پژوهشی درعلوم قرآن

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : احمدی، حبیب‌الله،۱۳۳۶ -

عنوان و نام پدیدآور : پژوهشی در علوم قرآنی/ نویسنده حبیب‌الله احمدی.

وضعیت ویراست : ویراست ۲

مشخصات نشر : قم: فاطیما، ۱۳۸۴.

مشخصات ظاهری : ۳۳۶ ص.

شابک : ۱۸۰۰۰ ریال :964-91122-1-9

یادداشت : پشت جلد به‌انگلیسی:Habib - o - lloh Ahmady. A research in Quran - scienses.

یادداشت : چاپ پنجم

یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۴۴] - ۳۳۶؛ همچنین به‌صورت زیرنویس

موضوع : قرآن -- تحقیق.

موضوع : قرآن -- علوم قرآنی .

رده بندی کنگره : BP۶۹/۵/الف۳۵پ۴ ۱۳۸۴

رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۸

شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۹۰۴۲۵

اشاره

پیشگفتار

انگیزه قرآن

مـوضـوع سـخن قرآن، انسان شناختی و رهنمود آن در ابعاد گوناگون می باشد. تامین این هدف مـهم با استمداد از آموزه های قدسی مقدور است. ویژگی وجود انسان به گونه ای است که، تنها با بـهره وری از کوثر معارف غیبی به مقصد می رسد از همین رو با شروع زندگی انسان معارف وحی ارزانی وی شده است.

عامل تبلور ارزش های انسانی در جامعه، وحی است. اگر وحی نبود زندگی اجتماعی انسان شکل و تـداوم نمی یافت. خوی حیوانی و خواهش های نفسانی مانع سامان یافتن زندگی انسان شده و در صورت شکل گیری نیز باعث فروپاشی آن می شد. به همین جـهـت عـامل تشکل زندگی اجتماعی و تمدن بشر وحی است. و انگیزه وحی شکوفایی ارزش های انسانی می باشد.

ویژگی های قرآن

وحـی بـه ویـژه قـرآن برای تأمین این مهم، از ویژگی های پایه ای بهره ور است، که بدون آنها این هـدف تـأمین نمی شود. قرآن حق مدار و بی پی رایه از هرگونه باطل گرایی می باشد، بالحقّ انزَلناه و بالحقّ نَزَل، لا یأتیه الباطل.

قرآن پیام آور فرابشری است که آموزه های آن در فکررس بشر نمی باشد، ان هو الا وحی یوحی.

قرآن در تمام عرصه های اعتقادی، رهنمود مطمئن و در تمام عرصه های عملی راه کار عملی است، انّ هذا القرآن یهدی للّتی هی اقوم.

قرآن اندیشه و معرفتی پاک از جانب عالم قدسی است که به معارف عمیق آن جز پاکان دسترسی ندارند، لا یمسّه الّا المطهّرون.

قرآن در تمام زمینه ها داور حق مدار است که حرف آخر را می زند، انه لقولٌ فصل.

قرآن سخن راست و به دور از هر نوع لهو، لغو و بیهوده گرایی است، و ما هو بالهذل.

قرآن زیباترین و شیرین ترین سخن در عرصه سخن است، و اللّه نزّل احسن الحدیث.

قرآن سخنی روان و هم خوان با خواسته های فطری انسان است، ولقد یسّرنا القرآن للذّکر.

قرآن اندیشه زلابی است که تمام ناهنجاری های اعتقادی و روانی و اجتماعی را درمان است، و تنزّل من القرآن ما هو شفاء. قرآن سخنی با برکت و سبب بالندگی اندیشه هاست، هذا ذکر مبارک.

قرآن آموزه فرابشری است که آموزه های آن در دسترس دانش انسان نمی باشد، یعلمکم ما لم تکونوا تعملون. ان هو الا وحی یوحی.

قرآن رهنمودی است که سخن او کهنه نمی شود: یجری مجری الشّس و القمر. زیبایی های قرآن مشمول زیبایی های مرور زمان نمی شود. قرآن برای هر زمان تازه و زیباست، فهو فی کل زمانٍ جدید و عند کل قومٍ غض الی یوم القیامة.

سخن قرآن همواره سخن روز است. قرآن سخن زیبایی است که نه زیبایی های ظاهر آن پایان دارد و نه به پایان معارف عمیق آن می توان رسد: ظاهره انیق و باطنه عمیق.

قرآن مشغل نورانی است که فروزانی آن به خموشی نمی گراید، نوراً لا تَطفأ مصابیحه. قرآن چراغی است که از فروزندگی آن کاسته نمی شود، سراجاً لا یخبُو توقّده. قرآن دریایی عمیق است که ژرفای آن پایان نمی پذیرد، بحراً لا یدرک قعره. قرآن رهنمودی که مشعل های آن هیچ گاه خاموش نمی شود. رهرو را گمراه نمی سازد، منهاجاً لا یُضلّ نهجه.

قرآن نورانیتش هیچ گاه تاریک نمی گردد، شعاعاً لا یظلم ضوءهُ، قرآن شفافیت حق و باطل است که هیچ گاه نور برهانش خاموش نمی شود، فرقاناً لا یخمد برهانه. و قرآن بنای استواری است که بنیان آن مرصوص بوده و هیچ گاه فرسوده نخواهد شد. بنیاناً (براساس برخی نسخ نهج البلاغه) لا تهدم ارکانه.

بر این اساس قرآن سخنی استوار و فخیم، فرابشری و سخنی شیرین و زیبا و دل نشین و ژرف و عمیق است. قرآن سخنی است که مرور زمان نه تنها از زیبایی های او نمی کاهد، بلکه باعث شکوفایی زیبایی های پنهان آن نیز می شود. این ها برخی از ویژگی های قرآن می باشد.

قرآن پژوهی

در مـورد قـرآن سـخن بسیار گفته و نوشته شده است. جاذبه های قرآن همواره هنر آفرینان را به عرصه بی پایان زیبایی های قرآن فرا خوانده است شیفتگان قرآن در زمینه های گوناگون تفسیری، عـلـوم قرآنی (قرآن پژوهی )، تفسیری، کلامی، فقهی و ... سخن گفته و نوشته اند.

پژوهش در پیرامون قرآن باید با تـوجـه بـه ویـژگـی هـای آن باشد تا بتوان از کوثر معارف شهد شیرین چشید و از هر گونه خطر بپـرهـیزید.

بدین جهت آشنایی با ویژگی های قرآن به ویژه در عرصه قرآن پژوهی پیش نـیـاز تـفـسـیـر و فـقـه و معارف و هرگونه بهره وری از قرآن است. بدون آشنایی از خصوصیات، بهره وری صحیح میسر نخواهد شد.

اهمیت علوم قرآنی

گرچه قرآن نور است و نور یعنی روشنایی و شفافیت. به همین خاطر در فهم واژگانی قرآن به غیر قرآن نیازی ممکن است نباشد. لیکن در فهمیدن قرآن دو نکته را نباید از نظر دور داشت. نخست آشنایی با زبان قرآن، دیگری آشنایی با اندیشه و سیره عترت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.

در محور نخست با ویژگی های زبان قرآن که آگاهی از «علوم قرآنی» عمده محورها را

شامل می شود، راه صحیح فهمیدن قرآن را هموار می سازد.

محور دوم آشنایی با مقاصد قرآن را هموار می سازد. زیرا گر چه در فهم واژگانی قرآن نیاز به عترت احساس نمی شود، لیکن در دسترسی به مقاصد قرآن در ابعاد گوناگون و نیز در رسیدن به مفاهیم عمیق و باطن قرآن راه صحیح، اندیشه و روش عترت می باشد. به ا ین لحاظ هم آشنایی با «علوم قرآنی» در راستای فهم قرآن بایسته است و هم در رسیدن به مقاصد قرآن راه عترت، راه مطمئنی است که به مقصد می رسد.

ویژگی های این نوشتار

در زمینه «علوم قرآنی» از آغاز وحی نوشتار فراوان پدید آمده است، که هر کدام به توان هنر خویش زیبایی دیـگـری در ایـن زمـیـنه آفریده اند. گرچه بسیاری از آن ها از محور اصلی بحث خارج شده و به بـحـث هـای تفسیری، کلامی، فقهی و ... پرداخته اند و برخی نیز مشتمل بر اطناب می باشند.

انگیزه این نـوشـتـار پژوهش یک دوره علوم قرآنی به صورت موجز و مستدل به زبان فارسی می باشد. در این نـوشـتـار تلاش بر گزیده گویی بوده و از پرداختن به موضوعات بیرون از علوم قرآنی پرهیز شده اسـت. و نـیـز از مـحورهای غیرضروری علوم قرآنی نیز صرف نظر شده است.

این نوشتار افزون بر شـیـوه جـدیـد، در بـسـیـاری از مـوارد مـمـکن است دیدگاه های جدیدی را مطرح کند. انتظار این است که در ایـن گـونـه مـوارد خـوانـنـدگـان عزیز عنایت بیشتر نموده و در صورت مواجه شدن با کاستی رهـنـمـود لازم را ارائه نمایند.

در ایـن نـوشـتـار تلاش شده است در آغاز هر سرفصل به مـحـورهـای اصـلـی آن اشـاره شـود و در پـایـان هـر فـصـل فشرده آن فصل جمع بندی شود, تا خـوانـنـده گـرامـی بـهتر در فضای سخن قرار گیرند. به امید اینکه مورد پذیرش صاحب سخن زیـبـا«خـدای سـبحان» قرار گرفته و مشمول دعاهای خیر حضرت ولی عصر علیه السلام و خوانندگان گرامی باشیم.

وحی یا آموزه الهی

اشاره

سـخـن در پـیـرامـون وحـی از عـرصـه گـسـتـرده ای بـرخـودار اسـت؛ در ابـعـاد گـونـاگـون تـفـسـیـری، کلامی، فلسفی وحی مورد کاوش می باشد. همه آن بحث ها هماهنگ با مـوضـوع عـلـوم قـرآنـی نـیستند. لیکن چون علوم قرآنی پیش نیاز تفسیر می باشد، شناخت برخی ابـعـاد وحـی کـه در فـهـمـیدن قرآن، مفسر را یاری می نماید بایسته است.

از این جهت روی کرد به مباحث وحی در علوم قرآن در زمینه های مفهوم وحی، حقیقت وحی ویژگی های وحی و امثال ایـن هـا می باشد اما مطالبی چون امکان وحی، تجرد روح انـسـان و ویـژگی های روح مجرد و مطالبی از این قبیل که بیشتر رنگ کلامی و یا فلسفی دارد؛ ارتباط آن چنانی با علوم قرآنی ندارند. در علوم قرآن تلاش برای شناخت ویژگی های وحی رسالی است، تا با بررسی ویژگی های وحی برخی شبهات در این رابطه پاسخ داده شود.

بـرخی؛ بلکه بسیاری برای شناخت وحی و یا ویژگیهای آن تلاش می کنند مفهوم صحیح از واژه «وحـی» بـدسـت آورنـد. به گمان این که اگر به این کار موفق شوند، شناخت صحیح از وحی حاصل مـی شود. در صورتی که راه صحیح فهمیدن وحی زبان خود وحی یعنی قرآن است و قرآن حقیقت وحی را تبیین نکرده است، تنها خصوصیات این آموزه الهی را مطرح نموده است. در بیان ویژگی ها هم تـنـهـا «وحی» بهره نبرده است، بلکه قرآن از این حقیقت تعبیرات گوناگون نموده است. اگر ترجمه لغت راه گشا بـاشـد بـاید تمام

آن واژه ها ترجمه و تبیین شوند. لیکن ترجمه واژه نیز آنچنان کارآیی در شناخت حقیقت وحی ندارد.

قرآن و آموزه الهی

قـرآن از ایـن آمـوزه و تـعلیم الهی به إنزال، تلاوت، قرائت، القاء، اظهار، فرقان، تعلیم، وحی و ... تعبیر نموده است . بالحق انزلناه وبالحق نزل (1)«قرآن را به حق فرود فرستادیم و به حق هم فرودآمده است.» اللّه الذی انزل الکتاب بالحق والمیزان (2). «خدای آن چنانی که کتاب و میزان را به حق فرود فرستاد.»

قرآنا فرقناه لتقرأه علی الناس علی مکث (3)«قرآنی را که قطعه قطعه بر تو فرود فرستادیم، تا آن را با مکث و آرام بر مردم بخوانی.» تـلـک آیـات اللّه نـتـلوها علیک بالحق و انک لمن المرسلین (4)«آن ها آیه های خدای سبحان هستندکه بر تو به حق تلاوت می کنیم و تو از فرستادگان خدا هستی.» سنقرئک فلا تنسی (5)«قرآن را به تو قرائت می کنیم هیچ گاه آن را فراموش نمی کنی.»

انا سنلقی الیک قولاً ثقیلاً (6)«ما به زودی بر تو سخن گران قدر و سنگین القا خواهیم کرد.» فـلا یـظـهر علی غیبه احداً الّا من ارتضی من رسول (7)«خدای سبحان کسی را از علم غیبش آگاه نمی کند مگر کسی از پیامبران که مورد رضایت او باشد.»

و عـلـمـک مـا لـم تـکن تعلم (8)«خدای سبحان حقایقی به تو یاد می دهد که هیچ گاه قادر


1) اسراء، 105.

2) نساء، 105.

3) اسراء، 106.

4) بقره، 252.

5) اعلی، 6.

6) مزمل، 5.

7) جن، 26.

8) نساء، 113.

نیستی آنها را یاد بگیری». و لقد اوحینا الیک و الی الذین من قبلک (1)«بر تو و بر پیامبران پیش از تو وحی کردیم». ان هو الا وحی یوحی (2)«قرآن جز وحی چیز دیگری نیست.»

معنای وحی

این ها همه تعبیر از یک حقیقت می باشند. از این حقیقت به «وحی» یاد می شود. گرچه مفهوم واژگانی وحـی بـه لـحـاظ ویژگی هایش بیشتر رهنمود به خصوصیت وحی است. زیرا واژه وحی را به اشاره سـریـع (3)، سـرعـت (4)، سـخـن پـنـهـانی (5)اشاره (6)القاء امر در باطن دیگری (7)معنا نموده اند. این تعبیرها، ویـژگی های وحی را بهتر می رساند.

در کاربرد این واژه ممکن است برخی این خصوصیات در نـظـر بـاشـد و ممکن است در مثل وحی رسالی تمام خصوصیات مورد توجه باشند. چنان که ابن اثیر می گوید: وحی بر نوشتار و اشاره، رسالت، الهام، سخن پنهانی اطلاق می شود. (8)در هر صورت شناخت واژه وحـی وامـثـال آن در راه یـابـی به حقیقت وحی رسالی آن چنان کمکی نمی کند به خصوص باتوجه به کاربردهای قرآنی آن.

کار برد قرآنی وحی

قـرآن وحـی را در خـصوص آموزه های غیبی و وحی رسالی به کار نبرده است، بلکه وحی در معنای القا مـطـلـب بـه دیـگـری بـا مـراتـبـی کـه دارد بـه کار رفته است. حتی در مصادیق متضاد رحمانی و شیطانی، وحی تعبیر شده است.


1) زمر، 65.

2) نجم، 4.

3) مفردات، ص 51.

4) کتاب العین، 843. نهایه ابن اثیر، ج 5، ص 296.

5) المنجد، ص 891، صحاح اللغه، ج 6، ص 2250.

6) لسان العرب، ج 15، ص 240.

7) التحقیق، ج 13، ص 56.

8) النهایة، ج 5، ص 163.

واژۀ وحی در القا مطلب به دیگری از سطح جماد گرفته تا وحی رسالی کاربرد دارد. و اوحی فی کل سماءٍ امرها (1)«دستور هر آسمانی را به آن وحی نموده است.» واخرجت الارض اثقالها بانَّ ربک اوحی لها (2)«زمین های سنگینی های خود را بیرون افکند، زیرا خدای سبحان چنین وحی و دستوری به او داده است.»در مورد حیوان نیز می فرماید: و اوحی ربک الی النخل ان اتخذی من الجبال بیوتاً (3)«پرورش دهنده تو بر زنبور عسل وحی کرد که از کوه ها، خانه ها انتخاب کن».

در مـورد آمـوختن به انسان عادی می فرماید: و اوحینا الی ام موسی ان ارضعیه (4)«بر مادر موسی علیه السلام وحی کردم که موسی را شیر بنوشان». و اوحیتُ الی الحواریین ان آمنوا بیی (5)«بر حواریون عیسی علیه السلام وحی کردیم که به من ایمان آورید».

در مورد آموختن به ملائکه می فرماید:. اذ یوحی ربک الی الملائکة (6)«آن گاه که پروردگار تو بر فرشته ها وحی کرد.» حـتـی وحـی در الـقـاءات شیطانی به کار رفته است، ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم (7)«شیطان ها بر دوست داران خود وحی می کنند.» وکـذلـک جـعـلنا لکل نبئ عدواً شیاطین الانس و الجن یوحی بعضهم الی بعض (8)«برای هر پیامبری، از میان انسان ها و جن ها دشمنانی قرار دادیم که برخی بر برخی دیگر وحی می کنند». و نیز وحی رسالی مانند، کذلک یوحی الیک و الی الذین من قبلک. (9)


1) فصلت، 12.

2) زلزال: 5.

3) نحل: 68.

4) قصص، 7.

5) مائده، 111.

6) انفال، 12.

7) انعام، 121.

8) انعام، 112.

9) زمر، 65.

بـا تـوجـه بـه مـراتـب ایـن گـونه آموزه ها، از کاربردهای قرآنی که به صورت یک نواخت می باشند نـمـی توان از خود واژه به حقیقت یا ویژگی وحی رسالی پی برد برای دسترسی به ویژگی های وحـی رسالی راه دیـگـری بـایـد انـتـخـاب نمود. البته این تعبیرات از یک لحاظ درخور توجه می باشند، که اخـتـصـاص به وحی رسالی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ندارند، بلکه در مورد آموزه غیبی و الهی سایر انبیا هم همین تعبیرات آمده است.

وحی همگون انبیا

از کاربردهای قرآن این نکته به خوبی آشکار است، که این نوع آموزه که «وحی رسالی» نامیده می شود اخـتـصـاص به پیامبر خاصی ندارد؛ بلکه حقیقت وحی و ویژگی های آن مربوط به وحی تمام انبیا می باشد. از این آموزه الهی در مورد همه انبیا تعبیرها یکسان است:

نزّل علیک الکتاب بالحق مصدقاً لما بین یدیه و انزل التوراة و الانجیل (1)«به حق بر تو کتاب فـرود فـرسـتـاد در حالی که این کتاب مصدق کتاب های آسمانی است که در دسترس تو است و تورات و انجیل را فرود فرستاد.» از ارسال کتاب های آسمانی تعبیر به انزال نموده است.

کذلک یوحی الیک و الی الذین من قبلک اللّه (2)«این چنین خدای سبحان بر تو و بر همه انبیا پیشین وحی کرد.» از همه تعبیر به وحی شده است معلوم می شود حقیقت و ویژگی های وحی در طول تاریخ رسالت یـکسـان است، لذا قرآن که از هر گونه تحریف در امان مانده است وقتی وحی را معرفی می کند نـسـبـت بـه هـمـۀ وحـی های پیشین نیز معرفی خواهد بود. خصوصیت وحی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم همان خـصـوصـیـت وحی نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و سایرانبیا علیهم السلام می باشد. ویژگی وحی حق خالص بودن است. هرگونه پیرانه و بـاطـل از دامـن وحـی انـبیا علیهم السلام زدوده است. گـر چـه از کتاب هایی که به نام کتاب مقدس آسمانی در دست است چنین نکته ای اسـتفاده نشود. قرآن که وحی خالصی است، دامن همه را تطهیر و ویژگی های همه را یکسان بیان نموده است.


1) آل عمران، 3.

2) شوری، 1.

حقیقت وحی

مفهوم واژه وحی و تعبیرات دیگری که در قرآن از این حقیقت شده است، انسان را در فهمیدن حقیقت وحـی یـاری نمی کند. شاید حقیقت وحی رسالی برای غیر پیامبران قابل درک نباشد و تا انسان پیامبر نباشد قادر نخواهد بود این حقیقت را درک کند.

ازکاربردهای قرآن هم این چنین استفاده می شود که قرآن اصراری ندارد که حقیقت وحی را تبیین کند تا انسان های عادی آن را درک کنند، بلکه قرآن توجه بیشتر به بیان ویژگی های وحی دارد. از حقیقت وحی مانند بسیاری از معارف که قـابل درک همگان نیست با سکوت عبور کرده است.

مانند این که در مورد ارائه ملکوت آسمان ها و زمـیـن بـه ابـراهـیم خلیل علیه السلام می فرماید این کار را برای یک اهدافی که قابل درک شما نیست و بـرای ایـن کـه ابـراهیم به یقین برسد انجام دادیم، وکذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لـیـکـون مـن الـمـوقـنـیـن (1)«ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم برای انگیزه هایی، از جمله این که او از یقین کنندگان قرار گیرد.» «واو» در ولیکون من الموقنین نقش مهمی ایفا می کند سخن از وسط شروع شده یعنی اهدافی بزرگ در نظر داشتیم که قابل فهم شماها نیست، آنچه برای شما قابل درک است بازگو می کنیم و آن این کـه ابـراهـیم با دیدن ملکوت، یقین به حق پیدا کند.

همچنین مانند این که در مورد دست به دست شـدن قـدرت هـا در روزگـاران می فرماید: وتلک الایام نداولها بین الناس و لیعلم اللّه الذین آمنوا مـنکم (2)«قدرت ها را دست به دست می کنیم برای اهدافی که قابل درک شما نیست و برای امتحان انسانها تا مؤمن از غیر مؤمن مشخص شود و خدای سبحان انسان های مؤمن را بشناسد.» و نظایر این تعبیرها که در قرآن آمده است در هر صورت آیه ای یافت نمی شود که حقیقت وحی را تبیین نموده باشد. آنچه سخن در قرآن در مورد وحی است درباره ویژگی های وحی است.


1) انعام، 75.

2) آل عمران، 140.

ویژگی های وحی

الف: آگاهی فرابشری

از برخی آیاتی که عنوان شد یکی از خصوصیات این آموزه الهی به دست آمد این نکته اشاره شد که وحـی یک آگاهی معمولی نیست. وحی یک آگاهی برگرفته از تدبیرعقلانی انسان نیست و یک دانـش بـرگرفته از نبوغ انسانی نیست. و نیز وحی یک آگاهی درونی و تجلی سلوک و مکاشفه انـسـان نـمـی باشد. بلکه وحی رسالی یک آگاهی فرابشری است. وحی یک تعلیم قدسی و ملکوتی اسـت. وحی آگـاهی است که ویژگی های آگاهی ودانش بشری را ندارد.

وحی آموزه غیبی است و بر خـواسته از اندیشه و عرفان و تجربه پیامبر نیست. اصولا پیامبر یک واسطه بیش نیست. این چنین نـیـسـت کـه دسـت آوردهای وحی در اختیار پیامبر باشد. وحی آموزه ای است که از جانب خدای سـبحان از ملکوت به پیامبر متجلی می شود، انک لتلقی القرآن من لدن حکیم علیم (1)«تو قـرآن را از نـزد خـدای حـکـیـم و عـلـیـم دریـافت می کنی.» فرشته، وحی را از غیب بر پیامبر نازل مـی کـنـد. نـزل بـه الـروح الامین علی قبلک لتکون من المنذرین (2)«قرآن را روح الامین (جبرئیل) بر قلب تو فرود آورده تا تو از بیم دهندگان باشی.» پیامبر در این آگاهی نقشی ندارد و تنها واسطه است.

قال الذین لا یرجون لقاءنا ائت بقرآن غیر هذا او بدّله قل ما یکون لی ان اُبدله من تلقاء نفسی ان أتّبع الا ما یوحی الی (3)«آنـان کـه به قیامت ایمان ندارند به پیامبر می گفتند قرآنی غیر از این قرآن بیاور و یا این قرآن را تـبـدیـل به قرآن دیگر کن! در جواب آنها بگو که من از نزد خود اختیاری ندارم که تبدیل کنم من آنچه را که وحی است پیروی می کنم».


1) نمل، 6.

2) شعراء، 194.

3) یونس، 15.

قـل أنـزلـه الذی یعلم السر فی السموات و الارض (1)«بگو قرآن را آن کسی که پنهان را در آسمان ها و زمین می داند نازل کرده است.» فاعلموا أنما انزل بعلم اللّه (2)«بدانید قرآن با علم الهی نازل شده است و از علم الهی نشأت گرفته است.» وکذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان (3)«به دستور ما به وسیله فرشته وحی، بر تو وحی کردیم اگر وحی نبود نه کتاب خدا را (قرآن ) می شناختی و نه می دانستی ایمان چگونه است.» و عـلّمک ما لم تکن تعلم (4)«خدا به شما (پیامبر) آموزه هایی آموخت که هیچ گاه خودت آن را یاد نمی گرفتی».

ایـن تحلیل وحی از زبان وحی است. وحی خود را این گونه معرفی می کند که یک تعلیم قدسی و غـیـبی و الهی است که از ملکوت بر پیامبر ارزانی می شود. پیامبر نقش واسطه را دارد، وحی آموزه غیبی محض است:، ان هو الا وحیٌ یوحی (5)«قرآن جز وحی الهی نیست.» وحی را نمی توان با دانش های بشری مقایسه کرد، زیرا وحی آگاهی فرابشری است و لذا کاستی ها و سایر ویژگی های دانش بشری را ندارد.

ب: وحی، آموزه ای شفاف

اشاره

از ویـژگـی هـای مهم دیگر وحی این است که چون یک تعلیم قدسی و فراتر از دانش بشری است؛ تـردیـد و خـطـا کـه دو ویژگی آگاهی های بشری است، در آن راه ندارد. با توضیحی که داده می شود، چگونگی این ویژگی آشکار خواهد شد.


1) فرقان، 6.

2) هود، 14.

3) شوری، 52.

4) نساء، 113.

5) نجم، 4.

مراحل آگاهی انسان
1ـ خود آگاهی

گـرچه همه علوم افاضه از سوی خداست که مبدأ هر فیض و نعمت است؛ فما بکم من نعمة فمن اللّه (1)، «هر نعمتی از جانب خداست.»

لـیکن همه آگاهی ها یکسان نیستند؛ بلکه مراحلی دارد یک نوع آگاهی وجدانی و یافتنی است که بـه طور مستقیم بدون واسطۀ «صورت علمیه در ذهن» برای انسان حاصل می شود که از آن به «عـلم حضوری» یاد می کنند. ویژگی این نوع آگاهی این است که عالِم هیچ گاه تردید نمی کند، عالِم در صحنه حضور قرار می گیرد، حقیقت محض است. مانند این که کسی در درون دریا قرار دارد، در وجود آب نمی تواند شک کند.

آگاهی های حضوری مانند آگاهی انسان به هستی خودش. آگاهی انسان به نفسانیات و خواسته های درونی هستی خویش، مانند احساس گرسنگی، تشنگی، خوش حالی و درد و رنج. انسان هیچ گاه در هستی خودش شک نمی کند. احساس گرسنگی را با تشنگی اشتباه نمی کند. خوش حالی را با ناراحتی اشتباه نمی گیرد. در درک این حقایق نیازی به رهنمود دیگری ندارد؛ خودآگاه است. در این آگاهی ها خطا راه ندارد. این آگاهی قابل انکار و تردید نیست. انکار ایـن هـا انـکار بدیهیات می باشد. البته علم حضوری نیز یک سان نیست مراحل و مراتب می تواند داشته باشد، لیکن ویژگی های اصلی که اشاره شد در همه مراحل مشترک می باشند.

2ـ آگاهی کسبی

نـوع دیگر از آگاهی انسان آگاهی با واسطه است؛ یعنی انسان که عالِم و آگاه می شود، آگاهی او بـه صـورت ذهـنـی یـا صـورت عـلـمـی خـودش کـه همراه اوست و به آن «معلوم بالذات» گفته مـی شـود، شکل می گیرد. آنگاه وقتی آن صورت علمی منطبق با معلوم خارج باشد، می شود علم؛ و آن خارج «مـعـلـوم بـالـعرض» می باشد.

برای توضیح بیشتر: وقتی شما یک گل زیبایی را در درون گلدانی می بینی آگاهی


1) نحل، 53.

داری که فلان نوع گل با چه زیبایی هایی در درون گلدان قرار دارد. آن چه معلوم بالذات شما است آن صورت علمی این گل است که در وجود شما نقش بسته است و از شما جـدا هـم نـیست، به همین خاطر اگر از آن صحنه دورشدی و دیگر آن گل را نمی بینی، باز هم صورت علمی با خصوصیاتش در ذهن شما وجود دارد. می توانی آن گل را به خاطر بیاوری. این صورت علمی شما «مـعـلـوم بـالـذات» اسـت. و آن چه بیرون از ذهن شما وجود دارد یعنی آن گل که در بیرون نهاده شده، «معلوم بالعرض» است.

آنگاه اگر این خصوصیات با آن گلی که در خارج است، تطبیق کند، علم شما حـقـیـقـی واقـعی خواهد بود اگر تطبیق نکند، خطا و اشتباه خواهد بود. برای همین است که خطا یا تردید در این گونه معلومات انسان راه دارد. از این آگاهی تعبیر به «علم حصولی» و آگاهی کسبی می کنند. زیرا اندیشه انسان در رسیدن به آن، نوعی نقش دارد، تحصیل می کند خود آگاه نیست.

در هر صورت ویژگی این نوع آگـاهـی، احـتمال خطا و تردید است، که ممکن است با آن معلوم خارجی هماهنگ باشد و ممکن اسـت نباشد این نوع آگاهی انسان هم یک نواخت نیست زیرا گاهی راه تحصیل آن حس ظاهری اسـت، گـاهی خیال و گاهی عقل و برهان و استدلال که هر کدام مراحل و ویژگی هایی دارند که ایـنـجا جای طرح آن ها نیست. نوع معلومات انسان در معارف، و علوم حسی و تجربی، عقلانی، از این قـبیل است. تمام این مراحل در یک جهت همگون هستند و آن این که احتمال خطا و اشتباه در این گونه معلومات راه دارد.

ج:وحی شک بردار نیست!

بـا تـوجـه بـه ایـن دو نـوع آگاهی انسان، وحی و آموزه الهی از قسم اول آگاهی است؛ یعنی علم حضوری است. آن هم بالاترین و زلال ترین مرحله علم حضوری است. به همین خاطر ویژگی این نوع علم را هم در مرحله بالا برخوردار است و آن این که خطا و شک و تردید در آن راه ندارد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچ گاه وحـی را با غیر وحی اشتباه نمی کند. هیچ گاه در شناخت وحی تردید نمی کند. هیچ گاه در بعثت خـودش تـردیـد ندارد. در تشخیص وحی

نیاز به دلیل برهان و تایید این و آن و یا حتی نیاز به معجزه ندارد، تا خودش بـاور کند که پیامبر شده است و مطالبی که بر او وحی می شود علوم غیبی است، نه القائات شیطانی.

نـشـأه وحـی نـشـأه حـضور کامل و آگاهی محض و بدون تردید است. در آنجا شک راه ندارد، القاء شیطان راه ندارد. لذا وحی خود آگاهی درونی پیامبر نیست؛ مانند خود آگاهی و علم حضوری انـسـان، گرچه ویژگی های بالاترین مرحله خود آگاهی و علم حضوری ویژگی های آن رادر بر دارد. ذلک الکتاب لا ریب فیه (1)«این کتاب که وحی است تردید بردار نیست.» چـرا شـک بـردار نیست ؟ چون وحی است. حق محض است. در حق محض هیچ گونه ابهام، خطا و تـردیـد نخواهد بود. این مسائل از ویژگی های علوم حصولی است. ظهور محض و زلال ترین مرحله ظهور، آمیخته به این مسائل نیست. نه کسی که صحیح می اندیشد در حقیقت وحی تردید می کند و نه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و واسطه وحی در مورد آن شک می کند. زیرا آنجا عرصه تردید نیست همانند عرصه قـیـامـت کـه شک بردار نیست. نه این که فقط وقوع آن شک بردار نباشد بلکه چون صحنه قیامت ظهور محض است عرصه شک و تردید نیست.

ربـنـا انـک جـامـع الناس لیومٍ لا ریب فیه (2)«خدایا تو مردم را برای روزی که شک بردار نیست گرد آورنده هستی».

بر این اساس هـیـچـگـاه پـیـامـبر شک نمی کند که آنچه بر وی نازل شده وحی است، یا القائات شیطان. پیامبر هیچ گاه وحی را فـرامـوش نـمی کند. مرحله ای از علم و حضور است که حضور آن دائمی است. نسیان و فراموشی راه ندارد، سنقرئک فلا تنسی (3)؛ «به زودی وحی را بر تو قرائت می کنیم و تو هیچ گاه فراموش نخواهی نمود.» در عرصه وحی خطا نیست، القاء شیطان هیچ کدام راه ندارند. اصولاً شیطان بر پیامبر نفوذ و تأثیر ندارد و اگر برخی نصوص موهم تأثیر شیطان در پیامبر است، همه آن ها مفهوم صحیح دارند.

در هر صورت از مطالب گذشته نکاتی آشکار شد؛ نخست این که شناخت حقیقت وحی برای انسان عادی امکان ندارد.


1) بقره، 1.

2) آل عمران، 9.

3) اعلی، 6.

دو دیگر این که وحی یک آموزه فرابشری است و تحلیل صحیح از وحی خود آیه های قرآن می باشند، که آن را تعلیم قدسی که پیامبر در آن نقش ندارد معرفی می کنند.

سوم این کـه وحـی چـون هـمانند علم حضوری است، ویژگی های علم حضوری را در مرتبه بالا دارد و به همین خاطر خطا و نـسـیـان و تردید، در آن راه ندارد. بر این اساس تحلیل های دیگر از وحی مانند تدبیر عقلانی یا عرفانی و یا تـجـربه، آموزه انسانی و امثال این ها مردود خواهد بود. و نیز افسانه هایی که پیامبر را مردد در نبوت خویش دانسته، که حضرت وحی را با القاء شیطانی اشتباه می کرده است، بی اساس خواهد بود.

تحلیل های ناسازگار از وحی

روش صـحـیـح در تـحـلـیـل وحـی زبـان خود وحی است که به برخی آیه های آن اشاره شد. در این راسـتا مبانی و تحلیل های غلط نیز اظهار شده است، که به لحاظ اهمیت موضوع برخی از آنها یادآوری می شود.

بـرخـی وحـی را نـتیجه سیر و سلوک و مکاشفات درونی پیامبر می پندارند، که پیامبر در اثر صفای باطنی و اعتدال مزاج، قلب و روح او به مرحله شهود و مکاشفه رسیده یعنی خدای سبحان از بیرون بـا پیامبر سخن نمی گوید، بلکه چون قلب پیامبر زلال و منور می شود از درون مظهر چشم و گوش الهی شده و وحی او همان الهام ها و مکاشفات درونی وی می باشد. از این تحلیل، تعبیر به «درک عرفانی» می نماید.

این دیدگاه را به برخی عرفا و صـوفـی هـای مـسـلمان نسبت می دهند. البته درعبارات برخی افراد منحرف و در واقع ملحد و تـوجـیـه گـر وحی نیز چنین سخنانی دیده می شود که وحی را «خود گوش» پیامبر دانسته که از درون بـرگرفته بر او نازل می شود. شرح کوتاه در این باره در بخش سبک شناسی و روشهای همین نوشتار آمده است. (1)

برخی دیگر وحی را نتیجه رشد عقل استدلالی و برهان پیامبر پنداشته اند! که دراثر ارتباط با «عقل فعال» می تواند چنین معارفی را دست پیدا کند؛ یعنی پیامبر چون فردی سرشار از عقل و ذکاوت است، در اثر رشد عقلانی و ارتباط با عقل فعال معارف را از


1) ص 309.

جانب خدای سبحان دریافت می نماید، از این نوع تحلیل تعبیر بر «تدبیر عقلانی» می نمایند.

تـحـلیل سومی نیز وجود دارد که وحی همان بازتاب نبوغ اجتماعی پیامبر است در حقیقت پیامبر نیز هـمـانـنـد سـایـر انـسان ها است، لیکن به لحاظ مرتبه بالای از درک و فهم بهتر, می تواند به آمـوزه هـایـی کـه حـاصل تجربه طولانی زندگی اجتماعی و تجربی انسان هاست دست پیدا کند. در واقع معارف وحی همان معارف تجربی - اجتماعی جامعه می باشد، که پیامبر به لحاظ ویژگی های فردی خود بهتر از دیگران به این رتبه نایل شده و بهتر به درک این تجربیات موفق می شود. به دیگر سخن وحی هـمان جلوه و بازتاب آموزه های بشری است که در اثر نبوغ پیامبر در عرصه روان شناسی و جامعه شـنـاختـی و ... در او جلوه گر شده است. از این آموزه تعبیر به «تجربه انسانی» می شود.

در هر صورت این نوع تحلیل ها هم در مورد وحی بر چشم می خورد و هم درباره برخی از دست آوردهای آن که برخی گرچه اصل وحی را این چنین تفسیر نـمی کنند، لـیـکـن می پندارند که وحی در مسائل سیاسی جامعه دخالت ندارد. حقوق اساسی و نهادهای سیاسی جـامـعـه را تدبیر عقلانی و تجربیات اجتماعی بشر شکل می دهد. وحی در این عرصه ها قدم ننهاده اسـت. ایـن ها عـرصـه های تدبیر اجتماعی بشر است و اگر پیامبری در این راستا سخنی دارد به لحاظ تـدبـیر اجتماعی وی است، نه تعلیم الهی و وحی!

نقد و بررسی

بی پایگی هر سه دیدگاه از مطالب قـبـلی روشن شد. زیرا که هر سه دیدگاه با تفاوت هایی که دارند در این جهت همگون هستند که وحی را برگرفته از درون پیامبر می پندارند. حال یا تجلی عرفانی و یا رشد عقلانی و یا تجربه انسانی، هر کدام باشد وحی را تابشی از افکار و مکاشفات و اندوخته های بشری می پندارند.

زبان وحی که وحی را الهام از بیرون پیامبر می داند و می گوید پیامبر هیچ نقشی در معارف وحی ندارد و معارف وحی برگرفته از اندیشه و عرفان پیامبر نمی تواند باشد، بلکه یک آگاهی فرا دانش بشری است؛ تمام این مسلک ها را مردود می نماید.

بر این اساس وحی یک تعلیم قدسی و غیبی است که اصولاً در اختیار و در فکررس

بشر نمی باشد و اگر بشر در رشد عقلانی و کشف عرفانی و اندوخته های انسانی خویش مـیلیون ها سال هم رشد و تعالی پیدا کند، به آموزه های الهی همانند وحی دسترسی پیدا نخواهد کرد، که خود تصریح نمود که اگر وحی نباشد، تو که پیامبر هستی در بالاترین مرحله تکامل عقلی و عرفانی هستی، هیچ گاه به این معارف نمی رسیدی، وعلمک ما لم تکن تعلم (1)«خدای سبحان چیزی به تو آموخت که هیچ گاه نمی توانستی بیاموزی».

البته رشد عـقلانی و نیز بُعد عرفانی پیامبر زمینه ساز وحی است؛ یعنی پیامبر چون از ذکاوت و تقوا در مرحله عـصـمـت بـرخوردار است، چون مراقب نفس خویش است و چون از لحاظ استعداد و تفکر، بالاتر از مرحله انسان ها قرار دارد، این زمینه ها سبب شده که معارف قدسی را بتواند از عالم ملکوت دریافت کـند، نه این که اینها باعث می شود که از درون خود بجوشد. بین این دو سخن، فاصله بسیار است.

احتمالاً بـرخی از فلاسفه مسلمان و نیز عرفای پاک و منزه مسلمان نیز منظورشان همین نکته بـاشد, که اینها نمی خواهند بگویند وحی از درون قلب پیامبر می جوشد!! بلکه رشد فکری و صفای باطنی پیامبر را زمینه ساز تجلی وحی می دانند. همان نکته که همه متکلمان مسلمان می گویند که از شرایط نبوت عصمت و طهارت و تقوای پیامبر است.

در هر صورت سخن از هـر کسی باشد، این سه مبنا و نیز مبانی مشابه آن، چه در اصل وحی و چه در ابعاد نفوذ وحی، بی پـایـه خـواهـنـد بود. این مبانی هماهنگ با آیه های قرآن و انبوه روایات و آثار عترت علیهم السلام نمی باشد و با تمام ایـن مـعـارف و مـتـون دیـنـی ناسازگار است.

البته هر کدام از این تحلیل ها نارسایی های دیگری نـیـز دارنـد، مـانند این که در تدبیر عقلانی همانند سایر معلومات حصولی خطا و تردید راه دارد. یا مکاشفات عرفانی قابل انتقال به دیگری نیستند، دریافت های شخصی می باشند و امثال این اشکالات؛ به لـحـاظ ایـن کـه بی پایگی این تحلیل ها آشکار شد، دیگر نیازی به گسترش سخن در این زمینه ها دیده نمی شود.


1) نساء، 113.

تشخیص وحی

بـا تـوجـه به مبنای صحیح در تحلیل وحی که ویژگی بالاترین مرتبه علم حضوری را دارد، پاسخ شبهات دیگر نیز که افسانه ای بیش نیستند، در رابطه با وحی روشن می شود. زیرا این شبه ها ناشی از ناگاهی از حقیقت وحی می باشند. برخی وحی را در حد اندیشه های حصولی و دانش انسان تـنـزل داده اند، آنگاه برخی شبهات را پذیرفته اند! در واقع اساس وحی را زیر سؤال برده اند!

اینان در مـورد وحـی بـه گـونـه ای انـدیـشیده اند که پیامبر و معارف وحی را همانند سایر آموزه های انسانی پـنـداشـته که تردید در آنها روا می باشد. به طوری که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قادر به تشخیص معارف وحی نمی شود، سخن فرشته را از سخن شیطان تشخیص نمی دهد! الهامات رحمانی را از القائات شیطانی بـاز نمی شناسد! پیامبر وقتی به رسالت رسیده است خود باور ندارد و مطمئن نیست که در این مقام است و این معارف از کدامین سو بر او متجلی می شود! و افسانه های ساختگی و بی پایه ای را نـیـز در ایـن راسـتـا نـام می برند، از جمله داستان ساختگی «ورقه بن نوفل» و افسانه ی «غرانیق»را می توان یاد کرد.

افسانه «ورقه بن نوفل»

خـلاصه این داستان که در کتاب های علوم قرآن به خصوص اهل سنت راه پیدا کرده است، این است که وقـتـی اولین تجلی ملکوتی وحی در جبل النور در غار حرا بر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آشکار شد، حضرت از بـالای کوه پایین آمدند، حالت هایی که به او دست داده بود و سخنانی که می شنید نمی دانست چه کـسـی بـا او سخن می گوید! حالت خود را تشخیص نمی داد، وقتی به خانه بازگشت همسرش خـدیجه، حال مضطرب و لرزان او را مشاهده کرد و از خصوصیات او پرسید.

در نهایت نه حضرت و نـه خدیجه نتوانستند موقعیت پیامبر را تشخیص دهند! خدیجه به پیش «ورقه بن نوفل» یک عالم مسیحی و پـسـر عـمـوی خـدیـجـه بـود، رفته و شرح حال حضرت را باز گو نمود. ورقه هم از ویـژگـی هـای او جـویـا شـد کـه اگـر ایـن چـنـین باشد القاء شیطانی،

اگر آن چنان باشد نبوت رحمانـی اسـت. آنـگـاه وقـتـی قـراین و شواهدی که ورقه گفته بود به عنوان نشانه های نبوت در رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مشاهده شد، مطمئن شد، که به مقام رسالت مبعوث شده است (1)!!

افسانه «غرانیق»

مـشـابـه ایـن داسـتان، «افسانه غرانیق» است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم از این که وحی الهی بین او و اقربای کافرش جدایی افکنده بود ناراحت بود! و امیدوار بود که آیه ای نازل شود موجب التیام و همدلی با اقـوام او گردد. در هنگامی که سوره نجم نازل می شد و حضرت آن را تلاوت می نمود به این آیه ها که رسید، أفرأیتم اللات و العزی و مناة الثالثة و الاخری؛ «ای مشرکان آیا دو بت بزرگ «لات و عزی» را دیدید، آیا سومین بت، «منات» را دیدید».

در این هنگام شیطان به صورت حیوانی سفید بر او ظاهر شد و این جمله را اضافه کرد، تلک الغرانیق العُلی و ان شفاعتهن لترجی؛ «اینها سفید پوشان بلند مرتبه هستند که امید شفاعت آنها می رود». حـضـرت هم این جمله ها را قرائت کرد آنگاه سوره را ادامه دادند! مسلمانان و نیز مشرکان مکه از ایـن مـوضع گیری خوشحال شده و سجده کردند (2)!

باور نمودن این افسانه ها در مورد وحی نـاشـی از آگاهی نداشتن به ویژگی های وحی و رسالت است. که پیامبر در عرصه نبوت شک می کند که پیامبر شده یا نه، آنگاه به تأیید یک عالم نصرانی مطمئن می شود که پیامبر شده است! و یا پیامبر القائات شیطان را از الهامات رحمان تشخیص نمی دهد. در لابلای آیه های قرآن، آیه های شیطانی را قرائت می کند! افسانه بودن این داستانها آشکار است و هیچ مسلمانی با شناختی که از نبوت و مقام وحی دارد، بـه ایـن افـسـانه ها توجه ندارد گرچه اینها بهانه به دست مستشرفان معاند و بهانه جو مـی دهـد و بـاعـث خـورده گیری به اسلام و رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می گردد. برای زدودن این تهمت ها،


1) صحیح بخاری، ج 1، ص 3، صحیح مسلم، ج 1، ص 97، سیره ابن هشام، ج 2، ص 73.

2) تفسیر طبری، ج 9، ص 177. ذیل آیه 52 حج. در المنثور، ج 4، ص 194، تمهید، ج 1، ص 85. توضیح غرانیق به پرندگان سفید و در اصل پرندگان سفید دریای گفته می شود، در این جا بت های بت پرستان به پرندگان سفید و زیبا تشبیه شده است.

بـر عـلـمـای اهـل سـنـت اسـت کـه ایـن افـسـانه ها را از باورهای خویش تطهیر کنند. و بهانه به دسـت دشـمـنان اسلام و قرآن ندهند. عرصه وحی عرصه تردید بردار نیست تا پیامبری در مقام نبوت خـودش شک کند، یا القائات را با وحی به اشتباه بگیرد. صحنه وحی آشکاری و آگاهی محض است. هیچ حقیقت بـه چـیـز دیگر مشتبه نمی شود. راه های دریافت وحی بسیار مطمئن است که هیچ گونه راه نفوذ شیطان و یا بروز نسیان و اشتباه در آن راه ندارد.

راه های دریافت وحی

اشاره

چـگـونـگـی دریافت وحی را در یک تقسیم کلی می توان به دو قسم با واسطه و بی واسطه تقسیم نمود. هر دو راه مطمئن و بدون نفوذ شیطان و نسیان و امثال این کاستی های می باشند. این دو راه را مورد بررسی قرار می دهیم.

الف: وحی لدنی

قـسم اول که وحی بی واسطه است، که پیامبر به طور مستقیم بدون وساطت هیچ موجود دیگری حتی جبرئیل و فرشته، وحی از جانب خدای سبحان دریافت می کند. به این آموزه «وحی لـدنـی» گـفـته می شود؛ یعنی آموزه الهی از نزد خدای سبحان است، و انک لتلقی القرآن من لدن حکیم علیم؛ (1)«تو قرآن را از نزد خدای حکیم و علیم دریافت می کنی».

در گرفتن این وحی هیچ چیز واسطه نیست، بلکه عروج و صعود و قرب معنوی پیامبر به آن مرحله قاب قـوسـین؛ به آن مرحله ای که حتی فرشته وحی را یارای همراهی نمی باشد، شرط است، تا وحی را مـستقیم دریافت نماید. حال این گونه وحی آیا تنها معارف عمیق الهی و مفاهیم قرآن است یا در مـرحـله الفاظ هم چنین شیوه تحقق دارد؟ این بحث دیگری است. آنچه مسلم است رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم وحی لدنی این چنین داشته است.


1) نمل، 6.

ب: وحی با واسطه

قسم دوم، وحی با واسطه است که توسط جبرئیل یا موجود دیگری بر پیامبر تجلی پیدا می کند و پیامبر صدایی که وحی را تـلاوت می کند از فرشته یا درخت و یا چیز دیگر می شنود، نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین (1)«فرود آورد به قلب تو آن را روح الامین تا این که تو مردم را از عقاب الهی بیمناک کنی». ایـن نوع وحی، وحی با واسطه است حال واسطه ممکن است فرشته باشد، یا درخت یا چیز دیگر که به این ویژگی ها در آیه دیگر اشاره شده است، و مـا کـان لبشر ان یکلمه اللّه الّا و حیاً او من وراء حجاب او یرسل رسولاً فیوحی باذنه ما یشاء انه علیٌ حـکـیـم (2)«خدا با بشر سخن نمی گوید، مگر از سه راه: وحی (وحی لدنی) یا از پشت پرده (مـانـنـد درخـت که وحی از طریق آن بر موسی علیه السلام متجلی شده) (3)و یا با فرستادن رسول و فرشته وحی».

هـر دو طـریـق بـه نوعی مطمئن است که به هیچ وجه انحراف در آنها راه ندارد و وحی را سالم از خـدای سـبـحان گرفته و حفظ کرده و سالم به گوش مردم ابلاغ می کند، عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الا من ارتضی من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصداً لیعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم (4)«خدای سبحان عالم به غیب است و بر غیب خویش کسی را آگاه نمی کند، مـگـر کـسانی که مورد پسند و رضایت او باشند. آنگاه وقتی او را (پیامبر را) از غیب آگاه مـی کـنـد در اطـراف او نگهبانانی می گمارد تا بداند که پیامبران وحی را سالم به گوش مردم رسانده اند».

وحـی بـا حـفـظ حراست نگهبانان الهی صیانت دارد، هم در مرحله گرفتن وحی هم در


1) شعراء، 194.

2) شوری، 51.

3) فلما أتها نودی من شاطی الوادل الایمن البقعة المبارکة من الشجرة ان یا موسی انی انا الله رب العالمین (قصص، 30) «هنگامی که موسی به آن درخت نزدیک شد، از جانب وادی ایمن در آن بارگاه مبارک از آن درخت مقدس ندایی رسید که ای موسی هوش دار که منم خدای که پرورش دهنده جهانیان هستم.»

4) جن، 28.

مرحله حفظ و نـگـه داری وحی و هـم در مرحله ابلاغ وحی به مردم. وقتی به گوش مردم رسید، آنگاه حجت خدا تمام شده است، اگر خطا و اشتباهی صورت بگیرد از ناحیه مردم خواهد بود.

گذری به آنچه گذشت

تاکنون مطالبی چون مفهوم وحی، کاربرد قرآنی وحی، همگون بودن وحی انبیا و حقیقت وحی، ویژگی های مهم وحی که تعلیم فرادانش بشری و مصونیت از هرگونه خطا و تردید دارد و تـحـلـیـل صحیح وحی از زبان وحی، طرح شد. همچنین به تحلیل های غلط مکاشفه عـرفانی و یا تدبیر عقلانی و یا اندوخته های دانش انسانی اشاره شد، و این مطلب مستند است که این برداشت ها همه خلاف آیه های قرآن و به دور از مـعـارف اسلامی می باشند. همه این ها ناسازگار با زبان و تحلیل قرآن می باشند.

در بین سخن به این نـکته نیز اشاره شد که پیامبر در نبوت خود و وحی آسمانی تردیدی نمی کند و در تشخیص وحی نیاز به تأیید دیگری ندارد و نیز شیطان راه نفوذ بر انبیا ندارد و هیچ گاه القائات شیطانی در عرصه وحی وجـود نـدارد، تا با وحی اشتباه گرفته شود. افسانه هایی که در این رابطه داستان شده اند همگی بی پـایـه هـسـتـنـدکـه بـایـد از مـعارف زلال و اندیشه های برهانی وحی زدوده شوند. در پایان راه های دریافت وحی اشاره شد و این نکته نیز توجه داده شد که وحی در سه مرحله، گرفتن و نـگه داری و ابلاغ آن، مصون از تغییر و نسیان است، تا سالم به گوش مردم برسد و اتمام حجت شکل بـگـیـرد. بـه گمان این که این مقدار از بحث وحی که ارتباط با علوم قرآنی دارد، فضای روشن و دیدگاه صحیحی در این راستا در افق فکری خواننده بازنموده باشد، این بخش را پایان می بریم.

نزول وحی

اشاره

نـزول وحـی، زمینه وحی فراگیر، آغاز رسالت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم اولین آیات نازل شده، آخرین سوره نـازل شـده، نـام گـذاری سـوره ها، فضای مکه، فضای مدینه، اسباب نزول، شأن نزول اختصاصی، سـوره های مکی و مدنی ترتیب سوره ها، معنای آیه، توقیفی بودن آیه ها، فایده شناخت آیه ها, آخرین آیه نازل شده، از جمله بحث های این بخش پیش رو می باشد.

معنای نزول

اشاره

نزول به معنای فرودآمدن چیزی از بلندی می باشد وقتی چیزی جابجا شود و از بالا به پایین بیاید، می گویند فرود آمد و نازل شد (1)نـزول بـه دو شـکـل تـحـقق دارد: گاهی جسمی از بلندی فرود می آید مانند باران از ابرها نازل مـی شود، که یک جسم جابجا شده و تغییر مکان داده است. در این نوع از نزول که در اجسام تحقق دارد، «تـجـافی» نامیده می شود. یعنی وقتی آن جسم به پایین فرود می آید دیگر در جای اول نخواهد بود.

نوع دیگری از نزول شکل می گیرد که در عین حال که در مرحله بالا تحقق دارد به پایین هم تنزل می کند. به این نوع نزول «تجلی» گفته می شود که این نوع نزول در مجردات تـحـقق دارد. در وحی نزول به شکل دوم یعنی تجلی است، با این که حقایق قرآن در مرحله خودش تـحقق دارد به صورت لفظ در آمده بر پیامبر متجلی می شود. فتجلی لهم سبحانه فی کتابه (2)«خدای سبحان بر مردم در کتابش متجلی شده است.»


1) مفردات، ص 488.

2) نهج البلاغه، خ 147، ص 142.

بر این اساس قرآن یک مرحله از وجود دارد که در نزد خدای سبحان است: و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم (1)«قرآن در ام الکتاب در نزد ماست که بلند مرتبه و حکیم است.» قـرآن نـازل مـی شود یعنی از آن مرحله تنزل نموده به صورت لفظ عربی در می آید تا در فکررس همگان در آید. این مرحله دیگری از وجود قرآن است، انا انزلناه قرآناً عربیاً لعلکم تعقلون (2)«ما قرآن را به صورت لفظ عربی نازل کردیم تا شاید شما در آن اندیشه کنید». در این مرحله از نزول رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم صدای تلفظ قرآن را می شنود و بر مردم ابلاغ می کند.

زمینه وحی فراگیر

نـیـاز هـمیشگی انسان به معارف قدسی و فرادانش بشری، سبب نزول وحی بر انسان است. گرایش طبیعی انـسان به زندگی خاکی و دنیاگرایی وی، همواره سعادت او را که توجه به مبدأ و معاد اسـت، تـهدید می کند. برای رهایی از این خطر همزمان با زندگی فردی انسان وحی بر او ارزانی شـده اسـت، قـلـنـا اهـبطوا منها فاما یأتینکم منی هدی فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یـحزنون (3)«از آن بهشت فرود آیید (آدم و حوا علیهم السلام) آنگاه که رهنمود من بر شما ارزانی شد هر آن که آن را پذیرفت در دنیا و آخرت بیمناک و محزون نخواهد بود». آمـوزه هـای الـهـی یعنی وحی با زندگی فردی (آدم علیه السلام) شروع شده و بدون وقفه ادامه داشته است، و لقد وصلنا لهم الـقـول لـعلهم یتذکّرون (4)«سخن وحی را به هم پیوسته ارزانی آنان نمودیم تا شاید متنبه شوند.» ثم ارسلنا رسلنا تترا (5)«پیامبران خود را پشت سر هم فرستادیم».


1) زخرف.

2) همان، 2.

3) بقره، 38.

4) قصص، 51.

5) مؤمنون، 44.

و چون نیازهای انسان متفاوت می باشد، وحی نیز به تناسب تفاوت ها، تکامل و توسعه یافته است. به خصوص در زندگی اجتماعی بشر این امر بهتر آشکار است، که به فراخور نیازها، وحی که خود عامل توسعه و تـکـامـل اسـت نـیز رشد نموده است.

روند تکامل و توسعه جامعه بشری به مرحله ای می رسد که پـذیرای وحی فراگیر می شود. یعنی در اثر رشد زندگی اجتماعی و متمدن و بالنده شدن افکار و اندیشه های انسان، نیازهای او نیز توسعه یافته و زمینه برای یک برنامه شامل و کامل فراهم می شود.

به دیگر سخن؛ زندگی اجتماعی توسعه یافته در زمینه های گوناگون و رشد عقلانی و اجتماعی و ایجاد روابـط تنگاتنگ اجتماعی که از پیچیدگی روز افزون نیز برخوردار است؛ رشد استعدادهای پنهان، نیازها را روز افزون فزونی بخشیده است، تا مرحله ای که جامعه پذیرای وحی کامل و دین فراگیر می شـود. بنابراین ارزانی شدن وحی کامل به لحاظ زمینه سازی جامعه می باشد. رشد جامعه نیاز جامع فراهم را می سازد و وحی جامع و فراگیر پاسخ دهنده این نیاز است.

نتیجه این که گر چه در هنگام نزول وحی فراگیر و بعثت جهانی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم جامعه بشری به انـواع نـاهـنـجاری اعتقادی و اجتماعی دچار بود؛ که خود وحی از آن به «جاهلیت» یاد می کند، و لا تـبـرجـن تـبرج الجاهلیة الاولی (1)«همانند ظاهر شدن جاهلیت ابتدایی در ملأ عام ظاهر نشوید.» و نـیز جامعه را در خطر سقوط معرفی می کند، و کنتم علی شفا حفرةٍ من النار (2)«شما بر لبه پرتگاه گودالی از آتش قرار داشتید».

لـیـکن جهل و آلودگی سبب وحی جهانی نیست. اگر چنین بود انسان اولیه بیشتر درگیر این مسائل بودند، باید وحی فراگیر ارزانی آنان می شد. آن چه سبب ارزانی شدن وحی فراگیر است، توسعه اجـتـماعی و نیاز روز افزون جامعه به وحی کامل می باشد. به همین خاطر دین فراگیر اگر چه از یک نقطه مانند حجاز آغاز می شود، لیکن مخاطب آن تنها مردم حجاز نمی باشند، مخاطب آن همه انسان ها و پیام فراگیر هـمگان است. بر این


1) احزاب، 33.

2) آل عمران، 103.

اساس فضای بعثت جهانی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم را نباید در محدوده عربستان جستجو نمود؛ بلکه باید زمینه های جهانی آن را در افقی فراتر چشم اندازی نمود. در سطح جهانی می توان روند رو به رشد و تکامل جامعه را زمینه ساز بعثت جهانی عنوان نمود.

آغاز بعثت

اشاره

دیدگاه ها در مورد آغاز بعثت متفاوت است که به چند دیدگاه عمده اشاره می شود.

1- یعقوبی می نگارد که بعثت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در ماه ربیع الاول در زمانی که حضرت در سن چهل سالگی بوده است رخ داده است. (1)

3-2- دیدگاه دوم و سوم که هر دو به اهل سنت نسبت داده شده است، هفدهم و هیجدهم رمضان عنوان می باشد. (2)

4- دیدگاه چهارم که بسیار از اهل سنت پذیرفته اند بیست و چهارم ماه رمضان می باشد. بر این دیدگاه آیات قرآنی که دلالت دارند، قرآن در ماه رمضان نازل شده است؛ استدلال شده است، مانند: شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن. (3)

5- دیدگاه پنجم که به تعبیر برخی اتفاق شیعه بر آن است، (4)و روایاتی نیز آن را تأیید می نماید. این که آغاز بعثت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در 27 رجب بوده است. و چون این گونه موضوعات را با روایات و تاریخ می توان مستند ساخت و برهان عقلی بر آن وجود ندارد، بر این اساس می توان گفت برترین دیدگاه، دیدگاه پنجم می باشد، که روایاتی از شیعه و نیز برخی روایات از اهل سنت آن را تأیید می نماید.

همچنین اکثر محققان آن را پذیرفته اند. همین دیدگاه معروف و مشهور در میان شیعه می باشد. حتی در روایات برای این روز به همین اعتبار احکام خاصی بیان شده است، عن الصادق علیه السلام فی الیوم السابع و العشرین من رجب نزلت النبوة علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لا تدع


1) تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 341.

2) بحار، ج 18، ص 190.

3) بقره، 185.

4) علامه مجلسی رحمت الله علیه، بحار، ج 18، ص 190.

صـیـام یـوم سبع و عشرین فانه یوم الذی نزلت فیه النبوة علی محمد صلی الله علیه و آله و سلم (1)«از روزه بـیـسـت و هـفتم رجب غافل مباش که این روز روزی است که رسالت بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است.»

عـن الـرضا علیه السلام بعث اللّه عزّوجلّ، محمداً رحمةً للعالمین فی سبع و عشرین من رجب فمن صام ذلـک الـیـوم کـتب اللّه له صیام ستین شهراً (2)«از امام رضا علیه السلام نقل شده است که خدای سبحان محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به عنوان رحمت برای همه انسان ها در روز بیست و هفتم ماه رجب به رسالت مـبـعـوث کـرد. هـر کـس ایـن روز را روزه بدارد خدای سبحان ثواب شصت ماه روزه را بر او می نویسد.»

همچنین در روایت دیگری از امام هادی علیه السلام آمده است: چهار روز را روزه می توان گرفت، یکی از آنها بیست و هفتم ماه رجب است که خدای سبحان محمد صلی الله علیه و آله و سلم را رحمت برای همگان مبعوث نمود، السابع و العشرین من رجب یوم بعث الله محمداً صلی الله علیه و آله و سلم الی خلقه رحمة للعالمین. (3)و روایات متعدد دیگری نیز از امام صادق علیه السلام و امام جواد علیه السلام به همین محتوا رسیده است.

برخی روایـات اهـل سـنـت نـیز همین دیدگاه را تایید می کند. از ابو هریره، من صام یوم سبع وعـشـرین من رجب کتب اللّه تعالی صیام ستین شهراً و هو الیوم الذی نزل فیه جبرئیل علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم (4)«هرکس روز بیست و هفتم ماه رجب را روزه بگیرد ثواب شصت ماه روزه دارد. در این روز جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است.» از سـلـمان فارسی رحمة الله علیه نیز نقل می کنند: فی رجب یوم و لیلةٌ و هو لثلاث بقین من رجب فیه بعث اللّه محمداً صلی الله علیه و آله و سلم؛ (5)«در ماه رجب شب و روزی است (سه روز به آخر ماه مانده) که در آن روزخدای سبحان محمد را به رسالت مبعوث نموده است».


1) بحار، ج 18، ص 189.

2) کافی، ج 8، ص 149، وسائل الشیعه، ج 7، ص 329.

3) وسائل، ج 7، ص 330.

4) نقل از التمهید، ج 1، ص 107.

5) همان.

اولین آیه ها

اشاره

در ایـن کـه کـدام آیـه هـا ابـتـدا بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده اند، دیدگاه های گوناگونی ازسوی پژوهشگران شیعه و سنی وجود دارد. برخی را مورد نگر قرار می دهیم.

الـف: دیـدگـاه نـخـست این است که آغاز رسالت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم با نزول پنج آیه اول سوره علق مـی بـاشـد. هـنگامی که حضرت در غار حرا در جبل النور در حال مناجات بودند فرشته وحی بر او متمثل شده خطاب به حضرت نموده که بخوان، بسم اللّه الرحمن الرحیم، إقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علقٍ، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علّم بالقلم، عـلّم الانسان ما لم یعلم. «بنام خداوند بخشاینده مهربان، بخوان به نام پرورش دهنده خویش که آفریده، همان که انسان را از خون بسته شده آفرید، بخوان به نام پرورش دهنده خویش که ارجمندترین است، همان که به وسیله قلم انسان را آموخت، به انسان آن چه را که یاد نداشت آموخت».

برای اثبات این گونه ادعاها برهان عقلی وجود ندارد، تنها به نقل روایات و تاریخ می توان اطمینان نمود. چندین شاهد روایی این دیدگاه را تأیید می کند. افزون بر این که دیدگاه مشهور نیز می باشد. بـه لـحـاظ ایـن کـه شـواهد نقلی دیگر را می توان به گونه ای با این دیدگاه سازگار نمود، این دیدگاه بهترین می باشد.

عـن الـرضـا علیه السلام: سـمـعتٌ ابی یحدث عن ابیه علیه السلام اول سورة نزلت بسم اللّه الرحمن الرحیم اقرا بـاسـم ربـک الـذی خـلـق، و آخـر سـورةٍ نـزلـت إذا جـاء نـصـر اللّه (1)«امـام رضـا علیه السلام؛ از پـدرم شـنیدم که می فرمود اولین سوره ای که نازل شد، بسم اللّه الرحمن الرحیم اقرا باسم ربک الذی خلق، و آخرین سوره، إذا جاء نصر اللّه می باشد. عـن ابـی عـبـد اللّه علیه السلام اول ما نزل علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، بسم اللّه الرحمن الرحیم إقرأ باسم ربک الـذی خـلق، و آخره إذا جاء نصر اللّه (2). این روایت از امام صادق علیه السلام نقل شده است و مضمون آن همان


1) نور الثقلین، ج 5، ص 609.

2) همان.

روایت قبلی است. عـن أبـی جـعفر علیه السلام انه کانت اول سورةٍ نزلتإ اقرا باسم ربک الذی خلق (1)«امام باقر علیه السلام می فرماید اولین سوره ای که نازل شده إقرا باسم ربک الذی خلق است.» عـن الباقر علیه السلام نزل جبرئیل علی محمد صلی الله علیه و آله و سلم فقال یا محمد، إقرأ قال و ما أقرأ، قال إقرأ باسم ربک الـذی خـلـق، خـلـق الآنـسـان مـن عـلق، إقرا و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یـعـلم (2)«امام باقر علیه السلام نقل می کنند: جبرئیل علیه السلام بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و گفت بخوان. گفت چه بخوانم، گفت بخوان إقرأ باسم ربک...».

روایت دیگری از طریق اهل سنت از عایشه نقل شده: قالت اول ما یری به الرسول الرؤیا الصالحه فجائه الـملک فقال إقرا باسم ربک الذی خلق ... علّم الانسان ما لم یعلم (3)«اولین مرتبه که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم فـرشـته را خواب دید به او گفت بخوان؛ اقرا باسم ربک الذی خلق ... تا آیه پنجم. روایات دیگری به همین مضمون از طریق اهل سنت از صحیح بخاری و نیز مستدرک حاکم نقل شده است (4).

سیوطی هم می گوید در این که اولین آیه ها نازل شده کدامند اختلاف است، لیکن دیدگاه صحیح این است که إقرا باسم ربک الذی خلق اولین آیه ها هستند. (5)گرچه تعبیر برخی روایات سـوره عـلـق اسـت، لیکن با توجه به شواهد دیگر روایی و تاریخی منظور همان پنج آیه اول سوره می باشد. مسعودی نیز همین دیدگاه را تأیید می کند. (6)


1) همان.

2) همان.

3) صحیح بخاری، ج 6، ص 216. (عایشه گر چه در آغاز بعثت متولد نشده بوده است، لیکن ممکن است در زمان همسرداری با حضرت این حقیقت را از حضرت شنیده باشد.)

4) البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 263

5) اتقان، ج 1، نوع 7.

6) مروج الذهب، ج 2، ص 276.

ب: دیدگاه دوم این که سوره «مدثر» اولین قسمت قرآن است که نازل شده است. ازجابر بن عبد اللّه انصاری نقل شده که از وی پرسیدند، ایّ القرآن انزل؟ قال: المدثر (1)«کدام قسمت قرآن نازل شده است؟ گفت: مدثر».

مـمـکـن است اشتباه از جابر باشد و یا بهتر است گفته شود منظور وی بعد از وقفه ای که در نـزول وحـی پـدید آمده می باشد، چون مدتی وحی متوقف شد آنگاه در شروع مجدد اولین سوره مدثر نازل شده است.

ج: دیـدگاه سوم که برخی تمایل دارند آن را بپذیرند این است که اولین سوره، حمدبوده است که «فـاتـحـة الـکـتـاب» نامیده شده است. بر اساس روایت شرحبیل حضرت اول ندای وحی را شنید که مـی گـفـت، یـا مـحـمـد، قـل: بـسم اللّه الرحمن الرحیم، الحمد للّه رب العالمین حتی بلغ و لا الضالین (2)اولین ندای وحی به حضرت گفت:سوره حمد را تا و لا الضالین بخوان.

نکته ای این دیدگاه را ممکن است تایید کند و آن این که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و همراهان از آغاز بعثت نماز می خواندند و در اسلام نماز بدون فاتحة الکتاب، یعنی سوره حمد تشریع نشده است. بنابراین اولـیـن سـوره هـمین سوره می باشد. روایات لا صلوة إلا ان یقرءها (3)«نماز نیست مگر ایـن که سوره حمد قرائت شود.» همین را تایید می کند.

افزون بر این در روایات سوره حمد «فاتحة الکتاب» نامیده شده است. یعنی اولین سوره کتاب مانند: من قرأ فاتحة الکتاب أعطاه اللّه بعدد کل آیةٍ من الـسماء ثواب تلاوتها (4)«کسیکه فاتحة الکتاب را قرائت کند خدای سبحان ثواب تلاوت هر آیه ای که از آسمان نازل شده است را به او خواهد داد.» و مـعـلـوم اسـت در ابتدای بعثت که قرآن تدوین نشده


1) البرهان فی علوم القرآن، ج 3، ص 265، اتقان، ج 1، ص 32، متأهل العرفان، ج 1، ص 94.

2) همان، متاهل، ج 1، ص 96.

3) وسائل، ج 4، ص 732.

4) نور الثقلین، ج 1، ص 4.

بود تا سوره حمد در اول آن قرار گیرد و فـاتـحـة الـکتاب نامیده شود. این که این سوره فاتحة الکتاب نامیده می شود به این جهت است که اولین سوره ای است که نازل شده است. یعنی آغاز کتاب است در نزول نه در نوشتار.

از ایـن مطالب می توان پاسخ داد. زیرا این که روایت می فرماید اولین سوره فاتحة الکتاب است. بدین اعـتبار است که اولین سوره ای که کامل نازل شده، فاتحة الکتاب است. نه این که اولین آیه ها منظور بـاشـد. از این جهت با دیدگاه اول ناسازگار نیست و فاتحة الکتاب نامیده شدن این سوره به لحاظ همین جهت است که اولین سوره کامل، این سوره است.

ایـن کـه گـفـته شد از آغاز نماز خوانده می شده است، و در اسلام نماز بدون فاتحة الکتاب سراغ نـداریـم، اولاً اگر از اوائل بعثت و لو بعد از چند سوره هم نماز تشریع شده باشد، صحیح است گفته شود نماز از آغاز بعثت است و فاتحة الکتاب پنجمین سوره است که نازل شده است.

افزون بر ایـن ازکجا از اول بعثت نماز اسلام به همین صورت بوده است، چه بسا با اذکار دیگر باشد و رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم قبل از بعثت هم نماز می خوانده همان نمازی که در دین ابراهیم خلیل مشروع بوده است، چـه بسا ابتدای بعثت همان نماز را می خوانده و روایت «لا صلوة إلا بقرائتها» هم زمان صدورش بـعـد از نـزول سوره حمد بوده است، دلیل نمی شود که سوره حمد اول نازل شده باشد. اگر سوره حـمـد پـنـجـم هـم بـاشد روایت می تواند بگوید «لا صلوة الا بقرائتها» در هر صورت با توجه به ایـن کـه مـی تـوان شواهد روایاتی را با دیدگاه اول سازگار نمود، بهترین دیدگاه همان است که پنج آیه اول سوره علق ابتدا نازل شده اند.

قرآن چگونه نازل شده است؟

پذیرش دیدگاه پنجم در مورد بعثت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سؤال هایی را مطرح می سازد. زیرا از یک سو مفاد برخی روایات این است که قرآن در ماه رمضان نازل شده است، و از جانبی بعثت با نزول قرآن آغاز شده است، با این که مضمون برخی آیات این است که قرآن در

ماه رمضان نازل شده است، پس چگونه آغاز بعثت در ماه رجب است؟ و نیز با توجه به این که نزول قرآن به صورت تدریجی و در طول بیست و سه سال رسالت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بوده است، چگونه در آیه ها ماه رمضان به عنوان ماه نزول قرآن مطرح شده است؟

بر این اساس این موضوع یکی از موارد تفاوت دیدگاه بین پژوهش گران علوم قرآنی و مفسران می باشد. که پیش از اشاره به برخی دیدگاه ها یادآوری چند نکته متناسب است.

نخست: مضمون برخی آیات قرآن این است که تمام قرآن در ماه رمضان، آن هم در شب قدر نازل شده است. شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن (1)«ماه رمضان ماهی که قرآن در آن نازل شده است.»

مفاد این آیه این است که قرآن در ماه رمضان نازل شده است. اما شب و روز آن را مشخص نمی کند. انا انزلناه فی لیلة مبارکة (2)«ما قرآن را در شب مبارکی نازل کردیم.» مفاد این آیه این است که با توجه به نزول قرآن در ماه رمضان این پدیده در شب ماه رمضان بوده است نه روز.

انا انزلناه فی لیلة القدر، «ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم.» مضمون این آیه مشخص نمودن آن شب است که شب قدر شب نزول قرآن است.

نکته دوم، براساس مفاد بسیاری از آیات و شهادت قطعی روایات و نیز تاریخ قطعی و شأن نزولهایی که برای بسیاری از آیات عنوان شده است؛ نزول قرآن به صورت لفظ عربی مبین، یک مرتبه نبوده است؛ زیرا اولاً یکی از اعتراض های چالشگران همین بود که می گفتند چرا قرآن یک مرتبه و یکجا بر حضرت نازل نمی شود، لولا نزل علیه القرآن جملة واحدة کذلک لنثبت به فؤادک و رتلناه ترتیلاً. (3)«چرا قرآن بر حضرت یکجا و یک مرتبه نازل شده نشده است، همین گونه است که قرآن را به تدریج نازل کردیم تا قلب تو را استوار سازیم».


1) بقره، 185.

2) دخان، 1.

3) فرقان، 32.

قرآن در پاسخ این سؤال می پذیرد که قرآن یک مرتبه نازل نشده است و حکمت نزول تدریجی آن را عنوان می نماید، که برای تثبیت قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به تدریج نازل شده است.

با توجه به این نکات محققان درصدد پاسخ این سؤال ها برآمده اند که برخی دیدگاه ها را این گونه می توان توضیح داد.

دیدگاه ها

1- برخی از اهل سنت که آغاز بعثت را ماه رمضان می دانند، در پاسخ این سؤال می گویند، منظور از نزول قرآن در ماه رمضان نزول تمام قرآن نیست، بلکه نزول برخی آیات آن است. در حقیقت آغاز نزول ماه رمضان است. چون آغاز بعثت در ماه رمضان بوده است، و بعثت با نزول بخشی از آیات قرآن بوده است، نزول قرآن را به ماه رمضان نسبت داده است.

برخی مدعی هستند نزول بیشتر آیات قرآن در ماه رمضان بوده است. به همین خاطر در آیات آمده است که قرآن در ماه رمضان نازل شده است. (1)این دیدگاه را در میان اهل سنت به محمد بن اسحاق و شعبی و نیز فخر رازی و زمخشری می توان نسبت داد. (2)این دیدگاه را به برخی محققان شیعه نیز مانند شیخ مفید و سید مرتضی و ابن شهر آشوب نسبت داده می شود. (3)

2- دیدگاه دوم که منتخب برخی از محققان شیعه است. همین دیدگاه با اندکی اضافه و آن این که آغاز بعثت یا آغاز نزول قرآن را باید از یکدیگر جدا کرد. آغاز بعثت مربوط به بیست و هفتم ماه رجب است که با تعداد اندک از سوره علق و برخی سوره های دیگر همراه بوده است. آنگاه به مدت سه سال فاصله حاصل شده که وحی نازل نمی شده است. سپس بعد از سه سال وقفه آیه فاصدع بما تؤمر (4)نازل می شود و پیامبر مأمور می شود


1) البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 289، اتقان، نوع 16َ، ص 54.

2) مجمع البیان، ج 2، ص 276. اتقان، ج 1، ص 40، تفسیر کبیر، ج 5، ص 85، کشاف، ج 1، ص 227. نقل از التمهید. ج 1، ص 112.

3) تصحیح الاعتقادات الامامیة: ص 82، باب 31، مناقب نقل از التمهید، ج 1، ص 114.

4) حجر، 94.

رسالت خویش را آشکار کند؛ مجدداً نزول قرآن آغاز می شود. و چون آیات آغاز بعثت اندک بوده اند و در واقع شروع نزول بیشتر قرآن بعد از سه سال فاصله بوده است و این شروع دوم در ماه رمضان بوده است، بدین خاطر صحیح است که گفته شود قرآن در ماه رمضان نازل شده است. یعنی آغاز نزول مرحله اصلی ترین قرآن در ماه رمضان بوده است. (1)

این دیدگاه نیز از چند جهت آسیب پذیر است، نخست این که خود ایشان می پذیرند آغاز بعثت با نزول بخشی از آیات قرآن مانند پنج آیه اول سوره علق، آنگاه سوره مدثر و سپس سوره حمد و ... بوده است. چگونه می توان بعثت را با آغاز نزول قرآن تفکیک نمود؟

دو دیگر این که نسبت نزول قرآن در ماه رمضان به آغاز نزول قرآن گر چه صحیح است، لیکن نسبت مجازی است که پذیرش آن دلیل و شاهد می طلبد.

وانگهی این دیدگاه در صورتی سامان می پذیرد که اثبات شود، شروع مجدد قرآن بعد از سه سال فاصله، در ماه رمضان بوده است؛ تا بتوان آیات سوره بقره و دخان و قدر را به صورت مجاز به آن تطبیق نمود و این نکته با کدام شاهد و دلیل به اثبات می رسد؟!

همچنین این دیدگاه افزون بر این با شواهدی که دلالت دارند آغاز بعثت در ماه رجب می باشد، سازگاری ندارد. با زبان قرآن نیز ناسازگار است. زیرا مفاد آیات قرآن این است که تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است. گر چه پدیده های بزرگ را به آغازین روز آنها نسبت می دهند. مانند این که ساختمانی که در مدت ده سال به اتمام رسیده است، به سال شروع آن ساختمان که کلنگ آن زده شده است، نسبت داده می شود. لیکن این نسبت در نهایت نسبت مجازی است و همراه با قرائن و شواهد دیگر است.

3- دیدگاه سوم در این باره با توجه به شواهد روایی است که از جانب اهل سنت عنوان شده است که منظور از نزول قرآن در ماه رمضان نزول آن بر جامعه انسانی و حتی شخصی پیامبر نیست. بلکه منظور نزول قرآن نزول یک مرتبه آن است. به آسمان دنیا، آنگاه در طول بیست و سه سال رسالت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به تدریج بر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است. (2)سیوطی بر این دیدگاه روایت نقل می کند، نزل القرآن جملة واحدة لاربعة و عشرین من رمضان و


1) التمهید، ج 1، ص 110 و 111.

2) البرهان، ج 1، ص 289، الاتقان، ج 1، نوع 16، ص 53.

وضع فی بیت العزة فی السماء الدنیا. (1)

4- دیدگاه چهارم در این راستا مانند دیدگاه سوم است که نزول قرآن در ماه رمضان بر آسمان دنیا بوده است، لیکن نه در یک شب قدر بلکه در هر سال از شب قدر بخشی از قرآن نازل می شده است. (2)

اشکالی متوجه این دو دیدگاه می شود و آن این که این گونه مسائل به نقل اتکا دارند، باید روایت یا تاریخ قطعی موضوع را تأیید نماید که چنین چیزی وجود ندارد.

5- دیدگاه دیگر می گوید منظور از نزول قرآن در ماه رمضان این است که در شأن ماه رمضان یعنی در عظمت و شرافت ماه رمضان قرآن نازل شده است، نه این که تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده باشد.

این دیدگاه نیز آسیب پذیر است زیرا اولاً این نکته در خصوص آیه سوره بقره، شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن. (3)ممکن است صحیح باشد. با آیات سوره دخان و قدر ناسازگار می باشد. افزون بر این که در همان آیه سوره بقره نیز مجاز است و شاهدی از قرآن و روایات آن را تأیید نمی کند.

6- دیدگاه ششم را می توان گفت از برخی از محدثان شیعه است که منظور از نزول قرآن در ماه رمضان نزول یک مرتبه ای قرآن در شب قدر ماه رمضان بر بیت العزة، یا بیت المعمور در آسمان اول و یا آسمان چهارم می باشد. این دیدگاه براساس برخی روایاتی است که امثال مرحوم صدوق نقل نموده اند، می باشد. براساس این دیدگاه قرآن دو مرحله نزول دارد یک مرحله آن یک مرتبه بوده است در آسمان چهارم بر «بیت المعمور» شکل گرفته است. این نزول در ماه رمضان بوده است. روی کرد آیات نزول قرآن در ماه رمضان این نزول می باشند. نزول دوم که تدریجی است از آغاز بعثت تا پایان بعثت در مدت بیست سال بوده است که به صورت تدریجی شکل گرفته است. در این باره می گوید: اعتقادنا


1) در المنثور، ج 1، ص 189.

2) همان.

3) بقره، 185.

فی ذلک أن القرآن نزل فی شهر رمضان فی لیلة القدر جملة واحدة الی بیت المعمور. (1)

در مورد این دیدگاه می توان گفت گر چه برخی روایات دلالت بر این دیدگاه می نمایند، لیکن سؤال هایی مانند این که نزول قرآن بر بیت المعمور در آسمان چهارم چه ثمری دارد، که از آن ستایش می شود و نیز اوصافی که قرآن برای خویش عنوان می کند مانند «هدی للناس» یعنی رهنمون مردم بودن. قرآن در آسمان چهارم چگونه رهنمون مردم است؟ همانند این نوع سؤال ها در رابطه با این دیدگاه و دیدگاه های مشابه بی پاسخ می مانند.

7- علامه طباطلایی؛ دیدگاه دیگری در همین راستا مطرح می نماید که می توان گفت برگرفته از دیدگاه صدوق و نیز محدث کاشانی می باشد. محدث کاشانی دیدگاه صدوق را این گونه اصلاح نموده است که منظور از بیت المعمور قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می تواند باشد. که قرآن در شب ماه رمضان یک مرتبه به قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است. آیه نیز دلالت دارد که نزل به روح الامین علی قلبک. (2)

آنگاه نزول در مدت رسالت رسول الله صلی الله علیه و آله وس لم از قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بر زبان وی آشکار شده است که نزول تدریجی قرآن به این مرحله مربوط می شود. (3)این دیدگاه فیض کاشانی را محقق زنجانی نیز پسندیده است. (4)علامه طباطبایی یک توضیح دیگری به این دیدگاه افزوده و آنگاه آن را پذیرفته است.

علامه می گوید قرآن یک مرحله باطن دارد که انه فی ام الکتاب لدنیا لعلی حکیم. باطن و حقایق قرآن یک مرتبه بر قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در ماه رمضان متجلی شده است. منظور از نزول قرآن در ماه رمضان نزول الفاظ قرآن نیست، بلکه باطن و حقایق و معانی قرآن است. که یک مرتبه بر قلب حضرت نازل شده است.

آنگاه قرآن به صورت واژگان عربی در طول مدت رسالت حضرت به تدریج نازل شده


1) تصحیح الاعتقادات الامامیة، ص 82، باب 31. بحار، ج 18، ص 250، 253 و ... التمهید، ج 1، ص 116.

2) شعراء، 194.

3) تفسیر صافی، ج 1، ص 42، مقدمه 9.

4) تاریخ القرآن، ص 10.

است. در حقیقت قرآن دو مرحله دارد، مرحله باطن که نزول دفعی مربوط به آن می شود. دیگر نزول تدریجی که مربوط به الفاظ عربی قرآن می باشد. (1)

بر این دیدگاه برخی اشکال ها مانند این که قرآن چگونه رهنمون مردم است؟ و ثمره نزول دفعی آن چیست؟ پاسخ داده می شود، زیرا هنگامی که بر قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده باشد، رهنمون مردم می تواند باشد. گر چه هنوز فرصت ابلاغ به مردم فراهم نشده باشد.

استدلال عامه

استدلالی که علامه طباطبایی بر این دیدگاه مطرح می سازد آیات قرآن می باشد، که روش تفسیری علامه در سرتاسر المیزان همین است. وی قرآن را با خود قرآن تفسیر می کند. به همین خاطر تفسیر نفیس خویش را «المیزان» می نامد. یعنی میزان در تفسیر قرآن خود قرآن است.

در هر صورت ایشان از آیات قرآنی این گونه بهره می برد که قرآن یک مرحله حقیقت و باطن دارد؛ انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون (2)«به تحقیق آن قرآن ارجمند و گرامی است که در کتابی سرپوش نهاده شده قرار دارد.» بل هو قرآن مجید فی لوح محفوظ؛ (3)«بلکه آن قرآن با عظمت و مجد است که در لوح مصون و حراست شده قرار دارد.» این مرحله از حققت قرآن چون در غالب الفاظ نیست یک حقیقت است و هیچ گونه تغییر و تحول در آن راه ندارد. ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، یا عام و خاص و ... در این مرحله راه ندارد. زیرا این مسائل به عالم الفاظ مربوط است. در این مرحله لفظی وجود ندارد.

مرحله دوم قرآن که آیات بر آن دلالت دارند، مرحله الفاظ است که به صورت لفظ و لغت و زبان عربی درآمده است. یعنی از آن مرحله تنزل نموده و فرود آمده در قالب الفاظ عربی جلوه گر شده است، حم و الکتاب المبین انا جعلنا قرآناً عربیاً لعلکم تعقلون و انه فی ام الکتاب لدنیا لعلی حکیم. (4)


1) المیزان، ج 2، ص 15 و 16.

2) واقعه، 80.

3) بروج، 22.

4) زخرف، 4.

کتاب الحکمت آیاته ثم فصلت. (1)مرحله احکام به مرحله اول توجه دارد، مرحله تفصیل به مرحله الفاظ عربی آن نگر دارد.

همچنین تفاوت است میان دو واژه «انزال» و «تنزیل» انزال که از باب افعال است به معنای فرود دفعی است و تنزیل به معنای فرود تدریجی. به همین خاطر از نزول مرحله اول که نزول دفعی یعنی یک مرتبه است تعبیر به «انزال» شده است. هم در آیه بقره و هم در آیه دخان و هم در آیه قدر، انا انزلناه فی لیلة القدر. این مرحله چون یک حقیقت است، نزول آن هم یک جا می باشد. این مرحله در ماه رمضان بر قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متجلی شده است. یعنی تمام حقایق قرآن یک جا در شب قدر به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمده است. آنگاه مرحله دیگر قرآن که در قالب الفاظ عربی می باشد در مدت رسالت حضرت به صورت تنزیل و تدریج در ظرفیت ها و مناسبت های گوناگون نازل شده اند.

بر این اساس مرحله نخست قرآن که از آن تعبیر به انزال شده است، در شب قدر ماه رمضان بر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بوده است. و مرحله دوم قرآن که در قالب الفاظ عربی درآمده است، به تدریج در مدت بیست و سه سال نازل شده است. (2)

با توجه به این که علامه این دیدگاه را با شواهد قرآنی ساماندهی نموده است، و نیز با توجه به این که این دیدگاه با آثار روایی نیز ناسازگاری ندارد و روایات بعثت در 27 رجب و نیز روایات نزول قرآن به بیت المعمور را می توان با آیات قرآن همساز نمود؛ به نظر می رسد به این دیدگاه کمترین اشکال متوجه باشد. و اگر در برخی موارد کاربردهای مجازی نیز باشد براساس شواهد و قرائن است.

همچنین این نکته هم برهانی است که هر چیزی که به عرصه وجود مادی می رسد، یک مرحله وجود دیگر که باطن و حقیقت آن می باشد نیز دارد. قرآن از آن حقیقت به ملکوت تعبیر می کند، بیده ملکوت کل شیء. (3)«ملکوت هر چیزی به دست خداست.» مرحله


1) هود، 1.

2) المیزان، ج 2، ص 15 و 16.

3) یس، 82.

وجود مادی قرآن الفاظ آن است و مرحله وجود ملکوتی آن باطن و حقیقت وی می باشد. در هر صورت می توان گفت از میان دیدگاه های هفت گانه مستندترین دیدگاه، دیدگاه هفتم می باشد.

آخرین سوره

از مـحـتـوای برخی سوره می توان اطمینان حاصل نمود که در اواخر رسالت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نازل شـده انـد، مانند سوره نصر، سوره توبه و سوره مائده و ... . لیکن از درون سوره نمی توان این نکته را به دسـت آورد کـه فـلان سـوره آخرین سوره می باشد. لذا برای تشخیص آخرین سوره باید به شواهد روایـی و تاریخی رجوع نمود. شواهد روایی دراین رابطه متفاوت است برخی دلالت دارند، آخرین سـوره کـه بـه صورت کامل نازل شد توبه است، آخر سورة نزلت تامةً سورة براءة. (1)

برخی از شواهد دلالت دارد آخرین سوره مائده است، عایشه یا جبیر تقرأ سورة المائدة فقلت نعم فقالت اما انها آخرسورة نزلت فما وجدتم فیه من حلالٍ فاستحلوه و ما وجدتم من حرامٍ فحرموه (2)«سـوره مـائده آخـرین سوره ای است که نازل شده، هر حکم حلالی درآن مشاهده کردید حلال بـدانـید ( نسخ نشده است ) و هر حکم حرامی در آن دیدید حرام بدانید.» از عبداللّه بن عمر نیز نقل شـده که آخرین سوره مائده و فتح می باشد (3)، عن علی علیه السلام و کان آخر ما نزل سورة المائدة نـسـخت ما قبلها و لم ینسخها شیءٌ (4)«ازعلی علیه السلام نقل شده است آخرین سوره مائده بوده است که چیزی از آن نسخ نشده است.» و یا آخرین سوره، سوره توبه باشد در سال نهم، انها آخر سوره نزلت فی السنة التاسعة بعد عام الفتح. (5)


1) در المنثور، ج 3، ص 208.

2) همان، ج 2، ص 252.

3) در المنثور، ج 2، ص 252.

4) نور الثقلین، ج 1، ص 582.

5) تفسیر برهان، ج 1، ص 680.

و برخی دیگر از روایات دلالت دارند که آخرین سوره، سوره نصر است، عن الرضا علیه السلام ان اول ما نزلت بـسم اللّه الرحمن الرحیم، اقرا باسم ربک الذی خلق، و آخر سورةٍ نزلت اذا جاء نصر اللّه (1)«از امام رضا علیه السلام نقل می کنند که اولین سوره علق و آخرین سوره نصر می باشد.» از ابـن عـبـاس هـم نقل شده که آخرین سوره ای که یکجا نازل شده است سوره نصر است، آخر سـورةٍ نـزلت من القرآن جمیعاً اذا جاء نصر اللّه و الفتح (2)

با توجه به این که سوره مائده یکجا نـازل نـشـده اسـت، می توان گفت شواهد روایی، تاریخی که می گویند سوره برائت یا سوره نصر آخـریـن سـوره می باشند، با روایاتی که دلالت دارند مائده آخرین سوره است ناسازگاری ندارد. زیرا مـنـظـور آنـهـا از آخرین سوره آخرین سوره ای است به صورت کامل نازل شده است و منظور این روایـات آخرین سوره ای که قطعه قطعه نازل شده است مائده می باشد. بدین خاطر بر اساس شواهد آخرین سـوره، سوره «مائده» است و محتوای سوره که سخن از «الیوم ها» دارد و نیز موضوع تـعـیین رهبری در روزهای آخر عمر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نیز شاهد بر این نکته خواهد بود. گر چه آخرین سوره ای که به صورت کامل نازل شده سوره «نصر» یا «توبه» باشد.

بررسی یک نکته

برخی در مورد شواهد روایی دو سوره نصر و توبه و ... می فرمایند چون سوره نصر در سال هشتم که سـال فتح مکه بود نازل شده است و سوره توبه یک سال بعد از آن در سال نهم نازل شده است. راه جـمع روایاتی که برخی سوره نصر را و برخی سوره توبه را آخرین سوره معرفی می کنند، این است که گفته شود آخرین سوره ای که کامل نازل شده، سوره نصر در سال هشتم بوده و آخرین سوره ها که به لحاظ اوایل آنها در سال نهم نازل شده سوره توبه می باشد.

این سخن مخدوش به نـظـر می رسد، زیرا سوره نصر پی آمد فتح را می رساند که بعد از


1) همان، ج 5، ص 690.

2) در المنثور، ج 6، ص 407.

فتح مکه چه حوادثی رخ خواهد داد و طبعاً بعد از فتح مکه زمینه برای گسترش اسلام فراهم شد و مردم فوج فوج از حجاز و خارج از آن بـر حـضرت وارد می شدند و ایمان می آوردند. چه بسا سوره نصر سال دهم بعد از سوره توبه نازل شـده باشد. که می فرماید: و رایت الناس یدخلون فی دین اللّه افواجاً. سیوطی هم نقل می کند که سوره نصر در حجة الوداع در سال دهم نازل شده است، هذه السورةٌ نزلت علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم اوسط ایامٍ التشریق بمنی و هو فی حجة الوداع اذا جاء نصر اللّه و الفتح حتی ختمها فعرف رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم انه الـوداع. (1). «این سوره در ایام تشریق در منا در حالی که حضرت در «حجة الوداع» بودند نازل شد: اذا جاء نصر الله ... وقتی سوره را تا آخر قرائت کرد حضرت متوجه شدند که آن حج آخرین حج است.»

