ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی، علیاصغر، ۱۳۴۳-
عنوان و نام پدیدآور : وجود امام مهدی علیهالسلام در پرتو عقل/ تالیف علیاصغر رضوانی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۸۳ ص.
فروست : سلسله مباحث مهدویت
شابک : ۴۰۰۰ ریال 9649730281
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
شناسه افزوده : مسجد جمکران.
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۲۳۸۹
در عصر کنونی که دشمنان بشریت، افکار و عقاید انحرافی را در جامعه جهانی ترویج میکنند و منجی موعود واقعی را برای حیات و قدرت پوشالی و کاخ عنکبوتی خود خطرناک میدانند، درصدد ایجاد انحراف فرهنگی برآمدهاند و با پوچگرایی، جامعه بشری و اخلاق و رفتار نیکو را مورد تعرض قرار دادهاند، برآن شدیم تا حقیقت مهدویت را با سلسله مباحث مختصر منجی موعود برای مشتاقان علم و فضیلت عرضه نماییم.
امید است مورد توجّه حضرت حقّ جلّ و علا قرار گیرد.
مدیر مسؤول انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی
مسأله اعتقاد به مهدویّت و وجود امام مهدیعلیه السلام ارتباط تامّی با مسأله امامت و رهبری دارد. اجتماع زعیم میخواهد و هیچ کس در این جهت تردید ندارد هم شیعه قبول دارد و هم سنی و هر دو دسته براین مطلب دلیل عقلی و نقلی اقامه نمودهاند. ولی شیعه امامیه از آنجا که امامت را به جهت معنای خاصی که بر آن دارد از اصول میداند لذا سنخ ادله او بر لزوم و ضرورت امام در هر زمان با سنخ ادلّهای که اهل سنّت اقامه میکنند تفاوت اساسی دارد. ما در این کتاب درصدد هستیم که ادلّهای عقلی را بر ضرورت وجود امام زمانعلیه السلام اقامه کنیم. این ادلّه مشتمل بر ادله کلامی، فلسفی، عرفانی و تجربی - عقلی است.
یکی از ادله عقلی که از ناحیه متکلمان بر ضرورت و وجود امام معصومعلیه السلام در هر زمان اقامه شده برهان لطف است. ابتدا به نکاتی که مربوط به این برهان است اشاره میکنیم و سپس به تبیین برهان میپردازیم.
متکلمان مسلمان در رابطه با ارتباط خداوند متعال با بندگانش قواعدی
چند را مطرح کرده و بر اساس آنها نوع و کیفیت تکلیف را مشخص نمودهاند. یکی از مهمترین آنها قاعده لطف است که از دیرباز مورد توجه متکلّمان مسلمان بوده و در مباحث مختلف کلامی همانند ضرورت تکلیف، بعثت انبیا، نصب امامان، عصمت پیامبران و امامان و … کاربرد دارد. پیشینه بحث درباره قاعده لطف که از مسائل مورد اختلاف میان اشاعره و عدلیه است به قبل از عصر شیخ طوسی برمیگردد.
در تعریف قاعده لطف باید به این نکته توجه داشت که لطف بر اساس یک تقسیم منقسم به دو قسم میشود: لطف محصّل و لطف مقرّب که هریک تعریف خاص خود را دارد. گرچه بعضی از متکلمان در تعریف قاعده لطف هردو را یکجا تعریف کردهاند، امّا برخی دیگر فقط یکی از آن دو را تعریف کردهاند، بدون آنکه متذکّر این نکته شوند که کدامیک از این دو نوع را مورد بحث قرار دادهاند.
به هر تقدیر لطف محصّل آن لطفی است که با آن مکلّف به اختیار خویش طاعت را برمیگزیند و اگر چنین لطفی به او نشود طاعت نخواهدکرد.
علامه حلّی در «کشف المراد» در رابطه با لطف محصّل میفرماید: «وقد یکون اللطف محصِّلاً وهو مایحصل عنده الطاعة من المکلّف علی سبیل الاختیار»؛(1)«و گاهی لطف محصِّل است، و لطف محصِّل لطفی است که با آن مکلّف با اختیار خود به اطاعت دسترسی پیدا میکند … ».
1) 1. کشف المراد، ص 325.
و لطف مقرّب آن است که مکلّف با آن لطف به انجام واجبات نزدیکتر گردیده و از ارتکاب محرّمات دورتر میشود، و تأثیری در تمکّن مکلّف نسبت به فعل نداشته، و در حدّی نباشد که از مکلّف سلب اختیار نماید.
علامه حلّی میفرماید: «اللطف هو مایکون المکلّف معه أقرب إلی فعل الطاعة وأبعد من فعل المعصیة، ولم یکن له حظّ فی التمکین، ولم یبلغ حدّ الإلجاء»؛(1)«لطف چیزی است که مکلف با آن به فعل طاعت نزدیکتر و از انجام معصیت دورتر میشود، و برای آن در تمکین کردن مکلف بهرهای نبوده و او را به حدّ اجبار نمیرساند».
این تعریف که از سوی علامه حلی ارائه شده جامعترین تعریف برای لطف مقرّب است.
در اینجا چند تعریف برای این دو را که تحت عنوان مطلق لطف آورده شده است نقل مینماییم:
الف - «ما عنده یختار المکلّف الطاعة او یکون اقرب الی اختیارها، و لولاه لما کان اقرب الی اختیارها مع تمکنه فی الحالین»؛(2)«لطف عنایتی است که با وجود آن مکلف طاعت را اختیار کرده یا نزدیکتر به اختیار آن خواهدشد، که اگر آن لطف نباشد مکلف به اختیار طاعت نزدیکتر نخواهدبود، باوجود اختیار در هر دو صورت».
ب - «ما یختار المرء عنده واجباً أویجتنب عنده قبیحاً علی وجه لولاه لما اختار و لما اجتنب، او یکون اقرب الی اداء الواجب و اجتناب
القبیح»؛(1)«لطف عنایتی است که انسان با آن اختیار واجب کرده یا عمل قبیحی را اجتناب مینماید، به صورتی که اگر آن لطف نبود، انسان اختیار واجب یا اجتناب قبیح نمیکرد. یا عنایتی است که با آن انسان نزدیکتر به انجام واجب و اجتناب فعل قبیح خواهد شد».
ج - «وهو مایقرب العبد إلی الطاعة و یبعده عن المعصیة، أو یختار عنده الطاعة»؛(2)«لطف عنایتی است از جانب خداوند که با آن عبد را به طاعت نزدیک کرده و از معصیت روی گردان میکند یا با آن لطف بنده اختیار اطاعت خواهد نمود».
مطلب دیگر در مورد لطف آن است که به اعتبارات مختلفی، اسامی متفاوتی بر آن اطلاق میگردد. البته بعضی از متکلمان آنها را اقسام لطف دانستهاند.
اگر لطفی که به ملطوف الیه شده در مورد انجام واجبی باشد و مکلف هم آن را انجام دهد نام آن توفیق است ولی اگر مکلف به انجام آن طاعت موفق نگردد همان نام لطف بر آن اطلاق میگردد. و آن لطف اگر در مورد اجتناب از معصیتی باشد آن را عصمت مینامند.
شیخ طوسیقدس سره در این باره میفرماید: «ثمّ ینقسم قسمین: فان وقع عنده الواجب ولولاه لم یقع سمّی توفیقاً، وان لمیقع عنده ماهو لطف فیه لکنّه
یکون اقرب، لم یوصف بأکثر من انّه لطف وان کان المعلوم انّه یرتفع عنده القبیح سمّی عصمة»؛(1)«لطف به دو قسم تقسیم میشود؛ زیرا اگر هنگام لطف، واجب تحقق پذیرد و بدون آن تحقق نیابد آن را توفیق نامند. و اگر هنگام لطف، واجب تحقق نیابد ولی این لطف او را به واجب نزدیکتر سازد آن را لطف نامند. و اگر با آن قبیح مرتفع گردد آن را عصمت گویند».
تقسیم دیگری که در مورد لطف شده آن را به چهار قسم تقسیم کرده است:
1 - لطفی که از ناحیه خداوند و توسط فعل او انجام میشود و همراه با تکلیف است.
2 - لطفی که توسط خداوند انجام میشود و همراه با تکلیف است.
3 - لطفی که نسبت به ملطوف الیه است و توسط فعل خود او صورت میگیرد.
4 - لطفی که توسط فعل شخص ثالثی غیر از خداوند متعال و غیر از ملطوف الیه تحقق میپذیرد.(2)
متکلّمان عدلیه برای اثبات وجوب لطف بر خداوند دو دلیل اقامه کردهاند: یکی از طریق امتناع نقض غرض بر خداوند متعال، و دیگری از راه جود و کرم الهی.
دلیل اوّل: که غالباً از سوی متکلمان عدلیه ارائه شده مبتنی است بر مسأله مورد اختلاف بین اشاعره و عدلیه یعنی مسأله حسن و قبح عملی.
دلیل دوم: که از سوی شیخ مفید ردّ شده است بیشتر جنبه فلسفی دارد تا کلامی، و شبیه استدلالات حکما است، همانند استدلال ابن سینا درباره لزوم نبوّت.
خداوند حکیم انسانها را بدون غرض تکلیف نکرده است بلکه حصول غرضی را از تکلیف آنها درنظر داشته است که همان تکامل شخصیتی آنهاست توسط عمل به تکالیف. این مطلب مبتنی است بر امتناع غرض دار نبودن افعال الهی که در جای خود بحث و اثبات شده است.
حال اگر خداوند متعال بداند که انسانها اطاعت را پیشه خود نکرده و به تکالیف شرعی عمل نمینمایند و در نتیجه غرض از تکلیف حاصل نخواهد شد مگر اینکه لطفی تحقق پذیرد، اگر در این حال به بندگانش لطف نکند غرض خویش را نقض کرده است و این بر خداوند حکیم علی الاطلاق محال است. بنابراین لطف بر خداوند عزوجلّ واجب است از باب تحصیل غرض.
خواجه طوسی میفرماید: «واللطف واجب لتحصیل الغرض به … »؛(1)«لطف بر خداوند واجب است؛ زیرا که غرض از تکلیف به آن حاصل میشود».
علامه حلّی در شرح آن میفرماید: «اللطف واجب خلافاً للأشعریة، و الدلیل علی وجوبه انّه یحصل غرض المکلّف فیکون واجباً و الّا لزم نقض الغرض.
1) 8. کشف المراد، ص 324.
بیان الملازمة انّ المکلِّف اذا علم انّ المکلّف لایطیع الّا باللطف فلو کلّفه من دونه کان ناقضاً لغرضه، کمن دعا غیره الی طعام و هو یعلم انّه لایجیبه الّا اذا فعل معه نوعاً من التّأدّب، فاذا لم یفعل الداعی ذلک النوع من التأدّب کان ناقضاً لغرضه، فوجوب اللطف یستلزم تحصیل الغرض»؛(1)«لطف واجب است به خلاف نظر اشاعره. و دلیل بر وجوب آن اینکه به لطف هدف خداوند در خارج تحقق پیدا میکند و لذا واجب است تا نقض غرض لازم نیاید.
بیان این لازمه آنکه: تکلیف کننده اگر بداند که مکلّف بدون لطف در حقّ او مطیع نخواهدبود و در عین حال بدون آن او را تکلیف نماید نقض غرض کرده است، همانند کسی که شخصی را به طعامی دعوت میکند و میداند که اگر نوعی ملاطفت و تأدّب در حق او انجام ندهد دعوتش را اجابت نخواهدکرد، حال اگر این داعی این ملاطفت را انجام ندهد نقض غرض خود کرده است پس وجوب لطف مستلزم تحصیل غرض است».
خداوند متعال منبع جود است و کریم علی الاطلاق، آن چنانکه نه تنها آنچه برای زندگی ضروری است در اختیار بشر نهاده است بلکه حتی چیزهایی را هم که برای ادامه حیات ضرورتی نداشته و فقط در تسهیل معاش و تهنئه عیش دخیلاند؛ همانند گودی کف پا و رویش مو بر ابروان و … برای انسانها فراهم آورده است. با این اوصاف فرض اینکه خداوند متعال از لطفی که بندگان را به اطاعت فراخوانده و به سرمنزل مقصود و غایت قصوای خلقت رهنمون میسازد، دریغ فرماید خلاف مقتضای جود و کرم مطلق الهی است.
1) 9. پیشین، ص 325.
شیخ مفیدقدس سره در کتاب «اوائل المقالات» به این مطلب اشاره نموده است آنجا که میفرماید: «انّ ما اوجبه اصحاب اللطف من اللطف، انّما وجب من جهة الجود و الکرم لامن حیث ظنّوا … »؛(1)«همانا آنچه را که اصحاب لطف از لطف واجب کردهاند واجب شدنش به مقتضی جود و کرم مطلق الهی است نه از آن جهتی که دیگران گمان کردهاند».
قاعده لطف مقرّب و حتی از جهتی لطف محصّل نیز ایجاب میکند که در میان جامعه امامی باشد که محور حق و باطل بوده و جامعه را از خطای مطلق بازدارد. از همین رو است که میگوییم اجماع حجت است. قاعده لطف اقتضا میکند که رئیسی در میان مردم باشد رئیسی که نمیتواند نسبت به جامعه بی تفاوت باشد که اگر همه جامعه به بیراهه رفتند آنها را هدایت نماید و نگذارد که امت اجتماع بر باطل کنند؛ زیرا اختلاف بشر همیشگی است پس باید یک میزان حقّ و باطل باشد که لااقلّ امت بر باطل اتفاق نکنند. لذا از امیرالمؤمنین وارد شده که فرمود: «اللّهمّ بلی لاتخلو الأرض من قائم للَّه بحجّة امّا ظاهراً مشهوداً أو خائفاً مغموراً»؛(2)«بارخدایا! آری زمین تهی نماند از کسی که حجت بر پای خداست، یا پایدار و شناخته است، و یا ترسان و پنهان».
صفار به سندش از امام صادقعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «انّ اللَّه جلّ و عزّ
أجلّ و أعظم من أن یترک الأرض بغیر امام»؛(1)«همانا خداوند جلّ و عزّ جلیل تر و عظیمتر از آن است که زمین را بدون امام رها کند».
شیخ شهاب الدین سهروردی رئیس مکتب اشراق نیز به این مطلب مهم اشاره کرده و در آغاز کتاب (حکمة الاشراق) به بحث از رهبر و اقسام آن پرداخته و بر طبق مبانی اشراقی خویش شرایط کسی را که میتواند رئیس و مربّی جامعه باشد بیان داشته و میگوید: « … العالم ما خلا قطّ عن الحکمة، و عن شخص قائم بها، عنده الحجج و البیّنات، و هو خلیفةاللَّه فی أرضه، و هکذا یکون مادامت السموات و الارض … فان اتّفق فی الوقت متوغّل فی التألّه و البحث فله الرئاسة، و هو خلیفة اللَّه … و لایخلو الارض عن متوغّل فی التألّه أبداً … ولست أعنی بهذه الرئاسة التّغلّب، بل قدیکون الامام المتألّه مستولیاً ظاهراً مکشوفاً، و قدیکون خفیّاً، و هوالذی سمّاه الکافّة «القطب»، فله الرئاسة و ان کان فی غایةالخمول. و اذا کانت السیاسة بیده کان الزمان نوریّاً … »؛(2)«جهان هیچگاه از حکمت و از وجود کسی که قائم به حکمت باشد و حجتها و نشانههای خداوند نزد او باشد،خالی نبوده است. و این چنین کسی خلیفه خداست در زمین، و تا زمین و آسمان برپاست چنین خواهد بود … پس در هر زمان اگر چنین شخصی باشد که خدایی و نمونه کامل علم و عمل است ریاست جامعه با اوست و او خلیفه خداست در روی زمین، و زمین هیچگاه از چنین انسانی خالی نخواهدبود … اینکه میگوییم ریاست با اوست مقصودم به
الزام حکومت ظاهری او نیست، بلکه گاه امامِ خدایی حکومت تشکیل میدهد و آشکار است و مبسوط الید، و گاه در نهایت پنهانی (غیبت) به سر میبرد. و این امام همان کسی است که مردم او را قطب زمان «ولیّ عصر» مینامند. ریاست جامعه با این انسان است، اگرچه نشانی از او در دست نباشد. البته اگر این رئیس ظاهر باشد و در رأس حکومت قرار گیرد زمان نورانی خواهد بود».
