا را بر آن آگاه گردانید و حکایت آن را برای محمد صلی الله علیه و آله بیان فرمود، و این چنان است که زکریا از خداوند خواست نام پنج تن را به وی آموزد، جبرئیل فرود آمد و او را آموزانید و زکریا هر گاه نام محمد و علی و فاطمه و حسن علیهمالسلام را میبرد اندوه او بر طرف میشد و غم او زایل میگشت، و هر گاه نام حسین علیهالسلام میبرد گریه گلوی او را میگرفت و نفسش به شماره میافتاد، روزی گفت: ای پروردگار من! چون است که وقتی نام چهار کس از آن ها را میبرم از اندوه تسلیت مییابم و هر گاه یاد حسین علیهالسلام میکنم اشکم ریزان میشوم و نالهام بیرون میآید؟ خداوند تبارک و تعالی او را خبر داد و فرمود: «کهیعص» پس«کاف» نام کربلاست و «ها» هلاک عترت است «یا» یزید است که بر حسین علیهالسلام ستم کرد و «عین» عطش است و «صاد» صبر و شکیبائی آن حضرت، چون زکریا این بشنید سه روز از مسجد خود جدا نگشت و مردم را از داخل شدن بر خود منع فرمود و به گریه و ناله پرداخت و او را رثا میگفت که خداوند!! آیا بهترین خلق خود را به مصیبت فرزند وی مبتلا میکنی؟! آیا چنین بلایی بر خانهی او فرود میآوری!؟آیا علی و فاطمه علیهماالسلام را جامهی سوگواری میپوشانی و اندوه آن را در منزل آنها میآوری؟! آنگاه میگفت: ای خدای من! مرا فرزندی روزی کن که در پیری چشم من به وی روشن شود و چون روزی کردی مفتون کن مرا به دوستی او، آنگاه به مرگ او مرا اندوهناک ساز چنانکه محمد صلی الله علیه و آله حبیبت را به فرزندش اندوهناک ساختی، پس خداوند یحیی را به وی بخشید و به مصیبت او مبتلا گردانید و حمل یحیی شش ماه بود چنانکه حمل حسین علیهالسلام چنین بود».
حدیث بیست و چهارم: به اسناد متصل از صدوق به اسناد از ابیالجارود از ابیعبدالله علیهالسلام گفت: «پیغمبر صلی الله علیه و آله در خانهی امسلمه بود او را گفت: کسی بر من داخل نشود پس حسین علیهالسلام آمد و من نتوانستم او را نگه دارم تا داخل شد بر حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و امسلمه نیز دنبال او وارد شد ناگاه دید حسین علیهالسلام را بر سینهی او نشسته و پیغمبر میگرید و در دست او چیزی است که میگرداند، آنگاه فرمود: ای امسلمه! اینک جبرئیل است مرا خبر میدهد که این فرزند کشته گردد و این تربت از مقتل اوست آن را نزد خود نگاهدار، وقتی خون شد بدان که حبیب من کشته شده است، امسلمه گفت: ای رسول خدا! از خدا بخواه این شر از او دفع کند گفت: از خدای خواستم اما به من وحی فرمود: که او را درجهای است به سبب شهادت، که هیچ یک از آفریدگان به آن نمیرسد و او را شیعهای است که شفاعت میکنند و شفاعت آنها پذیرفته میشود و مهدی از فرزندان حسین است، پس خوشا کسی که از دوستان حسین علیهالسلام و شیعهی اوست، ایشانند و الله فائزین در روز قیامت.»حدیث بیست و پنجم: به سند متصل از شیخ صدوق به اسناده از ابیعبدالله علیهالسلام فرمود: «آن اسماعیل که خداوند در کتاب خود گفته است: «و اذکر فی الکتاب اسمعیل انه کان صادق الوعد و کان رسولا نبیا». اسماعیل پسر ابرهیم نبود، بلکه پیغمبری دیگر بود از پیغمبران خدا که خدا وی را مبعوث کرد، قوم او، او را بگرفتند و پوست سر و روی او را کندند، پس فرشتهای نزد او آمد و گفت: خدای جل جلاله مرا سوی تو فرستاده است هر چه خواهش تو باشد بفرمای، گفت: من به آنچه با حسین علیهالسلام میکنند تأسی میکنم».حدیث بیست و ششم: ابو جعفر طوسی به اسناده از زینب بنت جحش زوجه پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: «روزی پیغمبر خدا نزد من خفته بود پس حسین علیهالسلام بیامد و من او را مشغول میکردم مبادا پیغمبر را بیدار کند ناگاه غافل شدم و او داخل خانه شد و من در پی او رفتم وی را یافتم بر شکم نبی صلی الله علیه و آله نشسته و زبیبه بر ناف آن حضرت گذاشته بول میکند خواستم او را برگیرم پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
ای زینب او را رها کن تا فارغ شود چون فارغ شد پیغمبر صلی الله علیه و آله وضو ساخت و به نماز برخاست و چون سجده کرد، حسین علیهالسلام بر پشت او نشست پیغمبر صلی الله علیه و آله آن قدر درنگ کرد تا حسین علیهالسلام فرود آمد و چون ایستاد حسین علیهالسلام بازگشت و پیغمبر او را برداشت تا از نماز فارغ شد پس پیغمبر صلی الله علیه و آله دستها بگشود و میگفت: ای جبرئیل! به من بنمای! به من بنمای! گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله امروز تو را دیدم کاری کردی که پیش از این ندیده بودم، گفت: آری، جبرئیل نزد من آمد و مرا به حسین علیهالسلام تعزیت گفت و خبر داد که امت من او را میکشند و خاکی سرخ بیاورد».حدیث بیستم و هفتم: ابنقولویه به اسناد از علی بن ابیطالب علیهالسلام گفت: «روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله به دیدن ما آمد پس طعامی نزد او آوردم و ام ایمن ظرفی خرما و کاسهای از شیر و سرشیر به هدیه آورد آن را نزد آن حضرت گذاشتیم از آن بخورد و چون فارغ شد من برخاستم بر دستش آب ریختم چون دست بشست روی و محاسن را به تری دست بمالید و به مسجدی در کنار خانه به سجده رفت و بسیار بگریست، آنگاه سر برداشت و هیچ کس از اهل بیت جرأت نکرد چیزی بپرسد، پس حسین علیهالسلام برخاست و آهسته رفت تا بر ران آن حضرت برآمد پس سر او را به سینه چسبانید و زنخدان خویش بر سر پیغمبر صلی الله علیه و آله نهاد و گفت: ای پدر! از چه گریه میکنی کنی گفت: ای فرزند من! به شما نظر کردم و مسرور شدم از دیدن شما، چنانکه پیش از این این طور شادمان نشده بودم، پس جبرئیل بر من فرود آمد و مرا خبر داد که شما کشته میشوید و محل کشته شدن شما از هم دور است پس خدای را حمد کردم و خیر شما را از او خواستم حسین علیهالسلام گفت: ای پدر! پس قبور ما را که زیارت میکند و به دیدن ما میآید با این دوری و جدائی؟! گفت: طوایفی از امت منت که بدین زیارت، بر وصلت من خواهند و من هم در موقف بدیدن آنها روم و بازوهای آنها را بگیرم و از اهوال و شداید موقف برهانم».حدیث بیست و هشتم: به سند متصل از ابیعبدالله مفید (مد) در ارشاد گفت:
روایت کرد اوزاعی از عبدالله بن شداد از امالفضل بنت الحارث که وی بر رسول خدا داخل شد و گفت: «یا رسول الله! دوش خوابی منکر دیدم رسول صلی الله علیه و آله فرمود: چیست؟ گفت: آن خوابی سخت ناخوش است، فرمود: چیست؟ گفت: دیدم گویی پارهای از گوشت تن تو بریده و در دامن من نهاده شد! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خیر است که دیدی فاطمه علیهاالسلام فرزندی آورد و او در دامن تربیت تو باشد، پس فاطمه علیهاالسلام حسین علیهالسلام را آورد، امالفضل گفت: او در دامن من بود چنانکه رسول خدا فرمود، پس روزی او را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بردم آنگاه نظرم به دیدهی او افتاد دیدم اشک میریزد گفتم پدر و مادرم فدای تو یا رسول الله تو را چه میشود؟! فرمود: جبرئیل نزد من آمد و خبر داد که امت من فرزند مرا میکشند و مشتی از تربت او برای من آورد سرخ رنگ».حدیث بیست و نهم: به سند متصل از شیخ مفید در «ارشاد» از امسلمه - رضی الله عنها - گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله شبی از نزد ما بیرون رفت و غیبت او طول کشید آنگاه بیامد ژولیده موی و گرد آلوده و مشت او بسته، گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله چه میشود که تو را ژولیده موی و گرد آلوده میبینم؟ فرمود: در این وقت شبانه مرا به موضعی از عراق بردند که آن را کربلا گویند و در آنجا کشتارگاه حسین فرزندم و جماعتی از فرزندان و اهل بیت مرا به من نشان دادند و از خونهای آنها برداشتم و اکنون در دست من است و دست بگشود و فرمود: این را بگیر و نگاهدار، پس بگرفتم دیدم چیزی مانند خاک اما سرخ است و آن را در قارورهای نهادم و سر آن را بستم و نگاه داشتم، چون حسین علیهالسلام به جانب عراق بیرون شد شیشه را بیرون میآوردم هر روز و شب میبوییدم و به آن نگاه میکردم و میگریستم برای مصیبت آن حضرت، پس چون روز دهم محرم شد و آن روزی است که حسین علیهالسلام کشته شد آن را اول روز بیرون آوردم چنان بود، که بود و چون آخر روز بیرون آوردم ناگهان دیدم خونی تازه سرخ است و در خانهی خود فریاد زدم بگریستم و اندوه خویش پوشیده داشتم مبادا دشمنان در مدینه بشنوند و در شادمانی نمودن شتاب کنند پس آن روز و وقت را پیوسته در خاطر
خود نگاه میداشتم تا خبر مرگ آن حضرت را آوردند و حقیقت آشکار شد».حدیث سیام: به اسناد متصل از شیخ مفید در ارشاد گفت: «از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که روزی نشسته بود و علی و فاطمه و حسن و حسین گرد او بودند پس به آنها فرمود: چون است حال شما وقتی شما همه کشته شوید و قبرهای شما از هم دور باشد؟ حسین علیهالسلام گفت: آیا میمیریم یا کشته میشویم؟ فرمود: ای پسرک من! تو به ستم کشته شوی و برادرت به ستم کشته شود».حدیث سی و یکم: مجلسی رحمه الله در «بحار» گوید: صاحب «در ثمین» در تفسیر قوله تعالی: «فتلقی آدم من ربه کلمات» روایت کرده است که آدم بر ساق عرش نامهای پیغمبر و ائمه را دید و جبرئیل او را تلقین کرد که بگوی:«یا حمید بحق محمد یا عالی بحق علی یا فاطر بحق فاطمه یا محسن بحق الحسن و الحسین و منک الاحسان» چون نام حسین برد اشک او روان شد و دلش بشکست و گفت:ای برادرم جبرئیل! در وقت ذکر پنجمین، دل من میشکند و اشک من روان میگردد! جبرئیل گفت: این فرزند تو را مصیبتی میرسد که همهی مصیبتها نزد آن کوچک مینماید، گفت: ای برادر! آن چه مصیبت است؟ گفت: تشنه، غریب و تنها کشته میشود، یار و معینی ندارد،ای کاش او را میدیدی ای آدم که میگوید: وای از تشنگی وای از بییاوری تا تشنگی میان او و آسمان مانند دود حائل گردد و کسی جواب او ندهد مگر با شمشیر، و شربت شهادت نوشد، پس مانند گوسفند سرش را ببرند از قفا و باروبنهی او را دشمنان به یغما برند و سر او و یاران او را در شهرها بگردانند با زنان، در علم خداوند منان چنین گذشته است، پس آدم و جبرئیل بگریستند مانند زنی که فرزند او مرده باشد.و روایت شده است از بعض ثقات اخیار که روز عیدی حسن و حسین علیهماالسلام در حجرهی جد خود داخل شدند و گفتند: یا جداه! امروز روز عید است و فرزندان عرب جامههای رنگین در بر کرده و لباس نو پوشیدهاند و ما را جامهی نو نیست برای این نزد تو آمدهایم، پس آن حضرت لختی تأمل در حال آنها کرد و بگریست و در خانه جامهی شایسته آنها نبود و نخواست آنها را نومید کند و دلشان بشکند،
پس پروردگار خود را بخواند گفت: ای خدای من! دل آنها و مادرشان را مشکن، پس جبرئیل فرود آمد و با او دو حلهی سفید بود از حلههای بهشت پیغمبر صلی الله علیه و آله شادان گشت و آنها را گفت: ای سید جوانان اهل بهشت! این جامهها را که خیاط قدرت به اندازهی قامت شما دوخته است بگیرید، و چون آن خلعتها را سفید دیدند گفتند: این چگونه باشد کودکان عرب جامههای رنگین در بر کردهاند نبی صلی الله علیه و آله ساعتی در اندیشهی کار ایشان سر بزیر انداخت، جبرئیل گفت: ای محمد صلی الله علیه و آله دل تو خوش باد و چشمت روشن که صابغ صبغة الله این کار را برای ایشان انجام دهد و دل آنها را شادان گرداند به هر رنگی که خواهند، پس بفرمای تا طشت و آفتابه حاضر آورند! حاضر کردند و جبرئیل گفت: ای رسول خدا!! من بر این خلع آب میریزم و تو در دست بفشار تا به هر رنگ که خواستند رنگ پذیرند، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله حلهی حسن علیهالسلام را در طشت نهاد و جبرئیل آب میریخت و پیغمبر صلی الله علیه و آله روی به حسن آورده فرمود: ای نور دیده حلهی خود را به چه رنگ خواهی؟ گفت: آن را سبز خواهم، پس پیغمبر آن را در آب به دست خویش بفشرد، پس به قدرت خداوند رنگ سبزی نیکو گرفت مانند زبرجد پس پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را بیرون آورد و به حسن علیهالسلام داد و بپوشید، آنگاه حلهی حسین علیهالسلام را در طشت نهاد و جبرئیل آب میریخت و روی به حسین آورده فرمود: ای نور چشم من! - و حسین علیهالسلام پنجساله بود - تو حلهی خویش را به چه رنگ خواهی؟ گفت: ای جد! آن را سرخ خواهم، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را در آب به دست خویش بفشرد و حله سرخ شد مانند یاقوت، پس حسین علیهالسلام آن را بپوشید و پیغمبر شاد شد و حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام خرم و شادان نزد مادر رفتند و جبرئیل چون این حالت دید بگریست، پیغمبر فرمود: ای برادر، جبرئیل! در مثل این روز که فرزندان من شادان گشتند تو گریانی و اندوهگین؟ سوگند به خدای که مرا از سبب آن آگاه گردان! جبرئیل گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله فرزندان تو هر یک رنگی برگزید و ناچار حسن علیهالسلام را زهر نوشانند و از اثر آن بدنش سبز شود و ناچار حسین علیهالسلام را بکشند و ذبح کنند و تنش از خونش رنگین شود، پس
پیغمبر بگریست و اندوهش افزوده گشت».
صوت
حدیث سی و دوم: به سند متصل از ابنعباس گفت: «با امیرالمؤمنین بودم در وقت خروج آن حضرت به صفین، چون در نینوا کنار فرات فرود آمد به بانگ بلند فرمود:ای ابنعباس! آیا این زمین را میشناسی؟ گفتم: نمیشناسم یا امیرالمؤمنین! گفت: اگر مانند من آن را میشناختی تا نمیگریستی از آن نمیگذشتی. ابنعباس گفت: پس امیرالمؤمنین چنان گریست که محاسن آن حضرت تر شد و اشک بر سینهی او روان گشت و ما با هم گریستیم و او میفرمود اوه! اوه! آل ابیسفیان را با من چه کار؟ آل حرب را با من چه کار؟ آن گروه پیرو شیطان و اولیای کفر، ای اباعبدالله! شکیبایی پیش گیر که پدرت از این مردم بیند همان را که تو بینی، آنگاه آب خواست و وضوی نماز ساخت و نماز بگزارد آن قدر که خدا خواست، آنگاه مانند سخن اول گفت و پس از نماز و کلام خود ساعتی به خواب رفت باز برخاست و گفت: ای ابنعباس! گفتم یا امیرالمؤمنین اینک من در حضور توام، فرمود: آیا آنچه اکنون در خواب دیدهام برای تو بگویم؟ گفتم: چشمان تو به خواب رفت و آنچه دیدهای خیر است یا امیرالمؤمنین! گفت: دیدم گویی مردانی از آسمان فرود آمدند علمهای سفید در دست دارند و شمشیرها حمایل کرده سفید و درخشان و بر گرد این زمین خطی کشیدند، آنگاه دیدم گویی شاخهای این خرما بنان به زمین میرسد و در خونی تازه و سرخ میغلطید و گویی حسین فرزند و جوجه و پارهی تن خود را دیدم در این خون غرق شده فریاد رس میطلبید و کسی به فریاد او نمیرسد و آن مردان سفید که از آسمان فرود آمدهاند او را ندا میکنند و میگویند ای آل پیغمبر صلی الله علیه و آله شکیبایی کنید که شما به دست بدترین مردم کشته میشوید. ای اباعبدالله! این بهشت به سوی تو مشتاق است. آنگاه مرا تسلیت میدادند و میگفتند: تو را ای اباالحسن مژده باد خداوند چشم تو را روشن گرداناد آن روز که مردم به امر پروردگار جهانیان برخیزند، پس از خواب بیدار شدم چنین که بینی، سوگند به آن کس که جان علی در دست اوست که صادق و مصدق ابوالقاسم صلی الله علیه و آله مرا حدیث کرد که
من این زمین را میبینم آن وقتی که به سوی اهل بغی بیرون روم و این زمین کرب و بلاست که حسین علیهالسلام و هفده تن از فرزندان من و فاطمه علیهاالسلام در آنجا به خاک سپرده شوند، و این زمین در آسمان ها معروف است، زمین کربلا را یاد میکنند چنانکه اهل زمین حرمین و بیت المقدس را الحدیث».حدیث سی و سوم: شیخ صدوق به اسناد از هرثمة بن ابیمسلم گفت: «با علی بن ابیطالب علیهالسلام غزای صفین کردیم، چون بازگشتیم در کربلا فرود آمد و نماز صبح بگزارد آنگاه مشتی از خاک زمین برداشت و ببویید و گفت: «واها لک ای تربت»! گروهی از تو محشور شوند که بیحساب داخل بهشت گردند، هرثمه نزد زوجهی خویش آمد که از شیعیان علی علیهالسلام بود گفت: آیا حدیث نکنم برای تو چیزی از مولای تو ابیالحسن؟ در کربلا فرود آمد و نماز بگزارد، آنگاه از تربت آن برداشت و گفت: «واها لک»ای تربت! گروهی از تو محشور شوند که بیحساب داخل بهشت گردند، زن گفت: ای مرد! امیرالمؤمنین علیهالسلام جز سخن حق نگوید: و چون حسین علیهالسلام به عراق آمد هرثمة گفت در آن جماعتی بودم که عبیدالله بن زیاد فرستاده بود، چون آن منزل و درختان را دیدم آن حدیث به یاد آوردم بر شتر خود نشستم و نزد حسین علیهالسلام رفتم و بر او سلام دادم و آنچه از پدرش شنیده بودم در این منزل که حسین علیهالسلام فرود آمده بود به او بازگفتم، پس فرمود: با ما هستی یا بر ما؟ گفتم نه با تو و نه بر تو، کودکانی را که در پس خود بگذاشتهام از عبیدالله بن زیاد بر آنها میترسم فرمود: برو جایی که مقتل ما را نبینی و فریاد ما را نشنوی، سوگند به آن کسی که جان حسین در دست اوست نیست کسی که امروز فریاد غربت ما را بشنود و ما را یاری نکند مگر آن که خداوند او را به روی در دوزخ اندازد».حدیث سی و چهارم: شیخ مفید از زکریا بن یحیی القطان از فضیل بن زبیر از ابی الحکم روایت کرده است که گفت: «از شیوخ و علمای خود شنیدم که میگفتند: علی بن ابیطالب علیهالسلام خطبهای خواند و در خطبه گفت: از من بپرسید پیش از اینکه مرا نیابید سوگند به خدای که نمیپرسید مرا از گروهی که صد کس
را گمراه کند و صد کس را راهنما شود، مگر به شما خبر دهم، داعی و مؤسس آن کیست و که تدبیر کار او کند تا روز قیامت، پس مردی برخاست و گفت: مرا خبر ده که در سر و ریش من چند تار مو است!! امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: سوگند به خدای که خلیل من رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث کرد برای من آنچه را که تو پرسیدی، و بر هر تار موی در سر تو فرشتهای است که بر تو لعنت میکند و بر هر تار موی ریش تو شیطانی است که تو را برای شر برمیانگیزاند و در خانهی تو گوسالهای است که پسر پیغمبر را میکشد و این نشانهی برهان صدق آن خبری است که به تو دادم و اگر نه این بود که آنچه پرسیدی - از شمارهی موی - برهان آن دشوار است تو را به آن خبر میدادم و لکن نشانهی درستی آن صدق این خبری است که به تو دادم از لعنت تو و گوسالهی ملعونت و فرزندش در آن وقت کودکی خرد بود که بر زمین میخزید و راه رفتن نیاموخته بود و چون کار حسین علیهالسلام بدانجا رسید که رسید آن پسر متولی کشتن آن حضرت شد و امر چنان گردید که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرموده بود.مؤلف گوید: از ابنبابویه نقل است که سائل سعد بن وقاص بود و ابن ابیالحدید گفته است که او تمیم بن اسامة بن زهیر بن درید تمیمی است و فرزندش حصین نام داشت و به قول دیگر، او سنان بن انس است.مترجم گوید: سعد وقاص از امیرالمؤمنین و معاویه هر دو کناره کرده بود و بودن وی پای منبر آن حضرت ضعیف است.حدیث سی و پنجم: ابنقولویه به اسناده از ابیجعفر علیهالسلام روایت کند که: «پیغمبر صلی الله علیه و آله هر گاه حسین علیهالسلام بر او داخل میشد، او را به سوی خود میکشید آنگاه با امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمود: او را نگاهدار! آنگاه خم میشد و او را میبوسید و میگریست، حسین علیهالسلام میگفت: ای پدر! چرا گریه میکنی؟ میگفت: ای فرزند! جای شمشیرها را در بدن تو میبوسم و گریه میکنم، گفت: ای پدر آیا من کشته میشوم؟ فرمود: بلی، سوگند به خدا که تو و پدرت و برادرت کشته میشوید، گفت: ای پدر! جایی که کشته میشویم جداست؟ فرمود:
آری ای فرزند! گفت: پس، از امت تو که ما را زیارت میکند؟ فرمود: زیارت نمیکند مرا و پدر و برادرت و تو را مگر صدیقان از امت من».حدیث سی و ششم: ابن شهر آشوب از ابنعباس روایت کرده است که: «هند از عایشه خواهش کرد که تعبیر خوابی که دیده بود از پیغمبر صلی الله علیه و آله بپرسد پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: او را بگوی که خواب خویش بیان کند، هند گفت: دیدم گویی خورشید بالای سر من طالع شده است و ماه از اندام من بیرون آمد و گویی ستراهی سیاه از ماه جدا گشته و بر خورشید کوچک که از خورشید اولین جدا شده بود حمله کرد و آن را فرود برد، پس افق تاریک شد، آنگاه دیدم ستارگان چند در آسمان حرکت میکنند و ستارگان سیاه در زمینند، امکا ستارگان سیاه از همه جا آفاق زمین را فروگرفتهاند، پس چشم پیغمبر صلی الله علیه و آله از اشک پر شد و دو بار فرمود: ای هند بیرون برو! ای دشمن خدای که اندوه مرا تازه کردی و خبر مرگ دوستان را به من دادی! و چون بیرون رفت. گفت: خدایا لعنت کن او را و نسل او را! و از تعبیر خواب پرسیدند، فرمود: اما آن ماه معاویه مفتون فاسق منکر خدای تعالی است، و آن تاریکی که میگوید و ستارهی سیاهی که دید از آن ماه جدا میشود و بر آن خورشید کوچک که از خورشید اول جدا شده بود حمله کرد و آن را فروبرد و سیاه شد، پس تعبیر این واقعه آن است که پسر من حسین علیهالسلام را پسر معاویه میکشد، پس آفتاب سیاه میشود و افق تاریک میگردد اما آن ستارههای سیاه که زمین را از هر جا فروگرفتهاند پس آنان بنیامیهاند».حدیث سی و هفتم: شیخ ابننما در کتاب «مثیر الاحزان» روایت کرده است از عبدالله بن عباس که: «چون بیماری رسول خدا صلی الله علیه و آله سخت شد حسین علیهالسلام را به سینهی خود چسبانید و عرق آن حضرت هنگام رحلت بر او روان و میگفت: یزید را با من چکار؟ خداوند او را مبارک نگرداند! خدایا لعنت کن یزید را! آنگاه غشوه بر آن حضرت عارض شد و این حالت دراز کشید و باز به هوش آمد و حسین علیهالسلام را بر سینه گرفت و هر دو دیدهاش اشک میریخت و میگفت: البته
من و کشندهی تو نزد خداوند عزوجل به یکدیگر میرسیم».حدیث سی و هشتم: در کتاب مذکور از سعید بن جبیر از ابنعباس است گفت: «نزد رسول الله صلی الله علیه و آله نشسته بودم، حسن علیهالسلام آمد چون او را دید بگریست و فرمود: سوی من! سوی من! پس او را بر زانوی راست بنشانید آنگاه حسین علیهالسلام آمد چون او را نگریست بگریست و مانند آن که به حسن فرموده بود فرمود و او را بر زانوی چپ بنشانید، آنگاه فاطمه علیهاالسلام آمد و او را دید هم بگریست و همچنان گفت و پیش روی بنشانید، آن گاه علی علیهالسلام آمد و او را دید و گریه کرد و همچنان فرمود و بر جانب راست نشانید یاران آن حضرت گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله هیچ یک از اینها را ندیدی مگر اینکه گریستی آیا میان آنها کس نیست که از دیدن وی شادمان گردی؟ گفت: سوگند به آن که مرا به نبوت مبعوث کرد و بر همهی مردم برگزید بر روی زمین کسی محبوبتر نیست سوی من از اینان، و گریهی من برای آن مصائب است که آنها را پس از من برسد و یاد آورم آنچه با این فرزند من حسین علیهالسلام مرتکب شوند، گویا او را بینم به حرم و قبر من پناهنده است و کسی او را پناه ندهد و به زمینی که مقتل و مصرع اوست رود و آن زمین کرب و بلاست، گروهی از مسلمین او را یاری کنند که آنها بهترین شهدای امت من باشند در روز قیامت، گویا سوی او مینگرم که تیری به جانب او افکندهاند و از اسب به زیر افتاده است و او را مظلوم مانند گوسفند سر برند، آنگاه ناله برآورد و بگریست و آنها را که بر گرد او بودند بگریانید و فریاد آنها بلند شد پس برخاست و میگفت: خدایا به سوی تو شکایت میکنم از آنچه بر اهل بیت من پس از من واقع میشود».حدیث سی و نهم: و هم در کتاب مذکور گوید در روایت آمده است که: حسین علیهالسلام بر برادرش حسن علیهالسلام داخل شد چون او را بدید بگریست، آن حضرت گفت: ای اباعبدالله از چه گریه میکنی؟ گفت: از آنچه با تو میکنند، حسن علیهالسلام گفت: آنچه بر سر من آید زهری است که بدان کشته میشوم و روزی مانند روز تو نیست که سی هزار تن بر تو گرد آیند و همه ادعا کنند از امت جد ما
هستند پس بر کشتن و ریختن خون تو و هتک حرم و اسیر کردن زنان و فرزندان و تاراج باروبنهی تو اجتماع کنند، در این حال لعنت بر بنیامیه نازل شود و آسمان خون ببارد و همه چیز بر تو بگرید حتی وحشیان بیابانها و ماهیان در دریاها.»حدیث چهلم: ابنقولویه به اسناده از حماد بن عثمان از ابیعبدالله روایت کرده است که: آن شب که نبی صلی الله علیه و آله را به آسمان بردند به او گفتند: خدای تعالی تو را در سه چیز امتحان میکند تا صبر تو را بداند، گفت: من امر تو را گردن نهم ای پروردگار و توانایی بر صبر ندارم مگر به توفیق تو، پس آن سه چیز کدام است؟ گفته شد: اول آنها گرسنگی است و اینکه اهل حاجت را بر خود و خاندان خود مقدم داری، گفت: پذیرفتم، ای پروردگار و پسندیدم و حکم تو را گردن نهادم و توفیق و صبر از جانب توست، اما دومین؛ پس تکذیب و ترس شدید و بذل جان در راه من و جنگ با اهل کفر به مال و جان و صبر بر آزاری که از آنها و از اهل نفاق به تو رسد و رنج و زخم در جنگ، گفت: ای پروردگار پذیرفتم و پسندیدم و حکم تو را گردن نهادم و توفیق و صبر از جانب توست؛ اما سیم؛ پس آنچه خاندان تو را پس از تو رسد از قتل، اما برادرت؛ پس دشنام شنود و درشتی و سرزنش بیند و محروم شود و سختی و ستم کشد و آخر به قتل رسد، گفت: ای پروردگار تسلیم نمودم و پذیرفتم از توست توفیق و صبر؛ اما دخترت؛ و مصائب او را خبر داد تا اینکه گفت: دو پسر آورد از برادرت؛ یکی از آنها به خیانت و حیله کشته شود و جامههای او را بربایند و طعن زنند به خنجر و این کارها را امت تو کنند، گفت: پذیرفتم ای پروردگار «انا لله و انا الیه راجعون» و تسلیم نمودم و توفیق و صبر از جانب توست، اما پسر دیگرش، پس امت تو او را به جهاد خوانند آنگاه او را به زاری بکشند و هم فرزندان و هر کس از خاندان که با او باشند و حرم او را تاراج کنند، پس از من یاری جوید و قضای من به شهادت او و کسانی که با او هستند گذشته است و کشته شدن او حجت است بر اهل زمین، پس اهل آسمانها و زمینها بر او گریه کنند از جزع و فرشتگانی که نصرت او را درنیافتند
هم گریان باشند، آنگاه از صلب او مردی بیرون آوردم و به او تو را یاری کنم و شبح او نزد من است زیر عرش».مترجم گوید: این احادیث که در فضیلت گریه بر آن مظلوم بگذشت حجتی است روشن بر آنها که نور خدا را خاموش خواهند «و یأبی الله الا أن یتم نوره و لو کره الکافرون» و راستی چنان است که هر کس بگرید و بگریاند یا خویش را گریان نماید بهشت او را واجب شود، که گریه نشانهی محبت است و محبت ناشی از ایمان و معرفت، و هیچ عمل آن پایه ندارد که ایمان، که جای ایمان دل است و مصدر اعمال جوارح، و ایمان و محبت اصل است و اعمال دیگر فرع آن، و عمل بیایمان و محبت چون پیکر بیروح است. و در حدیث دوم بگذشت که امام صادق علیهالسلام فرمود: «بخوان آن طور که نزد قبر او میخوانید» یعنی با لحن سوزناک، و بیاید که در آن زمان هم مردم دم میگرفتند و آواز در یکدیگر میانداختند و نوحه میکردند و هم نپنداری که گریه مستحب است و مستحبات را نباید این اندازه متوجه شد که عزاداری از شعائر امامت است و ملحق به اصول دین مانند اذان، که همهی طوایف اسلام گفتند اگر از مردم شهر اسلامی بانگ اذان شنیده نشود امام با آن مردم قتال کند تا صدا به اذان بلند کنند، با آن که اذان مستحب است، اما از شعائر نبوت است، پس دوستان را باید فریب دشمنان نخورند و دست از ولای این خاندان برندارند. و مؤمن را خردمند باید بود ملاحده و زنادقه و پیروان آنان در این باب وسوسه میکنند و شبهات میافکنند و میان مردم منتشر میسازند و بدین وسیله خواهند رسم عزاداری را از میان شیعیان براندازند و کسی یاد خاندان رسول نکند و احکام دین نسخ گردد و سنت اسلام که رسم تازیان است برافتد ورسم مجوس تازه گردد.«هیهات خذلهم الله و لعنهم لعنا و بیلا و عذبهم عذابا الیما و حشرهم مع الکفار و الملحدین و قتلة النبیین».که مرد با آن کس محشور شود که او را دوست دراد و هر کس آتش پرستان را دوست دارد، حشر او با مجوسان است و هر کس احیای سنت ملاحده خواهد
حشر او با آن گروه و هرکس حاندان رسول را دوست دارد با رسول و آل او باشد وفقنا الله و ایاکم لا تباعهم و احیاء ملتهم ان شاء الله.
صوت
بدان که چون حسن بن علی از دنیا رحلت فرمود، شیعیان در عراق به جنبش آمدند و به حضرت حسین علیهالسلام نامه نوشتند در خلع عاویه و بیعت با آن حضرت، اما او امتناع فرمود، که میان ما و معاویه پیمان و عقدی است که شکستن آن روا نباشد تا مدت آن سر آید. و چون معاویه بمیرد در این کار باید نگریست، چون معاویه بمرد در نیمهی رجب سال شصتم هجرت یزید سوی ولید بن عتبة بن ابیسفیان والی مدینه نامه نوشت که از حسین بن علی علیهالسلام برای او بیعت ستاند و تا خیر روا ندارد و در این جا وفات معاویة بن ابیسفیان را یاد کنیم مسعودی گوید که: محمد بن اسحق و غیر از او نقلهی آثار گفتهاند که: معاویه در آغاز بیماری که بدان درگذشت به حمام رفت و لاغری تن خویش بدید بگریست که رفتنی شده است و مشرف بر امر ناگزیر، که بر مردمان واقع شود و به این ابیات تمثل جست:أری اللیالی اسرعت فی نقضی أخذن بعضی و ترکن بعضیحنین طولی و حنین عرضی أقعدننی من بعد طول نهضیو چون مرگ نزدیک شد و وقت فراق از جهان برسید و رنجوری او سخت گردید و از بهبودی نومید شد گفت:فیالیتنی فی الملک لم اعن ساعة و لم اک فی اللذات أغشی النواظر
و کنت کذی طمرین عاش ببلغة من الدهر حتی زار أهل المقابرابنکثیر جزری گفت: «معاویه پیش از بیماری خویش خطبه خواند و گفت: من چون کشتی هستم بدرو رسیده و امارت من بر شما دراز کشید چنانکه من از شما ملول شدم و شما از من، و من در آرزوی جدایی از شمایم و شما در آرزوی جدایی من، و از پس من کسی بر شما امیر نشود گر آنکه نام از او بهتر باشم، چنانکه پیشینیان من به از من بودند، و گفته شده است که هر کس لقای خدا را دوست دارد خدا نیز لقای او را دوست دارد بار خدایا من لقای تو را دوست دارم! پس لقای مرا دوست دار! و آن را برای من مبارک گردان و اندکی از این بگذشت که بیماری وی آغاز شد و چون بیمار شد - به آن بیماری که درگذشت - پسر خویش یزید را بخواند و گفت: ای پسرک من! رنج بار بستم و بدین سوی و آن سوی رفتن را از تو کفایت کردم و کارها را برای تو راست نمودم و دشمنان را خوار کردم که هیچ کس نکرد، پس اهل حجاز را مراعات کن که اصل تواند و هر که از حجاز نزد تو آید او را گرامی دار و هر کس غایب باشد از او بپرس و مراعات اهل عراق کن، و اگر از تو خواهند که هر روز عاملی عزل کنی، بکن! که عزل یک عامل بر تو آسانتر است از آنکه صد هزار شمشیر بر روی تو کشیده شود و اهل شام را رعایت کن و آنها باید راز دار تو باشند و اگر از دشمنی بیم داشتی به اهل شام استعانت جوی و چون مقصود خویش حاصل کردی آنها را به بلاد شام بازگردان، چونکه اگر در غیر بلاد خویش بمانند اخلاق آنها بگردد، و من نمیترسم که در این امر خلافت با توکسی به نزاع برخیزد مگر چهارکس از قریش؛ حسین بن علی علیهالسلام و عبدالله بن عمرو عبدالله زبیر و عبدالرحمن ابیبکر، اما ابنعمر مردی است که عبادت او را از کار بینداخته است و اگر کسی غیر او نماند، با تو بیعت کند، اما حسین بن علی علیهالسلام پس مردی سبکخیز و تند مزاج است و مردم عراق او را رها نکنند تا به خروج وادارندش، پس اگر بیرون آید و بر او ظفر یافتی از او درگذر که رحم
او به ما پیوسته است و حقی عظیم دارد و خویشی با پیغمبر صلی الله علیه و آله، و اما ابن ابیبکر پس هر چه اصحاب بپسندند او متابعت کند، و همتی ندارد مگر در زنان و لهو، و اما آن کس که مانند شیر بر زانو نشسته آمادهی جستن بر تو باشد و مانند روباه تو را بازی دهد، و اگر فرصتی یافت برجهد، ابنزبیر است، اگر این کار با تو کرد و بر او ظفر یافتی بند از بند او جدا ساز و خون کسان خود را تا بتوانی حفظ کن».در این روایت نام عبدالرحمن این چنین آمده است و صحیح نیست، چون عبدالرحمن بن ابیبکر پیش از معاویه درگذشت و گویند یزید هم در هنگام بیماری پدر و مرگ او غایب بود و معاویه ضحاک بن قیس و مسلم بن عقبه مری را پیش خود خواند و این پیغام را بدانها گفت تا به یزید برسانند و این قول صحیح است. و گفت معاویه را در حال مرض گاه اختلال عقل به هم میرسید و چند بار گفت: میان ما و غوطه چه اندازه مسافت است، دخترش فریاد زد: واحزناه! معاویه به خود آمد و گفت: «ان تنفری فقد رأیت منفرا» یعنی اگر ریمدی حق داری که رماننده دیدی. و چون به مرد ضحاک بن قیس بیرون رفت و به منبر بر آمد و کفن معاویه بر دست داشت، خدای را سپاس گفت و ستایش کرد آنگاه گفت: معاویه مهتر عرب و دلاور و با عزم بود که خداوند به او فتنه را بنشانید و او را بر بندگان فرمانروایی داد و شهرها بگشود، اما او بمرد و اینها کفن اوست و ما او را در این کفنها بپیچیم و در گور کنیم و او را با عملش واگذاریم، آنگاه تا روز قیامت آشفتگی و هرج باشد هر کس خواهد بر جنازهی او نماز کند، وقت نماز ظهر حاضر شود و ضحاک بر او نماز گزارد. و گویند چون بیماری معاویه سخت شد یزید فرزندش در «حوارین» (1)بود. نامه سوی او نوشتند که در آمدن شتاب کند شاید پدر را زنده دریابد. یزید چون نامه را بخواند گفت:
1) 3. حوارین: به ضم «حاء» مهمله و تشدید «واو» از قراء حلب است.
جاء البرید بقرطاس یخب به فاوجس القلب من قرطاسه فزعاقلنا لک الویل ماذا فی کتابکم قال الخلیفة امسی مثبتا وجعاوقتی آمد که معاویه را به گور کرده بودند. او بر گورش نماز گذاشت.
(کامل) چون با یزید بیعت کردند نامه به ولید بن عتبه فرستاد و او را از مرگ معاویه آگاه یداد و نامهی دیگر مختصرتر و در آن نوشت «اما بعد؛ حسین علیهالسلام و عبدالله بن عمر و ابنزبیر را به بیعت بگیر و آنها را رها مکن تا بیعت کنند و السلام».چون خبر مرگ معاویه به ولید رسید سخت پریشان شد و بر او گران آمد سوی مروان حکم فرستاد و او را بخواند. و مروان پیش از ولید عامل مدینه بود. هنگامی که ولید به مدینه آمد، مروان با کراهت نزد او میآمد چون ولید این تعلل از وی بدید در مجلس علنا او را دشنام داد این خبر به مروان رسید، به یرک بار از او ببرید تا خبر مرگ معاویه برسید و مرگ او و هم بیعت آن چند تن بر ولید سخت گران آمده بود، مروان را بخواند و آن نامهی مرگ معاویه بر او قرائت کرد. مروان گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» و بر معاویه رحمت فرستاد که - لعنت بر هر دو باد - پس ولید با وی در این کار مشورت کرد، مروان گفت: رأی من آن است که اکنون آنها را بخوانی و امر کنی به بیعت، اگر پذیرفتند دست از آنها بداری و اگر نپذیرفتند پیش از آن که از مرگ معاویه آگاه گردند گردن آنها را بزنی، چون اگر از مرگ او آگاه گردند هر یک بناحیتی رود و مخالفت نماید و مردم را به خود خواند. پس ولید عبدالله بن عمرو بن عثمان را که جوانی نورس بود سوی
حسین علیهالسلام و ابنزبیر فرستاد و آن دو را بخواند - وقتی که ولید برای پذیرایی خلق نمینشست - و عبدالله هر دو را در مسجد یافت نشسته بودند و گفت: امیر را اجابت کنید که شما را می خواند، آنها گفتند: تو بازگرد مادر اثر میآییم. پس ابنزبیر با حسین علیهالسلام گفت: به عقیدهی شما ولید در این ساعت که برای ملاقات مردم نمینشیند برای چه سودی ما فرستاده است؟ حسین علیهالسلام گفت: گمان دارم که امیر گمراه ایشان معاویه بمرده است و سوی ما فرستاده است تا از ما بیعت ستاند پیش از اینکه این خبر میان مردم پراکنده شود. ابنزبیر گفت: من هم گمان غیر از این نبرم پس تو چه خواهی کرد؟ فرمود: من جوانان چند از کسان خود را فراهم کرده نزد او روم. پس گروهی از موالی خود را بخواند و فرمود تا سلاح بردارند و گفت: ولید مرا در این وقت خواسته است و ایمن نیستم از این که مرا به کاری تکلیف کند که اجابت او نکنم و از او ایمنی نیست پس با من باشید و چون نزد او داخل شوم بر در بنشینید اگر شنیدید آواز مرا بلند شده است درآیید و شر او را از من دفع کنید. پس حسین علیهالسلام سوی ولید شد، مروان حکم را آنجا یافت و ولید خبر مرگ معاویه به او داد، حسین علیهالسلام گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» آنگاه نامهی یزید را بر او خواند که ولید را به گرفتن بیعت امر کرده بود.حسین علیهالسلام فرمود: چنان بینم که به بیعت من در پنهانی قناعت نکنی تا آشکارا بیعت کنم و مردم بدانند؟ ولید گفت: آری چنین است، حسین علیهالسلام فرمود: پس صبح شود و رأی خویش را در این امر ببینی. ولید گفت: اگر خواهی به نام خدای بازگرد تا با جماعت مردم نزد ما آیی. مروان گفت: به خدا سوگند که اگر حسین علیهالسلام اکنون از تو جدا گردد و بعیت نکند بر مثل آن دست نیابی تا کشتار میان شما بسیار گردد او را نگاهدار از نزد تو بیرون نرود تا بیعت کند یا گردنش را بزنی، حسین علیهالسلام برجست و گفت: ای پسر زرقاء! آیا تو مرا میکشی یا او؟! به خدا سوگند که دروغ گفتی و گناه کردی و بیرون آمد و با موالیان خود به منزل رفت. و مروان ولید را گفت: سخن مرا نپذیرفتی و به خدا سوگند که دیگر او خود را در اختیار تو نگذارد، ولید گفت: «ویح غیرک» یا مروان چیزی برای من پسندی
که دین مرا تباه کند، به خدا که دوست ندارم آنچه بر او آفتاب میتابد و از آن غروب میکند از ملک و مال دنیا مرا باشد و حسین علیهالسلام را بکشم «سبحان الله»! آیا برای اینکه حسین علیهالسلام گفت بیعت نمیکنم او را بکشم؟ به خدا قسم عقیدهی من این است که مردی که به خون حسین علیهالسلام او را محاسبه کنند نزد خدا روز قیامت سبک میزان است. مروان گفت: اگر عقیدهی تو این است در آنچه کردی بر صواب رفتی این را طنز گفت ورای او را ناپسندیده داشت.ابن شهر آشوب در مناقب گوید: «چون حسین علیهالسلام بر او وارد شد و نامه را بخواند گفت: من با یزید بیعت نمیکنم مروان گفت: با امیرالمؤمنین بیعت کن حسین علیهالسلام گفت وای بر تو که بر مؤمنین دروغ گفتی، چه کسی او را بر مؤمنین امیر کرده است؟! مروان بایستاد و شمشیر بکشید و گفت: جلاد را بگوی پیش از این که از این خانه بیرون رود گردنش را بزند و خون او در گردن من و بانگ برخاست پس نوزده تن از اهل بیت آن حضرت داخل شدند خنجرها کشیده و حسین با آنها بیرون آمد و خبر به یزید رسید، ولید را معزول گردانید و مروان را ولایت مدینه داد و حسین علیهالسلام و ابنزبیر به مکه رفتند و بر دو پسر عمر و ابیبکر سخت نگرفت».(کامل) اما ابنزبیر فرستادهی ولید را پاسخ گفت، که اکنون میآیم آنگاه به خانه رفت و بیرون نیامد، ولید باز سوی او فرستاد اما ابنزبیر یاران خویش را گرد خود فراهم کرده بود و در پناه آنها نشسته، فرستادهی ولید الحاح میکرد و ابنزبیر میگفت: مرا مهلت دهید پس ولید موالیان خود را فرستاد و ابنزبیر را دشنام دادند و گفتند: «یابن الکاهلیة باید نزد امیر آیی و گرنه تو را البته خواهد کشت. او گفت: به خدا قسم که از بسیاری فرستادن وی بیمناک شدهام این قدر شتاب نکنید تا کسی نزد امیر فرستم و رأی او را برای من بیاورد، پس برادرش جعفر را بفرستاد و او به ولید گفت: «رحمک الله» دست از عبدالله بدار که او را بترسانیدهای و دل او از جای برکندهای. فردا ان شاء الله نزد تو خواهد آمد رسولان خود را بفرمای تا بازگردند، پس ولید بفرستاد و رسولان بازگشتند. و ابنزبیر
همان شب سوی مکه بیرون شد و راه فزع گرفت او و برادرش جعفر و هیچ کس با آنها نبود.(ارشاد) و چون بامداد شد ولید یک تن از موالیان بنیامیه را هشتاد سوار به دنبال او فرستاد او را نیافتند و بازگشتند.(ملهوف) حسین علیهالسلام چون بامداد شد از خانه بیرون آمد تا اخبار مردم بشنود مروان او را دید و با او گفت: ای اباعبدالله! من خیر تو را خواهانم سخن من بپذیر که راه صواب این است، حسین علیهالسلام فرمود: آن چیست بگو تا بشنوم. مروان گفت: من میگویم با یزید بن معاویه بیعت کن که هم برای دین تو بهتر است و هم برای دنیای تو.حسین علیهالسلام فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون» اسلام را وداع باید گفت اگر امت گرفتار امیری چون یزید گردند، و من از جد خود رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میگفت: «خلافت بر آل ابیسفیان حرام است» و سخن میان آنها درازا کشید تا مروان خشمگین بازگشت. چون روز به پایان رسید ولید مردانی چند نزد حسین علیهالسلام فرستاد تا حاضر شود و بیعت کند حسین علیهالسلام فرمود: صبح شود ببینید و ببینیم. پس آن شب دست بازداشتند و اصرار نکردند آن حضرت همان شب بیرون رفت سوی مکه و آن شب یکشنبه دو روز مانده از رجب بود و فرزندان و برادران و برادرزادگان و بیشتر خاندان وی با او بودند مگر محمد بن حنیفه - رحمة الله علیه - چون دانست که آن حضرت از مدینه خارج خواهد شد و ندانست به کدام سوی روی آورد.(ارشاد و کامل) گفت: ای برادر تو محبوبترین مردم هستی نزد من و گرامیترین آنها بر من و از میان خلق خیر تو را خواهم و بس. و تو به نصیحت من سزاوارتر هستی، تا بتوانی از یزید بن معاویه و از شهرها دور شو و بیعت مکن و رسولان خود را سوی مردم بفرست و آنها را به خود بخوان اگر مردم پیرو تو شدند و با تو بیعت کردند خدای را سپاس گذار و اگر مردم بر غیر تو گرد آمدند دین و عقل تو کاسته نگردد و مروت و فضل تو از میان نرود و من میترسم در شهری از شهرها داخل شوی و مردم اختلاف کند گروهی با تو شوند و گروهی بر
تو، پس تو را پیشتر از همه به دم نیزه دهند، آن وقت کسی که خود و پدر و مادرش بهترین همهی امت هستند خونش ضایعتر و اهلش ذلیلتر گردند. حسین علیهالسلام فرمود: کجا بروم ای برادر! گفت: در مکه منزل گزین اگر در آن منزل آرام توانستی گرفت همان است که میخواهی و اگر تو را موافق نیفتاد به یمن رو، اگر در آنجا آرام گرفتن توانی فبها و اگر نتوانستی به ریگستانها و کوهها پناه بر و از جایی به جایی رو تا ببینی کار مردم به چه منتهی میگردد که تو به هرکار روی کنی رأی تو از همه کس به صواب نزدیکتر است. حسین علیهالسلام فرمود: ای برادر نیکخواهی کردی و مهربانی نمودی و امیداورم رای تو استوار و صواب باشد.(کامل) آنگاه داخل مسجد شد و به این ابیات یزید بن مفرغ تمثل جست:لا ذعرت السوام فی فلق الصبح مغیرا ولادعیت یزیدایوماعطی من المهانة ضمیما و المنایا ارصدننی ان احیدا (1).
1) 4. مترجم گوید: سوام نام مرغی است و عرب صبح چون پی کاری بیرن میشدند مرغی را میدیدند او را میرمانیدند، اگر سوی راست میپرید به فال نیک میگرفتند و اگر به جانب چپ میپرید به فال بد داشتند و این یزید بن مفرغ جد پنجم سید اسماعیل حمیری شاعر اهل بیت است و یزید خود دشمن آل زیاد بود و آنها را بسیار هجا میگفت، وقتی خواستند وی را بکشند او به یزید بن معاویه متوسل شد و یزید آنهارا از کشتن وی بازداشت، اما آزار و شکنجهی بسیار میکردندش و گویند: روزی او را با حالتی زشت و منکر در کوچههای بصره میگردانیدند و او بیماری اسهال داشت و آلوده بود تا کودکان استهزای وی کنند و میان مردم رسوا شود. کودکان عجم بودند در پی او افتاده و میگفتند: این چیست؟ این چیست؟ یعنی آن آلودگیها، او هم چند کلمه به زبان فارسی به هم میبافت مناسب با قافیه چیست و در آخر کلام خود میگفت: سمیه هم روسبی است، یعنی مادر زیاد زنی فاحشه است و این شعر عربی را هم در این باب گفت. یغسل الماء ما فعلت وقولی راسخ فیک فی العظام البوالی وفات یزید به سال 69 است و مفرغ به صیغهی اسم فاعل از باب تفعیل، و معنای «لا ذعرت السوام آه» این است: من نرمانم مرغ سوام را هنگام سپیده دم که به غارت روم و مرا یزید نخوانند آن روز که از روی خواری بر من ستمی رود و اسباب مرگ در کمین من باشند تا مرا از قصد منحرف کنند؛ یعنی اگر راضی به ذلت و خواری شوم و از مرگ بترسم نام خود را برمیگردانم و از خانه بیرون نمیآیم.
صوت
مجلسی رحمه الله در «بحار» گوید: «محمد بن ابیطالب موسوی گفت: چون نامه ای دربارهی کشتن حسین علیهالسلام به ولید رسید بر وی سخت دشوار آمد و گفت: قسم به خدا که راضی نیستم من پسر پیغمبر او را بکشم هر چند یزید همه دنیا و مافیها را به من دهد و گفت: شبی حسین علیهالسلام از سرای بیرون آمد و سوی قبر جد خویش رفت و گفت: السلام علیک یا رسول الله من حسین بن فاطمه علیهماالسلام جوجهی تو و فرزند جوجهی تو و دختر زادهی تو هستم که مرا در میان امت خلیفه گذاشتی، پس ای پیغمبر خدا بر ایشان گواه باش که مرا تنها گذاشتند و رها کردند و نگاهداری نکردند، این شکایت من است به تو تا تو را ملاقات کنم پس برخاست و قدم خود را به هم پیوست به رکوع و سجود پرداخت. ولید سوی خانهی او فرستاد تا بداند از مدینه بیرون رفته است یا نه، چون او رادر خانه نیافت گفت: سپاس خدا را که بیرون رفت و من به خون او گرفتار نشدم و حیسن علیهالسلام صبح به خانه بازگشت و چون شب دوم شد نزدیک قبر آمد و چند رکعت نماز بگزارد و چون از نماز فارغ شد گفت: خدایا! این قبر پیغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله است و من پسر دختر پیغمبر تو هستم و کاری پیش آمد که تو میدانی، خدایا! من معروف را دوست دارم و منکر را دشمن «یا ذا الجلال و الاکرام» از تو مسئلت میکنم به حق این قبر و آن کس که در آن است که برای من اختیار کنی آن چه رضای تو و
رضای رسول تو در آن باشد، آنگاه نزد قبر بگریست تا نزدیک صبح سر بر قبر نهاد و خوابی سبک او را بگرفت، پیغمبر صلی الله علیه و آله را دید میآید با گروهی از فرشتگان از چپ و راست و پیش روی او تا حسین علیهالسلام را به سینه چسبانید و میان دو چشم او ببوسید و گفت: حبیبی یا حسین علیهالسلام گویا تو را بینم در این نزدیکی به خون آغشته و کشته در زمین کرب و بلا به دست گروهی از امت من، و تو تشنه هستی و آبت ندهند و مع ذلک آرزوی شفاعت من دارند، خداونئد آنها را روز قیامت به شفاعت من نائل نگرداند. حبیبی یا حسین! پدرت و مادرت و برادرت نزد من آمدهاند و آنها آرزومند تواند و تو را در بهشت درجاتی است که تا شهید نشوی به آن درجات نائل نگردی. حسین علیهالسلام نگاه به جد خویش کرد و گفت: یا جداه! مرا حاجت نیست که به دنیا برگردم مرا با خود بگیر و در قبر داخل کن با خود، پیغمبر فرمود: ناچار باید به دنیا بازگردی تا تو را شهادت روزی گردد و آنچه از خداوند برای تو نوشته است از ثواب عظیم بدان نائل شوی، برای آنکه تو و پدرت و برادرت و عمت و عم پدرت روز قیامت در یک زمره محشور شوید تا در بهشت درآیید پس حسین ترسان از خواب برخاست و خواب خود را برای اهل بیت خویش و فرزندان عبدالمطلب بگفت، پس آن روز در مشرق و مغرب گروهی غمگینتر و گریانتر از اهل بیت پیغمبر نبود. و حسین آمادهی آن شد که از مدینه بیرون رود و نیمههای شب سوی قبر مادرش رفت و او را وداع کرد، و آنگاه سوی قبر برادرش حسن علیهالسلام رفت همچنین، و هنگام صبح به خانه بازگشت و برادرش محمد بن حنفیه نزد او آمد و گفت: ای برادر! تو محبوبترین مردم هستی نزد من و گرامیترین آنها بر من، نصحیت از هیچ کس دریغ ندارم تا به تو چه رسد که هیچ کس سزاوارتر از تو نیست به آن، زیرا که تو آمیخته با من و جان من و روح من هستی، و کسی که طاعت تو بر من لازم است، چونکه خدای تعالی تو را بر من شرف داده است و از سادات اهل بهشت قرار داده تا اینکه گفت: به مکه میروی، اگر در آن منزل آرام توانی گرفت فبها و الا سوی بلاد یمن روی، چون آنها یاران جد و پدر تو بودند و مهربانترین و رقیق القلبترین مردمند و بلاد آنها
گشتادهتر است، پس اگر در آنجا توانستی بمانی فبها و الا به ریگستانها و ذرههای کوهستانها ملحق شوی و از جایی به جایی روی تا بنگری کار مردم به کجا میانجامد و خداوند میان ما و این گروه فاسق حکم فرماید. پس حسین علیهالسلام فرمود: ای برادر سوگند به خدای که اگر در دنیا هیچ پناه و منزلی هم نباشد با یزید بن معاویه بیعت نمیکنم، پس محمد بن حنفیه کلام خویش ببرید و بگریست و حسین علیهالسلام با او ساعتی بگریست آنگاه گفت: ای برادر! خدا تو را جزای خیر دهد که نصیحت کردی و راه صواب نمودی و من آهنگ خروج به مکه دارم و آمادهایم من و برادران و برادرزادگان و شیعیان من، و امر آنها امر من و رأی آنها رأی من است، اما تو ای برادر! باکی بر تو نیست که در مدینه بمانی و جاسوس من باشی بر ایشان و از کارهای آنان چیزی از من پنهان نداری. آنگاه حسین علیهالسلام دوات و کاغذ خواست و این وصیت را برای برادرش محمد بنوشت:بسم الله الرحمن الرحیم؛ این آن چیزی است که وصیت کرد حسین بن علی بن ابیطالب علیهالسلام به برادرش محمد، معروف به «ابنحنفیه» که حسین گواهی میدهد هیچ معبودی نیست جز خدای یگانه که او را انباز و شریکی نیست، و آنکه محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستادهی اوست، دین حق را آورده است از نزد حق و این که بهشت ودوزخ حق است و قیامت آمدنی است شکی در آن نیست، و خداوند برمیانگیزاند کسانی را که در قبورند و من بیرون نیامدم برای تفریح و اظهار کبر و نه برای فساد و ظلم، بلکه خارج شدم برای اصلاح امت جدم صلی الله علیه و آله و میخواهم امر به معروف و نهی از منکر و به سیرت جد و پدرم علی بن ابیطالب رفتار کنم، پس هر کس مرا قبول کند خداوند سزاواتر است به حق و هر کس بر من رد کند صبر میکنم تا خدا میان من و این قوم به حق حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است، این وصیت من است به تو ای برادر! «و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب».پس این نامه را بپیچید و به خاتم خویش مهر کرد و آن را به برادرش محمد داده با او وداع کرد و در تاریکی شب خارج شد.
محمد بن ابیطالب گفت: محمد بن یعقوب کلینی در کتاب «وسائل» روایت کرده است از محمد بن یحیی از محمد بن حسین از ایوب بن نوح از صفوان از مروان بن اسماعیل از حمزة بن حمران از ابیعبدالله علیهالسلام گفت: «سخن از خروج حسین و تخلف ابنحنفیه میکردیم حضرت ابیعبدالله علیهالسلام فرمود: ای حمزه! برای تو حدیثی بگویم که دیگر بعد از این مجلس از مثل آن نپرسی، حسین علیهالسلام وقتی از شهر خود جدا شد و آهنگ مکه کرد کاغدی خواست و در آن نوشت:«بسم الله الرحمن الرحیم؛ از حسین بن علی بن ابیطالب علیهالسلام به سوی بنیهاشم! اما بعد، هر کس به من ملحق شود شهید گردد و هر کس تخلف کند به رستگاری نرسد و السلام».محمد ابیطالب گفت شیخنا مفید به اسناد خود از ابیعبدالله صادق علیهالسلام روایت کرده است که گفت: چون ابوعبدالله الحسین علیهالسلام از مدینه بیرون رفت فوجها از فرشتگان مسومه (داغ نهنده) او را ملاقات کردند و بر دست آنها حربها بود و بر شترانی بهشتی و بر او سلام کردند و گفتند: ای حجت خدا بر بندگان بعد از جد و پدر و برادر! خدای سبحانه جد تو را در چند موطن به ما مدد کرد و خدای تعالی تو را به ما مدد کرده است. حسین علیهالسلام به آنها گفت: وعده گاه شما محل قبر من و آن زمینی باشد که در آنجا به شهادت میرسم و آن کربلاست، وقتی بدانجا وارد شوم نزد من آیید. گفتند: یا حجة الله! بفرمای تا ما فرمانبریم و اطاعت کنیم و اگر از دشمنی ترسی که به آن دچار شوی با تو باشیم، فرمود: آنها راهی بر من ندارند و زیانی به من نرسانند تا وقتی بدان زمین خود برسم، و گروهها از مسلمانان جن آمدند و گفتند: ای سید ما! ما شیعه و یاران توایم بفرمای ما رابه هر چه خواهی، که اگر امر کنی هر دشمنی را بکشیم و تو در جای خود باشی شر آنها را کفایت کنیم. حسین علیهالسلام فرمود: خدا جزای خیر دهد شما را آیا کتاب خدا که بر جد من رسول الله صلی الله علیه و آله نازل شده است نخواندهاید که:«أینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیدة»
و قال سبحانه: «لبرز الذین کتب علیهم القتل الی مضاجعهم».و اگر من در جای خود بمانم این خلق ننگین به چه آزمایش شود و چه کس در قبر من در کربلا ساکن شود با اینکه خداوند در روز «دحوا الارض» آن را برای من برگزیده است و پناه شیعیان قرار داده تا مأمن آنها باشد در دنیا و در آخرت، و لکن روز شنبه که روز عاشوراست حاضر شوید و در آخر آن روز کشته میشوم و پس از من هیچ یک از اهل و خویشان و برادران و خاندان من که مطلوب دشمنان باشد باقی نماند و سر مرا برای یزید برند - لعنه الله - جن گفتند: و الله یا حبیب الله و ابنحبیبه! اگر امر تو واجب الاطاعة نبود و مخالفت فرمان تو جایز بود همه دشمنان تو را میکشتیم پیش از اینکه به تو رسند، آن حضرت فرمود: قسم به خدا ما قادرتریم بر آنها از شما و لکن تا هر کس هلاک میشود و گمراه میگردد از روی برهان و دلیل باشد، و هر کس زنده میگردد و هدایت مییابد هم از برهان و دلیل باشد، یعنی پیش از اتمام حجت به قتل آنان راضی نمیشوم».آنچه از کتاب محمد بن ابیطالب نقل کردیم به انجام رسید و مجلسی گوید: در بعضی کتب یافتم که چون آن حضرت آهنگ بیرون شدن از مدینه فرمود، امسلمه نزد او آمد و گفت: ای فرزند! مرا اندوهگین مساز به رفتن سوی عراق برای اینکه از جد تو شنیدم میفرمود: فرزند من حسین در زمین عراق کشته میشود، موضعی که آن را کربلا گویند پس آن حضرت با او گفت ای مادر! به خدا سوگند که من هم آن را میدانم و من لا محاله کشته میشوم و گریزی از آن نیست و سوگند به خدا آن روزی را که کشته میشوم میدانم و آن کس که مرا میکشد میشناسم و آن زمینی که در آن دفن میشوم، و هر کس از اهل بیت و خویشان و شیعیان من که کشته شود همه را میشناسم و اگر خواهی ای مادر قبر و مضجع خود را به تو بنمایم، آنگاه سوی کربلا اشاره فرمود، پس زمین پست شد تا آرامگاه و مدفن و جای سپاه و جای ایستادن خودش و محل شهادت را به او نمود در این هنگام امسلمه سخت بگریست و کار را به خدا گذاشت و با امسلمه
فرمود: ای مادر! خدای عزوجل خواسته است که حرم و کسان و زنان مرا آواره بیند و کودکان مرا سر بریده، مظلوم و اسیر و در قید و زنجیر بسته بیند که آنها استغاثه کنند، یار و یاوری نیابند.و در روایت دیگر است که امسلمه به من گفت: نزد من تربتی است که جد تو به من داده است و آن در شیشهای است، حسین علیهالسلام فرمود: به خدا قسم که من کشته شوم هر چند به عراق نروم مرا میکشند، آنگاه تربتی برگرفت و در شیشه نهاد و به امسلمه داد و فرمود: آن را با شیشهی جدم در یک جای نه وقتی خون شدند بدان که من کشته شدهام». کلام مجلسی در بحار به انجام رسید.سید بحرانی در «مدینة المعاجز» از «مناقب السعد» از جابر بن عبدالله که گفت: چون حسین بن علی علیهالسلام آهنگ عراق فرمود: نزد او آمدم و گفتم: تو فرزند رسول خدایی و یکی از دو سبط وی، رأی من آن است که با یزید صلح کنی چنانکه برادرت صلح کرد چون او بر راه صواب بود به من فرمود: ای جابر! آنچه برادرم کرد به فرمان خدای تعالی و پیغمبرش صلی الله علیه و آله بود و آنچه من کنم هم به فرمان خدای و رسول صلی الله علیه و آله است آیا میخواهی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی و برادرم حسن علیهالسلام را هم اکنون بر این مطلب شاهد آورم آنگاه به سوی آسمان نگریست دید ناگهان در آسمان بگشود و رسول خدا و علی و حسن علیهمالسلام و حمزه و جعفر از آسمان فرود آمدند تا بر زمین آرام گرفتند، پس من ترسان و هراسان برجستم و رسول خدا صلی الله علیه و آله با من فرمود: ای جابر! آیا پیش از این به تو نگفتم دربارهی حسن علیهالسلام تو مؤمن نیستی مگر آنکه امر امامان خود را گردن نهی و بر آنها اعتراض نکنی؟ آیا میخواهی جای معاویه و جای حسین و جای یزید، قاتل او را ببینی؟ گفتم: بلی، یا رسول الله! پس پای بر زمین زد شکافته شد دریایی پدید آمد آن نیز شکافته شد، زمینی پدید گردید و آن شکافته شد دریایی، و همچنین هفت زمین و هفت دریا شکافته شد و زیر همهی اینها آتش بود، ولید بن مغیره و ابوجهل و معاویه و یزید به یک زنجیر بسته بودند و شیطان با آنها با هم بسته بودند و اینان از همهی اهل دوزخ عذابشان سختتر بود، آنگاه رسول
خدا صلی الله علیه و آله فرمود: سر بردار! سر بلند کردم، درهای آسمان را دیدم گشوده و بهشت بالای آنها بود آنگاه رسول خدا بالا رفت و سکانی که با او بودند هم بالا رفتند و چون در فضا بود حسین علیهالسلام را صدا زد که ای پسرک من! به منذ ملحق شو! حسین علیهالسلام به او ملحق شد و بالا رفتند تا دیدم ایشان در بهشت درآمدند از بالای آن، آنگاه پیغمبر از آنجا سوی من نگریست و دست حسین علیهالسلام بگرفت و گفت: ای جابر! این فرزند من است با من امر او را گردن نه و شک مکن تا مؤمن باشی، جابر گفت: چشم من کور باد اگر آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردم ندیده باشم».
صوت
(کامل) چون حسین علیهالسلام از مدینه آهنگ مکه فرمود، عبدالله بن مطیع وی را ملاقات کرد و گفت: فدای تو شوم خواهان کجایی؟ فرمود: اما اکنون مکه و بعد از آن خیر خود را از خدا خواهم. گفت: خداوند خیر نصیب تو گرداند و ما را فدای تو کند پس اگر به مکه رفتی زنهار نزدیک کوفه نشوی که آن شهر نامبارک است، پدرت بدانجا کشته شد و برادرت بییاور ماند و او را به خنجر زدند که نزدیک بود جان در سر آن نهد، ملازم حرم باش که تو بزرگ عربی، و اهل حجاز هیچ کس را بر تو نگزینند و مردم از هر طرف یکدیگر را سوی تو خوانند از حرم جدا مشو، عم و خال من فدای تو! به خدا سوگند که اگر هلاک شوی ما را به بندگی گیرند.شیخ مفید گفت: حسین علیهالسلام سوی مکه شد و میخواند قوله تعالی: «فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین» و طریق اعظم را ملازم گشت اهل بیت او گفتند: ای کاش از این راه منحرف شوی چنانکه ابنزبیر منحرف شد تا طلب کنندگان، تو را در نیابند. گفت: نه قسم به خدا از این راه جدا نشوم تا خدا حکم کند بهر چه خواهد و چون حسین علیهالسلام به مکه آمد دخول وی در مکه شب جمعه سه روز گذشته از شعبان بود و این آیه میخواند: «و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل».پس در مکه منزل گزید و مردم مکه و عمره گذاران و مردم بلاد دیگر که در
مکه بودند پیوسته نزد او میآمدند، و ابنزبیر هم به مکه بود و ملازم کعبه ایستاده نماز میگزارد و طواف میکرد و در میان سایر مردم او هم نزد حسین علیهالسلام میرفت گاه دو روز متوالی و گاه دو روز یک بار، و بر ابنزبیر وجود آن حضرت سخت گران بود، چون میدانست که تا حسین علیهالسلام در مکه است مردم حجاز با او بیعت نمیکنند و مردم او را مطیعترند و در نظر آنها بزرگتر است.اما اهل کوفه چون خبر وفات معاویه به آنها رسید سخن بسیار دربارهی یزید میگفتند و دانستند که حسین علیهالسلام از بیعت یزدی امتناع کرد و خبر ابنزبیر و اینکه هر دو به مکه رفتهاند شنیدند، پس شیعه در خانهی سلیمان بن صرد خزاعی فراهم شدند و هلاک معاویه را یاد کردند و خدای را سپاس گفتند و ستایش کردند و سلیمان گفت: معاویه هلاک شد و حسین علیهالسلام از بیعت سرباز زد و به مکه رفت. شما شیعه او و شیعهی پدر او هستید، اگر میدانید که او رای یاری میکنید و با دشمن او جهاد مینمایید سوی او بنویسید و او را بیاگاهانید و اگر بیم آن هم هست که سستی بنمایید، پس او را فریب ندهید، همه گفتند ما او را یاری کنیم و نزد او جهاد کنیم و به کشتن تن در دهیم پیش او، گفت پس بنویسید نوشتند:بسم الله الرحمن الرحیم، سوی حسین بن علی علیهالسلام از سلیمان بن صرد و مسیب نجبه ورفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر و شیعیان وی از مؤمنین و مسلمین اهل کوفه سلام علیک، ما سپاسگزاریم سوی تو خدایی را که معبودی نیست جز او. اما بعد؛ الحمدلله که دشمن ستمگر و عنید تو را بکشت و نابود ساخت، آن که بر گردن این امت جسته و کار را از دست آنها ربود، فیء آنها را غصب کرده و بدون رضای آنها امیر آنها گشت، آنگاه نیکان آنها را بکشت و اشرار را باقی گذاشت و مال خدا را میان ظالمان و دولتمندان دست به دست گردانید پس دور باد او مانند قوم ثمود و بر امامی نیست، روی به ما آور شاید خدای ما را بر حق جمع کند، و نعمان بن بشیر در قصر امارت است با او در جمعه حاضر
نشویم و در عید بیرون نرویم و اگر به ما خبر رسید که سوی ما روی آوردهای او را بیرون میکنیم که به شام رود - ان شاء الله -».آنگاه این نامه را با عبدالله بن مسمع همدانی و عبدالله بن وال تیمی فرستادند و امر کردند آن دو را به شتاب کردن پس آنها شتابان رفتند تا در مکه بر حسین علیهالسلام وارد شدند، دو روز گذشته از ماه رمضان، و دو روز گذشت و قیس بن مسهر صیداوی و عبدالرحمن بن عبدالله بن شداد ارحبی و عمارة بن عبدالله سلولی را فرستادند و با آنها نزدیک 150 نامه بود از یک تن و دو تن و سه و چهار تن، آنگاه دو روز دیگر هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله را فرستادند و نوشتند:«بسم الله الرحمن الرحیم؛ سوی حسین بن علی از شیعهی او از مؤمنین و مسلمین، اما بعد؛ بیا که مردم چشم به راه تو دارند و رأی آنها در غیر تو نیست بشتاب! بشتاب! بشتاب! و السلام علیک».و شبث بن ربعی و حجار بن ابجر و یزید بن حارث بن رویم شیبانی و عروة بن قیس احمسی و عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمرو تیمی نوشتند: «اما بعد؛ اطراف زمین سبز شده است و میوهها رسیده اگر خواهی نزد ما آی که بر سپاهی وارد میشوی آراسته به فرمان تو والسلام».و رسولان نزد آن حضرت به هم رسیدند پس نامهها را بخواندند و رسولان را از کار مردم بپرسید.سید گوید: در این هنگام حسین علیهالسلام برخاست و دو رکعت نماز بین رکن و مقام بگذاشت و از خدای تعالی خیر خواست، آنگاه مسلم بن عقیل را طلب کرد و او را بر این حال بیاگاهانید و جواب نامههای آنها را بنوشت.شیخ مفید گفته است که: «آن حضرت با هانی بن هانی و سعد بن عبدالله که آخرین فرستادگان بودند این نامه را نوشت و فرستاد:بسم الله الرحمن الرحیم؛ از حسین بن علی علیهالسلام به گروه مسلمین و مؤمنین! اما بعد؛ هانی و سعید نامههای شما را آوردند و آنها آخرین فرستادگان شما بودند و
دانستم همهی آنچه را که بیان کرده بودید و گفتار همهی شما این است که امامی نداریم، سوی ما بیا شاید خدا به سبب تو ما را بر هدایت و حق جمع کند، و من مسلم بن عقیل او برادر و پسر عم من که در خاندان من ثقهی من است، سوی شما فرستادم و او را امر کردم که حال و رأی شما برای من بنویسد، پس اگر برای من نوشت که رأی خردمندان و اهل فضل و رأی و مشورت شما چنان است که فرستادگان شما گفتند و در نامههای شما خواندم، به زودی نزد شما میآییم - ان شاء الله - سوگند به جان خودم که امام نیست مگر آنکه به کتاب خدا حکم کند و عدل و داد بر پای دارد و دین حق را منقاد باشد و خویشتن را حبس بر رضای خدا کند والسلام».و حسین بن علی علیهالسلام مسلم بن عقیل بن ابیطالب - رحمة الله و رضوانه علیه - را بخواند و او را با قیس بن مسهر صیداوی و عمارة بن عبدالله ارحبی روانه کرد و او را بترس از خدای تعالی و پوشیدن کار خود و نرمی و تستر امر فرمود، و اینکه اگر مردم را یک دل و استوار و محکم دید به زودی او را خبر دهد.
چنانکه مسعودی گوید: مسلم بن عقیل در نیمهی رمضان از مکه بیرون شد (ارشاد) پس به مدینه آمد و در مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله نماز بگذاشت و با خانوادهی خود هر که خواست وداع کرد و دو نفر راهنما از قبیلهی قیس اجیر گرفت به هدایت آنها روانه شد و گاهی بیراهه میرفتند، پس راه را گم کردند و سخت تشنه شدند و از رفتن مانده گشتند و آن دو تن دلیل، از تشنگی بمردند و پیش از مردن راهی به مسلم - قدس الله روحه - نشان دادند، پس مسلم بن عقیل از محلی که «مضیق» نام دارد نامهی مصحوب قیس مسهر بفرستاد.اما بعد؛ من از مدینه با دو تن دلیل روانه شدم و آنها راه را گم کردند و سخت تشنه شدیم، پس چیزی نگذشت که آن هر دو بمردند و ما رفتیم تا به آب رسیدیم و جانی بدر بردیم و این آب در جایی است که آن را «مضیق» خوانند در بطن خبت، و من این راه را به فال بد گرفتم اگر رأی تو باشد، مرا معاف داری و دیگری فرستی والسلام».پس حسین بن علی علیهالسلام سوی او نوشت: «اما بعد؛ میترسم از آنکه باعث تو بر نوشتن نامه سوی من و استعفا از جانبی که تو را بدان سوی گسیل داشتم ترس باشد و بس، به همان جانب که تو را فرستادم بشتاب والسلام.»و چون مسلم بن عقیل رحمه الله نامه بخواند گفت: بر خود از چیزی نترسم و روانه
شد تا بر آبی بگذشت از آن قبیلهی طی، و بر آن فرود آمد، آنگاه از آنجا بکوچید. مردی دید بر شکاری تیر میافکند و بدو نگریست، تیر به آهو افکند وقتی که آهو سر بلند کرده بود، و آهو را بینداخت، مسلم گفت: دشمن خود را بکشتیم - ان شاء الله - و باز روانه شد تا به کوفه درآمد. و چنانکه در «مروج الذهب» گفته است پنج روز از شوال گذشته و در خانهی مختار بن ابیعبیده فرود آمد و شیعیان بدو روی آوردند و نزد او میآمدند و هنگامی که جماعت شیعه نزد او فراهم بودند نامهی حضرت حسین علیهالسلام را بر آنها بخواند و آنها بگریستند. عابس بن شبیب شاکری برخاست خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و گفت: اما بعد؛ من از مردم چیزی نگویم که نمی دانم در دل ایشان چیست و تو را به آنها فریب نمیدهم، به خدا قسم تو را خبر میدهم به آنچه خویشتن را بر آن آماده کردهام، به خدا سوگند که وقتی شما را دعوت کردند من اجابت میکنم و با دشمن شما جهاد میکنم و با این شمشیر بر آنها میزنم پیش شما تا خدا را ملاقات کنم و از این کارها نمیخواهم مگر ثواب الهی را.»پس حبیب بن مظاهر فقعسی برخاست و گفت: خدا تو را رحمت کند! آنچه در دل داشتی به گفتاری موجز ادا کردی؛ آنگاه گفت: به آن خدایی که هیچ معبود نیست غیر او، من بر همان عقیده هستم که این مرد بر آن عقیده است، آنگاه سخنی مانند این بگفت.»حجاج بن علی گوید: من با محمد بن بشر گفتم آیا از تو هم سخنی صادر شد؟ گفت: من دوست داشتم که خداوند یاران مرا پیروز گرداند و عزت دهد و دوست نداشتم خودم کشته شوم و خوش نداشتم دروغ بگویم. پس هیجده هزار از اهل کوفه با مسلم بیعت کردند و مسلم نامه سوی حسین علیهالسلام نوشت و او را از بیعت این هیجده هزار تن خبر داد و به آمدن ترغیب کرد 27 روز پیش از کشته شدن مسلم؛ و شیعه نزد مسلم بن عقیل آمد و شد میکردند تا جای او معلوم گشت، و خبر به نعمان بن بشیر رسید که والی کوفه بود از دست معاویه و یزید او را بر آن عمل بداشته بود؛ پس نعمان بالای منبر رفت و خدای سبحانه را سپاس گفت و
ستایش کرد آنگاه گفت: اما بعد؛ ای بندگان خدا! از خدای بترسید و به سوی فتنه و تفرقه شتاب مکنید که در آن مردان هلاک شوند و خونها رخیته شود و مالها به تاراج رود، من با کس که به مبارزه بر نخیزد قتال نمیکنم و کسی که بر سر من نیاید بر سر او نروم، خواب شما را بیدار نمیکنم و شما را به جان یکدیگر نمیاندازم و به تهمت و گمان بد کسی را نمیگیرم، و لکن اگر روی شما باز شود و بیعت خویش را بشکنید و با امام خود مخالفت کنید، قسم به آن خدایی که معبودی نیست غیر او، شما را به این شمشیر خودم البته خواهم زد، مادامی که دستهی او در دست من است، اگر چه در میان شما یاوری نداشته باشم، و امیدوارم آن کسانی که در میان شما حق را میشناسند بیشتر از آنها باشند که از پیروی باطل هلاک شوند».پس عبدالله بن مسلم بن ربیعهی حضرمی، حلیف بنیامیه برخاست و گفت: «این فتنه که تو بینی جز با سختگیری اصلاح نپذیرد، و این روش که تو با دشمنان دارای رأی مستضعفین است، و نعمان با او گفت: اگر از مستضعفین باشم در طاعت خدا دوستتر دارم از آن که غالب و قوی باشم در معصیت خدا، و از منبر فرود آمد».و عبدالله بن مسلم بیرون شد و سوی یزید بن معاویه نوشت:«اما بعد؛ مسلم بن عقیل به کوفه آمده است و شیعه به نام حسین بن علی علیهالسلام با او بیعت کردند، پس اگر در کوفه حاجت داری مردی فرست نیرومند که امر تو را تنفیذ کند و مانند تو عمل کند، که نعمان بشیر مردی سست است یا خویشتن را ضعیف مینماید».و عمارة بن عقبه مانند همین نامه نوشت و عمر بن سعد بن ابیوقاص نیز و چون این نامهها به یزید رسید، سرجون مولای معاویه را بخواند و گفت رأی تو چیست که حسین علیهالسلام مسلم بن عقیل را به کوفه روانه داشته و بیعت میگیرد؟ و شنیدهام که نعمان سست است و عقیدهی زشت دارد. پس به رأی تو، که را عمل کوفه دهم؟ و یزید بن عبید الله زیاد خشمگین بود - سرجون به او گفت: اگر معاویه
زنده شود رأی او را میپذیری؟ گفت: آری، پس سرجون فرمان ولایت عبیدالله را بر کوفه بیرون آورد و گفت: این است رأی معاویه که چون میمرد به نوشتن این نامه بفرمود و هر دو شهر بصره و کوفه را با هم به عبیدالله سپرد. یزید گفت: چنین کنم، فرمان ابنزیاد را سوی او فرست».آنگاه مسلم بن عمرو با هلی پدر قتیبه را بخواند و مصحوب وی نامهای به عبیدالله نوشت:«اما بعد؛ پیروان من از اهل کوفه به من نوشتهاند و خبر داده که فرزند عقیل برای شق عصای مسلمین لشکر فراهم میکند، پس وقتی که نامهی مرا میخوانی روانه شو تا به کوفه روی و ابنعقیل را مانند مهره جستجو کن تا بر او دست یابی و او را بند کنی یا بکشی یا نفی کنی والسلام.»و آن فرمان ولایت بر کوفه را بدو داد؛ پس مسلم روانه شد تا به بصره بر عبیدالله وارد گردید و فرمان و نامه بدو رسانید، پس عبیدالله همان هنگام فرمود آماده شوند و فردا سوی کوفه روانه گردند.مؤلف گوید: در این مقام مناسب است به حال نعمان بن بشیر اشارت کنیم:نعمان بن ضم «نون» ابنبشیر بن سعد بن نصر بن ثعلبه خزرجی انصاری، مادرش عمره بنت رواحه خواهر عبدالله بن رواحهی انصاری است، که در غزوهی موته با جعفر بن ابیطالب علیهالسلام شهید شد و گویند نعمان اول فرزندی است از انصار که پس از قدوم رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه متولد گردید، چنانکه عبدالله زبیر نخستین فرزند از مهاجرین بود، و پدرش بشیر اول کس است از انصار که روز سقیفه برخاست و با ابیکبر بیعت کرد و پس از او دیگران از انصار پی در پی آمدند و بیعت کردند. و بشیر در روز جنگ «عین التمر» با خالد بن ولید کشته شد. و نعمان و کسان او سلفا و خلفا به شعر معروف بودند و عثمانی بود و اهل کوفه را دشمن داشت که هوادار علی علیهالسلام بودند. و با معاویه بود در جنگ صفین و کسی از انصار در این جنگ با معاویه نبود و نزد معاویه گرامی بود و مورد مهر او و همچنین نزد فرزندش یزید بعد از وی و تا خلافت مروان حکم بزیست و ولایت
«حمص» داشت، و چون مردم با مروان بیعت کردند او مردم را به ابنزبیر میخواند و با مروان مخالفت کرد و این پس از کشتن ضحاک بن قیس بود به «مرج راهط» اما اهل «حمص» نعمان را اجابت نکردند، پس بگریخت و آنها دنبال او رفتند و یافتند و کشتندش در سال 65.«اما قول یزید که نعمان سستی و عقیدهی زشت داشت» شاید اشارت به آن است که ابنقتیبه در کتاب امامت و سیاست روایت کرده است که، نعمان بن بشیر گفت: پسر دختر پیغمبر خدا محبوبتر است نزد ما از پسر دختر بحدل (1)و پسر دختر بحدل یزید بن معاویه است که مادرش میسون بنت بحدل کلبیه است». و ابنقتیبه، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبة بن مسلم بن عمرو باهلی است و این مسلم همان است که نام او پیش از این ذکر شد و فرمان یزید را برای ابنزیاد برد.
1) 5. و بحدل: به «حا و دال» مهمله بر وزن جعفر صحیح است نه به جیم نقطه دار.
صوت
سید در «ملهوف» گفته است: «حسین علیهالسلام نامه نوشت به سوی جماعتی از اشراف بصره با یکی از موالی خود سلیمان نام که مکنی ابی زرین بود و در آن نامه ایشان را به یاری و اطاعت خویش خوانده بود. از آنها بودند یزید بن مسعود نهشلی و منذر بن جارود عبدی، پس یزید بن مسعود بنیتمیم و بنیحنظله و بنیسعد را جمع کرد و چون همه گرد آمدند گفت: ای بنیتمیم! مقام و حسب مرا در میان خود چگونه میبینید؟گفتند: «بخ بخ» قسم به خدا تو مهرهی پشت و رأس فخری، در بحبوبهی شرف جای داری و در فضل بر دیگران پیشی گرفتهای.گفت: من شما را در اینجا گرد آوردهام، میخواهم در کاری با شما مشورت کنم و از شما اعانت جویم.گفتند: قسم به خدا نصیحت را دریغ نداریم از تو و آنچه توانیم و دانیم از گفتن مضایفه نکنیم، بگوی تا بشنویم.گفت: معاویه بمرد و از هلاک و فقدان او غمی نیست، چون که باب ستم و گناه بشکست و ستونهای ظل متزلزل گشت و بیعتی نو آورد و به گمان خود عقدی بست استوار، و بعید مینماید آنچه او خواست تحقق پذیرد؟ کوشش کرد، اما قسم به خدا که سستی نمود و مشورت کرد و از اصحاب خود رأی خواست، اما
او را مخذول گذاشتند و رأی صحیح را به او نگفتند، پسرش یزید شارب الخمر و رأس فجور برخاسته و دعوی خلافت بر مسلمین دارد و بیرضایت آنها فرمانروایی میکند، با قصور عقل و کمی دانش، و از حق به قدر جای پای خود را نمیشناسد، پس سوگند میخورم به خدای و سوگند من صحیح و مبرور است که جهاد با یزید در دین افضل از جهاد با مشرکین است و این حسین بن علی علیهالسلام پسر دختر پیغمبر خداست - صلوات الله علیه و سلامه علیهم - صاحب شرف اصیل و رای درست و علمی بیانتها، و او به این امر اولی است برای سابقه و سن و تقدم و خویشی با پیغمبر صلی الله علیه و آله، بر خردان مهربان و برای پیران دلسوز، چه بزرگ راعی است رعیت را و امام است مردم را، که حجت خدای به سبب او بر مردم تمام گردیده است و موعظهی خدا به واسطهی او تبلیغ شده است، پس از نور حق کور نشوید و در گودال باطل فرونیفتید که صخر بن قیس روز جمل شما را بدنام کرد، پس آن را از خود بشویید و به بیرون شدنتان به سوی پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و یاری کردن او به خدا که هیچ کس در یاری او کوتاهی نکند، مگر خداوند فرزندان او را خوار کند و قبیلهی او را اندک گرداند، و اینک من زرهی حرب پوشیدم؛ هر کس کشته نشود میمیرد و هر کس فرار کند از دست طالب بدر نرود، پس پاسخ نیکو دهید خداوند شما را رحمت کند.پس بنوحنظله به سخن آمدند و گفتند: ای اباخالد! ما تیر ترکش توایم و سواران قبیلهی تو، اگر ما را سوی دشمن افکنی به هدف میزنی و اگر با ما به حرب بیرون آیی فاتح می شوی، اگر در آب دریا فروروی ما نیز فرومیرویم و اگر به کار دشواری روبرو شوی ما نیز روبرو شویم، با شمشیر خویش تو را یاری کنیم و با بدن خود نگاهداری، هر وقت خواستی بکن آنچه خواهی.و بنوسعد بن یزید گفتند: ای اباخالد! دشمنترین چیزها نزد ما مخالفت با تو و بیرون شدن از رأی توست، و صخر بن قیس ما را به ترک قتال فرمود، کار ما نیک شد که آن را پسندیدیم و عزت ما در ما بماند، پس مهلت ده ما را تا مشورت کنیم و رای خویش را برای تو بگوییم.
و بنوعامر بن تمیم گفتند: ای اباخالد! ما فرزندان پدر تو و هم سوگند توایم، اگر تو خشم کنی ما خرسندی ننماییم و اگر به راه افتی ما در جای ننشینیم کار به دست توست، ما را بخوان تا اجابت تو کنیم و بفرمای تا اطاعت نماییم، فرمان تو راست هر وقت بخواهی.پس با بنیسعد گفت: و الله اگر آن کار کنید، یعنی ترک قتال با بنیامیه خدای شمشیر را از شما بر ندارد هرگز، و شمشیر شما پیوسته میان شما باشد. پس سوی حسین علیهالسلام نوشت:بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد، نامهی تو به من رسید و دانستم آنچه را که به آن مرا ترغیب فرمودی و دعوت کردی که بهرهی خویش را از طاعت تو فراگیرم و به نصیب خویش از یاری تو فائز گردم، و خداوند هرگز زمین را خالی نگذاشته است از کسی که در آن عمل نیک کند و راهنمایی که راه نجات را به مردم نماید و شما حجت خدایید بر بندگان و امانت او در زمین، شاخی هستید از درخت زیتون احمدی صلی الله علیه و آله رسته، که او ریشه و بیخ آن است و شما شاخ آن، پس نزد ما آی مبارک باد تو را به همایونتر فالی، که گردن بنیتمیم را به فرمان تو در آوردم و در طاعت تو بر یکدیگر پیشی گیرندهترند از شتران تشنه که هنگام سختی عطش برای ورود آب شتاب کنند. و بنیسعد را به طاعت تو آوردم و چرک سینههای آنها را به آب باران شستم، بارانی که از ابرسفید ببارد هنگام برق زدن. و چون حسین علیهالسلام آن نامه را بخواند فرمود: دیگر چه خواهی خداوند تو را در روز خوف ایمن کند و عزت دهد و روز تشنگی بزرگ تو را سیراب گرداند. و چون آماده شد که سوی حسین علیهالسلام روانه شود به او خبر رسید که آن حضرت کشته شده است و به سبب انقطاع از آن حضرت ناشکیبایی و بیتابی میکرد».اما منذر بن جارود نامهی حضرت امام حسین علیهالسلام را با رسول او نزد عبیدالله زیاد - لعنه الله - آورد برای آنکه میترسید این نامه حیلتی باشد از عبیدالله، و بحریه دختر او نیز زوجهی عبیدالله بود، پس عبیدالله رسول را به دار آویخت و بالای منبر بر آمد و خطبه خواند و اهل بصره را از مخالفت یزید و نشر اخبار فتنه
انگیز بترسانید؛ پس آن شب در بصره بماند و چون روز شد برادر خود عثمان بن زیاد را به نیابت خویش آنجا بگذاشت و خود به جانب کوفه شتافت.طبری گوید: هشام گفته است ابومخنف گفت حدیث کرد مرا صعقب بن زهیر از ابیعثمان نهدی که «حسین علیهالسلام نامه نوشت و با مولای خویش که او را سلیمان میگفتند به سران سپاه بصره و اشراف آنجا فرستاد به مالک بن مسمع بکری و احنف بن قیس و منذر بن جارود و مسعود بن عمرو و قیس بن هیثم و عمر بن عبیدالله بن معمر چند نامه همه به یک نسخه به دست همه اشراف رسید، اما بعد: خدای تعالی محمد صلی الله علیه و آله را برگزید بر بندگان خود و به نبوت گرامی داشت و به رسالت اختیار فرمود، آنگاه او را به جوار خویش برد در حالتی که بندگان را نصیحت کرده بود و آنچه را که برای تبلیغ آن فرستاده شده بود تبلیغ فرموده و ماییم خاندا او و ولی و وصی و وارث او و سزاوارترین مردم به مقام او، پس خویشان ما این مقام را به خویشتن اختصاص دادند و از ما سلب کردند، ما نیز رضا دادیم که تفرقه را ناخوش و عاقبت را دوست داشتیم و ما خویشتن را سزاوارتر بدان میدانستیم از کسانی که متولی آن شدند، و من رسول خود را با این نامه سوی شما فرستادم و شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبرش صلی الله علیه و آله میخوانم برای اینکه سنت را کشته و بدعت را زنده کردهاند، و اگر قول مرا بشنوید و فرمان مرا اطاعت کنید شما را به راه رشاد که به مقصد رساند هدایت کنم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته».پس هر کس این نامه را بخواند پنهان داشت مگر منذر بن جارود که به طوری که خود او میگفت ترسید دسیسهای از عبیدالله باشد، پس آن رسول را در شبی که فردای آن عبیدالله روانه میشد نزد او آورد و نامه را بدو داد که بخواند، پس رسول را گردن زد و بر منبر بصره بر آمد و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و گفت:«اما بعد، سوگند به خدا حیوان سرکش با من قرین نشود (یعنی باید همه رام من باشند) و صدای مشک تهی مرا بجست و خیز نیاورد (عرب را عادت بود که
در مشک تهی میدمیدند و ریگ میافکندند و میجنبانیدند تا از بانگ آن شتران به جست و خیز آیند) هر کس با من دشمنی نماید از او انتقام گیرم و هر کس با من بستیزد زهرم برای او «قد انصف القارة من راماها» (1)ای اهل بصره! امیرالمؤمنین مرا والی کوفه گردانیده است و من فردا بدان سوی خواهم رفت و برادرم عثمان را به جای خود گذاشتم، زنهار از مخالفت و فتنه انگیزی! سوگند به خدایی که معبودی غیر او نیست اگر از یکی از شما خلافی شنوم او را بکشم با آن کدخدایی که وی در جملهی او است و بزرگتر قومی که او از آن قوم است، و مواخذه میکنم نزدیک را به سبب مخالفت دور، تا این که با من راست باشید و میان شما مخالفت نباشد، من پسر زیادم، در میان هر کس که بر ریگ قدم نهاده است به او مانندهترم و هیچ شباهت به عم و خال ندارم».آنگاه از بصره بیرون شد و برادرش عثمان بن زیاد را به جای خود گذاشت و خود را به کوفه رفت.و روایت شده است از ازدی، یعنی ابیمخنف که ابوالمخارق راسبی گفت: مردمی از شیعیان بصره در خانه زنی از طایفهی عبدالقیس چند روز گرد آمده بودند و نام آن زن ماریه بنت سعد یا منقذ بود، او زنی شیعه بود و خانهی او محل الفت آنان بود و در آنجا برای یکدیگر حدیث میگفتند. و به پسر زیاد خبر رسید که حسین علیهالسلام به عراق میآید برای عامل خود در بصره نوشت که دیدهبان گذارد و راهها را بگیرد، پس یزید بن نبط آهنگ خروج کرد سوی حسین علیهالسلام و او از عبدالقیس بوده و ده پسر داشت گفت: کدام یک از شما با من بیرون میآیید؟ دو پسر او عبدالله و عبیدالله آماده شدند، پس در خانهی آن زن به یاران خود گفت: که من قصد خروج دارم و رفتنیم، گفتند: ما بر تو میترسیم از اصحاب ابنزیاد؟
1) 6. مثلی است در زبان عرب که مردم عجم به جای آن گویند: «هر کس مرد است این گوی و این میدان» و گویند قاره، قبیلهای بودند تیرانداز و ماهر در تیراندازی و هر کس با آنها دعوی برابری کند باید مسابقه کند در تیراندازی.
گفت: قسم به خدای که اگر پای آن دو در راه گرم شود باکی ندارم از طلب طلب کننده، پس خارج شد و به شتاب میراند تا به حسین علیهالسلام رسید و در «ابطح» داخل اردوی او شد. و خبر به حسین علیهالسلام رسید که او میآید، به طلب او برخاست و آن مرد به اردوی حضرت آمده بود؛ به او گفتند به منزل تو رفته است او نیز برگشت و امام علیهالسلام وقتی او را در منزلش نیافت آنجا به انتظار او بنشست تا بیامد و آن حضرت را در رحل خود نشسته یافت گفت: «بفضل الله و برحمة فبذلک فلیفرحوا» پس بر او سلام کرد و نزد او بنشست و گفت: برای چه کاری آمدهای و آن حضرت او را دعای خیر کرد و این مرد با آن حضرت آمد تا کربلا و مقاتله کرد و با دو پسرش کشته شدند.
(طبری) چون نامه یزید به عبیدالله رسید پانصد نفر از مردم بصره برگزید از جمله عبدالله بن حارث بن نوفل و شریک بن اعور که از شیعیان علی علیهالسلام بود و با مسلم بن عمرو باهلی، و حشم و اهل بیت خود، راه کوفه پیش گرفت (ارشاد) تا به آن شهر در آمد، عمامهی سیاه بر سر داشت و لثام بسته بود و روی پوشیده و مردم را خبر رسیده بود که حسین علیهالسلام به کوفه میآید چشم به راه او داشتند، چون عبیدالله را دیدند گمان بردند آن حضرت است، پس بر هیچ گروهی نمیگذشت مگر اینکه بر وی سلام میکردند و میگفتند: «مرحبا بک یابن رسول الله» خوش آمدی! ابنزیاد از خرسندی آنها به آمدن امام علیهالسلام بر میآشفت و چون بسیار شدند مسلم بن عمرو گفت دور شوید که این امیر عبیدالله بن زیاد است. و همان شب رفت تا به قصر رسید و گروهی گرد او را گرفته بودند به گمان آنکه حسین علیهالسلام است. نعمان بن بشیر در را به روی او و اطرافیان او بست، یک تن از همراهان بانگ زد تا در بگشایند. نعمان از بالا مشرف بر آنها گشت او هم گمان میکرد حسین علیهالسلام است. گفت تو را به خدا قسم میدهم که دور شوی که من امانت خود را به تو تسلیم نمیکنم و حاجت به جنگ با تو ندارم، عبیدالله هیچ نمیگفت تا نزدیک آمد و نعمان از بالای قصر با او سخن میگفت، عبیدالله گفت: «افتح لا فتحت» در را بگشای که هرگز نباشی که در بگشایی! شب دراز شد مردی
از پشت شنید و به آن کسان از اهل کوفه که در پی او افتاده بودند گفت: سوگند به آن خدایی که غیر او معبودی نیست این ابنمرجانه است. مسعودی گفت بر او ریگ زدن گرفتند اما از چنگ آنها بدر رفت.(ارشاد) پس نعمان در را برای او بگشود و او داخل شد و در را به روی مردم دیگر زدند و آنها پراکنده شدند و چون بامداد شد منادی کرد نماز به جماعت، پس مردم گرد آمدند و ابنزیاد بیرون آمد و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد، آنگاه گفت:«اما بعد؛ امیرالمؤمنین هشر و ثغر وفیء شما را به من واگذاشته است و مرا فرموده که ستم رسیده شما را داد دهم و محرومان را عطا کنم و بر شنوندهی فرمانبردار احسان کنم و بر نافرمان سخت گیرم و من فرمان او را دربارهی شما انجام دهم و پیمان او را انفاذ کنم و من نیکوکار و فرمانبردار شما را چون پدری مهربانم، و تازیانه و شمشیرم بر سر کسی است که فرمان مرا ترک کند و از پیمان من درگذرد، پس باید هر کس بر خود بترسد «الصدق ینبیء عنک لا الوعید» (1).و در روایت دیگری است که گفت: با این مرد هاشمی بگویید سخن مرا، تا از غضب من بپرهیزد و مقصود وی از هاشمی مسلم بن عقیل بود - رضی الله عنه -.(ارشاد) پس از منبر فرود آمد و بر «عرفا» یعنی کدخدایان محلات سخت گرفت و گفت نام کدخدایان را برای من بنویسید و هر کس را که از تابعان امیرالمؤمنین (یعنی یزید) است و هم کسانی را که در شما از حروریهاند (خوارج) و اهل ریب، که عقیدهی آنها مخالفت است و همه را بیاورید که رای خویش را دربارهی آنها ببینم، و هر که خدا که نام آنها را برای ما ننویسد باید ضامن شود که در حوزهی کدخدایی او هیچ کس مخالفت ما نکند و به فتنهجویی برنخیزد، پس هر کس چنین کند ذمت ما از وی بیزار است و خون و مال او ما را حلال و هر
1) 7. این عبارت جاری مجرای مثل است و در فارسی به جای آن گویند: «اگر زنده ماندیم به هم میرسیم» یعنی هر چه بگویم فایده ندارد تا وقتی که آنچه وعده دادم عمل کنم.
کدخدایی که در حوزهی او از یاغیان بر یزید یافت شود و خبر او را به ما نرساند بر در خانهاش آویخته شود و عطاء او ملغی گردد. (کامل) و به جایی در عمان و «الزاره» (1)روانه گردد. و در «فصول المهمه» است که جماعتی از اهل کوفه را بگرفت و در همان ساعت بکشت. (کامل، طبری. مقاتل الطالبین).چون مسلم آمدن عبیدالله و سخن او بشنید از خانهی مختار بیرون شد و به سرای هانی بن عروهی مرادی درآمد و هانی را بخواست، هانی بیرون آمد و او را بدید و سخت ناخوش آمدش، مسلم به او گفت: آمدم تا مرا پناه دهی و مهمان کنی. هانی گفت: چیزی فوق طاقت من تکلیف کردی و اگر در سرای من داخل نشده بودی و به من ثقه نداشتی دوست نداشتم بازگردی الا اینکه برای دخول تو تکلیف بر عهدهی من آمد داخل شو، پس او را منزل داد. و شیعه نزد او رفت و آمد داشتند پنهان و پوشیده از عبیدالله زیاد و یکدیگر را به کتمان توصیه میکردند. (مناقب) و مردم با او بیعت میکردند تا 25000 مرد بیعت کردند و خواست خروج کند، هانی با او گفت: شتاب مکن.آنگاه ابنزیاد مولای خویش را که «معقل» نام داشت بخواند و گفت: این مال را بستان و سه هزار درهم بدو داد و گفت: در طلب مسلم بن عقیل و یاران او شو و با آنان الفت بگیر و این مال را به آنان ده و بگوی که تو از آنانی و از اخبار آنها با خبر شو. معقل چنان کرد و در مسجد نزد مسلم بن عوسجهی اسدی آمد و شنیده بود که مردم میگویند او به نام حسین علیهالسلام بیعت میستاند. و مسلم نماز میگزارد و چون از نماز فارغ شد، گفت: ای بندهی خدا من مردی از اهل شامم. خداوند به دوستی اهل بیت بر من منت نهاده است و این سه هزار درهم است و خواهم آن را به حضور آن کس برم که شنیدهام به کوفه آمده است و برای پسر
1) 8. مانند مثل است، چنانچه عوام گویند او را به جایی میاندازیم که عرب نی انداخت. عمان به ضم «عین» در بدی هوا و گرمی مثل است و زاره هم نزدیک آنجا ناحیتی است شیرناک و مرزبان الزاره لقب شیر است.
دختر پیغمبر بیعت میستاند و از چند کس شنیدم که تو از امر این خانواده آگاهی و نزد تو آمدم تا این مال را بستانی و مرا نزد صاحب خود بری تا با او بیعت کنم و اگر خواهی پیش از رفتن به حضور او بیعت از من بستانی. مسلم گفت از لقای تو خرسندم که میخواهی به مطلوب خود برسی و خداوند به سبب تو اهل بیت پیغمبر را یاری کند و لیکن ناخوش دارم که مردم از این کار پیش از تمام شدن آن آگاه شوند از ترس این مرد ستمگر وسطوت او، پس بیعت از او بگرفت با پیمانهای سخت و مغظ در مناصحت و کتمان و چند روز نزد او آمد و رفت تا او را نزد مسلم بن عقیل - رضی الله عنه - برد.
صوت
پیش از این دانستی که چون عبیدالله زیاد از بصره آهنگ کوفه کرد، شریک ابن اعور با او بود اکنون بدان که این شریک شیعی بود سخت پای بسته به تشیع (طبری، کامل) و در جنگ صفین با امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و کلمات او با معاویه مشهور است. و چون شریک از بصره بیرون آمد از مرکوب بیفتاد و گروهی گویند عمدا خود را بینداخت و جماعتی هم با او بودند به امید آنکه عبیدالله منتظر بهبودی آنها شود و حسین علیهالسلام زودتر از عبیدالله به کوفه برسد، اما عبیدالله التفاتی به آنها نمیکرد و میراند بشتاب و چون شریک به کوفه آمد برهانی فرود آمد وی وی را بر تقویت مسلم تحریص میکرد. و شریک رنجور شد و ابنزیاد وی را گرامی میداشت و هم امرای دیگر، پس عبیدالله به سوی او فرستاد که امشب نزد تو آیم، شریک به مسلم گفت: این مرد فاجر امشب به عیادت من آید، چون بنشست بیرون آی و او را بکش! آنگاه در قصر امارت بنشین که کسی تو را مانع از آن نشود و اگر من از این بیماری رهایی یافتم به بصره روم تا کار آنجا را برای تو یکسره کنم. (ابوالفرج) و چون شام شد ابنزیاد برای عیادت شریک بیامد و شریک با مسلم گفت: مبادا این مرد از چنگ تو بدر رود، و هانی برخاست و گفت: من دوست ندارم عبیدالله در خانهی من کشته شود و این کار را زشت شمرد. پس عبیدالله بیامد و بنشست و از شریک حال بپرسید و گفت: بیماری تو چیست و از
کی بیمار شدی؟ چون سؤال به طول انجامید و شریک دید کسی بیرون نیامد و ترسید مقصود از دست برود این اشعار را خواندن گرفت.ما الانتظار بسلمی ان تحیوها حیوا سلیمی و حیوا من یحییهاکأس المنیة بالتعجیل اسقوهادو بار یا سه بار این اشعار بخواند و عبیدالله نمیدانست قضیه چیست، و گفت هذیان میگوید؟ هانی گفت: آری، «اصلحک الله» از پیش از غروب آفتاب چنین است تا کنون و عبیدالله برخاست و برفت. (طبری) و گویند عبیدالله با مولای خود مهران بیامد و شریک با مسلم گفته بود که چون من گفتم مرا آب دهید بیرون آی و گردن او را بزن پس عبیدالله بر فراش شریک بنشست و مهران بر سر او بایستاد کنیزکی قدح آب بیرون آورد، چشمش به مسلم افتاد از جای بشد، شریک گفت: مرا آب دهید! و بار سوم گفت وای بر شما! مرا از آب هم پرهیز میدهید؟ به من آب بدهید، اگر چه جان من در سر آن برود. مهران متفطن شد و عبیدالله را بفشرد، عبیدالله از جای برجست، شریک گفت: ای امیر! میخواهم تو را وصی خویش کنم، ابنزیاد گفت من نزد تو بازگردم، پس مهران او را بشتاب میبرد و گفت: قسم به خدا میخواستند تو را بکشند. عبیدالله گفت چگونه؟ با اینکه شریک را اکرام میکنم آن هم در خانهی هانی که پدرم انعامها بر او کرده بود؟! (کامل) مهران گفت: همین است که با تو گفتم. (ابوالفرج) پس عبیدالله برخاست و رفت و مسلم بیرون آمد، شریک با او گفت: تو را چه مانع شد از کشتن وی؟ گفت: دو چیز؛ یکی آنکه هانی کراهت داشت عبیدالله در خانهی او کشته شود و دیگر حدیثی که مردم از پیغمبر صلی الله علیه و آله روایت کردهاند: «ألاسلام قید الفتک فلا یفتک مؤمن» یعنی اسلام از کشتن ناگهانی منع کرده است و مسلمان چنین کشته نشود شریک با او گفت: اگر وی را کشته بودی فاسق فاجر کافر مکارم را کشته بودی.گویند مهران مولای زیاد عبیدالله را بسیار دوست داشت، چنانکه وقتی عبیدالله را کشتند جثه سمین داشت، به پیه تن او یک شب تمام چراغ روشن
کردند، مهران آن بدید قسم خورد هرگز پیه نخورد.و ابننما گفت: چون ابنزیاد بیرون رفت، مسلمین نزد شریک آمد شمشیر به دست، شریک گفت: تو را چه مانع آمد از آن کار؟ گفت: خواستم بیرون آیم زنی به من درآویخت و گفت: تو را به خدا قسم که ابنزیاد را در خانهی ما مکش و بگریست پس شمشیر را بینداختم و بنشستم هانی گفت: وای بر آن زن! که هم خود را کشت و هم مرا و آنچه میترسید در آن واقع شد انتهی. (کامل).و سه روز دیگر شریک بزیست و درگذشت عبیدالله بر وی نماز گزارد و بعد از اینکه دانست شریک مسلم را به قتل وی ترغیب کرده بود گفت: دیگر بر جنازهی عراقی نماز نگذارم، اگر قبر زیاد در عراق نبود قبر شریک را نبش میکردم.و بعد از آن مولای ابنزیاد که با آن مال آمده بود پس از مرگ شریک با مسلم بن عوسجه رفت و آمد میکرد تا او را نزد مسلم بن عقیل برد و مسلم از او بیعت بستاند. و (ارشاد) ابوثمامهی (1)صائدی را بفرمود تا مال از او بگرفت و او مالها را میگرفت و هر چه یکدیگر را اعانت میردند به دست او بود و سلاح میخرید و مردی بصیر و از فارسان عرب و روشناسان شیعه بود. (کامل) و آن مرد مولای ابنزیاد نزد آنها میآمد از رازهای آنها آگاه میشد و برای ابنزیاد خبر میبرد و هانی از ابنزیاد بریده بود و به بهانهی مرض در خانه نشسته، پس عبیدالله، محمد اشعث و اسماء خارجه را بخواند. - و گویند عمرو بن حجاج زبیدی را هم، و رویحه دختر این عمرو زن هانی و مادر یحیی بن هانی بود. و از حال هانی بپرسید، عمرو گفت بیمار است. عبیدالله گفت شنیدهام بهتر شده است و بر در خانهاش مینشیند پس او را ملاقات کنید و بگویید آنچه بر وی لازم است ترک نکند. پس نزد او آمدند و گفتند امیر از تو میپرسید و میگفت: اگر دانستمی که او بیمار است عیادتش میکردم و چنان به وی خبر دادهاند که بر در خانه مینشینی و میگفت دیر شد که نزد ما نیامد و دوری و جفاء را سلطان تحمل
1) 9. بثاء سه نقطه و با دو نقطه غلط است. [
نکند، تو را سوگند میدهیم که با ما بیایی. پس هانی جامهی خود را بخواست و بپوشید و استر خویش را سوار شد، چون نزدیک قصر رسید در دلش افتاد که شری در پیش است، به حسان بن اسماء خارجه گفت: برادرزاده! من از این مرد ترسانم تو چه بینی؟گفت: من بر تو هیچ ترس ندارم اینگونه اندیشهها به خود راه مده. و اسماء هیچ از ماجرا آگاه نبود، اما محمد اشعث میدانست، پس این جماعت بر ابنزیاد داخل شدند و هانی با ایشان، چون ابنزیاد وی را بدید گفت: (ارشاد) «اتتک بخائن رجلاه» یعنی خیانتکار به پای خود آمد، چون نزدیک ابنزیاد شد شریح نزد او نشسته بود روی به جانب او کرد و گفت:أرید حیاته و یرید قتلی غذیرک من خلیلک من مراداین شعر از عمرو بن معدیکرب؛ است یعنی میخواهم او را عطایی بخشم و او میخواهد مرا بکشد، بگو بهانهی تو چیست نزد دوست مرادی تو؟ (کامل) ابنزیاد وی را گرامی میداشت، هانی گفت: مگر چه شده است؟ ابنزیاد گفت: این چه شوری است که در خانه بر پا کردهای برای امیرالمؤمنین، یعنی یزید و مسلمین؟ مسلم را آوردهای و در خانهی خود جای دادهای برای او مرد و سلاح جمع میکنی و گمان کردی که اینها بر من پوشیده است؟ هانی گفت: چنین کاری نکردم، ابنزیاد گفت: چرا، و نزاع میان آنها بر من پوشیده است؟ هانی گفت: چنین کاری نکردم، ابنزیاد گفت: چرا، و نزاع میان آنها طول کشید، پس ابنزیاد آن مولای خود را که جاسوس بود بخواند و او بیامد و پیش روی هانی بایستاد، ابنزیاد پرسید این را میشناسی؟ گفت بلی، و دانست که وی جاسوس بود بر ایشان، پس ساعتی متحیر بماند، آنگاه به خود آمد و گفت: از من بشنو و باور دار، به خدا سوگند که با تو دروغ نمیگویم او را من دعوت نکردم و از کار او هیچ آگاه نبودم تا دیدم در سرای من آمده است و میخواهد فرود آورمش و من از بازگردانیدن او شرم داشتم و تکلیف بر عهدهی من آمد او را به سرای خود درآوردم و مهمان کردم و کار او چنان شد که خبر آن به تو رسید، پس اگر خواهی اکنون با تو پیمانی استوار بندم و به تو گروگانی دهم که در دست تو باشد و تعهد کنم که بروم و او را از
خانهی خویش بیرون کنم و سوی تو باز آیم؟ گفت: نه سوگند به خدای که از من جدا نشوی تا او را نزد من آوری. گفت: هرگز مهمان خود را نمیآورم که تو او را بکشی! (ارشاد) عبیدالله گفت: به خدا سوگند بیاور! گفت به خدا سوگند، که نمیآورم (ابننما) هانی گفت: و الله اگر زیر پاهای من باشد پای برندارم و او را به تو تسلیم نکنم. (کامل) چون سخن میان آنها دراز شد، مسلم بن عمرو باهلی برخاست، و در کوفه نه شامی بود نه بصری غیر او، چون سماجت هانی بدید، گفت: بگذار من با او سخن گویم و هانی را به جانبی کشید و با او خالی کرد و گفت: ای هانی! تو را به خدا که خویش را به کشتن مده و خود را در بلا میفکن. این مرد؛ یعنی مسلم بن عقیل پسر عم اینها است او را نمیکشند و آسیبی بدو نمیرسانند، وی را به آنها سپار که بر تو ننگی نیست اگر مهمان را به سلطان تسلیم کنی. هانی گفت: چرا و الله! برای من ننگ و عار است، میهمان خود را نمیدهم در حالتی که خود تندرستم و بازوی قوی و یاوران بسیار دارم، و الله اگر یک تن بودم و یاوری نداشتم باز او را تسلیم نمیکردم مگر اینکه در پیش او جان بدهم. ابنزیاد این بشنید گفت: او را نزدیک آورید، نزدیک آوردند. گفت: قسم به خدا یا باید او را بیاوری یا گردنت را میزنم! گفت: اگر چنین کنی در گردسرای تو شمشیرهای فراوان کشیده میشود- پنداشته بود که عشیرت وی به حمایت برمیخیزند - ابنزیاد گفت: آیا مرا به شمشیر عشیرت خود میترسانی؟ (ارشاد) او را نزدیک آورید! نزدیک آوردند با چوب بر بینی و جبین و گونههای او بکوفت تا بینی او بشکست و خون بر جامههای او روان گشت و گوشت جبین و گونههای او بر ریشش بپراکند و عصا بشکست.و طبری گفت: چون ابنزیاد اسماء خارجه و محمد اشعث را به طلب هانی بفرستاد آنها گفتند: تا امان ندهی او نیاید، گفت: او را با امان چکار؟ کار زشتی نکرده است بروید و اگر بیامان نیامد او را امان دهید آنها آمدند و او را بخواندند. هانی گفت: اگر مرا بگیرد، بکشد و آنها اصرار کردند تا بیاوردندش. روز جمعه بود و عبیدالله در جامع خطبه میخواند پس در مسجد بنشست و گیسوان از دو سوی
تافته و آویخته داشت. چون عبیدالله نماز بگذاشت، هانی را بخواند و هانی در پی او برفت تا به دارالاماره در آمد و سلام کرد، عبیدالله گفت: ای هانی به یاد نداری که پدرم به این شهر آمد و یک تن از شیعه را رها نکرد مگر همه را بکشت جز پدر تو و حجر، و از حجر آن صادر شد که میدانی، آنگاه پیوسته رفتارش با تو نیکو بود و به امیر کوفه نوشت حاجت من از تو آن است که هانی را نیکو بداری؟ هانی گفت: آری، عبیدالله گفت: پاداش من این است که در خانهی خود مردی را پنهان کنی تا مرا بکشد؟ هانی گفت: چنین نکردم. عبیدالله آن تمیمی را که بر ایشان جاسوس بود گفت بیرون آوردند؛ چون هانی او را بدید دانست او این خبر برده است، گفت: ای امیر اینکه شنیدهای واقع شد و من حق نعمت تو را ضایع نمیکنم تو و خانوادهات ایمن هستید هر جا که خواهید بروید.و مسعودی گوید: هانی با عبیدالله گفت: پدر تو زیاد را بر من نعمت و حقوقی است و من دوست دارم او را مکافات دهم آیا میخواهی تو را به خیری دلالت کنم؟ ابنزیاد گفت: آن چیست؟ گفت: تو و خانوادهات اموال خود را برداشته به سلامت جانب شام روید، چون کسی که از تو و از صاحب تو به این امر سزاوارتر است. آمد عبیدالله سر بزیر انداخت و مهران بر سر او ایستاد در دستش عصائی پیکاندار بود؛ گفت: این چه خواری است که این بنده جولا تو را در قلمرو حکومت تو امان میدهد؟ عبیدالله گفت: او را بگیر مهران عصا از دست بینداخت و دو گیسوی هانی بگرفت و روی او را بلند نگاهداشت و عبیدالله آن عصا را برگرفت و بر روی هانی زد و پیکان او از شدت ضربت بیرون آمد به دیوار جست و فرورفت و آن قدر بر روی هانی زد که بینی و پیشانی او بشکست.جزری گوید: هانی دست به دست شمشیر شرطیای برد و آن را بکشید، شرطی مانع شد، عبیدالله گفت: آیا تو«حروریای»؟ یعنی از خوارجی؟ خون خود را برای ما حلال کردی و کشتن تو برای ما جایز شد.(ارشاد).عبیدالله گفت: او را بکشید، کشیدند و در خانهای از خانههای قصر برده در به روی او بستند و گفت پاسبان بر وی گمارید، پاسبان گماشتند.
(کامل) پس اسماء خارجه در روی عبیدالله بایستاد و گفت: ای بیوفای پیمان شکن او را رها کن! ما را امر کردی این مرد را بیاوریم، چون آوردیم روی او را بشکستی و خون روان ساختی و میگویی تو را میکشم، عبیدالله بفرمود: «لهز و تعتع» تا مشت بر سینهی او کوفتند و با لگد و طپانچه آرام از و ببریدند آنگاه رها کردند تا بنشست.اما محمد اشعث گفت: رای امیر را بپسندیدم چه به سود ما باشد و چه به زیان ما. و عمرو بن حجاج را خبر رسید که هانی را کشتند، پس با مذحج بیامد و گرداگرد قصر را بگرفتند و بانگ زد من عمرو بن حجاجم و اینها سواران مذحج و بزرگان آنها، از طاعت بیرون نرفته و از جماعت جدا نشدهایم. شریح قاضی آنجا بود، عبیدالله گفت: برو و صاحب اینها را، یعنی هانی را ببین و نزد آنها رو و بگوی زنده است. شریح نزد هانی با او گفت: ای مسلمانان! مگر عشیرهی من هلاک شدند؟ دینداران کجایند؟ یاری کنندگان چه شدند؟ آیا دشمن و دشمن زادهی ایشان مرا این طور تخویف کند؟ آنگاه ضجهای بشنید و گفت: ای شریح! گمان دارم اینها آواز مذحج است و مسلمانان و پیروان منند، اگر ده تن از ایشان اینجا آیند مرا برهانند. پس شریح بیرون آمد و با وی جاسوسی بود که ابنزیاد فرستاده بود، شریح گوید: اگر این جاسوس نبود سخن هانی را به آنها تبلیغ میکردم و چون شریح بیرون آمد، گفت: صاحب شما را دیدم زنده بود و کشته نشده است عمرو به یاران گفت: اکنون که کشته نشده است - الحمدلله -.و در روایت طبری است که چون شریح برهانی در آمد گفت: ای شریح! میبینی با من چه میکنند؟ شریح گفت: تو را زنده میبینم، هانی گفت: آیا با این حالت که میبینی من زندهام؟! قوم مرا آگاه کن که اگر بازگردند مرا خواهد کشت.پس شریح نزد عبیدالله آمد و گفت: او را زنده دیدم اما بر او نشان ستم و شکنجهی تو پدیدار بود، عبیدالله گفت: آیا چیز زشت و منکری است که والی رعیت خود را عقوبت کند، بیرون رو نزد این قوم و آنها را آگاه کن، پس بیرون آمد و عبیدالله آن مرد، یعنی مهران را فرمود تا همراه شریح بیرون رفت، شریح گفت:
این بانگ و فریاد چیست؟ آن مرد زنده است و امیر وی را عتابی کرده و آزرده است، چنانکه جان او در خطر نیفتاده، بازگردید و جان خویش و جان صاحب خود را در معرض هلاک نیاورید؛ آنها بازگشتند.شیخ مفید و غیر او گفتهاند: عبدالله بن حازم گفت: من رسول ابنعقیل - رضی الله عنه - بودم در قصر، تا بنگرم بر هانی چه میگذرد، چون او را زدند و حبس کردند، بر اسب خویش نشستم و زودتر از همهی اهل خانه خبر به مسلم بن عقیل دادم و زنانی دیدم از قبیلهی مراد گرد هم فریاد میزدند یا «عبرتاه یا ثکلاه» پس بر مسلم در آمدم و خبر بگفتم؛ مرا فرمود تا بروم و در میان یاران او بانگ برآورم و آنها خانهها را در گرداگرد او پر کرده بودند، من فریاد زدم: «یا منصور امت» و این شعار ایشان بود (1).پس اهل کوفه یکدیگر را خبر کردند و نزد مسلم فراهم شدند (کامل).پس مسلم برای عبدالله بن عزیز کندی (2)رایت بست و او را بر جماعت کنده امیر ساخت و گفت: پیش روی من وی. و برای مسلم بن عوسجهی اسدی بر جماعت بنیاسد و مذجح، و برای عباس بن جعده جدلی بر ربع مدینه، و به جانب قصر روی آورد، چون ابنزیاد را این خبر برسید در قصر تحصن جست و
1) 10. شعار کلمهای است که افراد لشکر میان خود قرار دهند که بگویند و شناخته شوند، که گوینده از سپاه ایشان است یا سپاه دشمن.
2) 11. در تاریخ طبری است که هرون بن مسلم از علی بن صالح از عیسی بن یزید روایت کرد که: مختار بن ابیعبیده و عبدالله بن حارث بن نوفل با مسلم خروج کرده بودند، مختار با رایتی سبز و عبدالله با علم سرخ و مختار بیامد و علم خود را بر در سرای عمرو بن حریث فروکوفت و گفت: من بیرون آمدم تا عمرو بن حریث را سنگری باشم و ابناشعث و قعقاع بن شور و شبث بن ربعی با مسلم کارزار کردند کارزاری سخت و شبث میگفت تا شب منتظر باشید خودشان پراکنده میشوند. قعقاع با او گفت: راه گریز را بر مردم بستهای پس کناره کن تا مردم فرار کنند. و عبیدالله به طلب مختار و عبدالله فرستاد و برای دستگیری آنها دستمزدی معین کرد پس آنان را آوردند او به حبس آنها فرمود: و هم طبری گوید: مسلم را جراحتی سنگین رسید و چند تن از یاران او کشته شدند و فرار کردند پس مسلم بیرون آمد و داخل یکی از خانههای کنده شد.
در ببست، مسلم گرد قصر بگرفتو مسجد و بازار از مردم پر شد و پیوسته تا شب جمع گردیدند و کار بر عبیدالله تنگ شد، که با او پیش از سی تن شرطی و بیست تن از اشراف و خانواده و موالی او کس نبود، و اشراف مرد از آن در قصر که به طرف دارالرومیین بود نزد ابنزیاد میآمدند و به او میپیوستند و مردم ابنزیاد و پدرش را دشنام میدادند، پس ابنزیاد کثیر بن حارثی را بخواند و امر کرد با هر کس فرمانبردار اوست از قبیلهی مذحج بروند و مردم را از یاری مسلم بن عقیل بازدارند و آنان را تخویف کنند، و هم محمد اشعث را گفت با هر کس از کنده و حضرموت که مطیع اوست رایتی نصب کند که هر کس زیر آن رایت آمد در امان باشد. و همچنین قعقاع بن شور ذهلی و شبث بن ربعی تمیمی و حجار بن ابجر عجلی و شمر بن ذی الجوشن ضبابی را با رایتی بفرستاد و اعیان را نزد خود نگاهداشت تا بدانها استیناس جودی، که با او اندک کس مانده بود. و آن گروه رفتند و مردم را از یاری مسلم - رضی الله عنه - بازمیداشتند و عبیدالله اشرافی را که با او بودند امر کرد تا از بالای قصر بر مردم مشرف شوند و اهل طاعت را به آرزوها فریب دهند و اهل معصیت را تخویف کنند و آنها چنین کردند و مردم چون گفتار رؤسا را شنیدند بپراکندند، چنان که زن نزدیک پسر و برادر خود میآمد و میگفت: بازگرد مردم دیگر که هستند کفایت میکنند، و مرد میآمد و همچنین میکرد. و مردم پراکنده شدند تا مسلم - رضی الله عنه - در مسجد با سی نفر بماند چون چنین دید بیرون آمد و روی به ابواب کنده آورد، (ارشاد) پس به ابواب کنده رسید و با او ده تن بود و از آن باب بیرون آمد کس نماند و به این سوی و آن سوی نظر انداخت کسی ندید که وی را راهنمایی کند و خانهاش را نشان دهد و اگر به دشمنی دچار گردد وی را در دفع او اعانت نماید، پس سرگردان در کوچههای کوفه میرفت، (ارشاد) نمیدانست کجا میرود تا از خانههای بنیجبله از کنده بیرون شد و بازرفت تا به در سرای زنی که او که را طوعه میگفتند رسید. و این زن امولدی بود، اشعث بن قیس را و او را آزاد کرده بود و اسید حضرمی به نکاح خود در آورده و پسری زاده بود نامش بلال، و این
پسر از خانه بیرون رفته بود با مردم و زن ایستاده چشم به راه او داشت. مسلم بر زن سلام کرد او جواب سلام داد و گفت: «یا امة الله» مرا آب ده! زن او را آب داد، مسلم آب نوشید و بنشست زن به درون رفت و ظرف آب ببرد باز بیرون آمد و گفت: ای بندهی خدا آب ننوشیدی؟ گفت: چرا، گفت: پس نزد اهل خود رو، مسلم خاموش بماند، زن سخن اعاده کرد باز مسلم خاموش بود، زن بار سیم گفت: «سبحان الله!» ای بندهی خدا برخیز! خدا تو را عافیت دهد و نزد اهل خود رو که شایسته نیست تو را بر در سرای من نشینی و این کار را بر تو حلال نمیکنم، مسلم برخاست و گفت: «یا امة الله» مرا در این شهر خانه و عشیرتی نیست آیا میتوانی کار نیکی کنی و اجری ببری، شاید من تو را بعد از این پاداشی دهم؟ گفت: ای بندهی خدا چکنم؟ گفت: من مسلم بن عقیلم، این قوم به من دروغ گفتند و مرا فریب دادند و از مأمن خود بیرون آوردند. زن گفت تو مسلم بن عقیلی؟ گفت: آری. گفت: در آی! پس مسلم به سرای درآمد در خانه؛ یعنی اطاقی غیر اطاق آن زن، و زن فرشی برای او گسترد و خوراک شام بر او عرضه کرد، مسلم طعام نخواست.اما پسر زن زود بیامد مادر را درد بسیار در آن خانه رفت و آمد میکند او را گفت: در این اطاق چه کار داری و هر چه پرسید زن او را خبر نداد، پسر الحاح رد، زن خبر بگفت و گفت این راز پوشیده دار و او را سوگندها داد، پسر خاموش شد.اما ابنزیاد چون بانگ و فریاد نشنید یاران خود را گفت بنگرید تا کسی مانده است؟ نگریستند کسی را ندیدند. ابنزیاد به مسجد آمد پیش از نماز عشاء، و یاران خویش را بر گرد منبر بنشانید و فرمود تا ندا در دادند: بیزارم از آن عسس و کدخدا و رئیس و لشکری که نماز عشا در بیرون مسجد بگزارد، پس مسجد پر شد و ابنزیاد با آنها نماز عشا بگزارد. آنگاه برخاست و سپاس خدای کرد و گفت: اما بعد، مسلم بن عقیل (ابنزیاد بیخرد و نادان کلامی در وصف مسلم گفت که در خور او بود و در ترجمه ذکر آن نکردیم، رعایت ادب را) مخالفت کرد و
جدایی افکند، از پناه ما بیرون رفته است و بیزاریم از کسی که مسلم را در خانهی او بیابیم و هر کس او را برای ما بیاورد به مقدار دیهی مسلم (یعنی هزار دینار) به او جایزه دهیم. باز مردم را امر کرد به فرمانبرداری و حصین بن نمیر را گفت سر کوچهها را بگیرد و خانهها را جستجو کند و این حصین رئیس عسس، یعنی پلیس بود و از طایفه بنیتمیم. ابوالفرج گوید: بلال فرزند آن پیر زال که مسلم را منزل داده بود بامداد برخاست و نزد عبدالرحمن بن محمد اشعث رفت و خبر مسلم با او بگفت که نزد مادرش پنهان شده است، و عبدالرحمن نزد پدر رفت و او با عبیدالله نشسته بود، پس آهسته با پدر سخنی گفت، ابنزیاد پرسید چه میگوید؟ محمد گفت: مرا آگاه کرد که مسلم بن عقیل در یکی از خانههای ماست، ابنزیاد عصا بر پهلوی او بزد و گفت: هم اکنون برخیز و او را بیاور! ابومخنف گفت: قدامة بن سعد بن زائده ثقفی برای من حکایت کرد که ابنزیاد شصت یا هفتاد مرد با پسر اشعث بفرستاد همه از قبیلهی قیس و رئیس آنان عبیدالله بن عباس سلمی.و در «حبیب السیر» گوید: با ابناشعث سیصد مرد فرستاد و سوی آن خانه آمدند که مسلم بن عقیل بدانجا بود. و در «کامل» بهائی است که
صوت
چون مسلم شیههی اسبان بشنید آن دعا که میخواند بشتاب تمام کرد آنگاه زره پوشید و طوعه را گفت: نیکی و احسان خود را به جای آوردی و بهرهی خویش از شفاعت رسول خدا سید انس و جان صلی الله علیه و آله دریافتی. آنگاه گفت: دوش، عم خود امیرالمؤمنین را در خواب دیدم گفت: تو فردا با مایی.و در بعضی کتب مقاتل است که چون فجر طالع شد طوعه برای مسلم آب آورد تا وضو سازد و گفت: ای مولای من! دیشب نخفتی! گفت بدان که اندکی خفتم در خواب عم خود امیرالمؤمنین را دیدم میگفت: «الوحا الوحا! العجل العجل» زود! زود! بشتاب! بشتاب! و گمان دارم امروز روز آخر من باشد. و در «کامل» بهائی است که در این وقت لشکر دشمن به در سرای طوعه رسیدند و مسلم ترسید خانه را بسوزانند، بیرون آمد و 42 تن از آنها را بکشت.
سید و شیخ ابننما گفتهاند که: مسلم زره بپوشید و بر اسب سوار شد و به شمشیر زد ایشان را تا از خانه بیرون کرد.مؤلف گوید: ظاهرا سوار شدن بر اسب را تنها سید و ابننما ذکر کردهاند و سیمی برای آنان نیافتم. و مسعودی در «مروج الذهب» صریحا گفته است که: مسلم پیش از ورود به خانه طوعه سوار بود و اسب با او بود، گوید از اسب پیاده شد و سرگردان در کوچههای کوفه راه میرفت و نمیدانست روی به کدام جانب آورد تا به خانهی زنی از موالی؛ یعنی، بستگان اشعث قیس رسید و از او آب خواست، او را آب داد و از حال او بپرسید، مسلم سرگذشت خویش بگفت، پس زن رقت کرد و او را منزل داد. و ابوالفرج گفت: چون آواز سم اسبان و صدای مردان بشنید دانست برای او آمدهاند پس دست به شمشیر بیرون آمد و آنها به خانه در آمدند، بر آنها حمله کرد، چون این چنین دیدند بر بامها برآمدند و سنگ باریدن گرفتند و آتش در دستههای نی زدن و از بامها بر او انداختن، مسلم چون چنین دید، گفت: این همه شور برای کشتن پسر عقیل است؟! ای نفس! سوی مرگ که چارهای از آن نیست بیرون رو! پس با شمشیر آخته به کوچه آمد و با آنها کارزار کرد.مسعودی گفت: میان او و بکیر بن حمران احمری دو ضربت رد و بدل شد بکیر دهان مسلم را به شمشیر زد و لب بالای او را ببرید و بر لب زیرین رسید و مسلم ضربتی منکر بر سر او بزد و ضربتی دیگر بر شانه که آن را بشکافت و نزدیک بود به اندورن شکم او رسد و این رجز بگفت.اقسم لا اقتل الا حرا و ان رأیت الموت شیئا مراکل امری یوما ملاق شرا اخاف ان اکذب او اغرامحمد اشعث پیش آمد و گفت: با تو دروغ نگویند و فریبت ندهند و وی را امان داد، مسلم تسلیم آنان شد او را بر استری نشانیدند نزد ابنزیاد بردند و ابناشعث آن هنگام که او را امان داد تیغ و سلاح از او بستند و شاعر در این باره در هجو ابناشعث گوید:
و ترکت عمک ان تقاتل دونه و سلبت اسیافا له و دروعامؤلف در حاشیه گفته است این شاعر عبدالله بن زبیر اسدی است و ابیات این است:اترکت مسلم لا تقاتل دونه حذر المنیة ان تکون صریعاو قتلت وافد اهل بیت محمد فشلا و لو لا انت کان منیعالو کنت من اسد عرفت مکانه و رجوت احمد فی المعاد شفیعا«ترکت عمک» و این بیت اشاره به واقعهی حجر بن عدی است که ذکر آن بیاید. محمد بن شهر آشوب گفت: عبیدالله عمرو بن حارث مخزومی و محمد بن اشعث را با هفتاد مرد بفرستاد تا گرد آن خانه بگرفتند و مسلم بر ایشان حمله کرد و میگفت:هو الموت فاصنع و یک ما انت صانع فانت لکأس الموت لا شک جارعفصبرا لامر الله جل جلاله فحکم قضاء الله فی الخلق واقعپس از آنها 41 نفر بکشت. محمد بن ابیطالب گوید: «چون مسلم از ایشان گروه بسیار به قتل رسانید و خبر به عبیدالله رسید، کسی نزد محمد فرستاد پیغام داد که ما تو را سوی یک تن فرستادیم تا او را بیاوری چنین در یاران تو رخنه بزرگ پدید آورد، پس اگر تو را سوی غیر او فرستیم چه خواهد شد؟!ابناشعث پاسخ داد که: «ای امیر پنداری مرا سوی بقالی از بقالان کوفه یا یکی از جرامقه حیرة فرستادهای! ندانی که مرا سوی شیری سهمگین و شمشیری برنده در دست، دلاوری بزرگ فرستادهای! از خاندان بهترین مردم؟»پس عبیدالله پیغام داد که او را امان ده که جز بدینگونه بر وی دست نیابی. و از بعض کتب مناقب نقل است که مسلم مانند شیر بود و نیروی بازوی او چنانکه مرد را به دست خود میگرفت و به بام خانه میانداخت.و سید در «ملهوف» گفته است: مسلم صدای سم اسبان شنید، زره بپوشید و بر اسب سوار شد و با اصحاب عبیدالله جنگیدن گرفت تا گروهی بکشت، پس محمد اشعث بانگ زد و گفت: ای مسلم! تو را امان است. گفت: به امان
خیانتکاران فاسق چه اعتبار؟ و روی بدانها آورده کارزار میکرد و رجز حمران بن مالک خثعمی را در روز قرن میخواند: «اقسمت لا اقتل الا حرا» آه پس فریاد زدند کسی با تو دروغ نگوید و تو را فریب ندهد، اما التفات به آنها نکرد تا جماعت بسیار بر او حمله کردند و زخم بسیار بر پیکر او وارد آوردند و مردی از پشتش نیزهای بر او زد که بر زمین افتاد و او را اسیر کردند.و در «مناقب» ابن شهر آشوب است که: با تیر و سنگ چندان بر پیکر او زدند که مانده و کوفته شد و بر دیواری تکیه داد گفت: «چون است که بر من سنگ میافکنید مانند کفار، با این که من از اهل بیت پیغمبران ابرارم؟ چرا مراعات حق رسول خدا را دربارهی ذریت او نمیکنید؟ابناشعث گفت: خویشتن را به کشتن مده تو در زینهار منی! مسلم گفت: آیا با اینکه توانایی دارم اسیر گردم؟ لا و الله! چنین نخواهد شد، و بر ابناشعث حمله کرد، او بگریخت مسلم گفت بار خدایا تشنگی مرا میکشد پس از هر سوی بر وی حمله کردند، و بکیر بن حمرای احمری لب بالای او را با شمشیر بخست و مسلم بر وی شمشیری بزد که در اندرون او رفت و او را بکشت و کسی از پشت نیزهای بر مسلم فروبرد که از اسب بیفتاد و دستگیر شد.شیخ مفید و جزری ابوالفرج گفتند: «مسلم خستهی زخمها شد و از قتال فروماند، پس به کناری جست و پشت به خانهی همسایه داد، محمد اشعث نزدیک او شد و گفت: تو را امان است. مسلم گفت: آیا من ایمنم؟ همهی آن مردم گفتند: آری، مگر عبیدالله بن عباس سلمی که گفت: «لا ناقتی فیها و لا جملی» (1)و به کناری رفت. ابنعقیل گفت سوگند به خدا که اگر امان شما نبود دست در دست شما نمینهادم. و استری آوردند او را بر آن نشانیدند و مردم اطراف او را گرفته شمشیر از گردنش برداشتند، گویا آن هنگام از زندگانی خود نومید شد و اشک از
1) 12. این عبارت مثل است و در فارسی گویند: «در این کار خرم به گل نخوابیده» یعنی دخلی در این کار ندارم.
چشم او روان گشت و دانست آن مردم وی را میکشند، گفت: این آغاز خیانت و پیمان شکنی است.ابناشعث گفت: امیدوارم بر تو باکی نباشد، مسلم گفت: همان امید است و بس، امان شما چه شد؟ «انا لله و انا الیه راجعون» و بگریست. عبیدالله بن عباس سلمی گفت: هر کس خواهان آن چیزی باشد که تو بودی، وقتی بدو آن رسد که به تو رسید، نباید گریه کند. مسلم گفت: به خدا سوگند که من برای خود گریه نمیکنم و از کشتن خود جزع ندرام اگر چه هرگز مرگ خود را هم دوست نداشتهام و لکن برای خویشان و خاندان خود که روی به این جانب دارند و برای حسین علیهالسلام و آل او گریه میکنم. آنگاه مسلم روی به محمد اشعث آورد و گفت: من گمان ندارم که بتوانی از عهدهی امانی که به من دادهای بیرون آیی و از او درخواست رسولی سوی حسین بن علی علیهالسلام بفرستد و او را از واقعه بیاگاهاند تا آن حضرت از راه بازگردد».و در روایت شیخ مفید است که ملسم با محمد اشعث گفت: «ای بندهی خدا! من چنان بینم که تو از انجام آن وعدهی امان که به من دادهای فرو مانی آیا میتوانی کار نیکی انجام دهی و از نزد خود مردی را بفرستی تا از زبان من به حسین علیهالسلام پیغام برد؟ چون گمان دارم امروز و فردا خارج میشود و با اهل بیت بدین سوی آید، به او بگوید که ابنعقیل مرا فرستاده است و او در دست این مردم اسیر شده است و گمان دارد که تا شام امروز کشته می شود. میگوید با اهل بیت خود بازگرد، پدر و مادرم فدای تو، اهل کوفه تو را نفریبند! اینها اصحاب پدر تو هستند که آرزو داشت از آنها جدا شود به مردن یا کشته شدن و اهل کوفه با تو دروغ گفتند و «لیس لمکذوب رأی».ابناشعث گفت: «سوگند به خدای که این کار انجام دهم».ابومخنف روایت کرده است از جعفر بن حذیفه که: «محمد اشعث ایاس بن عثل طایی را از بنیمالک بن عمرو بن ثمامه بخواند، و او مردی شاعر بود و بسیار به زیارت محمد اشعث میآمد و او را گفت به ملاقات حسین علیهالسلام بیرون رو و این
نامه به او برسان و آنچه مسلم بن عقیل گفته بود در آن نامه بنوشت و مالی به او داد، گفت: این توشهی راه و این چیزی که عیال خود را دهی. ایاس گفت: مرکوبی خواهم که شتر من لاغر شده است. گفت: این هم راحله با پالان، سوار شو و برو! آن مرد سوار شد و به استقبال آن حضرت رفت، پس از چهار شب در منزل «زباله» به او رسید و خبر بگفت و رسالت برسانید، حسین علیهالسلام فرمود: آنچه مقدر است می رسد از خدای تعالی چشم داریم اجر مصیبت خویش را در فساد امت».و مسلم وقتی به خانه هانی بن عروه رفته بود و هیجده هزار کس با او بیعت کرده بودند نامه سوی حسین علیهالسلام فرستاده بود با عابس بن ابیشبیب شاکری و نوشته:«اما بعد، آن کس که به طلب آب میرود با اهل خود دروغ نمیگوید، از اهل کوفه هیجده هزار کس با من بیعت کردند پس در آمدن شتاب فرمای همان وقت که نامهی مرا میخوانی که همهی مردم را دل با توست و دل به جانب آل معاویه ندارند والسلام.و در «مثیر الأحزان» هم به همین مضمون نامه نقل کرده است و گوید: آن را با عابس بن ابیشبیب شاکری و قیس بن مسهر صیداوی بفرستاد.(کامل) اما مسلم؛ محمد اشعث او را به قصر عبیدالله برد و محمد تنها نزد عبیدالله رفت و خبر بگفت، و اینکه او را امان داده است. عبیدالله گفت تو را با امان چه کار؟ تو را نفرستادیم او را امان دهی، بلکه فرستایم او را بیاوری و محمد خاموش شد. و چون مسلم بر در قصر بنشست کوزهای دید از آب سرد گفت: از این آب به من دهید، مسلم بن عمرو باهلی گفت: این آب را به این سردی میبینی؟ والله از آن یک قطره نچشی تا در دوزخ از حمیم بنوشی، ابنعقیل فرمود: تو کیستی؟ مسلم باهلی گفت: من آن کس هستم که حق را شناختم و تو آن را بگذاشتی! و خیرخواه امام بودم و تو بدخواهی نمودی! و فرمانبردار بودم و تو عصیان کردی! من مسلم بن عمرو باهلیم. ابنعقیل فرمود:
مادرت به سوگ تو نشیند چه درشت و بدخوی و سنگین دلی! ای پسر (1)باهله! تو به حمیم و خلود در دوزخ سزاوارتری از من. پس عمارة بن عقبه آب سرد خواست.و در ارشاد گوید عمرو بن حریث (2)غلام خود را فرستاد تا کوزهای آب آورد بر آن دستمالی بود و قدحی و آب در قدح ریخت و گفت: بنوش مسلم قدح بگرفت تا آب بنوشد قدح از خون پر شد و نتوانست بنوشد و سه بار همچنین قدح را پر آب کردند بار سوم دندان ثنایای او در قدح افتاد و گفت: اگر این از روزی مقسوم بود نوشیده بودم. پس او را نزد عبیدالله بردند بر او به امارت، سلام نکرد. پاسبان گفت: به امیر سلام نمیکنی؟ گفت: اگر مرا خواهد کشت چرا سلام کنم؟ و اگر نخواهد کشت فراوان سلام بر او خواهم کرد. ابنزیاد گفت: به جان خودم تو کشته شوی! مسلم فرمود: چنین است؟ گفت: آری گفت: بگذار تا وصیت کنم به یکی از خویشان خود، گفت: وصیت کن، پس مسلم روی به عمر سعد آورده گفت میان من و تو خویشی است و حاجتی به تو دارم که در پنهانی بگویم؛ عمر سعد نپذیرفت. ابنزیاد گفت: از حاجت پسر عمت امتناع مکن! پس ابنسعد برخاست. (ارشاد) و با مسلم به جایی نشست که عبیدالله آنها را میدید. (کامل) پس مسلم گفت در کوفه قرضی دارم هفتصد درهم که آن را در نفقهی خود صرف کردم آن دین را ادا کن (ارشاد) از آن مالی که در مدینه دارم (کامل) و جثهی مرا از
1) 13. مؤلف در حاشیه گوید: مسلم به این تعبیر، تعبیر او خواست چون طایفهی باهله فرومایهترین و لئیمترین قبائل عرب بودند. و از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده است که روزی فرمود: طایفهی غنی و باهله و طایفه دیگری را نام برد نزد من بخوانید تا عطای خود بستانند سوگند به آن کسی که دانه را بشکافت و جنین را بیافرید که آنها را در اسلام نصیبی نیست و در نزدیک حوض و مقام محمود گواه باشم که دشمنان من بودند در دنیا و آخرت.
2) 14. عمرو بن حرث مخزومی قرشی و حریث به «حاء» مضمومه و «راء» مفتوحه کینهی ابوسعید است هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رحلمت فرمود دوازده ساله بود و از دست بنیامیه ولایت کوفه داشت و بنیامیه را بدو اعتماد بود و او نیز هوادار آنان و دشمن امیرالمؤمنین علیهالسلام بود در سال 85 از دنیا رفت.
ابنزیاد بخواه تا به تو بخشد و آن را به خاک سپاری و کسی سوی حسین علیهالسلام فرست که او را بازگرداند.عمر به ابنزیاد گفت (1)مسلم چنین و چنان وصیت کرد، ابنزیاد گفت: «لا یخون الامین و قد یوتمن الخائن» امین هرگز خیانت نمیکند ولیکن گاه باشد دغلی را امین پندارند (طعن بر عمر سعد زد که مسلم او را امین پنداشت و او خیانتکار بود) مال تو از آن تو است هر چه خواهی کن و اما حسین علیهالسلام اگر آهنگ ما نکند قصد او نکنیم و اگر آهنگ ما کند دست از او برنداریم و اما جثهی او شفاعت تو را دربارهی او هرگز نمیپذیریم. و بعضی گویند: گفت: جثه او را چون کشتیم باک نداریم با آن هر چه کنند. آنگاه با مسلم گفت: ای پسر عقیل! مردم بر یک کلمه اجتماع داشتند تو آمدی و جدایی افکندی و خلاف انداختی. مسلم فرمود: نه چنین است، اهل این شهر گویند: پدر تو نیکان آنها را بکشت و خون آنها بریخت و میان آنها کار کسری و قیصر کرد، ما آمدیم تا آنها را به عدل فرماییم و به حکم کتاب و سنت دعوت کنیم. گفت: ای فاسق! تو را به این کارها چه؟ مگر میان این مردم به کتاب و سنت عمل نمی شد وقتی تو در مدینه خمر میخورد؟! مسلم فرمود: آیا من خمر میخوردم؟ سوگند به خدای که او خود داند تو دروغ میگویی و من چنان که تو گویی نیستم، آن کس را خمر خوردن برازنده است که خون مسلمانان میخورد و مردمی را که کشتنشان را خدای عزوجل حرام کرده است میکشد به کینه و دشمنی و از آن کار زشت خرم و شادان است، گویا هیچ کار زشت نکرده است. ابنزیاد گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم چنان کشتنی، که در اسلام کسی را آنچنان نکشته باشند! مسلم فرمود: مناسب با تو همین است که در اسلام بدعتی گذاری که پیش از این در آن نبود
1) 15. در عقد الفرید گوید: عمر با ابنزیاد گفت: میدانی با من چه گفت؟ عبیدالله گفت: سر ابن عم خویش را مستور دار. عمر گفت: کار بزرگتر از این است. گفت: چیست؟ با من گفت: حسین علیهالسلام میآید با نود تن زن و مرد تو او را بازگردان و برای او بنویس و خبر ده مرا چه مصیبتی رسید ابنزیاد گفت: اکنون که تو دلیل او شدی کسی با وی مقاتلت نکند غیر تو.
است و کشتن به طرز زشت و مثله کردن و ناپاکی و پست فطرتی را به خود اختصاص دهی، چنانکه هیچ یک از مردم را این صفات سزوار نباشد مانند تو، پس ابنزیاد او را دشنام داد و هم حسین و علی علیهالسلام و عقیل را و مسلم دیگر سخن نگفت. مسعودی گفت: چون کلام ابنزیاد به انجام رسید و مسلم با او در جوب درشتی میکرد او را گفت بالای قصر بردند و احمری را که مسلم بر وی ضربت زده بود گفت: تو باید مسلم را بکشی تا قصاص آن ضربت کرده باشی.و جزری گوید: «مسلم با پسر اشعث گفت: و الله اگر زینهار تو نبود من تسلیم نمیشدم، به شمشیر به یاری من برخیز تو، که امانت شکسته نشود. پس مسلم را بالای قصر بردند و استغفار میکرد و تسبیح میگفت. پس وی را بر آن موضع که مشرف بر بازار کفشگران است گردن زدند و سرش بیفتاد، قاتل وی بکیر بن حمران است که مسلم وی را ضربت زده بود آن گاه پیکر او را هم به زیر انداختند و چون بکیر فرود آمد ابنزیاد پرسید: مسلم را چون بالا میبردید چه میگفت: جواب داد: تسبیح میگفت و استغفار میکرد و چون خواستم او را بکشم گفتم نزدیک شو سپاس خدا را که تو را زیر دست من ذلیل کرد تا قصاص کنم پس ضربتی فرود آوردم کارگر نشد، گفت: ای بنده این خراشی که کردی قصاص آن ضربت من نشد ابنزیاد گفت هنگام مرگ هم تفاخر! بکیر گفت: ضربت دوم زدم و او را کشتم.و طبری گوید: «او را بالای قصر بردند و گردن زدند و پیکر او را به زیر افکندند که مردم بینند و هانی را فرمود به «کناسه» بردند؛ یعنی جایی که خاکروبهی شهر را در آنجا ریزند و به دار آویختند».و مسعودی گفت: بکیر احمری گردن مسلم بزد چنانکه سرش به زمین فروافتاد و پیکرش را دنبال سرش بیفکندند، آنگاه فرمود: تا هانی را به بازار بردند و به زاری بکشتند، فریاد میزد ای آل مراد! و او شیخ و سرور آن قبیله بود چون سوار میشد با او چهار هزار سوار زره پوشید و هشت هزار پیاده بود و اگر هم سوگندان وی از کنده و غیر آن به آنها میپیوستند، هزار سوار زره پوش بودند
با این همه یک تن از آنها را نیافت همه سستی نمودند و به یاری او نیامدند».و شیخ مفید فرموده است که: «محمد بن اشعث برخاست وز با عبیدالله دربارهی هانی سخن گفت که تو منزلت وی را در این شهر میشناسی و به خاندان و قبیلهی او معرفت داری، قوم او دانند که من و دو تن از یارانم او را نزد تو آوردیم پس تو را به خدا سوگند میدهم او را به من بخشی که من دشمنی اهل این شهر را ناخوش دارم، عبیدالله وعده داد که انجام هد اما پشیمان شد و فورا فرمود: هانی را به بازار برید و گردنش بزنید، پس او را باز و بسته به بازار گوسفند فروشان بردند و او میگفت: «وامذحجاه! و لا مذحج لی الیوم یا مذحجاه و أین مذحج» چون دید هیچ کس به یاری برنخاست، دست خویش بکشید و از ریسمان خلاص کرد و گفت عصایا کارد یا سنگ یا استخوانی نیست که مردی از خود دفاع کند، پاسبانان برجستند و بازوهای او محکم بستند و گفتند: گردن بکش! گفت در این باره سخی نیستم و شما را در قتل خویش اعانت نمیکنم، پس یکی از بستگان عبیدالله، ترکی رشید نام، با شمشیر بزد و کاری نساخت هانی گفت: «الی الله المعاد اللهم الی رحمتک و رضوانک» یعنی بازگشت سوی خداست بار خدایا! به سوی بخشایش و خوشنودی، تو آنگاه ضربتی دیگر زد و هانی را بکشت».و در «کامل» ابناثیر است که عبدالرحمن به حصین مرادی این مرد ترک را در خازر با ابنزیاد بدید و او را بکشت. و خارز نهری است میان اربل و موصل و بدانجای جنگی بود میان ابنزیاد و ابراهیم بن مالک اشتر و ابنزیاد بدانجا کشته شد - لعنه الله - و عبدالله بن زبیر (بر وزن شریف) اسدی در مرگ هانی و مسلم ابیاتی گفت و بعضی آن را به فرزدق نسبت دهند:فان کنت لا تدرین ما الموت فانظری الی هانی فی السوق و ابنعقیلالی بطل قد هشتم السیف وجهه و آخر یهوی من طمار قتیلو سر این دو شهید را سوی یزید فرستاد و یزید نامهای به سپاسگزاری او فرستاد و نوشت: «مرا خبر رسیده است که حسین علیهالسلام آهنگ عراق دارد، پس پاسگاهها مرتب کن و نگهبانان بگمار و به پای و پاس دار! و به تهمت مردم را در
بند کن و به گمان بگیر اما تا کسی با تو ستیز نکند وی را مکش. و در «ارشاد» است که به گمان مردم را در زندان کن و به تهمت بکش و هر خبر تازه را سوی من بنویس ان شاء الله.مسعودی گفت: خروج مسلم در کوفه روز سه شنبه هشت روز گذشته از ذی الحجه سال شصتم است و همان روزی است که حسین علیهالسلام از مکه سوی کوفه روانه شد و بعضی گویند: روز چهار شنبه عرفه بوده است. آنگاه ابنزیاد امر کرد بدن مسلم را بیاویختند و سر او را به دمشق فرستاد و این اول بدنی بود از بنیهاشم که آویخته گشت و اولین سر از ایشان که به دمشق فرستاده شد.و در «مناقب» است که سر آن دو را به همراهی هانی بن حیوه وادعی به دمشق فرستاد و آنها را از دروازهی دمشق بیاویختند.و در مقتل شیخ فخر الدین است که مسلم و هانی را گرفتند و در بازارها میکشیدند خبر آنها به بنیمذحج رسید بر اسبان خویش نشستند و با آن قوم کارزار کردند و مسلم و هانی را از آنها گرفتند و غسل دادند و به خاک سپردند. - رحمة الله علیها و عذب قاتلهما بالعذاب الشدید -.تذییل - بدان که هانی بن عروه چنان که در «حبیب السیر» گوید از اشراف کوفه و اعیان شیعه بود و روایت شده بود که صحبت نبی صلی الله علیه و آله دریافت و آن روز که کشته شد 89 ساله بود و از سخن او که با ابنزیاد گفت و پیش از این نقل شد توان دانست جلالت و بلندی مرتبت وی را. و در کلام مسعودی گذشت که با او چهار هزار سوار زره پوش و هشت هزار پیاده بود. و پس از این بیاید که چون خبر کشته شدن مسلم و هانی به حضرت ابیعبدالله الحسین علیهالسلام رسید «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و چند بار فرمود: «رحمة الله علیهما» و ایضا نامه بیرون آورد و برای مردم خواند:«بسم الله الرحمن الرحیم؛ اما بعد؛ خبری دلخراش به ما رسید، مسلم و هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر کشته شدند. و در «مزار» محمد بن المشهدی و «مصباح الزائر» و «مزار» المفید و شهید - قدس الله ارواحهم - در سیاق اعمال
مسجد کوفه به ترتیب معروف گویند ذکر زیارت هانی بن عروهی مرادی، بر قبر او میایستی و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام میفرستی میگویی:«سلام الله العظیم و صلواته علیک یا هانی بن عروة السلام علیک ایها العبد الصالح الناصح لله و لرسوله الی آخر».آنگاه دو رکعت نماز به هدیه برای او میگزاری و دعای وداع میکنی. و هانی رحمة الله از آنها بود که جنگ جمل را با امیرالمؤمنین دریافت و در «مناقب» ابن شهر آشوب است که رجز میخواند:یا لک حرب حشها جمالها قائدة ینقصها ضلالهاهذا علی حوله اقیالها این ابیات اشاره به شتر عایشه دارد و اینکه سران سپاه طلحه و زبیر جنگ ناآموزده و بیتدبیرند به خلاف سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام و گوید: وای بر تو ای جنگی که شتران امر آن را تدبیر و اصلاح کنند با سرداری مؤنث که گمراهی منقصت اوست، اما در این جانب علی علیهالسلام است و بر گرد وی امیران جنگ آزموده.و از تکمله سید محسن کاظمی نقل شده است که وی را از ممدوحین شمرد برای بعض ادله که ما نیز ذکر کردیم و پس از آن گوید: از سید مهدی رحمه الله معروف است که به هانی بدگمان بود در نظرهی اولی آنگاه بر این مناقب که ما ذکر کردیم و امثال آن اطلاع یافت و از آن سوء ظن توبه کرد و به عذر خواهی قصیدهای در رثای هانی سرود. انتهی.مؤلف گوید: سید مذکور؛ یعنی بحرالعلوم رحمه الله در رجال خود در ذکر احوال هانی مبالغه کرده است و سخن دراز آورده آنگاه گفته است: این اخبار که در بسیاری چیزها با یکدیگر اختلاف دارند در یک امر متفقند که هانی بن عروه مسلم را پناه داد و در خانه خویش از او حمایت کرد و در کار او بایستاد و یاری کرد و مردان و ساز جنگ در خانههای اطراف خود برای او فراهم ساخت و از تسلیم او به ابنزیاد به سختی امتناع نمود و کشته شدن را
بر تسلیم وی اختیار کرد تا او را اهانت کرد و زدند و شکنجه دادند و باز داشتند و به دست آن لعین به زاری کشته شد و اینها در حسن حال و نیکی عاقبت او کافی است و داخل در یاوران حسین علیهالسلام و از شیعیان اوست که در راه او شهید شد، و او را بس است این کلام او که با ابنزیاد گفت: «آمد آن کسی که از تو و صاحب تو به این خلافت سزاوارتر است» و اینکه گفت: «اگر پای من بر کودکی از کودکان آل محمد صلی الله علیه و آله باشد بر ندارم مگر آنکه بریده شود» و مانند این از سخنان دیگر وی که گذشت و دلالت دارد که هر چه کرد از روی بصیرت و حجت ظاهر بود نه از روی غیرت و حمیت و حفظ عهد و مراعات حق میهمان و جوار. و مؤکد و محقق این است کلام حسین علیهالسلام؛ وقتی خبر قتل او و مسلم برسید فرمود: «رحمة الله علیهما» و چند بار مکرر فرمود و قول آن حضرت علیهالسلام «قد اتانا خبر فظیع: قتل مسلم بن عقیل و هانی بن عروة و عبدالله بن یقطر».و آنچه سید در «ملهوف علی قتلی الطفوف» ذکر کرده است که چون خبر قتل عبدالله ین یقطر به آن حضرت رسید و آن بعد از خبر قتل مسلم و هانی بود، اشک در دیدهاش بگردید و گریان شد و گفت: «اللهم اجعل لنا و لشیعتنا منزلا کریما و اجمع بیننا و بینهم فی مستقر رحمتک انک علی کل شیء قدیر».و اصحاب ما برای هانی زیارتی ذکر کردهاند که تا کنون او را به آن نحو زیارت میکنند صریح در اینکه او از شهدا و نیکبختان بوده است که نیکخواهی نمودند خدای و رسول را و در راه خدا درگذشته و به بخشایش و خوشنودی او رسیدند و آن زیارت این است:«سلام الله العظیم الی آخره» و پس از آن گفت: بعید مینماید که این زیارت نه از نصی و از اثری ثابت باشد و اگر این زیارت منصوص نباشد، در آنچه ذکر کردهاند شهادت است به این که هانی شهید گردیده است و از نیکبختان و بزرگان و خاتمت او بخیر بوده است. و شیوخ اصحاب را دیدم مانند مفید و غیر او - رحمهم الله - او را به بزرگی یاد کنند و پس از نام او - رضی الله عنه و رحمه الله -
گویند و هیچ یک از علما را نیافتم بر او طعن زند یا از وی به زشتی یاد کند. اما آنچه از اخبار ظاهر میشود که چون ابنزیاد به کوفه آمد هانی به دیدن او رفت و با دیگر اعیان و اشراف کوفه نزد ابنزیاد آمد و شد داشت تا مسلم به وی پناهنده گشت، موجب طعن بر وی نیست، چون بنای امر مسلم بر تستر بود و هانی مردی مشهور و با ابنزیاد آشنا بود و دوستی مینمود و اگر منزوی مینشست خلاف او محقق میگشت و این با تستر سازش نداشت از این جهت وی را لازم بود نزد ابنزیاد آمد و شد کند دفع و هم او را. و چون مسلم به وی پناه برد از ابنزیاد ببرید و خویشتن را رنجور نمود تا او را بهانه باشد، پس چیزی که گمان نداشت اتفاق افتاد. اما نهی او مسلم را از شتاب کردن در خروج شاید مصلحت را در تأخیر میدید تا مردم بسیار شوند و ساز جنگ کامل گردد و حسین علیهالسلام به کوفه برسد و کار به آسانی مهیا شود و قتال آنها یکباره و با امام باشد. و اما منع او از کشتن ابنزیاد در خانهاش دانستی که اخبار مختلف است در بعضی چنان آمده است که اشارت به قتل عبیدالله او کرد، و هم او خویشتن را به بیماری زد تا ابنزیاد به عیادت او آید و مسلم وی را بکشد. و گذشت که مسلم در مقام عذر میگفت: زنی به من در آویخت و بگریست و سوگند داد او را نکشم و سید مرتضی رحمه الله در «تنزیه الانبیا» همین یک عذر را ذکر کرده است. اما قول هانی با ابنزیاد وقتی از حال مسلم بپرسید گفت: سوگند به خدا که او را به خانهی خود نخواندم و از کار او آگاه نبودم تا در خانهی من آمد و خواست فرود آید من از رد او شرم داشتم و حفظ او قهرا به گردن من آمد، این را برای رهایی از چنگ او بگفت و دور مینماید که مسلم بیوعده و حصول اطمینان نزد او رود و در امان او در آید ندانسته و نشناخته و آزمایش ناکرده و هم آگاه نبودن هانی از کار مسلم در این مدت بعید مینماید، با آنکه شیخ آن شهر و بزرگ و از معاریف شیعه بود تا وقتی ناگهان بر وی در آمد و یکباره او را دیدارکرد. و از اینجا دانسته میشود آنچه در «روضه الصفا» و «حبیب السیر» مذکور است که هانی مسلم را گفت مرا در رنج
و سختی افکندی و اگر در خانهی من در نیامده بودم تو را بازمیگردانیدم درست نیست با اینکه این سخن را تنها در این دو کتاب دیدم و دیگر کتب معتبره از آن خالی است. و ابن ابیالحدید در شرح «نهجالبلاغه» دو روایت دربارهی هانی ذکر کرده است یک روایت دال بر مدح اوست و دیگر در ذم او و سید از روایت ذم جواب داد که این قصه را ناقل آن بیاسناد ذکر کرد و به کتابی نسبت نداد (1)و در کتب تواریخ و سیر که مهیا برای این امور است چیزی مذکور
1) 16. ابن ابیالحدید در شرح قول امیرالمؤمنین «آلة الریاسة سعة الصدر از کلمات قصار آن حضرت دو حکایت از سعهی صدر معاویه آورده است؛ حکایت اول دربارهی هانی است و مشتمل بر مذمت او، سید بحرالعلوم بدان اشارت کرده و جواب داده است و حکایت این است: آن هنگام که معاویه برای پسر خود یزید بیعت میستانید به ولایت عهد، اهل کوفه به دیدار او به شام رفتند و هانی بن عروه میان آنها بود و او سرور قوم خود بود. روزی در مسجد دمشق با مردم که برگرد وی بودند گفت: عجب است که معاویه ما را به قهر به بیعت یزید اجبار میکند و حال یزید معلوم است، این هرگز به انجام نرسد. در میان آن مردم جوانی از قریش نشسته بود، خبر به معاویه برد، معاویه پرسید: آیا تو شنیدی هانی را چنین میگوید؟ گفت: آری. گفت: باز نزد او برو و در حلقهی او نشین چون انبوه مردم سبکتر شد و پراکنده شدند بگو ای شیخ سخن از تو به معاویه رسید، تو در زمان ابیبکر و عمر نیستی و دوست ندارم دیگر از تو این سخن صادر گردد، اینها بنیامیهاند و اینکه جرأت و اقدام آنها به چه پایه است، و من این کلام را جز به خیر خواهی و دلسوزی تو نگفتم، پس بنگر تا چه میگوید و خبر آن را برای من بیاور. پس آن جوان نزد هانی رفت و چون مردم بپراکندند نزدیک او شد و آن سخن باز گفت به صورت نصیحت، هانی گفت: ای برادرزاده نصیحت تو به آن اندازهها که من میشنوم نرسیده است و این سخن سخن معاویه است، آن جوان گفت: مرا با معاویه چه کار والله او مرا نمیشناسد. هانی گفت: باکی بر تو نیست اگر او را دیدار کردی با او بگوی که راهی به این امر نیست و یزید به خلافت نرسد برخیز ای برادرزاده! جوان برخاست و نزد معاویه رفت و او را بیاگاهانید. معاویه گفت: از خدای استعانت میکنم بر وی و پس از چند روز زائران را گفت حوائج خویش را بخواهید و هانی هم در میان آنها بود نامه بیرون آورد حوائجش در آن نوشته و بر معاویه عرض کرد معاویه گفت: چیزی نخواستی بر این بیفزای! هانی برخاست و هر چه به خاطرش گذشت یاد کرد و نامه بر معاویه عرضه داشت معاویه گفت: چنان دانم که کوتاه کردی، مطلب خود را بیفزای! هانی برخاست و هیچ حاجت برای قوم خود و اهل شهر خود نگذاشت مگر همه را نوشت و نامه بر او عرض کرد و گفت: چیزی نخواستی، بر این هم بیفزای! هانی گفت: ای امیرالمؤمنین! یک حاجت مانده است، گفت: آن چیست؟ گفت: آنکه من متولی امر بیعت یزید باشم در عراق، معاویه گفت: چنین کن که سزاوار اینگونه کارها تویی چون به عراق آمد در کار بیعت بایستاد به معونت مغیرة بن شعبه والی عراق.
نگردیده است و در هنگام بیعت گرفتن معاویه برای یزید هر چه اتفاق افتاد و هر کس از آن خرسند بود یا ناراضی و هر یک چه گفتند اهل خبر همه را نقل کردهاند، و این قصه را از هانی نیاوردهاند و اگر صحیح بود اولی بود از دیگر خبرها به نقل کردن برای غرابت آن با اینکه حسن عاقبت هانی رحمه الله که بیعت یزید را رد کرد و به یاری حسین علیهالسلام برخاست هر تفریط که پیش از این کرده بود از میان ببرد، مانند حر رحمه الله که توبه کرد و توبهی او پذیرفته گشت بعد از آن کار که کرد و آن منکری که از دست او صادر شد و کار او دشوارتر بود از هانی و از آن هانی ناچیز و به قبول توبه نزدیکتر انتهی.از ابیالعباس مبرد نقل شده است که گفت: «شنیدم معاویه کثیر بن شهاب مذحجی را ولایت خراسان داد و او مال فراوان به دست کرد و بگریخت و نزد هانی بن عروة مرادی پنهان شد، خبر به معاویه رسید، خون هانی را هدر فرمود و او (هانی) در پناه معاویه بود از کوفه بیرون رفت تا به مجلس معاویه حاضر گشت معاویه او را نمیشناخت چون مردم برخاستند و رفتند او همچنان در جای بماند معاویه از کار او پرسید، هانی گفت: ای امیرالمؤمنین! من هانی بن عروهام! معاویه گفت: امروز آن روز نیست که پدر تو میگفت:أرجل جمتی و اجر ذیلی و یحمل شکتی افق کمیتامشی فی سراة بنیعطیف اذا ما سمنی ضیم ابیت (1).هانی گفت: من امروز از آن روز هم عزتم بیش است. معاویه گفت: به چه؟ گفت: به اسلام یا امیرالمؤمنین! معاویه گفت: کثیر بن شهاب کجاست؟ گفت: نزد من در سپاه تو، معاویه گفت: بنگر آن مالی را که بر گرفته است پارهای از او بستان و باقی گوارا بادش».
1) 17. یعنی زلف خود را شانه میزنم و دامن خود را میکشم و سلاح جنگ مرا اسبی نجیب سرخ فام سیاه دم بر میدارد با مهتران قبیلهی بنیعطیف راه میروم و اگر ستمی به من رو آورد گردن کشی میکنم.
و حکایت شده است که مردی از یاران حسین علیهالسلام در کربلا دستگیر شد او را نزد یزید حاضر کردند، یزید گفت: آیا پدر تو بود آنکه گفت: «ارجل جمتی» گفت آری، یزید بفرمود او را کشتند - رحمة الله علیه -.
صوت
از سوانج بزرگ به روزگار قتل مسلم بن عقیل کشتن میثم تمار و رشید هجری است، پس مقتل آنها را یاد کنیم و به مناسبت، مقتل حجر بن عدی و عمرو بن الحمق را هم بیاوریم - رضوان الله علیهم اجمعین -.در ذکر میثم بن یحیی تمار قدس سره:میثم از مخصوصان اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و از برگزیدگان آنها، بلکه او و عمرو بن حمق و محمد بن ابیبکر و اویس قرنی از حواریان آن حضرت بودند و امیرالمؤمنین علیهالسلام فراخور استعداد او وی را علم آموخته بود و گاه از وی میتراوید. و ابنعباس که شاگرد امیرالمؤمنین بود و تفسیر قرآن از او فراگرفته و به قول محمد بن حنفیه ربانی امت بود گفت: یا ابنعباس هر چه خواهی از تفسیر قرآن از من بپرس که تنزیل آن را بر امیرالمؤمنین قرائت کردم و تاویل آن را هم به من آموخت ابنعباس گفت: ای کنیزک! کاغذ و دوات بیاور و شروع به نوشتن کرد. و روایت شده که چون فرمان به دار آویختن او صادر شد با بانگ بلند فریاد زد: ای مردم! هر کس خواهد حدیث سر از امیرالمؤمنین علیهالسلام بشنود نزد من آید، پس مردم بر گرد او فراهم شدند و او به حدیث کردن عجایب شروع کرد و از زهاد بود، چنانکه پوست بر تنش خشک شده بود از عبادت و زهد.و از کتاب «غارات» تالیف ابراهیم ثقفی نقل است که امیرالمؤمنین علیهالسلام او را بر
علم بسیار و اسرار پنهان از اسرار وصیت آگاه کرده بود و گاه بود که پارهای از آن علوم برای مردم میگفت و گروهی از اهل کوفه به شک میافتادند و علی علیهالسلام را نسبت به مخرقه و تدلیس میدادند تا روزی در حضور مردم بسیار از اصحاب خود که بعضی شاک و بعضی مخلص بودند گفت: «ای میثم! تو را پس از من دستگیر کنند و آویخته میشوی و چون روز دوم شود از دهان و بینی تو خون روان شود چنانکه ریش تو را خضاب کند و چون روز سوم شود حربه به پیکرت فروبرند و از آن درگذری پس در انتظار آن باش و آنجای که تو در آنجا آویخته شوی بر در خانهی عمرو بن حریث است و تو یکی از ده نفر هستی که مصلوب گردند و دار تو از آنها کوتاهتر و تو به زمین نزدیکتر باشی و من آن درخت خرما که تو را بر آن آویزند به تو بنمایم، پس از دو روز آن را بنمود».و یمثم پیوسته نزدیک آن درخت میآمد، نماز میگزاشت و میگفت: چه فرخنده نخلی! من برای تو آفریده شدم و تو برای من روئیدی. پس از کشته شدن امیرالمؤمنین علیهالسلام هم پیوسته به دیدار آن خرما بن میآمد تا آن را بریدند تنهی آن را میپایید و نزد آن میرفت و مینگریست. و گاه بود عمرو بن حریث را دیدار میکرد میگفت: من همسایهی تو شوم حق جوار نیکودار و عمرو نمیدانست چه میگوید. میپرسید خانهی ابنمسعود را خواهی خرید یا خانهی ابنحکیم را؟و از کتاب «الفضائل» منقول است گویند: «امیرالمؤمنین علیهالسلام از جامع کوفه بیرون میآمد و نزد میثم تمار مینشست و با او به گفتگو میپرداخت و گویند روزی با او گفت: ای میثم! تو را مژده ندهم؟ عرض کرد به چه یا امیرالمؤمنین علیهالسلام؟ فرمود: تو مصلوب میشوی، گفت: ای مولای من! آن وقت بر فطرت اسلام باشم؟ فرمود: آری.»و از عقیقی روایت است که: ابوجعفر علیهالسلام او را سخت دوست میداشت و او مؤمنی بود در رخا شاکر، و در بلا صابر.و در «منهج المقال» از شیخ کشی به اسناده از فضیل بن زبیر نقل است که: «میثم بر اسبی سوار میگذشت حبیب بن مظاهر اسدی را نزدیک مجلس بنی
اسد بدید و با هم به حدیث پرداختند و گردن اسبان آنها به یکدیگر میخورد، حبیب گفت: پیرمردی ببینم موی از سر او رفته شکمی بزرگ دارد نزدیک باب الرزق خربوزه میفروشد، در محبت خاندان پیغمبر خود به دار آویخته شود و در بالای دار شکمش را بشکافند. میثم گفت: من هم مردی سرخ روی میشناسم که گیسو دارد برای یاری پسر دختر پیغمبر خود بیرون رود و کشته شود و سرش را در کوفه بگردانند. این بگفت و از هم جدا شدند. اهل مجلس گفتند ما دروغگوتر از این دو مرد ندیدهایم. هنوز اهل مجلس پراکنده نشده بودند رسید هجری آمد در طلب آن دو و از اهل مجلس حال آنها را بپرسید، آنها گفتند: از یکدیگر جدا شدند و شنیدیم با هم چنین و چنان گفتند، رشید گفت: خدا رحمت کند میثم را! فراموش کرد بگوید که صد درم بر عطای آنکه سر او را آورد افزوده شود، آنگاه سرش را بگردانند مردم گفتند: این از همهی آنها دروغگوتر است. و باز گفتند روزگاری نگذشت که دیدیم میثم را بر در خانهی عمرو بن حریث آویخته و سر حبیب بن مظاهر را آوردند با حسین علیهالسلام کشته شده بود و همهی آنچه گفتند دیدیم».و از میثم روایت است که: «امیرالمؤمنین علیهالسلام مرا بخواند و گفت: چگونهای میثم! وقتی آن مرد بیپدر که بنیامیه او را به خود ملحق کردند؛ یعنی عبیدالله بن زیاد تو را بخواند که از من بیزار گردی؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام من هرگز از تو بیزاری نجویم. گفت: در این هنگام تو را بکشد و بیاویزد، گفتم شکیبایی میکنم که این در راه خدا بسیار نباشد. فرمود: ای میثم! پس با من باشی در درجهی من.و از صالح بن میثم روایت شده است گفت: «ابوخالد تمار مرا خبر داد و گفت: با میثم بودم در فرات روز جمعه، که بادی بوزید و او در کشتی زیبا و نیکویی نشسته بود بیرون آمد و به باد نگریست و گفت: کشتی را استوار بندید که بادی سخت میوزد و در این ساعت معاویه بمرد، چون جمعهی دیگر شد بریدی از شام برسید، من او را دیدار کردم گفتم: ای بندهی خدا! خبر چیست؟ گفت: مردم را حال
نیکو است، امیرالمؤمنین درگذشت و مردم با یزید بیعت کردند. گفتم کدام روز درگذشت؟ گفت: روز جمعه.شیخ شهید محمد بن مکی از میثم - رضی الله عنهم - روایت کرده است که میثم گفت: «شبی از شبها امیرالمؤمنین علیهالسلام مرا به صحرا برد از کوفه بیرون رفت تا به مسجد جوفی رسید روی به قبله کرد و چهار رکعت نماز بگذاشت، چون سلام نماز بگفت و تسبیح کرد خدای را دستها بگشود و گفت: بار خدا چگونه تو را بخوانم که نافرمانی کردهام و چگونه نخوانم که تو را بشناختهام و دوستی تو در دل من است، دستی پر گناه سوی تو دراز کردم و چشمی پرامید تا آخر دعا و دعا را آهسته خواند و به سجده رفت و روی بر خاک سود و صد بار گفت: العفو و برخاست و بیرون رفت و من در پی او رفتم تا جایی در بیابان بر گرد من خطی کشید و گفت زنهار! از این خط نگذری و از من دور شد شبی سخت تاریک بود پس با خود گفتم مولای خویش را با این دشمنان بسیار رها کردی نزد خدا و رسول عذر تو چیست و الله در پی او میروم تا از حال او آگاه گردم هر چند نانفرمانی او کرده باشم، پس دنبال او روان شدم و دیدم سر خود را تا نیمهی بدن به چاه فروبرده و با چاه سخن میگوید و چاه با او، پس دریافت کسی با او است و روی بدین جانب بگردانید و فرمود: کیست؟ گفتم: میثم، فرمود: مگر تو را نفرمودم از آن خط بیرون نروی؟ گفتم: ای مولای من! بر تو از دشمنان ترسیدم و صبر نتوانستم. فرمود: از آن چیزها که گفتم هیچ شنیدی؟ گفتم نه یا مولای؛ فرمود:و فی الصدر لبانات اذا ضاق لها صدرینکت الارض بالکف و ابدیت لها سریفمهما تنبت الارض فذاک النبت من بدریشیخ مفید در «ارشاد» گوید: میثم تمار بندهی زنی از بنیاسد بود امیرالمؤمنین او را بخرید و آزاد کرد و به او گفت: نام تو چیست؟ گفت: سالم، فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله مرا خبر داده است نامی که پدرت در عجم تو را بدان نامید میثم
بود، گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیهالسلام راست گفتند، فرمود: پس به همان نام بازگرد که رسول خدا بدان نام تو را یاد کرد و سالم را رها کن، پس میثم بدان نام بازگشت و مکنی به ابیسالم شد.روزی علی علیهالسلام با او گفت: پس از من تو را بگیرند و بدار بیاویزند و حربهای بر پیکرت فروکنند و چون روز سیم شود از دو سوارخ بینی و دهانت خون روان شود و ریش تو را رنگین کند، پس این خضاب را منتظر باش و تو را بر در خانهی عمرو بن حریث بردار آویزند، ده نفر باشید و دار تو از همه کوتاهتر و تو به زمین نزدیکتر باشی، برو تا آن خرما بنی که بر تنهی آن آویخته شوی به تو بنمایم، پس آن نخله را بدو نشان داد و میثم نزد آن درخت میرفت و نماز میگزارد و میگفت: چه مبارک نخلی که من برای تو آفریده شدم و تو برای من پرورش یافتی، و پیوسته نزدیک آن میرفت و وارسی و سرکشی میکرد تا آن را بریدند. و آنجایی که در آن مصلوب میگردید پیشتر شناخته بود. و عمرو بن حریث را دیدار میکرد و میگفت: من همسایهی تو شوم پس نیکو همسایگی کن! عمرو به او میگفت: خانهی ابنمسعود را خواهی خرید یا خانهی ابنحکیم را و نمیدانست که میثم از این کلام چه میخواهد و میثم در همان سال که کشته شد حج بگزارد (1).بر امسلمه داخل شد، امسلمه پرسید: کیستی؟ گفت: میثم. گفت: بسیار از رسول خدا میشنیدم در دل شب تو را یاد میکرد، و میثم امسلمه را از حال حسین علیهالسلام بپرسید، امسلمه گفت: در باغی است گفت با او بگوی دوست دارم بر او سلام کنم، و ان شاء الله نزد پروردگار یکدیگر را دیدار کنیم، امسلمه بوی خوش خواست و ریش میثم را خوشبو گردانید و گفت: به زودی به خون خضاب شود،
1) 18. در رجال کشی گوید: عمره بگزارده و این صحیح است چون ممکن نیست حج را تمام کرده به کوفه آید و ده روز پیش از رسیدن حضرت امام به عراق؛ یعنی بیستم ذی الحجه در کوفه مقتول شود اما عمره را در هر ماه میتوان کرد.
پس به کوفه رفت و او را بگرفتند نزد عبیدالله بردند با او گفتند: این مرد گرامیترین مردم بود نزد علی علیهالسلام گفت: وای بر شما این عجمی؟! گفتند: آری عبیدالله به او گفت: «این ربک» یعنی پروردگار تو کجاست؟ گفت: «بالمرصاد» یعنی در کمین هر ستمگری است و تو یکی از ستمگرانی. ابنزیاد گفت: با این عجمی بودن هر چه میخواهی با بلاغت ادا میکنی صاحب تو به تو خبر داده است که من با تو چه خواهم کرد؟ گفت خبر داده که ما ده نفریم به دار میآویزی و چوب دار من از همه کوتاهتر است و به زمین نزدیکترم. گفت: البته مخالفت او خواهیم کرد، گفت: چگونه مخالفت کنی قسم به خدا که آن را از پیغمبر صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل و او از خدای تعالی شنیده خبر دادهاند تو مخالفت اینها چگونه کنی؟! و آنجایی در کوفه که آویخته میشوم میدانم و من اول کسم در اسلام که بر دهان من لگام نهند. پس او رابه زندان بردند و مختار بن ابیعبیده ثقفی با او بود، میثم با او گفت: تو از چنگ این مرد بدر میروی و به خون خواهی حسین علیهالسلام بر میخیزی و کشندهی ما را میکشی. و چون عبیدالله میثم را بخواند تا به دار آویزد از زندان بیرون آمد مردی با او برخورد و گفت: چه حاجت به اینگونه رنجها کشیدن؟ میثم لبخندی زد و گفت: در حالی که اشارت بدان نخله میکرد، من برای آن آفریده شدم و آن برای من پرورش یافته است. وقتی او را بر دار بستند مردم بر وی مجتمع شده بودند بر در سرای عمرو بن حریث، عمرو گفت والله این مرد میگفت: من همسایهی تو میشوم، وقتی دار را برافراشتند کنیزکی را فرمود تا زیر دار را بروفت و آب بپاشید و بخور کرد و میثم بالای دار فضائل بنیهاشم گفتن گرفت، به ابنزیاد خبر بردند که این بندهی شما را رسوا کرد، عبیدالله گفت: او را لگام بندید، پس اول کس بود در اسلام که لگام بر دهان او نهادند. و قتل میثم ده روز پیش از آن بود که حضرت امام علیهالسلام به عراق آید و چون روز سیم شد حربه بر پیکر او فرود بردند او تکبیر گفت و در آخر روز خون از دهان و بینی او روان گشت انتهی کلام مفید. (مترجم گوید: بند دار را در آن زمان بر گردن مصلوب نمیانداختند، بلکه با ریسمانی محکم بر چوب میبستند و چوب را
بر سر پا میکردند تا از رنج و گرسنگی و تشنگی بر سر دار جان میداد و گاه بود که دو روز و سه روز زنده میماند).و روایت است که هفت تن از خرما فروشان اجتماع کردند و با یکدیگر وعده نهادند تا بدن میثم را ببرند و به خاک سپارند، شبانه آمدند پاسبانان پاس میدادند و آتش افروخته بودند، آتش میان پاسبانها و خرما فروشان مانع شد که ندیدند و دار را از جای برکندند با بدن میثم بردند در محله بنیمراد آبی روان بود و بدانجا به خاک سپردند و دار را در خرابه افکندند، پاسبانان چون صبح شد سواران فرستادند و او را نیافتند.مؤلف گوید: از کسانی که نسبش به مثیم تمار منتهی میشود ابوالحسن علی بن اسماعیل بن شعیب بن میثم تمار است، از متکلمین امامیه در عصر مأمون و معتصم بود و با ملاحده و مخالفین مناظرات داشت و در عهد وی ابوالهذیل رئیس معتزله بصره بود. شیخ مفید رحمه الله حکایت کرده است که علی بن میثم از ابوالهذیل پرسید: آیا تو میدانی که ابلیس از هر امر خیر نهی میکند و به هر امر شری امر میکند؟ ابوالهذیل گفت: بلی، گفت: پس ممکن است بشر امر کند نشناخته و از خیر نهی کند ندانسته؟ گفت: نه ابوالحسن! گفت: ثابت شد که ابلیس خیر و شر همه را میداند، ابوالهذیل گفت: آری ابوالحسن گفت: مرا خبر ده از امام خود بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا خیر و شر همه را میدانست؟ گفت: نه، گفت: پس ابلیس از امام تو عالمتر است و ابوالهذیل درماند و منطقع شد.و بدان که میثم در همه جا به کسر «میم» است و بعضی میثم بن علی بحرانی شارح نهجالبلاغه - رفع الله مقامه - را استثناء کرده گفتهاند آن به فتح «میم» است.