بـرخی شواهد در آثار شیعه هم دلالت دارد که سوره نصر آخرین سوره ای است کـه نـازل شـده اسـت. (2)در هر صورت نتیجه این شواهد و برداشت صحیح از آنها این است که آخرین سوره که به صورت کامل نازل شده است سوره «نصر» در سال دهم و در منا بوده است و آخرین سوره که به صورت تدریجی نازل شده است، سوره «مائده» می باشد. و الله سبحانه هو العالم.

نام گذاری سوره ها

سـخن از نام گذاری خود قرآن و نیز سوره های آن خیلی بحث مهم و اساسی نیست. در عین حال برای آشنایی خوانندگان گرامی به این نکته نیز اشاره می شود.

بـدون شـک نـام قـرآن از تعبیرات خود قرآن گرفته شده است که واژه «قرآن» هفتادمرتبه در قرآن به کار رفته است در مواردی مانند: وعداً علیه حقاً فی التوراة و الانجیل و القرآن. (3)این واژه برای همین کتاب آسمانی قرار گرفته است. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نیز از این


1) در المنثور، ج 6، ص 409.

2) نور الثقلین، ج 5، ص 690.

3) توبه، 111.

کتاب با اسم یعنی «قرآن» یاد نموده است.

گر چه در کتاب های علوم قـرآنـی بـرای قـرآن نام های دیگری چون فرقان و نور و ...بیان شده است، لیکن اینها به لحاظ صـفت هستند نه اسم عَلَم». از این کتاب آسمانی اسم به عنوان «علم» فقط قرآن یاد شده است. اما به اعتبار صفات چون قرآن صفات بسیاری دارد برخی آنها را به عنوان اسامی قرآن یاد نموده اند. زرکشی از قاضی ابو العالی نقل می کند که پنجاه و پنج اسم به این اعتبار برای قرآن نام برده است. مانند کتاب، کلام، نور، هدایت، رحمت، فرقان، شفا و ... (1)لیکن صفات قرآن با به عنوان اسم قرآن را یاد کردن صحیح به نظر نمی رسد.

اما نام گذاری سوره نیز نمی توان گفت به دستور رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می باشد. بلکه هر سوره ای به لحاظ محتوایی که دارد و به لحاظ مطالب اعجاب آوری که برای خوانندگان دارد عـنـاوینـی را بـه عـنـوان اسـم آن انتخاب نموده اند. مثلاً نام گذاری سوره «نساء» به اعتبار این که بـسیاری از احکام زنان را بیان کرده است. سوره مائده به این جهت که در این سوره سخن از مائده (سفره) آسـمـانـی اسـت. سوره انعام به لحاظ این که در این سوره سخن از چهار پایان است. سوره نحل به لـحاظ این که سخن از زنبورعسل است. یا سوره نمل به لحاظ این که سخن از مورچه می باشد و یا بـرخـی سـوره هـا به لحاظ حروف مقطعه نام گذاری شده اند. مانند سوره «ق، ص، حم، عسق».

بر این اساس سوره ها ضابطه خاصی در نام گذاری نداشتند. بلکه به صورت طبیعی در زبان مـردم نـام گذاری می شده اند. مردم حوادث را به لحاظ نکات نادرش یا نکات برجسته و اعجاب آورش، نـام گـذاری مـی کنند. مانند سال جنگ، سال پیمان و صلح، سال زلزله، سال باران و ... و مانند شهر ایـمان، شهر علم، شهر صنعت و مانند اینها.

نام گذاری سوره ها نیز به صورت طبیعی شکل گرفته است. برای همین نکته است که بسیاری از سوره ها بیش از یک اسم دارند، مانند سوره بقره، «مناط الـقرآن» سوره آل عمران، «طیبه»، سوره نحل، «نعیم» و سوره جاثیه «شریعت»، و سوره مائده «عقود»، سوره


1) البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 343.

غـافر، «مؤمن»، و سوره فاطر، «ملائکه» و سوره توبه، «برائت». حذیفه این سوره را سوره «عذاب» نامیده است. ابـن عـمـر آن را «مـشقشقه» نامیده است. (1)برای برخی سوره ها مانند حمد بیست نام یاد نموده اند؛ ام الکتاب، ام القرآن، فاتحه الکتاب و... .

فضای مکه

گـرچـه پـیام قرآن در ابعاد معارف، اجتماعی، حقوقی و فقه و جهانی است، لیکن چون وحی به صورت لـفـظ و سخن در می آید و هر سخن گوی حکیم ملزم است تناسب فضای سخن خویش را رعایت کند. گـرچـه خـطـاب او فـراگیر انسان هاست، اما مخاطبی که در حال صدور سخن شنونده است، باید تـناسب فضای آن نیز مورد توجه سخن گو باشد. به همین سبب چون فضای سخن مخاطب متفاوت اسـت، سخن نیز به تناسب آن تفاوت پیدا می کند.

به همین خاطر چون فضای مکه با فضای مدینه دو جو کاملاً متفاوت بوده است، سخن وحی هم به تناسب آن تفاوت ها طرح شده است. البته پذیرش این واقعیت به معنای تأثر از فرهنگ جامعه نیست. معنای این سخن این نیست که وحی بازتاب فرهنگ جامعه خـویـش اسـت؛ بـلـکه رعایت عناصر زیبایی سخن است که هر سخن گوی حکیم را وادار به رعایت آنها می کند. شرح این نکته در فصل «زبان قرآن» آمده است. (2)

برای رعایت همین معیار است که خطاب ها و محتوای سـخن قرآن در مکه با مدینه تفاوت دارند. در مکه که آغاز کار است و شرک و فساد و ناهنجاری های اعتقادی و اجـتـمـاعـی دامـن گسترده است، سخن به صورت آرام آرام از مسائل اعتقادی و اجتماعی و اخلاقی شروع می شود. سخن با اندیشه های پر بار زلال و پایداری و در عین حال محورهای کلی طرح می شود. مانند دعوت به توحید، آشنایی با معاد. صفات حسنای خدای سبحان. مبارزه با مفاسد اجتماعی و اخلاقی و امـثـال ایـنها.

در رابطه با رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و هوادارانش هم، سخن از صبر و بردباری و تحمل مـزاحـمـت هـا و


1) البرهان، ج 1، ص 339.

2) ص 247.

شـکـنجه های دشمن است نه سخن از عده و هجوم و نه تمکن و توان مندی آنان. به همین خاطر سوره های مکی که حدود 85 سوره می باشند و تقریباً دو سوم حجم قرآن را تشکیل می دهند، در این حـال و هـوا سـخن می گویند. در این سوره ها سخن از شرک زدایی،توحید، معاد، خصوصیات آن، حرمت بسیاری از مفاسد اجتماعی و اخلاقی؛ کوبیدن روحیه تقلید کورکورانه از پیشینیان و احیای کرامت و تبیین ارزشـهـای انـسـانی می باشد. و این در حالی که محتوای سخن وحی در مدینه تفاوت آشکار با این گونه مطالب دارد.

فضای مدینه

در مدینه سیزده سال از آغاز بعثت گذشته است. عده چشم گیری به اسلام روی آورده اند. تمکن و قدرت مسلمانان افزون شده است. یک فضای باز در افق گشوده شده و نوید توان مندی آنان را می دهد. مسلمانان متشکل و همدل می توانند آزادانه ایده خویش را مطرح کنند. خلاصه به طـور کـلـی فضا عوض شده است.

مدینه بستر مساعد برای طرح فروعات فقهی است. زمینه مناسب برای طرح یک تشکل و نهاد سیاسی است. در مدینه اهداف دیگری چون مقابله با هجوم نظامی دشمن مطرح است ،و اعدوا لهم ما استطعتم من قوةٍ (1)«هر چه در توان دارید برای ستیز دشمن آماده باشید، و توان خود را افزون کنید».

در مـدیـنه سخن از مناظره با تشکیل میز گرد با اهل کتاب است. قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کـلمةٍ سواءٍ بیننا و بینکم (2)«هان ای اهل کتاب پیش آیید به سوی یک آرمانی (توحید) که در نزد ما و شما یکسان است.» در مـدینه سخن از تشکل اجتماعی است، یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا (3)«ای مؤمنان مقاوم باشید و با هم پایداری کنید و روابط خویش راتنگاتنگ کنید.» و اعـتـصموا بحبل اللّه جمیعاً (4)«با هم به ریسمان الهی


1) انفال، 60.

2) آل عمران، 63.

3) آل عمران، 200.

4) همان، 103.

متمسک شوید»، (با هم مسلمان باشید).

در مدینه به لحاظ این که جامعه اسلامی شکل گرفته و متحد و نیرومند درمقابل شرک و نـفاق و ظلم مقاوم شده است، سخن از دفاع است. سخن جنگ های خونین چون بدر و احد و خیبر اسـت. سـخن از «قاتلوا ائمة الکفر انهم لا ایمان لهم» است. «سردمداران کفر را که به هیچ پیمانی وفادار نیستند به هلاکت برسانید».

در مـدیـنـه بـه لـحاظ این که جامعه اسلامی بیمه شده و خطر آسیب پذیری ندارد، سخن از ایجاد روابـط، حـتـی خـانوادگی با اهل کتاب است، الیوم احل لکم الطیبات و المحصنات من الذین اوتوا الکتاب (1)«امروز پاکیزه ها بر شما حلال شده است و امروز طعام (دست پخت ) اهل کتاب بر شما حلال و طعام شما برای آنها حلال شده است. امروز ازدواج با زنان پاکدامن مؤمن بر شما حلال و نیز ازدواج با زنان پاک دامن اهل کتاب بر شما روا می باشد».

این خطاب های «امروز» می توانید با آنها ازدواج کنید؛ در برابر «دیروز» است. امروز مدینه با دیروز مـکـه. فـضـای باز و توان مند مدینه مقابل فضای تباهی و خفقان مکه. آن فضاهای بسته أنذر عشیرتک الاقربین (2)«خویشاوندان خویش را بیم بده ». آنـچنان تغییر نموده است که در سطح گسترده سخن از ناامیدی کفار است، الیوم یاس الذین کفروا مـن دیـنـکـم (3)«امروز کفار از خاموش شدن نور دین شما نا امیدشده اند.»

امروز سخن از روابط سیاسی با دیگر ملت هاست. امروز سخن از حقوق جزایی و فروعات فرعی طرح یک شریعت کامل و جامع می باشد. امروز سخن از اکمال دین و اتمام نعمت می باشد، الیوم اکملت لـکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی (4)«امروز دین شما را برای شما کامل و جامع کردم و نعمت را تمام نمودم».


1) مائده ، 5.

2) شعراء، 214.

3) مائده، 3.

4) همان.

بـه هـمـیـن جـهـت شناخت دو گونه فضای مکه و مدینه انسان را با خطاب های قرآن بهتر آشنا می کند. یک مفسر برای فهم قرآن هر چه بیشتر از ویژگی های این دو فضا أگاهی فراهم آورد، بهتر تناسب سخن قرآن را با دو گونه فضا به دست می آورد و بهتر می تواند به مقاصد اصلی قرآن راه پیدا کند.

اسباب نزول

شـناخت حوادثی که نزول برخی آیه ها را به دنبال داشته است، که از آنها به «شأن نزول» یا «اسباب نـزول» آیـه هـا یاد می شود، مخاطب را با فضا و تناسب سخن بیشتر آشنا می کند. اسباب نزول نیز در رسیدن به مقاصد قرآن مفسر را یاری می رساند.تعداد این حوادث را حدود چهار صد و شصت و پنج مورد شمرده اند. (1)البته صحت همه آنها مورد تردید است. به همین خاطر اکـثر آیه های قرآن بدون این گونه پیشینه ها نازل شده اند. برخی آیه ها در اثر بروز حادثه ای در فضا خـاصـی نـازل شـده اند.

در ایـن گونه موارد آگاهی به خصوصیات آن حادثه کمک شایانی به شـناخت فضای خاص آن آیه ها می کند. مفسر بهتر می تواند تناسب سخن قرآن را درک کند. مانند «افـک» ان الـذیـن جاؤوا بالافک عصبة لکم لا تحسبوه شراً لکم بل هو خیر لکم (2)«آنـانـکـه افـک و بـهـتـان آوردنـد و گـروه هـم پیمان و مصمم بودند، گمان نکنید کار آنها بر ضررشماست، بلکه موجب خیر و رشد فکری شما می باشد».

شان نزول آیه طبق روایات اهل سنت (3)در مورد حادثه ای است که در جنگ بنی مصطلق برای «عایشه» همسر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم اتـفاق افتاده است. ایشان برای انجام کارهای شخصی از جمعیت همراه دور می شود. وقتی بر می گردند مـسـلمانان از آن مکان حرکت کرده بودند. وی از همراهان جدا می افتند. شخصی به نام صفوان بن المعطل از راه می رسد با کمال ادب وی را هـمراهی می کند تا به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و همراهان می رساند. این حادثه باعث می شود که برخی مانند ابن سلول زمینه را مساعد دیده به ایشان تهمت بزنند که جریان


1) مجله نامه مفید، شماره 8، ص 63.

2) نور، 11.

3) در تفسیرهای شیعه شأن نزول دیگری مانند تهمت به «ماریه قبطیه» مطرح است. (البرهان، ج 5، ص 369).

بـسـیار مفصل است. (1)چون موضوع از اهمیت بالا برخوردار بود و همسر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و بیت وحی به ناحق در معرض اتهام قرار گرفته است. قرآن وارد عمل می شود و دامن وی را از این اتهام تطهیر می کندکه این افک و بهتان است.

البته این رخداد برای جامعه اسلامی از یک جهت سبب خیر است نه باعث شر؛ زیرا وقتی بررسی و تحقیق شد، معلوم شد که دامن همسر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم پاک است. این رویداد این پـیـام را همراه دارد که جامعه هر خبر را نباید بپذیرد. بلکه باید رشید و بالنده باشد در مورد شنیده های خـود تـحـقـیـق کـنید، تا شایعه نتوان بیماری روانی ایجاد کند وموجب اضطراب جامعه گردد.

و مانند آیه اول سوره تحریم: یـاایها النبی لم تحرم ما احل اللّه لک تبتغی مرضات ازواجک؛ «ای پیامبر، از چه جهت برای جلب رضایت همسرانت برخی مباح ها را بر خویش ممنوع می کنی.» حـادثـه ای که در مورد حضرت با همسرانش اتفاق افتاد و حضرت برای جلب نظر همسرش با خود عـهـد کـرد بـرخـی مـبـاح ها را بر خود ممنوع کند. و خود را به زحمت اندازد.(2)آیه مبارکه می فرماید نیازی نیست برای جلب نظر آنان خود را به زحمت افکنی.

شأن نزول می تواند در فهم مـراد آیـه کـمک کند که تحریم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تحریم یک حکم شرعی از جانب خویش نبود که حلالی را حـرام کـرده بـاشـد. بلکه تنها بهره وری از مباح را بر خویش ممنوع ساخته بود. و مانند: و عـلـی الـثـلایـة الـذین خُلِفّوا حتی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت (3)«آن سه نفر متخلفی که زمین با همه پهناوریش بر آنها تنگ شد». کـه در مـورد سه نفر به نام های کعب بن مالک، مرارة بن ربیع، و هلال بن امیة، نازل شده است. این سه نفر از شرکت در جنگ تبوک سر پیچی کردند. حضرت آنها را تنبیه کرد و هیچ کسی حق ارتباط بـا آنـها را نداشت! حتی همسران و خانواده آنان با آنها قطع رابطه کردند. به نوعی که عرصه بر


1) در المنثور، ج 5، ص 25. مجمع البیان، ج 7، ص 130.

2) مجمع البیان، ج 10، ص 314.

3) توبه، 118.

آنها تـنـگ شـد از شهر بیرون رفتند، پنجاه روز در بیابان ماندند و توبه و انابه کردند. آنگاه آیه نازل شد که توبه آنان پذیرفته است. (1)

آشنایی با خصوصیات این حوادث آشنایی با فضای سخن قرآن است و این نـکـتـه اسـاسی است که باید به آن توجه نمود. نکات دیگری نیز در این راستا باید مورد توجه قرار گیرد:

نخست این که شأن نزول ها آمیخته با برخی مسائل ضعیف و گاهی خرافی و خلاف واقع می باشند. باید حوادثی که به عنوان شأن نزول عنوان شده اند، تحقیق و بررسی شوند.

دو دیـگر این که شأن نزول، فضای سخن را جهت می دهد. پیام سخن را اختصاص نمی دهد. به همین خاطر شأن نزول مخصص و پیام و خطاب عام آیه نمی باشد. آشنایی با فضای سخن است و تنها جری و تطبیق است؛ یعنی مصداق برای یک حکم و پیام کلی است، که صدها مصداق دیگر می تواند داشته باشد.

سـه دیـگـر ایـن کـه ایـن چنین نیست که اگر آن حادثه اتفاق نمی افتد پیام قرآن و آن آیه ها نازل نـمی شدند. بلکه معارف و احکام که برای سازندگی جامعه رهنمود می باشند، اگر آن شأن نزول ها هم نبود به نوعی دیگر در فضای دیگر نازل می شدند.

چهار دیگر این که برخی شأن نزول ها اختصاصی می باشند و آیه ها گرچه از جهات دیگر پیام برای همگان داشته باشن، لیکن اختصاص به مقام و موقعیت خاص دارند.

شأن و مقام اختصاصی

شـأن یـا اسـبـاب نزول به آن حوادثی گفته می شود که حادثه قبل از نزول آیه ها رخ داده باشد، که زمینه برای نازل شدن آیاتی از قرآن می شود. اما حوادثی که در رابطه با آیه هاست، یـا آیـاتـی کـه در مورد مقام و موقعیت برخی می باشند شان نزول به حساب نمی آیند. بیان شأن اختصاصی خواهد بود.

مانند آیه تطهیر، انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً. (2)


1) مجمع البیان، ج 5، ص 79.

2) احزاب، ص 34.

«خدای سبحان به طور حتم اراده نموده است هر گونه آلودگی را از دامن شما اهل بیت بزداید و شما را منزه و پاک گرداند.» این آیه در مورد مقام و موقعیت ویژه اهل بیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نازل شـده اسـت. مـنظور از اهل بیت هم بر اساس روایات رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم افراد خاصی مانند حـضـرت فـاطمه زهرا سلام الله علیها و دوازده نفر جانشین حضرت علیه السلام می باشند. مقام هم اختصاصی یعنی عصمت اهـل بـیـت را بـیـان می کند، عن امیر المؤمنین علیه السلام عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم انما نزلت فیَّ و فی أخی و ابنـتـی و تـسـعـة مـن ولـد ابـنـی الـحـسـیـن خـاصـةً لـیـس مـعنا فیها احد غیرنا(1)امـیرالمؤمنین علیه السلام از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند وقتی آیه تطهیر نازل شد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مرا و فـاطـمـه علیها السلام و دو فـرزنـدم حـسـن و حسین را زیر کسا جمع کرد و فرمود اینها اهل بیت علیهم السلام من هـسـتـنـد. وقـتـی ام سـلـمـه خـواسـت در جمع ما وارد شود، حضرت اجازه ندادند در عین حال که از او سـتایش کردند. آنگاه فرمودند «این آیه در خصوص من و برادرم و دخترم و نه نفر از فرزندان حسین می باشد کسی در این خصوصیت با ما همراه نیست».

سیوطی از ابو سعید خدری نقل می کند که وقتی این آیه نازل شد، رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه و حسن و حـسین و علی علیهم السلام را گرد آورد و بر روی آنها پوششی قرار داد، آنگاه فرمود: هؤلاء اهل بیتی، اینها اهل بیت من هستند. هنگامی که ام سلمه سؤال کرد من هم با آنها هستم،

فرمود: تو مقام خاص خودت را داری از او ستایش کرد حضرت وی را شریک مقام اهل بیت قرار نداد.(2)

و مـانـنـد آیـه: اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولوالامر منکم (3)«از خدا و رسول و صاحبان ولایت از خودتان پیروی نمایید». مـنـظـور از اولـوالامر و صاحبان ولایت افراد خاصی چون اهل بیت رسول الله علیهم السلام می باشد. که از مقام ولای عصمت بهره مندند، نه همه افرادی که والی به حساب می آیند. زیرا امر به اطاعت مطلق نموده است. و اطـاعـت مـطلق و بدون قید و شرط از غیر معصوم روا نیست. زیرا غیر معصوم دچار لغزش است،


1) نور الثقلین، ج 4، ص 272.

2) در المنثور، ج 5، ص 198.

3) نساء، 59.

نـمـی تـوان سـیـره او را فراگیر معتبر دانست.

روایات منظور از اولوا الامر را بیان می کنند، عن الـبـاقـر علیه السلام یـا ایـهـا الذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولوا الامر منکم، ایانا عنی خاصة (1)«ما تـنـهـا منظور آیه هستیم.» امام علیه السلام نمی خواهد واژه را معنا کند زیرا از لحاظ لغت اولواالامر یـعـنـی صـاحـبان ولایت، فراگیر است لیکن وقتی افراد خاص منظور باشند روایات مقصود آیه را تبیین می کنند، نه این که مفهوم واژه را بیان کنند. روایات به این مضمون فراوان است.

سخنی با فخر رازی

اشاره

فـخر رازی در ذیل آیه: سیجنبها الاتقی الذی یؤتی ماله یتزکی(2)«اهل تقوا از آن آتش در امان ماندند، آن که مالش را جهت تزکیه نفس اعطا می کند». مـی گوید آیه در شان ابوبکر نازل شده است بر اساس این آیه ابوبکر با تقواترین انسان می باشد.

از سوی دیگر بـر اسـاس آیـه حـجـرات بـرتـری انسان را به فضایل انسانی و تقوا شکل می گیرد، ان اکرمکم عنداللّه اتقیکم (3)«برترین شما با تقواترین شما می باشد». از مـفـاد دو آیه می توان برهان تشکیل داد که ابوبکر برترین انسان است. زیرا صغرای برهان را آیه اول بـیـان کـرد و کـبـرای آن را آیـه حـجـرات، به همین خاطر نـتـیـجـه ایـن مـی شـود کـه ابوبکر برترین انـسـان هـا (4)بـعـد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می باشد. آنگاه سیوطی نیز این سخن را می پذیرد! (5)

ایـن سـخن از جهاتی مخدوش است زیرا اولا شان نزول هایی در مورد آیه گفته شده است گـوناگون است (6)و خود اهل سنت مانند زمخشری این موضوع را که شان نزول آیه


1) نور الثقلین، ج 1، ص 497.

2) لیل، 17.

3) حجرات، 13.

4) تفسیر کبیر، ج 31، ص 201.

5) اتقان، ج 1، ص 40.

6) در المنثور، ج 6، ص 375.

ابوبکر بـاشد، نمی پذیرد. (1)عـجـب از سـیـوطـی است با این که نقل های متفاوت در شأن نزول آیه وارد شده، سخن فخر را دربست می پذیرد.

شان نزول که بسیاری نقل می کنند درباره صاحب یک درخت خرما می باشد، که شاخه های آن در مـنـزل هـمسایه فقیرش کشیده شده بود و فرزندان او را از خوردن خرماهایی که از درخت مـی ریـخته، به شدت منع می نموده. شخصی به نام «ابو دحداح» با وساطت آن درخت را در بـرابـر چـهـل درخـت خرما می خرد و به آن شخص فقیر می بخشد. از آن فرد بخیل دنیا طلب به «من بـخـل و اسـتـغـنی»؛ «کسی که بخل ورزید و طلب بی نیازی کرد» یاد شده است. از ابو دحداح به عـنـوان «سـیـجنبها الاتقی» یاد شده است. (2)با این بیان مقدمه اول برهان فخر مخدوش می شود.

افـزون بر این «أتقی» در آیه أفعل تفضیل مطلق نمی تواند باشد. چه شأن نزول آن ابو دحداح، و یا آن مورد که فخر رازی آن را پذیرفته است، باشد. بلکه باید افعل نسبی باشد. زیرا هیچ کدام از افراد یاد شده افضل الناس بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نمی توانند باشند. حتی ابو بکر با سابقه آلودگی اعتقادی قبل از اسـلام چـگـونـه می تواند حتی نسبت به علی بن ابی طالب علیه السلام که از اول در خانه توحید چشم به جهان گشود در دامن موحد پرورش یافت و قبل از بلوغ هم به دین اسلام تشرف یافت؛ افضل باشد؟! ایـن نـکته مقدمه دوم برهان فخر را مخدوش می نماید. در نتیجه برهان ایشان شکل نمی گیرد و نتیجه ای به ارمغان نمی آورد.

معیار مکی و مدنی

در این که مکی یا مدنی بودن سوره به چه معیار است، چند نظر ابراز شده است.

الـف: بـهترین دیدگاه این است که سوره هایی که در مکه و یا بین مکه و مدینه قـبـل از هجرت ولو در اطراف مکه ناز شده اند «مکی» می باشند. سوره هایی که بعد از هجرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و رسیدن حضرت به مدینه نازل شده اند «مدنی» هستند. بر این اساس سوره هایی که در بین مکه و مدینه نازل شده باشند، مکی خواهند بود و سوره هایی که بعد از هجرت


1) الکشاف، ج 4، ص 764.

2) نور الثقلین، ج 59، در المنثور، ج 6، ص 375.

نازل شده اند، چه در مـدیـنـه و چه اطراف مدینه مانند بدر و احد و ... و چه حتی در مکه مانند سوره نصر، تمامی اینها مدنی خواهند بود.

ب: دیـدگـاه دیگر آنچه در مکه نازل شده است ولو بعد از هجرت مکی می باشند، و آنچه در مدینه نـازل شـده اسـت مدنی و سوره هایی که در اطراف این دو شهر یا در سفرها مانند تبوک و حنین و ... نازل شده نه مکی و نه مدنی می باشند.

ج: دیـدگـاه سوم که از همه سست تر است این که سوره هایی که با خطاب های یاایهاالناس هستند مکی و آنها که با خطاب یا ایهاالذین آمنوا هستند، مدنی می باشند.با توجه به این که خطاب های یاد شده مشترک می باشند و هر دو نوع از سوره ها وجود دارند، این ملاک صحیح نمی تواند باشد.

راه شناخت مکی و مدنی

بـرای شـناخت سوره های مکی از مدنی دو راه وجود دارد، یکی از محتوا و درون سوره ها، دیگری از شواهد روایی و تاریخی.

در بـحـث فـضـای مکه و مدینه این نکته اشاره شد، که این دو شهر فضای کاملاً متفاوت داشتند و خـطـاب و مـحـتـوای سـخـن هم در دو شهر کاملاً متفاوت بوده است. سوره های مکی با محتوای شرک زدایـی، دعـوت بـه تـوحـید و معاد و تطهیر فسادهای اخلاقی و اجتماعی هستند. سوره های مدنی افزون بر اینها سخن از فروعات فقهی نظام سیاسی، جهاد با کفار و مشرکان و روابط با دیگر ملت ها و مناظره و میز گردها، دارند. از محتوای سوره ها با توجه به این نکته می توان فهمید که مکی است یا مدنی. اگر سوه ای لبه تیز خطاب و محتوای اصلی اش محور اول باشد، مکی و اگراز محورهای دوم سخن بسیار داشته باشد، مدنی است. این معیار صحیح و مورد پذیرش می تواند باشد.

راه دوم بـرای شـناخت مکی از مدنی شواهد تاریخی است. اسباب نزول ها، روایات و تاریخ اطمینان آوری که دو قسم از سوره ها را بیان می کنند. از این شواهد هم می توان به دست آورد که کدام سـوره مـکـی و کـدام سوره مدنی است. در این راستا از یک نکته ظریف نیز نباید غافل شد. طبع و فـضـای سـخـن ایجاب می کند مثلاً ناسخ بعد از منسوخ باشد

و مقید و خاص بعد از مطلق و عام باشد. اگر آیـه ای یـا سـوره ای شـرح یا ناسخ آیه دیگر باشد می توان ترتیب نزول یا حتی مکی یا مدنی بودن را به خصوص در آیه ها به دست آورد. آیـاتـی کـه بـیان و توضیح نسبت به آیه ها دیگر داشته باشند بعد از آنها نازل شده اند. و نیز آیاتی که ترتیب طبیعی در محتوا دارند، طبع ساختار سخن اقتضا می کند در نزول نیز این ترتیب رعایت شود، مانند آیه های تحدی قرآن، که برخی تحدی به تمام قرآن، برخی به ده سوره، و برخی به یک سوره تحدی می کنند. در هر صورت ترتیب سوره های مکی و مدنی بر حسب منابع (1)به شرح زیر است:

سوره های مکی

1- علق 2- ن و القلم 3- مزمّل 4- مدثر 5- فاتحه 6- تبت 7- تکویر 8- اعلی 9- لیل 10- فجر 11- ضحی 12- انشراح 13- عصر 14- عادیات 15- کوثر 16- تکاثر 17- ماعون 18- کافرون 19- فیل 20- فلق 21- ناس 22- توحید 23- نجم 24- عبس 25- قدر 26- شمس 27- بروج 28- تین 29- قریش 30- قارعه 31- قیامت 32- هُمزه 33- مرسلات 34- ق 35- بلد 36- طارق 37- قمر 38- ص 39- اعراف 40- جن 41- یس 42- فرقان 43- فاطر 44- مریم 45- طه 46- واقعه 47- شعراء 48- نمل 49- قصص 50- اسراء 51- یونس 52- هود (احتمالاً) 53- یوسف 54- حجر 55- انعام 56- صافات 57- لقمان 58- سبأ 59- زمر 60- مؤمن 61- فصلت 62- شوری 63- زخرف 64- دخان 65- جاثیه 66- احقاف 67- ذاریات 68- غاشیه 69- کهف 70- نحل 71- نوح 72- ابراهیم 73- انبیاء 74- مؤمنون 75- سجده


1) مانند: تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 352 و 362. البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 249. فهرست ابن ندیم، ص 28 و 29.

76- طور 77- ملک 78- الحاقه 79- معراج 80- نبأ 81- نازعات 82- انفطار 83- انشقاق 84- روم 85- عنکبوت

سوره های مدنی

1- مطففین 2- بقره 3- انفال 4- آل عمران 5- احزاب 6- ممتحنه 7- نساء 8- زلزال 9- حدید 10- محمد 11- رعد 12- الرحمن 13- انسان 14- طلاق 15- بینه 16- حشر 17- نصر 18- نور 19- حج 20- منافقون 21- مجادله 22- حجرات 23- تحریم 24- صف 25- جمعه 26- تغابن 27- توبه 28- مائده

بر این اساس مجموع سوره ها 114 عدد می باشد.

البته برخی سوره ها اختلافی است که مکی یا مدنی می باشند مانند «مطففین». لیکن سوره حمد قهراً مکی است گر چه زرکشی می گوید: درباره آن نیز اختلاف است. (1)

معنای آیه

اشاره

آیه به معنای علامت است. (2)به تناسب مفهوم واژگانی آن در مواردی در قرآن کار برد دارد، مانند معجزه، سل بنی اسرائیل کم آتیناهم من آیة (3)«از بنی اسرائیل بپرس چه مقدار آیه (معجزه ) برای آنها پدید آوردیم». و جعلنا ابن مریم و امه آیةً (4)«پسر مریم و مادرش را نشانه (معجزه) قرار دادیم».

آیـه بـه مـعنای عبرت، ان ذلک لایةً لکم ان کنتم مؤمنون (5)«نشانه ملک طالوت عبرت است برای شما اگر دین باور هستید».


1) البرهان، ج 1، ص 251.

2) مفردات، ص 33.

3) بقره، 211.

4) مؤمنون، 50.

5) بقره، 248.

آیه به معنای نشانه و علامت، و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتکم؛ «از نشانه های خدای سبحان پدید آوردن آسمانها و زمین و نیز تفاوت زبان های شماست».

معنای اصطلاحی آیه

واژه آیـه در اصطلاح در جمله های قرآن با فاصله های مشخص که اکنون با شماره علامت گذاری می شود، کاربرد دارد. آیا در قرآن آیه به این معنا به کار رفته است یا نه؟

از تعبیراتی که اشاره می شود ممکن است استفاده شود که آیه به معنای اصطلاحی به کار رفته باشد. (یعنی جمله های قرآن با فاصله های مـشـخـص) مـانـنـد، تـلـک آیـات اللّه نتلوها علیک (1)«آنها آیه های خداست که بر تو تلاوت می کنیم». کـتـاب احـکـمـت آیـاتـه ثم فصلت (2)«کتابی که آیه های آن احکام پیدا کرده آنگاه تفصیل شده اند». اذا تلیت علیکم آیاته زادتهم ایمانا (3)«وقتی آیه های خدا بر آنها تلاوت می شود آیه ها بر ایمان آنها می افزاید.» و اذکرن ما یتلی فی بیوتکن من آیات الله (4)«همسران رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم درخانه های خود به یاد بیاورند آنچه از آیه های خدا تلاوت می شود».

لـیکن احتمال دیگر در این تعبیرات وجود دارد و آن این که منظور الفاظ قرآن باشد. یعنی منظور ایـن تـعـبـیرات جمله های قرآن باشد بدون در نظر گرفتن فاصله های اصطلاحی، زیرا جمله های قرآن حتی کلمات قرآن آیه های الهی هستند. لذا اثبات این نکته که در زبان قرآن آیه به همین مفهوم اصـطـلاحـی به کار می رفته باشد، با توجه به این که علامت گذاری هم نبوده است و با توجه به این که فـاصـلـه هـا هـم با شیوه های دیگر این چنین انسجام نداشته اند، قدری مشکل به نظر می رسد و احـتـمـال دوم بهتر است، که


1) بقره، 252.

2) هود، 1.

3) انفال، 3.

4) احزاب، 34.

منظوران آیه کلمات قرآن که به عنوان آیه های الهی از آنها یاد شده است، باشد. نه جمله ها با فاصله های مشخص که اصطلاح شده است.

کار برد آیه در روایات

در روایـات نـبـوی صلی الله علیه و آله و سلم و نـیـز روایـات رسیده از ائمه اطهار علیهم السلام و نیز در کاربردهای محاوره ای اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بدون شک آیه به معنای اصطلاحی کنونی کاربرد داشته است. مانند: عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مـن قرأ اربع آیاتٍ من اول البقرة و آیة الکرسی و آتین بعدها و ثلاث آیاتٍ من آخرها لم یر فی نفسه و ماله شیئاً یکرهه (1)«کسی که چهار آیه اول بقره و آیة الکرسی و دو آیه بعد از آن و سه آیه آخر سوره بقره را قرائت کند، در جان و مال خود بد نخواهد دید».

عـن رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، الـحـمـد للّه رب الـعالمین سبع آیات بسم اللّه الرحمن الرحیم احدیهن (2)«سوره حمد هفت آیه دارد که بسم اللّه یکی از آنهاست. مانند، من تلا فیه آیةً من القرآن کان له مثل اجر من ختم القرآن فی غیره من الشهور (3)«هرکس در ماه رمضان یک آیه از قرآن تلاوت کند، پاداش یک ختم قرآن در غیر ماه رمضان را دارد».

امـام صـادق علیه السلام؛ سبعاً من المثانی هی سورة الحمد هی سبع آیات. (4)«سبع من المثانی منظور سوره حمد است که هفت آیه دارد.»

در سرتاسر روایات تفسیری و فقهی این نکته به چشم می خورد. و اصطلاح شدن این کاربرد از صدر اسلام در محاوره مسلمانان امر قطعی است، گر چه کاربرد خود قرآن به اثبات نرسد.


1) نور الثقلین، ج 1، ص 24.

2) در المنثور، ج 1، ص 2.

3) امالی صدوق، مجلس بیستم، ص 95.

4) نور الثقلین، ج 1، ص 6.

توقیفی بودن حدود آیه ها

شکل گیری این اصطلاح در محاوره مسلمانان این سؤال مطرح می سازد که آیا فاصله آیـه هـای قـرآن امری «توقیفی» است؟ یعنی این که فلان قسمت از قرآن یک آیه به حساب آید آیا به امر رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و وحـی اسـت؟ و توقیفی است، که دیگران حق اظهار نظر ندارند که حدود آیه را کمتر یا بیشتر تعیین کنند؟ و یا این موضوع از آن مقدار از اهمیت برخوردار نیست که نیاز به دستور وحی داشته باشد. این مطلب از جمله شؤون قرآن است که اظهار نظر در آن راه دارد؟ بـسیاری از محققان دیدگاه اول را پذیرفته اند، که در این شان قرآن جای اظهار نظر نیست. بلکه همان گونه که از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است باید همان روش پیروی شود. سیوطی از بسیاری مانند ابن عربی، زمخشری، و ... نقل می کند که آیه ها توقیفی هستند آنگاه به برخی از مشکلاتی که در پذیرش این دیدگاه وجود دارد از جمله شناخت فاصله ها به صورت دقیق که به رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مـستند باشد اشاره می کند و اعتراف ابن عربی را نقل می نماید. (1)

البته این مـوضوع را از عمل کرد و سیره مسلمانان تا حدودی می توان به دست آورد و متصل به سیره رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نمود، که در مثل المص، کهیعص، عسق، طسم، یس، حم، طه، آیه به حساب آمده است، اما در نـظـایـر آنـها مانند: الم، طس، ص، ق، ن، آیه به حساب نیامده است. گاهی یک کلمه مانند «مدهـا مـتـان» (2)آیـه بـه حـسـاب آمـده است و گاهی یک صفحه از قرآن مانند آیه «دین» (3)یک آیه به حساب آمده است. بنابراین مواردی را که سیره مسلمانان نشان می دهد، جای اظهار نظر نیست باید به روش گذشته عمل شود.

در هر صورت دو ضابطه برای تثبیت این نکته مطرح است. یکی این که سیره رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بوده است که در پایان آیه ها وقف می نموده است. دوم این که سجع آیه ها


1) اتقان، ج 1، ص 115، نوع 19، ص 88 و 89.

2) الرحمن، 64.

3) بقره، 282.

نشانگر پایان آنهاست. لیکن هیچ کدام از دو ضـابطه در تمام آیه های قرآن منطبق نمی باشد, نه سیره رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به صورت شامل در هـمـه آیـه هـا ثـابـت است و نه همه آیه های قرآن از سجع موزون بهره ور هستند. به همین خاطر اختلاف در شمارش و تعداد آیه ها به چشم می خورد.

زرکـشـی از ابـو عمر دانی نقل می کند در تعداد آیه های قرآن در شش هزار اتفاق است اما بیشتر از آن برخی 204 و برخی 219 و برخی 225 و برخی 226 و برخی230 آیه گفته اند. (1)و حـتی اختلاف آن چنان گسترده است که بر اساس شهرهای مکه، مدینه، کوفه، بصره و شام تعداد آیه ها فرق می کند. (2)

بـنـابـرایـن گرچه شؤون قرآن از اهم امور است و نمی توان خود سرانه در آن دخالت نمود، لیکن برخی از شؤون قرآن از آن مقدار اهمیت برخوردار نیست، که اظهار نظر در آن راه نداشته باشد. در مـورد حـدود آیـه های قرآن آن مقدار که از سیره رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به صورت قطعی به اثبات برسد و یا روایات و شواهد دیگر آن را تایید کنند، لازم است طبق آن پیروی شود و حق تجدید نظر نیست. ولی در مـواردی کـه چـنین معیارها به اثبات نرسد اظهار نظر بی اشکال خواهد بود. و این دخالت در شؤون تـوقـیفی قرآن نیست. زیرا این مسائل به خصوص تعداد آیه ها به زمان بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مربوط می شود. همانند اعراب گذاری، نقطه گذاری، تقسیم قرآن به سی جزء و شصت حزب و امثال این مسائل دخل و تصرف در قرآن به حساب نمی آید.

بـر این اساس اگر آیاتی احکام خاصی دارند که روایات بر آن دلالت نموده باشد، مانند آیة الکرسی در نـمـاز لـیلة الدفن و یا دو آیه: و ذاالنون اذ ذهب ... (3)و عنده مفاتح الغیب ... (4). در نماز غـفـیـله و چهار آیه که سجده واجب دارند (5)امثال اینها بر اساس


1) البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 314.

2) اتقان، ج 1، ص 211، نوع 19، ص 211. مجمع البیان، ج 1، ص 11. المیزان، ج 13، ص 232.

3) انبیاء، 87.

4) انعام، 59.

5) سوره سجده، آیه 15، سوره فصلت، آیه 37، سوره نجم، آیه 62، و سوره علق، آیه 19.

روایات پیروی می شود. در حدود این آیه ها نمی توان دخالت نمود. و نیز اگر سیره رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در وقف بر پایان آیه ثابت شود، و یا از سجع آیه ها اطمینان بر پایان آنها حاصل شـود، کـه پـذیـرفـته می شود و الا اگر این معیارها ثابت نشود، توقیفی بودن این موضوع به اثبات نمی رسد.

به همین جهت نمی توان گفت حدود آیه های قرآن به طور کلی توقیفی هستند، لیکن به لحاظ ایجاد روش یـک دسـت در شـؤون قـرائت، بهتر است از اعمال نظرهای متفاوت پرهیز شود و به همین صورت که اکنون شماره گذاری شده و در بسیاری از نشرها رعایت شده است نگاشته و منتشر شود.

فایده شناخت آیه ها

بـرخـی بـرای شناخت حدود آیه ها فوایدی مطرح نموده اند از جمله این که چون کوتاه ترین سوره قرآن سه آیه است «کوثر» و قرآن در آیه های تحدی به مقدار سه آیه را تحدی نموده است. اگر کسی بـه مـقـدار سه آیه همانند قرآن سخن بگوید، توانسته با قرآن مقابله کند. و نیز در پایان هر آیه وقف نیکو است وقتی پایان آیه مشخص شد می توان وقف نمود. افزون بر این دو، احکام فقهی که برای آیـه ها بیان شده است مانند این که اگر کسی در نماز قادر به قرائت سوره حمد نیست چون سوره حمد هفت آیه است می تواند معادل آن یعنی هفت آیه دیگر از قرآن را در نماز قرائت می کند. (1)

فـایـده دیـگری طبرسی رحمت الله علیه اضافه می کند و آن این که، اگر کسی در حال قرائت قرآن آیه ها را با انـگشتان خود بشمارد ثواب بیشتری می برد زیرا افزون بر زبان و قلب، انگشتان او هم به کار قرآنی مشغول بوده است و سزاوار است در قیامت شهادت هم به نفع قاری بدهد. (2)چند نکته قابل توجه است.

نخست اینکه نکته اول قابل پذیرش نیست زیرا قرآن به سوره تحدی نموده است نه به معادل آن که سـه آیه باشد. کسی همانند یک سوره ها از سوره های قرآن بیاورد با قرآن


1) مناهل العرفان، ج 2، ص 344.

2) مجمع البیان، ج 1، ص 11.

مقابله کرده است که شرح این نکته در بحث اعجاز آمده است. (1)

دو دیگر اینکه نکته دوم هم نیاز به اثبات دارد. که دلیل معتبر دلالت کند که پایان هر آیه وقف نیکو می باشد.

سه دیگر اینکه نکته سوم، تنها در نزد فرقه ای که برای آیه احکام فقهی باور دارند به بار می نشیند. اما در مـورد مـثـال سـوره حـمـد مـخـصـوص فقه اهل سنت است، روایت لا صلوة الا بقرائتها مـشـروعـیت نماز بدون سوره حمد را مورد تردید قرار می دهد واگر کسی قادر به قرائت آن نـیـسـت، اگر منظور از عدم قدرت این است به هیچ وجه قادر به قرائت عربی صحیح نیست، این شـخص سایر آیه ها را هم نمی تواند صحیح بخواند و اگر حمد را قادر نیست صحیح ادا کند فتوای فقهای شیعه این است که باید بیاموزد و اگر فرضاً توان فراگیری ندارد به همان شکل که می تواند قرائت کند و در نهایت جایگزین آن به مقدار حمد از دیگر سوره ها و آیات که اختلاف دیدگاه در بین فقهاء فراوان است. (2)

چهار دیگر اینکه در مورد نکته ای که طبرسی عنوان می نماید البته اگر روایتی ولو ضعیف دلالت بـر آن کـرده باشد. آنگاه بر شمارش آیه ها توسط انگشتان ثواب امید می رود زیرا در اعطا ثواب از سـوی خـدای سـبحان بر اساس روایات «من بلغ» (3)صحت سند لزوم ندارد. در هر صورت احکام فقهی مانند ثواب پنجاه آیه قرآن خواندن، عن ابی عبدالله علیه السلام القرآن عهد الله خلقه فقد ینبغی للمرء المسلم ان ینظر فی عهده ان یقرأ منه کل یومٍ


1) ص 181.

2) مفتاح الکرامة، ج 7، ص 128.

3) روایاتی از ائمه علیهم السلام رسیده است که اگر کسی از زبان دین وعده ثوابی را در مورد عملی از اعمال شنید، آنگاه بر اساس آن شنیده اش به امید آن ثواب آن عمل را انجام داد، خدای سبحان آن ثواب را به وی عطا خواهد کرد ولو رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آن سخن را نگفته باشد. اخبار «من بلغ» تنها ترتّب ثواب را در مورد روایات ضعیف دلالت می کنند نه اثبات حکم شرعی را مانند: «قال علیه السلام من بلغ شیء من الثواب علی شیء من الخیر فعمل به کان له اجر ذلک و ان کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لم یقله.» از امام صادق علیه السلام روایت می کند که اگر کسی در رابطه با انجام کاری وعده ثوابی در روایات به او داده شود و آن کار را انجام دهد، آن ثواب موعود به او داده خواهد شد گر چه آن سخن را رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نفرموده باشد. وسائل، ج 1، ص 59، باب 18 ابواب، مقدمات العبادة.

خمسین آیة (1)«از امام صادق علیه السلام نقل می کند که قرآن عهد خدای سبحان برای مردم است بر فرد مسلمان سزاوار است همه روزه به این عهد نامه نگاه کند و هر روز پنجاه آیه از آن را قرائت کند».

همچنین حکم فقهی ثواب و حسنه داشتن قرائت هر آیه مانند، من قرا آیةً من کتاب اللّه عزوجل فی صلاته قـائماً یکتب له بکل حرفٍ ماة حسنةٍ (2)«کسیکه در نمازش در حال ایستاده یک آیه تلاوت کند در برابر هر حرف از آن صد حسنه دارد». و امـثـال این احکام بر آیه ها به بار می نشیند. بحث دیگری در مورد ترتیب آیه ها مطرح است، در فصل تدوین قرآن خواهد آمد.

آخرین آیه

شـواهـد بـسیاری با مضمون متفاوت از طریق اهل سنت درمورد آخرین آیه وارد شده است. برخی شواهد دلالت دارند «آیه کلالة» آخرین آیه سوره نساء آخرین آیه است، عن البراء قال آخر آیةٍ نزلت خاتمةٌ سورة النسا یستفتونک قل اللّه یفتیکم فی الکلالة. (3)برخی شواهد می گویند آخرین آیه، آیه رباست، عن ابن عباس آخر آیةٍ نزلت آیة الربا. یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقی من الربا ان کنتم مؤمنین. (4)

بـرخـی آخـریـن آیـه را آیـه، و مـا ارسلنا من قبلک من رسول (5)دانسته اند و برخی دیگر آخرین آیه را: و اتقوا یوماً ترجعون فیه الی اللّه (6)یاد کرده اند.


1) کافی، کتاب فضل القرآن، باب فی قرائته.

2) همان، باب قرائه القرآن.

3) در المنثور، ج 2، ص 251.

4) بقره، 278.

5) انبیاء، 25.

6) بقره، 281.

بـرخـی دیـگـر آیـه لقد جائکم من انفسکم (1)را گفته اند. در برخی روایات از طریق شیعه گـفـتـه شده آخرین فریضه ای که نازل شده است ولایت است، عن ابی جعفر علیه السلام: کانت الفریضة تنزل بعد الفریضة فکانت الولایة آخر الفرائض فأنزل اللّه عزوجل الیوم اکملت لکم دینکم (2)را خدای عزوجل نازل کرد.»

در مورد دیدگاه های اهل سنت خود آنها هم قبول ندارند اینها روایت باشند. به همین خاطر مانند قاضی ابوبکر و نـیز زرکشی می گویند اینها گمانی بیش نیستند (3). و چون بعد از آیه ولایت آیه های دیگری نازل شده است، و این آیه آخرین آیه نبوده است، می توان گفت آخرین آیه همان «کلاله» است که مشهور است و دلیل بر مخدوش بودنش هم نیست.

سخنی با سیوطی

اشاره

سیوطی بعد از نقل دیدگاه ها با مشکلی روبرو می شود، که چگونه اگر آیه کلاله یا ربا آخرین آیه ها هستند آیه اکمال دین، قبل از این ها در مراسم حجة الوداع نازل شده است. با این که تا آن زمان تمام فرایض نازل نشده بودند و دین کامل نشده بود.

آنـگـاه برای حل این مشکل سخنی را از ابن جریر طبری بازگو می کند که علت این که در مراسم حجة الوداع سخن از اکمال دین و اتمام نعمت است بدین جهت است که تا آن زمان امر مهمی اتفاق افـتـاده بود. زیرا آیه های برائت نازل شده بودند و دستور تخلیه مشرکان از مکه صادر شده بود. حرم از لـوث وجـود آنـها پاک شده بود. حج بدون شرکت مشرکان شکل می گرفت. به این لحاظ سخن از اتمام نعمت و اکمال دین است. سیوطی را این سخن باور آمده است! (4)


1) توبه، 128.

2) مائده، 3. اصول کافی، کتاب الحجة باب ما نص الله و رسوله ... ح 4، نور الثقلین، ج 1، ص 587.

3) البرهان، فی علوم القرآن، ج 1، ص 268.

4) اتقان، ج 1، ص 91، نوع 8.

لیکن به ایشان و پیروانش می توان گفت دور از حقایق می اندیشید، زیرا اگر علت اکمال دین این مـسـائل مـهـم مـی بـاشـد ایـن حوادث در سال نهم اتفاق افتاده است که مشرکان از مکه بیرون رانده شدند و آیـه های برائت خوانده شد. چرا آیه اکمال دین بعد از نزول این آیه ها نازل نشده است؟

افزون بر این آیا مـوضـوع رهبری جامعه و دین، که قوام و تحقق این فروعات به آن وابسته است، کمتر از این گونه فـروعـات است؟! آیا بهتر نیست بگوییم آیه اکمال دین که قبل از برخی فروعات نازل شده به لحاظ اهمیت ولایت و رهبری است. اکمال دین به لحاظ فروعات دینی نیست به لحاظ تعیین مسیر و جهت رهبری و جانشینی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می باشد، که در مراسم با شکوه حجة الوداع انجام گرفت و طرح ایـن مـوضـوع مـهـم در آن شـرایـط حـسـاس بـا مـراسـم بی نظیر و اهتمام قرآن به آن به لحاظ نـقش محوری رهبری در اجرای دین و تعیین سرنوشت امت اسلامی است. اطمینان دادن به امت که بعد از رهبر فرزانه ای چون رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نگران نباشند. زیرا مسؤولیت این امر مهم را به عهده فرد شایسته ای چون علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد.

گذری بر مطالب این بخش

در بـخـش های این قسمت، نزول قرآن روشن شد که به معنای تجلی است نه تجافی. آیاتی که اول نازل شده اند پنج آیه اول سوره علق می باشد و آغاز بعثت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در بیست و هفتم ماه رجـب اسـت. نـزول قـرآن در ماه رمضان به معنای نزول باطن و حقایق قرآن است نه الفاظ آن. نـزول تـدریـجـی قرآن به صورت لفظ در طول بیست و سه سال رسالت حضرت بوده است. سوره مـائده آخـرین سوره می باشد. نام گذاری سوره ها به صورت طبیعی توسط مسلمانان انجام گرفته است.

همچنین رشـد اجتماعی و اندیشه های انسان سبب نزول وحی فراگیر شده است. قرآن در دو فضای کـامـلاً تـفـاوت مـکه و مدینه نازل شده است. شان نزول ها فضای خاصی برای آیه ها ایجاد می کند. مـکـی و مدنی و ترتیب نزول سوره ها نیز مطرح شد. نیز معنای اصطلاحی و

کـاربـرد قـرآنی واژه «آیه» بررسی شد و توفیقی بودن آیه ها بصورت مطلق پذیرفته نشد. فایده شناخت حدود آیه ها مورد توجه قرارگرفت. این نکته نیز اشاره شد که آخرین آیه نازل شده آیه «کلاله» آخرین آیه سوره نساء می باشد.

تدوین و جمع قرآن

واژه «جمع»

واژه «جـمـع» قـرآن دو کـار برد دارد؛ یکی به معنای جمع در اذهان و سینه ها که همان حفظ قرآن مـی باشد. دیگری جمع به معنای تدوین و نگاشتن قرآن است. جمع به معنای اول مورد نظر این بخش نیست. غرض در ایـن بـخـش آن است که تالیف قرآن به صورت کتاب مدون در چه زمانی صورت گرفته است؟

جـمـع به این معنا از موضوعات علوم قرآنی است که بسیاری تحت عنوان «تاریخ قرآن» نوشتار مـسـتقل در پیرامون آن نگاشته اند. به لحاظ کثرت شواهد روایی و تاریخی و تفاوت های به ظاهر نـاسـازگـار آنـهـا، بـرخی از ایجاد هماهنگی میان آنها محروم شده و مجبور به طرد شواهد روایی شـده انـد.

از ایـن جهت مورد از موارد برخورد آرا است، که انتخاب دیدگاه صحیح پژوهش ژرف را طـالـب اسـت، تـا میان شواهد تاریخی و روایی سازگاری ایجاد نمایند. و با عدم اعتماد به روایات ضعیف و اکـاذیـب کـه مـنـجـر به اعتقاد به تحریف قرآن می شود، روش صحیح را انتخاب نموده و آسیب به انـدیـشـه هـای مـعتبر و ناب مسلمانان وارد نسازد! تحقیق این موضوعات بهانه ها را از دست ملحدان و برخی مستشرقان بی اطـلاع از حـقایق و یا بهانه جو خواهد گرفت. با توجه به اهمیت موضوع ابتدا نگاهی به دو دیدگاه همراه با ادله آنها نموده آنگاه دیدگاه منتخب را به صورت مستدل طرح خواهیم نمود.

دیدگاه ها

1- دیـدگـاه اول

این که تدوین قرآن به بعد از رحلت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مربوط مـی شـود. رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در حـالی ارتحال نمود که هیچ اقدامی در مورد جمع آوری قرآن انجام نـگـرفته بود بلکه تنها نزول وحی به پایان رسیده بود. قرآن در اذهان و سینه های مردم جمع بود و نـیز برخی از قرآن در الواح و اکتاف پراکنده نگاشته شده بود. بعد از رحلت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در زمان خـلفا مسلمانان اقدام به جمع آوری آن الواح نموده و از اذهان مردم هم کمک گرفتند و قرآن را تدوین نمودند.

پـیروان این دیدگاه نوعاً از اخباریون می باشند، متاسفانه در اثر اعتماد به روایات ضعیف و ساختگی همین نـکـتـه را تـأیـیـد بـر دیـدگاه خود قرار داده اند، که چون تدوین قرآن به دست غیر معصوم انجام گرفته، در آن تحریف رخ داده است! اینان شواهدی هم برای تثبیت دیدگاه خود طرح می کنند که به برخی آنها اشاره می شود.

الف: چـون نـزول قـرآن بـه صـورت تدریجی در طول بیست و سه سال رسالت بوده است، به لحاظ پـراکـندگی نزول وحی درحال نزول وحی که تا آخر عمر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ادامه داشته است، امکان تـدویـن قرآن به صورت کامل وجود نداشته است. زیرا تدوین یک کتاب در صورتی ممکن است که همه مطالب آن یک جا آماده شوند تا مؤلف بتواند در پایان آنها را تنظیم و تألیف نماید.

ب: افزون بر این، تاریخ و روایات هم همین دیدگاه را تایید می کنند. عن زید بن ثابت قُبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و لم یکن القرآن جُمع فی شیءٍ (1)«رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در حالی رحلت نمود که قرآن در چیزی نگاشته نشده بود».همچنین در روایت دیگر خود حضرت بر این موضوع اعتراف می کنند و دستور می دهند که بعد از او اقـدام بـه تـدوین قرآن شود، عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یا علی، القرآن خلف فراشی فی الصحف و الحریر و الـقـراطـیـس فخذوه و اجمعوا ولاتضیّعوه (2)«رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در هنگام رحلت به علی علیه السلام فرمودند، قرآن در پشت


1) اتقان، ج 1، ص 181.

2) بحار، ج 92، ص 92.

بستر من در صحف، (انواع الواح ) و حریر و کاغذها قرار دارد جمع آوری کنید و آن را ضایع نکنید».

ج: برخی شواهد دیگر دلالت دارند جمع آوری قرآن در زمان ابوبکر بوده است: عن لیث ابن سعد، اول من جمع القرآن الابوبکر (1)«اولین کسی که اقدام به جمع آوری قرآن نمود ابوبکر بود.» پس قرآن در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم جمع آوری نشده است.

ایـن دیـدگاه بی اساس و ناشی از ناآگاهی به حقایق تاریخی و روایی می باشد. بی پایگی این دیدگاه در بررسی دیدگاه منتخب بهتر آشکار خواهد شد، لیکن به صورت خلاصه جواب دو مورد اشاره می شود.

این که نزول قرآن تدریجی بوده دلیل نمی شود کسی قادر به تدوین آن نشود. زیرا هم زمان با نزول تـدریجی تدوین آن هم ممکن است صورت بگیرد. آنگاه با نزول آیه ها و سوره های جدید با راهنمایی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آیه ها در جـایگاه مخصوص قرار می گیرند. اما شواهد روایی که عنوان شد مربوط به جمع آوری های گوناگون است. در عـهـد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به صورت کتابی که جمع آوری شده باشد و جلد بر آن منظور نموده باشد، نـبـوده اسـت؛ نه این که هیچ گونه اقدامی نسبت به جمع آوری قرآن نشده است. خود روایت هم اشاره دارد که قرآن در «چیزی» جمع آوری نشده بوده، در صحف و اکتاف نگاشته شده بود.

تـدویـن قرآن همانند سایر کتاب ها نیست که تمام مطالب آن جمع آوری، آنگاه جمع بندی، تجدید نـظـر، و ویـرایـش و تـقدیم و تأخیر نیاز داشته باشد. بلکه هم زمان با نزول، نویسندگان وحی آن را مـی نگاشتند و هنگامی که آیه جدید نازل می شد با راهنمایی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در جای خودش قرار می گرفت حتی چه بسا آیه های مدنی در سوره های مکی قرار می گرفتند. افـزون بر این ها چگونه ممکن است رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم که این همه به شؤون قرآن اهتمام داشتند، اقدامی در مورد تدوین آن ننموده باشد؟

2- دیـدگـاه دوم،

کـامـلاً در مـقـابل دیدگاه اول معتقد است، قرآن به همین صورت که اکنون هـمگان در خدمت آن هستند، در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تنظیم شده است. هم آیه های آن کنار هم قرار گـرفـتـه و هـم سوره ها مرتب و منظم شده بودند. به گونه ای که سوره حمد اول


1) کنز العمال، باب جمع القرآن، حدیث 4753، اتقان، ج 1، ص 183.

و سوره ناس آخر به هـمـین ترتیب کنونی، زیر نظر مبارک رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و با راهنمایی حضرت شکل گرفته است. زیرا شؤون قـرآن چـیـزی نیست که دیگران بتوانند در آن دخیل باشند. سیوطی که خود از این دیدگاه دفاع مـی کـنـد، عـده ای را هـم نـام مـی بـرد کـه مـعـتـقـد بـه ایـن دیدگاه هستند. مانند ابوبکر بن انـباری، کرمانی، طیبی، بیهقی، ابوجعفر نحاس، ابن حصار و ابن حجر. (1)در بین معاصرین نیز افـرادی هـوادار ایـن دیـدگـاه مـی بـاشند. (2)در هر صورت مهم ادله این دیدگاه است که بررسی می نماییم.

1ـ یـکـی از ادلـه این گروه اهمیت قرآن است؛ چون قرآن آخرین وحی الهی است و معجزه خالده خـدای سـبـحـان است، باید از هر گونه خطر تحریف مصون بماند تا حجت خدا بر مردم تمام شود. قرآن باید در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم با اشراف خود حضرت جمع آوری شده باشد، تا از هر خطر حـفـظ گردد. زیـرا ایـن مهم بدون تدوین در زمان حضرت امکان شکل گیری ندارد. چون غیر از حـضـرت کـسـی به طور کامل به خصوصیات قرآن آگاه نیست. افزون بر این، دیگران دچار خطا و نـسـیـان مـی باشند، نمی توانند کامل و صحیح قرآن را تدوین کنند.

2- روایاتی هم همین نکته را تایید مـی کـنـد کـه قـرآن را غـیـر معصوم قادر نیست جمع آوری کند، عن ابی جعفر علیه السلام لا یستطیع احـد یدعی انه جمع القرآن کله ظاهرةً و باطنةً الا الاوصیاء (3)«از امام باقر علیه السلام نقل می کند کـسـی جـز جـانشینان پیامبر نمی توانند ادعا کنند که قرآن کامل، ظاهر و باطن آن را جمع آوری نموده اند».

سـمـعـت ابـا جـعفر علیه السلام ما من احد من الناس ادعی انه جمع القرآن کله کما انزل اللّه الا کذب و ما جمعه و حفظه کما انزل اللّه الا علی بن ابی طالب علیه السلام و الائمة من بعده (4)«از امام باقر علیه السلام شنیدم که هیچ کس نمی تواند ادعا کند که قرآن را همان گونه که نازل شده


1) اتقان، ج 1، نوع 18.

2) از جملة آیه الله خویی در البیان، ص 270 و آیت الله حسن زاده در فصل الخطاب، ص 46 و دکتر صبحی الصالح در مباحث فی علوم القرآن، ص 73 و ...

3) البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 15 و 38.

4) همان.

جمع آوری نموده است، مگر به دروغ. تنها علی بن ابی طالب علیه السلام و جانشینان او قادر به این کار هستند».

و نـیـز روایـت: ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم امر علیاً بتألیف القرآن (1)، «رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام دستور دادند که قرآن را جمع آوری کند». عـن علی علیه السلام: ما نزلت آیة علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم الا أقرآنیها و املاها علَیَّ فاکتبها بخطی (2)«هیچ آیـه ای نـازل نمی شده جز این که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم آن را بر من قرائت می کرد و املا می نمود و من با خط خودم می نگاشتم.»

بنابراین قرآن کریم تنها با اشراف رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تدوین شده است.

3- دیـگـر این که قرآن در آیه های فراخوانی و تحدی، به آوردن سوره تحدی نموده است قرآن می گوید. اگر باور نـداریـد قـرآن از جـانـب خـداسـت، ده سـوره یـا یک سوره مثل آن بیورید: فأتوا بعشر سور مثله مفتریات، (3)فأتوا بسورةٍ من مثله (4)کاربرد واژه «سوره» دلیل بر تدوین قرآن در زمان نـزول وحـی اسـت، زیـرا اگـر آیـه هـای قـرآن کنار هم نباشند، و سوره ها شکل نگرفته باشند چکونه مـی گوید ده سوره و یا یک سوره مثل سوره های قرآن بیاورید. منظور از تدوین قرآن همین است که سوره ها شکل بگیرند.

4- روایـات و شواهد تاریخی دلالت دارند که در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم عده ای مشغول جمع آوری و تـدویـن قـرآن بـودنـد مـانـند: عن الشعبی جمع القرآن علی عهد النبی خمسة (ستةٌ) من الانصار اُبیّ بن کعب، زید بن ثابت، معاذ بن جبل، عبادة بن الصامت، ابو درداء، سعید بن عبید و ابو زید. (5)«در عهد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم پنج یا شش نفر از انصار قرآن را جمع کردند، ابی بن کعب، زید ثابت، معاذ بن جبل، ابودرداء، سعید بن عبید، ابوزید.»

روایـت دیگر هـم از رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نـقل شده است که، خذوا القرآن من اربعة من عبداللّه


1) بحار، ج 89، ص 52.

2) تفسیر برهان، ج 1، ص 40، تمهید، ج 1، ص 293.

3) هود، 13.

4) بقرة، 23

5) کنز العمال، حدیث 4765 و 4789. منتخب کنز العمال، ج 2، ص 48.

بن مسعود و سـالـم و معاذ و اُبی بن کعب (1)«قرآن را از چهار نفر عبد اللّه بن مسعود، سالم، معاذ، اُبی بگیرید».

اینها عمده دلیل های دیدگاه دوم است.

تـلاش بـر ایـن نـیـسـت که این ادله رد شود. زیرا اثبات بخشی از دیدگاه دوم تثبیت دیدگاه سوم که دیـدگاه منتخب است، خواهد بود. در عین حال دلیل های یاد شده این جهت را اثـبـات نـمـی کنند که ترتیب سوره ها به همین گونه که اکنون است، در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم شکل گرفته باشند. نقد بیشتری در این رابطه در استدلال به دیدگاه سوم خواهد آمد.

مـؤلف «البیان» بررسی مبسوطی نسبت به روایات جمع آوری قرآن انجام داده است. وی می فرماید این روایـات از جهاتی مبتلا به تعارض هستند، روایت زید بن ثابت و ابن اشته و سالم بن عبداللّه صریح است که قرآن در زمان ابوبکر جمع آوری شده است. در حالی که روایت انس می گوید جمع آوری در زمـان عـثـمان بوده است. هر دو طایفه با روایاتی که دلالت دارند در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم قرآن جـمـع آوری شـده، تعارض دارند.

افزون بر این، روایات با ظاهر آیه های فراخوانی و تحدی قرآن تعارض و منافات دارند، به همین خاطر از این جهت هم بی اعتبار می شوند، در نهایت برخی از این روایات با حکم عقل و اجـمـاع مـسـلمانان که معتقد هستند قرآن تنها با تواتر ثابت می شود. قرآن باخبر واحد یا شهادت دو شاهد عادل که مفاد برخی از این روایات است ثابت نمی شود. (2)مرحوم بلاغی نیز روایات را متعارض و مضطرب می بیند، به همین منوال که گفته شد (3).

بررسی

این که این محقق بزرگوار می فرماید مفاد برخی روایات مخالف اجماع مسلمانان است که قرآن باتواتر ثابت می شود نه با خبر واحد، یا شهادت دو عادل، سخنی است حق و متقن؛ این گونه روایات قابل اعتماد نیستند. اما ایـن کـه جمع قرآن را به طور کامل در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می داند و یا ناسازگار با ظاهر آیه های تحدی قلمداد می کند؛ سخنی قابل خدشه


1) صحیح بخاری، ج 6، ص 102. البیان، ص 269.

2) البیان، ص 265.

3) آلاء الرحمن، ج 1، ص 19.

مـی بـاشـد. زیـرا روایـات بـه جمع های گوناگون نظر دارند، اگر هر کدام به مورد خودش معنا شـود، تـعـارض وجـود نـخـواهد داشت و با آیه های تحدی هم ناسازگار نیستند، زیرا آیه های تحدی مفادش این است که قرآن به صورت سوره ها شکل گرفته بودند، نه این که سوره ها هم نظم خاصی داشـتـه انـد. شگفت از برخی بزرگان است، با این که آشـنـا بـا عـلوم قرآن هستند و در حل تعارض روایات اهل فن، بلکه خریط فن می باشند، چگونه در اینجا با طـرح ایـن گونه تعارض ها روایات را طرد نموده اند! در هر صورت هماهنگی بین روایات در بخش بـعدی طرح شده است. البته بر دلیل دوم این دیدگاه اشکال دیگری نیز متوجه است، که در بخش بـعـدی خـواهـد آمد. عمده این است که این ادله ترتیب و نظم سوره ها را در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم دلالت ندارند.

مراحل تدوین

3- دیـدگـاه سـوم

معتقد است که برای قرآن سه مرحله جمع آوری شکل گرفته است، یکی در عهد رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم، دوم در زمـان ابو بکر و سوم در خلافت عثمان. روایات و شواهد تاریخی متفاوت هم، هر کدام نظر به زمان خاص خودش نظر دارد.

بـه دیـگر سخن در مورد قرآن سه نوع کار انجام گرفته است که از هر سه به «جمع قرآن » تعبیر شـده اسـت، گـر چه هر سه جمع و تدوین به مفهوم واژگانی نیستند و نیز هر سه در یک رتبه از اعتبار و اهمیت هم نمی باشند؛ بلکه برخی از اهمیت بالا برخوردارند. با توضیح این سه مرحله شواهد روایایی نیز با هم هماهنگ شده و ناسازگاری موهوم از بین می رود. (1)


1) اولین کسی که به این تقسیم تصریح نموده است، حاکم در المستدرک است. گر چه ریشه حرف از محاسبی (متوفای 243) می باشد که حدود در قرن قبل از حاکم بوده است. محاسبی می گوید نگاشتن قرآن به زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بازگشت دارد که به صورت پراکنده بوده است. ابوبکر آن نسخه ها را یک جا جمع کرد و به صورت کتاب مدون در آورد. نقل از برهان، ج 1، ص 300، محققان کنونی بسیاری بر این امر تصریح دارند: مانند: صبحی الصالح در مباحث فی علوم القرآن و زحیلی صاحب تفسیر المنیر، ج 1، ص 20 و صاحب تفسیر مواهب الرحمان، ج 1، ص 26. و التمهید، ج 1، ص 272.

مرحله اول

اشاره

مرحله اول از جمع آوری عبارت از نظم و چینش آیه ها در کنار یکدیگر که شکل گیری سوره ها را در پی دارد. این جمع آوری که از همه مهمتر می باشد در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم انجام گرفته است. به طـوری کـه تمام سوره ها در الواح و اکتاف و صحف جمع آوری شده بودند. اول سوره با آخر سوره مـقـدار جـمله ها و آیه ها و نیز ترتیب آیه ها کاملاً مشخص بوده است. اما این که سوره ها از نظم خاصی بـرخـوردار باشند، مثلاً سوره حمد اول سوره ناس آخر قرار گرقته باشد، به صورت یک کتاب مدون، این کار بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم انجام گرفته است. این کار از آن مقدار از اهمیت برخوردار نبوده است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به آن اقدام کند.

انگیزه مرحله اول

چـیـنـش و نظم آیه ها از یک سو فضا و سیاق سخن را شکل می دهند. این چینش در برداشت های متفاوت از سیاق سخن تاثیر می گذارد. از سوی دیگر تعیین جایگاه جمله ها و نظم آنها مشخص می کند که هر سـوره ای چـه مـقدار از آیه و جمله را در بردارد. که اگر این مقدار از جمله ها نظم و ترتیب حاصل نشود، احتمال جابجایی و حذف آنها وجود دارد. برای تحقق این دو محور مهم، آیه ها باید در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و با اشراف حضرت شکل گیرند. اما نظم سوره ها هیچ کدام از این دو ویژگی را ندارد و اگر در آن زمان هم انجام نمی گرفت، مشکلی پدید نمی آمد.

نظم آیات به لحاظ این که در محتوای سخن و نیز سر فصل ها و پاراگراف ها، در تحقق هدف نقش محوری دارد، ایـن مرحله از جمع آوری از اهمیت ویژه برخوردار است، که باید در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم شکل گیرد. در این فرصت به دلایل آن می پردازیم.

1ـ دلـیـل اول بـرخی روایات و شواهد تاریخی است که سخن از جمع آوری و تدوین قرآن در عهد رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم دارند؛ مانند یا علی القرآن خلف فراشی فی الصحف و الحریر و القراطیس فخذوه و اجـمـعـوا و لا تـضـیعوه. (1)توضیح کوتاه در این باره گذشت. این که قرآن


1) بحار، ج 92 و 89، اتقان، ج 1، ص 189.

در صحف و پـارچـه های ابریشمی و کاغذها بوده است، معلوم می شود نگاشته شده بوده، گر چه سوره ها جدا و پـراکـنـده بـوده انـد.

مـانـند عن زید بن ثابت قُبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و لم یکن القرآن جُمع فی شـیءٍ (1)«رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در حالی رحلت نمودند که قرآن در «چیزی» جمع نشده بود. نه این که به طور کلی جمع آوری نشده باشد. مفاد این تعبیر این است که سوره های قرآن جدا جدا جمع آوری شده بودند در درون چیزی (جلد) قرار نگرفته اند. و نیز

عن زید بن ثابت کُنّا عند رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نؤلف القرآن من الرقاع (2)«در نزد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم که بودیم قرآن را از پوست ها جمع آوری می کردیم.» و نیز تعبیراتی که دارد: خذوا القرآن من اربعةٍ من عبد اللّه بن مسعود، سالم، معاذ، و اُبیّ بن کعب. من جمع القرآن علی عهد النبی، قال اربعةٌ کلهم من الانصار، که شرح آن گذشت. این شواهد به خوبی دلالت دارند که در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم قرآن نگاشته می شده است.

نویسندگان وحی

2ـ دلـیـل دیـگـری کـه بر مرحله اول می توان طرح نمود، وجود نویسندگان وحی است. در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم با این که هم افراد با سواد اندک بودند، و هم لوازم التحریر دایر نبود، لیکن به لحاظ اهـتـمـام رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به خواندن و نوشتن و نگاشتن قرآن، تعدادزیادی از این نعمت برخوردار شـدند و به عنوان «نویسندۀ وحی» قرآن را نگاشتند، گر چه نویسندگان وحی در یک درجه و رتـبـه نـبودند، بلکه برخی از اول همراه حضرت بودند و تمام قرآن را نگاشتند، و برخی مقداری از قـرآن را نـوشتند و برخی در اواخر بعثت حضرت به جمع آنان پیوستند؛ لیکن وجود افراد زیادی به عنوان «کاتب وحی»، دلیل گویایی به موضوع نگاشتن و جمع آوری قرآن و اهتمام فوق العاده به این شـان از شـؤون قـرآن مـی بـاشـد، افرادی اصولاً به همین عنوان معروف و مشهور شده بودند کـه اسـامی تعدادی از آنها تقدیم می شود.


1) اتقان، ج 1، ص 186.

2) البرهان، ص 1، ص 292، نقل از مستدرک حاکم.

ابو عبداللّه زنجانی تعداد 43 نفر را به عنوان کاتب وحی مطرح می کند، آنگاه 28 نفر را اسم می برد: 1ـ علی بن ابی طالب علیه السلام 2ـ ابوبکر بن ابـی قـحافه 3ـ عمر بن خطاب 4ـ سعید بن العاص 5ـ ابان بن سعید 6- خالد بن سعید 7- زید بن ثـابـت 8- زبـیـر بـن عـوام 9- طلحه بن عبیداللّه 10ـ سعدبن ابی وقاص 11- عامر بن فُهمیره 12- عـبـداللّه بـن ارقـم 13- عـبـداللّه بن رواحه 14- عبداللّه بن سعد بن ابی السرح 15- اُبی بن کعب 16- ثـابت بن قیس 17- حنظلة بن الربیع 18- شرحبیل بن حسنه 19- علاء بن حضرمی 20- خالد بن ولـید 21- عمرو بن عاص 22- مغیرة بن شعبه 23- معیقب بن ابی القاطمه الدوسی 24- حذیفة بن الیمان 25ـ حویطب بن عبد العزی عامری 26- ابو سفیان 27- معاویة بن ابی سفیان 28- یزید بن ابی سـفیان. (1)آنگاه یعقوبی افراد دیگری را هم نام می برد، مانند: 29- معاذ بن جبل 30- جهیم بـن الـصـلـت 31- الحصیت بن نمیری. (2)ناسخ التواریخ چند نفر دیگر را اضافه می کند: 32ـ مـحمد بن سلمه 33- عبد اللّه بن زبیر 34- ابو ایوب انصاری 35- برید بن حصیب 36- ابو سلمه بن عبد الاسد 37-حاطب بن عمر الاخطل 38- علاء بن عقبه 39- عبداللّه بن مسعود. (3)آنگاه برخی منابع دیگر اضافه می کنند: 40- عبداللّه بن ابی سلول (4). سیوطی دو نفر دیگر را نیز نام می برد، «یکی از بین زنان» 41- ام ورقه 42- ابو درداء. (5)تاریخ جرجی زیدان نیز اضافه می کند. 43- سـعـد بـن عـبـیـد، (6)در التمهید افراد دیگری هم نام برده شده اند: 44- ابوموسی اشعری، (7)، 45- مقداد بن الاسود. (8)ممکن است اگر به منابع بیشتر مراجعه شود افراد دیگری


1) تاریخ القرآن زنجانی، ص 91.

2) تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 402.

3) ناسخ التواریخ، ج 3، ص 522.

4) تاریخ القرآن، رامیار.

5) اتقان، ج 1، نوع 20.

6) تاریخ جرجی زیدان، ج 3، ص 85.

7) التمهید، ج 2، ص 335.

8) همان، ص 335 و 307.

نیز به این لیست اضافه شوند، مانند عبدالله بن عثمان و عبدالله بن زید. (1)

در بـین این افراد شخصی چون ابو سفیان و معاویه و نیز شخصی همانند عبد اللّه بن ابی سلول نام بـرده شده است، که هیچ گونه ارزش و اعتباری ندارند. همان گونه که مانند علی بن ابی طالب علیه السلام که از اول همراه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بود و نیز مانند عبد اللّه بن مسعود و اُبی بن کعب نیز که تـمـام قرآن را نگاشته بودند، نام برده شده اند. لیکن فعلاً سخن در اعتبار کاتبان وحی نیست. سخن در این است که مـوضـوع نـگـاشتن قرآن تا چه اندازه از اهمیت برخوردار بوده است، که در آن شرایط کم سوادی و تنگناهای فراوان، حدود پنجاه نفر به عنوان کاتب وحی ثبت شده، و به دست نسل های بعدی رسیده است. گر چه ممکن است تعداد نویسندگان بیش از اینها باشند.

3ـ دلیل دیگری که بر مرحله اول دیدگاه سوم می توان طرح نمود، کاربرد واژه «کتاب» در قرآن اسـت. در موارد متعدد از قرآن به عنوان کتاب یاد شده است، مانند: ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین (2)«این کتاب که شک بردار نیست رهنمود انسان های با تقوی است.» کتاب احکمت آیاته ثمّ فصلت من لدن حکیم خبیرٍ (3)«کتابی که آیات آن را احکام بخشیده آنگاه تفکیک و تفصیل حاصل شده است.» واژه کتاب به چیزی که در خارج نگاشته شده باشد، اطلاق می شود. معلوم می شود که قرآن در هنگام نزول نوشته می شده است و نگاشتن قرآن نظم آیه ها و شکل گیری سوره ها را در پی دارد.

4ـ نـظـیر همین بیان را در مورد حدیث شریف ثقلین می توان طرح کرد. زیرا در این حدیث مبارک رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم از دو یادگار خودش نام برده است. یکی به عنوان «کتاب اللّه» دیگری به عنوان «عترت علیهم السلام. در این حدیث به قرآن «کتاب» اطلاق شده است و این


1) مانند: اسد الغابة، ج 1، ص 80، استیعاب، ج 1، ص 164. کامل ابن اثیر، ج 2، ص 176. البرهان فی علوم القرآن. ج 1، ص 295، بدایة و نهایة ابن کثیر، ج 5، ص 361، سیره حلبی، ج 3، ص 422. فهرست ابن ندیم، ص 30، مستدرک حاکم، ج 1، ص 231. تاریخ طبری، ج 4، ص 1303. متاهل العرفان، ج 1، ص 231. حیات النبی و سیرته. ج 3، ص 279. بحار، ج 89، ص 35. تاریخ قرآن رامیار، ص 264.

2) بقره، 2.

3) هود، 1.

کاربرد رایج در زبان احادیث نبوی صلی الله علیه و آله و سلم است. اگر قرآن نگاشته نمی شده است به چه اعتبار به آن کتاب گفته می شده است؟ چـنـد نـکته دیگر را به لحاظ این که برخی اشکال ها در مورد آنها مطرح است، به عنوان تأیید نه به عنوان دلیل، می توان طرح کرد.

الـف: در روایـات بـسـیـاری سـخـن از فـضـایـل سوره ها و ثواب قرائت آنها و برخی احکام فقهی آنـهـا مـی بـاشد. تعبیراتی که حکم سوره را بیان می کند، یا حکم برخی آیات آنها را عنوان می نماید، شـاهـد بر این است که سوره ها نگاشته می شده است. نظم و ترتیب خاصی داشته اند، ابتدا و انتهای آنها مشخص بوده است، مانند: عن الصادق علیه السلام قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ان فاتحة الکتاب و آیة الکرسی و آیتـیـن مـن آل عـمـران ( شـهـد اللّه ... و قل اللهم مالک الملک معلقاتٌ لیس ما بینهن و بین اللّه حجاب؛ (1)«سوره حمد و آیة الکرسی و دو آیه آل عمران آویخته هایی هستند (شاید منظور این باشد که حبل اللّه هستند.) که هیچ حجابی بین آنها و خدای سبحان وجود ندارد.

مـانـنـد یـا رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم قـد اُسـرع الـیـک الـشـیـب قال شیبتنی هود و الواقعة و المرسلات و عـمّ (2)«از رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم پـرسـیـدند چگونه زود پیر شدی، فرمودند سوره های هود، واقعه، مرسلات، عم (نبأ) مرا پیر کرد.» و مانند قـال رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مـن قـرأ یـس و الصافات یوم الجمعة ثم سأل اللّه اعطاه سؤله (3)«از رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نـقـل شـده که هر کس در روز جمعه سوره یس و صافات را بخواند و آنگاه از خدا طلب حاجت کند، حاجت او بر آورده می شود».

عـن رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مـن قرأ حم و الدخان فی لیلة جمعة اصبح مغفوراً (4)«هرکس در شب جمعه سوره دخان و حم را بخواند، بخشیده می شود». من حفظ عشر آیاتٍ من سورة کهف عصم من الدجال (5)«کسی که ده آیه از سوره کهف را حفظ کند از شر دجال در


1) بحار، ج 89، ص 369.

2) نور الثقلین، ج 2، ص 334.

3) بحار، ج 89، ص 269.

4) همان، ص 300.

5) صحیح مسلم، ج 1، ص 199.

امان خواهد بود.» عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم: اقرؤوا الظهراوین من القرآن البقرة و سورة آل عمران(1)«ظهراوین از قرآن را بخوانید که منظور سوره بقره و آل عمران می باشد».

این گونه تعبیرات که فراوان هستند شاهد بر این نکته می باشند که سوره ها مشخص بوده است، و سـوره هـا در صـورتـی مشخص می شوند که آیه های آنها با ترتیب خاص کنار هم قرار گیرند و این همان مرحله اول دیدگاه سوم است.

ب: دومین نکته که تأیید همین موضوع است، آیه های تحدی قرآن می باشد که می فرماید، اگر تردید داریـد قـرآن از جـانـب خداست، مانند این سوره ها را بیاورید. کاربرد سوره در خود قرآن دلیل بر این است که سـوره هـا بـه صورت نوشتار بوده اند و حدود آنها مشخص بوده است که می گوید مثل این سوره ها را بیاورید.

ج: همچنین اهـمیت قرآن که آخرین وحی آسمانی است باید از هر گونه خطر در امان باشد و بدون شک نگاشتن آیه ها و تنظیم آن و مطرح شدن قرآن به صورت مکتوب در بین مردم کمک به تحقق ایـن هدف دارد، تا اراده الهی که می خواهد قرآن از هر خطر حفظ شود شکل گیرد، انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون؛ «ما قرآن را نازل کردیم و آن را از هر خطر مصون نگه می داریم».

امـا این که این سه نکته را به عنوان مؤید نه دلیل عنوان نمودیم به لحاظ این است که بر سه مورد اشکال متوجه است، که استدلال بر آنها را سست می کند و آن اشکال این است که تحقق هیچ کدام از ایـن سـه مـحور با نوشتار قرآن ملازمه ندارد. زیرا مطرح شدن فضایل سوره ها و مطرح بودن نام سـوره هـا در فـرهنگ و زبان روایات، مبتنی بر این نیست که قرآن به صورت نوشتار در آمده باشد، بـلکه اگر به صورت حفظ در سینه ها نیز شکل گرفته باشد، این کاربردها صحیح خواهد بود. و هم چـنـیـن اطـلاق سـوره در آیـه هـای تـحدی ملازمه با نوشتار قرآن ندارد، بلکه اگر قرآن در بین مـسلمانان و حتی به صورت حفظ آن در سینه ها که ده ها نفر حافظ قرآن بودند شکل بگیرد، باز هم صحیح است که قرآن بگوید یک سوره همانند این سوره ها که مردم آنها را حفظ نموده اند و به طور دقـیق حدود آنها را می شناسند بیاورید.


1) همان، ج 2، ص 197.

همین نکته درمورد مطلب سوم هم مطرح است، اهتمام بـه قـرآن فـوق العاده بوده است و قرآن باید از هر خطر حفظ می شد، و اراده الهی تحقق یابد، لـیـکـن هیچ کدام اینها متوقف بر مکتوب بودن قرآن نیست، بلکه اگر قرآن به صورت محفوظ در سـیـنـه هـا که «جیلاً بعد جیل» و نسل به نسل دست به دست شود نیز این هدف را تأمین مـی کـنـد.

اصولاً تواتر قرآن به محفوظ بودن آن در سینه های مسلمانان می باشد. مسلمانان صدر اسـلام بـه لـحـاظ ایـن کـه شـور و علاقه زاید الوصفی به قرآن داشتند، به محض این که سوره ای نـازل مـی شـد ده ها نفر به طور دقیق آن را حفظ می کردند ولو خواندن و نوشتن هم یاد نداشتند. و هـمـیـن موضوع باعث تواتر قرآن شد که هر کس می خواست دخل و تصرفی در آن صورت بدهد، هـمـگـان متوجه می شدند. آنچه محور در حفظ و حراست قرآن است تواتر آن است، و تواتر قرآن به کـتـابـت آن نبود. حتی اگر هیچ نویسنده ای قرآن را نمی نگاشت باز هم با تواتر، قرآن از هر گزند مصون می بود. زیرا به صورت حفظ سینه به سینه، و نسل به نسل منتقل می شد.

جواب یک اشکال

از ایـن بـیـان جواب یک شبهه دیگر نیز روشن می شود، که برخی مستشرقان مطرح کرده اند که با توجه به این که در حجاز افراد با سواد کم بودند و با توجه به این که نوشت افزار کم یاب و یا نایاب بود و قرآن نگاشته نمی شد، چگونه مسلمانان ادعا می کنند که این قرآن همان قرآنی است که بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است؟!

جواب این سؤال این است که اولاً نویسندگان وحی وجود داشتند و قرآن را بـا هـمـان نـوشت افزار آن زمان نگاشتند. ثانیاً سلامتی قرآن متوقف بر نگاشتن آن نبوده است. انتقال قرآن از هر نسلی به نسل بعدی با تواتر آن بوده است که شرح آن گذشت.

بـا تـوجه به مطالبی که از نظر خوانندگان گذشت، نوشته شدن قرآن به صورت سوره ها و نظم و تـرتـیـب خـاص آیه ها که همین نظم فعلی می باشد، در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم شکل گرفته است. اما تـرتـیـب سـوره هـا کـه مثلا سوره حمد اول قرار بگیرد و بقره دوم و هکذا ... این کار در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم صـورت نگرفت که پیروان دیدگاه دوم مدعی آن بودند. زیرا این ادله

تنها شکل گیری سـوره ها را دلالت دارند، نه نظم و ترتیب آنها را.

بر این اساس بسیاری از محققان علوم قرآنی نیز به این نکته تصریح دارند. (1)از همین جا نکته بسیار مهم دیگری نیز مستدل می شود، که ترتیب آیه ها در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم شکل گرفته است. یعنی با نظارت و اشراف حضرت بوده است، که قبل از پرداختن به دو مرحله دیگر از جمع آوری به توضیح این نکته می پردازیم.

ترتیب آیه ها

بـا تـوجـه بـه ادلـه ای که دلالت می نمایند که قرآن در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نگاشته شده است، این مطلب نیز مستدل می شود که نظم آیه های قرآن با اشراف حضرت انجام گرفته است. زیرا وقتی قرآن بـه صورت نوشتار در آید، نوشتار نظم کلمه ها و جمله ها را می طلبد، بدون نظم و ترتیب کلمه ها و جـمله ها نوشتار صورت نمی گیرد. افزون بر این شواهد دیگری نیز مؤید همین نکته می باشند. از جمله این کـه، فکان اذا نزل علیه شئ دعا بعض من کان یکتب فقال ضعوا فی هذه الایات فی السورة التی یذکر فیها کذاکذا (2)«هرگاه بر حضرت چیزی نازل می شد برخی نویسندگان را می خواست و می فرمود این آیات را در فلان سوره بنگارید.» در جـای دیگر عثمان بن عاص نقل می کند: ... قال اتانی جبرئیل فأمرنی ان اضع هذه الایة فی هذا الموضع عن هذه السورة، ان اللّه یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی (3)«جبرئیل بر من نازل شد و دستور داد که این آیه را در این مکان از این سوره قرار بدهم».

مـعـلـوم می شود جایگاه آیه ها به دستور رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم انجام می گرفته است و این همان «توقیفی» بـودن نـظم و ترتیب آیه ها می باشد. کسی حق جابجایی آیه های قرآن را ندارد. نظم


1) از جمله حکم در مستدرک، ج 2، ص 611. محاسبی در فهم السنن، برهان، ج 1، ص 300 و 262. مناهل العرفان، ج 1، ص 255. التمهید، ج 1، ص 280. آلاء الرحمن، ج 1، ص 18. المیزان، ج 33، ص 78. تاریخ القرآن زنجانی، ص 56، قرآن در اسلام، ص 192.

2) البرهان، ج 1، ص 296.

3) اتقان، ج 1، ص 189.

آیه ها در ایجاد سـیـاق مـؤثـر می باشند و محتوای سخن را تغییر می دهند، (مگر در مواردی که پاراگراف مستقل باشد.) بـنابراین ترتیب آیه ها زیر نظر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم شکل گرفته، و این امری است مسلم، گر چه برخی بزرگان از محققان شیعه در آن تردید نموده اند. (1)

مرحله دوم

اشاره

آنـچه تا کنون گذشت توضیح مرحله اول از جمع آوری قرآن که مهمترین مرحله می باشد، بود. در عین حال دو نوع کار قرآنی در زمان خلفا صورت گرفته است، که از آنها هم به جمع آوری و تدوین قـرآن یاد شده است. مرحله دوم از جمع آوری در زمان ابوبکر بوده است که عبارت از جمع نمودن مـصحف های پراکنده در یکجا و تهیه جلد برای آنها بوده است. همان گونه که توضیح داده شد قرآن بر روی الواح و صُحف نگاشته شده بود؛ لیکن چون به صورت پراکنده بود،، ابوبکر، زید بن ثابت را مأمور کرد تا آنها را یکجا جمع نموده و به صورت کتاب مدون در آورد و برای آن جلد تهیه نماید.

انگیزه مرحله دوم

در اواخر سال یازدهم هجری بعد از رحلت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم «مسیلمه کذاب» در یمامه ادعای نبوت نموده و اکاذیبی هم به عنوان وحی بافته و فتنه انگیزی نمود. وی موجب درگیری هواداران خود با مسلمانان شد. در این جنگ که در زمان ابوبکر اتفاق افتاد، تعداد زیادی از دو طرف کشته شدند، از جـمـلـه مـسـیـلمه به دست وحشی قاتل حمزه سید الشهدا (رضوان اللّه علیه)، کشته شد. (2)تعداد زیادی از قاریان قرآن نیز که برخی تا هفتاد نفر یاد کرده اند، در


1) علامه طباطبایی، قرآن در اسلام، ص 205. علامه مجلسی در بحار، ج 35، ص 243. در مورد ترتیب آیه تطهیر اظهار تردید می کنند و مطالبی را هم به عنوان شاهد ذکر می کند که تنها سخن پایانی وی قابل پذیرش است که ترتیب نزول نمی باشد. چه بسا آیه ای در مورد دیگر نازل شده باشد و رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم براساس صلاح دید خویش آن را در بین آیه ها قرار بدهد. همچنین مجلسی می فرماید در آیات ناسخ منسوخ مانند آیه عده وفات (بقره 234) که ناسخ آیه امتاع است. (بقره، 240) باید بعد از آن قرار گیرد و حال آن که ناسخ قبل قرار گرفته است. و یا آیات سوره ممتحنه که درباره آیات مربوط به فتح مکه سال هشتم هجری اول سوره و آیات مربوط به صلح حدیبیه که سال ششم هجری بوده، بعد از آن قرار گرفته است. بحار، ج 89، ص 66 و 67.

2) تاریخ فتوح ابن اعثم، ج 1، ص 39.

کشته شدند. (1)

بـعـد از ایـن جـنگ که تعداد زیادی از قاریان را از مسلمانان گرفت، این خطر مطرح شد که اگر چـنـین جنگی تکرار شود و تعداد دیگری از قاریان را از جامعه نو پای مسلمانان بگیرد؛ آنگاه خطر تحریف، قرآن را تهدید خواهد نمود. به همین جهت عده ای از جمله عمر با اصرار از خلیفه خواستند تـا فـکری درباره جمع آوری قرآن کند. خلیفه هم از زید بن ثابت که یکی از نویسندگان وحی بود درخواست نمود و وی را مأمور این کار کرد. زید بن ثابت این مسؤولیت را انجام داد، سوره های قرآن را که پراکنده بودند جمع آوری نموده و در داخل جلد قرار داد.

