ghaemiyeh.com
سرشناسه:صفائی حایری، عباس، ۱۲۸۵ - ۱۳۵۷.
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ سیدالشهداء (علیهالسلام)/ عباس صفایی حائری(ره)؛ تحقیق و ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران.
مشخصات نشر:قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۶72 ص.
شابک:۲۵۰۰۰ ریال 964-6705-5-2 : ؛ ۲۶۰۰۰ ریال : چاپ دوم 964-6705-39-1 : ؛ ۲۸۰۰۰ ریال(چاپ سوم) ؛ ۵۵۰۰۰ ریال ( چاپ پنجم) ؛ ۸۵۰۰۰ ریال: چاپ ششم 978-964-6705-39-5 : ؛ ۸۵۰۰۰ ریال (چاپ هفتم)
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۸۱.
یادداشت:چاپ سوم: ۱۳۸۲.
یادداشت:چاپ پنجم: بهار ۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ ششم: زمستان ۱۳۸۷.
یادداشت:چاپ هفتم: ۱۳۸۹.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۶۶۷] - ۶۶۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم). واحد تحقیقات
رده بندی کنگره:BP۴۱/۴/ص۶۵ت۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳
شماره کتابشناسی ملی:م۷۹-۸۳۴۴
سرشناسه:صفائی حایری، عباس، ۱۲۸۵ - ۱۳۵۷.
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ سیدالشهداء (علیهالسلام)/ عباس صفایی حائری(ره)؛ تحقیق و ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران.
مشخصات نشر:قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۶72 ص.
شابک:۲۵۰۰۰ ریال 964-6705-5-2 : ؛ ۲۶۰۰۰ ریال : چاپ دوم 964-6705-39-1 : ؛ ۲۸۰۰۰ ریال(چاپ سوم) ؛ ۵۵۰۰۰ ریال ( چاپ پنجم) ؛ ۸۵۰۰۰ ریال: چاپ ششم 978-964-6705-39-5 : ؛ ۸۵۰۰۰ ریال (چاپ هفتم)
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۸۱.
یادداشت:چاپ سوم: ۱۳۸۲.
یادداشت:چاپ پنجم: بهار ۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ ششم: زمستان ۱۳۸۷.
یادداشت:چاپ هفتم: ۱۳۸۹.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۶۶۷] - ۶۶۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم). واحد تحقیقات
رده بندی کنگره:BP۴۱/۴/ص۶۵ت۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳
شماره کتابشناسی ملی:م۷۹-۸۳۴۴
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
«یا صاحب الزمان ادرکنا»
آنچه در عاشورا اتفاق افتاد، تنها یک واقعه نیست، فاجعه ای مشخّص، با ابعادی معیّن که به دست افرادی شناخته شده و در زمانی تعیین شده صورت گرفته باشد، نیست.
ابعاد گوناگون این جنایتِ بزرگ تاریخِ بشریّت را از سقیفه و انحراف مسیر خلافت، باید به بررسی نشست و نقش آفرینان آن را، در همه زمان های پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و در همه صحنه های نفاق و توطئه علیه رسالت و ولایت باید جستجو کرد.
از دیگر سو آنچه از شهیدان و قربانیان عاشورا برجای ماند، تنها چند مجموعه روایی و تاریخی نیست، چند مقتل با ذکر برخی وقایع جانسوز و پاره ای اشعار نیست. محبّت همراه با شناخت، عاطفه همراه با بصیرت، حماسه همراه با عرفان، عقیده همراه با حرکت، ولایت همراه با جهاد، تعبّد همراه با اعراض، صبر همراه با شمشیر، دستاوردهای عاشورایند.
برای فهم آنچه در پدید آمدن عاشورا مؤثر بود، و برای درک آنچه در عاشورا
تحقّق یافت، و برای شناخت آنچه در پی عاشورا در برهههای مختلف تاریخ شکل گرفت، باید در آیات قرآن و سنّت های الهی ذکر شده در آن، فرمایشات و پیشگویی های گوناگون پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، سیره امیرالمؤمنین و امام حسن علیهماالسلام و کلّیه وقایع نیم قرن پس از رحلت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خوبی دقّت کرد، و همه موضعگیری ها، سخنرانی ها، تحرّکات وعملکردهای سران جبهه خلافت و پیشوایان مسیر ولایت را مورد بررسی قرار داد، و به همه جریانات تلخ و شیرین تاریخ تشیّع و اسلام، بلکه تاریخ بشریّت، از این منظر نگاهی دوباره داشت.
عاشورا درخت معجزه ای بود که اگرچه در کربلا و تنها در طی یک روز رویید، لکن ریشه در همه جغرافیای دین داشت، و بر همه تاریخ سایه افکن گشت.
به راستی چه معجزه ای از این والاتر و با اهمیّت تر که آن همه تلاش و برنامهریزی در جهت محو اسلام اصیل و ریشه کن کردن ولایت، طی یک روز سراسر جهاد و شهادت عقیم گردد، و معدنی پایانناپذیر از همه ارزش ها و بایسته های دینی انسانی در دسترس همه بشریّت قرار گیرد؟
یکی از ابعاد شگفت این معجزه بزرگ الهی، حفظ اصالت و اعتبار همیشگی آن است، دشمنان همچنان که با تمام توان کوشیدند تا توحید را بشکنند، قرآن را تحریف کنند، سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را انکار نمایند و در یک کلمه اسلام را به نابودی بکشانند، برای شکستن و تحریف کردن و انکار نمودن و نابود ساختن عاشورای حسینی هم از هیچ تلاش و توطئه ای کوتاهی نکردند.
تبلیغات سوء ؛ تا آنجا که مردم را با انگیزه جهاد فی سبیل اللّه بر جنگ با فرزند قرآن و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وادارند!
غوغای فریب ؛ تا آنجا که سران و سرداران قبایل مهاجر و انصار، قاریان و حافظان قرآن، اولاد و اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خارجی به حساب آیند و مستحقّ خشونت بارترین جنایت ها قلمداد شوند!
نیرنگ بازی ؛ تا آنجا که زنان و کودکان داغدیده از نسل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اصحاب، مستحقّ اسارت و زنجیر، و سزاوار شکنجه و زندان به شمار آیند.
به راستی ! وقایع عاشورا را چه کسانی نوشتند؟ از عاشورائیان چه کسی ماند تا نگارش مقتل را آنگونه که بود بر عهده گیرد؟ از آن توده های چند ده هزار نفری که آب را هم بر روی لشکر کوچک امام حسین صلیاللهعلیهوآلهوسلم بسته بودند و در هنگام موعظه ها و یاری خواستن های او هلهله میکردند، چند نفر صادقانه و مؤمنانه گزارش لحظات پر عظمت عاشورایی را نگاشتند؟ در دوران یزید و حاکمان جور پس از او تا زمان عمر بن عبدالعزیز چه کسی جرأت نوشتن و یا حتّی بازگویی حوادث آن روز را داشت؟
کینه ورزانی که آرزوی نابودی کامل آل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در دل میپروراندند ، و موالیان آنان را شایسته زندگی کردن نمیدانستند ، و عقوبت و قتل و غارت و شکنجه و تبعید را حقّ طبیعی مدح کنندگان اهلبیت علیهمالسلام میشمردند ، چگونه شرح وقایع عاشورا و حماسه های عاشورائیان را تاب میآوردند؟
اینجاست که میتوان راز گریه های پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در هنگام دیدن و بوسیدن فرزندش حسین علیهالسلام را دانست.
اینجاست که میتوان حکمت روضه خوانی های رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و گریه کردنهای فاطمه زهرا علیهاالسلام در هنگام یادآوری شهادت پاره تنشان حسین علیهالسلام را شناخت.
اینجاست که میتوان اسرار گریه های امیرالمؤمنین علیهالسلام در هنگام عبور از صحرای کربلا به سوی صفّین را درک کرد.
اینجاست که میتوان رمز وصیّتهای خاص پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین و امام حسن مجتبی علیهمالسلام را در مورد کربلا و عاشورا فهمید.
اینجاست که میتوان پیچیدگی برخی پیامها، دعوت ها و حرکات نمادین امام
حسین علیهالسلام را به تحلیل نشست . چرا امام حسین علیهالسلام همراه با اهل و عیال خویش از مدینه خارج شد؟
چرا در روز ترویه که همه حاجیان برای آغاز مناسک مخصوص حجّ آماده میشوند، پشت به خانه کعبه میکند!؟
چرا در طول مسیر، درهر منزلگاهی به گونه ای با مردم سخن میگوید؟
چرا سپاهیان حرّ را به نماز جماعت دعوت میکند؟
چرا فرستادگانش را به خیمه زهیر بن قین و عبیداللّه بن حر جعفی میفرستد و عاقبت خود برای دعوت عبیداللّه میرود؟
چرا شب عاشورا را برای اقامه نماز و دعا و تلاوت قرآن مهلت میگیرد؟
چرا زمین کربلا را خریداری میکند و صاحبان پیشین آن را در پذیرایی از عزاداران و زائران قبور شهدای آن دشت، وکیل میگرداند؟
با فهم این رمز و رازها و با یافتن جواب این پرسش هاست که انسان میتواند ترسیم روشنی از علل اصالت و عوامل جاودانگی قیام عاشورا داشته باشد.
نگاه دقیق به جریانات عاشورا و آنچه قبل از آن و پس از آن اتفاق افتاد، برای درک عظمت های این قیام و راهیابی به قلّه های پر شکوه معارف و حقایق نهفته در آن ضرورت دارد.
تنها با تحلیل های موشکافانه و تحقیقات عالمانه و بررسی های همه جانبه است که میتوان شگفتی های پدید آمده در عاشورا را شناخت و به عمق توطئه ها و برنامه ریزی های دشمنان در هریک از مراحل قبل و بعد آن دسترسی پیدا کرد.
کتابی که پیش رو دارید، اثری بی نظیر از اندیشمند با اخلاص، دانشمند فرزانه و محقّق نکته سنج مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبّاس صفایی حائری است که در ضمن برشمردن وقایع تفصیلی و پیشینه ها و پیامدهای قیام ابی عبداللّه الحسین علیهالسلام ، به تحلیل دقیق و منصفانه هریک از آنها پرداخته، بسیاری
از زوایای مبهم این قیام مقدّس را روشن ساخته، ناگفته های فراوانی را تبیین نموده و از نگاه یک اسلام شناس باتجربه ، شماری از انحرافات پدید آمده در فهم عاشورا و نقل وقایع آن را خاطر نشان ساخته است.
این کتاب که علیرغم ارزش والای تألیفی و تحقیقی آن، سالها تجدید چاپ نشده و از دسترس علاقمندان دور مانده بود، اینک با تلاش واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران مورد تحقیق و بازنگری و ویرایش قرار گرفته و با بررسی و ذکر کلیّه مدارک مورد استناد، به رهروان راه آن بزرگوار تقدیم میشود.
امید است که مورد رضایت وارث حقیقی و خونخواه همیشگی آن حضرت، مولایمان صاحب العصر و الزمان «عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف» قرار گیرد.
محرّم الحرام 1421
بهار سال 1379
واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران
بسماللهالرحمنالرحیم
الحمد للّه ربّ العالمین و الصلوة والسلام علی أشرف الأنبیاء و المرسلین محمّد و آله الطیبین الطاهرین، و اللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین. السلام علیک یا أبا عبداللّه و علی الأرواح الّتی حلّت بفنائک، و أناخت برحلک، علیک منّی سلام اللّه أبدا ما بقیت و بقی اللّیل و النهار.
تاریخ امام مظلوم، سیّد الشهداء علیهالسلام را بسیاری از علاقمندان نوشتهاند - که هرکس به قدر همّت خود خانه ساخته - از خداوند - جلّت عظمته - خواستارم مرا توفیق عنایت فرماید و تأیید نماید تا تاریخ امام علیهالسلام را چنانکه شایسته است، بنویسم. این امر هر چند برمن مشکل و سنگین است، ولی بر خداوند آسان است. «ربّ یسّر وسهّل».
نویسندگان، کتابهای بسیاری در مقتل و تاریخ امام علیهالسلام نوشتهاند، ولی هنوز هم جای بحث و گفتگو باقی است و چنین نیست که بتوان به نوشتههای موجود اکتفاء کرد. زیرا مقصود بعضی از نویسندگان، جمع آوری روایات و احادیث بوده، و این امر گرچه از بعضی جهات مفید بوده و جمع آورنده غرض صحیحی داشته، ولیکن آثار سوئی در بردارد، زیرا همه کس از عهده تشخیص حدیث صحیح و جدا ساختن
آن از حدیث ضعیف بر نمیآید، و از این گذشته، چه بسا عظمت مولف موجب این شود که بسیاری از خوانندگان گمان کنند که تمامیاین احادیث در نزد مؤلف معتبر است در حالی که چنین نیست، و هدف او جمع احادیث بوده، هر چند ضعیف باشد.
بعضی از مؤلفان باب اجتهاد را برای اهل علم باز نموده، لذا بسیاری از احادیث را خود مؤلف تضعیف یا توجیه کرده است، و بعضی از مورّخان نقل ضعیفی را معتبر شناخته و بر آن اعتماد کرده، و چه بسا نویسندگانی از راه حب و بغض قضاوت هایی نمودهاند.
در هر صورت، هر کس راهی با امام مظلوم علیهالسلام باز کرده و خدمتی به نظر خود انجام داده است. اکنون که نوبت به این ناچیز رسیده، از خداوند میخواهم توفیقم دهد تا شمّهای از حالات امام علیهالسلام را بنویسم، هر چند تاریخ امام علیهالسلام بسیار مجهول است.
از زمان شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام تا هلاکت معاویه، قضایای برجستهای راجع به تاریخ امام علیهالسلام نمیبینید، و در این مدّت که حدود بیست سال بود، به حدّی معاویه بر اهل بیت اطهار علیهمالسلامسخت گیری نموده که بیان از تقریر آن عاجز است.
او سبّ امام علی بن ابیطالب علیهالسلام را رواج داد تا جایی که متدینین وظیفه خود میدانستند پس از نمازها علی علیهالسلام را سبّ و لعن نمایند، و پس از هلاکت او، این رسم تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز برقرار بود.
در آن زمان علاقه به اهل بیت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تشیّع موجب قتل و نابودی میشد. فرمانداران برای تقرّب به معاویه، شیعیان را پیدا میکردند و میکشتند، و از دشمنان و منافقین ترویج میکردند، و به وسیله بذل اموال فراوان، آنان را تشویق
میکردند تا بتوانند از عظمت اهل بیت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بکاهند، و آنان را در انظار پائین آورده، ساقط نمایند، و دشمنان آنان را بالا برند.
به همین جهت، به حدّی احادیث باطل - از عظمت دشمنان و مذمّت اهل بیت علیهمالسلام - در کتابها و سینههای محدّثان جای گرفت که بحساب نیاید، و آثار آن تا امروز - با گذشت قرنها و آمدن سلاطین مختلف - در کتابها باقی است. از این موارد میتوان تا اندازه ای موقعیت اهل بیت علیهمالسلامرا به دست آورد.
شما در چنین دوره و زمانی چه انتظار دارید؟ آیا توقع دارید که مناقب امام حسین علیهالسلام بیان گردد؟ آیا توقع دارید که علوم حسین بن علی علیهالسلام به محدثین و روات برسد، و از نور حضرتش آن عصر روشن گردد؟
منافقین و دشمنان دین کوششها کردند تا نور خدا را خاموش کنند، و ابرهای تاریکی پدید آوردند که مانع تابش نور الهی گردد، ولی خداوند نور خود را تابان مینماید و ابرهای تاریک را زایل میفرماید.
در اثر انقلاب کربلا و بروز حادثه طف و شهادت سید الشهدا علیهالسلام و اسارت اهل بیت اطهار علیهمالسلام به تدریج تمام پردهها بالا رفت، و ابرها و تاریکی ها بر طرف شد. پستی و پلیدی آن شجره خبیثه بر عموم مردم آشکار شد. کاخ ظلم واژگون و خانواده معاویه منقرض و سلطنت از دودمان ابوسفیان بر کنار شد.
همین یزید که سالها معاویه با مکر و حیله و تزویر، نقشه سلطنت او و انقراض آلعلی علیهمالسلام را میکشید، پس از شهادت امام، عمر او کوتاه شد، وجاهت و موقعیت او از میان رفت و با آن که سیزده پسر از او باقی مانده بود سلطنت از خانواده او بیرون رفت و سید الشهدا علیهالسلام با آن که فرزندان او به جز زین العابدین علیهالسلام کشته شده بودند، از نسل پر برکت همان یک نفر، خداوند زمین را پر کرد، و موقعیت امام شهید علیهالسلام برای مردم آشکار شد.
مناقب و آثار او پس از شهادتش بر زبانها جاری شد، عمل او سرمشق
جوانمردان گردید، که تا امروز کتابها در تاریخ او مینویسند، و در تمام دوران سال شیعیان بر مصائب او گریانند، و برای یادبود آن امام شهیدان مجالس سوگواری برپا میکنند، و عزاداریها مینمایند، و اختصاص به ایام عاشورا ندارد، گرچه آن ایام، بهار عزاداری است.
کوتاه سخن؛ در تاریخ از آثار امام شهیدان در دوران معاویه چیز درستی به دست نمیآید، امّا نه از باب آن که امام علیهالسلام دارای شخصیت ممتاز و فضائل و مناقب نبوده است، بلکه برای آن که دشمنان برای خاموش کردن نور خدا نقشهها کشیدند و تقیه عجیبی در آن عصر حکمفرما بود، و تعجّب نکنید اگر بشنوید زندگی جمعی منوط به این بود که از علی علیهالسلام بیزاری جویند، و او را لعن کنند، و گرنه به زندگانی آنان خاتمه داده میشد. با کمال جرأت میتوان گفت: در هیچ دوره و زمانی مانند این دوران، بر اهلبیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سخت گیری نمیشد، حتّی در زمان منصور دوانیقی و متوکل عباسی این اندازه سخت گیری نبود.
شما از رفتار خلفای جور و منافقان با ائمه علیهمالسلام در هر دوره و زمانی میتوانید به موقعیّت شیعیان و میزان تقیّه در آن زمان پی ببرید.
بنابراین، عصر امام شهیدان علیهالسلام ، تاریکترین ادوار و ازمنه بوده است. جایی که خانواده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از بزرگ و کوچک در وسط روز با حضور و شرکت هزاران نفر از مدعیان دوستی کشته شوند، و سر فرزند پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شهر به شهر برده شود، و خانواده او را به آن طرز اسیر کنند و تا شام ببرند، توانایی و جمعیت و نفوذ و عظمت و موقعیت شیعیان و دوستان اهلبیت اطهار علیهمالسلام معلوم میشود.
پس در هیچ عصری حق کشی و پرده پوشی به آن اندازه نبوده است. کتمان فضایل اهلبیت علیهمالسلام ، انتشار احادیث باطل در حق دشمنان و جعل اکاذیب درباره ائمه طاهرین علیهمالسلامدر هیچ زمانی به آن اندازه نبوده است، و این امور، سرّ مخفی شدن فضایل سیدالشهداء علیهالسلام میباشد.
ابوالفرج اُموی(1)مینویسد: سابقین از شعرا به جهت ترس شدید از بنی اُمیّه، نمیتوانستند در حق امام علیهالسلام مرثیه بگویند.(2)
از این مطلب شدّت تقیّه معلوم میشود. با شهادت امام علیهالسلام تقیّه خاتمه نیافت، و چنین نبود که پس از شهادت امام علیهالسلام مردم بتوانند به آسانی مرثیه گویند، و برای امام شهیدان نوحه سرایی نمایند، چون تا یزید زنده بود بر شیعیان، بلکه بر مسلمانان سخت میگرفت تا جایی که مردم را وادار کرد به آن که با او بر این که بنده یزید هستند، بیعت کنند.
پس از هلاکت او، سلطنت به ابن زبیر رسید. او در شقاوت و خباثت کمتر از یزید نبود. او کسی است که آرزو داشت گودالی بکند و آن را از آتش پر کند و عموم بنی هاشم را در آن بسوزاند. او کسی است که از جهت دشمنی با بنیهاشم صلوات بر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ترک کرد.(3)او هفت هزار نفر از شیعیان را - که خود را حسینی نامیده بودند و قاتلان امام شهید را کشته بودند - کشت. حالات او در همین کتاب خواهد آمد.
پس از هلاکت او، عبدالملک استیلا یافت. وی حجّاج را بر شیعیان مسلط کرد، و چه ظلمها و ستمها که از او به شیعیان نرسید !
پس این است سرّ آن که تقیّه شدید بود تا جایی که پس از شهادت، شعرا نمیتوانستند مرثیه بخوانند، و در مصیبت امام شعر بگویند.
بلی! در مدت کوتاه سلطنت مختار، در قلمرو حکم فرمایی او تقیّه از میان رفت، و در این موقع وهنگام خروج توّابین، شعرهایی در حق امام علیهالسلام گفته شد، و شیعیان قبر مطهّر امام علیهالسلام را زیارت کردند، و نوحه سرایی نمودند، و خون خواهی
کردند، و بسیاری از دشمنان را کشتند.
شاید در همین زمان شالوده مقتل ابو مخنف ریخته شد که ریشه تواریخ است، و هرکس مقتل نوشته از او استفاده کرده است، مانند کلبی و دیگران.
در این مقام مناسب است حدیثی را که شاهد مدّعای ما است، ذکر نمایم و از آن، طرز مبارزه امام علیهالسلام با منافقین نیز معلوم میشود.
سلیم بن قیس در ضمن حدیث مفصلی که کیفیت مبارزه معاویه با حق را بیان میکند، نقل کرده است:
«چون حسن بن علی علیهالسلام وفات کرد، سختی و فشار - از جانب معاویه - بر اولیاء اللّه زیادتر شد. مؤمن یا کشته میشد یا آواره. دو سال پیش از هلاکت معاویه، امام حسین علیهالسلام به قصد حج به مکه رفت، در این سفر عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عباس نیز بودند.
امام علیهالسلام از بنی هاشم و شیعیان و آشنایان و خوبان اصحاب و تابعین دعوت نمود و بیش از هزار نفر در «منی» نزد امام علیهالسلام جمع شدند.
امام برخاست و به حاضران فرمود:
رفتار این طاغیه - معاویه - را با ما و شیعیان ما دیدید و شنیدید. من از شما پرسش هایی میکنم، پس اگر راست گفتم تصدیق کنید و اگر دروغ گفتم، دروغ مرا آشکار کنید. سخنان مرا بشنوید و مخفی نمایید، و در مراجعت به بلاد خود به کسانی که مورد اطمینان شما هستند نقل نمایید، چون میترسم حق را از بین ببرند، هر چند خداوند نور خود را نگاه دار است، اگر چه کافران نخواهند».
پس امام علیهالسلام تمام آیاتی را که درباره اهل بیت علیهمالسلام نازل شده بود خواند و تفسیر نمود، و آنچه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در فضیلت پدر و مادر آن حضرت و اهل بیت علیهمالسلام فرموده
بود، بیان نمود، و همه حاضرین از صحابه تصدیق میکردند که این سخنان را از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیده اند، وتابعین میگفتند: ما از کسانی از صحابه که مورد
اطمینان و اعتماد بودند، شنیدیم.
بعد از آن که امام علیهالسلام فضایل و مناقب اهل بیت علیهمالسلام را بیان نمود، فرمود:
«شما را به خداوند سوگند میدهم که این احادیث را برای هر کس که به او اعتماد و وثوق دارید، نقل نمایید».
سپس مردم متفرّق شدند.(1)
ببینید! در آن زمان که معاویه با تمام ایادی و عمّال خویش میخواست نور خدا را خاموش کند، و یاد اهل بیت را از میان بردارد، چگونه امام علیهالسلام در «منی» بهترین صحابه و تابعین را جمع نمود وشیعیانی را که از اطراف آمده بودند دعوت کرد وهمه فضایل ومناقب را برای آنان بیان نمود وصحابه وتابعین، سخنان حضرتش را تصدیق کردند، پس فرمان داد این فضایل را که به نحو تواتر به آنان رسیده، در شهرها به گوش مردمان پاک برسانند، و به این نحو با باطل مبارزه فرمود، و حق را نگاه داری نمود، این است رسم حجّت خدا، «فَلِلّهِ الحُجَّةُ البالِغَةُ»(2).
نتیجه آنچه که گذشت این است: گرچه در تاریخ و مقتل امام شهیدان کتاب های زیادی نوشته شده، ولی جای بحث و گفتگو برای ما باقی است. و چون در آن عصر تقیه شدیدتر از سایر اعصار و ازمنه ائمّه علیهمالسلام بوده، مردم از علوم امام علیهالسلام بهره و استفاده نبردند، از این رو، اصحاب و راویان حدیث از آن حضرت زیاد نبودند تا علوم او را به مردم برسانند، و مناقب و فضایل و معجزات و حالات امام را در دسترس مردم قرار دهند. پس ما باید از لابلای تواریخ و حکایات، قضایای جزئی را شاهد خود قرار دهیم، و از آن قضایا، امور کلی را استنباط نماییم.
این تذکر لازم است که به هر نقل و حدیثی که ابومخنف - پیشوای مورّخان - در مقتل آورده نمیتوان اعتماد کرد، چه رسد به نقل های دیگران که وسایط زیادی در
میان هست. زیرا گاهی ابومخنف از کسانی حدیث نقل میکند که از دشمنی اهلبیت علیهمالسلامخالی نبودهاند و من به خواست خداوند در ضمن مباحث همین کتاب به قسمت هایی از دروغ پردازیهای اینان اشاره خواهم نمود، و در این باب از قضاوت منصفانه به قدر وسع خویش کوتاهی نخواهم کرد. (ان شاء اللّه، وما توفیقی إلاّ باللّه).
شاهد بر مدعای ما این که نمیبینید در این تواریخ - که مدرک مقاتل و تاریخ های بعدی است - تعداد مقتولین به دست امام علیهالسلام و یا سایر اصحاب آن حضرت را نوشته باشند، و حال آن که کشته شدگان به دست اصحاب ابن سعد را شمارش کردهاند و از این کار، کمال عناد و دشمنی مورّخان ثابت میشود. این قسمت را در جای خود روشن خواهم نمود. و همچنین چیزهایی درباره مسلم بن عقیل نوشتهاند، و محدثین از مورّخان ضبط کردهاند که نشانه عناد و حبّ و بغض آنها است چنانکه مفصّلاً در این امر گفتگو خواهم نمود.
در روز، ماه و سال تولّد آن سرور اختلاف است، بعضی گویند: تولّد آن حضرت روز سهشنبه است، و بعضی دیگر گویند: روز پنجشنبه، سوّم شعبان است و بعضی پنجم شعبان را گفتهاند. و برخی گویند: ماه ربیع، سال سوم هجرت. و بعضی ماه ربیع، سال چهارم گفتهاند.
این اختلاف و نظایر آن در موالید و وفیّات معصومین علیهمالسلام، معلول سهو و اشتباه روات است. اگر حوادث را در همان وقت ثبت مینمودند، اشتباه و اختلاف کمتر میشد، ولی این حوادث را پس از سالیان دراز ضبط کردند، و چه بسا وسایطی در میان آمده بود که هر یک در سینه خویش ثبت کرده بودند.
برای آسان شدن مطلب، این قضیه را نقل میکنم: وفات مرحوم آیت اللّه والد، «آقای شیخ محمدعلی قمی حایری» در شب دوشنبه، بیست و دوم ربیع الثانی سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت بود که فاضل دانشمند، آقای مدرس تبریزی پس از آن که اشاره مختصری به احوال ایشان نموده، نوشته است: در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار وفات نمودند.(1)و مستند ایشان اطلاعات متفرقه است.
جایی که در تاریخ وفات ایشان با فاصله بسیار کم، چهار سال اختلاف پیدا شود،
1) - ریحانة الأدب، ج 4، ص 490 و 491، در شرح حال قمی.
توقع دارید در تاریخ تولد و وفات ائمه علیهمالسلام اختلاف پیدا نشود.
این اختلاف ها در اثر سهو و نسیان پیش میآید، و معلول سیاست و تعمد کذب نیست. البته باید خبری را که احتمال سهو و اشتباه در آن کمتر باشد، بر خبر دیگر ترجیح داد. این طریقه عقلایی در مقام ترجیح یکی از دو خبر است. پس میزان ترجیح، نزدیکتر بودن به واقعه و کمی واسطه، وثاقت راوی و کمی فاصله زمانی بین ضبط و تحریر حدیث وبین شنیدن آن است، و به این جهات و نظایر آن میتوان نقلی را بر نقل دیگر ترجیح داد.
بله! گاهی اختلافات معلول سیاست و اغراض میباشد، مثل اختلاف در مدفن و قبر فاطمه علیهاالسلام و یا اختلاف در حرکت دادن امام موسی بن جعفر علیهالسلام به سمت بصره یا کوفه. این گونه اختلاف در نقل، نه از باب اشتباه بعضی از روات و محدثان است، بلکه مصلحت، اختلاف نقل را ایجاب میکردهاست.
شیخ کلینی، سال سوّم هجری را سال ولادت دانسته، و تولد امام حسن علیهالسلام را در ماه رمضان معیّن کرده است. و طبق حدیث معتبری، فاصله میان تولد آن دو امام علیهماالسلامشش ماه و ده روز میباشد.(1)بنابراین، تولد امام حسین علیهالسلام باید در ماه
ربیع الاول یا ربیع الثانی باشد و شهید در «دروس» آخر ماه ربیع الاولِ سال سوم هجرت را روز تولد دانسته است.(2)البته من مدرک این اقوال را نمیدانم و تاکنون روایت مسند و معتبری در این باب ندیدهام.(3)
1) - کافی، ج 1، ص 461 تا 464 فی مولد الحسن والحسین علیهماالسلام
2) - دروس، ج 2، ص 8، کتاب المزار.
3) - علامه مجلسی گوید: ولادت آن حضرت در سوّم شعبان مشهورتر است و شیخ طوسی در کتاب مصباح المتهجّد نقل کرده که توقیعی به دست قاسم بن علاء - وکیل حضرت عسکری علیهالسلام - رسید و در آن نوشته بود: مولای ما حسین علیهالسلام در روز پنجشنبه، سوّم شعبان متولد شده، پس آن روز را روزه بگیر و این دعا را بخوان... بحار الانوار، ج 44، ص 201.
پدر آن حضرت علیهالسلام ، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام و مادرش سیدة النساء
دختر خاتم النبیین صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و آن حضرت در مدینه طیبه به دنیا آمد. حسن و حسین فرزندان پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشند. دشمنان و منافقین تا میتوانستند از معروف شدن این قرابت و خویشاوندی با پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جلوگیری میکردند.
بنیامیّه به اهل شام میگفتند: نزدیکتر از بنیاُمیّه برای پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم خویشی نیست.
عدّهای از مشایخ شام نزد سفّاح عباسی رفته، سوگند یاد کردند که نمیدانستهاند نزدیکتر از بنیاُمیّه برای پیغمبر خویشانی باشد.(1)و چون بنیعباس مانند فرزندان علی علیهالسلام عموزادگان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند، و بیش از این اندازه از خویشاوندی را برای حسن و حسین علیهماالسلام نمیتوانستند ببینند، منکر شدند که حسن و حسین علیهماالسلام فرزندان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشند و گفتند: اولاد دختر، فرزند حساب نمیشوند!
علمای شیعه پاسخ این شبهه را دادهاند و ابن ابی الحدید - که از بزرگان علمای عامّه است - نیز تایید حق نموده، و به آیه مباهله و غیر آن ثابت نموده که حسن و حسین علیهماالسلامفرزندان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشند.(2)
شما از همین قضیّه تا اندازهای میتوانید عناد منافقین از بنیعباس را بدست آورید. گروهی خویشاوندی و نزدیکی آنان را با پیغمبر منکر میشوند تا خود را مقرّب و محبوب القلوب مردم نمایند، و گروه دیگری فرزندی اولاد پیغمبر را منکر میشوند تا مبادا تقدّم آنان برای خلافت ثابت شود.
«یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ »(1)
«میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند».
به کوری چشم دشمنان، بر همه کس ثابت و مبرهن گردید که امام حسن و امام حسین علیهماالسلامفرزندان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مورد علاقه او بودند. امیرالمؤنین علیهالسلام برای این که نسل پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قطع نشود، نمیگذاشت حسن و حسین علیهماالسلام در میدان های جنگ با دشمنان روبرو شوند، و چون دید امام حسن علیهالسلام در جنگ صفین شتابان به سوی کارزار میرود، فرمود:
«املکوا عنی هذا الغلام لایهدنی فإننی أنفس بهذین - یعنی الحسن والحسین علیهماالسلام - علی الموت لئلا ینقطع بهما نسل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم »(2)
او را نگاه دارید، مبادا به میدان نبرد رود و مرا با مرگ خود خرد کند و درهم شکند. من از مرگ حسن و حسین جلوگیری میکنم، مبادا با مرگ آنها نسل پیغمبر علیهالسلام قطع شود.
از این کلام ، علاقه امیرالمؤمنین علیهالسلام به امام حسن علیهالسلام ، بلکه به پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به دست میآید.
طبری روایت نموده است: سعید بنعاص - والی کوفه از طرف عثمان - در سال سیام هجری، مازندران را فتح نمود، و در این جنگ عدّه ای همراه او بودند، از جمله: حذیفة بن یمان و جمعی از اصحاب پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و حسن و حسین علیهماالسلام و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمرو بنعاص.(3)
این نقل درست نیست، زیرا امیرالمؤنین علیهالسلام به حدّی به حسن و حسین علیهماالسلام علاقه داشت که نمیگذاشت در جنگهای خودش شرکت کنند، پس چگونه این دو را با دشمنان به بلاد بسیار دور روانه میکند؟
کسی که میگوید: «مرگ او مرا خرد میکند و درهم میشکند» چگونه او را به دست سعید بنعاص اُموی میسپارد؟ از کجا معلوم که او را در جنگها، مأمور به شرکت در جنگ و یا مبارزه با پهلوانی نکند؟
امیرالمومنین علیهالسلام ، محمّد بن حنفیه، پسر سوم خود را در جنگها وارد میکرد، و علم را به او میسپرد، و بر او سخت گیری میکرد. در تاریخ آمده که محمّد گریه کرد و گفت: ای پدر! دو برادر مرا کنار میگذاری و مرا به سمت مرگ روانه میکنی؟ فرمود: آن دو، پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تو، پسر من هستی(1).
پس روایت طبری در عصر اموی ها برای عظمت دادن به آنان و کاستن از مقام دو سید جوانان اهل بهشت ساخته شده است.
شیخ کلینی از امام علی بن موسی الرضا علیهماالسلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: «هفت روز پس از تولد امام حسین علیهالسلام ، جبرئیل آمد و به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تهنیت گفت، و دستور داد که آن حضرت، نام و کنیه مولود را معیّن کند، و سر او را بتراشد، و از برای او عقیقه کند».(2)
در روایت دیگری امام جعفر صادق علیهالسلام میفرماید:
«هفت روز پس از تولد امام حسن و امام حسین علیهماالسلام، پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اسم آن دو را معین کرد، و گوسفندی از برای هر یک عقیقه نمود و یک ران گوسفند را برای قابله
فرستاد، و از باقیمانده آن خوردند و به همسایگان نیز هدیه دادند. و حضرت فاطمه علیهاالسلامسر هر دو فرزند خود را تراشید، و مطابق وزن موی آن ها از نقره صدقه داد».(1)
امام علیهالسلام در حدود هفت سال با پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سی و هفت سال با امیرالمومنین علیهالسلام و چهل و هفت سال با برادر خویش امام حسن علیهالسلام ، زندگانی نمود، و موقع شهادت در حدود پنجاه و هفت یا پنجاه و هشت سال سن داشت.
1) - همان.
در روایت موثق سماعه آمده است: «جبرئیل خبر شهادت حسین علیهالسلام را برای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آورد، و آن حضرت در خانه اُمّ سلمه بود، پس حسین علیهالسلام وارد شد، جبرئیل گفت: این را امت تو میکشند.
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: تربت او را به من نشان بده. پس جبرئیل مشتی خاکِ قرمز رنگ به پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم داد، و تا ام سلمه زنده بود آن خاک در نزد او بود».(1)
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مکرراً از شهادت آن حضرت خبر داده بود، و این مسأله از مسلّمات بود، نظیر خبر دادن از شهادت عمّار که آن حضرت مکرر فرموده بود: «تقتله الفئة الباغیة ؛ گروه ستمگر عمار را میکشند».
حضرت صادق علیهالسلام فرمود:
«چون امیرالمؤمنین علیهالسلام از کربلا عبور نمود، چشم او پر از اشک شد، پس فرمود: در اینجا شتران بر زمین میخوابند، و در اینجا بارها را میگذارند و در اینجا خونشان ریخته میشود، خوشا به حال تو ای
1) - بحار الانوار، ج 44، ص 236، به نقل از کامل الزیارات.
زمین که خونهای دوستان، در تو جای میگیرد».(1)
نصر بن مزاحم نقل میکند که هرثمة بن سلیم گوید: در آن موقع که علی علیهالسلام به سمت صفین میرفت در رکاب حضرتش بودیم، چون به کربلا رسید نماز خواند، پس از نماز، مقداری از خاک کربلا را برداشت و بویید، سپس فرمود:
«واهاً لکِ ایتهاالتربة! لیحشرن منک قوم یدخلون الجنّة بغیر حساب».
هرثمه پس از مراجعت از سفر به زن خود - که از شیعیان بود - گفت: ابوالحسن پس از آن که قدری از خاک کربلا را برداشت و بویید، چنین و چنان گفت. - هرثمه اعتراض داشت به امیرالمومنین علیهالسلام و میگفت: او چه اطلاعی از غیب دارد؟ - زن او گفت: ای مرد! دست از این سخن بردار. امیرالمؤمنین علیهالسلام هر چه میگوید حقّ است.
هرثمه گوید: چون ابن زیاد سپاه کوفه را به سمت حسین علیهالسلام روانه کرد، من در میان سپاه بودم، چون به حسین رسیدم، زمینی را که علی علیهالسلام در آن فرود آمده بود و جایی را که از خاک آن برداشت و بویید و آن سخن را فرمود شناختم، پس از این سفر خوشم نیامد. نزد حسین علیهالسلام رفتم و به او سلام کردم و قصّه امیرالمؤمنین علیهالسلام را به او گفتم.
حضرت فرمود: تو با ما هستی یا با دشمن ما؟
گفتم: یابن رسول اللّه! من بی طرف هستم، نه با تو و نه با دشمن تو، خانواده من در کوفه هستند و اگر با تو باشم میترسم که ابن زیاد به آنان ضرر برساند.
حسین فرمود: پس زود برو، و کشته شدن ما را مبین. زیرا هر کس آن روز را ببیند و مرا یاری نکند، خداوند او را داخل آتش میکند.
هرثمه گوید: پس من فرار کردم و کشته شدن امام را ندیدم.(2)
سعید بن وهب گوید: امیرالمؤمنین علیهالسلام را در کربلا دیدم که با دست خود اشاره
میکند و میفرماید: «اینجا است و اینجا است».
راوی گفت: چه خبر است یا امیرالمومنین؟
فرمود: «جمعی از آلمحمد علیهمالسلام در اینجا منزل میکنند، وای بر آنان از شما! و وای بر شما از آنان! یعنی شما آنان را میکشید و بدین جهت به جهنم میروید»(1).
نصر به سند دیگر روایت میکند: وقتی امیرالمؤمنین علیهالسلام به کربلا رسید، ایستاد
و فرمود: «ذات کربٍ و بلاء» سپس به محلی اشاره کرد و فرمود: «اینجا شتران را میخوابانند و بارها را میگذارند و به جای دیگری اشاره کرد و فرمود: در اینجا خون آنان میریزد»(2).
این روایات را ابن ابی الحدید از تاریخ نصر نقل نموده است.(3)بنابراین، موضوع خبر دادن پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امیرالمؤنین از کشته شدن امام حسین علیهالسلام از مسلّمات است، مانند خبر دادن آن حضرت از کشته شدن عمّار به دست فئه باغیه و گروه ستمگر که حتی خود عمرو بن عاص - پیش از آن که قضایای کشته شدن عثمان و جنگ صفین پیش آید - راوی همین خبر از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود. اینگونه اخبار که در میان دوست و دشمن مشهور بود از شواهد نبوت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم محسوب میشود.(4)
شیخ مفید از عبداللّه بن شریک عامری نقل نموده که او گوید: چون عمر بن سعد به مسجد وارد میشد، اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام میگفتند: این قاتل حسین علیهالسلام است، واین قضیه پیش از واقعه کربلا بود.(5)
کسانی که مسلمان هستند و ایمان به نبوت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دارند، نباید از این
قبیل چیزها که نشانه نبوت آن سرور است، تعجب نمایند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در موارد زیادی از آینده خبر میداد، همین امر موجب شقاوت جمعی از دشمنان و غلات، و سعادت جمعی از علاقمندان و مؤنین گردید، مانند قرآن مجید:
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَلا یَزیدُ الظّالِمینَ إِلاّ خَساراً»(1)
«و ما آنچه را برای مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل میکنیم، ولی ستمگران را جز زیان نمیافزاید».
به سند صحیح از ابن رئاب روایت شده که حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «چون فاطمه علیهاالسلامبه حسین علیهالسلام آبستن شد، پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به او گفت: خداوند به تو فرزندی عطا کرده که نامش حسین است، و امّت من او را میکشند.
حضرت فاطمه علیهاالسلام گفت: من نیازی به این پسر ندارم.
حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: خداوند به من وعده داده که امامت را در نسل او قرار دهد.
حضرت فاطمه علیهاالسلام گفت: راضی شدم».(2)
از حدیث معتبر ابوبصیر از حضرت صادق علیهالسلام معلوم میشود که این حکایت پس از به دنیا آمدن امام حسین علیهالسلام اتفاق افتاده است.(3)و بعید نیست که این قصه هم در موقع حمل و هم در موقع ولادت اتفاق افتاده باشد، زیرا کسی که به چیزی
علاقه داشته باشد، میل دارد که مکرر آن را بشنود.
مثلاً حضرت زکریّا علیهالسلام عرض میکند:
«رَبِّ هَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ»(1)
«پروردگارا! از جانب خود فرزندی پاک و پسندیده به من عطا کن که تو شنونده دعایی»
و چون ملائکه به او بشارت یحیی را میدهند، میگوید:
«رَبِّ أَنّی یَکُونُ لی غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتی عاقِرٌ»(2)
«پروردگارا! چگونه مرا فرزندی خواهد بود؟ در حالی که پیری من بالا گرفته است و زنم نازاست!»
زکریّا علیهالسلام میدانست پیر شده و زن او نمیزاید، با این حال از خدا فرزند میخواست.
حال که به او بشارت میدهند، موانع امر را بیان میکند تا خوب بشارت را بشنود و از شنیدن آن لذّت ببرد و اطمینان بیشتری حاصل کند، و همین است سرّ گفتن ساره:
«یا وَیْلَتی ءَأَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلی شَیْخاً إنَّ هذا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ»(3)
«ای وای بر من! آیا فرزند آورم با آن که من پیر زنم واین شوهرم پیر مرد است؟ واقعاً این چیز بسیار عجیبی است».
پس اگر فاطمه علیهاالسلام جمله «من نیازی به این مولود ندارم» را مکرر گفته باشد، برای این است که بشارت را به آن که امامت در ذریه او است، مکرر بشنود.
در روایت موثّق ابن بکیر آمده است که امام صادق علیهالسلام فرمود: «فاطمه علیهاالسلام
خدمت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم شرفیاب شد در حالی که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گریه میکرد، و اشک از چشمان مبارکش جاری بود.
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: جبرئیل به من خبر داد که حسین را میکشند.
این خبر بر فاطمه علیهاالسلام گران آمد و بیتابی نمود. پس پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را به کسانی
از اولادش که به سلطنت میرسند، بشارت داد. پس راحت شد، و آرام گرفت».(1)
ظاهراً مقصود از پادشاهان از اولاد فاطمه علیهاالسلام، ائمه علیهمالسلاممیباشند که از نسل حسین علیهالسلام هستند.
از این گونه روایات، کثرت علاقه پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فاطمه علیهاالسلام به حسین علیهالسلام معلوم میشود، زیرا وقتی به یاد میآورند آنچه بعداً بر حسین علیهالسلام وارد میشود، بی تاب میشوند و گریه میکنند و خود را تسلیت میدهند به آن که امامت در ذریه او است.
این گریه و بشارت مکرر اتفاق میافتاده است.
1) - بحار الانوار، ج 44، ص 233 و 234، به نقل از کامل الزیارات.
اصحاب امام علیهالسلام اگر چه بهترین اصحاب بودند، چنانکه آن حضرت در شب عاشورا فرمود:
«فإنّی لا أعلمُ أصحاباً أوفی و لا خیراً من اصحابی و لا أهل بیتٍ ابرّ ولا أوصل من اهل بیتی، فجزاکم اللّه عنّی خیراً»(1)
ولی این بزرگ مردان اصحاب شهادت بودند نه حدیث، این جماعت برای یاری فرزند پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ملازم رکاب او شدند، و بعضی از آنان چون زهیر و حرّ قبلاً از مخالفین آن حضرت بودند، و جمعی چون حبیب و مسلم بن عوسجه از کوفه خود را به آن حضرت رساندند و قبلاً ملازم آن حضرت نبودند تا از آن حضرت کسب علم کنند.
ائمه علیهمالسلاماصحابی داشتند که برای کسب علم و حدیث به خدمت آنان میرسیدند و اخذ حدیث میکردند و بر میگشتند، و علوم ائمه علیهمالسلام به وسیله آنان در دسترس شیعه قرار میگرفت.
این رسم از اواخر دوران حضرت سجاد علیهالسلام شروع شد و در زمان حضرت امام جواد علیهالسلام رو به تقلیل گذاشت. هر چه شیعه به عصر غیبت نزدیکتر میشد حجاب
1) - الارشاد، ج 2، ص 91. (اصحابی با وفاتر و بهتر از اصحاب خود و خویشانی نیکوکارتر وبا محبّت تر از خویشان خود سراغ ندارم. خداوند به شما جزای خیر دهد !).
زیادتر و دسترسی به ائمّه علیهمالسلامسخت تر و کمتر میشد، زیرا حضرت هادی و امام عسکری علیهماالسلامدر سامرا تقریباً تحت نظر و مراقبت شدید بودند.
در این زمان، کتب راویان حدیث که در عصر حضرت باقر و صادق علیهماالسلامنوشته شده بود، ملجأ و مرجع شیعه بود، و علما و محدثین در صدد جمع و تهذیب آن احادیث بودند، و شیعه از آن علوم استفاده میکرد. به همین جهت است که راویان حدیث از حضرت هادی وامام عسکری علیهماالسلام نسبت به ائمه سابق، بسیار کم هستند و از همان عصر، مسأله سفارت مطرح شد و شیعیان به وسیله عثمان بن سعید و فرزند او محمّد، با امام رابطه داشتند.
این گونه تقیّه که در زمان آن دو امام علیهماالسلامبود و موجب این میشد که راویان و محدثین به آن دو امام به آسانی دسترسی نداشته باشند، در عصر حضرت امام حسین علیهالسلام به مراتب شدیدتر و فشار بر شیعه در آن عصر از همه زمانها بیشتر بود. شیعیان در آن زمان گرفتار ظلم معاویه و کارگزاران او بودند و عاملان معاویه در هر کجا آنان را مییافتند، قلع و قمع میکردند و آنها با خوف شدید و در حال آوارگی و نهانی و با کمال سختی، عمر خویش را به آخر میرساندند و همین، سرّ کمی انتشار حدیث از امام مجتبی و حضرت سیّدالشهدا علیهماالسلامدر میان شیعه میباشد.
پس از ایجاد این شرایط، معاویه و عاملان او در برابر آن دو امام، فقهایی برای مردم تراشیدند که مردم علوم پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دین خدا را از آنان یاد بگیرند، مانند عبداللّه بن زبیر - که از شدیدترین نواصب و دشمنان امیرالمؤمنین است - و عبداللّه بن عمرو بن عاص، و عبداللّه بن عمر بن خطّاب. این سه نفر منافق، پیشوای اهل جماعت و سنّت هستند. کتب صحاح آنها از احادیث این سه نفر و ابوهریره و انس بن مالک پر است. در این مقام مناسب است حدیثی از ابن کثیر دمشقی نقل نمایم.
او در تفسیر آیه «وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ»(1)گوید:
«قال الإمام أحمد، حدّثنا اسماعیل، حدّثنا صخر بن جویریة، عن نافع، قال: لما خلع الناس یزید بن معاویة جمع ابن عمر بنیه واهله ثم تشهد ثم قال: امّا بعد فإنّا قد بایعنا هذا الرجل علی بیعة اللّه ورسوله وإنّی سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یقول: ان الغادر یُنصب له لواء یوم القیامة فیقال هذه غدرة فلان وان من أعظم الغدر - إلاّ أن یکون الإشراک باللّه - أن یبایع رجل رجلاً علی بیعة اللّه ورسوله ثم ینکث بیعته فلایخلعن احد منکم یزید ولایسرفن أحد منکم فی هذا الأمر فیکون صیلم بینی وبینه»(2)
به موجب این نقل، عبداللّه بن عمر، فرزندان و خویشان خود را - در آن موقع که مردم یزید را از خلافت خلع کردند - جمع نمود و گفت: مبادا در این امر با مردم همراه شوید، و هر کس چنین کند من از او جدا میشوم و با او قطع رابطه میکنم، چون ما با یزید بیعت کردهایم و وفای به وعده لازم است، و از بدترین غدرها این است که کسی آن بیعت را بشکند.
مردم به چه جهت یزید را خلع کردند؟ چون پسر پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را کشت و خاندان او را اسیر کرد، و به تمام مقدّسات توهین میکرد، و حرام ها را حلال میشمرد. به این جهت، مردم او را کافر شناختند، و بیعت با چنین کافری احترام ندارد، بلکه آنان جهاد با او را لازم تر از جهاد با مشرکین دانستند.
در چنین حالی عبداللّه بن عمر میگوید: وفای به این بیعت - که چون بیعت با خدا و رسول است - واجب است، و غدر و نقض این بیعت از اعظم حرام ها است، و هرکس در خلع یزید شرکت کند با او قطع رابطه میکنم!!
این چنین کسی، مفتی و پیشوای مسلمین گردید! با یزید بیعت کرد، و نقض آن
بیعت را از اعظم حرام ها دانست! ولی همین پسر عمر پس از کشته شدن عثمان، با امیرالمؤمنین علیهالسلام بیعت نکرد و با عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمرو بن عاص و مروان، در صف مبارزین و دشمنان امیرالمؤمنین علیهالسلام قرار گرفت. این جماعت به روی امیرالمؤمنین علیهالسلام و یاوران او شمشیر کشیدند، وشاید به همین جهت پیشوای اهل سنّت شدند. اینان درب خانه علی علیهالسلام را - که باب مدینه علم پیامبر است - بستند، و درِ خانه دشمنان او را گشودند، و از دو فرزند او دست برداشته، آنان را یاری ننمودند و از آن دو امام کسب علم و حدیث نکردند.
پس مردم در زمان حیات آن دو بزرگوار کاری به ایشان نداشتند، و با دشمنان ایشان بودند، و از علوم آنان نیز استفاده نکردند، و احادیث پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از دو فرزندش نگرفتند. از این رو، اهل سنّت تا امروز از اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دور گشته و از دشمنان آنها دین خود را گرفتهاند.
این است طریقه امّت با ثقل پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عترت طاهر او و با آن همه سفارش و تأکیدی که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حقّ آنان فرمود، مردم عترت را از قرآن جدا کردند، همچنانکه در زمان حیات پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با آن سرور مخالفت کردند، و قلم و دوات را که میخواست، نیاوردند و گفتند: «حسبنا کتاب اللّه».
نتیجه سخن این که امّت بر خلاف وصیّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفتار کردند و علوم را از ائمّه نگرفتند و نه تنها بر آنان تقدّم جستند، بلکه دشمنان آنان را پیشوای خود قرار دادند، اوامر آنان را اطاعت کردند و کتب صحاح و حدیث خود را از احادیث دشمنان آنها پر کردند.
علاوه بر اینها برای تقرّب جستن به دشمنان، حسین علیهالسلام را آن گونه کشتند، و شیعیان از ترس دشمنان، نمیتوانستند با امام حسین علیهالسلام رفت و آمد کنند، و دین خدا را از او یاد بگیرند.
این است سرّ آن که احادیث آن مظلوم کم است، و از علوم او مردم بهرهمند نشدند. اکنون به اندازه توانم به برخی از صفات و اخلاق امام علیهالسلام اشاره مینمایم.
شجاع کسی است که قلب او قوی باشد و در پیش آمدها و ناگواریها نترسد و خود را نبازد، و جزع و فزع ننماید، و تحمّل داشته باشد، اگر چه از جهت بدن قوی نباشد. امام حسین علیهالسلام اشجع شجاعان، هم از جهت قلب و هم از جهت بدن بود و اگر در کارهای آن حضرت در همان روز عاشورا دقّت شود، این مطلب کاملاً معلوم میشود. زیرا با آن که دشمن او را محاصره کرده بود، و معلوم بود که کشته میشود، به خوبی از عهده وظیفه خود برآمد، و به تمام کارها رسیدگی کرد.
آن حضرت مبارزهای همه جانبه را با دشمنان شروع نمود؛ از لحاظ تبلیغ و وعظ و ترساندن فرو گذاری نکرد، و اتمام حجت نمود. خود آن سرور، آن خطبه بلیغ را بیان فرمود و حقانیت خود را بر لشکر دشمن ثابت نمود. در چنان روزی و با آن گرفتاریها که زمینه تشویش و پریشانی خاطر کاملاً مهیّا بود، آن حضرت چنان خطبه را برای دشمنان انشا فرمود و در گوش آنان وارد نمود که تمامی حاضرین را از جواب عاجز نمود.
حضرت از لحاظ فنون جنگی نیز کوتاهی ننمود، مانند کندن خندق و پر کردن آن از آتش و نزدیک کردن خیمهها به یکدیگر، تا آن که دشمن نتواند از پشت سر نفوذ کرده و وارد شود، و همیشه از یک طرف جنگ شود.
همچنین آن حضرت به لشکر بسیار کم و محدود خود، نظم و ترتیب داد و میمنه و میسره و قلب لشکر را معین فرمود.
امام علیهالسلام به قدری منظم و مرتب جنگ میکرد که گویا خود را غالب و دشمن را مغلوب میبیند. این امور کاشف از آن است که خود را نباخته و دلسرد نشده است.
از طرف دیگر، با آن که به حدّی مصیبت به آن حضرت رسیده که قابل شمارش نیست که اگر یکی از آن مصائب بر تواناترین مردم وارد میشد، او را عاجز میکرد و از پای در میآورد، ولی امام علیهالسلام همچون کوه، محکم و استوار ایستاده و گویا اصلاً در وجودش ضعفی حاصل نشده است.
شما اگر صبورترین مردم را ملاحظه نمایید، چنانچه به مرگ عزیزترین کسان خود مبتلا شود، به قدری ضعیف میشود که دیگران باید به کمک او برخیزند، و او را یاری کنند. ولی این حسین بن علی علیهماالسلاماست که از برابر دیدگان او حضرت علی اکبر علیهالسلام عبور میکند و به سمت میدان میرود و پس از اندک زمانی به چشم خود میبیند که دشمنان بدن او را قطعه قطعه کرده، امّا چنین مصیبتی را تحمل مینماید، مثل آن که اصلاً چنین پیشآمدی نکرده و مجدّداً به کارهای خود رسیدگی مینماید، و برای مقاومت و مبارزه با مصائب دیگر آماده میگردد. اگر اندکی تأمل وتعقّل شود عظمت هر یک از این مصائب و مشکل مبارزه با کوچکترین آنها و صبر بر آن، معلوم میشود، و کمال شجاعت امام علیهالسلام هم از لحاظ قوّت قلب و هم از جهت قوّت بدن، از حملات وجود مبارکش بر لشکر اهل کوفه معلوم میشود، و با آن که امام علیهالسلام تنها گشته، و خویشان و یاوران او کشته شدهاند، و آن همه مصائب و ناملایمات دیده و میبیند، چون بر دشمنان حمله میکند همگی از جلو شمشیرش فرار میکنند.
راوی میگوید: به خدا سوگند! کسی را که دشمن او را احاطه کرده باشد و فرزندان و خویشان و اصحاب او کشته شده باشند محکمتر و قوی قلبتر از
حسین علیهالسلام ندیدم نه پیش از او و نه پس از کشته شدن او، چون او بر دشمنان حمله میکرد از سمت راست و چپ حضرتش فرار میکردند، مانند گله بز که گرگ بر آن حمله کند(1).
در آن زمان جنگ تن به تن در میان شجاعان عرب مرسوم بود و اهل کوفه مردان جنگ و رزم بودند، و در جنگهای ایران و شام و خوارج شرکت کرده بودند، امّا با این حال، از روبرو شدن با امام حسین علیهالسلام هراس داشتند و حتّی در صورت جنگ گروهی نیز تاب نیاورده، از مقابل آن حضرت فرار میکردند.
از تشبیه مردمان کوفه به گله بز، میزان شجاعت دو طرف معلوم میشود. و اگر در کثرت زخمهای امام حسین علیهالسلام و مقاومت او با آن بدن که از کثرت تیر مثل خارپشت شده بود، دقّت شود، عظمت و شجاعت حسین بن علی علیهماالسلاممعلوم میشود.
اگر یک صدم آن زخمها به قوی ترین مردم برسد در حالی که مصیبت دیگری ندیده باشد، و دشمن او را احاطه نکرده باشد، همان خونریزی زخمها او را از پای در میآورد.
آری! او خلف صالح علی بن ابی طالب علیهماالسلام است، چنانکه ابن سعد به این امر اعتراف نموده است.
«صلّی اللّه علیک یا أبا عبداللّه»
بسیارند کسانی که به ریاست و سلطنت میرسند، امّا ذاتاً پست و فرومایه هستند، و سلطنت و ریاست، حقیقت آنان را تغییر نمیدهد. بنیاُمیّه از این قماش بودند. کارها وجنایات ابوسفیان با نعش حمزه، برخوردهای معاویه با علی علیهالسلام حتی
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 452.
پس از شهادت آن حضرت، وادار کردن او مردم را به سبّ آن بزرگوار،کارهای یزید پلید با خاندان طهارت علیهمالسلام، و جسارت او به سَرَ انور امام علیهالسلام ، همگی کاشف از خباثت و پستی این شجره ملعونه میباشد. ولی فرزندان هاشم ذاتاً آقا و بزرگ بودند. کارها وبرخوردهای پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با مردم مختلف و آزاد نمودن آن حضرت مشرکین را در فتح مکه - پس از آن همه آزار و اذیتها و مبارزهها که با اسلام و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نمودند-
نمونهای از عظمت و بزرگواری آن سرور است.
عفو نمودن علی علیهالسلام از عایشه پس از جنگ جمل و روانه فرمودن او را به مدینه به آن طرز مجلل، و گذشت حضرتش از کشتن عمرو بن عاص و بسر بن ابی ارطات در میدان جنگ - چون کشف عورت نمودند -. و برهنه نکردن آن حضرت جنازه عمرو ابن عبدود را و نگرفتن آن حضرت زره او را - با آن که زره او در میان عرب بینظیر یا کم نظیر بود - نمونه ای است از فتوّت و جوانمردی آن بزرگوار. پس از کشته شدن عمرو چون خواهرش جنازه او را دید که برهنه نشده، گفت: دیگر بر برادرم گریه نمیکنم، چون کشنده او جوانمرد عرب «علی» است. آری ! «لافتی الاّ علی».
حسین بن علی علیهالسلام وارث مجد و عظمت جد و پدر است. او نیز جوانمرد عصر خود بود. شاهد این موضوع، حکایتی است که طبری در تاریخ خود از هشام کلبی نقل نموده است. او میگوید:
حرّ بن یزید ریاحی با هزار سوار در وسط روز و شدّت گرما به امام حسین علیهالسلام رسیدند، و در برابر آن حضرت ایستادند. حضرت به جوانان خود فرمود: این گروه را سیراب نمایید. آنها تمام سپاه را از تشنگی نجات دادند و سپس آب را در ظرف هایی ریخته، نزدیک اسب ها بردند و همه را سیراب نمودند. چون آخرین سوار، علی بن طعان محاربی دیرتر رسید و تشنگی در او اثر نموده بود، امام تشنگی او و اسب او را مشاهده فرمود، پس خود امام برخاست و لبمشک آب را برگردانید
تا او و اسب او سیراب شدند.(1)
این گروه، دشمن امام حسین علیهالسلام بودند، و از طرف ابن زیاد آمده بودند. آنان یاوران او نبودند، ولی امام علیهالسلام نتوانست مشاهده کند که دشمنانش در آن بیابان با اسبهای خود تشنه باشند. بزرگی و آقایی حضرتش تا این اندازه است. چون تشنگی آن جمع را مشاهده میکند، بی آن که آب بطلبند آنان را سیراب مینماید. آری! حسین علیهالسلام فرزند امیرالمؤمنین است.
در جنگ صفّین نخستین فرمان این بود که جلو آب را بگیرند و لشکر علی علیهالسلام را از برداشتن آب منع نمایند. علی علیهالسلام ، صعصعه را نزد معاویه فرستاد و فرمود به او بگو: من اگر چه به صفین آمدم، ولی تا اتمام حجّت نکنم جنگ نمیکنم. تو جلوتر جنگ را شروع کردی، و از طرف دیگر پیشدستی نمودی و از آب برداشتن مردم جلوگیری کردی، دست از این کار بردار و بگذار همگی از آب بهره ببرند. سپس تأمل کنیم در کاری که برای آن به اینجا آمدهایم، و اگر مایل باشی بر سر آب بجنگیم و هرکس غالب شد آب بنوشد، همان کار را بنماییم.
عمرو بن عاص به معاویه گفت: از آب جلوگیری مکن، نمیتوان باور کرد آنان تشنه بمانند و تو سیراب باشی، فکر دیگری کن. معاویه مخالفت کرد، و آب را از سپاه حضرت علی علیهالسلام بازداشت. علی علیهالسلام به اصحاب خود فرمان داد تا لشکر معاویه را از آب دور کنند، و شریعه به تصرف لشکریان علی علیهالسلام در آمد. لشکر گفتند: ما به معاویه و اهل شام آب نمیدهیم. علی علیهالسلام فرمود: آب بردارید و به لشکرگاه خود برگردید و از آب بردن اهل شام جلوگیری نکنید. و به معاویه پیغام داد: ما جزای تو را نمیدهیم، و ما و شما هر دو از آب استفاده میکنیم !
این است رسم جوانمردی و فتوّت، و عمل معاویه هم کاشف از لئامت و فرومایگی او بود. این آب دادن به دشمنان در این خانواده سابقه داشته است. چون
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 400 و 401.
عبدالمطلب در خواب مأمور به حفر چاه زمزم شد، قریش در این کار به او کمک نکردند. او با پسر خود مشغول کندن چاه شد، تا آن که آثار چاه پس از قرن ها اختفا، پیدا شد.
قریش از عبدالمطلب خواستند که در سقایت آن چاه با او شریک شوند، ولی آن جناب مخالفت کرد. سرانجام تصمیم گرفتند نزد مردی در حدود شام روند تا به حکم او نزاع خاتمه یابد.
پس عبدالمطلب با جمعی از خویشان خود و قریش نیز از هر طایفه اش جمعی، حرکت نمودند. در میان راه آب بنیهاشم تمام شد و مشرف بر مرگ شدند، ولی قریش به آنان آب ندادند و گفتند: میترسیم ما نیز مثل شما شویم! پس از مدّتی توقف، تصمیم گرفتند که برای یافتن آب حرکت کنند. چون عبدالمطلب بر شترش سوار شد از زیر پای شتر آن جناب آب بیرون آمد، و چشمهای گوارا نمایان شد. آنها آب نوشیده و با خود نیز برداشتند، و به قریش نیز آب دادند، آن گاه آب فرو رفت.
امام حسین علیهالسلام در شب عاشورا - پس از قدردانی از اصحاب خود و خبر دادن از پایان عمر خود - به اصحاب خود اجازه مرخصی میدهد و میفرماید: «از این شب و تاریکی آن استفاده کنید و هر کجا خواهیدبروید»(1).
حسین علیهالسلام نمیخواهد جنگ را به اصحاب خود تحمیل نماید، و در این موقع که وجود آن جماعت تأثیری در حیات حضرتش نخواهد داشت، آنان را وادار به جنگ و کشته شدن نماید.
این امر در این خاندان سابقه داشته است. پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز پس از آن که اصحابش در جنگ اُحد فرار کردند و جز علی علیهالسلام و ابودجانه باقی نماندند، به آن دو اجازه مرخصی داد، ولی آن دو جوانمرد قبول نکردند، و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در آن حال تنها نگذاردند.
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 418.
فرزند علی علیهالسلام ، حضرت ابوالفضل علیهالسلام نیز چنان کرد، و به پدر بزرگوار خود اقتدا فرمود و تا آخر، امام حسین علیهالسلام را تنها نگذاشت.
به راستی که «تعرف الأشیاء بأضدادها»(1). از بیماری و ناخوشی قدر صحّت و خوشی دانسته میشود، و از رسیدن شب فواید روز معلوم میگردد. عظمت و فتوّت حسین علیهالسلام از مقایسه بین او و عبداللّه بن زبیر دانسته میشود. عبداللّه پس از کشته شدن حسین علیهالسلام در طلب سلطنت برآمد. یزید او را در مکه محاصره کرد که این محاصره با مرگ یزید بر طرف شد، و سلطنت او رو به توسعه گذاشت، و در مدّت کمی اکثر بلاد به تصرّف وی در آمد، تا آن که مروان، مصر و شام را به تصرّف خویش در آورد. هنگامی که عبدالملک بن مروان به سلطنت رسید، عراق را از چنگ او بیرون آورد، و مصعب - برادر عبداللّه و حاکم کوفه - را کشت.
سپس حجّاج بن یوسف را به جنگ عبداللّه بن زبیر فرستاد و او حدود شش ماه عبداللّه را در مکه محاصره نمود تا آن که فرزندان و خویشان و یارانش او را تنها گذاردند و بالاخره کشته شد.
او در آخرین خطبه خود در مسجدالحرام گفت:
«یا آلالزبیر! فلایرعکم وقع السیوف، فإنی لم أحضر موطناً قط الاّ ارتشت فیه من القتل وما أجد من أدواءٍ جراحها أشد مما أجد من ألم وقعها، صونوا سیوفکم کما تصونون وجوهکم لا أعلم إمرءاً کسر سیفه واستبقی نفسه، فإنّ الرجل إذا ذهب سلاحه فهو کالمرأة أعزل، غضّوا أبصارکم عن البارقة ولیشغل کلّ امرءٍ قرنه ولایلهینّکم السؤال علیّ ولاتقولنّ أین عبداللّه بن الزبیر؟ ألا من کان سائلاً عنّی فإنّی فی الرعیل الأول.»(2)
1) - جز به ضد، ضد را همی نتوان شناخت.
2) - تاریخ طبری، ج 6 ، ص 191. (ای خاندان زبیر ! از تصادم شمشیرها بیم مدارید که من در هر جنگی بودهام زخمدار از میان کشتگان برخاستهام و علاج زخمها از زخم خوردن رنج آورتر نبوده، شمشیرهای خود را چنان محافظت کنید که چهره خویش را محافظت میکنید. کس را ندیدهام که شمشیر خود را شکسته باشد، اما جان خویش را محفوظ داشته باشد. کسی که سلاح خویش را از دست بدهد، همانند زن بیدفاع است. از برق شمشیرها چشم بدارید. هر کدامتان به مقابل خویش پردازد. به پرسش از من مشغول مشوید و مگویید: عبدالله بن زبیر کجاست؟ هر که از من میپرسد من در گروه نخستینم).
از مقایسه میان خطبه ابن زبیر برای اصحاب و خویشان خود، و خطبه امام حسین علیهالسلام در شب عاشورا، تا حدّی عظمت و شخصیّت و آقایی امام معلوم میشود.
امام علیهالسلام پس از قدردانی و اظهار تشکر از آن جماعت، همه را مرخص نمود و فرمود: از تاریکی شب استفاده کنید و بروید، ولی عبداللّه بن زبیر میگوید: شمشیر خود را خوب حفظ کنید. مبادا کسی شمشیر خود را بشکند برای آن که جان خود را حفظ کند و بهانه داشته باشد که چون شمشیر نداشتم، نتوانستم بجنگم و از این جهت تسلیم دشمن شدم، بجنگید! و مشغول مبازره با دشمن باشید! و بیهوده از من سراغ نگیرید و نپرسید: عبداللّه کجاست؟ من پیشاپیش سپاه مشغول جنگ هستم.
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
سیّد بن طاووس رحمهالله در لهوف مینویسد: «در شب عاشورا به محمد بن بشیر حضرمی - که از یاران امام علیهالسلام بود - خبر رسید که پسر تو در مرز ری اسیر شده است. او گفت: اجر وپاداش این مصیبت را از خداوند میطلبم، دوست نداشتم او اسیر باشد و من زنده بمانم.
امام علیهالسلام سخن او را شنید و فرمود: خداوند تو را رحمت کند، به تو اجازه
میدهم بروی و پسر خود را آزاد کنی.
محمّد بن بشیر گفت: درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو دست بردارم!
امام علیهالسلام فرمود: این پارچهها را به این پسرت بده تا - به عنوان فدیه - برادر خود را آزاد کند.
پس امام علیهالسلام پنج پارچه به او داد که هزار دینار ارزش و بها داشت».(1)
ابوالفرج نقل میکند: مردی به لشکر امام علیهالسلام آمد و به یکی از اصحاب آن حضرت گفت: اهل دیلم پسر تو را اسیر کردهاند، بیا با هم برویم و او را آزاد نماییم.
او در جواب گفت: پاداش این مصیبت را از خداوند میخواهم.
حسین علیهالسلام فرمود: برو، من بیعت خود را از تو برداشتم، و فدیه پسر تو را میدهم. آن مرد گفت: هرگز من از تو جدا نمیشوم. چگونه بروم و احوال تو را از دیگران بپرسم؟ به خدا سوگند! چنین چیزی نمیشود. سپس بر سپاه دشمن حمله کرد و جنگید تا این که شهید شد.(2)
ببینید! امام علیهالسلام چگونه در آن حال در فکر خلاص اسیران است، ولی عبداللّه بن زبیر در فکر شمشیر است!
عدی بن حاتم طائی از امرا و پادشاهان عرب و از اشراف زادگان است، و تا کنون نام پدر او، حاتم طائی زنده است، و در جود و سخاوت ضرب المثل میباشد. واقدی میگوید: پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در سال نهم هجری، علی علیهالسلام را برای جنگ به بلاد طیّ فرستاد. عدی که بزرگ قبیله طی بود، به شام فرار کرد، و علی علیهالسلام خواهر او - دختر حاتم - را اسیر نمود، و به مدینه آورد(3).
طبری در این باره گوید: دختر حاتم در میان اسیران روانه مدینه شد، و چون به
اشاره علی علیهالسلام از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم درخواست رهایی نمود، آزاد شد، و با گروهی از قوم و قبیلهاش به شام رفت.
عدی سوگند یاد میکند و میگوید: من در میان خانواده خود بودم که خواهرم آمد و مرا ملامت کرد و گفت: ای قاطع رحم! ای ظالم! تو زن و بچه خود را برداشتی
و با خود آوردی و خواهر خود را در میان دشمنان گذاردی و فرار کردی!!
عدی به خواهرش گفت: بد نگو، بخدا سوگند! هیچ عذری برای من نیست، آنچه را که تو میگویی مرتکب شدم.(1)
تأمل کنید، با این که عدی جوانمرد عرب است، در وقت خوف و ترس به فکر خواهرش نیست، او را رها میکند و پا به فرار میگذارد.
بدتر از رفتار او رفتار ابو سفیان در جنگ اُحد است. چون مشرکان در اوّل امر شکست خوردند، فرار کردند و رفتند. زبیر میگوید: بخدا سوگند! هند و زنانی را که با او بودند میدیدم که شتابان میرفتند و گرفتن آنان آسان بود.(2)چون ابو سفیان،
رئیس مشرکین احساس خطر و شکست نمود، زن خود هند و دیگر زنان که مشرکین با خود آورده بودند را فراموش کرد و ابوسفیان و مشرکین میخواستند جان خود را نجات داده و از معرکه جنگ بیرون روند و به فکر کسی حتی زنها نبودند.
ولی حسین بن علی علیهماالسلام در روز عاشورا با همه گرفتاریها و مصائب، به فکر اهل بیت خویش بود.
جلودی گوید: امام علیهالسلام وارد شریعه فرات شد و مشت خود را از آب پر نمود. سواری گفت: یا ابا عبداللّه! تو آب میخوری و حال آن که دشمن به سمت خیمه اهلبیت تو میرود؟! امام آب را ریخت و از شریعه بیرون آمد و برلشکر حمله نمود و خود را به خیمهگاه رساند. معلوم شد که آن ظالم دروغ گفته است.(3)
ملاحظه شود! کسی که به حدّی تشنه بوده که قلم از بیان آن عاجز است، و پس از زحمت زیاد بر دشمن پیروز گشته و خود را به آب رسانده، به مجرد آن که آن سخن را از دشمن میشنود، از شریعه بیرون میآید و آب برنمی دارد و آبِ در
دست را نیز خالی میکند و حتی در حین بیرون آمدن از شریعه آن را نمیآشامد. این است رسم جوانمردی !
طبری از ابو مخنف نقل میکند: شمر با جمعی به طرف خیمهگاه حسین علیهالسلام رفته و میان امام علیهالسلام و خیمهها حایل شدند. امام فرمود: وای بر شماها! اگر دین ندارید و از روز قیامت نمیترسید، لا اقل در دنیای خود آزاد مرد و با حسب و شرافت باشید، و از این جُهّال خود جلوگیری کنید.
شمر گفت: این حاجت تو روا است ای پسر فاطمه(1).
آری ! این است رسم جوانمردی، آن حضرت تا زنده بود از حرم خود دفاع نمود، و عمل امام علیهالسلام سرمشق جوانمردان جهان گردید. «صلیاللّه علیک یا ابا عبداللّه».
ابن شهر آشوب در باره شجاعت و فتوت و جوانمردی امام علیهالسلام این قصه را نقل نموده است: بین امام حسین علیهالسلام و ولید بن عتبة بن ابی سفیان - والی مدینه - بر سر مزرعهای منازعه بود. امام حسین علیهالسلام عمامه ولید را از سر او برداشت و به گردن او پیچید. مروان بن حکم گفت: به خدا سوگند! تاکنون کسی که بر امیر خود چنین جرئتی نماید، ندیده بودم.
ولید گفت: به جهت حمایت من این سخن را نگفتی، بلکه چون حلم مرا دیدی، بر من حسد بردی. مزرعه مال حسین بود.
امام علیهالسلام چون این اعتراف را از ولید شنید فرمود: مزرعه مال تو شد ای ولید! و از جای برخاست و رفت.(2)
وقتی که ولید مدّعی ملک بود و دروغ میگفت، امام بر او سخت گرفت و موقعیّت و مقام او را ملاحظه ننمود، با اینکه برادر زاده معاویه و والی مدینه بود، و
چون به حقّانیت امام علیهالسلام اعتراف نمود، حضرت مزرعه را به او بخشید و رفت. این است کرم و آقایی و شجاعت و جوانمردی!
انس گوید: کنیز امام علیهالسلام دسته گلی به آن حضرت تقدیم نمود، حضرت او را در راه خدا آزاد کرد.
من به آن حضرت گفتم: یک دسته گل چه ارزشی دارد که به پاداش آن وی را آزاد کردی؟
حضرت فرمود: خداوند ما را این گونه ادب نموده، و فرموده است:
«وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها»(1).
«وچون به شما درود گفته شد، شما به صورتی بهتر از آن درود گویید، یا همان را در پاسخ برگردانید.»
و بهتر از عمل او، آزاد نمودن او بود.(2)
جوانمردی امام و پستی ایراد کننده را ببینید.
در کشف الغمه از امام علیهالسلام نقل کرده که آن حضرت فرمود:
«صاحب الحاجة لم یکرم وجهه عن سؤالک، فاکرم وجهک عن رده»(3)
«صاحب حاجت آبروی خود را ریخته و از تو سؤال کرده، تو نیز به روا ساختن حاجت او آبروی خود را حفظ کن»
عظمت گوینده این سخن و آقایی و جوانمردی او را، از همین جمله میتوانید بدست بیاورید.
ولید بن عتبة بن ابی سفیان - والی مدینه - حسین علیهالسلام و عبداللّه بن زبیر را برای بیعت با یزید طلبید. آن دو در مسجد نشسته بودند، ابن زبیر از امام علیهالسلام میپرسد: به
نظر شما والی ما را در این موقع از شب - که با کسی دیدار نمیکند - برای چه خواسته است؟
امام علیهالسلام مرگ معاویه و درخواست بیعت با یزید را پیشبینی میکند.
ابن زبیر گوید: شما چه میکنید؟
آن حضرت فرمود: با جمعی از جوانان خود پیش او میروم.
سپس امام علیهالسلام با جمعی از خویشان و اصحاب خود پیش ولید میرود و مروان هم آنجا بوده است. آن حضرت با مروان تندی میکند، و به او بد میگوید، و بیرون میآید و اصحاب را که بیرون منتظر حضرتش بودند، با خود میبرد. حضرت یک شب در مدینه توقف میکند، و بعد حرکت مینماید و از جاده و راه اصلی منحرف نمیشود، ولی ابنزبیر از خانه بیرون نیامد، و نزد ولید نرفت، و چون فرستادگان والی دنبال او رفتند او به وسیله جعفر - برادر خود - اجازه گرفت و آن روز را به او مهلت دادند تا فردا نزد والی رود. آنگاه شبانه با همان برادر از بی راهه به سمت مکه
فرار کرد.(1)
ابن زبیر رقیب یزید و طالب خلافت بود. او نیز از بیعت با یزید امتناع کرد، و بالاخره به آرزوی خود رسید و سالها بر اکثر بلاد اسلامی سلطنت نمود.
از همین حکایت، تفاوت میان امام علیهالسلام و او و علوّ همّت و بزرگواری و سیادت امام علیهالسلام معلوم میشود. حضرت با آن که مرگ معاویه و مسأله بیعت را پیش بینی نمود، در عین حال نزد والی رفت و جمعی را هم با خود برد که از او حمایت کنند و در همان جا با مروان بن حکم - سر سلسله سلاطین مروانی - که به والی پیشنهاد نموده بود امام علیهالسلام را نگاه دارد تا بیعت کند و گرنه... به تندی برخورد کرد و جواب او را داد، و از خانه بیرون آمد، و پس از یک شب توقف، با اهلبیت و اصحاب خود از مدینه خارج شد، ولی ابن زبیر از رفتن به نزد والی خودداری نمود و واسطه
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 338 - 341.
فرستاد تا مهلت بگیرد و به دروغ بگوید فردا میآید و به این بهانه، شبانه با برادر خود چون روباه فرار کرد.
والی، ابن زبیر را تعقیب کرد و هشتاد نفر به دنبال او فرستاد، ولی چون از بیراهه رفته بود نجات یافت، لیکن همین والی مدینه چون عظمت حسین علیهالسلام را میشناخت و رعایت سیادت و آقایی او را مینمود، متعرّض آن سرور نگشتبا آن که آن حضرت از راه عمومی حرکت میکرد و با عموم اهل بیت خود بود.
عفو، گذشت از گناه وتقصیر، و کرم، گذشت از مال است. گذشت از هر دو، بر امام علیهالسلام بسیار سهل وآسان بود. چه بسا گذشت از مال برای کسی سهل و گذشت از تقصیر برای او مشکل باشد، ولی بزرگ مرد کسی است که گذشت از هر دو برای او آسان باشد.
در «کشف الغمّه» نقل نموده است: غلام امام علیهالسلام مرتکب جنایتی شد که
مستحق تنبیه وعقوبت بود. حضرت امر نمود او را بزنند.
غلام گفت: یامولای! «وَالکاظِمینَ الْغَیظ»(1).
فرمود: از او دست بردارید.
گفت: یامولای! «وَالعَافِینَ عَنِ النّاسِ».(2)
فرمود: از تو گذشتم.
گفت: یامولای! «وَاللّهُ یُحِبُّ المُحسِنینَ».(3)
فرمود: تو را آزاد کردم ودو برابر آنچه به تو میدادم، برای تو باشد.(4)
این قصه، نشانگر حلم و عفو و کرم واحسان بی کران امام علیهالسلام است.
به راستی! مردان بزرگ از عفو نمودن لذت می برند، و چه بسا دوست دارند عفو نمایند واشاره میکنند تا شفیعی پیدا شود، و شفاعت نماید.
عفو پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم از قریش پس از فتح مکه و عفو امام علیهالسلام از حرّ بن یزید ریاحی در روز عاشورا، از بزرگترین عفوها محسوب میشود.
بلکه می توان گفت: این عفو به مراتب مهم تر از عفو پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است. زیرا پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فاتح شده بود و قریش مغلوب او بودند، و آنان با تمام اذیّتها و دشمنیها، بیچاره وتسلیم شده بودند، ولی امام حسین علیهالسلام موقعی حر را عفو نمود که گرفتار پیامدهای کار حرّ شده بود. زیرا اگر حرّ در آن موقع که امام علیهالسلام میخواست برگردد جلوگیری نمینمود، ظاهراً قضایای کربلا پیش نمیآمد. پس امام علیهالسلام هنگامی حرّ را عفو نمود که در اثر رفتار حُرّ، به محاصره دشمنان درآمده بود، امّا پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم زمانی عفو فرمود که کارهای دشمنان بی اثر شده و همه دامها را از راه برداشته بود. میان این دو عفو، تفاوت از زمین تا آسمان است.
حر بن یزید در روز عاشورا نزد امام علیهالسلام آمد و گفت: ای پسر پیغمبر! قربانت گردم! من همان کسی هستم که نگذاشتم برگردی، و تو را در این مکان فرود آوردم و... حال از گناه خود پشیمان هستم و آمدهام تا جان خود را فدای تو کنم. آیا به نظر تو برای من توبهای هست؟
حضرت فرمود: بله! خداوند تو را میآمرزد(1).
جناب حرّ خود را درست معرفی کرد و امام علیهالسلام را اغفال نکرد، و حضرت بدون آن که تأمل کند، توبه او را پذیرفت.
به راستی من از عظمت عفو و گذشت امام علیهالسلام در آن موقع، آن هم بدون تأمّل و توبیخ و ملامت،در حیرتم ! زیرا تمام مصائب آن حضرت و اهل بیت او، مستند به
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 427 و 428.
این مرد بود. و چنانکه اندازه صبر امام علیهالسلام قابل تصوّر نیست، عفو او نیز بسیار عظیم است. امام علیهالسلام فورا و بیملامت و سرزنش، توبه او را پذیرفت و از او تجلیل کرد و فرمود: تو حرّ و آزاد مرد هستی چنانکه مادرت تو را به این نام نامیده است. آنگاه از
او خواست تا از مرکب پیاده شود(1).
گویا امام علیهالسلام میخواسته در آن حال از او مهمان نوازی کرده و پذیرایی نماید، ولی حرّ قبول نکرد واجازه خواست تا به سوی دشمن برود. امام علیهالسلام اجازه داد.
شاید وجدان حرّ ناراحت بوده و دیگر نمیتوانسته در میان اصحاب توقف کند، و به آنان نگاه کند، و با آنان سخن گوید. او خود را شرمنده میدیده و جز با رفتن وکشته شدن، نمیتوانسته خود را آسوده نماید.
تعجب میکنم از کسانی که به عظمت گناه حرّ نگاه میکنند و نمیتوانند از گناه او چشم بپوشند واز او راضی شوند، چگونه به وسعت عفو و عظمت آن فرزند «رحمة للعالمین» نمینگرند، جایی که خود امام علیهالسلام از او گذشت کرده وراضی شده وتمجید کرده، دیگران چه میگویند؟
در کتاب «مناقب» روایت شده است: عبدالرحمان سلمی - قاری قرآن - سوره حمد را به یکی از فرزندان امام علیهالسلام آموخت. وی چون سوره حمد را برای پدر خواند، امام علیهالسلام امر فرمود که هزار دینار به معلّم بدهند ودهان او را از دُرّ و جواهر پر نمایند.
به آن حضرت گفتند: چرا این مقدار عطا نمودی؟
او فرمود: در مقابل عمل وی چیزی نیست. و این دو شعر از امام علیهالسلام است:
اذا جادت الدنیا علیک فجد بها
علی الناس طرّاً قبل ان تنفلت
فلا الجود یفنیها اذا هی اقبلت
ولا البخل یبقیها اذا ما تولّت(2)
همچنین در کتاب «مناقب» روایت شده است: روز عاشورا در پشت امام علیهالسلام علامتی دیدند، علّت آن را از امام زین العابدین علیهالسلام پرسیدند.
حضرت فرمود: این اثر انبانی است که به دوش خود میگذارد و به خانه یتیمها وفقیرها وبیوه زنها میبرد.(1)
کمک به مستحقین در خفا و پنهانی، از بزرگ مردانی صادر میشود که به ستایش مردم کار ندارند، و تنها خداوند جهان را در نظر دارند، وبرای رضای او با دستان خود و بدون هیاهو به بیچارگان کمک مینمایند. خداوند در قرآن میفرماید.
«إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لانُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَلاشُکُورا».(2)
«ما برای خشنودی خداست که به شما میخورانیم وپاداش وسپاس از شما نمیخواهیم».
مسعده گوید: امام علیهالسلام از کنار جمعی از فقرا عبور مینمود. آنها سفرهای پهن
کرده و چند تکّه نان در آن گذاشته بودند، از امام علیهالسلام خواهش کردند که با آنان
هم غذا شود.
امام علیهالسلام فوری قبول کرد و نشست و با آنان از آن نانها خورد و این آیه را قرائت نمود:
«اِنَّ اللّهَ لایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرینَ»(3)
«او گردنکشان را دوست نمیدارد».
آنگاه فرمود: من دعوت شما را پذیرفتم، شما نیز دعوت مرا بپذیرید. پس همگی برخاستند و به منزل امام علیهالسلام رفتند. حضرت به کنیز خود فرمود: هرچه غذای خوب ذخیره کردهای حاضر کن.(1)
کسانی که کریم و شریفند، میدانند که امام علیهالسلام تا چه حد تواضع فرموده است. نزد آنان نشستن با آن که شاید محل رفت و آمد عموم بوده و از تکّه نانهای آن ها خوردن که از جاهای مختلف جمع کرده بودند، از مثل آن سرور انصافا تواضعی است عظیم. آن حضرت بدون آن که تعلّل وتسامح کند، فوری دعوت آنان را اجابت فرمود و با آنان نشست. آنگاه از آنان دعوت نمود، مثل آن که آنها همردیف آن حضرت هستند، و به آنان گفت: هر دیدی، بازدید دارد. من سخن شما را شنیدم، شما نیز دعوت مرا اجابت کنید. و قطعاً در منزل بزرگان غذاهای مخصوصی هست که برای مهمانان عزیز ذخیره میشود، امام از آن ذخیره ها برای فقرا طلبید، و به آنان فهماند که در نظر وی عزیز هستند، و فقر و مسکنت آنان موجب این نیست که در نظر آن سرور کوچک شمرده شوند.
آری! امام حسین علیهالسلام در این خُلق و خوی عظیم به جدّ بزرگوار خود تأسّی کرده است، وسلوک و رفتار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با اصحاب صفّه، سر مشق فرزند او است. روات و ناقلان اخبار و تاریخ، در زمان سلطنت معاویه و یزید نمیتوانستند فضایل ومناقب اهلبیت علیهمالسلام را نقل نمایند، وچه بسا همین نقل فضیلت موجب کشته شدن راوی میشد. از این جهت است که فضایل ومناقب امام حسین علیهالسلام را باید در این
گوشه وآن گوشه پیدا کرد.
نیز در کتاب «مناقب» آمده است: امام حسین علیهالسلام بیست وپنج سفر پیاده از مدینه به مکّه معظّمه برای حج رفت با آن که بهترین مرکبها در معیّت حضرتش
1) - تفسیر عیاشی، ج 2، ص 257، ح15، در تفسیر سوره نحل، آیه 23.
بود.(1)
فرق است میان کسی که به جهت فقر پیاده به حجّ رود با کسی که برای تواضع و عبادت خداوند با توانایی بر سوار شدن، پیاده رود و این دو در اجر و ثواب برابر نخواهند بود.
حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند به چیزی سخت تر و بهتر از پیاده رفتن به سوی خانه او، عبادت نمیشود»(2).
چه بسا در اثر پیاده رفتن امام علیهالسلام ، ثروتمندان به این عبادت دعوت میشدند، و به آن سرور اقتدا مینمودند. از طرفی، این عمل موجب تشویق فقرا بر پیاده روی و دلجویی از آنان میشد. و در اثر این عمل، آنان نیز با رضایت خاطر و با نشاط، این عبادت را بجا میآوردند.
از این رو است که امام علیهالسلام بیست وپنج سفر پیاده به حجّ رفته، و بزرگترین عبادت را انجام داده، و اجر عظیم الهی را در نظر گرفته است.
عرب همیشه به قریش با دیده احترام نگریسته و از میان قریش، بنی هاشم افضل و سرور آنها بودند. و سیادت آنان بر طوایف دیگر قریش، محرز و آشکار بود. بزرگ بنیهاشم در هر زمان نیز دارای فضایل وصفاتی بود که شایسته یک رئیس و آقا بود. در زمان حسین بن علی علیهماالسلام، آن حضرت از جهت حسب ونسب، اشرف بنیهاشم بود، و این امری است که تمام قریش به آن اذعان و اعتراف داشتند.
پس با قطع نظر از مسأله امامت و اسلام، باید امام حسین علیهالسلام افضل و اشرف تمام قریش باشد، چنانکه پیش از اسلام همیشه بزرگِ بنی عبد مناف و بنی هاشم،
سیّد و آقای قریش و اشرف همه عرب بوده، وتمامی طوایف نسبت به او خاضع بودند. - من این موضوع را در حالات پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شرح احوال اجداد آن سرور مفصلاً بیان نموده ام - ولی پس از اسلام، افتخارات در نظر مسلمین تغییر نمود. چه بسا کسانی در دوران جاهلیت شریف بودند، ولی پس از اسلام پست شدند، و چه بسا کسانی در جاهلیّت پست بودند ولی اکنون بزرگ و شریف شدند.
ملاک عظمت و افتخار در نظر مسلمین اسلام بود. پس هر کس که درک صحبت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نمود و یا سبقت به اسلام آوردن گرفت، و یا در راه پیشرفت اسلام مجاهداتی داشت، در نظر مسلمانان بزرگ بود. با توجه به این مطلب نیز، حسین بن علی علیهالسلام اشرف از همه مسلمانان واولین شخصیّت آنان بود. زیرا تمامی افتخارات در اثر تقرّب به پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و امام حسین علیهالسلام فرزند آن سرور بود. افتخار اصحاب به درک صحبت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، وحال آن که امام حسین علیهالسلام علاوه بر آن که از صحابه است، فرزند و پاره تن آن سرور است.
پدر او اوّلین مؤمن به خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و به مجاهدات و شمشیر او، فتوحات وپیشرفتهایی برای مسلمانان حاصل شد. او عموزاده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تربیت یافته آن سرور وخلیفه مسلمانان و باب علم نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود. در علم، اعلم مسلمانان و در زهد، ازهد آنان و در هر فضیلتی، افضل از آنان بود.
مادر او، فاطمه علیهاالسلام دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سرور زنان عالمیان است، و حسین و برادرش امام حسن علیهماالسلام سیّد جوانان اهل بهشت هستند.
این فضایل نَسَبی حضرت بود که مسلمانان تا حدّی میدانستند. از این ها گذشته، فضایل ومناقب خود امام علیهالسلام است که در اینها نیز با کسی قابل مقایسه نیست. در هر فضیلتی مانند زهد، تقوا، شجاعت، علم، صبر، کرم و جز اینها، اوّل شخص بود. پس امام حسین علیهالسلام بزرگترین فرد مسلمانان در نظر هر مسلمانی بود و همه مسلمانان در برابر او خاضع و فروتن بودند.
عبداللّه بن مطیع به امام حسین علیهالسلام گفت: عازم کجا هستی؟
آن حضرت فرمود: فعلاً به سوی مکّه میروم تا بعد خداوند چه خواهد.
عبداللّه گفت: مجاور مکّه شو. چون تو سیّد عرب هستی، و اهل حجاز، کسی را بر تو مقدم نمیدارند، و مردم از هر طرف به تو روی میآورند. مبادا از مکه دور شوی، به خدا سوگند! اگر تو کشته شوی ما همگی پس از تو بنده و ذلیل خواهیم شد(1).
صدق گفتار این مرد سیاسی، در آینده نزدیکی روشن شد. پس از شهادت امام علیهالسلام وغلبه یزید بر اهل مدینه، مسلم بن عقبه همه مردم را به بیعت با یزید دعوت نمود، با این شرط که بنده او هستند و یزید درباره آنها هر چه بخواهد میتواند انجام دهد، بدون این که فرقی میان قرشی وغیر قرشی باشد.
این گونه بیعت، در اسلام و عرب بی سابقه بوده است. آری! قریش پس از حسین علیهالسلام بنده و ذلیل شدند، و این است جزای کسانی که قدر نعمت را ندانستند.
«وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إنَّ عَذابی لَشَدیدٌ»(2)
«واگر ناسپاسی نمایید، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود».
و هر کس که بیعت نکرد کشته شد، فقط امام سجاد علیهالسلام از این گونه بیعت معاف شد.
مسلم بن عقبه به امام سجاد علیهالسلام احترام کرد و او را روی تخت خود نشاند و از امام علیهالسلام بر آن که برادر یزید وپسر عموی او است، بیعت گرفت، چنانکه این موضوع را در همین کتاب شرح خواهم داد. ان شاء اللّه.
ابن شهرآشوب نقل میکند: مرد اعرابی نزد معاویه آمد و از او حاجت و در خواستی نمود.
معاویه حاجت او را رد کرد. در این وقت حسین علیهالسلام وارد شد، و معاویه مشغول پذیرایی از امام علیهالسلام گردید.
اعرابی پرسید: این آقایی که وارد شد کیست؟
به او گفتند: حسین بن علی علیهماالسلام است.
اعرابی گفت: ای پسر دختر رسول خدا! از تو خواهش میکنم از من شفاعت نمایی تا حاجت مرا روا سازد.
پس حسین علیهالسلام شفاعت نمود، و معاویه قبول کرد، و حاجت اعرابی برآورده شد. سپس این اشعار را گفت:
اتیت العبثمی فلم یجد لی
إلی ان هزه ابن الرسول
هو ابن المصطفی کرماً وجوداً
ومن بطن المطهرة البتول
وان لهاشم فضلاً علیکم
کما فضل الربیع علی المحول
میگوید: معاویه به من بخشش نکرد تا آن که پسر پیغمبر او را تکان داد.
او پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وارث جود و کرم آن سرور است.
فضیلت بنی هاشم بر بنی اُمیّه، نظیر فضیلت باران بهار بر خشکی و تنگ سالی است.
معاویه به او گفت: ای اعرابی! من حاجت تو را روا ساختم و تو حسین را مدح
وثنا میگویی؟
اعرابی گفت: بلی! از حقّ او به من دادی، و حاجت مرا روا ساختی.(1)
اعرابی درست میگفت. زیرا به جهت وجاهت و آبروی شفیع بود که حاجت او بر آورده شد و گرنه معاویه او را رد نموده بود، و فضیلت بنی هاشم بر بنی اُمیّه، و حسین علیهالسلام بر معاویه چنان است که او گفت، بلکه نظیر فضیلت نور است بر ظلمت.
1) - مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 81، فی مفردات مناقبه.
و این معنی را دشمنان حسین علیهالسلام نیز میدانستند، و دانسته به روی او شمشیر کشیدند.
ابوالفرج گوید: قاتل حسین به یزید گفت:
اوقر رکابی فضة او ذهبا
فقد قتلت الملک المحجبا
قتلت خیر الناس اُمّاً وأباً
وخیرهم اذ ینسبون نسبا
ببینید! چگونه قاتل امام حسین علیهالسلام به یزید میگوید: پادشاه عالی جاه را که بهتر از همه مردم از جهت پدر و مادر و نسب است، من کشتهام.(1)
حمید بن مسلم گوید: مردم به سنان بن انس گفتند: تو حسین، پسر علی و فاطمه علیهمالسلام را کشتی. او کسی بود که از تمام عرب بزرگتر و برای او نظیر و مانندی نبود. او میخواست سلطنت را از بنی اُمیّه بیرون نماید. پس به نزد امرای خود برو و مزد خود را از آنان بگیر، و اگر آنان تمام گنجهای خود را به تو بدهند در مقابل کار تو
چیزی نیست.
پس سنان سواره آمد و بر در خیمه عمر بن سعد ایستاد وبه فریاد بلند همان دو شعر بالا را خواند.
پسر سعد گفت: شهادت میدهم که تو دیوانه هستی! پس او را نزد خود طلبید و چون داخل شد، با چوب دستی خود او را زد و گفت: ای دیوانه! اگر ابن زیاد این سخن را از تو بشنود، تو را میکشد.(2)
معلوم میشود که سنان از تهدید ابن سعد نترسیده و از برای خود یزید نیز آن دو شعر را خوانده است. آری! او که برای طلا و نقره، خانه آخرت خود را خراب کرده، چگونه از خواندن آن دو شعر صرف نظر کند و مزد خود را نخواهد؟ او میدانست که بهترین بشر را کشته، پس میخواست مزد خود را بگیرد و بار خود را
از طلا یا نقره پر کند، و چون اطمینان به صدق خویش داشت، بدون ترس و وحشت از یزید مزد خود را میخواست، و به صراحت مقتول خویش را معرفی مینمود، و در جایی نقل نشده که یزید او را تنبیه نموده، یا او را کشته باشد.
عبداللّه بن زبیر سالها هوس خلافت و سلطنت را در سر میپروراند. او پدر خود، زبیر را - که سالها ارادت ودوستی با امیرالمؤمنین علیهالسلام داشت - وادار نمود تا با حضرتش دشمنی کند، و هم چنین خاله خود «عایشه» را گمراه نمود، و به سمت بصره کشاند و جنگ جمل را بپا کرد، تا آن که به خلافت برسد.
او پس از مرگ یزید، به آرزوی خود رسید و بر اکثر بلاد اسلامی تسلط یافت، تا آن که مروان و عبدالملک خروج کردند و قسمتی از مناطق حکومتی او را گرفتند، و سرانجام پس از شش ماه محاصره، در مکّه معظّمه کشته و به دار آویخته شد.
او با یزید بیعت نکرد، و از مدینه به مکّه معظّمه فرار کرد. در مکّه کار او رونق گرفت، و مردم به سراغ او میآمدند و او زمینه سلطنت خود را آماده میساخت، ولی چون حسین بن علی علیهماالسلاموارد مکه شد مردم از اطراف ابن زبیر پراکنده شدند، و خود عبداللّه نیز هر روز یا یک روز در میان، به دیدن امام حسین علیهالسلام میآمد.
مردم مکّه و کسانی که از شهرستانها برای عمره میآمدند، همگی به زیارت امام علیهالسلام میرفتند، و امام ناخوشایندترین خلق نزد ابنزبیر بود. چون او میدانست مادامی که امام علیهالسلام در مکّه باشد، اهل حجاز با او بیعت نمیکنند، و حسین علیهالسلام بزرگتر از او است، و مردم از او اطاعت مینمایند(1).
دو نفر از قبیله بنی اسد میگویند: روز هشتم ذیحجه به مکه وارد شدیم و دیدیم حسین علیهالسلام و ابن زبیر نزدیک کعبه ایستادهاند. به آنها نزدیک شدیم و شنیدیم که ابن زبیر به حسین علیهالسلام می گوید: اگر میخواهی در مکّه بمانی، با تو بیعت میکنم و مساعد تو خواهم شد.
1) - همان، ص 351.
حسین علیهالسلام فرمود: پدرم به من خبر داد که بزرگی را در مکه میکشند و بدین سبب هتک حرمت کعبه میشود، و من نمیخواهم سبب هتک حرمت کعبه باشم.
او گفت: پس بمان و اختیار را به من واگذار، و من از تو اطاعت مینمایم و هیچ گاه تو را معصیت نمینمایم.
حضرت فرمود: این را هم نمیخواهم(1).
مقصود من از این دو نقل، بیانِ موقعیت و عظمت امام علیهالسلام بود که حتی ابنزبیر میدانست مردم با وجود امام علیهالسلام از او اطاعت نمیکنند. کسی گمان نکند که ابن زبیر راست میگفته و حاضر به اطاعت از امام، یا بیعت با آن حضرت بوده است. زیرا ابنزبیر دشمن سرسخت امیرالمؤمنین علیهالسلام ، بلکه بنی هاشم و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است، و هیچ وقت نمیخواسته با امام همکاری کند.
من اطمینان دارم اگر امام میماند و ابنزبیر با آن حضرت بیعت میکرد، خود او نقض عهد مینمود و پیمان شکنی میکرد، و با همان یزید میساخت، و بر امام علیهالسلام میتاخت.
مگر پدر او با علی علیهالسلام بیعت نکرد، و بعد بیعت را شکست و با معاویه رفاقت نمود و به سوی بصره شتافت، و شهر را از تصرّف والی امیرالمؤمنین علیهالسلام خارج کرد، وعدهای از یاوران امام علیهالسلام را کشت؟!
قطعاً زبیر از پسرش عبداللّه، بهتر بود. مادر زبیر، «صفیّه» عمّه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دختر عبدالمطلب است، و مادر عبداللّه بنزبیر، «اسماء» دختر ابوبکر است. زبیر سالها از ارادتمندان علی علیهالسلام بود، و به جهت علی علیهالسلام پس از وفات پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با ابوبکر، پدر زن خود بیعت نمیکرد، ولی پس از آن که خلافت به امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید و پیشاپیش دیگران با آن حضرت بیعت نمود، بیعت را شکست وبا علی علیهالسلام جنگ کرد.
1) - همان، ص 384.
جایی که پدر با آن همه سوابق و دوستی، چنین نقض عهد نماید، از پسر او چه انتظاری میتوان داشت؟! عبداللّه پسر او، از اول امر دشمن این خانواده بود و با امیرالمؤمنین علیهالسلام جنگید، پس چگونه میتوان قول او را باور کرد؟
آری! عبداللّه میدانست که امام علیهالسلام از مکه معظمه بیرون میرود، لذا این سخن را گفت و به اصطلاح، تعارف نمود، و گرنه، او میل به ماندن امام علیهالسلام نداشت. چنانکه طبری از ابومخنف نقل مینماید که ابنزبیر به امام علیهالسلام گفت: اگر در حجاز بمانی و خواهان سلطنت باشی، هیچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد - ان شاء اللّه -
پس از رفتن او، امام علیهالسلام فرمود: هیچ چیز دنیا - جز سلطنت - پیش او، بهتر از خارج شدن من از حجاز نیست. چون میداند با وجود من به مقصود خویش نمیرسد، و مردم او را با من برابر نمیدانند، پس آرزو دارد من بروم تا زمینه برای او مساعد شود(1).
بلکه میتوان گفت: ابنزبیر امام علیهالسلام را بر سفر عراق تحریک می نموده ومیخواسته حضرت را از حجاز بیرون سازد به این بهانه که تو شیعیان خوبی در عراق داری، و اگر من به جای تو بودم نزد آنان میرفتم، و از منکرات نهی میکردم. چنانکه این موضوع را شرح خواهم داد.
پس سخنان و اظهارات ابنزبیر سبب نشود تا ساده لوحانی بگویند: اگر امام علیهالسلام در مکّه میماند، و ابنزبیر با او بیعت میکرد، کار او محکم میشد و بر یزید غالب میآمد، و گرفتار عراقیان نمیشد.
من ابنزبیر را پستتر و شقیتر و ناصبیتر از یزید بن معاویه میدانم. شقاوت او به حدّی بود که عبداللّه بن عباس در وقت وفات خود به فرزندش، علی گفت: به شام برو و نزد فامیل خودت - اولاد عبدمناف - بمان. پس مصاحبت یزید بن معاویه را بر مصاحبت عبداللّه بنزبیر مقدم داشت.(2)
ابوالفرج در ضمن احوال یحیی بن عبداللّه حسنی مینویسد: یحیی بن عبداللّه به هارون الرشید گفت: روزی گاوی را در نزد عبداللّه بن عباس کشتند. چون جگرش را در آوردند، سوراخ سوراخ شده بود. پسر عبداللّه بن عبّاس به پدرش گفت: جگر این گاو را میبینی! عبداللّه بن عباس به پسرش، علی گفت: پسر زبیر جگر مرا این چنین کرده است(1).
این نقل ابوالفرج اُموی که میگوید: عبداللّه بن عباس مصاحبت یزید را بر مصاحبت ابنزبیر مقدّم داشت و این مطلب را وقت فوت خود به فرزندش، علی وصیّت نمود، به نظر من نادرست است، زیرا به گفته مسعودی، عبداللّه بن عباس در سال شصت و هشت وفات کرد، و از بعضی نقل نموده که در سال شصت و نُه وفات کرد(2)و یزید بن معاویه در ماه صفر سال شصت و چهار هلاک شده بود، لذا مسعودی گوید: عبداللّه بن عباس در زمان سلطنت عبدالملک فوت نمود.(3)و بعید نیست که راوی، عبدالملک را با یزید اشتباه کرده باشد.
وقتی که عبدالملک به جنگ مصعب بنزبیر رفت و مصعب را کشت، علی بن عبداللّه بن عباس در نزد او بود. زیرا مسعودی گوید: برادر عبدالملک به او گفت: به مصعب امان بده. عبدالملک با حاضران در مجلس در باره امان دادن به مصعب مشورت کرد. علی بن عبداللّه بن عباس گفت: او را امان مده !
خالد بن یزید بن معاویه گفت: او را امان بده، و میان خالد و علی در حضور عبدالملک نزاع شد، و به یکدیگر بد گفتند وفحش دادند(4).
هم چنین از این داستان معلوم میشود که علی بن عبداللّه میخواسته انتقام گذشته را بگیرد، و اذیتهای عبداللّه بنزبیر به پدر و فامیلش را تدارک نماید.
هر کدام از حجج خدا در زمان خود به وظیفه خویش آشنا بودند، و به آن کاملاً عمل میکردند، ولی جهاد امام حسین علیهالسلام در راه نصرت دین خدا، بالاترین و برترین مجاهدتها بوده است. زیرا در اثر این جهاد، خود و یاران و اهل بیتش کشته شدند، و سرهایشان از این شهر به آن شهر برده شد و زنان و اهلحرمش اسیر گشتند، و چنین واقعهای در تاریخ حجج خدا بیسابقه بود.
همین است سرّ این که خداوند، امامت را در ذرّیه آن حضرت قرار داد. به راستی که مصیبت امام علیهالسلام بالاترین مصائب است.
اَنستْ مصیبتکم رزایانا الّتی سلِفت
وهوّنت علینا الرزایا الاخرة
مصائب هیچ مظلومی از انبیا و صدیقین، قابل مقایسه با مصائب امام علیهالسلام
نیست. چون سخت ترین مصیبت در برابر مصیبت امام مظلوم علیهالسلام گذارده شود، ناچیز مینماید. بی جهت نیست که معاویة بن وهب از امام صادق علیهالسلام روایت نموده است:
«کلّ الجزع والبکاء مکروه سوی الجزع والبکاء علی الحسین علیهالسلام »(1)
«بی تابی وگریه کردن بر هر مصیبتی مکروه است به جز در عزای حسین علیهالسلام ».
وابن ابی عمیر به سند خود از امام صادق علیهالسلام روایت نموده است: اسماعیلِ صادق الوعد که خدا از او نام برده،(2)غیر از اسماعیل پسر ابراهیم علیهالسلام است. او پیغمبری بود که قوم او پوست سر و صورت او را کندند، پس خداوند مَلَکی را نزد او فرستاد و او مأمور بود که هر چه اسماعیل راجع به عذاب قوم خود بخواهد،
انجام دهد.
اسماعیل علیهالسلام در جواب مَلَک گفت:
«لی اُسوة بما یُصنع بالحسین علیهالسلام »
«من میخواهم به حسین علیهالسلام اقتدا کرده باشم»(1)
کوتاه سخن، جهاد امام حسین علیهالسلام بزرگترین جهاد در راه خدا است، و برای آن نظیری نیست. بر اثر این جهاد، کاخ ظلم خاندان معاویه واژگون گشت، و تمام زحمات و نقشههای معاویه بر باد رفت، و بجای «اللهم ارحم معاویة» که چند قرن
در میان مردم رواج داشت «اللهم العن یزید بن معاویة» معمول گشت، و تمام زشتیهای معاویه و بنی اُمیّه روشن گردید، و حقّانیّت امیرالمؤمنین و ذرّیه پاک او علیهمالسلام آشکار گشت.
امروز، ترویج دین با یاد و نام امام حسین علیهالسلام همراه است. مجالسی که برای احیای دین و ذکر فضایل اهلبیت علیهمالسلام به پا میشود با ذکر مصائب آن سرور ختم میشود. ثوابهایی که برای گریه کردن بر امام و حزن بر مصائب و زیارت او ذکر شده و گریه پیغمبر وامیرالمؤمنین و ائمه دیگر علیهمالسلام، عظمت جهاد آن حضرت را آشکار میکند. از سخنان حضرت رضا علیهالسلام به ریّان بن شبیب و عوضها و پاداشهایی که خداوند به حسین علیهالسلام داده و فرشتههایی که قبر او را در بر دارند، و همیشه دستهای میروند و دسته دیگری میآیند و عزاداری میکنند نیز میتوان به عظمت جهاد امام حسین علیهالسلام پی برد.
اُمرای بنی امیّه، دین پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از میان برداشته بودند، و به سبب قیام و دعوت و شهادت حسین علیهالسلام پرده از نقشههای شوم آنان کنار رفت، و حقّانیت امام روشن گردید. «این همه آوازها از شه بُوَد».
اکنون برای آن که نقشههای شوم معاویه و خاندان او آشکار و علّت قیام حسین
1) - بحار الانوار، ج 44، ص 227.
بن علی روشن شود، به بررسی چند مطلب میپردازیم:
خلافت چیست؟ و خلیفه کیست؟
محبوبیت و موقعیّت معاویه نزد اهل شام و علّت آن.
آثار سلطنت معاویه و منافقین.
زمینه سازی سلطنتِ یزید.
شخصیّت یزید.
شخصیّت عبداللّه بن زبیر، کاندیدای خلافت پس از هلاکت معاویه.
راز و سرّ صلح امام حسن علیهالسلام با معاویه و جنگ امام حسین علیهالسلام با یزید.
خداوند در قرآن میفرماید:
«اَلَمْ تَرَ اِلَی الْمَلاَءِ مِنْ بَنی إسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إذْ قالُوا لِنَبیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلَ فی سَبیلِ اللّهِ... وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ اِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً...»(1)
«آیا از حال سَرانِ بنی اسرائیل پس از موسی خبر نیافتی آنگاه که به پیامبری از خود گفتند: پادشاهی برای ما بگمار تا در راه خدا پیکار کنیم... وپیامبرشان به آنان گفت: در حقیقت، خداوند، طالوت را بر شما به پادشاهی گماشته است».
از این آیه معلوم میشود که در دورهای پس از موسی علیهالسلام میان پیغمبری و پادشاهی جدایی و پیغمبر غیر از پادشاه بوده است. پیغمبر بنیاسرائیل در آن زمان، مانند علمای این زمان بوده که فقط احکام خدا را بیان میکردند، و از سیاست و اداره امور بر کنار بودند.
ولی پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین نبود. او پادشاه مسلمانان بود. نظم اُمور مسلمین واجرای حدود و قوانین وعزل و نصب امرا و فرمانداران از جانب خداوند به او سپرده شده بود:
1) - سوره بقره، آیه 246 و 247.
«أَطیعُوا اللّهَ وَاِطِیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(1)
«خدا را اطاعت کنید وپیامبر واولیای امر خود را نیز اطاعت کنید».
«النَّبِیُّ اَوْلی بِالْمؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(2)
«پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر ونزدیکتر است».
احکام به تدریج بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل میشد تا آن که دین تکمیل گردید، و شریعت او پاینده و دائمی گشت و تا قیام قیامت زنده و پابرجا است، و پس از آن سرور پیغمبری نخواهد آمد. با تکمیل دین، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از میان مردم رفت، ولی پادشاهی او از بین نرفت و برای او خلفا و جانشینانی بود. این خلافت برای اداره امور رعیّت و مملکت و اقامه حدود و نهی از منکر و امر به معروف است، نه برای رسالت و پیغمبری، چون پس از او پیغمبری نیست. «لا نبیّ بعده»؛ و او خاتم النبیین است، و در این امر میان مسلمانان اختلاف نیست.
در این که برای پیغمبر خلیفه لازم است نزاعی نیست، و همه مسلمانان بر لزوم خلافت اتفاق نظر دارند، اگر چه در تعیین خلیفه میان مسلمین پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اختلاف بوده است.
همچنین اکثریت مسلمانان در این امر اتفاق دارند که جانشین پیغمبر باید از همه مردم افضل باشد. عمر که ابوبکر را معیّن کرد و با او بیعت نمود، استدلال میکرد که او افضل از دیگران است .
طبری گوید: ابوبکر گفت: عمر و ابوعبیده حاضرند، هر کدام را که می پسندید با او بیعت کنید.
آن دو گفتند: نه، به خدا سوگند! ما بر تو والی نخواهیم شد، چون تو افضل مهاجران هستی! و با پیامبر در غار بودی، و به جای پیامبر، پیش نماز شدی، با این
حال سزاوار نیست کسی بر تو مقدّم گردد و پیشوای امّت شود(1).
أبوبکر نیز هنگام مرگ، عمر را معیّن نمود. طلحة بن عبیداللّه به او گفت: تو که میدانی با وجود تو مردم از دست عمر چه میکشند، پس اگر خداوند بعد از مردن از تو بپرسد، چگونه رعیّت را به او سپردی و عمر را جانشین خود قرار دادی، چه جوابی میدهی؟
ابوبکر گفت: به خداوند میگویم: بهترین آنان را خلیفه نمودم.(2)
طبری نقل میکند: ابوبکر در هنگام مرگ، از عبدالرحمان بن عوف راجع به عمر سؤال نمود. او گفت: عمر از همه افضل است.
پس از او عثمان را خواست و همین مطلب را از او پرسید. عثمان گفت: باطن او بهتر از ظاهرش است و در میان ما برای او نظیری نیست(3)!
عمر نیز اصحاب شورا را طلبید و به آنان گفت: در مورد شما تأمل کردم و شما را رؤسای مردم و راهنمای آنان دیدم، پس باید خلافت در میان شما باشد، و پیغمبر فوت نمود و از شما راضی بود(4).