صوت
رشید به ضم «راء» به صیغهی تصغیر و هجری منسوب به هجر به دو فتحه شهر بزرگ بحرین یا تمام آن ناحیت است، او را امیرالمؤمنین علیهالسلام رشید بلایا نامید و
علم بلایا و منایا وی را آموخته بود او میگفت: فلان به مرگ چنین و چنان در میگذرد و فلان به قتل چنین و چنان و همان میشد که او گفته بود و در احوال میثم گذشت که از قتل حبیب بن مظاهر خبر داد. در تعلیقهی وحید بهبهانی است چنین در یاد دارم که کفعمی او را از دربانان ائمه علیهمالسلام شمرده است.و از کتاب «اختصاص» روایت شده است که چون زیاد پدر عبیدالله در جستجوی رشید هجری بود او پنهان شد، روزی نزد «ابواراکه» آمد و او بر در سرای خود نشسته بود با گروهی از یاران خویش، پس رشید در خانهی وی در آمد «ابواراکه» سخت بترسید و برخاست و در پی وی در خانه شد و گفت: وای بر تو! مرا بکشتی و فرزندان مرا یتیم کردی و هلاک ساختی! رشید گفت: مگر چه شده است؟ گفت: اینان در جستجوی تو اند و آمدی در خانهی من پنهان شدی و هر کس نزد من بود تو را بدید، رشید گفت: هیچ یک مرا ندیدند، او گفت: مرا هم استهزاء میکنی و او را بگرفت و بازوهای او ببست و در خانه محبوس داشت و در را بر او ببست و سوی یاران خویش آمد و گفت چنان در نظرم آمد که هم اکنون پیرمردی به خانهی من درآمد گفتند: ما کسی را ندیدیم، سؤال را تکرار کرد، همه گفتند: ندیدیم. پس خاموش شد و باز ترسید دیگران دیده باشند به مجلس زیاد رفت تا تجسس کند و بیند سخنی از رشید در میان هست و اگر آگاه باشند در خانهی او رفته است وی را به آنها تسلیم کند. پس بر زیاد سلام کرد و نزد او بنشست و آخسته با هم سخن میگفتند و در این میان دید رشید بر استری روی به مجلس زیاد میآید، تا چشمش بر او افتاد روی درهم کشید و خویشتن را باخت و مرگ را معاینه بدید؛ پس رشید از استر به زیر آمد و بر زیاد سلام کرد، زیاد برخاست او را در آغوش کشید و ببوسید و پرسیدن گرفت که چگونه آمدی و آن کسان که در وطن گذاشتی چونند و در راه بر تو چه گذشت، و ریش او بگرفت و آن مرد اندکی آنجا بماند و برخاست و برفت «ابواراکه» با زیاد گفت: «اصلح الله الامیر» این پیرمرد که بود؟ گفت: یکی از برادران ما از مردم شام است به زیارت ما
آمده است، پس «ابواراکه» برخاست و به سرای باز آمد، رشید را در آن خانه دید، چنانکه گذاشته بودش و گفت: اکنون که تو را این علم است که من بینم هر چه خواهی کن و هر طور که خواهی نزد ما آی.مؤلف گوید: «ابواراکه» مذکور از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام است و برقی او را در شمارهی اصحاب او از مردم یمن آورده است، مانند اصبغ بن نباته و مالک اشتر و کمیل بن زیاد و خاندان «ابیاراکه» که در رجال شیعه مشهورند و روات ائمه در میان آنها بسیار (1)مانند بشیر نبال و شجرة دو پسر میمون بن ابیاراکه و اسحق بن بشیر و علی بن شجره و حسن بن شجره و همه از مشاهیر و ثقات امامیه و بزرگانند. و اینکه «ابواراکه» با رشید کرد از روی استخفاف نبود بلکه بر خویش میترسید، چون زیاد بن ابیه سخت در طلب رشید و امثال وی بود، از شیعهی امیرالمؤمنین علیهالسلام برای شکنجه و آزار آنها، و هر کس اعانت کند یا ضیافت یا پناه دهد ایشان را و از اینجا بزرگواری و جوانمردی هانی دانسته میشود که مسلم بن عقیل - علیه الرحمه - را به مهمانی پذیرفت و پناه داد در خانهی خود و جان خویش فدای او کرد - طیب الله رمسه و انزله حظیرة قدسه» -.و شیخ کشی از ابیحیان بجلی از قنواء دختر رشید هجری روایت کرده است: «ابوحیان گفت با قنواء گفتم آنچه از پدرت شنیدی مرا بر آن آگاه کن گفت: از پدرم شنیدم میگفت: خبر داد مرا امیرالمؤمنین علیهالسلام و گفت: ای رشید صبر تو چگونه است وقتی این حرامزاده که بنیامیه او را به خود ملحق کردهاند تو را بطلبد و سدت و پای و زبان تو ببرد؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام سرانجام بهشت است فرمود: تو با منی در دنیا و آخرت. دختر رشید گفت: روزگار بگذشت تا عبیدالله (2)بن زیاد دعی سوی او فرستاد و او را به بیزاری از امیرالمؤمنین علیهالسلام
1) 19. حضرت امام حسن علیهالسلام با معاویه صلح کرد تا اینگونه مردم به خلاف برنخیزند به تقیه عمل کنند وگرنه معاویه همه را مستأصل میکرد و یک تن مؤمن نمیماند و این همه شیعه که بعد از این از کوفه برخاستند بازماندهی همانهایند که با ولات بنیامیه مدارا کردند و حسن علیهالسلام فرموده بود: «هذا ابقی لکم».
2) 20. عبیدالله سهو راوی است و صحیح همان زیاد است.
بخواند او امتناع کرد ابنزیاد گفت: به چه نوع خواهی تو را بکشم؟ گفت: خلیل من خبر داد که مرا میخوانی به بیزاری از وی و من بیزاری نمیجویم، پس دست و پای و زبان مرا میبری، گفت: قسم به خدا قول او را دروغ گردانم و گفت: او را بیاورید و دست و پایش را ببرید و زبان وی را بگذاشت، او را برداشتند تا بیرون برند من گفتم: ای پدر با این زخمها دردی در خویش مییابی؟ گفت: ای دخترک من دردی نمی یابم مگر به آن اندازه که کسی در میان انبوه مردم فشرده شود، و چون او را از قصر بیرون بردیم مردم بر گرد وی اجتماع کردند گفت: کاغذ و دوات آورید تا برای شما بنویسم آنچه تا روز قیامت واقع شود پس حجام فرستاد تا زبان او هم ببرید و او در همان شب درگذشت».و از فضیل بن نبیر روایت است که: روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام با اصحاب خود سوی بستانی برنی رفت و زیر خرمابنی بنشست و فرمود: تا میوهی آن چیدند، رطب بود آوردند و نزد آنها نهادند. رشید هجری گفت: یا امیرالمؤمنین! این رطب چه نیکوست! فرمود: ای رشید! تو بر تنهی این نخله آویخته میشوی. رشید گفت: من پیوسته صبح و شام نزد آن درخت میرفتم و آب میدادم و رسیدگی میکردم. حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام رحلت فرمود، یک روز نزدیک نخله آمدم دیدم شاخهای ان را بریدهاند، گفتم اجل من نزدیک شد، پس یک روز آمدم «عریف»؛ یعنی کدخدای محل آمد و گفت: امیر را اجابت کن، نزد امیر رفتم و داخل قصر شدم چوب آن درخت را دیدم آنجا افکنده است؛ روزی دیکر آمدم نیمهی دیگر آن درخت را دیدم بر دو دو جانب چاه نصب کرده و چرخ بر آن نهاده آب میکشند، گفتم دوست من دروغ نگفت پس کدخدا بیامد و گفت: امیر را اجابت کن، من آمدم و داخل قصر شدم و آن چوب را دیدم افتاده و پایهی چرخ چاه را آنجا دیدم، پس نزدیک شدم و با پای بدان زدم و گفتم برای من پروریده شدی و برای من روییدی، پس مرا نزد زیاد بردند، گفت: از دروغهای صاحب خود بگوی! گفتم: سوگند به خدای نه من دروغ گویم و نه او درغگوی بود، مرا خبر داد که تو دست و پای و زبان مرا میبری، گفت: و الله سخن او را دروغ میگردانم دست و
پای او را ببرید، و بیرونش برید چون کسان او او را بیرون بردند روی به مردم آورد و از عجایب سخن میکرد و میگفت: «سلونی فان للقوم طلبة لما یقضوها» از من بپرسید که این قوم را نزد من وامی است، پس مردی نزد زیاد رفت و گفت: این چه کار است که کردی؟ دست و پای او بریدی و او با مردم شگفتیها گفتن آغاز کرده است، زیاد گفت: او را بازگردانید! به در قصر رسیده بود، بازگردانیدند و فرمود تا زبان او را هم ببرند و به دار آویزند و شیخ مفید از زیاد بن نصر حارثی روایت کرده که گفت: من نزد زیاد بودم، ناگاه رشید هجری را آوردند، زیاد با او گفت: صاحب تو؛ یعنی علی علیهالسلام به تو گفته است که ما با تو چه خواهیم کرد؟ گفت: آری، دست و پای مرا میبرید و بر دار میآویزید، زیاد گفت: و الله حدیث او را دروغ میگردانم. او را رها کنید برود، چون خواست خارج شود زیاد گفت سوگند به خدا که چیزی از برای او نمییابم بدتر از آنکه صاحب او خبر داد و دست و پای او ببرید و دارش آویزید. رشید گفت: هیهات! هنوز چیز دیگری مانده است که امیرالمؤمنین علیهالسلام مرا خبر داد، زیاد گفت: زبان او را هم ببرید! رشید گفت: اکنون خبر امیرالمؤمنین علیهالسلام درست آمد و دلیل راستی او ظاهر گشت.مترجم گوید: از تشابه مجازات آنها عجب نباید داشت چون در یک عصر مجازاتها نوعا یکی است چنانکه در زمان مادار است، در آن وقت دست و پا بریدن بود.
صوت
حجر بن ضم«حاء» بینقطه و سکون «جیم» از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و از ابدال است، و او را «احجر الخیر» میگفتند، به زهد و بسیاری عبادت و نماز معروف بود، و حکایت کردهاند که: هر شبان روز هزار رکعت نماز گذاشتی، و از فضلای صحابهی رسول صلی الله علیه و آله بود و باصغر سن از بزرگان آنها به شما میرفت. در جنگ صفین امیر کنده بود و در روز نهروان رئیس میسرهی سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام. و فضل بن شاذان گفت: از بزرگان تابعین و رؤسای زهاد آنانند
جندب بن زهیر قاتل جادو (1)و عبدالله بن بدیل و حجر بن عدی و سلیمان بن صردومسیب بن نجبه و علقمه و سعید بن قیس و مانند آنها بسیارند. جنگ آنها را برانداخت باز بسیار شدند تا با حسین علیهالسلام به شهادت رسیدند. انتهی.بدان که مغیرة بن شعبه چون والی کوفه گشت بر منبر میایستاد و ذم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام و شیعهی او میگفت و آنان را دشنام میداد و بر کشندگان عثمان نفرین میکرد و برای عثمان آمرزش میخواست از پروردگار و او را به پاکی یاد میکرد، پس حجر بر میخواست و میگفت: «یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء لله و لو علی انفسکم» و من گواهی میدهم آن کس که شما مذمت او میکنید برتر و بهتر است از آن که مدح او میگویید، و آن کس را
1) 21. قاتل جادو حدیثی دارد در تواریخ و سیر مسطور، گویند: در زمان خلافت عثمان ولید بن عقبه والی کوفه بود، همان که خمر خورد و مست در مسجد آمد و مردم کوفه از خلاعت وی به عثمان شکایت کردند. روزی شعبده گری نزد ولید بازی میکرد و چنان مینمود که از دهان خر به درون شکم او میرود و از جانب دیگر بیرون میآید یا از آن سوی به درون میرود و از دهانش خارج میشود. و گاه چنان مینمود که سر خویش را برکند و بینداخت، آنگاه برجست و آن را بگرفت و به جای خود نهاد این مرد قاتل جندب بضم «جیم» و فتح «دال» مهمله ابنزبیر بن حارث بن کثیر بن سبع بن مالک ازدی غامدی از اصحاب پیغمبر است و به روایت ابنکلبی آیهی «فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل الی آخر» در شأن او نازل شد و از شیعیان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بود، شمشیر برداشت و همچنانکه مرد جادو گرم کار بود گردن او بزد و به روایتی دیگر شمشیر بر میان او بزد و او را به دو نیم کرد و مردم را گفت: بگویید اکنون خود را زنده کند اصحاب ولید پراکنده شدند و ولید جندب و اصحاب او را به زندان کرد و این قصه برای عثمان بنوشت عثمان جواب داد او را رها کن، رها کرد. و به روایت دیگر برادرزادهی جندب سواری دلیر بود بر زندانیان حمله آورد و او را بکشت و جندب را خلاص کرد و این اشعار بگفت. افی مضرب السحار یسجن جندب و یقتل اصحاب النبی الاوائل فان یک ظنی بابن سلمی و رهطه هو الحق یطلق جندب او نقاتل و در این قصیده عثمان را ناسزا گفته است اما جندب به زمین روم رفت و با اهل شرک جهاد میکرد تا درگذشت، در سال دهم از خلافت معاویه، و گویند: این مرد جادو ابوبستان نام داشت و بعضی گویند قاتل وی جندب بن کعب بود. (مترجم).
که به نیکویی یاد میکنید به مذمت سزاوارتر است از آن کس که عیب او میگویید. مغیره با او میگفت: ای حجر وای بر تو! از این عمل دست بدار و از خشم سلطان و سطوت وی اندیشه کن که بسیار مانند تو کشته شدند، و دیگر متعرض او نمیگشت. و همچنین بود تا روزی مغیره بر منبر خطبه میخواند و آخر ایام زندگی او بود، پس علی علیهالسلام را دشنام داد و او و شیعیان او را نفرین کرد، حجر برجست و فریادی زد که همهی اهل مسجد و خارج مسجد شیندند و گفت: ای مرد نمیدانی چه کس را ناسزا میگویی و چه حریصی به مذمت امیرالمؤمنین علیهالسلام و ستایش نابکاران! مغیره هلاک شد در سال پنجاهم، پس بصره و کوفه هر دو را به زیاد سپردند و زیاد به کوفه آمد و سوی حجر فرستاد و او بیامد و پیش از این با او دوست بود و گفت: به من خبر رسیده است تو با مغیره چه میکردی و او بردباری مینمود، اما من به خدا سوگند که تحمل مانند آن را ندارم و تو مرا دیدی و شناختی که دوست علی علیهالسلام بودم (1)و مودت او داشتم اکنون خداوند آن را از سینهی من برکنده است و مبدل به دشمنی و کینه کرده است و آنچه دانسته و شناخته بودی از کینه و دشمنی معاویه، آن را بگردانیده و مبدل به دوستی و مودت کرده است، اگر تو راست باشی دنیا و دین تو سالم ماند و اگر به راست و چپ زنی خویشتن را هلاک کرده و خون تو به هدر رود و من دوست ندارم بیمقدمه شکنجه به تو برسانم و بیجهت بر تو بگیرم بار خدایا گواه باش!.
1) 22. ابوعبدالله جهشیاری در کتاب «الوزراء» گوید که: چون علی علیهالسلام به بصره آمد، زیاد پنهان شد وقتی که امیرالمؤمنین علیهالسلام عبدالرحمن بن ابیبکر را ملاقات کرد از او پرسید ای کل عم تو کجاست؟ عبدالرحمن گفت: تو را بر او دلالت میکنم اگر امان دهی او را؟ گفت: امان دادم و زیاد در خانهی مادرش بود آن حضرت را آنجا آورد علی علیهالسلام فرمود: مال خراج که در دست تو بود کجاست؟ زیاد گفت: همچنان برجاست امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: چون تو مردی باید امین خزانه شود، آنگاه با علی علیهالسلام آمد و علی علیهالسلام با اصحاب خود فرمود: کارآمد مردی است. وقتی حضرت امیر علیهالسلام از بصره بیرون رفت خراج و دیوان بدو سپرد. (مترجم).
پس حجر گفت: هرگز امیر از من نبیند مگر چیزی که بپسندد و من نصیحت او را بپذیرفتم. و از نزد او بیرون آمد و سخت میترسید و پرهیز میکرد و زیاد او را نزدیک خود میخواند و مینواخت. و شیعه نزد حجر آمد و شد داشتند و سخن او میشنیدند و زیاد، زمستان به بصره میگذرانید و تابستان به کوفه و خلیفهی او در بصره سمرة بن جندب بود و در کوفه عمرو بن حریث، پس عمارة بن عقبه با زیاد گفت: شیعه نزد حجر میروند و کلام او میشنوند و بیم آن دارم که هنگام بیرون رفتن تو شوری بر پای کند.زیاد او را بخواند و بیم داد و سخت بترسانید و به بصره رفت و عمرو بن حریث را به جانشینی خود در کوفه گذاشت. و شیعه نزد حجر میرفتند و او میآمد تا در مسجد مینشست و شیعه با او مینشستند تا ثلث یا نصف مسجد را میگرفتند و نظارگیان بر گرد ایشان، چنانکه مسجد را پر میکردند آنگاه بسیار شدند و بانگ و خروش آنها بسیار شد و به مذمت معاویه و دشنام وی و ناسزا گفتن به زیاد صدا بلند کردند، و عمرو بن حریث را این خبر رسید به منبر بر آمد و اشراف شهر بر گرد وی فراهم شدند، آنها را به فرمانبرداری امر کرد و از مخالفت بترسانید، پس گروهی از اصحاب حجر تکبیرگویان برجستند و دشنام میدادند تا نزدیک عمرو بن حریث رسیدند، ریگ بر او باریدند و ناسزا گفتند تا از منبر به زیر آمد و به قصر رفت و در بر خود ببست و این خبر را سوی زیاد نوشت و چون نامه به زیاد رسید به قول کعب بن مالک تمثل جست:فلما غدوا بالعرض قال سراتنا علام اذا لم نمنع العرض نزرعیعنی چون مهتران ما بامداد به روستا آمدند گفتند: اگر این زمین را از غارتگران حفظ نکنیم چگونه در آن تخم بکاریم.آنگاه گفت: من هیچ نیستم اگر کفه را از زحمت حجر نگاه ندارم و او را عبرت دیگران نگردانم! وای بر مادر تو ای حجر که به پیشباز گرگ میفرستمت «لقد سقط بک العشاء علی سرحان» عبارت مثلی است که گویند: «مردی به طلب طعام شبانگاه بیرون رفت و خود خوراک گرگ شد».
آنگاه به کوفه آمد و داخل قصر شد و بیرون آمد قبای سندس در بر و ردایی از خز سبز رنگ بر دوش، و حجر در مسجد نشسته بود و اصحابش گرد وی، پس زیاد به منبر بر آمد، و خطبه خواند و مردم را بیم داد و اشراف اهل کوفه را فرمود که: هر یک از شما نزد آن جماعت که بر گرد حجر نشستهاید بروید و برادر و پسر و خویشان و هر کس از عشیرت خویش که توانید و فرمان شما برند سوی خود بخوانید تا هر چه میتوانید از نزد او برخیزانید آنها چنین کردند و اصحاب حجر را برخیزانیدند تا بیشتر پراکنده شدند و چون زیاد دید انبوه مردم سبکتر شده است، شداد بن هیثم همدانی امیر شرط؛ یعنی رئیس پلیس را گفت: حجر را بگیر و نزد من آور! پس شداد نزد او آمد و گفت: امیر را اجابت کن! اصحاب حجر گفتند: «لا والله و لا نعمة عین» نه قسم به خدا و نه به چشم (چنانکه در عجم در مقام اظهار اطاعت گویند به چشم در عربی در مقام اظهار اطاعت و هم نافرمانی گویند: «نعمة عین و لا نعمة عین» اجانب نمیکند، شداد همراهان خود را گفت: با پشت شمشیر حمله کنید آنها شمشیر به دست حمله کردند و حجر را فروگرفتند و مردی که بکر بن عبید میگفتندش با پشت شمشیر بر سر عمرو بن حمق کوفت چنانکه بیفتاد و دو تن از قبیلهی ازد، ابوسفیان بن عویمر و عجلان بن ربیعه، او را برداشتند و در خانهی مردی ازدی عبیدالله بن موعد نام بردند او در آنجا پنهان بماند تا از کوفه خارج شد، اما حجر؛ پس عمیر بن زید کلبی با او گفت، و از یاران او بود، مردی که شمشیر با خود داشته باشد با تو نیست جز من و از شمشیر من تنها کاری نیاید. حجر گفت: در این امر چه رأی داری؟ گفت: از این جای برخیز و نزد اهل خود رو تا قوم تو تو را حفظ کنند، پس برخاست و زیاد بر منبر بدانها مینگریست و گفت: قبیلهی همدان و تیمم و هوازن و ابناء بغیض و مذحج و اسد و غطفان برخیزند سوی قبرستان کنده و از آنجا سوی حجر روند و او را بیاورند، و چون حجر به خانه رسید و قلت یاران خود را بدید، آنان را گفت: بازگردید که توانایی مقابله با این قوم که بر شما اجتماع کردهاند ندارید و من دوست ندارم شما را در معرض هلاک افکنم و آنها رفتند تا به منزلهای خود بازگردند. سواران
مذحج و همدان به آنها برخوردند و ساعتی زد و خورد کردند قیس بن یزید اسیر شد و دیگران بگریختند، پس حجر راه بنی حرب از طایفهی کنده پیش گرفت تا به در سرای مردی از آنان رسید، نامش سلیمان بن یزید و به سرای او در آمد و آن قوم در طلب او رفتند تا به در سرای سلیمان و سلیمان شمشیر خویش بگرفت و خواست بیرون آید دختران او بگریستند و حجر او را مانع شد آنگاه از روزنی از آن سرای بیرون گریخت و به جانب خانههای بنیالعنبر از کنده رفت و به سرای عبد الله بن حارث برادر اشتر نخعی در آمد و عبدالله برای او فرش انداخت و بساطها بگسترد و با روی باز و خوشی او را بپذیرفت، ناگاه کسی نزد او آمد و گفت: شرطه یعنی افراد پلیس در مجلهی نخع از تو میپرسیدند برای آن که کنیزی سیاه، «ادما» نام، آنها را دیده بود و گفته که حجر در طایفهی نخع است به سوی آنها روید، پس حجر و عبدالله به طوری که کس آنها را نشناخت سوار شدند و شبانه به سرای ربیعة بن ناجذ ازدی فرود آمدند و چون شرطیها درماندند و بر او دست نیافتند، زیاد محمد بن اشعث را بخواند و گفت به خدا قسم یا حجر را باید بیاوری یا هیچ نخلهای برای تو نگذارم مگر همه را ببرم و سرایی برای تو نگارم مگر ویران کنم، و با این همه از دست من سالم جان بدر نبری مگر تو را ریزه ریزه کنم! محمد گفت: مرا مهلت ده تا در جستجوی او شوم، زیاد گفت: سه روز تو را مهلت دادم اگر آوردی فبها وگرنه خود را در جملهی مردگان شمار، و محمد را به جانب زندان بردند رنگش پریده بود او را به عنف میکشیدند پس حجر بن یزید کندی از بنیمره با زیاد گفت: از او ضامن بگیر و رها کن او را، زیاد گفت: آیا تو ضامن او میشوی گفت: آری، او را رها کرد و حجر بن عدی یک شبانه روز در سرای ربیعه بماند. آنگاه غلامی رشید نام را از اهل اصفهان سوی ابناشعث فرستاد و پیغام داد که به من خبر رسید این ستمگر لجوج با تو چه کرد، از امر او بیم مدار که من خود نزد تو آیم و تو با چند تن از عشیرت خویش نزد او رو و بخواه تا مرا زینهار دهد و نزد معاویه فرستد و او رأی خویش دربارهی من بیند. پس محمد حجر بن یزید و جریر بن عبدالله و عبدالله برادر اشتر را برداشت و با یکدیگر نزد زیاد رفتند
و آنچه حجر طلب کرده بود از زیاد درخواستند، زیاد اجابت کرد رسولی سوی حجر فرستادند و او را آگاه گردانیدند او بیامد تا داخل بر زیاد شد، زیاد امر کرد به زندانش بردند و یک «برنس» بر تن داشت. بامداد بود و سرما، و زیاد در طلب رؤسای اصحاب حجر بود و جد بسیار مینمود و آنها میگریختند و هر کس را توانست دستگیر کرد تا دوازده تن به زندان شدند و رؤسای ارباع (یعنی چهار بخش شهر) را بخواند آمدند و گفت: بر حجر شهادت دیهد به هر چه دیدید و آنها عمرو بن حرث و خالد بن عرفطه و قیس بن ولید و ابو برده پسر ابوموسی اشعری بودند. گواهی دادند که حجر سپاه گرد میکند و خلیفه را آشکارا دشنام داد و زیاد را ناسزا گفت و بیگناهی ابوتراب را اظهار کرد و بر وی رحمت فرستاد و از دشمن او بیزاری جست و اینها که با او هستند از رؤسای یاران او و بر رأی اویند. پس زیاد در شهادت آنها نگریست گفت: نپندارم این را شهادتی قاطع و دوست دارم شهود بیش از چهار باشند پس ابوبرده نوشت:«بسم الله الرحمن الرحیم؛ این شهادتی است که ابوبردة بن ابیموسی داد برای خدا پروردگار جهانیان، شهادت داد که حجر بن عدی از طاعت بیرون رفت و از جماعت جدا شد، خلیفه را لعن کرد و به جنگ و فتنه مردم را دعوت کرد و سپاه فراهم میکند و آنها را به شکستن بیعت و خلع امیرالمؤمنین معاویه میخواند و کافر شده است به خدا کفری فاحش و رسوا».زیاد گفت: این طور شهادت دهید و من میکوشم گردن این خیانتکار بیخرد بریده شود. پس رؤسای سه محلت دیگر به این شهادت دادند و مردم را بخواند و گفت: بمانند این شهادت که رؤسای چهار محل دادند شهادت دهید پس هفتاد کس شهادت دادند از جمله اسحق و موسی و اسمعیل فرزندان طلحة بن عبیدالله و منذر بن زبیر و عمارة بن عقبه و عبدالرحمن بن هبار و عمر بن سعد و وائل بن حجر حضرمی و ضرار بن هبیرة و شداد بن منذر معروف بن ابن بزیعه و حجار بن ابجر عجلی و عمرو بن حجاج و لبید بن عطارد و محمد بن عطارد و محمد بن عمیر بن عطارد و اسماء بن خارجه و شمر بن ذی الجوشن و زجر بن قیس جعفی و
شبث بن ربعی و سماک بن محزمه اسدی صاحب مسجد «سماک» و این مسجد از آن چهار مسجد است که به شکرانهی قتل حسین علیهالسلام در کوفه ساخته شد و دو تن را هم در میان گواهان نوشتند، اما آنها انکار کردند، شریح بن حارث قاضی و شریح بن هانی. شریح بن حارث گفت: مرا از حال حجر پرسیدند گفتم: او همیشه روزهدار و شبها به عبادت استاده است و شریح بن هانی گفت: از من نپرسیده شهادت مرا نوشتند وقتی خبر به من رسید تکذیب آن کردم آن گاه زیاد این شهادت نامه را به کثیر بن شهاب و وائل بن حجر سپرد و آنها را با حجر بن عدی و یاران وی فرستادند و فرمود: آنها را بیرون ببرند پس شبانه بیرون رفتند و چهارده مرد بودند و پاسبانان همراه ایشان روانه کرد تا چون به قبرستان «عزرم» که مکانی است در کوفه، رسیدند قبیصة بن ضبیعهی عبسی یکی از اصحاب حجر که با اسیران بود چشمش به سرای خود افتاد ناگهان دید دخترانش از بالای بام مینگرند، با وائل و کثیر گفت مرا نزدیک سرای برید تا وصیتی کنم، او را نزدیک بردند چون به دختران خود نزدیک شد آنها بگریستند ساعتی خاموش بود، آنگاه گفت: ساکت باشید! ساکت شدند. گفت: از خدای بترسید و شکیبایی کنید که من از پروردگار خود در این راه امید خیر دارم، یکی از دو چیز نیکو، یا کشته میشوم که بهترین سعادت است و یا به سلامت نزد شما آیم و آن کس که روزی شما میداد و مؤنت شما را کفایت میکرد خداست - تبارک و تعالی - و او زنده است که هرگز نمیرد و امیدوارم شما را ضایع نگذارد و مرا برای شما نگاهدارد، پس بازگشت و قوم او دعا میکردند که خدا او را به سلامت دارد و رفتند تا «مرج عذرا» چند میلی دمشق و در آنجا بازداشتندشان و معاویه سوی وائل و کثیر فرستاد و آن دو را به دمشق آورد و نامهی آنها بگشود و بر اهل شام قرائت کرد:بسم الله الرحمن الرحیم؛ سوی معاویة بن ابیسفیان امیرالمؤمنین از زیاد بن ابیسفیان! اما بعد؛ خداوند نعمت را بر امیرالمؤمنین تمام کرد و دشمن وی را به دست او سپرد و زحمت اهل بغی را کفایت کرد، این گمراه کنندگان شیعیان ابیتراب علیهالسلام و ناسزاگویندگان که از آنها است حجر بن عدی، امیرالمؤمنین را خلع
کردند و از جماعت مسلمانان جدا گشتند و جنگی بر پای خواستند کردن، اما خداوند آن را خاموش کرد و ما را بر آنها پیروز گردانید و نیکان اهل شهر و اشراف و خردمندان و دینداران را بخواندم تا آنچه دیده بودند و دانسته گواهی دادند و آنها را سوی امیرالمؤمنین فرستادم، و شهادت پارسایان و نیکان اهل شهر را در زیر این نامه نوشتم. چون معاویه این نامه بخواند با مردم شام گفت: دربارهی اینان چه بینید؟ یزید بن اسد بجلی گفت: چنان بینم که آنان را در قرای شام پراکنده سازی تا سرکشان اهل کتاب شر آنها را کفایت کنند. و حجر سوی معاویه کس فرستاد و گفت: با امیرالمؤمنین بگوی که من بر بیعت اویم آن را فسخ نکرده و نخواهم کرد دشمنان و متهمان بر ما شهادت دادند. چون پیغام حجر به معاویه رسید، گفت: زیاد نزد ما راستگویتر از حجر است پس هدبة بن فیاض قضاعی اعور را با دو تن دیگر بفرستاد تا حجر و یاران او را شب هنگام نزد معاویه آوردند و هدبه را یک چشم کور بود، کریم بن عفیف خثعمی چون او را بدید، گفت: نیمی از ما کشته میشویم و نیمی نجات مییابیم پس رسول معاویه نزد ایشان آمد و به رها کردن شش تن فرمان داد که یکی از رؤسای شام از اصحاب سر معاویه شفاعت آنها کرده بود و هشت تن دیگر را نگاهداشت. و فرستادگان معاویه با آنها گفتند: معاویه امر کرده است که ما بیزاری جستن از علی علیهالسلام و لعن کردن او را بر شما عرض کنیم اگر قبول کردید دست از شما بداریم وگرنه شما را بکشیم و امیرالمؤمنین میگوید: کشتن شما بر ما حلال است به سبب شهادت اهل شهر شما بر شما، لکن امیرالمؤمنین ببخشود و درگذشت، از این مرد بیزاری نمایید تا شما را رها کند. گفتند: نکنیم، پس فرمان داد بند از آنها بگشودند و کفن آوردند آنها برخاستند و همه شب به نماز ایستادند، چون بامداد شد اصحاب معاویه گفتند: دوش شما را دیدیم نماز بسیار گزاردید و نیکو دعا کردید؛ ما را آگاه کنید که رأی شما دربارهی عثمان چیست؟ گفتند: او اول کس بود که در حکم بیداد نمود و به نادرستی رفتار کرد. گفتند: امیرالمؤمنین شما را بهتر میشناسد، پس برخاستند و گفتند: آیا از این مرد بیزاری میجویید؟ گفتند:
نه، بلکه دوستدار اوییم؛ پس هر یک از رسولان معاویه یک تن را گرفت تا بکشد حجر با آنها گفت: بگذارید دو رکعت نماز گزارم! سوگند به خدای که من هرگز وضو نساختم مگر نماز گذاشتم، گفتند: نماز گزار، او نماز گزارد و سلام نماز داد و گفت هرگز نماز کوتاهتر از این نخواندهام و اگر بیم آن نبود که پندارید از مگر ترسانم دوست داشتم بسیار نماز گزارم. پس هدبة بن فیاض اعور به جانب او رفت به شمشیر، حجر بر خود بلرزید، هدبة گفت: تو پنداشته بودی از مرگ نمیترسی؟!از صاحب خود بیزاری جو تا تو را رها کنیم، گفت: چرا جزع نکنم که قبری کنده و کفنی گسترده و شمشیری کشیده میبینم، قسم به خدا اگر چه جزع میکنم اما چیزی نمیگویم که پروردگار را به خشم آورد. پس او را بکشت - رضوان الله علیه -.مؤلف گوید: در اینجا به خاطرم آمد حدیثی که حجر داخل شد بر امیرالمؤمنین علیهالسلام بعد از ضربت خوردن آن حضرت پس مقابل او ایستاد و گفت:فیا اسفی علی المولی التقی ابی الاطهار حیدرة الزکیتا آخر اشعار، حضرت امیر علیهالسلام او را دید و شعر او شنید گفت: حال تو چگونه است وقتی تو را به تبری از من دعوت کنند و چه خواهی گفت؟ گفت: ای امیرالمؤمنین علیهالسلام اگر مرا با شمشیر پاره پاره کنند و آتش افروزند و مرا در آن اندازند آن را بر تبری جستن از تو ترجیح دهم، آن حضرت فرمود بهر خیر توفیق یابی و خدا تو را پاداش خیر دهد از خاندان پیغمبرت.اما فرستادگان معاویه اصحاب حجر را یکی بعد از دیگری میکشتند تا شش نفر شهید شد، عبدالرحمن بن حسان عنزی و کریم بن عفیف خثعمی مانده بودند، گفتند: ما را نزد امیرالمؤمنین برید و ما دربارهی این مرد میگوییم هر چه او بفرماید. آنها را نزد معاویه فرستادند، چون خثعمی در آمد بر وی گفت: الله! الله! ای معاویه! تو از این سرای فانی به سرای آخرت باقی خواهی رفت و پرسندت که خون ما را چرا ریختی؟ معاویه گفت: دربارهی علی علیهالسلام چه گویی؟ گفت: قول من
قول تو است بیزاری میجویم از دین علی علیهالسلام که خدای را به آن دین پرستش میکرد، و شمر بن عبدالله خثعمی برخاست و شفاعت او کرد، معاویه وی را ببخشید به شرط آن که یک ماه او را به زندان کند و تا معاویه زنده است به کوفه نرود. آنگاه روی به عبدالرحمن بن حسان آورد و گفت: ای برادر ربیعه! تو دربارهی علی علیهالسلام چه میگویی؟ گفت: من گواهی میدهم که وی از آنها بود که یاد خدا بسیار کنند و امر به معروف و نهی از منکر، و از زلت مردم درگذرند. معاویه گفت دربارهی عثمان چه میگویی؟ گفت او اول کس بود که باب ستم بگشود و درهای راستی را ببست. گفت: خود را کشتی! گفت: بلکه تو را کشتم، پس معاویه وی را سوی زیاد فرستاد و نوشت: این مرد از همهی آنها که فرستادی بدتر است او را به عقوبتی که سزای اوست برسان و به بدترین وجهی بکش؛ پس چون نزد زیاد آوردندش اورا نزد قیس ناطف فرستاد و زنده در گورش کردند، پس همه آنها که کشته شدند هفت تن بودند:1- حجر بن عدی 2- شریک بن شداد حضرمی 3- صیفی بن شبل شیبانی 4- قبیصة بن ضبیعهی عبسی 5- محرز بن شهاب منقری 6- کدام بن حیان عنزی 7- عبدالرحمن بن حسان عنزی (قبیصه بن فتح قاف و ضبیعه به ضم ضاد و فتح باء و محرز به کسر میم و سکون حاء و فتح را و منقر به کسر میم و سکون نون و فتح قاف و کدام به کسر کاف و عنز به دو فتحه است).مؤلف گوید: کشتن حجر مسلمانان را سخت بزرگ آمد (1)و معاویه را بدین
1) 23. مترجم گوید: ابوعمرو یوسف بن عبدالله معروف به ابن عبدالبر اندلسی قرطبی از علمای بزرگ اهل سنت در کتاب «استیعاب» گفته است: حجر بن عدی بن معاویة بن جبلة بن الادبر ابو عبدالرحمن باصغر سن از بزرگان صحابه رسول صلی الله علیه و آله و از فضلای آنها است و گوید: وقتی خبر به عایشه رسید که زیاد با او چه کرد، عبدالرحمن بن حارث بن هشام را سوی معاویه فرستاد تا نگذارد آسیبی به حجر رسد و پیغام داد«الله! الله! فی حجر و اصحابه» عبدالرحمن وقتی به شام رسید که حجر و پنج تن از اصحاب او کشته شده بودند، گفت: چرا دربارهی حجر بردباری ننمودی؟ پس از این عرب تو را حلیم و صاحب رأی نداند که اسیران مسلمان را میکشی. گوید: عبدالله پسر عمر بن الخطاب در بازار نشسته بود خبر کشتن حجر بدو رسید، جامهی احتبا بر پای و کمر خود پیچیده بود، بگشود و از جای برجست، زاری کنان و گریان. و از حسن بصری روایت است که گفت: «ویل لمن قتل حجرا و اصحاب حجر» وای بر آن کس که حجر و یاران او را کشت! احمد گفت از یحیی بن سلیمان پرسید: تو را این خبر رسید که حجر مستجاب الدعوه بود؟ گفت: آری. و از سعید مقبری روایت است: آن سال که معاویه حج بگذاشت به زیارت مدینهی طیبه آمد و از عایشه اجازت خواست تا او را ملاقات کند، عایشه اذن داد چون به خانهی او درآمد و بنشست عایشه گفت: ای معاویه! ایمن هستی از این که در خانهی خود کسی را پنهان کرده باشم تا تو را به قصاص محمد بن ابیبکر بکشد؟ معاویه گفت: در خانهی امان داخل شدهام. عایشه گفت: از خدا نترسیدی حجر و یاران او را کشتی؟ معاویه گفت: کسی آنها را کشت که شهادت بر آنها داد و عایشه گفته است اگر معاویه می دانست اهل کوفه را قوتی مانده است، یارا نداشت حجر و اصحاب او را از میان آنها برگیرد و در شام بکشد، و لکن ابن آکلة الکباد میدانست که مردم رفتند، قسم به خدا که اهل کوفه در عزت و قوت و خردمندی سرآمد عرب بودند.
بسیار نکوهش کردند.ابوالفرج اصفهانی گوید ابومخنف گفت حدیث کرد مرا ابن ابیزائده از ابیاسحق گفت از مردم میشنیدم میگفتند: اول ذلتی که مردم کوفه را رسید کشتن حجر و الحاق زیاد به ابیسفیان و کشتن حسین علیهالسلام بود. و معاویه هنگام مرگ میگفت روزی دراز بر من گذرد برای ابن ادبر و مراد وی از ابنادبر حجر است و عدی پدر حجر را «ادبر» میگفتند که شمشیر بر سرین وی جراحتی کرده بود. و حکایت شده است که ربیع بن زیاد حارثی والی خراسان بود، چون خبر کشتن حجر و یاران او را شنید، آرزوی مرگ کرد و دست به آسمان برداشت و گفت: خدایا! اگر مرا در نزد تو خیری است جان مرا به زودی بستان و بعد از آن بمرد.ابناثیر در «کامل» گوید: «حسن بصری گفت: چهار خصلت است در معاویه که اگر نبود مگر یکی از آنها هلاک او را کافی بود؛ جهیدن او بر گردن این امت به شمشیر تا امر خلافت را به دست گرفت بیمشورت با اینکه بازماندگان صحابه و صاحبان فضل در میان امت بسیار بود، و پسرش یزید را پس از خود خلیفه کرد که همیشه مست و میگسار بود و حریر میپوشید و طنبور مینواخت و زیاد را به
خود ملحق گردانید (1).و پیغمبر فرمود: «الولد للفراش و للعاهر الحجر» و حجر و یاران او را بکشت وای بر او از حجر و اصحاب حجز».گویند: اول خواری که داخل کوفه شد، مرگ حسن بن علی علیهالسلام و کشتن حجر و دعوت زیاد بود، و هند دختر زید انصاریه زنی شیعیه بود و در رثای حجر گفت:ترفع ایها القمر المنیر تبصر هل تری حجر یسیرمترجم گوید: ابوحنیفه دینوری در «اخبار الطوال» گوید: آن وقت که زیاد حجر و یاران او را با صد تن سپاهی از کوفه سوی معاویه روانه کرد، مادر حجر این
1) 24. مترجم گوید: زیاد بن ابیه مادرش سمیه نام داشت و این زن کنیز حارث بن کلده طبیب عرب است و او را شوهر داده بودند به عبید نامی از بندگان زر خرید بنیثقیف، و ابن عبدالبر که از بزرگان علمای اهل سنت است گوید: زیاد مردی بلند بالا و خوب روی بود و پیوسته یک چشم خود را بر هم میگذاشت، پیش از این که معاویه او را به خود ملحق کند زیاد بن عبید میگفتندش تا در سال 44 معاویه او را فرزند ابوسفیان و برادر خود خواند، چون ابوسفیان گفته بود من با سمیه زنا کردم و این فرزند از نطفهی من متولد شد. وقتی ابوبکره برادر مادری زیاد پسر سمیه قصه معاویه بشنید، سخت گران آمدش و قسم خورد دیگر با زیاد سخن نگوید و گفت: این مرد مادر خود را به زنا منسوب میکند و خود میگوید: من پسر پدرم نیستم آیا با خواهر معاویه امحبیبه زوجه پیغمبر چه میکند اگر بخواهد امحبیبه را دیدن کند و امحبیبه خود را از او بپوشد و در حجاب رود، زیاد را رسوا کرده است، و اگر حجاب نگیرد و زیاد او را ببیند مصیبت بزرگی است که هتک حرمت پیغمبر صلی الله علیه و آله کرده است. و زیاد در زمان معاویه حج بگذاشت و به مدینه آمد خواست به دیدن امحبیبه رود سخن برادرش ابیبکره را به یاد آورد از آن منصرف شد و بعضی گویند: امحبیبه به او اجازت دیدن نداد و بعضی گویند: به زیارت مدینه نرفت برای همین سخن برادرش و عبدالرحمن بن حکم برادر مروان گفت: الا ابلغ معاویة بن صخر لقد ضاقت بما تأتی الیدان اتغضب ان یقال ابوک عف و ترضی ان یقال ابوک زان فاشهد ان رحمک من زیاد کرحم الفیل من ولد الاتان و اشهد انها حملت زیادا و صخر من سمیة غیر دان و دیگری گوید: زیاد لست ادری من ابوه و لکن الحمار ابوزیاد.
اشعار بگفت:ترفع ایها القمر المنیر تبصر هل تری حجرا یسیرالا یا حج حجر بنی عدی تلقتک البشارة و السرورو ان تهلک فکل عمید قوم من الدنیا الی هلک یصیرو مضامین این اشعار مناسب با حدیث دینوری است.مؤلف گوید: دربارهی قتل حجر غیر این هم گفتهاند که زیاد روز جمعه خطبه میخواند و خطبه را طولانی کرد و نماز تأخیر افتاد، حجر بن عدی گفت: «الصلوة» زیاد همچنان خطبه میخواند و چون حجر ترسید وقت نماز بگذرد، دست زد و مشتی ریگ برداشت و به نماز ایستاد و مردم با او ایستادند، زیاد چون این بدید از منبر به زیر آمد و با مردم نماز بگزارد و خبر را سوی معاویه نوشت و بسیار از حجر بد گفت. معاویه برای زیاد نوشتاو را به زنجیر بند کند و سوی معاویه فرستد و چون زیاد خواست او را دستگیر کند، قوم وی به یاری او به ممانعت برخاستند، حجر گفت: چنین نکنید«سمعا و طاعة» فرمانبردارم، او را در زنجیر بستند و سوی معاویه فرستادند و چون بر معاویه وارد شد گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین! معاویه گفت: امیرالمؤمنین منم، به خدا قسم که تو را عفو نمیکنم و نمیخواهم معذرت خواهی از من، او را بیرون برید و گردنش بزنید! ججر به آنها گفت: بگذارید دو رکعت نماز بگزارم! گفتند نماز بگزار، و دو رکعت نماز سبک بگذاشت و گفت: اگر نه آن بود میپنداشتید از مرگ میترسم که هرگز در اندیشهی آن نیستم، نماز را طولانی میکردم. و خویشان خود را که آنجا بودند گفت: بند و زنجیر را از من برندارید و خونهای مرا مشویید که من فردا معاویه را بر سر شاهراه ملاقات میکنم. و در «اسد الغابه» گوید: حجر 2500 «درم» عطا میگرفت و کشتن وی در سال 51 است و قبرش در «عذرا» معروف است و مردی مجاب الدعوه بود.مؤلف گوید: در آن نامهای که مولانا ابوعبدالله الحسین علیهالسلام به معاویه فرستاد در جملهای نوشت: آیا تو نیستی قاتل حجر بن عدی کندی با آن نمازگزاران و
عابدان که ستم را ناپسندیده می داشتند و بدعتها را بزرگ میشمردند و در راه خدا از سرزنش کسی نمیترسیدند؟ تو آنها را به ستم و کینه کشتی، با آن سوگندهای مغلظ و پیمانهای محکم که آزارشان نکنی.اما عمرو بن الحمق - رضی الله عنه -
صوت
پیش از این گفتیم که با حجر در مسجد بود و از آنجا بگریخت و در خانهی مردی از ازد که نام او عبیدالله بن موعد بود پنهان گشت، پس با رفاعة بن شداد از کوفه به نهان خارجشدند و به مدائن رفتند و از آن جا به موصل و در کوهستانی بدانجا قرار گرفتند. عامل روستا مردی بود از قبیلهی همدان نام او عبیدالله بن بلتعه، خبر این دو تن بدو رسید با چند تن سوار و مردم ده به جانب آنها شتافت آن دو بیرون آمدند، عمرو شکمش آماس کرده بود به استسقا، و نیرو در تنش نمانده اما رفاعه جوانی زورمند بود و اسبی تیزرو داشت، بر آن نشست و عمرو را گفت من از تو دفاع میکنم، عمرو گفت: کشته شدن تو مرا چه سود دارد خویشتن را نجات ده. او بر سواران حمله کرد چنانکه راهی یافت و اسب او را بشتاب از میان جماعت بیرون برد و سواران در پی او تاختند. مردی تیرانداز بود، هیچ سواری به او نزدیک نشد مگر تیری افکند و او را بخست و مجروح کرد یا پی اسب او ببرید، بازگشتند. و تتمهی سرگذشت رفاعه بعد از این بیاید ان شاء الله، و عمر بن حمق را اسیر کردند پرسیدند: کیستی؟ گفت: کسی که اگر رها کنید شما را بهتر است از آن که بکشید و نام خود را نگفت. او را نزد حاکم موصل فرستادند و او عبدالرحمن بن عثمان ثقفی معروف بن ابن امالحکم خواهرزادهی معاویه بود، این خبر به معاویه نوشت معاویه جواب فرستاد مردی است که به اقرار خود بر پیکر عثمان نه طعنه زده است و نباید تعدی کرد همان نه طعنه بر بدن او فروبر، چنان کردند و عمرو در طعنهی اول یا دوم بمرد و سر او را برای معاویه فرستادند، در اسلام این اول سر است که از جایی به جایی فرستاده شد.مؤلف گوید: اینها منقول از اهل سیر و تواریخ است و اما احادیث ما؛ پس شیخ کشی روایت کرده است که: حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله سریتی فرستاد یعنی لشکری که
خود همراه آنها نبود و فرمود: در فلان ساعت از شب راه گم میکنید سوی چپ روید! بر مردی بگذرید! چند گوسفند دارد او را از راه بپرسید به شما راه نشان ندهد، مگر از طعام او بخورید، پس قوچی برای شما بکشد و شما را به خوراند آنگاه برخیزد و شما را راه نماید، سلام بر او برسانید و وی را آگاه کنید که من در مدینه ظاهر شدهام! آنها رفتند و راه را گم کردند و فراموش کردند به آن مرد سلام پیغمبر صلی الله علیه و آله را برسانند و آن مرد عمرو بن حمق خزاعی بود؛ به آنها گفت: آیا نبی صلی الله علیه و آله در مدینه ظاهر شده است؟ گفتند: آری، پس روانهی مدینه شد و به پیغمبر صلی الله علیه و آله پیوست و بماند آن اندازه که خدای خواست. آنگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله او را فرمود بدان جای که بودی بازگرد! وقتی امیرالمؤمنین علیهالسلام به کوفه رفت تو هم نزد او رو، پس آن مرد به جای خود باز شد تا امیرالمومنین علیهالسلام به کوفه آمد، به خدمت آن حضرت رسید و در کوفه بماند امیرالمؤمنین علیهالسلام وقتی با او گفت: در اینجا خانه داری؟ گفت: آری، فرمود: آن را بفروش و در محلهی ازد سرایی به دست کن که من فردا از میان شما میروم و چون خواهند تو را دستگیر کنند، قبیلهی ازد مانع شوند تا تو از کوفه به جانب موصل روی بر مردی مقعد بگذری نزد او نشینی و از او آب خواهی، او تو را آب دهد و از کار تو پرسد، او را آگاه کن و او را به اسلام بخوان مسلمان شود، و به دست خود بر زانوهای او مسح کن خداوند تعالی درد از او دور کند و برخیزد و با تو روان شود. آنگاه به کوری گذری در راه نشسته آب خواهی آبت دهد و از کارت پرسد، او را خبر ده از کار خویش و به اسلام خوانش، اسلام آورد دست بر چشمانش کش خدای عزوجل او را بینا گرداند و پیروی تو کند و این دو تن پیکر تو را در خاک دفن کنند. آنگاه سورانی در پی تو آیند چون در مکانی چنین و چنان نزدیک قلعهی رسی آن سواران نزدیک به تو رسند، از اسب فرود آی و به غار اندر شو! فاسقان جن و انس در کشتن تو شریک گردند. همهی آنچه امیرالمؤمنین علیهالسلام گفته بود بر سر او آمد و او همچنان کرد که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرموده بود. چون به آن قلعه رسید آن دو مرد را گفت بالا روید بنگرید چیزی میبینید! آنها رفتند و گفتند: سوارانی روی به ما میآیند
از اسب به زیر آمد، به درون غار رفت و اسب او بگریخت؛ چون داخل غار شد ماری سیاه او را بگزید و آن سواران برسیدند، اسب او را دیدند رمیده، گفتند: این اسب اوست و او هم در این نزدیکی است، پس به جستجوی او شدند و در غارش یافتند هر چه دست به پیکر او فروبردند گوشت وی از پیکر جدا میشد؛ سر او برگرفتند و نزد معاویه بردند و آن را بر نیزه نصب کرد و این اول سر است در اسلام که بر نیزه نصب شد.مؤلف گوید: در ذکر شهادت اصحاب حضرت امام حسین علیهالسلام بیاید که زاهر مولای عمرو بن حمق که با آن حضرت شهید شد همان است که بدن وی را به خاک سپرد.در قمقام گوید: عمرو بن حمق (بر وزن کتف) بن کاهن بن حبیب بن عمرو بن قین بن ذراح بن عمرو بن سعد بن کعب بن عمر بن ربیعة الخزاعی بعد از حدیبیه سوی پیغمبر صلی الله علیه و آله هجرت رد و بعضی گویند: در سال فتح مکه اسلام آورد و قول اول اصح است، در صحبت آن حضرت بود و از او احادیثی حفظ شده است.ناشره از عمرو بن حمق روایت کند که: وی پیغمبر صلی الله علیه و آله را آب داد، آن حضرت دربارهی وی دعا کرد: «اللهم متعه بشبابه» خدیاا او را از جوانی برخوردار گردان. هشتاد سال بزیست و در ریش او موی سپید دیده نشد. و پس از پیغمبر از پیروان علی علیهالسلام گشت و در همهی مشاهد جمل و صفین و نهروان با آن حضرت بود و به یاری حجر بن عدی برخاست و از اصحاب او بود. از ترس زیاد از عراق به جانب موصل گریخت و در غاری نزدیک موصل پنهان شد، عامل موصل سوی او فرستاد تا دستگیرش کنند او را در غار مرده یافتند، مار او را گزیده بود بدانجا درگذشت. قبر او بیرون شهر موصل معروف است، به زیارت آن روند و بر آن قبه کردهاند.ابوعبدالله سعید بن حمدان پسر عم سیف الدوله و ناصر الدوله در شعبان 336 آغاز عمارت آن کرد و میان شیعه و اهل سنت به سبب آن عمارت فتنه برخاست و در رجال کشی گوید: او از حواریین امیرالمؤمنین علیهالسلام است و از سابقین که
سوی آن حضرت بازگشتند. و از کتاب «اختصاص» منقول است که: در ذکر سابقین و مقربین امیرالمؤمنین علیهالسلام گوید: حدیث کرد ما را جعفر بن حسین از محمد بن جعفر مؤدب که: چهار رکن شیعه چهار کسند از صحابه: سلمان - مقداد - ابوذر - عمار و مقربان آن حضرت از تابعین، اویس بن انیس قرنی است - آن که خدای تعالی شفاعت او را در دو قبیلهی ربیعه و مضر میپذیرد اگر شفاعت کند. و عمرو بن حمق و جعفر بن حسین گفت: منزلت او از امیرالمؤمنین علیهالسلام چنان بود که سلمان - رضی الله عنه - از رسول خدا صلی الله علیه و آله. رشید هجری، میثم تمار، کمیل بن زیاد نخعی، قنبر مولی امیرالمؤمنین علیهالسلام، عبدالله بن یحیی - که امیرالمؤمنین علیهالسلام روز جمل با او گفت: ای پسر یحیی! مژده دهم تو را و پدرت را که شما از «شرطة الخمیسید» خدای تعالی شما را در آسمان بدین نام خواند.مترجم گوید: «شرطة الخمیس» پاسبان سپاه است که در زمان ما قلعه و دژبان گویند و این گروه بیش از همهی افراد لشکر نزد سپهسالار امین وثقهاند که نظم لشکر بدانها سپرده است، امیرالمؤمنین علیهالسلام دوستان خالص و امین را «شرطه الخمیس» مینامید. جندب بن زهیر عامری و بنوعامر، شیعه مخلص علی علیهالسلام بودند، چنانکه شاید حبیب بن مظاهر اسدی، حارث بن عبدالله اعور همدانی، مالک بن حارث اشتر،العلم الازدی، ابوعبدالله جدلی، جویریة بن مسهر عبدی. و از همان کتاب مروی است که عمرو بن حمق با امیرالمؤمنین علیهالسلام گفت: «به خدا سوگند که من نزد تو نیامدم برای مال دنیا که به من دهی یا منصبی که آوازهی من بدان بلند شود و مشهور گردم، مگر برای همین که تو پسر عم رسول خدایی صلی الله علیه و آله و اولیترین مردم به آنها، شوهر فاطمه سیدهی زنان عالم و پدرت ذریت رسول خدا صلی الله علیه و آله و نصیب تو در اسلام از همهی مهاجر و انصار بیش است. قسم به خدا که اگر مرا فرمایی کوههای بلند را از جای خود برکنم و به جای دیگر برم و آب دریاهای بزرگ را بکشم و بیرون ریزم، پیوسته در این کار باشم تا مرگ من فرارسد. و در دست من شمشیری است که دشمن تو را بدان سراسیمه و بیآرام سازم و دوست تو را بدان قوت و نیرو دهم تا خدای تعالی پایهی تو را رفیع گرداند
و حجت تو را آشکار سازد، بازگمان ندارم آنچه حق تو است بر من ادا کرده باشم.امیرالمؤمنین علیهالسلام گفت: «اللهم نور قلبه و اهده الی صراط مستقیم» یعنی خداوندا! دل او را روشن گردان و او را به راه راست هدایت کن! ای کاش در شیعهی من صد کس مانند تو بود»!و از همان کتاب در قصهی عمرو بن حمق و ابتدای اسلام آوردن او است که گلهبانی شتران قبیلهی خود میکرد و ایشان را با رسول خدا صلی الله علیه و آله عهد و تپیمان بود. مردمی از اصحاب آن حضرت بر او بگذشتند و آنها را به جنگی فرموده بود، گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله توشهی راه نداریم و راه را نشناسیم فرمود: مردی خوب روی را دیدار کنید شما را طعام خوراند و سیراب کند و راه نماید و او اهل بهشت است. پس وارد شدن این صحابه را بر وی و خوراک دادن او ایشان را از گوشت، و نوشانیدن شیر و وارد شدن او بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و بیعت کردن او با آن حضرت و اسلام آوردن او را یاد کرده است، تا اینکه گوید: چون کار خلافت به معاویه رسید به شهر زور موصل از مردم کناره جست، و معاویه سوی او نوشت:«اما بعد؛ خدای آتش را بنشانید و فتنه را خاموش کرد و عاقبت را نصیب پرهیزکاران فرمود و تو از همگنان خویش دورتر نیستی و کار تو از آنها زشتتر نیست، همهی آنان کار بر خویش آسان کردند و به فرمان من در آمدند، تو سخت دیر کردی داخل شو در امری که همه داخل شدند! تا گناهان گذشتهی تو را پاک گرداند و کارهای نیک تو که کهنه شده است زنده و تازه گردد، و شاید من برای تو بدتر نباشم از آن کس که پیش از من بود! اگر بر خویشتن ترحم کنی و پرهیز و خویشتن داری و نیکوکاری، پس نزد ما آی ایمن، و در زنهار خدای تعالی و رسول وی محفوظ، زنگ حسد از دل زدوده و کینه از سینه دور کرده و «کفی بالله شهیدا».عمرو بن الحمق نرفت، معاویه کسی فرستاد که او را بکشت و سرش را بیاورد، آن سر را نزد زوجهی عمرو بردند و در دامن او نهادند، گفت: مدتی دراز او را از من پنهان کردید، اکنون کشتهی او را ارمغان آوردهاید «اهلا و سهلا» که این هدیه را
ناخوش ندارم و آن هم نیز مرا کاره نیست. ای فرستاده! این کلام را که من گفتم به معاویه رسان و بگوی که خدای خون او را طلب کند و به زودی عذاب خود را بر معاویه نازل گرداند که کاری زشت کرد و مردی پارسا و پرهیزکار را کشت، پس اینکه من گفتم با معاویه بازگوی. رسول آن کلام با معاویه بگفت، معاویه او را نزد خود خواند و گفت: که تو آن سخن گفتی؟ گفت: آری، از سخن خود بازنگردم و معذرت نخواهم! گفت: از بلاد من بیرون رو! گفت: چنین کنم که اینجا وطن من نیست و به زندان رغبتی ندارم، در این کشور شبها بسیار بیدار ماندم و اشک بسیار ریختم قرض من فراوان شد و چشمم روشن نگشت. عبدالله بن ابیسرح گفت: این زن منافقه را به شوهر خود ملحق کن! زن بدو نگریست و گفت: ای کسی که مانا ]یعنی گویا[ میان آروارههای خود غوک جای داده (1)چرا نمیکشی آن را که به تو این خلعتها را بخشید و این کسا را بر دوش تو افکند (یعنی معاویه را) آن کس بیرون رفته از دین و منافق است که سخن ناصواب گفت و بندگان را خدای خود گرفت و کفر او در قرآن نازل گردید (یعنی تو خود منافقی) پس معاویه به دربان خود اشارت کرد که این زن را بیرون بر! زن گفت: شگفتا از پسر هند که با انگشت سوی من اشارت میکند و به سخنهای تند و تلخ مرا از گفتار بازمیدارد! سوگند به خدا که به حاضر جوابی با کلامی تیز مانند آهن برنده دل او را بشکافم، مگر من آمنه دختر رشید نباشم!در نامهی حضرت مولانا ابیعبدالله الحسین علیهالسلام به معاویه است: «آیا تو کشندهی عمرو بن حمق نیستی؟! صاحب رسول خدا صلی الله علیه و آله آن بندهی پارسا که عبادت وی را فرسوده بود و جسم او را نزار کرده و رنگ او را زرد، پس از آنکه او را امان دادی و عهد و پیمانهای محکم بستی، که اگر مرغ را آن گونه امان دهی از بالای کوه نزد تو
1) 25. عبارت عربی این است «یا من بین لحییه کجثمان الضفدع» و مقصود وی این که سخن تو به سخن انسان نمیماند، گویا قورباغه در دهان خود گذاشته و این سخن تو آواز آن حیوان است که از دهان تو شنیده میشود نه آواز آدمی.
فرود آید، آنگاه او را بکشتی و با پرورگار خود دلیری نمودی و آن پیمان را سبک گرفتی».مترجم گوید: مناسب است در اینجا ذکر کمیل بن زیاد نخعی که از دوستان امیرالمؤنین علیهالسلام و شیعیان او بود و امیرالمؤمنین علیهالسلام کشتن وی را خبر داده بود و همچنان شد که فرمود و خلاصهی شرح حال او بدین قرار است:کمیل بن زیاد بن نهیک نخعی هیجده ساله بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله رحلت فرمود، و مردی شریف بود. علمای اهل سنت او را ثقه و امین شمردند و از رؤسای شیعه است، در جنگ صفین در رکاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود.از اعمش روایت شده است که: «هیثم بن اسود روزی نزد حجاج بن یوسف رفت، حجاج از او پرسید: کمیل در چه کار است؟ او گفت: پیری سالخورده و خانه نشین است. گفت: کجا است؟ گفت: پیری است کلانسال و خرف شده، او را بخواند و پرسید: تو با عثمان چه کردی؟ گفت: عثمان مرا سیلی زده بود خواستم قصاص کنم او تسلیم شد، اما من او را عفو کردم و قصاص نکردم.»و جریر از مغیره روایت کرده است که: «حجاج بن طلب کمیل فرستاد او بگریخت، پس قوم او را از عطا محروم ساخت و مشاهرهی آنها را ببرید، چون کمیل این بدید با خود گفت: من پیری سالخوردهام و عمر من به سر آمده است، شایسته نیست کسان خود را از عطا محروم گردانم پس خود نزد حجاج آمد. چون حجاج او را بدید، گفت: من دوست داشتم تو را نیکوکار بینم! کمیل گفت: از عمر من اندک مانده است هر چه میخواهی حکم کن که وعدگاه نزد خدای تعالی است، و امیرالمؤمنین علیهالسلام مرا خبر داده است تو مرا میکشی. حجاج گفت: آری، تو از جملهی کسانی که عثمان را کشتند، گردن او را بزنید! او را گردن زدند. در سال 82 از هجرت و بنابراین، او نود ساله بود. قنبر مولای امیرالمؤمنین علیهالسلام را هم حجاج بکشت به جرم دوستی آن حضرت و تفصیل آن در «ارشاد» مذکور است.
صوت
شیخ صدوق رحمه الله در امالی روایت کرده است از پدرش از علی بن ابراهیم از پدرش از ابراهیم بن رجا از علی بن جابر از عثمان بن داوود هاشمی از محمد بن مسلم از حمران بن اعین از ابیمحمد نام که از مشایخ اهل کوفه بود گفت: «چون حسین بن علی علیهماالسلام شهید گردید، دو پسر خردسال از اردوی او اسیر شدند و آنها را نزد عبیدالله آوردند. عبیدالله زندانیان را بخواست و گفت: این دو پسر را بگیر و نگاهدار و از خوراک خوب و آب سرد به آنها نخوران و ننوشان و در زندان بر آنها تنگ گیر. و این دو پسر روز روزه داشتند و چون شب میشد دو قرص نان جو و کوزهی آب برای آنها میآورد و چون بسیار ماندند، چنانکه سالی بر آمد، یکی از آنها به برادر خود گفت: در زندان بسیار ماندیم و نزدیک است عمر ما به سر آید و بدن ما بپوسد، وقتی این پیرمرد بیاید با او بگوی ما کیستیم، قرابت ما را با محمد صلی الله علیه و آله باز نمای، باشد که ما را در طعام گشایشی دهد و آشامیدنی ما را بیشتر کند. چون شب شد پیرمرد آن دو گردهی نان جو و کوزهی آب را بیاورد. پسر کوچکتر گفت: ای شیخ! محمد صلی الله علیه و آله را میشناسی؟ گفت: چگونه نشناسم که او پیغمبر من است! گفت: جعفر بن ابیطالب را میشناسی؟ گفت: چگونه او را نشناسم که خداوند او را دو بال داد تا با فرشتگان پرواز کند، چنانکه خواهد گفت: علی بن ابیطالب علیهالسلام را میشناسی؟ گفت: چگونه نشناسم علی را که پسر
عم و برادر پیغمبر من است.گفت: ای شیخ! ما از خانوادهی پیغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابیطالبیم و در دست تو اسیر ماندهایم، اگر از تو خوراکی نیکو خواهیم به ما نمیدهی و آب سرد نمینوشانی و در زندان بر ما تنگ گرفتهای. زندانبان بر پای آنها افتاد و میگفت: جان من فدای شما و روی من سپر بلای شما! ای عترت رسول برگزیدهی حق! این در زندان به روی شما باز است به هر راهی که خواهید بروید، و چون شب شد همان دو گردهی نان و کوزهی آب را بیاورد و راه را به آنها نشان داد و گفت: ای دوستان من! شب راه روید و روز آرام گیرید تا خداوند شما را فرج دهد آن دو طفل بیرون رفتند، شبانه بر در خانهی پیر زالی رسیدند، او را گفتند: ای عجوز ما دو طفل خرد و غریب هستیم راه را نمیشناسیم تاریکی شب ما را فروگرفته است، امشب ما را به مهمانی بپذیر، چون صبح شود روانه شویم. زن گفت: کیستید ای حبیبان من که من بوی خوش بسیار شنیدهام، اما بویی خوشتر از بوی شما استشمام نکردهام؟ گفتند: ای پیرزن ما از عترت پیغمبر تو محمدیم صلی الله علیه و آله و از زندان عبیدالله گریختهایم. عجوز گفت: ای دوستان من مرا دامادی است فاسق در واقعهی کربلا حاضر بوده است و از شیعهی عبیدالله است، میترسم شما را در این جا بیابد و به قتل رساند. گفتند: همین امشب تا هوا تاریک است میمانیم و چون روشن شود به راه میافتیم. گفت: برای شما طعامی آورم، آورد، بخوردند و آب بیاشامیدند و به رختخواب رفتند. برادر کوچک بزرگتر را گفت: ای برادر! امیدواریم امشب ایمن باشیم نزدیک من آی تا تو را در آغوش بگیرم و تو مرا در آغوش گیری و من تو را ببویم و تو مرا ببویی، پیش از این که مرگ میان ما جدایی افکند. همچنین یکدیگر را در آغوش گرفتند و خفتند و چون پاسی از شب بگذشت داماد آن پیرزال بیامد و در را آهسته بکوفت، عجوز گفت: کیست؟ گفت: من فلانم. گفت: در این ساعت شب چرا آمدی که وقت آمدن تو نیست؟ گفت: وای بر تو! در بگشای پیش از این که عقل از سر من پرواز کند و زهره در اندرون من بشکافد برای این بلای صعب که مرا افتاده است.
زن گفت: وای بر تو! تو را چه بلایی افتاده است؟ گفت: دو طفل خرد از زندان عبیدالله گریختهاند و او منادی کرده است هر کس سر یک تن آنها را آورد هزار درم جایزه بستاند و هر کس سر هر دو تن را آورد، دو هزار درم و من در پی آنها تاخته مانده و کوفته شدم و اسب را مانده کردم چیزی به چنگم نیامد.عجوز گفت: ای داماد! بترس از اینکه محمد صلی الله علیه و آله روز قیامت دشمن تو باشد! گفت: وای بر تو! که دنیا خواستنی است و حرص مردم برای آن است.زن گفت: دنیا را چه میکنی اگر آخرت با آن نباشد؟ گفت: سخت حمایت میکنی از آن دو مانا که مطلوب امیر نزد تو است، برخیز که امیر تو را میخواند.زن گفت: امیر را با من چه کار که پیرزنی هستم در این بیابان، گفت من طلب میکنم در را بگشای تا شب بیاسایم و چون صبح شود بیندیشم در طلب آنان به کدام راه باید رفت. پس در را بگشود و طعام و آب آورد بخورد و بیاشامید و بخفت. نیمهی شب صدای آن دو طفل بشنید برخاست و به سوی آنها آمد، مانند شتر مست برآشفته و بانگی چون گاو بر میآورد و دست به دیوار میکشید تا دستش به پهلوی پسر کوچکتر رسید، پسر گفت: کیستی؟ او گفت: من صاحب خانهام شما کیستید؟ پس آن طفل برادر بزرگتر را بجنبانید و گفت: ای دوست برخیز! قسم به خدا آنچه میترسیدیم در آن واقع شدیم مرد به آنها گفت: شما کیستید؟ گفتند: ای مرد اگر راست گوییم ما را امان میدهی؟ گفت: آری: گفت: امان از طرف خدا و رسول صلی الله علیه و آله و پناه خدا و رسول صلی الله علیه و آله؟ گفت: آری. گفتند: محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله گواه باشد؟ گفت: آری. گفتند: خدای بر آنچه گوییم وکیل و شاهد باشد؟ گفت: آری. گفتند: ما از عترت پیغمبر تو محمدیم از زندان عبیدالله گریختهایم از کشته شدن. گفت از مرگ گریختهاید و در مرگ واقع شدهاید، الحمدالله که بر شما دست یافتم. پس برخاست و بازوهای آنها ببست و همچنان دست بسته بودند تا صبح و چون فجر طالع شد بندهی سیاه را که نامش «فلیح» بود بخواند و گفت: این دو پسر را بردار و کنار فرات برو گردن زن و سر آنها را برای من بیاور تا نزد عبید الله برم و دو هزار درم جایزه بستانم. آن غلام شمشیر
برداشت و با آن دو طفل روانه شد و پیشاپیش آنها میرفت، چیزی دور نشده بود که یکی از آن دو گفت: ای سیاه! چه شبیه است سیاهی تو به سیاهی بلال مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله سیاه گفت: مولای من مرا به کشتن شما امر کرده است، شما کیستید؟ گفتند: ای سیاه! ما عترت پیغمبر توایم، محمد صلی الله علیه و آله، از زندان عبیدالله از کشته شدن گریختهایم و این پیر زال ما را مهمان کرد و مولای تو کشتن ما را میخواهد؛ سیاه بر پای آنها افتاد میبوسید و میگفت: جان من فدای جان شما و روی من سپر بلای شما ای عترت پیغمبر برگزیدهی حق! قسم به خدا نباید کاری کنم که محمد صلی الله علیه و آله روز قیامت خصم من باشد، پس دوید و شمشیر را به کناری بینداخت و خود را در فرات افکند و شنا کنان به جانب دیگر رفت؛ مولای او فریاد برآورد ای غلام! نافرمانی من کردی؟ گفت: من فرمان تو بردم تا نافرمانی خدا نمیکردی، اکنون که نافرمانی خدای نمودی از تو بیزارم در دنیا و آخرت. پس پسر خود را بخواند و گفت: ای فرزند من دنیا را از حلال و حرام برای تو جمع میکنم و دنیا خواستنی است، این دو پسر را بگیر و کنار فرات برو گردن آنها را بزن و سر آنها را نزد من آور تا نزد عبیدالله برم و جایزه دو هزار درم بستانم پس پسر شمشیر برگرفت و پیشاپیش آن دو طفل میرفت؛ چیزی دور نشده بود که یکی از آنها بدو گفت: ای جوان! چه اندازه میترسم بر این جوانی تو از آتش جهنم! جوان گفت: ای دوستان! شما کیستید؟ گفتند: ما از عترت پیغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله، پدر تو کشتن ما میخواهد، پس آن جوان بر پای آنها افتاد آنها را میبوسید و همان سخن غلام سیاه را بگفت و شمشیر را انداخت و خود را در فرات افکند و بگذشت به جانب دیگر، پس پدر او فریاد زد: ای پسر! نافرمانی من کردی؟ گفت: اگر اطاعت خدا کنم و نافرمانی تو، بهتر است از آن که نافرمانی خدا کنم و اطاعت تو.آن مرد گفت: قتل شما را هیچ کس به عهده نگیرد جز من، و شمشیر برداشت و پیش آنها رفت وقتی به کنار فرات رسید شمشیر را از نیام بیرون کشید، چون دیدهی آن دو طفل به شمشیر افتاد، اشک در چشمشان بگردید و
گفتند: ای پیرمرد ما را به بازار ببر و بفروش و بهای ما را برگیر و مخواه دشمنی محمد صلی الله علیه و آله را فردای قیامت. گفت: نه، ولکن شما را میکشم و سرتان را برای عبیدالله میبرم و دو هزار درم جایزه میگیرم. گفتند: ای پیرمرد! خویشی ما را با پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله مراعات نمیکنی؟ گفت: شما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله خویشی نیست گفتند: ای پیرمرد پس ما را نزد عبیدالله بر تا خود او هر حکم که خواهد دربارهی ما بکند، گفت: به این رهی نیست باید تقرب جویم نزد او به ریختن خون شما. گفتند: ای پیرمرد به خردی و کوچکی ما دل تو نمیسوزد؟ گفت: خدای تعالی در دل من رحم قرار نداده است، گفتند: ای پیرمرد! اکنون که ناچار ما را میکشی بگذار چند رکعت نماز گزاریم، گفت: هر چه خواهید نماز گزارید اگر شما را سودی داشته باشد! پس هر کدام چهار رکعت نماز گذاشتند و چشمان خود را سوی آسمان بلند کردند و گفتند: «یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین احکم بیننا و بینه بالحق».پس آن مرد برخاست و بزرگتر را گردن زد و سرش را برداشت در توبره نهاد و روی به جانب کوچکتر کرد و آن پسر کوچک خود را در خون برادر میمالید و میگفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله را ملاقات کنم آغشته به خون برادرم؛ آن مرد گفت مترس اکنون تو را به برادرت ملحق میکنم، پس گردن او را بزد و سر او برگرفت و در توبره نهاد و بدن آنها را خون چکان در آب انداخت و نزد عبیدالله آمد. او بر تخت نشسته بود و چوب خیزران در دست داشت، سرها را جلوی او نهاد چون در آنها نگریست سه بار برخاست و بنشست و گفت: کجا بر آنها دست یافتی؟ گفت: پیرزالی از عشیرت ما مهمانشان کرده بود. عبیدالله گفت: حق مهمانی آنها را نشناختی؟ گفت: نه. گفت: آن هنگام که میکشتیشان چه گفتند؟ گفت: گفتند ما را به بازار بر و بفروش و از بهای ما انتفاع بر و مخواه محمد صلی الله علیه و آله روز قیامت دشمن تو باشد. گفت: تو چه گفتی؟ گفت: گفتم نه، و لکن شما را میکشم و سر شما را نزد عبیدالله بن زیاد میبرم و دو هزار درهم جایزه میگیرم. گفت: آنها چه گفتند: گفت: گفتند ما را نزد عبیدالله بر تا او خود حکم کند دربارهی ما. گفت: تو
چه گفتی؟ گفت: گفتم راهی به این کار نیست، مگر تقرب جویم به سوی او به ریختن خون شما. گفت: چرا زنده آنها را نیاوردی تا جایزه تو را دو برابر دهم، چهار هزار درم؟ گفت: راهی به این کار نیافتم و خواستند به ریختن خون آنها نزد تو مقرب شوم. گفت: دیگر چه گفتند: گفت: گفتند خوشی ما را با پیغمبر صلی الله علیه و آله مراعات کن. گفت: تو چه گفتی: گفت: گفتم شما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله قرابتی نباشد. گفت: وای بر تو! دیگر چه گفتند؟ گفت: گفتند بگذار چند رکعت نماز گزاریم، من هم گفتم هر چه میخواهید نماز بگزارید، اگر نماز شما را سودی دهد، پس آن دو پسر چهار رکعت نماز گزاردند. و گفت: بعد از نماز چه گفتند: گفت: دیدههای خود را به جانب آسمان بلند کردند و گفتند: «یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین احکم بیننا و بینه بالحق».عبیدالله گفت: «احکم الحاکمین» حکم کرد میان شما، کیست که این فاسق را بکشد؟ گفت پس مردی شامی پیش امد و گفت: من! عبیدالله گفت: او را بدانجای بر که آن دو طفل را کشت و گردن او بزن و مگذار خون آنها با هم آمیخته شود و بشتاب سر او را نزد من آور پس آن مرد چنان کرد و سر او بیاورد و بر نیزه نصب کردند، کودکان بر آن سنگ زدن و تیر انداختن گرفتند و میگفتند: این کشندهی ذریت پیغمبر است.مؤلف گوید: این حکایت را به اعتماد شیخ صدوق نقل کردیم و خود را با این تفصیل و کیفیت بعید شمرده است.و مترجم گوید: مظالم آن ستمکاران نسبت به آل محمد صلی الله علیه و آله بیش از اینهاست و در اسناد حدیث ابراهیم بن رجا ضعیف است و علما گفتهاند: بر روایت او اعتماد نمیتوان کرد و علی بن جبار و عثمان بن داوود هاشمی هر دو مجهولند، لوی از ضعف اسناد علم به کذب روایت حاصل نمیشود تا نقل آن جایز نباشد.در «بحار» از «مناقب» قدیم نقل کرده است مسندا که: «چون حسین بن علی علیهماالسلام شهید شد دو پسر از لشکر عبیدالله بگریختند؛ یکی ابراهیم و دیگری
محمد نام داشت و از فرزندان جعفر طیار بودند، هنگام فرار به زنی رسیدند که بر سر چاهی آب میکشید آن دو پسر را بدید با حسن و جمال پرسید: شما کیستید؟ گفتند: از فرزندان جعفر طیاریم از لشکر عبیدالله گریختهایم. آن زن گفت: شوهر من در لشکر عبیدالله است و اگر نمیترسیدم که امشب به خانه بیاید شما را مهمان میکردم مهمانی نیکو. گفتند: ای زن ما را به خانه بر امیدواریم امشب نیاید، پس آن دو پسر را به منزل برد و طعامی آورد، نخوردند و مصلی خواستند و نماز گزاردند و بخفتند».و تمام قصه را قریب آنچه صدوق نقل کرده است بیاورده و چون این حکایت بدو طریق با اندکی اختلاف روایت شده است باید مطمئن بود اصل آن صحیح است و این دو راوی از یکدیگر نگرفتهاند، هر چند به تعیین نمیدانیم از اولاد عقیل بودند یا جعفر طیار.و این روایت دوم نزدیکتر مینماید چون قبر این دو طفل نزدیک مسیب در پنج فرسخی کربلاست و ممکن است یک روز آن دو طفل این اندازه راه روند، اما از کوفه فاصله بسیار است و فرار کودکان از کربلا به قبول نزدیکتر است تا از زندان کوفه. و اینکه مؤلف گوید: شهادت این دو طفل به این کیفیت و تفصیل نزد من مستبعد است، دلیل آن نمیشود که وقوع اصل آن را هم مستبعد شمرده است، چون بسیار باشد که تفاصیل واقعه مشکوک و مستبعد است و اصل آن قابل تردید نیست، مانند ولادت حضرت خاتم انبیا صلی الله علیه و آله که شک در آن نمیتوان کرد اما در روز آن اختلاف است که دوازدهم یا هفدهم ربیع الاول بود. و اصل شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام مسلم است اما تفضیل و کیفیت آن غیر ملعوم است و مختلف فیه، و جنگ بدر و احد و جمل و صفین اساسا به تواتر معلوم است و تفاصیل و کیفیات آن به طور یقین معلوم نیست. و در نقل وقایع باید قدر مشترک بین روایات مختلف را صحیح دانست تا آن اندازه که احتمال تصحیف و سهو و مبالغه در آن نرود و شاید تضعیف یا استبعاد به سه وجه دفع شود:
اول آن که؛ سند حدیثی ضعیف باشد و چون ضعف سند دلیل کذب آن نیست شاید کسی قرینه بر صحت آن بیابد که ما بر آن قرینه مطلع نشده باشیم.دوم آن که؛ در نقل حدیث کلمهای تصحیف شود یا راوی سهوا آن را به کلمهی دیگر تبدیل کند و آن سبب استبعاد یا تکذیب حدیث گردد و شاید بعد از این کسی بر آن تصحیف یا سهو متنبه گردد و رفع استبعاد شود - چنانکه در اول کتاب حدیثی گذشت، حمل عیسی شش ماه بود، و مؤلف گفت: این سهو است و صحیح حمل یحیی است، و در قضیهی میثیم گفتم که وی در آن سال که کشته شد عمره گذاشت نه حج و آن روایت که ذکر حج کرده است، مراد عمره است -.سیم آن که؛ مبالغه در حدیثی راه یافته و راوی مطلب را بزرگتر از آن چه واقع شده است بنماید یا کمتر، و از این جهت به نظر مستبعد آید، و چون کسی به دقت در آن نگرد اصل واقعه را از زواید آن جدا تواند کرد.اینها که گفتم در اخبار ضعیف است و اخبار صحیح را خود تکلیف معین است و از اینکه عبیدالله قاتل این دو طفل را بکشت تعجب نباید کرد، چون وی مردی تیزبین و دوراندیش و سخت سیاست بود و پس از بذل جوایز به کشندگان امام علیهالسلام میترسید مردم به طمع جایزه به اندک تهمتی تیغ در میان قبایل نهند و بیاذن او مردم را بکشند و سرشان را بیاورند و جایزه خواهند که این از هوادارن حسین بود؛ و به روایت مناقب قدیم او به کشتن آن دو طفل از پیش امر نکرده بود.
صوت
(ارشاد) خروج مسلم بن عقیل - رضی الله عنه - در کوفه روز سه شنبه هشت روز گذشته از ذی حجه سال 60 بود و قتل او روز نهم که روز عرفه است، و توجه حضرت امام حسین علیهالسلام از مکه همان روز خروج مسلم است، و آن حضرت در مکه، بقیهی ماه شعبان و رمضان و شوال و ذی العقده و هشت روز از ذی الحجه بماند و آن مدت که در مکه بود گروهی از مردم حجاز و بصره به وی پیوستند و اهل بیت و موالی آن حضرت با ایشان شدند، و چون حضرت آهنگ عراق فرمود، طواف خانه کرد و سعی بین صفا و مروه به جای آورد و از احرام بیرون آمد و این را عمره مفرده قرار داد، چون نتوانست حج را تمام بگزارد و میترسید او را در مکه دستگیر کنند و سوی یزید - لعنه الله - فرستند.(ملهوف) در روایت است که: چون روز ترویه شد، عمرو بن سعید عاص (1)با لشکری انبوه به مکه آمد و یزید او را فرموده بود که با امام حسین علیهالسلام دست به مبارزه و کارزار برد واگر بر وی دست یابد با او مقاتله کند (2)پس حضرت روز «ترویه» بیرون رفت از مکه. و از ابن
1) 26. مؤلف کتاب در حاشیه گوید: عمرو بن سعید بن العاص اموی معروف به أشدق تابعی است، از دست معاویه و پسرش یزید امارت مدینه داشت، در سال 70 عبدالملک مروان او را بکشت و آن کس که گوید وی صحبت رسول را دریافت، غلط گفت و وی مردی بود گزاف کار و مسرف در فسق.
2) 27. و هم مؤلف در حاشیه گوید: در نامهای که ابنعباس به یزید نوشت اشارت به این معنی است گوید: آیا فراموش کردی که اعوان خود را به حرم خدا فرستادی تا حسین علیهالسلام را بکشند و پیوسته در پی او بودی و او را میترسانیدی تا به جانب عراق روانه کردی از کینه که با خدای و رسول و خاندان او داری که اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا.
عباس روایت است که: گفت: حسین علیهالسلام را در خواب دیدم بر در خانهی کعبه پیش از آن که متوجه به عراق گردد، دست جبرئیل در دست او بود و جبرئیل فریاد میزد: بیایید و با خدای تعالی بیعت کنید. و روایت است که چون عزم خروج به عراق فرمود بایستاد و خطبه خواند و گفت: «الحمدالله ما شاء الله و لا قوة الا بالله و صلی الله علی رسوله. خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید افتاة و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف و خیر لی مصرع انا لا قیه کانی باوصالی تتقطعها عسلان الفلوات بین النواویس و کربلا فیملأن منی اکراشا جوفا واجربة سغبا لا محیص عن یوم خط بالقلم، رضی الله رضانا اهل البیت نصبر علی بلائه و یوفینا اجر الصابرین لن تشذ عن رسول الله لحمته و هی مجموعة له فی حظیرة القدس تقر بهم عینه و ینجز بهم وعده من کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فاننی راحل مصبحا ان شاء الله تعالی».یعنی «سپاس خداوند راست آنچه او خواهد همان شد، هیچ کس را قوت بر کاری نیست مگر به اعانت او و درود خداوند بر رسول او باد! مرگ بر فرزندان آدم چنان بسته است که قلاده بر گردن دختر جوان، و چه سخت آرزومندم به صحبت اسلاف خود چنان که یعقوب مشتاق یوسف بود، و برای من برگزیده و پسندیده گشت زمینی که پیکر من در آن افکنده شود باید بدان زمین برسم و گویی من بینم بندبند مرا گرگان بیابانها از یکدیگر جدا میکنند، میان نواویس و کربلا، پس شکمهای تهی و انبانهای گرسنهی خود را بدان انباشته و پر میسازند، گریزی نیست از آن روزی که به قلم قضا نوشته شده است، هر چه خدای پسندد پسند ما خاندان رسالت همان است، شکیبایی نماییم بر بلای او که او مزد صابران را تمام عطا کند، قرابت رسول صلی الله علیه و آله که به منزلت پود جامه به آن حضرت
به هم پیوستهاند از وی جدا نمانند، بلکه در بهشت برای او فراهم گردند و چشم پیغمبر بدانها روشن شود، و خدای وعدهی خود را راست گرداند، هر کس خواهد جان خویش را در راه ما در بازد و خود را برای لقای پروردگار خود آماده بیند با ما بیرون آید که من بامدادان روانه شوم - ان شاء الله تعالی -.مؤلف گوید: شیخ ما محدث نوری رحمه الله در کتاب «نفس الرحمان» گفته است: «نواویس گورستان نصاری است چنانچه در حواشی «کفعمی» نوشتهاند و شنیدهایم که این گورستان در آنجا واقع بوده است که اکنون مزار حر بن یزید ریاحی است در شمال غربی شهر. و اما کربلا، معروف نزد مردم آن نواحی، پارهی زمینی است در کنار نهری که از جنوب باروی شهر روان است و بر مزار معروف به ابنحمزه میگذرذ، پارهای از آن باغ و قسمتی کشتزار است و شهر میان این دو است، انتهی».(ملهوف) در آن شب که امام حسین علیهالسلام میخواست صبح آن از مکه خارج شود، محمد بن حنفیه نزد او آمد و گفت: ای برادر! اهل کوفه همانها هستند که میشناسی، با پدر و برادرت غدر کردند و میترسم حال تو مانند حال آنها شود، اگر رأی تو باشد اقامت کن که در حرم از همه کس عزیزتر و قویتر باشی. فرمود: ای برادر! میترسم یزید بن معاویه مرا ناگهان در حرم بکشد و به سبب من حرمت این خانه شکسته شود. محمد بن حنفیه گفت: اگر از این بیم داری سوی یمن شو یا ناحیتی از بیابان که در آنجا قویترین مردم هستی، و کسی بر تو دست نتواند یافت. فرمود: در این که گفتی تاملی کنم؛ چون سحر شد، حسین علیهالسلام به راه افتاد و خبر به محمد رسید، نزد او آمد و زمام ناقهی او بگرفت و گفت: ای برادر! با من وعده دادی در آن چه از تو درخواست کردم تأمل فرمایی، چه باعث شد که با این شتاب خارج شوی؟فرمود: پس از آن که تو جدا گشتی، رسول خدا صلی الله علیه و آله به خواب من آمد و گفت: ای حسین! بیرون رو که خدا خواست ترا کشته بیند، ابنحنفیه گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» پس مقصود از بردن این زنان چیست و چون است که تو با
این حال آنها را با خود میبری؟فرمود که: پیغمبر به من فرمود: خداوند میخواهد آنها را اسیر بیند، با او وداع کرد و بگذشت.مترجم گوید: سخن محمد بن حنفیه با آن حضرت در وقت خروج از مدینه به وجهی دیگر بگذشت.و از حضرت ابیعبدالله صادق روایت است که: «چون حسین بن علی علیهمالسلام خواست به عراق رود، کتب و وصیت خود را به امسلمه سپرد و چون علی بن الحسین علیهالسلام بازگشت امسلمه آنها را به وی داد.و مسعودی در «اثبات الوصیة» مکالمهی حضرت سیدالشهداء را به امسلمه آورده است نظیر آنچه در حدیث بیست و چهارم و بیست و نهم از چهل حدیث اول کتاب، و در ضمن گزارش خروج آن حضرت از مدینه بگذشت و برای احتراز از تطویل به تکرار نپرداختیم.و مسعودی در «مروج الذهب» گوید: «چون حسین علیهالسلام آهنگ رفتن به عراق فرمود، ابنعباس نزد او آمد و گفت: ای پسر عم! مرا خبر رسیده است که به عراق خواهی رفت با آن که آنان خیانتکارند، تو را تنها برای جنگ دعوت کردهاند و بس، شتاب مفرمای! و اگر خواهی حتما با این جبار؛ یعنی یزید کارزار کنی و ماندن در مکه را ناخوش داری، سوی یمن شو که آن کشوری است در کنار افتاده و تو را بدانجا یاران و اعوان است. در آنجا بمان و دعاة خویش را در بلاد پراکنده ساز و با اهل کوفه و یاران خود در عراق بنویس، امیر را از خود برانند، اگر توانستند و امیر خود را راندند و دور کردند چنانچه کسی در آنجا نبود تا با تو در آویزد، نزد آنها رو و من از خیانت آنها ایمن نیستم، و اگر این کار نکردند، در جای خود باش تا خدای چه پیش آورد، چون در کشور یمن قلعهها و درهها است.امام حسین علیهالسلام فرمود من میدانم تو خیر خواه و مهربانی با من، ولیکن مسلم بن عقیل سوی من نامه نوشته است که اهل شهر بر بیعت و یاری کردن من اجتماع کردهاند و عازم رفتن شدهام ابنعباس گفت: «انهم من جربت
و جربت» یعنی اعتماد بر قول آنها نیست همانها هستند که پیش از این با پدر و برادر تو بودند و فردا کشندگان تواند با امیر خود، اگر تو خارج شوی و این خبر به ابنزیاد برسد آنها را به جنگ تو خواهد فرستاد و همانها که نامه برای تو نوشتند از دشمن تو بر تو سختتر باشند و اگر قول مرا نپذیری و خواهی حتما سوی کوفه روی پس زنان و فرزندان را با خود مبر! سوگند به خدا میترسم کشته شوی، چنانکه عثمان کشته شد، و زنان و فرزندان به او نگاه میکردند (1).سخنی که امام در جواب ابنعباس گفت این بود که: به خدا سوگند اگر من در چنان مکان کشته شوم دوستتر دارم از این که حرمت مکه به من شکسته شود، پس ابنعباس از او ناامید شد و از نزد او بیرون رفت و بر ابنزبیر گذشت و گفت چشم تو روشن ای ابنزبیر و این اشعار خواند: (2).
1) 28. مؤلف گوید: در «تذکرهی سبط» پس از نقل این کلام گوید: این است معنی کلام علی امیرالمؤمنین علیهالسلام که فرمود: «لله در ابنعباس فانه ینظر من ستر رقیق» ابنعباس خدا برکت دهادش که از پشت پردهی نازک چیزها میبیند، و هم ابنعباس چون دید امام علیهالسلام بر رفتن اصرار دارد میان دو چشم او ببوسید و گفت: «استودعک الله من قتیل» من تو را به خدا میسپارم تو که کشته میشوی. مترجم گوید: ابوحنیفه دینوری سخن ابنعباس را بدین نحو آورده است که: آیا تو سوی گروهی میروی که امیر خود را راندهاند و مملکت را در تصرف خود در آورده؟ اگر چنین است برو و اگر تو را دعوت میکنند و امیر آنها بر آنها تسلط دارد و عمال خراج میستانند برای او، پس بدان که تو را سوی جنگ دعوت میکنند و ایمن نیستم از این که تو را رها کنند چنانکه پدر و برادر تو را.
2) 29. نخستین کسی که این ابیات گفت، طرفة بن عبد بود، و قصهاش این است که با عم خویش میرفتند و او کودک بود و بر آبی فرود آمدند چند «قبره» که به فارسی «چکاوک» گویند بدانجا بود، طرفهی دامی کوچک نهاد تا از آن مرغان شکار کند و همه روز بنشست چیزی به دام نیفتاد دام را برچید و نزد عم خود آمد چون از آن جا کوچ کردند آن مرغاو را دید دانه برمیچینند آن ابیات گفت که ذکر شد، و بعد از آنها این است. و رفع الفخ فماذا تحذری لابد من صیدک یوما فاصبری یعنی: ای چکاوک که در معمر هستی! جای خالی شد برای تو، پس تخم بگذار و بانگ کن و منقار بر زمین زن هر چه میخواهی بر چین که دام بر داشته شد، دیگر از چه میترسی و ناچار روزی باید تو را شکار کرد صبر کن. و «معمر» نام آن آب است.
یا لک من قبرة بمعمر خلالک الجو فبیضی و اصفریو نقری ما شئت ان تنقری اینک حسین علیهالسلام سوی عراق رود و حجاز را با تو گذارد. و چون ابنزبیر شنید آن حضرت به کوفه خواهد رفت و بودن آن حضرت بر وی گران میآمد و از آن دلتنگ بود و مردم او را با حسین علیهالسلام برابر نمیداشتند، برای او چیزی بهتر نبود از آن که امام علیهالسلام از مکه بیرون رود.پس گفت: یا اباعبدالله نیک کردی که از خدای تعالی بترسیدی و با این قوم جهاد کردن خواستی برای ستم ایشان و اینکه بندگان نیک خدا را خوار کردند. حسین علیهالسلام فرمود: قصد کردم به کوفه بروم، ابنزبیر گفت: خدا تو را توفیق دهد اگر من در آنجا یارانی داشتم مانند تو از آن عدول نمیکردم، آنگاه ترسید امام او را متهم دارد، گفت: اگر در حجاز بمانی و ما را با مردم دعوت کنی بیاری خود تو را اجابت کنیم و سوی تو شتابیم و تو به این امر سزاوارتری از یزید و پدر یزید.ابوبکر بن حارث بن هشام (1)بر حسین علیهالسلام درآمد و گفت: ای پسر عم! خویشی سبب میشود که من با تو مهربان و غمخوار باشم و نمیدانم در نیکخواهی مرا چگونه دانی؟ فرمود: ای ابوبکر! تو کسی نیستی که بتوان تو را متهم داشت! ابوبکر گفت: رعب و مهابت پدر تو در دل مردم بیشتر بود و بدو امیدوارتر بودند از تو و از او شنواتر بودند، و بیشتر پیرامون او اجتماع کرده بودند، پس به جانب معاویه رفت و همه مردم با او بودند، مگر اهل شام و او قویتر بود از معاویه، با این حال او را رها کردند و گرانی نمودند برای حرص دنیا و بخل به آن، دل او خون کردند و مخالفت نمودند تا سوی کرامت و رضوان الهی خرامید و پس
1) 30. مترجم گوید: به نظر چنان میرسد که این مرد ابوبکر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام باشد و نام عبدالرحمن سقط شده باشد و حارث بن هشام برادر ابوجهل است و دعوی نسب برای آن است که وی از بنیمخزوم است و امام علیهالسلام از بنی عبدمناف و هر دو قرشی هستند، و این ابوبکر از فقهای سبعه است که پیش از چهار مذهب اهل سنت، مرجع فتوی بودند. وفات او در سال 94 بود و ابنخلکان ذکر او کرده است و بدین نام و نسب، دیگری را جز او نیافتم.
از وی با برادرت آن کردند که کردند و همهی آنها را حاضر بودی و دیدی باز میخواهی سوی آنان روی که با پدرت و برادرت آن آزارها و ستمها کردند و به اعانت آنها مقاتله کنی با اهل شام وعراق، و کسی که از تو ساختهتر و آمادهتر و استعدادش بیشتر و زورمندتر است، و مردم از او بیمناکتر و به فیروزی او امیدوارترند، و اگر به آنها خبر رسد تو بدانجا روانه شدهای مردم را به مال دنیا برانگیزند و همه آنها بندهی دنیایند پس همان کس که وعدهی یاری داده است، با تو به ستیزه و جنگ برخیزد، و همان کس که تو را بیشتر دوست دارد تو را بییاور گذارد و یاری آنها کند، پس خدای را یاد کن وخویشتن را بپای! حسین علیهالسلام فرمود: خدا تو را جزای خیر دهد ای پسر عم! که رأی خویش را درست گفتی مخلصانه و هر چه خدا مقدر فرموده است همان شود.ابوبکر گفت: اجر مصیبت تو را از خدای چشم داریم.و شیخ ابنقولویه از حضرت ابیجعفر علیهالسلام روایت کرده است که: «حسین علیهالسلام یک روز پیش از «ترویه» از مکه بیرون رفت و ابنزبیر از او مشایعت کرد و گفت: یا اباعبدالله! حج فرارسید و تو آن را رها می کنی و سوی عراق میروی؟ گفت: ای پسر زبیر! اگر در کنار فرات به خاک سپرده شوم دوستتر دارم که در پیرامون کعبه».و در تاریخ طبری است که ابومخنف گفت از ابیخباب یحیی بن ابیحیه از عدی بن حرمله اسدی از عبدالله بن سلیم و مذری بن مشمعل، که هر دو از بنیاسد بودند، گفتند: «از کوفه سوی حج رفتیم تا روز«ترویه» به مکه در آمدیم، حسین علیهالسلام و عبدالله بن زبیر را چاشتگاه ایستاده دیدیم میان حجر الاسود و در خانه کعبه نزدیک آنها شدیم، شنیدیم ابنزبیر با حسین علیهالسلام میگوید: اگر خواهی در همین جای اقامت کن و ما تو را یاری میکنیم و غم تو میخوریم و با تو دست بیعت میدهیم، حسین علیهالسلام فرمود: پدر من حکایت کرد که در مکه قوچی است که به سبب او حرمت مکه شکسته میشود و دوست ندارم من آن قوچ باشم! ابنزبیر گفت: اگر خواهی بمان و کار را به من بسپار و من تو را فرمانبرم و
از رأی تو در نمیگذرم! فرمود: این را هم نمیخواهم، آنگاه سخن پوشیده از ما گفتند و پیوسته با هم نجوا کردند تا شنیدیم بانگ مردم را هنگام ظهر که به منا میرفتند. گفتند: پس حسین علیهالسلام طواف خانه بگزارد و سعی بین صفا و مروه به جای آورد و موی بچید و از احرام عمره بیرون آمد و روی به کوفه آورد و ما با مردم به منا رفتیم».و در «تذکرة سبط» است که چون محمد بن حنفیه را خبر رسید که آن حضرت روانه گردید، وضو میساخت و طشتی پیش او نهاده بود گریست، چنانکه طشت را از اشک پر کرد، و در مکه هیچ کس نماند مگر از رفتن آن حضرت اندوهگین بود، چون بسیار سخن گفتند در منع آن حضرت از رفتن، اشعار این مرد اوسی بخواند:سامضی فما فی الموت عار علی الفتی اذا ما نوی خیرا و جاهد مغرماو واسی الرجال الصالحین بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرماو ان عشت لم اذمم و ان مت لم الم کفی بک ذلا ان تعیش و ترغماآنگاه این آیت بخواند: «و کان امر الله قدرا مقدورا».و معنی اشعار در حکایت قصه ملاقات حر بیاید.چنانکه خواندیم و دیدیم همهی مردم حضرت امام حسین علیهالسلام را از رفتن به کوفه منع میکردند و میگفتند: اگر بدانجا روی کشته گردی و کوفیان به عهد و بیعت وفا نکنند و قدرت و مال بنیامیه نگذارد بیعت بسر برند و آن حضرت هم میدانست. و آنچه ابنعباس و ابنزبیر و محمد بن حنیفه و فرزدق و دیگران را معلوم باشد، از آن حضرت پوشیده نبود و او بنیامیه را بهتر میشناخت و پیش بینی او دربارهی ابنزبیر درست آمد. و گمان ابنعباس با آن فطانت و ابنزبیر با آن دها و زیرکی خطا شد، که میگفتند: مکه حرم خدا و جای امن است و بنی
امیه حرمت کعبه را را نگاه نداشتند و ابنزبیر را در مسجد الحرام کشتند و کعبه را با منجنیق ویران کردند.به هر حال انبیاء و اوصیاء را سنت و سیرتی است به خلاف سایر مردم، بلکه بزرگان فلاسفه الهی و آنها که دون مرتبه اوصیایند و مرامی را پسندیدهاند و رواج آن را خواهند، نظر به همان مرام و مقصد دوخته حفظ جان و مال خویش نخواهند، بلکه رواج مرام خود را خواهند، هر چند جان در سر آن نهند. نشنیدی که سقراط حکیم مردم را به خدا و معاد دعوت میکرد، یونانیان بت پرست بودند،او را بگرفتند و به زندان کردند و بکشتند، او توبه نمیکرد که سهل است، در همان زندان هم سخنان خود را تکرار میکرد و عقاید خود را میگفت و از کشتن باک نداشت، وقتی آنها چنین بودند اوصیاء و انبیاء بر چسان باشند.آری، اگر مصلحت در خاموشی بینند مانند امیرالمؤمنین علیهالسلام در زمان خلفا و حضرت امام حسن و امام حسین علیهالسلام در زمان معاویه در خانه بنشینند و بیعت کنند و به خلاف برنخیزند، و اگر صلاح وقت را در نهی از منکر دانند صریحا بگویند از هیچ چیز باک ندارند، و اگر حسین علیهالسلام حفظ جان خود میخواست چرا در یمن رود و به کوهها و درهها ریگستانها پناه برد، در شهر و وطن خود مدینه مینشست و با یزید بیعت میکرد و آسوده میزیست - چنانه ده سال در زمان معاویه چنین کرد - مخالفت با خلیفه و سلطان و فرار به بیابانها و کوهها کار قطاع الطریق است نه کار اوصیاء و انبیاء، که از آن فسادها خیزد و خونهای ناحق ریخته شود و مالها به یغما رود، و چنانکه دیدیم آن حضرت راضی نشد از بیراهه به مکه رود، چگونه راضی میشد کار راهزنان کند؟!. و نیز اگر حفظ جان خود میخواست، پس از آن که دانست عبیدالله زیاد به کوفه آمده است و مسلم بن عقیل را کشتند و امیدی به یاری اهل کوفه نیست، میتوانست در صحرای عربستان متواری شود، تا با حر ملاقات نکرده بود، بلکه پس از ملاقات حر نیز میتوانست قهرا فرار ند و لیکن مقصود وی که خدا و رسول او را بدان مأمور کرده بودند انجام نمیگرفت. خواست مردم را دعوت به متابعت دین کند و زیان
دنیا پرستی و شهوترانی را باز نماید تا بدانند دین خدا برای آن نیامد که بنیامیه آن را وسیلهی سلطنت و قدرت و خوشگذرانی خود کنند؛ اگر مردم یاری او کردند فهو المطلوب و اگر نپذیرفتند و به شهادت نائل آمد، باز مدرم بدانند که دین آن نیست که دنیا طلبان بنیامیه دارند. و پسر پیغمبر که صاحب این دین است آن اعمال را بر خلاف دین دانست که در این راه کشته شد، و آن نفرت که در دل مردم از رفتار بنیامیه بود، موجب نفرت از دین نگردد، با مصالح بسیار دیگر که از ما پوشیده است. و اگر امام تصدیق اعمال آنها را میکرد، مردم تازه مسلمان میگفتند: این دین که ظلم و اسراف و فسق و خوشگذرانی بنیامیه را تجویز کند باطل است.اما اینکه آن حضرت عراق را اختیار فرمود، برای این بود که شیعهی آنجا برگزیدهی مسلمانان، و خردمندتر و دیندارتر بودند و سالها زیر منبر امیرالمؤمنین علیهالسلام نشسته و آن حضرت تخم علوم ومعارف در دل آنها کشته بود، و آنها سر مجاهدت پسر پیغمبر را بهتر ادراک میکردند.عراق عروس مشرق است و مهد تمدن بود در قدیم، و بعد از آن هم همهی علوم اسلامی از این کشور سرچشمه گرفت، نحویین یا کوفی بودند یا بصری که امیرالمؤمنین علیهالسلام به آنها نحو آموخته بود، و هم فقها و متکلمین و اهل حدیث و قراء و مفرسین از عامه و خاصه کوفی یا بصری بودند، و پس از آنکه بغداد عاصمهی کشور اسلام شد باز همان مردم کوفه و بصره در آنجا فراهم آمدند. و آن مدارس و کتب و علما که در بغداد جمع آمد در هیچ زمان نبود که هنوز آثار آن علوم باقی و همهی روی زمین از آن معارف بهره میگیرند، حتی بت پرستان هند و چین و ترسایان فرهنگ مأخذ آنها معارف و علوم عربی است و اصل آن بغداد بود، و آن از کوفه و شاگردان امیرالمؤمنین علیهالسلام، و هنوز هم نجف مرکز علوم شیعه است و چون امام حسین علیهالسلام میدانست کشور عراق و عاصمه آن کوفه، در آیندهی عالم اسلام، این مقام دارد دعوت خود را در آن جا اظهار کرد و قبر خود را در آنجا برگزید.
صوت
حضرت سید الشهداء علیهالسلام روز ترویه از مکه آهنگ عراق فرمود با اهل و فرزندان و جماعتی از شیعه که به ایشان پیوسته بودند و در «مطالب السؤل» و غیر آن مذکور است که مردان آنان 82 تن بودند و هنوز خبر کشته شدن مسلم بن عقیل رحمه الله به آن حضرت نرسیده بود، و چون همان روز مسلم خروج است، همان روز امام از مکه بیرون آمد.و در کتاب«المخزون فی تسلیة المحزون» آورده است که: امام همراهان خود را بخواند و هر یک را ده دینار داد با شتری که بار و توشهی آنها را بردارد، و روز سهشنبه «یوم الترویه» از مکه بیرون آمد و با او 82 تن بود از شیعیان و دوستان و بستگان و اهل بیت او انتهی (ارشاد).از فرزدق شاعر روایت است که سنهی شصتم با مادرم به حج رفتیم داخل حرم شدم و شتر مادرم را می راندم، کاروانی دیدم با سلاح تمام ساخته از مکه بیرون آمده است، پرسیدم این قطار از آن کیست؟ گفتند: از آن حسین بن علی علیهمالسلام، نزدیک او رفتم و سلام کردم و گفتم: خداوند مسؤول تو را عطا فرماید و به امید آرزوهایت برساند هر چه خواهی و دوست داری ای پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله! پدر و مادرم فدای تو! از چه با این شتاب روی از حج بتافتی؟ گفت: اگر شتاب نکنم در رفتن، مرا دستگیر کنند. آنگاه پرسید: تو کیستی؟ گفتم: مردی از عرب و تو را به
خدا که بیش از این مپرس! گفت: از آن مردم که بازگشتهاند چه خبر داری؟ گفتم: از مرد آگاهی سؤال کردی دل مردم را تو است و شمشیرهای آنان بر تو! و قضا از آسمان فرود آید و هر چه خدا خواهد همان شود. فرمود: راست گفتی، کارها همه باخداست و هر روز او در کاری است اگر قضای او بر وفق مراد باشد او را شکر گزاریم و در ادای شکر هم توفیق از او خواهیم و اگر قضا میان ما و آرزو حائل شود، کاری منکر نکردهایم و هر که نیت او حق است و سریرت او تقوی، اگر به مقصود نرسد ملامتش نکنند. گفتم: آری، چنین است، خداوند امید تو را سهل گرداند و از هر چه میترسی نگاه دارد. پس از مسائلی پرسیدم از «نذر و مناسک» جواب داد و راحله برانگیخت و گفت: السلام علیک! و از یکدیگر جدا شدیم.پس از آنکه امام علیهالسلام از مکه خارج شد والی مکه عمروبن سعید برادر خود یحیی را با چند کس بفرستاد و پیغام داد که بازگردد، آن حضرت اعتنا نکرده و بگذشت و کسان یحیی را با اتباع آن حضرت به ستیز افتادند و در هم آویختند و تازیانه بر هم نواختند و آن حضرت سخت امتناع فرمود.و در «عقد الفرید» گوید که: چون خبر خروج حسین علیهالسلام از مکه به عمرو بن سعید، والی آنجا رسید، گفت: به هر وسیلتی که ممکن باشد متوسل شوید و او را بازگردانید، مردم در طلب او رفتند و به او نرسیدند، بازگشتند.(ارشاد) آن حضرت رفت تا به «تنعیم» رسید، در دو فرسخی مکه کاروانی از یمن میآمد که«بحیر بن ریسان» عامل یمن برای یزید بن معاویه فرستاده بود و بار آن «اسپرک» (1)و حلههای یمانی، حسین علیهالسلام آن مالها ضبط فرمود و ساربانان را گفت: هر که خواهد با ما به عراق آید، کرایهی او تمام دهیم و با او نیکی و احسان کنیم و هر که خواهد بازگردد کرایه تا این مکان به او بدهیم، پس جماعتی حق خود گرفتند و بازگشتند و هر کس به عراق آمد کرایهی او تمام بداد
1) 31. اسپرک را به عربی «ورس» گویند، از تحف یمن است و در همان جا روید، رشتهها دارد چون زعفران و تخم آن مانند کنجد است و رنگی زرد و زیبا دارد.
و کسوتی بیفزود. (کامل) آنگاه رفت تا به «صفاح» رسید و فرزدق را دیدار کرد و حکایت فرزدق را قریب آنچه گذشت بیاورد. و «صفاح» مکانی است میان حنین و آنجا که نشانهای حرم را نصب کردهاند.و مترجم گوید: منافات بین این روایت و روایت گذشته نیست چون ممکن است «صفاح» پیش از تنعیم باشد.(کامل) عبدالله بن جعفر نامهای برای حسین فرستاد با دو فرزندش عون و محمد، و نوشته بود: اما بعد؛ تو را به خدا سوگند که چون نامهی مرا بخوانی بازگرد! میترسم در این راه اتفاقی افتد که موجب هلاک تو و استیصال خاندان تو گردد، و اگر تو هلاک شوی نور زمین خاموش گردد که امروز علم و هادی راه یافتگان و امید مؤمنانی، در رفتن شتاب مفرمای که من در اثر نامه برسم«ان شاء الله تعالی».(طبری) عبدالله جعفر نزد عمرو بن سعید بن عاص رفت و با او گفت: نامه سوی حسین علیهالسلام فرست و او را امان ده و به احسان وصلت امیدوار ساز و در نامه، پیمان محکم کن و بجد بخواه تا بازگردد و دلش بدان آرام گیرد. عمرو بن سعید گفت: تو خود هر چه خواهی بنویس و نزد من آر تا مهر کنم، و عبدالله بنوشت و بیاورد و گفت: آن را با برادرت یحیی بن سعید بفرست که اطمینان او بیشتر شود و یقین بداند از جانب تو است؛ - و عمرو بن سعید عامل یزید بن معاویه بود بر مکه - طبری گفت: یحیی و عبدالله بن جعفر به آن حضرت رسیدند و نامه را تسلیم کردند و خواند، چون بازگشتند گفتند: نامه را به نظر او رساندیم الحاح کردیم شاید بازگردد، عذر آورد که من در خواب رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم و به کاری مرا فرمود که ناچار باید به انجام رسانم، چه زیان بینم و چه سود.گفتند: این خواب چیست؟ فرمود: با هیچ کس نگفتهام و باز با کسی نخواهم گفت تا به لقای پروردگار فائز گردم.و در روایت «ارشاد» است که: چون عبدالله جعفر از او نومید گشت پسران خود عون و محمد را فرامود ملازم او گردند و با او بروند و نزد او جهاد کنند و یحیی بن سعید به مکه بازگشت. نامه عمرو بن سعید به حسین علیهالسلام این است:
«بسم الله الرحمن الرحیم؛ از عمرو بن سعید سوی حسین بن علی علیهالسلام اما بعد؛ از خدای خواهانم که تو را باز دارد از چیزی که موجب هلاک تو باشد و راه نماید تو را به راه صواب،شنیدهام که روی به عراق داری و من تو را به خدا پناه میدهم از مخالفت، و میترسم که تو بدین جهت هلاک شوی و عبدالله بن جعفر و یحیی بن سعید را سوی تو فرستادم و با آنها نزد من آی که تو را امان دهم و نیکویی کنم و صلت دهم و در پناه و زینهار ما نیکی بینی و خدا بر آنچه نوشتم بر من گواه باشد و پایندان و کفیل».و حسین علیهالسلام به او نوشت اما بعد؛ آن کس که سوی خدا خواند و عمل نیکی کند با خدا و رسول مخالفت نکرده است و تو مرا به امان و بر و صلت خواندی، بهترین امانها امان خداست و او در آخرت کسی را امان ندهد که در دنیا از او نترسیده باشد، از خدا خواهیم که در دینا از او مخالفتی داشته باشیم که موجب ایمنی باشد در روز قیامت، و اگر قصد تو از این نامه صلت و احسان با من بوده است، خدا تو را جزای خیر دهد در دنیا و آخرت».(ارشاد) و حضرت امام حسین علیهالسلام روی به جانب عراق داشت و بشتاب میراند و به هیچ چیز عنان نمیگردانید تا به «ذاق عرق» فرود آمد (و ذات عرق جایی است که حاجیان عراقی از آنجا احرام بندند).مؤلف گوید: سر کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام در آن وقت ظاهر شد که در «امالی» طوسی روایت کرده است از عماره دهنی، گفت: شنیدم ابا الطفیل را میگفت: مسیب بن نجبه نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد و گریبان عبدالله بن سبا را گرفته کشان کشان میآورد، امیرالمؤمنین علیهالسلام با او گفت: چه شده است؟ گفت این مرد بر خدا و رسول دروغ میبندد. فرمود: چه میگوید: من دیگر گفتار مسیب را نشنیدم، اما شنیدم امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمود:«هیهات! هیهات! الغضب لکن یأتیکم راکب الذعلبة یشد حقوها بوضینها لم یقض تفثا من حج و لا عمرة فیقتلونه».و لکن نزد شما آید سوار ناقهی تندرو که تهیگاه آن را با تنگ بر بسته، تقصیر
حج و عمره نکرده است او را میکشند، و مقصود او از این کلام، حسین بن علی علیهماالسلام است. و چون آن حضرت به «ذات عرق» رسید،(ملهوف) بشر بن غالب را دیدار کرد، از عراق میآمد و از مردم عراق بپرسید، گفت: مردم را دیدم دلهایشان با تو و شمشیرشان با بنیامیه آن حضرت علیهالسلام فرمود: برادر بنیاسد راست گفت، هر چه خدای خواهد همان شود و هر چه اراده فرماید به همان حکم کند.(ارشاد) چون به عبیدالله خبر رسید که حسین علیهالسلام از مکه روی به جانب کوفه دارد، حصین بن تمیم، صاحب شرط، یعنی رئیس پلیس خود را به قادسیه فرستاد و میان قادسیه و «خفان» از یکسوی و «قطقطانیه» از جانب دیگر سواران بگذاشت و پایگاه مرتب کرد و با مردم گفت: اینک حسین علیهالسلام به عراق خواهد آمد. و محمد بن ابیطالب موسوی گفت: خبر به ولید بن عتبه امیر مدینه رسید که حسین علیهالسلام رو سوی عراق دارد به ابنزیاد نوشت «اما بعد؛ حسین علیهالسلام به جانب عراق می آید، او پسر فاطمه و فاطمه دختر رسول خداست، مبادا آسیبی بدو رسانی و شوری بر پا کنی بر سر خود و خویشاوندانت که خاص و عام هرگز آن را فارموش نکنند و تا دنیا باقیست به هیچ چیز دفع آن نتوان کرد! ابنزیاد التفاتی ننمود. و از ریاشی نقل شده است به اسناد از مردی گفت، حج بگزاردم و از همسران خویش جدا گشتم، تنها روانه شدم و بیراهه میرفتم، در بین راه نظرم به خیمه و خرگاهی افتاد بدان جانب شتفاتم تا به نزدیکترین خیمه رسیدم، پرسیدم این خیمهها از کیست؟ گفتند: از آن حسین علیهالسلام، گفتم: پسر علی و فاطمه - سلام الله علیهما-؟ گفتند: آری، گفتم: او خود در کدام خیمه است؟ گفتند: در فلان خیمه، نزد او رفتم دیدم بر در خیمه تکیه داده است و نامه پیش روی اوست، میخواند، سلام کردم و جواب داد، گفتم: یابن رسول الله! پدر و مادرم فدای تو! چرا در این بیابان «قفر» فرود آمدی که نه در آن گیاهیست برای چرای چهار پایان و نه سنگری جان پناه؟ فرمود: اینها مرا بترسانیدند و این نامههای اهل کوفه است و همانها مرا میکشند وقتی چنین کردند و هیچ حرمتی را فروگذار نکردند، مگر همه را بشکستند، خداوند بر آنها کسی را گمارد که آنها را
بکشد و ذلیلتر گردند، از قوم «امه».مترجم گوید: مراد قوم سبا است که زیر دست بلقیس ذلیل بودند.و مؤلف گوید: احتمال قوی دارد قوم «امة» مصحف «فرام امه» باشد. چنانکه از آن حضرت روایت شده است که میفرمود: قسم به خدا مرا رها نکنند تا خون مرا بریزند وقتی چنین کردند، خداوند بر آنها گمارد کسی که ایشان را خوارتر کند از «فرام امه» (1).(ارشاد) چون حسین علیهالسلام به «حاجر» (2)از «بطن الرمه» قیس بن مسهر صیداوی را به کوفه روانه کرد و بعضی گویند: برادر رضاعی (3)خود عبدالله بن بقطر را، و هنوز خبر مسلم بن عقیل به او نرسیده بود و با آنها این نامه فرستاد:«از حسین بن علی علیهماالسلام به سوی برادرانش از مؤمنین و مسلمین! سلام علیکم! من برای شما سپاس میگویم خدایی را که معبودی نیست، جز او، اما بعد؛ نامهی مسلم بن عقیل به من رسید و خبر داد مرا از نیکی رأی و اجتماع اشراف و اهل مشورت شما بر یاری کردن و طلب حق ما، از خدای عزوجل
1) 32. و «فرام» بر وزن «کتاب» خرقه است، که زن در ایام معلوم به کار برد.
2) 33. مؤلف گوید: به «جیم مکسوره» میان «حا» و «را» هر دو مهمله، منزلیست. حاج را در بادیه، و «بطن الرمه» به ضم «راء» و تشدید «میم» و گاهی به تخفیف آن، رودی است معروف در عالیه نجدا که جادهی بصره و کوفه سوی مدینه در آنجا به هم پیوندند.
3) 34. بقطر به «باء» موحده مضمومه بر وزن «برثن» صحیح است، نه یقطر به صیغه مضارع و اگر کسی گوید: حضرت امام حسین علیهالسلام شیر از پستان نخورد، چگونه برادر رضاعی داشت؟ جواب گوییم: مراد آن نیست که هیچ شیر زن نخورد، بلکه غالبا انگشت پیغمبر صلی الله علیه و آله را میمکید و گاه بود که شیر زن هم میخورد، نظیر آنکه گوییم فلانی هیچ غذا نمیخورد با اینکه حدیث ضعیف است و در کافی مرسل روایت شده، و آن که مکرر در حدیث آمده است و شکی در صحت آن نیست، آن است که پیغمبر صلی الله علیه و آله بسیار انگشت در دهان حسین میگذاشت. و از بعض احادیث معلوم میشود که این محض برای بهانه شکستن نبود، بلکه چیزی از انگشت آن حضرت میتراوید و با این حال بعید نیست دایه هم گرفته باشند، برای آنکه هنگام ولادت حسین (ع) هنوز حسن (ع) شیر خوار بود، شیر حضرت زهرا (س) برای هر دو کافی نبوده است، به هر حال میان دو حدیث مخالفت نیست.
مسألت میکنم با ما احسان فرماید و شما را اجر بزرگ دهد و من روز سهشنبه هشت روز گذشته از ذی الحجه روز «ترویه» از مکه بیرون شدم، وقتی فرستادهی من نزد شما رسد در کار خود شتاب کنید و جد نمایید که در این روزها برسم ان شاء الله و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» (1).و مسلم 27 روز پیش از کشته شدن نامه نوشته بود:اما بعد؛ «آن کس به طلب آب رود با عشیرت خود دروغ نگوید، از مردم کوفه هیجده هزار کس با من بیعت کردند، پس آن هنگام که نامهی من به تو رسد شتاب فرمای در آمدن، و اهل کوفه نوشتند صد هزار شمشیر به یاری تو آماده است تأخیر مکن. و قیس بن مسهر صیداوی با نامهی آن حضرت سوی کوفه روان شد تا به قادسیه رسید، حصین بن تمیم او را بگرفت و سوی عبیدالله فرستاد، عبیدالله گفت: به منبر بالا رو و کذاب بن کذاب را ناسزا گوی.(ملهوف) و در روایت دیگر است که چون نزدیک کوفه رسید حصین بن تمیم، مأمور عبیدالله راه بر او بگرفت تا تفتیش کند، قیس نامه را بیرون آورد و بدرید، حصین او را نزد عبیدالله فرستاد، چون در جلو او بایستاد گفت: تو کیستی؟ گفت: مردی ام از شیعیان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب و پسرش علیهماالسلام گفت: چرا کتاب را بدریدی؟ گفت: باری آن که تو ندانی در آن چه نوشته است. گفت: از جانب که بود و سوی که نوشته؟ گفت: از جانب حسین بن علی علیهماالسلام سوی جماعتی از مردم کوفه که نام ایشان را ندانم. ابنزیاد خشمگین شد و گفت: به خدا از من جدا نشوی تا نام آن را با من بگویی یا بالای منبر روی و حسین بن علی و پدرش و برادرش علیهمالسلام را لعن کنی و گرنه تو را پاره پاره کنم! قیس گفت: اما آن قوم
1) 35. مشهور میان علمای ما آن است که سید الشهداء علیهالسلام میدانست کشته میشود، و همین صحیح است. سید مرتضی رحمه الله را عقیده این بود که امام علیهالسلام امید فیروزی داشت، کوشش و استعانت کردن در روز عاشورا و دفاع کردن و این نامه نوشتن را نمیتوان دلیل امیدواری آن حضرت به فتح دانست، چنانکه سید مرتضی رحمه الله اختیار فرموده است، چون انسان با علم به عدم فیروزی در هر حال دست از وظیفه بر نمیدارد و دفاع از شر به هر طوری که ممکن شود میکند.
نامشان را نگویم، اما لعن را بکنم. پس به منبر بالا رفت و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و درود بر پیغمبر فرستاد و علی و حسن و حسین علیهمالسلام را فراوان بستود و رحمت فرستاد و عبیدالله بن زیاد و پدرش و ستمکاران بنیامیه را از اول تا آخر لعن و نفرین کرد، آنگاه گفت: ایها الناس! من فرستادهی حسینم علیهالسلام سوی شما و او را در فلان موضع بگذاشتم اجابت او کنید! ابنزیاد را خبر دادند که او چه گفت، بفرمود: او را از بالای قصر بر زمین انداختند و بمرد.(ارشاد) روایت شده است که او را دست بسته بر زمین افکندند، استخوانهایش بشکست و هنوز رمقی مانده بود که مردی بیامد، لخمی عبدالملک بن عمیر نام، سر او ببرید، گفتند: چرا چنین کردی؟ و نکوهش کردند، گفت: خواستم آسودهاش کنم.آنگاه حسین علیهالسلام از «حاجر» روانه شد به آبی رسید از آبهای عرب و عبدالله بن مطیع عدوی (1)بدانجا فرود آمده بود، چون حسین علیهالسلام را دید گفت: پدر و مادرم فدای تو یابن رسول الله! برای چه آمدی؟ واو را فرود آورد و پذیرائی کرد، حسین علیهالسلام فرمود: معاویه بمرد چنانکه خبر آن به تو رسید، اهل عراق سوی من نامه نوشتند و مرا بخواندند. عبدالله گفت تو را به خدا یابن رسول الله! مگذار
1) 36. مؤلف گوید: عبدالله بن مطیع بن اسود بن حارثهی قرشی در عهد نبی صلی الله علیه و آله بزاد، آن هنگام که اهل مدینه بنیامیه را بیرون کردند در ایام یزید بن معاویه او رئیس قریش بود و عبدالله بن حنظله رئیس انصار وقتی اهل شام بر مردم مدینه پیروز شدند، روز«حره» عبدالله بن مطیع بگریخت و در مکه به عبدالله زبیر پیوست و از یاران او بود تا ابنزبیر کشته شد، او هم با او کشته شد، و در دلاوری و چالاکی در میان قریش سر آمد همه بود. و مترجم گوید: سابقا در اول فصل چهارم ملاقات عبدالله مطیع با امام بگذشت با اندکی اختلاف، و به نظر من این گونه روایات در کمال اعتبار است و اصل واقعهی منقوله قطعا صحیح، چون به دو طریق دو راوی با اختلاف در خصوصیات را ممکن نیست از یکدیگر گرفته باشند و اخلتاف آنها محمول بر آن است که خصوصیت را فراموش کردهاند؛ مثلا، عبدالله مطیع پیش از خروج از مدینه امام علیهالسلام را ملاقات کرد یا در بین راه مکه و کوفه، اصل ملاقات چون دو شاهد دارد مسلم است، اما اگر روایتی را دو راوی به یک لفظ نقل کنند، به احتمالی غالب یکی از دیگری اخذ کرده است و آن به منزلت یک راوی است.
حرمت اسلام شکسته شود و تو را سوگند میدهم که پاس حرمت قریش و حرمت عرب را بدار! و الله اگر این ملک که در دست بنیامیه است طلب کنی تو را میکشند، و اگر ترا بکشند پس از تو از هیچ کس بیم ندارند، و الله این حرمت اسلام است که شکسته میشود و حرمت قریش و حرمت عرب، چنین مکن و به کوفه مرو و خویشتن را در دسترس بنیامیه مگذار! حسین علیهالسلام ابا فرمود مگر از رفتن. و به فرمان عبیدالله راهها را میان «واقصه» تا راه بصره و راه شام بسته و گرفته بودند» نمیگذاشتند کسی از آن خط بگذرد، بیرون رود یا به درون آید و حسین علیهالسلام میآمد، خبر از عراق نداشت تا بادیه نشینان را دید خبر بپرسید، گفتند: ما هیچ نمیدانیم مگر این که نمیتوانیم درون برویم یا بیرون آییم، پس آن حضرت همچنان بیامد.(ملهوف) و روایت شده است که چون «به خزیمیه» فرود آمد یک شبانروز آنجا بماند، چون بامداد شد خواهرش زینب علیهاالسلام روی بدو کرد و گفت: آیا به تو خبر دهم که دوش چه شنیدم؟ حسین علیهالسلام فرمود: چه شنیدی؟ گفت: در نیمههای شب برای حاجتی بیرون رفتم، شنیدم هاتفی میگفت:الا یا عین فاحتفلی بجهد و من یبکی علی الشهداء بعدیعلی قوم تسوقهم المنایا بمقدار الی انجاز وعد (1).حسین علیهالسلام فرمود: ای خواهر! هر چه خدای مقدر فرمود همان میشود. پس از آن حسین علیهالسلام آمد تا نزدیکی آبی بالای «زرود» و ابومخنف گفت: حدیث کرد مرا سدی از مردی فزاری گفت: به عهد حجاج بن یوسف در سرای حارث بن ابیربیعه بودیم و این خانه در محل خرما فروشان بود و بعد از زهیر بن القین بجلی از بنیعمرو بن یشکر از بجیله منتزع شده بود و اهل شام بدانجا نمیآمدند، مادر آن سرای پنهان بودیم، سدی گفت: من با آن مرد فزاری گفتم: مرا خبر ده از
1) 37. یعنی ای چشم! بکوش و از اشک پر شو! کیست بعد از من بر این شهیدان بگرید، جماعتی که مرگ، آنها را میکشاند، چنانکه خدا مقدر کرده است تا وعده او راست گردد.
آمدن خودت با حسین بن علی علیهالسلام، گفت: با زهیر بن قین بجلی از مکه بیرون آمدیم و در راه با حسین علیهماالسلام با هم بودیم؛ بر ما هیچ چیز ناخوشتر نبود از این که در یک منزل با آن حضرت فرود آییم، هر وقت حسین علیهالسلام به راه میافتاد زهیر در جای میماند و هر وقت حسین علیهالسلام فرود میآمد زهیر پیشتر روانه میشد تا روزی در منزلی فرود آمدیم که چاره نداشتیم جز این که با هم در آنجا منزل کنیم، پس حسین علیهالسلام جانبی فرود آمد و ما در جانبی نشسته بودیم و طعامی که داشتیم میخوریم، رسول حسین علیهالسلام بیامد و سلام کرد و در آمد و گفت: ای زهیر! ابوعبدالله الحسین مرا سوی تو فرستاده تا نزد او برمت، هر یک از ما آنچه در دست داشت بینداخت مانند اینکه مرغ بر سر ما نشسته باشد (1)ابومخنف گفت: «دلهم» بنت عمرو، زوجهی زهیر برای من حکایت کرد که من با زهیر گفتم: پسر پیغمبر سوی تو میفرستد نزد او نمیروی؟ سبحان الله! بر خیز و برو سخن او را بشنو و بازگرد! زن گفت: زهیر بن قین برفت و دیری نگذشت شادان و خرم بازگشت و فرمود: تا چادر و باروبنهی او را برداشتند و سوی حسین علیهالسلام بردند و به زوجهاش گفت: «انت طالق» به خاندان خویش ملحق شو که من نمیخواهم از ناحیت من بتو جز خوبی برسد. (ملهوف) و من قصد صحبت حسین علیهالسلام کردم تا خویش را فدای او کنم و جان خود را وقایهی اوسازم. پس مال زن را به او داد و به یکی از بنی اعمامش سپرد تا او را به اهلش برساند. زن برخاست و بگریست و وداع کرد با شوهر خود و گفت: خدا یار و یاور تو باشد و خیر پیش تو آورد، از تو همین خواهم که مرا روز قیامت نزد جد حسین - صلوات الله علیهما - یادکنی.(طبری) آنگاه زهیر با اصحاب خود گفت: هر کس دوست دارد، با من آید، و گرنه این آخر عهد من است با او و این قصه برای شما بگویم که ما غز و بلنجر،
1) 38. عبارت از سکوت و آرامش است، چنانکه ما در فارسی گوییم«مانند نقش دیوار» و گویند: شتران را چون کنه بر سر بسیار شود و آرام از آنها ببرد بعضی مرغان بر سر آنها نشینند و آن کنهها را به منقار برگیرند و شتر در آن حال هیچ جنبش نکند تا مرغ نرمد و آن کنهها را تمام برچیند.
کردیم خداوند فتح نصیب ما فرمود و غنیمتها به چنگ آوردیم، پس سلمان باهلی با ما گفت: (در بعضی روایات سلمان فارسی است) آیا شاد شدید از یان فتح که نصیب شما شد و غنیمتها که بدان رسیدید؟ گفتیم: آری، گفت: وقتی سید جوانان آل محمد را صلی الله علیه و آله دریابید به قتال با او بیشتر شاد شوید از این غنائم که شما را رسید، اما من شما را به خدا میسپارم. زهیر گفت: سلمان پیوسته پیشاپیش آن مردم بود تا شهید شد - رضوان الله علیه -.و در «قمقام» گوید: (به نقل از معجم البلدان) «بلنجر» بر وزن «سفرجل» شهری است در بلاد خزر پشت باب الابواب (در بند قفقاز) گویند: عبدالرحمن بن ربیعه آن را بگشود.و بلادری گوید: سلمان بن ربیعه باهلی از آنجا هم گذشت تا پشت «بلنجر» با خاقان و لشکریانش دچار گشت و سلمان و اصحاب او که چهار هزار مرد بودند همه کشته شدند. در آغاز کار، ترکان از آنها ترسیده بودند و میگفتند: اینها فرشتهاند سلاح بر تن آنها کارگر نیست و اتفاقا ترکی در جنگلی پنهان شد و بر مسلمانی تیر افکند و او را بکشت، در میان قوم خود فریاد بزد که این ها هم میمیرند، چنان که شما میمیرید از چه میترسید، پس حمله کردند و در هم آویختند تا عبدالرحمن کشته شد و سلمان علم برداشت و پیوسته جنگ میکرد تا توانست برادر خود را در نواحی «بلنجر» به خاک سپارد و خود با بقایای مسلمانان از راه گیلان بازگشت عبدالرحمن بن جمانه باهلی گفته است:و ان لنا قبرین قبر بلنجر و قبر بصینتسان یا لک من قبرفهذا الذی بالصین عمت فتوحه و هذا الذی یسقی به سبل القطرو مرا از بیت اخیر ان است که ترکان چون عبدالرحمن بن ربیعه و بعضی گویند). سلمان بن ربیعه (1)و اصحاب او را کشتند، در هر شب نوری بر مصارع آنها
1) 39. مترجم گوید: عبارت بین الهلالین در نسخه «نفس المهموم» سقط شده است، ما از «معجم البلدان» نقل کردیم و «قمقام» هم از آن کتاب نقل کرده است و برای سقط چند سطر و تصحیف کلمه قبل به قتل معنی متناقض و مغشوش گردیده است. و یاقوت گوید: مراد از قبر چین قبر قتیبه بن مسلم باهلی است، و شرح فتوح وی در مشرق و سفیر فرستادن او برای امپراطور چین بعد از این بیاید ان شاء الله. ابن عبدالبر گوید: عبدالرحمن بن ربیعه باهلی معروف به «ذی النور» برادر سلمان بن ربیعه است و از او کلانتر بود به سال، و عمر بن الخطاب او را عمل باب الابواب داد و قتال ترکان را بدو گذاشت و او در بلنجر در زمان خلافت عثمان هشت سال گذشته از خلافت او کشته شد. انتهی، مخلصا. و ابنحجر گوید: چون بر ترکان هجوم برد گفتند: اینها جرأت نکردند بر ما هجوم آوردند مگر برای این که فرشتگان با آنها هستند و عبدالرحمن در آن بلاد مدفون شد و تا کنون مردم به قبر او برای طلب باران توسل میجویند. و از اینها معلوم میشود سالها وی والی قفقاز و خزر بوده است او را پیش از کشته شدن هم «ذی النور» میگفتند و قبر او هم در بلنجر است نه آن که صندوقی نهند و به گرگان برند. و دربارهی سلمان برادر عبدالرحمن گویند: وی را عمر، قاضی کوفه داد پیش از شریح، و از ابیوائل روایت کرده اند. که گفت: چهل روز نزد او رفتم وقتی قاضی کوفه بود نزد او خصمی ندیدم و از این جا توان دانست صلاح و امانت مردم آن عصر را و گویند: عمر اسبان را به وی سپرده بود، او را «سلمان الخیل» میگفتند و او در غزوهی بلنجر امیر لشکر بود، ابووائل گفت: در آن غزا با او بودم ما را از بار گذاشتن بر چهار پایان غنیمت منع کرد اما اجازت داد غربال و الک و ریسمان را به کار بریم. ابن عبدالبر گوید: سلمان در بلنجر در بلاد «ارمنیه» درسال 28 و 29 در زمان خلافت عثمان کشته شد و عمر او را فرستاده بود، پس معلوم گردید سلمان و برادرش هر دو در آن غزا کشته شدند و بعضی اصحاب فتوح گفتهاند: سلمان زنده از آن غزوه بازگشت و جسد برادر خود را همراه آورد تا جرجان. و از سخنان عبدالرحمن است وقتی شهریار حاکم باب الابواب (دربند) با او گفت: گروهی ما راضی هستیم که ترکان به ما زحمتی ندهند و ما هم متعرض آنها نشویم، عبدالرحمن گفت: و لیکن ما راضی نیستیم مگر اینکه در مملکت آنها در آییم و با آنها جنگ کنیم، و الله با ما گروهی هستند که اگر امیر ما فرمان دهد پیش رویم تا داخل ممکلت روم، شهریار پرسید: اینها چه کسانند؟ گفت: گروهی که صحبت رسول خدا صلی الله علیه و آله را دریافتند و با نیت در اسلام در آمدند، و کار همیشه در دست آنهاست و فیروزی با آنها تا کسی بر آنها غالب گردد و خوی آنها بگرداند و از این حال که دارند اعراض کنند.
مشاهده میگردید و سلمان بن ربیه را در صندوقی گذاشتند، هر وقت خشکسالی میشد به وسیلهی او طلب باران میکردند.و در «تذکرة» سبط است که: زهیر بن قین با حسین علیهالسلام کشته شد و زن او با غلامی که داشت: گفت برو مولای خود را به خاک سپار آن غلام برفت و دید حسین علیهالسلام برهنه است، گفت: مولای خود را کفن کنم و حسین علیهالسلام را بگذارم نه
بخدا، پس حسین علیهالسلام را کفن کرد و زهیر را کفنی دیگر پوشید. (ارشاد) عبدالله بن سلیمان و منذر بن مشمعل اسدیین روایت کردند که ما حج گزاردیم و همهی همت ما آن بود که پس از حج در راه به حسین علیهالسلام ملحق شویم تا ببینیم کار او به کجا میانجامد، پس ناقهها را بشتاب میراندیم تا در «زرود» به آن حضرت نزدیک گشتیم، ناگاه مردی از اهل کوفه پدیدار گشت، هنگامی که حسین علیهالسلام را دید، از راه کنار کرد. آن حضرت اندکی بایستاد، گویا دیدار او میخواست، اما مثل اینکه پشیمان شد او را بگذاشت و بگذشت و ما هم بگذشتیم باز یکی از ما به دیگری گفت: نزد آن مرد شویم واو را از خبر کوفه بپرسیم که از آن آگاه است پس رفتیم تا به او رسیدیم و گفتیم: السلام علیک! گفت: علیکما السلام! گفتیم: از کدام قبیلهای گفت اسدی گفتیم ما نیز اسدئیم نام تو چیست؟ گفت: بکر بن فلان، ما هم نام و نسبت گفتیم و پرسیدیم از خبر مردم در کوفه، گفت. آری، خبر دارم، از کوفه بیرون نیامدم مگر مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را کشته بودند و دیدم پای آنها را گرفته در بازار میکشیدند. پس روی به حسین علیهالسلام آوردیم و بدو رسیدیم و با هم میرفتیم تا شب در منزل «ثعلبیه» فرود آمد، ما نزدیک او شدیم و سلام کردیم جواب سلام داد. گفتیم: «یرحمک الله» ما خبری داریم اگر خواهی آشکارا بگوییم و اگر خواهی پنهان، پس سوی ما و سوی اصحاب خود نگریست و گفت: من از اینها چیزی پنهانندارم گفتیم: آن سوار که دیشب رو به سوی ما میآمد دیدی؟ فرمود: آری، خواستم از او چیزی پرسم، گفتیم: ما خبر آن دو را برای تو آوریم و آن سؤال که خواستی کردیم، مردیاست از قبیلهی ما صاحب رأی و راستگو و خردمند، میگفت: از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را کشته بودند و دیدم پایهاشان را گرفته در بازار میکشیدند، حضرت فرمود: «انا لله و ان الیه ارجعون رحمة الله علیهما» و چند بار این کلام تکرار فرمود. پس با او گفتیم: تو را به خدا با اهل بیت از همین جای بازگرد که در کوفه یار و یاور و شیعه نداری! میترسیم مردم کوفه به دشمنی تو برخیزند. آن حضرت سوی اولاد عقیل نگریست و فرمود: رأی شما چیست که
مسلم کشته شده است؟ گفتند: سوگند به خدا که بازنمیگردیم مکر آنکه خون او را بخواهیم یا همانکه او چشید ما نیز بچشیم، پس حسین علیهالسلام روی به جانب ما کرد و فرمود زندگی بعد از اینها گوارا نیست. دانستیم که عزم رفتن دارد. گفتیم: خدای تعالی تو را خیر پیش آورد، گفت: «رحمکما الله» یاران گفتند: سوگند به خدا که تو چون مسلم بن عقیل نیستی، اگر به کوفه روی مردم سوی تو بیشتر شتابند. آن حضرت خاموش بماند، آنگاه منتظر بود تا وقت سحر با غلامان و خادمان فرمود. آب بیشتر برگیرند و کوچ کنند.(ملهوف) و روایت شده است که: چون صبح شد مردی از اهل کوفه مکنی به «ابیهره ازدی» را دیدند، آمد بر او سلام کرد و گفت: یابن رسول الله چه باعث شد که از حرم خدا و جدت صلی الله علیه و آله بیرون آمدی؟ حسین علیهالسلام فرمود: «ویحک یا اباهره»! بنیامیه مال مرا گرفتند، صبر کردم، مرا ناسزا گفتند، صبر کردم، خواستند خون مرا بریزند بگریختم، قسم به خدا که این گروه ستمکار مرا میکشند و خدای تعالی بر آنها جامهی مذلت پوشاند و شمشیری تیز بر سر آنها گمارد و مسلط کند بر آنها کسی را که زیر دست او ذلیلتر باشند از قوم سبا، که زنی مالک آنها شد و در مال و خون آنها حکم میکرد.و شیخ اجل ابوجعفر کلینی روایت کرده است از حکم بن عتیبه گفت: مردی حسین بن علی علیهالسلام را در «ثعلبیه» دید و نزد او آمد و سلام کرد، حسین علیهالسلام فرمود: از کدام شهری؟ گفت: از مردم کوفه و گفت: قسم به خدا ای برادر کوفی! اگر در مدینه تو را دیده بودم اثر جبرئیل را در سرای خود وقت نزول وحی بر جدمان به تو مینمودم. ای برادر کوفی! آیا سرچشمهی علم مردم از پیش ما باشد و آنها بدانند و ما ندانیم چنین نخواهد شد (حکم بن عتیبه کندی قاضی کوفه بود به سال 115 درگذشت و نزد اهل سنت مقامی بلند دارد).باز آن حضرت رفت تا منزل «زباله» و خبر کشته شدن عبدالله بن بقطر بدو رسید.(ملهوف) و در روایتی خبر مسلم بدو رسید (ارشاد) و نوشتتهای بیرون آورد و
برای مردم بخواند:بسم الله الرحمن الرحیم؛ اما بعد: ما را خبری رسید جانسوز و دلخراش که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن بقطر کشته شدند و شیعیان ما را بییاور گذاشتند، هر کس از شما خواهد بازگردد بر او حرجی نیست و تعهدی ندارد، پس مردم پراکنده شدند و از راست و چپ راه بیابان پیش گرفتند؛ تنها همانها که از مدینه آمدند و اندکی از مردم دیگر که در راه بدانها پیوسته بودند بماندند، این کار برای آن کرد که گروهی از اعراب میپنداشتند به شهری میروند کار آن راست شده و مردم آن شهر به فرمان او در آمده و نخواست با او همراه باشند مگر آن که بدانند که چه در پیش دارند.مؤلف گوید: شاید برای همین بود که بسیار یاد میکرد یحیی بن زکریا را اشاره به این که کشته میشود و سرش را هدیه میبرند، چنانکه سر یحیی را، و در «مناقب» از علی بن الحسین علیهالسلام روایت کرده است که گفت: با حسین علیهالسلام خارج شدیم و در هیچ منزل فرود نیامد و کوچ نکرد مگر از یحیی بن زکریا یاد فرمود و روزی گفت: از پستی دنیا نزد خدا است که سر یحیی را نزد زناکاری از زناکاران بنیاسرائیل هدیه بردند.در «حبیب السیر» مسطور است که: «چون حضرت به منزل زباله رسید، قاصد عمر بن سعد بن ابیوقاص به شرف خدمت اختصاص یافته مکتوب او را رسانید و قصه شهادت مسلم و ابنعروة و واقعهی قیس مسهر به تحقیق انجامید».و ابوحنیفه دینوری گوید: چون آن حضرت به زباله رسید قاصد، فرستادهی محمد اشعث و عمر بن سعد وی را دریافت و آن نامه که مسلم - رضی الله عنه - از ایشان خواسته بود بنویسند بیاورد، که کار مسلم به کجا رسید و اهل کوفه بعد از بیعت او را رها کردند و مسلم این درخواست از محمد بن اشعث کرده بود و چون نامه بخواند و صحت خبر آشکار گردید، قتل مسلم و هانی بر او سخت ناگوار آمد و آن فرستاده، قتل قیس بن مسهر را هم بگفت و آن حضرت قیس را از «بطن الرمه» فرستاده بود و گروهی مرد در منازل بین راه همراه شده بودند، به گمان
اینکه آن حضرت یار و معینی دارد در کوفه، وقتی خبر مسلم شنیدند پراکنده شدند و با او نماند مگر خواص اصحاب. (ارشاد) چون سحر شد اصحاب خود را فرمود آب بسیار بردارید و براه افتاد. تا از «بطن العقبه» بگذشت، فرود آمد، پیرمردی از بنیعکرمه را دید نامش «عمرو بن لوذان»، از آن حضرت پرسید آهنگ کجا داری؟ حسین علیهالسلام جواب داد: کوفه، پیرمرد گفت: ترا به خدا سوگند که بازگرد که جز سرنیزه و دم شمشیر چیزی در پیش نداری! این مردم که سوی تو فرستادند اگر رنج قتال را از تو کفایت کرده بودند و کارها را آماده ساخته نزد آنها میرفتی صواب بود اما با این حال که عرض کردم رأی من این نیست که بدانجانب روی! حسین علیهالسلام فرمود: یا عبدالله رأی صواب بر من پوشیده نیست و لکن فرمان الهی چنانست که هیچ کس با او بر نیاید، آن گاه فرمود: قسم به خدا مرا رها نکنند تا خون مرا بریزند و چون چنین کردند، خداوند بر آن ها کسی را برگمارد که از همه فرقههای مردم خوارتر گردند.و شیخ ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه قمی - عطر الله مرقده - روایت کرده است از ابیعبدالله جعفر بن محمد صادق علیهالسلام که: «چون حضرت حسین بن علی بن عقبهی بطن بالا رفت، اصحاب خود را گفت من خود را کشته بینم، گفتند: چگونه یا اباعبدالله؟ فرمود: خوابی دیدم. گفتند: چه بود؟ فرمود: دیدم سگانی مرا میدریدند و در آن میانه سگی بود دو رنگ آنگاه آن حضرت رفت تا منزل شراف.
صوت
(ارشاد) آنگاه امام علیهالسلام تا نیمه روز راه رفتند، در آن هنگام یک تن از یاران تکبیر گفت، حسین علیهالسلام فرمود: الله اکبر! برای چه تکبیر گفتی؟ گفت: درختهای خرما بینم. گروهی از اصحاب عرضه داشتند: به خدا سوگند که در این جا ما هرگز نخل ندیدهایم. حسین علیهالسلام فرمود: چه میپندارید و آن چیست؟ گفتند: گمان داریم گوش اسبان است. حسین علیهالسلام فرمود: من هم چنین بینم. آنگاه پرسید: در این زمین پناهگامی هست که آن را در پس پشت قرار دهیم و با این مردم از یک جانب روبرو شویم؟ گفتند: آری، در این جانب دو «ذوحسم» (1)است و از سوی چپ سیر فرمای که اگر زودتر بدان رسیدی مراد حاصل است. پس امام علیهالسلام به جانب چپ گرایید و ما هم به سوی چپ روانه شدیم. به اندک مدتی گردن اسبان نمایان گشت و ما تشخیص دادیم، و چون دیدند ما راه بگردانیدهایم آنها هم سوی ما بگردیدند، نوک نیزهی آنها مانند مگس عسل و پرچمها مانند بال مرغان بود و به جانب «ذو حسم» شتافتیم. ما پیشتر رسیدیم از ایشان، و امام فرمود: خیمه و خرگاه برافراشتند و آن مرد که نزدیک هزار سوار بودند با حر بن یزید
1) 40. آن کوهی است، حسم به ضم «حاء» مهمله و فتح «سین» یا به ضم هر دو و در بعضی نسخ حسمی بر وزن ذکری.
تمیمی میآمدند تا در مقابل ما بایستادند. در گرمای نیمروز حسین علیهالسلام و اصحاب او عمامه بر سر بسته و شمشیر حمایل کرده بودند، امام به یاران فرمود: این جماعت را آب دهید، مردان را سیراب کنید! و اسبان را اندکی تشنگی بنشانید! چنین کردند، کاسه و طشت میآوردند و از آب پر میکردند و نزدیک اسبان میبردند، چون اسب سه یا چهار یا پنج جرعه مینوشید، از آن اسب دور کرده نزدکی اسب دیگر میبردند تا همهی اسبان را آب دادند. علی بن طعان محاربی گفت: آن روز با حر بودم و آخر همه آمدم، چون حسین علیهالسلام تشنگی من و اسب مرا دید، فرمود: «راویه» را بخوابان، من مراد آن حضرت را ندانستم، چون «راویه» به زبان ما مشک را گویند و به زبان مردم حجاز آن شتر که مشک آب را بر او بار کنند، و مشک خواباندنی نیست، چون امام توجه کرد من نفهمیدم، فرمود: برادرزاده شتر را بخوابان! من شتر را خوابانیدم؛ فرمود: بنوش و من هر چه میخواستم بنوشم آب بیرون میریخت، حسین علیهالسلام فرمود: «اخنث السقاء» یعنی مشک را بگردان! من ندانستم چکنم، خود برخاست و مشک را بگردانید و من آب نوشیدم و اسب را سیراب کردم.حر بن یزید از قادسیه آمده بود و عبیدالله بن زیاد حصین بن تمیم (1)را
1) 41. مترجم گوید: حصین، به صیغهی، ابننمیر بر وزن زبیر در کتب شیعه به همین ضبط معروف است و در بعضی روایات تمیم به جای نمیر آمده است. و ابنحجر در «اصابه» از هشام بن کلبی نسبت او را چنین آورده است: حصین بن نمیر بن فاتک بن لبید بن جعفر بن حارث بن سلمة بن سکانه. و در بسیاری از مواضع کتاب هم تمیم مرقوم است و مردی در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله به نام حصین بن نمیر معروف است و در نام پدر او شبهه نیست و او همان است که از تمر صدقه بدزدید و مردی دیگر به همین نام و نسب امیر قتال مکه بود از جانب یزید، و شک در این است که رئیس شرطهی عبیدالله زیاد که در کربلا حاضر بود همین مرد است که از جانب یزید امیر قتال مکه بود یا دیگری است، اگر اوست نامش حصین بن نمیر است و اگر غیر اوست حصین بن تمیم (رک: ص 25، سطر 9 (. آنچه به نظر میرسد آن است که مرد صحابی ابن نمیر است ونسبت او معلوم نیست و در زمان یزید بن معاویه دو نفر حصین نام بودند؛ یکی حصین بن نمیر سکونی امیر جنگ مکه که نسب او را از ابنکلبی نقل کردیم، و ابنعساکر گفته است: این همان حصین بن نمیر صحابی است دوم حصین بن تمیم بن اسامة بن زهیر بن درید تمیمی که رئیس شرطه ابنزیاد و در کربلا حاضر بود.
فرستاده بود و در قادسیه نشانیده و حر بن یزید را گفته بود با هزار سوار در مقدمه به استقبال امام علیهالسلام فرستند، و حر همچنان در پیش آن حضرت ایستاده بود تا هنگام نماز ظهر شد، امام علیهالسلام حجاج بن مسروق را فرمود، اذان بگوید! اذان بگفت، و هنگام اقامه حسین علیهالسلام بیرون آمد با ازار و ردا و نعلین، خدای را سپاس گفت و ستایش کرد، آنگاه فرمود:ای مردم! من نزد شما نیامدم تا وقتی که نامههای شما به من رسید و فرستادگان شما آمدند که نزد ما آی! ما امامی نداریم، شاید به سبب تو خداوند ما را بر صواب و حق جمع کند. اگر بر همان عهد و پیمان استوار هستید، باز نمایید که مایهی اطمینان من باشد و اگر نه بر آن عهدید که بودید، و آمدن مرا ناخوش دارید از همین جای بازمیگردم و بدانجایی که بودم میروم.هیچ یک کلمهای در جواب نگفت، پس مؤذن را فرمود: اقامه گوی او اقامهی نماز گفت پس با حر فرمود: میخواهی با اصحاب خود نماز گزاری؟ گفت: نه، بلکه تو نماز گزار و ما همه با تو نماز میگزاریم، پس حسین علیهالسلام نماز گزارد و آنان اقتدا کردند، آنگاه به خیمه در آمد و اصحاب گرد او بگرفتند و حر به جای خود بازگشت و داخل خیمه شد که برای او برافراشته بودند و گروهی از یاران گرد وی فراهم شدند و باقی به صفهای خود بازگشتند و هر یک لگام اسب خود بگرفت و در سایهاش بنشست، باز مؤذن برای نماز عصر اذان گفت و اقامه، و حسین علیهالسلام را پیش داشتند و با همه نماز بگزارد، آنگاه روی بدانها نمود و خدا را سپاس گفت و ستایش کرد پس از آن فرمود: اما بعد؛ ای مردم! اگر از خدای بترسید و حق را برای اهلش بشناسید خدای تعالی بیشتر از شما راضی گردد، و ما اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله اولی تریم به تصدی امر خلافت از این مدعیان مقامی که از آن آنها نیست و میان شما به ستم و زور رفتار میکنند، و اگر از حق ابا دارید و ما را نمیپسندید و حق ما را نمیشناسید و رأی شما اکنون غیر از آن است که در
نامهها فرستاده بودید و فرستادگان شما گفتند، از نزد شما برمیگردم. حر گفت: سوگند به خدای که من از نامهها و فرستادگان که میگویی چیزی نمیدانم، حسین علیهالسلام به یک نفر از همراهان گفت: ای عقبة بن سمعان! آن خرجین را که نامههای ایشان در آن است حاضر کن! او خرجین را انباشته از نامهها بیاورد و نزد او ریخت. حر گفت ما از اینها که نامه نوشتهاند نیستیم ما را فرمودهاند چون تو را دیدیم از تو جدا نشویم تا تو را نزد عبیدالله زیاد به کوفه بریم. حسین علیهالسلام فرمود: مرگ به تو نزدیکتر است از این، آنگاه اصحاب خود را فرمود: سوار شوید! سوار شدند و بایستاد تا زنان هم سوار گشتند و اصحاب را گفت: بازگردید چون خواستند بازگردند آن مردم بر او راه بگرفتند، حسین علیهالسلام فرمود: ای حر مادرت به عزای تو نشیند چه میخواهی؟حر گفت: اگر دیگری از عرب این کلمه را با من گفته بود در مثل این حالت نام مادر او را میبردم هر که باشد و لکن نام مادر تو نتوان برد مگر به بهترین وجه. حسین علیهالسلام فرمود: چه میخواهی؟ گفت: میخواهم تو را نزد عبیدالله برم. امام فرمود: به خدا قسم با تو نیایم! حر گفت: به خدا قسم تو را رها نکنم، سه بار سخن تکرار کردند، چون گفتگو دراز شد، حر گفت: مرا به قتال امر نکردند، همین اندازه مأمورم از تو جدا نشوم تا به کوفهات برم، اکنون که از کوفه آمدن ابا داری راهی برگزین که نه به کوفه روی و نه به مدینه بازگردی و این راه، طریق عدالت است میان من و تو تا من به امیر نامه نویسم و تو نیز نامه به یزید یا عبیدالله فرستی، شاید خداوند امری پیش آورد که من بیگزند برهم و مبتلا بر کار تو نشوم، پس از این راه سیر کن.آن حضرت از راه «عذیب» و قادسیه به جانب چپ عنان تافت و حر با همراهان با وی میرفتند.طبری گوید: ابومخنف از «ابیالغیرار» نقل کرد که حسین علیهالسلام در «بیضه» برای اصحاب خود و همراهان حر خطبه خواند، خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و آنگاه گفت:
ای مردم! پیغمبر فرمود هر کس بیند سلطان جابری را که محرمات الهی را حلال شمارد و عهد خدای را بشکند و مخالفت سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله کند و رفتار وی با بندگان خدا با ستم و گناه باشد، هر کس انکار نکند بر او به گفتار و کردار بر خداوند لازم است که آن ظالم را به هر جا میبرد او را هم بدانجای برد، و این گروه بنیامیه فرمان شیطان را پیروی کردهاند و اطاعت خدای را بگذاشته و فساد نمودند. حلال خدا را معطل گذاشتند «فیء» را منحصر به خود ساختند، حرام خدا را حلال، و حلال خدا را حرام کردند و من اولیترین مردمم به نهی کردن و بازداشتن آنها، و شما نامهها به من نوشتید و فرستادگان شما نزد من آمدند و گفتند که شما با من بیعت کردهاید و مرا تسلیم نمیکنید و تنها نمیگذارید، اکنون بر بیعت و پیمان خود پایدارید، راه صواب همین است که من حسینم پسر علی و فاطمه دختر رسول خدا صلوات الله علیهم «نفسی مع انفسکم و اهلی مع اهلیکم فلکم فی اسوة» من خود با شمایم و یکی از شما، و خاندان من با خاندانهای شماست و من سرمشق و پیشوای شما در زندگانی؛ یعنی ما «فیء» را به خود اختصاص نمیدهیم و صرف خاندان خود نمیکنیم بلکه مانند یکی از شما زندگی میکنیم تا شما به ما تأسی کنید در ترک اسراف و تجمل و اگر چنین نکنید و بر عهد خود استوار نباشید و آن را بشکنید و بیعت از خود بردارید، به جان خودم قسم که از شما عجیب نیست، با پدر و برادر و پسر عمم مسلم همین کردید، هر کس فریب شما خورد نا آزموده مردی است. شما از بخت خود روی گردان شدید و بهرهی خود را از دست دادید، هر کس پیمان شکند زیان پیمان شکنی هم بر خود اوست و خداوند بزودی مرا بینیاز گرداند از شما و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته».(طبری) عقبة بن ابیالغیرار گفت: «حسین علیهالسلام در «ذی حسم» برخاست و سپاس خدای بگفت و او را ستایش کرد و آنگاه گفت:«اما بعد؛ انه قد نزل من الامر ما قد ترون و ان الدنیا قد تنکرت و أدبر معروفها و استمرت خداء فلم یبق منها الا صبابة کصبابة الاناء و خسیس عیش
کالمرعی الوبیل الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا فانی لا أری الموت شهادة و لا الحیاة مع الظالمین الا برما».از غایت فصاحت این کلام دریغ آمدم عین آن را اینجا نیاوردن و به ترجمه قناعت کردن؛ یعنی کاری پیش آمد که میبینید و دنیا دیگرگون شد، آنچه نیکو بود از آن پشت نمود و شتابان بگذشت، نماند از آن مکر ته مانده، مانند آن آب که در بن ظرفی بماند و دور ریزند و زندگی پست و ناچیزی مانند چراگاه ناگوار، نمیبینید به حق عمل نمیشود و از باطل اجتناب نمیگردد؟ مؤمن را باید حق جوی و راغب لقای پرورگار بود، و مرگ را من جز سعادت شهادت نبینم و زندگانی با ستمکاران را غیر ستوه و رنجش دل ندانم. راوی گفت: زهیر بن قین بجلی برخاست و همراهان خود را سپاس گفت: شما سخن میگویید یا من؟ گفتند: تو سخن گوی! پس خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و گفت: یابن رسول الله خدایت راهنما باد بخیر! گفتار تو را شنیدیم، به خدا سوگند که اگر دنیا جاویدان بماندی و ما جاویدان در آن بماندیمی و تنها برای یاری و مواسات تو از جهان مفارقت کردیمی باز بیرون شدن از دنیا را با تو بر ماندن در دنیا بی تو ترجیح میدادیم. پس حسین علیهالسلام او را دعا کرد و پاسخی نیکو داد. (ملهوف) و در روایت دیگر است که هلال بن نافع بجلی برجست و گفت: «به خدا سوگند که ما لقای پروردگار را ناخوش نداریم و بر نیت و بصیرت خود دوست داریم هر که تو را دوست دارد، و دشمنیم با هر که دشمن تو باشد، و بریر بن خضیر برخاست و گفت: قسم به خدا یابن رسول الله صلی الله علیه و آله خداوند منت گذاشت به وجود تو بر ما که پیش تو کارزار کنیم و اعضای ما را پاره پاره کنند آنگاه جد تو شفیع ما باشد در روز قیامت. (کامل) و حر پیوسته همراه حسین علیهالسلام میرفت و با او میگفت: از برای خدا جان خویش را پاس دار که من یقین دارم اگر قتال کنی کشته میشوی. حسین علیهالسلام به او گفت: آیا مرا از مرگ می ترسانی و آیا اگر مرا بکشید دیگر مرگ از شما میگذرد و من همان را میگویم که آن مرد اوسی با پسر عم
خود گفت وقتی میخواست یاری پیغمبر کند و پسر عمش را میترسانید و میگفت: کجا میروی که کشته شوی گفت:سامضی و ما بالموت عار علی الفتی اما مانوی حقا و جاهد مسلماو آسی الرجمال الصالحین بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرمافان عشت لم اندم و ان مت لم الم کفی بک ذلا ان تعیش و ترغمایعنی: «من میروم و جوانمرد را مرگ ننگ نیست اگر نیت او حق باشد و مخلصانه بکوشد و با مردان نیکوکار به جان مواسات نماید، چون از جهان بیرون رود، مردم بر مرگ او اندوه خورند و با نابکاران مخالفت کند. پس اگر زنده ماندم پشیمان نیستم و اگر بمیرم مرا ملامت نکنند؛ این ذلت تو را بس که زنده باشی و خوار گردی و ناکام.و چون حر این بشنید از او دورتر شد و با همراهان خود از یکسوی میرفت و حسین علیهالسلام در ناحیتی دیگر (طبری و کامل) تا به «عذیب الهجانات» (1)رسیدند. ناگهان چهار مرد سوار نمودار شدند و آنها نافع بن هلال و مجمع بن عبدالله و عمرو بن خالد و طرماح بودند، و اسب هلال بن نافع را یدک کرده بودند، آن اسب «کامل» نام داشت و راهنمای آنان طرماح بن عدی بود تا به حسین علیهالسلام رسیدند و در بعضی مقاتل است که چون نظر طرماح به حسین علیهالسلام افتاد این رجز خواندن گرفت:یا ناقتی لا تذعری من زجری وامضی بنا قبل طلوع الفجربخیر رکبان و خیر سفر حتی تحلی بالکریم النحرالماجد الحر رحیب الصدر اتی به الله لخیر امرثمة ابقاه بقاء الدهر آل رسول الله آل الفخر
1) 42. و آن جایی است که اسبان نعمان بن منذر بدانجا میچرید. آن را نسبت به هجانات دهند (و هجان اسب بیاصل و شتر اصیل است و گویند: آنجا سر حد عراق است و پاسگاه و مرزداران فرس بدانجا بودند. چهار میل است تا قادسیه).
السادة البیض الوجوه الزهر الطاعنین بالرماح السمرالضار بین بالسیوف البتر یا مالک النفع معا و الضراید حسینا سیدی بالنصر علی الطغاة من بقایا الکفرعلی اللعینین سلیلی صخر یزید لا زال حلیف الخمرو ابنزیاد عهر بن العهر یعنی: «ای شتر من! از راندن من مترس و پیش از سپیده دم ما را برسان. با همراهان من که بهترین سواران و نیکوترین مسافرانند تا فرود آیی نزد جوانمردی بصیر، بزرگوار آزادهی گشاده سینه که خداوند او را برای بهترین کارها آورده است، تا روزگار باقی است خداوند او را نگاهدارد، خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله خاندان فخر، مهتران سفید و درخشنده روی، نیزه گذاران به نیزههای گندمی رنگ، تیغ زنان با تیغهای برنده، ای خداوند سود و زیان با هم، سالار من حسین علیهالسلام را به فیروزی نیرو ده بر گمراهان بازماندگان کفر بر دو ملعون فرزند ابیسفیان، یزید که پیوسته حلیف خمر است و ابنزیاد حرام زاده».و در «بحار» به وجهی دیگر نقل کرده است که حسین علیهالسلام روی به اصحاب کرد و گفت: «کسی از شما راه را بر غیر جاده شناسد؟ طرماح گفت: آری، یابن رسول الله صلی الله علیه و آله من از راه آگاهم. حسین علیهالسلام فرمود: پیش رو! پس طرماح پیش افتاد و آن حضرت با اصحاب در پی او رفتند و این رجز بخواند و آن ابیات را آورده است».و در «مناقب» ابن شهر آشوب است که: امام علیهالسلام از راه بر غیر جاده پرسید، و دلیل خواست، طرماح بن عدی طائی گفت: من راه دانم و آن رجزها خواندن گرفت.و از «کامل الزیارة است مسندا از ابیالحسن الرضا علیهالسلام در حالتی که امام علیهالسلام شبانه سیر میفرمود، وقتی روی به عراق داشت مردی رجز میخواند و میگفت: یا ناقتی....و در مقتل ابننما گوید: آنگاه حر پیش روی حسین علیهالسلام میرفت و میگفت:
یا ناقتی و ابیات را ذکر کرده است تا قوله: «اتی به الله لخیر امر».مترجم گوید: مضامین ابیات با روایت اول که از طبری و کامل نقل شد انسب است، چون حضرت امام علیهالسلام سوی بهتر از خود نمیرفت، اما همراهان طرماح نزد بهتر از خویش میآمدند این بیت «حتی تحلی بالکریم النحر» دلیل بر آن است که همراهان وی قصد مردمی کریم دارند و از کوفه عزم تشرف خدمت امام آمدهاند، (طبری و ابناثیر) تا وقتی به حسین علیهالسلام رسیدند، حر روی بدانها نمود و گفت که: «این چند تن از مردم کوفهاند و من آنها را بازداشت میکنم یا به کوفه برمیگردانم. حسین علیهالسلام فرمود: من نمیگذارم و از هر گزندی که خویش را حفظ کنم آنان را نیز حفظ کنم، که اینها یاران منند و به منزلت آن کسان که با من از مدینه آمدند، پس اگر بر آن عهد که با من بستی ثابتی، دست از آنها بدار و گرنه با تو حرب خواهم کرد».حر دست بازداشت. حسین علیهالسلام با آنها فرمود: مرا خبر دهید از حال مردم در کوفه (شاید از روی تعجب و تغیف که زود پیمان شکستند). مجمع بن عبدالله عایذی که یک تن از آن جماعت بود گفت: «اشراف مردم را رشوتهای گزاف دادند و چشم آنها را پر کردند به مال، تا دل آنها به بنیامیه گرایید و یکسره مایل آنان شدند و یک دل و یک جهت دشمن تو گشتند، اما سایر مردم دلشان به سوی توست و فردا شمشیرشان به روی تو کشیده میشود.آنگاه از رسول خود قیس بن مسهر صیداوی پرسید، گفتند: بلی، حصین بن تمیم او را بگرفت و نزد ابنزیاد فرستاد، ابنزیاد بفرمود تا برود و تو را و پدر تو را لعن کند، قیس رفت و بر تو و پدرت درود فرستاد و ابنزیاد و پدرش را لعن کرد و مردم را به یاری تو بخواند و از آمدن تو خبر داد، پس ابنزیاد بفرمود او را از طمار قصر به زیر انداختند. اشک در چشم حسین علیهالسلام بگردید و آن را نگاه داشتن نتوانست و این آیت قرائت کرد:«فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا».و گفت:
«اللهم اجعل لنا و لهم الجنة نزلا و اجمع بیننا و بینهم فی مستقر رحمتک و غائب مذخور ثوابک».آنگاه طرماح بن عدی نزدیک آمد و گفت: با تو اندک مردم بینم و همین اصحاب حر در جنگ بر تو غالب آیند و من یک روز پیش از بیرون آمدن از کوفه انبوهی دیدم بیرون شهر، پرسیدم، گفتند: لشکری است سان میبینند که به حرب حسین علیهالسلام فرستند و تا کنون ابنوهی بدان کثرت ندیدهام، تو را به خدا سوگند که اگر توانی به شبر نزدیک آنان مرو و اگر خواهی در مأمنی فرود آیی که سنگر تو باشد و در پناه آنجا بنشینی تا رأی خویش بینی و تو را راه چاره معلوم گردد و بدان کار فرمایی، پس بیا تا تو را در کوه «اجاء» فرود آورم، به خدا سوگند که این کوه سنگر ما بود و ما را از پادشاهان غسان و حمیر و نعمان بن منذر و از سرخ و سفید حفظ کرد، و به خدا سوگند هیچ گاه ذلیل نگشتیم، پس با من بیا تا بدانجا فرود آورمت و سوی مردان قبیلهی طی در کوه «اجاء» و «سلمی» بفرست! ده روز نگذرد که قبیلهی طی سواره و پیاده نزد تو آیند و تا هر زمان خواهی نزد ما باش، و اگر خدای ناکرده اتفاقی رخ دهد، من با تو پیمان کنم که ده هزار مرد طائی پیش روی تو شمشیر زنند و تا زندهاند نگذارند دست هیچ کس به تو برسد.امام علیهالسلام فرمود: خدا تو را جزای نیکو دهد! ما و این گروه؛ یعنی، اصحاب حر پیمانی بستیم که نمیتوانیم بازگردیم و نمیدانیم عاقبت کار ما و آن ها به کجا میانجامد.ابومخنف گفت: جمیل بن مرثد برای من حکایت کرد از طرماح بن عدی که گفت: آن حضرت را وداع کردم و با او گفتم: خدای شر جن و انس را از تو دور کند! من برای کسان خویش از کوفه آذوقه آوردهام و نفقهی آنها نزد من است، بروم و آذوقهی آنها را برسانم، آنگاه سوی تو بازآیم ان شاء الله و اگر به تو رسم البته تو را یاری کنم، فرمود: اگر قصد یاری من داری بشتاب! خدای بر تو بخشاید. دانستم به مردان محتاج است نزد اهل خویش رفتم و کار آنها راست کردم و وصیت به
جای آوردم؛ از عجله من تعجب کردند، مقصود خود گفتم و از راه «بنیثعل» روانه شدم تا به «عذیب» و «الهجانات» رسیدم، سماعة بن بدر را دیدم، خبر کشته شدن آن حضرت را به من داد، بازگشتم.مؤلف گوید: از این روایت که ابوجعفر طبری از ابیمخنف نقل کرده معلوم گردید که طرماح بن عدی در وقعهی طف و در میان شهدا نبود، بلکه چون خبر شهادت امام علیهالسلام را بشنید به جای خود بازگشت و در این مقتل معروف که به ابیمخنف منسوب است از قول طرماح چنین آورده است که گفت: «در میان کشتگان بودم و جراحاتی به من رسیده بود و اگر قسم بخورم راست گفتهام که خواب نبودم، بیست سوار دیدم آمدند الی آخر (1)چیزی نیست که بدان اعتماد توان کرد.
1) 43. تمام قصهی منقول از مقتل معروف: بیست سوار دیدم و بر آنها جامههای سفید بود که بوی مشک و عنبر از آن شنیده میشد، پیش خود گفتم. این عبیدالله زیاد است - لعنه الله - آمده است تا پیکر حسین علیهالسلام را مثله کند پس بیامدند و نزدیک بدن ابیعبدالله رسیدند. یک تن از آنان او را بنشانید و با دست اشاره به کوفه کرد سر را آورد و به بدن پیوست، چنانکه بود، به قدرت خدای تعالی و میگفت: ای فرزند من! تو را کشتند؟! آیا تو را نمیشناختند و از آب منع کردند؟ چه دلیرند بر خدای تعالی! آن گاه روی به همراهان خود کرد و گفت: ای پدرم آدم! و ای پدرم ابراهیم! و ای پدرم اسماعیل! و ای برادرم موسی! و ای برادرم عیسی! نمیبینید این گمراهان با فرزند من چه کردند؟ خدای تعالی آنها را به شفاعت من نائل نگرداند. پس نیک نگریستم او پیغمبر صلی الله علیه و آله بود انتهی. این حدیث را نقل کردم چون حدیثی که کذب آن به یقین معلوم نباشد نقل آن جایز است گرچه عمل به آن جایز نیست. شاید طرماح با دیگری اشتباه شده و قصهای که برای دیگری اتفاق افتاده است راوی سهوا به طرماح نسبت داده باشد و این گونه سهو در نقل برای مردم اتفاق افتد و دلیل بر کذب اصل آن نیست و هم برای مردم مجروح در آن حالت دیدن اینگونه امور بعید نمینماید مانند دیدن ائمه و پیغمبران در خواب.
صوت
آنگاه آن حضرت رفت تا قصر بنیمقاتل و بدانجا فرود آمد خیمهای برافراشته دید فرمود: این خیمه از آن کیست؟ گفتند: از عبیدالله بن حر جعفی است فرمود: او را نزد من بخوانید! چون فرستادهی امام حجاج بن مسروق جعفی نزد او آمد گفت: اینک حسین بن علی علیهالسلام تو را میخواند: «انا لله و انا الیه راجعون» من از کوفه بیرون نیامدم مگر از ترس اینکه حسین علیهالسلام به کوفه آید و من آنجا باشم، سوگند به خدا که نمیخواهم او را ببینم یا او مرا ببیند، پس فرستاده نزد حسین علیهالسلام بازگشت و سخن او بگفت، امام خود برخاست و نزد او رفت و سلام کرد و بنشست و او را به یاری خود خواند، و عبیدالله همان گفتار نخستین را تکرار کرد و از آن دعوت عذر خواست. حسین علیهالسلام فرمود: اکنون که یاری ما نمیکنی از خدای بترس و با ما مقاتله مکن که هر کس بانگ و فریاد ما را بشنود و یاری ما نکند البته هلاک شود. عبیدالله گفت: هرگز چنین امری نخواهد بود ان شاء الله. آنگاه حسین علیهالسلام از نزد او برخاست و به خرگاه خویش آمد.و در کتاب «مخزون فی تسلیة المحزون» است که: «حسین علیهالسلام رفت تا در قصر ابنمقاتل فرود آمد، خیمهای بر سر پا و نیزهای برافراشته و اسبی ایستاده دید، پرسید: این خیمه از آن کیست؟ گفتند: از عبیدالله بن حر جعفی، آن حضرت مردی از یاران خود که حجاج بن مسروق جعفی نام داشت سوی او
بفرستاد، او رفت و سلام کرد، عبیدالله جواب سلام بداد و پرسید چه خبر؟گفت: خداوند تو را کرامتی روزی کرده است اگر قابل باشی؟ گفت: چه کرامت؟ گفت: اینک حسین بن علی علیهالسلام تو را به یاری خود میخواند، اگر پیش او کارزار کنی مأجور کردی و اگر کشته شوی شهید باشی، عبیدالله گفت: ای حجاج! و الله من از کوفه بیرون نیامدم مگر از ترس اینکه حسین علیهالسلام بدانجا آید و من آنجا باشم و یاری او نکنم، برای اینکه در کوفه شیعه و یاوری نیست مگر همه به دنیا رغبت کردند، اندکی از آنان را خدای نگاهداشت بازگرد و این سخن با او بگوی! او بیامد و بگفت، پس حسین علیهالسلام خود برخاست و نعلین بپوشید و بیامد با گروهی از اصحاب و برادران و اهل بیت خود، چون در خیمه در آمد و سلام کرد، عبیدالله از صدر مجلس برجست و خدمت کرد(و قبل بین یدیه و رجلیه) و حسین علیهالسلام بنشست و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و آنگاه گفت: ای پسر حر! اهل شهر شما سوی من نامه نوشتند که بر نصرت من همرأی و متفقند و مرا خواستند بدانجا روم، اکنون آمدم و میبینم که حقیقت کار چنان نیست و من تو را به نصرت خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله میخوانم، اگر حق خویش بازیافتیم خدای را سپاسگزاریم و اگر حق ما را ندادند و ستم کردند بر ما، تو از یاران ما باشی در طلب حق. عبیدالله گفت: یابن رسول الله اگر تو را در کوفه یاران و شیعیان بود و به یاری آنها امیدی بود من از همه آنها مجاهدت بیشتر میکردم و لکن شیعهی تو در کوفه نماندند، از ترس شمشیر بنیامیه از منازل خود بیرون رفتند».و ابوحنیفهی دینوری گوید: عبیدالله گفت: و الله من از کوفه بیرون نیامدم مگر برای اینکه دیدم بسیار مردم برای محاربهی او بیرون رفتند و شیعیان وی را بییار و تنها گذاشتند و دانستم البته کشته میشود و من قادر بر یاری او نیستم، پس دوست ندارم او را ببینم و او مرا ببیند.مؤلف گوید: مناسب است در این مقام اشارت به شرح حال عبیدالله بن حر جعفی و گوییم: میرزا محمد استر آبادی در رجال کبیر خود از نجاشی روایت کرده است که: «عبیدالله بن حر جعفی سوار دلیر و شاعر، نسختی دارد که از
امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت میکند آنگاه مسندا از او روایت کرده است که از حسین علیهالسلام پرسید از خضاب وی فرمود: آن نیست که شما میپندارید، حنا است دوسمه انتهی کلام میرزا».(یعنی این سیاهی در محاسن من چنانکه میپندارید رنگ طبیعی نیست، بلکه به حنا و رنگ سیاه شده است).(قمقام) و حکایت شده است که عبیدالله مذکور از دوستان عثمان بود و از دلاوران و سواران عرب، در وقعهی صفین در لشکر معاویه بود برای محبتی که با عثمان داشت، وقتی امیرالمؤمنین علیهالسلام کشته شد به کوفه آمد و بدانجا بود تا مقدمات کشته شدن حسین علیهالسلام فراهم شد، پس تعمدا از کوفه بیرون آمد تا مقتل حسین علیهالسلام را نبیند.طبری از ابیمخنف از عبدالرحمن بن جندب ازدی روایت کرده است که: عبیدالله بن زیاد پس از کشته شدن حسین بن علی علیهالسلام در جستجوی اشراف کوفه بود، عبیدالله بن حر جعفی را ندید، پس از چند روز بیامد و نزد عبیدالله زیاد رفت و از او پرسید ای پسر حر کجابودی؟ گفت: بیمار بودم. گفت: دلت بیمار بود یا تنت؟ گفت: اما دلم هرگز بیمار نبوده است، و اما تنم خداوند بر من منت نهاد و عافیت داد. ابنزیاد گفت: دروغ میگویی با دشمن ما بودی! گفت: اگر با دشمن تو بودم، بودن من مشهود بود و مکان چون منی پوشیده نمیماند. راوی گفت: ابنزیاد از او غافل گشت، ناگهان ابن حر از نزد او بیرون شد و بر اسب خویش بنشست، باری ابنزیاد متوجه شد گفت: پسر حر کجاست؟ گفتند: همین ساعت بیرون شد. گفت: او را بیاورید شرطیها نزد او حاضر گشتند و گفتند: امیر را اجابت کن! اسب خویش را برانگیخت و گفت: به او بگویید و الله به اختیار خود هرگز پیش او نیایم و خارج شد تا در خانهی احمر به زیاد طائی فرود آمد و اصحاب وی در آنجا گرد آمدند و رفتند تا به کربلا رسیدند و مصارع قوم را نگریستند و او و اصحابش بر ایشان رحمت فرستادند و بخشایش از خدای خواستند و باز برفت تا در مدائن فرود آمد و در این باره گفت:
یقول امیر غادر حق غادر لا کنت قاتلت الشهید ابن فاطمهفیاندمی ان لا اکون نصرته الا کل نفس لا تسدد نادمهتمام ابیات را مؤلف در اشعار مراثی آورده است.معنی این ابیات این است: امیر بیوفا، راستی بیوفا میگوید: چرا با حسین پسر فاطمه جنگ نگردی، و من پشیمانم از اینکه یاری او نکردم؛ هر کس درست کار نباشد پشیمان شود.و هم حکایت شده است که از اسف دستها را به یکدیگر میزد و میگفت: با خود مچه کردم و این شعرها بگفت:فیالک حسرة ما دمت حیا تردد بین صدری و التراقیحسین حین یطلب نصر مثلی علی اهل الضلالة و النفاقغداة یقول لی بالقصر قولا اتترکنا و تزمع بالفراقو لو انی اواسیه بنفسی لنلت کرامة یوم التلاقمع ابن المصطفی نفسی فداه تولی ثم ودع بانطلاقفلو فلق التهلف قلب حی لهم الیوم قلبی بانفلاقفقد فاز الاولی نصروا حسینا و خاب الآخرون ذوو النفاقیعنی: «ای دریغ و افسوس! و تا زندهام دریغ میان سینه و چنبر گردن من در گردش است، هنگامی که حسین علیهالسلام از چون منی یاری طلبید بر گمراهان و منافقان، آن روز که در قصر ابنمقاتل با من میگفت: آیا ما را رها میکنی و میخواهی جدا شوی از ما و اگر من به جان با او مساوات کردمی روز لقای پروردگار به کرامت نائل گردیدمی، با پسر مصطفی، جانم به فدای او، پشت کرده و وداع گفت و برفت، اگر دریغ و افسوس دل زندهای را شکافتی، دل من میخواست بشکافد، به حقیقت رستگار شدند آنها که حسین علیهالسلام را یاری کردند، نومید گشتند آن دیگران صاحبان نفاق».سید اجل بحر العلوم - عطر الله مرقده - در رجال خود گوید: «شیخ نجاشی در کتاب خویش گروهی را نام برده است که از سلف صالح، یعنی نیکمردان گذشته ما
بودند واز جملهی آنها عبیدالله بن حر جعفی را شمرده است و این مرد همان است که حسین علیهالسلام پس از دیدار حر بن یزید بر وی بگذشت و طلب یاری کرد از او و او اجابت نکرد».وصدوق در «امالی» از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است که حسین علیهالسلام چون در «قطقطانیه» فرود آمد، خیمهای برافراشته دید، پرسید: این خیمه از آن کیست؟ گفتند: از آن عبدالله بن حر جعفی - و صحیح عبیدالله به تصغیر است - پس حسین علیهالسلام سوی او فرستاد و گفت: ای مرد! تو خطا بسیاری کردی و خدای عزوجل تو را مؤاخذه کند به آنچه کردهای اگر در این ساعت سوی او بازنگردی و مرا یاری نکنی تا جد من روز قیامت پیش خدا شفیع تو باشد. گفت: یابن رسول الله اگر به یاری تو آیم همان اول پیش روی تو کشته شوم و لکن این اسب من برگیر! به خدا قسم که هرگز سوار آن در طلب چیزی نرفتم مگر به آن رسیدم و هیچ کس در طلب من نیامد مگر نجات یافتم، این اسب من، آن را برگیر! پس حسین علیهالسلام روی از او بگردانید و گفت: نه حاجت به تو دارم و نه به اسب تو و گمراهان را به یاری خویش نطلبم و لکن از این جا بگریز نه با ما باش و نه بر ما، چون اگر کسی بانگ ما را بشنود و اجابت نکند، خدای او را به روی در آتش فکند.و مفید در «ارشاد» گفت... و سید بحرالعلوم کلام مفید را موافق آنچه ما اول ذکر کردیم نقل فرمود پس از آن گوید: شیخ جعفر بن محمد بن نما در رسالهی «شرح الثار» در احوال مختار گوید: عبیدالله بن حر بن مجمع بن خزیم جعفی از اشراف کوفه بود و حسین علیهالسلام نزد او آمد و به خروج با خود دعوت فرمود، او اجابت نکرد و پشیمان شد چنانکه نزدیک بود از غایت اندوه جانش از تن بدر رود و این اشعار گفت:فیالک حسرة الی آخر الابیات و باز این ابیات را آورده است:یبیت النشاوی من امیة نوما و بالطف قتلی ما ینام حمیمهاو ما ضیع الاسلام الا قبیلة مامر نوکاها و دام نعیمها
واضحت قناة الدین فی کف ظالم اذا اعوج منها جانب لا یقیمهافاقسمت لا تنفک نفسی حزینة و عینی تبکی لا تجف دموعهاحیاتی او تلقی امیة خزیة یذل لها حتی الممات قروحهاپس از آن گوید: عبیدالله بن حر از یاران مختار شد و با ابراهیم اشتر به حرب عبیدالله زیاد رفت و ابن اشتر خروج او را با خود ناخوش داشت و با مختار میگفت: میترسم وقت حاجت با من غدر کند! مختار گفت: با او نیکی نمای، چشم او را پر کن به ما. و ابراهیم با عبیدالله بن حر بیرون رفت تا در تکریت فرود آمد و بفرمود خراج آن ناحیت بگرفتند و میان همراهان قسمت کرد و برای عبیدالله بن حر پنج هزار درم فرستاد، او بر آشفت و گفت: ابراهیم اشتر خود ده هزار درم برگرفته است و حر پدرم کمتر نبود از مالک اشتر پدر او، پس ابراهیم سوگند یاد کرد که بیش از او برنداشتهام، همان مال را که برای خود برداشته بود برای او فرستاد باز راضی نشد و بر مختار خروج کرد و عهد او بشکست و قرای اطراف کوفه را غارت کرد و عمال مختار را بکشت و اموال آنجا را برگرفت و به بصره نزد مصعب بن زبیر رفت، و مختار فرستاد خانهی او را ویران ساختند. پس از آن عبیدالله همچنان دریغ میخورد که چرا از اصحاب حسین علیهالسلام نشد و او را یاری نکرد و بعد از آن چرا از پیروی مختار سرباز زد و در این باره گوید (1):و لما دعا المختار للثار اقبلت کتائب من اشیاع آل محمدو قد لبسوا فوق الدروع قلوبهم و خاضوا بحار الموت فی کل مشهدهم نصروا سبط النبی و رهطه و دانوا باخذ الثار من کل ملحدففازوا بجنات النعیم و طیبها و ذلک خیر من لجین و عسجدو لو اننی یوم الهیاج لدی الوغی لا عملت حد المشرفی المهند
1) 44. مؤلف در حاشیه کتاب گوید: این ابیات انشای خود ابننما است در رسالهی «اخذ الثار» گوید: «و در این معنی ابیات گفتهام».