اینکه ایشان امام متألّه را حتی در زمان پنهانی رئیس جامعه میداند قابل انطباق با اعتقادات و جهان بینی شیعی است؛ زیرا در تفکر اعتقادی شیعی ریاست جامعه در عصر غیبت نیز با امام عصرعلیه السلام است، و ولیّ امر واقعی اوست، منتهی این ریاست و ولایت به دست نایبان عام سپرده شده است، و از طریق نیابت عامه اعمال میشود. این است که مردم ما خود را در نهایت تحت ولایت امام عصرعلیه السلام و قیمومیّت شرعی آن امام میدانند.
خواجه نصیر الدین طوسی میفرماید: «انحصار اللطف فیه معلوم للعقلاء، و وجوده لطف، و تصرّفه لطف آخر، و عدمه منّا»؛(1)«در نزد خردمندان روشن است که لطف الهی - پس از فرستادن پیامبرصلی الله علیه وآله - منحصر است در تعیین امام، و وجود امام به خودی خود لطف است از سوی خداوند، و تصرّف او در امور لطفی دیگر است، و غیبت او مربوط به خود ماست».
وجود امام گرچه از دیدگان مردم غایب است دارای الطافی است که به
1) 14. کشف المراد، ص 285.
برخی از آنها اشاره میکنیم:
یکی از ادلّهای که فقها در کشف احکام فرعی بر آن اعتماد کرده و بدان استناد میجویند اجماع است. درباره اعتبار اجماع وجوه مختلفی گفته شده است که مبتنی بر مبانی متفاوتی است که در مسأله اجماع وجود دارد. یکی از وجوه اعتبار اجماع وجهی است که به شیخ الطائفه مرحوم شیخ طوسیقدس سره نسبت داده شده است و آن قاعده لطف است.
تقریب استدلال بر اعتبار اجماع به قاعده لطف آن است که اگر فرض شود امت بر حکمی که خلاف حکم واقعی است اجتماع کنند و دلیلی از کتاب یا سنت بر حکم واقعی وجود نداشته باشد تا توسط آن ازاحه شبهه شده و واقع روشن گردد، مقتضای قاعده لطف نسبت به آن حکم این است که بر خداوند متعال واجب باشد تا توسط امام عصر عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - حکم حق را اظهار فرماید، یا مباشرتاً و یا توسط اشخاصی که مورد وثوق حضرت هستند. بنابراین اگر در موردی علمای امت بر حکمی اتفاق کردند و خلاف آن ظاهر نشد معلوم میشود آن حکم موافق با واقع وقول معصوم است.(1)در اینجا به عبارات جمعی از علما در این رابطه اشاره میکنیم:
1 - سیّد مرتضی در کتاب «الذریعة» میفرماید: «انّ العقل قد دلّ علی انّه لابدّ فی کلّ زمان من امام معصوم یکون ذلک لطفاً فی التکلیف العقلی»؛(2)«عقل دلالت میکند بر اینکه در هر زمانی احتیاج به امامی معصوم است که وجودش لطف است در تکلیف عقلی».
2 - محقق تستری در کتاب «کشف القناع» میفرماید: «الثالث من وجوه الاجماع ان یستکشف عقلاً رأی الامامعلیه السلام من اتفاق من عداه من العلماء علی حکم، و عدم ردّهم عنه، نظراً الی قاعدة اللطف التی لأجلها وجب علی اللَّه نصب الحجة المتّصف بالعلم و العصمة، فانّ من أعظم فوائده حفظ الحقّ و تمییزه من الباطل کی لایضیع بخفائه و یرتفع عن أهله او یشتبه بغیره، و تلقینهم طریقاً یتمکّن العلماء و غیرهم من الوصول الیه، و منعهم و تثبیتهم عن الباطل أوّلاً، او ردّهم عنه اذا أجمعوا علیه»؛(1)«سوم از وجوه اجماع این است که عقلاً رأی امام کشف شود از اتفاق مجموع علما بر حکمی غیر از امامعلیه السلام در صورتی که آنها را ردّ نکرده باشد به جهت قاعده لطف که به توسط آن خداوند حجتی عالم و معصوم را نصب کرده و از فوائد او حفظ حقّ و تمییز حق از باطل است تا حق به جهت خفای او ضایع نشده و از اهلش مرتفع نشود و یا اینکه حق به غیر آن مشتبه نگردد. و از طرف دیگر مردم را به راهی که برای علما و غیر علما ممکن الوصول باشد تلقین کرده و از باطل منع و دور نموده است و در صورتی که بر آن اجماع و اتفاق کردند آنها را بازگردانند».
3 - شیخ کراجکی میگوید: «کثیراً یقول المخالفون: اذا کنتم قدوجدتم السبیل الی علم تحتاجونه من الفتاوی المحفوظة عن الأئمة المتقدمین، فقد استغنیتم بذلک عن امام الزمان. فأجاب الی فائدة وجوده أیضاً بانّه یکون من وراء العلماء و شاهداً لأحوالهم، عالماً بأخبارهم، ان غلطوا هداهم، أو نسوا ذکّرهم»؛(2)«جماعت زیادی از مخالفین میگویند: اگر شما راهی برای
رسیدن به علمی که به آن احتیاج است از فتاوای حفظ شده از ائمه دارید، پس دیگر از وجود امام بی نیاز شده و به وجود آن احتیاج ندارید. او در جواب مخالفین اشاره به فائده وجود امام کرده و میگوید: امامعلیه السلام در پشت سر علما بوده و شاهد بر احوال آنها است و از خبرهای آنها آگاه است، لذا اگر به غلط و اشتباه عمل کنند آنها را هدایت کرده و اگر حکمی را فراموش کنند آنها را تذکّر دهد».
4 - محقق داماد میفرماید: «ومن ضروب الانتفاعات أن یکون حافظاً لأحکامهم الدینیّة علی وجه الارض عند تشعّب آرائهم و اختلاف أهوائهم، و مستنداً لحجیّة اجماع أهل الحلّ و العقد، فانّه عجّل اللَّه تعالی فرجه لایتفرّد بقول، بل من الرحمة أن یکون من المجتهدین من یوافق رأیه رأی امام عصره و صاحب أمره، یطابق قوله قوله»؛(1)«از انواع بهره هایی که از وجود امام زمانعلیه السلام برده میشود اینکه او حافظ احکام دینی بر روی زمین است، هنگامی که آراء علما پراکنده گشته و هواهای آنها مختلف گردد. و همچنین وجود او مستندی است برای اجماع و اتفاق اهل حلّ و عقد، زیرا آن حضرتعلیه السلام هیچگاه متفرّد به رأیی نمیشود بلکه از رحمت اوست که از میان مجتهدین کسانی باشند که رأی شان موافق با رأی امام زمان و صاحب امرش بوده و قولش مطابق با قول او باشد».
5 - شریف العلما میفرماید: «فانّ وجود الامام فی زمن الغیبة لطف قطعاً، و من ذلک حفظ الشریعة و ردّ المجمعین علی الباطل و ارشادهم الی الحقّ»؛(2)«قطعاً وجود امام در زمان غیبت لطف است که از جمله لطف او حفظ
شریعت و ردّ اتفاق کنندگان بر باطل و ارشاد آنها به سوی حقّ است».
کلینی به سندش از یونس بن یعقوب نقل کرده که گفت: «کان عند ابی عبداللَّهعلیه السلام جماعة من اصحابه منهم حمران بن اعین و محمدبن نعمان و هشام بن سالم والطیار وجماعة فیهم هشام بن الحکم وهو شاب فقال: ابو عبداللَّهعلیه السلام: یا هشام! الاتخبرنی کیف صنعت بعمروبن عبید و کیف سألته؟ فقال هشام: یابن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله انّی اجلّلک و استحییک و لایعمل لسانی بین یدیک. فقال ابوعبداللَّه: اذا امرتکم بشیء فافعلوه. قال هشام: بلغنی ما کان فیه عمروبن عبید و جلوسه فی مسجد البصرة فعظم ذلک علیّ فخرجت الیه و دخلت البصرة یوم الجمعة فاتیت مسجدالبصرةفاذا انا بحلقة کبیرة فیها عمروبن عبید و علیه شملة سوداء متزّر بها من صوف و شملة مرتدیاً بها و الناس یسألونه فاستفرجت الناس فافرجوا لی ثم قلت ایّها العالم انّی رجل غریب تأذن لی فی مسألة؟ فقال لی نعم. فقلت له: الک عین؟ فقال یا بنیّ ایّ شیء هذا من السؤال؟ و شیء تراه کیف تسأل عنه؟ فقلت هکذا مسألتی فقال: یا بنیّ سل و ان کانت مسألتک حمقاء. قلت: اجبنی فیها. قال لی سل. قلت: الک عین؟ قال نعم. قلت فماتصنع بها؟ قال اری بها الالوان و الاشخاص. قلت: فلک انف؟ قال نعم. قلت: فما تصنع به؟ قال اشمّ به الرائحه. قلت: الک فم؟ قال نعم. قلت: فما تصنع به؟ قال اذوق به الطعم. قلت: فلک اذن قال نعم. قلت: فما تصنع بها؟ قال اسمع بها الصوت. قلت: الک قلب؟ قال نعم. قلت: فما تصنع به؟ قال أمیّز به کلّما ورد علی هذه
الجوارح و الحواسّ. قلت او لیس فی هذه الجوارح غنی عن القلب؟ فقال لا. قلت و کیف ذلک و هی صحیحة سلیمة؟ قال یا بنیّ انّ الجوارح اذا شکّت فی شیء شمّته او رأته او ذاقته او سمعته ردّته الی القلب فیستیقن الیقین و یبطل الشک. قال هشام: فقلت له: فانّما اقام اللَّه القلب لشکّ الجوارح؟ قال نعم. قلت: لابد من القلب و الاّ لم تستیقن الجوارح؟ قال نعم. فقلت له یا ابامروان فاللَّه تبارک و تعالی لم یترک جوارحک حتی جعل لها اماماً یصحّح لها الصحیح و یتیقّن به ما شکّ فیه و یترک هذا الخلق کلّهم فی حیرتهم و شکّهم و اختلافهم لا یقیم لهم اماماً یردّون الیه شکّهم و حیرتهم و یقیم لک اماماً یردّون الیه شکّهم و حیرتهم و یقیم لک اماماً لجوارحک تردّ الیه حیرتک و شکّک؟ قال: فسکت و لم یقل لی شیئاً … قال فضحک ابو عبداللَّهعلیه السلام و قال: یا هشام: من علمّک هذا؟ قلت: شیء اخذته منک و ألّفته. فقال: هذا واللَّه مکتوب فی صحف ابراهیم و موسی»؛(1)
«جمعی از اصحاب که حمران بن اعین و محمّد ابن نعمان و هشام ابن سالم و طیار در میانشان بودند خدمت امام صادقعلیه السلام بودند و جمع دیگری در اطراف هشام بن حکم که تازه جوانی بود نیز حضور داشتند.
امام صادقعلیه السلام فرمود: ای هشام! گزارش نمیدهی از مباحثه خود با عمروبن عبید که چه کردی و چگونه از او سؤال نمودی؟ عرض کرد: جلالت شما مرا میگیرد و شرم دارم و زبانم نزد شما به کار نمیافتد. امام صادق7 فرمود: چون به شما امری نمودم بجا آرید. هشام عرض کرد: وضع عمروبن عبید و مجلس مسجد بصره او به
1) 21. اصول کافی، ج 1، کتاب الحجة، ص 169.
من خبر رسید، بر من گران آمد، به سویش رهسپار شدم، روز جمعهای وارد بصره شدم و به مسجد آنجا درآمدم. جماعت بسیاری را دیدم که حلقه زده و عمروبن عبید در میان آنها است، جامه پشمینه سیاهی به کمر بسته و عبایی به دوش انداخته و مردم از او سؤال میکردند. از مردم راه خواستم به من راه دادند تا در آخر مردم به زانو نشستم. آنگاه گفتم: ای مرد دانشمند من مردی غریبم اجازه دهید مسألهای بپرسم. گفت: آری. گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: پسر جانم این چه سؤالی است، چیزی را که میبینی چگونه از آن سؤال میکنی؟! گفتم: سؤال من همین طور است. گفت: بپرس پسر جانم، اگرچه پرسشت احمقانه است. گفتم: شما جواب همان را بفرمایید. گفت بپرس. گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چکار میکنید؟ گفت: با آن رنگها و اشخاص را میبینم. گفتم: بینی دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه میکنی: گفت: با آن میبویم. گفتم: دهان دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه میکنی: گفت: با آن مزه را میچشم. گفتم: گوش دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه میکنی: گفت: با آن صداها را میشنوم. گفتم: شما قلب دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه میکنی: گفت: با آن هرچه بر اعضا و حواسم درآید تشخیص میدهم. گفتم: مگر با وجود این اعضا از آن بی نیازی نداری؟ گفت: پسر جانم، هرگاه اعضای بدن در چیزی که ببوید یا ببیند یا بچشد یا بشنود تردید کند آن را به قلب ارجاع دهد، تا تردیدش برود و یقین حاصل کند. من گفتم: پس خدا قلب را برای رفع تردید اعضا گذاشته است؟ گفت: آری. گفتم: قلب لازم است وگرنه برای اعضا یقین نباشد؟ گفت آری. گفتم: ای ابا مروان خدای تبارک و تعالی که اعضای تو را بدون امامی که صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقن کند
وانگذاشته، این همه مخلوق را در سرگردانی و تردید و اختلاف واگذارد و برای ایشان امامی که در تردید و سرگردانی خود به او رجوع کنند قرار نداده، در صورتی که برای اعضای تو امامی قرار داده که حیرت و تردیدت را به او ارجاع دهی؟ او ساکت شد و به من جوابی نداد. حضرت صادقعلیه السلام خندید و فرمود: این را چه کسی به تو آموخت؟ عرض کردم: آنچه از شما شنیده بودم را منظم کردم. فرمود: به خدا سوگند این مطالب در صحف ابراهیم و موسی میباشد».
برخلاف تصور عدهای که گمان کردهاند رابطه امام با مردم در زمان غیبت به طور کلّی قطع میشود حقّ این است که در عصر غیبت رابطه آن حضرت به طور کلّی قطع نشده بلکه طبق آنچه از مجموعه روایات استفاده میشود عدّهای از نفوس قابل و مستعدّ از نور وجود آن حضرت استفاده برده و به حقّ گرویده اند.
پرفسور هانری کربن استاد دانشگاه سور بن پاریس میگوید: «به عقیده من مذهب تشیع تنها مذهبی است که رابطه هدایت الهی بین عالم انسانیّت و خداوند را به طور مداوم حفظ کرده و ولایت را به طور زنده تا روز قیامت ثابت و مستمرّ نگه داشته است؛ زیرا یهود، نبوّت را که رابطهای بین خداوند و عالم انسانیّت است در حضرت موسیعلیه السلام ختم نموده است و اعتقاد به نبوّت حضرت عیسیعلیه السلام و حضرت محمّدصلی الله علیه وآله ندارد و آن رابطه را بعد از حضرت موسیعلیه السلام قطع شده میداند. و نصاری نیز بر حضرت عیسی توقف نمودهاند. همچنین اهل سنت از مسلمین این رابطه را قطع کرده و بعد از ختم نبوّت
حضرتِ خاتم الانبیاء محمدصلی الله علیه وآله اعتقاد به این رابطه پیدا ننمودند. امّا مذهب تشیع تنها مذهبی است که ولو معتقد به ختم نبوّت در پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله است، ولکن ولایت که رابطه هدایت و تکمیل است را بعد از رسول خدا بین انسان و خداوند قطع نمیداند».(1)
علامه طباطبایی میفرماید: «امام کسی است که انسان را به امر ملکوتی که همراه اوست هدایت میکند، پس امامت به حسب باطن نوعِ ولایتی است بر مردم در اعمالشان، و هدایت امامت همان ایصال به مطلوب است به امر خداوند، نه مجرّد ارائه راه که شأن و مقام نبیّ و رسول است».(2)
ایشان در جایی دیگر بر این معنا به آیه شریفه: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا» (3)و یا به آیه: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا» (4)استدلال کردهاند.