اگر کسی تأمّل کند، میبیند که در صدر اول اسلام، مسلمانان عقیده داشتند که خلیفه باید از سایرین افضل باشد. اختلاف شیعیان با اهل سنّت هم در این است که علی علیهالسلام از آن سه نفر افضل بود، و به سبب افضل بودن، اولی و احق و سزاوار خلافت بود، و برای همین نیز، پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را از طرف خداوند به خلافت منصوب نمود، و همیشه خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، افضل اهل عصر خویش میباشند.
از کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام فلسفه وجود والی و صفات او روشن میگردد، او میفرماید:
«اللهم انک تعلم أنّه لم یکن الذی کان منّا منافسة فی سلطان ولا التماس شیء من فضول الحطام، ولکن لنردّ المعالم من دینک ونظهر الاصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک، وتقام المعطلة من حدودک، اللّهم إنّی اول من اناب وسمع وأجاب، لم یسبقنی الا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بالصلوة، وقد علمتم انه لاینبغی ان یکون الوالی علی الفروج والدماء والمغانم والأحکام وامامة المسلمین البخیل، فتکون فی اموالهم نهمته ولا الجاهل فیضلّهم بجهله، ولا الجافی فیقطعهم بجفائه، ولا الخایف للدول فیتخذ قوماً دون قوم، ولا المرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق ویقف بها دون المقاطع، ولا المعطل للسنّة فیهلک الاُمّة»(1).
«خدایا تو میدانی که آنچه ما انجام دادیم برای به دست آوردن قدرت وحکومت و دنیا و ثروت نبود، بلکه میخواستیم نشانه های دین تو را - که دگرگون شده بود - بازگردانیم و سرزمین های تو را اصلاح کنیم تا بندگان ستم دیده ات در امن وامان زندگی کنند وقوانین و مقررات فراموش شده تو، بار دیگر اجرا گردد.
خدایا من نخستین کسی هستم که به تو روی آورد و دعوت تو را شنید و اجابت کرد. در نماز، کسی جز رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر من پیشی نگرفته است. همانا شما دانستید که سزاوار نیست بخیل، بر ناموس و جان و غنیمتها و احکام مسلمین ولایت یابد، و امامت مسلمین را عهدهدار شود، زیرا در خوردن اموال آنها حریص گردد. ونادان نیز لیاقت رهبری ندارد که با نادانی خود مسلمانان را به گمراهی کشاند وستمکار نیز نمیتواند رهبر مردم باشد، که با ستم، حق مردم را غصب و عطاهای آنان را قطع کند، و کسی که در تقسیم بیت المال عدالت ندارد نیز
1) - نهج البلاغه، خطبه 131.
لیاقت رهبری ندارد زیرا در اموال وثروت آنان حیف و میل روا داشته، گروهی را بر گروهی مقدّم میدارد و رشوه خوار در قضاوت هم نمیتواند امام باشد، زیرا که برای داوری با رشوه گرفتن حقوق مردم را پایمال و حقّ را به صاحبان آن نرساند. وآن کسی که سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ضایع میکند، لیاقت رهبری را ندارد، زیرا امّت اسلامیرا به هلاکت میکشاند».
و باز میفرماید:
«أین الّذین زعموا أنّهم الراسخون فی العلم دوننا کذباً وبغیاً علینا ان رفعنا اللّه و وضعهم واعطانا وحرمهم وادخلنا واخرجهم بنا یستعطی الهُدی ویستجلی العمی، ان الائمّة من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم لاتصلح علی سواهم ولا تصلح الولات من غیرهم»(1)
«کجایند کسانی که پنداشتند راسخان در علم آنهایند، نه ما اهل بیت؟ این ادّعا را بر اساس دروغ وستمکاری بر ضدّ ما روا داشتند، خدا ما اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بالا برده و آنان را پست وخوار نموده، به ما عطا کرده و آنها را محروم داشته، ما را در حریم نعمت های خویش داخل و آنان را خارج کرد؛ راه هدایت را با رهنمایی ما میپویند و روشنی دلهای کور را از ما میجویند، همانا امامان از قریشاند که درخت امامت را در خاندان هاشم کاشته اند، دیگران در خور آن مقام نیستند و دیگر مدّعیان زمامداری، شایستگی آن را ندارند».
گاهی امیرالمؤمنین علیهالسلام صفات والی را بیان میفرماید مانند سخاوت، تقوا، علم و شجاعت، و گاهی تصریح میکند که امامت مخصوص خاندان هاشم از میان قریش است، و گاهی بیان میکند که اصرار او در امر خلافت و نزاعش با دیگران،
1) - همان، خطبه 144.
برای سلطنت نبوده، بلکه برای اجرای حدود فراموش شده و ردّ مظالم و اقامه عدل واحیای سنّت است.
گاهی بعضی از صفات خویش را بیان کرده مانند این که او بر همه مردم در اسلام آوردن سبقت گرفته، و پیش از او، فقط پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نماز خوانده است و بس، و گاهی میفرماید که دشمنان به دروغ و به جهت حسادت بر ما، ادعای علم کردند.
نتیجه سخن ؛ اداره اُمور مسلمانان و جلوگیری از بروز مفاسد در میان آنها و پیشگیری از تعدّی دشمنان اسلام به آنان، بسته به وجود پادشاهی صالح و مصلح است که با امر به معروف و نهی از منکر و جهاد با دشمنان خدا و اجرای حدود، دین خدا را ترویج و مسلمین را حفظ نماید.
قطعاً با وجود چنین پادشاهی، مسلمانان عظمت و سعادت مییابند و با فقدان او، دین و دنیای آنان خراب میگردد چنانکه امروز مشاهده میشود.
قویترین دلیل بر لزوم خلیفه برای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و والی برای مسلمانان، تأمّل در وضع امروز آنها و مقایسه آن با وضع مسلمین در عصر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وخلفا است.
حیات و زندگی مسلمانان در گرو پادشاه مقتدری است که امیرالمؤمنین علیهالسلام صفات او را بیان فرموده است؛ باید او عالم به احکام خدا باشد تا بتواند دین را حفظ فرماید، و همیشه خدا را در نظر داشته باشد تا مال، جاه، عنوان، فامیل و دوستی، او را از راه بیرون نبرد.
باید خداوند در هر زمانی چنین امامی را بر مردم بگمارد، و معرفت چنین کسی لازم است و کسی که به چنین امامی معرفت نداشته باشد، به مرگ جاهلیت میمیرد، و چنین جانشینی برای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم لازم است، و اطاعت او بر همه مسلمین واجب میباشد. حیات و زندگانی مسلمانان و نجات آنان از ذلّت و اسارت و تشتّت کلمه و تفرقه، بسته به وجود چنین پادشاهِ مبسوط الیدی است، وتمام
مسلمانان به لزوم وجود چنین پادشاهی و وجوب اطاعت از او اعتراف مینمایند.
شیعه میگوید: خداوند که خالق و آفریدگار مردم است، آنها را میشناسد و از نهان و آشکار آنها باخبر است، ولی شناخت مردم نسبت به یکدیگر، از گفتار و رفتار ظاهری آنها نشأت میگیرد، لذا صالح واقعی را از غیر صالح نمیتوانند تشخیص دهند، و چه بسا گمان کنند شخصی جامع صفات و شرایط امامت و خلافت است، ولی در موقع امتحان معلوم شود که چنین نبوده است، و در این وقت، فتنه و فساد ظاهر میشود. زیرا چه بسا حاضر به استعفا نشود و مردم مجبور شوند علیه او شورش کنند و او را بکشند که این کار فتنههایی در پی خواهد داشت. به همین جهت، باید خدا امام را به مردم بشناساند و معرّفی کند.
چنانکه همین قضیه اتفاق افتاد، و قسمت عمده گرفتاری مسلمین در اثر قتل عثمان و بهانه یافتن دنیا طلبان بوجود آمد، و میتوان همان واقعه را ریشه فساد دانست، و فتنه جمل و صفّین و خوارج مستند به همان قضیه است.
ولی اگر مردم، امامی را که خداوند مهربان به وسیله پیغمبر خود صلیاللهعلیهوآلهوسلم معرفی نمود، میپذیرفتند و اطاعت میکردند تمام این فتنهها و شبهات رفع میشد.
شیعه میگوید: پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ضمن خطبه خود فرمود:
«ألست أولی بکم من أنفسکم؟ قالوا: بلی. قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللّهم والِ من والاه وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله»(1)
(آیا من به شما، از خود شما، سزاوارتر و نزدیکتر نیستم؟ گفتند: بله فرمود: هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا! دوست بدار کسی را که علی را دوست دارد و دشمن بدار کسی را که او را دشمن دارد و یاری کن کسی را که او را یاری کند و واگذار کسی را که او را واگذارد).
صدور این کلام از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از قطعیّات است و جای هیچ گونه تردیدی نیست، چنانکه نمیتوان در دلالت آن نیز شبهه داشت. همان ولایتی که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر تمام مسلمین داشت از برای علی علیهالسلام نیز ثابت نمود، آنگاه در حق
1) - ارشاد، ج 1 ، ص 176، فی حدیث حجة الوداع؛ اعلام الوری، ج 1 ، ص 262، فی حدیث حجّة الوداع.
یاری کننده او دعا و در حق دشمنان او - چون معاویه- و آن کسانی که او را یاری نکردند - چون سعد بن ابی وقاص و عبداللّه بن عمر - نفرین کرد.
شیعه میگوید: امامت در قریش است و خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دوازده نفر
میباشند، چنانکه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده، و اهل سنّت هم در صحاح خود نقل نمودهاند.
قطعاً خلیفه و جانشین هرکس باید مانند او باشد و با او تناسب داشته باشد، پس خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باید کسانی باشند که مثل او حافظ دین و ناصر مسلمین باشند.
بنابر این معاویه که حافظ دین نبود، و در دین بدعتها ایجاد نمود، و ناصر مسلمین نیز نبود، بلکه جماعت بیشماری از مسلمانان را کشت، و با علی بن ابی طالب علیهماالسلام دشمنیها نمود و جنگها کرد، شایسته خلافت نبود.
پسر او یزید نیز از خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبود. آیا میتوان قبول کرد که پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با حسین علیهالسلام بجنگد و اهل بیت او را اسیر کند و در شهرها بگرداند؟! پس چگونه کسی که این رفتارها از او سر زده، میتواند جانشین پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد؟ کارهای یزید و سلاطین آل مروان و آل عبّاس شهادت میدهد که آنان خلفای فرعون بودند، نه خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم . خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم کسی است که کارهای آن سرور را انجام دهد، و این پادشاهان کارهای او را انجام ندادند، بلکه خشنودی شیطان را فراهم آوردند.
خلاصه کلام، اگر مسلمانان برای اصلاح امور دین و دنیا، جلوگیری از فحشا و منکرات، ترغیب مردم به آخرت، حفظ دین از بدعتها، اجرای حدود، رفع شرّ کفّار و اِعلای کلمه اسلام نیاز به خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم داشته باشند، قطعاً کسانی که نام خود را خلیفه گذاردند - مانند بنی امیه و بنی مروان و بنی عباس - هیچ کدام خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبودند، و اطاعت آنان لازم نبود، بلکه در بسیاری از موارد حرام بود.
طبری گوید: چون عبیداللّه بن حرّ جعفی از زندان مصعب بن زبیر آزاد شد، مردم برای تهنیت به نزد او میآمدند.
عبیداللّه گفت: شایسته خلافت نیست مگر آن که مانند خلفای گذشته باشد و برای آنان شبیه و نظیری نیست تا ما اختیار خود را به او واگذار کنیم، و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: نمیتوان در معصیت خالق از مخلوق اطاعت نمود.
ما پس از چهار خلیفه گذشته، امام صالح و وزیر متّقی ندیدیم و تمامی آنان معصیت کار و مخالف پروردگار هستند، در امر آخرت ضعیف و در امر دنیا قوی هستند، پس برای چه با آنان بیعت کنیم و اختیار خود را به ایشان بسپاریم با آن که از ما شجاعتر نیستند، و بیشتر از ما خدمت نکردند؟ ما اصحاب جنگهای نخیله و قادسیه و جلولاء و نهاوند هستیم. در آن مواطن سخت ما بودیم که جلو نیزهها و شمشیرهای کفار میرفتیم، ولی امروز حق ما را نمیشناسند و قدر ما را نمیدانند، من دشمنی و مخالفت خود را با آنان اظهار میکنم. «ولا قوة الا باللّه».»(1)
عبیداللّه بن حرّ این سخنان را گفت، و اعلان جنگ داد، و پس از آن یاغی شد، و با آل زبیر جنگها نمود.
این سخن عبیداللّه بسیار منطقی است، او میگوید: این سلاطین، مردمان ناپاکی هستند که خداوند را معصیت مینمایند، و چنین کسی حق طاعت ندارد.
اینان به دین خدمت نکردند، و ما صاحب جنگها و خدمات هستیم، پس برای چه مطیع آنان باشیم؟ از این رو است که عبیداللّه یاغی شد، و بر مصعب بن زبیر خروج نمود.
به راستی! آن امام زمانی که درباره او پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّة»(2)
و آن ولیّ امری که خداوند اطاعتش را واجب کرد و فرمود:
«أَطیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(1)
«خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید».
آیا همین معاویه و یزید و سلاطین بنی امیه و بنی عباس هستند؟!
آیا میتوان گفت: این جماعت خلیفه پیغمبر هستند؟ و کارهای او را انجام میدهند؟
آیا پیغمبر کار این پادشاهان را انجام میداد؟ یا آنان کارهای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را میکردند؟ یا آن که هر یک عملی جداگانه و مخالف با یکدیگر داشتند؟
او کارهای خدایی میکرد، و اینان کارهای شیطانی، و با وجود این، ادعا داشتند که جانشین آن سرور هستند، و اطاعت آنان مانند پیغمبر، بر همه لازم و واجب است.
خلیفه پیغمبر در نظر مسلمانان، همان جانشین او در اداره امور و سلطنت است و همان گونه که تمام مسلمانان باید در زیر پرچم پیغمبر باشند و او پادشاه آنان باشد، درباره خلیفه او نیز همین عقیده را دارند، خلیفه وارث پادشاهی پیغمبر است، و اگر کسی در گوشهای پیدا شود و پادشاهی او را قبول نکند از خوارج محسوب و کشته میگردد. به همین سبب امیرالمؤمنین علیهالسلام با معاویه جنگید، چون او میخواست مملکت شام را از دیگر ممالک مسلمین جدا سازد، و خود را پادشاه آن جا بشناسد.
در هر عصر و زمانی خلیفه یکی است، و بر تمامی مسلمانان لازم است که از خلیفه اطاعت نمایند.
تمامی آن فتوحات در اثر وحدت کلمه و وجود پادشاه و خلیفهای واحد بود،
1) - سوره نساء، آیه 59.
و از آن زمان که خلیفه متعدد شد، خلیفهای در بغداد و خلیفهای در مصر، یا عنوان خلافت از میان رفت، و به جای آن عنوان پادشاهی مطرح شد، وحدت اسلامی از میان رفت، و در اثر جدایی مسلمانان از یکدیگر، هر کدام به درد خود مشغول و از دیگران بیخبر شدند، و دشمن بر همه چیره گردید، و کمکم نام پادشاه مسلمانان در بسیاری از اماکن از میان رفت، بلکه کار بالاتر گرفت، و پادشاهان صوری و شیوخ منطقهای پیدا شدند.
مسلمانان صدر اسلام در اثر تعالیم پیغمبر این مطلب را فهمیده بودند و حیات خود را بسته به وحدت پادشاه و خلیفه میدانستند، و بر همه مسلمانان اطاعت از ولی امر لازم بود، و اگر کسی به نماز او حاضر نمیشد، خانه او خراب میشد تا جایی که گاه خون او مباح و مهدور الدم میگردید، بلکه لازم القتل میشد.
آیا چنین ولایت عامه و سلطنت بر دِما، و فروج و اموال ومملکت مسلمانان، به دست مردمان نالایق، بخیل، جاهل، جبان، ضعیف، فاسق، شارب الخمر، تارک نماز، فاعل منکرات، استخاف کننده به واجبات داده میشود؟
آیا اطاعت از چنین کسانی مقرون به اطاعت از خدا و پیغمبر میشود؟
«أَطیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(1)
از این رو، شیعه قائل است که اطاعت خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چون اطاعت خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم لازم است. و بر جمیع مسلمانان شرق و غرب با نژادهای گوناگون، فرض و لازم است که در هر زمانی از یک خلیفه اطاعت نمایند، و آنان همچون پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، معصوم از گناه، و به زیور فضایل آراسته هستند:
«ناصح للمسلمین مجاهد فی سبیلاللّه ولیّ أولیاء اللّه وعدوّ اعداء اللّه».
پس از پیغمبر بر سر همین ریاست عامه الهی میان مسلمین نزاع بپا شد. هنوز جنازه شریف پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم روی زمین بود که مردم از خلیفه پیغمبر روی گرداندند، و
1) - سوره نساء، آیه 59.
انصار در سقیفه بنی ساعده جمع شدند تا سعد بن عباده را به جای پیغمبر بنشانند. ابوبکر و عمر و ابوعبیده نیز از فرصت استفاده کردند، و قریش را به رخ انصار کشیدند، و از دو دستگی و اختلاف انصار - قبیله اوس و خزرج - استفاده کامل نمودند. عمر فوری با ابوبکر بیعت کرد، و اوس موافقت نمود، سعد پایمال شد، و ابوبکر را خلیفه نمودند، و مردم را به زور وادار به بیعت کردند:
«أَفإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی اَعْقَابِکُمْ».(1)
«آیا اگر او بمیرد یا کشته شود از عقیده خود بر میگردید؟»
پس از آن که خلافت را دست به دست، به عثمان رساندند، او اصحاب پیغمبر و مجاهدین از مسلمین را از خود رنجاند، و جوانان آل امیه را بر عموم مسلمانان مسلّط نمود. حکومت شام را به معاویه، مصر را به عبداللّه بن سعد، بصره را به عبداللّه بن عامر، کوفه را به ولید، و گاهی به سعد بن عاص داد.
عُمّال او به حدّی بر مردم ظلم و ستم نمودند که جمعی از آنان وادار به مهاجرت به سمت مدینه شدند. این جمع در اول امر از عُمّال شکایت داشتند و به عزل آنان راضی بودند، ولی چون عثمان بر نگاهداری آنان اصرار نمود، بلکه
مخالفین را در معرض قتل در آورد، این جماعت که از اطراف جمع شده بودند او را محاصره و سرانجام او را کشتند.
جمعی از مهاجران قریش که شورشیان را تحریک میکردند تا شاید خودشان پس از او، خلیفه و زمامدار مسلمانان گردند، پس از رسیدن خلافت به علی علیهالسلام با آن که با او بیعت کرده بودند نقض بیعت و عهد نمودند، و خون عثمان را بهانه کرده، جنگ جمل را بپا کردند.
معاویه که از طولانی شدن خلافت عثمان خسته شده بود، و مرگ او را به این طرز، وسیلهای برای سلطنت خود میدانست، صبر کرد و او را کمک ننمود تا آن که
1) - سوره آل عمران، آیه 144.
عثمان پس از چهل روز محاصره کشته شد.
او نیز خون عثمان را بهانه میکرد، و پیراهن خون آلود عثمان را به شامیان نشان میداد و احساسات آنها را تحریک میکرد. سرانجام قشونی مجهّز در برابر علی علیهالسلام در صفین حاضر نمود، و مدّتها جنگ نمود، و به تدریج خود را خلیفه پیغمبر خواند، و پس از شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام معاویه خلیفه شد و به هر نحو که بود خود را به عنوان والی مسلمین قلمداد نمود.
معاویه هر نوع ظلم، جور، تخریب دین، قتل مؤمنان و اظهار بدعتها که بر آن توانایی داشت بجای آورد، و در این راه کوتاهی نکرد، و تصمیم گرفت این منصب را برای فرزند خود یزید مهیّا کند.
ابوبکر و عمر و عثمان هیچ کدام خلافت را به فرزند خویش نسپردند، ولی معاویه اول پادشاهی است که این منصب را به فرزند ناپاک و نالایق خود سپرد. معاویه با زیرکی و شیطنت و با آن بسط ید و سلطنت طولانی - حدود بیست سال - و با ایادی و عُمّال ناپاکی که در اختیار داشت، توانست تا حدودی مردم را به قبول ولایت عهدی یزید وادار نماید.
معاویه سلطنت را به اسم خلافت در خانواده خود گذاشت. مسلمانان غیرتمند را یا کشت یا از کار بر کنار نمود، و رشته امور مردم را به مردمان پست و فرومایه مانند زیاد و فرزند او سپرد تا سلطنت یزید خیلی عجیب نباشد که چنان والیان و امرایی، چنین پادشاه و خلیفهای را لازم دارند. از طرف دیگر آن ولات و امرا نیز، اشقیا و مردمان رذل و پست را مصدر امور قرار میدادند و بدین ترتیب، زمینه خلافت یزید آماده گردید.
آنها به قدری منکرات را رواج دادند که معروف، منکر و منکر، معروف شد تا آن که افعال یزید در انظار، منکر و قبیح جلوه نکند.
براستی میتوان گفت: معاویه و ایادی او به جهت رساندن یزید به خلافت،
دین و رسوم آن را تغییر داده بودند. دین را نسخ، و مردم را مسخ کرده بودند.
در این موقع حسّاس بود که حسین بن علی علیهالسلام وارث مجد و عظمت وفضایل جدش پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، خواست مردم را از خواب غفلت بیدار نماید. ومردم را از شرّ معاویه و یزید نجات بخشد. این بود که حسین علیهالسلام پس از هلاکت معاویه از بیعت با یزید امتناع فرمود و دست به آن جهاد مقدس زد که ورق را برگرداند، و آثار آن تا امروز - بلکه تا روز قیامت - پابرجا ماند، و به جهانیان فهماند که یزید، خلیفه پیغمبر نیست و خلافت، حق آن حضرت است که دیگران غصب کردند، چنانکه در نامهها و نطقهای خود این مطلب را ثابت فرمود، که بیان خواهیم نمود.
متأسفانه! خلافت که باید موجب سعادت مسلمین گردد، به دست راهزنان و شیاطین افتاد، ودیوهایی به جای سلیمانها بر عرش خلافت تکیه زدند.
از این رو است که امام حسین علیهالسلام با یزید بیعت نکرد و به مردم فهماند که یزید، خلیفه پیغمبر نیست و خلافت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن او و اهل بیت او است که دیگران غصب کردهاند. کلام در تفسیر خلافت و سرّ احتیاج مسلمین به آن و صفات والی و خلیفه را در اینجا ختم و به همین اندازه اکتفا مینماییم، و وارد بحث «معاویه و کیفیّت غلبه او و نقشه او برای استقرار سلطنت یزید» میشویم.
معاویه هرچه از دستش بر میآمد انجام داد و به آرزوی خود رسید و بر تمامی شهرهای مسلمین مسلّط شد. حزب خود را قوی، و حزب مخالف را تا توانست ضعیف یا نابود ساخت، خوبان را کشت و اشرار را بر مردم مسلط کرد.
او دین را تغییر داد. منکر را معروف و معروف را منکر نمود. مردم را بر دشمنی با علی علیهالسلام بارآورد و به وسیله پول آنها را تابع و مطیع خود نمود.
مردم شام به قدری مطیع و هواخواه معاویه بودند که به حساب نمیآید. در اثر بخشش به مردم و مسلّط نمودن بزرگان و رؤای دین فروش و تبلیغ باطل به وسیله بی دینان، محبّت او در قلوب جای گرفت تا جایی که میتوان باور کرد که اگر معاویه ادعای پیغمبری مینمود مردم شام بدون تردید تسلیم او میشدند. البته نمیگویم تمام مسلمانان، بلکه مردم شام تسلیم او میشدند. و چون با مخالفت مسلمانان سایر بلاد روبرو میشد، لذا ادعایی نکرد و به تخریب دین با حفظ شهادتین قناعت نمود.
مسعودی در مروج الذهب مینویسد: مردی از اهل کوفه پس از جنگ صفین با شتر خود وارد دمشق شد. یکی از مردم شام ادعا نمود که این شتر مال من بوده که در جنگ صفّین از من غارت شده و به دست تو افتاده است. سرانجام این محاکمه و
مرافعه به نزد معاویه کشیده شد. مرد شامی پنجاه شاهد آورد که این ماده شتر مال من است. معاویه حکم نمود ماده شتر را به شامی تحویل دهند. مرد کوفی به معاویه گفت: این شتر نر است و ماده نیست. معاویه گفت: حکمی داده شد و چارهای نیست. پس از رفتن مردم، معاویه مرد کوفی را نزد خود حاضر نمود و دو برابر ارزش شتر را به وی داد و در حق او احسان نمود. آن گاه به او گفت: به علی بگو معاویه میگوید، من با صد هزار مرد جنگی که فرقی میان شتر نر و ماده نمیگذارند با تو جنگ خواهم نمود(1).
به نظر من، خود معاویه این دعوا را طرح ریزی کرده و دستور داده بود که چنین ادعایی کنند تا مقدمهای برای آن پیغام به امیرالمؤمنین علیهالسلام فراهم شود، و گر نه، چگونه باید این دعوا پیش معاویه برده شود و نزد قاضی او در دمشق برده نشود، و برای چه پنجاه شاهد حاضر گردد در حالی که دو شاهد کفایت میکرد. از طرف دیگر، باور کردنی نیست که پنجاه و یک نفر از اهل شام فرقی میان شتر ماده با نر نگذارند.
پس معاویه میخواست نمایشی ترتیب دهد و اعلام کند که مردم شام با یکدیگر متحد هستند، و از کمک به همدیگر مضایقه ندارند و نه فقط از دین میگذرند که از محسوسات نیز چشم میپوشند، و شتر نر را ماده میخوانند.
معاویه از چنین مردمانی - مردمان فرمانبرداری - کار کشید و آنان را بر اتحاد در مقابل حق تشویق نمود، و به وسیله همین جمع، مدتها باحضرت علی علیهالسلام جنگید، و کینه آن بزرگوار را در دلهای فرزندان و نونهالان آنها کاشت، و همگی را بر این امر
بزرگ وادار نمود.
باز مسعودی در همان صفحه مینویسد: معاویه به اندازهای در میان مردم شام اطاعت میشد که وقتی به سمت صفین برای جنگ با علی علیهالسلام میرفت نماز جمعه
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 31 و 32.
را در روز چهارشنبه خواند، و تمامی لشکریان به او اقتدا کردند(1).
معاویه برای چه در آن موقع که به جنگ علی علیهالسلام میرود به چنین عملی - عمل غیر مشروعی - مبادرت میورزد؟ آیا چهارشنبه را با جمعه اشتباه نموده؟! آیا میتوان باور کرد که تمامی لشکر او چنین اشتباهی کردند؟! خیر چنین نیست، منظور معاویه این بود که موقعیّت و محبوبیّت خود را در قلوب لشکریانش به علی علیهالسلام واهل کوفه نشان دهد. او خواست ثابت کند که لشکریان من در برابر فرمان من تسلیم هستند، و هر چه بگویم اطاعت میکنند، دین آنان نیز در ید قدرت من است، منظور او همین بود نه چیز دیگر.
باز مسعودی گوید: عبداللّه بن علی جماعتی از ثروتمندان و رؤسای اهل شام را نزد ابوالعباس سفاح فرستاد، آنان نزد ابوالعباس سوگند یاد نمودند که نمیدانستند که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بجز بنی امیّه خویشانی دارد که وارث او باشند. ابراهیم بن مهاجر بجلی در این موضوع، این اشعار را سروده است:
أیّها الناس اسمعوا أخبرکم
عجبا زاد علی کلّ العجب
عجباً من عبد شمس إنّهم
فتحوا للناس أبواب الکذب
ورثوا أحمد فیما زعموا
دون عبّاس بن عبدالمطّلب
کذبوا واللّه ما نعلمه
یحرز المیراث إلاّ من قرب(2)
هر چند احتمال داده میشود که این شیوخ برای تقرّب به سفاح، بار گناه خود را به گردن بنیامیّه میانداختند، ولی تبلیغات بنیاُمیّه به حدّی دامنه دار بوده است که احتمال صدق آنان نیز داده میشود.
اکنون مناسب است از شاعر پرسیده شود تو که از عبد شمس و بنیامیه تعجّب میکنی که چگونه باب دروغ را به روی مردم گشودند، چرا خودت دروغ میگویی و عموی پیغمبر، عباس را وارث او میدانی؟ خودت میگویی: «ما نعلمه یحرز المیراث الاّ من قرب؛ نزدیکتر وارث است نه دورتر» مگر با وجود فاطمه علیهاالسلام دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میتوان باور کرد که عمو نیز ارث ببرد؟ این دروغ شاعر اولاد عبّاس نیز همچون دروغ اولاد اُمیّه است.
در زمان سلطنت عمر، عمرو بن عاص به ذی الکلاع حمیری که یکی از بزرگترین امرای لشکر معاویه بود، گفت که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اهل شام با اهل عراق میجنگند، و یکی از دو سپاه بر حق و در آن «امام هدی» است و عمّار یاسر با آن سپاه میباشد.(1)
و نیز عمرو بن عاص از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل کرده که «عمار را جماعتی که ظالم هستند میکشند»(2).
چون یکی از زهّاد زمان از این روایت باخبر شد، شبانه از لشکر معاویه بیرون آمد و به لشکر علی علیهالسلام پیوست و در این مورد اشعاری سرود(3).
معاویه به عمرو بن عاص گفت: لشکر مرا فاسد کردی، آیا هر چه را که از پیغمبر شنیدی نقل میکنی؟!
عمرو گفت: من از آینده اطلاع نداشتم و پیش از جنگ صفّین این روایت را نقل کرده بودم و عمار آن روز با ما دوست بود، و تو نیز از فضایل او به اهل شام میگفتی(4).
مسعودی گوید: مردم شام قول عمرو بن عاص را که چون علی، عمّار را به
جنگ با اهل شام آورده او را کشته، قبول کردند(1).
بنابر این، تمام شهدای بدر و اُحد را پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم کشته، نه کفّار و مشرکین. اهل شام از کثرت علاقهای که به معاویه داشتند، هر چه او میگفت یا برای او میساختند فوری قبول مینمودند.
علی علیهالسلام در نهج البلاغه پس از مذمّت لشکریان خود، میفرماید:
«صاحبکم یطیع اللّه وأنتم تعصونه، وصاحب أهل الشام یعصی اللّه وهم یطیعونه، لوددت واللّه أنّ معاویه صارفنی بکم صرف الدینار بالدرهم، فاخذ منی عشرة منکم وأعطانی رجلاً منهم.
یا اهل الکوفة! منیت منکم بثلاث واثنتین، صم ذوو أسماع وبکمٌ ذوو کلام وعمی ذوو أبصار، لا أحرار صدق عند اللقاء ولا إخوان ثقة عند البلاء»(2)
«فرمانروای شما خدا را اطاعت میکند و شما نافرمانیش مینمایید، و فرمانروای شامیان خدای را معصیت میکند و آنان وی را فرمانبردارند.
به خدا سوگند! دوست دارم معاویه شما را با نفرات خود مبادله کند مانند مبادله درهم و دینار، ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از آنها را به من بدهد.
ای اهل کوفه! به سه چیز که در شما هست و دو چیز که در شما نیست،
گرفتار شما شدهام، اما آن سه چیز: با آن که گوش دارید کرید و با آن که زبان دارید گنگید و با آن که چشم دارید کورید و اما آن دو: نه در روز جنگ، آزادگانی صدیق هستید و نه به هنگام بلا و سختی،
برادران و یارانی درخور اعتماد».
ببینید چگونه امیرالمؤمنین علیهالسلام لشکریان خود و لشکریان معاویه را معرفی
مینماید! آنان معاویه را با آن که بر باطل است اطاعت میکنند، و لشکریان کوفه امام را با آنکه بر حق است، نافرمانی میکنند و آرزو دارد ده نفر از سپاه کوفه را بدهد و یک نفر از سپاه شام را بگیرد. اهل کوفه، کور و کر و لال هستند. نه در میدان جنگ آزاد مرد هستند و نه در موقع سختی شکیبایی دارند.
آن حضرت در خطبه دیگر میفرماید:
«وانی واللّه لأظن انّ هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم وتفرقکم عن حقکم وبمعصیتکم امامکم فی الحق وطاعتهم امامهم فی الباطل وبادائهم الامانة الی صاحبهم وخیانتکم وبصلاحهم فی بلادهم وفسادکم. فلو ائتمنت احدکم علی قعب لخشیت ان یذهب بعلاقته. اللهمّ انی قد مللتهم وملّونی وسئمتهم وسئمونی، فابدلنی بهم خیراً منهم وابدلهم بی شراً منّی، اللّهم مث قلوبهم کما یماث الملح فی الماء، اما واللّه لوددت ان لی بکم الف فارس من بنی فراس بن غنم»
هنالک لو دعوت اتاک منهم
فوارس مثل ارمیة الحمیم(1)
«به خدا سوگند ! پندارم که این قوم به زودی بر شما غلبه خواهند کرد. زیرا آنها در یاری کردن باطل خود متحدند و شما در دفاع از حقّ متفرقید. شما امام خود را در حقّ نافرمانی کرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.
آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خیانتکارید، آنها در شهرهای خود به اصلاح و آبادانی مشغولند و شما به فساد و خرابی، به گونهای که اگر قدحی چوبین را به یکی از شماها امانت دهم، میترسم که بند آن را بدزدد.
1) - همان، خطبه 25.
خدایا، من از اینان ملول گشتهام و اینان از من ملول گشتهاند، من از ایشان دلتنگ و خسته شدهام و ایشان از من دلتنگ و خسته شدهاند. بهتر از ایشان را به من مرحمت فرما، و شخص بد و شرّی را به جای من بر آنها مسلّط کن.
خدایا دلهای آنان را آب کن آن چنان که نمک در آب حل میشود.
به خدا سوگند ! دوست داشتم به جای انبوه شما کوفیان، تنها هزار سوار از بنیفراس بن غنم داشتم.
اگر آنان را فراخوانی، به یکباره، سوارانی چون ابرهای تابستانی میتازند و به سوی تو میآیند».
از خطبه سابق دانسته میشود که امام علیهالسلام حاضر بوده، بلکه آرزو داشته ده نفر از سپاهیان خود را در مقابل یکی از سپاه شام بدهد، و از این خطبه فهمیده میشود که امام علیهالسلام هزار سوار از طایفه بنیفراس را از انبوه لشکر کوفه بهتر و برتر میدانسته است.
سپاه کوفه دارای دو عیب کمرشکن بودند. یکی اختلاف کلمه یا اتفاق کلمه در معصیت امام، و دیگری روح خیانت که در آنان پرورش یافته بود.
اگر تمامی مأمورین و فرمانداران خائن باشند، امام چگونه میتواند آنان را به حق وادار نماید. اگر یک یا چند نفر خائن شدند با تبدیل و تعویض میتوان مردمان لایق و امینی را بر سر کار آورد، ولی از این کلام «وخیانتکم و بصلاحهم فی بلادهم وفسادکم» دانسته میشود که عموم رؤا و مأمورین و لشکر امیرالمؤمنین علیهالسلام خائن شده بودند.
البته وقتی رؤا خائن شدند دیگران نیز متابعت میکنند، از این رو همه مأمورین فاسد و مفسد گشته بودند، به گونهای که اگر آن حضرت چیز کم مایهای را به آنان میسپرد، میبردند و میخوردند. پس چگونه امام علیهالسلام از اینان استفاده کند و
با سپاهی که سر تا پا گوش به فرمان امیر خود هستند و بی چون و چرا اوامر معاویه را - هر چند غلط و معصیت خداوند باشد - انجام میدهند و از طرفی روح خدمت به وطن و مملکت در آنان هست و اصلاً خیانت نمیکنند، جنگ و مبارزه کند؟
از این رو، روز به روز بر جمعیت معاویه افزوده و از جمعیت امیرالمؤمنین علیهالسلام کم میشد. آنان نواحی عراق را غارت میکردند و سپاه کوفه به روی مبارک خود نمیآوردند، گویا غیرت و حمیّت اصلاً در آنها وجود ندارد. هر چه امام علیهالسلام میخواست آنان را به مقاومت و جلوگیری وادار نماید تأثیر نداشت. آنها نمیشنیدند با آن که گوش داشتند، و نمیدیدند با آن که چشم داشتند و پاسخ نمیدادند با آنکه زبان داشتند. نه مرد جنگ بودند و نه اهل صبر.
امام علیهالسلام هر چه آنان را موعظه و نصیحت و توبیخ و ملامت و تشویق و ترغیب نمود، نتیجه نگرفت. این بود که غلبه اهل شام و مغلوبیت اهل عراق را پیش بینی نمود و بر آنان نفرین نمود، و از خدا خواست که از آنان جدا شود.
آن حضرت در خطبه دیگری میفرماید:
« فیاعجباً عجباً! واللّه یمیت القلب ویجلب الهمّ من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم، وتفرقکم عن حقّکم... «قاتلکم اللّه! لقد ملأتم قلبی قیحاً، وشحنتم صدری غیظاً، وجرعتمونی نغب التهمام أنفاساً وأفسدتم علی رأیی بالعصیان والخذلان، حتّی لقد قالت قریش: إن ابن أبی طالب رجل شجاع، ولکن لاعلم له بالحرب، للّه أبوهم! وهل أحد منهم أشدّ لها مراساً، وأقدم فیها مقاماً منّی؟ لقد نهضت فیها وما بلغت العشرین، وها أنا ذا قد ذرفت علی الستّین ! ولکن لا رأی لمن لایطاع»(1).
«ای شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند که همدست بودن این قوم با
1) - همان، خطبه 27.
یکدیگر - با آن که بر باطل اند - و جدایی شما از یکدیگر - با آنکه بر حقّید - دل را میمیراند و اندوه را بر ادمی چیره میسازد... خدا شما را بکشد که دلم را مالامال خون گردانیدید و سینهام را از خشم آکنده ساختید و جام زندگیم را از شرنگ غم لبریز کردید و با نافرمانی و ذلّت پذیری خود، رأی و تدبیر مرا تباه ساختید تا آنجا که قریش گفتند:
پسر ابو طالب مردی دلیر است، ولی از آیین لشکرکشی و فنون نبرد آگاه نیست!
آیا یکی از آنها تجربه های جنگی سخت و دشوار مرا دارد؟ یا در پیکار سابقهدارتر از من است؟ هنوز بیست ساله نشده، که در میدان نبرد حاضر میشدم، اکنون از شصت سالگی گذشته ام!
امّا دریغ، آن کس که فرمانش را اجرا نکنند رأی نخواهد داشت». (هرچه فکر و نقشه او دقیق باشد هرگز به جایی نمیرسد)
امیر المؤمنین در خطبه دیگری میفرماید:
«للّه أنتم! أما دین یجمعکم ولا حمیة تشحذکم؟ أولیس عجباً انّ معاویة یدعو الجفاة الطغام فیتبعونه علی غیر معونة ولا عطاء وأنا ادعوکم - وأنتم تریکة الاسلام وبقیّة الناس - إلی المعونة او طائفة من العطاء فتفرقون عنّی وتختلفون علیّ؟! انه لا یخرج الیکم من امری رضی فترضونه ولا سخط فتجتمعون علیه وان أحبّ ما أنا لاق إلیّ الموت!»(1)
«خدا را، شما چگونه مردمی هستید؟ نه دین، شما را گرد میآورد و نه حمیت و غیرت شما را بر میانگیزد. آیا این شگفت نیست که معاویه مشتی بلا جوی بی سر و پا را فرامیخواند، بی آن که هزینه یا عطایی به
1) - همان، خطبه 179.
ایشان دهد، از او پیروی میکنند. و من شما را که یادگار اسلام و باقی مانده مؤمنان نخستین هستید، دعوت میکنم و هزینه و عطا میدهم و شما از گرد من پراکنده میگردید و با من مخالفت میورزید. هرچه میگویم نمیپذیرید، خواه چیزی باشد که خشنودتان سازد یا به خشمتان آورد. کار شما، در هر حال، مخالفت با من و سرپیچی از من است. چیزی را که بیش از هر چیز دوست دارم، مرگ است که به سراغم آید.»
ببینید امام علیهالسلام چگونه آنان را تحریک مینموده و با وجود این، مرده متحرّک بودند. نه دین داشتند تا برای خدا امام را اطاعت نمایند و نه حمیّت و غیرت که با یکدیگر متحد شوند و بر دشمن بتازند و غالب آیند. هیچ وقت اتفاق کلمه نداشتند. امام از اصلاح آنان مأیوس شد و پس از آنکه دل او را خون کردند آرزوی مرگ کرد تا از این جماعت جدا شود.
عجبا! بدون اینکه معاویه به آنان کمک کند در راه او از جانبازی مضایقه نداشتند، امام علیهالسلام به لشکر خویش بیشتر از معاویه کمک میکرد. چون معاویه به شیوخ و سران سپاه پولهای گزاف میداد، و لشکریان مطیع رؤا بودند، ولی امیرالمؤمنین علیهالسلام سهم همه را به طور مساوی میداد. پس بهره لشکر عراق زیادتر از لشکر شام میشد، اما چون سران و رؤای سپاه ناراضی بودند لشکر به تبعیّت از رؤسا ناراضی میشدند.
طبری مینویسد:
«همّ اهل العراق بالغدر بمصعب، فقال قیس بن الهیثم: ویحکم لا تدخلوا أهل الشام علیکم، فواللّه لئن تطعّموا بعیشکم لیصفین علیکم منازلکم، واللّه لقد رأیت سید أهل الشام علی باب الخلیفة یفرح إن أرسله فی حاجة ولقد رأیتنا فی الصوائف وأحدنا علی
ألف بعیر وإنّ الرجل من وجوههم لیغزو علی فرسه وزاده خلفه».(1)
هنگامی که اهل عراق به فکر خیانت به مصعب و زد و بند با عبدالملک افتادند، یکی از اهل عراق آنان را نصیحت کرد و گفت: اهل شام در فقر و سختی هستند و اگر بیایند و با زندگانی شما آشنا شوند و از خوراک شما بچشند جای را بر شما تنگ میکنند. بزرگ اهل شام را بر در خانه خلیفه دیدم که اگر او را پی حاجتی روانه میکرد خوشحال میشد. در جنگهای تابستانی، هر کدام از ما هزار شتر داشتیم، اما یکی از سران شام بر اسب خویش سوار و آذوقهاش پشت سرش بسته است.
من نمیدانم که آیا اهل شام، مردمی مطیع و فرمان بردار بودند حتی پیش از اسلام و در عهد ملوک غسانی؟ و یا آن که در اثر تربیت معاویه در مدت چهل سال، چنین روح بندگی و اطاعت در آنان پیدا و تقویت شد که وظیفه خود را اطاعت در سختی و بیچیزی میدانستند، مثل روحیّه مردمان مستعمرهای که اعتراف دارند به اینکه باید با اربابان خود تفاوت داشته و همردیف نباشند. این روحیّه اطاعت و انقیاد سپاه چون با اصلاح و ادای امانت جمع شده بود، قهراً موجب این بود که لشکر شام بر سپاه عراق که تفرّق کلمه دارند غالب شوند.
از طرف دیگر، روحیّه خیانت در عموم کوفیان پیدا شده بود، و هر مملکتی که اولیای اُمور آن خائن و عموماً در صدد چاپیدن و غارت نمودن بیت المال شدند حتماً رو به زوال و اضمحلال و نابودی و نیستی خواهد رفت. و برداشتن خائنی را از پستی، و آوردن خائنی دیگر را سر این پست و سپردن پست دیگری به خائن اول، نه این که تاثیری در بهبودی اوضاع و اصلاح احوال اجتماع ندارد، بلکه موجب تسریع در اضمحلال و زوال خواهد شد.
1) - تاریخ طبری، ج 6 ، ص 175.
اگر اولیای امور، رشد فکری داشته باشند و آینده خود را با چشم خویش ببینند، باید از این خلق دوری جویند و خود را اصلاح کنند، و گرنه مثل اهل عراق خواهند شد که علی علیهالسلام از میان آنان رفت و همگی بنده معاویه و عمّال او شدند و زیاد بن ابیه و پسرش و حجاج بن یوسف و نظایر این شیاطین، حاکم ما یشاء در اموال و دما و فروج و مملکت خواهند گردید. در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
«فَاعْتَبِروُا یا اُولِی الْأبْصارِ»(1)
«پس ای صاحبان دیده، عبرت گیرید».
خلاصه مطلب، قشون مسلمین در صدر اول از طوایف و قبایل عرب بودند، و هر طایفه از رئیس خود اطاعت مینمود، و چنین نبوده که قشون مسلمین چون قشون امروزی دنیا مرکب از افراد مختلف باشند، و هر کس را که ما فوق است امیر لشکر نمایند و آن هنگ و سپاه تسلیم او باشند. پس در حقیقت اختیار دار سپاه همان رؤای قبایل بودند. معاویه رؤای قبایل را در اثر بخشش مال و مقام راضی نموده و آنها تابع او بودند، و قهرا قشون و سپاه نیز تابع او میشدند، هر چند به آنان عطایی نمیداد.
ولی علی علیهالسلام اموال را به طور تساوی بین مسلمانان تقسیم مینمود، و از این جهت رؤسا ناراضی میشدند. رؤسا نمیخواستند مانند افراد قبیله و رعیّت خود، سهم داشته باشند.
جمعی از طرفداران و ارادتمندان امیرالمؤمنین علیهالسلام به آن حضرت عرض کردند: ما حاضر هستیم به رؤسا و اشراف، اموال زیادی بدهی تا با تو همراهی کنند !
امام علیهالسلام فرمود: آیا از من میخواهید که با جور و ظلم به مردم بر دشمن غالب شوم. من اگر مال خود را تقسیم میکردم به طور مساوی به آنها میدادم. پس چگونه چنین نکنم در حالی که مال از آن خداوند است.
1) - سوره حشر، آیه 2.
«أتأمرونی أن أطلب النصر بالجور فیمن ولّیت علیه؟ واللّه لا اطور به ما سمر سمیر وما امّ نجم فی السماء نجماً ولو کان المال لی لسوّیت بینهم، فکیف وإنّما المال مال اللّه».(1)
«آیا مرا فرمان میدهید که پیروزی را طلب کنم به ستم کردن بر کسی که زمامدار او شدهام؟ به خدا سوگند، چنین نکنم تا شب و روز از پی هم میآیند و در آسمان، ستارهای از پس ستاره دیگر طلوع میکند. اگر این مال از آن من میبود، باز هم آن را به تساوی میانشان تقسیم میکردم. پس چگونه چنین نکنم در حالی که مال از آن خداوند است.»
ناراضی بودن رؤسا موجب این میشد که سپاه به فرمان امام علیهالسلام گوش ندهند، مگر آنان که به جهت دین از امام علیهالسلام اطاعت نمایند، یا غیرت و حمیّتی داشته باشند که به ملاحظه آن به وطن و مملکت خود خدمت کنند، و حاضر نشوند سپاه دشمن بر آنان غالب شود. چون این دو امر نبود غلبه دشمن حتمی بود، نه از باب آن که دشمن از جهت عدد زیادتر است. زیرا دانستید که امام علیهالسلام میل داشت که ده یک سپاه را داشته باشد ولی مانند لشکر معاویه، که آن حضرت فرمود: حاضرم ده نفر از شما را بدهم و یکی از آنان را بستانم. و از خطبه دیگر معلوم شد که امام علیهالسلام آرزو داشته که هزار سوار چون سواران طایفه بنیفراس داشته باشد. و از این فهمیده میشود که آن حضرت، حتّی هزار سوار مطیع نداشته است.
پوشیده نماند که اگر امام هزار سوار مطیع داشت و بس، بهتر از این بود که آن هزار نفر ضمیمه پنجاه هزار منافق باشد. زیرا این منافقین همیشه کار را خراب میکنند و نمیگذارند آن هزار نفر دیگر کار را به آخر برسانند.
از این رو است که امام علیهالسلام آرزو داشته به جای همه لشکرش هزار سوار داشته
1) - نهج البلاغه، خطبه 126.
باشد، و گرنه هزار سوار از آنان با بودن سپاه خودش نتیجه نداشت، چنانکه نزدیک بود مالک اشتر در جنگ صفین پیروز شود و چیزی نمانده بود که معاویه فرار کند و لشکر او متلاشی شود، در این وقت خوارج آمدند و نگذاشتند کار به آخر رسد و امام را تهدید کردند و سرانجام، امام علیهالسلام مجبور شد مالک اشتر را بطلبد و جنگ به ضرر علی علیهالسلام و به نفع معاویه پایان یافت.
پس اگر این جماعت انبوه در میان سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام نبودند و همان هزار نفر مطیع بودند، قطعاً امیرالمؤمنین علیهالسلام پیروز میشد. بنابراین غلبه معاویه، نتیجه تمرّد و عصیان سپاه امام علیهالسلام بود، نه به جهت کمی نفرات آنان، و نه به سبب خوبی نقشه معاویه و سوء تدبیر امیرالمؤمنین علیهالسلام !! چه کسی با تدبیرتر از امیرالمؤمنین علیهالسلام
بود با آن سابقه طولانی که در جنگها داشت. ولی حقیقت همان است که خودش فرمود:
«ولکن لا رأی لمن لایطاع»
«امّا دریغ، آن کس که فرمانش را اجراء نکنند، رأی نخواهد داشت» (هرچه فکر و نقشه او دقیق باشد، چون بدان عمل نشود به جایی نخواهد رسید)
امیرالمؤمنین علیهالسلام همچون پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم گرفتار منافقین بود. آنها امور را زیر و رو میکردند و مانع پیشرفت اسلام میشدند. بلی! در جنگ صفین در یک موقعیتی همه سپاه از روی میل و رغبت جنگ کردند که منشأ آن تحریک احساسات بود. رؤسا جدّا تصمیم گرفتند که جنگ کنند و فاتح شوند، و چنان هم شد، با آن که معاویه و سپاهش شریعه فرات را قبلاً به تصرّف در آورده بودند، آنها همه لشکریان معاویه را از شریعه بیرون کردند و شریعه آب را به تصرّف خود درآوردند. در این باره امام علیهالسلام میفرماید:
«هذا یوم نصرتم فیه بالحمیة»(1)
«در اثر حمیّت و عصبیت غالب و پیروز شدید».
همین اشعث بن قیس کندی، مردانه و دلیرانه جنگ میکرد. اگر در طول جنگ صفّین دو سه مرتبه همه لشکر به اتفاق و با جدّیت تمام جنگ میکردند، اهل شام را مغلوب مینمودند، ولی در همان ساعات آخر جنگ که نشانه های فتح و پیروزی پدید آمد در اثر نفاق و حسد رؤسا بر مالک اشتر، جنگ به ضرر امام علیهالسلام پایان یافت و مسئله حکمیّت و داوری پیش آمد.
البته من راجع به سپاه عراق و کوفه در ضمن احوال مسلم بن عقیل - ان شاء اللّه - بیان مشروح تری خواهم نمود. و در اینجا کلام را با این جمله ختم مینمایم.
شخصیّت فوق العاده امیرالمؤمنین علیهالسلام سبب شد که سپاه عراق با تمامی اختلاف و نفاقش بتواند در برابر سپاه شام مقاومت کند و با آنها بجنگد و گر نه، در واقع نباید با آنها برابری و در مقابل آنان عرض اندام نماید.
در عظمت و نبوغ امیرالمؤمنین علیهالسلام همین بس که معاویه سالها با لشکر عظیمی که در اختیار داشت در بیم و هراس از چنین لشکری بود که حتی رؤسایش با معاویه رابطه حسنه داشتند و از منافقین اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام محسوب میشدند.
آری، سپاه دوست و دشمن مرعوب شخص امیرالمؤمنین علیهالسلام بودند.
1) - وقعة صفّین، ص 167.
قطعاً در هر عصر و زمانی که پادشاه متدیّن باشد و بخواهد به دین عمل کند و قوانین را اجرا نماید و مردمان متدیّن را بر سر پستهای حسّاس گمارده ، و مردمان بیدین را از کار برکنار سازد، مردم به سوی دین کشیده میشوند و تظاهر به دین آشکار میگردد. در واقع اندازه تأثیر دین بستگی به خوبی تبلیغات و اندازه آن در جامعه خواهد داشت.
ولی اگر پادشاه به دین معتقد نباشد یا متجاهر به فسق و فجور و لهو و لعب شود و اشرار و بیدینان را بر مردم مسلّط نماید و متدیّنین را بکشد و از کار برکنار کند و قُضات و محدّثین بی دین را در صدر امور قرار دهد، بدون تردید، کفر و فجور بر مردم آن زمان غالب شده و حقیقت دین از میان مردم بیرون میرود. در این صورت مسلمانان واقعی کم خواهند شد، و باید در سایه تقیّه، دینداری نمایند و فکر و همّ آنان فقط حفظ خود باشد نه ارشاد دیگران.
در زمان معاویه که بهتر از زمان یزید بود، و به عبارت بهتر، زمان یزید بدتر و پستتر از زمان معاویه بود، بی دینی در لباس دین رواج یافت. سبّ علی بن ابیطالب علیهالسلام پس از نمازها در مجامع و مساجد از اهمّ فرایض محسوب میشد، شیعیان، مهدور الدم و خون آنان مباح بود. دشمنان علی علیهالسلام بر سر کار بودند، هر کس میخواست به معاویه و امرای او نزدیک شود باید بیشتر به دشمنی با
علی علیهالسلام تظاهر نماید. امرا، مشتی از دنیا طلبان و دین فروشان مانند عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه، زیاد بن ابیه، بسر بن ابی ارطات و مروان و فقها و محدثین آن عصر نیز جمعی از مردم ریاکار و منافق مانند ابوموسی، ابو هریره، اَنس، عبداللّه بن عمر،عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمرو بن عاص بودند. محققاً دینی که این جمع از امرا
وآن گروه از فقها و محدّثین آن را ترویج نمایند، دینی است که شیطان از آن خوشش میآید و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن بیزار میباشد. بدون سبب پیغمبر آن جمع از صحابه را از حوض دور نمینماید و نفرین نمیکند و نمیفرماید: «فسحقا لمن بدّل بعدی»(1).
امرای منافق به قدری دین را تغییر دادند که یکی از همان منافقین که از صحابه نیز بود، در دمشق گریه میکرد و برای اسلام دل میسوزانید و میگفت: در همه چیز دین، تغییر دادید حتّی در نماز که آن را نیز ضایع کردید و تغییر دادید.(2)
اینها ثمرات سلطنت منافقین میباشد و چنان نبود که منافقین فقط به سلطنت و ریاست بر مردم قانع شوند، و دین خدا را - کما هو حقه - به دست مردم بسپارند، و سنّت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را احیا و آن را اجرا نمایند، و فقط به غصب ولایت و خلافت راضی باشند.
حسین بن علی علیهماالسلام، وارث پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عالم به سنّت او بود. آن حضرت پس از مرگ معاویه، نامهای به اشراف بصره نوشت. در آن نامه آمده است:
«... وأَنا اَدعوکم إلی کتاب اللّه وسنّة نبیّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فإن السنّة قد اُمیتت و ان البدعة قد أحییت وإن تسمعوا قولی وتطیعوا أمری أهدکم سبیل الرشاد»(3)
1) - صحیح بخاری، ج 4 ، ص 312، کتاب الفتن، ب1، ح3.
2) - همان، ج 1 ، ص 185، کتاب الصلوة، ب 7.
3) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 357. (شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر او صلیاللهعلیهوآلهوسلم دعوت میکنم که سنّت را میراندهاند و بدعت را احیا کردهاند. اگر گفتار مرا بشنوید و دستور مرا اطاعت کنید شما را به راه رشاد هدایت میکنم).
حسین علیهالسلام نمیگوید که سنّت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خودی خود مرده و بدعت زنده شدهاست، بلکه میفرماید: سنّت را نابود ساختند و بدعت را زنده کردند، و من شما را به کتاب خدا وسنّت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دعوت میکنم، و اگر به امر من گوش دهید و از من اطاعت نمایید، شما را به راه راست و رستگاری میرسانم.
پس باید دید چه کسانی سنت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از بین بردند و بدعت را زنده نمودند. دشمنان خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تا توانستند با خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جنگیدند و چون بیچاره گشتند تظاهر به اسلام نمودند چنانکه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز آنان را به عنوان مؤلّفة القلوب پذیرفت. آنان همان منافقانی بودند که شالوده چنین روزی را ریختند و دین خدا را تحریف کردند، لذا پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم - به مقتضای روایات صحاح عامه - در کنار حوض به چنین اصحابی میفرماید: «فسحقا لمن بدّل بعدی؛ هلاک باد کسی که بعد از من دین را تغییر دهد !».
پس نتیجه سلطنت آنان بر مسلمانان همان تغییر دین حنیف بود. بدین سبب، دین فروشان و دروغ گویانی از صحابه را به دور خود جمع نمودند و به وسیله آنان، سلاطین منافق به آرزوی خود رسیدند و دین خدای را تغییر دادند.
معاویه برای اسلام و مسلمین بسیار خطرناک بود. او در مدّت سلطنت طولانی خود - نزدیک بیست سال پس از امیرالمؤمنین علیهالسلام به طور مطلق ریاست کرد - از کشتن مؤمنین و شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام و تقویت دشمنان او - یعنی اعداء دین - کوتاهی نکرد.
معاویه دست به تبلیغات دامنه داری زد. او با دشمنان خدا دوستی و با دوستان خدا دشمنی میکرد. در نتیجه، مردمان کم سنّ و سال بر این طریقه بار میآمدند، و سالمندان از مؤمنین میمردند یا در تقیّه بسیار شدیدی زندگی میکردند، به طوری که جرأت اظهار حق و مخالفت با معاویه را نداشتند. بدین ترتیب، باطل چون شب تاریک در سراسر وجود مسلمانان جهان نفوذ پیدا کرد.
معاویه از افراد زیرک و عقلای عرب و اشراف قریش بود. فرزندان عبدمناف افضل قریش بودند و فرزندان عبدشمس با اینکه نسبت به فرزندان هاشم - عمو زادگان خویش - در زمان جاهلیّت و اسلام عقبتر بودند، ولی نسبت به نسلها و طوایف دیگر قریش اشرف بوده و بر آنان تقدّم داشتند.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در نهج البلاغه در مقایسه بین بنیامیّه وبنیهاشم میفرماید:
«وهم أکثر وامکر وأنکر، ونحن أفصح وأنصح وأصبح»(1)
«بنی عبدشمس، تعدادشان بیشتر و مکارتر و فریبکارتر و بدکردارتر و زشت رویترند، ولی ما گویاتر و فصیحتر وخیرخواه تر و خوش روی تریم».
همین ابوسفیان، پدر معاویه پس از جنگ بدر و کشته شدن بزرگان قریش سیّد قریش گردید، و قریش تحت لوای او سالها با پیغمبر میجنگید.
معاویه شخصیّت و بازیگر توانای عصر خویش بود. او نه تنها در میان سلاطین مسلمین، بلکه در میان سلاطین جهان کم نظیر بود.
در تاریخ طبری آمده است: عمر بن خطّاب به شام سفر نمود و معاویه را دید که با دم و دستگاهی آمد و شب با دم و دستگاه دیگر آمد. موکب و هیئت خاصی مشاهده کرد که جماعت نزد او رفت و آمد میکردند، به معاویه گفت: ای معاویه، شب با یک دم و دستگاه میآیی و صبح با دم و دستگاهی دیگر، به من خبر رسیده که تو در خانه مینشینی و صاحبان حاجت دم در به انتظار تو میایستند!
معاویه گفت: یا امیرالمؤمنین!! من در شام هستم و دشمن به ما نزدیک است و در نزد ما جاسوس دارند، من میخواهم آنان عزّت اسلام را ببینند!
1) - نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 116.
عمر گفت: این خدعه و مکر عاقلانهای است.
معاویه گفت: دستوری به من بده تا اطاعت کنم.
عمر گفت: وای بر تو! تاکنون نشده من از تو عیب جویی کنم و تو پاسخ مرا ندهی و مرا متحیّر نکنی، و تا حال ندانستهام که به تو چه بگویم؟ امر کنم یا نهی نمایم؟(1).
نمیدانم این نقل صحیح است یا از همان دروغهایی است که به نفع معاویه ساخته شده است.
معاویه میگوید: عظمت اسلام به این است که پادشاه مسلمانان چون پادشاه نصارا و مجوس باشد تا در نظر کفّار بزرگ و با عظمت جلوه کند، و این عمل برای ریاست و سلطنت خواهی نیست، بلکه برای تقویت اسلام و تعظیم شعائر است؛از این رو، این عمل راجح میشود.
این سخن نادرست است. زیرا عظمت اسلام و مسلمین به این است که پادشاه آنها مثل پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم متواضع باشد، و اگر عمل معاویه صحیح است، باید پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز چنان میبود. آیا صحیح است که گفته شود معاویه بیش از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دلسوز اسلام و مسلمین بود؟
باید پادشاه اسلام با پادشاه کفر فرق داشته باشد. صاحب حاجت و نیازمند را دم در نگاه ندارد، و در مشی و لباس و خوراک چون فقیرترین مسلمانان باشد، چنانکه رفتار پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم وخلیفه او علی بن ابیطالب علیهالسلام چنین بود. در این صورت است که عظمت دین حق بر کفّار معلوم میشود و عزّت مسلمین افزوده میگردد. گمان نمیکنم نادرستی گفته معاویه بر مثل عمر بن خطاب پوشیده باشد، به همین جهت عمل خود او بر تواضع بود، لذا هنگامی که عمر به شام آمد مانند سلاطین روم متکبر نشد، و اگر عظمت اسلام و مسلمین را در این امر میدانست
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 331.
البته به آن لباس در میآمد و به آنان تشبّه مینمود.
من گمان میکنم این حدیث به نفع معاویه ساخته شده باشد، و نادرستی گفته معاویه هم بر عمر آن چنان پوشیده نبوده که موجب شود عمر در جواب متحیّر بماند و نداند امر کند یا نهی نماید.
اگر کسی به دقت تاریخ معاویه را بنگرد، در برابر خود مجسمه مکر و تزویر و شیطنت را میبیند. او خود را به حلم معرفی مینمود، نه از آن جهت که حلیم بود بلکه از آن جهت که خود را محبوب نماید. مردم از شخص حلیم خوششان میآید و از مرد سفّاک قسیّ القلب متنفّر هستند.
معاویه که از سفّاکترین مردم جهان محسوب میشد خود را به لباس میش در آورده بود تا مردم از او رمیده نشوند. تمام قتلهایی که عمّال او انجام دادند و خون تمام شیعیانی که در اطراف مملکت او ریخته شد به دستور او بود. ولی همه گناهان را به گردن عمّال میافکند و خود را بیگناه، بلکه حلیم و با گذشت معرفی میکرد.
عبدالملکبن مروان، حجاج بن یوسف را بر مردم مسلّط نمود و تمام خونهای ریخته شده به نفع عبدالملک و به ضرر حجّاج تمام شد. سلطنت عبدالملک را حجّاج منظم مینمود و مردم به حجاج بدبین بودند، و حال آن که حجاج، گناهی از گناهان عبدالملک بود.
تمام کشتارهایی که زیاد بن ابیه و بسر بن ابی ارطات مینمودند به امر معاویه بود، ولی معاویه تمامی گناهان را به گردن زیاد، بسر و نظایر این دو میانداخت مثل آنکه خود او اصلاً خبر نداشته است و اگر میدانست به جای قتل، عفو و اغماض به کار میبرد.
عایشه، «عبدالرحمان بن حارث بن هشام» را نزد معاویه فرستاد تا درباره حجر بن عدی شفاعت کند و وقتی رسید که حجر کشته شده بود. عبدالرحمان به معاویه گفت: حلم پدرت ابوسفیان کجا رفته ؟
معاویه گفت: افراد حلیمی مانند تو و بزرگان قوم من از من دور شدند و پسر سمیّه مرا بر این امر وادار نمود(1).
مثل اینکه عبدالرحمان و معاویه همدیگر را استهزاء مینمودند، مگر ابوسفیان حلیم بود یا از خود در تاریخ حلمی نشان داده بود؟ آیا اذیت و آزار پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم توسط ابوسفیان و همچنین کارهای او و زنش، هند با نعش حمزه سیدالشهداء علیهالسلام کاشف از حلم ابوسفیان بود؟! مگر همین ابوسفیان نبود که با نیزه خویش به نعش حمزه صلیاللهعلیهوآلهوسلم میزد و میگفت: بچش ای پاره پاره تن ؟ !
چون او را ملامت نمودند که تو با جنازه عموزاده خود چنین میکنی ابوسفیان خجل شد و گفت: این عملِ مرا مخفی کنید.(2)
پاسخ معاویه نیز نوعی استهزا به عبدالرحمان بود، حلمای قریش از من دور شدند و پسر سمیّه مرا وادار کرد یعنی چه؟ چه کسی پسر سمیّه را بر قریش مسلّط کرد؟ چه کسی او را، پسر حرام زاده ابوسفیان معرفی نمود؟
از این گذشته، زیاد، حجر و اصحاب او را نزد معاویه فرستاد. معاویه رسول خود را نزد حجر و اصحاب او فرستاد و او گفت: ما مأمور شدهایم که اگر از علی بیزاری بجویید و او را لعن کنید شما را آزاد کنیم و اگر امتناع نمودید، شماها را بکشیم!
گفتند ما بیزاری نمیجوییم و لعن نمیکنیم(3).
پس قاتل حجر، خود معاویه بود نه پسر سمیه. او در شام کشته شد نه در عراق. پسر سمیّه او را به نزد معاویه فرستاد و اگر معاویه او را آزاد می نمود، زیاد با او چه کاری داشت؟ اگر معاویه حلیم بود، چرا شفاعت مالک بن هبیره سکونی - رئیس
طایفه سکون و از بهترین لشکریان معاویه - را درباره حجر بن عدی قبول نکرد(1).
کوتاه سخن، معاویه از سفاکترین سلاطین جهان بود، و اصلاً حلمی نداشت.
او خودش را چنین معرفی مینمود تا محبوب شود، و همیشه گناهان را به گردن عمّال خویش میانداخت. بی جهت نبود که مغیرة بن شعبه و عبداللّه بن عامر حاضر نمیشدند مردم را به نفع معاویه بکشند، چنانکه این مطلب را شرح خواهم داد.
سخن معاویه نظیر سخن پسرش یزید بود که گفت: پسر مرجانه، حسین را کشت و من از او راضی میشدم بی آن که حسین را بکشد! اما این گفتههای دروغ ارزشی ندارد و پرده به روی حقایق نمیکشد.
اگر معاویه حلیم بود، از سبّ و لعن علی علیهالسلام پس از شهادت او صرف نظر مینمود، نه آن که مردم را به این امر وادار نماید. عمل او با امیرالمؤمنین علیهالسلام به مراتب پستتر از عمل پدر و مادر او در مورد جنازه حمزه سید الشهداء علیهالسلام است، ابوسفیان از عمل خویش خجل شد، ولی معاویه بر عمل خود اصرار ورزید.
سرّ دشمنی معاویه با امیرالمؤمنین علیهالسلام ، علاوه بر اختلاف فامیلی میان اولاد عبدشمس و اولاد هاشم، همان دشمنیهایی است که به سبب اسلام پیدا شد. معاویه در رکاب پدرش ابوسفیان مدتها با پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امیرالمؤمنین علیهالسلام جنگید و علی علیهالسلام ، جدّ و عموی مادر او و دایی و برادر معاویه را به قتل رساند.
معاویه از منافقین و مؤلفة القلوب است که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میخواست با مال آنان را به اسلام متمایل کند، و از غنایم جنگ حنین به او بهره وافی رسید.
معاویه دشمن سرسخت اسلام و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و نمیتوانست عظمت
1) - همان، ص 274.
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ببیند، ولی چون نمیتوانست با پیامبر اظهار دشمنی کند با علی علیهالسلام اظهار عداوت مینمود، چون به نص آیه مباهله، علی علیهالسلام نفس پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود.
به طور کلی چون منافقین نمیتوانستند دشمنی خود را نسبت به پیغمبر اکرم آشکار سازند از دشمنی با علی علیهالسلام کوتاهی نمیورزیدند.
این است که بغض علی علیهالسلام نشانه نفاق است:
«لایحبک منافق ولایبغضک مؤمن»(1)
اکنون درباره علی علیهالسلام حکایتی نقل میکنیم که شما از این حکایت تا حدودی بر مقدار دشمنی معاویه نسبت به پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم واقف خواهید شد.
مسعودی در مروج الذهب میگوید: در سال دویست و دوازده هجری، مأمون اعلان عمومی نمود که هر کس معاویه را به خوبی یاد کند یا او را بر یکی از صحابه ترجیح دهد، در پناه ما نخواهد بود.
مردم در سبب اقدام مأمون بر این امر اختلاف کردند، بعضی گفتند: سبب آن خبر مطرف بن مغیرة بن شعبه است که به گوش مأمون رسیده است. این خبر را زبیر بن بکّار در کتاب «موفّقیات» از مداینی و او از «مطرف» چنین نقل کرده است: پدرم مغیره نزد معاویه رفت و آمد داشت. هر وقت که پدرم از نزد معاویه بر میگشت از عقل او ستایش و تمجید مینمود، تاآن که شبی از نزد معاویه آمد در حالی که بسیار اندوهگین بود و غذا نخورد. گمان کردم برای ما پیشآمدی روی داده، و پدرم از ولایت وفرمانداری عزل شده است. پس از اندک زمانی گفتم: چرا امشب گرفته و ناراحتی؟ گفت: از نزد خبیث ترین مردم آمدم، امشب در خلوت به معاویه گفتم: تو به آرزوی خود رسیدی و پیر شدی، چه شود که اظهار عدل کنی و با بنیهاشم خوشرفتاری نمایی، آنان خویشان تو هستند و دیگر از آنان ترس نداری !
معاویه گفت: ابوبکر به پادشاهی رسید، چون مُرد نامِ او از میان رفت، و چون
1) - سنن ترمذی، ج 5 ، کتاب المناقب، باب مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام ص 400.
او را یاد کنند از او به ابوبکر تعبیر میکنند. عمر ده سال زحمت کشید و چون از میان
رفت، اگر از او یاد کنند عمر گویند، و پس از او برادر ما بنیامیه، عثمان به ریاست رسید و کسی مانند او در نسب نبود، و چون از میان رفت نام او نیز رفت، ولی همه روزه پنج مرتبه به نام محمد فریاد میزنند و میگویند: «اشهد أن محمّدا رسولاللّه»
با این چه میشود کرد؟ «فإیّ عمل یبقی مع هذا - لا اُمّ لک - واللّه إلاّ دفناً دفنا».
تا این نام را دفن نکنم آرام نگیرم.
چون این حدیث به گوش مأمون رسید فرمان داد در تمام شهرستانها معاویه را در بالای منابر لعن کنند. عامه مردم زیر بار این فرمان نرفتند و آشوب به پا کردند. به مأمون گفتند: از این کار صرف نظر کن. او نیز اعراض نمود.(1)
از این حدیث چند چیز کشف میشود:
1- معاویه فوقالعاده با پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دشمن بوده و نمیتوانسته عظمت خدا دادی او را ببیند، که قرآن میفرماید:
«وَرَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ»(2)
«و نامت را برای تو بلند گردانیدیم»
از این رو به سبّ امیرالمؤمنین علیهالسلام در بالای منابر غضب خویش را تسکین میداد و از نشر فضایل اهل بیت علیهمالسلام جلوگیری میکرد. همینطور احادیثی که بر مذمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، دلالت دارد به دستور او جعل میشد و این گونه احادیث تاکنون در صحاح عامه موجود است. و در کتاب «منافقین»(3)به این امر اشاره نمودهام.
2- تبلیغات معاویه به حدی موثر و دامنهدار بوده که پس از انقراض سلطنت آل امیه و رسیدن سلطنت به آل عباس و گذشت حدود هشتاد سال، مأمون
نتوانست فرمان دهد معاویه را لعن کنند، و مردم از پذیرش این فرمان استنکاف کردند، و عامه مردم از انجام چنین عملی بیم داشتند تا جایی که مثل مأمون، پادشاه سفّاک و مقتدری مجبور میشود از فرمان خویش صرف نظر نماید.
3- مغیرة بن شعبه که شاید قدری پاکتر بوده، و یا خباثت او از دیگران کمتر بوده، خواسته کاری کند که معاویه را از بنیهاشم راضی گرداند، و در نتیجه از سبّ علی علیهالسلام کاسته شود. - به زودی اشاره میکنم که مغیره از عمرو بن عاص بهتر و پیش کور لوچ بود - هر چند خود مغیره از منافقین است، ولی نفاق هم مانند جهنم دارای درجات و مراتبی است و تمامی منافقین در یک مرتبه از نفاق و کفر نیستند.
4 - خلافت را از اولاد علی علیهالسلام دور میکرد و میخواست آن را در فامیل خود قرار بدهد، لذا در اظهار دشمنی با بنی هاشم فرو گذاری نکرد.
در کتاب «عبقات الانوار» مطلبی نقل شده که تا حدّی عداوت معاویه نسبت به اولیاء اللّه و دوستی او با أعداء اللّه را آشکار میکند. خلاصه کلام این است: «معاویه پس از رسیدن به سلطنت، به تمام عمّال و فرمانداران خویش نوشت: هر کس روایتی در فضیلت ابوتراب - مقصود او امیرالمؤمنین علیهالسلام است - واهل بیت او - آیا پیغمبر اکرم که بزرگ اهل بیت است مشمول همین قانون بوده ؟ ! - نقل کند در پناه سلطنت ما نخواهد بود.
پس خطبا مشغول لعن علی علیهالسلام در بالای منابر شدند. و مردم کوفه بیش از شهرستانهای دیگر مبتلا شدند، چون معاویه، زیاد بن سمیه را والی کوفه نمود و او شیعیان را میشناخت و هر کجا آنان را مییافت میکشت.
باز معاویه به تمام فرمانداران خود نوشت: شهادت شیعه علی را قبول نکنید. در نامه دیگری به فرمانداران خود نوشت: به شیعیان عثمان و راویان فضایل ومناقب او احترام بگذارید و احسان نمایید، و هر حدیثی که در فضیلت عثمان روایت شده به من گزارش دهید، و نام راویان و خویشان آنها را بنویسید.
معاویه در مقابل این عمل، اموالی برای آنان میفرستاد، و هر کس هر حدیث مجهولی را نزد هر یک از فرمانداران میبرد مورد احترام او واقع میگشت.
آنگاه او به والیان خود نوشت: مردم را به نقل فضایل صحابه و ساختن حدیث برای آنان دعوت کنید و هر فضیلتی که مسلمانان برای «ابوتراب» نقل کرده اند، عین و مانند آن را برای دیگری از صحابه نقل کنید که این، از برای روشنایی چشم من و مغلوب شدن شیعیان او بهتر است.
این احادیث از بس که در منابر خوانده شد و در مدارس به اطفال تعلیم شد مردم آن را فراگرفتند همانطور که قرآن را میآموختند و پسر و دختر بر این امر بزرگ شدند.(1)این مطلب را، ابوالحسن مداینی درکتاب «الاحداث» نقل کرده و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه به نقل از او آورده است.(2)
معاویه در دشمنی کوتاهی نکرد. من کسی را سراغ ندارم که با دشمن خود پس از مرگ او چنین رفتاری نموده باشد.
پس این همه احادیث که درباره جمعی از صحابه ساخته شده و این همه فضایلی که در مقابل فضایل علی علیهالسلام به دیگران نسبت داده شده، و این همه مطاعنی که برای امیرالمؤمنین علیهالسلام واهل بیت علیهمالسلام او نوشته شده، همگی از آثار معاویه وسلطنت او میباشد که هنوز هم آن آثار در کتابها باقی مانده است. ولی چنان نیست که راه جدایی حق از باطل و شناسایی حق بسته شده باشد، بلکه از آثار و علایم، وضع و جعل هویدا است «وَیَأْبَی اللّهُ إلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ»(3)معاویه که خود را به دروغ حلیم معرّفی نمود، به حدّی رجال شیعه را کشت که به حساب نیاید. یکی از موجبات ترفیع رتبه و رسیدن به مقام عالی برای فرمانداران، کشتن شیعیان
بود. نزدیکی زیاد بن ابیه به معاویه تا آن حد که او را برادر و مقدّم بر شیوخ بنیاُمیّه نمود، در اثر همین اعمال و رفتار زیاد بود. معاویه او را میشناخت و اندازه خباثت او را میدانست و زیاد را که حرام زاده بود شایسته برادری دانست و برادر خود معرفی نمود و به یک تیر چند نشان زد:
اوّل: قانونی از قوانین مهمّ و مسلّم اسلام را که «الولد للفراش و للعاهر الحجر؛ فرزند از آن صاحب بستر است و نصیب زناکار سنگ است». نابود نمود، با آن که زناکار بهرهای از فرزند ندارد، و فرزند متعلق به شوهر قانونی خواهد بود. معاویه، زیاد را، از فراش عبید بیرون آورد و به ابوسفیان زنا کار ملحق نمود.
دوّم: شیوخ بنی امیه را ذلیل نمود و زیاد را بر کسانی چون عبداللّه بن عامر و مروان بن حکم و سعید بن عاص اموی مقدّم گرداند.
عبداللّه بن عامر از بزرگان بنیاُمیّه و فرماندار بصره بود. او به یکی از همراهان زیاد گفته بود: پسر سمیّه بر من ایراد میگیرد و بر عمّال من اعتراض مینماید، میخواهم جماعتی از قریش را بیاورم تا قسم یاد کنند که ابوسفیان، سمیّه را ندیده است.
معاویه از این سخن عبداللّه بن عامر به غضب درآمد و کار بالا گرفت تا آن که یزید شفاعت کرد. پس معاویه راضی گردید، به شرط آن که ابن عامر رضایت زیاد را فراهم آورد.(1)
معاویه حلیم!! بر عبداللّه بن عامر که خود را مقدّم بر معاویه میدانست، سختگیری نمود که چرا گفته «ابوسفیان با سمیّه زنا نکرده» تا آن بیچاره به یزید متوسل شود، و او شفاعت کند، آن گاه معاویه از تقصیر عبداللّه درگذرد، به شرط آنکه برود و زیاد بن ابیه را راضی کند.
حال فکر کنید که آن بدبخت چقدر تواضع کرده تا زیاد را از خود راضی نموده است. به هر حال، معاویه با کوچک کردن بزرگان بنیاُمیّه به هدف خود رسید. او
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 214 و 215.
میدانست که خلافت به غیر قریش نمیرسد. پس بزرگان قریش چون حسن بن علی علیهماالسلاموعبدالرحمان بن خالد بن ولید(1)را میکشت و دیگران را خُرد میکرد وآنان را سبک مینمود تا آن که زمینه برای خلافت فرزندش یزید فراهم گردد. به همین جهت بود که سعی داشت میان سعید بن عاص اموی و مروان بن حکم اختلاف بیفکند، چون هر دو شیخ و بزرگ بنی اُمیّه و صاحب اموال و اولاد و جاه و مقام بودند. معاویه نمیخواست این دو نفر محترم باشند، و در صدد بود به دست یکدیگر هر دو را سبک نماید. لذا هر یک را پس از عزل دیگری والی مدینه مینمود.
طبری به نقل از راوی میگوید: معاویه به سعید بن عاص والی مدینه نوشت: خانه مروان را خراب کن. سعید اطاعت نکرد. مجدداً نوشت که خانه مروان را خراب کن. سعید باز هم قبول نکرد. پس معاویه سعید را عزل و مروان را والی نمود.(2)
همو از واقدی نقل میکند: معاویه به سعید دستور داد که اموال مروان را ضبط کن و جزو اموال دولتی قرار بده، و فدک را از او پس بگیر - با آن که خود معاویه آن را به او بخشیده بود - .
سعید نوشت: مروان با من خویشاوندی نزدیک دارد. معاویه مجدّدا فرمان را صادر نمود. سعید امتناع کرد، و هر دو نامه را نگاه داشت.
بعد از آن که معاویه سعید را عزل و مروان را به جای او والی نمود، به مروان نوشت: اموال سعید را که در حجاز است ضبط کن.
مروان، عبدالملک فرزند خویش را با نامه معاویه نزد سعید فرستاد و گفت: اگر دستور معاویه نبود من به چنین عملی اقدام نمیکردم.
سعید هم دو نامه معاویه را که راجع به ضبط و تصرّف اموال مروان بود، برای مروان فرستاد.
عبدالملک دو نامه را نزد پدر خویش، مروان آورد. مروان گفت: سعید بهتر از ما حفظ خویشاوندی نمود و متعرّض اموال سعید نشد.
سعید برای معاویه نوشت: عجب است از تو که میان خویشان و نزدیکان دشمنی میافکنی، و خودت از بیگانگان تحمّل میکنی و صبر مینمایی(1).
سعید بیجهت تعجب نموده بود. چون معاویه، به سبب خلافت یزید دست به چنین اقداماتی میزد. او از بیگانگان وحشت نداشت و میدانست که غیر قریش نمیتوانند مزاحم یزید شوند. پس تا میتوانست بزرگان قریش را تضعیف میکرد، چنانکه این دو نفر از آل اُمیّه را به دست همدیگر ضعیف و ذلیل نمود.
آری! این معاویه که میخواست خانه مروان را خراب کند و اموال سعید را ضبط و مخصوص دولت نماید، همان معاویهای است که میخواست معروف شود به آن که حلیم است.
معاویه در هنگام مرگ به یزید گفت: آسایش تو را فراهم ساخته، دشمنان تو را
ذلیل نموده و گردنکشان عرب را برای تو خاضع کردم(2).
به همین جهت بود که معاویه سلطنت عراق و ایران را به پسران زیاد بن ابیه واگذار نمود، و مروان و سعید - دو شیخ بنی اُمیّه - واولاد آن دو را از امارت و سلطنت برکنار و فقط شهر مدینه را در اختیار آن دو گذاشت، آن هم برای ایجاد عداوت و دشمنی که یکی را به جای دیگری میگماشت. و میتوان گفت که میان این دو دشمنی پیدا شده بود و به تدریج زیادتر میشد تا کار به جایی رسید که عبدالملک پسر همان مروان، عمرو پسر سعید بن عاص را کشت و به او خیانت
نمود.(1)و دیگر آن که میخواست به وسیله زیاد، بزرگان شیعه را بکشد و شکنجه نماید، و کسی دیگر مثل او، چنین اوامر معاویه را اطاعت نمیکرد، و این گونه عمال که میرغضب باشند کم نظیر هستند. آری! حجّاج بن یوسف ثقفی را میتوان نظیر زیاد بن ابیه دانست.
مغیرة بن شعبه که سالها از جانب معاویه والی کوفه بود اقدام به قتل «حجر بن عدی کِندی» نکرد. طبری از هشام نقل میکند که ابومخنف روایت کرده: معاویه در سال چهل و یکم، مغیره را فرماندار کوفه نمود، و به او سفارش کرد که از دشنام دادن به علی و مذمّت او، ترحّم بر عثمان و استغفار برای او، عیب گویی اصحاب علی و دور کردن آنان و گوش ندادن به سخنانشان، مدح شیعه عثمان و نزدیک نمودن آنان و گوش دادن به سخنانشان کوتاهی نکند.(2)
مغیره بیش از هفت سال والی کوفه بود. او با مردم خوش رفتاری میکرد، ولی از دشنام به علی علیهالسلام و بدگویی کردن از قاتلان عثمان و مدح عثمان و شیعیان او کوتاهی نمیکرد. چون حجر بن عدی، لعن علی علیهالسلام را میشنید میگفت: خداوند شما را مذمّت و لعنت کند ! پس میایستاد و میگفت: شهادت میدهم که آن کسی را که مذمّت میکنید سزاوار مدح است، و آن کسانی را که مدح میکنید سزاوار مذمّت هستند.
مغیره به حجر میگفت: اقبال تو بلند است که من والی هستم، ای حجر، بترس از غضب سلطان! چه بسا غضب سلطان امثال تو را هلاک کند.
رفتار مغیره با حُجر چنین بود تا یک روز مغیره در اواخر امارتش شروع به مدح عثمان و شیعیان او و کسانی که طالب خون او بودند کرد. حجر از جای برخاست و چنان نعرهای زد که نه تنها تمام اهل مسجد کوفه شنیدند، بلکه آنهایی که بیرون
مسجد بودند هم آواز او را شنیدند. او فریاد زد و به مغیره گفت: به جای آن که ارزاق و عطایای مردم را بدهی که مدتی است به تأخیر افتاده، مشغول مذمّت امیرالمؤمنین علیهالسلام و مدح فاسقین هستی؟! هنگامی که حجر این سخن را گفت، دو سوّم از حاضرین برخاستند و با حجر همراهی نمودند و او را تصدیق کردند.
مغیره از منبر پایین آمد و به منزلش رفت. خویشان مغیره نزد او رفتند و به او اعتراض کردند که چرا این مرد را آزاد گذاشتهای تا بر تو جسورانه ایراد کند و مردم را
جری و جسور نماید؟ اگر معاویه باخبر شود از تو ناراضی میگردد.
مغیره گفت: من در اثر همین سکوت حجر را کشتم، چون پس از من با والی دیگر نیز چنین رفتار میکند و آن والی فورا او را میکشد. عمر من تمام شده و نمیخواهم خوبان اهل کوفه را بکشم که آنان به سعادت رسند و من بدبخت شوم و معاویه در دنیا عزیز و مغیره در روز قیامت ذلیل گردد(1)!
در این جملات مغیره قدری دقّت کنید و اندازه عقل او را بسنجید. میگویند: زیرکان و عقلای عرب پنج نفر هستند: معاویه، عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه، قیس بن سعد بن عباده و عبداللّه بدیل خزاعی. دو نفر اخیر از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام بودند، و مغیره تا حدودی رعایت بیطرفی مینمود تا آن که تکلیف او روشن شد و غلبه معاویه را دانست، آن گاه خود را به او چسباند و ولایت کوفه را از معاویه گرفت. (ولایت کوفه در آن زمان ولایت بر قسمت مهمّی از عراق عرب و ایران بوده است).
به عقیده نگارنده، مغیرة بن شعبه به مراتب از عمرو بن عاص عاقل تر بود. زیرا خود را به نتیجه میرساند بدون آن که خود را بدنام نماید.
عمرو بن عاص از معاویه طرفداری نمود تا به سلطنت مصر برسد، و پس از زحمات و مشقات فوق العاده و جنگ صفّین به آرزوی خود رسید، ولی این مغیره
1) - همان، ص 254 و 255.
است که در کنار، با آسایش استراحت میکرد، و هنگامی که کار سلطنت به معاویه رسید فوری تقریباً نصف سلطنت او را که شامل ایران و عراق میشد، از چنگ او بیرون آورد و تا زنده بود از دست نداد و پس از مرگ او به زیاد بن ابیه رسید و مردم کوفه او را دوست داشتند. او کسی از آنان را نکشت و برای سلطنت و عزیز کردن معاویه حاضر نمیشد خود را بدنام نماید. او مانند زیاد بن ابیه نبود.
هم چنین عبداللّه بن عامر اُموی - از اشراف بنی اُمیّه - والی بصره بود و مردم را تحمّل میکرد و حاضر نبود به جهت سلطنت معاویه کسی را بکشد.
طبری گوید: ابن عامر از فساد مردم به زیاد شکایت کرد!
زیاد گفت: شمشیر در میان آنان بگذار.
گفت دوست ندارم آنان را با فاسد نمودن خود اصلاح نمایم.
همو نقل میکند که ابن عامر گفت: من میخواهم با مردم دوست باشم، چگونه نگاه کنم به کسی که پدر و برادر او را عقوبت کرده باشم(1).
این است حال مغیرة بن شعبه والی کوفه، و آن است حال عبداللّه بن عامر والی بصره، این جماعت حاضر نبودند برای سلطنت معاویه خود را بد نام نمایند و مردم را از خود ناراضی سازند و جنایات آنان در تاریخ ثبت شود.
پس معاویه برای نابود کردن مردان بزرگ شیعه به افرادی مانند زیاد احتیاج داشت، به همین خاطر به هر قیمتی که بود او را راضی نمود و از بهترین عمّال خود گردانید.
زیاد بن ابیه حاضر شد که وسیله کشتن حجر بن عدی را فراهم سازد. او حجر را با چند نفر از خواص شیعیان از کوفه بیرون و روانه شام نمود و از شهود تعهّد گرفت که حجر کشته شود و چنین نیز شد.
معاویه هر چه اصرار نمود که حجر به علی، امیرالمؤمنین علیهالسلام سبّ و دشنام
1) - همان ، ص 212.
دهد تا از کشتن او صرف نظر کند، حجر قبول نکرد، و روسیاهی عجیبی برای معاویه و زیاد و شهود باقی ماند.
طبری از ابومخنف نقل مینماید: عایشه به معاویه گفت: آیا نترسیدی از خدا که حجر و اصحاب او را کشتی؟
معاویه گفت: من آنان را نکشتم، آن جماعت که شهادت دادند او را کشتند(1).
معاویه برای آن که خود را خوب و حلیم معرفی نماید همیشه جنایتهایی را که خود امر کرده بود، به دیگران نسبت میداد و در اینجا نیز گناه را به گردن شهود میاندازد.
عبدالرحمان بن حارث بن هشام از مدینه برای شفاعت حجر حرکت کرد و پیش از رسیدن او، حجر کشته شده بود (و شاید معاویه از آمدن عبدالرحمان باخبر شده بود و قبلاً حجر را کشت تا نوبت به شفاعت او نرسد).
معاویه به او گفت: افرادی مانند تو که از حلما و بزرگان قوم من هستید، از من دور شدند، و پسر سمیّه مرا بر این امر وادار کرد.
معاویه با این جمله از عبدالرحمان تجلیل نموده و خواسته رضایت او را فراهم سازد و از طرف دیگر، گناه را به گردن پسر سمیّه اندازد و در عین حال عبدالرحمان و امثال او را نیز مقصر دانست که چرا از مصاحبت و ملازمت رکاب او دور شدهاند تا نوبت به پسر سمیّه رسیده است !
از همین نقل نیز دانسته میشود که بزرگان قریش هیچ وقت در این کارهای پست دخالت نمیکردند، و باعث نابودی رجال و شیوخ شیعه نمیشدند، آنان از معاویه دوری میکردند و البته معاویه برای انجام مقاصد ناپاک خویش محتاج به پسر سمیّه بود، او را پسر ابوسفیان خواند تا به چنین اموری مبادرت نماید، ولی پس از رسیدن به مقصود، او را پسر سمیّه مینامد.
1) - همان، ص 279.
آری! این است سرّ جلو آمدن زیاد و عقب رفتن شیوخ قریش.
ولید بن عتبة بن ابوسفیان، پسر عموی یزید بن معاویه والی مدینه بود، او حاضر نشد امام حسین علیهالسلام را بکشد، اگر چه از طرف یزید برای این کار مأمور شده بود، سرانجام پسر همان زیاد، عبیداللّه اطاعت نمود وآن فجایع را مرتکب شد، و چون انعکاس عمل بسیار بد بود، یزید گناه را به گردن عبیداللّه انداخت.
فجایع «زیاد» و کشتار شیعیان در عراق قابل بیان نیست. همین زیاد، پس از آن که برادر معاویه و والی کوفه شد مردم را نزدیک دارالاماره جمع کرد، و آنها را به سبّ علی علیهالسلام وادار نمود، و هر کس که امتناع کرد او را با شمشیر کشت(1).
1) - مروج الذهب ، ج 3 ، ص 26.
معاویه برای نگاهداری سلطنت در اولاد خود، حزبی به نام شیعیان عثمان تشکیل داد. او در اوایل سلطنت خود، خون عثمان را بهانه کرده، شیعیان او را جمع نمود و از آنها طرفداری کرد و آنها نیز از سلطنت معاویه طرفداری میکردند. معاویه در عین حال که این حزب را تقویت مینمود، حزب مخالفین خود - شیعیان علی علیهالسلام - را از میان بر میداشت. او برای این کار دست به اقدامات شدیدی زد از جمله، توهین به شیعه، رد شهادت آنان، مهدور الدم نمودن شیعیان - حتی متّهمین به تشیّع - جلوگیری از ذکر فضایل علی علیهالسلام ، نسبت دادن آن فضایل به دیگر صحابه، تشویش اذهان و کتمان حقیقت.
معاویه دانسته بود که برای سلطنت وی و یزید و فامیل اموی، رقیبی جز فرزندان حضرت علی علیهالسلام در میان قریش نیست، لذا برای نابود کردن موقعیّت و وجاهت آنان از سبّ بزرگ بنیهاشم - علی علیهالسلام - کوتاهی نداشت. و این طریقه را حتّی پس از استقرار سلطنتش و کشته شدن علی علیهالسلام و فرزندش - امام حسن علیهالسلام - از دست نداد.
میتوان گفت: معاویه برای نگاهداری سلطنت در خانواده خود و کنار زدن رقیبان سلطنت آنان، از سبّ علی علیهالسلام دست بر نمیداشت، واین قطع نظر از دشمنی
او با پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امیرالمؤمنین علیهالسلام است که قبلاً شرح دادم. او این دشنام دادن را جزء عادات و رسوم مردم زمان خود نموده بود.
پس در حقیقت، معاویه برای نگاهداری سلطنت امویها، هم حزب آنان را تقویت و حزب مخالف را ذلیل و بیچاره، بلکه نابود مینمود، و هم رقیبان را بد نام کرده تا حدّی که دشنام دادن به آنان از واجبات دینی و از رسوم و عادات شده بود و همه مردم از کوچک و بزرگ بر این عادت بار آمده بودند.
ابوبکر سلطنت را به عمر، نه به فرزند و خویشان خود واگذار نمود. عمر هم آن را در میان شش نفر قرار داد که هیچ یک از آن شش نفر از فامیل و نزدیکان عمر نبودند و هر کدام دارای سوابق زیاد در اسلام و موقعیت مهمّی در نزد مسلمین بودند، در میان آنان کسی بود که سوابق و خدمات او به مراتب بیش از خود عمر بود و چه بسا هر کدام خود را به خلافت سزاوارتر از عمر میدانستند.
معاویه میخواست سلطنت را به یزید واگذار کند و او را جانشین خود نماید. چشم مردم نیز به قریش دوخته شده بود که آنان چه خواهند کرد؟ بعضی از قریش از معاویه میخواستند که سلطنت را چون عمر به شورا واگذار کند. اشراف قریش هیچ وقت یزید را لایق خلافت نمیدانستند.
معاویه که باتلاش فراوان و با به کارگیری خدعه و نیرنگ و مبارزه با ارزشهای دینی، خود را به عنوان خلیفه مسلمین به مردم تحمیل کرده بود هنوز شیرینی خلافت را نچشیده بود که گرفتار فکر خسته کننده دیگری شد، او میخواست ولایت عهدی یزید را استوار و محکم کند، ولی به هیچ وجه زمینه مستعد نبود. معاویه چارهای نداشت جز این که یکی از سه کار را عملی نماید:
یا افکار مردم را به حدّی پائین بیاورد که شخص نالایقی همچون یزید را خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پادشاه مسلمین بشناسند. و یا یزید را دگرگون سازد و نگرش او را تغییر دهد، و آن صفات بد را از او دور نماید و او را به صفات پسندیده متخلّق
گرداند. یا رقیبان او را و کسانی که مدّعی مقام او هستند بکشد و حدّاقل آنها را از عظمت و موقعیّت بیندازد، تا مردم یزید را بر آنان ترجیح دهند.
معاویه هر سه کار را کرد، و از هر کاری که مقدور او بود کوتاهی نکرد، از تمام درها وارد شد، و از هر راهی رفت.
مغیره که از باهوشان و زیرکان عرب آن عصر است، و سالها والی کوفه بود، گاهی برای آن که موقعیّت خود را بشناسد استعفا میداد و اظهار خستگی و شکستگی و ضعف مینمود.
طبری از شعبی نقل نموده است: «مغیره به شام رفت و استعفا داد. معاویه استعفای وی را قبول کرد، و میخواست به جای او سعید بن عاص اموی را بگمارد. چون مغیره از این راز مطلع شد نزد یزید رفت و به او فهماند که اگر من والی کوفه باشم برای ولایت عهدی تو از مردم بیعت میگیرم، و جانشینی تو را مسلم میکنم.
یزید نزد معاویه رفت و او را خبر کرد. معاویه مجدّداً مغیره را والی کوفه نمود. مغیره به کوفه برگشت و در کار بیعت یزید کوشید و جماعتی را نزد معاویه فرستاد»(1).
این افراد میآمدند و اظهار میداشتند که موقعیّت یزید خوب است و مقتضی است او را به ولایت عهدی انتخاب کنید. البته مردم رذل و دنیاپرست چون از این راه به مقصود میرسیدند اظهاراتی مینمودند و خشنودی معاویه و یزید را فراهم میساختند، آن گاه معاویه آنان را با ثروت و مقام به اماکن خویش بر میگردانید.
کوتاه سخن، معاویه برای ولایات امرایی انتخاب میکرد که از یزید اطاعت کنند، و به سوی او دعوت نمایند و به اعیان و اشراف مال میبخشید تا بیعت نمایند و زیر بار اطاعت او بروند. معاویه از این راه وارد شد و تا ممکن بود استفاده
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 301 و 302.
نمود.
در مروج الذهب آمده است: «در سال پنجاه و نه از تمام شهرها گروه هایی از مردم نزد معاویه میآمدند. معاویه به ضحّاک بن قیس گفت: فردا جلوس دارم و چون از سخن فارغ شدم تا میتوانی یزید را مدح کن و مردم را به بیعت او دعوت کن. من به عبدالرحمان بن عثمان ثقفی و عبداللّه بن عضاة اشعری و ثور بن معن سلمی دستور دادهام که گفتههای تو را تصدیق کنند، و مانند تو مردم را به بیعت یزید دعوت نمایند. فردا معاویه یزید را توصیف نمود و اظهار داشت: خوبیهای او باعث شده که او را جانشین خود نمایم.
ضحاک بن قیس برخاست و از یزید تمجید نمود، و مردم را به بیعت کردن با او ترغیب نمود، پس از او آن چند نفر یکی پس از دیگری ضحاک را تصدیق نمودند».
(این گفتهها از مردم مختلف - در چنان انجمنی که از هر شهری جمعی حاضر بودند - برای این بود که بگوید تمامی حاضرین موافق هستند و سکوت همگی کاشف از رضایت میباشد.
معاویه در آن مجلس سؤال کرد: احنف بن قیس کجا است؟ او برخاست و کلامی گفت که خلاصه آن چنین است:
معاویه! تو مرد با تجربهای هستی، پس دقّت کن که مردم را به چه کسی میسپاری؟ و چه کسی را به جای خود میگماری؟ و به سخن کسی که به تو فرمان دهد و صلاح و مصلحت را در نظر نمیگیرد گوش نده.
ضحّاک بن قیس برخاست و به اهل عراق ناسزا گفت. - چون احنف از بصره عراق آمده بود -. پس از او نیز عبدالرحمان برخاست و گفتار ضحاک را تأیید نمود.
پس از او شخصی از طایفه «ازد» برخاست و به معاویه گفت: تو امیرالمؤمنین هستی و پس از تو، یزید امیرالمؤمنین است و هر کس مخالفت کند حواله او به این
شمشیر است. و آن را از غلاف بیرون آورد. معاویه به آن مرد ازدی گفت: تو از همه خطبا خطیبتری.(1)
از این حکایت دانسته میشود که معاویه با چه نیرنگهایی مجالسی را در عرض چندین سال ترتیب میداد و افراد پست را تحریک مینمود که او را کمک و یزید را مدح و مردم را به بیعت با او تشویق نمایند، بدیهی است که در اثر این گفتارها مقرّب درگاه معاویه شوند و آن مرد ازدی اخطب الخطبا شود.
صاحب کتاب «عبقات» از «تاریخ الخلفای سیوطی» چنین نقل کرده است: «معاویه در سال پنجاه و یک به سفر حج رفت و از مردم برای یزید بیعت گرفت، و با فرزند زبیر و ابوبکر و عمر گفتگو کرد و آنها مخالفتهایی را ابراز کردند.
پس از آن، معاویه بر بالای منبر رفت و گفت: مردم گمان میکنند که پسر زبیر و عمر و ابوبکر با یزید بیعت نمیکنند در حالی که همه آنها با یزید بیعت کردند، و از او اطاعت نمودند.
اهل شام گفتند: ما راضی نمیشویم، باید بیایند و در حضور جمعیّت بیعت کنند، و گرنه ما همه آنها را میکشیم !
معاویه گفت: سبحاناللّه! مردم چه قدر نسبت به قریش بد رفتار شدهاند، دیگر این سخن را از کسی نشنوم. سپس از منبر پایین آمد.
مردم در بین خودشان گفتند: این جماعت بیعت کردند، ولی خود آنان میگفتند: ما اصلاً بیعت نکردیم»(2).
ببینید معاویه به چه نیرنگی میخواسته از مخالفین بیعت بگیرد؟ این قضیّه در سال پنجاه و یک قمری رخ داده است، و حکایت سابق در سال پنجاه و نه اتفاق افتاده بود. از این نقل ها معلوم میشود که معاویه در تمام این مدت در فکر بوده و
نقشه میکشیده که مردم را به یزید متمایل کند.
به گمان من، خود معاویه به اطرافیان سپرده بود که چون من گفتم «این جماعت بیعت کردهاند» شما بگویید: ما قبول نداریم، باید در حضور جمعیّت بیعت کنند و گرنه آنان را میکشیم و آنها هم چنین کردند.
معاویه آن سه نفر را با مردم شام تهدید نمود، آن گاه از باب این که حلم جناب ایشان معروف شود میگوید: سبحاناللّه! مردم نسبت به قریش بد رفتار شدهاند.
در نتیجه آن جماعت را تهدید کرده، به دروغ اظهار نمود که بیعت کردهاند، لذا آنان دیگر نمیتوانستند رسما و علنا تکذیب کنند، و اگر تکذیب کردند سرّی تکذیب مینمایند. از طرفی در میان مردم شایع شد که آنان بیعت نمودهاند.
معاویه از راه دیگر نیز وارد شد تا مقدمات سلطنت یزید را آماده کند.
طبری در تاریخ خود حکایتی نقل میکند که خلاصه آن چنین است: «زیاد - والی عراق و فارس - عبید بن کعب نمیری را طلبید و به او گفت: معاویه میخواهد یزید را جانشین خود نماید، ولی از تنفّر مردم وحشت دارد. یزید در امور دینی و مذهبی تهاون و سستی دارد و سر گرم شکار وصید و لهو و لعب است، تو نزد معاویه برو و از طرف من به او بگو: در این کار دست نگاه دار، و عجله و شتاب مکن !
عبید میگوید به زیاد گفتم: صلاح در این است که رأی معاویه را بر هم نزنی و معاویه را دشمن یزید نکنی. من یزید را مخفیانه میبینم و به او میگویم: معاویه به زیاد نامه نوشته و در امر بیعت از او مشورت خواسته است و زیاد از مردم وحشت دارد، چون بر تو و بر کارهای تو ایراد دارند، صلاح تو را در این میبیند که از کارهای زشت خود دست برداری تا معاویه بتواند در امر ولایت عهدی تو اقدام کند و راه ایراد را بر مردم ببندد. زیاد این نظر را پسندید و عبید را روانه شام نمود.
عبید میگوید: من به شام رفتم و مطلب را به یزید گفتم. یزید هم از بسیاری از
کارهای زشت خود دست برداشت».(1)
شما از این حکایت تا اندازهای به خباثت و کارهای زشت یزید واقف میشوید، عجبا! زیاد بن ابیه، مجسّمه کفر و زندقه و ظلم و فسوق، یزید را نالایق و زشتکار میشناسد و میخواهد او را اصلاح کند ! «ویل لمن کفّره نمرود» !
من نمیدانم اگر کسانی چون زیاد و معاویه او را تادیب و اصلاح نمیکردند، پس یزید چه میکرد؟ و چه میشد؟
معاویه که میخواست یزید را به عنوان خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای مسلمین
تعیین کند به طور قطع در صدد بوده که او را اصلاح کند و لیاقت او را برای چنین منصب مهمّی به مردم ثابت نماید. حتما اگر معاویه ناظر و مراقب نبود کارهای زشت یزید بیشتر میشد، به همین جهت پس از هلاکت معاویه، وقتی یزید استقلال یافت دست به کارهای زشتی زد، از قبیل: قتل امام، اسارت اهل بیت، قتل و غارت و اباحه ناموس اهل مدینه و خراب کردن کعبه.
اینها گوشهای از جنایات عظیم و اعمال زشت یزید است که در مدّت سه سال استقلال خود، با توجه به توصیهها و نصایح معاویه انجام داد.
آری! یزید چنان بود که مردم او را نالایق میشناختند، معاویه یزید را خوب جلوه میداد و میگفت: من به جهت خوب بودن، او را ولی عهد و زمامدار مسلمین نمودم، چنانکه قبلاً از مسعودی نقل شد.
معاویه، گاهی یزید را تأدیب مینمود، در مروج الذهب آمده است: معاویه فرمان داده بود مسلمانان در خاک روم پیش روی کنند، در نتیجه گروه زیادی از مسلمین کشته شدند و همه مسلمانان محزون و غمگین شدند. یزید در مجلس شراب، با ندیمان خود نشسته بود، هنگامی که از این واقعه آگاه شد این دو بیت را گفت:
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 302 و 303.
أهوِن علیّ بما لاقت جموعهم
یوم الطوانة من حمّی ومن مُوم
اذا اتکأت علی الأنماط مرتفقا
بدیر مُرّان عندی أم کلثوم
میگوید: وقتی من در قصر مرّان بر روی فرشها نشستهام، و کنار من اُمّ کلثوم است، گرفتاری مسلمانان، و آنچه به آنها در جنگ «طوانه» رسید چندان مهم نیست.
معاویه از سخن یزید باخبر شد و سوگند یاد کرد که باید یزید به جنگ برود و او را به قسطنطنیه فرستاد. و در همان جنگ ابو ایّوب انصاری کشته شد، و در آن جا دفن گردید(1).
از این حکایت، عیّاشی و بی لیاقتی یزید و مزیّت معاویه بر او در صفات فهمیده میشود، در خباثت و گناه معاویه همین بس که چنین فرد فاسدی را بر مسلمین مسلط میکند، و میگوید: خوبی او باعث شد که او را زمامدار مسلمانان و جانشین خویش نمایم. بنابراین، خود یزید و تمامی گناهان او، گناهی است از گناهان معاویه.
معاویه از راه سوم نیز وارد شد، و تا میتوانست شخصیّتهای بزرگ را از میان بر
میداشت. بزرگترین شخصیتی که وجود او مانع از انجام بیعت برای یزید بود همانا امام حسن علیهالسلام بود، معاویه توسط جعده - دختر اشعث بن قیس کندی - او را مسموم نمود.
در مروج الذهب آمده است: معاویه به جعده پیغام داد که اگر امام حسن علیهالسلام را مسموم کنی، صد هزار درهم به تو میدهم و تو را زن یزید مینمایم.
همین امر سبب شد که امام حسن علیهالسلام را به وسیله زهر بکشد، معاویه پس از وفات امام علیهالسلام پول را برای جعده فرستاد، و گفت: چون یزید را دوست میدارم
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 24.
نمیتوانم تو را زنِ او نمایم.(1)
عبدالرحمان بن خالد بن ولید را نیز به وسیله ابن اثال نصرانی مسموم نمود، چون او در شام در اثر فتوحات پدرش - خالد - و صفات و شخصیّت خود، دارای محبوبیّت فوق العادهای شده بود.(2)
به عقیده من؛ کشتن عبدالرحمان برای آن نبود که شاید روزی با معاویه مخالفت کند، بلکه چون او در انظار مردم موقعیّت فوقالعادهای داشته و از بزرگان قریش بود و هیچ وقت یزید با او برابر نبود، پس برای آن که زمینه را برای یزید فراهم
سازد او را در خفا میکُشد.
من اطمینان دارم که معاویه برای رسیدن به این هدف، بسیاری از بزرگان قریش و اعیان و اشراف قبایل را که حاضر برای بیعت با یزید نبودند کشت، ومی توان گفت: او حُجر بن عدی کندی را کشت، چون او دارای عظمت خاصّی در نزد شیعیان و سپاه اهل کوفه بود. معاویه ملاحظه کرد که حُجر شخص بسیار شریف و مقتدر و از شیعیان سرسخت است، و ماندن وی با آن موقعیّت از برای یزید خطرناک خواهد بود، به همین جهت او را به قتل رساند.
معاویه بسیار آیندهنگر و دور اندیش بود، و کارهای بسیار بزرگی را با آهستگی و نرمی و بدون هیاهو انجام میداد.
موقعی که امام حسین علیهالسلام وارد کربلا شد، تمام رؤسای عشایر و قبایل که در بیست سال قبل، جزء شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام و مصدر اُمور بودند از کار برکنار شده بودند؛ و به جای آنان جوانان بی ایمان و کم تجربه بر سر کار آمده بودند.
کسانی چون عدی بن حاتم، قیس بن سعید همدانی و سلیمان بن صرد خزاعی از کار برکنار شده بودند، و چنانچه این بزرگان بر سر کار بودند به طور قطع واقعه کربلا
رخ نمیداد.
پس معاویه، کسانی را که برای مخالفت با یزید مؤر بودند؛ یا میکشت و یا از کار برکنار میکرد، و یا از وجاهت و موقعیّت آنان کم میکرد. معاویه، اگر چه بنی اُمیّه را نکشت ولی تا توانست از وجاهت و عنوان آنان کاست، و یا از پیشرفت آنان جلوگیری کرد.
ملاحظه نمایید، عبداللّه بن عامر بن کریز بن ربیعة بن حبیب بن عبد شمس، از شخصیتهای مهمّ و بر جسته عبدشمس است، او در زمان عثمان والی بصره بود، او کسی است که سبب روانه شدن طلحه و عایشه و زبیر به جانب بصره شد، و او در صلح امام حسن علیهالسلام با معاویه واسطه بود و دائی زاده عثمان است.
معاویه چنین شخصی را از فرمانداری بصره عزل و به جای او زیاد بن ابیه را والی نمود، معاویه نمیخواست برای او عنوانی زیادتر پیدا شود، بلکه او را تضعیف کرد.
همچنین سعید بن عاص اموی که از فرمانداران و فاتحان اسلام در زمان عثمان بود در زمان معاویه کارش به جایی رسید که معاویه گاهی مروان را به جای او والی مدینه، و گاهی سعید را به جای مروان والی مدینه مینمود، و گاهی هر دو را عزل و ولید بن عتبه برادر زاده خود را والی قرار میداد.
همچنین مروان بن حکم که اخوالعشیره و ابوالعشیرة بوده و بیست برادر و هشت خواهر و یازده پسر و سه دختر داشت(1)و عمو زاده عثمان بود و در نسب نیز هم طبقه با معاویه نسبت به اُمیّة بن عبد شمس بود، معاویه هیچ مقامی به او
نداد به جز فرمانداری شهر مدینه - آن هم در مدّت کوتاهی - و فدک را که به او بخشیده بود، از او پس گرفت. معاویه میخواست میان مروان و سعید بن عاص جدایی و دشمنی بیفکند، و به هر کدام دستور داد که خانه دیگری را خراب کند و یا
1) - مروج الذهب، ج 3، ص 90.
اموال او را به نفع دولت ضبط کند. ولی زیاد بن ابیه را والی هند، بحرین، فارس، خراسان، سیستان و عراق نمود. و همچنین اولاد او را مقرّب درگاه و فرماندار بلاد وسیعی نمود.
همه این کارها برای پایین آوردن مشایخ بنیاُمیّه و عبدشمس بود. قریش اشراف خود را در زمان معاویه از دست داد، و دیگر از آنان نام و نشانی نماند. چند نفری که از شیوخ بنی عبد مناف باقیمانده بودند معاویه آنان را به وسیله سبّ امیرالمؤمنین علیهالسلام از وجاهت افکنده بود.
از سوی دیگر به هیچ یک از آنان مقام و منصبی نمیداد، اولاد عباس و اولاد عقیل و اولاد جعفر و اولاد امیرالمؤمنین علیهالسلام هر یک گرفتار و خانه نشین بودند. حتّی اولاد عبد شمس را از کار برکنار کرده بود. آنان که هم طبقه با معاویه و در عصر عثمان مانند او از فرمانداران و عمّال عثمان بودند، همگی را کنار زد و به جای آنان فرزندی از ثقیف را برادر خود خواند، و او را و فرزندان او را عمّال خویش و مصدر اُمور نمود، و به اولاد مروان و برادران او، و به اولاد سعید بن عاص بهرهای از عمل و فرمانداری نرسید.
به همین جهت در باطن، عموم بنی اُمیّه از معاویه ناراضی بودند، و میدانستند که برای چه این کار را میکند.
در مروج الذهب آمده است: معاویه به مروان، والی مدینه نوشت که من یزید را ولیعهد نمودم، با او بیعت کن، و برای او از عموم مردم بیعت بگیر.
مروان غضبناک شد و با اهل بیت و داییهای خود از مدینه بیرون آمد، و به دمشق، نزد معاویه رفت. او از میان دو صف عبور میکرد و چون به معاویه نزدیک شد، سلام کرد، و سپس او را سرزنش نمود و گفت: ای پسر ابوسفیان! کارها را درست انجام بده و از آن که کودکان را بر مسلمانان امیر نمایی منصرف شو! بدان، نظیر تو در میان فامیل زیاد است، و تو را وزرای تو تحریک نمودند که با ماها دشمنی کنی.
معاویه گفت: نظیر امیرالمؤمنین و بازوی وی و پشتیبان او در سختی تویی، و پس از یزید، تو ولیعهد مسلمانان هستی.
سپس او را به مدینه برگرداند، آنگاه او را عزل و به جای او برادر زاده خود ولید را والی مدینه نمود، و به وعده خود وفا نکرد، و مروان را جانشین یزید ننمود.(1)
از این نقل معلوم میشود که تا چه اندازه مروان از معاویه و وزرای او ناراضی بوده، و جمعی از فامیل را همطراز معاویه میدانسته است لذا با فامیل حرکت میکند و او را سرزنش میکند، و او را پسر ابوسفیان - نه امیرالمؤمنین - خطاب میکند، و او را از آن که کودکان را امیر کند نهی مینماید. آری! مروان از ولایت عهد و سلطنت کودکان زیاد بن ابیه بر آن ممالک عریض و طویل گلهمند است.
معاویه گر چه با زبان او را راضی نمود، ولی در عمل او را از ولایت شهر مدینه نیز عزل کرد، و ولایت را به کودک دیگری یعنی پسر برادر خود سپرد.
مروان پس از یزید با زحمت زیادی بر بسیاری از شهرها حکومت نمود، و زنِ یزید را تزویج کرد، و سلطنت در خانواده او - نه معاویه - سالها برقرار شد، معاویه هر چه خواهد بکند و تا میتواند نقشه بکشد !