فوا أسفا ان لم اکن من حماته فاقتل فیهم کل باغ و معتد (1).و بعد از نقل اینها سید بحرالعلوم رحمه الله فرماید که: این مرد صحیح العقیده و بد عمل بود، چون حسین علیهالسلام را یاری نکرد چنانکه شنیدی و گفت آنچه گفت و مختار آن کرد که کرد پس از آن دریغ و افسوس میخورد و«نعوذ بالله من الخذلان» و عجب از نجاشی است که وی را از سلف صالح شمرده است و به او اعتنا کرده است و نام او را در صدر کتاب خو آورده و من امیدوارم از مهربانی حسین علیهالسلام و عاطفه او که فرمود به او فرار کن تا فریاد ما را نشنوی، خدای تو را در آتش نیندازد، این که روز قیامت شفیع او باشد، با آن همه دریغ و افسوس که میخورد و پشیمانی که از گذشته داشت و آن کرامت که از دست او بدر رفت و الله اعلم بحقیقة الحال، کلام علامه بحرالعلوم به انجام رسید».مترجم این کتاب گوید: بر شیخ نجاشی که بزرگترین و موثقترین علمای رجال است، اعتراض نتوان کرد که چرا نام او را در کتاب خود آورده، چون علمای رجال را با باطن مردم کاری نیست، و از اینکه کسی در آخرت بهشتی است یا دوزخی و خداوند او را ببخشد و یا عذاب کند بحث نمیکنند، بلکه مقصود آنها تحقیق روایت است و بسا نیکمردان درست اعتقاد که در آخرت بهشتی باشند، روایتشان مردود باشد برای کثرت سهو و تخلیط ولین بودن در قبول هر حدیثی یا غلوی که به حد کفر نرسد مانند معلی و مفضل و محمد بن سنان و گفتهاند: «نرجو شفاعة من لا تقبل شهادته» و شاید کسی همه عمر به سلامت و ضبط گذراند و در آخر عمر منحرف شود، حدیث او را قبول کنند هر چند او را ملعون و دوزخی
1) 45. معنی این است: چون مختار برای خون خواهی دعوت کرد لشکرهایی از پیروان آل محمد صلی الله علیه و آله بدو روی آوردند که دلهای خود را روی زره پوشیده بودند و در دریاهای مرگ در هر جنگ فرومیرفتند، ایشان یاری کردند پسر دختر پیغمبر و کسان او را، و دینشان این بود که از هر ملحدی خون او را بخواهند، پس فائز شدند به بهشت نعیم و خوشی آن، و آن بهتر است از سیم و زر. ای کاش منهم روز جنگ و کارزار دم شمشیر هندی خود را به کار میبردم! ای دریغ که از حامیان او نبودم که هر ستمکار متجاوز را بکشم!.
دانند مانند علی بن ابیحمزه بطائنی که حضرت رضا او را لعنت کرد، با این حال غالبا او را موثق شمردند که از او دروغ نشنیدند، و گاه باشد که مردمی همهی عمر بفساد بگذراند و دروغ بسیار گوید و آخر توبه کند و بهشتی شود، احادیث او را نپذیرند. اما عبیدالله بن حر جعفی چنانکه نجاشی گوید: نسختی داشت از امیرالمؤمنین روایت میکرد و روایت شیعه هم آن را روایت کردند. البته نجاشی که فهرست کتب شیعه را نوشته است، باید کتاب او را هم در ضمن کتب ذکر کند و نباید گفت چون عبیدالله، حسین علیهالسلام را یاری نکرد، آن کتاب را ننوشته و روایت نکرده است و سلف صالح محمول بر غالب است.مؤلف گوید: خاندان بنی الحر جعفی از خانوادههای شیعهاند و از آنهاست ادیم و ایوب و زکریا از اصحاب امام جعفر صادق علیهالسلام، نجاشی نام آنها را ذکر کرده است و گوید: «ادیم و ایوب موثق بودند و اصلی داشتند و زکریا کتابی داشت» (واصل در اصطلاح رجال آن کتاب معتبر است که بدان اعتماد بیشتر باشد).
(ثواب الاعمال) شیخ صدوق به اسناد خود روایت کرده است از عمرو بن قیس مشرقی گفت: داخل شدم بر حسین علیهالسلام من و پسر عمم، و آن حضرت در قصر بنیمقاتل بود، به راه سلام کردیم و پسر عمم با او گفت: این سیاهی که در محاسن تو بینم از خضاب است یا موی تو خود بدین رنگ است؟ فرمود: خضاب است موی ما بنیهاشم زود سپید میشود. آنگاه پرسید: آیا به یاری من آمدید؟ من گفتم: مردی هستم بسیار عیال، و مال مردم بسیار نزد من است، نمیدانم کار به کجا انجامد و خوش ندارم امانت مردم را ضایع بگذارم و پسر عم من هم مانند این گفت: فرمود پس از اینجا بروید که هر کس فریاد ما را بشنود و شبح ما را ببیند و اجابت ما نکند و به فریاد ما نرسد بر خداست که او را به بینی در آتش اندازد.چون آخر شب شد حسین علیهالسلام فرمود آب برگیرند و کوچ فرمود و از قصر بنیمقاتل روانه شدند. عقبة بن سمعان گفت: ساعتی رفتیم، آن حضرت را همچنان که بر اسب نشسته بود، خوابی سبک بگرفت لحظهای بغنود و بیدار شد و گفت: «انا لله و انا الیه راجعون و الحمدلله رب العالمین» این سخن را دو سه بار تکرار کرد، پس فرزندش علی بن الحسین علیهالسلام که هم بر اسبی سوار بود روی بدو کرد و گفت: چرا حمد خدای کردی و «انا لله و انا الیه راجعون» گفتی؟ فرمود: ای
فرزند! اکنون خواب مرا در ربود، اسب سواری پیش روی من نمودار شد میگفت: این قوم میروند و مرگ آنها را میبرد، دانستم که خبر مرگ ما را به ما میدهند. پسر گفت: ای پدر! آیا ما بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا، سوگند به آن خدا که بازگشت بندگان سوی اوست. گفت: اکنون باک نداریم محق باشیم و درگذریم حسین علیهالسلام فرمود خدا تو را جزای خیر دهد بهترین جزائی که فرزندی را باشد از پدری.(ارشاد و کامل) چون بامداد شد امام حسین علیهالسلام فرود آمد و نماز صبح بگذاشت و زود سوار شد و با اصحاب خود راه دست چپ گرفت، هر چه حسین علیهالسلام می خواست اصحاب را پراکنده سازد حر میآمد و نمیگذاشت و هر چه حر میخواست آنها را به جانب کوفه برد، اصرار میکرد، آنها امتناع میکردند تا از محاذی کوفه گذشتند و بالا رفتند؛ یعنی به سمت شمال تا به نینوا رسیدند، آنجا که حسین علیهالسلام فرود آمد ناگهان شتر سواری تمام سلاح، کمان بر دوش، از کوفه آمد، همه ایستاده او را مینگریستند؛ چون برسید بر حر و همراهان او سلام کرد اما بر حسین علیهالسلام و اصحاب او سلام نکرد و نامهای به دست حر داد از عبیدالله زیاد، و در آن نوشته بود؛«اما بعد؛ فجعجع بالحسین حین یاتیک کتابی و یقدم علیک رسولی و لا تنزله الا بالعراء فی غیر حصن و علی غیر ماء و قد امرت رسولی ان یلزمک فلا یفارقک حتی یاتینی بانفاذک امری و السلام».یعنی: «همان هنگام که نامهی من به تو رسد و رسول من نزد تو آید حسین علیهالسلام را نگاهدار و تنگ گیر بر او، و او را فرود میاور مگر در بیابان بیسنگر و پناه و بیآب، و فرستادهی خود را فرمودم از تو جدا نشود تا خبر انجام دادن فرمان مرا بیاورد و السلام».حر چون نامه بخواند با اصحاب امام علیهالسلام گفت: این نامهی عبیدالله است، مرا فرموده است در هر جا نامهی او به دست من رسد شما را باز دارم و این رسول اوست از من جدا نمیشود تا فرمان را دربارهی شما به انجام رسانم.
(طبری) پس یزید بن زیاد بن مهاجر ابوالشعثاء کندی ثم النهدی سوی آن فرستاده نگریست، به نظرش آشنا آمد گفت: آیا مالک بن نسیر (بتصغیر) بدی (1)تویی؟ گفت: آری، و او هم از کنده بود. یزید بن زیاد گفت مادر به عزای تو بگرید چه آوردهای؟ گفت: چه آوردهام؟ امام خود را فرمان بردم و به بیعت خود وفادار ماندم. ابوالشعثاء گفت: نافرمانی پروردگار کردی و امام خود را اطاعت کردی به چیزی که موجب هلاک خود توست، و هم ننگ نصیب تو شد هم آتش، و امام تو هم بد امامی است، خدای عزوجل فرماید: «و جعلنا منهم ائمة یدعون الی النار و یوم القیمة لا ینصرون» امام تو از اینان است.(ارشاد) حر امام علیهالسلام و اصحاب او را سخت گرفته بود که فرود آیند در همان مکان بیآب و آبادی. حسین علیهالسلام فرمود وای بر تو! بگذار در این ده یعنی نینوا و غاضریه یا آن ده شفیه فرود آییم. حر گفت: نه، قسم به خدا نمیتوانم، این مرد را بر من جاسوس کردهاند. زهیر بن قین رحمه الله گفت: قسم به خدا چنان میبینم کار پس از این سختتر شود یابن رسول الله! قتال با این جماعت در این ساعت ما را آسانتر است از جنگ با آنها که بعد از این آیند، به جان من قسم که بعد از ایشان آیند کسانی که ما طاقت مبارزه با آنها نداریم. حسین علیهالسلام فرمود: من ابتدای به قتال آنها نکنم و همانجا فرود آمد، و روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال شصت و یکم بود. سید گوید: پس حسین علیهالسلام برخاست و در میان همراهان خود خطبه خواند؛ خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و نام جد خویش برد و بر او درود فرستاد و گفت: «انه قد نزل من الامر ما ترون» و خطبه را به نحوی که ما در وقت ملاقات حر ذکر کردیم بیاورده است.
1) 46. بد به فتح «با» و تشدید «دال» بطنی از قبیله کنده است.
صوت
چون حسین علیهالسلام در زمین کربلا فرود آمد (کامل) گفت: این زمین چه نام دارد گفتند: «عقر» حسین علیهالسلام گفت: «اللهم انی اعوذ بک من العقر» (1)و در «تذکرة سبط» است که باز حسین علیهالسلام پرسید این زمین چه نام دارد؟ گفتند: کربلا و آن را زمین نینوا هم گویند که دهی است بدانجا، پس آن حضرت بگریست و گفت: «کرب و بلاء» امسلمه مرا خبر داد که جبرئیل نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و تو با من بودی بگریستی، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پسر مرا رها کن! من او را رها کردم. پیغمبر صلی الله علیه و آله تو را بگرفت و در دامن نشانید، جبرئیل علیهالسلام گفت: آیا او را دوست میداری؟ گفت: آری، گفت: امت تو او را میکشند و اگر خواهی خاک آن زمین را که بدانجا کشته میشود به تو بنمایم؟ فرمود: آری، پس جبرئیل بال را بالای زمین کربلا بگشود و آن زمین را به پیغمبر نمود. وقتی حسین علیهالسلام را گفتند این زمین کربلاست، آن خاک را بویید و گفت: و الله این همان خاک است که جبرئیل رسول خدا صلی الله علیه و آله را به آن خبر داد و من در همین زمین کشته میشوم. و پس از آن سبط از شعبی روایت کرده است که: «چون علی علیهالسلام به صفین میرفت محاذی نینوا رسید که دمی است بر شط فرات، آنجا بایستاد و صاحب
1) 47. عقر به فتح «عین» شکاف و خلل باشد.
مطهرهی خود را گفت: این زمین را چه گویند؟ گفت: کربلا آن حضرت چندان بگریست که اشک او به زمین رسید، آنگاه گفت: بر رسول خدا در آمدم او را گریان یافتم، گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله از چه گریه میکنی؟ گفت: جبرئیل همین وقت نزد من بود و مرا خبر داد که فرزندم حسین علیهالسلام کنار شط فرات کشته میشود در جایی که آن را کربلا گویند، آنگاه جبرئیل مشتی خاک برداشت و به من بویانید و نتوانستم چشم خود را نگاهدارم از این جهت اشک من روان گردید.»در «بحار» از خرائج» نقل کرده است که: حضرت امام محمد باقر علیهالسلام فرمود: علی علیهالسلام با مردم بیرون آمد تا یکی دو میل به کربلا مانده پیشاپیش آنان میرفت، به جایی رسید که آن را «مقذفان» گویند، در آنجا گردش کرد و گفت: دویست پیغمبر و دویست سبط پیغمبر در این زمین شهید شدند، جای خوابیدن شتران ایشان و بر زمین افتادن عشاق و شهدا است، آنها که پیش از آنان بودند برتری نداشتند بر ایشان و آنها که پس از ایشان آیند در فضل به آنها نرسند (مترجم گوید: بخت نصر اسباط بنیاسرائیل را به اسارت در آورد و در میان آنها پیغمبران بودند و بسیاری از آنها را کشتند. پایتخت وی بابل بود نزدیک شهری که امروز «ذی الکفل» گویند و قبور انبیای بنیاسرائیل هنوز بدانجا مزار است و این بنده به زیارت آنجا توفیق یافتم، چنان مقدر بود که مصرع حضرت ابی عبدالله علیهالسلام نزدیک مصارع انبیا و کنار شط فرات باشد).(ملهوف) چون حسین علیهالسلام به آن زمین رسید پرسید: نام این زمین چیست؟ گفتند: کربلا فرمود: «اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء» آنگاه فرمود: این جای اندوه و رنج است، همین جا فرود آیید! بارهای ما اینجا بر زمین گذاشته شود و خون ما اینجا ریخته گردد و قبور ما اینجا باشد، جد من رسول خدا صلی الله علیه و آله با من چنین حدیث کرد. پس همه فرود آمدند و حر و همراهان او در ناحیتی دیگر، (کشف الغمه) همه فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند و حر خود و همراهانش مقابل حسین علیهالسلام فرود آمدند، آنگاه نامه به عبیدالله فرستاد که حسین علیهالسلام در کربلا بار بگشود و رحل بیفکند.
و در «مروج الذهب» است که: «آن حضرت سوی کربلا گرایید و با او پانصد سوار و قریب صد پیاده بود از اهل بیت و اصحاب».و در «بحار» از «مناقب» قدیم نقل کرده است که (پیش از رسیدن به کربلا) زهیر گفت برویم تا کربلا و بدانجا فرود آییم که کنار فرات است و آنجا باشیم و اگر با ما دست به کارزار برند از خدای تعالی استعانت جوییم بر دفع آنها پس اشک از چشم حسین علیهالسلام روان شد و گفت: اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء» و حسین علیهالسلام در آنجا فرود آمد و حر به یزید ریاحی در مقابل او با هزار سوار، و حسین علیهالسلام دوات و کاغذ خواست و به اشراف کوفه نوشت آنها که میدانست بر رای او استوار ماندهاند:بسم الله الرحمن الرحیم: از حسین بن علی علیهالسلام سوی سلیمان بن صرد و مسیب بن مجبه (به فتح نون و جیم و بای یک نقطه) و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین! اما بعد! شما دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله در حیات خود فرمود: هر کس بیند سلطان جائری، تا آخر آنچه ذکر شد از خطبه آن حضرت هنگام ملاقات حر، آنگاه کتاب را در نوردید و مهر کرد و به قیس بن مسهر صیداوی داد و حدیث را به نحوی که سابق ذکر شد آورده است. و پس از آن گوید: چون به حسین علیهالسلام خبر کشته شدن قیس رسید گریه در گلوی او بپیچید و اشکش روان شد و گفت:«اللهم اجعل لنا و لشیعتنا عندک منزلا کریما واجمع بیننا و بینهم فی مستقر رحمتک و انک علی کل شیء قدیر» و گوید مردی از شیعیان حسین علیهالسلام برجست و او را هلال بن نافع بجلی میگفتند، گفت یابن رسول الله تو میدانی که جد تو رسول خوای صلی الله علیه و آله نتوانست محبت خود را در دلهای همه جای دهد و چنانکه میخواست همه از بن گوش فرمان او برند باز در میان آنان منافق بود که نوید یاری میدادند و در دل نیت بیوفایی داشتند، در پیش روی او از انگبین شیرینتر بودند و پشت سر از حنظل تلختر، تا حدی که خداوند عزوجل او را به جوار خود برد. و پدرت علی - صلوات الله علیه - همچنین بود، گروهی بر یاری او
متفق شدند و با ناکثین پیمان شکن و قاسطین جفا کار و مارقین کج رفتار کارزار کردند تا مدت او به سر آمد و سوی رحمت و خوشنودی پروردگار شتافت و تو امروز در میان ما بر همان حالی هر کس پیمان بشکست و بیعت از گردن خود برداشت خود زیان کرده است و خدا تو را از او بینیاز گرداند، پس با ما به هر سوی که خواهی بیپروا روانه شو که راه راست همان است که تو روی، خواه سوی مشرق و خواه سوی مغرب، به خدا سوگند ما از قضای الهی نمیترسیم و لقای پروردگار را ناخوش نداریم و از روی نیت و بصیرت دوست داریم هر که را با تو دوستی ورزد و دشمنی داریم هر که را با تو دشمنی کند. (1).
1) 48. مؤلف در حاشیه گوید: گمان دارم این مرد نافع بن هلال بن نافع نام دارد و یک کلمه نافع را تکرار دانسته و حذف کردهاند، چنانکه در زیارت شهداء مأثوره از ناحیهی مقدسه و در کتاب منهج المقال چنین ضبط شده است و این کلام وی بسیار شباهت دارد به کلام مقداد بن اسود کندی (قده) با رسول خدا صلی الله علیه و آله، در تفسیر علی بن ابراهیم آورده است: چون رسول خدا با اصحاب به غزوهی بدر بیرون رفتند نزدیک «ماء الصفراء» فرود آمدند خواست اصحاب را که بدو نوید یاری داده بودند بیازماید، آنها را خبر داد که قطار اشتران قریش که در آن بضاعت و اموال بود بگذشت، و قریش خود آمدند تا دست شما را از آن قطار باز دارند و خدا مرا به قتال آنها فرموده است، پس اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بیتابی نمودند و سخت بترسیدند، رسول خدا فرمود: رأی خویش بگویید، ابوبکر برخاست و گفت: این قبیله قریش است با این ناز و تکبر تا کافر شده است ایمان نیاورده است و بعد از عزت خوار نگشته است و ما با ساز جنگ بیرون نیامدهایم و خویش را آماده نساخته، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بنشین! نشست و باز فرمود رأی خویش بگویید و عمر برخاست و مانند گفتار ابوبکر بگفت، رسول خدا فرمود بنیشن و نشست مقداد برخاست و گفت: یا رسول الله اینها قریشند با آن کبر و ناز و ما به تو ایمان آوردیم و تصدق تو کردیم و گواهی دادیم که هر چه تو آوردهای حق است از نزد خدا و اگر بفرمایی در آتش هیزم طاق فرورویم یا در میان درخت پرخار و هراس (درختی است شبیه کنار) با تو میآییم و مانند بنیاسرائیل نمیگوییم که تو و پروردگارت بروید و حرب کنید ما اینجا نشستهایم، بلکه میگوییم تو و پروردگارت پیش بروید و ما هم با شماییم کارزار میکنیم پس رسول خدا فرمود خدا تو را جزای خیر دهد او بنشست باز گفت رأی خویش بگویید پس سعد معاذ برخاست و گفت: ای رسول خدا پدر و مادرم فدای تو گویا رأی ما را میخواهی؟ فرمود: آری، او گفت پدر و مادرم فدای تو گویا برای کاری بیرون آمدی و به غیر آن مأمور شدی؟ فرمود: آری، گفت: پدر و مادرم به فدای تو یا رسول الله ما به تو ایمان آوریم و تصدیق تو کردیم و شهادت دادیم که آنچه آوردهای از جانب خداست پس هر چه میخواهی بفرمایی و هر چه میخواهی از مال ما برگیر و هر چه میخواهی برای ما بگذار و آنچه از ما بگیری پیش ما محبوبتر است از آن که بگذاری به خدا قسم اگر بفرمایی با تو در این دریا فرومیرویم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدا تو را جزای خیر دهد!.
آنگاه بریر بن خضیر همدانی برخاست و گفت: و الله یابن رسول الله خداوند به وجود تو بر ما منت نهاد که پیش روی تو جنگ کنیم و در راه تو اندامهای ما پاره پاره شود و جد تو شفیع ما باشد روز قیامت، رستگار مبادا آن گروهی که پسر پیغمبر خود را فروگذاشتند! وای بر آنها از آن چه بدان رسند فردا و در آتش دوزخ بانگ ویل و وای برآورند.پس حسین علیهالسلام فرزندان و برادران و خویشان را گرد کرد و بدانها نگریست و ترة نبیک محمد صلی الله علیه و آله» خدایا! ما عترت
جای کشته شدن مردان و محل ریختن خون ماست.پس همه فرود آمدند و حر با هزار تن در مقابل حسین علیهالسلام فرود آمد و به ابنزیاد نامه نوشت که حسین علیهالسلام در کربلا رحل انداخت و ابنزیاد نامه به سوی حسین علیهالسلام فرستاد به این مضمون.«اما بعد، یا حسین فقد بلغنی نزولک بکربلا و قد کتب الی امیرالمؤمنین یزید ان لا اتوسد الوثیر و لا اشبع من الخمیر او الحقک باللطیف الخبیر او ترجع الی حکمی و حکم یزید بن معاویة و السلام».«به من خبر رسید که در کربلا فرود آمدی و امیرالمؤمنین یزید به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر رسانم یا به حکم من و حکم یزید بن معاویه باز آیی و السلام».چون نامهی او به حسین علیهالسلام رسید و آن را بخواند از دست بینداخت و فرمود: رستگار نشوند آن قوم که خوشنودی مخلوق را به خشم خالق خریدند! رسول گفت: ای اباعبدالله! جواب نامه؟ فرمود: «ما له عندی جواب لانه حقت علیه کلمة العذاب».یعنی این نامه را نزد من جواب نیست برای اینکه ثابت و لازم گردیده است بر عبیدالله کلمهی عذاب (حضرت امام علیهالسلام سوی کسی نامه نویسد که امید به هدایت و رشاد او بود) چون رسول سوی ابنزیاد بازگشت و خبر بگفت، آن دشمن خدا سخت بر آشفت و سوی عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین علیهالسلام بفرمود. و عمر را پیش از این ولایت ری داده بود، عمر از قتال با آن حضرت استعفا کرد، عبیدالله گفت: پس آن فرمان ما را بازده! عمر مهلت طلبید و پس از یک روز بپذیرفت از ترس آن که از ولایت ری معزول شود.مؤلف گوید: این حکایت نزد من بعید است (یعنی فرستادن عمر سعد را پس از نامه نوشتن عبیدالله و بازگشتن رسول، بلکه حق آن است که وی پیش ازین نامزد شده بود) چون ارباب سیر و تواریخ معتبره اتفاقا گفته اند عمر بن سعد یک روز پس از حسین علیهالسلام به کربلا آمد و آن روز سیم محرم بود. و شیخ مفید و ابن
اثیر و دیگران گفتهاند: چون فردا شد عمر بن سعد بن ابیوقاص (1)با چهار هزار سوار بیامد. و ابناثیر گت: سبب رفتن عمر سعد آن بود که عبیدالله بن زیاد او را با چهار هزار سوار به دشتی مأمور کرده بود که دیلمان بر آنجا دست یافته و تصرف کرده بودند و فرات ولایت ری هم بدو داده بود و در «حمام اعین» اردو زده بود، چون کار حسین علیهالسلام بدینجا رسید، عمر سعد را بخواند و گفت: سوی حسین علیهالسلام روانه شو، چون از این کار فراغ حاصل شد سوی کار خود رو. عمر استعفا کرد، ابنزیاد گفت: آری، به شرط آن که فرمان ما را باز دهی، چون عبیدالله این بگفت، عمر سعد پاسخ داد امروز مرا مهلت ده تا بنگرم. پس با نیکخواهان مشورت کرد همه نهی کردند و حمزه بن مغیرة بن شعبه خواهرزادهاش نزد او آمد و گفت: تو را به خدا قسم ای خال که سوی حسین علیهالسلام نروی که هم گناهکار شوی و هم قطع رحم کرده باشی،قسم به خدا اگر از دنیا و از مال خود و از ملک بیرون روی زمین بالفرض که تو را باشد دست برداری و چشم بپوشی بهتر از آن است که به لقای خدای عزوجل رسی و خون آن حضرت در گردن تو باشد. گفت: چنین کنم و شب را همه در اندیشهی این کار بود و شنیدند میگفت:ااترک ملک الری و الری رغبة ام ارجع مذموما بقتل حسینو فی قتله النار التی لیس دونها حجاب و ملک الری قرة عینپس نزد ابنزیاد آمد و گفت: تو این عمل به من سپردی و همه شنیدند و من در دهان مردم افتادم، اگر رأی تو باشد مرا به همان عمل فرست و دیگری از
1) 49. عمر بن سعد بن ابیوقاصس بن مالک بن واهیب زهری قرشی، پدرش سعد را اهل سنت از عشره مبشره دانند و گویند: هفتم کس بود که ایمان آورد و زمان بعثت پیغمبر نوزده ساله بود و شهر کوفه را او بنا کرد و فتح عجم به دست او شد، دولت ساسانی را منقرض کرد و شهر مدائن را بگشود و دین اسلام را در ممالک ایران آورد و اعمال نیک او برای اسلام بسیار است اما حب دنیا بر او غالب شد و با امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بیعت نکرد، هر چند متابعت معاویه هم نکرد، که خویشتن را از اوالیق میدانست به خلافت، و اعمال نیکو هر چند از کسی صادر شود چون مقارن با اخلاص نباشد و حب جاه و مال غلبه کند سود عمل او عاید دیگران شود و او در حرمان بماند و ان الله یؤید هذا الدین باقوام لا خلاق لهم. (مترجم).
اشراف کوفه سوی حسین علیهالسلام گسیل دار، کسانی که من آزمودهتر از آنان نیستم در جنگ، و چند کس را نام برد، ابنزیاد گفت: کسی که خواهم بفرستم دربارهی او با تو مشورت نمیکنم و از تو رأی نمیخواهم، اگر با این لشکر ما کربلا میروی فهو و اگر نه فرمان ما را بازده! عمر گفت: میروم پس با آن سپاه روانه شد تا بر حسین علیهالسلام فرود آمد.مؤلف گوید: از اینجا ان خبر که امیرالمؤمنین علیهالسلام پیش از این داده بود درست آمد، در «تذکرة سبط» است که محمد بن سیرین گفت: «کرامت علی بن ابیطالب علیهالسلام در اینجا آشکار گردید که روزی عمر سعد را دید و او جوان بود، گفت: وای بر تو ای ابنسعد! چون باشی وقتی در جایی بایستی مخیر میان بهشت و دوزخ و آتش را اختیار کنی؟ انتهی».و چون عمر به کربلا رسید (ارشاد) عروة بن قیس اخمسی را سوی آن حضرت فرستاد و گفت: نزد او رو و بپرس برای چه اینجا آمدی و چه خواهی؟ و عروه از آن کسان بود که نامه نوشته بود، شرم داشت از رفتن، پس ابنسعد از دیگر رؤسای لشکر همین خواست. آنها نیز نامه نوشته بودند و همه تن زدند و کراهت نمودند. کثیر بن عبدالله شعبی برخاست و او سواری دلیر بود که از هیچ امر خطیر رویگردان نبود، گفت: من میروم و اگر خواهی او را به «غیله» بکشم. عمر گفت: کشتن او را نمیخواهم و لکن نزد او رو و بپرس برای چه آمده است؟ کثیر برفت. چون ابوثمامه صائدی او را نگریست گفت یا اباعبدالله «اصلحک الله»! بدترین مردم زمین و بیباکتر در خونریزی و قتل «غیله» بیامده و خود برخاست و پیش او باز رفت و گفت: شمشیر خود را بگذار! گفت: نمیگذارم که من رسولی بیش نیستم، اگر از من میشنوید پیغام بگذارم و اگر نخواهید بازگردم؟ ابوثمامه گفت: من دست خود بر دستهی شمشیر تو گذارم و تو هر چه خواهی بگوی. گفت: نه، قسم به خدا که دست تو به آن نرسد. گفت: پس هر چه خواهی با من بگوی و من پیغام تو را به حضرت امام علیهالسلام برسانم و تو را نمیگذارم نزدیک او شوی، چون تو نابکار مردی و یکدیگر را دشنام دادند.
کثیر نزد عمر سعد بازگشت و خبر بگفت، عمر قرة بن قیس حنظلی را بخواست و گفت: «ویحک ای قرة!» حسین علیهالسلام را دیدار کن و بگوی برای چه آمده است و چه خواهد؟ قرة بیامد، چون حسین علیهالسلام او را بدید گفت: این مرد را میشناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت: آری، مردی از حنظلة ابن تمیم است خواهرزاده ما و او را نیکو رأی میشناختم و نمیپنداشتم در این مشهد حاضر گردد. پس بیامد و بر حسین علیهالسلام سلام کرد و پیغام بگذارد. حسین علیهالسلام فرمود: مردم شهر شما برای من نامه نوشتند و مرا خواستند بیایم و اکنون اگر مرا ناخوش دارید بازمیگردم؟ حبیب بن مظاهر گفت: ای قرة وای بر تو کجا میروی؟ سوی این قوم ستمکار؟! این مرد را یاری کن که خداوند به پدران وی تو را کرامت داد. قرة گفت: بازگردم و جواب پیغام او برسانم تا ببینم چه شود. و نزد عمر رفت و خبر بگفت، عمر گفت: امیدوارم که خدا مرا از جنگ و کارزار با او نگاهدارد و سوی عبیدالله بن زیاد نوشت:«بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد؛ چون نزد حسین علیهالسلام فرود آمدم رسولی فرستادم و پرسیدم برای چه آمد و چه میخواهد؟ گفت: مردم این بلاد به من نامه نوشتند و رسولان فرستادند که من نزد آنها آیم، آمدم، و اگر اکنون آمدن مرا ناخوش دارند و از آنچه رسولان از ایشان پیغام آوردند پشیمان شدند من بازمیگردم».حسان بن فائد عبسی گفت: نزد عبیدالله بودم که این نامه آمد، گفت:«الآن و قد علقت مخالبنا به یرجو النجاة و لات حین مناص».اکنون که چنگال ما بدون درآویخت امید رهایی دارد و راه گریز نیست و نامه سوی عمر سعد نوشت: «اما بعد؛ نامهی تو به من رسید و آنچه در آن نوشتی دانستم، پیشنهاد کن او و همراهان وی را که با یزید بیعت کنند، اگر کردند رأی خویش بینم و السلام».چون جواب به عمر سعد رسید گفت: من خود اندیشیده بودم که عبیدالله عافیت جوی نیست، اکنون گمان من درست آمد. محمد بن ابیطالب گفت: ابن
سعد آن پیغام را پیشنهاد نکرد، چون میدانست حسین علیهالسلام هرگز بیعت نکند.
صوت
(ارشاد) باز ابنزیاد به گرد آوردن مردم فرمود در جامع کوفه، و خود بیرون آمد و به منبر رفت و گفت ای مردم! شما آل ابیسفیان را آزمودهاید و دانسته که آنها چنانند که شما میخواهید، این امیرالمؤمنین یزید است، میشناسیدش، نیکو سیرت و ستوده کردار، با رعیت محسن، عطا را در جای خود نهد، راهها در عهد او امن شده (1)، معاویه در عهد خودش بندگان خدا را مینواخت و به مال بینیاز میگردانید و یزید هم پس از او صد در صد بر جیره و حقوق شما افزوده است و مرا فرموده که باز بیشتر گردانم و از شما خواهد به جنگ دشمن او حسین علیهالسلام بیرون روید، پس بشنوید و فرمان برید. و از منبر فرود آمد و مردم را عطای فراوان داد و امر کرد به جنگ با حسین علیهالسلام و یاری ابنسعد و پیوسته عساکر میفرستاد (ملهوف) تا نزد عمر شش شب گذشته از محرم بیست هزار سوار فراهم شدند (محمد بن ابیطالب) پس ابنزیاد سوی شبث بن ربعی (2)فرستاد که نزد ما آی تا تو را به جنگ حسین فرستیم! شبث خویش را به بیماری زد شاید ابنزیاد دست از وی بدارد و ابنزیاد نامه سوی او فرستاد: اما بعد؛ فرستادهی من خبر آورد که تو خود را رنجور نمودهای و میترسم از آن کسانی باشی که خداوند در قرآن فرماید:«اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزئون».اگر در فرمان مایی بشتاب نزد ما آی! پس شبث بعد از نماز عشا بیامد که ابن
1) 50. مردم در زمان خلفای اربعه متوجه فتوحات بودند و اکثر ممالک را بگشودند و هنگام جنگ ناچار راهها امن نیست و ارتفاع اندک است و خراج کمتر به دست والی میرسد و آن چه میرسد صرف جهاد میشود و به تجمل و تنعم نمیرسد، اما زمان معاویه فتوحات متوقف شده بود و جنگها کمتر گشته و به نواحی دور منتقل شده و کشور آرام گرفته ارتفاع و خراج بیشتر میرسید و تنعم امرا بیشتر بود و این که نتیجه مرور زمان بود، ابنزیاد از محاسن افعال معاویه میشمرد و به تأثیر او میدانست.
2) 51. شبث بر وزن «فرس» بابای یک نقطه و ربعی به کسر راء و سکون با.
زیاد روی او را نبیند که نشانهی بیماری در آن نبود، چون در آمد مرحبا گفت، و در نزدیک خویش نشانید و گفت: میخواهم به قتال این مرد بیرون روی و یاری ابنسعد کنی. گفت: چنین کنم و با هزار سوار بیامد (1)(طبری) ابنزیاد سوی عمر بن سعد نوشت: اما بعد؛ فحل بین الحسین و بین الماء فلا یذوقوا منه قطرة (حنوة) کما صنع بالتقی النقی عثمان بن عفان» (2)یعنی: «حسین علیهالسلام و اصحاب او را مانع شو که از آب هیچ نچشند چنانکه با عثمان بن عفان همین کار کردند.پس عمر بن سعد در همان وقت عمرو بن حجاج را با پانصد سوار به شریعه فرستاد و میان حسین علیهالسلام و اصحابش و میان آب فرات حائل شدند و نگذاشتند قطرهای آب بردارند و این سه روز پیش از قتل آن حضرت بود (طبری) عبیدالله بن حصین ازدی که وی را در قبیلهی بجیله میشمردند بانگی بلند برآورد و گفت: (ارشاد) ای حسین علیهالسلام این آب را نبینی همرنگ آسمان؟ و الله از آن قطرهای نچشی تا از تشنگی درگذری! حسین علیهالسلام گفت: خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز او را نیامرز! حمید بن مسلم گفت: به خدا سوگند که پس از این به دیدار او رفتم و بیمار بود، سوگند به آن خدایی که معبودی غیر او نیست دیدم آب میآشامید تا شکمش بالا میآمد و آن را قی میکرد و باز فریاد میزد:
1) 52. در مناقب ابنشهر آشوب گوید: ابنزیاد 25 هزار تن فرستاد: حر را با هزار تن از قادسیه، کعب بن طلحه را با سه هزار، عمر بن سعد را با چهار هزار، شمر بن ذی الجوشن سکولی با چهار هزار شامی، یزید بن رکاب کلبی با دو هزار، حصین بن نمیر سکونی با چهار هزار، مضائر بن رهینه مازنی با سه هزار، نصر بن حرشه با دو هزار، شبث بن ربعی ریاحی با هزار، حجار بن ابجر با هزار، و همه یاوران حسین علیهالسلام هشتاد و دو تن بودند، سی و دو سوار و باقی پیاده و سلاح جنگ جز شمشیر و نیزه نداشتند. از روضة الصفا منقول است که مردم کوفه حرب حضرت ابیعبدالله الحسین علیهالسلام را مکروه میداشتند، چه هر کس را به جنگ حضرت سید الشهدا روانه مینمود بازمیگشت. عبیدالله سعد بن عبدالرحمن را گفت تا تفحص کند و از متخلفان هر کس بیند نزد او برد، سعد یک نفر شامی را که به مهمی از لشکرگاه به کوفه آمده بود، گرفته نزد عبیدالله برد. گفت تا او را گردن زدند دیگر کسی را جرأت تخلف نماند و قریب به همین را ابوحنیفهی دینوری نقل کرده و گفته است مهم آن مرد شامی طلب میراث بود.
2) 53. عفان بن فتح«عین» و تشدید«فاء» است.
العطش! العطش! باز آب میخورد تا شکمش آماس میکرد و سیراب نمیشد کار او همین بود تا جان داد.در «بحار» گوید که: ابنزیاد پیوسه سپاه برای ابنسعد میفرستاد تا به شش هزار تن سواره و پیاده رسیدند، آنگاه ابنزیاد به او نوشت: من چیزی فروگذار نکردم و برای تو بسیار سواره و پیاده فرستادم، پس بنگر که هر بامداد و شام خبر تو به من رسد. و ابنزیاد از ششم محرم ابنسعد را به جنگ برمیانگیخت.حبیب بن مظاهر با حسین علیهالسلام گفت: یابن رسول الله در این نزدیکی طایفهای از بنیاسد منزل دارند اگر رخصت فرمایی نزد آنها روم و ایشان را سوی تو بخوانم شاید خداوند شر این جماعت را از تو به سبب ایشان دفع کند. امام اجازت داد پس حبیب ناشناس در دل شب بیرون شد تا نزد ایشان فرود آمد، دانستند وی از بنیاسد است و از حاجت او پرسیدند، گفت: بهترین ارمغان و تحقه که وافدی برای قومی آورد برای شما آوردهام، آمدم تا شما را به یاری پسر دختر پیغمبر خوانم، او در میان جماعتی است هر یک تن آنها به از هزار مرد، هرگز او را تنها نگذارند و تسلیم نکنند و این عمر سعد گرد او را فراگرفته است و شما قوم و عشیرت منید، شما را به این خیر دلالت کنم؛ امروز فرمان من برید و او را یاری کنید تا شرف دنیا و آخرت اندوزید! من به خدای سوگند یاد میکنم که یکی از شما در راه خدا با پسر و دختر پیغمبر او کشته نشود، که شکیبایی کند و ثواب خدا را چشم دارد، مگر رفیق محمد صلی الله علیه و آله باشد در علیین، پس مردی از بنیاسد که او را عبدالله بن بشیر میگفتند گفت: من اول کس باشم که این دعوت را اجابت کنم و این رجز خواندن گرفت:قد علم القوم اذا تواکلوا و احجم الفرسان اذا تثاقلواانی شجاع بطن مقاتل کاننی لیث عرین باسلآنگاه مردان قبیله برجستند تا نود مرد فراهم شد و به آهنگ یاری حسین علیهالسلام بیرون آمدن، مردی هماندم نزد عمر سعد شد و او را بیاگاهانید، ابنسعد مردی از همراهان خویش را که «ازرق» میگفتند با چهارصد سوار سوی آن
طایفه فرستاد که به آهنگ لشکرگاه حسین علیهالسلام بیرون رفته بودند، در دل شب سواران ابنسعد در کنار فرات جلوی آنها بگریفتند و میان آنها و حسین علیهالسلام اندک مسافت مانده بود، پس با هم در آویختند و کارزاری سخت شد، حبیب بر «ازرق» بانگ زد که وای بر تو با ما چکارت؟! بگذار دیگری غیر تو بدبخت گردد! «ارزق» ابا کرد و بازنگردید و بنیاسد دانستند تاب مقاومت با آن گروه ندارند منهزم شدند و سوی قبیلهی خویشتن بازگشتند و آن قبیله همان شب از جای خود کوچ کردند مبادا ابنسعد شبانه بر سر آنها آید. و حبیب بن مظاهر سوی حسین علیهالسلام بازگشت و خبر بگفت، حسین علیهالسلام فرمود: «لا حول و لا قوة الا بالله» و سواران ابنسعد هم بازگشتند بر کنار آب فرات و میان حسین علیهالسلام و اصحاب او و آب فرات مانع گشتند، و حسین علیهالسلام و اصحاب او را تشنگی سخت آزرده کرد، پس آن حضرت کلنگی برداشت و پشت خیام زنان به فاصلهی نه یا ده گام به طرف جنوب زمین را بکند آبی گوارا بیرون آمد، آن حضرت و همراهان همه آب آشامیدند و مشکها پر کردند و بعد آن آب ناپدید شد و نشانهای از آن دیده نشد - و در «مدینة المعاجر» این قضیه را در سیاق معجزات آن حضرت شمرده است - خبر به ابنزیاد رسید، سوی عمر سعد فرستاد که به من خبر رسیده است که حسین علیهالسلام چاه میکند و آب به دست میآورد و خود و یارانش آب مینوشند، وقتی نامهی من به تو رسید نیک بنگر که آنها را از کندن چاه تا توانی بازداری و بر آنها تنگ گیر و نگذار آب نوشند و با آنها آن کار کن که با عثمان کردند، در این هنگام ابنسعد بر آنها تنگ گرفت.محمد بن طلحه و علی بن عیسی اربلی گفتند: تشنگی بر ایشان سخت شد، یکی از اصحاب که بریر بن خضیر همدانی نام داشت و زاهد بود، با حسین علیهالسلام گفت: یابن رسول الله مراد ستوری ده نزد ابنسعد روم و با او سخنی گویم دربارهی آب شاید پشیمان شود، امام علیهالسلام فرمود: اختیار توراست. پس آن مرد همدانی سوی عمر سعد شد و بر او در آمد و سلام نکرد، ابنسعد گفت: ای مرد همدانی تو را چه بازداشت از سلام کردن؟ مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را
نمیشناسم؟ همدانی گفت: اگر مسلمان بودی به جنگ عترت رسول خدای صلی الله علیه و آله بیرون نمیآمدی تا آنها را بکشی و نیز این آب فرات که سگان و خوکان«رسانیق» از آن مینوشند تو میان حسین بن علی علیهالسلام و برادران و زنان و خاندان وی مانع گشتی و نمیگذاری از آن بنوشند و آنها از تشنگی جان میدهند و میپنداری خدای و رسول او را میشناسی؟!عمر بن سعد سر به زیر انداخت، آنگاه گفت: به خدا سوگند ای همدانی! من میدانم آزار کردن او حرام است ولکن:دعانی عبیدالله من دون قومه الی خطة فیها خرجت لحیتیفو الله لا ادری و انی لواقف علی خطر لا ارتضیه و میناأترک ملک الری و الری رغبة ام ارجع مطلوبا بقتل حسینو فی قتله النار التی لیس دونها حجاب و ملک الری قرة عین (1).ای مرد همدانی! در خود نمیبینم که بتوانم ملک ری به دیگری به دیگری گذارم. پس یزید ببن حصین همدانی بازگشت و با حسین علیهالسلام گفت عمر سعد راضی شد که تو را به ولایت ری بفروشد.ابوجعفر طبری و ابوالفرج اصفهانی گفتند که: چون تشنگی بر حسین علیهالسلام و اصحاب او سخت شد، عباس بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام برادرش را بخواند و او را با سی سوار و بیست نفر پیاده و بیست مشک بفرستاد تا شبانه
1) 54. و این ابیات هم به عمر منسوب است: حسین ابن عمی و الحوادث جمة لعمری ولی فی الری قرة عین لعل اله العرش یغفر زلتی و لو کنت فیها اظلم الثقلین الا انما الدنیا لبر معجل و ما عاقل باع الوجود بدین یقولون ان الله خالق جنة و نار و تعذیب و غل یدین فان صدقوا فیما یقولون اننی اتوب الی الرحمن من سنتین و ان کذبوا فزنا بری عظیمة و ملک عظیم دائم، الحجلین و انی ساختار التی لیس دونها حجاب و تعذیب و غل یدین.
نزدیک آب آمدند و پیشاپیش ایشان نافع بن هلال بجلی بود با رایت، عمرو بن حجاج زبیدی گفت: کیست؟ نافع بن هلال نام خود بگفت، ابنحجاج گفت: ای برادر خوش آمدی برای چه آمدی؟ گفت آمدم از این آب که ما را منع کردهاید بنوشم. گفت: بنوش گوارا بادت! گفت: به خدا سوگند به اینکه حسین علیهالسلام و این اصحاب او که میبینی تشنهاند من تنها آب ننوشم. همراهان عمرو بن حجاج متوجه بدانها شدند و عمرو گفت: راهی بدین کار نیست و ما را اینجا گذاشتهاند تا آنان را از آب مانع شویم. چون همراهان عمرو نزدیکتر آمدند، عباس علیهالسلام و نافع بن هلال با پیادگان خود گفتند مشکها را پر کنید، پیادگان رفتند و مشکها پر کردند، عمرو بن حجاج و همراهان او خواستند از آب بردن ممانعت کنند، عباس بن علی علیهالسلام و نافع بن هلال بر آنها حمله کردند و آنها را نگاهداشتند تا پیادگان دور شدند و سواران سوی پیادگان بازگشتند، پیادگان گفتند شما بروید و جلوی سپاه عمرو بن حجاج بایستید تا ما آب را به منزل برسانیم، آنها رفتند و عمرو با اصحاب خود بر سواران تاختند و اندکی براندندشان و مردی از «صدا» (1)از یاران عمرو بن حجاج را نافع بن هلال بجلی نیزه زده بود آن را به چیزی نگرفت و سهل پنداشت، اما بعد از این آن زخم گشوده شد و از همان بمرد و اصحاب امام علیهالسلام آنمشکلها را بیاوردند.(طبری) حسین علیهالسلام سوی عمر سعد فرستاد و پیغام داد که امشب میان دو سپاه به دیدار من آی! عمر با قریب بیست سوار بیامد و حسین علیهالسلام هم با همین اندازه، چون به یکدیگر رسیدند حسین علیهالسلام اصحاب خود را بفرمود دورتر روند، و ابنسعد همچنین، پس آن دو گروه جدا گشتند، چنانکه سخن اینها را نمیشنیدند و بسیار سخن گفتند تا پاسی از شب بگذشت، آنگاه هر کدام سوی لشکرگاه خود بازگشتند. و مردم بر حسب گمان خود دربارهی
1) 55. بر وزن غراب نام قبیلهای است.
گفتگوی آنان میگفتند، و حسین با عمر سعد گفت: بیا با من نزد یزید بن معاویه رویم و این دو لشکر را رها کنیم! عمر گفت: خانهی من ویران میشود. حسین علیهالسلام گفت من باز آن را برای تو میسازم. گفت: املاک مرا از من میگیرند. گفت: من بهتر از این از مال خود در حجاز به تو میدهم، عمر آن را هم نپذیرفت.طبری گوید: در زبان مردم این سخن شایع بود بیآنکه چیزی شنیده و دانسته باشند.شیخ مفید گوید: حسین علیهالسلام نزد عمر سعد فرستاد که من میخواهم تو را دیدار کنم پس شبانه یکدیگر را ملاقات کردند و بسیار سخن گفتند پوشیده، آنگاه عمر سعد به جای خود بازگشت و سوی عبیدالله نامه کرد: اما بعد؛ خدای تعالی آتش را بنشانید و مردم را بر یک سخن و رأی جمع کرد و کار امت یکسره شد، حسین علیهالسلام به من پیمان سپرد که به همان مکان که از آنجا بازگردد یا به یکی از مرزهای کشور اسلام رود، و چون یکی از مسلمانان باشد در سود و زیان با آنها شریک، یا نزد امیرالمؤمنین یزید رود و دست در دست او نهد و خود امیرالمؤمنین هر چه بیند دربارهی او بکند و خوشنودی خدا و صلاح امت در همین است.و در روایت ابیالفرج است که: عمر رسولی سوی عبیدالله فرستاد شرح این گفتگو بدو برسانید و گفت: اگر یکی از مردم دیلم این مطالب را از تو خواهد و تو نپذیری دربارهی او ستم کردهای.طبری و ابناثیر و غیر ایشان از عقبة بن سمعان روایت کردهاند گفت: «همراه حسین علیهالسلام بودم از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق و از او جدا نگشم تا کشته شد و هیچ کلام از مخاطبت او با مردم مدینه یا مکه و یا در راه یا در عراق و یا در لشکرگاه تا روز قتل آن حضرت نماند مگر همه را شنیدم، به خدا سوگند این که بر زبان مردم شایع است و میپندارند آن حضرت پذیرفت برود و دست در دست یزید بن معاویه نهد یا به یکی از مرزهای کشور اسلام رود، هرگز
چنین تعهد نکرد و لکن گفت مرا رها کنید در این زمین پهناور جایی بروم تا بنگرم کار مردم به کجا میرسد» (1).
1) 56. در بعضی روایات است که حسین علیهالسلام فرمود: اصحاب او دورتر شدند و با او برادرش عباس و فرزندش علی اکبر بماند و عمر سعد گفت اصحاب خود را دور شوند و با او پسرش حفص و غلامی بماند، پس حسین علیهالسلام با او گفت: وای بر تو ای ابنسعد! آیا نمیترسی از خدایی که بازگشت تو بدو است؟ آیا با من جنگ خواهی کرد و من پسر آن کسم که میدانی؟ نه این گروه بنیامیه، با من باش که رضای خدا در این است. عمر سعد گفت: میترسم خانهی من ویران شود! حسین علیهالسلام فرمود: من آن را برای تو بنا میکنم. عمر سعد گفت: از آن ترسم که ضیعت من بستانند! حسین علیهالسلام فرمود: من به از آن از مال خود در حجاز عوض به تو میدهم.گفت: بر عیال خود میترسم، حضرت علیهالسلام چیزی نگفت و بازگشت و میگفت خدای کسی را بر انگیزد که به زودی تو را در رختخواب ذبح کند و روز رستاخیز تو را نیامرزد و من امیدوارم از گندم عراق نخوری مگر اندک، ابنسعد به طنز گفت جو کفایت است. مترجم گوید: حق همان است که طبری گفت و از گفتگوی آنها کسی آگاه نشد و اینها که گویند به گمان و تخمین گویند و هیچ کلامی که دال بر ذلت و لابه باشد از امام علیهالسلام صادر نگشت.
چون نامهی عمرسعد به عبیدالله رسید و بخواند گفت: (ارشاد) صاحب این نامه برای خویش خود چاره جویی و دلسوزی میکند. شمر برخاست و گفت: آیا این را میپذیری از وی که در خاک تو فرود آمده و در بر تو است، اگر از خاک تو بیرون رود و دست در دست تو ننهد، نیرومندتر گردد و تو زبون و عاجز باشی؟ پس این را از وی مپذیر که شکست تو است و لکن او و اصحاب او فرمان تو را گردن نهند، اگر به سزایشان رسانی تو دانی و اگر ببخشایی و درگذری تو دانی. ابنزیاد گفت نیکو اندیشیدهای، رای همین است که تو گفتی، این نامهی مرا برای عمر سعد ببر تا بر حسین علیهالسلام و اصحاب وی پیشنهاد کند که حکم مرا گردن نهند! اگر پذیرفتند نزد من فرستدشان و اگر سرباز زنند با آنها کارزار کند، اگر عمر سعد پذیرفت تو سخن او بشنو و فرمان او بر و اگر ابا کند امیر لشکر تو باش و گردن ابنسعد بزن و سر او نزد من فرست.و نامه به عمر سعد نوشت که: «من تو را سوی حسین علیهالسلام نفرستادم تا دفع شر از او کنی و کار را دراز کشانی و او را امید سلامت و بقا دهی و عذر او خواهی یا شفیع او باشی نزد من، بنگر، اگر حسین علیهالسلام و یاران او سر به حکم من فرود آوردند و فرمان مرا گردن نهادند آنان را نزد من فرست و اگر تن زدند و نپذیرفتند سپاه به جانب آنان کش تا آنها را بکشی و اعضای آنها را جدا کنی که مستحق
اینند و اگر حسین علیهالسلام را بکشتی سینه و پشت او را زیر سم اسبان بسپار که وی آزارندهی قوم خویش و قاطع رحم و ستمکار است و نپندارم که پس از مرگ این عمل زیانی دارد، و لیکن سخنی بر زبان من رفته است که چون او را کشتم این عمل با پیکر او کنم. اگر فرمان من ببری تو را پاداش دهم بر اطاعت، و اگر ابا کنی از رایت و لشکر ما جدا شو و آن را به شمر گذار که فرمان خویش را به او فرمودهایم و السلام».و در روایت بوالفرج است که: «ابنزیاد سوی او فرستاد؛ ای ابنسعد! کاهلی نمودی و به راحتی دل خوش کردی و آسوده نشستی؛ با آن مرد کار یکسره کن و به قتال پرداز و از او قبول مکن مگر آنکه حکم مرا گردن نهد».در تاریخ طبری است از ابیمحنف گفت: «حارث بن حصیرة از عبدالله بن شریک عامری روایت کرده است چون شمر بن ذی الجوشن آن نامه بگرفت او با عبدالله بن ابیالمحل (1)برخاستند - و امالبنین دختر حزام بن خالد زوجهی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام عمهی ابن عبدالله بود و برای امیرالمؤمنین علیهالسلام چهار فرزند آورده؛ عباس و عبدالله و جعفر و عثمان - پس عبدالله بن ابیالمحل بن حزام بن خالد بن ربیعة بن الوحید بن کعب بن عامر بن کلاب گفت: «اصلح الله الامیر» خواهرزادگان ما با حسینند علیهالسلام که اگر بینی، نامهی امانی نویس! ابنزیاد گفت: آری، به چشم، و کاتب را فرمود امانی نوشت و عبدالله بن ابیالمحل آن نامه با مولای (یکی از بستگان) خود که کرمان نام داشت به کربلا بفرستاد، چون کرمان آمد و آن برادران را بخواند و گفت این نامه امانی است که خالوی شما فرستاده است، آن جوانان گفتند: به خالوی ما سلام رسان و با او بگوی که به این امان حاجتی نداریم؛ امان خدا بهتر از امان ابنسمیه است.و شمر نامه عبیدالله را برای عمر سعد بیاورد و او نامه بخواند و گفت: وای بر
1) 57. به فتح«میم» و سکون «حاء» مهمله بر وزن فلس.
تو! ای خانه خراب چه زشت پیغامیآوردی! قسم به خدا گمان میکنم که او را از قبول آنچه نوشته بودم تو بازداشتی و کار را فاسد کردی که ما امیدوار بودیم به صلح و صلاح شود، حسین علیهالسلام البته تسلیم نمیگردد و روح پدرش میان پهلوهای او است».و دینوری گوید: «عمر بن سعد نامه را برای حسین علیهالسلام فرستاد و حسین علیهالسلام رسول را گفت: من هرگز ابنزیاد را اجابت نمیکنم، غیر مرگ چیز دیگری نیست آن هم خوش آمد».شمر گفت: مرا آگاه کن آیا فرمان امیر خود را انجام میدهی و با دشمن او جنگ میکنی یا نه؟! اگر نمیکنی این سپاه و لشکر را به من گذار! گفت به تو نمیگذارم و تو را این کرامت نباشد، من خود این کار کنم وتو امیر پیادگان باش. و عمر سعد شام روز پنجشنبهی نهم محرم به جانب حسین علیهالسلام تاخت و شمر آمد تا نزدیک اصحاب حسین علیهالسلام بایستاد و گفت: خواهر زادگان ما کجایند؟ پس عباس و عبدالله و جعفر و عثمان فرزندان علی علیهالسلام بیرون آمدند و گفتند: چه میخواهی؟! گفت: ای خواهرزادگان من شما در امانید. آن جوانان گفتند: لعنت بر تو و بر امان تو! آیا ما را امان دهی و فرزند پیغمبر را امان نباشد؟!»(ملهوف) و در روایت دیگر است که: «عباس بن علی علیهالسلام بانگ زد دستت بریده باد چه امانی است اینکه آوردی! ای دشمن خدا آیا میگوئی برادر و سرور خود حسین بن فاطمه علیهماالسلام را رها کنیم و در فرمان لعینان و لعین زادگان درآییم؟و مناسب است دربارهی ایشان این ابیات:نفوس ابت الا تراث ابیهم فهم بین موتور لذاک و واترلقد الفت ارواحهم حومة الوغی کما آنست اقدامهم بالمنابرراوی گفت: پس شمر - لعنه الله - خشمناک به لشکر خود بازگشت. آنگاه عمر سعد فریاد زد: «یا خیل الله ارکبی و بالجنة ابشری».یعنی: «ای لشکر خدا سوار شوید و شادمان باشید که به بهشت میروید!»
پس مردم سوار شدند و بعد از نماز عصر عازم جنگ گردیدند.(کامل) و در حدیث مروی از حضرت صادق علیهالسلام است که: تاسوعا روزی است که حسین علیهالسلام را با اصحاب او - رضی الله عنهم - محاصره کردند و لشکر اهل شام گرد او بگرفتند، شترهای خود را آنجا خوابانیدند و پسر مرجانه و عمر بن سعد به بسیاری لشکر مسرور شدند و حسین علیهالسلام را ضعیف دیدند و به یقین دانستند یاوری برای او نمیآید و اهل عراق او را مدد نمیکنند. بابی المستضعف الغریب.و چون عمر سعد بانگ زد اصحاب او سوار شدند و نزدیک سراپردههای حسین علیهالسلام آمدند. (ارشاد، کامل، طبری) حسین علیهالسلام جلوی خیمهی خویش نشسته به شمشیر تکیه داده و سر بر زانو نهاده بود؛ خواهرش زینب ضجهای بشنید و نزدیک برادر آمد، گفت: این بانگ و فریاد را نمیشنوی که پیوسته به ما نزدیک میشود؟ حسین علیهالسلام سر از زانو برداشت و گفت: در این ساعت رسول خدا را در خواب دیدم با من گفت: تو در این زودی نزد ما آیی؟ پس خواهرش سیلی بر روی زد و شیون کرد و بانگ و واویلاه برآورد، حسین علیهالسلام با او فرمود: هنگام شیون نیست ای خواهر، خاموش باش! خدا تو را رحمت کند. (ارشاد، طبری) و عباس بن علی علیهالسلام با او گفت: برادر! این گروه آمدند. حسین علیهالسلام برخاست و گفت با عباس: جانم به فدای تو سوار شو و آنان را ملاقات کن و بپرس چه تازهای اتفاق افتاده است و برای چه آمدهاند؟ عباس با بیست سوار بیامد و زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر با آنها بودند، و عباس گفت: مقصود شما چیست و چه میخواهید؟ گفتند: فرمان امیر آمده است که با شما بگوییم یا به حکم او سر فرود آرید یا با شما کارزار کنیم. گفت: شتاب مکنید تا نزد ابیعبدالله روم و آنچه گفتید بر او عرضه دارم. بایستادند و گفتند نزد او رو و او را بیاگاهان و هر چه گفت برای ما پیام آور. پس عباس علیهالسلام دوان سوی حسین علیهالسلام بازگشت و خبر بگفت و اصحاب او بایستادند و با آن قوم سخن گفتند. (طبری) حبیب بن مظاهر با زهیر بن قین گفت: اگر خواهی تو سخن گوی و اگر خواهی من گویم؟ زهیر گفت: تو آغاز کردی، هم تو سخن گوی! پس حبیب بن مظاهر گفت: سوگند به خدا بد
مردمند آنها که چون فردا نزد خدا روند فرزند پیغمبر او را کشته باشند با عترت خاندان او و خدا پرستان این شهر که در هر سحرگاه به بندگی ایستادهاند و ذکر خدا بسیار کردند.عزرة بن قیس گفت: تو هر چه خواهی و توانی خودستانی کن. زهیر گفت: ای عزرة! خدای عزوجل آنها را پاک کرده و راه نموده است، پس از خدای بترس که من نکیخواه توام، تو را به خدا از آنها مباش که یاری گمراهان کنند و به خاطر آنها نفوس طاهره را بکشند. عزرة گفت: تو از شیعیان این خاندان نبودی و عثمانی بودی! زهیر گفت: از بودن من در اینجا راه نبردی، که من از آنانم، سوگند به خدا نامه سوی او ننوشتم و رسولی نفرستادم و نوید یاری به او ندادم ولکن در راه او را دیدار کردم. رسول خدای را به یاد آورم و آن مکانت که او را بود با رسول خدا، و دانستم بر سر او از دشمن چه آید، پس رأی من آن شد که یاری او کنم و در حزب او باشم و جان خود را فدای او کنم تا حق خدا و رسول را که شما ضایع گذاشتید حفظ کرده باشم.اما عباس بن علی علیهالسلام رفت و آنچه قوم گفته بودند خبر داد. امام علیهالسلام فرمود نزد آنها بازگرد و اگر توانی کار را به فردا انداز و امشب بازگردانشان شاید برای پروردگار نماز گزاریم و او را بخوانیم و استغفار کنیم، خدا داند که من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم. پس عباس نزد آن قوم آمد و پیغام امام بگذاشت، آنها پذیرفتند و عباس - رضی الله عنه - بازگشت و رسولی از جانب عمر سعد با او آمد در جایی که آواز رس بود بایستاد. (ارشاد) گفت: ما تا فردا شما را مهلت دهیم اگر تسلیم شوید شما را نزد امیر عبیدالله زیاد میفرستیم اگر سرباز زنید شما را رها نکنیم و بازگشت.
صوت
(ارشاد) پس حسین علیهالسلام اصحاب خود را نزدیک غروب جمع کرد، علی بن الحسین علیهماالسلام گفت: نزدیک او شدم تا گفتار او بشنوم، در آن وقت بیمار بودم. شنیدم با اصحاب خود میگفت: خدای را ستایش میکنم، بهترین ستایش، و او را سپاس میگویم بر خوشی و بر سختی، بار خدایا! تو را سپاس گزارم که به نبوت ما را بنواختی و قرآن را به ما آموختی و در دین بینا گردانیدی و ما را چشم و گوش و دل دادی، پس ما را از سپاسگزاران شمار، اما بعد؛ من اصحابی ندانم باوفاتر و بهتر از اصحاب خود و نه خانوادهای فرمانبردارتر و به صلت رحم پای بستهتر از خاندان خود، پس خدا شما را جزای نیکو دهد از من، و من گمان دارم با اینان کار به جنگ و ستیز کشد و همهی شما را اذن دادم بروید و عقد بیعت از شما بگسستم و تعهد برداشتم، اکنون شب است و تاریکی شما را فروگرفته است؛ آن را شتر سواری خود انگارید و هر یک دست یک تن از اهل بیت مرا بگیرید و در دهها و شهرها پراکنده شوید تا خداوند فرج دهد برای آنکه این مردم مرا میخواهند و چون بر من دست یافتند از طلب دیگران مشغول شوند، پس برادران و پسران و برادرزادگان و دو پسر عبدالله جعفر گفتند: این کار برای چه کنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده مانیم؟ خدا نکند که هرگز چنین شود! و عباس بن علی علیهالسلام آغاز سخن کرده بود و آن جماعت پیروی او کردند و مثل او یا
نزدیک به گفتار او سخن گفتند. پس حسین علیهالسلام با بنیعقیل فرمود: کشته شدن مسلم شما را کفایت کرد، پس شما بروید اذن دادمتان! گفتند: سبحان الله! مردم چه میگویند؟ میگویند بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود را که بهترین اعمام بودند رها کردیم و با آنها تیری نیفکندیم و نیزه و شمشیری به کار نبردیم و ندانیم چه کردند! نه قسم به خدا چنین نکنیم و لکن به مال و جان و اهل، مواسات کنیم و اینها را در راه تو دربازیم و کارزار و هر جای تو روی ما با تو رویم، زشت باد زندگی پس از تو! و مسلم بن عوسجه - رضی الله عنه - برخاست و گفت: آیا ما دست از تو برداریم؟ نزد خداوند در ادای حق تو بهانهی ما چه باشد؟ به خدا سوگند این نیزه را در سینهی آنها فروبرم و به این شمشیر تا دستهی آن در دست من است بر آنها بزنم و اگر سلاح نداشته باشم سنگ بر آنها افکنم، قسم به خدا ما تو را رها نمیکنیم تا خدا بداند پاس حرمت رسول را در غیبت او داشتیم دربارهی تو، و الله اگر من دانستم که کشته میشوم باز زنده میشوم باز سوخته میشوم باز زنده میشوم باز کوبیده و پراکنده میشوم و هفتاد بار با من اینکار کنند، باز از تو جدا نمیشدم تا نزد تو مرگ را دریابم، پس چگونه این کار نکنم که کشتن یک بار است! پس از آن کرامتی که هرگز به پایان نرسد. و زهیر بن القین برخاست و گفت: دوست دارم کشته شوم باز زنده شوم باز کشته شوم و همچنین هزار بار و خداوند کشتن را از تو و این جوانان اهل بیت تو بازگرداند. و جماعتی از اصحاب سخن گفتند همه در یک معنی و مانند یکدیگر (طبری) گفتند: سوگند به خدای که از تو جدا نمیشویم و لکن جان ما فدای جان تو است، با گلوگاه و پیشانی و دست تو را نگاهداری میکنیم، وقتی ما کشته شدیم آنچه بر ما بوده است وفا کردهایم و انجام داده.مؤلف گوید: زبان حال آنها این است که شاعر فارسی گفت:شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل مملوک این جنابم و محتاج این درم
گر بر کنم دل از تو و برادرم از تو مهر این مهر بر که افکنم این دل کجا برمپس حسین علیهالسلام گفت: خدا شما را جزای خیر دهد و به جای خود بازگشت.لله درهم من فتیة صبروا ما ان رایت لهم فی الناس امثالاتلک المکارم لاقعبان من لبن شیبا بماء فعادا بعد ابوالاسید رحمه الله گفت: در آن حال محمد بن بشیر حضرمی را گفتند پسرت در «ثغر ری» اسیر شد، گفت ثواب مصیبت او و خود را از خدای چشم دارم، دوست ندارم او اسیر شود و من زنده باشم. حسین علیهالسلام سخن او بشنید و گفت: «رحمک الله» من بیعت از تو برداشتم، در رهایی پسر خویش بکوش! گفت: درندگان زنده زنده مرا بخورند اگر از تو جدا شوم! فرمود: پس این جامههای برد را به این پسرت ده تا در فدای براردش بدانها استعانت جوید، و پنج جامه به وی بخشید که بهای آن هزار دینار بود.و حسین بن حمدان حضینی روایت کرده است باسناده از ابیحمزهی ثمالی و سید بحرانی مرسلا از وی که گفت: علی بن الحسین زینالعابدین علیهالسلام را شنیدم میگفت: آن روز که پدرم به شهادت فائز می شد اهل و اصحاب خود را شب آن روز جمع فرمود و گفت: ای اهل و اصحاب من این شب را شتر خود گیرید و خویش را برهانید که تنها مرا خواهند و اگر مرا بکشند اندیشهی شما ندارند. خداوند شما را رحمت کند و من آن بیعت وعهد که با من کردید از شما برداشتم، پس برادران و خویشان و یاران او یک زبان گفتند: به خدا سوگند ای سرور ما ای اباعبدالله! هرگز تو را تنها نگذاریم تا مردم بگویند که امام و بزرگ و سالار ما ای اباعبدالله! هرگز تو را تنها نگذاریم تا مردم بگویند که امام و بزرگ و سالار خود را تنها گذاشتند تا کشته شد و میان خود و خدا بهانه تراشی کنیم، ما تو را نمیگذاریم کشته شوی، مگر آن که نزد تو کشته شویم. امام علیهالسلام با آنها فرمود: ای مردم! من فردا کشته شوم و همه با من کشته شوید و از شما یک تن نماند. گفتند: الحمدلله که ما را به یاری کردن تو بنواخت و به کشته شدن با تو گرامی داشت. یابن رسول الله! آیا نمیپسندی که با تو باشیم در درجهی تو؟! فرمود:
«جزاکم الله خیرا» خدا شما را جزای نیکو دهد و دعای خیر گفت. پس قاسم بن حسن علیهالسلام با امام گفت: آیا من هم در کشته شدگانم؟ دل حسین علیهالسلام بر او بسوخت و گفت: ای پسرک من! مرگ نزد تو چگونه است؟ گفت ای عم از انگبین شیرینتر، گفت: آری به خدا سوگند عم تو فدای تو باد تو یکی از آن مردانی که با من کشته شوند، بعد از آن که شما را بلای عظیم رسد و پسرم عبدالله هم کشته شود. قاسم پرسید: ای عم! به زنان هم رسند تا عبدالله شیرخوار کشته شود؟ فرمود: عم به فدای تو! عبدالله کشته شود وقتی دهان من از تشنگی خشک شود وبه سراپرده آیم و آب یا شیر طلبم و هیچ نیابم و گویم آن فرزند مرا آورید تا از لعاب دهان او نوشم! آن را آورند و بر دست من نهند و آن را بردارم تا به دهان خود نزدیک برم، پس فاسقی از آنان تیری به گلوی او افکند و او بگرید و خونش در دست من روان گردد، پس دست به جانب آسمان بلند کنم و بگویم «اللهم صبرا و احتسابا» خدایا شکیبایی کنم و ثواب تو را چشم دارم پس نیزهها مرا به سوی آنان کشانند و آتش در خندق پشت خیام زبانه کشد، پس من بر آنها حمله کنم و آن وقت تلخترین اوقات دنیا باشد و آنچه خدا خواهد واقع شود. پس او بگریست، ما بگریستیم و بانگ گریه و شیون و گریهای از ذراری رسول خدا صلی الله علیه و آله در خیمهها بلند شد».قطب راوندی قدس سره از ثمالی روایت کرده است که: «علی بن الحسین علیهالسلام گفت: با پدرم بودم آن شب که فردای آن کشته میشد، پس با اصحاب خود گفت: این شب را سپر خود گیرید، که این مردم تنها مرا خواهند و اگر مرا کشتند به شما ننگرید و بیعت از شما برداشتم، گفتند به خدا سوگند که هرگز چنین نخواهد شد. گفت: همهی شما فردا کشته میشوید، یک تن هم جان بدر نمیبرد، گفتند: سپاس خدا را که ما را گرامی داشت به کشته شدن با تو، پس دعا کرد و با آنها گفت: سربلند کنید! سربلند کردند و جای و منزل خود را نگریستند و آن حضرت میفرمود: ای فلان این منزل تو است و هر مردی به سینه و روی به پیش نیزه و شمشیر باز می شد تا به منزل خود در بهشت رسد.
در «امالی» صدوق از حضرت صادق علیهالسلام پس از نقل گفتگوی حسین علیهالسلام با یاران خود روایت کرده است که: «آن حضرت بفرمود برگرد لشگر خود گودالی مانند خندق کندند و بفرمود تا از هیمه بیاکندند و علی فرزند خود را بفرستاد با سی سوار و بیست پیاده تا آب آوردند و سخت ترسان بودند و حسین علیهالسلام این ابیات میگفت: «یا دهر اف لک من خلیل» الابیات.آنگاه با اصحاب فرمود: برخیزید و آب بنوشید که آخرین توشهی شماست، و وضو بسازید و غسل کنید و جامههای خود را بشویید تا کفن شما باشد».و ابوحنیفهی دینوری گوید: «حسین علیهالسلام اصحاب را بفرمود تا سراپردهها را نزدیک هم بزنند و خود در جلو خیمههای زنان باشند و در پشت، گودالی کنند و هیزم و نی فراوان آوردند و آتش زدند تا لشکر از پشت به خیمه نتازند.»مترجم گوید: در تاریخ طبری از عماره دهنی از حضرت باقر روایت کرده است در حدیثی طویل که،«عدل الی کربلا فاسند ظهره الی قضباء و حلاء کیلا یقابل الا من وجه واحد».سوی کربلا گرایید و پشت به نیزار و باطلاقی داد که از یک سوی با دشمن روبرو شود، هر کس آن گونه زمین را در نزدیکی کربلا دیده است داند که عبور و حمله از آن میسر نیست.(ارشاد) علی بن الحسین علیهالسلام گفت: آن شب که پدرم فردای آن کشته شد نشسته بودم و عمهام زینب پرستاری من میکرد، ناگاه پدرم برخاست و در خیمهی دیگر رفت و «حوی» (1)(2)مولای ابیذر غفاری نزد او بود و شمشیر او را اصلاح میکرد و پدر من میگفت:
1) 58. در تاریخ طبری، ابناثیر و کامل بهایی مسطور است که: وی در اصلاح شمشیر و آلات حرب بصیرت داشت. و در مقاتل الطالبیین از علی بن الحسین علیهماالسلام روایت است که: من با پدرم آن شب نشسته بودم و بیمار بودم و پدرم تیرها را اصلاح میکرد و جون مولای ابیذر غفاری پیش روی او بود.
2) 59. به فتح «حاء» مهمله و «یاء» مشدده بر وزن «سری» به ضبط مؤلف و به ضم «حاء» و فتح «واو» به ضبط تاریخ طبری.
یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق و الاصیلمن صاحب و طالب قتیل و الدهر لا یقنع بالبدیلو انما الامر الی الجلیل و کل حی سالک سبیلییعنی: «ای روزگار اف بر تو باد که بد دوستی! چه بسیار در بامداد و شام یار خود و طالب حق را کشته، روزگار بدل قبول نمیکند، کار واگذارده به خداوند بزرگ است و هر زنده بر این راه که من روم رفتنی است».دو بار یا سه بار این ابیات تکرار کرد تا من مقصود وی را دریافتم، پس گریه گلوی مرا بگرفت و بازگردانیدم و سکوت کردم و دانستم بلا فرود آمد، و اما عمهام زینب آنچه من شنیدم بشنید و رقت قلب و زاری کردن شأن زنان است، خودداری نتوانست، برجست با سر برهنه و دامن کشان رفت تا نزد پدرم و گفت: «واثکلاه لیت الموت اعدمنی الحیاة الیوم ماتت امی فاطمة و ابی علی و اخی الحسن علیهمالسلام یا خلیفة الماضی و ثمال الباقی».یعنی: «وای از این مصیبت! کاش مرگ آمده و زندگانی مرا نابوده کرده بود، امروز مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن علیهمالسلام از دنیا رفتند ای جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان!»پس حسین علیهالسلام سوی او نگریست و گفت: «یا اخیة لا یذهبن حلمک الشیطان» ای خواهرک من! بردباری تو را شیطان نبرد و اشک در دو چشمش بگردید وگفت: «لو ترک القطا (1)لنام» اگر مرغ سنگخوار را به حال بگذارند میخوابد. پس عمهام گفت: «یا ویلتاه افتغتصب نفسک اغتصابا فذاک اقرح لقلبی واشد علی نفسی».یعنی: «آیا تو را به ستم میگیرند؟ و این دل مرا بیشتر خسته و آزرده کند و بر جان من سخت دشوار و گران است».
1) 60. قطا مرغی است که نام او به فارسی «اسفرود» است و به ترکی «باقرقره» و معروف به سنگخوار است برای آنکه در سنگستانها بسیار می باشد نه آنکه راستی سنگ خورد.
آنگاه سیلی بر روی خود زد و گریبان چاک کرد و بیهوش بیفتاد،حسین علیهالسلام برخاست و آب بر روی او ریخت (تا به هوش باز آمد) و با او گفت:«یا اختاه اتقی الله و تعزی بعزاء الله و اعلمی ان اهل الارض یموتون و ان اهل السماء لا یبقون و ان کل شیء هالک الا وجه الله الذی خلق الخلق بقدرته و یبعث الخلق و یعودون و هو فرد وحده (جدی خیر منی خ) ابی خیر منی و امی خیر منی و اخی خیر منی (ولی خ) و لکم مسلم برسول الله صلی الله علیه و آله اسوة».یعنی«ای خواهر از خدای بترس و به شکیبایی از جانب خدای تسلی جوی، و بدان که اهل زمین میمیرند و اهل آسمانها نمیمانند و هر چیز فانی شود، مگر وجه الله، همان خدایی که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و بازگرداند و خدای خود تنها است، جد من به از من بود و پدرم به از من و مادرم و برادرم بهتر از من بودند و من و هر مسلمانی را باید به رسول خدا صلی الله علیه و آله تأسی جستن».و به امثال این سخنان او را تسلیت داد و با او گفت: «یا اخیة انی اقسمت علیک فابری قسمی لا تشقی علی جیبا و لا تخمشی علی وجها و لا تدعی علی بالویل و الثبور اذا انا هلکت».ای خواهرک من! تو را سوگند میدهم سوگند مرا راست گردان، گریبان بر من مدر و روی نخراش و چون من هلاک شوم زاری و شیون بر من بلند مکن.»مترجم گوید: این مکالمات را عینا به زبان عربی آوردم و به ترجمه قناعت نکردم از غایت بلاغت که در سخنان بود، شاید خواننده در آن نکتهای بیند که ما در نیافته باشیم و همهی نکات سخنان بلیغ را در ترجمه نتوان آورد.آنگاه زینب را نزد من آورد و بنشانید و نزد اصحاب رفت و بفرمود تا خیمهها را نزدیک یکدیگر زدند و ریسمانها در هم افکند و فرمود که خون در میان چادرها باشند و از یک سوی با دشمن روبرو شوند و خیمهها در پشت سر و بر جانب دست راست و دست چپ آنان باشد، و از هر سوی سراپردههای آنان را در میان گرفته باشد مگر از همان جانب که دشمن روی بدیشان دارد و امام علیهالسلام به جای
خود بازگشت و همه شب به نماز و استغفار و دعا و تضرع بایستاد و اصحاب همچنان بیدار بودند، نماز میگزاشتند و دعا و استغفار میکردند. انتهی کلام المفید.و مؤلف گوید: و شب تا صبح مانند زنبور عسل در زمزمه عسل در زمزمه بودند و در رکوع و سجود ایستاده بودند و نشسته، و دأب حسین علیهالسلام همین بود، بسیار نماز، و در صفات خود تمام و کامل، و آن حضرت چنان بود که فرزند وی امام مهدی - صلوات الله علیه - گفت:«کان للقرآن سندا و للامة عضدا و فی الطاعة مجتهدا حافظا للعهد و المیثاق ناکبا عن سبل الفساق باذلا للمجهود طویل الرکوع و السجود زاهدا فی الدنیا زهد الراحل عنها ناظرا الیها بعین المستوحشین منها».ابوعمرو احمد بن محمد بن قرطبی (1)مروانی در کتاب «العقد الفرید» آورده است که: «علی بن الحسین علیهالسلام را گفتند فرزندان پدرت بسیار اندکند! گفت: عجب باید داشت که چگونه وی را فرزند بود، در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میگذاشت کی به زنان میرسید.»(مناقب) روایت است که: «چون سحر شد حسین علیهالسلام را خوابی سبک بگرفت
1) 61. منسوب به قرطبه از شهرهای اندلس است و امروز جزو مملکت اسپانیاست و مردم آن همه ترسایانند و مساجد آنجا را کلیسا کردهاند و مسلمانان را براندهاند، به عهد ابنخلدون مورخ، تمامت آن نواحی مسلمان بودند. و در مقدمهی تاریخ خود گوید: مسلمانان اندلس زی نصاری گرفتهاند و لباس آنان پوشیده و مانند آنها زندگانی کنند و به این جهت ناچار روزی زیر فرمان آنان درآیند و چنان شد که این مرد از پیش دیده بود. امرای مسلمانان به عیش و نوش پرداختند و با نصاری بساختند تا وقتی نصاری نیرو گرفتند آن امرا را برانداختند و با رعایای مسلمانان در آغاز کار به نیکی رفتار کردند و مذاهب را آزاد گذاشتند و عدل کردند و مساجد را محترم شمردند تا چون مسلمانان آرام شدند و فریفته گشند و قوت از دست بدادند یکباره حمله کردند و همه را براندند. و تفصیل این وقایع در کتاب «نفخ الطیب» تصنیف احمد مقریء باز نموده آمده است و خواندن این تاریخ مسلمانان را لازم است تا عبرت گیرند و بحمدالله در عصر ما ممالکت اسلامی یکی پس از دیگری مستقل میشوند و از حمایت نصاری بیرون میروند و این استقلال هر چه باشد قدر آن را بباید دانست و غنیمت شمرد.
و بیدار شد و فرمود: میدانید اکنون در خواب چه دیدم؟ گفتند: یابن رسول الله چه دیدی؟ فرمود: دیدم سگانی به من روی آوردهاند تا مرا بدرند و در میان آنها سگی دو رنگ دیدم که از همه سختتر بود بر من و گمان دارم آنکه مرا میکشد از میان این مردم، مردی پیس باشد، و باز جد خود رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم و با وی گروهی از اصحاب بودند، میفرمود: ای پسرک من! تو شهید آل محمد و اهل آسمانها و صفیح اعلی از آمدن تو شادی مینمایند، امشب افطار تو نزد من باشد و تأخیر مکن! این فرشتهای است از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگیرد و در شیشهی سبزی نگاهدارد و این خوابی است که دیدم؛ اجل نزدیک است و بیشک هنگام کوچیدن از این جهان فراز آمده است.»طبری از ابیمخنف از عبدالله بن عاصم از ضحاک بن عبدالله مشرقی روایت کرده است که گفت: چون شام شد حسین علیهالسلام و اصحابش همهی شب بایستادند به نماز و استغفار و دعا و تضرع و گفت: سوارانی که شبانه پاس میدادند بر ما بگذشتند و حسین علیهالسلام تلاوت میفرمود: «لا تحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین ما کان الله لیذر المؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب».مردی از آن سواران که پاسبان ما بودند این آیت بشنید گفت: به پروردگار کعبه سوگند که ما پاکیزگانیم و از شما جدا گردیده، ضحاک گفت: او را شناختم و با بریر بن خضیر گفتم این مرد را میشناسی؟ گفت: نه، گفتم: ابوحرب سبیعی عبدالله بن شهر نام دارد و مردی ظریف و خوشخوی و لوده و هم شریف و دلاور است، و چند بار سعید بن قیس وی را به جنایت در زندان کرد. بریر بن خضیر گفت: ای فاسق! تو پنداری که خدای در پاکیزگانت قرار داده است؟ او گفت تو کیستی؟ گفت: بریر بن خضیر. او گفت: «انا لله» بر من سخت گران است که تو هلاک شوی، و الله هلاک شوی. بریر گفت: ای اباحرب! آیا توانی از آن گناهان بزرگ سوی خدا بازگردی و توبه کنی؟ به خدا قسم که ماییم پاکیزگان و شما همه پلیدید. او گفت: من هم بر صدق سخن تو گواهی دهم. من گفتم: آیا این معرفت
به حال تو سودی ندارد؟ گفت: قربانت بروم پس چه کسی ندیم یزید بن عذره عنزی باشد، از عنز بن وائل، و او اکنون با من است؟ بریر گفت: خدا رأی تو را زشت گرداند که به هر حال مردی سفیهی! ضحاک گفت: آن مرد بازگشت و پاسبان ما آن شب عزرة بن قیس احمسی بود و سواران وی را سپرده بود (از این روایت که در کمال اعتبار است معلوم شد که ضحاک از اصحاب امام علیهالسلام بود، اما در جنگ کشته نشد و تفصیل آن بیاید ان شاء الله».سید رحمه الله گفته است: «در آن شب 32 تن از لشکر عمر سعد به اصحاب آن حضرت پیوستند.»و در کتاب «العقد الفرید» آن قول امام علیهالسلام را با عمر سعد که فرموده از سه کار یکی را از من بپذیر آورده است و پس از آن گوید: «سی تن کوفی از آنها که با عمر سعد بودند گفتند: عجبا! پسر دختر پیغمبر سه چیز از شما خواست و هیچ یک را نپذیرفتید و سوی آن حضرت شتافتند و به جنگ با عبیدالله پرداختند.
صوت
بامداد امام علیهالسلام با اصحاب نماز بگذاشت و برای خطبه برخاست و بایستاد و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و اصحاب خود را گفت: خدای عزوجل خواست شما و من کشته شویم، بر شما باد صبر کردن؛ و این روایت را مسعودی در «اثبات الوصیة» آورده است (1).(ملهوف) آنگاه اسب رسول خدا را که «مرتجز»
1) 62. جد من مرحوم آخوند غلامحسین رحمه الله از قول امام علیهالسلام خطاب به اصحاب گوید: به یاران سرائید پس شهریار که ای شیر مردان اژدر شکار سحر دم که دوشیزگان سپهر بزرینه برقع نهفتند چهر سیه جوشن خویش بر تن کشید بگردم حصاری ز آهن کشید شما هر یکی را زبرنا و پیر بیاید کمند و کمان تیغ و تیر به چنگ اندر آرید روئینه گرز بخفتان بپوشید خود یال و برز میانها پی کین ببندید تنگ به پولاد یا زید روئینه چنگ به آهن گسل تیغ دست آورید سرخصم در خاک پست آورید پی کینه پاینده دارید پی مخواهید رنج جهاندار کی دلیران به فرمان فرخنده شاه به تارک نهادند ترک سیاه به فرمان فرمانده خویشتن به خفتان آهن نهفتند تن همه داده مر جنگ را ساز و برگ بر آراسته پیکر از چرم گرگ سراسر نهنگان روشن روان سراپا به دریای آهن نهان در آن دشت کین گرد تا گرد شاه یلان پره زن همچو هاله به ماه روان شد جهاندار و گردان زپی همه گام زن جانب گام وی مهین پور فرخ محمد که مهر به تابش ز عکس رخش بر سپهر همایون حسین آنکه کروبیان پی خدمتش تنگ بسته میان گل باغ دین غنچهی ناشکفت پی پاسخ خار بستان بگفت به شکر بیالوده بادام مغز فرو ریخت از پسته بس نقل نغز بگردون دین ماه تابان منم بچرخ هتر مهر رخشان منم منم پور فرخنده بخت نبی سزاوار دیهیم و تخت نبی مرا شیر یزدان همایون پدر بهین مادرم دخت خیر البشر منم پور آن کش بلند آسمان بود حلقهی بر در آستان شهان را نه شایسته در هیچکیش که بوسند دست غلامان خویش.
نام داشت بخواست و بر آن نشست و صفوف اصحاب را برای رزم آماده ساخت و بیاراست. (ارشاد) با او 32 سوار بود و چهل پیاده و از مولانا الباقر علیهالسلام روایت شده است که: 45 سوار بودند و صد پیاده و غیر این هم روایت شده است.و مترجم گوید: این روایت «عمارهی دهنی است و ابوجعفر طبری آن را بطولها در تاریخ خود آوره است و در آغاز آن گوید: عماره دهنی با امام باقر علیهالسلام عرض کرد که داستان قتل حسین علیهالسلام برای من بیان فرمای چنانکه گویا آنجا بودهام و امام علیهالسلام بیان فرمود، و چنان مینماید که این 145 تن مردم همه کشته نشدند، بلکه بعضی قبل از عاشورا یا در وسط جنگ بگریختند».(اثبات الوصیة) و روایت شده است که: «عدهی آنان در آن روز 61 تن بود و خدای عزوجل از اول دهر تا آخر آن به هزار مرد دین خود را یاری داد و غالب گردانید و امام را از تفصیل آن پرسیدند؛ گفت: 313 تن اصحاب طالوت بودند و 313 تن اصحاب بدر و 313 تن اصحاب قائم علیهالسلام و 61 تن بماند که آنها با حسین علیهالسلام کشته شدند روز طف. انتهی»(ارشاد) پس زهیر بن القین را بر میمنه امیر فرمود و حبیب بن مظاهر را بر
میسره و رایت را به عباس سپرد و سراپرده را در پس پشت قرار دادند و بفرمود که هیمه و نی از پشت خیمهها فراهم کردند و در خندقی افکندند.(کامل) که مانند جوی شبانه آنجا کنده بودند و آتش زدند تا دشمن از پشت خیام تاختن نتواند، و سخت سودمند افتاد و عمر سعد برخاست و با مردم خود بیرون آمد (کامل، طبری) و بر جماعت کنده عبدالله بن زهیر ازدی را گماشت و بر مردم ربیعه و کنده قیس بن اشعث بن قیس را و بر مردم مذحج و اسد، عبدالرحمن ابیسبرهی حنفی، و بر تمیم و همدان حر بن یزید ریاحی - و همه این سرهنگان در مقتل او حاضر بودند مگر حر بن یزید ریاحی که توبه کرد و سوی حسین علیهالسلام باز آمد و با او کشته شد - و عمر عمرو بن حجاج زبیدی را بر میمنه و شمر بن ذی الجوشن بن شرحبیل بن اعور بن عمر بن معاویه را از ضباب بنیکلاب بر میسره و عروة بن قیس احمسی را بر سواران و شبث بن ربعی یربوعی تمیمی را بر پیادگان گماشت و رایت را به مولای خود درید سپرد.ابومخنف گفت: حدیث کرد مرا عمرو بن مرة الجملی از ابیصالح الحنفی از غلام عبدالرحمن بن عبدربه انصاری گفت: «با مولای خود بودم وقتی سپاه ابنسعد ساخته سوی ما تاختند، امام علیهالسلام بفرمود: خیمه بر سر پاکردند و مشک بسیار آورند در کاسهی بزرگ در آب بسودند، آنگاه حسین علیهالسلام به درون خیمه رفت، مولای من عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در خیمه ایستاده بودند و مزاحمت هم میکردند و دوشها به هم میفشردند تا پس از امام علیهالسلام زودتر به درون خیمه روند برای دارو کشیدن و موی ستردن. (مترجم گوید: شرط است در جنگ و در نظر دشمن همه جا با تجمل و وقار و معطر و پاک بودن و خضاب و لباس فاخر داشتن، حتی حریر پوشیدن برای مردان جایز است تا در نظر دشمن مهیب نماید و حضرت پیغمبر برای سفارت روم دحیه کلبی را که مردی بلند بالا و تمام خلقت و نیکوروی بود بود میفرستاد و در اینگونه مواقع ژنده پوشی زهد نیست، اما برای امرا مانند امیرالمؤمنین و پیغمبر صلی الله علیه و آله که رتبت امارت ظاهری خود موجب وقار است. جامهی بیتکلف پوشیدن شرط است) بریر با عبدالرحمن
مطایبت میکرد، عبدالرحمن میگفت: دست از من بدار که این ساعت لهو و شوخی نیست، بریر گفت: به خدا سوگند همهی عشیرت من دانند نه در جوانی و نه در کهولت هرزه و یاوهگو نبودم ولکن از آنچه در پیش داریم خرم و خندانم، مانعی میان ما و حورالعین نیست مگر این جماعت با شمشیر بر سر ما آیند و من دوست دارم هم اکنون بیایند. راوی گفت: ما هم به درون خیمه رفتیم و موی ستردیم و حسین علیهالسلام بر اسب سوار شد و مصحفی خواست و پیش روی گذاشت و اصحاب او رزمی سخت پیوستند، من (یعنی غلام عبدالرحمن) چون افتادن آنها را بدیدم بگریختم و ایشان را به جای گذاشتم».ابومخنف ازدی از ابیخالد کاهلی روایت کرده است و شیخ مفید از مولانا علی بن الحسین علیهماالسلام که فرمود: چون بامدادان لشکریان کوفه بر حسین علیهالسلام تاختند دستها برداشت و گفت:«اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجائی فی کل شدة و انت لی فی کل امر نزل بی ثقة وعدة کم من هم یضعف فیه الفؤاد و تقل فیه الحلیة و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو انزلته بک و شکوته الیک رغبة منی الیک عمن سواک ففرجته (عنی خ) و کشفته (و کفیتنیه خ) فانت ولی کل نعمة و صاحب کل حسنة و منتهی کل رغبة».و آن قوم آمدند بر گرد سراپردههای حسین علیهالسلام بگشتند و ازدی گفت: عبدالله بن عاصم برای من حکایت کرد از عبدالله بن ضحاک مشرقی گفت: چون سوی ماروی نهادند و آن آتش را نگریستند که در هیمه و نیها زبانه میزد و در پشت خیام افروخته بودیم از آن جا بر ما نتازند، ناگهان مردی از ایشان دوان و تازان بیامد و بر اسبی تمام ساخته سوار بود، هیچ نگفت تا بر سراپردههای ما بگذشت، هیمه دید و آتش فروزان دروی، بازگشت و به بانگ بلند فریاد زد: یا حسین! علیهالسلام «استعجلت النار فی الدنیا قبل یوم القیامة» شتاب کردی سوی آتش در دنیا پیش از روز قیامت؟! حسین علیهالسلام فرمود: کیست؟ گویا شمر بن ذی الجوشن است؟ گفتند: آری «اصلحک الله» اوست. فرمود: «یابن راعیة المعزی انت اولی بها صلیا»
ای پسر زن بزچران! تو به سوختن در آتش اولیتری و مسلم بن عوسجه خواست بر وی تیری افکند، حسین علیهالسلام وی را بازداشت. مسلم گفت بگذار بر او تیر افکنمکه او مردی نابکار و از ستمگران بزرگ است و خدای ما را بر وی قدرت داده است، حسین علیهالسلام فرمود ناخوش دارم آغاز کارزار از من باشد».(طبری) حسین علیهالسلام را اسبی بود نام آن «لاحق» و پسرش علی بن الحسین را بر آن سواری فرموده بود و چون مردم به وی نزدیک گردیدند، راحلهی خود بخواست و بر آن نشست (شتر اختیار فرمود تا بلندتر باشد و مردم او را نیک بنگرند و خطبهی او بهتر بشنوند مانند خطیب که بر منبر برآید) و به بانگ بلند فریاد زد، چنانکه معظم مردم بشنیدند فرمود:ایها الناس اسمعوا قولی و لا تعجلونی حتی اعظکم بما یحق لکم علی و حتی اعذر الیکم من مقدمی علیکم فان قبلتم عذری و صدقتم قولی و اعطیتمونی النصف (بکسر نون و سکون صاد) کنتم بذلک اسعد و لم یکن لکم علی سبیل و ان لم تقبلوا منی العذر و لم تعطوا النصف (کامل و طبری) فاجمعوا امرکم و شرکاءکم ثم لا یکن امرکم علیکم غمة ثم اقضوا الی و لا تنظرون ان ولیی الله الذی نزل الکتاب و هو یتولی الصالحین.یعنی: «ای مردم! گفتار مرا بشوید و شتاب منمایید تا آنچه حق شما است بر من از موعظه ادا کنم، و عذر خود را در آمدن نزد شما بازنمایم، اگر عذر مرا بپذیرید و قول مرا باور دارید و داد دهید، نیکبخت باشید و برای شما راهی نماند به قتال من، و اگر نپذیرید و داد ندهید پس شما و شریکانتان در کار خود استوار گردید و کار بر شما مشتبه و پوشیده نماند، آن گاه به من پردازید و مرا مهلت ندهید، ولی من خداست، خدا یار من است که قرآن را بفرستاد و او ولی نیکوکاران است».چون خواهران و دختران وی این کلام بشنیدند، فریاد زدند و بگریستند، بانگ و شیون برآوردند؛ پس عباس و فرزندش علی را بفرستاد تا آنان را خاموش گردانند و گفت: به جان من سوگند که بعد از این بسیار بگریند و چون آرام
گرفتند (ارشاد) خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و چنانکه سزاوار بود او را یاد کرد و درود بر نبی صلی الله علیه و آله و فرشتگان و پیغمبران او فرستاد که از هیچ سخنگوی هرگز منطقی بدان بلاغت شنیده نشد، نه پیش از وی و نه پس از او، آنگاه گفت: اما بعد؛ نسب مرا بیاد آورید ببینید کیستم و به خود آیید و خویش را ملامت کنید و باز نیکو بنگرید که آیا رواست کشتن من و شکستن حرمت من؟ مگر من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصی و پسر عم او نیستم؟! آن که اول او ایمان آورد و رسول خدای صلی الله علیه و آله را تصدیق کرد در هر چه از جانب خدای آورده بود. آیا حمزهی سید الشهداء عم من نیست؟ آیا جعفر طیار که خدای در بهشت دو بال بدو داد عم من نیست؟ آیا به شما این خبر نرسید که پیغمبر دربارهی من و برادرم حسن علیهالسلام فرمود این دو سید جوانان اهل بهشتند؟ اگر سخن مرا باور دارید (دست از قتل من بدارید و بدانید) که من راست گویم، به خدا سوگند از آن وقت که دانستم خداوند دروغگوی را دشمن دارد دروغ نگفتهام و اگر مرا باور ندارید در میان شما کسی هست که اگر از وی پرسید شما را خبر دهد؛ جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم، انس بن مالک شما را خبر دهند که این کلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدند (1).پس شمر بن ذی الجوشن گفت: خدای را بیآرامش دل و عقیدهی راسخ عبادت کنم اگر بدانم تو چه میگویی؟! حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند تو را بینم خدا را بر هتفاد گونه تزلزل و شک پرستش میکنی و من گواهی میدهم که تو راست گویی و نمیدانی امام علیهالسلام چه میگوید «طبع الله علی قلبک» خدای بر دل تو مهر نهاده است. حسین علیهالسلام فرمود اگر در این شک دارید آیا در این هم شک
1) 63. طبری که موثقترین مورخان است در کتاب منتخب از ابیهریره روایت کرده است - و عامه بر روایت ابیهریره اعتماد بسیار دارند بیش از دیگر روات - که امام حسین علیهالسلام با جماعتی به تشییع جنازه رفته بودند. هنگام بازگشتن بر بلندی گذشتند که امام علیهالسلام خسته و مانده شد و ابوهریره با جامهی خویش خاک از پای آن حضرت میسترد و پاک میکرد، امام فرمود: ای اباهریرة تو این کار میکنی؟ ابوهریره گفت: مرا بگذار پای تو پاک کنم که اگر مردم میدانستند آن چه من میدانم تو را بر دوش بر میداشتند.
دارید که من پسر دختر پیغمبر شمایم؟! و الله میان مشرق و مغرب دیگری غیر من پسر دختر پیغمبر نیست، نه در میان شما و نه در میان غیر شما. وای بر شما! آیا کسی را از شما کشتهام که خون او خواهید؟! یا مالی تباه ساختم یا قصاص جراحتی از من خواهید؟ آنها هیچ نگفتند. پس بانگ زد: ای شبث، ای یزید بن حارث! آیا به من نامه ننوشتید که میوهها رسیده است و اطراف زمین سبز شده است و اگر بیایی سپاهی آراسته در فرمان تو است؟ روی به ما آور؟! گفتند: ما چنین ننوشتیم. گفت: سبحان الله! قسم به خدا نوشتید. آن گاه فرمود: ای مردم اکنون که آمدن مرا ناخوش دارید بگذارید به جای خود بازگردم! قیس بن اشعث گفت نمیدانم چه میگویی به فرمان بنی اعمام خود سرفرود آر که از جانب ایشان نیکی بینی یا چیزی که دوست داشته باشی!مترجم گوید: این مردم نظرشان به دنیا بود و نظر امام علیهالسلام به دین بود؛ اینان میگفتند نیکی بینی، یعنی اگر بیعت کنی یزید تو را اکرام کند و بنوازد و مال دهد، تو نیز بر کارهای او اعتراض مکن. امام حسین علیهالسلام میدانست دین اسلام هنوز رسوخ نکرده است و احکام و قواعد آن آشکار نشده و سنت نبویه و تفسیر قرآن مدون نگشته، مردم به عادت سابق سیرت خلفا را از دین شمرند چنانکه عمرو و ابوبکر حکمها جعل یا نسخ کردند؛ اگر امام علیهالسلام تصدیق اعمال بنیامیه میکرد و مخافت آنان را با دین ظاهر نمیساخت و دشمنی آنها را با پیغمبر صلی الله علیه و آله آشکار نمینمود مردم میپنداشتند مظالم بنیامیه هم از دین است و اسلام از میان میرفت. حسین علیهالسلام فرمود: نه قسم به خدا چون ذلیلان دست در دست شما ننهنم و مانند بندگان نگریزم؛ آنگاه فریاد زد:«یا عباد الله انی عذت بربی و ربکم ان ترجمون انی اعوذ بربی و ربکم من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب.»آنگاه ستور را بخوابانید و عقبة بن سمعان را فرمود پای آن را به عقال بست و مردم به سوی او تاختند.ازدی گوید: علی بن اسعد شامی برای من حدیث کرد از مردی شامی که در
واقعه حاضر بود و او را کثیر بن عبدالله شعبی میگفتند، گفت: وقتی بر حسین علیهالسلام تاختیم، زهیر بن قین سوی ما بیرون آمد، بر اسبی دراز دم، بسیار موی سوار بود غرق در اسلحه، گفت: «یا اهل الکوفة نذار لکم من عذاب الله نذار ان حقا علی المسلم نصیة اخیه مسلم» بترسید! بترسید! از عذاب خدا مسلمان را باید نیکخواه برادر مسلمان خود بودن و ما اکنون برادریم بر یک دین و شریعت تا میان ما و شما شمشیر به کار نرفته است، سزاوارید به نصیحت و نیکخواهی ما، اما وقتی شمشیر در کار آمد پیوند ما گسیخته شود و ما امت دیگر باشیم و شما امت دیگر، خداوند تبارک و تعالی ما را بیازمود به ذریت پیغمبرش صلی الله علیه و آله تا بداند ما و شما چه میکنیم و ما شما را به یاری ایشان میخوانیم و ترک این گمراه گمراه زاده، عبیدالله بن زیاد، که از آنها جز بدی ندیدید و نبینید، چشمان شما را بیرون آرند و دست و پای شما را ببرند و اعضای شما را از پیکر جدا سازند و بر درختان خرما آویزند و نیکان و قرائان شما را بکشند، مانند حجر بن عدی و هانی بن عروه و امثال ایشان. راوی گفت: او را دشنام دادند و ابنزیاد را ستایش کردند و گفتند: و الله از اینجا نرویم تا صاحب تو را با همراهان وی بکشیم و یا تسلیم شده و فرمان بردار نزد عبیدالله فرستیم. پس زهیر گفت: ای بندگان خدا فرزندان فاطمه علیهاالسلام را دوست داشتن و یاری کردن اولیتر است از فرزند سمیه؛ اگر آنان را یاری نمیکنید شما را به خدا پناه میدهم از کشتن ایشان و او را با پسر عمش یزید بن معاویه گذارید! به جان خودم سوگند که یزید از شما راضی شود بیکشتن حسین علیهالسلام، پس شمر تیری به جانب او رها کرد و گفت: خاموش باش خدا بانگ و غریو تو را فرونشاند، به بسیاری گفتار خود ما را ستوه کردی و زهیر رحمهم الله با شمر گفت: ای پسر مردی که پیوسته بر پاشنههای پای خود میشاشید (1)تو چهار پای زبان بسته نپندارم دو آیت از کتاب خدا را درست در یاد گرفته باشی! مژده
1) 64. کنایه از اعرابی بودن است چون صحرانشینان را پاشنهی پا میشکافت و بول کردن را علاج آن میدانستند.
باد تو را به رسوایی روز قیامت دردناک! شمر گفت: خدا تو و صاحبت را پس از ساعتی خواهد کشت. زهیر گفت: آیا به مرگ مرا میترسانی؟ به خدا قسم که مرگ نزد من از جاویدان بودن با شما بهتر است، آنگاه روی به مردم دیگر کرد و به بانگ بلند گفت: ای بندگان خدا! این مرد درشت بدخوی و اشباه وی شما را فریب ندهند! به خدا قسم که به شفاعت محمد صلی الله علیه و آله نمیرسند آنها که خون ذریه و اهل بیت او را بریزند و یاوران و مدافعان حریم آل محمد را بکشند، پس مردی از عقب بانگ زد بر وی که ابوعبدالله علیه السلام می گوید: به جان من بازگرد همچنانکه مؤمن آل فرعون قوم خود را نصیحت کرد تو نیز کردی و در خواندن ایشان به حق مبالغت نمودی اگر سود بخشد.و در بحار از محمد بن ابیطالب روایت کرده است که: «همراهان عمر سعد سوار شدند، و اسب آوردند، آن حضرت هم سوار شد و با چند تن از اصحاب نزد آنان رفت و بریر بن خضیر پیش او بود، امام علیهالسلام فرمود: با این قوم تکلم کن! بریر پیشتر رفت و گفت: ای مردم از خدای بترسید! این ثقل و حشم محمد صلی الله علیه و آله است و اینان ذریت و عترت و دختران و حرم اویند، بگویید مقصود شما چیست و با آنها چه خواهید کرد؟ گفتند: میخواهیم فرمان عبیدالله را گردن نهند و بپذیرند تا هر چه او دربارهی ایشان بیند مجری دارد. بریر گفت: آیا قبول نمیکنید که به همان جای بازگردد که از آنجا آمده است؟ وای بر شما ای مردم کوفه! آیا آن همه نامهها که نوشتید و پیمانها که بستید و خدای را گواه گرفتید فراموش کردید؟ وای بر شما که خاندان پیغمبر خود را خواندید که در راه آنها جانبازی کنید، وقتی آمدند آنها را به ابنزیاد سپردید و از آب فرات منع کردید. چه بد پاس حرمت پیغمبر را داشتید! دربارهی فرزندان وی چه مردمی هستید! خداوند روز قیامت شما را سیراب نگرداند که بد مردمید! پس چند تن از آنان گفتند ما نمیدانیم تو چه میگویی؟ بریر گفت: سپاس خدا را که بصیرت من دربارهی شما بیفزود. خدایا! من سوی تو بیزاری میجویم از کار این مردم. خدایا ترس در ایشان افکن تا چون به لقای تو رسند بر ایشان خشمناک باشی! پس آن مردم
بخندیدند و تیر انداختن گرفتند و بریر به عقب بازگشت و حسین علیهالسلام پیش آمد تا برابر ایشان بایستاد و صفوف آنان را چون سیل نگریست و
صوت
ابنسعد را دید با اشراف کوفه ایستاده، پس فرمود: خدای را سپاس که این جهان را بیافرید رفتنی و نابود شدنی، که اهل خود را از حالی به حالی بگرداند، بیخرد مرد آن که فریب دنیا خورد و بدبخت آن که فتنه دنیا شود! مبادا شما را فریب دهد که امید هر کس را که بدان گراید ببرد و طمع آن که در او دل بندد به نومیدی مبدل کند. و شما را بینم به کاری پرداختید که خدای را به خشم آورد و روی از شما برتابد و عقاب بر شما نازل کند و از رحمت خویش دور دارد. نیکو پروردگاری است پروردگار ما و بد بندگانید شما که به طاعت او اقرار کردید و به رسول او محمد صلی الله علیه و آله ایمان آوردید، آنگاه بر ذریت و عترت وی تاختید و کشتن آنها را خواهید. شیطان شما را بیراه کرد و خدای بزرگ را از یاد شما برد، هلاک باد شما را و آنچه را خواهید! «انا لله و انا الیه راجعون» این گروه پس از ایمان کافر گشتند پس دوری باد این قوم ستمکار را! پس عمر گفت: با او سخن گویید! این پسر همان پدر است، اگر یک روز دیگر همچنین بایستد از گفتار درنماند و عاجز نشود. پس شمر پیش آمد و گفت: ای حسین علیهالسلام این چه سخن است که میگویی؟ به ما بفهمان تا بفهمیم، فرمود: میگویم از خدای بترسید و مرا مکشید که کشتن من و بیحرمتی کردن با من جایز نیست، من پسر دختر پیغمبر شمایم و جدهی من خدیجه زوجهی پیغمبر شما است و شاید این سخن پیغمبر به شما رسیده است: «الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة» الی آخر آنچه از ارشاد نقل کردیم.و در بحار نیز از مناقب روایت کرده است به اسناد از عبدالله بن محمد بن سلیمان بن عبدالله بن حسن از پدرش از جدش از عبدالله گفت: چون عمر سعد اصحاب خود را برای محاربهی با حسین علیهالسلام آماده کرد و هر یک را در جای خود مرتب داشت و رایتها در جای معین برافراشت و میمنه و میسره را ساخته کرد، با قلب لشکر گفت: در جای خود پای دارید و از همه جانب حسین علیهالسلام را احاطه
کرد و مانند حلقه او را در میان گرفتند آن حضرت بیرون آمد نزدیک آن مردم و از آنها خواست خاموش شوند و گوش به سخن وی فرادهند، خاموش نشدند. فرمود: وای بر شما! شما را چه زیان دارد که گوش فرادهید و سخن مرا بشنوید؟ من شما را به راه راست میخوانم،هر کس فرمان من برد بر راه صواب باشد و هر که نافرمانی کند هلاک شود و شما همه فرمان مرا عصیان میکنید و به گفتار من گوش نمیدهید، که شکمهای شما از حرام انباشته و بر دلهای شما مهر نهاده است، وای بر شما! آیا خاموش نمیشوید و گوش نمیدهید؟ پس اصحاب عمر سعد یکدیگر را ملامت کردند و گفتند گوش دهید. حسین علیهالسلام بایستاد و گفت: هلاک باد شما را - الی آخره که از ملهوف روایت کنیم انشاء الله تعالی - آنگاه فرمود: عمر کجا است؟ عمر را نزد من خوانید! عمر را خواندند، او دیدار حسین علیهالسلام را ناخوش داشت، امام فرمود: ای عمر آیا مرا میکشی به گمان آنکه آن دعی بن دعی تو را ولایت ری و گرگان دهد؟ و الله که این ولایت تو را ناگوار باشد، عهدی است معهود هر چه خواهی بکن که پس از من نه به دنیا شاد گردی و نه به آخرت و گویی میبینم سر تو را بر نی در کوفه نصب کردهاند و کودکان بر آن سنگ میافکنند و آن را آماج خود کردهاند، پس عمر خشمگین شده و روی بگردانید و اصحاب خود را گفت: چه انتظار دارید همه یک باره بتازید که اینها یک لقمه بیش نیستند! انتهی.اما خطبه به روایت سید بن طاوس رضی الله عنه در ملهوف این است: پس از حمد و ثنا و درود بر خاتم انبیاء و ملائکه و رسل گفت:«تبا لکم ایتها الجماعة و ترحا حین استصرختمونا و الهین فاصرخناکم موجفین سللتم علینا سیفا لنا فی ایمانکم وحششتم علینا نارا اقتدحناها علی عدونا و عدوکم فاصبحتم البا لاعدائکم علی اولیائکم بغیر عدل افشوه فیکم و لا امل اصبح لکم فیهم فهلا لکم الویلات ترکتمونا و السیف مشیم و الجاش طامن و الرأی لما یستحصف و لکن اسرعتم الیها کطیرة الذباب و تداعیتم الیها کتهافت الفراش فسحقا لکم یا عبید الأمة و شذاذ الاحزاب و نبذة الکتاب و محرفی الکلم و
عصبة الآثام و نفثة الشیطان و مطفی السنن اهؤلاء تعضدون و عنا و تتخاذلون اجل و الله عذر فیکم قدیم و شجت علیه اصولکم و تازررت فروعکم فکنتم اخبث ثمر شجی للناظر و اکلة للغاصب الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة یأبی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت وطهرت و انوف حمیة و نفوس ابیه من ان توثر طاعة اللئام علی مصارع الکرام الا و انی زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدد و خذلة الناصر.«ای مردم هلاک و اندوه بر شما باد که به آن شور و وله ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم و ما شتابان آمدیم، پس شمشیر ما را که خود در دست شما نهاده بودیم بر سر ما آختید (1)و آتشی که خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بودیم بر ما افروختید، یار دشمن (2)خود شدید در پیکار با دوستانتان با اینکه نه به عدل میان شما رفتار کردند و نه امید خیری از آنها دارید؛ وای بر شما چرا آنگاه که شمشیرها در نیام بود و دلها آرام و فکرها خام ما را رها نکردید (3)لکن
1) 65. مقصود این است که عرب را پیش از اسلام ملکی نبود مستقل و این ملک را پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد و بنیامیه را مالک روی زمین گردانید که قدرت یافتند، آنگاه همین قدرت و مکنت را برای کشتن اولاد رسول و تباهی دین او که مبنای دولت خودشان است به کار بردند و همه کس داند که حجاز سنگلاخی خشک و بیذرع و مدد است و مردم آن محروم و گرسنه گرداگرد آن بیابانهای دور و بیآب و آبادی که بر حسب اسباب عادی تشکیل دولتی در آن ملک و لشکر کشی از آن جا به نواحی دیگر و مسخر کردن مردم آنجا ممالک دیگر را محال است و پیغمبر اکرم به حشمت نبوت و نیروی الهی جهان را بگرفت نه به آلت وعدت جسمانی و از این رو امام علیهالسلام اهل کوفه را سرزنش میکند این شمشیر ما است در دست شما و بنیامیه گرفتهاند و به دست ما دادهاند.
2) 66. بنیامیه دشمن اهل کوفه بودند برای آن که میان آنها خداشناس و مؤمن بسیار بود و همیشه عاملین بنیامیه مردم کوفه را عذاب میکردند مانند زیاد و پسرش و حجاج بن یوسف، امام میفرمود: شما چرا دشمن خودتان را یاری میکنید؟.
3) 67. یعنی: آن هنگام که شما جنبش نکرده بودید و با مسلم بن عقیل عقد بیعت نبسته بنیامیه هنوز آماده نشده بودند، اما پس از نامه نوشتن و بیعت کردن شما با مسلم آنها بیدار شدند و ساخته گشتند برای دفاع از خود.
مانند مگس سوی فتنه پریدید و مانند پروانه در هم افتادید. پس هلاک باد شما را ای بندگان کنیز (1)و بازماندگان احزاب (2)و ترک کنندگان کتاب و تحریف کنندگان که کلمات را از معانی برگردانید، و گناهکاران که دم شیطان خوردهاید و خاموش کنندگان سنتها! آیا یاری آنان میکنید و ما را تنها میگذارید؟! آری به خدا سوگند بیوفایی و پیمان شکنی عادت دیرینه شما است، ریشهی شما با غدر به هم پیوسته و آمیخته است و شاخهای شما بر آن پروریده، شما پلیدترین میوهاید گلوگیر در کام صاحب، و گوارا برای غاصب، اینک دعی بن دعی؛ یعنی این مرد بیپدر که بنیامیه او را به خود ملحق کردند و زادهی آن بیپدر میان دو چیز استوار پای فشرده و بایستاده است یا شمشیر کشیدن یا خواری کشیدن و هیهات! که ما به ذلت تن ندهیم.خداوند و رسول صلی الله علیه و آله او و مؤمنان برای زبونی نپسندند و نه دامنهای پاک (که ما را پروریدهاند) و سرهای پرحمیت و جانهایی که هرگز طاعت فرومایگان را بر کشته شدن مردانه ترجیح ندهند و من با این جماعت اندک با شما کارزار کنم هر چند یاوران مرا تنها گذاشتند.ابن ابیالحدید گوید: سرور مردان غیرتمند که مردمان را حمیت آموخت و مرگ زیر سایهی شمشیر را بر خواری کشیدن برگزید، ابوعبدالله الحسین علیهالسلام بود که
1) 68. کنایه از ذلت است و شاید اشارت بدان است که اهل یمن رعیت بلقیس ملکه سبا بودند و حکم زن را گردن مینهادند و از فروتنی و خواری ننگ نداشنتند چون غالب اهل کوفه از قبایل یمن بودند.
2) 69. احزاب آن قبایل کافر بودند که در غزوهی خندق با قریش هم پیمان شدند و به مدینه آمدند تا مسلمانان را از میان بردارند و شکست یافتند و به هزیمت شدند، اما هر گروهی که مغلوب گردد تا چندی کوشش میکند شاید بار دیگر غالب شود و بقایای احزاب هم میکوشیدند تا باز کفر دیرینه را که از ترس اسلام پنهان داشتند آشکار سازند، پس قریش گرد معاویه فراهم شدند و کفار سایر قبایل نیز به یاری آنها برخاستند تا کینهی پیغمبر صلی الله علیه و آله بخواهند و هرگز معاویه دشمنی اهل مدینه را فراموش نمیکرد و یزید هم به کینهی احزاب آن شهر مبارک را قتل عام کرد، در حرهی واقم، پس کشتن حسین علیهالسلام دنبالهی همان جنگهای پیغمبر است نه آن که همه مردم کوفه کافر بودند بلکه رؤسا و کارگردانان کافر بودند و عامه را فریب میدادند و آلت کرده بودند و امام میفرماید چرا فریب آنان خوردید و یاری دشمنان کردید.
بر وی و اصحابش امان عرض کردند، سر باز زد و ذلت نخواست، آنگاه این کلام او را «الا و ان الدعی ابن الدعی» نقل کرده است و گوید از نقیب ابیزید یحیی بن زید علوی بصری شنیدم میگفت: گویی این ابیات ابی تمام که دربارهی محمد بن حمید طایی گفته است جز حسین علیهالسلام را سزاوار نیست.و قد کان فوت الموت سهلا فرده الیه الحفاظ المر و الخلق الوعرو نفس تعاف الضیم حتی کانه هو الکفر یوم الروع او دونه الکفرفاثبت فی مستنقع الموت رجله و قال لها من تحت اخمصک الحشرتردی ثیاب الموت حمرا فما اتی لها اللیل الا و هی من سندس خضرو سبط بن جوزی گوید: جد من در کتاب «تبصره» گفت که: حسین علیهالسلام سوی آنها شتافت باری آنکه دید شریعت کهنه شده است، کوشش کرد تا پایهی آن را استوار سازد و چون گرد او را فروگرفتند و گفتند بر حکم ابنزیاد فرود آی! گفت نمیکنم و قتل را بر ذلت اختیار کرده و نفوس با حمیت همچنینند و اشعاری مناسب نقل کرده است.به بقیه خبه بازگردیم؛ پس کلام خویش را به اشعار فروة بن مسیک (به تصغیر) مرادی پیوست:فان نهزم فهزامون قدما و ان نغلب فغیر مغلبیناو ما ان طبنا جبن و لکن منایانا و دولة آخرینااذا ما الموت رفع عن اناس کلا کله اناخ بآخرینافافنی ذلکم سروات قومی کما افنی القرون الاولیناو لو خلد الملوک اذا خلدنا و لو بقی الکرام اذا بقینافقل للشامتین بنا افیقوا سیلقی الشامتون کما لقینایعنی: اگر پیرو شویم دیری است که فیروز بودهایم و اگر مغلوب شویم باز هم مغلوب نشدهایم، عادت ما ترس نیست و لکن (کوشش برای زنده ماندن خود میکنیم و کشتن دشمن) برای آن که کشتن ما با دولت دیگران قرین است؛ اگر مرگ سینه از یک دسته مردم بر دارد روی دستهی دیگر میخوابد؛ همین مرگ
مهتران قوم مرا نابود کرد چنانکه پیشینیان را، اگر پادشاهی جاودان بودندی ما هم جاودان بودیمی، و اگر بزرگان بماندندی ما نیز بماندیمی؛ پس با آنها که از غم ما شاد میشوند بگوی که بیدار شوید که ایشان هم بدانچه ما رسیدیم خواهند رسید.ثم و ایم الله لا تلبثون بعدها الا کریث ما یرکب الفرس حتی تدوربکم دور الرحی و تقلق بکم قلق المحور عهد عهده الی ابی عن جدی فاجمعوا امرکم و شرکاءکم ثم لا یکن امرکم علیکم غمة ثم اقضوا الی و لا تنظرون انی توکلت علی الله ربی و ربکم ما من دابة الا هو آخذ بناصیتها ان بی علی صراط مستقیم اللهم احبس عنهم قطر السماء و ابعث علیهم سنین کسنی یوسف و سلط علیهم غلام ثقیف یسومهم کأسا مصبرة فانهم کذبونا و خذلونا و انت ربنا علیک توکلنا و الیک انبنا و الیک المصیر.ترجمهی این قسمت از خطبه را از کتاب «فیض الدموع» تالیف مرحوم میرزا محمد ابراهیم نواب بدایع نگار طهرانی - تغمده الله فی رحمته - که جد مادری من است نقل کردیم تا خوانندگان از آن مرحوم یاد کنند و به طلب مغفرت، روح او را شاد فرمایند. خداوند گذشتگان ما و شما را بیامرزد به محمد و آله.و همهی خطبه را از آنجا نقل نکردم برای آن که بیشتر توجه آن مرحوم - غفر الله له - به جزالت بود و نظر ما به سهالت است و او را مراعات لطایف استعارات اهم و ما را سادگی عبارات الزم مینمود، چنانکه در اول کتاب یاد کردیم (ترجمه) و شما مردم پس از من البته نپایید و آنچه بدان خیال بستهاید هر آینه صورت نبندد که روزگار چون آسیا سنگ بر شما بگردد و چون محور، شما را در قلق و اضطراب آرد و این عهد را پدر من با من کرد و از نیای خویش شنیدم. رأی خویش جمع آرید و به رویت کار بندید تا روزگار بر شما غم و اندوه نخواهد و هر آینه من کار خویش با خدای گذاشتم و نجنبد چیزی بر زمین مگر آن که به دست قدرت او پایبند بود و خدای سبحانه بر راه راست و طریق صواب باشد، بار
خدایا باران آسمان را بر این قوم فروبند و عیش ایشان تلخ دار و در ایشان تنگی و قحط پدید آر و آن جوان ثقیف (1)را بر ایشان بگمار تا زهر به جام بدیشان چشاند که ما را دروغگوی خواندند و خوار گذاشتند «انت ربنا و الیک انبنا و علیک توکلنا و الیک المصیر» انتهی.و نواب مرحوم را اعتماد السلطنه در کتاب «المآثر و الآثار» مختصر شرح حالی ذکر کرده است و از کتب اوست «فیض الدموع» و ترجمه عهد امیرالمؤمنین علیهالسلام به مالک اشتر و اشعاری که در متن و حواشی «مخزن الانشاء» به خط کلهر به طبع رسیده است و شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید را تصحیح کرده، و به بع رسانیده است و در حواشی آن فوائدی افزوده «حشره الله مع احبته».پس از این خطبه امام علیهالسلام از راحله فرود آمد و اسب رسول خدا را که «مرتجز» نام داشت بخواست و بر آن نشست و صفوف اصحاب را مرتب فرمود. (ملهوف) راوی گفت: پس عمر سعد پیش آمد و تیری به جانب عسکر امام علیهالسلام افکند و گفت: نزد امیر گواه باشید که نخستین تیر را من افکندم و تیر از آن قوم مانند باران بیامد، امام یاران را فرمود: خدای بر شما ببخشاید، به سوی مرگ که ناچار آمدنیاست بشتابید که این تیرها فرستادگان این مردم است به سوی شما پس ساعتی کارزار کردند و حمله پی در پی آوردند تا جماعتی از اصحاب به شهادت رسیدند:جادوا بانفسهم فی حب سیدهم و الجود بالنفس اقصی غایة الجودیعنی: «جانها را در راه دوستی سالار خود باختند و بخشیدن جان منتها بخشش است».
1) 70. مقصود از غلام ثقیف حجاج بن یوسف ثقفی است عامل عبدالملک، لم و بیداد وی در کوفه به غایت رسید و دیربماند اگر آن مردم حسین علیهالسلام را نمیکشتند و یاری او کرده بودند مبتلا به دولت بنیامیه و حکومت حجاج نمیگشتند و امیرالمؤمنین علیهالسلام هم از حجاج خبر داد و شاید مقصود مختار بن ابیعبیده باشد.
راوی گفت: در این وقت امام علیهالسلام دست بر محاسن کشید و گفت: خدای بر یهود آن وقت خشم گرفت که برای فرزند ثابت کردند و بر نصاری، آن هنگام که او را یکی از سه خدای خود دانستند و بر مجوس، وقتی که بندگی ماه و خورشید کردند و خشم او سخت گردید بر این قوم، که بر کشتن پسر دختر پیغمبر خود یک قول شدند. به خدا قسم آنچه از من میخواهند اجابت نمیکنم تا آغشته به خون به لقای پروردگار رسم.و از مولانا الصادق علیهالسلام روایت است که گفته از پدرم شنیدم میگفت: چون حسین علیهالسلام و عمر سعد لعنه الله به هم رسیدند و جنگ بر پای شد خداوند پیروزی را بفرستاد تا بر سر حسین علیهالسلام بال بگسترد و او را مخیر کردند میان فیروزی بر دشمن و لقای خداوند، او لقای خدا را اختیار کرد.و از کتاب «جلا» تألیف سید اجل، صاحب تصانیف بسیار، عبدالله شبر حسینی کاظمی نقل شده است که: «طایفهای از جن برای یاری او حاضر گشتند، از او دستوری خواستند! اذن نفرمود و شهادت را با سر بلندی بر این زندگی دون برگزید - صلوات الله علیه».مترجم گوید: از فیروزی امام بر حسب اسباب ظاهری نیز عجب نباید داشت چون مردم کوفه غالبا جنگ با آن حضرت را کاره بودند چنانکه فرزدق گفت: «قلوبهم معک و سیوفهم علیک» و بسیاری از آنان را عبیدالله فریب داده بود که «ثغر ری» آشفته است و شما را بدانجای خواهم فرستاد. و چون لشکر گرد شدند آنها را با عمر سعد بکربلا روانه کرد و بسیاری هم باور نمیکردند کار به جنگ و کشتار رسد مانند حر و سی نفر دیگر که شبانه از سپاه ابنسعد جدا شدند و به امام علیهالسلام پیوستند. و بعضی دیگر میگفتند ما نمیدانستیم حر به یاری امام میرود و گرنه ما هم با او میرفتیم. و بعضی تصور میکردند که امام علیهالسلام وقتی انبوهی لشکر را ببیند مانند امام حسن علیهالسلام صلح میکند و اگر خدا میخواست ممکن بود در میان سران سپاه پس از تصمیم عمر سعد خلافت افتد و لکن قضای الهی طور دیگر بود تا دشمنی آل ابیسفیان با
پیغمبر معلوم شود و منفور مردم گردند و چون منفور شدند دخل و تأثیر در عقاید مردم نتوانند که اگر ملحدی معاند زمام امور را به دست گیرد و محبوب مردم باشد فساد و زیان او بسیار است و همچنان مردم از آل ابیسفیان پس از قتل امام منفور شدند که در اندک مدتی ملک از ایشان زائل شد.
ابوالحسن سعید بن هبةالله معروف به قطب راوندی از علمای شیعه که مزار وی در صحن جدید قم معروف است (وفات او را بر لوح قبرش در 548 نگاشتهاند اما بحار از مجموعهی شهد نقل کرده است که هنگام چاشت روز چهارشنبه 14 شوال سال 573 وفات کرد) او روایت کرده است به اسناده از ابیجعفر علیهالسلام گفت: حسین علیهالسلام پیش از کشته شدن با اصحاب گفت که رسول خدای فرمود: ای فرزند تو را بر رفتن عراق مجبور سازند و آن زمینی است که انبیاء و اوصیا یکدیگر را دیدار کردند و در جایی که «عمورا» نام دارد شهید گردی با گروهی از یاران که از زخم آهن در خویش الم نیابند، آنگاه این آیت تلاوت فرمود: «قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم» و جنگ بر تو سرد و سلام باشد. پس شادان باشید که اگر ما را بکشند ما نزد پیغمبر رویم. و ثمالی از علی بن الحسین علیهماالسلام روایت کرده است که با پدر بودم آن شب که فردای آن شهید شد و یاران خویش را فرمود: این شب را سپر خود گیرید که این مردم مرا خواهند و اگر مرا بکشند سوی شما ننگرند، من عقد بیعت از شما بگسستم. گفتند هرگز چنین نکنیم. فرمود: فردا همه کشته شوید و هیچ کس رهایی نیابد. گفتند سپاس خدای را که ما را به کشته شدن با تو گرامی داشت. آنگاه دعا کرد و گفت: سر بردارید و بنگرید، پس جای و منزل خویش را در بهشت بدیدند و امام میفرمود:
ای فلان این منزل توست و ای فلان این خانه توست، پس هر کدام به سینه و وی با نیزهها و شمشیرها روبرو میشدند تا زودتر به منزل خویش در بهشت رسند.شیخ صدوق رحمهم الله از سالم بن ابیجعده روایت کرده است گفت از کعب الاحبار شنیدم میگفت: در کتاب ما نوشته است که، مردی از فزندان محمد رسول الله صلی الله علیه و آله کشته میشود و عرق چهارپایان آنها خشک نشده داخل بهشت گردند و حور عین را در آغوش گیرند، پس حسن علیهالسلام بگذشت گفتیم این است؟ گفت نه و حسین علیهالسلام بگذشت، گفتیم این است؟ گفت آری.و نیز روایت کرده است که: امام صادق علیهالسلام را گفتند ما را خبر ده از اصحاب حسین علیهالسلام که چگونه بیمبالات خویشتن را در آن هنگامه به آب و آتش میزدند؟ فرمود: پرده از پیش چشم آنها برداشته شد تا منازل خویش را در بهشت دیدند، پس هر یک سوی کشتن میشتافت تا حوریی در آغوش کشد و به جای خویش در بهشت نائل گردد.مؤلف گوید: در آن زیارت ناحیهی شریفه که مشتمل بر اسامی شهداست گوید: «لقد کشف الله لکم الغطاء و مهد لکم الوطاء و اجزل لکم العطاء» یعنی: «خدای از پیش چشم شما پرده برداشت و زیر پای شما را نرم کرد و برای شما بخشش بزرگ فرمود».و از معانی الاخبار مسندا از امام محمد تقی از پدرانش علیهمالسلام روایت کرده است که: «علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: چون کار بر امام حسین علیهالسلام سخت شد اصحاب وی دیدند او بر خلاف ایشان است، هر چه کار دشوارتر میشود رنگ آنان برگشته و پریده و دلهایشان لرزان و ترسان است اما آن حضرت و بعضی از خواص یاران وی رنگشان برافروختهتر و جوارحشان آرام و قلبشان مطمئنتر گردد، پس با یکدیگر میگفتند نمیبینی چگونه در روی مرگ میخندد از مرگ بیم ندارد؟! حسین علیهالسلام فرمود:«صبرا بنی الکرام فما الموت الا قنطرة تعبربکم عن البؤس و الضراء الی
الجنان الواسعة و النعیم الدائمة فایکم یکره ان ینتقل من سجن الی قصر و ما هو لاعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الی سجن و عذاب».یعنی: «شکیبایی کنید ای بزرگ زادگان که مرگ نیست مگر پلی که شما را از رنج و سختی به باغهای گشاده فراخ و نعیم جاودانی میبرد، پس کیست از شما که نخواهد از زندان به کوشک منتقل گردد؟ و مرگ برای دشمنان شما چنان است که کسی از کاخی به زندان و عذاب رود و من از پدرم شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرد: «الدنیا سجن المؤمن و جنة الکفار و الموت جسر هؤلاء الی جنانهم و جسر هؤلاء الی جحیمهم ما کذبت و لا کذبت».
صوت
چون حر بن یزید مردم را دید مصمم بر قتل امام علیهالسلام شدند و فریاد آن حضرت بشنید که میفرمود: «اما من مغیث یغیثنا لوجه الله اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله صلی الله علیه و آله»؛آیا فریاد رسی هست که در راه خدا به فریاد ما رسد؟ آیا مدافعی هست که شر این مردم را از حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله بگرداند؟ حر چون این بدید، با عمر سعد گفت: ای عمر راستی با این مرد کارزار خواهی کرد؟ گفت: و الله جنگی کنم که افتادن سرها و بریدن دستها در آن آسانترین کارها باشد! حر گفت: این پیشنهاد که کرد (یعنی بگذارید بازگردد) قبول نمیکنید؟ عمر گفت: اگر کار به دست من بود میپذیرفتم و لکن امیر تو راضی نشد. پس حر بیامد و دور از مردم به کناری ایستاد و یک تن از عشیرت او با وی بود، با قرة بن قیس گفت: امروز اسب خویش را آب دادی؟ قرة گفت: و الله به خاطرم گذشت و اندیشه کردم که میخواهد از جنگ کناره جوید و در کارزار حاضر نگردد و دوست ندارد من ببینم، گفتم آب ندادهام اکنون میروم و آن را آب میدهم. پس از آنجای که بود دورتر شد و قسم به خدا که اگر مرا بر کار خود آگاه کرده بود من هم با او رفته بودم به امام علیهالسلام میپیوستم، پس اندک اندک با حسین علیهالسلام نزدیک شد. مهاجر بن اوس گفت: چه
اندیشه داری میخواهی بر وی حمله کنی؟ حر جواب نداد و اندام او را لرزه گرفته بود؛ مهاجر با او گفت در کار تو سخت حیرانم، به خدا سوگند که از تو چنین موقفی ندیدم و اگر مرا از دلیرترین اهل کوفه پرسیدندی از تو در نمیگذشتم. حر گفت: و الله خود را میان دوزخ و بهشت مخیر میبینم و بر بهشت چیزی نمیگزینم هر چند مرا پاره پاره کنند و بسوزانند، آنگاه اسب برانگیخت (ملهوف) و آهنگ خدمت حسین علیهالسلام کرد، دست بر سر نهاد میگفت: «اللهم الیک انبت فتب علی فقد ارعبت قلوب اولیائک و اولاد بنت نبیک» یعنی: بار خدایا! سوی تو بازگشتم توبهی من بپذیر که هول و رعب در دل دوستان تو و فرزندان رسول تو افکندم (ارشاد، کامل) پس به حسین علیهالسلام بپیوست و با او گفت: فدای تو شوم یابن رسول الله! منم که راه بازگشتن بر تو بستم و همراه تو شدم و در اینجای بر تو تنگ گرفتم و نمیپنداشتم این مردم پیشنهاد تو را نپذیرند و کار را به بدینجا کشانند و به خدا سوگند که اگر دانستمی چنین شود که اکنون میبینم، هرگز راه بر تو نگرفتمی! و اینک پشیمانم و به خدا از کار خویش توبه کنم، آیا تو برای من توبهای بینی؟ حسین علیهالسلام فرمود: آری خدا توبهی تو را بپذیرد! فرمود آی! گفت: اگر سوار باشم برای تو بهترم از پیاده و بر این اسب ساعتی پیکار کنم و آخر کار من به نزول کشد. (ملهوف) و گفت: چون من نخست به جنگ تو آمدم خواهم پیش از همه نزد تو کشته شوم، شاید دست در دست جد تو زنم روز قیامت.و سید فرمود: مقصود حر اول قتیل پس از توبهی او بود، برای آن که گروهی پیش از وی کشته شدند، پس حسین علیهالسلام او را اذن جهاد داد (ارشاد و کامل) پس حسین علیهالسلام فرمود: خدا بر تو ببخشاید! هر چه اندیشه داری به جای آور! او جلوی حسین علیهالسلام بایستاد و گفت: ای اهل کوفه «لامکم الهبل و الغیر» این بندهی صالح خدا را خواندید، وقتی آمد او را رها کردید و گفتید در راه تو جانبازیم آنگاه شمشیر بر او کشیدید او را نگاهداشتهاید و گلوگیر او شدهاید و از همه جانب او را در میان گرفته نمیگذارید در این زمین پهناور خدا به سویی رود و مانند اسیر در دست شما مانده است، بر سود و زیان خویش قدرت ندارد، او را و زنان و دختران
و خویشان او را از این آب فرات مانع شدید که یهود و نصاری و مجوس از آن مینوشند و خوک و سگ این دشت در آن میغلطند و اینها از تشنگی به جان آمدهاند، پاس حرمت محمد صلی الله علیه و آله را در ذریت او نداشتید، خدا روز تشنگی شما را سیراب نگرداند! پس گورهی با تیر بدو حمله کردند، او پیش آمد و مقابل حسین علیهالسلام ایستاد.روان شد سوی جیش رحمت حق به حق پیوست و با حق گشت ملحقبگفت ای شه منم آن عبد گمراه که بگرفتم سر راهت به اکراهدل دلدادگان عشق یزدان شکستم من به نادانی و طغیانندانستم که این قوم ستمکار بود مقصودشان پیکار دادارخطایم بخش ای شاه عدوبند گنه از بنده و عفو از خداوندیم عفو ازل شد در تلاطم گنه گردید از آن نامور گمچو بخشیدش خطاشاه خطابخش روان شد سوی میدان فارس رخشبگفت ای قوم بدکیش زنازاد همان حرم و لکن گشتم آزادامیری برگزیدم در دو عالم که باشد بهترین فرزند آدمبود حق آشکارا از خمیرش نبی پیدا ز سیمای منیرشرجز خواند و نصیبحت کرد و تهدید بر آن آهن دلان سودی نبخشیدسبط در «تذکرة» گوید: حسین علیهالسلام بانگ زد شبث بن ربعی و حجار و قیس بن اشعث و زید بن الحارث را که مگر شما سوی من نامه نفرستادید؟ آنان گفتند: ما نمیدانیم تو چه میگویی! حر بن یزید یربوعی از مهتران آن قوم بود گفت: چرا به خدا نامه نوشتیم و ماییم که تو را بدینجا کشاندیم، خدا باطل و اهل باطل را دور گرداند! من دنیا را بر آخرت اختیار نمیکنم، آنگاه اسب خویش را برانگیخت و به سپاه حسین علیهالسلام پیوست و حسین علیهالسلام با او گفت: و الله تو آزادی در دنیا و آخرت.(ابننما) روایت شده است که حر با حسین علیهالسلام گفت: «چون عبیدالله مرا سوی تو روانه کرد از کوشک او بدر آمدم و از پشت سر آوازی شنیدم که ای حر
شاد باش که به خیری رو داری!من سر به پشت گردانیدم و نگریستم کسی را ندیدم و گفتم این چه بشارتی است که من به پیکار حسین علیهالسلام میروم؟! و با خود اندیشه نمیکردم که پیروی تو کنم. امام علیهالسلام فرمود: به خیر باز رسیدی».و عمر سعد بانگ زد ای درید رایت را نزدیک آور! او نزدیک آورد، آنگاه تیر را در شکم کمان نهاد و گشاد داد و گفت گواه باشید تیر اول را من افکندم و پس از وی آن سپاه تیرانداختن گرفتند و در هم آویختند.(ملهوف) ابومخنف روایت کرده است از ابیخباب کلبی گفت: مردی از ما از بنیعلیم (بتصغیر) که عبدالله بن عمیر نام داشت در کوفه فرود آمده بود و سرایی نزدیک بئر جعد همدان گرفته و جفت او از قبیلهی نمر بن قاسط با اوبود نامش ام وهب بنت عبد و این مرد در نخیله دید سپاهی را عرض میکردند تا به جنگ حسین علیهالسلام فرستند از مقصد آنها بپرسید و بدانست، گفت: به خدا قسم که من بر جهاد با مشرکان حریص بودم و اکنون چنان بینم که جهاد با این ردم که تیغ بر رخ پسر پیغمبر کشیدهاند ثوابش بیشتر و رسیدن به آن آسانتر است از ثواب جهاد با مشرکین پس نزد زوجهی خود رفت و آنچه شنیده بود و عزم کرده بود با او بگفت، زن گفت: درست اندیشیدهای خداوند تو را به راستترین رأی دلالت کند! همین کار کن و مرا هم با خود ببر! پس شبانه بیرون آمد تا به حسین علیهالسلام رسید با او بود تا روز عاشورا، صبح عمر بن سعد پیش آمد و تیر افکند و مردم تیر افکندند. یسار نام از بستگان زیاد بن ابیسفیان و سالم مولای عبیدالله بن زیاد از میان لشکر بیرون آمدند و مبارز خواستند، حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر برجستند. حسین علیهالسلام فرمود: بنشینید! پس عبدالله بن عمیر کلبی برخاست و گفت: یا ابا عبدالله رحمک الله! مرا اذن ده که به جهاد آنان بروم! حسین علیهالسلام دید مردی گندم گون بلند بالا سخت بازو میان دو منکب گشاده، فرمود: گمان دارم وی را کشنده حریفان خود، اگر خواهی به جانب آنان رو! پس بیرون آمد؛ گفتند کیستی؟ نسب خود بگفت. گفتند: تو را نمیشناسیم. زهیر بن قین یا حبیب بن مظاهر یا بریر بن خضیر بیرون آیند و یسار پیشتر از سالم ایستاده بود. کلبی گفت
یابن الزانیه (ای مادر قحبه) از جنگ با مردم ننگ داری؟ هر کس به جنگ تو آید به از تو است و بر او بتاخت و تیغی بر او نواخت که در جای سرد شد و همچنانکه با تیغ بر او می زد، سالم بر عبدالله حمله کرد. اصحاب امام علیهالسلام بانگ بر آوردند که آن بنده تو را دریافت، عبدالله اهتمامی بدو نکرد تا رسید و ضربتی فرود آورد، کلبی دست چپ را وقایه کرد، انگشتانش بپرید اما برگشت و شمشیر بر وی زد و او را بکشت و رجز گویان بیامد:ان تنکرونی فانابن الکب حسبی ببیتی فی علیم حسبیانی امرؤ ذو مرة و عصب (1)و لست بالخوار عند النکبانی زعیم لک اموهب بالطعن فیه (فیهم ظ) مقدما و الضربضرب غلام مؤمن بالرب پس اموهب، زنش، عمودی برگرفت و نزد شوهر آمد و میگفت: پیش این پاکان، ذریت محمد صلی الله علیه و آله کارزار کن! پس شوهرش او را کشان سوی زنان میبرد و زن جامهی شوهر را سخت چسبیده بود و سوی دیگر میکشید و میگفت: تو را رها نمیکنم تا با تو کشته شوم، حسین علیهالسلام زن را آواز داد و گفت: خدای شما خاندان را جزای خیر دهد! سوی زنان بازگرد خدا تو را رحمت کند و با آنها بنشین که جنگ بر زنان نیست! سوی زنان بازگشت. (ارشاد، طبری، کامل) عمرو بن حجاج بر میمنهی اصحاب حسین علیهالسلام تاخت با آن کوفیان که همراه وی بودند و چون نزدیک حسین علیهالسلام رسید اصحاب بر سر زانو نشسته نیزهها را رو به اسبان افراشتند، اسبان پیش نیامدند و سواران بازگشتند، هنگام بازگشتن اصحاب امام علیهالسلام بر آنها تیر باریدند و چند مرد بر زمین افکندند و گروهی
1) 71. عصب به فتح عین و سکون صاد مهمله برگزیدهی قوم است گویند: «هو من عصب القوم» معنای شعر این است اگر مرا نمیشناسید من فرزند کلبم، مرا این سرافرازی بس که خاندان در قبیلهی علیم دارم، من مردی ام با نیرو و برگزیده، هنگام مصیبت و سختی لابه نکنم، ای اموهب! من با تو قول میدهم که نیزه و تیغ در ایشان نهم دلیرانه، زدن جوانی مؤمن به پروردگار، وهب همه جا به سکون است و به فتح آن غلط است.
راخستند، (طبری، کامل) پس مردی تمیمی که او را عبدالله بن حوزه میگفتند آمد تا پیش روی حسین علیهالسلام بایستاد و گفت: یا حسین علیهالسلام، یا حسین؟ امام فرمود: میخواهی آن (گول بیادب) گفت: «ابشر بالنار» حسین علیهالسلام فرمود: هرگز! من نزد پروردگار مهربان و شفیع مطاع روم این مرد کیست؟ اصحاب گفتند: ابن حوزه، امام به مناسبت نام او گفت: «رب حزه الی النار» او را در آتش مقام ده! پس اسب تکانی خورد و او را بجنبانید چنانکه در جویی افکندش و پای چپش در رکاب بماند و آویخته شد و پای راستش را بلند کرد؛ مسلم بن عوسجه بر وی تاخت و شمشیر بر پای راست او زد که آن را بپرانید و اسب همچنان میدوید و سر او را بر سنگ و درخت میکوفت تا بمرد و بزودی جانش به دوزخ رسید. و مسعودی در «اثبات الوصیه» گوید امام گفت: «اللهم جره الی النار» او را سوی آتش بکش، پس چهارپای او برمید و او را ناگهان به سر بر زمین انداخت و بکشت آنگاه حیوان بر او بگردید و با سم او را بکوفت و پاره پاره کرد چنانکه از او چیزی نماند مگر دو پایش. (طبری)، ابومخنف از عطاء بن سائب از عبدالجبار بن وائل حضرمی از برادرش مسروق روایت کرده است که گفت: «من در آن لشکری بودم که به جنگ حسین علیهالسلام آمدند و با خود میگفتم در جلوی لشکر باشم شاید سر حسین علیهالسلام به دست من آید و نزد عبیدالله منزلتی حاصل کنم، چون نزدیک امام علیهالسلام رسیدم مردی که او را ابنحوزه میگفتند پیش رفت و گفت: آیا حسین علیهالسلام با شما است؟ امام علیهالسلام هیچ نفرمود، و بار دوم پرسید، و امام چیزی نگفت، و بار سوم فرمود: بگویید آری این حسین علیهالسلام است، حاجت تو چیست؟ آن بیشرم که گویی پوست سگ بر روی کشیده بود و آب در چشم نداشت بیادبانه گفت: «ابشر بالنار» امام علیهالسلام فرمود: دروغ گفتی من نزد پروردگار مهربان و شفیع مطاع میروم، تو کیستی؟ گفت: ابن حوزه پس امام دست برداشت چنانکه سفیدی زیر بغل او را از روی جامه دیدم و گفت: «اللهم حزه الی النار» پس ابنحوزه خشمناک شد و خواست اسب را به جانب امام علیهالسلام بجهاند و در میان جویی بود، پایش در رکاب بیاویخت و اسب او را بجنبانید که بیفتاد و پیش در مفاصل
قدم وساق و ران از جای بدر رفت و جانب دیگر آویخته در رکاب بماند، پس مسروق که شاهد واقعه بود بازگشت و سپاه را بگذاشت، برادرش گفت: از علت آن پرسیدم، گفت از این خانواده چیزی دیدم که هرگز با آنها کارزار نکنم». (این نقل معجزه بطرق مختلف نقل شده است) شکی در وقوع آن نیست و چون دشمن نقل کرده است، در نهایت صحت و اعتبار است و احتمال داده نمی شود در نظر مسروق به واسطهی حسن عقیدت امر عادی خارق العاده نموده باشد.
(بریر بر وزن امیر و خضیر به صیغه تصغیر است)(طبری) ابومخنف گفت: حدیث کرد مرا یوسف بن زید از عفیف بن زهیر بن ابیالاخنس - که در آن واقعه حاضر بود - گفت: یزید بن معقل از بنیعمیره (بر وزن سفینه) بن ربیعة حلیف بنیسلیمه از بنی عبدالقیس بیررون آمد و گفت: ای بریر بن خضیر کار خدا را با خود چگونه بینی؟ گفت: به خدا سوگند که او با من نیکی کرد و کار تو بد است. گفت دروغ گفتی و پیش از این دروغگو نبودی، آیا به یاد داری که وقتی در محلت بنی لوذان با هم میرفتیم تو میگفتی عثمان بر خویش ستم کرد و معاویه گمراه و گمراه کننده است و امام هادی و بر حق علی بن ابیطالب علیهالسلام است؟ بریر گفت: گواهی میدهم که عقیده و قول من همین است. یزید بن معقل گفت: من گواهی بر گمراهی تو میدهم. پس بریر گفت: میخواهی با تو مباهله کنم و از خدای خواهیم لعنت خود را بر دورغگو فرستد و آن که محل است مبطل را بکشد؟ (یزید قبول کرد) و در یکدیگر آویختند و دو ضربت رد و بدل شد، یزید بن معقل ضربتی سبک بر بریر زد و او را زیانی نداشت و بریر بر او تیغی زد که «خود» را بشکافت و به مغز او رسید و بغلطید گویی از اوج هوا به زیر افتاد و شمشیر ابنخضیر در سرش فرورفته بود و میجنبانید که بیرون کشد، پس رضی بن منقذ عبدی بر بریر تاخت و با او گلاویز شد و ساعتی
با یکدیگر کشتی گرفتند، آنگاه بریر او را بینداخت و بر سینهاش نشست. رضی گفت: کجایند مردان میدان نبرد که مرا از چنگ این دشمن برهانند؟ کعب بن جابر بن عمرو ازدی نیزه به دست پیش آمد که حمله کند، من با او گفتم: این بریر بن خضیر قاری است که در مسجد مینشست و ما را قرآن میآموخت، التفاتی نکرد و نیزه بر پشت او نهاد، چون بریر تیزی نیزه را بر پشت خویش احساس کرد به روی رضی افتاد و روی او را به دندان گرفت و طرف بینی او برکند. کعب بن جابر با نیزه قوت کرد، او را از سینهی رضی به یک سو انداخت و پیکان نیزه در پشت بریر فرورفته بود، پس با شمشیر او را بزد و بکشت - رضوان الله علیه - عفیف گوید: گویا مینگرم آن مرد عبدی برخاست و خاک از قبا میافشاند و میگفت: ای برادر ازدی بر من انعامی کردی که هرگز فراموش نکنم. روای حدیث یوسف بن یزید گوید: با عفیف گفتم تو این سرگذشت به چشم دید؟ (که بریر در مباهله غالب شد و بر حق بودن امیرالمؤمنین علیهالسلام مسلم گشت) گفت: آری به چشم دیدم و بگوش شنیدم. وقتی کعب بن جابر به منزل خود بازگشت، زنش و خواهرش نواربنت جابر با او گفتند: تو دشمن پسر فاطمه علیهاالسلام را یاری کردی و سید قاریان را کشتی به خدا قسم دیگر با تو سخن نگوییم و کعب بن جابر ابیاتی گفت اول آن:سلی تخبری عنی و انت ذمیمة غداة حسین و الرماح شوارع
صوت
(قرظه به فتح قاف و رآء و ظاء معجمه) عمرو بن قرظهی انصاری بیرون آمد و پیش روی امام حسین علیهالسلام نبرد کرد و میگفت:قد علمت کتیبة الانصار انی ساحمی حوزة الذمارضرب غلام غیر نکس شاری دون حسین مهجتی و داری
یعنی: «سپاه انصار دانستهاند که من نگاهبانی میکنم آن را که حفظ آن بر من است، زدن من زدن جوانی است که نمیگریزد و خود را پیشتر از همه در جنگ میافکند. جان من و سرای من فدای حسین علیهالسلام.مؤلف گوید: به این کلام تعریض بر ابنسعد کند که چون حسین علیهالسلام با او سخن گفت دربارهی صلح، عمر گفت خانهام را ویران میکنند.سید رحمه الله پس از ذکر قتل مسلم بن عوسجه گوید: عمرو بن قرظه بیرون آمد و اذن خواست؛ حسین علیهالسلام او را اذن داد، او کارزار کرد کارزار مشتاقان و در خدمت پادشاه آسمان سخت بکوشید تا گروهی بسیار از سپاه ابنزیاد بکشت و جلوی دشمن را گرفته بود و جهاد میکرد، هیچ تیر به جانب حسین علیهالسلام نمیآمد مگر دست را سپر آن میکرد و هیچ شمشیر نمیآمد مگر جان خود در پیش میداشت، پس حسین علیهالسلام را آسیبی نرسید تا آن مرد را زخمهای سنگین رسید، پس روی به امام علیهالسلام کرد و گفت آیا وفا کردم؟ گفت: آری تو زودتر از من به بهشت روی، سلام مرا به رسول خدا صلی الله علیه و آله برسان و با او بگوی من هم در دنبالم! پس کارزار کرد تا کشته شد».(طبری، کامل) و روایت شده است که برادرش علی بن قرظه در سپاه عمر سعد بود، فریاد زد: یا حسین علیهالسلام یا کذاب بن الکذاب! برادر مرا بیراه کردی و فریب دادی تا بکشتی. فرمود: خدای عزوجل برادر تو را گمراه نکرد، او را راه نمود و تو گمراه شدی، بگفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم یا در پیش تو کشته نشوم، و بتاخت، نافع بن هلال مرادی راه بر او بگرفت و نیزه بر او فروبرد و بیفکندش، پس یاران او آمدند و او را نجات دادند و پس از آن علاج کردند تا زخمش به شد. (طبری) ازدی گفت نضر بن صالح ابو زهیر عبسی برای من حکایت کرد که: «حر بن یزید چون به حسین علیهالسلام پیوست مردی از بنیتمیم از بنی شقره که از فرزندان حارث بن تمیمند و نام او یزید بن سفیان بود بسیار به خود می نازید و بادی در سر داشت، میگفت: قسم به خدا اگر حر بن یزید را وقتی میرفت دیده بودم این نیزه را بر پیکر او فرومیبردم، راوی گفت: در بین اینکه مردم گرم کارزار بودند و
حر بن یزید بر آن قوم میتاخت و به این شعر عسرة تمثل میجست:مازلت ارمیهم بثغرة نحره و لبانه حتی تسربل بالدم (1).گوش و ابروی اسب او زخم خورده و خون از آن زخمها روان بود، حسین بن تیمم با یزید بن سفیان گفت: اینک حر که با آن همه باد و دم آرزوی دیدار او داشتی (و این حصین رئیس شرطهی عبیدالله بود، او را با عمر سعد فرستاده بود، و عمر محففه (2)را با شرطه بدو سپرده بود) یزید بن سفیان چون سخن او بشنید گفت خوب آمد، پس روی به حر آورد و گفت: ای حر! میخواهی با من مبارزت کنی؟ گفت: آری. راوی گفت: حصین بن تمیم را شنیدم میگفت: قسم به خدا گویا جانش در کف حر بود و پیمانهی عمرش به دست وی پر شده، حر مهلتش نداد حمله آوردن همان بود و کشتن همان».هشام بن محمد از ابیمخنف روایت کرده است گفت: یحیی بن هانی بن عروه برای من حکایت کرد که نافع بن هلال در آن روز نبرد میکرد و میگفت: «انا ابن هلال الجملی انا علی دین علی» پس مردی که مزاحم بن حریث میگفتندش بیرون آمد و گفت: «انا علی دین عثمان» نافع گفت: «انت علی دین شیطان» و بر او تاخت و بکشتش، پس عمرو بن حجاج بانگ برآورد که ای بیخردان! میدانید با که قتال میکنید؟ با پهلوانان این شهر، گروهی تن به مرگ داده، آستین بر جهان افشانده، دست از جان شسته، هرگز به جنگ تن به تن راضی نشوید که گروهی اندکند آفتاب عمرشان به دیوار آمده، کار پس گوش میفکنید و اگر به سنگ انداختن هم باشد آنها را توانید کشت! عمر سعد گفت:
1) 72. مؤلف گوید: این رجز هم از حر منقول است: انی انا الحر و مأوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیف عن خیر من حل بأرض الخیف اضربکم و لا اری من حیف.
2) 73. در لغاتی که به آن دسترسی داشتم این کلمه را نیافتم گویا مقصود از آن دسته از سپاه خارج از صف باشد که امروز چریک گویند و مقصود از شرطه آن است که امروز دژبان گویند.
راست گفتی، رأی رأی تو است، و سوی مردم پیغام فرستاد که هیچ کس به جنگ تن به تن حاضر نشود، و رویات شده است که چون عمرو بن حجاج نزدیک اصحاب حسین علیهالسلام رسید میگفت: ای اهل کوفه از فرمان امیر بیرون نروید و از جماعت جدا نگردید، و در کشتن آن که از دین بیرون رفت و به خلاف سلطان برخاست، شک به خود راه مدهید. حسین علیهالسلام گفت: «ای عمرو بن حجاج رم را بقتال ن تحریض میکنی؟ آیا ما از دین بیرون رفتهایم و شما ثابت ماندهاید؟ به خدا قسم وقتی که جان شما گرفته شد و با این اعمال درگذشتید خواهید دانست کدام یک ما از دین بیرون رفته و به سوختن در آتش سزاوارتر است».
مسلم بن عوسجه از بندگان نیک خدا و پارسا و بسیار نماز بود. ابوحنیفهی دینوری در اخبار طوال در ضمن قصهی مسلم بن عقیل گوید که: معقل جاسوس عبیدالله در جستجوی مسلم بن عقیل بیرون آمد و به مسجد اعظم رفت، نمیدانست چه کند، مردی را دید پشت ستون مسجد بسیار نماز میگزارد با خود گفت این گروه شیعه بسیار نمازند و گمان دارم این مرد از آنها باشد و او مسلم بن عوسجه بود. (طبری) آنگاه عمرو بن حجاج که بر میمنهی عمر سعد بود بر حسین علیهالسلام بتاخت در کنار فرات و ساعتی نبرد کردند و مسلم بن عوسجه نخستین کس از اصحاب حسین علیهالسلام کشته شد و عمرو بن حجاج بازگشت.مؤلف گوید: مسلم بن عوسجه رحمه الله وکیل مسلم بن عقیل بود در گرفتن اموال و خرید سلاح و گرفتن بیعت و او در کربلا کارزاری سخت کرد و این رجز میخواند:ان تسالوا عنی فانی ذو لبد من فرع قوم من ذری بنیاسدفمن بغانا حائذ عن الرشد و کافر بدین جبار صمد (1).
1) 74. یعنی اگر از من پرسید من نره شیریم از شاخه قومی از مهتران بنیاسد، هر کس بر ما ستم کند از راه راست روی تافته و کافر است به دین خدای جبار معبود و بینیاز.
پس سخت در نبرد بکوشید و بر بلا شکیبایی نمود تا بر زمین افتاد.(طبری) وقتی گرد و غبار فرونشست ناگهان مسلم را بر خاک افتاده دیدند و حسین علیهالسلام سوی او آمد، هنوز رمقی داشت و فرمود: ای مسلم خدای بر تو ببخشاید «منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» و حبیب بن مظاهر نزدیک او شد و گفت: افتادن تو مرا سخت دشوار آید ای مسلم! دلت به بهشت خوش باد! مسلم آهسته گفت: خدا دل تو را خوش کند به نیکی، حبیب گفت: اگر نه آن بود که من در پی تو بودمی و پس از ساعتی به تو پیوستمی دوست داشتم که مهم خویش را با من گویی و وصیت کنی تا به جای آرم و پاس حرمت همدینی و خویش که سزای تو است نگاهدارم! مسلم اشارت به حسین علیهالسلام کرد و گفت: «رحمک الله» تو را به این مرد وصیت میکنم، یاری وی کن تا پیش روی او کشته شوی! گفت: به پروردگار کعبه که چنین کنم و چیزی نگذشت که در حضور حسین علیهالسلام و یاران جان داد. گویا حافظ دربارهی او گفت:شب رحلبت هم از بستر روم تا قصر حور العین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینمکنیزکی داشت بانگ زد: یابن عوسجتاه! یا سیداه! و اصحاب عمرو بن حجاج فریاد زدند: مسلم بن عوسجه اسدی را کشتیم. پس شبث با چند تن از آنها که گرد او بودند گفت: مادرتان داغ شما بیند و به سوگتان نشیند! خودی را به دست خود میکشید و زیر دست غیر خود زبون میشوید؟ از کشتن مانند مسلم بن عوسجه شادمانی مینمایید؟ قسم به خدایی که بدین او گرویدهام در میان مسلمانان از او موقفهای بزرگ دیدم، روز جنگ سلق در آذربایجان دیدمش پیش از آن که مسلمانان صف آریی کنند شش مشرک بکشت؛ آیا چون او مردی کشته میشود و شما شادی میکنید؟ (از اینجا معلوم می شود که شبث مسلمان بود و تعصب اسلام داشت و برای طلب دنیا پیروی عبیدالله کرده بود، بر خلاف بسیاری از سر کردگان که بقایای احزاب بودند) راوی گفت: آن که مسلم بن عوسجه را کشت مسلم بن عبدالله خبابی و عبدالرحمن بن ابی خشکارهی بجلی بودند.
و شمر بن ذی الجوشن در میسره بر اهل میسرة ترکتازی کرد و اصحاب ابی عبدالله پایداری نمودند و با نیزه به هم آویختند؛ پس عبدالله بن عمیر کلبی رحمه الله کارزاری سخت کرد و دو مرد دیگر غیر آن که اول کشته بود بکشت، هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حی تیمی از تیم الله بن ثعلبه بر وی تاختند و کار او بساختند و این مرد دوم قتیل از یاران حسین علیهالسلام است و اصحاب پس از او کارزاری سخت کردند و سواران ایشان سی و دو تن بودند و به هر سوی از سواران اهل کوفه میتاختند، صفوف آنها میدریدند و میشکافتند، چون عزرة بن قیس امیر سواران اهل کوفه بدید در صف سواران از هر سوی خلل میافتد عبدالرحمن بن حصین را نزد عمر سعد فرستاد و گفت: میبینی سپاه مرا از این اندک مردم چه رسد! مردان و تیراندازان بفرست! پس عمر با شبث بن ربعی گفت: تو میروی شبث؟ گفت: سبحان الله! من پیرمرد شهر و سرور همهی این مردممم: مرا با تیراندازان میفرستی؟ دیگری را غیر من نیافتی که کایت این کار کند؟ و همیشه در شبث کراهت از این جنگ مشاهده میشد.ابوزهیر عبسی گفت: من از شبث در عهد امارات مصعب شنیدم میگفت: خدای مردم این شهر را خیر ندهد و به راه راست ندارد! از کار ما عجب باید داشت که پنج سال با امیرالمؤمنین علیهالسلام بودیم و سر بر خط فرمان او داشتیم و پس از وی با حسن علیهالسلام بودیم و با آل ابیسفیان حرب کردیم آنگاه بر فرزندش حسین علیهالسلام تاختیم که بهترین مردم روی زمین بود و به یاری آل معاویه و آل سمیه زانیه برخاستیم و با او کارزار کردیم! گمراهی است چه گمراهی! و عمر بن سعد حصین بن تمیمم را بخواند و با پانصد تیرانداز و محففه بفرستاد، آنها نزدیک حسین علیهالسلام و اصحاب او رسیدند و تیر باریدند چنانکه همهی اسبان را پی ببریدند، همه پیاده ماندند.ابومخنف گوید: نمیر بن وعله برای من حکایت کرد که ایوب بن مشرح خیوانی میگفت: من پی اسب حر بن یزید را ببریدم، تیری بر وی زدم و بیدرنگ اسب بلرزید و جنبشی کرد و از رفتن بماند، پس حر تیغ در دست مانند شیر از اسب
به زمین جست و گفت:این تعقرونی فانا ابن الحر اشجع من ذی لبد هزبرو من کسی را به تردستی و چالاکی او ندیدم. پس پیران قبیله با ایوب گفتند تو او را کشتی؟ گفت: نه به خدا دیگری کشت و دوست هم نداشتم کشندهی او باشم. ابوالوداک پرسید: چرا؟ گفت: برای اینکه مردم او را از صالحان میشمردند و اگر در حضور خدا گناهکار باید بود، همان حضور من در آن جایگاه و پی کردن اسب حر بس است، دیگر چرا به گناه کشتن یکی از آنان گرفتار آیم؟ ابوالوداک گفت: چنان بینم که تو پیش خداوند به گناه کشتن همهی آنان گرفتار باشی! نبینی که چون تیر افکندی و آن اسب را پی بریدی و باز تیر انداختی و در آنجا بایستادی و یا تاختی و یاران خود را به تاختن واداشتی و مردم بسیار گرد خود فراهم آوردی یا اصحاب حسین علیهالسلام بر تو تاختند و تو را از گریختن ننگ آمد و دیگری از یاران تو مانند تو کرد و دیگری همچنین کردند، به سبب این کارها بود که حسین علیهالسلام و اصحابش کشته شدند و شما هم در خونشان شریک شدید. (1)؟ ایوب گفت: ای ابوالوداک ما را از رحمت خدا نومید میکنی؟! اگر حساب ما را روز قیامت به تو واگذارند، خدا تو را نیامرزد اگر ما را بیامرزی! ابوالوداک گفت: همین است که گفتم.اترجوامة قتلت حسینا شفاعة جده یوم الحسابفلا و الله لیس لهم شفیع و هم یوم القیامة فی العذابراوی گفت تا نیم روز سخت بجنگیدند و سپاه ابنسعد حمله نمیتوانست کرد مگر از یک جهت برای آن که اصحاب امام سراپردهها نزدیک یکدیگر زده بودند (و از بین خیمهها راه عبور نبود و همهی مردان در یک طرف بودند) چون عمر بن سعد این بدید مردانی چند بفرستاد تا آن خیام را از دست و چپ برکنند
1) 75. در این حدیث جوابی قاطع است اخباریین را که گویند تمسک به دلیل عقل بدعت است، در عصر اول معهود نبود چو این مرد استحقاق عقاب را برای اصحاب عمر به عقل ثابت کرد نه به دلیل نقلی.
و از همه طرف بر مردان احاطه کنند.پس اصحاب حسین علیهالسلام سهتن و چهارتن در میان هر دو خیمه ایستادند و چون یکی از سپاهیان ابنسعد میآمد و به کندن خیمه و غارت کردن مشغول میشد بر وی حمله میکردند و او را میکشتند یا از نزدیک تیر میانداختند و پی اسبش میبریدند. و عمر سعد گفت: آتش در خیمهها زنید و داخل خیمهها نشوید و آنها را از جای نکنید پس آتش بیاوردند و آتش زدن گرفتند، حسین علیهالسلام فرمود: بگذارید بسوزانید وقتی آتش گرفت نمیتوانند از آن بگذرند و سوی شما آیند و همچنان شد که فرموده بود.(طبری) زن عبدالله کلبی از خیمه بیرون آمد و نزدیک شوهر خود رفت و بالای سر او نشست، خاک از روی او پاک میکرد و میگفت بهشت تو را گوارا باد! پس شمر بن ذی الجوشن با غلام خود رستم نام گفت: گرز بر سر او زد و بشکست و زن در جای خود درگذشت - رحمة الله علیها - و شمر بن ذی الجوشن بتاخت و نیزه بر خرگاه حسینی علیهالسلام فرو برد و فریاد زد: آتش بیاورید تا این خیمهها را با اهلش بسوزانیم! زنان شیون کنان بیرون دویدند و حسین علیهالسلام بانگ بر او زد: ای پسر ذی الجوشن! آتش میخواهی تا سراپردهی مرا با اهلش بسوزانی؟ خدا تو را به آتش بسوزاند!ابومخنف ازدی گفت: سلیمان بن ابیراشد برای من حدیث کرد از حمید بن مسلم گفت: با شمر بن ذی الجوشن گفتم این کار شایسته نیست، میخواهی دو کار بسیار زشت با هم مرتکب شوی، به آتش بسوزانی و عذاب به آتش خاص خداست و دیگر آن که زنان و کودکان را بکشی با آن که امیر به کشتن مردان تنها از تو خوشنود گردد. حمید گفت: شمر از من پرسید کیستی؟ گفتم: نام خود را با تو نگویم و ترسیدم اگر مرا بشناسد نزد سلطان سعایتی کند و مرا آسیبی رساند پس مردی دیگر آمد که شمر وی را مطیعتر بود از من، نامش شبث بن ربعی و گفت سخنی زشتتر از سخن تو نشنیدم و موقفی زشتتر از موقف تو ندیدم! آیا زنها را بیم و هراس میدهی؟ حمید گفت: دیدم حیا کرد و خواست بازگردد. زهیر
بن قین با ده کس از اصحاب خود بر او بتاختند و آنها را از خیمهها دور کردند و اباعزه ضبابی را بیفکندند و بکشتند و او از همراهان شمر بود. اهل کوفه چون این بدیدند بسیار به یاری شمر آمدند و پیوسته از اصحاب حسین علیهالسلام کشته میشد و چون یک یا دو تن از آنها به شهادت میرسید پدیدار بود و سپاه عمر سعد بسیار بودند و هر چه از آنها کشته میشد به نظر نمیآمد.
(طبری) ابوثمامهی صائدی عمرو بن عبدالله چون این بدید (یعنی کم شدن اصحاب) حسین علیهالسلام را گفت: یا اباعبدالله جانم فدای تو باد! این مردم را بینم با تو نزدیک شدند و تو کشته نشوی تا من پیش تو کشته شوم و دوست دارم.که این نماز پیشین که وقت آن نزدیک است گزارده به لقای پروردگار رسم، پس حسین علیهالسلام سر برداشت و گفت: نماز را به یاد آوردی، خدای تو را از نمازگزاران و ذاکران محسوب گرداند، آری اینک اول وقت نماز است. آنگاه گفت از این مردم بخواهید دست از ما بدارند تا نماز گزاریم! حصین بن تمیم گفت نماز شما مقبول نیست! حبیب بن مظاهر گفت: ای خر گمان بری که نماز آل رسول الله علیهمالسلام مقبول نیست و نماز تو مقبول است؟! پس حصین بر آنها تاخت و حبیب بن مظاهر به مقابلت او بیرون شد و روی اسب او را به شمشیر بزد و بخست و حصین را بر زمین انداخت، اصحاب او آمدند و او را رها کردند و حبیب این ابیات گفتن گرفت:اقسم لو کنا لکم اعدادا او شطرکم ولیتم الاکتادایا شر قوم حسبا وآدا (1)هم در آن روز این رجز میخواند:
1) 76. یعنی: اگر ما به شمارهی شما بودیم، یا نیمهی شما بویدم شما پشت میکردید ای بد گوهرترین و بینیروترین مردم و مقصود از کلمهی اخیر این است که از خود اراده ندارید و آلت دست این و آن شوید.
انا حبیب و ابی مظهر (1)فارس هیجاء و حرب تسعرانتم اعد عدة و اکثر و نحن اوفی منکم و اصبرو نحن اعلی حجة و اظهر حقا و اتقی منکم و اعذرو نبردی سخت کرد.
1) 77. در تاریخ طبری مظاهر است.
2) 78. در تاریخ طبری ذکر این عده نیست، و نوعا این اعداد را مناقب ابن شهر آشوب روایت میکند، و عجب نباید داشت، و نظیر این در قصهی جنگ مسلم نیز بگذشت که 42 تن را بکشت و عجبتر از همه مقاومت آن اندک مردم است از صبح تا عصر با آن که باید یک ساعت جنگ تمام شده باشد و لیکن علت آن است که وقتی دشمن تنها از یک نقطه حمله کند و از جای دیگر نتواند، بسیاری عدد آنها را فایده ندارد مانند اینکه چند نفر معدود بر تنگنای کوهی راه بر سپاه عظیمی میبندند و مدتها نگاه میدارند. مسلم بن عقیل هم بر در خانه بود و در کوچهی تنگی که نمیتوانستند از اطراف او را فروگیرند، گرد سراپردههای امام علیهالسلام هم از همه طرف خندق کنده و آتش افروخته بود. و در تاریخ طبری گوید: در ابتدا حسین علیهالسلام مکانی را برای سراپرده برگزید که در پشت آن باتلاق و نیزار بود، و هر کس کربلا و آن زمینها را دیده باشد، داند عبور از آن چگونه است، تنها از راه باریکی میتوانستند حمله کنند و آن راه را اصحاب حسین علیهالسلام بسته بودند که سپاه عمر سعد از آنجا نگذرد«و الشی بالشی یذکر» و بن بنده مترجم این کتاب را با ملحدی اتفاق بحثی افتاد که ذکر آن فایدت بسیار دارد گفت: در قرآن است که «علیها تسعة عشر» نوزده نگاهبان بر جهنم گماشتهاند این عدد برای چیست؟ گفتم: عدد را گاه برای مبالغه آورند و غرض بخصوص آن عدد نیست چنانکه فرمود «ان تستغفر لهم سبعین مرة فان یغفر الله لهم» اگر هفتاد بار استغفار کنی برای ایشان خدا آنان را نیامرزد و در محاورات گوییم ده بار تو را دعوت کردم به خانه من نیامدی، صد بار تو را نصیحت کردم نشیندی، گفت: نوزده عدد اندک است و مبالغه را نشاید. گفتم: مبالغت در هر جا به تناسب محل است بر در زندان دو پاسبان بس است هر چند هزار کس به درون باشند، پس نوزده در اینجا مبالغه را کافی است. گفت گیرم که چنین است، نوزده چرا اختیار افتاده؟ ده چرا نگفت؟ گفتم: بزرگتر عددی که ممکن بود در سیاق آیتها آورده شود، آورد، زیادتی مبالغت را که فواصل همه راه است«انه فکر و قد فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر» و همچنین تا «لواحة للبشر علیها تسعة عشر» و در اینجا از عشر تا تسعة عشر هر یک را میفرمود مناسب بود، و تسعة عشر بزرگتر عدد مناسب آن اختیار افتاد، چون این بشنید سخت شگفت آمدش و گفت بسیار در آیات قرآن تفکر میکنید! گفتم: قرآن برای همین آمد که تفکر کنند در آن، قوله تعالی: «افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها».
تمیم از بنیعقفان که او را «بدیل» (بر وزن شریف) بر صریم (به تصغیر) میگفتند، شمشیر بر فرق او زد و او را بکشت رحمة الله و مردی دیگر تمیمی بر پیکر او نیزه فرود برد؛ حبیب بن زمین افتاد، و خواست بر خیزد حصین بن تمیم بر سر او باز شمشیری زد، بیفتاد و آن مرد تمیمی فرود آمد و سر او جدا کرد، پس حصین بن تمیم گفت: من در کشتن حبیب با تو شریک بودم، او گفت: و الله غیر من کسی او را نکشت! حصین گفت: آن سر را به من ده بر گردن اسب خود بیاویزم تا مردم ببینند و بدانند من در کشتن او شریک بودم! پس از آن تو بگیر و نزد عبیدالله بر که من حاجتی به آن انعام، که تو را دهد ندارم. او نپذیرفت، پس از مشاجرات، خویشان در میان افتادند و بر همین اصلاح کردند، پس سر حبیب را بدو داد و بر گردن اسب بیاویخت و در لشکر بگردید و باز به اولی داد و چون به کوفه آمدند سر را بر گردن اسب آویخت و روی به قصر ابنزیاد آورد؛ پسرش قاسم بن حبیب او را بدید و آن وقت کودکی مراهق بود، با آن سوار بیامد چون سوار داخل قصر میشد او هم داخل میشد و چون بیرون میآمد آن هم بیرون میآمد. مرد بدو بد گمان شد و گفت: ای پسرک من! چرا در پی من افتادهای؟ گفت: هیچ، گفت: البته بیموجبی نیست! با من بگوی! گفت: این سر که با تو است سر پدر من است، آیا به من میدهی تا به خاک سپارم؟ گفت: ای پسرک امیر راضی نمیشود و من میخواهم به کشتن آن مرا پاداش نیکو دهد. آن پسر گفت: خدا تو را پاداش ندهد، مگر بدترین عذاب! به خدا قسم آن را که کشتی به از تو بود و بگریست. آن گاه آن پسر صبر کرد تا بالغ شد و همی نداشت غیر آنکه در پی قاتل پدرش رود تا غفلتی از او بیند و به قصاص پدرش بکشد، چون زمان
مصعب بن زبیر شد و مصعب به غزای «باجمیرا» (1)رفت، قاسم بن حیب در سپاه رفت، قاتل پدر را در چادری دید، پاس او میداشت تا کی غافل باشد، نیمروزی او را خفته یافت به چادر او رفت و با تیغ بزدش تا در جای سرد شد.ابومخنف ازدی گفت: حدیث کرد مرا محمد بن قیس که چون حبیب بن مظاهر کشته شد حسین علیهالسلام را سخت دشوار آمد و دلش بشکست و گفت از خدای چشم دارم اجر خود و یاران خود را که مرا حمایت کردند. و در بعض مقاتل است که آن حضرت گفت: «لله درک یا حبیب» خدا برکتت داد چه برگزیده مردی بودی! یک شب ختم قرآن میکردی.
(طبری) پس حر رجز خواندن گرفت و میگفت:آلیت لا اقتل حتی اقتلا و لن اصاب الیوم الا مقبلااضربهم بالسیف ضربا مقصلا لاناکلا عنهم لا مهللاو هم میگفت:انی انا الحر و مأوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیفعن خیر من حلی منی و الخیف اضربکم و لا اری من حیفپس او و زهیر بن قین کارزاری صعب کردند، اگر یکی حمله میکرد و گرفتار میشد، دیگری میتاخت و او را میرهانید و ساعتی چنین کردند، آنگاه پیادگان بر حر حمله کردند و او را کشتند (2)عبیدالله بن عمرو بدائی از بنی البداء، بطنی از کنده گفت:سعید بن عبدالله لا تنینه و لا الحر اذ واسی زهیرا علی قسرفتال نیشابوری در «روضة الواعظین» آورده است که: حسین علیهالسلام پس از کشته
شدن حر نزدیک او آمد و خون از او جاری بود، گفت: به به ای حر! تو حری، یعنی آزاد مردی در دنیا و آخرت چنانکه نامیدندت، آنگاه این اشعار خواند:لنعم الحر حر بنی ریاح صبور عند مختلف الرماحو نعم الحر اذ واسی حسینا فجاد بنفسه عند الصفاحو مانند این شیخ صدوق از امام صادق علیهالسلام روایت کرد شیخ ابو علی در «منتهی المقال» گوید: حر بن یزید بن ناجیة بن سعید از بنییربوع حسین (یعنی از اصحاب حسین علیهالسلام)سید نعمة الله جزایری در «انوار النعمانیة» گفته است جماعتی از ثقات برای من حکایت کردند که: «چون شاه اسماعیل بغداد را بگرفت به کربلا آمد و از بعضی از مردم شنید بر حر طعن میزدند، نزدیک قبر او رفت و به شکافتن آن فرمود! بشکافتند، او را مانند مردی خفته یافتند به آن هیأت که کشته شده بود و دستمالی بر سرش بسته، چون دستمال بگشودند خون روان شد، هر چند خواستند به تدبیری خون را بند آورند به دستمال دیگر میسر نگشت، پس حسن حال او ایشا را معلوم شد و بر قبر او بنایی فرمود کردن و خادمی معین. انتهی».مترجم گوید: در حدیث پنجم از چهل حدیث اول کتاب چیزی مناسب این قصه بگذشت.و مؤلف گوید: نسب شیخ حر عاملی صاحب وسائل به حر بن یزید ریاحی میپیوندد به طوری که برادرش شیخ علی در «در المسلوک» گفته است.(طبری) ابوثمامهی صائدی پسر عمی داشت دشمن وی بود، در لشکر عمر سعد او را بکشت، آنگاه نماز ظهر بگذاشتند، نماز خوف. (ملهوف) روایت شده است که: امام علیهالسلام بن قین و سعید بن عبدالله را فرمود جلو ایستید تا من نماز پیشین گزارم آنها جلو ایستادند و با یک نیمهی از اصحاب نماز خوف گذاشت.و روایت شده است که: سعید بن عبدالله حنفی پیش حسین علیهالسلام ایستاد و خویشتن را هدف تیرها کرد، هرگاه تیر از جانب راست یا چپ میآمد پیش آن
میایستاد و پیوسته بر او تیر افکندند تا بر زمین افتاد و میگفت: خدایا این مردم را لعنت فرست چنانکه عاد و ثمود را فرستادی، خدایا سلام مرا به رسول خود برسان و آنچه مرا رسید از رنج این زخمها بگوی که من در یاری فرزندان رسول پاداش از تو خواهم و درگذشت رحمه الله و سیزده زخم تیر بر وی یافتند سوای زخم شمشیر و نیزه.ابننما گوید: بعضی گفتهاند که آن حضرت نماز فرادی کرد به أیماه.(طبری) و ابناثیر و غیر آنان گفته اند: بعد از ظهر قتال کردند سخت و نزدیک حسین علیهالسلام رسیدند، امام سعید بن عبدالله حنفی را پیش خود خواند او خویشتن را هدف تیر آنان کرد، از راست و چپ بر او تیر میافکندند تا بر زمین افتاد.مؤلف گوید: در زیارت ناحیهی مقدسه که مشتمل بر اسماء شهداست این عبارت آمده است:السلام علی سعید بن عبدالله الحنفی القائل للحسین علیهالسلام و قد اذن له فی الانصراف: لا و الله لا نخلیک تا آن که گوید: فقد لا قیت حمامک و واسیت امامک و لقیت من الله الکرامة فی دار المقامة حشرنا الله معکم فی المستشهدین و رزقنا مرافقتکم علی اعلی علیین.ابننما رحمه الله شهادت ابنحنفی را مطابق روایت طبری و ابناثیر ذکر کرده است آنگاه گوید: عمر بن سعد عمرو بن حجاج را با گروهی کماندار بفرستاد تا هر کس از اصحاب حسین علیهالسلام را که مانده بود تیر باران کردند و اسبان آنها را پی بریردند که دیگر سوار با او نماند و به زبان حال میگفت:اتمسی المذاکی (1)تحت غیر لوائنا و نحن علی اربابها امراءو ای عظیم رام اهل بلادنا فانا علی تغیره قدراء
1) 81. مذاکی جمع مذکی به صیغهی اسم فاعل از باب تفعیل،اسب نیکو است؛ یعنی آیا اسبان زیر پرچم دیگران باشند با آنکه ما فرمان فرمای صاحبان آنها هستیم و هر چیز دشوار که به مردم کشور ما روی آورد، ما میتوانیم آن را بازگردانیم، در دشت سماوه ابری نگذشت که از قوم ما چند تن او را در پناه خود نگرفته باشند (ابر را در پناه گرفتن کنایه از غایت قدرت است).
و ما سار فی عرض السماوة بارق و لیس له من قومنا خفراء
(طبری) زهیر بن قین رضی الله عنه قتال کرد قتالی سخت و این رجز خواندن گرفت:انا زهیر و انا ابن القین اذودکم بالسیف عن حسین(بحار):ان حسینا احد السبطین من عترة البر التقی الزینذاک رسول الله غیر المین اضربکم و لا اری من شین(طبری) و دست بر دوش حسین علیهالسلام میزد و میگفت:اقدم هدیت هادیا مهدیا فالیوم تلقی جدک النبیاوحسنا و المرتضی علیا و ذا الجناحین الفتی الکمیاو اسد الله الشهید الحیا محمد بن ابیطالب گوید: کارزار کرد و 120 مرد بکشت (طبری و کامل) پس کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجرین اوس تمیمی تاختند و او را کشتند و محمد بن ابیطالب گفت: حسین علیهالسلام پس از کشته شدن زهیر فرمود خدا تو را از رحمت خود دور نگرداند و قاتل تو را لعنت کند! چنانکه لعن فرستاد بر آنها که به صورت بوزینه و خوک مسخ شدند.در بحار این رجز را به حجاج بن مسروق نسبت داده است.
(طبری) نافع بن هلال جملی نام خود را بر سوفار تیرهایش نوشته بود و تیرهایش زهرآگین بود (بحار) میگفت:ارمی بها معلمة افواقها و النفس لا ینفعها اشفاقهامسمومة یجری بها اخفاقها لیملأن ارضها ارشاقهایعنی: میاندازم این تیرها را که سوفارش نشاندار است، ترس برای نفس
سودی ندارد، تیرها زهرآگین است و پران میرود و زمین را پر میکند انداختن آن تیرها. پیوسته تیر میافکند تا وقتی دیگر تیر به ترکش نداشت، دست به تیغ برم و از نیام بیرون کشید و این رجز خواندن گرفت:انا الغلام الیمنی البجلی دینی علی دین حسین و علیان اقتل الیوم فهذا املی فذاک رأیی و الاقی عملیطبری و جزری گفتند: دوازده تن از اصحاب عمر سعد را بکشت، غیر آنها که خسته کرد، پس او راچندان زدند که بازوانش بشکست و از پای درآمد و او را اسیر گرفتند. راوی گفت او را شمر (1)بن ذی الجوشن بگرفت و به یاری همراهان خود او را کشان کشان بردند تا نزدیک عمر سعد، عمر سعد با او گفت: ای نافع وای بر تو! تو را چه بر آن داشت که با جان خود چنین کنی؟ گفت: خدا میداند که من چه میخواستم و خون بر ریش او روان بود و میگفت من دوازده کس از شما بکشم غیر از مجروحان و خویشتن را بر این جهاد ملامت نمیکنم و اگر ساعد و بازو داشتم مرا دستگیر نمیکردند، پس شمر با عمر گفت: او را بکش «اصلحک الله»! عمر گفت: تو او را آوردی اگر خواهی هم تو او را بکش! پس شمشیر بکشید، نافع به او گفت: اگر مسلمان بودی بر تو بزرگ میآمد که خون ما در گردن تو باشد و به لقای پروردگار روی، پس سپاس خدای را که مرگ ما را به دست نابکاران خلق خود مقرر فرمود. پس او را بکشت، آنگاه شمشیر بر آنها میتاخت و میگفت:خلوا عداة الله خلو عن شمر یضربکم بسیفه و لا یفرو هو لکم صاب (2)و سم و مقر
(طبری) چون همراهان حسین علیهالسلام فزونی دشمن را بر خویش بدیدند و دانستند که دفع شر از حسین علیهالسلام و از خود نمیتوانند، در کشته شدن پیش روی آن حضرت بر یکدیگر پیشی میجستند، پس عبدالله بن عزرهی غفاری و برادرش عبدالرحمن نزد او آمدند و گفتند: یا اباعبدالله علیک السلام! دشمن ما را فروگرفت و به تو نزدیک شد، ما دوست داریم پیش روی تو کشته شویم، جان پناه تو باشیم و شر از تو دور کنیم! فرمود: مرحبا بکما نزدیک من آیید! نزدیک او شدند و نبرد میکردند؛ یکی از آن دو میگفت:قد علمت حقا بنوغفار و خندف بعد بنینزارلنضربن معشر الفجار بکل عضب صارم تباریا قوم ذودوا عن بنی الاحرار بالمشرفی و القنا الخطارو مؤلف در حاشیه گوید: این مرد عبدالرحمن بود و گوید که جنگ کرد تا کشته شد.و طبری گوید: دو جوان جابری که پسر عم یکدیگر بودند و برادران مادری، یکی سیف بن حارث بن سریع (به تصغیر) و دیگری مالک بن عبد بن سریع، گریان نزد حسین علیهالسلام آمدند، با آنها فرمود: ای برادر زادگان از چه گریانید؟ امیدوارم پس از ساعتی چشم شما روشن شود. گفتند: فدای تو شویم! برای خویش گریه نمیکنیم، بر تو میگرییم که میبینیم دشمنان گرد تو را گرفتهاند و نمیتوانیم از تو دورشان سازیم. فرمود: ای برادرزادگان خداوند شما را جزای خیر دهد بر این اسف و اندوه و مواسا شما با من بهترین جزا که پرهیزگاران را باشد!مؤلف گوید: پس پیش رفتند و گفتند: علیک السلام! یا ابن رسول الله صلی الله علیه و آله! امام فرمود: و علیکما السلام! آنگاه کارزار کردند تا کشته شدند.