شـواهد دیگری نیز این عمل ابوبکر را تایید می کنند. از جمله تعبیراتی که از طریق اهل سنت نـقـل شـده است، سمعت علیاً علیه السلام یقول اعظم الناس فی المصاحف اجراً ابوبکر هو اوّل من جمع کتاب اللّه بین اللوحین (2)«از علی علیه السلام شنیدم که می فرمود ابوبکر بیشترین پاداش در مورد قرآن را دارد، زیرا وی اولین کسی بود که قرآن را جمع آوری نمود.» این قرآن در نزد ابوبکر بود تا هنگام وفات ایشان، آنگاه در نزد عمر قرار گرفت و پس از عمر هم در نـزد حـفـصـه دخـترش بود. آنگاه عثمان از ایشان برای استنساخ نسخه اصلی مطالبه نمود. (3)بنابراین شواهد روایی یا تاریخی که می گوید ابوبکر قرآن را جمع آوری نمود مانند: جمع القرآن ابـوبـکـر فـی قـراطـیس (4)و مانند آنچه اکنون اشاره شد موردش همین کار قرآنی ابوبکر مـی بـاشـد. این شواهد هیچ گونه تعارضی با روایات جمع آوری قرآن در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یا در زمان عثمان ندارد.

مرحله سوم

اشاره

مرحله سوم از تدوین قرآن، مربوط به زمان عثمان می باشد. در اثر اختلاف قرائتی که


1) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 16.

2) کنز العمال، حدیث 4753، مسند احمد، ج 2، ص 43.

3) صحیح بخاری، ج 6، ص 226.

4) البیان، ص 260.

پدید آمده بود عثمان عده ای را مأموریت داد تا برای ایجاد وحدت قرائت تمام قرآن های نویسندگان وحی را جمع آوری کنند و از روی صحیح ترین آنها یک قرآن به عنوان الگو در قرائت بنگارند و از روی آن نسخه چـندین نسخه دیگر استنساخ نموده و به شهرهای بزرگ ارسال نمایند. از این کار نیز به عنوان جـمـع آوری قـرآن یـاد شـده اسـت. آنچه مشهور است که جامع قرآن عثمان (1)است، منظور این نوع جمع آوری می باشد.

انگیزۀ مرحله سوم

در زمان عثمان حدود پانزده سال از رحلت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم گذشته بود و فتوحاتی هم بر فتوحات رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم افـزوده شـده بود. کشورهای بزرگی چون ایران و روم تحت تاثیر قرار گرفته و بـسیاری از آنها با ملیت های گوناگون و زبان های متفاوت مسلمان شده بودند. گسترش اسلام از یـک سو و وجود زبان ها و لهجه های گوناگون از سوی دیگر، موجب تشدید اختلاف قرائت از قرآن شده بود، که از زمان خود رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم این پدیده عارضی در کنار قرائت اصلی قرآن قرار گرفته بود.

در هر صورت در زمان عثمان این موضوع (اختلاف قرائت) گسترش پیدا کرد. به گونه ای که بعد از فتح ارمنستان و آذربایجان «حذیفه یمان» که خود نیز در آذربایجان بود، با مشاهده قرائت ها و لهجه های گوناگون از قرآن، هـراسـان بـه خـدمـت خـلـیـفـه می آید و داد واقرآنا سر می دهد. وی با احساسات تمام، دم از خطر تـحـریـف قـرآن مـی زنـد کـه اگـر به فکر قرآن نباشید، امت اسلامی به سرنوشتی مانند یهود و نصاری دچـار خواهد شد.

آنگاه عثمان با مشاوره با سران امت اسلامی هیئتی را به سرپرستی «زید بن ثابت» و مـتـشکل از دوازده نفر تعیین می کند. اعضای اصلی این هیئت عبارتند از: سعید بن العاص، زید بن ثابت، عبد اللّه بن زبیر، عبد الرحمن بن حارث. این افراد با همکاری اُبی بن کعب، مالک بن ابی عامر، کثیر بن افلح، انس بن مالک، عبد اللّه بن عباس، مصعب بن سعد، عبد اللّه بن فطیمه، شروع به کار می کنند. این هیئت ماموریت دارد تا قرآن ها را جمع آوری کند. آنگاه از بین آنها یک قرآن به عنوان الگو و امام بنگارند و آنگاه از روی الگو چندین


1) اتقان، ج 1، ص 189، نوع 18.

قرآن استنساخ نموده به شهرهای بزرگ آن زمان بفرستد و قرآنهای دیگر را محو نماید. (1)انگیزه اصلی از این اقدام از بین بردن قرائت های گوناگون از قرآن و ایجاد یک قرائت در بین همه مـسـلـمـانان است؛ تا قرآن از خطرها مصون بماند. خصوصیت این جمع آوری این بود که افزون بر ایجاد وحدت قرائت که هدف اصل بود، سوره ها نیز نظم خاصی بگیرند. زیرا در جمع آوری ابوبکر تـرتـیـب سوره ها در نظر نبود، فقط جمع کردن مصاحف در یکجا مد نظر بود. اما در تدوین مرحله سوم سوره ها هم نظم خاصی پیداکردند، همین نظم که اکنون در سوره ها وجود دارد، یعنی سوره حـمـد اول و سوره ناس آخرین سوره قرآن به حساب آمد. به همین جهت برخی از قرآن، با عنوان «قرآن عثمانی» یاد می کنند. زیرا نظم سوره های آن قرآن تاکنون باقی مانده است. (2)بنابراین اگر روایاتی و یا شـواهـد تـاریـخـی سخن از جمع آوری عثمان دارند، منظور این جمع آوری است و با شواهد دیگر ناسازگار نخواهد بود.

در مورد قرآن عثمان بحث های دیگری نیز مطرح است مانند اینکه چرا زید بن ثابت را بـه عـنـوان مـسـؤول انتخاب کرد، تعداد نسخه های آن قرآن ها چند عدد بوده، قرآن را به چه رسم الخطی می نگاشتند، نظر علی علیه السلام چه بود، که برخی این محورها را مطرح می کنیم.

تعداد قرآنهای مرحله سوم

در تـعداد قرآنهایی که عثمان استنساخ نمود اختلاف است. برخی تنها چهار عدد نوشته اند که یکی در مـدیـنـه و بـقـیـه را به مکه و یمن و بحرین ارسال نمود. (3)برخی تعداد آنها را شش عدد مـی دانـنـد. (4)بـرخـی تـعـداد آنـهـا را هفت عدد عنوان می کنند، که افزون بر آن شهرها به بصره، کوفه، شام نیز فرستاده است.(5)یعقوبی آنها را نه عدد می داند، مصر و جزیره را هم اضافه می کند. (6)


1) کنزل العمال، حدیث 4775، صحیح بخاری، ج 6، ص 226.

2) التمهید، ج 1، ص 339.

3) البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 303.

4) وفاء الوفاء، ص 670.

5) اتقان، ج 1، ص 189.

6) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 64.

موفقیت مرحله سوم

عـثـمـان از ایـن کـار قـرآنـی دو هـدف را دنبال می کرد، یکی نظم سوره ها، دیگری وحدت قرائت. (1)به هدف اولی دست یافت، لیکن موفقیت آن در هدف دوم که هدف اصلی بود چشم گیر نـبـود. زیرا در آن زمان قرآن نقطه و اعراب گذاری نشده بود و برای ایجاد وحدت قرائت هم با هر قـرآنـی کـه به شهرها می فرستاد یک قاری آشنا به قرائت اصلی قرآن، همراه می کرد. که این قاری هـمان کار علائم اعراب را انجام می داد. با قرآن مکه «عبداللّه بن سائب» را همراه کرد. با مصحف شام «مـغـیـرة بن شهاب»، با قرآن کوفه «عبدالرحمن بن سلمی»، با قرآن بصره «عامر بن عبد القیس» را همراه نـمـود . (2)عثمان گرچه در رسیدن به این هدف خیلی پا فشاری نمود و سایر قرآن ها را به هر نـحـوی بود ولو با تمسک به قدرت، جمع آوری کرد و محو نمود. لیکن به وحدت قرائت دستیازی ننمود. وی حتی در برخی موارد مانند مورد عـبـداللّه بـن مـسـعـود مـنـجـر بـه مـخـالـفت و ضرب و شتم ایشان شد. ابن مسعود همواره بر عثمان غضبناک بود تا در گذشت. (3)

امـا ایـن کـه عثمان با سایر قرآنها چه کرد برخی می گویند آنها را سوزاند. و حتی از سوی برخی از شیعیان این کار به عنوان طعن و خورده گیری بر عثمان تلقی می شود، که سوزاندن قرآن ها اهانت به قرآن است. لیکن برخی دیگر چون یعقوبی نقل می کند که قرآن ها را با آب جوش یا سرکه محو کرد. (4)این نقل صحیح تر به نظر می رسد و شاید مطرح شدن سوزاندن قرآن هم از همین جا ناشی شده است. زیرا برای محو کردن با آب جوش نیاز به گرم کردن آب با آتش است.

در هر صورت اگر سـایـر قـرآنـها را سوزانده باشد، نمی توان گفت که قصد اهانت داشته است، زیرا منظور وی از این کـار ایجاد وحدت قرائت بود. در عین حال نه قرآن های


1) التمهید، ج 1، ص 3421. نقل از المصاحف.

2) مناهل العرفان، ج 1، ص 369.

3) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 66.

4) همان.

الگوی عثمان دوام پیدا کردند و نه پا فشاری عثمان موجب متوقف شدن قرائت های گوناگون شد. حتی همین قرآن ها منشأ اختلاف های جدید نیز شدند. این نسخه های قرآن عثمانی به مرور زمان از بـیـن رفت و اختلاف قرائت هم همواره در حاشیه قرائت اصلی ادامه یافت. به همین خاطر بسیاری ایـن نـکـتـه را تـصـریح کنند که اثری از قرآن های عثمانی باقی نمانده است، هر کس هم ادعا مـی کند در فلان موزه قرآن عثمانی مشاهده کرده است، اثبات آن به عهده خودش است. چنان که سـمـهـودی مـی گوید: اثری از قرآن های عثمانی باقی نمانده است به مرور زمان کهنه و مندرس شـدنـد. (1)زرقانی می گوید ما دلیل نداریم که اثبات کند قرآن عثمانی تا کنون باقی مانده است. (2)

دیدگاه علی علیه السلام

در مـورد عـمـل کـرد عـثـمان دیدگاه های متفاوتی ابراز می شود. لیکن موضوعات قرآنی دور از تـعـصـب هـا باید مورد توجه قرار گیرد. باید این نکته همواره در نظر باشد که شؤون قرآن امری نـیـسـت کـه شـخـصـی ولو خلیفه مقتدر مثل عثمان بتواند اعمال نظرکند. به خصوص این که مـسـلمانان بسیار در این باره حساس بودند و اگر احساس می کردند موضوعی دخالت در شؤون قرآن، به حساب مـی آیـد، یـک تنه در برابر خلیفه می ایستادند. (3)

عثمان هم وقتی خواست این کار را انجام دهد با مشورت صحابه حتی علی بن ابی طالب علیه السلام انجام داد، فو اللّه ما فعل فی المصاحف الا عن ملا منا (4)«عثمان این کار را با مشورت ما انجام داد». کـار وی مورد تایید امام علیه السلام بود و حتی از برخی شواهد تاریخی می توان بدست آورد که اگر علی بـن ابـی طالب علیه السلام هم در آن شرایط بود همان کار عثمان


1) وفاء الوفاء، ج 2، ص 667.

2) مناهل، ج 1، ص 397.

3) چنان که وقتی خلیفه دوم آیه «و الذین اتبعوهم باحسان» را بدون واو خواند وی را وادار کردند با واو بخواند (در المنثور، ج 3، ص 369) و نیز وقتی عثمان می خواست آیه «والذین یکنزون الذهب و الفضة» را بدون واو ثبت کند اُبی بن کعب شمشیر کشید در مقام تهدید خلیفه برآمد. (در المنثور، ج 3، ص 232)

4) کنزل العمال، حدیث 4777، اتقان، ج 1، ص 189.

را انجام می داد، زیرا این کار قرآنی باید صـورت مـی گرفت، عن علی علیه السلام لو ولیت لعملت بالمصاحف التی عمل بها عثمان (1)«اگر من والی بودم همان کاری که عثمان در مورد مصاحف انجام داد، انجام می دادم.» عن علی حین حرق عثمان المصاحف، لو لم یصنعه لصنعته (2)«اگر عثمان مصاحف را محو نمی کرد، من این کار را انجام می دادم.» در هـر صـورت ایـن کـار خورده گیری بر عثمان به حساب نمی آید. خلفا به اندازه کافی ضعف دارند و نیاز به طرح این گونه مسائل نمی باشد.

قرآن علی علیه السلام

بر اساس توصیه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام که قرآن را یکجا جمع کنید و نگذارید ضایع شود، علی بن ابی طالب علیه السلام بعد از تجهیز رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مهمترین کاری که در سرلوحه کارهای خویش قرار داد، جمع آوری و تنظیم قرآن بود، عن علی علیه السلام لما قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم اقسمت ألا اضع ردائی عـن ظـهـری حـتی اجمع ما بن اللوحین فما وضعت ردائی حتی جمعت القرآن (3)«وقتی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم رحلت کردند، قسم یاد کردم که ردا بر دوش نگیرم تا وقتی که قرآن را جمع آوری کـنـم، و ردا بـر نگرفتم تا قرآن را جمع آوری نمودم.»

لما قبض النبی صلی الله علیه و آله و سلم جلسَ علیٌّ فألّفه کما اَنزل اللّه و کان به عالماً (4)«هنگامی که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم رحلت نمودند علی علیه السلام قرآن را آن گونه که نـازل شده بود تنظیم نمود.» در برخی شواهد آمده است این کار شش ماه طول کشید، جمعه بعد مـوت الـنـبی صلی الله علیه و آله و سلم ستة اشهر. (5)این گونه تعبیرات فراوان است که حضرت بعد از رحلت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مهم ترین کار را تنظیم قرآن قرار دادند.


1) البرهان، ج 1، ص 302.

2) بحار، ج 19، ص 52.

3) همان، ج 89، ص 53.

4) همان.

5) همان.

ویژگی های قرآن علی علیه السلام

نکته حایز اهمیت دیگر این است که قرآنی که علی علیه السلام جمع آوری نمود با قرآنی که عثمان تنظیم کـرد و متداول بین مردم شد چه تفاوت هایی داشت. آیا نسبت به قرآن عثمان تفاوت داشت؟ کم یا زیـاد بـوده است؟

از شواهد روایی و تاریخی دو تفاوت برای قرآن علی علیه السلام مشاهده می شود، یکی این که حضرت سوره ها را بر اساس ترتیب نزول که کاملاً به آنها آگاهی داشت تنظیم نمود. مثلاً سوره علق اول سوره مزّمل دوم سوره مدثر، سوم و ... دوم این که حضرت در حاشیه قرآن خود برخی شـأن نـزول هـا، ناسخ و منسوخ ها، محکم و متشابه های قرآن را شرح داد و چه بسا برخی شان نـزولـهـا طـعـن و خـورده گـیـری بر خلفا هم به حساب می آمد.

در هر صورت عمده تفاوت های قـرآن حـضـرت ایـن ها بود. اما این که در قرآن علی علیه السلام برخی آیه ها یا سوره ها بوده است که در قرآن عثمان حذف شده باشد، چنین مسائلی وجود نداشت. زیرا اینها تحریف قرآن به حساب می آید. امـام علیه السلام و مـسـلمانان در برابر آن نمی توانستند بی تفاوت باشند. هیچ گونه تحریفی در قرآن عثمان در کار نبوده اسـت، فـلـمّا قبض النبی صلی الله علیه و آله و سلم جلس علی فألّفه کما انزل اللّه و کان به عالماً (1)«بعد از رحلت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام قرآن را بر اساس ترتیب نزول که به آن آگاه بود تنظیم نمود.» و کان اول مصحف علی علیه السلام سورة إقرأ ثم سورة المدثر، ثم المزمل، ثم تبت، ثم التکویر، و هکذا الی آخـر تـرتـیب السور حسب نزولها. (2)حضرت، قرآن را براساس ترتیب نزول سوره ها تنظیم نمودند. عن أصبغ عن علی علیه السلام انی لا عرف ناسخه و منسوخه و محکمه و متشابهه ... اعرف فیما انزل و فی ایّ یوم و فی ایّ موضعٍ (3)«اصبغ بن نباته نقل می کند حضرت می فرماید من به ناسخ و مـنـسـوخ، و مـحـکـم و متشابه، شأن نزولها، که آیه ها کجا و در مورد


1) بحار، ج 89، ص 52.

2) اتقان، ج 1، ص 195.

3) تفسیر برهان، ج 1، ص 40. و تمهید، ج 1، ص 293.

چه کسی، نازل شده اند، آگاهی دارم».

عـن عـلـی علیه السلام مـا نزلت آیة علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم الا أقرآنیها و أملَاَها علیّ فأکتبها بخطی و عَلَّمنی تـأویـلـهـا و تفسیرها و ناسخها و منسوخها و محکمها و متشابهها؛ (1)«هر آیه ای نازل می شد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم آن را بر من قرائت می کرد و املا می کرد و من می نوشتم و تاویل و تفسیر و ناسخ و مـنـسـوخ و محکم و متشابه آن را آگاه می نمود.» حضرت بر اساس این آگاهی ها قرآن را تنظیم نمود و عرضه کرد؛ لیکن پذیرفته نشد.

عمر، ان علیاً جاء بالقرآن و فیه فضائح المهجرین و الانصار؛ «عمر می گوید: علی علیه السلام قرآنی آورد که در آن طعن ها بر مهاجرین و انصار وجود داشت». منظور نقل شأن نزولها می باشد. عمر وقتی قرآن علی علیه السلام را گشود، فلما فتحها خرج من اول صفحته فتحها فضایح القوم فوثب عمر و قـال یا علی اردده فلا حاجة لنا فیه فأخذه و انصرف (2)«وقتی قرآن علی علیه السلام را گشود در هـمـان صـفـحـه اول فضایح (طعن ها) برخی را مشاهده کرد، آنگاه عمر گفت ما نیازی به این قرآن نداریم برگردان و امام علی علیه السلام آن را برگرداند!».

سرنوشت قرآن علی علیه السلام

بـنـابـرایـن، قرآن علی علیه السلام تفاوت اساسی با قرآن متداول زمان عثمان نداشت. همین قرآن بود که اکنون همگان در خدمت آن هستند. با دو تفاوت در ترتیب نزول و حاشیه نویسی هایی که داشت. این چـنـیـن نبود که قرآن عثمان از لحاظ قرآن بودن مخدوش باشد. یا برخی سوره ها را حذف نموده باشد، که در قرآن علی علیه السلام آمده باشد.

اگر عثمان یا دیگران چنین تصرفی می کردند علی علیه السلام و نیز مـسـلـمـانـان در بـرابر آن سکوت نمی کردند. چیزی برتر از قرآن نبود وقتی احساس خطر می شد شمشیرها برهنه می شد. هنگامی که ازعلی در مورد قرآنش سؤال شد، حضرت سؤال کرد آیا این قرآنی که متداول است قرآن نیست، گفتند چرا، فرمودند به همین قرآن عمل کنید، کفایت می کند.


1) اصول کافی کتاب فضل القرآن باب اختلاف الحدیث، حدیث اول.

2) بحار، ج 89، ص 42 و 52.

عن طلحة عن علی علیه السلام اخبرنی عما کتب عمر و عثمان أقرآن کله ام فیه لیس بقرآن قال طلحة؛ کـله قرآن قال ان خذتم بما فیه نجوتم من النار ... أمرنی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ان ادفعه الی وَصّییی و اولی الـنـاس بـعـدی بـالـنـاس ابـنـی الـحـسـن ثـم یـدفـعه إبنی الحسین ثم یصیر واحدٍ بعد واحدٍ من ولد الحسین حتی یرد آخرهم علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم؛ (1)

امام علیه السلام در گـفـتـگو طلحه با وی؛ طلحه از قرآن علی علیه السلام جستجو کرد، از طلحه پرسید آیا آنـچه متداول است غیر از قرآن چیز دیگری در آن وجود دارد، طلحه می گوید خیر، همه آن قرآن اسـت. آنـگـاه حضرت فرمودند اگر به همان تمسک کنید نجات خواهید یافت. قرآنی که من جمع آوری نـمـودم رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بـه من فرموده است در نزد برترین انسان بعد از خودم و سزاوارترین انسان برای زمامداری مسلمانان که فرزندم «حسن» باشد، تحویل دهم. آن هم به «حسین» تحویل دهد و در نزد اوصیا یکی پس از دیگری قرار گیرد تا آخری آنها به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم برگرداند». ایـن سرنوشت قرآن امام علیه السلام می باشد. بر این اساس ادعا این که نسخه ای از قرآن امیرالمؤمنین در فلان موزه نگهداری می شود بی دلیل خواهد بود. قرآن علی در دسترس احدی نیست.

آنچه مهم است ، این که امام نه در زمان خلفا و نه در آن زمان کـه قـدرت در دست خودش بود، هیچ گونه پافشاری در مطرح کردن قرآن خود ننمودند. و این تنها بـدیـن خاطر بود تفاوت مهم با قرآن متداول نداشت. و الا حداقل در زمان زمامداری خودش آنگاه کـه تـمام قدرت در دست وی بود و هیچ مانعی در طرح اهداف خویش مشاهده نمی کرد، مصحف خود را مطرح می ساخت.

مصحف های دیگر

ویـژگـی هـای قـرآن علی علیه السلام مطرح شد و این نکته معلوم شد که قرآن علی علیه السلام تفاوت اساسی با قرآن متداول نداشت. مناسب است به برخی مصحف های دیگر نیز اشاره شود. که بسیاری از صحابه و نویسندگان وحی که صاحب مصحف بودند، مصحف آنها چه


1) بحار، ج 89، ص 42، کافی، ج 2، ص 460. کتاب فضل قرآن، باب نوادر، حدیث 23.

تفاوتی با مصحف علی علیه السلام داشت و سرنوشت آنها به کجا انجامید. شواهد تاریخی نشان می دهد که عمده تفاوت بین مصحف ها در تنظیم و ترتیب سوره ها بوده است. هر کس به سلیقه خودش سوره ها را تنظیم می نمود. که ستون زیر

نموداری از تفاوت ها در ترتیب سوره ها می باشد:

مصحف علی مصحف عثمان مصحف اُبی بن کعب مصحف عبدالله بن مسعود

1- سوره اقرأ 1- حمد 1- فاتحة الکتاب 1-

2- مزمّل 2- بقرة 2- بقرة 2- بقرة

3- مدثر 3- آل عمران 3- نساء 3- نساء

4- ن و القلم 4- نساء 4- آل عمران 4- آل عمران

5- فاتحة الکتاب 5- مائده 5- انعام 5- اعراف

6- تبت 6- انعام 6- اعراف 6- انعام

7- تکویر 7- اعراف 7- مائده 7- مائده

8- اعلی 8- انفال 8- یونس 8- انفال

9- اللیل 9- توبه 9- انفال 9- برائت (توبه)

10- و الفجر 10- یونس 10- برائت (توبه) 10- نمل

11- ضحی 11- هود 11- هود 11- هود

12- انشراح 12- یوسف 12- مریم 12- یوسف

13- عصر 13- رعد 13- شعراء 13- کهف

14- عادیات 14- ابراهیم 14- حج 14- اسراء

در مصحف عبد اللّه بن مسعود سوره فاتحة الکتاب نام برده نشده که یا به وضوح آن واگذار شده است، زیرا که مشخص بوده و همواره در نمازها قرائت می شده است و یا از قلم افتاده است.

نـکـته دیگری که از تفاوت موجود به دست می آید، این که این تفاوت ها دلیل بر این

است که سوره ها تـرتـیب خاصی در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نداشته اند و الا اگر با اشراف حضرت سوره ها تنظیم شده بـاشـنـد، چـگونه صحابی بزرگواری چون عبد اللّه بن مسعود و اُبی بن کعب بر خلاف نظم قرآن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم عمل نموده اند؟!

افزون بر این قرآن علی علیه السلام بر اساس ترتیب نزول جمع آوری شده است. اگر در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم سوره ها به شکل فعلی جمع آوری شده باشند که صاحبان دیدگاه دوم مـعـتـقد هستند، چگونه علی علیه السلام بر خلاف قرآنی که زیر نظر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نظم یافته است قرآن را جمع آوری می کند؟!

ایـن کـه بـرخی می گویند صحابه دو نوع قرآن داشته اند یک قرآن خصوصی و دیگری عمومی، آن قرآنی که تفاوت داشته است قرآن خصوصی بوده است نه عمومی! (1)اثبات چنین مطلبی بر عـهده مدعی است. از کجا دو نوع قرآن داشته باشند و بر فرض داشتن دو قرآن چرا قرآن خصوصی خود را بر خلاف قرآن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تنظیم می کنند؟! در هر صورت نوع این مصحف ها را عثمان جمع آوری و محو نمود، ادعای این که نسخه ای از آنها باقی می باشد، باید مستند باشد.

قرآن با چه خطی نوشته می شد؟

قـرآن هم مانند سایر نوشتار تا قرن دوم با خط کوفی (2)

در بین اعراف حجاز دو نوع خط وجود داشته است. که هر دو وارداتی از شام و عراق بودند. یکی خط نسخ یعنی همین خط رایج فعلی که نشأت گرفته از خط نبطی بوده است. دیگری خط کوفی که از «حیره» گرفته شده است که نام شهری در نزدیکی کوفه آن هم از «حِمیر» گرفته شده. لذا به خط کوفی حیری نیز گفته می شود. گفته می شود این خط را شخصی به نام «بشر بن ا لملک کندی» که از شهر انبار عراق بوده است. یاد گرفته و به مکه آورده است (تاریخ الکوفه، ص 25. مقدمه ابن خلدون، ص 418) تا دو قرن اول اسلام این خط در بین اعراب رایج بود و مکاتبات رسمی و استاد با این خط نگاشته می شدند.

در زمان بنی عباس ابن مُقله (متوفای 328، تاریخ الکوفه، ص 216) تحسیناتی در خط نسخ نبطی پدید آورد. به گونه ای که خط کوفی از رسمیت افتاد و مرسلات رسمی و نوشتار با خط نسخ انجام می گرفته است. و تاکنون هم که همواره بر زیبایی های آن افزوده شده است. با همین خط نگاشته می شود. در هر صورت سابقه خط در بین مکه و حجاز خیلی زیاد نیست و اگر برخی نسبت خط عربی را به اسماعیل علیه السلام (البرهان، ج 1، ص 258. الخط العربی و تطوره، ص 5) داده اند ممکن است منظورشان تکلم به زبان عربی باشد. زیرا اسماعیل اولین کسی است که به زبان عربی تکلم نموده است. (تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 269، تحف العقول، ص 297)

نگاشته می شده است. پس از آن

1) مباحث فی علوم القرآن، ص 71.

2) خط کوفی: بدون شک از هنرهای انسان و نشان تمدن هر ملت است. خط عامل بقای تمدن ها و انتقال آنها از نسلی به نسل دیگر و نیز سبب جاودانگی آثار و معارف و مرام ها و تکامل آنها می باشد. پیدایش خط در بین ملت های متمدن شهروند و توسعه یافته می باشد و هر مقدار مدنیت کم رنگ تر باشد وجود خط زیبایی های آن نیز کمتر است. به همین جهت اقوام بادیه نشین و صحرانورد از این نعمت کمتر بهره منداند. ملت عرب به لحاظ فرهنگ صحرا نشینی از نعمت خواندن و نوشتن کمترین بهره را داشت. به گونه ای که افراد با سواد آنها انگشت شمار بودند. در بین قریش هنگام طلوع اسلام می نویسند هفده نفر قادر به نوشتن بودند. (فتوح البدان بلاذری، ج 1، ص 457)

با خـط نسخ نوشته می شده است. و هم اکنون هم با همین خط نوشته می شود. خط کوفی که قرآن بر آن نـگـاشـته می شده تا نیمه قرن اول هجری بدون نقطه و علائم اعراب بوده است. نقطه و اعراب گـذاری قرآن در زمان حجاج بن یوسف ثقفی والی کوفه صورت گرفته است. دو تن از شاگردان ابـی الاسـود الـدُولی (متوفای 68) که از مخلصان علی بن ابی طالب علیه السلام بودند بنام های «یحیی بن یعمر» و «نصر بن عاصم» اقدام به نقطه گذاری و اعراب گذاری قرآن نمودند. (1)تا آن زمان باء از نـون یـا تـاء و ثـاء و دیـگـر حـروف نـقـطـه دار از یکدیگر تشخیص داده نمی شد. و نیز إعراب حروف عـلامـت گـذاری نـبـود. ایـن خـصـوصـیـات در واقع از طریق شنیدن از قبلی ها سینه به سینه منتقل می شد.

قرآن بر چه چیز نوشته می شده است؟

گـرچـه لـوازم الـتحریر در آن زمان اندک فراهم می شده است، لیکن علاقه مندان به نوشتن قرآن به هر نـحـوی بـود، قرآن را در هر چیز که مناسب تشخیص می دادند، می نگاشتند، که به برخی از آنها اشاره می شود:

اکـتـاف، جـمـع کتف. استخوان های کتف شتر و گوسفند، اقتاب، تخته های پهن جلوی جهاز شتر، اضـلاع، اسـتخوان دنده ها، لخاف، سنگ های نازک سیقلی، ظرر، سنگ های تیز


1) مناهل العرفان، ج 1، ص 299، التمهید، ج 1، ص 360)

یا سنگهای مدور، رقاع، پوست دباغی و پرداخت شده، کاغذ، ورق، حریر، پارچه های ابـریـشـمـی، ادیـم (چـرم)، قـضـیم، پوست نازک و سفید، جرائد النحل شاخه های خرما،کرانیف، بیخ شاخه های خرما، عُسُب جمعی عسیب، یعنی شاخه های نخل و...

مروری بر مطالب این بخش

در بحث تاریخ قرآن شیوه ای انتخاب شد که نوع روایات و شواهد تاریخی معنا و هماهنگ شدند و از طرد آنها به گمان تعارض خودداری شد. در این قسمت سه دیدگاه مطرح شد که دیدگاه اول از اخباریون بود، که سست و بی اساس تلقی شد. این دیدگاه بر این باور است که قرآن در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم جمع آوری نشده است. دیدگاه دوم معتقد است که قرآن با تمام خصوصیات حتی ترتیب سـوره هـا در عـهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم صورت شکل گرفته است. که اثبات ترتیب سوره ها در زمان حضرت بـسـیـار مشکل است. دیدگاه سوم که بهترین بود، برای قرآن سه مرحله تدوین معتقد است، یکی شـکـل گـیـری سـوره ها با ترتیب آیه ها که در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم صورت گرفته است. دوم جمع آوری صـحـف و قـرآن های پراکنده در داخل جلد که در عهد ابوبکر انجام گرفته است. سوم تنظیم سـوره ها برای ایجاد وحدت قرائت که در زمان عثمان شکل گرفته است. این دیدگاه هر روایت و شـاهـد تـاریـخی را به مورد خودش متوجه و معنا می نماید.

در این بخش دیدگاه علی علیه السلام و نیز به جـمـع آوری و تـدویـن عـلـی بـن ابی طالب علیه السلام و ویژگی های قرآن حضرت بررسی شد و نیز به سرنوشت قرآن امام علیه السلام اشاره شد. و سرنوشت قرآن های عثمانی مطرح شد که همه مندرس شده اند. بـه ایـن نکته نیز اشاره شد که ترتیب آیه ها توقیفی است. همچنین اعراب گذاری و نقطه گذاری قرآن در زمان حجاج شکل گرفته است. در بخش پایانی پیدایش خط عربی نیز مطرح گردید.

صیانت قرآن

اشاره

در برخی از کتاب های علوم قرآنی صیانت قرآن از تحریف نیز، یکی از موضوعات علوم قرآنی مطرح شده است. حتی برخی به صورت مستقل موضوع را مورد تحقیق قرار داده اند. لیکن به لحاظ این که این موضوع بسیار روشن و بدون غبار است، شایسته نیست

که آن را بـه عـنـوان یک موضوع مستقل علوم قرآنی طرح نمود. زیرا صیانت قرآن امری ضروری می باشد و تـنـها برخی افراد معاند، ایجاد شبهه نموده اند و تحریف قرآن را مطرح ساخته اند و عده ای خوش باور هم آن را پذیرفته اند! به همین جهت این موضوع به صورت مبسوط و مستقل مطرح نمی شود و تنها به محورهای اصلی آن اشاره می گردد.

دلیل تواتر

بهترین دلیل بر صیانت قرآن از تحریف، تواتر قرآن است. همان گونه که در بحث قرائت نیز مطرح شده است، مـسـلـمـانـان در تواتر قرآن تردید ندارند، و همه محققان متفق هستند که قرآن به غیر تواتر ثابت نمی شود. حتی در بحث قرائت بر تواتر یک اعراب نیز برهان اقامه شده است.

عامل اصلی تواتر قرآن این است که هم خود قرآن و هم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلاماهتمام فوق العاده ای به قرآن قایل بـودنـد. از طرفی جاذبه های ذاتی قرآن موجب شیفتگی انبوه حق باوران شده و دل باختگان قرآن خمیر مایه و خونشان با قرآن آمیخته می شده است، به گونه ای که هزاران قرآن را در سینه ها حفظ کردند و دست به دست، نسل به نسل منتقل نمودند. بدین صورت تواتر قرآن شکل گرفته و موجب صیانت آن از هر خطر شده است.

استدلال به آیه های قرآن

تحریف به زیاده به مقدار سوره در قرآن راه ندارد. زیرا انسان قادر نیست همانند قرآن سخن بگوید. قرآن به همین مقدار (یک سوره) تحدی نموده است. البته معنای این تحدی آن نیست که بخشی از قرآن را مانند نصف سوره بقره یا آل عمران کسی توان آوردنش را داشته باشد. لیکن تحدی قرآن به سوره است. البته ممکن است آیه های دو کلمه ای یا یک کلمه ای مانند «مدها متان» آوردنش برای انسان ممکن باشد. لیکن قرآن به این گونه مورد تحدی ننموده است.

بعد از اثبات قرآن با دلیل تواتر، به آیه های قرآن نیز برای اثبات صیانت قرآن از تحریف به نقیصه می توان استدلال نمود. از جمله آیه حفظ که می فرماید: انا نحن نزلنا

الذکر و انا له لحافظون (1)«ما قرآن را نازل کردیم و ما آن را از هر خطر حفظ می کنیم.» وعـده الـهـی اجـتـناب ناپذیر است. و کسی در برابر اراده الهی نمی تواند ایجاد خلل نماید. همچنین آیه مبارکه نفی باطل، و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه، «کتابی است نفوذ نـاپذیر، باطل از هیچ جانبی به سوی آن راه ندارد.» و مسلم تحریف باطل است که ساحت قرآن از آن منزه است.

و نیز حدیث شریف «ثقلین» که قرآن و عترت را دو میراث رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم معرفی می کند. و دستور به پـیـروی از ایـن دو مـی دهـد. گواه بر صیانت قرآن از هر گونه باطل و تحریف می باشد. زیرا اگر تـحـریـف در آن راه پـیـدا می کرد، رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به صورت مطلق و فراگیر امر به پیروی از آن نمی نمود.

همچنین روایاتی که در ناسازگاری روایات با قرآن، قرآن را محور قرار می دهند، که روایات را بـه قـرآن عـرضـه نـمـایـیـد. آنـچه با قرآن ناسازگار بود باطل است، دلیل بر حق مداری قرآن و بی پیرایگی آن از هر گونه باطل و تحریف است.

آخرین وحی بودن قرآن نیز دلیل بر صیانت آن است. زیرا اگر آخرین وحی الهی هم دست خوش تحریف قرار گیرد، اتمام حجت بر مردم از سوی خدای سـبـحـان رخـت بـرمـی بندد. این موارد دلیل هایی است که افزون بر تواتر قرآن می توان بر صیانت قرآن ارائه نمود.

پاسخ شبهات

بـا ایـن دلایل پاسخ شبهات برخی که متأسفانه تحریف قرآن را پذیرفته، حتی به گمان سست خویش بر آن اسـتـدلال هـم مـی نـمـایند، روشن می شود. زیرا نوع افرادی که این نکته انحرافی را پذیرفته اند، از اخـبـاریـون هـسـتند که برخی دیگر را نیز به اشتباه انداخته اند. این گروه در اثر اعتماد به برخی روایات بی اساس مطلبی بی پایه را باور نموده و مطالبی را هم به عنوان دلیل مطرح ساخته اند. از جـمله این که چون جمع آوری قرآن به دست معصوم انجام


1) حجر، 9.

نگرفته است و بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بـوده اسـت خـطا و تحریف در آن حتمی است. دیگر این که روایات بسیاری دلالت دارند که اولین کـسـیـکـه قـرآن را جـمع آوری کرد علی علیه السلام بود و چون قرآن علی علیه السلام قرآن حقیقی بود و قرآن مـتـداول بـیـن عـموم مردم تفاوت ها داشت، آن را نپذیرفتند؛ معلوم می شود که قرآن متداول با قرآن اصلی تفاوت دارد.

دلیل عمده که برخی اخباریون به آن اعتماد نموده اند روایات زیادی است که تعبیرات گوناگون دارند. مانند این که می گویند فلان آیه «نزلت فی علی علیه السلام یا روایاتی که دلالت دارند چند آیه یا ثلث قرآن از فلان قسمت قرآن حذف شده است! بهترین معتمد این خوش باوران می باشد!

از مطالب گذشته پاسخ این پندارها آشکار شد، زیرا در جمع و تدوین قرآن به اثبات رسید که قرآن بـا اشراف رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در عهد خود حضرت جمع آوری شد و قرآن علی علیه السلام تفاوت اساسی بـا قـرآن های دیگر نداشت. تنها در ترتیب سوره ها و برخی توضیحات حاشیه ای با قرآن متداول فرق مـی کرد.

اما روایاتی که عمده معتمد اینان است، یا روایات تفسیری و تطبیق است، و یا بیان شان نزول می باشند کـه دلالـت بـر تحریف ندارند. اما روایاتی که می گویند برخی قسمت های قرآن حذف شده، بـاطـل مـحض هستند. زیرا اولاً سند ندارند، ثانیاً با قرآن تعارض دارند، و براساس روایات صحیح عـرضـه نـمـودن روایات بر قرآن زخرف و باطل هستند، اگر چه صدها روایات هم باشند. این روایات متواتر نیستند که برخی می پندارند زیرا از تراکم ایـن گونه روایات تواتر و صدق بدست نمی آید. زیرا احتمال صدق در هیچ کدام وجود ندارد. تواتر از روایـات کـثـیری بدست می آید که در تک تک آنها احتمال صدق باشد و احتمال تبانی همه آنها بر کـذب مـحال باشد،که از تراکم آنها صدق و یقین بدست خواهد آمد. و الا اگر در هیچ کدام احتمال صدق نـباشد تواتر پدید نمی آید. زیرا که «از تراکم کذب صدق پدید نمی آید.» بر این اساس نباید کسی تو هم تواتر که در مورد روایات تحریف نماید! تواتری در کار نیست.

ایـن مـقـدار بـحث که اشاره به دلیل های صیانت قرآن از تحریف و نیز پاسخ شبهات عمده

بود در این راستا کافی به نظر می رسد. با این مقدار توضیح این نکتۀ مهم نیز آشکار شد که در میان اندیشمندان شیعه اندک افرادی وجود دارند که در اثر اعتماد به روایات بی اساس تحریف قرآن را پذیرفته اند. اکثر قریب به اتفاق محققان و نیز محدثان بر این باور هستند که قرآن از هر گونه خطر تحریف در امان می باشد. حتی کاشف الغطاء، مدعی اجماع و اتفاق امامیه، در این راستا می باشد. (1)

این نکته نیز باید توجه شود که نقل روایات ضعیف مانند نقل های کلینی یا عیاشی و یا مجلسی و یا هر محدث دیگر، دلیل بر پذیرش آن روایات نمی باشد. بنابراین نسبت اعتقاد به تحریف قرآن به مثل «کلینی» جفا می باشد.


1) کشف الغطاء، ج 3، ص 453 کتاب القرآن من الصلوة.

قرائت متواتر در قرآن

اشاره

در بـحـث قـرائت، شـیوۀ جدیدی پیش گرفته شده است. دیدگاه منتخب این است که قرآن یک قـرائت بـیـشـتـر نـدارد. تـلاش شـده بـر قرائت صحیح و اصلی قرآن، برهان اقامه شود. قرائت های گوناگون در قرآن یک پدیدۀ عارضی است که از صدر اسلام در کنار قرائت اصلی قرآن پدید آمده اند. این قرائت ها هـیـچ گاه آسیب به قرائت اصلی هم وارد نکرده اند. در این بخش ادعا شده است که یک قـرائت از قـرآن متواتر است و آن همین قرائت عمومی که همه مسلمانان بر آنند، می باشد. دیگر قرائت ها حتی قرائت های قراء سبع هم اعتباری ندارند. زیرا برهان عقلی و روایات نبوی صلی الله علیه و آله و سلم و آثار عترت علیهم السلام آنها را تایید نمی کنند.

در این قسمت از نوشتار، ریشه های پدیدۀ اختلاف قرائت نیز بـررسـی شـده اسـت. روایات معروف به روایات نزول قرآن بر «أحرف سبعه» مورد نقد قرار گرفته است. ایـن بـحـث مـلاک صـحت قرائت را تنها یک چیز می داند و آن تواتر است و قرائت عاصم نیز چون در بیشتر موارد مـنـطـبـق بـا قرائت متواتر بوده شهرت پیدا کرده است. و الا نه قرائت عاصم و نه سایر قراء سبع به لحاظ قرائت فرد هیچ کدام معتبر و مستند به زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نمی باشند.

بعد از پژوهش بحث به صورت کامل نتیجه و ارمغان این بخش با ادله ای که طرح شده است، این خواهد بود که یک قرائت از قرآن بیشتر صحیح نیست. به همین جهت از خوانندگان ارجمند این انتظار است که با دقت به ایـن بـحث توجه فرموده و به لحاظ نو بودن شیوۀ استدلال قهراً ممکن است مشتمل بر کاستی نیز باشد، که انتقاد علمی و توأم با اخلاص، کاستی ها را جبران خواهد نمود.

معنای قرائت

قرائت، یعنی ردیف کردن حروف و کلمات و تلفظ آنها با صوت. معنای فارسی قرائت همان «خواندن» است. یعنی تلفظ کلمات در فضای دهان. در تحقق قرائت دو چیز محور است؛ یکی حروف، دیگر عـلائم و اعـراب حروف. هر دو جزء حقیقت و جوهر قرائت هستند، که قرائت بدون یکی از آنها شکل نـمی گیرد.

به دیگر سخن چون در بخش قرائت سخن از تلفظ حروف است، در تلفظ حروف افزون بـر خـود حـروف، اعـراب آنها نیز جزء حقیقت قرائت می باشد. به نوعی که بدون اعراب هیچ حرفی تـلـفـظ نمی شود، گرچه در نگاشتن، حروف و کلمات بدون اعراب نیز نگاشته می شوند. البته این نکته اختصاص به قرآن ندارد، تلفظ تمام حروف در هر فرهنگ و زبانی این چنین است.

دیدگاه منتخب

در ایـن بـخش آن چه به عنوان دیدگاه صحیح و منتخب انتخاب می شود، این است که قرآن یک قـرائت بیشتر ندارد و قرائت های گوناگون از قرآن، خارج از حقیقت قرآن هستند و باید از آن پرهیز شـود. اخـتـلاف قـرائت در قـرآن یـک پدیدۀ عارضی می باشد و مورد تأیید برهان عقلی و رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترت علیهم السلام نمی باشد.

تأسیس قاعده

نخست این نکته قابل توجه است که صحیح بودن یک قرائت در قرآن بر اساس قاعده و اصل می باشد. زیرا هر عبارتی یک اعراب بیشتر ندارد. به همین خاطر قرائت های گوناگون از قرآن نیاز به برهان دارند. آن کسی که مدعی است دو قرائت یا هفت قرائت در قرآن جایز و صحیح می باشد، باید دلیل بیاورد، نه آن که می گوید یک قرائت بیشتر صحیح نیست. زیرا این ادعا بر طبق قاعده و اصل در محاوره و سـخـن گـفتن است. قرائت های گوناگون بر خلاف قاعده می باشند و باید با دلیل معتبر اثبات شـوند. در عـیـن حـال به دیدگاه منتخب هم برهان اقامه خواهد شد و هم ادلۀ طرف مقابل مورد نقد قرار خواهند گرفت.

برهان عقلی

در بـحـث قـرائت سـخن از قرآن «ملفوظ» است، نه قرآن مکتوب. سخن از قرآنی است که با صـوت بـر رسـول صلی الله علیه و آله و سلم تـلـفظ شده است. قرائت و اعراب مربوط به قرآن مَقرو و ملفوظ است که توسط فرشته وحی بر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم تلاوت شده است، نزل به روح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین بلسان عربی مبین، (1)«فرود فرستاد قرآن را بر قلب تو روح الامین با زبانی عربی رسا تا تو از بیم دهندگان باشی.» این قرآن همان است که، انا انزلناه قرآناً عربیاً (2). «ما قرآن را به زبان عربی نازل کردیم.» سخن از قرآن عربی است. قرآن لفظی. اما حقیقت قرآن در ام الکتاب است. در آن مرحله لفظ عربی و غیر عربی مطرح نیست.

در قرآن لفظی هر کلمه یا جمله ای که تلفظ می شود، یک اعراب نیز تلفظ می شود. تلفظ بدون اعراب مـمکن نیست و یک تلفظ هم یک اعراب بیشتر پذیرا نمی باشد. بر این اساس یک اعراب جزء حقیقت تلفظ است. تلفظ بدون اعراب ممکن نیست. و نیز در یـک تلفظ هیچ گاه دو اعراب وجود ندارد. و چون قرآن یک مرتبه بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تلفظ شده اسـت، یـعنی حقیقت قرآن که به شکل لفظ عربی مبین درآمده است. یک مرتبه بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تلفظ شـده اسـت؛ یـک مرتبه تلفظ یک ایرشتر پذیرا نیست. بدین خاطر قرآن یک اعراب بیشتر ندارد. مـقـدمـات بـرهان را به این شکل می توان تنظیم نمود و تردید در هر کدام از این مقدمات تردید در حصول نتیجه خواهد بود و اگر تردید در مقدمات راه نداشت، نتیجۀ برهان حتمی خواهد بود.

1ـ یک تلفظ یک اعراب را همراه دارد؛ انفکاک این دو ممکن نیست.

2ـ تلفظ هر عبارت یعنی کلمات و جمله ها یک اعراب بیشتر پذیرا نمی باشد.

3ـ قرآن یک مرتبه بیشتر بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تلفظ نشده است. یک مرتبه تلفظ، یک اعراب و


1) شعراء، 194.

2) یوسف، 2.

قرائت بیشتر ندارد؛ به همین خاطر قرآن یک اعراب بیشتـر نــدارد. مـقـدمـه اول و دوم بـیـش از این نیاز به توضیح ندارند. برای این که نتیجه برهان بهتر آشکار شود مقدمه سوم را قدری توضیح می دهم. چون منظور از قرآن، قرآن تلفظ شده است، قرآن توسط روح الامین علیه السلام یک مرتبه بر پیامبر تلفظ شده است. یعنی هر آیه را روح الامین علیه السلام یک مرتبه بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تلفظ می کرد و حضرت هم بـه طـور صـحیح آن را تلقی نموده و بر مردم ابلاغ می کرده اند. از این رو قرآن یک مرتبه بیشتر نزول نـدارد و حـتـی کـسـانـی مـانـند بسیاری از فقهای شیعه که قرائت های گوناگون را می پذیرند، نـمـی گـویند قرآن چند مرتبه نازل شده است؛ بلکه آنها نیز یک مرتبه نزول قرآن را می پذیرند. سخن شهید ثانی که می فرماید همه قرائات هفتگانه از جانب خداست، مورد نقد فقهای شیعه می باشد، ان کلاً من القراءات السبع من عندالله تعالی نزل به الروح الامین علی قلب سید المرسلین. (1)فقها بر قرائت های گوناگون دلیل دیگری طرح می کنند، تعدد نزول دلیل آنها نیست.البته سخن در این نیست که یک اعراب چندین مـرتبه نمی تواند نازل شود. یک کلمه یا جمله با یک اعراب دو مرتبه یا ده مرتبه می تواند نازل شود. چنان که در مورد برخی از سوره ها مانند سوره حمد گفته می شود، یک بار در مکه و یک مرتبه در مـدیـنـه نـازل شـده اسـت. یـا آیـه: اولـئک علی هدیً من ربهم و اولئک هم المفلحون. (2)و آیـه: فـبـأی آلاء ربکما تکذبان در سوره الرحمن و: ویل یومئذ للمکذبین، در سوره مرسلات، دو یا چندین بار نازل شده اند. سخن در این جهت نیست. سخن در عکس این قضیه است که یـک نـزول چـنـدین اعراب ندارد، نه یک اعراب چند مرتبه نمی تواند نازل شود. با توجه به این نکته وقتی قرآن یک نزول داشته باشد، یک اعراب نیز بیشتر نخواهد داشت. اعراب های دیگر و قرائت های متفاوت خارج از حقیقت قرآن خواهند بود.


1) المقاصد العلیة، نقل از مفتاح الکرامة، ج 7، ص 215.

2) بقرة، 5، لقمان، 5.

رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و اختلاف قرائت

اگر برهان عقلی که طرح شد بدون خدشه باشد، روایات هیچ گاه مقابل برهان عقلی نخواهند بود. بلکه آثار رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و عترت علیهم السلام همگون و هم نوا با برهان عقلی می باشند. به همین خاطر اگر روایتی به ظـاهـر فـضـای سخن، ناسازگاری با برهان عقلی داشته باشد، باید دربارۀ آن چاره ای اندیشید. به هـمـیـن جـهـت اگـر روایات با برهان سازگار بودند، که مشکلی نخواهد بود، و الا روایاتی اعتبار خواهند داشت که با قواعد اصلی و برهان عقلی هم خوانی داشته باشند. البته این با فرض صحیح بـودن سـنـد آن روایـات اسـت. بـا ایـن تـوضـیح به بررسی روایات رسیده از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می پردازیم که آیا حضرت اختلاف قرائت را تایید می نمود،

یا روایات رسیده از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هم مؤید همان برهان عقلی می باشند؟

از بـرخـی روایـات بـه خوبی آشکار است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نه تنها قرائت های گوناگون را تایید نـمـی کـرد، بـلکه در مقابل آن سخت برمی آشفت و آنها را مردود می دانست. زیرا وقتی یک قرائت بـیـشـتر جزء حقیقت قرآن نباشد، قرائت های گوناگون تغییر قرآن به حساب خواهد آمد و رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم کـه حافظ و نگهبان قرآن از همه خطرها است، می بایست در مقابل این نوع مسائل مقابله نماید.

عـبـداللّه بن مسعود نقل می کند دو نفر در قرائت قرآن اختلاف داشتند و هر دو قرائت خود را به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نسبت می دادند، به محضر حضرت رسیدند، حضرت قرائت هر دو را شنید و سخت برآشفت، آنگاه آنها را از آن قرائت نهی کرد، اخـتـلـف رجلان فی سورة فقال: هذا اقرأنی النبی و قال الآخر هذا أقرأنی النبی فأتی النبی فأخبر بـذلـک قال: فتغیر وجهه و عنده رجل فقال إقرؤوا کما عُلِّمتم فلا أدری أبشیء امر قبل نفسه فانما هلک من کان قبلکم احتلافهم علی أنبیائهم. (1)

دو نـفر در قرائت اختلاف داشتند که هر دو قرائت خویش را به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نسبت می دادند، خـدمـت حضرت رسیدند و موضوع را در میان گذاشتند. حضرت از شدت ناراحتی صورتش تغییر کـرد و بـه آنـهـا فـرمود، قرآن را همان گونه که یاد گرفته اید بخوانید.


1) تفسیر طبری، ج 1، ص 36.

چیزی از پیش خود بدعت گـذاری نـکـنید که امت های پیش از شما در اثر همین بدعت گذاری و نا سازگاری با پیامبران خویش، نابود شدند.»

دراین روایت دو نکته اساسی مشاهده می شود. نخست این که حضرت همگان را به یک قرائت رهنمود مـی دهد، همان قرائتی که متداول است و یاد گرفته اند. دوم این که از قرائتهای گوناگون پرهیز می دهد و اجازه نمی دهد قرآن را به بیش از یک قرائت بخوانند.

ممکن است گفته شود این یک احتمال است در کنار آن احتمال دیگر مشکل می سازد و آن این که حـضـرت آنـها را از قرائت های غیر صحیح پرهیز می دهد. ممکن است چندین قرائت از قرآن وجود داشته و همه آنها صحیح بوده اند، لیکن آن دو نفر به غیر این قرائت های صحیح قرائت کرده اند که موجب نگرانی حضرت شدند.

لـیکن تثبیت این احتمال در صورتی است که دلیل بر رواج قرائت های گوناگون (قراء سبع) در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم وجـود داشـته باشد؛ در حالی که چنین دلیلی وجود ندارد و اگر قرائت های دیگری هم وجـود داشـتند، در حاشیۀ قرائت اصلی بوده و رواج نداشته اند. افزون بر این که این احتمال مخالف با برهان عقلی نیز می باشد و بر خلاف قاعده و اصل اولی است، بدین جهت احتمال اول در روایت تثبیت می شود که منظور روایت نفی هر گونه قرائت غیر از یک قرائت متداول و اصلی قرآن است.

روایـت دیگر از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که، لو انَّ الناس قرؤوا القرآن کما اُنزل ما اختلف فـیه اثنان (1)«اگر مردم قرآن را همان گونه که نازل شده است قرائت می کردند، حتی دو نفر درباره آن اختلاف پیدا نمی کردند».

دلالـت ایـن روایت خیلی آشکارتر از قبلی است که یک قرائت بیشتر صحیح نیست. زیرا می فرماید اگر قرآن همان گونه که نازل شده قرائت شود، کسی درآن اختلاف نمی کند. این تعبیر هر گونه تـفاوت قرائت را مردود می کند. زیرا دو نوع قرائت اختلاف است. که براساس این روایت یکی از آنها قرآن نیست بلکه خارج از حقیقت قرآن است.


1) تفسیر قمی، ج 2، ص 455. ذیل سوره ناس، بحار، ج 89، ص 48.

اختلاف لهجه

اخـتـلاف قـرائت در واقـع اختلاف در حقیقت کلمه و یا در اعراب کلمات می باشد و با اختلاف لهجه فرق می کند. زیرا مـمـکـن اسـت کسی در اثر داشتن لهجه نتواند یک اعراب را همانند یک عرب زبان ادا کند. چنین فردی در حـقـیـقت می خواهد همان قرائت و اعراب اصلی را تلفظ نماید. لیکن زبان او انعطاف ندارد و قادر نـیست اعراب اصلی را واضح تلفظ کند. در بین فارسی زبان ها هستند شهرهایی که وقتی می خواهد امـام بگویند، امام تلفظ می کنند. مسجد را مسجد تلفظ می کنند. این تلفظ در اثر لهجه است؛ تفاوت در قـرائت نـیـست.

در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم هم چنین چیزی وجود داشته است، حضرت این گونه تفاوت ها را مردود نمی دانستند، چه بسا تأیید هم می نمودند، عـن اُبَّـی بن کعب قال کنت فی المسجد فدخل رجل یصلی فقرأ قرائة فانکرتها ثم دخل رجل آخـر فـقرأ قرائة غیر قرائة صاحبه فدخلنا جمیعاً علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم فامرهم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم فقرءا. فَحسّنَ رسول اللّه شأنهما. (1)«اُبـی نـقـل مـی کند من در مسجد بودم که شخصی آمد و شروع به خواندن نماز کرد و نماز را به قـرائتـی خواند که من آن را نمی شناختم. آنگاه فرد دیگری که رفیق همان بود آمد او نیز با قرائتی نماز خواند که حتی مثل قرائت فرد قبلی نبود. همه با هم به محضر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم وارد شدیم. حضرت به آن دو دستور فرمودند قرائت کنند، وقتی قرائت کردند قرائت هر دو را تأیید و تحسین نمودند».

آیا تفاوت قرائت این دو نفر چگونه بوده است که مورد تایید حضرت می باشند؟ احتمال دارد اینها دو نـوع دیـگـر قـرآن را قـرائت کـردند که هر دو نوع در عین حال واقعاً اختلاف در اعراب بوده است؛ حضرت آنها را تایید نموده است. احتمال دیگر این است که این دو نفر اختلاف لهجه داشته اند و در واقع همان قرائت اصلی را با لهجه خودشان خواندند. به این جهت حضرت هر دو را تأیید نمود. زیرا این نـوع تـفاوت اختلاف در قرائت نیست.


1) تفسیر طبری، ج 1، ص 39.

احتمال اول در روایت مردود است. زیرا راوی شخصی چون اُبی بن کعب است که نویسنده قرآن بود و قرآن را مانند علی بن ابی طالب علیه السلام و عبد اللّه بن مسعود از اول تا آخر نگاشته بود. و صاحب مُصحف کامل بود (منظور آن مقدار سوره هایی که تا زمان صدور روایـت نازل شده بودند). وی فردی کاملاً آشنا به شؤون قرآن بود. چگونه قرائتی از قرآن وجود دارد و آن قـرائت صـحیح هم می باشد، و آن دو نفر وارد شده آشنا بوده اند، اما فردی چون اُبی که همواره هـمراه سول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بود با آن قرائت ها آشنا نبوده است؟!

با توجه به این نکته احـتـمـال دوم در روایـت تثبیت می شود، که این دو نفر اختلاف لهجه داشته اند. یا اَعراب دور از حـجـاز بوده اند و یا عجم بوده اند که وقتی قرائت می کرده اند برای مثل اُبی ناشناخته بوده است. اما رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم چـون تـشـخـیص دادند که اینها در واقع اختلاف قرائت نمی باشد، هر دو را تأیید نـمودند. افزون بر این، این احتمال هم با دلیل عقلی و قاعده اولی در محاوره کلمات و جمله ها را یک مرتبه تلفظ یک اعراب بیشتر نمی پذیرد نیز همخوانی دارد.

مـشـابـه ایـن روایـت، روایـت دیگر از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم است، فایّ ذلک قرأتم اصبتم فلا تماروا (1)«هرکدام از اینها را قرائت نمودید درست است، بحث و جدل نکنید». ایـن روایـات هـم مـانند قبلی ناظر به اختلاف لهجه است. از این رو این نوع روایات را که اختلاف را تأیید مـی نماید، می تواند به اختلاف لهجه معنا نمود. با توجه به این نکته روایتی از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم وجود ندارد که اختلاف قرائت را تأیید نماید.

ائمه علیهم السلام و اختلاف قرائت

اشاره

هنگامی که قـرائت هـای متفاوت خارج از حقیقت قرآن و بر خلاف برهان و بر خلاف سیره رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بـاشـند، مـوضـع ائمـه علیهم السلام نـیـز هـمان موضع رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود. آنها نیز نه تنها قـرائت هـای گـونـاگون را تأیید نخواهند نمود، بلکه با آن مقابله نموده و مردم را به قرائت اصلی قرآن رهنمود خواهند نمود.

وقتی به روایات ائمه علیهم السلام مراجعه می شود، آنچه آشکارا از زبان گویای آنها بگوش


1) تفسیر طبری، ج 1، ص 37.

می رسد، مقابله با اختلاف قرائت است. محمد بن مسلم از زرارة با سند صحیح از امام باقر علیه السلام چنین می فرماید: قال ان القرآن واحد نزل من عند واحد و لکن الاختلاف یجیء من قبل الرواة. (1)«قرآن یکی است از جانب یک خدا نازل شده است، اختلاف از جانب راویان حدیث است».

مـنـظـور از یکی بودن قرآن چیست؟ آیا منظور این است که قرآن یک معنا دارد؟ این معنا مردود اسـت. زیـرا آیـه های قرآن چه بسا چندین معنای صحیح و محکم داشته باشند اختلاف دیگری هم جز اخـتلاف قرائت در قرآن مطرح نبوده است. این که امام علیه السلام می فرماید: قرآن از جانب یک خداست و یـکـی اسـت، یـعـنـی یـک قـرائت بیشتر ندارد. آیا این روایت قرائت های متفاوت از قرآن را مردود نمی داند؟!

در روایـت صـحـیحه دیگر وقتی سخن از نزول قرآن بر هفت حرف است، امام علیه السلام به شدت برخورد مـی کـند و می فرماید: اینها دروغ می گویند، قرآن بر یک حرف نازل شده است، قلت لابی عبداللّه علیه السلام ان الناس، یقولون نزل القرآن علی سبعة أحرف فقال کَذَبوا أعداءُ اللّه و لکنّه نزل علی حرف واحـد مـن عند الواحد. (2)«به امام صادق علیه السلام عرض شد، برخی از مردم می گویند قرآن بر هـفت حرف نازل شده است! فرمود دشمنان خدا دروغ می گویند. قرآن بر یک حرف از سوی خدا نازل شده است.»

در ایـن روایـت سـخـن از نـزول قـرآن بر هفت حرف است که بر اساس روایاتی که اهل سنت نقل نموده اند. (روایات أحرف سبعه) امام علیه السلام به شدت با آن مقابله می کند که این سخن صحیح نیست کـه قـرآن بـر هفت حرف نازل شده است. از روایات أحرف سبعه در عین حال که سند ندارند، معانی گـونـاگـون شده است. یکی از آن معانی قرائت های گوناگون می باشد، که برخی روایات سبع را قـرائت هـای قـراء سبع معنا نموده اند که امام علیه السلام این نکته را مردود می داند.

در هر صورت منظور از روایات احرف سبعه هر چه که باشد، امام علیه السلام آنها را مردود


1) کافی، کتاب فضل القرآن، باب نوادر، حدیث 12

2) همان، حدیث 13.

می داند و با توجه به ذیل روایت که مشابه تعبیر روایت قبل است، فضا و سیاق روایت همان مردود دانستن قرائت های گوناگون است و توجه دادن مردم به این نکته که قرآن از جانب یک خدا است و یک اعراب و قرائت نیز بیشتر ندارد.

در روایت موثق دیگر به طور آشکار امام صادق علیه السلام تنها یک قرائت را تأیید می کند. قرائت های دیگر را مردود و گمراهی می خواند، حتی اگر آن قرائت از عبد اللّه بن مسعود باشد! عـن ابی عبد اللّه علیه السلام إن کان ابن مسعود لا یقرأ علی قرائتنا، فهو ضال، فقال: ربیعة: ضال، نعم ضال ثم قال: ابو عبد اللّه علیه السلام اَمّا نحن فنقرأ علی قرائة اُبّی. (1)«اگر ابن مسعود بر خلاف قرائت ما قرائت کند، گمراه است. راوی از تعبیر امام تعجب می کند که ابـن مـسـعـود گمراه باشد. می پرسد ابن مسعود گمراه است! امام مجدداً می فرماید آری، آنگاه مـی فـرمـاید ما بر قرائت «اُبَی» هستیم. در این روایت امام علیه السلام می فرماید ما بر یک قرائت هستیم و آن قرائت اُبَی است.» (منظور قرآئت اُبّی بن کعب است)

اگر قرائت های گوناگون از قرآن صحیح بود، چرا امام آنها را رد می کند؟ اُبی که بیش از یک قرائت ندارد. اگر قرائت های گوناگون بخواهند صحیح باشند، باید قرائت هایی مانند عبد اللّه بن مسعود صحیح باشد. چگونه امام بیش از یک قرائت را حتی اگر از ابن مسعود هم باشد مردود می داند؟! آیا این تعبیر آشکارا رد قرائت های متفاوت نیست. اگر امام صادق علیه السلام بخواهد قرائت های گوناگون را رد کند با چه زبانی طرح می سازد؟!

در بـرخـی روایات ضمن این که امام علیه السلام مخاطب را از قرائت های گوناگون پرهیز می دهد، آنها را به قرائت متداول و متواتر در نزد مردم ارجاع می دهد: ... قـرأ رجـل علی ابی عبداللّه علیه السلام و انا أسمع حروفاً من القرآن لیس علی ما یقرؤوها الناس فقال ابو عـبد اللّه علیه السلام کفِّ عن هذه القراءة إقرأ کما یقرء الناس. (2)«شخصی در نزد امام صادق علیه السلام به نـوعـی قرآن قرائت می کند که متداول بین مردم نبوده است. امام علیه السلام به او می فرماید از این قرائت دست بردار. همان گونه که مردم قرائت می کنند، همان گونه که مردم قرائت می کنند، قرائت کن.» مفاد روایت طرد


1) همان، ح 27.

2) همان، ح 23.

قرائت ها می باشد. آنگاه در دنبال روایت سخن از قرآنی که علی بن ابی طالب علیه السلام جمع آوری نمود می باشد، که در نزد امام زمان علیه السلام ودیعه است، که قبلاً شرح آن گذشت.

در روایت دیگر از این مطلب تعبیر دیگر شده است، عن الصادق علیه السلام إقرؤوا کما عَلَّمتم. (1)«همان گونه که یاد گرفته اید قرائت کنید». این گونه تعبیرها که در سخنان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نیز نقل شده بود، رهنمود به همین قرائت متداول در نزد مردم است که یک قرائت همواره معروف و متواتر در نزد مردم بوده است و این قرائت همان قرائت اصلی قرآن است که معصومین علیهم السلام بر آن رهنمود هستند. معلوم می شود یک قرائت همواره متداول بوده است. البته در کنار قرائت اصلی و متواتر قرآن قرائت های گمنام همواره نیز بوده اندکه رسول اللّه صلی الله علیه و اله و سلم و ائمه از آن ها پرهیز می دهند.

احتمال دیگر

برخی در این روایات احتمال دیگر طرح نموده اند که منظور از این تعبیر «اقرؤوا کما یقرء الناس» رهـنـمـود بـه یـک قـرائت نـیست. بلکه رهنمود به قرائت های متداول در آن زمان است. اینان چه بسا خـواسـتـه انـد ایـن روایـت را تـأیـید بر قرائت های قراء سبع معنا کنند. یعنی همان گونه که مردم قرائت های گوناگون دارند به همان قرائت ها، قرائت کنید. به غیر آنها قرائت نکنید. شاید بسیاری از فـقـهـا کـه قـرائت هـای گوناگون و بخصوص قراء سبع را جایز می دانند، این روایات را به همین احتمال معنا می کنند.

لـیـکـن این احتمال بی پایه است، زیرا در صورتی این احتمال صحیح می تواند باشد که قرائت های قراء سبع از قرآن، در آن زمـان مـتداول باشند. که عموم مردم آنها را بشناسند، تا امام مخاطب را به آن رهنمود نماید. در حالی که در زمان صدور این روایت، سخن از قرائت قراء سبع نبود. قرائت این هفت نفر مطرح نبود. زیرا زمان قراء سبع به بعد از امام صادق علیه السلام بازکشت دارد. برخی از اینها اصولاً در آن زمان مطرح نبودند و برخی هم اگر مطرح بودند به صورت قرائت گمنام بودند.


1) همان، ح 15.

زیرا شهرت و مطرح شدن قراء سبع به اواخر قرن سوم، زمان «ابن مجاهد» مربوط است. معنا کردن روایات امام صادق علیه السلام و دیگر ائمه علیهم السلام بر قرائت آنها به عنوان قرائت معروف در نزد مردم، بی اطلاعی از تطورات قراءات و مطرح شدن قـراء سـبع می باشد. (توضیح بیشتر در این باره خواهد آمد.) بنا براین تحلیل که از روایات مطرح شد، قرائت های گوناگون از قرآن، از نظر ائمه علیهم السلام نیز مردود می باشد.

پدیده اختلاف قرائت

بـا تـوجـه بـه مطالبی که گذشت، قرائت های گوناگون از قرآن خارج از حقیقت قرآن و از نظر بـرهان و روایات رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام امری مردود می باشند. گر چه مردود بودن قرائت های گـونـاگـون دلـیل نمی شود که وجود نداشته باشند. بلکه این پدیدۀ عارضی از همان عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم پـدیـد آمـده بود و همیشه نیز وجود داشته است که روایات خود اشاره به این نکته داشتند. در عـیـن حـال این قرائات همواره در حاشیه قرائت اصلی بوده اند، هیچ گاه متداول نبوده اند. از قرآن همواره یک قرائت متداول بوده است. و آن قرائت عموم مردم می باشد.

عوامل اختلاف قرائت

اختلاف قرائت انگیزه ها و عوامل متفاوت دارد که برخی از آنها را بررسی می نماییم.

الـف: بـرخـی اختلاف ها در اثر اختلاف لهجه است که قاری قرائت اصلی را با لهجۀ خاص خودش قرائت می کند. شنونده آن را غیر از قرائت اصلی می پندارد. این نوع تفاوت، اختلاف قرائت به حساب نمی آید و مورد تأیید رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نیز بوده است. اختلاف لهجه همان است که روایت موثق از امام صادق علیه السلام می فرماید: ان الـرجـل الاعـجـمی من امتی لیقرأ القرآن بعجمیته فترفعه الملائکة علی عربیته. (1)«افرادی از امت من قرآن را با لحن عجمی قرائت می کنند، فرشتگان به عربی می پذیرند».

ب: نـوع دوم اشتباه و خطا در قرائت است. که شخص در اثر عدم آشنایی با قرائت اصلی،


1) وسائل الشیعه، ج 4، ص 866.

به صورت غلط قرائت می کند. این نوع اختلاف هم مورد توجه نیست.

ج: شـکـل دیـگـر اخـتلاف این است که دو اعراب یا بیشتر، از یک حرف به عنوان قرائت اصلی آن مـطـرح شـود، تـمـام آن قرائت ها را صحیح بداند. حال یا به عنوان این که همۀ آنها قرآن هستند یا ایـن کـه یـکی از آنها قرآن است. محور بحث اختلاف قرائت که مردود شناخته شد این نوع اختلاف اسـت. عـامل این نوع اختلاف را در دو چیز می توان جستجو کرد. یکی اجتهاد و برداشت از روایات نـبـوی صلی الله علیه و آله و سلم یـا ائمـه علیهم السلام کـه قـرائت های گوناگون را طرح نموده اند، دوم برداشت از روایات أحرف سبعه که برخی این روایات را دست آویز قرار داده و قرائت های گوناگون را تجویز نموده اند.

از بحث های گـذشـتـه ضـعـف عامل اول روشن شد. زیرا که این احتمال یک برداشت خلاف اصول محاوره ای از روایات است و مورد پذیرش نیست. روایاتی که از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده و نیز روایات ائمه اطهار (علیهم السلام) کـه بـرخی از آنها طرح شد، اختلاف قرائت را رد می کنند. در خلال سخن به بی پایگی عامل دوم نیز اشـاره شـد، در عـیـن حـال به لحاظ اهمیت این عامل و برای آشنایی بیشتر با آن، قدری بیشتر در این باره سخن می گوییم.

روایات اَحرف سَبعه

روایـات مـتـعددی در کتاب های روایی اهل سنت و نیز برخی کتاب های شیعه وارد شده است، که قـرآن بـر هـفـت حـرف نـازل شـده اسـت، عـن الـنـبـی صلی الله علیه و آله و سلم قـال: انـزل الـقـرآن علی سبعة احرف. (1)«از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کنند که قرآن را بر هفت حرف نازل نموده است.» عـن النبی صلی الله علیه و آله و سلم نزل القرآن من سبعة ابواب و علی سبعة احرف. (2)«قرآن از هفت در بر هفت حرف نازل شده است».

از طـریـق شیعه نیز روایاتی به همین مضمون نقل شده است، عن ابی عبداللّه علیه السلام اِنّ القرآن نزل علی سبعة أحرف. (3)«از امام صادق علیه السلام نقل می کنند که قرآن بر هفت حرف


1) تفسیر طبری، ج 1، ص 35.

2) همان، ص 43.

3) خصال صدوق، ج 2، ص 358. باب السبعة.

نازل شده است.» در روایـتـی دیـگـر آمـده اسـت کـه حـضرت از خدا می خواست که خدا بر او آسان بگیرد و بر این امر اصرار مـی ورزیـد، تـا در نهایت خدای سبحان اجازه فرمودند. قرآن را بر هفت حرف قرائت کنند، ان اللّه یأمرک ان تقرأ القرآن علی سبعة احرف. (1)«خدای سبحان به تو دستور می دهد که قرآن را بر هفت حرف قرائت کنی که سخن از قرائت قرآن بر هفت حرف است».

لـیـکـن روایت معتبر از طریق شیعه در این رابطه وجود ندارد. در عین حال از روایت احرف سبعه بـرداشـت های گوناگونی شده است که به لحاظ احتمالات گوناگون شاهدی بر تثبیت احتمال قرائت های متفاوت وجود ندارد.

برخی گفته اند منظور از هفت حرف هفت لغت و فرهنگ عرب است از قبیل قریش، هُذُیل، تمیم، أزد، ربـیـعـه، هوازن و ... .(2)برخی گفته اند منظور هفت نوع موضوع سخن است؛ امر، نهی، وعده، وعید، قصص، تاریخ، حلال، حرام، محکم، متشابه و امثال اینها. (3)برخی مانند فیض کاشانی فـرمـوده انـد مـمـکـن اسـت مـنـظـور هـفـت لهجه باشد. و عدد هم از باب کثرت می تواند باشد. (4)بـرخـی دیـگـر مـانند ابن جزری و ابن قتیبه و ... گفته اند منظور هفت نوع اختلاف قرائت اسـت؛ 1ـ اخـتلاف در اعراب بدون تغییری درمعنای کلمه، 2ـ اختلاف در اعراب با تغییر در معنا، 3ـ اخـتـلاف در حـروف کـلـمـه با تغییر در معنا بدون اختلاف در صورت کلمه مانند نَتلُو با نَبلُو، 4ـ احتمال چهارم عکس فرض سوم، 5ـ احتمال پنجم تغییر در معنا و صورت، 6ـ احتمال ششم تقدیم و تاخیر، 7ـ احتمال هفتم اختلاف به زیاده و نقصان حروف و کلمات. (5)

5ـ دیـدگـاه پـنـجم که زرکشی نقل می کند این که: منظور از هفت حرف، قرائت قراء سبع باشد. (6)دیـدگاه های دیگری نیز وجود دارد. لیکن هیچ کدام از اینها دلیل ندارند. به


1) همان.

2) البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 276.

3) همان، ص 274. تفسیر طبری، ج 1، ص 53.

4) تفسیر صافی، ج 1، ص 40، مقدمه.

5) التمهید، ج 2، ص 106 و 111.

6) البرهان، ج 1، ص 273، صحیح مسلم، ج 2، ص 202. (حاشیه).

خصوص احتمال پـنـجـم که ارتباط به بحث قرائت دارد به کلی مردود است. زیرا روایات احرف سبع گر چه ضعیف هستند، لیکن منسوب به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می باشند و اگر صادر شده باشند، از زبان حضرت صادر شـده انـد. در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم اکثر قراء سبع متولد نشده بودند تا نوبت به قرائت آنها برسد. در هر صورت این روایات هیچ ارتباطی با قرائت قراء سبع نمی توانند داشته باشند.

قراء سبع

قرائت قراء سبع هیچ کدام تواتر ندارند. زیرا راویان آنها از حد خیر واحد تجاوز نمی کنند. افزون بر این در مثل قرائت عاصم به روایت حفص در حد خبر واحد موثق هم نمی باشد.

نسبت قرائت ها ابتدا به اماکن بود. مانند قرائت مدینه، مکه، کوفه، بصره؛ نه به افراد مانند قراء سبع. (1)علت این نکته آن بوده است که قرآن هایی که عثمان به شهرها فرستاد و می خواست مبنای قرائت صحیح قرار گیرند، خود مشتمل بر اختلاف هایی بودند. افزون بر این، با فرض این که یک قرائت بیشتر در قرآن صحیح نمی باشد، احتمال تواتر چند قرائت امری موهوم می باشد.

افزون بر همۀ اینها از بـحث هایی که در موضوع قرائت مطرح است، پیدایش قراء سبع می باشد که برخی از فقها قرآن را براساس قرائت های آنها جایز می دانند. با مرور اجمالی به زندگی نامه این هفت نفر و زمان شهرت قـرائت آنـهـا ایـن نـکته بهتر آشکار خواهد شد که هیچ روایت نبوی صلی الله علیه و آله و سلم و روایات رسیده از ائمه اطـهار علیهم السلام را نمی توان متوجه قرائت های این هفت نفر دانست. زیرا زمان صدور روایات فاصله زیادی با زمان مطرح شدن قرائت این هفت نفر دارند. این هفت نفر عبارتند از:

1ـ عـبـد اللّه بـن عـامر دمشقی، متولد سال 80 درگذشت118. ایشان از قراء اهل شام است و از پیروان معاویه می باشد که نسبت فسق هم به او فراوان داده شده است. (2)


1) مختصر التمهید، ص 95، تمهید، ج 2، ص 10.

2) التمهید، ج 2، ص 243.

2ـ عبد اللّه بن کثیر مکی، تولد 45- درگذشت 120.

3ـ عاصم بن بهدله ابی النجود کوفی، درگذشت 127.

4ـ زبان بن العلا ابو عمرو بصری، تولد 68- درگذشت 154.

5ـ حمزة بن حبیب کوفی تولد 80- درگذشت 156.

6ـ نافع بن عبد الرحمن مدنی، درگذشت 169. 7ـ علی بن حمزۀ کسایی کوفی، درگذشت 189. (1)

زندگی این افراد هیچ کدام معاصر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نبوده است و زمان برخی مانند نافع و کسایی به بعد از امـام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام مربوط می شود. گر چه زمان برخی از اینها همزمان با امام صادق علیه السلام است، لیکن اولاً همه هفت نفر معلوم نیست در آن زمان بوده باشند، و ثانیاً مهم مطرح بودن قرائت آنهاست. این هـفـت نـفر در زمان امام صادق علیه السلام به عنوان «قراء سبع» معروف نبوده اند، بلکه قرائت آنها هم مانند سایر قرائت های گمنام در حاشیه قرائت اصلی قرآن بوده است. از هنگامی که احمد بن موسی بن العباس بن مجاهد ابوبکر المقری، معروف به «ابن مجاهد» (324 - 245) مسؤولیت إقراء و شؤون قـرآن در دربـار بـنـی عـبـاس بـه عهده گرفت، از بین قراء، این هفت نفر را به عنوان قرائت های صحیح انتخاب، به همه جا ابلاغ کرد و مردم را از قرائت های دیگر منع نمود. (2)

این اقدام ابن مجاهد که هیچ ملاک و پایه علمی هم نداشت، موجب مطرح شدن قرائت این هفت نفر شد. البته نه این که هفت قرائت معروف و مشهور در کنار قرائت اصلی قرار بگیرند. بلکه هفت قرائت نسبت به سایر قرائت های گمنام، شـهـره پـیـدا کـردنـد و اگـر کـسی می خواست قرائت گوناگون داشته باشد، به این قرائت ها مـی خـواند. در عین حال


1) البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 404. از این افراد چهار نفر شیعه می باشند. عاصم، حمزة. کسانی، ابوعمرو بصری. افزون بر این که قراء معروفی چون عبدالله بن مسعود. ابی بن کعب، ابودرداء، مقداد، ابن عباس، ابی الاسود، علقمه، ابن سائب، سلمی، زر بن حبیش، سعید بن جبیر، نصر بن عاصم، یحیی بن یعمر، حمران ابن اعین، ابان بن تغلب و ... همه شیعه هستند. التمهید، ج 2، ص 243 و 252.

2) معرفة قراء الکبار، ج 1، ص 269، طبقات القراء، ج 2، ص 332، البرهان فی علوم القرآن، ج 1، ص 407، تاریخ بغداد، ج 5، ص 352، شماره 2896، فهرست ابن ندیم، ص 54، مباحث فی علوم القرآن، ص 247.

این قرائت ها نسبت به قرائت اصلی هم چنان گمنام و در حاشیه بودند.

در هر صورت قـرائت قـراء سبع با زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم خیلی فاصله دارند و نمی توان آنها را متصل به زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و حتی زمان ائمه علیهم السلام نمود. تجویز هر قرائتی باید مستند به نظر حضرت یا ائمه علیهم السلام باشد. و نمی توان گفت قرائت اینها توسط دیگران پیش از اینها به زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متصل است. زیرا در این صورت نسبت قرائت به اینها دلیل می خواهد.

از ایـن بـحث نکته دیگری نیز روشن می شود. زیرا وقتی قرائت قراء سبع بی سند باشد و نتوان آنها را به زمـان رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و ائمـه علیهم السلام مـتـصـل کرد، تواتر هفت قرائت نیز امری موهوم خواهد بود. بر همین اساس بـسیاری از محققان به این نکته تصریح می کنند. ابن جزری می گوید من ابتدا قرائت های قراء سبع را مـتـواتـر مـی دانـستم. آنگاه به اشکال آن پی بردم. (1)سیوطی می گوید قرائت های سبع مـتـواتـر نمی باشند. (2)فخر رازی می گوید تواتر قرائت های سبع اشکال دارد. (3)زمخشری می گوید، ان القراءة الصحیحة قرأ بها رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم انما هی واحدة. (4)«قرائت صحیح که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قرائت می نمود یکی بیش نبود.» فیض کاشانی می گوید، القراءة الصحیحة واحدة، (5)«قرائت صحیح یکی بیش نیست.» مرحوم بلاغی مـی گـوید قرائت های قراء سبع خبر واحد می باشند. (6)آیت الله خویی می فرماید قرائت های قراء سبع یا به خبر واحد یا به اجتهاد خود فرد است. (7)آیت الله معرفت می فرماید تواتر قرآن ربطی به تواتر قراء سبع ندارد و دلیل بر عدم تواتر قراء سبع اقامه شده است. (8)

چون بخش قرائت مشتمل بر دو مرحله اسـت، قـبـل از طـرح مـرحـلـۀ دوم مـروری کوتاه به


1) النشر، ج 1، ص 13.

2) اتقان، نوع 22.

3) تفسیر فخر رازی، ج 1، ص 63.

4) نقل از حدائق الناظرة، ج 8، ص 102.

5) تفسیر صافی، ج 1، ص 40.

6) آلاء الرحمن، ج 1، ص 29.

7) البیان، ص 137.

8) التمهید، ج 2، ص 47.

مرحله اول نموده، آنگاه مرحلۀ دوم را طرح مـی نـمـایـیم.

در این مرحله بر این نکته پافشاری شد که یک تلفظ یک قرائت بیشتر پذیرا نیست و تـبـیـیـن شـد که روایاتی که از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و یا از ائمه علیهم السلام رسیده است همین موضوع را تأیید می کنند. قرائت قراء سبع را نمی توان به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یا ائمه علیهم السلام متصل نمود. در زمان نزول قرآن یک قرائت از قرآن متداول بوده است، در نتیجه یک قرائت در قرآن صحیح است. حال آن قرائت کدام است در مرحله دوم به این موضوع می پردازیم.

تواتر قرآن

اشاره

مـرحله دوم بحث قرائت را از تواتر قرآن شروع می کنیم.

از باورهای قطعی عموم مسلمانان ثبوت قرآن با تواتر است که موجب صیانت آن از هر گونه خطر می باشد. قرآنی که روح الامین بر قلب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نازل نموده، همین قرآن است که امروز عموم مسلمانان آن را قرائت می کنند. کلمات و جمله ها و نیز اعراب قرآن امری است که در آن تردید راه ندارد.

معیار این باور حق تواتر قرآن است. زیرا که امر قطعی و باور یقینی باید با برهان قطعی به اثبات برسد. با براهین ظنی نمی توان باور قطعی و یقینی فراهم آورد. به همین خاطر است که عموم مسلمانان به ویژه فقها و محققان علوم قرآنی بر موضوع تواتر قرآن پافشاری دارند. و بر این اعتقاد حق هستند که قرآن از طریق امارات ظنی ثابت نمی شود. بلکه ثبوت قرآن به تواتر و برهان قطعی است. بر این اساس قرآن با خبر رواحد موثق و یا شهادت دو نفر عادل یا سایر راه های ظنی ثابت نمی شود. تنها راه ثبوت قرآن تواتر آن است که همگان بر آن اتفاق دارند. و تصریح می کنند که حتی شؤون قرآن مانند اعراب و قرائت آن به غیر تواتر ثابت نمی شود.

بر این اساس همین نکته است که فقها بر تواتر قرآن حتی قرائت قراء سبع اصرار می ورزند و می گویند در ثبوت قرآن تواتر شرط است که نمونه هایی از اجماع و تواتر در همین بخش عنوان شده است. فقها بر این نکته تصریح دارند که شهادت فردی حتی مانند شهید پذیرفته نیست. چنان چه علامه و صاحب مدارک و محقق اردبیلی و بسیای دیگری بر این

نکته اصرار دارند، لا تکفی شهادة الشهید، یا شهادة الشهید غیر کافیة لا شتراط التواتر فی القرآن. (1)همان نکته ای که محقق فرزانه محمد جواد بلاغی می فرماید، من اجل تواتر القرآن بین عامة المسلمین جیلاً بعد جیلٍ... . (2)

البته بخشی از این ادعا مورد نقد است که تواتر قرآن به معنای تواتر قرائت های متفاوت در قرآن نیست. بلکه تواتر قرآن تواتر یک قرائت را همراه و ملازمه دارد. و بدین خاطر تواتر قراء سبع امری موهوم بوده، در عین حال که تواتر اصل قرآن با اعراب و قرائت اصلی آن امری قطعی می باشد.

سبب تواتر

به لحاظ جاذبه فوق العاده قرآن و تشویق خود قرآن و نیز به لحاظ اهـتـمـام رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بـه قرآن، قرآن از هنگام نزول در بین مـسـلمانان به صورت گسترده مطرح بود. در صدر اسلام سخن روز مردم چه مؤمن و چه مخالف قـرآن بـود، وقـتـی سوره ای نازل می شد، مؤمن با شوق و حرص وصف ناشدنی به سوی آن شتاب می کرد و قرآن را از دو لب رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می گرفت و در قلب و سینۀ خود جا می داد. مخالف نیز به لحاظ اعجاب ها و زیبایی های قرآن شیفته آن می شد. و همواره در هر محفلی سخن از قرآن بود.

قـرآن بـه نـوعی در بین مسلمانان مطرح بود که تمام حدود آن را کاملاً و دقیقاً می شناختند و به حـروف و کـلـمـات و اعـراب آن کـاملاً آگاه بودند، به گونه ای که اگر کسی کلمه ای را اشتباه مـی گفت یا اعرابی را اشتباه قرائت می کرد، همگان متوجه می شدند و او را به اشتباهش گوش زد مـی کردند. در محفل مسلمانان شیرین ترین سخن قرآن بود. در مسجد و منزل آوای ملکوتی قرآن بـلـنـد بـود. و فضای مکه و مدینه عطر آگین از قرائت و حفظ قرآن بود. قرآن در بین مسلمانان با حـدود و شـؤونـش در حـد تـواتر مطرح بود. عامل اصلی بقای قرآن و حفاظت آن از هر گونه خطر تحریف، همین تواتر آن است. و هیچ


1) تذکرة. نهایة. موجز الحاری، کشف الالتباس، مجمع الفائدة و البرهان، مدارک الاحکام ... . مفتاح الکرامة، ج 7، ص 210 و 211.

2) آلاء الرحمن، ج 1، ص 29.

دلیل بهتر از تواتر به حراست و صیانت قرآن نمی توان طرح نـمـود.

بر همین اساس اگر نویسندگان قرآن ده ها نفر بودند، حافظان قرآن صدها و قاریان قرآن هـزاران بـودنـد. در بـین مسلمانان قرآن با تواتر شناخته می شد. هیچ گاه پذیرفته نبود و نیست که جـمـلـه و یا کلمه ای و یا حتی اعرابی از قرآن با خبر واحد و یا شهادت دو فرد عادل و یا امارات و ظـنـون دیـگر ثابت شود. تواتر قرآن مورد پذیرش همه مسلمانان است. کسی در تواتر قرآن تردید ندارد. و این اندک توضیح هم که داده شد بدین جهت بود که عوامل تواتر اشاره شده باشد.

تواتر یک قرائت

وقتی قرآن متواتر باشد به ناچار باید یک قرائت آن نیز متواتر باشد. بین تواتر قرآن و تواتر یک قرائت (قرائت اصلی) ملازمه است. نه قرآن بدون آن اعراب و نه با غیر آن اعراب می تواند متواتر شود. زیرا در بخش اول گذشت که یک اعراب جزء حقیقت قرآن است. قرآن ملفوظ بدون اعراب ممکن نیست. و آنچه در تواتر قرآن نقش اصلی دارد ملفوظ بودن آن است. زیرا آنچه متواتر بود، قرآن ملفوظ که در زبـان هـای مـردم صبح و شام تلاوت می شد، بود؛ نه قرآن مکتوب. و به همین جهت در ثبت و انتقال حـدود قـرآن مـانـند اعراب و ... از نسلی به نسل دیگر آنچه مورد اعتماد مردم بود، همان حفظ قرآن بر اذهان و قلب ها بود، نه نوشته ها. ابن جزری در این رابطه می گوید: نقل القرآن علی حفظ القلوب لا علی خط الـمـصاحف و الکتب. (1)«انتقال قرآن از نسلی به نسل دیگر در اثر حفظ آن بر سـیـنـه هـا بـود، نه نگاشتن آن بر کاغذ».

از این رو در قرن اول که قرآن نقطه و اعراب گذاری نشده بود، مسلمانان با حفظ آن در سینه ها این خصوصیات را نسل به نسل منتقل کردند. و قرآن ملفوظ همراه بـا اعـراب اسـت. اعراب اصلی قرآن جزء حقیقت قرآن است. بدین جهت قرآن نه بدون اعراب و نه با اعراب غیر اصلی نمی تواند متواتر باشد. زیرا بدون اعراب که ممکن نیست، چون هنگام یک اعراب، تلفظ مـی شـود. از طـرفـی اگر بخواهد با اعراب غیر اصلی متواتر شود،


1) نقل از مناهل، ج 1، ص 242.

قرآن متواتر نشده است. چیزی خارج از حقیقت قرآن در آن ضمیمه شده است، لذا اعراب در تحقق و شکل گیری قرآن نقش دارد. اگـر قـرآن مـتـواتـر اسـت که همه پذیرفته اند، باید تواتر یک اعراب آن را نیز بپذیرند. بین این دو، مـلازمـه غـیـر قـابل انفکاک است. (1)

نکته دیگر تواتر در مورد قرائت هیچ یک از قراء سبعة یا عشرة. ثابت نشده است. تواتری که محرز است، در مورد قرائت عموم است که قرائت عموم مردم متواتر است.

نتیجه این ملازمه تواتر قرآن بر قرائت اصلی آن است. و قـرائت های گوناگون خارج از حقیقت آن خواهند بود. بر این اساس همان گونه که بر یک قرائت برهان اقامه شد، به تواتر یک قرائت نیز برهان شکل می گیرد.

کدام قرائت متواتر است؟

فـضای نوشتار اکنون این سؤال را در مقابل چشمان خواننده سبز می نماید، که اگر یک قرائت در قـرآن صـحـیـح است و آن قرائت هم همانند خود قرآن متواتر است، این قرائت کدام قرائت است و منطبق به قرائت کدام قاری می باشد؟

بـه ایـن نـکته در بخش های قبلی اشاره شده که پدیدۀ قرائت های گوناگون یک پدیدۀ نو ظهور نمی باشد. بلکه از زمان نزول قرآن اختلاف قرائت پدیدار شده و در طول تاریخ قرآن نیز ادامه داشته اسـت. لیکن قرائت های گوناگون هیچ گاه در متن قرار نگرفته اند. همواره در کنار و حـاشیه قرائت اصلی بوده اند. قرآن همواره بر یک قرائت عمومی در بین تمام مسلمانان مطرح بوده است. قرائت عمومی قرآن همان قرائتی است که هم اکنون نیز عموم مردم بر آن هستند. عموم مردم در شهرها، روستاها، حتی صحرانشینان آشنا با قرآن، با آن قرائت آشنا هستند. از قرائت های دیگر یا خبر ندارند و یا اگر هم اطلاع داشته باشند،


1) طرح این ادعا سخنی است مستدل و برهانی. نیازی به تأیید از سخن دیگران نیز ندارد. در عین حال برای برخی که برای سخن بزرگان بیشتر از برهان ارزش قایل هستند. توجه داده می شود که به این نکته مرحوم محقق کرکی نیز در جامع المقاصد اشاره فرموده است که در هیئت صحیح قرآن و تشکل آن هم حروف و هم اعراب نقش دارند. اگر کسی اعراب اصلی قرآن را قرائت نکند قرآن را قرائت نکرده است. و وجه البطلان فی هذه المواضع کلها انه مع تعمده یکون منهیاً عنه عما قرأه فلا یکون محسوباً قرآناً. جامع المقاصد، ج 2، ص 245. جواهر الکلام، ج 9، ص 293.

می گویند آن گونه نیز قرائت شده است.

این توهم بی اسـاس اسـت کـه گفته شود قرائت های متفاوت در شهر و یا بلاد قاری معروف، مطرح بوده اسـت! بـلکه حتی قرائت قاری های معروف در شهر و دیار خودش هم در حاشیه قرائت اصلی قرآن بوده است؛ هان گونه که امروز نیز این چنین است.