ایشان در ذیل آیه اوّل میگوید: «ضمیر در جعلناهم به ابراهیم و اسحاق و یعقوب برمیگردد. و ظاهر قول خداوند: «ائمة یهدون بأمرنا» آن است که هدایت به امر جاری مجری مفسِّر برای معنای امامت است … و این هدایت جعل شده از شؤون امامت به معنای ارائه راه نیست؛ زیرا خداوند سبحان حضرت ابراهیمعلیه السلام را بعد از اعطای نبوت به مقام امامت رسانید … و نبوت منفکّ از هدایت به معنای ارائه راه نیست، پس معنایی برای امامت در این آیه غیر از رساندن به مطلوب نمیماند که همانا نوعی تصرّف تکوینی در نفوس است به قرار دادن آنها را در مسیر کمال و نقل آنها از موقفی معنوی به
موقفی دیگر. و در صورتی که مراد به هدایت و امامت در این آیه تکوینی و عمل باطنی است، مراد به امری که به آن هدایت انجام میگیرد امر تشریعی اعتباری نخواهدبود؛ بلکه مراد به امر در این آیه چیزی است که قول خداوند متعال: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ» (1)آن را تفسیر میکند. پس مراد به امر، فیوضات معنوی و مقامات باطنی است که مؤمنین به آنها به توسط اعمال صالحه هدایت پیدا مینمایند، و با رحمت خداوند به آنها متلبّس میگردند … پس امام همان رابط بین مردم و بین پروردگارشان در اعطای فیوضات باطنی و گرفتن آنها از خداوند متعال است … ».(2)
جامعه شناسان و روانشناسان معتقدند که اعتقاد به وجود امام و رهبر ولو از نظرها غائب باشد اثر عمیقی در جوامع دینی داشته است؛ زیرا با اعتقاد به وجود رهبر و امام هرچند غایب باشد به دستورات او عمل خواهد شد.
در جنگ اُحد عمداً یا اشتباهاً در بین لشکر اسلام شایع شد که: «ألا قتل محمّدصلی الله علیه وآله» محمدصلی الله علیه وآله کشته شد. این خبر که به مسلمین رسید هر کدام غیر از امام علیعلیه السلام به طرفی فرار کرده و صحنه جنگ را ترک نمودند و عدهای به فکر پیوستن به دشمنان افتادند. ولی هنگامی که خبر کشته شدن پیامبرصلی الله علیه وآله تکذیب شد و مسلمین یقین به زنده بودن پیامبرصلی الله علیه وآله پیدا کردند دوباره با هم اجتماع نموده و به پیامبرصلی الله علیه وآله پیوستند. و لذا میبینیم که قرآن کریم به این
حقیقت اشاره نموده و میفرماید: «وَما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل أَفَإِتْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُم عَلَی أَعْقابِکُمْ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلَی عَقَبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّاللَّهَ شَیْئاً وَسَیَجْزی اللَّهُ الشّاکِرِینَ»؛(1)«محمّد نیست مگر پیامبری از جانب خداوند که پیش از او پیامبرانی بودند و از این جهان درگذشتند اگر او نیز به مرگ یا شهادت درگذرد شما باز به دین جاهلیت باز خواهید گشت؟ پس هر کس مرتد شود به خدا ضرری نخواهد رسانید، خود را به زیان انداخته و هر کس شکر نعمت دین گذارد و در اسلام پایدار بماند البته خداوند جزای نیک اعمال به شکرگزاران عطا خواهدکرد».
جامعه شیعی با اعتقاد به وجود امام برای خود هیچگاه احساس غربت نکرده بلکه دائماً در انتظاری سازنده به سر میبرد که این خود در بقاء مذهب و مکتب بسیار مؤثّر است.
در نهضت استقلال هند از استعمار انگلستان میبینیم با وجود اینکه گاندی رهبر این نهضت از طرف دولت مستعمره انگلستان در زندان به سر میبرد ولی روح عدم همکاری با دولت استعمار در میان مردم هند با نشاط هرچه بیشتر ادامه داشت؛ زیرا ملت هند ولو رهبر خود را نمیدیدند ولی افکار و روح بلند او را به جهت زنده بودن نفوذ و قدرت معنویش که سبب یکپارچگی ملّت هند بر علیه استعمار شد در میان خود احساس میکردند.
در جنگ جهانی دوم هنگام محاصره شهر لنینگراد به واسطه لشکر آلمان نازی با وجود شدت سرما و قحطی و مردن جمعیت زیادی در هر روز، مردم
1) 28. سوره آل عمران، آیه 144.
شهر در مقابل دشمن مقاومت مینمودند و این به جهت وجود رهبری مقتدر در میان مردم بود که هرچند او را نمیدیدند، لکن با اعتقاد به وجود او پیام هایش را از رادیو گوش میدادند و این خود سبب ایجاد روحیه مقاومت در میان لشکریان میشد. و لکن به مجرّد اینکه خبر مرگ رهبر خود را شنیدند همگی تسلیم شده و دشمن شهر را به تصرف خود درمیآورد.
از امتیازات اساسی ادیان الهی به طور عموم این است که اگر به عقیدهای بشارت میدهند و یا اینکه تکالیفی را برای بشر عرضه میکنند در رتبه سابق بر آن، سعی در معرّفی الگویی دارند که پیاده کننده دستورات در خارج و معتقد به عقیده خود است. پیامبراکرمصلی الله علیه وآله در حدیثی به طور وضوح به این حقیقت اشاره کرده آنجا که میفرماید: «ماامرتکم بشیء الّا وقدائتمرت به قبل ذلک، و مانهیتکم عن شیء الّا و قدانتهیت عنه قبل ذلک»؛ «هیچگاه امر به شییء نکردم مگر آنکه خودم به آن امر قبلاً عمل کردم و از هیچ چیز نهی نکردم مگر اینکه خودم قبلاً دست از آن کار برداشتم».
این بُعد یکی از ابعاد اساسی در وجود انسان است؛ زیرا هنگامی که انسان در پیشروی خود الگویی میبیند که پیشتاز در عمل به دستورات شرع و شریعت است با وجود این الگو تأثیر به سزایی در نفس و روح او گذاشته که قابل مقایسه با تأثیر گفتار و وعظ نیست. و لذا از اهل بیتعلیهم السلام رسیده که: «کونوا دعاة لنا بغیر السنتکم»؛ «با عملکرد خود دعوت کنندگان به سوی ما باشید».
و این درست بر خلاف مکتبهای فلسفی است؛ زیرا فیلسوف تنها درصدد ابداع نظریه و طرح آن در جوامع است، بدون آنکه به فکر پیاده نمودن آن در عالم خارج و مجسّد نمودن آن باشد، و لذا نظریه او از مستوای فکر و نظر تعدّی نمیکند. به خلاف ادیان الهی که اگر عقیده و شریعتی را ترسیم مینمایند درصدد پیاده کردن آن در خارج و الگو دادن به بشریت برای رسیدن به آن عقائد و شریعت میباشند.
قرآن کریم به طور وضوح از عامل الگو و رهبر و تأثیرگذاری آن سخن به میان آورده است آنجا که میفرماید: «لَّقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کانَ یَرْجُوااللَّهَ وَالْیَوْمَ الْأَخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً»؛(1)«البته برای شما در اقتدای به رسول خدا (چه در صبر و مقاومت با دشمن و چه دیگر اوصاف و افعال نیکو) خیر و سعادت بسیار است برای آن کس که به ثواب خدا و روز قیامت امیدوار باشد و یاد خدا بسیار کند.»
این الگو دهی اختصاصی به پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله ندارد، بلکه تمام انبیای الهی الگو و اسوه برای بشر اند.
خداوند متعال میفرماید: «قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ»؛(2)«هرآینه ابراهیم و همراهان او الگوی خوبی برای شمایند».
اسلام به عنوان دین خاتم، دینی است جهان شمولی که دارای ابعاد گوناگونی است و لذا محتاج به وجود الگوهای متعددی در خارج است تا
الگو دهی در تمام زمینهها داشته باشند.و لذا در نهج البلاغه میخوانیم:
«اللّهمّ بلی لاتخلو الارض من قائم للَّه بحجّة، امّا ظاهراً مشهوداً أو خائفاً مغموراً لئلا تبطل حجج اللَّه و بیّناته، و کم ذا؟ و أین اولئک؟ اولئک واللَّه الاقلّون عدداً و الأعظمون عنداللَّه قدراً، یحفظ اللَّه بهم حججه و بیّناته حتّی یودعوها نظرائهم و یوزعوها فی قلوب اشباههم. هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة، و باشروا روح الیقین، و استلانوا مااسترعره المتروفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدنیا بأبدان ارواحها معلّقة بالمحلّ الأعلی، اولئک خلفاء اللَّه فی ارضه و الدعاة الی دینه، آه آه شوقاً الی رؤیتهم … »؛(1)«بارخدایا! بلی زمین تهی نمیماند از کسی که حجت بر پای خداست، یا پایدار و شناخته شده است و یا ترسان و پنهان از دیده هاست تا حجّت خدا باطل نشود و نشانه هایش از میان نرود. و اینان چندند و کجا جای دارند؟ به خدا سوگند اندک به شمارند و نزد خدا بزرگ مقدار، خدا حجّتها و نشانههای خود را به آنان نگاه میدارد تا به همانندهای خویشش بسپارد و در دلهای خویشش بکارند. دانش، نور حقیقت بینی را بر آنان تافته و آنان روح یقین را دریافته، و آنچه را ناز پروردگان دشوار دیدهاند آسان پذیرفتهاند و بدانچه نادانان از آن رمیده اند خو گرفته، و همنشین دنیایند با تنها، و جان هایشان مربوط است به ملکوت اعلی. اینان خدا را در زمینش جانشین اند و مردم را به دین او میخوانند. وه که چه آرزومند دیدار آنانم».
1) 31. نهج البلاغه، کلمات قصار، رقم 147.
برای اثبات وجود امام زمانعلیه السلام از طریق برهان فطرت مقدماتی را ذکر میکنیم:
روانشناسان تمایلات غریزی و فطری انسان را به سه دسته تقسیم کردهاند:
الف - تمایلات شخصی: مانند خود دوستی، و ارضاء عزت نفس.
ب - تمایلات اجتماعی: که موجب میشود نوعی علاقه و دلبستگی نسبت به همنوعان خود احساس کند و در غم آنها شریک باشد.
ج - تمایلات عالی: از قبیل حقیقت جویی و خیر طلبی و حسّ دینی و پرستش و رسیدن و یافتن کامل مطلق و فانی شدن در معبود حقیقی، و به تعبیر دیگر وصل یا رسیدن و …
اثبات وجود گرایش به مبدأ هستی و پرستش او در فطرت انسان از چند راه ممکن است.
1 - تصریح دانشمندان.
2 - عشق به کمال مطلق.
3 - امید به قدرتی برتر.
4 - احساس نیاز.
5 - بدیهی اولی است.
6 - فطری منطقی است.
7 - معلوم حضوری است.
برای رسیدن به کمال مطلق و معبود حقیقی احتیاج به واسطهای است که خود سفر کمال را طی کرده و بتواند انسان را دستگیری کند تا او را از راههای گوناگون به کمال مطلوب برساند:
الف - وضع قوانین تشریعی و تبیین آنها (هدایت تشریعی)
ب - دستگیری انسانهای مستعدّ کمال و تربیت باطنی نفوس قابله.
این امر از دو راه قابل اثبات است:
1 - وجود این میل و امید به واسطه در انسان بدیهی است.
2 - وجود انسان کامل که ناطق و هادی به کتاب و سنت صامت است ضروری است به نصّ آیات قرآن و روایات:
خداوند متعال میفرماید: «وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی اِماماً وَرَحْمَةً»؛(1)«و پیش از آن، کتاب موسی پیشوا و رحمت بود».
و نیز میفرماید: «صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی ؛(2)«کتب ابراهیم و موسی».
و نیز میفرماید: «وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قالَ لَا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»؛(3)«[بخاطر آورید]هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را پیشوا و امام مردم قرار دادم».
از این آیات استفاده میشود که کتاب خدا اگرچه امام است از آن جهت که صامت و ساکت است کافی نیست و لذا به امام ناطق نیاز دارد.
رسول خدا فرمود: «انّی قدترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الآخر: کتاب اللَّه و عترتی … »؛(1)«همانا من در میان شما دو شیء گرانبها میگذارم، یکی از آن دو از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا و عترتم … ».
اگر میل و غریزه و فطرت به چیزی در انسان وجود دارد پس باید آن چیز در خارج موجود باشد و الّا وجود آن در انسان لغو است. به عبارت دیگر این عطش نسبت به انسان کامل معصوم دلیل وجود خارجی اوست، و بی جهت و خود به خود به وجود نیامده است.
یک مثال مفید ما را به مقصد نزدیکتر میکند: عطش به آب و تشنگی به این ماده حیاتی دلیل وجود آب در خارج است. اگر آب نبود پس ما هم احساس تشنگی نمیکردیم. از این بالاتر میگوییم: اصلاً وجود آب دلیل عطش و تشنگی ماست. یعنی اگر ارگانیزم و ساختار ما آب را نچشیده بود احساس عطش وجود نداشت. لذا در دعای ندبه مکرّر به لفظ أیْنَ یعنی کجاست حضرت را میخوانیم.
پرسش: به چه دلیل میتوان اثبات کرد که این تمایلات فطری واقع نما بوده و وجود کمال مطلق و انسان کامل معصوم را اثبات میکند؟
پاسخ: دلالت تمایل به کمال مطلق و انسان کامل معصوم بر واقعیت
1) 35. مستدرک حاکم، ج 3، ص 109.
داشتن آن را به دو صورت میتوان تصویر کرد:
1 - با مراجعه به سایر تمایلات فطری و غریزی روشن میشود که همگی ناظر به واقعیات و کاشف از آنهاست و امور خیالی نیست به دلیل قاعده: (حکم الامثال فیمایجوز و فیما لایجوز واحد)، به این بیان که اگر این تمایل واقعیت ندارد سایر تمایلات نیز واقعیت ندارد و اگر سایر تمایلات واقعیت دارد این تمایل نیز واقعیت دارد.
2 - محبّت و عشق و میل انسان به کمال مطلق و انسان کامل معصوم از امور ذات الاضافه است و تحقق آن بدون تحقق مضاف الیه ممکن نیست، پس اگر این میل و عشق در انسان وجود دارد متعلق و مضاف الیه آن نیز بالفعل موجود است.
مرحوم شهید مطهری نیز به همین دلیل بر ضرورت بقاء و ادامه حیات برای انسان و ضرورت حیات در عالم دیگر استدلال نموده است. ما نیز به همین دلیل میتوانیم بر ضرورت حکومت عدل توحیدی عالمی استدلال نماییم که در بحث «فلسفه حکومت عدل جهانی توحیدی» به آن اشاره نمودیم.