(طبری، کامل) حنظلة بن اسد شبامی بیامد و پیش حسین علیهالسلام بایستاد (ملهوف) روی و گلو را سپر تیرها و نیزهها و شمشیرها کرده بود (طبری، کامل) و فریاد میزد: «یا قوم انی اخاف علیکم مثل یوم الاحزاب مثل دأب قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم و ما الله یرید ظلما للعباد یا قوم انی اخاف علیکم یوم التناد یوم تولون مدبرین ما لکم من الله من عاصم و من یضلل الله فما له من هاد».ای قوم حسین علیهالسلام را نکشید که خدای به عذابی شما را هلاک کند و هر کس دروغ بندد و افترا گوید زیان کرده است.(طبری) پس حسین علیهالسلام با او گفت: یابن اسعد خدای بر تو ببخشاید (پند دادن این سیه دلان آب در هاون سودن است و آهن سرد کوفتن) این قوم پیش از این مستحق عذاب شدند، آن وقت که آنها را به سوی حق خواندی و رد تو کردند و به خونریزی تو و یارانت برخاستند، تا چه رسد بدین هنگام که برادران نیکوکار تو را کشتند.حنظله گفت: درست گفتی فدای تو شوم! آیا به جانب آخرت نرویم و به برادران نپیوندیم؟!گفت: بلی (ملهوف و طبری) سوی چیزی رو که برایم تو بهتر است از دنیا و مافیها، پادشاهی که زوال نپذیرد، پس گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله! خدای تعالی بر تو و بر خاندان تو درود فرستد و میان ما و تو در بهشت آشنایی قرار دهد! آن حضرت گفت: آمین!آمین!پس پیش رفت و قتال کرد تا کشته شد. پس آن دو جوان جابری پیش آمدند سوی حسین علیهالسلام نگریستند و گفتند: السلام علیک یابن رسول الله! فرمود: و علیکم السلام و رحمة الله! پس جنگ کردند و کشته شدند. - رضوان الله علیهما.
(طبری) عابس بن ابیشبیب شاکری آمد و شوذب با وی بود از بستگان بنیشاکر و عابس با او گفت: ای شوذب چه در دل داری و چه خواهی کرد؟ گفت: چه کنم؟ نزد پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله کارزار میکنم تا کشته شوم. عابس گفت: من هم به تو همین گمان دارم. پس نزد ابیعبدالله علیهالسلام رو تا تو را هم در شمار یاوران خویش بیند چنانکه غیر تو را دید و من نیز به سبب تو آزمایش بینم و پاداش الهی در مصیبت تو از خدای چشم دارم و اگر با من اکنون کسی بود نزدیکتر از تو، باز خوش داشتم او را پیش از خود فرستم تا در مصیبت او اجر یابم، که امروز روزی است که ما را باید تا بتوانیم در تحصیل ثواب بکوشیم که فردا روز عمل نیست، بلکه روز حساب است و بس؛ پس شوذب پیش رفت و بر حسین علیهالسلام سلام کرد و به میدان آمد و نبرد کرد.مؤلف گوید: شاکر قبیلهای است در یمن از همدان و نسب آنها به شاکر بن ربیعة بن مالک میرسد و عابس خود را از این قبیله بود، اما شوذب بسته با آنها بود (1)؛یعنی در آنها فرود آمد و میان آن قبیله منزل داشت یا هم سوگند بود با آنان، نه آنکه بندهی عابس یا آزاد شدهی او بود چنانکه بعضی پنداشتند، بلکه شیخ
1) 84. مولی را در این کتاب ما بسته ترجمه میکنیم و موالی جمع مولی را به بستگان و از تتبع و تاریخ و سیر معلوم میشود که هر کس اصلا عربی بود او را نسبت به قبیلهی خود میدانند مانند تمیمی و هاشمی و اموی و قرشی و اگر اصلا عرب نبود، با آن قبیله آمیزش داشت از آنها منسوب میشد و بدانها منسوب میگشت؛ مثلا، میگفتند: «تمیمی بالولاء» یا «هاشمی مولی لهم». و این بستگی بدو چیز است: یا در جنگها اسیر شده بودند و بنده گشته و صاحبشان آنها را آزاد کرده بود، یا نه از همان قبیلهی صاحبشان محسوب میشدند؛ دوم آنکه شخصی از غیر عرب داخل طایفهی آنها میشد و با یکی از آنها پیمان میبست و آن طایفهی ملزم میشدند او را حفظ کنند و میراث او برند و اگر جنایتی کند دیهی جنایت او را بدهند و بدین جهت دربارهی هر کس گویند مولی یا موالی حتما از غیر عرب بوده است و در فقه این دو معنی را «ولاء عتق» و «ضمان جریره» گویند.
ما محدث نوری صاحب «مستدرک» - علیه الرحمه - گفت: شاید مقام او از عابس برتر بود که دربارهاش گفتند: شوذب متقدم بود در شیعه، و این عبارت را از کتاب «حدایق الندیه» تألیف یکی از علمای زیدیه اقتباس کرده است.(طبری) راوی گفت: عابس بن ابیشبیب شاکری با ابیعبدالله علیهالسلام گفت: به خدا قسم روم زمین خویش یا بیگانه نزد من گرامیتر و محبوبتر از تو نیست و اگر میتوانستم کشته شدن را از تو دفع کنم به چیزی عزیزتر و محبوبتر از جان خودم دفع میکردم. السلام علیک یا اباعبدالله! خدا را گواه میگیرم که من بر راه تو و پدرت میروم. پس با شمشیر آخته به جانب آنان تاخت و نشان زخمی بر پیشانی داشت.ازدی گوید: نمیر بن وحله برای من حدیث کرد از مردی از بنیعبد از همدان که او را ربیع بن تمیم میگفتند و آن روز در کربلا حاضر بود، گفت: من عابس را دیده بودم، دلاورترین مردم بود، گفتم: ای مردم این شیر سیاه است، پسر ابیشبیب! کسی به مبارزهی او نرود! و او فریاد میزد: الا رجل؟ الا رجل؟ آیا مردی هست؟ عمر سعد گفت: از هر طرف سنگ ریزان کنید! چون چنین دید زره و خود بیفکند آنگاه حمله کرد، به خدا سوگند دیدم بیش از دویست مرد را پیش کرده بود اما آنها بر وی احاطه کردند و او را کشتند. و سر او را در دست چندتن مردمان دیدم هر یک میگفت من او را کشتم تا نزد عمر سعد آمدند، او گفت: مخاصمه نکنید که یک نفر او را نکشت و به این سخن فصل نزاع کرد.و این اشعار مناسب حال اوست:یلقی الرماح الشاجرات بنحره و یقیم هامته مقام المغفرما ان یرید اذا الرماح شجرنه درعا سوی سربال طیب العنصرجوشن ز برگرفت که ماهیم نه ماهیم مغفر ز سر فکند که بازم نیم خروسنیزههای بران و تیز را خلاقات میکنم به گلوی خویش و سر خود را به جای خود به کار میبرد هنگامی که نیزهها بر پیکرش فرو میروند، هیچ زره نمیخواهد، همان گوهر پاک پوشش و حافظ اوست - و در قصهی مسلم بن عقیل
کلام عابس در نصرت آن حضرت بگذشت.
(طبری) ابومخنف گفت؛ حدیث کرد برای من فضیل بن خدیح کندی که یزید بن زیاد مکنی به ابیالشعثاء از بنی بهدله بر سر زانو نشست پیش روی امام علیهالسلام صد تیر افکند، همه به هدف رسید مگر پنج تیر و او تیراندازی ماهر بود و هر تیر که افکند میگفت:انا بن بهدله فرسان العرجلهیعنی: من پس بهدله هستم، آنها سوارند و دیگر مردم پیاده.حسین علیهالسلام دعا میکرد: «اللهم سدد رمیته و اجعل ثوابه الجنة».خدیاا! تیرهای وی را به آماج رسان و پاداش او را بهشت گردان.و چون تیرها را بیکفند برخاست و گفت: از یان تیرها تنها پنج تن بر زمین افتاد و مرا محقق آید که پنج تن بکشتم و از کسانی بود که اول کشته شد و رجز او این بود:انا یزید و ابی مهاجر اشجع من لیث بغیل خادریا رب انی للحسین ناصر و لابن سعد تارک و هاجرو این یزید بن زیاد مهاجر از آنها بود که با عمر سعد آمده بودند و چون شروط حسین علیهالسلام را رد کردند، به جانب او شتافت و کارزار کرد تا کشته شد.
(طبری) عمرو بن خالد صیداوی و جابر بن حارث سلمانی و سعد مولای عمرو بن خالد و مجمع بن عبدالله عائذی در آغاز جنگ کارزار کردند و با شمشیر بر دشمن تاختند، چنانکه از همراهان و یاوران دور شدند و در سپاه دشمن پیش رفتند، دشمن گرد آنها بگرفت و از سایر اصحاب جدا کرد، پس عباس بن علی علیهماالسلام بر دشمن تاخت؛ چون آنها پشت یافتند دشمن پهلو تهی کرد و
عباس علیهالسلام آنها را از جنگ دشمن برهانید، خسته و نالان آمدند و چون باز دشمن نزدیک شد با شمشیر تاختند و کارزار کردند تا یک جا شهادت رسیدند.
صوت
ابومخنف ازدی گفت: حدیث کرد مرا زهیر بن عبدالرحمن بن زهیر خثعمی گفت: آخر کس از اصحاب حسین علیهالسلام سوید بن عمرو بن ابیالمطاع خثعمی بود، زخم سنگین وی را رسیده و افتاده بود بیهوش، وقتی به هوش آمد که شنید میگفتند: «حسین کشته شد، شمشیر از او گرفته بودند، کاردی همراه داشت و با آن حرب کرد و کشته شد. عروة بن بطار تغلبی و زید بن رقاد جنبی او را بکشتند و او آخر قتیل بود.»در وصف او سید گفته است: «مردی شریف و بسیار نماز بود، مانند شیر خشمگین جنگ کرد و بر مصیبت بزرگ شکیب نمود تا میان کشتگان بیفتاد».مؤلف گوید: کلمات مورخین و اهل حدیث و ارباب مقاتل در ترتیب شهادت و رجز و عدد اصحاب مختلف است؛ یکی را مورخی مقدم ذکر کرده است و مورخ دیگر مؤخر و بعضی به ذکر نام و رجز آنها اکتفا کردهاند و بعضی چند تن را نام برده و از باقی ساکت ماندهاند، و من تا این جا متابعت قدما و مورخین معتبر کردم و لکن نام جماعتی از آنها برده نشد که باید به ذکر آنان تبرک جست، پس به ترتیبی که شیخ رشید الدین محمد بن علی بن شهر آشوب در مناقب آورده است شهادت آنها را ذکر میکنم و گویم اول حر به مبارزه آمد الخ، آنگاه بریر بن خضیر - و ذکر این دو از پیش بگذشت - آنگاه وهب بن عبدالله بن حباب کلبی و مادرش با وی بود گفت: ای پسرک من برخیز! و پسر دختر پیغمبر را یاری کن! گفت: در یان کار کوتاهی نکنم و بیرون آمد و این رجز میخواند:ان تنکرونی فانا ابن الکلب سوف ترونی و ترون ضربیو حملتی و صولتی فی الحرب ادرک ثاری بعد ثار صحبیو ادفع الکرب امام الکرب لیس جهادی فی الوغی باللعب
و حمله کرد و بکوشید تا چند تن بکشت و نزد مادر و زنش آمد و بایستاد و گفت: ای مادر آیا راضی شدی؟ گفت: راضی نمیشوم مگر اینکه پیش روی حسین علیهالسلام کشته شوی! زنش گفت: دل مرا ریش مکن به مرگ خود! مادرش گفت: ای فرزند قول او را مشنو و بازگرد نزد پسر دختر پیغمبر کارزار کن که فردا شفیع تو باشد نزد خدای تعالی! پس بازگشت و میگفت:انی زعیم لک ام وهب بالطعن فیهم تارة و الضربضرب غلام مؤمن بالرب حتی یذیق القوم مر الحربانی امرؤ ذو مرة و عصب و لست بالخوار عند النکبحسبی ببیتی من علیم حسبی و پیوسته جنگ میکرد تا نوزده سوار و دوازده پیاده را بکشت و دستهایش ببریدند. مادرش عمودی بر گرفت و نزد او آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو! در پیش این پاکان حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله کارزار کن! پسر خواست او را نزد زنان برگرداند، مادر نیز جامهی پسر را گرفت و گفت: هرگز بازنمیگردم تا با تو کشته شوم.حسین علیهالسلام فرمود: خدا شما را از اهل بیت من (1)جزای نیکو دهد! سوی
1) 85. مترجم گوید: نظیر این نسبت به عبدالله بن عمیر کلبی گذشت و تکرار این روایت نسبت به دو شخص دلیل قطعی بر وقوع اصل این واقعه است و باید از اینجا دانست شدت حال زنان اهل بیت و مصیبت آنان را که چون این زن حال آنها را بدید، به اندازهای اندوه و اسف او را بگرفت که راضی به کشتن فرزند خود شد. و نیز باید دانست که اختلاف مورخین در تقدیم و تأخیر شهدا دلیل بر آن است که از تقدیم در ذکر، تقدیم واقعه را نخواستهاند و اگر یکی را پیشتر ذکر کردهاند دلیل آن نیست که او پیشتر به شهادت رسید و نیز مستبعد مینماید که در یک روز هفتاد نفر، بلکه چهل و سی نفر هم یکی یکی به میدان روند و هر یک تنها جنگ کند و هر یک پنج یا ده یا بیست یا شصت و هفتاد نفر را چنانکه نقل کردهاند بکشد تا خود کشته شود، چون نبرد کسی با کسی که مهیای دفاع باشد تا یکی از آنها بر زمین افتد و کشته شود و دیگری غالب گردد مدتی وقت میگذرد و روز، میزان بیشتر از دوازده ساعت نیست و اقرب به ذهن آن است که تا آتش در خندق اطراف سراپرده افروخته بود چند تن از اصحاب نزدیک همان راهی که گذاشته بودند از هجوم دشمن جلوگیری میکردند و پس از آن که آتش خاموش شد لشکر ابنسعد از همه طرف آمدند و اسبها را پی کردند و جنگ در میان خیمهها هم بود و در یک وقت چند تن از اصحاب به جنگ میپرداختند و تعیین مقدم و موخر آنها در شهادت بیاندازه مشکل است.
زنان بازگشت و وهب نبرد میکرد تا کشته شد.پس زنش رفت تا خون از روی شوهر پاک کند، شمر او را بدید و غلام خویش را گفت با عمودی بر سر زن کوفت و آن را بکشت و این اول زن بود که در لکشر حسین علیهالسلام به قتل رسید.و در «روضة الواعظین» و «امالی» صدوق است که وهب بن وهب بیرون آمد و او نصرانی بود و به دست حسین علیهالسلام مسلمانی گرفته بود - او و مادرش - و در پی او به کربلا آمدند. پس وهب بر اسبی سوار شد و دیرک خیمه را به دست گرفت و کارزار کرد و هفت یا هشت نفر بکشت، پس اسیر گشت و او را نزد عمر سعد آوردند به گردن زدن او فرمود. و علامه مجلسی گوید: «در حدیثی دیدم که این وهب نصرانی بود، او و مادرش به دست حسین علیهالسلام مسلمان شدند و در نبرد 24 پیاده و دواده سوار بکشت و او را دستگیر کردند و نزد عمر بردند، عمر گفت چه سخت تازنده سواری؟! و فرمود تا گردنش بزدند و سر او را سوی سپاه حسین علیهالسلام پرتاب کردند، مادرش آن را برداشت و ببوسید و باز سوی عسکر عمر بینداخت و به مردی رسید او را بکشت، آنگاه بادیرک خیمه حمله کرد و ده مرد را بکشت. حسین علیهالسلام فرمود: ای اموهب بازگرد تو و پسرت نزد رسول خدایید و جهاد از زنان برداشته شده است! پس زن بازگشت و میگفت: خدایا مرا نومید مکن! حسین علیهالسلام فرمود خدا تو را نومید نمیگرداند».پس از وی عمرو بن خالد ازدی صیداوی بیرون آمد و سید رحمه الله گوید با حسین علیهالسلام گفت: یا اباعبدالله فدای تو شوم! میخواهم به اصحاب تو پیوندم و دوست ندارم از تو کناره گزینم و تو را تنها و کشته بینم، حسین علیهالسلام فرمود: پیش رو که ما نیز بعد از ساعتی به تو ملحق شویم! او رفت و این رجز میگفت:الیک یا نفس من الرحمن فابشری بالروح و الریحانالیوم تجزین علی الاحسان قد کان منک غابر الزمان
ما خط فی اللوح لدی الدیان لا تجزعی فکل حی فانو الصبر احظی لک بالامان یا معشر الازد بنیقحطانپس کارزار کرد تا کشته شد و در «مناقب» است که پس از وی خالد فرزندش بیرون آمد به جنگ و میگفت:صبرا علی الموت بنیقحطان کیما تکونوا فی رضی الرحمنذی المجد و العزة و البرهان و ذی العلی و الطول و الاحسانیا ابتا قد صرت فی الجنان فی قصر در حسن البنیانو پیش رفت و جنگ کرد تا کشته شد. آنگاه سعد بن حنظلهی تمیمی بیرون آمد و او از اعیان سپاه بود و میگفت:صبرا علی الاسیاف و الاسنه صبرا علیها لدخول الجنهو حور العین ناعمات هنه لمن یرید الفوز لا بالظنهیا نفس للراحة فاجهدنه و فی طلاب الخیر فارغبنهو بتاخت و جنگی سخت پیوست و کشته شد. پس از وی عمیر بن عبدالله مذحجی رضی الله عنه بیرون آمد و رجز میخواند:قد علمت سعد وحی مذحج انی لدی الهیجاء لیث محرجاعلو بسیفی هامة المذحج و أترک القرن لدی التعرجفریسة الضبع الازل الاعرج و قتال پیوست تا مسلم ضبابی و عبدالله بجلی او را بکشتند و پس از وی مسلم بن عوسجه بیرون آمد و ذکر او برفت. و پس از وی عبدالرحمن بن عبدالله یزنی و میگفت:انا ابن عبدالله من آل یزن دینی علی دین حسین و حسناضربکم ضرب فتی من الیمن ارجو بذاک الفوز عند المؤتمنو پس از وی یحیی بن سلیم مازنی بیرون آمد و میگفت:لاضربن القوم ضربا فیصلا ضربا شدیدا فی العدا معجلالا عاجزا فیها و لا مولولا و لا اخاف الیوم موتا مقتلا
و پس از وی قرة بن ابیقرهی غفاری و میگفت:قد علمت حقا بنوغفار و خندف بعد بنینزارباننی اللیث لدی الغبار لاضربن معشر الفجارضربا وجیعا عن بنیالاخیار پس 68 مرد بکشت بعد از او انس بن حارث کاهلی - و ذکر او بگذشت - آنگاه مالک بن انس کاهلی بیرون آمد و گفت:آل علی شیعة الرحمن و آل حرب شیعة الشیطانپس چهارده مرد بگشت و بعضی گویند هیجده تن، و کشته شد.مؤلف گوید: احتمال قوی میدهم که این مالک بن انس کاهلی، انس بن حارث کاهلی صحابی باشد. ابناثیر در کتاب «اسد الغابه» در حارث بن نبیه گوید: «از اصحاب نبی صلی الله علیه و آله و از اهل «صفه» بود.و دربارهی پسرش انس بن حارث گوید: «وی از اهل کوفه بشمار است و حدیث وی را اشعث بن سلیم از پدرش سلیم از وی روایت کرده است، که پیغمبر فرمود: «که این فرزند من در زمینی از زمینهای عراق کشته میشود؛ هر کس او را دریافت، باید یاری او کند» و او با حسین علیهالسلام کشته شد.شیخ ابننما در کتاب «مثیر الاحزان» گوید: پس از وی انس بن حارث کاهلی خروج کرد و میگفت:قد علمت کاهلنا و ذودان و الخندفیون و قیس عیلانبان قومی آفة للاقران یا قوم کونوا کاسود خفانو استقبلوا القوم بضرب الآن آل علی شیعة للرحمنو آل حرب شیعة للشیطان یعنی: قبیلهی ما کاهل دانستند و همچنین قبیلهی ذودان و اولاد خندف و طایفهی قیس عیلان، که قوم من آفت جان هماوردان و حریفان خویشند؛ ای قوم من
مانند شیر خفان (1)باشید و هم اکنون با این قوم روبرو شوید به زدن.آل علی علیهالسلام حزب خدایند و آل حرب یعنی ابوسفیان شیعهی شیطان. (وقتی عثمان کشته شد مسلمانان دو فرقه شدند: شیعهی علی علیهالسلام و طرفداران بنیامیه و در جنگ صفین فرقهی خوارج بر آنها افزود و همهی مسلمانان سه فرقه شدند: شیعه؛ یعنی دوستان علی علیهالسلام و نواصب، دوستان عثمان و معاویه، که امیرالمؤمنین را سب میکردند، و خوارج؛ که دشمن هر دو بودند، و این مذهب اهل سنت که هم عثمان و هم معاویه را دوست دارند و هم علی علیهالسلام و حسن و حسین علیهماالسلام را، در صدر اسلام نبود و در زمان بنیالعباس حادث گردید و آنان سران هر دو فرقه را احترام میکردند تا دل همه را به دست آرند) پس از وی عمرو بن مطاع جعفی بیرون آمد و گفت:الیوم قد طاب لنا القراع دون حسین الضرب و السطاعنرجو بداک الفوز و الدفاع من حر نار حین لا امتناعآنگاه جون بن ابیمالک مولای ابیذر الغفاری بیرون آمد و در «مناقب» گوید: او بندهی سیاه بود. حسین علیهالسلام با او گفت: تو را مرخص کردم که در پی ما آمدی، عافیت جوی! مبادا در این راه آسیبی به تو رسد. جون گفت: یابن رسول الله! من در فراخی کاسه لیس شما باشم و در سختی شما را تنها گذارم؟! (یعنی نمک خوردن و نمکدان شکستن کار بیوفایان است) به خدا قسم که بوی من ناخوش است و حسب من پست و رنگم سیاه، بهشت را برای من دریغ داری تا بویم خوش شود و جسمم شریف و رویم سفید گردد؟! نه به خدا سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شما آمیخته گردد (2)و محمد بن ابیطالب گفت:
1) 86. خفان به فتح«خاء» و تشدید «فاء» ناحیتی است شیرناک نزدیک کوفه.
2) 87. شهش فرمود کای عبد وفادار تو آزادی از این میدان پیکار تو تابع آمدی ما را به راحت میفکن خویش را در رنج و زحمت غمین شد جان جون سخت پیمان به شه گفت این سخن با چشم گریان بپروردم بسی بیرنج و زحمت زباقی ماندهی آن خوان نعمت نمک نشناسی ای شه از بلیسی است فدا گشتن جزای کاسه لیسی است نسب باشد لئیم و چهرهام تار تنم بیقدر و بویم همچو مردار به من منت نه ای دارای گردون که گردد رشگ مشک نافهام خون بشیر عشق داداش این بشارات که خوش باد آن مقام کامکارت اجازت یافت جون با سعادت روان شد سوی میدان شهادت.
او این رجز میخواند:کیف تری الکفار ضرب الاسود بالسیف ضربا عن بنیمحمداذب عنهم باللسان و الید ارجو به الجنة یوم الموردو قتال کرد، سید گوید: 25 مرد را بکشت و کشته شد. و محمد بن ابیطالب گفت: حسین علیهالسلام بر سر او بایستاد و گفت: خدایا روی او را سفید گردان و بوی او را خوش کن و حشر او با نیکان قرار ده و او را با محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله آشنا و معاشر گردان.و از امام باقر علیهالسلام روایت است که: مردم در آن میدان میآمدند و کشتگان را به خاک میسپردند، جون را پس از ده روز دیدند بوی مشک از او شنیده میشد.پس از وی انیس (بتصغیر) بن معقل اصبحی به میدان آمد و میگفت:انا انیس و انا ابن معقل و فی یمینی نصل سیف مصقلاعلو بها الهامات وسط القسطل عن الحسین الماجد المفضلابن رسول الله خیر مرسل و بیست و چند تن کشت تا کشته شد. پس از وی یزید بن مهاجر بیرون آمد و ذکر او بگذشت.آنگاه حجاج بن مسروق مؤذن حسین علیهالسلام به میدان آمد و میگفت:اقدم حسین هادیا مهدیا فالیوم تلقی جدک النبیاثم اباک ذا الندی علیا ذاک الذی نعرفه وصیا25 مرد بکشت و کشته شد - رضوان الله علیه - پس از وی سعید بن عبدالله حنفی و حبیب بن مظاهر اسدی و زهیر بن قین بجلی و نافع بن هلال جملی
شهید شدند و ذکر آنان بگذشت.آنگاه جنادة بن حارث انصاری بیرون آمد و میگفت:انا جناد و انا بن الحارث لست بخوار و لا بناکثعن بیعتی حتی یرثنی وارثی الیوم شلوی فی الصعید ماکثو شانزده تن را بکشت. و پس از وی پسرش عمرو بن جناده به میدان رفت و میگفت:اضق الخناق من ابنهند و ادمه من عامه بفوارس الانصارو مهاجرین مخضبین رماحهم تحت العجاجة من دم الکفارخضبت علی عهد النبی محمد فالیوم تخضب من دم الفجارفالیوم تخضب من دماء اراذل رفضوا القران لنصرة الاشرارطلبوا بثارهم ببدر اذا اتوا بالمرهفات و بالقنا الخطارو الله ربی لا ازال ما مضاربا فی الفاسقین بمرهف تبارهذا علی الازدی حق واجب فی کل یوم تعانق و کرارپس جهاد کرد تا کشته شود.مترجم گوید: به گمان من این اشعار را یکی از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام از طایفهی ازد پیش از جنگ صفین خطاب به آن حضرت در تحریض به قتال معاویه گفته است و معنی اشعار این است: گلوی پسر هند؛ یعنی معاویه را بفشار و به جانب او روانه کن، همین امسال سواران انصار و مهاجرین را که نیزههاشان زیر گرد و غبار از خون کافران در زمان پیغمبر محمد صلی الله علیه و آله رنگین میبود، امروز هم از خون فاجران رنگین میشود، امروز رنگین میشود از خون مردم فرومایه که در راه یاری بدکاران قرآن را رها کردند، در طلب آن خونها برخاستند که در بدر ریخته شد و آمدند با شمشیر تیز و نیزه جنبنده، به خدا سوگند که پیوسته میزنم در این قوم بد عمل شمشیر باریک و بران را، این کار بر هر مرد ازدی واجب است در روز نبرد و تاخت و تاز. انتهی الترجمه.و چنانکه از بیت اخیر معلوم میشود شاعر ازدی بوده است و ازد از قبایل
یمن است نه انصاری، و اینکه در بیت اول گوید: «همین امسال بفرست» دلیل آن است که هنوز لشکر به جنگ بیرون نرفته بودند و به هر حال جنگ صفین و کربلا دنبالهی همان غزوات رسول صلی الله علیه و آله و جنگ میان اسلام و کفر است چنانکه این شاعر معاصر با آن زمان فهمیده و گفته است: «طلبوا بثارهم ببدر اذا تواه» و به سیاق کتاب بازگردیم.پس از او جوانی بیرون آمد که پدرش در هنگامه کشته شده بود و مادرش (زنی مردانه بود) با او گفته بود: ای پسرک من! بیرون رو و پیش روی پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله جهاد کن! حسین علیهالسلام فرمود: پدر این جوان کشته شده است و شاید مادرش از خروج وی راضی نباشد، آن جوان گفت: مادر مرا به خروج فرمود! پس به جنگ آمد و میگفت:امیری حسین و نعم الامیر سرور فؤاد البشیر النذیرعلی و فاطمة والداه فهل تعلمون له من نظیرله طلعة مثل شمس الضحی له غرة مثل بدر منیرو جنگ پیوست تا کشته شد و سرش را جدا کردند و سوی عسکر حسین علیهالسلام انداختند. مادرش آن سر را برداشت و گفت: ای پسرک من! نیکوکاری کردی ای مایهی خرمی دل و روشنی چشم من! آنگاه سر پسر را به جانب مردی پرتاب کرد و او را بکشت و دیرک چادر برگرفت و بر آنها تاخت و میگفت:انا عجوز سیدی ضعیفه خاویة بالیة نحیفهاضربکم بضربة عنیفه دون بنیفاطمة الشریفهو دو مرد را با آن عمود بزد و بکشت و حسین علیهالسلام او را فرمود بازگردانند و دعا کرد.مؤلف گوید: احتمال می دهم که این جوان پسر مسلم بن عوسجة بود چون نزدیک به این حالت در «روضة الاحباب و روضة الشهداء» از پسر مسلم بن عوسجه روایت کرده است.آنگاه غلامی ترک از آن حسین علیهالسلام بیرون آمد و او قاری قرآن بود، نبرد کرد
و گفت:البحر من طعنی و ضربی یصطلی و الجو من نبلی و سهمی یمتلیاذا حسامی فی یمینی ینجلی ینشق قلب الحاسد المبجلو جماعتی را بکشت و گویند هفتاد تن را و بیفتاد، پس حسین علیهالسلام گریان به کنار او آمد و روی بر روی او نهاد، غلام چشم بگشود و لبخندی زد و جان تسلیم کرد:گر دست دهد هزار جانم در پای مبارکت فشانمپس از وی مالک بن ذودان بیرون شد و گفت:الیکم من مالک الضرغام ضرب فتی یحمی عن الکرامیرجو ثواب الله ذی الانعام آنگاه ابوثمامه صائدی بیرون آمد و گفت:عزاء لآل المصطفی و بناته علی حبس خیر الناس سبط محمدعزاء لزهراء النبی و زوجها خزانة علم الله من بعد احمدعزاء لا هل الشرق و الغرب کلهم و حزنا علی جیش الحسین المسددفمن مبلغ عنی النبی و بنته بان ابنکم فی مجهد ای مجهدپس از وی ابراهیم بن حصین اسدی به مبارزت آمد و رجز میخواند:اضرب منکم مفصلا و ساقا لیهرق القوم دمی اهراقاو یرزق الموت ابواسحقا اعنی بنی فاجرة الفساقاو 84 تن بکشت، ابواسحق کنیت این مرد است. پس از وی عمرو بن قرظه بیرون آمد - و ذکر او گذشت - آنگاه احمد بن محمد هاشمی به مبارزت برخاست و گفت:الیوم ابلو حسبی و دینی بصارم تحمله یمینیاحمی به یوم الوغی عن دینیدر «مناقب» گوید: کشتگان در حملهی اولی از اصحاب حسین علیهالسلام اینانند: 1- نعیم بن عجلان 2- عمران بن کعب بن حارث اشجعی 3- حنظلة بن عمر
شیبانی 4- قاسط بن زهیر 5- کنانة بن عتیق 6- عمرو بن شیعه 7- ضرغامة بن مالک 8- عامر بن مسلم 9- سیف بن مالک نمیری 10 - عبدالرحمن ارحبی 11- مجمع عائذی 12- حباب بن حارث 13- عمرو الجندعی 14- حلاس بن عمرو راسبی 15- سوار بن ابیعمیر فهمی 16- عمار بن ابیسلامة الدالانی 17- نعمان بن عمرو راسبی 18- زاهر مولی عمرو بن الحمق 19- جبلة بن علی 20- مسعود بن حجاج 21- عبدالله بن عروه غفاری 22- زهیر بن بشر خثعمی 23- عماد بن حسان 24- عبدالله بن عمیر 25- مسلم بن کثیر 26- زهیر بن سلیم 27 و 28 - عبدالله و عبیدالله پسران زید بصری.ده تن از موالی؛ یعنی بستگان حسین علیهالسلام و دو تن مولای امیرالمؤمنین علیهالسلام - و ما معنی مولی و بسته را پیش از این باز نمودیم - و جملهی اینها چهل تنند و در کتاب«مناقب» زاهر بن عمرو مولای ابن الحمق مسطور است که مؤلف، زاهر، مولای عمرو بن الحمق را بر آن ترجیح داده است، چنانکه در زیارت ناحیهی مشتمله بر اسماء شهدا و زیارت رجبیه منقول از «مصباح الزائر» بدینگونه نقل شده است.
صوت
مؤلف گوید: در این مقام مناسب است اشارت به حال زاهر مولای عمرو بن الحمق و گوییم که حبر خبیر، قاضی نعمان مصری (1)در کتاب «شرح الاخبار
1) 88. مترجم گوید: نعمان بن محمد بن منصور بن احمد بن حیون (حیوان در مستدرک الوسائل غلط طبع است) مکنی به ابیحنیفه بود، در ابتدای دولت فاطمیین به آنها پیوست و مردم مغرب همه مذهب مالک دارند و نعمان از علمای مالکی بود. چون دولت فاطمیان اوج گرفت قاضی نعمان از جملهی آنان شد و تا دولت فاطمی در مغرب بر پا بود او و فرزندانش قاضی القضاتی داشتند و آنها به مذهب اسماعیلیه بودند و خلفای فاطمی خود از فرزندان محمد بن اسماعیل بن جعفر بن صادقند علیهالسلام و ابنخلکان ترجمهی قاضی را آورده است گوید: از مذهب مالک منتقل به مذهب امامیه شد و او امامیه را بر اسماعیلیه اطلاق میکند چنانکه در شرح حال صلاح الدین ایوبی گوید: او دولت امامیه را از مصر برانداخت، یعنی اسماعیلیه را. صاحب «مستدرک» رحمه الله گوید: وی اثنی عشری بود و تقیه میکرد و در این عقیده متابعت از مجلسی رحمة الله کرده است، اما دلیلی بر این دعوی نیست و همهی مردم دانند فاطمیان مصر اسماعیلی او هم قاضی دولت آنها بلکه مؤسس فقه آنها بود و پیش از وی فقه نداشتند، تا او مذهبی آمیخته از مذهب مالک و مذهب امامیه برای آنها ساخت؛ اگر دلیلی بر اثنی عشری بودن او داشتیم مانند قاضی نور الله، منصب وی را در دولت مخالفین حمل بر تقیه میکردیم اما این که در «مستدرک» گوید: اسماعیلیه ملاحده بودند و منکر شریعت، کلیا صحیح نیست، زیرا که به تواتر و ضرورت ثابت است که خلفای فاطمی مصر مانند ملاحده الموت بیدین نبودند و سیاست آن ممالک بزرگ بیشریعت و فقه ممکن نیست و در آن زمان قانون مملکتی غیر از فقه نبود و نیز آنها در مصر مساجد و معابد داشتند و جامع ازهر از مآثر آنا هنوز باقی است وعزاداری حضرت ابیعبدالله علیهالسلام در مصر رواج دادند و سید رضی در شعری اظهار اشتیاق بدانها نموده است. البس الذل فی دیار الاعادی و بمصر الخیلفة العلوی اما ملاحده در هر عصر هستند و هر وقت دولت نوی روی کار آید یا مرامی تازه ظاهر گردد بدان میچسبند. گاهی قرمطی گاهی اسماعیلی آزادی طلب و گاهی ضد آزادی فردی و گاهی طرفداری فقرا و غیره، در آن زمان هم خود را به اسماعیلیه بسته بودند.
که از شهری به شهری بردند و در منظر مردم نصب کردند و چون آنها بازگشتند زاهر بیرون آمد و پیکر او به خاک سپرد و زاهر بماند تا با حسین علیهالسلام کشته شد.از اینجا معلوم گشت که زاهر از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و مخصوص به متابعت عمرو بن حمق خزاعی گشت، از صحابهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و حواری امیرالمؤمنین علیهالسلام (آن بندهی صالح که عبادت او را فرسوده بود و چشم او نزار و رنگش زرد شد) و زاهر مصاحبت وی کرد تا او را به خاک سپارد و جثهاش پنهان کند و نیکبختی او را بدانجا کشانید که در یاری حسین علیهالسلام به شهادت رسید. و از اخلاف اوست ابوجعفر زاهری محمد بن سنان از اصحاب حضرت کاظم و حضرت رضا و حضرت جواد - سلام الله علیهم.مترجم گوید: شرح شهادت عمرو بن حمق پیش از این بگذشت و او در قتل عثمان شرکت داشت و معاویه فرستاد او را کشتند، اما این که مار او را گزید محتمل است از مکاید معاویه باشد، چنین شهرت داد تا به کشتن پیرمردی صالح از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله بدنام نگردد و معاویه از این گونه مکیدتها بسیار داشت. در بودن امثال عمرو بن حمق از صحابهی رسول صلی الله علیه و آله در قاتلین عثمان، شیعیان را حجتی قوی است بر اهل سنت که از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کردند: «اصحاب من به منزلت ستارگانند به هر یک اقتدا کنید هدایت یابید» و گوییم در تبری از عثمان به عمرو بن حمق و کمیل بن زیاد و امثال آنان از صحابهی رسول صلی الله علیه و آله اقتدا کردیم.باز بر سر سخن رویم. بدان که مورخان جماعتی را نام بردند که در وقعهی طف حاضر بودند و جان بدر بردند یکی از آنان غلام عبدالرحمن بن عبدربه انصاری بود - و ذکر او بگذشت - گفت: چون دیدم اصحاب کشته میشدند و بر زمین میافتادند آنها را بگذاشتم و گریختم.و دیگر مرقع بن ثمامهی اسدی است، طبری و جزری گفتند: بر سر زانو نشست و هر چه تیر در ترکش داشت بینداخت، چند تن از کسان وی نزدیک او آمدند و امانش دادند و بردندش و با عمر سعد نزد عبیدالله زیاد رفت و قصهی او بگفت:
عبیدالله او را به زاره نفی کرد.مترجم گوید: «زاره» جایی است در بحرین به گرمی و بدی هوا معروف بود و آن وقت از اعمال عمان بود و عمان هم به بدی هوا معروف است. و فیروز آبادی گفته زاره نیزار است و روستایی است در صعید و دهی است نزدیک طرابلس غرب، و دهی است در بحرین. انتهی.ابوحنیفه در اخبار الطوال گفت که: «ابن زیاد او را به ربذه روانه کرد و او بدانجا بود تا یزید بمرد و عبیدالله به شام گریخت، مرقع به کوفه بازگشت.دیگر از نجات یافتگان عقبة (1)بن سمعان است؛ طبری و جزری گفتهاند او مولای رباب دختر امرؤالقیس کلبی زوجهی ابیعبدالله الحسین علیهالسلام است که مادر سکینه علیهاالسلام بود، چون او را دستگیر کردند عمر سعد با او گفت: تو کیستی و اینجا به چه کاری؟ گفت: من بندهی مملوکم، دست از او بداشت و رها کردشدیگر ضحاک بن عبدالله مشرقی (2)است - و ذکر قصهی او در اینجا مناسب آمد - لوط بن یحیی ازدی؛ یعنی ابیمخنف از عبدالله عاصم فائشی (3)روایت کرده است از ضحاک بن عبدالله مشرقی گفت: با مالک بن نضر ارحبی نزد حسین علیهالسلام رفتیم و بر او سلام کردیم و بنشستیم؛ جواب سلام ما بداد و مرحبا گفت و از سبب آمدن ما بپرسید! گفتیم آمدیم بر تو سلام کنیم و برای تو از خدای تعالی عافیت طلبیم و عهدی نو کنیم و خبر مردم را با تو بازگوییم و اینکه بر حرب تو متفق گشتند تا رأی خویش بینی. حسین علیهالسلام گفت: خدا مرا بس است و او نیکو وکیلی است! پس ما دلتنگی نمودیم از مردم و از روزگار و بر او سلام و وداع و خداحافظی کردیم و دعا کردیم، فرمود: شما را چه باز میدارد از یاری من؟ مالک بن نضر ارحبی گفت: بدهکارم و عیالمند. من گفتم: من هم وام دارم و عیال، و لکن اگر رخصت فرمایی تا کسی از یاران تو باقی باشم و توانم خدمتی مفید به
تقدیم رسانم و دفع شری کنم، به یاری تو در مقاتلت بکوشم و اگر مقاتلی نماند بازگردم؟ گفت: رخصت دادم! پس با آن حضرت بودم - و این مرد بعضی وقایع شب و روز عاشورا را روایت کرده است - (طبری) ضحاک گفت: چون دیدم اصحاب حسین علیهالسلام همه کشته شدند و لشکر یکسره به آن حضرت و اهل بیت او روی آوردند و هیچ کس نماند مگر سوید بن عمرو بن ابیالمطاع خثعمی و بشیر (بتصغیر) بن عمرو حضرمی، گفتم یابن رسول الله یاد داری آن پیمان که با تو کردم و گفتم: «تا مقاتلی باشد من هم از تو دفاع کنم و چون هواداری نبینم دستوری دهی مرا که بازگردم، گفتی چنین باشد؟»امام فرمود: راست گفتی اما چگونه توانی رست از دست این مردم اگر توانی؟ تو را آزاد کردم. ضحاک گفت: وقتی سپاه عمر سعد اسبهای ما را پی (1)میبریدند من اسب خود را در یکی از خیمههای اصحاب در وسط سراپردهها پنهان کرده بودم و پیاده جنگ میکردم و در آن روز پیش آن حضرت دو مرد را بکشتم و دست یکی را بینداختم و چند بار حسین علیهالسلام با من گفت: دستت خشک مباد! و خدای دست تو را مبراد! و از اهل بیت پیغمبر تو را جزای نیکو دهاد و چون مرا رخصت داد اسب را از خیمه بیرون آوردم و بر پشت آن نشستم «حتی اذا قامت علی السنابک رمیت بها عرض القوم» و اسب را به مهمیز برانگیزیدم تا پای بجست و خیز گرم کرد، به میان لشکر زدم و راه گریز برای من باز شد تا از صفوف برون شدم و پانزده مرد در پی من افتادند تا به «شفیه» رسیدیم - دهی نزدیک فرات - و چون به من رسیدند روی به سوی آنها بگردانیدم، کثیر بن عبدالله شعبی و ایوب بن مشرح خیوانی (2)و قیس بن عبدالله صائدی مرا شناختند و گفتند: این پسر عم ما ضحاک بن عبدالله مشرقی است، شما را به خدا قسم که دست از او بدارید! سه تن از بنیتمیمم باآنها بودند گفتند: برادران خویش را اجابت
میکنیم و آن حاجت که خواستند بر میآوریم و دست از صاحب ایشان باز میداریم. اینها که چنین گفتند دیگران هم پذیرفتند و خدا مرا برهانید.شیخ ثقه جلیل محمد بن حسن صفار قمی توفی در سنهی 290 در قم در کتاب «بسائر الدرجات» به اسناده از حذیفة بن اسید غفاری صحابی روایت کرده است (و این حذیفه از آنهاست که با پیغمبر تحت شجره بیعت کرد و سال 42 در کوفه درگذشت و کشی او را از حواریون حسن علیهالسلام شمرده است) گفت: «چون حسن علیهالسلام با معاویه صلح کرد و به مدینه بازگشت من همراه او بودم؛ در پیش روی او شتری با بار میراندند که آن حضرت به هر جای رو میکرد آن شتر را از او جدا نمیکردند، روزی با او گفتم: جعلت فداک یا ابا محمد! بار این شتر چیست که از خود جدا نمیکنی هر جا که روی؟ گفت: ای حذیفه نمیدانی چیست؟ گفتم: نه، گفت: دیوان است؛ گفتم: چه دیوان، گفت: دیوان شیعیان ما و نام ایشان در آن نوشته است. گفتم: فدای تو شوم نام مرا به من بنمای گفت: فردا بامداد نزد من آی! من بامداد نزد او فتم و برادرزادهی خویش را با خود بردم؛ او خط خواندن میدانست و من نمیدانستم. امام علیهالسلام فرمود: برای چه آمدی؟ گفتم: آن حاجت که دیروز وعده دادی، گفت: این جوان همراه تو کیست؟ گفتم: برادرزادهام که خواندن میتواند و من نمیتوانم. گفت: بنشین! نشستم؛ نشستم؛ فرمود: آن دیوان اوسط را بیاورید! آوردند پس آن جوان نگیست، نامها در آن آشکار بود؛ ناگاه گفت: ای عم اینک نام من، گفتم: داغت به دال مادرت(تلطف است نه نفرین) ببین نام من کجاست گفت: لختی بجست آنگاه گفت: اینک نام تو، پس خرسند شدیم و آن جوان با حسین علیهالسلام کشته شد.مترجم گوید: دیوان در اصطلاح آن زمان دفتری بود که نام عمال و لشکریان و وظیفه خواران و اندازه عطای هر یک را در آن مینوشتند و در ایام ما آن را لیست حقوق گویند. و چون حضرت امام حسن علیهالسلام مدتی خلافت کرد دیوانها و اسناد خلافت و عهود و سواد عزل و نصب ولات و امثال آن در زمان خود آن حضرت و زمان پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام در خدمت او بود و این مکاتیب برای
سلاطین و مرا و خلفا بسیار مهم است، از این جهت حضرت امام حسن علیهالسلام چون به مدینه رفت آن دفاتر و مکاتیب را با خود ببرد و در راه هم هرگز آنها را از خود جدا نمیکرد. و نیز آن حضرت برای شیعه و بازماندگان شهدای صفین و جمل و نهروان وظیفه مقرر داشته بود و پنج میلیون درهم از بیت المال کوفه و خاج دارا بگرد را هر سال در ضمن عقد صلح از معاویه گرفته بود و تقسیم این مال متوقف بر دیوان و حساب و نوشتن اسامی و تفاصیل احوال شیعه است، و چون امام نام کسی را در زمرهی شیعیان خویش نویسد و آنها از سهو و خطا معصومند موجب خرسندی آن شیعی گردد، چون یقین داند که بر امام حالت کسی مشتبه نمیگردد هر چند از وظیفه گیران نباشد و شاید در آن دیوانها نام همه شیعیان خالص الی آخر یا تا زمانی معین نوشته بوده است از جانب خدای تعالی و آن از اسرار امامت باشد محفوظ عند اهله و الله العالم؛ و در تأیید این احتمال احادیثی وارد است بدون ذکر دفتر محسوس (1).مؤلف گوید: ابنعباس را بر ترک یاری حسین علیهالسلام ملامت کردند، گفت: «اصحاب حصین علیهالسلام مردمی بودند معین، کاسته و افزون نگردند و ما آنها را پیش از مشاهده به نام میشناختیم».و محمد بن حنفیه گفت: «نام اصحاب امام حسین علیهالسلام نزد ما نوشته شده است با نام پدرانشان، پدر و مادرم فدای آنها! کاش با آنها بودم و به رستگاری بزرگ فائز میشدم».من گویم اگر ابنعباس مقصر بود این سخن عذر تقصیر او نمیشود، چون
1) 94. علی بن احمد و احدی نیشابوری که از بزرگان مفسرین اهل سنت است در کتاب «اسباب النزول» در آیهی ما کان الله لیذر المؤمنین علی ما انتم علیه گوید سدی گفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود امت مرا در صورتهای خودشان بر من نمودند چنانکه بر آدم و مرا بیاگاهانیدند که به من، که ایمان میآورد و که کافر میشود این قضیه به منافقین رسید، استهزاء و افسوس کردند و گفتند: محمد گمان دارد که هر کس را بدو ایمان آورده میشناسد و هر کس را کافر باشد نیز! با آن که ما با اوییم و ما را نمیشناسد! خداوند این آیت بفرستاد.
خداوند نام همهی کافران و فاسقان را از پیش میداند و علم او تخلف نپذیرد و این همان شبهت اهل جبر است که گفتند:میخوردن من حق ز ازل میدانست گر مینخورم علم خدا جهل بودو جواب آن در کتب کلام به تفصیل مذکور است که علم خدا موجب اجبار بندگان نیست و چون من دربارهی ابنعباس متوقفم، از جانب وی جوابی نمیگویم. اما محمد بن حنفیه ارجح در عذر وی همان است که در اول کتاب گذشت که او به دستور امام علیهالسلام بماند و جاسوس آن حضرت بود در مدینه. و همچینن هر یک از بنیهاشم و غیر آنها که عدالت ایشان ثابت باشد تخلف ایشان به اجازت و رخصت خود آن حضرت بود تا یک باره این سلسله منقرض نشود و شیعه برنیفتند، چون مقدر بود هر کس با آن حضرت برود کشته شود اما نجات امثال ضحاک بن عبدالله و آن گروهی که امام علیهالسلام آنها را مرخص فرمود و رفتند به جهت کمی معرفت و ضعف ایمان، امید از عاطفه و مهر حسینی است که در آخرت بر آنها ببخشاید، چنانکه در این جهان بر آنها ببخشود و مرخص کرد. و در ضمن حکایت حر که راه بر آن حضرت گرفته بود گذشت که امام علیهالسلام میخواست مردمی که همراه او بودند پراکنده سازد و متفرق کند، حر پیش میآمد و نمیگذاشت و سخت میگرفت و این از غایت رأفت بود که به مردم داشت و نمیخواست آنها بیسببی کشته شوند و اگر کسی را به یاری خود میطلبید میخواست از روی معرفت باشد و دانسته، پس از لطف وی بعید نیست که در قیامت هم از آنها که مرخص فرمود شفاعت کند، رحمت او شامل حال آنان شود که رحمت حسینی را کوچک نباید شمرد «رزقنا الله التوفیق و العصمة».باز بر سر سخن رویم؛ ارباب مقاتل گویند: اصحاب در پی یکدیگر میآمدند وداع میکردند و میگفتند: السلام علیک! یا ابن رسول الله صلی الله علیه و آله و آن حضرت جواب میداد علیک السلام! ما در اثر شما میرسیم و این آیت تلاوت میفرمود: «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدلوا تبدیلا» تا همه کشته شدند -
رضوان الله علیهمادیرت کؤس للمنایا علیهم فاغفوا عن الدنیا کاغفاء ذی سکرفاجسامهم فی الارض قتلی بحبه و ارواحهم فی الحجب نحو العلی تسریفما عرسوا الا بقرب حبیبهم و ما عرجوا من مس بؤس و لا ضریعنی: «جامهای مرگ بر آنها پیموده شد و چشم از دنیا پوشیدند مانند چشم پوشیدن مست، پیکرهای ایشان روی زمین در دوستی او کشته شده و جانهای ایشان در حجابها سوی عالم بالا میرود، پس منزل نکردند مگر نزدیک دوست خود و به سختی و رنج از رفتن راه فرونماندند».سید رحمه الله گوید: اصحاب حسین علیهالسلام سوی کشته شدن بر یکدیگر پیشی میگرفتند و چنان بودند که گویی دربارهی ایشان گفته شد:قوم اذا نودوا لدفع ملمة و الخیل بین مدعس و مکردسلبسوا القلوب علی الدروع کانهم یتهافتون علی ذهاب الانفس«گروهی که چون برای دفع بلا و سختی خوانده شوند و سپاهیان بعضی به نیزه زدن سرگرم باشند و بعضی به گردآوردن دلیران، دلها را روی زره میپوشیدند مثل اینکه به رفتن جان سبقت میجویند».در وصف اصحاب ابیعبدالله بالاتر از آن نمیشود که او خود فرمود: «ندیدم اصحبای باوفاتر از اصحاب خود».جد من مرحوم آخوند ملا غلامحسین - اعلی الله مقامه - گوید:پنجهی شیران او آشوب هر پولاد حصن مشتهی گردان او آسیب هر روئین حصارروز میدان چون عقاب چرخ پوشان پرگشای گاه جولان چون سمند باد پاشان بیسپار
زال گردون لنگ لنگان همچو پیر بیعصا مهر رخشان پوی پویان همچون طفل نی سوارابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه گوید: «مردی را که در طف با عمر سعد بود، گفتند: وای بر تو چگونه ذریه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را کشتید؟! گفت: سنگ زیر دندان تو باد! اگر تو هم با ما بودی و آنچه دیدیم میدیدی، همان کار که ما کردیم تو نیز میکردی، گروهی بر سر ما ریختند دست به دستهی شمشیر مانند شیر درنده، سواران را از چپ و راست به هم می مالیدند و خویشتن را به خود در مرگ میافکندند، امان میدادیم نمیپذیرفتند و به مال رغبت نداشتند، میخواستند یا از آبشخور مرگ بنوشند یا بر مرگ مستولی گردند و اگر ما دست از آنها بازداشته بودیم جان همهی افراد سپاه را گرفته بودند، ای مادر مرده! اگر آن کار نمیکردیم چه میکردیم؟!»و شیخ ابوعمرو کشی گوید: حبیب از آن هفتاد تن است که یاری امام حسین علیهالسلام کردند، به پیشباز آهن رفتند و سینهها جلوی نیزه و رویها را دم شمشیر دادند، امان میدادندشان نمیپذیرفتند و مال بر آنها عرضه میداشتند سر باز میزدند و میگفتند اگر حسین علیهالسلام کشته شود و چشمی از ما در کاسه بگردد، بهانهی ما پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله چه باشد؟! چنین کردند تا کشته شدند».
صوت
چون یاران امام علیهالسلام کشته شدند و غیر اهل بیت او کس نماند - و ایشان فرزندان علی علیهالسلام و جعفر طیار و عقیل و اولاد امام حسن علیهالسلام و اولد خود آن حضرت علیهالسلام بودند - گرد هم آمدند و یکدیگر را وداع کردن گرفتند و دل بر مرگ نهادند و مناسب حال ایشان است این ابیات:قوم اذا اقتحموا العجاج رأیتهم شمسا وخلت وجوههم اقمارالا یعدلون برفدهم عن سائل عدل الزمان علیهم او جاراو اذا الصریخ دعاهم لملمة بذلوا النفوس و فارقوا الاعماراآیید تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ گریه خیزد وقت وداع یارانلو کنت ساعة بیننا ما بیننا و شهدت کیف نکرر التودیعاایقنت ان من الدموع محدثا و علمت ان من الحدیث دموعاو کعب بن مالک گفت:قوم علا بنیانهم من هاشم فرع اشم و سؤدد ما ینقلقوم بهر نظر الاله لخلقه و بجدهم نصر النبی المرسلبیض الوجوه تری وجوه اکفهم تندی اذا اعتذر الزمان الممحلو شیخ فاضل المعی علی بن عیسی اربلی از کتاب «معالم العترة» از عوام بن حوشب روایت کرده است گفت: «این حدیث به من رسیده است که رسول
خدا صلی الله علیه و آله به چند تن از جوانان قریش نگریست. رویها مانند شمشیر پرداخته و صیقل زده، درخشان و در روی آن حضرت نشانهی اندوه پدیدار گشت، چنانکه همه دانستند و گفتند یا رسول الله تو را چه شد؟ گفت: ما آن خاندانیم که خداوند آخرت را برای ما بر دنیا برگزید، به یاد آوردم آن چه را از امت من به خاندان من می رسد از کشتن و از وطن دور کردن و آواره ساختن».(ارشاد) پس علی اکبر بن الحسین علیهماالسلام پیش رفت و مادرش لیلی بنت ابیمرة بن عروة بن مسعود ثقفی است.و مؤلف گوید: عروة بن مسعود یکی از چهارتن است که در اسلام آنان را مهتر عرب میشمردند و یکی از آن دو مرد است که کفار قریش پنداشتند اگر خدا کسی را به رسالت خواهد برگزید آنها سزاوارند بدان قال تعالی «و قالوا لو لا انزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم» و همواست که قریش او را در صلح حدیبیه فرستادند و کافر بود و با رسول خدا صلی الله علیه و آله صلح کرد و در سال نهم (هشتم) هجرت که پیغمبر صلی الله علیه و آله از حصار طائف بازگشت، مسلمانی گرفت و از آن حضرت دستوری یافت که به منزل خود بازگردد و قوم خویش را به اسلام خواند، هنگامی که اذان نماز میگفت یکی او را تیری افکند و از آن درگذشت؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله چون بشنید گفت: مثل عروه مثل آن رسول است که خداوند در سورهی «یس» (1)یاد کرده است قوم خویش را سوی خدا خواند و او را بکشتند. این
1) 95. در این حدیث نبوی که سورهی یس را نام میبرد و همچنین احادیث متواترهی بسیار که نام سورهها در آن برده شد، دلیل قطعی است که این سور در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله مرتب شده و آیات در جای خود قرار گرفته بود و مردم آنها را میشناختند و در حافظه یا مکتوب داشتند که تا پیغمبر میفرمود سورهی بقره یا احزاب یا یس مردم ملتفت میشدند کدام سوره را میفرماید. و از اینکه سوره برائت بسم الله نداد به خوبی معلوم می شود که در ترتیب آیات و ترکیب سور ذوق و سلیقهی مردم به کار نرفته و محض متابعت نص رسول صلی الله علیه و آله کردهاند و اخار آحادی که مخالفت این ادله قطعیه است قابل اعتماد نیست. و نیز در خود قرآن کریم است: «فاتوا بسورة من مثله» و نیز «فأتوا بعشر سور مثله مفتریات» از آنها معلوم میشود این سوره ها و اینکه کدام آیه در کدام سوره باشد در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله و به دستور او بود و هم میبینیم در اول سورهای المر است و در سورهی دیگر الر، در چند سورهی حم است، در یک سوره حمعسق، در سورهای طس، در سورهای طسم و به همین ترتیب با عنایت خاص به حروف این سورهها را تنظیم کرند در عهد خود پیغمبر و سلیقه به کار نبردند. و نیز معلوم است که وقتی سورهای وحی میشد، نویسندگان وحی مینوشتند و از روی آن نسخههای بسیار برداشته میشد و هزاران مردم از حفظ میکردند و در تمام عربستان منتشر میشد و هر سوره را هزاران نفر از بر داشتند و نوشته بودند و لو اینکه به یک نفر همه سورهها را یک جا از بر نداشت یا ننوشته بود. نمی دانم چرا بعضی مردم به راویان حدیث نسبت سهو نمیدهند که غالبا یک نفرند و به راویان قرآن که هزاران نفر بودند نسبت سهو و غلط میدهند و شیخ صدوق در اعتقادات خود گوید: اعتقاد ما آن است قرآن که خداوند بر پیغمبرش صلی الله علیه و آله فرستاد همین است که در دست مردم است بیش از این نیست و شماره سورههای آن صد و چهارده است تا اینکه گوید: و هر کس به ما نسبت دهد که ما میگوییم بیش از این است دروغ گوید. و مانند همین سید مرتضی رحمه الله و شیخ طبرسی در«مجمع البیان» گفته است و بالاتر از همه علامه حلی در «تذکره» گوید: که این قرآن امروزی ما همان مصحفی است که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام داشت و همان است که همهی صحابهی پیغمبر قبول کردند و عثمان قرآنهای دیگر را سوزانید و نیز گوییم که اختلاف در قرائت از زمان پیغمبر تا کنون بوده و پیغمبر خود نوع این اختلاف را جایز دانسته بود و عثمان خطا کرد که خواست اختلاف در قرائت را براندازد چنانکه سید مرتضی در شافی فرموده است، و اگر عثمان آنها را نسوزانیده بود مردم میدیدند که اختلاف قرائت در آن مصاحف مهم نیست و نیز گوییم سورهی فاتحه را چند میلیون مسلمان روزی ده مرتبه به همین طور میخواندند و اگر کسی گوید آن یک نفر سهو نکرد که سورهی حمد را طور دیگر نقل کرد، همه سهو کردند، سخت بیخرد و بسیار سفیه است و باید گفت این یک نفر سهو کرد نه میلیونها نفوس.
حکایت را در شرح «شمائل محمدیه» در شرح قول رسول خدا صلی الله علیه و آله که گفت: «عیسی بن مریم را مشاهده کردم و از همه کس که دیدهام عروة بن مسعود بدو مانندهتر است» نقل کرده است و جزری در «اسد الغابه» از ابنعباس روایت کرده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: «چهار کس در اسلام مهترانند؛ بشر بن هلال عبدی، عدی بن حاتم طایی، و سراقة بن مالک مدلجی و عروة بن مسعود ثقفی».(ملهوف) و آن حضرت (یعنی علی بن الحسین علیهالسلام) از نیکو صورت و زیبا خلقتترین مردم بود، از پدر خویش دستوری خواست که به حرب رود! او را
دستوری داد آنگاه با نومیدی بدو نگریست و چشم به زیر انداخت و بگریست.و از «امالی» صدوق و «روضة الواعظین» مستفاد میگردد که علی اکبر پس از عبدالله بن مسلم بن عقیل به مبارزت بیرون رفت، پس حسین علیهالسلام بگریست و گفت: «اللهم کن انت الشهید علیهم فقد برز الیهم ابن رسولک و اشبه الناس وجها و سمتا به».یعنی: خدایا گواه باش که به مبارزت آنها رفت فرزند پیغمبر تو و شبیهترین مردم به او در روی و خوی.و محمد بن ابیطالب گویدکه آن حضرت انگشت سبابه به سوی آسمان بلند کرد و در نسخهای محاسن روی دست گرفت، چناکه شاعر گوید:شه عشاق خلاق محاسن بکف بگرفت آن نیکو محاسنبه آه و ناله گفت ای داور من سوی میدان کین شد اکبر منبه خلق و خلق آن رفتار و کردار بد این نورسته همچون شاه مختارو گفت: «اللهم اشهد علی هؤلاء القوم فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولک کنا اذا اشتقنا الی نبیک نظرنا الی وجهه اللهم امنعهم برکات الارض و فرقهم تفریقا و مزقهم تمزیقا و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض الولاة عنهم ابدا فانهم دعونا لینصرونا ثم عدوا علینا یقاتلوننا».یعنی: خدایا! گواه باش بر این قوم که جوانی به مبارزت آنان بیرون رفت شبیهتر مردم در خلقت و خوی و گفتار به رسول تو که هر گاه مشتاق دیدار رسول تو صلی الله علیه و آله میشدیم نگاه به روی او میکردیم؛ خدایا! برکات زمین را از ایشان بازدار و آنها را پراکنده ساز و جدایی افکن میان آنها، هر یک را به راهی دیگر دار و والیان را هرگز از ایشان راضی مکن، (1)که ما را خواندند تا یاری ما کنند اکنون بر ما تاختند و به کارزار پرداختند».
1) 96. دعای امام علیهالسلام دربارهی اهل کوفه مستجاب شد و همشه ولات آنان را یاغی میشمردند و آزار میکردند تا وقتی شهر بغداد ساخته شد، کوفه به تدریج از میان رفت.
آنگاه آن حضرت بانگ بر عمر سعد زد که خدا رحم تو را قطع کند (1)و هیچ کار بر تو مبارک نگرداند و بر تو گمارد کسی که بعد از من در بستر سرت را ببرد، همچنانکه رحم مرا بریدی و پاس قرابت مرا با رسول خدا صلی الله علیه و آله نداشتی! آنگاه به آواز بلند این آیت تلاوت کرد: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم».آنگاه علی بن الحسین علیهالسلام بر آن سپاه تاخت و این رجز میخواند: (ارشاد)انا علی بن الحسین بن علی نحن و بیت الله اولی بالنبیمن شبث و شمر (2)ذاک الدنی اضربکم بالسیف حتی اینثنیضرب غلام هاشمی علوی و لا ازال الیوم احمی عن ابیتالله لا یحکم فینا ابن الدعی یعنی«من علی پسر حسین پسر علیام علیهالسلام، سوگند به خانهی خدا ما به نبی صلی الله علیه و آله اولی تریم از شبث و شمر دون، آن قدر به شمشیر بر شما میزنم تا شمشیر بپیچد و بتابد، زدن جوان هاشمی علوی، امروز از پدرم حمایت میکنم، قسم به خدا که نباید پسر زیاد دعی دربارهی ما حکم کند».و چند بار بر سپاه تاخت و بسیاری بکشت. در«روضة الصفا» گوید: دوازده بار (محمد بن ابیطالب) تا مردم از بسیاری کشتگان به خروش آمدند و روایت شده است که با تشنگی 120 مرد بکشت (مناقب) هفتاد مبارز بینداخت و نزد پدر بازگشت، زخمهای بسیار بدو رسیده (ملهوف و محمد بن ابیطالب) گفت: ای پدر
1) 97. عمر بن سعد بن ابیوقاص از قریش بود از بنیزهرة بن کلاب و امام علیهالسلام از اولاد عبدمناف بن قصی بن کلاب، پسر عمر سعد خویش بود با امام علیهالسلام، اما پاس قرابت نداشت و قطع رحم کرد، امام علیهالسلام نیز او را نفرین کرد به قطع رحم، یعنی قصاص و تلافی آن که خدا او را به مجازات آن برساند نظیر «من اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم» و گرنه خداوند قطع رحم نمیکند چون با کسی خویشی ندارد و گاهی در عربی نام چیزی را بر ثمره و نتیجهی آن اطلاق میکنند چنانکه باران را بر گیاه در اینجا نیز خدا رحمت را قطع کند، یعنی به جزای قطع رحم تو را عذاب کند.
2) 98. شمر بر وزن کتف.
تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن تاب از من ببرد، آیا شربت آبی هست (محمد بن ابیطالب) تا بر دفاع دشمن قوت یابم؟ (1)(ملهوف) حسین علیهالسلام بگریست و گفت: «واغوثاه یا بنی» ای پسرک من اندکی جنگ کن! بزودی جد خویش را دیدار کنی و او جامی پر به تو نوشاند که دیگر تشنه نشوی.(محمد بن ابیطالب) روایت شده است که: حسین علیهالسلام گفت: ای فرزند زبان خود را نزدیک آور! پس زبان او ار در دهان گرفت و بمکید و انگشتری بدو داد که نگین در دهان نه! و گفت به جنگ دشن بازگرد که امیدوارم پیش از شام جد تو جامی پر به تو بنوشاند که دیگر تشنه نشوی! او با میگشت و میگفت:الحرب قد بانت لها الحقایق و ظهرت من بعدها مصادقو الله رب العرش لا نفارق جموعکم او تغمد البوارق«جنگ است که گوهر مردان را آشکار میکند، و درستی دعاوی پس از جنگ روشن میگردد، به خدای پروردگار عرش که از این دستههای سپاه جدا نمیشویم مگر تیغها در نیام برود».و همچنان کارزار میکرد تا کشتگان او به دویست تن رسید (ارشاد) و اهل کوفه از کشتن وی پرهیز میکردند. (ارشاد و طبری) پس مرة بن منقذ بن نعمان العبدی اللیثی او را بدید و گفت: گناه همهی عرب بر گردن من اگر این جوان بر من گذرد و همین کار کند و من پدرش را به داغ او ننشانم! پس بر او بگذشت و با شمشیر میتاخت. مرة را بر او بگرفت و بر او نیزه زد و او را بینداخت، مردم گرد او بگرفتند و با شمشیر او را پاره پاره کردند. (مناقب) مرة بن منقذ ناگهان نیزه بر پشت او فروبرد و مردم با شمشیر بر او ریختند. (ابوالفرج) گوید: پی در پی حمله میکرد تا تیری افکندند و در گلوی او آمد و بشکافت و علی در خون خود بغلطید
1) 99. مؤلف برای دفع استعجاب از آب خواستن علی اکبر با آن که میدانست آب در آنجا موجود نیست از «مدینة المعاجز» حدیثی نقل کرده است از ابیجعفر طبری از عبیدالله بن الحر گفت: حسین بن علی علیهالسلام را دیدم که فرزندش علی اکبر در غیر موسم از او انگور خواست، حسین علیهالسلام دست بر ستون مسجد زد و انگور و موز بیرون آورد و گفت: آنچه نزد خداست برای دوستانش بیش از این است. [
و فریاد زد: یا ابتاه علیک السلام! ای پدر خدا حافظ، این جد من رسول خداست صلی الله علیه و آله، ترا سلام میرساند و میگوید: بشتاب نزد ما آی! و نعره کشید و از دنیا رفت.و در بعضی مقاتل است که منقذ بن مره عبدی ضربتی بر سر او زد که بیفتاد و مردم با شمشیر میزدند، پس دست در گردن اسب آورد و اسب او را سوی لشکر دشمن برد و آنها با شمشیر او را ریز ریز کردند. وقتی روح به حنجره او سید به بانگ بلند گفت: ای پدر این جد من است پیغمبر صلی الله علیه و آله، جامی پر به من نوشانید که دیگر تشنه نشوم و میگفت: «العجل العجل» بشتاب! بشتاب! که تو را جامی آماده است و این ساعت آن را بنوشی.سید رحمه الله گفت: پس حسین علیهالسلام بیامد و بر سر او بایستاد، روی بر روی او نهاد (طبری) حمید بن مسلم گفت: آن روز این سخن از حسین علیهالسلام شنیدم که میگفت:«قتل الله قوما قتلوک یا بنی ما اجرأهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمة الرسول».خدا بکشد آن گروهی که تو را کشتند! چه دلیرند بر خداوند رحمان و بر شکستن حرمت پیغمبر صلی الله علیه و آله» (ارشاد) و اشک از دیدگانش روان گشت و گفت: «علی الدنیا بعدک العفاء» پس از تو خاک بر سر دنیا!و در «روضة الصفا» گوید: صدای آن حضرت به گریه بلند شد و کسی تا آن زمان صدای گریهی او را نشنیده بود. و در مقام جد من گوید:گلی که جلوهگر از رخ هزار مینویش ز باد حادثه بنگر به خاک ره رویشز شاخسار امامت سپهر چید گلی که بود باغ رسالت معطر از بویشفکند چرخ به خاک سیه مهی که مدام صد آفتاب دمیدی ز شام گیسویش
ز تیشهی ستم از پا در آمد آن سروی که جویبار دل مصطفی بدی جویشجمال وی چو به میزان عدل سنجید بجز رسول ندیدند همترازویشفشاند خاک به فرق جهان و اهل جهان به خاک و خون چو شه آغشته دید گیسویشنه جز غبار گرفته تنی در آغوشش نه غیر تیر نشسته کسی به پهلویشچو دید چشم زره خونفشان به پیکر وی هزار چشمهی خون شد روان ز هر مویشسیاه گشت چو شب روز روشنش در چشم به خاک تیره چو دید آفتاب سان رویشبه صد خروش چو چوگان عقاب در میدان کزان میانه رباید ز خصم چون گویشولی چه سود که ابر بلا خدنگ جفا همی فشاند چو باران بسر زهر سویشو در «معراج المحبة» است.سوی لشکر گه دشمن شدی تفت ندانم که کرا بود و کجا رفتهمی دانم که جسم جان جانان مقطع گشت چون آیات قرآنچو رفت از دست شاه عشق دلبند دوان شد از پی گم گشته فرزندصف دشمن دریدی از چپ و راست نوای الحذر از نینوا خاستعقابی دید ناگه پر شکسته علی افتاده زین از هم گسستهسری بیافسر و فرقی دریده به جانان بسته جان از خود بریدهفرود آمد ز زین آن با جلالت چو پیغمبر ز معراج رسالتبگفت با آن چکیدهی جان عشقش پس از تو خاک بر دنیا و عیشش
در آن زیارت که از حضرت صادق علیهالسلام مرویست گوید:«بابی انت و امی من مذبوح و مقتول من غیر جرم و بابی انت و امی من دمک المرتقی الی حبیب الله و بابی و انت و امی من مقدم بین یدی ابیک یحتسبک و یبکی علیک محترقا علیک قلبه یرفع دمک بکفه الی عنان السماء لا یرجع منه قطرة و لا تسکن علیک من ابیک زفرة».و شیخ مفید گفت: زینب خواهر سید الشهداء علیهالسلام شتابان بیرون آمد و فریاد میزد: «یا اخیاه و یابن اخیاه» و آمد تا خویش را بر او افکند، حسین او را بگرفت و به خیمه بازگردانید و جوانان را فرمود: برادر خویش را برداید و ببرید! (طبری و ابوالفرج) پس او را از مصرع برداشتند و نزدیک خیمهای که جلوی آن کارزار میکردند نهادند.و جد من آخوند ملا غلامحسین گوید:چو آفتاب برآمد ز خیمه خورشیدی که آفتاب نمیدید هیچگه رویشز داغ سروقدی موکنان و مویه کنان بسان فاخته هر سو خروش کو کویشمؤلف گوید: کلام علما در اول شهید از اهل بیت مختلف است که اعلی اکبر بود یا عبدالله بن مسلم بن عقیل و آنچه ما ذکر کردیم و اول علی را گفتیم اصح است و ابوجعفر طبری و ابناثیر و ابوالفرج اصفهانی و ابوحنیفه دینوری و شیخ مفید و سید بن طاوس و دیگان همین قول را برگزیدند و در آن زیارت مشتمله بر اسامی شهدا وارد است: «السلام علیک یا اول قتیل من نسل خیر سلیل».و مترجم گوید: «پیغمبر صلی الله علیه و آله در غزوات هر کس را اخص به او بود پیشتر به جنگ میفرستاد، چنانکه امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه فرموده است، برای رفع تهمت و تأسی دیگران در جان باختن و این بر خلاف روش ملوک دیگر است که نزدیکان خویش را از معرکه دور میدارند. در کربلا نیز امام علیهالسلام فرزند بزرگتر خود را که اعز مردم بود بر وی در راه خدا داد و جهاد فرمود تا شهادت بر دیگران ناگوار نباشد.و مؤلف گوید: قول شیخ اجل نجم الدین جعفر بن نما که گوید: «چون کسی با
او نماند مگر اقل از اهل بیت او، علی بن الحسین علیهالسلام بیرون آمد» ضعیف است و شاید مقصود وی همان است که دیگران گفتهاند، هر چند سیاق کلام وی را بر آن حمل نتوان کرد و در سن او نیز اختلافی عظیم است. محمد بن شهر آشوب و محمد بن ابیطالب موسوی گفتند هیجده ساله بود و شیخ مفید گفت نوزده سال داشت و بنابراین از برادش امام زینالعابدین علیهالسلام به سال خردتر بود.و بعضی گویند 25 سال، و غیر آن هم گفتهاند و او بزرگتر بود از امام زینالعابدین علیهالسلام و این اشهر است. و ابوالفرج سن او را ذکر نکرده است و همین گوید به عهد خلافت عثمان متولد گشت. و اینکه علامه مجلسی گوید ابوالفرج و محمد بن ابیطالب سن او را هیجده سال گفتهاند، او خود بهتر داند و ما در «مقاتل الطالبیین» ابوالفرج نیافتیم.شیخ برگوار فقیه محمد بن ادریس حلی در «سرائر» در آخر کتاب حج گوید که: اگر زیارت ابیعبدالله علیهالسلام باشد، باید فرزندش علی اکبر هم زیارت شود و مادرش لیلی بنت ابی مره بن عروة بن مسعود ثقفی است، اول قتیل آل ابیطالب در جنگ یوم الطف و او در امارت عثمان متولد شد و از جدش علی ابن ابیطالب علیهالسلام روایت کرد و شعرا او را مدح گفتهاند.از ابیعبیده و خلف احمر روایت است که این ابیات را در مدح علی اکبر بن الحسین علیهالسلام گفتهاند، آنکه در کربلا به شهادت رسید:لم تر عین نظرت مثله من محتف یمشی و لا ناعلیغلی بنی (1)اللحم حتی اذا انضج لم یغل علی الآکل
1) 100. بنی مکسر «باء» و فتح «نون» و تشدید «یاء» مکسور در آخر آن همزه تسهیل شده و نیء بر وزن سید به معنی نیمپز است، باء حرف جر بر آن در آمده و معنی اشعار این است: هیچ دیدهی بینا مانند او ندیده است نه کسی که پای برهنه راه رود و نه کفش پوشیده، گوشت نیمپز را میجوشاند تا وقتی که نیک پخته شود، در حضور خورنده نجوشد (این وصف جود و بخشش اوست که پیش از آمدن مهمان خوراک او را پخته و آماده میکند تا چون بیاید به انتظار پختن ننشیند و به خائیدن ناپخته از خوردن نماند) چنان بود که چون آتش او برای طبخ افروخته شود آن را کریمانه بر ملا بر افروزد که بیچاره فقیر آتش را ببیند و هم آن مرد تنها و بی کس در میان قبیله، مقصودم پسر لیلی است، خداوند روزی و بخشش پسر زنی پاک گوهر گرانمایه (یعنی مادرش بانویی بزرگ زاده و شریف است) دنیا را بر دین نمیگزیند و حق را به باطل نمیفروشد.
کان اذا شبت له ناره یوقدها بالشرف الکاملکیما یراها بائس مرسل او فرد حی لیس بالآهلاعنی ابن لیلی ذا السدی و الندی اعنی ابن بنت الحسب الفاضللا یؤثر الدنیا علی دینه و لا یبیع الحق بالباطلو شیخ مفید رحمه الله در کتاب «ارشاد» گوید: آن علی که در یوم الطف شهید شد اصغر بود از امام زینالعابدین و امام علیهالسلام بزرگتر بود از وی، و مادرش امولد بود مسماة به شاه زنان دختر کسری یزدگرد. محمد بن ادریس گوید: در این باب رجوع به اهل این فن که علمای نسب و سیر و تواریخ و اخبارند مانند زبیر بن بکار اولی است و جماعتی از آنان را نام برده است، و گوید: اینها همه اتفاق کردهاند که علی اکبر در کربلا شهید شد و ایشان در این فن بیناترند. کلام ابنادریس بانجام رسید، و در این میدان سواری چون او باید که این راز را آشکار کند و حقیقت را شکفته بگوید.مترجم گوید: آنها که ابنادریس در کتاب «سرائر» نام برده است و گفتهاند علی شهید بزرگتر از امام زینالعابدین بود اینانند: زبیر بن بکار در کتاب «انساب قریش» و ابوالفرج اصفهانی و بلادری و مزنی صاحب کتاب «لباب اخبار الخلفا» و عمری نسابه در کتاب «مجدی» و صاحب کتاب «زواجر و مواعظ» و ابنقتیبه در «معارف» و ابنجریر طبری و ابن ابیالازهر در تاریخ خود و ابوحنیفهی دینوری در «اخبار الطوال» و صاحب کتاب «فاخر» از امامیه و ابوعلی بن همام در کتاب «انوار» در تاریخ اهل بیت و ده تن از اینها از غیر امامیه و از اهل سنتند. و از این کلام واضح میشود که اگر کسی در فن خود بصیر و ماهر و موثق باشد هر چند از اهل سنت بود، ابنادریس قول او را بر قول عالم شیعی که بدان مرتبه بصیرت و
مهارت نباشد مرجح میشمارد، و چنانکه بعض جهال میپندارند، مطلقا روایات اهل سنت در توایخ و سیر مردود نیست و اکثر مطالب مقاتل را علمای شیعه مانند مفید و ابنطاووس و ابن شهر آشوب و دیگران از کتب اهل سنت روایت کردهاند مانند زبیر بن بکار و مدائنی و طبری و دینوری و غیر آنها و آنها هم بسیار از شیعه نقل کردهاند مانند کلبی و ابیمخنف و نصر بن مزاحم، و نیز محمد بن ادریس را در کتاب «سرائر» در این باب کلامی است که مؤلف نقل نکرده است ذکر آن خالی از فائدت نیست. ابنادریس گوید: «ای غضاضة تلحقنا و ای نقص یدخل لی مذهبنا اذا کان المقتول علیا الاکبر و کان علی الاصغر الامام المعصوم بعد ابیه الحسین علیهالسلام فانه کان لزین العابدین علیهالسلام یوم الطف ثلاث و عشرون سنة و محمد ولده الباقر حی له ثلاث سنین و اشهر ثم بعد ذلک کله فسیدنا و مولانا علی بن ابیطالب کان اصغر ولد ابیه سنا و لم ینقصه ذلک».یعنی: «ما را چه زیان دارد و بر دین ما چه نقصی آرد اگر مقتول در کربلا علی اکبر باشد و آن امام معصوم پس از پدرش علی اصغر؟ چون زینالعابدین در یوم الطف 23 ساله بود و امام محمد باقر سه سال و چند ماه داشت و نیز سید و مولای ما علی بن ابیطالب علیهالسلام خردترین فرزندان پدرش بود و از او چیزی نکاست.مترجم گوید: آنچه به عقل ثابت است و در علم کلام محقق و از ضروریات مذهب ماست، آن است که در هر زمان حجتی باید عالم به احکام الهی معصوم از معاصی و سهو و خطا، اما بزرگتر بودن در سن از برادران عقلا شرط نیست و به نقل متواتر ثابت نشده است و اخبار آحاد در اصول دین حجت نیست و نیز گوییم عبدالله افطح سنا بزرگتر بود از امام موسی بن جعفر علیهالسلام.و هم مؤید اکبر بودن علی شهید است آن ابیات که در مدح او آوردیم، چون دور می نماید که شاعر عرب با قلت معرفت دربارهی ولایت ائمه علیهمالسلام آن مدایح را دربارهی کودکی هیجده ساله بگوید.و هم ابوالفرج از مغیره روایت کرده است که معاویه از ندمای خود پرسید:
شایستهترین مردم برای خلافت کیست؟ گفتند: تو، گفت نه، علی بن الحسین بن علی علیهماالسلام به این امر اولی است که جد او رسول خدا صلی الله علیه و آله است و در اوست شجاعت بنیهاشم و سخای بنیامیه و ناز و زیبایی ثقیف»و این کلام را معاویه دربارهی کودک هیجده ساله نگوید و باز از بعض روایات آشکار میگردد که علی اکبر را اهل و فرزند بود.از شیخ کلینی از علی بن ابراهیم قمی از پدرش از احمد بن محمد بن ابینصر بزنطی قدس سره از حضرت رضا علیهالسلام روایت شده است گفت پرسیدم آن حضرت را از این مسأله که مردی زنی را بعقد خود آورد و امولد پدر آن زن را نیز عقد کند، فرمود: باک نیست! گفتم به ما حدیثی رسیده است از پدرت علیهالسلام که علی بن الحسین علیهماالسلام (یعنی امام زینالعابدین) دختر حسن بن علی علیهماالسلام را عقد کرد با امولد حسن علیهالسلام با هم و مردی از اصحاب ما از من خواست از تو بپرسم! آن حضرت فرمود: چنین نیست امام زینالعابدین دختر امام حسن علیهالسلام را عقد کرد با امولد علی بن الحسین مقتول که قبر او نزدیک شما است».و حمیری به اسناد صحیح مانند این روایت کرده است و در زیارت طولانی که از ثمالی از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده است، در زیارت علی بن الحسین مقتول در طف گفته است: «صلی الله علیک و علی عترتک و اهل بیتک و آبائک و ابنائک».اما اینکه مادر او در کربلا بود یا نبود در این باب چیزی نیافتم. مترجم گوید: ابوجعفر طبری در «منتخب ذیل المذیل» در تاریخ صحابه و تابعین گوید: مادر علی آمنه بنت ابیمرة بن عروة بن مسعود است و مادر آمنه دختر ابوسفیان. و حسان بن ثابت من در مدیح مادر علی اکبر گفته است:طافت بنا شمس النهار و من رأی من الناس شمسا بالعشاء تطوفابو امها اوفی قریش بذمة و اعمامها اما سألت ثقیفو بعضی این دو بیت را به عمر بن ربیعه نسبت دهند و به جای شمس النهار
شمس عشاء روایت کنند و هم او گفته است که علی بن الحسین اکبر عقب نداشت. نسائی از علی الاصغر، امام زینالعابدین علیهالسلام را خواست در حدیقه، که گوید و صحیح گوید:علی الاصغر ایستاده بپای و آن سگان ظلم را بداده رضای
صوت
محمد بن ابیطالب گفت: اول کسی که از اهل بیت سید الشهداء علیهالسلام به مبارزت بیرون آمد، عبدالله بن مسلم بن عقیل است و رجز میخواند:الیوم القی مسلما و هو ابی و فتیة بادوا علی دین النبیلیسوا بقوم عرفوا بالکذب لکن خیار و کرام النسبپس کارزار کرد تا 98 تن را در سه حمله بکشت و عمرو بن صبیح صیداوی و اسد بن مالک در شهید کردن او شریک شدند. و ابوالفرج گوید: مادرش رقیه دختر علی بن ابیطالب است.شیخ مفید و طبری گفتند: مردی از همراهان عمر سعد که او را عمرو بن صبیح میگفتند، بر عبدالله بن مسلم تیری افکند و عبدالله دست بر پیشانی نهاد که سپر تیر شود، پس تیر دست او را سوراخ کرد و بر پیشانی بدوخت، چنانکه نتوانست آن را جدا کند، پس مردی دیگر با نیزه آهنگ او کرد و سنان در دل او فروبرد و او را شهید کرد - قدس الله روحه -.ابناثیر گوید: مختار سوی زید بن رقاد حبانی فرستاد و این زید گفته بود: من بر جوانی تیری افکندم که دست بر پیشانی نهاده بود و این جوان عبدالله فرزند مسلم بن عقیل بود و چون من تیر بر او افکندم گفت: بار خدا اینان ما را اندک یافتند و خوار کردند! آنان را بکش چنانکه ما را بکشتند! آنگاه تیری دیگر سوی آن جوان افکندم، و زید میگفت: نزدیک او رفتم، وی را یافتم درگذشته، پس آن تیر که بر شکم او زده بودم بیرون آوردم و آن تیر دیگر را بجنبانیدم تا از پیشانی او بیرون آوردم اما پیکان آن در پیشانی بماند» و چون اصحاب مختار آمدند تا او را
دستگیر کنند، تیغ به دست بیرون آمد، ابنکامل گفت: او را با شمشیر و نیزه مزنید و لکن تیر و سنگ بر او افکنید! چنان کردند، از پای درآمد و زنده بود گرفتند و همچنان زنده سوختندش.
(طبری) مردم از همه سوی آنها را فروگفتند و عبدالله بن قطبه طایی نبهانی بر عون بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب تاخت و او را شهید کرد و در «مناقب» است که بیرون آمد و میگفت:ان تنکرونی فانا ابنجعفر شهید صدق فی الجنان ازهریطیر فیها بجناح اخضر کفی بهذا شرفا فی المحشرپس سه سوار و هیجده پیاده را بکشت و عبدالله بن قطبه طایی او را شهید کرد ابوالفرج گفت: مادرش زینب عقیله (1)دختر علی بن ابیطالب علیهالسلام و مادرش فاطمه سلام الله علیها دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است و سلیمان بن قته در این ابیات او را خواسته است:واندبی ان بکیت عونا اخاه لیس فیما ینوبهم بخذولفلعمری لقد اصیب ذوو القربی فبکی علی المصاب الطویلمؤلف گوید: عبدالله بن جعفر دو پسر داشت عون نام، یکی عون اکبر و دیگری عون اصغر، و یکی مادرش زینب - سلام الله علیها - است و دیگری جماعة (جمانه) دختر مسی بن نجبه فزاری و مورخان را خلاف است در آن که با حسین علیهالسلام کشته شد کدام است، و چنان مینماید که مقتول در طف عون اکبر فرزند زینب - سلام الله علیها- است و عون اصغر در «حرهی واقم» کشته شد و او را مسرف بن عقبهی ملعون بکشت و این را ابوالفرج گفته است.
1) 101. عقیله در هر طایفه آن زن محترمه را گویند که همه وی را به بزرگی و کرامت شناخته باشند و نزد او کوچکی کنند و زینب را عقیلهی بنیهاشم میگفتند و من غالبا عقیله را مهین بانو ترجمه میکنم.
(طبری) و عامر بن نهشل تیمی بر محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب علیهالسلام تاخت و او را بکشت (ابوالفرج) مادرش خوصاء بنت حفص از بنیبکر بن وائل است و سلیمان بن قته در این شعار او را خواست:و سمی و النبی غودر فیهم قد علوه بصارم مصقولفاذا ما بکیت عینی فجودی بدموع تسیل کل مسیلو در «مناقب» است که او بیرون آمد به جنگ و میخواند:اشکو الی الله من العدوان فعال قوم فی الردی عمیانقد بدلوا معالم القرآن و محکم التنزیل و التبیانو اظهروا الکفر مع الطغیان پس ده نفر را بکشت و عامر بن نهشل تیمی او را شهید کرد و ابوالفرج گفته است که پس از او برادر پدر و مادری او عبیدالله بن جعفر شهسد شد و روایت شده است که عبیدالله مذکور را بشر بن حویطر قانصی شهید کرد.
(طبری و کامل) عثمان بن خالد بن جهنی و بشر بن سوط همدانی قانصی بر عبدالرحمن بن عقیل بن ابیطالب تاختند و او را شهید ساختند و در«مناقب» است که او رجز میخواند:ابیعقیل فاعرفوا مکانی من هاشم و هاشم اخوانیکهول صدق سادة الاقران هذا حسین شامخ البنیانو سید الشیب مع الشبان پس هفده سوار را به خاک انداخت و عثمان بن خالد جهنی او را بکشت. و از «تاریخ طبری» نقل است که مختار دو تن را دستگیر کرد که در خون عبدالرحمن بن عقیل بن ابیطالب و ربودن جامههای او شریک بودند و این دو در جبانهی کوفه
بودند؛ یعنی میدان یا قبرستان و گردن آنها را بزد و جثهشان را به آتش بسوخت - لعنة الله علیهما-.
مادر او امالثغر بنت عامر از بنیکلاب است و بعضی گویند مادرش خوصأ بنت عمر بن عامر کلابی است. جنگ بیرون شد و میگفت:انا الغلام الابطحی الطالبی من معشر فی هاشم من غالبو نحن حقا سادة النوائب هذا حسین اطیب الاطائب(طبری، ابوالفرج، کامل) پس عبدالله بن عزرهی خثعمی تیری بر او افکند و او را بکشت (مناقب) و او دو تن بکشت و به قول دیگر پانزده سوار و بشر بن سوط همدانی او را شهید کرد. و عبدالله اکبر بن عقیل مادرش امولد است و قاتل وی چنانکه از مدائنی نقل شده عثمان بن خالد بن اشیم جهنی و مردی از همدان بود. و دیگر محمد بن مسلم بن عقیل، مادرش امولد بود و قاتل او ابومرهم ازدی و لقیط بن ایاس جهنی است به روایت ابیالفرج از ابیجعفر محمد بن علی باقر علیهالسلام.
ابوالفرج گفت: مادر او امولد و به روایت مدائنی از ابیمخنف از سلیمان بن ابیراشد از حمید بن مسلم: قاتل او لقیط بن یاسر جهنی بود به تیری که بیکفند بر وی. و محمد بن علی بن حمزه گفت که: جعفر بن محمد بن عقیل با وی کشته شد و هم گفت: شنیدم از مردی که میگفت: وی در روز حره شهید گشت.و ابوالفرج گفت: در کتاب «انساب» ندیدم محمد بن عقیل را فرزندی جعفر نام و نیز محمد بن علی بن حمزه از عقیل بن عبدالله بن عقیل بن محمد بن عبدالله بن محمد بن عقیل بن ابیطالب روایت کرده است که علی بن عقیل مادرش ام
ولد بود و در آن روز کشته شد، پس همهی آنها که روز طف از فرزندان ابیطالب کشته شدند 22 تن بودند، غیر از آنها که دربارهی آنها اختلاف است. انتهی کلام ابیالفرج. و از کتاب معارف ابنقتیبه است که از فرزندان عقیل نه تن با حسین علیهالسلام بودند و کشته شدند و مسلم از همه دلیرتر بود. انتهی.مؤلف در حاشیه گوید: ابوسعید بن عقیل که فرزندش در کربلا شهید شد همان است که در مجلس معاویه با عبدالله بن زبیر گفتگو کرد و او را مفحم ساخت و چگونگی این داستان را ابن ابیالحدید از ابیعثمان روایت کرده است، گوید: حسن بن علی علیهالسلام بر معاویه در آمد و عبدالله بن زبیر نزد او بود و معاویه دوست داشت میان مردان قریش خصومت افکند و مجادلت آنها را با هم بنگرد، پس با امام حسن گفت: ای ابا محمد علی علیهالسلام بزرگتر بود به سال یا زبیر؟ حسن علیهالسلام فرمود: سال آنان به یکدیگر نزدیک بود و علی علیهالسلام اندکی بزرگتر بود از زبیر «رحم الله علیا»! ابنزبیر گفت: «رحم الله زبیرا»! ابوسعید بن عقیل آنجا بود، گفت: ای عبدالله! آیا از اینکه کسی بر پدرش رحمت فرستد آشفته و دلتنگ میشوی؟ ابنزبیر گفت: من هم بر پدرم رحمت فرستادم. ابوسعید گفت: آیا پنداری که علی علیهالسلام همانند و همشأن زبیر بود؟ گفت: آنچه به عقل ما میرسد و میفهمیم آن است که هر دو از قریش بودند و هر دو مردم را سوی خویش خواندند و مدعی خلافت شدند و مقصود ایشان انجام نگرفت. ابوسعید گفت: این سخن را بگذار و دیگر مانند این کلام مگوی! راست است که علی علیهالسلام و زبیر از قریش بودند، آیا منزلت علی علیهالسلام در قریش و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان است که تو دانی؟ و وقتی علی علیهالسلام مردم را به خود خواند، همه او را پیرو شدند، خود صاحب امر بود اما زبیر به کاری خواند که صاحب آن زنی بود، چون دو لشکر روبرو شدند بگریخت و پیش از آن که حق غالب گردد و باطل از ای در آید پشت به رزم داد، پس مردی او را دریافت در شأن کوچکتر از عضوی از اندام وی، و گردن او ببرید و پوشش و جامهی او را برداشت و سر او را بیاورد، و علی علیهالسلام با همان حشمت که در زمان پسر عمش رسول خدا صلی الله علیه و آله وی را بود، در کار خویش پای استوار داشت.
عبدالله بن زبیر گفت: اباسعید! اگر غیر تو این سخن گفتی دانستی که من در جواب وی عاجز نمیمانم! ابوسعید گفت: «ان الذی تعرض به یرغب عنک» آن کسی را که پیش میکشی از تو بیزار است (مقصود وی این است که میخواهی بگویی معاویه بر علی علیهالسلام غالب آمد و ملک بستد و به وجود معاویه فخر کنی! اما معاویه از تو بیزار است و غلبه معاویه فخر زبیر نمیشود).پس معاویه ابوسعید را از گفتار بازداشت و آنها خاموش شدند و عایشه را خبر گفتگوی آنان برسید، وقتی ابوسعید از نزدیک سرای عایشه میگذشت، عایشه وی را آواز داد: یا اباسعید تو با خواهرزادهی من چنین و چنان گفتی؟ ابوسعید بدین سوی و آن سوی نگریست، کسی را ندید، گفت: شیطان ترا بیند اما تو او را نبینی! عایشه بخندید و گفت: «لله ابوک ما اذلق لسانک» چه تیز زبانی.
مادرش امولد بود، محمد بن ابیطالب گوید: چنین آمده است که چون حسین علیهالسلام او را دید به جنگ بیرون آمده، در آغوشش گرفت و با هم گریستند چندان که بیهوش شدند و پس از آن که به هوش آمد از حسین علیهالسلام دستوری جهاد خواست، آن حضرت اذن نداد، پس آن جوان بر دست و پای عم افتاد و بوسه میداد تا اذن گرفت و به جنگ بیرون آمد و اشک بر گونههایش روان بود و میگفت:ان تنکرونی فانا ابن الحسن سبط النبی المصطفی المؤتمنهذا حسین کالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزنپس جنگی سخت پیوست چنانکه با خردی 35 مرد بکشت و در مناقب است که این رجز میگفت:انی انا القاسم من نسل علی نحن و بیت الله أولی بالنبیمن شمر ذی الجوشن او ابن الدعی
و در امالی صدوق است که پس از او یعنی پس از علی اکبر، قاسم بن حسن به جنگ بیرون شد و میگفت:لا تجزعی نفسی فکل فان الیوم تلقین ذوی الجنانو سه تن از آنها بکشت، آنگاه او را از اسب بیکفندند - رضوان الله علیه - و فتال نیشابوری مانند این گفته است.(ابوالفرج، ارشاد، طبری) از ابیمخنف از سلیمان بن ابیراشد از حمید بن مسلم روایت کردهاند که گفت: پسری به جنگ ما بیرون آمد گویی رویش پارهی ماه بود، شمشیر در دست، پیراهن و ازاری در بر و نعلین در پای داشت که بند یکی گسیخته بود، فراموش نمیکنم که آن نعل پای چپ بود، پس عمرو بن سعد بن نفیل ازدی - لعنه الله - گفت: به خدا سوگند که بر او حمله کنم! من گفتم: سبحان الله! این چه کار است که تو خواهی کرد؟! آن گروهی که بر گرد ویاند وی را کفایت کنند! گفت: و الله بر وی حمله کنم، پس حمله کرد و بتاخت، ناگهان با شمشیر بر آن جوان زد که به روی افتاد و گفت: یا عماه! حمید بن مسلم گفت: پس حسین علیهالسلام سر برداشت و بدو تیز تیز نگریست (1)چنانکه باز سر بر میدارد و تیز مینگرد، آنگاه مانند شیر خشمگین حمله کرد و عمرو را با شمشیر بزد، عمرو دست را سپر کرد و حسین علیهالسلام دست او را از مرفق جدا ساخت، (ارشاد) پس فریادی زد که سپاهیان شنیدند و حسین علیهالسلام کناری رفت (2)، سواران اهل کوفه
1) 102. جلی الحسین کما یجلی الصقر، تجلیه سر برداشتن و تیز نگریستن است. مؤلف در «منتهی الامال» گوید: تعجیل کرد مانند عقابی که از بلندی به زیر آید و لیکن تجلیه به این معنی نیامده است.
2) 103. و عبارت ابیمخنف در تاریخ طبری چنین است. فضرب عمرا بالسیف فاتقاه بالساعد فاطنها من لدن المرفق فصاح ثم تنحی عنه. و باید این عبارت را چنین ترجمه کرد: که حسین علیهالسلام شمشیر بر عمرو زد و عمرو ساعد را سپر قرار داد، پس ساعد او را از مرفق جدا کرد و عمرو فریادی زد و از امام علیهالسلام یا از قاسم دور شد. و از آن چه در متن گفتیم، معلوم شد عمرو بن سعد پامال ستم ستوران شد اما در «جلاء العیون» در ترجمهی این داستان گفته است آن طفل معصوم در زیر سم اسبان مخالفان کوفته شد و این سهویست از آن مرحوم در ترجمهی عبارت، و معصوم از سهو نیست مگر پیغمبران و ائمه علیهمالسلام. البته مترجم این کتاب را هم سهو بسیار است که از خوانندگان تقاضای اصلاح دارم و باید دانست که نام این مرد عمرو بن فتح «عین» و سکون «میم» است نه به ضم«عین» و فتح «میم» و برای رفت اشتباه در حال رفع و جر آن را با «واو» نویسند و در حال نصب بی «واو» برای اینکه عمر به ضم عین غیر منصرف است و به فتح«عین» و سکون منصرف و نوشتن یا ننوشتن «الف» تنوین خود رفع اشتباه میکند.
تاختند تا عمرو را از دست حسین علیهالسلام برهانند، (ابوالفرج) و چون سواران تاختند سینه اسبان با عمرو برخورد و او بیفتاد و اسبان عمرو را لگدکوب کردند، چیزی نگذشت (1)جان بداد - لعنه الله و اخزه - گرد فرونشست، حسین علیهالسلام را دیدیم بر سر آن پسر ایستاده و او پای بر زمین میسود و حسین علیهالسلام میگفت: دور باشند از رحمت این قوم که تو را کشتند و جد تو دشمن ایشان باد روز قیامت! آنگاه گفت: به خدا سوگند بر عم تو سخت گران آید که تو او را بخوانی و اجابت تو نکند یا اجابت او تو را سودی ندهد!(ملهوف) امروز کینه جوی بسیار است و یاور اند ک. پس او را برداشت بر سینهی خود و گویی اکنون مینگرم دو پای آن پسر بر زمین کشیده میشد (طبری) و حسین علیهالسلام سینه او را بر سینهی خود نهاده بود. حمید گفت: من با خود گفتم آیا میخواهد چه کند؟ پس او را آورد و نزدیک پسرش علی بن الحسین علیهالسلام نهاد با کشتگان دیگر از اهل بیت خود که بر گرد او بودند، پرسیدم این پسر کیست؟ گفتند قاسم بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهالسلام.و روایت شده است که حسین علیهالسلام گفت: «خدا یا شمارهی اینها را برگیر و آنها را پراکنده ساز و بکش و هیچ از آنها باقی نگذار و هرگز آنها را نیامرز! ای عموزادگان من شکیبایی نمایید! ای اهل بیت من صبر کنید! که بعد از امروز ذلت و خواری نبینید هرگز».در آن زیارت طویله که سید مرتضی علم الهدی رضی الله عنه خواند، گفت:«السلام علی القاسم بن الحسن بن علی و رحمة الله و برکاته السلام علیک یابن حبیب الله السلام علیک یابن ریحانة رسول الله السلام علیک من حبیب لم یقض
1) 104. فلم یرم حتی مات گویند مارمت بالمکان بکسر «راء» یعنی ما زلت به.
من الدنیا و طرا و لم یشف من اعداء الله صدرا حتی عاجله الاجل وفاته الامل فهنیئا لک یا حبیب رسول الله ما اسعد جدک و افخر مجدک و احسن منقلبک»مترجم گوید: ظاهرا این زیارت انشای خود سید مرتضی رحمه الله است و خواندن ادعیه و زیارات که از ائمه علیهمالسلام وارد نیست، جایز است، مشروط به اینکه به نیت ورود و خصوصیت نباشد؛ یعنی خواننده بداند از ائمه علیهمالسلام وارد نیست و با همین قصد قرائت کند، چنانکه صدوق رحمه الله در کتاب «من لا یحضره الفقیه» زیارتی برای حضرت فاطمهی زهرا - سلام الله علیها- نقل کرده است و گوید این انشای خود من است و زیارت مأثور برای آن حضرت نیافتم و هر محدثی که زیارت یا دعایی غیر مأثور در کتاب خود نقل کند باید صریحا بگوید از امام نیست تا «تدلیس» نشود و «تدلیس» از گناهان کبیره است که موجب اضلال میگردد و اگر صریح گفت اضلال نیست.و باید دانست حسن بن حسن علیهالسلام معروف به حسن مثنی نیز در کربلا بود. شیخ مفید در «ارشاد» گوید: «حسن بن حسن علیهالسلام با عمش حسین علیهالسلام در طف بود و چون حسین علیهالسلام به شهادت رسید و اهل بیت او اسیر شدند، اسماء بن خارجه او را از میان اسرا بربود و گفت: به خدا قسم دست کسی به پسر خوله نمیرسد (و خوله بنت منظور مادر او فزاری بود و با اسماء بن خارجهی فزاری از یک قبیله بودند و این که بعضی گویند اسماء خال حسن مثنی بود، به معنی حقیقی کلمه صحیح نیست) عمر بن سعد گفت: خواهرزاده ابیحسان را به خود او گذارید! و بعضی گویند حسن زخمی خطرناک داشت (قد اشفی منه به معنی خطرناک است نه شفا یافتن).و روایت دشه است که حسن بن حسن از عم خویش یکی از دو دختر او سکینه و فاطمه را خواستگاری کرد، حسین علیهالسلام فرمود: هر یک را که بیشتر دوست داری اختیار کن! حسن شرم کرد و جواب نداد، حسین علیهالسلام فرمود: من برای تو فاطمه را اختیار کردم که به مادرم فاطمهی بنت رسول الله صلی الله علیه و آله شبیهتر است. انتهی کلام المفید».
مترجم گوید: تزویج یا زفاف حسن مثنی و فاطمه در همان ایام خروج امام علیهالسلام از مدینه یا در راه مدینه و کربلا بوده است و فاطمه در کربلا نوعروس بود، برای آن که همان اوقات بالغه گردیده و نه سالش تمام شده بود، چون مادرش اماسحق بنت طلحه زوجهی امام حسن علیهالسلام بود و امام حسن علیهالسلام در ماه صفر سال پنجاهم به شهادت رسید و اماسحق پس از گذشتن عده به عقد امام حسین علیهالسلام درآمد. البته تولد فاطمه پیش از ربیع الثانی سال 51 نبوده است.پس وجود فاطمهی نوعروس در کربلا قابل شک و تردید نیست و اگر زوجهی قاسم نبود، زوجهی حسن مثنی بود، و اگر تزویج قاسم به طوری که مشهور است صحیح باشد، باید یکی از دو احتمال را قبول کرد: اول اینکه حضرت سید الشهداء علیهالسلام دختری دیگر داشت فاطمه نام غیر از آنکه به عقد حسن مثنی در آورده بود، چون مسلم نیست که دختر آن حضرت منحص به سکینه و فاطمه بوده است. و در «کشف الغمه» گوید چهار دختر داشت سکینه و فاطمه و زینب و چهارمی را نام نبرده است. و ابن شهر آشوب گوید سه دختر داشت، دوم آنکه دختری که به قاسم تزویج کرد نام دیگر داشت و به غلط و اشتباه بعضی روات فاطمه گفتهاند، و اگر تزویج حضرت قاسم را صحیح ندانیم، باید بگوییم همان تزویج حسن مثنی با قاسم اشتباه شده است؛ مثلا، یکی از روات در کتابی قصهی فاطمهی نوعروس را با تازه داماد که پسر امام حسن علیهالسلام بود خوانده است و در ذهن خود پسر امام حسن علیهالسلام را منطبق با قاسم دانسته، همانطور نقل کرده است.به نظر ما هیچ علتی ندارد که تزویج قاسم را انکار کنیم، چون ملا حسین کاشفی در «روضة الشهداء» نقل کرده است و او مردی جامع و عالم و متبحر بود، در شهر هرات میزیست معاصر با صاحب «روضة الصفا» و امیر علیشیر وزیر علم دوست، و آن قدر کتب ادب و تواریخ و وسایل که آن وقت در هرات بود در هیچ زمان در هیچ شهر فراهم نشد، از غایت حرص و ولهی که وزیر مزبور به علوم
مخصوصا به تواریخ داشت و به همین موجب «روضة الصفا» را برای او نوشتند. و اینکه گویند تزویج در آن گیر و دار بعید مینماید صحیح نیست، چون مصالح اعمال ائمه معصومین برای ما معلوم نیست و اگر کسی گوید کاشفی سنی بوده است، گوییم اولا: سنی بودن او معلوم نیست و ثانیا همهی علمای ما از سنیان روایت کنند چنانکه شیخ مفید از مدائنی و زبیر بن بکار و طبری و غیر هم روایت کرد و ابن شهر آشوب از روایات غالب اهل سنت در «مناقب» آورده است و همچنین ابومخنف و هشام بن محمد کلبی که در عهد ائمه علیهماالسلام بودند از سنیان، بلکه از افراد لشکر عبیدالله روایت کردند و اگر روایت از اهل سنت جایز نبود، این همه علما در غیر مورد احتجاج این همه اخبار روایت نمیکردند.باز به سیاقت کتاب بازگردیم.در «بحار» است که پس از کشته شدن قاسم بن الحسن عبیدالله به جنگ بیرون آمد و میگفت:ان تنکرونی فانا ابن حیدره ضرغام آجام و لیث قسورهعلی الاعادی مثل ریح صرصرة پس چهارده مرد بکشت و او را هانی بن ثبیت حضرمی به شهادت رسانید و رویش سیاه شد و ابوالفرج گوید: ابوجعفر باقر علیهالسلام میگفت: حرملة بن کاهل اسدی او را بکشت. مؤلف گوید داستان شهادت او را در ضمن شهادت امام علیهالسلام بیاوریم.
صوت
مادرش امولد بود و او برادر ابوینی قاسم بن حسن است علیهالسلام. ابوالفرج به اسناد خود از مدائنی از ابیمخنف از سلیمان بن ابیراشد روایت کرده است که عبدالله بن عقبه غنوی او را بکشت و سلیمان بن قته او را خواست در این بیتو عند غنی قطرة من دمائنا و فی اسد اخیر تعد و تذکرو ابوالفرج گوید: ابوبکر پیش از برادرش قاسم به شهادت رسید و لکن طبری
و جزری و شیخ مفید پس از قاسم ذکر او کردهاند. و مترجم گوید: مورخین قدیم چنانکه سابقا گذشت، نظری به ترتیب و مقدم و مؤخر نداشتند و تقدیم و تأخیر فقط در ذکر است.
(ارشاد) چون عباس بن علی علیهالسلام بسیاری کشتگان اهل بیت بدید، با برادران مادری خود عبدالله و جعفر و عثمان گفت: ای فرزندان مادر من! پیش روید تا من اخلاص شما را در راه خدا و رسول صلی الله علیه و آله ببینم! شما را فرزند نیست (تا غم فرزند خورید) پس عبدالله پیشتر رفت و کارزای صعب کرد، او و هانی بن ثبیت حضرمی دو ضربت رد و بدل کردند و هانی او را بکشت و در مناقب این رجز برای او ذکر شده است:انا ابن ذی النجدة و الأفضال ذاک علی الخیر ذو الفعالسیف رسول الله ذو النکال فی کل یوم ظاهر الاحوالو ابوالفرج روایت کرد که او آن روز 25 ساله بود. پس از وی جعفر بن علی پیش سپاه رفت و در «مناقب» گوید این رجز میخواند:انی انا جعفر ذو المعالی ابن علی الخیر ذی النوالذاک الوصی ذو السنا و الوالی حسبی بعمی شرفا و خالیاحمی حسینا ذا الندی المفضال (ارشاد، طبری و ابوالفرج) هانی بن ثبیت بر وی تاخت و او را بکشت و ابوالفرج از ابیجعفر محمد بن علی علیهالسلام روایت کرده است که: خولی (1)بن یزید اصبحی جعفر بن علی علیهالسلام را شهید کرد و ابن شهر آشوب گوید که: خولی بن یزید اصبحی تیر بر شقیقه یا چشم او افکند.
1) 105. مترجم گوید: خولی بضم «خاء» غلط است و صحیح آن بفتح «خاء» و فتح «واو» و تشدید«یا» است بر وزن جذلی.
و عثمان بن علی علیهالسلام به مبارزت بیرون آمد و میگفت:انی انا عثمان ذو المفاخر شیخی علی ذو الفعال الظاهرهذا حسین سید الاخیر و سید الصغار و الاکابرو 21 ساله بود و راهی را که دو برادر برفتند، او نیز برفت. و ابوالفرج روایت کرده است که: خولی بن یزید بر او تیری افکند و از پای در انداختش و در «مناقب» گوید که: تیری بر پهلوی او نشست و از اسب بیفتاد، پس مردی از بنی ابان بن دارم بر او تاخت و او را شهید ساخت و سر او برگرفت.مؤلف گوید: از علی علیهالسلام روایت شده است که فرمود: من او را به نام برادرم عثمان بن مظعون نامیدم.مترجم گوید: این حدیث دلالت بر آن ندارد که نامیدن ائمه علیهمالسلام اولاد خود را به نام خلفاء جایز نیست، چون امیرالمؤمنین علیهالسلام هم ابوبکر داشت و عم عمر و هم عثمان.دیگر از شهدا محمد بن اصغر بن علی علیهالسلام است، مادرش امولد بود و مردی از بنیابان بن دارم تیری بر او افکند و او را بکشت و سرش را برداشت.دیگر ابوبکر بن علی بن ابیطالب علیهالسلام است، مادرش لیلی بنت مسعود بن خالد است و مردی از همدان او را شهید کرد و از مداینی روایت شده است که: او را در جویی کشته یافتند و معلوم نشد قاتل او که بوده است.شیخی علی ذو الفخار الاطول من هاشم الخیر الکریم المفضلهذا حسین ابن النبی المرسل عنه نحامی بالحسام المصقلتفدیه نفسی من اخ مبجل و جنگ پیوست تا زجر بن بدر جحفی (کذا) و گویند عقبه غنوی او را شهید کرد.و در «مناقب» است که: پس از وی عمر بن علی علیهالسلام به مبارزت آمد و این رجز میخواند:
خلوا عداة الله خلوا عن عمر خلوا عن اللیث الحصور المکفهریضربکم بسیفه و لا یفر یا زجر یا زجر تدان من عمرو زجر قاتل برادر خود را بکشت آنگاه داخل هنگامهی جنگ شد.مؤلف گوید: مشهور بین اهل تاریخ این است که عمر با برادرش به کربلا نیامد. و مترجم گوید: این رجز را به اندکی اختلاف طبری از شمر بن ذی الجوشن نقل کرده است، و مصرع اول این است: «خلوا عداة الله خلوا عن شمر».صاحب «عمدة الطالب» گوید: عمر بن علی علیهالسلام با برادرش به کوفه نرفت و آن روایت که وی در کربلا حاضر بود صحیح نیست، بلکه در نسع درگذشت، 75 ساله یا 77 ساله.ابوالفرج گفت: محمد بن علی بن حمزه گفته است که: «ابراهیم بن علی بن ابیطالب علیهالسلام آن روز به شهادت رسید و من در هیچ یک از کتب انساب نام ابراهیم را نیافتم».سید رحمه الله گفت: مصنف کتاب مصابیح روایت کرده است که حسن بن حسین علیهالسلام معروف به مثنی در آن روز پیش عمش جنگ کرد و هفده تن بکشت و هیجده زخم بدو رسید و بیفتاد؛ پس خالوی او اسماء بن خارجه او را برداشت و به کوفه برد و علاج کرد تا بهتر شد، آنگاه او را به مدینه روانه کرد.در «بحار» است و هم از مقتل خوارزمی روایت شده است که پسری از سراپرده بیرون آمد ترسان و دو گوشوار مروارید در گوش داشت، به راست و به چپ مینگریست و دو گوشوار او لرزان بودند، پس هانی بن بعیث بر او حمله کرد و او را بکشت. شهر بانو بدو مینگریست و از غایت دهشت چیزی گفتن نمیتوانست و زبانش بند آمده بود.و مؤلف در حاشیه گفته است: این شهر بانویه مادر امام زینالعابدین نیست چون او در ایام ولادت فرزندش از دنیا رفت و در آخر کتاب به این اشارتی خواهم کرد. (طبری) از هشام کلبی از ابوالهذیل سکونی از هانی بن ثبیت حضرمی روایت کرده است: ابوالهذیل گفت: هانی را در مجلس حضرمیان نشسته دیدم در زمان
خالد بن عبدالله، پیری سالخورده بود، میگفت: من از آنها بودم که در مقتل حسین علیهالسلام حاضر بودند، ده مرد بودیم همه اسب سوار، ناگاه پسری از آل حسین علیهالسلام بیرون آمد، چوبی از ستونهای خیمه در دست داشت، ازار و پیراهنی در بر، ترسان بود، به راست و چپ مینگریست، گویی اکنون میبینم که چون سر خویش میگردانید مرواریدهای گوشوارش میلرزید، ناگاه مردی تازان بیامد تا نزدیک او شد، از روی اسب سوی او برگردید و آن پسر را با شمشیر دو نیمه کرد» هشام گفت سکونی گفت: کشندهی آن پسر خود هانی بوده نام خود را صریح نگفت و پوشیده داشت، و مؤلف باین شعر تمثل کرد.فلم تر عینی کالصغار مصابهم یقلب اکباد الکبار علی الجمریعنی: دیدهی من ندید مانند کودکان که مصیبتشان جگر بزرگان را به روی آتش میگرداند و کباب میکند».ابوحنیفهی دینوری گفت: گویند که چون عباس کثرت کشتگان بدید با برداران خود عبدالله و جعفر و عثمان گفت: (و این برادران مادرشان امالبنین عامریه بود از آل وحید) جانم فدای شما! پیش روید و از سالار خویش حمایت کنید تا پیش روی آن جان دهید! پس همه با هم پیش رفتند و جلوی حسین علیهالسلام بایستادند به روی و گلو و سینه او را از دشمن حفظ میکردند، پس هانی بن ثویب حضرمی بر عبدالله بن علی حمله کرد و او را بکشت، آن گاه بر برادرش جعفر تاخت و او را نیز بکشت و یزید اصبحی تیری بر عثمان افکند و او را بکشت و سر او را جدا کرد و آن را نزد عمر سعد برد و گفت انعام و پاداش مرا بده. گفت: انعام از امیر خود طلب! یعنی عبیدالله که او پاداش تو را بدهد. اما عباس بن علی علیهالسلام پیش روی حسین علیهالسلام ایستاده بود و نزدیک او جهاد میکرد و حسین علیهالسلام به هر سو میگردید با او بود تا کشته شد رحمه الله».
شیخ مفید در «ارشاد» و طبرسی در «اعلام الوری» گویند: آن گروه بر
حسین علیهالسلام بتاختند و بر سپاه او غالب گشتند و تشنگی بر حضرتش مستولی شد، بر بند آب (1)بالا رفت و آهنگ فرات فرمود و برادرش عباس پیشاپیش او میرفت (غرض نهریست که از فرات جدا کرده بودند برای مزارع، و گرنه از کربلا تا شط مسافت بسیار است)، پس سواران ابنسعد راه بر ایشان بگرفتند، مدی از بنی دارم با آنها بود گفت: وای بر شما میان او و فرات حایل شوید و مگذارید بر آب دست یابد! حسین علیهالسلام گفت: خدایا او را تشنه گردان! دارمی خشمگین شد و تیری افکند که بر زیر زنخ آن حضرت نشست و دست زیر حنک بگرفت، چنانکه هر دو دست از خون پر شد و آن را بریخت و گفت: خدیا سوی تو شکایت میکنم از آن چه با پسر دختر پیغمبرت میکنند، پس به جای خود بازگشت و تشنگی بر او سخت شده بود و مردم گرد عباس را بگرفتند و او را از حسین علیهالسلام جدا کردند. پس تنها جنگ پیوست تا زخمهای سنگین وی را رسید و از حرکت فروماند و شهادت فائز گشت. و قاتل او زید بن ورقاء حنفی (رقاد جنبی ظ) و حکیم بن طفیل سنبسی بود. و سید قریب همین روایت آورده است و حسن بن علی طبرسی روایت کرده است که: مردی بر حسین علیهالسلام تیری افکند و آن در پیشانی او بنشست، عباس آن را بیرون آورد. و آن که ذکر کردیم که، در زیر زنخ آن حضرت بنشست مشهورتر است.طبری از هشام از پدرش محمد بن سائب از قاسم بن اصبغ بن نباته (بضم
1) 106. در عبارت عربی به جای بند آب «مسناة» است و رکب المسناة؛ یعنی بر آن خاک توده که برای جلوگیری از آب بود بالا رفت و از بعض کتب مانند «ناسخ التواریخ» معلوم میشود «مسناة» نام اسبی است، اما اگر مدرک آن همین عبارت عربی باشد، دلالت بر آن ندارد که «مسناة» نام اسب است و اگر مدارک دیگر دارد ما نیافتیم و در «ناسخ التواریخ» گوید: اسبی به نام ذوالجناح، در کتب معتبره نیافتیم برای حضرت سید الشهدا علیهالسلام همان «مرتجز و مسناة» مذکور است و این بندهی مترجم گوید: معقول نیست که اسبان اردوی امام علیهالسلام منحصر بدو اسب باشد، البته اسبها بسیار داشتند و ملا حسین کاشفی که نام اسب ذو الجناح را در «روضة الشهداء» آورده است کتاب تواریخ بسیار در دسترس خود داشت که اکنون برای ما در این زمان میسر نیست، چنان که سابقا مرقوم آمد.
نون) روایت کرده است از مردی که حسین علیهالسلام را در عسکرش دیده بود و او برای قاسم حکایت کرد که: «چون سپاه حضرت ابیعبدالله علیهالسلام مغلوب شدند، او خود بر بند آب بر آمد تا به فرات رود، مردی از سپاه ابنسعد از بنیابان بن دارم بر کسان خود بانگ زد: وای بر شما میان حسین علیهالسلام و آب حائل شوید که شیعه بر وی اجتماع نکنند! و خود اسب بر انگیخت و مردم در پی او رفتند تا میان او و آب فرات حائل شدند، حسین علیهالسلام گفت: خدایا او را تشنه گردان! و آن مرد ابانی تیری افکند که زیر زنخ حسین علیهالسلام بنشست، آن حضرت تیر بر کند و دو دست زیر آن گرفت تا از خون پر شد و گفت: خدایا سوی تو شکایت میکنم از آن چه با پسر دختر پیغمبر تو میکنند. راوی گفت: به خدا قسم دیری نکشید که خداوند تشنگی بر وی مسلط کرد و او هرگز سیراب نمیشد. قاسم بن اصبغ گفت: گاهی من خود از آنها بودم که وی را پرستاری میکردیم و رنج او سبک میگردانیدیم، آب سرد برایش میآوردند آمیخته با شکر و طاسهای پر شیر و کوزهها از آب و او میگفت آبم دهید که تشنگی مرا بکشت! پس کوزه یا طاسی به او میدادند که یکی از آنها خانوادهای را سیراب میکرد، او میآشامید و چون از لب خود بر میداشت اندکی بر پهلو میافتاد، باز میگفت: وای بر شما مرا آب دهید که تشنگی مرا بکشت! به خدا قسم که نگذشت مگر اندکی و شکمش مانند شکم شتر بر آمد و آماس کرد.مؤلف گوید: از کلام ابننما معلوم میشود که نام این مرد زرعه(بضم زاء) بن ابان بن دارم بود. گفت روایت میکنم به اسناد متصل از قاسم بن اصبغ بن نباته گفت: حدیث کرد برای من کسی که حسین علیهالسلام را مشاهده کرده بود راه «مسناة» گرفته آهنگ فرات فرموده و عباس - قدس الله روحه - پیش روی او بود و عبیدالله زیاد به عمر بن سعد نوشته بود میان حسین و یاران وی و آب فرات حایل شود که از آن قطرهای نچشند! پس عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه فرستاد و حسین علیهالسلام را از آب بازداشت، و عبدالله بن حصین ازدی بانگ زد: ای حسین علیهالسلام نمیبینی آب را مانند جگر آسمان! (یعنی کبود به رنگ میان
آسمان) به خدا سوگند که از آن نچشی تا تو و اصحابت تشنه جان دهید! پس زرعة بن ابان بن دارم گفت: میان او و آب مانع شوید! و تیری افکند زیر زنخ امام علیهالسلام جای گرفت، آن حضرت گفت: خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز وی را نیامرز! و برای آن حضرت شربتی آب آوردند، خون از نوشیدن آن مانع آمد، پس امام علیهالسلام خون را میگرفت (و یقول هکذا الی السماء) روی به آسمان همان کلام میگفت. (خدایا او را از تشنگی بکش! آه و بعضی ترجمه کردهاند که خون را به آسمان میپاشید.)و روایت میکنم از شیخ عبدالصمد از ابیالفرج عبدالرحمن بن جوزی که آن مرد ابانی پس از آن فریاد میزد از گرمی و سوزش شکم و سردی پشت، تا آخر آنچه از طبری نقل کردیم.
صاحب «عمدة الطالب» پس از ذکر فرزندان عباس رضی الله عنه گوید: کنیت وی ابوالفضل بود و او را «سقا» گفتند چون روز طف برای برادرش حسین علیهالسلام به طلب آب رفت و پیش از آن که آب بدو رساند کشته شد و قبر او نزدیک شریعه است، همانجای که کشته شد، و او بدان روز علمدار حسین علیهالسلام بود.و شیخ ابونصر بخاری از مفضل بن عمر روایت کرده است از امام صادق جعفر بن محمد علیهماالسلام که: «عم ما عباس با بصیرت و ثابت ایمان بود، با ابیعبدالله علیهالسلام جهاد کرد و نیکو کفایت نمود تا کشته شد و خون عباس در قبیلهی بنیحنیفه است، آنگاه که کشته شد 34 سال داشت و مادر او و عثمان و جعفر و عبدالله، امالبنین است بنت حزام بن خالد بن ربیعه تا این که گوید روایت کردهاند: عقیل نسابه بود و به انساب و اخبار عرب دانا و امیرالمؤمنین علیهالسلام گفت با وی در میان قبایل عرب زنی جوی برای من زادهی دلیران تا تزویج کنم و از او پسری دلاور به وجود آید! عقیل گفت: امالبنین کلابیه را تزویج کن که در همه عرب دلاورتر از پدران وی نیست! پس امیرالمؤمنین علیهالسلام او را تزویج کرد و روز طف شمر بن
ذی الجوشن کلابی عباس و برادران وی را خواست و گفت: خواهرزادگان من کجایند؟ آنان پاسخ ندادند، حسین علیهالسلام فرمود: او را اجابت کنید! اگر چه فاسق است اما از خالوهای شما است، آمدند و گفتند چه میخواهی؟ گفت شما در امانید! به من پیوندید و خویش را بکشتن مدهید! او را دشنام دادند و گفتند: چه زشتی تو و چه زشت است آن امان که آوردهای! آیا سرور و برادر خویش را رها کنیم بزینهار تو درآییم؟ و او با هر سه برادرش در آن روز کشته شدند.و صدوق روایت کرده است در«امالی» از علی بن الحسین علیهماالسلام در ضمن حدیثی که فرمود: خدای رحمت کند عباس را! برادر خویش را برگزید و کفایت فرا نمود و جان خویش را فدای برادر کرد تا هر دو دست او جدا گشت و خداوند بجای دستها دو بال وی را عطا فرمود که با فرشتگان در بهشت پرواز کند - چنانکه جعفر بن ابیطالب را - و عباس را منزلتی است نزد خدای تعالی روز قیامت که شهدا دریغ آن خوردند».ابوالفرج گفت: «عباس بن علی بن ابیطالب علیهالسلام کنیت او ابوالفضل بود و مادرش امالبنین و او بزرگتر فرزند امالبنین بود، پس از برادران ابوینی خویش شهید شد، چون عباس فرزند داشت و آنها نداشتند، آنها را پیش فرستاد تا کشته شدند و ارث آنان بدو رسید، آنگاه خود کشته شد، پس وارث همهی آنها عبیدالله بن عباس گشت و عمر بن علی با او در ارث برادران خصومت کرد و به چیزی صلح کردند (1)».و جرمی بن ابیالعلا گفت: از زبیر شنیدم از عمش حکایت میکرد که فرزندان عباس او را «سقا» مینامیدند و به «ابوقربه» مکنی کرده بودند، ما من یعنی جرمی بن ابیالعلا گویم که از فرزندان عباس ندیدم کسی که وی را بدین لقب و کنیت
1) 107. مترجم گوید: اگر کسی فرزند نداشته باشد میراث او به برادر ابوینی میرسد و برادر ابیمحروم است مگر ابوینی موجود نباشد. ابوالفرج و هر کس دیگر که گفت عباس برای ارث بردن فرزندان خود از برادرانش آنها را پیش فرستاد، از گمان خود گفت و از راز دل او آگاه نبود.
خواند، و نه از گذشتگان اولاد وی شنیدم کسی نقل کند، همین زبیر از عمش حکایت کرده است».مترجم گوید: جرمی بن ابیالعلا نامش احمد بن محمد بن اسحق ابوعبدالله است و ابنندیم وی را در نحویین نام برده است و زبیر مذکور زبیر بن بکار نسابه و مورخ معروف است، قاضی مکه متوفی 253 به سن 84 و عم او مصعب بن عبدالله نام داشت. ابوالفرج گفت و دربارهی عباس، شاعر گفت:احق الناس ان یبکی علیه فتی ابکی الحسین بکربلاءاخوه و ابن والده علی ابوالفضل المضرج بالدماءو من واساه لا یثنیه شیء و حاد له علی عطش بماءو کمیت دربارهی او گوید:و ابوالفضل ان ذکر هم الحلو شفاء النفوس من اسقامقتل الادعیاء اذ قتلوه اکرم الشاربین صوب الغمامو عباس مردی زیبا و نیکو روی بود، بر اسب بلند سوار میشد، پای او بر زمین میکشید و او را قمر بنیهاشم میگفتند و علمدار حسین علیهالسلام بود.آنگاه ابوالفرج به اسناده از جعفر بن محمد علیهالسلام روایت کرد که حسین بن علی علیهماالسلام اصحاب خویش را آمادهی حرب ساخت و رایت را به عباس سپرد. و از ابیجعفر علیهالسلام روایت کرد که زید بن رقاد جهنی (1)و حکیم بن طفیل طایی عباس را شهید کردند و مسندا از معاویة بن عمار از امام جعفر صادق علیهالسلام روایت کرده است امالبنین مادر این چهار برادر به بقیع میرفت و بر پسران خویش
1) 108. در نسخی که به صحت آن اعتماد بیشتر است رقاد است چنانکه در بعضی موارد همین کتاب گذشت و به جای جهنی در بعض نسخ حنفی و در بعضی حنانی یا جعفی یا جحفی و غیر آن است و در بعضی جنبی به «جیم» و «نون» و «با» بر وزن فلس است و در چنین موارد آن که غیر مشهور است، یعنی جنب ترجیح دارد، زیرا که غالبا ناسخ لفظ غیر مأنوس را به مأنوستر تبدیل میکند و به همین جهت بسیار از علما در تراجیح خلاف اصل را ترجیح میدهند نظیر عبدالله بن بقطر به «باء» یک نقطه که غالبا تصحیف میکنند.
شیون میکرد و زبان میگرفت غم انگیزتر و سوزناکترین شیوه و مردم برگرد او جمع میشدند و شیون او میشنیدند، مروان هم میآمد با مردم دیگر و زاری او میشنید و میگریست.ابن شهر آشوب در «مناقب» گوید: عباس، سقا، ماه بنیهاشم، علمدار حسین علیهالسلام بود و از برادران مادری خویش بزرگتر بود، به طلب آب رفت بر او حمله کردند و او هم بر آنها تاخت و میگفت:لا ارهب الموت اذ الموت زقا (1)حتی اواری فی المصالیت لقانفسی لنفس المصطفی الطهر وقا انی انا العباس اغدو بالسقاو لا اخاف الشر یوم الملتقی یعنی: از مرگ نمیترسم هنگامی که بانگ زند، تا وقتی که میان مردان کار آزموده افتاده و به خاک پوشیده شوم، جان من وقایهی جان پاک مصطفی است، من عباس هستم با مشک میآیم، و روز نبرد از شر نمیترسم.پس آنها را پراکنده ساخت و زید بن ورقاء جهنی از پشت خرما بنی کمین کرد و حکیم بن طفیل سنبسی یاور او گشت و شمشیر به دست راست عباس زد و عباس تیغ به دست چپ گرفت و حمله کرد و رجز میخواند:و الله ان قطعتمو یمینی انی احامی ابدا عن دینیو عن امام صادق الیقین نجل النبی الطاهر الامینو کارزار کرد تا ضعف بر او مستولی گشت، پس حکیم بن طفیل طایی از پشت درخت خرما کمین ساخت و بر دست چپ او زد، عباس گفت:یا نفس لا تخشی من الکفار وابشری برحمة الجبارمع النبی السید المختار قد قطعوا ببغیهم یساریفاصلهم یا رب حر النار معنی مصرع اخیر این است که: ای پروردگار آنها را به گرمی آتش بسوزان. و
1) 109. «زقا» به «زای» نقطه دار؛ بانگ کرد.
«صلا» آتش است و «اصلاء» در آتش سوزانیدن.پس آن ملعون با گرز آهنین بر سر او کوفت و چون حسین او را بر کنار فرات بر زمین افتاده دید، بگریست و گفت:تعدیتم، یا شر قوم بفعلکم و خالفتمو قول النبی محمداما کان خیر الرسل وصاکم بنا اما نحن من نسل النبی المسدداما کانت الزهراء امی دونکم اما کان من خیر البریة احمدلعنتم واخزیتم بما قد جنیتم فسوف تلاقوا حر نار توقددر «بحار» از بعض تألیفات اصحاب نقل کرده است که عباس رضی الله عنه چون تنهایی خویش دید، نزد برادر آمد و گفت: ای برادر آیا رخصت هست به جهاد روم؟ حسین علیهالسلام سخت بگریست و گفت: ای برادر تو علمدار منی و اگر بروی لشکر من پراکنده شود. عباس گفت: سینهام تنگ شد و از زندگی بیزار شدم و میخواهم از این منافقین خونخواهی کنم. حسین علیهالسلام فرمود: پس برای این کودکان اندکی آب به دست آور! پس عباس برفت و وعظ گفت و تحذیر کرد، سودی نبخشید، سوی برادر آمد و خبر بازگفت و شنید کودکان فریاد میزنند العطش! العطش! پس بر اسب خویش نشست و نیزه و مشک برداشت و آهنگ فرات کرد، پس چهار هزار نفر گرد او بگرفتند و تیر انداختند، عباس آنها را متفرق ساخت - و چنانکه در روایت آمده است - هشتاد تن بکشت تا وارد نهر آب شد، چون خواست کفی آب بنوشد، یاد از تشنگی حسین علیهالسلام و اهل بیت او کرد و آب را بریخت و مشک پر کرد و بر دوش راست گرفت و روی به جانب خیمه کرد. راه بر او بگرفتند و از هر طرف بر وی احاطه کردند، عباس با آنها کارزار کرد تا نوفل ازرق تیغی بر دست راست او زد و آن را ببرید، پس مشک به دوش چپ گرفت و نوفل ضربتی زد که دست چپ آن حضرت نیز از مچ جدا گشت، پس مشک به دندان گرفت و تیری بیامد و بر مشک رسید و آب آن را بریخت و تیری دیگر آمد و به سینهی آن حضرت رسید و از اسب بگردید و فریادی زد و برادرش حسین علیهالسلام را بطلبید، چون حسین علیهالسلام بیامد دید بر زمین افتاده است، بگریست.
مؤلف گوید: طریحی در کیفیت قتل آن حضرت - سلام الله علیه - گوید: مردی بر او حمله کرد و به گرزی آهنین بر فرق سر او زد که سر او بشکافت و بر زمین افتاد، فریاد میزد: یا اباعبدالله علیک منی السلام!مترجم گوید: اینکه از قول حضرت سید الشهدا روایت کرده است «اگر تو بر وی لشکر من پراکنده میشود» دلالت دارد که به میدان رفتن حضرت ابیالفضل وقتی بود که اغلب اصحاب کشته نشده بودند و این بر خلاف روایت همه اهل سیر و اخبار است و حق این است که وقتی عباس رفت و کشته شد، لشکری باقی نمانده بود. و قاتل او را در این روایت نوفل ازرق گفته است، با آنکه موافق روایات صحیحه حکیم بن طفیل و زید بن رقاد است. و این روایت از جهتی مانند دامادی حضرت قاسم است، برای این که در کتب تواریخ معتبره که در دست ما است هیچ یک از این دو قصه مذکور نیست، جز اینکه دامادی حضرت قاسم را ملاحسین کاشفی ذکر کرده است و او مردی عالم و متتبع بود. و روایت آب آوردن حضرت عباس را مجلسی از یکی از تألیفات اصحاب که نمیشناسیم نقل فرموده است. فرق بین دو قصه این است که مورخین معتبر چیزی مخالف و مضاد با دامادی او نقل نکردهاند، غایت این که ساکت ماندهاند، اما مطالب مخالف با این حکایت حضرت عباس علیهالسلام بسیار نقل کردهاند - چنانکه گذشت - از شیخ مفید و ابوالفرج و ابومخنف و طبری، و ابوحنیفه دینوری گوید: از حسین علیهالسلام جدا نمیشد، تا آخر با او بود، جهاد میکرد تا لشکر اعدا قهرا او را جدا کردند، چنانکه جمع بین روایات معتبرهی مورخین و این روایت نهایت تکلف دارد، مگر اینکه بگوییم چون کاشفی سنی بوده است باید روایت او مردود باشد و این مرد مجهول شیعی بوده است و او صحیح گفته است، و ما پیش از این گفتیم همه علما در مقتل از اهل سنت روایت کردهاند. و این اخبار که در ارشاد و ملهوف و مناقب ابن شهر آشوب و غیر آن میبینیم همه منقول از مداینی و زبیر بن بکار طبری و ابناثیر و امثال آنهاست و اگر از ابیمخنف و هشام بن محمد بن سائب که شیعی بودند چیزی نقل کنند، باز غالبا اینها از اهل سنت، بلکه از لشکریان
ابنسعد که در کربلا بودند نقل کردهاند، و اگر باید روایات اهل سنت را ترک کرد، باید اکثر اخبار مقاتل را ترک کرد، بلکه باید تواریخ و تفاسیر و غزوات و سیر را دور انداخت، حتی تفسیر «مجمع البیان» و «تبیان» را که غالبا منقول از اهل سنت است، و اگر میتوان آنها را نقل کرد، دامادی حضرت قاسم را که ملاحسین کاشفی نقل کرده است نیز میتوان نقل کرد، و حق آن است که علمای ما در غیر فقه و احکام، اخبار اهل سنت را نیز روایت میکردند و بر آنها اعتماد مینمودند، بلکه در فقه نیز گاهی به قرائن، روایت اهل سنت را ترجیح میدادند.ابننما گوید که: حکیم بن طفیل سنسبی جامه و سلاح عباس را برداشت، او تیر بر آن حضرت افکنده بود.و در «بحار» است گویند که: چون عباس کشته شد، حسین علیهالسلام فرمود: «الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی» اکنون پشت من شکست و چارهی من کم شد.در «معراج المحبة» این ابیات در ذکر شهادت عباس نیکو گفته است:صف دشمن دریدی همچو کرباس رسید آنگاه بر بالین عباسبه دامان برگرفت آنکه سرش را همی بویید خونین پیکرش رابرآورد از دل تفتیده آهی که سوزانید از مه تا به ماهیبگفتش کای سپهدار قبیله ز مرگت مر مرا کم گشت حیلهشکستی پشتم ای شمشاد قتمت نمییابد درستی تا قیامتدریغ از بازوی زور آزمایت دریغ از پنجه و خیبر گشایتدریغ از اهل بیت بیپناهم دریغ از یاور و میر سپاهممؤلف به مناسبت مواسات حضرت عباس علیهالسلام کلامی در وصف حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام و مواسات او با رسول خدا صلی الله علیه و آله از ابن ابیالحدید نقل کرده است:جاحظ در کتاب «عثمانیه» گفت: «ابوبکر از آنها بود که آزار میکشیدند و شکنجه میدیدند در مکه پیش از هجرت و علی بن ابیطالب آسوده بود، نه کسی در طلب او بود و نه او در طلب کسی».ابوجعفر اسکافی در رد این کلام گفت که: «ما به اخبار صحیح و حدیث مسند
معلوم کردهایم که علی علیهالسلام آن روز که به پیغمبر ایمان آورد بالغ بود و کامل، به دل و زبان با مشرکان قریش مخاصمت می رکد و بر آنها وجود او گران بود، در حصار شعب، او بود نه ابوبکر، و در آن خلوات و تاریکیها ملازم رسول بود، آن تلخیها را از ابیلهب و ابیجهل نوش میکرد و در آتش مکاره میسوخت و در هر رنج با پیغمبر خویش شریک بود، بار سنگین بر دوش او بود و کار دشوار در عهده او.کیست که شبانه پنهان و پوشیده از شعب بیرون میآمد سوی بزرگان قریش مانند مطعم بن عدی و غیر او، هر کس که ابوطالب میفرستاد میرفت و برای بنیهاشم بارهای آرد و گندم را به پشت خود میآورد با آن بیم که از دشمنان چون ابیجهل و غیر او داشت، که اگر بر وی دست مییافتند خون او میریختند؟ آیا علی علیهالسلام این کار میکرد و یا ابوبکر؟! حال خویش ر ا علی علیهالسلام در خطبهی مشهور باز نموده است:«فتعاقدوا الا یعاملونا و لا یناکحونا و اوقدت الحرب علینا نیرانها و اضطرونا الی جبل وعر مؤمننا یرجو الثواب و کافرنا یحامی عن الاصل و لقد کانت القبائل کلها اجتمعت علیهم و قطعوا عنهم المارة و المیرة فکانوا یتوقعون الموت جوعا صباحا و مساء لا یرون وجها و لا فرجا قد اضمحل عزمهم و انقطع رجاؤهم.»یعنی: «قریش با یکدیگر پیمان بستند که با ما معامله نکنند و زن به ما ندهند و نگیرند و جنگ بر ما آتش افروخت و ما را به کوه و سنگلاخی ملجأ کردند، مؤمن ما امید ثواب الهی داشت و کافر ما پاس خویشی و نسب، قبایل دیگر با آنان بودند، خواربار و فروشندگان آن را از کسان ما ببریدند، بامداد و شام منتظر مرگ بودند، نه امید راهی و نه رویی به جایی، عزم ایشان پریشان و امیدشان بریده».ابوجعفر اسکافی گفت: «شک نیست که اباعثمان جاحظ را وهم باطل از راه برده و گمان خطا وی را از ثبات بر حق مانع آمده است و خذلان الهی موجب حیرت او شده و ندانسته و نسنجیده آن سخن گفت و پنداشت علی علیهالسلام آزار
ندید و سختی نکشید تا روز بدر و از آن وقت زحمتهای وی آغاز شد، و حصار شعب را فراموش کرد که ابوبکر آسوده بود، هر چه میخواست میخورد و با هر که میخواست مینشست، آزاد و خوش با دل آرام و آسوده، و علی علیهالسلام سختیها را هموار میکرد و رنجها میکشید، گرسنه و تشنه بود و بامداد و شام منتظر کشته شدن، برای اینکه او چاره اندیش و کارگزار بود، شاید اندک قوتی از شیوخ قریش و خرمندانشان پنهان برای بنیهاشم فراهم کند، نیمه جانی از بنیهاشم که در حصار بودند و پیغمبر صلی الله علیه و آله را محفوظ دارد و هیچ وقت از هجوم ناگهانی دشمن مانند ابوجهل بن هشام و عقبة بن ابیمعیط و ولید بن مغیره و عتبة بن ربیعه و غیر ایشان از فراعنه و جباران قریش ایمن نبود، و آن حضرت خویش را گرسنه میداشت و رسول خدا صلی الله علیه و آله را سیر می کرد و خود تشنه میماند و آب را به رسول خدا صلی الله علیه و آله مینوشانید و اگر بیمار میشد او پرستار بود و چون تنها بود مایهی انس او بود و ابوبکر از اینها دور بود، از این دردها چیزی نصب او نمیشد و آسیبی به وی نمیرسید و از اخبار آنان مجملی میشنید و مفصل نمیدانست، سه سال چنین بودند، معاملت و مناکحت با آنها ممنوع و با ایشان نشستن حرام، گرفتار و محصور بودند و از بیرون آمدن از شعب و از هر کار ممنوع، چگونه جاحظ این فضیلت بینظیر را مهمل گذاشت و فراموش کرد؟ انتهی».و شیخ ازری در این باره گفت:هذه من علاه احدی المعالی و علی هذه فقس ما سواهامن غدا منجدا له فی حصار الشعب اذ جد من قریش جفاهایوم لم یرع للنبی ذمام و تواصت بقطعه قرباهافئة احدثت احادیث بغی عجل الله فی حدوث بلاهاففدا نفس احمد منه بالنفس و من هول کل بؤس وقاهاکیف تنفک و فی الملمات عنه و عصمة کان فی القدیم اخاهاو در تأیید قول ابیجعفر اسکافی که گفت: «چون بیمار میشد او پرستار بود» ابن ابیالحدید از سلمان فارسی رضی الله عنه روایت کرده است که: «بامداد بر رسول خدا
درآمدم یک روز پیش از اینکه رحلت کرد، با من گفت: نمیپرسی که دوش چه کشیدم از درد و بیداری من و علی علیهالسلام؟ گفتم: یا رسول الله! امشب من به جای او با تو بیدار باشم! فرمود: نه او سزاوارتر است از تو به این کار.»بابی انت و امی یا امیرالمؤمنین! صفی الدین حلی گوید:انت سر النبی و الصنو و ابن العم و الصهر الاخ المستجادلو رای مثلک النبی لآخاه و الا فاخطأ الانتقادبکم باهل النبی و لم یکف لکم خامسا سواه یزادکنت نفسا له و عرسک وابنا ک لدیه النساء و الاولادجل معناک ان یحیط به الشعر و یحصی صفاته النقادو اول قصیده این است:جمعت فی صفاتک الاضداد فلهذا عزت لک الاندادزاهد حاکم حلیم شجاع فاتک ناسک فقیر جوادخلق تخجل النسیم من اللطف و بأس یذوب منه الجمادو مناسب این مقاد جد من مرحوم آخوند ملا غلامحسین (چنین) گوید: (برای ذکر آن مرحوم و طلب مغفرت ثبت افتاد).در استقبال قصیدهی سنائی گوید:خوش بود زین خاکدان تیره دل بر داشتن چشم جان روشن ز خاک کوی دلبر داشتنخاکدانی بیش نبود این سرای شش دری رو به آسا چند جا در کاخ شش در داشتنزین خراب آباد دل بگسل که باید مر ترا روی دل زین شهر سوی شهر دیگر داشتنتا اینکه گوید:دین داور مهر حیدر مهر حیدر دین وی دین داور کی توان بی مهر حیدر داشتن
ابلهی بنگر خران چند را در روزگار دیده پوشی از مسیحا چشم بر خر داشتنبرتر از این ابلهی چه بود بر دانای راز مصطفی بگذاشتن بوجهل ابتر داشتنغول وا نشناختن از خضر و ابلیس از سروش آدم و ابلیس را همسنگ و همسر داشتنابلهی باشد حباب سست پی را در شنا هم ترازو با نهنگ کوه پیکر داشتنآن خران را این خران شایستهی مهرند و بس مر خران را باید از خر مهره زیور داشتنکو مگس را پر طوطی پشه را فر همای یا خراطین را چون روح القدس شهپر داشتنمهر حیدر را دل سلمان و بذر هست جای کیست غیر از گوهری شایان گوهر داشتنتذییل: مؤلف فصلی در تعریف شجاعت آورده است نیکو و گوید: شجاعت دلاوری است و آن صفتی است نفسانی که با چشم دیده نمیشود مگر آثار آن، پس اگر کسی خواهد دلاوری مردی را بیازماید، بنگرد چون دشمن وی را فروگرفت و مرگ از همه سوی روی آورد و چاره مسدود شد، اگر بیتابی نمود و جزع کرد و گریختن خواست و ننگ گریز را بر جنگ و ستیز برگزید، از شجاعت بسی دور است، و اگر پای فشرد و بایستاد و شکیبایی نمود، قعقعهی سلاح را زمزمهی مزامیر و بانگ یلان را نغمهی طنابیر انگاشت، مرگ را به هیچ در نگرفت و اجل را در آغوش کشید، دلاور است چنانکه شاعر گفت:یلقی الرماح بنحره فکانما فی قبله عود من الریحانو یری السیوف و صوت وقع حدیدها عرسا تجلیها علیه غوانیعنی: «به گلو پیش نیزه باز رود که گویی شاخهی ریحان است، و شمشیر بانگ
آن در نظر وی عروسی است که رامشگران برای او آوردند.»چون این دانستی تو را معلوم گردید که همهی یاران ابی عبدالله در شجاعت طاق بودند، اما عباس بن علی علیهالسلام یگانهی آفاق که در ایمان استوارتر و بصیرت وی بیشتر بود و منزلتی داشت نزد خدای تعالی که همهی شهدا غبطه خورند.مسعودی در «مروج الذهب» گفته است که: اصحاب جمل بر میمنه و میسرهی لشکر امیرالمؤمنین علیهالسلام تاختند و آنان را از جای کندند، یکی از فرزندان عقیل نزدیک آن حضرت آمد، دید سر بر «قربوس» زین نهاده و در خواب است، گفت: یا عم میمنه و میسره در هم ریخت و شما همچنان در خوابید، گفت: ای برادرزاده روز اجل عمت معین است و از آن در نمیگذرد، به خدا سوگند که عمت باک ندارد او به اختیار بر مرگ افتد یا مرگ بر او بیاختیار، آنگاه سوی محمد حنفیه فرستاد - و او علمدار بود - که بر این قوم بتاز! محمد درنگ کرد و کندی نمود چون پیش روی او تیراندازان بود، میخواست تیرهای آنها به آخر رسد و چون تیر نماند بر آنها تازد، پس علی علیهالسلام نزدیک او شد و گفت: چرا حمله نکردی؟ جواب داد: چنین بینم که هر کس پیش رود، در پیش تیر و نیزه رود، اندکی درنگ میکنم تا تیر در ترکش آنان نماند آنگاه بر آنها تازم، علی علیهالسلام فرمود: در میان نیزهها بتاز که بر تو سپری است از مرگ.لا تحذرن فما یقیک حذار ان کان حتفک ساقه المقدارواری الضنین علی الحمار بنفسه لابد ان یفنی و یبقی العارللضیم فی حسب الابی جراحة هیهات یبلغ قعرها المسبارفاقذف بنفسک فی المهالک انما خوف المنیة ذلة و صغارو الموت حیث تقصفت سمر القنا فوق المطهم عزة و فخار (1).
1) 110. یعنی نترس که ترس نگاهدار تو نیست، اگر مرگ تو مقدر شده باشد میبینم آن را که از بذل جان دریغ میکند، البته نابود میشود و ننگ برای او میماند، گوهر مردان غیرتمند را خواری کشیدن زخمی است عمیق که میل جراحان به ته آن زخم نمیرسد، پس خویشتن را در خطرها بیفکن که ترس از مرگ ذلت و زبونی است، اما مرگ زیر نیزههای شکسته و بر اسب فربه مایهی ناز و فخر است.
پس محمد خفیه بتاخت و میان تیر و نیزهها بایستاد، علی علیهالسلام نزدیک او آمد و با دستهی شمشیر بر او بزد و گفت: رگی از مادر تو را دریافت و علم ازو بگرفت و حمله کرد، مرد هم با آن حضرت حمله کردند، دشمنان مانند خاکستر که باد سخت بر آن وزد پراکنده گشتند.این محمد بن حنفیه پسر امیرالمؤمنین است که خردمندتر و دلاورتر مردم بود، به قول زهری و جاحظ گفت: که محمد بن حنفیه همهی مردم آینده و رونده و شهری و چادرنشین اعتراف دارند که او یگانهی آن روزگار و مرد آن عصر بود، کاملترین مردم بود و دلاوری او از نوشتههای مورخین و داستانها که در جنگ جمل و صفین روایت کردهاند آشکار میگردد (1)و همین او را کافی است که علمدار امیرالمؤمنین بود، اما با این دلاوری و بزرگی در تاختن کندی نمود تا برای دشمن تیر نماند و لکن پدر و مادرم فدای عباس علمدار حسین علیهالسلام و پهلوان لشکر او.شاه جهان فضل ابوالفضل نامدار تابنده آفتاب بلند آسمان عشقماهی چنان نتافت ز اوج سپهر فضل شاهی چنین ندید کس اندر جهان عشق
1) 111. روایت است که روزی محمد حنفیه در صفین بین صفین آمد و به اهل شام اشارت کرد و گفت: اخسؤا یا ذؤبة النفاق و حشو النار و حصب جهنم عن البدر الزاهر و القمر الباهر و النجم الثاقب و السنان النافذ و الشهاب المنیر و الصراط المستقیم و البحر الخضم العلیم من قبل ان نطمس وجوها فنردها علی ادبارها او نلعتهم کما لعنا اصحاب السبت و کان امر الله مفعولا. الی آخر آن چه در فضائل پدر خویش گفت چنانکه فریقین اعتراف به فضل او کردند و من بندهی مترجم چون دید لطف و فصاحت آن در عین عبارت عربی است آن را بعینها آوردم.
بر باد شد ز غیرت او دودمان عقل آباد کرد همت او خاندان عشقیلی که چون آهنگ فرات کرد، چهار هزار تن موکلان آب بر وی تاختند و بر او تیر باریدند مانند کوه در برابر باد، استوار باستاد و میگفت:لا ارهب الموت اذا الموت زقا مرگ اگر مرد است گو پیش من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگمن از آن عمری ستانم جاودان آن ز من دلقی ستاند رنگ رنگو پیش ازین بگذشت که اصحاب حسین علیهالسلام هر گاه دشمن بر ایشان احاطه میکرد، عباس میتاخت و آنان را میرهانید و دانستی که خویش را سپر برادر کرد، هر جا برادرش بود «بابی انت و امی یا اباالفضل.»کم من کمی فی الهیاج ترکته یهوی لفیه مجدلا مقتولاجللت مفرق رأسه ذا رونق عضب المهزة صارما مصقولا«چه بسیار را که روز نبرد کشته و به خاک و خون آغشته گذاشتی، به دهن به زمین افکنده از تارک او نیام ساختی برای تیغ جوهر دار تیز گذار بران پرداخته و درخشان خود.»و این ابیات معروف را از قصیدهی ازریه در رثای او بیاوریم.الله اکبر ای بدر خرعن افق الهدایة فاستشاط ظلامهافمن المعزی السبط سبط محمد بفتی له الاشراف طأطأ هامهاواخ کریم لم یخنه بمشهد حیث السراة کبا بها اقدامهاتا لله لا انسی ابن فاطم اذ جلا عنه العجاجة یسکبر قتامهامن بعد ان حطم الوشیج و ثلمت بیض الصفاح و نکست اعلامهاحتی اذا حم البلاء و انما ابری القضاء جرت به اقلامهاوافی به نحو المخیم حاملا من شاهقی علیاء عز مرامهاو هوی علیه ما هنا لک قائلا الیوم بان عن الیمین حسامهاالیوم سار عن الکتائب کبشها الیوم غاب عن الصلاة امامها
الیوم آل الی التفرق جمعنا الیوم حل علی البنود نظامهاالیوم نامت اعین بک لم تنم و تسهدت اخری فعز منامهااشقیق روحی هل تراک علمت اذ غودرت و انثالت عیک لئامهاان خلت طبقت السماء علی الثری او دکدت فوق الربی اعلامهالکن اهان الخطب عندک اننی بک لا حق امر قضی علامهابرای سهولت ترجمه هر بیت را با شمارهی آن آوردیم تا هر کس ترجمهی هر بیت را خواهد آسان بیابد.1- الله اکبر چه ماه تمامی از افق هدایت فروافتاد و تاریکی غالب گشت!2- کیست که دلداری دهد نوهی محمد را در مرگ جوانمردی، که همهی سروران را پیش او سر فرود آمد؟3- برادر بزرگواری که در هیچ میدان آوردگاه بیوفایی ننمود، آنجایی که قدم بزرگان آنها را بلغزاند.4- به خدا سوگند که فراموش نمیکنم فرزند فاطمه را وقتی که گرد و غبار فروبنشست، گردی که برانگیخته شده بود.5- بعد از این که نیزه بشکست و تیغهای درخشان خرد گردید و علمها سرنگون شد.6- تا وقتی بلا نازل گردید و آنچه قضا بدان رفته بود، قلم آن را جاری کرد(و عباس شهید شد).7- او را روی به خرگاه آورد از بلندی جایی که رسیدن و آهنگ آن دشوار بود.8- خود را بر وی افکند و گفت: امروز شمشیر از دست من جدا شد.9- امروز پهلوان لشکر دور شد از آن، و امام نماز به نماز حاضر نگشت.10- امروز جمعیت ما به پریشانی گرایید و امروز نظام فوجها گسیخته شد.11- امروز خوابید چشمهایی که از ترس تو نمیخوابید، و چشمهای دیگری بیدار ماند و خواب برای آن دشوار گشت.12- ای پیوند جان من! هیچ دانستی که وقتی افتادی و فرومایگان و دونان
بر تو ریختند،13- من پنداشتم آسمان بر زمین افتاد و کوههای روی زمین از هم ریخت؟14- لکن کار دشوار را آسان میگرداند اینکه من بزودی به تو خواهم پیوست، حکم پروردگار دانا این است.
صوت
این فصلی است که سرشک از دیدگان میبارد و اندوه را تازه میکند، آتش غم را در دل مؤمن افروخته میگرداند«والی الله المشتکی و هو المستعان».در بعض مقاتل روایت شده است که: «حسین علیهالسلام چون 72 تن از خاندان و کسان خویش را کشته دید، روی به جانب خیمه کرد و گفت: یا سکینة! یا فاطمه! یا زینب! یا امکلثوم! علیکم منی السلام.پس سکینه فریاد زد: «یا ابه استسلمت للموت» آیا تن به مرگ دادی و دل بر رحیل نهادی؟فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یار و یاوری ندارد؟و گفت: «ردنا الی حرم جدنا» ما را به حرم جدمان بازگردان!گفت: «هیهات لو ترک القطا لنام» (1)اگر مرغ قطا را به حال خود گذارند میخوابد، پس زنان آواز در هم انداختند و حسین علیهالسلام آنها را خاموش گردانید و در همان مقتل است که روی به امکلثوم کرد و گفت: ای خواهر«اوصیک بنفسک خیرا» یعنی وصیت میکنم که خویشتن را نیکو بداری و من به جنگ این لشکر میروم، پس سکینه فریاد کنان نزد او آمد و امام حسین علیهالسلام سکینه را بسیار
1) 112. مثل است و قطا رغی است فارسی آن اسفرود، و در ترکی به باغریقره معروف است؛ یعنی آغوش سیاه.
دوست دشات، او را با سینه چسبانید و اشک او پاک کرده و گفت:سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی منک البکاء اذا الحمام دهانیلا تحرقی قلبی بدمعک حسرة مادام منی الروح فی جثمانیفاذا قتلت فانت اولی بالذی تأتینه یا خیرة النسوانیعنی: ای سکینه بدان که گریهی تو پس از آنکه مرگ من برسد بسیار خواهد کشید دل مرا به سرشک خویش مسوزان به افسوس تا جان در تن من است، و چون کشته شوم تو اولی هستی که به بدن من، که البته نزد آن آیی ای برگزیدهی زنان».(این شعر اعم از این که از زبان خود امام یا دیگری از زبان امام علیهالسلام گفته باشد، مصداق دارد، چون سکینه عمر طولانی یافت و دیر بماند و برگزیدهی زنان بود، در کمال شرف و ادب و بزرگی، مانند او نیامد، خانهاش مجمع اهل فضل و شعر بود و همه از وی توقع انعام وصلت داشتند و برای زیارت او از شهرهای دور سفر میکردند.)از ابیجعفر باقر علیهالسلام روایت است که«چون وقت شهادت حضرت حسین بن علی علیهماالسلام برسید، دختر بزرگ خود فاطمه را بخواند و نامهی پیچیدهای به او داد و وصیتی زبانی هم با او فرمود و علی بن الحسین علیهماالسلام مبطون بود«لا یرون الا انه لما به» معتقد بودند او در گرو همان رنجوری است که دارد یعنی امید بهبودی او نداشتند، پس فاطمه آن نوشته را به علی بن الحسین علیهماالسلام تسلیم کرد و پس از آن به ما رسید.»مترجم گوید: مردم امید بهبودی او نداشتند بدین جهت به صیغهی جمع آورد و گرنه خود امام علیهالسلام میدانست که وصی او علی بن الحسین است و اسامی ائمه اثنی عشر - سلام الله علیهم - از پیش برای آنان ملعوم بود. و در دو کتاب حدیث اهل سنت - صحیح بخاری و صحیح مسلم - به روایات مختلف از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت کردهاند که فرمود: دوازده امام پس از آن حضرت خواهد بود، و این دوازده امام خلفای اهل سنت نیستند، زیرا که خلفای آنها بیش از دوازده
بودند. و این حدیث روایت شیعه نیست و از احادیث ضعیف نیست و بخاری و مسلم هر دو پیش از ولادت امام دوادزهم از دنیا رفتند و به هر حال دوازده امام از پیش معلوم بود و سید الشهداء علیهالسلام احتمال رحلت علی علیهالسلام را نمیداد.و در «اثبات الوصیه» مسعودی است که علی بن الحسین علیهماالسلام را حاضر کرد و او بیمار بود و اسم اعظم (1)و مواریث پیغمبران را به او موهبت کرد و گفت که علوم و صحف و مصاحف و سلاح نزد امسلمه است - رضی الله عنها - و امسلمه را فرموده است که آن امانت را به اهلش بازگرداند. و در همان کتاب است از خدیجه دختر امام محمد تقی علیهالسلام، که در ظاهر خواهر خویش زینب را وصی گردانید برای آن که امامت علی بن الحسین علیهماالسلام پوشیده باشد برای تقیه و حفظ وی.و قطب راوندی در کتاب «دعوات» از زینالعابدین علیهالسلام روایت کرده است که پدرم در آن روز خونین که کشته شد مرا به سینه چسبانید و میگفت: ای فرزند از من این دعا فراگیر که فاطمه به من آموخت و او از رسول خدا و او از جبرئیل - صلوات الله علیهم - فراگرفته بود، در هر حاجت و مهم و مصائب که پیش آید و امر عظیم دشوار، بگوی:«بحق یس و القرآن الحکیم و بحق طه و القرآن العظیم یا من یقدر علی حوائج
1) 113. اسم اعظم لفظ نیست، بلکه سایر اسماء نیز، و آن چه ما بر زبان میآوریم اسم الاسم است به روایت کافی، و دعووت خداوند به اسم اعظم یا اسم دیگر به آن است ک داعی در آن اسم فانی شود و چون فانی در آن شد، خاصیت اسم در او ظاهر گردد و دعا مستجاب گردد و در دعای سمات است: باسمک الذی اذا دعیت به علی مغالق ابواب السماء للفتح بالرحمة انفتحت الی غیر ذلک و اسم اعظم دارای خاصیت همهی اسماء است که ائمه علیهمالسلام وقتی بدان اسم خدا را میخواندند و بدان متحقق میشدند، هر معجزه اظهار میکردند؛ از مرده زنده کردن و شفا دادن بیماران و خرق قواعد طبیعت و همان میشد که میخواستند و آن از اسرار امامت بود که کیفیت آن بر ما مجهول است و انیت آن معلوم زیرا که ما نسبت به حقیقت ولایت چنانیم که عامی نسبت به معنی اجتهاد و همچنان که تعریف اجتهاد برای عوام ممکن نیست ولایت برای ما همچنان است.
السائلین یا من یعلم ما فی الضمیر یا منفسا عن المکروبین یا مفرجا عن المغمومین یا راحم الشیخ الکبیر یا رازق الطفل الصغیر یا من لا یحتاج الی التفسیر صل علی محمد و آل محمد و افعل بی کذا و کذا».مؤلف گوید: دعای دیگر از آن حضرت نقل کردیم در ضمن نقل وقایع صبح عاشورا و دعای سیمی نیز از آن حضرت در این روز روایت شده است، و آن را شیخ طوسی در «مصباح المتهجدین» در اعمال روز سیم شعبان نقل کرده است گوید: پس از آن دعای حسین علیهالسلام را بخوان و آن دعایی است که آن حضرت روز عاشورا خواند. و در روایت کفعمی این آخر دعای او است در روز طف: «اللهم انت متعالی المکان آه».و در «بحار» شهادت آن پسری که از خیمه بیرون آمد نقل کرد، پس از آن گفت: «آنگاه حسین علیهالسلام به جانب راست نگریست، کس ندید و روی به جانب چپ کرد کس ندید، پس علی بن الحسین علیهماالسلام بیرون آمد، بیمار بود، شمشیر برداشتن نمیتوانست و امکلثوم از پشت فریاد میزد: ای فرزند بازگرد! گفت: عمه بگذار پیش روی فرزند پیغمبر جهاد کنم! حسین علیهالسلام فرمود: ای امکلثوم او را بگیر تا زمین خالی از نسل آل محمد نماند!».مترجم گوید: این حدیث از کتب معتبره نقل نشده است و موافق اصول مذهب ما صحیح نیست، چون که ائمه علیهمالسلام را از اول بلوغ تا آخر عمر حتی از قصد امری که خلاف رضای خدا باشد، معصوم میدانیم و لو سهوا و غفلتا، مگر آنکه بگوییم امام زینالعابدین قصد تعارف داشت نه کشته شدن و آن نیز با عصمت منافات دارد و به هر حال نسبت سهو و غلط به راوی اولی است از نسبت غفلت به امام.
و مادرش رباب دختر امریء القیس و مادر رباب هند الهنود است (1)(ملهوف)
1) 114. ابوجعفر طبری در کتاب منتخب گوید: اماسحق دختر طلحه زوجهی امام حسن علیهالسلام پس از آن حضرت به وصیت او به عقد حسین علیهالسلام در آمد و برای او فاطمه و عبدالله را بیاورد و عبدالله با پدرش کشته شد. و باید دانست که این امرؤالقیس نه آن امرؤالقیس بن حجر کندی شاعر معروف است که هشتاد سال پیش از بعثت پیغمبر اکرم از دنیا رفت، بلکه او امرؤالقیس بن عدی بن اوس بن جابر کلبی است. ابنحجر عسقلانی در اصابة از ابن الکبی نسابه که از بزرگان امامیه و معاصر امام جعفر صادق علیهالسلام بود نقل میکند که: عمر بن الخطاب او را امارت داد و بر جمعی از قبیله قضاعه در شام که مسلمان شده بودند و امیرالمؤمنین علیهالسلام از او دخترش را خواستگاری کرد و دو فرزندش حسن و حسین علیهماالسلام با او بودند، و او دختران خود را به آنها تزویج کرد. و داستان آن را مفصلتر از امالی، ثعلب روایت میکند به اسنادهی از عوف بن خارجه گفت: «نزد عمر بودم به عهد خلافتش، مردی کم موی گام بر گردن مردمان مینهاد، وی آمد تا پیش عمر بایستاد و به خلافت تحیت گفت، عمر پرسید کیستی؟ گفت: مردی نصرانی، نامم امرؤالقیس بن عدی کلبی، عمر او را نشناخت، مردی گفت: همان است که در جاهلیت بکر بن وائل را غارت کرد. عمر پرسید چه میخواهی؟ گفت: میخواهم مسلمان شوم، عرض اسلام کرد بر وی و او مسلمان شد، پس عمر نیزه طلبید و لوا بر آن بست، او را امیر مسلمانان قضاعه فرمود، پیرمرد برخاست و آن پرچم بالای سر وی، عوف گفت ندیدم که کسی را نماز نخوانده و امیر مسلمانان کرده باشند مگر او، پس علی علیهالسلام با دو پسرش برخاستند و او را دریافتند، علی علیهالسلام با او گفت: من علی بن ابیطالبم علیهالسلام پسر عم پیغمبر صلی الله علیه و آله و این دو فرزند من از دختر آن حضرت و رغبت به مصاهرت تو داریم! امرؤالقیس گفت: یا علی علیهالسلام! محیاة دخترم را به تزویج کردم و ای حسن علیهالسلام! سلمی را به تو دادم و ای حسین علیهالسلام! رباب را به تو دادم.
چون امام حسین علیهالسلام جوانان و دوستان خوش را دید کشته، آهنگ جنگ کرد به نفس خویش و فریاد زد: «هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ هل من موحد یخاف الله فینا؟ هل من مغیث یرجو الله با غاثتنا؟ هل من معین یرجو ما عندالله فی أعنانتنا؟»«آیا کسی هست که دشمن را از حرم پیغمبر براند و دور کند؟ آیا خداپرستی هست که از خدا بترسد و ما را اعانت کند؟ آیا فریاد رسی هست که برای ثواب ما را یاری کند؟»پس صدای زنان به شیون بلند شد و امام علیهالسلام نزدیک خیمه آمد و با زینب گفت: آن فرزند صغیر را به من ده تا او را وداع کنم، پس او را بگرفت و خواست ببوسد، حرملة بن کاهل اسدی - لعنه الله - تیری بیفکند که در گلوی طفل آمد و
او را ذبح کرد و این شاعر نیکو گفته است.و منعطف اهوی لتقبیل طفله فقبل منه قبله السهم منحرایعنی: «برای بوسیدن طفل خود خم شد اما تیر پیش از وی بر گلوگاه او بوسه داد.»پس آن طفل را به زینب داد و گفت: او را نگاه دار! خود دو دست زیر گلوی او گرفت و چون پر شد به طرف آسمان پاشید و گفت: «هون علی ما نزل بی انه بعین الله» یعنی: چون چشم خدا میبیند، آن چه بر من آمد، سهل باشد.و شیخ مفید در مقتل این طفل گفت که: «حسین علیهالسلام جلوی چادر بنشست و عبدالله بن الحسین فرزند او را آوردند، طفل بود، او را بر دامن نشانید، مردی از بنیاسد تیری افکند و او را ذبح کرد.ابومخنف گفت عقبة بن بشیر اسدی گفت که ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین علیهمالسلام با من فرمود: ای بنیاسد ما از شما خونی طلب داریم! گفتم گناه من چیست؟ رحمک الله یا اباجعفر! آن چه خون است؟ فرمود: پسرکی از آن حسین علیهالسلام را نزد او آوردند، در دامنش بود که یکی از شما تیر افکند و او را ذبح کرد، پس حسین علیهالسلام دست از خون او پر کرد و بر زمین ریخت و گفت: ای پروردگار اگر نصرت را از آسمان بر ما بستهای پس بهتر از آن نصیب ما کن و از این ستمکاران انتقام ما را بگیر.»و سبط در «تذکره» از هشام بن محمد کلبی حکایت کرد که: چون حسین علیهالسلام آنها را دید بر کشتن وی متفق، مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فریاد زد: میان من و شما این کتاب خدا و جدم محمد رسول او! ای مردم به چه سبب خون مرا حلال میدارید؟ و کلبی نظیر آنکه در اول صبح عاشورا گذشت آورده است تا گوید: آنگاه حسین علیهالسلام روی بگردانید، طفلی از آن خویش را شنید از تشنگی میگرید، دست او را بگرفت و فرمود: ای مردم! اگر بر من رحم نمیکنید بر این طفل ترحم کنید! پس مردی تیری افکند و آن طفل را ذبح کرد و حسین علیهالسلام بگریست و میگفت خدایا حکم کن میان ما و این مردمی که ما را
خواندند تا یاری کنند آنگاه ما را کشتند، پس ندایی از آسمان رسید؛ ای حسین او را رها کن که وی را در بهشت دایه معین است و بعد از آن گوید: حصین بن تمیم تیری افکند که در لب آن حضرت جای گرفت و خون از دو لبش روان گشت و میگریست و میگفت: خدایا سوی تو شکایت میکنم از آن چه با من و برادران و فرزندان و خویشان من میکنند. و ابننما گوید: آن طفل را با کشتگان اهل بیت بنهاد.و محمد بن طلحه در «مطالب السؤل» از کتاب «الفتوح» نقل کرده است که: «امام علیهالسلام فرزند صغیری داشت، تیری آمد و او را بکشت، پس او را به خون آغشته کرد و با شمشیر زمین را بکند و نماز بگذاشت بر وی و به خاک سپرد و این ابیات گفت: «کفر القوم و قدما رغبوا».و در «احتجاج» است که چون تنها بماند و کسی با او نبود مگر علی بن الحسین علیهماالسلام و پسری دیگر شیرخوار نامش عبدالله، آن پسر را روی دست بگرفت تا وداع کند ناگهان تیری بیامد و بر بالای سینهی او نشست و او را ذبح کرد، پس امام علیهالسلام از اسب بزیر آمد و با غلاف شمشیر قبری کند و او را به خون بیاغشت و دفن کرد آنگاه برخاست و میگفت همان ابیات را.ارباب مقاتل گویند که چون حسین علیهالسلام بر اسب خویش سوار شد و آهنگ قتال کرد میگفت:کفر القوم و قدما رغبوا عن ثواب الله رب الثقلینقتلوا القوم علیا و ابنه حسن الخیر کریم الابوینحنقا منهم و قالوا اجمعوا احشروا الناس الی حرب الحسینیا لقوم من اناس ورذل جمعوا الجمع لاهل الحرمینثم صاروا و تواصوا کلهم باجتیاحی (1)لرضاء الملحدینلم یخافوا الله فی سفک دمی لعبید الله نسل الکافرین
1) 115. از بیخ کندن.
و ابنسعد قد رمانی عنوة بجنود کوکوف (1)الهاطلینلا لشیء کان منی قبل ذا غیر فخری بضیاء الفرقدینبعلی الخیر من بعد النبی و النبی القرشی الوالدینخیرة الله من الخلق ابی ثم امی فانا ابن الخیرتینفضة قد خلصت من ذهب فانا الفضة و ابن الذهبینمن له جد کجدی فی الوری او کشیخی فانا ابن العلمینفاطم الزهراء امی و ابی قاصم الکفر ببدر و حنینعبدالله غلاما یافعا و قریش یعبدون الوثنینیعبدون اللات و العزی معا و علی کان صلی القبلتینفابی شمس و امی قمر فانا الکوکب و ابن القمرینو له فی یوم احد وقعة شفت الغل بفض العسکرینثم فی الاحزاب و الفتح معا کان فیها حتف اهل الفیلقینفی سبیل الله ماذا صنعت امة السوء معا بالعترتینعترة البر النبی المصطفی و علی الورد (2)یوم الجحفلینآنگاه مقابل مردم بایستاد شمشیر برهنه در دست، نومید از زندگی آمادهی مرگ و میگفت:انا ابن علی الطهر من آل هاشم کفانی بهذا مفخرا حین افخرو جدی رسول الله اکرم من مشی و نحن سراج الله فی الخلق یزهرو فاطم امی من سلالة احمد و عمی یدعی ذا الجناحین جعفرو فینا کتاب الله انزل صادقا و فینا الهدی و الوحی بالخیر یذکرو نحن امان الله للناس کلهم نسر بهذا فی الانام و نجهرو نحن ولاة الحوض نسقی ولاتنا بکأس رسول الله ما لیس ینکرو شیعتنا فی الناس اکرم شیعة و مبغضنا یوم القیامة یخسر
محمد بن ابیطالب گفت که ابو علی سلامی در تاریخ خود یاد کرده است که این ابیات را حسین علیهالسلام خود انشاء کرد و کسی را مانند این نیست:فان تکن الدنیا تعد نفیسة فان ثواب الله اعلی و انبلو ان یکن الابدان للموت انشئت فقتل امریء بالسیف فی الله افضلو ان یکن الارزاق قسما مقدرا فقلة سعی المرء فی الکسب اجملو ان تکن الاموال للترک جمعها فما بال متروک به المرء یبخل(و از عبارت فوق معلوم میشود که محتمل است سایر ابیات را دیگران از زبان آن حضرت ساخته باشند، چون ساختن زبان حال در این موارد معهود است) آنگاه مردم را به مبارزت خاست و هر کس نزدیک او میشد میکشت تا کشتاری بزرگ از آنها کرد.پس به میمنه حمله کرد و گفت:الموت خیر من رکوب العار و العار اولی من دخول الناربعد از آن به میسره حمله کرد و میگفت:انا الحسین بن علی آلیت ان لا انثنیاحمی عیالات ابی امضی علی دین النبییکی از روات گفت: ندیدم کسی که دشمن بسیار بر او بتازد و فرزندان و اهل بیت و یارانش کشته شده باشند دلدارتر از وی، چنانکه مردان بر او میتاختند او با شمشیر حمله میکرد و آنان را مانند گلهی بز که گرگ در آن افتد پراکنده میساخت، وقتی امام حمله میکرد و آن سی هزار بودند منهزم میشدند و مانند ملخ پراکنده و آن حضرت به جای خویش باز میگشت و میگفت: «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم».و در قصیدهی ازریه معروف گوید:من تری مثله اذا دارت الحرب و دارت علی الکماة رحاهالم یخض فی الهیاج الا وابدی عزمة یتقی الردی ایاهاصاحب الهمة التی لو ارادت و طأت عاتق السهی قدماها
ملأ الأرض بالزلازل حتی زاد من ارؤس الکماة رباهالا تخل سیفه سوی نفحة الصور تسل الارواح من اشلاهافکأن الانفاس قد عاهدته فی جفاء النفوس مهما جفاهافابان الاعناق عن مرکز الابدان حتی کان ناف نفاهالا تقس بأسه ببأس سواه انما افل الظبی امضاها«که را بینی مانند او که چون آسیای حرب بگردد و پهلوانان را خرد کند؟! در جنگ فرونرود مگر با عزمی که مرگ از آن بترسد و پرهیز کند! صاحب همتی که اگر خواهد گام بر شأنه ستارهی «سها» گذارد، زلزله در همهی زمین افکند چنانکه بلندیها و کوههای زمین از انباشته شدن سرهای پهلوانان بیفزاید! مپندار شمشیر او را مگر دمیدن صور که جانها را از کالبد بیرون میکشد، گویی جانهای مردم او را همیشه دشمن خود دیدند از بس جان ستانی کرد، پس جدا کرد گردنها را از جای اتصال به بدن گویا نابود کنندهی آن را بر انداخت، دلیری او را با دیگران مسنج، بهترین شمشیر آن است که تیزتر باشد».جد من مرحوم آخوند ملا غلامحسین مناسب این مقام در ضمن قصیده گوید:روز وغا چون ببر کند جوشن گاه وغا چون به سر نهد مغفرجان دلیران قرین گرم آتش چون به کف آرد به خشم سرد آذردشت ستیز و خروش رستاخیز عرصهی ناورد و شورش محشرکه بستوه از سران غوغا جوی دشت برنج از یلان کند آورکه به کاهش ز نعل روئین سم چرخ به کاوش ز رمح آهن سردست دلیران به تیغ خاره گسل شست حریفان به تیر خارا درپیکر شیران و کوه کاه آتش جان دلیران و چرخ سوز اخگرزهر بریزند از دودم هندی مار ببارند از دو سر اژدرحاصل دوران و آتش سوزان خرمن گردون و فتنهی صرصرکوهه به گردون زند چه بی سر تن سر به فلک آورد چه بی تن سر
مور پرنگش به آهنین پنجه روح قدس را فرو هلد شهپرچرخ برین را نهد به گردن بند کوه گران را به پای آرد سرپیل تنان را ازو به سر کوپال شیر دلان را ازو به دل خنجرچند جای از او نام بردیم تا خوانندگان طلب مغفرت کنند. و آن مرحوم با مقام علم و تقوا فضلی وافر داشت و جامع فنون بسیار بود مجود الخط و مجید الشعر، خوش طبع و بذله گوی و از همهی فضایل برتر از مخلصین حضرت ابیعبدالله الحسین علیهالسلام بود و به نام خود تفأل می زد و افتخار میکرد.من غلام شاه فردوسم به دوزخ چون روم شاه را باید همی دیرین غلام اندر رکابآسمان از پایهی ایوان من قائم مقام آفتاب از سایهی دیوار من نایب منابآسمان را گو منه در راه من دام از نجوم کارتن را گو متن در کاخ من تار از لعابو تمام این قصیده را به خط خود آن مرحوم در یاداشتهای مرحوم عبرت دیدم، وفاتش به سال 1313 قمری و در نجف مدفون گشت. اعتماد السلطنه در «مآثر و الآثار» ذکر او کرده است و خود او قطعهی از اشعار عربی در آخر«تحفة الناصریه» نوشته است (1).
1) 118. آن مرحوم را تحقیقاتی است در ترجیح قرائات سبع بعضی بر بعضی از جهت قوت سند یا جهات ادبی تناسب لفظی و معنوی و علمی نظیر الحجههای مجمع، افسوس مبیضه نشده و ناتمام است و غالبا عاصم را مرجح داند و نادرا قرائت غیر او را؛ مثلا کفوا به همزه را ترجیح میداد برای آن که اکثر قراء به همزه خواندند و دیگر برای این قول معروف که گفتند اگر قرآن به همزه نازل نشده بود همزه در کلام نمیآوردیم دلالت دارد که تسهیل همزه در قرآن بر خلاف اصل است و کمتر تسهیل در آن روا دارند و خاتم النبیین به کسر «تاء» ارجح است به متابعت اکثر قراء و بیتکلف بودن معنی به تفصیلی که ذکر کرده است و گفت معنی تواتر در قرائات سبع یا عشر آن است که علم داریم، لفظ منزل در اینها منحصر است، و خارج از اینها شاذ است؛ یعنی به تواتر از طرف علم اجمالی خارجند نظیر جهت در قبله که گویند محصل عین نیست و خارج از آن هم قبله نیست و نظیر ولادت خاتم انبیا که در ماه ربیع الاول است به تواتر مرددا بین بعض ایامه.
در «اثبات الوصیة» است که به روایتی او 1800 مرد جنگی را بکشت. و در «بحار» است که ابن شهر آشوب و محمد بن ابیطالب گویند: پیوسته جنگ کرد تا 1950 مرد بکشت غیر از مجروحان، عمر سعد قوم خود را گفت: وای بر شما! آیا میدانید با که کارزار میکنید؟ این پسر «الانزع البطین» است، پسر کشندهی عرب است، از هر سوی بر او تازید! و چهار هزار کماندار تیر باریدند بر وی و میان او و سراپرده حائل شدند.در دو کتاب فوق و «ملهوف» است که آن حضرت بانگ زد: وای بر شما ای پیروان آل ابیسفیان! اگر دین ندارید و از معاد نمیترسید، پس در دنیا آزاده مرد باشید و اگر از عربید، به گوهر خود بازگردید! شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه چه میگویی؟ گفت: من و شما با هم کارزار میکنیم و بر زنان گناهی نیست، تا من زندهام (عتات) آن سرکشان خود را از حرم من باز دارید. شمر گفت: حق داری و درستی گفتی! آنگاه فریاد زد از حرم این مرد دور شوید و آهنگ خود او کنید که حریفی جوانمرد و بزرگوار است! پس مردم روی بدو آوردند یک شربت آب میخواست و هر وقت رو به سوی شریعه میکرد، همه یکباره حمله میکردند و او را از آب دور میساختند.ابن شهر آشوب گوید: ابومخنف از جلودی روایت کرد که: «حسین علیهالسلام بر اعور سلمی و عرو بن حجاج تاخت و این ها با چهار هزار مرد بر شریعه بودند و اسب در آب راند، چون اسب سر در آب کرد که بنوشد، حسین علیهالسلام فرمود: تو تشنهای و من هم تشنهام و الله من آب نمیخورم تا تو آب بنوشی، چون اسب آواز امام بشنید، سر بلند کرد گویی کلام آن حضرت را فهمید، پس حسین علیهالسلام فرمود: من آب مینوشم تو هم بنوش پس دست دراز کرد، مشتی آب برداشت، سواری گفت: یا اباعبدالله تو از خوردن آب لذت میبری و حریم تو را غارت کردند! پس آب را
بریخت و بر آن قوم تاخت و آنها را دور ساخت، دید سراپرده سالم است».مترجم گوید: این گونه غفلت و فریب شایستهی مقام امامت نیست هر چند جلودی از مشاهیر اخباریین است و امیرالمؤمنین فرمود: «لا استغفل عن مکیدة» و اگر از امامت هم قطع نظر کنیم، فطانت آنان قابل انکار نیست. و خواجهی طوسی در سیاق شرایط نبوت در «تجرید» فرماید: و کمال العقل و الذکاء و الفطنة و قوة الرأی در عدم السهو». و علامة حلی در شرح آن فرموده است: لان ذلک من اظعم المنفرات عنه» و کسی را که این گونه فریب دهند و او فریب خورد مردم به او میخندند و افسوس و مسخره میکنند، و پیغمبر و امام از این منفرات منزهند تا حجت بر مردم تمام شود و نگویند امامی که فریب میخورد و رأی کامل نداشت چگونه ادعا میکرد که فعل و قولش حجت است و اسب با او سخن میگفت؟!
