غنچه های شرم نگاهی نو به مفهوم حیا

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

سرشناسه : پسندیده، عباس، 1348 -

عنوان و نام پديدآور : غنچه‌های شرم (نگاهی نو به مفهوم حیا) / عباس پسندیده.

مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، 1386.

مشخصات ظاهری : 143 ص.

فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ 146. مطالعات حدیث و روانشناسی؛ 5.

شابک : 12000 ریال : 978-964-493-251-9

يادداشت : کتاب حاضر گزیده " کتاب پژوهشی در فرهنگ حیا" نوشته عباس پسندیده است که توسط همین ناشر در سال 1383 منتشر شده است.

يادداشت : پشت جلد به انگلیسی:Abbas Pasandide. The bubs of modesty.

یادداشت : کتابنامه: ص. [133] - 138؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع : خجالت -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

موضوع : خجالت -- احادیث

موضوع : اخلاق اسلامی

شناسه افزوده : موسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر

شناسه افزوده : موسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث. پژوهشکده علوم و معارف حدیث

رده بندی کنگره : BP250/55/پ5غ9 1386

رده بندی دیویی : 297/632

شماره کتابشناسی ملی : 1238836

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اشاره

عکس

5

عکس

6

پيش گفتار

پيش گفتارحيا نه تنها از تكاليف اخلاقى دين ، كه از ضرورت هاى زندگى موفّق است . غريبه بودن اين ويژگى در ميان نوجوانان و جوانان ، به جهت ناشناخته بودن آن است . كتاب پژوهشى در فرهنگ حيا ، تلاشى براى پر كردن اين خلأ و بازشناساندن اين مفهوم كليدى بود . استقبال از اين كتاب نشان داد كه جامعه، تشنه تبيين هاى كارآمد و روزآمد از چنين مفاهيمى است . از آن جا كه كتاب ياد شده نتيجه مجموعه تحقيق هاى انجام شده در اين موضوع بود ، ضرورت ارائه اثرى خلاصه و ساده براى نسل جوان احساس شد و اين واحد را بر آن داشت تا در اين زمينه ، دست به كار شود . اينك ، گزيده كتاب پژوهشى در فرهنگ حيا ، به غنچه هاى نوشكفته زندگى تقديم مى شود . به اميد آن كه اين اثر بتواند با ارائه اطلاعات لازم در اين زمينه ، مفهوم حيا را بازسازى كند و نقش مثبت آن در زندگى روشن سازد تا در پناه آن ، امنيّت و آسايش خاطر تأمين گردد .

در پايان ، از جناب حجة الاسلام آقاى احمد غلامعلى كه زحمت

بازبينى و ارزيابى اين اثر را بر عهده گرفت ، صميمانه سپاس گزارى مى شود . همچنين از گروه تدوين دانشنامه هاى حديثى كه منابع دينى اين پژوهش را در اختيار اين واحد قرار دادند ، تشكر مى كنيم .

واحد حديث و علوم روان شناسى پژوهشكده علوم و معارف حديث

بخش يكم : ماهيت حيا

اشاره

بخش يكم : ماهيت حيا

از ديدگاه اسلام ، حيا در نظام تربيتى انسان از جايگاه والايى برخوردار است . در بحث انسان شناسى ، اخلاق در درجه نخست اهمّيت قرار دارد كه در بردارنده عناصر بسيارى است . در ميان اين مجموعه عناصر ، برخى از عوامل ، امتياز و برترى ويژه اى نسبت به ديگر عوامل دارند كه اصطلاحا «مكارم اخلاق» ناميده مى شوند . (1)در اين مجموعه مكارم (شايستگى ها) ، عنصر يا عامل «حيا» در رأس همه قرار دارد . (2)رسول گرامى اسلام ، خُلق و خوى اسلام را حيا معرّفى كرده (3)و فرموده است : حيا ، همه دين است . (4)در روايات متعدّدى آمده است كه اگر حيا نباشد ، همه چيز جايز مى شود . (5)اين موارد و موارد متعدّد ديگرى از اين دست ، نشان دهنده جايگاه ممتاز اين صفت در ساختار روانى انسان ، و حكايتگر اهمّيت فوق العاده آن در موفّقيت انسان است . اين جايگاه ممتاز ، به جهت ماهيت ويژه اى است كه حيا دارد .


1) .ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 4 ، ص 1528 - 1532 (ابواب 1108 - 1112) .

2) .ر . ك : الكافي ، ج 2 ، ص 55 ، ح 1 .

3) .رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد : «إنّ لكلّ دين خُلقا وإن خُلق الإسلام الحياء» (سنن ابن ماجة ، ج 2 ، ص 1399) .

4) .كنز العمّال ، ح 5761 .

5) .ر . ك : بخش چهارم ، فصل چهارم .

حيا چيست ؟

حيا ، نيرويى است مهار كننده و نظم دهنده كه رفتار و افكار انسان را بر اساس «شرع» و «عُرف» ، تنظيم مى كند . براى روشن شدن اين تعريف بايد به اين نكته توجه كرد كه «مهار نمودن خود و تنظيم رفتارها ، افكار و هيجان ها» ، از اركان بنيادين موفّقيت بشر ، چه در بُعد شخصى و چه در بُعد اجتماعى است . مهار كردن و تنظيم ، از يك ديدگاه به دو بخش بيرونى و درونى تقسيم مى شود و بهترين و مؤثّرترين نوع آن ، مهار كردن و تنظيم درونى است . انسان به نيرويى درونى نياز دارد تا افكار ، احساسات و رفتار او را مهار كند و به آنها نظم دهد كه در ادبيات دين به عنوان «تقوا» شناخته مى شود و مجموعه اى از عوامل مهاركننده و نظم دهنده را در خود جاى داده كه يكى از مهم ترين و ارزشمندترين آنها «حيا»ست .

برترى اين عامل بر ديگر عوامل ، بدين جهت است كه حيا ، نه مبتنى بر ترس است ، نه مبتنى بر طمع ؛ بلكه مبتنى بر احترام به خود (1)يا كرامت انسانى است كه بر اساس آن ، وقتى فرد خود را در حضور شخصى كريم بيابد ، از ارتكاب زشتى ها خوددارى و رفتار خود را تنظيم مى كند . به همين جهت باشد كه خداوند متعال ، پيش از آن كه مردم را به خوف (ترس) از خود فراخوانَد ، به حيا فراخوانده و فرموده است :

«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى» . (2)

آيا [انسان] نمى داند كه خداوند ، او را مى بيند ؟

عنصر محورى در حيا ، همين نظارت ديگران و خود را در محضر آنان دانستن است . بدين معنا كه حضور يك ناظر محترم ، حيا را در انسان


1) .Self - esteem

2) .علق ، آيه 14 .

بر مى انگيزد . (1)به همين جهت امام صادق عليه السلام مى فرمايد : دانستم كه خداوند عز و جل بر من مطّلع است . پس شرم كردم . (2)از ديدگاه روايات ، محور حيا و وجه تمايز آن از ديگر بازدارنده ها ، عنصر « نظارت » است ؛ يعنى آنچه حيا را بر مى انگيزد ، حضور و نظارت ناظر است . معمولاً رفتار ما در جمع ، با رفتار ما در خلوت ، تفاوت مى كند . تفاوت رفتار در خلوت و جَلوت ، به جهت تفاوت در حضور و عدم حضور است .

درك نظارت

البته صرف وجود نظارت به عنوان واقعيتى خارجى ، براى برانگيختن حيا كافى نيست . حيا هنگامى برانگيخته مى شود كه نظارت موجود ، از طرف شخص «درك» شود . پس « درك نظارت موجود » ، مهم تر از وجود نظارت است . كسانى كه نظارت موجود را درك نمى كنند ، حيا نيز نمى كنند . بر همين اساس ، مى توان نتيجه گرفت كه راه برانگيختن حيا در افراد ، «توجّه دادن» به نظارت است . به همين جهت ، معصومان عليهم السلام پيوسته مردم را به نظارت خداوند و فرشتگان توجه مى داده اند .

لايه هاى نظارت

از آن جا كه نظارت ، محورى ترين عنصر احساس شرم است . شناسايى انواع ناظرها و نظارت ها نيز لازم و ضرورى است كه عبارت اند از :


1) .از همين جا روشن مى شود كه حيا مترادف عفّت نيست . عفّت ، ثمره نيروهاى مهاركننده و نظم دهنده اى است كه يكى از آنها حياست .

2) .بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 228 .

1 . مردم

ملموس ترين نظارت ، نظارت انسان هاست . شايد بتوان گفت بيشترين درصد اوقات زندگى فرد ، با همنوعان او مى گذرد . تقريبا هميشه كسانى هستند كه حضور داشته باشند و اگر كارى از انسان سر بزند ، شاهد آن باشند : دوست ، همشاگردى ، همسر ، همسفر ، همشهرى ، همكار و ... .

2 . خود

پديده «خجالت كشيدن از خود» كه انسان ها آن را به خوبى شناخته اند و شايد بارها تجربه كرده باشند ، به خوبى بر وجود ناظرى در درون ، دلالت مى كند . اين ناظر درونى ، اگر مورد توجّه قرار گيرد و حضور و نظارتش «درك» شود و نزد فرد ، داراى ارزش و منزلت باشد ، شرم برانگيز خواهد شد .

3 . حجّت هاى خداوند

حجّت هاى خداوند از جنس بشرند ؛ امّا اين انسان هاى ارزشمند ، داراى دو حضور و دو نظارت اند . نوع اوّل ، حضور فيزيكى (جسمانى) است و از اين جهت ، با لايه اوّل نظارت - كه مردم بودند - تفاوتى ندارد . امّا نوع دوم حضور و نظارت آنان ، حضورى است كه متوقّف بر وجود جسمانى آنان نيست و با عدم آن نيز پايان نمى يابد . اين نوع نظارت ، در چند حالت وجود دارد : يكى نظارت معصومان در زمان حيات و ظهورشان نسبت به كسانى است كه در كنار آنان نيستند ؛ چراكه نظارت معصومان در زمان حيات و ظهورشان ، محدود به كسانى نمى شود كه در محضر آنان بوده ، در دايره ديد بصرى آنان قرار دارند ؛ بلكه از حال ديگر بندگان نيز آگاهى دارند ، هر چند در جاى ديگرى باشند . حالت دوم ، مربوط به دوران حيات و غيبت آن بزرگواران است . در

اين حالت ، حجّت خداوند ، حيات و حضور دارد ؛ امّا ظهور ندارد و در غيبت به سر مى برد و لذا ، مردم ، ايشان را نمى بينند ؛ ولى او مردم را مى بيند . از ديد مردم ، اين نوع نظارت ، نظارت محسوس و حضور فيزيكى نيست .

ابوبصير به يكى از زنان مسلمان ، قرآن مى آموخت . روزى با وى شوخى كرد ! ابوبصير ، خود مى گويد وقتى خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم ، به من فرمود : «هر كه خدا را در خلوت ، مراقب خود نداند ، خداوند ، ارزشى براى وى قائل نيست . چه چيزى به آن زن گفتى ؟!» . من از شرم ، سرم را به زير انداختم و همان جا توبه كردم . (1)در اين واقعه به خوبى روشن است كه امام عليه السلام بدون حضور فيزيكى در جلسه آنان ، از كردار آنان مطّلع شده بود . امام صادق عليه السلام ، روزى بدون مقدّمه به داوود رَقّى فرمود :

اى داوود ! روز پنج شنبه ، اعمال شما بر من عرضه شد . در ميان كارهايى كه از تو به رؤيت من رسيد ، كمكى بود كه به پسر عمويت فلانى كردى و من از اين كار ، خوش حال شدم . اين صله رحم و كمك تو ، نابودى او و كوتاه شدن عمرش را سرعت بخشيد .

داوود رقّى مى گويد : پسر عمويى داشتم كه دشمن اهل بيت و فردى پليد بود . خبردار شدم كه او و خانواده اش در وضع مالى بدى به سر مى برند . لذا پيش از آن كه راهى مكّه شوم ، به قصد كمك به زندگى اش ، مبلغى برايش حواله كردم . چون به مدينه رسيدم ، امام صادق عليه السلام مرا از اين كار ، خبر داد . (2)


1) .الخرائج والجرائح ، ج 2 ، ص 594 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 247 .

2) .الأمالى ، طوسى ، ص 413 ، ح 929 .

و امّا حالت سوم ، نظارت معصومان عليهم السلام پس از حيات شريفشان است . نظارت حجّت هاى خداوند ، نه محدود به حيات و ظهور آنان است ، و نه محدود به حضور ناپيداى آنان ؛ بلكه حتى پس از مرگ نيز بر رفتار مردم ، نظارت داشته و از آن آگاهى دارند . امام صادق عليه السلام بر اين رابطه تصريح دارد و مى فرمايد : هر بامداد ، كارهاى بندگان ، از نيك و بد ، به رؤيت رسول خدا مى رسد . بنا بر اين به هوش باشيد . هر يك از شما بايد شرم كند كه كار زشت بر پيامبرش عرضه كند .

4 . فرشتگان

خداوند متعال ، فرشتگانى دارد كه ناظر بر اعمال بشرند و هر آنچه را آنان انجام مى دهند ، ثبت مى كنند . فلسفه وجودى اين فرشتگان ، برانگيختگى حيا در انسان است ، نه كمك به خداوند براى آگاهى از اعمال بندگان . خداوند از همه چيز ، آگاه است . كاركرد در نظر گرفته شده براى اين گروه از فرشتگان ، آن است كه توجّه به حضور آنان ، شرم را در انسان برانگيزد . زنديقى از امام صادق عليه السلام مى پرسد : چرا فرشتگانى گماشته شده اند تا نيك و بد اعمال مردم را بنويسند ، در حالى كه مى گوييد خداوند ، از سِر و آنچه مخفى تر از سِر است ، آگاهى دارد ؟ حضرت در پاسخ وى فرمود :

خداوند ، آنها را براى اين كار به بندگى گرفته است و آنان را شاهد بر خلق خود قرار داده ، تا بندگان خدا به خاطر همراهى فرشتگان با آنان ، مواظبت شديدترى بر طاعت خداوند و گريز شديدترى از معصيت او داشته باشند .

امام عليه السلام ، پس از ذكر فلسفه وجودى فرشتگانِ نويسنده ، در توصيف واكنش برخى از مردم نسبت به اين پديده مى فرمايد :

چه بسا بنده اى كه قصد معصيت كرده ، ولى يادآور مكانت و جايگاه فرشتگان مى شود و در نتيجه ، مراعات كرده ، دست مى كشد و مى گويد : «پروردگارم مرا مى بيند و فرشتگان نگهبان من ، شاهدند» (1). در اين روايت ، به فرايندى اشاره شده كه داراى چند مرحله وابسته به هم است : اوّل قصد معصيت ، دوم يادآورى نظارت فرشتگان ، سوم به وجود آمدن حالت رعايت ، چهارم دست كشيدن و پنجم مرور جمله «پروردگارم مرا مى بيند وفرشتگان نگهبان من ، شاهدند» . اين فرايند شرم به جهت يادآورى حضور فرشتگان به وجود مى آيد . (2)

5 . خداوند

لايه پنجم نظارت ، نظارت خداوند متعال است . خداوند متعال ، عالى ترين و فراگيرترين نظارت را دارد . نظارت خداوند ، نقص هاى نظارت هاى پيشين را ندارد . خداوند ، در هر مكانى و هر زمانى وجود و حضور دارد . هيچ مكانى و هيچ زمانى بدون حضور خداوند نيست . اين كه چه تصويرى از خداوند داشته باشيم ، نقش بسيار مهمى در شكل گيرى حيا دارد . تصوير خداوند در ذهن ما چيست ؟ خداى غايب يا خداى حاضر ؟ ناظر ندانستن خدا ، منحصر در كسانى كه به «خداى معدوم» (يا عدم وجود خدا) معتقدند ، نيست . ممكن است كسانى هم كه به «خداى موجود» معتقدند ، به حضور و نظارت خداوند ، باور عملى نداشته باشند . اين گروه به «خداى غايب» ، باور عملى دارند ؛ يعنى خدا را در جايى غير از جايى كه آنان هستند ، مى دانند ، حال آن كه خداى موجود ، «خداى حاضر و ناظر» است .


1) .همان .

2) .بحار الأنوار ، ج 59 ، ص 200 ؛ سنن الترمذى ، ج 5 ، ص 112 (ح 2800) .

ابن ابى العوجا به امام صادق عليه السلام گفت : نام خدا را آوردى و ما را به چيزى كه «غايب» است ، حواله كردى !؟ امام صادق عليه السلام در پاسخ وى فرمود : واى بر تو ! چگونه كسى كه همراه خَلق خود و شاهد آنان است و از رگ گردن به آنان ، نزديك تر است و سخن آنان را مى شنود و پيكر آنان را مى بيند و اسرار آنان را مى داند ، مى تواند غايب باشد ؟ براى باورى كه خدا را «غايب» مى داند ، برانگيختگىِ شرم بى معناست ؛ امّا باورى كه خدا را «حاضر و ناظر» مى داند ، از او شرم مى كند .

حيا ، باز دارنده است يا وا دارنده ؟

سؤال اين است كه آيا حيا فقط انسان را از كار زشت باز مى دارد يا به كار نيك نيز وا مى دارد ؟

اگر روايات معصومان عليهم السلام را با اين پرسش مورد مطالعه قرار دهيم ، مى بينيم كه حيا ، هم به عنوان عامل بازدارنده معرّفى شده و هم به عنوان عامل وا دارنده . امام زين العابدين عليه السلام ، حيا را مايه بازدارى از شهوات دانسته و از خداوند مى خواهد به او حيا دهد تا او را از شهوات ، بازدارد . (1)امام على عليه السلام نيز در جايى مى فرمايد :

حيا از كار بد ، باز مى دارد . (2)

و اما در جاى ديگر مى فرمايد :

حيا ، سبب همه زيبايى هاست . (3)


1) .الاستيعاب: 3/472/2464.

2) .بحار الأنوار ، ج 94 ، ص 157 « ... و أصحب رغباتنا بحياء يقطعها عن الشهوات» .

3) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 1393 .

همچنين امام صادق عليه السلام در بيان نقش وادارندگى حيا ، خطاب به مفضّل مى فرمايد :

اگر حيا نباشد ، هيچ ميهمانى احترام نمى شود و به هيچ وعده اى وفا نمى شود و هيچ حاجتى برآورده نمى شود .

وسپس در بيان نقش بازدارندگى حيا مى افزايد : و [ اگر حيا نباشد ،] هيچ كار زيبايى انجام نمى شود و هيچ كار زشتى ترك نمى شود . (1)همان گونه كه مى بينيد حيا هم موجب انجام كارهاى نيك مى گردد و هم موجب ترك كارهاى زشت .

حيا ، فطرى يا فرهنگى ؟

سؤالْ اين است كه آيا انسان ، چون انسان است ، شرم دارد و يا چون تابع فلان فرهنگ يا فلان دين است ، شرم دارد ؟ برخى با نفى اصالت ارزش هاى انسانى و فطرى بودن آنها و از جمله حيا ، بر اين باورند كه ارزش ها ، ساخته فرهنگ ها و اديان هستند و اصالت انسانى و فطرى ندارند .

پرسشى كه در برابر اين نظريه قرار دارد ، اين است كه : متفاوت بودن فرهنگ و تمدّن ، در چه چيزى تأثير مى گذارد و به اصطلاح ، قلمرو تأثيرگذارى آن ، اصل حياست يا موضوع حيا (آنچه از آن حيا مى كنيم) ؟ دو چيز را بايد از يكديگر جدا نمود : موجوديت حيا و موضوع حيا را . فرهنگ و تمدّن ، بر اصل و ريشه و ماهيت حيا تأثير نمى گذارد ؛ بلكه بر موضوع حيا تأثير گذاشته ، و آن را دچار تغيير مى كند . به همين جهت ، ممكن است كارى در فرهنگى شرم آور باشد و همان كار ، در فرهنگ ديگر ، مايه مباهات . در اين فرض ، موجوديت


1) .الطبقات الكبرى: 4/182، مروج الذهب: 2/361.

روانى حيا تغيير نكرده و اين گونه نيست كه در فرهنگ دوم ، ريشه حيا معدوم شود ؛ بلكه آن چيزى كه در فرهنگ اوّل ، موضوع حيا بود ، در فرهنگ دوم ، از فهرست موضوعات حيا خارج شده است و در عين حال ، امكان دارد و بلكه اين گونه است كه در فرهنگ دوم ، امور ديگرى موضوع حيا قرار مى گيرند . (1)


1) .نهج البلاغة: حكمت 18، الاستيعاب: 2/173/968.

بخش دوم : قلمرو حيا

اشاره

فصل يكم : حيا و خلوت

اشاره

معمولاً «مراعات» انسان ، در خلوت ، كاهش مى يابد . چرا؟ اين تفاوت رفتار به دليل حضور مردم است .

شيطان در همه حال ، وسوسه انگيز است ؛ امّا قدرت وسوسه انگيزى و تأثير وسوسه هاى او در خلوت ، بيشتر مى گردد . نزديكى شيطان به انسان ، با حضور مردم ، رابطه معكوس دارد . اگر كسى تنها باشد ، شيطان به شدّت به وى نزديك است ، و اگر يك نفر ديگر اضافه شود ، قدرى فاصله مى گيرد و اگر تعداد آنان از سه نفر به بالا باشد ، بيشتر و بيشتر فاصله مى گيرد . اين را مى توان در شدّت و ضعف وسوسه هاى نفسانى در حالت هاى ياد شده ، مشاهده كرد . شيطان در وضعيت تنهايى انسان ، ويژگى هايى دارد كه مى تواند تصويرگر خطر شيطان در اين موقعيت باشد : يكى « شدّت اهتمام » وى براى وسوسه كردن انسان . نبود ديگران ، احتمال «وسوسه پذيرى» را افزايش مى دهد و اميد شيطان را براى گم راهى انسان ، بيشتر مى كند و به همين جهت ، اهتمام او به فريب بشر نيز افزايش مى يابد . (1)ويژگى دوم ، « افزايش جرئت » شيطان بر انسان تنهاست . تنهايى سبب مى شود كه جرئت شيطان براى فريب دادن انسان ، افزايش يابد . (2)


1) .الكافى ، ج 6 ، ص 533 ؛ مشكاة الأنوار ، ص 319 .

2) .الكافى ، ج 6 ، ص 533 و ص 534 ؛ تهذيب الأحكام ، ج 9 ، ص 533 .

انسان تنها ، همانند سرباز بازمانده اى است كه در نهايت ضعف و ناتوانى به سر مى برد .

ويژگى سوم ، « شدّت شتاب » شيطان نسبت به انسان تنهاست . وقتى شيطان كسى را تنها بيابد ، شتاب كرده ، لحظه اى درنگ نخواهد كرد . (1)ويژگى چهارم ، « شدّت نزديكى » شيطان به انسانِ تنهاست . شيطان ، خود به حضرت نوح عليه السلام گفته است كه در سه موقعيت ، بيش از هر وقت ديگرى به انسان نزديكم . يكى از آنها موقعيت خلوت است . (2)در برخى ديگر از روايات آمده كه در چنين مواقعى ، شيطان ، خود در صحنه حاضر مى شود . (3)

خلاصه اين كه : خلوت ، همه قلمروهاى پيرامونى انسان را به تصرّف شيطان در مى آورد و در چنين وضعيتى جرئت و اهتمام و شتاب شيطان براى فريب دادن انسان به شدّت افزايش مى يابد . مثلاً فرزندى كه در خانه تنها مانده است ، به محض اين كه والدين او از منزل خارج مى شوند ، ممكن است افكار وسوسه انگيز بى شمارى او را احاطه كنند ، به گونه اى كه خود را در ميان آنها گرفتار مى بيند . در چنين مواردى به موازات خروج والدين از منزل ، شيطان ، جاى آنان را مى گيرد .

بازى باتلفن، ارتباط اينترنتى با سايت هاى غيراخلاقى وتماس گرفتن با جنس مخالف، از همين مقوله و يكى از آسيب هاى خلوت نوجوان و جوان است .

از آن جا كه خلوت ، زمينه گناه را بسيار مهيّا مى سازد ، به شدّت از آن نهى شده است . خداوند متعال ، هيچ خوش ندارد كه كسى در خانه اى


1) .الكافى ، ج 6 ، ص 534 ؛ مشكاة الأنوار ، ص 550 ؛ بحار الأنوار ، ج 80 ، ص 173 .

2) .الخصال ، ص 132 (ح 140) ؛ بحار الأنوار ، ج 11 ، ص 318 .

3) .ر . ك : بحار الأنوار ، ج 72 ، ص 197 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 14 ، ص 265 .

تنها بخوابد (1)و رسول خدا ، چنين شخصى را نفرين نموده است . (2)خلوت با نامحرم ، بيشترين چيزى است كه در روايات از آن نهى شده است . رسول خدا ، چهار چيز را مايه فساد قلب و روان انسان مى داند كه يكى از آنها خلوت كردن با زنان است (3)و فرموده است كه هر كه با زن نامحرم ، خلوت كند ، نفر سوم آنان ، خودِ شيطان است . (4)يكى از مسائل روز ، اختلاط كارمندان زن و مرد در ادارات است . وقتى زنى در جمع كارمندان مرد قرار مى گيرد ، ممكن است به تدريج ، صميمتى ميان آنان به وجود آيد و بيش از پيش ، احساس خودمانى بودن پيدا كنند . با به وجود آمدن اين احساس ، در حقيقت ، زن به همكاران مرد خود اجازه داده كه بيشتر در قلمرو خصوصى وى وارد شوند . در حقيقت ، زن ، مرز قلمرو خصوصى خود را به عقب كشيده ، منطقه بيشترى را براى ديگران ، آزاد اعلام كرده است . تا پيش از اين ، فلان مردى كه اكنون همكار اين خانم است ، اجازه نداشت خود را با او صميمى بداند و احساس خودمانى بودن داشته باشد ؛ امّا هم اكنون ، چنين حقّى را به خود مى دهد و از سوى زن ، مانعى احساس نمى كند . اين ، يعنى كاهش يافتن قلمرو خصوصى زن و افزايش قلمرو حضور مرد نامحرم .

احتمالاً هر چه تعداد همكاران مرد ، كم و كمتر باشد ، اين احساس ،


1) .رسول خدا مى فرمايد : «خداوند تبارك و تعالى براى شما امت من نمى پسندد كه كسى در اتاقى تنها بخوابد» . (كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 556 ، ح 4914) .

2) .امام كاظم عليه السلام مى فرمايد : «رسول خدا سه گروه را نفرين كرده است : كسى كه تنهايى غذا مى خورد و كسى كه تنهايى در خانه مى خوابد و كسى كه در بيابان ، تنهايى سفر مى كند» . (كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 277 ، ح 2434 ؛ بحار الأنوار ، ج 76 ، ص 187)

3) .الأمالى ، مفيد ، ص 315 ، الأمالى ، طوسى ، ص 83 ؛ بحار الأنوار ، ج 74 ، ص 192 .

4) .مستدرك الوسائل ، ج 14 ، ص 266 ؛ مسند أحمد ، ج 3 ، ص 446 .

گسترش بيشترى مى يابد و گويا حضور ديگر همكاران ، مانع افزايش ارتباط است . هر چند همه مردان همكار ، به اين زن ، نامحرم اند ؛ ولى افزايش تعداد مردان ، معمولاً محدوده نفوذ آنان را به قلمرو خصوصى زن كاهش مى دهد . حال اگر اين تعداد به حدّاقل برسد ، منطقه نفوذ ، گسترش مى يابد . آخرين مرحله ، رسيدن به مرز خلوت دو نفره است . در اين همكارى ادارى ، احساس صميميت بيشترى به وجود مى آيد و احتمالاً مرد ، اجازه مى يابد كه با زن ، شوخى كند و حتّى وى را با نام كوچك صدا بزند و ... . (1)

مصون سازى خلوت

گام نخست

اوّلين گام براى مصون ساختن افراد ، جلوگيرى از به وجود آمدن موقعيت خلوت است . از آن جا كه حضور ديگران ، قلعه امنى براى پاكى انسان و حصارى در برابر نفوذ گناه است بهتر است انسان ، درون قلعه حضور بماند و با خروج از آن ، خود را بى دفاع نسازد . و به همين جهت ، در روايات زيادى بر پرهيز از خلوت ، تأكيد شده است . امام على عليه السلام ، در روايتى تصريح مى فرمايد كه يكى از چيزهايى كه مراعات آن ، مايه ايمنى از شيطان است ، خلوت نكردن با زن نامحرم است . (2)

گام دوم

گام بعدى اين است كه خلوت موجود را به جلوت تبديل كنيم .

اين راه كار ، خود ، چند نوع است : يكى اين كه فرد ، بلافاصله محلّ


1) .تنبيه الخواطر ، ج 2 ، ص 91 .

2) .الجعفريات ، ص 96 ؛ بحار الأنوار ، ج 74 ، ص 197 .

خلوت را ترك كرده ، در جمع ديگران حضور يابد . امام باقر عليه السلام به كسى فرمود : «كجا منزل گُزيده اى ؟» . گفت : در فلان مكان . حضرت از وى پرسيد :«آيا كسى همراه تو هست ؟» . گفت : نه . به وى فرمود : «تنها نمان و از آن جا تغيير مكان ده ؛ زيرا وقتى انسان تنها باشد ، شيطان ، بيشترين جرئت را بر او پيدا مى كند» . (1)

در اين روايت ، روش «تغيير مكان» و تبديل خلوت به جَلوت ، سفارش شده است .