این برهان را نیز با ذکر مقدماتی تشریح میکنیم:
انسان کامل دارای مقامی است که هیچ موجودی از موجودات جهان امکان هم وزن آن نیست و هیچ امری از کائنات هم ردیف آن نمیباشد.
امام رضاعلیه السلام در روزگاری که سخن از امامت و خلافت و چگونگی تعیین و نصب آن در جامعه مطرح بود و نظرهای گوناگونی عرضه میشد درباره امام که همان انسان کامل و موحّد است میفرماید: «الامام واحد دهره، لایدانیه احد، ولایعادله عالم، ولایوجد له بدل و لا له مثل، و هو بحیث النجم من أیدی المتنازلین، این العقول من هذا، و أین الاختیار من هذا»؛(1)«امام یگانه دهر خود است به گونهای که کسی را به منزلت او راه نیست، و او همانند ستارگان آسمان برتر از دسترس جویندگان است. یعنی عقل آدمیان را کجا به جایگاه او راه است، تا قدرت تشخیص و انتخاب او را داشته باشد. به این معنا که تشخیص امام در قدرت خداوند سبحان است».
ذات واجب به هیچ وصفی حتی وصف اطلاق محدود نمیشود. لذا اطلاق، وصف ذات نبوده بلکه عنوان آن میباشد. و امّا اوّلین تعیین و ظهور او همان وحدت حقیقی است که دارای دو چهره واحدیّت و احدیّت میباشد، و وحدت حقیقی به جهت سعه و گستردگی خود همه موجودات را فرا میگیرد. و چون
1) 36. کافی، ج 1، ص 201.
موجود به دو قسم واحد و کثیر تقسیم شده وغیریت از احکام کثرت است که به دو گونه ذاتی و غیر ذاتی منقسم میشود. و غیریّت ذاتی که همان تقابل است به چهار قسم تقسیم میگردد، وحدت حقیقی، جمیع این اقسام و از آن جمله جمیع متقابلات و حتی اموری را که از تناقض برخوردار هستند فرا میگیرد.
هویّت مطلقه خداوند چون در مقام ظهور، احکام وحدت بر آن غلبه دارد لذا کثرت نه تنها مقهور بلکه محو میگردد.
عوالم سه گانه عقلی، مثالی و طبیعی که ره آورد ظهور عینی لوازم اسماء و صفات هستند با اظهار احکام متکثّره خود در تفاصیل عینی و متفرقات فعلی، احکام وحدت حقیقی را مخفی و پوشیده میدارند. پس حق گرچه در مقام ظهورات ذاتی وحدت قاهره و در ظهورات متکثّره فعلی تعیّنات خاصّه را اظهار میدارد، لکن آن وحدت بدون کثرت، و این کثرت بدون وحدت است. از این رو برای ارائه ذاتی که در این دو مقام به نحو تفصیل و وحدت ظهور کرده است مظهر کاملی را که واجد جمیع مظاهر تفصیلی و اجمالی و مشتمل بر جمیع حقایق سرّی از اسماء ذاتی و اسماء صفاتی و فعلی باشد طلب مینماید، و این مظهر همان انسان کامل است.
چون در وحدت ذاتی مجالی برای اسماء تفصیلی نیست، زیرا که تفصیل نحوه ای از کثرت است و هرگونه کثرتی در آنجا مقهور است و در مظاهر تفصیلی که در عالم خارج ظاهر میشوند، احکام کثرت غالب بر وحدت و احکام آن است، یعنی وحدت ذاتی در این مظاهر ظهوری ندارد، پس فرمان
الهی مقتضی صورتی اعتدالی است که در آن وحدت ذاتی و یا کثرت امکانی بر یکدیگر غلبه نداشته باشند، تا آنکه بتواند برای حق مظهری از جهت اسماء تفصیلیه و وحدت حقیقیه آن باشد. و آن صورت اعتدال که از عدالت کبری برخوردار است همان انسان کامل است که احاطه بر جمیع مراتب مطلقه ذاتی و مقیّده کونی دارد و از یک سو به واحدیّت که در دایره عالم الوهیت و فوق آن است مرتبط است و از دیگر سو به عالم طبیعت وابسته است.
انسان کامل از جهت اوّل دو قوس نزول و صعود را پی نهاده و به مصداق: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی (1)به مقام قرب نهایی بار یافته و از این طریق به دلیل وساطتی که در اعطای فیض به ماسوی دارد مظهر ربوبیّت حقّ شده است.
امام باقرعلیه السلام با توجه به این مقام است که در تفسیر آیه کریمه: «وَللَّهِ الْاَسْماءُ الْحُسْنی (2)میفرماید: «نحن الأسماء الحسنی التی لایقبل اللَّه من العباد عملاً إلّا بمعرفتنا»؛(3)«ما همان اسماء حسنی هستیم که خداوند هیچ عملی را بدون معرفت ما قبول نمیکند».
از سوی دیگر انسان کامل به مصداق: «أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» (4)در عالم طبیعت به سر برده و با دیگران اکل و مشی نموده و بر عبودیت و بندگی خود افتخار مینماید.
گستره و سعه انسان کامل نسبت به جمیع مراتب، دلیل واضح این گفتار
مولی الموحدین امام علیعلیه السلام است که: «ما للَّه آیة اکبر منّی» (1)یعنی خدای را آیت و نشانی بزرگتر و برتر از من نیست.
قابلیّت انسان برای پذیرش و بُعد متقابل موجب شده است تا برخی از آدمیان در نهایت شرافت و اوج ظهور قرار گرفته و برخی دیگر در پایینترین و نازلترین مراتب واقع شوند.
یکی چون پیامبر خاتم به لحاظ وحدت و اطلاق خود صدرنشین کائنات میگردد، و دیگری چون ابوجهل به نازلترین درکات سقوط میکند.
از آن جهت که هر نامی دارای مظهر است، «وَلَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْیءٌ» از اسماء خداوند سبحان است، انسان کامل به دلیل جامعیّت بی مانند خود، مظهر این اسم شریف میباشد لذا در حضرات دیگر مانندی ندارد.
از احتجاجی که هشام بن حکم با عمروبن عبید دارد میتوان این نظر را که وحدت عالم به انسان کامل حاصل میشود استفاده نمود؛ زیرا او در این احتجاج از امام به منزله قلبی یاد میکند که عهده دار پیوند و اتصال اعضا و اجزاء پراکنده یک بدن واحد و تنظیم کننده ادراک های قوای ادراکی آن است. و امام با تأیید خود بر برهان او صحّه میگذارد.(2)
آیت اللَّه حسن زاده آملی در ارتباط با این دلیل میفرماید: «بر مبنای تحقیق اهل شهود که واحد شخصی بودن وجود است هرجا که سلطان بودن
وجود است هرجا که سلطان وجود نزول اجلال فرمود عساکر اسما و صفاتش در معیّت او بوده بلکه در زیر عَلَم عزّت او سبحانه میباشند …
اسمای حسنی که خارج از حدّ احصایند تعیّنات شئون الهی و خصوصیات نسب علمیه و صور عینیه او هستند که عین ظاهر او سبحانه و شأن باطن او تعالی شأنه است چه اینکه حقّ حسب عین احدی و به حسب اسماء کثیر است، و کون در لسان صدق این فریق جمع بین آن دو است، و انسان کامل که جامع آثار کلّ اسماء است کون جامع است که مرآت جامعه بین صفات قدم و حدثان یعنی برزخ بین وجوب و امکان است.
تجلّی حقّ متحقّق به کمال ذاتی متوقّف بر ظهور است هرچند به حسب ذاتش منزه از استکمال به مصالح و اغراض و غنی از عالمین است. و مظهر اتمّ آن مربوط به اسم شریف اللَّه است که قبله و قدوه جمیع اسماء و غایت حرکت وجودی و ایجادی و کمال عالم کون طبیعی، و مقصد نهایی قوافل نشأة عنصری اعنی انسان کامل است که آخر مظاهر است و از اینجا غرض و سرّ یاد شده حاصل میگردد فافهم».(1)
و نیز در جایی دیگر میفرماید: «اهل تحقیق بر مبنای رصین وحدت شخصی وجود بر این عقیدت راسخ اند که مراتب تمامی موجودات در قوس نزول از تعیّنات نفس رحمانی و حقیقت ولایت است، و در قوس صعود حقیقت انسان کامل دارای جمیع مظاهر و جامع جمیع مراتب است. پس تمام حقایق عقلانیه و دقایق برزخیه آنها که گاهی به عقل و گاهی به شجره و گاهی به
1) 43. حسن زاده آملی، نهج الولایة، ص 20 - 21.
کتاب مستور، به عبارات و اسامی مختلفه مذکور میشود تماماً نفس حقیقت انسان کامل است که بر حسب هر درجهای از درجات، تعیّن خاص و اسم مخصوص حاصل نموده، و بدین جهت حقیقت انسان کامل را جائز است که آثار تمامی آن تعیّنات را به حقیقت خود اسناد دهد».(1)
ابن فناری در فصل پنجم تمهید جملهای از کتاب (مصباح الانس) در این جهت نقل کرده که به گوشهای از آن اشاره میکنیم:
وی پس از تقدیم چند اصل در امکان اینکه یک شییء به دو اعتبار مظهر و ظاهر میشود میگوید: «فالانسان الکامل مظهر له من حیث الاسم الجامع، و لذا کان له نصیب من شأن مولاه، فاذا تحقّق بمظهریة الاسم الجامع کان التروح من بعض حقائقه اللازمة، فیظهر فی صور کثیرة من غیر تقیید و انحصار، فیصدق تلک الصور علیه و یتصادق لاتحاد عینه، کما یتعدّد لاختلاف صوره»؛(2)«انسان کامل مظهر خداوند از حیث اسم جامع است و لذا برای او بهرهای از شأن مولایش میباشد. و هنگامی که به مظهریّت اسم جامع تحقق پیدا نمود از بعض حقایق لازم خداوند متأثّر خواهدشد، و لذا به صورتهای گوناگونی ظهور پیدا میکند بدون هیچ قید و انحصاری، و آن صور بر او صدق کرده هردو بر یکدیگر تصادق دارند به جهت اتحاد عینش، همانگونه که به جهت اختلاف صورش با یکدیگر تعدد پیدا میکنند».
و نیز صدرالمتألهین در کتاب مفاتیح میگوید: «انّ الانسان الکامل حقیقة واحدة،و له آطوار و مقامات و درجات کثیرة فی القیود، و له بحسب کلّ
طور و مقام اسم خاصّ»؛ «انسان کامل حقیقت واحدی است، و برای او طور ها و مقامات و درجات زیادی در قیود است. و برای او به حسب هرطور و مقامی اسم خاص است».
و نیز در جایی دیگر میفرماید: «النفس الانسانیّة من شأنها أن تبلغ الی درجة یکون جمیع الموجودات أجزاء ذاتها، و تکون قوّتها ساریة فی الجمیع، و یکون وجودها غایة الکون و الخلیفة»؛ «نفس انسانی به حدّی است که شأنیّت رسیدن به درجهای را دارد که جمیع موجودات اجزای او باشند، و قوّت او جاری در جمیع موجودات شود، و نیز وجود او غایت و هدف عالم و خلایق گردد».
و نیز در موضع دیگر میگوید: «واعلم انّ الباری تعالی وحدانی الذات فی اوّل الأوّلین، و خلیفة اللَّه مرآتی الذات فی آخر الآخرین، کما بدأکم تعودون. فاللَّه سبحانه ربّ الأرض و السماء، و خلیفةاللَّه مرآة یظهر فیها الأسماء، و یری بها صور جمیع الأشیاء»؛ «و بدان که خداوند باری تعالی وحدانی الذات در اوّل الاوّلین، و خلیفة اللَّه و مرآتی الذات در آخر الآخرین است، همانگونه که قرآن میفرماید: «کَما بَدَأُکُمْ تَعُودُونَ» (1)پس خداوند سبحان ربّ زمین و آسمان است، و خلیفةاللَّه آینهای است که اسماء الهی در آن ظهور پیدا کرده و جمیع صور اشیاء به آن دیده میشود».
1) 46. سوره اعراف، آیه 29.
قبل از تبیین برهان علت غایی لازم است که به مسأله غایت مندی افعال خداوند اشارهای نماییم که دخالت تامّی در برهان دارد.
یکی از مسائل عمومی افعال الهی که در علم کلام مطرح میشود این است که، آیا افعال خداوند دارای غایت و غرض است یا آنکه بدون هیچ غایت خاصی انجام میپذیرد؟
با تأمّل در افعال اختیاری و هدفمند خود در مییابیم که ما در چنین افعالی ابتدا غایتی را برای خود در نظر میگیریم که از طریق وصول به آن میتوانیم نیازی را از خود برطرف کنیم، تصوّر این غایت در ذهن ما قبل از انجام فعل، ما را برمیانگیزاند تا به انجام آن اقدام ورزیم و از این رهگذر به منفعتی دست یابیم. بنابراین در افعال ما دست کم دو خصوصیت وجود دارد: نخست آنکه غایت فعل در جهت رفع نیازها و کمبودهای فاعل است و فاعل از طریق انجام فعل استکمال مییابد. خصوصیّت دوّم آن است که تصوّر غایت قبل از انجام فعل، در انجام آن تأثیر میگذارد و فاعل را برای ارتکاب فعل برمیانگیزاند.
اینک باید در نظر داشت وقتی سخن از غایت مندی افعال الهی در میان است مقصود ما مشابهت آن با افعال انسانها نیست. به عبارت دیگر دو ویژگی یادشده به هیچ وجه در فعل خداوند وجود ندارد؛ زیرا:
اولاً: غایت افعال خداوند رسیدن به کمال نیست؛ زیرا فاعل،(یعنی ذات مقدس الهی) کامل مطلق است و نقصی ندارد تا بخواهد از طریق فعل خود آن را برطرف سازد، بلکه غایت افعال الهی به مخلوقات او بازمیگردد و در جهت استکمال مخلوقات اوست.
ثانیاً: چنین نیست که تصوّر غایت فعل سبب انجام آن گردد، زیرا علم خداوند از سنخ علم حصولی که ملازم با تصوّر مفاهیم باشد، نیست؛ بلکه ذات الهی به گونهای است که به دلیل کمال مطلق خود مقتضی رساندن مخلوقات خود به کمال مطلوب آنها میباشد.
بدین ترتیب مقصود ما از غایت مند بودن فعل خداوند این است که فعل او مشتمل بر مصالح و منافعی است که به مخلوقات او بازمیگردد و چنین نیست که انجام و ترک آن به لحاظ منافع آفریدگار او علی السویّة باشد. از این رو، غایت در افعال الهی غایت فعل است نه غایت فاعل؛ زیرا ذات خداوند کامل مطلق و غنی است و هیچ غایتی برای آن قابل تصوّر نیست.
متکلمین بر این ادّعا که افعال خداوند دارای غایت و غرض است ادلّه متعددی اقامه کردهاند که به ذکر یک استدلال اشاره میکنیم:
فعلی که فاقد غایت باشد عبث و لغو است، و انجام فعل عبث عقلاً قبیح میباشد، و از آنجا که بر اساس اصل حسن و قبح عقلی ارتکاب کار قبیح از سوی خداوند محال است، ممکن نیست افعال او عبث باشد.
در نتیجه، تمام افعال الهی غایت مند و دارای غرض است.
عرفا و فلاسفه اسلامی غایت مند بودن افعال الهی و ترسیم غایت و هدف از افعال او را طور دیگری ترسیم میکنند،به این بیان که آنها با تمسک به قاعده: (النهایات هی الرجوع الی البدایات)، و تمسک به آیه شریفه: «إِنّا للَّهِ وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» علت خلق را ابتهاج ذاتی خداوند نسبت به تجلّیّات خود
میدانند که در نتیجه در باب افعال الهی طبق نظر عرفا علّت غایی و فاعلی یکی است که همان خداوند متعال باشد و به تعبیر دیگر وحدت فاعل و غایت.(1)
قرآن کریم در آیات متعددی بر حکیمانه بودن افعال الهی و عبث نبودن آن تأکید میکند. برای نمونه میتوان به آیات زیر اشاره کرد:
خداوند متعال میفرماید: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لاتَرْجِعُونَ»؛(2)«آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم و اینکه شما به سوی ما باز نمیگردید؟»
در آیه دیگر نیز سخن از حکیمانه بودن آفرینش آسمانها و زمین و موجودات میان آنهاست: «وَما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَالأرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبینَ»؛(3)«و آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است به بازی نیافریدیم».