صوت
مجلسی در «جلا» گوید: بار دیگر با اهل بیت وداع کرد و به صبر و شکیبایی فرمود و نوید ثواب و اجر داد و فرمود: ازارها بپوشید و آمادهی بلا باشید و بدانید که حافظ و حامی شما خداست و از شر دشمنان شما را نجات دهد و عاقبت امر شما را نیکو گرداند و دشمنان شما را به انواع بلا عذاب کند و در عوض این بلیت به انواع نعمتها و کرامات برساند، پس شکایت ننمایید و چیزی که از قدر شما بکاهد به زبان نگویید».در «بحار» گوید ابوالفرج گفت: حسین علیهالسلام آب میخواست و شمر بیشرم جوابی بیادبانه میگفت. به هر حال جهنم جای شمر و امثال او از دنیا پرستان است که برای حفظ دنیای خویش دین را زیر پا میگذارند. مردی گفت: ای حسین! آیا نمیبینی آب فرات مانند شکم ماهی میدرخشید! به خدا سوگند از آن نچشی تا از تشنگی جان دهی! حسین علیهالسلام گفت: «اللهم امته عطشا» به خدا قسم این مرد پیوسته میگفت مرا آب دهید! آب میآوردند و میآشامید تا از دهانش بیرون میآمد، باز میگفت تشنگی مرا کشت، مرا آب دهید! و همچنین بود تا بمرد. و گویند مردی که ابوالحتوف نام داشت از لشکر عبیدالله تیری افکند و آن تیر بر پیشانی امام علیهالسلام نشست، آن را برکند و خون بر روی و محاسن آن
حضرت روان گشت و گفت:«اللهم انک تری ما انا فیه من عبادک هولاء العصاة اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تذر علی وجه الارض منهم احدا و لا تغفر لهم ابدا».(ترجمهی عبارتی قریب به این بگذشت) آنگاه مانند شیر خشمگین بر آنها تاخت و به هر کس میرسید به شمشیر او را میزد و میکشت و تیر از همهی جانب بر آن حضرت میباریدند و بر گلو و سینه آن حضرت مینشست و میگفت: ای امت نابکار حرمت پیغمبر خود محمد را دربارهی اولاد او نگاه نداشتید، پس از من از کشتن هیچ یک از بندگان خدا هراسی ندارید و کشتن همه کس بر شما آسان است، به خدا سوگند که من امیدوارم مرا به عوض خوار کردن شما کرامت عطا فرماید و از شما انتقام بکشد از جایی که ندانید. حصین بن مالک سکونی گفت: یابن فاطمه! خدا از ما چگونه انتقام کشد؟ فرمود: جنگ در میان شما افکند و خون شما را بریزد، آنگاه عذابی دردناک فرستد بر شما، و آن حضرت قتال میکرد تا زخمهای سنگین به بدن مبارکش آمد.صاحب «مناقب» و سید رحمه الله گفتند. 72 زخم بر آن حضرت آمد.و ابن شهر آشوب گفت: ابومخنف از حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام روایت کرد بر حسین علیهالسلام 33 زخم نیزه و 34 زخم شمشیر یافتیم. و امام باقر علیهالسلام فرمود: چون حسین علیهالسلام شهید شد، بر او 320 و چند زخم یافتند از نیزه و شمشیر و تیر، و در روایتی وارد است که 360 زخم و در روایت دیگر 33 ضربه غیر از زخم تیر و بعضی گویند 1900 زخم دیدند و تیر بر تن آن مظلوم مانند خار بود بر تن خار پشت. و روایت شده است که آن همه تیر بر پیش تن آن حضرت بود و گویند ایستاد تا ساعتی بیاساید از خستگی جنگ، و همچنانکه ایستاده بود، سنگی بیامد و بر پیشانی او رسید، پس جامه برداشت (1)که خون را از روی
1) 119. ثوب در عربی و جامه در فارسی هر چیز به ریسمان بافته است، هر چند نبریده و ندوخته و نپوشیده باشد، مرادف با آن که ما امروز قماش گوییم و مخصوص جامهی تن نیست که پوشیده باشد، شاید امام دستمال پارچه برداشت تا خون پاک کند نه آن که بند زره بگشاید و دامن پیراهن را بالا آورد و بدنش برهنه شود چون در جنگ این کار معقول نیست و دلیلی هم بر آن نداریم و تیر انداختن دشمن و کارگر شدن تیر توقف بر برهنه بودن تن ندارد و تیر چنان میافکندند که حلقههای زره را میرید و میگذشت، اما همه کس نمیتوانست و امام علیهالسلام دستش مشغول پاک کردن پیشانی بود و نمیتوانست سپر جلوی تیر بدارد که تیر آمد.
بسترد و پاک کند، تیری تیز سه شاخه و زهر آلوده بیامد و بر سینهی آن حضرت نشست و به روایتی بر دل آن حضرت، قال جدی:تیری که عقل دید رها از کمان عشق بدرید ناف و کرد دل شه نشان عشقو گفت: «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله» و سر سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو میدانی مردی را میکشند که روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست، آن گاه آن تیر را بگرفت و از پیشت بیرون آورد و خون مانند ناودان برجست پس دست بر آن زخم گذاشت، چون پر شد سوی آسمان پاشید، و یک قطره از آن برنگشت و سرخی در آسمان دیده نشده بود تا آنگاه که حسین علیهالسلام آن خون را به آسمان پاشید و بار دوم دست بر آن نهاد و روی و محاسن را بدان آغشته کرد، فرمود: جد خویش رسول خدا علیهالسلام را چنین خضاب شده دیدار کنم و گویم یا رسول الله فلان و فلان مرا کشتند.(مترجم گوید: مراد از سرخی آسمان سرخی غیر شفق مشرق و مغرب است و به روایت کامل ابناثیر در آن وقت سرخی زاید بر عادت در آسمان پدید آمد، چند ماه بود و زایل شد و این سرخی شفق که اکنون هست از پیش در آسمان بود و حضرت پیغمبر آن را علامت نماز مغرب قرار داد) و در معراج المحبة این قضیه را نیکو به نظم آورده است.به مرکز باز شد سلطان ابرار که آساید دمی از رزم و پیکارفلک سنگی فکند از دست دشمن به پیشانی وجه الله احسنچو زد از کینه آن سنگ جفا را شکست آئینهی ایزد نما راکه گلگون گشت روی عشق سرمد چون در روز احد روی محمد صلی الله علیه و آله
بدامان کرامت خواست آن شاه که خون از چهره بزداید بناگاهدل روشنتر از خورشید روشن نمایان شد ز زیر ابر جوشنیکی الماس وش تیری ز لشکر گرفت اندر دل شه جای تا پرکه از پشت پناه اهل ایمان عیان گردید زهر آلوده پیکانمقام خالق یکتای بیچون ز زهر آلوده پیکان گشت پر خونسنان زد نیزه بر پهلو چنانش که جنب الله بدرید از سنانشبه دیدار دلارا رایت افراشت سمند عشق بار عشق بگذاشتبه شکر وصل فخر نسل آدم به رو افتاد و میگفت اندر آن دمترکت الخلق طرا فی هواکا و أیتمت العیال لکی أراکافلو قطعتنی فی الحب اربا لما حن الفؤاد الی سواکاشیخ مفید رحمه الله پس از اینکه رفتن حسین علیهالسلام به جانب بند آب و کشته شدن برادرش عباس علیهالسلام را ذکر کرده است گوید: چون حسین علیهالسلام به سراپرده بازگشت شمر بن ذی الجوشن با جماعتی از همراهان خود بر وی تاختند و او را فروگرفتند مردی از ایشان که مالم بن نسر کندی میگفتند، شتابان آمد و حسین علیهالسلام را دشنام داد و شمشیر بر سر آن حضرت زد و قلنسوه بر سر داشت، آن را بدرید و به سر مبارک رسید، خون روان گشت و قلنسوه از خون پر شد، حسین علیهالسلام فرمود: به دست راست خود نخوری و نیاشامی و خدای حشر تو را با ستمکاران کند! و آن کلاه بینداخت و دستمالی خواست و زخم سر ببست، کلاهی دیگر خواست بر سر نهاده و عمامه بربست. و طبری همچنین آورده است، مگر آن که به جای قلنسوه برنس ذکر کرده (مترجم گوید هر دو یکی است) و پس از آن گوید مانده شده بود، پس آن مرد کندی بیامد و آن کلاه اول را برداشت، خز بود، چون نزد جفت خویش برد و او امعبدالله بنت حر خواهر حسین بن حر بدی بود و آن را میشست از خون، زنش گفت: آیا جامهی پسر دختر پیغمبر را که ربودهای در خانهی من آوردی؟ بیرون برو! دوستان وی میگفتند: این مرد همیشه درویش و بیچاره بود تا بمرد.
طبری گوید: ابومخنف در حدیث خویش آورده است که: شمر بن ذی الجوشن با قریب ده نفر از پیادگان کوفی سوی آن منزل آمدند که بار و بنه و عیال او بدانجا بودند و میان او و آن منزل حایل گشتند، حسین علیهالسلام فرمود: وای بر شما! اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمیترسید در دنیا آزاد مرد باشید و اصل و گوهر داشته باشید، رحل و عیال مرا از این سرکشان و بیخردان خود حفظ کنید! شمر گفت: «ذلک لک یا بن فاطمة» یعنی این کار کنیم و تو حق داری. و با پیادگان نزدیک او شدند و در میان آنها بود ابوالخبوب، که عبدالرحمن جعفی نام داشت و دیگر قشعم بن عمرو بن یزید جعفی و صالح بن وهب یزنی و سنان بن انس نخعی و خولی بن یزید اصبحی و شمر آنها را تحریص میکرد و بر ابیالخبوب گذشت (مترجم گوید همین ابیالخبوب است که گاهی به تصحیف ابوالحتوف و ابوالخنوق میخوانند) و او تمام ساخته بود به آلات حرب و گفت: پیش رو! ابوالخبوب گفت: تو را چه مانع میشود؟ شمر گفت: با من چنین گستاخی میکنی؟ او هم گفت: تو با من گستاخی می کگنی! و یکدیگر را دشنام دادن گرفتند، ابوالخبوب پهلوانی پر دل بود با شمر گفت: این که این نیزه را در چشم تو میسپوزم شمر بازگشت و گفت: بخدا سوگند اگر دسترسی یافتم تو را بسزا خواهم رسانید، آن گاه شمر با پیادگان نزدیک حسین علیهالسلام رسید؛ حسین علیهالسلام بر ایشان میتاخت و آنها را میراند، باز او را در میان گرفتند، و پسری خردسال از خاندان او بیرون آمد؛ زینب دختر امیرالمؤمنین او را گرفت شاید نگاه داردش و حسین علیهالسلام فرمود: او را نگاهدار! و آن پسر خود را از دست عمه رها ساخت و سوی حسین میدوید تا کنار او بایستاد. و شیخ مفید گفت: عبدالله بن حسن علیهالسلام از نزد زنان دوان بیرون آمد و او پسری بود به بلوغ نرسیده تا کنار حسین علیهالسلام بایستاد، زینب دختر امیرالمؤمنین خویش را بدو رسانید که نگذاردش و حسین علیهالسلام فرمود: ای خواهر او را نگاهدار! آن پسر سخت امتناع نمود و گفت: نه به خدا سوگند از عم خویش جدا نگردم.(طبری) بحر بن کعب شمشیر به قصد حسین علیهالسلام فرود آورد، آن پسر گفت:
ای فرزند زن زشت کار عم مرا خواهی کشت؟ ابحر (1)شمشیر زد، آن پسر دست را سپر کرد و شمشیر دست او را جدا ساخت چنانکه به پوست آویخته ماند؛ پسر فریاد زد: یا ابتاه! پس حسین علیهالسلام او را بگرفت و به خویش چسبانید و گفت: ای برادرزاده بر این که بر تو نزال شد شکیبایی کن و خیر از خدای تعالی چشم دار، که او ترا به پدران صالح تو ملحق گرداند! پس حسین علیهالسلام دست برداشت و گفت: خدایا اگر مقدر فرمودهای که تا مدتی اینان را برخورداری دهی، پس جدایی در ایشان افکن و هر یک رابه راهی دیگر بدار و ولات را از ایشان خوشنود مگردان! هرگز، که ایشان ما را خواندند که یاری کنند، اما بر ما تاختند و ما را کشتند.و سید گفت حرملة بن کاهل تری افکند و او را ذبح کرد در دامان عمش حسین علیهالسلام.ابن عبد ربه در «عقد الفرید» گوید: مردی از اهل شام عبدالله بن حسن بن علی را دید زیبا رویترین مرد و گفت این جوان را میکشم، مردی با او گفت: تو را به این چکار؟ او را واگذار؟ نپذیرفت و بر وی حمله کرد و او را به شمشیر زد و بکشت؛ چون ضربت به وی رسید فریاد زد یا عماه! عمش گفت: لبیک این فریادی است که یاور اندک دارد و کینه خواه بسیار و حسین علیهالسلام بر کشندهی او تاخت و دست او جدا کرد و ضربت دیگر زد و او را بکشت، پس جنگ پیوستند.مؤلف گوید: ظاهرا ابن عبد ربه را عبدالله بن حسن علیهالسلام به قاسم مشتبه شده است، طبری گوید: حسین علیهالسلام با پیادگان رزم کرد تا آنها را بپراکند و از از او دور شدند. و مفید گفت: پیادگان از راست و چپ بر آن همراهان حسین علیهالسلام که مانده بودند بتاختند و آنها را کشتند تا سه یا چهار نفر بماند. طبری و ابناثیر گفتند: چون نماند با حسین علیهالسلام مگر سه یا چهار تن سراویلی خواست محکم بافته از
1) 120. در بعض کتب مقاتل ابحر به صیغه تفضیل «بحار» مهمله است و در بعضی به همان صیغه به «جیم» و گویا اصبح بحر بی همزه است چنان که در تاریخ طبری است و این غیر ابجر پدر حجار بن ابجر است که نام او مکرر در مقاتل مذکور است، چون ابجر نصرانی بود و در روز شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام بر همان دین مرد و در تاریخ طبری مذکور است.
بافتههای یمن که چشم در آن خیره میشد و آن را چند جای بدرید و بشکافت تا از تن او بیرون نیاورند، یکی از اصحاب گفت: کاش زیر آن «تبانی» پوشی! فرمود: آن جامهی مذلت است و پویدن آن مرا شایسته نیست. راوی گفت چون آن حضرت شهید شد، ابحر بن کعب (در تاریخ طبری بحر است بیهمزهی اول) آن جامه را هم بیرون آورد(مترجم گوید سراویل زیر جامهی گشاده است و فراخ و «تبان» خرد است و تنگ که امروز ما تنکه گوییم و ملاحان و شناگران میپوشیدند) ازدی، یعنی، ابومخنف گفت: حدیث کرد برای من عمرو بن شعیب از محمد بن عبدالرحمن که: از دو دست بحر بن کعب در زمستان آب چرک میتراوید و تابستان مانند دو چوب خشک میشد.سید گوید: راوی گفت حسین علیهالسلام فرمود: جامه برای من بجویید که کسی در آن رغبت نکند تا مرا برهنه نسازند! «تبانی» آوردند فرمود: نه این لباس ذلت است پس جامهی کهنه برداشت و آن را بدرید و زیر جامههای خویش پوشید (و چون به شهادت رسید آن را هم برگرفتند) آنگاه سراویلی از «حبره» خواست و نظیر آنچه از طبری نقل کردیم ذکر کرده است (حبره جامهای است یمنی که در آن زمان گرانبها بود).شیخ مفید گفت چون با حسین علیهالسلام نماند مگر سه تن از اهل بیت او، روی به آن قوم آورد و آنها را میراند و دور میساخت و آن سه تن حمایت میکردند تا آنها کشته شدند. و امام علیهالسلام تنها ماند و زخمهای سنگین بر پیکر شریفش آمده بود، پس شمشیر بر آنها میزد و آنان از راست و چپ پراکنده میشدند. حمید بن مسلم گفت: ندیدم بییار ماندهای و تنها شدهای که فرزندان و اهل بیت و یاران او کشته شوند، بدان قوت قلب و ضبط نفس که او بود و پیادگان بر او حمله میکردند و آنها را از راست و چپ میراند چنان که گلهی بزان وقتی گرگ بر آنها حمله کند، چون شمر این بدید سواران را به مدد خود طلبید که از پشت پیادگان باشند (و مانع فرار آنها شوند) و کمانداران را گفت تیر افکندند، بدن شریف امام مانند خار پشت شد و دست از پیکار بداشت و آن سپاه پیش روی او بایستادند و
زینب به در خیمه آمد و فریاد زد عمر بن سعد را: وای بر تو! آیا ابوعبدالله را میکشند و تو خیره بدو مینگری؟ عمر هیچ جواب نداد، زینب فریاد زد: وای بر شما! آیا مسلمانی میان شما نیست؟ هیچ کس جواب نگفت:و در روایات طبری است که عمر بن سعد نزدیک حسین علیهالسلام آمد؛ زینب گفت: ای عمر بن سعد آیا ابیعبدالله را میکشند و تو نگاه میکنی؟ راوی گفت: گویی دیدم سرشک عمر بر گونه و ریشش میریخت و روی از او بگردانید. و سید گوید چون زخم بر پیکر مبارک آن حضرت بسیار شد و مانند خارپشت گشت، صالح بن وهب یزنی نیزه بر تهیگاه آن حضرت زد که امام علیهالسلام از اسب به زمین افتاد به گونهی راست و میگفت: «بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله» آنگاه برخاست - صلوات الله علیه - راوی گفت: زینب دختر علی علیهالسلام از در خیمه بیرون آمد و فریاد میزد: وا خاه! وا سیداه! وا اهل بیتاه! لیت السماء اطبقت علی الارض و لیت الجبال تدکدکت علی السهل یعنی: ای کاش آسمان بر زمین میافتاد و ای کاش کوهها خرد و پراکنده بر هامون میریخت! و شمر بن ذی الجوشن بر اصحاب خویش بانگ زد که این مرد را چرا منتظر گذاشتید؟ و از هر سوی بر وی تاختند. انتهی.و از حمید بن مسلم روایت شده است گفت: حسین علیهالسلام جبهای از خز (1)
1) 121. مترجم گوید: پیش از این گفتیم که در جنگ و در نظر دشمن مطلقا لباس فاخر پوشیدن سنت است، اما خز در ازمنهی مختلفه بر معانی مختلفه اطلاق میگشت و اهل لغت در معنی آن خلاف کردهاند و در همه زمان سخت گرانبها بود و ابناثیر گوید: در زمان ما جامهی ابریشمینه است و در بعضی روایات آمده که آن حیوان دریایی است که گاه در خشکی نیز میآید. و در «مصباح المنیر» گوید: خز پشم گوسفند دریایی است، پس جامهی بافتنی است و بعضی فقها گفتهاند: مانند ماهی است بیرون آب زیست نتواند اما بعید مینماید و کلام اهل لغت و دیگران بر آن دلالت ندارد و آنها که گفتند بر حسب ذوق خود و جمع بین روایات و اقوال مورخین و علما گفتند، و زهاد قدیم در زمان ائمه برای گرانی و عزت و این که لباس جباران است، پوشیدن آن را مطلقا یا در نماز جایز نمیدانستند و در اخبار ما تجویز آن وارد شده است و فقها گویند چون خز در آن زمان حیوان غیر مأکول بود و ائمه آن را تجویز کردند پس این حیوان از دیگر حرام گوشتها مستثنی است.
پوشیده بود و عمامه بر سر داشت و به وسمه یعنی رنگ خضاب کرده بود.پیش از کشته شدن او را دیدم، پیاده بود اما مانند سواری دلیر جنگ میکرد و از تیرها که میافکندند احتراز میجست و بر پیکر هر سواری که رخنه آشکار بود میزد و میدرید و حمله میکرد و میفرمود: آیا بر کشتن من مصمم شدید؟ به خدا قسم که خداوند خشم گیرد بر شما از کشتن من بیش از کشتن هر بنده دیگر! و امیدوارم که خداوند مرا گرامی دارد چنانکه شما خوار کردید و از شما انتقام کشد از جایی که گمان نداشته باشید! بخدا سوگند که اگر مرا بکشید تیغ در میان شما نهد و خونهاتان بریزد و هرگز از شما خوشنود نمیگردد و عذاب دردناکتان چشاند. راوی گفت: مدتی گذشت و مردم از کشتن آن حضرت پرهیز میکردند و هر کدام این کار به دیگری حوالت میکرد. پس شمر بانگ زد: مادرتان به عزای شما نشیند! چه انتظار دارید؟ و آن مردم از هر سوی حمله کردند. و شیخ مفید گفت: زرعة بن شریک شمشیری بر دست چپ آن حضرت زد و ببرید و دیگری تیغ بر شانهی او زد که به روی در افتاد (طبری) آنها بازگشتند و حسین علیهالسلام (ینوء و یکبو) یعنی افتان خیزان بود، به مشقت بر میخاست باز میافتاد و مفید رحمه الله گفت سنان ابن انس نخعی (1)بر او حمله کرد و نیزه بر آن حضرت زد و خولی بن یزید بشتاب از اسب فرود آمد که سر مبارک آن حضرت جدا کند، بر خود بلرزید، شمر گفت: خدا بازوی ترا سست کند! از چه میلرزی؟ و خود فرود آمد و سر مطهر را جدا کرد - لعنه الله تعالی -. در ترجمه طبری و روضة الصفا مسطور است که: سنان نیزه بر پشت آن حضرت زد که از سینهی بیکینهاش سر زد و چون نیزه را بیرون کشید، روح مقدسش به اعلا علیین رسید.
1) 122. طبری در «منتخب ذیل المذیل» به اسناده از پیرمردی از نخع روایت کرده است که: وقتی حجاج با مردم گفت: هر کس خدمتی کرده است؛ یعنی به دولت بنیامیه، برخیزد جماعتی برخاستند و خدمت خویش بگفتند و سنان بن انس هم برخاست و گفت: من کشندهی حسینم علیهالسلام حجاج گفت نیکو خدمتی است و چون به منزل خود بازگشت زبانش بسته شد و عقلش زایل گشت و در همانجا که نشسته بود میخورد و کار دیگر میکرد تا به جهنم رفت (مترجم).
ابوالعباس احمد بن یوسف دمشقی قرمانی متوفی در 1019 در «اخبار الدول» گوید: تشنگی بر آن حضرت سخت شد و او را از آب مانع میشدند، حتی وقتی شربتی آب به دست آورد خواست بنوشد، حصین بن نمیر تیری افکند که در کام آن حضرت نشست و آب خون شد و دست به آسمان برداشت و گفت: «اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تذر علی الارض منهم احدا» آنگاه مردم بر او حمله کردند از هر جانب، او به راست و چپ میزد تا زرعة بن شریک شمشیری بر دست چپ او فرود آورد و دیگری بر دوش او و سنان بن انس نیزه بر پیکر مبارکش فروبرد که از بالای اسب به زیر افتاد و شمر فرود آمد و سر او را جدا کرد و به خولی سپرد، آنگاه جامههای او را غارت کردند.مؤلف گوید: در روایت سید و ابننما و صدوق و طبری و جزری و ابن عبد ربه و مسعودی و ابیالفرج، سر آن حضرت را سنان جدا کرد و دینوری گفت: حسین علیهالسلام تشنه شد و قدح آب خواست، چون نزدیک دهان برد حصین بن نمیر تیری بر وی افکند که بر دهانش نشست و از نوشیدن مانع آمد، پس قدح از دست بگذاشت.سید رحمه الله گفت: سنان بن انس نخعی فرود آمد و شمشیر بر حلق شریف او زد و میگفت: من سر تو را جدا میکنم و میدانم پسر پیغمبری و مادر و پدرت از همه بهترند. آن گاه آن سر مقدس را جدا کرد. شاعر در این باره گوید:فای رزیة عدلت حسینا غداة تبیره کفا سنانابوطاهر محمد بن حسن برسی روایت کرد در کتاب «معالم الدین» از حضرت صادق علیهالسلام که فرمود: چون کار حسین علیهالسلام بدانجا کشید، فرشتگان بانگ بگریه بلند کردند و گفتند: ای پروردگار! این حسین برگزیدهی تو و پسر دختر پیغمبر تو است، پس خدای تعالی سایهی قائم را به آنها نمود و گفت: به این انتقام میکشم خون او را.روایت است که این سنان را مختار بگرفت، بند بند انگشتان او ببرید، پس از آن دست و پای او جدا کرد، در دیگی از روغن زیتون جوشانیده انداختش و او
دست و پا میزد.راوی گفت: در آن وقت که امام شهید شد، گردی سخت سیاه و تاریک برخاست و بادی سرخ وزید که هیچ چیز پیدا نبود و مردم پنداشتند عذاب فرود آمد، ساعتی همچنان بود، آنگاه هوا باز شد و هلال بن نافع گوید: من ایستاده بودم با اصحاب عمر سعد - لعنه الله - که مردی فریاد زد: ایها الامیر! مژده که اینک شمر حسین علیهالسلام را کشت! من میان دو صف آمدم و جان دادن او را دیدم، به خدا قسم هیچ کشتهی بخون آغشته را نیکوتر و درخشنده رویتر از وی ندیدم، تاب رخسار و زیبایی هیئت او اندیشه قتل وی را از یاد من ببرد و در آن حال شربتی آب میخواست! شنیدم مردی میگفت: «و الله لا تذوق الماء حتی ترد الحامیة فتشرب من حمیمها» امام علیهالسلام را شنیدم میگفت: «انا لا ارد علی الحامیة و لا اشرب من حمیمها» من نزد جد خویش روم و از آب غیر آسن بنوشم و از آن چه شما با من کردید بدو شکایت کنم، پس همه خشمگین شدند که گویی خداوند در دل آنها رحمت نیافریده بود و من گفتم به خدا قسم دیگر در هیچ کار با شما شریک نشوم.کمال الدین محمد بن طلحه در«مطالب السؤل» گوید که: «سر حسین نبیرهی پیغمبر را جدا کردند به تیغ تیز و مانند سر ملحدان بر سر نیزه کردند (1).و در شهرها میان مردم گردانیدند و حرم و فرزندان او را خوار کردند و بر جهاز بیروپوش به هر سوی میکشانیدند و میدانستند اینها ذریت رسولند و به صریح قرآن و اعتقاد درست، دوستی آنها واجب است و خدا بازخواست میکند، اگر آسمان و زمین زبان داشتند بر آنها ناله و شیون میکردند و اگر کفار آنها را دیده
1) 123. شاهان همه به خاک فکندند تاجها تا زیب نیزه شد سر شاه جهان عشق بر پای دوست سر نتوان سود جز کسی کورا بلند گشت سر اندر سنان عشق از لا مکان گذشت به یک لحظه بیبراق این مصطفی که رفت سوی آسمان عشق شاه جهان عشق که جانانش ازالست گفت ای جهان حسن فدای تو جان عشق تو کشتهی منی و منم خونبهای تو بادا فدای خون تو کون و مکان عشق.
بودند گریه و زاری مینمودند و اگر سرکشان عهد جاهلیت در مصرع ایشان بودند آنها نیزه میگریستند و سوگوار میشدند و اگر ستمکاران و جباران آن وقعه دیده بودندبه یاری آنها میشتافتند. چه بزرگ مصیبتی است که دل خدا پرستان را داغدار ساخت و آنها را به رثاء و نوحه سرائی (1)داشت! و چه بلیتی است که مؤمنان را از سلف و خلف اندوهناک گردانید! دریغ از آن ذریت نبویه که خونشان به رایگان ریخته شد و افسوس بر آن عترت محمدیه صلی الله علیه و آله که تیغ آنها کند گردید! آوخ که آن گروه علویه بییار ماندند و سرورشان از دستشان رفت! دردا که آن زمرهی هاشمیه را حرمت حرم بشکستند و هتک آن را حلال شمردند!»مؤلف گوید: روز عاشورا که حسین علیهالسلام کشته شد جمعهی دهم محرم بود، سال شصت و یکم هجرت، بعد از نماز ظهر و سن آن حضرت 58 سال بود و بعضی گویند شنبه بود و بعضی گویند دوشنبه و اول صحیح است. ابوالفرج گفت: اینکه عوام گویند عاشورا دوشنبه بود، رویت بر طبق آن نیامده است و ما به حساب هندی از همه زیجات استخراج کردیم، اول محرم سال 61 چهارشنبه بود، پس دهم آن ماه جمعه باشد و این حساب دلیلی است روشن و روایت مؤید آن است و شیخ مفید گوید: عمر سعد بامداد کرد آن روز و جمعه بود و بعضی گویند شنبه و بنابر خبری که پیش آوردیم، تحقیقا روز جمعه بود و در ورود آن حضرت به کربلا گفت: روز دوم محرم روز پنجشنبه سال 61 و در «تذکرة سبط» است که مقتل او روز جمعه بود ما بین نماز ظهر و عصر برای آن که نماز ظهر را به کیفیت صلاة خوف با اصحاب خواند و بعضی گویند شنبه بود (2).مترجم گوید: ابوجعفر کلینی در کافی و شیخ طوسی در تهذیب روز عاشورا را دوشنبه گفتهاند در سال 61 هجرت و شیخ در آخر کتاب «الصوم» در باب صوم عاشورا در حدیث محمد بن عیسی بن عبید از برادرش از حضرت رضا علیهالسلام روایت
کرده است و ما محل حاجت را نقل میکنیم، فرمود: روز دوشنبه روزی است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن روز رحلت فرمود و مصیبت به آل محمد نرسید مگر روز دوشنبه، پس ما آن را نامبارک شمردیم و دشمنان ما بدان تبرک جستند. و شیخ طوسی جمعه و شنبه را نسبت به قول داده است؛ پس شکی در دوشنبه نیست و الحمد لله. هم در کتاب «تذکره» است که در قاتل آن حضرت اختلاف کردند به چند قول؛ اول آن که سنان بن انس نخعی قاتل بود، و این قول هشام بن محمد است، دوم؛ حصین بن نیمر که تیری افکند بر وی، آنگاه از اسب فرود آمد و سر او ببرید و بر گردن اسب خویش آویخت تا به ابنزیاد تقرب جوید، قول سوم مهاجر بن اوس تمیمی چهارم؛ کثیر بن عبدالله شعبی پنجم؛ شمر بن ذی الجوشن. انتهی.مؤلف گوید: قول ششم خولی بن یزید اصبحی است، زیرا که محمد بن طلحه شافعی و علی بن عیسی اربلی امامی نقل کردهاند که عمر سعد با همراهان خویش گفت: پیاده شوید و سر او جدا کنید! پس نصر بن حرشه ضبابی پیاده شد شمشیر بر حلقوم مبارک آن حضرت میکشید و کاری نساخت، ابنسعد بر آشفت و به مردی که در جانب راست او ایستاده بود گفت: وای بر تو! فرود آی و او را آسوده کن! پس خولی - خلده الله فی النار - فرود آمد و سر آن حضرت جدا کرد. و ابن عبد ربه گوید: سنان بن انس قاتل آن حضرت بود و خولی بن یزید از قبیله حمیر سر مطهر او را جدا ساخت و برای عبیدالله آورد و گفت: «اوفر رکابی... آه».و ابوحنیفهی دینوری گوید: سنان بن انس نخعی بر وی تاخت و نیزه بر او زد که ا زاسب بر زمین افتاد و خولی بن یزید پیاده شد تا سر آن حضرت جدا کند، دستش بلرزید، برادرش شبل بن یزید فرود آمد و سر آن حضرت جدا کرد و به خولی داد (مترجم گوید: در این گونه امور ناچار مردم خلاف کنند چون بسیاری از رجاله بر گرد آن حضرت بودند و زخم بسیار بر پیکر آن حضرت زدند و در میان این زخمها آن زخم کاری که امام علیهالسلام را به شهادت رسانید باید به حدس و تخمین معین گردد، و این مردم از قاتلان شمرده شدند همه بر گرد آن
حضرت بودند و اینکه شمر از همه مشهورتر است برای آن است که وی سرهنگ فوج پیاده بود و هر کار که افراد فوج کنند به سر کردهی آنها منسوب شود و از اختلاف علماء دربارهی قاتل آن حضرت معلوم میشود که اطمینان به صحت زیارت معروفهی به ناحیه نداشتند، چون در آن زیارت نام شمر صریحا مذکور است و اگر اطمینان داشتند به صحت آن خلاف نمیکردند) از حضرت صادق علیهالسلام روایت است که: «چون حسین بن علی علیهماالسلام را به شمشیر زدند و از اسب بیفتاد و مردم برای جدا کردن سر مبارک او شتاب نمودند، منادی از بطنان عرش فریاد زد: ای امتی که بعد از پیغمبر خود متحیر و گمراه شدهاید! خداوند شما را به اضحی و فطر موفق ندارد! و در روایتی است برای روزه و افطار. راوی گفت: ابوعبدالله گفت لا جرم بخدا قسم که موفق نشدند و موفق نخواهند شد تا آن کسی که باید به خونخواهی حسین بن علی علیهماالسلام برخیزد» (مترجم گوید محتمل است معنی این باشد که عید اضحی و فطر صحیح که شرط آن حضور امام است محقق نشود، نه آنکه رؤیت هلال عامه هرگز موافق واقع نیست، چون ضرورت مذهب ما بر خلاف این است و چون ماه نو دیدیم آن را اول ماه گیریم، هر چند اهل سنت هم همان شب ببینند و اگر دیدن آنها موافق واقع نباشد وقتی هم که اول ماه ما با آنها موافق باشد باید به رؤیت خود اعتنا نکنیم و هیچ کس بدان ملتزم نشود، حتی اخباریین).شیخ ابوالقاسم جعفر بن قولویه قمی از حلبی از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است که: چون حسین علیهالسلام کشته شد کسی در لشکر آمد و فریاد میزد؛ او را از فریاد منع کردند! گفت چون فریاد نزنم و حال آن که میبینم رسول خدا صلی الله علیه و آله را ایستاده نگاه به زمین میکند و جنگ شما را مینگرد؟! و من میترسم بر اهل زمین نفرین کند و من با آنها هلاک شوم! آنها با یکدیگر گفتند دیوانه است، و آنها که پشیمان شده بودند و توبه کرده، گفتند: به خدا قسم که بد کاری کردیم با خویشتن و برای خاطر ابنسمیه سید جوانان اهل بهشت را کشتیم! پس بر ابنزیاد خروج کردند و کارشان بدانجا رسید که رسید».
حلبی گفت با ابیعبدالله گفتم: «فدای تو شوم! آن فریاد زننده که بود؟ گفت: به اعتقاد ما جز جبرئیل نباشد».و مسندا از سلمه روایت کرده است که: بر امسلمه در آمدم، دیدم میگریست. گفتم گریهی تو از چیست؟ گفت: رسول خدا را در خواب دیدم بر سر و محاسن مبارکش خاک نشسته، گفتم یا رسول الله از چه خاک آلودی؟ گفت: اکنون در مشهد حسین علیهالسلام بودم.و در «صواعق» ابنحجر است، گفت: «و از آیاتی که روز قتل آن امام ظاهر شد این است که آسمان تاریک گردید و ستارگان دیده شدند و هیچ سنگی را برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه بود و هم گفت آسمان سرخ گردید و آفتاب بگرفت، چنانکه ستارگان در روز پدیدار آمدند و مردم پنداشتند قیامت آمد، و در شام هیچ سنگ از زمین برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه دیدند».مترجم گوید: بر حسب قواعد نجومی در دهم ماه خورشید نگیرد و چون در روایت نصاری نظیر این کسوف برای حضرت عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام - نیز آمده است و منجمین اروپا بر حسب زیجات خود حساب کردند، وقوع کسوف را در آن وقت متحمل ندیدند، یکی از بزرگان ایشان از اهل نجوم موسوم به «فلاماریون» کتابی عظیم الحجیم در این علم تصنیف کرده است و این مسئله را متعرض گردیده است و گوید: امثال این کسوفات در غیر وقت مشخص که روایات موثق وقوع آن را ثابت کند، نه بواسطهی حائل شدن جرم ماه است - چنانکه در کسوفات عادی - بلکه به سبب کرات دیگری است مانند ذوات الاذناب که مقادیر و کیفیات حرکات آنها بر ما معلوم نیست و در زیجات ثبت نشده است).و این باب را به ابیاتی چند از مرحوم آخوند ملا غلامحسین جد خود ختم میکنم و از ناظران و مطالعه کنندگان التماس دعا دارم.شرم دار ای آسمان از روی احمد شرم دار شرم دار شمر دار آزرم دار
کجمداری چند و تا کی ای سپهر کجمدار شرم دار و شرم دار آزرم دارپردهی ناموس احمد را گسستی تار و پود ای حسود، آتش بیداد زودز اطلس زر تارت از کین بگسلاند پود و تار شرم دار، شرم دار آزرم داراز غم بشکسته پر مرغان بستان رسول هم بتول، بلبل بیدل ملولو آنچنان بیخود که نشناسد قفس از شاخسار شرم دار، شرم دار آزرم دارطائران قدس را هر لحظه آه کودکان زان میان گشته برق آشیانبسکه بر شد بر بگردونشان شرار شعله بار شرم دار، شرم دار آزرم دارخسرو دین را سر ببریده اندر طشت زر جلوه گر، هم حریمش در بدرکافری را بر به تارک راست تاج زرنگار شرم دار، شرم دار آزرم دارآن لب و دندان که با دندان و لب میر عرب روز و شب، میمکیدی با عجبخستش از چوب جفا بیشرم رویی باده خوار شرم دار، شرم دار آزرم دارنوعروسی را ز جعد عنبرین کحلی ثیاب دل کباب، ز آتش غم جان بتاب
بامداد وصول دامادی چو شام هجر تار شرم دار، شرم دار آزرم دارشد بخون آغشته آن کاکل که در هر صبح و شام ز اهتمام، با هزاران احترامروح قدس از سنبل حورش بر افشاندی غبار شرم دار، شرم دار آزرم دارهر طرف نورسته سر وی را خط زنگارگون غرق خون، نخل قامت سرنگونهر طرف نالان تذروی را خروش زار زار شرم دار، شرم دار آزرم دارگلشنی کش باغبانی کرد فخر کاینات بیثبات، از سموم حادثاتعندلیبانش پراکنده به هر شهر و دیار شرم دار، شرم دار آزرم داروه چه زرین بال مرغان کز سرا بستان دین بر زمین، بال و پر در خون عجینوه چه شیرین بر درختان کز جفا بیبرگ و بار شرم دار، شرم دار آزرم دارتا شباهنگان باغ دین فتادند از نوا بینوا، در زمین نینوااز نوا بستند لب مرغان زار مرغزار شرم دار، شرم دار آزرم دارساحت فردوس جاوید از هجوم آه حور در قصور، کرده بدرود سرور
هم ز غم فردوسیان را اشک ماتم بر عذار شرم دار، شرم دار آزرم دارصبح صادق را ز فرط غم جهان بین شد سفید چونکه دید، یوسف دین ناپدیدبسکه بارید اشک انجم از بصر یعقوب وار شرم دار، شرم دار آزرم دارنامه درهم پیچ شعری که توانی شرح غم ای اصم، رو ببند از نوحه دمکلکت اینک آتش افشان خامه اینک اشکبار شرم دار، شرم دار آزرم دار
صوت
(ملهوف) راوی گفت به ربودن ملبوس ان حضرت پرداختند، پیراهن او را اسحق بن حیوهی (1)حضرمی برگرفت و بپوشید و پیس شد و موی او بریخت. و روایت شده است که در پیراهن او بیش از صد و ده زخم بیافتند از اثر تیر و نیزه و شمشیر، و امام صادق علیهالسلام فرمود: بر پیکر مبارک امام علیهالسلام 33 جای نیزه و 34 جای شمشیر یافتند. و سراویل او را ابحر (2)بن کعب تمیمی برداشت و روایت است که او زمین گیر شد و پاهای او خشک گردید و از حرکت بماند. و عمامهی او را اخنس بن مرثد بن علقمهی حضرمی و بعضی گویند جابر بن یزید اودی - لعنه الله - برداشت و بر سر بست و دیوانه شد. مترجم گوید: اگر شیعی اندکی از خاک قبر او بردارد شفا است برای او و این دشمنان جامهی تن امام را برداشتند و آنان را موجب مرض شد که مؤثر در اینجا نیت و اخلاص است.و نعلین او را اسود بن خالد گرفت و انگشتری را بحدل (3)بن سلیم کلبی و انگشت آن حضرت را خاتم ببرید و چون مختار او را دستگیر کرد هر دو پا
و هر دو دست او را جدا کرد و همچنان گذاشت در خون خود میغلطید تا هلاک شد. و قطیفهی آن حضرت را که از خز بود قیسظ بن اشعب برداشت و زره او را که موسوم به «تبراء» بود عمر سعد برگرفت و چون به امر مختار عمر سعد را بکشتند آن زره را به قاتل وی ابیعمره بخشید و شمشیر آن حضرت را جمیع بن خلق اودی برداشت و بعضی گویند اسود بن حنظله تمیمی و به قول بعضی فلان نهشلی، و این شمشیر ذو الفقار نیست، چون ذوالفقار نزد اهل خود مصون و محوظ است با سایر ذخایر نبوت و امامت و همچنین آن انگشتر که بحدل برداشت نه انگشتر رسول خداست صلی الله علیه و آله که از ذخایر نبوت است.شیخ صدوق از محمد بن مسلم روایت کرده است که حضرت صادق را پرسیدم از انگشتری حسین علیهالسلام به که رسید؟ و با او گفتم که من شنیدم از انگشت مبارک علیهالسلام ربودند، فرمود: «چنان نیست که پنداشتند، حسین علیهالسلام علی بن الحسین را وصی خویش گردانید و انگشتری در انگشت او کرد و امر امامت به او واگذاشت، چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله این امر را با امیرالمؤمنین علیهالسلام گذاشت و آن حضرت با امام حسن علیهالسلام و امام حسن علیهالسلام با امام حسین علیهماالسلام و آن انگشتری به پدر من رسید پس از پدرش و اکنون به من رسیده است و نزد من است، هر جمعه در دست میکنم در آن نماز میگذارم. محمد بن مسلم گفت: روز جمعه نزد او رفتم، نماز میگذاشت، چون نماز تمام شد دست سوی من دراز کرد، در انگشت او دیدم خاتمی که نقش نگینش این بود«لا اله الا الله عدة للقاء الله» و گفت: این است انگشتری جدم ابی عبدالله الحسین علیهالسلام».در «امالی» صدوق و «روضة الواعظین» روایت شده است: «اسب امام علیهالسلام آمد، کاکل و موی پیشانی به خون حسین علیهالسلام آعشته کرده بود و میدوید و شیهه میکشید، دختران پیغمبر بانگ او شنیدند و از سراپردهها بیرون آمدند، اسب را بیسوار دیدند و دانستند آن حضرت به شهادت رسیده است.»و در «مدینة المعاجز» از مناقب ابن شهر آشوب اورده است که ابومخنف از
جلودی روایت کرد که: چون حسین علیهالسلام بر زمین افتاد، اسب به حماتیت او بر سواران حمله میکرد تا سوار را بر زمین میافکند و او را زیر پا میمالید و چهل تن را بکشت، آنگاه خود را به خون حسین علیهالسلام آغشته کرد و به جانب خیمه روی آورد و بلند شیهه میکشید و دستها بر زمین میزد».و شاعر گوید:وراح جواد السبط نحو نسائه ینوح و ینعی الظامی المترملاخرجن بنیات الرسول حواسرا فعاین مهر السبط و السرج قد خلافأدمین باللطم الخدود لفقده و اسکبن دمعا حره لیس یصطلییعنی: اسب سبط رسول صلی الله علیه و آله به جانب زنان او رفت شیون کنان و خبر مرگ آن تشنهی خاک آلوده را به آنها داد، دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله سر برهنه بیرون آمدند و ساب او را دیدند زین از سوار خالی مانده، پس برای فقد او به سیلی به چهرهی خویش را خون آلوده کردند و با سوز دورن، اشک از چشم فور ریختند».(گویا این شعر از فصحای عرب نیست و یکی از متأخرین گفته است الفاظ آن فصیح نیست).و از صاحب مناقب و محمد بن ابیطالب نقل است که: اسب امام علیهالسلام از دست دشمن گریزان سوی امام آمد و کاکل در خون او آغشته کرد و از آنجا سوی سراپردهی زنان آمد، شیهه زنان و نزدیک خیام سر بر زمین میکوفت تا بمرد و چون خواهران و دختران واهل بیت او اسب را بیسوار دیدند، فریاد به گریه و شیون برآوردند و امکلثوم دست بر سر نهادگفت: «وا محمداه! وا جداه! وا نبیاه! وا اباالقاسماه! وا علیاه! وا جعفراه! وا حمزتاه! وا حسناه! هذا حسین بالعراء، صریع بکربلاء، محزوز الرأس من القفا، مسلوب العمامة و الرداء».این حسین است در میدان افتاده در کربلا، سر او از قفا بریده و عمامه و ردای او ربودهاند، این بگفت و بیهوش شد. و در زیارت مرویه از ناحیهی مقدسه است: «اسرع فرسک شاردا الی خیامک قاصدا محمحما باکیا فلما راین
النساء جوادک مخزیا و نظرن سر جک علیه ملویا بر زن من الخدور ناشرات الشعور علی الخدود لاطمات الوجوه سافرات و بالعویل داعیات و بعد العز مذللات والی مصرعک مبادرات و الشمر (با الف و لام) جالس علی صدرک مولع سیفه علی نحرک قابض علی شیبتک بیده ذابح لک بمهنده و قد سکنت حواسک و خفیت انفاسک و رفع علی القناة رأسک».یعنی: «اسب تو شتابان آمد و به آهنگ سراپردههای تو، شیهه زنان و گریان، و چون زنان آن اسب را زبون دیدند و زین را بر آن واژگون، از پرده بیرون آمدند، موی بر روی ریخته و پریشان کرده و سیلی بر رخسار زنان و رویها گشاده شیون کنان، پس از عزت خوار گشته، سوی قتلگاه تو شتابان، شمر بر سینهی تو نشسته و شمشیر بر گلوی تو نهاده، محاسن تو را به دست گرفته و و تیغ هندی...حواس تو خاموش و دم فروبسته و سر مطهر ترا بالای نیزه زدند».مترجم گوید: این اسب معروف به ذو الجناح است و در تواریخ و مقاتل معتبر قدیم که در دست ماست این نام نیست مگر در «روضة الشهدا» ملا حسین کاشفی، و چنانکه گفتیم کثر کتب قدیم به دست ما نرسیده است و نمیتوان گفت همه مطالب آن کتب در این کتابها که داریم مندرج است. ابنندیم در کتاب فهرست خود که در سال 377 تألیف کرده است، سه چهار هزار کتاب «تاریخ» و انساب و سیر شمرده است، همه از مصنفین معتبر و شاید ما سی کتاب از آن قبیل در دسترس خود نداشته باشیم، پس چگونه توانیم عدم وجدان را دلیل عدم وجود دانیم؟ و ملا حسین کاشفی عالمی متبحر بود. در مقتلی که منسوب به ابیاسحق اسفراینی است و اعتبار ندارد، نام آن را میمون آورده است و گوید: از اسبان پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و در این امور که صحت و بطلان آن معلوم نیست توقف باید کرد.به ناگه رفرف معراج آن شاه ابا زین نگون شد سوی خرگاهپر و بالش پر از خون، دیده گریان تن عاشق کشش آماج پیکان
به رویش صیحه زد دخت پیمبر که چون شد شهسوار روز محشر؟کجا افکندی و چونست حالش؟ چه با او کرد خصم بد سگالش؟مر آن آدم وش پیکر بهیمه همی گفت الظلمیه الظلمیهسوی میدان شد آن خاتون محشر که جویا گردد از حال برادرندانم چون بدی حالش در آن حال نداند کس به جز دانای احوال
سید گوید: کنیزکی از جانب خرگاه حسین علیهالسلام میآمد، مردی با او گفت: یا امة الله سالار تو کشته شد. آن کنیزک گفت من شتابان سوی بانوی خویش رفتم و فریاد زدم، زنان حرم برجستند، صیحه بر آوردند و آن مردم بر یکدیگر پیشدستی میکردند بر غارت خیام پیغمبر صلی الله علیه و آله و نور چشم زهراء - سلام الله علیها - چنانکه چادر از سر زنان میکشیدند و دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله و حریم او همه میگریستند و از فراق حمات واحبا شیون میکردند. حمید بن مسلم روایت کرد که: «زنی دیدم از بنیبکر بن وائل با شوهرش در سپاه عمر سعد بود و هنگامی که دید مردم بر زنان حسین علیهالسلام و خیام آنها در آمده غارت میکنند، شمشیری در دست گرفت و جانب خیام آمد و گفت: ای آل بکر بن وائل! آیا دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله را تاراج میکنند.«لا حکم الا لله یا لثارات رسول الله» فرمان خدا راست و بس، به خونخواهی رسول خدا برخیزید! شوهرش او را بگرفت، به جای خود بازگردانید.»راوی گفت: آنگاه زنها را از چادرها بیرون کردند و آتش در آنها زدند، زنان سر برهنه، جامههاشان ربوده پای برهنه گریان بیرون آمدند، خوار و اسیر و گفتند شما را به خدا ما را نزدیک مصرع حسین علیهالسلام برید! چون بردند و دیدهی زنان به آن کشتگان افتاد، فریاد برآوردند و بر روی زدند. راوی گفت: به خدا قسم فراموش
نمیکنم زینب دختر علی علیهالسلام زاری میکرد و به آواز سوزناک و دلی پر اندوه میگفت: «یا محمداه صلی علیک ملیک السماء هذا حسین مرمل بالدماء مقطع الاعضاء و بناتک سبایا الی الله المشتکی و الی محمد المصطفی و الی علی المرتضی و الی فاطمة الزهراء و الی حمزة سید الشهداء یا محمداه هذا حسین بالعراء (1)تسفی علیه الصبا قتیل اولاد البغایا وا حزناه وا کرباه الیوم مات جدی رسول الله یا اصحاب محمداه هؤلاء ذریة المصطفی یساقون سوق السبایا».یعنی: «یا محمداه! فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند! این حسین است به خون آغشته، اعضا از هم جدا گشته و دختران تو اسیر شدند، به خدا شکایت بریم و محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و علی مرتضی علیهالسلام و فاطمهی زهرا - سلام الله علیها - و به حمزهی سید الشهدا یا محمداه! این حسین است در این دشت افتاده! باد صبا گرد و غبار بر پیکر او میپراکند، به دست روسپی زادگان کشته شده، ای دریغ ای افسوس! امروز جدم رسول خدا رحلت کرد! ای اصحاب محمد صلی الله علیه و آله اینها فرزندان مصطفایند! مانند اسیران آنها را میکشند و میبرند».و در روایت دیگر: «یا محمداه بناتک سبایا و ذریتک مقتلة تسفی علیهم ریح الصبا، و هذا الحسین محزوز الرأس من القفا مسلوب العمامة و الردا، بابی من اضحی عسکره فی یوم الاثنین نهبا، بابی من فسطاطه مقطع العری، بابی من لا غائب فیرتجی و لا جریح فیداوی بابی من نفسی له الفدا، بابی المهموم حتی قضی، بابی العطشان حتی مضی، بابی من شیبته تقطر بالدماء، بابی من جده محمد المصطفی، بابی من جده رسول اله السماء، بابی من هو سبط نبی الهدی، بابی محمد المصطفی، بابی خدیجة الکبری بابی علی المرتضی، بابی فاطمة الزهراء سیدة النساء، بابی من ردت له الشمس حتی صلی».یعنی: وا محمداه! دختران تو اسیرند و فرزندان تو کشته، باد صبا بر آنها خاک
1) 129. در جلاء چنین ترجمه کرده است: این حسین تو است به تیغ اولاد زنا شهید شده است و عیان در صحرای کربلا افتاده و گویا عبارت عربی در نسخه ایشان طور دیگر بوده است.
میپراکند، این فرزندت از قفا سر بریده است، عمامه و ردا ربوده، پدرم فدای آن که روز دوشنبه سپاهش تاراج شد (1)! پدرم فدای آنکه گرههای بند خیام او را گسیختند! پدرم فدای آن کسی که به سفر نرفته است تا امید بازگشت او باشد و خسته و زخمدار نیست تا علاج شود! پدرم فدای آنکه از محاسن او خون میچکید! پردم فدای آنکه جدش محمد مصطفی است! پدرم فدای آن که نبیرهی پیغمبر رهنما است! پدرم فدای محمد مصطفی و خدیجهی کبری و علی مرتضی و فاطمهی زهرا سیدة النساء! پدرم فدای آن که آفتاب برای او برگشت تا نماز
1) 130. در این حدیث عاشورا صریحا دوشنبه است و هنگام ترجمهی این کتاب «مقاتل الطالبیین» را ندیده بودم. وقت طبع اتفاقا بدان برخوردم و ملاحظه کردم شاهزادهی اعتضاد السلطنه علیقلی میرزا در حاشیه کتاب بر ابوالفرج که گوید: «عاشورا جمعه بود» اعتراض کرده است که اول محرم سال 61 هجری در هیچ زیجی چهارشنبه نیست و زیجها در امثال این امور اختلاف ندارند، بلکهی غرهی محرم سال شصتم چهارشنبه است و این بنده مترجم این کتاب هم در زیج هندی دیدم اول محرم سال 61 روز یکشنبه است و عاشورا سه شنبه میشود و لیکن حساب زیجات بر حسب امر اوسط است نه رؤیت حقیقی، چنانکه در همان زیج صریحا مرقوم است و شاید رؤیت یکی دو روز با حساب زیج که به امر اوسط استخراج شده است فرق داشته باشد، پس آن که گوید: «عاشورا دوشنبه بود» مانند کلینی و طوسی قولش به صحت نزدیکتر است چون ممکن است رؤیت هلال اول محرم شنبه باشد، یک روز پیش از حساب زیج و عاشورا دو شنبه و عوام اهل عراق که در زمان ابوالفرج میگفتند دوشنبه بود، دهان به دهان از پدران خود شنیده بودند و صحیح بود و فاصلهی زمان ابوالفرج از قتل امام علیهالسلام قریب 250 سال است و هم این بنده چند واقعه را از آن سنوات که مورخان معین کردند چند شنبه بود، حساب کردم، مانند روز فوت معاویه که در پنجشنبه پانزدهم رجب سنهی شصتم گفتهاند، دیدم با زیج یک روز اختلاف داشت و شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام را در سال چهلم همچنین دیدم و در این سال 1369 که تاریخ طبع این کتاب است، اول محرم به رؤیت دوشنبه است وبه حساب زیج یک شنبه است و یک روز اختلاف است و ناسخ التواریخ گوید: واقعهی فاجعه در سال شصتم بود برای این که در این سال دهم محرم جمعه بود و لیکن این طریق ترجیح خطاست، زیرا که نباید برای تصحیح روز در روایت آحاد، خر متواتر را در سال رد کرد و برای اهل تاریخ روز بیشتر شبهه میشود تا سال، چنانکه اکنون اکثر مطلعین میدانند مظفر الدینشاه در 1324 از دنیا رفت و هیچ کس نمیداند چند شنبه بود، مگر به مراجعه، و این تحقیق از خواص این کتاب است، فاعرف قدره.
بگذشت. انتهی».همچنین زبان گرفته بود و شیون میکرد که دوست و دشمن را بگریانید.انگاه سکینه پیکر مبارک پدرش حسین علیهالسلام را در آغوش گرفت و جماعتی از اعراب چادرنشین ریختند، او را کشیدند و از پدر جدا کردند جد من در زبان حال سکینه نیکو گفته است (لله دره.)پدر به دام غمت آسمان اسیرم کرد به کودکی ز فراق تو چرخ پیرم کردبه دولت سر تو چرخ سر بلندم دید سرت برید و بر خصم سر بزیرم کردز شیر مام لبمتر نگشته بود هنوز که مام دهر زکین زهر غم به شیرم کردهر آنقدر که برت آسمان عزیزم دید همان قدر بر دشمن فلک حقیرم کردمنم سکینه کهین عندلیب گلشن تو که زاغ چرخ ز فریاد ناگزیرم کردز گلشنت چو شنید آسمان صفیر مرا پرم شکست و بدام بلا اسیرم کردعدو یتیم و گرفتار و دستگیرم خواست فلک یتیم و گرفتار و دستگیرم کردز جان گذشتم اگر جان برون رود ز تنم که تازیانهی شمر از حیات سیرم کردغفر الله له ولنا و حشرنا فی زمة محمد صلی الله علیه و آله.و شاعر عرب نیز نیکو گفته است:
بابی کالیء (1)علی الطف خدرا هو فی حومة الحسام المنیعقطعوا بعده عراه و یا حبل ورید الاسلام انت القطیعقوضی یا خیام علیا نزار فلقد قوض العماد الرفیعو املأی العین یا امیة نوما فحسین علی الصعید صریعو دعی صکة الجباه لوی لیس یجدیک صکها و الدموعچوکار شاه و لشکر بر سر آمد سوی خرگه سپه غارتگر آمدبه دست آن گروه بیمروت به یغما رفت میراث نبوتهر آن چیزی که بد در خرگه شاه فتاد اندر کف آن قوم گمراهزدند آتش همه آن خیمه گه را که سوزانید دودش مهر و مه رابه خرگه شد محیط آن شعله نار همی شد تا به خیمهی شاه بیماربتول دومین شد در تلاطم نمودی دست و پای خویشتن گمگهی در خیمه و گاهی برون شد دل از آن غصهاش دریای خون شدمن از تحریر این غم ناتوانم که تصویرش زده آتش به جانممگر آن عارف پاکیزه نیرو در این معنی بگفت آن شعر نیکواگر دردم یکی بودی چه بودی وگر غم اندکی بودی چه بودیدر «مصباح کفعمی» است که سکینهی بنت الحسین گفت: چون حسین علیهالسلام کشته شد، من او را در آغوش گرفتم و بیهوش شدم در آن حال شنیدم میفرمود:شعیتی ما ان شربتم ری عذب فاذکرونیاو سمعتم بغریب او شهید فاندبونی
1) 131. در نفس المهموم کالئا به نصب بود و قیاس به رفع است و نیز المنیع الف و لام لازم ندارد و «هو فی حومة الحسام منیع» کافی است و منیع خبر هو است و قوضی نیز فصیح نیست و فصیح «فلیقوض خیام علیا نزار» است زیرا که تقویض لازم استعمال نشده است و امر از آن باید به صیغهی مجهول و با لام امر باشد و گویا این شاعر عرب با اینکه مضامین دلپسند در اشعار خویش به کار برده است، لفظا چندان فصیح نبوده است.
پس ترسان برخاست و چشمش از گریه آزرده شده بود و لطمه بر روی میزد ناگهان هاتفی گفت:بکت الارض و السماء علیه بدموع غزیرة و دماءیبکیان المقتول فی کربلا بین غوغا امة ادعیاءمنع الماء و هو منه قریب عین ابکی الممنوع شرب الماءیعنی: «آسمان و زمین بر او گریستند اشک فراوان و خون، گریه میکنند بر آن که در کربلا کشته شد میان مردم فرومایه و بد گوهر بیپدر، از آب او را منع کردند با آن که نزدیک آب بود، ای چشم بگری بر کسی که از آب نوشیدن ممنوع شد!»ابن عبد ربه در کتاب «عقد الفرید» از حماد بن سلمه از ثابت از انس بن مالک روایت کرده است که: چون از دفن پیغمبر صلی الله علیه و آله فارغ شدیم، فاطمه - سلام الله علیها - رو به من کرد و گفت: ای انس چگونه دلت آمد و راضی شدی که خاک بر روی رسول خدا صلی الله علیه و آله ریزی؟ بازگریست و فریاد زد: «یا ابتاه أجاب ربا دعاه یا ابتاه من ربه ما أدناه.»مؤلف گفت: این حال فاطمه - سلام الله علیها - بود پس از دفن پدرش، پس حال سکینه چه بود که بدن پدر را دید بیسر، آغشته به خون، عمامه و رداء ربوده، پشت و سینه به سم اسبان کوبیده، به زبان حال فریاد میزد: چگونه دلتان آمد که فرزند پیغمبر را بکشید و اسب بر بدنش بتازید؟
مردم بر ورس و حلهها و شتران ریختند و غارت کردند (ورس یعنی اسپرک و حلل همان است که در فصل یازدهم از باب اول شرح آن بگذشت) شیخ مفید گفت: اثاث و شتران و باروبنه آن حضرت را غارت کردند و جامههای زنان را بربودند. حمید بن مسلم گفت: «میدیدم زنی از زوجات مکرمات و بنات طاهرات را با آن بیشرمان بر سر جامه در کشمکش بودند و عاقبت آن مردم جامه را از او میربودند».ابومخنف گفت: حدیث کرد مرا سلیمان بن ابیراشد از حمید بن مسلم گفت: «به علی اصغر بن الحسین علیهماالسلام رسیدم، دیدم بیمار است، بر بستر افتاده و شمر بن ذی الجوشن با رجاله؛ یعنی، پیادگان بر سر وی بودند، میگفتند این را نمیکشی؟ من گفتم سبحان الله! آیا کودکان را هم باید کشت؟! این کودک است (و انه لمابه) یعنی همین بیماری او را از پای در آورده است. کار من این بود، ایستاده بودم و هر کس میآمد و میخواست آزاری به آن حضرت رساند، جلوگیری میکردم تا وقتی عمر سعد برسید و گفت: هیچکس داخل خیمهی زنان نشود و متعرض این جوان بیمار نگردد و هر کس از کالا و متاع ایشان چیزی برده است بازگرداند! حمید گفت: و الله هیچ کس چیزی باز پس نداد».مترجم گوید: یکی از قواعد مذهب ما این است که هر کس عمل نیکی کند
پاداش آن یابد هر چند او خود کافر باشد و عمل او اندک، مانند فرعون که کافر بود و آن همه ستم کرد اما بخشنده بود، خداوند ملک واسع و عمر دراز به او مرحمت کرد و نفرین موسی علیهالسلام را بر وی مستجاب نفرمود و انوشیروان کافر بود و عادل خداوند بمروحه دفع عذاب از او فرماید، کما فی الحدیث. و عدل از اصول مذهب شیعه است، پس خداوند هیچ عمل خیر را ضایع نگذارد «کتب ربکم علی نفسه الرحمة» و عامه پندارند عمل زشت کار نیک را حبط؛ یعنی ناچیز و نابود میکند چون عدل الهی را از اصول عقیده نشمرند. و خواجه نصیر الدین طوسی فرماید: «الاحباط باطل» همچنین حمید بن مسلم هر چند در سپاه دشمن بود چون حفظ امام زینالعابدین علیهالسلام کرد، امید است خداوند عذاب را بر او سبک فرماید.در«اخبار الدول» قرمانی است که شمر خواست علی اصغر؛ یعنی امام زینالعابدین علیهالسلام را بکشد، زینب بنت علی علیهالسلام بیرون آمد و گفت: او کشته نشود مگر من هم با او کشته شوم! شمر دست بداشت.و در «روضة الصفا» است که: چون شمر به آن خیمه درآمد که علی بن الحسین علیهالسلام در آنجا افتاده بود و سر بر بالین نهاده، شمشیر برکشید تا او را بکشد، حمید بن مسلم گفت: سبحان الله! آیا این بیمار را خواهی کشت؟ البته او را مکش! و بعض گویند عمر سعد دستهای او بگرفت و گفت: آیا از خدا شرم نداری و میخواهی این جوان بیمار را بکشی؟ شمر - لعنه الله - گفت: فرمان امیر است که همهی فرزندان حسین علیهالسلام را بکشم؛ عمر مبالغت کرد در منع وی تا دست بازداشت و به سوختن سراپردههای ایشان فرمود.و در «مناقب» ابن شهر آشوب است از «المقتل» احمد بن حنبل گفت: «سبب بیماری زینالعابدین علیهالسلام آن بود که زرهی پوشید از بالای او بلندتر بود، افزونی آن را به دست پاره کرد».و در روایت شیخ مفید است که: چون عمر سعد بیامد، زنان در روی او فریاد کشیدند و گریستند. عمر گفت: هیچ کس در خیام این زنان نرود و متعرض این
جوان بیمار نشوید! و زنان خواستند آن جامهها که سپاهیان ستانیده بودند باز دهند تا خویشتن را بپوشند؛ ابنسعد گفت: هر کس چیزی گرفته است باز دهد! به خدا سوگند که هیچ کس چیزی باز نداد! پس بر آن چادر و بر سراپردههای زنان گروهی پاسبان برگماشت و گفت: پاس دارید کسی بیرون نرود و آنان را آزار نکنید! و به چادر خویش بازگشت و در میان همراهان خویش فریاد زد: «من ینتدب للحسین؟»طبری گفت: سنان بن انس نخعی بر در چادر ابنسعد آمد و به بانگ بلند فریاد زد:اوقر رکابی فضة و ذهبا انا قتلت الملک المحجباقتلت خیر الناس اما و ابا و خیر هم اذ ینسبون نسبایعنی: «شتر مرا از سیم و زر سنگین بار کن که من پادشاه محجب؛ یعنی با فر و شکوه و آنکه در بند و دربان بسیار دارد و شکوه وی مانع دیدار او است بکشتم، کشتم کسی را که بهتر مردم است از جهت پدر و مادر و گوهر و نژاد او والاتر از همه».عمر بن سعد گفت: گواهی میدهم تو دیوانهای و هرگز عاقل نبودهای، او را در خیمه آورید! وقتی او را درآوردند با چوبدستی او را بیازرد و گفت: ای دیوانه! این چه سخن است که میگویی؟ به خدا سوگند اگر ابنزیاد این کلام تو بشنود گردن ترا میزند.مترجم گوید: مقصود عمر سعد این است که چرا حسین علیهالسلام را این گونه ستایش میکنی و میگویی بهترین خلق است؟ و هم طبری گفت: مردم با سنان من انس گفتند تو حسین پسر علی و فاطمه دختر رسول خدا علیهمالسلام را کشتی، بزرگ و مهتر عرب بود و آمده بود پادشاهی را از دست بنیامیه بستاند، پس نزد امیران خویش رو و پاداش خود بخواه که اگر همهی خزائن خویش را برای قتل حسین علیهالسلام به تو دهند کم دادهاند.مؤلف گوید: عمر بن سعد عقبة بن سمعان که مولان رباب، یعنی از بستگان
وی بود بگرفت و رباب زوجهی امام حسین علیهالسلام بود و از او پرسید تو کیستی؟ گفت: بندهی مملوکم، او را رها کرد و خبر او و مرقع بن ثمامه را پیشتر گفتیم.(طبری) راوی گفت آنگاه عمر سعد در میان همراهان خود فریاد زد: «من ینتدب للحسین علیهالسلام و یوطئه فرسه» پس ده تن حاضر گشتند؛ از آنهاست اسحق بن حیوه (بر وزن خیمه) حضرمی که پیراهن آن حضرت را برده بود و پیش شد و اخنس بن مرثد بن علقمه بن سلامهی حضرمی «فداسوا الحسین علیهالسلام بخیولهم حتی رضوا ظهره و صدره» و من شنیدم اخنس در جنگی ایستاده بود، تیری تیز بیامد و دل او بشکافت و بمرد - لعنه الله -.و سید فرماید: «ثم نادی عمر بن سعد فی اصحابه من ینتدب للحسین علیهالسلام فیوطی الخیل ظهره و صدره فانتدب منهم عشرة و هم اسحاق بن حیوه الذی سلب الحسین علیهالسلام قمیصه و اخنس بن مرثد و حکیم بن طفیل السنبسی و عمر بن صبیح الصیداوی و رجاء بن منقذ العبدی و سالم بن خیثمة الجعفی و واحظ بن ناعم و صالح بن وهب الجعفی و هانی بن ثبیت الحضرمی و اسید بن مالک لعنم الله فدا سوا الحسین علیهالسلام بحوافر خیلهم حتی رضوا صدره و ظهره».مضمون عبارات بسیار دلخراش است و خلاصهی آنها را یکی از شعرا در یک بیت گفته است.لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور تنی نماند که پوشند جامه یا کفنشو بیش از این شرح دادن لازم نیست. راوی گفت این ده تن آمدند و نزدیک ابنزیاد بایستادند: اسید بن مالک گفت:نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعبوب شدید الاسرابنزیاد پرسید کیستند؟ گفتند: آنها که اسب تاختیم، عبیدالله جائزتی اندک مقرر داشت. ابوعمر زاهد گفت: دیدم هر ده نفر حرامزاده بودند و اینها را مختار گرفت و دست و پای آنها را به بندهای آهنین بست، فرمود اسب بر آنها تاختند و همه را هلاک ساختند.
مترجم گوید: در کافی روایتی است از عدهای از مجاهیل از مردی موسوم به ادریس بن عبدالله که فضه خادمهی - سلام الله علیها - برخصت بانوی خویش زینب، شیری را به یاری طلبید و آن شیر آمد و اسبان پیش نرفتند، و مؤلف این روایت را نقل نکرد و چون اخبار مخالف قویتر و مشهورتر است.
صوت
(ارشاد. ملهوف) عمر بن سعد - لعنه الله - سر حسین علیهالسلام را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی سوی عبیدالله فرستاد و سر دیگران از اصحاب و اهل بیت رحمه الله را بفرمود جدا کردند، 72 سر بود با شمر بن ذی الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج بفرستاد و آنها نزد ابنزیاد آمدند. طبری گوید: خولی بن یزید سر حسین علیهالسلام را به کوفه برد؛ شب بود و در کوشک را بسته یافت، به سرای خویش رفت و سر مبارک را زیر طشتی نهاد و او را دو زن بود یکی از بنیاسد و دیگری حضرمی (1)نامش «نوار» دختر مالک بن عقرب و آن شب نوبت وی بود. هشام گفت حکایت کرد مرا پدرم از نوار دختر مالک، گفت: خولی سر حسین علیهالسلام را بیاورد آن را زیر طشت نهاد در سرای و خود در خانه آمد و به بستر رفت؛ گفتم چه خبر است و چه داری؟ گفت: برای تو ارمغانی آوردم که تا روزگار است دولتمند باشی! اینک سر حسین علیهالسلام در سرای تو است. زن گفت: من با او گفتم وای بر تو مردم زر و سیم آرند و تو سر پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله را آوردهای؟ به خدا سوگند هرگز با تو در یک خانه نباشم! و از بستر برخاستم و از
1) 132. حضرمی منسوب به حضرموت است اما در «جلاء العیون» فرماید: خونی زنی داشت از بنیحضرم. من گمان نمیکنم قبیلهای به نام حضرم در عرب بوده است.
خانه به صحن سرای رفتم. او زن اسدیه را بخواند و با خود به خانه برد و من نشستم نگاه میکردم، به خدا قسم که میدیدم نور مانند ستونی از آسمان تا آن طشت پیوسته بود و مرغان سفید میدیدم بر گرد آن تا بامداد شد و خولی آن سر را نزد عبیدالله برد.و در کتاب «مطالب السؤل» و «کشف الغمه» است که حامل سر حسین علیهالسلام بشیر بن مالک نام داشت و چون سر را پیش عبیدالله نهاد گفت:املأ رکابی فضة و ذهبا فقد قتلت الملک المحجباو من یصلی القبلتین فی الصبا و خیر هم اذ یذکرون النسباقتلت خیرالناس اما وابا عبیدالله بن زیاد از گفتار او برآشفت و گفت: اگر میدانستی چنین است چرا او را کشتی؟ به خدا که چیزی به تو ندهم و تو را هم بدو ملحق کنم، پسر گردن او بزد.و شیخ طوسی در «مصباح المتهجدین» از عبیدالله بن سنان روایت کرد، گفت: «داخل شدم بر سرور خود ابیعبدالله جعفر بن محمد علیهماالسلام روز عاشورا، او را دیدم گرفته و اندوهگین، سرشگ از دیدگان چون لؤلؤ میبارید؛ گفتم یابن رسول الله گریه از چیست؟ خدای دیدهی ترا نگریاند! فرمود: چونست که غافلی و نمیدانی؟! امروز حسین علیهالسلام به شهادت رسید! گفتم یا سیدی در روزهی آن چه فرمایی؟ گفت: روز دار بینیت شبانه و افطار کن بیآنکه شادی نمایی و آن را تمام روزه مدار و افطار تو یک ساعت پس از نماز عصر باشد (یعنی فضیلت عصر) و به یک شربت آن افطار کن! که در چنین وقت جنگ پایان یافت و سی تن کشته بر خاک افتاده بودند که مصرع ایشان بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سخت دشوار بود و اگر بدان روزگار بود باید او را تسلیت داد، و بگریست چندانکه محاسن مبارکش از اشک دیدهتر شد.مترجم گوید: در احادیث ما فضیلت و استحباب روزهی عاشورا و هم نهی از آن وارد شده است و شیخ طوسی رحمه الله فرمود: «هر کس برای حزن و اندوه روزه دارد
نیکو کرده است و هر کس برای تبرک و اعتقاد به سعادت آن روز روزه دارد گناهکار است و خطا کرده است» و نیز مترجم گوید عامه روایت کردهاند که چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت فرمود، یهود عاشورا را روزه میگرفتند برای آنکه روز نجات آنان بود از فرعون؛ پس آن حضرت فرمود ما احقیم به موسی علیهالسلام از یهود و آن روز روزه گرفتند. و هم عامه خلاف کردند در نسخ این حکم به وجوب رمضان، بعضی گویند امر آن مطلقا منسوخ گشت، نه واجب است نه مستحب، و بعضی گویند وجوب آن نسخ شده و استحباب بر جای ماند اما روزهی یهود روز دهم از تشریق ماه، ماه اول سال است، شرح آن را ابوریحان در «آثار الباقیه» آورده است و این روز منطبق با دهم محرم نیست، اما چون آن روز دهم ماه اول سال یهود است و روز عاشورا نیز دهم مال اول سال است، مانند همند از این جهت. اما اینکه گفتیم همان روز نیست، برای آن است که ماه ذی الحجه را در زمان جاهلیت اول بهار قرار میدادند و روزهی بزرگ یهود اوایل پاییز است، پس هرگز با یکدیگر منطبق نمیگشت و یهود و عرب ماهها را قمری میگرفتند و سال را شمسی و هر دو سه سال یک بار یک ماه بر دوازده ماه میافزودند و عرب آن را «نسیء» میگفتند و خاندانی موظف بدین حساب بودند موسوم به «قلامس» و هر سال در ایام حج خبر میدادند امسال «نسیء» است و سیزده ماهه و این کار میکردند تا ذی الحجه به زمستان نیفتد و این رسم همچنان بود تا سال حجة الوداع خداوند در این باب آیت فرستاد: «انما النسیء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا» و نیز فرمود: «ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فی کتاب الله» و به مفاد آن هرگز سال سیزده ماه نشود و از آن وقت آن رسم برافتاد. اما یهود هنوز این عادت دارند و عاشورای آنها که روزه گیرند پاییز است و از اینجا معلوم گردید که هر حساب که از روی زیج نسبت به قبل از سال نهم هجرت استخراج شود درست نیست، چون حساب مضبوط ندارد مگر پس از حجة الوداع که رسم «نسیء» برافتاد، حساب منظم گشت و اینکه گفتیم ذی الحجة در بهار بود علاوه بر ادلهی نقلیه بر طبق رسالهی مرحوم حاجی نجم الدوله در تطبیق تاریخ هجری و
مسیحی، در سال دهم هجری اول محرم با یازدهم آوریل؛ یعنی 21 حمل منطبق است، پس روز عید قربان اول حمل بوده است. باز به ترجمهی کتاب بازگردیم.سید بن طاووس رحمه الله در اقبال گفته است: «عصر روز عاشورا حرم حضرت حسین علیهالسلام و دختران وی همه اسیر دشمن گشتند و به اندوه و گریه شام کردند. روزی بر آنها گذشت که قلم یارای بیان حالت ایشان را ندارد، و شب را بسر بردند نه مردی داشتند نه مددکاری، تنها و بیکس، دشمنان از ایشان بیزاری مینمودند و آزار و توهین میکردند برای تقرب به عمر سعد بیدین، یتیم کنندهی آل محمد صلی الله علیه و آله و مجروح کنندهی جگر آنان و خوش آیند ابنزیاد زندیق و یزید ملعون».در کتاب «مصابیح» خواندم به اسناده روایت کرده است از جعفر بن محمد علیهماالسلام از پدرش که او از علی بن الحسین علیهماالسلام پرسید: شما را بر چه نوع ستورانی نشانیدند؟ فرمود: مرا بر شتری لنگ بیروپوش نشانیده بودند و سر حسین علیهالسلام را بر علمی برافراشته بودند و زنان پشت سر من بر استرانی همه ناهموار و معیوب و گروهی از شاطران چابک سوار در دنبال و بر گرد ما بودند نیزه در دست، اگر میدیدند اشک از چشمی روان است، با نیزه بر سر او میزدند تا به دمشق در آمدیم، مردی فریاد زد: اینان اسیران آن خاندان ملعونند. سید گوید: آیا چنین بلایی برای پدر و مادر و عزیزان تو هرگز اتفاق افتاد؟! البته در اندیشهی تو و هیچ مسلمان بلکه کافری که رتبت و شأن پادشاهزادگان را بداند تصور آن آسان نیست!مؤلف گوید: چون اواخر روز عاشورا شد برخیز و بایست و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و مولانا امیرالمؤمنین علیهالسلام و مولانا حسن بن علی و سیدتنا فاطمه زهرا و عترت طاهرین ایشان سلام کن و با دل شکسته و چشم گریان و زبانی خاضع آنان را تسلیت ده به این مصیبت و از خدای تعالی عذر خواه از تقصیر در واجب، برای آن که مشکل است کسی به لوازم این مصیبت هائل چنانکه در خور آن است قیام
کند.و در «معراج المحبة» در قضایای شب یازدهم گوید:چو از میدان گردون چتر خورشید نگون چون رأیت عباس گردیدبه چتر نیلی این زال مجدر کشید از بهر ستر آل حیدربتول دومین ام المصائب چو خود را دید بیسالار و صاحببه اطفال برادر مادری کرد بنات النعش را جمع آوری کردشفا بخش مریضان شاه بیمار غم قتل پدر بودش پرستارشدندی داغداران پیمبر درون خیمهی سوزیده ز اخگربه پا شد از جفا و جور امت قیامت بر شفیعان قیامتغنوده شیر حق در بیشهی خاک دل علم لدنی گشته صد چاکشبی بگذشت بر آل پیمبر که زهرا بود در جنت مکدرشبی بگذشت بر ختم رسولان که از تصویر آن عقل است حیرانز جمال و حکایتهای جمال زبان صد چو من ببریده و لالز انگشت و ز انگشتر که بودش بود دور از ادب گفت و شنودش
آنگاه عمر سعد بقیهی روز عاشورا و فردای آن تا ظهر در کربلا بماند (ممد بن ابیطالب) و کشتگان خودشان را گرد کرد و نماز گزارد بر آنها و به خاک سپرد و حسین علیهالسلام و اصحاب او را همچنان در بیابان گذاشت.مترجم گوید: طبری از ابیمخنف نقل کرده است که همه کشتگان لشکر عمر سعد 88 نفر بودند (طبری) پس حمید بن بکیر احمری را گفت فریاد بزند که لشکر روانهی کوفه شوند، (ملهوف) و خود با هر که از کسان حسین علیهالسلام مانده بود آمادهی رفتن شد. گلیمها بر جهاز شتر کشیدند و زنان را سوار کردند بیدوشکچه و میان آن همه دشمن با روی باز و امانتهای پیغمبر صلی الله علیه و آله مانند اسیران ترک و روم در سختتر مصیبت و اندوه، کشان میبردند و چه نیکو گفته آن که گفت:یصلی علی المبعوث من آل هاشم و یغزی بنوه ان ذا لعجیبو ابوحنیفهی دینوری گوید: «عمر سعد بفرمود زنان حسین علیهالسلام و خواهران و دختران و کنیزان و حشم او را در کجاوههای با روپوش بر شتر نشانیدند (پس روی باز بودن آنان مسلم نیست) و در کامل بهایی است که عمر سعد - لعنه الله - روز عاشورا و فردای آن تا ظهر بماند و پیران و معتمدان را بر امام زینالعابدین علیهالسلام و دختران امیرالمؤمنین علیهالسلام و زنان دیگر گماشت، و آن همه
بیست زن بودند و امام زینالعابدین علیهالسلام آن روز 22 ساله بود و امام محمد باقر علیهالسلام چهار سال داشت و هر دو در کربلا بودند، خداوند عزوجل آنها را حفظ کرد».و در «مناقب» گوید: زنان را اسیر آوردند، مگر شهر بانویه که خویش را در فرات افکند.ابن عبدربه در «عقد الفرید» گوید: «دوازه پسر از بنیهاشم اسیر شدند، در آنها بود محمد بن الحسین (ظاهرا محمد بن علی بن الحسین) و علی بن الحسین و فاطمه دختر آن حضرت علیهمالسلام، پس اولاد را پایهی دولت بر جای نایستاد و ملک از آنها زایل شد و عبدالملک مروان برای حجاج نوشت: مرا دور دار از خون این خاندان! چون که دیدم وقتی حسین علیهالسلام را کشتند چگونه ملک از دست آل حرب بدر رفت».(طبری) ابومخنف ازدی گوید: حدیث کرد مرا ابوزهیر عبسی از قرة بن قیس تمیمی گفت: «آن زنان را دیدم چون بر نعش حسین علیهالسلام و کسان و فرزندان او بگذشتند، فریاد کشیدند و سیلی بر رخسار زدند و از چیزهایی که هرگز فراموش نمیکنم گفتار زینب دختر فاطمه است - سلام الله علیها - وقتی بر برادرش گذشت او را بر خاک افتاده دید، میگفت: «یا محمداه یا محمداه صلی علیک ملائکة السماء هذا حسین بالعراء مرمل بالدماء مقطع الاعضاء یا محمداه و بناتک سبایا و ذریتک مقتلة تسفی علیها الصبا».گفت: به خدا قسم هر دشمن و دوستی را بگریانید و در حدیث مشهور از زائده روایت شده است از امام زینالعابدین علیهالسلام فرمود: «چون در روز طف بر ما آن رسید که رسید و پدرم با همراهان وی از فرزندان و برادران و سایر کسان او کشته شدند، و زنان و حرم را بر جهاز شتر سوار و به جانب کوفه روانه کردند و من کشتگان را بر زمین افکنده دیدم به خاک ناسپرده و بر من گران بود و از آنچه میدیدم سخت آشفته بودم، نزدیک بود جان از تنم بیرون رود و عمه امزینب دختر بزرگ علی علیهالسلام آثار آن حزن در من بدید،
با من گفت: ای بازماندهی جد و پدر و برادرانم! چون است که جان خود را در کف نهادهای؟! گفتم: چگونه بیتابی نکنم و ناشکیبایی ننمایم که میبینم سید خود و برادران و عموها و عموزادگان و کسان خود را بر زمین افتاده و به خون آغشته در این دشت، جامهها ربوده و نه کسی آنها را کفن کرده است و نه به خاک سپرد، هیچ کس سوی آنان نمیآید، و هیچ مردی نزدیک آنها نمیشود؟! گویی خانوادهی دیلم و خزرند! و عمهام گفت: اینها تو را به جزع نیاورد که این عهدی است از رسول خدا صلی الله علیه و آله با جد و پدر و عمت علیهمالسلام و خداوند پیمانی گرفته است از جماعتی از این امت که فرعونان زمین آنها را نمیشناسند، اما فرشتگان آسمانها میشناسند و آنها این استخوانهای پراکنده را فراهم میکنند و با این پیکرهای خون آلود به خاک میسپارند، و در این طف برای قبر پدرت سید الشهدا علیهالسلام نشانی بر پا میدارند که اثر آن کهنه نمیشود و رسم آن با گذشتن شبها و روزها ناپدید نمیگردد و پیشوایان کفر و پیروان ضلال در محو آن بکوشند و با این حال آن اثر ظاهرتر شود و کار بالا گیرد.»مترجم گوید: این حدیث از اخبار غیب و از معجزات ائمه علیهمالسلام است و از آن زمان که این حدیث در کتب مدون گشته است تا کنون بیش از هزار سال گذشته و مصداق آن محقق گردیده است«لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة.»چو بر مقتل رسیدند آن اسیران به هم پیوست نیسان و حزیران (1).یکی مویه کنان گشتی به فرزند یکی شد موکنان بر سوگ دلبندیکی از خون به صورت غازه میکرد یکی داغ علی را تازه میکردبه سوگ گلرخان سرو قامت به پا گردید غوغای قیامتنظر افکند چون دخت پیمبر به نور دیدهی ساقی کوثر
1) 133. یعنی اشک و خون نیسان ماه ریزش باران است و حزیران موسم جوشش خون و حجامت.
به ناگه نعرهی هذا اخی زد به جان خلد نار دوزخی زدز نیرنگ سپهر نیل صورت سیه شد روزگار آل عصمتترا طاقت نباشد از شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن
صوت
(ارشاد) چون عمر سعد - لعنه الله - از کربلا کوچ کرد گروهی از بنیاسد ساکن قریهی غاضریه آمدند و بر حسین علیهالسلام و اصحاب او نماز خواندند و دفن کردند و حسین علیهالسلام را در همین جا که قبر اوست به خاک سپردند و علی بن الحسین علیهالسلام را پایین پای آن حضرت دفن کردند. و برای دیگر شهدای اهل بیت و اصحاب که در آن حوالی بودند، حفره کندند از جانب پای او و همه را با هم در یک جا به خاک سپردند و عباس بن علی را در آنجا که کشته شده بود در راه غاضریه دفن کردند و اکنون قبر او بدانجاست.و در کامل بهایی است که حر بن یزید را خویشان او در آنجا که کشته شد دفن کردند و گوید: بنیاسد بر سایر قبایل عرب فخر میکردند و به خود میبالیدند که ما بر حسین علیهالسلام نماز گذاشتیم و او را با اصحاب او دفن کردیم.و ابن شهر آشوب و مسعودی گفتند: یک روز پس از آن که آنها به شهادت رسیدند، اهل غاضریه بدن آنها را به خاک سپردند و ابن شهر آشوب بر این افزوده است که بنیاسد برای بیشتر آنان قبری کنده مییافتند و مرغانی سپید میدیدند.و در «تذکرة سبط» است که زهیر بن قین با حسین علیهالسلام کشته شد و زنش با غلام وی گفت: برو و مولای خود را کفن کن! او رفت حسین علیهالسلام را برهنه دید
گفت: چگونه مولای خود را کفن کنم و حسین علیهالسلام را برهنه گذارم؟ به خدا قسم که چنین نکنم! پس حسین علیهالسلام را در آن کفن پوشید و زهیر را کفنی دیگر کرد.مؤلف گوید: بدان که در محل خود ثابت شده است که ولایت بر معصوم ندارد مگر معصوم و امام را باید غسل دهد، و اگر امام در مشرق باشد و وصی او در مغرب خداوند میان آنها جمع میکند.مترجم گوید: در اینجا فصلی مختصر آوریم در معنی امامت و وجوب لطف بر خداوند تعالی و شرایط امام که دانستن آن بر هر مکلفی واجب است و تقلید در آن جایز نیست. از اصول مذهب ما آن است که خداوند تعالی عادل است و تا حجت بر بندگان تمام نکند آنها را عذاب نفرماید، هم گوییم لطف بر او واجب است چنانکه خود فرماید: «کتب ربکم علی نفسه الرحمة» و معنی لطف آن است که هر چه موجب نزدیکی مردم به طاعت خدا و دوری از معصیت باشد فراهم میکند، تا آن حد که سلب اختیار از مردم نکند، و کاری نمیکند که مجبور به اطاعت شوند، بلکه کاری که اگر خواهند اطاعت کنند، بتوانند و از جمله فروع این اصل وجود امام است در هر عصری که احکام الهی را بداند و معصوم باشد از معصیت و سهو و خطا و این دو شرط اساس امامت است، چون اگر احکام الهی را نداند مردم را از جهل نرهاند، و اگر معصوم از گناه نباشد مردم را نتواند به ترک معاصی خواند، و اگر سهو و خطا کند بر قول و فعل او اعتماد نماند، چون هر گاه از او سؤالی کردند و او جواب داد، احتمال دهند او سهو کرده باشد و باز با این دو شرط واجب است خداوند عالم خلق و خلق او را - به فتح و ضم - چنان آفریند که موجب رمیدن مردم از وی نباشد؛ یعنی نه در تن و نه در خوی او چیزی نباشد که مردم نفرت کنند از آن، و اگر مردم را پرسند چرا عمل نیک نکردید و آنها بگویند نمیدانستیم، خدا بگویید فلان مردم به نیکی میفرمود، چرا نزد او نرفتید؟ آنها بگویند نفرت کردیم و دیدن او را ناخوش داشتیم از بس تو او را منفور آفریده بودی، حجت مردم تمام باشد. و اگر بدخوی و زشت کردار باشد و مردم بدو رغبت نکنند یا حسب او بد و پست باشد و کاری نکوهیده کند و یاوهگوی و
هرزه و پست فطرت و بخیل باشد و هر چیز که موجب سبکی او در دیدهی مردم گردد و سبب نشیندن فرمان او باشد، امام از آنها منزه است. و آن حدیثی که گوید: «- نعوذ بالله - پیغمبر در نماز سهو کرد و ذوالیدین به یاد او آورد و آن حضرت سجدهی سهو کرد»، چون مخالف با اصول مذهب است، رد باید کرد و از کجا دانیم که راوی این حدیث سهو نکرده باشد و هر کس که بر پیغمبر سهو روا دارد چرا بر راویان حدیث روا ندارد؟ و آن کس که در فقه غوری دارد، داند که بسیار مسائل در معاملات و نکاح و غیر آن هست که یک بار اتفاق افتاد و یک بار پیغمبر صلی الله علیه و آله حکم آن را بفرمود و هیچ تکرار نشد و همهی مسلمانان به همان یک بار تمسک کنند و اگر سهو بر پیغمبر صلی الله علیه و آله روا باشد، چگونه تمسک توان کرد؟ و باز گوییم اموری دیگر از وظایف شخص امام است و دیگران را دانستن آن واجب نیست، او خود تکلیف خود داند. و ما گاهی بر حسب ظاهر ادله چیزی میگوییم و اگر نگوییم و ندانیم نیز تقصیر نکردهایم، مثل اینکه آیا امام را جایز است چون بر مسلمانی خشم گیرد و عقوبت او خواهد، خانهی او را خراب کند و بسوزاند؟ چنانکه در تواریخ آمده است که چون علی علیهالسلام جریر بن عبدالله بجلی را به شام فرستاد و او با معاویه مساهله کرد، آن حضرت فرمود خانه او را خراب کردند. این عمل امیرالمؤمنین خود دلیل جواز است و ندانستن ما تقصیر نیست.در فقه گویند پسر بزرگتر اولی است به پدر خود در نماز و کفن و دفن و سایر امور وی و البته اگر امامی از دنیا برود و دو پسر داشته باشد یکی بزرگتر مانند عبدالله افطح فرزند حضرت صادق علیهالسلام و دیگری کوچکتر مانند حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام، ولایت پدر با امام است که وصی اوست هر چند سنا کوچکتر باشد نه با آن پسر بزرگتر، اما اینکه آیا امام خودش باید مباشر نجهیز باشد یا میتواند دیگری را مأمور کند یا راضی شود، به عمل دیگری، اینها وظایف خود امام است و دانستن آن بر ما واجب نیست. پس اگر امام زینالعابدین علیهالسلام از کوفه به کربلا آید برای حضور در دفن پدرش - چنانکه مضمون بعضی احادیث است - یا نیاید و
همانجا به عمل بنیاسد و دفن آنها راضی باشد - چنانکه از کلام شیخ مفید و حدیث زائده از علی بن الحسین علیهماالسلام معلوم میشود - خود داند و دانستن آن بر ما واجب نیست.اما علمای ما مانند شیخ طوسی رحمه الله حدیثی روایت کردهاند در احکام غسل میت از معاویه بن عمار، که از خواص اصحاب امام جعفر صادق علیهالسلام است، که آن حضرت وصیت کرد معاویة بن عمار او را غسل دهد و پس از نقل این حدیث تعجبی ننمودند و آن را تأویل نکردند، معلوم میشود اکثر این علما مانند شیخ مفید رحمه الله روا میشمردند غیر معصوم مباشر غسل معصوم گردد، البته با رخصت یا رضایت ولی او، و این که باید حتما مباشر غسل معصوم، معصوم باشد، بین متأخرین اخباریین معروف شده است و در میان علمای سابق که عارف به مسائل کلام و عقاید این فرقه بودند ثابت نبود و این همه کتاب که قدما در کلام و اصول عقاید و یا خصوص امامت نوشتند و شرایط امام را برشمردند، از این معنی نام نبردند.مؤلف گوید: از حضرت امام محمد تقی علیهالسلام روایت است که: «چون رسول خدا صلی الله علیه و آله به جوار رحمت حق مشرف گشت، جبرئیل با روح و فرشتگانی که هر شب قدر فرود می آیند، آمدند و دیدهی امیرالمؤمنین علیهالسلام گشوده شد و دید چگونه آنان میان آسمان و زمین را پر کرده و مددکاری او میکنند در غسل پیغمبر و نماز گذاشتند بر وی و قبر کندند و کسی برای آن حضرت قبر نکند مگر ایشان، و با امیرالمؤمنین در قبر رفتند و پیغمبر صلی الله علیه و آله را در قبر نهادند و آن حضرت سخن گفت و گوش امیرالمؤمنین علیهالسلام باز شد و شنید که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرشتگان را به یاری او وصیت میکرد و بگریست و کلام فرشتگان را هم بشنید که میگفتند ما در سعی تقصیر نمیکنیم (و طواف کوی او را بر خویش واجب شماریم) که ولی ما بعد از تو او است، اما ما را دیگر به چشم نبیند (1)و پس از
1) 134. این عبارت را اگر حدیث به تمام الفاظ صحیح باشد باید تأویل کرد و چون دیدن فرشتگان برای ائمه علیهمالسلام بلکه اولیای خدا هر چند معصوم نباشند ممکن است.
گذشتن امیرالمؤمنین علیهالسلام، حسن و حسین علیهمالسلام مانند همین دیدند، الا آنکه پیغمبر را هم با آن فرشتگان و روح دیدند و چون حسن علیهالسلام درگذشت حسین علیهالسلام همان را بدید و پیغمبر و علی علیهماالسلام را با فرشتگان دید و علی بن الحسین علیهماالسلام پس از پدر همان دید... آه».و در احتجاج مولانا الرضا بر واقفیه است که علی بن ابیحمزه با آن حضرت گفت: «ما از پدران تو روایت کردهایم که متولی امر امام نمیشود مگر امامی مثل او، حضرت فرمود: مرا خبر ده که حسین علیهالسلام امام بود یا نبود؟ گفت: امام بود. گفت: پس که متولی امر او گشت؟ علی بن ابیحمزه گفت: علی بن الحسین علیهمااسلام. امام فرمود: علی بن الحسین علیهماالسلام کجا بود؟ او که محبوس و در دست بعید الله اسیر بود! علی گفت: پنهان و پوشیده از کسان عبیدالله بیرون رفت و متولی امر پدر شد و بازگشت. امام فرمود: آن کس که علی بن الحسین علیهماالسلام را قدرت داد که به کربلا آید و متولی امر پدر گردد، قدرت میدهد صاحب این امر به بغداد آید و متولی امر پدر شود و بازگردد در حالتی که نه در زندان بود و نه اسیر. انتهی».مترجم گوید: شیخ صدوق رحمه الله در «عیون اخبار الرضا» احادیثی در باب وفات موسی بن جعفر علیهماالسلام روایت کرده است متضمن اینکه متولی امر آن حضرت غیر حضرت رضا علیهالسلام بود. و در روایتی از عمر بن واقد آورده است که او گفت: «من آن حضرت را دفن کردم.و پس از آنها خود شیخ صدوق میفرماید: واقفیه بدین احادیث نتوانند بر ما ایراد کنند برای آن که امام صادق علیهالسلام فرمود: «جایز نیست امام را غسل بدهد مگر کسی که امام باشد».پس اگر کسی به غیر حق ارتکاب این نهی کرد و امام را غسل داد به سبب این عمل او امامت امام لا حق باطل نمیشود، و نفرمود امام نیست مگر کسی که
امام سابق را غسل بدهد. انتهی.و برای اختلاف احادیث در این مسأله توقف باید کرد.شیخ صدوق از ابنعباس روایت کرده است که: پیغمبر صلی الله علیه و آله را در خواب دید ژولیده موی و گرد آلوده و شیشهی پر خون در دست داشت، پرسید یا رسول الله این خون چیست؟ فرمود: این خون حسین علیهالسلام است، همین امروز از زمین برداشتهام، و از آن روز حساب نگاه داشت تا معلوم گردید آن حضرت همان روز کشته شده است.و شیخ طوسی به اسناده از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرد که: «بامدادی امسلمه را دیدند گریان و پرسیدند از چه میگریی؟ گفت: پسرم حسین علیهالسلام دوش کشته شد، برای آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله را از زمان رحلت تا دیشب در خواب ندیده بودم، دیشب دیدم گرفته و اندوهناک، با او گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! چون است تو را محزون میبینم؟ فرمود: امشب برای حسین و اصحاب او قبر میکندم».و روایات به مضمون این بسیار است. و در «مناقب» گوید که، در اثر از ابنعباس روایت شده است که: «پس از قتل حسین علیهالسلام پیغمبر را در خواب دید گردآلود، پای برهنه و گریان، دامن پیراهن به دست گرفته و تلاوت میفرمود: «لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون» فرمود: من به کربلا رفته بودم و خون حسین علیهالسلام را از زمین برداشتم و اینک در دامن من است و اکنون نزد پروردگار میروم تا با آنها مخاصمت کنم».و در «کامل» ابناثیر است که ابنعباس گفت: «پیغمبر را در آن شبی که حسین علیهالسلام کشته شد در خواب دیدم، شیشه در دست داشت و خون در آن جمع میکرد، گفتم: یا رسول الله اینها چیست؟ فرمود: خون حسین علیهالسلام و اصحاب اوست، نزد خداوند میبرم. پس ابنعباس صبح برخاست و مردم را از قتل آن حضرت خبر داد و بعد از آن که خبر رسید، دانستند آن حضرت در آن روز کشته شده بود».مؤلف گوید: در کتب معتبر کیفیت دفن حسین علیهالسلام و اصحاب او به تفصیل
بیان نشده است و از روایت شیخ طوسی چنان معلوم میشود که بنیاسد بوریای نو آوردند و زیر بدن امام بگستردند، چون از ویزج روایت کرده است گفت که: «با غلامان نزدیک و خواص خود آمدم و قبر مطهر را شکافتم، بوریای نو دیدم و بدن آن حضرت بر آن بوریا بود و بوی مشک شنیدم، پس آن را به حال خود گذاشتم و گفتم خاک ریختند و آب جاری کردم».و نیز از ابیالجارود روایت کرده است که: «قبر آن حضرت را از جانب سر و از جانب پا بشکافتند، از آن بوی «مشک اذفر» شنیدند و در آن شک نکردند».و در حدیث مشهور از زایده - که صدر آن در آخر فصل سابق بگذشت - وارد است که جبرئیل با رسول خدا گفت: «این نوادهی تو - و اشارت به حسین علیهالسلام کرد - با گروهی از فرزندان و اهل بیت و نیکان امت تو در کنار فرات در زمینی که کربلا خوانند کشته شوند، تا اینکه گفت: وقتی این گروه سوی خوابگاه خویش شتافتند، خدای عزوجل به دست خود جان آنها را قبض کند و فرشتگان از آسمان هفتم به زمین آیند، ظرف ها از یاقوت و زمرد در دست داشته باشند پر از آب زندگانی با حلههای بهشتی و بوی خوش از بهشت آورند و بدان آب آنها را بشویند و در آن حلهها کفن کنند و بدان بوی خوش حنوط، و فرشتگان صف در صف بر آنها نماز گزارند، آنگاه خداوند بر انگیزاند گروهی از امت تو که کافران آنها را نشناسند و ایشان در این خونها شریک نشده باشند، نه به گفتار و نه به کردار و نه نیت، و آن اجسام را به خاک سپارند و برای قبر حسین علیهالسلام علامتی نهند در آن بیابان تا برای اهل حق نشانه باشند و برای مؤمنین موجب رستگاری گردد و از هر آسمان در هر شبانه روز صد هزار فرشته برگرد او باشند، بر وی درود فرستد و خدای را تسبیح کنند و برای زوار مغفرت از خدای خواهند و نام هر زائر که آن جا آید بنویسند... آه».
(ملهوف) چون ابنسعد با اسیران نزدیک کوفه رسید مردم شهر به نظاره گرد آمده بودند. راوی گفت: زنی از اهل کوفه از بلندی بر اسیران مشرف گشت و گفت: شما اسیرن کدام طایفهاید؟ گفتند: اسیران آل محمد صلی الله علیه و آله. آن زن فرود آمد، چادر و مقنعه و جامههایی دیگر بیاورد به آنان داد تا خویش را بپوشیدند. راوی گفت: علی بن الحسین علیهماالسلام با آن زنان بود و از بیماری ناتوان، و حسن معروف به حسن مثنی نیز به ایشان بود و او عم خویش را یاری کرد و بر زخم شمشیر و نیزه شکیب نمود تا زخمهای بسیار وی را رسید. و نیز زید و عمر و فرزندان امام حسن علیهالسلام با ایشان بودند و علی بن الحسین علیهماالسلام میفرمود: «شما بر ما چنین شیون و زاری میکنید! پس ما را که کشت؟!»مؤلف گوید: از عقیله، مهین بانوی خاندان هاشم، زینب دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت است که چون ابنملجم شمشیر بر فرق همایون پدرش زد و نشانهی مرگ در پدر بدید، حدیث امایمن را بر آن حضرت عرض کرد و گفت دوست دارم آن حدیث از تو بشنوم، علی علیهالسلام فرمود: ای دخترم! حدیث همان است که امایمن گفت و گویی میبینم تو را با زنان دیگر این خاندان خوار و زار و گرفتار، و میترسید مردم از هر سوی شما را فروگیرند، پس شکیبایی نمایید! قسم به آن کس که دانه را بشکافت و جنین را بیافرید که آن روز دوست خدا در
روی زمین شمایید و شیعیان و دوستان شما بس.(احتجاج) خطبهی زینب - سلام الله علیها - در حضور اهل کوفه - در آن روز که وارد کوفه شدند -، به نکوهش و سرزنش آنان.از خدام بن ستیر اسدی روایت شده است که: «چون علی بن الحسین علیهماالسلام را با زنان از کربلا آوردند، زنان اهل کوفه را دیدند زاری کنان و گریبان چاک زده و مردان هم با آنها میگریستند. زینالعابدین علیهالسلام بیمار بود و از بیماری ناتوان، به آواز ضعیف آهسته گفت: اینان بر ما گریه میکنند! پس ما را که کشت؟!آنگاه زینب دختر علی بن ابیطالب علیهالسلام سوی مردم اشارت کرد که خاموش باشید! دمها فروبسته شد و زنگ و در از بانگ و نوا بایستاد. خدام (حذلم ط) اسدی گفت: زنی پرده نشین ندیدم هرگز گویاتر از وی، گویی بر زبان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام سخن میراند! پس خدای را ستایش کرد و درود بر رسول او فرستاد و گفت:یا اهل الکوفة یا اهل الختل و الغدر و الخذل! الا فلا رقأت الدمعة و لا هدات الزفرة، انما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوة انکاثا تتخذون ایمانکم دخلا دخلا، هل فیکم الا الصلف و العجب و الشنف و الکذب و ملق و الاماء و غمز الاعداء، او کمرعی علی دمنة او کقصة علی ملحودة، الا بئس ما قدمت لکم انفسکم ان سخط الله علیکم و فی العذاب انتم خالدون. اتبکون؟! اجل و الله فابکوا فانکم احریاء بالبکاء، فابکوا کثیرا و اضحکوا قلیلا، فقد ابلیتم بعارها و منیتم بشنارها و لن ترحضوها ابدا، و انی ترحضون قتل سلیل خاتم النبوة و معدن الرسالة و سید شباب اهل الجنة و ملاذ حربکم و معاذ حزبکم و مقر سلمکم و آسی کلمکم و مفزع نازلتکم و المرجع الیه عند مقاتلتکم و مدرأ حججکم و منار محجتکم، بل ساء ما قدمتم لا نفسکم و ساء ما تزرون لیوم بعثکم فتعسا تعسا و نکسا نکسا، لقد خاب السعی و تبت الادی و خسرت الصفقة و بؤتم بغضب من الله و ضربت علیکم الذلة و المسکنة، اتدرون ویلکم ای کبد لمحمد صلی الله علیه و آله فرثتم و ای عهد له نکثتم و ای کریمة له ابرزتم وای حرمة له هتکتم وای دم له سفکتم؟ لقد جئتم شیئا ادا تکاد
السماوات یتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا، لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوءاء فقماء شوهاء خرقاء کطلاع الارض و ملاء السماء، افعجبتم ان تمطر السماء دما و لعذاب الآخرة اخزی و هم لا ینصرون فلا یستخفنکم المهل فانه عزوجل لا یحضره البدار و لا یخشی علیه فوت الثار، کلا ان ربک لنا و لهم لبالمرصاد ثم انشأت سلام الله علیها تقول:ماذا تقولون اذ قال النبی لکم ماذا صنعتم و انتم آخر الاممباهل بیتی و اولادی و مکرمتی منه اساری و منهم ضرجوا بدمما کان ذاک جزائی اذ نصحت لکم ان تخلفونی بسوء فی ذوی رحمیانی لا خشی علیکم ان یحل بکم مثل العذاب الذی اودی علی ارمثم ولت عنهم.این خطبه که زینب - سلام الله علیها - بخواند چنانکه در فصاحت و بلاغت مانند کلام پدرش بود، در معنی نیز بدان شباهت تام داشت، زیرا که بیان اوصاف اصناف مردم و خوی هر طایفه چنانکه جاحظ گفته است از خواص امیرالمؤمنین علی علیهالسلام است و از دیگر خلفا در این معانی کلامی نقل نکردند.(ترجمه) ای مردم کوفه ای گروه دغا و دغل و بیحمیت! اشکتان خشک نشود و نالهتان آرام نگیرد! مثل شما مثل آن زن است که رشتهی خود را پس از محکم تافتن و ریستن باز تارتار میکرد، سوگندهاتان را دست آویز فساد کردهاید، چه دارید مگر لاف زدن و نازش و دشمنی و دروغ و مانند کنیزان چاپلوسی نمودن و چون دشمنان سخن چینی کردن؟ یا چون سبزه بر پهن روییدهاید و گچی که (1)روی قبر بدان اندوه ظاهر زیبا و به آرایش، و در باطن گندیده چنانکه شاعر گفت:ظاهرش چون گور کافر پر حلل باطنش قهر خدا عزوجل
1) 135. در «جلاء العیون» در ترجمهی این عبارت «فضة علی ملحوده» فرموده است، نقره که آرایش قبری کرده باشند و گویا در کتاب ایشان به جای قصه، فضه بوده است.
برای خود بد توشهای پیش فرستادید که خدای را بر شما به خشم آورد و در عذاب جاودان مانید، آیا میگریید؟ آری بگریید که شایسته گریستنید؟ بسیار بگریید و اندک بخندید که عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما آمد! ننگی که هرگز از خویشتن نتوانید شست و چگونه از خود بشویید این ننگ را که فرزند خاتم انبیا و معدن رسالت و سید جوانان اهل بهشت را کشتید؟! آن که در جنگ سنگر شما و پناه حزب و دستهی شما (1)بود و در صلح موجب آرامش دل شما و مرهم نه زخم شما، و در سختیها التجای شما بد و در محاربات مرجع شما او بود، بد است آنچه پیش فرستادید برای خویش و بد است آن بارگناهی که بر دوش خود گرفتید برای روز رستاخیز خود، نابودی باد شما را! نابودی و سرنگونی باد سرنگونی! کوشش شما به نومیدی انجامید و دستها بریده شد و سودا زیان کرد و خشم پروردگار را برای خود خریدند و خواری و بیچارگی شما را حتم شد.میدانید چه جگری از رسول خدا شکافتید و چه پیمانی شکستید و چه
1) 136. باید دانست که اهل کوفه غالبا دشمن آل امیه و شیعهی امیرالمؤمنین بودند، اما بنیامیه بعضی از رؤسا را فریفته بودند و مال و منصب داه و از سایر مردم به کشتن و بستن و آزار و ستم زهر چشم گرفته بودند. و به تجربه معلومگشته است که چون مردم مدتی زیر فرمان جابر باشند، اراده از آنها مسلوب میگردد و مانند موش که گربه را مینگرد یا مرد جبان که شیر میبیند، شیر گیر شود و خود را ببازد و دنبال دشمن رود و خداوند این نعمت که به انسان داد و بر دیگر جانورانش فضیلت نهاد، که عقل و اختیار است، در دولت جبابره معطل ماند، لذا مردم آلت دست باشند و به ضرر خویش اقدام کنند، آزادی فردی نماند. امروز دول ملاحده بندگان خدا را چنین دارند تا آلت اجرای مقاصد آنها شوند به ضرر خویش، و سنت انبیا بر خلاف این است، که استقلال و آزادی افراد را میپرورند و مداخلت در مال و عرض دیگری را حرام میفرمایند. و خداوند هم بندگان را بر این فطرت بیافرید که مردم میخواهد در کار و مال و همه چیز خود آزاد باشد و اگر کسی را حبس کنند و همهی نعمتها برای او فراهم آورند، باز در عذاب است. اما اینکه زینب فرمود: «مثل شما مثل آن زن است... آه» مقصود آن است که ما را به کمک خود خواستید و نزدیک بود دشمن را از خود برانید، اگر متابعت ما میکردید، اما باز رشتهی خود را باز کردید و برادرم را کشتید و دشمن بر شما مسلط گشت.
پردهگی او را از پرده بیرون کشیدند و چه حرمتی از وی بدریدید و چه خونی ریختید؟ کاری شگفت آورید که نزدیک است از هول آن آسمانها بترکند و زمین بشکافد و کوهها بپاشند و از هم بریزند! مصیبتی است دشوار و بزرگ و بد و کج و پیچیده و شوم که راه چاره در آن بسته (1)در عظمت به پری زمین و آسمان است! آیا شگفت آورید اگر آسمان خون ببارد؟! «و لعذاب الآخرة اخزی و هم لا ینصرون»، پس تأخیر و مهلت شما را چیره نکند که خدای تعالی از شتاب و عجله منزه است و از فوت خونی نمیترسد و او در کمینگاه ما و شماست آنگاه این اشعار از انشای خود فرمود که معنی این است:چه خواهید گفت هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله با شما گوید این چه کاری است که کردید شما که آخرین امت هستید، به خانواده و فرزندان و عزیزان ما، بعضی اسیرند و بعضی آغشته به خون؟ پاداش من که نیکخواه شما بودم این نبود، که با خویشان من پس از من بدی کنید، من میترسم عذابی بر شما نازل شود مانند آن عذاب که قوم ارم را هلاک کرد.پس از آنها روی بگردانید. حذلم گفت: مردم را حیران دیدم و دستها به دندان میگزیدند؛ پیر مردی در کنار من بود، میگریست و ریشش از اشک تر شده بود و دست سوی آسمان برداشته میگفت: پدر و مادرم فدای ایشان! سالخوردگان ایشان بهترین سالخوردگانند و خردسالان آنها بهترین خردسالان و زنان ایشان بهترین زنان و نسل آنها والاتر از همه و فضل آنها بالاتر:کهولهم خیر الکهول و نسلهم اذا عد نسل لا یبور و لا یخزیپس علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: ای عمه خاموش باش! باقیماندگان را باید
1) 137. این الفاظ ترجمهی تقریبی «صلعاء عنقاء» الی آخر است و این غایت جهد ماست در ترجمهی این خطبهی بلیغه و آن کس که از کلام و مزایای آن اندکی خبر داند که چنین خطبه از زن پرده نشین، بلکه از مردان نیز بینیروی الهی و مدد غیبی متعذر است که میتواند بگوید: و هل فیکم الا الصلف و العجب و الشنف الی آخره تام المعنی و صحیح اللفظ و موجز و وافی. اگر بلغاء صفحات پر کنند مانند این چند کلمه نتوانند خوی مردمی را مجسم نشان دهند، چنانکه در آئینه، بر فرض آن که خود فهمیده باشند.
از گذشتگان عبرت گیرند و تو بحمد الله ناخوانده دانایی و نیاموخته خردمند، و گریه و ناله رفتگان را بازنمیگرداند. آن گاه آن حضرت از مرکب فرود آمد و چادری زدند؛ او زنان را فرود آورد و داخل چادر شد».
صوت
حذام بن ستیر گفت زینالعابدین علیهالسلام بیرون آمد و مردم را اشارت فرمود که خاموش باشند! خاموش شدند و او ایستاده سپاس خدای گفت و ستایش او کرد و بر نبی صلی الله علیه و آله درود فرستاد. آنگاه گفت: ای مردم هر کس مرا میشناسد، میشناسد و هر کس نمیشناسد (بگویم) من علی فرزند حسینم علیهالسلام که در کنار فرات او را کشتند بیآنکه خونی طلبکار باشند و قصاصی خواهند، من پسر آن کسم که حرمت او بشکستند و مال او تاراج کردند و عیال او را به اسیری گرفتند، منم پسر آن کس که او را به زاری کشتند و این فخر ما بس. ای مردم شما را به خدا سوگند میدهم آیا در خاطر دارید سوی پدر من نامه نوشتید و او را فریب دادید و پیمان و عهد و میثاق بستید و باز با او کارزار کردید و او را بییاور گذاشتید؟ هلاک باد شما را! چه توشهای برای خود پیش فرستادید! و زشت باد رأی شما! به کدام چشم به روی پیغمبر صلی الله علیه و آله نظر میافکنید وقتی با شما گوید عترت مرا کشتید و حرمت مرا شکستید، پس، از امت من نیستید؟ راوی گفت: صدای مردم به گریه بلند شد و به یکدیگر میگفتند هلاک شدید و نفهمیدید! پس علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: خدای رحمت کند آن که نصیحت من بپذیرد و وصیت مرا محض خدا و رسول صلی الله علیه و آله و خاندان وی نگاهدارد! «فان لنا فی رسول الله صلی الله علیه و آله اسوة حسنة». همه گفتند یابن رسول الله ما فرمانبرداریم و پیمان تو را نگاهداریم، دل به جانب تو داریم و هوای تو در خاطر ماست، خدای تو را رحمت فرستد! فرمان خویش بفرمای که ما جنگ کنیم با هر که جنگ تو خواهد و آشتی کنیم با هر کس تو با او صلح کنی و قصاص خون تو را از آنها که بر تو و ما
ستم کردند بخواهیم. علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: هیهات هیهات. ای بیوفایان مکار! میان شما و شهوات حایل آمد، میخواهید همان اعانت که پدران مرا کردید همان گونه مرا هم اعانت کنید؟ هرگز چنین نخواهد شد.سوگند به پروردگار «راقصات» یعنی آن شتران که حاج را به منی و عرفات برند، آن زخم که دیروز از کشتن پدرم و اهل بیت وی بر دل من رسید هنوز بهتر نشده و التیام نیافته است، داغ پیغمبر صلی الله علیه و آله فراموش نگشته و داغ پدرم و فرزندان پدر و جدم«شق لهازمی و مرارته بین حناجری و حلقی» موی رخسار مرا سپید کرده است (1)و تلخی آن میان حلقوم و حنجرهی من است و اندوه آن در سینهی من مانده است، و خواهش من این است نه با ما باشید و نه بر ما! آنگاه فرمود:لا غرو ان قتل الحسین و شیخه قد کان خیرا من حسین و أکرمافلا تفرحوا یا اهل کوفة بالذی اصیب حسین کان ذلک أعظماقتیل بشط النهر نفسی فداؤه جزاء الذی أرداه نار جهنماو در همان کتاب است احتجاج فاطمه صغری بر اهل کوفه؛ از زید بن موسی بن جعفر از پدرش از آبائش علیهمالسلام روایت شده است که فاطمهی صغری (2)پس از برگشتن از کربلا خطبه خواند و گفت: سپاس میگویم خدا را به شمارهی شنها و ریگها و هم سنگ جهان، از عرش تا خاک او را ستایش میکنم و به او ایمان
1) 138. مؤلف در «منتهی الآمال» در ترجمهی این جمله گوید: حزن و اندوه بر ایشان در حلق من کاوش میکند و تلخی آن در دهانم و سینهام فرسایش مینماید. اما من «لهازم» را به معنی حلق در کتب لغتی که در دست داشتم نیافتم. «و شق لهازم» کنایه از دمیدن موی سپید است که ما در ترجمه آوردیم.
2) 139. زید بن موسی بن جعفر معروف بزید النار است، به علتی که ذکر آن طول دارد. و تقیید فاطمه به صغری دلالت بر آن دارد که فاطمهی دیگر بزرگتر از وی هم بود دختر سید الشهداء علیهمالسلام و اینکه یکی از علما گوید: «آن حضرت یک دختر فاطمه نام داشت که به حسن مثنی داده بود و فاطمهی دیگر نداشت که به قاسم دهد» این سخن مسلم نیست مگر اینکه کسی گوید این فاطمه صغری است نسبت به فاطمه دیگری بزرگتر از وی در قافله که دختر حضرت سید الشهدا نبود؛ مثلا دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و چون هر دو در اسرا بودند برای امتیاز به صغری و کبری تقیید میکردند و لیکن این احتمال اول نیست و هر دو ممکن است.
آوردهام و توکل بر او کردم و گواهی میدهم که نیست معبودی غیر خداوند یگانهی بیشریک و اینکه محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستادهی اوست و اینکه اولاد او را در کنار فرات سر بریدند، با آن که کسی را نکشته بود تا قصاص خواهند از وی، بار خدایا! به تو پناه میبرم از این که دروغ بر تو بندم و خلاف آن چه بر رسول خود فرستادی سخنی گویم، رسول تو پیمان گرفت برای وصی خویش علی بن ابیطالب اما مردم حقش را غصب کردند و بیگناه او را کشتند، باز فرزند او را دیروز در خانهای از خانههای خدا شهید کردند گروهی از مسلمانان به زبان، که نیست بادا چنان مسلمانی! و تا آن حضرت زنده بود آبش ندادند و هنگام شهادت تشنگی او را فروننشاندند، تا تو ای خداوند او را به جوار خود بردی «محمود النقیبة طیب الضریبة معروف المناقب مشهور المذاهب» ستوده خوی، پاک سرشت، هنرهای وی شناخته و روش او روشن، از نکوهش کسی باک نداشت و از ملامت احدی نترسید، او را از خردی به اسلام راه نمودی و در بزرگی خصائل وی را ستودی پیوسته «ناصحا لک و لرسلوک صلواتک علیه و آله» با تو و پیغمبرت علیهالسلام دل راست داشت تا او را به جوار رحمت خود بردی، بیرغبت در دنیا و حرص بدان، بلکه راغب در آخرت بود، برای رضای تو در راه تو کوشش نمود، او را پسندیدی و برگزیدی و راه راست او را نمودی، اما بعد؛ ای اهل کوفه «یا أهل المکر و الغدر و الخیلاء» ای مردم دغا و بیوفا و خودخواه! ما خانوادهایم که خداوند ما را به شما آزمایش فرمود و شما را به ما، و ما از آزمایش پاک بیرون آمدیم و دانستیم و دریافتیم سر الهی نزد ماست و ماییم حافظ علم و حکمت خدا و ماییم آن حجت که در زمین برای بندگان نصب فرمود.ما را به بزرگی بنواخت و به رسولش صلی الله علیه و آله برتری داد بر بسیاری از آفریدگان خود، اما شما ما را دروغگو دانستید و ناسپاسی نمودید و کشتن ما را حلال شمردید و مال ما را تاراج کردید، گویا ما اولاد ترک و کابل بودیم، چنانکه دیروز جد ما را کشتید و از شمشیر شما خون ما میچکد به کینهای گذشته، چشم شما بدان روشن گشت و دلتان شاد شد، با خدای تعالی دلیری نمودید و مکری
اندیشید و مکر خدا بهتر و بالاتر است، مبادا شما از ریختن خون و بردن مال ما شادان شوید! چون این مصیبت بزرگ که به ما رسید، در کتابی ثبت افتاده است پیش از اینکه خداوند آن را انفاذ کند و آن بر خدا آسان است تا بر آنچه از دست شد اندوه نخورید و به آنچه خداوند به شما بخشید ننازید و نبالید، که خداوند آن را دوست نمیدارد که به خون ببالد و بنازد. هلاک باد شما را! منتظر لعنت و عذاب باشید! که گویی اکنون آمده است و از آسمان لعنتها پی در پی فرومیبارد و شما را هلاک میکند و شما را در این جهان به جان یکدیگر اندازد و آنگاه در عذاب الیم روز قیامت جاودان مانید که بر ما ستم کردید و لعنت خدا بر ستمکاران باد! وای بر شما! آیا میدانید کدام دست بر ما ستم کرد و کدام دل به پیکار ما رغبت نمود و به کدام پای به آهنگ کارزار سوی ما آمدید؟ دل شما سخت شد و جگرها درشت گردید و بر دل و چشم و گوش شما مهر نهاده شد، شیطان در نظر ما زشتیها را بیاراست و نوید طول اجل داد و بر دیدهی شما پردهای آویخته است و راه را نمیشناسید. هلاک باد شما را ای اهل کوفه که شما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله کینهها است و از وی خونها خواهید! آنگاه با برادرش علی بن ابیطالب علیهالسلام جد ما و با فرزندان وی هم که عترت پیغمبر و پاکان و برگزیدگاند، بیوفایی کردید و یک تن از شما مینازد به آن و میگوید:نحن قتلنا علیا و بنی علی (1)بسیوف هندیة و رماحو سبینا نساءهم سبی ترک و نطحناهم فأی نطاح«بفیک ایها القائل الکثکث و لک الاثلب» خاک و سنگ در دهانت ای شاعر! آیا به کشتن آن قوم مینازی که خداوند پاک و پاکیزهشان کرد و پلیدی را از ایشان دور داشت؟(فاکظم واقع کما أقعی أبوک» پس از این غصه بسوز و مانند پدرت سگ اسافل خویش رابه زمین بسای! هر کس فردا بدان رسد که از پیش فرستاد،
1) 140. به نظر میرسد که در مصرع اول تصحیف است و وزن شعر درست نمیآید و وزن اصلی فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن است و ممکن است به فعلاتن مفاعلن فعلاتن تغییر کند.
بر آن فضل که خداوند ما را بخشید رشگ میبرید؟ و ای بر شما!فما ذنبنا ان جاش دهرا بحورنا و بحرک سا لا یواری الدعامصاگناه ما چیست که دریاهای ما جهان را فروگرفت و دریای تو آرام است که «دعموص» (1)را هم نمیپوشاند؟«ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و من لم یجعل الله له نورا فماله من نور»راوی گفت: پس آوازها به گریه بلند شد و گفتند: ای دختر پاکان! بس است که دلهای مار ا بسوزانیدی و سینههای ما را (از غایت حسرت) کباب کردی و اندورن ما را آتش زدی! پس ساکت شد - علیها و علی ابیها و جدیها السلام -.مترجم گوید: ذهن بیشتر مردم به فاطمهی بنت الحسین علیهماالسلام میرود که او فاطمهی صغری است و لکن بر من محقق نگردید که فاطمهی کبری که این فاطمه برای امتیاز از وی ملقب به صغری گشت، کیست و بیشک در مخدرات حرم نبوت، فاطمه نام بسیار بود تبرکا به نام سیدة النساء، و فاطمة بنت الحسین همان زوجهی حسن مثنی است که نوعروس بود و خداوند نسل او را برکت داد که
1) 141. اصلا جانوری خرد است بحری، که در سواحل عربستان و فارس بسیار است و گاه در کنار دریا نزدیک آب پس از مردن پارهای از بدن آن منجمد میماند و آن را «زبد البحر» و کف دریا میگویند و در طب به کار میبردند. و در «منتهی الارب» گوید: به فارسی کفچلیز نامند و غرض از تمثیل آن است که دین ما جهانگیر شد و مردم آن را پسندیدند و پذیرفتند اما شما که دشمن دین بودید رأیتان باطل است و مردم قبول نکردند و شما حسد میبرید بر ما و ما را آزار میکنید. و هنوز هم اهل الحاد و بیدینان از رواج دین تعجب میکند، حسد میبرند و دریغ میخورند، و شنیدم یکی از ایشان میگفت: آن کس که در مصر اختراع شیشه کرد نعوذ بالله اشرف است از موسی بن عمران علیهالسلام که تورات آورده، اما مردم جاهل او را فراموش کردند و موسی را هزاران سال است احترام میکنند. گفتم: موسی علیهالسلام چیزی آورد که قیمتش از همهی اختراعات مخترعین و از همهی دنیا و مافیها بیشتر است. گفت چیست؟ گفتم آزادی افراد و احترام نفوس و اموال مردم که فرعون و سایر کافران آن را ناچیز میشمردند و مردم قیمت آن را دانستند و موسی و همهی انبیا علیهمالسلام را احترام کردند و مخترعین را فراموش، و چیزی نگذرد که مخترع بیسیم و خط آهن و برق را هم فراموش کنند و موسی و انبیا هر روز نامشان بلندتر و قدرشان ظاهرتر شود.
پس از فاطمه زهرا بنت رسول الله صلی الله علیه و آله جهان به فرزندان وی بیشتر از سایر مخدرات مشرف گشت، چنانکه سادات طباطبایی و شرفای مکه و خاندان سلطنت عراق و پادشاه ماوراء اردن از فرزندان این نوعروسند - کثرهم الله - و فاطمه در سال 117 درگذشت در مدینهی طیبه و قبری را که اکنون در دمشق در تربت «باب الصغیر» است و به او نسبت میدهند از او نیست و به احتمال قوی از دیگری از بزرگان این خاندان است که تاریخ او بر ما مجهول مانده است.سید رحمه الله در «ملهوف» پس از خطب گذشته گوید: امکلثوم دختر علی علیهالسلام از پشت پرده خطبه خواند به گریهی بلند و گفت: ای اهل کوفه! بدا به حال شما! زشت باد روی شما که حسین علیهالسلام را تنها گذاشتید و او را کشتید و مال او را تاراج کردید و آن را وارث شدید و زنان او را اسیر کردید، سختی و آزار رسانیدید! پس هلاک باد شما! را میدانید چه مصیبتها به شما رسید و چه گناه بزرگی بر دوش گرفتید و چون خونها ریختید و چه زنان شریفه را داغدار کردید؟ بهترین مردان پس از پیغمبر را بکشتید و مهربانی از دل شما برکنده شد، آگاه باشید که حزب خدای فیروز گردند و حزب شیطان زیان کنند. آنگاه این ابیات بخواند:قتلتم اخی صبرا فویل لامکم تجزون نارا حرها یتوقدسفکتم دماء حرم الله سفکها و حرمها القرآن ثم محمدالا فابشروا بالنار انکم غدا لفی سقر حقا یقینا تخلدواو انی لأبکی فی حیاتی علی أخی علی خیر من بعد النبی سیولدبدمع غزیر مستهل مکفکف علی الخد منی دائما لیس یجمدیعنی: برادر مرا بزاری کششتید، وای بر مادر شما! بزودی به پاداش رسید به آتش گرم برافروخته! ریختید خونهایی که خداوند ریختن آن را حرام کرد و قرآن و محمد هم، هان مژده باد شما را به آتش که فردا یقینا براستی در سقر جاویدان مانید! و من در زندگی خود بر برادرم گریه میکنم، بر بهتر کسی که پس از پیغمبر متولد شود، به اشک بسیار که همیشه بر چهرهی من ریزد و هرگز خشک نشود».
(مترجم گوید: به نظر می رسد این شعر را مردی غیر فصیح، زبان حال ساخته باشد و به خطبه ضمیمه کرده چون از تخلدوا، نون ساقط شده است بیعامل و نیز «مکفکف» معنی ندارد).راوی گفت: مردم به گریه و شیون آواز برآوردند و زنان موی پریشان کردند و خاک بر سر ریختند و رویها بخراشیدند و بر رخسار سیلی میزدند و زاری میکردند و مردان بگریستند و ریشها میکندند، زن و مرد گریان بیش از آن روز کس به یاد ندارد.مجلسی در «بحار» گوید: در بعض کتب معتبره دیدم مرسلا از مسلم گچکار روایت کرده است که: «عبیدالله مرا برای مرمت دار الامارهی کوفه خواسته بود و من درها را بگچ استوار میکردم. شنیدم بانگ وغریو از اطراف کوفه بر آمد؛ خادمی نزد من آمد، پرسیدم: چه خبر است که کوفه را خروشان بینم؟ گفت: هم اکنون سر خارجی که بر یزید بیرون آمده بود، آوردند گفتم: این خارجی کیست؟ گفت: حسین بن علی علیهماالسلام. مسلم گفت: ساعتی صبر کردم تا خادم بیرون شد، آنگاه طپانچه بر رخسار خویش زدم چنانکه نزدیک شد دو دیدهام نابینا گردند و سدت از گچ بشستم و از پشت قصر بیرون شدم تا نزدیک کناسهای رفتم، ایستاده بودم و مردم منتظر رسیدن اسیران و سرها بودند که ناگهان نزدیک، چهل «شقه» (1)دیدم میآید بر چهل شتر نهاده، و حرم زنان و اولاد فاطمه علیهاالسلام در آن شقهها بودند و علی بن الحسین علیهالسلام را دیدم بر شتری بیگستردنی و پالان، و از رگهای گردن او خون میپالایید و میگریست؛ میگفت:یا امة السوء لا سقیا لربعکم یا امة لم تراعی جدنا فینالو اننا و رسول الله یجمعنا یوم القیامة ما کنتم تقولوناتسیرونا علی الاقتاب عاریة کأننا لم نشید فیکم دینا
1) 142. مرحوم مجلسی در «جلاء العیون» شقه را کجاوه و محمل ترجمه کرده است و من در کتب لغت بدین معنی نیافتم، هر چند عبارات روایت بر این دلالت دارد.
بنیامیة ما هذا الوقوف علی تلک المصائب لا تلبون داعیناتصفقون علینا کفکم فرحا و أنت فی فجاج الأرض تسبوناألیس جدی رسول الله ویلکم أهدی البریة من سبل المضلینایا وقعة الطف قد أورثتنی حزنا و الله یهتک استار المسیئینایعنی ای امت بد! باران بر مسکن شما نبارد! ای امتی که پاس جد ما را دربارهی ما نداشتید! اگر ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله روز رستاخیز جمع کند شما چه میگویید؟ ما را بر چوب جهاز شتر برهنه میبرید! گویی ما دین را میان شما استوار نکردیم! ای بنیامیه! برای چیست وقوف شما بر این مصائب و جواب ندادن خوانندهی ما؟ از شادی کف میزنید بر ما و در زمینها ما را به اسیری میبرید! وای بر شما! آیا جد ما رسول الله مردم جهان را از راه ضلال به هدایت نیاورد؟ ای وقعهی طف مرا اندوهگین ساختی، خدا پردهی بدکاران را میدرد.پس مسلم گفت: اهل کوفه به آن کودکان که بر محامل بودند خرما و جوز و نان میدادند، امکلثوم فریاد زد: ای اهل کوفه! صدقه بر ما حرام است، و آنها را از دست و دهان ایشان میگرفت و بر زمین میانداخت و چون این سخن میفرمود مردم گریه میکردند، و امکلثوم سر از محمل بیورن کرد و گفت: ای اهل کوفه! مردان شما ما را میکشند و زنان شما بر ما گریه میکنند؟! روز داوری خدا میان ما و شما حکم فرماید! همچنان که او با ایشان سخن میگفت، ناگهان هیاهو برخاست و سرها را آوردند، پیشتر از آن سرها سر حسین علیهالسلام بود، سری مانند زهره و ماه، شبیهترین مردم به پیغمبر صلی الله علیه و آله و محاسنش به سیاهی شبه خضاب شده و روی مانند قرص ماه از افق بر آمده، باد محاسن او را به راست و چپ میبرد، زینب روی به جانب او گردانید، سر برادر دید، کنار پیشانی به پیش محمل زد، چنانه دیدیم خون از زیر قناع او روان گشت و با سوز و گداز سوی او اشارت کرد و گفت:یا هلالا لما استتم کمالا غاله خسفة فأبدی غروبا
ما توهمت یا شقیق فؤادی کان هذا مقدرا مکتوبایا أخی فاطم الصغیرة کلمها فقد کاد قلبها ان یذوبایا اخی قلبک الشفیق علینا ماله قد قسی و صار صلیبایا أخی لو تری علیا لدی الأسر مع الیتم لا یطیق جواباکلما أوجعوه بالضرب نادا ک بذل یفیض دمعا سکوبایا أخی ضمه الیک و قربه و سکن فؤاده المرعوباما أذل الیتیم حین ینادی بأبیه و لا یراه مجیبا1- ای ماه نوی که چون به کمال رسیدی، خسوف تو را فروگرفت و پنهان گشتی!2- نه پنداشته بودم ای پارهی دلم (چنین روزی آید) این مقدر و نوشته بود.3- ای برادر با این فاطمهی خردسال سخن گوی که نزدیک است دلش آب شود و بگدازد!4- ای برادر آن دل مهربان تو چونست که سخت و درشت گشت بر ما؟!5- ای برادر کاش علی را وقت اسیر کردن میدیدی با یتیمان دیگر هک یارایی گفتار نداشت!6- هر وقت او را میزدند و میآزردند، تو را بزاری میخواند و سرشک روان از دیده میریخت.7- ای برادر او را در آغوش خود کش و نزدیک خود کن و دل ترسان وی را آرامش ده!8- چه خوار است یتیم وقتی پدرش را بخواند و او اجابت نکند!مترجم گوید: مؤلف در «منتهی الآمال» در صحت روایت مسلم جصاص تردید کرده است، برای اینکه در کتب معتبرهی قدیمه که به دست ما رسیده است، ذکر این قصه نیست و ما در این باره همان را گوییم که در قصه طفلان مسلم و عروسی قاسم گفتیم و همهی کتب قدیمه به ما نرسیده است و قرینه بر کذب اینها نداریم، بلی، اگر شرط نقل حدیث وجود یقین بود و از کتب معتبره یقین حاصل
میشد، بایستی به همان اکتفا کنیم، اما هر دو مقدمه ممنوع است، نه یقین شرط است و نه از کتب معتبرهی قدیمه یقین حاصل میشود، بلی ظنی که از آنها حاصل میشود، قویتر از ظن دیگر است.
(فتوح اعثم کوفی) از روات ثقات نقل شده است که عمر سعد امانتهای پیغمبر خدا را بر شتران برهنه بیپوشش و گستردنی سوار کرد و مانند اسیران به کوفه آورد، چون بدان شهر رسید، عبیدالله بفرمود سر حسین علیهالسلام را (که پیشتر از اسرا به کوفه آورده بودند) بیرون برند (و بار دیگر با اسیران به کوفه در آوردند) پس آن سر مبارک را بر نیزه نصب کردند و سرهای دیگران را همچنین و پیشاپیش آنها میآوردند تا به شهر در آمدند، آن گاه آن سرهای پاک را در کوچه و بازار بگردانیدند؛ و از عاصم از زر (1)روایت است که گفت: «اول سری که در اسلام
1) 143. ابن عاصم بن ابیالنجود قاری معروف است که قرائتش را بر قرائان دیگر مرجح نهادهاند و رسم قرآن امروز بر طبق قرائت اوست و او شاگرد زر بن حبیس و ابو عبدالرحمن سلمی بود در قرائت. و زر به ضم «زای» نقطه دار از بزرگان زهاد و تابعین و معلم قرآن بود در صدر اول و قرآن را از امیرالمؤمنین علیهالسلام فراگرفته و همچنین ابو عبدالرحمن سلمی، پس عاصم به امیرالمؤمنین علیهالسلام نزدیکتر بود از دیگران. وفاتش در سال 129 به کوفه بود و حفص شاگرد علصم قرائتش بر روایات دیگران ترجیح دارد و چون انسان در کلمات قرآن که در قرائتهای مختلف آمده است دقت کند، می یابد که غالبا اختیار عاصم با سیاق کلام مناسبتر است. و باید دانست که قرآن را از زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله کلمه به کلمه میآموختند و نوع اختلافی که امروز میان قاریان است، در زمان پیغمبر هم بود و پیغمبر آن را تجویز کرده بود و مردم عنایت شدید داشتند به ضبط قرآن و کلمات آن که فلان صحابی کلمه را به مد خواند یا به قصر یا مالک را بأماله خواند یا بی الف و در نوشته چند جا «تاء» رحمت و سنت را کشیده نوشتند و یک جا شیء را شای و هکذا سایر امور، برای آنکه متاخرین مطمئن شوند قرآن تحریف نشده است. و یکی از رسوم قدیمه پیش از خلافت عثمان و سوزاندن مصاحف، نماز «تراویح» بود در ماه مبارک رمضان، هزار رکعت به جماعت در شبها و تمام قرآن را در این رکعات میخواندند و قرآن را هزار قسمت کرده بودند هر قسمت در یک رکعت، در تمام شهرها این عمل رایج بود، هر قسمتی را یک رکوع میگفتند و هنوز نوشتن این رکوعات در مصاحف معمول است، به طوری که همه مسلمانان همه قرآن را در ماه رمضان میشنیدند، پس عثمان نمیتوانست از آن چیزی حذف کند.
بر نیزه نصب کردند، سر حسین بن علی علیهماالسلام بود و زن و مرد گریان بیش از آن روز دیده نشد».و جزری گوید: اول سر در اسلام که بر چوب نصب شد به قولی سر حسین علیهالسلام بود و لیکن قول صحیح آن است که اول سر، سر عمرو بن حمق خزاعی است».و در «ینابیع الموده» است که هشام بن محمد از قاسم مجاشعی روایت کرده است که سرها را به کوفه آوردند، اسب سواری دیدم زیباروی از همهی مردم زیباتر و سر عباس بن علی را جلو سینه اسب خویش آویخته بود، باز دیدمش روی سیاه شده مانند قیر و خود میگفت: هیچ شب بر من نمیگذرد مگر دو تن بازو و بغل مرا میگیرند و کشان کشان سوی آتش میبرند و در آن میافکنند و به بدتر حالی بمرد».شیخ مفید گفت: «چون سر حسین علیهالسلام را به کوفه آوردند و فردای آن روز عمر سعد با اهل بیت و دختران امام علیهالسلام برسیدند، ابنزیاد بنشست و بار عام داد در قصر امارت و سر را نزد خویش خواست، آوردند بدان مینگریست و میخندید و چوبدستی در دست داشت بر دندان پیشین امام علیهالسلام میزد». و در «صواعق» ابنحجر گوید: «چون سر حسین به خانهی ابنزیاد رسید، از دیوارها خون میبارید چنانکه از شرح همزیه نقل است».هم او گوید: «که سر را در سپری نهادند، به دست راست گرفت و مردم دو رده بایستادند».
و در «مثیر الاحزان» است که انس بن مالک گفت: «عبیدالله زیاد را دیدم به جوبدستی با دندانهای حسین علیهالسلام بازی میکرد و میگفت: زیبا دندانی دارد! گفتم: به خدا سوگند چیزی گویم که تو را بد آید! پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدم همین جای چوب تو را از دهان وی میبوسید.و از سعید بن معاذ و عمر بن سهل روایت است که نزد عبیدالله حاضر گشتند و دیدند به جوبدستی بر بینی و چشمها و دهان حسین علیهالسلام میزد.ابومخنف ازدی گفت: حدیث کرد مرا سلیمان بن ابیراشد از حمید بن مسلم گفت: «عمر سعد مرا بخواند و سوی اهل خانهی خود فرستاد تا مژدهی فتح و سلامت او را به خاندانش برسانم، نزد ایشان رفتم و خبر بگفتم؛ آنگاه به قصر ابنزیاد رفتم به نظاره، که بار داده بود، و اسرا را میآوردند تا ببینم و مردم به قصر آمده بودند و سر حسین علیهالسلام را دیدم پیش دست خود نهاده، به چوبدستی ساعتی میان دندانهای پیشین وی میکاوید. چون زید بن ارقم دید از این کار دست باز نمیدارد، گفت: چوب خود را بردار! به آن خدا که معبودی غیر او نیست، دو لب رسول خدا بر این دو لب دیدم نهاده میبوسید؛ آنگاه آن پیرمرد گویی رگ چشمش باز شد و گریه سر داد و لختی بگریست. ابنزیاد - لعنه الله - گفت: خدا دیدهی تو را بگریاند! اگر نه این بود که پیرمردی خرف شده وخرد از تو برفته، گردن تو را میزدم. ابن ارقم برخاست و بیرون رفت. پس از آن مردم شنیدم میگفتند: وقتی زید بن ارقم بیرون میرفت، سخنی گفت که اگر ابنزیاد شنیده بود او را میکشت. من پرسیدم چه گفت: گفتند: چون از بر ما میگذشت گفت: «ملک عبد عبدا فاتخذهم تلدا (1)«.
1) 144. عبارت مثلی است که ما در فارسی به جای آن هزلا گوییم: «مرده را که رو بدهی کفن خود را آلوده میکند» و ترجمهاش این است: که بندهای بندهی دیگر را مالک شد پس همه را خانهزاد خود فرض کرد و مقصود این است که، بنیامیه از اندازه بدر رفتند و این زید بن ارقم انصاری بود از خزرج و هفده غزوه از غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله را دریافت و در احد صغیر بود که در صف پذیرفته نشد و یتیم بود، عبدالله بن رواحه او را تکفل میکرد، و خبر عبدالله بن ابی را که گفته بود: «لیخرجن الأعز منها الأذل» به نبی صلی الله علیه و آله برسانید و پس از لحت آن حضرت در کوفه ساکن شد و در کنده خانه ساخت و از خواص امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و در صفین در رکاب آن حضرت بود، با این حال همه مسلمانان از اهل سنت و شیعه وی را محترم دارند و گروهی موثق شمارند. وفاتش در کوفه به عهد مختار در سال 66 بود و بعضی گویند در سال 68.
ای مردم عرب! شما از امروز بنده شدید، پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را امارت دادی که نیکان شما را بکشد و بدان را بندهی خود گیرد و به این خواری و زبونی راضی شدید، دور باد آن که به خواری راضی شود!»و در «تذکرة سبط» و «صواعق» و از تبر مذاب نقل است که زید برخاست و میگفت: «ای مردم! از امروز شما بندهاید، پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را امارت دادید، به خدا قسم نیکان شما را خواهد شکت و اشرار را بنده خواهد گرفت، دوری باد آن را که به خواری و ننگ تن دهد! آنگاه گفت: ای پسر زیاد تو را حدیثی گویم سختتر از این! رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم حسن علیهالسلام را بر ران راست نشانیده بود و حسین علیهالسلام را بر زانوی چپ و دست بر سر آنها نهاده گفت: خدایا این دو را با صالح المؤمنین به تو سپردم! پس امانت رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد تو چه شد ای پسر زیاد؟!»و در «تذکرة سبط» است که در مفردات بخاری از ابنسیرین روایت شده است که: چون سر حسین علیهالسلام را پیش ابنزیاد گذاشتند در طشتی، و او دندانهای آن حضرت را به چوب میزد و در زیبایی آن سخنی گفت: انس بن مالک نزد او بود، بگریست و گفت: شبیهترین مردم است به پیغمبر؛ و آن حضرت به «وسمه» و به روایتی به سیاهی خضاب کرده بود».و بعضی گویند خضاب کردن آن حضرت به سیاهی ثابت نیست و آفتاب رنگ آن را بگردانیده بود.و در «حبیب السیر» مسطور است که: «چون آن سر مطهر را نزد ابنزیاد بردند، برداشته بر رو و موی او مینگریست؛ ناگاه لرزه بر دست شومش افتاد، آن سر مکرم را بر روی ران خود نهاد و قطرهای خون از آن بچکید، از جامههای آن
ملعون در گذشت و رانش را سوراخ کرد، چناکه هر چند جراحان سعی نمودند، معالجهی آن علت نتوانستند کرد، لا جرم ابنزیاد با خود مشک نگاه میداشت تا بوی بد ظاهر نشود».قال هشام بن محمد: لما وضع الرأس بین یدی ابنزیاد قال له کاهنة قم فضع قدمک علی فم عدوک!أقول ثم نقل ما لا احب نقله من المصیبة العظیمة الموجعة و لله در مهیار حیث قال:تعظمون له أعواد منبره و تحت أرجلهم أولاده وضعوا(از این روایت معلوم میشود که ابنزیاد هنوز مذهب جاهلیت داشت و کاهن مخصوص همراه او بود و مؤید آن پیش ازاین در داستان میثم گذشت).مؤلف گوید: خدای مختار را جزای خیر دهد که تلافی کرد. چنان که شیخ ابوجعفر طوسی و شیخ جعفر بن نما روایت کردند که چون سر ابنزیاد را نزد مختار آوردند چاشت میخورد، خدای را بر این پیروزی شکر گفت، و گفت: سر حسین بن علی علیهماالسلام را نزد ابنزیاد - لعنه الله - بردند چاشت میخورد، و سر ابنزیاد را نزد من آوردند و من چاشت میخورم. چون از خوردن فراغ یافت برخاست و به نعل لگد بر روی ابنزیاد زد، آنگاه نعل را سوی علام خود افکند و گفت آن را بشوی که بر روی پلید این کافر نهادم.سبط که از شعبی روایت کرد که قیس بن عباد نزد ابنزیاد بود، ابنزیاد گفت: «دربارهی من و حسین علیهالسلام چه گویی؟ گفت روز قیامت جد و پدر و مادر او دربارهی او شفاعت میکنند و جد و پدر و مادر تو دربارهی تو، ابنزیاد سخت برآشفت و او را از مجلس براند».و مدائنی (1)گفت: یکی از حاضران مجلس او مردی بود از بکر بن وائل، جابر
1) 145. ابوالحسن علی بن عبدالله مدائنی از بزرگان اهل تاریخ است، ولادتش به سال 135 و وفات او در سال 215 است یا 225، و نزدیک 250 کتاب در تاریخ و ما یتعلق به تصنیف کرد.
یا جبیر میگفتندش، چون آن کار زشت از ابنزیاد بدید، پیش خود گفت با خدا پیمان بستم که اگر دو کس بر ابنزیاد خروج کند من یکی از آنان باشم و چون مختار به خونخواهی حسین علیهالسلام برخاست (او با مختار شد). وقتی سپاه شام برای سرکوبی او آمدند و دو سپاه روبرو شدند، این مرد به مبارزه بیرون آمد و میگفت:و کل شیء قد أراه فاسدا الا مقام الرمح فی ظل الفرسهر چیزی را تباه و بیهوده ببینم مگر افراشته بودن نیزه در سایهی اسب، و بر آن صفوف تاخت و فریاد زد: ای ملعون ملعون زاده و دست نشاندهی ملعون! مردم از گرد ابنزیاد بپراکندند؛ او و ابنزیاد در هم آویختند. پس هر یک بر دیگری نیزه فروبرد که، هر دو بیفتادند و کشته شدند.و قول دیگر آنکه قاتل ابنزیاد ابراهیم بن مالک اشتر بود و پس از این یاد کنیم.و هم در «تذکرة سبط» است که ابنسعد در «طبقات» گوید: مرجانه مادر ابنزیاد با او گفت: «ای پلید نجس! پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشتی؟! به خدا سوگند که بهشت را هرگز نخواهی دید».آنگاه ابنزیاد همهی سرها را در کوفه بر چوب نصب کرد و بیش از هفتاد سر بود. اول سر که پس از سر مسلم بن عقیل در کوفه نصب شد این سرهای مطهر بود شیخ مفید گوید: عیال حسین علیهالسلام را نزد ابنزیاد آوردند، زینب در میان آنان
بود ناشناس و با جامههای کهنه، و طبری و جزری گفتند: کهنهتر و پستتر جامهی خود را پوشید تا شناخته نشود و کنیزان گرد او را بگرفتند. (شیخ مفید) تا به کناری در آن قصر بنشست و کنیزانش گرد او بگرفتند. ابنزیاد گفت: این که بود که با کنیزان خود به کناری خزید؟ زینب علیهاالسلام پاسخ نداد و بار دوم و سوم همان سخن اعاده کرد و از او بپرسید، یکی از کنیزان گفت: این زینب دختر فاطمه بنت رسول الله است صلی الله علیه و آله. پس ابنزیاد روی بدو کرد و گفت: «الحمد لله الذی فضحکم و قتلکم و أکذب احدوثتکم» یعنی: سپاس خدای را که شما را رسوا کرد و کشت و افسانهی شما را دروغ نمود! زینب علیهاالسلام گفت: «الحمد لله الذی اکرمنا بنبیه محمد و طهرنا من الرجس تطهیرا انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا و الحمدلله».یعنی: سپاس خدای را که ما را به پیغمبر خود محمد صلی الله علیه و آله گرامی داشت و از پلیدیها پاک گردانید، تنها فاسق رسوا میشود و فاجر دروغ میگوید، حمد خدا را که او دیگریست غیر ما.ابنزیاد گفت: کار خدا را با اهل بیت خود چگونه دیدی؟زینب فرمود: آنها گروهی بودن که خداوند تعالی کشته شدن را برای ایشان مقدر کرد، پس سوی آرامگاه خود شتافتند. و به روایت سید رحمه الله فرمود: جز نیکی ندیدم، آنها گروهی بودند خداوند بر آنها کشته شدن را مقدر کرد، پس سوی آرامگاه خود شتافتند و خداوند میان تو و آنها جمع فرماید و با آنها محاجه و خصومت خواهی کرد، پس بنگر آن روز که فیروز گردد! ای پسر مرجانه! مادرت به عزای تو نشنید! راوی گفت: ابنزیاد تند شد و گویی آهنگ قتل او کرد (ارشاد) ابنزیاد افروخته شد و عمرو بن حریث گفت: ای امیر! این زن است و زن را به گفتار نگیرند و در سخن ملامت نکنند.پس ابنزیاد گفت: از گردنکشی بزرگتر خاندان و خویشان تو دردی به دل داشتم که خدا شفا داد. دل زینب بشکست و بگریست و گفت: «لقا قتلت کهلی وابرت أهلی و قطعت فرعی واجتثثت اصلی فان یشفک هذا فقد اشفیت».
سرور مرا کشتی و خاندان مرا برانداختی و شاخ مرا بریدی، و ریشهی مرا بکندی، پس اگر شفای تو در این است البته شفا داده شدی.ابنزیاد گفت: سجع نیکو میآورد! پدرش هم سجعگوی و شاعر بود. زینب فرمود: زن را با سجعگویی چه؟سرم گرم کار دیگر است، از سوز سینه چیزی بر زبانم جاری شد که گفتم. و علی بن الحسین علیهاالسلام را از نظر او گذرانیدند، پرسید کیستی؟ فرمود: علی بن الحسین. آن ملعون گفت: مگر علی بن الحسین را خدا نکشت؟ امام فرمود: برادری داشتم علی نام داشت، مردم او را کشتند. ابنزیاد گفت: خدا کشت، امام فرمود: «الله یتوفی الانفس حین موتها» پس ابنزیاد خشمگین گردید و گفت: در پاسخ من دلیری میکنی و هنوز دل دری که با من سخن کنی؟ او را ببرید و گردن بزنید! پس زینب عمهاش در وی آویخت و گفت: ای پسر زیاد هر چه خون از ما ریختی بس است.و او را در آغوش گرفت و گفت: و الله از او جدا نمیشوم، اگر او را بکشی مرا نیز با او بکش! پس ابنزیاد ساعتی بدان دو نگریست و گفت: «عجبا للرحم» خویشی عجیب است! به خدا سوگند که این زن دوست دارد با برادر زادهاش کشته شود، او را رها کنید! «فانی أراه لما به» یعنی پندارم همین رنجوری وی را بکشد.(تذکرهی سبط) گویند رباب دختر امرؤالقیس زوجهی آن حضرت سر مطهر او را بر داشت و در دامن گذاشت و بوسید و گفت:وا حسینا فلا نسیت حسینا اقصدته اسنة الادعیاءغادروه بکربلا صریعا لا سقی الله جانبی کربلاء«وا حسیناه! که من حسین علیهالسلام را فراموش نکنم، پیکان آن حرامزادگان به پیکر او رسید، او را در کربلا افتاده گذاشتند، خداوند هیچ جانب کربلا را سیراب نکند!»سید رحمه الله آن کلام زینب را که فرمود: «اگر میخواهی او را بکشی مرا با او بکش» نقل کرده است و پس از آن گوید: علی علیهالسلام با عمه خود گفت: ای عمه خاموش باش تا من سخن گویم! آنگاه روی به ابنزیاد کرد و فرمود: آیا مرا از مرگ
میترسانی؟ ندانستی که کشته شدن ما را عادت است و شهید گشتن برای ما کرامت؟ آنگاه ابنزیاد امر کرد امام علیهالسلام را با اهل بیت به خانهی پهلوی مسجد اعظم بردند و زینب فرمود: زن عربیه نزد ما نیاید مگر مملوکه یا امولد که آنها مانند ما اسیر شدهاند!(و از سوز دل ما آنها آگاهند).باز ابنزیاد امر کرد سر مطهر را در کوچهها بگردانیدند.مؤلف گوید: شایسته است در اینجا تمثیل به این اشعار:رأس ابن بنت محمد و وصیه للناظرین علی قناة یرفعو المسلمون بمنظر و بمسمع لا منکر منهم و لا متفجعکحلت بمنظرک العیون عمایة و أصم رزؤک کل رن یسمعأیقظت أجفانا و کنت لها کری و أنت عینا لم تکن بک تهجعما روضة الا تمنت أنها لک حفرة و لخط قبرک مضجع1- سر پسر دختر پیغمبر و جانشین او در چشم مردم بالای نیزه بلند میشود.2- در پیش چشم و گوش مسلمانان و هیچ کس انکار نمیکند و زاری نمینماید.3- از دیدن مصیبت تو چشمها نابینا شد و عزای تو هر آوازی را که شنیده میشد فرونشانید.4- دیدههایی را که تو موجب خواب آنها بودی، بیدار کردی و چشمی را که از ترس تو به خواب نمیرفت، خوابانیدی.5- هیچ باغی نیست مگر آرزو میدارد قبر و آرامگاه تو باشد.شیخ صدوق در «امالی» و فتال نیشابوری در «روضة الواعظین» از دربان عبیدالله روایت کردند که«چون سر مطهر ابی عبدالله علیهالسلام را آوردند، بفرمود تا آن را در طشتی از زر پیش دست او نهادند و به چوبدستی بر دندانهای او میزد و میگفت: یا اباعبدالله! زود مویت سفید شد! یک تن از آن جماعت گفت: بس کن که من دیدم پیغمبر را صلی الله علیه و آله جای چوب تو را میبوسید. ابنزیاد گفت: این روز به
جای روز بدر، آنگاه امر کرد علی بن الحسین علیهماالسلام را غل کردند و با زنان و اسیران به زندان فرستاد و من با آنها بودم، بر هیچ گروهی از زن و مرد در کوچهها نمیگذشتم مگر بر روی میزدند و میگریستند، پس آنها را به زندان کردند و در بر آنها بستند پس از آن ابنزیاد علی بن الحسین علیهماالسلام و زنان را بخواند و سر حسین علیهالسلام را بیاورد و زینب هم در میان آنها بود، پس ابنزیاد گفت: «الحمد لله الذی فضحکم و قتلکم» و سخن را بدانجا کشاند که ابنزیاد آنها را به زندان بازگردانید و مژدهی کشتن حسین علیهالسلام را به نواحی فرستاد و اسیران را با سر مطهر به شام روانه داشت».
صوت
سید رحمه الله گفت: ابنزیاد - لعنه الله - بر منبر بالا رفت، خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و در ضمن سخن گفت: سپاس خدا را که حق و اهل حق را فیروز گردانید و امیرالمؤمنین یعنی یزید و پیروان او را نصرت داد و کذاب بن کذاب را بکشت! هنوز کلمهای بر این نیفزوده بود که عبدالله بن عفیف ازدی برخاست، وی از برگزیدگان و زاهدان شیعه بود، چشم چپش در روز جمل رفته بود و دیگری در صفین، و پیوسته ملازم مسجد اعظم بود و تا شب در آنجا نماز میگذاشت، گفت: ای پسر مرجانه کذاب بن کذاب تویی و پدرت و آن که تو را در اینجا نشاند و پدرش! ای دشمن خدا فرزندان پیغمبران را میکشید و این کلام را بالای منبر مسلمانان میگویید:راوی گفت: ابنزیاد تند شد و گفت: این متکلم بود که: عبدالله عفیف گفت: ای دشمن خدا من بودم! آیا این ذریت پاک را که «أذهب الله عنهم الرجس» میکشی و خویش را مسلمان میپنداری؟ واغوثاه! اولاد مهاجر و انصار کجایند؟ چرا از آن امیر گمراه لعین لعین زاده که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به زبان خود او را لعن کرد انتقام نمیکشند؟راوی گفت: ابنزیاد افروختهتر گشت و رگهای گردنش بر آمد و گفت: بیاوریدش! عوانان دویدند؛ اشراف قبیلهی ازد، پسر عمان وی برخاستند و او را از
دست عوانان و از در مسجد بیرون بردند و به سرایش رسانیدند. ابنزیاد گفت سوی این کور ازدی روید که خدا دلش را کور کرد، همچنانکه چشمش را کور کرد و نزد منش آورید. رفتند و چون قبیلهی ازد آگاه گشتند، فراهم شدند و قبایل یمن را با خود همدست کردند تا عبدالله را از شر عبیدالله حفظ کنند، و ابنزیاد خبر یافت و قبایل مضر را بخواند و با محمد اشعث به جنگ آنها فرستاد. راوی گفت کار زاری صعب شد و گروهی کشته شدند تا اصحاب ابنزیاد به در سرای عبدالله رسیدند، در را بشکستند و در سرای ریختند، دختر عبدالله بانگ برآورد که ای پدر! آنها که میترسیدی رسیدند، عبدالله گفت: باکی بر تو نیست، شمشیر به من ده! بگرفت و از خود دفاع میکرد و میگفت:أنا ابا ذی الفضل عفیف الطاهر عفیف شیخی و ابن ام عامرکم دارع من جمعکم و حاسر و بطل جدلته مغاور«منم پسر عفیف صاحب فضل و برتری و پاک سرشت، عفیف پدر من است و او پسر امعامر است، بسیار زره پوشید و هم سر برهنه و پهلوان تاراج کننده شما را بر زمین افکندهام».و دخترش میگفت ای پدر کاش مرد بودم و پیش روی تو نبرد میکردم با این نابکاران، کشندگان عترت پاک رسول صلی الله علیه و آله! اما آن مردم از همهه سوی گرد وی بگرفتند و او از خویش میراندشان و از هر سوی که حمله میکردند دخترش میگفت از فلان سوی آمدند، تا به بسیاری عدد بر وی دست یافتند، دخترش گفت: امان از خواری! پدرم را احاطه کردند و هیچ کس نیست یاری او کند و عبدالله شمشیر به دست میچرخید و میگفت:اقسم لو یفسح لی عن بصری ضاق علیکم موردی و مصدریسوگند میخورم که اگر چشمم گشوده بود، راه آمد و شد نزد من بر شما تنگ میشد!راوی گفت: او را دستگیر کردند و نزد عبیدالله بردند، چون بر وی در آمد و او را بدید گفت: خدای را سپاس که تو را رسوا کرد. عبدالله عفیف گفت: ای دشمن
خدا به چه چیز مرا رسوا کرد؟ به خدا قسم اگر چشمم بازبود راه آمد و شد بر شما تنگ میشد! ابنزیاد گفت: ای دشمن خدا دربارهی عثمان چه گویی؟ گفت: ای بندهی زادهی بنی علاج ای پسر مرجانه! و دشنام دادش، تو را با عثمان چکار که کار نیکو کرد یا زشت، صالح بود یا تباهکار؟ خداوند ولی آفریدگان خوش است و میان آنها و عثمان حکم خواهد کرد به درستی و عدل، لکن مرا از خودت و پدرت و یزید و پدرش بپرس. ابنزیاد گفت: تو را از هیچ نپرسم تا مرگ را بچشی چشیدنی ناگوار که به سختی از گلوی تو فرورود. عبدالله بن عفیف گفت: «الحمد لله رب العالمین» من از خدا شهادت میطلبیدم پیش از این که مادر تو را بزاید و از خدای خواستم که به دست ملعونتر خلق که خداوند او را بیش از همه دشمن دارد به شهادت رسم و چون نابینا شدم از شهادت نومید گشتم، الآن حمد خدای را به جای آرم که مرا پس از نومیدی شهادت روزی کرد و دانستم دعای مرا مستجاب فرموده است. ابنزیاد - لعنه الله - گفت: گردنش بزنید! زدند و در «سبخه» (1)به دار آویختند.شیخ مفید فرماید: چون عوانان او را بگرفتند، به شعار ازد آواز برداشت (یعنی سخنی که طایفهی ازد هنگام سختی و دعوت به جنگ میگفتند) پس هفتصد مرد آمدند و او را به قهر از دست عوانان بگرفتند و به سرای بردند، شبانه عبیدالله کسانی بر در خانهی او فرستادند، بیرونش آوردند و گردنش بزدند و در «سبخه» (مسجد - خ ل) به دار آویختند و چون بامداد شد، عبیدالله سر حسین علیهالسلام را فرستاد در کوچههای کوفه و قبایل بگردانیدند. و از زید بن ارقم روایت که بر من بگذشتند و سر بالای نیزه بود و من در بالا خانه بودم؛ چون برابر من رسید شنیدم قرائت میکرد: «أم حسبت أن أصحاب الکهف و الرقیم و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا» به خدا قسم موی بر تن من راست شد و فریاد زدم: ای پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله سر تو و کار تو و الله عجیبتر است! و چون از گردانیدن آن فارغ شدند به قصر
1) 146. سبخه جایی در کوفه بود معروف و در لغت به معنی شورزار است.
آوردند و ابنزیاد آن را به زحر (1)بن قیس داد با سرهای اصحاب آن حضرت و برای یزید بن معاویه فرستاد.سید رحمه الله گفت: عبیدالله بن زیاد نامه سوی یزید نوشت و خبر کشته شدن حضرت ابیعبدالله علیهالسلام و گرفتاری اهل بیت را به او داد و همچنین نامه به عمرو بن سعید امیر مدینه فرستاد.طبری از هشام از عوانة بن حکم کلبی روایت کرده است که چون حسین علیهالسلام کشته شد و باروبنه و اسیران را به کوفه نزد عبیدالله آوردند و اهل بیت در زندان بودند، ناگاه سنگی بیفتاد در زندان و بر آن نامه بسته بود و نوشته که نام با پیکی تندرو سوی یزید بن معاویه فرستادند و قصه شما را برای او نوشتند، پیک در فلان روز بیرون رفت و فلان مدت در راه است که میرود و فلان مدت در راه برگشتن و فلان روز به کوفه میرسد، پس اگر تکبیر شنیدید یقین دانید فرمان کشتن آورده است و اگر تکبیر نشنیدند امان است و سلامتی - ان شاء الله.(و مترجم گوید: این کاغذ را ظاهرا یکی از دوستان خاندان که از اخبار قصر عبیدالله آگاه بود به سنگی بسته و در زندان پرتاب کرده بود) چون دو روز یا سه روز بازگشت آن چاپار مانده بود، باز سنگی بیفتاد و بر آن کاغذی بسته ببودند با تیغ سر تراشی (که مقصود از آن معلوم نشد) و نوشته بودند: وصیت و عهد هر چه خواهید به جا آورید که فلان روز منتظر چاپاریم و آن روز آمد و آواز تکبیر نشنیدند. یزید نوشته بود اسرا را به دمشق روانه کند.مترجم گوید: عوانة بن حکم بن عیاض کلبی مکنی به «ابی الحکم» از علمای کوفه و عارف به اخبار و تواریخ و اشعار بود ابنندیم ذکر او کرده است. وفات او در سال 147 است، 86 سال پس از شهادت حضرت - سید الشهداء علیهالسلام، و دو کتاب در تاریخ نوشت، یکی موسوم به کتاب «التاریخ» و دیگر در اخبار معاویه و بنیامیه، و هشام بن محمد بن سائب که او نیز از مورخان بزرگ و نزدیک سیصد
1) 147. به فتح «زاء» و سکون «حاء» مهمله.
کتاب در مواضیع مختلف از فنون و ایام و انساب تألیف کرد، از عوانه بسیار نقل کرده است. وفاتش در سال 206 بود. و عوانه در جوانی خود حتما مردانی را دیده بود که زمان شهادت حسین بن علی علیهالسلام را درک کرده و عبیدالله زیاد را دیده بودند و خبرش در غایت صحت و اعتبار است. و طبری نیز کتب آنان را داشت، پس در روایت مذکور تردید نمیتوان کرد و اهل بیت در این مدت که نامهی عبیدالله به دمشق برسید و خبر شهادت امام را بداد و برگشت، در کوفه ماندند و هر چه پیک تندرو باشد و چابک، تا به شام رود و بازگردد و عبیدالله اهل بیت را روانه کند چهل روز میگذرد. و اینکه در «ناسخ التواریخ» اختیار کرده است، زیارت امام زینالعابدین علیهالسلام و اهل بیت قبر سید الشهدا علیهالسلام را در اربعین و ملاقات با جابر بن عبدالله انصاری هنگام رفتن به شام بوده است، صحیح مینماید، اما این که اصلا این واقعه را انکار کنیم چنانکه «لؤلؤ و مرجان» اختیار فرموده است، بیاندازه بعید است، با این شهرت و داعی بر جعل آن نیست.و سید در «ملهوف» و ابننما نقل کردهاند. و اگر گوییم بعض روایت در این خصوص که زیارت اربعین وقت رفتن بود یا برگشتن سهو کرد، آسانتر مینماید که بگوییم اصل واقعه مجعول است و اخباری که به نظر بعید میآید و آثار ضعف در آن مشاهده میشود غالبا بیاصل و مجعول نیست، بلکه سهو و تصرفی در بعض خصوصیات و جزئیات آن شده است.باز بر سر سخن رویم، پس عبیدالله مخفر بن ثعلبه و شمر بن ذی الجوشن را بخواند و اسرا را با سرها بدیشان سپرد و روانه شام کرد.(کامل) ابنزیاد با عمر سعد گفت: آن نامه که دربارهی کشتن حسین علیهالسلام به تو دادم به من بازگردان! عمر گفت: نامه چه لازم؟ که فرمانی دادی و من به انجام رسانیدم و آن نامه هم گم شده است. گفت: باید بیاوری! عمر سعد همان جواب گفت و ابنزیاد اصرار کرد. عمر گفت: نامه را گذاشتم که چون پیرزنان قریش در مدینه بر من اعتراض کنند آن نامه عذر من باشد. باز گفت: من تو را پند دادم نصیحت کردم دربارهی حسین علیهالسلام که اگر پدرم را چنان نصیحت کرده بودم حق
پدری را ادا کرده بودم، تو نشنیدی. عثمان بن زیاد برادر عبیدالله گفت: راست میگوید، کاش اولاد زیاد تا قیامت همه زن بودند، خزامه در بینیهاشان آویخته بود و حسین کشته نمیشد! ابنزیاد انکار نکرد.در «تذکرة سبط» است که عمر بن سعد از نزد ابنزیاد برخاست تا به منزل خویش رود و میگفت: هیچ کس به منزل خویش بازنگشت آن طور که من بازگشتم! عبیدالله پسر زیاد فاسق فرزند فاجر را اطاعت کردم و خداوند حاکم عادل را نافرمانی نمودم و پیوند خویشی ببریدم، و مردم همه ترک او کردند و بر هر گروهی میگذشت، روی از او برمیگردانیدند و چون به مسجد میآمد، مردم بیرون میفتند و هر کس میدید دشنامش میداد، پس در خانه نشست تا کشته شد.مترجم گوید: از این روایت معلوم گردید او به روی نرفت و شاید حکومت ری هم حیلتی بود از ابنزیاد و آوازه در انداخت که کفار بر آن جا مسلط شدهاند تا مردم به رغبت فراهم شوند، آن گاه آنها را به حرب حسین علیهالسلام فرستد.ابوحنیفه دینوری گوید: «از حمید بن مسلم روایت شده است که گفت: عمر سعد با من دوست بود، وقتی از او حالش بپرسیدم گفت: مپرس از حالم که هیچ غایبی بدحالتر از من به سرای خویش بازنگشت! قرابت نزدیک را قطع کردم و کاری پس زشت مرتکب گشتم».
(طبری) هشام گفت حدیث کرد مرا عوانة بن حکم گفت: چون عبیدالله زیاد حسین بن علی علیهماالسلام را بکشت و سر او را آوردند، عبدالملک به ابیالحارث سلمی را بخواند و گفت به مدینه رو نزد عمرو بن سعید بن عاص و مژده قتل حسین علیهالسلام را بدو ده! - و این عمرو آن روز امیر مدینه بود - عبدالملک خواست تعلل کند و بهانه آورد، ابنزیاد بانگی بر او زد «و کان عبیدالله لا یصطلی بناره» کسی را یارا نبود که یکی او را دو گوید، گفت: برو تا مدینه و کسی پیش از تو خبر به مدینه نرساند! و چند دینار بدو داد و گفت: بهانه نیاور و اگر شترت مانده شد شتر دیگر بخر! عبدالملک گفت: به مدینه رفتم، مردی را از قریش دیدار کردم، پرسید: چه خبر است؟ گفتم: «الخبر عند الأمیر» خبری دارم که نزد حاکم باز گویم. گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» حسین بن علی علیهماالسلام کشته شد! عبدالملک گفت: بر عمرو بن سعید در آمدم، گفت: چه خبر؟ گفتم: خبری که امیر بدان دل شاد کند، حسین بن علی علیهماالسلام کشته شد گفت: خبر قتل او را در شهر به بانگ بلند بگوی! من رفتم و بلند گفتم، به خدا قسم نشنیدم شیون و زاری مانند شیون و زاری زنان بنیهاشم در خانههاشان بر حسین علیهالسلام! پس عمرو بن سعید خندان گفت:عجت نساء بنیزیاد عجة کعجیج نسوتنا غداة الارنب
زنان بنیزیاد فریادی زدند همانطوری که زنان ما در روز جنگ «ارنب» فریاد زدند.«ارنب» جنگی بود که بنیزبید در آن جنگ بر بنیزیاد بن حارث بن کعب از رهط عبدالمدان غالب آمدند و این شعر از عمر بن معد یکرب زبیدی است.عمرو بن سعید پس از خواندن این شعر گفت: این گریه و شیون در مقابل گریه و شیون بر عثمان! آنگاه بر منبر بالا رفت و خبر کشته شدن حسین علیهالسلام را بگفت. ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه در ذکر حکم بن عاص و پسرش مروان حکم گفت که مروان پسرش عقیدهای زشتتر داشت و کفر و الحادش عظیمتر بود و هم او بود که چون سر حسین علیهالسلام به مدینه رسید - و آن روز امیر مدینه بود - سر مبارک روی دست گرفت و گفت:یا حبذا بردک فی الیدین و حمرة تجری علی الخدینکأنما بت بمجسدین (1)آنگاه سر را سوی قبر مطهر پیغمبر انداخت و گفت: ای محمد امروز عوض روز بدر و این قول مشتق است از شعری که یزید بن معاویه بدان تمثل جست روزی که سر آن حضرت به دست او رسید، و شعر از ابنزبعری و خبر مشهور است.ابن ابیالحدید گفت: شیخ ما ابوجعفر این قصه را چنین نقل کرد و لکن قول صحیح این است که روز مروان امیر مدینه نبود بلکه عمرو بن سعید بود و سر را هم به مدینه نفرستادند، بلکه عبیدالله نامه بدو نوشت و مژدهی قتل حسین علیهالسلام بداد، پس عمرو بن سعید آن نامه را بالای منبر بخواند و آن رجز بگفت و سوی قبر مبارک اشارت کرد، گفت: «یوم بیوم بدر» گروهی از انصار بر او انکار کردند.این حکایت را ابوعبیده در کتاب «مثالب» آورده است. انتهی.(طبری) هشام از ابیمخنف روایت کرده است از سلیمان بن ابیراشد از عبدالرحمن بن عبید ابیالکنود گفت: خبر کشته شدن دو فرزند عبدالله بن جعفر بن
1) 148. مجسد به ضم «میم» و سکون «جیم» و فتح «سین» جامهی رنگ شده به زعفران.
ابیطالب با حسین علیهالسلام به وی رسید، مردم به تعزیت او آمدند و یکی از بستگان بر او در آمد - و گمان ندارم آن مولی را مگر ابا اللسلاس، گفت: این هم برای خاطر ابیعبدالله الحسین به ما رسید. راوی گفت: عبدالله بن جعفر نعل خود را سوی او پرتاب کرد و گفت: یا ابناللخناء (دشنام سخت زشت است که نظیر آن در فارسی مستعمل نیست) آیا دربارهی حسین علیهالسلام همچنین سخن گویی؟! و الله اگر من با او بودم، دوست داشتم از وی جدا نگردم تا با او کشته شوم به خدا قسم که از صمیم قلب مرگ فرزندان را مکروه ندارم و مصیبت آنان مرا سهل مینماید که با برادر و پسر عمم حسین علیهالسلام کشته شدند و با او مواسات کردند و شکیبایی نمودند! آن گاه رو به حاضران آورد و گفت: کشته شدن حسین علیهالسلام بر من سخت دشوار و گران است و خدا را سپاس اگر چه من خود با او مواسات نکردم فرزند من با او مواسات کرد. و گفت: چون خبر قتل آن حضرت به مدینه رسید، دختر عقیل بن ابیطالب با کنیزان خود بیرون آمد بیچادر، و جامه بر خود پیچیده بود، میگفت:ماذا تقولون ان قال النبی لکم ماذا فعلتم و أنتم آخر الاممبعترتی و بأهلی بعد مفتقدی منهم اساری و منهم ضرجوا بدمشیخ طوسی روایت کرده است که: چون خبر قتل حسین علیهالسلام به مدینه رسید، اسماء دختر عقیل بن ابیطالب با گروهی از زنان و کسان خود بیرون آمد تا نزدیک قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله و بدان جا ملتجی شد و فریادی کشید، آنگاه روی سوی مهاجر و انصار بگردانید و گفت:ماذا تقولون ان قال النبی لکم یوم الحساب و صدق القول مسموعخذلتم عترتی او کنتم غیبا و الحق عند ولی الامر مجموعأسلمتموهم بایدی الظالمین فما منکم له الیوم عند الله مشفوعما کان عند غداة الطف اذ حضروا تلک المنایا و لا عنهن مدفوعپس زن و مرد گریان به بسیاری آن روز ندیدیم. هشام گفت یکی از اصحاب ما از عمرو بن ابیالمقدام روایت کرد از عمرو بن عکرمه گفت: «آن روز که
حسین علیهالسلام کشته شد، در مدینه صبح برخاستیم، یکی از بستگان ما حکایت می کرد که شب آوازی شنید:ایها القاتلون جهلا حسینا ابشروا بالعذاب و التنکیلکل اهل السماء یدعو علیکم من نبی و ملاک و قبیلقد لعنتم علی لسان ابنداود و موسی و صاحب الانجیل«ای کشندگان حسین به نادانی! مژده باد شما را به عذاب و شکنجه! همهی اهل آسمان بر شما نفرین میکنند از پیغمبر و فرشته و طوائف دیگر، شما لعنت شدید به زبان سلیمان بن داوود و موسی و عیسی صاحب انجیل علیهماالسلام.»هشام گفت: عمرو بن حیزوم الکلبی حکایت کرد از پدرش گفت: «من هم این آواز را شنیدم».و در «کامل» ابناثیر و غیر آن است که دو سه ماه مردم هنگام برآمدن آفتاب دیوارها را گویی خون آلوده میدیدند (مترجم گوید: این حکایت مؤید آن سخن است که پیش از این گفتیم، سرخی آسمان که پس از کشتن آن حضرت پدیدار گشت غیر سرخی شفق است، که پیش از کشته شدن آن حضرت هم بود و پیغمبر آن را علامت مغرب قرار داد).سبط در «تذکره» گوید: «چون خبر کشته شدن حسین علیهالسلام به مکه رسید و عبدالله زبیر از آن آگاه شد، خطبه خواند و گفت: اما بعد؛ اهل عراق مردمی بیوفا و فاجرند و اهل کوفه بدترین مردم عراقند، حسین علیهالسلام را خواندند تا او را امیر خویش گردانند و کارهای ایشان را راست و درست کند و در دفع شر دشمن، یاورشان باشد و معالم اسلام که بنیامیه محو کردند برگرداند، و چون نزد ایشان رفت، بشوریدند و بر وی و او را کشتند و با او گفتند دست در دست آن نابکار ملعون پسر زیاد نه تا رأی خود را دربارهی تو انفاذ کند! پس حسین علیهالسلام مرگ به نام را بر زندگی با ننگ برگزید؛ خدای رحمت کند حسین علیهالسلام را و رسوا سازد کشندهی وی را و لعنت کند آن که به این امر فرمود و آن را پسندید! آیا پس از این مصیبت که بر ابیعبدالله آمد، دل کسی به
عهد این گروه بنیامیه آرام گیرد و یا پیمان این بیوفایان جفاکار را باور کند؟ به خدا قسم که حسین علیهالسلام روزها روزهدار بود و شبها به عبادت ایستاده و به پیغمبر نزدیکتر بود از این فاجرزاده! به جای قرآن گوش به آواز طرب نمیداد و به عوض ترس از خدای تعالی سرود نمیشنید و بدل روزه میگساری نمیکرد و به جای شب زندهداری ببانگ نای و مزمار گوش نمیداد و مجالس ذکر را به شکار و میمون بازی بدل نکرد! او را کشتند«فسوف یلقون غیا الا لعنة الله علی الظالمین».و ابناثیر هم این خطبه را با اندکی اختلاف در «کامل» آورده است و از ابیعبدالله محمد بن سعد زهری بصری کاتب واقدی صاحب کتاب «طبقات» منقول است از امسلمه که: «چون خبر کشته شدن حسین علیهالسلام به امسلمه رسید، گفت: «أو قد فعلوها ملأ الله بیوتهم و قبورهم نارا» آیا آن کار زشت را مرتکب شدند؟! خدا خانهها و گورهاشان را از آتش پر کند! آنگاه چندان بگریست که بیهوش شد!ابن ابیالحدید گوید ربیع بن خثیم (1)بیست سال سخن نگفت و خاموش بود تا حسین علیهالسلام را کشتند، یک کلمه از او شنیدند«أو قد فعلوها» و گفت: ای خدایی که آسمانها و زمین را بیافریدی و دانای آشکار و پنهانی! تو حکم میکنی میان بندگانت در هر چه با هم خلاف کنند! و باز خاموش بود تا در گذشت».مؤلف در حاشیه گفته است که او یکی از زهاد ثمانیه است و قبرش در نزدیکی مشهد مقدس واقع است و معروف است به خواجه ربیع و من در رجال خود حال او را نگاشتهام، هر کس خواهد به آنجا رجوع کند.در«مناقب» از تفسیر ثعلبی روایت کرده است که ربیع بن خثیم با یکی از آنها که در کربلا حاضر بود گفت: آیا این سرها را بر گردن اسبان آویخته آوردید؟! و باز
1) 149. به صیغه تصغیر و به تقدیم «ثاء» سه نقطه بر «یا».
گفت: به خدا قسم که برگزیدگان را کشتید، کسانی که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را دریافته بود، دهان آنها را میبوسید و در دامن خود مینشانید و گفت: «اللهم فاطر السماوات و الأرض عالم الغیب و الشهادة أنت تحکم بین عبادک فیها کانوا فیه یختلفون».
صوت
(ارشاد) چون مردم از گردانیدن آن سر پاک در کوفه فراغ یافتند به قصر بازگردانیدند و ابنزیاد آن را با سرهای دیگر یاران آن حضرت به زحر بن قیس (1)
1) 150. زحر بن قیس بن فتح «زا» معجمه و سکون «حاء» مهمله است و در کتاب «اصابه» به «جیم» سهو کاتب و مطبعه است در کتاب مزبور از ابنکلبی که از بزرگان شیعه است روایت میکند که زحر بن قیس بن مالک بن معاویة بن سغنه (بسین مهمله و نون) جعفی ادراک عهد پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد و از دلاوران بود و با علی علیهالسلام بود، امیرالمؤمنین هر وقت او را مینگریست میفرمود: هر کس خواهد شهید زنده را نگرد او را ببیند (نمیدانم مدح است یا ذم) و او را عامل مدائن فرمود و چهار پسر داشت همه از اشراف و اعیال کوفه بودند، یکی فراست نام داشت که مختار او را کشت و دیگری جبله بود با ابناشعث کشته شد. و در سپاه ابناشعث قاریان خوارج سپرده بدو بودند و حجاج گفت: هر فتنه که بر خیزد خاموش نمیشود مگر یکی از سران و بزرگان فتنه کشته شود و این را عظمای یمن است. و سوم جهنم نام داشت با قتیمة بن مسلم به خراسان بود، ولایت گرگان داشت و چهارم حمال نام داشت، در روستا میزیست. انتهی. و جهم با قتیمة بن مسلم داستانی دارد که ذکر آن کنیم ان شاء الله و از این عبارت ارشاد و عبارات دیگران معلوم میشود که سر مطهر را زودتر فرستادند و خاندان رسول صلی الله علیه و آله در کوفه بودند تا ابنزیاد نامه به یزید نوشت و دربارهی اسرا تکلیف خواست و یزید جواب نوشت که آنها را به شام فرستد! چنانکه عمر سعد هم سر مطهر را برای ابنزیاد زودتر فرستاد همان عصر عاشورا و فردای آن روز خود با اهل بیت روانه شد و در این مواقع رسم است که زیر دستان برای چاپلوسی و اظهار خدمت، زودتر سرهای مقتولین و شهدا را برای امرای خود میفرستند.
داد و با جماعتی از اهل کوفه از جمله ابابردة بن عوف ازدی و طارق بن ابیظبیان و همه را به شام نزد یزید رستاد که - لعنت بر همه باد.مؤلف در اینجا تمثل به قول امیرالمؤمنین علیهالسلام رد که دربارهی کشتگان صفین فرمود: «أین الذین تعاقدوا علی المنیة و ابرد برؤسهم الی الفجرة» کجایند آنها که بر مرگ هم پیمان شدند و سرهاشان را پیکان برای فاجران بردند؟ و هم به قول این شاعر:بنفسی رؤس معلناک علی القنا الی الشام تهدی بارقات الأسنهبنفسی خدود فی التراب تعفرت بنفسی جسوم بالعراء تعرتربیع الیتامی و الأرامل فابکها مدارس للقرآن فی کل سحرهو أعلام دین المصطفی و ولاته و أصحاب قربان و حج و عمره«جانم فدای آن سرها که بالای نیزه پدیدار بود بر پیکانهای درخشنده و سوی شام به ارمغان برده شد! جانم فدای آن گونههای خاک آلوده و آن پیکرهای برهنه در دشت افتاده! بهار یتیمان و بیوه زنان بودند، بر آنها گریه کن! و در هنگام شبگیر تلاوت قرآن میکردند، علمای دین پیغمبر مصطفی و اصحاب قربان و حج و عمره بودند».از عبدالله بن ربیعهی حمیری روایت است گفت: من در دمشق نزد یزید بن معاویه بودم که زحر بن قیس بیامد، یزید گفت: وای بر تو! چه خبر؟ گفت: مژده میدهم به فتح و فیروزی که خداوند روزی کرد. حسین بن علی با هیجده تن از خاندان و شصت تن از شیعیان خویش به کشور ما آمدند، ما سوی آنها شتافتیم و از آنها خواستیم تسلیم شوند و فرمان امیر عبیدالله را گردن نهند یا جنگ را آماده باشند! جنگ را بر تسلیم برگزیدند، پس ما از اول آفتاب بتاختیم و از همه جانب آنان را فروگرفتیم تیغها به کار افتاد و سرها را شکافتن و انداختن گرفت و آن دسته مردم بگریختند، اما سنگری نبود، به فراز و نشیب پناه میبردند و پشت تپه و ماهور پنهان میشدند، به خدا قسم ای امیرالمؤمنین! به اندازهی کشتن ذبیحه یا خواب قیلوله نگذشت که
همه آنها را کشتیم و اینک پیکر آنها برهنه و جامههاشان در خون آغشته و چهرشان خاک آلود، آفتاب بر آنها میتابد و بادها گرد بر ایشان میپراکند و عقاب و کرکس به زیارت آنان آیند، در بیابان خشک افتادهاند (این احمق نمیدانست که داعیان حق هرگز خوار نشوند و ستم دو روزه قدر آنها نکاهد! پس از این پادشاهان به زیارت او افتخار کنند و تاجداران پیشانی بر آستان او سایند! یزید سر به زیر انداخت، آنگاه سر برداشت و گفت: من از شما خوشنود میشدم اگر او را نمیکشتید و اگر آنجا بودم او را عفو میکردم و در روایت «نور الابصار» سید شبلنجی و «تذکره» سبط است که او را بیرون کرد و هیچ صلت نداد.مؤلف گوید: خود آن حضرت خبر داده بود چنانکه از ابیجعفر محمد بن جریر روایت شده است به اسنادهی از ابراهیم بن سعید و این ابراهیم هنگامی که با زهیر بن قین صحبت حسین علیهالسلام را اختیار کرد با او بود و گوید:امام علیهالسلام با زهیر گفت: ای زهیر بدان که اینجا زیارتگاه من است و این، یعنی سر مرا از پیکر من جدا میکنند و زحر بن قیس آن را برای یزید میبرد به امید صلت، اما او را چیزی نمیبخشد.و مترجم گوید:این محمد بن جریر طبری از علمای امامیه است و غیر از محمد بن جریر طبری معروف صاحب تاریخ است و ابنجریر امامی را کتابی است در دلائل امامت و معجزات ائمه علیهمالسلام، «مدینه المعاجز» از آن بسیار نقل کرده است.باز بر سر سخن رویم و به حدیث ارشاد بازگردیم.پس از آن که عبیدالله زیاد سر امام علیهالسلام را برای یزید بفرستاد، امر کرد زنان و کودکان آن حضرت را برگ سفر ساختند و علی بن الحسین علیهماالسلام را امر کرد غلی بر گردن نهادند و در دنبال سر با مخفر (1)بن ثعلبه عائذی و شمر بن ذی
1) 151. مخفر به ضبط تاریخ طبری اگر صحیح باشد به«حاء» مهمله و «فاء» مشدده و«زاء» نقطهدار است و در متن نفوس المهموم به «خاء» معجمه و «فاء» مشدده و «راء» مهمله است و مرد بدین نام در جای دیگر ندیدم.