گام سوم

امّا گاهى وقت هاست كه خلوت هاى ناخواسته پيش مى آيد و امكان تبديل آن به حضور مردم نيست . در اين جا چه بايد كرد ؟ يكى از مؤثّرترين اقدامات ، اين است كه انسان ، خود را در محضر ناظران ناپيدا ببيند . حضورهاى ناپيدا ، انواعى دارند كه در مباحث پيشين به آنها اشاره شد و مهم ترين آنها ، ياد خداوند است . امام صادق عليه السلام مى فرمايد :

هر چند من خلوت را خوش نمى دارم ؛ ولى اگر تنها ماندن ، ناچارى است ، اشكالى ندارد ؛ امّا خدا را بسيار ياد كنيد . (2)

خداوند به حضرت عيسى (علیه السلام) سفارش كرده كه وقتى با گناه خلوت كردى ، مرا فراموش نكن (3)و هنگام خلوت ، مرا بسيار ياد كن . (4)جالبْ


1) .الكافى ، ج 6 ، ص 534 و 533 .

2) .الكافى ، ج 6 ، ص 533 .

3) .امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «يكى از موعظه هاى خداوند به عيسى بن مريم اين بود كه :اى عيسى ! ... هنگام خلوت كردن با گناه ، ياد مرا فراموش نكن» . (الأمالى ، صدوق ، ص 610 ، ح 842 ؛ بحار الأنوار ، ج 14 ، ص 294)

4) .بحار الأنوار ، ج 14 ، ص 298 .

اين كه در اين روايات ، صحبت از «ياد كردن» نيست ؛ بلكه صحبت از «فراوان ياد كردن» است . انسان ، همواره بايد به ياد خدا باشد ؛ ولى هنگام خلوت ، چون خطر افزايش مى يابد ، ياد خدا نيز بايد افزايش يابد تا بتواند خطر خلوت را دفع كند .

فصل دوم : گم نامى

اشاره

برخى افراد در شهر خود ، مراقب رفتار خود هستند و از انجام دادن بسيارى از كارها شرم دارند ؛ امّا در شهرى غير از محل سكونت خود ، الزامى براى مراقبت از رفتار خود نديده ، از ارتكاب كارهاى ناشايست ، شرم نمى كنند . در پديده گم نامى ، حضور فيزيكى (جسمانى) افراد ، حيابرانگيز نيست ، و سرّ آن اين است كه هيچ رابطه شناختى ، آنها را به يكديگر پيوند نزده و همديگر را نمى شناسند . ناشناخته بودن افراد در يك جمع ، آنان را به اجسامى متحرّك تبديل مى كند و حضور و نظارت آنان را بى تأثير مى سازد . همين افراد گم نام ، اگر در جمع هايى قرار بگيرند كه يكديگر را به خوبى مى شناسند ، بار ديگر شرم در آنان برانگيخته مى شود .

شهرنشينى و گم نامى

يكى از چيزهايى كه قلمرو گم نامى افراد را گسترش مى دهد ، پديده كلانْ شهرها و گسترش شهرنشينى است . اين پديده ، منجر به كاهش روابط ميان انسان ها مى شود و بدين ترتيب ، ميزان حيا را كاهش مى دهد . مسئله كلان شهرها از آغاز قرن بيستم ، جامعه شناسان را به خود مشغول كرده است .

يكى از جامعه شناسان معتقد است كه مناطق شهرى ، بويژه در آن جايى كه جمعيتْ متراكم است ، يك محيط «ناآشنايى» پديد مى آورد و روابط مردم ،چنان نيست كه منجر به شناسايى عميق شخصيت يكديگر شود و در اين گونه جوامع ، انسان به مثابه يك شى ء تلقّى مى شود . وى تصريح مى كند كه زندگى شهرى جدا سرّى آميخته با گم نامى و بى نامى است . اين نوع بيگانگى فرد در شهرهاى بزرگ ، در برابر آشنايى هاى بسيار نزديك ساكنان روستاها و شهرهاى كوچك قرار مى گيرد . اگر چه بى نامى در روستاها غير ممكن است ، امّا از ويژگى ساكنان شهرها به شمار مى رود . وى سپس به اين نكته اشاره مى كند كه هر قدر روابط صميمانه كاهش يابد و فرد ، گم نام تر شود ، از نظارت آشنايان ، بيشتر رها مى شود و زمينه براى انحراف نُرم هاى (معيارهاى) جامعه بيشتر پديد مى آيد . هر اندازه كه نظارت گروه هاى آشنا كم تر مى شود ، به همان اندازه ، فرد براى انحراف از معيارهاى حاكم ، آزادى و فرصت مى يابد و به « آنومى (/Anomie بى هنجارى) » مى گرايد . (1)به همين جهت ، وى معتقد است كه كلان شهرها كانونِ بود و نمود تبهكارى ها به شمار مى روند . در شهرهاى كلان ، فرد ، همچون قطره اى در درياى انسان ها فرو مى رود و هويّت خود را از دست مى دهد . شهر پُر زرق و برق ، ناگهان ، واقعيت هاى خود را به نمايش مى گذارد و « شر » و « شهر » ، در يك راستا در فضاى مشتركى قرار مى گيرند . مجرميت در اغلب كشورها از جمله در ايران ، در شهرهاى بزرگ جاگرفته است . ظهور شر در شهر ، ناامنى را پديد مى آورد و خشونت را نيرو مى بخشد و در پيامد آن ، پرخاشگرى ميدان مى يابد . (2)

هاروِى كاكْس معتقد است كه تعدّد روابط ما با ديگران ، سبب شده تا


1) .ر .ك: جامعه شناسى انحرافات ، ص 291 .

2) .ر . ك : همان ، ص 294 .

« عمق روابط » ، كاهش يابد . (1)تافلر نيز تصريح مى كند كه تعدّد روابط ، به « كاهش مدّت ارتباط » منجر شده است . (2)

تافلر ، نظريه «انسان مُدولى» يعنى انسان « دورانداختنى و جانشين پذير (Modular) » را تبليغ مى كند . وى معتقد است كه عميق شدن روابط ميان انسان ها ، موجب محدوديت مى شود( !) . وى ، ناخودآگاه والبته با بيانى منفى به مسئله «حياى از مردم» اشاره كرده است . حيا ، نتيجه روابط عميق و محترمانه اى است كه امثال تافلر ، آن را محدوديت دانسته ، بر آن مى تازند و در مقابل ، بى حيايى نتيجه كاهش روابط عميق و محترمانه اى است كه امثال تافلر ، آن را آزادى مى نامند و مى ستايند . (3)

او تصريح مى كند كه در رابطه مدولى (Modular) ، ما فقط به فايده اى كه فرد مقابل مى تواند براى ما داشته باشد ، مى انديشيم و براى ما هيچ فرقى ندارد كه او چه اعتقاداتى دارد و چه مى كند . او نيز ما را آزاد مى گذارد كه بى دين باشيم يا ديندار ، همجنس باز باشيم يا غير همجنس باز ، كمونيست باشيم يا ضد كمونيست . (4)همه اينها نشان مى دهد كه گم نامى و كاهش روابط ميان انسان ها ، تا چه اندازه مى تواند به كاهش شرم بينجامد . كلان شهرها قلمرو گم نامى افراد را گسترش مى دهند و بدين سان ، خاكريز ديگرى را كه مى توانست از هجوم زشتى ها جلوگيرى كند ، تخريب مى كنند . دكتر لِگِن هاوْزِن ، انديشمند امريكايى مقيم ايران ، معتقد است كه تمدّن جديد ، قلمرو گم نامى افراد را گسترش داده است . لذا افراد از يكديگر شرم نمى كنند . وى ريشه اين پديده را در مادّى گرايى دانسته ، مى گويد : مادى گرايى ، تعاليم دينى را


1) .همان ، ص 97 .

2) .همان ، ص 99 .

3) .همان ، 98 .

4) .همان جا .

تكذيب مى كند . به همين دليل ، انديشه «اگر خدا نباشد ، همه چيز مجاز مى شود» ، براى نويسنده روسى ، داستايوسكى (1821 - 1881م) بسيار اهمّيت پيدا مى كند . (1)

وى درباره رهاورد تمدّن جديد مى گويد : جوامع مدرن لائيك ، بر اساس نظريه سياسى ليبرالى ، نظام حقوقى پيچيده اى ايجاد كرده اند كه هدف آن ، حفظ آزادى فردى ، و نتيجه آن ، توسعه قلمرو گم نامى براى زندگى شهروندان است . شهرى كردن و بى ثباتى نيز در به دست آمدن اين نتيجه مدخليت دارند . اخلاق و ارزش هاى اجتماعى دين ، زمانى مؤثر واقع مى شوند كه اعمال انسان به وسيله كسانى كه با او ارزش هاى مذهبى مشترك دارند ، قابل مشاهده باشد ، به طورى كه تخلف از احكام دينى و يا اخلاقى احساس شرم شود . در جوامع مدرن مدنى ، وقتى فاعل ، عملى را در پيشِ روىِ كسانى انجام مى دهد كه نسبت به او ناآشنا هستند ، و يا هيچ پيش فرضى درباره آنها نسبت به تحسين و يا سرزنش اخلاقى ندارد ، و با اين پيش فرض كه آنها هيچ گونه حقى براى دادن حكم اخلاقى ندارند ، به دليل اين كه اخلاقيات ، يك امر خصوصى و شخصى حساب مى شود ، فاعل ، گم نام مى شود . به خاطر آوريد داستان انگشتر گايچس را كه سقراط در كتاب دوم جمهورى افلاطون نقل كرده است . سقراط مى پرسد : آيا اگر كسى انگشتر سحرآميزى داشت كه مى توانست هروقت كه اراده كند ، به وسيله آن نامرئى شود ، چه كسى از هم بستر شدن با زن همسايه اجتناب مى كند ؟ (2)

وى سپس درباره پديده گم نامى در جوامع دينى مى گويد : دين به ما مى آموزد كه حتّى اگر بتوان از چشم ديگران پنهان ماند ، از چشم خدا چيزى پنهان نمى ماند . حتّى در آن جا كه از ديگران شرمى وجود ندارد ،


1) .همان جا .

2) .نقد و نظر ، سال چهارم ، ش 1 و 2 ، ص 54 - 52 .

در پيشگاه خدا احساس جرم مى كنيم ، در عين حال ، آن جا كه گم نامى اجتماعى از رونق بيشترى برخوردار است ، وسوسه نيز گاهى غلبه مى كند ، حتّى بر كسانى كه خود را مذهبى مى دانند . وقتى گناه گم نامى رايج مى شود ، بهانه تراشى و توجيه كردن ، شدت پيدا مى كند و وجدان اخلاقى به تدريج ، فرسوده مى شود ... . (1)

مهاجرت و گم نامى

يكى ديگر از پيامدهاى تمدن جديد ، پديده مهاجرت است . بسيارى از مردم ، پيوسته از شهرى به شهر ديگرى منتقل مى شوند و تقريبا در هيچ مكانى استقرار هميشگى ندارند . اين پديده در كشورهاى صنعتى و فراصنعتى بيشتر به چشم مى خورد . همچنين در شهرهاى بزرگ كه جاذبه هاى زندگى و امكان پيدا كردن كار در آنها بيش از مناطق ديگر است ، بيشتر اتفاق مى افتد . تافلر ، يكى از ويژگى هاى دوره جديد زندگى را ناپايدارى مكان ها دانسته و از مردم به عنوان «خانه به دوشان» ياد مى كند (2).

به خوبى روشن است كه مهاجرت ها سبب از بين رفتن روابط قديمى مى شود و امكان برقرارى ارتباط جديد را به حدّاقل ، كاهش مى دهد كه پيامد آن ، از بين رفتن تعهّد خواهد بود و در چنين شرايطى ، طبيعى است كه حيا و شرم ، شكل نخواهد گرفت .

طبق تحقيقاتى كه در كشورهاى اروپايى و امريكا به عمل آمده ، ميزان جرايم و بزهكارى بين مهاجران ، خيلى بيشتر از بوميان بوده است . ژولى فرانسوى بر پايه تحقيقاتى كه انجام داد ، معتقد شد كه از هر يكصد هزار نفر كه زادگاه خود را ترك نكرده اند ، فقط هشت تن آنان به اتّهام جنايت در ديوان عالى جنايى مورد محاكمه قرار گرفته اند ، حال آن


1) .همان جا .

2) .ر . ك : همان ، ص 74 (فصل پنجم : خانه به دوشان) .

كه از هر يكصد هزار نفرى كه در استان غير محلّ تولّد خود ، ساكن بوده اند ، 29 نفر آنان در ديوان عالى جنايى محاكمه شده اند . (1)هر قدر فاصله فرهنگى بين مبدأ و مقصد بيشتر باشد ، احتمال جرم زا بودن مهاجرت ، بيشتر است . يكى از علل عمده اين افزايش چشمگير ، آن است كه اين افراد در محيط هاى جديد ، ناشناخته اند .

مسافرت و گم نامى

كسى كه از شهر خود بيرون مى رود ، در شهرهاى ديگر ، گم نام و غريبه است و همين امر ، احتمالاً سبب مى شود كه احساس كند مى تواند برخى از كارهايى را كه در شهر خود ترك مى كرده ، انجام دهد . اين امر ، در مسافرت هاى تابستانى و بخصوص در مناطق دريايى ، افزايش بيشترى مى يابد . رفتار مسافران سواحل دريا با رفتار آنان در شهرهاى خود ، متفاوت است . فورت لادرديل ، نام منطقه اى ساحلى در ايالت فلوريداى امريكاست كه هر ساله در فصل بهار ، دانشجويان دختر و پسر امريكايى به آن جا سفر كرده ، مدّت يك هفته اقامت مى كنند . تافلر معتقد است آنچه اين جوانان را جذب مى كند ، چيزى فراتر از سكس و آفتاب است ؛ زيرا اين چيزها را در جاى ديگر نيز مى توان يافت . انگيزه آنان بيشتر احساس آزادى و رهايى از مسئوليت است . يك دختر دانشجوى نوزده ساله اهل نيويورك مى گويد :

[ اين جا] آدم از كارى كه مى كند و از حرفى كه مى زند ، اصلاً نگران نيست ؛ چون راستش را بخواهيد ، آدم ، ديگر آنها را نمى بيند . (2)

پس آنچه فورت لادرديل در اختيار جوانان قرار مى دهد ، گم نامى است و گم نامى ، شرم و حيا را كنار مى زند .


1) .جامعه شناسى شهرى ، ص 50 .

2) .همان ، ص 96 .

مصون سازى گم نامى

در اسلام بر شهرنشينى ، آن هم در شهرهاى بزرگ ، تأكيد شده است (1). از مجموع آموزه هاى دين در اين موضوع ، چنين به دست آمد كه الگوى دينى شهرنشينى ، هرگز به گم نامى منجر نمى شود . در ادامه ، به برخى از اين موارد ، اشاره مى كنيم :

- مساجد و اجتماعات مذهبى

اگر از زندگى در روستاها منع شده ، به اين دليل است كه در آنها «جمعه» و «جماعت» وجود ندارد .

در طرف مقابل ، از آن جهت به شهرنشينى و زندگى در شهرهاى بزرگ توصيه شده كه مركز اجتماعات مسلمانان است . رسول خدا ، برترى شهرها را در وجود جماعت ها و حلقه هاى ذكر مى داند . (2)همچنين در روايتى آمده :

در شهرهاى بزرگ سكونت گزين ، زيرا آن جا مركز اجتماع مسلمانان است . (3)

در الگوى شهرنشينى اسلامى ، اجتماعات دينى نقش مهمّى دارند . در هر شبانه روز ، نمازهاى جماعت در اوقات متعدّد ، اقامه مى شوند و مردم ، دور هم جمع مى گردند و يكديگر را مى بينند و از حال هم خبردار مى شوند . اين اجتماعات متعدّد ، هر روز در محلّه ها تشكيل مى شوند . پس از آن ، هفته اى يك بار همه مردم شهر دور هم جمع مى شوند و نماز جمعه را اقامه مى كنند . به هر حال ، هر يك از اين اجتماعات ، به نوعى مردم را گِرد هم جمع مى كند و در هر يك ، مجموعه اى از افراد حضور دارند كه با هم آشنا مى شوند . نخست در


1) .نهج البلاغه ، نامه 69 ؛ بحار الأنوار ؛ ج 33 ، ص 509 .

2) .المعجم الأوسط ، ج 4 ، ص 251 ؛ كنزالعمّال ، ج 6 ، ص 475 ، ح 16621 .

3) .نهج البلاغه ، نامه 69 .

مساجد محل با هم آشنا مى شوند ، سپس روز جمعه مردم همه محلّه ها در نماز جمعه ، يكديگر را مى بينند كه جمعيت بيشترى حضور دارند و ... . اين قبيل امور عبادى ، قلمرو آشنايى افراد با يكديگر را گسترش داده ، قلمرو گم نامى را كاهش مى دهند .

امام على عليه السلام درباره ثمره رفت و آمد به مساجد ، همواره مى فرمود : هر كه به مساجدْ رفت و آمد داشته باشد ، يكى از اين هشت چيز را به دست مى آورد : برادرى كه در راه خدا سودرسان باشد ، يا دانش گلچين شده ، يا نشانه اى محكم و استوار ، يا رحمت منتظره ، يا سخنى مى شنود كه او را به هدايتْ رهنمايى مى كند ، و يا گناهى را از سرِ ترس يا شرم ، ترك مى كند . (1)از فرهنگ مسجد ، اين است كه اهل ايمان ، يكديگر را مى بينند و از حال هم باخبر مى شوند و به كمك يكديگر مى شتابند . دامنه آشنايى در مساجد ، بايد به گونه اى باشد كه اگر كسى به مسجد نيامد ، عدم حضور وى ، محسوس باشد و ديگران نسبت به آن ، حسّاس باشند و پِيجوى وى شوند . رسول خدا اين گونه بود و هر وقتْ كسى را در مسجد نمى ديد ، سراغ وى را مى گرفت .

- همسايه ها

مسئله ديگر در شهرنشينى اسلامى ، ارتباط با همسايگان است . اسلام بر مسئله ارتباط با همسايه ، بسيار تأكيد كرده است . جبرئيل عليه السلام ، آن قدر بر حرمت همسايه تأكيد مى كرد كه رسول خدا گمان بُرد همسايه از همسايه ، ارث مى برد . (2)و رسول خدا نيز آن قدر سفارش همسايگان را به مردم مى كرد كه آنان نيز گمان بردند همسايه ها از يكديگر ارث مى برند . (3)حرمت همسايه ، يكى از سنگين ترين حرمت ها در اسلام


1) .كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 237 ؛ بحار الأنوار ، ج 83 ، ص 351 .

2) .كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 52 (ح 108) .

3) .الكافى ، ج 7 ، ص 51 ، نهج البلاغه ، نامه 47 .

است (1)و همانندِ خود انسان (2)و خون انسان (3)و والدين انسان (4)، حرمت دارد .

اگر در فرهنگ شهرنشينى اين حرمتْ مورد توجّه قرار گيرد و همسايه ها با يكديگر روابطى محترمانه داشته باشند ، مى تواند به كاهش قلمرو گم نامى بينجامد . در فرهنگ اسلامى ، حدّ همسايگى از هر سمت ، چهل خانه است كه محدوده اى به اندازه يكصد و شصت خانه را در برمى گيرد . اگر براى هر خانه اى اين حلقه يكصد و شصت خانه اى را ترسيم كنيم ، تصوّر كنيد كه ارتباط همسايه ها ، چه شبكه درهم تنيده و به هم پيوسته اى را به وجود مى آورد . امروز ، ارتباط همسايه ها ، بخصوص در شهرهاى بزرگ ، رو به كاهش است . گاهى وقت ها اساسا همسايه ها يكديگر را نمى شناسند و حتّى شايد بسيار كم يكديگر را ببينند و از وضع يكديگر باخبر نيستند . گويى هر كدام در جزيره اى دور افتاده زندگى مى كنند و گويى ميان آنان ، ديوارهاى سرد بى عاطفگى كشيده شده است . امّا اگر الگوى اسلامى همسايه دارى اجرا شود ، يك شبكه گسترده ارتباطى ميان همسايگان برقرار مى شود و شناخت افراد از يكديگر ، افزايش مى يابد و در نتيجه ، كسى غريبه و گم نام نخواهد ماند .

- پيمان برادرى

آموزه ديگرى كه در الگوى دينى شهرنشينى تأثيرگذار است ، مسئله برادرى ميان اهل ايمان است . اسلام ، همه اهل ايمان را «برادر» يكديگر


1) .غررالحكم و دررالكلم ، ح 9528 ؛ مسند أحمد ، ج 6 ، ص 8 .

2) .السيرة النبويّة ، ج 2 ، ص 149 .

3) .الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 573 (ح 3706 .)

4) .الكافى ، ج 5 ، ص 31 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 126 .

خوانده است . رسول خدا ، وقتى نخستين شهر اسلامى را بنياد نهاد ، ميان اهل ايمان ، پيمان برادرى برقرار نمود . يثرب ، پس از ورود رسول خدا ، به شهر ديگرى تبديل شد و تركيب جمعيتى آن تغيير كرد . بخشى از ساكنان اين شهر جديد را «مهاجران» تشكيل مى دادند . پديده مهاجرت ، هميشه براى شهرها يك فاجعه خوانده شده است . غالبا مهاجران از آن جا كه در محيطى غير بومى قرار گرفته و گم نام اند ، بيشتر به فساد ، و بزه روى مى آورند ؛ امّا اين اتفاق در شهر مدينه رخ نداد . زيرا ميان تمام شهروندان ، چه مهاجر و چه انصار ، پيوند برادرى برقرار شد . با اين پيوند ، گروه مهاجر در بدنه اصلى شهر (يعنى انصار) ادغام شدند .

- آشنا براى نظارت هاى نامحسوس

به خوبى روشن است كه در برابر اين نظارت هاى نامحسوس ، گم نامى وجود ندارد . بنا بر اين ، «توجّه كردن» و «توجّه دادن» به اين بخش از نظارت ها مى تواند به سالم سازى شهرها و مهاجرت ها و مسافرت ها بينجامد . توجّه به ناظران نامحسوس و مقدّس ، حياى فرد را بر مى انگيزد و در اين صورت ، همان گونه كه در خلوت ، خود را تنها نمى ديد ، در غربت نيز خود را گم نام نخواهد دانست . بنا بر اين ، تعميق باورهاى دينى و ايمان به خدا و شناخت واقعيت هاى هستى و درك نظارت هاى نامحسوس و مقدّسى كه وجود دارند ، عامل مهمّى در الگوى شهرنشينى اسلامى است كه نتيجه آن ، حفظ فرهنگ حياست و حفظ اين فرهنگ ، موجب مصونيت قلمرو گم نامى و ناشناختگى مى گردد .

فصل سوم : حيا و پوشش

اشاره

فصل سوم : حيا و پوششانسان از امور غير مادّى ، تصويرى در ذهن خود مى سازد كه مى تواند زشت يا زيبا باشد . همين پديده تصوير ذهنى از حيا را مى توان در دو مقوله «رفتار» و «شخصيت» انسانِ باحيا نيز مطرح كرد . رفتارها نيز در ذهن بيننده ، تصويرى از خود برجاى مى گذارند . تصوير ذهنى از شخصيت انسانِ باحيا و همراه با پوشيدگى و وقار است . براساس متون دينى ، حيا لباسى است بر قامت عريان يك شى ء .

حيا را مى توان پوشش انسانيت دانست . انسان بدون حيا ، جلوه اى عريان ، دريده و نازيبا دارد . به وسيله حياست كه قامت رعناى انسان ، خلعتى زيبا مى يابد . به همين جهت ، امام على عليه السلام حيا را با تعبير لباس و حجاب و پوشش ، ياد مى كند و مى فرمايد :

حيا ، لباسى بلند و حجابى منع كننده و پوششى نگه دارنده از بدى هاست . (1)

جامه تن

حيا ، رابطه تنگاتنگى با پوشش دارد و در بسيارى از احاديث ، اين دو با هم آمده اند . مثلاً حيا و سِتر در مورد خداوند متعال با هم


1) .شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 20 ، ص 272 .

آمده اند (1)و در موارد متعدّدى ، حيا نقطه مقابل عريانى دانسته شده است . (2)در حقيقت لازمه حيا ، پوشش است . نمى توان شخص برهنه را باحيا دانست و نمى توان پذيرفت كه شخص باحيا ، برهنه باشد . حجّت هاى الهى كه نمونه كامل حيا هستند ، نمونه كامل پوشيدگى نيز بوده اند . لقمان ، يكى از كسانى است كه پوشيدگى شديدى داشته و امام صادق عليه السلام ، اين ويژگى را يكى از علل حكيم شدن وى دانسته است . (3)حضرت موسى عليه السلام آن قدر بر پوشيدگى خود محافظت مى كرد كه مردم مى پنداشتند وى ، بيمارى جسمانى دارد . رسول خدا درباره ايشان فرموده است :

همانا موسى ، مردى باحيا و پوشيده بود كه به دليل حيايش هيچ نقطه از بدن وى ديده نشد . (4)

حضرت موسى عليه السلام هنگامى كه مى خواست وارد آب شود ، تا بدنش وارد آب نمى شد ، لباس خود را بيرون نمى آورد (5). امّا درباره فرهنگ عمومى بنى اسرائيل ، در حديث آمده است كه حيايى وجود نداشته و لذا آنان ، هنگام شنا ، برهنه وارد آب مى شدند و به يكديگر نگاه مى كردند( !) . (6)اين ويژگى در فرهنگ جاهلى حجاز نيز وجود داشته است . امام على عليه السلام مى فرمايد :


1) .رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى فرمايد : «إنّ اللّه - عزّوجلّ - حيىّ ستير يحب الحياء والستر . (سنن أبى داوود ، ج 2 ، ص 251 ، ح 4012 )

2) .ر . ك : وسائل الشيعه (طبع آل البيت عليهم السلام ) ، ج 5 ، ص 22 .

3) .تفسير القمى ، ج 2 ، ص 162؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 409 .

4) .صحيح البخارى ، ج 4 ، ص 129 ؛ مسند أحمد ، ج 3 ، ص 596 ، (ح 10683) .

5) .رسول خدا فرمود : «موسى بن عمران هر گاه مى خواست وارد آب شود ، لباس از تن بيرون نمى كرد تا اين كه عورت او در آب ناپيدا شود» . (مسند أحمد ، ج 3 ، ص 262)

6) .صحيح البخارى ، ج 1 ، ص 73 .

پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى را ديد كه برهنه استحمام مى كردند ، بدون اين كه لُنگى بسته باشند . به همين جهت ، ايستاد و با صدايى رسا فرمود : «چرا براى خدا تعظيمى قائل نمى شويد ؟» . (1)

پديده بى مُبالاتى در پوشش ، اختصاص به استحمام نداشته است ؛ بلكه مردم عصر جاهلى به طور كلّى به پوشيدگى تن ، اهمّيتى نمى دادند و رسول خدا ، مردم را در اين زمينه راهنمايى مى كرد . براى نمونه ، آن حضرت ، پس از ورود به مدينه ، شروع به ساختن مسجد كرد و مسلمانان نيز به ايشان كمك مى نمودند . هنگام حمل سنگ هاى سنگين ، پوششى كه برخى بر كمر بسته بودند ، مى افتاد و آنان اهمّيتى نمى دادند . در يكى از موارد ياد شده ، رسول خدا به شخصى فرمود :

لباست را بپوش و عريان راه نرو . (2)

همچنين ، شخصى به نام جَرهَد مى گويد كه روزى نشسته بودم و لباسم كنار رفته بود و ران پايم پيدا شده بود . در اين هنگام ، رسول خدا كه از آن جا عبور مى كرد ، به من فرمود :

ران خود را بپوشان ، كه جزو عورت است . (3)

اين كلام حضرت به مسئله مهم محدوده عورت اشاره دارد . عورت ، يعنى آنچه آشكار شدنش قبيح است و بايد پوشيده باشد . معناى اصلى عورت ، يعنى چشمى كه بينايى خود را از دست داده است . (4)سپس اين واژه در مورد چيزهايى به كار رفته است كه نبايد ديده شوند و آشكار شدن و ديده شدن آنها زشت به شمار مى رود . مردم ، هر چه را عورت بدانند ، مى پوشانند و از آشكار شدن آن ، شرم مى كنند ؛ و هر چه را


1) .المصنَّف ، عبدالرّزاق ، ج 1 ، ص 286 (ح 1102) ؛ الدرّ المنثور ، ج 6 ، ص 268 .

2) .سنن أبى داوود ، ج 2 ، ص 251 (ح 4016) .

3) .مسند أحمد ، ج 1 ، ص 591 ، (ح 2493) .

4) .ر . ك : معجم مقاييس اللغة ، ج 4 ، ص 184 - 185 .

عورت ندانند ، نپوشانده ، از آشكار شدن آن اِبايى ندارند .

ممكن است هر فرهنگى محدوده خاصّى از بدن را عورت بداند و با تغيير فرهنگ ، محدوده عورت نيز تغيير كند . با تغيير محدوده عورت ، اندازه لباس ها نيز تغيير مى كند . مثلاً در مغرب زمين ، روزگارى زنان ، لباس هاى بلندى مى پوشيدند كه آستين هاى بلندى داشت و يقه آن نيز پوشيده بود . البته موى سرشان ، معمولاً باز بود و پوشاندن آن ، لازم شمرده نمى شد . اين ، نشان مى دهد كه در آن زمان ، تمام بدن زن براى ديگران ، به نوعى عورت محسوب مى شده است . به مرور زمان و در اثر عواملى كه در جاى خود بايد بحث شود ، مفهوم عورتْ تغيير كرد و در ادامه ، اندازه پوشش نيز تغيير كرد . اندك اندك ، محدوده عورت ، كاهش يافت و لباس ها نيز كوتاه و كوتاه تر شدند ؛ همچنين آستين ها كه تا مچ را مى پوشاندند ، و دامن ها كه تا روى پا را گرفته بودند ، كوتاه و كوتاه تر شدند و يقه ها نيز كه تا گردن را مى پوشاندند ، كم كم پايين تر آمده ، بازتر شدند .

در ميان مردان نيز همين پديده قابل مشاهده است . كوتاه شدن شلوارها و آستين پيراهن ها و باز شدن يقه ها مى توانند نمونه هايى از اين قبيل باشند . البته ممكن است در هر دوره اى ، عوامل ديگرى هم در تعيين محدوده عورت ، نقش داشته باشند .