خلاصه کلام، معاویه برای آن که سلطنت را در خانواده خود ثابت بگذارد تا توانست رقیبهای پسر خود را نابود کرد، و یا از وجاهت و عظمت افکند، و یا مبتلا به فقر و گرفتاری نمود و یا آنان را از انظار عامه - مانند اولاد علی علیهالسلام - ساقط میکرد. همچنین سران عشایر و قبایل را تا حدّ امکان با خود همراه ساخته و به وسیله پول و مقام و منصب، دین آنان را میخرید و آنان را از مبلّغین یزید قرار میداد. در غیر این صورت، آنان را میکشت و یا ریاست را به رقبا و دشمنان آنان میداد، و دشمنان مشمول عنایات و مقرّب درگاه میشدند، سرانجام دست این جمع را باز و دست دیگران را کوتاه میکرد.
1) - همان، ص 28 و 29.
و میتوان گفت: معاویه در حدود بیست سال سلطنت خود همین نقشه را دنبال کرد، و به فرزند خود در هنگام بیماری - بنابر نقل طبری از هشام کلبی از ابومخنف - چنین گفت:
«من تو را از مشقت سفر و جنگ بینیاز نمودم، و برای تو همه چیز را مهیّا نمودم، و دشمنان تو را ذلیل کردم و گردنکشان عرب را برای تو خاضع و خاشع نمودم، و بیش از چهار نفر گمان نمیکنم با تو مخالفت کنند، و آن چهار نفر همگی از قریش هستند: حسین بن علی، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن زبیر و عبدالرحمان بن ابی بکر.
امّا پسر عمر، اهل عبادت است، و چون همه مردم باتو بیعت کنند او نیز بیعت خواهد نمود. و امّا حسین بن علی را اهل عراق رها نمیکنند، تا آن که او را وادار به خروج کنند، پس اگر بر تو خروج کرد و تو بر وی غلبه کردی در مورد او گذشت کن، چون با ما خویشاوندی نزدیک دارد، و بر ما حق عظیمی دارد.
و امّا عبدالرحمان از خود نظری ندارد و به دیگران نگاه میکند، هر چه آنان بکنند او نیز انجام میدهد، فکر او مشغول لهو و زنان است.
ولی پسر زبیر چون روباه تو را گول میزند و اغفال میکند، و در آن وقتی که فرصت یابد چون شیر حمله میکند، اگر او با تو مخالفت کرد و تو بر او غلبه یافتی او را پاره پاره کن».(1)
این حکایتی است که ابومخنف از عبدالملک بن نوفل بن مساحق نقل نموده و مقصود من از نقل این حکایت، اشاره به سخن معاویه است که میگوید: من دشمنان تو راذلیل کردم، و گردن کشان عرب را برای تو خاضع ساختم.
به راستی که معاویه چنان کرده بود، پس از امام حسین علیهالسلام به جز پسر زبیر کسی
1) - تاریخ طبری ، ج 5 ، ص 322 و 323.
مخالفت نکرد. اگر بخواهید بدانید معاویه چگونه آنان را خاضع و خاشع نموده بود بنگرید که پس از مرگ معاویه چگونه همه تسلیم یزید شدند، و پس از مرگ یزید همه تسلیم معاویة بن یزید شدند، و پس از مرگ او و غلبه ابن زبیر، حسّ سلطنت جویی و پادشاه خواهی در هیچ یک از افراد قریش و غیر قریش نماند. چنان که فردی مانند مروان بن حکم - پیرمرد بنی اُمیّه - با آن همه فامیل - برادران و اولاد -
هوس خلافت و سلطنت را از سر خود بیرون کرده بود به حدّی که میخواست به حجاز برود و با پسر زبیر بیعت کند، ولی عبیداللّه بن زیاد - قاتل امام شهید علیهالسلام - به او گفت: من حیا میکنم برای تو که بزرگ و سیّد قریش و هستی میخواهی بروی و با ابنزبیر بیعت کنی !
مروان گفت: هنوز دیر نشده و چیزی فوت نشده است. پس عبیداللّه بن زیاد و بنی اُمیّه واهل یمن با او بیعت کردند.(1)
ببینید معاویه چگونه فکر سلطنت را از سرها بیرون کرده بود، تا جایی که باید همیشه در تحت لوای دیگران زندگی کنند. این خضوع و خشوع و این فکر اسارت و بندگی در اثر تزریقات معاویه بود که در طول مدّت خلافتش، گردن کشان را خاضع و همگی را ذلیل نموده بود.
مردم مستعمره نشین، تفکّرشان با تفکّر حکّامشان متفاوت است و این در اثر القائات و تبلیغات حکّام است.
معاویه در طول آن مدّت افکار مردم را مسموم نمود. بزرگان را کوچک کرد تا نتیجه بگیرد، و کودکان خود را والی نماید. اگر این فکر از مغز عبیداللّه بن زیاد تراوش کرده باشد، بعید نیست. چون او از اربابان و امرا و خانواده ابوسفیان و فرماندار عراق، فارس، کرمان و خراسان بود و میدانست که خلافت برایش میسّر نخواهد شد، لذا چارهای نداشت جز آن که مروان را از خواب بیدار کند و به این فکر
1) - همان، ص 530.
بیندازد تا خانواده بنی اُمیّه مقهور و ذلیل ابن زبیر نگردند.
کاش معاویه بیدار میشد و میدید که پس از سه چهار سال چگونه آن سلطنت از خانواده او بیرون رفت و در خانواده مروان جای گرفت، و تمام زحمات و مشقّات او به جایی نرسید:
«فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الاَْبْصار».(1)
«پس ای دیده وران، عبرت بگیرید».
«الَلّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ»(2)
«بار خدایا! تویی که فرمانفرمایی؛ هر آن کس را که خواهی، فرمانروایی بخشی؛ و از هر که خواهی، فرمانروایی بازستانی».
از گفتار گذشته معلوم شد خلافتی که بر سر آن پس از رحلت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پیش از دفن آن سرور نزاعها شد همانا سلطنت عامّه بر تمامی مسلمین است - نظیر سلطنت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم - و اینکه مسلمانان صدر اول متّفق بودند که لایق خلافت کسی است که افضل مسلمین باشد.
ولی معاویه این فکر را عوض کرد، یزید را لایق و شایسته خلافت دانست، و زمینه این کار را در طول مدّت بیست سال خلافت خود فراهم نمود. مدعیان خلافت پس از هلاکت معاویه سه نفر بودند: امام حسین علیهالسلام ، یزید و عبداللّه بن زبیر، من قسمتی از حالات امام علیهالسلام را در اوّل کتاب بیان نمودم. اکنون مختصری از حالات یزید و رقیب دیگر او را ذکر میکنم تا بدانید چه کسانی در صدد بودند که به جای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنشینند، و خلافت او را غصب کنند، و برای چه امام علیهالسلام قیام نمود و آن جهاد مقدّس را شروع فرمود.
یزید، فرزند معاویه در ماه رجب سال شصت هجری جانشین معاویه گردید، و در چهاردهم ربیعالاول از سال شصت و سه - بنا به گفته هشام کلبی - هلاک شد. عمر او در حدود سی و هشت یا سی و نه سال بود و در قریه «حُوّارین» از قرای شهر «حمص» از شهرستانهای شام از دنیا رفت.(1)
مسعودی مینویسد: هنگامی که یزید به سلطنت رسید سه روز از خانه بیرون نیامد، و اشراف عرب و امرای لشکر برای دیدن او آمدند، روز چهارم با وضع خاکآلود بالای منبر رفت و در ضمن سخنانی گفت:
«من از جهل خود عذر نمیآورم و به طلب علم مشغول نمیشوم!!» (2)
اندازه جهل و نادانی یزید از این دو جمله معلوم میشود. با آن که به جهل خویش اعتراف دارد عذر نمیخواهد و در صدد تحصیل و جبران ضعف خود بر نمیآید.
یزید در زمان پدر خود به جای آن که تحصیل علم کند و با بزرگان از فقها وعقلا و اشراف عرب نشست و برخاست نماید، به عیش و نوش و شرب خمر و بازی و لهو و صید مشغول بود، و در این صورت، معلوم است که رفقا و همدمان او از چه طبقهای بودند، و چه چیزهایی نصیب او شد.
یزید در موقع شکست مسلمین از نصارا و محزون گشتن عموم مسلمین میگوید: من از هیچ چیزی محزون نمیشوم اگر اُمّ کلثوم با من باشد.
مسعودی مینویسد: یزید، اهل لهو ودارای بازهای شکاری و سگها و بوزینهها بود، و برای شرابخواری، رفقا و ندیمانی داشت. روزی پس از قتل حسین بن علی علیهماالسلام مجلس شرابی ترتیب داده بود و در طرف راست او ابن زیاد نشسته بود، یزید به ساقی گفت:
اسقنی شربة تروی مشاشی
ثمّ مل فأسقِ مثلها ابن زیاد
صاحب السرّ والأمانة عندی
ولتسدید مغنمی و جهادی(1)
آن گاه دستور داد خواننده ها بخوانند، رفتار یزید سرمشق اصحاب و حکّام او شد، و آنان نیز چون او اهل فسق و فجور گشتند. در زمان یزید، غناء در مکّه و مدینه شایع شد، و مردم از آلات لهو استفاده میکردند، و علنی مسکرات را مصرف مینمودند.
آیا پادشاهی که به عنوان خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، مورد احتیاج مسلمین است و به وسیله او باید امور دین و دنیای مسلمانان اداره شود، همین شخصی است؟ آیا این یزید، همان امام زمانی است که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس بمیرد و او را نشناسد مانند مرگ زمان جاهلیّت مرده است؟! آیا معرفت یزید مانع از مرگ در جاهلیّت است و اطاعت او مقرون به اطاعت خدا و پیغمبر است؟!
قطعی است که خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باید چون پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم حافظ و نگهبان مسلمین و مجری حدود الهی و مانع از فحشا و منکرات و ظلم باشد. معرفت چنین کسی لازم، و پیروی از او واجب است، و البته اگر کسی علیه او خروج کند کشتنش لازم است، و از صف مسلمانان بیرون میرود، نه مانند یزید شارب الخمر فاسق و فاجری که موافقت وی، موجب شیوع فسق و فجور گردد.
ببینید! معاویه چقدر مسلمانان را کور و کر کرد و از جاده منحرف نمود تا آن که
1) - همان، ص 67. (جرعهای بده که جان مرا سیراب کند و نظیر آن را به ابن زیاد بده که راز دار و امین من است و همه جهاد و غنیمت من بدو وابسته است).
مثل یزید را خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بشناسند، و در راه او، بر پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خروج کنند و او را بکشند، و اهل و عیال او را اسیر نموده، شهر به شهر بگردانند.
مسعودی در مروج الذهب مینویسد: هنگامی که ظلم و ستم یزید و عمّال وی مردم را فرا گرفت و از سوی دیگر، اعمال زشت یزید همچون: فسق، شرابخواری و به خصوص قتل حسین بن علی علیهماالسلام و یاران او آشکار گشت و مردم فهمیدند که او، روش فرعون را پیش گرفته است بلکه فرعون نسبت به رعیّت از او عادل تر بود و قابل مقایسه باهم نبودند، نتیجه چنان شد که اهل مدینه، عامل او عثمان بن محمّد بن ابی سفیان و مروان بن حکم و دیگران از بنیاُمیّه را بیرون نمودند، و این در موقعی بود که ابن زبیر اظهار خداپرستی و زهد میکرد، و مردم را به خود دعوت مینمود و این در سال شصت وسه هجری بود و مردم مدینه با حکم ابنزبیر، بنیاُمیّه را از مدینه بیرون کردند. مروان از آزاد بودن خویش بسیار خشنود شد، و فرصت را غنیمت شمرد و با تعجیل به سمت شام حرکت کرد. چون یزید از مخالفت اهل مدینه باخبر شد سپاهی به سرکردگی مسلم بن عقبه مُرّی، روانه مدینه نمود، مسلم مردم مدینه را تهدید کرده و مدینه را غارت نمود و مردم را کشت، و از مردم به عنوان این که بنده یزید بن معاویه هستند بیعت گرفت، و هر کس از بیعت امتناع میورزید کشته میشد. فقط دو نفر از این بیعت استثنا شدند، یکی علی بن الحسین حضرت سجاد علیهالسلام و دیگری علی بن عبداللّه بن عباس. چون خویشان مادری علی بن عبداللّه - که از طایفه کنده بودند - و گروهی از طایفه ربیعه، از او حمایت کردند و نگذاشتند او بر بندگی بیعت نماید. علی بن عبداللّه در این موضوع گفته است:
ابی العبّاس قرم بنی لؤ
وأخوالی الملوک بنو ولیعه
هم منعوا ذماری یوم جاءت
کتائب مسرف وبنی اللکیعة
أرادنی التی لا عزّ فیها
فحالت دونه ایدی ربیعة(1)
1) - همان ، ص 68 - 71. (پدرم عباس سید بنیلؤی است و داییهایم ملوک بنی ربیعه هستند. آنها روزی که سپاه مسرف و احمقزادگان آمدند، مرا حفظ کردند. میخواستند مرا بکشند ولی مردم ربیعه مانع شدند).
و نیز مسعودی مینویسد: حضرت سجاد علیهالسلام نزد قبر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشغول دعا بود که مسلم دستور داد آن حضرت را بیاورند. - او بر امام علیهالسلام غضب کرده بود و از آن سرور و پدرانش بیزاری میجست - هنگامی که چشم مسلم به امام علیهالسلام افتاد بدنش لرزید و از جای خود برخاست و امام علیهالسلام را نزد خود نشانید، و عرض کرد: آن چه میخواهی از من بخواه.
پس هر کس را که نزد مسلم میآوردند و میخواست او را بکشد امام علیهالسلام شفاعت میفرمود و مسلم از او میگذشت و او را نمیکشت؛ آن گاه امام علیهالسلام برخاست و رفت.
به مسلم گفتند: به این جوان و پدران او دشنام میدادی، ولی وقتی او را آوردند مقام و منزلت او را بلند کردی؟!
گفت: نه این که من او را بخواهم، ولی چون او را دیدم از او ترسیدم.
به حضرت امام علی بن الحسین علیهماالسلام گفتند: دیدیم که شما زیر لب چیزی میخواندید، آن حضرت فرمود، گفتم:
«اللّهم ربّ السموات السبع و ما أظللن، والأرضین السبع وما أقللن، وربّ العرش العظیم وربّ محمّد وآله الطاهرین، أعوذ بک من شرّه و أدرء بک فی نحره، أسألُک أن تؤتینی خیره وتکفینی شرّه»(1)
امام علیهالسلام از خدا خواسته بود که از شرّ مسلم جلوگیری کند، و او را به خیر وادار نماید، و چنان شد. این است سرّ سالم ماندن امام علیهالسلام از شرّ او.
طبری حضور امام علی بن الحسین علیهماالسلام را نزد مسلم، دوگونه نقل میکند: یکی
1) - همان ، ص 70.
نقل ابومخنف از عبدالملک بن نوفل بن مساحق است که شخصیت امام را تضعیف نموده است و خلاصه آن چنین است:
چون علی بن الحسین علیهالسلام ، خانواده مروان را پناه داده بود حال میخواست به وساطت مروان و عبدالملک از مسلم امان بگیرد. پس با آن دو آمد و بین مروان و پسر او نشست، مروان خواست کاری کند که علی بن الحسین علیهالسلام کشته نشود. به همین جهت آب خواست و قدری از آن نوشید، و به علی بن الحسین علیهالسلام داد. امام علیهالسلام ظرف آب را گرفت، مسلم گفت: از آب ما نیاشام، حضرت از مسلم ترسید و دستش به لرزه افتاد بطوری که قدح آب در دست آن حضرت ماند، نه میتوانست زمین بگذارد و نه از آن بیاشامد!
مسلم گفت: تو با این دو نفر آمدی که از من امان بخواهی، به خدا سوگند! اگر به شفاعت این دو بود تو را میکشتم و شفاعت آن دو مؤر نبود، ولی امیرالمؤمنین سفارش تو را نمود و به من خبر داد که تو به او نامه نوشتهای. آنچه به حال تو مفید است سفارش او است نه شفاعت این دو. حال اگر میخواهی از این آب که در دست تو است بیاشام، و اگر میخواهی آب دیگری میآورند.
علی بن الحسین علیهالسلام گفت: از همین آب مینوشم.
مسلم گفت: از همان قدح بیاشام.
پس امام علیهالسلام آب را نوشید و مسلم او را نزد خود طلبیده، در کنار خود نشانید.(1)
آن گاه طبری در نقل دیگری که هشام کلبی از قول عوانة بن حکم نموده است، مینویسد: چون حضرت سجاد علیهالسلام را نزد مسلم آوردند، پرسید: این کیست؟
گفتند: علی بن الحسین علیهالسلام .
گفت: مرحباً و اهلاً، آن گاه او را روی تخت خود نشانید، و گفت: امیر (یزید)
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 493.
سفارش تو را به من نموده، و گفته: این مردمان پست مرا از یاد تو بیرون بردند و نگذاشتند که در یاد تو باشم و به تو کمک و بخشش نمایم.
آن گاه به علی بن الحسین علیهالسلام گفت: شاید خانواده تو ترسیدهاند؟
حضرت فرمود: آری به خدا سوگند! پس فرمان داد تامرکب سواریش را زین کنند، و امام علیهالسلام را بر آن سوار کرد، و به منزل بازگرداند.(1)
آنچه از نقل اول طبری استفاده میشود این است که امام علیهالسلام میخواست خود را از شرّ مسلم نجات دهد. لذا با مروان و عبدالملک رفت که آن دو از او شفاعت کنند. و مقتضای نقل دوم این است که مسلم، امام علیهالسلام را طلبیده بود و گماشتگان او، امام علیهالسلام را پیدا کردند و بردند به نحوی که خانواده امام ترسیده بودند. مؤید این نقل، روایتی است که مسعودی نقل کرده که چون مسلم، امام علیهالسلام را طلبید، امام آن دعا را خواند تا از شر او ایمن شود. پس امام از خدا خواسته که از شرّ مسلم نجات یابد، نه از مروان و عبدالملک.
نقل عبدالملک بن نوفل در زمان سلطنت مروانیان ساخته شده است، لذا شخصیت امام در آن تضعیف شده است. امام سجاد علیهالسلام فرزند همان حسین بن علی علیهالسلام است که زندگی با ذلّت را نمیپسندد، و چه ذلّتی بالاتر از این که آن حضرت، مروان و پسر او را شفیع کند، و دست او بلرزد، و قدح را در همین حال نگاهدارد، نه بنوشد و نه زمین گذارد. به طور قطع، این قصه، به ضرر امام و به نفع مروان و عبدالملک ساخته شده است.
به موجب نقل دوم چون چشم مسلم به امام علیهالسلام افتاد و او را شناخت، مرحبا گفت و احترام نمود و او را نزد خود نشاند. این نقل موافق با نقل مسعودی است.
پس نقل اول طبری که مخالف با هر دو نقل مذکور است نادرست میباشد. از این گذشته، اگر یزید، سفارش امام علیهالسلام را نموده بود، برای چه به او آن نحو جسارت
1) - همان ، ص 493 و 494.
کند و امام را بترساند که دست او بلرزد؟ پس به موجب دنباله نقل عبدالملک بن نوفل، نقل او دروغ است. حال باید دید مسلم که امام علیهالسلام را به اجبار حاضر نموده است و قبلاً او و پدران او را سبّ مینمود، چرا وقتی چشم او به امام علیهالسلام میافتد و او را میشناسد، آن اندازه به او احترام گذارد و او را نزد خود نشاند وتمام حوایج و
گفتههای او را برآورد، و شفاعت او را ردّ ننمود و همه کسانی را که از نظر مسلم مقصّر بودند به شفاعت امام علیهالسلام آزاد کرد - طبق نقل مسعودی - و طبق نقل دوّم طبری، چون امام را شناخت به امام علیهالسلام احترام گذارد و او را نزد خود، روی تخت نشاند و مرکب سواری خود را زین کرد و امام علیهالسلام را با آن باز گردانید، آیا از آن جهت است که خود مسلم گفت که یزید سفارش امام علیهالسلام را نموده بود؟ یا بنا به نقل مسعودی از آن جهت است که مسلم گفت: چون او را دیدم، از او ترسیدم و بر خلاف میل واراده خود نسبت به او احترام گذاردم.
به عقیده من، نقل مسعودی درست است. چون در اثر دعای امام علیهالسلام ، مسلم بیاختیار شد و ترسید، و اگر به جهت سفارش یزید بود امام علیهالسلام را اجبارا نمیطلبید
و خانواده او را نمیترسانید، بلکه کسی را نزد امام میفرستاد و او را از لطف و محبّت یزید آگاه مینمود، و از امام علیهالسلام دعوت میکرد که نزدش بیایند و یا آن که مسلم خبر میداد که من میخواهم خدمت شما برسم.
به طور قطع مسلم بن عقبه دشمن امام علیهالسلام و خانواده پیغمبر بوده است و میخواسته امام علیهالسلام را بکشد، ولی مشیّت الهی مانع شده و دعای امام علیهالسلام مؤثر واقع شد و مسلم ترسید و روش برخورد خود را عوض نمود، و به همین جهت به امام علیهالسلام احترام گذاشت، و او را روانه کرد.
هواخواهان یزید نتوانستند چنین کرامتی را از امام علیهالسلام ببینند و تحمّل نمایند، و لرز و ترس مسلم را به امام علیهالسلام نسبت دادند - شنشنة أعرفها من أخزم - و گفتند: چون یزید سفارش نموده بود مسلم احترام زیادی نسبت به امام علیهالسلام گذارد. آنها غافل
شدند از آن که به موجب سفارش یزید، باید از اوّل امام علیهالسلام مورد احترام قرار میگرفت نه زمانی که چشمش به امام علیهالسلام افتاد.
شما از همین نقل میتوانید تفاوت میان مسعودی و طبری را به دست بیاورید، نقلهای طبری را به دقّت بنگرید که چگونه دو نقل مختلف را جمع کرده و هر دو را به نفع آلمروان و یزید بیان نموده است، مخصوصا نقل اوّلی که توهین به امام علیهالسلام هم، در آن نقل اضافه شده است.
و عجبتر از همه حدیثی است که در این موضوع در کافی نقل شده است و به طور قطع آن حدیث دروغ است و به امام علیهالسلام نسبت داده شده است.
تمام تاریخها در دو مورد باهم مشترکند:
یکی آن که یزید در زمان امام سجاد علیهالسلام به حجاز سفر نکرده است.
و دیگر آن که به طور قطع امام علیهالسلام بر حسب تاریخ از آن گونه بیعت، که بنده یزید باشد معاف بود یا به جهت سفارش یزید (بنابر نقل طبری) و یا به جهت دعا و توسّل حضرت (بنابر نقل مسعودی).
این حدیثی که در «کافی» نقل شده است ما را بیدار میکند، و از حُسن ظنّ ما به مشایخ میکاهد. و ما را وادار مینماید که در سند و متن هر حدیثی دقت کنیم، و به صرف آن که صاحب کتاب مرد جلیل القدری است، و میخواسته احادیث صحیح را جمع نماید، اکتفا نکنیم.
من در این باب پیرو جناب یونس بن عبدالرحمان - آن شخص ثقه و جلیل - هستم. او بسیاری از احادیث اصحاب را ردّ مینمود و میگفت: بر حسب نقل معتبر از امام علیهالسلام ، کذّابین در کتب اصحاب، احادیث باطلی را وارد میساختند.
از فجایع یزید آن است که امیر لشکر او همین مسلم، سه روز شهر مدینه را برای لشکر شام مباح نمود که تا توانستند کشتند و بردند، و آنچه را میخواستند،
انجام دادند.(1)
مسلم پس از تصرف مدینه، مردم را به بیعت با یزید دعوت کرد و از مردم خواست بر بندگی او در جان و مال و زنان اعتراف نمایند، تا او آن چه را که میخواهد بتواند درباره آنها انجام دهد.(2)مسلم گفت: بر این که تمام شما بندگان یزید بن معاویه هستید، بیعت کنید.(3)
از عبارت مسعودی معلوم میشود که فجایع بالاتر از اینها بوده است، چون میگوید: به اهل مدینه رسید آنچه گفتیم از کشته شدن، غارت اموال، بندگی و اسیری و غیر اینها که از نوشتن آن صرف نظر کردیم.(4)
از عبارت طبری که مینویسد: شهر را برای لشکریان سه روز مباح نمود،(5)مطالبی آشکار میگردد چنانکه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد: «هنگامی که مسلم بن عقبه با لشکر وارد مدینه شد، سه روز شهر را بر لشکر مباح نمود، و همانگونه که قصّاب گوسفند را میکشد آنها مردم مدینه را می کشتند و به حدّی خون بر زمین ریخته شد که پاها در خون فرو میرفت، فرزندان مهاجر و انصار کشته شدند، و از باقی ماندگان صحابه و تابعین به عنوان بنده یزید بن معاویه بیعت گرفته شد و از همه به این گونه بیعت گرفتند مگر امام علی بن الحسین بن علی علیهمالسلام. چون او را احترام نمود و از او تجلیل کرد و بر کرسی خود نشانید و از او بیعت گرفت که برادر یزید بن معاویه و پسر عموی او است، و این به سفارش یزید بود.
علی بن عبداللّه بن عباس به خویشان مادری خود از طایفه کنده پناه برد. آنان از او حمایت کردند، و گفتند: باید مثل عمو زاده او، علی بن الحسین علیهالسلام از او بیعت گرفته شود.
مسلم قبول نکرد و گفت: آن بیعت به جهت سفارش یزید بود، و گرنه او را میکشتم، و بنیهاشم سزاوارتر از دیگران به کشته شدن هستند. باید علی بن عبداللّه مثل دیگران به بندگی اعتراف نماید. در اثر رفت و آمد واسطهها، قرار شد که بگوید: من با یزید بیعت میکنم، و به لزوم طاعت او معترف هستم. که علی بن عبداللّه در این باره اشعاری را سروده است:
أبی العبّاس رأس بنی قصی
واخوالی الملوک بنو ولیعة
هم منعوا ذماری یوم جائت
کتائب مسرف وبنوا اللکیعة
أراد بی التی لا عزّ فیها
فحالت دونه أیدیٍ منیعة(1)
نقل مسعودی و ابن ابی الحدید در بعضی از اشعار مختصر تفاوتی دارد، چنان که مسعودی بیت اخیر را «أیدی ربیعة» نقل نموده و گفته که طایفه ربیعه که در سپاه مسلم بودند از عبداللّه حمایت نمودند. ولی ابن ابیالحدید، ربیعه را منیعه نقل نموده است.
آیا این رفتار خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شهر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با اولاد مهاجرین و انصار صحیح است؟ مگر وجود خلیفه برای حفظ مسلمین نیست؟ اگر چنین خلیفهای نبود، آیا مسلمانان راحتتر نبودند؟ خلفا و سلاطین جور بسیاری آمدند و رفتند ولی هیچ یک از آنان، آنچه را که از یزید سر زد، انجام ندادند. از این قضیّه سرّ این که امام شهید علیهالسلام با یزید صلح ننمود ولی با معاویه صلح کرد، معلوم میشود. عداوت یزید در تاریخ بینظیر است؛ او دشمن خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اسلام و مسلمین بود،
یزید از کشتار مسلمانان توسط نصارا محزون نمیشود و همچنین وقتی مردم مدینه و پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را می کشند خشنود میگردد.
یزید آرزو میکند که کاش مشایخ او که در جنگ بدر کشته شدند اکنون حاضر میشدند و از غلبه یزید خشنود میگشتند و به او تهنیت میگفتند.
1) - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3 ، ص 259 و 260.
در مروج الذهب مسعودی آمده است: در سال دویست و بیست و سه، پادشاه روم با لشکریان و متفقین خود - از همسایگان که حاکمان «برجان» و «برغر» و «صقالبه» بودند - به بلاد اسلامی حمله کرد، و شهر «زبطره» را به زور فتح نمود، و کوچک و بزرگ را کشت، و بر شهرهای «ملطیه» حمله نمود. مسلمانان در مساجد و معابد جمع شدند و فریادها بلند گشت. ابراهیم بن مهدی بر معتصم عباسی وارد شد و ایستاد و قصیده ای طولانی قرائت نمود، و کارهای زشت کفّار را شرح داد، و او را بر جهاد تحریک کرد. در آن قصیده آمده است:
یا غارة اللّه قد عاینت فانتهکی
هتک النساء و ما منهنّ یرتکب
هب الرجال علی أجرامها قتلت
ما بال أطفالها بالذبح تنتهب(1)
معتصم فورا از جای خود حرکت کرد و با لباس جنگ بیرون آمد. مردم شهرستانها را خبر نمودند، و لشکریان دور او جمع شدند. افشین نیز در جنگ شرکت نمود و جمعیت مسلمین بسیار زیاد بود که در عدد آنان اختلاف است و از دویست هزار تا پانصد هزار گفته شده است.
افشین با پادشاه روم روبرو شد، و بسیاری از شجاعان را کشت و پادشاه روم فرار کرد. معتصم شهرهای زیادی را از کفّار گرفت و شهر «عموریه» را فتح نمود. سی هزار نفر از مردم آن شهر کشته شدند، و لشکریان تا چهار روز شهر را خراب میکردند و آتش میزدند.(2)
این رفتار معتصم عباسی با پادشاه نصارا است که به شهرهای مسلمین حمله کرد، و مردم یک شهر را از کوچک و بزرگ کشت. معتصم به راستی عمل کفّار را جبران نمود، او به مجرّد شنیدن خبر از جای خود حرکت کرد و خود به سمت کفّار
شتافت. این کار خلیفه عباسی است و آن کار یزید نسبت به شهر مدینه - پایتخت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم - و به ذریه مهاجرین و انصار، و به ناموس و اموال مسلمین. اگر یکی از فراعنه کفّار بر مسلمین حکومت داشت و اهل مدینه با او مخالفت میکردند، این کارهایی را که یزید انجام داد آن فرعون نمیکرد، و یا اگر اهل مکّه با او مخالفت میکردند آن جسارتهایی که یزید به کعبه و قبله مسلمین کرد آن فرعون انجام نمیداد.
کفّار هم اکنون نسبت به معابد و مشاهد مسلمین در جنگها احترام میگذارند، ولی این یزید که پستتر و شقیتر از فرعون است، به شعائر دینی و مذهبی اینگونه جسارت نمود!
آیا روا است او را از خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بشناسند؟ و یا بگویند آن چه را که عبداللّه بن عمر - پیشوای اهل سنّت - گفت که هر کس بیعت یزید را بشکند بیعت خدا و پیغمبر را شکسته و من با او قطع رابطه میکنم - چنانکه از تفسیر ابن کثیر شامی نقل نمودم -.
من نمیدانم چرا چنین مردی را در بعضی از تواریخ در عداد عبداللّه بن زبیر شمردند و از مخالفین یزید دانستند؟ عبداللّه بن عمر با یزید روابط حسنه داشته، و نسبت به اعمال او رضایت کامل داشت. لذا در هیچ تاریخی نقل نشده که او نسبت به کارهای یزید از جمله؛ کشتن امام حسین علیهالسلام و عترت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، رفتار با اهل مدینه و مباح کردن شهر بر لشکریان، و یا خراب کردن کعبه معظمه، اعتراض کرده باشد، و بعید نیست که یزید به فتوای پسر عمر این امور را انجام داده باشد، به همین جهت در هیج موردی مخالفت نکرد، و نهی از منکر ننمود، بلکه خویشان خود را وادار نمود که با اهل مدینه همکاری نکنند و بیعت یزید را نشکنند. او بیعت با یزید را چون بیعت با خدا و پیغمبر لازم الوفا میدانسته است.
بدیهی است که آن خلیفه، این قاضی القضات را نیز لازم داشته است. به نظر
او، طبق قاعده این بیعت را مسلم بن عقبه از مردم گرفت و قرشی و غیر قرشی باید میآمدند و اعتراف میکردند که بنده یزید هستند، تا هر چه او بخواهد درباره آنها انجام دهد. و چه بسا خود عبداللّه بن عمر از سبقت گیرندگان به این بیعت بوده، لذا هیچ نامی از او نیست، چنانکه نوشتهاند تمام مردم مدینه بیعت کردند - از قرشی و غیر قرشی - به جز علیبن الحسین، امام سجاد علیهالسلام و علیبن عبداللّه بن عباس. بنابراین، او نیز از بیعت کنندگان و معترفین به رقیّت و بندگی یزید بن معاویه بوده است.
یزید برای سرکوبی عبداللّه بن زبیر، مسلم بن عقبه را مأمور نمود که پس از تصرّف مدینه به سمت مکه معظمه رهسپار شود. مسلم در میان راه هلاک شد، و حصین بن نمیر به جای او نشست. و تا یزید زنده بود سپاه او در مکّه میجنگیدند. آنها کعبه را خراب کرده و سوزاندند.
ابن نمیر بئس ما تولّی
قد أحرق المقام و المصلی(1)
آنها به وسیله ادوات جنگی و منجنیق ها، سنگهایی به طرف کعبه پرتاب مینمودند و کردند آن چه را که لشکریان کفّار انجام نمیدادند، و در همین ایّام یزید
هلاک شد.(2)
از آن چه نوشتم شخصیت یزید بن معاویه معلوم میشود، این همان یزیدی است که معاویه او را برای مسلمانان پسندیده بود، و در اثر حُسن سلوک و صفات وی، او را ولیعهد خویش نموده بود. یزید با آنکه سنّ زیادی نداشت، فرزندان زیادی داشت، مسعودی در مروج الذهب، سیزده پسر و چهار دختر از برای او با نام و نشان یاد نموده است.(3)
این شخص نیز چون یزید، مدّعی مقام خلافت و غاصب آن شد. اکنون مناسب است اشارهای به حالات وی و پدر او داشته باشم.
زبیر، پسر عمّه پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و از سابقین به اسلام است. او در جنگها و غزوات پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شرکت داشته و خدماتی نیز نموده است. با آن که زبیر داماد ابوبکر بود، ولی پس از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از جمله کسانی است که از بیعت با ابوبکر تخلّف جست و حاضر نبود جز با علی علیهالسلام با کسی دیگر بیعت کند، و یکی از شش نفری بود که عمر برای شورا معیّن نمود.
او پس از کشته شدن عثمان با امیرالمؤمنین علیهالسلام بیعت نمود، و پس از بیعت، به بهانه عمره با طلحه به مکه رفتند، و از آن جا با عایشه و بنی اُمیّه بر جنگ با علی علیهالسلام همدست شدند، و به سمت بصره رفتند. مردم بصره که با علی علیهالسلام بیعت کرده بودند، عامل امام علیهالسلام - عثمان بن حنیف صحابی - را اسیر کرده، او را زدند و ریشش را کندند. بیتالمال را به تصرّف خویش در آوردند و هفتاد نفر از کسانی را که نگهبان بیتالمال بودند کشتند و کردند آن چه را که نباید انجام میدادند.
مسعودی گوید: «در روز جمل، علی علیهالسلام با سر برهنه بر استر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سوار و بدون آنکه باخود سلاح حمل کند بیرون آمد، و زبیر را طلبید. زبیر با سلاح کامل به سمت علی علیهالسلام رفت. چون عایشه باخبر شد ناله کرد و گفت: اسماء، خواهر من بیشوهر شد.
به او گفتند: علی علیهالسلام با سر برهنه آمده و به قصد جنگ بیرون نیامده است.
آنگاه عایشه آسوده خاطر شد.
علی علیهالسلام و زبیر یکدیگر را بغل کردند و معانقه نمودند. علی علیهالسلام فرمود: وای بر تو ای زبیر! برای چه آمدی؟ گفت: برای مطالبه خون عثمان.
فرمود: خداوند بکشد از ما کسی را که به خون عثمان نزدیکتر است ! آیا به خاطر نداری آن روز را که در بنیبیاضه با پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودیم؟ پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سوار الاغ بود، به پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتی: علی دست از تکبّر بر نمیدارد .
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: علی تکبّر ندارد. ای زبیر! آیا علی را دوست میداری؟ گفتی: قسم به خدا او را دوست میدارم.
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: به زودی با او جنگ خواهی کرد، و تو ظالم هستی.
زبیر گفت: استغفار میکنم، و اگر این حدیث را به یاد داشتم بیرون نمیآمدم.
امام علیهالسلام فرمود: حالا برگرد.
زبیر گفت: چگونه برگردم و حال آن که جنگ شروع شده است. این ننگ و عاری است که شسته نخواهد شد.
امام علیهالسلام فرمود: با ننگ و عار برگرد پیش از آن که ننگ و عار و آتش را جمع کنی.
پس زبیر برگشت و این اشعار را میخواند:
اخترت عاراً علی نار مؤججة
ما إن یقوم لها خلق من الطین
نادی علی بأمر لست اجهله
عار لعمرک فی الدنیا و فی الدین
فقلت حسبک من عذل أبا حسن
فبعض هذا الّذی قد قلت یکفین
پسر او - عبداللّه - گفت: کجا میگذاری ما را و میگذری؟!
زبیر گفت: چیزی را که فراموش کرده بودم علی به یادم آورد.
عبداللّه گفت: ای پدر! از شمشیر اولاد عبدالمطلب ترسیدی، نه آن که چیزی را فراموش کرده باشی.
زبیر گفت: به خدا سوگند به یاد من آورد چیزی را که روزگار از یاد من برده بود. من عار را بر آتش اختیار کردم. آیا تو مرا به ترس سرزنش میکنی؟!
پس زبیر با نیزه به میمنه لشکر علی علیهالسلام حمله کرد. علی علیهالسلام فرمود: به او راه بدهید. زبیر رفت و برگشت. مجددا به سمت چپ لشکر حمله کرد و برگشت، بار سوّم به قلب لشکر حمله کرد و برگشت. آنگاه به پسر خود عبداللّه گفت: مرد ترسو چنین اقدامی نمیکند. پس لشکر عایشه را ترک کرد و خود به سمت مدینه شتافت. عمرو بن جرموز او را غافلگیر نمود و او را در وادی السّباع کشت».(1)
از این حکایت، میزان علاقمندی حضرت علی علیهالسلام نسبت به زبیر معلوم میشود. حضرت، عمّه زاده خود را خواند و موعظه فرمود و حدیث گذشته را به یاد او آورد. و نیز از این حکایت تا حدی شجاعت زبیر معلوم میشود، چون امام علیهالسلام او را خواست، فورا بیرون آمد و تعلّل نجست با آن که محتمل بود امام علیهالسلام با او بجنگد. البته شاید زبیر میدانست که امام علیهالسلام بیاسلحه و با سر برهنه آمده است، از این جهت اطمینان داشت، و اگر امام علیهالسلام با اسلحه میآمد و او را میخواست شاید به این سرعت بیرون نمیآمد. از استغفار زبیر معلوم میشود که برقی از ایمان در او بوده است. به گمان من، زبیر ایمان به خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و روز قیامت داشت،
ولی در اثر حبّ جاه و مقام به این روز سیاه کشیده شد. و کار او به جایی رسید که بر خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خروج کرد، مردم بیگناه را به کشتن داد و فتنهها بپا نمود.
آری! «حب الدنیا رأس کل خطیئة»(2)و شاید در اثر همین حب دنیا، آن ایمان از قلب او بیرون رفت، و ایمان مستعار همین است.
کسانی که مبتلا به حبّ جاه و مقام هستند مناسب است که به یاد زبیر باشند. سوابق اعمال و آثار او را در نظر بگیرند، و منشأ سوء عاقبت او را از یاد نبرند، و به
خداوند از آن که ایمانشان عاریهای باشد، پناه ببرند «اللّهم لاتجعلنی من المعارین، ولاتخرجنی عن حدّ التقصیر».(1)
مقصود امام علیهالسلام از برگشتن زبیر، انصراف زبیر به تنهایی از جنگ نبود، زیرا توبه واقعی این بود که به تمام لشکریان خود به صورت آشکار بگوید: من بر ضلال و گمراهی بودم، و بر امام زمان خود با ظلم و ستم خروج کردم، آنگاه برگردد و به لشکر امام ملحق شود، و با مخالفین او بجنگد.
چون زبیر به این نحو برنگشت و توبه نکرد، به گفته امام علیهالسلام ، در واقع میان عار و
نار جمع نمود. از همین حکایت روحیه فرزند او عبداللّه نیز معلوم میشود. با آن که زبیر میگوید: ابوالحسن مرا به یاد آورد چیزی را که فراموش کرده بودم، او پدرش را تکذیب میکند و میگوید: ترسیدی!! در حالی که جا داشت که پدر را تصدیق کند و او را به توبه صحیح وادار نماید. عبداللّه بن زبیر، پسر اسماء، دختر ابوبکر است. او عاشق سلطنت و خلافت بود و پس از مرگ معاویه رقیب یزید بود. عبداللّه یکی از عوامل مهم جنگ جمل و کشته شدن مسلمانان و گمراه کردن آنان بود.
یکی از خلافهای مهم عبداللّه - که در تاریخها نوشته شده است - قصه حوئب است و خلاصه آن قصه از این قرار است:
پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنان خود را قبلاً برحذر داشته بود که به یکی از شماها سگهای حوئب (اسم محلّی است) حمله میکنند. عایشه با ششصد نفر به سمت بصره میآمد. شب به حوئب رسیدند، و سگها به او حمله کردند، عایشه از صاحب شتر خود پرسید، اسم این محل چیست؟
گفت: حوئب.
عایشه حدیث پیغمبر صلیاللهعلیهوآله را به یاد آورد و گفت: «اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ مرا به حرم پیغمبر برگردانید». عبداللّه بن زبیر آمد و گفت: آن کس که گفت اینجا حوئب
1) - همان، ص 73 ، کتاب الایمان والکفر، باب الاعتراف بالتقصیر، ح 4.
است اشتباه کرده است، اینجا حوئب نیست. طلحه نیز با عبداللّه هم سخن شد، و پنجاه نفر آمدند و به دروغ شهادت دادند که اینجا حوئب نیست.
مسعودی گوید: «این اولین شهادت دروغی است که در اسلام دادند».(1)
ببینید کسانی که دم از صحبت با پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میزنند و ادعای پیشوایی
مسلمانان و خلافت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دارند، چگونه دروغ میگویند و مردم را بر دروغ گویی وادار میکنند، و آنها را به جنگ با خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میکشانند؟
پس از آن که اهل بصره مغلوب شدند و حق پیروز شد، عایشه، خاله عبداللّه، برای پسر زبیر نزد امیرالمؤمنین صلیاللهعلیهوآلهوسلم شفاعت کرد تا از کشتن او صرف نظر کند، حضرت نیز قبول کردند. این عبداللّه یکی از دشمنان سرسخت امام علیهالسلام است.
او امیرالمؤمنین علیهالسلام را سب مینمود. روزی در اثنای خطبه، امام علیهالسلام را سبّ نمود. این خبر به محمّد بن حنفیه رسید. فرزند امام فوراً برخاست و به نزد قریش آمد. برای او کرسی گذاشتند، او در برابر ابن زبیر به روی کرسی نشست، و قریش را مذمّت نمود که در محضر شما علی علیهالسلام را سبّ میکنند و شماها جلوگیری نمیکنید؟!
البته این حکایت را مسعودی در مروج الذهب به صورت مفصل نوشته است.(2)
عبداللّه بن زبیر برادر خود مصعب را به جنگ مختار فرستاد، و بالاخره مختار کشته، و مصعب پیروز شد.
مسعودی گوید: مصعب، هفت هزار نفر از کسانی را که برای انتقام از قاتلان حسین بن علی علیهماالسلام جنگیده بودند و «حسینی» خوانده میشدند، کشت. مصعب در کوفه و غیر آن جستجو میکرد و هر که از شیعه مییافت، میکشت.
او زنان مختار را حاضر نمود و گفت: از مختار بیزاری بجویید! تمام زنان مختار به مختار بد گفتند و آزاد شدند، مگر دو زن، یکی دختر سمرة بن جندب فزاری بود، و دیگری دختر نعمان بن بشیر انصاری. این دو شیر زن گفتند: ما از مردی که به خدا ایمان داشت و روزها، روزه بود و شبها عبادت میکرد و خود را در راه حسین بن علی علیهالسلام و کشتن قاتلان آن امام همام علیهالسلام به کشتن داد و خداوند او را بر دشمنان حسین مسلّط نمود، چگونه بیزاری بجوییم؟
مصعب به برادر خود عبداللّه نامه نوشت، و حکایت این دو زن را به او خبر داد. عبداللّه به مصعب نوشت: اگر آن دو زن از عقیده خود برگشتند و با مختار دشمنی نمودند، آزاد شوند و گرنه هر دو را بکش.
مصعب آن دو را خواست و گفت: اگر با مختار دشمنی نکنید کشته میشوید. دختر سمره، مختار را لعن نمود و آزاد شد و به مصعب گفت: اگر با تهدید به قتل، به کفر هم دعوت نمایی البته اظهار کفر میکنم، من شهادت میدهم که مختار کافر بود.
ولی دختر نعمان بن بشیر، این زن قهرمان گفت: این شهادتی است که روزی من شده، و پس از مرگ به بهشت میرسم، و نزد پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت او علیهمالسلام میروم، به خدا سوگند! من از علی علیهالسلام دست بر نمیدارم و دنبال معاویه، پسر هند نمیروم خداوندا! تو شاهد باش که من تابع پیغمبر تو و حسین و اهل بیت علیهمالسلام و از شیعیان او هستم.
آن زن دلاور وپاک طینت را به فرمان ابن زبیر ملعون کشتند. شاعر درباره این موضوع گوید:
إن من أعجب الأعاجیب عندی
قتل بیضاء حرّة عطبول
قتلوها ظلماً علی غیر جرم
إن للّه درّها من قتیل
کُتب القتل والقتال علینا
وعلی الغانیات جرّ الذیول(1)
1) - همان، ج 3 ، ص 99 و 100. (به نظر من عجیبتر از همه عجایب، کشتن زن زیبای آزاده است. او رابستند و بی گناه کشتند و حقّاً کشته بزرگواری بود. کشتن و پیکار کردن حقّ ماست و زنان باید دامن کشان بگذرند).
طبری، سراینده این اشعار را عمر بن ابی ربیعه قرشی میداند، بعد این قصه را مختصر نموده، مینویسد: عمره، دختر نعمان بن بشیر انصاری گفت: رحمت خداوند بر مختار باد!که بندهای از بندگان خوب خدا بود.
مصعب به عبداللّه نوشت: این زن میگوید مختار پیغمبر بوده است.
عبداللّه نوشت: او را از کوفه بیرون ببر و بکش. آنان نیز چنین کردند. این زن را شبانه بین حیره و کوفه بردند و با سه ضربت شمشیر شهید نمودند.(1)
ابومخنف نقل نموده است: مصعب نزد عبداللّه بن عمر رفت و خود را معرفی نمود. عبداللّه بن عمر گفت: تو کسی هستی که هفت هزار نفر مسلمان را در یک روز کشت.
مصعب گفت: آنان از کفّار و ساحران بودند !
پسر عمر گفت: اگر به اندازه آنان از ارث پدرت گوسفند بکشی البته اسراف کردهای.(2)
گفتنی است که از جستجو و تأمّل در قضایای تاریخی که طبری نقل کرده، که طبری تا میتوانسته احادیثی که موجب فضایل عترت طاهره علیهمالسلام و یا متضمّن مصائب دشمنان اهل بیت است نقل نمیکرده، یا از آن کم و آنها را کوتاه مینموده است.
طبری در باب کیفیت قتل عثمان گوید: پیشتر بسیاری از اموری را که قاتلان عثمان موجب قتل او دانستهاند نوشتیم، ولی فعلاً از آنها به جهاتی اعراض نمودیم و نقل نمینماییم.(3)
پر واضح است که آن امور از معایب و مثالب عثمان بوده است، و جناب طبری پس از نوشتن، پشیمان شده و به علل مختلف از آنها اعراض کرده است. همان جهات سبب شده که نه تنها در جاهای دیگر نیز چنین کند و معایب را ننویسد، بلکه فضایل اهلبیت علیهمالسلام را نیز کتمان کند در حالی که مورّخ باید منصف و بیغرض و مرض باشد.
در این موضوع، طبری از سعید بن عبدالرحمان بن حسان بن ثابت، اشعاری را نقل نموده است:
أتی راکب بالأمر ذی النباء العجب
بقتل ابنة النعمان ذی الدین والحسب
بقتل فتاة ذات دلّ سَتیرة
مهذبة الأخلاق و الخیم والنسب
مطهّرة من نسل قوم أکارم
من المؤثرین الخیر فی سالف الحقب
خلیل النبی المصطفی و نصیره
وصاحبه فی الحرب والنکب والکرب
أتانی بأن الملحدین توافقوا
علی قتلها لاجُنّبوا القتل والسلب
فلا هنأت آلالزبیر معیشة
وذاقوا لباس الذلّ والخوف والحرب
کأنّهم إذ ابرزوها و قطّعت
بأسیافهم فازوا بمملکة العرب
ألم تعجب الأقوام من قتل حرة
من المحصنات الدین محمودة الأدب
من الغافلات المؤنات، بریئة
من الذم والبهتان والشک والکذب
علینا کتاب القتل والبأس واجب
وهن العفاف فی الحجال و فی الحُجب
علی دین أجداد لها و أبوّة
کرام مضت لم تخز أهلا ولم ترب
من الخفرات لاخروج بذیة
ملائمة تبغی علی جارها الجنب
ولا الجار ذی القربی ولم تدر ما الخنا
ولم تزدلف یوما بسوء ولم تحب
عجبت لها إذ کفنت و هی حیة
ألا إن هذا الخطب من أعجب العجب(1)
گوینده این اشعار، نواده حسان بن ثابت انصاری - شاعر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم -
1) - همان، ج 6 ، ص 113.
است. او به فقه و نجابت و پاک دامنی و دیانت این زن شهادت میدهد و میگوید: او بر دین پدر خود - از انصار پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم - بود.
شاعر به آلزبیر نفرین میکند که چنین زنی را کشتند و میگوید: آل زبیر زندگی خوشی نداشته باشند، و لباس ذلّت و خوف و غارت را بپوشند. گویا گمان کردند که اگر این زن را بکشند سلطان عرب میشوند. با آن که کشتن بر مردان است نه زنان، ولی این بی دینان، این زن با عفّت را با شمشیر کشتند.
من از قساوت و شقاوت و خباثت عبداللّه بن زبیر در حیرتم ! برای چه به چنین امری اقدام نمود؟ کشتن این زن برای او چه فایدهای داشت؟ و از آزاد کردن او چه زیانی به سلطنت او میرسید؟
این بیدین، بر قبح اعمال خویش واقف بود. از این جهت میخواست خود را پاک و پاکیزه جلوه دهد، و رنگ دین بر کارهای خود بپوشاند. لذا به دختر نعمان تهمت زد و از قول او گفت: مختار پیغمبر است.(1)مختار چه وقت ادعای پیغمبری نمود تا زنش او را به این صفت بشناسد؟ و اگر چنین بود چرا شبانه او را از کوفه بیرون بردند و در بیابان با شمشیر پاره پارهاش نمودند؟ چه مانعی داشت که در حضور همه مردم او را بیاورند و جرم او را ثابت کنند؟ تا آن که مردم نگویند: چون او بر مذهب اهلبیت علیهمالسلام بود و از دشمنان علی علیهالسلام بیزاری میجست او را کشتند!
معاویه با تمام پستی های خود، مردان شیعیان را میکشت و تاکنون ندیدهام و نشنیدهام که زنی از شیعیان را کشته باشد. ولی این عبداللّه بنزبیر است که در دشمنی اهلبیت علیهمالسلامبه جایی رسیده که زن شیعی را نیز میکشد. او هفت هزار نفر از حسینیانی را که قاتلین امام حسین علیهالسلام را کشته بودند در یک روز کشت و گفت: این جماعت از کفّار و سحره هستند، مختار را نیز کشت و گفت که ادعای پیغمبری مینمود.
این گروه از دروغ ساختن هیچ پروایی نداشتند، و از کشتن شیعیان در هر کجا
1) - تاریخ طبری، ج 6 ، ص 112.
که آنها را پیدا میکردند، کوتاهی نمیکردند.
عبداللّه بن زبیر هوس سلطنت را در سر میپروراند. مهمترین عاملی که زبیر را از علیبن ابیطالب علیهالسلام جدا ساخت و او را منحرف نمود، وجود همین عبداللّه بود. زبیر آلت دست پسر خود گشت و با طلحه به راه افتاد و عایشه را هم همراه خود بردند. پس از آن که بصره را از چنگ عامل امیرالمؤمنین علیهالسلام بیرون آوردند میان طلحه و زبیر بر سر پیشنمازی اختلاف شد. هر کدام میخواستند پیشوای مردم و امام جماعت باشند. سرانجام قرار بر این شد که یک روز عبداللّه بن زبیر و یک روز محمّد بن طلحه امام جماعت باشد.(1)
عبداللّه بن زبیر با علی علیهالسلام مخالف بود. او تسلیم معاویه و همراه با او بود. پس از هلاکت معاویه، با یزید بیعت نکرد و خود را به مکّه رسانید. هنگامی که امام حسین علیهالسلام وارد مکه شد بازار او کساد شد، و چون میدانست با وجود امام علیهالسلام کسی به سراغ او نمیآید میخواست امام علیهالسلام را از حجاز روانه عراق کند. او نزد امام علیهالسلام آمد و گفت: اباعبداللّه! چه خبر داری؟ سوگند به خدا! من از خدا به جهت ترک جنگ با این جماعت میترسم، چون ظالم هستند و بندگان خدای را ذلیل نمودهاند.
امام علیهالسلام فرمود: من عازم کوفه هستم.
گفت: موفق باشید! من اگر در کوفه یاورانی مثل یاوران تو داشتم، از کوفه دست برنمیداشتم. سپس به جهت اینکه مورد تهمت و سوء ظن واقع نشود گفت: اگر در حجاز بمانی و ما و مردم را دعوت کنی با سرعت اجابت میکنیم. ما تو را سزاوارتراز یزید و پدر او میدانیم.(2)
قریب به این مضمون را طبری نیز از ابومخنف نقل نموده است.(1)
اگر ابن زبیر از خدا میترسید چرا جنگ جمل را بپا کرد؟ چرا امیرالمؤمنین علیهالسلام
را سبّ مینمود؟ چرا با امام حسین علیهالسلام بیعت نکرد؟ او اگر راست میگفت امام حسین علیهالسلام را نگاه میداشت یا در خدمت امام علیهالسلام به کوفه میرفت و همراه او با ظالمان جهاد مینمود.
ابنزبیر قاتلین امام حسین علیهالسلام را نگاهداری کرد، و کسانی را که خونخواه امام حسین علیهالسلام و یارانش بودند کشت.
هنگامی که امام حسین علیهالسلام تصمیم گرفت به سوی عراق حرکت کند ابن عباس هر چه کرد نتوانست امام علیهالسلام را از مسافرت عراق منصرف نماید، چون مأیوس شد و بیرون آمد، ابنزبیر را دید، به او گفت: چشم تو روشن!! این حسین است که بیرون میرود و تو را در حجاز میگذارد و این شعر را خواند:
یالک من قبّرة بمعمر
خلا لک الجو فبیضی واصفری
و نقری ما شئت أن تنقری(2)
از کارهای مهم عبداللّه بن زبیر این بود که محمّد بن حنفیه، فرزند امیرالمؤمنین علیهالسلام را با همراهان وی از اهلبیتش و هفده نفر از وجوه و بزرگان اهل کوفه، همه را در زمزم زندانی نمود، چون این گروه با او بیعت نکردند و گفتند: تا وقتی که تمام مسلمین با کسی بیعت نکنند ما با احدی بیعت نمینماییم، آنها به حرم پناهنده شده بودند. ابنزبیر همه آنها را در زمزم زندانی نمود، و محمّد بن حنفیه و همراهان او را به کشتن و سوزاندن تهدید نمود، و مدتی را نیز معیّن نمود که اگر تا آن وقت بیعت نکردند همه را بکشد و بسوزاند.
یکی از همراهان محمّد بنحنفیه به وی گفت که خوب است از مختار کمک بخواهی. محمّدبن حنفیه به مختار نامهای نوشت، و او را از جریان آگاه نمود. مختار مردم را از مضمون نامه باخبر ساخت و مردم را دسته دسته روانه مکّه میکرد که صد و پنجاه نفر از آن جمع زودتر به مکه رسیده و وارد مسجد الحرام شدند. آنها فریاد میزدند: یالثارات الحسین. ( این شعار مختار واصحاب او برای خونخواهی امام مظلوم علیهالسلام بود ).
دو روز از مهلت باقی مانده بود و ابن زبیر برای سوزاندن محمّد بن حنفیه و همراهان او، هیزمها را آماده کرده بود. ولی یاران مختار، نگهبانان را محاصره کرده،
درها را شکستند و خود را نزد محمّدبن حنفیه رساندند و از او اجازه خواستند که با ابن زبیر بجنگند.
محمّد گفت: اینجا جای جنگ نیست و محترم است. ابن زبیر به اصحاب مختار گفت: شما گمان میکنید که این جمع تا بیعت نکنند آزاد میشوند؟ میان ابن زبیر با رئیس اهل کوفه نزاع شد، هر کدام دیگری را میترسانیدند و تهدید مینمودند در این هنگام شش صد نفر دیگر از سپاه مختار رسیدند. آنان پول زیادی با خود آورده بودند که مختار فرستاده بود. این جماعت با شعار خود «یالثارات الحسین» وارد مسجد الحرام شدند و شکست ابنزبیر آشکار شد.
آنها محمّد بن حنفیه را از حبس بیرون آورده و به شعب علی رفتند. اهل کوفه ابنزبیر را سبّ مینمودند و از محمّد اجازه میخواستند که ابن زبیر را بکشند، ولی او قبول نکرد. در شعب چهار هزار نفر جمع شدند و او آن اموال را در میان آنان قسمت نمود.(1)
مسعودی نیز در مروج الذهب مینویسد: ابنزبیر میخواست محمّدبنحنفیه و همه بنیهاشم را بکشد. او آنها را به محاصره در آورد وبرای از بین بردن و
1) - تاریخ طبری، ج 6 ، ص 76 و 77.
سوزاندن آنان هیزم فراوانی فراهم ساخت. در این موقع هشتصد نفر از طرف مختار به کمک آنان رسیدند. ابنزبیر با دیدن این صحنه به پرده کعبه پناهنده شد و گفت: من به خداوند پناهنده هستم.(1)
از حکایتی که ابوالفرج در کتاب مقاتل الطالبیین(2)نقل نموده معلوم میشود که عبداللّه بن عباس و فرزندان او نیز در میان محصورین بودند و ابن زبیر قصد کشتن آنان را هم داشته، تا آن که ابوعبداللّه جدلی با سپاه کوفه رسید.
شما در همین قصه قدری دقّت کنید، و میان بنیهاشم و دیگران مقایسه نمایید! این عبداللّه بن زبیر است که فتنه جنگ جمل را بپا کرد، ولی به شفاعت خالهاش عایشه، امیرالمؤمنین علیهالسلام از گناه او صرف نظر کرد و او را بخشید. باز همین عبداللّه، محمّدبن حنفیه، پسر أمیرالمؤمنین علیهالسلام و عموم بنیهاشم و بستگان آنان را جمع کرده، میخواست همه آنان را بسوزاند!! فقط منتظر پایان مدّتی بود که تعیین کرده بود که اگر تا آن ساعت با او بیعت نکنند همه را بسوزاند.
محمّد بن حنفیه و عبداللّه بن عباس قصد جنگ با او، یا بیعت با دیگری را نداشتند. آنها میگفتند: تا مسلمانان بر بیعت کسی اتفاق نکنند ما با کسی بیعت نمیکنیم، آیا این امر سبب میشود که تمامی آنها را بسوزاند؟
ولی امیرالمؤمنین علیهالسلام ، از نقض بیعت او، تحریک او بر مخالفت و از جنگ او، عفو و اغماض مینماید. قدری دقّت کنید! این روباه تا وقتی که مقتدر بود هیزم جمع نمود و خود را برای کشتن و سوزاندن آنها آماده کرد، ولی چون مقدّمه سپاه رسید مشغول تهدید شد، و چون تعداد سپاه کوفه زیاد شد و خود را مغلوب دید به خانه خدا پناهنده شد. ولی محمّدبن حنفیه که فعلاً مقتدر و ابنزبیر ضعیف شده، اجازه قتل ابنزبیر را نمیدهد و میگوید: این جا حرم و محترم است، و جای جنگ
نیست. این است رسم آقایی و دینداری !
از رفتار و روش ابن زبیر، پستی و ضعف و ریا کاری او نیز معلوم میشود و از همین قصه نیز فهمیده میشود که مختار ادعای پیغمبری نداشته است و فقط میخواست اهلبیت علیهمالسلامرا حفظ نموده و قاتلان امام علیهالسلام را بکشد و انتقام خون آن سرور را بگیرد. لذا شعار اصحاب او «یا لثارات الحسین» بود. البته همین اعمال
موجب شد که ابنزبیر او را کافر و ساحر بداند، و شیعیان را به همین افترا هر کجا بیابد بکشد و نابود سازد.
انصاف بدهید، آیا چنین مرد بیدین و خونخوار سفاکی شایسته زمامداری مسلمین است؟!
آیا چنین کسی لیاقت خلافت پیغمبر را دارد؟
آیا امام حسین علیهالسلام با چنین کافری میتوانست همکاری نماید؟
عبداللّهبن زبیر کسی است که از سبّ حضرت علی و خانواده او، لذّت میبرد. همو چهل روز در خطبه خود بر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم صلوات نفرستاد، و عذر او این بود که بنیهاشم به وسیله او بر ما بزرگی میفروشند.(1)
سعید بن جبیر نقل میکند که ابن زبیر به ابن عبّاس گفت: چهل سال است دشمنی خود را با اهلبیت مخفی میکنم.(2)
من نمیدانم چه بگویم، کسی که شمشیر به روی امیرالمؤمنین علیهالسلام میکشد، یاوران او را میکشد، حضرت علی و خانواده او علیهمالسلام را سبّ میکند، بنیهاشم را جمع میکند که بسوزاند، و بر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم چهل روز صلوات نمیفرستد به عذر آن که بنیهاشم بر ما فخر میکنند، با تمام این اعمال چگونه میگوید: چهل سال است که دشمنی اهل بیت را مخفی میکنم! اگر با تمامی این اعمال هنوز
دشمنی را مخفی میکرده، پس اظهار دشمنی چگونه میباشد؟
ابن ابی الحدید گوید: ابن زبیر دشمنی با بنیهاشم را آشکار و علنی نمود. او از آنان بدگویی کرد و میخواست آن چه را که تصمیم گرفته بود انجام دهد. (مقصود او کشتن و سوزاندن بنیهاشم علیهمالسلام است).
او در خطبه خویش نامی از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نمیبرد، نه در خطبه جمعه و نه غیر جمعه. جمعی از خواص اصحابش به وی اعتراض کردند، و این عمل را به فال نیک نگرفتند، و از عاقبت کار او ترسیدند.
ابن زبیر به آنان گفت: من اگر چه از پیغمبر نام نمیبرم، ولی بیشتر در نهان به یاد او هستم و این بدین جهت است که وقتی بنی هاشم نام پیغمبر را میشنوند خشنود میشوند و عزّت مییابند. من نام پیغمبر را ترک کردم تا آنان را خشنود نکرده باشم! به خدا سوگند! در صدد هستم آنان را در جایی محاصره کنم و همه آنها را به آتش سوزان بسوزانم، و در این صورت، من جز گناهکار ساحر و کافری را نکشته ام. این خانواده، نه اول دارند و نه آخر، پیغمبر صلیاللهعلیهوآلههیچ خیری برای بنیهاشم باقی نگذاشته است، و این جماعت از تمام مردم دروغگوتر هستند !
پس محمّد بن سعد بن ابی وقّاص برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین ! من اوّل کسی هستم که تو را در نابود کردن بنیهاشم یاری خواهد کرد.
پس عبداللّه بن صفوان بن اُمیّه جحمی برخاست و به ابن زبیر گفت: به خدا سوگند! نه سخن تو درست است و نه تصمیمی که داری صلاح است. آیا تو از خویشان پیغمبر بدگویی میکنی و میخواهی آنان را بکشی و حال آن که دور تا دور تو عرب است، و آنان به تو احاطه دارند؟ به خدا سوگند! اگر به عدد بنیهاشم از مسلمانان تُرک بکشی خدا تو را رها نمیکند، و اگر مردم به آنان کمک نکنند خداوند یاور آنان خواهد بود.
ابن زبیر گفت: بنشین ابا صفوان.(1)
از این حکایت معلوم میشود که ابن زبیر در دشمنی با اهل بیت علیهمالسلامبالاتر از معاویه بوده است. زیرا معاویه با تمام نفاق و دشمنی خود، هیچ وقت نام پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در خطبه خود ترک نکرد و هیچ وقت تصمیم نگرفت که تمامی بنیهاشم را در جایی جمع کند و همه را آتش بزند و بسوزاند. اگر ابن زبیر یک صدم قدرت معاویه و موقعیّت او را میداشت معلوم میشد که این شقی نسبت به پیغمبر و خانواده او چه میکرد. او با تمام دشمنی ها میگوید: چهل سال است دشمنی اهل بیت را مخفی میکنم ! از این سخن معلوم میشود آنچه را که کرده در نظر او چیزی نیست، و تسکین غضب او نشده، و چیزهای دیگری آرزو دارد که نمیتواند انجام دهد.
از گفته های کینه توزانه او که بنیهاشم، تمامی گناهکار و کافر و ساحر هستند، معلوم میشود وجه آنچه معروف شده بود که مختار کافر یا ساحر است، و یا آن هفت هزار نفر را که مصعب کشته، همه کافر و ساحر بودند.
ابن زبیر دشمنان خویش را کافر و ساحر میخواند، و از نسبت های دروغ به آنان هیچ پروایی نداشت، مثل این گفته او که اهلبیت، از تمام مردم دروغگوتر هستند.
آری! ابنزبیر، مختار و شیعیان را میکشت و همه را کافر و ساحر میخواند و تمام نسبت هایی که به مختار داده شده، در عصری بوده که سلطنت در دست ابن زبیر یا آل مروان بود، و مختار با هر دو جنگید و با هر دو دسته دشمنیها کرد.
پس آن بزرگوار، دشمن مشترک این دو دسته از اشرار بود، و هر دو دسته با تبلیغ فراوان، او و شیعیان را متّهم میکردند و نسبتهای باطل و دروغ به آنان میدادند.
1) - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 20 ، ص 127 و 128.
من در این باره در اواخر همین کتاب - ان شاءاللّه - بحث میکنم و ساحت مقدّس مختار و پیروان او را از این تهمت ها و دروغ ها پاک خواهم نمود.
علاوه بر اینها،از این قضیه معلوم میشود که شقاوت محمّد بن سعد بن أبی وقاص کمتر از برادرش عمر بن سعد نبوده است. زیرا عمر بن سعد به طمع ملک ری، چه جنایت هایی که در روز عاشورا انجام نداد! ولی محمّد پستتر از عمر است که به ابنزبیر، امیرالمؤمنین خطاب میکند و میگوید: اولین کسی که برای نابود کردن بنیهاشم و خانواده پیغمبر به تو کمک کند من هستم. این شخص بدون طمع به ملک ری و جایزه، و فقط از جهت عناد و دشمنی برای قلع و قمع نمودن اهلبیت علیهمالسلام پیشقدم میشود و حال آن که حیثیّت سعد وقاص به جهت اسلام و انتساب به پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود. آیا این مزدی است که پیغمبر برای رسالت خویش از مردمان خواسته بود ؟ !.
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا الاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»(1)
«بگو: به ازای آن رسالت، پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره خویشاوندان»
این نتیجه سفارشهایی است که پیغبمر درباره عترت و اهل بیت به امت نمود !
آفرین بر پسر صفوان بن اُمیّه که دلیرانه پاسخ ابن زبیر را داد، و او را امیرالمؤمنین خطاب نکرد و او را به وسیله عرب ترسانید، و به او فهماند که عرب به تو احاطه دارند و از خانواده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حمایت خواهند کرد، و به فرض آن که عرب و مردم کمک نکنند خداوند آنان را یاری خواهد کرد.
صفوان تا فتح مکّه کافر و مشرک بود و به جهت اسلام آوردن مقامی به دست نیاورد. اُمیّه پدر او در جنگ بدر کشته شد، با وجود این، نواده او از حق دفاع نمود.
خاک بر سر سعد و فرزندان او باد! آنان هر چه از ثروت و عزت به دست آوردند، به
1) - سوره شوری، آیه 23.
جهت اسلام و پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهبود، ولی با خانواده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین رفتار
نمودند. آن امتناع سعد از بیعت کردن با امیرالمؤمنین علیهالسلام پس از قتل عثمان و امتناع از یاری امام در جنگ جمل و جنگ صفین، و این رفتار فرزندان او با اهل بیت.
یکی از صفات عجیب ابنزبیر همان تظاهر به دینداری و اعراض از دنیا است با آن که میتوان گفت که مانند او در حرص بر سلطنت کمتر پیدا میشود. او در موقع مغلوبیت، از زهّاد و اعراض کنندگان از دنیا میگردد و به یاد خدا و قبر میافتد، و در موقع قدرت از سفّاکان و ظالمان نامی دنیا محسوب میشود.
عبداللّه بنزبیر یکی از بخیل های نامی عصر خود، بلکه جمیع اعصار است. او یکی از احمق های روزگار است، و عجب از این است که این شخص به زرنگی و عقل معروف شده است! وقتی حصین بن نمیر - سرلشکر یزید بن معاویه - ابنزبیر را در مکه معظمه محصور کرده بود، از مرگ یزید با خبر شد، سپس با ابنزبیر در مسجدالحرام ملاقات نمود و به او گفت: با من بیا تا تو را به شام ببرم و مردم را وادار کنم تا با تو بیعت کنند و خلافت تو پابرجا گردد.
ابنزبیر فریاد زد: پس از آن که اهل مدینه را کشتید ! نه به خدا سوگند! مگر آن که به جای هر نفر، پنج نفر از شما را بکشم!
حصین گفت: هر کس گمان کند که تو با عقل و هوش هستی احمق است ! من با تو آهسته سخن میگویم، و تو داد و فریاد میکنی. من میخواهم تو را خلیفه نمایم تا جنگ برطرف شود، آن وقت تو ما را تهدید میکنی! به زودی معلوم شود که کدام یک از ما مغلوب و مقتول است.(1)
در مروج الذهب آمده است: ابنزبیر زهد در دنیا و رغبت به آخرت را در حالی اظهار میکرد که بر خلافت حریص بود و میگفت: شکم من یک وجب است، مگر چه اندازه از دنیا میخواهد؟ من به خدا و خانه او پناهنده هستم.
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 82.
او به بنیهاشم اذیّت و آزار زیادی میرسانید، و نسبت به مردم بخیل بود، ابوحره غلام زبیر گوید:
إنّ الموالی أمست و هی عاتبة
علی الخلیفة تشکوا الجوع والحربا
ماذا علینا و ماذا کان یرزؤنا
أی الملوک علی ما حولنا غلبا(1)
با این که شاعر از غلامان این خانواده بوده میگوید: رعیّت بر خلیفه ایراد و اعتراض دارند و از کثرت جنگ و گرسنگی ناله میکنند، برای ما تفاوت ندارد هرکس که غالب شود و پادشاه گردد.
گویا ابن زبیر جامع صفات رذیله و فاقد صفات حمیده بوده است. او به هیچ وجه شایستگی سلطنت نداشت، چه رسد به خلافت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
او برای رسیدن به خلافت یا سلطنت هیچ شایستگی نداشت و دو چیز سلطنت را برای او مهیّا کرد:
اول: سلطنت را بسیار دوست داشت و برای این کار فعالیت میکرد.
دوم: مهیا شدن زمینه از طریق کشتن شخصیتها توسط معاویه و از میان
برداشتن امام حسین علیهالسلام از سوی یزید.
بیجهت نبود که ابن عبّاس به او گفت: «خلا لک الجو فبیضی واصفری».
پس اگر ابنزبیر چون عبدالرحمان بن ابیبکر، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن عباس، محمّد بن حنفیه و عبداللّه بن جعفر ساکت و آرام مینشست، هیچ وقت مردم به سراغ او نمیرفتند، و او را وادار به قبول خلافت نمیکردند.
شخصیت هایی ممتازند که چون مردم آزاد باشند به سراغ آنان روند، مانند امیرالمؤمنین علیهالسلام که با آنکه خود او امتناع میکرد، مردم او را وادار کردند که دست خود را باز نماید تا با او بیعت کنند.
1) - همان ، ص 75. (وابستگان از خلیفه گله دارند و به گرسنگی و خشم دچارند، بما چه مربوط است که کدام یک از ملوک بر اطراف ما تسلّط خواهد یافت).
به همین جهت، خود همان رقیبها و کسانیکه آرزوی این مقام را داشتند، تحت تأثیر احساسات دینی واقع شدند، و پیشاپیش مسلمانان با او بیعت کردند. تاریخ نشان نمیدهد که علی علیهالسلام بر خلافت حریص باشد، هر چند دشمنانش این نسبت را به دروغ به حضرت دادند. هنگامی که پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت نمود علی علیهالسلام
مشغول تجهیز آن سرور شد و در خانه نشست، ولی انصار، سعد بن عباده مریض را به سقیفه آورده بودند، که عمر و ابوعبیده به طور ناگهانی با ابوبکر بیعت کردند و ابتکار عمل را از دست سعد خارج کردند.
آری! دیگران باید دنبال کار را بگیرند تا به ریاستی برسند. ابوبکر باید با دو بال خود - عمر و ابوعبیده - در مجلس انصار حاضر شود و شالوده کار را بریزد، ولی این امیرالمؤمنین علیهالسلام است که از خود فعالیت و دعوتی نشان نمیدهد. یا در خانه مینشیند، تا زمانی که مردم با اصرار او را وادار به قبول خلافت میکنند، تا آنجا که
یکدیگر را پایمال مینمایند تا دست او را باز کنند و با او بیعت کنند. در نهجالبلاغه آمده است:
«فتداکّوا علیّ تداکّ الإبل الهیم یوم وردها وقد أرسلها راعیها وخلعت مثانیها، حتّی ظننت أنّهم قاتلیّ، أو بعضهم قاتل بعض لدیّ».(1)
«مردم همانند شتران تشنهای که به آب نزدیک شده، و ساربان رهایشان کرده، و عقال (پای بند) از آنها برگرفته است، بر من هجوم آوردند و به یکدیگر پهلو میزدند، فشار میآوردند چنانکه گمان کردم مرا خواهند کشت، یا بعضی به وسیله بعض دیگر میمیرند، و پایمال میگردند».
و باز در نهجالبلاغه آمده است که پس از کشته شدن عثمان، مردم به حضرت
1) - نهج البلاغه، خطبه 54.
علی علیهالسلام رو آورده تا با او بیعت کنند، آن حضرت خطاب به آنان فرمود:
«دعونی والتمسوا غیری، فإنّا مستقبلون أمرا له وجوه وألوان، لاتقوم له القلوب ولاتثبت علیه العقول وإنّ الآفاق قد أغامت، والمحجة قد تنکّرت».(1)
«مرا بگذارید و دیگری را به دست آرید، زیرا ما به استقبال حوادث و اموری میرویم که رنگارنگ و فتنهآمیز است، و چهره های گوناگون دارد. دلها بر این بیعت ثابت و عقلها بر این پیمان استوار نمیماند، چهره افق حقیقت را (در دوران خلافت سه خلیفه) ابرهای تیره فساد گرفته، و راه مستقیم حقّ ناشناخته مانده است».
ابن زبیر خود را کاملاً میشناخت و میدانست در نزد مردم ارزشی ندارد که به سراغ او آیند، به همین جهت در پی فرصت میگشت، و از هیچ کاری کوتاهی نداشت، و چون در آن عصر، رجال باشخصیّتی باقی نمانده بودند و معدود کسانی هم که وجود داشتند خود را کنار کشیده بودند، ابن زبیر به آرزوی دیرینه خود رسید. اگر رجال با شخصیت مانده بودند اقدامات او مؤثر نمیشد. لذا وقتی امام حسین علیهالسلام وارد مکه معظمه شد ابن زبیر تابع احساسات مردم گشت، و مثل دیگران هر روز، یا یک روز در میان به منزل امام میشتافت. آرزوی او این بود که امام علیهالسلام از حجاز بیرون رود تا کار خود را شروع نماید.
در زمان یزید بن معاویه، عبداللّه در مکّه به محاصره درآمد و اگر یزید به آن زودی هلاک نمیشد به طور قطع عبداللّه کشته و هلاک میشد، و بالاخره عبدالملک مروان که به هیچ وجه قابل مقایسه با عبداللّه نبود - از جهت ریاکاری و درک محضر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم - به وسیله حجاج بن یوسف ثقفی - جوانی که 30 سال بیش نداشت - عبداللّه را شش ماه یا بیشتر در مکّه معظمه محاصره کرد، و روز
1) - همان، خطبه 91.
به روز حلقه محاصره تنگتر و جمعیّت او کمتر میشد، و کار به جایی رسید که خانواده او، بلکه فرزند او نزد دشمن رفتند و به حجاج پناهنده شدند. ابنزبیر در همان وقت به سپاه خود میگفت:
«أکلتم تمری و عصیتم أمری».
«خرمای مرا خوردید و مرا نافرمانی کردید».
عبداللّه بن زبیر قریب نُه سال سلطنت نمود. او رقیب سرسختی نداشت، وگر نه هیچ وقت نوبت سلطنت به او نمیرسید. عبدالملک خودش به جنگ مصعب بن زبیر شتافت، ولی برای عبداللّه ارزشی قائل نبود، لذا به وسیله حجاج او را محاصره نمود و به طور فجیعی او را کشت و به دار آویخت.
مادر او - اسماء دختر ابوبکر - از حجاج خواست تا اجازه دهد فرزندش را دفن کنند، حجاج اجازه نداد.
من از نادانی ابنزبیر بسی در حیرتم، او که میدید و میشنید رقیب او عبدالملک مشغول فعالیّت است و روز به روز بر مناطق تحت نفوذش میافزاید و مناطق تحت امر او را محدود میکند، چرا در صدد علاج واقعه قبل از وقوع آن برنیامد؟ او که میدانست مصعب با عبدالملک مشغول جنگ شده است چرا برادرش را با سپاه خود یاری ننمود؟ چرا خود را به شام نرسانید و عبدالملک را محاصره نکرد؟ او پس از کشته شدن مصعب آرام بود، واظهار مصیبت و سوگواری نمیکرد و مرگ برادر را به روی مبارک خویش نمیآورد! و اصلاً این خبر را به کسی اظهار نمیکرد تا آن که در کوچههای مدینه و مکه، غلامان و کنیزان این خبر را به یکدیگر دادند.
او پس از کشته شدن مصعب در صدد برنیامد با عبدالملک بجنگد، و یا حجاج را از طایف بیرون سازد، حجاج پس از چند ماه توقّف در طایف به سمت ابنزبیر آمد و محاصره را شروع نمود.
این موضوع مرا به یاد خطبه ششم نهجالبلاغه میاندازد، به امام علیهالسلام گفتند:
دنبال طلحه و زبیر را مگیر و با آنان جنگ مکن! فرمود:
«واللّه لا أکون کالضبع، تنام علی طول اللدم حتّی یصل إلیها طالبها ویختلها راصدها، ولکنّی اضرب بالمقبل إلی الحقّ المدبر عنه، وبالسامع المطیع العاصی المریب أبدا حتّی یاتی علیّ یومی»(1)
«به خدا سوگند! از آگاهی لازم برخوردارم وهرگز غافلگیر نمیشوم، که دشمنان ناگهان مرا محاصره کنند و با نیرنگ دستگیرم نمایند، من همواره با یاری انسان حق طلب، بر سر آن میکوبم که از حق رویگردان است، و با یاری فرمانبر مطیع، نافرمان اهل تردید را درهم میکوبم، تا آن روز که دوران زندگانی من به سرآید».
آری! این امیرالمؤمنین علیهالسلام است که تا جان در بدن دارد آرام نمینشیند و به دشمن خویش فرصت نمیدهد، ولی ابنزبیر چون بر دین علی علیهالسلام نبود و بر دین عثمان بود در سیاست هم پیروی از عثمان پیشوای خود نمود. عثمان با آن وسعت مملکت و کثرت جنود و ثروت در گوشهای نشست و خود را در محاصره کسانی قرار داد که از بلاد دور دست آمده بودند و از عمّال او شکایت داشتند.
عثمان از سپاهیان خود که در اطراف و اکناف بودند استفاده نکرد، نه دوستان را طلبید و نه دشمنان را از خود دور کرد، روز به روز بر قوّت دشمنان و ضعف او افزوده شد تا آن که او را کشتند.
ابن زبیر نیز چون دید مروان در مقام سلطنت طلبی بر آمده، و به تدریج شام، فلسطین، اردن و مصر را به تصرف خود درآورده، اصلاً در صدد برنیامد با او مقابله کند، و ممالک از دست رفته را پس بگیرد.
هنگامی که مروان مُرد، فرزند او عبدالملک به جای او نشست. مردم علیه او
1) - همان، خطبه 6.
شورش کردند. ابنزبیر نتوانست از موقعیّت استفاده کند و به شورشیان کمک کند و از آنان بهره بگیرد و با دشمنان عبدالملک، مانند عمرو بن سعید اموی سازش نماید. او صبر کرد تا عبدالملک نیز به تدریج قوی شد و برای تصرّف عراق و جنگ با مصعب روانه آنجا شد.
اگر در این موقع عبداللّه بنزبیر به سمت شام حمله میکرد و عبدالملک را محاصره مینمود چه ضرر داشت؟ عبداللّه بن زبیر با خیالی آسوده مشغول جمع مال بود. او برادرش را یاری نکرد تا مصعب کشته شد و به آسانی همه شهرهای عراق و جزیره نیز ضمیمه مملکت عبدالملک گردید. در این هنگام ابنزبیر نیز مالک حجاز، یمن، نجد و ایران بود. اگر خود را به ایران میرسانید و به همراه سوار نامی، یعنی عبداللّه بن خازم که از طرف ابنزبیر والی خراسان بود، به جنگ عبدالملک میآمد بعید نبود که بر وی غالب آید.
عبداللّه در مواقع خطر قوّت ابتکار نداشت و فقط تظاهر به زهد میکرد و به خدا و کعبه پناهنده میشد. عبداللّه نشست تا آن که حجّاج به سمت حجاز آمد. چند ماهی در طایف توقّف کرد و چون از ابن زبیر عکس العمل ندید، دانست که باید از ضعف او بهره گیرد، به همین جهت تا بئر میمون و از آنجا تا عرفات و کوه ابوقبیس پیش آمد، سرانجام عبداللّه را که به کعبه پناه برده بود در مسجد الحرام کشت و به دار آویخت.
این سیاست ابن زبیر است. گمان میکنم حجّاج باور نمیکرد که ابنزبیر در سیاست این قدر ضعیف باشد. در قساوت او همین بس که برادر خود را تازیانه زد تا آن که بیرمق شد و مرد! و آن بود اندازه علاقه او به خویشان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم . ابنزبیر در روز سهشنبه، چهاردهم جمادی الاولی سال هفتاد وسه هجری کشته شد.
چه بسا مردمانی که گرفتار شیطان شده و در کارهایی که نباید دخالت کنند وارد میشوند و اظهار نظر میکنند. بعضی بر امام حسین علیهالسلام ایراد میگیرند که چرا جنگ کرد و بر یزید خروج نمود؟ اینان میگویند: چرا امام حسین علیهالسلام مانند امامان دیگر با سلاطین و خلفای جور و گمراهی، صلح نکرد و در خانه ننشست؟
برخی دیگر، عمل سیدالشهداء علیهالسلام را میپسندند و بر امام حسن علیهالسلام ایراد میگیرند و میگویند: چرا امام حسن علیهالسلام زیر بار ذلت رفت، و با معاویه صلح کرد و مانند امام حسین علیهالسلام جنگ نکرد؟
بعضی از مردم که خود را از شیعیان و دلسوزان اسلام و مسلمین میدانستند بر امام حسن علیهالسلام ایراد میگرفتند و به آن بزرگوار میگفتند: تو مؤمنین را ذلیل کردی!!
اگر ما در تاریخ دقّت کنیم میبینیم در آن موقع که امام حسن علیهالسلام قصد صلح داشت نه تنها به وی اعتراض میکردند، بلکه شیعیان او را ملامت مینمودند، همینطور هنگامی که امام حسین علیهالسلام به سمت کوفه حرکت کرد و یا میخواست حرکت نماید، دوستان و عقلا او را نهی میکردند و ملامت مینمودند؛ از ابن عباس و محمّد بنحنفیه و عبداللّه بن جعفر گرفته تا مردم دیگر - از دور و نزدیک، قرشی و
غیر قرشی - پس به هر دو امام، مردم زمان خودشان ایراد میگرفتند و اعتراض مینمودند.
حق این است که آن دو بزرگوار هر کدام به وظیفه خود آشنا بوده و از همه مردم عاقل تر بودند، و هر چه انجام دادند همان صلاح بود، و به آن مأمور بودند.
شیعه کسی است که تسلیم ولیّ امر و امام باشد، نه آن که به او ایراد بگیرد، شیعه باید عقیده داشته باشد که هر یک از ائمه علیهمالسلام مطابق فرامین الهی عمل کردهاند و هیچ خطا و اشتباهی نداشتهاند.
ما باید وظیفه خود را از آنان یاد بگیریم و از آنان کسب تکلیف کنیم، نه آن که به آنان یاد دهیم و آنها را راهنمایی نماییم. هر کس از شیعیان که بر امام ایراد بگیرد و بگوید چرا آن یکی صلح نمود؟ یا چرا آن دیگری جنگ کرد؟ به طور قطع ایمان وی ضعیف است و بیمار گشته است و باید فورا خود را معالجه نماید.
از این گذشته، اگر کسی نظر دقیق داشته باشد تا حدّی علّت صلح امام حسن علیهالسلام و جنگ امام حسین علیهالسلام بر او آشکار میگردد، و چیزی از او پنهان نمیماند. من قبلاً این نکته را تذکّر دادم که نه فقط امام حسن علیهالسلام ، بلکه امام حسین علیهالسلام نیز با معاویه صلح کرد و با برادر خود موافق بود. پس کسی گمان نکند امام حسن علیهالسلام ضعف نفس داشته و امام حسین علیهالسلام از او شجاعتر بوده است و از این جهت، او با یزید بیعت نکرد. زیرا همین امام حسین علیهالسلام پیرو برادر بود و با همان معاویه صلح نمود.
بطور قطع اگر امام حسن علیهالسلام پس از مرگ معاویه زنده مانده بود او نیز چون حسین علیهالسلام با یزید بیعت نمیکرد، هرچند مانند او کشته میشد. پس سرّ صلح امام حسن علیهالسلام و جنگ امام حسین علیهالسلام را نباید در اختلاف این دو امام جستجو کرد، و نتیجه گرفت که میان دو برادر در صفت شجاعت تفاوت بوده است، چون هر دو از یک نور هستند و مانند یکدیگر امام و حجّت خداوند میباشند، بلکه باید سرّ این دو عکسالعمل متفاوت را در اختلاف زمان، اوضاع و احوال اهل کوفه و اختلاف میان شخصیت معاویه و یزید جستجو کرد.
اهل کوفه در زمان امیرالمؤمنین علیهالسلام از بسط عدل وآسایش خسته و ناراحت شده بودند، سپاه آن بزرگوار از طوایف و قبایل مختلف عرب تشکیل شده بود و هر جمعی تحت امر رؤسا و امرای خود بودند، و به دستور رؤسا به جنگ و یا صلح مبادرت میکردند. چون امیرالمؤمنین علیهالسلام بیت المال را به طور مساوی میان رئیس و مرئوس تقسیم میکرد، رؤسا ناراضی بودند و میخواستند که به آنان پول بیشتری داده شود، از این جا است که نفاق در میان سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام راه یافت، و کار به جایی رسید که امیرالمؤمنین علیهالسلام رسماً از آنها اظهار خستگی مینمود و از خداوند مرگ خود را طلب میکرد.
آن حضرت یک جا میفرماید:
«واللّه! لولا رجائی الشّهادة عند لقائی العدوّ، ولو قد حُمّ لی لقاؤه، لقرّبت رکابی، ثم شخصت عنکم، فلا اطلبکم ما اختلف جنوب و شمال»(1)
«به خدا سوگند! اگر امیدواری به شهادت در راه خدا را نداشتم، پای در رکاب کرده از میان شما میرفتم، و شما را نمیطلبیدم چندان که باد شمال و جنوب میوزید».
حضرت سوگند یاد میکند که در انتظار فیض شهادت است که در میان مردم مانده، و گرنه از میان آنها میرفت و از آنان دست میشست و دیگر به ایشان اعتنایی نداشت.
مردم کوفه از علی علیهالسلام ، و آن حضرت نیز از آنان خسته شده بودند، امام علیهالسلام به شهادت و سپاه نیز به آروزی خود رسیدند. سران لشکر امام حسن علیهالسلام به معاویه پیوستند، و امام حسن علیهالسلام را تنها گذاشتند. همین سپاه، سرادق و خیمههای امام علیهالسلام را غارت کردند و به او حمله نمودند. این کلام از امام حسن علیهالسلام مشهور و در کتب تاریخ مسطور است.
1) - نهج البلاغه، خطبه 118.
طبری مینویسد:
«ثم قام الحسن علیهالسلام فی اهل العراق، فقال: یا اهل العراق! انّه سخی بنفسی عنکم ثلاث: قتلکم أبی وطعنکم إیای و انتهابکم متاعی»(1)
«ای مردم عراق! سه چیز مرا از شما دلسرد نمود: کشتن پدرم، زخمی کردن من، و غارت اثاثیهام توسط شما».
از این جمله مشخص میشود که کشته شدن امیرالمؤمنین علیهالسلام تنها به دست ابن ملجم و شرکت آن زن و یکی دو نفر دیگر با او، نیست و لااقلّ رضایت دیگران در این امر دخیل بوده است. همچنین غارت کردن و مجروح کردن، مخصوص به چند نفر یا جمعی نبوده، بلکه عموم لشکریان بر آن حضرت شوریده بودند، و انتظار آمدن معاویه را داشتند. چیزی نمانده بود که رؤسای لشکر، او را اسیر کنند و به معاویه تسلیم نمایند.
پس امام حسن علیهالسلام با چنین لشکر و سپاهی، چگونه با آن سپاه مجهز و مطیع معاویه بجنگد؟ و از نماندن امام حسن علیهالسلام باعموم اهل بیت خود در عراق، و رفتن به سمت حجاز پس از صلح با معاویه، معلوم میشود که امام علیهالسلام چه اندازه از اهل عراق آزرده خاطر بوده است!
اگر کسی موقعیّت امیرالمؤمنین علیهالسلام را نزد مسلمانان در زمان حیات پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همچنین ایّام خلفا و پس از مرگ عثمان در نظر بگیرد، همینطور فضایل و سوابق آن حضرت را و اعتقاد شیعیان به آن بزرگوار، و سوابق او را با معاویه و امرای لشکر او، مورد توجه قرار دهد، و از طرف دیگر آه و نالههای آن مظلوم را از دست سپاهیان در نظر بیاورد که میفرمود:
«غداً ترون أیّامی ویکشف لکم عن سرائری وتعرفوننی بعد خلوّ
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 159.
مکانی و قیام غیری مقامی»(1)
«فردا ارزش ایّام زندگی مرا خواهید دید و راز درونم را خواهید دانست، پس از آن که جای مرا خالی دیدید و دیگری بر جای من نشست، مرا خواهید شناخت».
و میفرمود:
«فإن استقمتم هدیتکم وان أعوججتم قوّمتکم، و إن أبیتم تدارکتکم، کانت الوثقی ولکن بمَن وإلی مَن؟ اُرید أن اداوی بکم وأنتم دائی»(2)
«اگر مقاومت میکردید، شما را راهنمایی میکردم؛ و اگر به انحراف میرفتید شما را به راه راست برمیگرداندم؛ اگر سرباز میزدید، دوباره شما را برای مبارزه آماده میکردم؛ در آن صورت وضعیتی مطمئن داشتیم؛ امّا دریغ، با کدام نیرو بجنگم؟ وبه چه کسی اطمینان کنم؟ شگفتا ! میخواهم به وسیله شما بیماریها را درمان کنم ولی شما درد بی درمان من شدهاید».
در این صورت میداند که امام حسن علیهالسلام نمیتوانسته با آن سپاه با چنان دشمنی بجنگد و این جنگ جز نابودی ایشان و جمعی از دوستان حقیقی آن بزرگوار هیچ اثر و ثمری نداشت.
از طرفی، مردم معاویه را به سیاست، تدبیر، عقل و زیرکی و شیطنت شناخته بودند، و محبّت او در قلوب مردم جای داشت و مردم از مخالفت با او میترسیدند، و میتوان گفت: مرعوب و مجذوب او بودند و در عین حال، معاویه تظاهر به اسلام مینمود نه به بیدینی، و پیشرفت خود را در این میدانست که به دین و نماز و
روزه تظاهر نماید. لذا بزرگان و اشراف و عقلا را نزد خود میطلبید و سوابق صحابه و متدینین را در نظر داشت، و تظاهر به تشنگی به خون امام حسن علیهالسلام نمینمود. بلکه میتوان گفت: معاویه تا میتوانست از خونریزی بیجا جلوگیری مینمود، پس حفظ شخص امام و اهلبیت وی بلکه عدّهای از شیعیان بسته به این بود که با معاویه صلح و از کار کناره گیری کند.
اگر امام علیهالسلام با او میجنگید اهل بیت و شیعیان خالص، همگی کشته میشدند، و منافقین و خوارج و طالبین دنیا از همان اول، دست از امام حسن علیهالسلام بر میداشتند و برای معاویه چه بهتر که حتّی یک نفر از شیعیان علی علیهالسلام باقی نماند.
پس در اثر صلح امام حسن علیهالسلام ، اهل بیت و شیعیان واقعی کشته نشدند و به احترام امام حسن علیهالسلام تظاهر به دشمنی با امیرالمؤمنین علیهالسلام و شیعیان نیز کمتر شد، و ظواهر اسلام نیز حفظ گردید. به طور قطع صلاح در همین امر بوده که امام علیهالسلام انجام دادند، واگر جز این بود منجر به زوال شیعه میشد، و دیگر از آنان نام و نشانی نمیماند.
مردم عراق و کوفه پس از آن که با معاویه بیعت کردند و اهل بیت از آنان جدا شدند، مثل کسانی بودند که از خواب سنگین به تدریج بیدار شوند و هشیار گردند.
مگر امیرالمؤمنین علیهالسلام نفرمود: پس از من و آمدن دیگری و مسلّط شدن او بر شما، قدر مرا خواهید شناخت.(1)
عمّال معاویه به اندازهای ستم کردند که به حساب نمیآید، و قابل توصیف نیست. سیاست معاویه این بود که اهل عراق را گرفتار فقر و نفاق نماید. او تا میتوانست مردمان عاقل و راهنمایان مردم را میکشت و نابود میساخت، و اشرار را بر آنان مسلط میکرد تافرصت شورش و مخالفت را از آنها بگیرد و توانایی جنگ و لشکر کشی نداشته باشند.
1) - نهج البلاغه، خطبه 149. (... و تعرفوننی بعد خلوّ مکانی و قیام غیری مقامی).
معاویه در طول سلطنت خود بیکار نبود. او خیال خود و یزید را از مردم عراق آسوده کرد، آنان را گرفتار فقر مالی و قحط الرجال نمود، افراد رشید و دیندار را کشت، و به جای آنان اراذل را مسلّط نمود. مال و ثروت را در اختیار عدّهای مخصوص از اشرار قرار داد، و عموم مردم را به فقر و گرسنگی مبتلا نمود.
این مطلب را میتوانید از نامه سلیمان بن صرد خزاعی - رئیس شیعیان کوفه - به حسین بن علی علیهماالسلامپس از هلاک شدن معاویه، استنباط نمایید.
سلیمان در آن نامه نوشت:
«أمّا بعد، فالحمدللّه الّذی قصم عدوّک الجبّار العنید الّذی انتزی علی هذه الاُمّة فابتزّها أمرها، وغصبها فیئها، و تأمّر علیها بغیر رضیً منها، ثمّ قتل خیارها واستبقی شرارها، وجعل مال اللّه دولة بین جبابرتها وأغنیائها، فبعدا له کما بعدت ثمود»(1)
معاویه پادشاه جبّاری بود که بدون رضایت مردم، بر آنان حکومت کرد، خوبان را کشت، و بَدان را به جای آنان گماشت، و اموال مسلمین را به عدّهای از جبّاران و اشراف اختصاص داد.
پس مردم به مال و به افراد فاضل محتاج شدند، و این دو چیز در میانشان کمیاب گشت. بدتر از این دو، مسلّط نمودن اشرار و بخشیدن ثروت به فسّاق - از اعیان و اشراف - توسط معاویه بود.
مردم عراق که از راحتی و عدل أمیرالمؤمنین علیهالسلام به ستوه آمده بودند، چگونه با ظلم ها و ستم های معاویه و عمّال او مثل زیاد بن ابیه، سمرة بن جندب و بسر بن ابی ارطات زندگی میکردند؟ معاویه روح مردانگی بلکه آزادی را از آنان گرفته و
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 352. (اما بعد: حمد خدای را که دشمن جبّار سختسر تو را نابود کرد، دشمنی که بر این امّت تاخت و خلافت آن را به ناحقّ گرفت و غنیمت آن را غصب کرد و به ناحقّ بر آن حکومت کرد و نیکانشان را کشت و اشرارشان را بجا نهاد و مال خدا را دستخوش جبّاران و توانگران امّت کرد. لعنت خدا بر او باد چنانکه ثمود معلون شد!).
همگی را نسبت به اهل شام مطیع و خائف کرده بود.
اگر به سپاه کوفه میگفتند: سپاه شام میآید، همین تهدید آنان را کفایت میکرد و فوری هر چه را که مأمور بودند، انجام میدادند. شجاعت و آزادی از آنان سلب شده و همگی عملاً بنده آلابوسفیان شده بودند.
پس اگر یزید همه را دعوت کرد که به بندگی او اعتراف نمایند و آنها هم قبول نمودند، و با او بیعت کردند که هرچه او بخواهد درباره آنها انجام دهد، و لو در بازار آنان را به فروش برساند، بیسبب نبوده است و زمینه این امر را معاویه و عمّال او از سالها قبل فراهم نموده بودند. همه مردم به خصوص اهل عراق چنین شده بودند. چون یزید کار را به آخر رسانید و از مردم اقرار به بندگی خواست همگی اقرار نمودند، و میتوان گفت: این اقرار برای اکثر مردم کار آسانی بود.
عبدالملک مروان که در سیاست پیرو معاویه و از شاگردان مکتب او بود به حجّاج بن یوسف - والی عراق - مینویسد:
«فإن أردتَ أن یستقیم لک من قبلک فخذهم بالجماعة وأعطهم عطاء الفرقة وألصق بهم الحاجة»(1)
میگوید: اگر بخواهی اهل عراق بر تو شورش نکنند بین آنها نفاق بیفکن، و جمع آنان را متفرّق کن، و عطای آنان را کم نما، و حاجت را از آنان جدا مساز، بگذار همیشه محتاج باشند.
سیاست معاویه با اهل عراق چنین بود. آنان خسته و مانده شده و توانایی سخن گفتن نداشتند، چه رسد به شورش کردن.
زهیر بن قین روز عاشورا، خطاب به لشکر کوفه گفت:
«إنّا ندعوکم إلی نصرهم و خذلان الطاغیة عبیداللّه بن زیاد، فإنّکم
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 119. (اگر میخواهی مردم با تو یکدل باشند، در وقت مؤاخذه همه را باهم مؤاخذه کن ولی در هنگام عطا، به بعضی [رؤسا] عطا کن، و محتاجشان بدار).
لا تدرکون منهما إلاّ بسوء عمر سلطانهما کلّه، لیسملان اعینکم ویقطّعان أیدیکم وأرجلکم ویمثّلان بکم ویرفعانکم علی جذوع النخل ویقتّلان أماثلکم و قرّائکم أمثال حجر بن عدیّ و أصحابه و هانیء بن عروة وأشباهه».(1)
این بزرگ مرد که تا چند روز پیش، عثمانی و از دشمنان اهل بیت محسوب میشد امروز بیدار شده و مردم را موعظه و نصیحت و هدایت میکند. او مردم را به یاری اهل بیت علیهمالسلام وکنار گذاردن ابن زیاد دعوت میکند. ظلمهای زیاد و پسر او را به یاد مردم میآورد. میگوید: این پدر و پسر، در طول سلطنت خودشان به جز اذیّت و آزار، کور کردن چشمها، بریدن دستها و پاها، بالای دار بردن و کشتن بزرگان چه کاری برای شماها انجام دادهاند؟!
این کلمات، بیان مختصری از ستمهای زیاد و پسر او است. آنچه که متتبّع خبیر از تاریخ به دست میآورد این است که چون اهل کوفه علوی الرأی بودند، سلاطین بنیاُمیّه و بنیعبّاس در صدد بودند آنان را تضعیف و بیچاره کنند، لذا به آنها مجال
نفس کشیدن نمیدادند، چون میدانستند که آنها نسبت به اهلبیت علیهمالسلامتمایل دارند.
بنیعبّاس گرچه در ابتدا به وسیله اهل کوفه به سلطنت رسیدند، ولی چون بر کار مسلّط شدند از کوفه صرف نظر کردند، لذا سفّاح، وزیر کوفی خود - ابو سلمه خلال - را کشت.
منصور نیز از کوفه اعراض کرد، و پایتخت خود را به بغداد منتقل نمود. خلفای بنی عباس همیشه در صدد بودند اهل کوفه را مستأصل کرده و پریشان نگاه دارند.
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 426. (ما شما را دعوت میکنیم که آنها را یاری کنید و از پشتیبانی عبیداللّه بن زیاد طغیانگر باز مانید که در ایّام سلطه آنها جز بدی نخواهید دید، چشمانتان را میل میکشند، دستها و پاهایتان را میبرند، اعضایتان را میبرند و بر تنههای خرما بالا برند و پارسایان و قاریان شما امثال حجر ابن عدی و یارانش و هانی بن عروه و نظایر او را میکشند).
ابوالفرج اموی اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین گوید: در روز خروج محمّد بن ابراهیم طباطبا و آمدن ابوالسرایا، اهل کوفه مثل ملخ بودند ولی نظام و اسلحه نداشتند، و با آنان جز عصا و چاقو و آجر چیز دیگری نبود.(1)
شما از همین نقل میتوانید اموری را به دست بیاورید:
1- کثرت شیعیان در کوفه، از این جهت راوی آنان را به ملخ تشبیه کرده است.
2- سرعت اجابت آنان دعوت اولاد رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم را.
3- پریشان بودن آن جمع کثیر، به آن اندازه که اسلحه نداشتند مگر چاقو و آجر و عصا،گویا آن جماعت خلع سلاح شده بودند که حتی یک شمشیر نداشتند.
4- و نیز فهمیده میشود که آنها از فنون جنگی و دانش نظامی بیبهره بودند.
آری! طریقه سلاطین با مخالفین خود چنین بود، جایی که رفتار بنیعباس با شیعیان این باشد، از معاویه و سلاطین آل اُمیّه چه توقعی میباشد؟
در هر حال، اهل کوفه یا شیعیان کوفه پس از مرگ معاویه بیدار شدند، و تصمیم گرفتند که گذشته را تلافی و جبران کنند و از زیر بار ظلم و ستم بیرون آیند. ازاین رو در منزل سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند، و پس از گفتگو قرار شد از امام حسین علیهالسلام دعوت کنند و در مدّت کمی نامههای زیادی برای امام علیهالسلام نوشتند و گفتند: ما امام نداریم، تو بیا و امام و پیشوای ما باش.
امام علیهالسلام برای این که آنان را امتحان کند، نماینده خود مسلم بن عقیل را فرستاد. او رفت و گفتار آنان را تصدیق کرد. سپس مسلم نیز از امام علیهالسلام دعوت نمود.
ولی امام حسن علیهالسلام هیچ امیدی به مردم عراق و کوفه نداشت. چون آنها در آن وقت از علی علیهالسلام خسته شده و طالب معاویه بودند، ولی پس از مرگ معاویه، چون مردم در مدّت بیست سال حکومت او ثمره آن شجره خبیثه را چشیدند و به راستی خسته و بیطاقت شده بودند، در صدد چارهجویی برآمدند. آنها به امام حسین علیهالسلام
1) - مقاتل الطالبیین، ص 347 و 348.
استغاثه کردند، و نامهها نوشتند.
در این موقعیّت است که امام حسین علیهالسلام باید آنان را اجابت کند، چون وضعیّت زمان امام حسین علیهالسلام برعکس وضعیّت گذشته و زمان امام حسن علیهالسلام بود. امروز مردم شورش کردند و تصمیم گرفتند که دست آلابوسفیان را از سر خودشان کوتاه کنند، و همینطور هم شد، چیزی طول نکشید که شیعیان با همین ابن زیاد جنگیدند، و در این جنگ او را کشتند. مختار به کمک همین شیعیان مدتی سلطنت کرد، و پیش از او هم سلیمان بن صرد و جمعی از شیعیان بر آلاُمیّه خروج کردند، و از گذشته خویش توبه کرده وجزو توّابین شدند.
این جنگها و خروجها از آثار ظلم معاویه و یزید بود، مردم میخواستند خلاص شوند، آنها به راستی با حسین علیهالسلام بیعت کردند، ولی مرعوب سپاه شام و آلابوسفیان شده بودند. چون ابن زیاد آمد و آنها را تهدید کرد، نه تنها به یاد ایّام
گذشته افتادند و ترسیدند، بلکه خاموش شدند و کنار رفتند، و همان اشرار بر سر کار آمدند. کار به جایی رسید که همه میدانید، ولی پس از واقعه کربلا مجدّدا بیدار شدند، و پشیمان گردیدند، و به صورت پنهانی مشغول کار شدند، و چون یزید هلاک شد وحشت آنان کم گشت و از طرفی قضایای روز عاشورا روح دیگری به کالبد بی جان آنان بخشید، به همین جهت به مبارزه با بنیاُمیّه برخاستند و ابن زیاد را کشتند، و از سلطنت آلاُمیّه و آلزبیر بیزاری جسته و مدتی به فرماندهی مختار، علیه آنها جنگیدند.
از طرف دیگر، یزید غیر از معاویه بود. معاویه نه تنها خود را پادشاه اسلام ومسلمین میدانست، و به پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و صحابه اظهار علاقه مینمود، بلکه خود را صحابی وکاتب وحی میدانست، و به این گونه عناوین، افتخار و مباهات میکرد. ولی یزید اصلاً به دین بی علاقه بود، و از کشته شدن مسلمین در جنگ روم باکی نداشت. رفیق و جلیس او مردمان شهوتران، پست فطرت، کم تجربه و بیدین
بودند. این امور سهل است که یزید، دشمن اسلام و مسلمین بود و در مقام تلافی و تدارک قضایای بدر بود، پس امام حسین علیهالسلام چگونه میتواند با چنین کسی صلح نماید؟ اگر امام حسن علیهالسلام هم بود با این یزید نمیتوانست صلح کند، در حالی که امام حسین علیهالسلام با معاویه صلح کرد، ولی با یزید بیعت نکرد.
چنین کسی را امام علیهالسلام باید به مردم معرفی کند، و مسلمانان را از شرّ این راهزن دین محفوظ بدارد، اگر چه به کشته شدن خودش تمام شود.
آری! حضرت به شهادت رسید و در اثر شهادت امام علیهالسلام ، یزید منفور و مبغوض گشت، و همه مردم از او بیزار شدند و بدین جهت، او این عمل را به گردن ابن زیاد افکند، و به او بد گفت و از او بیزاری جست.
اکنون مناسب است برای شناسایی یزید، قسمتی از نامه معتضد باللّه را - که یکی از خلفای بنیعبّاس است - در این جا بنگاریم. او این نامه را برای مسلمانان نوشته و در آن به مذمّت معاویه و ذکر معایب او پرداخته است.
«ومنه إیثاره بدین اللّه، ودعاؤه عباداللّه إلی ابنه یزید المتکبّر الخمیر، صاحب الدیوک والفهود والقرود واخذه البیعة له علی خیار المسلمین بالقهر والسطوة والتوعید والإخافة و التهدد والرهبة، و هو یعلم سفهه، ویطلع علی خبثه ورهقه، ویعاین سکرانه وفجوره وکفره، فلما تمکّن منه ما مکّنه منه و وطأه له وعصی اللّه و رسوله فیه، طلب بثأرات المشرکین و طوائلهم عند المسلمین، فأوقع بأهل الحرّة الوقیعة الّتی لم یکن فی الاسلام أشنع منها، ولا أفحش مما ارتکب من الصالحین فیها، وشفی بذلک عبد نفسه وغلیله وظن أن قد انتقم من أولیاء اللّه وبلغ النوی لأعداء اللّه، فقال مجاهرا بکفره ومظهرا لشرکه:
لیت اشیاخی ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأسل
قد قتلنا القوم من ساداتکم
وعدلنا میل بدر فاعتدل
فأهلّوا واستهلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزید لاتشل
لست من خندف إن لم أنتقم
من بنیاحمد ما کان فعل
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحی نزل
هذا هو المروق من الدین وقول من لایرجع الیاللّه، ولا إلی دینه، و لا الی کتابه ولا الی رسوله ولا یؤمن باللّه ولا بما جاء من عنداللّه»(1)
قسمتی از این نامه مربوط به صفات یزید، و قسمتی دیگر راجع به معاویه است که چنین فرزندی را بر مردم مسلّط کرد، و چگونه از مردم برای او بیعت گرفت، و قسمتی از آن نیز مربوط به کارهای یزید است.
میگوید: فجیعترین واقعهای که در اسلام رخ داده، رفتار یزید با اهل مدینه است. او بدین وسیله تشفی خاطر خود نموده، خشم خود را فرونشاند و پنداشت
1) - تاریخ طبری، ج 10 ، ص 60. (از جمله کارهای معاویه آن بود که دین خدا را بازیچه کرد و بندگان خدا را سوی پسر خویش، یزید متکبّر شرابخواره خروس باز، سگ باز، میمون باز، خواند و برای وی از اخیار مسلمانان با قهر و سطوت و تهدید و بیم دادن و هراس افکندن بیعت گرفت، در صورتی که سفاهت وی را میدانست و از خبث وی خبر داشت و مستی و بدکاری و کفر وی را آشکارا میدید. چون یزید به قدرت و سلطنتی که معاویه برایش فراهم آورده بود - و به سبب آن عصیان خدا و پیغمبر کرده بود - رسید به خونخواهی و انتقامجویی مشرکان از مسلمانان پرداخت و با اهل حرّه نبردی کرد که در اسلام شنیعتر و زشتتر از آن نبود. در آن نبرد، پارسایان را از پای در آورد و خشم خویش را فرونشانید و پنداشت که از دوستان خدای انتقام گرفته و مقصود خویش را به سبب دشمنان خدای انجام داده و کفر و شرک خود را علنی و آشکار کرد و گفت: [ای کاش پیران من که به بدر بودند دیده بودند که خزرجیان از ضربت شمشیر مینالند. گروه سروران شما را کشتیم و انحراف بدر را به اصلاح آوردیم که به اعتدال بازگشت، اگر پیرانم بودند از خرسندی غریو کردند و گفتند ای یزید، آفرین، از خندف نباشم اگر از فرزندان احمد از کردههای وی انتقام نگیرم که نه خبری آمد و نه وحیی نزول یافت، بلکه هاشمیان به مُلک دلبسته بودند.] این خارج شدن از دین است و گفتار کسی که به خدای و دین و کتاب وی و پیغمبر وی، باز نمیگردد و به خدا و آنچه از نزد خدا آمده ایمان ندارد).
کشته شدن مشایخ قریش را در جنگ بدر تلافی کرده است.
از اشعاری که از او نقل نموده، مطلب دیگری نیز آشکار میشود، و آن حس انتقام جویی او از اولاد پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است. او در آخر اشعار خود، تصریح به کفر و تکذیب وحی و رسالت مینماید. پس با چنین کسی امام حسین علیهالسلام چگونه مصالحه کند؟ انصافا یزید راه صلح را بسته بود، و در صدد انتقام از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مسلمین بود، او رسما دین و اسلام را تکذیب مینمود، و با خداوند مبارزه و محاربه داشت، و به هیچ وجه قابل مقایسه با معاویه نبود.
علاوه بر آنچه بیان شد، اصلاً یزید نمیخواست امام حسین علیهالسلام زنده بماند، به هر وسیلهای که ممکن بود امام حسین علیهالسلام را میکشت، و از همین جا فرق میان یزید که امام حسین علیهالسلام با او جنگید و معاویه که حسنین - سلام اللّه علیهما - با او صلح کردند، معلوم میشود و برای اثبات گفته ما خروج امام علیهالسلام از مکه معظمه در آن روز که همه سعی میکردند خود را به مکّه برسانند، کفایت میکند، خروج آن حضرت در روز ترویه هشتم ماه ذیالحجه بود. اگر امام علیهالسلام وحشت نداشت، چرا صبر نکرد تا حج را بجا آورد، و چهار روز بعد به طرف عراق حرکت کند؟
طبری از ابومخنف نقل نموده است: «ابنزبیر به امام علیهالسلام گفت: در این مسجد (مکه) بمان، من برای تو مردم را جمع میکنم.
امام علیهالسلام فرمود: به خدا سوگند! اگر بیرون از مکّه کشته شوم - ولو به قدر یک وجب - بهتر است از آن که داخل مکه کشته شوم. به خدا سوگند! اگر در سوراخ خزنده ای از خزندگان باشم مرا بیرون میآورند و میکشند. به خدا سوگند! بر من ظلم و تعدّی میکنند، چنانکه یهود در روز شنبه تعدّی کردند».(1)
از آنچه گفته شد تفاوت میان مردم عراق در زمان صلح با معاویه و زمان یزید معلوم شد، مردم در زمان معاویه مهیای سازش با معاویه و تسلیم امام حسن علیهالسلام به
1) - همان، ج 5 ، ص 385.
وی بودند، و همان مردم در این زمان - زمان یزید - مهیای شورش و کوتاه کردن دست آل ابوسفیان بودند.
به همین جهت بود که امام علیهالسلام بیعت نکرد و تصمیم گرفت حق خویش را از غاصبان بگیرد، آن هم پس از آن که اهل کوفه را امتحان کرد و به نامههای آنان اکتفا نکرد و مسلم بن عقیل را برای تحقیق و رسیدگی به این امر فرستاد. از سوی دیگر شخصیّت یزید با شخصیت معاویه قابل مقایسه نبود. یزید محارب با خدا و پیغمبر و دین اسلام بود، و میخواست اسلام و مسلمین را نابود کند، به خلاف معاویه که ظاهر را حفظ میکرد.
وجه دیگر آن که یزید تا امام علیهالسلام را نمیکشت او را رها نمیکرد. از این جهت امام علیهالسلام در روز ترویه قبل از اتمام حج، از مکه بیرون شد، در حقیقت امام علیهالسلام از خویش دفاع مینمود، و لذا هیچگاه پیش دستی برای جنگ ننمود، و عنوان دفاع را از دست نمیداد، اگرچه در مواقعی هم فرصت حمله به دشمن را داشت.