الجوشن بفرستاد؛ رفتند تا به آن مردمی که سر را برده بودند رسیدند و علی بن الحسین علیهماالسلام با کسی سخنی نگفت تا به دمشق رسیدند.و از کتب شیعه و سنی روایت شده است که حاملان آن سر مقدس در اول منزل که فرود آمدند به شرب و نشاط نشسته بودند که دستی از دیوار پدیدار شد و قلمی آهنین داشت و چند خط به خون نوشت:أترجو امة قتلت حسینا شفاعة جده یوم الحساببیم و هراس آنها را بگرفت و از آن منزل کوچ کردند. در «تذکرهی سبط» از ابنسیرین روایت کرده است که سنگی یافتند که پانصد سال پیش از بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن به خط سریانی نوشته بود به عربی نقل کردند.أترجو امة... البیت. و سلیمان بن یسار گوید سنگی یافتند بر آن نوشته بود:لابد ان ترد القیامة فاطم و قمیصها بدم الحسین ملطخویل لمن شفعاؤه خصماؤه و الصور فی یوم القیامة ینفخ«البته روز قیامت فاطمه علیهاالسلام بیاید و پیراهنش آغشته به خون حسین علیهالسلام باشد! و ای بر کسی که دشمن وی باید شفاعت او کند در وقتی که صور قیامت دمیده شود!»و از «تاریخ خمیس» نقل است که: روانه شدند، در راه به دیری رسیدند، فرود آمدند تا بخوابند، نوشتهای بر دیوار دیر دیدند «اترجو امة... البیت» راهب را پرسیدند از آن خط و نویسندهی آن، گفت این خط پانصد سال پیش از آن که پیغمبر شما مبعوث شود اینجا نوشته بود.سبط ابنجوزی مسندا روایت کرد از ابیمحمد عبدالملک بن هشام نحوی بصری در ضمن حدیثی که چون آن مردم در منزلی فرود آمدندی، سر را از صندوقی که برای آن ساخته بودند بیرون آوردندی و بر نیزه نصب کردندی و همه
شب پاس او داشتندی تا وقت رحیل باز آن را در صندوق مینهادند، پس در منزلی فرود آمدند و دیر راهبی بود، سر را به عادت بیرون آوردند و بر نیزه نصب کردند و پاسبانان پاس میدادند و نیزه را به دیر تکیه دادند، نیمه شب راهب نوری دید از آنجا که سر بود تا به آسمان کشیده؛ و بر آن قوم مشرف گشت و گفت: شما کیستید؟ گفتند: اصحاب ابنزیاد. پرسید: این سر کیست؟ گفتند: سر حسین بن علی بن ابیطالب و فاطمه دختر رسول خدا. پرسید: پیغمبر خودتان؟ گفتند: آری. گفت: چه بد مردمی هستید! اگر مسیح را فرزندی بود، ما او را در چشم خویش جای میدادیم! آنگاه گفت: شما میتوانید کاری کنید؟ گفتند: چه کار؟ گفت: من ده هزار دینار دارم، آن را بستانید و سر را به من دهید امشب نزد من باشید و چون خواستید روانه شوید آن را بگیرید! بپذیرفتند، سر را به او دادند و پولها را بگرفتند. راهب سر را برداشت و بشست و خوشبوی کرد و روی زانو گذاشت و همه شب بگریست تا سپیدهی صبح بدمید. گفت: ای سر! من غیر خویشتن چیزی ندارم و شهادت میدهم به یگانگی خدا و اینکه جد تو پیغمبر او بود و شهادت میدهم که من خود مولی و بنده توام، آنگاه از دیر بیرون آمد و اهل بیت را خدمت میکرد.ابنهشام در سیره گفت: سر را برداشتند و روانه شدند؛ چون نزدیک دمشق رسیدند، با یکدیگر گفتند آن مال را زودتر میان خویش قسمت کنیم مبادا یزید بر آن واقف شود و از ما بستاند، پس کیسهها آوردند و گشودند و آن زرها سفال شده بود و بر یک سوی آن نگاشته: «و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون» و بر روی دیگر،«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون» آنها را در بردی (1)ریختند.شیخ اجل سعید بن هبة الله راوندی در «خرائج» این خبر را به تفصیل آورده
1) 152. بردی: به فتح «با و راء و دال» در آخر آن الف، نهری است در دمشق از جانب مغرب به شهر میآید و از مشرق بیرون میرود.
است و در آن کتاب گوید: «راهب چون سر شریف را به آنها بازگردانید از دیر فرود آمد و در کوهی تنها به عبادت پروردگار پرداخت و هم در آن کتاب گوید که: رئیس آن جماعت عمر سعد بود و او آن مال را از راهب بگرفت و چون دید سفال شده است غلامان خود را فرمود در نهر ریختند».مؤلف گوید: از تواریخ و سیر معلوم میشود که عمر سعد با آن جماعت نبود و بعیدتر از این، آنکه در کتاب مزبور گوید: عمر سعد روانهی ری شد اما به ولایت خود نرسید و خداوند جان او را بگرفت و در راه بمرد، اما قول صحیح آن است که عمر بن سعد را مختار کشت در سرای او به کوفه و دعای حضرت امام حسین علیهالسلام دربارهی او مستجاب شد که گفت: «سلط الله علیک من یذبحک بعدی علی فراشک».سید رحمه الله گوید: ابن لهیعه و غیر او حدیثی روایت کردند و ما موضع حاجت از آن را بیاوریم، گفت: طواف کعبه میکردم، ناگهان مردی دیدم میگفت: خدایا مرا بیامرز و نپندارم بیامرزی! گفتم: ای بندهی خدا از خدای بترس و چنین سخن مگوی که اگر گناهان تو به اندازهی دانههای باران و برگ درختان باشد و توبه کنی، خدا تو را بیامرزد که آمرزنده و مهربان است! گفت: نزدیک من آی تا داستان خویش با تو گویم! نزدیک او رفتم، گفت: بدان که پنجاه مرد بودیم و سر حسین علیهالسلام را به شام میبردیم، چون شام میشد سر را در صندوقی مینهادیم و گرد آن به شراب مینشستیم، شبی یاران من شراب نوشیدند تا مست شدند و من ننوشیدم؛ وقتی تاریکی شب ما را گرفت رعد و برقی دیدم و درهای آسمان را نگریستم گشوده و آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحق و پیغمبر ما محمد صلی الله علیه و آله فرود آمدند با جبرئیل و بسیار فرشتگان و جبرئیل نزدیک صندوق آمد و سرا بیرون آورد و به خویش چسبانید و بوسید و همچنین پیغمبران یکایک و پیغمبر ما صلی الله علیه و آله بگریست و پیغمبران او را تعزیت و سر سلامتی دادند، جبرئیل با او گفت: ای محمد صلی الله علیه و آله! خداوند تبارک و تعالی مرا فرموده مطیع تو باشم هر چه بفرمایی
دربارهی امت خویش! اگر خواهی زمین را بلرزانم که زیر و رو شود چنانکه با قوم لوط کردم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جبرئیل! نمی خواهم، چون که روز قیامت شود با آنها در حضور خداوند به هم خواهم رسید. آنگاه فرشتگان سوی ما آمدند تا ما را بکشند من گفتم: «الامان الامان یا رسول الله» فرمود: برو «لا غفر الله لک».
بدان که ترتیب منازلی که در آن فرود آمدند و شب ماندند یا گذشتند معلوم نیست و در هیچ یک از کتب معتبره ذکر نشده است، بلکه در بیشتر آنها کیفیت مسافرت ایشان مذکور نیست. اما در بعض منازل حوادثی اتفاق افتاد که در این کتاب بدانها اشارت میکنیم.ابن شهر آشوب در «مناقب» گوید: «از مناقب حسین علیهالسلام آثاری است که از مشاهد میان راه از کربلا تا عسقلان ظاهر گشت در موصل، نصیبین و حماة و حمص و دمشق و غیر ذلک و این مواضع را مشهد الرأس نامند».مؤلف گوید: از این عبارت آشکار گردید که سر مبارک را در این جایها مشهدی معروف بود، اما مشهد دمشق جایی است معلوم و من به زیارت آن مشرف گشتم و اما مشهد رأس الحسین علیهالسلام در موصل:در «روضة الشهداء» گوید که: «آن مردم چون به موصل رسدیند خواستند به شهر اندر آیند، سوی اهل آن شهر فرستادند و زاد و علوفه خواستند و این که شهر را آرایش کنند و آیین بندند، مردم موصل متفق گشتند که حوائج آنها را فراهم کنند و بیرون فرستند و آنها به شیر نیایند و در بیرون شهر منزل کنند و از همانجا به شام روانه شوند و آنها نیز چنین کردند، در یک فرسنگی موصل فرود آمدند و سر مطهر را بر سنگی نهادند و از آن قطرهی خونی بر سنگ بچکید. پس از
آن در هر سال روز عاشورا از خون میجوشید و مردم از اطراف نزدیک آن سنگ میآمدند و عزای آن حضرت بر پا میکردند و همچنین بود تا به عهد عبدالملک مروان بفرمود که آن سنگ را به جای دیگر بردند و دیگر اثری از آن معلوم نگشت، لکن در آن مقام گنبدی ساختند و مشهد نقطه نام نهادند. انتهی ملخصا.اما واقعهی نصیبین؛ در «کامل بهائی» مسطوراست که: «چون به نصیبین رسیدند منصور بن الیاس به آراستن شهر بفرمود و بیش از هزار آئینه به کار آرایش رفت و آن ملعون که سر مطهر امام علیهالسلام با او بود خواست به شهر در آید اسب فرمان او نبرد، اسب دیگر خواست، آن نیز فرمان نبرد تا چند اسب عوض کرد، ناگاه سر مطهر را دیدند بر زمین افتاده است، ابراهیم آن را برداشت و نیک در آن نگریست و بشناخت، آنها را ملامت کرد، اهل شام چون این بدیدند از وی، او را بکشتند و سر ا بیرون شهر گذاشتند و به شهر نبردند».مولف گوید: شاید آنجا که سر شریف افتاده بود مشهدی شد.و هم در «کامل بهائی» است که: «حاملان سر میترسیدند قبائل عرب ناگاه بر سر آنان ریزند و سر را بستانند، راه معروف را رها کردند و بیراهه میرفتند و هر گاه به قبیلهای میرسیدند، میگفتند: این سر خارجی است و علوفه از آنها میخواستند».اما مشهد رأس الحسین علیهالسلام در حماة؛ در «ریاض الاحزان» از بعض کتب مقاتل روایت کرده است که، مؤلف آن گفت: «به سفر حج رفتم، به حماة رسیدم، در باغستانهای آنجا مسجدی دیدم آن را مسجد الحسین علیهالسلام میگفتند. به درون مسجد رفتم، در یکی از ساختمانهای آن پرده از دیوار آویخته دیدم، آن را برداشتم، سنگی دیدم در دیوار مورب کار گذشته بود و نشانهی گردن در آن هویدا دیدم و بر آن خون خشک شده مشاهده کردم، یکی از خادمان مسجد را پرسیدم از آن سنگ و نشانهی گردن و آن خون منجمد؟ گفت: این سنگ جای سر مبارک حسین بن علی علیهماالسلام است که وقتی مردم آن را به دمشق میبردند بر این سنگ
نهاده بودند... الخ».اما مشهد رأس الحسین در حمص (1)؛ که ابن شهر آشوب نام آن برده است، تفصیل آن را در جایی نیافتم و نیز آن مشاهد که وی فرمود از کربلا تا عسقلان است، ندانستم مگر پهلوی در شمالی صحن مولانا ابیعبدالله علیهالسلام مسجدی است که آن را مسجد رأس الحسین علیهالسلام نامند و پشت کوفه نزدیک نجف اشرف مسجدی است که آن را مسجد حنانه نامند و زیارت ابیعبدالله الحسین علیهالسلام در آنجا مستحب است، برای آن که وقتی سر مطهر آن حضرت را در آنجا گذاشته بودند.و مفید و سید و شهید رحمهم الله در باب زیارت امیرالمؤمنین - صلوات الله علیه - گویند: وقتی به علم رسیدی، و آن موضع حنانه است آنجا دو رکعت نمازگزار، چون محمد بن ابیعمیر از مفضل بن عمر روایت کرده است که حضرت صادق علیهالسلام از برابر آن ستون کج که در ره نجف است بگذشت و در آنجا دو رکعت نماز بگذاشت، او را گفتند این نماز برای چیست؟ فرمود: این جای سر جدم حسین بن علی علیهماالسلام است، وقتی از کربلا آوردند اینجا نهادند و از اینجا نزد عبیدالله بردند.و صاحب جواهر رحمه الله گفت: شاید همین موضع سر مبارک آن حضرت را دفن کردند و مؤلف از کلام وی تعجب نمود.اما مشهد رأس الحسین در عسقلان؛ در «مشکوة الادب» ناصری گوید: بدان که در حلب جایی است مشهور موسوم به مشهد السقط در جبل جوشن که کوهی است مشرف بر حلب و در جانب غربی آن مقبرهها و مشهدها است از آن شیعه؛ از جمله قبر ابن شهر آشوب صاحب کتاب «مناقب» و دیگر قبر احمد بن منیر عاملی است که ترجمهی وی را در «امل الامل» و مؤلف در «فوائد الرضویه»
1) 153. حمص به کسر «حاء» و تخفیف «میم» مثل حبر شهری است میان دمشق و حلب. در «معجم البلدان» گوید: قبوری از اولاد جعفر طیار در آنجا است.
آورده است.مترجم گوید: ابن شهر آشوب از بزرگان علما و مفاخر شیعه است و کتاب «مناقب» او بینظیر است و هر کس در آن بدقت نگرد داند که وی باید صدها برابر «بحارالانوار» خوانده باشد، تا آن اندازه مناقب برگزیده و گرد آورده باشد و تألیف چنان کتاب جز به تأیید خداوندی برای بشر عاجز میسر نیست. اما وضع این گونه کتب با وضع کتب تاریخ مخالفت دارد؛ مثلا مسلمات دشمن را ولو ضعیف در مقام احتجاج بر او ذکر باید کرد، بر خلاف تواریخ و سیر که نظر به واقعه است نه بر حجت تمام کردن، لذا منقولات آن کتاب را نباید در سیاق تواریخ آورد.یاقوت حموی در «معجم البلدان» گوید: «جوشن کوهی است در مغرب حلب و مس سرخ را از آن جا بیرون آرند و به بلاد حمل کنند».گویند از آن هنگام که خاندان حسین بن علی علیهماالسلام از آنجا بگذشتند، عمل معدن بر افتاد، چون زوجهی حسین علیهالسلام حامل بود و در آنجا جنین بیفکند و از آن صنعتگران معدن که آنجا بودند آب و نان خواست، اجابت نکردند، دشنام دادند و بر آنها نفرین کرد، از آن هنگام باز هر کس در معدن کار کند سود نبرد و در جنوب آن کوه جایی است که مشهد السقط گویند و مسجد الدکه هم گویند و آن سقط را محسن بن حسین علیهالسلام نامیدند.مؤلف گوید و سزاوار است در اینجا بگویم:فانظر الی حظ هذا الاسم کیف لقی من الأواخر ما لاقی من الاولیعنی: «بخت این اسم را بنگر که چگونه رسید او را از متأخران مانند آنچه رسید از سابقین».مترجم گوید: آن عبارت را «معجم البلدان» در ذیل «جوشن» آورده است و در ذیل «حلب» گوید: نزدیک باب الجنان، مشهد علی بن ابیطالب علیهالسلام است که او را در خواب بدانجا دیدند. و داخل باب العراق مسجد غوث است، در آن سنگی است کتابتی بر آن نگاشته، آن را خط علی بن ابیطالب رضی الله عنه دانند. و در جانب
غربی شهر در دامنهی کوه جوشن قبر محسن بن حسین است و گویند چون اسیران اهل بیت را از عراق به دمشق میبرند بدانجا رسیدند، فرزندی سقط شد یا طفلی همرآه آنها بود، در گذشت، در آنجا دفن کردند و نزدیک آن مشهدی است زیبا و مردم حلب بدان تعصب دارند و بنایی محکم کردهاند و مال بسیار به مصرف رسانیده و گویند علی علیهالسلام را در خواب بدانجا دیدند.
صوت
شیخ کفعمی و شیخ بهایی و محدث کاشانی گفتند: روز اول صفر سر حضرت سید الشهداء علیهالسلام را به شام در آوردند و بنیامیه آن روز را عید گرفتند و اندوه مؤمنان در این روز تازه گردد:کانت مآتم بالعراق تعدها امویة بالشام من أعیادهایعنی: «در عراق عزاها بر پای بود، که امویان شام آن را عید خویش شمارند».و از ابیریحان بیرونی در «آثار الباقیه» نقل است که: روز اول صفر سر حسین علیهالسلام را به دمشق در آوردند و یزید بن معاویه آن را پیش دست خود نهاد و به چوبدستی بر دندانهای پیشین او میزد و میگفت: «لست من خندف... الخ».و در «مناقب» از ابیمخنف است که چون سر آن حضرت را بر یزید در آوردند بویی خوش از آن میدمید بهتر از هر عطری».سید رحمه الله گفت: آن مردم سر حسین علیهالسلام و اسرا را بردند؛ چون نزدیک دمشق رسیدند، امکلثوم نزد شمر آمد - و شمر هم از فرستادگان بود - و فرمود: ای شمر به تو حاجتی دارم! پرسید: حاجت تو چیست؟ فرمود: چون ما را به شهر در آوردی از دری بر که نظاره گیان اندک باشند و با آن مردم که همراه تواند بگوی سرها را از میان کجاوهها بیرون برند و ما را از آنها دورتر دارند که از بسیاری نگاه کردن
رسوا شدیم! اما شمر در جواب آن سؤال امر کرد سرها را بر نیزه کنند و میان کجاوهها آرند از لجاجت و دشمنی! و آنها را از وسط نظارگیان بگذرانید با همان حالت تا به دروازهی دشمق رسیدند و آنها را بر پلههای در مسجد جامع بایستانیدند، جایی که اسیران را نگاه میداشتند:بنفسی النساء الفاطمیات أصبحت من الاسر یسترئفن من لیس یرأفو مذ ابرزوها جهرة من خدورها عشیة لا حام یذود و یکنفتوارت بحذر من جلالة قدرها بهیبة أنوار الالة یسجفلقد قطع الأکباد حزنا مصابها و قد غادر الاحشاء تهفو و ترجف«جانم به فدای دختران فاطمه علیهاالسلام! از کسی مهربانی چشم داشتند که به آنها مهربانی نمینمود، چون آنها را از پرده بیرون کشیدند، در آن شبی که حمایت کنندهای نبود تا دشمن را براند و آنان را در زینهار خود حفظ کند، از آن هنگام در پرده از جلالت قدر و بزرگی مستور شدند و هیبت نور الهی پوشش آنها گشت، مصیبت ایشان جگرها را از غم پاره کرد و دلها را به لرزه آورد (1).»
1) 154. از عبارت سید رحمه الله چنان معلوم میشود که اسرا را با سرهای مطهره با هم به شام بردند و با هم وارد شهر شدند و همین که از عبارت او مفهوم میشود در ذهن غالب مردم مرکوز است، اما از دو روایت معتبر که احتمال ضعف و کذب در آن دو داده نمیشود معلوم میگردد که سر مطهر را زودتر فرستادند و اهل بیت را پس از آن، یک روایت آن که سر مطهر اول ماه صفر به دمشق رسید؛ این را ابوریحان بیرونی و دیگر علما روایت کردند و ابوریحان سخت پای بسته به صحت منقولات خویش و مردی متعمق و دقیق بود و عقل و عادت مؤید آن است؛ چون عامل و حاکم و سرهنگ سلطان همیشه برای چاپلوسی و اظهار خدمت خود خبر مغلوب شدن دشمن و سر او را هر چه زودتر به امیر خود میرساند، همچنان که وقتی حضرت را شهید کردند فورا سر مطهر را با خولی بن یزید به کوفه فرستادند و بقیهی سرها و اسرا را فردای آن روز آوردند. عبیدالله نیز برای اظهار خدمت به یزید سر مطهر سید الشهداء علیهالسلام را با چابک سواران تندرو هر چه زودتر به شام فرستاد و آنها اول صفر رسیدند به رسم چاپاران. و روایت صحیح و معتبر دیگر دربارهی اهل بیت بگذشت که ابنزیاد آنها را در کوفه به زندان کرد و نگاهداشت وبه یزید نامه نوشت و دستوری خواست که آنها را نگاهدارد یا روانهی مدینه کند؟! و این قصه را چنانکه گفتیم عوانة بن حکم نقل کرد که خود مروخی معتبر بود و کتاب در تاریخ بنیامیه نوشت و بسیار قدیم است که اگر واقعهی طف راخود در نیافت با مردمی که آن واقعه را دریافته بودند معاصر بود، و در عهد او هنوز پیر مردانی که عبیدالله را دیده و اسرا را مشاهده کرده بودند حیات داشتند و روایات دیگر به اعتبار این دو روایت نیست؛ پس طریقه جمع آن است که سر مطهر آن حضرت را زود فرستادند و اول صفر به شام رسید و اهل بیت علیهماالسلام را و همچنین سایر سرها را پس از آن فرستادند با هم یا اول سرها را و پس از آن اهل بیت را و نزدیک دمشق باز سرها را بیرون فرستادند و با اهل بیت وارد کردند برای نظارهی مردم و ترغیب آنها و الله العالم.
از یکی از بزرگان تابعین روایت است که چون سرمبارک حسین علیهالسلام را در شام دید، یک ماه خود را پنهان کرد، پس از یک ماه او را یافتند، از سبب غیبت وی پرسیدند، گفت: نمیبینید چه بلایی بر ما آمد؟ و این شعر انشا کرد:جاؤوا برأسک یابن بنت محمد مترملا بدمائه ترمیلاو کأنما بک یابن بنت محمد قتلوا جهارا عامدین رسولاقتلوک عطشانا و لم یترقبوا فی قتلک التأویل و التنزیلاو یکبرون بأن قتلت و انما قتلوا بک التکبیر و التهلیلایعنی: «ای پسر دختر محمد صلی الله علیه و آله! سر تو را آوردند خون آلوده، و گویی به سبب ریختن خون تو آشکارا و عمدا پیغمبر صلی الله علیه و آله را کشتند، تو را تشنه کشتند و پاس قرآن و تأویل آن را در کشتن تو نداشتند، برای تو بانگ به الله اکبر بلند کردند با آن که به کشتن تو الله اکبر و لا اله الا الله را کشتند».در «بحار» است که صاحب «مناقب» به اسناده از زید از پدرانش روایت کرده است که سهل بن سعد گفت: «به بیت المقدس میرفتم؛ گذارم بر دمشق افتاد و شهری دیدم جویهای آب روان و درختان بسیار، پردهها و حجابهای دیبا آویخته، مردم را دیدم شادمانی مینمایند و زنان دف و طبل میزنند. با خود گفتم شامیان را عیدی باشد که ما ندانیم؟! پس چند تن دیدم با یکدیگر سخن میگفتند پرسیدم شما شامیان را عیدی است که ما نمیدانیم؟ گفتند: ای پیرمرد گویا تو بیابانی ای چادر نشین؟ گفتم: من سهل بن سعدم، محمد صلی الله علیه و آله را دیدهام. گفتند: ای سهل! عجب نداری که آسمان خون نمیبارد و زمین اهل خود را فرو
نمیبرد؟! گفتم: مگر چه شده؟ گفتند: این سر حسین علیهالسلام عترت محمد صلی الله علیه و آله است از عراق ارمغان آوردهاند! گفتم: وا عجبا! سر حسین علیهالسلام را آوردند و مردم شادی مینمایند؟! باز پرسیدم: از کدام دروازه میآورند؟ اشارت به دروزاه کردند که آن را «باب ساعات» گویند.سهل گفت در میان گفتگوی ما، ناگهان دیدم بیرقهای پی در پی پیدا شد و سواری دیدم بیرقی در دست داشت، پیکان از بالای آن بیرن آورده و سری بر آن بود روشن، شبیهترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و ناگاه دیدم از پشت سر وی زنانی بر شترانی بیروپوش سوارند و نزدیک شدم و از زن نخستین پرسیدم: کیستی؟ گفت: سکینهی بنت الحسین علیهالسلام گفتم: حاجتی داری تا بر آورم؟ که من سهل (1)بن سعد ساعدی هستم، جدت را دیدم و حدیث او را شنیدم. گفت: ای سهل به حامل این سر بگو که آن را پیشتر برد تا مردم مشغول به نگریستن آن شوند و به حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله نگاه نکنند!سهل گفت: نزدیک آن نیزه دار شدم، گفتم: توانی حاجت مرا بر آوری و چهارصد دینار بستانی؟ گفت: حاجت تو چیست؟ گفتم: این سر را از حرم جلوتر بری! پذیرفت و آن زر بدو دادم و سر را در حقه گذاشتند و بر یزید در آمدند. من هم با آنها رفتم و یزید را دیدم بر تخت نشسته و تاجی بر سر دارد در و یاقوت در آن نشانیده و بر گرد او پیرمردان قریش بودند، چون حامل سر بر او داخل شد گفت:اوفر رکابی فضة أو ذهبا أنا قتلت السید المحجباقتلت خیر الناس اما و أبا و خیر هم اذ ینسبون نسبایزید گفت: اگر میدانستی بهترین مردم است چرا او را کشتی؟ گفت: به طمع جایزهی تو! یزید به کشتن او فرمود و سرش بریدند.آنگاه سر امام علیهالسلام را در طبقی زرین نهاد و میگفت: «کیف رأیت یا حسین»
1) 155. سهل بن سعد ساعدی انصاری زمان رحلت پیغمبر پانزده ساله بود و آخرین کس بود از صحابه که به مدینه وفات یافت به سن 96 سالگی.
ای حسین قدرت مرا چگونه دیدی؟»مترجم گوید: ندیدم در کتب مقاتل باب الساعات را تفسیر کنند و دوست ندارم تا بتوانم نکتهی مبهم و مطلبی تاریک در ترجمه بماند، مگر تفسیر آن بر من معلوم نباشد یا از خوف تطویل و ملال خوانندگان از ذکر آن خود داری کنم.بیشتر مردم امروز میپندارند آلت ساعت را فرنگیان نزدیک به عهد ما ساختهاند و باور نمیکنند در زمان یزید بالای دروازهی شهر دمشق ساعت بود و لیکن چنین نیست، بلکه در آن عهد و پیشتر هم ساعت بود و مخترع اصلی آن معلوم نیست، مردم او را فراموش کردهاند، منتها اهل فرنگستان رقاص در ساعت به کار بردهاند برای تنظیم حرکات و در قدیم به غیر رقاص تنظیم میکردند.امام فخر رازی که معاصر خوارزمشاهیان است، در تفسیر خود در جلد اول در ذیل آیهی هاروت و ماروت و اقسام سحر به مناسبت گوید:«قسم پنجم کارهای شگفت انگیزی است که از ترکیب آلات به نسبت هندسی ظاهر میشود و گاهی قوه متخیله را به ادراک اموری میدارد مانند دو سوار که با یکدیگر نبرد میکنند و یکی دیگری را میکشد (خیمه شب بازی) و مانند اسب سواری که در دست شیپور دارد و هر ساعت که از روز میگذرد شیپور میزند بی آن که بر آن دست گذارند، و روم و هند صورتها میسازند که بیننده میان آنها و انسان حقیقی فرق نمیگذارد، حتی گریه و خنده بلکه میان خندهی شادی و خندهی خجلت و خندهی سرزنش و شماتت تمیز میدهند، تا این که گویا از این باب است ترکیب صندوق ساعات و علم جر اثقال که چیز بزرگ و سنگینی را با آلتی سبک و سهل برمیدارند و اینها در حقیقت نباید از اقسام سحر شمرده شود».و در شرح حال احمد بن علی بن تغلب بغدادی فقیه حنفی گویند: پدرش ساعتهای مشهور در مدرسهی مستنصریه بغداد را ساخت و نیز خاندان ساعاتی در دمشق و قاهره بودند از فرزندان رستم بن هردوز و او در ساختن ساعت ماهر بود و به امر نور الدین محمود زنگی ساعت جامع دمشق را اصلاح کرد و فرزند ابوالحسن علی بن رستم شاعر معروف بن ابن الساعات را ابنخلکان
گوید در قاهره دیدم.و جرجی زیدان در«آداب اللغة» گوید: رضوان بن محمد کتابی در علم ساعات تصنیف کرد و صورت آلات آن را در آن کتاب کشیده است و کار هر یک و نام آن و جان آن را بتفصیل ذکر کرده است و نسخهای از آن در کتابخانهی خدیویه است. و چون از حس نقل کرده است، قول او را در اینجا آوردم و گرنه به جرجی زیدان و امثال وی از مؤلفین عصری مسیحی برای کمی تدبر و مسامحه در نقل و قلت فهیم اعتماد ندارم و اغلاط فاحش در کتاب او بسیار است؛ مثلا در قراء سبعه که از همه چیز معروفترند، نام کسانی را نیاورده و به جای آن یزید بن قعقاع را ذکر کرده است.مؤلف گوید: صاحب «کامل» بهائی خبر سهل بن سعد را مختصرتر آورده است و در آن گوید: دیدم سرها را بر نیزهها و سر عباس بن علی علیهماالسلام در پیش آنها بود؛ نیک در آن نگریستم، گویی میخندید و سر امام علیهالسلام پشت همهی سرها و جلوی زنان بود، آن را هیبتی عظیم بود و روشنی تابان، و محاسنش مدور با اندکی سفیدی و به رنگ خضاب شده، گشاده چشم، ابروها باریک و کشیده، پیشانی باز، میان بینی اندک بر آمده، لبخند زنان، دیدگانش گویی سمت افق مینگریست سوی آسمان، و باد در محاسن او افتاده به راست و چپ میبرد گویی امیرالمؤمنین علیهالسلام است و هم در «کامل» بهائی است: اهل بیت را سه روز بر دروازهی شام بداشتند تا شهر را آیین بستند هر چه تماتر و به هر زیور و آرایش و آئینه که بود بیاراستند، چنانکه هیچ چشم مانند آن ندیده بود، آنگاه از مردم شام به اندازهی پانصد هزار مرد و زنان، دفن زنان بیرون آمدند و امیران با دف و صنج و شیپور با هزاران مرد و زن و جوانان میرقصیدند و دف و صنج میزدند و طنبور مینواختند و مردم شام به گونه گون جامهها و سرمه و خضاب خویش را آراسته بودند، و این روز چهارشنبه 16 ربیع الاول (1)بود، و بیرون شهر از بسیاری مردم
1) 156. مترجم گوید: در این روایت شانزدهم ربیع الاول چهارشنبه است و این هم مؤید گفتار آن کسان است که عاشورا را دوشنبه دانند، چون بر حسب زیج روز اول ربیع الاول 61 چهارشنبه است و پانزدهم نیز چهارشنبه و با این روایت یک روز اختلاف دارد، برای اختلاف رؤیت و حساب. اما غره ربیع الاول سال 60 که«ناسخ التواریخ» برگزیده است شنبه بود و شانزدهم یکشنبه میشود.
مانند عرصه محشر شده بود، در یکدیگر موج میزدند و چون روز بلند شد سرها را به شهر در آورند و چون وقت زوال شد به در خانهی یزد بن معاویه رسیدند از بسیاری ازدحام کوفته و مانده و برای یزید تختی نهاده بودند گوهر نشان و سرای او را به هر گونه زیور آراسته و برگرد تخت او کرسیهای زرین و سیمین نهاده دربانان یزید بیرون آمدند و آنها را که حامل سر بودند به سرای او در آوردند، چون داخل شدند گفتند: به عزت امیر قسم که خاندان ابیتراب را بتمامی کشتیم و برانداختیم و برکندیم و شرح حال بگفتند و سرها پیش او گذاشتند و در این مدت که اهل بیت در دست آنها اسیر بودند، هیچ کس نتوانست بر آنها سلام کند؛ ناگهان در این روز پیر مردی از مردم شام نزدیک علی بن الحسین علیهماالسلام آمد و گفت: «الحمد لله الذی قتلکم.»شیخ مفید رحمه الله گفت: چون به در سرای یزید رسیدند محفز (1)بن ثعلبه آواز برآورد که اینک: «محفز بن ثعلبه أتی امیرالمؤمنین باللئام الفجرة علی بن الحسین علیهماالسلام» فرمود: آن بچه که مادر محفز زائید بدتر و لئیمتر است! و بعضی گویند یزید این جواب داد.و شیخ صدوق در «امالی» روایت کرده است که از دربان ابنزیاد - و ما اول حدیث را در وقایع مجلس عبیدالله زیاد نقل کردیم - پس از آن گوید: «مژده به اطراف بلاد فرستاد و اسرا و سر امام علیهالسلام را روانهی شام کرد و جماعتی از آنها که همراه ایشان رفتند برای من گفتند که نوحهی جن را تا صبح میشنیدند و گفتند: چون زنان و اسیران را به دمشق داخل کردیم روز بود، سنگدلان و درشتخویان اهل شام میگفتند: ما اسیرانی زیباتر از اینها ندیدیم. شما کیستید؟ سکینه دختر امام
1) 157. در طبری محفز به «حاء» بینقطه و «فاء» مشدده و «زای» نقطهدار و نسخه اخبار الطوال محقن است به نون.
حسین علیهالسلام گفت: ما اسیران آل محمدیم. پس آنها را بر پله کانهای مسجد که همیشه جای اسیران بود بر پای داشتند، و علی بن الحسین علیهماالسلام با ایشان بود، جوان بود؛ و پیرمردی شامی نزد ایشان آمد و گفت: «الحمد لله الذی قتلکم و أهلککم و قطع قرون الفتنة» سپاس خدای را که شما را کشت و هلاک ساخت و شاخ فتنه را ببرید! و از ناسزا گفتن چیزی فرونگذارد، چون سخن او به آخر رسید علی بن الحسین علیهماالسلام با او گفت آیا کتاب خدا را نخواندهای؟ گفت چرا خواندهام. فرمود: این آیت را نخواندهای که: «قل لا أسألکم علیه أجرا الا المودة فی القربی.»؟یعنی: «از شما مزد رسالت نخواهم مگر خویشان و نزدیکان مرا دوست دارید؟ پیرمرد گفت: خواندهام. امام فرمود: ما همانهاییم. باز فرمود: آیا این آیت نخواندی: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»؟گفت: چرا. پس آن شامی دست به آسمان برداشت و گفت: خدایا سوی تو بازگشتم و از دشمن آل محمد و کشندگان آنها سوی تو بیزاری میجویم! قرآن را خواندم و تا امروز متوجه این آیتها نشدم».و شیخ طوسی از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است که: «چون علی بن الحسین پس از شهادت حسین علیهالسلام بیامد (ظاهرا به مدینه)، ابراهیم بن طلحة بن عبیدالله (ظاهرا ابراهیم بن محمد بن طلحه) به استقبال او رفت و گفت: یا علی بن الحسین علیهماالسلام! که غالب شد؟ و او سرش را پوشیده بود و در محمل نشسته، علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: هر گاه خواستی بدانی که غالب شد و وقت نماز آمد، اذان و اقامه بگوی!»مترجم گوید: به نظر میرسد که مؤلف این سوال و جواب را در دمشق میدانست، که در سیاقت اخبار شام و دخول اهل بیت آورده است. و طلحه جد ابراهیم همان است که با امیرالمؤمنین علیهالسلام به مخاصمت برخاست و جنگ جمل بر پای کرد و کشته شد و کینهی او هنوز در دل فرزندانش بود، از این جهت وقتی حسین علیهالسلام کشته شد، شادمانی نمود و زخم زبان زد علی بن الحسین را، اما
جاهلانه، و امام علیهالسلام جوابی دندان شکن داد وی را که اولاد ابیسفیان کین کشتگان بدر و حنین از ما میجویند و میخواهند به کشتن و آزار ما انتقام پیغمبر کشند و دین آن حضرت را براندازند، اما دین اسلام در قلوب مردم جای گرفته است و چون هنگام نماز آمد همه جا آواز به «أشهد ان محمدا رسول الله» بردارند و بنیامیه منع نتوانند؛ پس دشمن ما غالب نشد.در «اخبار الطوال ابوحنیفه دینوری است: گویند ابنزیاد علی بن الحسین علیهماالسلام را با زنان دیگر سوی یزید بن معاویه فرستاد همراه زحر بن قیس و محقن بن ثعلبة (1)و شمر بن ذی الجوشن، پس رفتند تا به شام رسیدند و به شهر دمشق بر یزید در آمدند و سر حسین علیهالسلام پیش یزید گذاشته شد، آنگاه شمر بن ذی الجوشن گفت:این مرد با هیجده تن از اهل بیت و شصت مرد از شیعیانش نزد ما آمدند، ما سوی آنان شتافتیم و خواستیم فرمان امیر عبیدالله را گردن نهند یا رزم را آماده شوند الی آخر. و مشهور میان مورخین است که این سخنان را زحر بن قیس گفت - لعنه الله - و آن را در فصل یازدهم در فرستادن ابنزیاد سرهای مطهره را به شام نقل کردیم (2).مترجم گوید: این زحر بن قیس را ابنحجر در «اصابه» ذکر کرده است و گوید با امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و آن را از ابن کلبی، یکی از بزرگان شیعه نقل کرده است، و بعید نمینماید، چون گروهی از مردم در هر زمان موافق متقضای همان زمان رفتار میکنند، زمان دولت علی علیهالسلام نسبت با وی دوست صمیمی بودند و در دولت یزید فرزند او را کشتند». و پسر زحر بن قیس جهم نام داشت و با هفت هزار کوفی در سپاه قتیبه باهلی بود و آن سپاه به دسیسهی سلیمان بن عبدالملک
بر قتیبه بشوریدند و او را کشتند با آن خدمت که به اسلام و به دولت بنیامیه کرده بود. و در تاریخ آمده است که قتیبهی باهلی خراسان و افغانستان و ترکستان را بگشود و شهر کاشغر را فتح کرد و نزدیک خاک چین شد؛ شاه چین سوی او نوشت: مردی را از اشراف پیروان خویش نزد ما فرست تا خبر شما از او بپرسیم و دین شما را باز دانیم! قتیبة بن مسلم دوازده مرد برگزید و آزمایش کرد خردمند و تیزهوش، نیکو روی و با اندام، زیبا موی و نیرومند و همه چیز دادشان، از جامههای خزودیبای نازک و سفید و نعلین و عطر و بندگان و اسبان کوه پیکر و یدک و آلات رزم و بزم - و سفیر همچنین باید، و امروز هم چنین کنند و بدین گونه سفرا فرستند! - و رئیس آنان هبیرة بن مشمرج نام داشت و با او گفت: بروید و عمامههای خود را از سر برندارید! و از آن گفت که عمامه شعار مسلمانی بود و تغییر لباس در بلاد بیگانه علامت ضعف است و نگاهداشتن آن دلیل عزت و قوت - و امروز هم علمای فرنگستان گویند:ضعیف همیشه در لباس، تقلید قویتر از خویش کند و آن را موجب عزت خود داند با آن که دلیل مقهوریت است - و قتیبه به این جهت گفت هرگز عمامه از سر بر ندارید! و چون نزد امپراطور رفتید با او بگویید که قتیبه رئیس ما سوگند یاد کرده است که باز نگردد مگر خاک کشور شما را در زیر پی سپرد و بند بر گردن مهمتران شما گذارد و خراج از شما بگیرد! آنها رفتند تا دار الملک چین رسیدند، به حمام رفتند و لباس رقیق پوشیدند و به هر زیور خود را آراستند و عطر به کار بردند و نزد امپراطور در آوردندشان، اعیان مجلس بدانها ننگریستند و شاه آنها را رخصت انصراف داد روز دیگر آنها را بخواست، با جامههای سنگین و گرابنها رفتند و روز سوم ساز حرب پوشیدند و در آمدند تمام ساخته. و شبی امپراطور چین هبیره را بخواند و گفت: بزرگی کشور و بسیاری سپاه و لشکر و آلت و عدت مرا دیدی! دانستی که من از شما نمیترسم و شما مانند تخم مرغی هستید در دست من! و پرسید: این سه زی و لباس شما در سه روز چه بود؟هبیره گفت: آن اول جامه وزی ما بود در خانه و اهل خود، و آن که روز دوم
دیدند جامهی امارت و حضور نزد امرا و سوم زی حرب بود؛ یعنی ما وحشی نیستیم و به غارت نیامدیم، مدنیتی داریم و به آبادی آمدیم و نیرویی داریم با ادب و دین توأم.طبری گوید پادشاه چین گفت: روزگار خود را نیکو تدبیر کردید و گفت با امیر خود بگوی بازگردد که شما اندک مردمید با او! میدانم برای تاراج مال ما آمده است از غایت حرص و گرنه سپاهی فرستم شما را هلاک کنند!هبیره گفت: چگونه اندکند آن قومی که یک سوی لشکرشان در کشور توست دیگر سوی در رستنگاه زیتون؛ یعنی مصر و آفریقا؟ و چگونه حریص مال باشد و برای غارت آید آن که نعمت دنیا در کف اوست و از آن چشم پوشیده و روی به حرب آورده است؟ رسم غارتگران آن است که چون مال به دست آرند بگریزند و در کنجی نشینند و بخورند، این رسم باهمتان جهانگیر است که ما داریم و امیر ما سوگند یاد کرده است که بازنگردد مگر خاک شما را زیر قدم سپارد و بند بر گردن مهتران شما نهد و خراج ستاند از شما! پادشاه چین گفت: این سهل است اندکی خاک با شما فرستم تا گام بر آن نهد و چند تن مهتر زاده فرستم بر گردن آنها بند نهد و بازگرداند و مالی فرستم. و سوادة بن عبدالله سلوکی گوید:لا عیب فی الوفد الذین بعثتهم للصین ان سلکوا طریق المنهجکسروا الجفون علی القذی خوف الردی حاشا الکریم هبیرة بن مشمرجلم یرض غیر الختم فی اعناقهم و رهائن دفعت بحمل سمرجأدی رسالتک التی استرعیته و أتاک من حنث الیمین بمخرجاما سلیمان بن عبدالملک با باهلی دل بد کرد و گروهی از سرهنگان سپاه او را بفریفت و برانگیخت تا بر سر او ریختند و اندک مردم از اهل بیت و
برادران و فرزندان و چند نفر از دوستان با او بودند، دفاع کردند تا همه کشته شدند، و از جمله برادرانش عبدالرحمن و عبدالله و صالح و حصین و عبدالکریم و پسرش کثیر را پیش چشم او کشتند و سرهای آنها را جدا کردند و به شام برای سلیمان فرستادند. گویند وقتی مردم بر سراپرده او تاختند، ریسمانها را باز کردند، دیدند جراحات بسیار بر پیکر قتیبه رسیده است، جهم پسر زحر بن قیس با رفیق خود سعد گفت: فرود آی و سر او جدا کن! گفت: میترسم لشکریان شورش کنند! گفت: مترس من در کنار توام. پس فرود آمد سر او را جدا کرد. و گویند پس از آن مردی از قبیلهی باهله این جهم را بکین قتیبه بکشت و قتل قتیبه در سال 96 بود و قبرش در حوالی کاشغر است و این شعر عبدالرحمن بن جمانهی باهلی پیش از این بگذشت:و ان لنا قبرین قبر بلنجر و قبر بصینستان یالک من قبرباز به روایت دینوری بازگردیم. دینوری گفت پس زنان اهل بیت عصمت را بر یزید بن معاویه در آوردند و زنان حرمسرای یزید و دختران معاویه و کسان وی چون آنها را دیدند فریاد کشیدند و بیتابی نمودند و شیون کردن و سر حسین علیهالسلام پیش دست یزید بود. سکینه گفت: و الله سنگیندلتر از یزید ندیدم و نه کافر و مشرکی را بدتر و درشت خویتر از او! سوی سر مینگریست و میگفت:لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسلآنگاه امر کرد سر حسین علیهالسلام را بر در مسجد دمشق نصب کردند.سبط در «تذکرة» گوید: از یزید بن معاویه مشهور است و در تمام روایات مذکور، که چون سر مطهر را پیش روی او گذاشتند، اهل شام را نزد خویش بخواند و به خیزران بر آن میزد و اشعار ابن زبعری را میخواند «لیت أشیاخی...الخ».زهری گفت: چون سرها را آوردند، یزید در بالا خانهی مشرف بر جیرون نشسته بود و این شعر که گفتهی خود اوست میخواند:
لما بدت تلک الحمول و أشرقت تلک الشموس علی ربی جیرون (1).نعب الغراب فقلت صح أو لا تصح فلقد قضیت من الغریم دیونییعنی: «چون آن کاروانیان پدیدار شدند و آن آفتابها بر تپههای جیرون تافتند کلاغ بانک زد، فگتم خواه بانگ زنی و خواه نزنی من از بدهکار وام خود را ستاندم».مترجم گوید: به حساب معلوم کردیم هنگام ورود اهل بیت به شام بر حسب روایت «کامل بهایی؛ یعنی شانزدهم ربیع الاول سال 61 هجری اواخر قوس و اول زمستان بود و در چنان ایام عیاشان مجلس لهو را در باغ و صحرا نتوانند برد، ناچار یزید برای چنین ایام منظری بلند و با صفا که مشرف بر صحرا بود ساخته داشت و در آنجا نشسته بود که اسرا را آوردند و او تماشا میکرد. و مقصود او از بدهکار پیغمبر اکرم است که از آل ابیسفیان بسیار کشته بود و آنها کین مقتولشان را میجستند.در اخبار اهل سنت آمده است که: «هند مادر معاویه ظاهرا در فتح مکه مسلمانی گرفت و با زنان دیگر با پیغمبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد، به مضمون آیهی کریمهی «لا یسرقن و لا یزنین» تا به این جمله رسید«و لا یقتلن أولادهن» زنان عهد کنند فرزندان خود را نکشند به سقط و غیر آن، هند خود داری نتوانست کرد و گفت: ما فرزندان خود را تا کوچکند نکشیم و چون بزرگ شدند تو آنها را بکشی؟! و کینهی خود را ظاهر ساخت و همین کینه در اولاد او بود، تا وقتی یزید گفت ما وام خود را پس گرفتیم».باز به کلام سبط در «تذکرة» باز گویم. گوید: ابن ابیالدنیا گفت که چون با
1) 160. در «معجم البلدان» گوید: جیرون نزدیک دروازهی دمشق، سقفی مستطیل است بر ستونها بنا کرده و بر گرد آن شهری است، و از یکی از اهل سیر نقل کرده است که یکی از جبابره در زمان قدیم قلعهی آن را ساخت و پس از آن صائبین آن را عمارت کردند و در داخل آن معبدی برای مشتری ساختند... آه. و چنان مینماید که این بنا در زمان یاقوت بود و گویا معبد بت پرستان فنیقیها بود و چون بنای عالی و عجیب داشت، تفرجگاه اهل دشمق بود.
چوب بر دندان پیشین آن حضرت میزد و این اشعار حصین بن الحمام مری را خواند:صبرنا و کان الصبر منا سجیة بأسیافنا یفرین (کذا) هاما و معصمانفلق هاما من رؤس أحبة الینا و هم کانوا اعق و اظلمایعنی: «شکیبایی نمودیم و شکیبایی خوی ماست(واسیافنایفرین) و شمشیرهای ما میبرد و میشکافد سر و دست را، میشکافیم سرهای دوستان خود را و آنها آزارندهتر و ستمکارتر بودند». مجاهد گفت: نماند کسی مگر او را دشنام داد و عیب گفت و ترک او کرد.ابن ابیالدنیا گفت: ابوبرزهی اسلمی (بفتح باء و سکون راء) نزد او بود، گفت: «ای یزید! چوب خود را بردار! که بسیار دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله این دندانها را میبوسید» و ابنجوزی در کتابش موسوم به «الرد علی المتعصب العنید» گوید: عجب از عمر بن سعد و عبیدالله بن زیاد نباید داشت (چون با زندگان و مردان دشمنی کردند) بلکه عجب از یزید مخذول است که (کینه جویی از سر بریده میکرد) و به چوب بر دندان پیشین حسین علیهالسلام میزد و مدینه را غارت کرد! گیرم حسین علیهالسلام خارجی بود، آیا این کار با خوارج رواست؟ آیا در شرع نباید آنها را به خاک سپرد؟ و اینکه گفت: میتوانم خاندان رسالت را به بندگی گیرم، هر کس چنین کند و معتقد به آن بود، هر چه او را لعنت کنی کم کردهای! اگر آن سر مطهر را احترام میکرد و نماز میگذاشت بر آن و در طشت نمینهاد و به چوب نمیزد، چه زیان داشت وی را؟ مقصود او از کشتن حاصل شده بود و لکن کینههای عهد جاهلیت بود که وی را بر این داشت و دلیل آن شعری است که گذشت «لیت اشیاخی... آه».ابن عبد ربه اندلسی در «عقد الفرید» از ریاشی روایت کرده است به اسناده از محمد بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام (ظاهرا محمد بن علی بن الحسین است و نام علی سقط شده است) گفت: «ما را نزد یزید بردند پس از کشتن حسین علیهالسلام، و ما دوازده پسر بودیم و بزرگتر از همه علی بن الحسین علیهماالسلام بود و
ما را بر یزید در آوردند، هر یک دست به گردن بسته، پس با ما گفت: بندگان اهل عراق شما را به قتل رسانیدند و من از خروج ابیعبدالله علیهالسلام و کشتن وی آگاه نبودم».شیخ ابننما گفت علی بن الحسین علیهماالسلام گفت: ما دوازده پسر بودیم در غل بستهی ما را بر یزید بن معاویه در آوردند، چون نزدیک او ایستادیم گفتم: تو را به خدا سوگند چه پنداری؟ و اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را بر این حال نگرد چه کند؟ یزید با مردم شام گفت: دربارهی اینان چه بینید؟مؤلف گوید: ملعونی سخنی زشت گفت که آن را نقل نکردم؛ مترجم گوید: آن ملعون رأی به کشتن آنها داد و مثلی به زبان عربی آورد که به جای آن ما در فارسی گوییم «شیر را بچه همی ماند بدو» و این مؤدبانهتر است از آن مثل عربی. این گونه مطالب را که ناقلین روایت کردند باید طوری ذکر کرد که هم معنی پوشیده نماند و هم رعایت ادب شده باشد، اما هیچ نقل نکردن پسندیده نیست و اگر مورخان احساسات و عواطف را در نقل وقایع به کار برند، هیچ داستانی چنانکه واقع شده است به سمع متاخرین نمیرسد. به سیاق کتاب باز گردیم.نعمان بن بشیر گفت: ای یزید! با اهل بیت حسین علیهالسلام آن کن که اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را بر این حال میدید آن کار میکرد! و فاطمه دختر امام فرمود: ای یزید! اینان دختران پیغمبرند که اسیر تو شدهاند! از سخن او مردم را دل بشکست و هر کس در آن سرای بود بگریست، چنانکه فریادها بلند شد علی بن الحسین علیهالسلام گفت: من در غل بسته بودم، گفتم ای یزید! آیا اجازت میدهی من سخنی گویم؟ گفت: بگو اما هجر نگوی! گفتم: در جایی ایستادهام که شایسته چون من کسی یاوه گویی نیست، آیا اندیشه کنی اگر رسول خدای صلی الله علیه و آله مرا در غل ببیند با من چه کند؟! یزید با اطرافیان خود گفت: او را بگشایید!»در «اثبات الوصیه» مسعودی است که:
صوت
چون حسین علیهالسلام شهید شد، علی بن الحسین علیهماالسلام را با حرم روانهی شام کردند و بر یزید در آوردند و ابوجعفر فرزندش دو سال و چند ماه داشت؛ او را هم بردند. یزید گفت: ای علی بن الحسین! چه
دیدی؟ فرمود: آنچه خداوند مقدر فرموده بود پیش از آن که آسمانها و زمین را بیافریند. یزید با همگنان مشورت کرد در امر وی، رأی به قتل او دادند و همان کلمهی زشت که پیش گذشت گفتند، ابوجعفر صلی الله علیه و آله لب به سخن گشود و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و با یزید گفت: مردم تو به خلاف مشاورین فرعون رأی دادند، چون که او وقتی از جلسای مجلس خویش دربارهی موسی و هارون رأی خواست، گفتند: «ارجه و اخاه» او را با برادرش مهلت ده، و اینها به قتل ما اشارت کردند، بیموجبی نیست! یزید پرسید موجب چیست؟ ابوجعفر فرمود: آنها زیرک و عاقل بودند و اینها گول و احمق، چون پیغمبران و اولاد آنها را نمیکشند مگر بیپدران و حرام زادگان (خواستند فرعون رسوا نشود و اینها رسوایی تو خواستند) پس یزید سر به زیر انداخت.»(تذکره سبط) علی بن الحسین علیهماالسلام با زنان به ریسمان بسته و برهنه بر جهاز بودند، پس علی علیهالسلام فریاد زد: ای یزید! چه گمان بری به رسول خدا صلی الله علیه و آله اگر ما را به ریسمان بسته و برهنه بر جهاز شتر بیند؟! پس هیچ کس در آن مردم نماند مگر همه بگریستند.(شیخ مفید و ابن شهر آشوب) گفتند: چون سرها را نزد یزید گذاشتند و سر حسین علیهالسلام در آنها بود، به چوب بر دندان پیشین آن حضرت زدن گرفت و گفت: این روز به جای روز بدر، این شعر خواند:نفلق هاما من رجال أعزة علینا و هم کانوا أعق و أظلماو یحیی بن الحکم برادر مروان بن حکم با یزید نشسته بود، گفت:لهام بأرض الطف ادنی قرابة من ابنزیاد العبد ذی الحسب الوغلسمیة أمسی نسلها عدد الحصی و بنت رسول الله لیس لها نسل (1).یعنی: آن لشکر که در زمین کربلا بودند در خویشی به ما نزدیکترند از ابن
1) 161. در تاریخ طبری مصرع اخیر چنین است «و لیس لآل المصطفی الیوم من نسل» و قافیه به این روایت اصح است.
زیاد بندهی بد گهر، سمیه نسل و تبارش به شمارهی ریگهاست و دختر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله بیفرزند ماند».یزید چون این بشنید، دست بر سینهی یحیی زد و گفت: مادر مرده خاموش باش!مترجم گوید: پیش از این گفتیم که زیاد فرزند سمیه را، معاویه ملحق بخویش کرد و شوهر سمیه بندهی بنیثقیف بود و یحیی بن حکم همان هنگام از این الحاق راضی نبود و میگفت: بنیامیه از شرفای قریشند و زیاد بنده زاده است، نباید داخل قبیلهی ما شود! در این جا نیز اشارت به همان عقیده میکند که ابنزیاد از ما نیست و حسین علیهالسلام و اولاد پیغمبر با ما خویشند، ما نباید بیگانه را بر خویش مسلط کنیم! و نیز گوییم: در جنگ صفین یکی از مردان سپاه معاویه که نسبت عالی نداشت به مبارزت امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد؛ معاویه میترسید که آن حضرت به دست آن مرد کشته شود، و این ننگ است که قرشی را غیر قرشی بکشد و عرب در آن وقت تعصب خویشی داشتند که راضی نبودند خویشان آنها را هر چند دشمن باشند بیگانه بکشد، و این که مروان در مدینه با ولید میگفت حسین را در همین مجلس به قتل رسان، برای ابن بود که ولید هم از بنیامیه بود و او را همشأن حسین میدانست.ابوالفرج از کلبی روایت کرده است که: عبدالرحمن بن حکم بن ابیالعاص نزد یزید بن معاویه نشسته بود که عبیدالله بن زیاد سر حسین علیهالسلام را نزد او فرستاد. چون طشت پیش یزید گذاشتند، عبدالرحمن بگریست و گفت:ابلغ امیرالمؤمنین فلا تکن کموتر قوس و لیس لها نبلو پس از آن دو شعر بالا، «لهام بجنب الطف»... وزن شعر اول مشوش است و در روایت ابننما این ابیات را نسبت به حسن بن حسن داده است.شیخ صدوق از فضل بن شاذان روایت کند گفت: «از حضرت امام رضا علیهالسلام شنیدم که چون سر مبارک حسین علیهالسلام را به شام بردند، یزید - لعنه الله - خوان طعام نهاد و به یاران خویش به نان خوردن نشست و فقاع مینوشیدند، چون
فارغ شدند سر را گفت در طشت زیر تخت نهادند و بساط شطرنج بر تخت گسترد، به بازی پرداخت و حسین و پدرش و جدش - سلام الله علیهم - را به زشتی نام میبرد و سخریه و افسوس میکرد و هر گاه بر حریف غالب میگشت فقاع بر میداشت و سه جام مینوشید و ته جرعه را نزدیک آن طشت روی زمین میریخت، پس هر کس از شیعیان ماست باید از آبجو خوردن و شطرنج باختن پرهیز کند و هر کس نظرش به فقاع و شطرنج افتد باید یاد حسین علیهالسلام کند و یزید و آل او را لعن فرستد تا گناهانش را خداوند پاک گرداند، هر چند به اندازهی ستارگان باشد. و هم از آن حضرت روایت شده است: نخستین کس که در اسلام آبجو برای او ساختند یزید بود در شام، وقتی برای او آوردند خوان نهاده بود و سر مبارک حسین نزد او بود، پس خود بیاشامید و به یاران خود داد و گفت: بنوشید که این شرابی خجسته و میمون است و از مبارکی آن است که اول باری که آن را تناول میکنیم سر دشمن ما حسین علیهالسلام نزد ما است و خوان طعام ما بر آن نهاده است و با جان آرام و قلب مطمئن طعام میخوریم. پس هر کس از شیعیان ماست باید از آبجو بپرهیزد که آن شراب دشمنان ماست!در«کامل بهائی» از کتاب «حاویه» روایت کرده است که:«یزید شراب نوشید و از آن بر سر شریف ریخت، پس زن یزید آن را بگرفت و به آب شست و به گلاب خوشبو کرد، در آن شب سیدة النساء فاطمة الزهراء علیهاالسلام را در خواب دید، او را بر آن کار نیک آفرین گفت».و شیخ مفید روایت کرد که یزید با علی بن الحسین علیهماالسلام گفت: پدرت پیوند خویشی ببرید و حق مرا نشناخت و در ملک با من به نزاع برخاست و خدای تعالی با او آن کرد که دیدی، علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود:«ما أصابکم من مصیبة فی الارض و لا فی أنفسکم الا فی کتاب من قبل أن نبرأها ان ذلک علی الله یسیر».«هیچ مصیبتی نرسد در زمین یا در جان شما مگر آن که در کتابی نوشته است پیش از آفرینش و آن بر خدا آسان است».
یزید با پسرش خالد گفت: جواب بازگوی! خالد ندانست چه بگوید. یزید گفت بگو:«و ما أصابکم من مصیبة فما کسبت أیدیکم و یعفو عن کثیر».یعنی: هر مصیبتی که شما را رسد برای آن کاری است که از دست شما صادر شد و خداوند بسیاری از گناهان را عفو میکند.«آنگاه زنان و کودکان را بخواند و پیش روی خود بنشانید با هیأتی دلخراش و گفت: خدا زشت گرداند پسر مرجانه را! اگر میان شما و او خویشی بود این کارها نمیکرد و شما را به این حالت نمیفرستاد.مترجم گوید: یزید به کار پدرش طنز میزند که گفت: زیاد برادر من است و یزید میگوید اگر راستی زیاد برادر معاویه بود، عبیدالله هم مانند معاویه با حسین بن علی علیهالسلام خویش بود.علی بن ابراهیم قمی از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است که: چون سر مبارک حسین بن علی علیهماالسلام را نزد یزید بردند با علی بن الحسین علیهماالسلام و دختران امیرالمؤمنین علیهالسلام و علی بن الحسین علیهماالسلام در غل بسته بود، یزید گفت: «الحمد لله الذی قتل أباک» حمد خدای را که پدرت را کشت. علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: خدا لعنت کند کشندهی پدرم را! یزید برآشفت و به کشتن او فرمود.علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: اگر مرا بکشی دختران پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را که به منازلشان بازگرداند، که غیر من محرمی ندارند؟ یزید گفت: تو خود بازگردانشان! آن گاه سوهان خواست و به دست خود جامعه را که بر گردن امام بود بریدن گرفت و با او گفت: یا علی میدانی از این کار چه خواهم؟ فرمود: آری میخواهی کس را بر من منت نباشد غیر تو (1)! یزید گفت: به خدا سوگند غیر این نخواستم! آنگاه یزید گفت:
1) 162. امام باید چنین فطن و زیرک باشد که مردم از متابعت وی عار ندارند و غرض خداوند از نصب او حاصل شود نه این که مغفل باشد و فریب خورد که مردم خود را از وی برتر شمارند - چنانکه گذشت.
«ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم»امام فرمود: هرگز این آیه دربارهی ما نازل نشده است، بلکه آیت دیگر مطابق حال ما است:«ما اصاب من مصیبة فی الأرض و لا فی أنفسکم الا فی کتاب من قبل أن نبرأها.»پس ماییم که از آنچه از دست رفته اندوه نمیخوریم و به آنچه از نعمت ما را رسد نمیبالیم و ناز نمیکنیم.در کتاب، «عقد الفرید» است که: چون حسین بن علی علیهماالسلام ناراضی از ولایت یزید به کوفه آمد، یزید سوی عبیدالله که والی عراق بود نوشت: به من خبر رسیده است که حسین به کوفه میآید و در میان همهی زمانها زمان تو در همهی شهرها شهر تو در همهی حاکمها خود تو بدین واقعه مبتلا شدید و این آزمایش است برای تو، یا آزاد میمانی یا به بندگی باز میگردی! (یعنی حکم میکند که زیاد برادر معاویه نبود) پس عبیدالله حسین علیهالسلام را بکشت و سر او را با حرمش سوی یزید فرستاد. چون سر را نزد او گذاشتند به شعر حصین بن جماحم مزنی تمثل جست «نفلق هاما... آه که گذشت، علی بن الحسین علیهماالسلام در اسیران بود فرمود: اولیتر آن است که به کلام خداوند تمثل جویی نه شعر! قوله تعالی:«ما أصاب من مصیبة فی الأرض و لا فی أنفسکم الا فی کتاب من قبل أن نبرأها ان ذلک علی الله یسیر لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم و الله لا یحب کل مختال فخور».یزید برآشفت و تیز شد و دست بر ریش خود کشید و گفت: آیت دیگر از کتاب خدا مناسبتر است تو را و پدرت را «و ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم و یعفو عن کثیر».ای اهل شام دربارهی این ها چه رأی میدهید؟ مردی کلمهای گفت که مفاد آن کشتن آنها بود و نعمان بن بشیر گفت: بنگر تا رسول خدا صلی الله علیه و آله اگر اینها را بدین حالت میدید چه میکرد تو نیز همان کن! گفت: راست گفتی، بند از ایشان
بردارید! و مطبخ مهیا کرد و کسوت داد و جائزت بسیار بخشید و گفت: اگر میان پسر مرجانه و ایشان قرابت بود آنها را نمیکشت، و به مدینهشان بازگردانید.و در «مناقب» و غیر آن روایت کردهاند که: «یزید روی به مهین بانوی بنیهاشم؛ یعنی زینب - سلام الله علیها - کرد و درخواست سخن گوید! زینب اشارت به علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود که او سرور و سخنگوی ماست! امام به این شعر تمثل کرد:لا تطمعوا ان تهینونا فنکرمکم و ان نکف الأزدی منکم و تؤذوناالله یعلم انا لا نحبکم و لا نلومکم ان لم تحبونا«طمع نکنید که شما ما را خوار کنید و ما شما را گرامی داریم، و اینکه ما دست از آزار شما برداریم و شما ما را آزار کنید! خدا دند که ما شما را دوست نمیداریم و شما را هم ملامت نمیکنیم اگر ما را دوست ندارید».یزید گفت: ای جوان درست گفتی، لکن جد و پدرت خواستند امیرمؤمنان شوند، سپاس خدا را که آنها را کشت و خون آنها را بریخت. امام علیهالسلام فرمود: نبوت و امارت، پدران و نیاکان مرا بود پیش از آن که تو متولد شوی! و برای این سکینه علیهماالسلام میگفت: سنگیندلتر از یزید ندیدم و نه کافر و مشرکی بدتر و ستمکارتر از وی».در «مناقب» از یحیی بن حسن نقل کرده است که: یزید با علی بن الحسین گفت: عجب است پدرت دو فرزند خود را با هم علی نام نهاد! امام فرمود: پدرم پدرش را دوست داشت چند بار به نام او نامید.سید رحمه الله گوید:سر حسین علیهالسلام را پیش روی خود نهاد و زنان را پشت سر خود بنشانید تا سر را نبینند، اما علی بن الحسین علیهماالسلام آن را بدید و دیگر سر (گوسفند و غیر آن) تناول نفرمود. اما زینب چون سر را بدید دست به گریبان فرابرد و آن را چاک زد و به آواز سوزناک که دلها را پاره میکرد فریاد زد:«یا حسیناه یا حبیب الله یا بن مکة و منی یابن فاطمة الزهراء سیدة النساء یابن
بنت المصطفی».راوی گفت: به خدا قسم هر کس را در مجلس بود بگریانید و یزید - لعنه الله - خاموش نشسته بود، آنگاه زنی هاشمیه در سرای یزید بود شیون کنان بر حسین علیهالسلام فریاد میزد: «یا حسیناه یا سید اهل بیتاه یابن محمداه یا ربیع الأرامل و الیتامی یا قتیل اولاد الادعیاء».راوی گفت: هر کس بشنید بگریست.و مما یزیل القلب عن مستقرها و یترک زند الغیظ فی الصدر واریاوقوف بنات الوحی عند طلیقها بحال بها یشجین حتی الأعادیا«چیزی که دل را از جای بر میکند و آتش خشم و کینه را در سینه میافروزد ایستادن دختران وحی است نزد آزاد کردهی خود به حالتی که حتی دشمنان را دلریش میکردند.»آنگاه یزید چوب خیزران خواست و بدان ثنایای ابیعبدالله علیهالسلام را میکاوید. ابوبرزهی اسلمی روی بدو آورد و گفت: وای بر تو ای یزید! آیا به چوبدستی خود بر دهان حسین بن فاطمه علیهاالسلام میزنی؟ گواهی میدهم که دیدم پیغمبر صلی الله علیه و آله را که ثنایای او و برادرش حسین علیهالسلام را میمکید و میگفت: شما سید جوانان اهل بهشتید. پس خدای قاتل شما را بکشد و لعن کند و جهنم را برای او آماده سازد و بد بازگشت گاهی است!راوی گفت: یزید خشمگین شد و به بیرون کردن او فرمود کشان کشان بیرونش بردند و گفت به این اشعار ابن زبعری تمثل جست:لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسللأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لا تشلقد قتلنا القوم من ساداتهم و عدلناه ببدر فاعتدللعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزللست من خندف ان لم أنتقم من بنیأحمد ما کان فعلمترجم میگوید: ظاهرا شعر دوم و اخیر از خود یزید است و معنی این است:
«ای کاش پیران و گذشتگان قبیله من که در بدر کشته شدند میدیدند زاری کردن قبیلهی خزرج را از زدن نیزه (در جنگ احد) از شادی فریاد میزدند و میگفتند ای یزید! دستت شل مباد، مهتران و بزرگان آنها را کشتیم، این را به جای بدر کردیم و سر به سر شد، قبیلهی هاشم با سلطنت بازی کردند، نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد، من از دودمان خندف نیستم اگر کین احمد صلی الله علیه و آله را از فرزندان او نجویم».مترجم گوید: ابن زبعری (1)نام او عبدالله بن زبعری بن قیس بن عدی بن سعد بن سهم از قریش بود، گویند در قریش از او نیکو شعرتر نبود و در بلاغت سر آمد همه، اما دشمن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و مسلمانان بود در اشعار خود بسیار جسارت میکرد و مردم را به مخالفت تحریص میکرد و تا بعد از فتح مکه مسلمان شد و از ما تقدم عذر خواست و اشعاری در مدح پیغمبر گفت از جمله:یا رسول الآله ان لسانی راتق ما فتقت اذ انا بوراذ اجاری الشیطان فی سنن الغی و من مال میله مثبورجئتنا بالیقین و البر و الصد ق وفی الصدق و الیقین السروریعنی: ای فرستادهی خدا زبان من میدوزد، آن را که شکافتم وقتی گمراه بودم تا وقتی با شیطان راههای ضلال را میپوییدم و هر کس با شیطان راه رود هلاک شود، امر یقینی و نیکی و راستی آوردی و در راستی و یقین شادمانی است».و نیز در ضمن قصیده گوید:فاعف فدا لک و الدی کلاهما وارحم فانک راحم مرحومو علیک من سمة الملیک علامة نور أغر و خاتم مختومأعطاک بعد محبة برهانه شرفا و برهان الاله عظیمیعنی: «ببخشا پدر و مادرم هر دو فدای تو! و مهربانی کن که تو مهربان (با دیگرانی) و دیگران با تو مهربانند! از نشانههای خداوند بر تو علامتی است و آن
1) 163. به کسر «زای» نقطه دار و فتح «باء» یک نقطه و سکون «عین» و فتح «راء» مهمله، در آخر آن الف.
نور درخشان است (در روی تو) و مهر نبوت است بر تو نهاده (1)! برهان خداوندی تو را برتری داده است و دوستی تو را در دلها نهاده و برهان خدا بزرگ است».و اشعار در کفر و زندقه پیش از این گفته بود و پشیمان شد، و از اشعار نیکوی او در زمان کفرش این سه بیت است:ان للخیر و للشر مدی لکلا ذینک وقت و أجلکل بؤس و نعیم زائل و بنات الدهر یلعبن بکلو العطیات خساس بینهم و سواء قبر مثر و مقل«نیکی و بدی هر دو مدتی دارند و به انجام رساند، هر سختی و هر نعمتی نابود میشود و دختران روزگار با همه بازی میکنند، مال دنیا که به مردم داده شده است دست به دست میگردد، قبر دولتمند و درویش مانند یکدیگر است».باز به ترجمهی کتاب بازگردیم. راوی گفت: زینب دختر علی بن ابیطالب برخاست و گفت:«الحمد لله رب العالمین و صل علی رسوله و آله أجمعین، صدق الله سبحانه: «ثم کان عاقبة الذین أساؤا السوأی أن کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزون». أظننت یا یزید حیث أخذت علینا أقطار الأرض و آفاق السماء فأصبحنا نساق کما تساق الاساری ان بنا علی الله هوانا و بک علیه کرامة؟ و ان ذلک لعظم خطرک عنده، فشمخت بأنفک و نظرت فی عطفک جذلان مسرورا حیث رایت الدنیا لک مستوثقة و الامور متسقة، و حین صفا لک ملکنا و سلطاننا فمهلا مهلا أنسیت قول الله عزوجل: «و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لأنفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب الیم».«سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و درود خداوند بر پیغمبر و خاندان او باد همه! خدای سبحانه راست گفت: «ثم کان عاقبة... آه» سزای آنها
1) 164. و این بیت او صریح است که نور در رخسار پیغمبر صلی الله علیه و آله و همچنین مهر نبوت در پشت دوش آن حضرت خارق عادت بود و دلیل صدق آن حضرت بود، و چون ابنزبعری معاصر است با آن حضرت دلیل بر صحت روایاتی است که دربارهی مهر نبوت و امثال آن آمده است.
که کار زشت کردند زشت باشد، که آیا خدا را تکذیب کردند و به آن استهزاء نمودند، ای یزید! آیا پنداری که چون اطراف زمین و آفاق آسمان را بر ما بستی و راه چاره بر ما مسدود ساختی تا ما را بردهوار به هر سوی کشانیدند، ما نزد خدا خواریم و تو گرامی بروی؟ و این غلبهی تو بر ما از فر و آبروی تو است نزد خدا؟! پس بینی بالا کشیدی و تکبر نمودی و به خود بالیدی، خرم و شادان که دنیا در چنبر کمند تو بسته و کارهای تو آراسته، ملک و پادشاهی ما تو را صافی گشته. اندکی آهستهتر! آیا قول خدای تعالی را فراموش کردی«و لا یحسبن... الخ». کافران نپندارند که چون مهلت دادیم ایشان را خوبی ایشان خواهیم! نه چنانست، بلکه ما آنها را مهلت دهیم تا گناه بیشتر کنند و آنان را عذابی باشد دردناک».«أمن العدل یا بن الطلقاء تخدیرک حرایرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟ قد هتکت ستورهن و أبدیت وجوههن تحذو بهن الأعداء من بلد الی بلد و یستشر فهن اهل المناهل و المناقل و یتصفح وجوههن القریب و البعید و الدنی و الشریف، و لیس معهن من رجالهن ولی و لا من حماتهن حمی، و کیف یرتجی مراقبة من لفظ فوه أکباد الأزکیاء و نبت لحمه من دماء الشهداء، و کیف لا یستبطأ فی بغضنا اهل البیت من نظر الینا بالشنف و الشنآن و الاحن و الاضغان، ثم تقول غیر متأثم و لا مستعظم:لأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لا تشلمنتحیا علی ثنایا ابیعبدالله سید شباب أهل الجنة تنکتها بمخصرتک».«ای پسر آن مردمی که جد من اسیرشان کرد پس از آن آزاد فرمود! از عدل است که تو زنان و کنیزان خود را پشت پرده نشانی و دختران رسول را صلی الله علیه و آله اسیر بدین سوی و آن سوی کشانی؟ پردهی آنها را بدری، روی آنان را بگشایی؟ دشمنان آنها را از شهری به شهری برند و بومی و غریب چشم بدانها دوزند و نزدیک و دور، وضیع و شریف چهرهی آنها را مینگرند! از مردان آنها نه پرستاری مانده است، نه یاوری، نه نگهداری و نه مددکاری، چگونه امید دلسوزی و غمگساری باشد از آن که دهانش جگر پاکان را بخائید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان
بروئید؟! چگونه به دشنی ما خانواده شتاب ننماید آن که سوی ما به چشم کینه و بغض نگرد؟! باز میگویی «لأهلوا... الخ» ای یزید دستت شل مباد، و به چوب آهنگ دندان ابیعبدالله الحسین سید جوانان اهل بهشت کردی، نه خود را گناهکار دانی و نه این عمل را بزرگ شماری»!«و کیف لا تقول ذلک و قد نکات القرحة و استأصلت الشأفة باراقتک لدماء ذریة محمد صلی الله علیه و آله و نجوم الأرض من آل عبدالمطلب، و تهتف بأشیاخک زعمت انک تنادیهم فلتردن و شیکا موردهم، و لتودن انک شللت و بکمت و لم تکن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت، اللهم خذ لنا بحقنا و انتقم ممن ظلمنا و احلل غضبک بمن سفک دماءنا و قتل حماتنا، فو الله ما فریت الا جلدک و لا حززت الا لحمک و لتردن علی رسول الله صلی الله علیه و آله بما تحملت من سفک دماء ذریته و انتهکت من حرمته فی عترته و لحمته حیث یجمع الله شملهم ویلم شعثهم و یأخذ بحقهم،«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون» و کفی بالله حاکما و بمحمد صلی الله علیه و آله خصیما و بجبرئیل ظهیرا».«چرا نگویی که زخم را ناسور کردی و شکافتی و ریش را ریشه کن کردی و سوختی؟! خون ذریت پیغمبر صلی الله علیه و آله را ریختی که از آل عبدالمطلب ستارگان زمین بودند! اکنون یاد اسلاف و نیاکان خود کردی و آنان را خواندی (و نازشست خواستی؟ غم مخور) که در همین زودی نزد آنان روی و آرزو کنی کاش دستت خشک شده بود و زبانت گنگ و آن سخن نمیگفتی و آن عمل نمیکردی! خدایا داد ما را بستان و از این ستمگران انتقام ما را بکش! و خشم تو فرود آید بر آن که خون ما بریخت و حمات ما را بکشت! به خدا قسم که پوست خودت را شکافتی، گوشت خودت را پاره پاره کردی و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله در آیی با آن بار که بر دوش داری از ریختن خون دودمان وی و شکستن حرمت عترت و پارهی تن او، جایی که خداوند پریشانی آنها را به جمعیت مبدل کند و داد آنها بستاند، و مپندار آنها را که در راه خدا کشته شدند مردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگار خود روزی میخورند همین بس که خداوند حاکم است و محمد صلی الله علیه و آله خصم
و جبرئیل پشتیبان».«و سیعلم من سول لک و من مکنک رقاب المسلمین بئس للظالمین بدلا و أیکم شر مکانا و أضعف جندا، و لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک انی لا ستصغر قدرک و استعظم تقریعک و استکثر توبیخک لکن العیون عبری و الصدور حری، الا فالعجب کل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشیطان و الطلقاء فهذه الأیدی تنطف مندمائنا و الأفواه تتحلب من لحومنا و تلک الجثث الطواهر الزواکی تنتابها العواسل و تعفرها امهات الفراعل».یعنی: «آن کس که کار را برای تو ساخت و پرداخت و تو را بار گردن مسلمانان کرد، بزودی بداند که پاداش ستمکاران بد است و آگاه گردد که مقام کدام یک شما بدتر و لشکر کدام یک ضعیفتر است و اگر مصائب روزگار با من این جنایت کرد (و مرا به اسیری به اینجا کشانید) و ناچار شدم با تو سخن گویم باز قدرت را بسیار پست دانم و سرزنشهای عظیم کنم تو را و نکوهش بسیار (و حشمت و امارت تو سبب ترس و وحشت من نشود و خود را نبازم و نترسم و این جزع و بیتابی که در من بینی نه از هیبت تست) لکن چشمها گریان است و دلها بریان (از مصیبت برادر و خاندانم) (1)سخت عجیب است که حزب خدا به دست طلقا و حزب شیطان کشته میشوند! خون ما از سر پنجههای شما میریزد و گوشتهای
1) 165. در «جلاء العیون» در ترجمهی چنین آورده است: و اینکه من قدرت را کم میشمارم و سرزنش تو را عظیم میدانم، نه برای آن است که خطاب در تو فایده میکند، بعد از آن که دیدههای مسلمانان را گریان و سینههای ایشان بریان کردی، و موعظه چه سود میبخشد در دلهای سنگین و جانهای طاغی و بدنهای مملو از سخط حق تعالی و لعنت رسول خدا، و سینهها که شیطان در آن آشیان کرده؟! و به اعانت این قسم گروه تو کردی آنچه کردی! پس زهی تعجب است کشته شدن پرهیزکاران و فرزندان پیغمبران و سلاله اوصیای ایشان به دستهای آزاد شدگان خبیث و نسلهای زناکاران فاجر! که خون ما از دستهای ایشان میریزد و گوشتهای ما از دهانهای ایشان بیرون میافتد... آه. و ترجمه «تنتابها العواسل و تعفرها امهات الفراعل» را نیاورده است و چون در بسیاری از کلمات دیگر نیز مخالفت با عبارت عربی است احتمال میرود که مرحوم مجلسی رحمه الله نسخهی دیگر از این خطبه داشتند که عبارت آن غیر از این عبارت بود و آن جمله «تنتابها العواسل» و نیز«ولئن جرت علی» را نداشت.
ما از دهنهای شما بیرون میافتد و آن بدنهای پاک و پاکیزه را گرگان سرکشی میکنند و کفتاران آنها را در خاک میغلطانند».مترجم گوید: کنایات در عبارات این خطبه بسیار است؛ مثلا جویدن گوشت کنایه از ظلم است. همچنین سرکشی گردن گرگ و کفتار از آن بدنها کنایه از غربت آنها است، چون زینب - سلام الله علیها - پس از چند ماه یقین داشت آن بدنهای پاک را به خاک سپردند. و نیز حدیث امایمن را خود او برای امام زینالعابدین علیهالسلام روایت کرد و گفت: «گروهی را خداوند مقدر فرموده است که آن بدنها را دفن کنند» و به روایتی خود امام در دفن آنها حاضر گشت - چنان که پیش از این گفتیم - پس سر کشی گرگان و کفتاران کنایه از آن است که قبر آنها در آن وقت در غربت و در بیابان بود، جایی دور از خویش و تبار و دوست و آشنا، کسی به زیارت آنها نتوانستی رفت، مگر حیوانات صحرا و ما در فارسی میگوییم «از تنهایی و بی کسی چشم مرا کلاغ بیرون میآورد» و تنها بودن قبر در مکانی که کسی یاد آن نکند بر اقارب گران است، چنانکه شاعر گفت در مقام دلتنگی و جزع:و قبر حرب بمکان قفر و لیس قرب قبر حرب قبرتتمه خطبه: «و لئن اتخذتنا مغنما لتجدنا و شیکا مغرما حین لا تجد الا ما قدمت یداک و ما ربک بظلام للعبید، فالی الله المشتکی و علیه المعول، فکد کیدک واسع سعیک و ناصب جهدک، فو الله لا تمحو ذکرنا و لا تمیت و حینا و لا تدرک أمدنا و لا ترحض عنک عارها و هل رأیک الا فند و ایامک الا عدد و جمعک الا بدد، یوم ینادی المنادی ألا لعنة الله علی الظالمین فالحمد لله رب العالمین، الذی ختم لأولنا بالسعادة و المغفرة و لآخرنا بالشهادة و الرحمة و نسئل الله أن یکمل لهم الثواب و یوجب لهم المزید و یحسن علینا الخلافة، انه رحیم و دود حسبنا الله و نعم الوکیل».«اگر امروز به گمان خود غنیمت به دست آوردی و سود بردی، به همین زودی زیان کنی، وقتی که نیابی مگر همان را که دست تو از پیش فرستاد و خداوند بر بندگان ستم نکند؛ شکوه به خدا بریم و اعتماد بر او کنیم، پس هر کید که داری
بکن و هر چه کوشش خواهی بنمای و هر جهد که داری به کار بر! به خدا سوگند ذکر ما را از یادها محو نتوانی کرد و وحی ما را که خداوند فرستاد، نتوانی میرانید و به غایت ما نتوانی رسید و ننگ این ستم را از خویش نتوانی سترد! رأی تو سست است و شمارهی ایام دولت تو اندک و جمعیت تو به پریشانی گراید، آن روز که منادی فریاد زد: «ألا لعنة الله علی الظالمین فالحمد لله رب العالمین» سپاس خدا را که اول ما را به سعادت و مغفرت ختم کرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائز گردانید از خدا خواهیم که ثواب آنها را کامل کند و بیفزاید و خود او بر ما نیکو خلف بود«انه رحیم و دود حسبنا الله و نعم الوکیل».یزید گفت:یا صیحة تحمد من صوائح ما أهون الموت علی النوائح«فریادی است که از زنان شایسته است، نوحهگران را مرگ دیگران سهل نماید».
صوت
مؤلف گوید: در نامهی ابنعباس بن یزید مسطور است: «کدام شماتت بزرگتر از آن که دختران و کودکان و زنان خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را اسیر و گرفتار و غارت زده از عراق به شام بردی تا قدرت خود را به مردم بنمایی؟! و ببینند ما را مقهور کردی و بر خاندان رسول صلی الله علیه و آله چیره گشتی و کین خویش و تبار کافر خود را در روز بدر به گمان خود از ما کشیدی و دشمنی پنهان را آشکار کردی، و آن بغض که مانند آتش در چوب آتش زنه پوشیده بودی ظاهر نمودی! تو و پدرت خون عثمان را دستاویز آن کینهتوزیها ساختید؛ وای بر تو از عذاب خداوند حاکم روز جزا! به خدا سوگند که اگر از زخم دست من برهی، از زخم زبانم نرهی، سنگ و خاکت در دهان باد که سخت بیخرد و ناکسی! و خاک بر سرت که نکوهیده مردی! و بدان غره مباش که امروز بر ما ظفر یافتی! و به خدا قسم اگر چه امروز ما مغلوب تو شدیم، فردا غالب شویم نزد آن حاکم عادلی که در حکم ستم نکند و به همین زودی تو را با رنج و سختی از این جهان بیرون برد، گناهکار و نکوهیده و منفور، پس هر چه میتوانی خوش بزی ای پدر مرده! و گناه افزون کن!
و السلام علی من اتبع الهدی».شیخ مفید گفت فاطمه بنت الحسین گفت: «چون به نزد یزید نشستیم دلش بر ما بسوخت، پس مردی شامی سرخ فام برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین! این دخترک را به من ببخش! و مرا خواست، و من دختری زیبا روی بودم؛ بر خویش بلرزیدم و پنداشتم این کار توانند و به جامهی عمهام زینب در آویختم و او میدانست این کار نشدنی است و با آن مرد گفت: دروغ گفتی، به خدا سوگند اگر بمیری چنین شوخ چشمی نه تو توانی کرد و نه یزید! یزید بر آشفت و گفت: دروغ گفتی به خدا قسم که میتوانم و اگر خواهم میکنم! زینب فرمود: هرگز نتوانی! و الله خداوند تو را بر این قدرت نداده است، مگر از دین ما بیرون روی و دین دیگر گیری. یزید از خشم برافروخت و گفت: در روی من این سخن میگویی؟ پدر و برادرت از دین بیرون رفتند! زینب فرمود تو و جد و پدرت اگر مسلمان باشید، به دین جد و پدر و برادر من هدایت یافتید. یزید گفت: ای دشمن خدا دروغ گفتی. زینب فرمود: تو امیری و ست دست تو است، به ستم دشنام میدهی و به قدرت زور میگویی. گویا شرم کرد و خاموش شد. شامی آن کلام باز گفت، یزید جواب داد: دور شو، خدا تو را مرگ دهد و از زمین بردارد»!و سبط در «تذکره» از هشام بن محمد مانند این آورده است مختصرتر، و صدوق در امالی و ابناثیر در کامل نیز، مگر آن که به جای فاطمه بنت الحسین علیهماالسلام فاطمه بن علی علیهاالسلام گفتهاند.و سید در لهوف گفت: «مرد شامی نگاه به فاطمهی بنت الحسین علیهاالسلام افکند و گفت: یا امیرالمؤمنین این دخترک را به من بخش! فاطمه با عمهی خویش گفت: یتیم شدم، کنیز هم بشوم؟ زینب گفت: «لا و لا کرامة» کاری است نشدنی. شامی گفت: کیست؟ یزید گفت: دختر حسین. او گفت: حسین پسر فاطمه و علی بن ابیطالب علیهماالسلام؟ یزید گفت: آری. شامی گفت: خدا تو را لعنت کند! آیا عترت پیغمبر را میکشی و ذریت او را اسیر میکنی؟ به خدا قسم پنداشتم اینها اسیران رومند! یزید گفت: به خدا قسم تو را رهم با آنها ملحق میکنم! امر کرد
گردنش زدند».و در «امالی» صدوق است که: یزید زنان حسین علیهالسلام را با علی بن الحسین علیهماالسلام به زندانی کرد که از سرما و گرما محفوظ نبودند تا چهرهی آنها پوست انداخت.و در ملهوف است راوی گفت: «یزید خطیب را بخواند و امر کرد بالای منبر رود و حسین و پدرش علیهماالسلام را ذم کند. خطیب به منبر بر آمد و در ذم امیرالمؤمنین و حسین علیهماالسلام سخن از اندازه بدر برد و معاویه و یزید را فراوان بستود. علی بن الحسین علیهماالسلام فریاد زد: ای خطیب وای بر تو! خوشنودی آفریدگان را به خشم آفریدگار خریدی؟ «اشتریت مرضاة المخلوقین بسخط الخالق» پس جای خود را در دوزخ آماده بین.»ابنسنان خفاجی در مدح امیرالمؤمنین - صلوات الله علیه - نیکو گفته است:اعلی المنابر تعلنون بسبه و بسیفه نصبت لکم أعوادهاو مؤلف گوید: نام این شاعر ابومحمد عبدالله بن محمد بن سنان و نسبت او به خفاجه بنیعامر است و قبل از بیت مذکور گوید:یا امة کفرت و فی أفواهها القرآن فیه ضلالها و رشادهااعلی المنابر... آه الخ.تلک الخلائق بینکم بدریة قتل الحسین و ما خبت احقادهاو الله لو لا تیمها و عدیها عرف الرشاد یزیدها و زیادهامؤلف گوید: شیخ ما محدث نوری و علامه مجلسی رحمهما الله از «دعوات راوندی» نقل کردهاند که: چون علی بن الحسین علیهماالسلام را نزد یزید بردند، میخواست او را به بهانه بکشد، پیش روی خوتد بایستانیدش و با او به سخن پرداخت شاید کلمهای بر زبانش گذرد و بهانهی کشتن او گردد، و علی علیهالسلام هر کلمه را پاسخی میداد و تسبیح کوچکی در دست داشت، در بین سخن با انگشتان میگردانید، یزید - لعنه الله - گفت: من با تو سخن میگویم و تو با من تکلم میکنی و سبحه میگردانی، این چگونه روا باشد؟ امام علیهالسلام فرمود: پدرم برای من حدیث کرد از
جدم که چون نماز بامداد بگذاشتی سخن نگفته سبحه بگرفتی و گفتی: «اللهم انی أصبحت اسبحک و أحمدک و أهللک و اکبرت و امجدک بعدد ما ادیر به سبحتی» این دعا میخواند و سبحه میگردانید و هر سخن که میخواست میگفت غیر از تسبیح، و میفرمود که این سبحه گردانیدن ذکر کردن محسوب است، و من در پناه آنم تا شب به بستر روم و چون در بستر میرفت همان دعا میخواند و سبحه زیر بالین مینهاد و برای او تسبیح محسوب میگردید از وقتی تا وقتی، و من در این کار اقتدا به جد خویش کردم. یزید بارها با او گفت: من با هیچ یک از شما سخنی نمیگویم مگر جوابی میدهید مقنع، و از او درگذشت وصلت داد و به رهایی او امر کرد. و مراد از جد او شاید رسول صلی الله علیه و آله باشد، چون یزید -لعنه الله - برای امیرالمؤمنین علیهالسلام فضلی معتقد نبوده است.(ملهوف) راوی گفت: یزید - لعنه الله - آن روز علی بن الحسین علیهماالسلام را وعده داد که سه حاجت روا کند، و آنان را در منزلی فرود آورد که از سرما و گرما حفظ نمیکرد و بدانجا ماندند تا چهرههاشان پوست انداخت، و تا در آن شهر بودند بر حسین علیهالسلام شیون و زاری میکردند. سکینه گفت: چون چهار روز از ماندن ما بگذشت در خواب دیدم و خوابی طولانی نقل کرد و در آخر آن گفت: زنی دیدم در هودج سوار دست بر سر نهاده، پرسیدم کیست: گفتند فاطمهی بنت محمد صلی الله علیه و آله مادر پدرت - سلام الله علیهما- گفتم: به خدا سوگند نزد او روم و آنچه با ما کردند با او بگویم! پس شتابان رفتم تا به او رسیدم و پیش او بایستادم گریان و میگفتم ای مادر! به خدا حق ما را انکار کردند، ای مادر! به خدا جمعیت ما را پریشان ساختند، ای مادر! به خدا حریم ما را مباح شمردند، ای مادر! به خدا پدر ما حسین علیهالسلام را کشتند. گفت: ای سکینه! دیگر مگو که بند دلم را گسیختی، این پیراهن پدر توست، از من جدا نشود تا به لقای پروردگار رسم.شیخ ابننما گفت: «سکینه در دمشق در خواب دید گویی پنج شتر از نور روی بدو آوردند و بر هر شتری پیر مردی نشسته است و فرشتگان گرد آنها بگرفتهاند و خادمی با آنها راه میرود، پس شتران بگذشتند و آن خادم به طرف من آمد و
نزدیک من رسید و گفت: ای سکینه! جد تو بر تو سلام میفرستد، گفتم: سلام بر او باد ای فرستادهی رسول خدا (صلی الله علیه وآله)! تو کیستی؟ گفت: خادمی از بهشت. گفتم: این پیر مردان شتر سوار کیستند؟ گفت: اول آدم صفوة الله است و دوم ابراهیم خلیل الله و سوم موسی کلیم الله و چهارم عیسی روح الله علیهمالسلام. گفتم: آن که دست بر محاسن دارد و افتان و خیزان است کیست؟ گفت: جد تو رسول الله صلی الله علیه و آله. گفتم: به کجا خواهند رفت؟ گفت: سوی پدرت حسین علیهالسلام پس روی به طرف او کرده دیودم تا آنچه ستمکاران پس از وی با ما کردند با او بگویم، در این میان پنج کجاوه از نور دیدم میآیند و در هر کجاوه زنی بود، گفتم این زنان کیستند؟ گفت: اولی حواء مادر بشر است، دوم آسیه بنت مزاحم و سوم مریم بنت عمران و چهارم خدیجه بنت خویلد و پنجمی که دست بر سر نهاده افتان و خیزان است جدهی تو فاطمه است بنت محمد صلی الله علیه و آله مادر پدرت. گفتم به خدا قسم با او بگویم که با ما چه کردند! پس به او پیوستم و پیش او ایستادم گریان و گفتم: ای مادر! به خدا حق ما را انکار کردند، ای مادر! به خدا جمعیت ما را پریشان ساختند، ای مادر! به خدا حریم ما را مباح شمردند، ای مادر! به خدا پدر من حسین علیهالسلام را کشتند. گفت: دیگر مگوی ای سکینه که جگر مرا آتش زدی و بند دلم را پاره کردی! این پیراهن حسین علیهالسلام است با من و از من جدا نشود تا به لقای پروردگار رسم. پس از خواب بیدار شدم و خواستم این خواب را پوشیده دارم، با کسان خودمان گفتم اما میان مردم شایع شد».(بحار) از هند زوجهی یزید روایت است که گفت: «در بستر خفته بودم، در آسمان را دیدم گشوده و فرشتگان دسته دسته نزد سر مطهر حسین علیهالسلام میآمدند و میگفتند: السلام علیک یا ابا عبدالله! السلام علیک یابن رسول الله! در آن میان پارهی ابری دیدم از آسمان فرود آمد و مردان بسیار بر آن بودند و مردی درخشنده روی مانند ماه در میان آنها بود، پیش آمد و خم شد و دندانهای ابیعبدالله علیهالسلام را ببوسید و میگفت: ای فرزند تو را کشتند، میشود تو را نشناخته باشند؟! از آب نوشیدن تو را منع کردند، ای فرزند من جد تو پیغمبرم و
این پدرت علی مرتضی و این برادرت حسن علیهمالسلام و این عم تو جعفر و این عقیل و این دو حمزه و عباسند، و همچنین یکی یکی خاندان را شمرد؛ هند گفت: ترسان و هراسان از خواب برجستم و روشنایی دیدم از سر حسین میتافت؛ در طلب یزید شدم، او را در خانهی تاریکی یافتم روی به دیوار کرده و میگفت: «مالی و للحسین» مرا با حسین چکار؟ و سخت اندوهگین بود، خواب را با او گفتم سر به زیر انداخت. و گفت: چون بامداد شد، حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله را بخواست و پرسید اینجا بمانید دوستتر دارید یا به مدینه بازگردید؟ و جائزتی گرانبها به شما دهم. گفتند: اول باید بر حسین علیهالسلام عزاداری کنیم. گفت: هر چه خواهید کنید، پس حجرهها و خانهها خالی کردند در دمشق و هر زن قرشیه و هاشمیه جامه سیاه پوشید و بر حسین علیهالسلام شیون و زاری کردند هفت روز علی ما نقل».ابننما گفت: «زنان در مدت اما در دمشق به سوز و ناله زبان گرفته بودند و با آه و زاری شیون میکردند و مصیبت آن گرفتاران بزرگ شده بود و جراح زخم آن داغداران از علاج فرومانده (الاسی لکلم الثکلی عال طبه) در خانهای جای داده بودنشان که آنها را از سرما و گرما حفظ نمیکرد «حتی تقشرت الجلود و سال الصدید بعد کن الخدور و ظل الستور و الصبر طاعن و الجزع مقیم و الحزن لهن ندیم».یعنی: پس از پرده نشینی و سایه پروری رخسارشان پوست انداخت و صدید جاری گشت، شکیبایی رفته، رشته صبر گسسته واندوه با ایشان پیوسته.»«کامل» بهایی از کتاب «حاویه» نقل کرده است که: زنان خاندان نبوت شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان میداشتند و میگفتند: پدرانتان به سفر رفتهاند و همچنین بود تا یزید آنان را به سرای خویش در آورد. و حسین علیهالسلام را دخترکی خردسال بود چهار ساله، شبی از خواب برخاست سخت پریشان و گفت: پدرم کجاست که من اکنون او را دیدم؟ چون زنان این سخن بشنیدند بگریستند و کودکان دیگر هم، و شیون برخاست و یزید بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ تفحص کردند و قضیه باز گفتند. یزید گفت: سر پدرش را نزد او برید، آوردند و در
دامنش نهادند، گفت: این چیست؟ گفتند سر پدرت، آن دخترک را دل از جای برکنده شد و فریادی زد و بیمار شد، در همان روزها در دمشق درگذشت».و این روایت در بعض کتب مفصلتر آمده است که بر آن سر شریف دستمال دیبقی افکندند و پیش آن دختر نهادند و روپوش از آن برداشتند و گفتند این سر پدر تو است.آن را از طشت برداشت و در دامن نهاد و میگفت: کیست که تو را به خون خضاب کرد ای پدر؟ که رگ گلوی تو را برید ای پدر؟ که مرا به این کوچکی یتیم کرد ای پدر؟ پس از تو به که امیدوار باشم ای پدر؟ این دختر یتیم را که بزرگ کند؟ و از این قبیل سخنان نقل کند تا گوید: دهان بر دهان شریف پدر نهاد، گریه سخت کرد چنانکه بیهوش افتاد، او را حرکت دادند از دنیا رفته بود و چون اهل بیت این بدیدند، صدا به گریه بلند کردند و داغشان تازه شد و هر کس از اهل دمشق بر آن آگاه شد زن یا مرد گریان شدند».
صوت
(بحار) صاحب «مناقب»، و غیر او گفتند: «یزید - لعنه الله - خطیبی را امر کرد بر فراز منبر بر آید و حسین علیهالسلام و پدرش علی علیهالسلام را ناسزا گوید، پس خطیب سپاس و ستایش خدای به جای آورد و آن دو بزرگوار را ناسزا گفت و در ستایش معاویه و یزید سخن درازی کرد و هر امر نیکی بدانها نسبت داد، پس علی بن الحسین علیهماالسلام فریاد زد: ای خطیب وای بر تو! خشم خداوند را به خوشنودی آفریدگان خریدی؟ پس جای خویش را در آتش آماده بین! آنگاه فرمود: ای یزید مرا رخصت ده تا بر فراز این منبر روم و سخنانی گویم که خوشنودی خدا در آن باشد و اهل مجلس از شنیدن آن اجر و ثواب برند. یزید راضی نشد، مردم گفتند: یا امیرالمؤمنین اجازت ده به منبر رود شاید از او چیزی شنویم! گفت: اگر بر فراز منبر رود تا مرا با آل ابیسفیان رسوا نکند فرود نیاید! گفتند: یا امیرالمؤمنین این نوجوان خردسال چه تواند کرد؟ یزید گفت: کام این خاندان را در کودکی به علم برداشتند. شامیان اصرار کردند تا رخصت داد و زینالعابدین علیهالسلام به منبر بر آمد، خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و خطبه خواند که اشکها روان گشت و دلها به فزع آمد، آنگاه فرمود:
ایها الناس و اعطینا ستا و فضلنا بسبع: اعطینا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة و الشجاعة و المحبة فی قلوب المؤمنین؛ و فضلنا بأن منا النبی المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسد الله و أسد رسوله و منا سبطا هذه الامة، من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی أنبأته بحسبی و نسبی؛ أیها الناس انا ابن مکة و منی... الخطبة».یعنی: «ای مردم به ما شش چیز داده شد (که به مردم دیگر هم کم و بیش دادند) و هفت چیز دادند بدانها بر دیگران برتری یافتیم (و غیر ما را ندادند) اما آن شش چیز؛ دانش است و بردباری و بخشش و فصاحت و دلاوری و دوستی در دل مؤمنان؛ اما آن هفت چیز که بدانها برتری داریم بر دیگران، پیغمبر مختار محمد صلی الله علیه و آله از ماست و صدیق (که به او اول ایمان آورد؛ یعنی علی علیهالسلام) از ماست و جعفر طیار از ماست و حمزه شیر خدا و رسول او صلی الله علیه و آله از ماست و دو سبط این امت از مایند؛ هر کس مرا شناسد شناسد و هر کس نشناسد گوهر و نژاد خویش را بگویم ای مردم منم پسر مکه و منا الی آخر الخطبة».در «کامل» بهایی است که: «حضرت امام زینالعابدین روز جمعه از یزید دستوری خواست که خطبه بخواند، یزید رخصت داد و چون روز جمعه شد ملعونی را گفت بر فراز منبر رود و هر چه بر زبانش آید ناسزا به علی و حسین علیهماالسلام بگوید و شیخین را ستایش کند. به منبر رفت و هر چه خواست گفت، امام علیهالسلام فرمود: مرا اذن ده که من هم خطبه بخوانم! یزید از آن وعده که داده بود پشیمانش د و اذن نداد، پسرش معاویه خرد بود، گفت: ای پدر! از خطبه خواندن او چه خیزد؟ اذن ده تا خطبه بخواند! یزید گفت: شما از امر این خانواده در چه گمانید؟! آنها علم و فصاحت را به ارث دارند، از آن ترسم که خطبهی او فتنه انگیزد و وبال آن به ما رسد! و مردم پایمردی کردند تا اجازت داد، پس زینالعابدین علیهالسلام به منبر تشریف ارزانی داشت و گفت:«الحمد لله الذی لا بدایة له و الدائم الذی لا نفاد له، و الأول الذی لا أول لأولیته و الآخر الذی لا آخر لآخریته و الباقی بعد فناء الخلق قدر اللیالی و الایام
و قسم فیما بینهم الاقسام فتبارک الله الملک العلام».یعنی: «سپاس خداوندی را که وجودش را آغاز نیست و همیشه هست و نابود نگردد، نخستین موجودی است که اول بودن او را ابتدا نیست و آخری است که آخریت او را انتها نه، پس از نابود شدن آفریدگان باقی ماند، شبها و روزها را اندازه معین کرده است و نصیب هر یک از مردم را عطا فرموده است، بزرگ است خداوند پادشاه دانا و سخن را بدانجا کشید که:«ان الله أعطانا العلم و الحلم و الشجاعة و السخاوة و المحبة فی قلوب المؤمنین و منا رسول الله و وصیه وسید الشهداء و جعفر الطیار فی الجنة و سبطا هذه الامة و المهدی الذی یقتل الدجال، ایها الناس من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فقد اعرفه (1)بحسبی و نسبی أنا بن مکة و منی أنا بن زمزم و صفا أنا بن من حمل الرکن
1) 166. در کتاب «جلاء العیون» چنین ترجمه کرده است: منم فرزند آن که مقام ابراهیم را به ردای خود برداشت و من ندیدم رکن را به معنی مقام ابراهیم علیهالسلام و در تواریخ ذکر یا اشارتی به برداشتن آن مقام مبارک با رداء نیافتم، بلکه رکن گوشههای کعبه است که رکن عراقی و شامی و یمانی و مغربی گویند، و گاهی بر حجر الاسود اطلاق کنند که در رکن عراقی است، چون آن را حجر الرکن میگفتند و به کثرت استعمال حجر حذف شد و برای تسهیل به رکن تنها اکتفا میکردند، و کعبه را در زمانی که پیغمبر صلی الله علیه و آله به رسالت مبعوث نشده بود تجدید عمارت کردند. طبری گوید: چون بنا به آن حد رسید که باید حجر الاسود را نصب کنند، قبائل در آن خلاف کردند و نزاع برخاست و مصمم به جنگ شدند، بنی عبدالدار کاسه بزرگ پرخون آوردند و دست در آن نهادند و پیمان بستند به جنگ و قریش چهار پنج روز درنگ نمودند و با هم مشورت میکردند که جلوگیری آن فتنه را چگونه کنند تا ابوامیه بن مغیره، سالخوردهتر از دیکر قرشیان گفت: هر کس نخست از در مسجد الحرام در آید، هر چه فرمان دهد او را گردن نهید و فتنه نینگیزید! پس اول کس که در آمد پیغمبر صلی الله علیه و آله بود! گفتند: این امین است حکم او را بپسندیم، این محمد است. چون نزدیک رسید و خبر بگفتند، فرمود: جامه آورید! آوردند، رکن را برگرفت؛ یعنی حجر الاسود را و به دست خود در آن جامه نهاد و فرمود: هر قبیله جانبی از این جامه را به دست گیرد و بردارد، برداشتند تا محاذی محل آن رسید، خود آن را به دست خود در جای نهاد و بر آن بنا فرمود. و قریش آن حضرت را پیش از نزول وحی امین میگفتند. انتهی. و این کار در نظر قریش و دیگر قبایل بزرگ آمد و آن را منتی دانستند بر عرب که اگر نبود بنای کعبه ناتمام مانده و جنگ عرب را تمام میکرد و ظاهرا آن عبارت جلاء سهو است در ترجمه و الله العالم.
بأطراف الردنا انا بن خیر من ائتزر و ارتدی انا بن خیر من طاف و سعی أنا بن خیر من حج و أتی (لبی، ظ) أنا بن من أسری به الی المسجد الاقصی أنا بن من بلغ به الی سدرة المنتهی أنا بن من دنی فتدل فکان قاب قوسین أو أدنی أنا بن من أوحی الیه الجلیل ما أوحی انا بن الحسین القتیل بکربلاء أنا بن علی المرتضی أنا بن محمد المصطفی أنا بن فاطمة الزهراء انا بن خدیجة الکبری أنا بن سدرة المنتهی أنا بن شجر طوبی انا بن المرمل بالدماء أنا بن من بکی علیه الجن فی الظلماء أنا بن من ناح علیه الطیور فی الهواء.»چون سخنش بدینجا رسید، مردم آواز به گریه و ناله بلند کردند و یزید ترسید فتنه بر خیزد، موذن را گفت اذان نماز گوید! (روز جمعه خطبه پیش از نماز است بر خلاف عید و چون خطبه به انجام رسد اذان نماز گویند، پس مؤذن برخاست و گفت: «الله اکبر» امام فرمود: آری، «الله اکبر و اعلی و أجل و أکرم مما أخالف و أحذر».یعنی: خداوند بزرگتر و برتر و بزرگوارتر و گرامیتر از هر چیز است که از آن بیم و هراس دارم (و او مرا از شر همه نگاه میدارد).چون مؤذن گفت: «أشهد أن لا اله الا الله»، امام گفت: آری، هر کس شهادت دهد من هم با او شهادت دهم و با منکر آن همداستان نباشم، که معبودی جز او نیست و پروردگاری غیر او نه.و چون گفت: «أشهد أن محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله» عمامه از سر برگرفت و موذن را گفت: به حق این محمد ساعتی خاموش باش! و روی به یزید کرد و گفت: ای یزید! این پیغمبر عزیز و بزرگوار جد من است یا جد تو؟ اگر گویی جد توست، مردم همهی جهان دانند دورغ گویی و اگر جد من است پس چرا پدر مرا به ستم کشتی و مال او را تاراج کردی و زنان او را به اسارت آوردی؟ این سخن را بگفت و دست به گریبان برد و جامهی خویش چاک زد و بگریست و گفت: به خدا قسم اگر در جهان کسی باشد جدش پیغمبر صلی الله علیه و آله، آن کس منم، پس چرا این مرد پدر مرا به ستم کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟ و آن گاه گفت: ای یزید این کار
کردی بازگویی محمد رسول الله، و روی به قبله ایستی؟ وای بر تو از روز قیامت، که جد و پدر من در آن روز خصم تواند! پس یزید بانگ زد موذن را که اقامه گوید! میان مردم غریو و هیاهو برخاست، بعضی نماز گذاشتند و بعضی نماز نخوانده پراکنده شدند».و هم در «کامل» بهایی گوید: زینب علیهاالسلام نزد یزید فرستاد و رخصت خواست برای برادرش حسین علیهالسلام مجلس عزا برپای دارد، یزید - لعنه الله - رخصت داد و آنان را در «دار الحجاره» فرود آورد، هفت روز بدانجا ماتم داشتند و هر روز زنان بسیار نزد ایشان میآمدند و نزدیک بود مردم در سرای یزید ریزند و او را بکشند. مروان آگاه گردید و گفت: مصلحت نیست اهل بیت حسین علیهالسلام را در این شهر نگاهداری! برگ سفر بساز و ایشان را سوی حجاز فرست! و یزید برگ سفر ایشان بساخت و به مدینه روانه کرد - بنابر این روایت، مروان بدان وقت در شام بود -».صاحب «مناقب» از مدائنی نقل کرده است که: «چون سید سجاد نژاد و تبار خویش بیان کرد، یزید یکی از عوانان خود را گفت: او را در آن بوستان بر و خونش بریز و همانجا به خاک سپار! پس او را در بوستان برد، او به کندن قبر پرداخت و سید سسجاد علیهالسلام به نماز ایستاد. چون خواست آن حضرت را به قتل رساند دستی از هوا پدید شد و بر رخسار او زد که به روی در افتاد و نعره کشید و بیهوش شد. خالد فرزند یزید این بدید (لیس لوجهه بقیة) رنگ از رخسارش بپرید وس وی پدر رفت و ماجرا بگفت، یزید به دفن آن عوان در همان گودال فرمود و سید سجاد را رها کرد؛ و جای حبس زینالعابدین علیهالسلام امروز مسجد است:صاحب «بصائر الدرجات» از حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام روایت کرد که علی بن الحسین علیهماالسلام را با همراهان نزد یزید بن معاویه بردند آنها را در خانهی ویران مسکن دادند، یکی از ایشان گفت: ما را در این خانه منزل دادند که سقف فروافتد و ما را بکشد؟! پاسبانان به زبان رومی گفتند: اینها را بنگرید از خراب شدن خانه میترسند، با آن که فردا آنها را بیرون میبرند و میکشند، علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: هیچ یک از ما زبان رومی را نیکو نمیدانست جز من».
و هم در «کامل» بهایی از کتاب مذکور، که یزید امر کرد سرها را از دروازههای شهر بیاویختند و هم در آن کتاب است که سر آن حضرت علیهالسلام را چهل روز بر منارهی مسجد جامع آویختند و سایر سرها را بر در مساجد و دروازههای شهر و یک روز هم بر در سرای یزید بیاویختند.شیخ راوندی از منهال بن عمرو روایت کرده است که: «در دمشق بودم و سر حسین علیهالسلام را بدانجا آوردند، مردی پیشاپیش آن سر سورهی کهف میخواند تا به این آیت رسید قوله تعالی: «أم حسبت ان أصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا».خداوند سر را گویا گردانید و به زبان فصیح گفت: عجبتر از قصه اصحاب کهف، کشتن و به تحفه فرستادن من است».مجلسی رحمه الله پس از نقل خطبه علی بن الحسین علیهماالسلام گوید در روایتی آمده است که: «یکی از دانشمندان یهود در مجلس یزید بود، پرسید این جوان کیست؟ گفت: علی بن الحسین علیهالسلام. گفت: حسین پسر که بود؟ گفت: علی بن ابیطالب گفت: مادرش؟ گفت: فاطمهی بنت محمد صلی الله علیه و آله. عالم یهودی گفت: سبحان الله! پسر دختر پیغمبر خود را به این زودی کشتید، پاس حرمت خاندان او را پس از وی نداشتید؟ به خدا قسم که اگر موسی بن عمران نبیرهای از خود گذاشته بود معتقدم که او را میپرستیدیم، شما دیروز پیغمبرتان از جان رفت بر سر فرزند او ریختید و او را کشتید؟! چه بد امتی هستید! یزید بفرمود تا سه بار مشت بر گلوی او زدند. دانشمندن برخاست و میگفت: خواه مرا بزنید و خواه بکشید، یا رها کنید، من در تورات خواندهام که هر کس فرزند پیغمبری را بکشد پیوسته ملعون باشد و اگر مرد در آتش دوزخ بسوزد» سید رحمه الله گفت: ابنلهیعه (1)از ابیالاسود محمد بن عبدالرحمن روایت کرده است گفت: رأس الجالوت مرا دید و گفت: میان من و داوود هفتاد پشت فاصله است و هر گاه یهود مرا بینند تعظیم
1) 167. لهیعه: بر وزن سفینه نامش عبدالله، قاضی مصر بود و از معتبرین اهل سنت است.
میکنند، اما شما میان فرزند پیغمبرتان و خود آن بزرگوار یک پدر فاصله است، او را کشتید».و از زینالعابدین علیهالسلام روایت است که چون سر مبارک حسین علیهالسلام را نزد یزید بردند، مجلس شرب آماده میساخت و آن سر را پیش روی خود میگذاشت و در حضور او شراب میخورد، روزی سفیر پادشاه روم در مجلس آمد و او از اشراف و بزرگان روم بود، گفت: ای پادشاه عرب، این سر کیست؟ یزید گفت: تو را با این سر چه کار؟ گفت: چون به کشور خود بازگردم، شاه مرا از هر چیز که دیده باشم بپرسد، خواستم خبر این سر را نیز بدانم و بگویم تا در شادی و سرور با تو شریک شود. یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابیطالب است. رومی گفت: مادرش کیست؟ گفت: فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله ترسا گفت: بیزارم از تو و دین تو، دین من بهتر از دین شماست، پدرم از نبیرگان داوود است و میان من و او پدران بسیار است، ترسایان مرا بزرگ دارند و خاک پای مرا به تبرک برند و شما فرزند دختر پیغمبرتان را میکشید با این که یک مادر در میان است؟! پس این چه دین است که شما دارید؟ آنگاه گفت: آیا داستان کلیسای «حافر» را شنیدی؟ یزید گفت: بگوی تا بشنوم! گفت: میان عمان و چین دریایی است پهن، یک سال راه است و در آن دریا زمین معمول نیست مگر جزیرهای آباد در میان آب است، هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ که شهری در زمین بدان بزرگی نیست و از آن جا یاقوت و کافور آرند و درختان آن عود و عنبر است و ساکنان آن دین عیسی علیهالسلام دارند و جز پادشاه نصاری را در آنجا تصرف نیست و کلیسا بسیار بدانجا است، بزرگتر از همه کلیسای «حافر» (1)است و در محراب آن حقه آویخته
1) 168. مترجم گوید: حدیثی که یقینا یا به ظن قوی بر خلاف واقع باشد نقل کردن آن جایز نیست مگر به ضعف یا کذب آن اشاره شود و این حدیث را مرسلا روایت کردهاند و سندی بر آن نیاوردهاند و به نظر مجعول میآید یا تغییر و تصرفی در آن شده است، چون به تواتر معلوم است کهمیان دریای عمان و چین؛ یعنی در اوقیانوس هند جزایر بسیار است و اکثر مردم آن جا نه قدیم نصرانی بودهاند و نه امروز، در زمان یزید نصاری به این نواحی راه نیافته بودند و اکثر در بحر الروم بودند و جزائر آنجا را در تصرف داشتند، اما اینکه نصاری به حضرت عیسی علیهالسلام و مادرش احترام بسیار میکنند و به اندک مناسبتی مکانی را متبرک میشمرند و به زیات آن میروند صحیح است، و شاید کلیسای «حافر» در محل دیگری بوده است غیر اقیانوس هند و یا در آنجاست بی آن تفاصیل که در این روایت آمده است. و نقل این گونه احادیث بدون تنبیه بر ضعف آن موجب تزلزل مردم میشود، مخصوصا ملاحده آن را دستاویز مقاصد خویش و تمسخر مؤمنین میکنند و علامه حلی رحمه الله در «نهایة الاصول» گوید: ملاحده عمدا حدیث بر خلاف عقل جعل کردند و در احادیث داخل کردند تا مردم را از دین نفور کنند.
است زرین و سمی در آن است گویند، این سم آن خر است که عیسی علیهالسلام وقتی بر آن سوار شد، و گرد آن حقه را به دیبا آراستهاند و هر سال گروهی ترسا به زیارت آن روند و بر گرد آن طواف میکنند و میبوسند و در آن جا حاجتها از خدای خواهند. با سم خری که آن را سم خر عیسی علیهالسلام پندارند، چنین کنند! شما دخترزاده پیغمبرتان را میکشید؟ چه شوم مردمید شما» و چه نامبارک دینی است دین شما! یزید گفت: این نصرانی را بکشید که مرا در کشور خود رسوا نکند! چون ترسا دریافت، گفت کشتن من میخواهی؟ یزید گفت: آری، گفت: بدان که دوش پیغمبر شما را در خواب دیدم میگفت: ای نصرانی تو اهل بهشتی و از سخن او مرا شگفت آمد. «اشهد أن لا اله الا الله و أشهد ان محمدا رسول الله» علیهالسلام و برجست آن سر مطهر را به سینه چسبانید و میبوسید و میگریست تا کشته شد - رضوان الله علیه -.در «تذکره» سبط است که زهری گفت: «چون زنان و دختران حسین علیهالسلام بر زنان یزید در آمدند، زنان یزید برخاستند و شیون نمودند و ماتم به پا کردند، آن گاه یزید با علی اصغر گفت: اگر خواهی زند ما باش و با تو نیکی نماییم و اگر خواهی تو را به مدینه بازگردانیم، فرمود: میخواهم به مدینه روم. او را با خاندانش به مدینه بازگردانید».و شعبی گفت: «چون زنان حسین بر زنان یزید در آمدند بانگ وا حسیناه برآوردند، یزید بشنید و گفت:یا صیحة تحمد من صوائح ما أهون الموت علی النوائح
رباب دختر امرؤ القیس زوجهی آن حضرت در میان اسیران بود و او مادر سکینه است و حسین علیهالسلام او را دوست داشت و اشعاری دربارهی او گفت از جملهی آنها این ابیات است:لعمرک انی لا حب دارا تحل بها سکینة و الرباباحبهما و ابذل فوق جهدی و لیس لعاذل عندی عتابو لیس (و لست، ط) لهم و ان عتبوا مطیعا حیاتی أو یغیبنی الترابو رباب را یزید و مهمتران قریش خواستگاری کردند، نپذیرفت و گفت: پدر شوهری پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله زیبنده نیست و یک سال پس از حسین علیهالسلام بزیتس و از اندوه درگذشت و پس از آن حضرت زیر سایه نرفت.سید رحمه الله گفت: روزی زینالعابدین بیرون آمد و در بازار میگشت؛ منهال بن عمرو کوفی با او باز خورد و گفت: شب بر تو چون گذشت یابن رسول الله؟ فرمود: مانند بنیاسرائیل در آل فرعون «یذبحون أبنائهم و یستحیون نسائهم» ای منهال! عرب میبالد بر قبائل دیگر که محمد صلی الله علیه و آله عربی بود و قریش بر عرب فخر میکند که پیغمبر از ایشان است و ما که خاندان اوییم گرفتار و کشته و آوارهایم «فانا لله و انا الیه راجعون» از این مصیبت که بر ما گذشت! مهیار چه نیکو گفت:یعظمون له أعواد منبره و تحت أرجلهم أولاده و ضعوابأی حکم بنوه یتبعونکم و فخرکم انکم صحب له تبعیعنی: «چوب منبر او را به خاطر او احترام میکنند و فرزندان او را زیر پای نهادند.به چه موجب فرزندان او پیرو شما شوند با اینکه ناز شما به این است یار او و پیرو اویید؟
و حکایت شده است که یزید - لعنه الله - گفت: سر حسین علیهالسلام را بر در سرایش بیاویختند و اهل بیت را به درون سرای در آوردند، چون زنان در آن سرای رفتند همهی آل معاویه و آل سفیان به گریه و فریاد و شیون افتادند و جامه و زیور از تن برکندند و ماتم گرفتند سه روز، و گویند حجرهها و خانهها در دمشق خالی کرد و هیچ زن هاشمیه و قرشیه در دمشق نماند مگر سیاه پوشید و هفت روز ماتم گرفتند علی ما نقل.(ارشاد) آنگاه امر کرد زنان را با علی بن الحسین علیهماالسلام در سرایی جداگانه فرود آوردند و آن سرا پیوسته به سرای یزید بود، چند روز در آنجا بماندند (کامل، بهائی) چون زنان در آمدند زنان آل ابیسفیان پیشباز رفتند و دست و پای دختران رسول صلی الله علیه و آله را ببوسیدند و زاری کردند و بگریستند و سه روز ماتم گرفتند، هند شیون و زاری کرد و جامه چاک زد و از پرده بدر آمد پای برهنه و سوی یزید شد، و یزید در مجلس خاص بود و گفت: ای یزید! تو فرمودی سر حسین علیهالسلام را بر در سرای من بالای نیزه کنند؟ و یزید بدان وقت نشسته بود تاجی بر سرداشت گوهر آگین از در و یاقوت و جواهر گرانبها، چون جفت خود را برآن حال دید برجست و او را بپوشید و گفت: ای هند بر دخترزادهی رسول خدا بگری و زاری کن! و در روایت دیگر آمده است که: هند زوجهی یزید دختر عبدالله بن عامر بن گریز (بن وزیر زبیر) زوجهی حسین علیهالسلام بود و چون هند در آن مجلس عام نزد یزید آمد و گفت: آیا این سر پسر فاطمه علیهاالسلام بنت رسول الله است که در سرای من آویختهای؟ یزید برجست و او را بپوشانید و گفت: آری، ای هند زاری کن و شیون نما بر دخترزادهی پیغمبر صلی الله علیه و آله و گریه کن! چون که همهی قبیلهی قریش بر او گریه میکنند، خدا ابنزیاد را بکشد که عجله کرد. و پس از آن اهل بیت را در سرای خاص خویش منزل داد و هر صبح و شام که طعام میخورد علی بن الحسین علیهماالسلام را نزد خود به طعام مینشانید.و در «کامل» ابناثیر و «ملهوف» است که: «هر گاه یزید صبح یا شام طعام میخورد، زینالعابدین علیهالسلام را میخواند نزدیک خود، روزی او را با عمرو بن
حسین علیهالسلام بخواند - عمرو پسری خردسال بود، گویند یازده ساله - با زینالعابدین علیهالسلام بیامد، یزید با او گفت: با این - یعنی پسرش خالد - جنگ میکنی؟ عمرو گفت: مرا کاردی ده و او را هم بده تا جنگ کنیم! یزید او را به خویشتن چسبانید و گفت: «شنشنة اعرفها من اخزم هل تلد الحیة الا الحیة» و این دو مثل در عربی مقام تحسین گفته شود و ما به جای آن در مقام تحسین گوییم: شیر را بچه همی ماند بدو.»و در «کامل» گوید به قولی: «چون سر ابیعبدالله علیهالسلام به یزید رسید، از ابنزیاد خرسند شد و کار او را بپسندید و صلت داد و بر رتبتش بیفزود، اما اندکی بگذشت که دشمنی مردم و لعن و نفرین و دشنام آنها را نسبت به خود بنشنید، پشیمان شد و میگفت: چه زیان داشت اگر رنج و آزار او را تحمل میکردم و او را در سرای خویش میآوردم و هر چه میخواست در فرمان او میگذاشتم، هر چند پادشاهی مرا وهن بود، اما قرابت رسول خدا صلی الله علیه و آله را مراعات کرده بودم، خدا لعنت کند ابنمرجانه را که راه چاره بر وی مسدود کرد! و حسین علیهالسلام از او درخواست دست در دست من نهد و یا به یکی از مرزهای کشور رود و تا آخر عمر بدانجا باشد، ابنزیاد نپذیرفت و او را بکشت و به کشتن او مرا مبغوض مسلمانان کرد و تخم دشمنی من در دلهای آنها کاشت و بر و فاجر را دشمن من کرد! کشتن حسین علیهالسلام را بزرگ شمردند، چه بد کرد با من ابنمرجانه! خدای او را لعنت کند و بر وی خشم گیرد»!مؤلف گوید: کسی که در افعال یزید و اقوال او نیک بنگرد، بر وی آشکارا گردد که چون سر مطهر حضرت ابیعبدالله علیهالسلام و اهل بیت او را آوردند سخت شادمان گشت و آن جسارتها با سر مطهر کرد و آن سخنان گفت، و علی بن الحسین علیهماالسلام را با سایر خاندان در زندانی کرد از گرما و سرما محفوظ نبودند تا چهرهی ایشان پوست انداخت، اما چون مردم آنها را شناختند و بزرگواری ایشان بدانستند و مظلومی آنها بدیدند و معلوم گردید که از خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله از کار یزید کراهت نمودند و او را دشنام دادند و لعن کردند و به اهل بیت علیهمالسلام روی نمودند و یزید
بر آن آگاه شد، خواست خویش را از خون آن حضرت بریء نماید، نسبت قتل به ابنزیاد داد و او را نفرین کرد و پشیمانی نمود بر کشتن آن حضرت و رفتار خویش را با علی بن الحسین علیهماالسلام نیکو کرد و آنها را در سرای خاص خویش فرود آورد، حفظ ملک و پادشاهی را تا دل مردم را به خویش جلب کند، نه آنکه راستی کار ابنزیاد را نپسندیده باشد و از کشتن آن حضرت پشیمان شده باشد، و دلیل بر این داستانی است که سبط ابنجوزی در «تذکره» روایت کرده است که: ابنزیاد را نزدیک خود بخواند و مال فراوان او را بخشید و تحفههای بزرگ داد و نزدیک خود نشانید و منزلت او را بلند گردانید و او را به اندرون خود برد نزد زنان خود و ندیم کرد و شبی مست با مطرب گفت: بخوان و خود این ابیات بدیهه انشاء کرد:اسقنی شربة تروی مشاشی (1)ثم مل فاسق مثلها ابنزیادصاحب السر و الأمانة عندی و لتسدید مغنمی و جهادیقاتل الخارجی أعنی حسینا و مبید الأعداء و الحسادابناثیر در «کامل» از ابنزیاد نقل کرده است که: «ابنزیاد با مسافر بن شریح یشکری در راه شام گفت: من حسین علیهالسلام را به امر یزید کشتم و گفته بود: یا او کشته شود یا تو کشته شوی! من قتل او را اختیار کردم».
1) 169. مشاش: سر استخوان است.
صوت
بدان که چون یزید بن معاویه دختران رسول خدا و آن ذریت پاک را رخصت داد بر حسین علیهالسلام عزاداری کنند و ماتم گیرند، و علی بن الحسین علیهماالسلام را وعده داد سه حاجت برآورد و سه روز یا هفت روز ماتم گرفتند، چون روز هشتم شد، ایشان را بخواند و ماندن در دمشق را پیشنهاد ایشان کرد، نپذیرفتند و گفتند ما را به مدینه بازگردان که جد ما بدان شهر هجرت فرمود.پس با نعمان بن بشیر که از صحابهی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود (در قصهی مسلم ذکر او بگذشت و او امیر کوفه بود بدان وقت) گفت: برگ سفر این زنان را بساز هر چه شایستهتر و مردی از شامیان امین و پارسا برگزین و با ایشان بفرست و سواران و اعوان همراه ایشان کن! آنگاه کسوت و عطاها داد و مشاهره و انعام مقرر کرد.شیخ مفید گفت: «چون خواست برگ سفر ایشان بسازد علی بن الحسین علیهماالسلام را بخواند و خالی کرد و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت کند! به خدا سوگند اگر من بودم و پدرت هر چه میخواست میپذیرفتم و تا میتوانستم مرگ را از او دور میکردم، اما خدا چنین فرمان کرده بود، و چون به مدینه بازگشتی از آن جا سوی من نامه نویس و هر حاجت که داری بخواه! و خلعت برای او و خاندان رسالت مقرر کرد و از جمله نعمان بشیر را همراه ایشان کرد و گفت: شبانه آنها را ببرید و تو خود اندکی دور از ایشان و در پی ایشان باش، چنانکه چشم تو آنها را بیند و
اگر در منزلی فرود آیند دورتر فرود آی و خود با همراهان برگرد ایشان پاسبان باشید و در جایی دورتر فرود آئید که اگر یکی از ایشان حاجتی خواهد شرم ندارد!پس نعمان با ایشان روانه شد و با ایشان در منازل فرود میآمد و مهربانی میکرد و پاس ایشان میداشت تا به مدینه رسیدند. انتهی».از یافعی نقل است که، حافظ ابو العلا (1)همدانی گفته است که: چون سر حسین علیهالسلام به یزید رسید، به مدینه فرستاد و چند تن از بستگان بنیهاشم را بخواست و با گروهی از بستگان ابیسفیان و حرم محترم حسین علیهالسلام هم به مدینه گسیل داشت و برگ سفر ایشان بساخت و هر حاجت که داشتند بر آورد».و در «ملهوف» گوید که: «یزید با علی بن الحسین علیهماالسلام گفت: آن سه حاجت که تو را وعده دادم بگوی تا انجام دهم، آن حضرت فرمود: «اول سر پدرم حسین علیهالسلام را به من نمایی ه از آن توشه برگیرم. دوم آن که، هر چه از ما گرفتند بازگردانی. سوم آنکه، اگر مرا خواهی کشت، کسی را با این زنان به حرم جدشان فرستی!»یزید گفت: اما روی پدرت هرگز نخواهی دید و اما کشتن تو، از آن درگذشتم، اما زنان را دیگری به مدینه بازنگردند مگر تو، و اما آنچه از شما بردند، من چند برابر در عوض آن بدهم، امام علیهالسلام فرمود: مال تو را نخواهیم و آن ارزانی تو باد! آن چه را از ما گرفتند خواستم، برای آن که چرخ نخ ریسی فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله و مقنعه و قلاده و پیراهن او در آنها بود، پس یزید فرمان داد آنها را بازگردانیدند و خود دوست دینار بیفزود و امام و آن را بر فقرا انفاق کرد و یزید امر کرد اسرا را به وطن خود به مدینه بازگرداندند».در بعض مقاتل است که چون خواستند به مدینه بازگردند کجاوهها آوردند و آراستند و سفرههای ابریشمین گستردند و مال بسیار بر آنها ریختند و گفت: یا
1) 170. حافظ ابوالعلاء همدانی نامش حسن است و یاقوت در «معجم الادباء» ترجمهی او را به تفصیل آورده است.
امکلثوم! این اموال عوض آن مصیبتها که به شما رسید، امکلثوم فرمود: ای یزید! چه بیشرم و سخت روی مردی! تو برادر و مردان خاندان را میکشی و به جان آن خواهی ما را به مال دنیا دلخوش کنی؟! به خدا قسم که چنین امری نخواهد شد:من أین تخجل أوجه أمویة سبکت بلذت الفجور حیائها(کامل، بهائی) روایت است که امکلثوم خواهر حسین علیهالسلام در دمشق در گذشت.ابوعبدالله محمد بن عبدالله معروف به ابنبطوطه در «رحلهی» معروف خود گوید: «در دهی در جنوب شهر دمشق به یک فرسخ مشهد امکلثوم دختر علی بن ابیطالب و فاطمه - سلام الله علیهما - است و گویند نام او زینب بود و پیغمبر صلی الله علیه و آله او را (کنیت) امکلثوم داد برای شباهت به خالهاش امکلثوم دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله، و مسجد بزرگی بر آن ساختهاند و بر گرد آن مساکنی است و اوقافی دارد؛ مردم دمشق گویند قبر ست (1)امکلثوم است.
1) 171. مترجم گوید: این مشهد که ابنبطوطه ذکر کرده است امروز نسبت به زینب کبری میدهند. مشهد دیگر در تربت «باب الصغیر» در خود دمشق است منسوب به امکلثوم و مشاهدی چند امروز در آن تربت است منسوب به اهل بیت، از جمله مشهد سکینه بنت الحسین، مشهد سیده زینب صغری مکناة به امکلثوم فاطمهی صغری بنت الحسین، عبدالله بن امام زینالعابدین علیهالسلام عبدالله بن امام جعفر صادق علیهالسلام، رؤوس شهدا. یاقوت در «معجم البلدان» در ضمن وصف دمشق، قبوری از صحابه و تابعین و اهل بیت که بدانجا مدفونند ذکر کرده است و از اهل بیت امالحسن بنت امام جعفر صادق علیهالسلام و علی بن عبدالله بن عباس و پسرش سلمان و زوجهاش امالحسن بنت علی بن ابیطالب علیهالسلام و خدیجه دختر امام زینالعابدین علیهالسلام و سکینه بنت الحسین علیهالسلام (و خود او گوید: صحیح آن است که سکینه در مدینه مدفون گشت) و دیگر محمد بن عمر بن علی بن ابیطالب علیهالسلام و فضه کنیز فاطمهی زهرا - سلام الله علیها - و از صحابه بلال و ابو الدرداء نام برده است. گوید: بیرون شهر نزدیک مشهد خضر قبر محمد بن عبدالله بن الحسین بن احمد بن اسماعیل بن جعفر صادق علیهالسلام است و در باب الفرادیس مشهد حسین بن علی علیهماالسلام است و گوید: در جامع دمشق از جهت مشرق مسجد عمر بن الخطاب و مشهد علی بن ابیطالب و مشهد حسین و زینالعابدین علیهماالسلام و مقصود از مشهد بنایی است که به یاد آنها بر پای کنند برای علاقه و خصوصیتی که آن مکان با ایشان داشت. و باب الفرادیس درب شمالی مسجد بزرگ دمشق گویا سر مطهر را در آن جا آویخته بودند و پس از آن که ولید بن عبدالملک چهار در برای مسجد ساخت، موسوم به باب الفرادیس شد، و این جامع که ولید ساخت، پیش از وی کلیسای نصاری بود به نام یحیی پیغمبر صلی الله علیه و آله.
سید رحمه الله گفت: «روایت شده است که سر حسین علیهالسلام را به کربلا باز گردانیدند و با جسد شریف دفن کردند و عمل طایفه بر این است و غیر این هم روایت شده است و ما نقل نکردیم چون بنای ما بر اختصار است».مؤلف گوید: کلام اهل اثر در مدفن رأس شریف مختلف است؛ گروهی گفتند یزید آن را نزد عمرو بن سعید بن عاص عامل مدینه فرستاد؛ عمرو گفت: هرگز نمیخواستم آن را برای من فرستد، فرمان داد در بقیع نزد قبر مادرش فاطمه دفن کردند (1)، و بعضی گونید آن سر در خزانهی یزید بود تا منصور بن جمهور به
1) 172. مترجم گوید: قول صحیح در مدفن حضرت سیدة النساء زهرا - سلام الله علیها - آن است که در خانهی خود بود و این قول شیخ صدوق رحمه الله است در فقیه و کلینی در کافی و شیخ طوسی در تهذیب گوید: آن کس که گفت: فاطمه - سلام الله علیها - در بقیع مدفون شد از صواب دور است و قول آن که گوید: در روضه مطهره دفن شد و آن که گوید در خانه خود، قولشان به هم نزدیک است. مترجم گوید: مقصود شیخ طوسی رحمه الله این است: چون خانهی فاطمه - سلام الله علیها - ملاصق آن جزء مسجد است که روضه گویند و البته در آن وقت در جای در دیوار و شباکی فاصله نبود، ممکن است اطلاق روضه بر خانهی مبارک آن حضرت به علاقه مجاورت. و آن که گفت در روضه مدفون است مقصودش همان خانه است، چون اگر فاطمه زهرا در روضه مدفون باشد در غیر خانهی خود، باید او را در مسجد پیغمبر که از زمان آن حضرت تا کنون پیوسته مجمع خلایق بود دفن کرده باشد و این با تستر قبر که مقصود اهل بیت بود مناسب نیست، و چون در آن عهد دفن کردن در خانه معهود بود، هیچ علت ندارد بگوییم با آن قصد تستر که داشتند حضرت زهرا را از خانه بیرون برند و در مسجد یا در بقیع دفن کنند. پس در صحت قول مشایخ ثلاثة تردید نباید کرد و اکنون قبر مطهر آن حضرت در ضریح پیغمبر صلی الله علیه و آله و پشت سر آن حضرت است و خانهی حضرت زهرا - سلام الله علیها - ملاصق خانهی عایشه بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله در آنجا دفن شد.
خزانهی او در آمد، آن را در سبدی سرخ رنگ یافت و به سیاهی خضاب شده بود، آن را نزدیک باب الفرادیس دفن کرد، و بعضی گویند سلیمان بن عبدالملک مروان آن را در خزانهی یزید یافت و در پنج جامهی دیبا کفن کرد و با جماعتی از اصحاب خود بر آن نماز گزاردند و دفن کردند. و مشهور میان علمای امامیه آن است که یا با جسد شریف دفن شد و علی بن الحسین علیهماالسلام آن را باز گردانید یا نزدیک قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام دفن شد، چنانکه در اخبار بسیار وارد است.مترجم گوید: به قول صاحب جواهر نزدیک قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام همان مسجد حنانه است. و مرحوم مجلسی گوید در «جلاء» احادیث بسیار دلالت میکند بر آن که مردی از شیعیان، آن سر مبارک را دزدید و آورد در بالای سر حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام و دفن کرد و به این سبب در آنجا زیارت آن حضرت سنت است. انتهی.من بنده مترجم این کتاب هر چند تفحص کردم در «بحار و تهذیب و کافی» که مجلسی در بحار به آنها حواله کرده است، یک حدیث هم نیافتم، بلکه روایت «تهذیب» صریح است در فاصله بین مدفن رأس شریف و قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام. ابن شهر آشوب گفت: سید مرتضی در بعض مسائل خویش گفته است: سر مطهر حسین علیهالسلام را از شام به کربلا باز گردانیدند و به بدن ملحق کردند. و شیخ طوسی فرماید: زیارت اربعین به همین علت باید کرد. و در تاریخ «حبیب السیر» گوید: یزید بن معاویه سرهای شهدا را به علی بن الحسین علیهماالسلام تسلیم کرد و آن حضرت آن سرها را روز بیستم صفر به ابدان طاهره بازگردانید، آن گاه به مدینهی طیبه توجه فرمود. و گوید: اصح روایات در مدفن سر مکرم این است.مترجم گوید: اختیار این قول از خواند میر عجیب مینماید، چون رسیدن اهل بیت علیهمالسلام روز بیستم به کربلا عادتا محال است با مسافتی که میان کوفه و شام است و مدتی که در شام ماندند.و سبط در «تذکره» پنج قول نقل کرده است؛ یکی آن که در کربلا با بدن مطهر دفن شد، دوم در مدینه نزدیک قبر مادرش، سوم به دمشق، چهارم به مسجد
الرقه، پنجم در قاهره و گفت: اشهر آن است که با اسراء به مدینه باز گردانیدند، آن گاه از آن جا به کربلا فرستادند و با بدن دفن شد، تا آنکه گوید: بالجمله سر یا بدن مطهر هر جا که باشد او خود در دلهای و ضمایر جای دارد.مترجم گوید: خلفای فاطمی سری از شام به قاهره بردند و آوازه در انداختند سر حسین علیهالسلام را آوردیم برای سیاست ملک و توجه دادن مردم به قاهره و اعتباری به قول پنجم نیست.سبط گوید:بعضی اساتید ما در این معنی شعری خواند:لا تطلبوا المولی الحسین بأرض شرق أو بغرب و دعوا الجمیع و عرجوا نحوی فمشهده بقلبی (1).(ملهوف) راوی گفت: چون زنان و عیال حضرت ابیعبدالله علیهالسلام از شام بازگشتند و به عراق رسیدند با آن دلیل که همراه بود، گفتند: ما را از کربلا بر و چون به مصرع رسیدند جابر بن عبدالله انصاری را یافتند با چند تن از بنیهاشم و خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله برای زیارت حسین علیهالسلام آمده بودند و با هم بدان مقام مبارک رسیدند، بگریستند و زاری کردند، سیلی بر روی زدند، نالههای جانسوز
1) 173. یعنی مولانا ابی عبدالله السحین علیهالسلام را در زمین مشرق یا مغرب جستجو نکنید! همه را رها کنید و سوی من آیید که قبر او در دل من است! و سبط از این بیت تنبیه آنان خواست که از اختلاف اخبار وحشت کنند و از اینجاباید متنبه شویم که اگر چه در اخبار و احادیث اختلاف است، دین را زیانی نباشد، چون اصول دین ما به براهین عقلی که علمای کلام در کتب خویش ذکر کردهاند ثابت و مبرهن است و به قدری آسان که همه کس میتواند با حذف اصطلاح، ادراک آن کند و احتیاجی به اخبار آحاد نداریم و معجزات و آیات پیغمبر صلی الله علیه و آله به قرآن و نقل متواتر قطعی قابت است و در فروع دین فقها میتوانند حدیث قطعی و غیر قطعی و صحیح و ضعیف را تشخیص دهند، و همچنانکه حدیث مجعول بسیار است، حدیث صحیح نیز بسیار است و بر عالم تشخیص آن دشوار نیست. و اینکه عوام اخباریین پندارند که باید همه مردم به مضامین همهی احادیث معتقد باشند، البته باطل است چون خداوند عالم به محال تکلیف نمیکند و مردم را نمیتوان معتقد به صحت همه احادیث کرد و نه مأمور به تشخیص حدیث صحیح از سقیم دانست اما یاد گرفتن اصول دین به ادله کلامیه سهل است.
سردادند و زنان قرای مجاور به ایشان پیوستند و چندی بماندند. و در مقتل ابننما نزدیک همین آورده است.مترجم گوید: بسیاری از علما زیارت اهل بیت قبر مطهر را در روز اربعین مستبعد شمردند، مخصوصا حاجی میرزا حسین نوری رحمه الله در «لؤلؤ و مرجان» سخت انکار کرده است. و ما پیش از این گفتیم دلیلی بر انکار اصل زیارت در روز اربعین نداریم، اما به ظن غالب زیارت هنگام رفتن به شام بود نه بازگشتن، و اگر گوییم بعض روات در این خصوصیت سهو کرد و هنگام بازگشتن گفت، آسانتر مینماید که گوییم اصلا زیارت نکردند، و غالب علائم ضعف در احادیث از تصرفی است که روات کردند در خصوصیات سهوا، و اصل آن مجعول نیست با این شهرت، و به روایتی که شیخ طوسی در «تهذیب» روایت کرد، زیارت اربعین را مانند جهر بسم الله الرحمن الرحیم شعار شیعه شمرده است، و نقل شعائر در اعتبار مانند متواتر است، چون نمیتوان در شعائر اهل مذاهب دروغ نقل کرد، و زیارت اربعین از قدیم در زمان ائمه علیهمالسلام شعار شیعه بود و به ظن غالب از زمان زیارت امام زینالعابدین علیهالسلام این اشعار در میان شیعهی عراق ماند.در اینجا ارباب تقوی و اهل ورع، از ذاکرین میپرسند: نقل وقایع مشکوکه مانند طفلان مسلم رحمهما الله و عروسی حضرت قاسم رضی الله عنه و قضیهی فاطمه صغری و مرغ و امثال آن، در منابر چگونه است؟در جواب گوییم: اگر ذاکر نسبت قضیه را به کتابی که از آن نقل کرده است بدهد و به مستمع چنان وانمود نکند که یقینا صحیح است، ضرر ندارد و گرنه «تدلیس» است و«تدلیس» در روایت جایز نیست، و چون غالب مردم متوجه این احکام نیستند، لازم است چند مسئله برای توجه خواننده ذکر شود تا اگر راوی خود مجتهد نیست در امثال آنها رجوع به مجتهد اعلم کند و این هم از مسائل تقلیدی است.اگر مستمع از ناقل حدیث بخواهد یا متوقع باشد یا در خاطرش مرکوز باشد و چنان داند که راوی واقع را نقل میکند، جایز نیست نقل کردن غیر حدیث
متواتر و مقرون به قرائن قطعیه، و اگر مستمع حدیث مظنون خواهد، میتواند حدیث ظنی نقل کند.در غیر این صور در نقل سیر و وقایع جایز است متابعت طریقهی اهل تاریخ در اعتماد کردن بر احادیثی که ناقل آن موثق و مطلع بوده است، چون این رسم از زمان ائمه تا کنون میان مورخین بود، بر کسی انکار نکردند اما مخالفت آن طریقه خروج از اصطلاح و «تدلیس» است.نقل حدیث با سند جایز است، خواه سند آن ضعیف باشد یا صحیح، مگر نقل کردن حدیث به سند ضعیف برای کسانی که جاهل به اسنادند و چنان وانمود کردن که این حدیث معتبر است و قابل اعتماد، تدلیس است.نقل حدیثی که یقینا یا به ظن غالب مجعول است بدون تنبیه بر آن جایز نیست و نقل حکایات مشتمل بر حکمت و مواعظ و حجت مذهبی مانند حکایات کلیله و دمنه و حکایت حسنیه و بلوهر و یوذاسف و امثال آنها جایز است به طوری که «تدلیس» نشود. هر چند جایز است دعایی که از امام وارد نشده کسی بخواند یا بر عبارات ادعیه و زیارات مأثوره چیزی بیفزاید، نه به قصد تشریع، اما برای محدث و ناقلین حدیث جایز نیست نقل کردن و نسبت دادن به معصوم، بلکه نقل آن معصیت و از گناهان کبیره است، و جواز خواندن موجب جواز نقل از معصوم نیست. بلی، اگر دعا و زیارت غیر مأثور را نقل کند با تصریح به اینکه مأثور نیست، ضرر ندارد و اگر دعایی نقل کند و هیچ تصریح نکند که از معصوم است یا از غیر معصوم، مشکل است و چون غالب مردم ذهنشان به مأثور میرود موجب«تدلیس» است.اضافه کردن صلی الله علیه و آله و سلام و امثال آن در متن احادیث اگر موهم آن نشود که در اصل حدیث بوده است، ضرر ندارد.واجب نیست عین الفاظ حدیث را نقل کردن، بلکه نقل به معنی هم جایز است اگر موجب «تدلیس» نشود، یعنی ناقل صریحا بگوید نقل به معنی کردهام یا عادت بر آن جاری باشد مانند نقل احادیث در منابر به زبان غیر عربی.
فرقی بین نقل حدیث شفاها و یا کتبا نیست و «تدلیس» و «تحریف» در هر دو حرام است.در نقل حدیث به معنی شرط است که حاصل مضمون حدیث محفوظ ماند و چیزی بر آن افزوده و یا کاسته نگردد؛ مثلا اگر امام بفرماید: «الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی» و کسی بگوید: الآن پشتم شکست و امیدم ناامید شد و چاره از دستم رفت» جایز نیست، برای آن که امیدم ناامید شد در عبارت امام نیست و «قلت حیلتی» یعنی چارهام کم شد نه از دستم رفت، مگر اینکه صریحا بگوید که امام قریب به این مضامین فرموده یا به عنوان زبان حال بخواند.تغییر ألفاظ حدیث بطوری که معنی محفوظ باشد و «تدلیس» نشود ضرر ندارد؛ مثلا ضمیر به جای ظاهر و ظاهر به جای ضمیر آوردن و مقدر را مذکور ساختن و لفظی را به مرادف یا قریب المعنی تبدیل کردن مثل انکسر به انقصم و همچنین مختصر یا مفصل کردن؛ بطوری که معنی تغییر نکند جایز است؛ مثلا «یا ایها الذین آمنوا» را به ای مؤمنین و یا «أبناء الدنیا» را به ای کسانی که فریب دنیا و مال دنیا را خوردید و هکذا.تغییر لفظ حقیقی به مجازی یا مجازی به حقیقی که معنی را تغییر ندهد و «تدلیس» نشود جایز است؛ مثلا «یداه مبسوطتان» را گویی خداوند عالم جواد است یا بالعکس و همچنین تغییر صیغهی ماضی به مضارع و بالعکس، در صورتی که از زمان منسلخ باشد مثل «کان الله علیما حکیما» را گوی خداوند دانا و حکیم میباشد و به لفظ جامع طوری جایز است که معنی محفوظ ماند و «تدلیس» نشود و به اصطلاح مطول، معانی «اول» باید محفوظ ماند نه «ثوابی» و نقل است که مردم از یکی از علمای متورع خواستند واقعهی عاشورا را در منبر بیان کند، فرمود: حضرت سیدالشهداء علیهالسلام روز دهم محرم در کربلا شهید شد و از منبر فرود آمد و نه از این جهت بود که نقل غیر آن جایز نیست، بلکه چون مردم از کثرت اعتقاد به آن عالم قول او را حجت میگرفتند و توقع داشتند آن چه یقینا مطابق واقع باشد بگوید،: به متواتر اکتفا کرد و در جایی که مستمع چنین متوقع
باشد تکلیف همین است، اما همیشه مردم از همه کس این توقع ندارند.سید گوید راوی گفت: آنگاه از کربلا جدا گشتند و روانهی مدینه شدند، بشیر بن جذلم (مترجم گوید حذلم به «حاء» بینقطه و «ذال» نقطه دار بر وزن «جعفر» صحیح است و در احتجاج خطبهی زینب - رضی الله عنه - را از حذام بن ستیر روایت کرده است، آن نیز ظاهرا تصحیف حذلم است و بشیر و ستیر مقدم یا مؤخر نیز قرینه بر وحدت و تصحیف است و این مرد همراه اسرا بود و در دمشق محافظ و مأمور رسیدگی به آنان بود و در سفر مدینه همراه ایشان آمد).بشیر بن حذلم گفت: چون نزدیک مدینه رسیدیم علی بن الحسین فرود آمد و فرمود بارها بگشودند و خیمه برافراشت و زنان را فرود آورد و گفت: ای بشیر خدای پدرت را رحمت کند که شاعر بود! تو نیز شعر گفتن توانی؟ گفت: آری، یابن رسول الله من نیز شاعرم. حضرت فرمود: به شهر مدینه رو و خبر مرگ ابیعبدالله را بگوی!بشیر گفت بر اسب خویش سوار شدم و تازان رفتم تا به مدینه رسیدم و به مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله در آمدم و آواز به گریه بلند کردم و این شعر از انشای خود گفتم:یا اهل یثرب لا مقام لکم بها قتل الحسین فأدمعی مدرارالجسم منه بکربلا مضرج و الرأس منه علی القناة یداربشیر گفت: گفتم این علی بن الحسین علیهماالسلام است با عمهها و خواهران پیرامون شهر شما و نزدیک منازل شما فرود آمده است، من فرستادهی اویم سوی شما و جای او را به شما نشان میدهم، پس در مدینه هیچ زن پرده نشین نماند مگر از خانه بیرون آمد زاری و شیون کنان و من ندیدم مرد و زن گریان بیش از آن روز و نه روزی تلختر بر مسلمانان از آن، و کنیزکی دیدم بر حسین علیهالسلام زبان گرفته بود و میگفت:نعی سیدی ناع نعاه فأوجعا و أمرضنی ناع نعاه فأفجعافعینی جودا بالدموع و أسکبا وجودا بدمع بعد دمعکما معا
علی من دهی عرش الجلیل فزعزعا فأصبح هذا المجد و الدین أجدعاعلی بن نبی الله و ابن وصیه و ان کان عنا شاحط الدار اشسعایعنی: «خبر مرگ مولای مرا داد خبر دهندهای، پس دل را به درد آورد و چون آن خبر داد مرا بیمار ساخت و اندوهگین کرد، پس ای دو دیدهی من اشک بریزید و بسیار بریزید! باز هم اشک بریزید و با هم اشک بریزید! بر آن کسی که مصیبت او عرش خدای بزرگ را به لرزه آورد، پس از این مجد و بزرگی و دین ناقص و خوار گشتند، گریه کن بر پسر دختر پیغمبر او اگر چه منزل و سرای او از ما سخت دور است!»آنگاه گفت: ای خبرگزار! اندوه ما را برای حسین علیهالسلام تازه کردی و زخمهایی که التیام نیافته بود باز بکاویدی، تو کیستی؟ گفتم: بشیر بن حذلم، مولای من علی بن الحسین علیهماالسلام مرا فرستاد و او در فلان جا با عیال و زنان ابیعبدالله علیهالسلام فرود آمد، پس از من جدا گشتند و پیشتر از من بدان موضع روانه شدند و من اسب را زدم تا بازگردم، دیدم همه جاها و راهها را گرفتهاند، از اسب فرود آمدم و گام بر گردن مردم نهادم تا نزدیک خیمه رسیدم؛ علی بن الحسین علیهماالسلام به درون خیمه بود، بیرون آمد و دستمالی در دست داشت، سرشک بدان پاک میکرد و پشت سر او خادمی کرسی در دست داشت، بگذاشت و آن حضرت بر آن نشست و گریه گلوی او گرفته بود و خویشتن داری نمیتوانست، و آواز مردم به گریه بلند شد و زنان و کنیزان ناله و زاری میکردند و مردم از هر طرف دلداری و سر سلامتی میدادند و آن زمین یکباره فریاد بود! پس به دست اشاره فرمود خاموش باشند! جوشش آنها فرونشست پس گفت:«الحمد لله رب العالمین مالک یوم الدین باریء الخلائق أجمعین الذی بعد فارتفع فی السموات العلی و قرب النجوی، نحمده علی عظائم الامور فی فجائع الدهور و ألم الفجائع و مضاضة اللواذع و جلیل الرزء و عظیم المصائب الفاظعة الکاظة الفادحة الجائحة، ایها القوم ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جلیلة و ثلمة فی الاسلام عظیمة قتل ابوعبدالله الحسین و سبی نسائه و صبیته و داروا برأسه فی
البلدان من فوق عال السنان، و هذه الرزیة التی لا مثلها رزیة، أیها الناس فأی رجالات منکم تسرون بعد قتله، ام أی فؤاد لا تحزن من أجله، أم أیة عین منکم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها فلقد بکت السبع الشداد لقتله و بکت البحار بأمواجها و السموات بأرکانها و الأرض بأرجائها و الأشجار بأغصانها و الحیتان و لجج البحار و الملائکة المقربون و اهل السموات أجمعون، یا ایها الناس ای قلب لا ینصدع لقتله، أم أی فؤاد لا یحن الیه، أم أی سمع یسمع هذه الثلمة التی ثلمت فی السلام و لم یصم، ایها الناس أصبحنا مطرودین مشردین مذودین و شاسعین عن الأمصار کأنا أولاد ترک و کابل، من غیر جرم اجترمناه و لا مکروه ارتکبناه و لا ثلمة فی الاسلام ثلمناها ما سمعنا بهذا فی آبائنا الاولین ان هذا الا اختلاق و الله لو ان النبی تقدم الیهم فی قتالنا کما تقدم الیهم فی الوصایة بنا لما ازدادوا علی ما فعلوا بنا، فانا لله و انا الیه راجعون من مصیبة ما أعظمها و أوجعها و أفجعها و أکظها و أفظعها و أمرها و أفدحها فعند الله نحتسب فیما أصابنا و ما بلغ بنا فانه عزیز ذو انتقام.»«(ترجمه) سپاس خدای را که پروردگار اهل جهان است و مالک روز جزا، آفرینندهی همهی آفریدگان، آن که بلند است و بر آسمانهای افراشته مستولی و نزدیک است، چنانکه سخنان آهسته را میشنود. او را سپاس گوییم بر سختیهای بزرگ و آسیبهای روزگار و آزار مصائب دلخراش و گزش بلاهای جانسوز و اندوه بزرگ و مصیبت عظیم رسوا کننده و رنجآور و گران و بنیاد کن؛ ای مردم! خداوند تبارک و تعالی و له الحمد ما را به مصائب عظیم بیازمود و رخنهی بزرگ در اسلام پدید آمد، ابوعبدالله الحسین کشته شد و زنان و فرزندان او اسیر گشتند و سر او را در شهرها بر نیزه بگردانیدند، این مصیبتی است که مانند آن هیچ مصیبت نیست! کدام یک از مردان شما پس از کشتن او شادی نماید؟! و کدام دل است که برای او اندوهگین نشود؟! و کدام چشم است سرشگ خود را نگاهداری تواند و از ریزش باز دارد؟! آسمانها به آن سختی برای کشتن او بگریستند و دریاها با امواج و آسمانها با ارکان و زمین از همه جوانب، و درختان با شاخها و ماهیان
و انبوه آب دریاها و فرشتگان مقرب همه و اهل آسمانها بگریستند.ای مردم! کدام دل از کشتن او نشکافد و کدام قلب برای او ناله سر ندهد و کدام گوش است که داستان این رخنه که در اسلام پدید آمد بشنود و کر نشود؟ای مردم! ما آواره شدیم و رانده، و دور از خانمان از وطن جدا مانده، مانند بردگان ترک و کابل، نه گناهی کرده بودیم و نه ناپسندی مرتکب شده یا رخنه در اسلام آورده «ما سمعنا بهذا فی آبائنا الاولین ان هذا الا اختلاق».به خدا قسم پیغمبر صلی الله علیه و آله اگر به جای آن وصیتها به کشتن ما امر میفرمود بیش ازین که با ما نمیکردند «انا لله و انا الیه راجعون» چه مصیبت بزرگ و دردناک و دلخراش و سخت و رسوا و تلخ و بیناد کن است! از خدای چمشم داریم اجر این مصیبت را که به ما رسید، که او غالب و منتقم است. انتهی الترجمه».راوی گفت: صوحان بن صعصعة بن صوحان برخاست، و زمین گیر بود، و عذر خواست از تخلف برای رنج پای خویش، امام علیهالسلام عذر او بپذیرفت و نیکو گمانی نمود و شکر گفت و رحمت بر پدرش فرستاد. جزری و ابنصباغ مالکی گفتند: یزید مردی امین با خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله از شام روانهی مدینه کرد و سواران چند همراه ایشان بفرستاد.و در «اخبار الدول» گوید: «این مرد نعمان بن بشیر بود با سی مرد، آنها را فرستاد شبانه با آنها میرفت و اهل بیت پیشتر بودند، چنان که چشم او ایشان را میدید و چون در منزل فرود میآمدند، او و همراهان دورتر بار میگشودند و بر گرد ایشان مانند پاسبان بودند. و نعمان از حوایج ایشان میپرسید و مهربانی میکرد تا به شهر مدینه در آمدند، پس فاطمه دختر علی بن ابیطالب علیهالسلام با خواهرش زینب گفت: این مرد با ما نیکی کرد، آیا بینید که چیزی به وی صلت دهیم؟ زینب گفت: به خدا که چیزی نداریم جز این زیورها، پس دو دستبند و دو بازوبند خویش را بیرون آورده برای نعمان فرستادند و عذر خواستند، نعمان همه را بازگردانید و گفت: اگر من خدمت شما برای دنیا کرده بودمی، این صلت
پذیرفتمی و مرا کافی بود، اما من این خدمت برای خدا کردم و قرابت شما با رسول خدا صلی الله علیه و آله. و زوجه حسین علیهالسلام رباب، دختر امرؤ القیس مادر دخترش سکینه با او بود و با اسرا او را به شام بردند و به مدینه بازگشت؛ اشراف قریش او را خواستند، نپذیرفت و گفت: پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله دیگری را به پدر شوهری خود نمیپسندم. و یک سال پس از آن بزیست و زیر سقف نرفت تا فرسوده گشت و از اندوه بدرود زندگانی گفت. و بعضی گویند یک سال در کربلا بر سر قبر شوهر بماند، پس از آن به مدینه رفت و از اندوه درگذشت.در بعض مقاتل است که امکلثوم چون روی به مدینه داشت میگریست و ابیاتی میخواند که از جمله آنها این است:مدینة جدنا لا تقبلینا فبالحسرات و الأحزان جیناالا فاخبر رسول الله عنا بأنا قد فجعنا فی أبیناخرجنا منک بالأهلین جمعا رجعنا لا رجال و لا بنیناو کنا فی الخروج بجمع شمل رجعنا بالقطیعة خائفیناو مولانا الحسین لنا أنیس رجعنا و الحسین به رهینافنحن الضایعات بلا کفیل و نحن النائحات علی أخیناالا یا جدنا قتلوا حسینا و لم یرعوا جناب الله فیناألا یا جدنا بلغت عدانا مناها و اشتفی الأعداء فینالقد هتکو النساء و حملوها علی الاقتاب قهرا أجمعینامؤلف گوید: ابیات بسیار است، از ترس اطاله همهی آن ها را نیاوردیم.راوی گفت: اما زینب دو جانب در مسجد را به دست گرفت و فریاد زد: ای جداه! خبر مرگ برادرم حسین را آوردم و زینب هرگز اشکش نمیایستاد و گریه و ناله سبک نمیکرد و هر گاه علی بن الحسین علیهماالسلام را میدید، اندوهش تازهتر میشد و غمش افزودهتر میگشت.سید رحمه الله گفت: «از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده است که، امام زینالعابدین علیهالسلام چهل سال بر پدرش بگریست، روزها روزه بود و شبها به بندگی
خدای ایستاده، چون هنگام افطار میشد غلام وی خوردنی و آشامیدنی میآورد و نزد او مینهاد و میگفت: ای سید من تناول فرمای! امام میفرمود: پسر پیغمبر را گرسنه کشتند، پسر پیغمبر را تشنه کشتند و چند بار تکرار میکرد و میگریست تا خوردنی خود را به سرشک خویش تر میساخت و آب را با اشک میآمیخت و همچنین بود تا به رحمت حق پیوست.مترجم گوید: گاه باشد که اسم عدد را مجازا بر مقداری نزدیک به آن اطلاق کنند و این از قواعد لغت و فصاحت خارج نیست؛ مثلا چیزی نزدیک ده من است، به تقریب گویند ده من و گروهی نزدیک هزار نفرند گویند هزار نفر به تقریب، مگر حشویه که مجاز را در قرآن روا ندانند. و بعض عوام که از مجاز چیز دیگر میفهمند و پندارند امام علیهالسلام مجاز در کلام خویش نیاورد، با آن که خدا و پیغمبر مجاز در کلام آورند، چون باشد که امام مجاز نگوید؟ گوییم رحلت امام زینالعابدین علیهالسلام چنانکه شیخ طوسی در کتاب تهذیب و دیگران گفتهاند، در سال 95 بود، 34 سال پس از واقعهی عاشورا و 34 سال به چهل سال نزدیک است. امام جعفر صادق علیهالسلام به تقریب چهل فرمود و از آن 34 خواست.و این که فرماید آن حضرت همه روز روزه بود و همه شب به عبادت ایستاده نیز به تغلیب و مجازات است؛ یعنی غالبا روزه بود، چون روزه بعض ایام حرام است و بعضی مکروه و نیز صوم دهر مطلقا مرجوح است.باز به ترجمه کلام سید بازگردیم: یکی از موالی و بستگان آن حضرت حکایت کرد که روزی به صحرا بیرون رفت و من در پی او رفتم، او را یافتم بر سنگی درشت پیشانی نهاده است و من ناله و گریهی او را میشنیدم و هزار بار گفت: «لا اله الا الله حقا حقا لا اله الا الله تعبدا ورقا لا اله الا الله ایمانا و صدقا».پس سر از سجده برداشت و محاسن و روی او را دیدم از سرشک دیدهتر بود. گفتم: یا سیدی! وقت آن نرسیده است که اندوه تو تمام شود و گریهی تو اندک گردد؟ با من گفت: «ویحک»! یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم پیغمبر و پیغمبر زاده بود و دوازده فرزند داشت، خداوند یکی از آنها را ناپدید کرد، موی سرش از اندوه
سپید شد و پشتش از غم خم گشت و دیدهاش از گریه نابینا شد با آنکه فرزندش در جهان زنده بود، و من پدر و برادر و هفده نفر از خاندان خود را از دست دادم دیدم کشته و افتاده بودند، چگونه اندوه من به آخر رسد و گریهام اندک شود؟شیخ ابوجعفر طوسی رحمه الله به اسناده از خالد بن سدیر روایت کرده است گفت: «امام صادق علیهالسلام را پرسیدم از مردی که جامهی خویش را بر مرگ پدر و مادر و برادر و یکی از خویشان خود بدرد؟ فرمود: باکی نیست، موسی بن عمران بر برادرش هارون علیهماالسلام جامه چاک زد و نباید مرد بر مرگ فرزند و نه شوهر بر مرگ زن جامه بدرد، اما زن میتواند بر مرگ شوهر جامه چاک کند، تا اینکه فرمود: دختران فاطمه علیهاالسلام گریبان بر حسین علیهالسلام دریدند و لطمه بر رخسار زدند و بر مثل حسین سزاوار است لطمه بر روی زدن و گریبان دریدن».از «دعائم الاسلام» از جعفر بن محمد علیهماالسلام روایت است که فرمود: یک سال بر حسین علیهالسلام نوحه کردند هر روز و هر شب و سه سال از آن روزی که آن مصیبت بر آن حضرت رسید».مترجم گوید: «دعائم الاسلام» تصنیف قاضی نعمان مصری است که شرح حال او در ذیل قصهی شهادت زاهر مولی عمرو بن الحمق گذشت، عبارت منقول اندکی ابهام دارد. برقی روایت کرده است که: «چون حسین علیهالسلام شهید شد، زنان بنیهاشم پلاس سیاه در بر کردند و از گرما و سرما رنجی نمیدیدند و علی بن الحسین برای آنها طعام ماتم میساخت».ثقة الاسلام کلینی رحمه الله از ابیعبدالله صادق علیهالسلام روایت کرده است که: چون حسین علیهالسلام کشته شد زوجهی کلبیه او؛ یعنی رباب ماتم گرفت، بر او میگریست و زنان و کنیزان با او میگریستند تا دیگر اشک در چشم آنها نماند، و در آن میانه دیدند کنیزکی اشکش روان است، او را بخواند و با او گفت: چون است که در میان ما اشک تو تنها روان مانده است؟ گفت: هر گاه که مانده میشوم شربتی سویق مینوشم، آن زن بفرمود خوردنی ساختند و سویقها آماده کردند، بخورد و بیاشامید و بخورانید و بنوشانید و گفت: میخواهم بدین خوردن نیرو تازه کنیم بر
گریستن بر حسین علیهالسلام، و هم فرمود: برای آن زوجهی کلبیه چند مرغ اسفرود (با غریقره) تحفه آوردند. زن گفت: اینها چیست؟ گفتند: فلان ارمغان فرستاده است تا در طعام ماتم حسین علیهالسلام به کار بری. گفت: ما عروسی نداریم تا مرغ بریان خوریم! اینها به چه کار ما آیند؟ پس بفرمود از سرای براندندشان چون بیرون رفتند دیگر کسی آنها را ندید، گویی میان آسمان و زمین پرواز کردند، اثری از آنها مشاهده نشد».و از حضرت صادق علیهالسلام روایت است که: هیچ زن هاشمیه سرمه به چشم نکشید و خضاب نکرد و از هیچ سرای هاشمی دود برنخاست تا پنج سال بگذشت و عبیدالله زیاد - لعنه الله - کشته شد».از تاریخ ذهبی نقل است که: «در سال 352 و روز عاشورا معزالدوله اهل بغداد را ملزم کرد که مجلس سوگواری سازند و بر حسین علیهالسلام نوحه کنند و بفرمود بازارها را بستند و پلاسهای سیاه بیاویختند و هیچ آشپز خوردنی نپخت و زنان شیعی رویهای خود را سیاه کرده بیرون آمدند، لطمه بر روی زنان و نوحه خوانان، و چند سال این کار کرد. و از تاریخ ابن وردی است که: «در سال 352 و معز الدوله بفرمود نوحه کنند و لطمه زنند و زنان موی پریشان کنند و رویها به سیاهی بیندایند بر حسین علیهالسلام، و اهل سنت از منع آن عمل فرو ماندند که دولت در دست شیعه بود».در کتاب «خطط و آثار مقریزی» است که ابن زولاق در کتاب «سیرت» معز لدین الله گفت: «روز عاشورا سال 363 گروهی از شیعه و پیروان ایشان به مشهد کلثوم و نفیسه رفتند و گروهی از سواران و پیادگان اهل مغرب با آنها رفتند به نوحه گری و گریه بر حسین علیهالسلام و در بعض کتب هست که در سال 422 در بغداد ماتم حسین علیهالسلام بر پا کردند به زاری و شیون و اهل سنت بشوریدند و کار به پیکار رسید تا گروهی به قتل رسیدند و بازارها ویران گشت.مترجم گوید: معز لدین از خلفای فاطمی مصر و مغرب است از شیعهی اسماعیلیه و معز الدوله دیلمی از پادشاهان آل بویه است که در ایران و عراق
عرب حکومت داشتند و از شیعه اثنی عشریه بودند.و این معز لدین الله ابوتمیم سعد بن اسماعیل بن محمد بن عبیدالله بن محمد بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفر صادق علیهالسلام است، پادشاه چهارم از سلسلهی فاطمیان، ولادت او در شهر مهدیه است که جد او مهدی عبیدالله در آفریقا ساخته و پایتخت آنها آن شهر بود و پس از آن منتقل به «منصوره» شدند تا زمان خلافت این معز که سردای کاری و شجاع بدو پیوست نامش «جوهر» و همهی کشورهای شمال آفریقا را از اوقیانوس اطلس تا مصر برای او بگشود و از اوقیانوس اطلس ماهی شکار کرد و برای معز فرستاد و پادشاهان مراکش را در قفص آهنین روانهی «منصوره» کرد و از آن جا به مشرق افریقا آمد و مملکت مصر را فتح کرد و شهر قاره را در مصر بساخت و به این جهت این شهر را «قاهرهی معزیه» گویند و دار الملک معز از «منصوره» به قاهره منتقل گشت و جزایر دریای مدیترانه و تنگه «جبل الطارق» در تصرف آنان بود و جزیرهی خضرا که بندر اسپانیا بود در آن تنگه و غیر آن را (1)در تحت فرمان آوردند و معز خود چندی در جزیرهی «سردانیه» بود و امروز این جزیره متعلق به مملکت ایتالیا است و آن را «ساردنی» میگویند.و گویند چون معز به مصر آمد در شهر اسکندریه نزدیک منارهی معروف بنشست و مردم را موعظه کرد که من به کشور گشایی نیامدم، بلکه آمدم حج و جهاد را بر پای دارم و مذهب جد خود را رواج دهم و مخصوصا نام حج و جهاد
1) 174. ما برای این خلفای اسماعیلیه امامت و ولایت ثابت نمیکنیم و آنها با خلفای بنیعباس و بنیامیه در نظر یکسانند، بلکه در متابعت احکام شرع و حفظ اصول اسلام اهل سنت به ما نزدیکترند از شیعهی اسماعیلیه، و لیکن بعض اهل حدیث گفتهاند که: مردی در جزیرهی خضرا خدمت نواب یا فرزندان مهدی علیهالسلام رسید و گمان کردهاند آن سلاطین مغرب اولاد امام دوازدهم ما بودند با آن که امرای جزیرهی خضراء و سایر نواحی مغرب و نواب و فرزندان مهدی اسماعیلیه بودند، نه مهدی منتظر عجل الله تعالی فرجه که امام دوازدهم ماست و شهر مهدیه در مغرب هم منسوب به مهدی اسماعیلی است که عبیدالله نام داشت و دعوی مهدویت میکرد.
برد برای آن که در مدت خلافت اجدادش گروهی ملاحده در شرق طغیان کرده بودند به نام «قرامطه» و جانبداری از خلفای فاطمی مینمودند به امید آن که چون ایشان قوت یابند به شمشیر آنها مذهب الحاد را رواج دهند. و هیچ حکمی از احکام اسلام در نظر ملاحده جاهلانهتر از حج و جهاد نیست، چون تعقل نمیکنند کسی تحمل رنج سفر کند و نفقه بسیار به مصرف رساند و در بیابان قفری بر گرد احجاری چند بگردد و میان صفا و مروه هروله کند و هفت ریگ به ستونی افکند و با همان رنج و زحمت به ملک خود بازگردد. و همچنین جهاد در نظر آنها لغو است و گویند چه لازم کسی را کشتن و اسیر کردن و مال او را به تاراج بردن؟ برای آن که از خیال باطلی به خیال باطل دیگر بر گردد و عاقلانهترین عبادات به نظر بیدینان زکاة و کمک به فقراست و گویند مالی که بیهوده صرف حج و جهاد میشود باید صرف فقرا کرد و آن را هم نمیکنند. معز برای بیزاری جستن از این قبیل عقاید گفت: من برای اقامه جهاد و حج و ترویج دین جد خود آمدم.و ابنخلکان گوید: «چون به قصر قاهره در آمد به سجده افتاد و برخاست دو رکعت نماز بگذاشت و هم او گوید که «جوهر» چون مصر را بگشود، بفرمود بر خطبه نماز جمعه این عبارت افزودند:«اللهم صل علی محمد المصطفی و علی علی المرتضی و علی فاطمة البتول و علی الحسن و الحسین سبطی الرسول الذین أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا اللهم صل علی الأئمة الطاهرین آباء أمیرالمؤمنین».و روز جمعهی هیجدهم ربیع الآخر سال 359 «جوهر» خود در جامع ابن طولون با سپاه خود نماز جمعه بگذاشت و خطیب عبدالسمیع بن عمر عباسی خطبه خواند و فضائل اهل بیت علیهمالسلام در خطبه بیاورد و برای «جوهر» دعا کرد، بسم الله الرحمن الرحیم را به رسم شیعه به جهر خواند و سورة الجمعة و المنافقین را در دو رکعت قرائت کرد و قنوت خواند و در اذان «حی علی خیر العمل» گفت در جامع ابنطولون، پس از آن در مساجد دیگر «حی علی خیر العمل» گفتند و
جوهر آغاز بنای جامع ازهر نهاد... الی آخر». ولادت معز لدین الله دوشنبه یازدهم رمضان سال 319 در شهر مهدیه بود و روز یکشنبهی هفتم ذیحجه سال 341 به تخت نشست و روز یکشنبه سه روز مانده از محرم سال 357 خبر فتح افریقا تا اوقیانوس اطلس بدو رسید و نیمهی رمضان همین سال مژده فتح مصر بدو دادند و روز دوشنبه هفت روز مانده از شوال سال 361 از منصوریه به جزیرهی سردانیه رفت و روز پنجشنبهی صفر سال 362 آهنگ مصر فرمود و روز شنبه پنج روز مانده از شعبان همین سال وارد اسکندریه شد و روز سهشنبه پنجم رمضان از این سال به قاهره آمد و به شهر قدیم مصر نرفت و روز جمعه یازدهم ربیع الآخر سال 365 در قاهره درگذشت. و به قولی سیزدهم آن ماه، ولی این قول صحیح نیست، زیرا که به زیج هندی حساب کردم یازدهم ربیع الآخر مزبور جمعه بود نه سیزدهم و این ایام که در این تواریخ ذکر شد همه را از زیج استخراج کردم مطابق بود یا به یک روز اختلاف و از اینها دقت و صحت قول اهل تاریخ در این قضایا محقق میشود.اما سیده نفیسه که دستهی شیعیان روز عاشورا نزد قبر او رفتند به امر معز لدین الله، دختر حسن بن زید بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهماالسلام است عمهی پدر حضرت عبدالعظیم علیهالسلام و زوجهی اسحق بن امام جعفر صادق علیهالسلام و از او دو فرزند داشت، قاسم و امکلثوم. ولادت نفیسه در مکهی معظمه به سال 145 ببود و در مدینهی منوره به زهد و عبادت پرورش یافت، روزها روزه و شبها به بندگی خدا ایستاده و ملازم حرم جدش پیغمبر صلی الله علیه و آله بود. سی حج بگذاشت و بیشتر پیاده.از زینب برادرزادهی وی نقل که گفت: «عمه خود را چهل سال خدمت کردم، ندیدم شبی بخوابد و روزی افطار کند. گفتم: آیا بر خود ترحم نمیکنی؟ گفت: چه ترحم کنم که گردنهها در پیش است و جز رستگاران از آن نگذرند!و روایت کردهاند که: «در صمر همسایهای داشت یهودی، زن او به حمام میرفت، دختری زمینگیر داشت، برای تنهایی او را به خانهی نفیسه برد که ملول نشود تا از حمام بازگردد، از آب وضوی او قطراتی به آن دختر رسید، شفا یافت».
بالجمله چنان بود که عروس امام جعفر صادق علیهالسلام چنان باید.و ابنخلکان گوید: با شوهرش اسحق به مصر آمد و بعضی گویند قدوم او به مصر در سال 193 بود و چون مردم مصر آن کرامت از وی بدیدند قصد زیارت او کردند. وفاتش در سال 208 است، و باتفاق مورخین در مصر مدفون شد. و گویند شافعی بدو تبرک میجست و از او دعا میخواست. و امکلثوم که قبرش در قاهره است، دختر قاسم بن امام صادق علیهالسلام است. و سید شبلنجی اخبار سیدهی نفیسه را با جماعتی از سادات اهل بیت در کتاب «نور الابصار» آورده است. و مناسب است شیعیان به آن قبور متبرکه توسل جویند و گاهی در موسم حج به زیارت آنها روند تا به برکت آنها مذهب تشیع در مصر هم رواجی گیرد و مردم مصر شیعیان را بینند و بشناسند و ندانسته تهمتهای ناروا به آنها نزنند، چنانکه به مناسبت قبور اهل بیت در دمشق گروهی شسیعه در آنجا تجمع کردند و به برکت آن مزارات قوت گرفتند.باز به ترجمهی کتاب بازگردیم. از ابیریحان بیرونی در «آثار الباقیه» نقل شده است که: روز عاشورا را متبرک میشمردند تا قتل حسین علیهالسلام در آن روز اتفاق افتاد و با آن حضرت و اصحاب او کاری کردند که جفاکارترین مردم در هیچ امت روا ندارد، از کشتار و تشنگی و شمشیر و سوختن و سر بر نیزه زدن و اسب تاختن، پس آن را شوم شمردند، اما بنیامیه جامهی نو پوشیدند و زیور کردند و سرمه کشیدند و عید گرفتند و ولیمه و مهمانیها دادند و شیرینیها و طعامهای خوش خوردند و مردم در ایام دولت آنها بر آن رسم بودند، پس از آن هم بر آن طریقه ماندند، اما شیعه نوحه و زاری میکنند و به اندوه میگریند و در مدینه اسلام و غیر آن از شهرهای دیگر اظهار غم میکنند و به زیارت تربت مسعوده میروند و عامهی مردم چیز نو خریدن و نو کردن متاع و کالای خانه را در این روز شوم دارند.
صوت
شیخ ابوجعفر طوسی از مفید از احمد بن ولید از پدرش از صفار از ابنعیسی از ابن ابیفاخته روایت کرده است گفت: «من و ابوسلمه سراج و یونس بن یعقوب و فضیل بن یسار نزد ابیعبدالله جعفر بن محمد علیهماالسلام بودیم، من گفتم: فدای تو شوم! در مجلس اینها (عمال خلفا) حاضر میشوم و در دل خود یاد شما میکنم، چه بگویم؟ فرمود: ای حسین چون در مجالس اینان حاضر شوی بگوی: «اللهم أرنا الرخاء و السرور» یعنی: خدایا ما را آسایش و شادی نصیب کن! که اگر گفتی به مقصود خود رسی. گفتم: فدای تو شوم! من یاد حسین علیهالسلام میکنم، چه بگویم؟ فرمود بگوی: «صلی الله علیک یا أباعبدالله» و سه بار تکرار کن! آن گاه روی به جانب ما کرده فرمود که اباعبدالله الحسین علیهالسلام چون کشته شد، آسمانهای هفتگانه و زمینها و آن چه در آسمان و زمین و بین آنها بود و هر کس که در بهشت و دوزخ است و هر موجودی که دیده میشود یا دیده نمیشود بر او گریه کردند، مگر سه چیز که گریه نکردند! گفتم: فدای تو شوم! آن سه چیز که نگریستند چیستند؟ فرمود بصره و دمشق و آل حکم بن ابیالعاص. انتهی.»مترجم گویم: از نسبت گریه به جمادات عجب نباید داشت! هر چند بعض مردم سست عقیده از جهالت بر این گونه امور طنز میزنند.و شیخ طوسی رحمه الله در تفسیر «فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا
منظرین» در سورهی دخان از تفسیر تبیان گوید: در گریهی آسمان و زمین سه قول است: قول اول آن که مراد از آسمان و زمین اهل آسمان و زمین است؛ یعنی اهل آسمان و زمین گریه کنند یا نکنند، دویم آنکه، اگر آسمان و زمین بر کسی میگریستند، بر ایشان نمیگریستند و عرب چون خواهد مرگ کسی را بزرگ شمارد گوید:آفتاب در مرگ او تاریک شد و ماه بگرفت و آسمان و زمین بر مرگ او گریه کردند، و شاعر گفت:الریح تبکی شجوها و البرق یلمع فی الغمامهو دیگری گوید:فالشمس طالعة لیست بکاسفة تبکی علیک نجوم اللیل و القمرسوم آنکه، بر ایشان نگریست آنچه بر مؤمن میگرید و آن جای نماز و مکان بالا رفتن عمل صالح اوست، کنایه از آنکه عمل صالح نداشتند و مؤمنان عمل صالح دارند.و سدی گفت: چون حسین علیهالسلام کشته شد آسمان بر او گریست و گریهی او سرخی اطراف آن است. انتهی بتلخیص.و این معانی که شیخ رحمه الله از کلام عرب نقل کرده است، در فارسی نیز استعمال کنند، چنانکه جایی را نام برند و اهل آن جای را خواهند؛ مثلا گویند: شهر بشورید، یعنی اهلش بشوریدند و فلان کشور فقیر است، یعنی اهلش فقیرند و نیز در مقام تعظیم مصیبت گویند: آسمان و زمین و در و دیوار گریه میکردند. سعدی گوید:گیتی بر او چو خون سیاوش گریه کرد خون سیاوشان زده چشمش روان برفتو نیز گوید:آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
دجله خونابست زین پس گر نهد در نشیب خاک نخلستان بطحا را کند در خون عجینروی دریا در هم اندر این حدیث هولناک میتوان دانست بر رویش ز موج افتاده چینو اینکه در وجه سوم گفت «مصلی بر او گریه نمیکند یا مصلی و جای نماز بر مؤمن گریه میکند» در فارسی نظیر دارد، وقتی عالمی از دنیا برود گویند محراب و منبر بر او گریه میکردند و اگر تازه دامادی در گذرد گویند حجله بر او میگریست و اگر بزرگی از دنیا رود نظیر آن چیزی گویند. باز به ترجمهی کتاب بازگردیم.شیخ صدوق از جبله مکیه روایت کرده است گفت از میثم تمار قدس سره شنیدم میگفت: به خدا قسم این امت پسر پیغمبر خود را روز دهم محرم میکشند و دشمنان خدا آن روز را فرخنده دارند این امر شدنیست و در علم خدا گذشته است، و امیرالمؤمنین علیهالسلام پیمانی با من سپرده است و آن را میدانم و مرا خبر داد که هر چیز بر او بگرید حتی وحش بیابان و ماهیهای دریاها و مرغان هوا و خورشید و ماه ستارگان آسمان و زمین و مؤمنان جن و انس، و همهی فرشتگان آسمانها و زمینها و رضوان و مالک و حملهی عرش و آسمان خون و خاکستر بارد تا اینکه گفت: ای جبله اگر نگریستی آفتاب را سرخ، مانند خون تازه بدانکه سید الشهداء علیهالسلام کشته شده است.جبله گفت: روزی بیرون رفتم، آفتاب را بر دیوارها دیدم تابیده بود مانند چادرهای به عصفر رنگ کردم که بر دیوار بیاویزند، فریاد زدم و گریستم و گفتم: و الله سیدنا الحسین علیهالسلام کشته شد».شیخ ابوالقاسم جعفر بن قولویه قمی قدس سره به اسنادهی از ابیعبدالله علیهالسلام روایت کرد که هشام بن عبدالملک سوی پدر من فرستاد و او را به شام برد، چون بر وی در آمد، گفت: یا اباجعفر علیهالسلام ما تو را خواستیم تا چیزی بپرسیم که سائل از آن نشاید غیر من و مسؤول غیر تو! و نپندارم کسی جواب آن را داند مگر یک تن که
جواب آن را داند. پدرم گفت: امیرالمؤمنین از هر چه خواهد بپرسد، اگر جواب آن را بدانم بگویم و اگر ندانم بگویم نمیدانم، که راست گفتن اولی است. هشام پرسید: خبر ده مرا از آن شبی که علی علیهالسلام کشته شد، مردمی که در آن شهر نبودند چگونه آگاه شدند بر قتل وی و به چه نشان دانستند؟(گویا این معنی هشام را معلوم بود که در بعض بلاد دور از کوفه پیش از آن که چاپار و پیک تواند خبر رسانید، از قتل امیرالمؤمنین آگاه شدند و خبر آن میان مردم شایع گشت، دانست این سر غیب است و چاره جز سؤال از امام محمد باقر نیست) و باز گفت اگر آن را دانستی و جواب دادی، مرا خبر ده که آیا مانند آن نشانه برای غیر قتل علی علیهالسلام نیز اتفاق افتاد؟ پدرم گفت: یا امیرالمؤمنین چون آن شب فرارسید که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب کشته شد، هیچ سنگ از زمین برنداشتند مگر زیر آن خون تازه و سرخ یافتند و آن شب که هارون برادر موسی کشته شد همان علامت پدیدار گشت، و همچنین آن شب که یوشع بن نون کشته شد و آن شب که عیسی بن مریم علیهالسلام به آسمان رفت و آن شب که شمعون بن حون الصفا کشته شد و آن شب که حسین بن علی علیهماالسلام به شهادت رسید، پس رنگ روی هشام بگردید و تیره شد و خواست پدرم را آزار رساند. پدرم گفت: یا امیرالمؤمنین! بندگان خدا را باید فرمان پادشاه بردن و راست گفتن و نیکخواهی نمودن و اینکه من جواب امیرالمؤمنین را گفتم از هر چه پرسید، برای آن بود که دانستم او تکلیف مرا در اطاعت خود میداند، پس به من گمان نیکو برد. هشام گفت اگر خواهی سوی اهل خود بازگرد. پس پدرم بیرون آمد و هشام هنگام بیرون آمدنش با او گفت که پیمان کن با من و خدای گواه باشد بر ما که این سخن را تا من زندهام با کسی نگویی! پدرم پیمان کرد به چیزی که وی را خوش آمد.مؤلف گوید: در این حدیث آمده است که هارون کشته شد با این که به عقیدهی ما او به مرگ خدایی از دنیا رفت و مؤلف حدیثی در این باب روایت کرد و گفت شاید این کلام را بر مذاق هشام فرمود و عقیدهی هشام این بود که هارون کشته
شد، چنانکه یهود به موسی چنین نسبت دادند.مترجم گوید: امام علیهالسلام در حضور هشام صریحا فرمود برای کشته شدن حسین بن علی علیهماالسلام خون از زیر سنگ بیرون آمد و با بنیامیه چنین سخن گفتن سخت خطرناک بود و امام از آن باک نداشت و خویش را ایمن از آزار او میدانست، پس مخالفت با هشام در اینکه هارون کشته شد یا به مرگ خدایی از دنیا رفت، مهم نیست و اولی آن است که بگوییم اطمینان به صحت نقل این خصوصیات نیست. و راوی چون کلامی طویل از امام بشنود، ممکن است در بعض کلمات آن سهو کند و امام مردم هارون فرمود و راوی از خاطرش محو شد و به جای آن کشتن نقل کرد و امثال این در نقل کلام دیگران و در احادیث بسیار اتفاق افتد. و شیخ طوسی در «تهذیب» و «استبصار» بسیار از این سهوها را یاد کرده است. و اینکه اخباریین گویند علم داریم به صحت همه احادیث و بعض علما که گویند ظن اطمینانی داریم (یعنی ظن قوی نزدیک به علم) به صحت همهی احادیث به تمام خصوصیات و الفاظ البته صحیح نیست، و ما در محل خود ثابت کردهایم در این احادیث موجوده اخبار مجعوله و محرفه و آن که عمدا یا سهوا در آن تصرف کردهاند بسیار است و روش علمای سابق ما مانند علامهی حلی و شهیدین و امثال ایشان بر تتبع اسناد حدیث و تقسیم آن و تمیز حدیث صحیح از سقیم بود، نه آن که محدث استرابادی و اتباع وی گفتهاند. و با کثرت احادیث کاذبه علم یا اطمینان به صحت همه باقی نمیماند و نیز نسبت دادن مطالب مشکوکه به امام معصوم علیهالسلام از گنهان کبیره است و داخل کردن چیزی که صحت آن ملعوم نیست در دین بدعت است، و بعض احادیث را مخصوصا باید گفت از امام نیست تا عقیدهی مردم به دین محکم شود. و از زمان محدث استرابادی که اخبار و احادیث همه را صحیح پنداشتند و قرآن و سنت متواتره و عقل را رها کردند و احادیث ضعیفه را اساس دین گرفتند، بیدینی و سستی عقیده شایسته گشت، برای آن که مردم خرافات و معانی نامعقول در ضعاف احادیث بسیار دیدند. فقیه محقق ابنادریس رحمه الله گوید: «فهل هدم الدین الا اخبار
الآحاد» خصوصا که اخباریین مردم را مجبور میکنند عین ظاهر لفظ حدیث را بیتوجیه و تأویل باید پذیرفت و عقل را متابعت نباید کرد.اما قضیه فوت هارون، یهود هم میگویند به مرگ خدایی از دنیا رفت و هم یوشع بن نون را به عقیدهی یهود نکشتند؛ اما شمعون الصفا که وصی بلا فصل و جانشین حضرت عیسی علیهالسلام است، نصاری گویند در شهر رومیه به شهادت رسید و در آنجا دفن شد و امروز کلیسای بزرگی بر قبر او است و تولیت آن با پاپ اعظم است و اهل فرنگ آنر ا بغایت محترم شمرند و به زیارت آن روند و نام پدرش در نسخه کتاب ماحمون است. و البته تصحیف اسم عبری است و نصاری اختلاف دارند؛ گروهی گویند یونس بود و گروهی گویند یونس بود و گروهی گویند یوحنا اما لغت صفا به معنی سنگ است و در زبان یونانی سنگ را «پطرس» گویند و امروز فرنگیان به تخفیف «پطر» یا «پیر» گوین. و از آن ملقب به صفا گشت که حضرت عیسی او را به منزلت نخستین سنگ بنای دین خود شمرد و او را به این عنوان خطاب کرد. و مناسب است در این جا بگوییم که در شریعت حضرت موسی در بسیاری از نجاسات و احداث که به بدن کسی میرسید تا خود را پاک نمیکرد، حق نداشت داخل جماعت مؤمنین شود و از معاشرت و سخن گفتن و معاملات ممنوع بود و این محرومیت را «قطع» مینامیدند، و در حدیثی در تفسیر علی بن ابراهیم وارد است که: «اذا أصاب أحدهم البول قطعوه» یعنی آن مرد نجس شده را قطع معاشرت میکردند و در میان جماعت راه نمیدادند و اکنون هم با زن حائض و نفساء همین عمل کنند و کسی که تفسیر علی بن ابراهیم را بیند یقین داند که ضمیر جمع در «قطعوه» به بنیاسرائیل برمیگردد و ضمیر مفرد «بأحدهم» و اگر غرض قطع بول بود، باید «قطعه» بگوید و گویا یکی از روات پس از شنیدن این کلام از امام علیهالسلام یا خواندن در کتاب، ضمیر «قطعوه» را به بول برگردانید؛ یعنی وقتی نجس میشد بول را از بدن او میبریدند. و روایت کرده است «قرضوا لحومهم بالمقاریض» یعنی با قیچی میبرییدند و غرض نقل حدیث این بود که بدانی چگونه تحریف در احادیث میشود.