اسلام ، قلمرو جديدى براى عورت تعريف كرد و تمام بدن زن را عورت دانست ، مگر دست ها (از سرانگشت تا مچ) و صورت . به همين جهت ، پوشش زنان مسلمان نيز تغيير كرد . بر همين اساس ، آيه 59 از سوره احزاب نازل شد و زنان ، سرهاى خود را به گونه اى پوشاندند كه گوش ها ، گوشواره ها و گردن و سينه آنان پيدا بود . (1)لذا آيه 31 از سوره


1) .مجمع البيان ، ج 7 ، ص 217 .

نور نازل شد كه به آنان دستور داد مَقنعه هاى خود را به روى سينه ها بيندازند .

زنان نيز از فرداى روزى كه اين آيه نازل شد ، با حجاب كامل بيرون آمدند . (1)

پوشيده هاى برهنه

لباس هاى نازك و چسبان ، در حقيقت ، برهنگى را احيا مى كنند ؛ زيرا هدف از پوشيدن لباس - كه پوشيدگى است - ، با اين گونه لباس ها محقّق نمى شود و از اين جهت ، تفاوت چندانى با برهنگى ندارند . در فرهنگ روايات ، از اين گروه به عنوان «كاسياتٌ عاريات (پوشيدگان برهنه)» نام برده شده است . رسول خدا ، در زمره دوزخيان ، از زنانى نام مى بَرد كه لباس بر تن دارند ، امّا گويا برهنه اند و در ميان مردم به صورت تحريك كننده اى راه مى روند . (2)

پوشش هاى كوتاه و نازك ، حكايت از حياى ناقص و رقيق دارد . امام على عليه السلام در اين باره مى فرمايد :

بر شما باد پوشيدن لباس ضخيم ؛ چرا كه هر كس لباسش نازك باشد ، دينش نازك است . (3)

روزى پارچه اى قيمتى ، ظريف و زيبا از يَمن براى رسول خدا آوردند . ايشان ، پارچه را به يكى از يارانش هديه كرد . پس از چند روز ، آن لباس را بر تن وى نديد . علّت را جويا شد . وى گفت : آن را به همسرم داده ام . حضرت فرمود : «به وى بگو زير آن ، لباس ديگرى بپوشد ؛ زيرا مى ترسم كه حجم بدنش را مشخّص سازد» . (4)


1) .الدرّ المنثور ، ج 6 ، ص 181 .

2) .المستدرك على الصحيحين: 3/567/6103، تهذيب الكمال: 10/311/2229 .

3) .ر . ك : صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 2192 ؛ السنن الكبرى ، ج 2 ، ص 234 .

4) .الخصال ، ص 623 ؛ تحف العقول ، ص 113 .

همچنين ، روزى اسماء ، دختر ابوبكر ، در حالى كه لباس نازك و بدن نما بر تن داشت ، وارد خانه رسول خدا شد . به محض ورود ، حضرت ، روى خود را از وى برگرداند و به وى فرمود : «اى اسماء ! وقتى زنْ بالغ شد ، شايسته نيست كه جز صورت و دست هايش ديده شوند» . (1)

لباس نازك ، چسبان و بدن نما ، نشان از حياى رقيق شده است و مفاسد بى شمارى را در پى دارد . لذا رسول خدا فرموده است :

هلاكت زنان امت من در دو چيز است : طلا و لباس نازك . (2)

پوشيدگى و مصونيت

برهنگى ، طمع شيطان را برمى انگيزد (3)و زمينه گناه را فراهم مى سازد . هر جا برهنگى وجود داشته باشد ، نگاه مسموم و شيطان ملعون نيز حضور دارند . وقتى نگاهى مسموم به بدنى برهنه يا نيمه عريان بيفتد ، غريزه جنسى تحريك مى شود و آتش شهوت ، شعله ور مى گردد . ايمنى و مصونيت ، از پيامدهاى مثبت پوشيدگى است . رسول خدا ، از يكى از انواع پوشش به عنوان سِپَر ياد كرده و از مردان خواسته تا به وسيله آن ، از زنان خود ، مراقبت و محافظت كنند . (4)قرآن كريم نيز پوشش زن را مايه ايمنى از آزار مردان هوسباز دانسته است . (5)


1) .المستدرك على الصحيحين: 3/569/6111، الطبقات الكبرى: 3/142.

2) .تاريخ بغداد: 1/144/4، تهذيب الكمال: 10/310/2229، تاريخ دمشق: 20/280.

3) .امام على عليه السلام مى فرمايد : «وقتى كسى عريان شود ، شيطان به او نظر مى اندازد و در او طمع مى كند ؛ پس خود را بپوشانيد» . (تهذيب الأحكام ، ج 1 ، ص 373 ؛ الخصال ، ج 2 ، ص 630)

4) .ر . ك : الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 20 (ح 99) .

5) .احزاب ، آيه 59 .

فصل چهارم : حيا و خانواده

اشاره

در اين مبحث ، حيا را در قلمرو خانواده پيجويى كرده ، در مراحل گوناگون زندگى مشترك ، مورد بررسى قرار مى دهيم . بخش هاى مختلف اين بحث ، عبارت اند از : حيا از خواستگارى تا آغاز زندگى مشترك ، حيا در روابط همسران ، حيا در روابط فرزندان با والدين و بالعكس ، و حيا در روابط خانواده با ديگران .

حيا ، از خواستگارى تا آغاز زندگى مشترك

- شرم خواستگارى

معمولاً آغاز زمزمه هاى مربوط به ازدواج ، همراه با شرم و حياست . وقتى با فرزندى درباره ازدواجْ سخن گفته مى شود ، ممكن است شرم كند ، سرش را به زير بيندازد ، محل را ترك نمايد و يا از خانواده خود بخواهد كه سخن ديگرى را دنبال كنند . جواب مثبت دادن نيز معمولاً با صراحت نخواهد بود . پس از آن ، نوبت به مراسم خواستگارى مى رسد . خواستگارى ، يكى از مواردى است كه بيشترين بار شرم و حيا را براى فرد دارد . در اين قبيل امور ، معمولاً بزرگ ترها پيش قدم شده ، به كمك عروس و داماد مى آيند .

حضرت على عليه السلام از كسانى است كه والدين او هنگام خواستگارى اش

حضور نداشتند . ايشان ، پيش از اين كه ديگران ، باب سخن را بگشايند و او را نسبت به ازدواج با دختر رسول خدا تشويق كنند ، خود ، اقدامى نكرد و تنها پس از پيش دستى ديگران بود كه تصميم گرفت نسبت به خواستگارى حضرت زهرا عليهاالسلاماقدام نمايد . لذا بدين منظور ، تا سه بار نزد رسول خدا رفت و هر بار به خاطر مقام باعظمت حضرت ، از طرح خواسته خود ، شرم كرد و نتوانست سخنى بر زبان جارى سازد . در مرتبه سوم ، رسول خدا به كمك ايشان آمد و فرمود : «گويا كارى دارى . آنچه را مى خواهى ، بگو» . اين كار ، راه را براى حضرت على عليه السلام هموارتر ساخت و ايشان توانست خواسته خود را مطرح كند . وقتى حضرت با استقبال رسول خدا روبه رو شد ، بار ديگر ، شرم به وى اجازه ماندن نداد و لذا فورا از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مرخّص شد . (1)

مسئله ديگر ، طرح موضوع خواستگارى با دختر است . معمولاً دخترها در اين گونه موارد ، خجالتى تر هستند و اگر با پيشنهاد مطرح شده موافق باشند ، نمى توانند صريحا جواب مثبت دهند و حدّاكثر كارى كه مى كنند ، سكوتِ حاكى از رضايت است .

وقتى رسول خدا موضوع خواستگارى على عليه السلام را با دختر خود فاطمه عليهاالسلامدر ميان گذاشت ، ايشان از دادن پاسخ صريح ، خوددارى كرد و با سكوتِ حاكى از رضايت ، موافقت خود را اعلام كرد و رسول خدا ، با گفتن تكبير ، اعلام كرد كه اين سكوت ، نشانه رضايت است . (2)

- شرم عروسى

پس از خواستگارى ، يكى از امورى كه ممكن است شرم داماد را به همراه داشته باشد ، تقاضاى بردن عروس به خانه است . حضرت


1) .ر .ك : شرح الأخبار ، ج 2 ، ص 355 ؛ بحار الأنوار ، ج 19 ، ص 112 .

2) .الأمالى ، طوسى ، ص 40 ، ح 13 ؛ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 93 .

على عليه السلام ، خود نقل مى كند كه پس از خواستگارى و انجام دادن كارهاى اوّليه ، يك ماه گذشت و من هر روز در نماز رسول خدا شركت مى كردم و به خانه خود برمى گشتم و درباره به خانه بردن فاطمه عليهاالسلام ، هيچ سخنى نگفتم . در حقيقت ، شرم ، مانع طرح مسئله مى شده است . در اين جا نيز نخست ، زنان رسول خدا و سپس خود حضرت ، دخالت كرده ، كار را به سرانجام مى رسانند . زنان رسول خدا ، متوجّه خواسته حضرت على عليه السلام و شرم وى شدند . از اين رو ، باب گفتگو را با ايشان باز كردند و گفتند : «آيا مى خواهى از رسول خدا بخواهيم كه فاطمه عليهاالسلام را به منزل تو بفرستد ؟» . على عليه السلام نيز با پيشنهاد آنان ، موافقت نمود . آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند و نخست ، از جاى خالى حضرت خديجه عليهاالسلام سخن گفتند و سپس خواسته على عليه السلام را مطرح كردند . ظاهرا خودِ حضرت نيز همراه آنان بوده است . رسول خدا مى فرمايد : «چرا على همسرش را از من نخواسته است ؟ ما منتظر بوديم» . على عليه السلام مى گويد : «اى رسول خدا ! حيا مرا از اين كار ، باز داشت» . (1)

پس از اين جريان ، مقدّمات مراسم عروسى آماده شد و طعامى به عنوان وليمه عروسى طبخ گرديد . پيامبر اكرم به على عليه السلام فرمود : «به مسجد برو و هر كس را كه مى خواهى ، دعوت كن» .

نزديك غروب آفتاب ، رسول خدا به يكى از همسرانش به نام اُمّ سَلَمه مى فرمايد : «فاطمه را نزد من بياور» . اين جا يكى ديگر از مواضع شرم دختر است . معمولاً تازه عروس ها در شب عروسى از روبه رو شدن با پدر خود ، شرمگين مى شوند . امّ سلمه مى رود و با فاطمه عليهاالسلام باز مى گردد . فاطمه عليهاالسلام در حالى نزد پدر آمد كه از شدّت شرم ، عرق كرده بود و كمى مى لرزيد .


1) .الأمالى ، طوسى ، ص 41 ؛ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 95 .

مسئله ديگر ، روبه رو شدن عروس و داماد با يكديگر است . اگر عروس و داماد، انسان هاى باحيايى همانند حضرت على و فاطمه عليهماالسلام باشند، ممكن است شرم داشته باشند كه حتّى به چهره يكديگر نگاه كنند ، و يا مثلاً عروس ، چادر از سر برگيرد . وجود اين حيا ، نشانه خوبى است ؛ امّا نبايد باقى بماند ؛ چرا كه ممكن است مانع زندگى مشترك گردد . رسول خدا براى اين كه عروس و داماد ، بدون حجاب ، يكديگر را ببينند ، اقدام مى كند . على عليه السلام حضور داشت و فاطمه عليهاالسلامنيز با شرم و حيا وارد مى شد . وقتى روبه روى پدر و همسر خود قرار گرفت ، رسول خدا ، پارچه را از صورت عروس بر گرفت و على عليه السلام وى را مشاهده كرد .

اقدام دوم رسول خدا اين بود كه دست دختر خود را گرفت و در دست على عليه السلام گذاشت .

هر چند اين وضعيت ، سخت و دشوار است ، اما سخت تر از آن تنها شدن با يكديگر و به اتاق خود رفتن است .

رسول خدا ، در حالى كه دست آن دو را در دست يكديگر قرار داده بود ، آنان را به اتاق خودشان راهنمايى مى كند .

ممكن است شرم و حيا همچنان مانع برقرارى ارتباط نزديك تر ميان زن و شوهر شود . در چنين مواردى ممكن است هر دو يا يكى از آنان به نقطه اى خيره شود و چشم در چشم هم ندوزند ؛ زيرا اين وضعيت ، باز موقعيت جديدى است كه تا به حال با آن ، رو به رو نبوده اند . لذا رسول خدا به آنان فرمود : «شما برويد ، من نيز به شما ملحق مى شوم» . اتفاقا همين گونه نيز شد . حضرت على عليه السلام مى گويد : هر دو وارد اتاق شديم . حضرت زهرا عليهاالسلام در گوشه اى نشست و من نيز كنار وى نشستم . او از من حيا مى كرد و چشم به زمين دوخته بود . من نيز از او شرم داشتم و چشم

به زمين دوخته بودم .

چيزى نمى گذرد كه رسول خدا وارد مى شود و باب سخن را باز مى كند وپس از به جا آوردن يكى از مستحبّات ، براى آنان دعا مى كند . (1)براى نوعروسان و نودامادان ، روبه رو شدن با ديگران در فرداى عروسى ، شرم خاصّ خود را دارد ؛ فرداى عروسىِ حضرت زهرا عليهاالسلام ، رسول خدا ايشان را نزد خود فرا خواند . مى گويند حضرت زهرا عليهاالسلام در حالى خدمت پدر رسيد كه از شدّت حيا ، مدهوش و حيران بود . (2)

حيا در روابط همسران

پس از آغاز زندگى مشترك ، روابط همسران ، شكل متفاوتى به خود مى گيرد .

بهترين نوع رابطه ، رابطه مبتنى بر حرمت ، احترام و تكريم است . در اين شكل از رابطه ، هر يك از طرفين ، حرمت ديگرى را حفظ مى كند و طرفين ، برخوردى كريمانه با يكديگر دارند .

قرآن كريم ، زن و شوهر را لباس يكديگر معرّفى كرده كه (3)هماهنگى كاملى با الگوى حيا دارد و بلكه مى توان گفت الگوى حيا را با بيانى لطيف و با تعبيرى كه نشانگر ماهيت حياست ، معرّفى نموده است .

الگوى صحيح رابطه زناشويى ، مبتنى بر پوشيدگى ، حيا و وقار زن و شوهر در برخورد با يكديگر است . در اين شكل از رابطه ، هر يك از طرفين ، پوشش ديگرى است و مايه شرمسارى و آبروريزى او نمى گردد ، برخوردى دريده و برهنه با ديگرى ندارد و نه تنها پرده حُجب و حيا را نمى دَرَد ، بلكه خود ، پوششى براى وى مى شود .


1) .الأمالى ، طوسى ، ص 43 ؛ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 96 .

2) .ر . ك : كشف الغمّة ، ج 1 ، ص 375 ؛ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 138 .

3) .بقره ، آيه 187 .

ويژگى هاى الگوى حيا

الگوى ارتباطى حيا ، ويژگى هايى دارد كه عبارت اند از :

1 . شرم همسرى

گاهى ممكن است يكى از طرفين ، رابطه مبتنى بر ترس را مهندسى كند . برخى نيز ممكن است رابطه مبتنى بر پاداش را طرّاحى كنند . در نوع اوّل ، نظام زندگى زناشويى بر پايه ترس قرار داد و در نوع دوم ، بر پايه طمع و پاداش .

در الگوى ارتباطى حيا ، نه ترسْ مبناى عمل است و نه طمع ؛ بلكه هر يك از همسران ، كوتاهى در مسئوليت هاى زندگى را زشت و شرم آور مى داند و لذا ، حيا ، مانع كوتاهى مى شود و از ارتكاب اشتباه ، جلوگيرى مى كند .

2 . شرم در رفتار و گفتار

وقار در رفتار ، و ادب در گفتار ، ويژگى ديگر رابطه مبتنى بر حياست . كسانى كه از حيا برخوردارند ، رفتارى باوقار ، متين و سنگين دارند و در ارتباط هاى كلامى خود ، رعايت ادب و احترام را مى نمايند . نبود اين دو عنصر ، ممكن است موجب بروز مشكلات فراوانى شود . گاهى نوع رفتار براى طرف مقابل ، توهين آميز و تحقيركننده است . گاهى نيز نوع سخن گفتن ، همراه با ناسزاگويى و توهين است . درشت گويى ، فحش دادن ، به زبان آوردن و به رُخ كشيدن امور تحقير كننده و چيزهايى از اين قبيل ، رفتارهايى هستند كه فاقد عنصر شرم و حيا بوده ، همانند آتشى است كه بر خرمن دوستى و محبّت زده مى شود .

3 . شرم اشتباه

در ارتباط مبتنى بر حيا ، اگر اشتباهى از كسى سربزند ، نسبت به آن بى تفاوت نيست و از كرده خود ، شرمگين مى شود . در اين وضعيت ، نه

« اصرار » بر تكرار اشتباه وجود دارد ، و نه « توجيه» و دفاع از آن ، و نه « خرسندى » از آنچه انجام شده ؛ بلكه اتّفاق پيش آمده ، وى را آزار مى دهد و از كرده خود ، سرافكنده مى سازد .

در چنين موقعيتى بايد قضيه را تمام شده اعلام كرد . نگه داشتن فرد در حالت شرم و به رو آوردن اشتباه و امتياز گرفتن در چنين حالتى ، ممكن است پرده حجب و حيا را از ميان بردارد ؛ فرد شرمنده احساس خواهد كرد كه از اخلاق وى ، سوء استفاده شده و اين ، ممكن است باعث كنار گذاشتن چنين اخلاقى شود . بنا بر اين ، بهتر است او را ببخشد ، تكريم كند ، بدو شخصيت بخشد و همه چيز را براى هميشه فراموش كند ، همان گونه كه خداوند با كسى كه از رفتار نارواى خود شرمنده است ، چنين مى كند .

4 . شرم درخواست

يك انسانِ باحيا نيز از اين كه نتواند خواسته كسى را برآورده سازد ، شرمگين مى شود . رسول خدا به جهت شدّت حيايى كه داشت ، دست رَد به سينه هيچ سائلى نزد (1)و اين ويژگى همه اهل ايمان است . (2)در زندگى مشترك ، معمولاً مردان ، مسئول تأمين نيازمندى ها هستند . براى مرد ، بسيار سخت است كه با دست خالى به خانه برگردد . حضرت ابراهيم عليه السلام روزى براى تهيه آذوقه از منزل خارج شد ؛ امّا چيزى نيافت و شرم داشت كه با دست خالى به خانه برگردد . (3)زنان باحيا و كريم النفس نيز با درك چنين حالتى ، از بيان خواسته اى كه ممكن است خارج از توان


1) .ر .ك : الكافى ، ج 8 ، ص 130 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص 692 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 23 .

2) .بحار الأنوار ، ج 67 ، ص 311 .

3) .ر .ك : تفسير القمى ، ج 1 ، ص 153 ؛ بحار الأنوار ، ج 12 ، ص 5 .

همسرشان باشد ، خوددارى مى كنند ، حتّى اگر آذوقه منزل باشد . به همين جهت حضرت زهرا عليهاالسلامبه امام على عليه السلام مى گويد : اى ابوالحسن ! من اين گونه ام كه از خداى خود ، شرم مى كنم كه تو را به كارى وا دارم كه توان آن را ندارى . (1)

5 . شرم در اختلاف

مسئله ديگر حيا در زمينه اختلافات است . اختلافات همسران ، اوّلين تأثير خود را در حياى آنان نشان مى دهد . معمولاً نوع سخن گفتن و كلمات مورد استفاده و نوع نگاه و رفتار ، تغيير مى كند و ممكن است حالت بى شرمانه اى به خود بگيرد . حتّى ممكن است مسئله اختلاف از قلمرو زن و شوهر به محدوده خانواده كشيده شود و يا از قلمرو خانواده خارج شود و به اطّلاع همسايه ها يا اقوام نيز برسد . همسرانِ باحيا ، هنگام اختلاف ، نه از كلمات ناشايست استفاده مى كنند و نه رفتارهاى ناشايست از آنان سر مى زند . به نظر مى رسد كه « عمومى كردن اختلاف » ، زشت تر از كارهاى ديگر باشد . از همين رو ، رسول خدا ، شكايت زن از همسر خود را نشانه بى حيايى وى مى داند . يكى از دختران رسول خدا كه از همسر خود ، آزار ديده بود ، كسى را نزد پدر فرستاد و از شوهر خود ، شكايت كرد . حضرت به وى پيغام داد كه :

شرم خود را نگه دار . چه زشت است كه زنِ بااصالت و ديندار ، هر روز از همسر خود ، شكايت كند . (2)


1) .مناقب أميرالمؤمنين عليه السلام ، ج 1 ، ص 201 (ح 124) .

2) .الكافى ، ج 3 ، ص 252 ؛ بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 161 .

فصل پنجم : حيا و جامعه

اشاره

جامعه ، صحنه اجتماع انسان هاست و شب هنگام ، صحنه عمومى جامعه ، خالى از انسان ها . با طلوع خورشيد و آغاز روز ، مردم ، آرام آرام از خانه ها بيرون آمده ، در صحن عمومى جامعه جمع مى شوند . اين جاست كه مسئله ارتباط ميان افراد ، پديد مى آيد . مهندسى صحيح ارتباط ميان آحاد جامعه ، نقش بسيار مهمّى در سلامت جامعه و پويايى آن خواهد داشت . يكى از عوامل مهم در تنظيم روابط اجتماعى ، حياست كه در اين فصل ، برخى جنبه هاى آن را مورد بررسى قرار مى دهيم .

حيا ، مبناى ارتباط سالم و پايدار

هر رابطه اى بر اساس و پايه اى شكل مى گيرد و به تناسب آن ، ويژگى هاى متفاوت مى يابد . گاهى مبناى يك رابطه ، «ترس» است و گاهى «طمع» . رابطه مبتنى بر اين دو مبنا ، هم « ناسالم » است و هم « ناپايدار » . در مبناى ترس ، هدف رابطه ، كسب ايمنى است و رابطه ، هنگامى فراخوانى مى شود كه فرد ، در موقعيت تهديد قرار گرفته باشد و تا وقتى پايدار است كه تهديد ، وجود داشته باشد .

و امّا در الگوى دوم ، كه الگوى «طمع» باشد ، علت ارتباط ، تأمين نياز و كسب منفعت است . اين نوع رابطه ، هنگام تطميع شدن ، فراخوانى مى شود و هدف آن ، رسيدن به خواسته ها و آرزوهاست و تا وقتى پايدار است كه خواسته هاى فرد ، تأمين شود .

الگوى سوم ارتباط ، الگوى حياست . اين الگو ، مبتنى بر حرمت و كرامت انسان ها بوده ، بر پايه احترام و تكريم آنان استوار است . در اين الگو ، نه ترس از ديگرى وجود دارد و نه طمع به وى ؛ بلكه آنچه وجود دارد ، شرم و حياست . در رابطه مبتنى بر حيا ، اگر هيچ تهديدى وجود نداشته باشد و هيچ تطميعى در كار نباشد ، باز هم ارتباط صميمانه و محترمانه اى وجود دارد و فرد از انجام دادن آنچه نازيباست ، شرم كرده ، دست مى كشد . در چنين جامعه اى ، دوستى ها صميمانه و پايدار ، كريمانه و محترمانه است . در هر شرايطى ، حرمت و احترام ميان افراد وجود دارد و شرم و حياى موجود ، هر زشتى اى را مى زدايد و هر زيبايى اى را به ارمغان مى آورد .

حيا و بُعد شنيدارى جامعه

يكى از ابعاد جامعه ، بُعد صوتى (سمعى / شنيدارى) آن است . اگر حيا در جامعه اى حاكميت يابد ، بدون ترديد ، بر بُعد شنيدارى آن جامعه تأثير مى گذارد و قبيح صوتى را از اين قلمرو دور ساخته ، جامه اى از زيبايى ، پاكى و لطافت بر آن مى پوشانَد . در اين قلمرو ، دو محور عمده وجود دارد : يكى توليد صوت و ديگرى مصرف صوت . در نتيجه ، قبيح در قلمرو صوت ، يا به توليد آن است و يا به مصرف آن . در بحث توليد صوت ، سخن از زبان و گفتار انسان از يك سو ، و رسانه هاى صوتى از سوى ديگر به ميان مى آيد و در بحث مصرف ، سخن از قدرت شنوايى انسان است و بر همين اساس ، حيا نيز دو قِسم است : شرم گفتارى و شرم شنيدارى .

- شرم گفتارى

برخى آوازها و آهنگ ها ، موجب تحريك جنسى شده ، زمينه فساد و گناه را فراهم مى كنند . صداى زن نامحرم و هم سخنى با او نيز در همين قِسم جاى مى گيرد . گاهى كلماتى ميان زن و مرد نامحرم رد و بدل مى شود كه تحريك كننده است و مى تواند زمينه سوء استفاده مرد را

فراهم آورد . گاهى نيز آهنگ كلام زن و مرد نامحرم ، تحريك كننده است . اين ويژگى ، در آهنگ كلام زنان ، بيشتر وجود دارد . « آهنگ كلام » و « كلام تحريك كننده » ، ممكن است موجبات اغفال زن و مرد را فراهم كنند . در اين جا ، حيا يك عامل نجات بخش است كه مى تواند موجبات ايمنى زن و مرد را در جامعه تأمين كند . بر همين اساس ، امام باقر عليه السلام ابوبصير را به خاطر شوخى با زن نامحرم ، توبيخ مى كند و از وى مى خواهد كه ديگر مرتكب اين كار نشود . (1)

امام على عليه السلام در سنين جوانى براى ايمنى از وسوسه هاى شيطان ، از سلام كردن به زنان ، بخصوص زنان جوان ، خوددارى مى كند و تنها پاسخِ سلام آنان را مى دهد . (2)هم كلام نشدن زن و مرد نامحرم با يكديگر ، نشانه بى احترامى نيست ؛ بلكه يك اقدام پيشگيرانه و ايمنى بخش است كه موجب حفظ حريم نامحرم و حرمت وى مى گردد . چه بسا رسوايى هايى كه از يك كلام ، آغاز شده است .

تأثير آهنگ كلام در تحريك جنسى ، دو طرفه است ؛ امّا تحريك كنندگى آهنگ سخن زنان ، بيش از مردان است . چرا كه طمع جنسى مردان را برمى انگيزد و مى تواند مرزهاى خصوصى زن را تهديد كرده ، امنيت وى را به خطر اندازد . شرم گفتارى عاملى براى تأمين امنيت است . توصيه قرآن كريم كه مى فرمايد زنان به گونه اى سخن نگويند كه طمع مردان هوسباز را تحريك كند ، (3)در همين راستا ، قابل تحليل است . يك شيوه دفاعى و ايمن بخشى كه ممكن است برخى زنان در اين مورد به كار برند ، تغيير دادن صداست كه ويژگى تحريك كنندگى آن را مى زدايد .


1) .الخرائج والجرائح ، ج 2 ، ص 594 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 247 .

2) .ر . ك : الكافى ، ج 2 ، ص 648 و ج 5 ، ص 535 ؛ بحار الأنوار ، ج 40 ، ص 335 .

3) . «لاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ» . (احزاب ، آيه 32)

مورد ديگر از قبيح شرعى در قلمرو صوت ، هتك آبروى ديگران به وسيله زبان است . آبروى افراد ، همه هويت و حيثيت اجتماعى آنان است . بدون حرمت و آبرو ، اعتبار و اعتماد اجتماعى وجود نخواهد داشت و مسلّم است كه در اين صورت ، آسيب بزرگى به جامعه وارد مى شود . حرمت شكنى ممكن است به وسيله بيان واقعيت ها باشد كه غيبت و افشاى اسرار ناميده مى شود و ممكن است خلاف واقع باشد ، كه دروغ و تهمت و افترا ناميده مى شود . گاهى نيز به وسيله تمسخر و استهزا (1)صورت مى گيرد و گاهى به وسيله لقب زشت به يكديگر دادن (2)و گاهى به وسيله فحّاشى و ناسزا گويى . (3)همه اينها نابه هنجارى هاى قلمرو صوت اند . اين گونه نابه هنجارى ها ، موجب آلودگى فضاى صوتى جامعه مى شوند . در حاكميت فرهنگ حيا ، دروغ بر زبان جارى نمى شود ؛ اسرار افراد ، افشا نمى شود ؛ آبروى انسان ها مورد تعرّض قرار نمى گيرد ؛ كسى مسخره نمى شود ؛ افراد با نام ها و لقب هاى زشت ، صدا زده نمى شوند و به كسى تهمت زده نمى شود ؛ بلكه زشتى هاى افراد ، پرده پوشى مى شود ؛ از آنان به نيكى ياد مى شود ؛ و ... . زدوده شدن آن زشتى ها و به وجود آمدن اين زيبايى ها ، پيامد پرورش يافتگى زبان به وسيله شرم و حياست .

- شرم شنيدارى

اگر دهان ها و زبان ها صافى حيا داشته باشند ، صوت نابه هنجار ، توليد نمى شود و اگر گوش ها صافى حيا داشته باشند ، از مصرف صوت هاى نابه هنجار و نامشروع ، پرهيز مى كنند . گوش ، يكى از دروازه هاى قلب


1) . «لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُواْ خيرا مِّنْهُمْ وَ لاَ نِسَآءٌ مِّن نِّسَآءٍ عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرا مِنْهُنَّ» . (حجرات ، آيه 11)

2) . «وَ لاَ تَنَابَزُواْ بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الاْءِيمَانِ» . (حجرات ، آيه 11)

3) .فحّاشى ، از نشانه هاى بى حيايى است و در روايات ، مورد نهى قرار گرفته است .

و جان آدمى است و حيا ، نگهبان شايسته اى است تا هر صوت نامطلوبى وارد ساحت جان آدمى نگردد . گوش ، مصرف كننده توليدات زبان و دهان است ؛ ولى هر محصول توليد شده اى كه مُهر تأييد حيا را ندارد . گوش باحيا از آن استفاده نمى كند .