مـحـقـقـان از عـلـوم قـرآنی هم ملاک اعتبار قرائت را همین قرائت عمومی قرار می دهند و به قرائت های دیگر هر چند از قراء معروف باشد، همه را گمنام می دانند. اصطلاح گمنام بودن نسبی اسـت. گـاهـی قـرائت هـای دیگر با هم سنجیده می شوند برخی نسبت به برخی دیگر ممکن است شهرت داشته باشند، مانند قرائت های قراء سبع بعد از زمان ابن مجاهد نسبت به سایر قرائت ها. لیکن همین قرائت ها نسبت به قرائت اصلی قرآن، گمنام و در حاشیه قرائت اصلی بوده اند، و هستند.

قرائت اصلی کـه جزء حقیقت قرآن است، از ابتدا با حفظ در اذهان نسل به نسل منتقل می شده است. قرائت قرآن با اعراب اصلی آن همراه با حروف و کلمات قرآن در همه جا مطرح بوده است. اکنون هم بحمد اللّه در اثـر رواج نـعـمـت چـاپ و نشر، حتی در چاپ قرآن ها هم وحدت رویه مشاهده می شود. کشورهای مـسـلمان که اقدام به نشر قرآن می کنند، همگان بر یک اعراب، آن را می نگارند. گر چه برخی در گـوشـه و کنار اعمال سلیقه نموده و به برخی قرائت متفاوت هم توجه نموده اند، لیکن این نوعی کـژراهـگی بوده و ناشی از ناآگاهی ناشر می باشد، که برخلاف قرائت عمومی اقدام می نماید. باید از این اِعمال سلیقه ها پرهیز شود.

در هرصورت قرائت عمومی متواتر اکنون در کتابت قرآن هم افزون بـر تـلـفـظ و حفظ آن در اذهان مشاهده می شود، که همه بر یک قرائت می نویسند، و بر یک قرائت می خوانند. ایـن قـرائت هـمان قرائتی است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام بر آن بودند. این نکته گر چه نـیـاز بـه تأیید ندارند. زیرا برهانی است در عین حال به اعترافات برخی پژوهشگران وادی علوم قرآن و تفسیر اشاره می شود، که در طول تاریخ قرآن، به این نکته توجه داشته اند.

حـمـد بن سیرین اعتراف عبیدة السلمانی (درگذشت 72) را نقل می کند که قرائت عموم مردم که همگان بر آن هستند همان قرائتی است که رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم برآن بودند، القراة التی عرضت علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم ... هـی القراءة التی یقرؤها الناس الیوم. (1)خلاد بن یزید (درگذشت 220) می گوید به یـحیی بن عبداللّه (درگذشت 173) گفتم نافع قرائت دیگری در کلمه «اذ تَلقَونَه» نقل می کند. وی گـفـت مـا به این نقل ها کاری نداریم، هر کس غیر از قرائت عموم مردم قرائت کند یا باید توبه کند، یا گردن به شمشیر نهد. لانـه قـرأ غـیـر قراة الناس و نحن لو وجدنا رجلاً یقرأ بما لیس بین اللوحین ما کان بیننا و بینه الا الـتوبة او نضرب عنقه. (2)«آن قرائت که از نافع روایت می شود، اگر غیر از قرائت عمومی است، چنین قاری یا باید توبه کند، و یا به شمشیر گردن نهد». در جـای دیـگر قرائتی را که بر خلاف قرائت عموم مردم باشد، گمنام می داند. (3)

همچنین از ابو عمرو بصری که یکی از قراء سبع است روایت می کند: اگر کسی بر خلاف قرائت عموم مردم قرائت کند، آن قرائت گمنام است: انـی أتـهـم الـواحد الشاذ اذا کان علی خلاف ما جاءت به العامة. (4)«قرائت بر خلاف قرائت عموم را از کجا آورده است.»

ابن قتیبه می گوید از قرائت عموم مردم عدول نباید نمود، نحن معشرالمتکلفین فقد جمعنا اللّه بحسن إختیار السلف لنا علی مصحف هو آخر العرض و لیس لنا ان نعدوه. (5)«ما بر قرائت زیبایی هستیم که گذشتگان ما آنرا انتخاب نموده اند و آخرین قرائتی است که بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم عرضه شده است، نباید از آن عدول نمود». به همین خاطر بـه هـیـچ کدام از


1) نقل از التمهید، ج 2، ص 147.

2) المرشد الوجیز، ص 180، نقل از التمهید، ج 2، ص 147.

3) المرشد الوجیز، ص 181، نقل از التمهید، ج 2، ص 148.

4) مناهل، ج 1، ص 452، التمهید، ج 2، ص 148.

5) التمهید، ج 2، ص 148.

قرائت ها نمی توان اعتماد نمود، چه قرائت قراء سبع و چه دیگران. تنها قرائت عموم مردم، یعنی قرائت متواتر ملاک صحت قرائت است.

مرحوم محمد جواد بلاغی محقق فرزانه و دانـش ور فرهیخته علم کلام و علوم قرآن و تفسیر، سنگ تمام را در این مورد گذاشته و سخنی بـس آشکار و متقن ابراز نموده است که به لحاظ زیبایی و إحکام فوق العاده آن، قسمتی از عبارت ایشان را می آوریم .

مـن اجل تواتر القرآن الکریم بین عامة المسلمین جیلاً بعد جیل استمرت مادته و صورته و قراءته المتداولة علی نحو واحد فلم یوثر شیئاً علی مادته و صورته ما یروی عن بعض الناس من الخلاف فی قرائته من القراء سبعة المعروفین و غیر هم لم یسیطر علی صورته قرائة احدهم اتباعاً له و لو فی بعض الـنـسـخ و لم یسیطر علیه ایضاً ما روی من کثرة القراءات المخالفة له مما انتشرت روایته فی الکتب کجامع البخاری و مستدرک الحاکم مستندة عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم و ... .

«به خاطر این که قرآن کریم متواتر بین عموم مسلمانان، نسل به نسل بوده است، تمام خصوصیات قـرآن بـه یـک روش حفظ شده است. هم ماده و هم حروف و هم شکل قرائت متداول آن. و چیزی در این حـقـیـقت تاثیر منفی ننهاده است، حتی قرائت قراء سبع حتی در برخی نسخه ها هم تاثیر در قرائت مـتـداول قـرآن نـنـهـاده اسـت. نیز روایاتی که درجوامع روایی از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و دیگران در قرائت های گوناگون نقل شده است، اینها هم تأثیر در قرائت اصلی قرآن نگذاشته است».

آنـگـاه در مـورد قـرائت سبع می فرماید: و ان القراءات السبع فضلاً عن العشر انما هی صورة بعض الـکلمات لا بزیادة کلمة او نقصانها و مع ذلک ما هی الا روایات آحاد عن آحاد لا توجب اطمیناناً و لا وثوقـاً فـضـلاً عـن وهـنها بالتعارض و مخالفتها للرسم المتداول المتواتر بین عامة المسلمین فی السنین المتطاوله. «قـرائت های هفت گانه تا چه رسد به ده گانه در اصل کلمه به زیاده و نقصان نیست، در اعراب و قـرائت آن اسـت، تـمـام اینها به خبر واحد است. دچار تعارض هستند و موجب اطمینان نیستند، تا چه رسد به این

که با قرائت عموم مردم که متواتر و متداول در طول سال های طولانی بوده است، مقابله کند».

آنگاه از این مقدمات زیبا و متقن این چنین نتیجه می گیرد: اذن فلا یحسن ان یعدل فی القرائة عـما هو المتداول فی الرسم و المعمول علیه بین عامة المسلمین فی أجیالهم الی خصوصیات هذه الـقـراءات مـضـافاً الی انا معاشرة الشیعة الإمامیة قد امرنا بان نقرأ کما یقرأ الناس، ای نوع المسلمین و عامتهم. (1)«بنابراین صحیح و نیکو نیست که کسی از قرائت متداول و متواتر بین عموم مردم به ویژگی های سـایـر قـرائت ها عدول کند. افزون بر این که ما شیعه از جانب ائمه اطهار علیهم السلام مامور هستیم برطبق قرائت متداول بخوانیم».

این سخن دقیق ترین و محکم ترین سخن است که از سوی یک پژوهشگر قرآنی ابراز می شود. همان کـه تا کنون بر آن استدال و پا فشاری شد. این سخن نکات مهمی را در بردارد.

نخست متواتر بودن یـک قرائت در طول تاریخ قرآن.

دو دیگر این که قرائت های گوناگون حتی در یک نسخه و یک مورد هـم آسیب بـر قرائت متداول وارد نساخته اند و قرائت های گوناگون حتی قراء سبع بی پایه می باشد.

سه دیـگـر این که ائمه اطهار علیهم السلام هم شیعه را به همان قرائت عموم مردم رهنمود کرده اند و این همان تفسیر صحیح از تعبیر روایاتی است که می فرمود: إقرأ کما یقرء الناس.

مـحـقق بزرگوار، مؤلف «التمهید» نیز در این باره می فرماید: فان ملاک صحة القرائة هی موافقة ذاک الـنـص الـمحفوظ لدی عامة المسلمین. (2)«ملاک صحت قرائت موافقت با قرائت عموم مسلمانان است». البته ایشان به دنبال این سخن، سخن از سه شرط درباره ملاک صحت قرائت دارد، که آن سه شرط به یک شرط ارجاع داده می شود، که توضیح آن خواهد آمد.


1) آلاء الرحمن، ج 1، ص 29 و 30.

2) التمهید، ج 2، ص 154.

قرائت های حاشیه ای

تـا ایـن قسمت نوشتار این نتیجه را می توان گرفت که قرائت های متفاوت از قرآن در حاشیه بوده اند، و حـتـی مـشهورترین قرائت متفاوت، بر قرائت اصلی آسیب وارد نساخته است. به عنوان نـمونه معروف ترین قرائت در مقابل قرائت متواتر، در آیه «مالِکِ الیوم الدین» است. که قرائت اصلی «مـالـک» و قرائت دیگر که معروف است، «مَلِک» می باشد. در عین حال، این قرائت، هیچ گاه به قـرائت مـتـواتـر آسیب نزده است و هیچ گاه ملک یوم الدین متواتر نشده است. بلکه عموم مسلمانان همان «مالک یوم الدین» قرائت می کنند. در گوشه و کنار، برخی «ملک» قرائت می نمایند. و یا احیاناً برحی از چاپ های قرآن در اثر کژراهگی ملک هم می نویسند.

با این حال هیچ کدام از این عوامل باعث نشده است «ملک» متواتر شود و «مالک» از تواتر حذف شود. بلکه هر نقطه از جامعه اسلامی که بروی و به قرائت هر مسلمانی گوش فرادهی مالک قرائت می کند. و این نکته آشکار و بدون تردید است. لیکن طرح نکته دیگری نیز لازم به نظر می رسد که چرا بسیاری از فقهای فریقین قرائت های گوناگون از قرآن را جایز می شمارند؟

فقهاء و قراء سبع

در پاسخ این سؤال می توان گفت فرق عمده بین فقهای اهل سنت و شیعه در این رابطه وجود دارد. فـقـهـای اهـل سـنت و نیز برخی محققان علوم قرآنی بر اساس این که روایات نزول قرآن بر احرف سبعه را صـحـیح می پندارند می گویند قرائت های گوناگون همه قرآن هستند. بر همین اساس قرائت برطبق همه آنها حتی قـرائت هـای غـیـر سـبـعه هم جایز دانسته و همه آنها را قرآن می دانند.

ابن جزری می گوید: کل قرائة وافقت الـعـربیة و لو بوجه و وافقت احد مصاحف العثمانیة، لا یجوز ردها من الاحرف السبعة التی نزلت بها الـقـرآن. (1)«هـر قـرائتـی کـه مـوافـق


1) النشر فی قراءات العشر، ج 1، ص 9.

عـربیت ولو از یک جهت باشد و بر طبق یکی از مصحف های عثمانی باشد، رد آن جایز نیست. این قرائت ها که بر اساس احرف سبعه هستند که قرآن بر اساس آنها نازل شده است، صحیح می باشند.» زرقـانـی می گوید: ان القراءات کلها علی اختلافها کلام اللّه لا مدخل لبشرفیها. (1)«همه قراءات، کلام اللّه هستند و بشر در آنها دخالت ندارد».

جـواب این گروه از علما بحث دیگری می طلبد که روایات احرف سبعه بی سند هستند. افزون بر این که مفاد آنها ربطی به قرائات قراء سبع ندارد. که بطور خلاصه این بحث طرح شد. گر چه ممکن اسـت اهل سنت آن را نپذیرند.

اما فقهای شیعه در اثر اعتماد به اجماع و برداشت و اجتهاد از روایاتی که برخی از آنها در هـمـین نوشتار اشاره شد، به این فتوا رسیده اند. البته با یک فرق عمده با فقهای اهل سنت، و آن ایـن کـه فـقـهای شیعه هفت قرائت یا کمتر و یا بیشتر را قرآن نمی دانند، بلکه قرآن را تنها یک قرائت مـی دانـند. به دیگر سخن فقهای شیعه از بین چندین قرائت تنها یکی از آنها را قرآن می دانند، نه همه قـرائت هـا را. در عـیـن حـال بـر اسـاس برخی ادله این فتوا را ابراز می کنند.

ادله فقهای شیعه

فقهای شیعه برخی به دلیل اجماع، برخی به دلیل تقیه و برخی نیز به دلیل تواتر! برخی براساس برداشت از روایاتی مانند اقرؤوا کما یقرأ الناس، قرائت های گـوناگون را اجازه می دهند. البته همه این دلیل ها مخدوش می باشند. و به آنها اشاره خواهد شد. بـر ایـن اسـاس پایه فتوای فقهای شیعه دلیل های دیگر است. در عین حال که این نکته را بر خلاف قاعده می دانند.

شـیخ الطایفه که از بزرگان فقه و تفسیر و کلام است می فرماید: در نزد اصحاب امامیه و روایات، ایـن نـکته محرز است که قرآن یکی است و بر یک پیامبر نازل شده است. اما


1) مناهل العرفان، ج 1، ص 28.

علت جواز قرائت های گوناگون به دلیل اجماع است، غیر انهم اجمعوا علی جواز القراءة بما یتداوله القراء... . (1)

محقق طـبـرسی می فرماید: و الشیاع فی اخبارهم ان القرآن نزل علی حرف واحد؛ «آنچه مطرح است در نزد امامیه این که قرآن بر یک حرف نازل شده است.» و مـی فـرمـایـد: ان الـظـاهـر مـن مذهب الامامیة انهم اجمعوا علی جواز القراءة بما تتداوله القراء بینهم. (2)«اجماع امامیه برای این است که قرائت بر قراء مشهور جایز است».

صـاحـب جواهر این نکته را ضروری مذهب عنوان می نماید: ضروریة معروفیة مذهبنا بان القرآن نزل بحرف واحد. (3)«این امر ضروری مذهب امامیه است که قرآن بر یک حرف نازل شده است». استاد صاحب جواهر (کاشف الغطاء) در حاشیه بر مدارک می فرماید: لا یخفی ان القرائة عندنا نزلت بحرف واحد؛ (4)«در نزد امامیه قرائت بر یک حرف نازل شده است».

صـاحـب حـدایـق می فرماید: جواز قرائت های گوناگون به دلیل قرآن بودن آنها نیست، بلکه به جـهـت تقیه و طلب اصلاح بین مسلمانان است و قرآن که از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ثابت است، یک قرائت بـیـشتر ندارد: جواز القراءة لنا تلک القراءات رخصة و تقیة و ان کانت القراءة الثابتة عنه صلی الله علیه و آله و سلم انما هی واحدة. (5)«تجویز قرائات گوناگون را به لحاظ تقیه بر ما اجازه داده اند، گر چه قرائتی که از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ثابت است، یکی بیش نیست».

آیـة اللّه خوئی بعد از این که قرائت های گوناگون را خلاف قاعده می داند می فرماید: بااین حال از ایـن قاعده عدول می کنیم به خاطر سیره قطعیه که متصل به اصحاب ائمه علیهم السلام می شود، لجریان الـسـیرة القطعیة من اصحاب الائمة علی ذلک فان اختلاف القراءات امر


1) تفسیر تبیان، ج 1، ص 7.

2) مجمع البیان، ج 1، ص 7.

3) جواهر الکلام، ج 9، ص 294.

4) نقل از جواهر، ج 9، ص 294.

5) حدائق الناظرة: ج 8، ص 100.

شایع ذایع بل کان متحققاً بعد عصر النبی صلی الله علیه و آله و سلم. (1)

بر این اساس فقهای شیعه در عین حال که قرائت های متفاوت را اجازه می دهند آن را مخالف اصل و قاعده می دانند و به دلیل خاص از قاعده اصلی عدول نموده اند.

اجماع

دلیل هایی که این گروه از فقهای ارجمند شیعه عنوان می فرمایند، به دلایلی مورد پذیرش نمی تواند باشد. و اگر عرصه فقهی بود بیشتر در این رابطه گفتگو می شد. لیکن چون موضوع علوم قرآنی است به صورت فشرده این ادله نقد می شوند.

این نکته آشکار است که هیچ گونه زمینه تقیه در مورد مسئله مشاهده نمی شود یا یادآوری این نکته نقد را در مورد اجماع شروع می کنیم. یکی از ادله فقهی بر تجویز قرائات قراء سبع ادعای اجماع است که در منابع فقهی به چشم می خورد.

در کتاب های متقن فقهی مانند کتاب هایی که نام برده می شوند یا ادعای اجماع اصحاب امامیه بر تواتر قرائات هفتگانه شده و یا ادعای تواتر این قرائات شده است. علامه رحمت الله علیه در منتهی می فرماید، یجوز ان قرأ بای قراءة شاء من السبعة لتواترها اجمع. (2)«جایز است که فرد به هر کدام از قرائت های هفتگانه، قرآن را قرائت کند. زیرا همه اینها متواتر می باشند.» همچنین در تذکرة می فرماید: یجب ان یقرأ بالمتواتر من القراءات و هی سبعة. (3)«واجب است در نماز به یکی از قرائت های هفتگانه قرائت نماید.» در تحریر می فرماید: یجوز ان قرأ بای قرائة شاء من القراءات السبع. (4)«به هر کدام از قرائت های هفتگانه قرائت کند، جایز است.» (علامه در قواعد که یک کتاب متقن فقهی و متن است چنین مطلبی ندارد.)


1) مستند العروة الوثقی، ج 3، ص 477.

2) منتهی المطلب، ج 1، ص 273.

3) تذکرة الفقهاء، ج 3، ص 141.

4) تحریر الاحکام، ج 1، ص 38.

شهید اول در ذکری می فرماید: یجوز القراءة بالمتواتر ... لثبوت تواترها کثبوت قرائة القراء السبعة، (1)«قرائت قرآن (در نماز) باید به قرائت متواتر مانند قرائت قراء هفتگانه باشد.» شهید ثانی در روض الجنان می فرماید: و قد اجمع العلماء علی تواتر السبعة و اختلفوا فی تمام العشرة. (2)«فقها در تواتر قرائات هفتگانه اجماع دارند اما در قرائات دهگانه اختلاف دارند.» محقق کرکی در جامع المقاصد می فرماید: فقد اتفقوا علی تواتر السبع. (3)«فقهای امامیه اتفاق بر تواتر قرائت های هفتگانه دارند.»

محقق اردبیلی می فرماید: و کانه لا خلاف فی السبعة. (4)«گویا در قرائات قراء سبع اختلافی بین فقها نیست.»

مرحوم سید محمد عاملی (صاحب مدارک) می فرماید: و قد نقل جمع من الاصحاب الاجماع علی تواتر القراءات السبع. (5)«عده ای از اصحاب امامیه نقل اجماع نموده اند بر تواتر قرائت های هفتگانه.»

همین موضوع را بر برخی منابع دیگر نسبت داده اند. مانند موجز الحاوی، کشف الالتباس و المقاصد العلیه شهید. (6)

محقق عاملی (صاحب مفتاح الکرامة) می فرماید: قال اکثر علمائنا یجب ان یقرأ بالمتواتر و هی سبع. (7)«بیشتر فقهای ما (شیعه) فرموده اند که قرائت قرآن باید به قرائت متواتر که هفت قرائت می باشد، صورت گیرد.»

بر این اساس ادعای اجتماع یا تواتر یا اجماع منقول در کلمات فقهای بنام شیعه فراوان


1) ذکری الشیعة، ص 187.

2) روض الجنان، ص 264.

3) جامع المقاصد، ج 2، ص 245.

4) مجمع القائدة و البرهان، ج 2، ص 217.

5) مدارک الاحکام، ج 3، ص 338.

6) مفتاح الکرامة، ج 7، ص 210.

7) همان، ص 209.

به چشم می خورد. به همین خاطر باید این نکته بررسی شود که آیا اجماع در این مسئله می تواند یک دلیل فقهی مستقل و پشتوانه فتوای فقها قرار گیرد، یا این که اجماع قابل نقد می باشد؟

نقد اجماع

در مورد اجماع به عنوان دلیل فقهی می تواند گفت اجماعی معتبر است که به طور کامل شکل گرفته باشد و مخالف در مورد آن نباشد. و نیز مدرک اجماع مشخص نباشد. افزون بر این که اجماع محصل در کتاب های فقهایی که از آنها تعبیر «به قدماء» می شود مورد عنایت فقها می باشد، نه اجماع متأخرین. فقهای شیعه را به سه دوره تقسیم می نمایند. فقهای تا قرن ششم، زمان محقق حلی، «قدماء». و از قرن ششم تا قرن دهم «متأخرین» و از قرن دهم تا چهاردهم «متأخر المتأخرین» عنوان می نمایند.

با توجه به این نکات می توان گفت این موضوع در کتاب های فقهی قدماء به طور کلی مطرح نیست. نه در مقنع صدوق و نه در مغنعه مفید و نه نهایه و مبسوط شیخ. و نه در غنیه ابن زهره و وسیله ابن حمزه و مراسم سلار. و مهذب ابن براج. در هیچ کدام از کتاب های مهم فقهی قدماء موضوع مطرح نیست. حتی در مثل شرایع الاسلام محقق حلی که تقریباً آخرین فرد از قدماء به حساب می آید مسئله مطرح نمی باشد.

این مسئله در کتاب های فقهی از زمان علامه حلی مطرح شده است. و به دنبال علامه شهید اول آنگاه شهید ثانی و محقق کرکی و نیز صاحب مدارک و صاحب جواهر و صاحب حدایق و ... دیگران مطرح ساخته اند.

در میان قدماء شیخ طوسی در تبیان که کتاب تفسیری است موضوع را مطرح می سازد. (1)که بدنبال آن محقق طبرسی نیز مسئله را مطرح می نماید. (2)

و در بین متأخرین هم بیشتر آنان سخن از تواتر دارند که قرائات قراء سبع متواتر می باشند. یعنی ادعای تواتر نموده اند. سخنی از اجماع به میان نیآورده اند. نقل اجماع در


1) تبیان، ج 1، ص 7.

2) مجمع البیان، ج 1، ص 12.

مثل جامع المقاصد کرکی رحمت الله علیه، روض الجنان شهید، مدارک الاحکام، و مفتاح الکرامه مطرح می باشد. در واقع نقل اجماع (اجماع منقول) جمعی از فقها متأخرین می باشد. به چنین اجماع منقول نقل به برخی از متأخرین تا چه مقدار می توان به عنوان دلل فقهی مستقل اعتماد نمود؟!

بر این اساس اجماع محصل به ویژه اجماع قدماء و پیشینیان از فقها در مسئله شکل نمی گیرد. تنها اجماع منقول برخی از متأخرین مطرح است. زیرا مسئله کتاب های فقهی پیشینیان مطرح نیست و بسیاری از فقها که اسامی برخی از آنها آورده شد، مخالف اجماع و مخالف تواتر هستند.

افزون بر اینها در مورد مسئله روایات فراوانی وجود دارد که ممکن است مستند فقها در این فتوا آن روایات باشد نه اجماع. و به همین خاطر فقهای معاصر مانند محقق خویی به اجماع اعتماد نمی کند، دلیل مگر مانند سیره را مطرح می سازد.

توجیه تواتر

اشاره

اما تواتر به قرائت های هفتگانه همان گونه که مطرح شد، پایه و اساس نمی تواند داشته باشد. زیرا بر این مطلب برهان اقامه شد که تنها یک قرائت در قرآن صحیح می باشد. و بدین خاطر تنها یک قرائت می تواند متواتر باشد. زیرا تواتر بیش از یک قرائت دلیل بر تکاذب آنها می باشد. وقتی یک قرائت صحیح باشد تواتر قرائت دیگر قهراً باطل است و نمی تواند شکل بگیرد. بر این اساس شکل گیری تواتر بر بیش از قرائت صحیح قرآن امری موهوم می باشد. به همین علت است که در شکل گیری تواتر فقها تردید می کنند.

و بسیاری از آنان تواتر قرائت های هفتگان را منکر می باشند. صاحب جواهر در این باره «بسیاری از علمای شیعه و اهل سنت و اهل سنت تواتر را انکار می کنند.»

و به همین علت مدعیان تواتر هم به نوعی تواتر را توجیه می کنند که منظور از تواتر این قرائات به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نمی باشد. که به دو توجیه از زبان فقها اشاره می شود. فقها می فرمایند

منظور از تواتر این نیست که تمام این قرائات هفتگانه مستند به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می باشند. و همه آنها وحی منزل می توانند باشند.

شهید ثانی در جواب فخر رازی می فرماید: منظور تواتر همه قرائات سبع نیست. بلکه منظور این است که قرآن متواتر در بین قرائات سبع وجود دارد. لیس المراد بتواترها ان کل ما ورد من هذه السبع متواتر بل المراد انحصار المتواتر الان فیها نقل من هذه القراءات. (1)بازگشت این سخن به همان مبنای منتخب است که قرآن متواتر همان قرائت عمومی است که در این قرائت ها وجود دارد. نه این که همه قرائت های هفتگانه متواتر باشند.

همچنین مفتاح الکرامة تواتر را نوعی دیگر توجیه می کند که منظور از تواتر این قرائات تواتر به صاحبان این قرائات است نه تواتر به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم کلام الاصحاب و اجماعاتهم یحمل عل یالتواتر الی اصحابها لا الیه صلی الله علیه و آله و سلم. (2)

بر این اساس به استناد قرائت های قراء سبع به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نه اجماع محصل نه اجماع منقول و نه تواتر وجود ندارد. اجماع به عنوان دلیل فقهی مستقل نمی تواند پشتوانه فتوای فقها قرار گیرد که قرائت قرآن را به قرائت های هفتگانه جایز می دانند.

اما سیره مستمر و متصل به زمان ائمه علیهم السلام و یا رسول الله صلی الله علیه و آله در مورد قرائت قراء سبع امری غیر قابل پذیرش است. به چه دلیل این سیره به زمان ائمه علیهم السلام متصل می شود؟! در مورد قرائات سبع کدام سیره تحقق دارد؟! کسی که قرائات قراء سبع را جایز می داند چگونه حتی احتمال آنها را در زمان ائمه علیهم السلام می پذیرد! در حالی که در بحث های قبلی به اثبات رسید که مطرح شدن قرائت قراء سبع به اوایل قرن چهارم مربوط می شود. حتی به زمان ائمه علیهم السلام نمی توان آنها را استناد کرد، تا چه رسد به زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم.

بر این اساس سیره مستمر مردم قرائت های گوناگون از قرآن نمی باشد. سیره مردم به یک قرائت است که همان قرائت اصلی قرآن است. نمی توان قرائت های گوناگون را با


1) نقل از مفتاح الکرامة، ج 7، ص 218.

2) مفتاح الکرامة، ج 7، ص 217.

سیره به زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم متصل نمود. زیرا چنین سیره ای تحقق ندارد.

اما روایات که برداشت ها از اقرأ کما یقرأ الناس، مبنی بر این که این گونه قرائت ها متداول بوده اند و امام علیه السلام به همان قرائت ها ارجاع می دهد، نیز مخدوش است. زیرا این قرائت ها در هیچ زمانی متداول نبودند، اقرأ کما یقرأ الناس؛ یعنی همانند قرائت عمومی متواتر و متداول بین مردم که یک قرائت بیش نیست قرائت کنید، نه قرائت های متفاوت قرائت های متفاوت هیچ گاه به عنوان قرائت مردم متداول نبوده اند. برداشت جو از قرائات از این گونه روایات بی اطلاعی از تطور قرائات گوناگون است. یک فقیه آگاه به این موضوع به گونه دیگر فتوا خواهد داد. هنگامی که ثابت شود تواتر در یک قرائت تحقق دارد، ادعای امثال محقق کرکی که در مورد قراء سبع تواتر ادعا می کند، (1)مخدوش خواهد بود.

بر این اساس دلیلی وجود ندارد که از قاعده اولی برگشته، برخلاف آن فتوا صادر شود. زیرا قاعده اولیه اقتضا می کند یک قرائت بیشتر صحیح نباشد. دلیل عقلی، و نیز روایات نبوی صلی الله علیه و آله و سلم و آثار اهل بیت علیهم السلام و سیره مسلمانان همه هماهنگ یکدیگرند و یک پیام را ندا می دهند که یک قرائت بیشتر صحیح نیست. و آن قرائت همین قرائت عمومی مسلمانان است که همه بر آن اتفاق و تواتر دارند.

قرائت عاصم

در بـحـث قرائت همواره سخن از قرائت «عاصم» است (عاصم بن ابی النجود الاسدی) است. در کتاب های علوم قرآنی شیعه و اهل سنت و نیز کتاب های فقهی همواره معتبرترین و معتمدترین قرائت، قرائت عاصم شناخته شده است. به گونه ای که حتی چاپ قرآن ها را در ایران اسلامی براساس قرائت عاصم به روایت حفص تجویز می نمایند! و بر این پندارند که قرائت عاصم معتبرترین قرائت در بین قرائت های گوناگون می باشد! قرائت ایشان چه ویژگی دارد که ملاک صحت قرائت قرار می گیرد؟!

در پـاسخ این سؤال می توان گفت بر اساس فضای سخن این نوشتار و هر کسی که این شیوه را در پـیـش گیرد، برای قرائت فردی مانند عاصم یا غیر عاصم هیچ گونه امتیازی


1) جامع المقاصد، ج 2، ص 245.

نمی بیند. زیرا ملاک اصلی تـواتر قرائت است. در تواتر فرد هیچ گونه تاثیری ندارد. قرائت او نمی تواند معتمد باشد. از نظر فـقـهی هم قرائت عاصم که توسط راویان ایشان نقل شده اعتباری در عرصه فقاهت نمی تواند داشته باشد. زیرا عاصم قرائت خود را با سه واسطه در عرض هم از علی بن ابی طالب علیهم السلام می رساند. یکی ابو عبد الرحمن سلمی، زر بن حبیش و ابو عمرو شیبانی. راویانی که قرائت ایشان را نقل می کنند عبارتند از حـفـص بن سـلـیمان اسدی (ریب) که معروفترین بوده و از همه بیشتر مورد توجه است. دیگری شعبة بن عیاش معروف به ابوبکر. (قرائت عاصم به سلمی آنگاه به عبدالله بن مسعود منتهی می شود. چون با قرائت متواتر منطبق است با قرائت امیرالمؤمنین علیه السلام هماهنگ می باشد).

در کتاب های رجالی شیعه نام و نشانی از عاصم یافت نمی شود. اما بر اساس نقل البیان،رجالیون اهل سنت وی را توثیق می کنند. (1)در مورد راویان ایشان آنچه مورد توجه است «حفص» بوده نه ابوبکر. حـفـص در کتاب های رجالی شیعه توثیق نشده است. اگر سخنانی که به عنوان کذاب و جاعل حـدیـث کـه بـرخی عنوان می کنند. (2)در مورد ایشان ثابت نشود، حداقل این است که امامی مـجـهـول الحال است و به روایت او نمی توان در فقه اعتماد نمود.

در عین حال عاصم چون با یک واسـطه به زمان علی بن ابی طالب علیه السلام متصل می شود. چون ایشان اهل کوفه بوده و قرائت وی به لحاظ دقتی که داشـتـه در اکـثـر مـوارد مـنطبق با قرائت عموم می باشد. به فرمایش زیبای برخی «نـسبت» در این مورد معکوس است. (3)ملاک قرائت متواتر است نه قرائت فرد. در بین قراء سبع عاصم چنین ویژگی را دارد که همراه با قرائت عمومی می باشد. جز در موارد بسیار اندک، از قـرائت مـتـواتـر فـاصـلـه نـگـرفـته است. بر این اساس صحیح نیست صحت قرائت قرآن را قرائت عاصم به روایت حفص عنوان نمود.

با بررسی که از نقل اختلاف قرائت های تفسیر شریف مجمع البیان انجام گرفت به دو مورد برخورد شد. قرائت عاصم به روایت حفص با قرائت متواتر تفاوت دارد. یـکی کسره

ص: 146


1) البیان، ص 144.

2) همان، ص 145.

3) التمهید، ج 2، ص 245.

کید در «کَیدِ الکافرین» است که قرائت منسوب به عاصم نصب کید «کَید الکافرین» (1)است. (2)دوم آیه 33 احزاب است که قرائت متواتر «قَرنَ بُیوتکنَّ» به فتح قاف می باشد. در صورتی که قرائت منسوب به عاصم به روایـت حـفـص بـه کـسـر قـاف است، «قِرنَ». البته نقل دیگر از عاصم در همین مورد همان قرائت عـمـومـی اسـت. (3)این ویژگی مهم قرائت عاصم است که از برکت پیروی از اهل بیت و علی بن ابی طالب علیه السلام نصیب وی شده است. بنابراین ملاک صحت قرائت، قرائت فردی چون عاصم نیست. ملاک تواتر قرائت است که قرائت عاصم به روایت حفص جز در موارد اندک منطبق با قرائت متواتر است.

این نکته نیز ممکن است نیاز به توضیح داشته باشد که در روایت موثق از امام صادق علیه السلام این چنین آمـده بـود کـه ما بر قرائت «اُبَیَ» هستیم. (4)قرائت اُبیَ هم به عنوان فرد خصوصیت ندارد. با در نظر گرفتن این که قرائت ابی مـنـطبق با قرائت متواتر بوده است (که قرائت اصلی قرآن است) به این جهت امام علیه السلام می فرماید ما بر طبق قرائت «ابی» هستیم. قرائت ائمه علیهم السلام هم به این جهت که به لحاظ آگاهی به حقیقت قرآن همراه با قرائت متواتر بوده اعتبار دارد.

ملاک صحت قرائت

نتیجه مهم این پژوهش این است که تنها ملاک صحت قرائت یک چیز است و آن تواتر قرائت است. گر چه برخی ملاک های متعدد عنوان نموده اند. مانند موافقت با قرائت عمومی، موافقت با افصح در زبان عـربی، عدم مخالفت با دلیل و برهان قطعی. (5)از مطالب گذشته به دست آمد آنچه ملاک صحت قرائت است همان موافقت با قرائت عمومی و متواتر می باشد. البته وقتی قرائت اصلی قرآن احـراز شـد، مـطـابق افصح نیز خواهد بود و هیچ دلیل قطعی هم با آن منافاتی نخواهد داشت.

در سـراسر کتاب های روایی هم روایت صحیحی وجود ندارد که با قرائت متواتر


1) انفال، 18.

2) مجمع البیان، ج 4، ص 531.

3) همان، ج 8، ص 355.

4) کافی، کتاب فضل القرآن، باب نوادر، حدیث 27.

5) التمهید، ج 2، ص 119 و 154.

مخالفت کند. گرچه اگـر وجـود هـم داشـت نـمـی تـوانـسـت بـا تـواتر معارضه کند. لیکن چنین چیزی وجود ندارد. نـتیجه این که در تمام موارد اختلاف قرائت تنها می توان به قرائت اصلی، قرائت نمود. در مثل مالک یوم الدین، ملک یوم الدین جایز نیست. در مثل حتی یَطهُرن، حتی یَطَّهَرن صحیح نیست و همچنین در سایر موارد اختلاف قرائت.

مروری به آنچه گذشت

در مـرحـله اول این بخش استدلال شد که قرآن که یک مرتبه بر رسول الله تلفظ و نازل شده است. یک مرتبه تلفظ بیش از یک اعراب پذیرا نیست. یک اعراب جزء حقیقت قرآن است، قرائت های متفاوت از قرآن یک پدیده عارضی اسـت و از عصر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم شروع شده است که هم برهان عقلی و هم راوایات رسیده از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و ائمـه علیهم السلام آنها را رد می کنند. این قرائت ها همواره در حاشیه بوده اند و هیچ گاه به قرائت متواتر قرآن آسیب وارد نکردند.

در مـرحله دوم این بخش این نکته به اثبات رسید که تواتر قرآن ملازم با تواتر یک قرائت نیز هست. لذا پذیرش تواتر قرآن پذیرش تواتر یک قرائت هم می باشد، این قرائت، قرائت هیچ فردی از قراء نمی باشد، بلکه همان قرائت عموم مسلمانان اسـت. کـه از ابـتـدای نزول قرآن متداول بوده است.

همچنین به این نکته اشاره شد قرائت های دیگر بر طبق نظر فقهای شیعه خارج از حقیقت قرآن هستند و بر خلاف قاعده می باشند. گر چه به لحاظ بـرخی ادله، عده ای از فقهای شیعه قرائت های گوناگون را جایز می دانند. به این مطلب نیز اشاره شد که ادله این گروه از فـقـهـا نیز مخدوش می باشد. اما فقها اهل سنت قرائت های گوناگون را قرآن می پندارند که اساس و مـبـنـای آنـهـا مخدوش می باشد. در پایان ویژگی قرائت عاصم اشاره شد که جز در موارد اندک منطبق با قرائت عـمومی می باشد. و بررسی شد که ملاک صحت قرائت تنها یک چیز است و آن تواتر است. و بررسی شد که ملاک صحت قرائت یک چیز است و آن تواتر است. بر این اساس ملاک صحت قرائت در قرآن تواتر قرائت است نه قرائت عاصم به روایت حفص.

در پـایان ضمن احترام به همه فقها و سنگرداران عرصه فقه و فقاهت و معتبر و

حجت بودن فتوای آنان بر مقلدانشان بر این نکته تاکید می شود که تنها یک قرائت در قرآن صحیح می باشد. این نکته نیز قابل توجه است که در چاپ قرآن نباید ملاک صحت قرائت را قرائت عاصم به روایت حفص قرار داد. بلکه ملاک صحت تواتر قرائت است.

و اللّه سبحانه هو العالم»

محکم و متشابه

پیدایش این بحث

بـحـث از مـحـکـم و متشابه از جمله بحث های علوم قرآنی است که نه تنها قرآن منشأ پیدایش آن مـی بـاشـد، بـلکه قرآن به این نکته تصریح نموده است. قرآن آیه های خویش را به دو دسته «محکم» و «متشابه» تقسیم نموده است، هـو الـذی انـزل عـلـیک الکتاب منه آیات محکمات هُنَّ ام الکتاب و اُخر متشابهات فاما الذین فی قـلـوبـهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغا الفتنة و ابتغاء تأویله و ما یعلم تأویله الا اللّه و الراسخون فی العلم یقولون آمنا به کل من عند ربنا و ما یذکّر الا اولوا الالباب. (1)

«خـدای سـبـحـان خدایی است که بر تو (رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم) کتاب فرود فرستاد که برخی از آیه ها آن مـحـکم، که مرجع کتاب هستند می باشند. برخی دیگر متشابه هستند. آنان که در قلب و روحشان انحراف است، متشابه را پیروی می کنند تا فتنه انگیزی نموده و طلب تاویل (تفسیر به رأی) بنمایند! در حالی که تاویل قرآن را جز خدای سبحان و ژرف نگران در دانش نمی دانند. هم آنان که می گویند مـا قـرآن را بـاور داریم. همۀ آن از جانب خدای سبحان و پرورش دهنده ماست. به این نکات عمیق تنها خردمندان توجه دارند».

ایـن کریمه از آیه های محکم قرآن است. به معارف عمیق قدسی رهنمود است. و راه یافتی است برای بـهـره وری از قـرآن. در این فراز از بحث به موضوعاتی چون معنای محکم و


1) آل عمران، 7.

متشابه، راه تفسیر آیه های مـتـشابه، چرا قرآن مشتمل بر متشابه است؟ خطر پیروی از متشابه و ... خواهیم پرداخت. اما از طرح بـحـث هـای دامـنه داری چون توضیح آیه های متشابه قرآن که بیشتر جنبه تفسیری دارند، نه علوم قرآنی، پـرهـیـز می شود. گر چه برخی از مؤلفان این موضوع را به صورت گسترده و حجیم به علوم قرآنی کشانیده اند. در علوم قرآن باید روش ها بررسی شود، نه مفاهیم آیه هاکه بحث تفسیری است. علوم قـرآن همانند اصول فقه نسبت به فقه است، همان گونه که طرح مسایل فقهی در اصول خروج از مـوضـوع است، طرح مفاهیم آیه ها نیز خروج از موضوع علوم قرآن است. با این تذکر وارد بحث های این بخش می شویم.

معنای محکم

«مـحـکم» از حُکم از نظر لغت به معنای «منع» می باشد: الحُکم المَنع، الحاکم من یَمنَعُ الظالم عن ظلمه؛ «حاکم به کسی گفته می شود که مانع ظلم ظالم می شود.» حـکـمـة الـلجام هی تمنع الفرس عن الاضطراب؛ «حکمت دهنه افسار اسب است که اسب را از اضطراب به چپ و راست باز می دارد.» بناء محکم ای وثیق یمنع عن التعرض؛ «ساختمان محکم ساختمانی است که مطمئن و مانع از تعرض دشمن است». سخن حکیم با حکمت، سخنی که بی مورد و لغو نیست. (1)در واقع حکم باور یقینی و حقیقت محم و خلل ناپذیر است. (2)

مـحـکم به این معنا صفت تمام آیه های قرآن است و نمی توان آیه های قرآن را به دو بخش محکم و غیر محکم تقسیم نمود، کتاب احکمت آیاته ثمّ فصّلت. (3)«آیه های قرآن حکمت محض هستند.» لا یـأتـیـه الـبـاطل من بین یدیه و لا من خلفه. (4)«باطل از هیچ جانب به سوی قرآن راه ندارد».


1) مفردات، ص 126، نهایة ابن الاثیر، ج 2، ص 418. کتاب العین، ص 191. المنجد، ص 146 و ... .

2) التحقیق، ج 2، ص 265.

3) هود، 1.

4) فصلت، 42.

معنای متشابه

«مـتشابه» از تشابه یعنی تماثل و همانند است. شُبهه هم از همین ریشه است. زیرا همانند و مشابه حق است؛ حق نماست. متشابه به معنای واژگانی آن، همانند محکم صفت و ویژگی تمام آیه های قرآن می باشد. همۀ آیـه هـای قـرآن در حق بودن، صدق بودن، معجزه و وحی بودن و رهنمود و هدایت بودن همانند هستند. نـمـی تـوان آیـه هـای قـرآن را بـه دو گـروه مـتـشـابـه و غـیـر مـتـشـابـه تـقـسـیـم نـمـود، و اللّه نـزّل احـسـن الـحـدیـث کـتـابـاً متشابهاً؛ (1)خدای سبحان زیباترین سخن را فرود فرستاد، کتابی که آیه های آن متشابه و همانند یکدیگرند».

بـنـابراین از مفهوم واژگانی محکم و متشابه نمی توان به منظور این تقسیم بندی رسید. گرچه از مـفـهـوم واژگـانـی می توان کمک گرفت. به همین سبب در بیان ویژگی آیات محکم و متشابه دیـدگـاه هـای بسیاری ابراز شده است و تنها المیزان شانزده دیدگاه نقل می کند (2)که به برخی از آنها برای ایجاد زمینه جهت طرح دیدگاه منتخب اشاره می شود.

دیدگاه ها

اشاره

1ـ برخی گفته اند آیه های محکم، یعنی آیه های ناسخ ، و آیه های متشابه یعنی آیه های منسوخ. برای این دیدگاه دلیل ابراز نشده است. افزون بر این که آیه های متشابه منسوخ نیستند. بسیاری از آیه های متشابه در مـورد خـداشـنـاسی هستند. مانند: الرحمن علی العرش استوی. (3)و منسوخ هم نمی باشد. به همین جهت این دیدگاه مخدوش است.

2ـ برخی گفته اند آیه های محکم آیاتی که عقل برای درک آنها راه دارد. یعنی می توان آنها را درک کرد. امـا آیـه های متشابه آیاتی هستند که عقل آنها را نمی تواند درک کند! این سخن هم مخدوش است. زیرا قـرآن هـمـگان را دعوت می کند که در همه آیه های آن تعقل و تدبر کنند، أفلا یتدبرون القرآن ام عـلـی قـلوب اقفالها،(4)«آیا قرآن را تدبر


1) زمر، 23.

2) المیزان، ج 3، ص 31.

3) طه، 5.

4) محمد، 24.

قرآن را از بین بره اند. بنابراین تفکر در تمام آیه های قرآن راه دارد. با این نگرش این دیدگاه نیز مستدل نمی باشد.

3ـ دیـدگـاه دیـگـر این که آیه های محکم آیاتی هستند که یک احتمال بیشتر در آنها مطرح نیست.اما آیـه هـای متشابه احتمالاتی نیز در آنها مطرح است. این دیدگاه هم از این جهت مخدوش است که در آیـه هـای محکم احتمالاتی که همۀ آنها محکم باشند،فرض صحیح دارند. اصولا قرآن مشتمل بر مفاهیم عمیق و پایان ناپذیر است. اندیشه در آن موجب برداشت های ژرف، محکم و متقن می شود.

4ـ دیـدگـاه دیـگـر مـی گوید آیه های محکم آیه های روشن و مبین و آیه های متشابه آیات مبهم هـسـتـنـد. آیـاتـی که معنای روشن دارند، محکم و آیاتی که مفهوم روشن ندارند، مبهم و مجمل می باشند، متشابه هستند.

همچنین ایـن دیـدگاه بدون خدشه نیست. زیرا ابهام صفت لفظ و واژه است. یک واژه اگر معنا نداشته بـاشـد به آن مهمل گفته می شود. یعنی لفظ بی معنا. اگر معنا داشته باشد و معنای آن برای مـخاطب روشن نباشد، مبهم و مجمل گفته می شود. وقتی واژه ای مبهم شد با مراجعه به فرهنگ لـغـت، ابهام از بین می رود. چنین چیزی در قرآن وجود ندارد. در قـرآن واژه نامفهوم وجود ندارد و اگر مبهم هم وجود داشت، باید برای رفع ابهام به فرهنگ عرب مراجعه شود تا ابهام آن رفـع شـود. در حـالی که قرآن برای رفع تشابه می فرماید به محکمات رجوع کنید، نه به فرهنگ عرب. اصولاً می توان ادعا کرد در قـرآن واژه و یا جمله مبهم وجود ندارد و متشابه را به دلایلی که گفته می شود، نمی توان به مبهم معنا کرد.

نخست این که عوامل ابهام چند چیز می تواند باشد که هیچ کدام از آنها در قرآن راه ندارند.

عوامل ابهام واژه

الـف: یـکـی از مواردی که ممکن است در قرآن باعث ابهام لفظ شود، وجود چندین اعراب از یک لـفـظ اسـت کـه مخاطب نداند کدام یک از آنها قرآن است. فرضاً در آیه مبارکه حتی یَطهُرن، نداند یَـطهُرنَ است یا یَطهُرن باشد، معنای آن این است

با همسران خود نمی توانند هـمـبـستر شوند، تا زمانی که از عادت ماهانگی پاک شوند. وقتی پاک شدند و لو هنوز غسل نکرده باشند، همبستر شدن جایز است. و اگر یَطَّهَرن باشد، معنای آیه این است که افزون بر پاک شدن باید غـسـل هم بکنند.

اگر اعراب و ساختار واژه مشخص نباشد، ابهام راه داشت. اما اگر کسی گفت قرآن یک اعراب بیشتر ندارد که همان اعراب متواتر باشد، در این آیه هم حَتّی یَطهُرن» اعراب متواتر اسـت و سـاختار واژه هم ثلاثی مجرد «طهر» است. در این صورت ابهامی وجود نخواهد داشت. چـون ایـن نـکـتـه در بحث قرائت به اثبات رسیده است که قرآن یک اعراب بیشتر ندارد، ابهامی از ناحیه تفاوت اعراب متوجه قرآن نیست.

ب: عامل دیگر ابهام اشتراک واژه در چند معناست. اگر واژه ای به صورت اشتراک لفظی بیش از یک معنا داشته باشد و با قرائن هم نتوان مشخص کرد که در کدام معنا به کار رفته است، در این صورت نیز واژه مبهم می شود. اما اگر در قرآن واژه مشترک نباشد و یا اگر باشد، با قرینه معینه به کـار رفـتـه بـاشـد (که مقصود کاربرد مشخص باشد) در این صورت ابهامی از جهت اشتراک وجود نخواهد داشت.

گاهی گفته می شود برخی کلمات قرآن مانند واژه «قُرء» مبهم است. زیرا قرء هم به معنای «طُهر» یعنی پاکی است و هم به معنای «حیض» یعنی زمان قاعدگی زن می باشد. در آیـه مبارکه، و المطلقات یتربصن بأنفسهن ثلاثة قروء، (1)«زن های مطلقه باید به مدت سه نوبت پاک شدن عِده نگه دارند». چـون مـشخص نیست مراد کدام یک از دو معناست، ابهام پیدا می کند. زیرا اگر قرء به معنای پاکی باشد، معنای آن این خواهد بود که بعد از طلاق، زن باید سه مرتبه پاک شود تا بتواند ازدواج کند و نیازی نیست دوران قاعدگی سوم سپری شود. اما اگر به معنای حیض باشد، باید نوبت سوم قاعدگی نیز سپری شود. چون لفظ مشترک است، آیه مبهم می باشد. روایت از امیرالمؤمنین نیز همین مطلب را تأیید می کند. انما القرء الطهر الذی یقرء فیه الدم، الأقراءهن الاطهار. (2)


1) بقره، 228.

2) وسائل، ج 17، ص 424.

لـیـکـن این سخن در مورد «قرء» صحیح به نظر نمی رسد. زیرا این واژه در اصل به معنای طهر است. اصـل قـرء بـه مـعـنـای جَـمـع است: قرأ ... الاصل الجَمعُ. (1)لسان العرب از ابواسحاق نقل مـی کـنـد، ان القرء فی اللغة الجمع قولهم قرئت الماء فی الحوض جمعت، (2)«قرء در لغت به معنای جمع است. قرئت الماء یعنی آب در حوض جمع شد.» وقتی اصل واژه به معنای جمع باشد، هماهنگ با زمان پاکی زن است. آن هنگام که خون در رحم وی جـمـع می شود. نه زمان حیض که خون جاری می شود. وقتی مفهوم اصلی واژه این باشد، قرآن هم همان مفهوم اصلی را به کار برده است. اشتراکی وجود ندارد.

در کاربردهای روایی یا صحابه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم قرء به معنای حیض به کار رفته، مانند: دع الصلوة ایام اقرائک، (3)«نماز را در هنگام قرء «حیض» ترک کن». لیکن اولاً این کاربرد همراه با قرینه است. زیرا در زمان طهر و پاکی معنا ندارد گفته شود نماز را ترک کن. ترک نماز با زمان ناپاکی زن سازگار است. خود محتوا قرینه در کاربرد حیض است.

همچنین کاربـرد روایی ربطی به کاربرد قرآنی ندارد. اگر در روایات قرء بدون قرینه هم در حیض به کار رود، دلـیـل نـمـی شـود در قـرآن هم از معنای اصلی عدول شده است. به همین خاطر قرء در کاربرد قرآنی به همان مفهوم اصلی واژه یعنی طهر است، و در آیه ابهامی وجودندارد.

در واژه «عـَسعَس» در آیه مبارکه والیل اذا عسعس و الصبح اذا تنفس، (4)نیز گفته شده اسـت کـه ابـهـام وجـود دارد. زیرا عسعس هم به معنای «اَقبَل» یعنی روی آورد، و هم به معنای «اَدبَر» یعنی رو گرداند، می باشد. و چون لفظ مشترک است. واژه مبهم می شود.

لیکن معنای اصلی این واژه هم به معنای «اقبل» یعنی روی آورد است. عسعس اللیل


1) لسان العرب، ج 1، ص 131.

2) همان.

3) وسائل، ج 2، ص 546.

4) تکویر، 17.

أقبل و دنا ظلامه، (1)«روی آورد شب، ظلمت آن نزدیک شد.» امـا در کـاربـرد قـرآنـی به لحاظ فضای سخن به معنای ادبر یعنی رو برگرداند، می باشد. زیرا آیه بعدی می فرماید: و الصبح اذا تنفس، «قسم به صبح آنگاه که نفس بکشد». تنفس صبح بعد از رو گردان شدن شب است، نه هنگام روی آوردن شب در این کاربرد هم چون همراه با قرینه است، ابهامی وجود ندارد. در مورد واژه «یَد» به معنای دست تا مچ، نیز گفته شده است، لفظ مشترک است. دست تا مچ، تا آرنج، دست تـا کـتـف، کـاربـرد دارد. در قـرآن چون بدون قرینه به کار رفته است، مانند: السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما، «دست مرد و زن دزد را قطع کنید». مشخص نیست منظور از کجای دست است، به همین خاطر مبهم است.

لیکن این سخن در مورد «ید» نیز صحیح به نظر نمی رسد. زیرا مفهوم اصلی «ید» همان دست فـارسـی اسـت کـه منظور تا مچ می باشد. کاربردهای دیگر به عنایت و قرینه می باشد. وقتی گفته مـی شـود با هم دست دادند، یا برای فلانی دست زدند و یا دست را دراز کن، دست را بکش و امثال اینها، و یا وقتی گفته می شود «ید الفأس ید الرحی، ید البیعت، ید القوس و ...»، «دست تیشه، دست آسیاب، دست بیعت، دست کمان»؛ همه به معنای دست تا مچ است. یعنی آن موضعی که با کف دست گرفته می شود، منظور است. در فـارسی گفته می شود دسته تبر، دسته بیل ,دسته کارد، دسته قاشق و ... به چیزهایی که با کف دست گـرفـتـه مـی شـود، کاربرد دارد. در روایات هم وقتی می خواهد بگوید کف دست را بر زمین بزند، می فرماید:. وضع یده علی الارض، ضرب بیده علی الارض، (2)«دستش را بر زمین نهاد، دستش را بر زمین زد». مفهوم اصلی «ید» تا مچ است و اگر نبود توضیح روایات که در آیه حد سرقت مقصود آیه را بیان کند، کـه دست تـا آخر انگشتان منظور است، نه همه دست، از نظر قرآن می توان گفت که دست دزد باید از مچ


1) کتاب العین، ص 541.

2) وسائل الشیعه، ج 2، ص 974، روایت 4 و 6 باب یازدهم.

قطع شود. زیرا معنای اصلی «ید» این است. اما روایت مقصود آن را بیان نموده اند، در مورد حد سرقت دست دزد از انگشتان بریده می شود نه از مچ. در هر صورت در واژه ید ابهامی واژگانی وجود ندارد که مفهوم کلمه مشخص نباشد.

امـا عـوامـل دیـگـر چون غیر مانوس بودن معنای واژه مانند منسأه، به معنای عصا، نسئ به معنای تـغـییر، ضیزی به معنای تنگ نظری و ... نیز موجب ابهام نیستند. زیرا اولا چگونه اثبات می شود که این واژه ها غیر مأنوس هستند و ثانیاً غیر مأنوس بودن دلیل بر ابهام نمی شود. مبهم آن است که مفهوم روشن نداشته باشد. نه این که مأنوس نباشد. اگر مفهوم واژه مشخص باشد و لو غیرمأنوس مبین خواهد بود.

امـا در مـواردی که در آن ها مرجع ضمیر مشخص نیست. اگر چنین چیزی در قرآن وجود داشـتـه باشد و از سیاق و فضای سخن مرجع ضمیر مشخص نشود، ابهام واژگانی نخواهد بود. این ابهام در مقصود است. ادعا این است که در قرآن واژه و جمله مبهم وجود ندارد، (ابهام

تنها در مورد حروف مقطعات وجود دارد) بنابراین نمی توان گفت واژه یا جمله از لحاظ واژگانی ابهام دارد.

دو دیـگـر ایـنکه بر فرض در قرآن واژه مبهمی به هر علت وجود داشته باشد، آیه های متشابه از این قـبیل نیستند. زیرا آیه ای که مصداق بارز متشابه است، الرحمن علی العرش استوی، (1)می باشد. «خـدا بـر روی تـخت نشسته است.» این آیه که متشکل از چهار واژه است، الرحمن، علی، عرش، استوی. هیچ کدام مبهم نیستند. زیرا «الرحمن» اسم علم برای خدای سبحان است یعنی خدا. «عَلی» یعنی بر. «عرش» یعنی تخت. «اِستوی» یعنی اِستَقَر. معنای جمله هم مبهم نیست. زیرا معنای آن این است که «خدا بر روی تخت نشسته است» کدام قسمت جمله مبهم است؟! یا در مثل ید اللّه فوق ایدیهم، (2)«دست خدا بالای دستهای آنهاست». مـفـهوم همه واژه ها آشکار است. مفهوم جمله هم آشکار است. ابهامی وجود ندارد. در عین حال که روشـن و مـبین است، متشابه است. بر این اساس نمی توان


1) طه، 5.

2) فتح، 10.

محکمات را به مبینات و متشابهات را به مبهمات تفسیر کرد. که اگر مبهم هم بود، برای رفع ابهام آن به لغت مراجعه می شد نه به آیات محکم.

سـه دیـگـر ایـن که اصولاً مبهم قابل پیروی نیست. در حالی که قرآن پیروان متشابهات را نکوهش مـی کند. می فرماید انسان های مریض از متشابهات پیروی می کنند. بدین جهت دیدگاه چهارم نیز مخدوش می باشد.

5ـ از ابـن تـیمیه نقل شده که آیات محکم آیاتی هستند که افزون بر ایمان به آنها، باید به مفاد آنها عمل شود. اما متشابه آیـاتـی هستند که باید تنها به آنها ایمان آورد؛ عمل طبق آن منظور نیست. (1)این سخن نیز در عـیـن حـال کـه بی دلیل است، مخالف همین آیه است. زیرا آیه های متشابه با تفسیرصحیح مفهوم محکم دارند و عمل هم طبق آن انجام می گیرد.

6ـ بـرخـی تـحـلـیـل صـحـیـح مـتـشـابـه را مشکل پنداشته تدبر و تفسیر آن را منع می نمایند و مـی گـویـند، ایمان به متشابهات واجب، سؤال در مورد آنها ممنوع و بدعت است. این سخن را به مالک (رئیس مذهب مالکی ها) نسبت می دهند (2).

اشـکـالـی کـه مـتوجه این دیدگاه است این که این سخن دعوت مسلمانان به جمود و ایستایی است. در حالی که قرآن جامعه مسلمانان را به رشد و پویایی و بالندگی دعوت می کند. جامعه قرآنی رشید و متفکر است، نه جامعه متحجر. خلاصه این دیدگاه برخلاف آیه های قرآن است که همگان را به تدبر در آیه های قرآن و آیه های تکوینی الهی فرا می خواند.

دیدگاه صحیح

7ـ دیـدگـاه صـحـیـح ایـن کـه تشابه صفت لفظ نیست. واژه به اعتبار مفهوم واژگانی متشابه نـمـی بـاشـد. بـلکه لفظ به اعتبار معنای اضطراب آوری که دارد متشابه است. واژه به اعتبار معنای همانند، متشابه می باشد. که قرآن آیه ها را به محکم و متشابه تقسیم می کند.

به دیگر سخن متشابه بودن لفظ آیات به اعتبار مفاهیم آنها است. یعنی لفظ مفهومی را می رساند که آن مفهوم در عین حال که مبین و روشن است، شبهه انگیز است. شباهت به


1) المیزان، ج 3، ص 36.

2) اتقان، ج 2، ص 650.

باطل دارد. مفهوم الرحمن علی العرش استوی این اسـت که خدا بر روی تخت نشسته است. این مفهوم روشن است، در عین حال شبهه انگیز می باشد که مـگـر خـدا جـسـم است که بر روی تخت نشسته باشد؟! چون این معنا با معارف توحیدی هم خوان نیست. تشابه به باطل دارد و شبهه انگیز است؛ متشابه است.

همچنین ید اللّه فوق ایدیهم همین شبهه را به ذهن می آورد که مگر خدا جسم است که دست داشته باشد؟

و یا آیاتی که افعال انسان را به خدا نسبت می دهند، ممکن است این شبهه را ایجاد کنند که انـسـان در کـارش مـجـبور است. شبه جبر را القا می کنند. و آیاتی که کار انسان را به خود او نسبت مـی دهـد، شـبـهه تفویض را طرح می کند. به این جهت آیه های قرآن به دو بخش تقسیم می شوند. بـرخی مفهوم شبهه انگیز ندارند. مفهوم محکم بدون اضطراب دارند؛ محکم هستند. برخی در عین داشـتـن مفهوم روشن، شبهه انگیز و اضطراب آورند.

با این بیان مفهوم واژگانی دو لفظ محکم و متشابه نیز رعایت شده است. راه برطرف کردن تشابه هم رجوع به فرهنگ لغت نیست. زیرا مفهوم واژگانی روشـن اسـت، بلکه برای زدودن تشابه باید به محکمات رجوع می شود تا آن اضطراب و تشابه به باطل رفع شود. و منظور آیه شفاف گردد. یعنی متشابهات را به دامن محکمات بر می گرداند، تا مفهوم صحیح و محکم آن به دست آید.

مـثلاً تمام آیه های متشابه در خداشناسی وقتی به دامن آیه ای چون، لیس کمثله شئ (1)«همانند خدا چیزی نیست» برگشت کنند؛ مفهوم محکم به دست می آید. که منظور از عرش و استقرار بر روی تـخت، نشستن نیست. زیرا همانند خدا چیزی نیست و اجسام همه همانند هستند. منظور تدبیر امور نظام هستی است و چون تخت مظهر فرمانروایی و مدیریت یک کشور و جامعه است، از مقام تدبیر الـهـی ایـن چنین تعبیر شده است. این مفاد قریب مضمون «رب العالمین» است تدبیر و تربیت تمام نظام هستی در اختیارخداست. با این بیان متشابه به دامن محکم بر می گردد که فرمود: هُنَّ ام الـکـتـاب.


1) شوری، 11.

همچنین مـنظور از ید اللّه فوق ایدیهم قدرت الهی است، که بالاترین است. و چون دست مـظـهر قدرت نمایی است، تعبیر به «ید اللّه» شده است. آیه های قرآن در مورد اعمال انسان، دو نسبت را می رسانند که کار انسان هم به واسطه یعنی انسان و هم به علت اصلی «علة العلل» یعنی خدا، استناد دارد. نتیجه این می شود نه جبر نه تفویض، بلکه اختیار که بین این دو می باشد، صحیح است. اگر تشابهی هم باشد، بر طرف مـی شـود. نـتـیجه این دیدگاه این است که آیه های متشابه در عین داشتن مفهوم روشن متشابه هستند. چون مفهوم آنها تردید برانگیز است.

و این همان نکته عمیقی است که المیزان طرح می کند، معنی المتشابه ان تکون الایة مع حفظ کونها آیة دالة علی معنا مریب مردد لا من جهت اللفظ ... بل من جهت کون معناها غیر ملائم لمعنا آیة اخری محکمة. (1)«تشابه آیه از لحاظ لفظ نیست، از لحاظ این است که مفهومی را ایفا می کند با آیه های محکم سازگاری ندارد».

در مورد دیگر روشن تر از این می فرماید: الآیات المعدودة من متشابه القرآن ... فی غایة الوضوح من جهت المفهوم انما التشابه فی المراد منها. (2)«آیـاتـی کـه متشابه شمرده شده اند از جهت مفهوم در نهایت روشنی هستند تشابه آنه ابه لحاظ مقصود از آیه هاست».

تفسیر متشابهات

اشاره

از آنچه که گذشت این نکته نیز به دست آمد که راه برداشت صحیح از متشابهات برگرداندن آنها بـه دامـن مـحـکـمـات است. متشابه تا زمانی که خود مستقل معنا شود، مفهوم شک آور دارد. ولی هـنـگـامی که بر دامن آیه های محکم برگشت، تردید و اضطراب از مفهوم آن بر طرف می شود. به همین جهت محکمات «ام» یعنی مرجع نامیده شده اند که فرمود هُنّ ام الکتاب. «اُم» به معنای مرجع است. مادر را که ام می گویند برای این است که محل رجوع


1) المیزان، ج 3، ص 40.

2) همان، ج 1، ص 9.

نیازهای فرزند اسـت. و هر شهر یا چیزی که نسبت به سایرین نوعی مرکزیت داشته باشد که برای رفع مشکلات و نـیـازهـا بـه آنـجـا رجوع می شود، «ام» نامیده می شود. چنان که مکه که مرکز وحی و رفع نیازهای مـعـنوی و انسانی کره زمین است، «ام القری» نامیده شده است، هذا کتاب انزلناه مصدق الذی بین یدیه و لتنذر ام القری و من حولها، (1)«این کتابی است که فرود فرستادیم تا وحی هایی که در دسترس رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم است، تصدیق کند و ام القری، و کسانی را که در اطراف آن هستند، از خطر ها بیم دهد.» و مـاکـان ربـک مـهـلـک الـقری حتی یبعث فی امها رسولاً، (2)«خدای سبحان هیچ گاه منطقه ای را هلاک نمی کند، تا این که در مرکز آن پیامبری را مبعوث نموده باشد».

آیـه هـای مـحـکم هم مرجع برای متشابهات هستند و چون مراتب احکام آیات محکم تفاوت دارند بـرای آیـه هـای دیـگر محکم نیز می توانند مرجع و مبین باشند. تا از هر گونه خطر انحراف مصون بمانند.

بر این اساس راه تفسیر متشابهات بازگشت دادن آنها به دامن محکمات است. تفسیر و تأویل متشابهات بر تمام افراد ربانی که قلب سلیم دارند، ممکن است، منظور از تأویل در آیه هم همان تفسیر صحیح از متشابهات است. یعنی بازگرداندن آنها به محکمات.

خطر پیروی از متشابهات

آیه های متشابه اگر به محکم باز گردانده نشوند، مفهوم شبهه انگیزدارند. زیرا تـشابه به باطل دارند. از این نکته روشن می شود که پیروی مفهوم متشابه بدون بازگشت به دامن محکم، دامی خطرناک می باشد. انسان سالم و انسان حق باور همواره خود را از این خطر دور نگه می دارد. اما انسان منحرف و مریض و انسانی که دنبال بهانه برای تفسیر به رأی قرآن می گردد، دیـن سـاز، دیـن پرور و مذهب تراش است (و نه دین باور) به دنبال آیه های متشابه می رود و مفاد ریـب آور آن را می گیرد و موجب انحراف دیگران نیز می گردد.


1) انعام، 92

2) قصص، 60.

به همین جهت آیه مبارکه آشکارا و با لحن شدید این خطر را گوشزد می کند و هشدار می دهد که گرفتار این دام نشوید، فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأویله. «آنان که در قلب هایشان انحراف است، از متشابه پیروی می کنند، تا بتوانند فتنه انگیزی کنند و قرآن را تفسیر به رای نمایند.»

قرآن چون نور و کتاب رهنمود است. به خوبی تحلیل می نماید که انسان دین پرور و مذهب ساز و منحرف نه انسان حق باور، برای زمینه سازی انحراف پیرو آیه های متشابه است. چون در آیـه هـای محکم چنین زمینه وجود ندارد. هر برداشت انحرافی را به آیه محکم نمی توان تحمیل کـرد. امـا در آیـه هـای متشابه این زمینه وجود دارد. برداشت های انحرافی و پیش داوری خود را به آیه مـتـشابه بهتر می توان تحمیل نمود. از این جهت فتنه انگیزی که باعث تفرقه در بین مردم با ایجاد فـرقـه و مـذهـب هـا مـی شـود، در آیـات مـتـشـابـه شکل می گیرد. تفسیر به رأی و تحمیل آن بر قرآن هموارترین راه مذهب تراشی می باشد.

در طول تاریخ نزول قرآن نوع مذهب ها و فرقه ها که پدید آمده است، مانند مذهب جبر، تفویض، تجسیم خدا, حتی وهابیت و ... ناشی از برداشت های سوء و مستقل از آیه های متشابه و احیاناً از روایات متشابه می باشد. این خطر را قرآن هشدار می دهد که آیات متشابه باید به دامن محکم برگردد. پیروی از آیات متشابه بدون بازگشت دادن آنها به محکمات خطر گمراه شدن و گمراه نمودن را به دنبال دارد.

تاویل چیست؟

در بخش محکم و متشابه به لحاظ این که واژه «تأویل» در آیه به کار رفته، سخن از تأویل است. به هـمـیـن سـبـب مـفـسـران و نـیز محققان علوم قرآن بحث های گسترده ای در این راستا طرح نـمـوده انـد کـه بـیـشـتر جنبه تفسیری دارد، نه علوم قرآنی. در عین حال به خاطرآشنایی با این موضوع، خیلی خلاصه به برخی از دیدگاه ها اشاره می شود.

بـرخـی گـفته اند تأویل همان تفسیر است. «واو» در والراسخون فی العلم، «عاطفه» است.

هـمـان گـونه که خدای سبحان تأویل و تفسیر قرآن را می داند، ژرف اندیشان نیز تأویلقرآن را می دانند.

بـرخـی گـفـتـه اند تأویل از سنخ مفاهیم است، لیکن نه مفهوم ظاهر و واژگان گفتاری آیه، که ممکن است همه بفهمند؛ بلکه مفهوم و معنای مخالف معنای ظاهر آیه.

مـرحـوم عـلامـه در المیزان تأویل را از سنخ مفهوم نمی داند. بلکه عینیت خارجی و حقایق را تأویل می داند. همانند تأویل یک رؤیا. وقتی کسی رؤیایی را در خواب مشاهده می کند، این رؤیا یک عـیـنـیـت خارجی دارد و آن حقیقتی است که در خارج تحقق پیدا کند، تأویل تحقق یافته است. مانند این که یوسف علیه السلام در رؤیا مـشاهده کرد یازده ستاره و ماه و خورشید بر او سجده کردند، که تأویل آن به سجده افتادن یازده برادر و مادر و پدر وی آنگاه که در زمان حکومت داری یوسف در مصر اتفاق افتاد، می باشد. (1)

گرچه علامه بر این سخن پا فشاری دارد و بحث های مبسوط و عمیق در مورد تأویل طرح فرموده اسـت، لـیـکن این برداشت با فضای سخن این آیه سازگار نیست. البته ممکن است برای همه چیز تـاویل باشد، یعنی همان حقیقت و عینیت خارج. لیکن تأویل به معنای تفسیر نیز هست و در فضای ایـن آیـه سخن از تفسیر و برداشت از آیه های قرآن است. سخن از فهمیدن آیه های متشابه است. سخن از خطر پیروی از متشابهات است. سخن از برداشتهای انحرافی و تحمیل آنها بر قرآن است. در مجموع سخن از مفاهیم است. در چنین فضایی منظور از تأویل می تواند همان تفسیر باشد، نه حقیقت خارجی.

آیه مردم را بر دو گـروه تـقـسـیـم می کند. یک گروه برای ایجاد فتنه و دین تراشی پیرو متشابهات هستند. گروه دیـگرکه حق باورند، به همه ایمان دارند و ژرف نگرند، متشابه را به دامن محکم برمی گردانند، تا بـرداشـت صـحـیـح به دست آورند. اینها همان راسخان در علم با مراتبی که دارند، می باشند. پیش داوری و تـفـسـیـر به رأی نمی کنند. تسلیم حق هستند و با تدبر صحیح در قرآن در اعماق دریای بی کران معارف غواصی می کنند. که دو ویژگی مهم وجود آنها را فرا گرفته است. یکی حق باوری و دیـگـری ژرف اندیشی و رسوخ در علم. بر این اساس «واو» در ورالراسخون فی العلم، می تواند عاطفه باشد، نه مستأنفه و مضمون


1) المیزان، ج 3، ص 44.

آیه این می شود که تفسیر قرآن را کسی جز خداوند و راسخان در علم نمی دانند.

البته راسخان در علم همه در یک مرحله نیستند. ژرف اندیشانی چون عترت علیه السلام در بـالاترین مـرتـبـه رسـوخ در علمند. آنان قرآن ناطق هستند. آنها نوعی از معارف را غواصی می کنند. چون خود متصل به وحی و معارف قدسی هستند. پیروان آنها که سلوک راه آنها را دارند و بهره ای از ژرف انـدیـشـی دارنـد، بـهـره ای از تـفسیر و تبیین آیات الهی خواهند داشت.

با این بیان اگر در روایات راسخان در علم را به عترت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم تفسیر شده باشد، به لحاظ مصداق بارز و فرد اعلی می باشد، نـه از آن جهت که منحصر در آنها باشد، عن ابی عبداللّه علیه السلام نحن الراسخون فی العلم و نحن نعلم تـأویـلـه،(1)«از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرموده است که راسخان در علم که تأویل قرآن را می دانند، ما هستیم».

خود روایت راسخان در علم را دارای مراتب معرفی می کند. رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم را افضل از همه معرفی مـی نماید، فرسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم افضل الراسخین فی العلم، (2)«رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم برترین فرد از راسخان در علم می باشد».

چرا قرآن مشتمل بر متشابه است؟

مـمـکـن اسـت اکنون این سؤال در مقابل چشمان خوانندگان سبز شود که چرا قرآن مشتمل بر آیـه های متشابه است. آیا اگر تمام آیه ها محکم بودند چه می شد؟

آیا وجود متشابهات، زمینه انحراف نیستند. چرا خدا تمام آیات خود را محکم نازل نکرده است؟!

در پـاسـخ ایـن سـؤال بـرخی گفته اند چون به دست آوردن احکام و معارف از متشابهات زحمت بـیشتری دارد، و از طرفی هر مقدار کار سخت تر باشد، اجر پاداش بیشتر خواهد داشت، برای کسب پاداش برتر قرآن مشتمل بر متشابه است.

برخی دیگر گفته اند اگر قرآن مشتمل بر متشابه نبود گروه ها و فرقه های گوناگون به آن


1) نور الثقلین، ج 1، ص 216.

2) همان، ص 217.

روی نمی آورند. لیکن وقتی مشتمل بر متشابه باشد برای تأیید دیدگاه خود به قرآن روی می آورند. چه بسا روی آوردن سبب رهنمود آنها به حق شود.

برخی دیگر گفته اند وجود متشابهات باعث اندیشوری و بالندگی افکار و دوری گزیدن از تقلید و پـیروی های بی دلیل می باشد. جواب های دیگر که برخی در شأن یک مفسر نیست و برخی هم در نهایت ضعف بوده و قلب را آرامش نمی دهد، مطرح است.

به نظر می رسد برای دست رسی به دیدگاه بهتر و قابل پذیرش به خود آیه مراجعه شود، بهتر است. زیـرا آیـه مورد بحث مطالب عمیق معارف مهم را تبیین می کند و این سؤال خیلی واضح در این مورد مطرح است. و ارتباط تنگاتنگ با موضوع اصلی قرآن یعنی رهنمود و کتاب عقیده و حق بودن دارد. آیا ممکن است خود قرآن به این سؤال محوری پاسخ نداده باشد و بی تفاوت از کنار آن عبور نموده باشد؟

از فضای سخن خود آیه می توان بهره گرفت که علت این که برخی آیه ها متشابه هستند، این است که مردم در عرصه اعتقاد و رسیدن به معارف قدسی آزموده شوند. همان گونه که در عرصه عـمـل مردم مورد آزمایش قرار می گیرند، تا مدعی ایمان از مؤمن خالص و استوار آشکار شود، ام حـسـبـتـم ان تـدخلوا الجنة و لما یعلم الذین جاهدوا منک و یعلم الصابرین، (1)«آیا گمان مـی بـریـد که بهشت نصیب شما می شود و خدا مجاهدین در راه حق و پایداران در جبهه حق را از دیگران مشخص نمی کند؟! هرگزچنین نیست.»

تـلـک الایـام نـداولـهـا بـین الناس و لیعلم الذین آمنوا و یتخذ منکم شهداء و اللّه لا یحب الظالمین و لیمحص الذین امنوا و یمحق الکافرین. (2)«قـدرت ها را در بین مردم دست به دست می گردانیم، تا مؤمن از مدعی ایمان مشخص شود و از بـیـن شـمـا گواهانی تحقق یابد و خدای سبحان دوست دار ستمگر نیست و تا این که خالص شوند، انسان های مؤمن و کافران را به هلاکت برساند». در عرصه عمل، انسان در کوران حوادث آزمایش می شود.

در عرصه اعتقاد نیز اعتقاد خالص و ناب را شـنـاخـتن و به آن باور داشتن و پیرو آن بودن


1) آل عمران، 142.

2) آل عمران، 141.

چیزی نیست که به رایگان نصیب کسی شود. بلکه سلامت نفس و تسلیم حق بودن را می طلبد، تا با جوشش اندیشه ناب فطری و صفای درونی قلب و سلوک قدسی شناخت معارف الهی بر او میسر شود. در عرصه اعتقاد جمود از یک سو، تحمیل پیش داوری و خود رأیی و خود محوری از سوی دیگر؛ مانع اصلی رسیدن به شناخت حقیقت و پیروی از آن است. وجود آیه های متشابه زمینه ساز عرصه آزمون می باشد تا مشخص شود چه کسی به پیروی از حـق، مـتـشـابـه را بـه مـحـکـم بر می گرداند و مفهوم صحیح و محکم به دست می آورد و چه کسی متشابه را دست آویز و بهانه برای ایجاد انحراف قرار می دهد. همان که خود آیه می فرماید: اما الـذیـن فـی قـلـوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه. انسان مریض متشابه را در عرصه اعتقاد، آنگاه عمل، دسـت آویـز قـرار مـی دهـد. انسان پاک و سالم ژرف اندیش تسلیم حق است، والراسخون فی العلم یقولون آمنا به کل من عند ربنا؛ اینان تسلیم حقند و به آنچه از سوی خداست ایمان می آورند. زیرا که خردمند و قرآن اندیش هستند و به این نکته اساسی تنها خردمندان توجه دارند، و مـا یذکر الا الوا الالباب. با این بیان این نکته نیز معلوم شد که وجود آیه ها متشابه زمینه انحراف نیستند. سوء برداشت از آنها سبب انحراف است. وجود آیه های متشابه زمینه ساز آزمون می باشند.

مروری بر آنچه در این بخش گذشت

در ایـن بـخـش علت پیدایش بحث محکم و متشابه و معنای محکم و متشابه بررسی شد. این نکته تـحقیق شد که از مفهوم واژگانی این دو واژه، نمی توان مقصود از تقسیم آیه ها به محکم و متشابه دسـت یافت. برخی دیدگاه های گوناگونی در تحلیل محکم و متشابه مورد نقد قرار گرفت و در پایان دیـدگـاه منتخب این شد که متشابه آن آیاتی هستند که مفهوم روشن ولی شبهه انگیز دارند. اما مـحـکـم آیـاتی هستند که مفهوم روشن و مطمئن و بدون شبهه دارند. در ضمن بحث راه تفسیر مـتـشـابـه گوش زد شد که باز گشت دادن آنها به محکمات است. خطر پیروی از متشابهات که گـمـراهـی است، نیز طرح گردید.

مفهوم تأویل بررسی شد که منظور از آن می تواند همان تفسیر باشد و راسخان در علم

و ژرف اندیشان به لحاظ مراتبی که دارند از معارف و تفسیر قرآن بهره ورند. عـلـت ایـن که قرآن مشتمل بر متشابه است این می تواند باشد که وجود متشابهات زمینۀ امتحان بـزرگـی در عـرصه اعتقاد، برای انسان های سالم و انسان های منحرف است که، علت انحراف آنها زیغ و بیماری روحی و روان آنهاست، نه وجود آیه های متشابه.

ناسخ و منسوخ

شیوه های قانون گذاری

نهادن قانون، ابلاغ قانون از سوی یک قانون گذار شیوه های گوناگون می تواند داشته باشد.

1ـ گـاهی قانون به صورت فراگیر اعتبار و ابراز می شود و قانون و ابلاغ آن به نوعی است که هیچ گـونـه مـحدودیتی را پذیرا نمی باشد. مانند این که یک مدیریت به کارگزاران خود ابلاغ می کند که همه موظف هستید با ارباب رجوع با عدالت رفتار کنید. چنین حکمی هیچ گونه محدودیت نـمـی پـذیرد. تا چه زمانی در مورد چه افرادی، در چه شرایطی، بلکه به صورت مطلق و بدون شرط قانون تنظیم و ابلاغ می شود و پذیرای هیچ گونه محدودیت نیست.

2ـ گـاهی قانون و شیوه ابلاغ به نوعی فراگیر است. در عین حال می توان در آن محدودیت ایجاد نمود. مانند این که قاضی دادگاه بگوید در دادگاه من شهادت دو نفر پذیرفته است. آن گاه ایجاد مـحدودیت کند که دو نفر در صورتی که عادل باشند شهادشان پذیرفته است. که برای حکم اول شـرط بیان کرده است و محدود به افراد عادل نموده است. در این گونه موارد حکم اول را مطلق، دومی را مقید می گویند.

3ـ شکل دیگری نیز وجود دارد و آن ایجاد محدودیت در مصادیق است. ابتدا صورت قانون فراگیر ابـلاغ مـی شـود. آن گاه برخی موارد را جدا می کند. مانند این که ابتدا می گوید تمام جوانان هیجده ساله پسر باید به خدمت سربازی بروند. آنگاه بگوید تنها فرزند پسر نان آور خانواده که پدر او بیش از شصت سال دارد، لازم نیست به سربازی برود. این هم

تعرض به قانون اول است و قانون اول را مـحـدود کـرده است. لیکن به صورت اخراج برخی مصادیق که آنها را از شمول قانون منع کرده اسـت. در ایـن نـوع قانون گذاری به قانون اول عام و به دوم خاص می گویند و همانند شیوۀ دوم تعرض به قانون اول است.

4ـ نـوع دیگر تعرض به قانون اول وجود دارد و آن این که به طور کلی از قانون اول صرف نظر کند. مـانـنـد این که ابتدا ابلاغ می کند تمام دختران هجده ساله باید به خدمت سربازی بروند. آنگاه چـون مـی بـیند این قانون بر خلاف مصالح اجتماعی و نیز سیاسی و نظامی است، به طور کلی لغو می کند، که هیچ یک از دختران لارم نیست به سربازی بروند. در این نوع قانون گذاری قانون اول را «نسخ» شده است. که به قانون اول «منسوخ» و قانون دوم «ناسخ» گفته می شود. بدون شک شیوه های اول و دوم و سـوم در تـشریع قوانین الهی وجود دارد. سخن در مورد شیوه چهارم است. آیا این گونه قانون گذاری در دین آسمانی راه دارد یا ندارد؟

یهود و امکان نسخ

از بیان سابق معلوم شد که نسخ یعنی ازاله حکم. در کاربرد اصطلاحی هم منظور از نسخ همین اسـت کـه حـکم بعدی به کلی حکم قبلی را لغو کند. برخی مانند یهود به انگیزه سیاسی و مذهبی نسخ را در قانون آسمانی روا نمی دانند. می گویند نسخ قانون ناشی از جهل به عاقبت قانون است. اگـر قانون گذار به مصالح و مفاسد قانون آگاهی نداشته باشد و قانون تنظیم شود که تأمین مقاصد را ننماید، مجبور به نسخ آن می شود. چون خدای سبحان آگاه و خبیر است، در مورد شرایع آسمانی نسخ امکان ندارد. این شبهه برای تأمین این انگیزه است که شریعت یهود توسط ادیان بعدی مانند مسیحیت و اسلام نسخ نشده، بلکه دین جاوید است!

از این شبهه می توان پاسخ داد که نسخ تنها ناشی از جهل قانون گذار نمی باشد. بلکه گاهی با این کـه قانون موقت است و در زمان مشخص لغو خواهد شد، به صورت همیشگی اعلام می شود، برای آزمون افراد و یا جهات دیگر آن گاه در موعد مقرر نسخ می شود.

بنا براین نسخ با این نوع انگیزه ها در مورد خدای سبحان نیز روا می باشد و به همین

جهت در شرایع آسـمـانـی نـسـخ رخ می دهد. شریعت بعدی شریعت قبلی را نسخ می نمایند. زیرا آن مقررات تأمین کـنـنـده مصالح در زمان مشخص بوده اند و یا برخی قوانین آنها نسخ می شود. مانند حکم قبله که ابتدا به جهت بیت المقدس بود و از جانب خدا هم در شریعت اسلام ابقا شده بود، و ما جعلنا القبلة الـتی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه، (1)«ما آن قبیله ای که بـه سـوی آن بـودی (بیت المقدس) روا نـداشـتـه بـودیـم جز برای اینکه پیروان حق و رسول خود را از هواداران خواهش های نفسانی تشخیص دهیم». مـفـاد ایـن آیـه تثبـیـت قـبله اول یعنی بـیت المقدس است، این مفاد نسخ شده است، توسط آیه، قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبلة ترضیها فولّ وجهک شطر المسجد الحرام. (2)«ما می بینیم که صورت خویش را همواره به سوی آسمان دوخته ای (مثل این که منتظر حکم تغییر قبله هستی) اکنون تو را به سمت قبله ای که مورد رضایت باشد جهت می دهیم. پس صورت خویش را به طرف مسجد الحرام برگردان». بنابراین می شود حکم شریعت قبلی حتی بعد از مدتی تثبیت در شریعت بعدی نسخ شود. و نیز امکان دارد در درون یک شرعیت حکمی به صورت تا اطلاع ثانوی نهاده، آنگاه نسخ شود، مانند آیه نجوا (3)و آیه امتاع. (4)

اقسام نسخ

در بـحث ناسخ و منسوخ برای نسخ اقسامی ذکر شده است، که برخی از آنها در قرآن مصداق ندارند. در عین حال برای آشنایی اجمالی به آنها اشاره می شود.

الـف: نـسـخ تلاوت با ابقاء حکم، که الفاظی به عنوان قرآن بوده اند. آن گاه تلاوت آنها


1) بقره، 142.

2) همان، 144.

3) مجادله، 12.

4) بقره، 240.

نسخ شده و نـمی توان آنها را به عنوان قرآن تلاوت نمود. لیکن حکم آنها باقی مانده است. این گونه نسخ را اهل سـنـت مـعـتقد هستند و مواردی چون مورد «رجم» را از این قبیل می پندارند که ابتدا قرآن گفته است، الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموهما البتة، «پیر مرد و پیرزن بزهکار، وقتی تن به بزهکاری دادنـد باید رجم (سنگسار) شوند.» اهل سنت این عبارات را به عنوان قرآن تلقی نموده اند که تلاوت آن نـسـخ شـده، ولـی حُـکـمـش باقی است. (1)اما شیعه این گونه عبارت ها را اصولاً مجعول و سـاخـتگی می داند. اینها نه قرآن هستند و نه روایت. و حکم زنای محصنه (زنای زن و مرد همسردار) اصولاً در قرآن نیامده است، بلکه روایات آن را بیان نموده است که سنگسار است.

ب: قـسـم دوم نـسخ تلاوت و حکم، که هم تلاوت آن و هم حکم نسخ شده باشد، که باز اهل سنت چـنـیـن معتقد هستند، عبارتی جزء قرآن بوده است، لیکن هم حکم آن و هم تلاوتش به عنوان قرآن نسخ شده است. شیعه این مسائل را تحریف در قرآن می داند و ساختگی. هیچ عبارتی به عنوان قرآن نازل نشده است که در قرآن کنونی وجود نداشته باشد.

ج: قـسـم سوم نسخ در حکم نه در تلاوت که آیه ای با این که جزء قرآن بوده و حکمی را بیان نموده اسـت، آیـه دیگر حکم آن را نسخ نموده، لیکن هر دو آیه به عنوان قرآن باقی می باشند و هر دو آیه را می توان تلاوت نمود. بحث اصلی در ناسخ و منسوخ همین مورد است. آیا آیاتی این چنینی وجود دارد یا خیر؟

مـواردی گـفـتـه شده است که از این نوع نسخ در قرآن وجود دارد. قبل از پرداختن به آنها اقسام ناسخ را بررسی می نماییم.

اقسام ناسخ

وقـتـی دلـیـل حکمی می خواهد دلیل حکم قبلی را نسخ کند، از لحاظ اعتبار یا باید برتر باشد و یا حداقل همتراز آن دلیل حکم باشد. اگر دلیلی از لحاظ اعتبار کمتر باشد، نمی تواند دلیل قوی تر را نـسـخ کـنـد. بنابراین خبر واحد خبری که به حد تواتر نرسد و سند و اتصال آن به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم یا ائمـه علیهم السلام یقینی نباشد، نمی تواند آیه های قرآن را نسخ کند. گرچه


1) کنز العمال، حدیث 4769، البرهان فی علوم القرآن، ج 2، ص 38.

تقیید و تخصیص قرآن با خبر واحد ممکن است.

نـاسـخ قـرآن سه چیز می تواند باشد، که از آنها به عنوان «ناسخ» یاد می شود. نخست خود آیه های قرآن، دیگر خـبر متواتر که یقینی است. سوم حکم و برهان عقل که آن هم یقینی است. لیکن نه خبر متواتر که ناسخ و معارض قرآن باشد وجود دارد و نه حکم عقل یعنی درک صحیح و یقینی عقل در مقابل قرآن اسـت. هـیـچ حـکـم قـطعی عقل با قرآن ناسازگار نیست. قرآن هماهنگ با تمام احکام و مدرکات صحیح عقلی می باشد.

اگر مواردی از نسخ تحقق داشته باشد، قسم اول، یعنی در آیه های قرآن تحقق دارد. که آیه ای آیۀ دیگر را نـسـخ کـنـد. یعنی منسوخ با این که حکمش از جهت زمان موقت است، یا ملاک حکم آن در انجام، طـبـیـعـی مکلف است، نه همه مکلفین. برای آزمودن و آمادگی مخاطبان و تشخیص میزان پیروی آنها و یا انگیزه عقلایی دیگر، در ظاهر به صورت همیشگی ابلاغ می گردد. از اینها به عنوان حکمت نسخ یاد می شود. آیا مواردی از این گونه نسخ در قرآن وجود دارد؟

موارد نسخ

مـنـظـور از نـسخ همین نسخ اصطلاحی است. نه نسخ به معنای تخصیص. زیرا از تخصیص نیز در بـسیاری از موارد به خصوص در عباراتی که از ابن عباس در تفسیر نقل می شود، به عنوان نسخ یاد شـده اسـت. در این که در قرآن چند مورد نسخ وجود دارد، دیدگاه ها مختلف است. برخی بیش از دویـسـت مـورد را مـنسوخ می دانند. برخی حدود صد و سی مورد را می شمارند و ... .

می توان گفت نـسخ اصطلاحی در قرآن جز در موارد اندک تحقق ندارد. در این موارد هم حقیقت حکم منسوخ از ابتدا بـه صـورت موقت ابلاغ شده است. به ظاهر نسخ اصطلاحی است نه در واقع و حتی در برخی موارد تصریح شده است که این حکم تا اطلاع ثانوی می باشد. مانند:

1ـ و الـتـی یأتین الفاحشة من نسائکم فاستشهدوا علیهن اربعة منکم فان شهدوا فامسکوهن فی البیوت حتی یتوفاهن الموت او یجعل اللّه لهن سبیلاً. (1)«زنـانـی کـه دچـار


1) نساء، 15.

بزهکاری می شوند، اگر چهار مرد بر فساد آنها شهادت دادند. آنها را در خانه ها حبس کنید تا مرگ آنها را فرار گیرد و یا خدا راه دیگری برای آنها قرار دهد». ایـن آیه حکم زن بزهکار را «حبس» بیان می کند. اما تا زمانی که حکم و تصمیم دیگری ابلاغ نـشـده بـاشد. در حقیقت مدت این حکم تا اطلاع ثانوی است.

ممکن است آیه دیگری این حکم را در برخی موارد نسخ کند. مانند: الـزانـیـة و الـزانـی فاجلدوا کل واحد منهما مأة جلدة، (1)«زن و مرد بزهکار را صد تازیانه بزنید». ایـن آیـه در خصوص زن و مرد بزهکار است که همسر ندارد که حکم حبس را لغو نموده است و سخن از تازیاته دارد. در مورد بزهکاران همسردار هم قبلاً اشاره شد که روایات حکم «سنگسار» نمودن را بیان نـمـوده اسـت.

در هر صورت آن حکم حبس از بین رفته، حکم اطلاع ثانوی ابلاغ شده است. این مـورد تـحـقیقاً از موارد نسخ نیست. زیرا اولاً آیه منسوخ تا اطلاع ثانوی بود. ثانیاً آیه دوم حکم بـخـشـی از مـصـادیـق را بیان کرده است. بزهکارانی که همسردار نباشند و بخش دیگر را روایات تـوضـیـح داده است. در واقع آیه دوم و روایات در واقع هر کدام مخصوص آیه اول هستند. گر چه در روایات تـعـبـیـر بـه نـسـخ شده است، عن الصادق علیه السلام هی منسوخة و السبیل هی الحدود الجلد و الرجم، (2)«از امـام صادق علیه السلام نقل شده است که این آیه منسوخ شده و راهی که در آن پیش بینی شده بود همان حدود تازیانه و سنگسار است.»

2ـ مورد دیگر، و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجاً وصیة لازواجهم متاعاً الی الحول غیر اخراج فان خرجن فلا جناح علیکم فی ما فعلن فی انفسهن من معروف و اللّه عزیزٌ حکیم. (3)«کـسانی که رحلت می کنند و همسران خود را باقی می گذارند، وصیت کنند به مقدار مالی که تا یک سال هزینه همسران آنها را تأمین کند. ورثه هم حق ندارند این زنان را از آن خانه بیرون کنند و اگـر آن زنان خواستند به میل خود بروند، بر ورثه


1) نور، 2.

2) نور الثقلین، ج 1، ص 456.