مؤلف گوید: در این مقام سزاوار است نقل حدیث زهری، بتمامه. ابن عبدربه در «عقد الفرید» گفت: حدیث زهری در قتل حسین علیهالسلام آنگاه مسندا آن را از عمرو بن قیس و از عقیل روایت کرده است که گفتند زهری گفت: «با قتیبه به آهنگ مصیصه بیرون شدم و بر عبدالملک بن مروان در آمدیم، در ایوانی ایستاده بود و دو صف مردم بر دو جانب در ایوان ایستاده بودند، هر گاه حاجتی خواستی با آنکه نزدیک او بود میگفت و او با دیگری همچنین تا به در ایوان میرسید، و کسی میان آن دو صف مردم راه نمیرفت، زهری گفت: آمدیم بر در ایوان ایستادیم، عبدالملک با آن که بر جانب راست ایستاده بود، گفت: شب قتل حسین علیهالسلام در بیت المقدس چه شد و آیا در این باب به شما چیزی رسید؟ پس هر یکی از آن که پهلوی اوب ود بپرسید تا به در رسید؛ هیچ کس جوابی نداد و زهری گفت: من گفتم در این باب چیزی دانم و گفتار مرا یکی یکی به هم گفتند تا به عبدالملک رسید و او مرا بخواند، من میان دو صف رفتم تا به عبدالملک رسیدم و سلام کردم. گفت: کیستی؟ گفتم محمد بن مسلم بن عبدالله بن شهاب زهری، و عبدالملک مرا به نسب بشناخت و او مردی بود بسیار جویای حدیث و پرسید: روز قتل حسین علیهالسلام در بیت المقدس چه اتفاق افتاد؟ و در روایت دیگر پرسید: آن شبی که فردای آن حسین علیهالسلام کشته شد در بیت المقدس چه اتفاق افتاد؟ زهری گفت: حدیث کرد مرا فلان و نام این راوی را بریا ما ذکر نکرد که آن شبی که علی بن ابیطالب و حسین بن علی علیهماالسلام فردای آن کشته شدند، هیچ سنگی از بیت المقدس برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه مشاهده گردید. عبدالملک گفت: راست گفتی؛ آن که این حدیث را به تو گفت با من هم گفت، من و تو در این حدیث منفردیم. آنگاه مرا از علت مسافرت پرسید؟ گفتم به مرابطی آمدم؛ یعنی در مرز اسلام نشینم، از حال و قصد کفار آگاه باشم. گفت: ملازم در بار ما باش! من چندی نزد او بماندم و مال بسیار مرا داد، آن گاه دستوری خواستم که به مدینه بازگردم! رخصت داد و غلامی با من بود و مال بسیار همراه داشتم در صندوقی و آن صندوق گم شد، گمانم به غلام رفت، به وعد و وعید هر
چه کردم اقرار نیاورد. پس او را بر زمین افکندم و بر سینهاش نشستم و آرنج بر سینهی او گذاشتم و سخت میفشردم و قصد قتل او نداشتم، اما او بمرد و پیش روی من جان داد و من به مدینه آمدم و سعید بن مسیب و ابا عبدالرحمن و عروة بن زبیر و قاسم بن محمد و سالم بن عبدالله را پرسیدم از کار خویش؟ همه گفتند توبه برای تو ندانیم. خبر به علی بن الحسین علیهماالسلام رسید و مرا نزد خود خواست! نزد او رفتم و قصهی خویش بگفتم. فرمود: گناه تو را توبه این است دو ماه پی در پی روزه دار و بنده آزاد کن و شصت مسکین طعام ده! این کار کردم و باز آهنگ خدمت عبدالملک نمودم، و به او خبر رسیده بود که آن مال از دست من بشده است. چند روز بر در سرای او بدم، اذن دخول نداد. پس نزد معلم فرزند او نشستم، یکی از پسران او را تعلیم میداد که چون بر امیرالمؤمنین در آید، چه بگوید. و با آن معلم گفتم: هر اندازه امید داری عبدالملک تو را صلت دهد من به تو دهم بهشرط آن که به این پسر بیاموزی که چون بر امیرالمؤمنین در آید و او را از حاجتش پرسد، بگوید حاجت من آن است که از زهری راضی بشوی! آن کار کرد و پسر را آن سخن بیاموخت و او نزد عبدالملک بگفت و عبدالملک بخندید و پرسید: زهری کجاست؟ گفت: بر در سرای است. مرا اذن داد، داخل شدم و پیش روی او بایستادم. گفتم: یا امیرالمؤمنین حدیث کرد مرا سعید بن مسیب از ابیهریره از پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «لا یلدغ المؤمن من جحر مرتین» یعنی مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود.مؤلف گوید: «مصیصه» (بر وزن شریفه) به تخفیف هر دو صاد یا بتشدید صاد اول شهری است بر کنار جیحان در مرز شام میان انطاکیه و کشور روم است و از جاهایی است که مسلمانان در قدیم مرزداران مینشانیدند و «مصیصه» نیز از قرای دمشق است نزدیک باب «لهیا» جایی بر دروازهی دمشق و در این حدیث زهری، مقصود جای اول است چون که برای مرابطی آمده بود.و قول عبدالملک که گوید:«من و تو در این حدیث منفردیم» یعنی دیگری غیر ما آن را روایت نکرد
جون یکی از دو معنی غریب در اصطلاح اهل حدیث آن است که متن آن را یک نفر نقل کند.مترجم گوید: نظیر این سوال را هشام از امام محمد باقر علیهالسلام کرد به روایت سابقه و چون به روایت مختلف نقل شده است، احتمال کذب در آن بعید است و تعجب خلفا از این بود که چگونه آوازهی قتل امیرالمؤمنین یا حسین علیهماالسلام در افواه افتاده در بیت المقدس یا شهر دیگر پیش از آن که به وسائل آن زمان رسیدن خبر ممکن باشد؟! و از هر عالمی استفسار میکردند.شیخ ابوالقاسم جعفر بن قولویه قمی از زهری روایت کرده است که: «چون حسین علیهالسلام کشته شد، سنگی در بیت المقدس نماند مگر زیر آن خون سرخ تازه یافتند.» و هم او از حارث اعور روایت کرده است که: «علی بن ابیطالب علیهالسلام فرمود پدر و مادرم فدای حسین علیهالسلام که پشت کوفه کشته میشود و به خدا قسم گویی میبینم حیوانات صحرایی از هر نوع بر قبر او گردن کشیده میگریند و شبها شیون میکنند تا صبح و چون چنین شد، شما هم جفا نکنید».و از زراره روایت است که حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «ای زراره! آسمان بر حسین چهل روز خون گریست و زمین چهل روز گریه کرد به این که سیاه و تاریک شد و خورشید چهل روز گریست و به منکسف شدن و سرخ گشتن (تفسیر چهل روز کسوف بیاید ان شاء الله) و کوهها پاره شد و از هم بریخت و دریاها شکافته شد و فرشتگان چهل روز گریستند و هیچ زن از ما خضاب نکرد و روغن به کار نبرد و سرمه نکشید و سر شانه نکرد تا سر عبیدالله بن زیاد - لعنه الله - را بیاوردند و پس از آن پیوسته اشک میریختیم، و جدم هر گاه یاد او میکرد میگریست تا محاسن او به آب دیدهتر میشد و هر کس گریهی او را میدید از سوز دل اشک میریخت؛ و فرشتگان که نزدیک قبر او هستند گریه میکنند؛ تا اینکه گفت: هیچ چشمی و اشکی محبوبتر نیست نزد خداوند از آن چشم که بر او اشک ریزد و هیچ کس بر او گریه نکرد مگر فاطمه علیهاالسلام و پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را خوشنود ساخت و حق ما را ادا کرد، و هیچ بنده محشور نشود در قیامت مگر
چشمش گریان باشد غیر آن که بر جدم گریه کند، که او با چشم روشن محشور گردد به شادمانی، و خوشی و خرمی در روی او پدیدار باشد، و همه مردم در هول و هراس باشند و ایشان ایمن، و مردم در عرض اعمال باشند و آنها با حسین علیهالسلام حدیث گویند و زیر عرش نشسته باشند در زیر سایهی آن و از سختی حساب نترسند. با آنها گویند به بهشت در آیید! نخواهند و مجلس و حدیث حسین علیهالسلام را بر بهشت بگزینند، و حوران بهشتی سوی آنها فرستند که ما آرزومند شماییم با ولدان مخلدین، آنها سر بر ندارند برای آن سرور و کرامت که در آن مجلس بینند. و گروهی را از دشمنان ایشان به موی پیشانی گرفته کشان سوی آتش میبرند و گروهی گویند: «مالنا من شافعین و لا صدیق حمیم» و منزلت آنها را میبینند و نمیتوانند به ایشان نزدیک شوند و به آنان برسند؛ و فرشتگان پیغام از جانب ازواج و خزانه داران آنها میآوردند که چه کرامات ایشان را مقرر است؟ میگویند: نزد شما میآییم. پس گفتار ایشان را به ارواحشان میرسانند و شوق ایشان افزوده میگردد برای آن کرامت و قرب منزلت که از حسین علیهالسلام دارند و میگویند: الحمد خدای را که هول بزرگ را از ما دور داشت و اهوال قیامت را از ما کفایت کرد و از آنچه میترسیدیم ما را برهانید! و مراکب می آورند و شتران اصیل با جهاز و پالان و بر آن سوار میشوند و خدای را ستایش میکنند و سپاس میگویند و درود بر محمد و آل او میفرستند، تا به منازل خویش در بهشت رسند».از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت است که: «در «رحبه» بود؛ یعنی میدانی در کوفه و این آیت تلاوت میکرد: «فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین» و در آن هنگام حسین علیهالسلام از یکی از درهای مسجد خارج شد. فرمود: این فرزند من کشته میشود و آسمان و زمین بر او گریه میکنند.و از ابیعبدالله علیهالسلام روایت است که: «برای کشته شدن حسین علیهالسلام آسمان و زمین بگریستند و سرخ شدند و بر هیچ کس گریه نکردند مگر بر یحیی بن زکریا و حسین بن علی علیهماالسلام.
و به مضمون این حدیث، احادیث بسیار از کتب عامه و خاصه روایت شده است. و از ابیعبدالله علیهالسلام روایت است که: «قاتل یحیی بن زکریا ولد الزنا بود و قالت حسین علیهالسلام هم ولد الزنا بود. و آسمان بر کسی گریه نکرد مگر بر آنها، راوی گفت: گفتم آسمان چگونه گریه میکند؟ فرمود: خورشید در سرخی طلوع میکند و در سرخی فرومیرود.»و از داوود بن فرقد روایت است گفت: «در خانهی ابیعبدالله نشسته بودم، کبوتر راعبی (1)دیدم بانگ بسیار میکند. ابوعبدالله علیهالسلام دیری سوی من نگریست و گفت: ای داوود میدانی چه میگوید؟ گفتم: لا و الله فدای تو شوم! فرمود: بر کشندگان حسین علیهالسلام نفرین میکند. از این مرغان در منازل خود نگاه دارید».مؤلف در حاشیه گفته است در «حیوة الحیوان» گوید: راعبی متولد از قمری و کبتر است و در آواز خود فرفرهای دارد و سجعی که قمری و کبوتر ندارند و این سبب فزونی بهای او است.حسین بن علی بن صاعد بربری که متولی قبر حضرت رضا علیهالسلام بود، از پدرش از حضرت رضا علیهالسلام روایت کرد: «این جغد به عهد جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله در منازل و قصر و سراهای مردم سکنی داشت و هر گاه مردم طعام میخوردند میپرید و پیش روی ایشان مینشست و خوردنی و آشامیدنی برای او مینهادند، میخورد و میآشامید و باز به جای خود باز میگشت و چون حسین بن علی علیهماالسلام کشته شد از آبادیها گریزان شد و به ویرانهها و کوهها و بیابانها پناه برد و گفت: بد امتی هستید شما که پسر پیغمبرتان را کشتید و من بر جای خویش ایمن نیستم».مترجم گوید: راوی این حدیث مجهول و روایت ضعیف است و شواهد بسیار دلالت دارد که بوم پیش از شهادت آن حضرت هم ویرانه نشین بود و ظاهرا این مرد بربری که خادم قبر حضرت رضا بوده است، این حدیث را از آن امام نشنیده است یا حدیث به این کیفیت نبوده؛ مثلا امام فرمود: حق دارد جغد که از این
1) 175. به راء و عین هر دو مهمله.
مردم میپرهیزد برای آنکه پسر پیغمبرشان را کشتند.
صوت
شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است از حضرت صادق علیهالسلام از پدرش از جدش که حسین بن علی علیهمالسلام روزی بر برادرش حسن علیهالسلام درآمد، چون بدو نگریست، بگریست، حسن علیهالسلام گفت: یا اباعبدالله از چه گریه میکنی؟ گفت: گریه میکنم از آنچه با تو کردند.حسن علیهالسلام گفت: آنچه با من کردند زهری است که در پنهانی به من نوشاندند و مرا بکشتند، اما روزی مانند روز تو نیست یا اباعبدالله که سی هزار مرد بر تو تازند و همه ادعا کنند از امت محمد صلی الله علیه و آله هستند و دین اسلام دارند! پس بر کشتن و ریختن خون تو و شکستن حرمت تو و اسیر کردن فرزندان و زنان تو و تاراج باروبنه تو هم قول گردند. در این هنگام لعنت بر بنیامیه فرود آید و آسمان خون و خاکستر بارد و هر چیز بر تو گریه کند حتی وحش در بیابان و ماهیها در دریا.و در زیارتی که سید مرتضی خواند این عبارت آمده است «لقد صرع بمصرعک الاسلام و تعطلت الحدود و الأحکام و اظلمت الایام و انکسف الشمس و اظلم القمر و احتبس الغیث و المطر و اهتز العرش و السماء و اقشعرت الأرض و البطحاء و شمل البلاء و اختلفت الأهواء و فجع بک الرسول و از عجت البتول و طاشت العقول».ابنحجر در «صواعق» گوید: ابونعیم اصفهانی در «دلائل النبوة» از نصرة ازدیه روایت کرده است که: «چون حسین علیهالسلام کشته شد آسمان خون بارید بامداد که برخاستیم، حب و کوزهها پر از خون بود».و در احادیث دیگر هم مانند آن روایت شده است و از آیاتی که روز قتل آن حضرت ظاهر شد این بود آسمان را سیاهی عظیم بگرفت چنانکه ستارگان در روز پدیدار گشتند و هیچ سنگی برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه دیدند.و ابوشیخ روایت کرده است آن عدس که در لشکر ایشان بود خاکستر شد و این عدس در کاروان یمن بود، به عراق میآوردند و هنگام قتل حسین علیهالسلام به ایشان رسید.
مترجم گوید: در این روایت تصحیف است، زیرا که عراق معدن حبوب است و عدس یا طعام دیگر را از یمن به عراق نمیآورند و آنچه آوردند «ورس» بود تصحیف به عدس شده و برای یزید فرستاده بودند و امام علیهالسلام آنها را تصرف فرموده و پس از کشته شدن آن حضرت سپاه ابنسعد غارت کردند، چنانکه شرح آن بگذشت.ابنعیینه از جدهی خود روایت کرد که ساربانی با او این خبر بگفت و اسپرک او خاکستر شده بود.و ناقهای کشتند، در گوشت او چیزی مانند موش دیدند و چون پختند مانند علقم تلخ بود. و آسمان برای کشتن او سرخ شد و آفتاب بگرفت چنانکه ستارگان در نیمروز پدیدار شدند و مردم گمان کردند قیامت بر پا شد، و هیچ سنگی بر نداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه بود.و عثمان بن ابیشیبه روایت کرده است که: «آسمان پس از کشتن حسین علیهالسلام چنان سرخ بود که از سرخی آن دیوار به نظر میآمد به چادرهای معصفر پوشیده است و ستارگان به یکدیگر میخورند، و عصفر گل کافشه است».و ابنجوزی از ابنسیرین روایت کرده است که: «جهان سه روز تاریک شد آنگاه سرخی در آسمان پدید آمد.ابوسعید گفت: هیچ سنگی بر نداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه یافتند و آسمان خون بارید، چنانکه مدتها اثر آن در جامهها پدیدار بود، پس از آن هوا بگشود.و ثعلبی و ابونعیم همان احادیث خون باریدن را نقل کردهاند و ابونعیم بر آن افزوده است که چون بامداد برخاستیم، حبها و کوزهها پر از خون بود.و در روایتی است که مانند خون چیزی بر جامهها و دیوارها یافتند در خراسان و شام و کوفه، و اینکه سر حسین علیهالسلام را در سرای ابنزیاد آوردند از دیوارها خون روان بود.و ثعلبی روایت کرده است که آسمان بگریست و گریه آن سرخی آن است و
غیر او گفت کرانههای آسمان شش ماه سرخ شد پس از قتل آن حضرت، و پیوسته پس از آن سرخی دیده میشد.و ابنسیرین گفت: به ما خبر رسید که این سرخی که با شفق است پیش از کشته شدن حسین علیهالسلام نبود.مترجم گوید: قول ابنسیرین حجت نیست و آن را از معصوم نقل نکرده است و سرخی شفق را پیغمبر علامت وقت مغرب قرار داد بیخلاف، و این سرخی که هنگام قتل سید الشهداء علیهالسلام پدید آمد سرخی فوق عادت بود - چنانکه سابقا بگذشت -.و ابنسعدان گفت: این سرخی در آسمان پیش از قتل آن حضرت دیده نشد.ابنجوزی گفت: و حکمت ظهور این سرخی آن است که ما چون خشم گیریم سرخی در رخسار ما پدیدار گردد و خداوند از جسمیت مبراست، پس غضب خود را از قتل حسین علیهالسلام به سرخی افق نمود برای اظهار بزرگی جنایت، کلام صواعق به انجام رسید، و از شرح قصیدهی همزیه مانند این روایت شده است.در «تذکرهی» سبط است از هلال بن ذکوان که: «چون حسین علیهالسلام شهید شد، دو یا سه ماه گذشت، دیوارها را گویی خون آلوده میدیدیم از هنگام نماز صبح تا غروب آفتاب. و گفت: به سفری رفتیم، بارانی بر ما بارید که نشانهی آن در جامههای ما بماند مانند خون».از «مناقب» ابن شهر آشوب نقل است که قرظه بن عبیدالله گفت: نیمروزی آسمان بر قطیفه سفید ببارید، نیک نگریستم خون بود و شتر به چرا رفت برای آب نوشیدن، آب خون بود و دانستیم که همان روز حسین علیهالسلام کشته شد. سرخی از جانب مشرق بر آمد و سرخی از جانب مغرب و نزدیک بود در وسط آسمان به یکدیگر رسند. و از عقود الجمان سیوطی نقل است که منجمین گویند: خورشید منکسف نمیشود مگر در بیست و هشتم یا بیست و نهم برای مقارنه که گفتهاند«قاتلهم الله».در صحیحین آمده است که روز رحلت پیغمبر آفتاب بگرفت و آن دهم ماه
ربیع الاول بود، چنانکه زبیر بن بکار روایت کرده است. و روز قتل حسین علیهالسلام هم آفتاب بگرفت، چنانکه در تواریخ مشهور است و آن دهم محرم بود.و مؤلف گوید: شیخ شهید در «ذکری» روایت کرده است که: «علی المشهور خورید روز عاشورا منکسف شد وقتی حسین علیهالسلام به شهادت رسید، چنانکه ستارگان میان روز هویدا گشتند» و این را بیهقی و غیر او روایت کردهاند. و پیش از این گفتیم که ابراهیم فرزند پیغمبر چون از دنیا رفت آفتاب بگرفت. و زبیر بن بکار در کتاب انساب روایت کرده است که وفات ابراهیم در دهم ربیع الاول بود. و اصحاب ما روایت کردند که از علائم ظهور مهدی علیهالسلام کسوف شمس است در نصف اول ماه رمضان. انتهی.مترجم گوید: در احادیث اهل سنت آمده است که آفتاب روز وفات ابراهیم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله بگرفت و مردم گفتند گرفتن آفتاب برای موت ابراهیم و مصیبت رسول بود علیهالسلام. پیغمبر فرمود: «خورشید و ماه دو آیتند از آیات خداوند عزوجل، نه برای مردم کسی منکسف میگردند و نه برای زنده بودن کسی و چون آنها را گرفته دیدید، خدای را بخوانید و نماز گزارید تا گشوده شود. انتهی».اما وفات ابراهیم در روز دهم ربیع الاول مسلم نیست، شاید روز دیگر بود که کسوف آفتاب در آن معتاد باشد و پیش از این مؤلف از سیوطی در «عقود الجمان» نقل کرد که این حدیث رد منجمین است و لکن قول صحیح آن است که شیخ مرتضی انصاری رحمه الله از سید مرتضی و شیخ کراجکی نقل کرده است که: «کسوف و خسوف و اقتران کواکب و امثال آنها بر اصول صحیحه و قواعد محکمه مبتنی است و منجمین در آنها خطا نمیکنند و دائما به حقیقت میرسند بر خلاف احکام و تأثیر کواکب در خیر و شر. انتهی».و طعن سیوطی و امثال وی بر منجمین از جهل است یا تجاهل و حساب کسوف و خسوف مانند حساب بهار و پائیز و ایام هفته است و همچنانکه نمیتوان گفت شب بیست و هفتم ماه نو رؤیت شد، همچنین نمیتوان گفت در غیر وقت معین کسوف اتفاق افتاد.
و غزالی در مقدمهی کتاب«تهافة الفلاسفه» گوید: «قسم دوم از مطالب فلاسفه اموری است که مخالف با هیچ اصلی از اصول دین نیست و مؤمن بانبیاء ناچار نیست انکار آن کند، مثل اینکه گویند: خسوف ماه برای آنست که زمین میان ماه و خورشید فاصله میشود و ماه چون از خورشید نور میگیرد وقتی در سایهی زمین افتاد، نور خورشید بر آن نمیتابد و مثل این که گویند: در کسوف آفتاب جرم ماه میان چشم بیننده و آفتاب حایل میگردد... و ما در صدد باطل کردن اینها نیستیم، چون غرض به آن تعلق نمیگیرد و هر کس پندارد باطل کردن این مقالات خدمت به دین است، به دین جنایت کرده است و آن را سست گردانیده، چون براهین هندسی و حسابی بر این مسائل قائم است و شکی در آن نگذاشته و هر کس از این علوم آگاه باشد و ادله آن را بداند چنانکه از پیش خبر دهد در فلان روز و فلان ساعت کسوف میشود و مدت آن تا انجلا چه اندازه است، اگر به او گویند این بر خلاف شرع است در علم خود شک نمیکند، بلکه در شرع شک میکند و اینها که از غیر طریق صحیح یاری شرع میکنند زیانشان بر شرع بیش از آنهاست که رد بر شرع میکنند، چنانکه گفتهاند: «عدو عاقل خیر من صدیق جاهل» یعنی دشمن دانا به از نادان دوست، تا اینکه گوید بزرگترین اعتراض ملاحده بر دین وقتی است که کسی برای یاری شرع صرییحا یکی از این قبیل امور را بر خلاف شرع داند، بهانه به دست آورند و گویند اگر شرط دینداری معتقد شدن به اینهاست، پس نباید دیندار بود و مقصود ما این است که عالم به هر شکل باشد فعل خداست. انتهی».و ما سابقا گفتیم امثال این کسوفات در غیر وقت اگر به سند صحیح ثابت شود، برای حائل شدن اجرام دیگر جوی است نادر الوقوع نظیر «ذوات الأذناب» و احجار سماوی؛ و در لغت مانعی نمیبینیم که بر «عجه»های سخت که گاهی در عربستان اتفاق میافتد نیز اطلاق کسوف صحیح باشد، و «عجه» شنهای ریز است که چون بر میخیزد هوا را تاریک میکند، چنانکه روز چراغ لازم میشود و چون مینشیند یا باران بر آن میبارد، همه چیز را آلوده میکند. و مطالب بسیار در
زبان اهل شرع است که نباید حمل بر اصطلاح خاص اصحاب فنون کرد، چنانکه گویند: مکه در مرکز زمین یا مرکز عالم است و از زمین کرهی زمین نخواهند، بلکه ربع مسکون و بر قدیم خواهند و مکه در وسط ربع مسکون است، چنانکه دوری آن از شرق اقصی و آخر چین یا مغرب اقصی و بلاد مراکش تقریبا مساوی است، و نیز از پانزده درجهی عرض جنوبی و 55 درجهی عرض شمالی تا مکه مساوی یکدیگر است. و زمین در زبان همه کس به معنی کرهی زمین نیست، چنانکه مردی گوید: زمین خود را فروختم، قطعه را خواهد نه کره را؛ و نیز در قرآن است که ذو القرنین خورشید را دید در چشمهی گل آلوده غروب می کند، این غروب به اصطلاح نجوم نیست بلکه چنان است که مسافر دریا گوید دیدم آفتاب را از آب بیرون میآمد و در آب فرومیرفت و گاه باشد که این مسافر خود عالم به جغرافیا و نجوم بود، باز این گونه سخن گوید، و این معنی را واضحتر در تفسیر منسوب به خواجه عبدالله انصاری دیدم در چند جای، و از آن اجزایی نزد منسب و تفسیری است به فارسی فصیح سخت نیکو بر وفق مذاق اهل شرع و آیات را در سه نوبت تفسیر کرده است؛ نوبتاول ترجمهی فارسی و نوبت دوم مبسوط و کامل و سهل و نوبت سوم اندکی دقیقتر و علمی برای خواص و اگر مسلمانان اقدام به طبع آن کنند، بسی سودمند افتد؛ و یکی از وزرای دانشمند که شاید راضی نباشد نام او برده شود، از غایت علاقه که بدین تفسیر دارد اجزای آن را از اطراف بلاد اسلام از ترکیه و افغانستان و غیره فراهم کرده است. به ترجمه بازگردیم.
ابوجعفر محمد بن حسن طوسی از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است که: «چون کار حسین علیهالسلام به آنجا کشید که کشید، فرشتگان سوی خداوند عزوجل زاری کردند و گفتند: ای پروردگار! آیا این آزار را با حسین علیهالسلام برگزیدهی تو و فرزند پیغمبرت مرتکب میشوند؟ امام فرمود: پس خداوند سایهی قائم را برای ایشان بر پای داشت و گفت: به این انتقام میکشم از ستمکاران بر وی».شیخ صدوق از ابان بن تغلب روایت کرده است از ابیعبدالله صادق علیهالسلام گفت: چهار هزار ملک به یاری حسن علیهالسلام فرود آمدند، آنان را اذن جنگ نداد، بازگشتند باز رخصت طلبیدند و فرود آمدند، آن حضرت به شهادت رسیده بود و اکنون نزدیک مرقد او آشفته و گرد آلوده بر او گریه میکنند تا روز قیامت، و رئیس آنان فرشتهای است نامش منصور».مؤلف گوید: احادیث بسیار روایت شده است که چهار هزار ملک نزدیک قبر او تا قیامت گریه میکنند و در بعض آن احادیث است که هیچ زائری به زیارت نرود مگر به پیشباز او روند، و بیمار نگردد مگر عیادت او کنند، هیچ یک نمیرد مگر بر جنازهی او نماز گزارند و پس از مردن برای او استغفار کنند و آمرزش از خدا خواهند و همهی این فرشتگان در زمین به انتظار ظهور حضرت قائمند - صلوات الله علیه -.
و شیخ ابنقولویه از عبدالملک بن مقرن از ابیعبدالله جعفر صادق علیهالسلام روایت کرده است که گفت: «چون زیارت ابیعبدالله علیهالسلام کنید، پیوسته خاموش باشید و دم فروبندید و سخن مگوئید مگر به نیکی و فرمود: فرشتگان شب و روز که نگهبان خلقند چون (از آسمان فرود آیند) فرشتگان حائر را ملاقات و با آنها مصافحه کنند، اینها از شدت گریه جواب ندهند تا هنگام زوال شود یا تا فجر روشن گردد، پس از آن سخن گویند و از خبر آسمانها پرسند، اما در بین این دو وقت سخنی نگویید و از گریستن و دعا سستی ننمایند».از حریز روایت است گفت: «با ابیعبدالله علیهالسلام گفتم: فدای تو شوم! اجل شما خانواده بسیار نزدیک است با این حاجت مردم به شما! فرمود: هر یک از ما را صحیفهای است که هر چه باید انجام دهد در مدت زندگی خود، در آن مکتوب است و چون به انجام رسید، داند که اجل او فرا آمده است و نبی صلی الله علیه و آله نزد او آید و خبر مرگ او بدهد و آن چه نزد خدای تعالی برای او آماده است (از نعمت و رحمت) او را بر آن آگاه کند و چون آن صحیفه به دست حسین علیهالسلام بدادند و هر چه باید بکند یا نکند برای او تفسیر کردند و آن را بخواند، هنوز از کارهای کردنی چیزها مانده بود، به جهاد بیرون رفت و آنچه مانده بود واقع گشت و فرشتگان از خداوند تعالی دستوری خواستند یاری وی را، و دستوری رسید، اما تا خویشتن را ساختند و آمادهی آمدن گشتند، آن حضرت به شهادت رسیده بود و چون فرود آمدند او را کشته یافتند، گفتند: پروردگارا! ما را رخصت دادی فرود آییم و او را یاری کنیم، اکنون به شهادت رسیده است! وحی رسید که ملازم بارگاه او باشید تا هنگام رجعت و اینک بر او زاری کنید و بر آنچه از دست شما رفت افسوس خورید! زیرا که اختصاص به او یافتهاید. پس فرشتگان پیوسته گریه میکنند و افسوس میخورند و بدین عمل تقرب به خدا میجویند، تا هنگام رجعت یار او باشند».از صفوان جمال روایت است از ابیعبدالله علیهالسلام گفت: «در راه مدینه که به مکه میرفتم با آن حضرت گفتم: یابن رسول الله! تو را اندوهگین و شکسته خاطر
میبینم! فرمود: اگر آنچه من میشنوم تو نیز بشنوی، البته تو را از این سوال باز دارد. گفتم: چه میشنوی؟ فرمود: فرشتگان از خدا به تضرع میخواهند که کشندگان امیرالمؤمنین و حسین علیهماالسلام را لعن فرستد و زاری و شیون جن و جزع و گریهی ملائکه را بر گرد وی میشنوم، کیست با این حال خوردن و آشامیدن و خواب بر وی گوارا باشد؟».و در «بحار» از حسن بن سلیمان روایت کرده است به اسناده از ابیمعاویه از اعمش از جعفر بن محمد از پدرش از جدش علیهمالسلام گفت: «پیغمبر فرمود: آن شب که به آسمان رفتم، صورت علی بن ابیطالب علیهالسلام را در آسمان پنجم دیدم، گفتم ای حبیب من جبرئیل این صورت چیست؟ جبرئیل گفت: ای محمد صلی الله علیه و آله! فرشتگان آرزو کردند صورت علی علیهالسلام را و گفتند پروردگارا! بنیآدم در دنیا هر صبح و شام از نظر بر رخسار علی بن ابیطالب علیهالسلام محبوب حبیب تو محمد صلی الله علیه و آله و جانشین و وصی و امین او بهره میبرند، ما را هم از صورت او بهرهور گردان چنانکه اهل دنیا بهرهور گشتند! خداوند صورت او را برای آنها از نور قدس خود بیافرید. پس علی علیهالسلام نزد ایشان است، شب و روز به زیارت او فائز میگردند و صبح و شام بر وی او مینگرند».و نیز گفت: خبر داد مرا اعمش از جعفر بن محمد علیهماالسلام از پدرش گفت: چون ابنملجم ملعون بر آن حضرت ضربت زد، آن ضربت در صورت آن حضرت که در آسمان بود نمودار گشت و ملائکه پیوسته آن را میبینند و بر کشندهی او لعن میفرستند و چون حسین بن علی علیهماالسلام به شهادت رسید، آن فرشتگان فرود آمدند و آن حضرت را برداشتند و در کنار آن صورت علی علیهالسلام که در آسمان پنجم بود بداشتند، پس هر گاه فرشتگانی از آسمان بالا فرود آیند یا از آسمان اول بالا روند به آسمان پنجم برای صورت علی علیهالسلام و او را نگرند یا حسین علیهالسلام را خون آلوده بینند، بر یزید و ابنزیاد و کشندگان حسین بن علی علیهماالسلام لعن کنند تا روز قیامت. اعمش گفت: حضرت صادق برای من فرمود این از علم مکنون و مخزون است و جز با کسی که شایسته آن باشد مگوی»!
مترجم گوید: امام علیهالسلام فرمود این از علم مخزون است به علت آن که ذهن اکثر مردم از شنیدن هر لفظ به معنی مادی آن منصرف می شود و هر چیز را عنصری و مادی پندارند و معانی دیگر را چون بینند منطبق با علم ناقص آنها نمیگردد، منکر میشوند، اما آن که میداند موجود منحصر در محسوس نیست و عوالم بسیار است، داند که ممکن است امام علیهالسلام آوازی بشنود و دیگری نشنود و نیز داند هر چیز را در هر عالمی صورتی است، چنانکه میر فندرسکی گوید:چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستیو عالم ملائکه و سموات و مجردات به منزلهی عقل عالم کبیر است و صورت هر چیز در آن است، مانند عقل ما که صورت چیزها در آن هست و مرد دیندار باید چون حدیثی شنید و او را مستبعد آمد، بیتامل رد نکند، بلکه در آن توقف کند و علم آن را به اهلش واگذارد. و اینکه گویند: مخالف عقل را باید تأویل کرد، برای کسی است که در علوم عقلیه و نقلیه راسخ باشد، مانند علامهی حلی و خواجهی طوسی رحمهما الله نه آنکه فرق میان یقین و ظن و مستبعد و محال نمیگذارد.
ابنقولویه روایت کرده است از میثمی که سه تن کوفیه به آهنگ یاری حسین علیهالسلام بیرون شدند، در دهی که «شاهی» نام داشت فرود آمدند؛ دو نفر دیدند یکی پیر و دیگری جوان و سلام کردند، پیر گفت: من مردی از جنیانم و این برادرزادهی من است؛ خواست یاری این مظلوم کند و من چیزی به خاطرم میرسد. جوانان انسی گفتند: آن چیست؟ گفت: بپرم و خبر او را برای شما بیاورم تا با بصیرت بروید. گفتند: نیکو رأیی است. گفت: آن روز و شب غایب گشت و فردا بیامد، آوازی شنیدند و کس را ندیدند، میگفت:و الله ما جئتکم حتی بصرت به بالطف منعفر الخدین منحوراو حوله فتیة تدمی نحورهم مثل المصابیح یطفون الدجی نورا
وقد حثثت قلوصی کی اصادفهم من قبل أن تتلاقی الخرد الحورافعاقنی قدر و الله بالغه و کان أمرا قضاه الله مقدوراکان الحسین سراجا یستضاء به الله یعلم انی لم أقل زورامجاورا لرسول الله فی غرف و للوصی و للطیار مسرورایکی از آن جوانان انسی جواب داد:اذهب فلا زال قبر انت ساکنه الی القیامة یسقی الغیث ممطوراو قد سلکت سبیلا کنت سالکه و قد شربت بکأس کان مغزوراو فتیة فرغوا لله أنفسهم و فارقوا المال و الأحباب و الدوراسبط در «تذکرة» گوید مداینی از مرد مدنی نقل کرده است که گفت: «چون حسین علیهالسلام روانهی عراق گردید، من هم به امید آن که به خدمت او برسم بیرون شدم، چون به ربذه رسیدم مردی دیدم نشسته، گفت: یا عبدالله! گویا به یاری حسین علیهالسلام خواهی رفت؟ گفتم: آری، گفت: من نیز همین خواهم؛ اندکی اینجا باش که من رفیق خویش را فرستادهام اکنون باز آید و خبر بیاورد! پس ساعتی نگذشت که رفیقش آمد گریان، آن مرد پرسید خبر چیست گفت و الله ما جئتکم... آه.به خدا سوگند نزد شما نیامدم تا او را در طف دیدم هر دو گونهاش خاک آلوده و نحر شده و بر گرد او جوانانی بودند از گلویشان خون میریخت، مانند چراغ بودند که از تاب رخسار تاریکی را میزدودند، من شتران خویش را به شتاب راندم شاید به ایشان رسم پیش از این که حوران بهشتی را ملاقات کنند، اما قدر الهی مانع آمد و خداوند آن را به انجام رساند، امری بود خدا فرموده و مقدر کرده. حسین علیهالسلام روشنی است که از او کسب نور کنند و خدا داند که من دروغ نگفتم همسایهی رسول خداست صلی الله علیه و آله در غرفهها و همسایهی وصی او علیهالسلام و جعفر طیار است، شادان».و از شعر سوم که گوید: «شتران خود را بشتاب راندم» معلوم میشود که این شاعر انسی بوده است نه جنی و با شتر برای یاری آن مظلوم میرفت نه به
پریدن و این حکایت از معصوم نیست تا حجت باشد.ابن شهر آشوب در «مناقب» گوید: «جن تا یک سال بر سر قبر پیغمبر بر حسین علیهالسلام میگریستند و در همان کتاب است که دعبل گفت: پدرم از جدم از مادرش سعدی بنت مالک خزاعیه روایت کرده که او آواز جنیان را میشنید بر حسین نوحه میکردند».یابن الشهید و یا شهیدا عمه خیر العمومة جعفر الطیارعجبا لمصقول علاک حده فی الوجه منک و قد علاه غبارو در روایت غیر«مناقب» است که دعبل گفت من خود در قصیده گفتم:زر خیر قبر بالعراق یزار واعص الحمار فمن نهاک حمارلم لا أزورک یا حسین لک الفدا قومی و من عطفت علیه نزارو لک المحبة فی قلوب ذوی النهی و علی عدوک مقتة و دماریابن الشهید و یا شهیدا عمه خیر العمومة جعفر الطیارمؤلف گوید: ظاهرا این دو بیت اقتباس از شعری است که مردی در حضور موسی بن جعفر علیهماالسلام خواند.ابن شهر آشوب گوید: حکایت کنند که منصور نزد موسی بن جعفر علیهماالسلام فرستاد و عرضه داشت روز نوروز بنشیند تا مردم به تهنیت آیند و هر چه مال پیشکش برای خلیفه آورند آن حضرت بستاند، امام علیهالسلام فرمود: من هر چه در اخبار جدم جستجو کردم از این عید خبری نیافتم، از آئین فارسیان است که اسلام برانداخت - معاذ الله - چیزی را که اسلام برانداخت ما احیا بکنیم! منصور گفت: برای سیاست لشکر این کار باید کرد(که عجمند) و تو را به خدا سوگند میدهم که بنشینی! آن حضرت بنشست (1)بزرگان و سرهنگان و سپاهیان
1) 176. مترجم این کتاب گوید: به مقتضای این روایت حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام در زمان منصور نیز به عراق آمد و منصور ده سال پس از حضرت امام جعفر صادق زیست و در سال 158 که به حج رفت روز ششم ذی الحجه نزدیک مکه در حال احرام درگذشت و ده سال از امامت حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام در زمان منصور بود و احتمال بودن این واقعه و گفتگو در مدینه ممکن نیست، چون منصور در این ده سال دو بار به حج رفت یکی در سال 152 و دیگر در سال 158 و در هیچ یک از این دو سال نوروز در ایام حج نبود، بلکه در جمادی الاولی یا پیش از آن بود و بر فرض صحت، این حدیث دلالت دارد که نوروز را عید گرفتن اگر نه برای احیاء سنت مجوس باشد جایز است و اولی آن است که مرد مؤمن به قصد وقوع نصب امیرالمؤمنین علیهالسلام به خلافت در این ایام آن را عید گیرد، چون بر حسب بعض روایات آن روز نوروز بود و من از زیج هندی استخراج کردم تحویل آفتاب برج حمل در سال دهم هجری چهارشنبهی بیست و یکم ذی الحجه بود، سه روز پس از غدیر خم و جشن گرفتن پس از سه روز هم مناسب است. و به روایت معلی بن خنیس از حضرت صادق علیهالسلام بسیاری از وقایع در نوروز اتفاق افتاد و اهل علم را در آن سخنی است و گروهی آن را ضعیف شمارند و به نظر من روایت مجعول نیست، اما سهوی از روات در آن راه یافته؛ از جمله وقایع نوروز و زیدن بادهای لواقح و دمیدن شکوفه و گل است و در آن شکی نیست، و دیگر قرار گرفتن کشتی نوح بر کوه جودی، و در تورات آمده است که کشتی روز 17 از ماه 7 بر کوه آراراط قرار گرفت. و روز اول از ماه اول زمین خشک بود که نوح بیرون آمد و ظاهرا روز اول از ماه اول همان نوروز است و سال رسمی یهود از اول بهار بود و سال شرعی اول پائیز، و دیگر کشته شدن عثمان و خلافت ظاهری امیرالمؤمنین علیهالسلام ولیکن کشته شدن عثمان در هیجدهم ذی الحجه سال 35 بود در برج سرطان، و ضعف حدیث از این جهت است. گویا امام فرمود: غدیر نوروز بود و همان روز یعنی روز غدیر امیرالمومنین علیه السلام به خلافت ظاهری رسید و راوی از آن نوروز فهمید اما اینکه در روایت است که مبعث پیغمبر صلی الله علیه و آله و شکستن بتهای کعبه هم در نوروز بود، چون راجع به قبل از حجة الوداع است، حساب نجومی در آن مضبوط نیست. پیش از این گفتیم عرب بعض سالها را سیزده ماه میگرفتند و این حساب منظم زیج به برکت حکم خدا در قرآن و بر افتادن «نسیء» است.
خدمت او مشرف شدند و تهنیت گفتند و هدایا و تحف بسیار آوردند، خادم منصور بالای سر آن حضرت ایستاده بود و هر چه میآوردند شماره برمیگرفت، در آخر پیرمردی فرتوت بیامد و گفت: ای دختر زادهی رسول خدا صلی الله علیه و آله من مردی درویش و بیچیزم، مالی ندارم که تقدیم کنم و لکن جدم در مرثیهی جد تو حسین علیهالسلام بیت گفت، آن را تقدیم میکنم:عجبت لمصقول علاک فرنده یوم الهیاج وقد علاک غبارولأسهم نفذتک دون حرائر یدعون جدک و الدموع غزارألا تقضقضت السهام و عاقها عن جسمک الاجلال و الاکبارحضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام فرمود: هدیه تو را پذیرفتم. بنشین خدای
متعال تو را برومند گرداناد! سوی آن خادم التفات فرمود که، نزد امیرالمؤمنین رو و خبر این مالها با او بگوی و بپرس با آن چه باید کرد! خادم رفت و بازگشت و گفت: امیرالمؤمنین میگوید همهی آن مال به او بخشیدم تا هر چه خواهد کند، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام با آن پیرمرد فرمود: مال را بر گیر که همه را به تو بخشیدم».سبط ابنجوزی در «تذکره» گوید: در ذکر نوحه کردن جن بر آن حضرت، زهری از امسلمه روایت کرد که گفت: صدای جن را نشنیدم مگر در آن شبی که حسین علیهالسلام کشته شد، شنیدم گویند میگفت:ألا یا عین فاحتفلی بجهد و من یبکی علی الشهداء بعدیعلی رهط تقودهم المنایا الی متجبر فی ثوب عبددانستم که حسین علیهالسلام کشته شد».شعبی گفت: اهل کوفه شنیدند یکی هنگام شب میگفت:أبکی قتیلا بکربلاء مضرج الجسم بالدماءأبکی قتیل الطغاة ظلما بغیر جرم سوی الوفاءأبکی قتیلا بکی علیه من ساکن الارض و السماءهتک أحلوه و استحلوا ما حرم الله فی الاماءیا بابی جسمه المعری الا من الدین و الحیاءکل الرزایا لها عزاء و ما لذا الرزء من عزاءو لیکن قرینه بر اینکه خواننده جنی بود در این حکایت نیست.زهری گفت جن بر آن حضرت نوحه کردند و گفتند:خیر نساء الجن یبکین شجیات و یلطمن خدودا کالدنانیر نقیاتو یلبسن ثیاب السود بعد القصبیات ابنقولویه از ابیزیاد قندی روایت کرد که: وقتی حسین بن علی علیهماالسلام شهید شد گچکاران صدای جن را هنگام سر در قبرستان شنیدند و میگفتند:مسح الرسول جبینه فله بریق فی الخدود
أبواه من علیا قریش و جده خیر الجدودو از علی بن حزور روایت است که از لیلی شنیدم میگفت: نوحهی جن را بر حسین بن علی علیهماالسلام شنیدم:یا عین جودی بالدموع فانما یبکی الحزین بحرقة و توجعیا عین ألهاک الرقاد بطیبة عن ذکر آل محمد و ترجعباتت ثلثا بالصعید جسومهم بین الوحوش و کلهم فی مصرعاز داوود رقی روایت است گفت: جدهی من برای من حکایت کرد که چون حسین بن علی علیهماالسلام کشته شد، جن بر او به ابیات نوحه سرایی کردند:یا عین جودی بالعبر و ابکی فقد حق الخبرابکی ابن فاطمة الذی ورد الفرات فما صدرالجن تبکی شجوها لما أتی منه الخبرقتل الحسین و رهطه تعسا لذلک من خبرفلأبکینک حرقة عند العشاء و بالسحرو لأبکینک ما جری عرق و ما حمل الشجردر «مناقب» است از نوحه جنیان:احمرت الأرض من قتل الحسین کما احمر عند سقوط الجونة العلقیا ویل قاتله یا ویل قاتله فانه فی شفیر النار یحترقو نیز:أبکی ابن فاطمة الذی من قتله شاب العشرو لقتله زلزلتم و لقتله خسف القمرمترجم گوید: از نوحه و زاری کردن جن و شنیدن گروهی از مردم اشعار آنان را عجب نباید داشت، زیرا که وجود جن به نص قرآن ثابت است و در علم حکمت نیز تجسم و تمثل موجودات غیبی و مجردات در نظر بعض مردم در پارهای اوقات مبرهن گردیده است و هم به تجربه رسیده ونیز در همه طوائف و لغات لفظی هست برای دلالت کردن بر جن، لابد چیزی دیدند و محتاج به تعبیر از آن شدند
و کلمهای برای آن وضع کردند و اگر ندیده بودند برای آن لفظی نبود، مثل آن که ما تلگراف را ندیده بودیم هم برای آن نداشتیم و لیکن بعضی مردم مادی و جاهل گمان میکنند هر موجودی محسوس است و باید همه کس همه چیز را ببیند، و وجود روح و خداوند متعال و جن و عالم قبر و برزخ و امثال آن را انکار میکنند و اگر خواب دیدن شایع نبود آن را هم منکر میشدند و میگفتند ممکن نیست یک نفر چیزی ببیند و دیگران نبیند، اما حکماء جایز میشمارند که موجود مجرد که عادة دیده نمیشود گاهی برای بعض مردم متمثل گردد، هر چند دیگران نبینند و فرشتگان برای انبیاء همچنین متمثل میشدند، آنها را میدیدند و سخنشان میشنیدند و دیگران هیچ نمیدیدند و نمیشنیدند، با اینکه در کنار پیغمبران نشسته بودند. و ما نمیگوییم همهی قصهها که از جن نقل میکنند صحیح است و نمیگوییم همه باطل است و حکایات از جن نیز مانند حکایات از انس دروغ و مجعول دارد و صحیح هم دارد، و اگر یک داستان از بزرگان و سلاطین و علما بر خلاف واقع نقل کردند مثل آن که شیخ الرئیس از اصفهان صدای چکش مسگران کاشان میشنید دلیل آن نیست که شیخ الرئیس اصلا وجود نداشت. همچنین اگر قصه مجعول از جن نقل کند، دلیل عدم وجود جن نیست، اما این که جنیان شعر عربی میگفتند نیز عجیب نیست، زیرا که تمثل صورت یا صورت غیبی برای هر کسی مطابق فکر و روح اوست؛ قال تعالی: (و لو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا و للبسنا علیهم ما یلبسون).مؤلف فصلی آورده است در مراثی عربی و این بنده مرتجم فائده معتد به در نقل ترجمهی آن ابیات ندیدم، الا آن که مناسب است حکایاتی از دعبل که مؤلف در این فصل آورده است نقل شود.(بحار) در بعض مؤلفات اصحاب دیدم دعبل خزاعی گفت که: بر سید و مولای خویش علی بن موسی الرضا علیهماالسلام در آمدم در چنین روزها (ایام عاشورا)، او را دیدم محزون و غمناک نشسته و یاران بر گرد وی، چون مرا دید فرمود: خوش آمدی ای دعبل! خوش آمدی ای ناصر ما به دست و زبان! آنگاه جای برای
من بگشود و مرا در کنار خویش بنشانید و گفت: ای دعبل! دوست دارم برای من شعر خوانی! که این روزها روز اندوه ما اهل بیت و شادی دشمنان ماست مخصوصا بنیامیه، ای دعبل! هر کس بر ما بگرید یا بگریاند و لو یک نفر را، ثواب او بر خداست.ای دعبل! هر کس دیدهاش اشک ریزد بر مصیبت ما و بگرید برای آن چه ما را رسید از دشمن، خداوند او را با ما و در زمرهی ما محشور کند، ای دعبل! هر کس بر مصیبت جد من حسین بگرید، خدای تعالی البته گناهان او را بیامرزد! آن گاه برخاست و فرمود: میان ما و حرمش پرده زدند و زنان را پشت پرده نشانید که بر مصیبت جد خویش حسین علیهالسلام گریه کنند، آنگاه رو به من کرد و فرمود: ای دعبل! بر حسین علیهالسلام مرثیه بخوان که تو تا زندهای یاور و مادح مایی پس در یاری ما کوتاهی مکن تا توانی! دعبل گفت گریه گلوی مرا بگرفت و اشکم روان گشت و این اشعار گفتم:أفاطم لو خلت السحین مجدلا و قد مات عطشانا بشط فراتاذا للطمت الخد فاطم عنده و أجریت دمع العین فی الوجناتأفاطم قومی یا ابنة الخیر و اندبی نجوم سموات بأرض فلاتقبور بکوفان و اخری بطیبة و اخری بفخ نالها صلواتیقبور ببطن النهر من جنب کربلا معرسهم فیها بشط فراتتوفوا عطاشا بالعراق فلیتنی توفیت فیهم قبل حین وفاتیمؤلف گوید: دعبل را غیر از این قصیدهی تائیه، اشعار در مصیبت حسین علیهالسلام بسیار است. ابوالفرج در اغانی گوید: دعبل از شیعیان مشهور است و به علی علیهالسلام محبت داشت و قصیدهی او «مدارس آیات خلت...» آه از نیکوترین اشعار و بهترین مدایح است که در اهل بیت گفتند و آن قصیده را برای علی بن موسی الرضا علیهالسلام به خراسان برد و آن حضرت ده هزار درهم مسکوک به نام خود به وی صلت داد و از جامههای خویش خلعتی بخشید و مردم قم سی هزار درهم در بهای آن خلعت میدادند نپذیرفت سر راه بروی گرفتند و به قهر بستانیدند. دعبل
گفت: شما این خلت را برای تقرب به خدا میخواهید آن را بر شما حرام کرده است. پس سی هزار درهم بدو دادند؛ سوگند یاد کرد که نمیفروشم مگر قطعهای از آن به من دهید که در کفنم باشد! پس به اندازهی یک آستین جدا کردند و آن در کفن او بود. و گویند قصیدهی «مدارس آیات» را بر جامهی نوشت و در آن احرام بست و فرمود. آن را هم در کفنش گذاشتند و همیشه مردم از زبان او میترسیدند، او هم از خلفا میترسیدند، چون بسیار آنان را هجا گفته بود و پیوسته گریزان از خلق و آواره میزیست.و هم در «اغانی» است مسندا از عبدالله بن سعید اشقری گفت: «دعبل بن علی برای من حکایت کرد که چون از خلیفه بگریختم شبی در نیشابور ماندم، تنها و شبانه، خواستم قصیدهای در مدح عبدالله بن طاهر گویم، من در این اندیشه بودم که ناگهان شنیدم کسی گفت: السلام علیکم! و در هم بسته بود، بدنم بلرزید و سخت بترسیدم، گفت: خدای تو را سلامت دارد! مترس که من یکی از برادران تو از جنیان یمن، یکی از برادران ما از عراق بیامد و قصیدهی «مدارس آیات» را برای ما بخواند، خواستم آن را از خود تو شنوم. پس من آن را خواندم و بگریست تا بیفتاد و گفت: آیا برای تو حدیثی نگویم تا در نیت خویش استوارتر گردی و به مذهب خود سختتر متمسک شوی؟ گفتم: چرا. گفت: مدتها نام جعفر بن محمد علیهماالسلام را میشنیدم، به مدینه رفتم، شنیدم میفرمود: حدیث کرد مرا پدرم از پدرش از جدش که پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: تنها علی و شیعیان او رستگارند» آن گاه با من وداع کرد که بازگردد، گفتم: «یرحمک الله» اگر خواهی نام خویش با من بازگوی گفت: ظبیان بن عامر».مؤلف گوید: دعبل بسال 246 درگذشت. شیخ صدوق از علی بن دعبل روایت کرده است که گفت: پدرم دعبل را چون مرگ فرارسید رنگش بگردید و زبانش بسته شد و رویش سیاه گشت؛ نزدیک شد من از مذهب او برگردم، اما سه روز پس از مرگ او را در خواب دیدم، جامههای سفید در بر داشت و کلاهی سفید بر سر، او را گفتم ای پدر خدای عزوجل با تو چه کرد؟ گفت: ای پسرک من! آن
سیاه شدن روی و بند آمدن زبان من که دیدی، از شراب خواری بود در دنیا و همچنان بودم تا رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدار کردم و جامههای سپید پوشیده بود و کلاهی سفید بر سر داشت، با من گفت: تویی دعبل؟ گفتم: آری یا رسول الله. فرمود: از اشعار خویش که دربارهی فرزندان من گفتهای بخوان! پس من این اشعار خواندم:لا أضحک الله سن الدهر ان ضحکت و آل أحمد مظلومون قد قهروامشردون نفوا عن عقر دارهم کأنهم قد جنوا ما لیس یغتفردعبل گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: احسنت! و مرا شفاعت کرد و جامههای خویش را به من داد، اینهاست، و اشارت به جامههای تن خود کرد.صدوق رحمه الله گوید: ابا نصر محمد بن حسن کرخی کاتب را شنیدم میگفت بر قبر دعبل بن علی خزاعی نوشته بود:أعد لله یوم یلقاه دعبل أن لا اله الا هویقولها مخلصا عساه بها یرحمه فی القیامه اللهالله مولاه و الرسول و من بعدهما فالوصی مولاهمؤلف گوید: حسین بن علی علیهماالسلام را بسیاری از شعرا رثا گفتند، که اگر هم خواهیم بر گزیدههای آن را بیاوریم چندین مجلد شود.و ابوالفرج در مقاتل الطالبیین گوید: حسین علیهالسلام را گروهی از متأخران شعرا رثا گفتند که از کراهت تطویل ذکر آنها نکردیم، اما از متقدمان چیزی از مراثی به ما نرسید و شعرا از ترس بنیامیه اقدام به آن نمیکردند و صاحب بن عباد نیکو گفت:این خیر المداح (الملاح،ظ) من مدحته شعراء البلاد فی کل نادابن شهر آشوب از «امالی» مفید نقل کرده است که در زنی بود نوحهگر و فاطمه - سلام الله علیها - را در خواب دید که بر قبر حسین علیهالسلام افتاده بود میگریست و فرمود او را به این ابیات نوح کند:
أیها العینان فیضا و استهلا لا تغیضاو ابکیا بالطف میتا ترک الصدر رضیضالم امرضه قتیلا لا و لا کان مریضایعنی: ای دو چشم اشک ریزید و سرشک ببارید و خشک نشوید، و بگریید کشتهی طف را که سینهاش کوبیده شد. کشته که من پرستاری او نکردم و بیمار هم نبود.
فی تذکرة السبط قال السدی: أول من رثاه عقبة بن عمرو العبسی فقال:اذا العین قرت فی الحیاة و أنتم تخافون فی الدنیا فاظلم نورهامررت علی قبر الحسین بکربلا ففاض علیه من دموعی غزیرهاو ما زلت أبکیه و أرثی لشجوه و یسعد عینی دمعها و زفیرهاو نادیت من حول الحسین عصائبا أطافت به من جانبیه قبورهاسلام علی أهل القبور بکربلا و قل لها منی سلام یزورهاسلام بآصال العشی و بالضحی تودیه نکباء الریاح و مورهاو لا برح الزوار زوار قبره یفوح علیهم مسکها و عبیرهالبعضهم:لا تأمن الدهر ان الدهر ذو غیر و ذو لسانین فی الدنیا و وجهینأخنی علی عرتة الهادی فشتتهم فما تری جامعا منهم بشخصینکأنما الدهر آلی أن یبددهم کثائر ذی عناد او کذی دینبعض بطیبة مدفون و بعضهم بکربلاء و بعض بالغریینو أرض طوسی و سامرا و قد ضمنت بغداد بدرین حلا وسط قبرینمرثیة السید الرضی:یا سادتی ألمن ألقی أسا و لمن أبکی بجفنین من عینی قریحین
أبکی علی الحسن المسموم مضطهدا ام للحسین لقی بین الخمیسینأبکی علیه خضیب الشیب من دمه معفر الخد محزوز الوریدینو قال ربیع بن أنس رثاه عبیدالله بن الحر فقال:یقول أمیر غادر ای غادر ألا کنت قاتلت الشهید ابن فاطمهو نفسی علی خذلانه و اعتزاله و بیعة هذا الناکث العهد لائمهفیاندمی الا أکون نصرته ألا کل نفس لا تسدد نادمهو انی علی ان لم أکن من حماته لذو حسرة ما ان تفارق لازمهسقی الله أرواح الذین تازروا علی نصره سقیا من الغیث دائمهو قفت علی أطلالهم و محالهم فکاد الحشی ینفض و العین ساجمهلعمری لقد کانوا سراعا الی الوغا مصالیت فی الهیجاء حماة خضارمهتأسوا علی نصر ابن بنت نبیهم بأسیافهم آساد غیل ضراغمهفان تقتلوا فی کل نفس بقیة علی الارض قد أضحت لذلک واجمهو ما ان رأی الراؤن أفضل منهم لدی الموت سادات و زهر قماقمهأیقتلهم ظلما و یرجو ودادنا فدع خطة لیست لنا بملائمهلعمری لقد راغمتمومنا بقتلهم فکم ناقم منا علیکم و ناقمهأهم مرارا أن أسیر بجحفل الی فئة زاغت عن الحق ظالمهفکفوا و الا زرتکم فی کتائب أشد علیکم من زحوف الدیالمهو لما بلغ ابنزیاد هذه الأبیات طلبه فقعد علی فرسه و نحجی منه و قال آخر من أبیات و قد مر بکربلاء:کربلا لا زلت کربا و بلا مالقی عندک أهل المصطفیکم علی تربک لما صرعوا من دم سال و من دمع جرییا رسول الله لو أبصرتهم و هم ما بین قتل و سبامن رمیض یمنع الظل و من عاطش یسقی أنابیت القناجزروا جزر الأضاحی نسله ثم ساقوا أهله سوق الاماهاتفات برسول الله فی شدة الخوف و عثرات الخطا
قتلوه بعد علم منهم أنه خامس أصحاب الکسالیس هذا لرسول الله یا امة الطغیان و الکفر جزایا جبال المجد عزا و علا و بدور الأرض نورا و سناجعل الله الذی نالکم سبب الحزن علیکم و البکالا أری حزنکم یسلی و لا رزؤکم ینسی و ان طال المدیو ذکر الشعبی و حکاه ابنسعد أیضا قال مر سلیمان بن قتة (1)بکربلا فنظر الی مصارع القوم فبکی حتی کاد أن یموت ثم قال:و ان قتیل الطف من آل هاشم أذل رقابا من قریش فذلتمررت علی أبیات آل محمد فلم أرها امثالها یوم حلتفلا یبعد الله الدیار و أهلها و ان أصبحت منهم برغمی تخلتألم تر أن الأرض أضحت مریضة لفقد حسین و البلاد اقشعرتفقال له عبدالله بن حسن هلا قلت: أذل رقاب المسلمین فذلت.و أنشدنا أبوعبدالله محمد بن البندیجی البغدادی قال أنشدنا بعض مشایخنا ان ابن الهباریة الشاعر اجتاز بکربلا فجلس یبکی علی الحسین و أهله علیهمالسلام و قال بدیها:أحسین و المبعوث جدک بالهدی قسما یکون الحق عنه مسائلیلو کنت شاهد کربلاء لبذلت فی تنفیس کربک جهد بذل الباذلو سقیت حد السیف من أعدائکم عللا و حد السمهری البازللکننی اخرت عنک لشقوتی فبلا بلی بین الغری و بابلهبنی حرمت النصر من أعدائکم فأقل من حزن و دمع سائلثم نام فی مکانه فرأی رسول الله صلی الله علیه و آله فی المنام فقال له: یا فلان جزاک الله عنی خیرا ابشر فان الله قد کتبک ممن جاهد بین یدی الحسین علیهالسلام.أقول قوله و تعالی آخر من أبیات و قد مر بکربلا لازلت الأبیات قائل هذه
1) 177. به «قاف» مفتوحه و «تاء» دو نقطه مشدده.
الأبیات السید الرضی رحمه الله.و له أیضا من قصیدة یرثی بها الحسین علیهالسلام:و رب قائلة و الهم یتحفنی بناظر من مطاف الدمع ممطورخفض علیک فللأحزان آونة و ما المقیم علی حزن بمعذورفقلت هیهات فات السمع لائمتی لا یفهم الحزن الا یوم عاشورایوم حدی الطعن فیه لابن فاطمة سنان مطرد الکعبین مطرورو خر للموت لا کف تقلبه الا بوطی من الجرد المحاضیرظمآن یسلی بخیع الطعن غلته عن بارد من عباب الماء مقرورکأن بیض المواضی و هی تنهبه نار تحکم فی جسم من النورلله ملقی علی الرمضاء عض به فم الردی بعد اقدام و تشمیرتحثو علیه الربی ظلا و تستره عن النواظر أذیال الاعاصیرتهابه الاسد ان تدنو لمصرعه و قد أقام ثلاثا غیر مقبورو مورد غمرات الضرب غرته جرت الیه المنایا بالمصادیرو مستطیل علی الایام یقدرها أخنی الزمان علیه بالمقادیرأغری به ابنزیاد لؤم عنصره و سعیه لیزید غیر مشکوروود ان یتلافی ما جنت یده و کان ذلک کسرا غیر مجبورتسبی بنات رسول الله بینهم والدین غض المبادی غیر مستوران یظعن الموت منهم بابن منجبة فطال ما عاد ریال الأضافیرللسید حیدر بن سلیمان الحلی امام شعراء العراق بن سید الشعراء.فی الندب و المراثی علی الاطلاق من مرثیة طویلة انتخبتها تحرزا من الاطالة:الله أکبر یا رواسی هذه الأرض البسیطة زائلی أرجاءهایلقی ابن منتجع الصلاح کتائبا عقد ابن منتجع السفاح لواءهاما کان أوقحها صبیحة قابلت بالبیض جبهته تریق دماءهامن أین تخجل أوجه أمویة سکبت بلذات الفجور حیاءها
قهرت بنی الزهراء فی سلطانها و استأصلت بصفاحها امراءهاضاقت به الدنیا فحیث توجهت رأت الحتوف امامها و وراءهافاستوطأت ظهر الحمام و حولت للغر عن ظهر الهوان و طاءهاطلعت ثنیات الحتوف بعصبة کانوا السیوف قضاءها و مضاءهامن کل منتجع برائد رمحه فی الروع من مهج العدی سوداءهاان تغر نبعة عزه لبس الوغی حتی یجدل أو یعید لحاءهاما اظلمت فی النقع غاسقة الوغی الا تلهب سیفه فاضاءهایعشو الحمام لشعلة من عضبه کرهت نفوس الدارعین صلاءهاواشم قد مسح النجوم لواءه فکأن من عذباته جوزاءهازحم السماء فمن محک سنانه حرباء لقبت الوری خضراءهاأبناء موت عاقدت أسیافها بالطف ان تلقی الکماة لقاءهاو من مرثیة له أیضا:یا آل فهر این ذاک الشبا لیست ضباک الیوم تلک الضباللضیم أصبحت و شالت ضحی نعامة العز بذاک الابافلست بعد الیوم فی حبوة مثلک بالأمس فخلی الحباحی علی الموت بنی غالب ما أبرؤ الموت بحر الظبیقومی فأما أن تجلی علی أشلاء حرب خیلک المشرباأو ترجعی بالموت محمولة علی العوالی أغلبا أغلبایا فئة لم تدر غیر الوغی اما و لا غیر المواضی أبانومک تحت الضیم لا عن کری أسهر بالأجفان بیض الظبیالله یا هاشم این الحمی أین الحفاظ المر أین الاباأتشرق الشمس و لا عینها بالنقع تعمی قبل أن تعزباو هی لکم فی السبی کم لا حظت مصونة لم تبد قبل السباکیف بنات الوحی أعدائکم تدخل بالخیل علیها الخبالقد سرت أسری علی حالة قل لها موتک تحت الظبی
تساقط الادمع أجفانها کالجمر عن ذوب حشی الهباو من مرثیة له رحمه الله:امیة غوری فی الخمول وا نجدی فمالک فی العلیاء فوزة مشهدهبوطا الی أنسابکم و انخفاضها فلا نسب ذاک و لا طیب مولدتطاولتمو لا عن علی فتراجعوا الی حیث انتم واقعدوا شر مقعدقدیمکوا ما قد علمتم و مثله حدیثکمو فی خزیة المتجددفماذا الذی أحسابکم شرفت به فاصعدکم فی الملک اشرف مصعدعجبت لمن فی ذلة النعل رأسه به یتراءی عاقدا تاج سیددعوا هاشما و الفخر یعقد تاجه علی الجبهات المستنیرات فی الندیو دونکمو و العار ضموا غشاوة الیکم الی وجه من العار أسودفسل عبد شمس هل یری جرم هاشم الیه سوی ما کان أسداه من یدو قل لأبی سفیان ما أنت ناقم امنک یوم الفتح ذنب محمدفکیف جزیتم أحمدا عن صنیعه بسفک دم الأطهار عن آل أحمدبعثتم علیهم کل سوداء تحتها دفعتم الیهم کل فقعاء موبدو لا مثل یوم الطف لوعة واجد و حرقة حران و حسرة مکمدغداة ابن بنت الوحی خر لوجهه صریعا علی حر الثری المتوقددرت آل حرب انها یوم قتله أراقت دم الاسلام فی سیف ملحدلعمری لئن لم یقض فوق و سادة فموت أخی الهیجاء غیر موسدو ان أکلت هندیه البیض شلوه فلحم کریم القوم طعم المهندو ان لم یشاهد قتله غیر سیفه فذالک أخوه الصدق فی کل مشهدلقد مات لکن میتة هاشمیة لهم عرفت تحت القنا المتقصدکریم ابی شم الدنیة أنفه فاشممه شوک الوشیح المسددو قال قفی یا نفس وقفه وارد حیاض الردی لا وقفة المترددرأی ان ظهر الذل أخشن مرکبا من الموت حیث الموت عنه بمرصدفآثر ان یسعی علی جمرة الوغی برجل و لا یعطی المقادة عن ید
قضی ابن علی و الحفاظ کلاهما فلست تری ما عشت نهضة سیدلقد وضعت أوزارها حرب هاشم و قالت قیام القائم الطهر موعدیو من مرثیة له أیضا:قد عهدنا الربوع و هی ربیع ابن لا این انسها المجموععجبا للعیون لم تغد بیضا لمصاب تحمر فیه الدموعو أسی شابت اللیالی علیه و هو للحشر فی القلوب رضیعأی یوم بشفرة البغی فیه عاد أنف الاسلام و هو جدیعیوم صکت بالطف هاشم وجه الموت فالموت من لقاها مروعبسیوف للحرب سلت فکلشموس سجود من حولها و رکوعوقفت موفقا تضیفت الطیر و قراه فحوم و وقوعموقف لا البصیر فیه بصیر لاندهاش و لا السمیع سمیعجلل الافق فیه عارض تقع من سنا البیض فیه برق لموعفلشمس النهار فیه مغیب و لشمس الحدید فیه طلوعأینما طارت النفوس شعاعا فلطیر الردی علیها وقوعقد تواصت بالصبر فیه رجال فی حشی الموت من لقاها صدوقسکنت منهم النفوس جسوما هی بأسا حفائظ و دروعسد فیهم ثغر المنیة شهم لثنایا الثغر المخوف طلوعو له الطرف حیث سار أنیس و له السیف حیث بات ضجیعلم یقف موقفا من الحزم الا و به سن غیره المقروعطمعت ان تسومه الضیم قوم و ابی الله و الحسام الصنیعکیف یلوی علی الدنیة جیدا لسوی الله ما لواه الخضوعفابی ان یعیش الا عزیزا او یجلی الکفاح و هو صریعفتلقی الجموع فردا و لکن کل عضو فی الروع عنه جموعرمحه من بنانه و کان من عزمه حد سیفه مطبوعزوج السیف بالنفوس و لکن مهرها الموت و الخضاب النجیع
بأبی کالئا علی الطف حذرا هو فی حومة الحسام المنیعقطعوا بعده عراه و یا حبل ورید الاسلام انت القطیعقوضی یا خیام علیا نزار فلقد قوض العماد الرفیعو أملای العین یا امیة نوما فحسین علی الصید صریعو دعی صکة الجباه لوی لیس یجدیک صکها و الدموعو له أیضا رحمه الله:أتربة وادی الطف حیاک ذو العرش وروت رباک المزن رشا علی رشفکم فیک من سهم ثوی و بعزمه اذا الخیل جاشت فی الوغی رابط الجأششدید القوی ماضی العزیمة و الشبا زعیم اللوی لم یلو جنبا علی فرشبنفسی أباة جرعتها عداتها جنی الحتف بالبیض الظبی و القنا الرفشقضت عطشا دون الحسین حفیظة بأفئدة کادت تطیر من البهشسراعا سمت فوق الصراح نفوسها و أوردها عذب المناهل ذو العرشفعاد ابن ام الموت فردا بصارم یذیب قوی الصخر الاصم لدی البطشیخوض الوغی ثبت الجنان اذا انبری بصارمه ینشی من الموت ما ینشیفلولا القضا لم یبق نافخ ضرمة و قد نظرته شوسها نظر المغشی
ففاجأه سهم برته ید الشقا و سدده کف الضغائن و الغشهوی للثری ینحط من ملوکتها له غزو الأملاک تعلن بالخمشفلهفی لذیاک الحسین و قد غدا عفیرا و سافی الریح أنواره تغشیبنفسی من باهی الاله بنوره و طهره من سورة الرجس و الفحشیعز علی المختار أحمد ان یری کریم ابنه بالرمح و الجسم للوحشثلاثا علی الرمضاء غسله الدماء و کفنه الذاری و لم یر من یغشو أعظم خطب أعقب القلب لوعة هجوم العدا بالخیل و الذبل الرقشفوزعن ما ضم الخبا من نفائس و من سابغات للهیاج و من فرشو عادت بنات الوحی أسری حواسرا و أحشاؤها کادت تذوب من الدهشتصون محیاها بأید تقرحت من السوط لم یمکن قبضا من الرعشسبایا تراماها السهول الی الربی و من أسف تدمی الانامل بالنهشو أکرم خلق الله زین عباده ذلیلا بأغلال الشقا ناهکا یمشی
یری آله الغر الکرام علی الثری ضحایا و سافی الریح بردا لها ینشیو هم خیر خلق الله صلی علیهم و أملاکه و الحاملون علی العرشو من الرثاء للسید مهدی الحلی رحمه الله:بأبی عترة النبوة أضحت فی ربا کربلا تقاسی ظماهالست أنسی الحسین اذا احدقت فیه جنود تقودها امراهاأقبلت نحو حربه مثل مجری السیل عن بعضها یغص فضاهافرماهم باسد غاب یرون الحرب عیدا اذا استدیر رحاهاثبتوا للقراع و الحتف یخطو بین خطیها و بیض ظباهافتری البیض کالومیض تشج الهام و السمر رتعا بحشاهاو علی النقع و الظبا باکیات و هم الباسمون فی ملتقاهافأحال القضا علیهم فخروا کانتثار النجوم فوق ثراهاو بقی محمد الوغایر قد القوم بعضب أهدی الیهم کراهاان سطی رجت البسیطة حتی خیل ان السبع الطباق طواهاهو و الله لو أراد لأفنی ما حوته غبراؤها و سماهاأسلمته ید القضا فرمته آل حرب عن غیها و شقاهافهوی للصعید ملقی فخرت من سماء الدین الحنیف ذکاهاو انثنی المهر للفواطم ینعی نادبا هف عزها و حماهافتصارخن عن جوی نادبات یابنی غالب لیوث وغاهاأعلمتم ان المشایخ منکم طمعت فی تراثهم طلقاهاأعلمتم بان صدر علاکم بات قسرا معارة لعداهاأعلمتم بان جسم حسین جعلته ضریبة لظباهاما عهدناکم تسامون ضیما و بکم شید للمعالی بناهاحر قلبی لهن اذ صرن اسری حاسرات من بعد صون خباها
صادیات غرثی و أعناقها فی السیر ملویة لحامی حماهاان تباکین مالهن رحیم أو تنادین لا یجاب نداهایا لها من مصائب قد بکتها بدم الدمع أرضها و سماهاو مرثیة طویلة للمولی الکاظم الارزی رحمه الله:هی المعالم أبلتها ید الغیر و صارم الدهر لا ینفک ذا أثریا سعد دع عنک دعوی الحب ناحیة و أخلنی و سؤال الارسم الدثراین الاولی کان اشراق الزمان بهم اشراق ناحیة الآکام بالزهرجار الزمان علیهم غیر مکترث و أی حر علیه الدهر لم یجرأما تری الدهر قد دارت دوائره علی الکرام فلم تبق و لم تذرو ان نیل منک مقدار فلا عجب هل ابن آدم الا عرضة الخطرو کیف تأمن من جور الزمان ید خانت بآل علی خیرة الخیرلله من فی فیافی کربلا ثووا و عندهم علم ما یجری من القدرما أو مضت فی الوغی یوما سیوفهم الا وفاض سحاب الهام بالمطریسطو بمثل هلال کل بدر دجی فی جنح لیل من الهیجاء معتکر
اسد و لیس لها الا الوغی اجم و لا مخالیب غیر البیض و السمرصالوا و لو لا قضاء الله یمسکهم لم یترکوا من بنی سفیان من أثرسل کربلا کم حوت منهم هلال دجی کأنها فلک للأنجم الزهرو واحد العصر اذ نابته نائبة من النوائب کانت عبرة العبرمن آل أحمد لم یترک سوابقه فی کل آونة فخرا لمفتخراذا نضی بردة التشکیل منه تجد لا موت قدس تردی هیکل البشرما مسه الخطب الا مس مختبر فما رأی منه الا اشرف الخبرو أقبل النصر یسعی نحوه عجلا سعی غلام الی مولاه مبتدرفأصدر النصر لم یطمع بمورده فعاد حیران بین الورد و الصدرلاقاک منفردا أقصی جموعهم فکنت أقدر من لیث علی حمرصالوا و صلت و لکن أین منک هم النقش فی الرمل غیر النقش فی الحجرلم تدع آجالهم الا و کان لها جواب مصغ لأمر السیف مؤتمر
یا من تساق المنایا طوع راحته موقوفة بین قولیه خذی و ذریلله رمحک اذ ناجی نفوسهم بصادق الطعن دون الکاذب الأشرحتی دعتک من الاقدار داعیة الی جوار عزیز الملک مقتدرفکنت اول من لبی لدعوته خاشاک من فشل عنها و من خوران یقتلوک فما عن فقد معرفة الشمس معروفة بالعین و الأثرقد کنت فی مشرق الدنیا و مغربها کالحمد لم تغن عنها سائر السورما أنصفتک الظبی یا شمس دارتها اذ قابلتک بوجه غیر مستترو ما دعتک القنا یا لیث غابتها ان لم تذب لحیاء منک أو حذرواصفقة الدین لم تنفق بضائعة فی کربلاء و لم تربح سوی الضررو أصبحت عرصات العلم دارسة کأنها الشجر الخالی من الثمرلم أنس من عترة الهادی جحاجحة یسقون من کدر یکسون من عقرقد غیر الطعن منهم کل جارحة الا المکارم فی أمن من الغیر
لهفی لرأسک و الخطار یرفعه قسرا فیسجد رأس المجد و الخطرمن المعزی رسول الله فی ملا کانوا بمنزلة الأشباح للصوران ینزلوا حضرة السفلی فانهم من حضرة الملک الأعلی علی سررو ان أبوا لذة الاولی مکدرة فقد صفت لهم الاخری بلا کدربنیامیة ان ثارت کلابکم فان للثار لیثا من بنیمضرمؤید العز یستسقی الرشاد به أنواء غر بلطف الله منهمرو ینزل الملاء الاعلی لخدمته موصولة زمر الاملاک بالزمریا غایة الدین و الدنیا و بدأهما و عصمة النفر العاصین من سقرلیست مصیبتکم هذا الذی وردت فی الدهر اول مشروب لکم کدرلکن صبرتم علی أمثالها کرما و الله غیر مضیع أجر مصطبرفهاکموها غیاث الله مرثیة من عبد عبدکم المعروف بالازرییرجو الاغاثة منکم یوم محشره و أنتم خیر مذخور لمدخرو له رضی الله عنه:
ان کنت فی سنة من عادة الزمن فانظر لنفسک و استیقظ من الزمنلیس الزمان بمأمون علی أحد هیهات ان تسکن الدنیا الی سکنودع مصاحبة الدنیا فلیس لها الا مفارقة السکان للسکنالا تذکرت ایاما بها ظعنت للفاطمیین أظعان عن الوطنأیام دارت بشهر المجد دائرة ما کان کررها الا علی شجنأیام طل من المختار ای دم و ادمیت أی عین من أبی حسناعزز بناصر دین الله منفردا فی مجمع من بنیعبادة الوثنیوصی الأحبة الا تقبضوا بید الا علی الدین فی سر و فی علنو ان جری أحد الأقدار فاصطبروا فالصبر فی القدر الجاری من الفطنسقیا لهمته ما کان اکرمها فی سقی ظامی المواضی من دم هتنحیث الأسنة للاجلال مفصحة عن المنایا لأهل المقول اللکنیقول و السیف لو لا الله یمنعه أبی بأن لا یری رأسا علی البدن
یا خیرة الغدر ان أنکرتم شرفی فان واعیة الهیجاء تعرفنیلا تفخروا بجنود لا عداد لها ان الفخار بغیر السیف لم یکنو مذ رقی منبر الهیجاء أسمعها مواعظا من فروض الطعن و السننلله موعظة الخطی کم وقعت من آل سفیان فی قلب و فی اذنکأن أسیافه اذ تستهل دما صفائح البرق حلت عقدة المزنفلم یروا مثله ذاک السیف مقتنصا تلک الاوابد لم ینکل و لم یهنلله حملته لو صادفت فلکا لخر هیکله الاعلی علی الذقنیفری الجسوم بعضب غیر ذی ثقة علی النفوس و رمح غیر موتمنو عزمة فی عری الأقدار نافذة لو لاقت الموت قادته بلا و سنحتی اذا لم تصب منه العدا غرضا رموه بالنبل عن موتورة الطعنفانقض عن مهره کالشمس من فلک فغاب صبح الهدی فی الفاحم الدجنو أصبحت ظلمات الشر محدقة من الحسین بذاک النیر الحسن
قل للمقادیر قد أحدثت حادثة غریبة الشکل ما کانت و لم تکنأمثل شمر أذن الله جبهته یلقی حسینا بذاک الملتقی الخشنواحسرة الدین و الدنیا علی قمر یشکو الخسوف علی عسالة اللدنیا من یقلد حتی الوحش منته و ابن النجابة مطبوع علی المننهیهات ان الندی و العلم قد دفنا و لا مزیة بعد الروح للبدنلقد هوت من نزار کل راسیة کانت لأبنیة الایجاد کالرکنما للحوادث لا دارت دوائرها أصابت الجبل القدسی بالوهنأی الشموس توارث بعدما ترکت فی صدر کل کمال قلب مفتتنلهفی علی ناطقات العلم کیف غدت و أفصح اللسن منها أخرس اللسنیوم بکت فیه عین المکرمات دما علی الکریم فبلت فاضل الردنیوم أجال القذا فی عین فاطمة حتی استحال وعاء الدمع کالمزنلم تدر أی رزایا الطف تندبها ضربا علی الهام أم سیبا علی البدن
ان زلزلت هذه السفلی فلا عجب دارت علی الفلک الاعلی رحی المحنتبکی علی سید کانت له شیم یجری بها المجد مجری الماء فی الغصنو من الرثاء للشیخ جعفر الخطی رحمه الله و قد أوردنا اولها فی آخر مقتل أصحاب الحسین علیهالسلام:فلم یبق الا واحد الناس واحدا یکابد من أعدائه ما یکابدیکر فینثالون عنه کأنهم مهی خلفهن الضاریات شوارداذا رکع الهندی یوما بکفه لدی الحرب فالهامات منه سواجدیحامی وراء الطاهرات مجاهدا بنفسی و بی ذاک الحامی المجاهدفما اللیث و الأشبال هیچ علی الطوی بأشجع منه حین قل المساعدو لا سمعت اذنی و لا اذن سامع باثبت منه فی اللقا و هو واحدالی أن اسال الطعن و الضرب نفسه فخر کما یهوی الی الارض ساجدفلهفی له و الخیل منهن صادر خضیب الحوامی من دماء و واردو أعظم شیء أن شمرا له علی جناجن صدر ابن النبی مقاعدفشلت یداه حین یفری بسیفه مقلد من تلقی الیه المقالدو ان قتیلا أحرز الشمر شلوه لا کرم مفقود یبکیه فاقدو لهفی علی انصاره و حماته و هم لسراحین الفلاة موائدمضمخة أجسادهم فکأنما علیهن من حمر الدماء مجاسدو ان أنس لا أنسی النساء فکأنما قطا ریع عن أوطاره و هو هاجدخوارج عن أبیاتها و هی بعدها لارجاس حرب بالحریق مقاعدسوافر بعد الصون ما لوجوهها براقع الا أذرع و سواعداذا هن سلبن القلائد جددت من الاسر فی أعناقهن قلائدو تلوی علی أعضادهن معاضد من الضرب اذ تبتز منها المعاضدنوادب لو ان الجبال سمعنها تداعت أعیالیهن و هی سواجد
اذا هن أبصرن الجسوم کانها نجوم علی ظهر الفلاة رواکدتداعین یلطمن الخدود بعولة تصدع منها القاسیات الجلامدو یخمشن بالأیدی و جوها کأنها دنانیر أبلاهن بالحک ناقدو ظلن یرددن المناح کأنما تعلمن منهن الحمام الفواقدو من الرثاء للسید حیدر الحلی رحمه الله:لتلوی لوی الجید ناکسة الطرف فهاشمها بالطف مهشومة الانفو فی الارض فلتنثل کنانه نبلها فلم یبق طهم فی وفاضهم یشفیو یا مضر الحمراء لا تنشری اللوا فان لواک الیوم أجدر باللفو یا غالب ردی الجفون علی القذا لمن أنت بعد الیوم ممدودة الطرفلتنض نزار الشوس نشرة زغفها فبعد أبی الضیم ما هی للزغفبنی البیض احسابا کراما و أوجها و ساما و أسیافا هی البرق فی الخطفالستم اذا عن ساقها الحرب شمرت و عن نابها قد قلصت شفة الحتفسحبتم الیها ذیل کل مفاضة ترد الظبا بالثم و السمر بالقصففکیف رضیتم من حرارة و ترها بماء الطلا منکم ظبی القوم تستشفیألم یأتکم ان الحسین تنازعت حشاه القنا حتی ثوی فی ثری الطفبشم أنوف أکرهوا السمر فانثنت تکسر غیظا وهی راعفة الانفأبا حسن أبناؤک الیوم حلقت بقادمة الأسیاف عن خطة الخسفثنت عطفها نحو المنیة اذ أبت بأن تغتدی للذل مثنیة العطفلقد حشدت حشد العطاش علی الردی عطاشا و ما بلت حشی بنوی اللهفثوت حیث لم تذمم لها الحرب موقفا و لا قبضت بالرعب منها علی الکفسل الطف عنهم أین بالأمس طنبوا و أین استقلوا الیوم عن عرصة الطفو هل زحف هذا الیوم أبقی لحیم عمید وغی یستنهض الحی للزحففلا و أبیک الخیر لم یبق منهم قریع وغی یفری القنا مهج الصفمشوا تحت ظل المرهفات جمیعهم بأفئدة حری الی مورد الحتففتلک علی الرمضاء صرعی جسومهم و نسوتهم هاتیک أسری علی العجف
مشوا بالانوف الشم قدما و بعدهم تخال نزار تنشق النقع فی انفو هل یملک الموتور قائم سیفه لیدفع عنه الضیم و هو بلا کفخذی یا قلوب الطالبین قرحة تزول اللیالی و هی دامیة القرفو من الرثاء له نادبا لمولانا صاحب الزمان عجل الله فرجه:من حامل لولی الله مألکة تطوی علی نفثات کلها ضرمیابن الاولی یقعدون الموت ان نهضت بهم لدی الروع فی وجه الظبی الهممأعیذ سیفک أن تصدی حدیدته و لم تکن فیه تجلی هذه الغممو ان أعجب شیء أن أبثکها کأن قلبک خال و هو محتدمما خلت تقعد حتی تستثار لهم و أنت أنت و هم فیما جنوده هملم تبق أسیافهم منکم علی ابن تقی فکیف تبقی علیهم لا أبا لهمکلا و صفحک ان القوم ما صفحوا و لا وحلمک ان القوم ما حلموالا صبر او تضع الهیجاء ما حملت بطلقة معها ماء المخاض دمفحمل امک قدما أسقطوا حنقا و طفل جدک فی سهم الردی فطموانهضا فمن بظباکم هامه فلقت ضربا علی الدین فیه الیوم یحتکم
و تلک أنفاکم فی الغاصبین لکم مقسومة و بعین الله تقتسمهذا المحرم قد وافتک صارخة مما استحلوا به ایامه الحرمیملأن سمعک من أصوات ناعیة فی مسمع الدهر من أعوالها صممتنعی الیک دماء غاب ناصرها حتی اریقت و لم یرفع لکم علممسفوحة لم تجب عند استغاثتها الا بأدمع ثکلی شقها الألمحنت و بین یدیها فتیة شربت من نحرها نصب عینیها الظبا الحذمموسدون علی الرمضاء تنظرهم حری القلوب علی ورد الردی ازدحمواسقیا لثاوین لم تبلل مضاجعهم الا الدماء و الا الأدمع السجمأفناهم صبرهم تحت الظبی کرما حتی مضوا ورداهم ملؤه کرمو خائضین غمار الموت طافحة أمواجها البیض فی الهامات تلتطممشوا الی الحرب مشی الضاریات لها فصارعوا الموت فیها و القنا اجمو لا غضاضة یوم الطف ان قتلوا صبرا بهیجاء لم یثبت لها قدم
و حائرات أطار القوم أعینها رعبا غداة علیها خدرها هجمواکانت بحیث علیها قومها ضربت سرادقا أرضه من عزهم جرمیکاد من هیبته ان لا یطوف به حتی الملائک لو لا أنهم خدمفغودرت بین أیدی القوم حاسرة تسبی و لیس لها من فیه تعتصمنادت و یا بعدهم عنها معاتبة لهم و یا لیتهم من عتبها اممقومی الاولی عقدت قدما مازرهم علی الحمیة ما ضیموا و لا هضمواعهدی بهم قصر الأعمار شأنهم لا یهرمون و للهیامة الهرمما بالهم لا عفت منهم رسومهم قروا و قد حملتنا الأنیق الرسمیا غادیا بمطایا العزم حملها هما تضیق به الاضلاع و الحزمعرج علی الحی من عمرو العلی فأرح منهم بحیث اطمأن البأس و الکرموحی منهم حماة لیس یأینهم من لا یرف علیه فی الوغی العلمالمشبعین قری طیر السماء و لهم بمنعة الجار فیهم یشهد الحرم
کماة حرب تری فی کل بادیة قتلی بأسیافهم لم تحوها الرجمکان کل فلا دار لهم و بها عیالها الوحش أو أضیافها الرخمقف منهم موقفا تغلی القلوب به فی فورة العتب و اسأل ما الذی بهمجفت عزائم قهر ام تری بردت منها الحمیة ام قد ماتت الشیمو من الرثاء للشیخ صالح التمیمی رحمه الله:سامحو بدمعی فی قتیل محرم صحائف قد سودتها بالمحارمقتیل یعفی کل رزء ورزؤه جدید علی الایام سامی المعالمقتیل بکاه المصطفی و ابن عمه علی و أجری من دم دمع فاطمو قل قتیل قد بکته السماء دما عبیطا فما قدر الدموع السواجمو ناحت علیه الجن حتی بدا لها حنین تحاکیه رعود العمائماذا ما سقی الله البلاد فلا سقی معاهد کوفان بنو المرازمأتت کتبهم فی طیهن کتائب و ما رقمت الا بسم الاراقملخیر امام قام فی الأمر فانبرت له نکبات أقعدت کل قائماذا ذکرت للطفل حل برأسه بیاض مشیب قبل شد التمائمان أقدم الینا یابن اکرم من مشی علی قدم من عربها و الأعاجمفکم لک انصارا لدینا و شیعة رجالا کراما فوق خیل کرائمفودع مأمون الرسالة و امتطی متون المراسیل الهجان الرواسموحشمها نحو العراق تحفه مصالیت حرب من ذؤابة هاشمقساورة یوم القراع رماحهم تکفلن أرزاق النسور القشائممقلدة من عزمها بصوارم لدی الروع امضی من حدود الصوارماشد نزالا من لیوث ضراغم و اجرای نوالا من بحور خضارم
و أزهی وجوها من بدور کوامل و أوفی ذماما من و فی الذمائمکأنهم یوم الطفوف و للظبا هنالک شغل شاغل بالجماجمغدا ضاحکا هذا و ذا متبسما سرورا و ما ثغر المنون بباسمو ما سمعت اذنی من الناس ذاهبا الی الموت تعلوه مسرة قادملقد صبروا صبر الکرام و قد قضوا علی رغبة منهم حقوق المکارمالی ان غدت أشلاؤهم فی غرامها کأشلاء قیس بین تینا و جاسمفلهفی لمولای الحسین و قد غدا وحیدا فریدا فی وطیس الملاحمیری قومه صرعی و ینظر نسوة تجلبن جلباب البکا و المآتمهناک انتضی عضبا من الحزم قاطعا و تلک خطوب لم تدع حزم حازمأری طیب خیم الفرع أعدل شاهد علی أصله فی طیب خیم الجراثمأبوه علی اثبت الناس فی اللقا و أشجع من قد جاء من صلب آدمیکر علیهم مثل ما کر حیدر علی أهل بدر و النفیر المزاحمو لما أراد الله انفاذ أمره بأطوع منقاد الی حکم حاکماتیح له سهم تبوأ نحره تبوأ نحری لیته و غلاصمیفهدت عروش الدین و انطمس الهدی و أصبح رکن الحق واهی الدعائمو أعظم خطب لا تقوم بحله متون الجبال الراسیات العظائمعویل بنات المصطفی ندائی لها جواد قتیل الطف دامی القوائمینحن کما ناح الحمائم بالبکا لا غزر دمعا من بکاء الحمائمفیا وقعة کم کدرت من مشارب لنا مثل ما قدر رنقت من مطاعمعلیکم سلام الله ما هبت الصبا و ما حرک الأغصان مر النسائمو من الرثاء لبعضهم رحمه الله:البدار البدار آل نزار قد فنیتم ما بین بیض الشفارقوموا السمر کسروا کل غمد نقبوا بالقتام وجه النهارطرزوا البیض من دماء الاعادی فلقوا البیض بالظبی البتارو اسطحوا من دم علی الأرض أرضا و ارفعوا للسماء سماء غبار
أفرغوا کل سابغات دلاص ذاهب برقهن بالأبصارخالفوا السمر بین بیض المواضی وامتطوا للنزال قتب المهارفابعثوها صوایحا فأدمی بها و شمت أنف مجدکم بالصغارسلبتکم بالرغم أی نفوس البستکم ذلا مدی الاعماریوم جزت بالطف کل یمین من بنی غالب و کل یسارأنزار نضوا برود التهانی فحسین علی البسیطة عارطأطئوا الرؤوس ان رأس الحسین رفعوه فوق القنا الخطارلا تلد هاشمیة علویا ان ترکتم امیة بقرارلا تمدوا لکم عن الشمس ظلا ان فی الشمس مهجة المختارحق ان لا تکفنوا علویا بعدما کفن الحسین الذاریلا تذوقوا المعین واقضوا ظمأ بعد ظام مضی بحد الغرارلا تشقوا لآل فهر قبورا و ابن طه ملقی بلا أقبارهتکوا عن نسائکم کل خدر هذه زینب علی الأکوارشأنها النوح لیس تهدأ آنا عن بکی بالعشی و الأبکارو للشافعی کما فی ینابیع المودة و غیره:و مما نی نومی و شیب لمتی تصاریف ایام لهن خطوبتأوب همی و الفؤاد کئیب وارق عینی و الرقاد غریبتزلزلت الدنیا لآل محمد و کادت لها صم الجبال تذوبفن مبلغ عنی الحسین رسالة و ان کرهتها أنفس و قلوبقتیلا بلا جرم کأن قمیصه صبیغ بماء الارجوان خضیبنصلی علی المختار من آل هاشم و نوذی بنیه ان ذاک عجیبلئن کان ذنبی حب آل محمد فذلک ذنب لست عنه أتوبهم شفعائی یوم حشری و موقفی و بغضهم للشافعی ذنوب
صوت
شیخ مفید گفت: حسین علیهالسلام را شش فرزند بود:1- علی اکبر، کنیت او ابومحمد و مادرش شاه زنان دختر کسری یزدگرد است.2- علی اصغر که با پدرش در طف به شهادت رسید و ذکر او پیش از این گذشت، مادرش لیلی دختر ابیمره بن مسعود ثقفی است.3- جعفر بن حسین، بیعقب است، مادرش قضاعیه بود و در حیات پدر بدرود حیات گفت.4- عبدالله صغیر بود و در دامن پدرش تیری بیامد و او را ذبح کرد؛ ذکر او نیز پیش از این بگذشت.5- سکینهی بنت الحسین مادرش رباب بنت امرؤ القیس بن عدی کلبیه است و هم او مادر عبدالله بن الحسین است.6- فاطمه بنت الحسین، مادرش ام اسحق بنت طلحه بن عبیدالله تیمیه است.علی بن عیسی اربلی در «کشف الغمه» در ذکر اولاد آن حضرت گوید: کمال الدین گفت: «اولاد آن حضرت ده تن بودند، شش پسر و چهار دختر، پسران علی اکبر و علی اوسط که زینالعابدین علیهالسلام است و ذکر او بیامد ان شاء الله و علی
اصغر و محمد و عبدالله و جعفر، اما علی اکبر با پدرش بود، جهاد کرد تا کشته شد و علی اصغر نیز کودک بود، تیری به وی رسید و شهید گردید و بعضی گویند عبدالله نیز با پدرش به شهادت رسید. و دختران او زینب و سکینه و فاطمه بودند و این قول مشهور است. و گروهی گفتند چهار پسر و دو دختر داشت و قول اول مشهورتر است. اما ذکر جاوید و نسل فرخندهی او از علی اوسط زینالعابدین به روزگار ماند، نه از دیگر فرزندان. انتهی».مؤلف گوید: شمارهی اولاد آن حضرت را گفت و نام بعضی را نبرد، چون که از چهار دختر، سه دختر یاد کرد. و ابنخشاب گفت: او را شش پسر آمد و سه دختر، علی اکبر با پدر به شهادت رسید و علی اوسط امام سید العابدین علیهالسلام و علی اصغر و محمد و عبدالله شهید و جعفر و زینب و سکینه و فاطمه. و حافظ عبدالعزیز بن اخضر جنابذی گوید: فرزندان حسین بن علی علیهماالسلام شش پسرند و دو دختر، علی اکبر که با پدرش کشته شد و علی اصغر و عبدالله و جعفر و سکینه و فاطمه؛ و نسل حسین علیهالسلام از علی اصغر یعنی امام زینالعابدین باقی ماند و مادر او امولد بود و او بهترین مردم زمانه بود. زهری گفت: من هاشمی به از او ندیدم.صاحب «کشف الغمه» گفت: «حافظ عبدالعزیز علی اکبر و علی اصغر را بر شمرد و علی اوسط را از قلم بینداخت و به قول صحیح، آن حضرت سه فرزند علی نام داشت، چنانکه کمال الدین گفت، و زین العابدین علی اوسط است و تفاوت میان قول کمال الدین و قول حافظ چهار تن است. انتهی کلام علی بن عیسی».مؤلف گوید: در نام مادر امام زینالعابدین علیهالسلام میان اهل حدیث و سیر خلاف است. سبط ابنجوزی گفت: مادرش امولد بود. و ابنقتیبه گوید: کنیزکی سندیه بود او را غزاله یا سلامه میگفتند. و از کامل مبرد نقل است که نام مادر علی بن الحسین سلامه بود از فرزندان یزدگرد و نسب او معروف است و از زنان نیک بود. و بعضی گویند او خوله، و بعضی سلامه یا سلافه یا بره گفتند. و در ارشاد گوید:
مادرش شاه زنان دختر یزدجرد بن شهریار بن کسری است و گویند نام او شهربانو است و امیرالمؤمنین علیهالسلام حریث بن جابر حنفی را ولایت ناحیهای از نواحی مشرق داد و او دختر دختر یزدگرد بن شهریار بن کسری را برای امیرالمؤمنین علیهالسلام فرستاد و آن حضرت یکی را که شاه زنان بود به فرزندش حسین علیهالسلام بخشید و از او زینالعابدین متولد گشت و دیگری را به محمد بن ابیبکر داد و از او قاسم متولد شد. پس قاسم و امام زینالعابدین پسر خاله بودند.مؤلف گوید: احتمال قوی میدهم که اسم اصلی او سلافه بود و به سلامه تصحیف گشت یا بالعکس، و شاه زنان لقب است و شهر بانویه نامی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام او را بدان نامید.حکایت کنند که آن حضرت پرسید چه نام داری؟ گفت: شاه زنان دختر کسری، امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: شاه زنان نیست بر امت محمد صلی الله علیه و آله (و شاه زنان به معنی سیدة النساء است) بلکه تو شهربانو و خواهرت مروارید است (1)گفت: آری. و اما غزاله یا بره نام امولدی بود حضرت امام حسین علیهالسلام را، که علی بن الحسین را پرستاری میکرد و آن حضرت او را مادر میگفت، چون روایت شده است که مادر آن حضرت هنگام وضع حمل از دنیا رفت، پس امام حسین علیهالسلام او را به یکی از کنیزان سپرد تا پرستاری کند. امام زینالعابدین علیهالسلام مادری غیر او نمیشناخت و مردم او را مادر امام زین
1) 178. شاه زنان همان است که ما امروز ملکه میگوییم و همچنین شهربانو، یعنی بانوی کشور و مملکت، و شهر در زمان قدیم به معنی مملکت بود و ایرانشهر میگفتند، یعنی مملکت ایران پس هر دو لقب است و هیچ یک اسم خاص نیست. اما سلافه و غزاله و بره نیز نام فارسی نیستند و طبری گوید نام او جیدا بود و الله العالم. و یکی از زوجات آن حضرت عایشه بنت خلیفة بن عبدالله جعفیة بود که هنگام خروج مختار در کوفه بود و جسد فرات بن زحر بن قیس را از مختار خواست و به خاک سپرد، چنانکه در تاریخ طبری است.
العابدین علیهالسلام میدانستند. الخ.پس معلوم گردید اینکه گویند آن حضرت مادر خود را به مولای خود تزویج کرد، مقصود آن حاضنه بود که پرستاری او میکرد و مردم او را مادر مینامیدند. انتهی کلام المؤلف.اما سکینهی بنت الحسین علیهالسلام نامش آمنه و گروهی گفتند امینه بود. (مترجم گوید: در تاریخ ابنخلکان امیمه است) و مادرش رباب دختر امرؤ القیس بن عدی است و مؤلف کتاب مختصری از شرح حال امرؤ القیس آورده است و پیش از این بتفصیل در حاشیه ذکر آن کردیم و به تکرار نپردازیم و گوید این اشعار را امام دربارهی سکینه و رباب فرموده است:لعمرک اننی لأحب دارا تکون بها سکینة و الرباباحبهما و أبذل جل مالی و لیس لعاتب عندی عتابفلست لهم و ان عابوا مطیعا حیاتی أو یغشینی الترابو هشام کلبی گفت: رباب از زنان نیک و برگزیدگان آنها بود؛ بعد از قتل حسین او را خواستگاری کردند، گفت: پدر شوهری پس از پیغمبر برای خویش نمیپسندم. و روایت شده است که در رثای شوهر خویش بگفت:ان الذی کان نورا یستضاء به بکربلاء قتیل غیر مدفونسبط النبی جزاک الله صالحة عنا و جنبت خسران الموازینقد کنت لی جبلا صعب ألوذ به و کنت تصحبنا بالرحم و الدینمن للیتامی و من للسائلین و من یغنی و یأوی الیه کل مسکینو الله لا ابتغی صهرا بصهرکم حتی اغیب بین الرمل و الطینیعنی: «آن کس که نور بود و مردم از روشنی او بهره میگرفتند در کربلا کشته شد و او را به خاک نسپردند؛ ای دختر زادهی پیغمبر! خدا تو را جزای نیکو دهد از ما و ترازوی تو سنگین بر آید؛ کوهی سخت بودی، پناه به تو میبردیم و با مهربانی و دین صحبت ما میداشتی.اکنون کیست که یتیمان و سائلان را رسیدگی کند و کیست درویشان را
بینیاز گرداند و بیچارگان را پناه دهد؟ به خدا قسم که من پیوند مصاهرت با کسی نبندم پس از شما تا در خاک و شن پنهان شوم»جزری گفت: «زوجهی حسین علیهالسلام رباب دختر امرؤ القیس با او بود و او مادر سکینه است و او را به شام بردند با دیگر خاندان آن حضرت، پس از آن به مدینه بازگشت و اشراف قریش او را خواستگاری کردند گفت: پدر شوهری پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نخواهم و یک سال پس از آن حضرت بزیست، در این یک سال زیر سقف نرفت و پیوسته اندوهناک بود تا فرسوده و رنجور گشت و در گذشت. و گروهی گفتند یک سال بر سر قبر آن حضرت بماند، پس از آن به مدینه بازگشت و از غایت اندوه در گذشت.ابوالفرج گفت: در روایت آمده است «سکینه در مجلس عزایی بود و دختر عثمان هم در آن مجلس بود و میگفت: من شهید زادهام. سکینه خاموش بود تا مؤذن بانگ برداشت «اشهد ان محمدا رسول الله.» سکینه گفت: این پدر من است یا پدر تو؟ دختر عثمان گفت من دیگر با شما مفاخرت نمیکنم».دمیری از فائق نقل کرده است که سکینه بنت الحسین کودکی خرد بود، نزد مادرش رباب آمد گریان، مادرش پرسید تو را چه شده است؟ گفت: «مرت بی دبیرة فلسعتنی بابیرة» یعنی زنبورکی بر من گذشت و به نیش کوچک مرا بگزید. و گوید دبره زنبور عسل است و دبیره تصغیر آن.سبط بن جوزی از سفیان ثوری روایت کرد که: «وقتی علی بن الحسین علیهماالسلام آهنگ حج فرمود، خواهرش سکینه سفره برای او ساخت، هزار درهم در آن صرف کرد و فرستاد و چون امام علیهالسلام به پشت «حره» رسید (سنگلاخ نزدیک مدینه) بفرمود آن را میان درویشان و بیچارگان تقسیم کردند.ابن شهر آشوب در «مناقب» گوید: وقتی حضرت سید الشهداء علیهالسلام شهید شد هفتاد و چند هزار دینار وام داشت و علی بن الحسین علیهالسلام بدان مشغول، چنانکه بیشتر روزها از خوردن و آشامیدن و خواب فرومانده بود، در خواب دید مردی با او گفت گه اندوه قرض پدر مدار که خداوند آن را از مال
«نحیس» قضا کرد. امام فرمود: به خدا سوگند در اموال پدر خود مالی به نام «نحیس» نمیشناختم، شب دوم باز همان خواب دید، کسان خود را از آن مال بپرسید، زنی گفت: پدرت را بندهای رومی بود نحیس نام و چشمهی آبی در «ذی خشب» بیرون آورده بود، از آن چشمه پرسید، جای آن بگفتند و اندکی از آن واقعه بگذشت. ولید بن عتبه بن ابیسفیان سوی علی بن الحسین علیهماالسلام پیغام فرستاد که شنیدم پدرت را چشمهی آبی است در «ذی خشب» آن را «نحیس» گویند، اگر فروختن آن خواهی، من خریدارم. امام فرمود: برگیر در مقابل آن که قرض پدرم را ادا کنی و مقدار آن را بفرمود. ولید گفت: قبول کردم و شبهای شنبه را از آن آب برای آبیاری ملک خواهرش سکینه - رضی الله عنها - استثنا فرمود. وفات سکینه در مدینه بود روز پنجشنبه پنج روز گذشته از ماه ربیع الاول سال 117 و در همان سال خواهرش فاطمهی بنت الحسین علیهماالسلام وفات یافت. مادر فاطمه اماسحق دختر طلحة بن عبیدالله است و اماسحق پیش از این زوجهی حضرت امام حسن علیهالسلام بود و طلحة بن حسن را آورد و طلحه در کودکی در گذشت و پس از امام حسن علیهالسلام اماسحق به عقد امام حسین علیهالسلام در آمد و فاطمه را آورد.مترجم گوید: تاریخ وفات حضرت سکینه بدان تفصیل صحیح نیست چون پنجم ربیع الاول 117 پنجشنبه نبود، بلکه یکشنبه بود و پانزدهم چهارشنبه، و شاید به اختلاف رؤیت و حساب پانزدهم پنجشنبه بود و «لخمس خلون» در اصل «لخمس عشرة خلون» بوده است و عشر سهوا از قلم نساخ افتاده است. و به روایت دیگر فاطمهی بنت الحسین در سنه 110 درگذشت و سکینهی زوجهی مصعب بن زبیر بود. زبیر همان است که با طلحه جنگ جمل را بر پای کردند، و ثروت بسیار داشت، چنانکه در «شذرات الذهب» گوید: دو میلیون و چند صد هزار درهم دین او بود، ادا کردند و ثلث او را هم جدا کردند و از باقیمانده هشت یک به چهار زن دادند، به هر یک یک میلیون
و دویست هزار درهم رسید و مصعب از دست برادرش ولایت عراق داشت و عبدالملک مروان مصعب را بکشت و سکینه به عقد عبدالله بن عثمان بن حکیم بن حزام در آمد و پس از او به عقد زید بن عمرو بن عثمان بن عفان، و سلیمان بن عبداللملک او را به طلاق او امر کرد. و از حضرت سکینه در کتب و تواریخ و ادب بسیار نوادر و لطائف منقول است «و العهدة علی الناقل» اما فاطمه را پس از رحلت حسن مثنی، عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان بخواست و یک میلیون درهم صداق او داد. و شرافت آن مخدره را از اینجا باید دانست که مردی از بنیامیه نوادهی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را که بنیامیه بر منبرها سب میکردند بخواهد و این مقدار صداق دهد و بدین مباهات کند و فاطمه از این شوهر دوم پسری آورد موسوم به محمد. باز به ترجمهی کتاب بازگردیم.ابوالفرج گفت: «مادر فاطمه اماسحق دختر طلحه است. مادر اماسحق «جرباء» بنت قسامة بن طی است، او را «جرباء» گفتند از غایت زیبایی او، هر زن زیبا که پهلوی او میایستاد روی «جربا» را زیباتر از خود میدید (مترجم گوید: «جرباء» به معنی دختر بانک است) و اماسحق در خانهی حسن بن علی بن ابیطالب بود، چون هنگام وفات او برسید حسین علیهالسلام را بخواند و گفت: ای برادر این زن را برای تو میپسندم. او را از خانههای خود بیرون نکنید و چون عده او به سر آید او را به عقد خویش در آور! امام حسین علیهالسلام پس از وفات برادر او را به عقد خود آورد و از حسن علیهالسلام پسری آورد به نام طلحه در کودکی گذشت و فرزند نگذاشت.مترجم گوید: پیش از این در ذکر شهادت قاسم گفتیم که فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام در همان سال شهادت آن حضرت به ده سالگی و بلوغ رسید، زیرا که فاصله بین شهادت امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بیش از این نبود و گفتیم فاصله در کربلا نوعروس بود.از «تقریب» ابنحجر نقل است که: «فاطمهی بنت الحسین ثقة بود از طبقهی
چهارم؛ پس از صد سال از هجرت درگذشت و سالخورده بود».و شیخ مفید گوید: «روایت شده است که حسن بن حسن علیهالسلام از عم خود حسین علیهالسلام یکی از دو دختر او را خواست، حسین علیهالسلام فرمود: برای تو دخترم فاطمه را برگزیدم که به مادرم فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله مانندهتر است».
صوت
مستحب است زیارت حضرت ابیعبدالله الحسین مظلوم علیهالسلام بلکه تاکد استحباب زیارت آن حضرت از ضروریات مذهب شیعهی اثنی عشریه است، چنانکه وارد شده است «ان زیارته فرض علی کل مؤمن» یعنی زیارت آن حضرت فرض است بر هر مؤمن. و وارد است که زیارت او بر مرد و زن واجب است و هر کس ترک آن کند، حق خدا و رسول را ترک کرده است، بلکه ترک آن عقوق است نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و نقص ایمان و دین است، و هر کس ترک آن کند بیعلتی اهل دوزخ است.مترجم گوید: چون حدیث در امثال این معانی وارد گردیده است و مقصود از فرض، استحباب مؤکد است که گاهی در لسان أئمه علیهمالسلام بر آن اطلاق میشود و قرینهی ارادهی این معنی اجماع علماست بر عدم وجوب، و اجماع آنها بیرأی معصوم محال است. و اینکه فرمود: «هر کس آن را ترک کند اهل دوزخ است» برای آن که عادتا دوستان آن حضرت و معتقدین به امامت بیعلت ترک زیارت نکنند و اگر کسی ترک کرد عمدا بیعلتی این عمل کاشف از سوء اعتقاد اوست و از این جهت اهل دوزخ است و خود ما اگر بشنویم مسافری از آشنایان ما برای شغلی به کربلا رفت و چند روز بماند و اصلا به زیارت نرفت، یقین دانیم که در ایمان وی نقصی است، بلکه با ائمهی دیگر نیز؛ و پارهای اعمال مستحب است که تهاون به آن در
عادت، کاشف از بیایمانی است.حضرت امام محمد باقر علیهالسلام با محمد بن مسلم فرمود: «شیعیان ما را امر کنید. به زیارت قبر حسین بن علی علیهماالسلام که آمدن نزد قبر او بر هر مؤمن که اقرار به امامت او دارد واجب است از خدای تعالی».و امام جعفر صادق علیهالسلام فرمود: اگر یکی از شما همه روزگار عمر خود حج گزارد و زیارت حسین علیهالسلام نکند، حقی از حقوق رسول خدا را ترک کرده است، چون حق حسین علیهالسلام از خدای تعالی واجب است بر هر مسلمان، و فرمود: آن کس که به زیارت قبر حسین علیهالسلام نرود و خویشتن را از شیعهی ما پندارد، در حقیقت از شیعهی ما نیست و اگر بهشتی باشد در آن جا میهمان اهل بهشت است».و با ابان بن تغلب فرمود: ای ابان! کی به زیارت قبر حسین علیهالسلام رفتی؟ گفتم: بسیار زمان است که نرفتهام. فرمود: سبحان ربی العظیم و بحمده! تو از رئیسان شیعه باشی و به زیارت حسین علیهالسلام نروی؟ هر کس که زیارت او کند خدای تعالی به هر گام حسنهای برای او نویسد و به هر گام گناهی محو کند و گناهان گذشته و آیندهی او را بیامرزد.»در روایات بسیار آمده است که با ترس هم زیارت قبر حسین علیهالسلام را ترک نکنید و هر کس با ترس او را زیارت کند خداوند روز فزع اکبر او را ایمن گرداند و ثواب در آن روز بقدر خوف است و هر کس از آنان بترسد و با ترس زیارت کند خدای عزوجل او را در سایهی عرش جای دهد و هم صحبت او حسین علیهالسلام باشد زیر عرش خدای، و او از اهوال روز قیامت ایمن گرداند.و در چند روایت وارد شده است از حضرت صادق علیهالسلام که: «مالدار را سزاوار است هر سال دو بار به زیارت قبر حسین علیهالسلام رود، بیچیز را سالی یک بار و فرمود: آن که منزلش نزدیک است بیش از یک ماه ترک زیارت نکند و آن که منزلش دور است هر سه سال یک بار؛ و در حدیث دیگر سزاوار نیست تخلف از زیارت آن حضرت بیش از چهار سال و از حضرت ابیالحسن علیهالسلام است که هر کس در سال سه بار به زیارت قبر ابیعبدالله رود، از فقر ایمن گردد».
در زیارت آن حضرت اخلاص و شوق باید داشت و هر کس به شوق به زیارت او رود از بندگان گرامی خدای تعالی و زیر پرچم حسین علیهالسلام باشد و هر کس او را زیارت کند و از آن خشنودی خدا خواهد، خدای تعالی او را از گناهان بیرون آورد مانند فرزندی که از مادر متولد گردد، و فرشتگان بدرقهی او کنند. و در روایتی جبرئیل و میکائیل و اسرافیل بدرقهی او کنند تا به خانهی خود آید.از حمران روایت است که: «به زیارت قبر حسین علیهالسلام رفته بودم، چون بازگشتم حضرت امام محمد باقر علیهالسلام با عمر بن علی بن عبدالله بن علی بن دیدن من آمدند و امام با من گفت: ای حمران! بشارت باد تو را که هر کس قبرهای شهیدان آل محمد را زیارت کند و از آن خشنودی خدای تعالی وصلت پیغمبر او را خواهد، از گناهان بیرون آید مانند آن روز که از مادر متولد شده است».از حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام روایت شده که: «چون روز قیامت شود منادی فریاد زند که زوار حسین علیهالسلام کجایند؟ گروهی برخیزند که شمارهی ایشان را جز خدای عزوجل کسی نداند. خداوند گوید: زیارت قبر او برای چه کردید؟ گویند: ای پروردگار! رسول خدا و علی و فاطمه - صلوات الله علیهم - دسوت داریم، از آن آزارها که به آن حضرت رسید دل ما بسوخت به زیارت او رفتیم. خطاب آید که ای محمد و علی و حسن و حسین علیهماالسلام! با آنها پیوسته شوید که شما با ایشان و در درجهی ایشان باشید و زیر پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله فراهم گردید! پس در سایهی آن پرچم نشینند و آن را علی علیهالسلام نگاهدارد تا همه با هم به بهشت روند و همه در پیش آن علم و در طرف راست و چپ باشند».مترجم گوید: پشت علم را نفرمود شاید برای آن که امام علیهالسلام تا همهی شیعیان داخل بهشت نگردند، خود در بهشت نرود و شاهد غرض چیز دیگر است، و الله العالم.و در احادیث بسیار آمده است که زیارت آن حضرت موجب آمرزش گناهان و دخول بهشت و آزاد شدن از آتش و ریزش گناهان و رفع درجات و مستجاب شدن دعاهاست. هر کس نزد قبر حسین علیهالسلام آید و حق او را بشناسد خداوند
گناه گذشته و آیندهی او را بیامرزد. و در روایت دیگر است که شفاعت او را دربارهی هفتاد گناهکار بپذیرد و نزد قبر او حاجتی نخواهد مگر روا گرداند.حضرت صادق علیهالسلام با عبدالله بن النجار گفت: شما به زیارت حسین علیهالسلام میروید و در کشتی مینشینید؟ گفت: گفتم آری. فرمود: این را دانستهای که اگر کشتی بگردد و شما را در آب ریزد، منادی فریاد میزند که شما پاک شدید و بهشت شما را گوارا باد؟!و فائد حناط با آن حضرت گفت: «شیعیان نزد قبر حسین میآیند با نوحه خوان و طعام. حضرت فرمود: شنیدهام هر کس نزد قبر حسین علیهالسلام آید و حق او را بشنساد، گناه گذشته و آیندهی او آمرزیده شود».مترجم گوید: این عمل که اکنون مرسوم است در عهد امام هم بود و امام علیهالسلام آن را تقریر فرمود.و در روایت آمده است که «زوار حسین علیهالسلام چهل سال پیش از دیگر مردم به بهشت در آیند و آن کس که به زیارت حسین علیهالسلام رود گناهان خود را بر در سرای خویش گذارد و از آن بگذرد، چنانکه یکی از شما از جسر میگذرد و آن را در پس پشت خود میگذارد؛ یعنی از شهر خود بیرون نرفته و به زیارت نرسیده گناهان آمرزیده میشود».در حدیثی وارد شده است که، روز قیامت با زوار قبر حسین علیهالسلام گویند دست هر کس را خواهید بگیرید و به بهشت روانه شوید، پس مرد زائر دست هر کس را که دوست دارد بگیرد، حتی آن که مردی با دیگری گوید: مرا نمیشناسی که من فلانم که فلان روز پیش پای تو برخاستم؟ او را هم به بهشت میبرد و کسی او را باز نمیدارد.و از سلیمان بن خالد از حضرت صادق علیهالسلام روایت است سلیمان گفت: «از آن حضرت شنیدم میگفت: خدای تعالی در هر وقت روز و شب صد هزار بار سوی بندگان مینگرد و هر کس را خواهد میآمرزد و هر کس را خواهد عذاب میکند مگر زوار قبر حسین علیهالسلام و اهل بیت را که همه را میآمرزد، و نیز میآمرزد هر
کس را که آنها شفاعت کنند، پرسیدند اگر چه مستحق دوزخ باشد؟ فرمود: اگر چه مستحق دوزخ باشد، مگر ناصبی را».و در روایات بسیار آمده است که زیارت آن حضرت برابر حج و عمره و جهاد و عتق بلکه معادل بیست حج، بلکه افضل از بیست حج است، بلکه هشتاد حج مبرور برای او نوشته میشود. و وارد است برابر حجی است که با رسول خدا صلی الله علیه و آله گزارد. و در روایت دیگر است که هر کس به زیارت او رود و عارف به حق او باشد مانند کسی است که صد حج با رسول خدا صلی الله علیه و آله گزارد و هر کس پیاده به زیارت او رود خداوند به هر قدم که بردارد و بگذارد ثواب آزاد کردن یک بنده از فرزندان اسماعیل علیهالسلام برای او نویسد.حضرت صادق فرمود: «اگر فضل زیارت و قبر او را برای شما گویم حج را ترک میکنید. آیا نمیدانی که خدای تعالی کربلا را حرم امن گرفت پیش از آن که مکه را حرم گیرد؟ و از آن حضرت روایت است که گفت: روزی حسین علیهالسلام در دامن رسول خدا نشسته بود، پیغمبر با او بازی میکرد؛ عایشه گفت: یا رسول الله! این فرزند را چه قدر دوست داری؟ گفت: وای بر تو چگونه او را دوست ندارم که میوهی دل و روشنی چشم من است؟ و بدان که امت من او را میکشند؛ هر کس او را زیارت کند خداوند برای او یک حج از حجهای من بنویسد. گفت: یا رسول الله یک حج از حجهای تو؟ فرمود: بلکه دو حج از حجهای من. گفت: دو حج از حجهای تو؟ فرمود: آری و همچنان عایشه میپرسید و رسول خدا بر عدد میافزود تا به نود حج و عمره از حجهای رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید».از قداح از حضرت ابیعبدالله صادق روایت است، قداح گفت: «پرسیدم ثواب آن که به زیارت قبر حسین علیهالسلام رود چیست، اگر حق او را بشناسد و سرکش و نافرمان نباشد؟ فرمود: هزار حج مقبول و هزار عمرهی مقبوله برای او نوشته میشود و اگر شقی باشد در سعدا نوشته میشود و پیوسته در رحمت پروردگار غوطهور باشد».و در احادیث بسیار آمده است که زیارت آن حضرت موجب طول عمر و حفظ
جان و مال و فزونی روزی و زدودن اندوه و روا شدن حاجات است، بلکه کمتر چیزی که به او دهند آن است که خدای تعالی جان و مال او را حفظ کند تا به اهل خود بازگردد، و چون روز قیامت شود او را حفظ کند نیکوتر، و حکایت شده است که چون خبر شهادت آن حضرت به اهل بلاد رسید، صد هزار زن نازا نزد قبر آن حضرت رفتند و همه فرزند آوردند و عرب میگفتند: زن نمیزاید مگر به زیارت قبر مردی کریم رود».از حضرت امام محمد باقر علیهالسلام روایت است که: «حسین علیهالسلام به ستم کشته شد و به اندوه و تشنه، دل افسرده، خداوند قسم یاد کرد که هر گاه غمگین و افسرده دل و گناهکار و تشنه و رنجور به زیارت او رود و خدای را نزد قبر او بخواند و به حسین علیهالسلام تقرب جوید به خدای عزوجل، خداوند غم از او دور کند و مسألت او را عطا فرماید و گناه او را بیامرزد و بر عمر او بیفزاید و روزی او را وسیع گرداند. «فاعتبروا یا اولی الأبصار».از ابییعفور روایت است گفت: «با حضرت صادق گفتم: شوق من سوی تو موجب شد مرا که برای تشرف به خدمت تو در راه رنج بردم. فرمود: از پروردگار خود گله مکن! چرا نرفتی نزد کسی که حق او بر تو عظیمتر است از من؟ (راوی اهل عراق بود، به مدینه مشرف شده بود برای رسیدن به حضور امام علیهالسلام و در راه رنج بسیار دید و شکایت از رنج راه کرد، امام با او آن کلام فرمود) راوی گفت: آن کلام امام که فرمود «چرا نرفتی نزد کسی که حق او بر تو عظیمتر است از من» بر من دشوارتر آمد از آنکه فرمود: «از پروردگار خود شکایت مکن»! و گفتم کیست که حق او بر من عظیمتر باشد از تو؟ فرمود: حسین علیهالسلام، چرا نزد او نرفتی که خدای را بخوانی و حوائج خود را آنجا از او بخواهی؟»و از آن حضرت است که فرمود: «آن کس که حسین علیهالسلام را زیارت نکند از خیر بسیار محروم گردیده است و از عمر او یک سال کاسته شده».و در چند روایت آمده است که زیارت آن حضرت افضل اعمال است و به هر درهم که انفاق کند هزار درهم او را عوض دهند. و در حدیث ابنسنان فرمود: به
هر درهم هزار درم و هزار درم برای او محسوب شود و شمرد تا ده بار و فرمود که پیغمبران و مرسلین و ائمه و فرشتگان به زیارت او آیند و برای زوار او دعا کنند، در آسمان بیشتر و آنان را مژدهها دهند و به دیدن آنها فرحناک شوند و غیر از این هم بسیار در فضل زیارت آن حضرت آمده است، و برای تبرک چند حدیث در اینجا ذکر میکنیم.
صوت
از شیخ ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه روایت شده است به اسنادهی از معاویه بن وهب گفت: رخصت طلبیدم که به حضور امام جعفر صادق علیهالسلام مشرف شوم؛ فرمود: در آی! در آمدم، یافتم او را در خانهای بر مصلی نشسته من هم نشستم تا نماز بگزارد و پس از نماز شنیدم با پروردگار مناجات میکرد و میگفت: ای کسی که کرامت را مخصوص ما گردانیدی و ما را وعدهی شفاعت دادی و جانشینی پیغمبر را خاص ما فرمودی و علم گذشته و آینده را به ما دادی و دل مردمان را سوی ما راغب گردانیدی! من و برادران و زائران قبر پدرم حسین علیهالسلام را بیامرز که مالهای خویش را انفاق کردند و تن خویش را به رنج افکندند تا به ما نیکی کرده باشند،: و به صلت ما امید ثواب از تو دارند، و پیغمبر تو را بدان شاد کردنئد و فرمان ما را پذیرفتند و دشمن ما را اندوهگین ساختند و از این کار رضای تو خواستند، پس پاداش ایشان ده به اینکه از آنها راضی گردی و شب و روز حافظ آنها باش و خاندان و فرزندان آنها را در غیبت آنها به نیکوتر وجهی نگاهدار و با آنها باش! و شر هر ستمگر عنید و هر ضعیف و شدید و شیاطین جن و انس را از ایشان دور کن و بزرگترین آرزوهای آنها را که در غربت از تو دارند، به آنها بده و زیارت ما را که به فرزندان و کسان و خویشان خود برگزیدند (مکافات کن و اجر ده)! خدایا! دشمنان ما زیارت ما را بر ایشان عیب میگیرند اما عیب گیری آنها را مانع زیارت ما قرار نمیدهند از برای مخالفت با مخالفین ما، پس ببخشای بر آنها رویها که آفتاب رنگ آنها را بگردانید و آن چهرهها که بر قبر مطهر ابیعبدالله علیهالسلام مالیده و سوده میشود و آن چشمها که سرشک آنها برای دلسوزی بر ما روان میگردد و آن دلهای بیقرار که برای ما میسوزد و آن فریادی
که برای ما بلند میشود! خدایا! من آن جانها و آن بدنها را به تو میسپارم تا آن هنگام که به حوض برسانی آنها را روزی که همهی مردم تشنه باشند؛ و همچنین دعا میکرد در حال سجده به این مضمون تا فارغ شد. گفتم: فدای تو شوم! اگر این دعا که از تو شنیدم دربارهی ملحدان خدانشناس کرده بودی، نپندارم آتش بر آنها اثر کند، به خدا قسم آرزو کردم که زیارت آن حضرت کرده بودم و به حج نمیآمدم. فرمود: تو به او بسیار نزدیکی (ظاهرا در کوفه منزل داشت) چه مانع میشود تو را از زیارت او؟ باز فرمود: آنها که در آسمان برای زوار آن حضرت دعا میکنند بیش از آنند که در زمین دعا میکنند».در بحار گوید: مؤلف «مزار کبیر» به اسناده از اعمش روایت کرده است گفت: در کوفه منزل داشتم و مرا همسایهای بود، بسیار نزد او میرفتم و شب جمعه بود نزد او بودم او گفتم: چه گویی در زیارت قبر حسین علیهالسلام؟ گفت بدعت است و هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش. خشمگین از نزد او برخاستم و گفتم سحرگاه باز نزد او روم و از فضائل امیرالمؤمنین برای او آن قدر حدیث گویم که چشمش کور شود و گفت رفتم و در بکوفتم و آوازی از پشت در آمد که اول شب به زیارت رفت. من شتابان پشت سر او بیرون رفتم تا به حائر رسیدم. پیرمرد را دیدم در سجده است و از رکوع و سجده ملول نمیشود. با او گفتم: تو دیروز میگفتی زیارت بدعت است و بدعت ضلالت و ضلالت در آتش و امروز به زیارت آمدی؟! گفت: ای سلیمان! ملامت نکن که من برای این خاندان امامت ثابت نمیکردم تا در این شب خوابی دیدم هولناک، گفتم: چه دیدی؟ گفت: مردی دیدم میانه بالا که رسایی و حسن او را وصف کردن نتوانم، و گروهی بر گرد او بودند و همراه او میآمدند، اسب سواری پیشاپیش او بود بر سر تاجی چهار گوشه داشت و بر هر گوشه آن گوهری درخشان که پرتو آن تا سه روز راه میتافت. گفتم: کیست؟ گفتند: محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله. گفتم: آن دیگران؟ گفتند: جانشین او علی بن ابیطالب. باز دیدم شتری از نور و بر آن کجاوهای است از نور میان زمین و آسمان میپرید. گفتم این ناقه از آن کیست؟ گفتند: خدیجه دختر
خویلد و فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله. گفتم: آن جوان کیست؟ گفتند: حسن بن علی علیهماالسلام. گفتم: آهنگ کجا دارند؟ گفتند: به زیارت حسین بن علی علیهماالسلام میروند که به ستم در کربلا شهید شد. پس قصد آن کجاوه کردم و ورقعهها دیدم میریزد از آسمان و در آن نوشته: «امانا من الله جل ذکره لزوار الحسین بن علی علیهماالسلام لیلة الجمعة«آنگاه هاتفی از آسمان فریاد زد که ما و شیعیان ما در درجهی علیه بهشت باشیم؛ ای سلیمان به خدا قسم از این مکان جدا نشوم تا روح از بدن من جدا گردد.»مترجم گوید: اعمش ابو محمد سلیمان بن مهران اسدی کاهلی مولی بود؛ یعنی از بستگان بنیاسد غیر عرب و اهل سنت غالبا او را موثق دانند. و وفات او در سال وفات حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام است، الا آن که وفات آن حضرت ماه شوال است و وفات اعمش در ماه ربیع الاول سال 148.ابن العماد حنبلی در «شذرات الذهب» گوید: «محدث کوفه و عالم آنجا بود» ابنمدینی گفت:» 1300 حدیث روایت کرد». و ابنعیینه گفت: «عالمترین مردم کوفه به قرآن و فرائض و حافظترین آنها حدیث را، اعمش است» یحیی قطان گفت: «علامهی اسلام است». وکیع گفت: «هفتاد سال تکبیر اول نماز جماعت از او فوت نشد».و خریبی گفت: «پس از او عابدتر از وی نیامد و مالک از او به ارسال روایت میکند، چون از خود اعمش حدیث نشنید. و خودش طبع بود، روزی نزد طلبه علم آمد و گفت: «اگر آن که در خانهی من است (یعنی زوجهاش) نزد من مبغوضتر از شما نبود، بیرون نمیآمدم».و روزی مردی خواست میان اعمش و زوجهاش را اصلاح کند، با زوجهی اعمش گفت: از این که چشمش شوهرت کمسو است و آب از آن روان است و ساق پایش باریک است غم مخور، که او امام و پیشوای عصر است. زن گفت: من او را برای دیوان رسائل نمیخواستم. اعمش گفت: تو بیشتر عیوب مرا به زنم نمودی!روزی جولایی با او گفت: در شهادت جولا چه گویی؟ گفت: با دو عادل
پذیرفته است.وقتی ذکر این حدیث نزد او شد که هر کس هنگام تهجد بخوابد شیطان در گوش او بول کند، اعمش گفت: چشم من همان از بول شیطان علیل شده است (1).هشام بن عبدالملک برای او نوشت: فضائل عثمان و مساوی علی علیهالسلام را برای من بنویس! نامه را برگفت و بخواند و گوسفندی نزدیک او بود، نامه را در دهانش گذاشت تا بخورد (گوسفندان عربستان کاغذ میخورند) و با فرستادهی هشام گفت: این است جواب کاغذ. فرستاده الحاح کرد و به آشنایان اعمش متوسل گردید و گفت: اگر جواب نبرم هشام مرا میکشد. جواب نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ اگر مناقب همهی اهل زمین برای عثمان ثابت باشد تو را سودی ندارد و اگر مساوی همهی مردم (نعود بالله) علی علیهالسلام را باشد، تو را زیانی نرساند، خویشتن را باش! و السلام». انتهی کلام ابن العماد.و ابوعلی در «رجال» خود اعمش را از روات شیعه شمرده است و علامهی حلی و دیگران از علما وی را از شیعه نشمردند. و صحیح آن است که اعمش از دوستان اهل بیت بود اما شیعی امامی نبود و شاید کسی برای ائمه علیهمالسلام معجزه و منقبت و فضائل معتقد باشد و زیارت قبور آنها را موجب نیل به سعادت داند و شفاعت ایشان را نزد پروردگار مقبول شمارد، اما آنها را معصوم نداند، در این صورت او امامی مذهب نیست. و گروهی از اهل سنت همچنین بودند و هستند و با همهی آن فضائل که برای ائمه قائل بودند، چنان نبود که اگر آنها در حکم دینی چیزی میگفتند و علمای دیگر چیز دیگر، یقین کنند به بطلان قول دیگران و صصحت قول ائمه علیهمالسلام، و احترام این مردم از ائمه نظیر احترام ماست از حضرت عبدالعظیم و حضرت عباس و زینب - سلام الله علیهم - اجمعین و از اعمش فتاوی خاصه نقل کردهاند بر خلاف مذهب اهل بیت، پس وی معتقد به عصمت
1) 179. و شرح این حدیث را در حواشی «ارشاد القلوب» دیلمی ذکر کردهام.
آنها نبود اگر چه از دوستان بود، و گاه باشد که عامه اطلاق شیعه بر آنها کنند چنانکه ابن ابیالحدید و صاحب «لسان العرب» را شیعی شمردند و حق با علمای سابق است که اعمش را از شیعه نشمردند. و علامهی حلی رحمه الله در کتاب«نهایة الاصول» از علائم کذب حدیث شمرده است که واقعه عادة باید مشهور گردد و فقط یک تن آن را نقل کند، نظیر افتادن مؤذن از مناره روز جمعه و بودن شهر بزرگی میان بصره و بغداد بزرگتر از هر دو، بنابر این، گوییم اعمش در عهد خود مردی گمنام نبود و بلکه از زراره و ابیبصیر معروفتر بود و اگر امامی بود پوشیده نمیماند. به ترجمه بازگردیم.از شیخ ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه از پدرش از ابن محبوب از حسین دختر زادهی ابیحمزه ثمالی روایت است گفت: «در آخر دولت بنیمروان به قصد زیارت قبر حسین علیهالسلام بیرون رفتم پنهان تا به کربلا رسیدم، در کناری از آن قریه پنهان شدم تا نیمی از شب بگذشت، سوی قبر رفتم، چون نزدیک شدم مردی روی به من آمد و گفت: باز گرد که اجر زیارت را یافتی و اکنون به قبر نتوانی رسید! من ترسان بازگشتم تا نزدیک سپیدهدم سوی قبر رفتم و باز همان مرد آمد و گفت: اکنون بدانی نخواهی رسید. من گفتم: خدا تو را سلامت دارد! چرا به آن نمیرسم؟ از کوفه برای زیارت آمدم، میان من و قبر آن حضرت مانع مشو! میترسم هوا روشن شود و اهل شام مرا این جا ببینند و بکشند! گفت: اندکی باش که موسی بن عمران علیهالسلام از خدای دستوری خواست تا قبر آن حضرت را زیارت کند و خداوند وی را رخصت داده است، با هفتاد هزار فرشته فرود آمدند و از اول شب در حضور اویند و در انتظار طلوع فجر نشسته، پس از آن به آسمان میروند. من گفتم: خدا تو را سلامتی دهد کیستی؟ گفت: من از آن فرشتگانم که به پاسبانی قبر حسین علیهالسلام و آمرزش خواستن برای زوار او مأموریم. من بازگشتم و نزدیک بود از اینکه شنیدم عقل از سرم پرواز کند. چون سپیده دمید رفتم و کسی مانع نشد، پس نزدیک قبر شدم و سلام کردم و نفرین بر قاتلان و نماز صبح بگذاشتم و از ترس اهل شام شتابان بازگشتم».
از ابنقولویه باسناده از اسحق بن عمار روایت است گفت: با حضرت صادق علیهالسلام گفتم: یابن رسول الله! شب عرفه در حائر بودم، نزدیک سه هزار مرد نیکو روی و خوشبوی سپید جامه دیدم، همه شب نماز میکردند،خواستم نزدیک قبر روم و ببوسم، و دعاهایی کنم، از انبوه مردم نتوانستم به قبر رسم، هنگام سپیده دم سجده کردم کردم و سر برداشتم کسی را ندیدم! ابوعبدالله علیهالسلام گفت: دانستی که بودند؟ گفتم: نه فرمود: پدرم از پدرش روایت کرد که چهار هزار فرشته بر حسین علیهالسلام گذشتند هنگام شهادت، پس سوی آسمان بالا رفتند و خدای تعالی به ایشان وحی کرد ای فرشتگان! شما بر فرزند حبیب و برگزیدهی من محمد صلی الله علیه و آله گذشتید و او را میکشتند، یاری او نکردند، پس به زمین روید نزدیک قبر او ژولیده و گرد آلوده و بگریید بر او! و آن فرشتگان بدانجا هستند تا قیامت».و نیز مسندا از مفضل بن عمر روایت است که ابوعبدالله علیهالسلام گفت: گویا میبینم فرشتگان را با مؤمنان مزاحمت میکنند بر قبر حسین علیهالسلام! پرسیدم: آیا در نظر مؤمنین پدیدار میگردند؟ فرمود: هیهات! هیهات! ولکن به خدا سوگند با مومنان همراهند و بر روی آنها دست میکشند و خداوند برای زوار قبر حسین علیهالسلام هر بامداد و شام خوراک بهشتی میفرستد و فرشتگان آنان را خدمت میکنند، هیچ بنده حاجتی از حوائج دنیا و آخرت از خدا نخواهد مگر آن که خداوند آن حاجت را روا سازد. گفتم: به خدا قسم که کرامت این است. گفت: ای مفضل! میخواهی بر آن بیفزایم؟ گفتم آری یا سیدی. فرمود: گویم بینم تختی از نور نهاده است و گنبدی از یاقوت سرخ بر آن زده و گونه گون گوهر در آن نشانیده و گویا بینم حسین علیهالسلام بر آن تخت نشسته و بر گرد او نود هزار گنبد سبز است و گویا میبینم مؤمنان او را زیارت میکنند و بر او سلام میدهند، خدای عزوجل گوید: ای دوستان من! از من حاجت بخواهید که بسیار رنج بردید و خواری کشیدند و آزار دیدید! و امروز روزی است که حاجتی از حوائج دنیا و آخرت از من نخواهید مگر آن را روا سازم برای شما، پس خوردنی و آشامیدنی ایشان از بهشت باشد. به خدا سوگند که این کرامتی است که نظیر و مانند ندارد!»
مرحوم مجلسی رحمه الله گوید: فرستادن طعام در برزخ است و بر افراشتن گنبد در وقت رجعت به قرینهی قول امام علیهالسلام که فرموده از حوائج دنیا و آخرت.مترجم گوید: بر من معلوم نشد که مقصود مرحوم مجلسی چیست و آن کلام امام علیهالسلام چگونه قرینه بر رجعت و برزخ میشود، البته آن نعمت و سعادت و خدمت و مهربانی ملائکه و طعام بهشتی محسوس نیست، چنانکه امام خود فرمود: «هیهات هیهات» یعنی فرشتگان را با چشم سر نمیبینند و همانطور که خدمت ملائکه در همان هنگام زیارت است ولی غیر محسوس، طعام بهشتی و گنبدهای سرخ و سبز هم در همان هنگام زیارت است در عالم معنی و غیب نه بعد از مردن زائر در عالم برزخ و هنگام رجعت و این احتمال با عبارت حدیث موافقتر است از آن که مجلسی فرموده است. و تأویل ظواهر الفاظ بطوری باید کرد که مخالف قواعد لغت نباشد. و نیز این حدیث منافات ندارد با حدیث سابق که اسحق بن عمار فرشتگان را دید، زیرا که مقصود اینجا دیدن مستمر و عام است مانند دیدن زوار یکدیگر را که امام فرمود: «هیهات هیهات» اما دیدن بعض مردم در بعض حالات را نفی نکردند. به ترجمه بازگردیم.هم ابنقولویه به اسناده از عبدالله بن حماد بصری از حضرت صادق روایت کرده است که با من گفت: خداوند شما را به چیزی مزیت داد در جوار شما که هیچ کس را مانند آن نداد، و گمان ندارم که قدر آن را به شایستگی بشناسید و به حق آن قیام کنید! و مردمی دیگر قابلیت آن یافتند و به لطف الهی بیکوشش خود به این سعادت نائل گشتند و بر شما سبقت گرفتند. گفتم: فدای تو شوم! این فضیلت که این همه وصف کردی و نام نبردی چیست؟ فرمود: زیارت جد من حسین علیهالسلام که دور از اهل در زمین غربت شهید و مدفون شد، اگر کسی به زیارت او رود، گریان باشد و اگر نرود اندوهگین، و اگر قبر او را نبیند، از فراق او بسوزد و اگر قبر او را ببیند با فرزندش که زیر پای او مدفون است، بر وی رحمت آورد، در بیابانیاست درو از خویش و تبار، از حقش بازداشتند و برگشتگان از دین متفق شدند بر کشتن او و او را با جانوران دشت تنها گذاشتند، و از آب که
پستترین جانوران از آن مینوشند، منع کردند و حق رسول خدا صلی الله علیه و آله و جانشین و خاندان او را ضایع گذاشتند، پس مظلوم در خاک رفت و با خویشان و شیعیان خود بخفت جایی از تنهایی سهمگین و از جد خود دور، و در منزلی که هیچ کس به زیارت او نرود مگر آن مؤمن که خداوند دل او را به ایمان آزموده است و حق ما را به او شناسانیده. گفتم: فدای تو شوم! من به زیارت او میرفتم تا به کار دیوانم گماشتند و اموال سلطان به من سپردند و نزد ایشان معروف شدم. از تقیه به زیارت آن قبر مطهر نرفتم و میدانم در زیارت او خیرها است. فرمود: میدانی فضل کسی که به زیارت او رود چیست و نزد ما چه پاداش بزرگ دارد؟ گفتم نی. فرمود: فضل او آن است که فرشتگان آسمان به او میبالند و پاداش ما وی را آن که هر صبح و شام برای او رحمت میطلبیم، و پدرم حدیث کرد برای من و فرزند: از زمانی که آن حضرت به شهادت رسید، آن مکان خالی نیست از کسی که بر او صلوات فرستد یا جن و یا وحش، و هیچ موجودی نیست مگر به حال زائر او غبطه میخورد و آرزوی مقام او میکند و خویشتن را به او مسح میکند و از نگریستن به روی زائر امید خیر دارد، برای آن که چشم آن زائر قبر او را نگریسته است. آنگاه فرمود: به من گفتند گروهی از مردم نواحی کوفه و غیر آن به زیارت میآیند و زنان آنها ندبه و شیون میکنند در نیمهی شعبان؛ برخی به قرآن خواندن و گروهی به قصص و احادیث گفتن و دیگر به شیون و زاری کردن و مرثیه خواندن؟ گفتم: آری چنین است فدای تو شوم! از آنچه فرمودی بدانجا دیدم. گفت الحمد لله که خداوند در میان مردم کسی را مقدر فرمود که به زیارت ما میآید و مدح ما میکند و مرثیه برای ما میگوید، هر چند دشمنان ما بسیار بر آنها طعن زنند و جماعتی از خویشان ما و بیگانگان مدمت آنها کنند و اعمال ایشان را بد و زشت جلوه دهند.»در کتاب «بشاره المصطفی از اعمش از عطیه عوفی (1)است، گفت: با جابر بن
1) 180. عطیه بن سعد عوفی ساکن کوفه بود، از تابعین است و گویند حجاج او را چهار صد تازیانه کرد که علی علیهالسلام را دشنام دهد نپذیرفت. وفات او در سال 111 هجری است و جابر بن عبدالله انصاری از صحابهی پیغمبر است و در صحابه دو تن به این نام و نسب بودند، و این که معروفتر است جابر بن عبدالله بن عمرو است و آن دیگر ابن رئاب و غیر این دو هم در صحابه، جابر بن عبدالله بود نه انصاری و این جابر بن عبدالله معروف که از پیغمبر صلی الله علیه و آله بسیار حدیث روایت کرده است از شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و جنگ صفین در رکاب مبارک با معاویه جنگ میکرد. به نظر می رسد که از آن زمان تا زمان شهادت حضرت حسین علیهالسلام در بصره یا کوفه منزل داشت که روز اربعین یا روز دیگر به زیارت آن حضرت مشرف شد اما آخر عمر در مدینه طیبه بود و در مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله حلقهی درس و حدیث داشت و چشمش نابینا شده بود و موی سر و محاسن را بصفرت خضاب میکرد. و گویند وصیت کرد حجاج بر او نماز نگزارد و بر طبق این روایت حجاج در آن وقت والی مدینه بود و به روایت دیگر در آن وقت رحلت کرد، ابان بن عثمان بن عفان والی مدینه بود و او نماز بگذاشت و به روایت اول وفات او به سال 74 بود، به روایت دوم به سال 78 از دنیا برفت.
عبدالله انصاری به زیارت قبر حسین علیهالسلام رفتیم، چون به کربلا رسیدیم جابر نزدیک شط فرات شد و غسل کرد و قطیفه به کمر بست و قطیفه دیگر بر دوش افکند؛ آنگاه کیسه بگشود و در آن «سعد» (1)بود، بر تن خود بپاشید، و هیچ گام بر نداشت مگر ذکر خدا کردم تا نزدیک قبر رسید، با من گفت: مرا به قبر رسان که آن را مس کنم! رسانیدم. پس بیهوش بر قبر بیفتاد و من آب بر او ریختم تا به هوش آمد و سه بار گفت: یا حسین! آنگاه گفت: دوست جواب دوستش را نمیدهد، باز گفت: چگونه جواب دهی که خون از رگهای گردن تو بر آغوش و شانهات فروریخت و میان سر و تنت جدایی افتاد؟ من شهادت میدهم که تو فرزند بهترین پیغمبران و مولای مؤمنان، حلیف تقوی و پرهیزگاری و از زادهی هادیان، پنجم اصحاب کساء و فرزند بزرگتر نقبا و مهین سروان و سیدهی زنانی! چرا نباشی که دست سید المرسلین تو را پرورید و در دامن پرهیزگاری ببالیدی و از پستان ایمان شیر خوردی و به اسلام از شیر باز گرفته شدی؟ در زندگی پاک و در مردن پاک، اما دل مؤمنان در فراق تو بسوخت و شک ندارند که تو زندهای و
1) 181. سعد کوفی ریشهای است قابض و خوشبوی در طب برای محکم کردن لثه و بن دندان به کار میرود و عطاران زمان ما آن را «تاپالاق» گویند و جابر خود را به کوبیدهی آن معطر ساخت.
سلام و خشنودی خدا تو را باد! و شهادت میدهم که قصه و داستان تو مانند یحیی بن زکریا بود. آن گاه به اطراف قبر توجه کرد و گفت: سلام بر شما ای ارواحی که در نواحی قبر حسین منزل کردید و در خرگاه او شتر خود را خوابانیدید! شهادت میدهم که شما نماز را بر پا داشتید و زکات دادید و امر به معروف و نهی از منکر کردید و با ملحدان جهاد نمودید و خدای را عبادت کردید تا مرگ شما را فرارسید؛ با آن کسی سوگند که محمد صلی الله علیه و آله را به راستی فرستاد، ما با شما شریک بودیم در آن چه داخل آن شدید. عطیه گفت: من با او گفتم ما با ایشان چگونه شریک باشیم که در فراز و نشیب همراه آنها نبودیم و شمشیر نزدیک و این مردم میان سر و تنشان جدایی افتاد، فرزندان ایشان (یتیم شدند) و زنان بیوه گشتند؟ گفت: ای عطیه! از حبیب خود رسول الله شنیدم میگفت: هر کس قومی را دوست دارد با آنها محشور شود و هر کس عمل قومی را دوست دارد در آن عمل با آنها شریک باشد. سوگند به آن کس که محمد صلی الله علیه و آله را به راستی فرستاد نیت من و اصحاب من همان است که حسین و اصصحاب او بر آن نیت درگذشتند. مرا سوی خانههای کوفه برید! و چون به نیمهی راه رسیدیم گفت: ای عطیه تو را وصیت کنم و گمان ندارم پس از این سفر به دیدار تو رسم؛ آل محمد علیهمالسلام را دوست بدار که دوست داشتنیند و دشمن آل محمد صلی الله علیه و آله را دشمن گیر که دشمن گرفتنیند اگر چه بسیار روزه باشند! و با دوستان این خاندان مهربان باش که اگر یک پای آنها بلغزد به بسیاری گناه، پای دیگرشان استوار گردد به محبت آنان! و عاقبت امر دوستان بهشت است و بازگشت دشمن به جهنم».
صوت
ابناثیر در «کامل» در وقایع سال 236 گوید: در این سال متوکل امر کرد قبر حضرت حسین بن علی را علیهماالسلام و منازل و سراها که برگرد آن بود ویران سازند و زمینها را آبیاری و کشت کنند و مردم را از آمدن آنجا باز دارند، پس در میان مردم آن ناحیت جار کشیدند هر کس را پس از سه روز نزدیک این قبر یافتیم او را در مطبق به زندان کنیم. مردم بگریختند و ترک زیارت کردند و آن جا ویران شد و کشت کردند. و متوکل سخت دشمن علی بن ابیطالب علیهالسلام و خاندان او بود و هر کس را میشنید ولایت او و خاندان او دارد، امر میکرد مال او را بستانند و خونش بریزند، و یکی از ندیمان وی عباده مخنث نام داشت، زیر جامههای خود بر شکم بالشی میبست و سر برهنه میکرد و موی نداشت، و پیش روی متوکل میرقصید و مطربان می خواندند«قد اقبل ألاصلع البطین خلیفة المسلمین» و متوکل شراب میخورد و میخندید، روزی در چنین حال منتصر فرزند او حاضر بود، به عباده اشاره کرد و او را نهیب داد، عباده از بیم او خاموش ماند. متوکل گفت: تو را چه شد؟ عباده برخاست و خبر بگفت. منتصر گفت: یا امیرالمؤمنین! آن کسی که این سگ تقلید او میکند و مردم میخندند، پسر عم و بزرگ خاندان تو نازش و فخر تو بدو است و اگر خواهی گوشت او را بخوری خود بخور، و به این سگ و امثال وی مخوران! متوکل خنیاگران را گفت با هم بخوانید:
عار الفتی لابن عمه رأس الفتی فی حر امهو این یکی از موجبات قتل متوکل به دست منتصر گردید.ابوالفرج در مقاتل الطالبیین گوید: متوکل بر آل ابیطالب سخت میگرفت و با آن گروه درشتی میکرد و به کار ایشان اهتمامی شدید داشت و کینه و دشمنی بسیار، و سخت بد گمان بود بدیشان، و وزیر او عبید الله بن یحیی بن خاقان هم نسبت به آن خاندان بد رأی بود و هر رفتار زشتی را در نظر او نیکو مینمود، پس بدرفتاری را به پایهای رسانید که هیچ یک از بنیعباس پیش از او بدان پایه نرسانیده بود، چنانکه قبر مطهر حضرت حسین علیهالسلام را شخم زد و نشانهی آن را بر انداخت و بر راه زوار پاسگاه مرتب کرد تا هر کس به زیارت میرفت میآوردند و او را میکشت یا به شکنجههای سخت آزار میکرد».احمد بن جعد و شاء برای من یعنی ابوالفرج حکایت کرد و او آن جسارت متوکل را دیده بود و گفت سبب شخم زدن قبر ابیعبدالله الحسین علیهالسلام آن بود که زنی مطربه کنیزکان بسیار زیر فرمان داشت و پیش از آن که متوکل به خلافت رسد، آن کنیزکان را برای متوکل میفرستاد، چون به شراب مینشست برای او میخواندند. وقتی آن مطربه را نزدیک خود طلبید رفتند و نیافتندش، به زیارت قبر حسین علیهالسلام رفته بود. خبر به آن زن رسید، شتابان بازگشت و کنیزکی را که متوکل میخواست و با او الفت داشت بفرستاد، متوکل پرسید: کجا بودید؟ گفت: بانوی ما به حج رفته بود و ما را با خود برده - ماه شعبان بود - متوکل گفت: در ماه شعبان به حج کجا رفته بودید؟ کنیزک گفت: به زیارت قبر حسین علیهالسلام رفته بودیم، متوکل از خشم برافروخت؛ بانوی او را بخواند، بیاوردند و به زندان فرمود و املاک او را بگرفت و مردی از یاران خود که دیزج نام داشت و یهودی بود و مسلمان شده بود، سوی قبر حسین علیهالسلام فرستاد تا آن را شخم زنند و آثارش را محو کنند و ساختمانهای اطراف را ویران سازند، دیزج رفت و گرداگرد او هر چه بود ویران کرد و به اندازهی دویست جریب اطراف قبر را شخم زد تا به قبر آن حضرت رسید، هیچ کس نزدیک آن نشد، گروهی از یهود بیاورد آن را شخم زدند
و آب برگرد آن روان ساختند و پاسگاهها مرتب کرد، فاصله هر پاسگاه تا پاسگاه دیگر یک میل تا اگر کسی به زیارت رود او را بگیرند و نزد متوکل فرستند.محمد بن حسین اشنانی گفت: «در آن ایام از ترس مدتی به زیارت نرفتم تا دل بر خطر نهادم و مردی عطار با من همراه شد و به زیارت رفتیم، روز در کنجی پنهان میشدیم وشب راه میرفتیم تا به حوالی غاضریه رسیدیم و نیمهی شب از آن ده بیرون شدیم و از میان دو پاسگاه گذشتیم، پاسبانان خواب بودند، تا جای قبر رسیدیم، عین آن بر ما معلوم نشد، تفحص کردیم تا به نشانها و علائم آن را یافتیم، صندوقی که بر آن بود کنده و سوزانیده بودند و آب بر آن قبر شریف جاری کرده و آنجا که آجر چین است مانند گودالی فرورفته بود. زیارت کردیم و خویش را بر قبر افکندیم، از آن بویی شنیدیم که عطری پیش از آن بدان خوشی نبوییده بودیم، من با آن عطار که همراه بود گفتم این چه بویست؟ گفت: به خدا قسم که عطری مانند این تاکنون نشنیدهام. پس وداع کردیم و بر گرداگرد قبر بر مواضع بسیار نشان گذاشتیم تا متوکل کشته شد، با جماعتی از آل ابیطالب و شیعیان سوی آن قبر رفتیم و آن نشانهها که گذاشته بودیم بیرون آوردیم و قبر را به حالت اول بازگردانیدیم».و باز ابوالفرج گفت که متوکل عمر بن فرج رجحی را به عاملی مدینه و مکه فرستاد و آل ابیطالب را از ملاقات مردم منع کرد و احسان مردم را از آنها باز داشت، و اگر شنید کسی با ایشان نیکی نموده است شکنجههای سخت کرد و غرامتهای سنگین گرفت و آنها از پریشانی چنان شدند که چند زن علویه یک پیراهن بیشتر نداشتند و هنگام نماز به نوبت میپوشیدند و برهنه پشت چرخ مینشستند و نخ میریشتند تا متوکل کشته شد، منتصر بر آنها مهربانی و احسان کرد و مالی فرستاد میان ایشان بخش کردند و در همه چیز مخالفت پدر کرد، از بس او و رفتار او را ناخوش داشت».شیخ طوسی در امالی باسناده از محمد بن عبدالحمید روایت کرد گفت: «همسایهی ابراهیم دیزج بودم و در مرض موت او به عیادتش رفتم، او را سنگین و
بد یافتم چنانکه گویی از دیدن چیزی هولناک دهشت زده است و به سابقهی آشنایی و انس و الفت که در میان بود از حالش بپرسیدم، وبا آن که به من ثقه داشت و همیشه اسرار خود با من میگفت، حال خود از من پوشیده داشت و به طبیب اشارت کرد و طبیب به اشارت او متوجه شد، اما از حال او چیزی ندانست تا علاجی کند و برخاست بیرون رفت و مکان خالی ماند، من از حال او پرسیدم، گفت: به خدا سوگند به تو خبر دهم و از خدای تعالی آمرزش میطلبم! متوکل مرا به نینوی فرستاد سوی قبر حسین علیهالسلام تا آن را شخم زنم و نشان قبر را محو کنم، شبانه با کارگران و بیل و کلنگ بدانجا رسیدیم؛ غلامان و همراهان خود را گفتم که آن عمله را به خراب کردن وادارند و زمین را شخم زنند و خود از غایت تعب و ماندگی افتادم و خوابیدم؛ ناگهان دیدم هیاهوی سخت برخاست و فریادها بلند شد و غلامان مرا بیدار کردند، ترسان برجستم و گفتم چه خبر است؟ گفتند: امر عجیبی! گفتم چیست؟ گفتند: جماعتی بر گرد آن قبرند، نمیگذارند بدانجهت رویم، ما را به تیر میزنند، برخاستم تا حقیقت امر معلوم کنم، دیدم همچنان است که میگویند؛ اول شب بود و مهتاب تابیده، گفتم شما هم تیر بیفکنید، افکندند اما تیرها سوی ما بازگشت و اندازندهی آن را کشت، من سخت ترسان شدم و تب و لرز مرا گرفت، همان وقت از آن جا روانه شدم و خویش را به دست متوکل کشته دیدم چون آن چه دربارهی آن قبر به من دستور داده بود انجام ندادم. ابوبریره گفت: با او گفتم شر متوکل از تو بگردید، او را دوش به تحریک منتصر فرزندش بکشتند. دیزج گفت: شنیدم اما تن من از رنجوری به حدی است که امید زندگی ندارم. ابوبریره گفت: این سخن در اول روز بود، هنوز شام نشده دیزج از دنیا رفت.مترجم گوید متوکل در سال 236 قبر مطهر را خراب کرد و کشته شدن او یازده سال بعد از آن در شب چهارشنبه سه روز گذشته از شوال سال 247 بود. و نیز از روایت ابوالفرج معلوم شد که خرابی قبر مطهر آن حضرت مدتها طول کشید اما از این روایت «امالی» چنان مستفاد میشود که ابراهیم دیزج کار ناتمام گذارده بیمار شد و بازگشت، و پیش از اینکه متوکل از تقصیر او آگاه گردد، هم
متوکل کشته شد و هم دیزج مرد و اینها با یازده سال فاصله مناسبت ندارد. و از بعض روایات مجلسی رحمه الله معلوم میشود که متوکل دو بار به آن امر شنیع فرمان داد، یک بار در سال 236 که همهی مورخان نوشتهاند و یک بار در سال 247 اندکی پیش از آن که کشته شود، گویا چون اول آن ابنیه و منازل را ویران کردند مردم چندی ترسیدند و ترک زیارت کردند، چند سال گذشت و کار سختگیری از شدت افتاد، باز قبر را به علائمی که گذاشته بودند در خفا میرفتند و زیارت میکردند و تدریجا جماعتی در آن نواحی اجتماع کرده بودند، متوکل دانست و ابراهیم دیزج را فرستاد که باز سخت گیرد و آثار قبر را از میان ببرد. باز به ترجمه کتاب بازگردیم:ابنخنیس گفت ابوالفضل روایت کرد که: منتصر شنید پدرش متوکل سب فاطمه - صلوات الله علیها - میکند. مردی را از آن پرسید، گفت: کشتن متوکل واجب است مگر آن که هر کس پدر خود را بکشد عمر دراز نیابد. منتصر گفت: باک ندارم که به کشتن پدر اطاعت خدا کنم و عمر دراز نیابم، پس پدر را بکشت و هفت ماه پس از وی بزیست.و هم در کتاب «امالی» طوسی از قاسم بن احمد اسدی روایت کرده است که چون متوکل جعفر بن معتصم را خبر رسید که مردم عراق در زمین نینوی برای زیارت قبر حسین علیهالسلام فراهم میگردند، یکی از سرهنگان خود را با سپاهی گران فرستاد تا قبر را با زمین هموار کنند و مردم را از زیارت و اجتماع باز دارند، پس آن سرهنگ به کربلا رفت و دستور را انجام داد به سال 237 و گروهی از مردم بشوریدند و بر گرد او اجتماع کردند و گفتند: اگر همهی ما کشته شویم باز هر کس زنده ماند از زیارت دست باز ندارد، چون معجزات و دلائلی دیدند و بدین قبر اقبال کردند. آن سرهنگ برای متوکل نوشت، خلیفه جواب داد که دست از ایشان بازدار و به کوفه رو و چنان باز نمای که از برای اصلاح امر ایشان رفتهای و مقصود تو رفتن به شهر کوفه است! و امر بدین قرار بود تا سال 47 و متوکل را خبر رسید که مردم دهها و اهل شهر کوفه به زیارت آن قبر میروند، جمعیت آنها
بسیار شده است و بازاری دارند، سرهنگی را با سپاه فرستاد و منادی کرد که هر کس زیارت قبر کند، از او بیزاریم و قبر را نبش کرد و زمین را کشت و مردم از زیارت باز ماندند، و خواست بر آل ابیطالب و شیعه سخت گیرد، کشته شد و آنچه میخواست انجام نگرفت.مترجم گوید: مورخین 236 نوشتهاند و 237 در این روایت صحیح نیست. و نیز طبری صریحا گوید: در همان سال 236 قبر مطهر را خراب کردند. و سابقا از عبارت ابوالفرج معلوم شد سالها آن قبر مطهر خراب بود. و طبری خود آن زمان را درک کرده است و روایاتی که دلالت دارد متوکل به خراب کردن قبر توفیق نیافت، صحیح نیست و آنها که گفتهاند از غایت محبت و غلو دوستی گفتند، نه شقاوت این مردم کمتر از لشکر عبیدالله بود و نه قبر مبارک محترمتر از بدن شریف ابیعبدالله علیهالسلام که بر آن است تاختند و پشیمان شدن متوکل و سرهنگ خود را بازداشتن از منع زیارت بود پس از خرابی، موقتا، نه از خراب کردن. و در همان کتاب «امالی» از عبد الله بن رابیه روایت کرد که من به سال 247 حج گزاردم، چون بازگشتم، به عراق آمدم و امیرالمؤمنین علیهالسلام را زیارت کردم ترسان از عمال دولت و از آنجا آهنگ زیارت قبر حسین علیهالسلام کردم؛ به کشت و آبیاری زمین مشغول بودند و به چشم خویش دیدم گاوان را میراندند تا محاذی محل قبر میآمدند و از آن جا به راست و چپ میرفتند و گام بر قبر نمینهادند، زیارت نتوانستم کرد و به بغداد آمدم و میگفتم:تا لله ان کانت امیة قد اتت قتل ابن بنت نبیها مظلومافلقد اتاه بنوابیه مثلها هذا لعمرک قبره مهدومااسفوا علی ان لا یکونوا شایعوا فی قتله فتتبعوه رمیماچون به بغداد آمدم، های و هوی شنیدم. پرسیدم، گفتند مرغ خبر قتل جعفر متوکل آورد. تعجب نمودم و گفتم خدایا این شب به جای آن شب!و در همان کتاب از یحیی بن مغیره رازی روایت کرده است گفت: نزد جریر بن عبدالحمید بودم که مردی از عراق آمد، جریر پرسید از مردم چه خبر داری؟
گفت: رشید فرمان کرده بود قبر ابیعبدالله علیهالسلام را شخم زنند و آن درخت سدر که آنجا بود ببرند! جریر دست سوی آسمان برداشت و گفت: الله اکبر! در این باب حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما رسید که سه بار گفت: «لعن الله قاطع السدرة» یعنی خدا لعنت کند برندهی درخت کنار را! معنی آن را تا کنون ندانسته بودیم و مقصود از بریدن درخت کنار، گم کردن قبر حسین علیهالسلام بود تا مردم بنشانه آن را نیابند».مترجم گوید: جریر بن عبدالحمید ضبی ابوعبدالله از محدثین اهل سنت است و در ری میزیست؛ در سال 188 به سن 78 درگذشت و یحیی بن مغیره رازی گویا از شاگردان او است و حال او برای من مجهول است. و این گفتگو دلالت بر آن دارد که هاورن الرشید هم پیش از متوکل قبر آن حضرت را خراب کرد و شخم زد و تفصیل آن را در غیر این اثر ندیدم و مشهور نیست، گویا به این امر فرمان داد و زود پشیمان شد و منع شدید نکرد مانند متوکل. و مؤید این که به عهد هارون نیز این جسارت با قبر مطهر شد، حکایتی است طولانی که شیخ طوسی در امالی از ابیبکر بن عیاش راوی عاصم قاری روایت کرده است و مؤلف نیاورده است. و خلاصهی آن سرزنش و ملامت ابوبکر است موسی بن عیسی هاشمی والی کوفه را بر شیار کردن قبر مطهر و آزار و حبس کردن او ابوبکر را و البته این واقعه راجع به جسارت متوکل نیست، زیرا که ابوبکر بن عیاش و هارون هر دو در سال 193 درگذشتند و ابوبکر در زمان متوکل نبود. و طبری در تاریخ خود از علی بن محمد از عبدالله قاسم بن یحیی روایت کرد که هارون الرشید در پی ابنداوود و خدام قبر ابیعبدالله علیهالسلام در حایر فرستاد، آنها را آوردند، حسن بن راشد وی را بدید و از کارش پرسید، گفت: این مرد یعنی رشید در پی من فرستاده است و بر جان خویش میترسم از شر او. گفت: چون به حضور هارون رسی بگوی این مرد یعنی حسن بن راشد مرا بر قبر گذاشته است، چون آن سخن بگفت، هارون گفت این کلام ساخته حسن مینماید، او را حاضر کنید: چون حسن بیامد، هارون پرسید: برای چه این مرد را متولی حائر کردهای؟ حسن
گفت: خدا رحمت کند آن که او را متولی حائر کرد! امموسی فرمود آن را در حائر گمارم و هر ماه سی درهم اجری دهم. هاورن گفت: او را به حائر بازگردانید و آن مقرری که امموسی معین کرده به وی دهید! و امموسی مادر مهدی است. انتهی. باز به ترجمه برگردیم.در کتاب امالی از عمر بن فرج رجحی روایت کرده است که: «متوکل مرا بفرستاد تا قبر حسین بن علی علیهماالسلام را خراب کنم، بدان ناحیت رفتم و فرمود گاوان بر قبرها راندند، بر همهی آن قبرها بگذشتند و چون به قبر مطهر آن حضرت رسیدند، گام بر نداشتند، عمر گفت: من چوب برگرفتم و گاوان را میزدم، چنانکه چوبها در دست من بشکست، به خدا قسم که گام بر قبر نگذاشتند».و از کتاب «مناقب» است که مستر شد از حال حائر و کربلا برداشت و گفت: قبر به خزانه حاجت ندارد، و آن را بر لشکریان ببخشید، و چون بیرون آمد، خود و پسرش راشد کشته شدند».
صوت
مؤلف گوید: در اینجا اکتفا میکنیم به آنچه ابناثیر در کتاب کامل آورده است. و مترجم گوید: کتاب «کامل» اقتباسی از تاریخ طبری است و عبارت طبری فصیحتر و معانی آن کاملتر است و نسخهی قدیم کتاب «نفس المهموم» در این قسمت تصحیح کامل نشده است، بر خلاف فصول و ابواب سابقه، و اغلاط مطبعه زیاد دارد، لذا در ترجمهی خاتمه مجبور شدیم از تاریخ طبری آن را تکمیل کنیم و این ترجمه را بر اصل کتاب فزونی دارد.چون حسین علیهالسلام به شهادت رسید و ابنزیاد از لشکرگاه نخلیه بازگشت و به کوفه آمد، شیعیان یکدیگر را سرزنش کردند و پشیمان شدند و دانستند خطای بزرگی از ایشان صادر شده است که حسین علیهالسلام را خواندند و یاری او نکردند تا نزدیک آنها به شهادت رسید و دیدند این ننگ شسته نشود و گناه ایشان زایل نگردد مگر کشندگان او را بکشند، پس در کوفه نزد پنج تن از رؤسای شیعه اجتماع کردند: سلیمان بن صرد خزاعی که از صحابهی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و مسیب بن نجبه فزاری از اصحاب امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و عبدالله بن سعد بن نفیل ازدی و عبدالله بن وال تیمی تیم بکر بن وائل و رفاعة بن شداد بجلی که از برگزیدگان اصحاب علی علیهالسلام بودند. پس در سرای سلیمان بن صرد خزاعی فراهم آمدند و نخست مسیب بن نجبه آغاز سخن کرد و گفت: بعد حمد الله، اما بعد؛
خدای تعالی ما را به درازی عمر بیازمود تا فتنهها دیدیم و از خدای تعالی خواهانیم ما را از آن کسان قرار ندهد که فردا با آنها گویند: «اولم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر» آیا به شما عمر ندادیم به آن اندزاهای که هر کس پند پذیر است، پند پذیرد؟ و امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: عمری که خداوند بهانهی فرزند آدم را پس از آن نمیپذیرد شصت سال است و هر یک از ما به این سن رسیده است و ما گروه شیعه همیشه خودستایی میکردیم و به نکوکاری خود میبالیدیم و اما خدا ما را دو جای دروغگو دید، دربارهی پسر دختر پیغمبرش صلی الله علیه و آله و او رسولان و نامهها فرستاد و راهی برای بهانهی ما نگذاشت و ما را پی در پی پنهان و آشکارا به یاری خود خواند، اما ما از ذبل جان ذریغ کردیم تا نزدیک ما به شهادت رسید، نه به دست یاری او کردیم و نه به زبان جانبداری و نه به مال و عشیرت خود مددکاری او نمودیم،پس نزد خدای تعالی عذر ما چه باشد و هنگام دیدار رسول خدا چه گوییم که فرزندان حبیب او و عترت و دودمان وی در نزد ما کشته شدند؟ به خدا سوگند که عذری ندارید مگر کشندگان او و یاور آنها را بکشید یا خود کشته شوید. شاید خداوند از ما خشنود گردد! با این حال من از عقوبت او در روز قیامت ایمن نیستم، ای مردم! مردی را بر خویشتن امارت دهید که ناچار شما را امیری باید و علمی که برگرد آن فراهم شوید!و رفاعة بن شداد برخاست و گفت: اما بعد؛ خدای عزوجل تو را به بهترین گفتار راه نمود و ما را به راه صواب خواندی و به حمد خدا و صلوات آغاز کردی و به جهاد فاسقین و توبه کردن از این گناه بزرگ دعوت کردی و ما از تو میشنویم و میپذیریم، و گفتی امیر برگزینید که پشت شما بدو گرم باشد و بر گرد علم او فراهم شوید! ما نیز همین رأی داریم؛ اگر آن امیر تو باشی، تو را بپسنیدم و به نیکخواهی تو دل بندیم و میان ما محبوب باشی، اگر رأی تو و دیگر یاران باشد، این کار به پیرمرد و بزرگ شیعه گذاریم که صاحب رسول خدا صلی الله علیه و آله است و صاحب سابقه و به دلاوری و دیانت و عقل و تدبیر او اطمینان داریم. و عبدالله بن سعد نظیر همین سخن بگفت و بسیار مسیب و
سلیمان را ستاش کردند و مسیب گفت: راه صواب همین است، کار خود را به سلیمان بن صرد گذارید!پس سلیمان به سخن گفتن پرداخت و پس از ستایش باری تعالی گفت که خداوند ما را به روزگاری انداخت که زندگانی در آن ناخوش و مصیبت بزرگ است و جور و ستم برگزیدگان شیعه را فروگرفته است، به خدا قسم که میترسم پس از این بهتر از این نباشد و ما گردن کشیدیم و منتظر بودیم خاندان پیغمبر ما محمد صلی الله علیه و آله بیایند و آنها را نوید یاری دادیم و با آمدن تحریص کردیم، چون آمدند سستی کردیم و فروماندیم و ناتوانی نمودیم و کار را پشت گوش افکندیم و نشستیم تا فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله و دودمان و خلاصه و پارهی گوشت تن او کشته شد، فریاد میزد و داد میخواست، کسی داد او نداد، بد کاران او را آماج تیر و نیزه کردند و ستم نمودند بر وی و داد ندادند. اینک برخیزید که خدا بر شما خشم گرفته است و نزد زن و فرزند نروید تا خدای از شما خشنود گردد! و به خود او سوگند که نپندارم خشنود گردد از شما مگر با کشندگان او نبرد کنید و از مرگ نهراسید، که هیچ کس از مرگ نترسید مگر خوار شد! و مانند بنیاسرائیل باشید که پیغمبرشان گفت: شما بر خویش ستم کردید که گوساله را به خدایی گرفتید پس سوی پروردگار باز آیید و یکدیگر را بکشید! چنان کردند، بر سر زانو نشستند و گردنهار را کشیدند، چون دانستند چیزی آنها را از آن گناه بزرک نرهاند مگر یکدیگر را بکشند، اگر شما را به مانند آن خوانند چه خواهید کرد؟ شمشیر در دست آماده باشید و نیزهها را برافراشته دارید و تا توانید ساخته شوید و نیرو گیرید و اسب سواران فراهم کنید تا شما را بخوانند و به جهاد بیرون روید! خالد بن سعد بن نفیل گفت: اما من به خدا سوگند اگر دانستمی که چون خود را بکشم از گناه بیرون روم و خدای عزوجل از من خشنود گردد، خوشی را بکشم و من همهی حاضران را گواه میگیرم که هر چه دارم بر مسلمانان صدقه است و با آن مسلمانان را تقویت کنم تا با بدکاران جهاد کنند، و از مال خود برای خود نگاه ندارم مگر سلاحی که با دشمن بدان رزم دهم. و ابوالمعتمر حنش بن ربیعه
کلابی مانند این سخن گفت. سلیمان گفت: هر کس از این گونه خدمت خواهد کرد، نزد عبدالله بن وال تیمی آورد و چون اموال نزد او فراهم گردد برگ فقیران و بینوایان را بدان سازیم. و سلیمان بن صرد بن سعد بن حذیفة بن یمان نامه نوشت و او را بر قصد خویش آگاه گردانید و او را با شیعیان مدائن به یاری خود خواند. و سعد آن نامه را برای شیعیان بخواند، همه پذیرفتند و سوی سلیمان نامه نوشتند و او را آکاه ساختند که ما نیز بیاییم و یاری کنیم. و سلیمان به مثنی بن مخربه عبدی هم نامه فرستاد به بصره در همان معنی که به سعد فرستاده بود؛مثنی جواب فرستاد که ما گروه شیعه خدای را سپاسگزاریم بر آنچه شما قصد آن کردید و ما نیز به تو پیوندیم در هر زمان که معین کنی! و در زیر نامه نوشت: «تبصر کانی قد اتیتک معلما الی آخر الابیات» (1)و آغاز کار آنها در سال 61 بود پس از قتل ان حضرت، و پیوسته از ساز جنگ میدیدند و مردم را به پنهانی به خونخواهی حسین علیهالسلام میخواندند و دسته دسته مردم بدانها میپیوستند تا یزید بمرد درسال 64. پس یاران سلیمان نزد او آمدند و گفتند امیر گمراه در گذشت و کار حکومت سست گردید. اگر خواهی بر جهیم و عمرو بن حریث جانشین ابنزیاد را بگیریم و بند کنیم و به خونخواهی حسین علیهالسلام دعوت آشکارا نماییم و در جستجوی کشندگان حسین علیهالسلام برآییم و مردم را سوی خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله خوانیم که حق آنها را به ستم بگرفتند. سلیمان بن صرد گفت: شتاب منمایید که من در این کار نگریستم، دیدم کشندگان حسین علیهالسلام مهتران کوفه و دلیران عربند و خون حسین علیهالسلام را باید از آنها خواست و چون از
1) 182. تمام این ابیات این است: تبصر کانی قد اتیتک معلما علی اتلع الوادی اجش هزیم طویل القری نهد الشواء مقلص ملح علی فاس اللجام ازوم بکل فتی لا یملأ الروع نحره محس لعض الحرب غیر سؤوم اخی ثقة ینوی الاله بسعیه ضروب بنصل السیف غیر اثیم اشعاری است سخت نیکو و برای اهل ادب نقل کردیم.
قصهی شما آگاه گردند سخت گیرند، و چنان بینم که پیروان من اگر اکنون بیرون آیند موفق نشوند و دلشان شفا نیابد و در دست دشمن چون گوسفندان کشته شوند و لکن دعات پراکنده سازید و به این کار دعوت کنید! چنان کردند و پس از مرگ یزید مردم بسیار بدانها پیوستند و اهل کوفه (یعنی اشراف آنها غیر پیروان سلیمان بن صرد) عمرو بن حریث را براندند و با عبدالله بن زبیر بیعت کردند. و سلیمان و یاران او مردم را به خود دعوت میکردند و چون شش ماه از هلاک یزید بگذشت، مختار بن ابیعبیده به کوفه آمد روز نیمهی رمضان و عبدالله بن یزید انصاری از جانب ابنزبیر هم به امارت کوفه آمد هشت روز مانده از رمضان و ابراهیم بن محمد بن طلحه را هم به عاملی خراج (1)با او فرستاده بود و مختار مردم را به کشتن کشندگان حسین علیهالسلام میخواند و میگفت: من از جانب مهدی محمد بن حنفیه آمدم و نماینده و وزیر اویم پس گروهی از شیعه به وی پیوستند. و مختار میگفت: سلیمان بن صرد جنگ آزموده نیست و بصیرت در حرب ندارد، بیرون خواهد آمد و خویشتن را با همهی همراهان به کشتن خواهد داد. خبر به عبدالله بن یزید والی ابنزبیر رسید که در این روزها کوفه بر وی بشورد و با او گفتند مختار را به زندان کن! و او را از عاقبت کار بترسانیدند. عبدالله گفت اگر با ما حرب آغازند و دست یازند، ما نیز بر ایشان تازیم، اما اگر ما
1) 183. مترجم گوید: جرجی زیدان و دیگران از مؤلفین جدید مسیحی و پیروان ایشان گمان برند خراج اسلام همان زکات است و این از غایت نادانی است چون زکات مصارفی معین دارد و مردم به اختیار میدهند و توانند مال خود را از والی پوشیده دارند و والی حق تفحص و تفتیش ندارد و شرط وجوب آن در بسیار بلاد نباشد، مانند آنها که برنج خورند و چهارپایانشان در همه سال صحرا نروند و خراج برای مصلحت ملک است که تاب این شرایط ندارد و باید از زمین شهر یا کشتزارذ از هر نوع غله و کاشتنی خواه زکوی باشد یا غیر آن و باغ و دکاکین و غیر آن گرفت مگر زمین کفار که اهل آن به اختیار خود مسلمان شوند و از دادن مالیات معافند و ظاهرا در ممالک اسلامی منحصر است به مدینه و بحرین و در مکه خلاف است و سیرت خلفا برگرفتن خراج بود از زمان ائمه علیهمالسلام و بعد از آن و ائمه علیهمالسلام هم آن را تقریر و تجویز فرمودند و خمس و زکات برای امور خیر و قربات است نه مصالح ملکی.