صبح عاشورا شمر به نزدیک خیمهها آمد و به امام علیهالسلام جسارت نمود. مسلم بن عوسجه گفت: ای پسر پیغمبر ! قربانت گردم، اجازه بده تا با تیر او را از پای در آورم، که تیر من خطا نمیرود، این فاسق از بزرگترین جبّارها و ستمکاران است.
امام علیهالسلام فرمود: به او تیر مزن، که نمیخواهم من جنگ را شروع کنم.(1)
از طرف دیگر، حضرت به آنها اظهار مینمود که اگر نمیخواهید؛ به جایی که بودم (حجاز) برمی گردم. این سخن امام حسین علیهالسلام به حرّ بن یزید ریاحی است در هنگامی که او با هزار نفر، از حرکت آن حضرت جلوگیری نمود.(2)
در نامه ابن سعد به ابن زیاد آمده است: حسین حاضر است به جایی که از
آن جا آمده (حجاز) برگردد.(1)
طبری از صاحب طبقات نقل نموده که امام حسین علیهالسلام فرمود: سوگند به خدا ! مرا رها نمیکنند تا آن که خون مرا بریزند، در این صورت خداوند کسی را بر آنان مسلط میکند که ذلیل شان نماید چندان که ذلیلترین مردم شوند.(2)
این خبر پیش از مسافرت آن حضرت به عراق بود. در نامه ابن زیاد به ابن سعد آمده است: اگر حسین بر حکم من - هر چه باشد - تسلیم شد و قبول کرد او را سالم به نزد من روانه کن.(3)
از این نامه معلوم میشود که ابن زیاد طالب قتل امام علیهالسلام بود، و به هیچ وجه از
او دست بر نمیداشت، ابن زیاد او را امان نمیدهد، بلکه میگوید: هر چه من بخواهم در باره او رفتار میکنم، کسی که فرمان میدهد بر بدن کشته آن حضرت اسبها را بتازانند(4)، و با لب تشنه او را شهید کنند(5)آیا اگر امام علیهالسلام تسلیم حکم او
میشد چه رفتاری با او میکرد؟ البته در این صورت از آن چه که در دشمنی میتوانست کوتاهی نمیکرد.
مگر مسلم بن عقیل را محمّد بن اشعث - که از اشراف کوفه بود - امان نداد، پس برای چه با آن طرز فجیع با آن مظلوم رفتار کرد؟ مگر همین ابن زیاد به مسلم نگفت: تو را به گونه ای میکشم که هنوز در اسلام کسی به آن نحو کشته نشده؟ این طبیعت پسر مرجانه است، امام علیهالسلام کاملاً او را میشناخت، و از مقصد شوم بنی اُمیّه آگاه بود، پس برای چه امام علیهالسلام با چنان ظالمی بیعت کند، و یا تسلیم حکم چنین ظالمی گردد؟
کوتاه سخن، زمان صلح امام حسن علیهالسلام با زمان جنگ امام حسین علیهالسلام تفاوت فراوانی داشت چنانکه میان شخص معاویه با یزید فرق زیادی بود، یزید خطرناکترین مردم برای اسلام بود و به طور قطع تمامی زحمات و مجاهدات پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر اثر بقای سلطنت یزید از بین میرفت. لذا پسر پیغمبر خدا باید دین اسلام را از شرّ این راهزن حفظ میکرد.
وظیفه امام حسین علیهالسلام بود که مسلمین را از خواب غفلت بیدار کند، و بر تمام مردم، کفر و زندقه یزید را روشن نماید، و تمام قلوب را بر او بشوراند و همه را دشمن او نماید. بر امام حسین علیهالسلام بود که یزید را به مردم بشناساند تا کسی به او اظهار علاقه نکند، و تا قیامِ قیامت هیچ شیطانی نتواند از او تجلیل نماید و به او تقرّب بجوید.
پس اگر امام مظلوم با او بیعت میکرد در محو دین و نابودی آن به او کمک کرده بود، اگر حسین علیهالسلام ساکت میماند به طور قطع یزید آن چه را که میخواست انجام میداد، و سکوت امام علیهالسلام علامت رضایت او محسوب میشد، و از اسلام چیزی باقی نمیماند که «علی الاسلام والسّلام». ولی کشته شدن امام علیهالسلام با آن مظلومیّت و حالت دفاعی آن حضرت، و با آن اظهارات امام، و مراتب ظلمی که به وی و خانواده او شد، باعث شد که یزید شناخته شود و مردم دشمن او شوند.
طبری نقل مینماید: «چون ابن زیاد امام علیهالسلام را کشت، سرهای بریده شهدا را برای یزید فرستاد. یزید از این کار بسیار خشنود شد، و مقام ابن زیاد نزد او بالا رفت.
زمان چندانی از این واقعه نگذشت که یزید پشیمان شد و میگفت: چه میشد اگر حسین را تحمّل میکردم و او را در خانه خود جای میدادم، و آن چه میگفت قبول میکردم، اگر چه بر سلطنت من ضعف وارد میآمد واین کار را به خاطر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و به جهت رعایت خویشاوندی نزدیک او با آن سرور انجام میدادم. خداوند ابن مرجانه را لعنت کند، که او حسین را مضطر نمود. حسین از او خواسته بود که به
حجاز برگردد، یا نزد من بیاید، و یا به سرحدّی از سرحدّات مسلمین برود تا اجل او برسد، ولی پسر مرجانه قبول نکرد و او را کشت، در نتیجه این عمل، تمامی مسلمانان مرا دشمن داشته و کینه مرا در دلهای خود کاشتند، پس خوب و بدِ مسلمین دشمن من گشتهاند، چون قتل حسین را به من نسبت میدهند. خداوند پسر مرجانه را لعنت کند، و بر او غضب فرماید».(1)
این سخنان یزید است، که پس از اطلاع بر تنفّر شدید مردم از او اظهار میکرد، ولی همین یزید، از شهادت امام علیهالسلام خشنود بود، و معتقد بود که بدین وسیله انتقام خود را از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گرفته است، و منکر وحی و رسالت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شده بود، پس چه شد که پس از چندی از کارِ خویش پشیمان شد و گناه را به گردن پسر مرجانه انداخت، و برای او لعنت و غضب خدا را خواست؟
این صحنه در اثر شهادت امام علیهالسلام به وجود آمد. امام علیهالسلام یزید را به مردم شناساند، و به وسیله نطق و بیان و حالت دفاعی خویش قلوب را از او برگرداند، و عموم مسلمین از او متنفّر شدند، و بدین وسیله، از خطرات یزید بر دین اسلام جلوگیری فرمود.
در این باره بیش از این بحث نمیکنم، اکنون مناسب است کلام را با پاسخ چند سئوال ختم نمایم.
در پاسخ به این سؤال باید بگویم: از آنجا که والی مدینه از امام علیهالسلام دست برنمیداشت و میخواست آن حضرت را وادار به بیعت با یزید نماید، امام علیهالسلام از مدینه فرار و در جای امن - مکّه معظّمه - توقّف نمود. حضرت در این مدّت شورش نکرد، مردم مکّه را وادار به مخالفت ننمود، و شهر را از تصرّف عامل یزید بیرون نیاورد.
1) - همان ، ص 506.
امام علیهالسلام با یزید بیعت نکرده بود، نه آن که بر یزید خروج کرده باشد، و چون عامل مکه میخواست امام علیهالسلام را بکشد یا اسیر نماید، حضرت از مکّه بیرون رفت و نخواست چون ابنزبیر در مکّه بماند و جنگ کند و احترام آن خانه را از میان ببرد و هتک نماید.
امام علیهالسلام با ابنزبیر تفاوت دارد. ابنزبیر تا میتواند از دین فایده میبرد، و به دین کمک نمیرساند، ولی امام علیهالسلام به دین و حفظ آن علاقه دارد، و کار را به جایی نمیرساند که دشمنان هتک احترام خانه خدا کنند. از خانه بیرون میرود پیش از آن که برای گرفتن او به خانه بیایند ومی فرماید: یک وجب بیرون از حرم کشته شوم بهتر از این است که یک وجب داخل حرم کشته شوم.
بنابراین، حضرت پیش از گرفتاری یا جنگ از مکّه معظّمه بیرون رفت، و به حدّی کار بر امام علیهالسلام تنگ شده بود که فرصت نداشت اعمال حجّ را به آخر برساند، و با آن که مسلمین متوجّه خانه خدا میشدند و بدانجا روی میآوردند، حسین بن علی علیهالسلام چون جدّ بزرگوارش پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم از مکه فرار کرد، و بیرون رفت. گرچه از کیفیّت اقدامات والی مکّه برای گرفتن یا کشتن امام علیهالسلام به تفصیل در کتاب های تاریخی اثری نیست - البته از دشمن بیش از این نباید انتظار داشت - ولی از گوشه و کنار، مطلب کشف میشود.
طبری نقل کرده که فرزدق شاعر گوید: وقتی داخل حرم شدم، قافله حسین علیهالسلام از مکّه بیرون میرفت، خود را به امام علیهالسلام رساندم و گفتم: پدر و مادرم فدایت ای پسر پیغمبر! چرا این قدر شتاب میکنی و اعمال حج را بجا نیاورده از مکّه بیرون میروی؟
فرمود: اگر شتاب نکنم قطعاً مرا میگیرند.(1)
باز طبری از ابومخنف روایت کرده است: هنگامی که حسین علیهالسلام از مکّه بیرون
1) - همان ، ص 386.
آمد، والی مکّه عمرو بن سعید، برادر خود را با جمعی فرستاد تا امام علیهالسلام را برگردانند، یحیی بن سعید - برادر والی مکّه - به امام علیهالسلام گفت: برگرد، کجا میروی؟
امام علیهالسلام قبول نکرد، و کار به جایی رسید که دو دسته با تازیانه به یکدیگر حمله کردند. سرانجام امام علیهالسلام رفت.(1)اگر والی مکّه قصد بدی نداشت به چه مناسبت از رفتن امام علیهالسلام جلوگیری مینماید؟ و برای چه منظوری میخواست امام علیهالسلام را به زور و اجبار برگرداند؟ امام علیهالسلام در حجاز خروج نکرده بود تا از او جلوگیری کنند، بلکه خواهی دانست که هیچ گاه امام علیهالسلام خروج نکرد، و شورشی بپا نفرمود، و همیشه از خود دفاع مینمود.
باز طبری از ابومخنف نقل مینماید: چون امام علیهالسلام از مکّه بیرون رفت، عبداللّه بن جعفر نزد والی رفت و از او خواست که نامهای به حسین بنویسد و او را امان دهد و وعده نیکویی و احسان بدهد، و از او خواهش کند که برگردد، شاید امام علیهالسلام اطمینان یابد و بر گردد.
والی نامهای نوشت و به وسیله یحیی بن سعید - برادر خود - فرستاد. امام علیهالسلام قبول نکرد، و مراجعت نفرمود، و در پاسخ نامه او نوشت: اگر مقصودت از این نامه نیکی به من بود خداوند تو را در دنیا و آخرت جزای خیر دهد، والسلام.(2)
از همین داستان معلوم میشود که امام علیهالسلام فرار کرده و به والی اطمینان نداشته است، و از این نامه هم اطمینان برایش حاصل نشد. و از آن جملهای که امام علیهالسلام در پاسخ نوشت، معلوم میشود که آنها، این نامه را نیز برای نیکی کردن ننوشته بودند و خدعه و نیرنگ در کار بود تا امام علیهالسلام را برگردانند آن گاه دستگیر کنند. لذا والی در همین دنیا به جزای خیر نایل نشد چه رسد به آخرت، چون مروان بنحکم به عمرو بن سعید وعده داده بود که او را ولیعهد خود نماید، امّا خلافت را به عبدالملک
فرزند خویش واگذار نمود(1)، عبد الملک نیز عمرو بن سعید را اغفال کرد، و او را به قصر خود طلبید، و همان جا بدست خود او را کشت، و آن ظالم بر این ظالم رحم نکرد.(2)
عبیداللّه بن زیاد قاصدی به مدینه فرستاد تا عمرو بن سعید را که والی مدینه شده بود از کشته شدن حسین علیهالسلام با خبر نماید.
عمرو از قاصد پرسید: چه خبر داری؟
گفت: چیزی که امیر را خرسند مینماید، حسین بن علی کشته شد.
عمرو کشته شدن امام علیهالسلام را اعلان نمود، راوی گوید: به خدا سوگند ! نشنیدم صدای ضجّه و شیون و نالهای مانند ضجّه زنان بنیهاشم که در خانههای خود بر حسین گریه میکردند.
عمرو بن سعید خندید، و این شعر عمرو بن معدیکرب را خواند.
عجت نساء بنی زیاد عجة
کعجیج نسوتنا غداة الأرنب
عمرو بن معدیکرب میگوید: زنان طایفه بنیزیاد موقعی که مردان آنان شکست خوردند، نالهای کردند که مانند ناله زنان ما بود در آن واقعهای که ما شکست خورده بودیم.
آن گاه عمرو بن سعید گفت: «هذه واعیة بواعیة عثمان بن عفان»؛ این ناله و شیون زنان بنی هاشم در مقابل ناله زنان ما بنیاُمیّه در وقت کشته شدن عثمان.(3)
از این حکایت معلوم میشود که بنیاُمیّه خود را طلبکار از بنی هاشم میدیدند، وامیرالمؤمنین علیهالسلام را مسئول کشته شدن عثمان میدانستند، و در صدد تلافی گذشته بودند. آنان میخواستند حسین علیهالسلام کشته شود تا انتقام خون عثمان را
گرفته باشند.
عمرو از کشته شدن حسین علیهالسلام خندان و مسرور گردید. آری! روز عاشورا، روزی بود که بنی امیّه اظهار شادی میکردند.
از نامه ابن زیاد به ابن سعد نیز فهمیده میشود که اینها در صدد انتقام بودهاند:
«أما بعد فحل بین الحسین و اصحابه و بین الماء، ولایذوقوا منه قطرة کما صنع بالتقی الزکی المظلوم أمیرالمؤمنین عثمان بن عفان»(1)
همانطور که با متقی پاکیزه خوی مظلوم،امیرمؤمنان، عثمان بن عفان رفتار کردند)
میگوید: قطرهای از آب به حسین و یاوران او نرسد چنانکه با عثمان چنین کردند.
از این امور معلوم میشود که بنی اُمیّه عازم بر قتل امام علیهالسلام بودند تا به حساب خویش، گذشته را تلافی کنند، و انتقام خون عثمان را بگیرند.
از جمله اموری که کاشف از فرار امام علیهالسلام از مکه است و این که بنیاُمیّه در صدد قتل آن حضرت بودند مطلبی است که طبری از ابومخنف روایت کرده است:
ابنزبیر به امام علیهالسلام گفت: اگر میخواهی در مکّه بمان که ما تو را کمک میکنیم، و با تو بیعت مینماییم.
امام علیهالسلام فرمود: پدر من فرمود: بزرگی را در مکه میکشند، و هتک حرمت مکّه خواهد شد، و من نمیخواهم او باشم.(2)
علّت اینکه در تاریخ چگونگی اقدام والی برای دستگیری یا کشتن امام علیهالسلام نوشته نشده این است که آنها سلطنت بنیاُمیّه را ملاحظه میکردند، که هرچه موجب زیان آنان بود، و از معایب آنها محسوب میشد در تواریخ ثبت نشود.
مورخین و محدّثین نه تنها مناقب و فضایل اهل بیت علیهمالسلام را مخفی میکردند، بلکه معایب دشمنان را نیز پنهان میداشتند، بالاتر از این معایب را به صورتی
صحیح قلمداد میکردند.
من احتمال میدهم همان حدیث اخیری که در آن، عبداللّه بن جعفر نزد والی رفت و از او خواست تا اماننامه برای امام علیهالسلام بنویسد، و عمرو بن سعید به وسیله یحیی - برادر خود - نامه ای فرستاد، تمام جعلی و ساختگی باشد، این حدیث در مقابل آن حدیثی که میگوید: یحیی با جمعی آمد و خواست حسین علیهالسلام را برگرداند
و کار به مشاجره و تازیانه زدن به یکدیگر کشید، ساخته شده است.
این نکته پوشیده نیست که دشمنان به ساختن احادیث جعلی در مقابل احادیث واقعی دست زدند تا واقعیات لوث شود، و حقیقت برای نسل آینده معلوم نگردد، چنانکه به دستور معاویه، فضایلی مانند فضایل امیرالمؤمنین علیهالسلام برای صحابه دیگر ساخته شد. مثلا در مقابل حدیث: «أنا مدینة العلم و علیّ بابها»، «وفلان بابها» ساخته شد و در مقابل این فضیلت که علی علیهالسلام مرحب را کشته، این سخن ساخته شد که محمّد بن سلمه، مرحب را کشته است. به همین جهت در تواریخ، در مورد بسیاری از افراد که به دست امیرالمؤمنین علیهالسلام کشته شدهاند میبینید که نوشتهاند: به نقلی فلان صحابی او را کشته است و هکذا.
در این جا نیز در مقابل نقلی که گوید، یحیی بن سعید از طرف والی آمد تا حسین را برگرداند و کار به مشاجره و تازیانه کشید، روایت دیگری ساختهاند که عبداللّه بن جعفر از والی خواست تا امان نامه برای حسین بنویسد.
مگر عبداللّه بن جعفر از شهادت خبر نداشت؟ زوجه او زینب، بنت أمیرالمؤمنین علیهالسلام ، برای چه شوهر خود، عبداللّه بن جعفر را رها کرد و ملازم رکاب امام شهید شد؟ به نظر من عبداللّه بن جعفر بزرگتر از این است که بخواهد به وسیله نامه عمرو بن سعید، امام علیهالسلام را از این سفر منصرف نماید. این داستان را هواخواهان بنی اُمیّه فقط برای خلط مبحث و مشتبه نمودن حقّ ساختهاند.
«واللّه العالم بحقائقُ الاُمور»
امام علیهالسلام از ظلم بنی امیه فرار میکرد و از خود دفاع مینمود، و چون اهل کوفه از او دعوت کرده و به او وعده کمک و یاری داده بودند. به نزد آنان رفت: به همین جهت وقتی حرّ بن یزید ریاحی با هزار نفر آمد و جلو امام علیهالسلام را گرفت، حضرت فرمود:
«...ایهاالناس! من به سوی شما نیامدم که نامهها و فرستادگان شما به نزد من آمدند، و گفتند نزد ما بیا که امام نداریم. شاید خداوند به وسیله تو ما را هدایت کند. پس اگر بر این عهد باقی هستید به من اطمینان بدهید تا به سوی شهر شما بیایم، و اگر از آمدن من پشیمان شده اید و میل ندارید، به جایی که بودم برمیگردم».
لشکریان حُرّ سکوت اختیار کردند. پس از نماز عصر، مجدداً امام علیهالسلام فرمود:
«ایهاالناس اگر حقّ را به حقّ دار تسلیم کنید، خدا را خشنود کرده اید، ما اهل بیت پیغمبر به خلافت شما از این مدّعیان بناحقّ که با شما به ظلم رفتار میکنند سزاوارتر هستیم. اگر ما را نمیخواهید و از آنچه نوشته اید و پیغام دادهاید برگشته اید، برمی گردم»(1).
همچنین آن حضرت روز عاشورا خطاب به دشمن فرمود:
«أیّهاالناس! إذ کرهتمونی فدعونی أنصرف عنکم إلی مأمنی من الارض»(2)
«ای مردم! حال که مرا نمیخواهید، بگذارید به جائی بروم که در امن و امان باشم».
هنگامی که عمرو بن سعد وارد کربلا شد، «قرة بن قیس حنظلی» را طلبید و به او گفت: برو از حسین بپرس که چرا آمده و چه میخواهد؟
امام علیهالسلام فرمود: «همشهریان شما به من نوشتند که بیا؛ امّا حالا که مرا نمیخواهند، برمی گردم»(1)
بنابراین، آمدن امام علیهالسلام به سمت کوفه به جهت دعوت مردم کوفه از ایشان بود، لذا چند بار فرمود: اگر نمیخواهید برمی گردم.
در مورد سؤال دوّم باید بگویم که اگر امام علیهالسلام به سمت یمن یا جبل طیّ یا هر مکان دیگری میرفت، اینگونه شایع میکردند که امام علیهالسلام بر خلیفه خروج کرده و به مملکت یا شهری که در تصرّف عمال دولت بوده رفته تا آن را از چنگ خلیفه درآورد، او عمّال دولت را گرفت یا کشته و یا بیرون کرده، و میان مردم اختلاف افکنده است، واضح است که هریک از این کارها، بهانهای برای کشتن و ریختن خون آن سرور بود.
کوتاه سخن: امام علیهالسلام به هیچ وجه نمیخواست که به دست دشمن بهانهای بدهد و خود را مجاهد و مهاجم معرفی نماید. به همین جهت آن حضرت هیچ یک از شهرهایی را که در تصرّف عمّال یزید بود، به تصرّف خود درنیاورد؛ نه مکّه و نه شهرهای دیگری که سر راه آن حضرت بود مسلم بن عقیل هم والی کوفه را به همین جهت بیرون نکرد، چون از حدود مأموریت او بیرون بود. و وقتی که حرّ بن یزید ریاحی راه را بر امام علیهالسلام بست زهیر بنقین - رحمه اللّه - گفت:
«یابن رسول اللّه! جنگ با حرّ و یارانش برای ما آسانتر از جنگ با
1) - همان، ج 5 ، ص 411.
کسانی است که به سوی ما میآیند، به جان خودم سوگند! به زودی از طرف دشمن لشکر بسیاری به سمت ما میآید که از مقاومت با آنان ناتوان هستیم.
امام فرمود: من جنگ را شروع نخواهم کرد».(1)
و قبلاً نقل کردم که در روز عاشورا، امام علیهالسلام مسلم بن عوسجه را از کشتن شمر بن ذیالجوشن بازداشت، تا بهانهای به دست دشمن ندهد در آن خطبه غرّای خود فرمود:
«أخبرونی، أتطلبونی بقتیل منکم قتلته؟ أو مال لکم استهلکته؟ أو بقصاص من جراحة؟ قال: فأخذوا لایکلّمونه»(2)
«بگویید از من چه میخواهید؟ کسی از شما را کشته ام؟ و یا مالی را تلف کرده ام؟ و یا کسی را مجروح نموده ام؟ لشکریان سکوت اختیار کردند (وجوابی نداشتند)».
و از این بیان ما وجه آن که امام علیهالسلام به گفته ابن عباس عمل نکرد معلوم میشود، ابن عباس آمد و خواست از حرکت امام علیهالسلام جلوگیری کند، و گفت:
«اگر حتماً میخواهی از مکّه بیرون روی پس به سوی یمن برو، چون یمن سرزمینی وسیعی است و قلعهها و درّه های بسیاری دارد، و شیعیان پدرت آنجا هستند، پس به آنجا میروی و مبلغین خود را به اطراف میفرستی. امیدوارم که به خوبی و خوشی موفق شوی».
امام علیهالسلام فرمود: «به خدا سوگند! میدانم که تو پند دهنده دلسوزی هستی، ولی من تصمیم گرفتم که به سوی عراق بروم».(3)
از این بیان سبب این که حضرت به گفته طرمّاح عمل نکرد و به سوی شهرهای
طیّ نرفت نیز معلوم میشود، گذشته از اینکه حرّ بن یزید مخالفت مینمود و نمیگذاشت امام علیهالسلام به آن سو حرکت کند مگر آن که با او بجنگند و قشون حرّ را بکشند و یا منهزم نمایند، و این کار، خلاف نقشه آن سرور بود، چون در این صورت، آغاز کننده جنگ بود. پس با توجه به این که امام علیهالسلام کشته میشد و راه نجاتی نداشت، به هر طرف که میرفت، بهانه ای برای دشمنان درست میشد، و در این صورت، امام علیهالسلام به هدف خویش نمیرسید و نتیجه مطلوب نمیگرفت. بنابراین، بهترین راه برای رسیدن به هدف، همان حرکت به سمت کوفه و اجابت دعوتِ مردم بود.
هدف امام علیهالسلام از اعلان مخالفت با یزید، به وسیله ترک بیعت و دفاع از خود و حرکت از این سوی به آن سوی با اهل و عیال، نجات مسلمین از شرّ یزید و حفظ اسلام از شرّ یزیدیان بود. اگر آن وجاهت و موقعیتی که در طول چندین سال زحمات معاویه و یارانش، برای ابوسفیان حاصل شده بود، همچنان باقی میماند، چیزی از اسلام نمیماند.
یزید از شکست مسلمین متأثر نمیشود. یزید دشمن پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و از کشتن فرزند پیغمبر، و اسیر کردن حرم آن سرور خشنود میشود. یزید از غارت شهر مدینه و کشتن ذرّیّه و اصحاب پیغمبر و بی ناموسیهایی که سپاه او تا سه روز در آن شهر نموده، خرسند است و آن را انتقام شکست قریش در جنگ بدر میداند.
این دشمن خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که در کمال اقتدار، آشکارا عداوت و دشمنی میکند ودر پی کندن ریشه دیانت بر آمده، اگر با همان عظمت و موقعیّت باقی بماند از اسلام اسمی باقی نخواهد ماند.
حسین علیهالسلام تصمیم گرفت که مردم را از این خواب غفلت بیدار، و اسلام را از شرّ این راهزن و این دشمن پیغمبر حفظ نماید. او دید که سکوت در برابر اعمال یزید، اظهار رضایت به اعمال او، و کمک به محو دین اسلام است، پس به مبارزه برخاست.
مبارزه امام علیهالسلام دارای سه مرحله است:
مرحله اول:
در این مرحله، مسلمین جهان از بیعت نکردن امام علیهالسلام اطلاع پیدا کردند و فهمیدند که پسر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم یزید را لایق مقام سلطنت بر مسلمین ندانسته، او را پستتر از معاویه، و دشمنی او را با خدا و رسول بیشتر از معاویه میداند. هدف و مقصود امام علیهالسلام این بود که مردم از این حقیقت آگاه شوند و یزید را بشناسند. در نتیجه این اقدام، شیعیانکوفه، هنگامی که از ماجرا آگاه شدند در منزل سلیمان جمع شدند، و مشورت کردند؛ معایب معاویه را ذکر کرده، از او و یزید بیزاری جستند؛ و امامت او را قبول نکردند و به امام علیهالسلام نامهها نوشته، او را طلبیدند.
مرحله دوم:
در این مرحله نیز امام علیهالسلام کوتاهی نفرمود. قسمتی از بیانات و نامههای او - با
وجود آن خفقان شدیدی که در آن عصر حکمفرما بود - هنوز در کتابها و تواریخ مسطور است، و مبلغین اسلام در بالای منبر در اوقات مختلف و اماکن متعدد برای مسلمانان میخوانند و شرح میدهند.
اگر کسی موقعیّت تبلیغی بنی اُمیّه را در آن زمان در نظر بگیرد، میداند که امام مظلوم علیهالسلام چه خدماتی به عالم اسلام کرد. محبوبیّت و موقعیّت معاویه را از دو نکته تاریخی میتوانید به دست بیاورید:
یکی آن که به اسم دین، کسانی که خود را مسلمان مینامیدند، برای جلب رضایت معاویه، سالهای دراز علی بن ابی طالب علیهالسلام را سب و لعن میکردند و تا چند قرن پس از مرگ معاویه - حتّی در زمان سلطنت بنیهاشم - عموم مردم که خود را مسلمان هم میدانستند، برای معاویه طلب رحمت مینمودند و میگفتند: «اللهم ارحم معاویة». مبارزه مأمون و هارون الرشید و معتضد باللّه عبّاسی هم با افکار مردم درباره معاویه، در تواریخ مسطور است.
دیگر اینکه معاویه سلطنت یزید را زمینه سازی کرد؛ شخصیّتها را نابود کرد و افراد بیشخصیت و بیعنوان را روی کار آورد تا برای یزید کار کنند و زمینه سلطنت او را فراهم سازند؛ تمام گنجها و اندوختههای خویش را به دست یزید سپرد. او طی سالهای درازی - شاید بیش از پانزده سال - که مردم یزید را به ولایت عهدی میشناختند، تا توانست از غیرت اسلامی کم کرده، حبّ دنیا و مقام را در قلوب رؤا جای داد؛ مردم را مرعوب سپاه شام ساخته، آن سپاه را هوادار یزید نمود، و بدین وسیله، شیعیان را مستأصل و ذلیل کرد.
در چنین شرایطی، حسین علیهالسلام تصمیم گرفت که مردم را از حقیقت امر و بیلیاقتی یزید، و ظلم و فسق و کفر او، و غصب مقام خلافت توسط معاویه و دیگران آگاه سازد. امام علیهالسلام بیاناتی فرمود و نامههایی نوشت.
از سوی دیگر بنیاُمیّه و بنیزبیر هم تصمیم گرفتند که نسل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را قطع
کرده، ریشه شیعیان را بکنند. به مردم پولها دادند که فضایلی برای دشمنان اهل بیت علیهمالسلامبتراشند و منتشر کنند، بلکه برای شیعیان اهل بیت علیهمالسلام جعل مثالب و مطاعن بنمایند، و این در حالی بود که کسی جرأت نقل فضیلت اهلبیت علیهمالسلامو یا ذم و نفرین دشمنان آنان را نداشت. هنوز بسیاری از آن کلمات و بیانات در دسترس است، و مردم جهان تا به امروز - بلکه تا قیام قیامت - میتوانند از حقیقت امر مطلع شوند.
آری! حسین علیهالسلام حجّت بالغه حقّ، اتمام حجّت نمود و حق را روشن فرمود، و پردههای تاریک را از میان برداشت که حقّاً سفینه نجات، اوست. در اینجا به قسمتی از بیانات و نامههای امام علیهالسلام اشاره مینمایم، تا آن که هدفِ مجاهدات آن حضرت روشن گردد.
امام علیهالسلام به چند نفر از اشراف و سران بصره نامههایی نوشت که مضمون همه آنها چنین بود:
«خداوند، محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را برای رسالت اختیار فرمود، و او وظیفه خود را کاملاً انجام داد؛ بندگان را اندرز داد، و آنچه را که مأمور به آن بود، بیان کرد. سپس خداوند
آن حضرت را به سوی خود برد. ما اهلبیت و اولیا و اوصیا و ورثه او و سزاوارترین مردم به جانشینی او بودیم. امّا دیگران حقّ ما را گرفتند و بردند، و مابرای آن که میان مسلمانان تفرقه و جدایی نیفتد ساکت شدیم، با آن که میدانستیم که خلافت حقّ ما است. من شما را به کتاب خدا و سنّت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دعوت میکنم، که سنّت را میرانده اند، و بدعت را به جای آن احیا کرده اند. اگر سخن مرا بشنوید و امر مرا اطاعت کنید، شما را هدایت میکنم، والسلام».
امام علیهالسلام این نامه را برای گروهی از اشراف بصره فرستاد، که نام چند تن از آنان برده شده از جمله: احنف بن قیس، مسعود بن عمرو، مالکبن مِسمَع، منذر بن جارود، قیس بنهیثم و عمرو بن عبید اللّه بن مَعْمَر. آنها نامه را خواندند و مخفی
کردند بجز منذر بن جارود، که نامه و نامه رسان را نزد ابن زیاد برد. ابن زیاد، همان
شب فرمان داد تا نامهرسان را بکشند، و صبح به جای خود، برادرش عثمان را والی بصره نمود، و مردم را تهدید کرده، به سمت کوفه شتافت.(1)
در نامه حضرت به اشراف بصره، امام علیهالسلام خلافت را مخصوص اهل بیت دانسته، و آنان را اولیا و اولوالامر مردم میشمارد. آنها را برای خلافت از همه مردم اولی، و تمامی خلفا را غاصب میداند. در عین حال از گذشته چشم پوشیده و مردم را برای احیای دین، به خود دعوت میکند تا هدایت شوند. حال باید دانست که آیا دین را یک دفعه نابود کردند و بدعت را در یک آن زنده کردند، و یا آن که به تدریج و در مدتی طولانی، در اثر زمامداری نالایقان؟
در عصری که حسین علیهالسلام زندگی میکرد، تقیّه شدیدی حکمفرما بود و این تقیّه نه تنها از زمامداران بود، که چه بسا از مردم نیز تقیه میکردند. امیرالمؤمنین علیهالسلام به جهت نافرمانی و عصیان مردم خیلی از بدعتها را تغییر نداد و فرمود: اگر جای پای من محکم و استوار شود و از فتنهها خلاص گردم، چیز هایی را تغییر خواهم داد.(2)
حسین علیهالسلام به این جماعت اشراف که از دوستان غاصبین هستند، این نامه را مینویسد و در عین حال که در آن تقیّه میکند، ریشه حق را نیز بیان فرموده، صریحا میفرماید: خلافت حق ما بود که آن را غصب کردند، و ما برای حفظ اسلام و مسلمین مخالفت نکردیم، اکنون دین از بین رفته، موقع دعوت وقیام فرا رسیده است.
امام حسین علیهالسلام در خطبه دوم که پس از نماز عصر برای اصحاب حرّ خواند، فرمود:
«اگر حق را برای اهلش بشناسید خدای را خشنود نموده اید. خلافت،
حقّ ما اهل بیت پیغمبر است، نه مدّعیان بناحقّ که طریقه آنان بر ظلم وعدوان است».(1)
ملاحظه کنید که امام علیهالسلام در این خطبه چگونه حدود هزار نفر دشمن را از خواب غفلت بیدار کرده، حق خویش را ثابت میکند و سلطنت ظالمین را باطل مینماید.
در یکی از منازل که آن را «بیضه» میگویند، امام علیهالسلام در خطبهای به اصحاب خود واصحاب حرّ فرمود: پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است:
«هرکس سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال میکند، زیر بار عهد خدا نمیرود، با سنّت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت مینماید و بر بندگان خدا ظلم میکند، و با او مبارزه نکند و با زبان یا عمل بر او اعتراض نکند، حقّ خداوند است که او را با آن سلطان ظالم و ستمگر محشور گرداند».
در ادامه خطبه حضرت فرمودند:
«آگاه باشید که این جماعت - یزید و عمال او - به دنبال شیطان هستند، از اطاعت خداوند سرپیچی نموده اند، آشکارا فساد کرده اند، قوانین خدا را تعطیل نموده اند، اموال مسلمین را مخصوص خود قرار داده اند، حرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده اند، و من به اعتراض و مخالفت و تغییردادن، از دیگران سزاوارترم»(2).
ببینید که امام علیهالسلام چگونه بنیاُمیّه و عمّال او را معرفی و وظیفه هر مسلمانی را بیان میکند؟ البته خود ایشان از هرکس برای جلوگیری از ظلم سزاوارتر است، چون فرزند پیغمبر، وارث او و حافظ دین آن سرور است.
امام علیهالسلام در اینجا نامی از خلافت و این که خلافت حق خود اوست نبرده، بلکه وظیفه خود را به صورت نهی از منکر و جلوگیری از ظلم بیان فرموده است. از جمله خطبه های امام علیهالسلام که درباره تشویق به امر به معروف، جلوگیری از ظلم بنی اُمیّه، آگاه کردن اصحاب از تصمیم خود بر شهادت و لقای حق و پستی زندگانی با ظالمین میباشد، خطبهای است که حضرت در «ذیحُسُم» خوانده است:
«إنّه قد نزل من الأمر ما قد ترون، وإن الدنیا قد تغیّرت و تنکّرت و أدبر معروفها و استمرت جدا، فلم یبق منها إلاّ صبابة کصبابة الإناء و خسیس عیش کالمرعی الوبیل. ألا ترون أن الحقّ لایُعمل به وان الباطل لایتناهی عنه؟ لیرغب المؤمن فی لقاء اللّه محقّاً، فإنّی لا أری الموت إلاّ شهادة و لاالحیاة مع الظالمین الاّ برما»(1)
زهیر بنقین برخاست و به اصحاب گفت:
«شما سخن میگویید یا من بگویم؟ گفتند: تو بگو.
زهیر در پاسخ امام علیهالسلام عرض کرد: ای پسر پیغمبر ! سخنان تو را شنیدیم. به خدا سوگند! اگر دنیا برای ما باقی بود و در آن جاوید بودیم و یاری و پشتیبانی تو موجب جدایی از دنیا بود، البته ما یاری تو و خروج با تو را بر ماندن جاویدان در دنیا، ترجیح میدادیم».
امام علیهالسلام او را دعای خیر نمود.(2)
بلی ! در اثر قیام امام علیهالسلام و مخالفت با بیعت و این گونه اقدامات در آن عصر، چنان اصحابی دور آن حضرت را گرفتند که خود امام علیهالسلام آنان را ستوده و آنها را
1) - همان، ص 403 و 404 . «کارها چنان شده که میبینید، دنیا تغییر یافته و به زشتی گراییده. خیر آن برفته و پیوسته بدتر شده و از آن ته ظرفی مانده و معاشی ناچیز مانند چراگاه کم مایه. مگر نمیبینید که به حقّ عمل نمیشود و از باطل نهی و جلوگیری نمیشود. حقا که مؤمن باید به دیدار خدای راغب باشد که به نظر من مرگ شهادت است و زندگی با ستمگران مایه رنج».
2) - همان، ص 403 و 404.
بهترین اصحاب معرفی فرموده است. کلمات و اعمال آن حضرت سرمشق غیرتمندان و راهنمای آنان تا روز قیامت است.
سیدبن طاووس در لهوف نوشته است:
امام علیهالسلام برای اشراف بصره، از جمله یزید بن مسعود نهشلی و منذر بن جارود نامه نوشت، یزید بن مسعود، بنی تمیم و بنیحنظله و بنی سعد را جمع کرد، وگفت:
«معاویه هلاک گردید، و با مرگ او ارکان ظلم سست شد، و خانه جور و ظلم خراب گشت. او به گمان باطلش برای یزید از مردم بیعت گرفت و محکم کاری نمود، ولی زحمت او بیثمر است. یزید شرابخوار که ریشه فساد است، ادعا میکند که خلیفه و امیر مسلمین است، این شخص، به اندازهای جاهل و نادان است که جلو پای خود را نمیبیند. سوگند به خداوند! جنگ با او، با فضیلت تر از جهاد با مشرکین است.
از طرف دیگر، حسین بن علی علیهماالسلام پسر دختر پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم صاحب شرف اصیل و رأی محکم است که علم او چون دریایی بیپایان میباشد، و فضل او قابل توصیف نیست. خلافت حق او است، او به جهت سابقه، خویشی با پیغمبر و فضائلش از هرکس به سلطنت سزاوارتر میباشد. او با رحم، مروت، عاطفه و مهربانی است. آن بزرگ مرد، رهبر مردم و امام مسلمین میباشد. از حق روی متابید و در باطل قدم مگذارید».
آنگاه گفت:
«صخر بن قیس، در جنگ جمل شما را از یاری امیرالمؤمنین علیهالسلام بازداشت. اکنون آن گناه را با یاری پسر پیغمبر بشویید. به خدا سوگند!
کسی در یاری حسین علیهالسلام کوتاهی نمیکند مگر آن که خانواده اش ذلیل
و خویشانش قلیل میشوند. اینک من لباس جنگ را به تن کردهام، هرکس که در جنگ کشته نشود زنده نمیماند، و هرکس هم که از آن فرار کند، باز زنده نمیماند.
او پس از شنیدن پاسخهای بنیحنظله و بنی سعد و بنی عامر بن تمیم، نامه ای بدین مضمون برای امام علیهالسلام نوشت:
از دعوت شما باخبر شدم. خداوند زمین را از راهنمای راه نجات، خالی نمیگذارد. شما حجّت خداوند در زمین هستید. من، بنی تمیم را تسلیم شما نمودم، تشریف بیاورید که آماده خدمت و طاعت هستیم».
امام علیهالسلام پس از خواندن نامه، در حقّش دعای خیر نمود.(1)
امام علیهالسلام نامه دیگری هم به اهل کوفه نوشت که در آخر آن آمده است:
«فلعمری ما الإمام إلاّ العامل بالکتاب، و الآخذ بالقسط، والدائن بالحقّ، والحابس نفسه علی ذات اللّه، والسلام».(2)
امام علیهالسلام سوگند یاد میکند که لایق امامت نیست مگر آن کسی که به کتاب خدا عمل کند، و در کارها عادل و به حق معتقد باشد، و خود را وقف خدا نماید.
توصیفی که آن سرور از امام مینماید تکلیف معاویه و آلاُمیّه را روشن میکند، وثابت مینماید که آنان لیاقت امامت و خلافت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ندارند.
حسین علیهالسلام مردمان را این گونه بیدار کرد و تخم عداوت و دشمنی با آل ابوسفیان را در دلها کاشت. زهیر بن قین در روز عاشورا به اهل کوفه گفت:
«إنّا ندعوکم إلی نصرهم، وخذلان الطاغیة عبید اللّه بن زیاد، فإنّکم لا تدرکون منهما إلاّ بسوء عُمر سلطانهما کلّه، لیسملان اعینکم، و یقطّعان أیدیکم و أرجلکم و یمثلان بکم و یرفعانکم
علی جذوع النخل و یقتّلان اماثلکم و قرّائکم أمثال حجر بن عدیّ و أصحابه و هانیء بن عروة و أشباهه»(1)
مرحله سوم:
در پی این سفر، امام علیهالسلام شهید و اهل بیت آن سرور اسیر شدند، و حرم پیغمبر خدا را شهر به شهر همچون اُسرای کفّار گرداندند تا به شام، نزد یزید بردند. در اثر این کشتار و اسارت، زبانهای بسته باز شد و یزید بن معاویه مورد تنفّر و انزجار مردم
قرار گرفت. مردم بر او خشم کردند و در حضورش به او بد گفتند. احساسات مردم به حدّی شدید شد که یزید پس از اظهار خشنودی از قتل امام علیهالسلام ، گناه را به گردنِ پسر مرجانه افکند تا خود را تبرئه کند، و از این راه مردم را از خود راضی سازد.
چنانکه قبلاً گذشت، طبری از ابو مخنف نقل نموده است:
«وقتی سر امام علیهالسلام را وارد مسجد دمشق نمودند برادر مروان، یحیی بنحَکَم نزد آن جماعت رفت و گفت: چه کردید؟ گفتند: هیجده نفر از اهلبیت بر ما وارد شدند که همه را کشتیم و اینها، سرها و اسیران آنان است.
یحیی بنحکم گفت: در روز قیامت از محمّد دور شدید. دیگر با شما همکاری نخواهم کرد».(2)
و از ابو مخنف نقل نموده که یحیی بنحکم در مجلس یزید به او گفت:
لهام بجنب الطف أدنی قرابة
من ابن زیاد العبد ذی الحسب الوغل
سمیّة أمسی نسلها عدد الحصی
وبنت رسول اللّه لیس لها نسل(3)
جایی که یحیای اموی این گونه متأثر شود و از آنها بدگویی کند، حساب دیگران روشن میگردد، چنانکه یکی از اصحاب پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به نام ابو برزه، به یزید گفت:
«أتنکُت بقضیبک فی ثغر الحسین! أما لقد أخذ قضیبک من ثغره مأخذا لربّما رأیت رسول اللّه یرشفه»(1)
«ای یزید! در روز قیامت ابن زیاد شفیع تو، و پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شفیع حسین علیهالسلام خواهد بود». این سخن را گفت و از مجلس برخاست و بیرون رفت.(2)
روزی زید بن ارقم صحابی، در مجلس ابن زیاد بود. ابن زیاد اجازه دیدار عمومی داده بود، و هیأت های عرب بر او وارد شده بودند. وقتی زید دید که ابن زیاد با چوب بر دندان امام شهید علیهالسلام میزند، گفت: چوب خود را از دندانش بردار! به خدا سوگند! دیدم که پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دو لب خود را بر لب های حسین علیهالسلام گذاشته، او را میبوسید. آنگاه زید بن ارقم گریست.
ابن زیاد گفت: خدا چشمان تو را بگریاند، اگر نبود که پیر و بیعقل شده ای هر آینه تو را میکشتم.
زید بن ارقم بیرون آمد، در حالی که میگفت: بندهای، بندهای را پادشاه کرد، و مردم را بنده خویش نمود. ای جماعت عرب! پس از امروز شما بردگانید، پسر فاطمه علیهاالسلام را کشتید، و پسر مرجانه را پادشاه نمودید. پس او خوبان شما را میکشد، و بدهای شما را بنده خویش مینماید، شما به ذلّت رضایت دادید. از رحمت حق دور باد کسی که به ذلّت رضایت دهد !(3)
پیش بینی زید بن ارقم درست بود، از همه مردم - قرشی و غیر قرشی - بر
بندگی یزید بیعت گرفتند.
پس از کشته شدن امام علیهالسلام ، گروهی بنام توّابین شکل گرفتند، و از همان سال شهادت، مشغول فعالیّت شدند.
طبری از ابو مخنف روایت نموده است: «وقتی امام علیهالسلام کشته شد و ابن زیاد از لشکرگاه نخیله به کوفه برگشت، شیعیان یکدیگر را ملامت میکردند، آنها پشیمان بودند، و اعتراف میکردند که گناه بسیار بزرگی را مرتکب شده اند، چون امام علیهالسلام را دعوت کردند تا یاریش کنند امّا وقتی آمد، رهایش کردند تا در همان نزدیکی کشته شد. و باخود گفتند: این گناه شسته نمیشود و این ننگ برداشته نمیشود مگر به این که قاتلان آن مظلوم را بکشیم یا در این راه کشته شویم.(1)
باز هم طبری از ابو مخنف نقل کرده است: «از همان سال شصت و یک که امام علیهالسلام کشته شد، توّابین به جمع آوری اسلحه پرداخته و آماده جنگ میشدند و شیعیان را پنهانی، به خونخواهی حسین علیهالسلام دعوت میکردند، و مردم به تدریج اجابت مینمودند، تا این که یزید بن معاویه در چهاردهم ربیع الاول سال شصت و چهار هلاک شد. فاصله میان شهادت امام علیهالسلام و هلاکت یزید، سه سال و دو ماه و چهار روز بود. در وقت هلاکت یزید، ابن زیاد امیر عراق در بصره بود، و جانشین او در کوفه، عمرو بن حریث بود. شیعیان نزد سلیمان جمع شدند و گفتند: این پادشاه ظالم هلاک شد، و حکومت بنیاُمیّه الآن رو به ضعف نهاده است، اگر موافقی، بر عمر و بن حریث شورش میکنیم و او را از قصر بیرون مینماییم، آنگاه اعلان میکنیم که ما خواهان کشتن قاتلان امام علیهالسلام هستیم. بعد، آنها را پیدا میکنیم و میکشیم و مردم را به سوی اهل بیت علیهمالسلام دعوت میکنیم و حقّشان را از غاصبین
گرفته، به آنان بر میگردانیم».(2)
سرانجام توّابین بیرون آمدند، و به جنگ ابن زیاد شتافتند. با کشته شدن توّابین، خون حسین علیهالسلام از جوشش نیفتاد. مجدّدا مختار خروج کرد، و این بار قاتلان امام علیهالسلام ، از میان اهل کوفه، یکایک کشته شدند و حزب حسینی قوّت گرفت، و افراد این حزب زیاد شد. در مقابل، مصعب بنزبیر هفت هزار نفر از انتقام گیرندگان خون امام شهید را که خود را حسینی نامیده بودند، کشت.
عبید اللّه بنحرّ جعفی، پس از آن که از مجلس ابن زیاد برخاست و از دست او فرار کرد، با اصحاب خود به زیارت شهدای کربلا آمد. او در این باره اشعاری دارد که آنچه مربوط به مبحث ما است در اینجا نقل میکنیم.
یقول أمیر غادر حقّ غادر
ألا کنت قاتلت الشهید ابن فاطمة
فیا ندمی ألاّ اَکون نصرته
ألا کل نفس لا تسدد نادمة
وإنّی لأنّی لم أکن من حماته
لذو حسرة ما إن تفارق لازمة
تا این که میگوید:
أتقتلهم ظلما و ترجو ودادنا
فدع خطة لیست لنا بملائمة
لعمری لقد راغمتمونا بقتلهم
فکم ناقم منّا علیکم وناقمة
أهمّ مراراً أن أسیر بجحفل
إلی فئة زاغت عن الحق ظالمة
فکفّوا وإلا ذدتکم فی کتائب
أشد علیکم من زحوف الدیالمة(1)
عبید اللّه بن حر از آن که امر امام شهید علیهالسلام را اجابت ننمود، و به یاری او نشتافت، بسیار متأثّر است، و اظهار پشیمانی و حسرت میکند ومیگوید: چون او را حمایت نکردم، پشیمان و نادمم و این پشیمانی، تا روح در بدن داشته باشم با من هست و از من جدا نمیشود. به ابن زیاد فاسق خیانتکار هم میگوید: تو از من گله مند هستی که چرا با پسر فاطمه علیهاالسلام، حسین شهید علیهالسلام جنگ نکردم؟ وقتی که حسین را با ظلم و ستم میکشی، آیا باز هم آرزوی دوستی ما را داری؟ تو دماغ ما را
1) - همان، ص 470.
به خاک مالیدی، و چه بسیار از مرد و زنِ ما که دشمن تو شدند.
همیشه در این فکر هستم، که با لشکری بزرگ بر شما که ظلم کردید و از حق روی گرداندید، بتازم. پس، از اعتراض و ملامت کردنم دست بردارید، و گرنه جنگ شدیدی را علیه شما شروع میکنم که سختتر از جنگ دیالمه باشد.
پوشیده نماند که عبیداللّهبن حر از شجاعان است که در بسیاری از فتوحات مسلمین شرکت داشته است. او عثمانی و از دشمنان امیرالمؤمنین علیهالسلام بود، در جنگ صفّین در سپاه معاویه بود، و تا امیرالمؤمنین علیهالسلام شهید نشده بود، به کوفه نیامد. در زمان مصعب، با عبدالملک بن مروان بود، و سرانجام در جنگهایی که با مصعب داشت کشته شد.
او گرچه از دشمنان امیرالمؤمنین علیهالسلام بود، امّا، امام شهید علیهالسلام به خیمه اش رفت و او را به یاری خویش دعوت کرد، امّا او با وقاحت عجیبی گفت: من از کوفه بیرون آمدم تا تو مرا و من تو را نبینم، با این حال، کشته شدن آن سرور با آن مظلومیّت، او را چنان متأثّر نمود که، این اشعار را سرود و به زیارت قبر امام علیهالسلام به کربلا رفت و از اصحابی که در رکاب آن سرور به شهادت رسیده بودند، بسیار تجلیل و تمجید نمود که به آن اشاره خواهم نمود.
عبیداللّه بن حر با آن که از طرفداران معاویه است، و با امیرالمؤمنین علیهالسلام جنگیده، میگوید: مکرر به این فکر هستم که با قشون جرّاری به سوی یزید و ابن زیاد بتازم، چون آنان از حق روی گرداندند و ظالم گشتند.
پس بیجهت نیست که یزید، گناه را به گردن ابن زیاد انداخت، و به او بد میگفت. او میخواست که از این راه قلوب جریحهدار مردم را مرهم گذارد، و آب رفته را به جوی باز آرد. خوشرفتاری او هم با اسرای آلمحمّد علیهماالسلام پس از آن همه بدرفتاریها، به خاطر همین است.
من چه بگویم در باره آثار شهادت امام علیهالسلام ؟! تا به امروز، وعظ، هدایت و ارشاد
مردم را که در مجالس شیعه انجام میگیرد با ذکر مصیبت ختم، و اینها، به عنوان مجلس روضه اقامه میشود؛ کسانی که به زیارت مرقد امیرالمؤمنین علیهالسلام و کاظمین و
عسکریین علیهمالسلاممشرّف میشوند، سفرشان با عنوان زیارت قبر شهید کربلا شروع میشود؛ مبالغه نکرده ام اگر بگویم: بقای دین تا به همین اندازه که در دست مردم است، در اثر قیام امام علیهالسلام است. بنیاُمیّه - مخصوصا یزید - میخواستند اسلام را ریشه کن کنند، و کفّار قریش را با گریستن مسلمین از خود خشنود سازند. شهادت امام علیهالسلام نه تنها در یزید اثر کرد، که تغییر رویّه هم داد، و تا زنده بود، نسبت به امام سجاد علیهالسلام خوش رفتاری مینمود، بلکه در سلاطین دیگر بنیاُمیّه نیز اثر نموده، آنان از دشمنی با دین و تظاهر به کفر دست برداشتند. عبدالملک به حجاج نوشت: مرا از ریختن خون اهلبیت دور کن، و به آن آلودهام منما، یزید کرد آنچه کرد، و آلابوسفیان منقرض شدند.
جواب این سؤال، بسیار واضح است. به عقیده من، امام علیهالسلام از شهادت خود و اسارت اهل و عیال خویش خبر داشت، امّا با این حال، با آنان حرکت کرد. نتیجه این سفر هم بر مردم دانا پوشیده نبود. به همین جهت، دانایان و حتّی مردمان عادی، امام علیهالسلام را از عاقبت کار با خبر میکردند، و چه بسا کسانی میآمدند و به امام علیهالسلام التماس میکردند، که از این سفر منصرف شود، چون نتیجه آن کشته شدن است.
امام علیهالسلام به سخنان آنان گوش میداد، از آنان تشکّر میکرد، و میفرمود: میدانم که شما دوست و ناصح من هستید. با وجود این، امام علیهالسلام از سفر خود منصرف نشد، تحیّر و شکّی بر قلب مقدّس او عارض نگشت، و به کسی نگفت که کشته نمیشوم، یا پیروز میگردم، و به سلطنت میرسم، بلکه امام علیهالسلام در این سفر همیشه مردم را از شهادت خود خبر میداد.
اینک مناسب است، برای تأیید مدّعای خود، بعضی از کلمات امام علیهالسلام ، به
ناصحین را که، بر تصمیم او بر شهادت دلالت دارد نقل کنیم، تا معلوم شود که امام علیهالسلام غافلگیر نگشته، و برای شهادت آماده بوده است:
1 - «عمر بن عبدرحمان بن حارث بن هشام مخزومی» میگوید: هنگامی که نامههای اهل کوفه رسید و حسین علیهالسلام آماده حرکت به سوی عراق شد، نزد او رفتم وگفتم: ای پسر عمو! برای کاری نزد تو آمدهام، آمدهام که تو را نصیحت کنم، اگر مرا
ناصح خود میدانی بگویم، و الاّ خاموش باشم. امام علیهالسلام فرمود:
به خدا سوگند! تو را مرد بد کردار و کوتاه نظری نمیبینم.
پس گفتم: شنیدم که قصد سفر به سوی عراق داری و من از این سفر بر جان تو میترسم. تو به شهری میروی که امرا و عمّال یزید - با ثروت زیاد و بیت المال - در آن هستند. مردم، بنده پول - طلا و نقره - هستند. و من به مردمی که تو را دعوت کرده اند و وعده یاری و کمک دادهاند، اطمینان ندارم، که آیا تو را بیش از بنیاُمیّه میخواهند یا با دشمنانت با تو میجنگند!
امام فرمود: ای پسر عمو! خدا تو را جزای خیر دهد! من میدانستم که تو برای نصیحت آمده ای، و از روی عقل سخن گفتی، اکنون، اگرچه بر خلاف گفته تو عمل میکنم، ولی از تو متشکرم، و تو را ناصحی عاقل میدانم».(1)
این قصّه را مسعودی در مروج الذهب مفصلتر نقل کرده و آورده که آن شخص به امام حسین علیهالسلام گفت: امیرالمؤمنین علیهالسلام قویتر بود، و مردم حرفشنوی بیشتری از او داشتند و به او دل بسته بودند، با آن که او از معاویه عزیزتر بود، ولی مردم به جهت مال دنیا او را یاری نکردند و گرفتارش نمودند، و مصیبتهایی بر آن سرور وارد ساختند. بعد هم، با برادرت کردند آنچه کردند و تو خود بودی و از جریان آگاه هستی. تو اکنون میخواهی به نزد چنین مردمی بروی، تا با اهل شام بجنگی، و حال آن که یزید از تو قویتر و مردم به او امیدوارتر و از او ترسان هستند،
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 382.
پس او با اموال و امکاناتی که دارد، همین مردمی را که به تو وعده یاری داده اند بر تو میشوراند و وادار میکند که با تو بجنگند.(1)
2 - وقتی امام عازم کوفه شد، عبداللّه بن عبّاس پیش وی آمد و گفت: ای پسر عمو! مردم میگویند که تو میخواهی به سوی عراق بروی. به من بگو که چه میکنی؟
امام فرمود: تصمیم دارم که ان شاء اللّه طی این دو روز حرکت کنم.
ابن عباس گفت: در این سفر تو را به خدا میسپارم، امّا به من بگو: آیا سوی مردمی میروی که امیر خود را کشتهاند، و شهرشان را به تصرّف خود آورده اند، و دشمنان را بیرون کردهاند، اگر چنین کرده اند سوی آنان برو، امّا اگر تو را خواندهاند، در حالی که والی یزید در میانشان هست، و عمّال او مالیات را جمع آوری میکنند، پس تو را برای جنگ دعوت کرده اند. و من از آن میترسم که به تو دروغ بگویند، و با تو مخالفت کنند، و مردم را به جنگ تو بکشانند، و از یاری تو دست بردارند.
امام علیهالسلام فرمود: از خداوند خیر میخواهم، ببینم چه میشود.(2)
راوی گوید: ابن عباس از نزد حسین علیهالسلام بیرون رفت، امّا چون شب شد یا فردا صبح دوباره نزد امام آمد و گفت: میخواهم صبر کنم ولی نمیتوانم، من از این سفر بر جان تو میترسم. میترسم کشته و مستأصل شوی. اهل عراق مردمی حیله گرند، نزد آنان مرو. در همین مکه بمان ! که تو سیّد اهل حجاز هستی. اگر اهل عراق تو را میخواهند، به آنان بنویس تا دشمن خود را بیرون کنند، آنگاه سوی عراق سفر کن. اگر به بیرون رفتن از مکّه اصرار داری به یمن برو، که سرزمینی وسیع است و قلعهها و درّه های بسیار دارد و شیعیان پدرت در آنجا هستند، و یمن، سرزمینی است، دور افتاده، از آنجا دعوت را شروع کن و مبلّغین را به اطراف و اکناف روانه کن، در این
صورت امیدوارم ! که با خوشی و بدون جنگ به مقصود برسی.
امام علیهالسلام فرمود: ای پسر عمو! میدانم تو دوست و ناصح من هستی، ولی من تصمیم گرفته ام که بروم.
ابن عباس گفت: اگر میروی زنان و اطفال را با خود مبر، به خدا سوگند! میترسم مانند عثمان کشته شوی. او در حالی کشته شد که زنان و فرزندانش به او نگاه میکردند(1).
مسعودی میگوید: که پاسخ - امام علیهالسلام به ابن عبّاس - این بود: در هرجا که کشته شوم، بهتر از این است که در مکّه کشته شوم و هتک حرمت خانه خدا بشود. پس از این جواب، ابن عبّاس مأیوس شد و بیرون رفت.(2)
این کلام امام علیهالسلام ، فقط در پاسخ این کلام ابن عباس بود که گفت: «در مکه بمان» و از آن فهمیده میشود که امام علیهالسلام بنیاُمیّه را قاتلان خود میدانسته است، که او را رها نمیکنند، اگرچه در مکّه بماند.
3 - «وقتی امام علیهالسلام از مکه بیرون آمد، «عبداللّه بن جعفر» برای آن حضرت نامهای نوشت و به وسیله دو پسر خود عون و محمّد نزد امام علیهالسلام روانه کرد. در نامه آمده بود: تو را به خدا، از این سفر بر گرد! چون از هلاک و استیصال تو و اهلبیتت در این راه میترسم، اگر تو کشته شوی، نور خدا در زمین خاموش میشود. تو راهنمای مردم هستی و امید مؤمنین به توست(3).
عبداللّه بن جعفر نزد والی رفت و این نامه را برای امام علیهالسلام آورد. و به همراه او برادر والی، «یحیی بن سعید» هم بود. آنها هرچه اصرار کردند، نتوانستند امام علیهالسلام را منصرف کنند. حضرت فرمود: من پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در خواب دیدم و او مرا به کاری
فرمان داده است که من آن را انجام میدهم، هرچند کشته شوم.
آنها هرچه اصرار کردند، امام علیهالسلام آن خواب را تعریف نکرد، و فرمود: به کسی نگفته ام و تا زنده هستم، نخواهم گفت».(1)
4 - «در بین راه، «عبداللّه بن مطیع عدوی» کنار آبی منزل نموده بود، وقتی که امام علیهالسلام را دید، بر خاست و او را بغل کرد، و گفت: ای پسر پیغمبر! پدر و مادرم به فدایت ! برای چه آمده ای؟
امام علیهالسلام فرمود: معاویه مرده است و مردم عراق از من خواستهاند که به آنجا بروم.
عبداللّه گفت: ای پسر پیغمبر! تو را به خدا از این سفر منصرف شو، و مگذار حرمت اسلام و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عرب هتک شود. به خدا سوگند! اگر بخواهی سلطنت بنیاُمیّه را بگیری، تو را میکشند، و اگر تو را بکشند بعد از تو از هیچ کس نمیترسند، و به احدی به دیده بزرگی نگاه نمیکنند. به خدا سوگند! حرمت اسلام و قریش و عرب از بین میرود، به کوفه مرو، و متعرض سلطنت بنیاُمیّه نشو امام علیهالسلام قبول نکرد و به رفتن اصرار نمود».(2)
«عبداللّه بن مطیع» از قبیله قریش بود. او از طرف ابنزبیر والی کوفه شد، تا آن که مختار او را بیرون کرد. مطالبی را که بزرگان قریش میگفتند، چیزی نبود که بر امام علیهالسلام مخفی باشد، آن حضرت، دانسته اقدام به این سفر نمود، ولی نمیتوانست سبب سفر خود را صریحا بگوید، به همین جهت یا ساکت مینشست و از آنان تشکّر مینمود، و یا آن که میفرمود: من پیغمبر را در خواب دیدم و مأمور به این سفر هستم و باید بروم.
امام علیهالسلام نمیتوانست علّت رفتن خود به همراه اهل بیتش را بیان نماید، ولی
بعدها معلوم شد که نظر امام علیهالسلام این بود که یزید و آل ابوسفیان را مفتضح کند. حضرت توانست، زحمات چندین ساله معاویه را بر باد دهد، مسلمانان را از شرّ عمّال و راهزنان اموی نجات دهد، و اسلام را تا امروز حفظ کند. این امور بدون این مقدّمات نمیشد ؛ تا امام علیهالسلام شهید نمیشد، تا آن گونه ظلمها به او نمیکردند و اهل بیت پیغمبر علیهمالسلام را اسیر نمیکردند، پردههای تاریک ظلم معاویه و یزید، بالا نمیرفت و چیزی روشن نمیگشت.
5 - ابو مخنف، از «عبداللّه بن سلیم اسدی» و «مذری بن مشمعل اسدی» نقل میکند:
«پس از پایان مراسم حجّ، با عجله بر میگشتیم تا خود را به امام علیهالسلام برسانیم و عاقبت کارش را بدانیم. هنگامی که به او نزدیک شدیم، شخصی را دیدیم که، از سمت کوفه میآمد. گویا امام ایستاد تا او را ببیند، امّا او وقتی امام علیهالسلام را دید، راه خود را کج کرد، امام علیهالسلام نیز او را به حال خود گذاشت و راه خود را طی کرد.
یکی از ما گفت: خوب است، برویم و او را ببینیم و اگر خبری دارد، به امام علیهالسلام برسانیم. پس رفتیم و از او پرسیدیم: از کوفه چه خبر؟
گفت: وقتی از کوفه بیرون آمدم، مسلم وهانی را کشته بودند، و دیدم که ریسمان به پای آن دو بسته، در بازار میکشیدند. این خبر را به امام علیهالسلام رساندیم. حضرت فرمود: «انّا للّه و انّا الیه راجعون. رحمة اللّه علیهما».
این کلام را چند بار تکرار کرد. آنگاه ما، امام علیهالسلام را قسم دادیم که برگرد و خود و اهلبیتت را به کشتن مده. تو در کوفه یاور نداری، و ما بر جانت میترسیم.
در این هنگام فرزندان عقیل گفتند: به خدا سوگند! بر نمیگردیم تا انتقام بگیریم، یا مانند برادرمان کشته شویم.
امام علیهالسلام فرمود: پس از این، جوانان ! در زندگانی خیری نیست.
وما فهمیدیم که امام، همچنان تصمیم دارد که به کوفه برود».(1)
6 - طبری از ابو مخنف نقل میکند: «لوذان عکرمی گفت: یکی از عموهای من به امام علیهالسلام عرض کرد: تو را به خدا ! از این سفر منصرف شو. به خدا سوگند ! نیزهها و شمشیرها به استقبال تو میآیند، این جماعت که از تو دعوت کردهاند، اگر خود جنگ را تمام کرده و دشمنان را دور نموده بودند، صلاح بود که به نزد آنان بروی، ولی در حال حاضر، به صلاح شما نیست که به طرف کوفه بروید.
امام علیهالسلام فرمود: سرانجام این کار بر من پوشیده نیست، ولی آنچه خدا بخواهد، همان میشود».(2)
7 - فرزدق شاعر، در نزدیکیهای مکه امام علیهالسلام را ملاقات میکند. امام علیهالسلام در مورد مردم عراق از او سئوال مینماید.
فرزدق میگوید: قلوب مردم عراق با تو و شمشیرهای آنان به نفع بنی اُمیّه است، و اختیار به دست خدا است.
حضرت فرمود: راست گفتی.(3)
همین اندازه روایت در اثبات مدعاهای ما کفایت میکند. آری! امر بر امام علیهالسلام پوشیده نبود و مطلب روشن بود. او اهل کوفه را میشناخت و آینده را میدید، امّا با این حال، مصمّم به انجام این کار شد.
اگر امام علیهالسلام برای سلطنت میرفت، چگونه با وجود این گفتهها و نصیحت ها از تصمیم خود برنگشت؟ و یا مردّد نشد ؟ با آن که خودش هم اظهار میکرد که آنها دوست، ناصح و مردمانی با عقل هستند ؟
اکنون مناسب است که به قسمتی از سخنان امام علیهالسلام - که نشانگر آن است که
امام علیهالسلام از شهادت خود خبر داشته، و مردم کوفه را میشناخته است - اشاره نمایم،
و این احادیث، غیر از آنهایی است که نقل کردیم:
1 - شیخ کلینی و همچنین شیخ صفّار در «بصائر الدرجات»، با سندی معتبر، از «حمزة بن حمران» روایت کردهاند: در محضر امام جعفر صادق علیهالسلام بودم که از خروج امام حسین علیهالسلام و عدم همراهی محمّد بن حنفیه با او، سخن به میان آمد.
امام علیهالسلام فرمود:
«ای حمزه! در این باره برایت حدیثی نقل میکنم و پس از این مجلس، دیگر از این مسأله مپرس. هنگامی که حسین علیهالسلام خواست سفر کند، این نامه را نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به بنی هاشم. امّا بعد، هرکس به دنبال من بیاید، شهید میشود و هرکس بماند، به فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام».(1)
ازاین نامه معلوم میشود که امام علیهالسلام میدانست که این سفر، سفری به سوی شهادت است، و همراهان او نیز کشته میشوند، و اگر کسی بخواهد زنده بماند تا پس از او به مقامی برسد، هرگز به آرزویش نخواهد رسید. همچنان که محمّد بن حنفیه و عبداللّه بن عبّاس، بزرگترین افراد بنی هاشم، ماندند و گرفتار عبداللّه بن زبیر شدند. او میخواست آن دو را با تمام بنیهاشم بسوزاند، تا آن که با کمک مختار، از سوختن نجات یافتند. ابن زبیر، عبداللّه بن عبّاس را به طایف تبعید نمود و با ظلم و ستم هایش، دل او را خون کرد.(2)به راستی که هیچ یک از آن دو به فتح و پیروزی نرسیدند، همچنان که امام علیهالسلام نوشته بود. «فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الاَْبْصار».(3)
2- «وقتی امام علیهالسلام به قصر بنی مقاتل رسید، خیمهای را افراشته دید ، پرسید:
این خیمه از آن کیست؟ گفتند: از عبید اللّه بن حر جعفی.
فرمود: به او بگویید به نزد من بیاید.
فرستاده امام علیهالسلام به نزد عبید اللّه بن حر رفت و گفت: حسین بن علی علیهماالسلام تو را میخواند.
عبیداللّه گفت: انّا للّه و انّا الیه راجعون. من به این جهت از کوفه بیرون آمدم که حسین به آنجا میرفت، من نمیخواهم او را ببینم، و نمیخواهم او نیز مرا ببیند.
فرستاده امام علیهالسلام پاسخ عبیداللّه را برای آن حضرت آورد. امام علیهالسلام از جا برخاست و نزد او رفت و از وی یاری طلبید. امّا عبیداللّه همان سخن را تکرار کرد.
امام علیهالسلام فرمود: اگر ما را یاری نمیکنی، از خدا بترس و از آنان که با ما میجنگند مباش. به خدا سوگند! کسی که ناله ما را بشنود و ما را یاری نکند، هلاک خواهد شد.
عبیداللّه گفت: من به دشمنان شما کمک نخواهم کرد. پس امام برخاست و رفت».(1)
از این روایت هم معلوم میشود که امام علیهالسلام سرانجام خود، و آن که کارش به جنگ میکشد را میدانسته، و به همین جهت عبیداللّه را به یاری طلبید. عبید اللّه، بعد از قضایای عاشورا، پشیمان شد که چرا امام علیهالسلام را یاری نکرد، که قسمتی از اشعار او را در این باره آوردیم.
3 - زهیر بن قین با جمعی از اصحاب خود از حج برمیگشت. او عثمانی بود و به همین جهت نمیخواست که با امام علیهالسلام در یک منزل توقف کند. هر وقت امام علیهالسلام حرکت میکرد، آنان توقف میکردند، و هر وقت امام علیهالسلام منزل میکرد، آنها به راه میافتادند. تا آن که روزی بالاجبار، در یکجا توقف کردند. راوی میگوید:
«مشغول غذا خوردن بودیم که فرستاده امام علیهالسلام آمد وپس از سلام، گفت: ای
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 407.
زهیر! اباعبداللّه، تو را میطلبد. همه متحیّر ومبهوت شدند. از غذا خوردن دست کشیدند و مثل آن که خشک شده باشند، حرکتی نمیکردند. زن زهیر گفت: پسر پیغمبر تو را میخواند و تو نمیروی ؟ ! چه میشود، اگر به نزدش بروی و سخنش را بشنوی؟
زهیر نزد امام علیهالسلام رفت و طولی نکشید که خوشحال برگشت، در حالی که رنگ صورتش روشن شده بود. سپس فرمان داد خیمه و اثاث او را نزد امام حسین علیهالسلام ببرند. آنگاه زنش را طلاق داد و گفت: به اهل و خانواده خود ملحق شو. نمیخواهم از من به جز خوبی، چیزی به تو برسد، و به اصحاب خود گفت: هرکس میخواهد، با من بیاید، و گرنه بداند که این، آخرین ملاقات ما است. من در جنگ «بلنجر» شرکت کرده بودم و در آن جنگ غنایم زیادی قسمت ما شد، سلمان باهلی به ما گفت: از این که این غنایم را به دست آوردید، خوشحال هستید؟
گفتیم: بله!
گفت: اگر جوانان آلپیغمبر را درک کردید، از آن که در رکاب آنان بجنگید، بیشتر خوشحال باشید. سپس زهیر با آنان خدا حافظی کرد و رفت.(1)
زهیر، عثمانی بود و از شیعیان اهل بیت علیهمالسلام به حساب نمیآمد. به همین جهت اهل کوفه از این که او را جزو اصحاب امام میدیدند، تعجب کردند. زهیر نمیخواست با حسین علیهالسلام روبرو و هم منزل شود، امّا نمیدانم امام علیهالسلام در آن چند دقیقه به او چه فرمود و چه چیزی را بیادش آورد که «عثمانی» را «حسینی» ساخت.
زهیر، خوشحال و مسرور با صورتی نورانی برگشت. از همه کس دست شست و زنش را هم طلاق داد و مهیّای شهادت گردید. زهیر میدانست که اگر زنش با اهلبیت امام علیهالسلام باشد، اسیر میشود، به همین جهت او را جلوتر روانه کرد. از این
مطلب میتوان فهمید که امام علیهالسلام میخواست که زنان و اطفال او اسیر شوند، و گرنه
1) - همان، ص 396 و 397.
مانند زهیر آنان را با خود نمیآورد، و یا از میان راه بر میگرداند. زهیر در خطبه خود
در برابر سپاه دشمن گفت: «من به حسین علیهالسلام نامه ننوشتم و وعده یاری ندادم، امّا وقتی در راه، به او برخوردم و دانستم که شما دشمنان، با او چه رفتاری میکنید، به یاد پیغمبر افتادم و تصمیم گرفتم که خود را فدایش کنم، و حقّ پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را - که شما نادیده میگیرید - محترم بشمارم».(1)
زهیر و عبیداللّه بن حر، هر دو عثمانی، و از حسین علیهالسلام و ملاقات با او گریزان بودند، ولی یکی سعادتمند و دیگری روسیاه شد. و از همان ملاقات زهیر با امام علیهالسلام و امتناع عبیداللّه از رفتن به نزد امام علیهالسلام و پاسخ ردّش، میتوان سعادت زهیر، و شقاوت عبیداللّه را فهمید.
اگرچه انسان های شقی و سعید، گاهی در یک راه قدم میزنند ولی در مواقع حساس، برقهایی میجهد و انسان سعید، قدمهایی برمیدارد که از شقاوت جدا میگردد. اولین قدمی که با آن شقی در یک راه برداشته، بر خلاف جریان عادی بوده، نظیر حرّ بن یزید و ابن سعد، که حرّ از همان ملاقات اول با امام علیهالسلام پیدا بود که نجات خواهد یافت، و البته میبایست به سعادت برسد.
4 - امام علیهالسلام از قصر بنی مقاتل حرکت فرمود و در بین راه، به خواب رفت، وقتی بیدار شد، فرمود: «انّا للّه و انّا الیه راجعون و الحمد للّه رب العالمین».
علی بن الحسین علیهالسلام ، سوار بر اسب، خود را به پدر رساند، و گفت: قربانت گردم! چرا این کلام را میگویی؟
حضرت فرمود: در خواب دیدم که اسب سواری میگوید: این جماعت میروند در حالی که مرگ به دنبال آنها است. دانستم که مقصودش ما هستیم و مرگ ما نزدیک شده است.
پسر گفت: پدر جان! خدا بد برایت نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟
1) - همان، ص 417.
حضرت فرمود: به خدا سوگند! چرا.
علی گفت: پس چه ترسی از مرگ داریم.
و امام علیهالسلام در حقّ او دعای خیر نمود.(1)
5 - طرماح بن عدی در میان راه با امام علیهالسلام ملاقات کرد و گفت: افراد زیادی را با شما نمیبینم، و اگر سپاه دشمن، فقط همین گروهی باشد که از شما جدا نمیشوند، (اصحاب حر بن یزید) هرآینه برای کشتن و از بین بردن شما کافی میباشند. و این در حالی است که یک روز پیش از آن که از کوفه حرکت کنم، سپاه بزرگی را دیدم که، تا کنون چنان جمعیّت انبوهی را در یک مکان ندیده بودم. همه آنها برای جنگ با تو به سویت روانه میشوند. تو را به خدا! به سوی آنان قدمی بر مدار و اگر مایلی، با من بیا تا تو را به شهر خودمان، نزدیک کوههای قبیله طیّ ببرم.
من مردم را به یاری تو فرا می خوانم و تا ده روز، افراد زیادی سواره و پیاده برای یاری شما آماده میشوند. من ضامنم که در برابر دشمن، بیست هزار نفر از قبیله طیّ در رکاب تو بجنگند. به خدا سوگند! تا وقتی آنها جان در بدن دارند، به تو آسیب نمیرسد. امام علیهالسلام در حقّ او دعای خیر نمود و فرمود: من با حر عهدی بستم و نمیتوانم با آن مخالفت کنم.
طرماح گفت: من برای اهلم آذوقه ای تهیه کرده ام و باید به آنان پولی بدهم، پس میروم و بر میگردم و از یاوران تو خواهم بود. امام علیهالسلام فرمود: اگر میخواهی چنین کاری را انجام دهی، عجله کن.
طرماح میگوید: من فهمیدم که حسین علیهالسلام کمک میخواهد و به همین جهت مرا به تعجیل وا میدارد. پس به طرف اهلم رفتم و به آنها وصیّت کردم و به سوی حسین براه افتادم، امّا در بین راه خبر شهادت امام علیهالسلام را شنیدم.(2)
گفتنی است، این که امام علیهالسلام او را به تعجیل امر فرمود، به خاطر آن نبود که به یاری و مساعدت او نیاز داشت. زیرا امام علیهالسلام خود را برای شهادت آماده کرده بود و این کمکها، در برابر سپاه فراوانی که طرماح، نظیر آن را در یکجا ندیده بود، گرفتاری های او را رفع نمیکرد. بلکه امام، به او فهماند که من به زودی به شهادت میرسم و اگر مایل هستی که به فیض شهادت برسی، زودتر بیا. واین که او از امام دعوت کرد که به دهکده آنها برود، تابیست هزار نفر را از قبیله طیّ به او تسلیم نماید، به گمان من، مثل دعوتهای اهل کوفه است. طایفه طیّ، این اندازه سپاه نداشت، وشاهد من، فرار پدر طرمّاح، عدیّ بن حاتم و اسارت عمّه طرمّاح به دست سپاه اسلام در زمان پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
اگر طرماح میخواست امام علیهالسلام را یاری کند، چرا به فکر اهل و عیال خود بود؟ زهیر بنقین زنش را طلاق داد و روانه کرد و حسینی شد، امّا طرمّاح، حسین علیهالسلام را رها میکند و به فکر آذوقه اهل و عیال خودش میباشد غافل از این که:
«فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ اِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً»(1)
«پای پوش خویش بیرون آور که تو در وادی مقدّس «طوی» هستی».
فکر زن و بچه با عشق حسین علیهالسلام نمیسازد. طرمّاح که ضامن کمک بیست هزار نفر شده بود، چرا خودش حسین علیهالسلام را در میان سپاه دشمن که ملازم او بودند، تنها گذاشت؟ من این عذرها را بهانهای بیش نمیدانم.
6 - هنگامی که امام علیهالسلام به سمت کوفه حرکت میکرد، مردم دنیا طلب هم به خیال آن که حسین علیهالسلام پادشاه میشود، به دنبال آن حضرت به راه افتادند تا از ریاست او بیبهره نباشند. وقتی حضرت به محل «زباله» رسید، خبر کشته شدن عبداللّه بن بُقطُر را به او دادند.
امام علیهالسلام عبداللّه بن بقطر را نزد مسلم بن عقیل فرستاده بود. سواران حصین بن
1) - سوره طه، آیه 12.
تمیم او را در قادسیه دیدند و دستگیر کرده، نزد ابن زیاد بردند. ابن زیاد به آن جوانمرد گفت: بالای قصر برو و کذّاب پسر کذّاب را لعن کن! (مقصود او حسین بن علی علیهماالسلام بود.) تا ببینم با تو چه باید کرد.
عبداللّه بن بقطر بالای قصر رفت و به مردم گفت: من فرستاده حسین، پسر فاطمه دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستم. مردم! او را یاری کنید و بر ضدّ پسر مرجانه حرامزاده، از او پشتیبانی نمایید.
ابن زیاد دستور داد تا او را از بالای قصر به پایین افکندند که استخوانهای او درهم شکست. و چون رمقی در او بود، «عبدالملک بن عمیر لخمی» سر او را برید و گفت: خواستم او را راحت کنم.
هنگامی که این خبر در محل «زباله» به امام علیهالسلام رسید، حضرت این نامه را نوشتند که برای مردم خوانده شد:
بسم اللّه الرحمن الرحیم اما بعد، به ما خبر بسیار بدی رسیده و آن کشته شدن مسلم وهانی و عبداللّه بن بقطر است. شیعیان ما از یاری ما دست برداشتهاند. پس هرکس از شما میخواهد بازگردد، هیچ منعی بر او نیست.
مردمی که برای دنیا دور آن حضرت جمع شده بودند، متفرّق شدند. فقط کسانی ماندند که از مدینه با او آمده بودند. امام علیهالسلام مخصوصا با این کار خواست تا کسانی را که با او میآیند به خیال آن که مردم کوفه تسلیم او هستند، با خبر کند تا بروند، و آن کسانی که میخواهند جان خود را فدای او سازند، در رکابش باقی بمانند(1)
از این حدیث معلوم میشود که امام علیهالسلام برای شهادت میآمد، نه سلطنت. و گرنه باید خود آن حضرت نیز همچون دیگران که به این خیال میآمدند، از سفر منصرف میشد و به سمت کوفه نمیرفت. امّا امام علیهالسلام همچنان بر تصمیم خود
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 398 - 399.
باقی ماند.
آن حضرت این خبر را اعلام کرد تا دنیا طلبان بروند و با او نباشند و اصحابی که خود را برای کشته شدن آماده کرده و به همین جهت سفر میکنند، با او بیایند. باید همراه آن حضرت، کسانی نظیر عبداللّه بن بقطر - فرستاده او - باشند. ببینید که چگونه از مرگ استقبال میکند، خود را نمیبازد، بر خلاف دستور ابن زیاد عمل میکند، مردم را از آمدن حسین علیهالسلام با خبر مینماید و به یاری او دعوت میکند، از امام علیهالسلام تمجید نموده و ابن زیاد را به عنوان حرامزاده به مردم معرفی میکند البته نظیر این حکایت، برای «قیس بن مسهر صیداوی» نیز اتفاق افتاده است که طبری از ابو مخنف، نقل نموده است.(1)
امام علیهالسلام بیش از خبر شهادت حضرت مسلم، هر دو را به نمایندگی از خود، نزد اهل کوفه فرستاده بود، و حصین بن تمیم آنها را دستگیر کرده، از قادسیه نزد ابن زیاد میفرستد. آنگاه هر دو، ابن زیاد را لعن و مردم را به یاری امام علیهالسلام دعوت کرده، و ابن زیاد، آنها را از بالای قصر به پایین افکند.
از بیانات گذشته ما معلوم شد که بنیاُمیّه، تا امام علیهالسلام را نمیکشتند، از او دست بر نمیداشتند. زیرا تا وقتی امام علیهالسلام زنده بود، آنها به هدف خود نمیرسیدند. پس میباید امام علیهالسلام را بکشند تا یزید بتواند از مردم تحت عنوان این که همه بنده او هستند، و میتواند آنها را در بازار بفروشد، بیعت بگیرد. در عین حال، امام از موضع دفاع، تجاوز نکرد و هیچ گاه مجاهد و مهاجم نشد، و به شهری که از او دعوت نشده بود، نرفت. هرچه طرمّاح اصرار کرد، به دهکده آنها برود نرفت. و به یمن نیز مسافرت نکرد گرچه محمّد بن حنفیه و ابن عباس اصرار داشتند.
1) - همان، ج 5 ، ص 395.
امام علیهالسلام هیچ وقت بهانهای به دست دشمن نداد و از مظلومیّت خود نکاست. زیرا حفظ دین از شرّ یزید و نجات مسلمین از این راهزن دین و از همه آل ابو سفیان، به این بود که با اهل و عیال چنین مسافرتی را انجام دهد و آواره و در به در باشد و حرم پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مانند اسرای کفار از این شهر به آن شهر بروند.
این گونه جهاد و شهادت که موجب بقای دین و حفظ مسلمین است، بزرگترین جهاد و شهادت است، نه انداختن خویش در هلاکت. وگرنه، هرکس که به قصد کشته شدن و برنگشتن، به جهاد برود، خویش را در هلاکت انداخته است، در حالی که چنین نیست. عمّار بن یاسر در جنگ صفین، به قصد برنگشتن و کشته شدن حرکت کرد و میگفت: «الرواح الی الجنة».
آیا عاقلی میتواند بگوید: جهاد در صورتی است که اطمینان به کشته شدن خویش نداشته باشیم؟ حسین علیهالسلام با خداوند معامله کرد و جان عزیز خود و عزیزانش را فدای دین مقدّس اسلام نمود. او کشته شد تا بنیاُمیّه ذلیل شوند و از چشم مسلمانان بیفتند و دوست و دشمن، به اندازه خباثت و عناد آنان با دین و پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم پی ببرند. حسین کشته شد و تا قیام قیامت وسیله نجات مردم گردید. او مایه آگاهی و نجات اُمّت است. گریه بر مصائب، و یادآوری گرفتاری های او، موجب خلاص از جهنم و رفع گرفتاری ها است، و زنده کردن یادش، تبلغ دین اسلام است.
سید بن طاووس رحمهالله در کتاب «لهوف» از کتاب احمد بن حسین بن عمر بن بریده که محدّثی مورد اعتماد است، نقل میکند که حضرت صادق علیهالسلام فرمود: شبی که صبح فردایش امام حسین علیهالسلام از مکه حرکت کرد، محمّد بن حنفیه او را ملاقات نمود و گفت: شما اهل عراق را میشناسی و میدانی که با پدر و برادرت چه کردند. میترسم با تو نیز چنان کنند. اگر در مکه بمانی، از همه کس عزیزتر هستی.
حضرت فرمود: برادر! میترسم که یزید، خون مرا در حرم خدا بریزد و بدین
سبب، حرمت خانه خدا از میان برود.
محمّد بن حنفیه گفت: اگر چنین است، به سوی یمن یا بعضی از بیابانها برو تا کسی به تو گزندی نرساند.
امام فرمود: در آنچه که گفتی، فکر میکنم.
سحرگاهان، امام علیهالسلام از مکه کوچ کرد. وقتی محمّد بن حنفیه مطّلع شد، آمد و زمام ناقه امام علیهالسلام را گرفت و گفت: مگر به من وعده تأمّل کردن ندادی؟
حضرت فرمود: پس از رفتن تو، پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من امر فرمود: ای حسین! بیرون برو که خواسته خدا آن است که تو را کشته ببیند.
محمد بن حنفیه گفت: انّا للّه و انّا الیه راجعون. پس برای چه این زنان را با خود میبری؟
امام فرمود: پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود که خدا میخواهد این زنان را اسیر ببیند. سپس امام علیهالسلام حرکت کرد و رفت.(1)
در اینجا میبینید که امام به برادر خود جواب صریح داده است. هرچند که از جواب دادن به دیگران طفره میرفت. شیعه بر این اعتقاد است که امام علیهالسلام به وظیفه مخصوص خود عمل میکند. به موجب روایات معتبر، هریک از ائمه علیهمالسلامنامه ای مخصوص به خود داشته است که آن را باز میکرد و به آنچه در آن بود، عمل مینمود.(2)
معاویه در ماه رجب سال شصتم هجری هلاک شد، در حالی که زمینه خلافت فرزند خود یزید را فراهم کرده بود. یزید، به عمو زاده خود «ولید بن عتبهبن ابی سفیان» والی مدینه نامه نوشت و او را از مرگ معاویه آگاه ساخت و از او خواست که از حسین علیهالسلام و عبداللّه بن زبیر بیعت بگیرد و بر آنان سخت گیری کند و مهلت ندهد. این کار بر ولید، گران آمد و با آن که میان او و مروان، دشمنی و قطع رابطه بود، چارهای جز احضار مروان و مشورت با وی ندید. مروان، بزرگ بنی اُمیّه و دارای فکر و مکر و زیرکی و شخصیّت و سیاست و سابقه ولایت بر مدینه بود. وقتی آمد، ولید او را از هلاکت معاویه و خواسته یزید مطلع نمود و گفت: به نظر شما چه کنم؟ مروان گفت: همین الآن حسین و ابن زبیر را احضار کن و قبل از آن که از مرگ معاویه مطّلع شوند، آنان را وادار به بیعت نما و اگر امتناع کردند، آنها را به قتل برسان که اگر از مرگ معاویه با خبر شدند، هرکدام به جانبی میروند و داعیهای دارند و جمعی را با خود همراه میکنند.
ولید، نوه عثمان را مأمور کرد تا آن دو را بیاورد. آنها در مسجد نشسته بودند که
او آمد و گفت که به نزد امیر حاضر شوید. او شما را خواسته است.
آنها به او گفتند: تو برو، ما الان میآییم.
آنگاه ابن زبیر از امام علیهالسلام پرسید: به نظر شما برای چه والی در این وقت که کسی را نمیپذیرد، ما را میخواهد؟
امام علیهالسلام فرمود: معاویه مرده است و پیش از آن که مردم از آن باخبر شوند، ما را برای بیعت میخواهند.
ابن زبیر گفت: گمان نمیکنم که جز این باشد. شما چه میکنید؟
امام علیهالسلام فرمود: با جوانان خود میروم و آنان را بیرون در، مراقب خود میگذارم.
ابن زبیر گفت: از والی بر جان تو میترسم.
امام فرمود: به نزد او نمیروم مگر با جماعتی که بتوانند از من حمایت کنند.
سپس حضرت با جمعی به آنجا رفت وبه آنها فرمود: اگر شما را خواستم یا فریاد والی بلند شد، همگی به خانه هجوم آورید، و گرنه همینجا منتظر من باشید. آنگاه حسین علیهالسلام به داخل رفت. ولید، مرگ معاویه را خبر داد و از امام علیهالسلام خواست تا با یزید بیعت کند.
امام علیهالسلام فرمود: شخصیتی مثل من، مخفیانه بیعت نمیکند و تو نیز به این بیعت مخفیانه اکتفا نمیکنی و میخواهی که در حضور مردم با او بیعت کنم.
ولید تصدیق کرد. حضرت فرمود: وقتی که از مردم برای بیعت دعوت کردی، ما را نیز بطلب.
ولید گفت: پس بروید و با مردم بیایید.
مروان گفت: به خدا سوگند! اگر حسین بیعت نکرده برود، دیگر بر او دست نمییابی، تا آن که از دو طرف افراد زیادی کشته شوند. او را نگاه دار تا بیعت کند و
الاّ گردنش را بزن.
امام علیهالسلام از جا برخاست و فرمود: یابن الزرقاء! تو مرا میکشی یا او؟ به خدا قسم! دروغ گفتی. آنگاه بیرون آمد و با اصحاب خود روانه منزل شد.
مروان به ولید گفت: تو از سخنانم سرپیچی کردی، و حسین دیگر تسلیم تو نخواهد شد.
ولید گفت: آنچه تو میگویی، موجب از بین رفتن دین من خواهد شد. اگر در برابر قتل حسین، مالک تمام دنیا شوم، حاضر نیستم که او را بکشم. کسی که حسین را بکشد، روز قیامت نجات نمییابد.
مروان گفت: کار خوبی کردی.
ولی پسر زبیر، در خانه نشست و هرچه او را بیشتر میخواستند، امتناع او زیادتر میشد. بالاخره مهلت گرفت تا فردا نزد ولید برود، امّا شبانه با برادرش
جعفر فرار کرد و از بی راهه به مکه رفت. صبح، والی از فرار او با خبر شد. تا عصر او را تعقیب کردند ولی نیافتند.
شب بعد، از ماه رجب دو روز باقی مانده بود که حسین علیهالسلام با اهل بیت خود از راه عمومی به سمت مکّه معظمه روانه شد. ولید، رفتن امام علیهالسلام را دید، امّا بر او سخت گیری نکرد(1).
با رفت و آمد حُجّاج و زوّار کعبه معظمه، همه مسلمین از بیعت نکردن امام علیهالسلام با یزید، مطّلع شدند.
کوفه مرکز شیعیان بود و آنان مدّت بیست سال در شکنجه و آزار فوق العادهای بودند. معاویه با تمام نیرنگهای خود در آن مدّت طولانی آنچه توانست انجام داد تا ریشه شیعه را بکند. سلطنت «زیاد بن ابیه» بر عراق نیز به همین خاطر بود، زیاد
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 338 - 341.
یکی از افراد بانفوذ شیعه بود و همه آنان را میشناخت. وقتی از آنان برگشت و برادر معاویه و دشمن علی علیهالسلام شد، از دشمنی کوتاهی نکرد. او با اختیارات وسیع خود، تا توانست شیعیان را کشت و آنان را ذلیل و مستأصل و پریشان نمود به حدّی که هیچ گاه نتوانند به فکر شورش برآیند و به کمک آل علی علیهمالسلام با آل ابوسفیان مخالفت کنند. این، نقشه معاویه و دستور او به والیان و عمّالش بود.
سرانجام معاویه هلاک شد و شیعیان کوفه، نفس راحتی کشیدند و از مرگ دشمن خود خشنود شدند. خبر امتناع امام حسین علیهالسلام از بیعت با آل ابوسفیان، روحِ تازهای در آنان دمید. آنها در منزل «سلیمان بن صُرَد خزاعی»، که از اصحاب پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و از شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و بعدها رئیس توّابین هم شد، جمع شدند و خدا را به خاطر مرگ معاویه، حمد و ثنا نمودند.
سلیمان گفت: معاویه هلاک شد و حسین علیهالسلام از بیعت بایزید امتناع نموده و به مکه رفته است. شما شیعیان او و پدرش هستید. اگر به راستی میخواهید او را یاری کنید و با دشمنانش بجنگید، نامه بنویسید و او را بطلبید و اگر به خود اطمینان ندارید، او را فریب مدهید.
همگی گفتند: با دشمنان او میجنگیم و خود را فدای او میکنیم.
پس به فرمان سلیمان، از طرف عموم شیعیان نامهای نوشتند، و نام این چهار نفر از بزرگان شیعیان «سلیمان بن صرد»، «مسیّب بن نجبه»، «رفاعة بن شدّاد» و «حبیب بن مظاهر» به خصوص در آن آمده بود. مضمون نامه، شادمانی از مرگ معاویه، دشمن حسین علیهالسلام بود واین که معاویه - آن پادشاه ستمکار که به ظلم و قهر و غلبه بر مردم فرمانروا شد - حقوق مردم را غصب نمود، خوبان را کشت و بدان را بر مردم مسلّط نمود و مال خدا را به دست ستمکاران و ثروتمندان داد.
سپس از امام علیهالسلام دعوت کرده بودند که ما امام نداریم. آقا! تو بیا و امام ما باش وما را به سوی حقّ راهنمایی کن ما با والی کوفه که از عمّال یزید است، رفت و آمد
نداریم و در محضرش حاضر نمیشویم و هرگاه از آمدن تو به سمت کوفه با خبر شویم، او را از کوفه بیرون و به شام میفرستیم. والسلام.(1)
از این چهار نفر، فقط حبیب بن مظاهر در کربلا حاضر شد و جان خود را فدای امام مظلوم علیهالسلام نمود و از بهترین یاوران آن امام شهید گردید. از سه نفر دیگر، سلیمان و مسیّب، از رؤسا و امرای توابین شدند و در زمان عبدالملک مروان در جنگ با ابن زیاد کشته شدند. ولی رفاعه بن شدّاد، پس از کشته شدن آنها از امرای توابین شد و قشون را از معرکه برداشت و به کوفه برگشت. وقتی اشراف کوفه و قاتلان امام مظلوم علیهالسلام مانند شبث بن ربعی، شمر بن ذی الجوشن و عمرو بن حجاج زبیدی، بر سر ریاست و آقایی با مختار میجنگیدند، رفاعه، با اشراف و اعیان کوفه بود، بلکه رهبر آن جماعت و آن لشکر بود. بین رؤسا و عشایر بر سر رهبری، اختلاف شد و بالاخره رفاعة بن شداد را انتخاب کردند. وقتی اصحاب مختار میجنگیدند و فریاد میزدند: «یالثارات الحسین ؛ ما برای یاری حسین علیهالسلام با قاتلان او میجنگیم»، یزید بن عمیر گفت: «یالثارات عثمان!» او نیز طالب خون عثمان شد! ناگهان رفاعة بن شدّاد گفت: ما با عثمان چه کار داریم؟ من با جمعی که یاری عثمان کنند و خون او را طلب نمایند، همکاری نمیکنم.
عده ای از قومش گفتند: تو ما را به جنگ کشاندی، امّا حالا که گرفتار شمشیر دشمن شدیم، میگویی که بروید و از جنگ دست بردارید!؟
رفاعه به این سخنان گوش نداد و این دو بیت را خواند:
أنا ابن شداد علی دین علی
لست لعثمان بن اروی بِولی
لاصلین الیوم فیمن یصطلی
بحرّ نارِ الحرب غیر مؤتلِ
سپس با آنان جنگید و کشته شد.(2)
پس میتوان گفت که همه این چهار نفر، در راه اهل بیت کشته شدند. ولی میان حبیب بن مظاهر که به یاری امام مظلوم تا کربلا شتافت و جان خود را فدای آن سرور نمود، و آن سه نفر که در کوفه ماندند و امام علیهالسلام را یاری نکردند، تفاوت و فاصله بسیاری است، مثل فاصله میان زمین تا آسمان. و همچنین است تفاوت سلیمان و مسیّب که رفتند و کشته شدند و به راستی از گذشته خود پشیمان شدند و توبه کردند، با رفاعه که از جنگ برگشت و با دشمنان امام حسین علیهالسلام مانند شمر،
شبث و عمرو بن حجاج ائتلاف کرد و نه تنها با مختار و شیعیان امام مظلوم دشمنی نمود، بلکه با دشمنان اهل بیت، در یک صف ایستاد؛ همان صفی که در آن طلب خون عثمان کردند. هرچند که رفاعه نیز پشیمان شد و از کرده خود توبه کرد و با آن جماعت جنگید و کشته شد.
امیدوارم در روز قیامت به شفاعت حسین بن علی علیهماالسلام نائل گردد و با دشمنان
اهل بیت محشور نگردد ! خداوند همه شیعیان را از فتنه ها، بلایا و حبّ جاه و مقام محفوظ بدارد و عاقبت همگی را ختم به خیر بفرماید !
اولین نامهای که از طرف شیعیان فرستاده شد، نامه سلیمان بن صرد بود. این نامه را «عبداللّه بن سَبُع» و «عبد اللّه بن وال» باعجله، در مکه معظمه، روز دهم ماه
رمضان به امام علیهالسلام رساندند. پس از دو روز، شیعیان دوباره «قیس بن مسهر» و «عبدالرحمان ارحبی» و «عمارة بن عبید سلولی» را روانه مکه نمودند در حالی که همراه این سه نفر، پنجاه و سه نامه بود که هرکدام از طرف یک، دو یا چهار نفر بود.
دو روز بعد، مجددا «هانی سبیعی» و «سعید بن عبد اللّه حنفی» را با نامهای خدمت امام علیهالسلام روانه نمودند. این نامه از طرف عموم شیعیان بود و در آن آمده بود:
به سمت ما بشتاب! مردم منتظر تو هستند و بجز تو، کسی را نمیخواهند. والسلام.
به فاصله بسیار کمی، نامههای بسیاری از طرف شیعیان، چه عمومی و چه انفرادی، به خدمت امام علیهالسلام رسید. اشراف کوفه نیز نامه نوشتند و امام را طلبیدند؛
از جمله: شبث بن ربعی، حجّار بن ابجر، یزید بن حارث بن یزید بن رُوَیم، عَزْرة بن قیس، عمرو بن حجّاج زبیدی و محمّد بن عمیر تمیمی. آنها نوشتند: میوهها رسیده است و سپاه، به امر تو و در اختیار تو میباشد. وقت آن است که به کوفه بیایی.
میتوان گفت که در آن مدّت کوتاه تمامی شیعیان، به طور خصوصی یا عمومی برای امام علیهالسلام نامه نوشتند و از حضرت دعوت کرده، اظهار اطاعت و انقیاد نمودند. حتّی اشراف کوفه - که همگی منافق و همیشه با هرکس که رئیس میشد، همراه بودند و در عین حال، با آن کس که احتمال میدادند به ریاست برسد رابطه پیدا میکردند - نیز نامه نوشتند و از او دعوت کردند.
شما خیال نکنید همین چند نفری را که نام بردم، نامه نوشتند ؛ هنگامی که ابن سعد وارد کربلا شد، عزرة بن قیس را طلبید و به او گفت: برو از حسین سؤال کن که برای چه آمده و چه میخواهد؟
امّا از آنجا که عزره از امام علیهالسلام دعوت کرده بود، حیا کرد و خجالت کشید که این پیام را ببرد.
ابن سعد از رؤسای دیگر خواست که بروند و این پیام را برسانند. امّا هیچ کدام قبول نکردند. چون هرکدام نامه نوشته و از امام دعوت کرده بودند.(1)
کوفه، شهری اسلامی و مرکز عشایر و سپاه مسلمین بود و میتوان گفت که دارای حدود نود هزار جنگجو بود. وقتی که امیرالمؤمنین علیهالسلام کوفه را پایتخت خود نمود، بیشتر آنان شیعیان او بودند. پس از قضیّه حکمین، در میان آنان خوارج پیدا شدند که تعدادشان رو به افزایش بود.
در زمان سلطنت معاویه، عده زیادی عثمانی به آن شهر آمدند. از آنجا که این جماعت، مطابق میل ملوک و سلاطین عمل میکردند، افرادی متنفذ و زورمند شدند. به این ترتیب، افراد این گروه، رو به افزایش و شیعیان رو به کاهش گذاشتند،
1) - همان، ج 5، ص 410.
و نقشه معاویه هم نابودی شیعیان بود. اشراف و رؤسای کوفه از همان اوّل از منافقین بودند، به همین جهت، در عین حال که با علی علیهالسلام بودند، با معاویه نیز رابطه داشتند. وقتی هم دیدند معاویه هلاک شد و تمامی شیعیان با امام حسین علیهالسلام شدند، در صدد برآمدند که با آن امام نیز رابطه داشته باشند. لذا آنان نیز در این دعوت شرکت کردند و نامهها نوشتند. اگر رؤسای لشکر کربلا را در نظر بگیرید، همه از کسانی هستند که به امام علیهالسلام نامه نوشته بودند، از جمله شبث، قیس بن اشعث، عزره و عمروبن حجاج.
وقتی زهیر بن قین - رضوان اللّه علیه - به کمک حبیب شتافت و به سخن عزرة ابن قیس پاسخ داد. عزره به او گفت: تو که از شیعیان اهلبیت نبودی. ما تو را عثمانی میشناختیم. او گفت: به خدا سوگند! نه به حسین علیهالسلام نامه نوشتم، و نه قاصدی نزد او فرستادم و نه وعده یاری به او دادم، ولی در میان راه با او ملاقات کردم. وقتی او را دیدم، پیغمبر اکرم و قرابت حسین با او را به خاطر آوردم و دانستم که از شما چه بلاهایی بر سر او میآید. لذا تصمیم گرفتم که از یاوران او باشم و جان خود را فدایش کنم و برای حفظ حق خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مدافع وی باشم.(1)
ملاحظه کنید! میان زهیر عثمانی و شیعیانی که آن نامهها را نوشتند و امام علیهالسلام را یاری نکردند و یا در صف دشمنانش قرار گرفتند، چقدر تفاوت است! این مرد عثمانی که دشمن علی علیهالسلام بود، چگونه سعادتمند شده، از بزرگان شهدای کربلا محسوب میشود و دیگران در خانه میمانند و او را یاری نمیکنند.
ابو مخنف میگوید: فرستادگان نامهها را آوردند و امام علیهالسلام اوضاع و احوال مردم را از آنها جویا شد. آنگاه پاسخ نامهها را به «هانی سبیعی» و «سعید بن عبداللّه حنفی» که آخرین فرستادگان مردم کوفه بودند، سپرد. این نامه با عنوان «جماعت
1) - همان، ص 417.
مؤمنین و مسلمین» بود. خلاصه نامه آن حضرت این است: نامهها رسید. خواسته شما این است که چون امام و رهبری ندارید، نزد شما بیایم. من از اهل بیت خود، برادر و عمو زاده ام - کسی که مورد اطمینان و اعتمادم است - را نزد شما فرستادم. او مأمور است که مرا از افکار و احوال شما با خبر کند، اگر او نوشت که بزرگان عقلای شما همگی بر آنچه که نامهها حکایت میکند، متفق هستند، به زودی نزد شما خواهم آمد.
آنگاه حضرت، صفات امام را بیان میکند و او را معرفی مینماید و مینویسد: امام، آن کسی است که به کتاب خدا عمل کند، به حق اعتقاد داشته باشد، در عمل عادل باشد و خود را وقف خدا نموده باشد. والسلام.(1)
امام علیهالسلام پاسخ همه نامه ها را با همین نامه داد. آن را برای همه نوشت و اسمی از شخص بخصوصی نبرد. زیرا افراد زیادی از شیعیان و اعیان و اشراف و رؤا، به او نامه نوشته بودند که اگر جواب هریک را جداگانه مینوشت، میبایست صدها و هزاران نامه بنویسد. اگر هم برای بعضی مینوشت، و برای برخی نمینوشت، میان آنها اختلاف به وجود میآمد وگله میکردند و چه بسا همین کار، موجب فتنه و فساد میشد. نکته دیگر این است که امام علیهالسلام نوشت:
«الی الملاء من المؤمنین و المسلمین»، پس این نامه برای عموم شیعیان و منافقانی بود که به صورت مسلمان بودند.
با توجّه به این که در آن نامهها، اصرار به حرکت شخص امام علیهالسلام و تعجیل او در
1) - همان، ص 353.
این سفر بوده است، چرا امام علیهالسلام پس از آن همه تحقیقی که از فرستادگان نمود، خودش حرکت نفرمود و مسلم را روانه کرد؟
امام علیهالسلام میدانست که اهل کوفه خوش استقبال و بد بدرقه هستند ؛ ابتدای خوش و سرانجام بدی دارند و به عهد و پیمان خویش وفا نمیکنند. او از گذشته و رفتار آنان با پدر و برادرش عبرت گرفته بود. به همین جهت تا دعوت کردند، اطمینان پیدا نکرد. حتّی با آمدن آن همه فرستادگان و نامهها و تحقیقات، باز آسوده خاطر نشد. لذا مسلم بن عقیل را روانه کرد تا اوضاع و احوال را از نزدیک مشاهده کند و ببیند که نوشتههای آنان درست است یا نه. آیا به راستی مایل به حقّ و متابعت از امام هستند یا نه. آیا در عهد و پیمان ثابت قدم هستند یا نه. مسلم برود و
تحقیق کند و اگر اطمینان پیدا کرد، برای امام علیهالسلام بنویسد تا او فورا حرکت کند. سرّ توقّف امام علیهالسلام و حرکت مسلم بن عقیل این بود.
اگر کسی در اینجا قدری دقّت کند، میبیند امام علیهالسلام چه اندازه محتاط بوده است. باتوجه به این که با یزید بیعت نکرد و از مدینه فرار کرد و به خانه خدا پناهنده
شده، و یزید او را تعقیب میکند، و امام علیهالسلام در صدد تهیّه یار و یاور است - به همین جهت به اهل بصره نامه نوشت - حال که عموم اهل کوفه این قدر اصرار میکردند، و نامهها نوشتند و نه تنها شیعیان در این دعوت شرکت داشتند، که اعیان و اشراف و رؤا نیز بودند، و همگی حاضر شدند که با امام علیهالسلام بیعت کنند و او را یاری نمایند و پس از تحقیق از همه فرستادگان، باز امام علیهالسلام اطمینان پیدا نمیکند. لذا بهترین راه حصول اطمینان، فرستادن مسلم بود که این کار را نیز کرد و تا نامه مسلم نرسید، امام حرکت نکرد. بیجهت نبود که مسلم وقتی متوجه شد که در دام افتاده و اسیر کوفیان گشته است، گریه میکرد.
«عمرو بن عبیداللّه سلمی» به اوگفت: کسی مانند تو که هدفی بزرگ دارد، وقتی گرفتار شد، نباید گریه کند.
مسلم گفت: به خدا سوگند! گریه من برای خودم نیست. گریه ام برای اهلبیتم
است که به سوی من میآیند، گریهام برای حسین علیهالسلام و فرزندان حسین است.(1)
مسلم متوجّه اشتباه خود گشت و فهمید که فریب اهل کوفه را خورده است. زود قضاوت کرده و حسین علیهالسلام را از آنان مطمئن کرده است. بیجهت نبود که مسلم تا دم مرگ به امام علیهالسلام فکر میکرد، و به محمّدبن اشعث و عمر بن سعد متوسل شد تا نامهای برای امام علیهالسلام بنویسند و او را از خیانت اهل کوفه با خبر سازند.
وقتی مسلم را نزد ابن زیاد میبردند، به محمد بن اشعث فرمود: آیا خیری از تو سر میزند؟ میتوانی پیغام مرا به حسین علیهالسلام برسانی؟ چون به نظرم او و اهل بیتش، امروز یا فردا از مکه حرکت میکنند، و بی تابی و اضطراب من به همین خاطر است. به حسین علیهالسلام بگو که مسلم وقتی اسیر شد و گمان نمیکرد که روزش را به آخر برساند و تا شب زنده باشد، مرا نزد تو فرستاد وگفت: آقا! با اهل بیت خود برگرد. اهل کوفه تو را فریب ندهند. اینان همان جماعتی هستند که پدرت آرزو داشت با مردن یا کشته شدن، از دست آنان خلاص شود. اهل کوفه به ما دروغ گفتند.(2)
جناب مسلم به این پیغام اکتفا نکرد و پس از آن که ابن زیاد به او گفت که تو را میکشم، مسلم به عمر بن سعد فرمود: من با تو نسبتی دارم. مرا به تو حاجتی هست و بر تو لازم است که حاجت مرا بر آورده کنی. پس به ابن سعد فرمود: کسی را نزد حسین علیهالسلام بفرست تا او را برگرداند. چون من به او نوشتم که بیاید و مردم با او هستند، و او اکنون در راه کوفه میباشد.(3)
جناب مسلم در دقایق آخر عمر، وجدانا از غدر و بی وفایی کوفیان ناراحت بود و میخواست به وسیله این پیغامها، گذشته را جبران بنماید و حسین علیهالسلام را از شرّ کوفیان نجات دهد. مسلم کار خود را کرد و پیغامش در منزل زباله به امام علیهالسلام رسید.
راستی که از اندازه سستی عهد و بی وفایی اهل کوفه در حیرتم! آنها در ابتدا به قدری خوش سلوکی و اظهار طاعت و انقیاد مینمودند که شخص مجرّب با تدبیر و احتیاط را هم اغفال میکردند. آنگاه در اثنای کار، او را رها کرده، با او مخالفت و جنگ هم میکردند.
این صفت اهل کوفه در زمان امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز آشکار و هویدا بود. وقتی اهل بصره با وی مخالفت کردند و به کمک طلحه و زبیر شتافتند، و امام علیهالسلام محتاج یاری و کمک بود، از میان شهرها، اهل کوفه خوش رفتاری بیشتری کرده، کمک زیادی مینمودند و بدین وسیله بصره فتح شد، و جنگ جمل به نفع امام علیهالسلام ختم شد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام از مدینه بیرون آمده بود و حجاز از قشون و سپاهیان اسلام خالی شده، همه لشکریان در سه نقطه جمع شدند: شام، بصره و کوفه. او برای آنکه با معاویه جنگ کند، محتاج سپاه بود، و باید در جایی میماند که مرکز قشون و سپاه باشد. پس امام علیهالسلام ، یا باید کوفه را به عنوان مرکز انتخاب مینمود یا بصره را. از طرفی مردم بصره در جنگ جمل، کشته زیادی داده بودند و کینه امام علیهالسلام به این زودی از دلهایشان بیرون نمیرفت و از طرف دیگر، سپاهیان کوفه به یاری امام علیهالسلام
شتافته بودند. پس امام علیهالسلام باید کوفه را بر بصره ترجیح دهد. آن حضرت همین کار را کرد و بصره را به عمو زاده خود عبداللّهبن عباس واگذار نمود و خود با اهل کوفه به سمت کوفه آمد. این افتخار بزرگی بود که نصیب کوفیان شد. اهل کوفه هم انصافاً با امام علیهالسلام خوب رفتار کردند. در جنگ با معاویه، بیشتر سپاه امام از کوفه بود و پس از مدّتها جنگ، نزدیک بود که نبرد به نفع امام علیهالسلام تمام شود و چیزی به هلاکت یا فرار معاویه نمانده بود، در این هنگام، اهل شام از روی مکر و حیله، قرآنها را سر نیزه کردند و گفتند: قرآن، میان ما و شما حَکَم و داور باشد. همین که آنان این کار را کردند، در میان لشکر کوفه اختلاف به وجود آمد تا جایی که امام علیهالسلام را تهدید کردند
و اصرار داشتند که مالک اشتر را از جنگ بازدارد.
اگر به اندازه یک ساعت به مالک مهلت داده بودند، جنگ تمام میشد و از معاویه و سلطنت بنیامیه، اثری باقی نمیماند. ولی قرآن خوانان کوفه مخالفت کردند و امام علیهالسلام را مجبور کردند که مالک را بخواهد و جنگ را متوقف کند.
در تعیین حَکَم نیز امام علیهالسلام را مجبور کردند که ابو موسی اشعری، آن منافق احمق را انتخاب کند. وقتی کار حکمیّت تمام شد و امام علیهالسلام از صحنه برگشت، همین عدّه گفتند: ما کافر شده بودیم و حالا توبه کردیم. علی علیهالسلام نیز توبه کند تا به همراه او مجددا به جنگ با معاویه برویم!!
آن حضرت در سخنانی خطاب به خوارج میفرمایند:
«أصابکم حاصب ولا بقی منکم آثر، أ بعد إیمانی باللّه و جهادی مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أشهد علی نفسی بالکفر! «لقد ضللت إذا و ما أنا من المهتدین»فأوبوا شرّ مآب وارجعوا علی أثر الأعقاب. أما إنّکم ستلقون بعدی ذلاً شاملاً و سیفا قاطعا و أثرة یتّخذها الظالمون فیکم سنّة»(1)
1) - نهج البلاغه، خطبه 57.
«سنگ حوادث و بلا، چنان بر شما ببارد که اثری از شما باقی نگذارد. آیا پس از ایمان به خدا وجهاد در رکاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، به کفر خویش گواهی دهم ؟ ! اگر چنین کنم، گمراه شده واز هدایت شدگان نخواهم بود. به بدترین مقصد رهسپار شدید، پس به راه گذشتگان بازگردید. آگاه باشید! پس از من به زودی گرفتار خواری و ذلّت میشوید و شمشیر برنده بر شما حاکم میگردد و به استبدادی دچار میشوید که راه و رسم حکومت دیگر ستمگران قرار خواهد گرفت».
راستی که حکایت عجیبی است! امام علیهالسلام که پیش از همه اسلام آورده و در دامن پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم تربیت شده و با شمشیر او اسلام رونق گرفته است، باید بیاید و نزد این جماعت اعتراف به کفر کند!! آنگاه توبه کند تا این عدّه به همراه او،
مجددا با معاویه بجنگند ! ! اینها که خودشان دیروز، جلو امام علیهالسلام را گرفته و او را تهدید نمودند و در لشکرش اختلاف انداختند و او را وادار به قبول ابو موسی نمودند، امروز، بیشرمانه آمدهاند و میگویند که ما باکاری که دیروز انجام دادیم، کافر شدیم و تو نیز همینطور. امروز، برگرد و توبه کن تا در رکابت بجنگیم ! !
این اختلاف دوم که زاییده اختلاف اول بود، فتنه خوارج را به پا کرد و مانع از آن شد که امام علیهالسلام به سوی جنگ بامعاویه بشتابد، و موجب شد که معاویه از فرصت استفاده کرده، بر خلاف عهدش بر شهرهای عراق، حجاز، یمن و مصر بتازد و از قتل و غارت کوتاهی نکند.