همچنين در يك جامعه باحيا ، سخنان ناروايى كه درصدد هتك حرمت ديگرى است ، خريدار ندارد . كسى كه به اين گونه سخنانْ گوش فرا دهد ، شريك گوينده است (1)و يك شخص باحيا ، خود را شريك بى شرم ها نمى كند ؛ بلكه دفاع از آن شخص را وظيفه خود مى داند 2 و حتّى اگر شواهد گوناگونى عليه كسى نقل شده باشد ، ولى خود او انكار كند ، انكار او را تصديق ، و شهادت آنان را تكذيب مى كند ، هر چند از افراد مورد وثوق او باشند . (2)

حيا و بُعد ديدارى جامعه

در شهر حيا ، فضاى بصرى (ديدارى) جامعه نيز از زشتى به دور است . زشتى يك عمل ، گاهى به جنبه هاى زيباشناختى آن نيست ؛ بلكه به آثار و پيامدهاى سوء آن است . ممكن است چيزى از نظر زيباشناختى ، زشت نباشد ؛ بلكه در نهايت حُسن و جمال باشد ؛ امّا به جهت آثار و پيامدها ، زشت به شمار آيد .

مهم ترين قبيح بصرى در شهر حيا ، مربوط به چگونگى حضور زن و


1) .امام على عليه السلام فرمود : «سامع الغيبة شريك المغتاب» (همان ، ص 268) .

2) .محمّد بن فضيل : به امام كاظم عليه السلام گفتم : فدايت شوم ! گاهى خبر مى رسد كه كسى حرف ناخوشايندى درباره من زده است . وقتى از خود او مى پرسم ، آن را انكار مى كند ، در حالى كه خبردهندگان ، مورد اطمينان بوده اند ! حضرت به من فرمود :اى محمّد ! گوش و چشمت را درباره برادرت تكذيب كن . اگر پنجاه تن نزد تو قسم خوردند و او سخن ديگرى گفت ، تو او را تصديق كن و ديگران را تكذيب كن» . (الكافى ، ج 8 ، ص 147 ؛ ثواب الأعمال ، ص 24)

مرد در جامعه است . خروج چشمنَواز زن از خانه ، شايد از يك مَنظر زيباشناختى مثبت ارزيابى شود ؛ امّا ممكن است آثار و عواقب ناخوشايندى در پى داشته باشد . اين كار ، زنان را در كانون توجّه هوسبازان و در معرض تعرّض آنان قرار مى دهد و چه بسا كه به هتك حرمت و حيثيت آنان منجر شود . جلوه اى كه سرانجامى تلخ و شوم در پى دارد ، نمى تواند حُسن باشد . در شهر حيا ، صحنه هاى تحريك كننده توليد نمى شوند و زنان از خودآرايى و حضور چشمنواز در جمع نامحرم ، شرم دارند . در فرهنگ حيا ، خانه ، دژ مستحكم و قلعه نفوذناپذير زن است . (1)بودن در خانه ، امنيت و آرامش را براى زن به ارمغان مى آورد و او را از تيررس چشمان آلوده و هوسباز ، دور نگه مى دارد . زن مى تواند درون خانه از بهترين آرايه ها استفاده كند و زيباترين لباس ها را بر تن كند . اين ، نه تنها قبيح به شمار نمى آيد ، بلكه يك حُسن است و مورد تأكيد نيز قرار گرفته (2)و حتّى توصيه شده كه هنگام نماز ، برترين و بهترين زيورها و پوشش ها مورد استفاده قرار گيرند . (3)

حيا ، دشمن زيبايى نيست ؛ بلكه دشمن فساد ناشى از برخى زيبايى هاست . به همين جهت ، زنِ باحيا ، زنى نيست كه با هر چه زيبايى است ، دشمن بوده ، از هر چه زيبايى است ، گريزان باشد . زن باحيا ، از فسادى كه لباس زيبايى بر تن كرده ، بيزار است و از اين رو ، آن جا كه زيبايى فسادانگيز است ، از آن گريزان است .

بنا بر اين ، شيوه اوّل ، استفاده از خانه به عنوان دژى در برابر ديد نامحرم است . اين كار ، بخش مهمّى از فضاى بصرى جامعه را پاك نگه مى دارد ؛ امّا به هر حال ، زنان نيز از خانه خارج مى شوند . در اين گونه


1) .در برخى روايات ، از خانه به عنوان «حِصن (دژ)» ، ياد شده است . (ر . ك : الكافى ، ج 5 ، ص 337)

2) .خودآرايى براى همسر ، بسيار مورد تأكيد دين اسلام قرار گرفته است .

3) .ر .ك : الصلاة فى الكتاب والسنة ، ص 66

موارد ، چگونه مى توان فضاى بصرى جامعه را از زشتى و نابه هنجارى ، پاك نگه داشت ؟

شيوه اوّل ، مبتنى بر «كاهش حضور» بود و شيوه هايى كه در موقعيت حضور به كار گرفته مى شوند ، مبتنى بر «كاهش تحريك» و به «حدّاقل رساندن نگاه نامحرم» است . به بيان ديگر ، شيوه نخست ، «پرهيز از خروج بى دليل» بود و اين شيوه ، مبتنى بر «خروج پاك» است . بر همين اساس ، اوّلين اقدام در جلوگيرى از آلودگى بصرى شهر حيا ، استفاده از حجاب و پوشش مناسب است . (1)

تدبير ديگر ، جدا كردن محلّ زنان و مردان از يكديگر براى جلوگيرى از اختلاط آنان است كه گاهى خواسته يا ناخواسته ، صحنه هاى زشتى را به وجود مى آورد . براى جلوگيرى از اين امر ، مى توان مكان هاى مخصوصى را به بانوان اختصاص داد . رسول خدا ، هنگامى كه ساختمان مسجد را بنا مى كردند ، درى مخصوص زنان قرار داد و استفاده مردان را از آن ، ممنوع ساخت . (2)

تدبير ديگر ، استفاده از «تأخير زمانى» است . اگر در اجتماعى مثل مسجد ، زن و مردْ حضور دارند ، هنگام خروج ، مى توان با استفاده از تأخير زمانى ، مانع اختلاط شد و زمانِ در ديد قرار گرفتن زنان را كاهش داد . وقتى نماز رسول خدا تمام مى شد ، مردها قدرى صبر كرده ، از جا حركت نمى كردند ، تا زنان از مسجد خارج شوند . (3)

تدبير ديگر ، «تأخّر مكانى» است . قرار گرفتن زنان در پشت سرِ مردان ، آنان را از ديد آنان ، دور نگه مى دارد . وقتى رسول خدا شنيدند كه در راه ها و مسيرها ، زنان و مردان به صورت مختلط حركت مى كنند ،


1) .ر . ك : پژوهشى در فرهنگ حيا ، بخش دوم ، فصل سوم ، حيا و پوشش .

2) .ر . ك : حلية الاولياء ، ج 1 ، ص 313

3) .صحيح البخارى ، ج 1 ، ص 203 .

توصيه كردند كه زنان ، پشت سرِ مردان حركت نمايند . (1)حضرت موسى عليه السلام نيز پشت سرِ دختر شعيب عليه السلام حركت نكرد و از وى خواست كه او را در يافتن مسير ، با پرتاب سنگ ، راهنمايى كند . (2)

تدبير ديگر ، «حركت از كنار راه» است . وسط راه ها معمولاً دو ويژگى دارد : يكى شلوغ بودن و ديگرى در ديد بودن . شلوغى ممكن است سبب برخورد زن و مرد نامحرم با يكديگر شود و لذا حركت از كنار مسير - كه معمولاً خلوت تر است - راه مناسبى براى جلوگيرى از اين پيشامد است . همچنين حركت زن از وسط مسير ، ممكن است او را بيشتر در ديد نامحرم قرار دهد . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است : ميانه راه براى زنان نيست ؛ بلكه بايد از كنار ديوار و جاده حركت كنند . (3)

تدبير ديگر ، « استفاده از همراه » در هنگام خروج از منزل است . اين همراه ، ممكن است زن باشد يا مرد . دو زن ، كمتر از يك زن مورد ، تعرّض قرار مى گيرند ، بخصوص اگر زن همراه ، سنّ بيشترى داشته باشد . بهترين وضعيت ، همراه بودن مرد مَحرم است . زنانى كه همراه مرد محرم ، بخصوص همسر خود از منزل خارج مى شوند ، بسيار كمتر از وقتى كه به تنهايى بيرون مى آيند و يا همراه زن ديگرى هستند ، مورد تعرّض قرار مى گيرند . در اين وضعيت ، «غيرت» و «اقتدار» مرد ، سپرى دفاعى براى زن است كه طمع نامحرم را از بين مى برد و حتّى انديشه


1) .ابو سعيد انصارى شنيده كه وقتى رسول خدا از مسجد خارج شد و اختلاط مردان و زنان را در راه ديد ، به زنان فرمود : «عقب برويد ؛ زيرا وسط راه براى شما نيست ؛ بر شما باد به حركت در كنار راه . پس از آن ، زنان از كنار ديوارها حركت مى كردند به گونه اى كه لباسشان به ديوار كشيده مى شد» . (سنن أبى داوود ، ج 4 ، ص 369 ، ح 5272)

2) .كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 19 (ح 4974) .

3) .الكافى ، ج 5 ، ص 518 - 519 . همين سخن از امام كاظم عليه السلام نيز نقل شده است : كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 561 (ح 4927) .

تعرض را از ذهنش مى زدايد . (1)

همچنين توصيه شده است كه زن ، بدون مرد محرم ، به مسافرت نرود (2). حتّى رسول خدا ، يكى از مسلمانان را كه براى اعزام به جبهه ثبت نام كرده بود ، از شركت در جنگ به اين جهت معاف كرد كه همسر او به تنهايى در راه حج بود . (3)

مسئوليت مردان

مردان نيز در جلوگيرى از خلق صحنه هاى نازيبا و آلوده توسط زنان ، نقش دارند . اين وظيفه تا پيش از ازدواج زن ، به طور عمده با پدر اوست و پس از ازدواج ، با شوهر او . در انجام دادن اين وظيفه ، وجود صفت ديگرى به نام «غيرتْ» (4)ضرورى است . مردان باغيرت ، مراقب وضعيت خانواده اند و از رفتارى كه مخالف شئون اخلاقى خانواده باشد ، جلوگيرى مى كنند . مسئله اجازه گرفتن زن از مرد به هنگام خروج از منزل ، در همين راستا قابل تحليل است . مرد ، بيشتر و بهتر مى تواند احساس مردها را درك كند و ممكن است بهتر از زن بتواند تشخيص دهد كه چه وضعيتى ممكن است تحريك كننده و وسوسه برانگيز باشد . زنان با استفاده از اين امتياز مى توانند وضعيت خود را به گونه اى سامان دهند كه تحريك آميز نباشد .

از ديدگاه حضرت على عليه السلام اختلاط زن و مرد در خيابان و ايجاد


1) .ر .ك : بخش دوم ، فصل اوّل : حيا و خلوت .

2) .ر . ك : مسند أحمد : ج 3 ، ص 21 (ح 7226) وص 54 (ح 7418) .

3) .ر . ك : صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 104 .

4) .مرحوم علامه سيدمحمّد حسين طباطبايى در تعريف «غيرت» آورده است : «غيرت ، يكى از صفات پسنديده اخلاقى و از ملكه هاى فضيلتمندى است و عبارت است از تغيير حالت عادى انسان و برانگيخته شدن وى براى دفاع و انتقام به هنگام تجاوز بيگانه به آنچه براى فرد ، محترم است و آن را مايه كرامت خود مى داند (مانند دين يا آبرو يا مقام) . هيچ انسانى - هرگونه كه فرض شود - از اين صفت غريزى تهى نيست و لذا مى توان گفت كه از فطريات انسان است» . (الميزان فى تفسير القرآن ، ج 4 ، ص 175) .

صحنه هاى منافى با حيا ، به دليل كوتاهى مردان در انجام دادن اين وظيفه است . وقتى به ايشان گزارش رسيد كه در منطقه عراق ، زنان در راه ها با مردان برخورد مى كنند ، رو در رو مى شوند و حتّى به يكديگر تنه مى زنند ، مردان را خطاب قرار داد و آنان را به خاطر بى غيرتى شان سرزنش كرد و فرمود : «آيا شرم نمى كنيد ؟» . (1)در شهر حيا ، چشم ها نيز حيا دارند . چشم باحيا ، از نگاه كردن به آنچه نابه هنجار است ، خوددارى مى كند . شايد زنانى باشند كه حيا را رعايت نكنند و صحنه هاى بى شرمانه اى را توليد كنند . در اين صورت ، چشم ها بايد حيا داشته باشند و از ديدن صحنه هاى نابه هنجار ، خوددارى كنند . نگاه كردن به نامحرم ، تير مسمومى است كه به جان انسان مى نشيند . چه بسا نگاهى كه يك دنيا حسرت و پشيمانى به دنبال داشته باشد . (2)چشمى كه حيا دارد ، به محض رو به رو شدن با زنان نامحرم ، رو بر مى گردانَد . رسول خدا و امام على عليه السلام وقتى ديدند زنى از روى مَركب خود مى افتد ، به سرعت ، چهره خود را برگرداندند (3)تا نكند هنگام سقوط كه بدن وى آشكار مى شود ، نگاهشان به او بيفتد . روزى زنى به خانه رسول خدا آمد كه لباس نازكى بر تن داشت . حضرت ، فورا صورت خود را برگرداند و او را راهنمايى كرد (4)و وقتى جوانى را ديد كه به زن جوانى خيره شده است ، با دست خويش چهره وى را از نامحرم برگرداند . (5)

مردان باحيا ، پشت سر زنان حركت نمى كنند . حضرت داوود عليه السلام به فرزند خود ، توصيه مى كند كه : «پشتِ سر شير حركت كن ؛ ولى پشت


1) .ر . ك : الكافى ، ج 5 ، ص 537 ، ح 6 ؛ المحاسن ، ج 1 ، ص 115 ؛ بحار الأنوار ، ج 79 ، ص 115 .

2) .امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «نگاه ، تيرى مسموم از تيرهاى ابليس است و چه بسا نگاهى كه حسرت طولانى به بار مى آورد !» . (الكافى ، ج 5 ، ص 559)

3) .ر . ك : مستدرك الوسائل ، ج 3 ، ص 245 ؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 5 ، ص 122 .

4) .ر . ك : سنن أبي داوود ، ج 2 ، ص 270 ، ح 4104 .

5) .ر .ك : مسند أحمد ، ج 1 ، ص 76 و 213 و 251 و 329 .

سر زن حركت نكن» . (1)اين ، نشان از خطر فزاينده اى است كه چنين كارى مى تواند در پى داشته باشد . به همين جهت ، وقتى قرار شد حضرت موسى عليه السلام همراه يكى از دختران حضرت شعيب عليه السلام نزد ايشان برود ، به وى گفت :

تو پشتِ سر من حركت كن . اگر اشتباه رفتم ، مرا راهنمايى كن . همانا ما خاندانى هستيم كه به پشت زنان ، نگاه نمى كنيم . (2)

در جاى ديگرى نقل شده كه گفت :

من خوش ندارم كه باد به بدن تو بوزد و در نتيجه ، بدنت را براى من توصيف كند . (3)

در طرف مقابل ، زنان شهر حيا نيز از نگاه كردن به نامحرم پرهيز مى كنند . وظيفه چشمپوشى از گناه و مصرف نكردن صحنه هاى توليد شده توسط مردان بى شرم ، مخصوص مردان نيست . زنان باحيا نيز از نگاه كردن به نامحرم ، خوددارى مى كنند . اين مطلب در قرآن كريم به صراحت آمده است .

و به زنان با ايمان بگو: «ديدگان خود را [ از هر نامحرمى ]فرو بندند . (4)

هر جا كه صحنه شرم آورى توليد شود ، وظيفه ديگران ، اعم از زن و مرد ، اين است كه از نگاه كردن به آن ، خوددارى كنند .

چيز ديگرى كه ممكن است فضاى بصرى جامعه را آلوده سازد ، اين است كه مردان به شكل زنان درآيند و زنان به شكل مردان . در شهر حيا ، نه زن و نه مرد ، هيچ كدام تن به اين كار زشت نمى دهند ؛ هم انجام دادن آن را شرم آور مى دانند و هم از نگاه كردن به آن ، شرمنده مى شوند .


1) .مستدرك الوسائل ، ج 14، ص 275.

2) .كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 19 ، ح 4974 .

3) .تفسير نور الثقلين ، ج 4 ، ص 123 ، ح 48 .

4) .نور ، آيه 31 .

شهروندان بى شرمى كه خود را به شكل جنس مخالف درآورند ، مورد نفرين رسول خدا قرار گرفته اند . (1)

بُعد ديگرى از فضاى بصرى جامعه ، رفتار افراد در برخورد با يكديگر است . فارغ از اين كه چه سخنانى ميان افراد ، رد و بدل شود ، و فارغ از اين كه چه نيّتى در پسِ رفتار داشته باشند ، «فيزيك رفتار» در برخوردها متفاوت است . اگر فقط تصوير بدون صدا از رفتارها به نمايش گذاشته شود ، تفاوت رفتارهاى مؤدّبانه و رفتارهاى غير مؤدّبانه قابل مشاهده است .

امام على عليه السلام فرموده است كه حياى انسان ها سبب مى شود به گونه اى با هم برخورد نكنند كه موجبات ناخرسندى يكديگر را فراهم كنند . (2)در شهر حيا ، چشم ها به يكديگر خيره نمى شوند و با بغض و كينه و بى شرمى به يكديگر نگاه نمى كنند ؛ بلكه با مهربانى و ملاطفت به يكديگر مى نگرند و چه بسا هنگام سخن گفتن ، سر به زير اندازند ، همان گونه كه رسول خدا چنين مى كرد . (3)يا تصوّر كنيد بناست به كسى كه نيازمند است ، كمك شود . شهروند باحيايى همچون سيد الشهدا ، بدون اين كه چشم در چشمِ فرد نيازمند بيندازد ، از پشت در به وى كمك مى كند تا سرافكندگى درخواست را در وى نبيند . (4)نمونه هايى از اين دست ، بسيار است . به طور كلّى ، وقار و لطافت و نرمى ، ويژگى ظاهرى رفتارهاى محترمانه و مؤدّبانه اى است كه از حيا الهام گرفته است و برعكس ، وقاحت ، خشونت و تندى ، ويژه رفتارهاى بى شرمانه است .


1) .دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 215 ، ح 769 ؛ المصنف ، عبدالرزاق ، ج 4 ، ص 319 ، ح 7931 .

2) .امام على عليه السلام : «از كمال مرد مؤمن ، اين است كه آنچه را نازيبا است ، ترك كند و از حياى او اين است كه با هيچ كس آن گونه برخورد نمى كند كه او را ناخرسند سازد» . (أعلام الدين ، ص 127 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 80 ، ح 66)

3) .امام صادق عليه السلام : همواره رسول خدا هنگام سخن گفتن مردم با ايشان ، صورت خود را از سر شرم به زير مى انداخت» . (الكافى ، ج 5 ، ص 565 ، ح 41) .

4) .المناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 65 .

حيا و پرده پوشى

در شهر حيا ، كسى به دنبال فاش كردن اسرار مردم و نمايان سازى پنهان آنان نيست . پرده درى و افشاگرى در قاموس مردان حيا ، وجود ندارد . مردان حيا ، پرده پوش اند ، نه پرده دَر . روزى رسول خدا به على عليه السلام فرمود : «اگر ببينى كسى در حال انجام دادن فحشاست ، چه مى كنى ؟» . على عليه السلام گفت : پرده پوشى مى كنم . حضرت پرسيد : «اگر براى بار دوم ببينى ؟!» . گفت : با عبا و رداى خود ، او را مى پوشانم . اين سؤال ، سه بار تكرار شد و در مرتبه سوم هم جواب على عليه السلام همان بود . حضرت در واكنش به اين روش كريمانه فرمود : هيچ جوانْ مردى جز على نيست . آن گاه خطاب به مردم فرمود : نسبت به برادرانتان پرده پوشى كنيد . (1)

حيا و رعايت حقوق همسايگى

مردان حيا ، كوتاهى در حقّ همسايه را قبيح و مايه شرمسارى مى دانند . (2)

حرمت همسايه بر همسايه ، همانند حرمت مادر اوست . (3)

همان گونه كه انسان هاى باحيا ، براى مادر خود ، احترام قائل اند ، براى همسايه نيز احترام قائل اند . به راستى با حاكميت چنين فرهنگى در يك جامعه ، چه رابطه اى ميان همسايه ها برقرار خواهد شد ؟ در چنين فرهنگى ، هر كار قبيحى ، قبيح است و انجام دادن آن در حقّ هر كسى ،


1) .مستدرك الوسائل ، ج 12 ، ص 426 .

2) .امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «آيا هر يك از شما شرم نمى كند از اين كه همسايه اش حقّ او را بشناسد ، ولى او حقّ همسايه اش را نشناسد ؟» . (الكافى ، ج 2 ، ص 635) به همين جهت ، حيا ، عامل مهمّى در حفظ حقوق همسايگان است . اهل حيا براى همسايه حرمت قائل اند . رسول خدا فرموده است :

3) .الكافى ، ج 2 ، ص 666 ؛ تهذيب الأحكام ، ج 6 ، ص 141 .

زشت و ناپسند ؛ امّا اگر نسبت به همسايه باشد ، ده بار قبيح تر از است . مثلاً سرقت از خانه همسايه ، قبيح تر از سرقت از ده خانه ديگر است و يا نگاه بد به ناموس همسايه داشتن ، قبيح تر از نگاه بد به ده ناموس ديگر داشتن است . (1)

حيا و كمك به نيازمندان جامعه

در شهر حيا ، نيازمندان ، بى پناه و بى پاسخ نمى مانند . حيا سبب مى شود كه اميد اميدواران ، نااميد نشود و دست تهى دستان خالى برنگردد . اگر حاجتمندى به يك انسان باحيا رو اندازد ، وى از رد كردن او شرم دارد . كرامت چنين انسان هايى اجازه نمى دهد كه درخواست نيازمندان ، بى پاسخ بماند . نقل شده است كه رسول خدا به جهت شدّت حيايى كه داشت ، هيچ نيازمندى را رد نمى كرد . (2)اگر چنين فرهنگى در جامعه وجود داشته باشد ، نياز نيازمندان ، برطرف مى شود و آلام آنان ، تسكين مى يابد . توصيه شده است كه هيچ نيازمندى را دست خالى برنگردانيد و اگر هيچ امكانى براى كمك به وى نداريد ، دست كم به گونه اى زيبا و محترمانه او را برگردانيد . (3)


1) .از مقداد بن اسود روايت شده : «رسول خدا به اصحاب خود فرمود : درباره زنا چه مى گوييد ؟ گفتند : خدا و رسولش آن را حرام كرده اند و از اين رو تا قيامت حرام است . پس رسول خدا به اصحاب خود فرمود : اگر كسى با ده زن زنا كند ، بهتر از آن است كه با زن همسايه اش زنا كند . سپس حضرت پرسيد : درباره سرقت چه مى گوييد ؟ گفتند : خدا و رسولش آن را حرام كرده اند و ازين رو حرام است . حضرت فرمود : اگر كسى از ده خانه سرقت كند ، بهتر از آن است كه از خانه همسايه اش سرقت كند» . (مسند احمد ، ج 9 ، ص 226 ، ح 23915 . همچنين ر . ك : المعجم الكبير ، ج 20 ، ص 257 ؛ كنزالعمّال ، ج 9 ، ص 53 ، ح 24901)

2) .الكافى ، ج 4 ، ص 15 ؛ مكارم الأخلاق ، ج 1 ، ص 71 .

3) .ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 5 ، ص 2336 (النهى عن ردّ السائل) .

فصل ششم : حيا و رسانه

اشاره

ماهيت رسانه ، ابلاغ پيام است . اين ابلاغ مى تواند به صورت نوشتارى باشد (مثل : روزنامه ها و مجلات) و يا ديدارى (مثل مجلاّت تصويرى) و يا شنيدارى (مثل : راديو و كاسِت هاى صوتى) و يا تصويرى (مثل تلويزيون ، سينما ، ويدئو ، و ...) . در همه اينها ، يك «پيام» توسط رسانه القا مى گردد . هدف اين بحث ، آن است كه «پيام هاى رسانه اى» با معيار حيا سنجيده شوند و روشن شود كه حيا چه تأثيرى مى تواند بر روند اطّلاع رسانى داشته باشد ؟ آيا پيام هاى رسانه اى مى تواند يكى از قلمروهاى حيا باشد ؟ آيا حيا مى تواند در ارسال پيام ها دخالت كند و تأثيرگذار باشد ؟ و از سوى ديگر ، رسانه چه تأثيرى بر حيا دارد ؟ آيا مى تواند در كاهش يا افزايش ، و تضعيف يا تقويت حيا تأثيرگذار باشد ؟ بنا بر اين ، بحث را در دو زمينه پى مى گيريم : حياى پيام و پيام حيا .

حياى پيام

رسانه اى را مى توان مطابق معيار حيا دانست كه به تبليغ آنچه قبيح و نارواست ، نپردازد . ممكن است آنچه قبيح و ناروا خوانده مى شود ، واقعيت داشته باشد و گفته شود كار رسانه نيز منعكس كردن واقعيت هاست ؛ ولى بايد توجّه داشت كه هر واقعيتى ، الزاما مطابق حيا و شرم نيست . بنا بر اين ، پيام باحيا ، پيامى است كه به نمايان سازى آنچه

قبيح و ناروا شمرده مى شود ، نپردازد .

امروز ، «سكس» عنصر اصلى پيام هاى رسانه اى ، بخصوص رسانه هاى تصويرى را تشكيل مى دهند . به طور كلّى ، مى توان فرهنگ رسانه اىِ امروز را فرهنگ عريانى و برهنگى دانست كه زشت ترين صحنه ها و شنيع ترين حالت ها را به تصوير كشيده ، به نمايش مى گذارد .

نكته ديگر ، گستره نمايان شدن اين گونه پيام هاست كه هيچ حد و مرزى نمى شناسند و به همه سرزمين ها رخنه مى كنند و همه جامعه ها را تحت سيطره خود درمى آورند . اين ، مصداق همان چيزى است كه در فرهنگ قرآن از آن به عنوان «اشاعه فحشا» نام برده شده است (1):

همچنين در روايات آمده كه منتشر ساختن فحشا و منكرات ، همانند عمل كردن به آنهاست . (2)گذشته از سكس ، رسانه ، كاركرد ديگرى كه با موضوع حيا ارتباط نزديك دارد ، «اطّلاع رسانى» است . رسانه ها ، اخبار و اطّلاعات را جمع آورى مى كنند و به سمع و نظر مخاطبان مى رسانند . اين كار ، ممكن است با رسواسازى و افشاگرى همراه باشد .

رسانه دينى اى كه از ويژگى حيا برخوردار است ، حرمت و آبروى افراد را حفظ مى كند و آنان را رسوا و بى آبرو نمى سازد ؛ امّا رسانه هاى بيگانه از فرهنگ حيا ، از فاش كردن اسرار مردم و پى بردن به اسرار و


1) . «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (نور : آيه 18) به درستى ، براى كسانى كه دوست دارند فحشا را در ميان اهل ايمان پراكنده سازند ، عذابى دردناك خواهد بود .

2) .رسول خدا مى فرمايد : «هر كس فحشايى را منتشر كند ، همانند فحشا كننده است» ( الكافى ، ج 2 ، ص 356) . در روايت ديگرى آمده : «هر كس فحشايى را بشنود و آن را افشا كند ، همانند كسى است كه آن را انجام داده است (كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 15 ؛ بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 213) .

رسوا كردن آنان ، لذّت مى برند .

و امّا اخبارى كه مطابق با واقع نيستند ، دو ويژگى برخلاف فرهنگ حيا دارند : يكى رسواسازى و بى آبرو كردن ديگران ، و ديگرى دروغ بودن خبر . در مباحث گذشته به ويژگى اوّل پرداختيم . ويژگى دوم نيز خود ، يكى از نشانه هاى بى حيايى است . در بحث قبل ، صحبت از خبر راست بود و اين جا از خبر دروغ . انسان دروغگو ، حيا ندارد . (1)از دروغگويى به عنوان قبيح ترينِ كارها ياد شده است . (2)لذا رسانه دروغگو ، رسانه اى بى حياست .

پيام حيا

رسانه مى تواند به ترويج كننده حيا و شرم تبديل شود . اين ، چيزى است كه شايد به ندرت بتوان براى آن نمونه پيدا كرد . كدام رسانه را مى توان يافت كه پيام حيا را تبليغ كند ؟ امروزه حيا با همه زيبايى و كاركردى كه دارد ، يك سخن فراموش شده است . امروز را مى توان « دوران غربت حيا » در رسانه دانست . هر چند رسانه هاى ايران را در مقايسه با ديگر رسانه هاى جهان ، مى توان از نجيب ترين و پاك ترين رسانه ها دانست ؛ امّا با اين حال ، حيا براى همه و از جمله براى رسانه ها يك موضوع ناشناخته است . تا چه اندازه حيا را مى شناسند ؟ و تا چه اندازه از قلمروهاى آن آگاه اند ؟ و آيا حيا در رسانه هاى ما سير صعودى دارد يا سير نزولى ؟ و ...

به هر حال ، براى رشد حيا در جامعه ، تبليغ آن ، يك ضرورت است و براى تبليغ حيا ، شناخت صحيح آن لازم است . بايد حيا را به درستى


1) .امام على عليه السلام : «لاحياء للكذاب» . (غررالحكم و دررالكلم ، ح 1049)

2) .ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 11 ، ص 5122 (الكذب أدنى الأخلاق) .