را رها کنند در طلب آنها نرویم. اینها خون حسین علیهالسلام را خواهند، خدا آنها را رحمت کند! ایمنند بیرون آیند و آشکار شوند و سوی قاتل حسین روند و ما هم پشتیبان آنها هستیم. اینک ابنزیاد کشندهی حسین علیهالسلام و کشندهی نیکان و برگزیدگان شما روی به ایشان دارد او را در یک منزلی جسر منبج دیدند، رزم با وی و آماده شدن برای جنگ با او اولی است از آن که در هم افتید و یکدیگر را بکشید و چون دشمن بیاید ناتوان شده باشید، و آرزوی او همین ناتوانی شماست و اکنون کسی که شما را دشمنترین خلق خدا است آمده است، کسی که او و پدرش هفت سال بر شما حکومت کردند و پارسایان و دینداران شما را کشتند و اوست که حسین علیهالسلام را کشت و شما خون او را میخواهید، پس نوک سر نیزههای خود را رو به ایشان فرادارید و روی خویش را بدان مخراشید و بدانید من نیکخواه شمایم. و مروان ابنزیاد را به جزیره فرستاده بود که چون از آنجا فارغ شود و کار آنجا را راست گرداند به عراق رود و (جزیره نواحی شمال عراق است اطراف موصل) چون عبدالله بن یزید سخن بپرداخت، ابراهیم بن محمد بن طلحه گفت: ای مردم گفتار این منافق شما را فریب ندهد! به خدا قسم که اگر کسی بر ما بیرون آید او را بکشیم و اگر یقین دانیم کسی خواهد بر ما خروج کند پدر را به جرم پسر و پسر را به جرم پدر و خویش را به جرم خویش و کدخدایان را به جرم زیردستان مؤاخذت کنیم تا همه تسلیم حق شوند و فرمان برند.مسیب بن نجبه از جای برجست و سخن او ببرید و گفت: ای زادهی دو پیمان شکن (1)آیا ما را از شمشیر و خشم خود میترسانی؟ به خدا قسم تو از این کمتری و ترا سرزنش نمیکنیم اگر با ما کینهورزی، که پدر و جد تو را کشتیم و امیدوارم از ابن شهر بیرون نروی تا سیمی آنان شوی! (آنگاه روی به عبدالله بن
1) 184. طلحه جد این ابراهیم و محمد پدرش هر دو در جنگ جمل کشته شدند و هر دو با امیرالمؤمنین بیعت کردند، از این جهت مسیب گفت ای زادهی دو پیمان شکن.
یزید که از جانب عبدالله زبیر حاکم بود کرد) و گفت: اما تو ای امیر! سخنی گفتی درست و استوار و من میدانم آن که در طلب خون حسین علیهالسلام است، نیکخواه تو باشد و گفتار تو را بپذیرد. ابراهیم بن محمد بن طلحه گفت: به خدا سوگند که عبدالله بن یزید نفاق کرد و باطن خود آشکار نمود، البته کشته میشود. عبدالله بن وال برخاست و گفت: ای مردک تیمی چرا خود را میان ما و امیر ما داخل میکنی؟ به خدا قسم تو که بر ما امارت نداری، فقط مأمور گرفتن خراجی، به کار خود پرداز! به خدا قسم تو هم مانند جد و پدر پیمان شکنت میخواهی کار مردم را تباه سازی! آنها کاری کردند زشت و زشتی آن به خودشان بازگشت. پس گروهی از آنها که با ابراهیم و بر رای او بودند خشمگین شدند و دشنام از دو سو روان شد و عبدالله از منبر به زیر آمد. و ابراهیم او را بترسانید که نامه به ابنزبیر نویسد و از او شکایت کند و عبدالله این بشنید و نزد ابراهیم رفت و عذر خواست که من از این کلام خواستم میان اهل کوفه خلاف نیفتد، ابراهیم از او پذیرفت (1)و عذر خواست. پس از آن یاران سلیمان آشکارا سلاح جنگ بخش میکردند و خود را آماده میساختند.
صوت
هشام بن محمد کلبی از ابیمخنف از نضر بن صالح روایت کرد که شیعیان مختار را دشنام میدادند و عتاب میکردند برای عملی که از وی صادر میشد.
1) 185. مترجم گوید: پس از مردن یزید ابنزبیر دعوی خلافت کرد و قریش به او میل کردند و کسی باور نمیکرد بنیامیه بتوانند ملک خویش نگاهدارند که مردم سخت رنجیده بودند. اما مروان در شام بر تخت خلافت نشست و دشمن او ابنزبیر بود و لشکر به عراق فرستاد تا عمال ابنزبیر را براند. عبدالله بن یزید والی کوفه مردی عاقل بود و میدانست باید اهل کوفه را راضی نگاهدارد تا بتواند به یاری آنها با شامیان نبرد کند، اما ابراهیم جوان بود و بغض و کینه و تعصب را بر مصالح ملکی ترجیح میداد و نمیخواست شیعیان را که مخالف مردم او بودند آزاد گذارد، و هر چه صلاح ممکلت باشد و همیشه عادت جوانان این است.
دربارهی حسن بن علی علیهماالسلام (1)وقتی در ساباط مدائن او را خنجر زدند و به قصر ابیض بردند تا زمان حسین علیهالسلام شد و آن حضرت مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد، مسلم در سرای مختار فرود آمد و آن سرای امروز (یعنی به عهد هشام) از آن مسلم بن مسیب است، پس مختار با مسلم بن عقیل بیعت کرد و نیکخواهی نمود و مردم را به متابعت وی خواند تا وقتی مسلم بن عقیل خروج کرد، مختار در یکی از قرای ملکی خود بود و آن ده را «لقف» میگفتند و با مسلم خروج نکرد چون مسلم نابهنگام بیرون آمد و همراهان او از پیش آگاه نبودند؛ وقتی با او گفته بودند هانی را زدند و به زندان کردند بیرون آمده بود. چون خبر خروج مسلم به مختار رسید، با چند تن از بستگان خویش از ده به شهر آمد، پس از غروب آفتاب به باب الفیل رسید و عبیدالله زیاد بدان وقت عمرو بن حریث را با رایت در مسجد نشانده بود؛ مختار متحیر بایستاد و ندانست چه کند. خبر او به عمرو بن حریث رسید، او را بخوند و امان داد و مختار تا بامداد زیر رایت عمرو بن حریث بماند؛ چون روز شد عمارة بن ولید بن عقبه خبر او با ابنزیاد بگفت و چون روز بلند شد و در دار الاماره را بگشودند و مردم را اذن دخول دادند، مختار هم با دیگر مردم بر وی در آمد؛ عبید الله او را پیش خود خواند و گفت: تویی که مردم را میشورانیدی و سپاه فراهم میآوردی تا یاری مسلم بن عقیل کنند؟ مختار گفت: من چنین نکردم اکنون از بیرون شهر آمدم و زیر رایت عمرو بن حریث نشستم و عمرو هم گواهی داد که راست میگوید. پس عبیدالله بر روی مختار زد چنانکه پلک چشم او برگشت و گفت: اگر شهادت عمرو بن حریث نبود تو را میکشتم و بفرمود او را به زندان کردند و در زندان بود تا حسین بن علی علیهماالسلام کشته شد. آنگاه مختار زائدة بن قدامه (2)را بخواند و او را نزد عبدالله
1) 186. گویند مختار با عم خود گفت: حسن بن علی را بگیریم و تسلیم معاویه کنیم.
2) 187. مترجم گوید: «این زائدة بن قدامه ثقفی پسر عم مختار است و مردی دیگر بدین نام و نسب حدیث معروف امایمن را روایت کرد، با یکدیگر اشتباه نشود! اولی از عمال حجاج شد و دوم محدث بود، صد سال پس از اولی میزیست و به سال 261 درگذشت.
عمر به مدینه فرستاد تا او نامه به یزید نویسد و شفاعت مختار کند و یزید نامه برای عبیدالله فرستد در رهایی مختار.زائده به مدینه رفت و پیغام بگذارد و عبدالله عمر صفیه خواهر مختار را به حباله نکاح داشت، پس عبدالله نامه به یزید نوشت و شفاعت مختار کرد و آن نامه را با زائده بفرستاد. یزید نامهی او بخواند و برای عبیدالله نوشت مختار را رها کند. عبیدالله او را رها کرد و گفت: از سه روز بیشتر در کوفه مباش! و مختار پس از سه روز آهنگ حجاز کرد.مترجم گوید: قول صحیح در حبس مختار و رهایی او همین است که ابنزیاد او را به زندان کرد و یزید به رهایی او فرمود، و پس از این در سال 67 مصعب بن زبیر او را کشت. و حجاج در سال 75 هشت سال پس از کشته شدن مختار والی عراق شد و این که مرحوم مجلسی در «جلاء العیون» و «بحار» نقل کرده است که حجاج مختار را چند بار حبس کرد و عبدالملک مروان برای او نوشت مختار را رها کند، او را رها کرد، و خداوند او را نگاهداشت تا کشندگان حسین علیهالسلام را کیفر کند، صحیح نیست، زیرا که در زمان ولایت حجاج و مستولی بودن عبدالملک بر عراق مختار کارهای خود را کرده و کشته شده بود و دولت به ابنزبیر رسیده و او هم کشته شده بود و پس از آن حجاج والی کوفه شد.مرحوم مجلسی رحمه الله این داستان را از کتابی که در دست مردم متداول بود و آن را تفسیر امام حسن عسکری علیهالسلام میگفتند نقل کرده است و علمای ما آن را مجعول دانند، چنانکه علامه حلی رحمه الله در «رجال» خود گوید: محمد بن قاسم مفسر استرآبادی، یعنی راوی این تفسیر ضعیف و دروغگوست؛ کتاب تفسیری از او روایت کنند که از دو مرد مجهول دیگر روایت کرده است تا اینکه گوید: این تفسیر تا موضوع است و سهل دیباجی متهم به وضع آن است. انتهی. و بودن به همین داستان در این تفسیر دلیل بر صحت قول علامهی حلی و مجعول بودن این تفسیر است، اما مجلسی و پدرش رحمه الله آن را معتبر میشمردند، از این جهت از آن نقل کرد.
باز به ترجمه کتاب بازگردیم:مختار آهنگ حجاز کرد و در راه حجاز نزدیک «واقصه» مردی به نام «ابنغرق مولی ثقیف» او را دیدار کرد و سلام داد و از علت چشم او بپرسید؛ مختار گفت: آن مادر... یعنی ابنزیاد به چوب زد تا چنین شد که بینی، باز گفت: خدا مرا بکشد اگر بند بند انگشت او را نبرم و اندام او را پاره پاره نسازم! و مختار از کار ابنزبیر پرسید، ابنعرق جواب داد او پناه به خانه خدا برده و مردم پوشیده با او بیعت میکنند و اگر نیرو گیرد و مردان او بسیار گردند، آشکار شود. مختار گفت: یگانه مرد عرب امروز اوست و اگر رأی مرا بپذیرد و پیروی من کند، مردم را به فرمان او در آورم و گرنه من کم از دیگران نیستم. ای ابنعرق! فتنه آغاز شد، اینک رعد و برق آن نمودار گشت و گویی مانند اسب برانگیخته شده است و بتاخت و تاز آمده است و پای آن در دنبالهی لگام میپیچید و ناگهان آن را ببینی و بشنوی در جایی پدیدار گردید و بگویند مختار با پیروان خود از مسلمانان به خونخواهی شهید مظلوم و مقتول و در کربلا برخاسته است، که بزرگ مسلمانان و فرزند سید المرسلین بود؛ یعنی حسین بن علی علیهماالسلام، به پروردگار قسم که به سبب شکتن او بکشم آن اندازه که به خون یحیی بن زکریا کشته شدند! و مختار روانه شد و ابنعرق از گرفتار او شگفتی مینمود. ابنعرق گفت: به خدا قسم آنچه مختار گفته بود دیدم و داستان او را با حجاج گفتم، بخندید و گفت: این ابیات را هم مختار گفت:و رافعة ذیلها و داعیة ویلهابدجلة او حولها من با حجاج گفتم این سخن را به حدس و تخمین میگفت یا خبر از آینده داشت و از راهی به وی رسیده بود؟ حجاج گفت: به خدا قسم جواب سؤال تو را نمیدانم و لکن «لله دره» عجب مردی دیندار و سلحشور و دلیر افکن و دشمن شکن بود! (مترجم گوید: این روایت از ابیمخنف نیز دلیل بر کلام سابق است که گفتیم در زمان حجاج مختار کار خود را تمام کرده و کشته شده بود) آنگاه مختار
نزد ابنزبیر آمد و ابنزبیر کار خویش را از او پوشیده داشت. مختار از او جدا گشت و یک سال ناپدید بود، ابنزبیر از حال او بپرسید، گفتند در طائف است و خویشتن را مأمور از جانب خدا میداند برای انتقام و هلاک ساختن ستمگران. ابنزبیر گفت: خدای او را بکشد! چه مرد غیبگو و دروغزن است! اگر خدا ستمگران را هلاک کند مختار یکی از ایشان باشد! به خدا سوگند ما در این گفتگو بودیم که مختار در مسجد پدیدار گشت و طواف کرد و دو رکعت نماز بگذاشت و بنشست و آشنایان گرد او به حدیث نشستند و نزد ابنزبیر نیامد. ابنزبیر عباس بن سهل را نزد او فرستاد؛ او برفت و از حال مختار بپرسید و گفت: چون تو مردی چرا باید دوری گزینی از چیزی که اشراف قریش و انصار و ثقیف بر آن اجماع کردند؟ و هیچ قبیله نماند مگر رئیس آنها نزد ابنزبیر آمد، پس با این مرد بیعت کن! مختار گفت: من سال گذشته نزد او آمدم، او کار خود از من پنهان داشت چون از من بینیازی نمود، خواستم به او بنمایم که من هم از او بینیازم. عباس گفت امشب نزد او آی و من نیز هستم! پذیرفت و پس از نماز عشا نزد ابنزبیر آمد و گفت: با تو بیعت میکنم به شرط آنکه بی من هیچ کار نکنی و اینکه من هر روز پیش از همهی مردم بر تو درآیم و چون غالب شدی بزرگتر و بهترین مناصب را به من دهی! ابنزبیر گفت: با تو بیعت میکنم بر متابعت کتاب خدا و سنت رسول وی. مختار گفت: با پستترین بندگان من چنین بیعت میکنی! به خدا قسم که با تو بیعت نمیکنم مگر با همان شرایط که گفتم. ابنزبیر ظاهرا بپذیرفت و با مختار بیعت کرد و مختار با او بود و در جنگ حصین بن نمیر داد مردی داد و سخت بکوشید و بر مردم شام عرصه تنگ آورد (این حصین بن نمیر را یزید بن معاویه فرستاده بود به جنگ ابنزبیر و او مکه را حصار داد و کعبه معظمه را بسوخت روز شنبه سیم ربیع الاول سال 64 تا خبر مردن یزید بن معاویه برسید حصار برداشتند. و چون یزید بمرد اهل عراق به اطاعت ابنزبیر در آمدند و پنج ماه بگذشت، مختار دید ابنزبیر او را عملی نمیدهد هر کس را که از کوفه میآمد از حال مردم میپرسید تا هانی ابیحیه وادعی آمد؛ مختار از
حال مردم بپرسید، هانی گفت: کارها همه مرتب و همه بر اطاعت ابنزبیرند الا اینکه گروهی از مردم که در حقیقت اهل شهر آنها هستند، اگر مردمی باشد که برای آنها عمل نماید و آنها را گرد هم جمع کند، میتواند به یاری آنها مدتی بر زمین فرمانروایی کند. مختار گفت: من که ابواسحاقم به خدا سوگند آنها را گرد یکدیگر بر حق فراهم میکنم! پس بر مرکب خود نشست و به جانب کوفه راند تا به نهر «حیره» رسید، روز جمعه (1)غسل کرد و اندکی روغن به کار برد و جامه بپوشید و سوار شد و به مسجد قبیلهی سکون و میدان کنده بگذشت و بر هر مجلس که میگذشت بر مردم آن سلام میکرد و به فیروزی مژده میداد و میگفت: آمد چیزی که آن را دوست دارید! و از قبیلهی بنی بداء گذشت؛ عبیدة بن عمرو بدبیء را از کنده بدید؛ با او گفت: بشارت باد به فیروزی تو؛ ابا عمرو! که نیکو رأی بودی! خدای گناه برای تو نگذاشت مگر همه را آمرزید و لغزش تو را ببخشید! و این عبیده مردی دلاور و شاعر بود دوستدار علی علیهالسلام مگر آنکه از شرب شکیب داشت، عبیدة گفت: خداوند تو را مژده به خیر دهد که ما را مژده دادی! آیا تفسیر این مژده را هم میگویی؟ گفت: آری شب نزد من آی! آن گاه بر بنیهند بگذشت و اسماعیل بن کثیر را دیدار کرد و مرحبا گفت و گفت امشب تو و برادرت نزد من آیید که چیزی آوردهام که شما را خوش آید! و پس از آن بر قبیلهی همدان بگذشت و گفت: چیزی آوردم که دوست دارید. آنگاه به مسجد بزرگ کوفه آمد و مردم سوی او گردن کشیدند؛ پس نزدیک ستونی به نماز ایستاد تا هنگام فریضه شد، با مردم نماز جمعه بگذاشت و بین نماز جمعه و عصر همچنان در نماز بود، آنگاه به سرای خویش رفت و شیعیان نزد او میآمدند و اسماعیل بن کثیر و برادرش عبیدة بن عمرو نزد او آمدند و از اخبار پرسید،
1) 188. مترجم این کتاب گوید: روایت آمدن مختار روز جمعه پانزدهم رمضان در غایت اعتبار است و اول ماه رمضان 64 به حساب شنبه است و ممکن است با رؤیک یک روز اختلاف داشته باشد و این کلام مؤید آن است که دربارهی عاشورا گفتیم دوشنبه بود و با حساب یک روز اختلاف دارند.
داستان سلیمان بن صرد بگفتند و گفتند: به همین زودی خروج کند، پس مختار ستایش پروردگار به جای آورد و گفت مهدی (1)فرزند جانشین رسول مرا نزد
1) 189. از کلام مختار و عمل او معلوم میشود که خبر آمدن مهدی صحیح است و در همان زمان معروف بود و گرنه مختار آن حدیث را دستاویز خویش نمیکرد و تفصیل این اجمال آن که بشارت ظهور مهدی علیهالسلام را در آخر الزمان پیغمبر صلی الله علیه و آله داد و آن را علمای اهل سنت در صحاح معروفه و دیگر کتب خود به اسانید متعدده روایت کردهاند، چنانکه شک در صحت آن نیست و دعوی مهدویت برای محمد بن حنیفه در قرن اول هجری و برای محمد بن عبدالله حسنی در قرن دوم دلیل بر آن است که مسلمانان آن قرون هم معترف به مهدی علیهالسلام بودند و آن حدیث رسول صلی الله علیه و آله نزد ایشان معروف بود و اینها همه به تواتر معلوم است و صحت آن قابل تردید نیست و نیز همه مسلمانان به نزول عیسی بن مریم در آخر الزمان مقرند حتی روایت آن را بخاری و مسلم نیز آوردهاند و زنده بودن یک تن سالهای بسیار نزد موحد محال نیست، چون خداوند به هر چیز قادر است و این سه مذهب بزرگ توحیدی که مذهب یهود و مسیحی و اسلام است هر یک به آن معتقدند، چنانکه یهود گویند: ایلیا اکنون در آسمان زنده است و در آخر الزمان میآید و نصاری و مسلمانان درباره مسیح همین گویند. ملحدان قدرت خدا را باور ندارند، انکار مهدی از آنها غریب نیتس. و نیز گوییم مهدی عباسی این نام بر خود نهاد، اما زمین را پر از عدل نکرده و کار نیکی از او صادر شد که برانداختن ملاحده یعنی بیدینان بود و آنها قبل از وی در دستگاه دولت رخنه کرده بودند و غالب مشاغل مهمه را منحصر به خویش ساخته و مهدی میدانست که وجود ایشان سبب فساد دولت است، و اگر پادشاهی خواهد سلطنت خود را مستقر سازد و کشور خویش را امن دارد باید بیدین را در دستگاه دولت راه ندهد که بیدین دزد است و بیوفا. و بلعمی در ترجمهی طبری گوید: همه علما متفقند که مذهب زنادقه بدتر است از جهادی و مغ و بت پرستیدن و نیز گوید: این زنادقه گفتندی: پیغامبر صلی الله علیه و آله مردی حکیم بود و به حکمت این مذهب بنهاد و بیشتر آن مردمان مهتران بودند و این مهتران خلق را بدین مذهب خواندندی و خلایق ایشان را اجابت کرده بودند و هم از دبیران و عقلا و خداوندان ادب و مهتر زادگان از خاص و عام و خلق بسیار اندرین مذهب آمده بودند به وقت مهدی، و آن کسان که دشوار آمدی شریعت مسلمانان نگاهداشتن و به نماز کاهلی کردندی و از جنابت تن شستن گران میآمدشان و دست در آب سرد کردن و تابستان روزه داشتن و زکات دادن سخت آمدشان و از هوا و مراد دل باز ایستادن و فرمان خدای عزوجل بردن قوله تعالی «قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم...» و آنگاه داشتن امر خدای عزوجل سخت گران است، پس این مهتران که به وقت مهدی اجابت کرده بودند اندرین مذهب در آمدند و پس از اینها بلعمی داستان اتفاقی زنادقه با ابنمقفع را آورده است که گفتند: همه فخر مسلمانان به قرآن است که گویند اگر همه سخن گویان از آدمیان و پریان گرد آیند، این همه خلایق هرگز این چنین حدیث نگویند و ابنمقفع متعهد گردید تا قرآن بیاورد و حجت مسلمانان را نقص کند و همه بیدینان وی را به مال و نعمت و وسائل مدد کنند و او شش ماه نشست و هیچ نتوانست، و از معارضه یک آیت «یا ارض ابلعی ماءک» به تصدیق خود و یارانش فروماند. و باز بلعمی گوید: ایشان به مذهب خود میافزودند تا به وقت مهدی خواستند غلبه کنند، پس مهدی ایشان را هلاک کرد تا از این مهتران و مردمان کس نماند. و مترجم گوید: غرض بلعمی آن است که از این بیدینان کسی در دستگاه دولت و مشاغل عامه نماند و گرنه به عهد بنیعباس و پس از ایشان هم ملاحده بودند به عهد ما، و مهدی مأمورین دولت را تتبع کرد که هر کس بینماز و ملحد و بیدین بود براند و اگر بسیار قوی بود بکشت و این خلفا معتقد بودند که اگر بیدین هم در کشور هست نباید در شغل دولتی دخل کند و باید کار در دست اهل دین باشد و آزار بودن کفار به معنی همه کاره بودن آنها نیست. ملاحده و بیدینان زمان پندارند این مذهب زندقه چیزی است نو که تا عقول بشر ناقص بود در زمان قدیم آن را نیافته بودند و امروز به ترقی علوم و روشن شدن افکار آن را یافتند، ولی حقیقت این است که بیدینی مخصوص مردم شهوت پرست و عقول ضعیفه است که قدرت بر ادراک معانی باریک و غیر محسوس ندارند و ضعیف العقل همه وقت بود.
شما فرستاد، امین و وزیر اویم و برگزیده، و امیر مرا فرمود: بیدینان را بکشم و خون این خاندان را بخواهم و ستم ستمگران را از بیچارگان دفع کنم، پس شما پیش از همه کس اجابت او کنید! با او دست دادند و بیعت کردند. و نزد شیعیانی که بر گرد سلیمان بن صرد بودند، فرستاد و همان کلامی گفت و گفت: سلیمان بن مرد جنگ دیده و آزموده نیست میخواهد شما را بیرون برد و خود و شما را به کشتن دهد (1)و من دستوری دارم بر طبق آن رفتار میکنم، دوستان شما را یاری میکنم و دشمن شما را میکشم و دل شما را شفا میدهم. پس سخن مرا بشنوید و فرمان مرا بپذیرید! دل خوش دارید و یکدیگر را مژده دهید که من ضامن هستم آرزوهای شما را بر آورم، و از این گونه سخنان میگفت تا بسیاری از شیعیان را به خویش مایل کرد و پیوسته نزد او میرفتند و او را بزرگ میداشتند اما مهتران و بزرگان شیعه با سلیمان بن صرد بودند و دیگری را با او برابر
1) 190. عبارت مختار که در تاریخ طبری نقل کرده است این است: «انی قد جئتکم من قبل ولی الامر و معدن الفضل و وصی الوصی و الامام المهدی بامر فیه الشفاء و کشف الغطاء و قتل الاعداء».
نمیشمردند و سلیمان بر مختار سخت گران بود، منتظر بود تا کار سلیمان بن کجا انجامد، و چون سلیمان سوی جزیره بیرون شد، عمر سعد و شبث بن ربعی و زید بن حارث بن رویم با عبدالله بن یزید خطمی و ابراهیم بن محمد بن طلحه گفتند: مختار از سلیمان بر شما سختتر است، سلیمان رفت با دشمن شما کارزار کند و مختار میخواهد در شهر شما و بر شما برجهد. او را بگیرید و به زندان کنید تا کار مردم راست گردد! ناگهان آمدند و گرد او را گرفتند، چون مختار آنها را بدید گفت: شما را چه میشود؟ به خدا قسم (بعد ما ظفرت اکفکم) دست شما از آنچه خیال بستهاید کوتاه است و بدان نتوانید رسید!ابراهیم بن محمد بن طلحه با عبدالله گفت: بازوی او را ببند و پای برهنه و پیاده او را ببر. عبدالله گفت: با کسی که دشمنی با ما ننموده است این کار نکنم و ما او را به گمان گرفتهایم. ابراهیم بن محمد با عبدالله گفت: این آشیانهی تو نیست، بیرون رو و پا از اندازه گلیم فراتر مکش! (مترجم گوید: ابراهیم خود از قریش بود و خلافت را برای مختار ثقفی شایسته نمیدانست، اما عبدالله از قریش نبود و کینهای سخت نداشت) باز ابراهیم گفت: ای پسر ابیعبید! این کارها که از تو نقل میکنند چیست؟ مختار گفت: هر چه میگویند باطل است. پناه میبرم به خدا از اینکه مانند پدر و جدت خیانت کنم! آنگاه او را به زندان بردند بی بند و گروهی گویند بر او بند نهادند. و در زندان میگفت: قسم به پروردگار دریاها و درختان و دشت و بیابانها و فرشتگان نیکو کردار و بندگان برگزیده که همه ستمگران را به نیزه و تیغهای هندی بران بکشم با گروه انصار که نه بیخرد و بد دل باشند و نه خودخواه و شریر (چون گروهی اهل ورع در دین تعصب داشتند اما فریب میخوردند و گروهی دیگر زیرک بودند، اما نظم دنیای خود میخواستند و خودخواه و شریر بودند و مختار هر دو دسته را مغضوب داشت) تا عمود دین را بر پا دارم و این شکاف که در اسلام پدید آمده است به هم پیوندم و سینه مؤمنان را شفا دهم و خون پیغمبران را خواهم! از زوال دنیا باک ندارم و از مرگ نهراسم.
و هم در داستان خروج مختار گویند: هنگامی که نزد ابنزبیر بود با او گفت: من قومی را میشناسم که اگر مردی دانا و خردمند و با تدبیر باشد و بداند چه کند، لشکری برای تو از ایشان بیرون آرد که با اهل شام به یاری آنها پیکار توانی کرد! ابنزبیر پرسید آنها کیانند؟ گفت: شیعهی علی علیهالسلام در کوفه.گفت: تو آن مرد باش! او را به کوفه فرستاد؛ او به کوفه آمد و در ناحیتی نشست، بر حسین علیهالسلام میگریست و مصیبت او را یاد میکرد و مردم او را دیدند و دوست خود گرفتند و او را به میان شهر کوفه بردند و بسیار گرد او بگرفتند تا کارش نیرو گرفت و بر ابنمطیع خروج کرد.مترجم گوید: روایت اول اصح است، زیرا که اگر ابنزبیر شیعه علی علیهالسلام را به خود نزدیک میکرد، همه قریش و بزرگان از گرد او پراکنده میشدند، چون شیعه امیر عادل و با تقوی میخواستند و آن امرا را که بر گرد ابنزبیر بودند نمیپسندیدند و قریش نیز امیرالمؤمنین و شیعیان را دوست نداشتند، چنانکه در حیات آن حضرت پنج تن قرشی با او بودند: محمد بن ابیبکر و جعد بن هبیره خواهرزاده آن حضرت و هاشم مرقال و ابوالربیع بن ابیالعاص و محمد بن ابیحذیفه، و سیزده قبیله با معاویه بودند.
صوت
در سال 65 سلیمان بن صرد خزاعی آهنگ خروج کرد و سران یاران خویش را بخواند، اول ربیع الاخر وعده گذاشته بودند. چون به نخلیه آمد در میان حاضران بگردید، شمارهی آنان را اندک یافت. حکیم بن منقذ کندی و ولید بن عصیر (غضین، ظ) کنانی را به کوفه فرستاد بانگ بر آوردند «یالثارات الحسین» و این دو نخستین کس بودند که به این سخن آواز برداشتند، چون فردا شد سپاهیان وی دو برابر شدند و در دفتر خود نظر کرد و دید شانزده هزار کس بیعت کردهاند و گفت سبحان الله! از این شانزده هزار بیش از چهار هزار نیامدند! با او گفتند: مختار مردم را از تو بازمیگرداند و دو هزار تن به دو پیوستند. سلیمان
گفت: هنوز ده هزار میماند، مگر اینان ایمان ندارند و خدا و پیمان او را یاد نمیآورند؟ سه روز در نخلیه بماند و نزد آنها که مانده بودند میفرستاد. نزدیک هزار نفر باز بدانها پیوستند. پس مسیب بن نجبه برخاست و گفت: «رحمک الله» آن که به کراهت به حرب بیرون آید، از او سودی نتوان برد، و قتال آن کس کند که با نیت و رضا آید. پس منتظر کسی مباش و در کار خویش جد نمای! سلیمان گفت: رأی نیکو دادی و در میان یاران خویش به پای خاست و گفت: ای مردم! هر کس از آمدن رضای خدا و آخرت خواهد از ماست و ما از اوییم و خدای بر وی رحمت کند در حال حیات و پس از مرگ، اما هر کس دنیا خواهد به خدا قسم که ما «فیء» نخواهیم گرفت و غنیمت به دست نخواهیم آورد مگر خشنودی خدا و ما را زر و سیمی نیست و مالی نداریم مگر همین شمشیرها که بر دوش داریم و توشه به قدر سد رمق، هر کس دنیا خواهد با ما نیاید! پس یاران او از توبه و برای خواستن خون پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله آمدیم. و چون سلیمان آهنگ خروج کرد عبدالله بن سعد بن نفیل گفت: اندیشهای به خاطرم آمد که بگویم، اگر صواب باشد از خدایست و اگر خطا باشد از من است. ما به خونخواهی حسین علیهالسلام بیرون آمدیم و کشندگان او همه در کوفهاند از جمله عمر سعد و سران محلات شهر و قبائل! اینها را بگذاریم به کجا رویم؟ یاران او گفتند: رأی همین است.سلیمان گفت: رأی من این نیست، چون قاتل او کسی است که سپاه فراهم کرد و گفت حسین علیهالسلام را امان ندهم تا فرمان مرا گردن نهد و حکم خویش دربارهی او به انجام رسانم، کشندهی او این فاسق فاسقزاده عبیدالله بن زیاد است. پس از خدای خیر خواهید و روانه گردید! اگر خدا شما را فیروز گرداند امیدواریم کار دیگران آسانتر باشد و مردم شهر به خوشی طاعت شما کنند، آن قوت هر کس را در قتل آن حضرت شریک بود بکشید و از حد بیرون نروید و اگر به شهادت رسید باز جای دریغ و افسوس نیست، چون با بدعهدان کارزار کردهاید و ثواب خدا بهتر است برای نیکوکاران، و من دوست دارم که سر نیزهی خود را
نخست سوی بزرگ بدعهدان و ستمگران افراشته کنید، و اگر با اهل شهر خویش در آویزید، ناچار هر کس پدر یا برادر یا خویش خود را یا کسی که راضی به کشتن او نیست کشته بیند. پس خیر از خدا خواهید و روانه شوید!مترجم گوید: اگر کسی پرسد این مردم بیرخصت امام زینالعابدین علیهالسلام و نص صریح او چرا به جهاد رفتند و آیا گناهکارند یا مصیب؟ در جواب گوییم: حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام از مردم کناره کرده بود و حال او مانند حال امام زمان علیهالسلام بود به عهد ما و چنان که در احکام ضروریه در زمان ما نمیتوان منتظر ظهور آن حضرت شد؛ مثلا رسیدگی به اموال ایتام و محجورین و قصاص و دفاع و حدود، زیرا که از ترک آن فتنهها برخیزد و اشرار مسلط شوند و میدانیم خداوند در غیبت امام زمان علیهالسلام از ما خواسته از جان یتیمان را از مرگ نگاهداریم و از فتنه و فساد و قتل و غارت و تسلط کفار بر مسلمانان به قدر قوت جلو گیریم، با اینکه اینها وظایف امام است، همچنین اصحاب سلیمان بن صرد دانسته بودند تکلیف آنها مجاهدت است و توبه آنها به کشتن قاتلین حضرت سید الشهداء علیهالسلام، هر چند امام زینالعابدین علیهالسلام صلاح خویش در اقدام نمیدید، اما نهی نفرموده بود و در این باب تمسک به آیهی قرآن کردند که چون بنیاسرائیل بت پرست شدند، خداوند آنها را امر کرد به کشتن یکدیگر، و اگر کسی به قرآن یا اجماع یا عقل بداند حکم خدا، را مثل این است که از لفظ امام شنیده باشد. باز به کتاب بازگردیم.چون خبر بیرون رفتن سلیمان بن صرد به عبدالله بن یزید و ابراهیم بن محمد بن طلحه رسید، با اشراف کوفه نزد سلیمان آمدند، مگر آنها که شریک در خون حسین علیهالسلام بودند بیرون نیامدند، و عمر سعد در آن وقت از ترس دشمنان خویش در قصر امارت میخوابید و عبدالله و ابراهیم با سلیمان گفتند: مسلمان برادر مسلمان است، با او خیانت نورزد و دغلی نکند و شما برادر و اهل شهر مایید و محبوبترین مردم نزد ما، پس دل ما را به مصیبت خود داغدار نکنید و به خروج خویش از شمارهی ما نکاهید! با ما باشید تا ما هم آماده شویم و چون
دشمن نزدیک ما رسید با هم بر سر آنها رویم و کارزار کنیم! و گفت: اگر بمانید خراج جوخی (1)و نواحی آن را به شما واگذارم و ابراهیم بن محمد همین گفت. سلیمان پاسخ داد که: این سخن محض از نیکخواهی گفتید و حق مشورت ادا کردید. اما کار ما با خدا و برای اوست و از او خواهیم ما را به راه صواب بدارد و اکنون جز رفتن در اندیشه نداریم، ان شاء الله تعالی. عبدالله گفت: اندکی بمانید تا سپاهی انبوه فراهم کنیم و با شما فرستیم با عدد بسیار با دشمن روبرو شوید - و شنیده بودند که عبیدالله از شام با سپاه بسیار آمده است - سلیمان نپذیرفت و بعد از غروب جمعه پنج روز گذشته از ربیع الاخر 65 روانه گردید (مترجم میگوید: به حساب استخراج کردم این تاریخ صحیح است و پنجم ربیع الاخر 65 جمعه بود) تا به «دیر الاعور» رسیدند؛ بسیاری از پیروان او گریخته بودند و سلیمان گفت: دوست نداشتیم اینها که تخلف کردند با ما بیایند و اگر میآمدند هم تباهی میکردند، خداوند آمدن ایشان را ناخوش داشت، پس از آمدن آنها مانع شد و شما را به این مزیت مخصوص کرد. و از آنجا گذشتند تا به قبر حسین علیهالسلام رسیدند (2)یکباره فریاد زدند و بگریستند و گریه بیش از آن روز کس ندیده بود و یک شبانه روز آنجا بماندند و صلوات بر او میفرستادند و تضرع میکردند و از جمله سخنان ایشان بود:«اللهم ارحم حسینا الشهید ابن الشهید المهدی ابن المهدی الصدیق ابن الصدیق اللهم انا نشهدک انا علی دینهم و سبیلهم و اعداء قاتلیهم و اولیاء محبیهم».و نیز گویند چون سلیمان صرد و یاران او به قبر آن حضرت رسیدند، یکباره بانگ برآوردند که ای پروردگار! ما پسر دختر پیغمبر خود را تنها گذاشتیم. پس گناهان گذشته ما را بیامرز و توبه ما را بپذیر و بر حسین علیهالسلام و اصحاب او درود
فرست که شهداء و مؤمنان بودند! و ما تو را گواه گیریم که بر دین آنانیم و بر همان عقیده که در راه آن به شهادت رسیدند، و اگر ما را نیامرزی و نبخشی زیانکار باشیم. و از نگریستن آن قبر مطهر اندوهشان افزوده گشت و چون خواستند روانه شوند، هر یک برای وداع جانب قبر رفتند و مردم انبوه شدند چنانکه بر حجر الاسود، و از آن جا به انبار رفتند و عبدالله سوی آنها نامه فرستاد:«ای یاران ودوستان ما سخن ما بپذیرید و فرمان دشمن مبرید! شما مهتران و برگزیدگان این شهرید و چون دشمن شما را بیند و بر شما دست یابد طمع او در بازماندگان بیفزاید و اگر آنان بر شما فیروز گردند شما را سنگسار میکنند یا بدین خودشان بر میگردانند و هرگز رستگار نشوید. ای قوم! دوست ما و شما یکی است و دشمن ما و شما یکی است و اگر همه بر دفاع متفق باشیم بر آنها فیروز آییم و اگر اختلاف نماییم شوکت ما شکسته شود؛ ای مردم مرا در نیکخواهی خود راستگو دانید و فرمان مرا مخالفت نکنید و چون نامه مرا بخوانید بازگردید! والسلام».سلیمان و همراهان او گفتند: تا در شهر بودیم این مرد نزد ما آمد و همین مطلب خواست، نپذیرفتیم اکنون که آمادهی جهاد شدیم و نزدیک زمین دشمن گردیدیم، برگشتن کاری خردمندانه نیست. از اینها معلوم گردید که چون کسی از کوفه به شام خواهد رفت، از کربلا گذرد و اهل بیت هم وقت رفتن به شام از کربلا گذشتند و زیارت اربعین هنگام رفتن بود - چنانکه گذشت - و سلیمان در پاسخ او نامه نوشت و سپاسگزاری کرد و گفت: «این مردم اکنون راضی شدند که جان خویش را در راه خدا دهند و از گناه بزرگ توبه کردند و روی به خدا آوردند و توکل بر او کردند و بدانچه فرمان اوست تن دادند».چون نامه به عبدالله رسید گفت: این مردم با جان خود بازی میکنند، دل بر مرگ نهادند و نخستین خبر که از آنها رسد کشته شدن باشد، به خدا سوگند که در اسلام با سربلندی بهش شهادت رسند. و از آنجا رفتند تا «قرقیسیا» رسیدند ساخته و آماده جنگ و زفر بن حارث کلابی بدانجا بود و در قلعه متحصن شد و
بیرون نیامد. سلیمان مسیب بن نجبه را سوی او فرستاد و درخواست که زفر بازاری بیرون فرستد و مسیب به دروازه قلعه آمد و خویشتن را بشناسانید و دستوری ورود خواست. هذیل پسر زفر نزد پدر خویش شد و گفت: مردی نیکو هیأت که مسیب بن نجبه نام دارد اذن میخواهد. پدرش گفت: ای فرزند! این پهلوان طایفه مضر الحمرا است! اگر ده تن از مهتران آنان را شماری یکی اوست و مردی خداپرست و پارسا و دیندار است. او را اذن ده! اذن داد بیامد. زفر او را در کنار خویش بنشانید و از او پرسید، مسیب حال و قصه خود بگفت. زفر گفت: ما دروازه شهر را بستیم تا بدانیم رزم ما را خواهید یا دیگری را و ما از کارزار با شما عاجز نیستیم، اما آن را نیز خوش نداریم، که شنیدهایم شما مردان نیکوکار و خوش سیرتید. آنگاه پسر خویش را بفرمود بازاری بیرون فرستد، و مسیب را هزار درهم و اسبی بداد، مسیب مال را بازگردانید و اسب را بپذیرفت و گفت: شاید اسب من از راه بماند و بدین نیازمند گردم. و زفر نان و علف و آرد بسیار فرستاد چنانکه از بازار بینیاز شدند، مگر این که کسی تازیانه یا جامه خریدی. و فردا از «قرقیسیا» کوچ کردند و زفر به مشایعت آنها بیرون رفت و گفت: از رقه پنج امیر روانه گشتند: حصین بن نمیر و شرحبیل بن ذی الکلاع و ادهم بن محرز و جبلة بن عبدالله خثعمی و عبیدالله بن زیاد با سپاه بسیار به عدد خارها و درختان بیابان، و اگر خواهید در شهر ما بمانید و با ما هم متفق گردیم و چون دشمن آید با هم جنگ کنیم! سلیمان گفت: اهل شهر خودمان از ما همین خواستند نپذیرفتیم. زفر گفت: پس زودتر خود را به «عین الورده» رسانید و آن جا سرچشمهای است، پشت به شهر کنید و روی به روستا! و آب و علف در دست شما باشد و از این سوی که ما هستیم ایمن باشید پس زودتر منازل را در نوردید! و ما جماعتی بزرگوارتر از شما ندیدیم و امیدوارم پیشتر به آنجا رسید و اگر با آنها در آویختید، در دشت گشاده تیر اندازی و نیزه بازی نکنید که شمارهی آنها از شما بیش است و ایمن نیستم از اینکه شما را فروگیرند و محاصره کنند و پیش آنها نایستید تا بر خاکتان افکنند و صف نیارایید که شما پیادگان ندارید و ایشان هم
پیاده دارند و هم سواره و هم پشت یکدیگرند و لکن دسته دسته شوید و دستهها را میان میمنه و میسرهی لشکر ایشان پراکنده سازید و هر دستهی را دسته دیگر مددکار و همرا باشد که چون دشمن بر یک دسته تازد، گروه دیگر به مدد آنان روند و برهانندشان و لختی بیاسایند، و اگر دستهای بخواهد جای خود را تغییر دهد بتواند، و اگر یک صف باشید و پیادگان آنها حمله کنند و شما را از جای بکنند و از صف عقب زنند، صف شما بکشند و هزیمت افتد. آنگاه بدرود کردند و یکدیگر را دعا کردند و به شتاب راندند تا به «عین الورده» رسیدند در غربی آن فرود آمدند و پنج روز بیاسودند و مراکب را آسوده کردند و اهل شام با سپاه بیامدند تا یک مرحله از «عین الورده»، سلیمان بپاخاست و یاد آخرت کرد و ترغیب در آن فرمود و گفت:«اما بعد؛ دشمنی که برای رزم او شبانروز راه نوردیدید، نزدیک شما آمد؛ پس صادقانه بکوشید و شکیبایی کنید که خدای با صابران است و هیچ یک از شما پشت به جنگ نکند مگر به قصد آن که از سوی دیگر تازد یا به دستهای از یاران خود پیوندد! و آن دشمن را که پشت کند و بگریزد نکشید و خستگان را به حال خود گذارید و قصد جانشان نکنید و اسیران را مکشید مگر آنان که پس از اسیر شدن باز دست به تیغ برند! که سیرت علی علیهالسلام با اهل دعوت باطله این بود. باز گفت: اگر من کشته شوم، امیر شما مسیب بن نجبه است و اگر او کشته شود امیر عبدالله بن سعد بن نفیل است و اگر او هم به شهادت رسید عبدالله بن وال و پس از او رفاعة بن شداد، خدا رحمت کند آن را که بر پیمان خویش با خدا استوار باشد!»آنگاه مسیب را با چهارصد سوار بفرستاد و گفت: روانه شو تا پیش لشکر ایشان رسی! بر مقدمهی آن حمله بر! اگر کار بر وفق مراد رفت فبها و گرنه بازگرد و مبادا پیاده شوی یا بگذاری یکی از همراهان تو پیاده شود یا تنها با یکی از افراد دشمن روبرو گردد! مگر چارهای از آن نباشد، پس مسیب آن روز و شب برفت و سحر فرود آمد و چون بامداد شد یاران خویش را به هر سوی فرستاد تا
هر که ببیند نزد او آرند. پس مردی بیابانی آوردند خر میچرانید، پرسید از لشکریان شام کدام با ما نزدیکترند؟ گفت: به شما نزدیکتر سپاه شرحبیل بن ذی الکلام است که یک میل از تو دورتر است و او با حصین اختلاف دارند، حصین میگوید سرهنگ سپاه منم و شرحبیل میگوید منم و اکنون منتظر فرمان ابنزیادند. او با مسیب و همراهان بشتافتند؛ ناگاهان بر سر آنها ریختند و بر یک جانب لشکر حمله کردند و آن سپاه بشکست و مسیب مرد بسیار کشت و خسته بسیار کرد و چهارپایان فراوان بگرفت و شامیان لشکرگاه را رها کردند و بگریختند و یاران مسیب هر چه خواستند به غنیمت گرفتند و با مال بسیار نزد سلیمان بازگشتند.
صوت
خبر به ابنزیاد رسید؛ حصین بن نمیر را شتابان بفرستاد با دوازده هزار مرد و اصحاب سلیمان به مبارزه آنها بیرون شدند، چهار روز مانده از جمادی الاولی (و در طبری گوید چهارشنبه هشت روز مانده از جمادی الاولی و آن که در متن کتاب است، تصحیف است و به حساب نجومی این روایت طبری صحیح است) بر میمنه عبدالله بن سعد را امیر کرد و بر میسره مسیب بن نجبه را و سلیما خود در قلب بایستاد. و حصین بن نمیر بر میمنه جبلة بن عبدالله و بر میسره ربیع بن مخارق غنوی را امیر ساخت و چون نزدیک یکدیگر رسیدند شامیان ایشان را به اطاعت عبدالملک مروان و قبول خلافت وی خواندند و اصحاب سلیمان بن خلع عبدالملک و تسلیم عبیدالله بن زیاد و این که پیروان ابنزبیر را از عراق برانند و امر امامت را به اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله گذارند و هر یک دعوت دیگری را رد کرد و میمنه سلیمان بر میسرة اصحاب حصین تاختند و میسره اینها بر میمنه آنها و سلیمان از قلب سپاه حمله کرد و اهل شام را بتارانیدند، چنانکه به لشکرگاه بازگشتند و پیوسته اصحاب سلیمان پیروز بودند تا شب در میان ایشان چون پرده حاجب شد. و چون فردا شد سپاه ابن ذی الکلاع به شامیان پیوست، و عبیدالله او را با هشت هزار مدد فرستاده بود. و اصحاب سلیمان همه روز سخت بکوشیدند، تنها برای نماز دست از رزم بداشتند و چون شب شد از هم جدا شدند و خستگان در هر دو طرف بسیار بودند و قصاصان بر
گرد یاران سلیمان میگشتند و آنان را به جنگ ترغیب میکردند. و چون بامداد شد ادهم بن محرز باهلی با ده هزار تن شامی به مدد شامیان آمد و عبیدالله آنها را فرستاده بود و روز جمعه جنگی سخت کردند تا چاشتگاه، آن گاه اهل شام به بسیاری عدد غلبه کردند و از هر سوی آنان را فروگرفتند و سلیمان حال یاران را بدید، فرود آمد و فریاد زد: ای بندگان خدای هر کس خواهد زودتر نزد پروردگار رود و از گناه پاک شود سوی من آید! پس نیام شمشیر بشکست و گروه بسیاری نیامها شکستند و همراه آنها نبرد کردند و کشتاری بزرگ کردند در شامیان و بسیار خسته کردند، چون حصین بن نمیر شکیب و دلیری آنان را دید پیادگان را به تیر افکندن داشت و سواره و پیاده گرد آنان را بگرفتند. سلیمان رحمه الله کشته شد، یزید بن حصین تیری بر او افکند، بیفتاد و برخاست و باز بیفتاد و جان سپرد و چون سلیمان کشته شد علم او را مسیب بن نجبه برداشت و بر سلیمان درود فرستاد. آن گاه پیش رفت و ساعتی نبرد کرد و بازگشت، باز بتاخت و چند بار چنین کرد تا او نیز کشته شد رضی الله عنه و چند مرد کشته بود. و طبری از ابیمخنف روایت کرد که او هنکام قتال این رجز میخواند:قد علمت میالة الذوائب واضحة اللبات و الترائبانی غداة الروع و التغالب اشجع من ذی لبد مواتبقطاع اقران مخوف الجانب و چون او کشته شد عبدالله بن سعد بن نفیل علم برداشت و بر آنها درود فرستاد و این آیت بخواند: «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» و هر کس از قبیله ازد بود گرد او بگرفتند و همچنان که ایشان در نبرد بودند سه سوار از جانب سعد بن حذیفه برسید و خبر آورد که وی با یک صد و هفتاد تن مداینی میآید و هم سیصد تن بصری با مثنی بن خربه عبدی در راهند. مردم شادمانی نمودند. عبدالله بن سعد گفت: اگر آنها به ما برسند و ما زنده باشیم! و چون فرستادگان برادران خویش را کشته دیدند، سخت افسرده شدند و به کارزار پرداختند و عبدالله بن سعد کشته شد او را برادر زادهی ربیعة بن مخارق کشت و
بردارش خالد بن سعد بن نفیل بر قاتل برادر تاخت و شمشیر بر او سپوخت. مردی از یارانش او ار در آغوش کشید و دیگران آمدند و او را برهانیدند و خالد را کشتند و نزدیک علم کسی نبود، فریاد زدند و عبدالله بن وال (1)را بخواندند، او با گروهی گرم پیکار بود، پس رفاعة بن شداد بتاخت و اهل شام را از گرد عبدالله بن وال بپراکند و عبدالله علم به دست گرفت و دلیرانه بکوشید و یاران را گفت: هر کحس زندگانی خواهد که پس از آن مرگ نباشد و آسایشی که رنج بعد از آن نبود و شادمانی که اندوه در دنبال ندارد به رزم با این فاسقان به خدا تقرب جوید که امشب به بهشت رویم! آن هنگام عصر بود، پس با یاران خویش حمله کرد، مردان بسیار بکشت و آنها را براند، باز شامیان از همه طرف برگشتند تا آنها را به جای اول که بودند بازگردانیدند و جای آنها چنان بود که تنها از یک سوی حمله بر آنها میتوانستند و چون شام شد ادهم بن محرز باهلی از شامیان نزدیک عبدالله بن وال آمد؛ شنید میخواند: «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا» الآیة ادهم از شنیدن آن بر آشفت که این مردم ما را به منزلت مشرکین دانند و کشتگان خود را شهید پندارند و بر او حمله کرد و ضربتی بر دست او زد که آن را جدا کرد و دور شد و گفت: چنان پندارم که آرزو داری در منزل خود مانده بودی؟ ابنوال گفت: به خطا این گمان بردی؛ به خدا سوگند دلم نمیخواهد تو دست داشته باشی مگر برای همین که من به سبب بریدن دست خود اجر برم و گناه تو بیفزاید و اجر من بزرگ گردد. از این سخن خشمگین شد و بر او تاخت و تیغی بر وی زد که از آن به شهادت رسید و همچنین روی به دشمن بود و از جای خود عقب نمیرفت. و این عبدالله از فقها و عباد بود. و طبری گوید: «روزه و نماز بسیار میگذاشت و فتوی میداد».مترجم گوید: از عهد قدیم در زمان ائمه میان طایفه شیعه و اهل سنت گروهی مجتهد و اهل فتوی بودند و دیگران مسائل از آنها فرامیگرفتند و چون ابنوال
1) 193. وال به سیغه اسم فاعل از ولی مانند قاض.
کشته شد اصحاب او نزد رفاعة بن شداد بجلی آمدند و گفتند علم را تو بردار! رفاعة گفت: بیایید بازگردیم شاید روز دیگر خداوند مقدر فرماید که بیاییم که بر ایشان سختتر از امروز بود.عبدالله عوف احمر گفت: اگر برگردیم بر دوش ما سوار گردند و یک فرسخ نرفته همهی ما هلاک میشویم و اگر یک تن از ما برهد چادرنشینان وی را دستگیر و تسلیم آنها کنند و به زاری کشته شود و اکنون نزدیک غروب است، بهتر آن که همچنین سواره کارزار کنیم تا شب تاریک شود، اول شب بر اسبان نشینیم و شتابان برانیم تا بامداد، چون بامداد شود به آرامی و آهستگی، تا هر کس بتواند زخمی و خسته خود را همراه برد و منتظر دوستش شود و بدانیم از کدام راه میرویم.رفاعه گفت: نیکو رأیی است و علم را برداشت و کارزاری سخت شد. شامیان خواستند پیش از شام کار ایشان را یکسره کنند، نتوانستند، چون عراقیان سخت میکوشیدند و گویند مردی موسوم به عبدالله بن عزیز کنانی (در طبری کندی است) پیش سپاه شام آمد و فرزندی خرد داشت محمد نام و فریاد برآورد که آیا مردی از بنیکنانه در میان شما هست؟ مردی آمد و او پسر خود را به او سپرد که به کوفه رساند؛ او را امان دادند نپذیرفت.و در روایت طبری از ابیمخنف است که آن پسر چون از پدر جدا شد گریه میکرد و بیتابی مینمود و دل شامیان به حال او و فرزندش بسوخت و ناشکیبی نمودند و گریستند و او از نزدیک قوم خود به جانب دیگر لشکر دشمن رفت و قتال کرد تا کشته شد. باز به عبارت کتاب بازگردیم؛ و هنگام شام کرب بن یزید حمیری با صد سوار پیش آمد و کارزار کرد سخت و سپاه پسر ذی الکلاع حمیری امان بر او عرضه کردند، نپذیرفت و گفت: ما در دنیا در امان بودیم اکنون بیرون آمدیم تا امان آخرت یابیم، و جهاد کردند تا به شهادت رسیدند و پس از این صحیر بن حذیفه بن هلال مزنی با سی تن از مزینه بیرون آمدند و جهاد کردند تا به شهادت رسیدند و چون شام شد شامیان به لشکرگاه خویش بازگشتند و رفاعه
نگریست هر کس از اسبش پی بریده یا خودش مجروح بود او را به کسان و عشیرت وی سپرد و آن شب همه راه رفتند. چون بامداد شد، امیر لشکر شامیان حصین بن نمیر برای نبرد بیامد، کسی را ندید و به دنبال ایشان نفرستاد و آنها رفتند و از هر پلی میگذشتند آن را ویران میکردند تا به «قرقیسیا» رسیدند (1)زفر با ایشان گفت: بمانید و آسوده باشید! سه شب بماندند. و طبری گوید: خوراک و علف فرستاد و جراحان روانه کرد برای علاج خستگان و سه شب همه را مهمان کرد و توشهی راه داد و برگ سفر ساخت و ایشان را روانهی کوفه کرد و سعد بن حذیفة بن یمان با مردم مدائن تا هیت آمدند و خبر آنان را شنیدند، بازگشتند و سعد بن حذیفه مثنی بن مخربهی عبدی را در قریهی «صندودا» دیدار کرد و خبر قتل و هزیمت اصحاب سلیمان را بگفت و هر دو در آن جا بماندند تاخبر رسید که رفاعه نزدیک است. چون او نزدیک ده رسید به استقبال بیرون شدند و با هم
1) 194. طبری از ابیمخنف از سلیمان بن ابیراشد از حمید بن مسلم روایت کرده است و حمید بن مسلم از توابین است، گفت: چون آمادهی بازگشتن شدیم، عبدالله بن غزیه بر سر کشتگان بایستاد و گفت: خدا شما را رحمت کند که راست گفتید و شکیبایی نمودید و ما دروغ گفتیم و گریختیم، و چون روانه شدیم و بامداد شد، دیدیم عبدالله بن غزیه با بیست مرد دیگر بسیج بازگشتن کردهاند تا با دشمن جهاد کنند و رفاعه و عبدالله بن عوف احمر و دیگران آنها را سوگند دادند که مانند شما مردم با نیت و همت روا نیست از ما جدا گردید و سبب سستی ما شوید و به اصرار آنها را منصرف کردند مگر یک تن از بنیمزینه که او را عبیدة بن سفیان میگفتند، نخست با ما آمد و ظاهرا قانع شد، اما چون از او غافل شدند بازگشت و به شمشیر بر اهل شام حمله کرد و کشته شد و حمید بن مسلم گفت: این مرد با من دوست بود. میخواستم بدانم بر وی چه گذشت، مردی ازدی را در مکه دیدم،سخن از آن روز به میان آمد، گفت: شگفتترین چیز که در روز عین ورده دیدم این که پس از هلاک آن قوم مردی با شمشیر بر ما حمله کرد، ما به رزم او بیرون شدیم. پی اسبش بریده بود و میگفت «انی من الله الی الله افر رضوانک اللهم ابدو اسر» تا کشته شد حمید گفت: اشک من از شنیدن آن روان شد. آن مرد پرسید: تو را با او خویشی بوده است؟ گفتم: نه و لکن دوست و برادر من بود و گفت: اشک تو مایستاد! بر مردی مضری که بر گمراهی کشته شد گریه میکنی؟ گفتم گمراه نبود و بر هدی و به بینت کشته شد. گفت: تو را هم خدا به آن جایی برد که او را برد! گفتم: آمین و تو را بدانجا برد که حصین بن نمیر را برد! آه انتهی مخلصا.
بگریستند ویک شبانه روز بماندند، پس از آن هر کدام به شهر خویش بازگشتند و چون رفاعه به کوفه رسید مختار در زندان بود و از زندان سوی رفاعه نامه فرستاد:اما بعد؛ مرحبا به آن گروه مردم که خدا از کشتگان ایشان راضی شد و بازگشتگان را پاداش عظیم مقرر داشت! به پروردگار خانه قسم که هیچ کس از شما گامی ننهاد و بر بلندی بر نیامد مگر ثواب خدای برای او بزرگتر بود از دنیا و مافیها، سلیمان تکلیف خود را انجام داد و خداوند تعالی او را سوی خود برد و روح او را با پیغمبران و صدیقان و شهدا و صالحان محشور کرد و او کسی نبود که شما به دستیاری او فیروز گردید، منم آن امیر مأمور و امین مأمون، کشنده ستمگران و کینه جوی از دشمنان دین، پس بسیج کنید و آماده باشید و شادمانی نمایید و یکدیگر را مژده دهید و من شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و خونخواهی خاندان و دفع ستم از ضعفا و جهاد با فاجران میخوانم! و السلام».و طبری از هشام از ابیمخنف روایت کرده است گفت: شنیدم مختار نزدیک پانزده روز درنگ کرد، یعنی بعد از بیرون رفتن سلیمان بن صرد و با یاران گفت: «عدوا لغازیکم هذا اکثر من عشر و دون الشهر ثم یجیئکم نبأهتر من طعن نتر و ضرب هبر و قتل جم و امر رجم فمن لها انا لها لا تکذبن أنالها».یعنی: برای این مجاهد فی سبیل الله که سلیمان باشد روزها را بشمارید! از ده روز بیشتر و از یک ماه کمتر خبری عجیب رسد! زخم نیزه کاری و ضرب تیغ دردناک و کشته شدن گروه بسیار و کاری نامعلوم که سر به چه آرد! پس مرد کار کیست؟ منم مرد این کار! با شما دروغ نگویند! منم مرد این کار! انتهی.و قتل سلیمان و همراهان او در ماه ربیع الآخر بود به عهد خلافت مروان حکم، مروان در همان سال ماه رمضان درگذشت و چون عبدالملک بن مروان خبر کشته شدن سلیمان را بشنید بر فراز منبر شد و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و گفت: «اما بعد؛ خدای سبحانه سلیمان بن صرد را که بر انگیزندهی
فتنه و رأس ضلال بود از سران اهل عراق بکشت و شمشیر فرق مسیب بن نجبه را بشکافت و عبدالله بن سعد ازدی و عبدالله بن وال بکری دو مهتر دیگر از آن گمراهان و گمراه کنندگان را تباه ساخت و دیگر کسی که یارایی خلاف داشته باشد و سرکشی تواند کرد باقی نمانده است».مؤلف گوید: در این روایت اشکال است که آن وقت عبدالملک به خلافت نرسیده بود. و مترجم گوید: این حکایت دلالت بر آن ندارد که عبدالملک در آن وقت خلیفه بود و شاید هم سهو از روات است و خبر مروان را به پسرش نسبت دادند.
مترجم این کتاب گوید: مختار بن ابیعبیده ثقفی از دهات و شجاعان عرب است. پدرش سردار لشکر اسلام بود و در قادسیه با سپاه یزدگرد جنگ کرد و کشته شد و علمای رجال در ذم و مدح مختار مختلفند و گویند احادیث متناقض دربارهی وی رسیده است اما این بنده مترجم آنچه حدیث دربارهی او دیدم متناقض ندیدم و حساب بندگان در قیامت با خداست، هر کس را به مقتضای عمل و نیت جزا دهد و مختار هم مانند اغلب مردم کار نیک و زشت به هم آمیخته داشت. مردم را به محمد بن حنفیه میخواند و دعوی مهدویت برای او میکرد و طایفه «کیسانیه» شیعه بدو منسوبند و گویند پس از امام حسین علیهالسلام برادرش محمد امام است و او زنده است و مهدی موعود او است و آخر الزمان ظاهر شود و زمین را پر از عدل و داد کند، و سید اسماعیل حمیری ابتدا از این طایفه بود و گروهی گفتند به همین مذهب از دنیا رفت و بعضی گویند به مذهب امامیه برگشت، و الله العالم. و پیروان مختار در زمان خود او همه مذهب «کیسانیه» نداشتند، بلکه چون دیدند مختار جانبداری اهل بیت میکند و به طلب خون حسین علیهالسلام برخاسته است و در مذهب به آنها نزدیکتر است از بنیامیه و ابنزبیر، متابعت او کردند و نیز محمد بن حنفیه او را به حال خود گذاشت و محمد بن حنفیه رأس دعوت
«کیسانیه» نبود، به دلیل آن که ابنزبیر و عبدالملک مروان پس از کشته شدن مختار و شکست اصحاب وی متعرض ابنحنفیه نشدند و اگر او رأس آن دعوت بود، البته او را مانند زید و دیگران از بنیهاشم میکشتند و آزار میکردند.و طبری از هشام از ابیمخنف روایت کرده است که محمد بن حنفیه سوی شیعیان کوفه نوشت از محمد بن علی (بیدعوت خلافت و مهدویت) سوی شیعیان کوفه، اما بعد؛ به مجالس و مساجد روید و یاد خدا کنید آشکار و پنهان، و از غیر مسلمانان صاحب سر مگیرید، و آنان را به راز خویش آگاه مسازید، همچنانکه از گروهی ستمکار میترسید بر جان خود، از گروه دیگر دروغگوی بترسید بر دین خود و بسیار نماز گزارید و روزه گیرید و دعا کنید! که هیچ یک از بندگان خدا برای دیگری سود و زیان ندارد مگر خدا خواهد، و هر کس در گروه کار و کوشش خویش است، هیچ کس بار از دوش دیگری برندارد.و الله قائم علی کل نفس بما کسبت فاعملوا صالحا و قدموا لانفسکم حسنا و لا تکونوا من الغافلین و السلام علیکم.و از این نامه به صراحت واضح میشود که ابنحنفیه طریقت ائمه ما داشت - سلام الله علیهم - که مردم را امر میکردند به متابعت سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و معاشرت با مسلمانان و تقیه در دین و رفتن در مساجد و جماعت آنان و متابعت احکام خلفا و لو به تقیه تا فساد و فتنه در کشور اسلام پیدا نشود و میگفتند منتظر فرج باشید، و تا قائم آل محمد ظهور نکند طمع در امارت نبندید و ائمه علیهمالسلام طالب دنیا نبودند و رواج دین میخواستند، ما رؤسای طوائف دیگر برای ریاست عجله داشتند و طالب چیزی که آنان را به دولت نرساند نبودند و اتباع خویش را به مخالفت خلفاء و سایر مسلمانان ترغیب میکردند.اگر گویی از اجماع اهل هر ملت و طریقتی علم به مذهب رئیس آنان حاصل میشود چنانکه میبینیم مالکیان دست باز نماز میگزارند، یقین میکنیم که مذهب مالک این است و چون بینیم شیعیان در وضو مسح بر پای میکنند دانیم مذهب ائمه علیهمالسلام مسح بود و اگر اجماع صحیح نباشد فقه و احکام باطل شود.
همچنین از اتفاق «کیسانیه» بر اینکه محمد حنفیه مهدی موعود بود معلوم میشود او هم خود را مهدی میدانست که اتباع وی قائل به آن شدند، در جواب گویم معلوم نیست «کیسانیه» اتباع محمد حنفیه بودند و اجماع وقتی به حجت است که متابعت پیروان از کسی معلوم باشد و به هر حال ساحت محمد بن حنفیه از این دعاوی باطله منزه است.امامیه را به تواتر دانیم متابعت ائمه علیهمالسلام میکردند و همچنین اهل لغت و عربیت متابعت فصحا میکردند در علوم خویش و بسیاری از اصحاب علوم نقلیه چنین بودند و اجماع آنها حجت است و مرد باریک بین باید از تدبر در این وقایع حقیقت مذهب شیعهی امامیه را آشکار ببیند که گویند در هر زمان امام معصوم باید، چون غیر معصوم خلیفه شود اگر مردم فرمان او را اطاعت کنند و گردن نهند ظلم شایع شود و اگر بشورند و نافرمانی کنند فتنه برخیزد و آسایش نماند و راهها خطرناک گردد و زراعت و تجارت تباه شود و چون پیغمبر صلی الله علیه و آله این دین حنیف را بیاورد و مسلمانان متحد گشتند و آفاق را بگرفتند و مال و غنائم بسیار شد، امرا خواستند مانند پادشاهان و حکام دیگر امم مطلق العنان هر چه خواهند کننئد و در پی لذات و تجمل روند و مردم تعرض نکنند و این روش با حکومت دینی سازگار نبود و مردم خویش را مکلف به حفظ قواعد دینی و نهی از منکر میدانستند و تحمل فسق و فجور امرا را نمیکردند تا زمان عثمان بر عمال وی بشوریدند و عثمان نتوانست مردم را راضی کند، او را بکشتند. و چون امام معصوم نباشد کار بین دو محظور است؛ هم سکوت مردم خطرناک است و هم نافرمانی و اعتراض، و دلیل ما بر امامت همان است که خردمندان جهان بر آن متفقند و تجربه شاهد، که امر هیچ قوم و ملت بیسلطان و رئیسی نافذ الکلمه استقامت نپذیرد. و اگر حکومت نباشد و مردم از آن فرمان نبرند کار جهان راست نگردد و مخالف در این باب در صدر اسلام خوارج بودند، میگفتند: امیر و خلیفه نخواهیم و بیسلطان و والی کارها مستقر باشد، و نظایر این مردم خودشان بر خویش امیر بر میگزینند و گاه باشد امیر ایشان جبارتر از سایر امرا باشد.
پس از این گوییم شیعهی امامیه از فرق دیگر که وجود سلطان را لازم شمرند از دو جهت ممتازند: اول آن که گویند همین که عقل حکم میکند حکم خدا نیز همین است و مخالفین ما گویند خداوند تعالی را به امثال این امور عنایت نیست و تدبیر حکومت وظیفه خود مردم است. ما گوییم: چون خداوند تعالی در بیقدرترین مسائل حکم و عنایت دارد مانند مضمضه و استنشاق و مسواک، چگونه به امری که محتاج الیه امم عظیم است عنایت نکند؟ و ما لطف را بر او واجب دانیم و عنایت وی را بر بندگان لازم شمریم. و دیگر گوییم: چون خداوند به اطاعت سلطانی فرماید و بر مردم پذیرفتن اوامر وی را واجب کند باید آن سلطان به ظلم و گناه و آزار و اسراف و مانند آن امر نکند و تا خدا نداند کسی معصوم است مردم را به اطاعت او نفرماید؛ و به عبارة اخری بهترین طرز حکومت آن است که قوه مقننه خدا باشد و قوه مجریه نیز مردی که خدا معین فرماید معصوم از همه گناهان و خطاها، و مخالف ما یا باید بگوید این بهترین طرز حکومت نیست یا این بهتر هست، اما خدا این طرز بهتر را برای مردم نخواسته است و هیچ یک از این دو را مرد موحد نگوید مگر لطف خدا را نسبت به بندگان انکار کند و - العیاذ بالله - و اگر با مردم این زمان از این مقوله سخن گویی جواب دهند اینها مسائل سیاست است نه دیانت، اما دین اسلام به همه چیز ربط دارد و در همه باب حکم کرده است.و گروهی گویند: چون خدا میدانست مردم فرمان امام نمیبرند و حکومت معصوم را نمیپذیرند، چرا آنان را به این امر تکلیف کرد؟در جواب گوییم: در امور تشریعی خداوند حکم میکند به چیزی که میداند مردم اطاعت نمیکنند تا حجت تمام شود چناکه ابوجهل و کفار دیکر را به ایمان آوردن فرمود و نیز از همه کس تقوی خواست از همه گناهان، با این که میدانست هیچ کس بیگناه نخواهد ماند، لیکن باید عصمت را غایت و مطلوب خویش ساخت و بجهد بدان نزدیک شد، در حکومت هم بهترین طرز آن است که حاکم امام معصوم باشد و باید مردم به این غایت خود را نزدیک کنند، هر چه
ممکن شود و اگر مردم فرمان امام معصوم نبرند نقص او نیست، چنانکه تو اجیری در خانه آوری اگر وسائل کار او را آماده سازی و او کار نکند، حجت تو تمام بود، هر چند آن وسائل به کار نرود. امام امام است خواه مردم فرمان او برند یا نبرند، بزرگترین حکمای اسلام ابونصر فارابی در کتاب «تحصیل السعادة» گوید:الملک و الامام هو بماهیته و صناعته ملک و امام سواء وجد من یقبل منه ام لم یوجد اطیع ام لم یطع وجد قوما یعاونونه علی غرضه ام لم یجد کما ان الطبیب طبیب بماهیتة و بقدرته علی علاج المرضی وجد مرضی ام لم یجد الی آخره».
صوت
اما داستان مختار: در سال 66 چهاردهم ربیع الاول یک سال پس از قتل سلیمان بن صرد مختار برجست و عبدالله بن مطیع را که از دست عبدالله زبیر والی کوفه بود براند، و سببش آن بود که چون سلیمان بن صرد کشته شد و بازماندگان اصحاب وی به کوفه بازگشتند مختار در زندان بود و او را عبدالله بن یزید خطمی و ابراهیم بن محمد بن طلحه به زندان کرده بودند - و پیش از این ذکر آن بگذشت - و مختار از زندان به آنها نامه نوشت و ستایشها کرد و نوید فیروزی داد و به آنها چنین مینمود که محمد بن علی معروف به ابنالحنفیه او را به خونخواهی حسین علیهالسلام فرموده است. باری نامهی او را رفاعة بن شداد و مثنی بن مخربه عبدی و سعد بن حذیفة بن یمان و یزید بن انس و احمر بن شمیط احمری و عبدالله بن شداد بجلی و عبدالله بن کامل بخواندند (طبری گوید: آن نامه را سیحان بن عمرو از زندان آورد و آن را در کلاه خود میان «ابره» و آستر پنهان کرده بود) پس ابنکامل را نزد مختار فرستادند و پیغام دادند ما مطیع فرمانیم و هر چه گویی آن کنیم. اگر خواهی بیاییم و تو را از بند برهانیم! عبدالله بن کامل برفت و بگفت و مختار شاد گشت و گفت: من خود در این ایام بیرون آیم، و او نزد ابنعمر فرستاده بود که مرا به ستم به زندان کردند و خواسته بود که نزد عبدالله یزید و ابراهیم بن محمد بن طلحه شفاعت او کند. ابنعمر نامه نوشت و شفاعت کرد، بپذیرفتند و از زندان بیرونش آوردند و پیمان گرفتند از او و سوگند دادند که شوری بر پای نکند و تا آن دو تن در کوفهاند به فتنه برنخیزد و
اگر فتنه انگیزد، هزار شتر نزد کعبه نحر کند و بندگانش نر و ماده آزاد باشند! چون از زندان بیرون شد و به سرای در آمد، با موثقین خود گفت: خدا دشمن آنها باشد! چه بیخرد مردمند! پندارند من این پیمانها به سر برم! به خدا سوگند خوردم که خروج نکنم، اما من اگر سوگندی خورم و خلاف آن را بهتر بینم، کفارت دهم و خلاف کنم و خروج من بر اینها بهتر است و از خانه نشستن. اما قربانی هزار شتر و بنده آزاد کردن از خدو انداختن بر من آسانتر است و من دوست دارم کار من درست شود و هیچ مملوک نداشته باشم. و پس از آن شیعه نزد او میرفتند و متفقا بدو رضا دادند و پیروان او بسیار میشدند و کار او قوت میگرفت تا وقتی که عبدالله زبیر، عبدالله یزید خطمی و ابراهیم بن محمد بن طلحه را عزل کرد و عبدالله بن مطیع را عمل کوفه داد و حارث بن عبدالله را عمل بصره، بحیر بن ریسان حمیری با آن دو گفت: امشب بیرون مروید که قمر در ناطح است! حارث بن عبدالله بپذیرفت و اندکی درنگ کرد، اما عبدالله بن مطیع گفت: ما هم برای نطح میرویم، یعنی برای شاخ زدن، و بودن قمر در ناطح مناسب ماست (ناطح دو شاخ برج حمل است) و آخر به شاخ رسید و گفتهاند: «البلاء موکل بالمنطق» و عبدالله مردی دلیر بود. و ابراهیم به مدینه رفت و خراج کوفه را به ابنزبیر باز نداد و گفت: خراج نگرفتم که در کوفه فتنه بود. ابنزبیر دست از او بازداشت و عبدالله بن مطیع پنج روز مانده از رمضان به کوفه رسید و ایاس بن ابیمضارب عجلی را به شحنگی کوفه گماشت و او را بفرمود به نیکو رفتاری و سخت گرفتن بر متهمان! و بالای منبر رفت و خطبه خواند و گفت:اما بعد؛ امیرالمؤمنین یعنی عبدالله زبیر مرا به شهر شما فرستاد و مرزهای کشور شما را به من سپرد و فرمود «فیء» شما را جمع آورم و فزونی آن را از کشور شما به جای دیگر نفرستم مگر شما راضی باشید، و اینکه به وصیت عمر بن خطاب و به سیرت عثمان بن عفان رفتار کنم، پس از خدای بترسید و راست باشید و خلاف ننمایید و دست بیخردان خود را بگیرید تا فساد نکنند و اگر این کار نکنید و از جانب من مکروهی به شما رسد خویش را سرزنش کنید! به خدا
سوگند که ناراستان سرکش را شکنجهای سخت کنم و کجی گردنکشان متهم را راست گردانم».(مترجم گوید: عبدالله بن مطیع به این سخن ثابت کرد که او و ابنزبیر جانبداری از روش عثمان میکردند و راضی نبودند مردم به کار والیان اعتراض کنند) سائب بن مالک اشعری برخاست و گفت: هم اکنون به تو بگوییم که ما راضی نیستیم فزونی «فیء» ما را به جای دیگر بری و باید آن را میان ما بخش کنی! و اما سیرت تو باید چون سیرت علی بن ابیطالب علیهالسلام باشد و به سیرت عثمان راضی نیستیم نه در مال و نه در رفتار با مردم، و به سیرت عمر بن الخطاب نیز راضی نیستیم در «فیء» هر چند رفتار وی بر ما آسانتر است از رفتار عثمان و زیان آن کمتر، چون گاهی رفتار عمر بن الخطاب با مردم نیکو بود. پس یزید بن انس گفت: سائب بن مالک درست گفت و رأی ما نیز همین است. ابنمطیع گفت: به هر سیرت که شما دوست دارید و بپسندید رفتار میکنیم. آنگاه از منبر به زیر آمد؛ پس یزید بن انس اسدی با سائب گفت: ای سائب خدا تو را برای مسلمانان نگاهدارد که گوی فضیلت را ربودی! به خدا قسم من هم میخواستم برخیزم و مانند مقالت تو سخنی بگویم.(مترجم گوید: این روایت دلالت دارد که اهل کوفه از سیرت عمر بن خطاب هم راضی نبودند و این را ابومخنف از حصیرة بن عبدالله روایت کرده است و گوید او ادراک آن عهد کرده است) و چون ابنمطیع از منبر فرود آمد، ایاس بن مضارب نزد او رفت و گفت: سائب بن مالک از سران اصحاب مختار است، سوی مختار فرست نزد تو آید، و چون بیامد او را به زندان کن تا کار مردم راست شود، چون مختار قوی گشته است و همین ایام بر جهد و شهر را تصرف کند. ابنمطیع زائده بن قدامه (پسر عم مختار) را با حسین بن عبدالله برسمی همدانی بفرستاد (برسم بر وزن برثن) با مختار گفتند: امیر را اجابت کن! مختار آهنگ رفتن کرد، زائده این آیت بخواند. «و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک».....آه، پس مختار جامه بیفکند و گفت: قطیفه روی من اندازید که میلرزم و تب مرا
گرفته است و سرمای سخت در خویش مییابم! نزد امیر روید و حال من بگویید! آنها سوی ابنمطیع بازگشتند و حال او بگفتند، او مختار را به حال خود بگذاشت. و مختار اصحاب خویش را بخواند، در سراهای پیرامون و اطراف منزل خود جای داد و خواست در ماه محرم در کوفه خروج کند، مردی شبامی نامش عبدالرحمن بن شریح، سعید بن منقذ ثوری و سعر بن ابیسعر حنفی و اسود بن جراد کندی و قدامة بن مالک جشمی را بدید و با آنان گفت: مختار میخواهد ما را به خروج وا دارد و نمیدانیم او را ابنحنفیه فرستاده است؟! بیایید سوی ابنحنفیه رویم و خبر مختار بگوییم، اگر ما را رخصت دهد پیروی او کنیم و اگر ندهد از وی بپرهیزیم. به خدا قسم که چیزی برای ما نیکوتر از سلامت دین ما نیست. گفتند: راست گفتی! پس نزد ابنحنفیه رفتند و چون بر او در آمدند از حال مردم بپرسید، بگفتند و حال مختار را نیز بگفتند، و اینکه ایشان را دعوت میکند به متابعت خویش، و از وی رخصت خواستند در متابعت مختار، چون از کلام فارغ شدند، ابنحنفیه خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و فضل اهل بیت و مصیبت ایشان را یاد کرد و در ضمن کلام خویش گفت: «اما آن کس که به خونخواهی ما برخاست، من دوست دارم خداوند داد ما را از دشمنان ما بستاند به دست هر کس که خواهد».اسود بن جراد کندی گفت: بیرون آمدیم و با هم گفتیم ما را رخصت داد و اگر از خروج مختار راضی نبود، میگفت نکنید. پس بازگشتند و گروهی از شیعیان چشم به راه ایشان داشتند و رفتن آنها بر مختار سخت گران بود و میترسید بازگردند و چیزی آورند که شیعه را از پیرامون او بپراکند، چون آنها به کوفه بازگشتند، پیش از آن که به خانههای خود روند نزد مختار آمدند، مختار پرسید چه آوردید؟ گفتند ما را به یاری تو فرمود. مختار گفت: الله اکبر! شیعیان را نزد من گرد آورید! هر کس نزدیک بود بیامد. مختار گفت: چند تن خواستند درستی دعوی مرا بدانند، نزد امام مهدی رفتند و از این که من آوردم بپرسیدند، محمد حنفیه خبر داد که من وزیر و پشتوان و فرستادهی اویم و شما را به متابعت من
فرمود در آنچه شما را به آن میخوانم از جهاد با فاسقان و خواستن خون اهل بیت برگزیدهی پیغمبر. پس عبدالرحمن بن شریح برخاست و تفصیل بگفت و گفت این خبر را حاضران به غایبان برسانند و بسیج حرب کنید و آماده باشید! و چند تن از یاران او برخاستند و قریب به آن گفتند. پس شیعه بر گرد او فراهم شدند از جمله شعبی و پدرش شراحیل بود مختار خواست خروج کند، بعض اصحاب او گفتند: اشراف کوفه همه دشمن مایند و با ما به نزاع برخیزند، و اگر ابراهیم اشتر به ما پیوندد، امید است نیرو گیریم و بر دشمن فیروز گردیم، که او جوان است و مهتر قبیلهی خویش و بزرگ زاده است و عشیرتی دارد با عزت و عدد بسیار. مختار گفت: او را بخوابانید! سوی او شتافتند و شعبی هم با ایشان برفت و حال خود بگفتند و یاری از او طلبیدند و دوستی پدرش را با علی علیهالسلام و خاندان او یاد کردند. ابراهیم گفت: اجابت شما کنم در طلب خون حسین علیهالسلام و خاندان او به شرط آن که کار را به من گذارید! گفتند: تو شایسته امیری باشی، الا آن که مختار از جانب مهدی آمده است و او را به قتال کردن فرموده است و ما را به فرمان برداری از وی.ابراهیم خاموش ماند و چیزی نگفت. آنها بازگشتند و خبر بگفتند؛ سه روز مختار درنگ کرد، آن گاه با بیش از ده تن از اصحاب خود از جمله شعبی و پدرش نزد ابراهیم رفتند. ابراهیم بالشها گسترد و آنها نشستند و مختار را در کنار خود بنشانید. پس مختار گفت: این نامهای است از مهدی بن امیرالمؤمنین، که امروز بهترین مردم روی زمین است، و پدرش بهترین مردم بود پس از انبیاء و رسل و او از تو خواست یاری ما کنی و هم پشت ما باشی. شعبی گفت: آن نامه با من بود، چون سخن مختار به انجام رسید با من گفت: آن نامه را به او ده! شعبی نامه را بدو داد و بخواند؛ نوشته بود: از محمد مهدی سوی ابراهیم بن مالک اشتر، سلام علیک! من سوی تو حمد میکنم خدایی را که نیست پروردگاری جز او، اما بعد؛ من وزیر و امین خود را که او را خود من پسندیدم و برگزیدم، نزد شما فرستادم و او را فرمودم به پیکار دشمن و طلب خون اهل بیت خود، پس تو
خود با عشیرت و هر کس که اطاعت تو کند برخیز و او را یاری کن! و اگر یاری من کنی و اجابت دعوت من نمایی، رتبت تو نزد من فزونی یابد و لگام اسبان و سواران به دست تو سپار و تو را سپاهسالار کنم و هر شهر و منبر و مرزی که بر آن دست یابی از کوفه تا بلاد شام تو را دهم. و چون از خواندن نامه فارغ شد گفت: ابنالحنفیه پیش از امروز برای من نامه نوشت و من هم برای او نوشتم، هرگز غیر نام خود و نام پدر خود را در نامه یاد نکرد.مختار گفت: آن زمان دیگر بود و امروز زمان دیگر است. ابراهیم گفت: که میداند این نامهی محمد بن حنفیه است؟ گروهی شهادت دادند از جمله یزید بن انس و احمر بن شمیط و عبدالله کامل و دیگران همه، مگر شعبی و چون ابراهیم شهادت آنها بشنید از بالای مسند برخاست و مختار را به جای خود نشانید و بیعت کرد و آن جماعت برخاستند و بیرون آمدند. و ابراهیم با شعبی گفت: چون است که تو شهادت ندادی و پدرت شهادت نداد؟ آیا اینها درست گواهی دادند؟ شعبی گفت: اینها مهتران قراء و بزرگان شهر و دلاوران عربند! البته مانند ایشان مردمی دروغ نگویند (1)! پس نام ایشان را نوشت و نگاهداشت. و ابراهیم عشیرت و فرمانبرداران خود را بخواهد و هر شب نزد مختار میرفت و کارها راست میکردند تا رأیشان آن شد که شب پنجشنبه چهاردهم ربیع الاول سال 66 خروج کنند. (مترجم گوید: به حساب مستخرج از زیج، اول ماه ربیع الاول مزبور پنجشنبه است؛ پس چهاردهم چهارشنبه میشود و یک روز اختلاف رؤیت ممکن است، چنانکه در عاشورا گفتیم) شبی ابراهیم نماز مغرب را با یاران خود
1) 195. مترجم گوید: شعبی از فقهای جمهور است، نامش ابوعمرو عامر بن شراحیل بن معبد شعبی همدانی است. ولادت او سال ششم از خلافت عثمان است و گویند کاتب عبدالله بن مطیع بود و قبل از آن کاتب عبدالله بن یزید خطمی و شاید این حکایت با صحابت مختار و ابناشتر منافات دارد. و گویند وقتی از جانب عبدالملک به سفارت روم رفت. وفات او در سال 104 است و موافق روایت متن، وی شیعی کیسانی بود یا عامی بود متمایل به شیعه و به هر حال از اهل مذهب ما نبود زیرا که شرط امامی بودن قائل بودن به عصمت امام است و شعبی خود در فقه مذهبی داشت.
بگذاشت و با سلاح تمام به آهنگ مختار بیرون آمد. و پیش از این ایاس بن مضارب با عبدالله بن مطیع گفته بود که مختار در این یکی دو شب خروج خواهد کرد و من فرزند خود را به کناسه فرستادهام، تو نیز اگر در هر یک از میدانها یک تن از یاران خویش را با گروهی از اهل طاعت فرستی، مختار و کسان او بترسند و بیرون نیایند. ابنمطیع عبدالرحمن بن سعد بن قیس همدانی را به میدان «سبیع» فرستاد و گفت: شر قوم خود را کفایت کن و دست به پیکار مبر! و کعب بن ابی کعب خثعمی را به میدان «بشر» فرستاد و زحر بن قیس کندی را به میدان «کنده» و عبدالرحمن بن مخنف را به میدان «صائدیین» و شمر بن ذی الجوشن را به «سالم» و یزید بن رویم را به «مراد» و هر یک را گفت: مبادا از جانب شما شری خیزد! و شبث بن ربعی را به «سبخه» فرستاد و گفت: چون فریاد آن مردم را بشنیدی، سوی آنان شو! و این جماعت روز دوشنبه در این میدانها رفته بودند و ابراهیم اشد شب سهشنبه خواست نزد مختار رود، شنید میدانها را از پاسبان و سپاهی پر کردهاند و ایاس بن مضارب که شحنگی شهر داشت با پاسبانان بازار و کوشک را فروگرفته است. ابراهیم صد تن زره پوشیده همراه خود برداشت و روی زره قبا پوشیده بودند، یاران او گفتند: از راه کناره گیر! گفت: به خدا قسم که از میان بازار و قصر گذرم تا دشمن ما بترسد و به آنها بنمایم ایشان در نظر ما زبونند! پس از «باب الفیل» بگذشت و نزدیک سرای عمرو بن حریث رسید، ایاس بن مضارب با پاسبانان و سلاح ایشان را بدیدند؛ ایاس پرسید: کیستید؟ گفتند: من ابراهیم بن اشترم. ایاس گفت: این همه مردم با تو چه میکنند و چه در اندیشه دارید؟ من تو را رها نمیکنم تا نزد امیر برمت. ابراهیم گفت: راه بده! گفت: نمیدهم. مردی همدانی با ایاس بود او را «ابوقطن» میگفتند و ایاس پاس حرمت او میداشت او نیز با ابراهیم دوست بود،ابناشتر گفت ای «اباقطن» نزدیک من آی! ابوقطن پنداشت که ابراهیم از او میخواهد نزد ایاس بن مضارب شفاعت او کند، نزدیک رفت و ابراهیم نیزه که در دست «ابوقطن» بود بگرفت و در گودی گلوی ایاس فروبرد، او را بیفکند و یک تن از همراهان خود را گفت سر او را
برداشتند و همراهان ایاس پراکنده شدند و نزد ابنمطیع رفتند. ابنمطیع پسر ایاس را که راشد نام داشت به جای او به شحنگی گماشت و پاسبانان را به وی سپرد و به جای او سوید بن عبدالرحمن منقری را به کناسه فرستاد و ابراهیم بن اشتر نزد مختار آمد و گفت: ما وعده گذاشته بودیم شب آینده بیرون آییم اما امشب اتفاقی افتاد که ناچار باید بیرون شد و خبر بگفت، مختار از کشته شدن ایاس شادان گشت و گفت: آغاز فتح است ان شاء الله تعالی! آنگاه با سعید بن منقذ گفت: برخیز و آتش در چوب و نی افکن و بلند نگاهدار! و عبدالله بن شداد را گفت: با او روانه شوید و فریاد کنید «یا منصور امت»! و به اسفیان بن لیلی و قدامة بن مالک گفت: برخیزید و فریاد زنید «یا لثارات الحسین»!
صوت
آنگاه سلاح در بر کرد و ابراهیم با مختار گفت: کسان ابنمطیع در میدانها ایستادهاند و نمیگذارند یاوران ما به ما ملحق شوند و اگر من با همراهان خویش نزد قبیله خود روم و هر کس فرمان مرا برد بخوانم و با آنها در محلات کوفه بگردیم و به شعار خود بانگ بر آوریم، هر کس خواهد با ما بیرون آید؛ تو نیز در جای خود باش و هر کس نزد تو آید او را نگاهدار! و با همراهان خویش نزد تو باشند، که اگر من دیر کردم کسی با تو باشد تا من بیایم. مختار گفت: همین کار کن و بشتاب! مبادا به پیکار امیر ایشان روی یا با کسی جنگ آغازی مگر آنها آغاز رزم کنند! پس ابراهیم با همراهان خویش نزد قبیلهی خود رفت و بیشتر آنها که فرمان او را میپذیرفتند گرد او فراهم شدند و با آنها در کوچههای کوفه میگشت، و از آنجا که پاسبانان ابنمطیع بودند پرهیز میکرد، تا به مسجد قبیله «سکون» رسیدند، گروهی از سواران زحر بن قیس جعفی نزد او آمدند اما فرمانده نداشتند، ابراهیم بر آنها تاخت و بتارانیدشان تا به میدان کنده و میگفت: خدایا تو دانی که ما برای خاندان پیغمبر تو صلی الله علیه و آله غضب کردیم و برای ایشان بشوریدیم، پس ما را بر این قوم فیروزی ده! و ابراهیم پس از هزیمت ایشان به میدان «اثیر» رسید و آنجا به شعار خویش فریاد زدند و در آنجا بسیار بایستاد و سوید بن عبدالرحمن منقری جای ایشان بدانست، خواست به ایشان دست بردی زند شاید نزد ابنمطیع آبرو
و رتبتی یابد! و ابراهیم ناگهان او را پیش روی خود دید و با یاران گفت: ای شرطه خدا! پیاده شوید که خداوند تعالی شما را فیروزی دهد، نه این مردم را که در خون خاندان نبی صلی الله علیه و آله غوطه خوردند! یاران پیاده شدند و ابراهیم بر دشمن حمله کرد و آنان را تا بیابان بتارانید و از شهر بیرون کرد و آنها به هزیمت شدند چنانکه هنگام گریز سوار یکدیگر میشدند و یکدیگر را سرزنش میکردند و ابراهیم در پی آنها رفت تا به کناسه، یاران ابراهیم با او گفتند: در پی ایشان رویم که هول و هراس در دل آنها افتاده است و فرصت غنیمت باید شمرد! گفت: این کار صواب نیست، بهتر آن است که نزد مختار رویم که خداوند به سبب ما ترس از او زائل کند و بداند ما را چه رنجی رسید و بصیرت او افزون شود و نیرو تازه کند و من میترسم سپاهیان ابنمطیع بر سر او نیز رفته باشند، پس ابراهیم بیامد تا بر در سرای مختار بانگها شنید برخاسته و دید مردم به کارزارند و شبث بن ربعی از سبخه آمده بود و مختار یزید بن انس را در روی او افکنده بود و نیز حجار بن ابجر عجلی و مختار احمر بن شمیط را به مقابله او فرستاده و همچنانکه مردم نبرد میکردند، ابراهیم از جانب کوشک دارالاماره بیامد و حجار و همراهان او را خبر برسید که ابراهیم میآید، او نیامده اینها در کوچهها پراکنده شدند و قیس بن طحفه نهدی با نزدیک صد مرد از اصحاب مختار بیامد و بر شبث بن ربعی تاخت که با یزید بن انس رزم میدادند و راه دادند تا آنها به هم پیوستند. و شبث بن ربعی نزد ابنمطیع آمد و گفت: این سرهنگان را که در میدانها گذاشتهای بخوان و مردم دیگر با آنها ضم کن و به حرب مختار فرست که قوت گرفته است! و مختار بیرون آمده کار ایشان سر و سامان گرفته است. و مختار را خبر رسید که شبث بن ربعی ابنمطیع را چه نصیحت کرد، با جماعتی از یاران خود پشت دیرهند در سبخه پهلوی باغ زائده رفت و ابوعثمان نهدی در قبیله شاکر فریاد زد و آنها را به یاری مختار طلبید، و ایشان در سراهای خویش بودند میترسیدند بیرون آیند، چون کعب خثعمی از قبل ابنمطیع نزدیک آنها بود و دهانه کوچهها را گرفته بود، ابوعثمان با گروهی از یاران خویش بیامد و بانگ زد
«یا لثارات الحسین، یا منصور امت» ای مردم راه یافته! امین و وزیر آل محمد بیرون آمد و در دیرهند است، مرا سوی شما فرستاد تا شما را بخوانم و مژده دهم. پس بیرون آیید خدا شما را رحمت کند! بیرون آمدند و فریاد میزدند: «یا لثارات الحسین» و با کعب در آویختند و نبرد کردند تا راه گشوده شد سوی مختار شتافتند. و عبدالله بن قتاده با نزدیک دویست کس بیرون آمد و به مختار پیوست، کعب راه بر آنها بگرفت و پس از اینکه دانست از قبیله اویند رها کردشان تا به مختار پیوستند و شبام که طایفهای از قبیله همدانند آخر شب بیرون آمدند و خبر ایشان به عبدالرحمن بن سعید همدانی رسید و پیغام داد اگر میخواهید به مختار پیوندید از میدان سبیع نگذرید، آنها نیز رفتند و به مختار پیوستند و 3800 تن از دوازده هزار نفر که با او بیعت کرده بودند پیش از سپیده دم گرد او فراهم شدند و چون فجر طالع شد آنان را بساخت و با یاران خود نماز صبح بگذاشت، هنوز تاریک بود و ابنمطیع سرهنگان و سپاهیان خود را که در میدانها گذاشته بود در مسجد گرد آورد و فرمود راشد بن ایاس میان مردم فریاد زد هر کس امشب به مسجد نیاید از او بیزاریم. پس مردم فراهم شدند و ابنمطیع شبث بن ربعی را با سه هزار تن به حرب مختار فرستاد و راشد بن ایاس را با چهار هزار پاسبان، پس شبث بن ربعی روانه شد؛ وقتی خبر او به مختار رسید از نماز صبح فارغ شده بود مردی را فرستاد که تفصیل خبر شبث را بیاورد.سعر بن ابیسعر حنفی از اصحاب مختار بود و تا آن وقت نتوانسته بود خویشتن را به او برساند، آن وقت رسید و ابنایاس را در راه دیده بود، خبر او را بیاورد و با مختار گفت و مختار ابراهیم اشتر را با هفتصد مرد و بعضی گویند با ششصد سوار و ششصد پیاده به حرب راشد بن ایاس فرستاد، و نعیم بن هبیره برادر مصقلة بن هبیره را به رزم شبث، و فرمود: شتاب کنید و مگذارید آنها بر شما تازند که شمارهی ایشان بیشتر است! پس ابراهیم سوی راشد شد و مختار یزید بن انس را با نهصد مرد در موضع مسجد شبث بن ربعی پیش خود بداشت. پس نعیم بن مصقله به مبارزت شبث رفت و سخت بکوشید، سعر بن ابیسعر را
امیر سواران کرد و خود با پیادگان بود و تا چاشتگاه جنگ کردند و یاران شبث به هزیمت شدند، چنانکه به خانههای خویش رفتند، اما شبث بانگ زد و آنها را بخواند، گروهی بازگشتند و ناگهان بر اصحاب نعیم که پراکنده بودند تاختند و نعیم کشته شد و سعر بن ابیسعر اسیر گشت و سپاهیان ایشان گروهی گریختند و جماعتی اسیر گشتند و شبث عربها را آزد کرد و موالی را بکشت و موالی بستگان قبائل بودند از غیر عرب، و چنانکه از مطاوی تاریخ مختار معلوم گردید عجمیان بسیار در سپاه مختار بودند و مختار آنان را به خویش نزدیک میکرد چون در دین اسلام فرق میان عرب و عجم نیست پس از مسلمان شدن، اما رؤسای عرب مخصوصا قرشیان به این حکم تن نمیدادند و علت اینکه هیچ یک از آنان با امیرالمؤمنین علیهالسلام نبود، همین بود که میدانستند آن حضرت فرق میان قبائل نمیگذارد و میثم که عجمی بود از همه کس به او نزدیکتر بود و گویند از قریش پنج تن با آن حضرت بود و سیزده قبیله با معاویه. و شبث بیامد تا مختار را احاطه کرد و مختار را از کشتن نعیم وهنی افتاده بود، و ابنمطیع یزید بن حارث بن رویم را با دو هزار مرد فرستاد تا دهانهی کوچهها را گرفتند و مختار سوران را به یزید بن انس سپرد و خود با پیادگان بایستاد. سواران شبث بر آنها تاختند و گروه مختار بر جای خود پای فشردند و یزید بن انس گفت: ای گروه شیعه! شما در خانه خود نشسته بودید و از دشمن خویش فرمانبرداری میکردید، با این حال شما را میکشتند و دست و پای شما را میبریدند و چشمان شما را بیرون میآوردند و بر تنهی درختان خرما میآویختند به جرم این که دوستدار خاندان رسول صلی الله علیه و آله بودید، اکنون که با مردم در آویخته و به ستیز برخاستهاید اگر به شما دست یابند، آیا میپندارید که با شما چه خواهند کرد؟ به خدا قسم که یک چشم باز از شما نمیگذارند و شما را به زاری میکشند و با شما و با اولاد و ازواج و اموال شما کاری کنند که مرگ از آن بهتر است.به خدا قسم که شما را از ایشان نجات ندهد مگر راستی و شکیب و نیزه به کار بردن و شمشیر زدن! پس آمادهی حمله شدند و منتظر فرمان بودند و بر سر
زانو نشستند؛ و اما ابراهیم اشتر به جنگ راشد رفت و با راشد چهار هزار مرد بود، ابراهیم یاران خود را گفت: از بسیاری اینان مترسید! به خدا قسم که یک تن مرد کار به از ده تن اینان است و خدا صابران را یاری کند. و خزیمة بن نصر را با سواران پیش فرستاد و خود با پیادگان میرفت و با علمدار گفت: تو با علم خویش به همراه هر دو دسته باش! و مردم سخت جنگیدند و خزیمة بن نصر عبسی بر راشد تاخت و او را بکشت و بانگ بر آورد که من راشد را کشتم به خدای کعبه! و اصحاب راشد به هزیمت شدند؛ و ابراهیم و خزیمه و یاران ایشان پس از کشتن راشد سوی مختار شدند و پیشتر مژده کشتن وی را به مختار فرستاده بود، آنها تکبیر گفتند و قوی دل شدند و یاران ابنمطیع سست گردیدند و وهن در ایشان افتاد. و ابنمطیع حسان بن فائد بن بکر عبسی را با سپاهی انبوه نزدیک دو هزار تن بر سر راه ابراهیم فرستاد و ابراهیم آهنگ سبخه کرده بود تا لشکریان ابنمطیع که بدانجا بودند پراکنده سازد و ابنمطیع خواست ابراهیم را از آنها باز دارد، ابراهیم بر ایشان تاخت و آنها بیمقاومت بگریختند و حسان عقب لشکر رفت تا یاران خویش را از گریختن باز دارد؛ خزیمه او را بدید و بشناخت و گفت: ای حسان! اگر خویشی میان ما نبود اکنون تو را میکشتم، خویش را برهان! و اسب او بلغزید، او را بینداخت مردم گرد او بگرفتند، و ساعتی رزم آزمود؛ خزیمه به او گفت: تو را امان دادم، خویش را به کشتن مده! و مردم دست از او بداشتند و با ابراهیم گفت: این پسر عم من است، او را امان دادم. گفت: خوب کردی و اسب او را بخواست، آوردند، او را سوار کردند و گفت: به اهل خویش ملحق شو! و ابراهیم سوی مختار آمد، شبث بن ربعی را دید با سپاه خود گرد او را بگرفتهاند و یزید بن حارث بر دهانه کوچهها بود تا نگذارد کسی به سبخه آید، پیش ابراهیم باز آمد تا او را از پیوستن به مختار مانع گردد، اما ابراهیم خزیمة بن نصر را با گروهی در برابر یزید بن حارث بگذاشت و خود با یاران آهنگ مختار کرد او و یزید بن انس و با شبث در آویخت و همراهان وی را بتارانیدند و تا به خانههای کوفه رفتند و خزیمة بن نصر هم بر یزید بن
حارث تاخت و گروه او را تار و مار کرد و سوی دهانههای کوچهها شتافتند، و مختار خواست به کوچههای کوفه در آید؛ تیراندازان تیر باریدند و از آنجا راه ندادند و مختار برگشت؛ و مردم هزیمت شده نزد ابنمطیع رفتند و خبر کشته شدن راشد بشنید، خویش را بباخت و دل از کف داد و عمر بن حجاج زبیدی با او گفت: ای مرد خویشتن دار باش و مترس و سوی مردم بیرون رو و آنها را به قتال دشمن بخوان! که مردم در شهر بسیارند و همه هوا خواه تو، مگر همان گروه که از کوفه بیرون رفتهاند و خداوند آنها را ذلیل خواهد کرد و من اول کسم که اجابت دعوت تو کنم، پس گروهی را به من سپر و به دیگران نیز، و مأمور حرب کن! ابنمطیع برخاست و مردم را ملامت کرد بر هزیمت و به بیرون شدن سوی مختار و رزم با او تحریص کرد، اما مختار چون دید یزید بن حارث نمیگذارد داخل شهر گردد، سوی خانههای مزینه و احمس و بارق رفت و محلت آنها از خانههای شهر جدا بود، مردم آن جا یاران مختار را آب دادند و او خود روزه بود، آب نیاشامید؛ احمر بن شمیط با ابنکامل گفت: آیا مختار روزهدار است؟ گفت: آری. گفت: اگر افطار کند در دفاع قویتر باشد. گفت: او معصوم است و تکلیف خود را بهتر میداند. احمر گفت: راست گفتی «استغفر الله» (1)، و مختار گفت: هم اینجا رزم دهیم که رزم را نیکو محلی است! ابراهیم گفت: این قوم را خداوند بتارانیده است و هول در دل ایشان افکنده، به شهر باید رفت که هیچ مانعی از گرفتن قصر دارالاماره نیست.پس مختار هر پیرمرد یا رنجور را با باروبنه و متاع آن جا بگذاشت و اباعثمان نهدی را امیر ایشان فرمود و ابراهیم پیشاپیش او میرفت و از آن سوی ابنمطیع عمرو بن حجاج را با دو هزار تن فرستاده بود و مختار به ابراهیم پیغام داد که سپاهیان عمرو را در هم پیچ و بگذار و برابر ایشان مایست! ابراهیم آن را در
1) 196. از اینجا معلوم میشود که شیعه در همان زمان معتقد بودند ولی امر باید معصوم باشد، هر چند در تشخیص ولی اشتباه کرده بودند.
نوردید و نایستاد و مختار یزید بن انس را فرمود عمرو بن حجاج را نگاه دارد، او برابر عمرو رفت و مختار در پی ابراهیم بیامد تا در جای مصلی خالد بن عبدالله بایستاد (1)و ابراهیم خواست از طرف کناسه به کوفه در آید، شمر بن ذی الجوشن با دو هزار کس بیرون آمد و راه بر او بگرفت و مختار سعید بن منقذ همدانی را به مقابلت او فرستاد و ابراهیم را فرمود همچنان جانب شهر رود، ابراهیم برفت تا به کوی شبث رسید، نوفل بن مساحق را با دو هزار مرد و به قول اصح با پنج هزار بدانجا دید، و ابنمطیع منادی کرده بود مردم به مساحق پیوندند و خود بیرون آمده و در کناسه ایستاده بود و شبث بن ربعی را در قصر گذاشته. ابراهیم اشتر نزدیک ابنمطیع آمد و یاران خود را گفت: پیاده شوید و نترسید از این که گویند شبث آمد یا آل عتبته آمدند یا آل اشعث و آل یزید بن حارث و آل فلان! و یکی یکی خانوادههای کوفه را شمرد و گفت: اگر اینها زخم شمشیر بچشند از پیرامون ابنمطیع پراکنده شوند مانند گله بز که از گرگ گریزند! همچنان کردند و ابراهیم پایین دامن قبا را برگرفت و بر کمربند خویش زد و قبا را روی زره پوشیده بود و بر آنها تاخت؛ چیزی نگذشت که همه بگریختند چنانکه بر دهانه کوچهها در راه بر دوش هم سوار میشدند و یکدیگر را میفشردند،
صوت
و ابناشتر بن نوفل بن مساحق رسید؛ عنان اسب او بگرفت و شمشیر برکشید که او را بکشد؛ نوفل گفت: تو را به خدا ای پسر اشتر! با من کینه داری و یا خونی طلبکاری از من؟ ابراهیم او را رها کرد و گفت: بیاد داشته باش! و نوفل همیشه این منت را به خاطر داشت و همراهان ابراهیم دنبال گریختگان به کناسه در آمدند و از آن جا به بازار و مسجد رفتند و ابنمطیع را در قصر به حصار افکندند و اشراف و مهتران کوفه با ابنمطیع به قصر اندر بودند، مگر عمرو بن حریث که به سرای خویش رفت و از شهر بیرون شد. و مختار آمد تا در کنار بازار و ابراهیم را به حصار بداشت و یزید بن انس و احمر بن شمیط با او بودند و قصر را سه روز محاصره
1) 197. یعنی جایی که بعد از این مصلای خالد بن عبدالله قسری شد.
کردند و حصار سخت شد. شبث با ابنمطیع گفت: چاره برای خود و همراهان خویش بیندیش! به خدا قسمکه ما نه برای خویش چاره توانیم کرد و نه برای تو! ابنمطیع گفت: صلاح در چه بینید؟ شبث گفت: رأی آن است که برای خودت و ما امان طلبی و بیرون رویم و خود و همراهان را به هلاک نیفکنی. ابنمطیع گفت: هرگز از او امان نطلبم که کار برای امیرالمؤمنین در حجاز و بصره راست شده است. شبث گفت: پس بیرون رو چنانکه کس آگاه نشود، و نزد یکی از ثقات خویش؛ در کوفه پنهان شو تا نزد امیر خویش یعنی ابنزبیر روی! آنگاه ابنمطیع با اسماء بن خارجه و عبدالرحمن بن مخنف و عبدالرحمن بن سعید بن قیس و مهتران کوفه گفت: رأی شما چیست؟ آنها نیز با شبث موافقت کردند؛ پس بماند تا شام شد و با آنها گفت: من میدانم این فتنهها را مردم فرومایه بر پای کردند و اشراف و بزرگان شما فرمانبردارند، با ابن بیر میگویم و از طاعت و اخلاص شما او را آگاه میگردانم تا خداوند فرمان خود را انفاذ کند! آنها پاسخی نیکو دادند و ستایش کردند و او بیرون رفت و به سرای ابیموسی فرود آمد و یاران وی در قصر بگشودند و گفتند: ای فرزند اشتر آیا ما در امانیم؟ گفت: آری. بیرون آمدند و با مختار بیعت کردند و مختار به قصر در آمد و شب در آنجا بگذرانید و مهتران و اشراف کوفه به مسجد رفتند و بعضی بر در قصر بودند و مختار بیرون آمد و بالای منبر رفت و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و گفت: الحمدلله که دوستان را نوید ظفر داد و دشمنان را وعید خذلان و ضرر و تا انجام روزگار کار چنین باشد، وعدهای است انجام شدنی و حکمی است نفاذ یافتنی و زیاد کرد هر کس دروغ گفت. ای مردم! علمی برای ما برافراشته شد و غایتی معین گشت و ما را گفتند آن رایت را بردارید و سوی آن غایت بشتابید و از آن نگذرید! دعوت خواننده را شنیدیم و گفتار گوینده را استماع کردیم. چه اندازه زن و مرد از خبر مرگ و کشتن من گوشها را پر کردند! دور باد آن که پشت کند و بستیزد و فرمان نبرد و دروغ گوید و سرپیچد! اکنون ای مردم به متابعت من در آیید و بیعت کنید که بیعت هدایت و رشاد است! قسم به خدایی که
آسمان را مانند سقف بلند برافراشت و زمین را درهها و راهها ساخت، پس از بیعت علی بن ابیطالب و آل او علیهمالسلام بیعتی صوابتر از این بیعت نیست! آنگاه از منبر به زیر آمد و به دورن کوشک رفت و اشراف و مردم بر او در آمدند و بیعت کردند بر کتاب خدا و سنت رسول او صلی الله علیه و آله و خونخواهی اهل بیت و جهاد با فاسقان و دفاع از ضعفا و قتال با هر کس که با اتباع مختار قتال کند و صلح با کسی که با آنان صلح کند. و از بیعت کنندگان منذر بن حسان و پسرش حسان بن منذر بودند، چون از نزد وی بیرون آمدند سعید بن منقذ ثوری با گروهی از شیعیان آن دو را بدیدند و گفتند این دو از سران ستمکارانند، بر آنها تاختند و هر دو را بکشتند، و سعید میگفت: شتاب نکنید تا رأی امیر را بدانیم! آنها نپذیرفتند و چون مختار آگاه شد آن کار را ناپسندیده داشت و کراهت نمود. و مختار مردم را نویدها میداد و دل اشراف را سوی خود جذب میکرد و سیرت نیکو نمود و با او گفتند: ابنمطیع در سرای ابوموسی است، هیچ نگفت تا شام شد. صد هزار درهم برای او فرستاد و گفت با این مال بسیج سفر کن، من دانستم در کجا پنهان شدهای و اینکه مانع تو از رفتن نداشتن برگ سفر است و میان ایشان دوستی بود.و مختار در بیت المال کوفه نه میلیون درهم یافت، آن مال را برداشت و به سه هزار و پانصد کس که پیش از حصار ابنمطیع بدو پیوسته بودند هر یک را پانصد درهم داد و به شش هزار تن دیگر که پس از حصار بدو ملحق شدند و در سه روز محاصره بودند هر یک را دویست درم.مترجم گوید: همه آنچه میان سپاهیان قسمت کرد دو میلیون و نهصد هزار درم میشود و مقصود راوی این نیست که همه مال را بخش کرد، و این همه مال در شش ماه حکومت ابنمطیع در کوفه از خراج آنجا پس از مصارف باقیمانده بود و از بسیاری آن عجب نباید داشت. و جهشیاری در کتاب «الوزرا» فهرستی از خراجهای آن زمان آورده است از جمله مالیات زیر را؛ دوازده میلیون درهم و صد میلیون دانه انار و هزار رطل زردآلو گفته است و از اهواز 25 میلیون درهم و سی
هزار رطل شکر و از فارس 27 میلیون درهم غیر از میوهها و محصول دیگر و از کرمان چهار هزار درم و از مکران چهارصد هزار و از سیستان چهار میلیون و ششصد هزار و از خراسان 28 میلیون و از گرگان 12 میلیون و از طبرستان 6 میلیون و سیصد هزار و از قومس یک میلیون و پانصد هزار و هکذا سایر بلاد را بر این قیاس باید کرد، و اینها همه خراج زمین بود و بدان عهد مالیات دیگر مانند گمرک و غیر آن از مال منقول نمیگرفتند. باز به ترجمه کتاب بازگردیم.و مختار به مردم روی خوش نمود و با اشراف عرب مینشست و عبدالله بن کامل شاکری را رئیس شرطه یعنی پلیس کرد و امیر نگهبانان خاصهی خود اباعمره کیسان را (1)داد. روزی کیسان بالای سر او ایستاده بود و او روی به اشراف عرب آورده با آنها حدیث میگفت، یک تن از عجم از دوستان ابیعمره با او گفت: ابااسحق یعنی مختار را بینی که چگونه دل به عرب داده است و به ما هیچ نمینگرد؟! مختار پرسید دوست تو چه گفت؟ ابوعمره سخن او باز نمود. مختار گفت: با دوست خود بگوی که بر تو دشوار نیاید که من از شمایم و شما از منید! و دیری خاموش بماند و این آیت تلاوت کرد«انا من المجرمین منتقمون» چون عجمیان این کلام بشنیدند دلشاد شدند و یکدیگر را مژده دادند که از دشمنان انتقام خویش خواهند گرفت.مترجم گوید: خداوند میان عجم و عرب فرق نگذاشت پس از مسلمان شدن، اما اشراف عرب مخصوصا قریش و بنیامیه هنوز عادت جاهلیت داشتند و موالی یعنی مسلمانان غیر عرب را در کار حکومت و سیاست دخل نمیدادند. و این عادت هم دین را زیان داشت و هم دنیا را، چون بیشتر متدینین و اهل تقوی و علم و نحو و قرائت بدان عهد عجم بودند و این موالی خود را به اسلام اولی
1) 198. مترجم گوید: قائلین به امامت محمد حنیفه را کیسانیه گویند منسوب به این مرد که نگاهبان مختار بود و عرب وقتی توهین جماعتی را میخواستند، آنها را نسبت به مردی از عجم میدادند؛ یعنی از دین عرب بیگانهاند چنانکه گاهی شیعه را فیروزانیه گویند؛ یعنی منسوب به فیروز کشندهی عمر.
میدانستند و امیرالمؤمنین را دوست داشتند، برای این که به حاق حکم اسلام عمل میکرد، و گرد مختار فراهم آمده بودند برای همین (1)و اول رایتی که مختار بست برای عبدالله بن حارث بود و برادر مالک اشتر بر ارمنیه و محمد بن عمیرة بنت عطارد را بر آذربایجان و عبدالرحمن بن سعید بن قیس را بر موصل و اسحق بن مسعود را بر مدائن و ارض جوخی، و قدامة بن ابیعیسی بن زمعه نصری حلیف ثقیف را بر بهقباذ اعلی و محمد بن کعب بن قرظه را بر بهقباذ اوسط و سعد بن حذیفة بن یمان را بر حلوان و او را به قتال کردان و امن کردن راهها فرمود. و ابنزبیر محمد بن اشعث بن قیس را بر موصل امیر کرده بود و چون مختار والی شد و عبدالرحمن بن سعید را به موصل فرستاد، محمد از موصل به تکریت رفت و نگران بود تا کار مردم به کجا انجامد. آن گاه از تکریت سوی مختار رونه شد و با او بیعت کرد و چون مختار از کارهای خود فارغ شد برای مرافعات مردم مینشست و فصل دعاوی میکرد آن گاه گفت: مرا کارهای دیگری است که از قضا باز میدارد و شریح را منصب قضا داد. اما شریح میترسید خویش را به رنجوری زد و میگویند شریح عثمانی بود و او بر حجر بن عدی گواهی داد تا معاویه او را بکشت و پیغام هانی بن عروة را به قوم مذحج نرسانید و علی علیهالسلام او را از منصب قضا عزل فرمود. از این روی شریح خویش را به بیماری زد و مختار به جای او عبدالله بن عتبة بن مسعود را گماشت، او رنجور شد، و عبدالله بن مالک طائی را منصب قضا داد.
1) 199. ایرانیان پیش از اسلام با کتاب و قلم آشناتر بودند از عرب و پس از مسلمان شدن هم به ضبط و تدوین علوم میپرداختند. و ابنحجر در «اصابه» گوید: مردی از عجم موسوم به ابو شاه پای منبر حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله نشسته بود، چون خطبهی بلیغ و مواعظ آن حضرت را شنید پس از انجام خطبه به محضر مبارک مشرف شد و عرضه داشت که این مواعظ را دستور بفرمایید بنویسند! آن حضرت فرمود: «اکتبوا لابی شاه»! از اول در فکر ضبط و نوشتن بودند هر چند علوم عجم پیش از اسلام بسیار اندک بود و قابل اعتنا نبود، چنانکه از تاریخ مملکت خود شاهان پیش از ساسانیان هیچ آگاه نبودند و هر چه میدانستند غلط بود اما به سبب اسلام در علوم ترقی کردند.
در این سال 66 مختار بر کشندگان حسین علیهالسلام که در کوفه بودند سخت گرفت و سبب آن بود که چون کار خلافت در شام بر مروان حکم مستقیم شد، دو لشکر فرستاد یکی سوی حجاز و امیر آن حبیش به دلجه قینی بود و دیگری به عراق با عبیدالله بن زیاد و پیش از این گفتیم میان او و توابین چه افتاد و با آنان چه کرد و مروان هر جا را که ابنزیاد به تصرف در آورد به فرمان او گذاشت و فرمان داده بود سه روز کوفه را تاراج کنند و عبیدالله ناچار شد در جزیره بماند و نتوانست به عراق آید، چون در آنجا قیس عیلان به قیادت زفر بن حارث بر طاعت ابنزبیر بودند و عبیدالله یک سال بدانجا سرگرم کار آنان بود و چون مروان درگذشت و پسرش عبدالملک به جای او نشست، ابنزیاد را به همان کار داشت و او را بکوشش و جد فرمود و ابنزیاد نتوانست زفر و قیس را که در طاعت او بودند به فرمان عبدالملک در آورد، روی به موصل تافت. و عبدالرحمن بن سعید عامل مختار سوی او نامه کرد که ابنزیاد به زمین موصل در آمد و من موصل را خالی کرده و به تکریت رفتم، و مختار یزید بن انس را بخواند و او را به موصل فرستاد و فرمود در نزدیکترین موضع آن فرود آید تا مختار سپاه به مدد او فرستد. یزید گفت: بگذار من خود سه هزار سوار آن چنان که خود خواهم برگزینم و کار را به من گذار که هر چه صلاح بینیم انجام دهم و اگر نیازی داشتم خود بفرستم و مدد بخواهم! مختار بپذیرفت و او سه هزار تن چنانکه میخواست برگزید و از کوفه روانه شد و مختار خود او را بدرقه کرد با مردم، و هنگام بدرود وی را گفت: چون به دشمن رسیدی، وی را مهلت مده و فرصت را دریاب و تأخیر مکن! و هر روز خبر تو به من رسد و اگر مدد خواستی بنویس! هر چند من تو را مدد خواهم فرستاد، خواه تو بفرستی و مدد بخواهی یا نفرستی و نخواهی تا بازوی تو بدان قویتر شود و هراس دشمن بیفزاید؛ و مردم دعای سلامت کردند، او نیز مردم را دعا کرد و گفت: از خدا برای من شهادت خواهید که اگر فیروز
نشوم شهادت از دست نرود! و مختار به عامل خود عبدالله بن یزید نامه نوشت که بگذار یزید هر جای خواهد در زمین موصل فرود آید و هر چه خواهد انجام دهد و میان او و مقصدش مانع مشو! پس یزید به مدائن رفت و از آنجا به ارض جوخی و «راذانات» روانه شد تا به موصل رسید و در جایی موسوم به «نبات تلی» (بفتح تا و تشدید لام و الف بر وزن حتی، یا به یاء) فرود آمد و خبر به ابنزیاد رسید، گفت: در برابر هزار تن دو هزار فرستم؛ پس ربیعة بن مخارق غنوی را با سه هزار کس فرستاد و عبدالله بن جمله خثعمی را با سه هزار و ربیعه یک روز پیش از عبدالله به راه افتاد و نزدیک یزید بن انس در تلی فرود آمد و یزید بیمار بود سخت، چنانکه مردم او را به دشواری بر حمار نگاه میداشتند. با این حال بیرون آمد و یاران خویش را بساخت و بر قتال تحریص کرد و گفت: اگر من هلاک شوم امیر شما و رقاء بن عازب اسدی باشد و اگر او نیز هلاک شود عبدالله بن ضمره عذری و اگر او هلاک شود سعر بن ابیسعر حنفی و بر میمنه عبدالله را امیر کرد و بر میسره سعر را و ورقاء را امیر سواران فرمود و خود بر تختی میان پیادگان بیفتاد و گفت: اگر خواهید، دشمن را برانید از امیر خویش و دور کنید! و اگر خواهید بگریزید! و همچنین بر تخت افتاده فرمان میداد و گاه بیهوش میشد و باز به هوش میآمد. و از سپیدهدم روز عرفه تا هنگام چاشت رزمی سخت پیوستند و شامیان شکسته شدند و به هزیمت رفتند؛ و لشکریان یزید ربیعه را دریافتند یاران او گریخته و او خود تنها مانده پیاده، فریاد میزد: ای دوستان حق! من ربیعة بن مخارقم! شما جنگ با بندگان گریخته میکنید که از اسلام روی بگردانیدهاند و از دین بیرون رفته، ترس ندارند از شما و به زبان عربی تکلم نمیکنند پس گروهی به وی پیوستند و جنگی سخت شد و شامیان باز شکسته شدند و ربیعة بن مخارق سردارشان کشته شد، و کشنده عبدالله بن ورقاء اسدی و عبدالله بن ضمره عذری بودند و شکست خوردگان ساعتی رفتند. و در راه عبدالله بن جمله و سپاهش گریختگان را دیدند و آنان را بازگردانیدند و یزید بن انس در نبات تلی فرود آمد و شب بماندند و دیدهبانها گماشتند و پاس
میدادند. چون روز شد و عید قربان بود به رزم بیرون شدند و تا ظهر نبرد کردند و ظهر دست از قتال کشیدند و نماز ظهر بگذاشتند و باز به جنگ پرداختند. شامیان بگریختند و ابن جمله با گروهی پای فشردند و رزمی سخت شد و عبدالله بن قراد خثعمی از لشکر عراق ابن جمله را بکشت و کوفیان لشکر آنها را تاراج کردند و بسیار کشتند و سیصد تن اسیر گرفتند، و یزید بن انس سردار عراقیان به کشتن آنها فرمود، اما خود بیمار بود سخت و تا آخر روز در گذشت و یاران وی او را به خاک سپردند، اما خویشتن را باختند و برای مردن سردارشان دلشکسته شدند و او ورقاء بن عازب اسدی را خلیفهی خویش کرده بود و هم او بر وی نماز گذاشت آنگاه با همراهان خود گفت: رأی شما چیست؟ به من خبر رسید که ابنزیاد با هشتاد هزار مرد روی به جانب ما دارد و من هم مانند یکی از شمایم و رای من این است که با این حال توانایی مقابلت با شامیان نداریم که یزید در گذشته است و گروهی از یاران ما بپراکندهاند، و اگر اکنون بازگردیم گویند چون سردار ما بمرده است بازگشتهایم و باز هیبت ما در دل آنها بماند، و اگر با آنان به اتلت شویم خویش را به خطر افکندهایم، و اگر ما را امروز بشکنند شکستی که دیروز بر آنها آوردیم بیاثر ماند. گفتند: نیکو رأیی است و بازگشتند و چون خبر به مختار و اهل کوفه رسید خبرهای بیاصل در دهنها افتاد و گفتند یزید کشته شد و شامیان لشکر ما را شکستند و مردن او را به بیماری باور نکردند و گفتند: مختار شکست خود را پوشیده میدارد! پس مختار ابراهیم اشتر را با هفت هزار مرد بفرستاد و گفت: چون با سپاه یزید بن انس باز خوردی امیر همه آنها تو باش و ایشان را بازگردان و با سپاه ابنزیاد به رزم پرداز! پس ابراهیم در «حمام اعین» اردو زد و سپاه را بساخت و روانه شد و چون او برفت بزرگان و مهتران کوفه نزد شبث بن ربعی رفتند و گفتند: مختار به غیر رضای ما خویش را امیر ما کرده است و بستگان ما را از غیر عرب بر گرد خویش فراهم کرده و آنان را اسب و استر داده و مال و غنایم ما را به آنها بخشیده است. و شبث پیرمرد آنان بوده هم درک زمان جاهلیت کرده بود و هم درک اسلام، گفت: بگذارید من وی را ببینم و از این
باب سخن کنم! پس نزد مختار رفت و هر چه را ناپسندیده بودند از کارهای او یاد کرد، و هر چه شبث میگفت، مختار پاسخ میداد که آنها را راضی میکنم و آنچه دوست دارند انجام میدهم، تا سخن به بستگان قبائل و غیر عرب رسید که چرا در مال و غنیمت شریکند؟ مختار گفت: اگر من غیر عرب را از خود دور کنم و مال و غنیمت را مخصوص شما گردانم، آیا با بنیامیه و ابنزبیر جنگ میکنید و عهد و پیمان را میبندید و خدا را گواه میگیرید و سوگند میسپارید تا من مطمئن گردم؟ شبعث گفت: در این باب مرا مهلت ده تا نزد اصحاب خویش بازگردم و این مطالب در میان نهیم! و برنگشت و رأی همه آنان بر قتال مختار قرار گرفت. پس شبث بن ربعی و محمد بن اشعث و عبدالرحمن بن سعید بن قیس و شمر نزد کعب بن ابیکعب خثعمی رفتند و در این باب به او سخن گفتند. او هم با ایشان همرأی شد و از آن جا نزد عبدالرحمن بن مخنف ازدی رفتند و او را به قتال مختار خواندند. گفت: اگر از من میشنوید خلاف نکنید! گفتند: چرا؟ گفت: برای آن که میترسم میان شما تفرقه افتد، و از آن سوی گروهی از دلیران شما با مختارند، و چند تن را نام برد و نیز بندگان و بستگان شما با ویند و در مرام و مقصود متفقند و بستگان شما از غیر عرب از دشمنان کینه ورترند. پس با دلاوری عرب و کینه ورزی عجم با شما در آویزند و بستیزند! و اگر اندکی شکیبایی کنید و اهل شام و بصره برسند، شر آنها را از شما کفایت کنند بی آن که به جان یکدیگر افتید و خون هم بریزید. گفتند: تو را به خدا که با ما خلاف نکن و رأی ما را تباه مساز! گفت: من هم یک تن از شمایم، اگر میخواهید خروج کنید. و پس از روانه شدن ابراهیم برجستند و هر رئیسی در میدانی بایستاد و خبر به مختار رسید. قاصدی تندرو در پی ابراهیم اشتر روانه کرد و او در «ساباط» وی را دریافت و گفت: هر چه زودتر بازگرد! و مختار نزد سران قبایل فرستاد که هر چه میخواهید من آن کنم که میل شما باشد! گفتند: میخواهیم امارت را رها کنی! برای آن که تو گفتی ابنحنفیه تو را فرستاده است با این که او تو را نفرستاد. مختار گفت: از سوی خویش جماعتی بفرستید و من هم میفرستم و آن قدر
درنگ کنید تا حقیقت آشکار شود و میخواست کار را عقب اندازد تا ابراهیم اشتر بیاید. و همراهان خود را گفت دست از آنها باز دارند و اهل کوفه دهانه کوچهها را گرفته بودند که آب و آذوقه به مختار و اصحاب او نرسد مگر گاهی که نگاهبانان غافل گردند. و عبدالله بن سبیع بیرون آمد در میدان با قبیلهی شاکر در آویخت و نبردی سخت کردند تا عقبة بن طارق جشمی به مدد عبدالله بن سبیع رسید و شر بنی شاکر را از او برگردانید و این دو تن نزد حمات خویش بازگشتند، عقبه بن طارق در میدان بنیسلول به قبیله قیس پیوست و عبدالله بن سبیع به اهل یمن ملحق شد.از آن سوی فرستاده مختار شام همان روز به ابناشتر رسید و ابن اشتر از همانجا بازگشت و تا لختی از شب بیامد و اندکی آرام گرفت و چهارپایان بیاسودند و باز به راه افتاد و همه شب راه میرفت و فردای آن روز عصر به «باب الحشر» رسید و شب در مسجد آمد و آنجا بگذرانید و شجاعان قوم با او بودند اما از مختار گروهی از اهل یمن در میدان سبیع فراهم بودند. چون هنگام نماز شد هیچ یک از سران ایشان راضی نشد که دیگران امامت کنند. عبدالرحمن بن مخنف گفت: این اول اختلاف است، کسی را به امامت پیشدارید که همه او را میپسندید! بزرگ قراء شهر رفاعة بن شداد بجلی امام شما باشد! او پیوسته امام جماعت ایشان بود تا جنگ با مختار پیوستند (مترجم گوید: تعجب نباید کرد از این که در مخالفان مختار گروهی از شیعیان خاص مانند رفاعة بن شداد و گروهی از اشقیا مانند شمر بن ذی الجوشن با هم بودند، زیرا که شمر و امثال او میترسیدند مختار آنان را بکشد و براندازد و آن شیعیان خالص نیز او را امیر بر حق نمیدانستند و به مجاملت و مدارا و مراعات مصالح و تدبیر سیاست پایبند نبودند تا با مختار همراه شوند، و دور نیست اشقیای آن جماعت گروهی از نیکان شیعه را فریب داده و برانگیخته بودند تا به وجاهت و آبروی ایشان مختار را بدنام و منفور کنند و چون به مقصود رسیدند به قلع و قمع این قوم پردازند! و گروه دیگر از شیعیان که به مختار پیوسته بودند میگفتند به او
بپیوندیم بهتر است تا به ابنزبیر و بنیامیه که اگر واقعا هم بر حق نباشد برای مصالح شخصی خود، تا اندازهای مقاصد شیعه را انجام میدهد) باز به ترجمه بازگردیم.
صوت
مختار سپاه خویش را در بازار مهیای جنگ ساخت و بدان وقت در آن جا بنایی نکرده بودند، میدانی بود برای خرید و فروش، آن گاه مختار ابراهیم بن اشتر را به جانب قبیلهی مضر فرستاد در کناسه و امیر ایشان شبث بن ربعی و محمد بن عمیر بن عطارد بودند و میترسید ابراهیم را سوی اهل یمن فرستد مبادا در کشتار ایشان تقصیر کند که خود یمانی بود و مختار خود سوی قبایل یمن شد و نزدیک خانهی عمرو بن سعید بایستاد و احمر بن شمیط بجلی و عبدالله بن کامل شاکری را پیش فرستاد و هر یک را فرمود از فلان راه روید که به میدان سبیع سر بیرون میآورد! و آهسته به آنها گفت: قبیلهی شبام مرا پیغام فرستادند که از پشت آنها خواهند تاخت. آن دو تن از همان راه که مختار فرموده بود رفتند و اهل یمن را خبر رسید، در برابر آنان بیرون آمدند و جنگی سخت پیوسته شد و یاران احمر بن شمیط و عبدالله بن کامل شکست یافتند و بگریختند تا نزد مختار آمدند. مختار خبر بپرسید، گفتند: شکست خوردیم. و احمر بن شمیط خود با جماعتی از همراهان خویش فرود آمد اما کسی از ابنکامل خبر نداشت و اصحاب وی میگفتند: ما نمیدانیم او چه شد. مختار با آن جماعت گریخته بیامد تا بر در خانه ابیعبدالله جدلی (به ضم جیم و فتح دال) بایستاد و عبدالله بن قراط (به ضم قاف) خثعمی را با چهارصد تن به طلب ابنکامل فرستاد و گفت: اگر او کشته شده بود تو به جای او امیر باش و با این مردم قتال کن و اگر زنده است سیصد تن از یاران خویش بدو سپار و با صد تن سوی میدان سبیع رود از ناحیه حمام قطن (بفتح قاف وطا) بن عبدالله به آن سپاه ملحق شود! او برفت تا ابنکامل را یافت، زنده بود و با جماعتی از یاران خود که هنوز نگریخته بودند با دشمن نبرد میکرد. سیصد مرد بگذاشت و خود با صد کس رفت تا در مسجد عبدالقیس رسید. با کسان خویش گفت: من دوست دارم مختار فیروز شود اما
خوش ندارم که اشراف قبیله خویش را به دست خود هلاک کنم و اگر خود بمیرم دوستتر دارم که آنان به دست من کشته شوند، پس اندکی بایستید! شنیدهام قبیلهی شبام از پشت سر بر آنها خواهند تاخت، شاید بیایند و ما به عافیت خلاص شویم. قبول کردند و او در همان جا بماند. و مختار مالک بن عمرو نهدی و عبدالله بن شریک نهدی را سوی احمر بن شمیط فرستاد و مالک مردی دلاور بود با چهارصد نفر بیامد تا به احمر بن شمیط رسیدند و دشمنان از همه جوانب او فروگرفته بودند و جنگ سخت بود. اما ابراهیم اشتر رفت تا به مضر رسید و شبث بن ربعی را با کسان او پند داد و گفت: بازگردید که من نمیخواهم یکی از این طایفه به دست من کشته شود! نپذیرفتند و رزم دادند. ابراهیم آنان را شکست داد و تار و مار کرد و حسان بن فاید عبسی را جراحتی رسید، وی را سوی خانه بردند در خانه درگذشت. و از جانب ابراهیم به مختار مژده آمد که قبایل مضر شکست یافتند و مختار این مژده را به احمر بن شمیط و ابنکامل رسانید، آنها جانی گرفتند و بکوشیدند. اما قبیله شبام ابوالقلوص را بر خویش امیر کردند تا از پشت بر قبایل یمن تازند و آنها خود با یکدیگر میگفتند اگر بر قبایل مضر و ربیعة تازیم به ثواب نزدیکتر باشد، ابوالقلوص خاموش بود و هیچ نمیگفت تا پرسیدند تو چه گویی؟ گفت: خدای تعالی فرمود: «قاتلوا الذین یلونکم من الکفار» یعنی با آن کافران که نزدیک شمایند کارزار کنید! پس با وی سوی قبایل یمن تاختند و چون به میدان سبیع آمدند، اعسر شاکری را بر دهانه کوچه دیدند او را بکشتند و به میدان آمدند فریاد میزدند: «یا لثارات الحسین» و یزید ابن عمیر بن ذی المران همدانی آن آواز بشنید و گفت: «یا لثارات عثمان» و رفاعة ابنشداد گفت: ما را به عثمان چه کار؟ آن مردمی که به خوانخواهی عثمان برخیزند یاری ایشان نکنم! پس گروهی از قوم و عشیرت وی برآشفتند و با او گفتند: ما را تو آوردی و ما اطاعت تو کردیم. اکنون که شمشیر بر سر ما کشیدند میگویی برگردید و قوم خود را رها کنید؟ رفاعة بن شداد روی بدانها کرد و گفت:انا ابن شداد علی دین علی لست لعثمان ابن اروی بولی
لاصلین الیوم فی من یصطلی بحر نار الحرب غیر مؤتلییعنی: «من پسر شدادم و دین علی علیهالسلام دارم و دوست عثمان پسر اروی نیستم، و امروز به تاب آتش جنگ با مردان دیگر گرم کار میشوم و کوتاهی نمیکنم».و اروی نام مادر عثمان است و ما پیش از این گفتیم پیش از خلافت بنیعباس مذهب اهل سنت به این طور که اکنون هست و هم عثمان را دوست دارند و هم امیرالمؤمنین علیهالسلام را، رایج نبود و موافق مدلول این شعر گروهی ناصبی بودند و عثمانی و گروه دیگر شیعه بودند و دشمن عثمان و این مذهب اهل سنت امروز، اختراع بنیعباس است) و کارزار کرد تا کشته شد و رفاعة از یاران مختار بود، چون دروغگویی او را دید خواست وی را ناگهان بکشد و گفت: قول رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا از قتل او بازداشت که فرموده است: «هر کس که مردی وی را بر جان خویش ایمن داند و از او نترسد و او را بکشد من از او بیزارم».و چون گروهی از مردم کوفه بر مختار بشوریدند، او نیز با آنها شد و چون دید یزید بن عمیر فریاد میزند «یا لثارات عثمان» از آنها جدا شد و به مختار پیوست و قتال کرد تا کشته شد و یزید بن عمیر بن ذی مران و نعمان بن صهبان جرمی هم کشته شدند. و نعمان مردی پرهیزکار و عابد بود و دیگر از کشتگان فرات بن زحر بن قیس و عبدالله بن سعید بن قیس و عمر بن مخنف بودند و زحر بن قیس را جراحت رسید و عبدالرحمن بن مخنف کارزار کرد سخت و زخمی شد. مردان وی را روی دست برداشتند و او مدهوش بود و «ازدیان» برگرد او جنگ کردند و مردم یمن را هزیمتی افتاد زشت و از سراهای «وادعین» پانصد اسیر گرفتند و دست بسته نزد مختار آوردند. مختار بفرمود: یکی یکی را بر من عرضه دارید و هر کس در قتل حسین علیهالسلام حاضر بود به من نشان دهید! نشان دادند و 248 تن از آنها بکشت و اصحاب مختار از هر کس که رنجشی دیده بودند به این بهانه میکشتند. مختار چون این بدانست به رها کردن باقی اسیران فرمود و از آنها پیمان گرفت که به یاری دشمن وی برنخیزند و شوری بر پا نکنند و منادی کرد
که هر کس در خانه به روی خویش بندد ایمن است مگر آنکه در خون آل محمد علیهمالسلام شریک بوده است. و عمرو بن حجاج زبیدی از آنان بود، بر شتر نشست و راه واقصه پیش گرفت؛ ابومخنف گفت: تا کنون کسی خبر او ندانست، معلوم نیست آسمان او را در ربود یا زمین او را فروبرد و بعضی گویند اصحاب مختار او را یافتند از شدت تشنگی افتاده بود، سر او را جدا کردند. و چون فرات بن زحر بن قیس کشته شد عایشه دختر خلیفة بن عبدالله جعفی که زوجه حسین علیهالسلام بود سوی مختار فرستاد و دستوری خواست لاشه او را به خاک سپارند مختار رخصت داد او را به خاک سپردند، و مختار یکی از غلامان خویش را که زربی نام داشت در طلب شمر بن ذی الجوشن فرستاد و او با چند تن از افراد خویش گریخته بود. زربی به آنها رسید و شمر با یاران خویش گفت: از من دور شوید تا چون مرا تنها بیند به طمع کشتن من نزدیک آید و دسترس باشد! آنها دور شدند و غلام طمع در قتل شمر بست و نزدیک شد، شمر بر او حمله کرد و او را بکشت و از آنجا رفت تا در قریه موسوم به «ساتیدما» فرود آمد و از آن جا نیز به دهی بر کنار فرات رفت نامش «کلتانیه» در نزدیکی تلی، و کسی را به ده فرستاد تا یک تن عجمی را گرفت و آورد. شمر او را بزد برای ترهیب آنگاه نامه بدو سپرد که برای مصعب بن زبیر برد. آن عجمی به ده رفت و ابوعمره مولای مختار در آن جا بود و آن ده را پاسگاه کرده بود که میان کوفه و بصره دیده بانی کند و آن عجمی که شمر فرستاده بود عجمی دیگر را دید در ده و از آن آزار که شمر با او کرده بود شکایت نمود و آنها در گفتگو بودند. یکی از یاران ابیعمره کیسان نامش عبدالرحمن بن ابیالکنود بر آنها بگذشت و آن نامه را در دست آن مرد بدید که از جانب شمر به مصعب نوشته بود. از آن عجمی پرسید: شمر کجاست؟ او جای شمر را بگفت و دیدند سه فرسنگ بیش نیست. سوی او شتافتند و همراهان شمر با او گفته بودند از این ده روانه شویم که مبادا از این ناحیت آسیبی رسد! شمر بر آشفت و گفت: آیا از مختار کذاب این سان هراس باید داشت؟ به خدا سوگند که سه روز همین جا میمانم و به جای دیگر نمیروم! اما
خداوند بیم در دل ایشان افکند و هنگامی که خوابیده بودند از زمین آواز سم اسبان به گوششان رسید. گفتند: بانگ ملخ است. آواز سختتر شد و خواستند برخیزند، ناگاه سواران را دیدند از بالای تل مشرف بر ایشان گردیده تکبیر گویان میآمدند و گرداگرد چادرها را فراگرفتند. یاران شمر خود پای به فرار نهادند. شمر خود برخاست بردی بر خویش پیچیده و مردی پیس بود و پیسی از بالای برد وی نمایان. فرصت ندادند جامه بپوشد و سلاح بر گیرد، دست به نیزه بر آنها حمله کرد و او تنها مانده بود اصحابش از وی دور، ناگهان صدای «الله اکبر» شنیدند. کسی میگفت: آن ناپاک پلید کشته شد، ابن ابیالکنود او را بکشت: و ابن ابیالکنود همان بود که نامه شمر را با آن مرد عجمی دیده بود و لاشه او را پیش سگان انداختند.و طبری میگوید ابومخنف از ابن ابیالکنود روایت کرده که من آن نامه را در دست آن عجمی دیدم و نزد ابیعمره آوردم و من شمر را کشتم. مشرقی پرسید: در آن شب شنیدی شمر سخنی گوید: گفت: آری بیرون آمد ساعتی با نیزه نبرد کرد. آن گاه نیزه را بینداخت و به خیمهی خود رفت و بیرون آمد شمشیر بدست و میگفت.نبهتم لیث عرین باسلا جهما محیاه یدق الکاهلالم یر یوما عن عدونا کلا الا کذا مقاتلا او قاتلایبرحهم ضربا و یروی العایلا و مختار پس از شکست شورشیان از میدان سبیع به قصر آمد و سراقة بن مرداس بارقی اسیر بود و با او میآوردندش، و به آواز بلند گفت:امنن علی الیوم یا خیر معد و خیر من حل بشحر و الجندو خیر من حیا و لبی و سجد خطاب به مختار کند و گوید: «امروز بر من منت نهی ای بهترین مردم قبیله معد و ای بهترین کس که در شحر و جند ساکن شد، و بهترین کس که تحیت گفت و تلبیه کرد و خدای را سجده کرد! (شحر و جند دو شهر از یمن است).
مختار او را به زندان فرستاد و فردا او را بخواند، او نزد مختار آمد، و این اشعار بگفت:الا ابلغ ابااسحاق انا نزونا نزوة کانت علیناخرجنا لا نری الضعفاء شیئا و کان خروجنا بطرا وحینانریهم فی مصافهم قلیلا وهم مثل الدبی حین التقینابرزنا اذ رأیناهم فلما رآنا القوم قد برزوا الینالقینا منهم ضربا طلحفا وطعنا صائبا حتی انثنینانصرت علی عدوک کل یوم بکل کتیبة تنعی حسیناکنصر محمد فی یوم بدر و یوم الشعب اذ لاقی حنینافاسجح اذ ملکت فلو ملکنا لجرنا فی الحکومة واعتدیناتقبل توبة منی فانی ساشکر ان جعلت النقد دینایعنی: «خبر به ابااسحق (مختار) ده که ما شورش کردیم شورشی که به زیان ما بود، بیرون آمدیم و ضعیفان را به چیزی نگرفتیم و به خود ستایی در خطر بیرون آمدیم، آنان را در مصاف اندک دیدیم و چون با آنها برخوردیم بسیاری مانند ملخ بودند، چون آنان را دیدیم به رزم آنها شدیم و چون آنها ما را دیدند به رزم ما آمدند، و از ایشان ما را آسیبی شدید آمد و ضرب نیزه به آماج رسید تا بازگشتیم، خدا تو را فیروزی داد بر دشمن در هر روز با لشکریانی که به خونخواهی حسین علیهالسلام فریاد میزدند، چنانکه محمد صلی الله علیه و آله در بدر و وادی حنین فیروز گشت، اکنون که ملک به دست گرفتی عفو پیشه کن! هر چند اگر ما ملک مییافتیم ستم میکردیم و از اندازه بدر میرفتیم، توبهی مرا بپذیر که من سپاسگزارم اگر عقوبت عاجل را به تأخیر اندازی!»راوی که یونس بن ابیاسحق است گفت: «اصلح الله الامیر سراقه» به آن خدایی که معبودی غیر او نیست، سوگند میخورد که فرشتگان را دید بر اسبان دورنگ سوارند و میان آسمان و زمین به یاری تو جنگ میکردند با دشمن. مختار گفت: بالای منبر رو و مردم را بیاگاهان! پس به منبر رفت و بگفت و فرود
آمد و با او خالی کرد و گفت: من میدانم تو هیچ ندیدی و خواستی من تو را نکشم و من دانستم مقصود تو چیست! تو را آزاد کردم، هر جای خواهی رو و یاران مرا از راه مبر! و سراقه از آن جا بیرون شد به مصعب بن زبیر پیوست در بصره و گفت:الا ابلغ ابااسحاق انی رایت البلق دهما مصمتاتکفرت بوحیکم و جعلت نذرا علی قتالکم حتی المماتاری عینی ما لم تبصراه کلانا عالم بالترهاتاذا قالوا اقول لهم کذبتم و ان خرجوا لبست لهم اداتییعنی: «به مختار خبر ده که من اسب دو رنگ ندیدم، همه اسبها را سیاه یک تیغ دیدم، و به وحی شما کافرم و نذر کردم تا هنگام مرگ با شما نبرد کنم، به چشمهای خود نمودم چیزی را که ندیده بودند و هر دوی ما به یاوه گوییهای علم داریم، وقتی اصحاب مختار سخن گویند با آنها گویم دروغ گفتید، و اگر بیرون آیند سلاح حرب برای مقاتله آنها در بر کنم.»در آن روز عبدالرحمن بن سعید بن قیس همدانی هم کشته شد و سه تن ادعای قتل او کردند: سعر بن ابیسعر و ابوالزبیر شبامی و مرد دیگر، سعر میگفت: من نیزه بر او سپوختم و ابوالزبیر گفت: من ده ضربت شمشیر بر او زدم یا بیشتر. گفت: بزرگ قوم خود را میکشی و فخر میکنی؟ گفت لا تجد قوم یؤمنون بالله و الیوم الآخر یوادون من حاد الله و رسووله و لو کانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم».مختار گفت: همه شما کار نیکو کردید، و چون جنگ به انجام رسید 780 تن کشته بر شمردند و بیشتر کشتگان آن روز مردم یمن بود و شماره کشتگان مضر در کناسة به بیست تن نمیرسید و این جنگ شش شب مانده از ذی الحجة سال 66 بود و اشراف از کوفه بگریختند و در بصره به مصعب بن زبیر پیوستند. و مختار مصمم شد کشندگان حسین علیهالسلام را براندازد و گفت: دین ما این نیست که کشندگان حسین علیهالسلام را بگذاریم زنده و آزاد راه روند که خاندان رسول صلی الله علیه و آله را بد
یاوری باشم! و اگر آنها را رها کنم کذابم، چنانکه مرا نام کذاب کردند و من از خدای تعالی یاری طلبم بر کشتن ایشان، نام ایشان را برای من بگویید، و در تتبع ایشان باشید و آنها را بکشید! که خوردنی و آشامیدنی بر من گوارا نیست تا زمین را از آلودگی چرک آنان پاک گردانم. و از کشندگان اهل بیت علیهمالسلام یکی عبدالله بن اسید جهنی و دیگر مالک بن یسر بدی و حمل (بفتح حا و میم) بن مالک محاربی بودند، مختار را گفتند او در پی ایشان فرستاد و از قادسیه آنها را بگرفتند و نزد مختار آوردند، شب هنگام بود، مختار گفت: ای دشمنان خدا و قرآن و دشمنان پیغمبر صلی الله علیه و آله و خاندان وی! حسین بن علی علیهماالسلام کجاست او را نزد من آورید؟! کسی که در نماز مأمور به صلوات فرستادن بر او هستیم بکشتید؟ گفتند: خدا تو را رحمت کند! ما را بر خلاف رضای ما به حرب او فرستادند، بر ما منت گذار و مکش! گفت: شما چرا بر حسین علیهالسلام منت نگذاشتید و او را کشتید؟ و با مالک بن یسر بدی گفت: آیا تو «برنس» آن حضرت را برداشتی؟ عبدالله بن کامل گفت: آری اوست. مختار گفت دو دست و دو پای او را ببرید و بگذارید بر خود پیچد تا بمیرد! چنان کردند و همچنان از دست و پای او خون برفت تا بمرد. آن دو تن دیگر را پیش آوردند، عبدالله بن کامل عبدالله بن اسید جهنی را کشت و سعر بن ابیسعر حمل بن مالک را.و باز مختار عبدالله بن کامل را در قبایل فرستاد و زیاد بن مالک را از بنیضبیعه (بصیغه تصغیر) و عمران بن خالد را از قبیله عنزه و عبدالرحمن بن ابی خشکاره بجلی و عبدالله بن قیس خولانی را بگرفتند و نزد مختار آوردند، و چون آنها را بدید گفت: ای کشنده نیکان و ریزنده خون سید جوانان اهل بهشت! خداوند امروز شما را به خون او بگرفت و آن «ورس» برای شما روزی نحس آورد! و اینان آن ورس که با حسین علیهالسلام بود غارت کرده بودند، و بفرمود تا آنها را کشتند. آن گاه عبدالله و عبدالرحمن پسران صلخت را نزد او حاضر کردند. و حمید بن مسلم گوید سواران مختار در پی ما آمدند، من بگریختم و نجات یافتم و آنها پسران صلخب را دستگیر کردند و بردند تا بر در سرای مردی همدانی رسیدند،
نامش عبدالله بن وهب پسر عم اعشی شاعر همدان، او را هم دستگیر کردند و با هم پیش مختار بردند وبفرمود هر سه را در بازار کشتند. و حمید بن مسلم گوید و به نجات خویش اشارت میکند:الم ترنی علی دهش نجوت و لم الد انجورجاء الله انقذنی و لم آک غیره ارجومترجم گوید: حمید بن مسلم روز عاشورا در میان لشکر عبیدالله بود و آن هنگام که لشکریان برای تاراج خیام آمدند و قصد کشتن امام زینالعابدین علیهالسلام کردند، او مانع شد و با سلیمان بن صرد نیز به «عین الورده» رفت، در این وقت که یاران مختار او را بگرفتند، خداوند او را از چنگ مختار نجات داد. و در آن جا گفتیم در مذهب ما «احباط» باطل است و عدل خداوندی مقتضی است هر کس عمل نیکی کند پاداش آن را بیابد، هر چند در دنیا، چنانکه خداوند عزوجل فرمود: «فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره» و بسیاری از قضایا را حمید بن مسلم روایت کرده است.
صوت
باز مختار عبدالله بن کامل را سوی عثمان بن خالد بن اسیر دهمانی و ابیاسماء بشر بن سوط قانصی فرستاد و آنها در خون عبدالرحمن بن عقیل بن ابیطالب و بردن سلب او شریک بودند. ابنکامل با کسان خویش هنگام نماز عصر گرداگرد مسجد بنی دهمان را برگفت و گفت: اگر عثمان بن خالد بن اسیر دهمانی را برای من نیاورید گناه همه بنی دهمان از روز خلقت تا قیامت بگردن من اگر همه شما را از تیغ نگذارنم! گفتند: ما را مهلت ده تا او را بیابیم! رفتند با سواران تا آن هر دو تن را در میدان نشسته یافتند و میخواستند سوی جزیره (شمال عراق) بگریزند. آنها را بگرفتند و نزد ابنکامل آوردند، گردن آنها را بزد و به مختار خبر داد، مختار گفت: باز گرد و جثه آنان را بسوزان! برگشت و لاشه آنان را بسوزانید.و مختار معاذ بن هانی را با اباعمره کیسان که امیر پاسبانان خاص خود بود به طلب خولی بن یزید اصحبی فرستاد و او در بیت الخلاء پنهان شد و معاذ بن
هانی با ابیعمره گفت: در سرای خویش است او را بجوی! زن خولی بیرون آمد و نامش عیوف بنت مالک بود از آن هنگام که سر حسین علیهالسلام را آورد وی را دشمن داشت. فرستادگان مختار پرسیدند: شوهرت کجاست؟ گفت: نمیدانم و به دست اشارت بیت الخلا کرد. بدانجا در آمدند، دیدند زیر سبد بزرگی پنهان شده است،او را بیرون آوردند و در آن وقت مختار در کوچههای کوفه میگشت، و همان وقت که ابوعمره را به طلب خولی فرستاده بود خود او هم در دنبال آنان بیامد و ابوعمره برای مختار پیغام فرستاد خولی را دستگیر کردیم. فرستاده در راه مختار را بدید و خبر داد، مختار با ابنکامل بود به سرای خولی آمد و بفرمود در پیش چشم زنش او را کشتند و جسدش را بسوختند و مختار بایستاد تا خاکستر شد و زنش عیوف دشمن او بود.
مختار روزی با یاران خود گفت: فردا مردی را خواهم کشت که پایهای بزرگ دارد و چشمان در کاسه فرورفته و ابروی برجسته و از کشتن او بندگان مؤمن و فرشتگان مقرب شاد گردند.هیثم بن اسود نخعی نزد او بود، این سخن بشنید و دانست غرض وی عمر سعد است، چون به سرای خویش بازگشت پسر خود را که عریان نام داشت بخواند و آنچه شنیده بود بگفت و به ابنسعد پیغام فرستاد. عمر گفت: خدا پدرت را جزای خیر دهد! چگونه مختار با این عهد و پیمانهای محکم مرا بکشد؟ و عمر بن سعد هراس در خاطر راه نمیداد، چون پیش از این عبدالله بن جعدة بن هبیره را که خواهرزاده امیرالمؤمنین علیهالسلام و نزد مختار محترم بود، شفیع خویش کرده بود و از مختار امان نامه برای عمر سعد ستانده و مختار در آن نامه شرط کرده بود که اگر عمر سامع و مطیع باشد و از میان شهر و اهل خود بیرون نرود او را امان ملتزم است و خدا گواه آن که «یحدث حدثا».
و از حدث کردن گاه قضای حاجت ضروری خواهند و گاه فتنه جویی و مختار معنی اول قصد کرده بود و عمر سعد معنی دوم فهم کرد.به هر حال عمر سعد پس از شنیدن خبر شبانه از سرای خود بیرون شد و نزد حمامه رفت و با خود گفت: به سرای خود بازگردم و همان جا باشم. بازگشت و فردا بار دیگر نزد حمامه رفت و به یکی از بستگان او گفت که مختار مرا امان داد و پس از آن چنین و چنان گفت. مولای او گفت: کدام کار بدتر از این که از خانه و اهل خویش خارج شدی و به این جا آمدی؟ عمر به خانهی خویش بازگشت و از آن سوی مختار را گفتند عمر سعد بگریخت. گفت: هرگز نمیتواند بگریزد که زنجیری در گردن او بسته است، او را بازگرداند و هر چه جهد کند نرهد!باری بامداد مختار اباعمره را به طلب او فرستاد، ابوعمره بیامد و گفت: «اجب الامیر» امیر را اجابت کن! عمر از جای برخاست و پای او در جبهاش بپیچید و بیفتاد و ابوعمره به شمشیر او را بزد و بکشت و سر او را بگرفت و در دامن خود نهاد و نزد مختار آورد، حفص پسر عمر سعد نزد مختار نشسته بود، مختار گفت: این را میشناسی؟ گفت: آری «انا لله و انا الیه راجعون» و زندگی پس از وی زشت است. گفت: راست گفتی، و بفرمود او را هم کشتند و گفت: آن به جای حسین علیهالسلام و این به جای علی بن الحسین و هرگز برابر هم نیستند، به خدا قسم اگر سه ربع قریش را بکشم تلافی یک بند انگشت او را نکردهام! و چون مختار این دو تن را بکشت سر آنها را با مسافر بن سعید بن نمران ناعطی و ظبیان بن عماره تمیمی سوی محمد بن حنفیه فرستاد.ابومخنف گفت: موجب تصمیم مختار به قتل عمر سعد آن بود که یزید بن شراحیل انصاری نزد محمد بن حنفیه رفت و پس از سلام از هر جا سخن گفتند تا گفتگو از مختار پیش آمد و ابنحنفیه گله کرد از این که مختار دعوی تشیع میکند و کشندگان حسین علیهالسلام در کنار او بر تختها مینشینند و با هم سخن میگویند، و چون یزید بن شراحیل باز گشت، گفتار محمد بن حنفیه را با مختار گفت و مختار چون عمر سعد و پسرش را بکشت سر آنها را برای ابنحنفیه
فرستاد و نامه نوشت که من بر هر کس دست یافتم از کشندگان حسین علیهالسلام او را بکشتم و در جستجوی دیگران هستم. و نخست نامه او را طبری نقل کرده است و عبدالله بن شریک گفت: «دیدم (اهل تقوی و ورع و علم و خبر را که)رداهای «مطرز» میپوشیدند و برنسهای سیاه بر سر میگذاشتند و ملازم ستونهای مسجد بودند (پیوسته به نماز و بندکی خدا ایستاده) هر گاه عمر سعد بر آنها میگذشت میگفتند: این قاتل حسین علیهالسلام است پیش از آن که آن حضرت را به قتل رساند. و ابنسیرین گفت: علی علیهالسلام با عمر سعد گفته بود چگونه باشی وقتی که در مقامی ایستی مخیر میان بهشت و جهنم و جهنم را اختیار کنی؟ (مترجم گوید: از این روایت معلوم شد که اهل علم و تقوا در آن عهد جامه و شعار خاص داشتند) باز مختار سوی حکیم بن طفیل طایی سنسبی فرستاد و او جامه و سلاح حضرت عباس بن علی علیهمالسلام را برداشته و تیری بر حسین علیهالسلام افکنده بود و خود او میگفت: تیری انداختم به زیر جامه آن حضرت رسید و زیانی نرسانید. و عبدالله بن کامل او را دستگیر کرد و بیاورد. کسان او نزد عدی بن حاتم رفتند و او را به شفاعت برانگیختند، عدی از دنبال ایشان شتافت تا به ابنکامل رسید و هر چه گفت و شفاعت کرد ابنکامل نپذیرفت و گفت اختیار با من نیست، با امیر است نزد او رو ما در پی تو بیاییم! عدی سوی مختار شتافت و مختار شفاعت را دربارهی جماعتی از عشیرت وی که در میدان سبیع طغیان کردند پذیرفته بود، شیعیان میترسیدند دربارهی او نیز بپذیرد، به ابنکامل گفتند: بگذار این خبیث را بکشیم! و او را برهنه کردند و گفتند: فرزند امیرالمؤمنین علیهالسلام را پس از کشتن برهنه کردی، تو را برهنه کنیم که خودت ببینی، و تیر بر حسین افکندی کارگر نشد، بر تو تیر افکنیم که کارگر شود. و بر او تیر باریدند تا مانند خارپشت گردید و بیفتاد و عدی بن حاتم بر مختار درآمد. مختار او را بر مسند خویش نشانید و تکریم کرد و عدی شفاعت حکیم بن طفیل کرد. مختار گفت: ای اباطریف! تو روا میداری کشندگان حسین را شفاعت کنی؟ عدی گفت: بر حکیم طفیل دروغ بستهاند و او از کشندگان نبود. مختار گفت: اگر چنین باشد او را رها کنیم، در آن
میان ابنکامل بیامد و خبر قتل او بداد، مختار گفت: چرا شتاب کردی و پیش از این که نزد من آورید او را بکشتید؟ این را به زبان گفت اما در دل خود از کشته شدن او شادان بود. ابنکامل گفت: شیعیان اختیار از کف من بربودند. عدی گفت: به خدا قسم دروغ میگویی! ترسیدی کسی که بهتر از توست یعنی مختار شفاعت مرا دربارهی او بپذیرد از این جهت او را کشتی! ابنکامل برآشفت و خواست عدی را دشنام دهد، مختار به دست و دهان اشارات کرد که خاموش باش! و عدی از جای برخاست، از مختار خرسند بود و از ابنکامل ناراضی و به هر کس میرسید از وی گله میکرد. و مختار در پی قاتل علی بن حسین علیهالسلام فرستاد و او از عبدالقیس بود و مرة بن منقذ بن نعمان نام داشت، مردی دلیر بود. ابنکامل گرد سرای او را بگرفت، او سوار بر اسب و نیزه به دست بیرون آمد و نیزه بر عبیدالله بن ناجیه شبامی زد، او را بر زمین انداخت اما زیانی نرسانید و ابنکامل او را به شمشیر میزد و او دست چپ را سپر کرده بود تا اسب بشتاب او را از میان جماعت بیرون برد و بگریخت و به مصعب پیوست و از کشته شدن برست، اما دستش خشک شد.و مختار در پی زید بن رقاد فرستاد و او میگفت: تیر بر جوانی افکندم که دست بر پیشانی گذاشته بود و سپر تیر کرده، تیر دست او را بر پیشانی بدوخت و نتوانست دست را از پیشانی جدا کند و هنگامی که تیر بدو رسید گفت: خدایا اینان ما را اندک دیدند و خوار کردند، خدایا آنان را بکش چنان که ما را کشتند، و خوار گردان چنان که ما را خوار کردند! و پس از آن تیری بر آن جوان افکند و او را بکشت و میگفت: نزدیک او رفتم جان سپرده بود، آن تیر را که بدو کشته شده بود از شکمش بیرون آوردم و آن تیر پیشانی را هر چه کردم بیرون نیامد، پیکان در پیشانی بماند و چوبه آن جدا شد. و چون ابنکامل سرای او را فروگرفت شمشیر در دست بیرون آمد و مردی دلیر بود، ابنکامل گفت: به شمشیر و نیزه بر او حمله نکنید، بلکه تیر و سنگ بر او ببارید! چنان کردند، بیفتاد و ابنکامل گفت: بنگرید اگر زنده است او را بیاورید! دیدند رمقی داشت آوردند و آتش
خواست و او را زنده در آتش سوزانید.و مختار در طلب سنان ابن انس فرستاد که میگفت: حسین علیهالسلام را من کشتم. به بصره گریخته بود، دست بر او نیافتند سرای او را ویران کردند، و نیز عبدالله بن عقبه غنوی را طلب کردند به جزیره گریخته بود و سرای او را هم ویران کردند. و مردی دیگر از بنیاسد را طلب کردند نامش حرملة بن کاهل بود و یکی از یاوران حسین علیهالسلام را کشته بود. او نیز گریخته بود و دست بر آن نیافتند (مترجم گوید: در تاریخ طبری از گرفتن حرملة بن کاهل یا گریختن او ذکری نیست و همین گوید: عبدالله بن عقبهی غنوی را طلب کردند بگریخت و شاعر لیث بن ابیعقب دربارهی ابنعبدالله و حرملة بن کامل گوید:و عند غنی قطرة من دمائنا و فی اسد اخری تعد و تذکرو در روایت غیر او آمده است که: حرملة بن کاهل را مختار بکشت و حضرت زینالعابدین علیهالسلام حرمله را نفرین کرده بود و مختار چون دانست دعای امام به دست او مستجاب گردید، سجدهی شکر کرد).و مختار در طلب مردی دیگر فرستاد و نامش عبدالله بن عروهی خثعمی، و او میگفت: من دوازده تیر بر ایشان افکندم هیچ یک کاری نشد. او هم بگریخت و به مصعب پیوست و مختار سرای او را ویران ساخت. و عمرو بن صبیح صدایی را طلب کرد و او میگفت: چند بار نیزه به کار بزدم و چند تن از آنان را زخم رسانیدم، اما کسی را نکشتم. او را شبانه نزد مختار آوردند (1)و بفرمود نیزهها
1) 200. طبری گوید: شب بالای بام خفته بود و شمشیر زیر بالین نهاده، او را ناگهان از بستر بگرفتند و شمشیرش را برداشتند و همان شب نزد مختار آوردند و مختار او را حبس فرمود تا بامداد شد، بار عام داد و مردم به کوشک در آمدند و عمرو بن صبیح را در بند در آوردند، و او اصحاب مختار را خطاب کرد و میگفت: ای مرد کافر و فاجر! اگر شمشیر در دست داشتم، شما را معلوم میکردم که قوت بازوی من به چه حد است و اکنون که باید کشته شوم همین بهتر که شما مرا بکشید که شریرترین خلق خدایید! آنگاه به مشت بر چشم ابنکامل کوفت. ابنکامل بخندید و دست او را بگرفت و نگاهداشت و گفت: این مرد به قول خود چند تن از خاندان رسول را طعن زد و مجروح ساخت.
آوردند و بر وی سپوختند تا جان داد.و در پی محمد بن اشعث فرستاد؛ او در دهی نزدیک قادسیه ملک خود بود. رفتند او را نیافتند، به معصب پیوسته بود و مختار سرای او را ویران ساخت و با خشت و گل آن سرای حجر بن عدی را که زیاد بن ابیه خراب کرده بود بساخت.
در ذکر سال 66 هشت روز مانده از ذی الحجه ابراهیم بن اشتر به رزم ابنزیاد بیرون شد، دو روز پس از فراغت از جنگ میدان سبیع، و مختار دلیران اصحاب و روشناسان و بزرگان و خردمندان را با او بفرستاد که حرب دیده و آزموده بودند و مختار به بدرقه او بیرون رفت تا وقتی ابناشتر به دیر عبدالرحمن بن امالحکم رسید، دید یاران مختار در برابر او آمدند و کرسی را مانند همیشه بر استری سفید نهاده بودند و آن را بر پل بداشته و کرسی به حوشب برسمی سپرده بود، و او میگفت: خدایا زندگی ما را در طاعت خویش دراز گردان و ما را یاد دار و فراموش مکن و گناهان ما را بیامرز! و همراهان او آمین میگفتند و مختار گفت:اما ورب المرسلات عرفا لنقتلن بعد صف صفاو بعد الف قاسطین الفا یعنی: «سوگند به پروردگار آن فرشتگان که در پی هم فرستاده میشوند ما دشمنان را بکشیم یک صف پس از صف دیگر و پس از هزار ستمگر هزار ستمگر دیگر!»مترجم گوید: از این گونه سخنان مختار بسیار میگفت و از این جهت بدو نسبت کهانت دادند و گفتند دعوی علم غیب میکند و شاعری در این معنی گفت:ما شرطة الدجال تحت لوائه باضل ممن غره المختارابنی قسی اوثقوا دجا لکم یجلی الغبار و انتم احرار
لو کان علم الغیب عند اخیکم لتوطات لکم به الاحبارو لکان امرا بینا فیما مضی تاتی به الانباء و الاخبارانی لارجو ان یکذب وحیکم طعن یشق عصاکم و حصاراما قضیه کرسی؛ مؤلف کتاب یاد نکرده است و این بندهی مترجم روایت طبری از ابیمخنف را در این جا بیاورم که معتبرتر است و بر روایات دیگران اعتمادی نیست، گوید: مختار با خاندان جعدة بن هبیرة بن ابیوهب مخزومی گفت: کرسی علی بن ابیطالب علیهالسلام را برای من بیاورید! - و جعدة بن هبیرة خواهرزاده امیرالمؤمنین علی علیهالسلام است و مادرش امهانی بنت ابیطالب بود - آل جعده گفتند: آن کرسی نزد ما نیست و نمیدانیم کجاست تا بیاوریم. مختار گفت: سخن جاهلانه مگویید و کرسی را بیاورید! آنها پیش خود گفتند هر کرسی که بیاوریم و بگوییم کرسی امیرالمؤمنین است قبول میکند. کرسیای آوردند، او بپذیرفت و قبیله بنیشاکر و بنیشبام و اصحاب مختار آن کرسی را استقبال کردند و آن را در حریر و دیبا پوشیدند و مختار موسی بن ابیموسی اشعری را به نگاهبانی کرسی فرمود و کرسی را بدو سپرد و پس از آن به علتی از او بگرفت و به حوشب برسمی داد و این منصب وی را بود تا مختار کشته شد. و ابو امامه یکی از اعمام اعشی داستان کرسی را با دوستان خود نقل کرد و گفت: امروز برای ما وحی آمد تکه مانند آن کسی نشنیده است و در آن خبر همه چیز هست. و از غیر ابیمخنف نقل کرده است که مختار گفت: در بنیاسرائیل تابوت سکینه بود که آثار آل موسی و آل هارون را در آن نهاده بودند و در این امت مثل آن هست. و اعشی شاعر همدان بدین کرسی اشارت کرده است.و اقسم ما کرسیم بسکینة و ان کان قد لفت علیه اللفائفو ان لیس کالتابوت فینا و ان سعت شبام حوالیه و نهد و خارفو انی امرؤ احببت آل محمد تابعت و حیا ضمنته المصاحفو بالجمله کرسی تدبیری بود از مختار که بدان تبرک جویند و دل قوی کنند و به نام کرسی امیرالمؤمنین علیهالسلام در حفظ آن بکوشند در جنگ و غیر آن. و از
این گونه تدابیر سلاطین بسیار کنند، چنانکه گویند دروازهی نجف را شاه عباس بر در سرای خویش نصب کرد تا مردم آن را ببوسند و احترام کنند و در ظاهر احترام او شده باشد.باز به ترجمهی کتاب بازگردیم:مختار ابراهیم اشتر را وداع کرد و گفت: این سه اندرز از من بپذیر! نخست آن که در پنهان و آشکار از خدای عزوجل بترس و در رفتن شتاب فرمای و چون به دشمن رسی زود کار یکسره کن! و مختار بازگشت و ابراهیم رفت تا در راه اصحاب کرسی را دید گرد آن را گرفته دست به آسمان برداشته دعا میکردند. ابراهیم گفت: خدایا! ما را به گناه بیخردان مگیر! سوگند به آنکه جان من به دست اوست، این روش بنیاسرائیل بود که گرد گوساله گرفتند و آنها برگشتند. و ابراهیم روانه شد.
چون ابراهیم از کوفه بیرون رفت، شتاب فرمود تا با سپاه ابنزیاد پیش از این که داخل عراق شود مصاف دهد. و ابنزیاد با لشکر بسیار انبوه از شام آمده بود و موصل را مسخر کرده، و ابراهیم برفت تا از خاک عراق بگذشت و به زمین موصل در آمد. بر مقدمه لشکر خویش طفیل بن لقیط نخعی را که مردی دلیر بود بگماشت و چون به ابنزیاد نزدیک شد لشکریان خویش را بساخت و آمادهی پیکار کرد و همچنان به تعبیه و ساخته میرفتند و از هم جدا نمیشدند مگر این که طفیل را به رسم دیدبانی میفرستاد تا به نهر «خارز» رسیدند، در اراضی موصل در دهی موسوم به «باربیشا» فرود آمدند و ابنزیاد هم نزدیک ایشان در کنار آب فرود آمد. و یکی از همراهان ابنزیاد عمیر بن حباب سلمی نام داشت، ابناشتر را پیغام فرستاد که من رأی تو دارم و دشمنی با پسر زیاد، و میخواهم امشب تورا دیدار کنم. ابناشتر پاسخ داد شب نزد من آی! بیامد و گفت: ابنزیاد میسره را به من سپرده است و البته خویش را هزیمت میدهم و میگریزم تا
شما فیروز گردید. و ابناشتر از او پرسید رأی تو چیست بر این که ما گرد خویش خندق کنیم و دو سه روز توقف کنیم؟ عمیر گفت: این کار مکنید که به سود دشمنان شماست و آنها همین خواهند که جنگ را به تأخیر افتد که چند برابر بیش از شمایند و سپاه اندک تاب تأخیر ندارد و لکن در رزم شتاب نمایید و زود کار یکسره کنید که دل آنها از شما هراس گرفته است و اگر دست به دست کنید آهسته آهسته نبرد آزمایند و به حرب شما خوی گیرند و هول ایشان زایل شود و دلیر گردند! ابراهیم گفت: اکنون ندانستم نیکخواه منی و درست گفتی، رأی همین است و امیر ما نیز همین نصیحت کرد. عمیر گفت: از رأی مختار در نگذرید که او مردی است در جنگ پرورش یافته و بار آمده و ورزیده شده و چیزها آزموده است که ما نیازمودهایم و همین امروز صبح کار یکسره کن! و عمیر بازگشت. و قبائل قیسکه در جزیره و نواحی موصل بودند از واقعهی «مرج راهط» با آل مروان دل بد داشتند و لشکر مروان طایفه کلب بودند و رئیسشان بحدل بود. و شبانه ابناشتر نگاهبانان را به کار داشت و خود هیچ چشم بر هم ننهاد تا سحر شد، آن وقت لشکریان را بساخت و گروهان را آماده کرد و سرداران لشکر را معین فرمود؛ سفیان بن یزید بن معقل ازدی را بر میمنه و علی بن مالک جشمی را بر میسره گماشت و برادر مادری خود عبدالرحمن بن عبدالله را امیری سواران داد و سواران او اندک بودند، و آنان را نزدیک خود نگاهداشت و در میمنه و قلب قرار داد. و سرداری پیادگان را به طفیل بن لقیط داد و علم را به مزاحم بن مالک سپرد. چون سپیدهی صادق بدمید نماز صبح در تاریکی بگذاشت و بیرون آمد و صفها راست کرد و هر سرداری را به جای خود فرستاد و ابراهیم خود پیاده شد و پیاده راه میرفت و فرمان رفتن داد و مردم را تحریص میکرد و نوید فیروزی میداد. و اندکی رفتند، به تلی بزرگ رسیدند مشرف بر سپاه ابنزیاد و آنها هنوز از بستر خواب بر نخواسته بودند، پس عبدالله بن زهیر سلولی را فرستاد تا از حال آنان آگاه گردد و خبر بیاورد، چون برگشت گفت: سخت بترسیدهاند و سست شده، مردی را دیدم میگفت: «یا شیعة ابیتراب یا شیعة مختار الکذاب» گفتم: میان ما
و شما چیزی بزرگتر از دشنام هست. و ابراهیم اسب خواست و بر نشست و بر علمداران بگذشت و آنان را تحرص میکرد و کارهای زشت ابنزیاد را میشمرد و میگفت: این عبیدالله بن مرجانه است، کشنده حسین بن علی و پسر فاطمه - سلام الله علیهم - که میان او و دختران و زنان و پیروان او و میان آب فرات مانع شد و نگذاشت از آن بنوشند و نگذاشت نزد پسر عمش رود و با او صلح کند. و لشکر ابنزیاد پیش آمدند، حصین بن نمیر سکونی را بر میمنه و عمیر بن حباب سلمی را بر میسره گماشته بود و شرحبیل بن ذی الکلاع حمیری را سردار سواره کرده بود و چون دو صف به یکدیگر نزدیک شدند حصین بن نمیر با میمنه شامیان بر میسره اهل عراق تاخت، علی بن مالک جشمی پای فشرد و از جای نرفت تا کشته شد و علم او را قرة بن علی برداشت، او نیز با چند تن از دلاوران کشته شدند. و میسره لشکر ابراهیم شکسته شد و پای به گریز نهادند، پس علم آنها را عبدالله بن ورقاء بن جناده برادرزادهی حبشی (به ضم حاء و سکون باء) بن جناده برداشت و پیش گریختگان دوید و گفت: ای لشکر خدا سوی من آیید! و اینک امیر شما با عبیدالله در نبرد است، بیایید سوی او بازگردیم! بازگشتند. دیدند ابراهیم سر برهنه ایستاده است و فریاد میزند: ای لشکر خدا سوی من آیید! من فرزند اشترم، بهترین گریختگان آن است که باز حمله کند «و لیس مسیئا اعتب» یعنی: آن که بازگشت گناهکار نباشد.پس یاران او بازگشتند و میمنه لشکر ابناشتر بر میسرهی لشکر عبیدالله تاختند به امید این که عمیر بن حباب میگریزد، نگریخت و پای فشرد و جنگی سخت کرد و از گریختن ننگش آمد، چون ابراهیم این بدید گفت: بر این سواد اعظم تازید که مگر آنان شکسته شوند! آن دیگران چون مرغانی که نهیب دهی و برمانی از راست و چپ بگریزند. پس با همراهان بدان سوی شتافت. اندکی با نیزه پیکار کردند و آن گاه دست به تیغ و گرز بردند و به جان یکدیگر افتادند و بانگ آهن مانند آواز زدن چوب جامه شویان بود، در خانهی ولید بن عقبة بن معیط و ابراهیم با علمدار گفت: باعلم خویش در میان ایشان رو! او گفت: جای رفتن
ندارم گفت: راه هست برو و دیگران نمیگریزند ان شاء الله! و هر چه او پیش میرفت ابراهیم هم به تیغ حمله میکرد و به هر کس میرسید میزد و میانداخت. و ابراهیم مردان را پیش کرده آنها مانند گله بره از گرگ میگریختند و همراهان او یکباره حمله کردند و جنگ سخت شد و اصحاب ابنزیاد شکسته شدند و از دو جانب بسیار کشته شد. و بعضی گفتند نخستین کس که بگریخت عمر بن حباب بود و ثبات او در آغاز جنگ فریب بود. و چون لشکریان ابنزیاد شکست یافتند ابناشتر گفت: من مردی را کنار نهر «خارز» کشتم و علمی داشت. تنها او را بجویید که من بوی مشک شنیدم از وی، دستان او سوی مشرق افتاد و پاها به جانب مغرب، او را جستند ابنزیاد بود و ابراهیم یک ضربت بر کمرش زده بود او دو نیمه شده و بیفتاده بود. سر او را جدا کردند و لاشهی او را بسوزانیدند.و شریک بن جدیر تغلبی بر حصین بن نمیر حمله کرد و میپنداشت عبیدالله اوست و با یکدیگر دست به گریبان شدند و تغلبی فریاد میزد مرا با این روسپی زاده با هم بکشید! مردم آمدند و حصین بن نمیر را کشتند؛ و بعضی گویند همین شریک عبیدالله را کشت. و این شریک با امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بود در جنگ صفین و چون ایام خلافت آن حضرت به سر آمد و به بیت المقدس رفت، همانجا بود تا حسین علیهالسلام به شهادت رسید. با خدا عهد کرد که اگر کسی به خونخواهی آن حضرت برخیزد، با وی رود و ابنزیاد را بکشد یا خود کشته شود! و چون مختار بر خواست سوی وی شتافت و با ابراهیم اشتر بیرون رفت تا دو لشکر بهم رسیدند، با یاران خویش حمله بر سواران شام کردند و صفها را یکی یکی بدرید تا به ابنزیاد رسید؛ و هیاهو برخاست چنانکه جز بانگ آهن شنیده نمیشد،و چون غائله فرونشست، هر دو تن را کشته یافتند و روایت اول اصح است و شریک همان است که گفت:کل عیش قد اراه باطلا غیر رکز الرمح فی ظل الفرسمترجم گوید: پیش از این در ضمن شرح ورود اهل بیت به مجلس عبیدالله از
مدائنی نقل شد نظیر این شعر، و حکایت از جابر یا جبیر از قبیله بکر وائل و نیز شرحبیل بن ذی الکلاع حمیری کشته شد و سفیان بن یزید ازدی و ورقاء بن حازب اسدی و عبیدالله بن زبیر سلمی هر یک دعوی قتل او میکردند.عیینة بن اسماء برادرزاده ابنزیاد با او بود، چون لشکریان او بگریختند خواهر خویش را برداشت و برد و این رجز میگفت:ان تصرمی حبالنا فربما اردیت فی الهیجا الکمی المعلماچون سپاه عبیدالله شکسته شدند و بگریختند، ابراهیم به دنبال ایشان تاخت و آنها خود را در نهر انداختند. و غرق شدگان بیش از کشتگان بودند و از لشکر ایشان همه چیز غارت کردند. ابراهیم پس از این فتح بشارت به مختار فرستاد و خبر در مدائن بدو رسید.مترجم گوید: «طبری از ابیمخنف از مشرقی از شعبی روایت میکند که: من و پدرم با مختار به مدائن میرفتیم؛ چون از «ساباط» گذشتیم، گفت: مژده باد شما را که لشکر خدا فاتح شدند و یک روز تا شب در نصیبین یا نزدیک آن مزه شمشیر را به آنها، یعنی به شامیان چشانیدند! و گفت: چون به مدائن در آمدیم بالای منبر رفت و خطبه خواند و ما را بجد و کوشش و ثبات در طاعت و خونخواهی اهل بیت علیهمالسلام میخواند که مژدهها پی در پی رسید به کشته شدن عبیدالله و شکست اصحاب او. و یکی از همسایگان شعبی با او گفت: ای شعبی اکنون ایمان میآوری؟ شعبی گفت: به چه ایمان آورم؟ به این که مختار علم غیب میدانست؟ هرگز به ایمان نخواهم آورد. آن همسایه گفت: مگر مختار خبر نداد که لشکر عبیدالله منهزم شدند؟ شعبی گفت: گفتم مختار گفت در نصیبین شکست یافتند و آن شهر در خاک جزیره است با آن که آن لشکر در «خارز» به هزیمت رفتند از زمین موصل الی آخر ما قال. باز به ترجمهی کتاب بازگردیم. و ابراهیم به موصل آمد و عمال به بلاد بفرستاد، برادرش عبدالرحمن بن عبدالله را به نصیبین فرستاد و او بر «سنجار و دارا» و نواحی آن از زمین جزیره دست یافت و زفر بن حارث را به ولایت «قرقیسا» گذاشت و حاتم بن نعمان را بر «حران
و رهاط و سمیسا» و اطراف آن و عمیر بن حباب سلمی را عاملی «کفرتوثا» داد.و ابراهیم خود در موصل بماند و سر عبیدالله بن زیاد را با سرهای سران لشکرش برای مختار فرستاد و آنها را در قصر ریخته بودند؛ ماری باریک پدید آمد و در میان آن سرها بگردید تا به سر عبیدالله رسید در دهان او رفت و از بینی او بیرون شد و از بینی او به درون رفت و از دهانش بیرون شد و چند بار این کار کرد و این را ترمذی در «جامع» خود نقل کرده است.و مغیره گفت: نخستین کس در اسلام که سکه قلب زد عبیدالله بود و یکی از دربانان عبیدالله نقل کرد که چون حسین علیهالسلام کشته شد با او به قصر رفتم، رویش برافروخت و آتش گرفت و به آستین اشارت بر وی کرد و گفت: این حدیث با کسی در میان منه و مغیره گفت مرجانه با پسرش عبیدالله پس از قتل حسین علیهالسلام گفت: «ای ناپاک پسر دختر پیغمبر را کشتی؟ هرگز بهشت را نخواهی دید».مؤلف گوید: آنچه از «کامل» نقل کردیم به پایان رسید و در «بحار» از «ثواب الاعمال» روایت شده کرده است و او به اسناد خود از عمار بن عمیر تمیمی که: چون سر ابنزیاد و اصحاب او - علیهم اللعنه - را آوردند من نزدیک آنها شدم و مردم میگفتند ماری بیامد و در میان سرها گشت تا به سر عبیدالله رسید و در سوراخ بینی او رفت و از آن بیرون آمد در سوراخ بینی دیگر او رفت.و از «کامل الزیارة» از عبدالرحمن غنوی روایت کرده است در ضمن حدیثی که: «یزید ملعون پس از کشتن حسین علیهالسلام بهرهای از زندگی نیافت و مرگ او زود فرارسید و در مستی جانداد شبانه، و بامداد او را یافتند رنگش بگشته گویی به قیر اندوده و سیاه گشته است و به حسرت درگذشت و هر کس بر کشتن امام علیهالسلام فرمان یزید برده بود یا در جنگ او شرکت کرد به دیوانگی یا خوره و پیسی مبتلا گشت و در نسل او بماند».و در «اخبار الدول» قرمانی آمده است که: یزید سال 25 یا 26 متولد شد و مردی فربه، بسیار گوشت و پروی بود و مادرش میسون دختر بحدل کلبیه
است، تا اینکه گوید: نوفل بن ابیالفرات گفت: نزد عمر بن عبدالعزیز بودم، مردی نام یزید برد و او را به امیرالمؤمنین وصف کرد، عمر بن عبدالعزیز گفت: آیا او را امیرالمؤمنین گویی؟ و فرمود او را بیست تازیانه زدند».و رویانی در مسند خود از ابی الدرداء آورده است گفت: «شنیدم رسول را صلی الله علیه و آله میفرمود: اول کس که سنت مرا تغییر دهد مردی است از بنیامیه، یزید نام دارد».مرگ یزید در ماه ربیع الاول سال 64 است در حوران، به مرض ذات الجنب بمرد و جنازه او را به دمشق آوردند و برادرش خالد یا فرزندش معاویه بر او نماز گذاشت و او را در مقبره باب الصغیر دفن کردند. اکنون محل قبر او مزبله است. و هنگام مرگ 37 ساله بود، مدت ملکش سه سال و نه ماه. کتاب «نفس المهموم» اینجا به پایان رسید.اما عاقبت مختار؛ چنانکه در تاریخ طبری گوید در چهاردهم رمضان 67 کشته شد و مدت حکومت او یک سال و نیم بود و عراق را به استثنای بصره در تصرف داشت تا دشمنان وی در آن شهر فراهم شدند و آنها به فرمان عبدالله بن زبیر بودند، و مصعب بن زبیر از جانب برادرش حاکم آنجا شد و سپاه و عدت فراهم کرد، به جنگ مختار آمد و سپاهیان مختار را شکست داد و او را بکشت و هفت هزار تن از یارانش را پس از اینکه سلاح بر زمین گذاشته و تسلیم شده بودند اسیر کردند و به اصرار اهل کوفه همه را از تیغ بگذرانیدند، کاری که بنیامیه هم نکردند، بلکه کشتن اسرا به این شناعت در تاریخ جباران کمنظیر است، یا از جهت شقاوت مصعب و قساوت او بود یا از جهت ضعف که نتوانست لشکریان خود را از آن عمل زشت باز دارد. و گویند عبدالله بن عمر با مصعب گفت: اگر هفت هزار گوسفند ارث پدرت به تو رسیده بود و یک روز همه را میکشتی، در خونریزی اسراف کرده بودی. و نیز زن مختار را بیتقصیر بکشت و طبری از روایت واقدی نقل کرده است که: مختار را چهار ماه در قصر دارالاماره محاصره کردند و نیز گوید: مصعب میخواست هر چه عجم در سپاه مختار است بکشد و
عربها را آزاد کند و عربها قریب هفتصد تن بودند، همراهان وی گفتند: این چه دینی است که تو داری؟ عجم و عرب هردو بر یک مذهبند و با این عمل چگونه امید داری پیروز گردی؟ عربها را نیز آوردند و گردن زد. و شاعر در ملامت آنها گوید:قتلتم ستة الالاف صبرا مع العهد الموثق مکتفیناو پس از کشتن آنان کار به قرار اول بازگشت و دولت به دشمنان اهل بیت افتاد و مصیبت بماند «حتی یقوم بامر الله قائم آل محمد صلی الله علیه و آله».کتاب را به نام مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و درود بر وی ختم کنیم.