حکما و فلاسفه الهی در حکمت متعالیه میگویند: در قوس صعود از هیولی تا وجود محض هر مرتبه عالی، غایت و ثمره برای مرتبه دانی و پایینتر است. و به عبارت دیگر: در اجزاء قوس صعود جزء متقدّم مقدمه برای جزء متأخّر است و هر جزء متأخّر نیز ثمره برای جزء متقدّم میباشد.(4)
مثلاً گیاه در قوس نزول مقدمه است، برای وجود حیوان، و حیوان مقدمه است، برای وجود انسان؛ زیرا انسان اشرف از حیوان است. ولی در قوس صعود، انسان به منزله ثمره و غایت برای وجود حیوان است، و حیوان نیز به منزله ثمره و نتیجه برای گیاه و گیاه نیز به منزله ثمره برای جماد میباشد.
و نیز در حکمت متعالیه ثابت شده که نتیجه، علّتِ فاعلیت فاعل است. و به عبارت دیگر: علّت غایی مؤخّر در وجود و مقدّم در تصوّر است و غایت نیز به وجود علمیش مبدأ برای فاعلیّت فاعل است.(1)
بنابراین هرگاه در عالم خلقت، انسانی نباشد خلقت حیوان و وجود او لغو است. و همچنین اگر حیوان موجود نباشد خلقت گیاه لغو است و همچنین …
هر فردی از افراد انسان ولو در صورت با افرادِ دیگر از انسانها شبیه بوده و همگی از افراد نوع واحدِ منطقی میباشند و لذا بر تمام افراد انسان حیوان ناطق اطلاق میگردد، ولی در واقع و نفس الامر با یکدیگر اختلاف دارند. و لذا در روایات اسلامی میخوانیم که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «انّ الانسان معادن کمعادن الذهب و الفضة»؛(2)«جوهر انسان به مانند طلا و نقره با یکدیگر متفاوتند».
بنا بر این نسبت انسان کامل به بقیه افراد انسان به مانند نسبت انسان است به افراد حیوان. و همانطوری که در قوس صعود، انسان ثمره وجود
حیوان است، و حیوان نیز ثمره وجود گیاه، و گیاه نیز ثمره وجود جماد، همچنین است نسبت به افراد انسان، زیرا انسان درختی است که میوه آن وجود انسان کامل است، و او کسی نیست جز وجود حضرت حجّت (عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف). و همانطور که خلقت درخت برای میوه دادن است نه به عکس همچنین هدف از خلقت افراد انسان همان انسان کامل است نه به عکس.
بنابر آنچه گفتیم خلقت انسان تکویناً برای انسان کامل اعمّ از انبیا و اوصیاء است، نه آنکه انسان کامل برای خلقت تکوینی انسان باشد؛ زیرا انبیاعلیهم السلام ثمره درخت انسانیّت اند و درخت برای ثمره کاشته میشود نه بر عکس. لذا معقول نیست که انسان فدای حیوان شود، بلکه حیوان را برای انسان ذبح میکنند؛ زیرا انسان به منزله ثمره، و حیوان به منزله درخت است. همچنین معقول نیست فدا شدن حیوان برای گیاه، بلکه گیاه را برای خوردن حیوان آماده میکنند و این همان چیزی است که از او فدا شدن اخسّ و پستتر برای اشرف مینامند.
این مطلب به عینه برای تمام افراد انسان و حجّتهای الهی جاری است؛ زیرا آنها - طبق این برهان عقلی - تکویناً برای ما خلق نشدهاند بلکه ما برای آنان خلق شدهایم، زیرا انسان کامل که همان حجّت خدا در روی زمین است ثمره درخت انسانیّت بوده و انسان نیز برای خلقت تکوینی او خلق شده است.
و لذا در روایات میخوانیم: «لو بقیت الارض بغیر امام لساخت»؛(1)«اگر زمین بدون امام شود هرآینه دگرگون خواهدشد»
پس پیامبر اسلام محمّدصلی الله علیه وآله اگرچه از اولاد آدم و ذریّه اوست ولی در واقع حضرت آدمعلیه السلام برای او خلق شده نه به عکس؛ زیرا حضرت خاتم در قوس صعود اشرف و افضل از حضرت آدمعلیه السلام است. و به تعبیر دیگر حضرت خاتم الانبیاء محمدصلی الله علیه وآله به منزله ذی المقدمه و ثمره، و حضرت آدمعلیه السلام به منزله مقدمه و درختی است برای حضرت خاتم صلی الله علیه وآله.
لازم به تذکّر است که بدانیم این بیان منافاتی با اینکه گفته میشود که انبیا برای هدایت بشر مبعوث شدهاند ندارد؛ زیرا بعثت انبیا برای هدایت بشر صرفاً به جهت تربیت بشر است.
خلاصه برهان این شد که انسان کامل که از او تعبیر به حجّت خدا بر خلق میشود چون علّت غایی وجود انسان بوده و حیوان نیز علّت غایی وجود گیاه، و گیاه نیز علّت غایی وجود جماد است، پس تا مادامی که جماد و گیاه و حیوان و افراد انسان موجود است کشف میشود از طریق برهان انّی که باید انسان کامل نیز در خارج موجود باشد.
حجّت خدا باید در عالم مادّی موجود باشد؛ به جهت اینکه انسان موجودی مادّی است لذا تناسبی با موجود مجرّد ندارد و نمیتواند با او ارتباط
1) 53. اصول کافی، ج 1، ص 179، حدیث 10، بصائر الدرجات، ص 488، حدیث 2، باب 12، غیبت نعمانی، ص 138، باب 8، حدیث 8، کمال الدین، ج 1، ص 201.
حاصل نموده و از او استفاده نماید؛ زیرا بین مفید و مستفید باید تناسب و سنخیّت در عالم امکان باشد در حالی که بین موجود مادّی محض و موجود مجرّد محض هیچ نوع تناسب و سنخیّتی نیست. از این بیان نتیجه میگیریم که حجّت خدا باید در زیّ مادّی و جسم باشد تا برای عموم بشر قابل استفاده باشد. لذا در قرآن کریم میخوانیم: که خداوند در جواب کسانی که درخواست فرشته نمودهاند فرمود: «وَلَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ مایَلْبَسوُنَ»؛(1)«و اگر او را فرشتهای قرار میدادیم حتماً وی را به صورت مردی در میآوردیم و امر او را همچنان بر آنان مشتبه میساختیم».
آیت اللَّه حسن زاده آملی در این رابطه میفرماید: «عالم کارخانه عظیم انسانسازی است که اگر این چنین انسان؛ یعنی انسان بالفعل که از آن تعبیر بر انسان کامل میشود تولید نکند عبث در خلقت لازم میآید، امّا خلقت سایر مکنونات به طفیل اوست.
تو اصل وجود آمدی از نخست
دگر هرچه باشد همه فرع توست.
شیخ رئیس در «مبدأ و معاد» کلامی را به کمال در این مطلب سامی است: «کمال العالم الکونی ان یحدث منه انسان، و سائر الحیوانات و النباتات یحدث امّا لأجله، و امّا لئلاتضیع المادة، کما انّ البناء یستعمل الخشب فی غرضه، فمافضل لایضیعه، بل یتخذه قیساً و خلالاً و غیرذلک. و غایة کمال الانسان أن یحصل لقوّته النظریّة العقل المستفاد، و لقوّته العملیّة العدالة، و هیهنا یتختم الشرف فی عالم المواد»؛(2)«حاصل اینکه مقصود از خلقت
منحصر در انسان کامل است، و خلقت سایر اکوان از جمادات و نباتات و حیوانات از جهت احتیاج به ایشان در معیشت و انتفاع به آنها در خدمت است و تا آنکه مواد ضایع و مهمل نگردد صاف و زبده مواد خلقت انسان گردیده است؛ چه حکمت الهیه و رحمت ربانیه اقتضا میکند که هیچ حقّی از حقوق فوت نشود،بلکه هر مخلوقی به قدر استعداد خود به سعادت برسد. پس مبنای قویم حکیم، انسان کامل غایت عالم کونی است، و نشأه عنصری هیچگاه از چنین انسانی خالی نیست فافهم».
مسأله فیض و وساطت در آن از زمانهای گذشته مورد بحث و نظر بوده است. این بحث در فلسفه ماقبل از اسلام خصوصاً فلسفه افلاطونی از جایگاه ویژهای برخوردار بوده و همچنین نزد فلاسفه اسلامی امثال فارابی و میرداماد و دیگران نیز مطرح بوده است.
در عرفان اسلامی خصوصاً عرفان نظری این بحث به چشم میخورد. از میان عرفای اسلامی محیی الدین را مینگریم که او معتقد به فیض اقدس و فیض مقدس است؛ زیرا او میگوید: وجودی که حقیقتی ازلی و واحد است دو نوع تجلّی دارد:
1 - تجلّی ای که به موجب آن اعیان موجودات در عالم غیب ثابتند که از آن تعبیر به «اعیان ثابته» میکند.
2 - تجلّی ای که به سبب آن اعیان ثابته در عالم حسّ ظهور و بروز پیدا میکند. بر تجلّی اوّل اطلاق عنوان (فیض اقدس) و بر تجلّی دوم اطلاق عنوان (فیض مقدس) میکند.
آیت اللَّه حسن زاده آملی در این رابطه میفرماید: «فیض الهی منقسم به اقدس و مقدّس است و مقدس مترتّب بر اقدس است، چه اقدس عبارت از تجلّی حبّی ذاتی موجب وجود اشیاء و استعدادهای آنها در حضرت علمیه است، چنانکه خود فرمود: «کنت کنزاً مخفیّاً فأحببت أن أعرف».
و فیض مقدس عبارت از تجلیات اسمائیه است که موجب ظهور آنچه را که استعدادات اعیان ثابته در خارج اقتضا دارد میباشد.
و به بیان دیگر: به فیض اقدس اعیان ثابته و استعدادات اصلیه آنها حضرت علمیه حاصل میشود، و به فیض مقدس آنچه را که آن اعیان ثابته با لوازم و توابع شان در خارج اقتضا میکند حاصل میگردد، لذا در وجه تسمیه فیض به اقدس گفتهاند که اقدس است از اینکه فیض غیر مفیض باشد و یا اقدس از شوائب کثرت اسمائیه و نقائص حقایق امکانیه است، به خلاف فیض مقدس».(1)
فیض الهی - به شکل عام - به دو قسم تقسیم میشود:
1- فیض خلق و تکوین.
2- فیض هدایت و تشریع
هدف ما در این بحث به اختصار پیرامون واسطه در فیض به هردو قسم است. لذا بحث را به دو قسم تقسیم مینماییم:
1 - وساطت در فیض تکوین
2 - وساطت در فیض تشریع.
فلاسفه برای عالم چهار مرحله ذکر کردهاند:
1 - عالم ربوبی.
2 - عالم عقل
3 - عالم مثال.
4 - عالم طبیعت.
1) 56. نهج الولایة، ص 21 - 22.
عالم طبیعت عالمی است که موجودات آن تمام آثار جسم از قبیل: رنگ و شکل و ابعاد سه گانه طول و عرض و عمق را دارا است.
عالم مثال: عالمی است که موجودات آن بعضی از آثار جسم از قبیل: رنگ و شکل (صورت) را دارا میباشند.
عالم عقل: که مجرّد بوده و فاقد هرگونه آثار جسمانی است.(1)
فلاسفه قائل به عقول ده گانه هستند که خداوند علت فاعلی و قریب عقل اوّل است. و عقل دوم معلول عقل اوّل و همچنین … و در نهایت، عقل دهم علت فاعلی برای عالم مثال است، و عالم مثال نیز علت است برای عالم طبیعت و مادّه؛ زیرا عالم، عالم اسباب و مسبّبات است و خداوند این نظام را بر اساس یک سری اسباب و مسببات ایجاد نموده است.
پرسش: اگر کسی سؤال کند که چرا خداوند مستقیماً و بدون سبب و واسطه عالم طبیعت را ایجاد نکرده است؟
پاسخ: در جواب میگوییم: به جهت اینکه بین عالم ربوبی و عالم مادّه سنخیّت وجود ندارد؛ لذا خداوند عقل اوّل را آفرید که سنخیّت با عالم ربوبی دارد و همچنین … و عقل دهم را علت برای عالم مثال قرار داد تا سنخیّت بین علت و معلول حفظ گردد.
از میان موجودات عالم مادّه تنها انسان است که سنخیّت با عالم مثال را داراست نه موجودات دیگر عالم مادّه، زیرا سنخیّت تنها بین این دو موجود است. و برای ایجاد سنخیّت کامل احتیاج به انسان کامل است؛ زیرا او واسطه فیض بر مجموعه انسانهای دیگر است.
1) 57. رجوع شود به نهایة الحکمة، فصل عوالم وجودی، اسفار، ج 7، بحث فعل الهی.
نزد عرفا بحث است که آیا افاضه بر موجودات بدون واسطه انجام میپذیرد یا اینکه بدون واسطه امکان ندارد؟
حقّ این است که فیض الهی به موجودات بدون واسطه انجام نمیپذیرد به جهت لزوم سنخیّت بین علّت و معلول و مفیض و مُفاض علیه، و واسطه فیض نیز فیض است بلکه حقیقت و جوهر فیض است. و حقیقت ولایت مطلقه، هم فیض الهی است و هم واسطه رسیدن فیض خدا به موجودات دیگر است. نفس ولیّ خدا ظرف مشیّت خدا و مبدأ جریان فیض الهی است.
به عبارت دیگر: عالم، عالم اسباب و مسبّبات است و وجود ولیّ خدا علّت فیض خداست بر سایر موجودات.
شیخ فلاسفه اسلام ابوعلی سینا در کتاب «الشفاء» در فصلی که راجع به امام و خلیفه دارد و مقامات و مراتب باطنی و اخلاقی و علمی انسان کامل را گزارش میدهد، میگوید: «.. ومن فاز مع ذلک بالخواصّ النبویّة کاد یصیر ربّاً انسانیاً … و کاد أن تُفوّض الیه امور عباداللَّه … و هو سلطان العالم الارضی و خلیفةاللَّه فیه»؛(1)«و هر کس علاوه بر آنچه امام و خلیفه گفته شد دارای خواصّ پیامبری باشد چنین کسی ربّ النوع انسان تواند بود … و امور بندگان خدا به دست او سپرده تواند شد. و اوست فرمانروای جهان خاکی و هم او خلیفةاللَّه است در زمین».
روشن است که مقصود از «العالم الارضی» جمیع کائنات ارضی است که
1) 58. الشفاء، پایان الهیّات.
تحت استیلای ولایتی امام است. چنانکه از تعبیر «ربّاً انسانیّاً» نیز استفاده میشود که مقصود، صاحب تأثیر بودن است در تربیت صورت نوعیه. و تعبیر «تفوّض الیه امور عباد اللَّه» هم شامل ولایت تکوینی میشود و هم ولایت تشریعی.