3) بقره، 240.

ایرادی نیست. البته زنان اگر خواستند آن منزل را تـرک کـنـنـد، به قصد ازدواج و ... باید رعایت شؤون را بنمایند. در برخوردها و شرکت در مراسم و مرتب نمودن خویشتن به نوعی عمل کنند که عقل و عرف پسند باشد و خدای سبحان هم ارجمند و حکیم است».

در ذیـل آیـه از امـام صـادق علیه السلام روایـت نقل شده است که در بین عرب ها رسم بوده برای همسران خـود وصـیـت می کردند یک سال هزینه آنها را از میراث متوفی تأمین کنند. (1)که مفاد این آیه مبارکه هم همین است. آن گاه این حکم به آیه های عده وفات و آیه های ارث نسخ شده است. آیه عده وفات را، از یک سال به چهار ماه و ده روز تقلیل می دهد، و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجاً یتربصن بانفسهن اربعة اشهر و عشراً ... . (2)«کـسـانی که رحلت می کنند و همسران خود را باقی می نهند، همسران چهار ماه و ده روز انتظار بکشند.» (عده نگه دارند) بعد از آن می توانند ازواج کنند.

تأمین هزینۀ یک سال هم به یک چهارم از میراث مرد اگر مرد صاحب فرزند نباشد و یک هشتم میراث اگر صاحب فرزند باشد، تغییر نموده، که در سوره نساء آمده است، و لـهـن الـربـع مما ترکتم ان لم یکن لکم ولد فان کان لکم ولد فلهن الثمن مما ترکتم، (3)«برای همسران شما یک چهارم میراث است اگر فرزند نداشته باشید؛ و اگر فرزند دارید، برای آنها یک هشتم میراث شما می باشد». حـکـم آیـه اول بـا ایـن دو آیـه نسخ شده است. گر چه تلاوت آن باقی است.

برخی از آیت اللّه خـویـی نـقـل می کنند که تمایل داشته حکم آیه نساء را به عنوان حکم استحبابی حفظ کند، لیکن چنین فتوایی از ایشان صادر نشده است. اگر کسی این احتمال را بپذیرد، آنگاه در آیه «امتاع» هم نسخ تحقق ندارد.

3 ـ مورد دیگر از نسخ آیه نجوا می باشد. در عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم عده ای به صورت مکرر


1) مجمع البیان، ج 2، ص 345.

2) بقره، 234.

3) نساء 12.

این کار در اثـر ایـن که مرتب تکرار می شد، هم سبب ایذا حضرت بود، و هم وقت حضرت را بی جهت صرف مـی کرد. رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم به لحاظ اخلاق بلند مرتبه ای که داشت به رو نمی آورد. تا این که در این بـاره بـه قـدری افراط شد که خدای سبحان برای نجوا مقررات تعیین کرد که هر کسی می خواهد نـجـوا کـنـد، بـایـد ابـتـدا صـدقـه بـدهـد، یـاایـهـا الـذیـن آمـنـوا اذا نـاجیتم الرسول فقدموا بین یـدی نـجـویـکـم صدقة، (1)«هر گاه خواستید با پیامبر نجوا کنید ابتدا صدقه بدهید.» که مقدار آن به یک درهم تعیین شده است.

بـا نـزول این آیه دور حضرت خلوت شد و دیگر کسی نجوا نمی کرد! و تنها علی بن ابی طالب علیه السلام بود که بارها صدقه داد و با حضرت نجوا نمود. (2)بعد از مدتی که آن جو بر طرف شد. حکم وجوب صدقه هم نسخ شد، أأشـفـقـتـم ان تـقدموا بین یدی نجویکم صدقات فاذ لم تفعلوا و تاب اللّه علیکم فاقیموا الصلوة و آتوا الزکاة و اطیعوا الله و رسوله و الله خبیر بما تعملون. (3)«آیـا تـرسیدید که قبل از نجوا نمودن صدقه هایی بپردازید. حال که انجام ندادید خدای سبحان به سـوی شـمـا بازگشت می کند و از آن دستور صرف نظر می نماید، بروید سایر مسؤولیت ها را که بپا داشـتـن نـماز و پرداخت زکات و پیروی از خدا و رسول است، انجام دهید. و خدای سبحان به آنچه انجام می دهید آگاه است».

این آیه حکم وجوب پرداخت صدقه را برای نجوا نمودن نسخ کرد. اگر کسی خواست نجوا کند دیگر نیازی به پرداخت صدقه نیست. چند نکته را در مورد آیه باید توجه داشت. نـخـسـت ایـن کـه دستور پرداخت صدقه برای نجوا تنها دستور صوری که برای انجام کار نباشد و تنها امـتـحـان آمادگی فقط باشد، مانند دستور ذبح اسماعیل بر ابراهیم علیه السلام نبود. بلکه برای عمل بود. گـر چـه کسی موفق به عمل به آن جز علی بن ابی طالب علیه السلام نشد و به اتفاق فریقین تنها کسی که بارها صدقه داد و نجوا کرد، علی علیه السلام بود. آیه با این دستور مؤمن خالص و حقیقی در درجه بالایی از ایمان را با دیگر افراد مدعی ایمان آزمود.


1) مجادله، 12.

2) نور الثقلین، ج 5، ص 265. تفسیر طبری، ج 12، ص 21.

3) مجادله، 13.

دو دیگر اینکه عمل به این آیه فضیلت بزرگی را بر مولای همه مسلمانان و متقیان «علی بن ابی طـالب علیه السلام» اثبات می کند، که در موقع مناسب برای برتری ایمان مال می دهد و در موقع مناسب بـرای ارتـقـا ایـمـان آمـاده اسـت جـان را ایثار کند. همان که آیه بیان می کند، ان اللّه اشتری من الـمـؤمـنـین انفسهم و اموالهم بانّ لهم الجنة (1)«خدا خریدار مال و جان مؤمن در مقابل بـهـشـت اسـت.» دیگر صحابه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در مواقع حساس همراه نبودند و فضیلت علی علیه السلام را نـدارد. به همین جهت درباره همین فضیلت از علی علیه السلام روایت است، من به فضیلتی دست یافتم که نه پیش از من و نه بعد از من کسی موفق به آن نشد. (2)

فخر رازی و توجیه مرام

سـه دیـگر این که بر این اساس فرمایش فخر رازی در توجیه عمل کرد دیگران که برای دل جویی از فـقرا بوده است، بی پایه است. وی می گوید دیگران که صدقه ندادند با این که تمکن مالی بیشتری هـم نـسبت به علی علیه السلام داشتند، برای این بود که فقرا غمناک نشوند که تمکن مالی ندارند تا از این فـضیلت بهره وری کنند! (3)که اینها این مقدار به فکر فقرا بودند. که اگر چنین بود چرا خدا بـه فـکـر دل جـویی از فقرا نبود و دستور انفاق و تصدق به اغنیا می داد؟

این سخنان دفاع مثلوم و تـعاشی از حق است و فرار از واقعیت ها می باشد، که کسی مرا می را بپذیرد و آنگاه در توجیه آن هر چه به ذهن می آید به قلم آورد. برتری علی علیه السلام بر دیگران چیزی نیست که قابل کتمان باشد. تلاش بـرای کـتـمـان فـضـایـل خورشید حقیقت تنها رسوایی ببار دارد. آن هم تا این مقدار کاسه از آش داغ تـرشـدن کـه آنـهـا خـود اعـتـراف به این فضایل دارند. پیروان به بن بست رسیده در توجیه مـرام خـویـش بـه ایـن سـخـنـان مـتـشبث می شوند:


1) توبه، 111.

2) در المنثور، ج 6، ص 18.

3) تفسیر فخر رازی، ج 29، ص 272.

کان لعلی علیه السلام ثلاث لو کانت لی واحدة مـنـهـن کانت احب الیَّ من حُمُر النِعم تزویجه فاطمة (سلام الله) و اعطاءه الرایة یوم خیبر و آیة النجوی. (1)«عـمـر اعـتـراف مـی کند که علی علیه السلام به سه فضیلت و برتری نائل شده است که اگر یکی از آنها نصیب من می شد، نزد من برتر بود از شترهای سرخ موی، یکی ازدواج با فاطمه علیه السلام دیگری پرچم دار بودن سپاه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ خیبر و سومی آیه نجوی.»

در هـر صورت تنها موردی که می توان پذیرفت که در قرآن نسخ واقع شده است، آیه نجوا می باشد و اگر برای این نسخ که حکم ابتدا به صورت کلی و همیشگی بیان شد ،آن گاه نسخ انجام گرفت حـکـمـتـی جـز روشن شدن برتری علی علیه السلام بر دیگران برای چندمین بار نبود، برای سخن حکیم کـفـایـت مـی نماید. افزون بر این که این گونه احکام اگر نسخ هم نمی شدند چون بعد از رحلت رسـول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مـوضوع آنها منتفی می شد، زمان حکم نیز به پایان می رسید. همانند سایر خصائص الـنـبـی، مـانـنـد حـرمـت نـکـاح بـا هـمـسران رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و لا ان تنکحوا ازواجه من بعده أبدا، (2)«شما هرگز نباید با همسران او بعد از وی ازدواج کنید.» بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ازدواج با همسران او برای همیشه حرام است. کـه بـا رحـلـت زنـان پـیـامـبر موضوع حکم از بین می رود. در عین حال این گونه آیه ها یک پیام همیشگی دارند و آن حفظ حرمت برای مقام والای رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می باشد و شاید مصلحت جعل و اعـتـبـار اینگونه احکام که بعد از مدت کوتاهی نسخ می شوند در تحقق طبیعی عمل به آن می باشد. یعنی تنها برخی از مکلفین آن را انجام دهند، نه همه مکلفین در هر زمان. یعنی اگر طبیعی مکلف هم انجام دهد، (برخی از آنها) مصلحت تأمین شده است.

آنچه در این بخش گذشت.

در این بخش از نوشتار شیوه های قانون گذاری و ابلاغ آن گوش زد شد. و این نکته بررسی شد که نسخ در دین و شریعت الهی راه دارد. در ضمن بحث انواع نسخ و اقسام


1) تفسیر طبری، ج 28، ص 24. حاشیه، (چاپ جدید، ج 12، ص 21.)

2) احزاب، 53.

ناسخ بررسی شد. در پایان بـحـث مواردی از آیه های قرآن که گفته می شود منسوخ شده اند طرح گردید که تنها یک مورد آن پذیرفته شد و آن آیه «نجوا» می باشد. البته در آیه امتاع نیز وقوع نسخ بعید نیست. زیرا زبان آیه عدۀ وفات و آیه های ارث این اسـت کـه حـکـم امتاع و تامین هزینه همسر متوفی تا یک سال حکمی است که نسخ شده است. اما دیگر موارد که برخی گمان می کنند نسخ واقع شده است، در حقیقت توضیح و یا تخصیص می باشند و با دقت در آیه ها احتمال نسخ بر طرف می گردد.

سخن را در بحث نسخ به گمان این که این مقدار، اصول بحث را در بردارد پایان می بریم و بحث از «بِـدا» و امـثـال آن ربطی به نسخ ندارد و طرح آنها در کتاب های علوم قرآنی خروج از موضوع بحث است. اگر کسی ملتزم نباشد هرچه دیگران طرح کرده اند مطرح کند!

اعجاز قرآن

اعجاز در سخن

اعـجاز عبارت است از: (1)پدید آوردن امری خارق العاده توسط نفس پاک پیامبر برای اثبات

نـبـوت، پـدید آوردن امری خارق العاده در زمینه های گوناگون مانند، شکافتن دریا، زنده کردن مرده ها، شکافتن ماه و مانند اینها با اعجاز در وادی سخن تفاوت موردی دارد. زیرا که سخن گفتن نـعـمـتـی اسـت کـه همه انسانها از آن بهره ور هستند و تحقق اعجاز در مورد آن بسی امر شگفت انگیز مـی نـمـاید. به ویژه این که اعجاز جاویدان و همیشگی باشد و هیچ گاه مشمول زیبایی های تازه قرار نـگیرد. به همین جهت اعجاز در ساختار سخن پژوهشی ژرف می طلبد تا چگونگی آن آشکار و باور نـمودن آن هموار گردد. در این بخش در حد توان از این ویژگی ها سخن خواهیم گفت. پیش از توضیح زیبایی های قرآن برخی مطالب که جنبه زمینه سازی دارد بایسته دقت است.

اهمیت سخن

سـخـن گـفتن پدیده ای است که بسیاری از موجودات از آن بهره مند هستند. پیچیده ترین وسیله ارتباط میان موجودات هستی سخن گفتن است. موجودات به وسیله سخن از راز و مقاصد یکدیگر آگـاه مـی شوند. گرچه سخن بسیاری از مخلوقات برای انسان مفهوم نیست


1) بخش اعجاز این نوشتار چکیده محورهای اصلی کتاب «زیباترین سخن» تألیف نگارنده می باشد. انگیزه این کار این بود که علوم قرآنی به صورت یکجا در اختیار علاقه مندان قرار بگیرد و چون این بخش خیلی فشرده است، هرگز خواننده را از کتاب یاد شده بی نیاز نمی کند.

و همچون راز نهفته است، اما این نکته روشن است که سخن گفتن حیوانات به لحاظ غریزی بودن آن یکنواخت بوده و فـراز و نـشـیـب و تکامل ندارد. به همین خاطر دیگران نسبت به انسان گنگ محسوب می شوند. اما سخن گفتن انسان این ویژگی را دارد که اختیار انسان در آن دخالت داشته و همواره سبب تکامل و احیاناً تنازل بوده است.

سخن این ودیعه الهی در زندگی آدمیان آن چنان نقشی ایفا می کند که می توان گفت اگر با دقت بیشتر بنگریم عامل اصلی ارتباط و انتقال تجربیات و آفرینش تمدن ها را سخن آشکار «گفتار» و سـخـن پنهان «نوشتار» می یابیم. گفتار و نوشتار عامل تشکل زندگی اجتماعی و ارتباط انسان شـرق بـا غـرب و انسان گذشته با آینده می باشد. اگر این نعمت به ظاهر ساده که خدای سبحان رایـگـان در اختیار انسان قرار داده، نبود و انسان مثل سایر پدیده ها بود، زندگی او از تمدن عاری بود و روند تکاملی نداشت. زیرا نقش سخن پیوند اندیشه هاست. اگر انسان با اندیشه زندگی مـی کـنـد و اگـر ادراک و اندیشه انسان از آن مقدار اهمیت برخوردار است که گفته شده «انسان هـمـان انـدیـشـه است» این سخن است که همانند زنجیری که بدن های انسانها را به یکدیگر پیوند مـی دهـد، انـدیـشـه هـا را به هم آمیخته و با نوک تیز زبان و قلم که ابزار سخن اند و مشابه هم نیز می باشند، بـه کـاوش پرداخته، افکار شفاف و ناب را از بین غبارهای وَهم بیرون کشیده در تابلو مقابل چشمان انسان ترسیم می کند و انسان ها را با هم ارتباط می دهد.

بـه لحاظ اهمیت سخن است که در انسان این ویژگی معیار کمال و نقص به شمار می رود که هنر انسان در سخن اوست. نهان انسان مانند انبار سرپوشیده است و سخن کلید آن است. با سخن آشکار می شود که نهان گنجینه هنر است یا طبل میان تهی، المرء مخبوء تحت لسانه (1)«انسان پنهان در پوشش زبان خویش است». و به قول سخنور شیراز:

تا مرد سخن نگفته باشد***عیب و هنرش نهفته باشد.

اگـر سـخـن زیـبا باشد، هنر آشکار می شود که هنر انسان به زیبایی های اوست، قیمة کل إمرءٍ ما یحسنه. (2)بـه هـمـیـن لـحـاظ خـدای سـبـحان در زیباترین سخن خود، قرآن، هم از سخن


1) نهج البلاغه، حکمت 148، 388.

2) بحار، ج 1، ص 165.

آشکار و هم از سـخـن پنهان ستایش می کند: الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البیان (1)«خدای بخشنده که قرآن آموخت و انسان آفرید و به انسان سخن گفتن آموخت.» بـعـد از یـاد نام خویش به صفت حسنای رحمان و یاد تعلیم قرآن و نعمت هستی، از نعمت «بیان» که سخن آشکار است به عظمت یاد می نماید.

قرآن از سخن پنهان این چنین ستایش می نماید: ن. والقلم و ما یـسـطـرون، (2)«سوگند به ن، و قلم و آنچه که می نگارند.» خدای سبحان به پدیده های با عظمت از جمله قلم و نوشتار آن سوگند یاد مـی کند. خدای سبحان وقتی در سخن زیبای خویش تجلی می کند. سخن خویش را زیباترین سخن نامیده که چهره ها از آن گلگون و قلب ها به آن نرم و خاشع می شوند، و اللّه نزّل احسن الحدیث کتاباً متشابهاً مثانی تقشعّر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین قلوبهم الی ذکراللّه (3)«خدای سبحان برای رهنمود انسان زیباترین سخن را نازل کرد که سخنان آن بـه یـکـدیـگـر تشابه و نگرش دارند و تلاوت این سخن آن چنان تاثیر می گذارد که چهره ها را گلگون و دل ها را به یاد خدا نرم و خاشع می نماید».

مراتب و اعجاز در سخن

این هنر زیبا در انسان مراحل مختلف دارد، از کودنی گرفته تا زیباترین سخن انسان پیشرفته است. بین این دو مرحله مراحلی وجود دارد که قابل شمارش نیست. از این نکته معلوم می شود که سخن گفتن حقیقت وجودی و تشکیک پذیر است. به همین خاطر کمال و نقص در آن راه دارد. همچنین معلوم می شود کمال سخن با مخاطب سخن تناسب دارد و چون زندگی اجتماعی انسان روند تکاملی دارد سخن گـفـتـن او نیز چنین است. خدای سبحان هم با رعایت این اصل در طول زندگی بشر با او سخن گفته است، تا سخن به مرحله کمال خویش رسیده، احسن الحدیث یعنی «زیباترین سخن» نام گرفته است.


1) الرحمن، 4.

2) القلم، 1.

3) زمر، 23.

زیـبـا سخن و سخن زیبا گفتن با مراحل خاص خودش به گونه ای است که تا در محدوده بشری اسـت، امـکـان آفـریـدن زیباتر از آن و مقابله با آن وجود دارد. هر سخنوری در هر مرحله از زیبایی های سـخـن، سـخـن زیبا بگوید دیر یا زود زیبایی آن زدوده و مشمول مرور زمان و مغلوب زیبایی های دیگران قرار خواهد گرفت. تحولات فرهنگی آن را جایگزین می نماید، زیرا زیبایی هنر انسان روند تـکـامـلـی دارد و در وادی هـنـرهـای انـسانی دست بالای دست بسیار است، و فوق کل ذی علم عـلـیم (1)«برتراز هر دانا داناتری است.»

اما وقتی از محدوده بشری گذشت و نوبت به آفـریـدگـار سـخـن و زیـبـایـی، کـه زیبایی محض است رسید، آن گاه دیگر توان زیباتر از آن وجود نخواهد داشت. زیرا او آن چنان زیبا در سخن خود تجلی می نماید که دیگران، نه بُلَهای بشر، بلکه فُصحا و انـدیشوران در مقابل او گنگ و خاموش خواهند شد. زیرا که دست خدا بالای دست هاست. یداللّه فـوق ایـدیـهـم (2)«قـدرت خـدا بالاترین قدرت هاست» این مرحله از سخن «اعجاز» نامیده می شود که یارای مقابله را از همگان گرفته است.

فراخوانی قرآن

قـرآن بـرای اثبات اعجاز خویش همه را فرا می خواند و می گوید اگر این سخن از جانب جن یا از سـوی انس است، تمام جن و انس را جمع کنند و مثل قرآن بیآورید. این فراخوانی قرآن در هر زمان بـرای هـمـگـان مـطرح است. زیبایی و اعجاز قرآن در آن حدی است که با اطمینان خاطر همواره دیـگـران را فـرا می خواند که همانند قرآن سخن بگویند. اما کسی را توان مقابله با آن نیست. زیرا بیان و سخن قرآن آن چنان منسجم و هماهنگ و استوار است که توان مقابله را از همگان گرفته است.

در سخن الهی هیچ گونه تجدید نظر راه ندارد و کوچک ترین جابجایی آن را از زیباترین سخن بودن بیرون می برد. همان طوری که در کلمات وجودی هستی امکان


1) یوسف، 76.

2) فتح، 10.

تجدید نظر نیست، در کلمات لفظی نیز تغییر امکان ندارد: لا تبدیل لکلمات اللّه (1)«در کلمات الهی تبدیل و جابجایی راه ندارد».

قـرآن مدعی است که این سخن از ملکوت نشأت گرفته و فراتر از توان بشر است. هیچ گاه بشر را یارای آن نیست که این چنین سخن بگوید. باور ندارید، مثل آن را بیاورید. قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یأتوا بمثل هذا القرآن لا یأتون بمثله و لو کان بعضهم لبعضٍ ظهیراً. (2)«اگـر تـمـام جـن و انـس پشتیبان یکدیگر شوند و بخواهند مثل قرآن را بیاورند، نخواهند توانست.» ام یقولون تقوله بل لا یؤمنون فلیأتوا بحدیث مثله ان کانوا صادقین. (3)«آیـا مـی گـویـنـد قرآن ساخته خودش است، نه این چنین نیست اینها برای فرار از ایمان چنین مـی گـویـند. اگر قرآن ساخته و پرداخته بشر است و در این ادعا راستگو هستید مثل قرآن سخن بگویید» این یک مرحله فراخوانی.

آنـگـاه قـرآن تنزل نموده می فرماید: مثل قرآن آوردن پیشکش شما، شما که مدعی هستید قرآن سـخـن بـشـر اسـت، ده سوره مثل قرآن بیاورید. در انجام این کار از هر کسی که می خواهید کمک بگیرید. تمام توان دانشوران را به کمک بگیرید و ده سوره همسنگ سوره های قرآنی بیاورید؛ ام یـقـولـون افـتـراه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتریاتٍ و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ان کنتم صادقین. (4)«آیـا می گویند این سخن افترا بر خداست شما هم آنچه در توان دارید ـ غیر از خدا ـ یار بگیرید و ده سوره همانند قرآن بیاورید».

آنـگـاه فـراخوانی خود را تخفیف می دهد و می فرماید ده سوره هم پیشکش. شما که مدعی هستید قـرآن سخن انسان است، شما که در حقانیت قرآن تردید دارید، یک سوره؛ آری تنها یک سوره مثل قرآن بیاورید! و ان کنتم فی ریب مما نزّلنا علی عبدنا


1) یونس، 64.

2) اسراء، 88.

3) طور، 33 و 34.

4) هود، 13.

فأتوا بسورة من مثله و ادعوا شهدائکم من دون اللّه ان کنتم صادقین. (1)«اگر در شک و تردید هستید که قرآن وحی است، گواهان خویش ـ غیر خدا ـ بخوانید که یک سوره مانند آن بیاورید، چنان چه در گفته خود صادق هستید».

ام یـقـولـون افـتـراه قـل فـأتـوا بسورة من مثله و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ان کنتم صادقین؛ (2)«آیا می گویند که قرآن افترا بر خداست؟! اگر چنین است همگان را کمک بگیرید غیر از خدا یک سوره مثل آن بیاورید اگر راست می گویید.» فـان لـم تـفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارة اعدت للکافرین (3)«اگـر نـتوانستید که نخواهید توانست (مثل قرآن بیاورید), پس از شرار آتشی که هیمۀ آن سنگ و مـردمـان می باشد، بپرهیزید.» بهوش باشید که تمرد و طغیان در برابر حق، عذاب الهی را در پی خواهد داشت. تحدی (4)قرآن به یک سوره است گرچه کمتر از آن، مثل نصف سوره و یا حتی کمتر هم مقدور نباشد، مانند نصف سوره بقره یا آل عمران. آنچه مورد تحدی نیست آیه ها و یا کلمه ای مانند «مدهمتان» و یا جملۀ چند کلمه می باشد.

ایـن اسـت فراخوانی قرآن حتی به یک سوره هم قانع شده که اگر کسی به مقدار یک سوره مانند سوره «کوثر» سخن بگوید قرآن از ادعای بی همتایی خود دست برمی دارد.

رمز اعجاز

حروف، واژگان و جمله ها مواد تشکیل دهنده سخن می باشند. هر سخنی دارای دو بعد فیزیکی «صوری» و غیر فیزیکی «معنوی» است. رمـز اعـجـاز قرآن در این است که با این که مواد سخن یکسان در اختیار همگان است، دیگران توان پدید آوردن سـخـن زیـبـایـی


1) بقره، 24.

2) یونس، 38.

3) بقره، 24.

4) «تحدّی» یعنی همآورد طلبی.

چـون قرآن را ندارند. زیرا قرآن از منبع کمال و زیبایی محض سر چشمه می گیرد و چون صفت کمال دیگران محدود است، به همین خاطر قادر به این گونه سخن گفتن نیستند. حـروف کـه مـواد سـخن را تشکیل می دهند در اختیار همگان است و همه در کاربرد ابزار سـخـن و سـاخـتـن جمله آزادند، که توان خود را به کار گرفته و به زیباترین شکل ممکن سخن بـگویند. اما اینکه نمی توانند مثل قرآن سخن بگویند، برای این است که ساختار جمله بندی قرآن و نیز محتوای عمیق آن از جای دیگری است که در فکررس اندیشه بشر نیست. و به همیت خاطر انسان بر همانند سازی سخن قرآن عاجز و ناتوان است.

بی پایگی صرفه

از ایـن بـیـان روشن شد که «صرفه» در موضوع اعجاز توهمی بیش نیست. سخن گفتن مانند قرآن بـرای بـشـر محال است. ساختار جمله و نیز محتوای سخن قرآن به گونه ای است که در توان انسان نیست مـثـل آن زیـبا سخن و سخن زیبا بگوید؛ با اینکه انسان آزاد است که توان خود را به کارگیرد لیکن محال است هـمـانـند قرآن بیاورد.

اما اینکه کسی بگوید قرآن معجزه نیست مثل قرآن حرف زدن برای بشر ممکن است! اینکه کسی نتوانسته و یا نـمی تواند همانند قرآن سخن بگوید برای این است که هر گاه کسی بخواد مثل قرآن سخن بگوید خـدای سبحان او را از این کار منصرف نموده به کار دیگری مشغول می کند! یا آنکه خدا قدرت او را سـلـب مـی کـنـد که توان سخن گفتن مثل قرآن را نداشته باشد! از این نکته تعبیر به «صَرفه» مـی کـنند. این سخن کاملاً در مورد اعجاز بی پایه است. زیرا در این صورت اعجاز قرآن و هماوردی طـلـبـی آن کـه دیـگـران را فـرا مـیـخـواند که مثل قرآن را بیاورند امری نا معقول خواهد بود.

صرفه بـدان مـی ماند که ده نفر در مسابقه دو میدانی شرکت کنند یکی از آنها ادعای برتری نماید که هیچ کس همانند من توان دویدن ندارد، آنگاه هنگامی که خواستند بدوند پاهای نه نفر دیگر را ببندد و خـود بـه تـنهایی بدود و در آخر هم ادعا کند هیچ کس مثل من نمی تواند بدود، من برنده مسابقه هـسـتـم! صـرفه در اعجاز همین است و چون بی پایگی آن آشکار است، نیازی به بسط سخن و نقل دیدگاه های دیـگران و نقد و بررسی نمی باشد، زیرا

صرف وقت در این گونه موضوعات جز تضییع عمر ثمری ندارد.

اعجاز مثل این می ماند که مصالح ساختمانی در اختیار چند نفر باشد. یکی از آنها اسطبل زشتی بـرای چـهار پـایان بسازد و دیگری آلونکی تنفر آمیز بنا کند و سومی ساختمان نسبتاً زیبایی بسازد و معماری با تهیه نقشه صحیح و زیبا، شکیل ترین و مستحکم ترین مجتمع مسکونی را با استفاده از همان مواد ساختمانی بنا کند که مجهز به تمام تجهیزات و تأسیسات رفاهی مدرن، نور مناسب و تهویه کافی و هـوای لـطـیف و فضای سبز مکفی، در آن پیش بینی شده و به بهترین شکل آن را تزیین و آرایه نموده باشد؛ به طوری که مزیت ها و محسنات آن مشمول مرور زمان نشود و مغلوب هیچ زیبایی که در پـیـش خـواهد بود نگردد. زیرا او با آگاهی از زیباییهای موجود و آینده این هنر را پدید آورده است در این صورت است، کـه فـراخـوانـی دیـگـران و هـمانند طلبی فرض صحیح خواهد داشت. شما هم که مواد اصلی در اختیارتان قرار دارد، اگر در وحی بودن قرآن تردید دارید همانند آن سخن بگویید.

حقیقت اعجاز

قـانـون علیت در نظام هستی اصلی خدشه ناپذیر است. آنچه هستی محض نیست و موجود ممکن است، مشمول نظام علیت است. تنها موجودی که کمال محض و حقیقت وجود است و وجودش ذاتـی است، از این اصل بیرون است. در عالم ماده نیز نظام علیت امری مشهود است که پدیده ای از پـدیـده دیـگر به وجود می آید. مانند روشنایی از تابش آفتاب، گرما از آتش. البته ممکن الوجود علت ممکن وجود دهنده نیست. زیرا معطی الوجود تنها علت العلل و خدای سبحان است، لیکن منظور از نظام علیت در ممکنات همین مقدار است که پدیده ای در پدید آمدن دیگری مؤثر باشد.

گر چه علت پدیده ها همواره آشکار نیست. چه بسا برخی علت ها از چشم رس انسان دور باشد، لیکن پـنهان بودن علت ناقض نظام علت و معلولی نیست. بنا براین علت ها گاهی آشکار و گاهی پنهان، گـاهـی به صورت طبیعی مؤثر واقع شده و عمل می کند و گاهی به صورت غیر طبیعی و دفعی. اگر علت آشکار یا پنهان به صورت طبیعی فعال شود و عمل

کند امری عادی تلقی می شود و اگـر بـه صـورت غـیر عادی و دفعی فعال شد، خارق العاده و «اعجاز» نامیده می شود که ویژگی اعجاز تحقق پدیدها با علل آشکار و پنهان به صورت غیر طبیعی است. با این بیان حقیقت اعجاز به خوبی آشکار و ثابت می شود که اعجاز خارج از نظام علیت نیست بلکه خارج از علیت عادی است.

قرآن که نظام علیت را می پذیرد اعجاز را تثبیت می نماید. آیات قرآن پدیده ها را به وسایط فیض نسبت می دهد مانند: فالمدبرات امراً (1)«تدبیر کنندگان نظام» له مقالید السموات و الارض (2)«کلیدهای آسمان ها و زمین از آن اوست.» برای کسی که بخواهد خزاین گشوره می شود که از خزاین الهی فیض نصیب او می شود.

و ارسـلنا الریاح لواقح (3)«بادها را برای تلقیح ما فرستادیم» تلقیح در نظام تکوین بوسیله بادها انجام می پذیرد. وجـعلنا من الماء کل شئٍ حیٍ (4)«هر چیز زنده را از آب قرار دادیم؛» که آب موجب پیدایش حیات موجودات زنده است. در روی دادهـای اجـتماعی علت پدیده ها را به اراده و عمل کرد مردم نسبت می دهد و پدید آمدن چیزی را مشروط به چیز دیگر می کند، ان اللّه لا یـغیّر ما بقوم حتی یغیّروا ما بانفسهم (5)«خدا سرنوشت ملتی را تغییر نمی دهد مگر در صورتی که آن ملت عامل دگرگونی را فراهم سازند.»

ایـن همان پذیرش نظام علیت است. قرآن به عناوین گوناگون به نقش واسطه ها ها اذعان دارد؛ از موارد واسطه ها اعجاز است که معجزه را به واسطه، یعنی «پیامبر» نسبت می دهد، و ما کان لرسول ان یأتی بآیة الا باذن اللّه (6)«هیچ پیامبری اعجاز نمی کند مگر به اذن خدای سبحان». بر این اساس اعجاز با نظام علیت ناسازگاری ندارد، بلکه براساس نظام علیت تحقق می یابد.


1) ذاریات، 5.

2) زمر، 63.

3) حجر، 22.

4) انبیاء، 30.

5) رعد، 11.

6) مومن، 78.

اعجاز و توحید

ممکن است سؤالی مطرح شود که پذیرش نظام علیت و نسبت دادن پدیده ها به علل تکوینی آشکار یا پنهان چه نسبتی با توحید دارد، آیا نظام علیت منافات با توحید افعالی که نظام هستی در تحت پوشش آن است ندارد؟

در پاسخ این سؤال می توان گفت در نـظـام علیت دو نوع علت فرض دارد. یکی علت های مستقل مقابل یکدیگر، که تأثیر یکی مانع از دیـگـری است. مانند این که آب مانع سوزاندن آتش است. دیگری علت های غیر مستقل و وسایط فیض که علیت و تاثیرگذاری آنها وابسته به اذن عـلـت اصـلـی یعنی خدای سبحان می باشد. آنچه موجب شبهه و سوال است نوع اول از علیت است که چنین علیتی از سوی پدیده ها نسبت به خدا فرض وجودی ندارد. اما نوع دوم که علیت به اصطلاح «طـولـی» اسـت مـنافاتی با توحید افعالی ندارد. زیرا توحید افعالی یعنی این که تمام تاثیرات به اذن خدای سبحان است و هر چیزی که منشأ تاثیر و علیت برای دیگری است به اذن اوست.

در نـظـام عـلیت تاثیر علت های واسطه به اذن اوست. اگر آتش می سوزاند به فرمان الهی است، اگـر آب غـرق مـی کـنـد بـه اذن اللّه است، و اغرقنا الذین کذبوا بایاتنا. (1)اگر طعام سیر مـی کـنـد و اگر آب سیراب می نماید به اذن اللّه است، هو الذی یطعمنی و یَسقینی. (2)زیرا تـمام نظام هستی در دست قدرت الهی است، هر جا که سخن از تأثیر است چه در جهت خیر و چه در جـهـت شـر بـه اذن اللّه است، بیده ملکوت کل شئ (3)«ملکوت و باطن هر موجودی در دست خداست.»

در تاثیر علل پنهان در جهت شر مانند سحر نیز به اذن اللّه است، و ما هم بضارّین الا باذن اللّه، «ساحران تاثیر شر (ضرر) نمی گذارند جز باذن اللّه». هر اعجازی از سوی پیامبری


1) اعراف، 64.

2) شعراء، 79.

3) یس، 83.

هم به اذن تکوینی الهی است، مـا کـان لـرسـول ان یـاتـی بآیـة الا باذن اللّه (1)«هیچ پیامبری معجزه ای نمی آورد، مگر ایـن کـه تـأثیر اعجاز آن راخدای سبحان اجازه دهد.» بر این اساس توحید افعالی الهی با اعجاز، هیچ گونه منافاتی ندارد.

انگیزه اعجاز

انـگـیـزه ای کـه اعـجـاز را بایسته می نماید، اثبات نبوت است. پیامبر که ادعای پیام الهی را دارد و مـی گـویـد سخن من، سخن خداست و من از پیش خود حرفی ندارم. برای اثبات این ادعا که این سـخـن بـه گـزاف نیست. هر کسی را نشاید که چنین از پیش خویش مدعی رسالت الهی شود، اعـجـاز می آورد. اعجاز پیامبر بدین خاطر است تـا مـردم را نـسـبت به ادعای او باور آید. چون مردم به راحتی ادعای کسی را پذیرا نسیتند و سند و برهان مطالبه می کنند.

پیامبران برای اثبات رسالت خویش از برهان معجزه بهره گرفته تا مـردم از تـردیـد بـیـرون آمده به آنها ایمان بیاورند، ان کنتم فی ریب ممّا نزلنا علی عبدنا فاتوا بسورة من مثله (2)«اگر در وحی بودن قرآن تردید دارید مثل قرآن پیامبر بیاورید». و چون توان آن را ندارید بدانید که این اعجاز است و پیامبر به حق ادعا می کند که من فرستاده خدا بـر شـمـا هـسـتـم. وقـتی اعجاز قرآن را مشاهده می کنید تسلیم حق شوید.

بنابراین انگیزه اعجاز پـیـامـبـران اثبات ادعای نبوت آنهاست. حال در هر زمان به تناسب شرایط، معجزه هماهنگ تحقق مـی یـابـد، و چون قرآن بـرای هـمـه زمان ها و ملت ها است. اعجاز آن هم در ابعاد گوناگون است، که مشمول مرور زمان و مغلوب هنرهای آیندگان نمی شود. قرآن معجزه جاوید رسالت جهانی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.

اعجاز جاوید

از بـیان رمز جاودانگی اعجاز نیز روشن می شود، که چگونه یک معجزه برای


1) مومن، 78.

2) بقره، 23.

همیشه در هر زمان زنده و باقی ماند. اگر اعجاز رنگ مادی داشته باشد، تأثیر آن هم محدود بوده و مشمول مـرور زمان قرار می گیرد. اما وقتی مورد اعجاز بعد فیزیکی نداشته باشد، مانند ساختار و محتوای سـخـن، آنـگـاه اعجاز آن هم محدود به زمان خاصی نخواهد بود، می تواند برای همیشه زنده و جاوید باشد. رمز جاودانگی اعجاز قرآن هم در همین جهت است که ویژگی های مادی و فیزیکی ندارد تا مرور زمان آن را تحت تأثیر قرار دهد، بلکه قرآن برای همیشه «معجزۀ جاوید» الهی است. از امام رضا علیه السلام سؤال شد قرآن چگونه سخنی است که کهنه نمی شود. حضرت در پاسخ فرمودند: لان الله لم ینزله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو فی کل زمان جدید و عند کل قوم غض الی یوم القیمة (1)«زیرا خدا قرآن را برای زمان و ملتی خاص نازل نکرده است. قرآن در هر زمان برای هر ملتی تا قیامت تازه است.»

علم و اعجاز

ارتـباط پدیده ها با یکدیگر (علیت) امری آشکار است، لیکن آگاهی از همه علت ها چیزی نبوده است که در مـحـدوده عـلم بشری باشد. زیرا انسان با همه دانشوری خود به علل پدیده ها واقف نیست و تلاش عـلـمی او هم در این باره تنها بخشی از راه را هموار نموده و پرده ها مقداری کنار رفته است. هـزاران راز هـنوز پشت پرده پنهان است.

البته پنهان بودن علت ها تمام موضوع اعجاز نیست، بلکه غـیـر طـبـیـعی بودن تأثیر علت ها نیز شرط است. بر این اساس اگر علم به علل پنهان دسترسی پیدا کند و عـلـت هـای نا پیدای امور فیزیکی را پیدا کند، باز مورد اعجاز در امور فیزیکی پایان نمی پذیرد. زیرا فـعـال شـدن عـلـل در اعجاز به صورت غیرطبیعی و با نفوس افراد پاک انجام می گیرد نه با ابزار آزمایشگاهی.

فرضاً اگرانسان توانست در کوتاه ترین زمان توسط نرم افزاری چوب را تبدیل به اژدها کند. یعنی در اثر علم راز حـیـات را کـشـف کـرد و شرایط حیات را بوسیله ابزار پدید آورد و خدای فیاض هم روح در آن دمـیـد، این موضوع اعجاز نیست و اعجاز این مورد را


1) عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 93.

هم منتفی نمی کند، زیرا پیامبری که عصای چوبی را تبدیل به اژدها می نماید، با نفس زکیه خویش این اعجاز را تحقق می دهد نه با ابزار.

اعجاز و کرامت

شـایـسـتـه اسـت کـه در هـمین جا فرق اعجاز با کرامت نیز گوشزد شود و پیش از بیان تفاوت این دو، تـوضـیـح همانندی این دو نیز خالی از فایده نیست.

مشابهت اعجاز و کرامات در حقیقت این دو اسـت. بـه طـوری کـه از نظر حقیقت هیچ گونه تفاوتی بین این دو نمی باشد. هر دو فعال نمودن علل آشکار و پنهان به صورت غیر عادی توسط نفوس پاک و زکیه می باشند. راه تکامل برای همگان باز و بـه صورت یکسان هموار است. همه می توانند در اثر پیمودن راه حق به مراحلی از کمال برسند که مـظـهر اسماء حسنای الهی شوند. چنین انسانی مظهر صفات و افعال الهی می شود. آنگاه که مظهر اسماء الهی شد با اراده خویش باذن اللّه کرامت می آفریند، بیمار شفا می دهد و مرده زنده می کند، این ویژگی اختصاص به پیامبران هم ندارد. بنابراین اعجاز با کرامت از این جهت هیچ گونه تفاوتی ندارند، که هر دو فعال نمودن علت ها به صورت غیر عادی بوده و هر دو سبب غالبند.

تنها فرق اعجاز با کرامت در انـگیزه تحقق این دو است. اعجاز برای اثبات ادعای نبوت تحقق می یابد. یعنی پیامبر برای این که مردم نـبـوت او را بـپـذیرند معجزه می آورد. اما صاحب کرامت چنین ادعایی ندارد. او به جهات دیگر در صورت صلاح دید مرده را زنده می کند و بیمار را شفا می دهد و باران را از آسمان نازل می کند و ...

اعجاز و سحر

در بـخش های قبلی به این نکته اشاره شد که سحر و اعجاز هر دو تأثیر در علت هاست و همچنین به این مـطـلـب تـوجه شد که هیچ کدام از این دو منافات با توحید افعالی ندارند و تأثیر هر دو باذن اللّه است. در عـین حال سحر با اعجاز از جهاتی تفاوت عمده دارد.

سحر راه و روش ویژه دارد که با پیمودن آن روش ساحر موفق به انجام سحر است. بیرون از دایره روش، سحر او تأثیر نمی گذارد که این روش قـابل تعلیم و تعلم است. اما

اعجاز هیچ گونه محدودیت ندارد. با اذن خدای سبحان در هر موردی کـه صـلاح بـاشد اعجاز تحقق می یابد. اعجاز قابل یادگیری نیست.

همچنین اعجاز سبب غالب است و هیچ گـاه مـغـلوب عوامل دیگر قرار نمی گیرد. اما سحر چه بسا مغلوب واقع شده و عامل دیگری مانع تأثیر ساحر شود و لو روش خاص خود را به کار گرفته باشد.

افـزون بـر اینها تأثیر سحر در محدوده تصور و خیال انسان است، نه واقعیات خارجی ساحر با وِرد و اعـمـال مـخصوص خود، توهماتی در خیال طرف پدید می آورد، به طوری که واقع را خلاف تصور مـی کـنـد. طـنـاب آرام روی زمـیـن را مـار در حـرکـت مـی پـنـدارد. که تصرف در خیال و چشم بندی است، فلمّا القوا سحروا اعین الناس و استرهبوهم (1)«هنگامی که ساحران ابزار خود را افکندند چشمان مردم را سحر کردند و مردم را شدید ترساندند.» فـاذا حـبـالهم و عصیهم یخیل الیه من سحرهم أنها تسعی (2)«آن هنگام طناب ها و عصاهای خود را انداختند، باعث تاثیر در خیال شدند که رسنها و چوبها با سرعت در حرکت اند».

امـا مـحـدوده تـأثـیـر اعـجـاز واقـعـیـت خـارج اسـت، یعنی در خارج عصا واقعاً تبدیل به اژدها می شود، فالقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین (3)«وقتی عصا را افکند (موسی) ناگهان اژدهایی آشکار شد.» فالقی موسی عصاه فاذا هی تلقف ما یأفکون (4)«هنگامی که موسی عصای خود را انداخت همه سحر آنها را بلعید»، این تفاوتها تنها فرق اعجاز با سحر نیست بلکه نوع علوم غریبه این تفاوت ها را با اعجاز دارند.

ابعاد اعجاز قرآن

اشاره

زیـبایی قرآن آن چنان ابعاد گوناگون دارد که نمی توان آن را در چند محور خلاصه


1) اعراف، 116.

2) طه، 66.

3) اعراف، 107.

4) شعراء، 45.

نمود، هم از لـحـاظ لفظ نمی توان معیارها را محدود کرد و هم از جهت محتوا نمی توان حد مرزی تعیین نمود. زیـرا راز و رمـز زیـبایی در چند محور خلاصه نمی شود و انسان هم به همه آنها واقف نشده است و هـنـوز رازهـای فـراوانـی نهفته است، هم از لحاظ زیبا سخن بودن و هم از لحاظ سخن زیبا بودن.

زیـبـاییهای قرآن نهایت ندارد. به فرمایش علی علیه السلام قرآن ناطق، قرآن دریایی است که به قعر آن نـتـوان رسید، بحرا لا یدرک قعره. (1)زیبایی قرآن را به دو بخش می توان تقسیم نمود، یکی زیـبـایـی ظـاهر سخن که از آن به «زیباسخن» می تواند یاد کرد، دیگری زیبایی محتوای سخن که از آن به «سخن زیبا» می توان نام برد. البته هر دو بخش در قرآن آن چنان توامان هستند که امکان تفکیک آنها میسر نیست، لیکن می شود در یک بخش عمده نظر به زیبایی های ظاهر معطوف گردد، در بخش دیگر بـه زیبایی های محتوا بیشتر مورد توجه قرار گیرد. گر چه سراسر قرآن هم زیبا سخن و هم سخن زیباست. بـنـابـرایـن در بخش اعجاز بـه بـررسی دو بخش «زیبا سخن» و «سخن زیبا» می پردازیم. برای رعایت اختصار به محورهای اصلی دو بخش اکتفا می شود. بعون اللّه تبارک و تعالی.

بخش اول زیـبا سخـن

اشاره

محورهای اصلی زیبایی سخن (2)را به سه بخش می توان تقسیم نمود:

رسایی «معانی»

روانی «بیان»

شیوایی و آرایه «بدیع»

مـنظور از بخش اول رعایت مقام و تناسب سخن است. منظور از بخش دوم رساندن مقصود به صورت روان و بدون گیر و تعقید است. منظور از بخش سوم آزین بندی و آرایه


1) نهج البلاغه خطبه 198، ص 234.

2) منظور از زیبا سخن. زیبایی های ظاهر سخن است که به فنون رسایی، روانی. شیوایی از لحاظ جمله بندی به آن می پردازد: یعن زیبا سخن گفتن و یا «خوب حرف زدن». منظور از سخن زیبا، زیبایی محتوای سخن است که سخن. صحیح و عمیق و استوار باشد و به تعبیر دیگر «حرف خوب زدن».

سخن است. اگر اندیشوری توانست تمام معیارها را در هر سه بخش رعایت کند، سخن او زیباترین سخن خواهد شد.

این سه ویژگی هم در انتخاب حروف و نیز اعراب و هم در ترکیب واژه ها و ساختار جمله نقش اساسی دارد. قرآن در تمام این محورها اعجاز است و هیچ فرهیخته و اندیشوری را نرسد که مانند قرآن زیبایی بیاورد که قرآن سراسرش زیبا و زیباترین است. سخن خود را در بخش اول در سه فصل انتخاب حروف، اعراب حروف، ترکیب واژه ها مطرح می نماییم.

ویژگی های سخن
الف ـ ویژگی های حروف و واژه

حـروف کـه مـواد سخن را تشکیل می دهند قبل از ترکیب و بعد از ترکیب با یکدیگر، ویژگی هایی دارنـد کـه جـای انـکـار نیست. برخی علوم غریبه به حق یا باطل مانند سحر علم جدول ها، از تأثیر حـروف نشأت می گیرد، و نیز به لحاظ مخارج ادای حروف و صداهای آنها از ویژگی هایی برخوردارند. مخرج ادا و صفات حروف در طنین و آهنگ موسیقی کاملاً نقش متفاوت دارند. ویژگی های حـروف از نـظـر روانـی و رسـایی و آسانی و زیبایی انتقال از حرف به حرف دیگر نقش مهم ایفا می کند.

در روایات هم اشاراتی به تاثیر حروف شده است، مانند تاثیر قرائت سوره حمد در شفای بیمار. گر چه محتوا و مـضمون سوره تأثیر اصلی دارد، لیکن روایت اشاره به تأثیر حروف آن نیز می نماید، که چون این سوره حرف «فاء» را که نشانه آفت است ندارد، در شفای بیمار اثر دارد، ان اللّه لـم یـنزل علیک سورة من القرآن الا و فیها فاء و کل فاء من آفة ما خلا الحمد فانه لیس فیها فاء. (1)«خدای سبحان سوره ای بر تو که حرف فاء نداشته باشد به غیر از سوره حمد نازل نکرد، تنها این سوره فاء ندارد که فاء نشان از آفت است».

و یـا دربـاره بسم اللّه آمده: من اراد ان ینجیه اللّه من الزبانیة التسعة عشر فلیقرأ بسم


1) سفینة البحار، لغت حمم، ج 1، ص 344.

اللّه الرحمن الـرحـیـم فـانه تسعة عشر حرفاً لیجعل اللّه کل حرف جنة من واحد منهم (1)«کسی که مـی خواهد از زبانیه و فرشتگان نوزده گانه عذاب آتش در امان باشد، بسم اللّه را قرائت کند تا خدا در مـقابل هر حرف آن که نوزده حرف است او را سپری در مقابل خطر هر یک از آن فرشتگان قرار بدهد». در این بخش تنها به این نکته اشاره می شود که حروف تأثیر خاص دارند و طنین و آوای سخن نیز به این خصوصیات بستگی دارد. سـخـنـور زیرک و هوشمند کسی است که به اسرار حروف آگاه بوده و در هنگام کاربرد هم به آنها توجه کـامـل داشـتـه باشد. قرآن چون از سوی خدای علیم و تواناست آن چنان این ویژگی ها را رعایت مـی نـمـایـد کـه حـتـی در بـلـنـدتـرین کلمات آن روانی و رسایی و جذابیت مشهود است. جمله «انلزمکموها» (2)را ملاحظه کنید، مشتمل بر ده حرف است که با یک ادات استفهام، سه ضمیر متکلم و جمع و مفرد مؤنث چگونه مفاد را با کوتاه ترین عبارت؛ ترکیب بلند در عین حال روان و رسا بیان نموده است.

در جمله «فسیکفیکهم اللّه» (3)با حروف تکراری سیزده حرف است، چگونه در عین حال که ترکیب بـلـنـدی دارد و خـوانـنده یا شنونده فکر می کند یک کلمه بیش نیست، روان و رسا افاده مطلب می کند و نیز مثل «لیستخلفنهم فی الارض» (4)ده حرف کنار هم قرارگرفته اند اما روان در ادا و رسا در مـفـاد می باشد. رعایت این رموز در حروف و واژه ها به خصوص در فرهنگ و زبان غنی عربی که از لـحـاظ واژه بسیار پر بار است و واژه های نزدیک به یکدیگر در آن زیاد است اعجاز آفرین است. شاید یکی از علتهای انـتـخـاب ایـن زبان برای قرآن همین ویژگی زبان عربی باشد.

مثلاً در این زبـان بـرای ریـزش بـاران الـفاظ گوناگون با تفاوت میزان بارش باران وجود دارد، برای اوایل و شـروع بـاران «دشّ» و «طشّ»، آنـگاه که کمی تند شد «طلّ» و «رذاذ»


1) مجمع البیان، ج 1، ص 19.با تفاوت در المنثور، ج 1، ص 9.

2) هود، 28.

3) بقره، 137.

4) نور، 55.

آنگاه «نضح» و سپس «هَطل» آنگاه «نَهتان»، آنگاه «وابل» (1)به کـار مـی رود.

در فرهنگ عـربی در مورد ابر نیز واژه های گوناگون به کار می رود، اولین لکه ابر را «نشر»، ابـرهـای کشیده شده در هوا را «سحاب»، وقتی آسمان را تغییر دهد و بپوشاند «غمام»، وقتی سایه افکند «عـارض»، اگـر بـا رعـد و بـرق هـمراه باشد «عراص»، ابرهای متراکم را «غفاره» و ابرهای سفید را «مزن» (2)و ... مـی نامند.

در مورد جریان آب از سنگ «انبجس»، جریان آب از نهر «فاض»، از سقف و «کف»، از ظرف «رشح» زخـم «ثـح» گویند. (3)ثعالبی برای آب با او صاف گوناگون پنجاه و پنج واژه ذکر می کند. آب جاری «عد»، آب زیادی که راکد است و با ایجاد موج در یک طرف آن طرف دیگر حرکت نمی کند «کُر»، آب زیاد «عذب» و «عذق»، آب غرق کننده «غمر»، آب های زیر زمین «غور»، آب جاری زیرزمین «غیل»، آبی که در بین درختها در جریان است «غلل»، آبی که سیل آورده در برکه ای جمع شده «غدیر»، آب خالص «قراح»، آب بدبو قابل شرب «آجن»، آب بدبو و غیر قابل شرب «آسن»، بدبو و سرد «غساق»، آب داغ «سخن»، آب جوش «حمیم»، آب ملایم «فاتر» و ... (4)

در جـمع انسانها هیچ سخنور توانا و بلیغ نیست که اولاً به تمام این ویژگی ها اشراف داشته باشد و ثـانـیـاً در هـنـگـام کـاربـرد فـرامـوش نـکـرده و رعـایـت ویـژگـی هـا را بـنـمـایـد. اما خدای سـبـحـان کـه بـه اسـرار آگـاه است و هیچ گاه هم فراموش نمی کند، و هم توانمند است، همه این ویژگی ها را رعایت می کند، بدین سبب قرآن زیباترین سخن می شود.

قرآن همواره با واژه های مانوس و آشکار، با تألیف روان و رسا کلام خود را آزین بندی نموده است، به گونه ای کـه یـک واژه سنگین و یک ترکیب غیر روان در قرآن یافت نمی شود. حتی در مواردی که برخی واژه ها با این که در لغت فصیح عرب کاربرد داشته لیکن اندکی ثقیل به نظر می رسیده است، از به کـارگـیـری آن صرف نظر نموده است.


1) فقه الغة و سر العربیة، ص 298.

2) همان، ص 296.

3) همان، ص 301.

4) همان.

در مورد آجر از تعبیر «گِل پخته» استفاده نموده و از هر دو تعبیر «آجر» و «قرمد» که ثقیل هستند، صرف نظر کرده است، فاوقد لی یا هامان علی الطین فاجعل لی صرحاً لعلی اطلع الی اله موسی (1)«هامان برای من از گل پخته قصری بنا کن تا بر بالای آن رفته از خدای موسی خبری بگیرم».

یا در مثل جمع ارض که «ارضون» است و قدری سنگین می باشد، تعبیر دیگری عنوان می کند، اللّه الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن (2)«خدا آن چنان است که هفت آسمان را آفرید و از زمـیـن هم مانند آنها آفرید.» در مورد «لُب» به معنای خرد که انتقال از لام که حرف رخوی شدید است به باء مشدد که سنگین می نماید؛ از کاربرد آن صرف نظر کرده و به جای آن قلب یا فؤاد (البته قلب و فؤاد ویژگی دیگری نیز دارند که ممکن است آن ویژگی نیز در نظر بوده باشد) به کار برده اسـت. ولـی ایـن مشکل چون در لفظ جمع این واژه یعنی «الباب» وجود نداشته است در موارد متعدد الباب به کار برده است مـانند، و لکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب (3)«زندگی شما در قصاص کردن است».

در خـصـوص کـاربـرد «تـعـال» و «هـلم» و «اِلّی»، وقتی کسی در بالا قرار بگیرد به دیگری می گوید «تعال» یعنی بالا بیا. اما اگر آن که صدا می زند هم سطح یا پایین تر از دیگری باشد، هَلَم یا اِلیَ به کار می برند. قـرآن وقـتـی ندا از سوی خداست که رفتن به سوی او به معنی بالا رفتن است، واژه تعال را به کار می برد مانند: قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الااللّه (4)«به اهل کتاب بگو بیایید به سوی یک محور مشترک، میان همه ادیان الهی که جز خدای سبحان را عبادت نکنیم.» و مانند: تعالوا قاتلوا فی سبیل اللّه (5)«بیایید در راه خدا جنگ کنید».


1) قصص، 38.

2) طلاق، 12.

3) بقره، 179.

4) آل عمران، 64.

5) آل عمران، 167.

امـا وقـتـی نـدا از سوی انسانی به انسان باشد هلم و اِلیَّ به کار می برد، قد یعلم اللّه المعوقین منکم و القائلین لاخوانهم هَلُّم الینا و لا یأتون البأس الا قلیلاً (1)«خـدا روحیه منافقان که دیگران را از رفتن به جبهه منع می کنند و به هم پیمانان و هواداران خود می گویند به سوی ما بیایید به جبهه نروید، می داند. اینها جز اندک در جبهه شرکت نمی کنند» (آن هـم چـه بسا برای کارشکنی و اطلاع از اوضاع جبهه ها) در این آیه هم «هَلُّم» و هم «الینا» به کار رفته اسـت.

در جـاری شـدن آب از دل سنگ در جریان اعجازموسی علیه السلام واژه «انبجس» که به همین خـصـوصـیـت کار برد دارد استعمال می نماید، ان الضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنتا عشرة عیناً (2)«عصای خود را به سنگ بزن، ناگهان دوازده چشمه از سنگ جاری شد».

در کـاربـرد «رفـع» و «نـتق» یعنی بالا بردن. وقتی سخن از بالا بردن کوه طور است در چند مورد رفع استعمال شده است، و رفعنا فوقکم الطور (3)«کوه طور را بالای سر (بنی اسرائیل) بالا بردیم». اما وقتی می خواهد خصوصیت دیگری را برسانند که این چیزی را که بالا بردیم چیزی است که در زمین ریشه داشته، و الجبال اوتاداً (4)«کوه ها میخ ها هستند». وقـتـی ایـن ویـژگـی را مـی خـواهـد برساند واژه «نتق» که به معنای کندن و بالا بردن است بهره می گیرد، و اذ نتقنا الجبل فوقهم کانه ظُلّه (5)«کوه را کندیم و بالا بردیم همانند سایه بان بر بالای سر آنها قرار دادیم».

در مـورد زمـیـن کـه آماده کشت و زرع است وقتی این ویژگی را می خواهد گوشزد کند از واژه «خشوع» که به معنای انفعال و پذیرش است، بهره می گیرد، و تری الارض خاشعة


1) احزاب، 18.

2) اعراف، 160.

3) بقره، 63.

4) نباء، 7.

5) اعراف، 171.

فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت ان الذی احیاها لمحی الموتی. (1)«زمین را می بینی که خاشع و آماده پذیرش است، و هنگامی که آب بر آن نازل کردیم حرکت کرد و بـالا آمد (سر سبزی زمین که گیاهان بالا می آیند)، آن کس که زمین مرده را زنده کرد انسان های مرده را نیز می تواند زنده کند».

امـا هنگامی که می خواهد توجه انسان را به یک ویژگی دیگر معطوف کند، و بگوید که این مرده و زندگی زمین یک مرتبه نیست بلکه همواره تکرار می شود. و تکرار این صحنه در هر سال دیگر هـیـچ گـونه تردیدی در مورد معاد و زنده شدن مرده ها نمی گذارد. در این مقام از واژه «هَمَد» که مـعنای طفأ است استفاده می کند. هَمَد یعنی چیزی که آتش داشته و خاموش شده، و تری الارض هـامـدة فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت و انبتت من کل زوج بهیج (2)«زمین را می بینی خاموش شده است (زنده بوده و خاموش شده) وقتی آب بر آن فرود آوردیم بالا آمد و رویانده از هر گیاه جفتی که ابتهاج و لذت آور است». این صحنه ها بارها تکرار می شود؛ چگونه شما که این صحنه ها را می بینید در معاد تردید می کنید؟!

ب ـ انتخاب اعراب

اعـراب نـسـبـت بـه حروف افزون بر این که همانند لباس نسبت به بدن پوشش به حساب می آید، گـاهی موجب تغییر معنا نیز می شود. اعراب مناسب و هماهنگ موجب زیبایی در ادای الفاظ شده به جامۀ متناسب با اندام می ماند. در مـواردی هـم تـغییر یک اعراب موجب تغییر کلی در معنا می شود مانند قَدَرَ، یقدِر از قَدر، به معنای تـقـدیـر و اندازه است، اما قَدَر یَقدُرُ، از «قدرت» به معنای نیرو و توان است.

در ماجرای حضرت یونس علیه السلام می فرماید: فظنّ ان لن نقدر علیه (3)«گمان کرد (یونس) بر او سخت نمی گیریم». یـعنی ان لن نضیق علیه و مانند: اللّه یبسط الرزق لمن یشاء و


1) فصلت، 39.

2) حج، 5.

3) انبیاء، 87.

یقدر (1)«خدا به هر کس بخواهد رزق وسیع می دهد و به هر کس بخواهد رزق کمتر می دهد». با این بیان، آیه مبارکه مفهوم صحیح دارد، اما یَقدُرُ به معنای قدرت مضمون صحیحی در داستان یونس علیه السلام ندارد، زیرا هیچ پیامبری چنین گمان نخواهد داشت که خدا بر او قدرت ندارد.

همچنین قرآن در انتخاب اعراب هماهنگ برای رساندن ویژگی های مقام سخن با طنین و آهنگی دل پذیر تمام اصول و معیارها را رعایت نموده است، چنانکه وقتی می خواهد ویژگی عذاب قوم ثمود را که هم استمرار داشت و هم در اثر نافرمانی و پی کردن ناقۀ صالح علیه السلام آنان را ریشه کن نمود؛ بیان کند، بـا چه طنینی استمرار را می رساند، فعقروها فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فـسـوّیها (2)«آن قوم گفته پیامبر خویش را دروغ پنداشتند و ناقه که را معجزه او بود پی نـمـودنـد، آنـگاه در اثر ارتکاب گناه خدا آنان را به هلاکت رساند و شهرهای آنها را با خاک یکسان نمود». ردیـف شـدن حـرف دال بـا میم و تکرار این دو حرف با اعراب متوالی فتحه چه نقشی را در ایفای مضمون عذاب مستمر و ریشه کن کننده می رساند؟!

همچنین مشابه همین مورد در قوم «عاد» وقتی می خواهد طوفان پر سر و صدای مستمر را بیان کند، که چند شبانه روز دامن گیر آن قوم شد، چگونه حروف با ویژگی صدای هماهنگ با حادثه و استمرار آنرا با اعراب هماهنگ ترسیم می نماید، و اما عاد فاهلکوا بریح صرصر آتیة (3)«امام قوم عاد بوسیله باد طوفان را نابود شدند.» انتخاب حرف صاد که از حروف صفیر به معنای سوت کشیدن است، با تکرار کلمۀ «صر» و اعراب فتحه با چه طنین زیبا هم استمرار و هم پر صدا و صفیر طوفان را تـبـیـیـن نـموده است. انتخاب حروف و اعراب هماهنگ با طوفان سهم گین و مهیب که همراه با سوت است می باشد.

همچنین در مثل، و اللیل اذا عسعس و الصبح اذا تنفس (4)، انتخاب حرف عین و سن و


1) رعد، 26.

2) شمس، 14.

3) الحاقة، 6.

4) تکوییر، 17 و 18.

تکرار این دو با اعراب فتحه های متوالی و تکراری چگونه فرا رسیدن تدریجی، صبح را نوید می دهد.

ج ـ ساختار جمله

سـاخـتار جمله نقش محوری در زیبایی سخن و سخن زیبا دارد. اگر سخنور در دو بخش قبلی «انتخاب حروف و واژه ها و انتخاب اعراب» معیارهای زیبایی را رعایت نماید، لیکن در جمله بندی نـتـوانـد مـنـسـجم و هماهنگ و روان و رسا سخن بگوید؛ سخن او ارزش و اعتبار نخواهد داشت. ساختار جمله است که مقصود سخنگو را زیبا و روان و یا زشت و ناقص می سازد. چون تناسب سـخـن و حـالات سـخـنور و شنونده کاملاً متفاوت است، موقعیت گاهی تعظیم، گاهی تحقیر گـاهی تشویق، و یا إنذار، تبشیر، کنایه، تشبیه و یا استعاره را می طلبد. نوع جمله با ملاحظه این نوع ویژگی ها باید صورت گیرد.

همچنین جایگاه محورهای اصلی سخن مانند نهاد و گزاره و مفعول و متعلقات فاعل و فعل در تقدیم و تأخیر و جمع و تثنیه و اسمیه یا فعلیه بودن، استمراری یا غـیـر اسـتـمـراری و خـلاصـه ده ها خصوصیت دیگر همه در ساختار جمله نقش دارند و انسان با مـحـدودیـت عـلـمی که دارد، هیچ گاه به تمام رموز و اسرار آگاهی نخواهد داشت و با نسیان و فـرامـوشـی کـه دارد هـیـچ گـاه نـسبت به آموخته های خود حضور ذهن ندارد، به همین خاطر قادر به آفریدن زیباترین سخن نیست. اما قرآن در این میدان اعجاز می آفریند به یک نمونه توجه فرمایید.

در حـادثـه طـوفـان عـظیم نوح علیه السلام که به صورت اعجاز شکل گرفت، آب از زمین جوشش و از آسمان ریزش نمود، و این دو باعث شد که آب از قله های بلند کوه های هم فراتر رود و همه را در کام خود غرق کند و تنها گروهی که در درون کشتی نوح قرارداشتند نجات یابند.

حال خدای سبحان مـی خواهد این حادثه را به صورت اعجاز پایان دهد و اوضاع به سرعت نه به صورت تدریجیبه صورت عادی برگردد. زیرا اگر تدریجی باشد تمام جانداران و انسان هایی هم که در کشتی بودند به هـلاکت می رسیدند. می خواهد معجزه آسا آب طوفان جابجا شده و کشتی بر روی زمین مستقر گردد. این هدف را قرآن با این

جملات کوتاه و بی نهایت زیبا طرح می کند، و قـیـل یـا ارض ابلعی ماءک و یا سماء اقلعی و غیض الماء و قضی الامر و استوت علی الجودی و قیل بعداً للقوم الظالمین. (1)ابتدا معنای چند لغت:

«بَلَغ» به معنای چیزی را یک مرتبه فرو بردن، مانند بلعیدن حیوان طعمه خود را «قلع» به معنای از ریشه کندن چیزی، مانند کندن درخت یا کندن دندان. «غیض» به معنای فرو رفتن آب در مکانی.

خـدای سـبحان ابتدا به زمین دستور می دهد که آب خود را فرو ببرد با این امر تکوینی آنچه آب از زمین جوشیده بود به زمین فرو رفت. به آسمان دستور می دهد آب خود را قطع کند، یعنی آبی که تـا کـنون همانند آبشار از آسمان ریزش می کرد یک مرتبه ریشه کن شد. به طوری که آثاری از آن باقی نماند. آنگاه تمام آب از آسمان آمده بود و چه آنچه زمین جوشیده بود جابجا شد. آب زمین که سالهای سال طول خواهد کشید و یا سرعت عمل موقعیت منافات دارد. از طرفی ظاهر آیه این است که زمین تنها آبی که از آن جوشیده بود بلعید. چون دستور همین بود، یا ارض ابلعی مائک، که زمین مأمور شد آبی که از خودش جوشیده و آب آن به حساب می آید ببلعد، نه بیشتر.

از جمله و «غیض الماء» آب فرو رفت می توان فهمید که آب آسمان نیز همانند آب زمین جابه جا شد و به جای اولش بازگشت. الف و لام «الما» عهد ذکری است و منظور همان آب طوفان است که مجموع آب زمین و آسمان می باشد. همان که قبلاً آمده بود. یعصمنی من الماء (2)بر اساس معنای غیض هر آبی به جای اولش بازگشت. آب زمین در زمین فرو رفت. آب آسمان هم به دریا بازگشت، زیرا آب آسمان همان آب دریاست که تـبـخیر شده به صورت باران ریزش کرده است. این جابجایی با دستور العمل تکوینی الهی به سرعت انجام گرفت و آب آسمان هم به دریا جابجا شد.


1) هود، 44.

2) هود، 43.

اعجاز را با یک آیه کوتاه و زیبا بیان نموده است.

جالب این است که این مضمون افزون بر این که بر اساس ظاهر آیه است و به خوبی از آیه استفاده می شود، موافق با روایات هم می باشد. در روایات آمده اسـت آب زمـیـن بـلعیده شد و آب آسمان به دریای دور کُره زمین بازگشت، عن الصادق علیه السلام فبلعت الارض مائها فصیر ماء السماء بحراً حول الدنیا (1)«زمین آب خودش را بلعید اما آب آسمان به دور کره زمین دریا گشت.» آن گاه که مشیت الهی تحقق گرفت و حادثه پایان یافت و

قُضِیَ الامر، کشتی با کمال اطمینان بر زمین مستقر شد، و استوت علی الجودی که بر اساس برخی روایات کشتی در موصل عراق بر زمین قرار گرفت. (2)

آنگاه آیه در پـایـان فـلـسـفه این حادثه الهی را روشن می کند. زیرا که قرآن کتاب قصه نیست. کتاب تاریخ نـیـست، که بخواهد داستان های گذشتگان را نقل کند. قرآن اگر حادثه ای را تبیین می کند از آن بـهـره هدایت و عبرت می گیرد، که این عذاب الهی به خاطر عملکرد ظالمانه آنها بوده، به خاطر ایـن بـوده کـه سـال هـای سـال از اجابت دعوت الهی سر باز زدند و حتی آن چنان لجاجت و عناد داشتند که گوش های خود را در برابر پیام حق مسدود کردند و لباس های خود را بر روی راه های درک خـود می کـشـیـدنـد و در راه بـاطـل خـود اصـرار ورزیـدنـد. آنان استکبار مقابل حق را به نهایت رسـانـدند، جعلوا اصابعهم فی اذانهم و استغشوا ثیابهم و اصروا و استکبروا استکباراً. (3)

سزای مـلـتـی کـه این چنین در لاک خویشتن فرو رفته و این چنین بر تمرد و عناد در مقابل حق اصرار می ورزد! جز هلاکت نیست. ملتی که به هیچ وجه حاضر نیست به پیام حق گوش دهد، دعوت مستمر پیامبر نور و هدایت نه تـنـهـا در آنها اثر نمی گذارد، بلکه


1) نور الثقلین، ج 2، ص 365.

2) همان.

3) نوح، 7.

موجب فرار و اعراض بیشتر آنها از خدا و حقیقت نیز می شود، انی دعـوت قومی لیلاً و نهاراً فلم یزدهم دعایی الا فراراً (1)«من (نوح) همواره قوم خویش را به سوی خدا خواندم لیکن دعوت من موجب افزایش فرار آنها از حق شد».

چـنـیـن مـلـتـی که به طور کامل حجت بر آنان تمام شده. استحقاق نفرین الهی را دارند وقت آن رسیده که پیامبر بزرگ الهی (نوح) به درگاه خدای قادر عرض کند: رب لا تـذر عـلی الارض من الکافرین دیاراً (2)«پروردگارا فردی از کفار را بر روی زمین باقی نگذار».

اکـنـون در آیـات مورد نظر، سخن از این حادثه عظیم است دعای پیامبر خدا مستجاب شده، تـصـمیم نهایی گرفته شده است، حتی اذا جاء امرنا و فار التنور(3)«دستور اجرا صادر شده و آب از تنور جوشیده» و کار به جایی رسیده است که هیچ راه گریزی از خطر این حادثه باقی نمانده است، لا عاصم الیوم. (4)

پـس از پـایـان یـافـتـن حـادثـه فـلـسـفـه تـاریـخ و حـادثـه را بـیـان مـی کـنـد، و قـیل بعداً للقوم الظالمین (5)که این سرنوشت شوم به خاطر ظلم و سرکشی این ملت بوده، اختصاص به ایـن مـلـت هـم نـدارد. هـر مـلـتی که مقابل حق استکبار نماید، به همین سرنوشت دچارمی شود. زیـرا، فـلـن تـجـد لـسـنـت اللّه تبدیلاً و لن تجد لسنت اللّه تحویلاً (6)«سنت های الهی نه دگرگون و عوض می شوند و نه متحول و جابجا می گردند».

مـلاحـظـه نـمـودید که این یک آیه از ندای «یا ارض» تا پایان آیه «للقوم الظالمین» چه مقدار مطاللب عمیق در بر دارد و چگونه قرآن این حجم مطلب را در یک سطر با چه


1) نوح، 5 و 6.

2) نوح، 26.

3) هود، 40.

4) هود، 43.

5) هود، 44.

6) فاطر، 43.

زیبایی بیان نموده اسـت. اگـر کـسـی بـخواهد از آن فیلم نامه و سریال تلویزیونی تهیه کند باید صدها صفحه کتاب بنگارد و ده ها حلقه فیلم مصرف کند تا بتواند این مفاهیم و ویژگی ها را تبیین کند و آنگاه باز هم هرگز نخواهد توانست زیبایی و حلاوت قرآن را داشته باشد.

نمونه دیگر

همچنین قرآن وقتی می خواهد در مورد قیامت که در چه زمانی اتفاق می افتد سوال طرح کند، این گونه سـوال طرح می نماید: یسئلونک عن الساعة ایّان مُرسیها (1)«از تو در مورد قیامت می پرسند کـه لـنـگـرگاه آن در چه زمانی است. «مُرسا» از: رسا، اسم زمان و مکان به معنای لنگرگاه کشتی است. رست السفینة انتهت الی قرار الماء فبقیت لا تـسـیـر. (2)در حادثه طوفان نوح علیه السلام می فرماید: بسم اللّه مَجریها و مُرسیها (3)«بسم اللّه حرکت و لنگر کشتی بود.» با بسم اللّه حرکت می کرد و با بسم اللّه لنگر می گرفت، لنگر گرفتن کشتی در پایان حرکت آن است. آنگاه که سـیـر بـه پـایـان برسد و کشتی برای بارگیری یا تخلیه بار در کنار اسکله پهلو بگیرد.

حال خدای سـبـحـان از فـرا رسـیـدن قیات به «مُرسیها» تعبیر می کند، یعنی چه؟

کدام کشتی می خواهد لنگر بـیافکند؟ این چه تعبیری در این مقام است؟! آیا این تعبیر به فرمایش برخی اساتید (4)به این مـعـنـا نـیست که نظام هستی یک مجموعه به هم پیوسته همانند یک کشتی در حرکت می باشد و ما انـسـان هـا بـر روی کره زمین همانند سرنشینان این کشتی هستیم. روزی سیر و حرکت کشتی پایان یافته و نوبت لنگر انداختن آن فرا می رسد؛ و آن روز، روزی است که کشتی بـه مـقـصـد رسـیـده و مـی خـواهـد بـار خـود را تـخـلـیـه نـمـاید، و اذا الارض مدت و القت ما فیهاو تخلّت (5)«زمانی فرا می رسد که زمین کشیده می شود (پستی و بلندی های


1) اعراف، 187.

2) کتاب العین، ص 311.

3) هود، 41.

4) حضرت آیة الله جوادی آملی.

5) انشقاق، 3 و 4.

آن هموار می گردد) و آنچه در درون دارد رها می کند و بار خود را تخلیه می نماید». و اخرجت الارض اثقالها (1)«زمین بارها و سنگینی های خود را رو می کند».

این ظرافت و لطافت و عمق طرح سوال در مورد قیامت است. در توان کدام هوشمند و فرهیخته ای اسـت کـه این گونه سوال مطرح نماید؟! آیا این اعجاز قرآن در زیبایی ظاهر و عمق آن نیست؟

آیا این گونه ساختار سخن و جمله بندی اعجاز نیست؟!

قرآن و تمثیل

اسـتـفـاده از تمثیل و تشبیه در سخن در رساندن مطالب و درک بهتر و سریع تر کمک می کند. در بیان مطالب علمی و عقلی مَثَل و تشبیه بهترین وسیله برای تفهیم مطلب است. روی سخن قرآن با همه اقشار جامعه است. قـرآن در مـوضـوعـات گوناگون با استفاده از مَثَل های محسوس و ملموس و قابل درک همگان مـطـالب عمیق را رسانده است. قرآن در انتخاب مثال آن قدر ظریف و زیبا عمل نموده است که با مثال عینیت خارجی را در ذهن مخاطب مجسم می نماید. به چند نمونه توجه فرمایید.

قرآن پایداری حق و ناپایداری باطل را با مثال این گونه ترسیم می نماید: الـم تر کیف ضرب اللّه مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین باذن ربها (2)«مَثَل حق همانند درخت سودمند و پاکیزه است که ریشه های آن در اعماق زمین فرورفته و آن را ثـابت و استوار نموده است. درختی که شاخه های آن در آسمان پر کشیده و همواره ثمر می دهد.» حق همانند چنین درخت سر سبز، شاداب، و زنده و پایدار است. و مـثـل کـلـمـة خـبـیـثـة کـشـجـرةِ خـبـیـثـةٍ اجـتـثـت مـن فـوق الارض مـالـها مـن قـرار (3)«بـاطـل هـمـانـنـد درخـت خـبـیـث و بـی ثمری اسـت کـه در سطح زمین نهاده شده است.» درختی هیچ گونه ثبات و قرار ندارد و با اندک وزش نسیم سقوط می کند.


1) زلزال، 2.

2) ابراهیم، 30 و 31.

3) همان، 32.

در مورد باطل سخن از میوه نیست، زیرا باطل بی ثمر است و در مثال کاملاً ترسیم شده که درخت بـی ریشه اگر چند روزی هم سبز باشد، گذرا و ناپایدار است و زود پژمرده و خشک خواهد شد. کدام انسان است که روانی و رسایی و شیوایی این مثال را متوجه نباشد؟!

در مـورد اضـطـراب و نـگـرانی انسان های مشرک که تکیه گاه اصلی یعنی خدا را رها کرده و به پناهگاه های پوشالی و غیر خدا روی آورده اند. قرآن پناه گاه های آنان را به خانه، عنکبوت تشبیه می کند که سست ترین خانه هاست، مثل الذین اتخذوا من دون اللّه اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتاً و إنّ اوهن البیوت لبیت العنکبوت (1)«مثل آنان که غیر خدا را سرپرست خویش قرار داده اند همانند خانه عنکبوت است، که پوشالی ترین خانه هاست» چه مثلی گویا و ساده و رسا و قابل فهم برای همگان!

در مـورد بـی توجه بودن به آیات الهی و بهره نگرفتن از نعمت اندیشه و تعقل با داشتن توان تفکر که در نهایت بی بهره و محروم مـانـدن از نور هدایت است، می فرماید: مـثـل الـذیـن حـمـلو التوریة ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسـفـاراً (2)«مثل اینها (علمای یهود) مانند مثل چهارپایی است که بار آن کتاب آسمانی باشد»، چهار پا از کتاب چه می فهمد، برای چهار پا چه فرق می کند بارش کتاب آسمانی باشد یا سنگ بیابانی!

در قـرآن نـمـونـه هـای زیـادی مَـثَـل وجـود دارد که مجال طرح همه آنها نیست از این نمونه ها ویـژگـی هـای مـثـالـهـا همچون روانی و رسایی و نیز عمق آنها، کاملاً آشکار است. قدرت کلام و اسـتـحکام بیان و شیوایی تمثیل در حدی است که با همراه شدن با سایر زیبایی های سخن، از توان انسان خارج است که چنین زیبا و روان و قابل فهم همۀ انسان ها سخن بگوید.


1) عنکبوت، 41.

2) جمعه، 5.

قرآن و استعاره

استعاره به معنای عاریه گرفتن است. در مواردی که کاربرد واژه با معنای اصلی آن کاملاً متفاوت بوده به طوری که نسبت به معنا بیگانه به حساب آید، و کاربرد لفظ در آن معنا عاریه گرفتن لفظ بـاشد، استعاره گفته می شود. استعاره از ترفندهایی است که ظرافت و زیبایی ویژه به ظاهر سخن می دهد. استعاره های قرآن به لحاظ توجه به تمام ریزه کاری ها و رموز و رعایت سایر محورهای زیـبـایی در حد اعجاز است به طوری که کسی را توان همانند سازی تعبیرهای قرآن نیست. با توضیح چند نمونه ممکن است این نکته بهتر آشکار گردد. قـرآن در حـادثـه عـظـیم طوفان نوح علیه السلام در آیه : یا ارض ابلعی مائک و یا سماء اقلعی (1)دو استعاره به کار برده است. یکی لفظ «بلع» که در مورد حیوان که طعمه خود را یک مرتبه فرو برد، در مـورد زمـین به کار برده است. دیگری واژه «قلع» که به معنای از ریشه کندن چیزی است در مـورد آسـمـان بـه کـار بـرده اسـت. آنگاه آبی که تمام سطح کره زمین را فرا گرفته بود، یک مرتبه جابه جا مـی شـود، آبی که از زمین جوشیده بود، توسط زمین بلعیده می شود، آبی که آن را آسمان به سرعت و مـسـتمر باریده است، یک مرتبه ریشه کن می شود. عمق مطلب بی نهایت است. بلعیدن دریاهایی از آب تـوسـط زمـیـنی و ریشه کن شدن آبشارهای آسمان. زیبایی و هماهنگی دو واژه ابلعی با «اقلعی» بـی نـهـایـت اسـت. بـه طـوری که تمام سخن شناسان مخالف و موافق قرآن، به آن اعتراف دارند؛ حـتـی عنودترین دشمن قرآن مانند «ولید» به زیبایی و بی نظیری آن اعتراف می کند که شرح آن در کتاب «زیباترین سخن» آمده است. (2)

نمونه های دیگر

درون خـانواده محل آشکار شدن اسرار است. دو همسر به لحاظ تماس نزدیک و


1) هود، 44.

2) زیباترین سخن، ص 67 و ص 182.

مستمری که با هم دارنـد از اسـرار و عـیـوب یـکـدیگر کاملاً آگاه می شوند. کمتر کسی است که بتواند سر خود را از هـمسرش پنهان کند. به همین خاطر می توان گفت خانواده محل «تبلی السرائر» است. این از یک طرف.

از سوی دیگر فاش شدن اسرار و عیوب موجب بی آبرویی و آسیب زدن به نهاد مقدس خانواده می باشد؛ قوام زنـدگـی به آبرو و شخصیت و کرامت خانواده است و خانواده بی آبرو زنده نیست، از مرده مرده تر اسـت.

ازجـانـب سـوم مـی دانـیـم کـه اسـلام بیش از هر مکتبی در تحکیم و حفظ بنیاد خانواده جدی است، حال چنین مکتبی که خواهان پیوند پایدار بین دو همسر است و بذر الفت و صمیمیت و صـفـا و محبت در زمین این نهاد ارزشمند می پاشد، با این مشکل چگونه برخورد می کند؟ چه طرفندی به کار می برد که برملا شدن اسرار در محیط خانواده، هیچ گونه آسیبی بر اساس خانواده وارد نکند و موجب اضطراب نشود؟

قرآن برای مقابله با این خطر دو همسر را پوشش یکدیگر قرار داده است و با دو جمله کوتاه و زیبا و عـمـیـق نکات اساسی را گوشزد می نماید. هنگامی که اسرار و عیوب فاش شد، نباید از درون خـانـواده بـه بیرون نفوذ کند. آن چه موجب آسیب و چه بسا به عنوان خطر، بنیان خانواده را تهدید مـی کند، فاش شدن اسرار به بیرون خانواده و اطلاع دیگران مانند اقوام و خویشاوندان و بیگانگان از درون زنـدگـی دیگری است. وسوسه های شیطان باعث فاش شدن اسرار، آنگاه این خطر را در پی دارد که مطرح کردن مسایل دیگران، موجب بـی آبرویی و در نهایت چه بسا زمینه دخالت بی جای دیگران را در زندگی خانوادگی فراهم آورد. قرآن به طـرزی زیـبـا و عـمـیـق بـا ایـن خطر مقابله نموده است می فرماید: هن لباس لکم و انتم لباس لهن (1)«همسران شما لباس و پوشش شما هستند و شما نیز پوشش آنانید».

نـقـش لـباس پوشاندن عیوب و اسرار بدن است. نقش لباس حفظ کرامت و آبروی انسان است. اما لـبـاس در جـایـی کـاربـرد دارد که بدنی در کار باشد. کاربرد لباس در مورد حفظ اسرار و عیوب خانواده کاملاً بیگانه است. هیچ گونه ارتباطی بین این دو وجود ندارد، لیکن


1) بقره، 187.

با استعاره گرفتن لفظ «لـبـاس» و کاربرد آن در ستر عیوب و اسرار خانواده نقش عمیق را ایفا نموده است. زیرا دو همسر را هـمـانـنـد لباسی که سراسر بدن را بپوشاند و تمام عیوب و اسرار را حفظ کند قلمداد نموده است. جـمـلـه از لـحـاظ عـمق بی نظیر و بی سابقه است. همچنین از لحاظ حسن ظاهر با این ایجاز و زیبایی بـی نـظـیر است.

این تعبیر کوتاه چه وسعتی از معنا را در بر گرفته است و چه ابعادی از مشکلات خـانـوادگـی را حل کرده است و با چه خطرهایی که از این روزنه خانواده را تهدید می کند مقابله نموده است؟!

جـریـان طـلـب فـرزنـد نـمـودن حضرت «زکریا علیه السلام» در شرایطی اتفاق افتاد، که خود حضرت تمام زمـینه های ناامیدی را مشاهده می کرد. زیرا از یک طرف خود حضرت در دوران کهن سالی به سر مـی بـرد. از سوی دیگر همسر او، در جوانی عقیم و نازا بود تا چه رسد به دوران کهولت. زکریا علیه السلام با مـشاهده کرامات و پاکی مریم علیه السلام علاقه شدید به داشتن چنین فرزندی پیدا می کند. پیامبر خدا که در واپسین روزهای عمر خودش قرار دارد و برف پیری بر سر و صورتش نشسته است، با آن شرایط خـانـوادگـی به ظاهر مأیوس کننده، لیکن امیدوار و واثق به رحمت الهی شرح حال خود را به خدا عرضه می کند و تقاضای فرزند می نماید. خدای سبحان این حقیقت را این گونه بازگو می کند، قال رب انی وهن العظم منی و اشتعل الرأس شیباً و لم اکن بدعائک ربّ شقیاً (1)«خدایا به قـدری پـیـر شده ام که استخوان های بدن سست شده است و آثار پیری از سرم شعله ور شده است، لیکن از درگاه تو، ناامید نیستم».

ایـن بخشی از دعای حضرت است که شرح بیشتر آن در آیات بعدی آمده است. سخن در اعجاز استعاره جـمله «و اشتعل الرأس شیباً» است. اشتعال یعنی شعله ور شدن یا به تعبیر فارسی «الو» گرفتن اسـت. وقـتی آتش تمام هیزم را فرا بگیرد می گویند شعله ور شده است. قرآن با بیان معجزه آسا در این آیه «شعله ور شدن» را در وصف پیری به کار برده است. نشان کهولت و پیری هنگامی که سر و صورت انسان را فرا می گیرد، موهای سر و صورت


1) مریم، 4.

یک پارچه سفید می شود، چین و چروک، پوست صورت و گردن را خشن و زبر می کند، این دو از علامت پیری، تمام سر و صورت را پوشش می دهد. قرآن در این تعبیر ظرافتی بس شگفت به کـار بـرده اسـت. ایـن تـعـبـیر در بیان مقصود رسا و روان است و از لحاظ ظاهر لفظ هم زیبا و انیق و با جمله های قبل و بعد منسجم و هماهنگ است. این تعبیر بی نظیر و بی بدیل است که سخن سنجان و ادیـبـان را بـه اعجاب وا می دارد. بطور یقین در توان بشری نیست که چنین زیبا و عمیق سخن بگوید.

سجع

سـجـع در نـثـر مـانـند قافیه در شعر است. قافیه بر زیبایی و لطافت شعر می افزاند. سجع موجب موزونی و ظرافت نثر می شود. انسان که زیبا پسندی در سرشت او نهاده شده است، همواره مجذوب پدیده های زیبای نظام هستی و بخصوص زیبایی محض، خدای سبحان، می باشد. هر اثر هنری زیبا به مقدار زیبایی اش مورد توجه انسان است.

سجع از ترفندها و فنون بدیع و آرایه سخن است، که یک سخنور فرزانه و فصیح همواره آن را مورد تـوجه قرار می دهد. سجع انواع مختلف دارد که برای آشنایی به تمام ابعاد آن به کتاب های ادبیات و معانی و بیان باید مراجعه نمود. لیکن برای اینکه کاربرد این فن بدیع در قرآن نیز قدری آشکار گردد، توضیح مختصر در مورد اقسام سجع داده می شود.

اقسام سجع
اشاره

انواع سجع عبارتند از: سجع متوازی، سجع متوازن، سجع مُطَرَّف. آنچه که سجع قرآن را در هر سه قسم ممتاز می کند انسجام سجع با عمق مفاهیم می باشد.

الف ـ سجع متوازی

سـجع متوازی که زیباترین نوع سجع می باشد عبارت است از موزون و متماثل بودن واژه های آخر جـمـلـه هـا. هـم از لـحاظ وزن (هجا) و هم از لحاظ رَوی (حرف اصلی آخر واژه) مانند آزاد با آباد، شـاداب بـا آداب دلـیـر بـا کـویر. در قرآن این نوع سجع فراوان به چشم

می خورد مانند: فی سدر مخضود و طلح منضود و ظل ممدود (1)«اصحاب یمین در سایه درختان سدر پر میوه بدون خار هستند، درختان پر برگ سایه دار، سایه ای کشیده شده بلند».

و مـانـنـد: و الـشـمس و ضحیها و القمر اذا تلیها و النهار اذا جلیها و الیل اذا یغشیها و السما و ما بناها و الارض و مـا طـحـیـها و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها کذبت ثمود بطغویها اذ انبعث اشقیها (2)«سوگند به آفتاب و نورانیت آن و سوگند به ماه که به دنبال آفتاب در حرکت است و سوگند به روز و زمانی که روشنایی می دهد و سوگند به آسمان و بنای با عظمتش و قسم به زمین و آنکه آن را بگستراند و قسم به نفس انسان و آنکه آن را نیکو آفرید و نیکی و بدی را بر او الهام نمود، به یقین آنـان که خویشتن را از آلودگی ها پاک کنند رستگارند و آنان که آن را آلوده نمایند زیان کارند؛ قـوم ثمود تقوا و هدایت خویش را تکذیب نمودند و پست ترین آنها برخواست و ناقه صالح را پی کرد».

مـلاحـظـه می فرمایید چـگونه سوره مبارکه در پانزده آیه مسجع به سجع متوازی با مفهوم عمیق و رسا مطالب را تـنـظیم نموده است. که هر مقدار در آن تدبر شود به مفاهیم عمیق تر راه پیدا می شود. بدون این که خـلـل و کـاستی در آن مشاهده شود. همین نکته موجب اعجاز در سجع قرآن است. و الا سجع معمولی با مواردی از اشکال و کاستی در سخن انسان نیز ممکن است.

و مانند: نحن اقرب الیه من حبل الورید اذ یتلقی المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید ... و جائت کل نفس معها سائق و شهید لقد کنت فی غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید و قال قرینه هذا مالدی عتید القیا فی جهنّم کل کفّار عنید. (3)


1) واقعه، 28 و 31.

2) شمس، 1 تا 13.

3) ق، 16 تا 24.

«ما بـر هـر انـسان از رگ گردن نزدیک تر هستیم و دو فرشته مراقب که از سمت راست و چپ او آمـاده نشسته اند و هر سخنی را از او سر می زند آن را ضبط می کنند، تا آن هنگام که لحظه سخت جـان دادن فـرا رسـد و هر نفسی را حرکت دهنده و گواهی همراه اوست. تو ای انسان از این واقـعه در غفلت بودی، اکنون که پرده ها را کنار زدیم چشم های تو تیز بین شده حقایق را می بینی. پـس هـمراه او گوید این همان انسان است که نزد من آماده و مهیا بوده، آنگاه ندا رسد که کافران لجوج را به جهنم افکنید».

ب ـ سجع متوازن

سـجـع مـتوازن و آن در مواردی است که واژه های آخر جمله و پاراگراف تنها در وزن نه در روی هماهنگ باشند مانند «تیغ، تیز» «کیف، دیو» زار، ساک».

در قـرآن مـانـنـد و الـسـمـاء و الـطـارق و ما ادریک مالطارق النجم الثاقب ان کل نفس لما علیها حـافـظ (1)«سـوگـنـد بـه آسمان و طارق، و تو چه می دانی طارق چیست؟! آن ستاره ای درخشان است که نورش فرو می رود، برای هر نفسی از سوی خدای سبحان مراقب وجود دارد».

و مانند: الحاقة ما الحاقة و ما ادریک ما الحاقة کذّبت ثمود و عاد بالقارعة فاما ثمود فاُهلکوا بالطاغیة و اما عاد فاُهلکوا بریح صر صر عاتیة ... کانهم اعجاز نخل خاویة فهل تری لهم من باقیة (2)«روزی کـه حقایق آشکار شود، آن روز را نمی دانی چگونه روزی است، همانا قوم ثمود و عاد آن را دروغ مـی پـنداشتند. اما عاقبت قوم ثمود و هلاکت آنها به خاطر طغیان و سرکشی خودشان بود، و امـا قـوم عاد آنها هم با بادهای تند طوفان زا و ریشه کن کننده که به صورت مستمر بر آنها وزیدن گـرفت، هلاک شدند به طوری که همانند نخل هایی که از ریشه برآیند ریشه کن شدند»، بسیاری از واژه های پایانی آیات قرآن مزین به سجع متوازن است.


1) طارق، 1 تا 4.

2) الحاقة، 1 تا 6، 7 تا 8.

ج ـ سجع مُطَرَّف

سـجع مطرف و آن توازن حروف واژه ها در «رَوِی» یعنی حرف اصلی آخر کلمه است مانند شاد با آزاد. در قـرآن مـانـنـد: الـم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل الم یجعل کیدهم فی تضلیل و ارسل علیهم طیراً ابابیل ترمیهم بحجارة من سجیل (1)«آیا نمی بینی که پروردگار تو با اصحاب فـیل چه کرد، آیا کید آنان را در تخریب خانه خدا بی نتیجه نکرد؟ آیا بر آنان پرندگان ابابیل را مأمور نساخت که با سنگریزه ها آنها را هدف قرار دهند؟!