امام علیهالسلام گرفتار لشکریان خودی بود و پیش از آن که کار خوارج را به آخر برساند و به سمت معاویه برود، به شمشیر همین خوارج و کمک منافقین، از این دار پر از همّ و غم و غصه و اندوه، نجات یافت و از شرّ اهل کوفه که امام علیهالسلام را بسیار خسته کرده بودند، راحت شد که به راستی، در آرزوی روزی بود که روی این جمع را نبیند و از دست آنها راحت و آسوده شود.
اکنون مناسب است که چند جمله از جملات امیرالمؤمنین علیهالسلام راجع به حکومت و شکایت از اهل کوفه نقل شود. حضرت میفرمایند:
«وقد کنت أمرتکم فی هذه الحکومة أمری، ونخلت لکم مخزون رأیی، لو کان یطاع لقصیر أمر، فأبیتم علیّ إباء المخالفین الجفاة و المنابذین العصاة، حتّی ارتاب الناصح بنصحه و ضن الزند بقدحه، فکنت أنا و إیّاکم کما قال أخو هوازن:
أمرتکم أمری بمنعرج اللوی
فلم تستبینوا النصّح إلاّ ضحی الغد(1)
کم اداریکم کما تداری البکار العمدة و الثیاب المتداعیة کلّما حیصت من جانب تهتکت من آخر، کلّما أطلّ علیکم منسر من مناسر أهل الشام أغلق کلّ رجل منکم بابه و انجحر انجحار الضّبّة فی جحرها، والضّبع فی وجارها! الذلیل واللّه من نصرتموه و من رمی بکم فقد رمی بأفوق ناصل. إنّکم واللّه لکثیر فی الباحات، قلیل تحت الرایات، وإنی لعالم بما یصلحکم، و یُقیم أودکم، و لکنّی لا أری إصلاحکم بإفساد نفسی، اضرع اللّه خدودکم وأتعس جدودکم! لا تعرفون الحقّ کمعرفتکم الباطل، و لا تبطلون الباطل کإبطالکم الحقّ»(2)
«چهقدر با شما کوفیان مدارا کنم مثل مدارا کردن با شتران نوبار - که از سنگینی بار، پشتشان خم شده است - و وصله زدن جامه فرسوده ای که از هر طرف آن را بدوزند، از سوی دیگر پاره میگردد؟
هرگاه دسته ای از مهاجمان شام به شما یورش آوردند تک تک شماها به خانههایتان رفته، درب خانه را بستید. به خدا سوگند ! آن کس که
شما یاورش باشید ذلیل است و کسی که با شما تیراندازی کند، گویا تیری بدون پیکان رها ساخته است.
به خدا سوگند ! شما در خانهها، فراوان و زیر پرچم های میدان نبرد اندکید و من میدانم که چگونه باید شما را اصلاح کرد وکجی های شما را راست کرد، امّا اصلاح شما را به قیمت فاسد کردن روح خویش، جایز نمیدانم. خدا بر پیشانیتان داغ ذلّت بگذارد وبهرهتان را اندک شمارد ! شما آن گونه که باطل را میشناسید، از حقّ آگاهی ندارید و همان گونه که در نابودی حقّ میکوشید، در نابودی باطل تلاش نمیکنید».
هنگامی که خبر غلبه لشکریان معاویه بر شهرها و غلبه «بسر بن ابی ارطات» بر یمن به امام علیهالسلام رسید، بالای منبر رفت و پس از جملهای فرمود:
«انبئت بسرا قد اطلع الیمن و إنّی واللّه لأظنّ هؤلاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم وتفرّقکم عن حقّکم وبمعصیتکم إمامکم فی الحقّ و طاعتهم إمامهم فی الباطل، و بأدائهم الأمانة إلی صاحبهم، و خیانتکم، و بصلاحهم فی بلادهم، وفسادکم. فلو ائتمنت أحدکم علی قعب لخشیت أن یذهب بعلاقته.
اللّهمّ إنّی قد مللتهم و ملّونی، و سئمتهم و سئمونی، فأبدلنی بهم خیرا منهم، وأبدلهم بی شرّا منی.
اللهمّ مث قلوبهم کما یماث الملح فی الماء، أما واللّه لوددت أن لی بکم ألف فارس من بنیفراس بن غنم».
هنالک لو دعوت أتاک منهم
فوارس مثل أرمیة الحمیم(1)
1) - همان، خطبه 25.
«به من خبر رسیده است که بسر بر یمن تسلّط یافت. به خدا سوگند ! میدانستم که مردم شام به زودی بر شما غلبه خواهند کرد. زیرا آنها در یاری کردن باطل خود وحدت دارند، و شما در دفاع از حقّ، متفرّقید. شما امام خود را در راه حقّ، نافرمانی میکنید، و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.
آنها به رهبر خود، امانتدار و شما خیانتکارید. آنها در شهرهای خود به اصلاح و آبادانی مشغولند و شما به فساد و خرابی. و آن قدر فرومایه اید که اگر قدحی را به یکی از شما امانت دهم، میترسم که بندش را بدزدد.
خدایا! من این مردم را با پند وتذکّرهای مداوم خویش، خسته کرده ام، و آنها نیز مرا خسته کرده اند. آنها از من به ستوه آمده و من نیز از آنان به ستوه آمده ام، به جای آنان، افرادی بهتر به من مرحمت فرما و به جای من، بدتر از من را بر آنها مسلّط کن.
خدایا! دلهایشان را آن چنان که نمک در آب حل میشود، آب کن.
به خدا سوگند! دوست دارم که به جای شما کوفیان، هزار سوار از «بنی فراس بن غنم» داشتم که اگر آنان را فرامیخواندی، سوارانی مبارز و تیز پا همانند ابر تابستانی نزد تو میآمدند».
اگر اهل کوفه، از این صفت دیرینه خویش دست بر میداشتند و به امام حسن علیهالسلام که همگی بامیل و رغبت با او بیعت کرده بودند، وفادار میشدند، هرآینه همین امام نیز چون پدرش بر معاویه میتاخت و روز روشن را بر وی تاریک میساخت. ولی با کدام لشکر و... ؟ !
رؤسای لشکر، از معاویه پولهایی گرفتند و با او زد و بندهایی کردند، و حتّی حاضر شدند که امام حسن علیهالسلام را به او تحویل دهند، و هر عشیره و قبیلهای هم از رئیس خود اطاعت میکند نه از امام.
بنابر این، امام علیهالسلام چگونه میتوانست با معاویه بجنگد؟ اگر میجنگید، منجر به نابودی او و اهل بیت و چند نفری که از شیعیان واقعی بودند، میشد و این، نهایت آرزوی معاویه بود. اهل کوفه، بیوفایی خود را مجدّدا ثابت کردند و به همین خاطر امام علیهالسلام با معاویه صلح کرد و شرایطی را به میان آورد. آنگاه از کوفه و اهلش دست شست و روی گرداند و همان گوشه حجاز (مدینه) را اختیار فرمود.
پس امام حسن علیهالسلام به سبب رفتار گذشته آنان با پدرش و خودش، از آنان چشم پوشید و رفت.
اهل کوفه، با از دست دادن اهل بیت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم گرفتار سختی ها، شکنجهها و ظلم های عمّال معاویه شدند و به راستی که همه چیز را از دست دادند و این، نتیجه رفتار آنان با امیرالمؤمنین علیهالسلام و ناله و نفرین های آن امام مظلوم است. باید به جای آن سرور، «مغیرة بن شعبه» و «زیاد بن ابیه» بالای منبر روند، و آنها را ارشاد و هدایت نمایند و با تازیانه و شمشیر خود ادب کنند.
«ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَهَلْ نُجازی إلاَّ الْکَفُورَ».(1)
«این عقوبت را به سزای کفرانشان به آنها جزا دادیم و آیا جز کفران کننده و ناسپاس را به مجازات میرسانیم؟».
آنها بیست سال زیر شکنجه و آزارها زندگی کردند، کشته شدند و نفاق در میانشان رخنه کرده. اموالشان را بردند و اشرار را بر آنان مسلط کردند و هیچ کاری را به شیعیان نمیسپردند، و حتّی شهادت آنان را نیز قبول نمیکردند.
پس از بیست سال، معاویه هلاک شد. شیعیان از خواب، بیدار و متوجه
1) - سوره سبأ، آیه 17.
سختیها و فشارها شدند. نشستند و با هم عهد کردند که از امام علیهالسلام دست بر ندارند و او را رها نکنند. پس نامهها نوشتند و اصرارها کردند و اتمام حجّت نمودند.
امام حسین علیهالسلام که آنان را خوب شناخته بود، صبر کرد تا نامهها رسید. آنگاه تحقیق نمود و مقتضیات زمان را در نظر گرفت. هنوز اطمینان نداشت که این جماعت پس از این همه سختیها و فشارها، مرد شده باشند. امام علیهالسلام ، مسلم را برای تحقیق روانه کوفه کرد و در نامهای به کوفیان همین امر را تذکّر داد و در یک جمله، اشارهای به بیوفایی و سست پیمانی آنها کرد.
مسلم رفت و تحقیق کرد، هزاران نفر با او بیعت کردند. با آن که این کار، مخفیانه صورت گرفت، ولی آنقدر مردم اجتماع کردند که مسلم به آنان اطمینان پیدا کرد. نامهای نوشت و امام علیهالسلام را طلبید. او میدانست که امام علیهالسلام امروز یا فردا حرکت میکند و همان طور هم بود. ولی چیزی نگذشت که بیوفایی اهل کوفه، مجدّدا و مکرّرا ثابت شد و انصافاً در این نوبت، بسیار مفتضح شدند و میتوان گفت: تمام خطبه های امیرالمؤمنین علیهالسلام که راجع به شکایت از اهل کوفه و نفاق و غدر و مکر و بیوفایی و نامردی آنان ایراد شده بود، به اندازه واقعه کربلا آنان را رسوا نکرد.
به مجرّد آمدن ابن زیاد، اشراف کوفه با او همدست شدند. قسمتی از مردم، تابع اشراف گشتند و به کربلا آمدند و حسین علیهالسلام را کشتند و گروه دیگر، در خانه نشستند، انگار که اصلاً نامهای ننوشته اند، و از امام علیهالسلام دعوت نکرده اند، و از لشکر کشی ابنزیاد، بیخبر هستند. این بار بود که، اهل کوفه، مبتلا به نفرین امام
شهید شدند.
حمید بن مسلم گوید: در روز عاشورا، از امام حسین علیهالسلام شنیدم که میفرمود:
«اللّهمّ أمسک عنهم قطرالسماء، وامنعهم برکات الأرض، اللّهمّ فإن متعتهم إلی حین ففرقهم فرقا، واجعلهم طرائق قددا، ولا
ترضِ عنهم الولاة أبدا، فإنّهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا».(1)
ناله امام مظلوم در آن روز، بسیار جانسوز بود، و نفرین حضرت مستجاب شد. هیچ وقت فرمانداران از مردم کوفه راضی نشدند، آنها متفرق و از هم گسیخته شدند. دائما آتش جنگ و فتنه در کوفه روشن بود و گرفتار قتل و غارت و خوف و وحشت بودند. چه در فتنه مختار و چه مصعب و حجّاج و خوارج.
اهل کوفه به تدریج، فاقد همه گونه صفات شرافت و حیثیّت شدند. اوّلین خلیفه عبّاسی از کوفه چشم پوشید و دومین خلیفه، بغداد را تأسیس نمود و شهر کوفه، تا کنون خراب شده و به جز ویرانههای قدیم و مسجدش، از آن چیزی باقی نمانده است.
این است نتیجه آه و نالههای امیرالمؤمنین علیهالسلام و نفرین امام شهید علیهالسلام .
عجیبتر از بی وفایی اهل کوفه، غفلت آنان از عواقب این صفت خبیث بود. آنها هر اندازه که آثار شوم آن را میدیدند و ثمره این شجره شوم را میچشیدند، بیدار نمیشدند. انگار که این صفت، ذاتی آنان بود و قابل تغییر نبود. پس از قضایای کربلا نیز این صفت را از دست ندادند. در اینجا مناسب است به دو قضیّه در این باب اشاره کنیم تا معلوم شود که آنها تا چه اندازه بی وفا و سست پیمان بودند.
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 451. «خدایا ! قطره های آسمان را از آنها بازدار و از برکات زمین محرومشان کن. خدایا ! اگر تا مدتی بهرهمندشان میکنی آنها را پراکنده و فرقه فرقه کن و هرگز حاکمان را از آنها خشنود مکن که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند، امّا به ما تاختند و خونمان را بریختند».
زید بن علی بن الحسین علیهالسلام ، از کوفه بیرون آمد و تا قادسیّه رفت. شیعیان او را تعقیب کردند و گفتند که کجا میروی ؟ ! صد هزار شمشیر زن از اهلِ کوفه و بصره و خراسان با تو هستند. این سپاه بزرگ، یاور تو و دشمن بنی اُمیّه هستند و افراد کمی از سپاه شام در اینجا است.
زید قبول نکرد آنها اصرار کردند و او را قسم دادند و عهدها و پیمانها بستند تا زید برگشت. شیعیان به سراغ او میآمدند و با او بیعت میکردند. پانزده هزار مرد جنگی، تنها از اهل کوفه با او بیعت کردند و اسم آنان ثبت شد. زید، چند ماهی در کوفه ماند و مردم را برای دعوت به شهرستانهای عراق و ایران فرستاد، وقتی موعد خروج نزدیک شد، والی، خبردار شد و دو نفر از میزبانهای زید را گرفت و گردن زد . زید ترسید که اگر صبر کند تا موعد فرا رسد، گرفتار شود. به همین جهت یک هفته پیش از وقت مقرّر، خروج کرد. یعنی در شب چهار شنبه، هفته آخر محرّم سال 122 ه ق.
باری، زید با دویست و هیجده نفر خروج نمود و به «نصر بن خزیمه» فرمود: اهل کوفه این بار نیز با ما چنان رفتار کردند که با حسین علیهالسلام رفتار کردند.
نصر گفت: من با این شمشیر در رکاب تو میجنگم تا کشته شوم.
همه اهالی کوفه، حاضر و ناظر بودند. آنان به بی طرفی و تماشا کردن قناعت نکردند، و حتّی به والی، کمک مالی هم نمودند تا آن که زید کشته شد و او را کنار کوفه دار زدند. ولی این جماعت اصلاً به روی خویش نمیآوردند انگار که هیچ کاری انجام ندادهاند !
من نمیدانم، اینها که این اندازه بیوفا بودند، چرا آن قدر اصرار میکردند و حُسن استقبال نشان میدادند؟ چرا تا قادسیه به سراغ زید رفتند و او را به اصرار، برگرداندند؟ چرا در آن مدّت که مخفی بود، پانزده هزار نفر به سراغ او رفتند و بیعت کردند؟ چرا از اول از او دست بر نداشتند تا برگردد و دنبال کار خویش را بگیرد؟
اهل کوفه در نظر فرمانداران، به قدری بیلیاقت و بی قابلیت بودند که برایشان از شام لشکر میآوردند، در همین قضیّه زید نوشتهاند که دوازده هزار نفر از لشکر شام با او میجنگیدند. فرمانداران، میدانستند که اهل کوفه مرد جنگ نیستند، لذا از سپاه شام استفاده میکردند. در نتیجه، آنان همیشه ذلیل و زبون و اسیر بودند و به
حدّی مرعوب سپاه شام شده بودند که اندازه ندارد و قابل توصیف نیست.
وقتی هم جناب مسلم بن عقیل، ابن زیاد را محاصره و در قصرش محبوس کرده بود، اشراف کوفه از بالای قصر به مردم میگفتند: بروید و خود را به کشتن ندهید. اکنون سپاه شام میرسد.
مردم میآمدند و خویشان خود را بر میگرداندند و میگفتند: فردا اهل شام میآیند. به همین جهت، مردم متفرّق شدند و کار به جایی رسید که مسلم، تنها ماند. سلاطین بنیاُمیّه و عمّال آنان، این جماعت را به طور کلّی از صفت مردانگی افکندند و خوی پستی و ذلّت و بندگی را در آنان پروراندند، تا جایی که آنها خود را در مقابل اهل شام، ناتوان و بیچاره میدانستند و حتی فکر برابری و زور آزمایی با آنان را در سر نمیپروراندند.
اینها به یاد نمیآوردند که در رکاب امیرالمؤمنین علیهالسلام چه بر سر لشکر شام آوردند و چگونه آنان را پریشان و مستأصل نموده بودند. اینان متوجّه نبودند که منشأ این همه بدبختی ها چه بوده و چیست و علاج تمام این مصائب چه خواهد بود نه اهلبیت علیهمالسلاماز اهل کوفه راضی بودند و نه فرمانداران بنی اُمیّه. آنان نیز اهل شام را در مقابل اهل کوفه حفظ و نگاهداری میکردند.
حجاج بن یوسف ثقفی، در مقابل فتنه خوارج، سرانجام از اهل شام کمک خواست و به وسیله آنان بر خوارج غالب شد. پس به هیچ وجه نمیتوانستند به سپاه کوفه اطمینان داشته باشند و در مواقع بحرانی، نمیتوانستند از آنان نتیجهای بگیرند. این بود که آنها نه دنیا داشتند و نه آخرت. نه خداوند از آنان راضی بود و نه
فرمانروایان، نه اتحاد داشتند و نه عظمت، و نه جوانمردی داشتند و نه شرافت.
عمال بنی اُمیّه سعی نمودند که آنان را با روح پستی و خواری تربیت کنند تا آن که هیچ وقت جرأت مخالفت و مقاومت نداشته باشند. نتیجه کار این شد که وقتی بنیامیّه، گرفتار دشمن دیگری میشدند، از اهل کوفه نمیتوانستند فایدهای ببرند. چه آن که حسّ جوانمردی وصبر بر شداید و علوّ همّت و آقایی و آزاد منشی از سر آنان بیرون رفته و همیشه خود را در مقابل دیگران ذلیل و بیچاره میدیدند. این، یکی از نتایج بی وفائی و سست پیمانی اهل کوفه بود که با آن رو برو شده بودند، و از آن خلاصی نداشتند تا آن که خدا کوفه و اهل کوفه را از میان برداشت، و از شهر کوفه اثری باقی نماند مگر خرابههای هزار سال پیش «فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الأبْصارِ».(1)
در سال 199 هجری، قصه «ابو السرایا» پیش آمد. اهل کوفه با «محمّدبن ابراهیمبن اسماعیلبن ابراهیمبن حسن مثنّی» بیعت کردند. «ابو السرایا سری بن منصور شیبانی» که از رؤسا و شجاعان عرب بود، هم با او بیعت کرد و به وسیله او، کار محمد بن ابراهیم رونقی پیدا کرد و شهرستانهای بزرگ عراق از واسط و بصره تا مدائن و ممالک حجاز و یمن، به تصرف او در آمد.
ابو السرایا، چندین دفعه با لشکری که «حسن بن سهل» از بغداد به سمت کوفه روانه میکرد، جنگید و پیروز گشت و غنایم زیادی به چنگش آمد و کار به جایی رسید که همین لشکر کوفه که در ابتدا، نه نظام داشتند و نه اسلحه - بجز آجر و چاقو - مالک قسمت بسیاری از عراق و ممالک شدند. این کار بر حسن بن سهل،
1) - سوره حشر، آیه 2.
بسیار گران آمد تا آن که «هرثمه» را با لشکر بسیاری به جنگ ابو السرایا روانه کرد. در این جنگ، هرثمه اسیر شد، امّا او را کسی نمیشناخت. لشکر دشمن فرار کرد و اهل کوفه آنان را تعقیب میکردند.
ابو السرایا فریاد میزد: ای اهل کوفه، بیش از این فراریان را تعقیب نکنید. این قوم با فنون جنگی آشنایی دارند. شاید بر گردند و مکر و خدعهای کرده باشند. ولی اهل کوفه به سخنان او گوش نمیدادند. هرثمه گرچه اسیر شده بود، ولی نمیدانست که اسیر یک غلام سندی گشته است، او از قبل پنج هزار نفر از لشکر خود را به فرماندهی عبداللّه بن وضاح در کمین گذارده بود که اگر یاران او شکست خوردند با آنها به کمکش بشتابند، در این موقع، «عبداللّه بن وضاح» آن جمع را برداشت و فراریان را جمع آوری نمود و به لشکر ابو السرایا حمله کرد. آنان عقب نشینی کردند و لشکر خلیفه عبّاسی، پیش روی کردند و به جایی رسیدند که هرثمه سر لشکرشان اسیر بود، او را آزاد کردند و آن غلام سندی را کشتند. مدّتی جنگ ادامه داشت. ابوالسرایا گاهی غالب و گاهی مغلوب میشد. در حمله ای نزدیک بود ابو السرایا غالب آید و هرثمه به محاصره بیفتد که ناگهان هرثمه فریاد زد: ای اهل کوفه! برای چه با ما میجنگید؟ اگر خلیفه ما را نمیپسندید، بیایید همگی با منصور، پسر مهدی بیعت کنیم و از مأمون دست بر داریم. و اگر میخواهید امامت در اولاد عبّاس نباشد، تا روز دو شنبه از جنگ دست بر میداریم ؛ شما امام خود را معین و معرفی کنید، ما با شما گفتگو و مشاوره مینماییم.
این سخن، اهل کوفه را فریب داد و از جنگ، دست برداشتند. هرچه ابو السرایا گفت: این حیله ای است که دشمن به کار برده و حالا که ما غالب شده ایم، این سخن را به میان آوردهاند. گوش ندهید و حمله کنید، اهل کوفه به حرفش گوش نداده و از حمله دست برداشتند و گفتند: جایز نیست ما آنان را بکشیم و به جنگ ادامه دهیم. جنگ، به ناچار متوقف شد.
در روز جمعه، ابو السرایا این خطبه را برای اهل کوفه خواند:
«یا اهل الکوفة! یا قتلة علی! و یا خذلة الحسین! إن المعتز بکم لمغرور، وإن المعتمد علی نصرکم لمخذول، وإنّ الذلیل لمن أعززتموه، و اللّه ما حمد علی علیهالسلام أمرکم فنحمده، و لارضی مذهبکم فنرضی به، ولقد حکمکم فحکمتم علیه، و ائتمنکم فخنتم أمانته و وثق بکم فحلتم عن ثقته ثمّ لم تنفکوا علیه مختلفین، و لطاعته ناکثین، إن قام قعدتم، وإن قعد قمتم، وإن تقدّم تأخّرتم، و إن تأخّر تقدمتم، خلافا علیه و عصیانا لأمره، حتّی سبقت فیکم دعوته، و خذلکم اللّه بخذلانکم إیّاه.
أیّ عذر لکم فی الهرب عن عدوّکم و النکول عمّن لقیتم، وقد عبروا خندقکم، و علوا قبائلکم، ینتهبون أموالکم، ویستحیون حریمکم؟
هیهات لا عذر لکم إلاّ العجز والمهانة و الرضا بالصغار والذلّة، إنّما أنتم کفیء الظل، تهزمکم الطبول بأصواتها، ویملاء قلوبکم الحرق بسوادها، أما واللّه لأستبدلنّ بکم قوما یعرفون اللّه حقّ معرفته، ویحفظون محمّداً فی عترته.(1)
ذلیل کسی است که شما عزیزش بدارید. به خدا سوگند! علی علیهالسلام کار شما و مذهب و رفتار شما را نپسندید تا ما آن را بپسندیم. او شما را به حکمیّت و داوری گماشت ولی بر ضدّش رأی دادید. او شما را امین شمرد امّا در امانتش خیانت کردید. و پیوسته با او مخالفت و پیمان شکنی میکردید؛ اگر او بپا میخاست، شما از پای مینشستید و اگر او مینشست شما بپا میخاستید، اگر او پیش میآمد شما واپس میگرایید و اگر او عقب میرفت، شما جلو میآمدید.
و این کارها را به جهت مخالفت با او و سرپیچی از فرمانش انجام میدادید تا اینکه دعایش درباره شما مستجاب شد و خدا شما را بدین جهت خوار کرد. چه عذری برای فرار از دشمن و از پا نشستن در مقابل او دارید؟ آنها از خندق شما عبور کردند و قبیلههای شما را زیر پا گذاشته، اموال شما را غارت و زنان شما را اسیر کردند.
هیهات که جز ضعف و عجز و رضایت به کوچکی و ذلّت، دلیل و بهانه دیگری برای خود ندارید. شما مانند گشتن سایه هستید در اینکه خود به خود و زود از بین میروید که تنها صدای طبل ها شما را به هزیمت وامیدارد و سیاهی لشکر قلب شما را میلرزاند.
به خدا قسم! به جای شما قومی را که خدا میشناسند و پیامبر را در عترتش رعایت میکنند، بر میگزینم».
1) - «ای مردم کوفه! ای کشندگان علی! وای تنها گذارندگان حسین! آن کس که به شما عزت و سربلندی طلبد، فریفته شده است و آن کس که به یاریتان اعتماد کند، شکست خواهد خورد.
ثم قال:
و مارست أقطار البلاد فلم أجد
لکم شبها فیما وطئت من الأرض
خلافا و جهلاً و انتشار عزیمة
و وهناً و عجزاً فی الشدائد والخفض
لقد سبقت فیکم إلی الحشر دعوة
فلا عنکم راضٍ ولا فیکم مرضی
سأبعد داری من قلی عن دیارکم
فذوقوا إذا ولّیت عاقبة البغض(1)
ابو السرایا، پس از این خطبه از میان اهل کوفه که مشغول کندن خندق بودند، شبانه بیرون آمد و با آن که اهل کوفه وعده دادند که مجدّدا جنگ را تا مرگ یا پیروزی ادامه دهند، آنان را رها کرد و رفت.(2)
ابو السرایا مردی فوق العاده شجاع و با سیاست و تدبیر بود. در آن نبرد آخر، روزی جنگ شدّت گرفت و هرثمه، حمله سختی نمود. ابو السرایا ملتفت شد که «روح بن حجاج» در صدد فرار است. به او گفت: به خدا سوگند! اگر فرار کنی، تو را میکشم. او برگشت و جنگ کرد تا کشته شد.(3)
در آن روز، ابو السرایا سر خود را برهنه کرد و گفت: اندکی صبر کنید که پیروزی ما و شکست دشمن نزدیک گشته است. آنگاه حمله کرد و به جنگ ادامه داد. یکی از سران لشکر هرثمه، در حالی که مسلح بود و بر سرش کلاه آهنی داشت، به جنگ او آمد. ابو السرایا با سر برهنه، در اندک زمانی چنان ضربتی بر سر او زد که او را به
دو نیم نمود و شمشیرش تا زین اسب رسید. لشکر مأمون عباسی با دیدن این وضع، فرار کرد.(1)
این قضیّه که در حدود دویست سال پس از هجرت و در زمان سلطنت مأمون عباسی اتفاق افتاد، قدری روحیه مردم کوفه را روشن مینماید. این مردم پس از این سالهای دور و دراز، علیرغم گرفتاری ها و مصائب و بلایایی که بر سرشان آمده بود، هنوز از خواب غفلت بیدار نشده و رشد فکری پیدا نکرده بودند.
آنها هنوز نمیدانستند که باید اتحاد، وفا و صبر بر شداید داشته باشند تا بر مشکلات، فائق آیند و از قید اسارت و بندگی بیرون روند. با آنان وضعِ قبلی خود را میدانستند که خلع سلاح شده بودند و حتّی یک شمشیر هم نداشتند و یا آن فقر مالی که اولیای امور بر آنان تحمیل کرده بودند را به خاطر داشتند. امّا پس از جنگهایی که کردند، گرچه دیدند که چه غنایم و اموالی به چنگشان افتاده است، بازهم دست از خُلق و عادت خود برنداشته و شروع به عقب نشینی کردند و به حرف امیر خود گوش نداده و به جنگ، پشت کردند. به دشمن روی آوردند و از دوست دوری کرده و روی گرداندند.
عجیب این است که همیشه موقع نزدیک شدن فتح و پیروزی، چنین میکردند. چنانکه در جنگ صفّین هم موقع نزدیک شدن شکست معاویه، چنین کردند. حال، میتوانید به بلاهایی که امیرالمؤمنین علیهالسلام از این مردم دید، پی ببرید و گرفتاری های آن بزرگوار را بشناسید. آن بزرگوار، به چنین مردمی گرفتار شده بود و در آن زمان، اهل کوفه هنوز عواقب مخالفت را ندیده بود، و میوه درخت معصیت را نچشیده بودند.
آنان خیال میکردند که معاویه برایشان بهتر از امام علیهالسلام است و آل ابو سفیان بهتر از اهل بیت علیهمالسلاماست. پس امام علیهالسلام چه سختیهایی را تحمل میکرده و چگونه
1) - همان.
آن بزرگوار، چنین مردمان متفرّقِ نادانی را جمع آوری میفرموده و در برابر دشمن حاضر میکرده و با آنان مدتها میجنگیده است. از همینجا میتوان عظمت امام علیهالسلام و موقعیت او را در نفوس مسلمین، به دست آورد. و چون آن سرور از میان رفت، فرزند رشید او سیّد جوانان اهلبهشت، نتوانست آن جمع را نگاه بدارد. این نشانه نقص امام حسن علیهالسلام نیست بلکه نهایت نقص و پستی آن لشکر را میرساند. ولی عظمت امیرالمؤمنین علیهالسلام ما فوق عظمتها بود و مردم از آن سرور، حساب بیشتری میبردند، و به این وسیله، افراد پراکنده و متفرّق، به دورش جمع میشدند.
ابوالسرایا، در خطبه خود از اهل کوفه خیلی بدگویی میکند، و آنان را به خاطر صفات و افعالشان توبیخ و ملامت مینماید. او اهل کوفه را قاتل امیرالمؤمنین علیهالسلام معرفی مینماید و میگوید: شما حسین علیهالسلام را رها کردید و آنقدر با امیرالمؤمنین علیهالسلام مخالفت کردید که در حقّ شماها نفرین کرد و نفرین او در شماها اثر کرده و خداوند، شما را به خودتان واگذارده است.
آنگاه میگوید: نظیر شما در هیچ کجا نیست. شما در خلاف، نادانی، سست پیمانی، عجز و بیصبری در شداید و خوشی، سرآمدِ مردمان هستید، و از همگی گوی سبقت را ربوده اید. به زودی شما را رها میکنم و از میان شما بیرون میروم. پس از من، از خواب بیدار میشوید و نتیجه عمل خود را میبینید و مزه معصیت و خلاف با من را خواهید چشید.
ابو السرایا درست گفته بود ؛ شبانه آنان را ترک کرد، و خود را از شرّ آن جمع خلاص کرد و رفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: به خدا سوگند! اگر نه این بود که در موقع جنگ با دشمن آرزوی شهادت داشتم، هرآینه مرکب سواری خود را حاضر میکردم و از میان شما بیرون میرفتم و دیگر با شما کاری نداشتم.
«واللّه لولا رجائی الشهادة عند لقائی العدو - لو قد حمّ لی لقاؤه -
لقربت رکابی، ثم شخصت عنکم، فلا أطلبکم ما اختلف جنوب و شمال»(1)
بی سبب نبود که امیرالمؤمنین علیهالسلام به آن قوم نفرین نمود، و نفرین های او در «نهج البلاغه» مسطور است.
کوتاه سخن، اهل کوفه نه رشد فکری داشتند و نه از امام و پیشوای خود اطاعت مینمودند. آنها مردمانی منافق و بیغیرت بودند. و صفات جوانمردی در آنان کم بود و به تدریج از میان رفت و جزای اعمال آنان موجب اسارت و بندگی و ذلّت و پستی آن جمع گردید و منجر به نابودی ایشان شد.
البته این اعمال و افعال، مستلزم این آثار و عواقب است. اگرچه مردم کوفه نباشند و در شهرستان دیگری ساکن باشند. پس مناسب است که هرکسی از این داستانها عبرت بگیرد و آینده خویش را در نظر داشته باشد و در مقام تغییر صفت رذیلهاش برآید و در خویش، رشد فکری پدید آورد. و از ناصح خود بترسد، و با او مخالفت نکند. بلکه سعی کند که سخن دوست عاقل را بپذیرد و از مخالفت با او بپرهیزد و صفات زشت را کنار بگذارد و خود را به افعال نیکو وادار نماید. وگرنه به دست خویش، خود را ذلیل و در دست دشمن اسیر مینماید.
شاید کسی توهّم نماید که اگر امام علیهالسلام به جای فرستادن مسلم بن عقیل، خودش پس از رسیدن نامهها حرکت میکرد، بهتر بود، چون حضرت موقعی میرسید که هنوز ابن زیاد نیامده بود و با رسیدن امام علیهالسلام مردم همگی با او بیعت میکردند و دیگر زمینهای برای آمدن ابن زیاد نمیماند، و سرتاسر عراق به تصرّف امام علیهالسلام در میآمد. آن وقت، کار بر یزید مشکل میشد، چون همه مردم از اعمال و
1) - نهج البلاغه، خطبه 118.
عمّال معاویه ناراضی و بر یزید و کردار او بد بین بودند. ولی امام علیهالسلام صبر کرد و مسلم را فرستاد و فرصت از دست رفت و به دست دشمن افتاد.
در پاسخ به این شبهه باید بگویم که این توهّم، بیجا است. زیرا همه شهرستان های عراق در تصرّف عمّال یزید بود و فقط اهل کوفه از امام علیهالسلام دعوت کرده بودند و چنین نبود که اگر امام علیهالسلام میآمد، تمامی شهرها در اختیار او قرار میگرفت. بلکه اگر امام علیهالسلام فورا آمده بود، مطمئن نبود که همه اهل کوفه با او بیعت کنند. همان اعیان و اشراف، در عین حالی که به امام علیهالسلام نامه نوشته بودند، با یزید نیز رابطه داشتند.
پس اگر امام علیهالسلام به کوفه میرفت، ابن زیاد نیز میآمد و از اهل بصره و سایر شهرستانها - چه رسد به شام - لشکر مهمی مجهّز مینمود و به سمت امام علیهالسلام میآمد. آنگاه اهل کوفه از او دست بر میداشتند، چنانکه با زید بن علی بن الحسین علیهالسلام ، چنین کردند.
اگر حضرت دست به چنین کاری میزد، مردم میگفتند که امام حسین علیهالسلام عجله کرد. چرا به دعوت چند نفر و با رسیدن چند نامه و قاصد، مبادرت به حرکت نمود؟ خوب بود کمی صبر میکرد و تحقیق مینمود و اگر به راستی طالب او بودند، آنگاه حرکت میکرد.
پس این کار امام علیهالسلام ، اتمام حجّتی برای مردم بود و البته حضرت با این کار، راه اعتذار و بهانه گیری را بست. حضرت صبر کرد و جناب مسلم را به عنوان نماینده فرستاد و او مدّتی در آنجا تحقیق نمود و جمعیّت بسیار زیادی با او بیعت کردند و وقتی جریان را برای امام علیهالسلام نوشت، حسب الوعده فورا حرکت نمود.
بنابراین امام علیهالسلام احتیاط نمود و راه ایراد بر او بسته شد و بیوفایی و نامردی اهل کوفه بر تمام جهانیان ثابت و هویدا گردید که این بی آبرویی را نتوان به هیچ آبی شست. شاید کسی بگوید که از این بیان معلوم میشود که اگر اهل کوفه به عهد خود
وفا میکردند چنین نبود که امام علیهالسلام قطعا فاتح و غالب میشد، بلکه همان ابن زیاد، با لشکری مجهّز از عراق - چه رسد به شام - بر لشکر امام میتاخت و جنگ بپا میکرد. پس چنین نبوده که اگر کوفیان خلاف وعده نمیکردند، سلطنت امام علیهالسلام مسلّم شود. از کجا که یزید غالب نمیشد؟
در پاسخ به این سؤال، میگویم که وظیفه امام علیهالسلام ارشاد مردم، دعوت به حق، نهی از منکر و امر به معروف است، و البته این امور موقوف به وجود ناصر و معین است. امیرالمؤمنین علیهالسلام سالها بدون یاور بود، لذا خانه نشین شد، و همچنین است حال ائمه دیگر - سلام اللّه علیهم اجمعین - ولی موقعی که مردم برای یاری امام علیهالسلام
حاضر شدند و با او بیعت کردند، وظیفه او این است که قبول کند و قیام نماید و با مخالفین خود بجنگد، چنانکه امیرالمؤمنین علیهالسلام پس از پیدا شدن معین، با ناکثین (اصحاب جمل) و قاسطین (اصحاب معاویه) و مارقین (خوارج نهروان) جنگید.
و چنین نیست که امام علیهالسلام در زمان خروج، حتما باید فاتح و پیروز شود و یا هیچ مخالفی در برابر نداشته باشد. امیرالمؤمنین علیهالسلام مدّتها با معاویه جنگ کرد و سرانجام غالب نشد. حتی خیلی از ممالک و شهرهای او به تصرّف معاویه درآمد.
پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز که سالها در مکّه توقّف داشت و متحمّل آزارها شد، وقتی عدهای از انصار و مهاجر در خدمت او حاضر شدند، مشغول جهاد شد، اگر چه در بعضی از جنگها مثل اُحد و خندق، غالب نگردید. پس اگر اهل کوفه به وظیفه خود عمل میکردند و عهد را نمیشکستند و امام علیهالسلام را یاری مینمودند و در رکاب او میجنگیدند، در واقع آنها به وظیفه خود عمل میکردند ؛ چه امام علیهالسلام غالب میشد و چه مغلوب. شرط لزوم یاری و وفای به عهد، این نیست که برای امام علیهالسلام جنگی اتفاق نیفتد و یا اگر اتفاق افتاد، حتما امام علیهالسلام غالب گردد، و گرنه اصلاً نباید بر آنان واجب باشد که به عهد خود وفا کنند و امام علیهالسلام را یاری نمایند.
هر کس قضایای مسلم بن عقیل علیهالسلام را از کتابهای تاریخ و سیره بخواند، شاید در باره جناب مسلم، چنین قضاوت کند که او مردی بود دانا و کار آزموده که مطابق وظیفه خویش عمل نمود و در کار خود، هیچ مسامحه و تقصیری نفرمود. ولی چه بسا که فرد دیگری، خلاف این معنی را بفهمد.
من در این کتاب، به قدر وسع و توانایی خود، مقداری از خدمات جناب مسلم را شرح و تفسیر مینمایم و ثابت میکنم که آن جناب، مأموریت خود را به خوبی انجام داده و به هیچ وجه، تقصیر یا مسامحه نکرده است. قبل از پرداختن به بحث، باید معلوم شود که حدود اختیارات جناب مسلم چه بود و امام علیهالسلام برای چه او را فرستاد؟
اگر امام علیهالسلام او را فرستاده بود که از مردمان کوفه بیعت بگیرد و شهر را به تصرف خود در آورد و مخالفین را سرکوب و نابود نماید و پس از این که این امور را انجام داد، برای امام علیهالسلام نامه بنویسد تا به سمت کوفه روانه شود، در این صورت باید گفت که مسلم آن امور را انجام نداده بود و هنوز زمینه را فراهم نکرده، لشکری تهیّه ندیده
بود و شهر را به تصرّف در نیاورده، هنوز والی یزید را بیرون نکرده بود و شیعیان یزید و آل ابو سفیان را حبس یا تبعید ننموده بود. پس چرا برای امام علیهالسلام نامه
نوشت، و او را طلبید؟
ولی اگر وظیفه او این بود که بیاید و از مردم تحقیق کند و آنان را بیازماید که آیا آنچنان که در نامهها نوشتهاند، به راستی برای یاری امام علیهالسلام حاضر هستند؟ و یا برنصرت او اتفاق دارند یا نه؟ و باید این کارها را در پرده و به صورت مخفی انجام میداد و ایجاد شورش نمیکرد و با والی یزید، ابراز مخالفت نمیکرد و اگر در نزد او
ثابت شد که مردم چنان هستند که در نامه ها نوشتهاند و از آل ابوسفیان، بیزار گشته و تصمیم به یاری امام علیهالسلام گرفتهاند، آنگاه به امام علیهالسلام نامه بنویسد، تا امام علیهالسلام بیاید و مسلم، بیش از این وظیفهای نداشته است، در این صورت، میتوان گفت که مسلم به وظیفه خود عمل کرده و تقصیری از او سر نزده است.
امام علیهالسلام به اهل کوفه مینویسد:
«...وقد بعثت إلیکم أخی و ابن عمّی وثقتی من أهل بیتی وأمرته أن یکتب إلیّ بحالکم و أمرکم ورأیکم، فإن کتب إلیّ أنّه قد أجمع رأی ملأکم وذوی الفضل والحجی منکم علی مثل ما قدمت علیّ به رسلکم و قرأتُ فی کتبکم، أقدم علیکم وشیکاً ان شاء اللّه».(1)
از این نامه معلوم میشود که مسلم را برای چه فرستاده و حدود مأموریت او چیست. مأموریت او تحقیق از حال مردم بود که آیا آنچه را که در نامهها نوشته ورسولان خبردادهاند، درست است یا نه؟ اگر به راستی، خوبان و عقلا بر یاری امام علیهالسلام اتفاق دارند، مسلم باید نامهای بنویسد تا امام علیهالسلام به زودی بیاید.
مأموریّت جناب مسلم این بود نه چیزی دیگر. این مطلب از روایت طبری از ابو مخنف و او از «ابو المخارق راسبی» نیز ثابت میشود. طبری مینویسد:
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 353. (... اینک برادر و پسر عمو و معتمد خاندانم را سوی شما فرستادم و به او گفتم از حال و کار و رأی شما به من بنویسد. اگر نوشت که برای جماعت و اهل فضیلت و خرد چنانست که فرستادگانتان به من گفته اند و در نامههایتان خوانده ام به زودی پیش شما میآیم ان شاء اللّه).
«ثمّ دعا مسلم بن عقیل فسرّحه مع قیس بن مسهر الصیداوی و عمارة بن عبید السّلولی وعبدالرحمان بن عبداللّهبن الکدن الأرحبی فأمره بتقوی اللّه وکتمان أمره واللّطف، فإن رأی الناس مجتمعین مستوسقین عجّل إلیه بذلک»(1)
امام علیهالسلام ، مسلم را با سه نفر به سوی کوفه روانه نمود و او را به تقوای خداوند، پرهیزکاری و مخفی نمودن کار خود و مدارا کردن با مردم أمر کرد. و اینکه اگر دید که مردم در یاری امام، متّحد الکلمه هستند ، فوری باید امام علیهالسلام را باخبر نماید.
از این نقل نیز معلوم میشود که مسلم، مفتّش بود نه والی و عامل از طرف امام علیهالسلام برای تصرّف شهر و کشتن و زدن و بیعت گرفتن از دشمنان. او مأمور بود که در پنهان، از اوضاع تحقیق کند و امام علیهالسلام را با خبر نماید.
مسلم، این وظیفه را به خوبی انجام داد. او مخفیانه با اهل کوفه ملاقات کرد و از مردم بیعت گرفت و علاقه شیعیان و اتّحاد آنان را به دست آورد. سپس این جریان را برای امام علیهالسلام نوشت. پس مأموریت خود را انجام داد و هیچ جای ایرادی به جناب مسلم نیست که چرا والی یزید را از میان برنداشت و چرا شهر را تصرّف نکرد و چرا دشمنان را منکوب و مخذول ننمود؟
اگر ایرادی هست، به مسلم نیست، بلکه ایراد به امام است که چرا تنها به خاطر بیعت شیعیان، به سوی شهری که در تصرّف دیگری است، حرکت نمود؟ باید از قبل، شهر را به تصرّف خود در میآورد و دشمنان را سرکوب مینمود، آنگاه حرکت میکرد. این همان ایرادی است که عقلا به خود امام میکردند و از حرکت او به سمت کوفه منع و نهی مینمودند که قبلاً این ایراد را مفصلاً پاسخ دادیم.
1) - همان، ص 354.
مسلم پس از تحمّل سختیهایی که در راه دید به شهر کوفه رسید. او بر «مختار بن ابی عبیده ثقفی» وارد شد. «هشام کلبی» از «ابو مخنف»، و او از نضر بن صالح روایت کرده است:
«شیعیان به مختار بدبین بودند، بلکه او را سبّ و لعن میکردند و این به جهت کارهایی بود که از او نسبت به امام حسن علیهالسلام سرزده بود، تا آن که مسلم وارد منزل او شد، و مختار با او بیعت کرد و صمیمانه خدمت نمود و مردم را دعوت میکرد که بیایند و بیعت کنند.
روزی که مسلم خروج کرد مختار در شهر نبود. چون خروج مسلم پیشبینی نشده بود، بلکه در اثر حبس شدن هانی، جناب مسلم به طور ناگهانی خروج نمود و چون مختار از خروج مسلم با خبر شد، شبانه با غلامانش خود را به کوفه رسانید. ولی اوضاع دگرگون شده بود و مسلم مخفی گشته بود. او در اثر نصیحت بعضی از دوستانش آن شب را زیر پرچم «عمرو بن حریث» به صبح رساند و فردا به دیدن ابن زیاد رفت و مورد غضب او واقع شد. ابن زیاد گفت: تو با جماعتی برای یاری مسلم آمده بودی؟! سپس چشم مختار را با چوب معیوب نمود و به شفاعت عمرو بن حریث از قتل نجات یافت و به زندان افتاد».(1)
من میگویم که اگر مختار تا این اندازه مورد تنفر عمومی شیعه بود، جناب مسلم بن عقیل در چنین موقعیتی بر او وارد نمیشد. اگر به راستی مختار به عموی خود که حاکم مداین بود پیشنهاد داده بود که امام حسن علیهالسلام را بگیرد و تسلیم معاویه نماید(2)، بازهم گمان نمیکنم که تا این اندازه مورد تنفّر عموم و سبّ و لعن آنها واقع شده باشد.
به نظر شما آیا حال مختار که چنان پیشنهادی به عموی خود داد و او قبول نکرد، بدتر است یا حال آن کسانی که امام علیهالسلام را دعوت نمودند تا بیاید و او را یاری کنند و چون امام علیهالسلام رسید، نادیده گرفتند و به روی خود نیاوردند تا آن که امام علیهالسلام کشته شد. آنگاه داد و فریاد بر آوردند و طلب خون او نمودند؟ حال عموم شیعیان کوفه چنین بود. آنها امام علیهالسلام را دعوت کردند و او را در دست دشمنان رها کرده و یا آن که به طمع مال، خودشان نیز جزو سپاه ابن زیاد شدند و سیاهی لشکر گشتند.
آیا گناه این جماعت کمتر از گناه مختار است؟ پس چه شد که همه آنها مردمان خوبی بودند، ولی مختار مورد سب و لعن عموم همین شیعیان قرار گرفته بود؟
به گمان من، این خبر، مجعول است و برای پایین آوردن مقام مختار ساخته شده است. پوشیده نماند که جناب مختار دشمنان زیادی داشت ؛ آل زبیر، بنی امیه و بنیمروان با او دشمن بودند و مردم به جهت تقرّب به آن ستمگران، این احادیث باطل را در حق او میساختند و همچنین رؤای کوفه با او بد بودند و دشمنی ها داشتند و اضافه کنید بر این جماعت، حسّ حسادت و رقابتی که در میان شیعیان بود. مگر رفاعة بن شدّاد که از رؤسای توّابین است، به کمک اشراف کوفه، با مختار جنگ نکرد؟ و اگر شبهه را قوی بگیریم که مختار در اول جوانی به جهت طلب مال و مقام چنین پیشنهادی نمود، الحق والانصاف، در آخر عمر خود خدمات بزرگی به عالم اسلام و تشیّع نمود.
مختار کسی است که بنیهاشم را از چنگال ابنزبیر که مصمّم بر سوزاندن آن جمع بود، نجات داد.
مختار کسی است که به وسیله اموال او گشایشی در کار اهل بیت علیهمالسلام شد.
مختار کسی است که قاتلان امام حسین علیهالسلام را نابود نمود، و حزب حسینی را تأسیس فرمود.
مختار کسی است که اهل بیت علیهمالسلام را از عزا بیرون آورد و:
«إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ».(1)
«قطعاً خوبی ها، بدیها را از بین میبرد»
آری! مختار از بزرگان رجال شیعه محسوب میشد و بجز سلیمان بن صرد، کسی با او برابر نبود. لذا پس از سلیمان، تمام شخصیّت های شیعه تسلیم او شدند و در حیات او نیز، تنها مختار بود که در برابر او میتوانست مقاومت کند و حزبی تأسیس نماید.
پس اگر مسلم بن عقیل در موقع ورود به کوفه، نزد مختار رفت نه دیگران، اشتباه نکرد و این از حُسن انتخاب جناب مسلم است. زیرا به فاصله سه سال بعد، معلوم شد که تنها فردی از شخصیت های شیعه که میتواند با آلزبیر و بنی اُمیّه مبارزه و مقاومت کند و حتّی بر آنها غلبه نماید، همین شخص است، نه دیگری.
پس ورود جناب مسلم بر مختار بسیار بجا بوده و از همان نقل ابومخنف از نضربن صالح معلوم میشود که مختار، در پیشرفت کار مسلم مؤثر بوده، و او مردم را جمع آوری میکرده و نزد مسلم برای بیعت میآورده است.(2)
شیعیان شروع به رفت و آمد به خانه مختار کردند و چون جماعتی جمع میشدند، جناب مسلم، نامه امام علیهالسلام را قرائت میکرد و شیعیان گریه و زاری میکردند. - مثل آن که وظیفه شیعیان همین گریه است و بس! پیش از کشته شدن امام علیهالسلام مشغول گریه شدند و تا امروز نیز به همین گریه اکتفاء میکنند. مثل آن که نه آن روز و نه امروز، وظیفه دیگری در خدمت کردن به دین و یاری امام زمان علیهالسلام نداشته و ندارند -.
«عابس بن ابی شبیب شاکری» برخاست و حمد و ثنای الهی به جای آورد و به مسلم گفت: من از جانب دیگران سخن نمیگویم و به یاری آنان تو را مطمئن
نمینمایم. من از دل مردم خبر ندارم و تو را فریب نمیدهم. ولی از آنچه که درباره آن تصمیم گرفته ام، تو را باخبر مینمایم. به خدا سوگند! هر وقت مرا بخوانید، اجابت میکنم و با دشمنان شما میجنگم و در راه یاری شما شمشیر میزنم تا به لقای خداوند برسم و این عمل را برای رضای خدا انجام میدهم.(1)
عابس درست میگفت. او یاری دیگران را وعده نداد، چون آنان را میشناخت و مسلم را فریب نمیداد. او سخن از تصمیم خود به میان آورد، و به گفته خود هم وفا کرد.
روز عاشورا، همین عابس به امام علیهالسلام عرض کرد: یا اباعبداللّه! به خدا قسم، در روی زمین عزیزتر از تو ندارم و تو را از همه کس بیشتر دوست دارم و اگر میتوانستم از تو با چیزی عزیزتر از جانم دفاع کنم و تو را حفظ نمایم هر آینه این کار را میکردم.
السلام علیک یا اباعبداللّه! من خدا را شاهد میگیرم که بر دین تو و پدرت هستم.
آنگاه با شمشیر کشیده به سمت دشمن روان شد در حالی که در پیشانی آن بزرگ مرد، اثر ضربت بود.(2)
پس از عابس، حبیب بن مظاهر برخاست و به عابس خطاب نمود و گفت: خدای تو را رحمت کند! آنچه در دل داشتی، با کلام مختصری بیان کردی. آنگاه گفت: به خدا سوگند، من نیز مثل شاکری هستم و بر آنچه او تصمیم دارد، من نیز تصمیم دارم.(3)
ای حبیب! خدا رحمتت کند! تو نیز درست گفتی، و مختصرتر از عابس سخن گفتی، و به وعده خود وفا کردی.
حبیب، چهارمین کسی است که اولین نامهای را که به امام علیهالسلام نوشتند و
فرستادند، امضاء نمود. ولی بجز او، از آن چهار نفر، کسی به سراغ امام علیهالسلام نرفت و او را کمک نکرد. در روز عاشورا، از حبیب آثار مهمی بجای ماند، و از او خدمات بزرگی سرزد. خطبه او در عصر تاسوعا در برابر دشمن که قصد هجوم داشتند، در تاریخها محفوظ است.(1)
ابو مخنف از «محمّد بن قیس» نقل نموده است: چون حبیب کشته شد، کشته شدن او در حسین علیهالسلام اثر نمود، و امام علیهالسلام را تکان داد و خورد نمود و آن حضرت فرمود:
«احتسب نفسی و حماة اصحابی»
«اجر خود و اصحاب حمایتگرم را از خدا میخواهم و به حساب او میگذارم».(2)
پس از این دو بزرگ مرد، «سعید بن عبداللّه حنفی» برخاست و نظیر سخنان آن دو را ایراد کرد.(3)او نیز راست میگفت، و خدمات حنفی در شب عاشورا نیز، در تاریخ محفوظ است. پس از خطبه امام علیهالسلام در شب عاشورا، «سعید بن عبداللّه حنفی» گفت: به خدا سوگند! ما از تو دست بر نمیداریم تا خداوند بداند که ما پس از پیغمبر، ذریه او را حفظ کردیم. به خدا سوگند! اگر میدانستم که کشته میشوم و بعد، زنده می شوم، آنگاه مرا زنده زنده میسوزانند و خاکستر مرا به باد میدهند و این عمل را تا هفتاد مرتبه انجام میدهند، ای ابا عبداللّه! من از تو دست بر نمیداشتم، چه رسد به این که بیش از یک بار کشته شدن نیست و پس از آن، رسیدن به کرامت ابدی در انتظار ما است.(4)
حکایت جمع شدن شیعیان در منزل مختار و سخن گفتن این چند نفر را
ابو مخنف، از محمّد بن بشر به وسیله حجاج بن علی روایت میکند. سپس ابو مخنف از حجاج نقل کرده که او گفت: از محمّد بن بشر پرسیدم: تو که در آن مجلس بودی، آیا چیزی گفتی؟ محمّد بن بشر گفت: من دوست داشتم خدا اصحاب مرا با ظفرش عزیز کند و آنان را غالب نماید. ولی کشته شدن را خوش نداشتم ونمیخواستم دروغ بگویم.(1)
من میگویم که چه بسیار خوب بود اگر تمامی شیعیان نظیر این مرد بودند. نه آن نامهها را مینوشتند و نه در مجلس مسلم بن عقیل، برای بیعت کردن حاضر میشدند. آنان که میدانستند اهل یاری کردن و کشته شدن نیستند، چرا در آن گونه مجلسی شرکت میکردند و وعدههای دروغ میدادند؟ من از بزرگان شیعه چون سلیمان بن صرد خزاعی بسیار در حیرتم که مردم را جمع کردند و اتمام حجّت نمودند، و آن نامهها را پیشتر از همه برای امام علیهالسلام فرستادند، امّا در موقع ورود مسلم به کوفه از آن بزرگان هیچ خبری نبود، و به هیچ وجه از آنان در تاریخ یاد نشده است من تا کنون از سلیمان و مسیّب و رفاعة، در قضایای جناب مسلم، اثری ندیدهام و اگر دیدم، در خاطر ندارم و هرچه فکر میکنم، با سوابق آنان در صدر اسلام و تشیّع و سبقت آن بزرگان به دعوت از امام علیهالسلام نمیفهمم چه شد که آنها نزد مسلم نیامدند و او را یاری نکردند؟ برای چه در قضایای مسلم از آغاز تا انجام، از این چند نفر بزرگان شیعه که رؤسای توّابین شدند، اثری نیست؟ در وقت ورود مسلم که ابن زیاد نیامده بود و نماینده یزید در آن وقت ضعیف بود، پس برای چه کاری نکردند ؟
هنوز جواب قانع کنندهای در نظر ندارم. اگر بگویم که آنان نبودند و سفر کرده بودند، پس آن همه گریه و زاری و توبه از آن که امام علیهالسلام را یاری نکردیم، برای چه بود؟ و به نظر میرسد که چون مسلم بن عقیل بر مختار وارد شد نه بر آنان، به همین جهت آنها خود را عقب کشیدند و دخالت نکردند. و اگر کسی تاریخ توّابین را در
1) - همان، ص 355.
نظر بگیرد، میبیند که میان آنان و مختار روابط خوبی نبوده، بلکه روابط تیره و تار بوده است و با آن که هردو گروه، مردم را به یک مقصد دعوت میکردند، میانشان جدایی و اختلاف بوده است، این حبّ جاه و مقام است که مردان را از مقصد باز میدارد و چه بسا به جای آن که نتیجه بگیرند و فایده بخشند، زیان های بسیار بزرگ از خود بهجا میگذارند و یکی از بزرگترین بدبختی های جامعه، همانا اختلاف میان بزرگان و رؤسا بر سر جاه و مقام میباشد.
توّابین به ریاست سلیمان بن صرد از کوفه بیرون شتافتند و با آن که قاتلان امام مظلوم در کوفه سالم بودند، به سمت عبیداللّه بن زیاد در اطراف موصل تاختند. مختار، گروهی از شیعه را از آنان جدا کرد و با خود در کوفه نگاه داشت تا ببیند عاقبت کار سلیمان چه میشود.
به عقیده نگارنده، اگر سلیمان بن صرد و رؤسای توّابین از اول امر، یعنی از همان وقت که جناب مسلم بر مختار وارد شد، با مختار همکاری میکردند و برادرانه اطراف مسلم را میگرفتند، کار به آنجا نمیرسید که مسلم، یکّه و تنها، شبانه در کوچههای کوفه حیران و سرگردان بماند.
اگر پس از واقعه کربلا و خروج توّابین، مختار با سلیمان همکاری میکرد، چنین نمیشد که قاتلان امام علیهالسلام در کوفه سالم بمانند و عدّهای از توّابین در بیابانها کشته و فراری شوند و بجز نابودی خود، هیچ نتیجهای نگرفته باشند. پس منشأ بدبختی ها، همان تفرقه و اختلاف ناشی از حبّ جاه و مقام رؤسا بود و میتوان گفت که این بدبختی از میان جماعت شیعه، هنوز بر طرف نشده و تا امروز، این اختلاف نظرها و زندگانیهای انفرادی، زیانهای بسیار بزرگی برای جامعه داشته است. مگر در آینده نزدیکی برای رضای خداوند و حفظ جامعه، بزرگان از خود، گذشت هایی نموده و اغراض شخصی را فدای مصالح عالی بنمایند. آنگاه روز روشن پدیدار و عمده بدبختی های جامعه برطرف خواهد شد.
از مقصد دور نشوم. سلیمان و بزرگانِ شیعه و توّابین که برای امام علیهالسلام نامهنوشته بودند، به خاطر اغوای شیطان و خیالات نفسانی، به سراغ مسلم نیامدند و او را رها کردند تا کار به جایی کشید که سر و تن مسلم را از قصر دارالاماره پایین انداختند، و جنازه او و هانیبن عروه را در بازار کشاندند و بالاتر از همه، امام مظلوم در چند فرسخی کوفه، به آن طرز فجیع، کشته و اهلبیت او اسیر شدند.
بیسبب نبود که سلیمان بن صرد خزاعی و اصحابش چون به قبر حسین علیهالسلام رسیدند، همگی فریاد کردند و یک دفعه گفتند:
«یارب! إنّا قد خذلنا ابن بنت نبیّنا، فاغفر لنا ما مضی منّا و تب علینا إنّک أنت التوّاب الرّحیم، وارحم حسیناً وأصحابه الشهداء الصدّیقین وإنّا نشهدک یاربّ ! أنّا علی مثل ما قتلوا علیه، فإن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکوننّ من الخاسرین».(1)
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدا آورد
ابو مخنف نقل میکند که هیجده هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کرده بودند(2)و مسعودی در مروج الذهب مینویسد: «امام علیهالسلام مسلم را به کوفه فرستاد و فرمود: اگر آنچه را که نوشتهاند، حقّ است، مرا با خبر کن تا من نیز به تو ملحق شوم.
مسلم، نیمه ماه رمضان از مکّه بیرون آمد و پنجم ماه شوّال، وارد کوفه شد و والی کوفه از طرف یزید، نعمانبن بشیر انصاری بود. مسلم بر مردی بنام «عوسجه» وارد
1) - همان ، ص 589. «پروردگارا ! ما پسر دختر پیامبرمان را یاری نکردیم، گناه گذشته ما را ببخش و توبه ما را بپذیر که تو توبه پذیر و رحیمی. حسین و یاران شهید و صدیق وی را قرین رحمت بدار! پروردگارا! ترا شاهد میگیریم که ما نیز بر همان روشیم که آنها به سبب آن کشته شدند، اگر گناهمان را نبخشی و بر ما رحمت نیاری، از زیانکاران خواهیم بود».
2) - همان ، ص 368.
شد و مأموریتش را پنهان مینمود و چون خبر آمدن او پخش شد، دوازده هزار نفر از اهل کوفه و به نقل دیگری، هیجده هزار مرد با او بیعت کردند. پس مسلم، امام علیهالسلام را از اجتماع مردم باخبر نمود و از او خواست که به سمت کوفه بیاید».(1)
مسعودی در جای دیگری مینویسد:
«هنگامی که مسلم خروج کرد، در یک وقت، هیجده هزار نفر حاضر شدند و به کمک او شتافتند».(2)
به نظر نویسنده، از گفته دوم مسعودی معلوم میشود که نقل ابو مخنف درست است و کسانی که بیعت کرده بودند، هیجده هزار نفر بودند نه دوازده هزار، بلکه از تجمّع ناگهانی این عدد در یک وقت دانسته میشود که بیشتر از این تعداد بیعت کرده بودند. چه بسا کسانی بودند که بیعت کرده بودند و از خروج، خبر نداشتند و یا غایب بودند. چون نمیتوان باور کرد که تمامی همان عده که بیعت کرده بودند، ناگهان خبردار شدند و در خروج، شرکت کردند.
مسعودی میگوید که مسلم، بر عوسجه نامی وارد شد. به نظر من، این نیز نادرست است. زیرا چنین کسی از معاریف نبود. آری! مسلم بن عوسجه از کسانی است که مسلم را یاری کرد، و در کربلا شهید شد. ولی آنچه در این موقعیّت مناسب است، این است که مسلم بر بزرگی وارد شود و از کمک او برای مقصود خود بهرهمند شود.
در نقل ابومخنف آمده است: مسلم بر مختار وارد شد. به نظرم این نقل درستتر است. زیرا مختار بزرگترین شخصیّت فعالّ شیعه در کوفه بود.
طبری به سند خود از «حصین بن عبدالرحمن» نقل مینماید: «اهل کوفه به حسین بن علی علیهالسلام نوشتند که صد هزار شمشیر زن، یاور تو است. پس آن حضرت،
مسلم را به کوفه فرستاد و مسلم بر هانی بن عروه وارد شد».(1)
به نظر من، این خبر نیز نادرست است. زیرا جناب مسلم، ابتدا برهانی وارد نشد. ولی پس از آن که ابن زیاد آمد و بر مردم سختگیری کرد، مسلم تغییر منزل داد و بر هانی وارد شد. چنانکه به این امر، اشاره خواهم نمود.
کوتاه سخن، جناب مسلم از برای تحقیق احوال مردم آمده بود و مأموریت داشت که پنهانی، با شیعیان تماس و از آنان بیعت بگیرد، آنگاه امام علیهالسلام را خبر کند. با مسلم، هیجده هزار نفر از شیعیان، پنهانی بیعت کردند و با اجتماع و گریه و زاری و اظهار اشتیاق برای دیدار امام علیهالسلام ، جناب مسلم را خشنود نمودند و او از امام علیهالسلام دعوت کرد و از مردم اظهار رضایت نمود.
در این رابطه حکایتی هست که نقل خواهم کرد. در آن حکایت آمده است که جاسوس ابن زیاد، نزد مسلم بن عوسجه رفت. او با رفت و آمدهای زیاد، توانست به نزد مسلم راه یابد.(2)
از آن حکایت معلوم میشود که آنها تا چه اندازه مخفیانه کار میکردند. هرچند که میتوان گفت که این اندازه شدّت تقیّه و کتمان در زمانی بود که ابن زیاد به کوفه رسید و پیش از او، تا حدودی آزادتر بودند و از همان حکایت معلوم میشود که آنها مشغول تهیّه اسلحه نیز بودهاند و چنین نبوده که جناب مسلم به صرف تحقیق و اطلاع از تمایل مردم اکتفا کرده باشد. بلکه در عین حال، از برای جنگ در آینده که آن را پیش بینی مینمود، تلاش میکرد و اعانه جمع مینمود و در صدد گردآوری اسلحه بود.
شیخ مفید در «ارشاد» و نیز طبری نقل نمودهاند: «جناب مسلم به ابو ثمامه صیداوی امر کرد تا پول را از او (جاسوس ابن زیاد) بگیرد. ابو ثمامه کسی بود که
اموال به او سپرده میشد و با آن پولها - که از باب اعانه جمع آوری میشد - سلاح میخرید. ابوثمامه نسبت به اسلحه شناخت داشت و از سواران عرب و از بزرگان شیعه بود».(1)
ابو ثمامه در روز عاشورا، چون وقت نماز شد، به امام علیهالسلام عرض کرد: ای اباعبداللّه! جان من فدایت، دشمن به تو نزدیک شده و تو کشته نخواهی شد تا من نزد تو کشته شوم، و دوست دارم خداوند را ملاقات کنم در حالی که این نماز را که وقت آن رسیده است، خوانده باشم.
امام علیهالسلام فرمود: نماز را به یاد آوردی، خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد.(2)
وقتی جناب مسلم وارد کوفه شد، شیعیان به منزل او رفت و آمد مینمودند و با او بیعت میکردند. به تدریج، کار او بالا گرفت و جای مسلم معلوم شد و خبر به گوش والی کوفه از طرف یزید، نعمان بن بشیر انصاری رسید. نعمان بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، مردم را از فتنه ترساند و گفت: فتنه و جدایی، موجب هلاک مردمان و اتلاف اموال است.
آنگاه گفت: تا کسی با من نجنگد، با او جنگ نمیکنم و بر شما سخت گیری نمینمایم، ولی به خدا سوگند! اگر بیعت خود را بشکنید و با امام خودتان مخالفت کنید، با این شمشیر با شما میجنگم، اگرچه از شما یار و یاوری نداشته باشم، و امید دارم که در میان شما، کسانی که حق را میشناسند، بیشتر از کسانی باشند که گمراه میشوند.
عبداللّه بن مسلم که از دوستان بنی امیّه بود، بر خاست و به والی گفت: رأی تو، رأی کسی است که ضعیف شده باشد و با این روش، مملکت اداره نمیشود.
نعمان گفت: به نظر من اگر در طاعت خداوند ضعیف باشم، بهتر از آن است که در معصیت خدا عزیز و قوی باشم.
پس از آن، عبد اللّه بن مسلم نامه ای به یزید نوشت. در آن نامه آمده است: مسلم وارد شهر کوفه شده است و شیعیان به دست او با حسین بیعت کرده اند. اگر کوفه را میخواهی، مرد مقتدری را مأمور کوفه نما تا آنچه را که وظیفه او باشد، انجام دهد که نعمان(1)
بهترین گواه، عمل اوست. نعمان پس ازهلاکت یزید، با ابن زبیر همراه شد و از طرف ابن زبیر، والی حمص شد و چون مروان بن حکم، ضحاک بن قیس را کشت، - ضحاک از افراد ابن زبیر و مقتدرترین طرفدار او در شام بود - قشون هر شهری به سوی شهر خویش فرار نمود. لشکر حمص نیز به حمص رسید. نعمان بن بشیر، والی حمص، همان شب با اهل خود فرار نمود و متحیّر و سرگردان بود. اهل حمص، صبح در صدد تعقیب او برآمدند و عمرو بن خلی او را کشت و سر او را در دامن دختر او اُمّ أبان افکند. «تاریخ طبری: 5/539».
از همین حکایت، تلوّن و رنگ به رنگ بودن او در عقیده و نهایت ضعف او در عمل، معلوم میشود. او از آلامیه به ابن زبیر رجوع کرد، ولی نه به کمک ضحاک، با لشکر بیرون رفت و نه پس از کشته شدن او توانست در آن شهر بماند و مدتی مقاومت کند، تا ابن زبیر به او کمک برساند و یا با مروان صلح کند. فرار شبانه او به مجرد رسیدن خبر شکست، دلیل بر آن است که نه توانایی بدنی داشت و نه اهل زد و بند سیاسی بود که نتوانست با بزرگ عشیره و قبیلهای متحد شود و یا به او پناهنده گردد.
تحیر او در آن شب و گم کردن راه، کاشف از این است که فکر او نیز مختلّ گشته بود و بدون دلیل و راهنما، از شهر بیرون تاخته، در بیابان حیران و سرگردان گشته بود. او نتوانست روز روشن با قاتل خود دشمنی کند و از خود دفاع نماید!
از این حکایت معلوم میشود که او در شهر، حامی نداشت. کسی که تا دیروز والی بود، چگونه امروز یکنفر دوست ندارد؟ آری! این، اندازه شخصیّت و شجاعت و محبوبیّت و موقعیت نعمان است.«مؤلف رحمه اللّه»
، یا ضعیف است و یا خود را به ضعف زده، از خود ضعف نشان میدهد.پس از او، عمارة بن عقبة بن ابی معیط و عمر بن سعد نیز هر کدام جداگانه،
1) - نعمان بن بشیر انصاری، طبعاً مردی ضعیف بود. او نه به خاطر خداوند از خود ضعف نشان میداد، بلکه نمیتوانست با شمشیر خود بیآن که یاور داشته باشد، با مردم بجنگد.
نامه ای به یزید نوشتند که بیش از دو روز میان این نامهها فاصله نبود. هنگامی که نامه ها به دست یزید رسید، او «سرجون» غلام معاویه را طلبید و با او مشورت کرد و گفت: به نظر تو چه کسی لیاقت آن را دارد که عامل و والی کوفه گردد؟
سرجون گفت: آیا به گفته معاویه عمل میکنی؟
یزید گفت: آری.
سرجون گفت: معاویه پیش از مرگ، فرمان داده بود که عبیدالله والی کوفه شود.
یزید با آن که از عبیدالله ناراضی بود، به گفته سرجون عمل کرد و کوفه را ضمیمه حوزه ولایت عبیدالله نمود - پس عبیدالله، مثل پدرش زیاد بن ابیه، والی تمامی عراق و ایران و هند گردید -. یزید به ابن زیاد نوشت: شیعیان من در کوفه به من نوشتهاند که مسلم به کوفه آمده و مردم را جمع آوری میکند تا بر ما خروج نماید و میان مسلمانان اختلاف بیفکند. وقتی نامه مرا خواندی، به سمت کوفه حرکت نما و مسلم را تعقیب کن و چون بر او دست یافتی، اختیار داری که او را زندانی یا تبعید کنی و یا او را بکشی.
مسلم بن عمرو باهلی - پدر قتیبه، والی خراسان - نامه را از شام آورد و تحویل عبیدالله داد. عبیدالله فرمان داد وسایل سفر آماده شود تا فردا حرکت کند.(1)
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 355 - 357.
عبیدالله، به همراه مسلم بن عمرو باهلی و شریکبن اعور حارثی و گروهی دیگر، به سوی کوفه حرکت کرد. بنابر نقل طبری از عیسی بن یزید کنانی، ابن زیاد، پانصد نفر را انتخاب نمود که همراه وی باشند و در میان آن جمع، عبداللهبن حارث ابن نوفل و شریک بن اعور - که شیعه امیرالمؤمنین علیهالسلام بود - هم به چشم میخوردند، شریک، با عدهای در میان راه از قافله عقب افتاد و پس از او، عبدالله بن حارثبن نوفل، با جمعی خود را وامانده نشان داد. آنها میخواستند ابن زیاد را معطل نمایند تا امام حسین علیهالسلام زودتر به کوفه برسد. ولی ابن زیاد، توجّهی به عقب ماندگان نداشت و برای آنان صبر نمیکرد و با عجله خود را به کوفه رساند.(1)
و بنابر نقل طبری از ابومخنف، وقتی ابن زیاد وارد کوفه شد، شریکبن اعور و مسلم باهلی، همراه او بودند.(2)
به عقیده نگارنده، این نقل که آنها در راه خود را وامانده نشان دادند تا ابن زیاد، دیرتر به کوفه برسد و امام علیهالسلام زودتر وارد شود، دروغ محض است. چون موقعی که ابن زیاد از بصره حرکت کرد، امام علیهالسلام در مکّه بود و هنوز به سمت عراق حرکت نکرده بود. این دروغ، به نفع این عدّه ساخته شد. دوستان آنها میخواستند آنان را
تبرئه کنند و بگویند که مثلاً شریک بن اعور، از شیعیان است و در رکاب امام علیهالسلام در جنگ صفین با معاویه میجنگید.
اولاً، در شیعه بودن او، در این وقت که با ابن زیاد به سمت کوفه میآمد، تأمّل دارم. این چه شیعهای است که در رکاب ابن زیاد میآید ؟ ! در حالی که میداند که یزید او را مأمور چه کاری نموده و او میخواهد با آن عجله خود را به این سرزمین برساند. دیگر آن که، مگر ابن زیاد نمیدانست که او از اصحاب علی علیهالسلام در صفّین بوده، پس برای چه او را با خود آورد؟ در حالی که اگر ابن زیاد نهایت اطمینان را به او نداشت، در چنین موقعیتی از میان آن همه جمعیّت، او را انتخاب نمیکرد.
ثانیاً، ابومخنف نقل مینماید که شریک بن اعور به همراه ابن زیاد وارد کوفه شد. پس چگونه خود را عقب کشید و وامانده نشان داد ؟ ! شیعه بودن او مثل شیعه بودن خود زیاد بن ابیه است. عبدالله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب، اگرچه از بنی هاشم وعمو زاده امام علیهالسلام بود، ولی مادرش هند، دختر ابوسفیان بن حرب بود. پس از فرار ابن زیاد از بصره، مردم او را امیر خود نمودند و او در حدود چهار ماه، امیر آنجا بود. آنگاه به نقلی کنارهگیری کرد و ابن زبیر، عمر بن عبیدالله بن معمر تیمی را امیر بصره نمود و امیر جدید، عبدالله، امیر اسبق را به جهت خیانتی که در بیت المال نموده بود، زندانی کرد تا چهل هزار درهم را رد نمود.(1)
پس در این موقع که ابن زیاد برای کشتن مسلم و امام علیهالسلام به کوفه میآید، بودن او در رکاب این شخص، به نظر من از آن جهت است که از طرف مادر ارث برده، خود را به خویشان مادری بسته و از خویشان پدری گسسته بود. برای اصلاح حال او، بعدها دوستانش این روایت را ساختند که او عمدا خود را عقب کشید تا شاید ابنزیاد نیز عقب بماند و امام بر او جلو بیفتد. به عقیده نگارنده، اینها از شیعیان خاصّ بنی امیّه بودند و اصلاً با امام علیهالسلام ارتباطی نداشتند و آنچه در تاریخ به نفع این
1) - همان ، ص 527 - 529.
جمع دیده میشود، ساخته دوستانشان است و بس.
مثلاً، طبری از عیسی بن یزید نقل مینماید: «مختار، با علم سبز و عبدالله بن حارثبن نوفل، با علم و لباس سرخ، با مسلم خروج کرده بودند و ابن زیاد، برای هرکه این دو را پیدا کند، جایزه ای قرار داده بود و سرانجام هردو را گرفت و حبس کرد».(1)
چرا از این جناب عبدالله، تا خروج مسلم اثری نیست؟ چرا در تاریخ، یاری او را به مسلم، نه پیش از خروج و نه در موقع خروج ننوشته اند؟ آیا میتوان گفت که او در خانه خود در موقع گرفتاری مسلم با علم سرخ و لباس سرخ در حرکت بود و به این سمت و آن سمت میچرخید؟ گذشته از این، مختار موقع خروج جناب مسلم غایب بود و وقتی شبانه آمد، کار از کار گذشته و مسلم، محاصره شده و در خانه «طوعه» بود و مختار به دستور عمرو بن حریث که مختار در زیر پرچم او شب را به صبح آورده بود، نزد ابن زیاد رفت و ابن زیاد او را حبس کرد.(2)
پس مختار نه با مسلم خروج کرد و نه کارش به آنجا رسید که ابن زیاد برای هرکسی که او را پیدا کند، جایزه ای قرار دهد. مختار گم نشده بود و از ابن زیاد خود را مخفی نکرده بود.
ابن زیاد موقعی وارد کوفه شد که شیعیان انتظار مقدم امام علیهالسلام را داشتند. او به طور ناشناس و با روی پوشیده وارد شد. مردم که او را میدیدند، به او سلام مینمودند و میگفتند: «مرحباً بک یابن رسول الله ؛ خوش آمدی !».
ابن زیاد از این حسن استقبال، به خشم آمد و چون مسلم بن عمرو باهلی دید که مردم ازدحام کرده اند و دور ابن زیاد را به گمان آن که پسر پیغمبر است، گرفتهاند،
به مردم گفت: کنار روید! این امیر عبیدالله است. وقتی مردم فهمیدند که او عبیدالله
است که داخل قصر شده بود. مردم از آمدن او، بسیار محزون و مهموم گشتند.(1)
از همین حکایت میتوانید نادانی اهل کوفه را کشف نمایید. کسی را که نشناختهاند وندانستهاند و روبسته است، چگونه دورش را میگیرند و خیر مقدم میگویند و اظهار سرور و شادمانی میکنند و به او پسر پیغمبر میگویند ! آیا به گمان
شما، چنین عملی از مردمان عاقل سر میزند؟ حال که دانستند که او ابن زیاد است، به جای آن که مهموم و مغموم شده و برگردند، باید او را با جماعت همراهش - که بنا به نقل ابو مخنف به بیست نفر نمیرسیدند محاصره کنند و از میان بردارند و یا آن که بیرون کنند و به شهر راه ندهند، اگر به راستی انتظار مقدم امام علیهالسلام را داشته و خیر مقدم میگفتند، باید دشمن او را از میان بردارند و یا زندانی نمایند.
آری! مسعودی در مروج الذهب مینویسد: «نزدیک قصر، ابن زیاد روی خود را باز نمود و مردم او را شناختند و فریاد زدند: این پسر مرجانه است و او را سنگباران نمودند. ابن زیاد وارد قصر شد و خود را از دست مردم نجات داد».(2)
چرا به جای سنگ ریزه، تیر و سنان بکار نبردند و یا غیرتمندی با پنجه قوی خود، مردم را از شرّ او راحت ننمود؟
ابو مخنف گوید: چون ابن زیاد وارد قصر شد، مردم را به مسجد دعوت کردند. مردم جمع شدند و او پس از حمد و ثنای الهی گفت: من از طرف یزید برای اداره امور شما آمده ام. من مأمورم که به کسی که اطاعت از ما بنماید، احسان کنم و به کسی که مخالف ما باشد، سختگیری نمایم. تازیانه و شمشیرم مخصوص کسی است که نافرمانی کند. هرکس که به جان خود علاقمند است، از عصیان و مخالفت،
بر حذر باشد.
آنگاه از منبر پایین آمد و از رؤسا و سرشناسان خواست تا کسانی را که مخالف دولت یزید هستند، معرفی نمایند و اگر کوتاهی کردند و از میان طایفه و دسته یک رئیس، کسی مخالف بود و خبرش را آن رئیس نداده بود، آن رئیس را به دار بیاویزند و آن دسته را، از عطا و احسان محروم نمایند.(1)
پیشتر گفتیم که چون کوفه مرکز شیعیان اهلبیت علیهمالسلام بود، عمّال معاویه در طول مدّت سلطنت او، اهل کوفه را زیر شکنجه و عذاب بسیاری قرار دادند. آنان اگرچه زیر بار حکومت معاویه رفته بودند، ولی از مرام و مسلک خود دست برنمی داشتند و همیشه معاویه از خروج و مخالفت آنها علیه خود و فرزندش یزید، در اندیشه بود. از این رو تا توانست، از شیعیان کشت و فردی مثل زیاد بن ابیه را والی کوفه نمود.
نقشه او این بود که تا میتواند شیعیان را بکشد و نابود سازد. زیاد، چون خود از شیعیان علی علیهالسلام بود و شیعیان را کاملاً میشناخت، سلطنت چنین سفاک بیپدری از طرف معاویه برای نابودی شیعه، معلوم است که چه آثار و ثمراتی داشت، و بر شیعیان در طول این مدت چه گذشت.
شما از این حکایت سربسته میتوانید کارها و سیاست هایی که برای اهل کوفه ترتیب داده بودند را کشف کنید.
طبری به سند خود از عیسی بن یزید کنانی روایت میکند که ابن زیاد به هانی گفت: آیا نمیدانی که پدرم وقتی وارد این شهر شد، کسی از شیعه را بجز پدر تو و حجر بن عدی زنده نگذاشت؟ قضایای حجر را نیز تو میدانی که بر سر او چه آمد و چگونه کشته شد. ولی با تو همیشه خوش رفتاری داشت و سفارش تو را به حاکم
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 358 و 359.
کوفه مینمود. هانی تصدیق نمود.(1)
پس عمّال معاویه، مردان متعصب شیعه را میکشتند و آنان را از سر کارها بر میداشتند و به جای آنان، مردم پست و دنیا طلب را بر کارهای حساس میگماشتند. ریشه جوانمردی، شجاعت و فتوّت و شرافت این جمع را میخشکاندند، و تخم فقر، ذلّت، نفاق، اختلاف و وحشت از امرا و قشون و سپاه شام را در دلهای کوفیان میکاشتند.
آنها پس از بیست سال تبلیغ و قتل و غارت، مردم را با این صفات تربیت نمودند ؛ همه از اهل شام میترسیدند و هرکدام، به دیگری بدبین و هریک از دیگری گریزان بود. رابطه دوستی در میان این جمع نبود، و از صدق و صفا و اطمینان به یکدیگر خبری نبود. از تشیّع، جز اسمی و از بغض و کینه و عداوت با آل ابو سفیان، جز حرفی باقی نمانده بود، چه خوب گفت فرزدق شاعر به امام مظلوم علیهالسلام : «قلوب الناس معک و سیوفهم مع بنی أُمیّه(2)دلهای مردم با تو است امّا شمشیرشان با بنی اُمیّه».
به راستی که از تشیّع و دشمنی با آل ابو سفیان، همان اظهار زبانی باقی مانده بود. و گرنه، شمشیرها به نفع بنی امیّه کشیده میشد، و اوامر آنان، هرچه که بود، اطاعت میشد.
این، نتیجه زحمات معاویه در طول بیست سال بود که واقعیّت و حقیقت، از میان رفت و علاقه به دین و مذهب کم شده، خوف از معاویه و یزید، در قلوب جای گرفته بود. شیعه از یکدیگر جدا گشته، روابط و اتحاد و ائتلاف، تبدیل به نفاق گشته بود. شما حال شیعیان کوفه را میتوانید از این قصه هم به دست بیاورید: جناب مسلم در طول توقّف خود در کوفه - که در حدود شصت روز بود - هفتصد درهم
قرض نمود، لذا هنگام شهادت، به ابن سعد وصیّت فرمود که مال او را بفروشد و قرض او را ادا نماید.(1)شیعیانی که این همه نامه نوشته بودند و امام علیهالسلام را طلبیده بودند و امام علیهالسلام جناب مسلم را نزد آنان روانه نمود، چرا نباید مخارج مسلم را تأمین کنند؟ چنین شخصیّتی در چنین موقعیّتی، چرا میبایست از جهت مالی در مضیقه باشد و هفتصد درهم قرض نماید؟
آیا شیعیان پول داشتند و به او نمیدادند و یا آن که نداشتند که مساعدت نمایند؟ بنا به فرض دوم، فقر آنان و بر فرض اول، فقدان فتوّت و جوانمردی و تشیّع راستین در میان آنان ثابت میشود.
از قصّه(2)آمدن جاسوسِ ابن زیاد و دادن سه هزار درهم برای کمک نیز معلوم میشود که جماعت شیعه، گرفتار فقر مالی بودند، لذا از این راه به دام افتادند و دشمن آنان را غافلگیر نمود. این وجوه، برای خرید اسلحه جمع آوری میشد.
از این حکایت معلوم میشود که چگونه شیعیان خلع سلاح شده بودند و چقدر معاویه با احتیاط بوده که دشمنان خود را بیاسلحه و با فقر و فلاکت و اختلاف، نگاه میداشته است. این سیاست معاویه، سرمشق تمام سلاطین جهان میباشد و به غیر این وسیله، هیچ مستعمرهای را نمیتوان گرفت یا نگهداری نمود. هرکس که مستعمره میخواهد، تنها راهش ایجاد اختلاف و فقر و هرج و مرج و نفاق و نادانی و سپردن حکومت به خائنین و کشتن عقلا و مصلحین است. عجیب تر این که همیشه خود را برای آن جامعه، مصلح و دلسوز معرفی مینمایند و خیانت وتقصیر را به همان جماعت نسبت میدهند و آنان را مردمانی نالایق و جاهل میخوانند.
معاویه، شیعیان را به این رنگ در آورده و همیشه آنان را مرعوب سپاه شام
نموده بود. در سر آنان جا گرفته بود که هیچ وقت نمیتوانند با سپاه شام جنگ کنند و یا روبرو شوند.
ابن زیاد، از این فقر و فلاکت شیعیان و ترسشان از اهل شام، کاملاً استفاده کرد و بهترین وسیله او برای پراکنده ساختن اهل کوفه از اطراف مسلم، همین بود که سپاه شام میرسد و شما طاقت جنگ با آنان را ندارید.
مردم نیز این مطلب را قبول داشتند و در نزد آنان مسلّم و روشن بود. لذا به تدریج میآمدند و خویشان و دوستان خود را میبردند و جمعیّت را متفرّق مینمودند.
جناب مسلم چون ضعف شیعه را حسّ نمود، خواست خود را در مقابل این ستمکار تقویت کند، و بهترین راه به نظر او، رفتن به منزل هانی بن عروه مرادی بود. از طرفی جای او در منزل مختار معلوم شده بود و جهت اختفا، باید تغییر منزل میداد.
مسعودی در مروج الذهب گوید: هانی، شیخ و زعیم طائفه «مراد» بود و در آن زمان، چهار هزار سواره و هشت هزار پیاده، به فرمان او بود و اگر هم عهدان خود را در طائفه کنده و دیگر طوائف در موقع حاجت میطلبید، سیهزار مرد جنگی برای او آماده میشد.(1)
پس هانی، از بزرگترین شیوخ کوفه یا عراق محسوب میشد. زیاد بن ابیه که تا میتوانست بزرگان شیعه را میکشت، نسبت به هانی، علاقه به خصوصی داشت و سفارش او را به حاکم کوفه نموده بود. پس هانی، شیخ طائفه و در نزد دولت، موجّه
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 59.
بود و همین احترام در دستگاه دولتی، موجب زیادی عظمت و نفوذ کلمه و محبوبیّت او در میان مردم میگشت.
جناب مسلم در این موقع که متوجه خود و ضعف شیعه میشود، بهترین وسیله برای تقویت خود را متحد شدن با هانی میبیند.
البته، رئیس عشیره بسیار محترم است و اوامر او را عشیرهاش اجرا میکنند هرچند که مخالفت با دین و طریقه مذهب باشد. اگر او فرمان قتل مظلومی را بدهد، بی درنگ او را میکشند و اگر فرمان یاری او را دهد بدون معطّلی از او حمایت میکنند. پناه دادن هانی به مسلم و حمایت از او، موجب این بود که تمامی آن جمعیّت از بهترین یاوران جناب مسلم باشند و در این موقع میبایست از او حمایت کنند هرچند که شیعه نباشند و یا حتی ناصبی باشند. زیرا فرمان شیخ و رئیس طایفه، بالاتر از قوانین جاریه در نزد اتباع وی است.
طبری نقل میکند: پس از آن که مسلم مطلع شد که ابن زیاد مردم را تهدید کرده و به وسیله جاسوسان و عمّال خود، سخت گیری نموده و حضورش در منزل مختار فاش شده، از خانه مختار بیرون آمد و به خانه هانی رفت. هانی چون مسلم را دید خوشش نیامد. مسلم گفت: آمدهام به من پناه دهی و مرا مهمان خود نمایی.
هانی گفت: مرا به زحمت میاندازی و اگر نبود که در منزل من پاگذاردهای و به من اطمینان پیدا کردهای، هرآینه دوست میداشتم و از تو میخواستم که مرا رها کنی و از منزل من بیرون روی، ولی مثل من مثل تو را رد نمیکند، داخل شو.
او داخل خانه شد، و شیعیان شروع به رفت و آمد نزد مسلم در خانه هانی نمودند.(1)
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 362.
همچنین طبری از ابو مخنف نقل میکند که هانی به ابن زیاد گفت: به خدا سوگند! من مسلم را به خانهام دعوت نکردم و از کار او اطلاع نداشتم تا او را دیدم بر در خانه من نشسته و از من اجازه میخواهد که داخل خانه شود. من حیا کردم که او را رد نمایم، پس او را در منزل آوردم و مهمان خود نمودم، و الان اگر بخواهی، میروم و به او میگویم که از خانه من بیرون شود و هرکجا میخواهد برود و از پناه من بیرون آید.
ابن زیاد گفت: از تو دست بر نمیدارم تا او را نزد من آوری و تسلیم من نمایی.(1)
به نظر من، این نقلها نادرست بوده، و در موقع سلطنت ابن زیاد و آل امیه ساخته شده است، حال یا برای تعظیم آل زیاد و بنی امیّه، یا به نفع فامیل هانی و یا برای پایین آوردن منزلت بزرگان دین همچون جناب مسلم بن عقیل و هانی بن عروة، زیرا اوّلاً اگر واقعا هانی مأخوذ به حیا شده بود، میبایست فقط جان مسلم را حفظ کند و وسائل نجات او را از شرّ ابن زیاد فراهم سازد، (مثلاً میتوانست نزد ابن زیاد برود و از او بخواهد به مسلم اجازه دهد که به حجاز برگردد. یا آنکه شبانه او را با مردمانی به سمت حجاز روانه کند و یا آنکه او را در خانه خود و یا یکی از بستگان خود مخفی نماید) نه این که مسلم در خانه هانی مشغول فعالیت شود و شیعیان با او رفت و آمد داشته باشند و در آنجا برای خرید اسلحه پول جمع آوری نمایند.
از همان نقل گذشته(2)معلوم شد که شیعیان پس از رفتن مسلم به خانه هانی، با او رفت و آمد داشته اند. و طبق نقل دیگر، ابن زیاد به هانی گفت: این کارها چیست که در خانه تو واقع میشود؟ تو در مقام فتنه و اختلاف و دشمنی با یزید بر آمدی، مسلم را در خانه خود مخفی نمودی، و برای او سلاح و لشکر جمع آوری
میکنی. گمان کردی این کارهای تو بر ما مخفی میماند؟!(1)
همان جاسوس ابن زیاد که سه هزار درهم آورده بود، به خانه هانی رفت و آمد مینمود. او مطلع شد که اعانه برای تهیّه سپاه و سلاح جمع آوری میشود. پس این امور با این که هانی به مسلم پناه داد چون مأخوذ به حیا شد، ناسازگار است، و این امور که اتفاق افتاد، کشف از این میکند که هانی از شیعیان حقیقی و در مقام مبارزه و قطع ریشه فساد و کوتاهکردن دست بنی اُمیّه و خدمت به خاندان پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده است، و به همین سبب شهید شد.
ثانیا، مسعودی در مروج الذهب نوشته است: چون مسلم از آمدن ابن زیاد با خبر شد، به منزل هانی بن عروه مرادی نقل مکان کرد. ابن زیاد به وسیله جاسوسی از مکان مسلم مطّلع شد، پس محمّد بن اشعث بن قیس را نزد هانی فرستاد تا هانی را نزد او بیاورد. وقتی ابن اشعث، هانی را آورد، ابن زیاد از مکان مسلم پرسید. هانی انکار کرد، پس ابن زیاد با هانی درشتی کرد.
هانی گفت: زیاد پدر تو بر من حق دارد و من میل دارم احسان او را پاسخ داده باشم، و تو را به چیزی دلالت کنم.
ابن زیاد گفت: آن چه چیز است؟
هانی گفت: تو با اهل بیتت و آنچه مال داری، به سلامت به شام روید. چون کسی آمده که سلطنت حقّ او است و او سزاوارتر از تو و از یزید است.
ابن زیاد او را نزدیک طلبید، و با چوبی که در دست داشت دماغ هانی را شکست و ابروی او را شکافت و گوشت صورت او را کند و چوب را بر سر و صورت او شکست.
هانی دست برد و شمشیر پاسبانی را که ایستاده بود کشید، پاسبان شمشیر را به او نداد. اصحاب هانی که بیرون درب بودند فریاد کردند هانی را کشتند. ابن زیاد
1) - همان، ص 365.
ترسید و هانی را در اطاقی نزدیک خود زندانی نمود، و شریح قاضی را نزد مردم روانه نمود و شریح شهادت داد که هانی زنده است و بدین ترتیب مردم بازگشتند.(1)
مؤیّد این نقل نیز روایتی است که طبری به سند خود از «حصین بن عبدالرحمان» نقل نموده، حصین میگوید:
مسلم در منزل هانی جای گرفت و مردم دور او جمع شدند. این خبر به گوش ابن زیاد رسید. ابن زیاد هانی را نزد خود خواند و به او گفت: آیا من تو را اکرام نکردم و به تو خدمت ننمودم؟ هانی تصدیق نمود.
ابن زیاد گفت: پس جزای تو به من چه چیز است؟
هانی گفت: من تو را حفظ و از تو نگاهداری میکنم.
ابن زیاد گفت: تو من را نگاه میداری؟ پس با چوب او را زد، و به فرمان او هانی را کشتند.(2)
مؤیّد این دو نقل، نقل دیگری است که طبری به سند خود از «عیسی بن یزید کنانی» روایت نموده که چون ابن زیاد حق خود و پدرش را نسبت به هانی ثابت نمود، به او گفت: جزای من این بود که دشمن من، مسلم را در خانه خود مخفی نمایی؟
هانی منکر شد. ابن زیاد جاسوس را طلبید، وقتی هانی او را دید، فهمید که او این خبر را به ابن زیاد رسانده است، پس به ابن زیاد گفت: تو از جریان با خبر شدی، و من حقّ تو را ضایع نمیکنم و جزای احسان تو این است که با اهل خود در امان هستی، برو آنجا که خواهی.
مهران غلام ابن زیاد گفت: این چه ذلّتی است که به تو روی آورده ! ؟ این بنده،
در سلطنت تو، تو را امان میدهد!
ابن زیاد گفت: مهران! بگیر او را.
مهران هانی را گرفت، و ابن زیاد با چوب به صورت هانی میزد تا آن که دماغ و پیشانی او را شکست. طایفه مذحج باخبر شدند و قصر را محاصره کردند. ابن زیاد هانی را حبس نمود و به شریح گفت: خبر زنده بودن او را به طایفه مذحج بده و مردم را پراکنده کن، او نیز همین کار را انجام داد.(1)
از این نقلها معلوم میشود که هانی با کمال شهامت و شجاعت اظهار نموده که سلطنت حقّ یزید و آل امیّه نیست، بلکه حقّ پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است، امّا به جهت احسان «زیاد» و خدمات عبیدالله حاضر است به او کمک نماید، و ابن زیاد و فامیل و اموال او را در پناه خود به هرکجا که میخواهد برساند.
پس چگونه میشود آن نقلی که میگوید «من مأخوذ به حیا شدم، او به خانه من آمد و من مجبورا او را پناه دادم و حاضر هستم بروم او را بیرون کنم تا هر کجا که میخواهد برود» صحیح باشد.
ببینید میان این دو نقل چقدر تفاوت است!! البته در زمان سلطنت یزید و آل امیه چیزی که به شئونات و مقام آنان بر خورد نداشته باشد ساخته میشود، و حتما مقام هانی را پایین میآورند و مقام آنان را بالا میبرند، و این کاری است که به خوبی انجام دادهاند.
اگر کسی میخواهد از مجعولات آن دوره که به جهت تقرّب به سلاطین ساخته شده، مطّلع شود همین کتاب «تاریخ طبری» را به دقّت ملاحظه کند، میبیند که برای موضوع واحدی، نقل های متناقض و مختلفی است که هیچ راه جمع
ندارد، و منشأش همین است که هر نقلی برای غرضی ساخته شده، که حق را در لفافه باطل بپوشانند.
1) - همان، ص 361.
البته شخص بصیر و مطلع به خوبی میتواند حق را تشخیص دهد و از باطل جدا سازد.
ثالثا، جناب مسلم، جناب هانی را از میان تمام رؤسای شیعه اختیار نمود و به منزل او رفت. همین کار جناب مسلم، کاشف از این است که کمال اطمینان را به هانی داشته، و او را به تمام معنی جوانمرد میدانسته و حقا هم این تشخیص درست بود، زیرا آنچه مسلّم و مقطوع است همین است که این بزرگمرد به جهت حفظ مسلم به شمشیر ابن زیاد کشته شد، و تا او بود ابن زیاد به مسلم دسترسی نداشت، و پس از کشته شدن یا حبس شدن او مسلم بیرون آمد، و بالاخره به دام افتاد.
پس چنین بزرگمردی که مسلم به او پناه آورده نمیگوید: میل داشتم مرا به زحمت نیفکنی و از خانه من بیرون روی، یا مجبور شدم از تو حمایت کنم، و یا به ابن زیاد بگوید: میروم او را از خانه بیرون میکنم.
این گونه کلمات، شایسته چنان بزرگمردی نبوده و حقّا برای توهین به هانی و تجلیل از مقام سلطنت و تقرّب به آنان چنین سخنانی ساخته شده است. آنچه به نظر من درست میآید این است که چون جناب مسلم خواست در مقابل ابن زیاد خود را محکم نماید و از کمک هانی کاملاً بهرهمند شود، به منزل هانی رفت، و آن جوانمرد در منزل خود از مسلم پذیرایی نمود، و همان خانه را سنگری محکم کرد، و از آنجا مشغول جمع آوری سپاه و سلاح شدند.
البته، هانی به دام افتاد وگرنه هیچ وقت ابن زیاد توانایی مقاومت در برابر او را نداشت. هانی عظمت خود را اصلاً از دست نداد و در برابر ابن زیاد خود را نباخت، بلکه خود را شخصی شجاع و رئیس قبیله میدانست، لذا میخواست جزای احسان او و پدرش را با پناه دادن به ابنزیاد و روانه کردن او و اهل بیت او به شام، بدهد ؛ هانی تا آن دم آخر خود را نباخته بود، و گرنه دست به شمشیر نمیبرد،
همان اقدام او در دار الاماره و کشیدن شمشیر آن پاسبان، کشف از نهایت شجاعت و عظمت هانی مینماید. او نظیر این عمل را در بازار کوفه، موقع کشته شدن انجام داد.
آری! هانی شریف، شجاع، رئیس قبیله و شیعه حق شناس، آن سخن را به مسلم یا به ابن زیاد نمیگوید؛ هانی بزرگتر از آن است که بخواهد مسلم را از خانه براند.
رابعاً، جناب مسلم بزرگتر از آن است که ندانسته و تحقیق نکرده به تنهایی برود بر در خانه هانی بایستد یا بنشیند تا هانی او را پناه دهد و مهمان نماید.
و از طرف دیگر، هنوز که جمعیّت شیعه امتحان نداده بودند، و از دور او پراکنده نشده و او را تنها نگذاشته بودند که چنین عملی از او سر بزند. البته کسی مثل جناب مسلم، خصوصاً در آن وقت که دوستان او را رها نکرده، و از کمک دریغ نداشته اند، بدون سابقه و اطلاع از نظر هانی به منزل او نمیرود. و اگر مسلم فقط میخواست از کمک هانی استفاده کند، برای چه به وسیله دوستان خود از بزرگان شیعه، نظر هانی را به دست نمیآورد؟
البته همان بزرگان میروند و هانی را وادار میکنند که بیاید و از جناب مسلم دعوت کند و او را به منزل خود ببرد و این، در صورتی است که خود هانی ملازم مسلم نبوده و از آن سرور در ابتدا دعوت نکرده باشد. پس چه شده که به مجرّد رسیدن ابن زیاد به کوفه، فورا مسلم خود را ببازد، به این اندازه که به تنهایی به خانه هانی برود، بنشیند و به آن نحو وارد خانه او شود.
جناب مسلم، همان شجاع دلاوری است که سپاه ابن زیاد نتوانستند با او جنگ کنند، و از بالای بام به وسیله سنگ و آجر و افکندن آتش او را خسته کردند.(1)
مسلم، همان شجاع توانایی است که در دارالاماره به ابن زیاد آن کلمات را گفت، و
1) - همان، ص 373.
دم مرگ به قاتل خود آن سخن را فرمود که خود ابن زیاد تعجّب کرد و گفت: آیا وقت کشته شدن نیز فخر میکند ؟ !(1)چنین مرد شجاعی که به هیچ وجه خود را نباخته، جهت ندارد که از اوّل این گونه سبکی نماید و از منزلت خود بکاهد.
به عقیده من، این قسمت از نقل، قطعا برای پایین آوردنِ مقام مسلم و بالا بردن ابن زیاد ساخته شده است، چون نظیر این عمل - بلکه بدتر از آن - از ابن زیاد سرزد، موقعی که جمعیت از او پراکنده شده بودند، او لباس زنانه پوشید وخود را به خانه مسعود رسانید؛ چنانکه این قصه را شرح خواهم داد.
پس برای آن که کوچکی را بزرگ نمایند، بزرگانی را کوچک میکنند، تا گفته شود این عمل از دیگران نیز سر زد، و اختصاص به ابن زیاد ندارد.
این روایات متناقض و مختلف که در کتب تاریخ و به خصوص در کتاب طبری جمع شده، ساخته مردمان پستِ دنیا طلب است که برای تقرّب به سلاطین جهت پرده پوشی حق و جلوه دادن باطل ساختهاند. چه بسا منافقینی از این راه به دنیا رسیدند و حقیقتی را مخفی کردند. اتفاقاً در قضایای امام شهید و وقایع روز عاشورا و دنباله آن، این گونه احادیث، بسیار ساخته شده است. البته دوستان آل زیاد و ابو سفیان تا میتوانستند از عظمت امام شهید و مسلم بن عقیل کم مینمودند که در همین کتاب - به عون الهی - به پارهای از خیانتهای منافقین و جنایتهای آنها در تاریخ
اشاره مینمایم. کسانی که در این کتب سیر و گردش میکنند نباید تا نقلی را دیدند، بدون تحقیق آن را باور کنند و به آن ترتیب اثر دهند.
دشمنان آلمحمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در همین نقل از عظمت و شرافت رئیس شیعه ما، - یعنی اول شهید در راه اهلبیت، هانی بن عروه - و از جلالت و علوّ شأن و مقام اولین شهید از اهلبیت علیهمالسلام، مسلم بن عقیل، تا توانستند کاستند، و به جای آن تا توانستند حدیثی که موجب وهن و کوچک نمودن این دو بزرگ مرد باشد ساختند.
1) - همان، ص 377 و 378.
پس، حدیث رفتن مسلم به تنهایی و نشستن بر در خانه هانی و جواب هانی به مسلم و به ابن زیاد، همه این ها مولود اغراض منافقین و دشمنان آل محمّد و دوستان آل ابو سفیان است. از همین رو بر شیعیان است که این گونه احادیث را اگر میخوانند یا مینویسند، مردم را متوجّه دروغ بودن آن بنمایند، تا ندانسته به مقصد شیاطین کمک نکرده باشند، و از عظمت و علوّ مقام بزرگان دین نکاسته باشند.
خامساً، اگر هانی حاضر میشد که مسلم را از خانه بیرون کند تا هرکجا که خواهد برود، پس برای چه ابن زیاد از او قبول نکرد؟ ابن زیاد از آن ترس داشت که هانی با استفاده از عظمت و جمعیّت خود، از جناب مسلم حمایت کند و از او دفاع نماید، پس اگر هانی، مسلم را از خود جدا میکرد، میبایست که ابن زیاد از او راضی شود، پس برای چه او را با چوب به قدری بزند که دماغ او را بشکند، و گوشت صورت او را جدا سازد ؟ !
اگر بگویید: ابن زیاد اطمینان نداشته که هانی راست میگوید، و اگر بیرون میرفت شاید چنین اقدامی نمیکرد. جواب آن این است که در این صورت ابن زیاد میبایست از او وثیقهای بخواهد و ضامن بگیرد که چون بیرون رود خلاف نکند، این است راه و طریقه عقلا در چنین مواردی، نه زدن و حبس کردن و کشتن.
اگر هانی میگفت: من مجبورا به او پناه دادم و حال میروم و او را بیرون میکنم و دیگر به من مربوط نیست، تمامی اشرافی که در آنجا حاضر بودند پشتیبان هانی میشدند، و به ابن زیاد میگفتند: راست میگوید.
به علاوه، طریقه عرب بر این جاری بود که در این گونه مواقع، طرف را از خود جدا میساختند و از پناه خود بیرون مینمودند تا هر توهین و جسارتی که به او میشود به پناه دهنده مربوط نباشد، و او بتواند بگوید: تا در پناه من بود کسی به او ضرری نرسانید؛ در این مورد هیچ جهت ندارد که ابن زیاد بر هانی سختگیری کند و او را بکشد.
پس کشته شدن هانی، شاهد صدقی بر دروغ بودن این نسبتها به جناب هانی است و شاهدی قطعی است بر آن که هانی بزرگترین فرد شیعه بوده که تصمیم داشته از مسلم حمایت کند و از او دست بر ندارد. در نتیجه، در همین راه کشته شده است سلام الله علیه.
هنگامی که ابن زیاد وارد کوفه و در دار الاماره مستقر شد، تمام همّ و فکرش این بود که بر مسلم دست یابد و جمعیّت او را متفرق سازد. امّا مسلم مخفی بود - و از اول ورود به کوفه در پنهانی مشغول فعالیت بود، و شاید در این موقع، بیش از پیش در کتمان کار خود سعی میفرمود - و دست یافتن بر آن سرور کار آسانی نبود، لذا عمّال و جاسوسان ابن زیاد مشغول فعالیت شدند.
طبری به سند خود روایت میکند: ابن زیاد، معقل غلام خود را خواست و به او سه هزار درهم داد و گفت: اصحاب مسلم را پیدا کن و این وجه را به آنان بده، و بگو برای کمک به جنگ با دشمنان شما است، و اظهار کن که تو از شیعیانی. وقتی این وجه را به آنان بدهی به تو اطمینان پیدا میکنند، و چیزی را از تو پنهان نمیدارند و تو صبح و شام با آنان باش و از جریان آگاه شو.
معقل به مسجد کوفه آمد، شنید مردم میگویند: این مرد برای حسین علیهالسلام بیعت میگیرد، و او مسلم بن عوسجه اسدی بود، پس نزد مسلم آمد. او نماز میخواند. پس از تمام شدن نمازش به او گفت: من از اهل شام و از شیعیان اهل بیت و دوستِ دوستانشان میباشم. شنیدهام یکی از اهل بیت به کوفه آمده و برای پسر پیغمبر بیعت میگیرد، از این رو آمدم و این پول را آوردم که به او بدهم، ولی کسی را نیافتم
که مرا نزد او ببرد یا جای او را به من نشان دهد. من در مسجد نشسته بودم که شنیدم بعضی از مردمان میگویند که شما از او اطلاع دارید، نزد شما آمدم و پول را آوردم
که به شما بدهم. مرا نزد مسلم بن عقیل ببرید، تا با او بیعت کنم، و اگر بخواهی از من جلوتر بیعت بگیر، آنگاه مرا به خدمت ایشان برسان.
مسلم بن عوسجه گفت: از ملاقات با تو خرسندم که به آرزوی خود رسیدهای و خداوند به وسیله تو اهلبیت علیهمالسلام را یاری میکند، ولی از آن که کار ما به آخر نرسیده و نقشه ما تمام نشده، خوش نداشتم راز ما از پرده بیرون افتد، چون از ابن زیاد میترسم.
جاسوس در همان مجلس بیعت کرد، و مسلم بن عوسجه از او عهد و پیمان گرفت که این امر را مخفی کند و کسی را مطلع نسازد، سپس به او گفت: چند روز به خانه من رفت و آمد نما تا وقت آن برسد که تو را به نزد مسلم بن عقیل ببرم و به حضورش شرفیاب شوی.(1)
این جاسوس پس از چند روز، نزد مسلم بن عقیل رفت و همه روزه در محضر ایشان حاضر بود و تمام جزئیات را برای ابن زیاد شرح میداد.(2)
گویند: «حبّ الشی یُعمی و یُصم»، به راستی که این سخن، حکیمانه، درست و بسیار محکم است. مسلم بن عوسجه هم جوانمردی است که در سراسر وجودش عشق و علاقه امام حسین علیهالسلام موج میزند، او همان کسی است که وقتی روز عاشورا بر زمین افتاد، امام علیهالسلام بر بالین او حاضر شد و فرمود:
«خداوند تو را رحمت کند «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمابَدَّلُوا تَبْدِیلاً»(3)».
«برخی از آنان به شهادت رسیدند، وبرخی از آنها در همین انتظارند وهرگز عقیده خود را تبدیل نکردند»
پس حبیب بن مظاهر نزدیک او رفت و به او گفت: بسیار سخت و ناگوار است بر من که تو را در این حال ببینم، تو را به بهشت بشارت میدهم.
مسلم با صدای بسیار ضعیفی به حبیب گفت: خداوند تو را به خیر بشارت دهد.
حبیب گفت: اگر نه این است که من به دنبال تو میآیم، هرآینه میل داشتم مرا به آنچه میخواستی وصیت کنی تا انجام دهم.
مسلم بن عوسجه گفت: خداوند تو را رحمت کند! سفارش این مرد را به تو مینمایم، و اشاره به امام مظلوم نمود. و از او خواست که جان خود را فدای امام نماید.
حبیب گفت: به خداوند کعبه قسم که چنین مینمایم.(1)
مسلم بن عوسجه در کوفه میخواهد حسین علیهالسلام را یاری نماید، او میخواهد از عمو زاده امام علیهالسلام حمایت کند و برای او یار ویاور تهیه نماید و برای کمک به سپاه حسین علیهالسلام اسلحه خریداری کند. او سر تا پا در احساسات فرو رفته و به جز یاری حسین علیهالسلام چیزی در نظر ندارد، در نتیجه وقتی که میشنود مرد غریبی میگوید: من از شیعیان هستم و برای یاری امام علیهالسلام آمادهام و این سه هزار درهم را برای کمک به دوستان او در جنگ با دشمنان آوردهام، نمیتواند او را رد کند. با آن که متوجّه است
دشمن دارد و میداند خبر مسلم به ابن زیاد، پیش از آن که کار تمام شده باشد، رسیده، باز نمیتواند از این مرد و پول بگذرد؛ عشق و علاقه به یاری امام علیهالسلام و غلبه حق او را بیش از حدّ متهوّر یا به مردم خوشبین ساخته است.
شاید هم آن چند روزی که مسلم بن عوسجه آن مرد را نگاه داشت و به منزل
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 435 و 436.
خود برد، برای این بود که او را خوب بشناسد و از حال او تحقیق نماید. بنابراین تا یقین پیدا نکرد او را به نزد جناب مسلم نبرد و در این چند روز، او را در دایره ضد جاسوسی امتحان کرد. امّا چون معقل جاسوس کار آزمودهای بود، مشت او باز نشد و در امتحان، سیاهرویی او آشکار نگردید.
آری! او جاسوس بود و درس جاسوسی را کاملاً خوانده و در دربار زیاد بن ابیه که روباه ترین مردم عرب بود، تربیت یافته و ورزیده گردیده بود. پس مسلم بن عوسجه نمیتوانست در این چند روز به حقیقت او واقف شود؛ آن هم آن بزرگمرد خوشبین و احساساتی که حتی در دم مرگ سفارش حسین را به حبیب مینماید.
جناب مسلم بن عقیل آنگاه که در خانه هانی بن عروه است، بیکار ننشسته و مشغول جمع آوری سپاه و اسلحه است. پول همین جاسوس را نیز ایشان به ابو ثمامه صیداوی داد تا اسلحه بخرد.
ابو ثمامه سوار کاری شجاع بود که به اسلحه شناخت بسیار داشت، او نیز در کربلا خود را به امام رساند و در رکاب ایشان جنگ کرد تا کشته شد، و جان خود را فدای امام شهید نمود.
به هر صورت، شیعیان در آن خانه رفت و آمد داشتند، و چنان نبود که مسلم ترسیده و در خانهای پنهان گشته و کسی با او تماس نداشته باشد. مسلم بزرگتر از آن است که این خیالات در باره او صحیح باشد. ایشان مأمور بود کار خود را پنهانی انجام دهد و بیش از آنچه کرد مأموریت نداشت، و اگر مأمور به مبارزه و مجاهده بود، بیش از این از خود در تاریخ اثر باقی میگذاشت.
من برای آنکه کسی توهّم نکند که ابن زیاد در سیاست و شجاعت، بالاتر از جناب مسلم بود، مقایسهای میان حق و باطل مینمایم و به مختصری از احوال ابن زیاد پس از ختم قضایای جناب مسلم علیهالسلام اشاره میکنم، تا خوانندگان با بصیرت باشند و با چشمان خود فرق میان روز و شب و نور و ظلمت را بشناسند.
داستان آمدن ابن زیاد به خانه هانی و عیادت از او، و یا عیادت از «شریک»، در کتب تاریخ دیده میشود. امّا این امر برای من روشن نیست، و گمان میکنم که این حکایت نیز ساخته منافقین باشد. من این قصّه را از ابو مخنف به نقل طبری برای خوانندگان شرح میدهم.
ابو مخنف از «ابو وداک» نقل مینماید که هانی بن عروه مریض شد. عبیدالله ابن زیاد از هانی عیادت نمود، عمارة بن عبید سلولی به هانی گفت: مقصود ما از این تجمّع کشتن ابن زیاد است، خداوند تو را بر او مسلّط نمود. پس او را بکش.
هانی گفت: نمیخواهم او در خانه من کشته شود. پس ابن زیاد بیرون رفت.
یک هفته بعد، شریک بن اعور که از بصره آمده بود در خانه هانی مهمان گشت، و اتفاقاً مریض شد. شریک شیعه بسیار سختی بود، ابن زیاد به او خبر داد که امشب برای عیادت تو به خانه هانی میآیم.
شریک به مسلم گفت: این فاجر، امشب به عیادت من میآید، پس چون نشست تو بیرون بیا و او را بکش و چون او کشته شود، دارالاماره به تصرّف تو در میآید. اگر من نیز از این مرض نجات یابم به بصره میروم و بصره را به تصرّف تو در میآورم.
شب شد و عبیدالله آمد. جناب مسلم خواست که وارد اطاق شود و عبیداللّه را از پای درآورد، ولی هانی مانع شد و به مسلم گفت: نمیخواهم در خانه من کشته شود.
ابن زیاد از مرض و مدت کسالت شریک سؤال نمود، مجلس طول کشید، و از مسلم خبری نشد. شریک ترسید وقت بگذرد و فرصت از دست برود، شروع به خواندن شعر زیر نمود:
ما تنتظرون بسلمی أن تحیوها
اسقنیها و إن کانت فیها نفسی
و این شعر را مکرر خواند، عبیدالله مقصود او را نفهمید، گفت: چه میگوید، آیا حال او سخت است و هذیان میگوید؟
هانی گفت: از صبح تا به الان، حال او خوب نیست. ابن زیاد رفت و مسلم آمد، شریک گفت: چرا او را نکشتی؟
مسلم گفت: هانی نخواست در خانه او کشته شود، و دیگر آن که مردم حدیثی نقل میکنند که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «مؤمن کسی را ناگهانی نمیکشد».