فیلسوف میرداماد حسینی نیز حقیقت یاد شده را با تأیید و تأکید در «القبسات» نقل کرده است.(1)
و از این بیانات حدیث معروف به حدیث «لولاک لما خلقت الأفلاک و لولا علیّ لما خلقتک و لولا فاطمة لما خلقتکما»؛ «اگر تو ای پیامبر نبودی افلاک را خلق نکرده بودم و اگر علی نبود تو را خلق نکرده بودم و اگر فاطمه نمیبود شما دو نفر را نیافریده بودم». روشن میشود؛ زیرا همانطور که در روایت آمده پیامبرصلی الله علیه وآله همان عقل اوّل است و علی بن ابی طالبعلیه السلام که سنبل مقام امامت و یازده امام دیگر است و امامان دیگر اگر اینها نمیبودند خلقت پیامبر لغو بود؛ زیرا این انسانها از همه جهت کامل و سبب فیض الهی بر عالم مادّه و افلاک اند. و حضرت زهراعلیها السلام نیز مرج البحرین و حلقه وصل بین عالم عقل و نبوّت با عالم امامت و انسان کامل است. و لذا اگر حضرت زهرا نمیبود خلقت پیامبرصلی الله علیه وآله و علیعلیه السلام نبود. و این مطلب در فیض تکوین و تشریع هردو جاری است.
در زیارت جامعه میخوانیم: «وبکم ینزّل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الّا باذنه»؛ «و به وسیله شما (اهل بیت،) فرو فرستد باران را، و به وسیله شما نگه دارد آسمان را که بر زمین نیفتد جز به اذن خداوند.»
1) 59. کتاب القبسات، ص 397.
مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی در کتاب «لقاءاللَّه» میفرماید: «در اخبار معتبره وارد شده که فرمودهاند: «نحن الاسماء الحسنی». و مراد از این اسماء قطعاً اسم لفظی نیست بلکه اسم عینی خواهدبود چنانکه از اخبار معلوم میشود خداوند اسماء عینیّه غیر لفظیه دارد که با آنها در عالم کارها میکند. و خداوند جلّ جلاله با آن اسماء در عوالم تجلّی میکند و تأثیراتی در عالم واقع میگذارد، بلکه وجود همه عالم از تجلیّات اسماء الهیه است، چنانچه در ادعیه ائمه معصومین خیلی وارد شده است: «وباسمک الّذی تجلّیت به علی فلان و علی فلان … و بإسمک الّذی خلقت به السموات و الارض» و در دعای کمیل است: «وبأسمائک الّتی ملئت أرکان کلّ شییء».(1)
و نیز میبینیم که حضرت آدمعلیه السلام به واسطه متوسّل شده و به حقّ اولیایش از خداوند تقاضای قبولی توبه خود را دارد. قرآن کریم میگوید: «فَتَلقّی آدَمُ مِنْ رَبّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ»؛(2)«پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت که موجب پذیرش توبه او گردید». و کلماتی که حضرت آدم به آنها متوسّل شد همان ذوات مقدسه چهارده معصوم یا پنج تن آل عبا است.
سیوطی در «درالمنثور» از ابن عباس نقل میکند که فرمود: از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال نمودم از کلماتی که حضرت آدمعلیه السلام از پروردگارش تلقی نمود، و خداوند نیز توبه او را قبول کرد آن کلمات چه بوده است؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: خدا را به حقّ محمّد و علیّ و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام قسم داد تا توبه او را بپذیرد. و توبه او پذیرفته شد.(3)
همانطوری که فیض خلق و تکوین احتیاج به واسطه دارد فیض هدایت و تشریع نیز محتاج به واسطه است؛ زیرا خود هدایت و تشریع فیض عظیم است و این فیض نیز احتیاج به واسطهای دارد که اهلیّت قبول این فیض را داشته باشد و آن نیست مگر نفوس قابلی که صلاحیت برای پذیرش وحی و هدایت آیات الهی و تبلیغ و تعلیم آن به بشر را دارا باشد؛ زیرا انسان به تنهایی قدرت و استطاعت درک معارف الهی بدون واسطه تعالیم آسمانی را ندارد، به جهت اینکه عقل تنها چراغ راه است، در صورتی که راه به او نشان داده شود انسان را به سرمنزل مقصود میرساند، ولی عقل به تنهایی نمیتواند راه اصیل را کشف نماید. و اگر نیز قدرت بر کشف راه را داشته باشد ممکن نیست که ضمانت بر استقامت در راه را به انسان بدهد.
و لذا است که عقل احتیاج به امداد غیبی و توجیه دارد، همانگونه که چراغ دائماً احتیاج به روغن یا نفت دارد تا بتواند پرتوافکنی نماید. این واسطه تشریع در شخص رسول اکرمصلی الله علیه وآله به عنوان مرتبه کامل ولایت و رسالت متبلور شد و بعد از او در ائمه اطهارعلیهم السلام تبلور یافت.
حکما قاعدهای دارند به نام قاعده امکان اشرف که در ابتدا به توسط اشراقیّین تأسیس گشت، و لکن بعد از برههای از زمان این قاعده به دست مشائین رسید و با اقامه دلیل برهانی شد.
در حقیقت این قاعده را همانطوری که صدرالمتألهین شیرازی میگوید باید قاعده ممکن اشرف نامید؛ زیرا اشرفیّت و اخسیّت عارض بر ممکن و از حالات ممکن است نه امکان.
خلاصه این برهان از این قرار است که وجود و حیات و علم و قدرت و رحمت و سایر کمالات از مبدأ فیّاض به موجود اخسّ نمیرسد مگر اینکه در مرتبه سابق به موجود اشرف رسیده باشد. مثلاً چراغی که نزد ما روشن است ابتدا مکانی که نزدیک اوست از نور او استفاده مینماید و بعد مکانی که دورتر است و همینطور تا هرجا که نور چراغ به آنجا برسد. و محال است که نور چراغ به مکان متأخّر برسد قبل از آنکه مکان متقدم را روشن نموده باشد زیرا این عمل طفره است که در فلسفه بطلان آن به اثبات رسیده است.
این مسأله در امور ظاهری و حسّی، روشن و واضح است. و امّا در امور غیر حسّی از قبیل وجود و حیات و علم و قدرت و تمام کمالات غیر متناهی که از ذات اقدس الهی تجلّی نموده و بر ماهیات ممکنه گسترش مییابد در ابتدای امر از این کمالات، ماهیّاتی بهره میبرند که در رتبه اشرف و اقدم از سایر ماهیّات باشند و بعد از آن ماهیّاتی که از حیث رتبه پایینترند …
علاّمه طباطبایی در این رابطه میفرماید: «معنی و مفهوم قاعده اشرف آن
است که ممکن اشرف باید در مراتب وجود اقدم و بیشتر باشد از ممکن اخس، لذا باید ممکنی که اشرف از اوست باید قبل از او موجود باشد. این قاعده مورد توجه جمعی از حکما واقع شده و تعدادی از مسائل عقلی و حکمی را نیز بر آن استوار نمودهاند.
ملاصدرا بر این قاعده این چنین استدلال میکند که اگر ممکن اخس از طرف خداوند متعال موجود شده است باید قبل از او ممکن اشرف موجود شده باشد، و الّا اگر جایز میبود که همزمان با ممکن اشرف ممکن اخس موجود باشد لازم میآید که دو چیز در یک مرتبه برای یک ذات از یک جهت از واجب لذاته صادر شود و حال آنکه این امر محال است. و اگر بگویید که جایز است که موجود اشرف بعد از موجود اخس و به واسطه موجود شود لازم میآید که معلول، اشرف از علّت بوده و اقدم از علت نیز باشد که این امر نیز محال است …
آنگاه ایشان میفرماید: ممکن است که بر این امر استدلالی واضحتر از این نمود، و آن اینکه شرافت و خسّتی که ذکر شد هر دو وصف وجودند که مرجع شان به شدّت و ضعف به حسب مرتبه وجود است، پس بازگشت این دو به علیّت و معلولیّت است، و بازگشت علیّت و معلولیّت نیز به این است که یک شییء که همان علت است موجودی است مستقل فی نفسه و شییء دیگری که همان معلول است موجودی است رابطی و قائم به غیرو موجود فی غیره. پس هر مرتبهای از مراتب وجود متقوّم به مافوق خود و قائم به او بوده و اخسّ از اوست، و از طرفی نیز مقوّم مادون خود و مستقل به نسبت به او و اشرف از اوست. لذا اگر دو ممکن فرض شود که یکی از حیث وجود اشرف از دیگری
است و دیگری اخسّ، واجب است که موجود اشرف قبل از موجود اخسّ وجود یابد، و الاّ لازم میآید که موجود اخسّ فی نفسه مستقل بوده و هیچ ارتباط و تقوّمی به موجود اشرف نداشته باشد در حالی که ثابت نمودیم که موجود اخسّ ارتباط و تقوّم وجودی به موجود اشرف دارد و این خلف فرض است.(1)
انسان، اشرف مخلوقات است؛ به جهت اینکه او اشرف از حیوان است؛ زیرا حیوان قوّه عاقله و تکامل ندارد به خلاف انسان، و حیوان اشرف از گیاه است، زیرا گیاه حواس پنجگانه ظاهری و قوای باطنی ندارد به خلاف حیوان که دربرگیرنده حواسّ ظاهری و قوای باطنی است. و گیاه اشرف از جماد است؛ زیرا گیاه قدرت نموّ دارد بر خلاف جماد. و به حکم قاعده امکان اشرف محال است وجود از مبدأ فیاض به جماد برسد قبل از آنکه در رتبه سابق به گیاه رسیده باشد، و همچنین به گیاه برسد قبل از آنکه در رتبه سابق به حیوان رسیده باشد، و همچنین به حیوان برسد قبل از آنکه در رتبه سابق به انسان رسیده باشد، و همچنین محال است که وجود و حیات و علم و قدرت و جمال و جلال و … از مبدأ فیّاض به افراد انسان برسد قبل از آنکه این کمالات به انسان کاملی که حجت خداوند بر زمین است رسیده باشد.
بنابراین قاعده تا مادامی که فردی از افراد بشر در خارج موجود است باید فردی دیگر به نام انسان کامل و حجّت خداوند در کنار بشر روی زمین موجود باشد تا زمین خالی از حجّت نگردد. و پر واضح است که آنچه وجودش از
1) 63. نهایة الحکمة، ص 319 - 320.
حجت خدا ضروری است وجود مادّی است نه وجود تجرّدی او، زیرا غرض و هدف و مقصود از حجّت خدا به وجود مادّی حاصل میشود نه به وجود تجرّدی. و به همین جهت است که در اخبار میخوانیم که هیچ گاه زمین از حجّت خالی نبوده و نخواهد بود.
کلینی به سندش از امام صادقعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «الحجة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق»؛(1)«حجّت قبل از خلق و با خلق و بعد از خلق خواهد بود».
و نیز به سندش از امام باقرعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «لو انّ الامام رفع من الأرض ساعة لماجت بأهلها کمایموج البحر بأهله»؛(2)«اگر امام ساعتی از روی زمین مرتفع شود زمین با اهلش دگرگون شده همانگونه که دریا با اهلش زیرورو میشود».
و نیز به سندش از ابی حمزه ثمالی نقل میکند که از امام صادقعلیه السلام سؤال کردم: «أتبقی الأرض بغیر امام؟»؛ «آیا زمین بدون امام باقی میماند؟» حضرت فرمود: «لو بقیت الأرض بغیر امام لساخت»؛(3)«اگر زمین بدون امام شود دگرگون خواهد شد».
و نیز به سندش از ابن طیّار نقل میکند که گفت: شنیدم از امام صادقعلیه السلام که فرمود: «لو لم یبق فی الارض الّا اثنان لکان احدهما الحجّة»؛(1)«اگر در روی زمین غیر از دو نفر نباشد هرآینه یکی از آن دو نفر امام خواهدبود».
سلیمان جعفری میگوید: «سألت ابالحسن الرضاعلیه السلام قلت: تخلو الارض من حجّة اللَّه (للَّه)؟ قال: «لو خلت الأرض طرفة عین من حجّة لساخت بأهلها»؛(2)«سؤال نمودم از امام رضاعلیه السلام که آیا زمین از حجّت خدا خالی میماند؟ حضرت فرمود: اگر زمین یک چشم به هم زدن از حجّت خالی بماند با اهلش زیرورو میشود».
یکی از براهینی که بر وجود امام زمانعلیه السلام استدلال میشود برهان «عنایت» است، یعنی عنایت خداوند تبارک و تعالی نسبت به تکوین و تشریع.
«عنایت» در لغت به معنای اراده و قصد آمده است و در اصطلاح برای آن تعریفات گوناگونی بیان شده است:
عنایت در مورد انسان به معنای اعتنا داشتن، کوشش کردن، همت گماردن به اینکه کار به بهترین وجه انجام گیرد تفسیر شده است، به حیثی که هیچ نقطهای از نقاط آن و لو بسیار اندک و جزئی از هیچ جهت مبهم باقی نمیماند و به فراموشی سپرده نمیشود. مثل عنایت معمار به تمام ساختمان حتی شیب گوشه حیاط منزل.
و عنایت در مورد خداوند متعال به معانی گوناگون تفسیر شده است:
شیخ اشراق میگوید: «عنایت، احاطه حق تعالی به چگونگی نظام کلّ و به آنچه که تمام این مجموعه بر آن است میباشد … ».(1)
فخر رازی مینویسد: «عنایت، یعنی علم خداوند به اینکه اشیاء به چه حالتی باشند تا بر بهترین و کاملترین وجه واقع شوند».(2)
انسان در عنایت به کار خود میتواند احتیاجات خود را مرتفع و نقایص خود را تکمیل نماید، ولی خداوند سبحان واجب الوجود است از تمام جهات و مستجمع جمیع کمالات، و جهان امکان، عنایت اوست، و لذا عنایت خداوند متعال به معنای دیگر است.
حکمای اسلامی عنایت را به دو نوع تقسیم کردهاند:
1 - عنایت در علم که به آن علم عنائی میگویند.
2 - عنایت در فعل که به معنای اتقان و محکم نمودن آن کار است.
این اصطلاح را پیروان حکمت مشّاء مانند ابوعلی سینا مطرح ساختهاند. اینان قائلند به اینکه مجرّد علم حقّ تعالی به آفرینش در خلقت آنها کافی است و به قصد و انگیزهای زائد بر ذات نیازی نیست.
و به عبارت دیگر: مراد به عنایت در فعل آن است که نظام تکوین در کمال حسن و اتقان و جمال و زیبایی آفریده شده است و همانگونه که نظام تکوین بهترین و کاملترین نظامی است که میتوان تصور نمود، نظام تشریع و تربیت انسانها نیز بهترین نظام متصوّر است.
میتوان گفت که عنایت خداوند به نظام تشریع بیشتر از عنایت او نسبت به نظام تکوین است زیرا همه تشریعات و تکوینات برای استکمال انسان است. و بنابراین نظام تکوین مقدمه تربیت انسانهاست و امروز بزرگترین معلم مدرسه خداشناسی و انسانیّت حضرت حجة بن الحسن المهدیعلیه السلام است. و نیز میدانیم که اگر معلّم وجود نداشته باشد فلسفه وجود کلاس و مدرسه لغو و بی معناست.
خداوند حکیم نظام آفرینش را با اتقان و زیبایی کامل آفریده است و همانطور که به نظام تکوین عنایت فرموده است،به نظام تشریع و تربیت آدمیان نیز عنایت ویژهای دارد. به عبارت دیگر میتوان گفت: نظام تکوین مقدمهای است برای نظام تشریع و شریعت و رشد و تربیت انسانها، و برای اینکه آنان به هدف و غرض حکیمانهای که از آفرینش ایشان منظور بودهاند برسند. خداوند حکیم تمام امکانات و وسایل لازم را آماده فرموده است.
اگر از باب مثال ساختمان بدن را با ساختمان خانه مقایسه کنیم میبینیم که معمار خانه سعی کرده تمام پیش بینیهای لازم را به کار برد تا در مقابل حوادث طبیعی ایستادگی کند.