و مـانند: و الصبح اذا اسفر إنها لاحدی الکبر نذیراً للبشر لمن شاء منکم ان یتقدم او یتاخر (2)«سـوگند به صبح هنگامی که روشنایی بخشد، همانا که قرآن یکی از بزرگترین نشانه های الهی اسـت کـه بـرای بشر نذیر و هشدار دهنده است تا هر کس خواست به سوی آن رود یا از آن بازماند (ایمان بیاورد یا کفر ورزد)».

و مـانـنـد: یا ایها المدثّر قم فانذر و ربّک فکبّر و ثیابک فَطَهّر (3)«ای رسول که به لباس در پیچیده ای بر خیز و هشدار بده و خدا را به بزرگی یاد کن و جامه های خویش را پاکیزه گردان».

قرآن از انواع سجع در جای جای آیات بهره برده است به طوری که وقتی دقت شود معلوم می شود که اکثر متن قرآن نثر مسجع است. تا آن مقدار که قرآن را شعر و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را شاعر خواندند. اینها برخی محورهای زیبایی ظاهر سخن بود که به طور فشرده مطرح گردید.


1) سوره فیل، 1 تا 4.

2) مدثر، 34 تا 37.

3) مدثر، 1تا 4.

بخش دوم: سخن زیبا

ابعاد معارف قرآن

تاکنون محور سخن پیرامون زیبای های ظاهر سخن بود؛ گرچه به محتوای آن نیز اشاره می شد. در این بخش محور سخن، «سخن زیبا» بودن و اعجاز محتوایی قرآن است. محتوای قرآن که از سوی مـلـکـوت و وحـی الـهـی مـی بـاشـد، در ابعاد گوناگون معارف انسانی اعجاز است. یعنی در بعد معارف، احکام و ایدئولوژی، اخلاق، حکومت و سیاسیت، حقوق اجتماعی و اقتصادی و ... دستاوردهای وحـی اعـجـاز است، یعنی معارف الهی به نوعی است که در فکررس علوم و دانش بشری نیست و انسان بدون استمداد از وحی هرگز به آنها راه ندارد.

ابعاد انسان

انـسان از لحاظ ظرفیت و استعداد فراگیری موجود بی نهایت است. ظرفیت انسان از تمام موجودات هستی حتی از فرشتگان مجرد الهی فراتر است. که شناخت انسان بدین نحو تنها توسط وحی ممکن است و بدون وحی کسی قادر نیست این چنین ابعاد وجودی انسان را ارائه دهد. قرآن در مورد ظرفیت فراگیری انسان می فرماید فرشتگان در هنگام آفریدن انسان در اندیشهبودند که انگیزه آفرینش این موجود چیست، حتی هنگامی که از اراده و مقصد خدا در این رابطه اطلاع یافتند در محضر الهی سؤال کردند که برای چه انسان می آفرینی، اتجعل فیها من یفسد فیها «آیا کسی را در زمین قرار می دهی که فساد به پاکند».

خدای سبحان در پاسخ فرشته ها فرمود من چیزی می دانم که شما به آن آگاهی ندارید، اِنی اَعلم مـا لا تعلمون (1)و آن موضوع ظرفیت فراگیری انسان است. شما هم اگر به این حقیقت آگاه شوید دیگر چنین سوالی نخواهید کرد. و عَـَّلـم آدم الاسـمـا کـلـهـا ثـم عـرضـهـم عـلـی الـمـلائکـة فـقـال انـبـؤنـی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین (2)«آدم را از تمام حقایق آگاه


1) بقره، 30.

2) بقره، 31.

ساخت آنگاه آن حقایق را بر فرشتگان عرضه نموده، از آنها خواست که اگر آگاهی دارند، مرا از آن حقایق آگاه سازید.»

شـنـاخـت ابـعاد وجودی و نیازهای انسان بدون بهره گیری از تعالیم وحی مقدور نیست. انسان با کـاوشـهـای خود قادر نیست ابعاد وجودی و درون انسان را روانکاوی کند. انسان توان مند نیست تا از زوایای روحی انسان به طـور دقـیـق اطـلاع حـاصـل کند و در صدد تأمین خواسته های او برآید. آن که انسان را می شناسد خدای انسان است. همان که بعد از آفرینش انسان به عنوان زیباترین مخلوق، بر آن عمل با عظمت، خود را ستود، فتبارک اللّه احسن الخالقین (1).

دو مبدأ، دو گرایش
اشاره

قـرآن بـرای آفرینش انسانی دو مبدأ عنوان می کند زیرا که وجود انسان وجود ترکیبی از ماده و مجرد اسـت. انـسان به نوعی آفریده شده که بُعد وجودی او با جسم و ماده سر و کار دارد. حقیقت انسان دو مبدأ می طلبد که هم جنبه مادی و هم جنبه تجرد او را تأمین نماید. به همین سبب قرآن وجود عنصری و جـسـم انسان را به آب و گل نسبت می دهد، و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طین (2)«ما انسان را از خالصی گل آفریدیم». امـا حـقـیـقـت وجـودی انسان که روح او است مبدأ آن را عالم ملکوت می داند، و نفخت فیه من روحی،(3)«در او (انسان) از روح خود دمیدم».

گرایش فطری

به لحاظ دو مبدأ در آفرینش انسان، دو گرایش هماهنگ با دو مبدأ نیز در درون انسان نهاده شده است. مـبـدأ مـلـکـوتی انسان گرایش به اصل خود یعنی عالم ملکوت دارد بر همین اساس کشش های فطری انسان هـمـواره بـه سوی خدا می باشد. و خواسته های بی نهایت فطرت


1) مومنون، 14.

2) مومنون، 11.

3) حجر، 29.

انسان به سوی شناخت و پیوند با اصل خویشتن است، فطرت اللّه التی فطر الناس علیها. (1)انسان از این بعد به شناخت و پرستش خدا مفطور شده است.

در مقابل بعد طبیعی انسان نیز گرایش به اصل خود یعنی عالم مُلک و عالم ماده دارد، همان طور کـه فـطـرت گـرایش به ملکوت دارد، طبیعت انسان گرایش به فجور دارد؛ خدای سبحان انسان را به دو جنبه گـرایش وجودی خویش آگاه ساخت، و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها (2)تسویه نـفـس و مـستوی القامة بودن نفس انسانی به این است که هم بر گرایش های فطری خود آگاه اسـت و هـم گـرایـش های طبیعی را می شناسد.

گرایش های فطری به سوی تکامل و پاکی است. گـرایـش هـای فطری به سوی برتری از فرشتگان است. گـرایـش های فطری به سوی نور و صفا و محبت است. گرایش های فطری به آن جهت است که انـسـان در دانش، ظرفیت تعلیم و فراگیری همه حقایق را دارد، و عَلَّم ادم الاسما کلَّها، گرایش فـطـری جـذبـه بـه سوی کمال است تا آنجا که مسجود فرشته قرارگیرد، و اذ قال للملائکه اسجدوا لادم. (3)

در بُـعـد عـمـل و تـزکـیه تا بدانجا تعالی پیدا کند که در جذب منافع، دیگران را بر خود مقدم شایسته تر داند، یعنی «ایثار» نماید، و یـؤثـرون عـلی انفسهم و لو کان بهم خصاصة (4)«در مواردی که خود نیازمندند دیگران را بر تأمین نیاز خود بر می گزینند».

چنین کسی نه تنها عادل و منصف و به حق خویش قانع بوده، بلکه از حق خود نیز باشدت نیاز، به نـفـع دیگران گذشت می کند. تزکیه و تقویت بُعد فطری تا به این حد زمینه رشد و تعالی دارد که البته به این مراحل محدود و خلاصه نمی شود، بلکه بُعد تقوا و پاکی نهایت و پایان ندارد تا به آنجا راه پیدا می کند که جز خدا چیزی نخواهد و جز خواسته


1) روم، 30.

2) شمس، 7.

3) بقره، 34.

4) حشر، 9.

الهی چیز طلب نکند، و مـا تـشـاءون الا ان یـشـاء اللّه (1)«چـیـزی را نـمی خواهد مگر آنکه ذات مقدس نیز آن را بخواهد».

گرایش طبیعی
اشاره

در مقابل بعد مادی انسان که طبیعت گرایی است، گرایش های آن هم بی پایان است. انسان هلوع و حـریـص اسـت. انـسان در بعد طبیعت مناع للخیر است. انسان در گرایش طبیعی افزون طلب است، الهیکم التکاثر (2)«افزون طلبی شما را از یاد خدا غافل کرده است.»

إنّ الانسان خُلِق هلوعاً اذا مسّه الشر جزوعاً و اذا مسّه الخیر منوعاً(3)«انسان حریص آفریده شده است. انسان هنگامی که ناملایمی به او می رسد جزع و ناشکیبایی می کند و وقتی نعمت برای او فراهم می شود از دیگران آن را منع می کند.» و احـضـرت الانـفـس الشح (4)«بخل در درون نفس انسان همواره حاضر شده است.»

بعد طبیعت ظـلـوم و جهول یعنی طغیانگر و بسیار جاهل است، انه کان ظلوماً و جهولاً (5)انسان تجاوز کـار و سـفـاهـت پـیشه آفریده شده است، ظلم و طغیان انسان هم بی پایان است، کلا ان الانسان لـیـطغی ان راه استغنی (6)«انسان آنگاه که بی نیازی احساس کند طغیانگر است.»

طغیانگری انـسان تا بدان جاست که، انا ربکم الاعلی (7)سر می دهد. خوی تفرعن و تفوق طلبی در نهاد همگان است. همه در مقابل لااله الا اللّه که گرایش فطری است، گرایش


1) انسان، 30.

2) تکاثر، 1.

3) معارج، 19 تا 21.

4) نساء، 128.

5) احزاب، 72.

6) علق، 8.

7) نازعات، 24.

بی پایان طبیعی دارند که «لا اله الا انا» می باشد؛ «قدرت و تصمیم تنها تصمیم من است»، گرایش او در دو سو بی نهایت است که، منهومان لایشبعان طالب علم و طالب دنیا (1)«دو گرسنه سیر نمی شوند طالب علم و فضیلت و طالب دنیا.»

دو راهنما، دو سرنوشت

ایـن دو گـرایـش را که از درون انسان شعله ور است دو راهنما از بیرون هدایت می کنند. راهنمای فـطـرت خـدا و انـبـیـا و فـرشـتـگـان اند. راهنمای طبیعت شیطان است. پیام خدا، قد افلح من زکیها (2)«آن کسی پیروز و رستگار شد که نفس خود آراست.» پـیـام شـیطان، قد افلح الیوم من استعلی (3)است «پیروزی از آن کسی است که سلطه پیدا کند.» که پیروزی را به قدرت و تفوق طلبی می داند.

پـیـام خـدا تعدیل خواهش های نفسانی است، و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون (4)«هرکس بخل خویش را باز دارد و سرکوب کند رستگار است». پـیـام شیطان شعله ور کردن خواسته های نفسانی است، زین للناس حب الشهوات (5)پیام خـدا دعـوت به صراط مستقیم است، ان هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه (6)، «این راه راست و هموار من است که باید از آن پیروی نمایید.» پیام شیطان سر راه مـسـتقیم نشستن و راه را گرفتن است، فبعزّتک لاقعدنَّ لهم صراطک المستقیم. (7)«به عزت تو سوگند که به سر راه مستقیم تو خواهم نشست.»

سرانجام و عاقبت راه خدا نعیم است و فرجام راه شیطان جحیم است. و امـا مـن خـاف


1) نهج البلاغه، حکمت 457.

2) شمس، 9.

3) طه، 20.

4) حشر، 9.

5) آل عمران، 14.

6) انعام، 153.

7) اعراف، 16.

مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی المأوی (1)«کسی که از عـظـمـت خدا بترسد و خواهش های نفس را توجه نکند، جایگاهش بهشت است». اما شیطان انما یـدعـو حـزبـه لیکونوا من اصحاب السعیر (2)«او پیروان خود را دعوت می کند تا به جهنم بکشاند که حزب شیطان جایگاهش جهنم است». ایـن تبیین روح و روان انسان گرایش های متضاد آن و راه و چاه و سرنوشت انسان از دیدگاه قرآن اسـت.

قرآن که کتاب هدایت و نور است به صورت موضوعی در تمام زمینه ها رهنمود داده است. از مبدأ آفرینش گرایش ها و راهبرها و سرنوشتها خبر می دهد، آنگاه می گوید هذا بیان للناس (3)«این (قرآن) بیان و پیام آشکار برای مردم است.»

آیا این گونه معارف در میان علوم بشری قرار دارد، و انسان بدون بهره گیری از وحی می تواند این گونه شناخت صحیح از انسان وگرایش ها و راه و سرنوشت او ارائه دهد؟ آیا این معارف از آن سوی هـسـتـی و از مـلکوت نمی باشند؟ و آیا اینها مصادیق یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون نیست؟ آیا این معارف نشان اعجاز محتوایی و سخن زیبا بودن قرآن نیست؟! چـون مـحـورهـای محتوایی اعجاز قرآن بسیار است، برای رعایت اختصار تنها برخی محورهای دیگری که کمتر به آنها پرداخته شده است، می پردازیم.

قرآن و روابط سیاسی و بین المللی

از ویـژگـی هـای مـهـم قـرآن نـسـبـت بـه کتاب های آسمانی پیشین این است، که قرآن در ابعاد گـونـاگـون نـیـازهـای انسان، یک برنامه جامع و کامل پیش بینی نموده است. به همین لحاظ مـحـدود به زمان و مکان نیست. به دیگر سخن پیام قرآن جهانی است، جهانی و فراگیر بودن پیام قرآن تنها از آیاتی که تصریح به این ادعا می کنند به دست نمی آید، مانند


1) نازعات، 40.

2) فاطر، 6.

3) آل عمران، 138.

آیه: انا ارسلناک کافة للناس (1)«ما تو را برای تمام مردم مبعوث نموده ایم» و یا: و ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول اللّه و خاتم النبیین (2)«محمد پدر احدی از شما نمی باشد، محمد فرستاده خدا و آخرین پیامبرآسمانی است». آیـاتـی از ایـن قبیل خود ادعای جهانی بودن قرآن را مطرح می نمایند، مهم این است که محتوای قرآن این ادعا را تثبیت کند. یعنی محتوای قرآن از لحاظ جهانبینی و نیز ایدئولوژی به نوعی باشد کـه مـدیـریـت جـهانی را عهده دار باشد.

این نکته روشن است که آن مرام و مذهبی می تواند ادعـای مدیریت جهانی داشته باشد، که در تمام شؤون عمومی و روابط سیاسی دخالت کند. زیرا مدیریت صحیح بر اسـاس روابط با دیگران است و مرامی که روابط با دیگران را نادیده می گیرد به انزوا کشیده شده در محدودۀ خود نیز نمی تواند مدیریت صحیح بدهد، تا چه رسد به جامعه جهانی.

زندگی اجتماعی انـسـان زنـدگی روابط است، بدون تنظیم روابط صحیح ایجاد مدیریتی جهانی هیچ گاه مقدور نخواهد بود. اسـلام کـه مـدعی پیام آور جهانی است در صورتی در این ادعا صادق خواهد بود، که با گروههای مـختلف جامعه و ملتها و دولتها رابطه برقرار کند. زیرا این چنین نیست که در جامعه اسلامی همه مردم مسلمان باشند و یا همه مردم جهان، مسلمان باشند. بلکه عقیده های گوناگون مانند شرک و نـیز اهل کتاب همواره وجود خواهند داشت. اگر دین مدعی به مدیریت جهانی است باید موضع خـود را در قبال اعتقادات و گروه ها تبیین نماید. زیرا بی پایگی این سخن روشن است که یک دین ادعـای مـدیریت جهانی نماید، آنگاه دیدگاهش این باشد که با اعتقادات و گروه های مخالف قطع رابطه نماید!

قرآن چون شناخت صحیح از ارزش های الهی و انسانها دارد. و نیز شناخت دقیق از روحیات گروه ها و مـسـلـک هـای مختلف دارد در جهان سیاست نیز از اصول و معیارهای ثابت بهره مند است، حتی اسـتـراتژی ثابت در جهان سیاست و ایجاد روابط تنظیم نموده


1) سبأ، 28.

2) احزاب، 40.

است. این خود نوعی اعجاز محتوایی قرآن است که با آگاهی از واقعیات و ارزشها و شناخت گروه ها موضع ثابت اتخاذ می کند.

افـزون بـر حـقوق اجتماعی و سیاسی جامعه اسلامی، برای انسانها از آن بعد که انسان هستند با هر مرام و مسلک حقوق قایل است و این حقوق را محترم می داند. ایجاد روابط انسانی حسن معاشرت و احـتـرام مـتـقابل و پای بند بودن به مواثیق و تعهدات بین المللی از جمله اصول استراتژیک اسلام است.

قرآن و حقوق انسانی
اشاره

ایـجـاد روابط و برخورد عاقلانه و عادلانه با انسان ها پایه و اساس روابط سیاسی اسلام است. قرآن با یک جمله موضع خود را که ثابت و استوار است تبیین می کند، قولوا للناس حسناً (1)«با مردم به نیکی برخورد کنید». بـا مـردم در هـر مرام مسلک که هستند در برخوردهای اجتماعی، سیاسی، حقوق انسانی را رعایت کنید.

این اصل را علی بن ابی طالب علیه السلام در مورد والی و حاکم اسلامی این چنین تبیین می کند:.و أشـعـر قلبک الرحمة للرعیه ... فانهم صنفان اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق (2)«قلب خویش را مأوای رحمت به مردم قرار ده و نسبت به آنها مهربان باش زیرا مردم دو گروهند یا برادر دینی تو هستند و یا اگر مسلمان هم نباشند همانند تو انسان می باشند.» حق انسانی آنها باید رعایت شود. و می فرماید: و انصف الناس (3)«با مردم به انصاف رفتار کن».

پیمانها

از جـمـلـه دیـدگـاه های ثابت قرآن در برخورد دیگران رعایت پیمان هاست. قرآن قراردادها را در زمینه های گوناگون محترم می شمارد و به عنوان یک ارزش و حقوق عمومی پایبند به آن هاست. حتی اگر قرارداد سیاسی با دشمن هم که باشد اجازه نقض


1) بقره، 83.

2) نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر.

3) همان.

یک جانبه پیمان را نمی دهد، ان العهد کان مسئولاً. (1)

در مـورد دشـمـن مـی فرماید: الا الذین عاهدتم من المشرکین ثم لم ینقضوکم شیئا و لم یظاهروا عـلـیـکـم احدا فاتموا الیهم عهدهم الی مدتهم ان اللّه یحب المتقین. (2)«پیمان خود را با مـشـرکـانـی کـه قـراردادهای خود را نقض نکرده اند و با دشمنان شما هم پیمان نشده و کمک کار و پـشتیبان آنان قرار نگرفته اند، محترم بدانید و تا آخرین لحظه پیمان به عهد خود وفادار باشید که اگر این کار را انجام دهید تقوا خواهید داشت که خدا انسان با تقوا را دوست دارد».

مـلاحـظه می کنید سفارش به رعایت عهد و پیمان با مشرک است که خصم کینه توز علیه اسلام و مسلمانان است، لـتـجـدنَّ اشـد الـنـاس عـداوة للذین امنوا الیهود و الذین اشرکوا (3)«مشرکین و یهود را شـدیـدترین دشمنان مسلمانان می یابی.» با چنین دشمنی هم وفای به عهد و رعایت حقوق انسانی محفوظ است همچون رعایت مفاد قرار دادهای سیاسی و نظامی.

عدالت

رعـایـت عـدالـت در جامعه انسانی اصل دیگری است که نقش محوری در روابط با دیگران دارد. عـدالـت مـایـه قـوام جامعه انسانی و بقاء حکومت است. قرآن بر رعایت این اصل اصرار دارد و اجازه نـمـی دهد در هیچ شرایط این اصل نادیده گرفته شود. آن چه همواره عدالت را تهدید می کند دو مـوضـوع است؛ یـکی سودجویی برای خود یا برای وابستگان و خویشاوندان، دیگری عداوت و دشمنی با دیگران. این دو انگیزه مهم در عدول از عدالت است.

قرآن به هر دو مورد اشاره می کند، یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء للّه و لو علی انفسکم او الوالدین و الاقربین (4)«مـومنان باید بپادارنده عدالت و قسط باشند


1) اسراء، 34.

2) توبه، 4.

3) مائده، 82.

4) نساء، 135.

و به حق برای خدا گواهی دهند ولو بر علیه خود یا پدر یا مادر و نزدیکان خود باشد». عـلاقه به منافع خویش و نزدیکان نباید سبب بیرون رفتن از مدار عدالت شود. منافع شخصی خود، یا نـزدیـکـان و دوسـتان یک انگیزه عمده بر زیر پا نهادن عدالت است، که قرآن از آن پرهیز می دهد.

انـگـیزه دوم دشمنی است که چه بسا دشمنی باعث شود که انسان حقوق انسانی دیگران را نادیده گرفته و از این جهت عدالت را پایمال کند، یا ایها الذین امنوا کونوا قوامین للّه شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی و اتقوا اللّه ان اللّه خبیر بما تعملون. (1)«مـومنان باید برای خدا بر پا دارنده حق باشند و همواره بر عدالت و قسط شاهد باشند، دشمنی با قومی نباید سبب عدول از مدار عدالت شود، (بلکه عدالت باید حتی نسبت به دشمن رعایت گردد.) که رعـایـت عـدل و حقوق انسانی تقوا پیشه کردن است و خدا هم به عملکرد شماها آگاه است.» خدا نظاره گر است که چگونه عدالت را رعایت می کنید».

احسان

نه تنها عدالت مد نظر قرآن است، بلکه قرآن حتی نسبت به دیگران یعنی آنان که مسلمان نیستند، احسان را روا می دارد و می فرماید نسبت به آنها احسان و نیکی نمایید، لا ینهیکم اللّه عن الذین لم یـقـاتـلـوکـم فـی الـدیـن و لـم یـخـرجـوکـم من دیارکم اَن تَبرّوهم و تُقسطوا الیهم ان اللّه یحب الـمـقـسـطین (2)«با آنان که علیه دین شما در جنگ نیستند و شما را از وطن خود آواره نکرده اند (منظور کفار می باشد) مانعی ندارد که با آنان به نیکی و احسان برخورد کنید و عدالت را در مورد آنها رعایت نمایید، خدا به یقین عدالت پیشگان را دوست دارد.»

ایـن چـنـد اصـل (حسن معاشرت، پایبندی به پیمانها، رعایت عدالت، احسان) در روابط میان تمام انسانها باید ملاحظه شود. اینها از اصول و معیارها و حقوق بین المللی است که


1) مائده، 8.

2) ممتحنه، 8.

قرآن آنها را تدوین کرده و همواره پایبند به آنها است. اگر برخی از این اصول مانند حسن معاشرت کلی باشد سه اصل دیگر، اصـول استراتژیک قرآن در روابط سیاسی است. موضع قرآن ایجاد روابط مسالمت آمیز و رعایت اصـل حـسـن مـعاشرت است.

با محور قراردادن اصل رعایت حقوق انسانی، جهانی بودن پیام قرآن آشـکـارا تـثـبـیت می شود. زیرا چنین مسلکی توان مدیریت جهانی را خواهد داشت. چون با پذیرش این اصول تمام گروه های مختلف جامعه جهانی که از نظر ایده و دین متفاوت می باشند تحت پوشش قرار خواهند گرفت.

تفاوت در روابط

ایـجاد روابط با گروه ها و ملت ها و دولت ها اصل ثابت است و بر اساس تفاهم عمومی و مسالمت و هـمـزیـستی شکل می گیرد. چون مرام ها و گروه ها در موضع گیری خود یکسان نیستند، موضع قـرآن هـم در بـرابر آنها یکسان نمی باشد. بر همین اساس در کنار اصول یاد شده معیارهای دیگری نیز مورد توجه اسـت، کـه در ایـجـاد روابـط بـاید به طور دقیق مورد توجه قرار گیرد. قرآن در این رابطه ارائه گر رهنمودهایی است، که بر اساس عقیده های متفاوت طرف اتخاذ می شود.

در محدوده جامعه اسلامی معیارهایی همچون ایمان و تشکل و صبر و پایداری مورد توجه است. اما نـسـبـت به خارج از حوزه اسلامی موضع گیری قرآن بر اساس تفاوت موضع گیری دیگران است. قـرآن مردم بیرون از حوزه اسلامی را به دو گروه عمده «مُشرک» و «اهل کتاب» تقسیم می کند. البته این دو گروه در دشمنی و عداوت با اسلام و مسلمانان همانند نیستند، لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الـیـهود و الذین اشرکوا و لتجدن اقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالو انا نصاری (1)«سخت تـریـن دشـمـن نسبت به مسلمانان، یهود و مشرکان می باشند. در صورتی نزدیک ترین گروه ها در مهرورزی به مسلمانان مسیحیان هستند». مـلاحـظه می کنید بین دو گروه از اهل کتاب (یهود و مسیحیت) تا چه


1) مائده، 82.

اندازه تفاوت وجود دارد. یکی «اشد الناس عداوة» است، دیگری «اقرب الناس مودة» است. مشرکان هم مانند اهل کتاب به معاند و غیر معاند تقسیم می شوند.

روابـط سـیـاسـی و اجـتماعی قرآن با این گروه ها بر اساس موضع گیری های متفاوت آنهاست. باید تمام این اصـولـی مـورد تـوجه قرار گیرند که ایجاد روابط با بیگانگان باعث تمایل و جذب آنها به حق شود. افـزون بـر ایـن هـمـواره این خطر را هشدار می دهد که ایجاد روابط با بیگانگان نباید جهت تأثر و منفی داشته باشد، روابط نباید هویت جامعه و امت اسلامی را تهدید کند، که به شرح چند اصل و یا استراتژی در این راستا می پردازیم.

دوستی با کفار!

در ایـجـاد روابط با کفار و حتی اهل کتاب باید روابط به نوعی باشد که موجب دوستی با آنها نشود. ایـجـاد رابـطه غیر از پیمانهای مودت و دوستی است. پیمان دوستی خطر خوپذیری را به صورت جدی در پی دارد. قرآن در عین حال که اصل را بر ایجاد روابط و معاشرت انسانی می داند. از بستن پـیـمان دوستی با کفار بر حذر می دارد و گوشزد می کند که روابط با کفار نباید منجر به دوستی با آنها شود. زیرا جامعه اسلامی در معرض خوپذیری از اعتقادات کفر آنها قرار خواهد گرفت، یـا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالمودة (1)«مومنان نباید دشـمنان خدا و خود را ولی خویش قرار داده و طرح دوستی با آنها بریزند.» آیه از دوستی با کفار شـدیداً پرهیز می دهد. اگر «ولی» به معنای رهبری باشد نکته دیگری را نیز ایفاد می کند که ولایت کفار را نباید پذیرا باشند.

پذیرش ولایت کفار!

وقـتـی انـعـقـاد پیمان دوستی ممنوع باشد، پذیرش سلطه و رهبری کفار نیز به طور قطع ممنوع خـواهـد بـود. به همین خاطر در ایـجـاد رابطه با کفار به ویژه کفار معاند نباید ولایت آنها را پذیرفت. نباید در زمینه های گوناگون، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی،


1) ممتحنه، 1.

کفار تصمیم گیرنده امور مسلمانان بـاشـنـد. مـسلمانان نباید زیر سلطه کفار قرار گیرند، زیرا که مشخص است پذیرش سلطه آنها چه خـطرهایی را در پی خواهد داشت. سلطه کفار سلطه کفر و فساد است و جامعه اسلامی را از هویت خـویـش تـهـی مـی کند. و مسلمانان را همرنگ و هم کیش خود خواهند ساخت، ان یثقفوکم یکونوا لکم اعداء و یبسطوا الیکم ایدیهم و السنتهم بالسوء ودّوا لو تکفرون (1)«اگر آنان بر شما دسترسی پیدا کنند چون دشمن شما هستند سلطه و قدرت خویش را بر شما گسترش داده و و با هجمۀ فرهنگی آنچنان حمله ور می شوند، تا شما را به کفر برگردانند».

ارتداد و برگشت از دیـن نـتـیـجـه پـذیـرش ولایـت کفار خواهد بود. به لحاظ اهمیت این خطر قرآن در این جـهـت پـافـشـاری دارد که موضع خود را خیلی آشکار و فراگیر بیان می کند. قرآن جامعه اسلامی را بـه هیچ وجه اجازه نمی دهد کمترین سلطه از سوی کفار را بپذیرد، و لن یجعل اللّه للکافرین علی الـمـومـنـیـن سـبـیـلاً (2)«خدای سبحان در هیچ زمینه ای سلطه کفار را بر مومنان روا نمی دارد».

ایـن یـک اصـل فـراگـیـر اسـت شامل تمام زمینه های اعتقادی و فرهنگی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و حقوقی می شود. رعایت این اصل نقش محوری در مصونیت بخشیدن به جامعه اسلامی و حفظ هویت اسلامی آن دارد، که اگر ایجاد رابطه هم باشد باید با رعایت این اصول انجام پذیرد.

حفظ اسرار

حفظ اسرار اصل دیگر مورد توجه قرآن در این رابطه است. جامعه اسلامی برای حفظ هویت و کیان خـویـش بـایـد مـراقب اسرار خود باشد. هیچ بیگانه ای به اندرون جامعه و به مراکز تصمیم گیری جـامـعـه اسـلامـی نباید راه پیدا کند. زیرا در صورت نفوذ دشمن به مراکز تصمیم گیری از اسرار آگاهی حاصل نموده جامعه اسلامی از سوی آنان آسیب پذیر خواهد


1) ممتحنه، 3.

2) نساء، 141.

شد، یـا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا بطانة من دونکم لا یألونکم خبالاً ودّوا ما عنتم (1)«مؤمنان بیگانگان را محرم اسرار خویش قرار ندهید که آنان از اخلال در امور شما هیچ گاه دریغ ندارند و با آگاهی از اسرار شما مشکلات بزرگی برای شما پدید می آورند و شما را به زحمت خواهند افکند».

هوشیاری سیاسی و دفاعی
اشاره

اصـل دیـگـر در روابـط بـا بـیـگـانگان، هوشیاری است؛ یعنی مراقبت مستمر از اوضاع سیاسی و تـصـمـیـم گـیری های جهان بیگانه. قرآن جامعه اسلامی را هشدار می دهد که باید تحرکات سـیـاسـی و تـصـمیم گیری های عمومی و به ویژه نظامی دشمنان باشند، تا غافل گیر نشوند. مسئولین جامعه اسلامی نباید از خطر دشمن و بیگانه آسوده باشند. بلکه باید همواره مـراقـب دشـمن باشند. این مهم در صورتی تحقق می یابد که از روابط سیاسی و تصمیمات عـمـومـی و نـقـشـۀ آنـهـا مـطـلـع بـاشند، تا توان مقابله و دفاع داشته باشند، و لیأخذوا حذرهم و اسلحتهم (2)«باید هم هوشیاری خود را حفظ کنند و هم سلاح خویش را برگیرند.»

مسلمانان همواره هوشیار، آماده، مراقب دشمن باشند. زیرا کفار درصدد غفلت شما هستند؛ آنان در پی آنند که شما از آمادگی دفاعی و اقتصادی غافل شوید، آنگاه با یک تهاجم همه جانبه شما را از پای درآورند، ود الـذیـن کـفـروا لو تغفلون عن اسلحتکم و امتعتکم فیمیلون علیکم میلةً واحدةً (3)«کفار هـمـواره مـی خـواهـنـد که شما از سلاح و متاع (امور نظامی) (امور اقتصادی) خود غافل شوید، تا با تهاجم همه جانبه بر شما حمله ور شوند». مـلاحـظه می کنید قرآن چگونه روحیات و استراتژی دشمن را تبیین می کند و در جهان سیاست قـرآن چـگونه بیان و هدایت و رهنمود است، که هذا بیان للناس بودن قرآن با این


1) آل عمران، 118.

2) نساء، 102.

3) نساء، 102.

موضع گیری ها به خـوبـی آشـکار می شود. ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم؛ به خوبی تبیین می شود، که قرآن در هـمـه عـرصـه هـا رهـنـمـود منحصر بر فرد دارد. واقعیات موجود در جهان خارج همواره طبق رهنمودهای آن مصداق عینی می یابند.

تصمیم گیری قرآن در برابر کفار معاند کاملاً تفاوت می کند. قـرآن در ایجاد روابط سیاسی حساب کفار معاند مشرک و سرسخت را از دیگران جدا نموده است. اگـر در مـورد سـایـرین اصل بر حسن معاشرت و مسالمت و ایجاد رابطه است، در کفار معاند مـوضـع گیری شدید است.

البته این بدین معنا نیست که اصول انسانی را در مورد معاند نادیده بگیرد، بلکه با حفظ اصول انسانی مـوضـع قـرآن هم به خوبی روشن است. زیرا عناد و استکبار آنها در مقابل حق و تمرد آنان با اهل حق این تصمیم شدید و موضع قـاطـع را بـاعـث مـی شـود. قـرآن در این رابطه موضع خود را به صورت حتی موردی و ریز و اسـتـراتـژیـک بیان نموده است؛ در عین حال که روحیات کفار معاند به ویژه یهود و صهیونیست و اسـتکبار جهانی را تبیین می کند. موضع تند و خشن در برابر آنان می گیرد. قرآن در این رابطه هم استراتژی دشمن را به خوبی تشریح می کند و هم اینکه با چنین دشمنی چگونه باید برخورد نمود، رهنمود می دهد. در این فرصت به برخی محورها به طور خلاصه اشاره می گردد.

الف ـ جنگ ستیزی کفار

از روحـیـات ذاتـی و اسـتـراتـژی کـفار معاند و استکبار جهانی، جنگ و ستیز همیشگی با اسلام و مـسـلمانان است. آنان از هیچ فرصتی در مشتعل نمودن شعله های جنگ دریغ نمی کنند. اگر در زمـانی ملاحظه شود که آتش جنگ از سوی استکبار شعله ور نیست، نه به این دلیل است که دست از ستیزه جویی برداشته است. بلکه از سر ناتوانی و ناکامی است.

توجه فرمایید رهنمود معجزه آسای قرآن را، و لا یزالون یقاتلونکم حتی یردّوکم عن دینکم ان استطاعوا (1)«آنان (کفّار) همواره در جنگ و ستیز با شما هستند، تا چنان که بتوانند شما را به کفر و ارتداد باز گردانند».


1) بقره، 217.

ب ـ توطئه و خیانت کفار

قرآن در تبیین اصل دیگر از شناخت دشمن معاند به ویژه صهیونیست، بیان توطئه های گوناگون آنـان علیه اسلام و امت اسلامی است. استکبار به همراهی اینان همواره در صدد نقشه علیه عزت و اعـتـلای جـامـعه اسلامی هستند و با ایجاد تفرقه و تجزیه یک پارچگی مسلمانان، آنان را تکه تکه نموده تا بـلـعـیـدن آنـها آسانتر باشد. واقعیاتی که همواره در طول تاریخ و این زمان شاهد آن بوده و هستیم.

قـرآن در تبیین این روحیه می فرماید: و لا تزال تطلع علی خائنة منهم (1)«شما همواره از خـیانت های نقشه های شوم (اسراییل و یهودیان صهیونیست) علیه مسلمانان آگاه می شوید آنها همواره علیه کیان امت اسلامی توطئه می کنند».

ج ـ جاسوسی کفار

قرآن تعیین استراتژی سیاسی را در برابر دشمن دقیق و مشخص مطرح می کند و به طور مستقیم مـورد را آشـکـار مـی سـازد. قـرآن از مـوارد خیانت کفار معاند و به ویژه یهود صهیونیست پرده بر مـی دارد. از آنـان بـه عـنـوان «دروغ پـرداز»، سـماع کذب و «جاسوس» نام می برد، و من الذین هادوا سـمـاعـون لـلـکذب سماعون لقوم آخرین (2)، «برخی ازیهودیان علاوه بر اینکه سماع کذب می باشند، گوش و چشم و جاسوس دیگران هستند.» اگر روحیه جاسوسی برای دیگران تنها در مـورد یـهـود خـیبر بود چه ارزشی و اعتباری داشت که قرآن آن را مطرح کند. جاسوسی برای دیـگـران روش ایـنهاست، سیره مستمره اینان است.

همانطور که هم اکنون مشاهده می شود، اینان گـوش و چشم استکبار و جاسوس جیره خوار آن هستند. از این راه زندگی ننگین خود را ادامه می دهند. سـازمـان جـاسـوسـی «مـوسـاد» چـه نـقشی در اطلاع رسانی به ویژه در خاورمیانه برای کفار مـعـاند دارد؟! آیا امروز صهیونیست غلام حلقه به گوش استکبار نیست و زیر سلطه استکبار در ننگ ذلـت بـه سر نمی برد؟! این چنین نیست که اینان از عزت و سرافرازی بهره داشته باشند! زیرا که مهر


1) مائده، 13.

2) مائده، 41.

ذلت بر پیشانی صهیونیست تا ابد حک شده است. ضـربـت عـلـیهم الذلة و المسکنه (1)«مهر ذلت و درماندگی بر آنان «یهود» نقش بسته است.» اینان حیات ننگین خود را با حلقه به گوشی استکبار ادامه می دهند، و حبل من الناس (2)زنجیر استکبار بر گردن اینهاست.

امـروز طناب سلطه استکبار در گردن صهیونیست است و صهیونیست خبر رسان و جاسوس استکبار است. قرآن در مقابل این روحیه بر خورد مناسب دارد. قرآن به جامعه اسلامی خطر اینان را هـشـدار داده اسـت و با معرفی کامل دشمن، خطرهای آن را توجه داده است و جامعه را از پذیرش دوستی و رهبری و سلطه آنان بر حذر می دارد. قرآن به مسئولین و امت اسلامی دستور شدت و غلظت در برابر اینان می دهد، مـحـمد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم، «محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده خدا، وی و همراهان او با کفار شدید و خشن هستند و بین خود عطوف و مهربانند».

انـمـا یـنهیکم اللّه عن الذین قاتلوکم فی الدین و اخرجوکم من دیارکم و ظاهروا علی اخراجکم ان تـولوهم و من یتولهم فاولئک هم الظالمون (3)«خدا دوستی با کفار معاند را نهی می کند، هم آنان که شما را از وطن تان آواره کردند و آنان که دست به دست دادند تا شما را از دیارتان آواره کنند».

ایـن حـقـیـقـت هـم اکنون هم مصداق بارز دارد، گویا این آیه هم اکنون در مورد اوضاع سیاسی خاورمیانه و عملکرد «اسراییل» یعنی اشغالگران قدس نازل شده است. سخن قرآن در هر زمان سـخن روز و تازه است نه طرح اصول و کلیات. موضع قرآن در قبال اینان مذاکره نـمـودن نـیـسـت زیـرا آنـها به پیمان پایبند نیستند موضع قرآن فقاتلوا ائمة الکفر انهم لا اَیمانَ لهم (4)است. «با سران کفر که به هیچ پیمانی پایبند نیستند بجنگید».


1) بقره، 61.

2) آل عمران، 112.

3) فتح، 29.

4) توبه، 12.

مـوضـع قـرآن مـقـابـلـه بـا تـهـاجـمـات استکبار است. موضع قرآن و اعدوا لهم ما استطعتم من قـوة (1)اسـت. امـت اسـلامـی تـمـام تـوان مـقابله با دشمن را به کار گیرد، که شامل ابعاد گوناگون به خصوص مسئله دفاع است.

موضع قرآن حفظ هوشیاری و مراقبت دائم از توطئه های دشمن است، حتی آنان که به ظاهر پیمان و روابـط با امت اسلامی دارند، نباید از توطئه های آنان غافل شد. زیرا چه بسیار موارد که مشرک به لـحـاظ اینکه در موضع ضعف قرار دارد روابط سیاسی برقرار نموده و پیمان می بندد. هنگامی کـه تـوان و فـرصت پیدا کرد پیمان و عهد برای او مفهوم ندارد! کیف و ان یظهروا علیکم لا یرقبوا فـیـکـم الاًّ و لا ذمـة (2)«اگـر بر شما قدرت پیدا کنند مراقب رابطه و نگهدار پیمان خویش نخواهند بود.» آن را یک جانبه نقض می کنند.

موضع قرآن در قبال چنین سیاست این است که مراقب کـامـل بوده و به محض اینکه احساس کردی درصدد توطئه هستند و می خواهند پیمان خود را یک جانبه نقض کنند، با نقض عهدنامه آنان، با آنها مقابله کنند، (و امّا تخافنَّ من قوم خیانة فانبذ الیهم علی سواء ان اللّه لا یحب الخائنین (3)«آنگاه که خطر پیمان شـکـنـی دشـمن را احساس کردی پیمان نامه را بر روی آنان بیفکن» چون این کار از سوی آنان شـروع شـده اسـت از ایـن جهت شما اقدام به مثل نموده اید، در این صورت شما حقوق انسانی را نادیده نگرفته اید زیرا از جانب آنها خیانت را احساس کردید آنگاه پیمان را نادیده انگاشتید.

اعجاز قرآن در تنظیم روابط سیاسی و پیام جهانی از آن جهت است که بر خاسته از علم و آگاهی و شناخت صحیح گروه های مختلف می باشد. موضع قرآن بر معیارها و ارزش های ثابت استوار است. موضع قرآن قابل انطباق با اوضـاع در هـر زمـان است. در جهان سیاست نیز سخن قرآن سخن روز است؛ چنین موضع گیری صـحیح و به جا و دقیق در حیطه فهم و توان بشر نیست به خصوص در جهان سیاست که ناپایداری ملازم همیشگی آن است.


1) انفال، 60.

2) توبه، 8.

3) انفال، 58.

اگر امت اسلامی این معیارها را نصب العین خود قرار دهد به طور قطع عظمت و مجد خواهد یافت. اگر امت اسلامی این اصول را در سیاست خود ملاک قرار دهد هرگز زیر سلطه کفار معاند نخواهد رفت. افسوس بر اوضاع اسف انگیز حاکم بر امت اسلامی، و به امید آن روزی که این ارزشها مورد توجه قرار گیرد.

اعجاز و دانش بشر

مـوضـوعـاتـی که در حیطه دانش بشر است همواره مورد کاوش بشر قرار گرفته و در بسیاری از موارد بر اسرار پدیده ها اطلاع حاصل شده است. در محدوده دانش بشری پژوهش و تحقیقات فراوان شکل گرفته است. لیکن بسیاری از دستاوردهای دانش بشری فرضیه های علمی می باشند که بـعـد از سـال هـا تـحـقـیق هم به بار نمی نشیند، زیرا قلمرو دانش بشری نه از ویژگی فراگیری برخوردار است و نه انطباق قطعی بر واقعیات دارد. به همین لحاظ بسیاری از باورهای آن در حد پـنـدار است، که بی پایگی آن با تحقیق روشن می شود. چه بسیار زمان هایی که باوری به عنوان امر قطعی تلقی می شود، آنگاه بی پایگی آن آشکار می گردد. دستاوردهای دانش بشری همواره در نوسان است. گرچه دانش بشری نیز از اظهارنظر قطعی بـی بـهـره نـیست.

قرآن کتابی نیست که اظهار نظرهای علمی را مقصد اصلی قرارداده باشد. زیرا مـوضوع قرآن انسان است و سخن اصلی قرآن در مورد ابعاد وجودی و رهنمودهای انسان می باشد. در عـین حال از پدیده های هستی سخن دارد، اظهار نظرهای علمی نیز در قرآن وجود دارد، که از چـگونگی پیدایش نظام هستی و نیز چگونگی تدبیر و راز و رمز آن، برای رهنمون ساختن انسان به مبدأ هستی سخن گفته است.

اظـهـار نظر قرآن در مورد پدیده ها این ویژگی را دارد که چون از منبع علم و آگاهی الهی است، همواره منطبق با واقع می باشد، هیچ گاه خطا و اشتباه در آن راه ندارد و اعجاز آن هم به همین جهت است.

گردش کرات آسمانی

در مـورد پـیدایش و گردش کرات آسمانی دیدگاه های دانش بشری همواره در نوسان و همراه با نـظـرات مـتـضاد بوده است، که آیا خورشید ثابت است یا در حرکت؟ آیا ماه و زمین در حرکت هستند؟ حرکت «دوری» دارند یا حرکت «استقامی»؟ سال های سال پندارهای هیئت «بطلمیوسی» بر افکار بشر حاکم بود که آسمان ها را مانند پوست پیاز محیط و محاط بر روی هم قرار گرفته می پنداشتند. زمین را ساکن و مرکز فرض می کردند؛ فلک را یک جسم شفاف و لطیف که ستاره ها همانند نگین نقره کوب بر روی آن کوبیده شده و نقش بسته می پنداشتند. در عصر نزول قرآن هم همین پندارها بر یونان و جزیرة العرب و ... حاکم بود. اعتقاد به این پندارها در طول قرون وسطایی هم تداوم داشت. بـعـد از رنسانس علمی که از مغرب زمین شروع شد پندارهای قرون وسطایی زیر سوال رفت که علم هیئت و نجوم هم از این رنسانس بی بهره نماند.

بعد از رنسانس دیدگاه های جدید علمی و منطبق بر واقع در مورد گردش ستارگان ابراز شد، به طوری که هیئت بطلیموس سست و بی ارزش گشت. زیرا که بر اساس هیئت جدید دیگر سخن از آسمان های پوست پیازی و نیز وجود جسم شفافی به نام «فلک» که ستارگان بر آن نقش باشند و سکون زمین و امـثـال این مقولات نبود. از این بابت بی پایگی این نظریات آشکار و مبرهن شد. امروزه علم هیئت هـیـچ سـتاره ای را ثـابت نمی داند. به این حقیقت پی برده که تمام ستارگان دم دستی مانند ماه و خورشید و نیز ستارگان دور دست در گردش هستند و حرکت فلکی و دوری دارند.

قرآن از این حقایق سال ها پیش از دانش بشری خبر داده است. قرآن در مورد حرکت دوری آفتاب و ماه و نیز زمین این چنین اظهار نظر می کند، لا الـشمس ینبغی لها ان تدرک القمر و لا الیل سابق النهار و کل فی فلک یسبحون (1)«نه خورشید به ماه می رسد و نه شب به روز سبقت می گیرد، همه در مدار خاص شناورند». قبل از توضیح آیه مفهوم «فلک» را


1) یس، 40.

بررسی می کنیم.

در عصر نـزول قرآن در نزد عده ای فلک عبارت از جسم لطیف و شفافی بود که ستارگان بر آن کـوبیده شده اند. این مضمون با معنای فلک سارش ندارد، زیرا لغت عرب فلک را مدار معنا می کند نـه جـسـم شـفـاف، و دانـش امـروز هـم هـمـیـن حـقیقت را اثبات نموده است. و الفلک مجری الکواکب (1)مفردات فلک را مـدار و مجرای ستارگان معنا می کند. ابن اثیر در نهایه می گویـد ... الـفـلک و هو مدار النجوم من السماء (2)فلک عبارت است از مدار ستارگان آسمان. المنجد می گوید: فلک مدار النجوم (3)فلک یعنی مدار ستارگان. همین معنا را مرحوم شهرستانی در کتاب «الهیئة و الاسلام» از دیگر لغویین نیز نقل می کند. (4)با این تذکر و توضیح کوتاه به آیه برمی گردیم.

پدیده های جوی

قـرآن یـک کتاب علمی مدون متداول نیست که موضوعات خاصی را در فصل مشخص جای داده مـورد تـوجه قرار بدهد. روش قرآن در ارائه دیدگاه در موضوعات گوناگون توأم نمودن مطالب عـلـمـی، فلسفی، اجتماعی و اعتقادی با رهنمودها و وعظ در ابواب مختلف است. به همین خاطر نظر و سخن قـرآن را در موردی خاص هیچ گاه نمی توان از یک آیه به دست آورد. باید تمام مواردی کـه بـه نحوی از آن موضوع سخن گفته ملاحظه نمود.

در مورد پیدایش پدیده های جوی مانند باد و ابـر و بـاران و ارتـبـاط آنـهـا با تابش نور خورشید و شب و روز و گردش زمین و جابه جایی هوا آیـات قـرآن اشاراتی دارند که قبل از طرح برخی آیات به توضیحی کوتاه در مورد برخی پدیده های جوی می پردازیم.

باد همان جابه جایی هوا می باشد. تابش مستقیم آفتاب به یک نقطه و نیز تراکم هوا موجب گرمای شدید در یک نقطه می شود. نتابیدن آفتاب در اثر وجود مانع چون ابر و نیز


1) مفردات، ص 385.

2) نهایه، ج 3، ص 472.

3) المنجد، ص 594.

4) اسلام و هیئت ترجمه کتاب مذکور، ص 151.

تابش مایل آفـتـاب مـوجـب خنک ماندن نقطه دیگر می گردد. این نواسانات گرمای زمین، از دو جهت تأثیر به سزایی در پیدایش باد دارد. از یک سو با حرکت زمین، تغییر دمای نقاط مختلف زمین می شود، از سـوی دیگر حرکت زمین باعث تغییر نقاطی می شود که برابر تابش آفتاب قرار می گیرند، و نیز جابجایی هوا سبب جابه جایی ابرها از نقطه ای به نقطه دیگر شده، موجب پیدایش باران و سایر نزولات جوی می گردند. بنابراین در نزول باران نیز همانند پدید آمدن باد تابش خورشید و حرکت وضعی زمین روز و شب دخالت دارند.

آنگاه حرکت باد نقش اساسی دیگری، افزون بر حرکت ابرها در پیدایش باران دارد. زیرا نزول باران یا برف تا عمل تلقیح صورت نپذیرد تحقق نمی یابد. یعنی باد علاوه بر اینکه گردافشانی و تلقیح نباتات را به عـهـده دارد. در مورد ایجاد و ریزش باران و برف نیز همین نقش را ایفا می کند.

می دانیم که تابش آفتاب موجب تبخیر آب دریا می شود. آب به صورت ذرات بسیار ریز بلوری در فضا معلق می گردد و چون ایـن ذرات بسیار ریز و سبک هستند به یکدیگر پیوند نمی خورند و وزن پیدا نمی کنند، تا جاذبه زمین آنها را جذب کند. باد ذرات نامرئی نمک را از سطح دریا حرکت می دهد، در هوا به ذرات تلقیح می نماید، آنگاه ذرات بخار وزن پیدا کرده به همدیگر متصل می شوند و سپس بـه صورت دانه های باران فرود می آیند. در مورد برف بعد از پیوند خوردن ذرات ریز، اطراف برگ های برف را بـا رطـوبـت هـوا تـلقیح می کنند، آنگاه دانه های برف فرود می آید. ملاحظه می کنید که تلقیح که تـوسـط بـاد انـجـام مـی گـیـرد چه نقش محوری در پیدایش باران و برف دارد. این ویژگی ها را دانشکده های هواشناسی دانش امروز دست یافته است. که توضیحات بیشتر را در کتاب های مربوطه باید جـستجو نمود. (1)در زمان نزول قرآن کسی از این اسرار اطلاع نداشت و پنداشته های هیئت قـدیم حاکم بود. با این توضیح کوتاه اینک برخی آیات قرآن را که در این رابطه سخن دارند مطرح می کنیم.


1) از جمله به کتاب «باد و باران» می توانید رجوع نمایید.

قرآن و بارش باران

ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف الیل و النهار و الفلک التی تجری بما ینفع الناس و ما انزل اللّه مـن الـسماء مـن ماء فاحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابة و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الارض لایات لقوم یعقلون (1)«به حقیقت در آفرینش آسمان ها و زمین و جانشینی شب و روز، کشتی ها که در دریا در حرکت هـسـتند با منافعی که دارند، و باران که خدا از آسمان نازل می کند و زمین را با بارش باران زنده کرد بـعد از اینکه زمین مرده بود، و جانداران را بر روی زمین روان ساخت و چرخش بادها و ابر که بین زمین و آسمان مسخر خداست؛ در تمام این ها نشانه های خداست برای کسانی که بیاندیشند».

و اخـتـلاف الیل و النهار و ما انزل اللّه من السماء من رزق فاحیا به الارض بعد موتها و تصریف الریاح آیات لقوم یعقلون (2)«در جـانـشـیـن شدن شب و روز و آنچه به عنوان روزی خدا از آسمان نازل می کند (باران) به وسیله آن زمین را پس از مردگی زنده می کند و چرخش های بادها نشانه هایی برای خدای سبحان است، برای آنان که بیاندیشند».

در آیـه اول سخن از آفرینش زمین و آسمان ها و پدید آمدن روز و شب و پس از آن سخن از نزولات جـوی اسـت. مـعلوم می شود که پدید آمدن روز و شب در اثر گردش وضعی زمین در نزول باران نـقش دارد. همان نکته که پیشتر بدان اشاره شد که گردش زمین نقش محوری در جابه جایی نور خـورشید و نیز دمای هوا دارد که موجب پدید آمدن باد می شود و حرکت باد موجب پیدایش باران اسـت. آنگاه سخن از گردش های چرخشی بادها می باشد که پیدایش ابر را سبب می گردد. در آیه دوم نیز بعد از اینکه سخن از پیدایش شب و روز است سخن از نزولات جوی می باشد همانند آیه اول.

دقـت در دو آیه و نیز آیات مشابه، ارتباط پدیده های جوی را بخوبی نشان می دهد.


1) بقره، 164.

2) جاثیه، 5.

انسجام سخن کـه در موارد مختلف پیدایش پدیده های جوی را منسجم و هماهنگ و درکنار یکدیگر بیان نموده ارتـباط تنگاتنگ آنها را رهنمود است، که پیدایش باران ارتباط با حرکت بادها و نیز حرکت زمین و تابش نور خورشید و پدید آمدن شب و روز دارد. برخی از این اسرار امروز بر بشر آشکار شده است در صورتی که قرآن قرنها قبل، دیدگاهی منطبق بر علم و دانش ابراز نموده است.

اُمی بودن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم
اشاره

بـسـیاری از محققان علوم قرآنی و مفسران قرآن، «اُمی» بودن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم را بعد دیگری از اعجاز قـرآن مطرح نموده اند، که چون پیامبر درس ناخوانده بود آوردن کتابی زیبا و عمیق چون قرآن از چـنـیـن شـخصی اعجاز است! اینان به این آیه استدلال می نمایند: قل لو شاء اللّه ما تلوته علیکم و لا ادریکم به فقد لبثت فیکم عمراً مـن قـبله افلا تعقلون (1)«اگر خدا می خواست قرآن را بر شما تـلاوت نـمی کردم و شما را از معارف آن آگاه نمی ساختم، من پیش از نزول قرآن یک عمر در بین شما زندگی کردم، آیا شما نمی اندیشید».

اگر قرآن از نزد من است من چهل سال با شما زندگی می کردم چگونه خبری از این سخن ها نبود. پس قرآن به خواست و اراده الهی نازل شده است. منظور این است که سابقه پیامبر بر همه آشکار است. ایشان در مدت چهل سال مکتب نرفته، درس نـاخـوانـده بود. وی در مـراکـز علمی حضور نیافته و شخص اُمی بود، چگونه ممکن است قرآنی با این مـعـارف عـمیق را از پیش خود بسازد و در تمام زمینه ها صاحب نظر باشد؛ از فرد درس ناخوانده چنین امری جز اعجاز چیزی دیگری نمی باشد.

در این باره می توان گفت درس ناخوانده بودن رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم دلیل بر اعجاز قرآن نمی باشد. زیرا مـعـارف قـرآن چـیـزی نیستند که حتی در دسترس درس خوانده ها باشند، که فارغ التحصیل های دانـشگاه ها بتوانند همانند قرآن زیبا و عمیق سخن بگویند. اگر تمام فرزانگان جهان جمع شوند و سـال هـای سال به کاوش تحقیق بپردازند قادر نخواهند بود همانند قرآن


1) یونس، 16.

بیاورند. زیرا که معارف قرآن فرا سـوی دانـش بـشـری اسـت و روی سخن قرآن در فراخوانی به همین مراکز علمی است که تمام دانش وران و فرهیختگان جهان را جمع کنید و همانند قرآن بیاورید. بنابراین اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یک عمر هم در مراکز علمی بسر می برد، آوردن قرآن هم چنان اعجاز بود.

اما اینکه قرآن سابقه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم طرح می کند که پیامبر امی بود که مکتب نرفته بود، و ما کنت تتلوا من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون، (1)«تو پیش از این (پیش از بـعـثـت) کـتـاب نـمـی خواندی و خط نمی نوشتی برای اینکه هوادارن باطل تردید نکنند.» (آیه دلالت می کند که حضرت نمی خواند و نمی نوشت، نه اینکه قادر به خواندن و نوشتن نبود) آیه دلالت آشکار بر این دارد که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نمی خواند و نمی نوشت، (گر چه روایت از امام باقر علیه السلام (2)در این رابطه امی را به معنای منسوب به ام القری یعنی مکه معنا می کند.)

در هر صورت حکمت این کار این است که زمینه پذیرش رسالت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بهتر فراهم شود. زیرا اگر درس می خواند یا خط می نوشت، عده ای بهانه جو نسبت های ناروا می دادند. بنابراین اُمی بودن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم زمینه پذیرش رسالت حضرت را فراهم می سازد. در موضوع اعجاز دخیل نیست.

اعجاز عددی

در برخی نوشته های جدید که در موضوع اعجاز منتشر شده اند، بُعد دیگری در اعجاز قرآن مطرح شده که از آن به «اعجاز عددی» یاد می شود. مطابق این نوشته ها برخی کاربردهای قرآنی با واقعیتهای خارجی از نظر تعداد هماهنگ می باشند. از باب نمونه در قرآن واژه «شهر» (به معنای ماه) 12 مورد بکار رفته است، به تعداد ماه های سال می باشد و یا «یوم» به معنای روز 365 مورد به کار رفته است، به تـعداد روزهای سال. «دنیا» با مقابلش «آخرت» 115 مورد به کار رفته، «ابلیس» با مقابلش «استعاذه» 11 مورد بـه کـار رفـتـه است.


1) عنکبوت، 48.

2) علل الشرایع، ج 1، ص 151.

«حیات» با مقابلش «ممات» 145 مورد، «جهنم» با مقابلش «بهشت» 77 مورد، «طیب» با مقابلش «خبیث» 7 مورد، «قبل» با مقابلش «بعد» 149 مورد و ... (1)

ایـن نـوع تحقیق در صورتی که مستند باشد بسیار جالب و اعجاب انگیز است. این گونه پژوهش ها اگر مستدل باشند به بعد دیگری از اعجاز قرآن رهنمود هستند. به ویژه در عصر حاضر که علوم نرم افزاری پیشرفت حیرت انگیزی نموده است، زمینه پژوهش وسیع را فراهم می نماید.

لیکن در این رابطه از یک نکته مهم نباید غفلت نمود که این گونه برداشت ها باید مستدل باشند نه مبتنی بر حدس و گمان. زیرا گمان در این گونه موارد خود موجب ایـجاد تردید خواهد شد. موارد یاد شده برخی غیر تحقیقی به نظر می رسند. مثلاً واژه «یوم» در قرآن کمتر از 365 مورد است. و با مشتقات دیگر بیش از 365 مورد کاربرد دارد. و یا به چه دلیل ابلیس را مقابل اسـتـعـاذه قـرار می دهـیم، شیطان را مقابل استعاذه قرار ندهیم و شبهات بسیاری دیگر. در هر صورت در اعـجـاز مـحـتوایی محورهای بسیار دیگری مطرح است. مانند انسجام سخن قرآن، تأثیرگذاری قرآن، معانی گوناگون قرآن و ... که از آوردن آنها خودداری می شود. (2)


1) نقل از کتاب «المعجز، کشف اعجاز قرآن الکریم».

2) برای توضیح این موارد به کتاب «زیباترین سخن» مراجعه شود.

زبان قرآن

اشاره

سـخـن از زبـان و شیوه های گفتاری قرآن از دیرباز تحت عناوین معانی بیان و ادبـیات مطرح بوده است. لیکن طرح این بحث با سبک و شیوه نوین از موضوعاتی است که تازگی بـه جـمع موضوعات علوم قرآنی پیوسته است.

بر اساس آیه مبارکه و ما أرسلنا من رسول الا بلسان قومه، (1)«هیچ پیامبری را مبعوث نکردیم، مگر به زبان قومش» سـؤالاتـی در اطراف موضوع «زبان قرآن» طرح شده است. مانند این که زبان قوم چیست؟

اصولاً زبان چـه ویژگی هایی دارد؟ آیا به زبان قوم سخن گفتن تأثر از فرهنگ قوم است؟

و آیا قرآن در برخی از مـوارد بـازتـاب فـرهـنگ زمانه خویش می باشد؟

و آیا آیات قرآن که به زبان قوم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم مـی باشد، مخاطب قرآن چه کسانی هستند؟ آیا قرآن متأثر از دانش و باورهای مخاطبان خود است؟

آیا قرآن در مورد باورهای مخاطبان خود تسامح کرده است؟ و یا باورهای غلط را پذیرفته است؟! یا بی تفاوت از کنار آن عبور کرده است؟! و آیا اصولاً زبان قرآن زبان توأم با تسامح و اغماض است؟

و آیا اگر قرآن بازتاب فرهنگ زمانه خویش بـاشـد، بـا جـهـانـی بـودن آن سـازگار است؟ و مانند این گونه سؤال ها.

جهت پاسخ به این گونه سـؤال ها قبل از ورود به اصل بحث، سخن را از برخی محورهایی که جنبۀ زمینه سازی دارند، شروع می کنیم.


1) ابراهیم، 4.

دو چهره پیامبران

بـرای رسـانـدن پـیـام وحـی به انسان ها پیامبرکه گیرنده و واسطه رساندن پیام است، نمی تواند فرشته و نه انسان یک سویه باشد.

اما این که فرشته نمی تواند پیامبر انسان باشد، به این جهت است کـه پیامبر الگو و راهبر دیگران است. فرشته گان که از لحاظ حقیقت آفرینش تفاوت هایی با انسان دارنـد، الگو و راهبر نمی توانند باشند. بر فرض اگر فرشته از صراط مستقیم و راه حق عدول نکرد، مـمکن است گفته شود چون فرشته است، این چنین است. انسان نمی تواند این چنین باشد.

اما این کـه انـسـان یـک سویه و وابسته به دنیا نمی تواند رسول و راهبر قرار گیرد، خیلی روشن است نیازی به تبیین ندارد؛ زیرا ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش، انسان وابسته به دنیا چگونه راهبر ملکوت شود؟!

پـیامبر بشر، باید انسان ملکوتی باشد. انسان باشد تا بتواند الگو قرار گیرد. ملکوتی باشد، تا بتواند راه را تشخیص داده و طی کند و راهبر دیگران باشد. از این جهت چهره بشری پیامبر یک حقیقت اجـتـنـاب ناپذیر است. به همین خاطر اعتراض افرادی که می گویند چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همانند ما انسان است، غذا می خورد، در بازار راه می رود، انتظار بی جاست، قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الاسواق (1)ما هذا الا بشر مثلکم یأکل مما تاکلون و یشرب مما تشربون و لئن أطعتم بشراً مثلکم انکم اذا لخاسرون (2)«این نیست مگر بـشـری مـانند شما از آنچه شما می خورید، می خورد و از آنچه می آشامید، می آشامد. اگر از بشری مانند خودتان پیروی کنید، به تحقیق در خسران و تباهی خواهید بود».

رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم در جواب این سخن نمی گوید «من بشر نیستم.» بخش اول این ادعا را می پذیرد کـه: قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی (3)«من نیز همانند شما بشر هستم لیکن با یک تفاوت و آن ایـن کـه مـن بشر ملکوتی هستم کـه در اثر آن وحی بر من نازل می شود.»


1) فرقان، 7.

2) مؤمنون، 34.

3) کهف، 110.

هل کنت الا بشراً رسـولاً، (1)«آیا من جز بشر پیام رسان می باشم»، چون بشر هستم الگوی شما می باشم و چـون مـلـکوتی هستم راهبر بشر می باشم. بر این اساس بشر بودن رسول به شخص او مربوط می شود. یعنی پیامبر بشر است، نه پیام او. این یک چهره پیامبر است.

اما پیام او وحی و نشأت گرفته از ملکوت می باشد. و این همان چهره دیگر پیامبر است. به همین خاطر پیامبران دو چهره دارند؛ یک چهره بشری، دیگری چهره ملکوتی.

وحی در قالب لفظ

پیامبر برای راهبری مردم ناگزیر از ایجاد انس و سازگاری با مردم است. پیامبری که از مردم فاصله داشته باشد، قادر به راهنمایی آنها نخواهد بود. پیامبر باید از بین مردم و با مردم و مردمی باشد، هو الذی بعث فی الامیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته (2)«او آن چنان خدایی است که از میان مردم اُمی پیام رسانی از خودشان برگزید تا آیات خدا را بر آنان تلاوت کند.» پیامبر باید از بین خود مردم برگزیده شود.

بـرای ایجاد انس و سازگاری با مردم راه اصلی سخن گفتن است. به همین خاطر پیامبر باید با مردم سخن بـگوید و پیام خدای سبحان را با سخن که عامل اصلی ارتباط بین انسان هاست، پیام رسانی کند. بنابراین وحی گرچه از ملکوت است، گرچه معارف وحی قدسی و آن سویی می باشد، لیکن برای ایـجـاد انـس و رابـطـه با مردم، بـایـد به صورت سخن درآید و در فکررس قرار گیرد، تا سبب ارتباط بین انسان ها و خدای سبحان شود.

در نتیجه گرچه معارف وحی بلند مرتبه در نزد خدای سبحان می باشند، لیکن بـرای رشد و تعالی انسان باید ریزش نموده و به صورت لفظ درآیند و بر بشر تجلی نمایند، انا انزلناه قرآناً عربیاً لعلکم تعقلون، (3)«ما قرآن را به صورت عربی در آوردیم تـا شـایـد شـما در آن اندیشه کنید.» تا قرآن به صورت لفظ در نیاید و در فکررس بشر قرار نگیرد نمی تواند


1) اسراء، 92.

2) جمعه، 2.

3) یوسف، 1.

رهنمود بـاشـد، انـا جعلنا قـرآناً عربیاً لعلکم تعقلون و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم، (1)«ما قرآن را عربی قرار دادیم تا در فکررس شما باشد. شاید در آن تدبیر و اندیشه کنید و الا حقیقت قرآن در ام الکتاب در نزد ماست و بلند مرتبه و حکیمانه است». بدین جهت حقیقت وحی، برای ایجاد انس با انسان مادی در قالب الفاظ در می آید.

سخن و مخاطب

وقـتی ارتباط انسان ها با پیام پیامبر شکل می گیرد، این پیام ولو ملکوتی است، لیکن باید قابل فهم مخاطبان پیامبر باشد. اگر پیامبر با زبانی سخن بگوید که مخاطبان آن درک نکنند، هیچ گاه پیام رسالت خود را ایفا نخواهد نمود. اگر سخن پیامبر رمز بین خود و خدای خود باشد و کسی از این راز و رمز آگاه نشود، آن شخص پیامبر این قوم نخواهد بود. بلکه در صورتی که پیامش آشکار و روشن بدون هیچ پرده پوشی بر مردم طرح شود، می تواند پیام رسان باشد.

بر این اساس هم پیامبر در رساندن پیام باید آشکار و واضح سخن بگوید و هم سخن و پیام باید آشکار و قابل درک مخاطبان باشد، فهل علی الرسول الا البلاغ المبین، (2)«پیامبر باید روان و رسا سخن بگوید»، پیام هم باید روان و رسـا باشد، و هذا لسان عربی مبین (3)«این سخن به زبان عربی آشکار است.» زبان وحی باید آشکار و رسا باشد.

زبان پیامبر مبهم و راز و رمزی نمی تواند باشد. «مبین» یعنی شفاف هم وصف بـرای رسـول است و هم برای رسالت. و به همین خاطر می فرماید قرآن پیام آشکاری است که قابل درک و فهم همۀ مخاطبان می باشد. تنها شرط دریافت پیام آن، باور آن و روی کردن به آن است. هر کس در هر زمان متوجه این پیام شود آن را فهمیده و راهنمای او قرار خواهد گرفت، و لـقـد یسّرنا القرآن للذکر هل من مدکر، (4)«قرآن را برای فهمیدن آسان


1) زخرف، 4.

2) نور، 54.

3) نحل، 103.

4) قمر، 17.

قرار دادیم، آیا انسان هوشیاری وجود دارد!» قرآن آسان و سهل الوصول است. به راحتی می توان قرآن را فهمید. زیرا پیامی آشکار بر اساس فطرت است. تنها انسان هوشمند می خواهد که به سوی پیام آن روی آورد.

«ذکر» تنها به معنایگفتن، و به عبارت دیگر ذکر زبانی نیست، که منظور این باشد قرآن را می توانند تلاوت کنند. این که گفتن ندارد. هر واژه ای و هر کتابی را دیگران می توانند قـرائت نمایند. منظور از ذکر، درک و فهم است. مانند فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون، (1)«اگر نمی دانید به اهل ذکر مراجعه کنید.» یعنی به اهل علم و اهل درک مراجعه کنید تا شما را بهره مند نمایند. قرآن برای همه سهل اسـت. الـبته درک آن در صورتی میسر است که زبان قرآن را بفهمد. بدین سان انسان حق باور و زبان فهم، در فهمیدن قرآن مشکلی ندارد.

مخاطب قرآن

مخاطب هـر سخن، یعنی کسانی که سخن گو پیام و کلامش را در قالب سخن به آنها منتقل می کند، گاهی تنها شنوندگان حاضر می باشند که در این صورت پیام سخن در افرادی که در آن هـنـگـام حـضـور دارند، و سخن را دریافت می کنند، محدود می شود. و گاهی پیام سخن فراتر از حاضران مـی باشد. ممکن است آیندگان را نیز شامل شود.

بطور مثال اگر قانون گذاری گفت هیچ وسیله نقلیه ای حق عبور از پیاده رو را ندارد، روی سخنش تنها با افرادی که اکنون صاحب وسیله نقلیه هستند نیست؛ بلکه آن کسانی که در آینده دارای وسیله نقلیه می شوند را نیز شامل می شود. حتی کودکانی که هنوز پدید نیآمده اند نیز مخاطب وی هستند. چنین سخن گویی تـنـاسـب دو نـوع فضای سخن را باید رعایت کند تا با هر دو مخاطب ایجاد انس و سازگاری نماید.

قرآن چون کتاب همیشگی برای همه انسان هاست، پیام او فراگیر می باشد. یعنی هم


1) نحل، 43.

انسان های زمـان نـزول را پیام رسانی می کند و هم آیندگان را مشمول خطاب خود می داند. همانند این که هم اکنون از ملکوت نازل می شود و با جامعه سخن می گوید.

بدین سان مخاطبان قرآن تنها حاضران در محضر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و با عرب حجاز نمی باشند، بلکه تمام انسان های عجم را در هر زمان نیز شامل می شود. این گونه مخاطب های غیر عرب برای فراگیری پیام قرآن یا باید با زبان قرآن آشنا شوند و یا زبان قرآن بـه زبان در خور فهم آنها ترجمه شده، تا از آن بهره وری کنند. بنابراین مخاطب قرآن هم انسان های زمان نزول قرآن می باشند، و هم انسانهایی که تا روز قیامت به دنیا می آیند. زیرا خطاب قرآن به صورت «قضیه طبیعیه» است. با توجه به این نکته قرآن باید به گونه ای سخن بگوید که با هر دو گروه از مخاطبان خود ایجاد انس و سازگاری نماید.

پیامبر و زبان قوم

پیامبر که از بین ملتی مبعوث می شود، باید به زبان همان ملت پیام خود را بیان کند. زیرا اگر با زبان دیگر سخن بگوید و مخاطبان او درک نکنند قادر به ایجاد انس با آنان نخواهد شد و این نوعی بیگانگی از قـوم خـویـش مـحسوب می شود. اگر پیامبر از بین آرامی ها مبعوث می شود، باید پیام او به زبان آرامی، و اگر از بین عبری ها، پیام او به زبان عبری، و اگر از بین قوم عرب است، ولو برای غیر عرب، باید زبان او عربی باشد. تا بتواند با قوم خود ارتباط برقرار کند.

در طول تاریخ رسالت، پیامبران که از بین ملت ها برانگیخته شده اند با زبان همان ملت سخن گفته اند، و ما ارسلنا مـن رسـول الا بلسان قومه، «هیچ پیامبران را نفرستادیم مگر با زبان قومش.» همه پیامبران با زبان قوم خود سخن می گفتند. حال منظوراز زبـان آیـا فقط فرهنگ گـفتاری و نوشتاری و گویش واژگانی است، و یا سایر ویژگی های گویشی را همراه دارد. در بحث های آینده روشن خواهد شد. از همین روست که تورات به زبان «عبری» و انجیل به زبان «آرامی» و قرآن به زبان «عربی» نازل شده است.

زبان قوم چیست؟

زبان قوم عبارت است از واژگان گویشی با ویژگی گرامر و عناصر زیبایی. یعنی شیوه های روانی، رسایی و آرایه و فنون کمکی مانند تمثـیل، مـجـاز، استــعاره، مبالغه و مانند اینها. زبان قوم عامل اصلی ایجاد ارتباط و انس و رساندن مقاصد می باشد. از این رو زبان قوم از فرهنگ قوم جدا می شود. زیرا که زبان عـامـل و ابـزار رسـاندن مقاصد و فرهنگ هاست. اما فرهنگ، معارف و باورهای حق یا باطل یک قوم مـی بـاشـد. از لـحاظ ارزشی، ارزش فرهنگ اصیل و محوری است. ولی ارزش زبان ابزاری می باشد. فرهنگ یعنی باورها و پندارها، درست یا نادرست. زبان یعنی ابزار ارتباط و گویش که فرهنگ ها را به یکدیگر انتقال می دهد. با روشن شدن تفاوت زبان و فرهنگ، به برخی از ویژگی های زبان قوم می پردازیم.

ویژگی های زبان قوم

الف: واژگان گویشی

واژگان گویشی که تشکیل دهنده اسکلت هر زبان می باشد، هویت اصلی هر زبان را شکل می دهد. الـبـتـه منظور واژه ها با مفاهیم است که عامل انتقال مقاصد می باشند. و واژه هایی که عامل انتقال مفاهیم مـی بـاشند، همواره در حال تغییر و تحولند. یا جایگزین می شوند و یا ساختار آنها تغییر می کند. باروری و پالایش و ویرایش از ویژگی های واژگان گویشی زبان هاست که به زبان تکامل می بخشد.

ب: قرار دادی بودن مفاهیم

رساندن مفاهیم توسط واژه ها یک امر ذاتی نیست. بلکه اعتباری و وابسته به قرارداد محاوره است. این سخن بی پایه است که کسی ادعا کند مفاهیم اثر ذاتی الفاظ می باشند. اگر ذاتی بود باید هر واژه ای برای هر کس همان پیام خاص را می رساند و نیازی به فراگیری زبان نباشد. مثلاً واژه «ما» در زبان عرب مایع روان را می رساند که در فارسی «آب» گفته می شود. اگر رساندن این مفهوم ذاتی واژه بود باید هر کس لفظ «ماء» را می شنید، آن مفهوم به ذهنش می آمد. نیازی به آشنایی با زبان عربی نباید باشد.

بر این اساس رساندن مفاهیم یک امر قراردادی است. در هر زبانی هر واژه ای برای مـفهوم خاصی قرار داد شده است. رساندن آن مفهوم نیاز به آشنایی با قراردادهای آن زبان را دارد بـدون آشنایی با قراردادهای آن زبان، واژگان آن زبان نامفهوم خواهد بود. مثلاً «ماء» را در مقابل چه مفهومی قرار داده اند. از این قرار داد که ناشی از ایجاد انس بین واژه و مفهوم می باشد تعبیر بـه «وضع» می شود و چون قراردادی است نه حقیقی قابل تغییر است اگر فرضاً واژه دیگری به جای «ماء» برای مایع روان در نظر گرفته می شد همان واژه همین مفهوم را می رساند.

ج: قواعد سجاوندی و فنون سخن

هر زبانی قواعد نگارشی و ویرایشی خاص خودش را دارد و همان طور که واژگان زبان قرار دادی می باشد، قواعد سجاوندی (گرامر) و ویرایشی آن نیز امری است قراردادی که برخاسته از ادبیات آن قوم است. با زبان هر قومی سخن گفتن می بایست با رعایت قواعد و فنون آن سخن باشد و یک سخن گو برای روانی و رسایی و شیوایی سخن خود باید از فنون همان زبان بهره گیرد و ویژگی های و عناصر زیبایی همان زبان را باید رعایت کند.

د: فضای سخن

در سخن گفتن باید فضا، یعنی شرایط روحی مکانی و زمانی مخاطب رعایت شود. همان طور که ویژگی های مخاطبان با سطوح گوناگون متفاوت هستند، فضای سخن نیز به فرا خور تناسب مخاطب متفاوت خواهد بود. بدین لحاظ فضای گوناگون بـرای مخاطبان حوزوی، دانشگاهی، مردم کوچه و بازار، صنعتگر و کشاورز و صحرانشین، پدید می آید.

یک سخن گوی آگاه و حکیم باید با آگاهی از فضای سخن خویش تناسب و شرایط مخاطب خویش را در نظر بـگیرد. اگر با مخاطبان در سطح بالا سخن بگوید، فضای معلومات و گفتار گویشی آنها را رعایت کند. چنان چه با مخاطبان نوجوان و خردسال روبرو است، سطح سخن گفتن را باید به فراخور درک آنها هماهنگ سازد.

چون به کودک سر و کارت فتاد، پس زبان کودکی باید گشاد!

منظور از هماهنگ شدن شیوۀ سخن گفتن است، نه سطح سخن. یعنی پیام و مطلب

عمیق را با گفتاری ساده و روان طـرح کـند. اگر سخن گو رعایت فضای سخن را نکند، مخاطب خویش را از دست خواهد داد و با او بیگانه خواهد شد.

بر این اساس رعایت فضای سخن از ویژگی های محاوره می باشد و بازتاب فرهنگ مخاطب نیست. به دیگر سخن رعایت فضای سخن برای ایجاد انس با مخاطب و انتقال پیام به وی می باشد، بازتاب و تأثر از فرهنگ مخاطب نیست. اینها چهار ویژگی مهم می باشند که برای زبان هر قوم و ملت می توان بیان نمود.

قرآن و زبان قوم

ایـن نکته اشاره شد که هر پیامبری به زبان قومش سخن می گوید. به این حقیقت قرآن نیز تصریح دارد که: مـا ارسـلنا من رسول الا بلسان قومه. برداشت های متفاوت در بدست آوردن منظور آیه ابراز شده اسـت.

بـرخی گفته اند منظور از زبان قوم همان واژگان گویشی هر قوم است که اگر پیامبر از بین عرب ها مبعوث شده با زبان عربی باید سخن بگوید.

برخی دیگر گفته اند زبان قوم یعنی زبان فطرت و چون فطرت همه انسان ها همگون است، رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم با زبان فطرت که زبان همه انسان هاست سخن می گوید و به همین لحاظ رسالت او فراگیر و جهانی است.

دیـدگاه سوم معتقد است که زبان قوم یعنی سطح افق فکری مردم. پیامبر باید سخن خویش را به نوعی که قابل درک قومش باشد، طرح کند و فراتر از دانش مردم سخن نگوید تا مخاطب را توان آموختن باشد.

دیدگاه چهارم منظور از زبان قوم افزون از واژگاه گویشی سازگاری و تأثر از فرهنگ و آداب و رسوم قوم می باشد. که پیامبر برای ایجاد انس و ارتباط با مردم باید به نوعی باورهای مخاطب را ارج نهد و از آنها بهره گیری نماید. دیدگاه اول، گرچه ممکن است صحیح باشد، ولی کافی به نظر نمی رسد. زیرا زبان قوم افزون بر واژگان گویشی ویژگی های دیگر را نیز شامل است که شرح آن طرح می گردد.

دیـدگـاه دوم نـیز مخدوش است. زیرا زبان فطرت در همگان یکسان است و با همگون

بودن فطرت هـیچ گونه ویژگی برای زبان قوم هیچ پیامبری تصور نمی شود. از این رو زبان هیچ پیامبری زبان اختصاصی قوم نخواهد بود.

دیدگاه سوم نیز با رسالت رشد و تعالی پیامبر ناسازگار است. زیرا پیامبران هیچ گاه هم سطح افق دانـش مـردم سـخن نگفته اند. پیامبران برای تعالی و بالندگی جامعه بشری برانگیخته شده اند و سخنی بـرتر از اندیشه های انسانی دارند. گر چه اگر منظور از این دیدگاه این باشد که پیامبر سطح سخن گفتن خود را نه مرتبه پیام خویش را همگون مردم نماید، امری قابل پذیرش خواهد بود. و به همین جهت فرموده: انـا معاشر الانبیاء اُمرنا ان نتکلم الناس علی قدر عقولهم، (1)«ما پیامبران مأمور هستیم هم افـق درک مـردم سـخن بـگوییم.» که ممکن است منظور سطح سخن باشد نه سطح پیام. پیامبر ژرفا و عمق سخن خویش را همسان مردم نمی سازد. بلکه پیام عمیق را با گویش ساده و روان زبان قومش به آنان انتقال می دهد. این حقیقت هم سطح شدن در فرهنگ و پیام نیست. بلکه همگون شدن در ابزار انتقال پیام است.(تفاوت این دو گوش زد شد.) گر چه معارف در مراحل عالی بر مردم عرضه نمی شود، ما کلم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم العباد بکنه عقله قط، (2)«پیامبر هرگز با حقیقت و مرتبه بالای عقل خویش با مردم سخن نگفت.» لیکن معارف بلند قدسی با زبانی درخور درک مخاطب بیان می شوند.

دیـدگـاه چهارم نیز ممکن است این خدشه را داشته باشد که پیامبر پیام حق و صدق محض است. پیامی با این ویژگی ها سازگار با باورهای مردم نمی تواند باشد. زیرا بسیاری از باورها در واقع پنداری بی اساس بیش نیستند، پیام وحی چگونه با پندارها و خرافات همسان می شود؟!

دیـدگـاه پنجم

می توان گفت که منظور از زبان قوم واژگان با تمام ویژگی های عناصر زیبایی یک زبان است. قواعد سجاوندی با فنون فصاحت و بلاغت و رعایت فضای سخن به تناسب


1) کافی، کتاب العقل و الجهل، حدیث 15.

2) همان.

ویژگی مخاطب، از خصوصیات زبان قوم است قرآن که به زبان قوم عرب نازل شده است افزون بر واژگان عربی از تمام قواعد و ترازهای زیبایی در رساندن پیام بصورت روان، و عناصر رسایی و شیوایی بهره برده است و از مـسـائلی که موجب کاستی و نقص در محتوای پیام می شده پرهیز نموده است.

ساختار زبان قرآن بگونه ای است که با محتوای «حق» و «صدق» بودن قرآن سازگار باشد. زبان قرآن زبان بی پیرایه از هر گـونه باطل گرایی، تسامح و سازگاری با باورهای غلط جامعه می باشد. به همین جهت، کتاب حق اسـتـوار و به دور از هر گونه ملاحظه کاری است ،بالحق انزلناه و بالحق نزل (1)«قرآن را به حق نازل کردیم و آن هم به حق فرود آمده است». انـه لـقول فصل و ما هو بالهذل، (2)«آن سخن جدی و استوار و به دور از شوخی است.» در تحلیل زبان قرآن باید ویژگی های اصلی قرآن در نظر باشد تا ناهماهنگ با محتوای قرآن جلوه نکند.

زبان قرآن از زبان قرآن

در تحلیل این ویژگی ها از خود قرآن نیز می توان کمک گرفت. قرآن زبان خویش را تبیین می کند، ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه (3)را تحلیل می کند که همان زبان عربی با خصوصیاتش می باشد، هـذا کـتـاب مـصـدق لساناً عربیاً (4)«این کتاب، زبان عربی تصدیق کننده» که در آیه دیگر لسان را با همان زبان عربی تبیین مـی کـند لسان الذی یلحدون الیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین، (5)«زبان آن کسی که قرآن را به آن نسبت می دهید اعجمی است، در حالی که قرآن زبان عربی آشکار است» که منظور از زبان در این کاربردها همان واژگان گفتاری با فنون زبان می باشد، نزل به الروح الامین علی قلبک


1) طارق، 14.

2) احقاف، 12.

3) ابراهیم، 4.

4) احقاف، 12.

5) نحل، 103.

لتکون من المنذرین بلسان عربی مبین، (1)«فرود آورد جبرائیل قرآن را به زبان عربی آشکار بر قلب تو، تا این که از بیم دهندگان باشی».

بنابراین منظور از آیه ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه، همین است که در این قبیل آیات بکار گرفته شده است. یعنی همان زبان قوم و واژگان گویشی همراه با سجاوندی و فنون و فضای سخن می باشد و عناصر زیبایی سخن می باشد. زبان قـرآن بر اساس زبان قوم عرب می باشد. قرآن از زبان عرب به عنوان ارزش ابزاری، بهره گرفته اسـت. یـعنی قرآن تمام عناصر زیبایی ظاهر سخن را هماهنگ ساخته و تمام بایسته های سخن را رعایت کرده است.

قرآن محتوای وحیانی و معارف ملکوتی را در حد اعلای غنای محتوایی در زیباترین قالب الفاظ در فکررس بشر قرار می دهد. آنچه به زبان قوم ارتباط دارد، بایسته های سخن در واژگان گویشی، سجاوندی و فنون روانی و رسایی و شیوایی، یعنی عناصر زیبایی و فضای سخن و امثال اینهاست. که قرآن چون در قالب یکی از زبان ها در آمده است، به صورت طبیعی ناگزیر از رعایت آنهاست. زیرا اینها بایسته های سخن می باشد که هر سخن گو ناگزیر از رعایت آنهاست.

اما آن چه به محور دوم بازگشت دارد که غنای محتوایی می باشد، قرآن معارف وحیانی و آن سویی است که هیچ گونه تأثر از فرهنگ قوم خویش ندارد. آنچه به بازتاب فرهنگ هم ساز است، تأثر در محور دوم است که در این راستا قرآن فرهنگ یعنی آداب و عادات و عقاید و معارف و جهان بینی مردم خویش را ولو به صورت موجه جزئیه عالماً و عامداً یا ناخودآگاه در درون کلام خویش راه نداده اسـت، تا چه رسد به این که گفته شود برخی معارف قرآن دیدگاه صاحب سخن نیست. ناخود آگاه برگرفته از فرهنگ و دانش مخاطب است!

یا گفته شود همراهی نمودن برخی از راه را (مماشات) با قوم خود است تـا بتواند در آنها انگیزه های پذیرش ایجاد کند. یا حداقل قرآن در برخی موارد نسبت به باورهای غلط


1) شعراء، 195.

مخاطب خویش ضرورتی نمی دیده است که اظهار نظر قطعی کند. بلکه بـه گونه دوپهلو سخن گفته است که در عین حال که باور غلط را تأیید نمی کند موجب آزردگی خاطر و چالش مخاطب نشود. چه بسا در انتخاب گونه ها و مثال ها باورهای آنان را مورد عـنایت قرار داده است تا روزنه نفوذ در جان ها باز شود! حتی این مقدار پذیرش آداب و رسوم قوم نیز با ویژگی های قرآن مانند قول حق و قول فصل بودن نا سازگار است. قرآن تنها در بایسته های سخن به صورت طبیعی از زبـان قـوم بهره گرفته است، که بعد از توضیح کوتاه در مورد ویژگی های زبان قرآن برخی محورها که در اطراف آن ایجاد شبهه شده، مانند مثال ها و سوگندها و نفرین های قرآن و مانند طرح آداب و رسوم قوم یا بهره گیری از دانش مخاطب و ... مورد بررسی قرار خواهیم داد. تا این نکته محوری به خوبی روشن گردد که آنچه قرآن به صورت طبیعی به رعایت آن ملزم بوده بایسته های سخن است، نه پذیرش فرهنگ زمانه.

ویژگی های زبان قرآن

الف: واژگان عربی

رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم چون از میان قوم عرب برگزیده شده است، برای ایجاد انس و سازگاری با قوم، زبان دین و پیامش عربی می باشد. قرآن که به زبان عربی مبین و آشکار فرود آمده است، در گویش خویش واژه اختراع نکرده است. بلکه از همان واژگان گفتاری متداول در عصر نزول بهره گرفته است. که پیامبر واضع واژگان گویشی نیست. بلکه از روان ترین و رساترین واژه های متداول گفتاری را بسان زیباترین سخن، که همگان را به چالش فرا می خواند پدید آورده است.

ب: فنون زبان عربی

قرآن کـه بـه زبان عربی تجلی یافته است، در بهره گیری از گرامر و قواعد صرف و نحو و معانی بیان برای رساندن پیام خویش به شیواترین و روان ترین سخن از همان ترازهای زیبایی این زبان بـهره گرفته است. و چون خدای آگاه و خبیر سخن می گوید به تمام رموز و عناصر روانی و رسایی و شیوایی آگاهی کامل دارد و توان بهره گیری این فنون را در

هنگام سخن نیز دارد. زیرا فراموشی و ناتوانی نسبت به او راه ندارد. براساس این ویژگی توانسته سخنی در حد اعجاز پدید آورد که دیگران از همانند آوری آن عاجز بمانند. ویژگی سخن قرآن نسبت به سایر زبان ها و زبان عربی این است که برترین مرتبه فنون سخن در آن رعایت شده است، که کلام خدا هم از سایر زبان ها و هم از زبـان متداول عرب ممتاز شده است. در عین حال که بر اساس همان قواعد و سجاوندی زبان عرب می باشد.

ج: شیوهای محاوره

قرآن در سخن گفتن از شیوه های محاوره ای بین همه انسان ها بهره گرفته است. نوع معیارهای سخن مـشترک بـیـن زبان ها می باشد. مانند این که در سخن گفتن برای رساندن مقصود از برهان، موعظه، جدل، استعاره، تمثیل، و تشبیه، سوگند و نفرین. رعایت دانش مخاطب و فضای سخن، تـوصیف و مبالغه کمک گرفته می شود. در هر زبان و فرهنگ جامعه انسانی از این عناصر بهره وری می شود.

قرآن هم از این شیوه ها کاملاً بهره گرفته است. با یک تفاوت عمده، آن این که نوع محورها که در ساختار سخن از جهت روانی و رسایی و شیوایی و رساندن محتوا تأثیر داشته است و موجب کاستی و نقص در مقصود یا سـاختار سخن نمی شده است، آنها را به کار گرفته است. از سوی دیگر از محورهایی که سبب کاستی در ساختار ظاهر سخن، یا در محتوای آن می شده است، به نوعی که موجب کذب مدعا یا بی تفاوتی به موضوع باطل و امثال اینها می شده، فاصله گرفته است. در حقیقت زیبایی های فنون سخن را در حد اعلا به کار گرفته و از تمام عوامل کاستی و نقص پـرهیز نموده است. از این جهت نسبت به سایر گفتارها ممتاز است.

قرآن مطالب خویش را همراه با برهان القا نموده است و برای نفوذ در اعماق جان از موعظه بهره گرفته است. قرآن شیواترین نوع استعاره را مانند: یا ارض ابلعی مائک و یا سماء اقلعی، پدید آورده است. البته در پیرامون این محورها در بخش زبان شبهه مطرح نیست، به همین خاطر به قسمت هایی که در پیرامون آنها برخی ایجاد شبه نموده اند و آنها را متأثر از

فرهنگ و زبان عصر نزول پنداشته اند و یا قرآن را کتاب تسامح و مماشات معرفی نموده اند، می پردازیم.

1ـ مثال های قرآن

قرآن در تبیین معارف و مقاصد خود از تمثیل و تشبیه، فراوان کمک گرفته است و مطالب عمیق توحیدی و معارف را در قالب مثال در خور فهم همگان قرار داده است. مثال ها و تشبیه های قرآن به دو گونه «عینی» و «فرضی» می باشند.

الف: مثال های عینی، مثالهایی هستند که تحقق خارجی دارند. مانند: ضرب اللّه مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی اکلها کل حین. (1)«خدای سبحان مثال می زند که کلمه طیبه همانند درخت طیبه و پاکی است که ریشه های ثابت و استوار و شاخه های آن در آسمان فراز کشیده است و همواره ثمر می دهد.» در این گزینه کلمه حق به درخت استوار تشبیه شده است که درخت این چنین در خارج تحقق دارد.

مـقابل همین نکته مثال دیگر انتخاب می کند: و مثل کلمة خبیثة کشجرة خبیثة اجتثت من فوق الارض مالها من قرار. (2)«مثال کلمه خبیثه و باطل همانند درختی خبیث و بی ریشه است که بر روی زمین نهاده شده است که ثبات و استقرار ندارد.» با وزش یک نسیم به چپ و راست مایل می شود. در این مثال گزیده گونه، برای تشبیه بی ثباتی باطل، به چنین درخت بی ثباتی بهره گرفته است. که در خارج این چـنین درخت فراوان وجود دارد. قرآن در مورد انسان های بی اندیشه که در اثر خود محوری حاضر به اندیشیدن نیستند؛ این گونه مثال انتخاب می کند: مثل الذین حملوا التوریة ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفاراً، (3)«مثل آنان که کتاب آسمانی تورات بر آنها عرضه شد (علمای یهود) ولی آن را


1) ابراهیم، 25.

2) همان، 26.

3) جمعه، 5.

نیاندیشیدند، همانند چهارپایی (الاغ) که بارش کتاب باشد می مانند»، همان گونه که چهار پا از بار کتابش بهره نمی برد، انسانی که حق اندیش نیست و نسبت به دین دگر اندیش است، بهره ای از منابع وحی نمی برد. این مثال نیز عینی است که در خارج چهارپایانی که بارشان کتاب باشد، وجود دارند.