هانی گفت: به خدا سوگند! اگر او را کشته بودی، فاسقِ فاجرِ کافرِ غادری را کشته بودی، ولی من نمیخواستم در خانه من کشته شود.(1)
این حکایت را ابو الفرج اموی در کتاب «مقاتل» از همان ابو مخنف باهمان سند از ابو وداک نقل کرده است، ولی قصّه مریض شدن هانی و مکالمه عماره سلولی را نقل نکرده، و فقط کسالت شریک را باهمان کیفیّت بیان کرده، ولکن شعر شریک را این گونه نقل کرده است:
ما الانتظار بسلمی ان تحیوها
حیوا سلمی وحیوا من یحییها
کأس المنیة بالتعجیل فأسقوها
او میگوید که هانی به ابنزیاد گفت: پیش از غروب آفتاب تا الآن، به این حال است. و میگوید شریک گفت: اگر او را کشته بودی. فاسق فاجر کافر غادری را کشته بودی.(2)
همچنین طبری به سند خود از «علی بن صالح» نقل میکند: شریک در حالی که مریض بود وارد منزل هانی شد و به او گفت: بگو مسلم نزد من باشد، چون عبید الله برای عیادت من میآید. شریک از مسلم پرسید: اگر تو بر ابن زیاد دست یابی او را با شمشیر میکشی؟
مسلم گفت: آری به خدا سوگند!
عبیدالله وارد منزل هانی شد، و شریک به مسلم گفت: هر وقت من آب طلبیدم بیا و او را با شمشیر بزن. عبیدالله آمد و نزد شریک نشست، در حالی که غلام او مهران بالای سر عبیدالله ایستاده بود، چون شریک آب طلبید، کنیز خواست آب بیاورد، دید مسلم ایستاده است. رفت و آب نیاورد، شریک مکرّر گفت: به من آب بدهید. سرانجام گفت: برای چه آب به من نمیدهید؟ آب بیاورید اگرچه من نابود شوم!
مهران، غلام عبید الله، احساس خطر نمود، به عبید الله اشاره کرد و او از جای برخاست.
شریک گفت: ایّها الامیر! بنشین، میخواهم به تو وصیّت کنم. گفت: بر میگردم. مهران او را بیرون برد و گفت: میخواست تو را بکشد.
گفت: چگونه این امر در خانه هانی میشود با خدمات من به شریک و احسان پدر من به هانی؟(1)
این است حکایات وارده در این موضوع، امّا برای من در این رابطه پرسشهایی است:
1 - چرا ابو الفرج قصّه مریضی هانی را از وسط مطلب حذف نموده است؟ آیا در نقل ابو مخنف بوده و ابو الفرج عمدا کم کرده؟ و یا آن که نبوده و طبری اضافه کرده است؟
در آخر نقل طبری از ابو مخنف به همین سندها آمده است: هانی همه روزه به
دیدن ابن زیاد میرفت، ولی چون مسلم بر او وارد شد دیگر نزد ابن زیاد نرفت و اظهار بیماری کرد و از خانه بیرون نمیآمد. ابن زیاد به مجلسیان خود گفت: چه شده است ؟ هانی را نمیبینم ! گفتند: او مریض است، گفت: اگر میدانستم که او
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 360.
مریض است او را عیادت میکردم.(1)
و نیز ابو مخنف از همان ابووداک نقل میکند: ابن زیاد گفت، چرا هانی به دیدن ما نمیآید؟
گفتند: مریض شده است.
ابن زیاد گفت: به من خبر رسیده است که او خوب شده و شبها بر در خانه خود مینشیند. به او بگویید بیاید و از من دیدن کند، من نمیخواهم اشرافی مثل او در نزد من بد سابقه شوند.(2)
پس بنا بر همین دو نقل، ابن زیاد از هانی عیادت نکرده است.
2 - پس چگونه در اول آن نقل آمده است که هانی مریض شد و ابن زیاد از او عیادت کرد ؟ !
3 - ابن زیاد، امیری سفّاک و ترسو بود و میدانست که مسلم در خانه هانی است و بنا به نقل ابومخنف از ابو وداک، از قضایای روز، به وسیله مفتّش و جاسوس خویش با خبر میشد، چون او اول از همه وارد میشد و آخر از همه بیرون میرفت و اخبار را به گوش ابن زیاد میرساند، پس با این وضع چگونه میتوان قبول کرد که او تنها به خانه هانی آمده، آن هم یک یا دو مرتبه، طوری که کسی بتواند او را بکشد؟
4 - بنابر نقل طبری از ابو مخنف، هانی، ابن زیاد را فاسق، فاجر، کافر و غادر میدانسته و منزل خود را در اختیار دشمن او و مرکز فعالیت و جمع آوری سپاه و اسلحه قرار داده بود، پس برای چه از کشته شدن ابن زیاد در خانهاش امتناع میکند؟
5 - بنابر همین نقل، با آن که هانی در دفعه اول گفته بود که دوست ندارم ابن زیاد در خانه من کشته شود، پس چرا شریک رضایت هانی را فراهم نکرد و از مسلم
خواست که ابن زیاد را بکشد؟
6 - با آن که هانی به مسلم گفته بود که راضی به قتل ابن زیاد در منزلش نیست، پس چرا مسلم شریک را مطلع نکرد و او را این اندازه منتظر گذاشت تا آن کلمات را بگوید و حمل بر هذیان گفتن او شود؟
7 - اگر شریک این اندازه به اهل بیت علاقهمند بود و با آل زیاد و ابوسفیان دشمنی میورزید، چرا در حال صحّت و توانایی کاری نکرد و خدمتی ننمود؟ او در موقع سلامتی از بهترین یاوران ابن زیاد بود، به آن اندازه که ابن زیاد او را انتخاب کرد و ملازم رکابش نمود.
آیا شریک، از وقتی که از بصره به قصد کوفه بیرون آمد، هیچ وقت فرصتی پیدا نکرد که ابن زیاد را بکشد؟ او که در حال مریضی حاضر شده بود ابن زیاد کشته شود، هرچند به کشته شدن خودش تمام شود، چرا تاکنون به کشتن آن فاجر فاسق کافر تصمیم نگرفته بود؟
8 - چرا در نقل «عیسی بن یزید» علّت بیرون نیامدن مسلم ذکر نشده، و در نقل ابومخنف از ابو وداک، آن دو سبب ذکر شده است؟
9 - اگر شریک میخواست ابن زیاد کشته شود، مگر راه منحصر به این بود که مسلم کشنده او باشد؟ چرا به غلامان خود یا دیگری نگفت که او را بکشند؟ آیا ترس این داشت که ابن زیاد کشته نشود و میخواست در این وقت، خود را تبرئه نماید و بگوید به من مربوط نبوده و بدون دخالت من این عمل انجام گرفته است؟ آیا نمیدانست اگر مطلب کشف شود ابن زیاد او را خواهد کشت؟
10 - در نقل عیسی بن یزید آمده است: مهران غلام ابن زیاد احساس خطر نمود و او را از جای بلند کرد و بیرون برد، و به او گفت: آنها میخواستند تورا بکشند.
و از نقل ابو مخنف از ابو وداک در ضمن همان داستان معلوم میشود که ابن
زیاد احساس خطر نکرده بود. او از خانه بیرون رفت و شریک پس از سه روز فوت کرد، و عبید الله بر او نماز خواند. و پس از کشته شدن مسلم و هانی عدهای گفتند که شریک آن سخنان را برای تحریک مسلم گفته و میخواسته تو را بکشد.
عبیدالله گفت: دیگر بر کسی از اهل عراق نماز نمیخوانم، و اگر قبر زیاد در عراق نبود شریک را از قبر بیرون میآوردم !(1)
شما میان این دو نقل چگونه میتوانید جمع کنید؟ و کدام یک درست است؟
11 - آیا جناب مسلم نمیدانست که کشتن ناگهانی عبیدالله به نفع مسلمانان تمام میشود؟ و نمیدانست که به دستور پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جمعی از مسلمانان، دو نفر از بزرگان یهود (کعب الاشرف و ابورافع) را که در جنگ احزاب نقش اساسی داشتند به طور ناگهانی کشتند؟
من اگرچه نمیدانم این داستانهای مضطرب و مختلف که آثار جعل و کذب از آن آشکار و هویدا است برای چه ساخته شده (آیا برای اثبات تشیّع شریک بوده یا پایین آوردن مقام مسلم و یا بالا بردن مقام ابن زیاد و...) ولی در این تردید ندارم که
چنین واقعهای رخ نداده، و گرنه جناب مسلم چنین فرصتی را از دست نمیداد.
ابن زیاد همیشه ترسان بود، و در این گونه مواقع به منزل هیچ کس نمیرفت، و از هیچ کس در آن زمان، آن هم به تنهایی عیادت نمینمود. جناب هانی هم هیچ وقت به آن گرگِ ستمکار رحم نمیکرد، و ابدا از کشتن او مضایقه نمینمود.
من نسبت به شریک، هرکس که باشد و هرچه هم سابقه خوبی داشته باشد،
بسیار بدبین هستم، و او را از موالیان و شیعیان نمیدانم، و حدیث «یعرف المرء بجلیسه» یا «المرء علی دین خلیله»(2)را از نظر دور نمیدارم.
در نقل طبری از ابو مخنف آمده است: هانی هر روز به دیدن ابن زیاد میرفت تا آن که مسلم به خانه او رفت، آنگاه تمارض کرد و از خانه بیرون نیامد.(1)
و بنابه نقل ابو مخنف، هنگامی که مسلم از آمدن ابن زیاد خبردار شد به منزل هانی آمد.(2)
بنابراین، روز دوّم ورود ابن زیاد، مسلم به خانه هانی منتقل شده، پس آن جمله که در آخر همین داستان آمده که: «وکان هانی یغدو و یروح الی عبیدالله، فلما نزل به مسلم انقطع من الاختلاف وتمارض».(3)
نمیدانم چگونه میتواند صحیح باشد؟ در هر صورت، ابن زیاد به وسیله جاسوس خود کاملاً از قضایا مستحضر بود و عجله در کار نمیکرد، لذا جاسوس همه روزه پیش از همه داخل و پس از همه از خانه هانی بیرون میآمد. جناب مسلم هم در مقام جنگ با ابن زیاد نبود، چون به این کار مأمور نبود؛ او میخواست در خفا شیعیان را جمع آوری کند و آنان را مسلّح نماید تا آن زمان که امام علیهالسلام میرسد این جماعت سپاه او باشند، و در رکاب او جنگ کرده و ابن زیاد را از داخل و خارج محاصره کنند. و شاید مسلم خیال میکرد که اگر امام علیهالسلام شخصاً حاضر شود، همگی - بخصوص با آن سوابق دعوت کردن و نامه فرستادن و اظهار اشتیاق و عشق و علاقه کردن - به سمت او بیایند و ابن زیاد بیچاره گردد و جماعت او را تنها گذارند.
ولی ابن زیاد از جریان و نقشه جناب مسلم کاملاً آگاه شده بود، و در همان زمان که امام علیهالسلام میخواست از مکّه بیرون بیاید - و مسلم خبر داشت و شاید شیعیان هم
خبر داشتند - او در صدد بود که کار را یکسره کند و خود را از محاصره - که نقشه جناب مسلم است - بیرون بیاورد. مسلم در خانه هانی بود و هیجده هزار نفر از شیعیان با او بیعت کرده بودند و با او رفت و آمد داشتند، و خود هانی شیخ عشیره و دارای دوازده هزار مرد جنگی بود چه رسد به کسانی که با او از عشایر دیگر متّفق و هم عهد بودند.
اگر ابن زیاد میخواست در آغاز از در جنگ وارد شود و به زور، مسلم را بطلبد و یا هانی را تهدید کند، این امر بر ابن زیاد بسیار گران تمام میشد، و میتوان گفت که ابدا برای او موفقیّتی حاصل نمیگشت، خصوصاً با توجّه به آن که در آن وقت برای ابن زیاد سپاهِ آماده و مجهزی جز چند نفر پاسبان و چند نفر از اشراف، کسی نبود. این است که ابن زیاد از راه مکر و خدعه وارد شد، و غیابا به هانی اظهار علاقه و محبّت نمود و از چند نفر از اشراف و رؤسا همچون محمّد بن اشعث، عمرو بن حجاج و اسماء بن خارجه خواست که به نزد او بروند و او را برای دیدن و زیارت، نزد وی بیاورند، این چند نفر آمدند و به هر زبان وحیلهای که بود او را آوردند و تسلیم ابن زیاد نمودند.
بنابر نقل طبری از ابو مخنف، آنها شبانه آمدند و هانی بر در خانه خویش نشسته بود، به او گفتند: چرا به ملاقات امیر نمیروی؟ هانی گفت: بیماری مانع من گشته است.
گفتند: امیر گفت که اگر میدانستم هانی مریض است او را عیادت میکردم. آنگاه او را قسم دادند که از سلطان دوری نکند و به او جفاء ننماید و به او گفتند: بیا با هم نزد او برویم، او لباس خود را پوشید و سوار استر شد و رفت. چون نزدیک قصر رسید احساس خطر نمود، به حسان پسر اسماء بن خارجه گفت: ای براد رزاده! من از این مرد میترسم، تو چه میگویی؟
گفت: عموجان، به خدا سوگند! من بر تو نمیترسم، تو چرا برای امیر بهانه
درست میکنی؟
راوی گوید: میگویند که او نمیدانست ولی محمّد بن اشعث میدانست، چون چشم ابن زیاد به هانی افتاد گفت: «اتتک بخائن رجلاه»، و این در میان عرب مثلی است برای کسی که با پای خود به سوی مرگ میرود.
از اشعاری که در مرثیه مسلم وهانی در همان زمان گفته شده - گوینده آن «عبدالله بن زبیر اسدی» است، اگرچه طبری میگوید که طبق قولی این اشعار از فرزدق است - معلوم میشود که اسماء بن خارجه نیز از نقشه ابن زیاد با خبر بوده، چون میگوید:
أیرکب أسماء الهمالیج آمنا
وقد طلبته مذحج بذحول
تطیف حوالیه مراد و کلهم
علی رقبة من سائل و مسول
فإن أنتم لم تثأروا بأخیکم
فکونوا بغایا أرضیت بقلیل(1)
به گمان من، محمّد بن اشعث و اسماء به تنهایی از نقشه اطلاع داشتند، بلکه همین چند نفر از اشراف، ملازمان و اصحاب سرّ ابن زیاد بودند، و این نقشه با فکر و مشورت آنها صورت گرفت، و گرنه آمدن این جمع، و با اصرار هانی را شبانه با خود بردن چه معنی دارد؟ و شاید هانی نزدیک قصر این معنی را حس نمود، و خواست تحقیق کند، لذا از حسان پسر اسماء پرسید. هانی احتمال داد که چون حسان جوان است، نمیتواند این راز را نگاه بدارد، و چون با محبت و ملایمت از او سؤال کند او این راز را افشا خواهد کرد، ولی حسان درس خود را خوب روان کرده بود، و سرّ پدر را فاش نکرد، لذا به او اطمینان داد و حتّی او را موعظه و نصیحت کرد!
حکایت بردن این جمع، جناب هانی را نزد ابن زیاد و کشتن نامردانه او، حکایت دیگری را به یاد من آورد و آن بردن ابومسلم خراسانی توسط «جریر بن یزید بن جریر بن عبد الله بجلی» است نزد منصور دوانیقی، و کشتن نامردانه
1) - همان، ص 380.
منصور، ابو مسلم را؛ و این قصه را مسعودی در «مروج الذهب» نوشته که خلاصه آن چنین است:
عموی منصور، «عبدالله بن علی» در شام با منصور دوانیقی مخالفت نمود و خود را خلیفه ابوالعباس سفاح خواند. اهل شام هم از او اطاعت کردند، منصور، ابومسلم را به جنگ عبداللّه فرستاد، و پس از جنگهای زیاد، ابومسلم پیروز شد و عبدالله بن علی فرار کرد. ابو مسلم بر مخالفت با منصور تصمیم گرفت و از جزیره به سمت خراسان حرکت نمود، بدون آن که به عراق بیاید و منصور را ملاقات نماید. منصور به او نامه نوشت و وی را احضار کرد، ابو مسلم به نامه منصور اعتناء نکرد و رفت، منصور، جریر را فرستاد تا او را بیاورد، جریر که با ابو مسلم سابقه دوستی داشت، او را به زبان خوش، سحر نمود و فریب داد. ابو مسلم حاضر شد که برگردد و نزد منصور برود. «مالک بن هیثم» ابو مسلم را از رفتن نهی نمود. ابو مسلم گفت: من تا کنون چنین گرفتار نشده بودم. این جریر شیطان من گشته است.
بالاخره او را نزد منصور بردند. پس از چند جلسه ملاقات، ناگهان به امر منصور گماشتگان ریختند و ابو مسلم را کشتند.(1)
این است جزای کسی که دشمن خود را نشناخته و به نصیحت دوست، ترتیب اثر ندهد، و با آن که جریر را میشناسد و میداند که شیطانِ او است، باز به دنبال او میرود ابو مسلم که از منصور کدورت داشته و باطناً با او بد شده بود، بیسبب به او چنین خدمتی کرد و به جنگ عبداللّه بن علی - عموی منصور - رفت. او باید از این فرصت بزرگترین استفاده را بکند، یا با دشمن او بسازد و یا آن دو را به جنگ یکدیگر بکشاند و خود از دور تماشا کند، و برای روز بعد خود را آماده سازد.
این اشتباهات بزرگان، پند و نصیحتی است برای دیگران که نباید خیلی به فکر و عقل آنان مغرور شد و نباید بیش از اندازه از آنان تمجید نمود، زیرا غالبا چنین
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 289 - 291.
است که تا وقتی اقبال و بخت آنان بلند است، آنچه از آنان دیده میشود کمال است و چون بخت بر میگردد، آنچه مشاهده میشود تماماً نقص است!
«قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ».(1)
«بگو: بار خدایا تویی که فرمانفرمایی؛ هر آن کس را که خواهی فرمانروایی بخشی و از هر که خواهی، فرمانروایی را بازستانی».
هانی اگر گرفتار فریب این چند نفر نشده بود و نزد ابن زیاد نمیرفت و یا اگر میرفت با افراد بیشتری از پاسبانان خودش میرفت - نظیر رفتن امام حسین علیهماالسلامبه نزد ولید والی مدینه - چنین حادثهای رخ نمیداد، و چه بسا ورق بر میگشت و کار به ضرر ابن زیاد تمام میشد.
پیشامدهای جزئی چه بسا آثار مهمهای در بردارند. زیرا اگر هانی نمیرفت و گرفتار نمیشد، جناب مسلم ناگهان خروج نمیکرد و مردم به این نحو از ابن زیاد وحشت زده نمیشدند و از دور مسلم پراکنده نمیگشتند.
هانی اگر باجناب مسلم و عقلای دیگر از خویشان خودش مشورت میکرد، به دام نمیافتاد، ولی چه چاره «اذا جاء القدر عمی البصر».
نمیدانم چه بگویم؟ آیا خطر را احساس نمیکرد؟ و حال آن که چنین نیست. ابو مسلم ملتفت بود و جریر را شیطان خود خواند، و هانی هم به پسر اسماء گفت: من از این مرد میترسم ! پس برای چه به پای خود به طرف مرگ میروند و در دام پا میگذارند؟
آیا در آن حال، حس غرور و خود پسندی در آنان پیدا میشود، و عظمتی در
1) - سوره آل عمران، آیه 26.
خود مشاهده میکنند، و خود را خیلی مقتدر و توانا میبینند، و دشمن را کوچک و خوار میپندارند، و تصور میکنند که او نمیتواند نظر سوئی به وی نماید؟ و بدین جهت در مقام احتیاط نمیآیند؟ حال اینکه این امر نیز با احساس خطری که میکردند ناسازگار است! و شاید در همین حال یک حس تسلیم در آنان پیدا میشود و میگویند: هرچه میخواهد بشود، بشود.
در هر صورت، آن حالت آنان برای من درست روشن نیست. جناب هانی به نزد ابن زیاد رفت و همین رفتن، ابن زیاد را امیر و هانی را اسیر کرد. معلوم است که ابن زیاد دیگر هانی را رها نمیکند؛ مکالمه میان ابن زیاد و هانی را سابقا نوشتم، و
اختلاف نقلها و منشاء اختلاف را بیان نمودم.
هانی در همان حال خود را نیز بزرگ میبیند، و به فامیل و شجاعت خویشتن مغرور است. ابن زیاد را نصیحت و راهنمایی میکند و او را پناه میدهد که با اموال و فامیلش به شام و یا هرکجا میخواهد برود.
شاید همان حسّ عظمت و عُجب به خود و فامیل، موجب شد که به دام افتد. ابن زیاد به غضب آمد و چوب را بر سر و صورت هانی زد تا آن که شکست، آن اشرافی هم که این شخص را به دام انداختند مثل آن که جسد بیجانی هستند، نشستند و تماشا کردند. چه میشد اگر آنان بر میخاستند و دست ابن زیاد را میگرفتند، و یا از هانی شفاعت میکردند، زیرا اگر ابن زیاد شفاعت آن جمع را رد مینمود آنان معذور بودند ومیتوانستد بگویند که ما خواستیم، ولی او اجابت نکرد.
چون جناب هانی خود را اسیر و از فامیل دور دید، حمله کرد تا مگر شمشیر پاسبان را به دست آورد، و ابن زیاد را به جزای خویش برساند. شمشیر را به او ندادند و بیشتر مورد غضب ابن زیاد گردید. و از عبارت مسعودی(1)معلوم میشود
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 57.
که هانی با اصحاب آمده بود، ولی آنان پشت در مانده بودند، و در این موقع فریادشان بلند شد که هانی را کشتند، ابن زیاد ترسید و امر کرد او را حبس کنند، و شریح را نزد آنان فرستاد و شهادت داد که هانی زنده است و کشته نشده است.
من از نادانی این اصحاب و دوستان هانی بسیار در حیرتم! زیرا میبایست او را بخواهند یا نزد او بروند، و بالاخره او را با خود ببرند و به صرف آن که زنده است چرا قانع شدند؟
طبری از ابو مخنف نقل مینماید: به عمروبن حجاج خبر دادند که هانی کشته شده، او با طایفه مذحج آمد و قصر را محاصره کرد و به عبیداللّه گفت: من عمروبن حجاج هستم و اینها شجاعان و بزرگان مذحج هستند، ما دست از اطاعت تو بر نداشتهایم و بیعت تو را نشکستهایم، به این جماعت خبر رسیده که صاحب آنان کشته شده، پس این خبر بر آنان سخت و ناگوار آمده است.
عبیدالله، شریح قاضی را نزد ایشان روانه کرد، او پس از دیدن هانی نزد مردم رفت و شهادت داد که هانی زنده است.
عمروبن حجاج خدای را بر زنده بودن او شکر نمود، و مردم برگشتند.(1)
یک جا ابو مخنف نقل میکند: عمرو بن حجّاج و محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه آمدند و هانی را نزد ابن زیاد بردند، و یک جا میگوید: عمروبن حجاج با طایفه مذحج آمد و چنین کرد و چنین گفت، اگر هردو نقل درست باشد، بعید نیست که ابن زیاد همان عمروبن حجاج را برای خاموش کردن فتنه روانه نموده باشد، عمرو شریک دزد و رفیق قافله بود. با رؤا و شجاعان طایفه برای نجات هانی آمد و در عین حال گفت: ما از اطاعت بیرون نرفته ایم، به این جماعت خبر رسیده که صاحب آنان کشته شده و... او از خود سخنی نمیگوید مگر همین جمله که ما عهد نشکستهایم ؛ و چون شریح میگوید: هانی زنده است، شکر میکند و بر
1) - تاریخ طبری ، ج 5 ، ص 367 و 368.
میگردد. پس او مأمور بوده که با جماعت بیاید و از شدّت حمله آنان بکاهد و آنان را سرد نماید. و الحقّ این منافق به خوبی از عهده انجام مأموریت خود برآمد و مردم را خام کرد و به آنان تلقین نمود که چون خبر کشتن هانی را شنیدهاند بر آنان ناگوار آمده و تجمّع کردهاند، مثل آن که چیزهای دیگر از قبیل حبس و زدن و شکستن صورت و دماغ اهمیّتی ندارد که برای استخلاص آن جمع شوند.
در دستگاه سلاطین جور، همیشه از این قبیل آدمها هست، و همیشه این مردم را، بر مردم حکومت و ریاست میدهند، این وجیه الملّهها از سران و بزرگان منافقین هستند، مردم به گمان این که بزرگ خودشان هست و برای ملّت خدمت مینماید به نظر احترام و بزرگی به آنان نگاه میکنند، ولی در واقع امر، از طرف همان سلاطین، مراقب امور هستند و جاسوس آن درگاه میباشند و در مواقع حساس آنچه به عهده آنان گذاشته میشود انجام میدهند.
همین عمرو بن حجاج زبیدی را یک جا میبینید که رفیق هانی است و با جمعی از دوستان میآید و او را نزد ابن زیاد میبرد و در دام میاندازد، و در جایی دیگر از باب آنکه مبادا اعوان و طایفههای آنان، آشوب بپا کنند، فوراً خود را به آن جمع میرساند و سردسته جمعیت میگردد و آنان را خام میکند و به اطاعت از خود دعوت میکند و لسان و زبان ناطق آن خاموشان و بیزبانان میگردد و از آن جماعت حمایت میکند و از طرف آنان سخن میگوید، آن هم سخنی که به نفع ابن زیاد است (که سبب فتنه و انقلاب را کشته شدن هانی میداند نه چیز دیگر) و چون از شریح میشنود که هانی زنده است، جمعیّت را آرام میکند و بر میگرداند.
این گونه از مردمان در نزد سلاطین بسیار محترم هستند و آنان را برای خود همیشه نگاه میدارند. عمروبن حجاجها همیشه خدمت به بزرگان - نه ملت - را وظیفه خود میدانند، و درس خود را خیلی خوب روان هستند.
من از عمروبن حجاج گله ندارم، چون او از اتباع یزید و ابن زیاد است، ولی
اعتراض من به فامیل هانی است؛ چرا دور عمرو را گرفتند و به سخنان او گوش دادند و به دستور او برگشتند؟ این چند هزار نفر چرا هانی را نخواستند؟ چرا مقاومت نکردند تا او را از چنگ آن ظالم نجات دهند؟ اگر اصحاب هانی رشید و عاقل بودند این منافق خائن اغفالشان نمیکرد، و بالاخره تنها بر نمیگشتند.
آری! این نتیجه سلطنت معاویه است که مردمان خائن را بر سر کار آورد و به وسیله این گونه رؤا، مقاصد پلید خویش را انجام داد، و از طرف دیگر روح غیرت و جوانمردی را ازمیان طبقات برد.
اتباع هانی در وهله اول قیامی نمودند و بعد آرام گرفتند و به تدریج برای شنیدن مرگ هانی آماده شدند، و کار به جایی رسید که او را زنده به بازار آوردند و در برابر چشم مردم گردن زدند و هیچ کسی سخنی نگفت، مثل اینکه اصلاً چیزی ندیدهاند. کجا رفتند کسانی که قصر را احاطه کردند؟ قطعا همان عمروبن حجاج مردم را متفرّق نمود و نگذاشت که دیگر سخنی بگویند.
آری! ابن زیاد به وسیله جاسوسان و دزدان و خائنین به مقصود خود رسید. از نامهای که ابن زیاد پس از کشته شدن مسلم و هانی برای یزید نوشت، معلوم میشود چه اندازه جاسوسی در این کار نقش داشته، و کار بسیار مشکلی را چگونه به مکر و حیله انجام داده است. او میگوید:
«إنّ مسلم بن عقیل لجأ إلی دار هانی بن عروة المرادی و إنّی جعلت علیهما العیون و دسستُ الیهما الرجال، وکدتهما حتّی استخرجتهما، و أمکن اللّه منهما، فقدّمتهما فضربت أعناقهما وقد بعثت إلیک برؤوسهما».(1)
«مسلم به خانه هانی پناهنده شد، و من به وسیله جاسوسان و مردمانی که به نزد او روانه کردم آنان را اغفال نمودم، و به مکر و حیله آن دو را
1) - همان، 380.
از خانه بیرون کشیدم، و گردن هردو را زدم و سرهای آن دو را نزد تو فرستادم».
پس گمان نکنید که جاسوس فقط همان معقل بوده و اشرافی که هانی را بیرون بردند، از مقصد ابن زیاد بیخبر بودند، و چه بسا باجناب مسلم عدهای بودند که او را وادار به خروج نمودند، و پس از قتل هانی، تعصّب دینی زیاد به خرج دادند و جوش و خروش نمودند، و اظهار قدرت و توانایی کردند، و جمعیّتی جمع کردند تا مسلم خروج نمود، و کار به آنجا رسید که نباید برسد. این قسمت از همین نامه معلوم میشود، و بسیار دیده و یا شنیده شده که مردمانی از طرف سلطان در حزبی شرکت کرده، به نفع حزب جوش و خروش میکنند، و تحریکاتی مینمایند، ولی بعد معلوم میشود که تمام به نفع دیگری بوده، و حزب از این جمع به جز زیان چیزی ندیده است.
شاید با مسلم هم از این گونه افراد، در همان خانه هانی زیاد بوده که پس از گرفتاری هانی او را بر خروج تحریک مینمودند، و مقدمات استیصال و پریشانی او را فراهم میساختند. این مطلب را ابن زیاد برای یزید نوشته و شاید درست گفته باشد.
ابن زیاد اگرچه هانی را به دام انداخت و او را از دست نداد و جلو سیل احساسات طایفه او را به وسیله عمرو بن حجاج زبیدی و شریح قاضی گرفت، ولی میدانست که فتنه به این زودی خاموش نمیشود، و مقدمات انقلاب و شورش مردمی در کار است، او این دفعه نیز خواست چون دفعه اول، مردم را در اثر خطبه و تهدید آرام کند، و از بروز اختلاف و انقلاب جلوگیری نماید.
طبری از ابو مخنف از حجاج بن علی از محمد بن بشر همدانی روایت میکند:
ابن زیاد پس از زدن و حبس نمودن هانی، از آن که مردم بر او بشورند ترسید، او با اشراف، پاسبانان و غلامانش که با او بودند، بیرون آمد و بالای منبر رفت و مردم را به اطاعت از خود خواند و گفت: اختلاف نکنید و متفرّق نشوید، چون هلاک و کشته و ذلیل میگردید، و در این صورت به شما جفا و ظلم میشود و از عطاها محروم خواهید شد.
هنوز از منبر پایین نیامده بود که تماشاچیان به شتاب آمدند و گفتند: مسلم بن عقیل آمد. ابن زیاد با شتاب از منبر پایین آمد و خود را به قصر رسانید و درها را بست.(1)
یکی از صفات ابن زیاد همین است که در حال فتنه و انقلاب، بسیار خائف و ترسو بود، و در جنگ از خود اثری باقی نمیگذاشت. او مردی بود به تمام معنا ترسو، ولی در موقع سلطنت از هیچ ظلم و فسادی کوتاهی نداشت. او در این موقع، فوقالعاده سفّاک و بیباک بود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در وصف عمرو بن عاص فرموده است:
«فإذا کان عند الحرب فأیّ زاجر و آمر هو ما لم تأخذ السیوف مآخذها، فإذا کان ذلک کان أکبر مکیدته أن یمنح القوم سبّته»(2)
پیش از شروع جنگ، فرمانده است، چه فرماندهی؟! و پس از روشن شدن آتش جنگ، فکر او صرف نجات خویش میشود، و بزرگترین حیله اش کشف عورت است.
این صفت در ابن زیاد نیز بود، در موقع ورود به کوفه، مردم خیال کردند او امام
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 368.
2) - نهج البلاغه، خطبه 83. «به هنگام نبرد سر وصدا راه میاندازد، و تهییج و تحریص مینماید امّا این سر وصدا تا هنگامی است که دست به شمشیرها نرفته، در این هنگام برای رهایی جانش بهترین و بزرگترین نقشه اش آن است که جامه اش را بالا زند و عورت خود را آشکار سازد (تا از کشتن او چشم پوشی شود).»
حسین علیهالسلام است. به او سلام میکردند و خیر مقدم میگفتند. او از ترس اظهاری نکرد. وقتی نزدیک بود که دَر قصر باز شود، مسلم بن عمرو باهلی مردم را با خبر نمود و مردم به او سنگ پراندند تاداخل قصر شد.
او هانی را میزد، ولی تا فریاد طایفه او را شنید آرام نشست، و او را حبس نمود و به وسیله آن دو منافق، مردم را بر گردانید برای آن که انقلاب شروع نشود.
او با تمام اشراف و پاسبانان و خدّام خود به مسجد آمد و به مجرد آن که شنید مسلم خروج نموده و میآید، فوراً خود را به قصر رساند و درها را بست و متحصن گردید.
طبری از ابو مخنف نقل مینماید: ابن زیاد فرمان داد که کثیر بن شهاب، محمّدبن اشعث، قعقاعبن شور، شبثبن ربعی، حجار بن أبجر و شمر بن ذی الجوشن از قصر بیرون آمده و مردم را متفرّق سازند. و چون از مردم وحشت داشت، اشراف و بزرگان دیگر را در قصر نزد خود نگاه داشت.(1)
و نیز نقل مینماید: این جماعت رفتند و مردم را متفرّق نمودند، و همراه خود
جمعی را به نزد عبیدالله آوردند، چون کثیر بن شهاب، محمّد بن اشعث و قعقاع با جماعت خود نزد ابن زیاد حاضر شدند، کثیر به ابن زیاد گفت: نزد تو اشراف، پاسبانان، اهل بیت تو، غلامان و جماعت زیادی جمع شدهاند، پس بیرون برو و با مسلم بن عقیل جنگ را شروع نما. عبید الله قبول نکرد، و از قصر بیرون نیامد.(2)
ابن زیاد در موقع وحشت و انقلاب از قصر بیرون نمیرفت، و با آن که دارای نیروی عظیم و مرتّبی شد، حاضر نگشت در مقابل مسلم بن عقیل بیرون آمده وصف آرایی و خود نمایی کند، هرچه به او پیشنهاد نمودند و اصرار کردند قبول نکرد.
ابن زیاد از ضعف خود آگاه بود، اگر بیرون میرفت بلاتردید کشته یا اسیر و یا فراری میشد. هنگامی که مسلم بن عقیل از گرفتاری و زندانی شدن هانی با خبر شد، دید نقشه او بهم خورده و سرّ او فاش گشته است، پس دیگر نشستن و منتظر رسیدن امام علیهالسلام شدن معنی ندارد، زیرا ابن زیاد یکایکِ بزرگان را میگیرد و میکشد و یا حبس مینماید، و راه کمک به امام مظلوم علیهالسلام بسته خواهد شد.
پس چه بهتر که در همین حین که طایفه هانی در جوش و خروش هستند، با آنان همراهی کند و شیعیانی را که با او بیعت نمودهاند به کمک بطلبد و شورش و انقلابی بپا کند، شاید از این آبِ گلآلود نتیجهای بگیرد. این بود نظر جناب مسلم و غیر از این راهی و چارهای نیز نداشت.
طبری از ابو مخنف از یوسف بن یزید از عبدالله بن خازم روایت کرده است: من از طرف مسلم برای تحقیق حال هانی مأمور بودم، چون ابن زیاد هانی را زد و او را حبس نمود، سوار اسب شدم و خود را به مسلم رساندم و او را خبر نمودم، ناگهان زنان طایفه فریادشان به آه و ناله بلند شد.
مسلم به من فرمان داد اصحاب را بخوانم وجمع کنم، درخانههای اطراف خانه مسلم چهار هزار نفر جمع شده بودند، و هجده هزار مرد با او بیعت کرده بودند، من به شعار، فریاد خود را بلند نمودم وگفتم: «یا منصور امت»، و اهل کوفه
نیز یکدیگر را خبر کردند و جماعت انبوهی دور مسلم جمع شدند، جناب مسلم سپاه خود را چهار قسمت نموده و به چهار نفر سپرد: مسلم بن عوسجه اسدی، ابوثمامه صائدی، عبیدالله بن عمرو کندی و عباس بن جعده جدلی، آنها به سمت قصر حرکت کردند و ابن زیاد در قصر محصور شد و درها را بست.(1)
از این چهار نفر رؤسا، دو نفر خود را به کربلا رساندند و در روز عاشورا شهید شدند: مسلم بن عوسجه و ابوثمامه صائدی. تا اینجا معلوم میشود که مسلم بیکار
1) - همان ، ص 368 و 369.
ننشسته و فرصت را از دست نداده است ؛ مفتّش او در کار بوده و لذا به مجرّد این که از گرفتاری هانی با خبر شد، شروع به انقلاب نمود. او افراد را به طرز خوبی جمع آوری کرد و حداقلّ چهار هزار نفر با او بودند و خود مسلم با طایفه هانی بود که قصر را محاصره کرده بودند. البته هر اندازه که جمعیّت به قصر نزدیک میشد بر عدد آنان افزوده میگشت. زیرا تماشاچیان و غارتگران نیز میخواستند از فرصت استفاده کنند. کار بر ابن زیاد سخت شد و امید به رسیدن کمک از سپاه شام و یا لشکر بصره نداشت. او در قصر محاصره شده بود و به یک چیز امید داشت و بس و آن حضور اشراف در نزد او بود.
مردم کوفه عموماً از آلامیه و زیاد ناراضی و رؤسا و اشراف کوفه مطیع ابن زیاد بودند، چون به وسیله آن دولت بود که این ظالمان بر مردم مسلّط شده بودند ومنافع آنان بسته به این بود که از در این خانه جدا نشوند، و با جان و مال از آل ابوسفیان حمایت کنند. در آن موقع که چهار هزار نفر از مردم در خانه هانی جمع شدند و از کوچه و بازار کمک میرسید، اشراف و رؤسای همین جماعت، در قصر نشسته بودند و یا به سمت ابن زیاد شتابان میدویدند، سی نفر پاسبان بیشتر در قصر نبود، اشراف از بالای قصر به مردم نگاه میکردند و در عین حال، میترسیدند که گرفتار سنگ مردم بشوند. مردم نیز مشغول فحش دادن و بدگویی به عبیدالله و پدر او زیاد بن ابیه بودند.
این گونه تجمّعات مانند سیلی است که در اثر بارانی شدید پدید میآید و دوامی ندارد. این سیل جمعیّت در یکی از این دو صورت به نفع مسلم تمام میشد: یا پیش از آن که ابن زیاد درها را ببندد به قصر برسند و قصر را که بیت المال در آن بود تصرّف کنند، و یا آن که ابن زیاد با افراد خود از قصر بیرون میآمدند و با مسلم میجنگیدند.
ابن زیاد که درها را به روی خود بسته و به هیچ وجه قصد روبرو شدن با مسلم
را ندارد، دیگر چگونه میتوان او را مغلوب کرد، این عدهای که با مسلم آمدهاند، سپاهیان او نیستند، از طرف مسلم جیره و مواجب ندارند، هریک باید عائله خود را اداره کند. فرضا یک روز بیکار شوند و بر گرسنگی صبر کنند، روزهای دیگر چه کار کنند؟ لذا هراندازه وقت میگذشت به نفع ابن زیاد و ضرر مسلم تمام میشد، ساعت به ساعت مسلم رو به ضعف و ابن زیاد رو به قوّت میرفت، اشراف کوفه مردم را از اطراف مسلم متفرّق میساختند و دوستان وغلامان و هواخواهان آل ابوسفیان را به سمت ابن زیاد جمع میکردند.
بیت المال در تصرّف ابن زیاد است و از اموال مسلمین، شکم گرگان را سیر میکند. او مانند مسلم نیست که برای مخارج روزانه خود قرض کند و در مدّت شصت روز تقریبا هفتصد درهم قرض بالا آورده باشد. ثروت ابن زیاد و فقر مسلم، بودنِ اشراف دور ابن زیاد و جمع شدن فقرا به دور مسلم، ترساندن مردم از آمدن سپاه شام و وحشت مردم از ظلم و ستم آلامیه، علل متفرّق شدن مردم از دور مسلم و تجمّع آنان نزد ابن زیاد بود. مردم میآمدند و خویشان خود را از میان جمعیّت بیرون میآوردند و میگفتند: فردا است که سپاه شام برسد، در مقابل آنان چه کار میکنید؟ حال باید دید که در مقابل این عوامل، مسلم چه کاری میتواند انجام دهد.
کثیر بن شهاب یکی از اشراف کوفه نزدیک غروب آفتاب به مردم گفت: خود را به منزل و اهل خود برسانید. در شرّ تعجیل نکنید، و خود را به هلاکت نیفکنید، این قشون یزید است که میرسد. آنگاه گفت: ابن زیاد سوگند یاد کرده که اگر دست از جنگ برندارید و امشب مراجعت نکنید اولاد شماها را از عطا محروم بدارد، و جنگجویان شما را در سرحدّات شام متفرّق سازد، و هرمعصیت کاری را به جزای خویش برساند. اشراف دیگر نیز همین طور سخنرانی میکردند و مردم را با تطمیع
و تهدید متفرّق میساختند.(1)
گرچه این جمعیت بالطبع بیش از یک روز دوام نمییافت و توانایی تعطیل کارهای خویشتن و گرفتن دنبال این کار را نداشت.
جناب مسلم نماز مغرب را در مسجد با سی نفر خواند و پس از نماز از مسجد بیرون آمد. هنگامی که از مسجد بیرون میآمد، تنها بود و هیچکس را نداشت. مسلم در این شهر غریب بود و از آن وقت که وارد این شهر شده بود، مخفی و پنهان بود، نه راه میشناخت و نه راهنما و میزبانی داشت. او در کوچههای شهر میگشت و مقصدی نداشت و از اینجا به آنجا میرفت تا به در خانه طوعه رسید. پسر طوعه، بلال نیز از خانه بیرون رفته و با تماشاچیان روز را به سر آورده بود.
مادر منتظر پسر و بر او از غوغاء در حذر است. مسلم بر او سلام میکند و آب میطلبد، زن میرود و آب میآورد، مسلم آب میخورد، زن ظرف را میبرد و چون برمیگردد، میبیند که مسلم هنوز بر در خانه اش نشسته است!
طوعه خطاب به مسلم میکند و میگوید: مگر آب نیاشامیدی؟
چرا.
پس به نزد کسان خود برو.
مسلم ساکت میماند.
طوعه تکرار میکند!
مسلم مجدداً سکوت میکند!
طوعه میگوید: ای مرد نزد کسان خود برو، من راضی نیستم تو بر درِ خانه من بنشینی!
1) - همان ، ص 370.
مسلم برخاست و فرمود: من در این شهر، خانه و فامیلی ندارم. ای زن! تو میتوانی کار خیری کنی، شاید یک روز دیگر تو را احسان نمایم.
آنگاه مسلم خود را معرفی میکند و میگوید: این مردم دروغ گفتند و مرا فریب دادند.
زن گفت: آیا تو مسلم هستی!
طوعه گفت: داخل خانه شو، و برای او اطاق مخصوصی فرش کرد و خواست شام بیاورد. مسلم قبول نکرد و آن شب گرسنه ماند. بلال پسر این زن رسید و دید مادرش به آن اطاق رفت و آمد میکند، به مادر گفت: مرا به شک انداختی از کثرت رفت و آمد خود، باید خبری در خانه باشد!
مادر از گفتن امتناع، و پسر اصرار بر دانستن نمود. پس از آن که پسر سوگند یاد نمود که کسی را خبردار نکند و این سرّ را فاش نسازد، مادر او را خبر نمود. پسر آسوده گشت و استراحت نمود.(1)
ابن زیاد که در قصر محبوس بود و جرأت بیرون آمدن نداشت، چون شب شد و هوا تاریک گشت و مردم متفرّق شدند، ملتفت شد که هیاهو و آواز مردم نمیآید. آنگاه به اصحاب خود گفت: بروید بالای قصر و نگاه کنید ببینید از مردم خبری هست؟
با آن که شب است و تاریک، و آرامش برقرار گشته، ابن زیاد جرأت آن ندارد که خودش از بالای قصر نگاه کند و تحقیق نماید، به او خبر دادند که کسی پیدا نیست. گفت: ببینید شاید در زیر آن قسمت از مسجد که مسقّف است کسانی پنهان شده
1) - همان ، ص 371 و 372.
باشند. آمدند و قسمتی از سقفها را که از تخته بود برداشتند تا ببینند که آیا کسی در گوشه و کنار مخفی هست یانه؟ قندیلها را بالا و پائین میبردند و دستههایی از نی آتش میزدند و با طناب پائین میکردند تا به زمین میرسید تا این که تمام قسمت های سرپوشیده مسجد را تحقیق نمودند و یقین کردند که کسی نیست، حتّی در آن قسمت که منبر در آن بود نیز تحقیق شد، سپس به ابن زیاد اطلاع دادند. ابن زیاد دری را که به مسجد باز میشد گشود و بالای منبر رفت و فرمان داد که اصحاب او اطراف منبر را بگیرند.(1)
این واقعه در حدود دو ساعت از شب گذشته، رخ داد. از همین مطلب اندازه شجاعت و تهوّر ابن زیاد معلوم میشود، ببینید به چه کیفیّت افرادی را برای تحقیق به مسجد فرستاد! او حاضر نشد چند نفر را روانه کند تا بیایند و در مسجد تحقیق کنند، حتی حال که بالای منبر رفته، فرمان داده که هواخواهان او اطراف وی را بگیرند، مبادا کسی به او دست بیابد و حملهای نماید یا ضربهای به او وارد سازد. منادی ابن زیاد، مردم را در مسجد جمع کرد. مسجد پر شد، حصین بن تمیم گفت: آیا امام جماعت میشوی، یا آن که میروی در قصر تا دیگری نماز بخواند؟
ابن زیاد گفت: پاسبانان دور من بایستند و تو اطراف من راه برو تا نماز بخوانم، پس به این نحو نماز خواند، و پس از نماز خطبه خواند و مسلم را سفیه و جاهل معرفی نمود و گفت: هرکس که مسلم در خانه او باشد در پناه ما نیست، و هرکس که مسلم را بیاورد جایزه میگیرد. او حصین بن تمیم را اختیار تام داد که در خانهها بگردد و تحقیق نماید تا آن که مسلم را بیابد. همان شب کوفه و راهها تحت مراقبت شدیدی قرار گرفت. حصین بن تمیم که رئیس شهربانی او بود عمرو بن حریث را با سپاهی مأمور حفظ انتظامات نمود و بدین صورت آن شب به کام ابن زیاد شیرین شد و یقین کرد که مسلم نیز در دام افتاده و یار و یاوری ندارد.
1) - همان، ص 372.
صبح، ابن زیاد در قصر نشست، محمد بن اشعث را نزد خویش نشاند و دَر قصر را باز گذاشت. اشراف هم در حال رفت و آمد به آنجا بودند که ناگهان فرزند محمد، عبدالرحمن آمد و خبر آورد که پسر طوعه خبر آورده که مسلم در خانه ما است. ابن زیاد به او گفت: الساعه او را به اینجا بیاورید. و بدین ترتیب محمّد بن اشعث با هفتاد نفر دیگر آمدند تا مسلم را بیاورند(1)
جناب مسلم در خانه نشسته است؛ در حالی که از عملیات دیروز خسته شده، و استراحت نکرده، و غذایی هم نخورده است؛ او از اوضاع شهر بیخبر و از بیوفایی اهل کوفه دلتنگ و برای حسین بن علی علیهماالسلام که به زودی به سمت کوفه میآید مضطرب است.
مسلم در دریای فکر غوطهور بود که ناگهان صدای اسبان و فریاد مردمان را شنید. دانست که به دنبال او آمدهاند و او را میطلبند. پس فوراً با شمشیر برهنه برای جلوگیری از جمله مهاجمین حاضر و آماده شد، جماعت فشار آوردند و داخل خانه شدند، مسلم چون شیر به آنان حمله کرد و آنها را عقب نشاند. بالاخره چون دیدند در مقابل او نمیتوانند ایستادگی کنند، بالای بام رفتند و جناب مسلم را سنگ باران کردند، و دستههایی از نی را آتش زدند و بر سر آن بزرگوار ریختند. مسلم چون این اوضاع را مشاهده نمود از خانه بیرون آمد و در کوچه بنای جنگ را گذاشت.(2)
طبری از ابو مخنف روایت میکند: محمّد بن اشعث به جناب مسلم گفت: خود را به کشتن مده، تو در امان هستی. این جماعت تو را نمیکشند و با تو خویش
هستند!
در این موقع، از بس که بر آن بزرگوار سنگ زده بودند از جنگ خسته شده و دستهایش از کار افتاده بود، مسلم به دیوار تکیه داد، محمّد بن اشعث نزدیک آمد و گفت: تو در امان هستی.
مسلم گفت: من در امان هستم؟
محمّد گفت: آری ! و مردم نیز گفتند: آری در امان هستی، به جز یک نفر که او گفت: من سخن نمیگویم و تعهدی ندارم.(1)
البته حکایت جنگِ مسلم در خانه آن زن در تاریخ طبری و مروج الذهب مسعودی و مقاتل الطالبیین ابوالفرج به این کیفیت نقل شده است(2)و ریشه همه
تواریخ همان کتاب ابو مخنف است. شجاعت جناب مسلم نیز از همین حکایت و دنباله آن دانسته میشود. اصولاً کسانی که گرفتار مصائب میشوند، خود را میبازند و ضعف از خود نشان میدهند، و در این موقعیت هاست که مردمان شجاع و توانا شناخته شده و از دیگران جدا میشوند. زیرا آنان در این گونه موارد خود را برای مقابله با ناگواریها مهیّا و آماده میسازند.
اگر کسی مصائب جناب مسلم را در آن سی ساعت - تقریبا - در نظر بیاورد، میبیند که چه گرفتاریها و ناگواریهای سختی به آن جناب روی آورده است ؛ شخصی که هیجده هزار نفر با او بیعت کرده و دیروز ابن زیاد از ترس او محصور بوده، امروز میزبان او هانی به جهت وی گرفتار است وخود او در کوچهها سرگردان و عاقبت الامر در منزل یک زن که به او رحم نموده، خسته و وامانده و گرسنه و پریشان فکر است. اینک در برابر او هفتاد نفر از شجاعان قرار گرفتهاند، این جماعت که برای گرفتن مسلم آمدهاند مردمانی عادی نیستند، بلکه مردمانی شجاع و جنگ
دیدهاند که از سپاه کوفه به شمار میآیند و همه با وضع منظّم و مرفّه در زندگی، برای اسیر کردن یک نفر در بدر و بیپناه آمدهاند.
آنها تا اینجا خیال میکردند که به سراغ یک نفر میروند که خسته و ناتوان گشته، مضطرب و بیچاره شده است. آنها گمان میکردند که مسلم را در حال خواب یا بیحالی یا ضعف و ناتوانی میبینند، ولی هنوز به درِ خانه نرسیده بودند که دیدند مسلم با شمشیر برهنه در برابر آنان ایستاده و برای مبارزه آماده است، آنها به خانه هجوم آوردند و وارد حیاط شدند، و چه بسا آنان سواره وارد شدند و مسلم پیاده بود، امّا به طوری بر آن جمع میتازد که همگی فرار کرده و از خانه بیرون میروند.
از همین جمله، عظمت و اندازه شجاعت مسلم معلوم میشود. در تاریخ ازکشته شدن یک یا چند نفر نام برده نشده و نباید نامی باشد، چون این تاریخهایی که در دست ما است همگی از ابو مخنف نقل میکنند، و ابو مخنف در عصر امویین و سلطنت آنان تاریخ خود را نگاشته و از کسانی نقل میکند که همگی از طرفداران آن سلطنت و دشمنان اهل بیت علیهمالسلامهستند، پس نباید انتظار داشت که نام مقتولین جناب مسلم را ثبت کنند یا عدد آنان را معیّن کنند. در آن عصر، وظیفه محدثین کتمان فضایل اهلبیت علیهمالسلام بود و جعل مناقب برای دشمنان آنان. با این حال، شما از همین جمله آنچه را که باید بفهمید میفهمید. یک نفر پیاده در حیاط خانه با جماعتی که هفتاد برابر او هستند روبرو میشود؛ برای چه آن جمع مهاجم فرار کرده و از خانه بیرون رفتند؟ مگر آنان مسلح به شمشیر نبودند؟ اگر توانایی مسلم ده برابر هریک از افراد آن جمع بود میبایست چون مسلم به یک نفر حمله میکرد، نه نفر دیگر از اطراف به او حمله کنند و او را عاجز نمایند. این جنگها و فرارها کاشف از آن است که حدود توانایی و قدرت جناب مسلم، با توانایی این جمع فاصله بسیار داشته است.
آنان به صورت دسته جمعی نیز نمیتوانستند در مقابل او مقاومت کنند و درست نظیر حمله یک شیر، به ده نفر بیاسلحه میباشد. در اینجا نمیتوان باور کرد که این جمع، یارای مقاومت با آن شیر را داشته باشند، لذا چارهای هم جز فرار ندارند، ولی اگر همین جمع مسلح باشند، اگر شیر به یک نفر حمله کند، نه نفر دیگر از اطراف با شمشیرها بر وی میتازند و عاقبت الامر او را از پای در میآورند، این هفتاد نفر هم با سلاح بودند، پس برای چه در مقابل مسلم نتوانستند مقاومت کنند؟ معلوم میشود که در برابر شجاعت او هیچ بودند، و نظیر گوسفند و گرگ و یا جمعی بیاسلحه در برابر شیر بودند. اینجاست که باید فرار کنند و آنها هم چنین کردند و خانه را خالی نمودند. امّا مثل آن که این جمع در بیرون خانه خود را ملامت کردند و گفتند: جهت ندارد که جمع مسلحی در برابر یک نفر نتوانند مقاومت کنند،
باید برویم و او را از اطراف محاصره کنیم، دور او را بگیریم و کار او را بسازیم.
آنها همدیگر را تشجیع کرده و مجددا حمله نمودند، در این نوبت که وارد خانه شدند دیدند اشتباه کردهاند و مرد مبارزه و مقاومت در برابر این شیر نیستند، لذا مجدّدا در برابر حمله مسلم فرار کردند، آنها یقین کردند اگر صبر کنند کشته میشوند، و اگر فورا فرار کنند جان خود را به غنیمت میبرند.
در این نوبت چون خوب یکدیگر را شناختند و تجربه کردند، دیگر هوس حمله و مبارزه از سر آنان بیرون رفت. آنها به پشت بام رفتند و از آنجا مبارزه را ناجوانمردانه شروع کردند، مسلم را محاصره کردند، حال سنگ است که از اطراف بر او میبارد و آتشها است که بر وی میریزد. بشر در برابر این گونه حمله ها عاجز است. در خانه ماندن در برابر این گونه مبارزه بیاثر است، مسلم که دیگر خسته و ناتوان شده بود، بیرون آمد و به دیوار تکیه داد. مسلم دیگر مرد مبارزه نیست، ولی دشمن از او ترسان و هراسان است و نمیتواند به او نزدیک شود و او را اسیر کند، لذا به او امان عرضه میدارند.
مسلم از ناتوانی خود با خبر است، امان را قبول نکند چه کند؟ لذا قبول کرد و تسلیم شد، مسلم را سوار استر کردند، دور او را گرفتند و شمشیرش را بردند، مثل اینکه مسلم دانست او را میکشند، از زندگانی مأیوس شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت.
ظالمی به او گفت: کسی مثل تو که آرزوی چنین مقام و مرتبهای نماید، در برابر پیش آمدهای ناگوار عاجز و بیتاب نمیشود.
مسلم گفت: برای گرفتاری خویش گریه نمیکنم، گریه من برای حسین علیهالسلام و آل او است، آنان با شتاب به سوی کوفه میآیند.
آنگاه به محمد بن اشعث فرمود: میبینم که امان تو بیاثر است، و تو نمیتوانی از من حمایت کنی، آیا میتوانی کسی را نزد حسین علیهالسلام بفرستی تا پیام مرا به او برساند، چون او همین امروز و فردا به سوی کوفه میآید. به او بگویید: پسر عقیل مرا نزد تو فرستاد، در آن حال که اسیر دست دشمنان بود و گمان نمیکرد که به شب برسد. به او بگویید: بر گرد و به کوفه میا، زیرا اهل کوفه همان کسانی هستند که پدرت آرزو داشت به مرگ یا کشته شدن از آنان جدا شود، اهل کوفه به تو و من دروغ گفتند، و آنچه که من پیش از این به تو نوشتم درست نیست.
محمد بن اشعث گفت: به خدا سوگند! پیغام تو را به حسین میرسانم، و به ابن زیاد میگویم که به تو امان دادهام.
این حکایت را طبری از ابو مخنف نقل کرده(1)و مدرک مورخین دیگر نیز همان نقل ابو مخنف است. من از این داستان چنین میفهمم که مسلم، در آن حال که خسته و ناتوان شده بود، امان دشمن را قبول نمود، برای آن که از بقا و زندگانی خود استفاده کند و امام مظلوم علیهالسلام را خبر نماید تا به کوفه نیاید، ولی چون دید شمشیر او را بردند، دانست که به او خیانت شده و از این راه به مقصود نمیرسد و
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 374 و 375.
نمیتواند امام علیهالسلام را برگرداند. از این جهت بیاختیار گریه کرد به آن حدّی که او را ملامت کردند که آدمی مثل تو نباید در این حال گریه کند.
مسلم فرمود: گریه من برای حسین علیهالسلام است. چون مسلم به امام علیهالسلام نوشته بود که هیجده هزار نفر از اهل کوفه با تو بیعت کردهاند و مردم با تو هستند و به آل ابوسفیان نظری ندارند، تا نامه مرا دیدی بیا و تأخیر منما.
بدین جهت، مسلم بسیار ناراحت بود و میدانست که رفتار این جماعت با آن بزرگوار از چه قرار خواهد بود. او میخواست سالم بماند و امام علیهالسلام را برگرداند واشتباه خود را جبران نماید، امّا وقتی که مأیوس شد گریه کرد و از ابن اشعث خواست تا امام علیهالسلام را از این خبر آگاه سازد و پیام مسلم را برساند.
محمّد بن اشعث به وعده خود وفا کرد و امام علیهالسلام را در منزل زباله باخبر نمود. مسلم به وعده ابن اشعث اکتفاء نکرد؛ هنگام مرگ عمر بن سعد را خواست و به او نیز همین وصیّت را فرمود.(1)
جناب مسلم که دیروز ابن زیاد را در قصر محصور کرده و چهار هزار نفر با او بودند، امروز اسیر گشته و در میان کوچهها او را میبرند، کسانی که دیروز با او بودند، امروز از او دور میشوند، و این رسم دنیا طلبان است که ساعتی زنده باد و ساعت دیگر مرده باد میگویند! احمق کسی است که به این تظاهرات مغرور و خشنود شود و مردم را چنانکه شاید و باید نشناخته باشد.
مسلم را نزدیک قصر آوردند، درِ قصر بسته بود، اعیان و اشراف بیرون منتظر اجازه نشستهاند، آری! دیروز ابن زیاد اعیان را از خود جدا نمیساخت و در قصر نگاه میداشت و امروز که ریاست او مسلّم شده، خود را محتاج به اعیان نمیبیند، این اعیان
1) - همان ، ص 376.
و اشرافاند که محتاج او هستند، لذا آنان را از خود دور و خود را به کارهای دیگر مشغول میکند، همان اعیان بیرون در نشسته و چشم به در دوختهاند و منتظر اجازه هستند.
مسلم بن عمرو باهلی که نامه یزید را برای ابن زیاد آورده و از بصره تا کوفه ملازم رکاب ابن زیاد بوده با عمرو بن حریث، عمارة بن عقبة بن ابی معیط و کثیر بن شهاب در حال انتظار نشستهاند.
جناب مسلم تشنه شده بود - اظهار تشنگی برای بزرگ عیب نیست، و چه بسا که از اظهار گرسنگی خودداری نماید - چشم مسلم به کوزه آب سردی افتاد، گفت: مرا آب دهید.
مسلم بن عمرو باهلی گفت: این کوزه آب را میبینی، آن بسیار خنک است،
ولی به تو قطرهای آب نمیدهم تا آن که از حمیم جهنم بنوشی.
حضرت مسلم فرمود: وای بر تو! تو کی هستی؟
گفت: من کسی هستم که حقی را شناخته که تو زیر بار آن نرفتی، و من از برای امام خود نصیحت کردم در آن وقت که تو خیانت کردی، و من سخن او را اطاعت کردم و حال آن که تو معصیت کردی، من مسلم بن عمرو باهلی هستم.
فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! تو چقدر قسیالقلب و تند و ظالم هستی، تو به رسیدن به جهنم و خلود در آن سزاوارتر هستی.
آنگاه جناب مسلم نشست و به دیوار تکیه کرد.(1)
همانگونه که سعادت دارای مراتبی است و چنان نیست که هرکس سعید شد به تمام مراتب آن رسیده و یا به نهایت درجه سعادت فائز گشته باشد، شقاوت نیز دارای درکاتی است و چنین نیست که همه شقی ها در یک مرتبه باشند، میان این جماعت اشراف نشسته بودند، البته این مسلم باهلی از همه شقیتر بوده، زیرا سبب نداشته که این مقدار خوش رقصی کند و در چنان حالی، نه تنها آن اسیر را از آب محروم کند، بلکه با زخم زبان مجروح سازد. راستی او بسیار جفاکار و بیحیا
1) - همان ، ص 376.
بوده است. بنابر نقلی عمرو بن حریث غلام خود را روانه نمود تا آب آورد، و تقدیم نمود و مسلم از آن آب نوشید.(1)
در نقل دیگری از ابو مخنف چنین آمده است: عمارة بن عقبه غلام خود را روانه کرد تا آب آورد، ولی چون مسلم خواست از آن آب بنوشد، قدح پر از خون شد، و در مرتبه سوم دندان آن بزرگوار که در جنگ آسیب دیده بود در قدح افتاد، فرمود: حمد میکنم خداوند را! اگر روزی داشتم از این آب مینوشیدم.
من نمیدانم کدام یک از این دو نقل که ابو مخنف روایت نموده درست است،
و البته یکی از این دو نقل را طرفداران عمرو بن حریث یا عمارة بن عقبه ساختهاند، و آنچه مسلّم است عمرو بن حریث قدری نجابت و فتوّت داشته، او کسی است که در باره مختار شفاعت کرد، و او را از قتل نجات داد؛(2)او کسی است که ابن زیاد را ملامت کرد در آن وقت که میخواست زینب علیهاالسلام را بکشد.(3)
و از طرفی من در پیشانی عمارة بن عقبة بن ابی معیط خیر نمیبینم، او از آل امیه و میوه همان شجره خبیثه است، و اگر این نقل درست باشد، تشنه ماندن این مظلوم در آن حال، مانند تشنه ماندن امام مظلوم در روز عاشورا است و از این جهت نیز، میان امام و مأموم شباهتی میباشد.
در هر صورت، جناب مسلم بر ابن زیاد وارد شد و سلام نکرد، پاسبان گفت: چرا بر امیر سلام نمیکنی؟
فرمود: اگر او مرا میکشد، برای چه بر او سلام کنم و اگر مرا نمیکشد، بعداً بر
او بسیار سلام میکنم.
ابن زیاد گفت: البته تو را میکشم.(1)
سلام نکردن جناب مسلم از آن جهت است که خود را نباخته، و او را مافوق خود نمیداند، امّا جمله دوم - اگر درست باشد - برای آن است که مسلم میخواست بماند و امام علیهالسلام را از جریان با خبر سازد و از آمدن ایشان به سمت کوفه با اهل بیت جلوگیری نماید، ولی چون این گفته را از ابن زیاد شنید فرمود: مرا میکشی؟
گفت: بله !
فرمود: پس مهلت بده تا به کسی که با من خویشی داشته باشد، وصیّت کنم.
آنگاه به کسانی که در مجلس ابن زیاد حاضر بودند نگاه کرد، و از میان همگی آنان عمر بن سعد را انتخاب نمود و فرمود: ای عمر! من با تو خویشاوندم و اکنون به تو حاجتی دارم، میبایست که حاجت مرا برآوری و آن سرّی است، که میبایست به تو آهسته بگویم.
عمر بن سعد قبول نکرد، عبیدالله بن زیاد به عمر گفت: عمو زاده تو به تو احتیاج دارد، به سخنان او گوش بده و امتناع منما!
پس عمر برخاست و با مسلم به گوشه ای رفت و جایی را انتخاب کرد که جلو چشم ابن زیاد باشد.
مسلم فرمود: هفتصد درهم مدیون هستم، دین مرا ادا کن و جسد بی جان مرا شفاعت کن و از ابن زیاد بخواه تا به تو ببخشد، پس تو آن را دفن کن، و نزد حسین کسی را بفرست تا او را از میان راه برگرداند، چون به او نوشتهام که مردم با او هستند و بیاید، و میبینم او را که در راه است و میآید.
عمر آمد و به ابن زیاد گفت: میدانی چه گفت؟ و مطالب مسلم را بیان کرد.
1) - همان ، ص 376.
ابن زیاد گفت: امین خیانت نمیکند، ولی گاهی خائن امین شمرده میشود، از این جهت به تو خیانت میکند. اختیار مال تو با تو است، هرچه میخواهی بکن، و اما حسین، اگر به سراغ ما نیاید ما او را تعقیب نمیکنیم، و اما جسد او را به تو تسلیم نمیکنیم، چون او تا توانست در دشمنی با ما کوتاهی نکرد.
و بنابر نقل طبری از ابو مخنف جمعی پنداشتهاند که: ابن زیاد گفت: ما پس از آن که او را کشتیم به جسد او کاری نداریم.(1)
اینک مناسب است به اموری اشاره شود:
1 - اصرار جناب مسلم به این که امام علیهالسلام را خبر کند تا نیاید، کشف از کمال علاقه او نسبت به امام علیهالسلام میکند، در این وقت که مرگ را مشاهده میکند، از فکر امام مظلوم علیهالسلام بیرون نمیرود، مثل آن که مسلم خود را ملامت میکرده و میخواسته اشتباه سیاسی خود را جبران کند.
مسلم گمان میکرد که اگر امام علیهالسلام بداند، از آن راه که آمده برمی گردد، ولی او اشتباه کرده بود و نمیدانست که امام علیهالسلام مصمّم بر آمدن و کشته شدن است و به این پیغامها از راه بر نمیگردد، و از عزم بر شهادت منصرف نمیشود.
2 - زیاد بن ابیه خود را به ابی سفیان ملحق کرد و معاویه برادر او شد، بنی اُمیّه از اولاد عبد مناف و با بنی هاشم عموزاده بودند و از میان طوایف قریش (تیم و عدی و مخزوم و زهره و دیگران) از همه به بنی هاشم نزدیکتر بودند.
مسلم در این مجلس به عمر بن سعد که از طایفه زهره است میگوید: تو عموزاده من هستی و با تو نسبت دارم، او میخواهد به ابن زیاد بگوید: تو از قریش نیستی و با ما هیچ خویشاوندی نداری و بیسبب خود را به ابی سفیان متصل نموده ای، و این نیش زبان بر ابن زیاد گرانتر از نیش تیر و سنان تمام شد.
3 - این که حضرت مسلم، ابن سعد را برای وصیت خود انتخاب نمود، یکی از
1) - همان ، ص 376 و 377.
این باب بود که عمر فامیل او محسوب میشد نه دیگران. شاید هم برای این بود که ثابت کند ابن زیاد از قریش نیست، نه از این جهت که ابن سعد از دیگران بهتر بوده. زیرا همین پسر سعد وقّاص امیر لشکر ابن زیاد در کربلا بود و او بود که کشنده امام علیهالسلام و اسیر کننده عیالات پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود.
4 - خیانت و پستی ابن سعد از این امور به خوبی آشکار میشود: الف: استنکاف او از قبول وصیّت مسلم تا آن که ابن زیاد به او فرمان داد ؛ ب: فاش
کردن راز مسلم، تا آن که ابن زیاد آن جمله را در حقّ او گفت و او را خائن - نه امین - معرفی نمود.
بنابر نقل طبری: اگر او از شرکت در قتل امام علیهالسلام و رفتن به کربلا خودداری کرده بود، در آینده نزدیک پادشاه عراق میشد، چون پس از مرگ یزید، اهل کوفه «عمرو بن حریث» والی کوفه را خلع کردند و بر پادشاهی عمربن سعد اتفاق نمودند، در این وقت زنان طایفه همدان آمدند و بر امام حسین علیهالسلام گریه و زاری
کردند و مردان همدان با شمشیرهای خود به مسجد آمدند و منبر را احاطه کردند و به همین جهت، عمر بن سعد از کار برکنار شد.(1)
ولی فرومایگی وحبّ مال دنیا و ریاست و در نهایت شقاوت او، موجب این شد که به طمع سلطنت ری، امیر لشکر شود و امام علیهالسلام را شهید نماید، او به بالاترین درجه شقاوت رسید و از ریاست و سلطنت ری نیز محروم گردید و آن آرزو را باخود به گور برد:
«خَسِرَ الدُّنْیا وَالاْخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ»(2)
طبری از ابو مخنف نقل مینماید: وصیّت جناب مسلم به عمر بن سعد این
بود: قرض مرا اداء کن. ولی ابوالفرج در «مقاتل الطالبیین»(1)به همان سند از ابو مخنف نقل میکند: جناب مسلم به عمر بن سعد گفت: دین مرا از غلّه ملکی که در مدینه دارم ادا کن.
من نمیدانم چرا طبری این جمله را حذف کرده و نقل ننموده است؟ آیا برای پایین آوردن مقام مسلم و یا بالا بردن مقام ابن سعد است؟ عجب در این است که ابوالفرج با آن که از بنیامیه است(2)، در نقل، درستتر و امینتر از طبری فقیه عامه است!
شیخ مفید در «ارشاد» نقل مینماید که جناب مسلم فرمود: شمشیر وزره مرا بفروش و هفتصد درهم بدهی مرا اداء کن.(3)این نقل با اعتبار موافق است، زیرا شمشیر و زره او برای اداء دین او بر غلّه ملکی که در مدینه دارد مقدّم بوده و هیچ کس نمیتواند بگوید: مسلم، شمشیر و زره نداشته، و یا آن که درنزد او عاریه بوده است.
شیخ مفید در اول مطلب میگوید: از کلبی و مدائنی و دیگران از اصحاب سیره نقل میکنم.(4)
6 - نقل طبری جملاتی اضافه دارد که ابوالفرج اصلاً ذکر نکرده: «وزعموا أنّه قال: أما جثّته فإنّا لانبالی إذ قتلناه ما صنع بها(5)و گفتهاند که ابن زیاد گفت: ما به جسد مسلم پس از کشتن او کاری نداریم».
سر مسلم وهانی را برای یزید به شام فرستادند و تن ایشان را در بازار بر زمین کشیدند، مگر آن اسدی نگفت، و خبر او را به امام مظلوم نداد که از کوفه بیرون
نیامدم مگر آن که دیدم مسلم و هانی را در بازار میکشیدند؟!(1)مگر ابو الفرج از ابو مخنف از یوسف بن یزید از عبد الله بن زبیر اسدی این اشعار را نقل نکرده است ؟ !
اذا کنتِ لاتدرین ما الموت فانظری
إلی هانی فی السوق و ابن عقیل
إلی بطل قد هشم السیف وجهه
و آخر یهوی من طمار قتیل
تری جسدا قد غیّر الموت لونه
ونضح دم قد سال کل مسیل(2)
مسعودی گوید: مسلم در روز ترویه، هشتم ذی الحجه سال شصت هجری خروج کرد، همان روز هم امام علیهالسلام از مکه بیرون آمد، و روز نهم، یعنی روز عرفه کشته شد، و ابن زیاد امر کرد که جسد او را بر دار زدند، و سر او را به دمشق فرستادند.
جناب مسلم اوّلین شهیدی است از بنی هاشم که جسد او بالای دار رفت، و اوّل کسی است از بنی هاشم که سر مبارکش را به دمشق روانه کردند.(3)
ابن زیاد پستتر از آن است که پس از کشتن کاری به کشته مسلم نداشته باشد، و شقاوت او بیش از آن است که به همین اندازه اکتفاء کند، چنانکه به ابن سعد دستور داد که پس از کشته شدن امام حسین علیهالسلام با جسد او چنین و چنان کنند.
هواخواهان ابن زیاد تا میتوانستند اعمال شوم او را مستور کردند، و شیخ فقیه عامه، جناب طبری نیز این نقل های باطل را در تاریخ خود جای داد؛ و الی اللّه المشتکی.
پیشتر به شجاعت جناب مسلم از جهت توانایی بدنی اشاره شد، و اکنون نیز به قوّت قلب آن سرور اشاره مینمایم.
ابن زیاد که دشمن سرسخت خویش را اسیر کرده بود سخنانی به ابن عقیل
گفت که به نظر میرسد میخواسته او را استنطاق و در اثر آن محکوم به قتل نماید.
ابن زیاد گفت: تو آمدی در شهری که متفق الکلمه بودند اختلاف افکندی.
مسلم فرمود: چنین نیست، مردم این شهر میگویند: پدر تو خوبان را کشت و خون پاکان را ریخت، و ظلم را بپا کرد، و رفتار او مثل رفتار ظالمانه کسری و قیصر بود، پس برای بپاداشتن عدل و دعوت به کتاب خدا به نزد آنان آمدیم.
ابن زیاد گفت: تو کیستی ای فاسق؟! مگر ما عدل را بپا نداشته بودیم در آن حال که تو فاسق و شارب الخمر بودی ؟ !
مسلم گفت: خدا میداند تو دروغ میگویی، و من نه چنانم که تو میگویی، و سزاوارتر به شرب خمر، کسی است که خون مسلمانان را بیسبب میریخته و در عین حال خیال نمیکرد کاری کرده و مرتکب گناهی شده است.
ابن زیاد گفت: ای فاسق!! تو هوس بیجا کردی و چیزی را که خدا تو را اهل و لایق آن ندانسته آرزو کردی.
مسلم فرمود: پس اهل آن کیست، ای پسر زیاد؟
گفت: امیرالمؤمنین یزید.
مسلم فرمود: خدای را در هر حال حمد میکنم و به حکم او میان ما و شما راضی هستم!
ابن زیاد گفت: مثل این که تو گمان میکنی برای شما در خلافت بهرهای هست؟
مسلم فرمود: گمان نیست، بلکه یقین است.
ابن زیاد گفت: خدا بکشد مرا اگر تو را نکشم به گونهای که تا کنون در اسلام به این کیفیّت کسی کشته نشده باشد.
مسلم فرمود: تو از بدی، آنچه که میتوانی انجام دهی کوتاهی نکن، چون کسی از تو بدتر و پستتر و سزاوارتر به آن بدیها نخواهد بود.
ابن زیاد شروع به سبّ و فحش و بدگویی کردن به امیرالمؤمنین وعقیل و حسین علیهمالسلامنمود، مسلم ساکت شد و پاسخ او را نداد(1)
مثل آن که ابن زیاد باور نمیکرد که ابن عقیل تا این اندازه شجاع و توانا بر پاسخ دادن به کلام او باشد، خواست او را در حضور مردم محکوم نموده باشد و او را
مفرّق جماعت معرفی کند!
پاسخ جناب مسلم، ابن زیاد را بیچاره کرد، زیرا دید اسیر او، پدرش را مفتضح نموده و میگوید: شما حق را از بین بردید و مثل پادشاهان کفّار در میان مردم حکومت کردید، و از کارهای زشت فروگذار نکردید. ما بر حسب درخواست همین مردم آمدیم تا حق را زنده کنیم و عدل خدا را جاری نماییم.
ابن زیاد دید دنباله این سخن برای او بسیار گران تمام میشود، و نخواست که در این باب گفتگو کند، به همین خاطر سخن را به جایی دیگر کشانید و از باب تهمت و افترا، مسلم را فاسق و شارب الخمر معرفی نمود!!
این سخن نیز پس از تکذیب آن سرور بیاثر شد، جناب مسلم مجدّدا رشته سخن را به موضوعی کشید که تمام مردم حاضر و ناظر آن بودند و آن کشتن مردم بیگناه توسط زیاد بود.
این دفعه ابن زیاد از موضوع خارج شد و سخن را به جای دیگر کشانید، خواست مسلم را وادار به بدگویی از یزید کند تا بهانهای به دست او بیفتد. جناب مسلم در اینجا ساکت شد، و به حمد الهی مشغول گشت. ابنزیاد بیچاره شد. گمان کرد که با این جمله که تو را به بدترین نوع میکشم، مسلم را ساکت میکند.
مسلم، سخن او را به شکل عجیبی جواب داد و او را بدتر وپستتر و شقیتر از همه مردم خواند. آخرین تشفّی ابن زیاد به این شد که بزرگان دین را سبّ نماید، در اینجا است که مسلم ساکت ماند و با خاموشی پاسخ آن احمق را داد. از این
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 377.
مکالمات قوّت قلب و غلبه حجّت جناب مسلم بر ابن زیاد معلوم میشود.
طبری میگوید که اهل علم میگویند: عبیدالله امر کرد که مسلم را در ظرف سفالین آب دهند و گفت: در ظرف دیگری به تو آب ندادیم تا احترام تو لازم نیاید، و مانع از قتل تو نگردد.(1)
من نمیدانم این اهل علم چه کسانی و ناکسانی بودند؟ خوب بود آن مورّخ شهیر نام او یا آنان را میبرد تا مردم بدانند این دروغگویان چه کسانی هستند که ابن زیاد را یاری میکنند؟ ابن زیاد که مسلم را در آن حال ضعف و ناتوانی و تشنگی و گرسنگی کشت آن هم به آن کیفیّت که تا آن زمان هیچ مسلمانی کشته نشده بود - چنانکه خودش گفت - آن کسی که دستور داد قطرهای از آب به امام عطشان نرسد، به چه مناسبت به مسلم بن عقیل ترحم کرده است؟ و علامت دروغ بودن این نقل همان دلیلی است که از برای او در ظرف سفالین آب میآورند، به چه جهت؟ مثلاً اگر ظرف بهتری بود بر ابن زیاد لازم بود که از او احترام نماید؟ و دیگر نتواند جناب مسلم را شهید نماید؟ مگر چنین التزامی داده و پیمانی بسته شده بود؟ یا عُرف عرب این است که اگر در ظرف خوب آب دهند، دیگر نمیتوانند او را بکشند؟ و اگر در ظرف سفالین آب دهند اختیار باقی است.
در هر صورت، ابن زیاد دستور داد که جناب مسلم را بالای قصر ببرند و سر او را از تنش جدا سازند، و از همان بالا هر دو را پایین اندازند، و جناب مسلم مشغول تکبیر و استغفار و صلوات بود. و از خداوند میخواست که میان او و آن جمعی که او را فریب دادند، دروغ گفتند و ذلیل کردند، حکم فرماید.
پیش از شهادت مسلم، محمّد بن اشعث، هانی را شفاعت نمود و ابن زیاد وعده داد که او را نجات دهد، ولی پس از کشته شدن مسلم، از وعده پشیمان شد و فرمان داد که هانی را نیز در بازار گردن بزنند. هانی را دست بسته به بازار بردند و
1) - همان، ص 377 و 378.
هرچه او فامیل خود را به یاری میطلبید، هیچ کس او را یاری نمینمود، در این موقع هانی دست خود را آزاد کرد و گفت: آیا عصا و یا چاقو و سنگ و استخوانی نیست تا از خود دفاع کنم؟ مأمورین او را گرفتند و بستند و به او گفتند: گردن خود را دراز کن.
آن یاور با اخلاص فرمود: در کشته شدن خود، به شما کمک نمیکنم.
سپس هانی گفت: «الی اللّه المعاد، اللّهم الی رحمتک و رضوانک»(1)
اندازه پستی و نامردی ابن اشعث بیش از آن حدی است که تصوّر شود، او که خود را از اشراف عرب و شیخ طایفه کنده میدانست، چگونه به مسلم بن عقیل امان میدهد و در برابر چشم او مسلم را میکشند و او به روی خود نمیآورد؟
نمیدانم درکدام تاریخ دیدم که منصور دوانیقی میخواست کسی را بگیرد و او را مجازات نماید. آن شخص خود را مخفی و پنهان نموده بود، جاسوسان منصور در تعقیب او بودند تا آن که روزی او را پیدا کردند و او فرار میکرد و پاسبانان به دنبال او میدویدند. اتفاقاً آن شخص به «معن بن زائده شیبانی» - که از اشراف وامرای عرب و از معروفین به سخاوت و شجاعت بود - برخورد نمود در حالی که معن سوار و جمعی سواره دنبال او میرفتند، آن شخص به معن متوسّل شد و از او خواست که او را امان دهد. در این حین، گماشتگان خلیفه عبّاسی رسیدند، معن به یکی از سواران اشاره کرد که پیاده شود و او را سوار کند و با خود ببرند و مادام که یک نفر از آن جماعت جان در بدن دارند، این شخص را به مأمورین ندهند.
معن این سفارش را نمود و از آن جمع جدا شد و به دیدار منصور شتافت. مأمورین جریان را به گوش خلیفه رساندند. او بسیار خشمگین شد، معن را طلبید و گفت: کار تو تا این اندازه بالا گرفته که جلو گماشته مرا میگیری و کسی را که من میخواهم، امان میدهی و تحویل نمیدهی؟
1) - همان، ص 378 و 379.
گفت: بله، یا امیرالمؤمنین! من پس از این همه خدمات که به مقام خلافت و سلطنت نموده ام اگر نتوانم کسی را که در میان جمع به من پناه آورده امان بدهم، پس چه فایدهای دارم؟ و چه بهرهای بردهام؟
منصور قدری تأمّل کرد و گفت: من نیز آن کسی را که تو پناه دادی امان دادم.
و در خاطر دارم که معن مبلغ زیادی از منصور برای آن مرد پول گرفت و به او تسلیم نمود.
این است شیوه جوانمردی محمّدبن اشعث، پدر او قیس بن اشعث، رئیس منافقین بود و خواهر او جعده، امام حسن علیهالسلام را زهر داد، حالا خود محمّد به مسلم امان میدهد و جرأت آن که پافشاری کند و شفاعت نماید ندارد، این شخص همان است که رفته و هانی را فریب داده ودر چنگال ابن زیاد انداخته، و پس از آن همه جسارت که ابن زیاد به هانی نموده و صورت او را مجروح نموده - و این نامرد حاضر و ناظر بوده و اصلاً شفاعتی نکرده - میگویند که هانی را شفاعت نمود که ابن زیاد او را نکشد، و ابن زیاد هم قبول کرد، ولی پس از شهادت مسلم پشیمان شد و دستور قتل هانی را صادر نمود.
من گمان نمیکنم این سخن راست باشد و محمّد بن اشعث، هانی را شفاعت کرده باشد، و اگر براستی شفاعتی هم کرده،شفاعتش ظاهری بوده وجدّا نمیخواسته، ابن زیاد هم این معنا را میدانسته و قبول نکرده است.
قطعا ابن اشعث میخواسته هانی کشته شود تا عزّت خودش در طایفه یمن زیاد شود، هانی کشته شود تا او وارث عزّ و جاه و جلال و مقام او بشود.
من باور نمیکنم او جدّا شفاعت کرده و ابن زیاد رد نموده باشد، یا اگر قبول کرده مجدّدا فسخ نموده باشد، بلکه محمّدبن اشعث این سخن دروغ را مایه عذر و بهانه خود نزد فامیل هانی قرار داده است.
در هر صورت، هانی را در بازار جلو چشم مردم کشتند. من نمیدانم آن چهار
هزار مرد جنگی هانی کجا رفتند؟ چرا در آن موقع که هانی به دام افتاد، آمدند و فریاد کردند، ولی در این موقع به فاصله یک یا دو روز که او را در بازار دست بسته آوردند و گردن زدند، یک نفر حاضر نشد از او دفاع کند و حمایت نماید؟ عاقل نباید به عهد و وفای مردم اعتماد داشته باشد؛ همه، بزرگ را برای خود، نه خود را برای بزرگ میخواهند. در موقع عظمت و ریاست همه یاور او هستند و در موقع نکبت و بدبختی همه از او بیزار میشوند، این رسم دنیا طلبان بوده و چنین خواهد بود.
هنگامی که عبدالملک بن مروان، «عمرو بن سعید بن العاص» را در قصر خود اسیر نمود، برادر او با هزار نفر از غلامان عمرو، برای نجات و یاری او آماده شدند و دور قصر را گرفتند، ولی چون سر بریده عمرو را با کیسههای پول در میان جماعت افکندند، همان جمع مشغول غارت پول گشتند، و از مقصد و هدف خود دور شدند، پول را برداشتند و رفتند.(1)مثل آن که برای جمع آوری پول جمع شده بودند، و مقصد دیگری نداشتند!
1) - همان، ج 6 ، ص 144 و 145.
در اینجا، بیمناسبت نیست که برای بلندی مقام و مرتبه جناب مسلم، حکایتی را که حاجی نوری در کتاب «نجم الثاقب» نقل نموده، بیاورم.
ایشان مینویسد: شیخ عالم فاضل، شیخ باقر کاظمی، نجل عالم عابد شیخ هادی کاظمی معروف به آل طالب، نقل میکند: مرد مؤمنی بود از خانوادهای معروف به آلرحیم که او را شیخ حسین رحیم میگفتند. و همچنین عالم فاضل و عابد کامل، مصباح الاتقیاء شیخ طه از آلجلیل و زاهد عابد بیبدیل شیخ حسین نجف که هم اکنون امام جماعت مسجد هندی نجف اشرف و در تقوا و صلاح و فضل، مقبول خواص و عوام است نقل نموده که شیخ حسین مزبور، مردی پاک طینت و فطرت بود و از مقدّسین مشتغلین به شمار میرفت. ایشان مبتلا به مرض سینه بود و هنگام سرفه با اخلاط سینه اش، خون بیرون میآمد و با این حال در نهایت فقر و پریشانی زندگی میکرد و مالک قوُت روز نبود، او غالب اوقات نزد اعراب بادیه نشین که در حوالی نجف اشرف ساکنند، میرفت و برای گذراندن زندگی وکسب قوت لایموتی، هرچند که جو باشد میگرفت. او با این مرض و فقر، دلش به زنی از اهل نجف تمایل پیدا کرد و هرچند او را خواستگاری مینمود به جهت فقرش خانواده آن زن قبول نمیکردند، و از این جهت نیز در همّ و غمّ
شدیدی بود.
و چون مرض و فقر و مأیوسی از تزویج آن زن، کار را بر او سخت نمود، تصمیم گرفت عملی را که در میان اهل نجف معروف است انجام دهد که هر که را امر سختی روی دهد، چهل شب چهار شنبه به رفتن به مسجد کوفه مداومت نماید که لا محاله حضرت حجّت«عجل الله فرجه» را به نحوی که نشناسد ملاقات خواهد نمود، و مقصدش به او خواهد رسید.
مرحوم شیخ باقر نقل کرد که شیخ حسین گفت: من چهل شب چهار شنبه به این عمل مواظبت کردم، شب چهار شنبه آخری فرا رسید و آن شب تاریکی از شبهای زمستان بود، باد تندی میوزید که به همراه آن اندکی باران میبارید و من در دکهای که داخل مسجد است نشسته بودم، و آن دکّه شرقیه مقابل دَر اول واقع است و کسی که داخل مسجد میشود طرف چپ او واقع میگردد.
من به جهت خونی که از سینهام میآمد و چیزی نداشتم که اخلاط سینه را در آن جمع کنم و انداختن آن در مسجد هم جایز نبود، نمیتوانستم وارد مسجد شوم و چیزی هم نداشتم که سرما را از خودم دفع کنم، به همین سبب در آن دکّه نشسته بودم، دلم تنگ، و غم و اندوهم زیاد شد و دنیا در مقابل چشمم تاریک گشت و فکر میکردم که شبها تمام شد و این شب آخر است، ولی نه کسی را دیدهام و نه چیزی برایم ظاهر شده، و این همه مشقّت و رنج عظیم بردهام و بار زحمت و خوف بردوش کشیدهام، چهل شب است که از نجف به مسجد کوفه میآیم و در این حال جز یأس برایم نتیجه ندارد، و من در کار خود متفکر بودم، و در مسجد احدی نبود، و آتش روشن کرده بودم به جهت دم کردن قهوهای که با خود از نجف آورده بودم و به خوردن آن عادت داشتم و بسیار هم کم بود. ناگاه شخصی از سمت دَرِ اول مسجد به طرف من آمد. چون او را از دور دیدم مکدّر شدم و باخود گفتم: اعرابی است، از اهالی اطراف مسجد آمده نزد من که قهوه بخورد، و من امشب بیقهوه میمانم و در
این شب تاریک همّ و غمّم زیاد خواهد شد.
در این فکر بودم که او به نزد من رسید و بر من سلام کرد و نام مرا برد و در مقابل من نشست. من از این که او نام مرا میدانست تعجب کردم و گمان کردم که او از آنهایی است که در اطراف نجف هستند و من گاه گاهی نزد آنها میروم. پس از او پرسیدم: از کدام طایفه عرب هستی؟
گفت: از بعض ایشانم.
پس اسم هریک از طوایف عرب را که در اطراف نجف هستند نام بردم.
گفت: نه از آنها نیستم.
پس مرا به غضب آورد، از روی سخریه و استهزاء گفتم: آری! تو از طریطره هستی و این لفظی بیمعنی است. پس از سخن من تبسّم کرد و گفت: بر تو حرجی نیست، من از هر کجا باشم. تو برای چه به اینجا آمدهای؟
گفتم: برای تو هم سؤال کردن از این امور نفعی ندارد.
گفت: چه ضرر دارد که مرا خبر دهی.
من از حُسن اخلاق و شیرینی سخن او متعجّب شدم، و قلبم به او متمایل شد و چنان شد که هرچه سخن میگفت محبّتم به او زیادتر میگشت. پس از توتون برای او چُپقی ساختم و به او دادم.
گفت: تو آن را بکش، من نمیکشم.
بعد برای او در فنجان قهوه ریختم و به او دادم، او گرفت و اندکی از آن خورد، آنگاه به من داد و گفت: تو آن را بخور.
پس من آن را گرفتم و خوردم و ملتفت نشدم که تمام آن را نخورده و لحظه به لحظه محبّتم به او زیاد میشد، پس گفتم: ای برادر! امشب تو را خداوند برای من فرستاده که مونس من باشی، آیا نمیآیی با من برویم و کنار مقبره جناب مسلم بنشینیم؟
گفت: میآیم، حال خبر خود را نقل کن.
گفتم: ای برادر! واقع را برای تو نقل میکنم، من از آن روزی که خود را شناختم در نهایت فقر زندگی میکنم، و با این حال چند سال است که ازسینهام خون میآید، علاجش را نمیدانم و عیال هم ندارم، دلم به زنی از اهل محلّه خودم در نجف اشرف متمایل شده و چون در دستم چیزی نیست، گرفتنش برایم میسّر نیست، و مرا این ملاها گول زدند و گفتند: برای گرفتن حوائج خود متوجه شو به صاحب الزمان علیهالسلام و چهل شب چهار شنبه در مسجد کوفه بیتوته کن که آن جناب را خواهی دید، و حاجتت برآورده خواهد شد و این آخرین شب چهار شنبه است، و در این شبها، این همه زحمت کشیدم ولی چیزی ندیدم، این است سبب آمدن من به اینجا و این است حوائج من.
در حالتی که من غافل بودم و ملتفت نبودم او گفت: اما سینه تو، پس عافیت یافت، و اما آن زن، پس به این زودی او را خواهی گرفت، و اما فقر تو، پس به حال خود باقی است تا بمیری.
و من به این بیان و تفصیل ملتفت نشدم، پس گفتم: نمیرویم به سوی جناب مسلم؟
گفت: برخیز.
پس بر خواستم و او در پیش روی من به راه افتاد، چون وارد زمین مسجد شدیم به من گفت: آیا دو رکعت نماز تحیّت مسجد نخوانیم؟
گفتم: میخوانیم، پس او نزدیک شاخص سنگی که در میان مسجد است ایستاد و من با کمی فاصله پشت سرش ایستادم. پس تکبیرة الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم که ناگاه قرائت فاتحه او را شنیدم که هرگز از احدی چنین قرائتی را نشنیده بودم، پس از حسن قرائتش در نفس خودم گفتم: شاید او صاحب الزمان علیهالسلام باشد و سخنانی از او شنیدم که دلالت بر این امر میکرد، آنگاه به
سوی او نظر کردم، پس از خطور این احتمال در دل من، در حالتی که آن جناب در نماز بود، دیدم که نور عظیمی آن حضرت را احاطه کرده است، به طوری که مرا از تشخیص شخص شریفش مانع شد و در این حال مشغول نماز بود و من قرائت آن جناب را میشنیدم و بدنم میلرزید و از بیم حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم.
پس به هر نحو بود نماز را تمام کردم و نور از زمین بالا میرفت، پس مشغول شدم به گریه و زاری وعذر خواهی از سوء ادبی که در مسجد با جنابش کرده بودم وگفتم: ای آقای من! وعده جنابعالی راست است، مرا وعده دادی که با هم به قبر مسلم برویم.
در این میان که حرف میزدم، دیدم نور متوجه جانب قبر مسلم شد، پس من نیز متابعت کردم و آن نور داخل در روضه مسلم شد، و فضای روضه را گرفت و پیوسته چنین بود، و من مشغول گریه و ندبه بودم تا آن که فجر طالع شد، و آن نور عروج کرد.
چون صبح شد، به کلام آن حضرت متوجه شدم که فرمود: اما سینهات، پس شفا یافت، دیدم سینهام صحیح و سالم است و ابدا سرفه نمیکنم.
هفتهای نکشید که اسباب تزویج آن دختر، من حیث لا احتسب فراهم آمد و فقر هم به حالت خود باقی است، چنانکه آن جناب فرمود، و الحمد لله.(1)
1) - نجم الثاقب، ص 632 تا 636.
اگر کسی در این تاریخِ مسموم و آلوده، به احادیث مجعول و باطلی که در اثر سلطنت منافقین پدید آمده نگاه کند و اهل تحقیق نباشد، چه بسا به آن نحو که شایسته است موقعیت اشخاص را درک نکند، و عاقلی را سفیه و سفیهی را عاقل، جاهلی را عالم و عالمی را جاهل، و کاملی را ناقص و ناقصی را کامل بپندارد.
اکنون که به وقایع جناب مسلم در کوفه اشاره نمودهام، مناسب میبینم که به قسمتی از زندگی ابن زیاد به طور مختصر اشاره نمایم که شباهتی به قضیه جناب ابن عقیل دارد، تا کسانی گمان نکند که ابن زیاد مرد با هوش و ذکاوت، یا با سیاست و شجاعی بوده، یا در این جهات بر مسلم بن عقیل برتری و مزیّت داشته است؛ هرچند خود او پس از فرار مردم از اطراف مسلم، همان شب در بالای منبر گفت:
«فإنّ ابن عقیل السفیه الجاهل قد أتی ما رایتم من الخلاف والشقاق».(1)
در نتیجه ملحق شدن زیاد به ابوسفیان، عبیداللّه عمو زاده یزید و از آل ابوسفیان و جزء اشراف قریش و دارای فامیل بزرگ و غلامان بسیار گردیده بود، و
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 372.
چون به فرمان یزید علاوه بر بصره، کوفه نیز در اختیار ابن زیاد در آمد، و ابن زیاد سلطان وفرمانروای تمامی عراق عرب، ایران، قفقاز، افغان و هند و سند گشت، عمده سپاه مسلمانان در اختیار او بود و بنابر نقلی، موجودی پول بیت المال او هشت میلیون و بر نقلی دیگر شانزده، و بر نقل سوّم نوزده میلیون درهم بود.
پس از مرگ یزید، ابن زیاد مردم را از مرگ یزید و اختلاف مردم شام باخبر نمود و به مردم بصره گفت: نفوس شما، شهرهای شما، ثروت شما و زمین شما، بیشتر و زیادتر از تمام مردم است. پس برای خود امیری انتخاب کنید که حافظ دین و جماعت شما باشد، و هرکس را که شما قبول کنید من زودتر از همه از او راضی و با او بیعت میکنم، و اگر اهل شام بر کسی اتّفاق کردند و شما خواستید با آنها باشید، اختیار دارید. و گرنه شما محتاج به کسی نیستید، بلکه دیگران به شما نیازمند هستند.
خطبای اهل بصره همگی برخاستند و گفتند: ما از تو فردی قوی تر نداریم، بیا تا با تو بیعت کنیم.
ابن زیاد گفت: من داوطلب نیستم، دیگری را انتخاب کنید. آنها قبول نکردند و با او بیعت کردند ؛ ولی هنگامی که برگشتند گفتند: پسر مرجانه گمان نکند که ما تسلیم او هستیم، هم در موقع اتفاق و هم در موقع اختلاف کلمه. آن گاه علیه او شورش کردند.(1)
پسر مرجانه که همیشه مردم را مرعوب اهل شام مینمود و آنان را در مقابل شامیان مرده متحرک نموده بود، در زمانی که یزید مرده و مردم شام اختلاف دارند در این که چه کسی خلیفه باشد، عبدالله بن زبیر یا فرزند یزید یا مروان بن حکم، آن مردگان را جمع نموده و مرگ یزید و اختلاف اهل شام را اعلام مینماید، آن گاه کثرت نفوس، وسعت مملکت و زیادی شهرها و بسیاری ثروت مردم عراق را شرح
1) - تاریخ طبری،ج 5 ، ص 504 و 505.
میدهد و میگوید: این مردم شام هستند که به شما محتاجند نه شما، پس برای خود امیری معیّن کنید تا تکلیف روشن شود.
مردم که تا این ساعت همگی خود را ذلیل اهل شام و بندگان آلابوسفیان میدانستند، با او بیعت کردند، ولی چون از همان مجلس متفرّق شدند، به هوش آمدند، کسی که تا ساعت قبل به او امیر میگفتند حالا پسر مرجانه شد! مردم به خود آمدند و با خود گفتند: آن زمان که اهل شام اتفاق داشتند، از او اطاعت میکردیم، حال که اختلاف دارند برای چه تسلیم او شویم؟! به خدا سوگند! خیال باطل کرده، ما در این حال دیگر از او اطاعت نمیکنیم!
این سخنها موجب شورش عمومی شد، مردم پس از آن که با او بیعت کردند و متفرّق شدند، دستهای خود را به دیوار میمالیدند، مثل آن که دستشان در اثر ملاقات با دست ابن زیاد نجس شده و میخواهند دستهای خود را پاک کرده و ازاله نجاست نمایند. بالاخره شورش به جایی رسید که چون فرمان میداد اطاعت نمیشد، و چون سخنی میگفت بر او اعتراض میشد و اگر کسی را میخواست حبس کند، مردم نمیگذاشتند و در مقابل پاسبانان او ایستادگی میکردند(1)
این نتیجه ظلمهای زیاد و پسر او است، آنان حکومت خود را مولود عظمت اهل شام و اتفاق کلمه ایشان میدانستند. همیشه مردم را به وسیله سپاه شام میترساندند و روح خوف و وحشت، بلکه ذلّت و رقّیت را در آنان تولید میکردند؛ امّا حال که مردم شام اختلاف پیدا کردهاند و این امر مسلم شده، پس برای چه مردم دیگر دنبال آل زیاد را بگیرند و از آنان اطاعت نمایند؟
ابن زیاد اگر دانا بود، باید این حقیقت را میدانست که در قلوب مردم جایی ندارد، و تمام سلطنت او، در اثر خوف و وحشت مردم است و به همین خاطر هر اندازه خوف مردم زایل شود، دشمنی مردم با او بیشتر خواهد شد. پس چنین فرد
1) - همان، ص 507.
مبغوض و منفوری نباید در مقام امارت و حکومت برمیآمد وباید تا مردم در خواب بودند از میان آنان بیرون میرفت. نادان از آنچه وظیفه او بود غفلت کرد و به آنچه میبایست از آن دور شود، نزدیک شد.
ابن زیاد اگر هوشیار بود، از همان عکسالعمل اوّل مردم باید ملتفت کار میشد و دست و پای خود را جمع میکرد، نه آن که از کناره گیری مردم از او، گله و شکایت کند، و از غضب و خشم مردم وحشت نکند، و از خواب غفلت بیدار نشود.
ابن زیاد با تمامی آن ثروت و نفوذ کلمه و دوستان خود از اعیان و اشراف و غلامان و سپاهیان، نتوانست بر مردم حکومت کرده، رضایت آن جمع را فراهم کند. تملّق او از مردم در آن خطبه، تأثیری به جز همان بیعت کردن و کف دستها را به در و دیوار مالیدن نداشت. او موقعیت خود را نتوانست تشخیص دهد، و از نارضایتی مردم به هوش نیامد و در مقام حفظ خویش قدمی برنداشت. به همان حکومت ظاهری با شورش و اختلاف باطنی قانع شد و با آن که میدید به سخن او گوش نمیدهند و بر او ایراد میگیرند و میان او و پاسبانان او حایل میشوند، حبّ مقام او را کر و کور نموده بود تا آن که روزی شنید که «سلمة بن ذویب» برای عبدالله بن زبیر از مردم بیعت میگیرد.
آنگاه ابن زیاد مردم را در مسجد جمع کرد و گفت: من حکومت را نمیخواستم، شما به اصرار با من بیعت کردید. به من خبر رسیده که چون بیرون رفتید کف دستها را به در و دیوار میمالیدید ؛ من امر میکنم و اطاعت نمیشود و هر سخنی که میگویم به آن اعتراض میشود، و قبایل از مأمورین من جلوگیری میکنند، اکنون هم که سلمة بن ذویب آمده و میان شما تفرقه و اختلاف کلمه میافکند.
«احنف بن قیس» با مردم، گفتند: میرویم و سلمه را میآوریم. چون به سراغ
سلمه آمدند دیدند که جمعیّت او زیاد شده، آنگاه احنف نیز از مردم کناره گیری کرد و به سراغ کار خویش رفت و مردم دیگر نزد عبیدالله بن زیاد نرفتند.(1)
سلمة بن ذویب، مردم را در زمان حکومت و سلطنت ابن زیاد با آن همه ثروت و سپاهی که در اختیار داشت، به بیعت ابن زبیر دعوت نمود. باید دید ابن زیاد چرا نتوانست سلمه را بگیرد و مانند مسلم بن عقیل گردن بزند؟ آیا شخصیت سلمه بیش از مسلم بن عقیل بود؟ آیا جمعیّت او بیش از جمعیت ابن عقیل بود؟ آیا ثروت ابن زیاد و سپاه او در کوفه بیشتر از ثروت و سپاه او در بصره بود؟ پاسخ این سؤالات همگی منفی است، پس برای چه در این موقع سلمه جلو آمد و ابن زیاد نتوانست هیچ گونه عمل مثبتی انجام دهد؟
پاسخ این سؤال یک چیز است و بس، و آن این است که مردم از اهل شام میترسیدند و در مقابل سپاه شام خاضع بودند. ابن زیاد موقعی که وارد کوفه شد و در قصر محصور بود، مردم را به وسیله سپاه شام ترساند و به همان وسیله مردم را متفرّق کرد، ولی در این موقع که مردم اطمینان یافتند مردم شام اختلاف دارند و از آن ناحیه لشکری نخواهد آمد آزادانه مشغول کار خویش شدند.
در این موقع است که شخصیّت و عظمت و عقل و سیاست و تدبیر ابن زیاد بایست کاری میکرد و جلو سلمه را میگرفت. ابن زیاد حتی نتوانست یک پاسبان به سراغ سلمه بفرستد. او نتوانست باهمان سپاه مجهّز خود به مقابل سلمه بیاید و خود نمایی کند. او نتوانست اعیان و اشراف را با خود همراه کند. او نتوانست به وسیله آن پولها مردم را از اطراف سلمه متفرّق کند، او نتوانست به وسیله پول دشمن خود را به طور ناگهانی از پا در آورد، و چند نفر فتّاک و سفّاک را از خود راضی کند و به سراغ دشمنان خود روانه کند و بالاخره، نتوانست در مقابل حریف قدرتی نشان دهد.
1) - همان ، ص 508.
پوشیده نماند که سلمه هیچ شخصیّت و توانایی خاصّی نداشته است، زیرا پس از فرار ابن زیاد از شهر بصره، دیگر از این سلمه نام و نشانی نیست، که مردم فرد دیگری را آوردند و با او بیعت کردند، نه این که از طرف ابن زبیر کسی آمده و در آن چند ماه حکومت نموده باشد.
راستی بسیار عجیب است ! کسی که خود و پدرش شالوده سلطنت را سالها در آن بلاد ریختهاند، با آن همه سپاه و ثروت نتوانست خود را حدّاقل چند روزی نگاه دارد! مگر در برابر ابن زیاد کدام دشمنی آمد و عرض اندام کرد که او نتوانست در دارالاماره خود بماند و مجبور شد فرار کند و به مسعود، بزرگ طائفه «ازد» پناهنده شود؟!
بنابر نقلی، ابن زیاد شبانه پشت سر حارث بن قیس سوار شد و خود را به خانه مسعود بن عمرو رسانید، مسعود به حارث گفت: پناه میبرم به خدا از شرّ آنچه بر ما وارد شد!
حارث به او گفت: کار از کار گذشته و به خانه تو آمده، آیا تو حاضر هستی ابن زیاد را از خانه خود بیرون کنی؟(1)
شفیق بن ثور به مسعود پیغام داد: عبیدالله و برادر او را از خانهات بیرون کن.
عبید الله بن زیاد گفت: به خدا سوگند! ما از میان شما بیرون نمیرویم، چون به ما پناه داده اید. ما همین جا میمانیم تا دشمنان ما بیایند و ما را در میان شمابکشند، و این عار تا روز قیامت بر شما بماند.(2)
طبری کیفیّت رفتن ابن زیاد را به خانه مسعود به نحو دیگری نیز نقل نموده است، او میگوید: آلزیاد چنین نقل میکنند - والقوم اعلم بحدیثهم - حارث بن قیس، عبیدالله بن زیاد را با صد هزار درهم برداشت و به منزل اُمّ بسطام زوجه
مسعود آورد - این زن دختر عموی مسعود است - حارث به او گفت: عبیدالله و برادر او عبدالله را آورده ام تا تو پناهشان دهی و این صد هزار درهم مال تو است.
زن گفت: میترسم مسعود راضی نشود.
حارث گفت: تو پیراهن خودت را بر تن عبیدالله نما و او را در میان خانهات ببر. ما میدانیم با مسعود.
زن مال را گرفت و لباسی زنانه بر تن عبیدالله نمود، چون مسعود آمد، زن شرح حال را به او گفت. او زنش را زد. عبیدالله و حارث از آن اطاق بیرون آمدند و عبیدالله گفت: دختر عموی تو مرا پناه داد و این پیراهن تو است که من پوشیده ام، و طعام تو است که در شکم من است، و الآن در خانه تو هستم.
بالاخره حارث و عبیدالله با ملاطفت و زبانِ خوش مسعود را راضی کردند، و عبیدالله پنجاه هزار درهم به حارث داد، و در خانه مسعود بود تا آن که مسعود کشته شد.(1)
شما از این داستان ضعف نفس و سوء تدبیر عبیدالله را به خوبی به دست میآورید. هنگامی که ابن زیاد دید مردم به سخنان او گوش نمیدهند و سلمة بن ذویب برای ابن زبیر بیعت میگیرد، نتوانست فامیل و سپاه خود را وادار به جنگ با ایشان نماید و با موافقین خود بر مخالفین بتازد، یا آن که قصر را در تصرّف خود نگاه
دارد. او توانایی و تحمّل محاصره شدن را نیز نداشت، لذا بدون آن که دشمنان او متّحد شوند و علیه او صف واحدی تشکیل دهند، دنیا بر او تنگ شد و خود را مجبور دید که شبانه به خانه مسعود فرار کند، و هر اندازه که مسعود بد بگوید، ابن زیاد به نرمی و ملاطفت سخن بگوید تا او را راضی سازد! بدتر از همه این که در نقلی آمده است که او به وسیله پول، زن مسعود را راضی کرد و لباس او را به تن نمود تا مسعود را راضی سازد که از او حمایت نماید.
حال خودتان میان حمایت هانی از مسلم بن عقیل و حمایت مسعود از ابن
1) - همان ، ص 513.
زیاد مقایسه نمایید. همچنین میان آن شجاعی که میتازد و ابن زیاد را در قصر محاصره مینماید و ابن زیاد که با آن همه وسایل، بدون آن که تیری به سمت دشمن رها کند و یک شاخ حجامت خون جاری سازد قصر و سپاه را رها مینماید، و شبانه به خانه مسعود فرار میکند، مقایسه نمایید.
ابن زیاد در آن هنگام که غالب است، با مردم، آن چنان سخن میگوید و در این موقع که خائف و ترسان است، به اندازهای پست و ضعیف میشود که لباس زن به تن مینماید و میگوید: از خانه بیرون نمیرویم و همین جا میمانیم و کشته میشویم تا عارش بر شما بماند.
آن جوانمردی مسلم بن عقیل است که با آن که خسته و ناتوان و گرسنه است بر آن گروه هفتاد نفری سوار، میتازد و آنان را از خانه طوعه بیرون میکند و این نامردی ابن زیاد است که همچون عروس به حجله خانه میرود و از آنجا بیرون نمیآید و میگوید: در شکم من طعام شما است و من در خانه شما هستم.
و هنگامی که مسعود با طایفه خویش برای تصرّف قصر به حمایت ابن زیاد، روانه میشوند، ابن زیاد از خانه بیرون نمیآید و از ترسش همانجا میماند تا تکلیف او روشن گردد.
مسعود با طائفه «ازد» برای برگرداندن ابن زیاد خیلی کوشش نمود. او در مسجد بالای منبر رفت و خطبه خواند، و میخواست که از آنجا برود و قصر را به تصرّف در آورد و ابن زیاد را بر گرداند. در همین موقع طایفه بنی تمیم به مسجد
ریختند و مسعود را از بالای منبر پایین کشیدند و سر او را از تن جدا کردند.(1)
ابن زیاد مرکب سواری خویش را قبلاً آماده کرده بود، به مجرّد اینکه این واقعه پیش آمد پای در رکاب کرد و به سمت شام فرار نمود. مردم که از فرار او با خبر شده بودند، او را تعقیب کردند، ولی چون به خود او دست نیافتند، اموالش را غارت
1) - همان، ص 520.
کردند. «وافد بن خلیفة بن اسماء» در این رابطه میگوید:
یارُبَّ جبّار شدید کلبه
قد صار فینا تاجه و سلبه
منهم عبید الله حین نسلبه
جیاده و بزّه و ننهبه
یوم التقی مقنبنا و مقنبه
لو لم ینج ابن زیاد هربه(1)
از این قضیه که در شوال سال شصت و چهار هجری اتفاق افتاد، معلوم میشود که ابن زیاد از شجاعت و سیاست بهرهای نداشته و نتوانسته با همین طایفه «ازد» همراهی کند و به کمک ایشان بر قصر دست یابد. او میخواسته مردم بروند و بر دشمنان غالب شوند، آنگاه او به قصر برود و خطبههای تهدید آمیز انشاء نماید، و فرمان قتل مردم را صادر کند.
1) - همان، ص 521.
در روز هشتم ذی الحجه سال شصت هجری امام حسین علیهالسلام با اهلبیت خود و جمعی از یارانش از مکه معظمه به سمت کوفه حرکت نمود و روز دوّم محرّم سال شصت و یک با پانصد سوار از اهلبیت و اصحاب و صد پیاده - بنابر آنچه که مسعودی در «مروج الذهب»(1)نقل کرده - در کربلا فرود آمد. آنچه که در این مدّت پیشآمد و قابل ذکر میباشد اموری است:
1 - طبری از ابو مخنف نقل کرده که : «طرماح» با سه نفر دیگر امام علیهالسلام را
ملاقات کردند. حر بن یزید خواست آنان را دستگیر کرده یا برگرداند که امام علیهالسلام فرمود: از این چهار نفر حمایت و دفاع میکنم، چون ایشان از اعوان و انصار من هستند. پس حر ساکت شد. پس از آن امام از حال مردمان کوفه جویا شد. «مجمع بن عبد الله عائذی» که یکی از آن چهار نفر بود گفت: اشراف رشوه زیادی گرفتند و به ابن زیاد کمک کردند. آنها دوست او و دشمن شما هستند. سایر مردم نیز، قلوبشان با شما و شمشیرشان بر شماست.(2)این نقل نیز شاهد دیگری است بر آنچه پیشتر گفتیم. زیرا آن زمان سپاه به وسیله اشراف و رؤسا به حرکت درمیآمد و
چون معاویه و عمال او، اشراف را راضی میکردند و اموال زیادی به آنان میبخشیدند، خواه ناخواه سپاه به نفع آنها به حرکت درمیآمد. رویه امیر المؤمنین برعکس طور دیگری بود، امیرالمؤمنین علیهالسلام چون اموال را به صورت مساوی میان مردم تقسیم میکرد. بدین ترتیب رؤسایی که حاضر نبودند مثل سایر مردم بهره داشته باشند، ناراضی میشدند و نارضایتی آنان موجب این میشد که سپاه به فرمان امیرالمؤمنین علیهالسلام نباشد.
ابن زیاد نیز به سنّت معاویه، اشراف را از اموال سیراب ساخت ، بنابراین سپاه وی برای جنگ با امام حسین علیهالسلام آماده بود، هرچند قلوب آنان با حسین علیهالسلام همراهی کرد.
تذکر یک نکته
البته گمان نشود که این سپاهی که در کربلا حاضر شدند، همه از پیروان معاویه و عثمان یا از خوارج بودند و از شیعیان هیچ کس در آن شرکت نداشت، بلکه برعکس اکثر اهل کوفه شیعه بودند و عده عثمانی و خارجی در آنها کم بود. این سپاهی هم که برای جنگ با امام علیهالسلام آمدند اکثرشان از شیعیان بودند. آنان کسانی بودند که برای امام علیهالسلام نامه نوشته و او را دعوت کرده بودند و جناب مسلم بن عقیل هنگام شهادت آنها را اینگونه نفرین کرده بود:
«اللّهم احکم بیننا وبین قوم کذبونا وغرونا وخذلونا وقتلونا»(1)
امام علیهالسلام نیز در روز عاشورا آنها را نفرین کرد و فرمود:
«اللّهمّ امسک عنهم قطر السماء، وامنعهم برکات الأرض اللهم فإن متعتهم إلی حین ففرّقهم فرقا، واجعلهم طرائق قدداً، ولا ترض عنهم الولاة أبدا فإنّهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا»(2)
از این سخنان معلوم میشود که همان جماعتی که امام را کشتند، ایشان را دعوت کرده و وعده یاری داده بودند. این جماعت همان شیعیان بودند و خوارج هیچ وقت امام را دعوت نکرده بودند.
بلی، عدّهای از اشراف امام را دعوت کردند که از منافقین بودند و همیشه با امراء و ملوک میساختند. و گرنه عموم سپاه، از شیعیان و دوستان حضرت بودند و شواهد هم بر این امر بسیار است.