شناخت و آن را به پيام هاى رسانه اى تبديل كرد و سپس ، مردم را با آن آشنا نمود . اگر حيا موضوع تبليغ رسانه ها قرار گيرد ، مى تواند به گسترش فرهنگ حيا و ريشه دار شدن آن ، كمك فراوانى نمايد . بخش فراوانى از غربت حيا در زندگى بشر ، به دليل ناشناخته بودن آن است . رسانه در شكست اين غربت و انزوا ، مى تواند نقش مهمّى ايفا كند . شايد در مقطع كنونى كه حيا يك ضدّ ارزش معرفى مى شود ، رسالت رسانه ها مضاعف گردد .

فصل هفتم : حيا و مديريت

فصل هفتم : حيا و مديريتيكى ديگر از قلمروهاى حيا ، حوزه مديريت است كه در ادامه به آن مى پردازيم .

حياى مدير

مديريت باحيا ، مديريتى است كه بر اساس تكريم و احترام باشد ، نه براساس ترس و تحقير .

مديريت حيا ، حرمت متقابل ميان مدير و كارمندان را تضمين مى كند . وجود پرده هاى حجب و حيا ميان مدير و كارمندان ، يكى از عوامل موفّقيت در مديريت است . در اين باره به مواردى چند ، اشاره مى گردد :

الف) پرده درى نكردن

اگر مديرى پرده درى كند ، ممكن است هيچ حرمت و مرزى باقى نماند و به اصطلاح روى افراد به يكديگر باز شده و شيرازه كار ، از هم بپاشد . به همين جهت ، مثلاً اگر فردى خود ، كار انجام شده را انكار كند ، بهتر است سخن او مورد تأييد قرار گيرد . (1)

ب) پرده پوشى كردن

مدير باحيا ، نه تنها هنگام مواجهه با خطاى كارمندان ، پرده درى و آبروريزى نمى كند ، بلكه تا آن جا كه ممكن است ، به پرده پوشى


1) .الكافى ، ج 8 ، ص 147 ؛ بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 215 .

مى پردازد و به دنبال كشف عيوب نيست و آنچه را آشكار شده ، توجيه مى كند . اين كه گاهى حضرت على عليه السلام براى خطا و گناه ديگران ، عذرتراشى مى كرد ، بر همين اساس است . خطاپوشى ، ويژگى مدير باحياست . امام على عليه السلام در نامه خود به مالك اشتر مى نويسد :

مردم ، عيوبى دارند كه زمامدار در پوشاندن آنها از هر كسى سزاوارتر است . پس ، در صدد كشف آنچه از ديد تو پنهان است ، مباش كه وظيفه تو ، پاك نمايى چيزهايى است كه آشكار شده ، و آنچه پنهان است ، خداوند ، درباره آن حكم مى كند . بنا بر اين تا آن جا كه مى توانى ، عيوب مردم را بپوشان ، تا خداوند ، چيزهايى را از تو كه دوست ندارى بر مردم فاش شود ، بپوشاند . (1)به همين جهت ، حضرت ، بدترين زيردستِ يك مدير را كسى مى داند كه عيبجوى ديگران است . (2)

ج) تغافل نمودن

گاهى عيوب كسى آشكار مى شود و از پرده ، بيرون مى افتد . در چنين مواردى بايد تغافل كرده ، چنين وانمود كنيم كه از آن حادثه بى خبريم . به رو آوردن عيب فرد ، آبروى او را مى برد و پرده حُجب و حيا را مى دَرَد و فرد را نسبت به آن كار ، جرئت مى بخشد و اين ، حتّى مى تواند وى را نسبت به انجام دادن كارهاى قبيح ديگر نيز تحريك كند . به همين جهت ، امام على عليه السلام مى فرمايد :

از شريف ترين خُلق انسان كريم ، تغافل اوست نسبت به آنچه مى داند . (3)


1) .نهج البلاغه ، نامه 53 .

2) .همان جا .

3) .غررالحكم و دررالكلم ، ح 9321 .

د) احساس مسئوليت كردن

همچنين مدير باحيا ، احساس مسئوليت دارد و حتّى به خاطر قصورها و خطاهاى ناخواسته ، از افراد زير دست خود ، شرم مى كند . حضرت يونس عليه السلام پس از خارج شدن از شكم نهنگ ، به خاطر ترك اوُلايى كه انجام داده بود ، از روبه رو شدن با مردم ، شرم مى كرد . (1)حضرت على عليه السلام بار آن همسر شهيد را بر دوش مى كشد و درون منزل وى به بازى كردن با فرزندان او سرگرم مى شود ، و وقتى آن زن مى فهمد كه او كيست ، سراسيمه به سمت حضرت مى رود و مى گويد : «واى بر بى شرمى من نسبت تو ، اى امير مؤمنان !» ، حضرت در پاسخ وى مى فرمايد : بلكه واى بر بى حيايى من از تو - اى بنده خدا- ، به خاطر كوتاهى اى كه در حقّ تو كرده ام . (2)

همچنين سبب مى شود كه يك مدير در سطح افراد ضعيفِ تحت امر خود ، زندگى كند . حضرت على عليه السلام دو پيراهن خريد ، يكى به سه درهم و ديگرى به دو درهم . پيراهن سه درهمى را به غلام خود ، قنبر داد و پيراهن ديگر را براى خود برداشت . قنبر از قبول پيراهن امتناع كرد و گفت : شما خليفه هستى و بهتر است پيراهن سه درهمى را بردارى . حضرت به وى فرمود :

اى قنبر ! تو جوانى و شور جوانى دارى و من از پروردگارم شرم دارم كه [لباسى ]بهتر از تو بپوشم . (3)

ه) فسادزدايى از قدرت

همچنين حيا مى تواند موجب « فساد زدايى » از قدرت شود و ساحت مديريت را از آلودگى ، مصون دارد . گفتيم كه يكى از اقسام حيا ، حيا از


1) .بحار الأنوار ، ج 14 ، ص 383 .

2) .المناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 382 ؛ بحار الأنوار ، ج 41 ، ص 52 .

3) .روضة الواعظين ، ص 108 ؛ الغارات ، ج 1 ، ص 106 ؛ المناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 366 ؛ بحار الأنوار ، ج 40 ، ص 324 و ج 103 ، ص 93 .

خداوند است . بدون شك ، هر مديرى تحت نظارت اهرم هاى كنترلى قرار دارد ؛ امّا گاهى موقعيت هايى پيش مى آيد كه هيچ عنصر كنترل كننده اى وجود ندارد و اين ، زمينه بيشترى را براى فساد ، فراهم مى سازد .

يك مدير در نظام دينى ، بايد در آشكار و نهان ، يكسان عمل كند ، نه آن كه آشكار او طاعت خداوند باشد و نهان او معصيتِ خدا . امام على عليه السلام در حكم مأموريت يكى از كارگزاران مالى خود ، چنين مى نويسد :

او را فرمان مى دهم به رعايت تقواى الهى در پنهانى هاى امورش و خفاهاى اعمالش ؛ آن جا كه هيچ شاهدى غير از او نيست و هيچ وكيلى جز او نيست . (1)

در ادامه اين حكم ، آمده است :

و او را فرمان مى دهم به اين كه به گونه اى نباشد كه طاعت خدا را در آشكار ، و خلاف آن را در پنهانى انجام دهد . كسى كه نهان و آشكارش و كردار و گفتارش با هم تفاوت نكند ، امانت را ادا كرده و در عبادت ، اخلاص يافته است . (2)

آنچه نهان يك مدير را از آلودگى مصون مى دارد ، توجّه به خداوند و حياى از اوست . مديرى كه حياى از خدا نداشته باشد ، به فساد ، آلوده مى شود . به همين جهت ، حضرت على عليه السلام يكى از ملاك هاى انتخاب مديران را حياى آنان مى داند . (3)

رسول خدا ، كسى را براى كارى استخدام كرده بودند . روزى ديده شد كه وى ، كشفِ عورت كرده و از اين كار ، ابايى ندارد . رسول خدا ، مزد او را داد و او را اخراج كرد و علّت اين كار را بى حيايى او اعلام كرد و فرمود :


1) .نهج البلاغه ، نامه 26 .

2) .همان جا .

3) .ر . ك : نهج البلاغه ، نامه 53 .

كسى كه در آشكار از خداوند عز و جل شرم نكند ، در پنهانى از او شرم نخواهد كرد . (1)در مورد ديگرى نقل شده كه روزى حضرت ، يكى از اجيران خود را ديد كه در فضاى باز ، غسل مى كند . به وى فرمود : نمى بينم از خدايت شرم كرده باشى ! مزدت را بگير . ما نيازى به تو نداريم . (2)

حياى كارگزاران و كارمندان

در اين مديريت ، نيروهاى تحتِ امر ، انجام ندادن وظايف خويش را مايه سرافكندگى دانسته ، كوتاهى در اين زمينه را شرم آور مى دانند . در يكى از جنگ هاى حضرت على عليه السلام ، سربازان در اثر فشار شديد دشمن ، عقب نشينى كردند . على عليه السلام براى جلوگيرى از فرار ، نه آنان را تهديد كرد و نه آنان را تطميع نمود ؛ بلكه آنان را به حيا فرا خواند و فرمود :

شما همراه با پسر عموى پيامبرتان در ديدِ خداوند هستيد . حمله را از سر گيريد و از فرار ، شرم كنيد كه فرار كردن در نسل هاى آينده ، موجب ننگ انسان است و مايه [ وارد شدن به] دوزخ در روز قيامت است . (3)

به بيان ديگر ، در اين فرهنگ ، نيازى به ترس يا طمع نيست ؛ بلكه متوجّه ساختن افراد به ماهيت كار خود ، بهترين عامل بازدارنده است . رسول خدا ، از همين روش استفاده مى كرد . مسلمانان پس از نماز عيد فطر ، زكات فطر را جهت تقسيم ميان نيازمندان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آوردند . بيشتر مسلمانان ، بهترين خرماهاى خود را مى آوردند ؛ امّا


1) .اُسد الغابة ، ج 4 ، ص 314 ؛ الإصابة ، ج 6 ، ص 261 ؛ كنزالعمّال ، ج 8 ، ص 22 (ح 21696) .

2) .المصنف ، عبدالرزاق ، ج 1 ، ص 289 (ح 1113 و 1114) ؛ كنزالعمّال ، ح 26610 .

3) .مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 84 ، ح 7 ؛ كنزالعمال ، ج 11 ، ص 347 .

برخى بودند كه خرماهاى نامرغوب ، پرداخت مى كردند . رسول خدا در برخورد با اين گونه افراد ، از تهديد يا تطميع استفاده نكرد ؛ بلكه روش شرم برانگيزى را به كار برد . از اين رو ، به كسى كه خرماها را تخمين مى زد ، فرمود :

اين دو نوع را تخمين نزن [و قبول نكن] . باشد كه [از كار خودشان] شرم كنند و اين دو نوع [ خرماى نامرغوب] را نياورند . (1)


1) .تفسير العياشى ، ج 1 ، ص 150 (ح 493) ؛ بحار الأنوار ، ج 96 ، ص 47 .

فصل هشتم : حيا و معمارى

حيا ، يكى از بارزترين شاخصه هاى فرهنگ اسلامى است و معمارى اسلامى ، معمارى اى است كه با اين شاخصه هماهنگى داشته باشد . اساسا در فرهنگ قرآن ، از خانه به عنوان «سِتر (پوشش)» ياد شده است . در داستان ذو القرنين آمده است كه وقتى او به مشرق زمين رسيد ، با مردمى روبه رو شد كه هيچ پوششى در برابر آفتاب نداشتند . (1)آنان از صنعت ساخت و ساز (2)و دانش خانه سازى (3)بهره اى نبرده بودند و به همين جهت ، هيچ سازه اى در آن سرزمين يافت نمى شد . (4)پوشندگى از تابش آفتاب و بارش باران و وزش باد ، يكى از كاركردهاى خانه است ؛ امّا كاركرد مهم تر آن ، پنهان سازى قلمرو شخصى و خصوصى افراد از چشم ديگران است .

و به همين جهت ، در فرهنگ قرآن كريم ، از آن به عنوان «پوشش» ياد


1) . «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا» (كهف : 90)

2) .امام صادق عليه السلام در تفسير آيه ياد شده مى فرمايد : «صنعت ساخت را نمى دانستند» . (المحاسن ، ج 2 ، ص 610)

3) .امام باقر عليه السلام در تفسير آيه ياد شده مى فرمايد : «صنعت خانه سازى را نمى دانستند» . (تفسير العياشى ، ج 2 ، ص 350)

4) .رسول خدا در تفسير آيه ياد شده مى فرمايد : «هيچ ساختمانى در آن بنا نشده بود» . (الدرّ المنثور ، ج 4 ، ص 249)

شده است . همان گونه كه حجاب ، پوشش فرد است ، خانه ، پوشش خانواده است و لذا بايد به گونه اى طرّاحى شود كه حريم خانواده را از ديد نامحرمان ، محافظت كند .

حضرت عيسى عليه السلام پوشيدگى خانه ها را نشانه حيا و شرم دانسته و فرموده است :

هرگاه يكى از شما در خانه خود نشسته است ، پرده آن را بيفكند . (1)

سپس در تبيين پشتوانه فرهنگى اين رفتار مى فرمايد :

زيرا خداوند - تبارك وتعالى - حيا را تقسيم كرده ، همان گونه كه روزى را تقسيم كرده است . (2)

بنا بر اين ، يكى از مؤلّفه هاى مهم در معمارى اين است كه ساختمان ها نسبت به بيرون ، از پوشيدگى كامل برخوردار باشند و اين به حياى افراد برمى گردد .

نكته ديگر ، پوشيدگى درونى خانه هاست و منظور ، محفوظ بودن خانواده ها در برابر ميهمانان نامحرم است . طبيعى است كه برخى ميهمانان با اعضاى خانواده ، نامحرم هستند و لذا معمارى بايد براى اين امر ، چاره اى بينديشد تا خانواده كمتر در ديدِ نامحرم قرار گيرد . معمارى پوشيده ، همه فضاى منزل را در برابر ديدگان نامحرم ، قرار نمى دهد ؛ بلكه فضاهاى خصوصى خانواده (همچون آشپزخانه ، سرويس ها و اتاق هاى استراحت) را كه معمولاً خانم ها بيشتر از آن استفاده مى كنند ، به گونه اى طرّاحى مى كند كه در معرضِ ديد نباشد . در حقيقت ، اين فضاهاى خصوصى تر را با حجابى از معمارى مى پوشانند ؛


1) .قرب الإسناد ، ص 22 ؛ بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 334 .

2) .همان جا .

امّا در معمارى برهنه ، چنين ملاحظاتى ديده نمى شود .

گذشته از منازل شخصى ، در مكان هاى عمومى نيز همين فرهنگ ، تأثيرگذار است . اگر طرّاحى مكان هاى عمومى تابع فرهنگ دينى باشد ، به گونه اى خواهد بود كه از اختلاط زن و مرد ، جلوگيرى كند . امّا معمارى برهنه و غير دينى ، بر اصل اختلاط ، پايه گذارى مى شود . اين شكل معمارى ، متناسب با فرهنگ هاى دينى نيست و كپى بردارى از آن ، فرهنگ دينى را تهديد مى كند .

بخش سوم : كم رويى

اشاره

فصل يكم : ماهيت كم رويى

كم رويى چيست ؟

شايد تا به حال ، تجربه كرده باشيم و يا ديده باشيم كه كسى اهل نماز است ؛ امّا در برخى از اجتماعات از خواندن نماز ، شرم مى كند و يا ممكن است كسى اهل حجاب باشد و آن را دوست داشته باشد ؛ امّا در برابر ديگران از باحجاب بودن خود ، خجالت بكشد . همچنين ممكن است كسى اهل عفّت باشد ؛ امّا در برابر ديگران خجالت بكشد كه مثلاً چرا با جنس مخالف ، رابطه ندارد . در همه اين موارد ، پدپده شرم وجود دارد ؛ ولى اين ، حياى مثبت نيست ؛ بلكه كم رويى است . حيا ، يعنى خوددارى از انجام دادن كارهاى قبيح ؛ امّا اگر كسى به خاطر ديگران و در مقابل آنان ، آنچه را نيك است ، ترك كند ، كم رويى ناميده مى شود .

كم رويى ، يعنى شرم كردن از كار نيك . و تعبير «فعل نيك» دو شاخه دارد : انجام دادن كار نيك و ترك كار قبيح . بنا بر اين ، حيا ، يعنى شرم از انجام دادن فعل قبيح ، و كم رويى ، يعنى شرم از انجام دادن كار نيك . نتيجه حيا ، خوددارى از انجام دادن كار قبيح است و نتيجه كم رويى ، خوددارى از انجام دادن كار نيك .

البته هر نوع خوددارى از كار نيك را نمى توان كم رويى دانست . هر گاه خوددارى از كارهاى نيك ، به جهت حضور و نظارت ديگران باشد ،

آن را كم رويى مى نامند . شخص كمرو در برابر ديد ديگران ، دست از كارهاى درست مى كشد و از انجام دادن آنها منصرف مى شود .

تميز كم رويى از حيا

گاهى حيا به عنوان كم رويى معرّفى مى شود و بار ضدّ ارزشى كم رويى بر آن حمل مى گردد و حتّى ممكن است فرد را نسبت به رفتارى كه ناشى از حيا و نه كم رويى است ، متنفّر سازد . مثلاً ممكن است به دختر جوانى كه از ارتباط با جنس مخالف ، خوددارى مى كند ، برچسب كم رويى زده شود ، حال آن كه اين رفتار ، ناشى از حياست ، نه كم رويى .

به نظر مى رسد كه اين امر در صدر اسلام نيز وجود داشته است . با ظهور اسلام و مطرح شدن حيا ، برخى افراد ، رفتارهاى حيامند ديگران را حمل بر كم رويى مى كردند . روزى گروهى نزد رسول خدا آمدند و گفتند : كم رويى ، فلانى را فاسد كرده است . آنان ، تصوّر مى كردند رفتار او ناشى از كم رويى است و كم رويى نيز مايه فساد است . به همين جهت ، از رسول خدا چاره جويى كردند . رسول خدا ، متوجّه اشتباه آنان شد و به آنان متذكّر شد كه اين ، حياست و حيا از آموزه هاى اسلام است و بى حيايى ، از پستى انسان است . (1)در روايت ديگرى آمده كه حضرت به آنان فرمود : حيا ، كسى را فاسد نمى كند . اگر مى گفتيد حيا او را اصلاح كرده ، درست گفته بوديد . (2)

بنا بر اين ، بايد مرز ميان اين دو را تشخيص داد تا از اشتباه ، جلوگيرى شود . براى اين كار ، نخست بايد فعل قبيح را به درستى شناخت تا


1) .«گروهى همراه با كسى خدمت پيامبر رسيده و گفتند : اى پيامبر خدا ! حيا ، اين همراه ما را فاسد كرده است ! پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود : حيا از آيين اسلام است و بى حيايى از پستى فرد است». (بحار الأنوار ، ج71، ص329)

2) .مكارم الأخلاق ، ابن ابى الدنيا ، ص 36 ، ح 78 .

كارهاى نيك ، قبيح ارزيابى نشوند . بدين منظور ، بايد ملاك شرع را در مورد فعل قبيح مورد توجّه قرار داد و قبيح شرعى را شناخت . همچنين بايد ملاك عُرف را مورد توجّه قرار داد و قبيح عرفى را نيز شناخت . البته در قبيح عرفى ، لازم است امورى مورد پذيرش قرار گيرند كه مخالف شرع نباشند .

همچنين بايد فعل نيك را نيز با معيار شرع و عرف ، به خوبى شناخت تا قبيح ، ارزيابى نشوند . در صورت شناخت صحيح فعل قبيح و فعل نيك ، تميز حيا از كم رويى آسان مى گردد و مغالطه و اشتباه اندازى در آن ، راه پيدا نمى كند . در اين صورت ، كارهايى كه مطابق حياست ، كم رويى ارزيابى نمى شوند و كارهايى كه مطابق كم رويى هستند ، حيا ارزيابى نمى گردند .

ريشه هاى كم رويى ، يا همان عوامل آفت زدگى حيا ، عبارت اند از :

1 . جهل

كم رويى ، رابطه تنگاتنگى با جهالت دارد . اين كه انسان به دليل ترس از ديگران ، كارى را كه قبيح مى داند ، انجام دهد و يا كارى را كه درست مى داند ، ترك كند ، نشانه نابخردى است . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است :

حيا بر دو قِسم است : حياى عقل و حياى حماقت . حياى عقل ، همان علم است و حياى حماقت ، همان جهل . (1)

كسانى كه از سرِ كم رويى تن به گناه مى دهند و يا ترك طاعت مى كنند ، از نظر تفكّر منطقى ، دچار مشكل هستند .اينان براى حرف ديگران و چشم ديگران ، بيش از سعادت خود ، ارزش قائل اند . كسى كه فرداى


1) .الكافى ، ج 2 ، ص 106 ؛ تحف العقول ، ص 45 .

خود را فداى خوشايند ديگران مى كند ، نتوانسته است مصلحت خود را به درستى تشخيص دهد و اين ، يعنى جهالت و نابخردى .

2 . ناتوانى

يكى از ريشه هاى كم رويى ، ضعف و ناتوانى است . حضرت على عليه السلام در اين باره مى فرمايد :

هر چيزى آفتى دارد و آفت حيا ، ناتوانى است . (1)

حيا ، يك ويژگى روانى و يك عامل بازدارنده و تنظيم كننده رفتار است . مثبت يا منفى بودن اين عامل ، بسته به اين است كه در اختيار چه كسى باشد .

اگر اين ويژگى ، در اختيار انسان قدرتمندى باشد كه از نفسى قوى و مقاوم برخوردار است ، يك ارزش محسوب مى شود و به عاملى براى جلوگيرى از ارتكاب زشتى ها تبديل مى شود ؛ امّا اگر اين امكان ، در اختيار انسان ناتوانى باشد كه از نفسى ضعيف و عاجز برخوردار است ، كاركرد منفى خواهد داشت و به عاملى براى ارتكاب زشتى ها و جلوگيرى از پاكى ها و خوبى ها تبديل مى شود .

بنا بر اين ، اگر حيا در كنار ناتوانى قرار گيرد ، كم رويى توليد مى شود . رسول خدا در اين باره مى فرمايد :

حيا بر دو گونه است : يكى [ حياى] ضعف است و ديگرى [ حياى] قدرت و اسلام و ايمان . (2)

ضعف نفس و ناتوانى انسان ، عامل تسليم شدن و كوتاه آمدن است و انسان كم رو در برابر نفى و اعتراض ديگران ، كوتاه مى آيد و عقب نشينى مى كند و تسليم خواسته آنان مى شود . اگر حيا را به عنوان نقطه ميانى


1) .كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 204 (ح 44226) .

2) .الخصال ، ج 1 ، ص 55 (ح 76) ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 242 .

فرض كنيم ، گذر از آن ، پُررويى و بى شرمى است و عقب ماندن از آن ، كم رويى و خجالتى بودن .

آنچه به وسيله شرع و عرف مشخّص مى شود ، مرز انسانيت انسان است . اگر از آن بگذرد ، بى شرمى است و اگر كوتاه بيايد و عقب بنشيند ، كم رويى است . كم رو ، انسان ناتوانى است كه دست از مرزهاى فرهنگى و عقيدتى خود مى كشد و به ديگران اجازه مى دهد تا عقايد خود را به وى تحميل كنند .

نقش نوع ناظر در كم رويى

قوام هر حيايى (چه مثبت و چه منفى) بسته به حضور ناظران و درك نظارت آنان توسط فرد كم روست . اين نكته را در بحث حيا نيز يادآور شديم . آنچه در اين جا بايد بدان اشاره كرد ، اين است كه در صورتى يك حضور و نظارت به حياى منفى و كم رويى منجر مى شود كه ميان فعل نيك و باورهاى حاضران و ناظران ، اختلاف وجود داشته باشد . اگر كسى بخواهد كار مثبتى انجام دهد و هيچ كس حضور نداشته باشد و يا اگر حضور دارد ، موافق انجام دادن آن كار باشد ، در چنين فرضى ، كم رويى شكل نمى گيرد . وقتى كم رويى شكل مى گيرد كه اولاً كسانى حضور داشته باشند و يا دستِ كم ، تصوّر شود كه وجود دارند ؛ ثانيا از ديدگاه آنان ، فعل مورد نظر ، قبيح شمرده شود و يا دستِ كم ، تصوّر شود كه انجام دادن اين كار نزد آنان ، قبيح است .

قبيح بودن كار نزد ناظران ، فشار سنگينى را بر فرد وارد مى سازد . اين يك اصل است كه حضور موافقان يك كار ، فضايى را ايجاد مى كند كه به تسهيل كار مى انجامد و حضور مخالفان ، سبب ايجاد مانع مى گردد . به همين جهت ، كسى كه اهل عبادت است ، در جمع عبادت كنندگان ، به

راحتى وظايف عبادى خود را انجام مى دهد ؛ امّا ممكن است براى انجام دادن همين كار در جمع افرادى كه موافق آن نيستند ، با مشكل روبه رو شود و يا كار ، به سختى صورت پذيرد . البته ، صِرف سخت شدن كار براى فرد ، موجب كم رويى نمى گردد . ممكن است كسى به خاطر انجام دادن فرايض دينى ، مورد تمسخر و آزار و اذيّت ديگران قرار بگيرد ؛ امّا دست از كار خود نكشد . رسول خدا و على عليه السلام و خديجه عليهاالسلام در آغاز اسلام ، به تنهايى در مسجد الحرام نماز مى خواندند و همه آزارها و فشارهاى روانى را تحمّل مى كردند ؛ امّا از كار خود ، خجالت نمى كشيدند . افرادى كه كم رو نيستند ، از هيچ سرزنشى نمى ترسند (1)و به خاطر هيچ نكوهشى ، دست از كار درست خويش نمى كشند . بنا بر اين ، صِرف وجود مخالفت و حضور مخالفان ، موجب كم رويى نمى شود . آنچه اين حضور را به عاملى براى كم رويى تبديل مى كند ، ضعف و ناتوانى فرد در تحمّل فشار روانى حاضران و مخالفت هاى آنان است .

به بيان ديگر افراد كم رو معمولاً انجام دادن برخى كارها را در حضور ديگران ، نادرست مى دانند ، نه اين كه خود ، آن كار را نادرست بدانند . اين مى تواند نشان دهنده اوج ضعف و ناتوانى روحى باشد . در چنين حالتى ، فرد از انجام دادن يك كار ، ناتوان است ؛ كارى كه حتّى از نظر حاضران نيز نادرست نيست .


1) . «وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِمٍ ؛ و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى ترسند» . (مائده : آيه 54)

فصل دوم : نمودهاى ناتوانى

اشاره

ريشه كم رويى - كه ضعف و ناتوانى است - ممكن است به دو صورت ، آشكار شود . گاهى ضعف به صورت عريان نمايان مى گردد و گاهى به صورت پنهان . ضعف عريان ، آن است كه هيچ پوشش مخفى كننده اى ندارد و به وضوح ، نمايانگر ناتوانى است ؛ امّا ضعف پنهان ، ضعفى است كه به وسيله «تكبّر» ، پنهان شده است . در برخى موارد ، ضعف و ناتوانى در زير پوششى ظاهرى پنهان مى شود و آنچه به نمايش گذاشته مى شود ، غير از آن چيزى است كه واقعيت دارد . اين قسم را «ضعف پنهان» مى ناميم .

يك : ناتوانى عريان

كم رويى ناشى از ضعفِ (ناتوانى) عريان ، موارد متعددى را شامل مى شود كه مى توان آنها را در زندگى روزمره پى جويى كرد . در اين جا به

بررسى و معرّفى برخى از اين موارد مى پردازيم :

1 . گاهى انسان با كسانى مواجه مى شود كه آنان را نمى شناسد . ادب اسلامى در اين است كه در چنين وضعيتى ، نخستْ افراد به يكديگر سلام كنند و سپس با هم آشنا شوند . مثلاً نام يكديگر را بپرسند و از شغل هم باخبر شوند و بدانند هر يك اهل چه منطقه اى هستند و چيزهايى از اين قبيل . اين كار ، آرام آرام ، لايه ها و پرده هاى غريبى و نا آشنايى را كنار مى زند و بدين طريق ، سبب آشنايى را فراهم مى كند . افراد كم رو ، از انجام دادن چنين كارى عاجزند . آنان نمى توانند بابِ گفتگو را باز كنند و با فرد مقابل ، آشنا شده ، هم صحبت گردند . روزى رسول خدا براى اصحاب خود از ناتوانى سخن مى گفت . دومين نوع عجز كه ايشان برشمرد ، اين بود :

قِسم دوم ، آن است كه كسى با كسى همراه شود و يا همنشين گردد و دوست داشته باشد بداند او كيست و اهل كجاست ؛ ولى قبل از آن كه بداند ، از او جدا شود . (1)گاهى فرد كم رو ، نسبت به طرف مقابل خود ، احساس علاقه و كشش درونى هم مى كند و با اين حال ، احساس مى كند كه نمى تواند با او رابطه برقرار كند . اين را بايد كم رويى شديد دانست ؛ رسول خدا فرموده است : همانا بدترين شكلِ ناتوانى ، آن است كه كسى شخص ديگرى را ملاقات كند و از او خوشش بيايد؛ولى از اسم او و نسب او و محلّ [سكونت] او پرسش نكند. (2)

2 . گاهى كم رويى نسبت به كسانى است كه فرد با آنها آشناست . در اين فرض ، نسبت به اصلِ آشنايى كم رو نيست ؛ بلكه نسبت به توسعه


1) .الكافى ، ج 2 ، ص 671 ؛ مسائل على بن جعفر ، ص 329 .

2) .الكافى ، ج 2 ، ص 671 ؛ مسائل على بن جعفر ، ص 330 (ح 821) ؛ المحاسن ، ج 2 ، ص 411 (ح 146) .