ب: نـوع دوم، مثالهای فرضی است، مانند: مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل اللّه کمثل حبة انبتت سبع سنابل فی کل سنبلة ماة حبة، (1)«مثال آنان که در راه خدا انفاق می کنند همانند آن حبه رویـش اسـت که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه صد عدد حبه ببار آورد»، که یک حبه هفت صد حبه شود رشد و برکت انفاق این چنین است. ممکن است در خارج چنین گندمی وجود نـداشـتـه بـاشد، که یک دانه آن هفت خوشه و هر خوشه صد حبه گندم برویاند. لیکن قرآن فرض وجود نموده است. گر چه امر محالی نیست، امکان تحقق خارجی نیز دارد.

و مانند: انها شجرة تخرج فی اصل الجحیم طلعها کأنه رؤوس الشیاطین، (2)«درخت (درخت زقوم) درختی است که از ریشه جهنم روید که طلع و شکوفه ها و میوه های تازه آن مانند سرهای شیطان هاسـت» در آیه تلخی و منظرۀ شوم و میوۀ درخت زقوم را که در کنار هم اجتماع نموده باشند، به سرهای کریه و بدخیم شیطان ها که در یک جا جمع شده باشند، تشبیه نموده است.

این مثال انتخاب گونه فرضی است. نمی خواهد بگوید در خارج چنین چیزی اجتماع کرده و تحقق دارد. فرض وجود برای آنها می کند. البته این گونه واهی و خیالی که واقعیت خارجی نتواند داشته باشد هم نیست. مثال قرآن براساس باورهای مخاطب و بازتاب فرهنگ زمانه انتخاب نشده است. قرآن متأثر از فرهنگ و باورهای غلط مـردم نیست و حتی نخواسته نسبت به باورهای غلط مردم بی تفاوت عبور کند. زیرا باورهای فرهنگی مردم دو گونه است. برخی بر اساس واقعیت هاست. برخی بر اساس خیال و وهم.


1) بقره، 261.

2) صافات، 65.

در بین مردم انسان با پیکر مهیب را می گویند «غول پیکر» است که در خارج غول یک حقیقت نـیـسـت. یک موجود هیولایی و وهمی است. اگر قرآن مثال به غول می زد، می شد کسی بگوید انتخاب مثال، بازتاب فرهنگ زمانه است و بر اساس باور مخاطب مثال زده است. کاری به صحت و سقم آن نـدارد!

مثال قرآن به «رؤوس الشیاطین» است. شیطان نه در نزد عرب بلکه در نزد همه جوامع و ملیت هـا از شروع زندگی انسان همواره مظهر زشتی و بدخیمی بوده است. آن هم نه این که خیال و واهی باشد، حقیقت خارجی دارد. اگر حقیقت هر موجودی به سیرت آن است نه به صورت. دو نماد از یک موجود هر دو حقیقت دارند. «صورت و سیرت»، سیرت شیطان و حقیقت آن زشتی و کریه المنظر بودن و بد خیمی است. درخت زقوم تشبیه به سیرت شیطان شده است که امکان تحقق خـارجـی هـم دارد.

همان گونه که فرشته مظهر زیبایی و جلوه گری است و انسان زیبا را به فرشته تشبیه می کنند و انسان نیک سرشت را نیز به سیرت فرشته تشبیه می کنند، که فلان شخص فرشته رو است. فلان شخص فرشته خو است. چنان چه وقتی جبرئیل امین علیه السلام به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم متمثل می شد، به صورت زیباترین جوان زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم (دحیه کلبی) (1)متمثل می شد.

در تشبیه به فـرشـتـه گـاهی صورت و گاهی سیرت در نظر سخن گو است. در تشبیه به شیطان نیز گاهی سـیـرت مورد عنایت است. سیرت شیطان بد منظر بودن و بد خیمی است و قرآن هم این گونه مثال گزیده است که یک مثال گویا و قابل درک همگان است. زیرا در نزد همگان سیرت شیطان این چنین مطرح است و اختصاص به قوم و فرهنگ خاصی هم ندارد. انتخاب گونه و مثال این چـنـیـن کمک گرفتن از واقعیت های موجود برای معرفی حقیقت و ویژگی های درخت جهنم است، که ناشی از عملکرد زشت و پیروی از شیطان نمودن جهنمی ها می باشد، نه بازتاب فرهنگ زمانه. تا کسی بگوید چنین چیزی در خارج تحقق ندارد.

همچنین در مثل آیه قـل أندعوا مـن دون اللّه مـا لا ینفعنا و لا یضرنا و نرد علی


1) بحار، ج 22، ص 332.

اعقابنا بعد اذ هدانا اللّه کالذی استهوته الشیاطین فی الارض حیران. (1)«بگو غیر از خدا را می خوانیم که نه نفعی و نه ضرری به ما می رساند! با این کار که به غیر خدا متوجه شـدیم برگشت به عقب نمودیم. بعد از آن که خدای سبحان ما را رهنمود فرموده است. همانند آن کسی که شیطان ها او را در پرتگاه سقوط پرتاب نموده باشند، در بیابان حیران و سرگردان مانده باشد.»

در این کریمه انسانی که به دنبال بتها و خدایان دروغین می باشد، به انسانی که شیطان ها او را گـمراه نموده اند و از صراط مستقیم به پرتگاه پرتاب و سرگردان رها نموده اند، تشبیه شده است. انتخاب مثال فرضی است که امکان تحقق خارجی دارد. مثال فرضی واهی و موهم نیست. مثالی هم نیست کـه اکنون عینیت خارجی داشته باشد، تا کسی در بیابان به دنبال شیطان بگردد. که در بیابان شیطان کجا بوده است که موجب ره گم کردن کسی شود؟! و یا گفته شود اصولاً مگر راه گم کردن در بیابان به دخالت شیطان است؟!

آیه می گوید گمراهی ها موجب سرگردانی می شود، همانند انـسـان سـرگـردان در بـیـابان که شیطان وی را از صراط مستقیم به پرتگاه افکنده است. سخن از گمراهی شیطان اسـت نه ره گم کردن گم گشته. به دیگر سخن در آیه مشبه و مشبه بـه گمراهی اسـت. انسان گمراه و حیران بت پرست به انسان گمراه دیگر تشبیه شده است.

گرچه اگر منظور ره گم کرده نیز باشد، دخالت شیطان بُعدی ندارد، زیرا در نوع گرفتاری های روزمره انسان دخالت شیطان را نـمی توان مردود دانست. هنگامی که همراه موسی علیه السلام طعام خود را فراموش نمود، دخالت شیطان را مطرح کرد، و ما انسانیه الا الشیطان، (2)«جز شیطان کسی باعث فراموشی من شد». در مورد ربا خوار سرگردان که در محاسبات اقتصادی و زراندوزی و افزون طلبی حیران و سـرگردان است. چنین شخصی استقرار و آرامش خویش را از دست داده، تعادل روحی ندارد و همواره در خیال تکاثر و فردی مختال و فخور است. این چنین کسی همانند


1) انعام، 71.

2) کهف، 63.

شیطان زده متخبط است. قرآن می فرماید: الذین یأکلون الربا لایقومون الا کما یقوم الذی یتخبطه الشیطان من المس، (1)«ربا خواران کـه تعادل روحی خود را از دست داده اند، نمی ایستند و قوام ندارند جز مانند کسی که شیطان زده شده است».

این گونه انتخاب مثال نه بازتاب فرهنگ زمانه است، نه بی تفاوتی نسبت به واقعیت ها که با کتاب رهنمود سازگار نباشد. بلکه انتخاب گونه هایی است اگر فرضی هم باشد امکان تحقق دارد و ملموس روزمـره عـمـوم مردم در هر زمان و مکان است. در آیه انسان ربا خوار که تعادل اقتصادی را از دست داده به انسان مصاب که در اثر دخالت شیطان دچار «صَرع» شده تشبیه شده اسـت. دخالت شیطان در پیدایش صرع لزوماً به صورت مستقیم نیست. چه بسا عوامل قریب دیگر در آن دخالت داشته باشد. در آیه دخالت شیطان در پیدایش صرع را اشعار دارد. به خصوص اگر مـنظور شیطان جن باشد هیچ بُعدی ندارد. این نکته ای نیست که دانش بشری در صدد طرد آن باشد. زیرا علم تأثـیر شیطان جنی را در پیدایش این گونه پدیده ها به صورت غیر مستقیم و حتی مستقیم نفی نمی کند. بدین خاطر این گونه مثال ها در قرآن برای تبیین حقایق و معارف است،تأثر از فرهنگ زمانه و یا تأیید باورهای باطل یک قوم نمی باشد.

2ـ سوگند و نفرین

از شیوه های متداول سخن در بین جوامع، بهره گیری از سوگند و نفرین است. در مواردی برای تثبیت مدعا و یا با شکوه جلوه دادن باوری و یا مقدس معرفی نمودن چیزی یا هدف دیگر سوگند یاد مـی کـنند. هر ملتی حق یا باطل بر اساس اعتقادات و باورهای خویش از این شیوه بهره می گیرد. حتی در یک فرهنگ طاغوتی ظلم و ستم این شیوه کاربرد دارد که ساحران فرعون برای بزرگ جلوه دادن سـحر و پیروزی خود و با عظمت طرح نمودن شکوه فرعون، به عزت فرعون قسم یاد می کنند، و بعزة فرعون انا لنحن الغالبون، (2)«سوگند به شکوه فرعون که ما پیروز خواهیم بود». این شیوه زندگی انسان


1) بقره، 275.

2) شعراء، 44.

است که از جان و مقدسات باورهای خویش برای نفوذ بیشتر در جان مخاطب از آن بهره می گیرد. این نکته اختصاص به زبان خاصی ندارد.

قرآن از این اصل بهره وافر برده است. برای تثبیت مدعا برای با عظمت نشان دادن مخلوقات، برای تأثیر در روح مخاطب و برانگیختن جان و عاطفه مخاطب از سوگند به روز با عظمت قیامت، مقدسات، نوشتار، قلم و ابزار نوشتار، ماه و خورشید و ستارگان، جان انسان ها، روز و شب و ... سخن دارد.

همچنین از شیوه های محاوره این است که وقتی مخاطب از آرمان های سخن گو سرپیچی می کند و عناد و اصرار می ورزد، سخن گو وی را از خویش طرد می کند و محروم از عنایات و توجه خود می نماید. نفرین و اعلان انزجار در مرحله پایانی محاوره صورت می گیرد.

در آن هنگام که سخن گو با بهره گیری از شیوه های گوناگون نتواند مخاطب را جلب کند و مخاطب نسبت به باورهای او عنود و چه بسا چالش گر بوده و برخلاف ارزش های او قدم بردارد، در این صورت نوبت به نفرین و اعلان انزجار می رسد. این شیوه متداول تمام جامعه است. به خصوص در جبهه گیری های سیاسی شعار نفرین «مرده باد» و «زنده باد» زبان زد همگان است.

قـرآن نیز از این شیوه بهره گرفته است. انسان هایی که در نهایت عناد با حق هستند هیچ گونه روزنه ای برای تابش نور حق باز نمی نهند و نسبت به نور حق اعمی و اصم هستند، اعلان انزجار می کند. قرآن آنها را مورد لعن و نفرین قرار می دهد، که در ضمن عبرت برای آنها، هشدار برای دیگران نیز باشد، ان الذین کفروا و ماتوا و هم کفار اولئک علیهم لعنة اللّه، (1)«آنان که کفر ورزیدند و به عناد خود ادامه دادند، تا با روحیه کفر مردند از رحمت خدا دور هستند.» ان الذین یکتمون ما انزلنا اللّه من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم اللّه و یلعنهم اللاعنون، (2)«آنان که بینات و


1) بقره، 161.

2) بقره، 159.

رهنمودهای روشن الهی را که آشکار برای مردم بیان کرده ایم کـتـمـان کـنند، اینها مورد لعن و نفرین خدای سبحان و همه لعنت کنندگان هستند».

و مانند: قُتِل الخراصون، (1)«مرگ بر پیروان گمان و معاند حق.» قُـِتـل اصحاب الاخدود، (2)«مرگ بر اصحاب کافر اُخدود» هم آنان که در اثر کفر، مؤمنان را در کوره های آتش سوزاندند. قُتِل الانسان ما اکفره، (3)«مرگ بر انسان که تا این حد ناسپاسی و کفر می ورزد». این همان مرگ بر اصحاب اخدود و مرگ بر انسان عنود و لجوج است. و حتی در صورت نیاز شخص را با اسم لعن می کند، تبت یدا ابی لهب، (4)«بریده باد دست ابولهب ...».

اینها محورها و شیوه های سخن در جامعه بشری است و بهره گیری از آنها متأثر از فرهنگ جامعه نیست. سوگند و نفرین قرآن بازتاب فرهنگ مردم نیست. بهره گیری از شیوه های مؤثر برای نفوذ در مخاطب است. همان گونه که از شیوه ها و فنون فصاحت و بلاغت برای روانی و رسایی در بیان خود بهره می گیرد. از این شیوه ها نیز کمال بهره را می برد. البته سوگندها و نفرین های قرآن با سوگند و نفرین های مردم این تفاوت را دارد که قرآن به اشیاء با عظمت که تقدس یا شکوه واقعی دارند قسم می خورد، نه به چیزهای خیالی مانند عزت فرعون. و نیز نفرین قرآن با رعایت سایر مراحل سخن است اگر آن مراحل تأثیر نگذاشت، در نهایت طرف مورد نفرین قرار می گیرد.

3 ـ طرح آداب و رسوم

هـر کتاب رهنمود مانند قرآن افزون بر طرح معیارهای راهبری به صورت آغازین، در زمینه های حـقوقی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی که با زندگی و سعادت انسان ارتباط دارد، دخالت می کند. کتاب رهنمود نسبت به ناهنجاری های موضوعات یاد شده نمی تواند بی تفاوت باشد. البته ادعا این نیست که دین و قرآن در تمام شؤون اجتماعی مانند


1) ذاریات، 10.

2) بروج، 4.

3) عبس، 17.

4) مسد، 1.

قوانین راهنمایی و رانندگی و امـوری مانند کشاورزی، دامداری و ... دخالت دارد. فعلاً سخن در ابعاد دخالت دین نیست. سخن در این است که یک کتاب انسانی و رهنمود نسبت به موضوعاتی که در سرنوشت انسان نقش دارد، نمی توان بی تفاوت باشد، که اگر بی تفاوت شد کتاب هدایت نخواهد بود.

قـرآن در این راستا از اعتقادات باطل اقوام گذشته و نیز مفاسد اجتماعی آنها در زمینه های اقتصادی، اخلاقی، حقوقی سخن دارد. قرآن از استکبار قوم نوح علیه السلام و تمرد قوم ابراهیم علیه السلام و موسی علیه السلام و فساد قوم لوط و کم فروشی و خیانت قوم شعیب: و زنوا بالقسطاس المستقیم و لا تبخسوا الناس أشیائهم، (1)«با میزان و ترازوی دقیق وزن کنید، در فروختن جنس، چـیزی فروگذار نکنید (کم فروشی نکنید)». و نیز ناهنجاری های اعتقادی، اخلاقی و اجتماعی عصر نـزول سخن دارد. قرآن در این زمینه ها از هابیل و قابیل شروع تا عصر نزول سخن دارد. زیرا باورهای غلط مانند زنجیره هایی است که انسان ها را به بند کشیده است. بدون باز کردن این زنجیرها انسان ها آزاد نمی شوند و توان حرکت در مسیر حق را نخواهند داشت. پیامبران برای رهایی انسان ها از زنجیرهای اسارت مبعوث شده اند، و یـضـع عـنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم، (2)«پیامبر سنگینی ها و غل هایی که بر گردن آنها نهاده شده بود بر می دارد».

بر این اساس آداب و رسوم و باورهای غلط اختصاص به باورهای باطل زمان نزول ندارد. یک کتاب رهنمود ناگزیر از طرح و تصحیح آنها می باشد. پـیـامبر نقش اصلاحی در این گونه محورها را به عهده دارد. نه این که پیامبران مصلحان اجتماعی باشند، بلکه پیامبران رسالت وحی و ملکوتی را به دوش دارند. برای هموار نمودن راه ملکوتی باید موانع را از سر راه بردارند. بر این اساس این موضوع نیز تأثر از فرهنگ زمانه نمی باشد و بازتاب فرهنگ زمانه نیست. بلکه ایفای نقش در اصلاح جامعه است که کتاب رهنمودی چون قرآن هرگز نسبت به آن بی تفاوت نمی تواند باشد. قرآن از آداب و رسوم ناهنجار قوم خود، هیچ گاه بی تفاوت گذر نکرده است. بلکه ناهنجاری ها را از هنجار بخشیده است.


1) شعراء، 182.

2) اعراف، 157.

4 ـ دانش مخاطب

مخاطب یک سخن گو از دو نوع باورها برخوردار است. برخی باورهای غلط خیالی و بی اساس و برخی باورهای بر اساس واقعیت ها. نوع دوم از آگاهی مخاطب، دانش مخاطب است که منطبق با واقع می باشد. یک سخن گوی حکیم باورهای غلط را اصلاح می کند. اما از باورها و آگاهی های صحیح مـخاطب خویش برای رسیدن به اهداف خود کمک می گیرد و مخاطب خویش را به واقعیت های جدید دانش رهنمود می سازد. یک کتاب صدق و حق محض هیچ گاه باورهای باطل را نمی پذیرد. در این صورت کتاب حق نخواهد بود و بی تفاوت هم از کنار آن عبور نمی کند. زیرا در این صورت کتاب رهنمود نخواهد شد.

در زمان نزول قرآن مخاطبان قرآن باورهای نوع اول را فراوان داشتند. طب جالینوس و هیئت بطلمیوس رایج عرب و عجم بود.لیکن قرآن از باورهای غلط رنگ نگرفت و حتی به صورت موقت هـم آنهـا را تـأیید نکرد؛ که تأثر از دانش مخاطب باشد. اصولاً این نوع باورها دانش نیستند. قـرآن در این گونه مسائل مخاطب را به واقعیت گردش افلاک رهنمود کرد. سخن از حرکت دوری ستارگان و ماه و خورشید و زمـیـن بـا نظم خاص بـه میان آورد، کل فی فلک یسبحون، (1)«همه در مدار خاص شناورند». هیچ آیه ای از آیه های قرآن تأیید هیئت بطلمیوسی نیست.

برداشت های مسلمانان و یا توجیه برخی افراد از آیه های قرآن و تلاش در تطبیق آنها بـا پیش فرض های خویش ربطی به آیه های قرآن ندارد. مثلاً در احتجاج ابراهیم خلیل علیه السلام با نمرود می فرماید: ان اللّه یأتی بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب، «خدای سبحان خورشید را از مشرق پدیدار می کند، اگر تو مدبر نظام می باشی، از مغرب پدیدار کن». واژه «أتـی» را لغت این چنین معنا می کند: أتت النخلة و الشجرة، طلع ثمرها، (2)پدیدار شدن نخل یا درخت همان پدیداری میوه آن است. مضمون آیه این است که خدا خورشید را از مشرق پدیدار می کند. پدیدار شدن خورشید از مشرق هم با گردش زمین هماهنگ


1) یس، 40.

2) لسان العرب، ج 1، ص 68. و اقرب الموارد، ص 2.

است و هم با گـردش آفتاب سازگار می باشد. لذا سخن قرآن در پدیدار شدن خورشید هماهنگ با هیئت بطلمیوسی نیست.

همچنین طبقات زمین را به انواع خاک های نمناک و شن و ...معنا کردن، مفاد آیه های قرآن نـیست. حدس و پندار مفسر است. اگر مفسر این گونه تفسیر کرد دلیل برداشت صحیح از قـرآن نـیست. اگر اشکال متوجه باشد به برداشت های غلط متوجه است نه به آیه های قرآن. قرآن در این گونه موارد پذیرفتۀ قوم خود را نپذیرفته است. بلکه مخاطب را به واقعیت های هستی رهنمود می نماید. و چون هیئت بطلمیوسی ریشه در فرهنگ مردم حتی مسلمانان داشته برخی آیه ها را به غلط بر این پندارها انطباق داده اند.

5 ـ رهنمود به واقعیت ها

اما باورهایی در تأثیر سحر و کهانت و چشم زخم که در قرآن سخن از آنها رفته است و یا سخن از وجود فرشته و جن، سخن از سحر و کهانت و علوم غریبه این چنینی، اختصاص به فرهنگ زمانه قـرآن نـدارد. بلکه سابقه طولانی دارد. زیرا اعتقاد به وجود «فرشته و جن» همزمان با زندگی بشر است و اوج برخی از این باورها به قبل از اسلام به زمان حضرت موسی و سلیمان علیه السلام و ... بازگشت دارد.

افـزون بر این، تأثیر این نوع علوم یک حقیقت است. امر پنداری و خیالی نیست. همان گونه که وجود فرشته و جن یک حقیقت است و تمام ملت ها هم به این واقعیت ها باور دارند. سحر و کهانت در ذهن طرف تأثیر واقعی دارد و در او ایجاد خیال می کند و مسحور را با همان خیال های خویش به هر سو که می خواهد حرکت می دهد. سحر تأثیر در واقعیت خارجی ندارد که خارج را تغییر دهد. لیکن در خیال طرف خود اثر می گذارد، و خیال، خود مرحله ای از واقعیت است: سحروا به اعین الناس و استرهبوهم، (1)«چشمان مردم را سحر کردند و آنها را ترساندند.» فاذا حبالهم و عصیهم یخیل الیه من سحرهم انها تسعی، (2)«از سحر ساحران آن هنگام رسن ها و عصاهای آنها در خیال او (احتمال قوی


1) اعراف، 116.

2) طه، 66.

فرعون، احتمال ضعیف موسی) پدیدار شده بود، که گویا این که آنها در حرکت هستند»، اینهاتأثیر سحر و کهانت در خیال مسحور است و این یک واقعیت است.

خدای سبحان تأثیر سحر را که یک امر حقیقی و وجودی است به لحاظ توحید افعالی در تحت سیطره اذن تکوینی خدا معرفی می کند: یفرقون بین المرء و زوجه و ما هم بضارین به من احد الا باذن اللّه، (1)«ساحران با سحر بین همسران جدایی می افکندند و هیچ گونه تأثیر سویی نمی نهند مگر به اذن (تکوینی) خدای سبحان.» با توجه به این حقایق چگونه می توان سحر را امری غیر واقعی معرفی کرد؟!

هم چنین نگاه و چشم زخم تأثیر نگاه و با روح هنگام نگاه کردن امر حقیقی است، و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون، (2)«نزدیک بود هنگامی که کفار آیات قرآن را می شنیدند تو را با چشم زخم بلغزانند. (منظور آسیب رساندن است نه گمراهی) و هم آنان می گویند عجیب شخص دیوانه ای است !!» قرآن به این حقایق اشاره دارد، لیکن ایـن تأثر از باورهای مخاطب خویش نیست. اینها واقعیت هایی است که تجربه یا دسترسی ندارد و یـا در صورتی که برخی ابزار آنها در دسترس علوم تجربی قرار گیرد، از ناحیه آن مردود نمی باشد.

البته نیازی نیست کسی نگران باشد که اگر روزی علوم بشری این باورها را زیر سوال برد، از هم اکنون بگوید قرآن اینها را نپذیرفته است. قرآن که اینها را مطرح می کند به عنوان طرح دانش و باورهای مخاطب بـوده اسـت، کاری به صحت و سقم آنها نداشته است! که از این طریق از زمان خویش جلوتر حرکت کرده! و به آیندگان کمک نموده تا در مقابل این گونه شبهات بتوانند از قرآن دفاع کـنند! شاید سکوت نمودن در همانند این موضوعات بهتر از شبهه افکنی در ذهن جوانان باشد. سکوت بهتر از این است که کتاب رهنمود را بی تفاوت معرفی کنیم. در هر صورت قرآن هیچ گاه با واقعیت های هستی در چالش نیست. پذیرش واقعیت ها تأثر از آنها قلمداد نمی شود.


1) بقره، 102.

2) قلم، 51.

6ـ جدال

جدال نمودن، در هنگام محاوره برای ایجاد زمینه پذیرش در مخاطب سخن، از شیوه های مؤثر و پذیرفته شده عرف محاوره می باشد. در مواردی که طرف حتی باور خویش را ارج نمی نهند، و ارزش های پذیرفته خویش را نادیده می انگارد، با خاطرنشان نمودن باور مخاطب وی را متوجه فاصله گیری از باورها نموده و زمینه سازی برای پذیرش باورهای طرف مقابل فراهم می شود.

این گونه محاوره «جدال» نامیده می شود که در آن از مقدمات مسلم در نزد طرف بهره گرفته می شود و لو در نزد سخن گو آن باورها اعتباری نداشته باشد.

قرآن در محاوره شیوه های برهانی، موعظه و زیباترین شکل جدال را می پذیرد، که مشتمل بر مقدمات کذب نباشد، أدع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن، (1)«به سوی پـرورش دهنده خویش با برهان و سخن حکیمانه و موعظه و جلب عواطف و جدال احسن دعوت نما». خود قرآن هر سه شیوه را به کار گرفته است. معارف قرآن برهانی و جای جای قرآن تذکر و موعظه است و نیز بـا مشرکان و اهل کتاب به شیوۀ جدال احسن سخن می گوید.

به عنوان نمونه در باورهای مردم برخی فرشتگان را همانند دختر می پنداشتند. آن گاه باور غلط دیگری نیز در کنار این باور وجود داشت، کـه پسر برتری بر دختر دارد! با این که در اعتقاد باطل خود پسر را برتر می پنداشتند در هنگام تقسیم برای خدای سبحان دختر بر می گزیدند، و برای خویش پسر! قرآن بر این باورها اشاره دارد، ان الذین لا یؤمنون بالاخرة لیسمّون الملائکة تسمیة الانثی، (2)«آنان که به قیامت باور ندارند فرشتگان را زن می نامند». آن گاه در مقام تقسیم، و یجعلون لله البنات و لهم ما یشتهون، «برای خدا دختران را قرار می دهند و برای خود آنچه می خواهند».


1) نحل، 125.

2) نجم، 27.

سپس در تحلیل این تقسیم می فرماید شما که پسر را برتر می دانید چگونه برای خدا دختر و برای خود پسر قرار می دهید؟! بر اساس باور خودتان این تقسیم غیر عادلانه و تنگ نظرانه است، ألهم الذکر و له الانثی تلک اذاً قسمة ضیزی، «آیا برای خودتان پسر و برای خدا دختر قرار می دهید، این تقسیم تنگ نظرانه است».

قرآن نمی خواهد باور غلط مردم را در مورد برتری مرد بر زن بپذیرد و یا از کنار آن بی تفاوت عبور کند. تا کسی بگوید متأثر از فرهنگ زمانه شده است، که مرد را برتر از زن می پنداشته اند، بلکه بـراسـاس باورهای خودشان به این تقسیم اعتراض دارد. در واقع جدال می کند شما که خود مـی پـذیـرید پسر برتر از دختر است، چرا برای خدا دختر قرار داده اید؟ نکوهش بر اساس باور غلط آنهاست نه پذیرش باور باطل مخاطب.

آنگاه این باور غلط آنها را در جای خودش نکوهش کرده و برابری زن و مرد را در ارزش های انسانی آشکارا تحلیل نموده است. و این شیوه بهره گیری از «جدال احسن» است که از معیارهای پذیرفته شده در محاورات تمام جوامع بشری است.

7ـ فضای سخن

تفاوت هایی کـه در زمـینه های گوناگون در مخاطب سخن وجود دارد، باعث ایجاد فضاهای متفاوت برای سخن گو می باشد. درک مخاطب، میزان دانش وی، علاقه های طبیعی و گرایشهای شغلـی وی و سن مخاطب که کودک و نوجوان است. یا جوان، کامل سال، پیر و حتی زن یا مرد بودن مخاطب به لحاظ تفاوت های ثانوی در روح و عاطفه آنها، بسترهای تفاوت در مخاطب می باشد.

بر این اساس هر نوع عرصه ای سخن متناسب با خود را می طلبد که یک سخن گوی آگاه به این عرصه ها در طرح مقاصد خویش باید این ویژگی ها را در نظر بگیرد. وجود این تفاوت ها محدودیت هایی را برای سخن گو ایجاد می کند که اگر در فضای یک دانشگاه یا حوزه سخن می گوید، با فضای یک جمع کارگری و یا کشاورزی تفاوت می کند. اگر روی سخن او با نسل نو پای جامعه است، با دیگر مخاطب ها تفاوت دارد.

به همین خاطر سخن گوی آگاه ناچار به رعایت این تناسب هاست. اگر این تناسب ها را رعایت نکند، مخاطب خویش را همراه نخواهد داشت. از این سو رعایت فضای سخن از بایسته های نظام سخن گفتن است نه تأثر و بازتاب از فضا، همان گونه که رعایت فنون سخن از بایسته های نظام سخن است.

قرآن چون با مخاطب های متفاوت روبرو بوده، در دو فضای کاملاً متفاوت سخن گفته است که تفاوت های این دو فضا محدودیت های نظام سخن را باعث شده است. فضای سیزده سال اول بعثت در مکه یک فضای بسته، توأم با فشار و تهاجم از هر سو می باشد. یک مرام نو پا بـا پیروان اندک، لیکن با یک آرمان توحیدی و جهانی و مصمم در تحقق آن، با انواع چالش ها روبروست. محدودیت ها از هر سو بر آنها فشار می آورد. مشخص است که چنین فضایی محدودیت ایجاد می کند و سخن باید به تناسب این فضا باشد.

قرآن نیز به تناسب همین فضا سخن گفته و در سوره های مکی سخن از توحید, صفات خدا، شرک زدایی، معاد، مقابله با باورهای باطل اعتقادی، اصـلاح ناهنجاری های اخلاقی و اجتماعی و توجه دادن انسان به ارزش های پایه ای می باشد.

اما بعد از گذشت دوران مکه و هجرت به مدینة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم فضا کاملاً تفاوت کرده است. در مدینه در اثر قدرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و هوادارنش و تشکل و همسویی مسلمانان و استقبال تعداد چشم گیری جمعیت از اسلام، افق جدیدی را باز نموده است. در مدینه سخن از قدرت و توان مندی جامعه اسلامی است. سخن از تشکیل حکومت سیاسی اسلام، سخن از تجهیز یک ارتش مجهز و پرتوان برای دفاع از توحید است. سخن از ایجاد روابط بین المللی با دیگر ملیت ها و حکومت های جهان می باشد.

در مدینه سخن از تشکیل میز گردهای مذاکره با صاحبان ملل و مذاهب و ادیان و دعوت به تشکل و همسویی همه پیروان ادیان آسمانی است. در مدینه سخن از فروعات فقهی و حقوقی در ابعاد گوناگون خانوادگی، اقتصادی، اجتماعی و ... می باشد. که از این سخن ها در مکه یا وجود نداشت، یا کمتر به گوش می رسید. و این تفاوت به لحاظ تفاوت مخاطب سخن و فضای سخن است.

و یک سخن گوی آگاه و حکیم ناگزیر از رعایت این محدودیت است. آیا اگر قرآن در فضای بسته و خفقان و زور مداری مکه سخن از نظام سیاسی، یا طرح مسائل فرعی و فقهی می نمود، می توانست سخن او حکیمانه و عالمانه باشد؟! بر این اساس رعایت این عناصر که همگی بازگشت به بایسته های سخن دارد، رعایت ضوابط سخن و عناصر زیبایی سخن است نه پذیرش و بازتاب فکر و فرهنگ مخاطب.

8 ـ شأن نزول و طرح سؤال

حوادثی که در پی آنها برخی آیه های قرآن نازل شده اند، که به آنها «شأن نزول» گفته می شود؛ و یا سؤالاتی که از جانب مخاطبان قرآن طرح شده و قرآن به آنها پاسخ داده است، دو محور دیگری هستند که در ایجاد فضا نقش دارند.

عرب جاهلی مبتلا به انواع نابسامانی در نظام خانوادگی بود، کـه نوع آنها ناشی از مرد سالاری و خود محوری «مرد» در تصمیم گیری در تمام شؤون اجتماعی و خانوادگی شده بود. آداب جاهلی مانند این که باظهار کردن همسر، همسر همانند مادر می شود. یا لعان و طلاق را دست آویزی برای بازیچه قرار دادن زندگی و شخصیت زن قرار داده بودند.

برخوردهای این چنین موجب اعتراض زنان نسبت به حقوق خویشتن و شکوه در نزد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم بـه پـیشگاه خدا می شد. این رخدادها فضای جدید پدید می آورد، آنگاه آیاتی چون سورۀ مجادله جهت پاسخ دادن به این خواسته ها نازل می شوند، قد سمع اللّه قول التی تجادلک فی زوجها و تشتکی الی الله و الله یسمع تحاورکما ان الله سمیع بصیر، الذین یظاهرون من نسائهم ما هنّ امهاتهم، (1)«خـدای سبحان سخن آن زنی که با تو در مورد همسرش مجادله می نمود می شنود، که آن زن در پیش تو به خدای سبحان شکوه می کرد و البته که خدا گفتگوی شما را هم می شنود، زیرا که خدا شنوا و آگاه است. آنان که همسران خود را «ظِهار» (2)می کنند و خیال می کنند با این عمل همسر مثل مادر می شود، این


1) مجادله، 8.

2) «ظهار» کردن. یعنی گفتن این جمله به همسر که «پشت تو همانند پشت مادر من است.» توضیح بیشتر را در کتاب های فقهی می توان جستجو نمود.

چنین نیست و همسران مادران آنها نیستند.

همچنین حوادثی موجب می شد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم برخی مباحات را بر خود ممنوع کند. و سبب نزول برخی آیات شود مانند: یا ایها النبی لم تحرم ما احل اللّه لک ...، (1)«ای پیامبر چرا برخی چیزها که خدا بر تو حلال کرده (برخی مباحات) بر خود ممنوع می کنی»

این گونه حوادث جهت و فضای خاصی به سخن قرآن می دهند.

همچنین طرح سؤالهایی چون: یسئلونک ماذا ینفقون، (2)«از تو سؤال می کنند چه چیز انفاق کنند»، یسئلونک عن الاهلة، (3)«از تو سؤال می کنند چگونه ماه به صورت هلال در می آید»،یسئلونک عن الیتامی، (4)«از تو سؤال می کنند با یتیمان چگونه رفتار کنند، یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه، (5)«از تو در مورد جنگ در ماه حرام می پرسند و نظر تو را در مورد شراب و قمار جویا می شوند، یسئلونک عن الخمر و المیسر. از تو درباره ذوالقرنین می پرسند، یسئلونک عن ذی القرنین، (6)و یا از احکام بانوان در حال قاعدگی می پرسند، یسئلونک عن المحیض. (7)

طرح سؤال ها برای سخن گو سمت و سوی خاص ایجاد می کند. قرآن هم همانند سایرین سؤال مخاطب خویش را پاسخ می دهد. پاسخ دادن به سؤال مخاطب و یا بروز حادثه ای که ایجاب کند آن حادثه تحلیل شود و حکمش روشن گردد، تأثر از باورهای جامعه نیست. اگر این حوادث اتفاق هم نمی افتاد آن مقدار از تحلیل ها و احکام که برای رهنمود جامعه لازم بود، قرآن طرح می کرد. ولو سؤالی مطرح نمی شد. یا حادثه ای


1) تحریم، 1.

2) بقره، 215.

3) بقره، 198.

4) بقره، 22.

5) بقره، 217.

6) کهف، 83.

7) بقره، 222.

اتفاق نمی افتاد و در طرح سؤال های مخاطب هم آن نوع سؤال هایی که طرح و پاسخ به آنها پیام و رهنمود برای همگان است طرح می شده است، این چنین نبوده که هر چیزی مخاطب طرح کرد، قرآن پاسخ دهد.

9- قرآن و تاریخ

داستان سرایی ها را به سه دسته می توان تقسیم نمود. قسم اول بیان رخدادهای گذشته یا انگیزه انتقال آنها به نسل های آینده، بدون تحلیل و نگرش به روش ها و سرنوشت ها. ارزش این نوع داستان نگاری همان خبرنگاری تنها در انتقال وقایع می باشد، که آیندگان را از گذشته آگاه می سازد.

قسم دوم بیان روی دادهای گذشته با انگیزۀ تحلیل روش ها و سرنوشت ها و بازتاب های روش ها. این روش از ارزش بس والا و برتر بهره مند است، که به لحاظ همگون بودن روش ها و سرنوشت ها و سنت های الهی، گذشته را آیینه عبرت برای آینده قرار می دهد.

قسم سوم داستان سرای و در واقع قصه گویی بدون سوژه های رخدادها. در واقع داستان سرایی خیالی و بافتنی های نویسنده. همانند رمان ها و قصه های خیالی. البته این نیز به دو قسم تقسیم می شود.

الف: داستان بافی خیالی بدون هیچ گونه سوژه های نتیجه گیری، مانند بیشتر رمان ها و قصه گویی های متداول. بر این گونه قصه سرایی نتیجه چندانی مشاهده نمی شود. زیرا سخن خیال بافی و نوعی سرگرمی می باشد. افزون بر این که آسیب هایی نیز بر اندیشۀ مستدل و برهانی متوجه می سازد. و مخاطب را مختال و خیال باف باز می آورد!

ب: قصه پردازی با انگیزه ها و گنجاندن ارزش های اخلاقی انسانی و الهی، پرداختن به ناهنجاری های اجتماعی، اخلاقی مانند داستان های موش و گربه، ملا نصر الدین، کلیله و دمنه. ارزش این نوع داستان سرایی به مقدار سوژه ها و بهره وری های این روش است، که تا چه مقدار در هنجار بخشیدن به ناهنجاری ها توفیق فراهم آورد.

قرآن از گذشتگان بسیار سخن دارد. از اقوام گذشته، رهبری های حق و باطل، روش ها و سنت های الهی گذشته حق یا باطل. انگیزه قرآن از قصص و بیان تاریخ کدام یک از محوری های یاد شده می تواند باشد؟

به طور قطع تنها محور دوم از دیدگاه قرآن صحیح می باشد، که قرآن بازگو نمودن قصص را برای رهنمود و پیام رسانی و عبرت آیندگان انجام می دهد. به همین خاطر ویژگی های تاریخی را نمی پردازد، که فلان حادثه در کدام منطقه در چه تاریخ در چه مدتی پدید آمده است. پدید آورندگان آن داستان چه تعدادی و در چه سن و سالی و از چه ملیتی بودند. این گونه مطالب را قرآن نمی پردازد. بلکه روش ها و سرنوشت ها را تحلیل می کند. تا برای مخاطبان مفید و رهنمون باشد. بدین خاطر قرآن کتاب تاریخ و قصه نیست، قرآن کتاب هدایت و رهنمون است. در پرداختن به این موضوع نیز از انگیزه های خود فاصله نگرفته است.

با توجه به این نکته در برخی موارد قرآن به ویژگی های تاریخی اشاره دارد، که این موضوع مورد سؤال و گاهی شبهه افکنی برخی شده که قرآن در این موارد از اهداف خویش فاصله گرفته است. چه بسا بازتاب فرهنگ زمان خویش و تأثر از فرهنگ مخاطبان می باشد. چند نمونه یادآوری می شود.

در داستان اصحاب کهف قرآن سخن از مقدار مدتی که اصحاب کهف در خواب بودند دارد، و لبثوا فی کهفهم ثلاث مأة سنین و ازدادوا تسعاً. (1)«آنان 309 سال در غارشان ماندند.» در مورد مدت رسالت حضرت نوح می فرماید: فلبث فیهم الف سنةٍ الا خمیس عاماً. (2)«نوح در میان قوم خویش 950 سال ماند.» در مورد حضرت یونس می فرماید: وارسلناه الی مأه الف او یزیدون. (3)«وی را (یونس) به سوی بیش از صد هزار نفر فرستادیم.»

بیان 309 سال در داستان اصحاب کهف و 950 سال در جریان حضرت نوح علیه السلام و بیش از صد هزار نفر در قصه یونس علیه السلام ویژگی های تاریخی می باشند، که با اهداف قرآن سازگاری ندارد. این گونه موارد تأثر از فرهنگ و داستان سرایی زمانه خویش می باشد که در قرآن نیز مشاهده می شود!


1) کهف، 25.

2) عنکبوت، 14.

3) صافات، 147.

لیکن از این موارد می توان پاسخ داد. زیرا در برخی موارد ویژگی های تاریخی نکته مهمی را در بر دارد که آن نکته باعث می شود به این ویژگی ها پرداخته شود. در جریان اصحاب کهف مدتی که آنان در خواب بودند مدت مورد نگرش است و بازگو کردنش برای دیگران عبرت است. زیرا که خدای سبحان بیش از سه قرن عده ای را در خواب بدون آب و غذا زنده نگه نداشته است. آنگاه آنان را برانگیخته چنین توان مندی به موضوع معاد و بعثت عظیم قیامت نیز تواند خواهد بود.

در جریان حضرت نوح علیه السلام قوم نوح مستکبرانه در برابر حق اصرار می ورزیدند، به طوری که پیامبر خدا نه یکسال و نه ده سال، بلکه قریب هزار سال آنان را به سوی خدا فرا می خواند، لیکن آنان توجه نمی کردند. چنین ملتی با این پیشینه سوء مستحق عذاب و تباهی و نابودی می باشند، که طوفان همه آنان را فرا گیرد.

یا در مورد یونس علیه السلام وی در استقرار حق پایداری لازم را انجام نداد. با این که رهنمود هزاران نفر را به عهده داست. یک نفر و یا ده نفر نبود بیش از صد هزار نفر را مسؤولیت رهنمون داشت، لیکن پایداری لازم را انجام نداد و از قوم خویش فاصله گرفت. در تمام این موارد نکات تاریخی در راستای اهداف قرآن است و هیچ گونه شبه در اطراف آنها مطرح نمی باشد.

البته در مورد داستان اصحاب کهف پاسخ دیگری نیز گفته شده است و این که قرآن 309 سال را به عنوان مدت خواب آنها نمی پذیرد، بلکه دیدگاه دیگران (اهل کتاب) را که بر این باور بودند که اصحاب کهف 309 سال در خواب بودند نقل و نقد می کند. قرآن این مدت را تأیید نمی کند. همان گونه که تعداد افراد اصحاب کهف را تأیید نمی کند.

این پاسخ که با آثار روایی سازگاری ندارد، زیرا در روایات مقدار خواب اصحاب کهف را همان 309 سال عنوان می کند، (1)افزون بر این با ظاهر و سیاق آیات نیز ناهماهنگ است. زیرا آیات درصدد رد پندارها و تخمین های دیگران مانند اهل کتاب می باشند که بدون دلیل عدد و یا مدتی را عنوان می نمایند. قرآن پندارهای آنان را رد می کند


1) احتجاج، ج 1، ص 344.

و می فرماید مقداری که قرآن بیان می کند (309) صحیح می باشد. زیرا که خدای سبحان به ویژگی های این حوادث آگاهی دارد. قل الله اعلم بما لبثوا. (1)در هر صورت پرداختن به برخی ویژگی های تاریخی نیز بازتاب فرهنگ مخاطبان قرآن نمی باشد. بلکه در راستای اهداف قرآن است. در داستان اصحاب کهف آنچه برای قرآن اهمیت دارد این است که این گروه با ایمانی راسخ و رفتاری سترگ در برابر آلودگی و ناهنجاری اجتماعی جوان مردانه پایداری کردند. قرآن از روش الگوپذیری آنان ستایش می کند، انهم فتیة امنوا بربهم. (2)«آنان جوان مردانی بودند که به خدای خویش ایمان آورده بودند.» اما این که مقدار آنها چند نفر بودند. در چه زمانی از تاریخ در کدام منطقه از جغرافیا و ... به این نوع مسائل نمی پردازد.

10ـ توصیف ها

شبهه تأثر از فرهنگ زمانه در توصیف های قرآن از بهشت و نعمت های آخرت نیز مطرح شده است. گفته می شود که قـرآن در ترسیم نعمت ها و نیز بهشت تحت تأثیر علاقه های عرب قرار گرفته است. مخاطب قرآن عرب صحرانشین و دور از آب و سبزه و درخت، ساختمان و فرش فروش، انس گرفته با بیابان کویر سـوزان می باشد. قرآن وقتی می خواهد وی را دل باخته بهشت کند، سخن از سرسبزی و سایه های ممتد دارد، جنات تجری من تحتها الانهار، نهرهای ملون و گوناگون، درخت های زیبای پرثمر، آن هم میوه هایی مانند انگور و انار و انجیر و خرما که عرب مزه آن را چشیده است، مطرح می کند، فیها فاکهة و نخل و رمان. (3)«در آن بهشت میوه ها و درخت خرما و انار است.»

توصیف مسکن های مدرن و زیبا و مفروش با زیباترین فرش ها و پشتی ها با پذیرایی


1) کهف، 26.

2) کهف، 13.

3) الرحمن، 68.

حور و غلمان ... متکئین علی رفـرف خـضـر و عـبـقـری حـسـان، (1)«بهشتیان در حالی که بر بساطهای سبز و نادیـده هـای زیـبا تکیه داده اند» فی سدر مخضود و طلح منضود و ظل ممدود و ماء مسکوب و فاکهة کثیرة، (2)«در سایه درختان پرمیوه و بدون خار سدر، و در سایه درختان پر برگ سایه دار، و در سایه های کشیده شده و آب های ریزش کننده زلال و میوه های فراوان.»

انتخاب این گونه ها برای عرب مخاطب قرآن جاذبه دارد. و اما برای انسان هایی که در مناطق و آب و هوا و سرشار از میوه و سبزه و آبشار و ... زندگی می کنند این توصیف ها جاذبه چندانی ندارد!

به نظر می رسد زمینه شبهه در توصیف نعمت های بهشتی خیلی کم رنگ و ضعیف است. زیرا این توصیف ها آن هم با آن کیفیت که قرآن طرح می کند، برای همه انسان های کویر نشین و بیابان گرد، تا شهروند و مأنوس با زندگی باغ و سبزه و آبشار و آب هوای پاک و شاداب، برای همگان جاذب اسـت. ایـن توصیف ها سازگار با انس و علاقه مندی همگان است. زمینه شبهه در این گونه موارد فراهم نـیست.

زمینه شبهه را به نوع دیگر می توان طرح کرد، که در بیان نعمت های دنیایی مانند میوه ها، مسکن، مرکب، لباس، زراعت و ... از نعمت های در دسترس عرب سخن دارد. مانند و التین و الزیتون، (3)«قسم به انجیر و زیتون». و مـن ثمرات النخیل و الاعناب تتخذون منه سکراً و رزقاً حسناً، (4)«از میوه های خرما و انگورها که از آنها نوشابه های شیرین و روزی نیکو و گوارا تهیه می کنید.» ینبت لکم به الزرع و الزیتون و النخیل و الاعناب، (5)«می رویاند برای شما زراعت و زیتون و درخت های خرما و انگور». در مورد مرکب و


1) الرحمن، 76.

2) واقعه، 22.

3) تین، 1.

4) نحل، 67.

5) همان، 11.

وسیله نقلیه سخن از اسب و استر و حمار و ... است، و الخیل و البغال و الحمیر لترکبوها، (1)«برای شما اسب و استر و الاغ آفرید تا بر آنها سوار شوید».

در بهره وری از فرآورده های دامی مانند شیر و پشم و کرک می فرماید: و ان لکم فی الانعام لعبرة نسقیکم مما فی بطونه من بین فرث و دم لبناً خالصاً سائغاً للشاربین. (2)«برای شما از چهار پایان نعمتی که موجب عبرت شماست پدید آورد و آن این که از درون خون و فضولات حیوان شیر خالص گوارا برای نوشندگان پدید آورد!»

و الانعام خلقها لکم فیها دفء و منافع و منها تأکلون و لکم فیها جمال حین تریحون و حین تسرحون و تحمل اثقالکم الی بلد لکم تکونوا بالغیه الا بشق الانفس، (3)«چهار پایان را برای بهره کشی شما خلق کرد تا از پشم و کرک آنها برای دفع سرما و گرما بهره ببرید و فواید بسیاری دیگر که در آنها وجـود دارد از جمله از گوشت آنها استفاده کنید»، و گله های گوسفند و ... که شبانگاه و هنگام بازگشت و پگاه هنگام چراگاه رفتن برای شما زینت است. و چهار پایان وسیله نقلیه (مانند اسب و استر) کـه بار شما را حمل می کنند.

در مورد بهره وری از حیوانات برای ساختن خانه، و سر پناه و اثاث خانه، و الله جعل لکم من بیوتکم سکناً و جعل لکم من جلود الانعام بیوتاً تستخفونها یوم ظعنکم و یوم اقامتکم و من اصوافها و اوبارها و اشعارها اثاثاً و متاعاً الی حین، (4)«خدای مهربان برای سکونت آسایش شما خانه های شما را قرار داد و از پوست چهار پایان برای شما خانه قرار داد. همان خانه های سبک وزن (چادرها) که برای کوچ کردن و اسکان کردن شب آسان است و از پشم و کرک و موی آنهـا اثـاث خانه و وسیله زندگی پدید آورد تا در زندگی دنیا از آنها بهره مند شوید».


1) همان، 8.

2) همان، 66.

3) همان، 7.

4) همان، 80.

و مانند: و جعل لکم من الفلک و الانعام ما ترکبون لتستَووا علی ظهوره ثم تذکروا نعمة ربکم اذا استویتم علیه و تقولوا سبحان الذی سخرلنا هذا و ما کنا له مقرنین. (1)«خدای سبحان برای شما از کشتی و چار پایان نعمت هایی قرار داد که بر پشت آنها سوار می شوید و متذکر و متوجه نعمت های پروردگارتان شده و هنگامی که بر پشت آنها قرار گرفتید خدای سبحان را تسبیح کنید و بگویید منزه است از هر نقصی آن خدایی که این نعمت را در اختیار ما قرار داد که اگر خدا نعمت نمی داد اینها در دسترس ما قرار نمی گرفتند».

این شیوه در تبیین معارفی مانند عدل الهی و تحلیل توحید افعالی نیزبه وضوح به چشم می خورد. هنگامی که سخن از زدودن ظلم از ساحت قدس الهی است، می فرماید: و لا یظلمون فتیلاً، (2)«به مقدار نخ به هم پیچیده مانند داخل شیار هسته خرما هم ظلم نمی شود.»که سخن از هسته خرماست. و یا سخن از قطمیر یعنی پوست روی هسته خرما می باشد، و الذین تدعون من دونه ما تملکون مـن قطمیر، (3)«آنان که غیر از خدای سبحان را می خوانند، حتی صاحب اختیار پوست نازک هسته خرما هم نیستند».

در تحلیل انتخاب این نوع محورها می توان گفت که قرآن دو نوع مخاطب دارد و به همین خاطر دو نوع فضای سخن را باید رعایت کند. وقتی مخاطب فعلی قرآن (هنگام نزول) قرآن اَعراب حجاز است، برای ایجاد انس و سازگاری با این مخاطب باید در انتخاب مثال شیوه ای در پیش گیرد که برای مخاطب ملموس باشد. قرآن در این گونه موارد سخن از نعمت های دم دستی جامعه دارد و می خواهد با تذکر دادن به نعمت ها، مخاطب را به ولی نعمت متوجه کند. قرآن در این گونه موارد به درون زندگی و خانه مخاطب خویش آمده و بهره وری های او را سوژه قرار داده، تا او را متوجه خدای سبحان نماید. در این گونه موارد یک


1) زخرف، 13.

2) نساء، 77.

3) فاطر، 13.

سخن گوی آگاه و حکیم چگونه سخن می گوید؟ آیا گونه هایی انتخاب می کند که مخاطب خبر از آنها ندارد، یا اینکه از زندگی ملموس او سخن خواهد گفت؟ آیا قرآن وقتی می خواهد به درون زندگی عرب بیاید می تواند سخن از آناناس، پرتقال، موز و امثال اینها داشته باشد. آیا می تواند سخن از قصر کاخ که در سرزمین کویر چادر نشینی حجاز خبری از آن نیست، سخن بگوید؟ آیا می تواند فرضاً از مرکب های هزار سال آینده مانند پرنده های آهنی امروز سخن بگوید. که در خیال انسان مخاطب نزول قرآن نمی گنجید. اگر چنین سخن می گفت ناسازگاری و بیگانگی با مخاطب خویش نبود؟! اگر این شیوه بیگانگی است برای ایجاد الفت با مخاطب از همان نعمت های ملموس باید سخن می گوید. از خرما و انگور و انجیر، از خیمه ها و چادر نشینی از پوست و گوشت و پشم و کرک گاو و گوسفند، سخن از اسب و استر، شتر و الاغ و کشتی کـه مخاطب قدری با آن آشنایی دارد، سخن به میان می آورد. اگر قرآن غیر از این سخن بگوید مخاطب حاضر خویش را از دست نخواهد داد؟ سخنی که دو نوع مخاطب دارد. در انتخاب گونه ها باید به شکلی عمل کند که هم مخاطب عصر صدور سخن را دریابد و هم مخاطبان آینده را پیام رسانی کند.

افزون بر این، نوع این نعمت ها انحصاری عرب نمی باشد و همواره در همه جوامع مطرح می باشد. سخن گوی حکیم در انتخاب گونه نمونه ای انتخاب می کند که در عین داشتن پیام فراگیر، ملموس مخاطب نیز باشد. نه این که سخن را نسبت به مخاطب صدور کاملاً بیگانه کند. قرآن در این گونه موارد گونه هایی انتخاب نموده است که در ضمن این که فراگیری می باشند و همه مردم جهان با آن نعمت ها سر و کار دارند. ملموس مخاطب عصر نزول قرآن (یعنی عرب) نیز باشد. و این نیست جز رعایت ضوابط سخن حکیمانه و آگاهی دقیق از فضای سخن و انتخاب راه مؤثر در نفوذ به اعماق جان ها.

همچنین در انتخاب مثال برای تبیین معارف الهی مانند توحید، و عدل و نیز ویژگی های جهان آخرت، از گونه هایی که ملموس مخاطب حاضر است در عین حال در دسترس همه مردم جهان قرار دارد، مانند خصوصیات دانه های خرما و هسته خرما بهره می گیرد. و پیام اصلی قرآن در این گونه موارد فراتر از گونه های مثالی است، و آن توجه به ولی نعمت

است. اگر انتخاب مورد در آیه اسب و استر است پیام اصلی این است: سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین، می باشد که بر هر مرکب در هر زمانی مستقر شدی مستحب است این جملات را بر زبان آورده و به یاد ولی نعمت که نعمت فراهم آورده باشی بر اسب سوار باشی یا بر هواپیما.

11ـ فرهنگ مردگرایی

همین شبهه به گونه ای دیگر در خطاب های قرآن مطرح است. که چون فرهنگ عصر نزول قرآن از یک سو مرد سالاری بود. زورمداری مرد در محیط خانه و جامعه تمام حقوق خانوادگی و اجتماعی و مدنی را از زن سلب کرده بود. قرآن هم همین موضوع را تأیید نموده است، که دیدگاه قرآن در این راستا بازتاب باورهای فرهنگ زمان نزول است که می فرماید: الرجال قوّامون علی النساء، (1)«مردان قوام بر زنان هستند» تدبیر امور زنان به لحاظ سترگی مردان به عهده مردان است. و یا برتری مرد بر زن را صریح می پذیرد، و للرجال علیهن درجة، (2)«مردان درجاتی از برتری بر زنان دارند».

از سوی دیگر روی کرد سخن قرآن همواره مرد است. حتی پیام های مشترک بین زن و مرد، زن را مخاطب قرار نمی دهد. پیام رسانی قرآن به زنان از طریق خطاب به مردهاست. تعبیر «یا ایها الذین آمنوا» که در جای جای قرآن به چشم می خورد خطاب به مردهاست، با این که پیام آن مشترک است. و یا مانند: و لقد خلقناکم ثم صورناکم، (3)«شما را خلق کردیم آنگاه شما را صورت نگاری نمودیم.» و مانند: ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا ... (4)«اگر شما در مورد قرآنی که بر بنده خویش نازل کرده ایم در شک هستید.» در نوع این موارد خطاب قرآن به مردهاست در عین حال که پیام مشترک است.


1) نساء، 34.

2) بقره، 228.

3) اعراف، 91.

4) بقره، 23.

این همان بازتاب فرهنگ عرب است که در خطاب های سخن تنها مردها را مخاطب قرار می دادند و زن را قابل خطاب نمی دانستند! و این همان تأیید فرهنگ مردگرایی است که بازتاب فرهنگ زمانه نزول قرآن می باشد!

در پاسخ از قسمت اول این سؤال بیان مبسوطی در پیشگفتار کتاب «فاطمه سلام الله علیها الگوی زندگی» آمده است، که برتری مردان بر زنان در ارزش های انسانی نیست، بلکه بازتاب تفاوت های طبیعی میان مرد و زن است. (1)

خطاب های قرآن

اما در مورد خطاب های قرآن می توان گفت قرآن دو نوع خطاب برای مرد و زن جامعه دارد. یک خطاب اختصاصی به مرد یا زن. دوم خطاب مشترک. در پیام های اختصاصی روی کرد قرآن به مرد یا زن جداگانه است، و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین، (2)«مادران فرزندان خود را دو سال کامل شیر بنوشانند.» للنساء نصیب مما اکتسبن، (3)«زنان مالک دست رنج خویش هستند.» و اللاتی یأتین الفاحشة من نسائکم فاستشهدوا علیهن ...، (4)«زنانی که دچار بزهکاری می شوند بر آنان گواه بگیرید.» قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن، (5)«بر زنان مؤمن بگو نگاه خویش را از نامحرمان بپوشانند و عفت و کرامت خویش را حفظ کنند». و القواعد من النساء، (6)ان المسلمین و المسلمات. (7)


1) فاطمه سلام الله علیها الگوی زندگی، ص 25 به بعد.

2) بقره، 233.

3) نساء 32.

4) نساء، 15.

5) نور، 31.

6) نور، 60.

7) احزاب، 35.

در مورد مردان: للرجال نصیب مما اکتسبوا، (1)«مردان مالک دست رنج خویش هستند». و آتوا النساء صدقاتهن نحلة، (2)«کابین زنان خویش را با کمال میل و بخشش پرداخت نمایید». و ان خفتم الا تقسطوا فی الیتامی فانکحوا ما طب لکم من النساء. (3)«اگر ترس دارید که در مورد یتیمان به عدالت رفتار نکنید با زنان دیگر ازدواج کنید. (با مادران یتیمان ازدواج نکنند)».

در پیام های مشترک نیز قرآن به سه شیوه عمل نموده است، گاهی عنوان فراگیر انتخاب نموده است. مانند عنوان «مردم» یا «انسان» مانند یا ایها الناس اتقوا ربکم، (4)«مردم از پروردگار خویش پروا داشته باشید.» یا ایها الناس اعبدوا ربکم، (5)«ای مردم پروردگار خویش را بپرستید.» یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم، (6)«ای انسان چه چیز تو را نسبت به پرورش دهنده ات مغرور نموده است». منظور بخش اول خطاب است که به «مردم» یا «انسان» متوجه شده است.

و گاهی هم هر دو را به صورت خاص مورد خطاب قرار می دهد، من عمل صالحاً من ذکر او انثی و هو مؤمن، (7)«آن که عمل سازنده و شایسته، انجام دهنده مرد یا زن باشد تفاوتی ندارد». انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی. (8)«من کار هیچ کارگری از شما چه مرد و چه زن را تباه نمی کنم.» در این گونه خطاب ها، خطاب را هنگامی که توضیح می دهد، آشکار می گردد مقصود مرد و زن است. گرچه خطاب در شکل خطاب مرد است. (مانند: منکم)


1) نساء 32.

2) نساء 4.

3) نساء 3.

4) نساء 1.

5) بقره، 21.

6) انفطار، 6.

7) غافر، 40.

8) آل عمران، 195.

بنابراین روی کرد سخن قرآن عموماً به مرد نیست، بلکه هم خطاب خصوصی به زنان دارد و هم خطاب با عنوان فراگیر به زن و مرد دارد. که «انسان» یا «مردم» را مخاطب قرار می دهد.

اما نوع سوم از خطاب های قرآن که در پیام های مشترک فقط مرد را مخاطب قرار می دهد، بیشترین خطاب های قرآن از این قبیل است. اگر شبهه ای باشد در این گونه خطاب ها مطرح است. مانند «یا ایها الذین آمنوا» و امثال اینها. این شبهه افکنی قرآن پژوهان و نیز مفسران را وادار به دفاع و پاسخ گویی نموده است، که برخی آنها را مورد نگر قرار می دهیم.

1- برخی در پاسخ این شبهه افکنی گفته اند این خطاب ها هیچ کدام اختصاصی به مرد ندارند. بلکه این خطاب ها هم شامل مرد و هم زن می باشند! لیکن این جواب در حقیقت انکار بایسته های دستور زبان است. زیرا دستور زبان هر فرهنگ ادبیات خطاب مخصوص مردان و زنان و نیز مشترک را دارد. و خطاب های مختص به مردان یا زنان را نمی توان شامل هر دو انگاشت. قرآن در بسیاری از خطاب ها با روی کرد به مرد پیام مشترک را ابلاغ نموده است.

2- پاسخ دیگری که مطرح شده و بسیاری آن را پسندیده اند این که این خطاب هایی که حامل پیام مشترک برای مرد و زن می باشند خطاب به مرد به خاطر تغلیب است. روی کرد سخن و پیام خطاب گر چه به هر دو گروه است، لیکن یکی را بر دیگری غلبه داده و پیام مشترک با خطاب به یکی از آنها شکل می گیرد. مانند اینکه در عربی از أب و اُم (پدر و مادر) «ابوین» یاد می شود از مغرب و مشرق، مشرقین یا مغربین یاد می شود. انگیزه این تغلیب را دو چیز عنوان نموده اند. برخی گفتند این طبیعت فرهنگ و زبان عرب است. برخی دیگر گفته اند طبیعت زبان نیست، بلکه طبیعت محاوره و گفتگو است.

این بیان را گر جه بسیاری از مفسران می پسندند، لیکن این سؤال هنوز باقی می ماند که خاستگاه تغلیب هر کدام از این دو باشد. چرا تغلیب به جانب مرد است؟ پاسخ شبهه داده نشده است. این بیان در حقیقت پذیرش اشکال است که قرآن با یک زبان و ادبیات مردگرایی سخن گفته است. افزون بر این علت نسبت اب و ام به «أب» گفته می شود به

لحاظ شرافت بیشتر اب این تغلیب انجام می گیرد. بر این اساس معیار غلبه مرد بر زن مطرح است و فرهنگ مردگرایی آن آشکارتر می گردد.

واقعیت های اجتماعی

3- جواب دیگر این که این روی کرد براساس امتیاز مرد بر زن نیست. این گونه خطاب ناشی از یک واقعیت اجتماعی می باشد. و آن عبارت از ایفاء نقش برتر در جریان های اجتماعی و نیز اجرایی و دفاعی و اقتصادی و حتی فرهنگی توسط مرد است.

آن واقعیت انکارناپذیر این است که در امور اجتماعی و اجرایی و اقتصادی و دفاعی و فرهنگی نقش اول به عهده مرد است. مرد است که جریان های اجتماعی را پدیدار می سازد. و آن را به سمت و سوی اهداف مشخص رهنمون می سازد. گر چه زن نیز مشارکت دارد. نظام اقتصادی جامعه به دست توان مند مرد در گردش است. گر چه زن نیز سهم بسزایی دارد. در حراست از هویت ملی و قومی و اجتماعی یک جامعه که مورد تعدی متجاوز قرار می گیرد، مرد است که در دفاع نقش اول و محوری را به دوش دارد. و حتی در امور فرهنگی جامعه نقش مرد بر زن فزونی دارد. (گر چه می توان گفت در این مستوی ممکن است توازن بر قرار باشد یا حتی نقش زن در ظرفیت های خاص به مرد فزونی یابد) لیکن تا کنون در طول تاریخ زندگی اجتماعی انسان نقش اصلی از آن مرد بوده است. همچنین در امور اجرایی و مدیریت ها تاکنون مسئوولیت های اصلی بر عهده مرد بوده است. گرچه زن نیز در این راستا همیاری داشته است.

در مجموع در محورهای اجتماعی، اجرایی، سیاسی، دفاعی، اقتصادی و فرهنگی نقش اول از آن مرد بوده است. تصمیم گیری در فرایند ابعاد یاد شده که باعث گردش و دگرگونی در این معیارها می باشد به عهده مرد بوده است. گر چه نوع این مسؤولیت ها با مشارکت زنان انجام می پذیرد. و در برخی موارد آن زن نیز سهم عمده به دوش گرفته است. لیکن گردش این گونه امور به محوریت مرد در چرخش است. و تصمیم گیری و نقش اول به عهده مرد است.

خاستگاه واقعیت های اجتماعی

این نکته نیز نباید از نگرها دور باشد که خاستگاه این واقعیت ها نه به امتیازها و برتری های ارزشی مرد بازگشت دارد و نه برای مرد ارزش حقوقی انسانی پدیدار می سازد. بلکه خاستگاه این واقعیت ها تفاوت های میان زن و مرد در آفرینش بازگشت دارد.

به دیگر سخن علت این تفاوت مسؤولیت ها در میان مرد و زن، بازگشت به تفاوت های آفرینشی زن و مرد از جهت روحیات و اندام دارد. هیچ اندیشمندی و هیچ انسانی این تفاوت ها را نمی توان نادیده انگارد.

البته تفاوت های زن و مرد نه در فطرت است و نه در ارزش های انسانی و الهی. این نوع تفاوت ها به طبیعت و آفرینش اندام زن و مرد و نیز روحیات و علاقه ها و تمایلات متفاوت این دو بازگشت دارد. همان که در یک بُعد باعث تفاوت مرد بر زن است که، الرجال قوّامون علی النساء، بما فضل الله بعضهم علی بعضهم و بما انفقوا من اموالهم. (1)این برتری ها همان تفاوت اندام مرد با زن است که مرد از اندامی سترگ و مقاوم، بهره مند است. زن از اندامی ظریف و نازک و نازنین بهره مند است. مرد تمایلات به برخی کارهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی دارد. زن به کارهای هنری و ظرافت ها علاقه مند است.

تفاوت در اندام و توان مندی ها و خواسته ها، تفاوت در مسؤولیت های این دو (مرد و زن) می باشد. این تفاوت ها باعث تفاوت ایفاء نقش در بسترهای گوناگونی اجتماعی و دفاعی و اقتصادی و فرهنگی می گردد. و چون تفاوت در آفرینش پایدار و همیشگی است، بازتاب ها نیز تغییرناپذیر خواهد بود. این گونه نیست که روزی با ایجاد دگرگونی در فرهنگ و روابط اجتماعی زن و مرد بتوان بنیان این تفاوت ها را دگرگون ساخت. زیرا تفاوت ها در آفرینش و تغییرناپذیر است. تلاش برای دگرگونی آنها تلاش بیهوده خواهد بود. در واقع شناکردن بر خلاف جریان رودخانه آفرینش است، که تنها باعث فرسایش توان و از پای درآمدن شناگر ناشی خواهد شد. در روند جریان رودخانه هیچ گونه دگرگونی فراهم نخواهد شد. بر همین اساس اگر در برخی از بخش ها مانند بخش فرهنگی،


1) نساء، 34.

توازن بین زن و مرد ایجاد شود، در سایر بخش هایی که خاستگاه آنها آفرینش می باشد، دگرگونی امکان ندارد.

اینک اگر یک سخن گوی حکیم و عاقل و اندیشمند بخواهد با جامعه انسانی با این گونه تفاوت ها که در عین مشارکت زن و مرد، نقش محوری در این بسترها از مرد می باشد، خطاب های اجتماعی و اقتصادی، دفاعی و فرهنگی داشته باشد، به نظر شما چگونه باید خطاب کند؟ خطاب اگر بر زنان جامعه باشد نادیده انگاشتن نقش محوری مردان خواهد بود. اگر خطاب ها تفکیک باشد هر کدام خطاب ویژه و مختص منظور کند باز هم در خطاب نقش یکسان در نظر گرفته، و نقش محوری مرد را نادیده انگاشته است.

حکیمانه ترین سخن این خواهد بود، که روی کرد سخن با این بار مشترک، با خطاب به گروهی که نقش اول را ایفا می کند، یعنی «مردان» باشد.

این نکته نیز مورد توجه است که این نوع خطاب ها نه امتیاز برای مردان است و نه کم شمردن شخصیت زنان. این خطاب ها نه در مورد حقوق و ارزش هاست و نه در مورد امتیازها. زیرا امتیازها براساس ارزش های انسانی و الهی است که زن و مرد در آن یکسان هستند.

بر این اساس بازگشت روی کرد خطاب های قرآن براساس واقعیت، الرجال قوامون علی النساء می باشد. چون مرد نقش اول را ایفا می نماید. بدین خاطر لبه تیز خطاب متوجه مرد است. در عین حال که پیام آن مشترک است.

4- افزون بر این رعایت آداب سخن نیز همین روش را ایجاب می کند. این شیوه قرآن در سخن گفتن با زنان برگرفته از فرهنگ قرآن و نگرش آن به ارزش های انسانی و بر اساس رعایت حرمت زنان نیز می باشد. قرآن در عین حال که در ارزش های پایه ای و انسانی زن و مرد را یکی می داند می داند، زیرا اصولاً در ارزش های انسانی نگرش به زن یا ویژگی های مرد ندارد. بلکه به کرامت انسانی روی کرد نموده است و زن و مرد را پدید آمده از یک حقیقت و یک فطرت و از یک نوع گرایش فطری می داند. و راه رشد و بالندگی آنها را به صورت یکسان هموار نموده است.

در عین حال قرآن در نگرش به زن و مرد تفاوت های روحی و جسمی آنان را نادیده نگرفته است. بلکه براساس آن تفاوت ها مسؤولیت های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی را تنظیم نموده است. قرآن حضور هر دو را در نوع مسؤولیت ها پذیرفته است. گرچه واقعیت های متفاوت موجب تفاوت در مسؤولیت ها نیز می باشد. و این گونه حقایق نیز از دیدگاه واقع گرای قرآن دور نبوده است. همان فاصله و دوری که فرهنگ غرب، و باورهای دانش امروز آن را پدید آورده و خود نیز در پی آمدهای آن سخت گرفتار آمده است.

قرآن در عین پذیرفتن زنان در عرصه های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی از یک نکته اساسی غافل نمی باشد، و آن ارج نهادن به حرمت و کرامت زن است. قرآن اگر حضور زن را در جامعه تشویق می کند، به نوعی برنامه تنظیم می نماید که حضور زنان در این عرصه ناسازگار با کرامت و عفت آنان و نیز جامعه نباشد. کدام انسان آگاه است که نپذیرد حضور خانم ها در مجامع عمومی همراه با خطرها می باشد. کدام جامعه واقع بین است که این نکته را واقف نباشد، که اختلاط زن و مرد در عرصه های گوناگون پی آمدهای ناهنجار دارد. مگر بسیاری از ناهنجاری های کنونی جامعه بازتاب حضور بی بند و باری زنان در جامعه نمی باشد؟!

قرآن زنان را محصور در چهاردیواری خانه نمی کند. به آنان اجازه حضور در عرصه ها را می دهد. لیکن با حفظ حرمت و کرامت آنان زن نباید کرامتش دست آویز قانون تساوی، و یا عرصه های تبلیغاتی قرار گیرد. در برخوردها و محاوره زن و مرد باید ادب و محجوب بودن هر دو طرف توجه شود. و چون زن همانند جواهر و مروارید نحیف است، باید برای ایجاد مصونیت در آن، بیش از مرد مستور و محجوب باشد. در معاشرت محجوب در محاوره مؤدبانه و عفیف.

قرآن در عرصه های گوناگون عمومی هم از حضور بی جا و غیر ضروری و در دست و پا قرار گرفتن زنان پرهیز می دارد. به همین لحاظ خطاب به آنها را مؤدبانه انجام می دهد. بر این اساس اگر در بسیاری از پیام های مشترک زن و مرد خطاب به مرد است برای تحقیر زنان

نیست، برای حفظ حرمت آنان است که مؤدبانه، محجوب و مستور با آنها سخن گفته باشد.

این حقیقت فرهنگ عمومی انسان ها نیز می باشد. صرف نظر از شعارهای فریبا و دروغین که فرهنگ غرب در اذهان ایجاد کرده است، فرهنگ اصیل جوامع انسانی در محاورات و معاشرت عمومی این گونه محورها را رعایت می کنند. در محاوره و گفتگو مرد با زن، زن را پیش پا قرار نمی دهند. تلاش بر مستور بودن زن و خطاب به صورت کنایه و اکتفا به حداقل نیاز می باشد.

البته قرآن تابع معیارهای مردم نیست. قرآن معلم جامعه است. قرآن طراح جامعه متمدن و رشید و بالنده است. از رسوم و آداب مردم رنگ و خو نمی گیرد. در محاورات و معاشرت های عمومی نیز پیام رسانی می کند، که برای پرهیز از ناهنجاری ها و برای هموار نمودن راه رشد و تعالی جامعه، باید نکات این چنینی را در نظر بگیرد. این ادب سخن گفتن و معاشرت با زن و مرد است که مستور، محجوب و مؤدب و بدون هر گونه تلطیف صدا و عشوه گری و حتی المقدور با خطاب غیر مستقیم باید انجام گیرد. بدین سبب نوع خطاب های مشترک قرآن به زنان غیر مستقیم می باشد. این نکته برخاسته از یک فرهنگ مردگرایی نیست و بازتاب فرهنگ زمانه نیز نمی باشد. بلکه توجه دادن به یک محور اساسی در معاشرت های اجتماعی زنان است. تا معاشرت ها و محاوره ها، پی آمدهای ناهنجار به دنبال نداشته باشند. این دو جواب یعنی جواب سوم و چهارم قابل پذیرش است و پاسخ مناسب برای این نوع شبهه افکنی ها می باشند.

12ـ تسامح و مبالغه

قرآن که بر زبان مردم سخن می گوید، عناصر زیبایی را به کار می گیرد، لیکن کاستی ها و نواقص فنون سخن را نمی پذیرد. قرآن از آنچه که موجب کاستی در ظاهر سخن و یا ناسازگاری با محتوای سخن می شود، به گونه که با اهداف و ویژگی های محتوای سخن حق نا هماهنگ باشد، پرهیز می کند. قرآن کتاب صدق خالص و حق مدار است. هر گونه ایجاد ناسازگاری با این محورها از روش قرآن دور است. پذیرفتن محاوره عرفی مردمی لزوماً به معنای پذیرفتن کاستی های آن نیست.

تسامح در سخن از نقص و کاستی می باشد و اگر قرآن بر اساس فرهنگ و زبان قوم و مردم سخن می گوید، بدین معنا نیست که همان گونه که در محاوره مردم تسامح و یا مبالغه وجود دارد در زبان قرآن هم تسامح و مبالغه وجود داشته باشد. زیرا که مبالغه و تسامح اگر کذب هم نباشد با اهداف رهنمود قرآن ناسازگاری است. زیرا رهنمود با تسامح امکان تحقق ندارد، رهنمود به صراط مستقیم باید بدون اعوجاج و انحراف و بدون کوچکترین تسامح تحلیل شود. یک مهندس که طراح یک بزرگ راه است، باید آن چنان طراحی نماید که اتوبان از هر جهت ایمن از خطر باشد. نمی تواند فرضاً یک کیلومتر آن را تسامح نموده منحنی طراحی کند. یا یک قسمت راه را از زیرسازی و تأمین صرف نظر کند! زیرا صرف ایجاد انحراف در یک محور ولو کوچک و یا تسامح در یک قسمت راه ولو اندک خطر جانی برای عابران آن راه خواهد داشت و در رساندن عابران به مقصد اطمینان حاصل نمی شود. یک مهندس طراح نمی تواند خطر جانی آنان را نادیده انگارد.

قرآن کتاب هدایت و رهنمود به صراط مستقیم و مقصد نهایی بدون کوچک ترین کاستی است، ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم، (1)«این قرآن به استوارترین راه رهنمود است اگر کوچکترین کاستی و اغماض و تسامح ملاحظه شود، راه استوار و فخیم نخواهد بود، زیرا خطر بزرگ با کوچک ترین انحراف آغاز می شود. حوزۀ رهنمود تسامح بردار نیست.

البته این سخن با «شریعت سهله» ناسازگار نیست، شرعیت سهله در رهنمود نیست. در فراگیری و عمل است که بر پیروان حق سخت گیری نمی شود. در یادگیری هم چه بسا سؤال شود: هلا تعلمت،چرا دین نیاموختی، در عین حال زمینه گذشت وجود دارد. همان گونه که در بی توجهی در رفتار، راه گذشت هموار است. سخت گیری نمی شود که دین دین حرج و مشقت نیست. دین سازگاری با زندگی روزمره مردم است. دین، دین رحمت و شفقت است، نه این که در رهنمود و تحلیل حقایق تسامح در کار باشد.


1) اسراء، 9.

اما تعبیراتی مانند: یود احدهم لو یعمر الف سنة، (1)«آنان (برخی یهود)دوست دارند هزار سال زندگی کنند.» دنیا طلبانی همانند یهود دوست دارند هزار سال زندگی کنند! این نه تسامح است نه مبالغه بلکه بیان افزون طلبی و دنیا طلبی یهود است. بیان کثرت است. فرق است بین مبالغه و تسامح با بیان کثرت. در مبالغه و تسامح آن عدد به زبان آمده مقصود نیست. مثلاً می گوید صد بار این سخن را گفتم در حالی که ممکن اسـت ده بار هم نگفته باشد. که عدد «صد» اصلاً منظور سخن گو نیست. برای بزرگ جلوه دادن می گوید صد بار گفتم. اما در جایی که سخن از بیان کثرت است، چه بسا همان عدد و فزون تر از آن نیز هم منظور سخن گو باشد.

مثلاً در مورد منافقین به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید برای آنها استغفار مکن که اگر هفتاد مرتبه هم استغفار کنی خدا آنها را مشمول مغفرت قرار نمی دهد، لو استغفرت لهم سبعین مرة فلن یغفر اللّه لهم، (2)«اگر هفتاد (یا بیش از هفتاد) مرتبه هم استغفار کنی بی اثر است.»

در آیه لو یعمر الف سنة، هم سخن از کثرت عدد است که از همین تعبیر رایج در بین مردم که می گویند هزار سال به این سال ها که در مراسم دید و بازدید عید نوروز رواج دارد. این ضرب المثل در بین عرب ها هم رواج پیدا کرده که: عشت الف نیروز، هزار نوروز (سال) عمر کنی. در این تعبیر قرآن روحیه دنیاطلبی یهود را ترسیم می کند که می خواهد هزار سال یا بیشتر در دنیا بماند! مبالغه و تسامح نیست. واقعاً دنیا گرایان یهود خواهان عمر هزار سال و یا حتی بیش از آن می باشند.

در احتجاج ابراهیم خلیل علیه السلام که می گوید: هذا ربی هذا اکبر، (3)«این (خورشید) خدای من است. این بزرگتر از دیگری (ماه ) است»، تسامح در کار نیست. بلکه مماشات با قوم در کنار میزگرد احتجاج است. همانند: انـا او ایاکم لعلی هدی او فی ضلال مبین، (4)«یا ما بر


1) بقره، 96.

2) توبه، 80.

3) انعام، 72.

4) سبأ، 24.

حقیم و شما باطل، و یا ما در گمراهی هستیم و شما در صراط مستقیم!» در این برخورد حضرت با آنها مماشات می کند. یعنی برای تلطیف روحیه و برانگیختن عاطفه آنها در ظاهر قدری با آنها همراه می شود و این چشم پـوشـی و تسامح نیست. حضرت یک لحظه در حق بودن خود یا در گمراه بودن آنها تردید ندارد و نمی خواهد حتی یک لحظه کمترین تردید در موضع خود راه بدهد.

تسامح این است که لحظه ای از حق بودن خود یا قدری در باطل بودن طرف تردید کند. ابراهیم خلیل علیه السلام در حق بودن راه خویش و نیز باطل بودن بت پرستی تردید ندارد. بلکه وقتی می بیند آنها در اثر مشاهده زیبایی های ماه و خورشید آنها را پرستش می کنند، می گوید زیبایی قابل پرستش است. من هم در این جهت با شما همراه هستم. اما کدام زیبایی. زیبایی ناپایدار ماه و خورشید! یا زیبایی حق محض و جاوید. می خواهد از این سوژه ها برای توجه دادن طرف به مبدأ هستی و منبع زیبایی بهره گیرد.

بنابراین در قرآن تسامح و مبالغه وجود ندارد. با تسامح و مبالغه نمی توان جامعه را راهبری نمود. تسامح و گذشت و چشم پوشی در ارتکاب خلاف، فرضی صحیح دارد، نه در هدایت و راهبری.

بازتاب فرهنگ زمانه

از آنچه در ایـن چند محور بررسی و نقد شد، می توان نتیجه گرفت که نزول وحی به زبان قوم پیامبرش در هر زمانی به معنای سخن گفتن وحی با واژگان گویش قوم آن پیامبر است. این شیوه سخن گفتن باید ویژگی ها و بایسته ها و عناصر زیبایی سخن را رعایت کند. این کاملاً مغایر با سخن گفتن بر اساس باورها و اندیشه های قوم می باشد.

التزام به محور اول که در غالب لفظ در آمدن وحی ناگزیر از آن اسـت، لزوماً بـه معنای تاثر از باورهای قوم نیست. زیرا محور اول نقش ابزاری در رساندن پیام غنی وحی و محتوای ملکوتی آن دارد. وحی تعلیم قدسی است. وحی از آداب و رسوم و باورهای مردم فاصله فراوان دارد. پذیرش محور اول پی آمد و ناهنجاری ندارد و با اهداف رسالت و ویژگی های قرآن که صدق و حق بودن است، هم خوانی دارد.

اما پذیرش محور دوم بازتاب ها و ناهنجاری های غیر قابل جبران در پی دارد. زیرا پذیرش تأثر وحی از فرهنگ و رسوم قوم، با فرا بشری بودن وحی و اهداف رسالت که رهنمود بشر است،ویژگی های قرآن که لسان صدق، و حق محض و سخن فصل و حرف آخر است و صراط اقوم و مطمئن می باشد، ناسازگار است. رسالت و رهبری جامعه با همسان شدن با مردم، سازش،تسامح، و انتخاب نمودن شیوه های باطل برای رسیدن به حق همخوانی ندارد. و نیز تأثر از دانش بی اساس در واقع جهل مخاطب و حتی همسان قرار دادن قرآن با سایر کتاب های بشری است، که با ملکوتی بودن و غنای قدسی آن و جاوید و همیشگی بودن آن ناسازگار است. این پذیرش ها به هر انگیزه ای که بـاشد تعرض بـه ساحت قدسی قرآن و معجزۀ خالده رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم می باشد، که همگان بویژه عزیزان محقق و قرآن پژوه باید نسبت به آن احساس خطر کنند.

نگاهی به آنچه گذشت

در این بخش از نوشتار بایسته های سخن از فرهنگ و آداب و رسوم جداگانه تحلیل شد. آنچه قرآن یا هر سخن گوی آگاه و حکیم ناگزیر از رعایت آن است، محور اول است نه دوم. در این بخش بررسی شد که قرآن بـرای ایجاد ارتباط و انس با مخاطبان خود، ناگزیر از سخن گفتن با آنان است و همان گونه که در سـخن گفتن باید با واژگان گویشی همان زبان سخن بگوید، باید فنون ادبیات، فضای سخن و عناصر زیبایی را نیز رعایت کند. رعایت این محورها تأثر از فرهنگ نیست، بلکه رعایت ترازهای سخن و ویژگی های زبان و ایجاد تناسب با فضای مخاطب می باشد.

قرآن در رساندن پیام خویش از تمام فنون به بهترین شیوه بهره برده و از تمام روش هایی که سبب کاستی در زیبایی و یا محتوای سخن می شود، پرهیز نموده است. پذیرش زبان قوم پذیرش کاستی های آن نیست. قرآن زیبایی ها و ویژگی های زبان عرب را انتخاب نموده است. نه پیرایه ها و نارسایی های آن را.

با توجه به جدایی فرهنگ و باورهای قوم از اسلوب و شیوه های سخن، آنچه در موضوع زبان قوم، قرآن پذیرفته شیوه های سخن است. نه فرهنگ و باورهای قوم. بر این

اساس قرآن بازتاب آرزوها، باورها، انـدیشه ها و آداب و رسوم قوم خویش حتی در برخی موارد نیست. قرآن پایه گذار معارف قدسی و اصلاح گر رسوم و آداب ناهنجاری و تصحیح گر کژراه های جامعه است.

رعایت شیوه های زبان قوم پذیرش تسامح و مبالغه و بی تفاوتی به باورهای غلط قوم نیست. قرآن کتاب صدق و حق و قول فصل است و با مبالغه و بی تفاوتی و تسامح سازگار نیست. شگفت از برخی عزیزان است که تسامح در کتاب های علمی را نمی پذیرند، آنگاه در کتاب هدایت و رهنمود و صدق خالص تسامح روا می دارند!! قرآن همان گونه که کاستی های ظاهر سخن را پذیرا نیست، محورهایی که به اهداف رهنمودی قرآن ناسازگار است، نیز پذیرا نیست. قرآن سخنی ویرایش شده و پالایش شده از هرگونه پیرایه های ساختار سخن و محتوا می باشد.

قرآن در طرح آداب و رسوم اصلاح گر کژ راهه ها می باشد. هیچ گاه بر اساس باورهای غلط و دانش بی اساس مخاطب خویش سخن نگفته است. که بی تفاوت و بدون نقد از کنار آن عبور کرده باشد. قرآن در انتخاب مثال، در انتخاب گونه و توجه دادن به نعمت های الهی به گونه ای عمل نموده اسـت، که هم مخاطب زمان نزول را همراه داشته باشد و هم پیام و رهنمود خویش را به آیندگان برساند.

قرآن در توصیف زندگی آخرت، آرزوها و خواسته های قوم عرب را بر آورده نکرده است. بلکه بر اساس خواسته ها و تمایلات عموم مردم سخن گفته است. بـه همین جهت پذیرش زبان قوم هیچ گونه ناسازگاری با جهانی بودن قرآن ندارد. زیرا در تمام مـواردی کـه بـه لحاظ رعایت بایسته های سخن قواعد سخن را پذیرفته است. رهنمود خود را با رعایت این محورها به آیندگان رسانده است. این حقیقت هماناست که عترت علیه السلام که سخن گوی قرآن می باشد تحلیل نموده است و زبان قرآن را معرفی کرده است. که زبان قرآن محدود به عصر زمان و قومیت خاصی نیست، بلکه زبان همگان در هر زمان است.

عترت علیهم السلام و زبان قرآن

امام صادق علیه السلام قرآن را این چنین معرفی می کند: یجری کما یجری الشمس و القمر. (1)«قرآن همانند گردش خورشید و ماه هر روز تازه و جدید است.» سخن او هر روز سخن روز است. اگر قرآن خو گرفته از فرهنگ زمانه خویش بود با کهنه شدن فرهنگ زمانه سخن قرآن نیز کهنه می شد، عن الباقر علیه السلام: و لو ان الآیة اذا نزلت فی قوم ثم مات اولئک ماتت الآیة لما بقی من القرآن شیء و لیکن القرآن یجری اوله علی آخره ما دمت السموات و الارض و لکل قوم آیة یتلوها، (2)قرآن و آیه های آن همواره زنده هستند همانند شب و روز و خورشید و ماه در گردش می باشند. اگر قرآن بازتاب فرهنگ زمان نزول خویش بود با سپری شدن آن زمان عصر قرآن نیز به پایان می رسید. این همان پی آمد تأثر از فرهنگ است، لیکن پذیرش زبان قوم این نوع پی آمدها را ندارد.

زبان دیگر قرآن

آنچه تا کنون گذشت بیان ویژگی های زبان محاوره ای قرآن بود، که قرآن در سخن گفتن با مردم این ویژگی ها را رعایت نموده است و سخنی روان و رسا و مردمی است. به گونه ای که هم عالم و دانشور و هم کارگر و سایر سطوح به قدر فهم خود از آن بهره می گیرند و سفره پرنعمت گسترده است، که هر کس به مقدار اشتهای خویش از آن تناول می کند و هیچ انسان سلیم از کنار این سفره بی بهره برنمی خیزد.

لیکن قرآن را زبان دیگری است که در پایان این بخش به آن نیز اشاره می شود. این زبان با زبان محاوره ای کاملاً متفاوت است. در زبان محاوره ای شرط بهره گیری درک مفهوم سخن قرآن آشنایی با قواعد محاوره بود. اما در فهمیدن زبان دیگر طهارت و تقوا شرط است. سلوک و تزکیه کارساز است. خطاب آن زبان به همگان بود. اما پذیرای این خطاب حق یاوران سالک هستند، که به حقایق این دریای ژرف دسترسی دارند. و تا این


1) عیاشی، ج 1، ص 22.

2) تفسیر فرات کوفی، ص 5.

شرط حاصل نشود. شایستگی خطاب فراهم نمی شود. مراحل عالی از معارف قرآن را با زبان محاوره نتوان رسید. با زبان نورانیت و پیروی از قرآن می توان چشید. که با آن حقیقت تنها انسان های پاک راهیابی و تماس دارد، لا یمسّه الا المطهرون، (1)با آن حقیقت جز انسان پاک از هر گونه آلودگی فکری و علمی دسترسی ندارد. همان زبان که با اهلش و با ترجمانان وحی به سخن می نشیند، هذا القرآن انما خط مستور بین الدفتین لا ینطق بلسان و لابد له من ترجمان، (2)«این قرآن نوشتار بین دو جلد است با همه سخن نمی گوید، ترجمان می خواهد» ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق و لکن اخبرکم عنه، (3)«این قرآن را به حرف درآورید، لیکن با شما سخن نمی گوید. من (علی علیه السلام) از آن خبر می دهم.» این زبان را عترت و پیروان خالص آنها ترجمان هستند. که با اینها نه همگان سخن می گوید. در حالی که روی کرد زبان محاوره ای قرآن با همگان است.


1) واقعه، 79.

2) نهج البلاغه، خطبه 125، ص 123.

3) همان، خطبه 158، ص 159.

تلاوت قرآن

اشاره

قرآن بر تلاوت قرآن تأکید فراوان دارد، قال الله سبحانه، و رتل القرآن ترتیلاً (1)«قرآن را با ترتیل یعنی آرامش و اندیشه و با نظم زیبا بخوانید.» فاقرؤا ما تیسر من القرآن (2)«هر مقدار که میسر است قرآن بخوانید.» خداوند به تلاوت کننده گان قرآن، سوگند یاد می کند، فالتالیات ذکرا (3)«سوگند به تلاوت کننده گان قرآن.»

قرآن به این نکته نیز پافشاری می نماید که تلاوت و نگرش به قرآن باید با اندیشه و تدبر باشد، کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته. (4)«کتابی که بر تو فرود آوردیم که با برکت و میمون است، تا این که در آیات آن بیاندیشند.» قرائت قرآن باید با آرامش همراه باشد، قرآناً فرقناه لتقرأه علی الناس علی مُکث. (5)اینها برخی از آیات قرآن که همگان را به تلاوت و اندیشه در قرآن فرا می خواند. این از یک سو.

از سوی دیگر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترت نیز مانند قرآن نسبت به تلاوت و اندیشیدن در قرآن پافشاری می نمایند و همگان را بر این فضیلت بزرگ فرا می خوانند. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم افضل


1) مزمل، 4.

2) مزمل، 20.

3) صافات، 3.

4) ص، 29.

5) اسراء، 106.

العبادة قرائة القرآن. (1)«قرآئت قرآن عبادت است.» امیرالمؤمنین علیه السلام البیت الذی یقرء فیه القرآن تحضره الملائکة و تهجره الشیاطین. (2)«خانه ای که در آن قرآن قرائت شود فرشتگان در آن حاضر می شوند و شیاطین از آن فرار می نمایند.» امام صادق علیه السلام القرآن عهد الله الی خلقه فقد ینبغی للمرأ ان ینظر فی عهده و ان یقرأ منه فی کل یوم خمسین آیة. (3)«قرآن عهد و پیمان خدا با خلقش است، سزاوار است هر انسانی در روز پنجاه آیه (حداقل) از آن را قرائت کند.»

در روایت دیگر از امام صادق علیه السلام این گونه آمده که هر کس قرآن را از روی مصحف بخواند، خداوند سبحان از عذاب والدین وی تخفیف می دهد، گر چه آنان کافر باشند. در روایت برترین مؤمن را انسانی می داند که قرآن بیاموزد و به دیگران یاد بدهد. خیرکم من تعلّم القرآن و علّمه. (4)

یادگیری قرآن تا آن مقدار اهمیت دارد که پیروان عترت اگر در دنیا قرآن نیاموخته اند، پس از مرگ در عالم برزخ به آنها قرآن می آموزند، موسی بن جعفر علیه السلام من مات من اولیائنا و لم یحسن القرآن عُلِّم فی قبره. (5)

براین اساس عامل مهم دیگر روی کرد مردم به قرآن، تشویق رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترت می باشد. این دو عامل یعنی تشویق خود قرآن و نیز و رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عترت و هم چنین زیبایی و شیرینی و جذابیت فوق العاده قرآن کریم باعث شده است که، از آغاز نزول قرآن تا به امروز و تا قیامت هر انسان پاکی با حرص و شوق شگفت انگیز به این کلام جاوید و سخن زیبا روی آورد.


1) وسائل، ج 4، ص 825.

2) کافی، کتاب فضل القرآن، باب البیوت التی ... ج 3.

3) همان، باب فی قرائته، ح 1.

4) محجة البیضاء، ج 2، ص 210.

5) همان، ص 217.