البته خیلی به نظر ما بعید میآید که شیعیان بتوانند امام علیهالسلام را بکشند (!) من نیز
قبول دارم، ولی آن شیعهای که ما میگوئیم شیعه حقیقی است، نه این متظاهرین به تشیّع. شما همین شیعیان امروز را نظیر شیعیان آن روز و اهل کوفه بدانید، مگر همین شیعیان نیستند که فریاد میزنند «عجّل فی ظهورک»؟! آیا ما شیعیان که در این دهه گذشته امتحانهای فراوان دادیم اعمالمان با تشیّع - بلکه با اسلام - سازگاری داشت و دارد؟! با وجود این هیچ کدام از ما از تشیّع بیرون نشدیم و همگی مسلمان و شیعه هستیم.
اهل کوفه آن روز نیز مثل شیعیانِ امروز بودند، لذا گاهی اوقات به ملاحظه زور و سلطنت جائرین تسلیم آنان میشدند و به فرمان آنها امام علیهالسلام را میکشتند و خانواده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را اسیر میکردند(!) اما اعتراف داشتند که بد میکنند و چه بسا گریه نیز میکردند واظهار تأثر مینمودند. شیعیان امروز هم عندالامتحان با شعائر دینی و مذهبی مبارزه کردند و با دشمنان دین همرنگ و هم آهنگ شدند، به حدّی که منکر معروف و معروف منکر گشته (!) با وجود همه اینها نام تشیّع را از خود سلب نمیکنند.
پس جای استبعاد نیست که قرنها قبل شیعیان به کربلا بیایند و امام علیهالسلام را
بکشند و اهل بیت را غارت کرده و اسیر نمایند؟ عجبا! که گناهانِ دیگران بزرگ جلوه میکند و نظایر آن که از خود ما سر میزند اصلا به نظر نمیآید.
به هر تقدیر، بیش از این نمیخواهم در این موضوع پرده دری نمایم، و اگر نه اگر امام زمان علیهالسلام همین امروز در میان ما شیعیان ظاهر شود معلوم میشود با او چه میکنیم؟ مگر آن که یاوران او زیاد باشند، یا با آنان تاب مقاومت نداشته باشیم!؟
2 - در اثنای این سفر خبرهای ناگواری به امام علیهالسلام رسید که کشته شدن جناب
مسلم، هانی، قیس بن مسهّر صیداوی و عبدالله بن یقطر از آن جمله بود. بنابر نقل ابومخنف: امام علیهالسلام از «مجمع بن عبداللّه عائذی» پرسید: از قیس بن مسهّر فرستاده من نزد اهل کوفه اطّلاع دارید؟ گفت: بله «حصین بن نمیر» او را نزد ابن زیاد فرستاد و ابن زیاد به او امر کرد که شما و امیرالمؤمنین علیهالسلام را لعن کند. او بر شما و پدرت درود فرستاد و ابن زیاد و پدر او را لعن نمود ومردم را به یاری شما دعوت کرد و از رسیدن شما خبر داد. پس به فرمان ابن زیاد، او را از بالای قصر به پایین انداختند.
با شنیدن این خبرها، امام علیهالسلام گریه کرد و این آیه را تلاوت نمود:
«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمابَدَّلُوا تَبْدِیلاً»(1)
برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در (همین) انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند.
و آنگاه این دعا را نمود:
«اللّهم اجعل لنا ولهم الجنّة نزلاً واجمع بیننا و بینهم فی مستقرّ من رحمتک و رغائب مذخور ثوابک»(2)
راستی که این جوانمرد مایه سرافرازی و افتخار شیعیان است، خداوند میان ما و او، در بهشت جمع نماید، و مشمول عنایات و الطاف خویشتن فرماید!
3 - یاری خواستن امام علیهالسلام از زهیر و عبیداللّه بن الحر جعفی، و اجابت زهیر و مخالفت عبیدالله که شرح این دو قصّه را قبلاً نگاشتم و از همین دو حکایت دانسته میشود که حسین علیهالسلام برای کشته شدن میرفته نه برای سلطنت و لذا با آن که میداند ورق برگشته و اهل کوفه آماده جنگ هستند، با شتاب و بدون دغدغه خاطر میآید و در عین حال، یار و یاور نیز میطلبد.
زهیر دعوت امام علیهالسلام را قبول کرد و خود را در ردیف اصحاب آن حضرت قرار داد. او زنِ خود را طلاق داد چون میترسید که ابن زیاد نسبت به او اذیّت و بد رفتاری نماید و این معنا از کلامی که زهیر به زن خودش گفت، دانسته میشود.
ابو مخنف میگوید: زهیر زن خودش را طلاق داد و به او گفت: نزد فامیل خود برو. من دوست ندارم به سبب من به جز خوبی به تو برسد.(1)
بعضی گمان میکنند مقصود زهیر این بود که اگر بمانی اسیر میشوی، ولی این اشتباه است، زیرا برای دفع اسارت میتوانست به روانه کردن زن اکتفاء کند و دیگر لازم نبود او را طلاق دهد. پس علّت طلاق چیز دیگری است: زهیر میترسید که به خاطر او، ابن زیاد به زنش آزار برساند، و جزای عمل زهیر به زن او داده شود، از این جهت او را از خود جدا کرد تا به او آسیبی نرسد.
و اما عبیدالله که دعوت امام علیهالسلام را رد نمود(2)، به خود ظلم کرد و بعد در اشعار خود اظهار تأثّر و تحسّر مینمود و گفت: تا زنده هستم خود را ملامت میکنم، چون این سعادت را از دست دادم.(3)
آری شخص عاقل میبایست از فرصت استفاده نماید و بداند که همیشه در دسترس او نیست.
4 - امام علیهالسلام مردم را از کناره گیری شیعیان از حمایت او و کشته شدن مسلم و هانی با خبر نمود و آنها را مرخص نمود. به همین دلیل، آن جمع کثیر که خود را به امام علیهالسلام رسانده و به او ملحق شده بودند متفرّق شدند.
امام علیهالسلام در شب عاشورا نیز به اصحاب اجازه رفتن داد این نشان میدهد که آن حضرت میخواسته کسی را اغفال و یا مأخوذ به حیاء ننماید. بنابر نقل صاحب «لهوف»: روز عاشورا امام «محمد بن بشیر حضرمی» را که فرزند او در سرحد گرفتار کفار و اسیر در دست آنان شده بود مرخص نمود و اجازه داد برود و فرزند خویش را به وسیله پول آزاد نماید. آن صحابی گفت: از یاری تو دست بر نمیدارم. مرا درندگان زنده پاره پاره کنند و بخورند، اگر از یاری تودست بردارم(1)!
آفرین بر این جوانمرد! روحش شاد! اگر محمّد بن بشیر رفته بود تا کنون زنده نمانده بود، اما در اثر ماندن و شهادت، به سعادت دنیا و آخرت رسید.
5 - نامه امام علیهالسلام به اهل کوفه به وسیله قیس بن مسهّر از بطن الرمه و نامه امام علیهالسلام به مسلم بن عقیل از میان راه به وسیله عبدالله بن بقطر، و گرفتاری هر دو به وسیله حصین بن نمیر رئیس شهربانی ابن زیاد، و خبر دادن هر دو مردم را، از نزدیک شدن امام علیهالسلام به کوفه، و کشته شدن هر دو در اثر پرت شدن از بالای قصر.(2)
امام علیهالسلام با تمام سختگیریها و احتیاطات ابن زیاد، مردم کوفه را از نزدیک شدن به آنان خبر نمود و اتمام حجّت فرمود، و راه هرگونه عذر را بر متخلّفین بست تا کسی نتواند بگوید: من از آمدن امام علیهالسلام یا گرفتاری او خبر نداشتم. و مثل حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و عبدالله بن عمیر خود را به امام علیهالسلام رساندند، و بالاتر آن که در همان روز عاشورا بعضی از اصحاب عمر بن سعد خود را به امام علیهالسلام
رساندند. پس شیعیانی که در آن طرف و آن صف بودند و سیاهی لشکر شده بودند نمیتوانند بگویند که ما در آن صف بودیم و نمیتوانستیم خود را به امام علیهالسلام برسانیم و از طرفی، ما به دشمنان کمک نکردیم و علیه امام علیهالسلام قیام ننمودیم.
جمعی از شیوخ کوفه، روز عاشورا بالای تل رفته و گریه میکردند و دعا مینمودند که خداوندا امام علیهالسلام را یاری کن! سعد بن عبیده گوید: به آنان گفتم ای دشمنان خدا! چرا پایین نمیآیید و حسین علیهالسلام را یاری نمیکنید؟(1)
انصافا من و یا ما، نظیر همین جماعت هستیم، آنان به خدا و امامت حسین علیهالسلام معتقد بودند، اما از دیدن آن منظره به گریه و زاری و دعا اکتفا کردند، و بیش از این،در مقامِ عمل بر نیامدند. ما نیز معتقد هستیم و میگوییم: خداوندا! تو دین اسلام راحفظ نما و دست کفّار را از سر مسلمانان کوتاه بفرما! ولی در مقام این نیستیم که بدانیم وظیفه دیگری داریم یا نه!، و البته نمیتوانم فراموش کنم حکایتی را که مرحوم آیت اللّه استاد والد «اعلی اللّه مقامه» نقل مینمود. ایشان میفرمودند:
مرحوم «شیخ محمّد حسن آل یس» در کاظمین برای مرحوم «صاحب جواهر» مجلس ترحیم برقرار نمود. «حاجی محمد صالح کبه»، رئیس تجّار شیعه از بغداد آمد و در مجلس عزا که در صحن منعقد شده بود شرکت نمود و بر سید مشغول گریه و زاری شد. او به قدری گریه کرد که مرحوم شیخ او را تسلیت دادند که صاحب جواهر در اثر نوشتن کتاب «جواهر» خدماتی نموده و از برای او مقاماتی است. مرحوم کبه عرض میکند: گریه من برای فوت صاحب جواهر نیست، بلکه برای خودم میباشد. میترسم در عصر من، اهل علم منقرض شوند و مسئولیت این امر به عهده من باشد! به شما میگویم و اتمام حجّت مینمایم، هرکسی را که لایق این مقام در نجف میدانید او را خبر کنید تا مشغول کار شود و مخارج او به عهده من است.
1) - همان، ص 392.
مرحوم شیخ آل یس، شیخ راضی را معیّن میکند - و او به جهت ارتزاق و امرار معاش از نجف بیرون رفته و در میان عشایر مانده بود - پس همان روز به او نامه مینویسد و او را از قضیّه با خبر مینماید، ایشان به نجف برمیگردد و همان روز مشغول تدریس میشود.
آری، گریه کردن و دعا نمودن جایی دارد و عمل جای دیگری ، هر کدام در جای خود خوب است. جایی که حسین علیهالسلام در محاصره دشمنان قرار گرفته، شیعه آن نیست که بالای تلّ برود و مشغول گریه و زاری شود که خدایا! تو او را یاری کن!
بر عقلای متدینین واجب است که در هر دوره و مقام، دور یکدیگر جمع شوند و تبادل افکار نمایند و برای یاری دین و امام زمان علیهالسلام در وضع حاضر بشتابند و از نصرت و مساعدت او دریغ نورزند و بیهوده فرصت را از دست ندهند:
«اِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ»(1)
«اگر خدا را یاری کنید، یاریتان میکند و گام هایتان را استوار میدارد»
6 - برخورد با حر بن یزید ریاحی، ابن زیاد مهیای مبارزه با امام علیهالسلام شده و راهها را به وسیله سپاه بسته بود او از کسانی که وارد کوفه شده یا از آن خارج میشدند بازرسی دقیق به عمل میآورد. حرّ بن یزید مأمور بود که چون امام علیهالسلام را پیدا کند به سمت کوفه ببرد. منظور ابن زیاد این بود که امام علیهالسلام در خاک عراق به غیر از کوفه به جای دیگری نرود، زیرا میترسید که امام علیهالسلام به سمت بصره و یا شهرهای دیگر
عراق برود و از آنجا تهیه یار و یاور نماید، یا آن که بر عشیره ای از عشایر عراق وارد شود و آنان وعده کمک و یاری به امام بدهند.
او میخواست امام علیهالسلام را به صورت ناگهانی اسیر و گرفتار نماید و پیش ازآن که مبلغین امام علیهالسلام به نفع وی تبلیغ کنند و شیعیان را جمع آوری نمایند، امام علیهالسلام در چنگال او قرار گرفته باشد.
1) - سوره محمّد، آیه 7.
ابن زیاد از کوفه بیرون آمد و در نُخیله توقّف کرد، او لشکری تهیه کرده و به سوی کربلا فرستاد، و تا حسین علیهالسلام کشته نشد ابن زیاد از نخیله به کوفه برنگشت. او به قدری لشکر جمع آوری نمود که شخصی مثل طرماح بن عدی به امام علیهالسلام میگوید: تا کنون نظیر آن را ندیده ام.(1)
«عبداللّه بن عمیر» از طایفه بنی علیم است. او در کوفه منزل داشت و زن او ام وهب بود، روزی عبدالله به نُخیله آمد و دید که سپاه جمع آوری میکنند، پرسید: این لشکر برای چیست؟ و به جنگ چه کسی میروند؟
گفتند: برای جنگ با حسین پسر فاطمه دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند! من بر جنگ با مشرکین حریص بودم. و گمان نمیکنم ثواب جنگ با جماعتی که به جنگ پسر دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میروند، نزد خدا از ثواب جنگ با مشرکین کمتر باشد!
او زن خود ام وهب را از قضیه آگاه نمود، آن زن شوهرش را تصدیق نمود. و آن دو شبانه بیرون آمدند و در کربلا در زمره یاوران امام علیهالسلام قرار گرفتند.(2)
7 - هنگامی که امام علیهالسلام میخواست از منزل شراف خارج شود، فرمان داد آب زیادی با خود بردارند. وسط روز در بیابان مردی گفت: الله اکبر.
امام علیهالسلام فرمود: الله اکبر برای چه، چرا تکبیر گفتی؟
گفت: درخت خرما میبینم.
بعضی گفتند: در اینجا درخت خرما نیست! پس از اندک زمانی معلوم شد که سواران زیادی به سمت امام علیهالسلام میآیند. امام علیهالسلام پرسید: پناهگاهی هست که ما به آنجا برسیم و از یک طرف با دشمن رو به رو شویم؟ گفتند: بله، ذو حسم نزدیک شما است (طرف دست چپ) اگر شما جلوتر بروید به مقصود خواهید رسید. پس
امام علیهالسلام پیش دستی نمود و زودتر از اصحاب حرّ به آن محلّ رسید، امام علیهالسلام پیاده شد و خیمهها افراشته گشت. حر بن یزید با هزار سوار وقت ظهر رو به روی امام علیهالسلام رسید، در حالی که بسیار تشنه بودند.
امام علیهالسلام فرمود: همه آنان را آب بدهید. و جوانمردی و آقایی امام علیهالسلام از این عمل معلوم شد که تمامی هزار نفر و اسبان آن جمع از تشنگی نجات یافتند(1)و همچنین احتیاط امام علیهالسلام معلوم میشود که چه اندازه آب با خود آورده، و از طرفی تا ملتفت سواران میشود به فکر پناهگاه میافتد و بر دشمن سبقت میگیرد و خود را به آن محل میرساند.
حر بن یزید مأمور بود امام علیهالسلام را رها نکند تا تسلیم ابن زیاد نماید. حر بن یزید یکی از شجاعان و اشراف اهل کوفه بود. او روز عاشورا از طرف عمر بن سعد فرمانده یک چهارم لشکر تمیم و همدان بود. او عاقبت بخیر شد و از بزرگترین یاوران و انصار امام شهید محسوب میشود، و میتوان گفت: نشانه سعادت از همان اول در او بوده.
پس انسان سعید اگرچه با مردی شقی همراه باشد، حسابش از دیگری جدا است و هرکدام نشانه مخصوص به خود را دارند. حربن یزید اول کسی است از رؤسای لشکر ابن زیاد که با امام علیهالسلام مخالفت کرد. با این حال علایم سعادت وی را
میتوان در امور زیر پیدا کرد:
1 - چون با امام علیهالسلام برخورد نمود و موقع نماز شد، امام علیهالسلام فرمود: آیا تو میخواهی با اصحاب خود نماز بخوانی؟ حر گفت: نه ما نیز به شما اقتدا میکنیم.(2)
شیخ مفید در کتاب «جمل» مینویسد: دیدم که میان زبیر و وطلحه وقتی بصره
را از چنگ عامل امیرالمؤمنین علیهالسلام بیرون آوردند، برای اقامه نماز صبح در مسجد اختلاف افتاد، به طوری که هرکدام میخواست بر دیگری سبقت بگیرد و امام جماعت شود آن یکی جلوگیری مینمود! و این جدال تا نزدیک طلوع آفتاب ادامه داشت تاآنکه فریاد مردم بلند شد. و سرانجام به دستور عایشه، یک روز پسر زبیر و یک روز پسر طلحه امام جماعت شدند(1)
همچنین میان اشراف کوفه، موقعی که متّحد شده بودند و علیه مختار جنگ میکردند بر سر امام جماعت اختلاف شد. سرانجام إقرار بر این شد که «رفاعة بن شداد» امام جماعت شود.(2)
این پیشوایی منصبی است که علاقمندان زیادی دارد، ولی حر بن یزید به احترام امام علیهالسلام از این منصب چشم پوشید و خود را مأموم امام علیهالسلام قرار داد و در نتیجه، هر دو لشکر به امام علیهالسلام اقتدا نمودند. این یکی از نشانههای سعادت او بود.
2 - وقتی حرّ از برگشت امام علیهالسلام به سمت مدینه جلوگیری کرد، امام علیهالسلام به او تندی نمود و فرمود: مادرت به عزایت بنشیند. حر عرض نمود: اگر غیر از تو کسی از عرب نام مادر مرا برده بود، من از ذکر نام مادر او خودداری نمیکردم، ولی به خدا سوگند! مادر تو را نمیتوان جز به بهترین چیزها نام برد.(3)
از این جمله حرّ میتوانید بدانید که چه اندازه امام علیهالسلام بییار و ضعیف بوده و حرّ چه اندازه خود را قویتر میدیده. از بیان طرماح بن عدی به امام علیهالسلام نیز معلوم میشود که همان لشکر حر برای پیروزی در مقابل یاران امام علیهالسلام کافی بودند.
3 - هنگامی که میان امام علیهالسلام و حر گفتگوی زیادی شد و حرّ میگفت: من از شما دست بر نمیدارم تا آن که تو را نزد ابن زیاد ببرم. امام علیهالسلام فرمود: من با تو
نمیآیم. و هرکدام سوگند یاد کردند.
بالاخره حر پیشنهاد دیگری نمود و گفت: نه گفته من باشد که شما را به کوفه ببرم و نه گفته شما که به مدینه برگردید، بلکه از سمت چپ حرکت کنید و من نیز با شما میآیم و به ابن زیاد نامه مینویسم تا آن که او تکلیف مرا معیّن کند. و شاید خداوند مرا از این گرفتاری و مخالفت با تو نجات بدهد.
امام علیهالسلام پیش از نماز ظهر و عصر برای اصحاب حر خطبه خواندند و در هر دو خطبه فرمودند: من بر حسب دعوت شما آمدهام، اگر پشیمان شدهاید برمیگردم. حر گفت: به خدا سوگند! من نمیدانم این نامهها چیست!
امام علیهالسلام فرمود تا «عقبة بن سمعان» نامههای اهل کوفه را حاضر کند.
حر گفت: من از شما دعوت نکردم، و مأمور هستم که از شما دست بر ندارم تا آن که نزد ابن زیاد برویم.
امام علیهالسلام فرمود: مرگ به تو نزدیکتر است از این عمل.
این جمله امام علیهالسلام اگرچه بر حسب ظاهر تهدید است، ولی واقعا چنین بود. زیرا حرّ در روز عاشورا کشته شد و مرگ به او نزدیکتر بود از آنچه که میخواست.
امام علیهالسلام به اصحاب خود فرمود: سوار شوید و به سوی مدینه برگردید.
حرّ با جماعت خود سر راه را گرفت و مانع برگشتن آنها شد. بالاخره پس از
گفتگوهای بسیار قرار شد امام علیهالسلام از سمت چپ حرکت کند. به همین جهت بود که امام علیهالسلام به کربلا رسید و در همین جا بود که سواری آمد و نزد حرّ رفت و نامه ابن زیاد را به او تسلیم کرد.
ابن زیاد در آن نامه نوشته بود: هرکجا که فرستاده مرا دیدی حسین را نگاه بدار و او را در صحرای بیآب فرود آور و فرستاده من جاسوس من است و خبر تو را به من میرساند.
پس حرّ اصرار کرد که امام علیهالسلام در همان جا فرود آید. امام علیهالسلام فرمود: بگذار ما
در آبادی نینوا و یا در آبادی غاضریه و یا در شفیه فرود آییم.
حرّ گفت: به خدا سوگند! نمیتوانیم، چون فرستاده ابن زیاد جاسوس و بازرس اوست.
زهیر بن قین گفت: یابن رسول الله! جنگ با این جماعت آسانتر است از جنگ با کسانی که به ما میرسند، به جان خودم قسم! به زودی آن قدر سپاه به سمت ما بیایند که طاقت مقاومت با آنان را نداشته باشیم. امام علیهالسلام فرمود: من جنگ را شروع نخواهم کرد.
و سرانجام امام علیهالسلام در همان
روز یعنی دوّم محرّم سال شصت و یکم هجری در سرزمین کربلا فرود آمد، بنابراین حر بن یزید دو عمل مهم برای یزید انجام داد:
اول آن که از بازگشت امام علیهالسلام به سوی حجاز جلوگیری کرد.
دوم آنکه امام علیهالسلام را در سرزمین کربلا نگاه داشت تا سپاه ابن زیاد برسد و آن سرور را احاطه کنند.
بنابراین، گناه حر بن یزید - الحق والانصاف - بسیار بزرگ است و اگر نه این بود که عفو امام علیهالسلام بزرگتر بود، هرآینه حر در جهنم مخلّد بود، ولی امام علیهالسلام او را بخشید و او نیز در راه امام علیهالسلام شهید شد و از بزرگترین یاوران امام شهید محسوب گردید. براستی جوان مرد کسی است که گذشته را جبران نماید و خود را از جهنّم بیرون آورد. حرّ نیز وقتی خود را میان بهشت و جهنّم دید، لرزید و خود را از جهنّم بیرون کشید.
پیش از آن که امام علیهالسلام به عراق برسد، ابن زیاد مشغول تجهیز لشکر خویش بود. او پیش از آن که امام علیهالسلام وارد کربلا شود، عمر بن سعد را امیر لشکر نمود، و ابن سعد روز سوّم محرّم با چهار هزار نفر وارد کربلا شد.
در انجام کارهای مهم همیشه قریش بر اشراف عرب مقدّم بودند. «زیاد بن ابیه» پدر همین عبیدالله، اوّل پسر ابوسفیان شد، آنگاه به مقامات عالیه رسید.
عبیدالله نیز از قریش و آل ابیسفیان شده بود پس او هم برای انجام کارهای مهم باید در اول مرتبه از قریش استفاده کند.
موقعی که زیاد تصمیم گرفت «حجربن عدی کندی» را که از بزرگترین افراد شیعه و اشراف عرب و زهّاد و صُلحای مسلمانان بود، به جرم آن که شیعه امیرالمؤمنین علیهالسلام است بکشد، فرمان داد شهود شهادت دهند که حجر از جماعت مسلمین کناره گیری کرده و خلیفه معاویه را لعن نموده و میخواهد با مسلمین بجنگد.
زیاد گفت: اول قریش و پس از آنان، مردمان خوشنام و با سابقه شهادت دهند. برای این عمل سه نفر از اولاد طلحه و یک نفر از اولاد زبیر و همین عمر بن سعد بن ابی وقاص از قریش شهادت دادند.
جایی که برای قتل حجر بن عدی، زیاد بن ابیه دستور میدهد که اول قریش شهادت بدهند، پسر او عبیدالله قطعا برای قتل پسر دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله این امر را در نظر دارد. و میتوان گفت در این موقع معروف ترین افراد قریش از اشراف کوفه همین عمر بن سعد بود.
«سعد بن ابیوقّاص» از سابقین به اسلام و مهاجرین به مدینه بود. او فاتح قسمتی از ایران است و یکی از شش نفری است که عمر برای شورا انتخاب نمود.
گفتنی است که انتخاب این افراد فقط برای پایین آوردن مقام علی علیهالسلام بود وگرنه هیچ کدام از آن پنج نفر نظیر و عدیل علی علیهالسلام نبودند: نه از حیث شرافت نسب، نه از جهت قرابت با پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، نه از جهت سبقت به اسلام، نه از جهت خدمات به پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جهاد در راه حق، نه از جهت موقعیّت و محبوبیّت در نزد پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، نه از جهت صفات نفسانی، نه در علم به کتاب و سنّت، نه در زهد وتقوا و عفّت، و نه در جهت سیاست.
همان زبیر، پس از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از جمله افرادی بود که میخواست با علی
بیعت کند و همین سعد وقاص، آرزو میکرد که یک فضیلت از فضایل علی علیهالسلام را داشته باشد.
پیش از آنکه واقعه کربلا پیش آید، در ایران شورشی بپا شده بود و کفّار دیلم خروج کرده بودند.
ابن زیاد، عمر بن سعد را با چهار هزار نفر برای رفع این غائله مأمور نموده و سلطنت ری را به او واگذار کرده بود. در همین اثناء امام علیهالسلام به عراق رسید.
ابن زیاد که میخواست ریاست لشکر را به یکی از اشراف قریش بسپارد، بهتر دید که ابن سعد مأمور این کار شود. ابن زیاد، عمر را خواسته و به او گفت: اوّل با لشکر خود به جنگ حسین علیهالسلام برو و پس از پایان جنگ به سوی ری حرکت کن.
عمر گفت: مرا از این کار معاف بدار.
ابن زیاد گفت: به شرط آن که از مملکت ری صرف نظر کنی.
ابن سعد گفت: پس امروز را به من مهلت بده.
به نظر من، بعید است که اگر از اوّل ابن سعد را برای جنگ با حسین علیهالسلام مأمور
مینمود، او قبول کند، ولی پس از فرمان سلطنت ری و خروج از کوفه، صرف نظر کردن از این مأموریت برای ابن سعد بسیار مشکل بود. میتوان گفت که حکومت ری مقدمه این کار و برای اغفال او بود و ابن سعد اطلاع از این جریان نداشت، لذا
پس از کشته شدن امام علیهالسلام ، ابن زیاد حکومت را به او واگذار نکرد و میان او و ابن زیاد کدورت و برودتی پیدا شد. مَثَل ابن زیاد و ابن سعد مَثَل شیطان و انسان است.
«کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إذْ قالَ لِلاْءِنسانِ اکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قالَ إِنّی بَرِیءٌ مِنْکَ»(1)
«چون حکایت شیطان که به انسان گفت: کافر شو و چون (وی) کافر شد گفت من از تو بیزارم»
1) - سوره حشر، آیه 16.
در هر صورت، علاقه شدید او به حکومت ری، سبب این شد که کور و کر شود و به نصیحت دوستانش که همگی در مقام مشورت، او را از این عمل نهی کردند ترتیب اثر ندهد.
پس ابن سعد به جهت سلطنت ری تصمیم گرفت حسین علیهالسلام را به قتل برساند. او نزد ابن زیاد رفت و گفت: تو حکومت ری را به من دادی و مردم شنیدند و مطلع شدند، پس خوب است مرا مأمور ری کنی و قتل حسین را به عهده دیگر اشراف کوفه قرار دهی، من از آنان بهتر و به تدبیر جنگ آشناتر نیستم... و جمعی از اشراف را نام برد.
ابن زیاد گفت: من با تو مشورت نمیکنم که چه کسی را با سپاه روانه کنم؟ بلکه میگویم: اگر برای جنگ حسین حاضر هستی با سپاه بیرون رو، و گرنه فرمان حکومت ری را به من برگردان.
ابن سعد دید چارهای نیست و از حکومت ری نمیتواند چشم بپوشد، از این رو گفت: میروم. پس با چهار هزار نفر حرکت کرد و یک روز پس از نزول امام علیهالسلام به کربلا وارد شد و در نینوا منزل کرد.
ابن زیاد میخواست حسین علیهالسلام به دست مرد خوشنام و پدر داری از اشراف قریش کشته شود، تا حدودی جلو زبان مردم بسته و قبح عمل او پوشیده گردد. به همین جهت، ابن سعد را در نظر گرفت و به دیگری واگذار نکرد. ابن سعد به جهت کشته شدن امام علیهالسلام هم سابقه خود را ننگین کرد و هم به حکومت ری نرسید. اما اگر امام علیهالسلام را نکشته بود، پس از هلاکت یزید به سلطنت کوفه و قسمتی از عراق میرسید.
ابن سعد بیش از همه به خطای خویش واقف بود. او در حالی به کربلا آمد که در صدد انجام کاری بود که بتواند بیآن که امام را بکشد به سلطنت ری برسد. سابقه صلح امام حسن علیهالسلام با معاویه در نظرها بود، او میگفت: شاید حسین صلح
کند و ما از شرّ جنگ با او نجات پیدا کنیم. به همین جهت هنگامی که وارد کربلا شد، تصمیم گرفت یکی از بزرگان را نزد امام علیهالسلام بفرستد و از او بپرسد برای چه اینجا آمده است؟
او این پیغام را به هرکس از رؤسا و بزرگان گفت (چون همگی به امام علیهالسلام نامه نوشته بودند) قبول نکردند، تا آن که شخص هتاک و سفاک و بی شرمی به نام «کثیر بن عبدالله شعبی» از جای برخاست و گفت: من نزد حسین علیهالسلام میروم و پیغام تو را میرسانم، و اگر بخواهی به طور ناگهانی او را میکشم.
عمر گفت: نه من نمیخواهم حسین را بکشم، بلکه میخواهم از او بپرسی برای چه آمده؟
هنگامی که او به خیمه های امام علیهالسلام نزدیک شد، ابوثمامه صائدی به امام علیهالسلام عرض کرد: کسی نزد تو میآید که از او کسی در میان مردم بدتر و برکشتن تو جریتر وخون ریزتر نیست. ابوثمامه این را گفت و خود را به کثیر رسانید و گفت: شمشیر خود را زمین بگذار.
گفت: من شمشیر را به زمین نخواهم گذاشت، من پیغامی آورده ام،اگر بخواهید میگویم، وگرنه بر میگردم.
ابوثمامه گفت: پس قبضه شمشیرت در دست من باشد.
گفت: نه.
ابوثمامه گفت: پیغام را به من بگو تا به امام علیهالسلام بگویم. او قبول نکرد، ابوثمامه گفت: پس من نمیگذارم تو به امام علیهالسلام نزدیک شوی. پس به همدیگر دشنام دادند و کثیر به نزد ابن سعد برگشت.
ابو ثمامه صائدی سوارکاری با لیاقت و متخصص در شناخت اسلحه بود. به همین جهت اموالی که نزد مسلم بن عقیل برای خرید اسلحه جمع میشد، به
وسیله همین مرد برای خرید اسلحه واگذار میشد(1)، در ضمن او همان عابدی است که ظهر عاشورا در میدان کربلا نماز را به یاد امام علیهالسلام آورد.
من نمیدانم او چه وقت و از کجا خود را به امام علیهالسلام رسانیده بود، ولی مسلم
است که موقعی که ابن سعد، کثیر را برای رساندن پیغام فرستاد، او از خباثت وی خبر داده و خود را به او رسانیده و از او جلوگیری نموده است. این مردِ شجاع، بسیار محتاط بود و حضور او را با سلاح نزد امام علیهالسلام خلاف احتیاط میدانست.
پس از کثیر، ابن سعد «قرة بن قیس حنظلی» را خواست و به او گفت: از حسین بپرس چرا آمده و چه میخواهد؟ قره حرکت کرد و چون نزدیک شد، امام علیهالسلام پرسید: او را میشناسید؟
حبیب بن مظاهر گفت: بله او را به خوبی میشناسم و گمان نمیکردم که در لشکر عمر سعد حاضر گردد. قره آمد و سلام کرد و پیغام را رسانید.
امام علیهالسلام فرمود: اهل کوفه به من نامه نوشتند و از من دعوت کردند، حال اگر پشیمان شدهاند برمیگردم.
حبیب خواست او را نگاه دارد و به او امر به معروف نماید گفت حسین علیهالسلام را
یاری کن، تو به وسیله پدران او به دین اسلام موفق شدی و مکرم گردیدی.
قره گفت: جواب را به عمر میرسانم و در کار خود فکر میکنم تا ببینم چه میشود.
او جواب امام علیهالسلام را به عمر رسانید، عمر چون از پاسخ امام علیهالسلام با خبر شد گفت: امیدوارم خداوند از جنگ با حسین نجاتم دهد.(2)
تا اینجا ابن سعد امیدوار است که از جنگ نجات یابد. راستی اگر بنی امیه طالب کشتن حسین علیهالسلام نبودند و پی بهانه نمیگشتند، این سخن امام علیهالسلام هرگونه عذر
را رفع مینمود، امام علیهالسلام حاضر است برگردد، پس از او چه میخواهند؟ و او چه زحمتی برای آنان ایجاد کرده؟
ابن سعد پاسخ امام علیهالسلام را برای ابن زیاد نوشت، جواب ابن زیاد مطلب را روشن نمود او نوشت: از حسین و اصحاب او بخواه با یزید بیعت کنند، اگر بیعت کردند نظر ما معلوم میشود.
ابن سعد چون نامه را خواند گفت: گمان میکردم ابن زیاد عافیت راقبول نکند.(1)
البته ابن زیاد نیز همچون یزید علاقمند به کشتن امام علیهالسلام است، و به هیچ وجه نمیتواند ببیند پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله زنده است، زیرا جرم حسین علیهالسلام فضایل او است.
ولی ابن سعد هنوز از اصلاح کار مأیوس نیست و در صدد است که راه حلی پیدا کرده و خود را از قتل امام علیهالسلام نجات دهد و به سلطنت ری برسد؛ به همین جهت، او چند مرتبه با امام علیهالسلام ملاقات نمود.
طبری از ابو مخنف نقل مینماید: سه یا چهار مرتبه حسین علیهالسلام و ابن سعد ملاقات کردند، پس ابن سعد برای ابن زیاد نوشت: خداوند فتنه را خاموش و حکم را جمع و امر اُمّت
را اصلاح نمود، حسین متعهّد شده است که به حجاز برگردد یا او را به یکی از سرحدات
مسلمین روانه کنیم، یا نزد یزید برود و هرچه او بخواهد درباره حسین عمل نماید.
ابن زیاد نامه را خواند و گفت: این نامه ناصح و مهربانی است، من قبول کردم.
شمر گفت: آیا این پیشنهاد را از حسین قبول میکنی؟ اگر او از نزد تو برود و تسلیم تو نشود، او قوی و تو ضعیف خواهی شد. پس قبول نکن و او را وادار کن تا تسلیم حکم تو شود، پس تو اختیار داری حسین را عقوبت یا عفو کنی، به خدا سوگند! شنیدم حسین با عمر بن سعد شبها بین دو لشکر مینشینند و با هم گفتوگو میکنند.
ابن زیاد گفت: درست گفتی و رأی، رأی تو است. آنگاه برای پسر سعد نوشت: من تو را نزد حسین نفرستادم که به او وعده سلامت دهی و یا از او دست برداری، و یا
1) - همان، ص 411 و 412.
شفیع او در نزد من شوی. اگر حسین و اصحاب او بر حکم من - هرچه باشد - تسلیم شدند پس همه آنها را زنده به سوی من روانه کن، و گرنه با آنها بجنگ و آنان را
مثله نما چون مستحق این عمل هستند، و اگر حسین کشته شد بر سینه و پشت او اسب بتازان، چون او عاق و ظالم و قاطع رحم است!! من اگرچه میدانم پس از کشته شدن او، این کارها به او ضرر نمیرساند، ولی چون این سخن بر زبان من جاری شده تو آن را اجرا کن، پس اگر امتثال کردی به جزای خود خواهی رسید، و گرنه تو از کار کنار رو و اختیار لشکر را به شمر واگذار کن.
او این نامه را به شمر داد و به او گفت: اگر پسر سعد اطاعت نکرد تو امیر لشکر هستی، عمر را بکش و سر او را نزد من بفرست.
شمر حرکت کرد و به کربلا رسید و نامه را به دست ابن سعد داد، چون عمر از مضمون نامه آگاه شد به شمر گفت: به گمان من، تو باعث شدی که ابن زیاد پیشنهاد مرا رد کند، به خدا سوگند! حسین زیر بار حکم ابن زیاد نمیرود.
شمر گفت: به من بگو تو چه میکنی؟ آیا دشمن امیر را میکشی؟ و یا کنار میروی و اختیار لشکر را به من واگذار میکنی؟
ابن سعد گفت: حسین را میکشم. تو هم امیر پیادگان باش.(1)
این مطلب را طبری از ابو مخنف روایت نموده است، ولی دو قسمت از این نقلها درست نبوده و جای اشکال است.
اول اینکه آیا واقعا امام علیهالسلام حاضر شد نزد یزید برود و تسلیم حکم او شود؟!
به نظر من امام علیهالسلام اصلاً حاضر نشده و این سخن دروغ و افترا است، زیرا: اولاً یزید مایل به زنده ماندن امام علیهالسلام نبود و به هر نحو که بود میخواست حسین علیهالسلام را
1) - همان، ص 414 تا 416.
به قتل رساند. یزید اهل صلح و مدارا با امام علیهالسلام نبود و با معاویه تفاوت بسیار داشت.
ثانیا امام علیهالسلام نمیتوانست فردی مثل یزید که دشمن سرسخت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود صلح بکند، اگر امام علیهالسلام میخواست به حکم یزید تسلیم شود، پس چرا از اول با او بیعت نکرد و خود را دربهدر و آواره نمود؟ بنا بر این، درست به نظر نمیآید که امام علیهالسلام چنین تقاضایی فرموده باشد.
شاهد این نظریه، روایتی است که طبری از ابو مخنف از عبدالرحمن بن جندب و عقبة بن سمعان نقل نموده است. عقبه میگوید: من از مکه همراه حسین علیهالسلام بودم تا آن وقتی که کشته شد، او با هیچ کس سخنی نگفت که از من پوشیده باشد، به خدا سوگند! این سخنی که مردم از امام علیهالسلام نقل میکنند - که میروم دست خود را در دست یزید میگذارم، و یا آنکه مرا به یکی از سرحدات بفرستید - را او نفرمود، سخن او این بود: به گوشهای از زمین وسیع خدا می روم تا ببینم کار مردم به کجا میکشد.(1)
همچنین شاهد ما نقل دیگری است که ابو مخنف به سند خویش روایت میکند: شب هنگام امام علیهالسلام با عمر بن سعد میان دو لشکر ملاقات نمود، چون ایشان نزد اصحاب خود بازگشتند، مردم به گمان خود گفتند: حسین علیهالسلام به ابن سعد فرموده که لشکر خود را رها کن و بیا با من نزد یزید برویم، عمر گفته است: خانه من خراب میشود.
امام علیهالسلام فرموده: من میسازم.
عمر گفته: باغ و زمینهای مزروعی من ضبط میشود.
امام علیهالسلام فرموده: بهتر از آن، از مال خودم در حجاز به تو میدهم.
ولی عمر قبول نکرده.
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 413 و 414.
مردم چنین گمان میکردند و با یکدیگر گفتگو میکردند بدون آنکه شنیده باشند و یا مدرکی داشته باشند.(1)
آنگاه ابو مخنف از محدّثین نقل میکند: آنان میگویند که حسین علیهالسلام پیشنهاد داد یکی از سه امر را از من قبول کنید: یا به حجاز برگردم، یا نزد یزید بروم و هرچه او خواهد با من رفتار نماید، یا مرا به یکی از سرحدات بفرستید و مانند یکی از مسلمانان باشم.(2)
به نظر من، محدّثین این حدیث را به جهت مصلحت یزید ساختهاند. آنها خواستهاند اینگونه وانمود کنند که امام علیهالسلام میخواسته بر حکم یزید راضی شود ولی تسلیم ابن زیاد نمیشده است. از این جهت، ابن زیاد او را کشت.
آری، آنها خواستهاند گناه را به گردن ابن زیاد بیاندازند، و یزید را تبرئه کنند، یا بهتر از ابن زیاد جلوه دهند، چنانکه خود یزید نیز به همین نقشه دست زد و آخر کار گناه را به گردن پسر مرجانه افکند و او را لعن کرد. البته یزید هنگامی به این عمل دست زد که متوجه شد مردم از دور او متفرّق شده و عموم مسلمین دشمن او گشتهاند. بعد از این بود که رفتار او با اسرای آل محمّد علیهمالسلام عوض شد؛ چنانکه به این امر اشاره خواهم نمود.
کوتاه سخن: ابن زیاد هرچه انجام داد به دستور یزید بود، و اصلا یزید برای انجام همین کارها ابن زیاد را روانه کوفه نموده بود. پس تمام فتنهها زیر سرِ خود یزید است: «شنشنة اعرفها من احزم»(3)وگرنه ابن زیاد کوچکتر از آن بود که این گونه جسارت کند و بتواند بر این امور عظیمه اقدام نماید.
امام حسین علیهالسلام یزید را کاملاً میشناخت، و برای رضای خدا و نجات مسلمین
از شر یزید و آل امیه به این جهاد مقدس اقدام نمود. یزید ملتفت شد که قتل امام به ضرر او تمام شده و عموم مسلمین از او بیزار گشتهاند. به همین جهت، گناه را به گردن ابن زیاد، انداخت و خود را بهتر از او جلوه داد.
محدّثین منافق نیز برای اصلاح حال او این نقل را - که هیچ مدرکی نداشته - ساخته و مشهور نمودند! من تردید ندارم که چنین پیشنهادی از ناحیه امام حسین علیهالسلام داده نشده و حضرت هرگز نخواسته تسلیم حکم یزید شود.
احتمال دارد که ابن سعد در موقع ملاقات با امام علیهالسلام این پیشنهاد را داده باشد، و فکر میکرده که امام علیهالسلام و ابن زیاد این نظر را قبول میکنند و صلح برقرار میشود. چه بسا امام علیهالسلام میدانسته که این پیشنهاد عملی نمیشود، پس ساکت مانده تا ابن زیاد این پیشنهاد را رد کند و مظلومیّت امام علیهالسلام و ظلم عبید الله بن زیاد بیشتر روشن شود.
احتمال دیگر این است که بعضی از صحابه این پیشنهاد را داده باشند. زهیر در ضمن خطبه ای در روز عاشورا رو به اهل کوفه کرد و گفت:
«عباد اللّه! إنّ ولد فاطمة - رضوان الله علیها - أحقّ بالودّ والنصر من ابن سمیّة فإن لم تنصروهم فأعیذکم بالله أن تقتلوهم، فخلوا بین الرجل و بین ابن عمّه یزید بن معاویة، فلعمری إنّ یزید لیرضی من طاعتکم بدون قتل الحسین»(1)
«پسر فاطمه علیهاالسلام سزاوارتر است به دوستی و یاری نمودن از پسر سمیّه. اگر او را یاری نمیکنید مبادا او را بکشید، شما در قتل حسین علیهالسلام اقدام نکنید، بگذارید یزید پسر عموی او هرچه خواهد انجام دهد، یزید از شماها راضی است، اگرچه حسین علیهالسلام را نکشید».
این اظهار نظر زهیر است نه امام شهید. شما در هیچ یک از کلمات یا خطبههای امام علیهالسلام این سخن را نخواهید یافت. چون ابن زیاد این پیشنهاد را رد کرد،
1) - همان، ص 426.
حر بن یزید ریاحی و «یزید بن زیاد» از لشکر عمر بن سعد جدا شدند و به خدمت امام مشرف شدند و توبه کردند.(1)
حر بن یزید به عمر بن سعد گفت:
«أفما لکم فی واحدة من الخصال التی عرض علیکم رضی؟ قال عمر بن سعد: أما واللّه! لو کان الأمر إلیّ لفعلت ولکن أمیرک قد أبی ذلک»(2)
و این جمله دلالت ندارد بر اینکه امام علیهالسلام آن پیشنهاد را داده باشد، زیرا جمله «عرض علیکم» اگر به نحو معلوم خوانده شود - به فتح عین - دلالت دارد که امام علیهالسلام این پیشنهادها را داده، و اگر به نحو مجهول - به ضم عین - خوانده شود دلالت ندارد که از طرف امام علیهالسلام باشد. به هر حال، این عبارت مجمل است. بعید هم نمیدانم که منشأ اشتهار این پیشنهاد و اشاعه این اظهارات خود امرای لشکر و ابن زیاد باشند. آنان میخواستند ببینند انعکاس قتل امام علیهالسلام چه اثری دارد؟ آیا انقلاب و شورشی در عراق بپا میشود یا نه؟ و چون دیدند مردم همگی مرده و مرعوبِ آل ابو سفیان هستند، خواسته خود را عملی کردند و حسین علیهالسلام را کشتند. اما اگر انقلابی میشد حاضر میشدند که حسین علیهالسلام از خاک عراق بیرون رود. به تأخیر انداختن جنگ با امام علیهالسلام تا عصر تاسوعا نیز به همین جهت بود. در هر صورت معلوم نیست که اشاعه این کلمات بدون ملاک در میان مردم از ناحیه دشمنان است یا از طرف اصحاب و دوستان امام علیهالسلام و یا هر دو!؟ قدر مسلّم این است که امام علیهالسلام چنین پیشنهادی نداده و در هیچ یک از کلمات و خطب آن سرور نیز چنین پیشنهادی به چشم نمیخورد.
دیدیم که احتمال چنین پیشنهادی از امام علیهالسلام را «عقبة بن سمعان» رد میکند. ابو مخنف نیز میگوید: مردم چنین گمان کردند و با یکدیگر گفتگو میکردند بدون
آن که شنیده باشند یا مدرکی داشته باشند.(1)
البته اشتهار این کلمات و ردّ ابن زیاد، نتیجه خوبی داشت، زیرا مثل حر بن یزید ریاحی از لشکر ابن سعد به سمت امام متوجه شد، و مظلومیّت آن سرور، و نهایت شقاوت و خباثت آلاُمیّه بر همه روشن گشت. البته یزید هم میخواست از این شهرت نتیجه بگیرد، و گناه را به گردن ابن زیاد بیندازد، ولی چون او پیشتر از قتل امام علیهالسلام خشنودیها نموده و با اسرای آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بد رفتاریها کرده بود دیگر اظهار کراهت او تأثیری نداشت و این طوق لعنت از گردن او دیگر باز نمیشد.
قسمت دوم نقل ابومخنف که جای تأمّل است، همان قسمتی است که جریان رسیدن نامه ابن سعد به ابن زیاد را نقل میکند. او میخواهد بگوید که ابن زیاد
نمیخواسته امام را بکشد و پیشنهاد عمر سعد را هم قبول کرد، ولی شمر رأی او را برگردانید، (به آن بیانی که نقل نمودم) زیرا ابن زیاد برای کشتن امام علیهالسلام آمده و راه
صلح را بسته بود و لذا، تا ابن سعد به کربلا رسید، پیک خود را نزد امام علیهالسلام فرستاد که چرا آمدی؟ و چه میخواهی؟ و چون پاسخ امام علیهالسلام را شنید که آنها از من برای آمدن دعوت کردهاند و اگر نمیخواهند بر میگردم؛ او برای ابن زیاد نوشت و او را از این جریان آگاه ساخت.
هشام از ابو مخنف از نصر بن صالح نقل میکند: «حسان بن فائد عبسی» گوید: شهادت
میدهم که نزد ابن زیاد بودم و این نامه بر ابن زیاد خوانده شد، پس ابن زیاد این شعر را خواند:
الآن إذ علقت مخالبنا به
یرجو النجاة ولات حین مناص
میگوید: حال که چنگال ما به حسین بند شد نجات میطلبد، حال آن که کار از کار
1) - همان، ص 413.
گذشته و راه نجات بسته شده.
آنگاه نوشت: اول حسین و اصحابش با یزید بیعت کنند، پس از آن نظر میدهم.(1)
این راوی میگوید: شهادت میدهم ابن زیاد چنین گفت. شاید این نقل برای تکذیب همان نقلی است که گناه را به گردن شمر انداخته و میگوید که ابن زیاد را او وادار کرد. از این نقل معلوم میشود که ابن زیاد خود طالب قتل امام علیهالسلام بوده و بس،
و به هیچ وجه نمیخواسته راه صلح باز شود، و این نظر ابن زیاد از اول امر بود.
همچنین نامه دیگر او نظر ما را ثابت میکند، او نامه ای برای ابن سعد نوشت که از روز هفتم محرم عملی شد، در آن نامه آمده بود: مگذار حسین و اصحاب او از آب استفاده کنند، چنان که با عثمان چنین رفتار شد.(2)
کسی که به امیر لشکر خود مینویسد: حسین باید با لب تشنه کشته شود، چگونه میتوان گفت که او طالب صلح است؟ و چگونه میتوان گفت او پیشنهاد ابن سعد را قبول کرد، ولی شمر روز هشتم یا نهم رأی او را برگردانید، و عصر روز نهم وارد کربلا شد.
آری! تکلیف امام علیهالسلام از همان اوّل معیّن بود: ابن زیاد با آن تجهیزاتی که آماده کرده بود، تصمیم به قتل امام علیهالسلام گرفته بود
به گمان من، این روایت برای آن ساخته شده که تا حدودی از جرم و خباثت این دو نفر کاسته شود، تا جایی که ابن سعد تبرئه و تطهیر شود و بگویند: ابن سعد طالب صلح بود، ولی شمر نگذاشت و دیگر چاره ای نداشت، چون به فرمان ابن زیاد شمر او را میکشت.
دیگری ابن زیاد که تا حدی از خباثت او کاسته شود و گفته شود که شمر او را منصرف کرد وگرنه خود او بالطبع مایل به صلح بود. نظیر این تبرئه و تخفیفها را در حق یزید نیز روا داشتند و گفتند: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، او نگذاشت.
کسانی که این گونه روایات را میبینند، زود باور نکنند و قدری دقّت نمایند تا مطلب بر آنها روشن گردد. و خوشبختانه طبری - مورّخ شهیر - که این گونه روایات باطله را در کتاب خود درج نموده، روایات مخالف و مناقض را نیز روایت کرده است، پس راه اجتهاد باز و مطلب معلوم است.
حاصل مطلب این شد: ابن زیاد از اول مهیّای قتل امام علیهالسلام بود از دستور او هم که در روز هفتم عملی شد، اندازه شقاوت او تا حدودی معلوم میگردد. او به هیچ وجه در مقام صلح نبود، نه اینکه او حاضر به صلح بود و شمر او را منصرف ساخت. از طرفی اگر ابن سعد استعفا میداد کشته نمیشد، بلکه فقط از حکومت ری برکنار میگشت، او از اوّل نیز مجبور نبود و به جهت سلطنت ری داوطلب قتل امام علیهالسلام گشت، او کسی است که افتخار دارد اول کسی است که به حرم آلمحمّد علیهمالسلامتیراندازی نموده!! چرا باید چنین کسی را تبرئه وتطهیر نمود؟
برادر او «محمّد بن سعد» به ابن زبیر گفت: من اول کسی هستم که در نابود کردن بنی هاشم به تو کمک خواهم کرد.
سیّد بن طاووس رحمهالله در کتاب «لهوف» از راوی نقل میکند: عمر بن سعد با چهار هزار نفر وارد کربلا شد و پس از آن ابن زیاد کمک میفرستاد و تا ششم محرّم بیست هزار نفر جمع شده بودند.(1)
اگر جناب سیّد رحمهالله نام راوی را معیّن میکرد بهتر بود، نمیدانم برای چه سیّد روایات را به صورت مرسل نقل نموده است؟ و کتاب ابو مخنف - که ریشه تواریخ مقتل است - و یا مقتل هشام کلبی، و یا مداینی که در طبقه بعد از ابو مخنف هستند در دسترس نیست. و از آنچه که طبری و یا شیخ مفید و یا صاحب «اعلام الوری» و یا ابوالفرج اصفهانی و یا مسعودی از ارباب سیر و مقاتل نقل نموده اند نیز تعداد سپاه اهل کوفه بدست نمیآید.
من اگرچه تحقیقاً نمیدانم تعداد سپاه اهل کوفه چقدر است، ولی در نقل طبری از ابو مخنف آمده است: طرماح بن عدی به امام علیهالسلام گفت: روز گذشته در پشت کوفه جمعی را دیدم که تاکنون بیش از آن جمع را در یک جا ندیدهام، پرسیدم این جمع چه کسانی هستند؟ گفتند این سپاهی است که برای جنگ با حسین آماده
1) - اللهوف، ص 145.
شده و به سوی او روانه میشوند(1)، واین حاکی از زیادی سپاه کوفه است، کوفه همیشه مرکز سپاه بوده و لشکرهای بزرگ از آنجا جمع میشده است.
از طرفی، طرماح پسر عدی بن حاتم طایی شیخ قبیله است، او کسی نبوده که سپاه های بزرگ را تا آن زمان ندیده باشد، پس از بیان او معلوم میشود که تعداد سپاه خیلی زیاد بوده و اگر بیست یا سی هزار نفر گفته شود مبالغه نیست. جایی که هزار سوار به عنوان پیشاهنگ سپاه باشند و یا برای پیدا کردن امام علیهالسلام مأمور به گشت در بیابانها باشند، و بلا فاصله روز سوّم محرم چهار هزار سوار با ابن سعد برسد، و تا عصر تاسوعا مرتّباً نیرو بیاید و خود ابن زیاد از کوفه خارج شود، و در نخیله منزل کند و لشکر تهیه کند و به سوی کربلا روانه سازد حاضر شدن سی هزار دشمن هیچ استبعادی ندارد.
در این رابطه شیخ صدوق رحمهالله دو حدیث نقل مینماید که حاکی از آن است که لشکر دشمن سی هزار نفر بودند:
«علی الهمدانی، عن علیّ بن ابراهیم، عن الیقطینی، عن یونس بن عبدالرحمان، عن ابن اسباط، عن ابن سالم، عن أبیه، عن الثمالی، عن السجاد علیهالسلام فی حدیث قال:
... و لایوم کیوم الحسین علیهالسلام ازدلف إلیه ثلاثون ألف رجل، یزعمون أنّهم من هذه الأُمّة کل یتقرب إلی اللّه بدمه، وهو باللّه یذکّرهم فلا یتّعظون حتّی قتلوه بغیاً وظلماً وعدواناً»(2)
بنابر این نقل، امام سجاد علیهالسلام میفرماید: هیچ روزی به سختی روز عاشورا نبود که سی هزار نفر به دور حسین علیهالسلام جمع شدند، و همه خود را مسلمان میدانستند و به جهت خدا، طالب ریختن خون حسین علیهالسلام شدند. و هرچه او خداوند را به یاد
مردم میآورد و آنان را موعظه و نصیحت مینمود نتیجهای نبخشید تا آن که از روی ظلم و دشمنی او را کشتند.
و روایت دوم در کتاب امالی شیخ صدوق این چنین است:
«احمد بن هارون الفامی، عن محمّد الحمیری، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد بن یحیی، عن محمّد بن سنان، عن المفضّل بن عمر، عن الصادق علیهالسلام ، عن أبیه، عن جدّه علیهمالسلام إنّ الحسین بن علی بن أبی طالب علیهالسلام دخل یوماً الی الحسن علیهالسلام فلمّا نظر إلیه بکی، فقال له: ما یبکیک یا أبا عبدالله؟
قال: ابکی لما یصنع بک.
فقال له الحسن علیهالسلام : إنّ الذی یوتی إلی سمّ یَدُسّ إلی فأقتل به، ولکن لا یوم کیومک یا أبا عبدالله! یزدلف إلیک ثلاثون ألف رجل، یدعون أنّهم من اُمّة جدّنا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ینتحلون دین الإسلام، فیجتمعون علی قتلک وسفک دمک وانتهاک حرمتک وسبی ذراریک ونسائک، وانتهاب ثقلک، فعندها تحل ببنی اُمیّة اللعنة»(1)
بنابر همین روایت، حضرت امام حسین علیهالسلام خدمت برادر خود امام حسن علیهالسلام شرفیاب میشود و نگاهی به امام حسن علیهالسلام مینماید و گریه میکند، امام حسن میپرسد: یا ابا عبدالله! برای چه گریه میکنی؟
امام حسین علیهالسلام میفرماید: به یادم آمد از آن مصیبتی که به تو میرسد.
امام حسن علیهالسلام میفرماید: مرا زهر میدهند و کشته میشوم، ولی مصیبت تو سختترین مصائب است، سی هزار نفر ادّعا میکنند که از امّت جد ما پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند.
آنها اطراف تو را میگیرند و تو را میکشند، و اهل بیت تو را اسیر و اموال تو را غارت میکنند.
1) - همان، ص 177 و 178، مجلس 24، ح3.
پس بنابر آنچه از این دو حدیث فهمیده میشود تعداد لشکریان دشمن سی هزار نفر بوده، حال بایست دید چرا ابو مخنف و هشام و مداینی که واقعه طف و کربلا را نوشتهاند، این امر مهم را مخفی نمودند؟ کسی که در مقتل کتاب مینویسد اصولاً او باید تعداد نفرات لشکر طرفین و تعداد مقتولین از طرفین را متذکر شود، پس مخفی نمودن عدد دشمن برای چه بوده؟
همچنین باید دانست که ابن زیاد بهتر از هرکس از کمی یاران امام علیهالسلام خبر داشته، پس به چه دلیل این همه سپاه را روانه کربلا میکرده، تهیه کردن سپاه و جمع آوری آنها هزینه زیادی لازم دارد، لشکر که بدون سبب جمع نمیشود، و میبایست پولهای زیادی مصرف نمود تا سپاهی تهیّه کرد آن هم برای کشتن پسر پیغمبر که هرکس حاضر نمیشد چنین کاری بکند و آن کسی هم که حاضر میشد میبایست نظر او را از جهت مال تأمین مینمود. پس تهیّه کردن تدریجی این جمع کثیر و روانه کردن تدریجی آنان تا روز تاسوعا برای کشتن هفتاد یا هشتاد نفر صحابه صالح، فوق العاده عجیب به نظر میرسد.
برای این عمل، دو وجه میتوان ذکر کرد، و همین دو امر سبب شد که محدّثین و روات عصر امویین به تعداد سپاه اشاره نکنند، تا این دو امر مخفی بماند و مطلب روشن نگردد.
اوّل، آن که ابن زیاد از تمایل اهل عراق - مخصوصا اهالی کوفه - به امام علیهالسلام آگاه بود و کثرت و زیادی شیعیان را در نظر داشت، پس احتیاط را مراعات مینمود. احتمال رسیدن کمک از اطراف برای یاری امام علیهالسلام عقلانی بوده، از این جهت ابن زیاد تا میتوانسته قشون و سپاه تهیه میکرده و برای جنگ با امام علیهالسلام روانه مینموده.
دوّم، آن که عظمت و شجاعت امام شهید و عدّهای از صحابه و یاران او
ایجاب مینمود که احتیاط را مراعات بنماید، جایی که هفتاد نفر نتوانند مسلم بن
عقیل را - با آن همه گرفتاری و خستگی و ناتوانی و گرسنگی و ناملایمات روحی - اسیر نمایند، یا با او برابری و مبارزه کنند، و از ترس آن شجاع توانا بر بام رفته و با پرتاب سنگ و ریختن آتش، بازوان او را خسته کنند(1)، چگونه هزاران نفر میتوانند در برابر حسین علیهالسلام و شجاعان بنی هاشم و صحابه آن حضرت عرض اندام نمایند؟ زیادی سپاه کشف از عظمت موقعیّت امام علیهالسلام و شهامت و شجاعت آن سالار شهیدان علیهالسلام و یاوران با وفای او مینماید. همین دو امر موجب شد که محدثین و مورّخین تعداد سپاه ابن زیاد را متذکر نشوند. دشمن تا میتوانست از عظمت و موقعیت امام علیهالسلام میکاست، حتی اگر میتوانست شجاعت او و یاوران او را نیز منکر میشد، چنانکه در برخی موارد منکر هم شدند. ولی با وجود این همه اصرار بر انکار، خورشید در زیر ابر پنهان نمیماند و خواه ناخواه، حق بر زبان دشمن جاری میشود، چنانچه - ان شاء اللّه - این مطلب را بیان خواهم نمود.
اصحاب و اهلبیت امام علیهالسلام به گفته مسعودی در «مروج الذهب» پانصد سوار و صد پیاده بودند. و کشته شدگان در روز عاشورا هشتاد و هفت نفر بودند.(2)و بنابر نقل طبری به سند خود از «عمّار دهنی» از امام محمّد باقر علیهالسلام هنگامی که امام علیهالسلام وارد کربلا شد، به همراه آن حضرت صد پیاده و چهل و پنج سوار بود.(3)و از ابومخنف نقل مینماید که روز عاشورا، سی و دو نفر سوار و چهل نفر پیاده همراه امام شهید علیهالسلام بودند.(4)
بعید نمیدانم که در وقت ورود به کربلا، جمعیّت امام علیهالسلام زیاد بوده، ولی چون
آنها وضع را بر خلاف انتظار دیدند، همان وقت از امام جدا شدند و رفتند. بعضی از آنها که توقّف کردند نیز چون دیدند لشکر دشمن روز به روز رو به افزایش است، به تدریج رفتند و امام علیهالسلام را تنها گذاشتند، بدین وجه میتوان میان اقوال مختلفه جمع نمود.
شاهد این جمع، نقل ابومخنف است که طبری آن را روایت کرده: امام علیهالسلام به هر جمعی که میرسید، آن جمع با حضرت همراه میشدند و با او حرکت میکردند و به دنبال میآمدند تا آن که حضرت به منزل زباله رسید و از شهادت مسلم بن عقیل مطّلع شد. پس نامه امام علیهالسلام بر مردم خوانده شد. در آن نامه آمده بود: شیعیان ما را تنها گذاشتند و ما را یاری نکردند. مسلم کشته شد، هرکس میخواهد جدا شود، آزاد است برود و او را مانعی نیست.
پس مردم از راست و چپ متفرّق گشتند و با امام علیهالسلام کسی نماند، مگر همان
اصحاب که از مدینه با وی بودند.(1)
پس معلوم میشود هرکس که میدیده امام علیهالسلام با جمعی به طرف کوفه میرود و میشنیده که از امام علیهالسلام دعوت شده و از موقعیّت امام علیهالسلام و کثرت شیعیان او خبر داشته، به دنبال امام علیهالسلام راه میافتاده. پس از منزل زباله هم عده ای از همین مردم که محبّت دنیا در دلشان بود به امام پیوستند و با او همراه شدند، اما در کربلا به تدریج
جدا شدند، هرکس که طمع او بیشتر بود دیرتر جدا میشد!.
و اما آن نقل که میگوید: در کربلا هشتاد و هفت نفر کشته شدند(2)، چه بسا منظورش زن و اطفالی که کشته شدند، باشد، مثل ام وهب و طفلهای کوچک. و کسی که تعداد کشته شدگان را هفتاد و دو نفر گفته(3)منظورش مردان جنگی بوده، نه هرکسی که کشته شده باشد.
طبری از ابو مخنف نقل میکند که هفتاد و دو نفر از اصحاب امام علیهالسلام و هشتاد و هشت نفر از افراد عمر سعد کشته شدند.(1)
مسعودی در مروج الذهب ضمن اینکه کشته شدگان از اهل کوفه از افراد ابن سعد را هشتاد و هشت نفر و از اصحاب امام علیهالسلام را هشتاد و هفت نفر معین نموده، میگوید: کسانی که برای کشتن امام علیهالسلام در کربلا حاضر شدند همگی از اهل کوفه بودند و یک نفر از اهل شام با آنان نبود.(2)
ملاحظه کنید! از طرفی ابو مخنف تعداد انبوه سپاه کوفه را معیّن نمیکند، و از طرف دیگر کشته شدگان آنان را هشتاد و هشت نفر معین مینماید. مسعودی نیز مطلب از ابو مخنف گرفته، زیرا پیشتر گفتم که کتاب ابو مخنف ریشه مقاتل و مدرک محدّثین و مورّخین است که اضافات کمی بر آن دارند، حتّی هشام کلبی غالباً از ابو مخنف نقل میکند چه رسد به کسانی که در طبقه پایینتر و در اطلاع، کمتر از او
بودند.
اگر کسی قدری در شجاعت امام علیهالسلام و یاوران آن حضرت تأمل کند، میداند که دشمن چه اندازه بیانصافی کرده است. در مقابل بیانصافی بعضی از متعصبین نیز مثل مرحوم ملا آقای دربندی هست که او کار را بالا برده و عدد مقتولین را رقمهای عجیب و غریبی معین کرده که قهرا روز عاشورا اگر مثل سایر روزها باشد، گنجایش این تعداد کشتهها را ندارد، و لذا روز عاشورا را شصت ساعت دانسته است.
مطلبی را در نظر دارم که مرحوم محدّث نوری در کتاب «لؤلؤ و مرجان» نوشتهاست. ایشان میگفتند: در زمان سابق از بعضی منبریها شنیده بودم که روز عاشورا شصت ساعت بود، و من این را بعید میدانستم، ولی بعدها که در عدد مقتولین از لشکر دشمن تأمل کردم دیدم این نقل درست است.
آقای حاج «میرزا محمّد تقی کرمجگانی» از قول مرحوم والدش، «آخوند ملا عبدالرحیم اصفهانی» نقل میکند که مرحوم ملا آقا در قم بر مرحوم حاج سیّد جواد - اعلی اللّه مقامه - وارد شد و ایشان محراب و منبر را به او واگذار کردند.
مرحوم حاج سیّد جواد بر اهل منبر سختگیری میکرد، و اگر کسی میگفت: حضرت علی اکبر علیهالسلام بیش از دویست نفر کشته، او را نهی میکرد.
مرحوم ملا آقا مصیبت حضرت علی اکبر علیهالسلام را خواند و مرحوم سیّد مستمع بود، و چون گرم خواندن شد گفت: حضرت علی اکبر علیهالسلام روز عاشورا هشت هزار نفر را کشته و هرکس بگوید کمتر کشته گُه خورده!!
آخوند ملا عبدالرحیم میگوید: دیدم مرحوم سیّد آهسته میخندد.
بدیهی است که در مقابل تفریطها، افراطهایی پیدا میشود، من نمیدانم مقتولین از لشکر کوفه چه قدر است، ولی میدانم چون عدد واقعی بسیار بوده، دشمنان آن را مخفی کردند تا کشف از عظمت و شجاعت امام علیهالسلام و یاوران او نکند، دشمنان عدد سپاه را مخفی کرده و مقتولین را بسیار ناچیز شمردهاند، آنها گاهی
شجاعت امام علیهالسلام و یاوران او را نیز انکار کردهاند.
طبری از هشام کلبی از عبدالله بن یزید بن روح بن زنباع جذامی و او از پدرش یزید، از الغاز بن ربیعه حمیری نقل مینماید؛ حمیری میگوید که در دمشق نزد یزید بن معاویه بودیم که زحر بن قیس آمد، یزید به او گفت: چه خبرداری؟
گفت: ای امیرالمؤمنین! تو را بشارت باد به فتح خدا و پیروزی او! حسین بن علی با هیجده نفر از اهلبیت و شصت نفر از شیعیانش بر ما وارد شد، از او خواستیم یا تسلیم حکمِ امیر ابن زیاد شود یا مهیّای کشته شدن گردد. او جنگ را اختیار کرد. پس با طلوع خورشید بر آنان تاختیم و او را محاصره کردیم، و چون دست به شمشیر بردیم و شمشیرهای ما بالای سر آنان قرار گرفت، شروع کردند به فرار کردن و پناه بردن به نیزارها و گودالها، چنانکه کبوتر از چنگ باز شکاری فرار کند. به خدا سوگند یا امیرالمؤمنین!! در مدّت کوتاهی، به اندازه کشتن یک شتر یا خواب قیلوله، همه آنان کشته شدند و اکنون بدنهای عریان و لباسهای خون آلود آنان در برابر خورشید است و بادها بر آن میوزد.
پس اشک از چشم یزید جاری شد و گفت: من از شما راضی بودم اگرچه حسین را نمیکشتید! خدا لعنت کند پسر سمیّه را! به خدا سوگند! اگر به من مراجعه میشد از حسین میگذشتم، خدا حسین را رحمت کند... و یزید به زحر بن قیس جایزه و انعام نداد.(1)
شما از این نقل، اندازه دشمنی و عناد دشمن را به دست بیاورید، میگوید: هفتاد و نه نفر را در مدّت کمتر از کشتن یک شتر کشتیم، روی درغگویان سیاه باد!آثار وضع و جعل و افتراء از سر تا پای این نقل واضح و هویدا است.
نخست آنکه مسلّم است که امام علیهالسلام نماز ظهر را در روز عاشورا و در حال
جنگ خوانده، و عدّهای از صحابه تا آن وقت با او بودند. پس اینکه راوی میگوید
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 459 و 460.
با طلوع خورشید بر آنان تاختیم و به اندازه کشتن یک شتر تمامی آنها کشته شدند، دروغی است آشکار. آیا کشتن یک شتر دو سوم از روز وقت لازم دارد؟
دوم آنکه من به زودی به شجاعت امام علیهالسلام و یاوران او اشاره خواهم نمود تا معلوم شود که آنچه در این نقل آمده که همگی فرار میکردند مثل فرار کبوتر از باز، برای پایین آوردن مقام شهدا ساخته شده است که دشمن، در مقام دشمنی بسیار بیدادگر است.
سوم آنکه او میگوید: یزید گریه کرد. این نیز دروغی است آشکار که برای تبرئه آن ناپاک ساختهاند. در حالی که امام حسین علیهالسلام به دستور یزید کشته شد و به فرمان او اسرای آلمحمّد علیهمالسلام را تا شام بردند. بنی امیه از کشته شدن امام حسین علیهالسلام خوشحال شده و عاشورا را عید اعلام کردند، و ابن زیاد به همین جهت مقرّب درگاه یزید شد.
اگر به راستی یزید از کشته شدن امام حسین علیهالسلام ناراضی بود و گریه میکرد، خوب بود قاتلان امام علیهالسلام را بکشد و اهل بیت او را اسیر نکند، و در مجلس عمومی وارد نسازد طوری که یکی از اهل شام، فاطمه بنت الحسین علیهالسلام را به عنوان کنیز از یزید درخواست کند.
خداوند روی دروغگویان را سیاه سازد! چگونه به روی حق پرده های تاریک میکشند و باطل را جلوه میدهند!؟ یزید را خوب و پاکیزه میکنند و امام علیهالسلام و اصحاب او را مردمانی ترسو و وحشت زده از مرگ معرفی مینمایند!؟
اگر آنان ترسو بودند و این اندازه از مرگ وحشت داشتند که به این گوشه و آن گوشه پناه ببرند، چرا به حکم ابن زیاد تسلیم نشدند؟ چرا مرگ را اختیار نمودند؟
اینک مناسب است در مقابل دروغی که دشمن برای پایین آوردن مقامِ بزرگان ساخته آن روایت صحیحی را که خود دشمن نقل نموده، بیان کنم تا حق واضحتر
گردد.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد:
«قیل لرجل شهد یوم الطفّ مع عمر بن سعد: ویحک! أقتلتم ذرّیة رسول اللّه؟ فقال: عضضت بالجندل إنّک لو شهدت ما شهدنا لفعلت ما فعلنا، ثارت علینا عصابة أیدیها فی مقابض سیوفها کالأسود الضاریة تحطم الفرسان یمینا و شمالاً وتلقی أنفسها علی الموت، لاتقبل الأمان، ولاترغب فی المال، ولا یحول حائل بینها و بین الورود علی حیاض المنیة أو الاستیلاء علی الملک، فلو کففنا عنها رویدا لأتت علی نفوس العسکر بحذافیرها، فما کنا فاعلین لا اُمّ لک»؟!(1)
میگوید: شخصی، یکی از لشکریان ابن سعد را ملامت کرد و به او گفت: وای بر تو! شما ذریه پیغمبر را کشتید؟
او در پاسخ بدگویی میکند و میگوید: تو اگر به جای ما بودی همان کار ما را انجام میدادی، ما در مقابل جماعتی قرار گرفتیم که از جان گذشته بودند و به مال رغبت نداشتند، و هرچه به آنان امان میدادیم قبول نمیکردند، و زیر بار نمیرفتند. دست به شمشیر نموده و چون شیرانِ گرسنه به ما حمله میکردند، و سواران را از چپ و راست هلاک مینمودند. آرزوی مرگ داشتند، و به جز رسیدن به سلطنت یا مرگ هدفی نداشتند. اگر مختصر زمانی دیر میجنبیدیم تمامی سپاه ما کشته و نابود میشدند.
این است حقیقت مطلب که دشمن به آن اعتراف کرده است. البته من در شجاعت امام علیهالسلام و یاوران او قدری بیشتر سخن میگویم و مطلب را روشنتر مینمایم، زیرا در مقابل این دشمنان، دوستانی پیدا میشوند که راضی نیستند کسی بگوید: حضرت علی اکبر علیهالسلام کمتر از هشت هزار نفر کشته است. و بر ما است که نقلهای ناشی از حبّ و بغض را کنار بگذاریم، و آنچه را مقتضای حق و حقیقت است اظهار نماییم.
1) - شرح نهج البلاغه، ج 3 ، ص 263.
در این هفت روز، ابن سعد با رسیدن سپاه مرتبا تقویت میشد، و اطمینان او به فتح و پیروزی زیادتر میگردید، برعکس اصحاب امام علیهالسلام بیش از پیش به بی وفایی شیعیان و کناره گیری آنان از امام علیهالسلام اطمینان پیدا میکردند.
البته در این چند روز، برای امام علیهالسلام نیز کمکهایی رسید، از قبیل عبدالله بن عمیر کلبی، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و عابس بن ابی شبیب شاکری، و قطعا این بزرگان جلساتی تشکیل داده و راجع به یاری امام مظلوم و مبارزه با دشمنان سخنانی داشتهاند.
همچنین اهلبیت و جوانان بنی هاشم نیز جلساتی داشتند، علاوه بر این جلسات، امام علیهالسلام نیز با ابن سعد سخنهایی داشته است.
من از بیان اندازه تأثّر حرم پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اثر مشاهده ضعف امام علیهالسلام و قوّت روز افزون دشمنان و سخنانی که بایکدیگر داشتند عاجزم، و شاید خاطر محترم خودشان را به رسیدن کمک، یا پشیمان شدن دشمنان، یا انقلاب شیعیان در داخل کوفه تسلیت میدادند، و انتظار فرج داشتند.
کسی که مریض عزیزی داشته باشد، هر اندازه که مرض او سختتر شود باز راه تسلیتی برای خود باز میکند و چنین نیست که از او تا آن دم آخر دست بشوید.
شاهد مدعا این است که در شب عاشورا، چون زینب کبری علیهاالسلام آن اشعار را از امام علیهالسلام شنید آن قدر بیتابی کرد و به صورت خود سیلی زد که غش نمود.(1)
زینب علیهاالسلام بزرگترین افراد عایله امام علیهالسلام و سرپرست حرم پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است، و پس از امام شهید، بار مصیبتها بردوش توانای دختر بزرگ فاطمه و امیرالمؤمنین علیهماالسلام بود، با وجود همه این پیشآمدها، معلوم میشود که ایشان تا شب عاشورا خود را تسلیت میداده، و برای کشته شدن حسین علیهالسلام آماده نبوده است، اگر حال زینب علیهاالسلام چنین باشد از دیگران چه انتظار دارید؟
به موجب فرمان ابن زیاد، از روز هفتم لشکر ابن سعد از آب جلوگیری کردند، زیرا ابن زیاد خود را منسوب به بنیامیه نموده و برای عثمان دلسوزی میکرد، وتشنه ماندن او را - راست یا دروغ - مستند به آل ابی طالب میدانست. در صورتی که امیرالمؤمنین علیهالسلام از عثمان حمایت نمود، و به وسیله امام حسن علیهالسلام به او آب رسانید.
حال بنی امیه و کسانی که تازه به آنان رسیدهاند، میخواهند گذشته را جبران نمایند و آب را به روی امام حسین علیهالسلام و اصحاب و عیال و اطفال او ببندند.
این امر اگرچه بر امام علیهالسلام بسیار سخت و ناگوار و طاقت فرسا است، ولی او را به مقصد خیلی نزدیک مینماید و آل ابو سفیان را بسیار مفتضح و رسوا مینماید.
بر فرض هم که عثمان را تشنه کشته باشند، به حسین علیهالسلام و عیال و اطفال و یاوران او چه؟ آنان که در آن واقعه تأثیری نداشتند، پس برای چه این اندازه مصیبت ببینند؟ و با چشم خود گریه و بیتابی اطفال را ببینند و با گوش خود ناله آنان را بشنوند؟
این دستور نامردانه ابن زیاد، قساوت و خباثت و شقاوت او و آل ابوسفیان را بر تمام مردم روشن نمود. این جماعت طالب خون کشتههای بدر و اُحد بودند و
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 420.
میخواستند آنها را از خود راضی نمایند، و روح آن مشرکان را شاد کنند، میخواستند انتقام پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از فرزندان او بگیرند، یزید گفت:
لست من خندف إن لم أنتقم
من بنی أحمد ما کان فعل(1)
کشته شدن عثمان بهانه بود، چه ربطی به حسین علیهالسلام و اطفال بیگناه او داشت؟ یزید پرده را بالا زد و اظهار خشنودی و شادمانی کرد، و کفر بنی امیه و عناد آنان را با پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خانواده او معلوم نمود؛ یزید با این کارش بنی امیه را رسوا و آل ابوسفیان را منقرض، و دلها را از کینه آنان پر نمود.
اشکها بر مصیبت حسین علیهالسلام جاری شد، عبیدالله بن حر جعفی -
که دشمن امیر المؤمنین علیهالسلام و از حزب آل ابو سفیان بود - حاضر نشد امام علیهالسلام را یاری کند، و دعوت سیّد جوانان اهل بهشت را رد نمود، او پس از واقعه کربلا از کار خود پشیمان شد، و از عقیدهای که به آل ابوسفیان داشت برگشت و دشمن آنان شد. او در ضمن اشعار خود میگوید:
لعمری لقد راغمتمونا بقتلهم
فکم ناقم منّا علیکم وناقمه
اهمُّ مراراً ان اسیر بجحفل
الی فئة زاغت عن الحق ظالمه(2)
میگوید: دماغ ما را در اثر کشته شدن حسین علیهالسلام و اصحاب او به خاک مالیدید، و چه بسا از مرد و زن ما که دشمن شماگشته و بر شما ایراد و اعتراض میکنند. مکرر به فکر من میرسد که با سپاه بزرگی با شماها که از حق روی گردانیدید و ظالم شدید، بجنگم.
مصیبت عطش، یکی از بزرگترین اسلحههای امام مظلوم برای انقراض آل ابوسفیان بود. اصولاً صبر بر عطش در عرض یک یا چند روز، بخصوص برای کسی که در میدان جنگ مشغول مبارزه و رفت و آمد است، و مصیبت دیده و داغ جوان
چشیده، آن هم در هوای گرم عراق، بسیار طاقت فرسا است. گذشته از این، شنیدن ناله کودکان و دیدن منظره آنان، برای حسین علیهالسلام و اصحاب او بسیار مشکل بود. قلم من در مقام توصیف عطشِ بزرگ و کوچک و زن و مرد، عاجز است، و چه بهتر که بیان کسی را نقل کنم که حاضر و ناظر بوده و تا ساعتی قبل، از بزرگان دشمنان محسوب میشده، تا مطلب برای دوستان روشن گردد.
حربن یزید ریاحی که پیشاپیش همه دشمنان به استقبال حسین علیهالسلام شتافت ، و راه برگشت به حجاز را به روی او بست و او را برای رسیدن دشمنان، در بیابانی نگاهداشت، چون آن منظره را از امام علیهالسلام ، و آن شدّت قساوت و بیرحمی را از دشمنان مشاهده نمود از کرده خود پشیمان شد، و از صف اعدا گریزان گردید، او خود را به امام علیهالسلام رساند و توبه کرد.
آنگاه در مقابل لشکر اهل کوفه، لشکری که تا چند دقیقه قبل خود از سران همان لشکر بود آمد، و آنان را ملامت کرد و دشنام داد و گفت:
«وحلأتموه ونسائه وأصیبیته و أصحابه عن ماء الفرات الجاری الذی یشربه الیهودی والمجوسی والنصرانی وتمرّغ فیه خنازیر السواد وکلابه، وهاهم أولاء قد صرعهم العطش بئسما خلفتم محمّداً صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی ذریته لا سقاکم الله یوم الظماء إن لم تتوبوا وتنزعوا عمّا أنتم علیه من یومکم هذا فی ساعتکم هذه»(1)
میگوید: این آبی که سگها و خوکها از آن بهره میبرند و یهودی و مجوسی و نصرانی از آن میآشامند شما به روی حسین علیهالسلام و بچهها و زنان و یاران او بستید. خداوند شما را در روز سخت قیامت تشنه بدارد و سیراب نکند اگر همین ساعت توبه نکنید و از کرده خود پشیمان نشوید!
در جمله «وهاهم أولاء قد صرعهم العطش» دقت شود، میگوید: زن و بچّه
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 428.
حسین علیهالسلام همین جا هستند، بیایید ببینید چگونه عطش همه را بر زمین افکنده و از حرکت انداخته و در اثر تشنگی، توانایی همه از دست رفته است.
چه بسا کسانی که در تابستان روزه می گیرند و با بودن همه وسایل برای افطار، در وقت غروب در اثر تشنگی چنان بیحال میشوند که زمینگیر میگردند.
حسین علیهالسلام با آن همه مصائب و ابتلائات و داغها و تصور اسیری زنان و اطفال، گرفتار عطش نیز گشته، و همان عطش به تنهایی کافی بود که حسین علیهالسلام را از پای در آورد.
شما از همین قضیه تا حدودی میتوانید عظمت امام علیهالسلام را به دست آورید، آن
سرور با وجود این همه مصائب، چگونه بر تمامی مصائب و ناملایمات غالب میآمد؟ چگونه از خود و أهلبیت خود دفاع مینمود؟ و در عین حال برای اتمام حجّت، از همان بیرحمها تقاضای آب میفرمود.
ابوالفرج از ابو مخنف از حمید بن مسلم نقل نموده است:
«وجعل الحسین علیهالسلام یطلب الماء، و شمر - لعنه اللّه - یقول له: واللّه لاترده أو ترد النار.
فقال له رجل: ألاتری إلی الفرات یا حسین! کأنّه بطون الحیاة؟ واللّه لا تذوقه أو تموت عطشاً.
فقال الحسین علیهالسلام : اللّهم امته عطشاً.
قال: و اللّه لقد کان هذا الرجل یقول: اسقونی ماء فیؤتی بماء فیشرب حتّی یخرج من فیه، وهو یقول: اسقونی قتلنی العطش فلم یزل حتی مات لعنه اللّه»(1).
حمید بن مسلم گوید: حسین علیهالسلام آب میطلبید، و میگفت: تشنهام، مرا آب دهید!
1) - مقاتل الطالبین، ص 78.
شمر گفت: به آب نمیرسی تا به آتش برسی، شخصی دیگر گفت: ای حسین! میبینی آب چگونه موج میزند؟ به خدا سوگند! آب را نمیچشی و میبایست تشنه جان بدهی.
حسین علیهالسلام به او نفرین کرد و از خدا خواست به مرض عطش بمیرد.
حمید راوی قصه میگوید: به خدا سوگند! این مرد میگفت: مرا آب دهید، به اندازهای به او آب میدادند که از دهانش بیرون میآمد، و با وجود این، از او رفع عطش نمیشد، و باز میگفت: تشنهام، مرا آب دهید، عطش مرا کشت. و کار او چنین بود تا مرد.
طبری عین این حکایت را از حمید بن مسلم نقل نموده است(1)، و جمله اول
آن که حاکی از درخواست آب امام علیهالسلام از دشمن و پاسخ شمر به امام علیهالسلام است را نقل نکرده، نمیدانم چه بگویم؟ طبری که وقایع طف را از ابومخنف نقل مینماید، چرا صدر این حکایت را حذف نموده و نقل نکرده است؟
صدر این حکایت نشانگر کثرت عطش امام علیهالسلام و اصرار آن سرور بر مطالبه آب و نهایت قساوت و بیرحمی آن جمع و پاسخ جسورانه و بی شرمانه شمر است.
آیا به نظر شما نقل کرده و به نظر من نرسیده و یا آنکه عمدا نقل نکرده؟ آیا نقل نکرده چون به ضرر بنی امیه تمام میشده یا جهت دیگری دارد؟
من گمان میکنم این گفتگو میان آن سرور و شمر در آخرین دقایق عمرش بوده، در آن موقع که حضرت از پا افتاده و شمر با جمعی او را احاطه کرده بودند. این اندازه از قساوت دشمن و ظلم بنی امیه جای تعجب است.
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 412 و 540 .
امام علیهالسلام از کربلا نامهای به برادر خویش محمّد بن حنفیه نوشت. آری! مسافر میبایست خویشان خود را که در وطن هستند، از حال خود با خبر سازد. نامه حضرت چنین بود:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم، من الحسین بن علی إلی محمّد بن علی ومن قبله من بنی هاشم، أمّا بعد؛ فکأنّ الدنیا لم تکن، و کأنّ الآخرة لم تزل، والسلام»(1).
امام علیهالسلام در این دقایق آخر عمر خود نیز خویشانش را فراموش نکرده و از کربلا به آنان نامه مینویسد، حضرت در این نامه چیزی از حال خود ننوشته و گرفتاریهای خویشتن را بیان نکرده است، او ننوشته که دشمن مرا احاطه کرده، و یا کوفیان به من خیانت کردند، بلکه میفرماید: دنیا مثل آن است که اصلاً نبوده، و آخرت مثل آن است که همیشه بوده است.
به راستی، کسی که از سفر به مقصد میرسد، میداند عمر سفر کوتاه است، و مثل آنکه خواب بوده و به خواب چیزهایی را دیده، و یا آنکه همیشه در وطن بوده و هیج وقت سفر نکرده است.
امام علیهالسلام خویشان خود را از تمام شدن عمرش و رسیدن به آخرت و مقصد خویش با خبر نموده، و در عین حال، این سخن را برای آنان تسلیت و موعظه و نصیحت قرار داده است.
در کتاب شریف «کافی» آمده است :
«... عن عبد الملک قال: سألت أبا عبدالله علیهالسلام عن صوم تاسوعا و عاشورا من شهر المحرم.
1) - بحار الانوار، ج 45، ص 87.
فقال: تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین علیهالسلام و اصحابه رضی اللّه عنهم بکربلا، واجتمع علیه خیل أهل الشام وأناخوا علیه، وفرح ابن مرجانة وعمر بن سعد بتوافر الخیل وکثرتها، واستضعفوا فیه الحسین صلوات اللّه علیه وأصحابه رضی اللّه عنهم، وأیقنوا أنّ لا یأتی الحسین علیهالسلام ناصر و لا یمدّه أهل العراق - بأبی المستضعف الغریب -... ».(1)
از این حدیث معلوم میشود که روز تاسوعا، امام علیهالسلام کاملا محاصره شده و
دشمنان دانستند که دیگر به امام علیهالسلام کمکی نمیرسد و اهل عراق او را یاری نمیکنند. نیز دانسته میشود که تا روز تاسوعا به ابن سعد مرتباً کمک میرسیده و در این روز به حد وافی لشکر جمع شد، پس جمع سپاهی به این عظمت برای جلوگیری از کمک احتمالی مردمان عراق بود.
آری! اگر چه همه سپاه از اهل کوفه بوده و از اهل شام هیچ کس شرکت نکرده بود، ولی در واقع، تمامی سپاه، سپاه یزید بودند، و از این لحاظ میتوان گفت که همگی، سپاه شام بودند.
ابن سعد و ابن زیاد از زیادی لشکر خشنود شدند، و دانستند حسین علیهالسلام یاوری ندارد، به سبب شخصیت و عظمت و محبوبیت فوق العاده امام علیهالسلام ، دشمن تا میتوانست بنابر احتیاط لشکر جمع آوری نمود و امام علیهالسلام را محاصره کرد تا عصر روز تاسوعا که اطمینان به قوت خود و ضعف و محصوریت امام علیهالسلام پیدا کردند.
از این حدیث علّت آنکه تا آن روز جنگ را تاخیر افکندند معلوم میشود. آنها میخواستند خود را کاملاً مهیا و آماده کنند و چون روز تاسوعا به مراد رسیدند، همان عصر میخواستند کار را یکسره کنند و جنگ را ختم نمایند، از روز دوم تا نهم از طرف ابن زیاد به جنگ مبادرت نشد و مشغول تکمیل تدارکات و تجهیزات
1) - کافی، ج 4، ص 147، ح 7
احتیاطی خویشتن بودند.
همچنین منظور آنها از تاخیر انداختن جنگ این بود که ببینند چه کسانی با آنها مخالفت و به امام علیهالسلام کمک میکنند، آنها شهرهای مهم از قبیل بصره و مداین، بلکه کوفه را زیر نظر داشتند و چون اطمینان حاصل نمودند که حسین علیهالسلام یار و یاوری ندارد و ضعیف شده و از جایی کمکی به او نمیرسد و انقلابی به پا نمیشود جنگ را شروع نمودند.
خلاصه، امام علیهالسلام مدافع بود نه مجاهد، و اگر از روز دوم تا عصر نهم جنگ شروع نشد، از آن جهت بود که ابن سعد دستور نداشت. این هم برای تدارک و رسیدن کمک و لشکر بود، و منظور دیگر از تاخیر، این بود که ببینند احساسات شیعیان تا چه اندازه است، و در مقام یاری چه اقدامی میکنند.
ابن زیاد میخواست ببیند آیا شورشی به پا میشود و شیعیان در مقام کمک به امام بر میآیند. او بیش از دیگران از عظمت امام علیهالسلام خبر داشته و او را میشناخته است. ابن زیاد فراموش نمیکند که وقتی وارد کوفه شد - به گمان آنکه او حسین علیهالسلام است و از راه میرسد - چه اندازه مردم از امام علیهالسلام تجلیل کرده و به وی احترام گذاشتند. ابن زیاد به یاد دارد که هیجده هزار نفر با حسین علیهالسلام بیعت کردند، و همه از نزدیک شدن امام علیهالسلام به کوفه با خبر شدند.
ابن زیاد حق دارد اگر احتمال دهد که همان جمع، از همان شهر یا شهرهای دیگر به کمک امام بشتابند، شاید او به سپاه خود خیلی هم اطمینان نداشته، و بعید نمیدانسته که در آنان شورشی پیدا شود و به نفع حسین علیهالسلام اقدامی نمایند.
پس کشتن حسین علیهالسلام با آن عظمت، به این اندازه آسان نبوده که به مختصر سپاهی در اول وقت او را از پا در آورند. به همین جهت، برای جلوگیری از احتمال بروز پیشآمد غیر منتظره، سپاه عظیمی تهیه دید و به ملاحظه همین امر، جنگ را به تأخیر انداخت تا ببیند عکس العمل مردم چگونه است.
کسانی که با سیاست آشنایی دارند، میدانند که کارهای مهم و خطرناک را نبایست فوری انجام داد و میبایست قبلاً زمینه انجام آن را فراهم کرد، چه بسا پیش از آنکه کار مهمی واقع شود، آن را منتشر و پخش میکنند تا ببینند چه عکس العملی پیدا میشود، سپس گاهی تکذیب میکنند، و گاهی تردید و تأمّل مینمایند، ولی چون اطمینان پیدا کردند که از وقوع آن امر خطری پیش نمیآید، کار را فوری تمام میکنند.
ابن زیاد در این چند روز، هم نیروهای سپاه را افزایش میداد و احتیاطاً نیروهای کمکی تهیه میکرد، و هم مراقب دوست و دشمن خود بود و اوضاع را کاملاً زیر نظر دقیق گرفته بود. او نه فقط کوفه، بلکه شهرستانهای مهم دیگری که مرکز و مسکن شیعیان بودند را تحت نظر داشت.
لذا به طور قطع میتوان گفت که اگر همان شیعیان و یا توّابین در همین چند روزه، در کوفه انقلابی به پا میکردند و شورشی مینمودند، این وضع پیش نمیآمد، و چه بسا که ابن زیاد حاضر میشد امام علیهالسلام به سمت حجاز برگردد.
همین رفت و آمدها، گفت و شنودها، برای این بود که ببیند زمینه چگونه است و چه اقدامی باید کرد.
اگر شما میخواهید بدانید دشمن چه اندازه به قتل امام حسین علیهالسلام علاقمند
بود و این امر در نظر دشمن چه قدر بزرگ بوده و چه مقدار به آن اهمیت میداده، میتوانید در اهمیّتی که روز عاشورا در نظر دشمن دارد دقت کنید؛ آنها روز عاشورا را روز عید قرار دادند و بنی امیّه با کشته شدن حسین علیهالسلام پادشاهی خود را مسلّم و خطر را برطرف شده دانستند.
امیر مؤمنان علی علیهالسلام از همین کوفه هزاران نفر به جنگ معاویه گسیل داشت و ماهها با او جنگید، و اگر مکر و حیلهای در کار نبود معاویه شکست میخورد. اکنون یزید از معاویه ضعیفتر است و هیچ کس به او علاقه ندارد، آزار و اذیتهای
معاویه و عمال او در طول بیست سال، مردم را از آنان رنجانیده بود و به حسین علیهالسلام علاقمند کرده بود. پس هیچ بعید نبود که حسین علیهالسلام از همین کوفه که هیجده هزار نفر قبلاً با او بیعت کرده بودند، سپاه نیرومندی تهیه کرده و به جانب یزید گسیل دارد و بر او بتازد، و روز روشن را در نظر او، به شب تاریک مبدل نماید.
پیشتر نوشتم که مردم به سنان چه گفتند و او چه شعری گفت و نزد ابن سعد و یزید رفت. به او گفتند: تو کسی را کشتی که میخواست سلطنت یزید را از میان بردارد، و اگر یزید تمام گنجهای خود را به تو بدهد جبران عمل تو نخواهد شد، و شاید در این موضوع مفصلتر بحث نمایم، اکنون به حدیثی معتبر در این باره اکتفاء مینمایم، امام صادق علیهالسلام میفرماید:
«ءانّ آل اُمیّة - لعنهم اللّه - ومن أعانهم علی قتل الحسین علیهالسلام من أهل الشام نذروا نذراً إن قتل الحسین علیهالسلام وسلم من خرج إلی الحسین علیهالسلام وصارت الخلافة فی آل أبی سفیان أن یتّخذوا ذلک الیوم عیداً لهم، وأن یصوموا فیه شکراً، ویفرّحون أولادهم، فصارت فی آل أبی سفیان سنّة إلی الیوم فی الناس، واقتدی بهم الناس جمیعاً، فلذلک یصومونه ویدخلون علی عیالاتهم وأهالیهم الفرح ذلک الیوم»(1)
آل امیه و دوستان آنان از اهل شام نذر کرده بودند که اگر حسین علیهالسلام کشته شود و سپاه کوفه که به جنگ حسین علیهالسلام رفته سالم برگردد و خلافت در آل ابوسفیان برقرار بماند، روز قتل حسین علیهالسلام را روز عید قرار دهند، و به جهت شکرانه این نعمت، همه ساله آن روز را روزه بگیرند و تا امروز این رسم برقرار است؛ روز عاشورا روز عید است و خانواده خود را در آن روز مسرور مینمایند و روزه میگیرند. حال تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل.
1) - امالی طوسی، ص 667، مجلس 36، ح 4.
آری، در این چند روزی که مشغول افزایش نیرو و آزمایش اثرات قتل امام علیهالسلام بودند و صحبت از صلح و ملاقاتها و رفت و آمدها میشد، بعید نمیدانم - چنانکه قبلاً نوشتم - تمامی این سخنهای اصلاحی و پیشنهادها از ناحیه ابن سعد به دستور ابن زیاد بوده باشد تا آنکه در این مدّت مردم را دقیقاً آزمایش نمایند که اگر زمینه
انقلابی فراهم شد یکی از این پیشنهادها را عملی نموده و غافلگیر نشوند. و گرنه حسین علیهالسلام کجا با یزید صلح مینمود؟ و چگونه دست خود را در دست یزید میگذاشت و به حکم او - هر چه باشد- تسلیم میشد؟ حسین علیهالسلام برای کشته شدن آمده بود و اهل بیت خود را برای آنکه اسیر شوند با خود آورده بود.
این سخنان شبیه سخن امام علیهالسلام نیست، ابن سعد در این چند روزه مأمور بود این سخنان را بگوید، تا زمینه کار خودشان درست شود. لذا عصر تاسوعا که یقین کردند از یار و یاور خبری نیست به سوی خیمه امام علیهالسلام حمله بردند.
طبری از ابومخنف نقل میکند: عبداللّه بن ابی محل بن حزام، پسر برادر حضرت اُمّالبنین علیهاالسلام، برای فرزندان آن خانم، از ابن زیاد امان نامه گرفت که توسط غلام خود کُزمان به سوی آنها روانه کرد، کُزمان نامه را نزد برادران آورد و گفت: دائی شماها این امان نامه را برای شما گرفته و فرستاده است.
گفتند: سلام ما را به دایی برسان، و بگو: به این امان نامه محتاج نیستیم، امان خداوند بهتر از امان پسر سمیّه است.(1)
و همچنین، شمر نیز عصر تاسوعا آمد و حضرت عباس علیهالسلام و برادرانش را طلبید.
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 415.
حضرت عباس علیهالسلام و جعفر و عبداللّه و عثمان به او گفتند: چه میخواهی؟
گفت: خواهر زادههای من! شما در امان هستید.
گفتند: لعنت خداوند بر تو و بر امان تو! آیا ما در امان باشیم و پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در امان نباشد؟(1)
شمر و عبداللّه میخواستند به فرزندان امالبنین خدمتی کرده باشند، به همین جهت نزد ابن زیاد شفاعت کردند و او قبول کرد، شمر گمان میکرد که فرزندان اُمّالبنین علیهاالسلامبه حیات و زندگانی علاقمند هستند، هر چند که با ذلّت باشد. او باور نمیکرد که پسران امیرمؤمنان علیهالسلام به زنده ماندن پس از پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیعلاقه هستند، او نمیدانست که آنان علاقه دارند جان خود را فدای حسین علیهالسلام نمایند.
اگر شمر و عبداللّه فرزندان امیرمؤمنان علیهالسلام را شناخته بودند، چنین شفاعتی نمیکردند. آنان گمان کردند که ابوالفضل علیهالسلام و برادران او به دام افتادهاند، وامام علیهالسلام آنان را اغفال کرده و به کربلا آورده است. اگر میدانستند که این جوانمردان طالب شهادت و یاری امام علیهالسلام هستند و حسین علیهالسلام به قصد شهادت آمده و پیش از حرکت از مکه خطبهای خوانده و از شهادت خود و اصحابش در محلّ معینی خبر داده، و برادران او با علم و یقین به دنبال او راه افتادهاند هیچ وقت چنین شفاعتی نمیکردند و شمر نزد ایشان نمیآمد و چنین مطلبی را اظهار نمیکرد.
جاییکه زهیر بن قین از زن خویش دست بردارد و او را طلاق گوید و خود را ملازم رکاب حسین علیهالسلام گرداند تا جان خود را فدای او سازد، آیا رواست که برادران آن حضرت در این دقایق آخر عمر، از امام علیهالسلام دست برداشته، او را به دشمن سپارند؟
امام علیهالسلام ، ابن زبیر نیست که اهل بیت و فرزند او از او دست بردارند، و از حجاج بن یوسف امان بگیرند و نزد او بروند، مگر این جوانان نمیخواهند در میان
1) - همان، ص 416.
مردم زندگی کنند؟ آیا میتوانستند از ملامت و شماتت مردم در امان باشند و با مردم معاشرت کنند؟ شمر، حضرت عباس علیهالسلام و برادران او را فرزند خواهر خویش، امالبنین علیهاالسلاممیشناخت، آیا میدانست آنان فرزند امیرمؤنان علی علیهالسلام هستند؟ در زیارت حضرت ابوالفضل العبّاس علیهالسلام میخوانید:
«أشهد أنّک لم تهن و لم تنکل، وأنّک مضیت علی بصیرة من أمرک مقتدیاً بالصالحین، ومتبعاً للنبیّین»(1)
و مهلت گرفتن شب عاشورا
بعد از نماز عصرِ روز تاسوعا، عمر سعد مأمور شد که جنگ را شروع کند. او فوری از جای خود حرکت کرد و فریاد زد: «یا خیل اللّه! ارکبی وأبشری»(2)ای لشکر خدا! سوار شوید و آماده جنگ باشید که بهشت بر شما بشارت باد.
از طرفی امام علیهالسلام جلو خیمه خود سر به زانو گذارده و به خواب رفته بود. وقتی زینب کبری علیهاالسلام صدای صیحه و نزدیک شدن دشمن را شنید خود را به امام علیهالسلام رساند و گفت: ای برادر! آیا آواز دشمن را که به ما نزدیک میشود نمیشنوی؟
حسین علیهالسلام سر را بلند کرد و فرمود: پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در خواب دیدم. به من میفرمود: تو به سوی ما میآیی.
زینب علیهاالسلام سیلی به صورت خود زد و فریاد کرد!
امام علیهالسلام او را ساکت نمود. عباس علیهالسلام گفت: ای برادر ! لشکر به طرف خیمهها آمده، امام علیهالسلام برخاست و فرمود: تو سوار شو و خود را به دشمن برسان و بپرس
برای چه آمده اند؟ عباس علیهالسلام با بیست نفر سواره که در میان آنان زهیر و حبیب نیز بودند در برابر دشمن ایستاد و گفت: چه شده و چه میخواهید؟
گفتند: فرمان ابن زیاد رسید. یا آنچه را که او میگوید بپذیرید و بر حکم او - هرچه باشد - تسلیم شوید، یا با شما جنگ میکنیم !
عباس علیهالسلام فرمود: صبر کنید تا من به اباعبداللّه علیهالسلام بگویم.
دشمنان گفتند: برو او را خبر کن، و پاسخ او را به ما بگو.
عباس علیهالسلام با عجله خود را نزد امام علیهالسلام رساند و یاران او در مقابل دشمن ایستادند، حبیب به زهیر بن قین گفت: اگر میخواهی تو با دشمن سخن بگویی بگو و اگر میخواهی من سخن بگویم.
زهیر گفت: چون تو این پیشنهاد را دادی تو سخن بگو.
حبیب رو به لشکر کرد و گفت: بد مردمی در نزد خداوند میباشند قومی که با کشتن ذرّیه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عترت و اهل بیت او و بندگان خوب این شهر - که زیاد به یاد خدا بوده و سحرها به عبادت مشغول هستند - بر خدا وارد شوند.
عزرة بن قیس، رئیس سواره های دشمن به حبیب گفت: تو همیشه از خودت تمجید و تعریف میکنی !
زهیر گفت: ای عزره! خداوند او را پاک و پاکیزه و هدایت نموده است، ای
عزره! بترس از خدا، و اهل ضلالت و گمراهی را بر کشتن مردمان پاک و پاکیزه تقویت مکن. ای عزره! من تو را نصیحت میکنم.
عزره گفت: ای زهیر! تو که از شیعیان این خانواده نبودی، ما تو را عثمانی میشناختیم !
گفت: به خدا سوگند! من به حسین علیهالسلام نامه ننوشتم، و قاصدی به نزد او نفرستادم، و به او وعده یاری ندادم، ولی در راه به او برخورد نمودم، چون او را دیدم به یاد پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم افتادم و یادم آمد که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حسین علیهالسلام را دوست
میداشت و دانستم که دشمنان او چه بلایی بر سر او میآورند، پس تصمیم گرفتم که او را یاری کنم و جانم را فدای او بنمایم تا حق خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را که شماها ضایع نمودید من حفظ کرده باشم.
در این موقع، عباس علیهالسلام با شتاب آمد و گفت: حسین علیهالسلام از شماها میخواهد که امشب را به او مهلت دهید تا صبح تکلیف روشن میشود.
امام علیهالسلام از عباس علیهالسلام خواسته بود که اگر میتوانی امشب را مهلت بگیر تا ما برای خدا عبادت کنیم و استغفار و دعا نماییم، خدا میداند که من دوست دارم برای او نماز بخوانم و قرآن تلاوت نمایم و دعا و استغفار کنم !
عمر بن سعد از شمر پرسید: تو چه میگویی؟
شمر گفت: امیر تویی، رأی، رأی توست.
عمر گفت: میخواهم مهلت ندهم.
عمرو بن حجّاج گفت: سبحان اللّه! اگر کفّار دیلم از ما یک شب مهلت میخواستند سزاوار بود که قبول کنیم !
قیس بن اشعث گفت: قبول کن، صبح با تو خواهند جنگید.
سرانجام فرستاده عمر بن سعد نزدیک خیمههای حسین علیهالسلام آمد و گفت: تا صبح به شما مهلت دادیم، اگر تسلیم حکم ابن زیاد شدید شما را به کوفه میفرستیم، و گرنه از شماها دست بر نمیداریم و جنگ میکنیم.(1)
این حکایت، حاکی از قوت قلب امام علیهالسلام است، کسی که خود و اهل بیت او در محاصره دشمن است، خود را نباخته، به خواب میرود و در خواب جدّ خویش را میبیند.
در فرازهای این حکایت دقت کنید، هنگامی که خواهر آن حضرت هراسان میآید و برادر را بیدار کرده و او را از حمله دشمن آگاه میسازد، امام علیهالسلام از جا بلند
1) - همان ، ص 416 و 417.
نمیشود و در مقام دفاع برنمیآید، بلکه خواب خود را برای خواهرش نقل میکند.
اگر کمی در این نقل دقیق شویم، پی به عظمت روحی و قوّت قلب امام علیهالسلام میبریم. شما از اینجا به بعد نام زینب علیهاالسلام را در کتاب میبینید، زینب علیهاالسلام چون خواب را میشنود بی طاقت میشود، سیلی به صورت خود میزند، این همان زینبی است که به چشم خود سر برادر را در مجلس ابن زیاد و یزید میبیند و بردباری میکند.
امام علیهالسلام او را ساکت مینماید، آنگاه به فکر دشمن میافتد، از عباس علیهالسلام میخواهد که آن شب را از دشمن مهلت بگیرد، برای چه؟ مگر این دقایق آخر، حسین علیهالسلام چه آرزویی دارد؟
آری، حسین علیهالسلام با عبادت خداوند و یاد او مأنوس است؛ به نماز و دعا و استغفار و تلاوت قرآن علاقه دارد، میخواهد امشب وداع کند، این است آرزوی حسین علیهالسلام ، و برای همین کارها مهلت میخواهد.
عباس علیهالسلام صریحاً مقصود امام علیهالسلام را نمیگوید، بلکه میگوید: چون شما به ما اطلاع نداده بودید، امشب را مهلت بدهید تا در این کار فکر کنیم، و صبح تکلیف ما روشن میشود. ابوالفضل علیهالسلام نمیخواست از دشمن بشنود: عبادت حسین علیهالسلام قبول نخواهد شد، چنانکه روز عاشورا امام علیهالسلام مهلت خواست تا نماز ظهر بخواند،حصین بن تمیم گفت: نماز از شما قبول نمیشود !
حبیب بن مظاهر به او گفت: از آل پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نماز قبول نمیشود، ولی از تو ای الاغ قبول میشود؟ !
از همین حکایت تا اندازهای از شقاوت عمر بن سعد آگاه میشوید، او به شمر میگوید: رأی من این است که مهلت ندهم، مثل آن که میترسید تا صبح حسین علیهالسلام تسلیم حکم ابن زیاد شود، ولی او میخواسته حسین علیهالسلام و اهل بیت او را کشته ببیند. بی جهت نبوده که قیس بن اشعث به او گفت: قبول کن. صبح با تو خواهند جنگید، پس عمر بن سعد قبول کرد و رسماً مهلت داد.
خطبه امام علیهالسلام و آزاد نمودن اصحاب و اهل بیت خویش
میتوان گفت: اولین کار امام علیهالسلام در شب عاشورا همین بود که اصحاب خود را جمع کرد و فرمود:
«اثنی علی اللّه تبارک و تعالی أحسن الثناء، و أحمده علی السراء والضراء، اللهمّ إنی أحمدک علی أن اکرمتنا بالنبوّة، وعلمتنا القرآن وفقهتنا فی الدین، وجعلت لنا أسماعاً وأبصاراً وافئدة ولم تجعلنا من المشرکین.
أمّا بعد، فانی لا أعلم اصحاباً أولی ولا خیراً من أصحابی ولا أهل بیت أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی، فجزاکم اللّه عنّی جمیعاً خیراً، ألا وإنّی أظنّ یومنا من هؤلاء الأعداء غداً، ألا وإنّی قد رأیت لکم، فانطلقوا جمیعاً فی حلّ لیس علیکم منّی ذمام، هذا لیل قد غشیکم، فاتّخذوه جملاً، ثمّ لیأخذ کلّ رجل منکم بید رجل من أهل بیتی، ثمّ تفرّقوا فی سوادکم ومدائنکم حتّی یفرج اللّه، فإنّ القوم إنّما یطلبونی، ولو قد أصابونی لهوا عن طلب غیری».(1)
این خطبه را طبری از ابومخنف از ضحاک بن عبداللّه مشرقی نقل نموده است،
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 418 و 419.
خلاصه فرمایش امام علیهالسلام چنین است: حضرت پس از ثناء و مدح الهی و پس از تمجید و تعریف اصحاب و اهل بیت و دعا در حقّ آنان فرمود: فردا آخر عمر من است و منظور دشمن من هستم نه دیگری، همگی شما آزاد هستید. از تاریکی شب استفاده کنید و هر کدام از شما اصحاب، دست یکی از اهل بیت مرا بگیرد و با خود ببرد و در خانه خود، در بیابان یا شهرستان از او نگهداری کند تا فرج و گشایشی برسد.
البته، این اولین دفعه نیست که امام علیهالسلام مردم را مرخص میکند، در «زباله» نیز نامه امام علیهالسلام بر مردم خوانده شد و آنان را مرخص فرمود، و مردمی که از میان راه به امام علیهالسلام پیوسته بودند همگی رفتند و متفرّق شدند.(1)
در شب عاشورا، یاوران امام علیهالسلام کسانی بودند که از مکّه با آن حضرت حرکت کرده، و برای شهادت و یاری او به آن سرور ملحق شده بودند. این جمعیّت به استثنای چند نفر - مثل عقبة بن سمعان و عبداللّه بن ضحاک مشرقی - همگی مصمم بر کشته شدن بودند، خیال رفتن نداشتند و سعادت را در شهادت میدیدند.
پس از آنکه سخن امام علیهالسلام به پایان رسید، اهل بیت در مقام جواب امام علیهالسلام بر آمدند؛ پیشاپیش همه حضرت ابوالفضل عبّاس بن علی علیهالسلام بود، سخن ایشان این بود: برای چه برویم؟ چرا از تو جدا شویم و از تو دست برداریم؟ برای آنکه پس از تو زنده بمانیم! خداوند پس از تو دنیا را به ما نشان ندهد!
پس امام علیهالسلام به اولاد عقیل فرمود: کشته شدن مسلم شما را بس است، شماها بروید، به شما اجازه دادم !
گفتند: مردم چه میگویند؟ میگویند: ما بزرگ و آقای خود و عموزادههای خود را تنها گذاشتیم و با آنان در جنگ شرکت نکردیم، و ندانستیم بر سرشان چه آمد. به خدا سوگند! چنین کاری را نخواهیم کرد، بلکه جان، مال و فامیل خود را فدای تو میکنیم، و در رکاب تو جنگ میکنیم، و با تو کشته میشویم، و پس از تو
1) - همان ، ص 398 و 399.
زندگانی دنیا را نمیخواهیم، و زندگانی پس از تو قبیح است !
ابوالفرج در مقاتل الطالبیین نقل میکند: پس امام علیهالسلام و اهل بیت همگی گریه
کردند، و امام در حق آنان دعای خیر نمود.(1)
پس از اهل بیت، نوبت سخن به اصحاب رسید، از اصحاب، مسلم بن عوسجه اسدی از جا برخاست و به امام علیهالسلام خطاب کرد: آیا ما تو را رها کنیم و حال آنکه هنوز حق تو را ادا نکردهایم؟! به خدا سوگند! میبایست این نیزه خود را در سینه دشمنان تو بشکنم، و با این شمشیر خود با آنان بجنگم، از تو جدا نمیشوم، و اگر برای من سلاحی نباشد که با دشمنان تو بجنگم، با سنگ میجنگم تا در راه تو بمیرم !
سعید بن عبداللّه حنفی گفت: به خدا سوگند ! از تو دست بر نمیدارم تا خداوند بداند ما پس از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از عترت او جدا نشدیم، به خدا سوگند! اگر میدانستم من کشته و آنگاه زنده میشوم و پس از آن مرا زنده زنده میسوزانند و خاکستر مرا به باد میدهند و این کار را تا هفتاد مرتبه انجام میدهند، من از تو جدا
نمیشدم، چه رسد به آن که میدانم بیش از یک مرتبه کشته شدن نیست، و پس از آن رحمت ابدی و سرمدی الهی است.
زهیر بن قین گفت: به خدا سوگند! دوست دارم کشته شوم، آنگاه زنده گردم و مجدداً کشته شوم واین عمل تا هزار مرتبه تکرار شود و در نتیجه این عمل، تو و اهل بیت تو سالم بمانید، و از کشته شدن نجات یابید !
و بدین ترتیب، اصحاب آن حضرت هر یک سخنی شبیه سخن دیگری گفتند، و مضمون کلمات آنان این بود: به خدا سوگند! از تو جدا نمیشویم و جان خود را قربان تو میکنیم، پس اگر کشته شدیم به وظیفه خویش عمل نمودهایم.(2)
من از آقایی و عظمت امام حسین علیهالسلام بسی در حیرتم، کسی که گرفتار است
چگونه اینچنین گذشت میکند و یاوران را مرخص مینماید. به راستی که اهل بیت و اصحاب آن حضرت بهترین فامیل و اصحاب بودند. شما صحابه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ملاحظه کنید: در مواقع سختی و گرفتاری، پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تنها میگذاشتند و میگذشتند، فکر آنان نجات خود بود و بس، هرچه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنان را به سوی خود میطلبید گوش نمیدادند، و به تعجیل میرفتند. آنها با آن همه تعلیمات پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و با آن همه معجزاتی که دیده بودند، و با آن که خداوند به پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وعده فتح و پیروزی داده بود، از او دست بر میداشتند - بلکه آن وعدههای خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را غرور میخواندند - ولی اصحاب امام حسین علیهالسلام با آنکه در میان آن جمع مثل زهیر بود که سابقه عداوت و دشمنی با اهل بیت علیهمالسلام داشت، (او عثمانی بود و به تازگی شیعه شده، و از حزب سابق خویش دست برداشته بود) و با آن که میدانستند حسین علیهالسلام در محاصره دشمن است و کشته میشود با این اوصاف، چگونه آنها خودشان را عمداً محصور نمودند؟ و چگونه با آن که امام علیهالسلام آنان را مرخص مینماید و اجازه میدهد که بروند قبول نمیکنند، و حاضر به جدا گشتن و رفتن در آن شب تاریک نمیشوند؟ ! میمانند تا کشته شوند و زنده نمانند، و به بهشت و رحمت دائمی الهی خود را برسانند.