معمار این جهان نیز در حدّ کمال و بدون هیچ نقصی در بخشش و عطای تمام وسایل حیاتی مضایقه نکرده و هرآنچه را برای ادامه زندگی و رسیدن به کمال انسان نیاز بوده به ما عنایت نموده است.
یکی از اصول مهمّ ساختمان بدن ما این است که اکثر اعضای بدن ما جفت آفریده شده است …
خلاصه اینکه بشر به روشنی دریافته است که سراسر جهان مملوّ از قانون و نظم و هماهنگی و پیوستگی علّتها و سببها است و همه به سوی یک هدف معیّن حرکت میکنند، و آنچه در کاربری تکامل و فعالیت آنها لازم است با کمال وجود و سخاوت به آنها داده شده است.
این همه بیانگر آن است که خداوند حکیم نسبت به فعل خود اهتمام کامل دارد. وقتی همه چیز در همان جهت که باید به طور تکوینی هدایت شوند، از جانب حق تعالی رهبری میشوند آیا بی انصافی نیست که اشرف مخلوقات یعنی انسان بدون هادی و سرپرست رها شده و به حال خود بدانیم؟
آری، همچنان که همه موجودات به سوی هدف معیّن و حکیمانهای تحت تدبیر خدای سبحان حرکت میکنند، انسان نیز با هدایت و سرپرستی و زعامت حجّت حقّ تعالی راه کمال را میپیماید. و نظام جامعه بدون رهبری عادل و امامی معصوم به دور از هرگونه لغزش و خطا متزلزل است.
برهان «عنایت» بر وجود امام زمانعلیه السلام را با دو تقریر میتوان بیان کرد:
آفرینش هستی بهترین و نیکوترین نظام ممکن است. لازمه این گفتار، لزوم وجود امام در آفرینش است، وگرنه نظام، احسن نخواهدبود. لذا به همان دلیل و برهانی که تکلیف و بعثت ضرورت دارد. وجود مستمر امام نیز ضرورت دارد.
خداوند که برای کمال یابی هر موجودی که در این عالم رنگ هستی میگیرد همه نوع ابزار ضروری و غیرضروری را در اختیارش قرار داده تا به کمال برسد، چگونه ممکن است انسانی که در دامان همین طبیعت است از این قانون استثنا شود و ارتقای معنوی او نادیده گرفته شود.
یکی دیگر از ادلّهای که میتوان بر ضرورت وجود امام معصوم استدلال کرد برهان تجلّی اتمّ است به این بیان:
الف - تجلّیات که همان ظهورات است در لسان قرآن مجید و روایات اهل بیت عصمت در حقیقت مرتبه نازله قرآن و به مثابت بدن آن و قرآن اصل و روح آنهاست از آنها یاد شده است آنجا که میفرماید: «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ».(1)
ب - این تجلیّات و ظهورات انفطار موجودات از ذات واجب تعالی و اشتقاق این کلمات وجودیه از مصدر شان که وجود واجب است میباشد، و همگی قائم به اویند به نحو قیام فعل به فاعل، و معلول به علّت، و فرع به اصل.
ج - اسمای الهی معرف صفات جمالی و جلالی ذات اقدس حقّ اند، و این اسما به اعتبار جامعیّت، بعضی را بر بعضی دیگر فضل و مزیّت و مرتبت است تا منتهی شود به کلمه مبارکه «اللَّه» که اسم اعظم است و کعبه جمیع اسماء.
د - وجود اسم اعظم تجلّی اعظم لازم دارد که همان انسان کامل است که فردی از او شایستهتر نیست. و آن مظهر اتمّ و کعبه کلّ و مظهر اسم اعظم الهی در این زمان خاتم اولیا قائم آل محمّد مهدی موعود حجة بن الحسن العسکریعلیه السلام است، و دیگر ابدال و اوتاد کُمّل و آحاد و افراد غیر کُمّل به فراخور بهره و نصیبشان از تحقّق به اسمای حسنی و صفات علیای الهیه به آن مرکز دائره کمال، قرب معنوی انسانی دارند.
1) 72. سوره رحمن، آیه 29.
این برهان را با دو مقدمه میتوان بیان کرد:
خداوند متعال تجلیّات جمالی و جلالی دارد، لذا سُبحات جمالش به عدد اسماء جمالش بوده و جلوات جلالش نیز به عدد اسماء جلالش میباشد پس خداوند در الوهیّت و تجلیّات و صفات، کامل است.
به مقتضای تقابل بین قطبین و محاذات بین قطب الوهیت و تجلّی تامّ و قطب عبودیّت و مجلای تامّ و لزوم سنخیّت بین این دو لازم است که در روی زمین انسان کامل در عبودیت و مجلای الهی موجود باشد تا لازم نیاید تجلّی اتمّ بدون مجلای اتمّ. و این انسان کامل کسی غیر از حجّت خدا و خلیفه و ولیّ او نیست که در اصطلاح فلاسفه اشراقیین از او به کلمه قدسیه الهیّه تعبیر شده، و نزد فلاسفه مشائین از او به عقل عاشر تعبیر میشود. و اوست که چگونگی خضوع و عبادت مناسب با شأن و مرتبه خداوند را میداند، و به آن عمل میکند. اینچنین شخصی کسی نیست مگر امام عصر حضرت حجة بن الحسن العسکریعلیه السلام که قطب عالم امکان است. و لذا در روایات اسلامی میخوانیم: «انّ الحجة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق»؛ «حجّت خدا قبل از خلق و با خلق بوده و بعد از خلق نیز خواهد بود».
نبوت و امامت یک فیض معنوی است. از نظر کلیمیان با مرگ حضرت موسی این فیض و ارتباط بشر با عالم لاهوت قطع شده است به این معنا که بعد از فوت حضرت موسیعلیه السلام وحیی نیست. در جامعه فردی نیست که بین خدا و بشر مستقیماً رابط باشد. در مقابل مسیحیان گفتهاند که این فیض تا زمان حضرت مسیحعلیه السلام باقی است. البته منظور ما از مسیحیان پروتستان ها هستند؛ چون کاتولیک ها حضرت مسیح را خدا میدانند.
پروتستان ها میگویند: این ارتباط بشر از نظر روحی باقی بوده ولی با به دار آویخته شدن حضرت مسیحعلیه السلام قطع شده است. مسلمانان هم میگویند: که این فیض تا وجود پیغمبر اکرمصلی الله علیه وآله باقی است. اهل سنت میگویند: این فیض معنوی که در لباس نبوت و امامت بوده با فوت پیامبرصلی الله علیه وآله قطع شد، پس ارتباط بشر با عالم لاهوت -الهی - قطع شد.
حال جای این سؤال مطرح است که مگر این امت از امتهای گذشته بدتر است؟ آیا این امت از نظر کمالات از امتهای پیشین پایینتر است؟ چرا خداوند متعال چنین فیضی - که همان ارتباط با عالم ربوبی است به توسط امام - به آنها داده امّا این فیض را به ما نداده است؟
شیعه امامیه این مشکل را حلّ کرده و از این سؤال پاسخ میگوید به این بیان که ارتباط بشر از طریق وحی و نبوت ولو با فوت رسول خداصلی الله علیه وآله قطع شده است ولی فیض الهی از طریق انسان کامل برقرار است که امروزه آن واسطه، وجود نازنین حضرت حجة بن الحسن العسکریعلیه السلام میباشد.
خلاصه دلیل اینکه: با وجود سعه فیض الهی چرا این امّت از چنین فیض عظمایی محروم باشد در حالی که از حیث کمالات و قابلیّتها از امتهای پیشین کمتر نیست. هیچ وقت بنی اسرائیل و قوم شعیب و نوح و هود کمالاتی را که الآن این امت دارند نداشتند.
پروفسور هانری کوربن استاد دانشگاه سور بن پاریس میگوید: «به عقیده من مذهب تشیع تنها مذهبی است که رابطه هدایت الهی بین عالم انسانیّت و خداوند را به طور مداوم حفظ کرده و ولایت را به صورت زنده تا روز قیامت ثابت و مستمر نگه داشته است … ».(1)
1) 73. الشیعة، علامه طباطبایی، ص 15.
با استقرایی تام در وضعیّت امتهای پیشین پی میبریم که هیچ برههای از زمان نبوده مگر آنکه شخصی به عنوان حافظ شرع و شریعت و حجت خدا در روی زمین - ولو غایب از مردم - بوده است.
یعقوبی در تاریخ خود مینویسد: «آدمعلیه السلام هنگام وفاتش بر شیث وصیت نمود … و همچنین شیث بر فرزندش وصیّت کرد که جانشین او در میان اولادش باشد، آنها را به تقوای الهی و حسن عبادت امر نماید، و از معاشرت با قابیل لعین و اولاد او اجتناب کند».(1)
ابن اثیر در کتاب «الکامل» از ابن عباس نقل میکند: «حضرت آدمعلیه السلام هنگام وفاتش بر شیث وصیت نمود، و ساعات شب و روز و عبادت در خلوت در هر ساعت از شبانه روز را به او تعلیم داد، و او را نیز از طوفان مطّلع ساخت. و بعد از حضرت آدمعلیه السلام ریاست و خلافت به او انتقال یافت. و خداوند بر او پنجاه صحیفه نازل کرد».(2)
او همچنین مینویسد: شیث نیز بر انوش وصیت نموده و انوش بر فرزندش قینان و قینان نیز بر فرزندش مهلائیل، و مهلائیل بر فرزندش یَرْد، و یرد بر فرزندش ادریس».(3)
و نیز مینویسد: «ادریس بر فرزندش متوشلخ وصیت نمود و متوشلخ بر فرزندش لمک، و لمک بر فرزندش نوح و نوح بر فرزندش سام وصیت کرد».(4)
یعقوبی نیز در تاریخ خود مینویسد: «حضرت ابراهیمعلیه السلام هنگامیکه قصد سفر به مکه را نمود بر فرزندش اسماعیل وصیت نمود که در جوار بیت اللَّه الحرام اقامت نموده و مناسک حجّ را بر مردم اقامه نماید، و به او فرمود: خداوند نسل تو را زیاد نموده و در اولاد او برکت و خیر قرار خواهد داد».(1)
و نیز مینویسد: «هنگامی که وقت وفات اسماعیل رسید به برادرش اسحاق وصیّت نمود، و او نیز به فرزندش یعقوب وصیّت کرد، و همچنین وصیت از شخصی به پسر یا برادرش یا از خانوادهاش ادامه پیدا نمود.
و هنگامی که وقت وفات موسی بن عمرانعلیه السلام رسید خداوند متعال او را وحی نمود که یوشع بن نون را به قبة الرمان برده و آنجا را برای او مقدس گرداند. و او را به عنوان وصیّ و جانشین بعد از خود معیّن نماید.» (2)
او نیز مینویسد: «اینچنین وصیّت ادامه پیدا میکند، سپس داوود وصیت نمود بر فرزندش سلیمان، و در جمله وصیّت هایش میگوید: به وصیّت های پروردگارت که اله توست عمل نما، و مواثیق و عهدهای او را حفظ نما … ».(3)
مسعودی در کتاب «اثبات الوصیة» مینویسد: «عیسیعلیه السلام وصیّت کرد بر شمعون، و خداوند متعال هنگام وفات شمعون بر او وحی نمود که نور حکمت خدا و تمام میراث های انبیا را نزد یحیی بن زکریا به ودیعت گذارد و نیز خداوند متعال یحیی بن زکریا را امر کرد که امامت را در اولاد شمعون و حواریین از اصحاب حضرت عیسیعلیه السلام قرار دهد. و اینچنین وصیت استمرار پیدا کرد تا آنکه به یحیی بن هوف ختم شد».(4)
آنچه ذکر شد شمّهای از وصیت در امتهای پیشین است و با استقراء تام در کتب تاریخ و حدیث به این نتیجه قطعی میرسیم که هیچگاه زمین خالی از وصیّ و حجّت خدا نبوده است. و لذاست که در احادیث اسلامی میخوانیم: «لاتخلو الارض من قائم للَّه بحجّة امّا ظاهراً مشهوراً او خائفاً مغموراً»؛(1)«هیچگاه زمین خالی از حجّتی که قائم برای خداست نمیباشد خواه ظاهر و مشهور باشد و یا خائف و پنهان».
و نیز از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «لو لم یبق فی الأرض إلّا اثنان لکان احدهما الحجة»؛(2)«اگر در روی زمین بیش از دو نفر باقی نماند یکی از آن دو امام خواهد بود».
اهل سنت و کسانی که منکر وجود چنین امامی هستند در مقابل این سؤال ماندهاند: که چرا انسان در این زمان باید از فیض حجّت خدا محروم باشد در حالی که انسانهای در این زمان از پیشینیان کمتر نیستند؟ مسلّماً کمالاتی که الآن در میان بشر وجود دارد هیچ وقت بنی اسرائیل و قوم شعیب و نوح و هود نداشتهاند. ما میگوییم: این مقامی که در امت اسلامی هست باقی است لکن نه در لباس نبوّت و رسالت، بلکه در لباس امامت.
به عبارت دیگر: وجود حجّت خدا در روی زمین فیضی است که در میان امتهای پیشین بوده است پس چرا در میان این امت نباشد؟ آیا ما نالایقیم؟ یا خداوند لطفش را قطع نموده است؟ شایستگی ما اگر بیشتر نباشد کمتر
نیست. لطف خداوند نیز عمیم و دائمی است پس با لطف خدا هم سازگاری ندارد، در نتیجه باید معتقد به وجود امامی برای این امت نیز باشیم.
شیخ صدوق در «کمال الدین» به سندش از صفوان بن یحیی از امام موسی بن جعفرعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «ماترک اللَّه عزّوجلّ الأرض بغیر امام قطّ منذ قُبِض آدمعلیه السلام، یُهتدی به الی اللَّه عزّوجلّ، و هو الحجة علی العباد، من ترکه ضلّ، و من لزمه نجا، حقّاً علی اللَّه عزّوجلّ»؛(1)«از زمانی که حضرت آدم از دنیا رفت تاکنون هیچ وقت زمین بدون امام نبوده است، امامی که به توسط او مردم به سوی خداوند هدایت شوند و اوست حجّت بر بندگان. هرکه او را رها کند گمراه شده و هرکه ملازم او گردد نجات یافته است. این امر بر خداوند عزّوجلّ ثابت و حقّ است».
تذکّر این نکته ضروری است که اگر این استقراء را با روایات ذکر شده ضمیمه حکم عقل به لزوم وجود امام معصوم در هر زمان کنیم انسان به قطع به وجود امام میرسد ولو بر فرض که از استقرای ذکر شده قطع حاصل نشود.
1) 84. کمال الدین، ج 1، ص 220، باب 22، حدیث 3.
فارابی در کتاب «آراء أهل المدینة الفاضلة» برهانی را اقامه کرده که قابل انطباق بر وجود امام زمانعلیه السلام میباشد، و خلاصه آن این است:
«هر عضوی از اعضای مدینه فاضله را صلاحیت آن نیست که ریاست مدینه فاضله را بر عهده گیرد. رئیس مدینه فاضله نمیتواند هر کسی باشد؛ زیرا ریاست به دو چیز است: یکی آنکه شخصی از حیث سرشت و طبیعت آماده آن مقام باشد. دیگر آنکه ملکه و هیئت ارادی چنان کاری را داشته باشد. چنین انسان، انسان کامل است که بالفعل هم عقل است و هم معقول … این رئیس هم معلّم است و هم مرشد، و هم مدبّر … همه مردم بر حسب فطرت به معلم نیازمندند، و هم باید از راه تربیت و تعلیم به مراحلی که برای آن آمادگی دارند برسند … ».