آداب تلاوت

در بهره وری از نعمت الهی چون قرآن، همانند سایر نعمت ها باید آداب آن رعایت شود. در این فرصت برخی از آداب تلاوت یادآوری می شود. رعایت این آداب باعث فزونی بهره وری و فیض بیشتر می گردد.

1- قاری قرآن در مرحله نخست باید با وضو باشد. که رسیدن به حقیقت قرآن، و نیز بهره وری از فضایل قرآن با طهارت و وضو ممکن است، لا یمسّه الا المطهرون. (1)

لا یقرء العبد القرآن اذ کان علی غیر طهور حتی یتطهر. (2)چه بسیار خوب که انسان همواره با وضو و طهارت باشد. نه فقط هنگام تلاوت قرآن.

2- رو به قبله نشستن از آداب دعا و تلاوت قرآن می باشد. و می توان این نکته را از برخی روایات به دست آورد. زیرا برخی روایت ها دلالت دارند که سزاوار است، انسان همواره رو به قبله بنشیند، کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اکثر ما یجلس تجاه القبلة (3)«رسول الله صلی الله علیه و آله وس لم بیشتر اوقات رو به قبله می نشست.» در مورد دعا می فرماید رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که در عرفات وقوف داشتند رو به قبله دعا خواندند تا آفتاب غروب کرد، استقبل القبلة و لم یزل یدعو حتی غربت الشمس. (4)در حالت های گوناگون، در هنگام خواب حتی بعد از مرگ نیز انسان مؤمن روبروی قبله می آرمد.

3- سومین نکته که هنگام قرائت باید رعایت نمود، مسواک زدن است. قاری پیش از شروع قرائت، دهان خود را با مسواک زدن خوشبو نماید، قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نظّفوا طریق القرآن قیل یا رسول الله ما طریق القرآن، قال افواهکم قیل بماذا، قال بالسواک. (5)«رسول


1) واقعه، 79.

2) وسائل الشیعه، ج 4، ص 848.

3) کافی باب الجلوس، ج 4.

4) محجة البیضاء، ج 2، ص 288.

5) بحار، ج 89، ص 213.

الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود راه قرآن را پاکیزه کنید، پرسیدند، راه قرآن کدام است و چگونه، فرمود دهان های شما با مسواک نمودن.»

4- در آغاز قرائت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بگوید، فاذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم. (1)«هنگامی که می خواهی قرآن تلاوت کنی به خدا پناه ببر از شر شیطان پست و رانده شده» با توجه به مفاد آیه تنها استعاذه از آداب تلاوت است، بسم الله گفتن عنوان نشده است و روایتی هم که آمده امام کاظم علیه السلام بعد از استعاذه بسم الله گفتند آنگاه بخشی از آیه ها را تلاوت نمودند، مسند و معتبر نیست. (2)(مرفوعه است) و الله سبحانه هو العالم.

5- در جابجایی قرآن و به دست گرفتن آن قرآن را تکریم نماید. از زبان امام صادق علیه السلام این گونه روایت است که خدای سبحان سوگند یاد می کند هر کسی قرآن را تکریم نماید، مورد عنایت خاصی قرار می گیرد، لاَکرمَنّ الیوم من اکرمک. (3)به همین خاطر قاری قرآن باید در هنگام تلاوت مؤدب نشسته و قرآن را روی دست بگیرد یا در داخل رحل قرار دهد. بعد از قرائت، قرآن را در جایگاهش قرار دهد. از نهادن قرآن در کنار خویش به ویژه در بین صف های نماز جماعت جداً پرهیز نماید. البته تکریم اصلی قرآن در رفتار به معارف و احکام قرآن است.

6- پیش از شروع به قرائت بخشی از دعاها را بخواند مانند دعایی که از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است، اللهم انی اسئلک اخیاک المخبتین و اخلاص المؤمنین و مرافقة الابرار و استحقاق حقایق الایمان ... (4)«خدایا من از تو خشوع انسان های خاشع و اخلاص انسان های یقین باور، همراهی با نیکان و شایستگی حقیقت ایمان را درخواست می کنم.»

7- بعد از فراغ از آیات قرآن نیز دعا بخواند: فاجعل لی اُنساً فی قبری و اُنساً فی


1) نحل، 98.

2) البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 483.

3) وسائل، ج 4، ص 827.

4) بحار، ج 89، ص 206.

حشری و اُنساً فی نشری و اجعله لی برکة بکل آیة (1)«خدایا قرآن را مونس من در قبر هنگام محشور شدن و هنگام نشر قرار بده. در برابر هر آیه ای برکت بر من تفضل فرما.» بعد از ختم قرآن: اللهم اشرح بالقرآن صدری و استعمل بالقرآن عملی و نوّر بالقرآن بصری ... . (2)

8- ترتیل، قرآن را با صدای زیبا و با ترتیل و نظم و آرامش أداء حق حروف قرائت نماید، و رتل القرآن ترتیلاً. (3)رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم زینّوا القرآن باصواتکم (4)«قرآن را با صداهای خویش زیبا نمایید.» رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ان لکل شیء حلیة و حلیة القرآن الصوت الحسن. (5)«هر چیزی آرایه و زیبایی دارد و زیبایی قرآن به صدای زیباست.» ان علی بن الحسین علیه السلام کان احسن الناس صوتاً بالقرآن یرفع صوته حتی یسمعه اهل الدار (6)«امام سجاد علیه السلام زیباترین صوت را داشت و قرآن را با صدای بلند تلاوت می نمود تا دیگران نیز بشنوند.» در مورد امام باقر علیه السلام نیز همین گونه روایت شده که با زیباترین صدا قرآن تلاوت می نمود. هنگام تلاوت قرآن رهگذران می ایستادند و به قرائت قرآن حضرت گوش می دادند. (7)

9- تحزین، قرآن را با صوت حزین بخواند، امام صادق علیه السلام ان القرآن نزل بالحزن فاقرؤه بالحزن. (8)رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به کسی که در هنگام قرائت یا گوش دادن به قرائت قرآن گریه


1) همان ص 207 و ص 208.

2) همان، ص 209.

3) مزمل، 4.

4) بحار، ج 9، ص 190.

5) اصول کافی باب ترتیل القرآن ... حدیث 9.

6) وسائل، ج 4، ص 858.

7) همان.

8) همان، ص 857.

کند برای او بهشت است و حتی اگر خود را به حالت گریه درآورد. فمن تباکی فله الجنة. (1)

10- رعایت تجوید و قواعد لحن عربی که به زیبایی آن می افزاید و در اعماق جان قاری و مستمع نفوذ می کند، از آداب دیگر تلاوت است، و الله نزّل احسن الحدیث کتاباً متشابهاً تقشّعر منه جلود الذین یخشون ربهم. (2)«خدا زیباترین سخن را نازل کرد کتابی که آیات آن مانند یکدیگرند (در حق و وحی بودن) آنان که از خدای خویش می ترسند از شنیدن قرآن پوست بدنشان دگرگون و گلگون می شود.»

رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اقرؤا القرآن بالحان العرب و اصواتها. (3)«قرآن را با لحن عربی بخوانید.» امام صادق علیه السلام أعربِ القرآن فانه عربی، (4)قرآن را عربی قرائت کنید زیرا قرآن به زبان عربی نازل شده است.» عربی خواندن قرآن همان رعایت قواعد تجوید و زیبا خواندن قرآن است. افزون بر صدای زیبا.

11- هنگام قرائت قرآن سکوت نموده و از سخن گفتن و سرگرم شدن به هر کاری پرهیز کند. به قرائت قرآن گوش کند. اذا قرء القرآن فاستمعوا و انصتوا لعلّکم ترحمون. (5)«هنگامی که قرآن خوانده می شود گوش دهید و ساکت باشید تا شاید مورد رحمت خدای سبحان قرار گیرید.» امام صادق علیه السلام اذا قُرِءَ عندک القرآن وجب علیک الانصات و الاستماع. (6)«هنگامی که در نزد تو قرآن تلاوت می شود لازم است سکوت نموده و به آن گوش دهی.»

12- قرائت از روی عبارت قرآن باشد، رسول الله و النظر فی المصحف یعنی صحیفة


1) همان، و محجة البیضاء، ج 2، ص 225.

2) اعراف، 203.

3) کافی، باب ترتیل القرآن، حدیث 3.

4) همان، حدیث 5.

5) همان.

6) بحار، ج 89، ص 221.

القرآن عبادة. (1)و نیز از زبان حضرت روایت شده است: أدم النظر فی المصحف. (2)«هماره به قرآن نگاه افکن.»

13- دیگر این که می توان گفت از آداب مهم قرائت قرآن تدبر در آیات آن است. زیرا در هنگام قرائت قرآن خدای سبحان با بنده اش سخن می گوید. سزاوار است انسان به سخنان خدای سبحان توجه نموده و با اندیشه در آنها عبور نماید. تا با اندیشیدن در آیات قرآن به ژرفای معارف قرآن بهتر رهنمون شود، کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبّروا آیاته. (3)در دعا از زبان امام صادق علیه السلام از خدا این گونه تلاوت در خواست می کنیم که تلاوت همراه با اندیشه باشد. و قرائتی فیه فکراً. (4)«تلاوت مرا با اندیشه قرار ده.»

14- در مواردی قرآن تلاوت نمی شود: در حال رکوع، در حال سجده، در حال دستشویی، در حال استحمام، انسان جنب، خانم که زایمان نموده و از خون زایمان پاک نشده است و خانمی که در حال عادت ماهانگی است، و نیز در حالت عریان، عن الصادق علیه السلام ... سبعة لا یقرؤن القرآن: الراکع، و الساجد، و فی الکنیف، و فی الحمام، و الجنب، و النفساء و الحائض. (5)

در این رابطه این نکته مورد توجه باید باشد که در این گونه موارد منظور کم شدن پاداش قرائت است. یعنی در این گونه موارد قرائت قرآن ثواب کمتر دارد. و در عین حال همین قرائت نیز اصل پاداش قرائت را خواهد داشت. همانند سایر موضوعات و محورهای عبادی که عبادت در آن حالت ها مکروه می باشد.


1) همان، ص 199.

2) همان، ص 201.

3) ص، 29.

4) بحار، ج 89، ص 207.

5) همان، ص 212 و 216.

سبک شناسی و روشها

ضرورت سبک شناسی

در بحث های علوم قرآنی مناسب است برخی روش هایی که در تفسیر کار برد دارند بررسی شـود، گر چه مناسب تر برای طرح این موضوع پیش گفتار تفسیر است، لیکن به لحاظ این که آشنایی با مناهج همانند علوم قرآن پیش نیاز و راه کارهای تفسیر می باشد. بررسی آنها در اینجا نیز مناسب است.

از هنگامی که سفره پر نعمت الهی بر گستره زمین گسترده شده، همه دل باختگان از هر قوم و مـرام بـا حرص و اشتهای بی پایان در کنار این سفره نشستند. هر کسی به قدر اشتهای خود بهره گرفت و چون مائده الهی بود، القرآن مأدبة الله؛ (1)«قرآن سفره الهی است.» سفره ای که برای همگان یکسان گسترده شده است، تفاوت بهره وری از آن به تفاوت میزان اشتها و علاقه افراد و روش ها و راه کارهای آنان بازگشت دارد. قرآن کوثر معارف و آبشخور رشد و بالندگی انسان می باشد، که بر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم ارزانی شده است، انا اعطیناک الکوثر؛ (2)«ما به تو کوثر عطا کردیم.» که منظور همان معارف آسمانی و رهنمود الهی است؛ به دو منبع معارف، قرآن و عترت که انسان را تا سرمنزل مقصود رهنمود هستند، می باشد.

برای رسیدن بـه سرچشمه کوثر این چنین نیست که هر کس از هر سو بتواند وارد شود.


1) بحار، ج 93، ص 19.

2) کوثر، 1.

برای نوشیدن آب از این چشمه زلال همانند سایر چشمه ها باید از شریعت آن وارد شد. بی گدار نمی توان ره پیمود که نه تنها موجب بهره وری و سیراب شدن نخواهد شد، چه بسا سبب غرق شدن نیز می شود.

به این لحاظ هر روشی به تفسیر قرآن و فهم قرآن منتهی نمی شود. روی کرد به قرآن باید از شیوه صحیح آن باشد. این نکته بررسی روش های گوناگون را بایسته می نماید. تامنهج صحیح از بین آنهـا بازشناسی و انتخاب شود. روش ها در این راستا بسیار متفاوت و بین افراط و تفریط قرار دارند، به برخی از آنها که عمده ترین می باشند، پرداخته می شود. به این امید که از کژ راهه های خطر مصون مانده و بتوان فرجام برخی از دام های خطر را تبین نمود. بازشناسی روش ها و انتخاب روش صحیح از خطر تحمیل پیش داوری ها و نیز برداشت های کژ و بی راهه مصونیت خواهد بخشید.

روش ها

الف: تفسیر به ماثور یا روایی

اشاره

از روش های سـابقه دار در حوزه تفسیر، تفسیر قرآن به روایات و آثاری که از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است، می باشد. بسیاری از مفسران این سبک را در پیش گرفته و اگر مفسر شیعه بوده،افزون بر روایات نبوی صلی الله علیه و آله و سلم روایات رسیده از عترت طاهره علیها السلام را نیز اضافه کرده است. این گروه از مفسران در توضیح آیـات بـه روایات مربوطه اکتفا می کنند و از تبیین قرآن با برهان و یا روش های علمی به دلایلی که به برخی از آنها اشاره شد، خودداری می کنند. خاستگاه دیدگاه این گروه مطالب ذیل است.

تـفـسیر قرآن به غیر روایات در حد گمان است، در معارف گمان و ظن کار ساز نیست. افزون بر این که قرآن نیز از دنباله روی گمان پرهیز می دهد، لا تقف ما لیس لک به علم؛ (1)«از چیزی که علم و یقین آور نیست پیروی مکن.» ان الظن لا یغنی من الحق شیئا؛ (2)«گمان انسان را به حق نمی رساند».


1) اسراء، 36.

2) نجم، 28.

روایات هم از اعتماد به عقل در تفسیر قرآن و فهمیدن آن پرهیز می دهند، عن الصادق علیه السلام لیس شئٌ أبعد من عقول الرجال عن القرآن؛ (1)«عقل انسان ها چه بسیار از فهم قرآن دور است».

نکته دیگری که این گروه به آن توجه نمودند و آنان را از توجه به غیر روایات باز داشته است، این کـه تفسیر به غیر روایت و آثار رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و عترت إعمال رأی است و روایات بسیاری که نهی از تفسیر به رأی می نماید، این روش را مردود می دانند. که شرح این روایات خواهد آمد.

افزون بر اینها، روایات مخاطب قرآن را مشخص می کنند، هر کس شایستگی فهم قرآن را ندارد. بلکه افراد خاص که مخاطب قرآن هستند آن را درک می کنند، انما یعرف القرآن من خوطب به؛ (2)«قرآن را مخاطبان آن درک می کنند».

از جانب دیگر حدیث ثقلین به گونه ای آشکار دلالت دارد که قرآن را نباید از عترت جدا کرد. تفسیرهای غیر از آثار عترت جدایی قرآن از عترت است. بر این اساس این گروه به روایات اکتفا نموده اند که تفسیر آنها «تفسیر روایی» یا «تفسیر به مأثور» نامیده می شود.

از تمام این مطالب می توان پاسخ داد، اما نکته اول که تفسیر به غیر روایات تفسیر به علم و یقین نیست. اولاً مگر تفسیر به روایات تفسیر به یقین است؟! روایات رسیده از رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام اگر سند هم داشته باشند، در حد خبر واحد بیش نیستند. خبر متواتر در تفسیر قرآن در موارد انـدک مانند آیات محوری ولایت و رهبری، مانند داستان غدیر یا حدیث ثقلین، وجود دارد. این گروه از مفسران هم در کتاب های خود روایات آحاد را نقل نموده اند.

افزون بر این اگر تفسیر قرآن با تدبر و بر اساس اصول و روش محاوره قرآن یعنی زبان قرآن باشد، چرا یقین آور نباشد؟ بسیاری از برداشت های اعتقادی، یقینی می باشد ولو


1) تفسیر برهان، ج 1، ص 5.

2) وسائل، ج 18، ص 149.

روایتی هم آن را دلالت نکند.

اما آیه ها و راوایاتی که اشاره شد که از پیروی ظن و گمان یا اعتماد به عقل پرهیز می دهند، منظور آن روش های ظنی اسـت کـه از اصول محاوره و برهان فاصله گرفته و موجب یقین نمی شود. و یا اعتماد به عقل و فهم از راه های غیر صحیح که مورد تأیید زبان قرآن نیست می باشد. نه تدبر و اندیشه در فهم قرآن با اسلوب صحیح که خود قرآن دستور می دهد.

همچنین روایات «تفسیر به رای» متوجه تفسیر قرآن با روش محاوره ای قرآن و تدبر در آن نیست. این روایات پرهیز از تحمیل پیش فـرض هـا به قرآن است، که شرح آن خواهد آمد. تفسیر قرآن با قرآن و تدبر در آن نه تنها جدایی قرآن از عترت نیست، بلکه سیره عترت است و قرآن و عترت هر دو مشوق آن هستند.

پی آمد این روش

در هر صورت این روش در تفسیر، روش پسندیده نمی باشد، زیرا فرجام آن جمود بر روایات است که هم قرآن و هم روایـات از آن پـرهیز می دهند. قرآن و عترت جامعه را رشید و بالنده پرورش می دهند، کـه باید برای درک و فهمیدن قرآن استعدادهای فطری و دفینه های عقول را، شکوفا نمایند و با روش صحیح همواره در قرآن اندیشه نمایند. اما بازدهی این روش خمودی و رکود است. اصولاً این روش تفسیر قرآن نیست، زیرا نقل روایات در ذیل آیات می باشد نه تفسیر آیات.

پیروان این روش را اخباریون بزرگوار تشکیل می دهند، که هم در بین شیعه و هم اهل سنت وجود دارند. به برخی از آنها اشاره مـی شود. (البته تمام مؤلفان تفسیرهای روایی، اخباری به معنای اصطلاحی نیستند) در بین شیعه تفسیرعلی بن ابراهیم قمی (درگذشت 307) «تفسیر عیاشی» سمرقندی (درگذشت اواخر قرن سوم) و نیز تفسیر ابوالقاسم فرات بن ابراهیم بن فرات کوفی معاصر کلینی (رحمت الله) را می توان نام برد.

از بین پسینیان «البرهان فی علوم القرآن» سید هاشم بن سلیمان الحسینی بحرانی (درگذشت 1107) و تفسیر «نور الثقلین» عبد علی بن جمعه حویزی (درگذشت 1112)

می توان نام برد. (1)اما «تفسیر صافی» مرحوم فیض کاشانی که فردی متکلم، فیلسوف، عارف و فقیه می باشد، (1091ـ 1007) چون در ضمن نقل روایات تبین و تحلیل و اظهار نظر دارد نمی توان گفت فقط تفسیر روایی است.

از بین اهل سنت تفاسیر زیر را می توان نام برد: «جامع البیان فی تفسیر القرآن» ابو جعفر محمد بن جریر طبری شافعی (375 - 310)، «معالم التنزیل» ابومحمد حسین بن مسعود بغوی (درگذشت 510) «البحر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز» ابومحمد عبدالحق بن غالب (درگذشت 546) «زاد المسیر» جمال الدین عبدالرحمن (597 - 510)، «تفسیر القرآن العظیم» اسماعیل بن کثیر القرشی (774 - 701)، «الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن» ابوزید بن عبدالرحمن بن محمد بن مخلوف ثعالبی (875 - 786) (2)و برترین اثر اهل سنت در این راستا «در المنثور» سیوطی (درگذشت 911) می باشد.

ب: بی نیازی از روایات

در مقابل تفریط که در روش اول مشاهده می شود، افراط روش دوم است که بر این باور است که در تفسیر قرآن هیچ گونه نیازی به غیر قرآن وجود ندارد؛ بلکه برای فهمیدن مفاهیم و مقاصد قرآن باید به خود آیات قرآن مراجعه نمود.

قرآن کتابی است که در تبیین آن در هیچ زمینه ای نیاز به روایات نمی باشد. حتی در آیات الاحکام قرآن هم باید به خود قرآن اکتفا نمود. فرضاً در مورد زکات قرآن اصل لزوم پـرداخت آن را بیان می کند. مقدار زکات به امت واگذار شده است.

این روش که تفسیری مانند: «الهدایة و الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن» (3)مشاهده می شود،کژ راهه ای بیش نیست، مشابه همان سخنی است در صدر اسلام گفته شد که «حسبنا کتاب اللّه» و چون در مورد نیاز به روایات در بخش بعدی سخن گفته شده است؛ بی اساس بودن این روش آشکار می گردد.


1) به مقدمه این تفاسیر و نیز «المفسرون و منهجهم» مراجعه شود.

2) برای توضیح بیشتر به التفسیر و المفسرون مراجعه شود.

3) برای شناخت مؤلف این تفسیر به «التفسیر و المفسرون ذهبی»، ج 2، ص 509 مراجعه شود.

ج: عرفانی و باطنی

روش دیگری کـه در تفسیر مشاهده می شود، روش اهل عرفان است، که بر این باورندکه تمام انسان ها در معرض فیض الهی هستند و همه می توانند الهامات و مکاشفات باطنی داشته باشند. فیض و بـشارت الهی محدود به هیچ فردی نیست و این خود مرتبه ای از مراتب نبوت است که در همگان وجود دارد. (1)

از طرف دیگر قرآن مشتمل بر نکات دقیق و لطیف و مشتمل بر کنایه و اشاره است، لذا در به دست آوردن مقاصد قرآن نمی توان در قید و بند الفاظ بود. بلکه باید خود را از ایـن قیدها رهانـید و بر اساس الهام و اشارات تفسیر نمود. البته تفاسیر باطنی در یک سطح نیستند، برخی خود را به ظواهر الفاظ نیز متعبد می دانند. برخی از این نوع تفاسیر عبارتند از «لطایف الاشارات» ابوالقاسم عبد الکریم بن هوازن (465ـ376)، «کشف الاسرار و عدة الابرار» میبدی (درگذشـت 520)، «بیان الـسعادة» سلطان محمد بن حیدر گنابادی شیعه صوفی (1327ـ1251)، «عرایس البیان» ابو محمد روزبهان، «مخزن العرفان» بانوی اصفهانی (1403ـ1313)، «تفسیر القرآن الکریم»منسوب به محی الدین عربی. البته برخی از این نوع تفاسیر از روش محاوره ای قرآن فاصله زیادی دارند که برای آشنایی بهتر به نمونه هایی از تفسیر منسوب به محیی الدین می پردازیم.

وی در بیان آیات مربوط به کعبه و بیت و حج می گوید، بیت یعنی قلب، مقام ابراهیم یعنی روح. مصلی مشاهده و مواصله الهیه، بلد امین، سینه انسان، بیت معمور قلب عالِم و حجر الاسود یعنی روح. (2)در تـفسیر آیه، ان ناشئة اللیل اشد وطأ؛ می گوید ناشئة اللیل نفس منبعث از مقام طبیعت است. (3)در مورد آیه: و اذکروا اسم ربک، می گوید منظور خود انسان است «الذی هو انتَ» (4)در آیه: یوم ترجف الارض و الجبال؛ ارض را نفس، جبال را


1) فتوحات مکی، ج 1، ص 279. نقل از مبآنی و روش های تفسیر قرآن.

2) تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 86.

3) همان، ج 2، ص 720.

4) همان.

هیئت و صفات نفس معنا می کند. (1)در آیه کلا و القمر و اللیل اذا ادبر و الصبح اذا اسفر؛ قمر را قلب، لیل را ظلمت نفس، و اسفر را نورانیت قلب معنا می کند. (2)و در آیه و الارض وضعها للانام ...؛ ارض را بدن معنا می کند. (3)

اینها نمونه هایی از این روش تفسیری است که خود را از هر ضابطه رها می پندارد. این سخنان را نمی توان تفسیر قرآن نامید. اینها خارج از معیارهای زبان محاوره ای قرآن است و توجیهاتی بیش نمی باشند. (البته تفسیرهای عرفانی همگی در این حد از توجیه نمی باشند).

د: تفسیر شهودی

روش دیگری در تفسیر وجود دارد و آن برداشت از قرآن بر اثر مشاهدات و مکاشفات، که بازتاب سیر و سلوک و طهارت و تقوای مفسر می باشد، است. این شیوه در صورتی که با حفظ ظواهر آیه های قرآن باشد، با رعایت معیارهای زبان قرآن صورت بگیرد. برای سالک این راه می تواند مفید باشد، گرچه قابل انتقال به دیگری نیست. در حقیقت تفسیری محاوره ای نمی باشد. زیرا این نوعی یافتن حقایق است، که یافته های خویش را نمی توان به دیگر بنمایاند. بازگو کردن یافته تنها نمودی از آن خواهد بود.

هـ: علم گرایی

اشاره

روش دیگری کـه بیشتر در دو قرن اخیر مشاهده می شود، «علم گرایی» است. می توان گفت مفسران اهل سنت در این راه پیش قدم بوده اند و برخی از مفسران شیعه نیز از این روش متأثر شده اند. این گروه تلاش می کنند آیات قرآن را بر اساس علوم تجربی در ابعاد گوناگون فیزیک و شیمی، جنین شناسی، هیئت، نجوم، طبیعت شناسی و ... تفسیر کنند. طنطاوی خود به این روش در مقدمه تفسیر خود افتخار می کند و می گوید: پیشرفت علوم باعث تبیین آیه ها و خدمت بزرگی بـرای جامعه اسلامی می باشد. و این موضوع را


1) همان، ج 2، ص 722.

2) همان، 730.

3) همان، 571.

نفخه رحمانی می نامد. (1)

تفسیر «الجواهر فی تفسیر القرآن کریم» طنطاوی (1358ـ1278) مصداق بارز این روش است. هم چنین تفسیر «الـمنار» که تقریرات درس شیخ محمد عبده (1323ـ1266) تا اواسط سوره نساء و تا اواخر سوره یـوسـف هـم توسط رشید رضا (1354ـ1282) دنبال شده است. (2)نمونه دیگر از این گونه روش است. عبده در تفسیر آیه یتخبطه الشیطان من المس؛ شیطان را میکروب معنا می کند. که باعث اختلالات عصبی در انسان مصاب و مبتلا به صرع می شود. (3)عبده در مورد طیر ابابیل که با سنگ ریزه ها لشکر اصحاب فیل را نابود کردند می گوید: پاهای این پرندگان مسموم و آلوده به میکروب وبا و حصبه بوده است، وقتی با لشکریان اصحاب فیل تماس حاصل کردند باعث انتشار وبا و حصبه شده و آنها را در این بیماری به هلاکت رساندند. (4)در مورد معجزات حضرت عیسی علیه السلام در ذیل آیه، انی اخلق لکم من الطین ... می گوید اینها ادعاهای پیامبر یعنی عیسی بوده است. این آیه و آیه مائده دلالت بر وقوع این معجزه ها ندارند! نص قطعی هم که دلالت بر وقوع این معجزات داشته باشد نرسیده است! (5)

این سخنان نوعی تلاش بـرای انکار معجزه است. و این که ایشان شیطان را به میکروب معنا می کند، با زبان قرآن سـازگار نیست. زیرا شیطان در زبان قرآن موجودی مختار است که به لحاظ سوء استفاده از اختیار خود مورد نکوهش است. و عوامل طبیعی مانند میکروب نکوهش ندارند.

«التفسیر العلمی للآیات الکونیه» حنفی احمد که سخنان عبده را نیز عنایت می کند، و نیز «التفسیر الآیات الکونیه فی القرآن الکریم» عبد المنعم و تفسیر «بلاغی» محمد مصطفی بلاغی (1371ـ1300) از زمره این تفاسیر می باشند. و تفسیر «کشف الاسرار النورانیه


1) تفسیر الجواهر، ج 1، ص 3.

2) مجله فصل نامه پژوهش های قرآن، شماره 7 - 8 ص 253.

3) المنار، ج 3، ص 96.

4) تفسیر عم جزء، ص 161، ذیل سوره فیل.

5) المنار، ج 3، ص 311.

القرآنیه فیما یتعلق بالاجرام السماویه و الارضیه» اسکندرانی (درگذشت 1306) که در سه بخش گیاه شـناسی، حیوان شناسی، و هیئت و نجوم تنظیم شده است، نیز نمونه دیگر از این روش است. در بین مفسران شیعه نیز تفاسیر دوره ای در 27 جلد و چهار جلدی و نیز تک جلدی که به فارسی نگاشته شده اند، متأثر از این روش هستند.

بررسی

قـرآن کتاب انسان شناختی و رهنمود است. در عین حال به برخی موضوعات علمی نیز پرداخته اسـت. کاوش های علمی، تجربی اگر قطعی و برهانی باشد، که در اثر علوم تجربی در زمینه های گوناگون در دسترس انسان قرار گرفته باشد که بتوان به بازدهی آن اطمینان نمود، در تحلیل آیات قرآن می تواند راه کار مطمئن باشد. لیکن اگر دیدگاه در حد فرضیه و گمان و حدس باشد و کسی بخواهد آیات قرآن را با آنها تطبیق کند، مصداق دیگری تفسیر به رأی و تحمیل پیش داوری ها به قرآن خواهد بود. این موضوع دام خطرناکی است که با منتفی شدن آن فرضیه ها، موجب ایجاد تردید و تضعیف روحیه پیروان قرآن خواهد شد.

توجیه آیات قرآن و تطبیق آن ها با هیئت «بطلمیوسی» نمونه های از این روش است. اینها آیات قرآن را بهطبقات آسمان و زمین، پدیدارشدن خـورشید از شـرق و ... تـوجیح نموده اند. که در واقع قرآن را می خواهند با باورهای غلط و جاهلانه تفسیر نمایند. گرچه برخی در این وادی پا را از این مرحله هم فراتر گذارده اند و تلاش دارند حتی معجزات آشکار و قطعی را با فرضیات علمی! در واقع خیالی توجیه کنند.

و: روش الحادی و مادی

در کنار تفسیرهای علم گرا، برخی اظهارات افراطی قرار دارد که تلاش کامل و بی ثمر در توجیه آیات قرآن دارند. اینان حتی در توجیهات خود فرضیه های علمی را نیز معتبر نمی دانند بلکه در اثر گرایش های مادی و الحادی به نام تفسیر و برداشت از قرآن، تمام معارف غیبی، وحی و اعجاز و احکام الهی را مورد خدشه و تردید قرار می دهند!

این گونه دیدگاه ها که متاثر از علوم تجربی نیز می باشند، به صورت پراکنده در

مجلات و در گوشه و کـنار منتشر می شود. که برخی از آنها را در «التفسیر و المفسرون»مورد اشاره و نقد قرار داده شده است. (1)نوع این دیدگاه به انکار غیبت، فرشته، جن و احکام الهی در حدود و تعزیرات و معجزه های انبیا منجر شده است.

مانند تفسیری به نام « کتاب الهدایه و الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن» که بدون ذکر نام مؤلف به تفصیل در این راستاسخن گفته است. این کتاب در دسترس نمی باشد؛ لیکن مشابه آن را می توان تفسیر « القرآن و هو الهدی و الفرقان» سید احمد خان هندی را نام برد (1315ـ1232). این کتاب که به فارسی ترجمه شده است، (2)شرم آور است که نام آنرا تفسیر قرآن گذاشت. به وضوح عناد و الحاد از اول تا آخر آن آشکار است و به جرأت می توان گفت دست دشمن از آستین این گونه افراد بیرون می آید که چنین نوشتارهایی را می نگارند و یا ترجمه می کنند! در مقدمه ترجمه چه تمجیدهایی از این کتاب الحادی اظهار شده است!

در هرصورت این کتاب مشابه کتاب «آیات شیطانی» فرد ملحد و مرتدی چون سلمان رشدی می باشد. و جالب این نکته است که دشمنان قرآن و مسلمانان همواره در پیدایش و نیز حمایت از این افراد نقش اصلی داشته است، همان گونه که سلمان رشدی هندی با حمایت انگلیس کتاب آیات شیطانی در تیراژهای میلیونی منتشر کرد و با حمایت این دولت زندگی ننگین خویش را ادامه می دهد. سید احمد خان نیز از طرف سفارت انگلیس حمایت می شده. و لقب «سِر» از این سفارت به وی عنوان شده است! (3)

وی در تحلیل وحی می گوید: وحی ... همان خود گوشی است که کلام بی حرف و صوت خدا را مـی شنود، از خـود دل او کـه عرش الهی است وحی همانند فواره جوشش می کند و بعد بر خود او نازل می گردد. (4)این سخن همان تحلیل و درون جوشی پیامبر و در واقع انکار وحی است.


1) التفسیر و المفسرون، ج 2، ص 499.

2) این کتاب توسط فردی به نام فخر دایی گیلانی، ترجمه و چاپ آفتاب هم اقدام به نشر آن نموده است.

3) التفسیر و التفاسیر الحدیثة، ص 52.

4) القرآن هو الهدی و الفرقآن، ج 1، ص 60.

در مورد شکافته شدن دریا در اعجاز موسی علیه السلام که از درون دریا راه خشک برای بنی اسرائیل پدید آورد. قرآن می فرماید: فـاضرب لهم طریقاً فی البحر یبساً، (1)«از دریا راه خشک برای آنان (بنی اسرائیل) پدید آور.» که از معجزات انکار ناپذیر این پیامبر بزرگ است که با زدن عصا بر آب، دریا شکافته شد، و همانند کوهی در دو طرف راه خشک، روی هم انباشته شد. ان اضرب بعصاک البحر فانفلق فکان کل فرقٍ کالطود العظیم؛ (2)«عصای خود را بر دریا بزن آنگاه دریـا شکافته شد هر قسمت آب دو طرف شکاف همانند کوهی بزرگ شد.» وی می گوید جابجایی آب در اثر جزر و مد دریا بوده، و اعجازی در کار نبوده است! (3)آن گاه نقشه ای ارائه می دهد و با کمال اطمینان محل جزر و مد و عبور قوم موسی علیه السلام را نیز مشخص می کند! (4)

وی در مـورد اعجاز دیگر موسی علیه السلام که عصای خود را بر سنگ زد و 12 چشمه از آن جوشید: قلنا اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عیناً؛ «عصای خود را بر سنگ بزن که با زدن آن عـصا ناگهان دوازده چشمه جوشیدن گرفت.» می گوید موسی در بیابان در میان تپه ها عصای خـود را بـه زمین می زد و بـه دنبال پیدا کردن چشمه های آب شیرین که در آن مناطق وجود داشـت، راه می رفت! (5)اصولاً از سخن ایشان بر می آید که معجزه را برخلاف فطرت بشری مـی پندارد و می گوید در قرآن امری برخلاف فطرت وجود ندارد و اعجازهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم دلیل بر وقوع آنها نیست و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ادعای معجزه ندارد! (6)اینها نمونه هایی از انکارهای این فرد است، که عناد و شرارت نسبت به معارف الهی از قلمش شراره می کشد. در سبک شناسی و مناهج می باید چنین روش های باطل تحلیل شود،


1) طه، 77.

2) شعراء، 63.

3) القرآن هو القرآن و الفرقان، ج 1، ص 132.

4) همان، 137.

5) همان، 150.

6) همان، 12.

تا افرادی ناآگاه در دام آنها گرفتار نشوند. اینان همان هایی هستند که با پف دهان پر شرر خویش می خواهند نور آفتاب را خاموش کنند که بسی تلاش بی ثمر، یریدون لیطفئوا نور اللّه بافواههم و اللّه متم نوره؛ (1)«اینان تصمیم بر خاموش کردن نور خدا با گفتار و دهان های خویش دارند؛ در صورتی که خدای سبحان نور خود را همواره درخشنده و تابان می نماید، ولو کافران را خـوش آیند نباشد.»

این افراد همان کسانی اند که عاجزانه در تلاش و چالش مقابله با قرآن هـسـتند، و الذین سعوا فی آیاتنا معاجزین؛ (2)«آنان که تلاش عاجزانه در برابر آیات ما دارند.» در هر صورت خطر این روش ها همواره بزرگ است. انسان های هوشمند باید از آن برحذر باشند.

ز: تفسیر قرآن به قرآن

از روشهای مهم که سابقه در روایات دارد تفسیر قرآن به قرآن است. چون آیات قرآن به یکدیگر متناظرند و در واقع تعاطف دارند؛ مانند دو آجری که به صورت عمودی به یکدیگر تکیه نموده باشند، آیات قرآن «مثانی» هستند که یکدیگر را معنا می کنند، اللّه نزّل احسن الحدیث کتاباً متشابهاً مثانی؛ (3)«خدای سبحان زیباترین سخن را نازل کرد. کتابی که آیه های آن به یکدیگر تشابه و تناظر دارند و به هم دیگر تکیه نموده اند».

با توجه به این که ویژگی آیات قرآن برای بدست آوردن مفاهیم و مقاصد قرآن باید از آیات مشابه بهره گرفت. با چینش آیات مشابه در کنار هم، امکان دست یابی به مفهوم صحیح خواهد شد. این روش چون به دست آوردن مفاهیم قرآن به خود قرآن تکیه می کند، «تفسیر قرآن به قرآن» است. این روش گرچه در بدست آوردن منظور محاوره ای قرآن خود را بی نیاز از غیر قرآن می بیند؛ لیکن انتخاب این روش لزوماً به معنای بی نیازی قرآن از عترت نمی باشد. زیرا این روش در محورهای گوناگون خود را نیازمند عترت و روایات می بیند.


1) صف، 8.

2) زمر، 23.

3) حج، 51.

در بین تفسیرها مصداق بارز این روش را در تفسیر قیم «المیزان» (1)می تواند مشاهده کرد. مفسر کبیر المیزان در مقدمه موجز آن روش ها را مورد بررسی و نقد قرار می دهد و مسلک های مانند روایی، علم گرایی، فلسفی و عرفانی را نقد می کند. شخص ایشان با این که فیلسوف مشرق زمین است و عارف و سالک کم نظیر می باشد، روش فلسفی و عرفانی را در تفسیر قرآن نقد می کند. گـرچه فیلسوف بودن ایشان و نیز طرح مباحث فلسفی به صورت مستقل در المیزان زمینه اتهام به سوی ایشان را از سوی برخی فراهم آورده است، که تفسیر المیزان از دید فلسفی وارد شده است!

لیکن هرگز این چنین نیست، زیرا روش علامه تفسیر قرآن به قرآن با بهره گیری از روایات است. و بحث های فلسفی یا ادبی یا اجتماعی را از مباحث تفسیری جدا نموده است و به صورت مستقل طرح کرده است. البته ایشان بحث های روایی را نیز مستقل طرح نموده است. لیکن طرح مباحث روایی به این شکل هرگز به معنای بی نیازی ایشان از عترت و روایات نمی باشد. زیرا چکیده مطالب روایـات را در بیان تـفـسیری منعکس نموده است. و خود به مقام و منزلت عترت هم در مقدمه (2)و هم در جای جای تـفسیر خویش اعتراف دارد.

البته المیزان در بدست آوردن مفاهیم محاوره ای قرآن هیچ چیز را حتی روایات را دخیل نمی داند. در این جهت از هیچ چیز کمک نمی گیرد. که مفهوم واژگانی و محاوره ای آیه ها را بدست آورد. وی به این امر تصریح هم می کند. (3)لیکن این سخن به معنای بی نیازی از عترت و روایات نیست که شرح آن در دیدگاه منتخب خواهد آمد.

ح: تفسیر موضوعی

اشاره

تفسیر موضوعی نیز از جمله روش ها، در تبیین و تحلیل قرآن می باشد که برخی اخیراً مدعی هستند مبتکر این روش می باشند. این تفسیر مقابل روش تفسیر ترتیبی است. به جای این که سوره ها را آیه به آیه به ترتیب بحث کند، موضوعی را که در قرآن مطرح شده


1) المیزان فی تفسیر القرآن، مرحوم علامه محمد حسین طباطبایی.

2) المیزان، ج 1، ص 11.

3) همان، ص 12.

است انتخاب نموده، و با بررسی تمام آیات مربوط به آن موضوع، نظر نهایی قرآن را درباره آن موضوع به دست می آورد.

پیشینه این روش

این روش را نمی توان ابتکار معاصرین دانست. زیرا تفسیر موضوعی به دو گونه در کتاب های تفسیری و علوم قرآنی سابقه دارد.

الف- از ابتدا کـه درباره قرآن نوشتار منتشر شده کتاب های فراوانی تحت عنوان ناسخ و منسوخ، مفردات قرآن، آیات الاحکام، محکم و متشابه، آیات و الولایة و ... منتشر شده است. در مورد ناسخ و منسوخ ده ها کتاب، در مورد مفردات قرآن بیش از دویست جلد نوشتار (1)و در موضوع محکم و متشابه و نیز آیات الاحکام کتاب های متعدد نگاشته شده است، آیات ولایت مانند ما نزل فی القرآن فی علی علیه السلام؛ (2)و تفاسیر فراوان علم گرا که در مورد هیئت و نجوم، گیاه شناسی، پدیده های جوی باد و باران و یا طب و طبیعت شناسی و امثال اینها نگاشته شده است؛ همگی تفسیر موضوعی می باشند.

ب- نوع دوم در بحارالانوار مجلسی (ره) مشاهده می شود. وی در موضوعات اعتقادی ابتدا آیات مربوطه را طرح و شرح می کند، آن گاه به روایات می پردازد. و نیز در تفسیر قیم المیزان این شیوه به وضوح مشاهده می شود که در هر موضوعی آیاتی که ارتباط به موضوع دارد تفسیر می کند. تفسیر المیزان در عین حال که تفسیر قرآن به قرآن است نوعی تفسیر موضوعی نیز می باشد، که در بسیاری موارد موضوعات را مستقل و جامع بررسی می نماید.

به عنوان نمونه در ذیل آیه 213 بقره بحث هـای گسترده در مورد پیدایش انسان، اجتماعی شدن زندگی انسان، و نیز نبوت بحث نموده است. در پایان سوره آل عمران


1) برای آشنایی با فهرست این کتاب ها به مقدمه کتاب «غریب القرآن» ابوبکر حمد بن عزیز سجستانی و مقدمه تفسیر «غریب القرآن» منسوب به زید بن علی که بیش از سیصد و شصت مورد کتاب نام برده است، مراجعه شود.

2) حسین بن حکم مسلمه حیدری کوفی (متوفای 368)

مباحث مبسوط اجتماعی و جامعه شناسی را تحت پانزده فصل بررسی می کند. در سرتاسر المیزان مباحث علوم قرآن به صورت موضوعی طرح شده است. که اگر جمع آوری شود یک کتاب مستقل می شوند.

در هر صورت این روش که اخیراً روی کرد به آن زیادتر شده است، یک امتیاز بزرگ نسبت به تفسیر ترتیبی دارد و آن جامع طرح نمودن موضوع می باشد. و اگر موضوع با همه جوانب و سؤال ها و شبهات طرح شود، بهتر مخاطب را ارضاع می کند، و حالت انتظار یا ابهام و شبهات بدون جواب، ایجاد نمی کند. با این روش دیدگاه نهایی قرآن را درآن موضوع ممکن است به دست آورد.

در عین حال یک مشکل بزرگ سر راه این روش وجود دارد و آن این که شرط موفقیت تفسیر موضوعی احاطه کامل بـه قرآن می باشد. چون قرآن همانند کتاب های متداول نیست که موضوعات را تحت عنوان مشخص در یک جا طرح نموده باشد. بلکه قرآن یک موضوع را و حتی یک روی داد را در جاهای مختلف و از زاویه های گوناگون طرح نموده است. به این لحاظ به دست آوردن دیدگاه قرآن در یک موضوع کار آنچنان آسانی نخواهد بود، که با دیدن چند آیه کسی بگوید دیدگاه قرآن را به دست آورده است! و یا با مطالعه کلمات هم خانواده و با استفاده از معجم المفهرس بخواهد دیدگاه قرآن را دست یابی کند.

به همین جهت تفسیر موضوعی کار هر کسی نیست. مفسر باید از یک سوی کاملاً محیط به کل فضای قرآن باشد، از جانب دیگر باید ژرف اندیش و عمیق باشد، تا بتواند موضوعی که انتخاب می کند جامع بررسی نموده و بتواند مقصود قرآن را در آن رابطه به دست آورد. در هر صورت کتاب های ذیل را می توان از این گروه از تفاسیر نام برد.

«تفسیر موضوعی قرآن مجید» حضرت آیت اللّه جوادی آملی (حفظه اللّه). «سنت های تاریخ در قرآن» و «المدرسه القرآنیه» شهید محمد باقر صدر (رحمه الله). «معارف قرآن» آیت اللّه مصباح یزدی. «و المدخل الی تفسیر الموضوعی للقرآن الکریم» سید محمد باقر ابطحی. «پیام قرآن» آیت اللّه مکارم شیرازی و جمعی از نویسندگان. «منشور جاوید» آیت اللّه جعفر سبحانی.

نگاهی دیگر

منهج ها را از لحاظ انگیزه هم می توان به گروه های متفاوت تقسیم نمود. برخی انگیزه اصلی آنها تبیین مفردات به خصوص واژه های مشکل قرآن است. که ریشه یابی ادبی می کنند. برخی دیگر بدست آوردن احکام فقهی هدف اصلی آنهاست که بیشتر به تفسیر «آیات الاحکام» می پردازند. برخی بـه مـسائل کلامی مذهب خویش توجه دارند، تلاش می کنند آیات قرآن را بر مذهب خود تطبیق کنند. برخی موضوعات اجتماعی و خانوادگی و نیز شناخت انسان و تربیت آن را در تفسیر پی می گیرند. برخی به صورت تند روی به دنبال نکات ادبی صرف و نحو و معانی بیان هستند.

در بین انگیزه های متفاوت بهترین انگیزه همان است که هدف اصلی قرآن را تبیین کند. قرآن کتاب رهنمود و تربیت انسان است. قرآن کتاب انسان شناختی، جامعه شناختی و راه یابی در انگیزه های نظری برای انسان است. قرآن راه کارهای عملی زندگی بالنده و رشید انسان را پی ریزی نموده است.

انگیزه مهم و همگام با اهداف قرآن آن است که در تفسیر قرآن، تعلیم و آگاهی دادن به انسان، جامع نگری و طرح شناخت ابعاد وجودی انسان و سنت ها و فرجام آن سنت ها و خلاصه قرآن را به زندگی جامعه، در ابعاد گوناگون فردی، اجتماعی، خانوادگی، سیاسی و حکومت داری همسو کند. قرآن کتاب یک بعدی نیست که اگر کسی آن بعد را پی گیری نمود هدف اصلی را پی گیری کـرده باشد. قرآن در زمینه انسان شناختی به صورت کامل و جامع راه یاب های نظری و راه کارهای عملی را تبیین و تحلیل نموده است. مفسر جامع و نزدیک به اهداف قرآن، کسی است که به تأمین این هدف نزدیک باشد.

قرآن کتاب آخرت گرای یک بعدی نیست، برای رساندن انسان به سعادت آخرت و معنویت تنها راه کارهای آخرتی را تبیین نموده قرآن طراح و معمار زندگی آباد می باشد؛ تا با بهره وری بهینه از نعمت های مادی و مراقبت از روح لطیف انسان، در ساختار هویت معنوی با تأمین شؤون عبادی، حقوقی،خانوادگی، اجتماعی و سیاسی، انسان را رهنمود می باشد. زیرا اینها محورهای اصلی زندگی دنیا و آخرت انسان است، که بدون طراحی و دخالت در آنها امکان تأمین و سعادت آخرتی نیز وجود نخواهد داشت. مفسر آگاه آن کسی است که اهداف

محوری قرآن را صحیح تبیین و تحلیل نماید. نه قرآن را آخرت گرا معرفی کند و نه یک بعدی و تنگ نظری دنیایی بلکه کتابی که در عین شفاف نمودن راه زندگی دنیایی و آبادگری، توجه نسان را به عاقبت و آخرت وی معطوف می دارد.

تفسیر به رای چیست؟

تا کنون برخی روش ها مورد بررسی و نقد قرار گرفت. قبل از تحلیل دیدگاه منتخب توجه به یک کژراهه در عرصه تفسیر بایسته می باشد. و آن خطری است که در پیش روی هر مفسری ممکن اسـت قرارداشته باشد. در آثار عترت شدیداً نسبت به آن هشدار داده شده است. از این موضوع با عنوان «تفسیر به رأی» یاد شده است. قبل از طرح برخی دیدگاه ها در این راستا به چند روایت توجه می کنیم.

از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که: من فسر القرآن برأیه فقد افتری علی الله الکذب؛ (1)«کسی که قرآن را تفسیر به رأی کند، بر خدا به دروغ افترا بسته است». امام سجاد علیه السلام نیز از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چنین نقل می کند: من قال فی القرآن بغیر علمِ فلیتبؤا مقعده من النار؛ (2)«کسی که درباره قرآن سخن بی پایه و ناآگاهانه بگوید، جایگاه او در آتش است.» و عن الباقر: ویلک یا قتادة ان کنت انما فسرت القرآن من تلقاء نفسک فقد هلکت و اهلکت ...؛ (3)«وای بر تو ای «قتاده» اگر قرآن را از پیش خود تفسیر کردی، هم خود را به هلاکت رساندی و هم دیگران را نابود کرده ای.» ما آمن بی من فسر برأیه کلامی؛ (4)«کسی که کلام مرا تفسیر به رأی کند به من ایمان نیاورده است.»

دیدگاه ها در برداشت از این روایات متفاوت است. اخباریون تفسیر به رأی را تفسیر به غیر روایات معنا کرده اند، که هر کس بدون روایت قرآن را تفسیر کند، مشمول مفاد این


1) همان.

2) وسائل، ج 18، ص 140. تفسیر طبری، ج 1، ص 58.

3) وسائل، ج 18، ص 136.

4) همان، ص 137.

روایات است. و نیز برخی استحسان های عقلی را تفسیر به رأی می دانند. سخن جالبی فیض کاشانی دارد می فرماید: تفسیر به رأی مفهومی است که سیاق و نظم لفظی و معنوی آیه آن را تأیید نکند.

با توجه به روایات می توان گفت چون قرآن بر اساس ضوابط خاصی که همان ویژگی ها و فنون زبان قرآن می باشد، سخن گفته است و هر سخنی براساس ضوابط خودش به مخاطب پیام می رساند. تفسیر به رأی عبارت از برداشتی است، که خارج از ضوابط و فنون زبان قرآن باشد. مفهومی که بایسته های زبان، آن را طرد می کند. یعنی با سیاق و ظاهر و فضای سخن ناسازگار است. در واقع تفسیر به رأی مفهومی است که از زبان قرآن به دست نمی آید من درآوردی و از پیش خود است.

در روایات اشاره شده بود که تفسیر به رأی آن است که از پیش خود باشد، انما فسرت القرآن من تلقاء نفسک؛و یا می فرماید: من فسر القرآن برأیه. از پیش خود تحمیل کند که افترا برخداست. زیرا سیاق زبان قرآن آن مفهوم را نمی رساند و مفهوم ناسازگار با فنون سخن قرآن است.

دیدگاه دیگر

با توجه به ویژگی های زبان قرآن، که واژگان گویشی عربی و ویژگی ها و زیبایی های زبان عرب اسـت. و با توجه به این که مخاطب قرآن عموم مردم هستند، و نیز با توجه به فراخوانی قرآن برای تدبر و اندیشه نمودن در قرآن، کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته؛ (1)«کتابی است که بر تو فرو فرستادیم و با برکت است برای این که مردم آیه ها آن را اندیشه کنند»، اگر روی سخن، همه مردم است و اگر همه مردم را دعوت به اندیشیدن در قرآن می کند.معلوم می شود قرآن قابل درک همگان است. همان گونه که خود قرآن بیان می کند، و لقد یسرنا القرآن للذکر؛ (2)«قرآن را برای درک، آسان قرار


1) ص، 29.

2) قمر، 17.

دادیم». فانما یسرناه بلسانک؛ (1)«همانا با زبان تو قرآن را آسان قرار دادیم».

با توجه به ویژگی های قرآن که از خود قرآن به دست می آید؛ زبان قرآن یک زبان مردمی و محاوره ای است و قابل دسترسی همگان (اهل فن و آشنایان به زبان قرآن) همه می توانند سخن قرآن را درک کنند. همه مفاهیم محاوره ای قرآن را با آشنایی به اصول محاوره قرآن به دست می آورند.

به همین خاطر با رعایت این محورها اگر کسی مفهومی به دست آورد، آن مفهوم الهی و قرآنی خواهد بود. آنگاه تفسیر به غیر از این روش خارج از اصول و محاوره ای قرآن و تفسیر به رأی خواهد بود. بنابراین روش صحیح در تفسیر قرآن این است که شخص با آشنایی به خصوصیات زبان قرآن به تدبر و مطالعه آن بپردازد و هر مقدار که آشنایی شخص به فنون زبان قرآن بهتر و صحیح تر باشد، برداشت های او به مقصود قرآن نزدیک تر خواهد بود.

افزون بر این در به دسـت آوردن مفاهیم محاوره ای قرآن نیاز به غیر قرآن حتی روایات و عترت نمی بـاشد. نیازی نیست کسی در فهمیدن مقصود واژگانی و اصول محاوره ای آن به سراغ غیر قرآن برود. قـرآن یک زبان سلیس و روان و قابل درک همگان است. حتی یک مورد پیدا نمی شود که در فهمیدن منظور محاوره ای قرآن نیازی به روایات باشد، زیرا روایت مفهوم واژگانی یا روش محاوره ای آن را تبیین نمی کنند. مفاهیم محاوره ای قرآن مستقلاً معتبر است.

این همان نکته اساـی اسـت که اصولیون و فقها بر آن اصرار دارند و می فرمایند، ظاهر آیات قرآن حجت و معتبر است یعنی اگر کسی براساس ویژگی های زبان قرآن مفهوم ظاهری عرفی و همگانی آن را به دست آورد، آن مفهوم صحیح و حتی اعتبار فقهی و قانونی دارد. بر این اساس در به دست آوردن مفهوم محاوره ای قرآن نیازی به غیر قرآن نیست. پیش نیاز این مهم آشنایی به زبان عرب و عناصر زیبایی زبان عرب می باشد.

در عین حال این سخن به معنای بی نیازی از عترت نمی باشد، گرچه در به دست آوردن


1) مریم، 97.

مفهوم محاوره ای نیازی به غیر قرآن نیست، لیکن در بـه دسـت آوردن مفاهیم عمیق، مقاصد و تاویل قرآن و نیز ویژگی های قصص قرآن نیاز به عترت، مبرم است. قرآن و عترت از یکدیگر جدایی ندارند که به لحاظ اهمیت موضوع قبل از تحلیل محورهایی که به عترت نیازمند است، دو موضوع دیگر را یکی نقش عقل در فهم قرآن، دیگر مقام و منزلت عترت را بررسی می نماییم.

نقش عقل

در میزان دخالت و اعتبار برداشت های عقل دیدگاه ها متفاوت است. برخی نقش عقل را در عرصه دینی مردود می دانند و بر این باورند که شرع را از آثار دینی مانند آیات و روایات باید به دست آورد. میزان دخالت عقل در حد یک مفتاح است. یعنی همان گونه که نقش یک کلید در ورود به یک منزل تنها در گشودن در است و بعد از گشودن در، نیازی به کلید نیست. نقش عقل برای ورود به دین و شریعت است.

از دیدگاه اینان عقل «مفتاح الشریعه» است که تنها برای فهمیدن ظاهر آیات و روایات کاربرد دارد. بیش از این عقل گرایی و تفسیر به رأی می دانند. برخی در مقابل این دیدگاه برای عقل نقش بسیاری می بینند، به گونه ای که عقل را میزان و مـعیار قرار داده و داده های دینی را با آن مقایسه می کنند. اگر حکم و دستوری با عقل سازگار بـود پذیرفته و اگـر ناسازگار بود آن حکم را مردود می پندارند. اینها عقل را «میزان الشریعه» می دانند.

اگر روش و دیدگاه اول کُند روی و مردود باشد، این دیدگاه نیز تُند روی خواهد بود. که میزان در شریعت الهی عقل بشر باشد و اگر دستوری به ظاهر ناسازگار با عقل و فهم بشری شد، آن را مردود بدانند. چنین سخنی از دیدگاه روایات نیز مردود است.

عن الصادق علیه السلام ان السنة اذا قیست محق الدین؛ (1)«سنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و دین اگر قیاس در آن دخالت کند دین محق و نابود می شود.» عن الصادق علیه السلام: ان دین الله لا یصاب بالمقاییس؛ (2)«دین خدا را با دیدگاه و قیاس های عقلی نمی توان سنجید». و ده ها روایت


1) وسائل الشیعه، ج 18، ص 25.

2) همان، ص 27.

دیگر که این روش را به شدت نکوهش می کنند و می گویند منبع دین عقل و دیدگاه بشری نمی تواند باشد. منبع دین وحی است. بنابر این نمی توان عقل را میزان الشریعه قرار داد.

طرد دیدگاه دوم موجب پدیدار شدن این سؤال می شود که نقش عقل در دین چیست؟

آیا عقل هیچ گونه نقشی در دین ندارد؟

اگر عقل مطرود دین است چرا قرآن این مقدار دعوت به تدبر و تعقل می کند؟ اگر عقل نمی تواند میزان باشد، چرا روایات عقل را یکی از دو حجت الهی معرفی می کنند.

امام صادق علیه السلام طبق نقل کلینی (رحمه الله) به هشام می فرماید: یا هشام ان للّه علی الناس حجتین، حجة ظاهرةً و حجةً باطنةً فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمة علیهم السلام و اما الباطنة فالعقول، (1)«هشام خداوند سبحان دو حجت یکی آشکار، دیگری پنهان بر مردم دارد؛ حجت آشکار خدا، پیامبران و ائمه علیهم السلام هستند و حجت پنهان خدا عقل ها می باشند».

افزون بر این در فقه اسلام یکی از دلیل های معتبر، عقل شمرده می شود. وقتی دلیل های شرعی ردیف می شوند. کتاب و سنت و اجماع و عقل در کنار هم قرار دارند و در اصول فقه به عنوان یک قاعده مورد تسالم فقها می باشد که آنچه را عقل حکم کند دین حکم می نماید و آنچه را که دین حکم کند عقل به رسمیت می شناسد. کلما حکم العقل بحسنه حکم الشرع بوجوبه و کلما حکم العقل بقبحه حکم الشرع بتحریم؛ (2)«هر چیزی را که عقل زیبایی و حسن آن را درک کند دین انجام آن را لازم می داند و هر چیزی را که عقل زشتی آن را درک کند. دین از انجام آن پرهیز می دهد»، اگر عقل اعتباری ندارد چگونه میزان و دلیل فقهی قرار می گیرد؟!

در پاسخ به این سؤالات می توان گفت، عقل هیچ گاه مطرود دین نیست در عین حال که میزان فروعات دینی هم نمی تواند باشد. نقش عقل تنها مفتاح و کلید نیست که بتوان با آن در باز گشود، آن گاه از تعقل صرف نظر نمود! زیرا تعقل اساس در فهم متون دینی است. برداشت از متون دینی قرآن و سنت باید با تدبر و تعقل و عالمانه باشد نه


1) کافی کتاب العقل و الجهل، حدیث 12.

2) کافی کتاب العقل و الجهل، حدیث 12.

پیروی کورکورانه و بی دلیل و حتی در برخی موارد عقل می تواند میزان قرار گیرد. در جاهایی که عقل واقعاً حکم صریح و درک قاطع داشته باشد.

در توضیح این مطلب می توان اضافه کرد که عقل محورهای کلی و کلان را که «مستقلات عقلی» نامیده می شوند درک می کند، مانند: حسن عدالت، قبح و حرمت ظلم، حسن امانت داری، قبح و حرمت خیانت و امثال این ها. این گونه موارد را عقل درک قاطع دارد اگر هیچ دلیل شرعی از آیات و روایات دلالت نکند که ظلم حرام است، خیانت حرام است، عقل درک بدون تردید از حسن آن دارد، حکم شرعی را نیز به دنبال دارد. عقل حکم به حرمت این موارد می دهد، و حجت خداست و میزان می تواند باشد.

اما در فروعات دینی چون احاطه به مصالح و مفاسد ندارد، درک قاطع ندارد و چون درک قاطع ندارد حکم هم ندارد. آن چه مورد نکوهش روایات است، میزان قرار گرفتن عقل در فروعات دین است که فقه را کسی بخواهد با قیاس و رأی خودش سازمان دهی کند. روی سخن امام صادق علیه السلام با امثال ابو حنیفه و پیروان وی است که در فروعات دینی به سراغ درک عقل خودشان می روند.

این روایات به صورت کلی عقل و تعقل را از اعتبار ساقط نمی کنند. این روایات می گویند در فروعات جـزئی، عقل حکم ندارد و مصالح را نمی تواند درک کند و نمی تواند حکم قاطع داشته باشد. در فروعات عقل یک حکم دارد و آن این که چون این فروعات از جانب خدای سبحان و آگاه و حکیم اسـت، باید از آنها پیروی شود. اصولاً فروعات حوزه دخالت عقل نمی باشد. اگر فقها سخن از اعتبار عقل دارند در محورهای کلی و مواردی است که عقل حکم قاطع دارد. لذا عقل را به عنوان دلیل شرعی در این محورها می پذیرند.

افزون بر این در فهم متون شرعی آیات و روایات، عقل نقش همیشگی دارد. برای به دست آوردن مقاصد متون تدبر و تفکر و تعقل لازم است. در این گونه موارد عقل «مصباح الشریعه» است با چراغ عقل می توان متون دینی را فهمید. دین «صراط» است؛ عقل «چراغ» است. با چراغ و روشنایی عقل صراط را می توان تشخیص داد. باید صراطی و راهی باشد تا با چراغ بتوان آن را تشخیص داد.

نقش عقل در درک متون دینی فقط این نیست که همانند کلید در را با آن باز کنند و با عقل خدا حافظی کنند، بلکه نقش چراغ است که همواره باید همراه یک عالم و مفسر دینی باشد. تعقل باید عالمانه و بر اساس اصول استدلال و استنباط باشد در معارف در فقه و فروعات در تمام شؤون دینی فهم و درک دینی باید بر اساس تفکر عالمانه باشد.

تعقل غیر عالمانه و خارج از ضوابط و معیارهای علمی ارزش و اعتبار ندارد، و ما یعقلها الا العالمون؛ (1)«در مثال های قرآن جز اندیشمندان تعقل نمی کنند.» تعقل عالم ارزش و اعتبار دارد، اگر تعقل عالمانه نباشد در هیچ عرصه ای اعتبار ندارد. در به دست آوردن معارف و یا فقه کـسی نمی تواند بدون حفظ روش اصول استنباط وارد شود و برداشت ها را محصول تعقل بنامد. باید آشنا به ضوابط و قواعد استنباط باشد، تا تعقل آن عالمانه بوده و حجت و معتبر قرار گیرد. با این بیان نه عقل میزان الشریعه است که کسی بگوید اگر حکمی را عقل پذیرا نبود شرع نباید صادر کند؛ و نه عقل مفتاح الشریعه است که فقط در بازگشایی در، از آن بهره گرفته شود، و نه عقل مطرود شریعت است.

عقل در محورهای کلی میزان است و در فروعات مصباح الشریعه و چراغ است. در تفسیر قرآن هم روش اول که عقل را حتی در فروعات میزان قرار می دهد، عقل گرایی بوده و اعـتبار و ارزش ندارد. با این بیان جایگاه عقل در شریعت تحلیل و تبیین شد. سؤالات مطرح شده پاسخ داده شدند.

مقام رفیع عترت علیهم السلام

بعد از تبیین جایگاه عقل اینک به محور دوم، مقام و جایگاه عترت علیهم السلام می پردازیم. بدون شک در حدیث شریف متواتر ثقلین عترت همتای قرآن معرفی شده است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی ابداً و لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض؛ (2)«من دو چیز گران قدر در بین شما


1) عنکبوت، 43.

2) حدیث شریف به عبارت های گوناگون در متون روایاتی آمده است از جمله به البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 24. مراجعه شود.

امانت می گذارم، که یکی کتاب خدا قرآن است و دیگری عترت من است، تا زمانی که به هر دو تمسک کنید گمراه نخواهید شد و این دو از یکدیگر جدا نمی شوند، تا در حوض کوثر بر من وارد شوند».

در پیرامون این حدیث بحث های زیادی مطرح است، که در بحث علوم قرآن نمی توان به آنها پرداخت. این محور حدیث که می فرماید کتاب خدا از عترت جدایی پذیر نیست با موضوع قرآن پـژوهی ارتباط دارد. از این محور حدیث دو معنا شده است. معنای رایج این است که موضع گیری عترت در تمام مسائل، معارف و فروعات و ... از موضع کتاب خدا جدایی ندارد. عترت آگاهان اصلی به مفاهیم قرآن هستند و پیروان واقعی قرآن هستند. در تمام موضع گیری ها قدمی از راه قرآن فراتر نمی گذارند.

مفهوم دیگری از این محور حدیث این است، که اصولاً قرآن و عترت دو چیز نیستند که بخواهند از هم جـدا شوند. قرآن و عترت یک حقیقت هستند که به دو صورت جلوه نموده اند، هر دو وحی هـستند، یکی وحی صامت دیگری وحی ناطق. هر دو متصل به عالم ملکوت و قدس هستند، که به دو صورت جلوه یافته اند. در واقع یک حقیقت هستند. این معنای دیگری است که از حدیث شریف شـده است. با توجه به ویژگی های قرآن و عترت که در خصوصیات محوری هر دو از ویژگی های همسان بهره ورند، این معنا به حقیقت نزدیک تر است که با بررسی محورهای اتحاد قرآن و عترت این نکته بهتر آشکار خواهد شد.

محورهای اتحاد قرآن و عترت علیهم السلام

الف: حق محوری

اگر قرآن حق مدار و صدق خالص است، باطل هیچ گونه راهی به سوی آن ندارد،

بالحق انزلناه و بالحق نزل؛ (1)«به حق قرآن را نازل کردیم و به حق هم نازل شده است.» لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه؛ (2)«باطل از هیچ جانب به سوی قرآن راه ندارد».


1) اسراء، 105.

2) فصلت، 42.

عترت نیز از مقام عصمت بهره ور است عترت حق محض و بدون لغزش است. عترت از هر باطل و آلودگی بـه دور اسـت، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً؛ (1)«خدای سبحان اراده نموده که اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از هرگونه آلودگی پاک و منزه باشند. (منظور از اهل بیت فاطمه زهرا علیها السلام و دوازده امام علیهم السلام است) علی مع الحق و الحق مع علیٍ یدور حیث ما دار؛ (2)«علی حق محور است همراه حق و حق نیز همراه علی علیه السلام می باشد.» هم مع القرآن و القرآن معهم؛ (3)«عترت با قرآن است و قرآن با عترت می باشد».

ب: صراط مستقیم

اگر قرآن بزرگ راه هدایت است و بدون هیچ گونه انحراف رهنمود به راه مطمئن است که انسان را به مقصد می رساند، یهدیهم الی صراط مستقیم؛ (4)«قرآن آنان را به راه راست رهنمود است.» ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم؛ (5)«قرآن به مطمئن ترین راه رهنمود است».

عترت نیز این چنین است، انتم السببل الاعظم و الصراط الاقوم؛ «شما بزرگ راه هستید و شما راه مطمئن هستید.» نحن الصراط المستقیم؛ (6)«ما بزرگ راه رهنمود هستیم».

ج: کوثر معارف

قرآن و عترت هر دو کوثر معارف هستند، همان گونه که قرآن دریای ژرف و بی پایان معارف الهی است: بحراً لا یدرک قعره؛ (7)«دریایی که عمق آن ناپیداست.» عترت نیز منبع


1) احزاب، 33.

2) الغدیر، ج 4، ص 177.

3) تفسیر صافی، ج 1، ص 11.

4) مائده، 16.

5) اسراء، 9.

6) بحار، ج 24، ص 246.

7) نهج البلاغه، خطبه 198، ص 234.

معارف و علوم قدس می باشد: جعلنا خزان علمه؛ «خدای سبحان ما را خزینه علم خویش قرار داده است.» نحن اهل بیت النبوة و مختلف الملائکة و مهبط الوحی و معدن الرحمة و خزان العلم؛ (1)«ما اهل بـیت پیامبر و رسالت هستیم محل رفت و آمد فرشتگان و نزول وحی و معدن رحمت و خزینه ها علوم الهی هستیم.»

د: عروة الوثقی

همان گونه که قرآن حبل الله المتین است که فرمود: و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا؛ (2)«به ریسمان محکم الهی چنگ اندازی کنید که عروة الوثقی مطمئن برای نجات است». عترت نیز عروة الوثقی است، عن الرضا علیه السلام نحن کلمة الحق و العروة الوثقی. (3)از امام رضا علیه السلام نقل می کنند «ما کلمه حق و عروة الوثقی (طناب محکم) هستیم». عن الباقر علیه السلام جعلنا العروة الوثقی؛ (4)«خدای سبحان ما را عروة الوثقی قرار داد». و ده ها روایـت دیگر که در فضایل محوری، قرآن و عترت را یک حقیقت معرفی می کنند.

بنابراین سخن عترت همانند قرآن و وحی است، جعلنا خزان علمه و تراجمة وحیه؛ (5)«خدای سبحان ما را ترجمان وحی خویش قرار داده است.» ترجمان وحی الهی عترت است. عترت مفاهیم عمیق وحی را سخن گواست. عترت مقاصد اصلی قرآن را رهنمود است. با تبیین مقام منزلت عترت اینک به محورهای نیاز به عترت در تفسیر و تبیین قرآن می پردازیم.


1) من لا یحضر، ج 2، ص 370. مفاتیح الجنان. زیارت جامعه کبیره.

2) آل عمران، 103.

3) بحار، ج 24، ص 184.

4) بحار، ج 25، ص 5.

5) همان.

عترت مفسر قرآن

قـرآن رسـول الله صلی الله علیه و آله و سلم را مفسر قرآن معرفی می کند، و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم؛ (1)«قرآن را بر تو فرستادیم تا بر مردم تبیین، و تفسیر نمایی» وحی الهی ترجمان و مبین می خواهد لا بد له من ترجمان (2)رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از همگان به مقاصد قرآن آگاه تر است. مبین احکام و مفاهیم عمیق معارف می باشد.

بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عترت که مقام رفیع آن تبیین شد، مبین و مفسر قرآن می باشد. وقتی عترت، عدل و همتا و سخن گوی قرآن باشد، از همگان به مفاهیم و مقاصد اصلی قرآن آگاه تر خواهد بود. عترت ترجمان وحی الهی می باشد. البته منظور از ترجمان در مفاهیم محاوره ای قرآن نیست. زیرا همان گونه که قبلاً به اثبات رسید در مفاهیم محاوره ای قرآن بی نیاز از غیر اسـت. منظور در بیان احکام و مقاصد اصلی الهی است، که در محورهای گوناگون معارف و احکام به عترت نیازمند است. عترت میزان و صراط مستقیم در بیان مقاصد قرآن است. راه عترت اصلاح گر کژراهه های دیگر است. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترت همان گونه که در احکام و معارف بسیاری از حدود و احکام را خود به عنوان وحی الهی تبیین نموده اند. در بسیاری از مـوارد آیات الاحکام نـیز آیات را آنها بیان کرده اند.

در این گونه موارد نمی تواند خود را پیرو قرآن دانست و از عترت بی نیازی پنداشت. زیرا قرآن منهای عترت، قرآن منهای قرآن است. مفسر مقاصد قرآن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترت می باشد که دیدگاه آنها بر همه مقدم است، که چند نمونه از بیان مقاصد قرآن توسط رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترت اشاره می شود.

از نظر اصول محاوره اهل بیت به همسر، دختر، مادر، خواهر و فرزندان اطلاق می شود. اگر کسی گفت منظور از اهل بیت در آیه تطهیر زنان پیامبر نیز هستند، از این نظر خلاف نگفته است. لیکن وقتی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مفسر قرآن است و آگاه به مقاصد قرآن، اهل بیت را محدود می کند به عـلی بن ابی طالب علیه السلام و دختر گرامیش فاطمه زهرا علیها السلام و حسنین علیهم السلام و نه


1) نحل، 44.

2) نهج البلاغه، خطبه 125، ص 123.

فرزند پاک و مطهر از نسل حسین علیه السلام یعنی ائمه اطهار علیهم السلام و حتی طبق روایات فریقین وقتی ام سلمه همسر پاک دامن و مؤمن و برجسته رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم خواست در جمع اهل بیت وارد شود حضرت اجازه ندادند. (1)«رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نمی خواهد مفهوم واژگانی اهل بیت را معنا کند. آن مفهوم بر همگان روشن است. وی می خواهد مقصود آیه را روشن کند، که منظور چه افرادی می باشد و مقام عصمت را چه کسانی احراز کرده اند.

در آیه حد سرقت که می فرماید: السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما؛ «دست مرد و زن دزد را ببرید.» از لحاظ محاوره ای «ید» همان دست یعنی از سر انگشتان تا مچ می باشد. لیکن عترت مقصود آیه را بیان می کند که تا آخر انگشتان مراد است: عن ابی عبداللّه علیه السلام: القطع من وسط الکف؛ (2)امام صادق علیه السلام قطع دست دزد از کف دست است. قال ابوا عبدالله علیه السلام یقطع من السارق اربع اصابع؛ (3)«از امام صادق علیه السلام نقل می کنند که چهار انگشت دزد قطع می شود».

در آیه: «ففدیة من صیام او صدقة او نسک؛ (4)«کسی که بیمار است و یا دردسر دارد که باید موهای خود را در حال احرام بتراشد، باید فدیه بدهد، که یا روزه و یا صدقه و یا نسک که در روایت نسک» به گوسفند قربانی کردن تفسیر شده است، بپردازد، عن الصادق علیه السلام: ... فصیام ثلاثة ایام و الصدقة علی عشرة مساکین یشبعهم و النسک شاةٌ یـذبحها؛ (5)«روزه سه روز، صدقه به ده فقیر که آنها را سیر کند. و نُسک قربانی کردن یک گوسفند.»

مفهوم محاوره ای نُسک دامن گسترده ای دارد، همه اعمال عبادی انسان را شامل است،


1) نور الثقلین، ج 4، ص 270 و در المنثور، ج 5، ص 168.

2) وسائل شیعه، ج 18، ص 489.

3) همان.

4) بقره، 196.

5) وسائل الشیعه، ج 9، ص 297.

از لحاظ محاوره و گفتار واژگانی می توان گفت هر گونه کاری که عبادت به حساب آید، نسک است. لیکن عترت آن را به قربانی کردن یک گوسفند برای رضای خدا تفسیر می کند. چنین سخنی گر چه هماهنگ با واژه نسک است، زیرا مصداقی از مصادیق آن می باشد؛ لیکن لفظ نسک هیچ گونه دلالت واژگانی بر قربانی گوسفند ندارد. اما عترت آگاه از مقاصد است آن را تفسیر به قربانی گوسفند می کند.

همچنین معارف عمیق توحیدی و خصوصیات عالم آخرت و قیامت در آیه ها و بیان ویژگی های قصص قرآن را می توان از زبان صدیق عترت شنید. (البته منظور روایات جعلی و اسرائیلیات نیست که در این باره تـوضیح خواهد آمد.) در این گونه زمینه ها در بهره وری از قرآن نیاز به عترت است، که قرآن ناطق می باشد. همان که فرمودند قرآن با شما سخن نمی گوید عترت آن را به سخن در می آورد، ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق و لکن اخبرکم عنه؛ (1)«این قرآن را به سخن درآورید لیکن با شما سخن نمی گوید، من از قرآن خبر می دهم.» همان که گفته می شود قرآن را مخاطب اصلیش می فهمد، انما یعرف القرآن من خوطب به؛ (2)«مقاصد اصلی قرآن را مخاطب اصـلی آن، آگاه است.» آنان اهل بیت نبوت می باشند، و اهل البیت ادری بما فی البیت.

آنان که آشنا به مقاصد قرآن آگاه می باشند، قال ابوعبدالله علیه السلام انه لایسعکم فیما ینزل بکم مما لا تعلمون الا الکف عنه و التثبت و الرد الی ائمة الهدی حتی یحملوکم فیه علی القصد و یجلو اعنکم فیه العمی؛ (3)«در جایی که منظور از ما انزل الله را نمی دانید باید بایستید اظهار نظر نکنید و مورد را به ائمه علیهم السلامهدایت و اهل بیت واگذار کنید، تا آنها شما را به مقصود راهنمایی کنند و گره ها را باز کنند».

پیام این روایات این نیست که مفهوم محاوره ای قرآن را کسی غیر از عترت متوجه


1) نهج البلاغه، خ 158.

2) رو0ضه کافی، ص 112.

3) وسائل، ج 18، ص 112.

نمی شود، زیرا مفهوم محاوره ای قرآن برای همگان است. منظور این روایات مقصود قرآن، مفاهیم ژرف و عمیق و تأویل قرآن می تواند باشد.

روش صحیح در تفسیر قرآن

بنابراین روش صحیح در تفسیر قرآن، این است که ابتدا با آشنایی به ویژگی های زبان قرآن مفهوم محاوره ای آیه ها را به دست آورد، لیکن مفسر خود را نباید بی نیاز از عترت بداند. بعد از برداشت مفهوم مـحـاوره ای به سراغ روایات و سیره عترت رفته از آنها بهره بگیرد. برداشت خود را عرضه بر مفاد روایات نماید. و نـیز مفاهیم عمیق را از آثارعترت بدست آورد و در بدست آوردن احکام، روایات معتبر را ملاک و میزان قرار دهد، نه قیاس و دیدگاهای عقلی را ملاک قرار ندهد.

این روش از تفسیر به رای در امان خواهد ماند. این روش از کندروی و تندروی و عقل گرایی و علم گرایی مصون خواهد ماند. همان راهی کـه مفسر کبیر المیزان در این عصر پیمود. آن هم در موقعیتی که تفاسیر اهل سنت بـه گـرایـش هـای علمی و اجتماعی افراطی روی آورده بودند و در فضایی که حوزه ها و مفسران شیعی نیز متاثر از روش برخی اهل سنت به علم گرایی و عرفان زدگی روی آورده بودند. المیزان افق روشنی در این فضا باز نموده، حوزه تفسیر را از پیرایه ها پالایش نموده، کژ راهه های خطر را هـشدار دادند.

این روش در عین تفسیر قرآن به قرآن عترت را همدوش قرآن قرار می دهد و نیز از علـوم در عـرصـه های گوناگون، هیئت، جنین شناسی، طبیعت شناسی و گیاه شناسی و ... بهره مـی جوید. ایـن روش در بهره وری از قرآن عقل و تدبر را همانند چراغ همواره به همراه دارد، نه همانند جمود اخباری به مفاد اخبار اکتفا می کند و نه عقل را میزان شریعت دانسته و دین را با آن می سنجد که عقل گرا باشد. و نه در تلاش است که آیات را با فرضیه های دانش بشری تطبیق نماید، که علم گرا باشد. بلکه در فهم دین و قرآن چراغ او عقل است که صراط را راهیابی کند و البته مـسـتقلات عقلی که با درک قاطع عقل می باشد نیز، مورد پذیرش این دیدگاه است.

کدام روایت مفسر قرآن است؟

بدون شک سخن و سیره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و نیز گفتار و رفتار عترت مبین قرآن می باشند. اگر گفتار و نیز روش و سیره آنها به تواتر رسیده باشد که بدون تردید ملاک تفسیر قرار می گیرد. لیکن روایات متواتر بسیار اندک است به خصوص در فروعات دینی کمترین بهره از روایت متواتر اسـت. از سـوی دیگر احادیث ساختگی و سخنانی به عنوان سخن رسول یا امام فراوان است دست های ناپاک کعب الاخبارها همواره از آستین جعل بیرون می آید و بر مقام رفیع رسول و عترت دروغ می بیند. بر این اساس هر عبارتی که به عنوان روایت مطرح است نمی توان اعتماد نمود.

در تفسیر قرآن همانند سایر عرصه ها از روایات ساختگی مانند «اسرائیلیات» در زمینه های گوناگون به خصوص در ویژگیهای قصص انبیاء و شأن نزول ها، جداً باید پرهیز نمود. تفسیر قرآن باید از این گونه پیرایه ها پالایش شود، که در عرصه تفسیر کنونی توجه شایانی به این موضوع شده است. بعد از طرد این اکاذیب اگر روایتی با مضمون محاوره ای قرآن سازگار باشد، در آن صورت می تواند در تبیین و تفسیر کمک و مؤثر باشد و بی نیاز به بررسی سند در این گونه موارد می باشد و اما اگر روایتی بخواهد توضیح و تقیید و یا تخصیص نسبت به آیه ها داشته باشد، اگر در عرصه فقهی باشد، در صورتی که سند آن معتبر و موثق باشد مورداعتماد خواهد بود. اما اگر در عرصه اعتقادی چـنین روایتی وارد شده، در صورتی که از شواهد و قرائن دیگر اطمینان به آن روایت حاصل شود می توان به آن اعتماد نمود در غیر این صورت عقیده با گمان و خبر واحد حاصل نمی شود. بنابراین خبر غیر متواتر معتبر در عرصه فقاهت، در میدان اعتقاد اعتبار ندارد، مگر از راه دیگر اطمینان حاصل شود.

روایت مخالف قرآن

اما اگر روایتی در عین حال که از لحاظ سند صحیح است، با آیات قرآن تعارض و تنافی (تنافی به تباین نه اطلاق و تقیید و عام و خاص) داشته بـاشد، چنین روایتی ارزش و اعتبار در هیچ زمینه نخواهد داشت. چنین روایتی در واقع روایت نـیست. زخرف و باطل

است که به نوعی به عترت نسبت داده شده است. آثار رسیده از عترت این گونه روایات را مطرود می داند و می فرماید روایات ما را به قرآن عرضه کنید، آنچه موافق قرآن باشد معتبر و آن چه با قرآن معاند و معارض باشد، باطل است. چنین سخنی را ما نگفته ایم، عن أبی عبدالله علیه السلام قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ان علی کل حقٍ حقیقة و علی کل صواب نوراً فما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه؛ (1)«بر هر حقی حقیقتی وجود دارد بر هر کار شایسته ای نورانیت است، آنچه موافق کتاب خداست آن را اعتماد کنید و آن چه مخالف کتاب خداست آن را طرد کنید.»

عن ابی عبدالله علیه السلام ما لم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف؛ (2)«از امام صادق علیه السلام نقل می کنند آنچه از روایت موافق قرآن نباشد زخرف و باطل است». و احادیث بسیار دیگری که در این رابطه رهنمود هستند.

خلاصه آنچه گذشت

در این فصل از نوشتار ضمن بیان اهمیت سبک شناسی و مناهج، روش های تفسیر به مأثور و پی آمد آن و روش تفسیر عرفانی و باطنی مورد بررسی قرار گرفت. هم چنین روش علم گرایی که در قرون اخیر دامن گیر برخی مفسران شده و خطرهای آن گوش زد شد. در این قسمت از روش الحادی و عناد با قرآن که با نام تفسیر قرآن معارف قدسی را مورد تردید و خدشه قرار داده، پرده برداری شده و خطر آن هشدار داده شد. روش تفسیر موضوعی و امتیاز آن و نیز مشکل بزرگی که در سر راه آن وجود دارد، مطرح شد.

تفسیر قرآن قرآن، بهترین روش در تفسیر قرآن معرفی شد. البته توضیح کامل در این رابطه داده شده که پی آمد این روش بی نیازی از روایات و سیره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عترت طاهره علیهم السلام نمی باشد. بلکه در مقاصد اصلی قرآن در عرصه فقه و نـیز معارف عمیق قرآن و خصوصیات


1) وسائل، ج 18، ص 78.

2) همان.

قصص قرآن نیاز به عترت است. عترت عدل قرآن و همتای قرآن است.

همچنین در این بخش مقام رفیع عترت که نه تنها همتای قرآن است، بلکه خود وحی است و از مقام عصمت بهرمند است، تبیین شد. و لذا سخن، رفتار و حتی سکوت عترت معتبر و حجت شرعی است. یک مفسر اگر عترت را نادیده گرفت درحقیقت قرآن را که سند اعتبار عترت است نادیده انگاشته است. راه عترت راه قرآن است و تبیین و تفسیر عترت اصلاح گر کژراهه ها در عرصه تفسیر و فقه است.

در بخش دیگر این فصل، تفسیر به رأی مورد بررسی قرار گرفت. با طرح و نقد دیدگاه ها، مفهوم صحیح از تفسیر به رأی برداشت های خارج از ضوابط فنون محاوره ای قرآن عنوان شد. این نکته نیز اشاره شده که نقش عقل در فهم قرآن نه تفسیر به رأی است و نه عقل گرایی، بلکه عقل همانند چراغی است که برای یافتن صراط و راه باید همراه یک مفسر باشد و مفسر قرآن هیچ گاه نمی تواند خود را بی نیاز از عقل و عترت پندارد. این احساس بی نیازی کژراهه خطر است که فرجام آن گرفتار آمدن در دام تفسیر به رأی و ضلالت و خطر بزرگ تر از آن اضلال و گمراه نمودن دیگران است.

گزیده منابع

آلاء الرحمن محمد جواد بلاغی انتشارات وجدانی

اسدالغابه فی معرفة الصحابة عز الدین ابن الثیر دار الاحیاء التراث العربی

الاتقان فی علوم القرآن عبدالرحمن طبرسی مؤسسۀ الاعلمی

الاستیعاب فی معرفة الاصحاب قرطبی دار الکتب العلمیة

البدایة و النهایة الحافظ اسماعیل بن کثیر دار الاحیائ التراث العربی

البرهان فی تفسیر القرآن هاشم بحرانی مؤسسة الاعلمی

البرهان فی علوم القرآن محمد بن عبدالله الزرکشی دار الکتب العلمیة

البیان سید ابوالقاسم الخویی مطیعة الادب نجف

البیان فی تفسیر القرآن محمد حسن طوسی مکتبة الاعلام الاسلامیة

التفسیر و التفاسیر الحدیثة بهاء الدین خرمشاهی دار الروضة بیروت

التفسیر و المفسران ذهبی دار القلم بیروت

التفسیر المنیر الزحیلی دار الفکر بیروت، دار الفکر دمشق

التهمید فی علوم القرآن محمد هادی معرفت مؤسسة النشر الاسلامی

الجواهر فی تفسیر القرآن طنطاوی جوهری دار الفکر بیروت

الذکری للشیعة محمد بن مکی (شهید اول) چاپ سنگی

السیرة الحلبیة علی بن برهان الدین الحلبی دار المعرفة

الغدیر عبد الحسین الاحمد الامینی دار الکتاب العربی

الفتوح محمد بن احمد بن اعثم دار الکتب العلمیة

القرآن و هو الهدی و الفرقان سید احمد خان هندی چاپ آفتاب

الکامل فی التاریخ عز الدین بن اثیر دار الکتاب العربی

الکشاف محمود بن عمر (جار الله) الزمخشری نشر أدب الحوزه

الحجة البیضاء فیض کاشانی انتشارات الاعلمی بیروت

المستدرک محمد بن عبدالله الحاکم النیشابوری دار الکتب العلمیة

المعجزه کشف اعجاز القرآن عدنان رفاعی طبع 1415

المفردات حسین بن محمد (راغب اصفهانی) مکتبة المرتضویة

المفسران و مناهجهم محمد علی ایازی ارشاد اسلامی

المنار محمد عبده دار المعرفة بیروت

المنجد لویس معلوف اسماعیلیان

المیزان علامه محمد حسین طباطبایی دار الکتب العلمیة

النشر فی قزاءات العشر محمد بن حمد (ابن جزری) دار الکتب العلمیة

النهایه فی تفسیر الحدیث محمد الجزری (ابن الاثیر) اسماعیلیان

امالی محمد بن علی (صدوق ره) انتشارات کتابچی

باد باران مهدی بازرگان مؤسسه مطبوعاتی دار الفکر

بحار الانوار محمد باقر مجلسی دار الاحیاء التراث العربی

بینات مجله شماره 26 مؤسسه معارف اسلامی امام رضا علیه السلام

پژوهش های قرآنی مجله شماره 8 - 7 دفتر تبلیغات اسلامی

تاریخ القرآن ابوعبدالله زنجانی دار الحکمة

تاریخ القرآن محمد باقر حجتی نشر فرهنگ اسلامی

تاریخ الکوفة احمد البراقی دار الاضواء

تاریخ البغداد خطیب بغدادی دار الکتب العلمیة بیروت

تاریخ قرآن رامیار چاپ سپهر

تاریخ و علوم قرآن زندی انتشارات اسلامی

تاریخ یعقوبی احمد بن ابی یعقوب مؤسسه الاعلمی

تحریر الاحکام علامه حلی مؤسسة آل البیت

تحف العقول حسن بن علی حرانی انتشارات اسلامی

تذکرة الفقهاء علامه حلی مؤسسة آل البیت علیهم السلام

تفسیر الصافی محسن فیض کاشانی کتاب فروشی اسلامیه

تفسیر العلمی للآیات الکونیة فی القرآن ----- دار المعارف مصر

تفسیر القرآن الکریم منسوب به محیی الدین عربی ناصر خسرو

تفسیر القمی علی بن ابراهیم قمی مؤسسه الاعلمی

تفسیر عم جزء محمد عبده دار و مکتبة الهلال

تفسیر العیاشی محمد بن مسعود عیاشی مؤسسه الاعلمی

تفسیر فخر رازی فخر رازی دار الکتب العلمیة تهران

تفسیر فرات فرات ابن ابراهیم وزارت ارشاد

تصحیح الاعتقادات الامامیة (صدوق و مفید) دار المفید

تلخیص التمهید محمد هادی عرفت انتشارات اسلامی

جامع البیان فی تأویل القرآن (تفسیر طبری) ابو جعفر محمد بن جریر طبری دار الکتب العلمیة بیروت

جامع المقاصد محمد حسن النجفی دار الاحیاء التراث العربی

حدائق الناظرة شیخ یوسف بحرانی انتشارات اسلامی

حیاة النبی و سیرته قوام الدین وشنوی دار الاسوة

در المنثور عبدالرحمن سیوطی مکتبة المرعشیه

روض الجنان زین الدین بن علی (شهید ثانی) مؤسسۀ آل البیت

روضه الکافی محمد بن یعقوب کلینی دار الکتب الاسلامیه

زیباترین سخن حبیب الله احمدی انتشارات فاطیما

سفینة البحار شیخ عباس قمی انتشارات فراهانی

سیره ابن هشام ابن هشام دار الجیل

صحیح اللغة اسماعیل بن حماد الجوهری دار العلم

صحیح بخاری محمد بن اسماعیل دار الاحیاء التراث العربی

صحیح مسلم ابن مسلم قشییری دار الجیل

طبقات القراء شمس الدین الذهبی چاپ ریاض

علل الشرایع محمد بن علی (صدوق رحمه الله) مؤسسة اعلمی

علوم القرآن عند المفسرین مکتبة الاعلام الاسلامی مکتبة الاعلام الاسلامی

عیون اخبار الرضا علیه السلام محمد بن علی (صدوق رحمه الله) مؤسسه الاعلمی للمطبوعات

غریب القرآن ابوبکر حمد بن عزیز سجستانی قاهره عالم الفکر

غریب القرآن زید بن علی علیه السلام مکتبة الاعلام الاسلامی

فاطمه الگوی زندگی حبیب الله احمدی انتشارات فاطیما

فتوح البلدان بلاذری دار الکتب العلمیة

فتوحات مکی محی الدین عربی ____

فقه اللغة و سر العربیة ابومنصور ثعالبی دار الکتب العلمیة

فهرست ابن ندیم ابن ندیم چاپ تجدد

قرآن در اسلام علامه طباطبایی انتشارات اسلامی

قرآن هرگز تحریف نشده (فصل الخطاب) حسن حسن زاده انتشارات قیام

کتاب الخصال محمد بن علی (الصدوق) انتشارات اسلامی

کتاب العین خلیل انتشارت اسلامی

کتاب المصاحف عبدالله بن ابی داود (السجستانی) دار الکتب العلمیة

کشف الغطاء شیخ جعفر کاشف الغطاء مکتبة الاعلام الاسلامی

لسان العرب ابن منظور دار ایحیاء التراث العربی

مباحث فی علوم القرآن صبحی الصالح دار العلم للملابین

مبانی و روش ها عمید زنجانی ارشاد اسلامی

مجمع البیان فضل بن الحسن (امین الاسلام) مکتبة العلمیة الاسلامیة

مجمع الفایدة و البرهان محقق اردبیلی انتشارات اسلامی

مدارک الاحکام سید محمد عاملی مؤسسة آل البیت علیهم السلام

مدرسة القرآن محمد باقر صدر دار التعارف

مستند العروة الوثقی ابوالقاسم الخویی چاپ خانه علم

معترک القرآن فی اعجاز القرآن عبدالرحمن سیوطی دار الکتب العلمیة

معجزة خالده هبة الدین شهرستانی ______

معرفة قراء الکبار شمس الدین الذهبی مؤسسة الرسالة

مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی _______

مقدمه ابن خلدون عبدالرحمن بن خلدون مؤسسة الاعلمی

من لا یحضره الفقیه محمد بن علی (الصدوق) دار الکتب الاسلامیه

مناهل العرفان عبدالعظیم زرقانی دار الکتب العلمیة

منتخب کنز العمال متقی هندی _____

منتهی المطلب علامه حلی آستانه رضویه

نامه مفید مجله شماره 8 دانشگاه مفید

نهج البلاغة دکتر سید جعفر شهیدی انتشارات علمی و فرهنگی

نور الثقلین عبد علی بن جمعه حویزی اسماعیلان

وسائل الشیعه محمد بن الحسن الحر العاملی دار الاحیاء التراث

وفاء الوفا سمهودی دار الاحیاء التراث

وفیات الاعیان شمس الدین بن خلکان دار صادر