روابط كم روست . چنين افرادى ، روابط زيادى با ديگران ندارند ، كمتر در برنامه هاى جمعى شركت مى كنند و معمولاً دعوت ديگران را رد مى كنند . رسول خدا ، درباره يكى از اقسام عجز مى فرمايد : ... يكى اين كه كسى براى رفيق خود ، غذا درست كند و او را دعوت كند ؛ ولى او تخلّف كند و در ميهمانى حاضر نشود . (1)

ممكن است براى ترك ميهمانى ، دليلى مثل عذر شرعى و يا پيش آمدن گرفتارى و موانعى از اين دست ، وجود داشته باشد . در اين گونه موارد ، كم رويى صدق نمى كند . امّا اگر دليلى براى اين كار وجود نداشته باشد و شخص به خاطر ناتوانى در برقرارى ارتباط ، دعوت را رد كند ، نشانه كم رويى است .

3 . گاهى ممكن است انسان ها به بيمارى هايى مبتلا شوند كه از برملا شدن آنها ، شرم داشته باشند . هر نوع بيمارى اى اين گونه نيست . مثلاً بيمارى سرماخوردگى ، از چيزهايى نيست كه شرم آور باشد و لذا اطّلاع ديگران از آن ، مشكل ساز نيست ؛ امّا برخى بيمارى ها چنين نيستند . در اين موارد ، اين مقدار پذيرفته است كه از اطّلاع عموم و انتشار آن ، جلوگيرى شود ؛ امّا اگر اين كار ، موجب شود حتّى كسانى كه مى توانند به رفع مشكل كمك كنند ، از آن بى خبر باشند ، پذيرفتنى نيست . آگاه نكردن پزشك و يا كسانى كه قادر به حلّ مشكل هستند ، از اقسام كم رويى است .

اسحاق صحّاف ، از ياران امام كاظم عليه السلام به ناتوانى جنسى دچار شده بود . حضرت از اين موضوع ، باخبر شد و آن را با وى در ميان گذاشت .

او گفت :سه سال است كه هر درمانى كرده ام ، فايده نداشته است . امام به وى فرمود : «چرا مرا مطّلع نساختى ؟» . گفت : مى دانم كه هيچ چيز از


1) .الكافى ، ج 2 ، ص 671 ؛ مسائل على بن جعفر ، ص 329 (ح 820) .

شما پنهان نيست و گشايش همه امور ، نزد شماست ؛ ولى از شما خجالت كشيدم . اين كار اسحاق ، همان كم رويى است و امام عليه السلام ، او را به خاطر اين كم رويى سرزنش كرد . (1)

4 . يكى از امور اجتماعى انسان ، شركت در تشييع جنازه است . اين كار ، سبب آرامش خاطر بازماندگان و رحمت و مغفرت براى درگذشته است . معمولاً كسانى كه در اين گونه مراسم شركت مى كنند ، نخست ، نزد صاحب يا صاحبان عزا مى روند و به آنان تسليت گفته ، براى آنان صبر و اجر آرزو مى كنند و سپس ، خود را به تابوت رسانده ، در حمل آن كمك مى كنند ؛ امّا افراد كم رو در اين امر نيز با مشكل رو به رو مى شوند . آنان در چنين مواقعى ، ممكن است بدون رو به رو شدن با صاحبان عزا و به گونه اى كه ديده نشوند و در معرض ديدِ آنان قرار نگيرند ، خود را به تابوت رسانده ، در حمل آن ، كمك كنند . براى چنين افرادى ، روبه رو شدن با بازماندگان و تسليت گفتن به آنان ، كار دشوارى است . حضرت على عليه السلام ، در دومين مورد از كارهاى افراد ناتوان و كم رو ، به همين مسئله اشاره كرده و فرموده است : ...

و اين كه كسى با جنازه اى مواجه شود و بر بازماندگان آن ، سلام ندهد و گوشه تابوت را بگيرد . (2)

بخشى از اين دشوارى به اين خاطر است كه معمولاً فضاى چنين مراسمى سنگين تر از موارد ديگر است و به همين جهت ، افراد كم رو ، توان برقرارى ارتباط در چنين مواقعى را ندارند .

بخش ديگرى از دشوارى ، شايد به دليل نداشتن مهارت در تسليت گفتن باشد . تسليت گويى در چنين موقعيت هايى ، خود ، نيازمند داشتن


1) .بحار الأنوار ، ج 95 ، ص 113 .

2) .مسند زيد ، ص 95 ؛ دعائم الإسلام ، ج 1 ،ص 145 ؛ بحار الأنوار ، ج 84 ، ص 179 .

يك مهارت است . و همين امر ، موجب ترس فرد كم رو مى گردد . او نگران است كه نكند اشتباه كند يا به اصطلاح ، تُپق بزند و يا سخنى بگويد كه مايه آبروريزى گردد . به همين جهت ، در اين گونه موارد ، از شيوه پنهان سازى استفاده مى كند و با روبه رو نساختن خود با صاحبان عزا ، صورت مسئله را پاك مى كند .

5 . گاهى كم رويى ، حق طلبى انسان را تحت تأثير خود قرار مى دهد . كسانى كه ضعيف اند و توان روحى مناسبى ندارند ، از مطالبه حقّ خود ، صرف نظر مى كنند . ممكن است كسى از شخص ديگرى طلبكار باشد و شخص بدهكار ، فراموش كرده باشد . در اين جا بايد وى را آگاه ساخت و حقّ خود را طلب كرد . افراد كم رو از اظهار چنين خواسته اى عاجزند . اين ناتوانى ، هنگامى كه حقّ فرد ، ناچيز به حساب آيد ، بيشتر مى شود . اگر مطالبه فرد ، زياد باشد ، ممكن است زياد بودن خسارتى كه به وى وارد مى شود ، او را وادار نمايد تا نسبت به گرفتن حقّ خود ، اقدام كند ؛ امّا اگر اين حق ، ناچيز باشد ، عامل محرّك تضعيف و كم رويى ، تقويت مى شود و فرد از مطالبه حقّ خود ، باز مى ماند ؛ اين در حالى است كه مطالبه حق ، موضوع حيا نيست ؛ زيرا كار قبيحى به شمار نمى آيد . لذا امام على عليه السلام در زمره امورى كه نبايد موضوع حيا قرار گيرند ، از مطالبه حق نام برده است ، هر چند اندك باشند . (1)

6 . گاهى انسان در زندگى گرفتار مى شود و به شدّت ، نيازمند مى گردد . يكى از راه هاى برطرف كردن مشكل ، آگاه ساختن برادران ايمانى است . اين كار ، غير از گدايى كردن است . گدايى كردن ، يك حرفه براى افراد ناتوان است ؛ امّا اين آگاه ساختن ، يك اضطرار است . فرد مضطر ، بايد برادران ايمانى خود را به گونه اى آگاه سازد . برخى


1) .مستدرك الوسائل ، ج 16 ، ص 260 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 212 ، ح 4230 .

افراد ، توان چنين كارى را ندارند و از بيان حالت خود ، خجالت مى كشند . اين نيز كم رويى است . ابوهاشم جعفرى مى گويد : زندانى بودم و از سختى آن به امام عسكرى عليه السلام شكايت نامه اى نوشتم . ايشان در پاسخ نامه من ، دستورالعملى نوشته بودند كه با عمل كردن به آن ، ظهر همان روز در خانه خود بودم . گذشته از مشكل زندانى بودن ، تنگ دست نيز بودم و مى خواستم از ايشان كمك بخواهم ؛ امّا خجالت كشيدم . وقتى به منزل رسيدم ، ايشان ، صد دينار براى من فرستاد و در نامه اى به من چنين نوشت :

هر گاه نيازى داشتى ، شرم نكن و خجالت نكش و آن را طلب كن ، كه به خواست خداوند ، آنچه را دوست مى دارى ، خواهى ديد . (1)

7 . مسئله ديگر ، رابطه كم رويى با تسليم شدن است . افراد كم رو به جهت ضعفى كه دارند ، وقتى در موقعيت گناه قرار مى گيرند و به آنان ، پيشنهاد خلافى داده مى شود ، قدرت «نه» گفتن ندارند و لذا تسليم شده ، به گناه آلوده مى گردند . مثلاً وقتى به نوجوانى سيگار تعارف مى كنند ، ممكن است نتواند با جرئت و شهامت ، «نه» بگويد و از قبول آن ، خوددارى كند و يا برخى كسانى كه مورد سوء استفاده جنسى قرار مى گيرند ، خود راضى به اين كار نبوده اند ، بلكه توان «نه» گفتن را نداشته اند و يا وقتى دختر مُحجّبه اى در جمع افراد بى حجاب يا بد حجاب قرار مى گيرد و از او خواسته مى شود كه دست از حجاب بردارد ، اگر از قدرت روحى كافى برخوردار باشد ، مقاومت مى كند ؛ ولى اگر ضعيف و ناتوان باشد ، نسبت به وضعيت خود ، احساس خجالت


1) .الكافى ، ج 1 ، ص 508 ؛ الإرشاد ، مفيد ، ج 2 ، ص 330 .

مى كند و در برابر خواسته آنان ، تسليم مى شود . بى عفّتى ، هميشه محصول بى حيايى نيست . گاهى مى تواند محصول كم رويى باشد . حيا ، مرز عفّت است و كم رويى و بى حيايى ، هر دو منشأ بى عفّتى اند .

به هر حال ، هر موردى كه فرد ، راضى به امرى نباشد ، ولى نتواند «نه» بگويد ، نشانه كم رويى اوست . كم رويى ، عامل كم جرئتى و بى جرئتى است و همين امر ، طمع سودجويان را سبب مى گردد . امام على عليه السلام در اين باره مى فرمايد :

ناتوانى ، دشمنان را به طمع مى اندازد . (1)

افراد كم رو بهترين طمعه براى انسان هاى سودجو و فرصت طلب هستند؛ زيرا با كمى پُررويى ، همراه با وارد كردن فشار روانى ، مى توانند آنها را به تسليم وا دارند و به اهداف خود ، دست يابند .

دو : ناتوانى پنهان

گفتيم كه ضعف و ناتوانى انسان ، گاهى عريانْ نمايان مى شود و گاهى پنهان ، و گفتيم كه نقاب ضعف ، تكبّر و غرور انسان است . تكبّر ، يك شيوه دفاعى براى تحت الشعاع قرار دادن ضعف و ناتوانى است . در اين حالت ، ارزيابى فرد از نيك و بد ، و زشت و زيبا ، تغيير مى كند و امورى را براى خود به عنوان هويت و حرمت ، تعريف مى كند كه در واقع ، چنين كاركردى ندارند . اين امر ، سبب مى شود كه فرد متكبّر ، شأنى فراتر از آنچه حقيقتا دارد ، براى خود ، قائل شود و بر همين اساس ، برخى كارها را براى خود ، ننگ دانسته ، از انجام دادن آنها شرم كند و برخى امور را شايسته مقام و منزلت خود بداند و انجام نشدن آنها را نشانه حرمت شكنى و بى احترامى ارزيابى كند . در اين جا ، به نمونه هايى از رفتارهاى اين گروه ، اشاره مى گردد :


1) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 1079 .

1 . يكى از مسائل قابل بررسى ، رابطه ميان كم رويى و دانش آموزى است . ميان كم رويى و دانش ، رابطه معكوس وجود دارد . فرد كم رو ، بهره چندانى از دانش نخواهد بُرد (1). امام صادق عليه السلام فرموده است :

هر كه كم رو باشد ، دانش او اندك مى شود . (2)

دانش آموزى ، همراه با نوعى تلخى است چرا كه فرد ، عملاً مى پذيرد كه «نمى داند» و لذا پاى درس كس ديگرى كه «استاد» ناميده مى شود ، زانو مى زند و بدين وسيله اعلام مى كند كه او بيش از وى مى داند و مى فهمد . بنا بر اين ، كسى كه بخواهد اهل دانش گردد ، بايد اين پيام هاى نه چندان بزرگ و مهم را بپذيرد . كسى كه نتواند اين مسئله را براى خود حل كند ، به جهت كم رويى و شرم از مردم ، از آموختن دانش ، منصرف مى گردد .

كسى كه چيزى را نمى داند ، بايد آن را فراگيرد و نگذارد شرم از مردم ، مانع گردد . امام على عليه السلام مى فرمايد :

كسى كه چيزى را نمى داند ، از آموختن آن شرم نكند . (3)

اين امر ، در ميان افردى كه سن وسالى از آنان گذشته ، از فراوانى بيشترى برخوردار است . افراد سالخورده ، از اعتبار و احترام بيشترى نزد مردم برخوردارند و همين ، سبب مى گردد كه فرايند آموختن ، نزد آنان ، قبيح جلوه كند و آن را موجب تحقير و توهين به خود دانسته ، از آن دست بكشند . رسول خدا با در نظر گرفتن اين حقيقت ، مى فرمايد :

شخص سالخورده از آموختن دانش شرم نكند ، همان گونه كه از خوردن نان ، شرم نمى كند . (4)


1) .ر . ك : علم و حكمت در قرآن و حديث ، ج 1 ، ص 237 «تكبّر» .

2) .الكافى ج 2 ، ص 106 ؛ سنن الدارمى ، ج 1 ، ص 137 .

3) .نهج البلاغه ، حكمت 82 ؛ الإرشاد ، مفيد ، ج 1 ، ص 297 .

4) .الفردوس ، ج 5 ، ص 73 (ح 7494) .

گذشته از سالخوردگى و كهن سالى ، يكى ديگر از امورى كه موجب كم رويى در دانش آموزى مى گردد ، مشهور بودن به دانشمندى است . براى كسى كه به عنوان دانشمند شناخته شده باشد ، بسيار سخت است كه در مسير آموختن ، قدم بردارد ؛ زيرا اين كار را براى اعتبار علمى خود ، مضرّ مى داند و لذا از آن شرم مى كند ، حال آن كه افزايش دانش ، يك فضيلت است و اين شرم ، مانع فضيلت مى گردد و لذا حياى منفى و كم رويى ناميده مى شود ، نه حياى مثبت . امام سجّاد عليه السلام در اين باره مى فرمايد :

از پرسيدن درباره نادانسته ها كوتاهى مكن ؛ هر چند به دانش ، ناموَر شده باشى . (1)

گذشته از «آموختن» و «پرسيدن» ، مسئله ديگر ، ندانستن پاسخ پرسش هاى ديگران است . گاهى انسان چيزى را نمى داند ، كه بايد ياد بگيرد و شرم نكند ، و گاهى بايد چيزى را از كسى بپرسد و شرم نكند ؛ امّا گاهى از كسى سؤالى پرسيده مى شود كه پاسخ آن را نمى داند . در چنين مواردى ، واكنش افراد ، متفاوت است . ممكن است كسى پاسخ ندادن را قبيحْ ارزيابى كند و در اين صورت ، به نوعى پاسخ دهد ، هر چند اشتباه باشد . اين ، حاكى از كم رويى است . افراد كم رويى كه دچار خود برتربينى هستند ، نمى توانند بگويند « نمى دانم » و لذا به پاسخ سازى روى آورده ، به نوعى پاسخ مى دهند ، حتّى اگر نادرست باشد .

در چنين مواقعى ، افراد كم رو ، شهامت گفتن «نمى دانم» را ندارند . اين ، نقطه ضعف آنان است . در چنين مواردى ، يكى از كارهايى كه براى دورى از كم رويى بايد انجام داد ، گفتن «نمى دانم» است . گفتن اين جمله را بايد براى خود ، ساده كنيم ؛ چرا كه يكى از درمان هاى رفتارى است .


1) .نزهة الناظر ، ص 92 .

گفتن اين جمله و تكرار آن ، مى تواند به كاهش كم رويى منجر شود . ازاين رو ، امام على عليه السلام فرموده است :

هيچ يك از شما وقتى مورد پرسشى قرار گرفت كه آن را نمى داند ، نبايد از گفتن «نمى دانم» شرم كند . (1)

حضرت در جاى ديگرى مى فرمايد كه هر چه جستجو كنيد ، همانند اين جمله ، چيز ارزشمندى نمى يابيد . (2)همچنين به جاى «نمى دانم» ، مى توان از جمله « خدا مى داند» استفاده كرد . رسول خدا به على عليه السلام توصيه كرده است كه :

اى على ! هرگاه از چيزى سؤال شدى كه آن را نمى دانى ، شرم نكن از اين كه بگويى : «خدا مى داند» . (3)

2 . يكى ديگر از نمونه هاى كم رويى و حياى منفى ، مشورت نكردن با افراد كوچك تر است . گاهى لازم است انسان با افراد كوچك تر از خود ، مشورت كند . افراد كم رو از چنين كارى خوددارى مى كنند ؛ زيرا آن را به معناى تحقيرخود مى دانند و در نتيجه ، از انجام دادن آن ، شرم مى كنند . اين در حالى است كه ندانستن ، عيب است ، نه مشورت با كوچك تر . به همين جهت ، لقمان حكيم به فرزند خود مى گويد :

اى فرزندم ! با بزرگ سالان مشورت كن و از مشورت با كوچك ها شرم نكن . (4)

مشورت نكردن با كوچك تر از خود ، به معناى محروم ساختن خود است و اين ، چيزى است كه بايد از آن شرم داشت .

3 . يكى ديگر از مواردى كه در كم رويى تأثير مى گذارد ، شغل و نوع


1) .نهج البلاغه ، حكمت 82 .

2) .الخصال ، ج 1 ، ص 315 ، ح 95 ، 96 .

3) .الفردوس ، ج 5 ، ص 322 (ح 8318) .

4) .الاختصاص ، ص 338 ؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 428 .

كارى است كه فرد به آن اشتغال دارد . برخى افراد ، نوع شغل را مايه افتخار و مباهات خود مى دانند ، حال آن كه كسب روزى حلال ، مايه افتخار است . اين گونه افراد ، تن به هر كارى نمى دهند و از اشتغال به كارهايى كه از نظر اجتماعى ، در سطح بالايى قرار ندارد ، خجالت مى كشند و اگر به چنين امورى اشتغال داشته باشند ، سعى مى كنند آن را پنهان سازند و اگر كارشان مورد سؤال قرار گيرد ، ممكن است دچار اضطراب و حتّى عصبانيت شوند و اگر به دروغگويى دچار نشوند ، سعى مى كنند به گونه اى پاسخ دهند كه به اصطلاح ، مايه آبروريزى شان نباشد .

شايد برخى افراد ، هويت خود را در گرو شغل خود بدانند . براى اينان ، نوع شغلْ مهم است ، نه حلال بودن آن و لذا ، تن به هر كارى نمى دهند . رسول خدا ، ابتلاى انسان به حرام را يكى از پيامدهاى منفى كم رويى در نوع پيشه دانسته و فرموده است :

هيچ بنده اى نيست كه از كسب حلال ، شرم كند ، مگر اين كه خداوند ، او را به حرام ، مبتلا مى سازد . (1)

و در طرف مقابل فرموده اند :

هر كه از كسب حلال خجالت نكشد ، به خود ، سود رسانده و هزينه اش را سبك كرده و از كبر ، دور شده است . (2)

اين حديث شريف ، نشان مى دهد كه ريشه اين گونه كم رويى ها تكبّر است . انسان هاى متكبّر ، تن به هر كارى نمى دهند و حتّى حاضرند به حرام گرفتار شوند ، ولى به شغل و حرفه اى ساده ، امّا حلال ، تن ندهند .

كم رويى ناشى از تكبّر ، مى تواند اقتصاد زندگى فرد را با بحران


1) .الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 520 (ح 8080) ؛ تاريخ دمشق ، ج 57 ، ص 4 .

2) .تحف العقول ، ص 59 ؛ بحار الأنوار ، ج 77 ، ص 163 .

روبه رو سازد . امام على عليه السلام به تأثير منفى كم رويى در اقتصاد خانواده ، اشاره كرده و فرموده است : كم رويى ، مانع روزى است . (1)

4 . يكى ديگر از مواردى كه كم رويى در آن نقش پيدا مى كند (كم رويى اى كه ريشه در كبر دارد) ، مسئله مواجهه با ميهمان و ميهمانى است . برخى افراد ، نوع پذيرايى را ميزانى براى آبرو و حيثيت خود ، قرار مى دهند و لذا سعى مى كنند بهترين ميهمانى ها را برپا كنند تا شخصيت و هويت آنان ، محفوظ بماند . اين افراد ، از يك پذيرايى ساده ، خجالت مى كشند و حتّى اگر توان آن را نداشته باشند ، به هر طريق ممكن ، پذيرايى به اصطلاح آبرومندانه اى به راه مى اندازند . در اين جا با پديده اى به نام «تكلّف (به زحمت افتادن)» روبه رو مى شويم . در تكلّف ، فرد ، سعى مى كند خود را فراتر از آنچه هست ، به نمايش بگذارد و براى اين منظور ، خود را به زحمت مى اندازد .

اگر اين شرم منفى وجود نداشته باشد ، فرد به هر اندازه كه در توان اوست ، از ميهمانان خود ، پذيرايى مى كند . در روايتى آمده است :

هر كه خجالت بكشد كه هر چه در توان اوست ، نزد برادر ميهمان خود بگذارد ، پيوسته ، شب و روز در خشم خداوند خواهد بود . (2)

اساسا تكريم ميهمان ، در اين است كه ميزبان ، خود را به زحمت نيندازد . (3)وقتى ميهمان متوجّه به زحمت افتادن ميزبان گردد ، شرمنده و خجالت زده مى شود ؛ زيرا خود را مايه زحمت و گرفتار شدن او مى داند .


1) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 274 . نيز ، ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 1 ، ص 718 .

2) .دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 106 ؛ كنزالعمّال ، ج 9 ، ص 39 (ح 24827) .

3) .رسول خدا مى فرمايد : «از احترام گذاشتن مرد به برادر مؤمنش اين است كه ... هيچ تكلّف نورزد» (المحاسن ، ج 2 ، ص 415 ، ح 168 ؛ الكافى ، ج 5 ، ص 143) .

بنا بر اين ، تكريم ميهمان به پذيرايى در حدّ توان است . به همين جهت ، توصيه شده كه خود را براى ميهمان به زحمت نيندازيد (1)و بيش از آنچه در توان داريد ، به خود ، سختى ندهيد . (2)كسى امير مؤمنان را به خانه خود دعوت كرد . حضرت به اين شرط پذيرفت كه خانواده او به سختى نيفتند و او خود را براى خريد ، به زحمت نيندازد و با همان چيزى كه در منزل است ، از ايشان پذيرايى كند . (3)

پذيرايى همراه با تكلّف ، يكى از نشانه هاى كم رويى ناشى از تكبّر است و لذا جامعه متعادل ، جامعه اى است كه از اين آفت به دور باشد . البته اصلاح اين نابه سامانى ، منوط به تغيير در فرهنگ ميهمان نيز هست . ميهمان نيز نبايد به آنچه در توانِ ميزبان است ، به ديده تحقير نگاه كند . همان گونه كه اندك شمردن نعمت موجود توسّط ميزبان ، ناپسند است ، اندك شمارى آن توسّط ميهمان نيز ناپسند است . يكى از آداب ميهمانى در اسلام ، خوددارى از اندك شمارى نعمت موجود است . رسول خدا در اين باره فرموده است :

مرد ميزبان را همين گناه بس كه غذايى را كه پيش برادران خود مى گذارد ، كم بشمارد ، و ميهمانان را همين گناه بس كه آنچه را برادرشان در برابرشان مى گذارد ، كم بشمارند . (4)

وقتى فرهنگ ميهمانى دادن و ميهمانى رفتن ، با هم اصلاح شوند ، مى توان به متعادل شدن ميهمانى ها و برچيده شدن حياى منفى ناشى از تكبّر ، اميدوار بود .


1) .رسول خدا فرموده است : «لاتكلّفوا للضيف» (تاريخ دمشق ، ج 13 ، ص 126) .

2) .رسول خدا مى فرمايد : «كسى براى ميهمان ، در فراهم ساختن آنچه در توانش نيست ، خود را به سختى نيندازد» . (كنزالعمال ، ح 25876)

3) .ر .ك : المحاسن ، ج 2 ، ص 187 (ح 1538 و 1539) .

4) .المحاسن ، ج 2 ، ص 186 (ح 1533) ؛ بحارالأنوار ، ج 75 ، ص 453 .

نكته ديگر در اين باب ، پذيرايى شخص ميزبان از ميهمان است . افرادى كه داراى تكبّر باشند ، پذيرايى شخصى از ميهمان را مايه تحقير خود مى دانند . اين ، يكى ديگر از موارد كم رويى است . امام على عليه السلام مى فرمايد : يكى از چيزهايى كه نبايد از آن خجالت كشيد ، خدمت كردن به ميهمان است . (1)

پديده شرم از خدمت به ميهمان ، در ميان افرادى كه داراى مقام و منصبى هستند ، زمينه بيشترى دارد .

5 . حياى منفى ناشى از تكبّر ، ممكن است در روابط ميان فرزند و والدين هم تأثير داشته باشد . افراد متكبّر ، احترام گذاشتن و تواضع نمودن نسبت به پدر و مادر را زشت مى شمارند و لذا از انجام دادن آن ، خجالت مى كشند ، حال آن كه احترام به والدين ، يكى از فضيلت هاى بزرگ است و انجام دادن آن ، مايه افتخار است ، نه شرمندگى . به همين جهت ، امام على عليه السلام در ادامه روايت مورد اشاره ، به پا خاستن و احترام گذاشتن به پدر را از امورى دانسته كه نبايد از آن شرم كرد . (2)

6 . يكى ديگر از موارد كم رويى ، احترام به معلّم است . فرد تا وقتى دانش آموز يا دانشجوست ، شايد به معلّم و استاد خود ، احترام بگذارد ؛ امّا وقتى بزرگ شد و به مقامى رسيد ، ممكن است اين رابطه به هم بخورد و احترام گذاشتن به معلّم خود را مايه تنزّل شأن و منزلت خود بداند . كسانى كه چنين تصوّرى از احترام به معلّم دارند ، از اين كار ، اظهار شرم كرده ، نسبت به آن اقدام نمى كنند . اين در حالى است كه احترام به معلّم ، يك فضيلت است .

در روايتى آمده است :


1) .مستدرك الوسائل ، ج 16 ، ح 260 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 212 : «سه چيز است كه نبايد از آن حيا شود : خدمت كردن به ميهمان و برخاستن از پيش پاى پدر و معلّم ... » .

2) .همان جا .

نسبت به كسى كه از او دانش فرا گرفته ايد ، تواضع داشته باشيد . (1)

پس احترام به معلّم ، مايه سرافكندگى و شرمسارى نيست و به همين جهت ، على عليه السلام مى فرمايد : يكى از چيزهايى كه نبايد از آن شرم داشت ، احترام به معلّم است . (2)

7 . يكى ديگر از موارد كم رويى ، اين است كه فرد از اين كه امور شخصى و جارى خود را انجام دهد ، شرم كند . اين مورد ، بيشتر درباره افرادى كه داراى موقعيت اجتماعى بالايى هستند ، صدق مى كند . گاهى برخى افراد ، شأن و منزلت خود را به گونه اى تعريف مى كنند كه پرداختن به امور شخصى را تخريب شخصيت خود مى پندارند و لذا از انجام دادن آنها شرم دارند و اگر در چنين وضعى ديده شوند ، سرافكنده مى شوند . اين در حالى است كه در تعريف درست از شخصيت و حرمت انسان ، اين گونه كارها مايه شرم نيست . درباره رسول خدا آورده اند :

كم رويى ، او را از اين كه نيازمندى هاى خانه را از بازار براى خانواده اش حمل كند ، باز نمى داشت . (3)

همچنين نقل كرده اند كه آن حضرت ، خود ، گوسفند را مى دوشيد و لباس خود را وصله مى زد و كفش هاى خود را مى دوخت . (4)بنا بر اين ، اينها كارهايى نيستند كه مايه خوارى انسان باشند ؛ بلكه ضد تكبّر و خود برتربينى انسان هستند . انسان هاى متكبّر ، چون شخصيت خود را در خودْبرتربينى تعريف كرده اند ، اين امور را مخالف حرمت مى دانند . رسول خدا فرموده است :


1) .الكافى ، ج 1 ، ص 36 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص 440 ؛ بحار الأنوار ، ج 2 ، ص 41 .

2) .مستدرك الوسائل ، ج 16 ، ص 260 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 212 .

3) .وسائل الشيعة (طبع مؤسسة آل البيت) ، ج3 ، ص 377 ؛ إرشاد القلوب ، ص 115 .

4) .وسائل الشيعة (طبع مؤسسة آل البيت) ، ج 3 ، ص 377 .

اين كه كسى چيزى را كه براى خانواده اش مطلوب است ، با دست خود ، حمل كند و بدين وسيله ، كبر را از خود ، دور سازد ، مرا به وجد مى آورد . (1)

و يا فرموده است :

هر كس بار خود را حمل كند ، از تكبّر ، پيراسته شده است . (2)

8 . همين مسئله در مورد پوشاك نيز مطرح است . گاهى شخصيت يك نفر در پوشش او تعريف مى شود . در چنين حالتى ، پوشش شيك و مُد روز ، مايه مباهات و افتخار ، دانسته مى شود . فرعونيان ، پشمينه پوشى را پست مى شمردند و به همين دليل ، وقتى حضرت موسى و هارون عليهماالسلام با ظاهرى ساده نزد فرعون رفتند ، فرعون ، آنها را به باد تمسخر گرفت . (3)

گذشته از اين ، گاهى ديده مى شود كه چند بار پوشيدن يك لباس ، زشت دانسته مى شود و براى هر مجلسى لباس مخصوص تهيه مى كنند . اين وضعيت ، ممكن است در ميان بانوان بيشتر ديده شود . اين عدّه شعارشان اين است كه «مجلس جديد ، لباس جديد» . حتّى گاهى ممكن است نداشتن لباس جديد و تكرارى بودن لباس ، موجب شركت نكردن آنان در مراسم ميهمانى شود و اگر هم شركت كنند ، پيوسته در رنج باشند و سعى كنند جايى بنشيند كه كمتر ديده شوند .

همان گونه كه مشهود است ، در اين فرهنگ ، لباس از كاركرد اصلى خود خارج شده و به وسيله اى براى خودنمايى و فخرفروشى تبديل شده است .

امام صادق عليه السلام در بيان حدّ كبر ، به مسئله پوشش اشاره كرده و فرموده است :


1) .تنبيه الخواطر ، ج 1 ، ص 201 . ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 3 ، ص 2657 (دفع الكبر) .