ایشان برای برپا بودن اجتماع، وجود معلم را که همان امام باشد، ضروری میداند. و این یکی از عقائد شیعه است که باید امام بر اجتماع اشراف کامل داشته باشد.(1)
این فیلسوف بزرگ امام را «عقل بالفعل» میداند، یعنی انسانی که همه امکانات عقلی، طبعی، و کسبی در وجود او در مرتبه کمال و نهایی به فعلیّت رسیده و دائم الاتصال به عقل فعّال است بلکه خود به گونهای عقل فعّال است. او چنین شخصی را شایسته آن میداند که در رأس جامعه قرار گیرد، و معلّم و مربّی و رئیس و امام باشد. در نظر او اینگونه رئیسی در جامعه به منزله قلب است در بدن انسان.(2)
مرحوم شهید صدر میفرماید: «قضیه مهدیعلیه السلام حقیقتی است که امّت اسلامی در طول قرنها با آن زندگی نموده است. و خصوصاً در طول هفتاد سال سفرا و نوّاب خاص حضرتعلیه السلام در خلال معاشرت شان با مردم به آن تذکّر دادهاند، در حالی که هیچ کس در این امت حرف خلافی از آنها نشنیده است. آیا انسان میتواند باور کند که دروغی بتواند نه تنها در مدت هفتاد سال بلکه قرنها دوام آورد، و یا چهار نفر به عنوان نائب آن حضرت بر آن اتفاق داشته باشند بدون آنکه هیچ گونه تردیدی برای کسی پدید آید، و بدون آنکه بین آن چهار نفر نائب کمتر علاقه خاصی وجود داشته باشد تا مجوّز توافق بر کذب شود. از قدیم الایام گفته شده که ریسمان دروغ کوتاه است.
و نیز منطق حیات و زندگانی ثابت میکند که از جهت علمی و به حساب احتمالات محال است که دروغی به این شکل بتواند دوام آورده و اطمینان تمام امّت را جلب نماید».(1)
قابل ذکر است که ادله عقلیه بر وجود امام ولو امام زمان شخصی را ثابت نمیکند بلکه تنها دلالت بر ضرورت و لزوم وجود امام کامل و معصوم دارد، لکن نظریه شیعه امامیه را در اعتقاد به وجود امام کامل و معصوم مورد تأیید قرار میدهد، و تنها قابل انطباق با نظریه شیعه امامیه از راه @سبر و تقسیم است که از راههای مختلف اثبات ولادت و وجود انسان کامل و معصومی را که
1) 87. بحث حوال المهدیعلیه السلام.
از ذریّه پیغمبر و فرزند بلاواسطه امام حسن عسکریعلیه السلام است مینماید، زیرا با بررسی دیدگاههای فرقههای اسلامی پی میبریم که هیچ فرقهای چنین اعتقادی را ندارند.
لزوم دو نوع بحث بر وجود حجت قائم:
آیت اللَّه حسن زاده آملی میفرماید: «در این مقام دو نوع بحث لازم است، یکی کلّی و دیگری شخصی. مقصود از کلّی: اینکه براهین قطعی عقلی بر وجوب وجود حجّتی قائم به طور دائم قائم اند، و به امتناع خلوّ عالم امکان از لزوم چنین واسطه فیض الهی حاکم اند که الامام اصله قائم و نسله دائم. و مراد از شخصی این که برهان معرّف فرد نیست که جزئی نه کاسب است و نه مکتسب، لذا باید از طریق دیگر شناخت چنانکه احادیث متظافره بلکه متواتره اهل عصمت و وحی معرف شخصی آن حضرت هستند».(1)
اشکال: اگر کسی اشکال کند که برخی از این ادلّه تنها ضرورت وجود انسان کامل را ثابت میکند اما اینکه کمال در حدّ عصمت باید باشد که همان اعتقاد امامیه است به چه دلیل؟ چون صرف کمال تأمین کننده مدعای برهان است و لو آن کامل محیی الدین باشد یا هر کس دیگر، و در این زمان هم بالاخره کاملی هست.
پاسخ: در پاسخ به این اشکال میگوییم: عرفای اسلامی یکی از شرایط حتمی سلوک را داشتن شیخ و استاد میدانند، و آن بر دو قسم است: استاد عام و استاد خاصّ.
1) 88. نهج الولایة، ص 7 - 8.
استاد عام آن است که به خصوصه مأمور به هدایت نباشد و رجوع به او از باب رجوع به خُبره در تحت عموم (فَأسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ» (1)بوده باشد. و لزوم رجوع به استاد عام فقط در ابتدای سیر و سلوک است. وقتی که سالک مشرّف به مشاهدات و تجلیّات صفاتیه و ذاتیه شد دیگر همراهی او لازم نیست.
و امّا استاد خاص آن است که به خصوصه منصوص به ارشاد و هدایت است و آن رسول خداصلی الله علیه وآله و خلفای خاصه حقّه او هستند. و سالک را در هیچ حالی از احوال از مرافقت و همراهی استاد خاص گریزی نیست اگرچه به وطن مقصود رسیده باشد. البته مراد همان مرافقت باطنی امام است با سالک نه فقط همراهی و مصاحبت در مقام ظاهر، چون واقعیّت و حقیقت امام همان مقام نورانیّت اوست که سلطه بر جهان و جهانیان دارد … ».(2)
از آنچه ذکر شد و نیز از کتب دیگر عرفای اسلامی استفاده میشود که عرفا حتّی از اهل سنت معتقد به دو استاد بودهاند یکی استاد عام که از آن به قطب و مرشد تعبیر میکردهاند و در او کمال را شرط دستگیری میدانستند. و دیگری استاد خاص که همان واسطه فیض الهی است که از او به قطب عالم وجود امکانی تعبیر میکنند و اگر او در عالم نباشد عالم دگرگون میشود زیرا ثبوت و وجود عالم وابسته به اوست.
توضیح این مطلب اینکه: آنچه در عالم خلقت تحقق مییابد منشأ آن صفات و اسماء الهیه است و حقیقت امام همان اسماء و صفات خداست.
و بنابراین اصل فرمودهاند که چرخ عالم هستی و افلاک و همه کائنات به دست ما حرکت میکند، و آنچه واقع میشود به اذن ما واقع میشود.(1)
و از این رو است که میبینیم عدهای از عرفای اهل سنت با آنکه معتقد به استاد عام و مرشد و پیر و مراد هستند به وجود امام مهدیعلیه السلام به عنوان قطب عالم امکان که انسان با گذشتن از حقیقت نوریّه ولائیه او به مقام کمال مطلق میرسد اعتراف دارند از قبیل
1 - عبدالوهاب شعرانی در الیواقیت و الجواهر.(2)
2 - محیی الدین بن عربی در الفتوحات.
3 - جامی حنفی در شواهد النبوة.(3)
4 - عطار نیشابوری به نقل از ینابیع المودة.(4)
5 - ملای رومی به نقل از ینابیع المودة.(5)
و دیگران …
و به بیانی دیگر ادلّهای که ذکر شد بیانگر ضرورت وجود امام معصومی است که نزد عرفا از او به قطب دائره امکان تعبیر میشود، و قطب در عرفان در هر زمان یکی بیش نیست، و اجتماع قطبین محال است. و چون جامع جمیع نشآت، و مصداق اسم شریف «یا من لایشغله شأن عن شأن» میباشد از خطا و سهو و نسیان مبرّا است چه رسد به گناه و عصیان. و چون حجاب
اقرب است و متحقّق به حقیقت محمدیّه، همه مادون او از مشکات نور او اقتباس میکنند.(1)
البته لازم به ذکر است که اصطلاحات عرفانی از متون آیات و روایات گرفته شده است. واژه «قطب» میتواند یکی از این اصطلاحات باشد، که از آن جمله حضرت علیّعلیه السلام در خطبه شقشقیه میفرماید: «اما واللَّه لقد تقمّصها ابن ابی قحافة و انّه لیعلم انّ محلّی منها محلّ القطب من الرحی»؛(2)«هان، به خدا سوگند - فلان - جامه خلافت را پوشید و میدانست خلافت جز مرا نشاید که آسیا سنگ تنها گرد استوانه به گردش درآید».
1 - تولد حضرت مهدیعلیه السلام
2 - امامت در سنین کودکی
3 - امامت و غیبت
4 - غیبت صغری
5 - غیبت کبری
6 - وظایف ما در عصر غیبت
7 - اماکن مقدسه مرتبط با حضرت مهدیعلیه السلام
8 - بررسی دعای ندبه
9 - دکترین مهدویت تنها راه نجات بشر
10 - دفاع از مهدویت
11 - فلسفه حکومت عدل جهانی
12 - نظریهپردازی درباره آینده جهان
13 - منجی از دیدگاه ادیان
14 - وجود امام مهدیعلیه السلام از منظر قرآن و حدیث
15 - وجود امام مهدیعلیه السلام در پرتو عقل
16 - مهدویت و جهانیسازی
17 - قرآن و ظهور حضرت مهدیعلیه السلام
18 - علایم ظهور
19 - هنگامه ظهور
20 - حکومت حضرت مهدیعلیه السلام در عصر ظهور
1 - قرآن کریم (وزیری، کیفی، جیبی)
2 - کلیات مفاتیح الجنان(وزیری، جیبی)
3 - منتخب مفاتیح الجنان (جیبی)
4 - نهج البلاغه /(وزیری، جیبی)
5 - صحیفه سجادیه
6 - ادعیه و زیارات امام زمانعلیه السلام
7 - آئینه اسرار
8 - آثار گناه در زندگی و راه جبران
9 - آخرین پناه
10 - آخرین خورشید پیدا
11 - آشنایی با چهارده معصوم (1و2)
12 - آقا شیخ مرتضی زاهد
13 - آیین انتظار (مختصر مکیال المکارم)
14 - ارتباط با خدا
15 - از زلال ولایت
16 - اسلامشناسی و پاسخ به شبهات
17 - امامت، غیبت، ظهور
18 - امامت و غیبت از دیدگاه علم کلام
19 - امامت و ولایت در امالی شیخ صدوق
20 – امام رضا، امام مهدی و حضرت معصومهعلیهم السلام(روسی)
21 - امام رضاعلیه السلام در رزمگاه ادیان
22 - امامشناسی و پاسخ به شبهات
23 - انتظار بهار و باران
24 - انتظار و انسان معاصر
25 - اهّمیت اذان و اقامه
26 - با اولین امام در آخرین پیام
27 - بامداد بشریت
28 - بهتر از بهار/کودک
29 - پرچمدار نینوا
30 - پرچم هدایت
31 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و تروریسیم و خشونتطلبی
32 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و جهاد و بردهداری
33 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و حقوق اقلیتها و ارتداد
34 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و حقوق زن
35 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و صلحطلبی
36 - تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام / دو جلد
37 - تاریخ پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله/دو جلد
38 - تاریخچه مسجد مقدس جمکران/(فارسی،عربی،اردو،انگلیسی)
39 - تاریخ سید الشهداءعلیه السلام
40 - تجلیگاه صاحب الزمانعلیه السلام
41 - تشرفیافتگان (چهار دفتر)
42 - جلوههای پنهانی امام عصرعلیه السلام
43 - چهارده گفتار /ارتباط معنوی با حضرت مهدیعلیه السلام
44 - چهل حدیث /امام مهدیعلیه السلام در کلام امام علیعلیه السلام
45 - چهل حدیث برگزیده از پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله
46 - حضرت مهدیعلیه السلام فروغ تابان ولایت
47 - حکمتهای جاوید
48 - ختم سورههای یس و واقعه
49 - خزائن الاشعار (مجموعه اشعار)
50 - خورشید غایب (مختصر نجم الثاقب)
51 - خوشههای طلایی (مجموعه اشعار)
52 - دار السلام
53 - داستانهایی از امام زمانعلیه السلام
54 - داغ شقایق (مجموعه اشعار)
55 - در انتظار منجی (روسی)
56 - در جستجوی نور
57 - در کربلا چه گذشت؟ (ترجمه نفس المهموم)
58 - دفاع از حریم امامت و ولایت(مختصر شبهایپیشاور)
59 - دلشده در حسرت دیدار دوست
60 - دین و آزادی
61 - رجعت یا حیات دوباره
62 - رسول ترک
63 - روزنههایی از عالم غیب
64 - زیارت ناحیه مقدسه
65 - سحاب رحمت
66 - سخنرانی مراجع در مسجد جمکران
67 - سرود سرخ انار
68 - سقّا خود تشنه دیدار
69 - سلفیگری (وهابیت) و پاسخ به شبهات
70 - سیاحت غرب
71 - سیمای امام مهدیعلیه السلام در شعر عربی
72 - سیمای جهان در عصر امام زمانعلیه السلام(دوجلدی)
73 - سیمای مهدی موعودعلیه السلام در آئینه شعر فارسی
74 - شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)
75 - شمس وراء السحاب/ عربی
76 - صبح فرا میرسد
77 - ظهور حضرت مهدیعلیه السلام
78 - عاشورا تجلّی دوستی و دشمنی
79 - عریضهنویسی
80 - عطر سیب
81 - عقد الدرر فی أخبار المنتظرعلیه السلام/عربی
82 - علیعلیه السلام مروارید ولایت
83 - علیعلیه السلام و پایان تاریخ
84 - غدیرخم (روسی، آذری لاتین)
85 - غدیرشناسی و پاسخ به شبهات
86 - فتنه وهابیت
87 - فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام
88 - فریادرس
89 - فرهنگ اخلاق
90 - فرهنگ تربیت
91 - فرهنگ درمان طبیعی بیماریها(پخش)
92 - فوز اکبر
93 - فریادرس
94 - قصههای تربیتی
95 - کرامات المهدیعلیه السلام
96 - کرامتهای حضرت مهدیعلیه السلام
97 - کمال الدین وتمام النعمة (دو جلد)
98 - کهکشان راه نیلی (مجموعه اشعار)
99 - گردی از رهگذر دوست (مجموعه اشعار)
100 - گفتمان مهدویت
101 - گنجینه نور و برکت، ختم صلوات
102 - مام فضیلتها
103 - مشکاة الانوار
104 - مفرد مذکر غائب
105 - مکیال المکارم (دو جلد)
106 - منازل الآخرة، زندگی پس از مرگ
107 - منجی موعود از منظر نهج البلاغه
108 - منشور نینوا
109 - موعودشناسی و پاسخ به شبهات
110 - مهدیعلیه السلام تجسّم امید و نجات
111 - مهدی منتظرعلیه السلام در اندیشه اسلامی
112 - مهدی موعودعلیه السلام، ترجمه جلد 13 بحار - دو جلد
113 - مهربانتر از مادر / نوجوان
114 - مهر بیکران
115 - میثاق منتظران (شرح زیارت آل یس)
116 - ناپیدا ولی با ما/(فارسی،ترکی استانبولی، انگلیسی، بنگالا)
117 - نجم الثاقب
118 - نجم الثاقب (دوجلدی)
119 - ندای ولایت
120 - نشانههای ظهور او
121 - نشانههای یار و چکامه انتظار
122 - نگاهی به مسیحیت و پاسخ به شبهات
123 - نماز شب
124 - نهج الکرامه گفتهها و نوشتههای امام حسینعلیه السلام
125 - و آن که دیرتر آمد
126 - واقعه عاشورا و پاسخ به شبهات
127 - وظایف منتظران
128 - ویژگیهای حضرت زینبعلیها السلام
129 - هدیه احمدیه/(جیبی، نیمجیبی)
130 - همراه با مهدی منتظر
131 - یاد مهدیعلیه السلام
132 - یار غایب از نظر(مجموعه اشعار)
133 - ینابیع الحکمة/عربی - پنج جلد
جهت تهیه و خرید کتابهای فوق، میتوانید با نشانی:
قم - صندوق پستی 617، انتشارات مسجد مقدّس جمکران مکاتبه و یا با شماره تلفن های 7253700، 7253340 - 0251 تماس حاصل نمایید.
کتابهای درخواستی بدون هزینه پستی برای شما ارسال میگردد.
سایر نمایندگیهای فروش:
تهران: 66939083، 66928687 - 021
یزد: 6246489، 2-6280671 - 0351
فریدون کار: 14 - 5664212 - 0122