2) .الأمالى ، طوسى ، ص 538 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 110 .

3) .نهج البلاغه ، خطبه 192 .

تكبّر ، آن است كه وقتى كسى لباس خوبى پوشيد ، به خود نگاه كند و دوست داشته باشد كه با آن ديده شود . (1)

رسول خدا در اين باره فرموده است :

هر كه لباسى فاخر بپوشد تا مردم به او نگاه كنند ، خداوند به وى نمى نگرد تا زمانى كه آن جامه را از تن بيرون بياورد . (2)

بنا بر اين ، اين كار را نمى توان يك ارزش دانست ؛ بلكه كارى است ضدّ ارزشى و لذا نبايد موضوع حيا قرار گيرد و اگر قرار گرفت ، حياى منفىِ ناشى از تكبّر خواهد بود . به همين جهت ، مردان الهى از پوشيدن لباس هاى ساده و معمولى شرم نمى كردند . رسول خدا ، كفش و لباس وصله دار مى پوشيد . (3)حضرت عيسى عليه السلام لباس خشن بر تن مى كرد (4)و حضرت على عليه السلام ، حتّى در دوران خلافتش از جامه كرباسى درشت و وصله شده استفاده مى كرد و خطبه مى خواند (5)و حتّى دو لباس نداشت كه هنگام شستن يكى ، ديگرى را بپوشد و لذا روزى با پيراهن خيس ، خطبه مى خواند و پيراهن خود را هنگام خطبه حركت مى داد تا خشك گردد . (6)ساده بودن ، خشن بودن و كم بودن تعداد لباس ها مايه ننگ و عار نيست .

9 . افراد متكبّر ، اگر بنا باشد كمكى به ديگران نمايند ، سعى مى كنند آن كمك ، سنگين و زياد باشد ؛ وگرنه از پرداخت آن خوددارى مى كنند . اين گروه ، شخصيت خود را در چشمگير بودن كمك مى دانند و اندك بودن آن را مايه ننگ و عار به شمار مى آورند . به همين جهت ، از


1) .مكارم الأخلاق ، ص 113 ؛ بحارالأنوار ، ج 79 ، ص 312 .

2) .تاريخ دمشق ، ج 34 ، ص 98 ؛ كنزالعمّال ، ح 41203 و نيز ، ح 41200 .

3) .ر .ك : نهج البلاغه ، خطبه 160 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص 531 (ح 1162) .

4) .ر . ك : نهج البلاغه ، خطبه 192 .

5) .ر . ك : بحارالأنوار ، ج 79 ، ص 312 - 314 .

6) .الغارات ، ج 1 ، ص 98 . ر . ك : موسوعة الإمام على بن أبي طالب ، ج 1 ، ص 292 ح 287 .

پرداخت هاى اندك ، خوددارى مى كنند . در ارزيابى اين گروه ، پرداخت اندك با پرداخت زياد ، مقايسه مى گردد و پرداخت اندك ، مايه شرم و خجالت دانسته مى شود . لذا ، اگر امكان پرداخت زياد وجود نداشته باشد ، حتّى از پرداخت اندك هم خجالت كشيده ، خوددارى مى كنند . اين در حالى است كه بايد پرداخت اندك را با پرداخت نكردن مقايسه كنند و ببينند كدام يك مايه شرم و عار است ؛ امام على عليه السلام مى فرمايد :

از پرداخت اندك ، شرم نكن ؛ زيرا پرداخت نكردن ، كمتر از آن است . (1)

10 . افراد متكبّر ، چون خود را غنى و بى نياز مى دانند ، ممكن است درخواست كردن را مايه شرم و ننگ خود بدانند . در نظر اينان ، انسان ، فقط بايد ببخشد نه اين كه از ديگران چيزى درخواست كند . درخواست از ديگران ، به معناى نداشتن است و چون نداشتن را زشت به شمار مى آورند ، از درخواست كردن ، خوددارى كرده ، آن را مايه خجالت مى دانند . اين حالت ، حتّى در مورد درخواست از خداوند نيز وجود دارد . قرآن كريم ، از اين حالت با تعبير «استكبار در عبادت» ياد كرده (2)و عبادت ، به دعا و درخواست تفسير شده است . (3)افراد متكبّر ، حتّى از اين كه چيزى از خدا بخواهند ، شرم دارند ؛ زيرا در قاموس آنان ، خواهش كردن و درخواست نمودن وجود ندارد . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است :

هيچ يك از شما نبايد شرم كند كه از فضل خدا درخواست نمايد ، هر چند بند كفشى را . (4)


1) .نهج البلاغه ، حكمت 67 .

2) .غافر ، آيه 60 .

3) .الكافى ، ج 2 ، ص 466 ؛ تهذيب الأحكام ، ج 2 ، ص 104 (ح 162) .

4) .الكافى ، ج 4 ، ص 21 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 70 (ح 1755) .

11 . در مسئله وسيله نقليه نيز كم رويى ناشى از تكبّر ، نقش پيدا مى كند . افراد متكبّر ، بخشى از شأن و منزلت خود را در وسيله نقليه خود مى بينند . به همين جهت ، معمولاً از وسايل نقليه به روز ، پيشرفته و جديد استفاده مى كنند و اگر چنين وسيله نقليه اى در اختيار نداشته باشند ، سعى مى كنند در منظر ديگران ، ديده نشوند و از اين كه با وسيله نقليه معمولى ديده شوند ، شرم مى كنند . اين مسئله در جايى كه حاضران از افراد مهم به شمار بيايند و همه ، داراى وسايل نقليه بسيار خوب باشند ، تشديد مى شود . در چنين مواقعى ، براى مثال ، سعى مى كنند وسيله نقليه معمولى خود را دور از چشم ديگران ، پارك كنند و ورود و خروج خود را به گونه اى تنظيم كنند كه ديگران ، آنها را با فلان وسيله نقليه مدل پايين نبيند . همچنين ديرتر از ديگران وارد مى شود و بعد از همه مى روند تا كسى وسيله نقليه آنها را نبيند و اگر ناخودآگاه ديده شوند ، خجالت زده و سرافكنده مى شوند .

اينها نشانه ضعف است . افراد بى كمال ، نقص خود را به اين وسيله ، جبران مى كنند ؛ امّا كسانى كه داراى صفات عالى انسانى اند ، بزرگ تر از آن اند كه هويت و شخصيت خود را در ابزار و وسايل بدانند . رسول خدا ، سوار الاغِ بدون پالان هم مى شد .

نكته ظريف تر اين كه افراد متكبّر ، از اين كه كسى را همراه خود سوار كنند ، خوددارى مى كنند و اين ، در حالى است كه رسول خدا ، مردم را پشت سرِ خود ، سوار مركب مى كرد . (1)

12 . همنشينى با زيردستان و خدمتكاران و كارگران،موضوع ديگرى است كه در كم رويى ناشى از تكبّر ، وجود دارد . كسانى كه زيردستانى دارند ، اگر از خوى تكبّر و خودبرتربينى برخوردار باشند ، حاضر


1) .ر . ك : الأمالى ، طوسى ، ص 531 (ح 1162) ؛ مكارم الأخلاق ، ص 115 .

نمى شوند با آنان مراوده زيادى داشته باشند و براى مثال ، با آنان هم سخن شوند ، به تفريح بروند ، آنان را سوار وسيله نقليه خود كنند ، با آنها هم غذا شوند و ... . در ديد آنان ، اين گونه كارها موجب پايين آمدن شأن و منزلتشان مى گردد و هيبت و هيمنه آنان را مى شكند . از نظر آنان ، افراد زيردست ، انسان هاى درجه دو به شمار مى روند و به همين جهت ، نزديكى با زيردستان را مايه خوارى و ننگ خود مى دانند و مايل نيستند در چنين وضعيتى ديده شوند . مثلاً يك مدير ، ممكن است حاضر نباشد در كنار راننده خود ، بر سرِ يك ميز بشنشيند و غذا بخورد ؛ زيرا نمى خواهد ديگران او را با يك فرد درجه دو ببينند . او از اين كه چنين فردى در كنارش باشد ، خجالت مى كشد . اين خجالت كشيدن ، به جهت تكبّر و خودبرتربينى است .

رسول خدا ، هم غذا نشدن با زيردستان را از سرِ كبر دانسته ، مى فرمايد : هر كه با آنان هم غذا شود ، از كبر ، دور شده است . (1)آن حضرت با خدمتكاران خود ، بر سرِ يك سفره مى نشست . (2)ديگر معصومان عليهم السلام نيز اين گونه بودند و هيچ گاه از اين كار ، احساس شرم نمى كردند . اين در حالى است كه هيچ كس در آفرينش به منزلت و شأن آنان نمى رسد . بنا بر اين ، اين گونه كارها ، نه تنها زشت شمرده نمى شوند ، بلكه فضيلت به حساب مى آيند ، و نه تنها موجب خوارى نمى گردند ، بلكه مايه كمال انسان اند . پس شرم از اين گونه رفتارها ، شرم مثبت نيست ؛ بلكه شرمى است منفى و برابر با كم رويى .


1) .ر . ك : كنزالعمّال ، ج 3 ، ص 537 (ح 7793 و 7797) .

2) .همان ، ص 538 (ح 7797) .

فصل سوم : پيامدها و راه درمان

پيامدهاى كم رويى

پيامد اصلى و كلّى كم رويى ، محروميت است . همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، موضوع كم رويى ، افعال نيك و كارهاى پسنديده اى است كه فرد به جهت ضعف و ناتوانى خود ، از انجام دادن آنها شانه خالى مى كند . موضوع حيا ، فعل قبيح و پيامد آن ، «مصونيت» بود ؛ ولى موضوع كم رويى ، فعل نيك و پيامد آن ، «محروميت» است . وقتى كسى از انجام دادن كار نيك خوددارى كند ، محروميت را براى خود به ارمغان آورده است . به همين جهت ، امام على عليه السلام كم رويى را قرين با محروميت دانسته (1)و آن را مايه حرمان معرّفى كرده (2)و فرموده است :

هر كه كم رو باشد ، محروم خواهد ماند . (3)

اين محروميت را در همه امورى كه تا به حال ذكر كرديم ، مى توان مشاهده كرد.

به بيان ديگر ، كم رويى ريشه در ضعف دارد و عجز و ناتوانى ، منشأ


1) .«قرنت الهيبة بالخيبة والحياء بالحرمان» (نهج البلاغه ، حكمت 21 . «الحياء مقرون بالحرمان» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 350 و 6714) .

2) .«الحياء محرمة ؛ حيا ، مايه محروميت است» . (غررالحكم ودررالكلم ، ح 139)

3) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 7678 .

خسارت هاى بسيار است . على عليه السلام سخنان حكيمانه اى در اين باره دارد . ايشان در جايى از عجز (ناتوانى) به عنوان آفت حيا ياد مى كند (1)و از آن به عنوان عامل تضييع (تباه شدن) و فوت (از دست رفتن) خواسته ها نام مى برد (2)و لذا از آن به عنوان «بدترين مَركب» ياد مى كند . (3)حال اگر حيا بر مَركب ضعف و ناتوانى بنشيند ، رهاوردى جز ضايع شدن سرمايه ها و به دست نياوردن خواسته ها و در يك كلام ، پيامدى جز محروميت نخواهد داشت .

درمان كم رويى

در درمان كم رويى ، از امور زير مى توان استفاده كرد :

1 . اگر كم رويى ريشه در ضعف دارد ، بهترين راه درمان آن ، برطرف كردن آن ناتوانى است . بدين منظور ، بايد از روش هاى تقويت كننده جرئت ، استفاده كرد . يكى از اين روش ها ، كوچك كردن مسئله است . اين امر مى تواند به فرد كمك كند تا توان خود را متناسب با موضوع بداند و لذا از انجام دادن آن ، احساس ناتوانى نكند .

روش ديگر ، مواجه شدن با موضوع است . فرد كم رو به جهت ضعفى كه دارد ، از انجام دادن آن كار در هراس است و يكى از راه هاى رفع ترس ، مواجه شدن با موضوع ترس است . امام على عليه السلام مى فرمايد :

هر گاه از چيزى ترسيدى ، خود را در آن بيفكن . (4)


1) .«العجز آفة» . (دستور معالم الحكم ، ص 19)

2) .«العجز سبب التضييع» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 416) . «العجز اضاعة» (همان ، ح 118) . «ثمرة العجز فوت المطلب» (همان ، ح 4597) . و در سخن ديگرى ، آن را خوارى مى شمارد . «العجز مهانة» . (الخصال ، ج 2 ، ص 506)

3) .«العجز شر مطية» . (غررالحكم ودررالكلم ، ح 655)

4) .نهج البلاغه ، حكمت 175 ؛ بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 362 .

2 . آشنا كردن فرد با منافع كارى كه از آن شرم مى كند و محروميت هايى كه كم رويى در پى دارد ، مى تواند او را نسبت به ترك كم رويى تشويق كند . اگر فرد كم رو بداند چه منافعى را از دست مى دهد و چه محروميت هايى را براى خود به ارمغان مى آورد ، به احتمال زياد ، دست از آن مى كشد . به همين جهت ، رسول خدا ، برخى از امورى را كه مورد كم رويى قرار مى گيرند ، به نان خوردنْ تشبيه مى نمايَد و بدين صورت ، اهمّيت آن را بيان مى كند . (1)يا وقتى على عليه السلام مى خواهد بگويد كه از دانستن آنچه نمى دانيد ، شرم نكنيد ، به ارزش علم و نقش آن در شخصيت و منزلت انسان ، اشاره مى كند و مى فرمايد : زيرا ارزش هر كس به آن چيزى است كه مى داند . (2)

3 . كمك كردن به فرد كم رو مى تواند از شرم او بكاهد . مثلاً كسى كه تازه ، وارد جمعى ناآشنا شده ، نوعى هراس و اضطراب دارد و ممكن است دچار كم رويى گردد . حال اگر كسانى كه در جلسه حاضر هستند ، باب گفتگو را باز كنند و او را به سخن بگيرند ، كم كم ، هراس او به اُنس تبديل مى شود و كم رويى وى برطرف مى گردد . به همين جهت ، حضرت على عليه السلام مى فرمايد :

هر وارد شونده اى سرگشته است . پس شما (حاضران) ، آغاز به سلام كنيد . (3)


1) .الفردوس ، ج 5 ، ص 73 ، ح 7494 .

2) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 2787 .

3) .همان ، ح 7314 .

بخش چهارم : بى حيايى

اشاره

فصل يكم : ماهيت بى حيايى

تعريف بى حيايى

در بى حيايى همانند حيا ، هم نظارت وجود دارد و هم صحبت از فعل قبيح است ، بر خلاف كم رويى كه در آن ، صحبت از فعل نيك بود . تنها فرقى كه حيا و بى حيايى دارند ، اين است كه فرد بى حيا ، از انجام دادن فعل قبيح ، شرم نمى كند . بنا بر اين ، بى حيايى ، يعنى مبادرت به كار قبيح در حضور ديگران ، بدون هيچ گونه نگرانى .

برخى افراد ، هيچ باكى ندارند كه مردم ، آنان را در حال بدكارگى ببينند . (1)اينان ، افراد بى حيايى هستند كه اگر در حال گناه ديده شوند ، هيچ گونه تأثّر قلبى - شبيه آنچه در حيا گفته شد - پيدا نمى كنند . فرد بى حيا ، براى حضور ديگران ، هيچ ارزشى قائل نيست و نظارت آنان ، او را از انجام دادن كار قبيح ، باز نمى دارد . به بيان ديگر ، تفاوت ميان حيا و بى حيايى ، در عنصر بازدارندگى است . در حيا ، فرد به جهت حضور و نظارت ديگرن ، از انجام دادن كار قبيح ، بازداشته مى شود ؛ امّا در بى حيايى ، هيچ گونه بازدارندگى اى وجود ندارد ؛ بلكه فرد به راحتى و با


1) .امام على عليه السلام مى فرمايد : «بدترينِ مردم ، كسى است كه باكى ندارد مردم ، او را در حال انجام دادن كار زشت ببينند» . (غررالحكم ودررالكلم ، ح 5702 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 295 ، ح 5277)

كمال پررويى در برابر ديگران ، به كار قبيح ، مبادرت مى كند .

در بحث حيا ، ويژگى فرد ، «كرامت نفس» بود و در بحث كم رويى ، «ضعف نفس» و در اين بحث ، ويژگى فرد بى حيا ، « لئامت (پستى) » است . بى حيايى و پرده درى ، جز از افراد پَست برنمى آيد . فرد پَست ، هيچ حرمتى را نگه نمى دارد و حضور هيچ ناظرى را محترم نمى شمرد . كسى كه از حرمت و كرامت نفس برخوردار باشد ، حرمت ديگران را پاس مى دارد (1)و كسى كه داراى نفسى خوار و پست باشد ، هيچ حريمى را پاس نمى دارد و هيچ حرمتى را نگه نمى دارد . به همين جهت ، امام على عليه السلام مى فرمايد :

فرومايه ، شرم ندارد . (2)


1) .در فرهنگ اسلام ، ميان كرامت نفس و ضدّ ارزش ها رابطه معكوس وجود دارد . اگر كرامت نفس وجود داشته باشد ، همه قبيح ها نزد فرد ، خوار و پست مى گردد (ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 3 ، ص 2683 / الكرم) .

2) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 1053 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 43 .

فصل دوم : ويژگى هاى بى حيايى

اشاره

بى حيايى داراى ويژگى هاى روانشناختى اى است كه در اين مجال ، به بيان آنها مى پردازيم :

1 . متأثّر نشدن

فرد باحيا از اين كه در حال ارتكاب فعل قبيح ديده شود ، متأثّر مى شود ؛ امّا فرد بى حيا ، هيچ گونه تأثّرى پيدا نمى كند و از اين كه در آن حال ديده شود ، ناخشنود نمى گردد . گاه ممكن است كسى در خلوت به گناهى مشغول باشد و از اين كار ، ناخرسند نبوده ، از نظر روانى هيچ احساس ناخوشايندى نداشته باشد . به همين جهت ، در احاديث ، از اين گونه افراد با تعابير : «باكى ندارد كه مردم ، او را در حال انجام دادن كار زشت ببينند» ، (1)«باكى ندارد كه چه مى گويد و چه درباره اش مى گويند» (2)و «از آنچه گفته است يا درباره اش گفته اند ، شرمى ندارد» (3)ياد شده است .


1) .امام على عليه السلام : مى فرمايد : «قيل للعبد الصالح لقمان : ... أى الناس أشر ؟ قال : الّذى لايبالى أن يراه الناس مسيئا» . (قصص الأنبياء ، ص 197 ، ح 248 ؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 42 .

2) .رسول خدا مى فرمايد : «إن اللّه حرّم الجنة على كلّ فحاش بذى ء قليل الحياء ، لايبالى ما قال ولا ما قيل فيه» . (الكافى ، ج 2 ، ص 323 )

3) .ر .ك : المعجم الكبير ، ج 7 ، ص 376 ؛ اُسد الغابة ، ج 3 ، ص 6 . و «از آنچه مى گويد و يا درباره اش مى گويند ، شرم نمى كند» . ر .ك : مستدرك الوسائل ، ج 18 ، ص 89 ؛ المعجم الكبير ، ج 7 ، ص 315 ؛ الإصابة ، ج 3 ، ص 296 .

2 . گستاخى و بى باكى

فرد بى حيا ، هيچ ارزشى براى حضور و نظارت ديگران ، قائل نيست و هيچ پروايى از ديده شدن ندارد و لذا با گستاخى تمام ، در حضور ديگران ، به رفتار زشت ، اقدام مى كند . اين گونه افراد ، هرگز به جهت آنچه انجام مى دهند ، دچار اضطراب نمى شوند .

3 . راضى بودن

ويژگى ديگر افراد گستاخ ، «رضايت» آنان از انجام دادن فعل قبيح است . افراد عادى شايد مرتكب فعل قبيح شوند ؛ امّا معمولاً از انجام دادن آن ، اظهار رضايت نمى كنند . رضايت از كار ناشايست ، ويژه افراد بى حياست . اينان ، نه تنها از آنچه كرده اند و مى كنند ، متأثّر و شرمنده نمى شوند ، بلكه نسبت به آن ، راضى اند . به همين جهت ، در احاديث ، رضايت از گناه ، بزرگ تر از خودِ گناه دانسته شده است . (1)ممكن است يك رفتار زشت ، در اثر بى توجّهى و غفلت و لغزش شخص صورت گيرد ؛ امّا رضايت از آن ، نشانه بى اهمّيت بودن آن كار نزد وى است .

4 . خرسند بودن

ويژگى ديگر افراد بى حيا ، خرسند بودن آنان از انجام دادن كار ناشايست است . افراد بى حيا ، نه تنها از كارى كه انجام مى دهند ، ناراحت نيستند ، بلكه از انجام دادن آن ، خرسندند . خرسندى از انجام دادن فعل قبيح ، ويژگى افراد بى حياست . انجام دادن گناه ، زشت است و خرسند بودن از آن ، زشت تر . اگر كسى مرتكب خطا شود ، ولى از آن خرسند نباشد ، شايد بى حيا نباشد ؛ امّا كسى كه مرتكب خطا مى شود و از آنچه انجام


1) .امام سجاد عليه السلام مى فرمايد : «بپرهيز از خرسندشدن به گناه ؛ چرا كه اين كار ، بزرگتر از انجام دادن گناه است» . (أعلام الدين ، ص 299 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 161)

داده ، خرسند نيز است ، اين نشانه بى حيايى اوست . ارتكاب قبيح همراه با شرمسارى ، بهتر از خرسندى از ارتكاب آن است . در بخشى از روايات معصومان عليهم السلام به مسئله خرسندى از گناه ، پرداخته شده و اين امر ، مورد نهى قرار گرفته است . (1)

5 . خنديدن

يكى ديگر از ويژگى هاى افراد بى حيا ، خنديدن به هنگام ارتكاب كار قبيح است . برخى افراد بى حيا ، به گاه خطا ، قهقهه هاى مستانه سر مى دهند و بدين وسيله ، خوش حالى خود را آشكار مى سازند . رسول خدا ، اين حالت را بدتر از خودِ گناه دانسته (2)و فرموده است : هر كه با لب خندان مرتكب گناه شود ، با چشم گريان ، وارد دوزخ مى شود . (3)

6 . لذّت بردن

ويژگى ديگر افراد بى حيا ، لذّت بردن از ارتكاب كار زشت است . لذّت بردن از هر كار ، نشانه آن است كه هيچ عامل دردآورى براى شخص وجود ندارد و او به هيچ عنوان ، تحت فشار نيست . حيا ، عاملى است كه فرد را تحت تأثير خود قرار مى دهد و كار خطا را نزد وى ، تلخ مى سازد و لذا اگر كسى از خطا كارى خود لذّت ببرد ، نشان از نبود حيا در وجود اوست . به همين جهت ، در روايات منقول از معصومان عليهم السلام ، لذّت بردن از گناه ، مورد نكوهش قرار گرفته و به پيامدهاى آن اشاره شده است . (4)


1) .امام على عليه السلام مى فرمايد : «خرسندى از گناه ، زشت تر از انجام دادن گناه است» (غررالحكم ودررالكلم : ح 2045) .

2) .كنزالعمال ، ج 4 ، ص 261 (ح 10432) .

3) .ثواب الأعمال ، ص 266 .

4) .امام على عليه السلام مى فرمايد : «هر كه از معصيت خدا لذّت ببرد ، خدا او را ذليل مى سازد» . (غررالحكم ودررالكلم ، ح 8823)

7 . كوچك شمردن خطا

افراد بى حيا ، خطايى را كه قصد دارند انجام دهند و يا انجام داده اند ، كوچك و ناچيز مى شمُرَند . ممكن است فردى كه در حقّ او خطايى انجام شده است ، از سرِ بزرگوارى ، آن را كوچك شمُرَد تا به فرد خطاكار ، آرامش دهد ؛ امّا اين كه كسى خطايى را كه خود مرتكب شده ، ناچيز شمُرَد ، نشانه بى شرمى اوست . به همين جهت ، در روايات معصومان عليهم السلام نسبت به كوچك شمارى گناه ، حسّاسيت زيادى نشان داده شده است . (1)

8 . عَلَنى ساختن

نيكى ديگر از ويژگى هاى بى حيايى ، تجاهُر به خطا ، يا همان علنى سازىِ خطاست . افراد باحيا اگر بخواهند خطايى انجام دهند ، سعى مى كنند آن را پنهانى انجام دهند و اگر ناخواسته آشكار شود و مورد سؤال قرار گيرند ، انكار مى كنند . پنهان سازى و انكار ، از نشانه هاى حياست ؛ امّا افراد بى حيا ، سعى در پنهان سازى نكرده ، آشكارا اقدام به خطا مى كنند .

گاهى ممكن است ناخواسته ، خطاكارى افراد ، ناپيدا باشد . مثلاً شب هنگام ، انجام شده باشد و ديگران از آن ، بى خبر باشند . در چنين مواقعى ، برخى آنچه را پنهانى انجام شده ، براى ديگران بازگو مى كنند و بدين وسيله ، پرده ها را مى درند . اين نيز از ويژگى هاى بى حيايى است . روزى رسول خدا فرمود : «اهل تجاهر ، از بدترينِ مردم اند» . پرسيدند : اهل تجاهر چه كسانى اند ؟ رسول خدا پاسخ داد :


1) .امام على عليه السلام فرموده است : «ناچيز شمردن گناه ، بزرگ تر از انجام دادن گناه است» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 4490) . «بدترين گناه ، آن است كه انجام دهنده اش آن را كوچك شمارد» (نهج البلاغه ، حكمت 477) .

اهل تجاهر ، كسى است كه شب ، گناه مى كند و خداوند ، آن را مى پوشاند ؛ ولى او صبحْ هنگام ، آن را براى مردم ، بازگو كرده ، مى گويد : «شب گذشته ، فلان كار و فلان كار را انجام دادم» و در نتيجه ، به دست خود ، پرده خدا را از روى خود مى درَد . (1)

در روايت ديگرى از آن حضرت آمده است :

همه امّت من بخشيده مى شوند ، مگر اهل تجاهر ، و از اقسام تجاهر ، اين است كه كسى شبْ هنگام ، كارى انجام دهد ، سپس صبح كند و در حالى كه خداوند ، آن را پوشانده ، [به دوستش ]مى گويد : «اى فلانى ! شب گذشته ، فلان كار و فلان كار را انجام دادم» . او شب را گذراند ، در حالى كه پروردگارش او را پوشانده بود ، و صبح كرد و خود ، پوشش خدا را برچيد . (2)

بنا بر اين ، گاهى كار خطا آشكارا انجام مى شود و گاهى پنهانى ؛ و آن گاه كه پنهانى است ، گاهى فرد ، خود به افشاى آن مى پردازد . در هر حال ، فرد يا پرده نمى اندازد و يا پرده موجود را به وسيله گزارش كردن مى دَرَد . (3)چنين حالتى ، ويژه افراد بى حيا و از زشت ترينِ كارهاست . (4)

9 . افتخار كردن

ويژگى ديگر افراد بى حيا ، افتخار كردن به انجام دادن كار خطاست . افراد باحيا ، اگر هم مرتكب خطا شوند ، آن را مايه افتخار نمى دانند و لذا سعى در پنهان سازى و يا انكار آن خواهند كرد . كسانى كه به خطاكارى


1) .حلية الأولياء ، ج 2 ، ص 197 .

2) .صحيح البخارى ، ج 5 ، ص 2254 (ح 5721) ؛ صحيح مسلم ، ج 8 ، ص 224 .

3) .در روايت آمده است : «رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد : خداوند ، بنده را از گناه مى پوشاند تا وقتى كه خود ، آن را پاره نكند . گفتند : چگونه آن را پاره مى كند ، اى رسول خدا ؟ فرمود : براى مردم ، بيان مى كند» ( التمهيد ، ابن عبد البرّ ، ج 5 ، ص 338 ) .

4) .امام على عليه السلام مى فرمايد : «بپرهيز از تجاهر به گناه ؛ چرا كه اين كار ، از شديدترينْ گناهان است» . (غررالحكم ودررالكلم ، ح 2677)

خود ، افتخار مى كنند ، نه تنها شرم نكرده اند ، بلكه در نهايت وقاحت به سر مى برند . چيزى مايه افتخار است كه ارزش به شمار آيد . امّا چيزى كه قبيح است ، چگونه مى تواند مايه افتخار باشد ؟ بنا بر اين ، كسى كه آنچه را مايه ننگ است ، مايه افتخار بداند ، نشانه نهايت بى شرمى اوست . به همين جهت ، رسول خدا ، افتخار كردن به گناه را بدتر از خودِ گناه دانسته است . (1)

10 . بشارت دادن به خطا

يكى ديگر از ويژگى هاى بى حيايى اين است كه كار قبيح را مايه بشارت بدانند . بشارت يا مژده دادن ، مربوط به جايى است كه چيز ارزشمندى به دست آمده باشد و يا در حال به دست آمدن باشد . حال ، اگر كسى كار خطايى انجام دهد و به ديگران بشارت دهد كه توانايى چنين كارى را پيدا كرده است ، اين ، نهايت بى شرمى اوست ؛ چرا كه نه تنها از انجام دادن آن شرم نكرده و پس از عمل ، شرمنده نشده ، و نه تنها آن را يك كار عادى ندانسته ، بلكه چنان ارزشى براى آن قائل شده كه آن را سزاوار بشارت دادن دانسته است( !) .

11 . اصرار بر گناه و تكرار آن

يكى ديگر از ويژگى هاى بى حيايى ، اصرار بر فعل قبيح است . كه به معناى پشيمان نشدن از گناه و تكرار آن است . قرآن كريم ، كسانى را كه نسبت به كردار زشت ، حسّاس اند و پس از انجام دادن آن ، پشيمان مى شوند و تكرار نمى كنند ، ستوده است :

و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند و يا به خود ستم كنند ، به ياد خدا مى افتند و براى گناهان خود طلب آمرزش مى كنند . و


1) .ر .ك : مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 349 (ح 13222) .

كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد و بر گناه ، اصرار نمى ورزند با اين كه مى دانند . (1)امام صادق عليه السلام نيز به همين آيه استناد كرده و از مردم خواسته كه بر كار حرام ، اصرار نكنند . آن گاه در تفسير آيه فرموده كه اين آيه ، مربوط به كسانى است كه وقتى متوجّه اشتباه خود مى شوند ، استغفار نموده ، آن را تكرار نمى كنند . (2)

امّا كسانى كه از انجام دادن كار ناشايست ، احساس پشيمانى نكرده ، استغفار نمى كنند ، بلكه آن كار را تكرار مى كنند ، در زمره افراد بى حيا هستند .

امام باقر عليه السلام ، اصرار به گناه را در اين مى داند كه فرد ، پس از ارتكاب گناه ، استغفار نكرده ، نفس خود را به توبه وا ندارد . (3)در چنين وضعيتى ، «تكرار» گناه رخ مى دهد . به همين جهت ، رسول خدا ، اصرار بر گناه را بدتر از خود گناه مى داند . (4)در اين جا مهمْ اين نيست كه گناه ، كوچك باشد يا بزرگ . خطاى كوچك ، اگر همراه با اصرار و تكرار باشد ، نشانه بى حيايى است ؛ ولى اگر خطاى بزرگ ، تكرار نشده ، با استغفار همراه گردد ، نشانه بى حيايى نخواهد بود . (5)لذا رسول خدا فرموده است :

واى بر اصرار كنندگان ! كسانى كه بر آنچه كرده اند ، اصرار دارند ، حال آن كه به اشتباه خود ، آگاه اند . (6)


1) .آل عمران ، آيه 135 .

2) .الكافى ، ج 8 ، ص 10 .

3) .امام باقر عليه السلام مى فرمايد : «اصرار ، آن است كه كسى گناه را انجام دهد ، ولى استغفار نكند و به خود نگويد كه بايد توبه كند پس اين ، اصرار ورزيدن است» . (الكافى ، ج 2 ، ص 288 ) .

4) .«چهار چيز در گناه است كه از خودِ گناه ، بدتر است : كوچك شمردن ، افتخار كردن ، بشارت خواستن و اصرار ورزيدن» . (مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 349 ، ح 13222)

5) .رسول خدا صلى الله عليه و آله : «هيچ گناه كبيره اى با استغفار كردن ، بزرگ نيست و هيچ گناه صغيره اى با اصرار ورزيدن ، كوچك نيست» . (الكافى ، ج 2 ، ص 288)

6) .مسند أحمد ، ج 2 ، ص 565 ، (ح 6552) .

فصل سوم : عوامل بى حيايى

1 . جهل

بى حيايى با جهلْ همراه است و هر جا جهل باشد ، بى حيايى نيز حضور دارد . آلوده كردن خود به زشتى ها، شكستن حرمت خويش و پايين آوردن منزلت اجتماعى خود، نشانه هاى جهالت و نابخردى است . همچنين ، رعايت نكردن حرمت ديگران و تجرّى و گردنكشى در برابر آنان نيز نشانه جهالت و نابخردى است . امام على عليه السلام مى فرمايد :

جاهل ، چه قدر وقيح است ! (1)

انسان جاهل ، حرمت خدا را نيز نگه نمى دارد و به همين جهت ، از خدا هم شرم ندارد . رسول خدا ، در باب نشانه هاى جاهل مى فرمايد : نه از خدا شرم مى كند و نه او را ياد مى كند . (2)

2 . تكرار

فرد باحيا نسبت به تكرار قبيح ، حسّاس است و تجربه متعدّد فعل قبيح ، مى تواند به بى حيايى منجر شود . ممكن است فرد باحيا ، به جهت غفلت يا لغزش ، مرتكب فعل قبيح شود . گرچه در مرتبه اوّل ، اين كار همراه با شرمندگى و سرافكندگى خواهد بود ، امّا اگر تكرار گردد ، سبب از ميان


1) .عيون الحكم والمواعظ ، ص 475 .

2) .تحف العقول ، ص 19 ؛ بحار الأنوار ، ج 1 ، ص 119 .

رفتن قبح آن كار مى گردد و هنگامى كه قبح عملى از ميان برود ، دليلى براى شرم ، وجود ندارد . به همين جهت ، على عليه السلام مى فرمايد : به تحقيق قبيح ، افزايش يافت تا آن جا كه حيا كردن از آن كاهش يافت . (1)همچنين در سخن ديگرى مى فرمايد : خطاكارىِ هركس زياد شود ، حياى او كاهش مى يابد . (2)جالبْ اين كه ايشان ، علّت افزايش خطا را نيز در پُرحرفى دانسته است . پُرحرفى ، منجر به افزايش اشتباه مى شود و افزايش اشتباه ، منجر به كاهش حيا : هر كس زياد حرف بزند ، زياد اشتباه مى كند . (3)

3 . شكسته شدن حرمت

وجود حرمت ميان فرد و ناظران ، عامل برانگيختگى حياست . حضور كسى شرم برانگيز است كه براى فرد ، داراى حرمت و احترام باشد . اگر ميان آنان حرمتى وجود نداشته باشد ، شرمى هم وجود نخواهد داشت . به همين جهت ، امام كاظم عليه السلام توصيه كرده است كه :

حرمت ميان خود و برادرت را از ميان نبر . چيزى از آن را باقى بگذار ؛ چرا كه از ميان رفتن حرمت ، از ميان رفتن حياست . (4)

از همين جا مى توان به تأثير منفى فاش كردن اسرار ، عيبجويى و رسواسازى ديگران پى برد . امورى از اين دست ، سبب از ميان رفتن حرمت و آبروى فرد مى شود و حياى او را برطرف مى سازد . به همين جهت ، توصيه فراوان شده كه اسرار ديگران را فاش نسازيد و كسى را


1) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 6710 .

2) .نهج البلاغه ، حكمت 349 .

3) .همان جا .

4) .الكافى ، ج 2 ، ص 672 ، تحف العقول ، ص 409 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 320 .

رسوا نكنيد ؛ بلكه بالاتر از اين ، توصيه شده است كه عيوب ديگران را بپوشانيد .

4 . شُرب خَمر

يكى از امورى كه حيا را از بين مى برد و موجب بى حيايى مى گردد ، نوشيدن شراب است . (1)امام رضا عليه السلام ، كاهش قدرت بازدارى را يكى از پيامدهاى نوشيدن شراب معرّفى مى كند . (2)مشروبات الكلى ، كاركردهاى قشر مخ يا كُرتكس را دچار وقفه مى كند . قشر مخ ، مسئول كاركردهاى انسانى و بالاى مغز (مانند : تفكر انتزاعى ، گفتار ، رفتار اختيارى ، بازدارى و مهار) است . يكى از آثار زيانبار الكل ، اين است كه با مصرف كم و يكى دو بار نوشيدن ، كاركردهاى قشر مخ ، بخصوص مهار رفتارهاى ضد اجتماعى ، دچار وقفه مى شود و «اثر ضد بازدارى» (3)به وجود مى آورد . با مصرف مقدار كم الكل ، فرد ، موقّتا منع و بازدارى اجتماعى را فراموش مى كند و به كارهايى دست مى زند كه در شرايط عادى از انجام دادن آنها ابا دارد . (4)پروا نداشتن و ابا نداشتن ، يعنى بى حيايى . شرابخوارى ، عقل را تعطيل مى كند (5)و قدرت بازدارندگى را كاهش مى دهد . يكى از دلايل حرمت مشروب هم پاسدارى از عقل است . امام على عليه السلام در اين باره مى فرمايد :


1) .«خداوند متعال ، شراب را حرام كرده به خاطر فسادى كه به همراه دارد و به خاطر از كار انداختن و از بين بردن حيا از چهره» . (بحار الأنوار ، ج 66 ، ص 491)

2) .«خداوند عزيز و جليل ، شراب را حرام كرد به خاطر فسادى كه در آن است و به خاطر دگرگون كردن عقل شراب نوش ها ...» . (بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 107)

3) .Disinhibition effect .

4) .ر . ك : «تهيه ابزارهايى براى سنجش : عمل به باورهاى دينى و ...» ، رساله دكترى (P.HD)محمود گلزارى ، ص 133 (به نقل از : داويكو 1999 ، ص 41) .

5) .ر .ك : الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام ، ص 282 .

خداوند ، ترك شرب خمر را به جهت حفظ عقل ، واجب كرد . (1)عقل شرابخوار ، زايل مى گردد و به همين جهت ، همه پرده ها را مى دَرَد و همه گناهان را مرتكب مى شود . امام صادق عليه السلام در پاسخ به پرسشى درباره علّت تحريم شراب فرموده است :

خدا ، آن (شراب) را حرام كرده ؛ زيرا شراب ، مادر خباثت هاست . آيا اين گونه نيست كه بر شارب خمر ، ساعتى مى گذرد كه عقل او گرفته مى شود و پروردگارش رانمى شناسد و هيچ گناهى را فروگذار نمى كند و هيچ حرمتى را نگه نمى دارد ؟ (2)


1) .نهج البلاغه ، حكمت 252 .

2) .الاحتجاج ، ج 2 ، ص 238 ؛ بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 180 .

فصل چهارم : پيامدهاى بى حيايى

اشاره

در اين مبحث ، به بررسى پيامدهاى بى حيايى مى پردازيم .

1 . اگر حيا نباشد ، هر كار زشتى جايز است

حيا ، سدّى است كه مانع ورود زشتى ها و پليدى ها به قلمرو پاك انسانيت مى گردد و نبود آن ، به معناى بى دفاع شدن قلمرو انسانيت است . بى حيايى ، يعنى نبودِ كرامت نفس و عقلانيت و ارزش قائل نشدن براى هيچ كس . فرد بى حيا ، از كرامت ، تهى و با فرومايگى و پستى عجين است و از خِرد ، تهى و با جهالت ، مأنوس است . همچنين فرد بى حيا براى هيچ كس ارزشى قائل نيست و حرمت هيچ كس را نگه نمى دارد . چنين فردى ، اساسا قدرت بازدارى و مهار خود را از دست مى دهد و لذا ، هر كار قبيحى ممكن است از وى سر بزند . به همين جهت ، مهم ترين پيامد بى حيايى اين است كه هر كارى جايز خواهد شد . اين جمله ، آموزه اساسى انبيا بوده و تا بدان جا اهميّت داشته كه به شكل ضرب المثل درآمده و در ميان مردم ، معروف بوده است . رسول خدا ، در اين باره فرموده است :

از مثل هاى پيامبران ، چيزى جز اين سخنِ مردم ، باقى نمانده است : «هرگاه شرم نكردى ، هر چه مى خواهى انجام بده» . (1)

معناى اين سخن ، آن است كه چنين شخصى مى تواند هر چه را


1) .الأمالى ، صدوق ، ص 412 ؛ الخصال ، ج 1 ، ص 20 (ح 69) ؛ روضة الواعظين ، ص 504 .

بخواهد ، انجام دهد . ايشان همچنين در سخن ديگرى فرموده است : آنچه مردم از سخن انبياى نخستين فراگرفته اند ، اين است كه : «هرگاه شرم نكردى ، هر چه مى خواهى انجام بده» . (1)

2 . اگر حيا نباشد ، خوبى خواهد مُرد

حيا ، عامل نيكى ها و زيبايى هاست (2)و آدمى به وسيله حيا به سوى كارهاى نيك ، برانگيخته مى شود . به همين جهت ، اگر حيا وجود نداشته باشد ، بساط خير و زيبايى برچيده خواهد شد . به بيان ديگر ، «وا دارندگى به خوبى ها» از ويژگى هاى حياست . حال اگر حيا وجود نداشته باشد ، عامل وا دارنده به خوبى ها و ارزش ها وجود نخواهد داشت و لذا نيكى و خوبى رخت برخواهد بست . به همين جهت ، امام صادق عليه السلام فرموده است كه اگر كسى حيا نداشته باشد ، هيچ اميدى به خير او نيست (3)و امام على عليه السلام فرموده است :

هر كس حيا ندارد ، خيرى در او نيست . (4)

انسان ، هر چه خطاكار باشد ، اگر حيا داشته باشد ، اميدى به نجات او هست ، هر چند منافق باشد . در روايتى از رسول خدا آمده است :

به منافق ، تا وقتى كه اهل حياست ، اميد دارم . (5)

بنا بر اين ، به فرموده امام على عليه السلام ، براى افراد بى حيا ، مرگ ، بهتر از زندگى است . (6)


1) .صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 54 ، (ح 144) .

2) .ر .ك : بخش اوّل : «حيا ، بازدارنده يا وادارنده ؟»

3) .«سه چيز است كه اگر در كسى باشد ، به خير او اميدى نيست : كسى كه از عيوب ، حيا نمى كند و در پنهانى از خدا نمى ترسد و در پيرى خودْ نگهدارى ندارد» . (الكافى ، ج 8 ، ص 219 ، ح 271 )

4) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 8275 .

5) .مكارم الأخلاق ، ابن ابى الدنيا ، ص 43 .

6) .«كسى كه سخاوت و حيا ندارد ، مرگ براى او بهتر از زندگى است» . (غررالحكم ودررالكلم ، ح 8969 )

3 . بدنامى

يكى ديگر از پيامدهاى بى حيايى ، بدنامى است . فرد بى حيا ، آوازه و اعتبار خود را از دست مى دهد و به انسانى بدنام و بى اعتبار ، تبديل مى شود . همان گونه كه قبلا گفتيم ، شخص بى حيا ، از اين كه چه مى گويد و يا چه درباره او مى گويند ، هيچ پروايى ندارد . چنين فردى ارزشى براى خويش قائل نيست و از اين طريق ، خوش نامى را - كه مهم ترين سرمايه انسان است - از دست مى دهد . امام على عليه السلام فرموده است : از كار زشت بپرهيز ؛ زيرا تو را بدنام كرده ، گناه تو را زياد مى كند . (1)

4 . محروميت از لذّت عبادت

امام سجّاد عليه السلام ، يكى از علل كسلى (بى حالى) در هنگام نمازگزاردن و عبادت كردن را بى حيايى و كم حيايى مى داند . (2)شخص بى حيا ، به موازات فاصله اى كه از ارزش ها مى گيرد و به ضدّ ارزش ها آلوده مى شود ، از لذّت عبادت و معنويت نيز محروم مى گردد .


1) .غررالحكم ودررالكلم ، ح 2631 .

2) .ر .ك : بحار الأنوار ، ج 98 ، ص 87 .

فهرست منابع و مآخذ

1 . قرآن كريم .

2 . الاحتجاج على أهل اللجاج ، أحمد بن على الطَّبَرسى (م 620 ق ) ، تحقيق : إبراهيم البهادرى ومحمّد هادى به ، تهران : دار الاُسوة ، 1413 ق ، اوّل .

3 . الاختصاص ، المنسوب إلى محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد) (م 413 ق ) ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1414 ق ، چهارم .

4 . الإرشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد ، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد) (م 413 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، قم : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، 1413 ق ، اوّل .

5 . إرشاد القلوب ، الحسن بن أبى الحسن الديلمى (م 711 ق ) ، بيروت : مؤسسة الأعلمى ، 1398 ق ، چهارم .

6 . اُسد الغابة فى معرفة الصحابة ، على بن أبى الكرم محمّد الشيبانى (ابن الأثير الجزرى) (م 630 ق ) ، تحقيق : على محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، 1415ق ، اوّل.

7 . الإصابة فى تمييز الصحابة ، أحمد بن على العسقلانى (ابن حجر) (م 852 ق ) ، تحقيق : عادل أحمد عبد الموجود وعلى محمّد معوّض ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، 1415 ق ، اوّل.

8 . أعلام الدين فى صفات المؤمنين ، الحسن بن محمّد الديلمى (م 711 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، قم : مؤسسة آل البيت عليهم السلام .

9 . الأمالى ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460 ق ) ، تحقيق : مؤسسة البعثة ، قم : دار الثقافة ، 1414 ق ، اوّل.

10 . الأمالى ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : مؤسسة البعثة ، قم : مؤسسة البعثة ، 1407 ق ، اوّل.

11 . الأمالى ، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد) (م 413 ق ) ، تحقيق : حسين اُستاد ولى وعلى أكبر الغفّارى ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1404 ق ، دوم .

12 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار عليهم السلام ، محمّد باقر المجلسى (العلاّمة المجلسى) (م 1111 ق ) ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، 1403 ق ، دوم .

13 . تاريخ دمشق ، على بن الحسن بن هبة اللّه الدمشقى (ابن عساكر) (م 571 ق ) ، تحقيق : على شيرى ، بيروت : دار الفكر ، 1415 ق ، اوّل.

14 . تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله ، الحسن بن على الحرّانى (ابن شعبة) (م 381 ق ) ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1404 ق ، دوم .

15 . تفسير العيّاشى ، محمّد بن مسعود السلمى السمرقندى (العيّاشى) (م 320 ق ) ، تحقيق : هاشم الرسولى المحلاّتى ، تهران : المكتبة العلميّة ، 1380 ق ، اوّل .

16 . تفسير القمّى ، على بن إبراهيم القمّى (م 307 ق ) ، به كوشش : السيّد الطيّب الموسوى الجزائرى ، مطبعة النجف الأشرف .

17 . تفسير نور الثقلين ، عبد على بن جمعة العروسى الحويزى (م 1112 ق ) ، تحقيق : السيّد هاشم الرسولى المحلاّتى ، قم : مؤسسة إسماعيليان ، 1412 ق ، چهارم .

18 . تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورّام) ، ورّام بن أبى فراس الحَمدان (م 605 ق ) ، بيروت : دار التعارف ودار صعب .

19 . تهذيب الأحكام فى شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ

الطوسى) (م 460 ق ) ، بيروت : دار التعارف ، 1401 ق ، اوّل.

20 . ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، تهران : مكتبة الصدوق .

21 . الجامع الصغير فى أحاديث البشير النذير ، عبد الرحمان بن أبى بكر السيوطى (م 911 ق ) ، بيروت : دار الفكر ، 1401 ق ، اوّل.

22 . جامعه شناسى انحرافات و مسائل جامعوى ، داور شيخاوندى ، مشهد : مرنديز و محقّق ، 1379 ، چهارم .

23 . جامعه شناسى شهرى ، غلامعبّاس توسّلى ، تهران: دانشگاه پيام نور ، 1374 .

24 . الجعفريّات (الأشعثيّات) ، محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفى (ق 4 ق ) ، تهران : مكتبة نينوى (طبع شده در ضمن : قرب الإسناد) .

25 . حلية الأولياء و طبقات الأصفياء ، أحمد بن عبد اللّه الأصبهانى (أبو نعيم) (م 430 ق ) ، بيروت : دار الكتاب العربى ، 1387 ق ، دوم .

26 . الخرائج والجرائح ، سعيد بن هبة اللّه الراوندى (قطب الدين الراوندى) (م 573 ق ) ، تحقيق : مؤسسة الإمام المهدى(عج) ، قم : مؤسسة الإمام المهدى(عج) ، 1409 ق ، اوّل .

27 . الخصال ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1414 ق ، چهارم .

28 . الدرّ المنثور فى التفسير المأثور ، عبد الرحمان بن أبى بكر السيوطى (م 911 ق ) ، بيروت : دار الفكر ، 1414 ق ، اوّل.

29 . دستور معالم الحكم ومأثور مكارم الشيم ، محمّد بن سلامة (القاضى القضاعى) (م 454 ق ) ، بيروت : دار الكتاب العربى ، 1401 ق ، اوّل.

30 . دعائم الإسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الأحكام ، النعمان بن محمّد التميمى المغربى (القاضى أبو حنيفة) (م 363 ق ) ، تحقيق :

آصف ابن على أصغر فيضى ، مصر : دار المعارف ، 1389 ق ، سوم .

31 . روضة الواعظين ، محمّد بن الحسن الفتّال النيسابورى (م 508 ق ) ، تحقيق : حسين الأعلمى ، بيروت : مؤسسة الأعلمى ، 1406 ق ، اوّل .

32 . سنن ابن ماجة ، محمّد بن يزيد القزوينى (ابن ماجة) (م 275 ق ) ، تحقيق : محمّد فؤاد عبد الباقى ، بيروت : دار إحياء التراث ، 1395 ق ، اوّل.

33 . سنن أبى داوود ، سليمان بن أشعث السجستانى الأزدى (م 275 ق ) ، تحقيق : محمّد محيى الدين عبد الحميد ، بيروت : دار إحياء السنّة النبويّة .

34 . سنن الترمذى (الجامع الصحيح) ، محمّد بن عيسى الترمذى (أبو عيسى) (م 279 ق ) ، تحقيق : أحمد محمّد شاكر ، بيروت : دار إحياء التراث .

35 . سنن الدارمى ، عبد اللّه بن عبد الرحمان الدارمى (م 255 ق ) ، تحقيق : مصطفى ديب البغا ، بيروت : دار القلم ، 1412 ق ، اوّل.

36 . السنن الكبرى ، أحمد بن الحسين البيهقى (م 458 ق ) ، تحقيق : محمّد عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، 1414 ق ، اوّل.

37 . السيرة النبويّة ، عبد الملك بن هشام الحميرى (ابن هشام) (م 218 ق ) ، تحقيق : مصطفى السقّا وإبراهيم الأبيارى ، قم : مكتبة المصطفى ، 1355 ق ، اوّل.

38 . شرح الأخبار فى فضائل الأئمّة الأطهار ، النعمان بن محمّد المصرى (القاضى أبو حنيفة) (م 363 ق ) ، تحقيق : السيّد محمّد الحسينى الجلالى ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1412 ق ، اوّل.

39 . شرح نهج البلاغة ، عبد الحميد بن محمّد المعتزلى (ابن أبى الحديد) (م 656 ق ) ، تحقيق : محمّد أبو الفضل إبراهيم ، بيروت : دار إحياء التراث ، 1387 ق ، دوم .

40 . صحيح البخارى ، محمّد بن إسماعيل البخارى (م 256 ق ) ، تحقيق :

مصطفى ديب البغا ، بيروت : دار ابن كثير ، 1410 ق ، چهارم .

41 . صحيح مسلم ، مسلم بن الحجّاج القشيرى النيسابورى (م 261 ق ) ، تحقيق : محمّد فؤاد عبد الباقى ، قاهره : دار الحديث ، 1412 ق ، اوّل.

42 . الصلاة فى الكتاب و السنّة ، محمّد الريشهرى ، قم : دار الحديث ، 1376 ، اوّل .

43 . الطبقات الكبرى ، محمّد بن سعد (كاتب الواقدى) (م 230 ق ) ، بيروت : دار صادر .

44 . عيون الحكم و المواعظ ، على بن محمّد الليثى الواسطى (ق 6 ق ) ، تحقيق : حسين الحسنى البيرجندى ، قم : دار الحديث ، 1376 ش ، اوّل.

45 . الغارات ، إبراهيم بن محمّد (ابن هلال الثقفى) (م 283 ق ) ، تحقيق : مير جلال الدين المحدّث الاُرموى ، تهران : انجمن آثار ملّى ، 1395 ق ، اوّل.

46 . ترجمه و شرح غرر الحكم و درر الكلم ، آقا جمال خوانسارى (م 1125 ق) ، تحقيق : مير جلال الدين محدّث اُرمَوى ، تهران : دانشگاه تهران ، 1360 ش ، سوم . . غُرَر الحكم ودُرَر الكَلِم ، عبد الواحد الآمِدى التميمى (م 550 ق) = ترجمه و شرح غرر الحكم .

47 . الفردوس بمأثور الخطاب ، شيروية بن شهردار الديلمى الهمدانى (م 509 ق ) ، تحقيق : محمّد السعيد بسيونى زغلول ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، 1406 ق ، اوّل.

48 . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، مشهد : المؤتمر العالمى للإمام الرضا عليه السلام .

49 . قرب الإسناد ، عبد اللّه بن جعفر الحِمْيرى القمّى (م بعد از 304 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، قم : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، 1413 ق ، اوّل.

50 . قصص الأنبياء ، سعيد بن هبة اللّه (قطب الدين الراوندى) (م 573 ق ) ،

تحقيق : غلامرضا عرفانيان ، مشهد : مجمع البحوث الإسلاميّة التابع لمؤسسة الآستانة الرضويّة ، 1409 ق ، اوّل.

51 . الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى الرازى (م 329 ق ) ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، بيروت : دار صعب ودار التعارف ، 1401 ق ، چهارم .

52 . كتاب من لا يحضره الفقيه ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، دوم .

53 . كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة ، على بن عيسى الإربلى (م 687 ق ) ، تصحيح : السيّد هاشم الرسولى المحلاّتى ، بيروت : دار الكتاب ، 1401 ق ، اوّل.

54 . كنز العمّال فى سنن الأقوال و الأفعال ، على المتّقى بن حسام الدين الهندى (م 975 ق ) ، تصحيح : صفوة السقّا ، بيروت : مكتبة التراث الإسلامى ، 1397 ق ، اوّل.

55 . مجمع البيان فى تفسير القرآن (تفسير مجمع البيان) ، الفضل بن الحسن الطبرسى (م 548 ق ) ، تحقيق : السيّد هاشم الرسولى المحلاّتى والسيّد فضل اللّه اليزدى الطباطبائى ، بيروت : دار المعرفة ، 1408 ق ، دوم .

56 . مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، على بن أبى بكر الهيثمى (م 807 ق ) ، تحقيق : عبد اللّه محمّد درويش ، بيروت : دار الفكر ، 1412 ق ، اوّل.

57 . المحاسن ، أحمد بن محمّد البرقى القمّى (م 280 ق ) ، تحقيق : السيّد مهدى الرجائى ، قم : المجمع العالمى لأهل البيت عليهم السلام ، 1413 ق ، اوّل.

58 . مسائل على بن جعفر ومستدركاتها ، على بن جعفر الحسينى العلوى الهاشمى العُريضى (م 210 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، مشهد : المؤتمر العالمى للإمام الرضا عليه السلام ، 1409 ق ، اوّل.

59 . مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل ، ميرزا حسين النورى الطبرسى (م 1320 ق ) ، قم : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، 1407 ق ، اوّل.

60 . مسند أبى يعلى الموصلى ، أحمد بن على التميمى الموصلى (أبو يَعلى) (م 307 ق ) ، تحقيق : إرشاد الحقّ الأثرى ، جدّه : دار القبلة ، 1408 ق ، اوّل.

61 . مسند الإمام زيد(مسند زيد) ، المنسوب إلى زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام (م 122 ق ) ، بيروت : منشورات دار مكتبة الحياة ، 1966 م ، اوّل.

62 . مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار ، على بن الحسن الطبرسى (ق 7 ق) ، تحقيق : مهدى هوشمند ، قم : دار الحديث ، 1418 ق ، اوّل.

63 . المصنّف ، عبد الرزّاق بن همّام الصنعانى (م 211 ق ) ، تحقيق : حبيب الرحمان الأعظمى ، بيروت : منشورات المجلس العلمى .

64 . المعجم الأوسط ، سليمان بن أحمد اللخمى الطبرانى (م 360 ق ) ، تحقيق : طارق بن عوض اللّه وعبد الحسن بن إبراهيم الحسينى ، قاهره : دار الحرمين ، 1415 ق .

65 . المعجم الكبير ، سليمان بن أحمد اللخمى الطبرانى (م 360 ق ) ، تحقيق : حمدى عبد المجيد السلفى ، بيروت : دار إحياء التراث العربى ، 1404 ق ، دوم .

66 . معجم مقاييس اللغة ، أحمد بن فارس الرازى (م 395 ق) ، تحقيق : عبد السلام محمّد هارون ، مصر : شركة مكتبة مصطفى البابى و أولاده .

67 . مكارم الأخلاق ، الفضل بن الحسن الطبرسى (م 548 ق ) ، تحقيق : علاء آل جعفر ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1414 ق ، اوّل.

68 . مكارم الأخلاق ، عبد اللّه بن محمّد القرشى (ابن أبى الدنيا) (م 281 ق) ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، 1409ق .

69 . مناقب آل أبى طالب (المناقب لابن شهر آشوب) ، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهرآشوب) (م 588 ق ) ، قم : المطبعة العلميّة .

70 . مناقب الإمام أمير المؤمنين عليه السلام (المناقب للكوفى) ، محمّد بن سليمان

الكوفى القاضى (م 300 ق ) ، تحقيق : محمّد باقر المحمودى ، قم : مجمع إحياء الثقافة الإسلاميّة ، 1412 ق ، اوّل . . من لايحضره الفقيه = كتاب من لايحضره الفقيه

71 . موسوعة الإمام علىّ بن أبى طالب عليه السلام فى الكتاب و السنّة و التاريخ ، محمّد الريشهرى ، با همكارى : محمّدكاظم طباطبايى و محمود طباطبايى ، قم : دار الحديث ، 1379 ، اوّل .

72 . ميزان الحكمة با ترجمه فارسى ، محمّد محمّدى رى شهرى ، ترجمه : حميدرضا شيخى ، قم : دار الحديث ، 1377ش .

73 . الميزان فى تفسير القرآن ، السيّد محمّد حسين الطباطبائى (م 1402 ق ) ، قم : إسماعيليان ، 1394 ق ، سوم .

74 . نزهة الناظر و تنبيه الخواطر ، الحسين بن محمّد الحُلوانى (ق 5 ق) ، تحقيق : مؤسسة الإمام المهدى(عج) ، قم : مؤسسة الإمام المهدى(عج) ، 1408 ق ، اوّل.

75 . نهج البلاغة ، جمع و تدوين : السيّد محمّد بن الحسين الموسوى (الشريف الرضى) (م 406 ق) ، تصحيح و ترجمه : سيّد على نقى فيض الاسلام ، تهران : جاويدان .

76 . وسائل الشيعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملى (م 1104 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، قم : مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، 1409 ق ، اوّل.

فهرست تفصیلی

عکس

140

عکس

141

عکس

142

عکس

143

عکس

144