به راستی که مردمان بزرگ و بیسابقهای بودند ! تمجید امام علیهالسلام از آنان مبالغه نیست، زیرا آنها امتحان خود را دادند و روی خود را سفید کردند.
در روایتی که صدوق رحمهالله در «علل الشرایع» نقل کرده آمده است: پرده ها از جلو چشمان آنان برداشته شد و جای خود را در بهشت دیدند، و از این جهت، در کشته شدن بر همدیگر سبقت میگرفتند تا آن که زودتر به جایگاه خود در بهشت برسند.(1)همچنین مکالمه بریر در صبح عاشورا نیز همین مطلب را تأیید میکند. چنانکه نقل خواهد شد.
1) - علل الشرایع، ج 1، ص 229، باب 163، ح 1.
ابوالفرج در «مقاتل» از ابومخنف از حرث بن کعب از امام زین العابدین علیهالسلام چنین روایت نموده است: شب عاشورا نزد پدرم بودم، او تیرهای خود را اصلاح میکرد و این اشعار را میخواند.
یا دهر اُفٍ لک من خلیل
کم لک فی الاشراق والأصیل
من صاحب و ماجد قتیل
والدهر لایقنع بالبدیل
والأمر فی ذاک إلی الجلیل
وکلّ حی سالک السبیل(1)
من به این اشعار گوش میدادم و از گریه جلوگیری کردم، ولی عمّهام زینب علیهاالسلام چون این اشعار را شنید، گریه کرد و پیراهن خود را درید و به صورت سیلی زد، با سر برهنه از خیمه بیرون رفت و فریاد زد: کاش مرگ من فرا رسیده بود، از زندگانی سیر شدم، یا حسیناه! یا سیداه! یا بقیة اهل بیتاه! امروز جدّ و مادر و پدر و برادرم حسن از دنیا رفتند، ای باقیمانده گذشتگان!
حسین علیهالسلام این مَثَل را فرمود: «لو ترک القطا لنام»(2)
زینب علیهاالسلام گفت: این سخن تو بیشتر دل مرا میسوزاند و مرا محزون مینماید.
زینب علیهاالسلام این سخنان را گفت و غش نمود، امام علیهالسلام مدتی با او سخن گفت و او را به حال آورد و داخل خیمه نمود.(3)
این حکایت را طبری از ابومخنف به صورت مفصلتری نقل نموده، و در آن نقل آورده است: امام زینالعابدین علیهالسلام فرمود: عمه من زینب علیهاالسلام در چادر من بود، امام علیهالسلام با «جون» غلام ابوذر، در چادر دیگری مشغول اصلاح شمشیر بود و این
اشعار را تکرار مینمود. من مقصود او را فهمیدم و دانستم که بلا نازل شده، ولی چون عمهام ملتفت شد بی طاقت شد و نزد برادر رفت. امام علیهالسلام فرمود: ای خواهر!
از خدا بترس و صبر را پیشه خود قرار بده، و بدان که اهل زمین و آسمان، به جز خداوند یکتا همه میمیرند. جدّ و پدر و برادر و مادر من که همه از من بهتر بودند رفتند!
امام علیهالسلام با اینگونه کلمات او را تسلیت داد. بعد از این بیانات، خواهر خود را قسم داد که پس از من، پیراهن خود را پاره و صورت خود را زخمی مکن، و فریاد خود را به ناله بلند منما !
آنگاه خواهر را به خیمه آورد و نزد من گذاشت و بیرون رفت.(1)
یکی از کارهای بزرگی که امام علیهالسلام در آن شب انجام داد، مهیّا ساختن زن و فرزند خود بر نزول بلا و صبر بر آن بود. مثل آنکه امام علیهالسلام این اشعار را نزدیک خیمه زینب علیهاالسلام خواند تا زینب علیهاالسلام را متوجّه کند که حسین علیهالسلام دست از دنیا شسته و مهیّای سفر آخرت گشته و خود را برای کشته شدن آماده مینماید. زینب علیهاالسلام که پس از جد و پدر و مادر و برادر، دلخوشیش به حسین علیهالسلام است، مثل آنکه همه علاقههایش به تدریج پس از فوت هر کدام از آن بزرگواران در حسین علیهالسلام جمع شده است، به همین جهت زینب علیهاالسلام گفت: «یا بقیّة أهل بیتاه!» او چون این اشعار را شنید و آمادگی برادرش را برای کشته شدن فهمید بیطاقت شد و آن کارها را کرد. امام علیهالسلام نیز با آن سخنان او را تسلیت گفت و او را قسم داد که پس از این بیطاقتی نکند.
زینب علیهاالسلام، از امشب خود را مهیّای نزول بلاها و مصائب نمود به راستی که زینب علیهاالسلامشریک حسین علیهالسلام است و در این نهضت، برای او سهم بزرگی در خدمت به دین و نجات مسلمین و از بین بردن سلطنت آل ابوسفیان و پرده دری از کفر آنان است.
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 420 و 421.
یکی از کارهای برجسته و مهمّ امام علیهالسلام در آن شب آخر عمر، یعنی شب عاشورا این بود که فرمان داد پشت خیمهها خندقی بکنند، پشت خیمه مکان چالی شبیه به جوی آبی بود آن را کندند و خندقی تهیه کردند، و همان شب آن را پر از هیزم و نی کردند تا آنکه در موقع جنگ آنها را آتش زنند تا دشمن نتواند از پشت سر حمله کند و در نتیجه، جنگ از یک طرف باشد.
همچنین فرمان داد که خیمهها را پشت سر و نزدیک به یکدیگر زنند، و طنابهای خیمهها را در یکدیگر داخل کنند و مواظب دشمن باشند تا از پشتسر، دشمن وارد خیمهها نشود.
روز عاشورا، هنگامی که دشمن به خیمهها نزدیک شد، دید که از پشتسر نمیتواند وارد شود، آتش شعله میزند. شمر آمد و بررسی نمود، به جز آتش فروزان و شعلهور چیزی ندید، برگشت و فریاد زد. ای حسین! عجله کردی به آتش پیش از قیامت.
امام علیهالسلام شمر را شناخت و فرمود: ای پسر زن بز چران! تو به سوختن در آتش سزاوارتری.(1)
روز عاشورا تا نیمه روز جنگ بسیار سختی کردند، و دشمن نمیتواست به خیمهها نزدیک شود، مگر از یک طرف، به جهت آنکه خیمهها مجتمع و به یکدیگر نزدیک بود.
عمر بن سعد فرمان داد تا افرادی بروند و خیمهها را بخوابانند تا آنکه بتواند اصحاب حسین علیهالسلام را محاصره نماید، در این موقع اصحاب امام علیهالسلام در دستههای سه نفری و چهار نفری، در میان خیمهها مخفی گشتند و کسانی را که برای غارت و یا خوابانیدن خیمهها آمده بودند میکشتند، یا با زخم تیر از پای در میآوردند، و اگر
سوار بود، اسب او را میزدند و او را بر زمین میانداختند.
عمر بن سعد از این جهت بیچاره شد و فرمان داد تا خیمهها را آتش بزنند و دیگر در خیمهها داخل نشوند.
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 423 و 424.
امام علیهالسلام فرمود: مزاحم دشمن نشوید، چون اگر بسوزانند هم نمیتوانند از آن عبور کنند. و چون سوزاندند باز دشمن نتوانست از خیمهها عبور کند، و جنگ همچنان از یک طرف بود.(1)
از این نقل معلوم میشود که دو چیز مانع از عبور دشمن بود: خندق و خیمهها، ابتدا آتش در خندق مانع بود، و چون آتش تمام شد خیمهها مانع شدند و سوختن آنها نیز تا مدّتی مانع از عبور دشمن بود.
امام علیهالسلام با آن همه گرفتاری و با اطمینان به کشته شدن، مثل کسی که خود را غالب و فاتح بداند، با پشتکار عجیبی به فنون جنگی دست میزند، شبانه خندق میکَند و پر از هیزم و نی مینماید، و خیمهها را در یکجا جمع و دور یکدیگر و نزدیک به هم میزند تا در مدّتی هر چند کم و چند ساعت باشد، از هجوم و محاصره دشمن و حمله از اطراف جلوگیری نماید، و تا آخرین دقیقه عمر به آنچه مقدور او بود، در حفظ خود و خانواده کوتاهی نکرد«فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الاَْبْصارِ»(2)، «پس ای دیدهوران عبرت گیرید».
چون امام علیهالسلام اصحاب خود را امتحان کرد و با آنها سخن گفت و زینب علیهاالسلام را برای صبر بر بلاها و پیشامدها آماده و مجهّز نمود، و از فکر جنگ فردا و جلوگیری از هجوم دشمن از اطراف - با کندن خندق و حاضر نمودن هیزم و نی - آسوده خاطر گشت، خود را برای عبادت با خداوند و وداع با نماز و قرآن و دعا و استغفار مهیّا کرد.
امام علیهالسلام و اصحاب با وفای او، آن شب را تا صبح مشغول عبادت شدند،
عجب حال خوشی به آنان دست داده بود. همگی از جمیع علایق دنیا خود را گسسته و با خداوند خویش مشغول راز و نیاز گشتند.
خیمههای آنها از عطر تلاوت قرآن و دعا و استغفار پر گردیده بود، سواران ابن سعد مشغول گشت و حفاظت از محاصره شدگان بودند، امام علیهالسلام این آیه را تلاوت مینمود:
«وَلا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَروُا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأنْفُسِهِمْ إِنّما
نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ * ما کانَ اللّهُ لِیَذَرَ
الْمُؤمِنیِنَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»(1).
«و البته نباید کسانی که کافر شدهاند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت میدهیم برای آنان نیکوست، ما فقط به ایشان مهلت میدهیم تا بر گناه خود بیفزایند، و آنگاه عذابی خفّت آور خواهند داشت. خدا بر آن نیست که مؤمنان را به این حالی که شما بر آن هستید واگذارد تا آنکه
پلید را از پاک جدا کند».
یکی از سواران ابن سعد گفت: ما طیّب هستیم و از شما جدا گشتیم.
راوی این نقل، ضحاک بن عبداللّه میگوید: به بریر گفتم، گوینده را شناختی؟ گفت: نه. گفتم: او ابوحرب عبداللّه سبیعی است، (ابوحرب مردی شجاع، خونریز، بی باک و بذلهگو بود).
بریر گفت: ابوحرب! ای فاسق! خداوند تو را از طیبین قرار داده!
ابوحرب گفت: تو کیستی؟
گفت: من بریر بن حضیر هستم.
ابو حرب متأثّر گشت و گفت: «إنّا للّه» بر من ناگوار است که من هلاک شوم، به خدا سوگند!
هلاک شدم ای بریر!
فرمود: ای اباحرب! میشود از گناهان بزرگ خود توبه کنی، به خدا سوگند!
1) - سوره آل عمران، آیه 178 و 179.
پاکان و طیّبون ما هستیم و شماها خبیث هستید.
ابوحرب گفت: من تصدیق میکنم.
راوی میگوید: گفتم: وای بر تو! اگر تصدیق میکنی پس چرا برنمیگردی؟ گفت: پس چه کسی ندیم یزید بن عذره عنزی شود و او الساعه حاضر است.(1)
بریر در نظر اهل کوفه مرد بزرگ و باجلالتی بود، و همگی به وی به دیده احترام نگاه میکردند، و او را سیّدالقرّا مینامیدند. این شخصِ خبیث بذلهگو، وقتی قرائت امام علیهالسلام را میشنود میگوید: ما طیّب و خوب هستیم، و از شماها جدا گشتیم. ولی بریر او را بدمیگوید و فاسق میخواند، و چون ابو حرب، بریر را میشناسد او را تصدیق مینماید، و خود را خبیث میداند، و با سوگند، دوبار به هلاکت خویش اعتراف مینماید.
آری! در قوّت ایمان بریر همین بس که صبح عاشورا - موقعی که او و عبدالرحمانبن عبد ربه انصاری منتظر بودند که امام علیهالسلام از خیمهای که برای تنویر مهیا شده بود بیرون بیایند آنگاه آنها داخل شده و خود را پاک و پاکیزه نمایند - او با عبدالرحمان شوخی و مزاح میکرد، عبدالرحمان گفت: این ساعت، ساعت مزاح و باطل نیست، از مزاح دست بردار ! بریر گفت: به خدا سوگند! قوم من میدانند که من در سن جوانی و پیری و کمال، شوخی و باطل را دوست نمیداشتم، ولی الآن از آنچه برای ما پیش میآید شاد و خشنود هستم. به خدا سوگند! ما با حورالعین فاصلهای نداریم مگر همین اندازه که این جماعت بر ما بتازند و ما را بکشند، من دوست دارم زودتر با شمشیرهای خود بر ما حمله کنند و ما را شهید نمایند.(2)
شما کمال معرفت این بزرگ مرد را ملاحظه نمایید! من بریر را در رکاب امام
شهید نظیر عمّار بن یاسر در رکاب امیرالمؤمنین علیهالسلام در صفین میدانم. عمار خیلی مورد احترام دشمن بود، و همگی او را به بزرگی میشناختند، بریر نیز چنین بوده است، دشمنان امام علیهالسلام از اهل کوفه به وی ایمان داشتند، و به او بسیار علاقمند بودند. هنگامی که کعب بن جابر، بریر را کشت، خواهر - یا زن - وی به او گفت: تو به دشمنان پسر فاطمه علیهاالسلام کمک نمودی و سیّد قرّا، بریر را کشتی. تو جنایت بسیار بزرگی را مرتکب شدی ! به خدا سوگند! تا زنده هستم با تو سخن نخواهم گفت.(1)
1) - همان ، ص 432 و 433.
اول صبح، اصحاب امام علیهالسلام خیمه ای برای نظافت بپا کردند، ابتدا امام علیهالسلام خود را نظافت نمود، و هر کس از اصحاب میخواست در آنجا نظافت مینمود. صبح روز عاشورا امام علیهالسلام خداوند را بدین کلمات خواند:
«اللّهم أنت ثقتی فی کلّ کرب، ورجائی فی کلّ شدّة، وأنت لی فی کلّ أمر نزل بی ثقة وعُدّة، کم من هَمّ یضعف فیه الفؤاد و تقلّ فیه الحیلة، ویخذل فیه الصدیق، و یَشمَت فیه العدوّ، أنزلتهُ بک و شکوته إلیک، رغبةً منّی إلیک عمّن سواک، ففرّجته و کشفته، فأنت ولیّ کلّ نعمة و صاحب کلّ حسنة، و منتهی کلّ رغبة».(1)
امام علیهالسلام که در شب آخر عمر با خداوند مشغول راز و نیاز بود و از دیگران منقطع شده، بامدادان نیز در برابر دشمن، خدای را فراموش نکرده است، او ضعف و بیچارگی خود را به خداوند عرض میکند، و حقّ تعالی را ولیّ نعمت و قاضی حاجت خود میشناسد.
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 423. (خدایا تو در هر بلیه اطمینان منی و در هر سختی امید منی و در هر گرفتاری که رخ دهد تکیهگاه و ذخیره منی، چه غمها که موجب اضطراب و بیچارگی و بی اعتنایی دوست و شماتت دشمن بود که به پیشگاه تو آوردم و شکایت آن را به تو کردم که از همه کسان دل با تو داشتم و آن را ببردی و برداشتی ؛ همه نعمتها از تو و همه خوبیها از تو و همه مطلوبها به نزد تو است).
یکی از کارهای مهم آن حضرت در روز عاشورا، خطبه و سخنرانی در برابر دشمن است، دشمنی که تشنه خون امام علیهالسلام است و عجله دارد که هر چه زودتر خود را به ابن زیاد برساند و جایزه را دریافت دارد، دشمنانی که مایل بودند همان عصر تاسوعا کار را به آخر برسانند و به همین جهت، به طرف خیمه های امام علیهالسلام حرکت کردند، و ابن سعد مایل نبود آن شب را مهلت بدهد، چگونه حاضر است به کلام امام علیهالسلام ، امامی که در دست آنان اسیر گشته، گوش داده و توجه نماید.
از سوی دیگر، امام علیهالسلام چگونه میخواهد برای چنین جمعی که دشمنان او هستند سخن بگوید؟ ناطق و سخنران هر اندازه قوی باشد اگر مستمعین به سخنان او گوش ندهند و با یکدیگر سخن بگویند، یا کاری کنند که سخن او به گوش دیگران نرسد قطعاً ضعیف میشود و از بیان مطالب خود عاجز میگردد.
ولی این امام شهید است که با تمام گرفتاریها و ابتلائات، دشمنان را مخاطب قرار داده و با آنان اتمام حجّت میکند، و سخنان او تا به امروز به گوش جهانیان میرسد.
بنابر بعضی از نقلها، امام علیهالسلام میخواست لشکر را ساکت نماید تا به سخنان او گوش بدهند ولی آنها قبول نکردند، حضرت فرمود: وای بر شما! چه ضرر دارد اگر به سخنان من گوش بدهید؟ حضرت آنان را ملامت و توبیخ نمود به حدّی که دشمن خود را ملامت کرده و گفتند: آرام بگیرید و گوش بدهید. آنگاه امام علیهالسلام خطبه مفصلی خواند، و این خطبه را صاحب «احتجاج» نقل کرده، و از صاحب «تحف العقول» نیز روایت شده است، ولیکن آنچه را که طبری از ابومخنف نقل میکند چنین است: امام علیهالسلام سوار شتر شد و با فریاد بلند که بیشتر مردم میشنیدند فرمود:
«أیّها الناس! به سخنان من گوش دهید، و در کشتن من عجله نکنید تا آن که شما را موعظه کنم، و سبب آمدن خود را به سوی شما بگویم. پس اگر سخن مرا
تصدیق و گفتار مرا قبول نمودید و انصاف دادید سعادت نصیب شما میشود، و در این صورت، برای شما روا نیست که به من آسیب و آزاری برسانید، و اگر انصاف ندادید و گفتار مرا نپذیرفتید، هرچه میتوانید انجام دهید و مرا مهلت ندهید که خداوند دوست من و تمام نیکوکاران است».(1)
از همین دو جمله اول نیز معلوم میشود که دشمن بسیار عجله داشته، و به سخنان امام علیهالسلام گوش نمیداده است، و از این که امام علیهالسلام توانست آنان را راضینماید تا به سخنان او گوش دهند نهایت عظمت امام علیهالسلام در مقام بیان، و کمال تأثیر کلام آن حضرت روشن میشود، و با آن که رؤا و امرای لشکر مایل نبودند که لشکریان به سخنان امام علیهالسلام گوش دهند ولی سرانجام امام علیهالسلام توانست آن دریای لشکر خونخوار را در آن بیابان ساکت کند تا به سخنان او که اتمام حجت است گوش دهند.
راوی گوید: امام علیهالسلام خدای را حمد و ستایش نمود، و بر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ملائکه و انبیا درود فرستاد، و در این موضوع، بسیار سخن گفت که حفظ نشد و خداوند بهتر میداند. به خدا سوگند! هرگز - چه پیش از آن و چه بعد - خطیب و متکلمی را نشنیدم که بلیغ تر از او سخن بگوید.(2)
در آن زمان، خطبا و متکلمین، بسیار بودند و در مجامع مسلمین خطبهها خوانده شد، با این حال راوی میگوید: به خدا سوگند! نه قبل از آن روز و نه پس از آن، نشنیدم که متکلمی مانند امام علیهالسلام خطبه بخواند. اگر گرفتاریهای امام علیهالسلام در آن روز در نظر گرفته شود فصیح بودن امام علیهالسلام بر همه روشن میشود. بی جهت نیست که در بعضی از نقلها آمده که عمر بن سعد به لشکر گفت: وای بر شما! با او سخن گویید و سخن او را قطع کنید.او پسر علی بن ابی طالب است، اگر یک روز تمام در
برابر شما بایستد با شما سخن میگوید.
آنگاه امام علیهالسلام فرمود: مرا بشناسید، و بدانید کیستم. آنگاه به وجدان خود مراجعه کنید و ببینید آیا روا است مرا بکشید و عیال مرا اسیر کنید؟ آیا من پسر دختر پیغمبر شما صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پسر وصی او و عمو زادهاش نیستم که پیش از همه به خدا ایمان آورد و پیغمبرش را تصدیق کرد؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی پدر من و جعفر طیّار عموی من نیست؟ آیا نشنیدید که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حق من و برادرم فرمود: این دو، سیّد جوانان اهل بهشت هستند. اگر این سخن مرا باور ندارید از صحابه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که در میان شما هستند بپرسید. از جابر بن عبداللّه یا ابو سعید خدری یا سهل ساعدی یا زید بن ارقم یا انس بن مالک بپرسید تا همه آنان به شما بگویند که پیغمبر فرمود: این دو، سیّد جوانان اهل بهشت هستند. آیا این سخن پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مانع شما از کشتن من نخواهد شد؟
سپس فرمود: اگر در این سخن پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تردید دارید، آیا در این که من پسر دختر پیغمبر شما هستم تردید دارید؟ به من بگویید: از من چه میخواهید؟ آیا کسی از شما را کشتهام، و یا مال شما را تلف کردهام، یا به کسی جراحتی وارد ساختهام؟
دشمن در مقابل استدلال امام علیهالسلام ساکت مانده بود. آنها سخنی نداشتند که بگویند، مگر چه میتوانستند بگویند؟
آنگاه امام علیهالسلام به جمعی از سران لشکر که برایش نامه نوشته و او را دعوت کرده بودند، خطاب نمود و فرمود: ای شبث بن ربعی! ای حجّار بن ابجر ! ای قیس بن اشعث! ای یزید بن حارث! آیا شما به من ننوشتید:
«قد أینعَت الثمار واخضرّ الجَناب وطمّت الجمام، وإنّما تقدم علی جند لک مجنّد، فأقبل»(1).
1) - (میوهها رسیده و باغستانها سرسبز شده و چاهها پر آب شده و پیش سپاه آماده خویش میآیی، بیا).
گفتند: ما ننوشتیم.
فرمود: سبحان الله! به خدا سوگند! شماها نوشته بودید.
آنگاه فرمود: أیّها الناس! حال که پشیمان شدید و مرا نمیخواهید بگذارید من به جای امنی از این سرزمین بروم.(1)
شگفتا از بی شرمی این رؤا! آنان چگونه نوشتن نامه را انکار میکنند؟ شما در این خطبه دقت کنید، امام علیهالسلام از هر دری وارد شده و در نهایت، موضوع دعوت را
پیش کشیده و میفرماید: اگر مرا نمیخواهید میروم. حضرت نمیفرماید: نزد یزید میروم و دست خویش را در دست او میگذارم، بلکه میفرماید: به جای امنی میروم.
قیس بن اشعث گفت: چرا به حکم عمو زادگانت تسلیم نمیشوی؟ عمو زادههای تو در حقّ تو خوبی میکنند و از آنان بدی به تو نمیرسد!
امام علیهالسلام فرمود: برای تو بس است آنچه برادر تو در حقّ مسلم بن عقیل کرد. (برادر او محمّد بن اشعث به مسلم امان داد، و در برابر چشم او، ابن زیاد مسلم را کشت، و محمّد هیچ اقدامی نکرد).
آنگاه امام علیهالسلام فرمود: مانند ذلیلان تسلیم نمیشوم و مانند بندگان و بردگان - بر حکم اینها - گردن نمینهم.
«عباداللّه! إنّی عُذتُ بربّی و ربّکم أن ترجُمون، أعوذ بربّی و ربّکم من کلّ متکبّر لا یؤمن بیوم الحساب»
آنگاه از شتر پایین آمد.(2)
در پستی زمانه همین بس که پسر زیاد بن عبید که به جهت اقامه شهود، پدرش
به ابو سفیان ملحق شد(1)، عمو زاده امام علیهالسلام خوانده شود، و از پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دعوت شود که بیا و به هر چه که ابن زیاد درباره تو حکم کند تسلیم شو، آن هم تسلیم بدون قید و شرط، و به امام حسین علیهالسلام میگویند: او به تو بدی نمیکند.
امام حسین علیهالسلام میفرماید: من خود را ذلیل نمیکنم. چه ذلّتی از این بالاتر که ابن زیاد امیر حسین علیهالسلام شود و هر چه بگوید حسین علیهالسلام راضی شود؟! زندگی با ظالمین چه لذّتی دارد چه رسد به زندگی توأم با بندگی از برای ظالمین.
ابن زیادی که حتّی از جنازه حسین علیهالسلام نیز دست برنمیدارد و اسبها را بر بدن او میتازاند، ابن زیادی که میگوید: به حسین قطرهای از آب نچشانید، ابن زیادی که از سر حسین علیهالسلام دست برنمیدارد، چگونه در حقّ حسین بدی نخواهد کرد؟!
بنابر نقل سیّد ابن طاووس، امام علیهالسلام در خطبه خود فرمود:
«ألا وإنّ الدعیّ ابن الدعیّ قد رکز بین اثنتین، بین السلّة و الذلّة و هیهات منّا الذلّة، یأبی اللّه لنا ذلک و رسوله و المؤمنون، و حجور طابت و طهرت و أنوف حمیّة».(2)
این جملات را میشود در پاسخ سخن همین قیس بن اشعث گفت. او به امام حسین علیهالسلام میگوید: ابن زیاد عمو زاده توست، ولی امام علیهالسلام ابن زیاد و پدر او را حرامزاده میخواند و میفرماید: او به یکی از دو امر مصمّم شده: جنگ یا ذلّت، و ذلّت از ما دور است؛ خدا و رسول و مؤنان و مردمان پاک و با غیرت، ذلّت را نمیپسندند. امام حسین علیهالسلام با این جملات خود، به مردم درس غیرتمندی و شرافت میدهد.
زهیر بن قین، این مرد شجاع و شریف از بزرگترین یاوران امام شهید است و امام حسین علیهالسلام سمت راست لشکر مختصر خود را به او سپرده بود. این مرد در موقع جنگ از بزرگترین شجاعان و فدائیان است، و همان کسی است که به امام علیهالسلام عرض کرد: با حرّ بن یزید بجنگید، پیش از آن که سپاهی دیگر از دشمن برسد که ما طاقت مبارزه با آنان را نداشته باشیم.
او پیش از جنگ از بزرگترین خطبا بود؛ «روز عاشورا بر اسب سوار شد و در برابر اهل کوفه ایستاد و گفت: شما را از عذاب خداوند میترسانم، ما با شما تا وقتی که به روی یکدیگر شمشیر نکشیده باشیم، برادر هستیم و بر یک دین میباشیم، ولی پس از شمشیر کشیدن، حساب هر کدام، از دیگری جدا خواهد شد، و بر مسلمان است که از نصیحت برادر مسلمان خود کوتاهی نکند. خداوند ما و شما را به ذرّیه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امتحان میکند تا ببیند ما و شما چه میکنیم. ما شما را به یاری ذریّه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و رها کردن طاعت عبیداللّه دعوت میکنیم، شما در طول مدّت سلطنت زیاد و فرزند او عبید الله به جز ظلم و ستم از آن دو چه دیدید؟ چشمان شما را کور و دست و پای شما را میبریدند و شما را مثله میکردند و بالای چوبه دار میبردند، خوبان و قرّای شما نظیر حجر بن عدی و اصحاب او و هانی بن عروه و مانند او را میکشتند.
در این موقع لشکر به زهیر بد گفتند، و از عبیدالله بن زیاد تمجید و توصیف نمودند و در حق او دعا کردند و گفتند: به خدا سوگند! از تو و حسین دست برنمیداریم تا یا شما را بکشیم یا زنده تسلیم عبیدالله کنیم. زهیر گفت: پسر فاطمه علیهاالسلامبه دوستی و یاری سزاوارتر از پسر سمیه است، پس اگر او را یاری نمیکنید، لا اقل با آنان جنگ نکنید و کاری با آنان نداشته باشید و او را با یزید
واگذارید که یزید، بی کشتن حسین از شما راضی میشود.(1)
این جمله - چنانکه پیشتر شرح دادم - کلام زهیر است و در کلمات امام علیهالسلام نیست. زهیر در مقام احتجاج با لشکر اوّلاً معایب زیاد و عبیدالله و ظلمهای آن دو را شرح داده و میخواسته از این راه احساسات مردم را تحریک کند، وی کشته شدن بزرگان کوفه و رؤسای عشایر، مانند حجر و هانی بن عروه، به دست آن دو را به رخ مردم میکشد تا آن که عشایر آن دو بزرگ و اولیای مقتولین را به فتنه و شورش تحریک نماید و اینجا است که یک مشت از اراذل لشکر، از ابن زیاد تمجید میکنند و به زهیر بد میگویند.
چون زهیر از این راه به مقصد نرسید از راه دیگر وارد میشود و میگوید: حسین را با یزید به حال خود بگذارید، او هر چه میخواهد بکند، یزید، بدون آن که حسین علیهالسلام را بکشید از شما راضی میشود . زهیر با این جملات لشکر را علیه ابن زیاد تحریک مینمود و میخواست کاری کند که مردم بگویند: ما حکم ابن زیاد را قبول نداریم و حکم یزید را قبول میکنیم، پس نباید حسین علیهالسلام کشته شود. البته این پیشنهاد به ضرر ابن زیاد و به نفع امام علیهالسلام تمام میشد. رؤسای لشکر از این سخن وحشت داشتند و میبایست کاری کنند که زهیر ساکت شود، لذا شمر تیری به سمت زهیر پرتاب کرد و گفت: ساکت شو، خدا تو را خفه کند! از بس سخن گفتی ما را خسته کردی.
زهیر گفت: یابن البوّال علی عقبیه! - این عبارت کنایه از آن است که تو حیوان زاده و پدر و مادر تو چون الاغ و شتر بر پاشنه پای خود بول میکنند - من با تو سخن نمیگویم، تو حیوانی بیش نیستی، تو به دو آیه از کتاب خدا علم نداری، تو را به عذاب خدا بشارت باد !
شمر گفت: تا یک ساعت دیگر تو با حسین کشته میشوی.
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 426.
زهیر گفت: آیا از مرگ مرا میترسانی؟ به خدا سوگند! مردن با او بهتر از زندگانی دایم با شما است.(1)
از این سخنان معلوم میشود که منظور شمر این بوده که زهیر را منصرف کند و نگذارد دنبال آن سخن را بیاورد که مبادا در مردم تأثیر کند و لشکر را از خواب بیدار نموده، شورشی بهپا شود، زهیر نیز به بدگویی به شمر مشغول شد. این سخنان او، حاکی از قوت قلب، بیان، شجاعت، شرافت و ریاست زهیر بود که با شمر، که نامزد ریاست لشکر بود و بر پیادههای لشکر همین الآن امیر است، چنین درشتی میکند و او را این گونه سبّ و دشنام میدهد. سپس مثل آن که زهیر ملتفت شد که هدف شمر این بوده که او را از مقصود دور نماید، لذا مجدّداً به مردم خطاب میکند و میگوید: «بندگان خدا! این بی عقل جفاکار (شمر) و امثال او در کار دینتان فریبتان ندهند، شفاعت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نصیب کشندگان ذرّیه او و کشندگان یاوران عترت طاهره و حمایت کنندگان از عیالات او نخواهد شد.
در این موقع، امام علیهالسلام زهیر را خواست و شخصی فریاد زد: اباعبدالله میفرماید، بیا، تو همچون مؤمن آل فرعون از برای هدایت و نجات این مردم کوشش کردی».(2)
البته چنانکه نصایح مؤمن آل فرعون در فرعونیان بیاثر بود نصایح زهیر نیز نتیجه نبخشید، و کسانی که خیلی پست و شقی بودند امام علیهالسلام و اصحاب او را احاطه نموده بودند، و آنهایی که دوست بودند قدری دورتر و سیاهی لشکر بودند، و این اراذل نمیگذاشتند که نصایح امام علیهالسلام و زهیر یا دیگران به آن جماعت برسد، و اگر هم میرسید، حبّ مال آنان را کور و کر نموده بود.
طبری به سند خود از سعد بن عبیده روایت میکند: شیوخی از اهل کوفه بالای تلّی ایستاده بودند و گریه و دعا میکردند و میگفتند: خدایا! تو حسین علیهالسلام را یاری کن. راوی گوید به آنان گفتم: دشمنان خدا! چرا پایین نمیروید و حسین علیهالسلام را یاری نمیکنید؟(1)
از این نقل معلوم میشود کسانی که دم از محبّت اهلبیت میزدند سیاهی لشکر بودند و در موقع شهادت بالای بلندی رفته بودند تا خوب تماشا کنند که چه بلاهایی بر سر حسین علیهالسلام میآورند و چون میدیدند گریه میکردند! چنین افرادی در سپاه ابن سعد بودند، بلکه این جماعت، از شیوخ و رؤسا بودند و امرای لشکر هم از شورش همین افراد وحشت داشتند، ولی حبّ مال آنان را به کربلا کشانیده بود که «حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئة».(2)
خورشیدِ روز عاشورا بالا آمده و لشکر عجله دارند که حسین علیهالسلام را شهید کنند و اموال او را غارت و عیالات پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را اسیر نمایند. خطبه امام علیهالسلام و اتمام حجت آن سرور و خطبه زهیر و کلمات او، لشکر را منصرف نمینماید. راه و روش امام علیهالسلام روشن میشود و جای شک و شبههای باقی نمیماند. مقدمات تمام شده و چیزی نمانده که جنگ شروع شود. دو لشکر در برابر یکدیگر صف آرایی مینمایند، حال یک تیراندازی کافی است که آتش جنگ را روشن سازد.
حر بن یزید ریاحی که از رؤسای لشکر است منتظر بود ببیند چه میشود. او نمیخواست که حسین علیهالسلام کشته شود، ولی میل داشت به جوایز سلطان، بی آن که امام علیهالسلام کشته شود برسد. او با خود میگفت: شاید حسین علیهالسلام مثل حسن علیهالسلام صلح
کند، یا راضی شوند به حجاز یا قسمتی از زمینهای دیگر برگردد، یا کار اصلاح شود به این که حسین علیهالسلام نزد یزید برود، - این احتمالات در بین لشکر مطرح بود - ولی حرّ در این ساعت میبیند که از صلح سخنی نیست، دشمن تشنه خون حسین علیهالسلام گشته، و از طرف دیگر، حسین علیهالسلام مهیّای کشته شدن است. اصحاب خود را چون سپاهی بزرگ به میمنه و میسره و قلب تقسیم نموده، و هر قسمتی در جای خود به حال آمادهباش ایستاده و گوش به فرمان هستند. حر بن یزید دید حسابهایش غلط درآمد، به همین جهت از جای خود حرکت کرد و خود را به امیر لشکر، عمر بن سعد رسانید و به او - بنا بر نقل شیخ مفید(1)- گفت: ای عمر ! - و امیر خطاب ننمود . و از نقل طبری از ابومخنف نیز این نسبت تأیید میشود، زیرا عمر به او گفت: امیرِ تو راضی نمیشود -(2)در هر صورت، حر به او گفت: آیا تو با این مرد جنگ میکنی؟ گفت: آری، قسم به خدا! جنگی که دست کم دستها و سرها بریده شود ! حر گفت: آیا یکی از این پیشنهادها موجب رضایت شما از او نمیشود؟ عمر گفت: اگر اختیار با من بود قبول میکردم، ولی چه کنم که امیر تو قبول نمیکند. حرّ از ابن سعد مأیوس شد و برگشت. قرة بن قیس ملازم حرّ بود، حرّ به او گفت: آیا امروز اسب خود را آب دادهای؟
قرّه گفت: نه. حرّ گفت: نمیخواهی او را آب دهی؟ قرّه میگوید: گمان کردم حرّ میخواهد از لشکر دور شود و میخواهد کسی از این راز آگاه نشود که مبادا به ضرر او تمام شود، به او گفتم: میروم اسب را آب میدهم و از حرّ دور شدم، و اگر مرا از نیّت خود آگاه ساخته بود با او به نزد حسین علیهالسلام میرفتم.(3)
قرّه دروغ میگفت. چرا پس از آن که حرّ نزد حسین علیهالسلام رفت و برگشت و با
لشکر سخن گفت و مجدّداً نزد امام علیهالسلام رفت و برگشت و با لشکر جنگید، قرّه از او متابعت نکرد و نزد امام علیهالسلام نرفت و از حر حمایت نکرد و او را تنها گذاشت؟ به نظر من، اگر حرّ بن یزید این نور را در قرة بن قیس مشاهده میکرد، رفتن خود را از او مخفی نمیکرد، و او را به سمت حسین علیهالسلام میکشاند.
حرّ بن یزید از قرّة بن قیس جدا شد و به خیمههای حسین علیهالسلام نزدیک میشد که مهاجر بن اوس گفت: چه میکنی؟ آیا میخواهی حمله کنی؟ حرّ جواب نداد و به فکر فرو رفته بود، آهسته جلو میرفت و بدن او میلرزید، مهاجر گفت: سوگند به خدا! کار تو عجیب است و مرا به شک انداخته، من تاکنون در هیچ جنگی تو را به این حال ندیدهام، اگر از من از شجاعترین مردم کوفه میپرسیدند من از تو نمیگذشتم و تو را بر همگی شجاعان مقدّم میداشتم، تو را چه شده و برای چه ساکت هستی؟ چرا بدنت میلرزد؟
حرّ گفت: من خود را میان بهشت و جهنّم مردّد میبینم، به خدا سوگند! چیزی را بر بهشت مقدم نمیدارم اگر چه بدنم پاره پاره و سوخته شود. این را گفت و اسب خود را زد و خود را به حسین علیهالسلام رساند(1)
در نقل دیگری طبری از حصین آورده است: اصحاب امام علیهالسلام گمان کردند که حر برای جنگ نزدیک میشود، ولی چون نزدیک شد سپر خود را وارونه کرد و سلام نمود(2).
آری! همین الآن حرّ از چنگ هوا و هوس و حبّ حیات و جاه و مقام آزاد گشته و به درستی توبه میکند و به امام علیهالسلام میگوید: پسر پیغمبر! قربانت گردم، من همان کسی هستم که راه را بر تو بستم و نگذاشتم به حجاز برگردی و دست از تو برنداشتم تا در اینجا تو را فرود آوردم، به خدا سوگند ! باور نمیکردم پیشنهاد تو را رد کنند و
کار را به اینجا بکشانند، به خویش میگفتم که آنان قبول میکنند و من نیز با ابن زیاد مخالفت نمی کنم، به خدا سوگند ! اگر میدانستم پیشنهاد تو را قبول نمیکنند و با تو جنگ میکنند آنچه را که کردم انجام نمیدادم و فعلاً از کار خود پشیمان هستم و آمدهام تا جان خود را قربان تو کنم و پیشاپیش تو کشته شوم، آیا برای من توبهای هست و خداوند از من میگذرد؟
امام علیهالسلام فرمود: خداوند از گناه تو میگذرد، نامت چیست؟ گفت: حرّ، امام علیهالسلام فرمود: راستی تو حرّ هستی ! و مادرت اسم تو را درست گذارده، تو در دنیا و آخرت حرّ هستی.(1)
کسانی که میخواهند به درستی توبه کنند میبایست از حرّ یاد بگیرند؛ حرّ امام علیهالسلام را اغفال نکرد، و نگفت من یکی از اهالی کوفه و از سپاه دشمن هستم، آمدهام توبه کنم، بلکه صریحاً خود را معرفی کرد و گناهان خود را شمرد و عذر خود را بیان کرد و گفت: الآن آمدهام توبه کنم. او از امام علیهالسلام اعتراف میخواهد که خداوند توبه او را قبول میکند.
راستی که گذشت امام علیهالسلام و پذیرفتن توبه حرّ، گذشت بسیار بزرگی است، و چنین گذشتی میبایست از امام علیهالسلام صادر بشود. میتوان گفت که اگر حرّ از برگشت امام علیهالسلام جلوگیری نمیکرد، و امام علیهالسلام بر میگشت این پیشامدها اتفاق نمیافتاد. پس تمام وقایع عاشورا به وسیله حرّ صورت گرفت و گناه او بسیار بزرگ بود، ولی امام علیهالسلام از او گذشت و وعده فرمود که خدا نیز از او میگذرد. آری، حلم و عفو امام علیهالسلام ، امامِ همه عفوها و حلمها است، و در چنین موقعی که کار از کار گذشته و کشته شدن حرّ هیچ تأثیری در اوضاع امام علیهالسلام ندارد، گذشتِ امام علیهالسلام گذشتِ بسیار بزرگی است.
1) - همان ، ص 427 و 428.
یکی از اصحاب با وفای امام علیهالسلام نافع بن هلال است. او پا به میدان گذاشت و چنین رجز خواند: «أنا الجملی، أنا علی دین علی». مزاحم بن حریث به مقابله اورفت و گفت: «أنا علی دین عثمان». نافع به او گفت: تو بر دین شیطان هستی، آنگاهبر او تاخت و او را کشت. عمرو بن حجاج زبیدی، رئیس میمنه اصحاب ابن سعد فریاد زد و به لشکریان خود گفت: ای مردمان احمق! آیا میدانید با چه کسانی میجنگید؟ این جماعت پهلوانان شهر هستند. این مردمان طالب مرگ و از خود گذشته و از زندگانی دست شسته هستند. مبادا کسی به جنگ و مبارزه با آنان بیرون رود. این جماعت در عدد کم هستند و اگر با سنگ بر آنان حمله کنید همه را به زودی میکشید. ابن سعد سخن او را تصدیق کرد، و لشکریان را از جنگ تن به تن نهی کرد(1).
در جنگ جمل و مبارزه طلحه و زبیر با امیرالمومنین علیهالسلام این دو حزب با یکدیگر روبرو شدند. فردی از آن طرف بیرون میآمد و میگفت:«أنا علی دین عثمان»، و از این طرف دیگری میگفت: «انا علی دین علی» و دنباله این عمل به کربلا کشید. در اینجا هم میبینید که این دو جمله به میان آمد.
در جنگ اشراف کوفه با مختار نیز یکی از سپاهیان کوفه گفت: «یا لثارات عثمان». رفاعة بن شدّاد - از بزرگان اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و رؤسای توّابین - که با اشراف کوفه همراه بود و با مختار میجنگید، چون این سخن را شنید با آنان طرف شد و گفت: ما را با عثمان چه کار؟ من با کسانی که خون عثمان را بخواهند همراهی نمیکنم و به آنان کمک نمینمایم. گروهی از فامیل رفاعه، او را ملامت کردند و گفتند: تو ما را آوردی و ما از تو اطاعت کردیم، حال که خویشان ما گرفتار دشمن شدند، فرمان بازگشت یا متارکه جنگ میدهی؟ رفاعة بن شداد گفت:
1) - همان ، ص 435.
أنا ابن شدّاد علی دین علیّ
لست لعثمان بن أروی بولی
لأصلینّ الیوم فی من یصطلی
بحر نار الحرب غیر مؤتل
پس با دوستان عثمان و اشراف اهل کوفه جنگید تا کشته شد.(1)
از کلام عمرو بن حجاج و نهی او از جنگ تن به تن و پسندیدن عمر بن سعد رأی او را و ابلاغ این فرمان به لشکر، تا اندازهای عظمت و شجاعت اصحاب امام علیهالسلام معلوم میشود.
صف آرایی امام علیهالسلام و حمایت اصحاب، توصیف عظمت و شجاعت و وفای اصحاب امام و مقایسه میان اصحاب پیغمبر و شهدای کربلا صبح عاشورا، امام علیهالسلام نماز صبح را به جماعت خواند و لشکر خود را صف آرایی نمود. زهیر بن قین را فرمانده میمنه لشکر کرد، و میسره لشکرش را به حبیب ابن مظاهر سپرد، و حضرت عباس علیهالسلام را پرچمدار خود نمود، و لشکر، خیمهها را پشتسر خود قرار دادند.(2)
با آن که امام علیهالسلام و اصحاب او میدانستند که امروز کشته میشوند و بر این انبوه لشکر غالب نخواهند شد، امّا مانند کسی که خود را غالب میبیند جنگ میکردند. این هفتاد و چند نفر در مقابل سی هزار نفر صف آرایی میکنند و میمنه و میسره و قلب و سواره و پیاده تشکیل میدهند و سواران و پیادگان را مرتب مینمایند، و همیشه قوانین نظامی را مراعات و فنون جنگی را اعمال میکردند. از این کارها معلوم میشود که این جماعت خود را نباخته بودند، و همه فکر و همّ خویش را صرف حفظ امام علیهالسلام مینمودند و چنین نبود که دشمن به امام علیهالسلام دسترسی داشته باشد.
در جنگ احد، اصحاب پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم متفرّق شدند. حدود هفتاد نفر از آنها
کشته شدند و مابقی فرار کردند و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تنها گذاشتند تا جان خود را به سلامت برند، فقط کسی که مواظب پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و از او غافل نمیشد و فکر و همّ او حفظ آن حضرت از شر دشمن بود، علی بن ابیطالب علیهالسلام و ابو دجانه انصاری بود و دشمن، از هر گوشهای که پیدا میشد علی علیهالسلام جلو میرفت و سپر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میشد و تا او توانایی داشت به پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آسیبی نمیرسید.
اصحاب با وفای امام حسین علیهالسلام نیز در عین آن که با دشمن جنگ میکردند مواظب بودند که دشمن به امام علیهالسلام نرسد و تا توانایی داشتند حسین علیهالسلام را یاری کرده و جان خود را فدای او نمودند. مسلم بن عوسجه در حال احتضار به حبیب وصیت میکند که حسین علیهالسلام را یاری کند. اصحاب امام علیهالسلام گرچه از نظر تعداد کم هستند، ولی در تاریخ کم نظیر یا بینظیر هستند. امّ وهب، زن عبداللّه بن عُمَیْر به شوهر خود سفارش میکند که خود را فدای حسین علیهالسلام و ذریّه طاهرین پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نماید. عبداللّه در رجزش میگوید:
إنی زعیم لک ام وهب
بالطعن فیهم مقدماً والضرب
ضرب غلام مؤمن بالرّبّ(1)
عمرو بن قرظة بن کعب انصاری از اصحاب امام شهید است و برادر او علی بن قرظه در سپاه ابن سعد است. هنگامی که عمرو بن قرظه شهید شد، برادر او فریاد زد: ای حسین! ای کذّاب پسر کذّاب! تو برادر من را اغفال و گمراه کردی و او را به کشتن دادی. امام علیهالسلام فرمود: خداوند برادر تو را هدایت و تو را گمراه نمود. علی بن قرظه گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم، یا در این راه کشته نشوم، پس بر امام علیهالسلام حمله کرد، نافع بن هلال راه را بر او گرفت و با ضرب نیزه او را بر زمین افکند، عدّهای از سپاه ابن سعد به کمک او شتافتند و او را بردند و معالجه کردند تا خوب شد.(2)
چنین نبود که اصحاب امام علیهالسلام فقط در فکر جنگ با دشمن باشند و رابطه خود را با لشکر آن حضرت قطع کنند و متفرق شوند، و یا از فکر امام علیهالسلام بیرون روند، اگر چه گاهی مبارزه، گاهی تیراندازی، و گاهی به سواران حمله میکردند و گاهی از خود دفاع میکردند، ولی در هر حال متوجّه امام علیهالسلام بودند که دشمن به او گزندی نرساند، و به همین جهت میتوان گفت که امام علیهالسلام آخرین فردی بود که شهید شد، چون تا اصحاب توانایی داشتند از او حمایت میکردند، و دشمن به او نرسید مگر پس از کشته شدن یاوران او.
به نظر من این کار بزرگی است که اصحاب به انجام آن موفق گشتند، زیرا من تردید ندارم که دشمنان اگر میتوانستند، زودتر از همه امام را از پای در میآوردند، ولی مواظبت اصحاب سبب شد که تا زنده هستند یا توانایی دارند دشمنان نتوانند به امام علیهالسلام برسند. اگر اصحاب امام علیهالسلام در شب عاشورا گفتند: ما از تو دست برنمیداریم و جان خود را فدای جان تو میکنیم، راست گفتند، و عمل آنان گواه صدق گفتار آنها است. ظهر عاشورا ابوثمامه صائدی به امام علیهالسلام گفت: جان من به قربان تو! میبینم که دشمنان به تو نزدیک شده اند، به خدا سوگند! تو کشته نمیشوی تا آن که من پیشاپیش تو کشته شوم.(1)
سپس امام علیهالسلام نماز ظهر را به جماعت به صورت نماز خوف خواند و پس از نماز، جنگ سختی شروع شد و دشمن به امام علیهالسلام نزدیک شد، سعید بن عبداللّه حنفی جلو امام علیهالسلام ایستاد و خود را هدف تیر دشمنان قرار داد، دشمنان از سمت چپ و راست به قدری به او تیر زدند که بر زمین افتاد.(2)
به یاد دارم سالی در خدمت مرحوم والد به زیارت امیرالمؤمنین علیهالسلام مشرّف شدم. ایشان طبق معمول وارد منزل مرحوم مغفور آقا میرزا علی آقا شیرازی - آقا زاده مرحوم حجة الاسلام حاج میرزا حسن شیرازی - شدند. در یکی از مجالس، سخن از حمایت و دفاع اصحاب امام شهید از آن سرور به میان آمد، مرحوم آقا میرزا علی آقا فرمود: هنگامی که وقایع عاشورا را تصور میکنم میبینم من هم اگر آن زمان بودم مانند آن اصحاب از حضرت حمایت و فداکاری میکردم، ولی هر چه فکر میکنم میبینم کار سعید بن عبداللّه حنفی از من ساخته نیست، من نمیتوانم با اختیار، خود را هدف تیرهای دشمنان قرار داده، از هر طرف که تیر به سمت امام علیهالسلام میآید خود را به آن سمت بکشانم، چون طبیعتاً هر کسی خود را در مقابل خطر حفظ میکند. انصافاً به استقبال تیرها رفتن، کاری بس مشکل است و خود را به سپاه زدن و با دشمن جنگ کردن و زدن و خوردن، در مقابل این کار بسیار آسان است.
راستی که چنین است ! چه بسا شخصی مطلب بسیار بزرگی را بر زبان میآورد و به نظرش آسان میآید، ولی اگر تأمّل و تفکر کند متوجّه مشکل بودن آن خواهد شد. چگونه شخص با اختیار خود را هدف تیرها قرار دهد در حالی که نتواند هیچ عملی انجام دهد مگر آن که خود را به تیر برساند و از هر سمت که تیر آید خود را بدان سمت بکشاند؟!
آری! این کار، از کسی ساخته است که در شب عاشورا به امام علیهالسلام میگوید: به خدا سوگند! تو را تنها نمیگذاریم تا خداوند بداند ما سفارش پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در باره تو مراعات نمودیم. به خدا سوگند! اگر بدانم که کشته میشوم، سپس زنده میگردم، آنگاه مرا زنده زنده میسوزانند و این کار را تا هفتاد مرتبه انجام میدهند من دست از یاری تو برنمیدارم تا در راه تو و پیشاپیش تو کشته شوم، حال چگونه این کار را نکنم با این که کشته شدن یک بار بیشتر نیست، و بعد از آن، رسیدن به
مقامات عالی و خلود در جنان است.(1)
از این جمله که طبری از ابومخنف نقل نموده میتوانید کثرت علاقه اصحاب را به امام علیهالسلام به دست آورید. چون اصحاب امام حسین علیهالسلام دیدند که دشمن زیاد گشته و نمیتوانند از امام علیهالسلام دفاع کنند، در کشته شدن پیشاپیش امام علیهالسلام و سبقت گرفتن با یکدیگر نزاع داشتند، و هر کس میخواست جلوتر از دیگری به میدان رفته و کشته شود.(2)
من نمیدانم این چه عشق و علاقه و این چه سَرِ پر شوری بود که در این جماعت پیدا شده بود. شاید وجود همین یاوران موجب تسلیت امام علیهالسلام و تخفیف مصائب، بلکه تسلیت حرم پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خشنودی آنان میگردید.
باز طبری نقل میکند: سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبد بن سریع، عموزاده و برادر مادری بودند، آن دو نزد امام علیهالسلام آمده و گریه میکردند، امام علیهالسلام فرمود: چرا گریه میکنید؟ امیدوارم تا ساعتی دیگر خشنود شوید. گفتند: قربانت گردیم! ما برای خود گریه نمیکنیم، گریه ما برای این است که دشمن تو را احاطه کرده و ما نمیتوانیم از تو دفاع کنیم. امام علیهالسلام در حق آنها، دعای خیر نمود. پس از مدّتی، آن دو جوان دوباره جلو آمدند و به امام علیهالسلام نگاه میکردند و میگفتند: «السلام علیک یابن رسول اللّه» امام علیهالسلام فرمود: «وعلیکما السلام ورحمة اللّه» پس جنگ کردند تا کشته شدند.(3)
جایی که این دو نفر، وقتی غلبه دشمن را ملاحظه میکنند بر امام گریه کنند، چه استبعاد دارد که جناب مسلم بن عقیل علیهالسلام در آن موقع که در دست دشمن اسیر شده بود و این واقعه را پیش بینی و تصوّر مینمود گریه کند؟
بلکه میتوان گفت: اصحاب امام علیهالسلام میل داشتند تا امکان دارد پیشاپیش اهل بیت کشته شوند، و پس از آنها نوبت به بنی هاشم برسد، اگر چه بعید نمیدانم که خود بنی هاشم نیز میخواستند بر اصحاب سبقت بجویند و زودتر از آنان جان خود را فدای امام علیهالسلام بنمایند.
روز عاشورا اصحاب از یکدیگر و از امام علیهالسلام جدا نمیشدند و تا اصحاب توانایی داشتند نمیگذاشتند دشمنان به امام علیهالسلام برسند. همه این امور کاشف از شجاعت و آشنا بودن اصحاب به فنون جنگ است و از طرف دیگر، جنگ امام علیهالسلام به همراه تعداد بسیار کم اصحابش با آن انبوه دشمن از صبح تا نزدیک عصر، با این که دشمنان مُصِرّ بودند که هرچه زودتر کار را تمام کنند، خود کاشف از داشتن نهایت تدبیر جنگی و شجاعت امام علیهالسلام و یاوران آن سرور است. دشمنان از هر راهی وارد جنگ شدند؛ هم از راه مبارزه تن به تن، هم از راه تیراندازی و هم از راه حمله عمومی و در هر نوبت، اصحاب جلو آنان را گرفتند و به نحو احسن دفاع نمودند.
عمرو بن حجاج زبیدی با میمنه سپاه ابن سعد بر اصحاب امام علیهالسلام حمله کرد و مدّتی جنگیدند و به یکدیگر حمله کردند، پس از آن که برگشتند و گرد و غبار جنگ فرو نشست متوجّه شدند که مسلم بن عوسجه بر زمین افتاده است. امام علیهالسلام بر بالین او حاضر شد و هنوز رمقی در بدن داشت - گفتگوی او را با حبیب قبلاً نقل نمودم -
پس از چند لحظه، مسلم بن عوسجه شهید شد و کنیزکی فریاد به ناله بلند کرد و مرگ او را خبر داد اصحاب عمرو بن حجاج گفتند: ما مسلم بن عوسجه را کشتیم. شبث بن ربعی که امیر پیادگان بود به اطرافیان خود گفت: مادران شما بر شما بگریند! با دست خودتان خود را میکشید و به خاطر دیگران خود را ذلیل
مینمایید، خوشحال میشوید که کسی مثل مسلم بن عوسجه کشته شده است! من از این مرد روزهای بزرگی را در خاطر دارم، او در روز جنگ سَلَقِ آذربایجان شش نفر از مشرکین را پیش از آن که سواران مسلمانان برسند، کشت، آیا از کشته شدن او خشنود میشوید؟(1)
شبث بن ربعی با آن که از سران لشکر است، ولی خباثت او از دیگران کمتر است. او اگر چه در کربلا حاضر شده بود ولی از اظهار کراهت خودداری نمیکرد و تا میتوانست از شر و فساد جلوگیری مینمود.
طبری نقل مینماید: شمر به خیمههای امام علیهالسلام حمله نمود و فریاد زد: آتش بیاورید تا خیمه و هر که در آن هست بسوزانم. حمید بن مسلم به شمر گفت: سبحان اللّه ! آیا تو میخواهی زنان و کودکان را بسوزانی؟ اگر به کشتن مردان اکتفا کنی امیر از تو راضی میشود. شمر از حمید پرسید: تو کیستی؟ حمید ترسید که خبر او را به ابن زیاد رساند به همین جهت خود را معرفی نکرد. در این هنگام شبث بن ربعی آمد و به شمر گفت: سخنی بدتر از سخن تو و موقفی بدتر از موقف تو ندیدم، آیا تو زنان را میترسانی؟ شمر حیا کرد و خواست برگردد که زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب بر او و افرادش حمله کرد و آنان را از خیمهها دور کردند. در این حمله اباعزّه ضبابی که از افراد شمر بود کشته شد.(2)
و چون عمر بن سعد خواست شبث را به کمک سواران بفرستد شبث گفت:
سبحان اللّه! آیا از شیخ طائفه مضر و شیخ کوفه چنین تقاضایی میکنی؟ آیا فرد دیگری نبود که او را مامور کنید؟ راوی گوید: پیوسته از شبث آثار کراهت از جنگ را میدیدند. ابو زهیر عبسی گوید: شبث در زمان حکومت مصعب بن زبیر میگفت: خداوند هرگز اهل کوفه را هدایت نمیکند و خیر و نیکی نمیدهد. آیا تعجب
نمیکنید که ما در رکاب علی بن ابی طالب و فرزند او، پنج سال با آل ابوسفیان جنگ کردیم، آنگاه همراه آل معاویه و پسر سمیّه زانیه، فرزند او حسین، بهترین اهل زمین را کشتیم.(1)
آنگاه شمر بن ذیالجوشن، رئیس میسره لشکر ابن سعد، بر میسره لشکر امام علیهالسلام حمله نمود، اصحاب ایستادگی کردند و مقاومت نمودند و او و یارانش را نیزه زدند. سپس از هر طرف بر حسین علیهالسلام و اصحاب او حمله شد، امّا آنان جنگ سختی نمودند و سواران اصحاب که سی و دو نفر بودند، از هر طرف که به سواران لشکر ابن سعد حمله میکردند، آنان فرار مینمودند.(2)
این مطلب در تاریخ طبری است و او هم از تاریخ ابومخنف نقل میکند، و ابومخنف وقایع عاشورا را - ولو به واسطه - از کسانی که در کربلا حاضر بودند نقل نموده، و آنان نوعاً از دشمنان بودند، پس در صحّت این گونه نقلها که به ضرر دشمن تمام میشد نمیتوان تردید داشت، چون دشمنان تا میتوانستند آنچه را که موجب وهن و ضعف سپاه کوفه یا قوّت اصحاب امام علیهالسلام بود نقل نمیکردند، امّا با وجود اهتمام دشمنان به کم نشان دادن واقعه، از گوشه و کنار اخباری به دست میآید که مدرک قضاوت دانشمندان میگردد. حمله چند هزار نفر به هفتاد نفر یا کمتر و مقاومت آن عده بسیار کم در برابر آن سپاه انبوه چگونه میشود؟ و حمله سی و دو نفر سوار بر انبوه سواران و فرار آنها برای چیست؟
به گفته عمرو بن حجاج زبیدی: «این جماعت کم و اندکند، اگر با سنگ بر آنان حمله کنید همه را میکشید»(3)پس چگونه از برابر این جمع فرار میکردند؟ چگونه این جمع را مانند حلقه انگشتر محاصره نمیکردند و راه خلاص را نمیبستند؟ آیا
سپاه دشمن نمیخواستند این جمع را بکشند؟ آیا دسته جمعی حمله نمیکردند؟ پس لشکر دشمن برای چه فرار میکردند؟ و این افراد کم در برابر یک دریا لشکر چگونه مقاومت میکردند؟
گاهی دشمن میخواست عدّهای از اصحاب را از عدّهای دیگر جدا کند و آنان را محاصره نماید، ولی طولی نمیکشید که خطّ محاصره شکسته میشد و آن گروه بیرون میآمدند. عمر بن خالد صیداوی، جابر بن حارث سلمانی، سعد غلام عمر بن خالد و مجمع بن عبداللّه عائذی در آغاز جنگ با شمشیر بر سپاه دشمن حمله کردند، و چون در لشکر نفوذ کردند دشمن دور آنان را گرفت و محاصره نمود، و از سایر اصحاب جدا شدند، در این موقع ابوالفضل العبّاس علیهالسلام بر دشمن حمله کرد و آن حصار را شکافت، و آن جمع را بیرون آورد، در حالی که آنان مجروح بودند.(1)
از این حکایت معلوم میشود که دشمن از هیچ کاری کوتاهی نمیکرد ؛ مسأله محاصره و جدا کردن عده ای از بقیّه لشکر را در نظر داشته، ولی در این کار موفق نشده است. شکستن خط محاصره و بیرون آوردن آن جمع، تا اندازهای حاکی از شجاعت حضرت ابو الفضل العباس علیهالسلام است که این چند نفر در میان لشکر نفوذ کرده و در محاصره آنها بودند و با وجود این، آن بزرگوار به تنهایی آن جمع مجروح را نجات داد. دشمنان تا میتوانستند مناقب اهل بیت علیهمالسلام را مخفی میکردند، عدد کشته های لشکر کوفه را کم کردند و مدّت مقاتله را بسیار مختصر جلوه دادند و
گفتند: «آنها مانند کبوتر در چنگال باز بودند و به این سمت و آن سمت پناه میبردند»(2)ولی در خلال کلماتشان به این جملات بر میخوریم که حاکی از نهایت مقاومت و شجاعت آنها و نیز، نشانگر نهایت عداوت و دشمنی آن گروه
گمراه است. اگر دشمنان توانایی داشتند امام علیهالسلام و یاران او را زنده، اسیر و دستگیر میکردند و این امر، موجب روشنایی چشم آل ابوسفیان و زیاد میشد، ولی نمیتوانستند چنین کاری را انجام دهند و همین امر نیز کاشف از نهایت شجاعت امام علیهالسلام و یاوران او بوده است.
نافع بن هلال بجلی از شجاعان اصحاب امام علیهالسلام و تیرانداز ماهری بود، او با تیرهای مسموم خود که نامش را بر آنها ثبت کرده بود، دوازده نفر را کشت و عده ای را مجروح کرد. دشمنان او را چنان زدند که بازوی او شکست و بعد، دستگیرش کردند، شمر با جمعی او را کشان کشان نزد عمر بن سعد برد، عمر گفت: ای نافع! برای چه با ما چنین کردی؟ نافع گفت: خدا میداند برای چه چنین کاری را انجام دادم، و این در حالی بود که خون از سر و صورت وی بر محاسنش جاری بود، بعد گفت: به خدا! دوازده نفر از شما را کشتم به جز آنها که مجروحشان کردم، و من خود را ملامت نمیکنم، و اگر بازوانم نشکسته بود نمیتوانستید مرا اسیر کنید. شمر به عمر گفت: او را بکش ! عمر گفت: تو او را آوردهای، اگر میخواهی بکش. شمر شمشیر کشید تا او را بکشد، نافع گفت: اگر مسلمان بودی کشتن ما بر تو گران میآمد، حمد خدایی را که کشتن ما را به دست بدترین خلق خود قرار داده است. پس شمر او را کشت.(1)
من نمیدانم با چه چیزی آنقدر به دست او زدند تا بازویش شکست، و گمانم این است که با سنگ او را زدند، زیرا از عبارت معلوم میشود که او را زیاد زدند تا بازویش شکست، در حالی که اگر با ضرب شمشیر و نیزه بود، بازوی او بریده میشد. به علاوه اینکه زیاد زدن هم لازم نبود، و از این مطلب معلوم میشود که
1) - همان ، ص 441 و 442.
دشمن نمیتوانست در مقابل او مقاومت نماید، لذا از دور او را با ضرب سنگ هدف قرار داد و بازوی او را شکست.
عابس بن ابی شبیب شاکری به شوذب - غلام شاکر - گفت: میخواهی چه کنی؟ گفت: به همراه تو خود را فدای پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میکنم. گفت: گمان من نیز به تو همین بود؛ پس برو و در برابر چشم امام علیهالسلام جنگ کن و کشته بشو تا صبر کند و اجر کشته شدن تو را به حساب خدا بگذارد، و من نیز صبر میکنم تا اجر ببرم، من اگر جز تو کسی داشتم دوست میداشتم جلو چشم من برود جنگ کند و کشته شود که امروز روز عمل است، و روزی است که ما بایست تا میتوانیم کار کنیم و اجر بخواهیم، و فردا، روز حساب است.
پس شوذب نزد امام علیهالسلام رفت و سلام کرد، آنگاه مقابل دشمن رفت و جنگ کرد تا کشته شد.
پس از او عابس به امام علیهالسلام گفت: من از تو عزیزتر کسی را ندارم، اگر میتوانستم به چیزی عزیزتر از جان خودم از تو دفاع کنم، البته مضایقه نمیکردم. «السلام علیک یا اباعبداللّه»، آنگاه با شمشیر کشیده به سوی دشمن رفت، و در پیشانی او جراحتی بود. ربیع بن تمیم میگوید: عابس را دیدم که به سوی اهل کوفه میآید، سابقه او را در جنگها داشتم، او شجاعترین مردم بود، پس فریاد زدم: ای مردم! این شیر شیران است، این پسر ابی شبیب است، کسی به جنگ او بیرون نرود. عابس فریاد زد: آیا مردی که با من جنگ نماید در میان شماها نیست؟ عمر بن سعد گفت: او را به وسیله سنگ از پای درآورید؛ پس لشکر از اطراف او را سنگ باران کردند. وقتی عابس دید کسی نزدیک او نمیآید و از دور او را سنگ باران مینمایند، زره و کلاه خود را از خود جدا کرد و آنگاه بر لشکر حمله کرد. راوی میگوید: سوگند به
خدا! عابس را دیدم که بیش از دویست نفر از افراد دشمن را جلو خود انداخته و آنان را تعقیب مینماید، و آن گروه از جلو او فرار میکنند تا آن که لشکریان او را احاطه کرده و کشتند، پس سر او را در دست مردمان با شوکت و عزّتی دیدم که هر کدام میگفتند: من او را کشتم. این داوری را نزد ابن سعد بردند، او گفت: نزاع را کنار بگذارید، او کسی نبود که یک نفر بتواند او را بکشد.(1)
این حکایت حاکی از شدّت علاقه و کثرت محبّت عابس به امام علیهالسلام و نهایت شجاعت او است. یک نفر به تنهایی در برابر سپاهی به آن عظمت و کثرت بایستد و مبارز بطلبد و مکرر بگوید: آیا در میان شما مردی نیست که با من مبارزه کند و آنان ساکت باشند، و کسی به جنگ او نرود و از طرف دیگر، کسی فریاد زند: این شیر شیران است، به جنگ او نروید، و علاوه بر این، امیر لشکر دستور دهد: او را از دور با سنگ بزنید، آیا این اُمور کاشف از نهایت عظمت و شجاعت آن مرد نخواهد بود؟ در آوردن لباس جنگ از تن و حمله او به لشکر و تعقیب بیش از دویست نفر و فرار کردن آنان، هر کدام کاشف از عظمت این پهلوان شهیدان است، با این حال، آیا سزاوار است که بگویند: تمامی کشته شدگان لشکر ابن سعد، هشتاد و چند نفر بودند؟ آیا نظیر این شجاعان و پهلوانان در اصحاب ابن سعد بود؟ اگر بود، پس چرا با این پهلوانان روبهرو نمیشدند و ناجوانمردانه از دور آنان را سنگ باران میکردند؟
آری! کوفیان نامردی را یاد گرفته بودند. آنها با مسلم بن عقیل علیهالسلام نامردانه رفتار کردند، و از بالای بام بر او سنگ و آتش افکندند. این اُمور کاشف از عجز و بیچارگی لشکر کوفه است. حال محدّثین آل ابوسفیان هر چه میخواهند ببافند و هر چه میتوانند دروغ بگویند، این پردههای تاریک جلو آفتاب را نمیگیرد، و حقایق مسلّم در پرده نمیماند، همین یک قضیه مطلب را روشن میکند، و تفاوت میان
1) - همان، ص 443 و 444.
اصحاب امام علیهالسلام و لشکر ابن سعد را معلوم مینماید.
از جمله اُموری که موجب سوء ظنّ به محدثین و بخصوص طبری - صاحب تاریخ - است، نقلی میباشد که او درباره ابو شعثاء یزید بن زیاد کندی نموده است. راوی میگوید: یزید بن زیاد از طائفه بنی بهدله بود، او پیش روی امام علیهالسلام دو زانو به زمین نشست و صد تیر به سوی دشمن افکند که پنج عدد، به خطا نرفت که تیراندازی ماهر بود، هر بار که تیر میانداخت میگفت: منم پسر بهدله، یکه سوار عرجله و حسین علیهالسلام میگفت: خداوندا! تیر او را به هدف برسان و ثواب وی را بهشت مرحمت فرما ! چون همه صد تیر را انداخت از جای برخاست و گفت: از همه تیرها نیفتاد مگر پنجتا، و بر من آشکار است که پنج نفر را کشتم.(1)
این جملات قابل جمع نیست، یک جا مینویسد که پنجتا از تیرها به زمین نیفتاد، و بعد مینویسد: نیفتاد مگر پنج تیر، و برفرض که عبارت دومی صحیح باشد و کلمه «إلاّ» از جمله اوّلی ساقط شده باشد نتیجه این میشود که نود و پنج تیر به هدف رسیده، پس جمله آخری که میگوید: بر من ثابت شد که پنج نفر را کشتهام، نادرست میباشد. علاوه بر این، اگر کسی تیرانداز ماهری باشد میبایست همه تیرهای او به هدف برسد، و اگر پنج درصد آنها به هدف نرسید میتوان گفت که منافاتی با مهارت او در تیراندازی ندارد، نه این که نود و پنج درصد به هدف نرسد و پنج درصد به هدف برسد، با وجود این او تیرانداز قابلی نیز محسوب شود. از این گذشته، دعای امام علیهالسلام درباره او در هر دفعه که تیر میافکند (اللهم سدد رمیته) مناسب با گفته ما است که لااقل نود و پنج درصد به هدف رسیده باشد، نه پنج درصد؛ پس برای چه در این نقل اسقاط و تحریف شده؟ آیا برای این است که تعداد زیاد کشته شدگان اصحاب ابن سعد معلوم نشود؟ و یا برای آن است که شجاعت اصحاب مخفی شود؟
1) - همان ، ص 445.
از بیانات سابق ما معلوم شد که اصحاب امام علیهالسلام هم مبارزه مینمودند که در مبارزه، بر اقران غالب شده، آنها را میکشتند، و به همین جهت، ابن سعد از بیرون آمدن افرادش برای مبارزه و جنگ تن به تن جلوگیری نمود و هم اینکه تیراندازان قابل و ماهری در میان آنان بود چون نافع بن هلال و یزید بن زیاد کندی که امام علیهالسلام در حقّ او در هر مرتبه دعای خیر مینمود و میفرمود: «اللهم سدد رمیته و اجعل ثوابه الجنة»، او کسی است که در یک جلسه صد تیر به طرف دشمن انداخت، که لا اقل نود و پنج تیر به هدف رسید و هم سواران لشکر امام علیهالسلام در حمله دسته جمعی شرکت کرده و زمین را بر سواران ابن سعد تنگ میکردند که آنان چارهای جز فرار نداشتند تا آن که پانصد نفر تیرانداز به کمک سواران لشکر ابن سعد آمد و اسبهای سواران لشکر امام علیهالسلام را از پای در آوردند و پیادگان هم کاملا در برابر دشمن دفاع مینمودند، افراد دشمن که برای کندن خیمهها یا غارت اموال آمده بودند گرفتار دستهجات سه چهار نفری اصحاب امام علیهالسلام که در لابلای خیمهها مخفی شده بودند، میشدند که یا آنان را میکشتند یا اسبهای آنان را از پا در میآوردند تا جایی که این امر بر ابن سعد گران آمد و چون تلفات او سنگین بود، از این عمل صرف نظر کرد، و فرمان داد که خیمهها را بسوزانند.
ابن سعد افراد خودش را از جنگ تن به تن بازداشت، و دستور داد که لشکر امام علیهالسلام را سنگ باران کنند. او از حمله افراد خود به خیمهها برای خراب کردن آنها جلوگیری کرد و با پانصد تیرانداز جلو سواران امام علیهالسلام را گرفت. شما از همه این موارد میتوانید تا اندازهای عظمت و شجاعت شهدا را به دست بیاورید. اصحاب امام علیهالسلام تا ظهر گروه خود را حفظ نموده بودند، و امام علیهالسلام نماز خوف با آن جماعت خواند؛ پس از نماز، شهدا خسته شده بودند. جماعتی که با تحمّل بیخوابی شب، از صبح تا ظهر جنگ نموده و تشنه بودند، مگر آنان چه قدر میتوانند مقاومت کنند؟ آنان نیز بشر بودند. البته به تدریج از افراد لشکر امام علیهالسلام کم میشد و لشکر ابن
سعد از بس که زیاد بودند تلفات در آنان اثری نداشت و نمایان نمیشد. عدّهای از اصحاب امام علیهالسلام از ماندن خسته شدند، لذا به استقبال مرگ میرفتند، آنها ابتدا به خدمت امام علیهالسلام آمده، سلام میکردند و سپس جلو امام علیهالسلام جنگ میکردند و کشته میشدند. در میان اصحاب، چند نفر بودند که فوق العاده شجاع و موجّه بودند، و رفتن آن جمع، تأثیر مخصوصی در امام علیهالسلام گذاشت. مثلاً درباره حبیب بن مظاهر آمده است: هنگامی که حبیب کشته شد حسین علیهالسلام درهم شکست.
حبیب هم با زبانش از امام علیهالسلام دفاع و حمایت مینمود و هم با شمشیرش. او کسی است که در عصر تاسوعا در برابر دشمن ایستاد و آنان را موعظه نمود و آنها را بر کشتن امام علیهالسلام ملامت فرمود. هنگامی که ابوثمامه صائدی به امام علیهالسلام گفت که وقت نماز شده، حضرت فرمود: از دشمن بخواهید که متعرض ما نشوند تا نماز بخوانیم. حصین بن تمیم گفت: نماز شما قبول نمیشود! حبیب گفت: نماز آل پیغمبر خدا قبول نمیشود و نماز تو ای الاغ قبول میشود! پس حصین بن تمیم حمله نمود و حبیب به سوی او شتافت و شمشیری بر صورت اسب او زد، حصین از اسب افتاد و اصحابش او را نجات دادند، حبیب این شعر را خواند:
أقسم لو کنا لکم اعداداً
أو شطرکم ولیتم أکتاداً
یاشر قوم حسباً وآداً(1)
و در آن روز میگفت:
انا حبیب وابی مظاهر
فارس هیجاء وحرب تسعر
1) - ای کسانی که به نسب و ریشه از همه مردم بدترید، قسم میخورم که اگر به تعداد شما یا نصف شما بودیم، گروه گروه فرار میکردید.
انتم اعدّ عدّة و اکثر
و نحن اوفی منکم واصبر
ونحن اعلی حجة واظهر
حقاً واتقی منکم واعذر(1)
حبیب جنگ بسیار سختی نمود تا آن که در اثر ضربت شمشیر بر سرش و خوردن نیزه بر زمین افتاد، و چون خواست برخیزد حصین بن تمیم شمشیر بر سر او زد که بیفتاد و شخصی از طایفه بنی تمیم از اسب پیاده شد و سر او را برید. حصین به او گفت: من در قتل او با تو شریک هستم. تمیمی گفت: من او را کشتهام نه دیگری. میان آن دو اختلاف شد، حصین گفت: سر حبیب را به من بده تا به گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشکر جولان دهم تا مردم بدانند که من نیز در قتل حبیب شریک بودم؛ پس از آن سر را به تو میدهم، تا آن را نزد ابن زیاد ببری و جایزه بگیری، ولی تمیمی قبول نمیکرد، سرانجام با مداخله دیگران به همین امر اصلاح شد.(2)
حصین بن تمیم سرکرده پاسبانان ابن زیاد است که به کمک سواران با پانصد تیرانداز، مأمور شد که اسبهای سی و دو سوار اصحاب امام علیهالسلام را از پای درآورد.
همین حکایت حاکی از شجاعت و توانایی حبیب است. اگر چه ابومخنف، تعداد افرادی را که به دست آن بزرگوار کشته شدهاند نمینویسد و نبایست هم بنویسد - چون آن تاریخ در زمان سلطنت بنی امیه نوشته شده و راویان آن نوعاً از دشمنان اهلبیت علیهمالسلامو از کسانی که در واقعه کربلا به کمک ابن سعد شتافتند، بودهاند - ولی از لابلای حکایتهای او که همگی با رعایت و دقّت تنظیم شده، مطالبی را میتوان استنباط نمود. مثلاً در همین نقل میگوید:
«وقاتل قتالاً شدیداً؛ حبیب جنگ بسیار سختی نمود»
این جمله در چه وقت صدق میکند؟ در موقعی که بر شجاعان لشکر ابن سعد غالب آمده و جماعتی از آنان را بکشد و آنان از چنگ او فرار کنند و جنگ طولانی شود.
حصین بن تمیم که از رؤسای لشکر است میگوید: من جایزه را نمیخواهم ولی سر را بده تا به گردن اسب بیاویزم و در میان لشکر بگردانم تا بدانند من نیز در قتل حبیب شریک بودم. از این نقل، فوق العاده بودن حبیب در شجاعت، به دست میآید که مثل چنان رئیسی میخواهد سر حبیب را به لشکریان نشان دهد و ثابت کند که در قتل او شرکت داشته است.
آری! او افتخار داشت که در قتل چنین شجاعی شرکت کرده و اگر موقعی که حصین بر زمین افتاد لشکریان او را نجات نداده بودند، نمیتوانست از چنگ حبیب خلاص شده و نجات پیدا کند. من از این گونه نقلها نهایت شجاعت و عظمت اصحاب را به دست میآورم. هواخواهان بنیاُمیّه و محدثین دنیا طلب هر چه میخواهند اضافه کنند، و تا میتوانند از وقایع کم کرده، پرده پوشی کنند، ولی حق در پس پرده نمیماند و از گوشه و کنار خودنمایی میکند.
قبلاً به شجاعت برخی از اصحاب امام علیهالسلام از جمله: عابس، نافع بن هلال و یزید بن زیاد کندی اشاره نمودم، اینک مناسب است به شجاعت زهیر بن قین و حرّ بن یزید ریاحی نیز اشاره بنمایم.
زهیر بن قین عثمانی بود نه علوی. در میان راه به شرف صحبت امام حسین علیهالسلام نایل شد. از نطقهای او در مواقع متعدد، موقعیت او دانسته میشود. زهیر وقتی حسینی شد میدانست که وارد صحنه مبارزه با آل امیه میگردد، و به جهت اینکه به همسرش آسیبی نرسد، او را طلاق داد و از خود جدا کرد و نزد فامیلش روانه
نمود تا از ناحیه زهیر جز خیر به او نرسد. زهیر همان کسی است که از امام علیهالسلام اجازه خواست تا با حرّ بجنگد و میگفت: به دنبال او سپاه زیادی میرسد که ما را طاقت جنگ با آنان نیست. زهیر کسی است که حبیب عصر تاسوعا به او میگوید: تو با دشمن سخن میگویی یا من ؟ و او به پشتیبانی حبیب سخن گفت و از او دفاع کرد. او شب عاشورا در پاسخ امام علیهالسلام سخنانی گفت که به آن اشاره کردیم، و روز عاشورا در برابر دشمن خطابه مفصلی خواند و به شمر تعرّض نمود و گفت: «یابن البوّال علی عقبیه! ما ایاک اخاطب، انما انت بهیمة»(1)او خود را بالاتر از این میدانست که شمر را طرف خطاب خود قرار دهد، و شمر را جزو چارپایان محسوب میدارد. پس معلوم میشود که او مرد شریف، عاقل و خطیبی بوده است. غلام زیاد و غلام ابن زیاد میخواستند با او یا با حبیب و یا بریر مبارزه و جنگ تن به تن بنمایند، ولی عبداللّه بن عمیر کلبی به آن دو مهلت نداد و هر دو را هلاک نمود. در کتب تاریخ آثار نیکویی از زهیر در روز عاشورا ثبت و ضبط گردیده است؛ موقعی که شمر با گروهی به خیام حرم حمله کرد و میخواست خیمهها را با هر کس در آن است بسوزاند، همین زهیر با ده نفر از اصحاب بر شمر و گروه او حمله کرد و همه را دور نمود، و یک نفر از افراد شمر به نام اباعزّه ضبابی را کشتند.(2)آنها نتوانستند در مقابل زهیر و یاران او مقاومت کنند، ضبابی در اثر حمله زهیر و یاران او کشته شد و بقیه افراد شمر پا به فرار گذاشتند و اگر توانایی مقاومت داشتند فرار نمیکردند، بلکه در مقابل آنها مقاومت میکردند. زهیر روز عاشورا تا بعد از نماز ظهر زنده بود، و از امام علیهالسلام دفاع میکرد و مدّتی او و حرّ بن یزید به کمک یکدیگر با دشمن جنگ میکردند.
طبری از ابومخنف نقل مینماید: زهیر و حرّ جنگ خیلی سختی نمودند،
وقتی یکی از آن دو حمله میکرد و در وسط دشمن گیر میکرد، دیگری به کمک او میآمد و او را از چنگ دشمنان خلاص میکرد، و این دو شجاع مدتی به این نحو جنگ میکردند، و پس از اینکه حرّ کشته شد زهیر مدافع بود، و جنگ سختی نمود و میگفت:
انا زهیر وانا ابن القین
اذودهم بالسیف عن حسین
او بر شانه امام دست میزد و میگفت:
اقدم هدیت هادیاً مهدیاً
فالیوم تلقی جدک النبیّا
وحسناً والمرتضی علیاً
وذا الجناحین الفتی الکمیّا
واسداللّه الشهید الحیّا(1)
مثل آن که جناب زهیر، امام علیهالسلام را تسلّی میداده و به ملاقات پیغمبر، امیرالمومنین، حضرت حمزه، جعفر بن ابی طالب و امام حسن مجتبی علیهمالسلامدر چنین روزی بشارت میداده است. سرانجام کثیر بن عبداللّه شعبی و مهاجر بن اوس بر آن جناب حمله کردند و هر دو به کمک یکدیگر او را شهید نمودند.
کثیر بن عبداللّه شعبی همان کسی است که ابن سعد او را نزد امام علیهالسلام فرستاد تا بپرسد برای چه آمده است، درباره او نوشتهاند: او سوار شجاع بیباک هتّاکی بود، و از هیچ چیز روی گردان نبود، به ابن سعد گفت: اگر میخواهی بروم و حسین را غفلتاً و ناگهانی بکشم. و او همان کسی است که ابو ثمامه صائدی جلو او را گرفت و نگذاشت به امام علیهالسلام نزدیک شود و به امام علیهالسلام گفت: بدترین مردم و بی باکترین آنها در خونریزی، نزد تو میآید.(2)
زهیر تشنه است، شب نخوابیده و از صبح تا بعد از ظهر مشغول جنگ و دفاع
و خطابه بوده است، پس از همه سختیها و جنگها، کثیر بن عبداللّه به کمک مهاجر بن اوس او را شهید نمودند و چنان نبود که چنین سوار شجاع بیباک سفّاک فتّاک، به تنهایی بتواند با جناب زهیر روبهرو شود و آن مرد خسته را از پای در آورد.
این گونه قضایا کاشف از شجاعت این دلاوران اسلام است. - حال دشمنان اهل بیت علیهمالسلام و محدّثین بنی امیّه تا میتوانند کتمان کنند - و از اشعار جناب زهیر، کمال شجاعت و قوّت ایمان آن سرور و معرفت او به اولیاء اللّه دانسته میشود.
سابقاً به قسمتی از احوال حرّ بن یزید ریاحی اشاره نمودم. او یکی از شجاعان است که از طرف ابن سعد، رئیس مردم تمیم و همدان بود و یگانه رئیسی است که از لشکر ابن سعد جدا شد و به خدمت امام علیهالسلام مشرف گردید. در شجاعت او همین بس که مهاجر بن اوس به او گفت: میخواهی چه کار بکنی؟ و این در حالی بود که بدن حرّ میلرزید، مهاجر گفت: من تو را در هیچ جنگی از جنگها چنین ندیدم، و اگر از من میپرسیدند که شجاعترین اهل کوفه کیست، از تو نمیگذشتم؛ پس این چه حالی است که از تو مشاهده میکنم؟ حرّ گفت: خود را میان بهشت و جهنّم میبینم و چیزی را بر بهشت اختیار نمیکنم، اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم.(1)
گمان میکنم که این مهاجر بن اوس، همان کسی است که با کثیر بن عبداللّه شعبی در قتل جناب زهیر شرکت داشته است و از مکالمه او با حرّ معلوم میشود که مرد شجاعی بوده که در جنگها شرکت میکرد، و در مواقع جنگ با حرّ بن یزید رفاقت داشته است، چنین کسی حرّ بن یزید را شجاع ترین اهل کوفه میشناسد. و اگر کسی موقعیت شهر کوفه را در نظر بگیرد میداند که آنجا مرکز شجاعان و پهلوانان مسلمین بوده است، کسانی که در فتوحات ایران و روم شرکت داشتند و یا
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 427.
جنگهای بزرگی چون صفّین و جمل و نهروان را دیده بودند همه در همین شهر سکونت داشتند، و با توجه به این مطلب، این جمله بر شجاعت فوق العاده حرّ دلالت دارد، و از سخن او با ابن سعد کمال جرئت او معلوم میشود.
این حرّ است که از جهنّم، ترس و وحشت دارد و بدین جهت بدن او میلرزد و گرنه، جنگهای بزرگ در او بیم و هراسی ایجاد نمیکرده است، حرّ یکی از سواران سپاه امام علیهالسلام بود که عرصه را بر سواران ابن سعد تنگ کرده بودند.(1)ابن سعد، حصین بن تمیم را خواست و مجففه(2)و پانصد تیرانداز را در اختیار او گذاشت تا بروند و اسبهای سواران را از پای در آورند.(3)
من نمیدانم مجففه چند نفر بودهاند که با پانصد تیرانداز مأمور شدند تا سی و دو اسب را از پای درآورند؟
طبری گوید: ابو مخنف از نُمَیْر بن وَعْله نقل میکند که ایوب بن مِشرَح خیوانی میگفت: به خدا سوگند! من اسب حرّ بن یزید را از پای در آوردم، و در اثر اصابت تیر، اسب وی لرزید و بر زمین افتاد، حرّ که سوار بر آن بود همچون شیر از روی آن پرید در حالی که شمشیر در دستش بود و میگفت:
ان تعقروا بی فأنا ابن الحرّ
أشجع من ذی لبد هزبر
راوی گوید: پس کسی را ندیدم که مثل حرّ توانا، شمشیرش برنده و ضربتش مؤثر باشد.(4)این نقل حاکی از شجاعت و مهارت او در سواری است که وقتی اسب او بر زمین میافتد و میغلطد او چون شیر میجهد و با شمشیر کشیده میجنگد و از رجز او معلوم میشود که خود را از شیر شجاعتر میدانسته است، و این که راوی میگوید: ندیدم کسی مثل او ببُرّد و قطع کند، نه از این جهت است که شمشیر او
خیلی برنده بوده، بلکه مقصود این است که بازوی او از هر شجاعی تواناتر بوده است، لذا هیچ کس را مثل او در بریدن و کشتن و دشمن را پاره پاره کردن ندیده است.
در اینجا مناسب است کلام را با آوردن دو شعر که در مورد شجاعت شهدا و توصیف آن بزرگ مردان است - و معاصرین ایشان از شجاعان گفتهاند - ختم نمایم.
بریر بن خضیر، پس از کشتن یزید بن معقل میخواست شمشیر خود را از سر او بیرون بیاورد که دچار حمله ناگهانی رضی بن منقذ عبدی گردید، او خود را به بریر رساند و با او دست به گردن شد. بریر نیز به او چسبید و پس از مدتی بریر، رضی را بر زمین افکند و بر سینهاش نشست، رضی فریاد زد و لشکر را به کمک خواست. کعب بن جابر ازدی با نیزه به بریر حمله نمود و آن را در پشت بریر جا داد، چون بریر سوزش نیزه را احساس نمود خود را به روی رضی بن منقذ انداخت و با دندان قسمتی از بینی او را کَند، پس کعب بن جابر با نیزه خود بریر را از روی رضی بن منقذ کنار زد و با شمشیر آن جناب را کشت. رضی از زمین برخاست و خاک را از لباس خود میتکانید و به کعب میگفت: تو بر من حق داری، و حق تو را فراموش نخواهم کرد، خواهرش به او گفت: تو به دشمنان پسر فاطمه کمک نمودی و بریر، سیّد قرّاء را کشتی، من با تو دیگر سخن نمیگویم. کعب بن جابر این اشعار را
در توصیف شهدا و شرح این واقعه گفته است:
سلی تخبری عنی وأنت ذمیمة
غداة حسین والرماح شوارع
ألم آت اقصی ما کرهت ولم یخل
علیّ غداة الروع ما أنا صانع
معی یزنّی لم تخنه کعوبه
وأبیض مخشوب الغرارین قاطع
فجرّدته فی عصبة لیس دینهم
بدینی وإنی بابن حرب لقانع
ولم تر عینی مثلهم فی زمانهم
ولا قبلهم فی الناس إذ أنا یافع
اشدّ قراعا بالسیوف لدی الوغی
ألا کلّ من یحمی الذمار مقارع
وقد صبروا للطعن والضرب حسّرا
وقد نازلوا لو أنّ ذلک نافع
فأبلغ عبیداللّه إما لقیته
بأنّی مطیع للخلیفة سامع
قتلت بریراً ثم حمّلت نعمة
أبامنقذ لما دعا من یماصع؟(1)
این شاعر که قاتل بریر است سلاح خود را تعریف میکند و خود را مطیع معاویه و فرزند او و تابع آل ابوسفیان میشناسد. او تصدیق مینماید که از زمان جوانی تا واقعه کربلا، در شجاعت و شمشیر زدن در جنگ مانند شهدای کربلا ندیده و میگوید: آنان هم سخت شمشیر میزدند و هم سخت بر ضربات نیزه و شمشیر صبر داشتند، بلکه با سر برهنه وارد میدان جنگ میشدند.
عبیداللّه بن حرّ جعفی چون از چنگ ابن زیاد نجات یافت، با اصحاب خود به زیارت قبور شهدای کربلا رفت و برای آنان طلب رحمت و مغفرت نمود، و از آنجا به سمت مداین رفت، و این اشعار را که قسمتی از آن را قبلاً نقل نمودم گفت:
یقول أمیر غادر حقّ غادر
ألا کنت قاتلت الشهید ابن فاطمه
فیا ندمی ألاّ أکون نصرته
ألا کلّ نفس لا تسدّد نادمه
وإنی لأنّی لم أکن من حماته
لذو حسرة ما إن تفارق لازمه
سقی الله أرواح الذین تأزّروا
علی نصره سقیا من الغیث دائمه
وقفت علی اجداثهم ومجالهم
فکاد الحشا ینفضّ والعین ساجمه
لعمری لقد کانوا مصالیت فی الوغی
سراعاً إلی الهیجا حماة خضارمه
تآسوا علی نصر ابن بنت نبیّهم
بأسیافهم آساد غیل ضراغمه
فإن یقتلوا فکل نفس تقیة
علی الارض قد أضحت لذلک واجمه
وما إن رأی الراؤون افضل منهم
لدی الموت ساداتٍ وزهراً قماقمه
أتقتلهم ظلماً وترجو ودادنا
فدع خطّةً لیست لنا بملائمه
لعمری لقد راغمتمونا بقتلهم
فکم ناقم منّا علیکم وناقمه
1) - همان ، ص 432 و 433.
أهمّ مراراً أن اسیر بجحفل
إلی فئة زاغت عن الحق ظالمه
فکفّوا وإلاّ ذدتکم فی کتائب
أشدّ علیکم من زحوف الدیالمه(1)
ببینید ! این شجاع سفّاک فتّاک چه قدر از شهادت آنان اظهار تأثّر نموده و آنان
را شیران بیشه شجاعت میشناخته است، حال دشمنان بگویند: آنها چنانکه کبوتر از باز فرار میکند، به این سمت و آن سمت پناه میبردند.(2)
وقتی اصحاب با وفای امام علیهالسلام دیدند که دیگر قادر بر مقاومت با دشمن و نگاهداری از امام علیهالسلام نیستند، بر یکدیگر در شهادت سبقت میجستند، یا از آن باب که زودتر به ثواب الهی برسند، یا به خاطر این که سختی اوضاع و احوال امام علیهالسلام و حرم مطهّر را مشاهده نکنند و یا هر دو.
آخرین کسی که از اصحاب امام علیهالسلام شهید شد، سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی بود. این مرد در میان کشتگان و شهدا افتاده و بدن او از زخم و جراحت پر بود، و چون خون زیادی از بدنش رفته بود و جراحت زیادی داشت بیهوش و بیحرکت افتاده بود، دشمنان گمان کردند که او کشته شده است، یک وقت به هوش آمد و شنید که لشکریان میگویند: حسین کشته شد. این مرد که تا به حال از هوش رفته و بدن او پر از زخم بود، گویا از این خبر وحشتانگیز و از کثرت غضب به هیجان آمده و جانی گرفت. از جای برخاست و دید شمشیر او را برده اند، چاقویی داشت، پس با همان چاقو مدتی با لشکر جنگید و سرانجام عروة بن بطار تغلبی و زید بن رقاد، به کمک یکدیگر آن بزرگمرد را شهید کردند.(3)
این حکایت حاکی از وفا و غیرت و شجاعت «سوید» است، هنگامی که شنید امام علیهالسلام کشته شده، به قدری خشمگین شد که تمام آلام، زخمها و جراحتهای خود را فراموش کرد و سراسر بدن او غضب گردید، لذا با همان بدن ضعیف و نحیف مدّتی با دشمنان جنگید، و بالاخره به وسیله دو نفر کشته شد.
اصحاب با وفای امام علیهالسلام در صدد بودند که جان خود را فدای امام علیهالسلام نمایند، لذا همگی پیشاپیش او شهید شدند، مگر این یک نفر، بلکه میتوان گفت: عمده اصحاب پیش از اهلبیت علیهمالسلام کشته شدند، و میخواستند آنان را حفظ کنند، و تا زنده هستند نگذارند کسی از آنان کشته شود.
بنا بر نقل ابوالفرج(1)مقتولین از اهلبیت امام علیهالسلام - از بزرگ و کوچک - بیست نفر بودهاند که عبارتند از:
1 - علی بن الحسین علیهماالسلام 11 - عبداللّه صغیر فرزند امام شهید
2 - عبداللّه بن علی علیهالسلام 12 - عون بن عبداللّه بن جعفر بن ابی طالب
3 - جعفربن علی 13 - محمد بن عبداللّه بن جعفر بن ابی طالب
4 - عثمان بن علی 14 - عبیداللّه بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب
5 - عباس بن علی 15 - عبداللّه بن عقیل بن ابی طالب
6 - محمد الاصغر بن علی 16 - جعفر بن عقیل بن ابی طالب
7 - ابوبکر بن علی 17 - عبداللّه بن عقیل بن ابی طالب
8 - ابوبکر بن الحسن 18 - محمد بن مسلم بن عقیل
9 - قاسم بن الحسن 19 - عبداللّه بن مسلم بن عقیل
10 - عبداللّه بن الحسن 20 - محمد فرزند ابوسعید بن عقیل
و دو نفر دیگر به نام علی بن عقیل و جعفر بن محمد بن عقیل ذکر شده که
1) - مقاتل الطالبین، ص 52 تا 62.
مسلّم نیست.
از آنجا که عبداللّه بن الحسن و عبداللّه بن الحسین صغیر بودند، میتوان گفت: هیجده نفر از اولاد ابوطالب به جز امام شهید، مرد جنگ و مبارزه بودند، و مورخین، کشته شدن آنان را نوشتهاند بدون آن که بنویسند که این جماعت، جمعی یاحتّی یک نفر از اهل کوفه را کشتهاند. اگر کسی به نوشته مورخین بنگرد، میبیند دشمنان خواستهاند بیلیاقتی و شجاع نبودن آنان را ثابت کنند مثل آن که این جمع از اهلبیت علیهمالسلام دست روی دست گذارده، منتظر قاتل خویش نشسته بودند.
عجبا! میگویند هانی بن عروه با آن که دستش بسته بود، دست خود را گشود و شمشیر پاسبانی را چنگ زد که بگیرد ولی نگذاشتند، امّا درباره این جمع، چنین مطلبی ننوشتند، و فقط کیفیّت مبارزه علی بن الحسین علیهماالسلام را نوشتهاند بدون آن که بگویند چه کرد و چه کسی را کشت.
آیا شما باور میکنید که این جماعت اهلبیت علیهمالسلام یک نفر شجاع در میان آنان نبود که لااقل یک یا چند نفر از دشمنان را از پای در آورده باشد؟ شجاعت بنی هاشم، مخصوصاً اولاد علی علیهالسلام معروف بود، و دوست و دشمن به آن معترف بودند. حضرت علی اکبر علیهالسلام در رجز خود میگوید: «اضربکم ضرب غلام علوی».
معاویه از اصحابش میپرسد: سزاوارترین فرد به سلطنت کیست؟ میگویند: تو. میگوید: نه ! سزاوارترین فرد علی بن الحسین بن علی است که جد او پیغمبر است، و شجاعت بنی هاشم و سخاوت بنی امیه و زیبایی ثقیف را دارد.(1)
امام حسین علیهالسلام در شب عاشورا به فرزندان عقیل فرمود: همان کشته شدن مسلم برای شما کافی است، به شما اجازه دادم که بروید. گفتند: جواب مردم را چه بدهیم؟ میگویند: ما بزرگ و سرور خود و عموزادهها را رها کردیم و رفتیم و آنان را یاری نکردیم، نه به سمت دشمنان تیری رها کردیم، و نه نیزهای به دشمنان خود
1) - همان، ص 52.
زدیم، و نه با شمشیر بر دشمنان حمله کردیم. به خدا سوگند! چنین امری نخواهد شد.(1)
اگر فرزندان عقیل شجاع نبودند و در روز عاشورا دست به شمشیر و نیزه نمیزدند و نمیتوانستند تیری به سمت دشمنان پرتاب بکنند، پس برای چه در آن شب چنین گفتند؟ و برای چه ماندند و نرفتند؟ روی دشمن سیاه باد! پس چگونه این جماعت بنی هاشم، از خود اثری که قابل نقل باشد در روز عاشورا به جای نگذاشتند تا مورخین و محدثین نقل نمایند؟ آیا احتمال نمیدهید که بنی امیّه محدثین را وادار کرده بودند که فضایل اهلبیت علیهمالسلام را کتمان کنند و به وسیله بذل اموال، آنها را وادار کرده بودند که تا میتوانند به جای ذکر فضیلت، چیزی را که منقصت اهلبیت علیهمالسلام در آن باشد از خود در آورند و ثبت کنند؟
من از همان نقل ابومخنف که به اختصار به مبارزه حضرت علی اکبر علیهالسلام یا حضرت ابوالفضل علیهالسلام اشاره نموده، کمال شجاعت آن دو بزرگوار را اثبات مینمایم، و اگر مورخین به اختصار به مبارزه دیگران نیز اشاره نموده بودند از همان مختصر مطلب را به دست میآوردم، ولی آنها صلاح را در آن دیدند که فقط کشته شدن آن جماعت را نقل کنند نه چیز دیگری را.
آری! نوشتهاند که آن خبیث به یزید بن معاویه گفت: با طلوع آفتاب، بر آن جمع تاختیم، و آنان به این سمت و آن سمت پناه میبردند مانند کبوتری که از چنگال باز شکاری به این گوشه و آن گوشه پناه ببرد، و به مدت زمان کشتن یک شتر، همه را کشتیم.(2)
اوّلین شهیدِ اهلبیت علیهمالسلام، علی بن الحسین علیهالسلام بود. او یا به این جهت که نمیخواست سختی کار پدرش را مشاهده کند، و یا به این جهت که میخواست بر
اهلبیت ثابت شود که حسین علیهالسلام مهیّای شهادت گشته وهیچ وقت حاضر به صلح نیست، پیشاپیش همه اهلبیت به میدان شتافت و شهید گشت.
در اینکه او پسر بزرگ امام علیهالسلام است یا سیّد سجاد، میان بزرگان اختلاف است، و من فعلاً در این موضوع وارد نمیشوم. مادر حضرت علی اکبر علیهالسلام «لیلی» از طایفه ثقیف است.
ابوالفرج در مقاتل الطالبیین به سند خود از سعید بن ثابت روایت مینماید: وقتی امام علیهالسلام دید که علی بن الحسین علیهالسلام به سوی لشکر میرود، گریه کرد و رو به سوی خداوند نمود و عرض نمود: خداوندا! تو شاهد باش، جوانی که شبیهترین مردم به پیغمبر تو است به سوی لشکر میرود.
پس حضرت علی اکبر علیهالسلام بر لشکر حمله مینمود و سپس نزد پدر بر میگشت و میگفت: پدر! تشنهام.
امام علیهالسلام فرمود: صبر کن حبیب من! تو به شب نمیرسی تا آنکه از دست پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سیراب شوی. حضرت علی اکبر علیهالسلام مکرر به دشمن حمله مینمود تا آنکه تیری گلویش را شکافت و خون جاری شد، او فریاد زد: پدر! بر تو سلام باد، این جدّ من پیغمبر خدا است که به تو سلام میرساند و میگوید: زود بیا ! آنگاه به شهادت رسید.(1)
همو از مداینی و ابومخنف نقل مینماید: علی بن الحسین علیهالسلام به دشمن حمله میکرد و میگفت:
انا علی بن الحسین بن علی
نحن وبیت اللّه أولی بالنبی
من شبث ذاک ومن شمر الدّنی
أضربکم بالسیف حتی یلتوی
ضرب غلام هاشمی علوی
ولا أزال الیوم أحمی عن أبی
واللّه لا یحکم فینا ابن الدّعیّ(2)
آن حضرت مکرر بر دشمن حمله میکرد، مُرّة بن منقذ عبدی گفت: اگر مجدّداً حمله کند و از نزدیک من عبور نماید گناههای عرب بر من باشد اگر او را نکشم.
پس علی بن الحسین علیهماالسلام مجدداً حمله کرد و از آنجا عبور نمود، ناگهان مرة بن منقذ با نیزه خود به او حمله کرد و او را از اسب بر زمین انداخت، لشکریان او را احاطه کردند، و با شمشیرهای خود او را قطعه قطعه کردند.(1)
نظیر این روایت را طبری از ابومخنف نقل نموده، و از ابیات، همان بیت اول و مصرع آخر را نقل کرده است.(2)
آنچه ابومخنف و مداینی از مبارزه حضرت علی اکبر علیهالسلام نوشته بودند نقل کردم، و شما از همین اندازه از نقل میتوانید کمال شجاعت علی بن الحسین علیهماالسلام را بدست آورید. به یک دریا دشمن حمله کردن، کار هر کسی نیست، و بر فرض این که کسی حمله کند، دشمنان او را در میان میگیرند و در همان حمله اول، کار او را به آخر میرسانند.
ولی شجاع آن است که حمله میکند و دشمن را میکشد و مجروح مینماید و دشمنان پا به فرار میگذارند، و هر چه شجاعت او بیشتر باشد، ابتکار عمل بیشتری به دست او خواهد افتاد و اختیار حمله با او است ؛ به هر کجا بخواهد حمله میکند، و هر وقت بخواهد بر میگردد ، زیرا در این صورت دشمنان حالت دفاعی به خود میگیرند و اختیار از دست آنان بیرون میرود.
از نقل مداینی و ابومخنف معلوم میشود که اختیار حمله به دست حضرت علی اکبر علیهالسلام بود. او پی در پی حمله میکرد، و این کاشف از نهایت شجاعت او است، او حمله میکرد و دشمن از ترس فرار مینمود و در مقابل او هیچ کس
نمیماند، و به همین جهت، مجدّداً به گوشه دیگر و جماعت دیگری حمله میکرد و آنان را میکشت و یا فراری میداد، بی جهت که دشمنان فرار نمیکنند ؛ آن هم دشمنی به آن زیادت، و آن هم در برابر یک نفر، پس فرار آن گروه بیسبب نبوده است، تا خود را در مقابل او ذلیل نمیدیدند فرار نمیکردند و تا او را ما فوق خود بلکه گروه خود، نمیدیدند فرار نمیکردند.
آری! آنان همانند کبوترهایی که باز گرسنه شکاری بر آنها هجوم آورد فوری متفرّق میشدند، و چون در برابر او ثبات نداشتند از این جهت اختیار حمله به دست آن سروَر بود و مکرّر به خدمت پدر بزرگوارش میآمد و میگفت: پدر جان! تشنهام.
اگر دشمن توانایی مقابله با او را داشت نمیگذاشت حضرت علی اکبر علیهالسلام هر وقت که بخواهد برگردد و نزد پدر برود. این است سرّ آن که حضرت علی اکبر علیهالسلام پی در پی حمله میکرد که مداینی و ابومخنف نقل نمودهاند.
آیا باور میکنید که دشمنی انبوه در مقابل یک نفر، در هر حملهای، بی جهت فرار کنند و جای خود را خالی گذارند و متفرّق گردند؟ آیا تا کشته نمیدادند و خود را ذلیل نمییافتند، به چنین عملی اقدام میکردند؟
مرّة بن منقذ عبدی چون این شجاعت را از آن حضرت مشاهده نمود، نامردانه و ناگهانی، با نیزه بر آن سرور حمله کرد - مثل آنکه از پشت سر یا گوشه و کنار حمله کرد - و آن سرور را بر زمین افکند. در این هنگام همان جماعتی که از ترس او متفرّق شده و فرار کرده بودند، ناگهان او را احاطه کردند و با شمشیرهای خود او را قطعه قطعه کردند.
دشمن میخواست با این عمل نامردانه، گذشته را جبران نماید، آنها نوجوانِ حسین علیهالسلام را که از پا افتاده بود، با شمشیرهای خویش پاره پاره کردند، پس حضرت علی اکبر علیهالسلام کشته یک نفر نیست، بلکه جماعت زیادی در قتل او شرکت داشتند،
بی جهت نیست که حسین علیهالسلام میگوید:
«قتل اللّه قوماً قتلوک»(1)
حمید بن مسلم ازدی میگوید: وقتی حضرت علی اکبر علیهالسلام را کشتند، به گوش خود شنیدم که حسین علیهالسلام میگفت:
«قتل اللّه قوماً قتلوک یا بنیّ ! ما أجرأهم علی الرحمان و علی انتهاک حرمة الرسول ! علی الدنیا بعدک العفا»(2)
پسر جان! خدا بکشد کسانی را که تو را کشتند، اینان چه قدر بر خداوند پر جرئت و جسور هستند که به چنین معصیتی اقدام نمودند و هتک حرمت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نمودند.
آنگاه فرمود: خاک بر سر دنیا پس از تو.
«عفا» بمعنی هلاک است، و از این سخن، نهایت علاقه امام علیهالسلام به حضرت علی اکبر علیهالسلام معلوم میشود، و مثل آنکه حضرت دیگر راضی نیست دنیا پس از او آباد باشد.
راوی - حمید - گوید: گویا همین الان میبینم که زنی چون خورشید تابان از خیمهها بیرون آمد و با عجله خود را به نعش حضرت علی اکبر علیهالسلام رساند، و فریاد زد: ای پسر برادر! - پرسیدم این زن کیست؟ گفتند: زینب دختر فاطمه علیهاالسلاماست - حسین علیهالسلام آمد و دست زینب علیهاالسلام را گرفت و به خیمه برگرداند، آنگاه امام علیهالسلام آمد و جوانان بنی هاشم نزد او آمدند و فرمود: برادر خود را بردارید. آنها نعش حضرت
علی اکبر علیهالسلام را برداشته و در آن خیمهای که میدان جنگ جلو آن خیمه بود گذاشتند.(1)
مصیبت کشته شدن حضرت علی اکبر علیهالسلام بر امام علیهالسلام بسیار گران آمد و میتوان گفت که او را بیطاقت کرد که خود را به دو چیز تسلّی داد: با نفرین بر قومی که حضرت علی اکبر علیهالسلام را کشتند، و با اظهار تنفّر از دنیا.
مثل آنکه جناب زینب علیهاالسلام متوجّه این مطلب شد و خواست برادر خود را منصرف کند؛ این بود که با داد و فریاد آمد و خود را بر روی نعش حضرت علی اکبر علیهالسلام انداخت. گویا زینب علیهاالسلام با این عمل میخواست برادر را به هوش آورد تا آن مصیبت را فراموش کند.
امام علیهالسلام وقتی خواهرش را آن گونه مشاهده فرمود، نخواست دشمن خواهرش را در آن حال ببیند؛ مصیبت خویش را فراموش کرد و از جای خود برخاست و از نعش پسرش صرف نظر کرد، آمد و دست خواهرش را گرفت و او را به خیمه برگرداند.
به نظر نمیرسد که حضرت زینب علیهاالسلام در موقع شهادت هیچ یک از اصحاب، بیرون آمده باشد، حتّی در موقع شهادت حضرت ابوالفضل علیهالسلام در جایی ندیدهام که حضرت زینب علیهاالسلام بر سر نعش برادر آمده باشد، ولی به نظر میرسد که در موقع شهادت حضرت علی اکبر علیهالسلام ، امام علیهالسلام بیش از همه موارد و مصائب، بی طاقت گشته بود و به همین جهت، حضرت زینب علیهاالسلام، هم برادر را از آن مصیبت منصرف و هم خود را شریک در عزا نمود.
امام علیهالسلام پس از برگرداندن زینب علیهاالسلام به سراغ نعش پسرش میآید، در این موقع جوانان نیز حاضر میشوند، امام علیهالسلام به آنان میفرماید: جنازه برادر خود را بردارید و این در صورتی است که امام علیهالسلام نعش قاسم بن حسن علیهالسلام را خود بسوی خیمه برد!
1) - همان، ص 446 و 447.
نمیدانم چرا؟ آیا نعش فرزندش علی اکبر علیهالسلام پاره پاره شده بود و دیگر حسین علیهالسلام نمیتوانست به تنهایی او را بردارد، و یا آنکه امام علیهالسلام در آنوقت ناتوان شده و در اثر این داغ از پای درآمده بود، و یا اینکه در موقع شهادت قاسم علیهالسلام کسی از جوانان اهلبیت باقی نمانده، و همگی شهید شده بودند.
حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام بزرگترین فرزند حضرت امالبنین علیهاالسلام است. ابوالفرج اموی گوید: حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام ، اوّل برادران خود را - که فرزند نداشتند - به میدان فرستاد تا به شهادت برسند و او وارث برادران گردد، و پس از او نیز، همه اموال به وارثش، عبیداللّه بن عبّاس برسد.(1)
به نظر من، این سخن نادرست است. جاییکه عابس بن ابی شبیب شاکری، شوذب غلام شاکر را پیشاپیش خود به سوی دشمن روانه میکند و میگوید: اگر فردی از تو نزدیکتر داشتم دوست میداشتم او را روانه جنگ کنم و شهادت او را ببینم و بر آن صبر کنم تا به ثواب بیشتری نائل گردم، که امروز، روز عمل است و تا ممکن است بایست کاری کنم که موجب اجر باشد،(2)آیا روا است بگوییم: ابوالفضل العبّاس علیهالسلام برادران خود را جلوتر روانه جنگ نمود تا وارث آنان گشته و سهم الارث پسرش بیشتر گردد؟
به حق، مقام حضرت ابوالفضل علیهالسلام و نزدیکی او به امام علیهالسلام بیشتر از عابس بود، پس قطعاً حضرت ابوالفضل علیهالسلام برادران خود را جلوتر روانه جنگ کرد تا صبر کند و ثوابش بیشتر شود.
علاوه بر این، موقعیّت و عظمت حضرت ابو الفضل علیهالسلام ایجاب میکرد که
برادرانش او را حفظ کنند و پیش از شهادت آن حضرت، جان خود را فدای امام علیهالسلام نمایند.
به نظر من، نکتهای که ابوالفرج اموی گفته از نظر دنیا طلبان است که هر عملی را بر آن تطبیق میکنند، و من مقام حضرت ابوالفضل علیهالسلام را بالاتر از این حرفها میدانم که در آن وقت به فکر فرزندش باشد و بخواهد دارایی او را زیاد کند.
ملاحظه کنید! جناب مسلم بن عوسجه، در حال احتضار به حبیب بن مظاهر چه وصیت میکند،(1)او فقط به امام شهید چشم دوخته و از زن و فرزند و مال خویش چشم پوشیده است، آیا رواست که بگوییم، مسلم بن عوسجه بیش از حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام به امام علیهالسلام علاقمند بوده است؟
آری! دشمنان میخواهند از علو مقام حضرت ابوالفضل علیهالسلام بکاهند، و عمل خالصانه او را به خاطر دنیا قلمداد نمایند.
عجیب آن که همان ابوالفرج به سند خویش از عبداللّه بن ضحاک مشرقی نقل مینماید: حضرت ابوالفضل علیهالسلام به برادر خود عبداللّه بن علی گفت: تو برو و پیشاپیش من، جنگ کن تا شهادت تو را ببینم و به حساب خدا بگذارم و اجر ببرم، چون تو فرزند نداری.
پس عبداللّه، پیشاپیش او جنگ کرد و به وسیله هانی بن ثبیت حضرمی کشته شد.(2)
شما اگر در این نقل دقّت کنید، میبینید که حضرت ابوالفضل علیهالسلام مثل عابس میخواسته برای طلب اجر و احتساب در نزد خدا، برادرش جلوتر کشته شود و شهادت او را ببیند، ولی دشمنان جمله «چون تو فرزند نداری» را اضافه کردند و حال آن که این جمله به کلام سابق، یعنی طلب اجر و ثواب، مربوط نیست، چه
رسد به آن که علّت آن هم باشد.
بی جهت نیست که طبری از ابومخنف نقل مینماید:
«وزعموا أنّ العبّاس بن علی قال لإخوته من أمّه، عبداللّه وجعفر وعثمان: یابنی أمّی، تقدّموا حتّی أرثکم، فإنّه لا ولد لکم، ففعلوا، فقتلوا»(1)
«زعم» در جایی استعمال میشود که به مطلب، نسبت بطلان و دروغ داده شود. پس طبری میخواسته بفهماند که این گفته محدّثین و ناقلین، دروغ است.
از این گذشته، با وجود حضرت امالبنین علیهاالسلام چگونه حضرت ابوالفضل علیهالسلام میتواند وارث برادران شود؟ دشمنان، عمل حضرت ابوالفضل علیهالسلام و صبر او را که برای خدا و طلب اجر بود، مقدّمهای برای جمع مال، برای فرزندش عبیداللّه قرار دادند و آنچه را که نباید بگویند، گفتند و آنچه را که باید بگویند، کتمان کرده و نگفتند.
آنها اموری مثل: چه وقت حضرت ابوالفضل علیهالسلام به جنگ رفت؟ شجاعت او چه قدر بود؟ چند نفر از دشمنان را کشت؟ مخفی نمودند. مگر از دشمن چه انتظاری دارید ؟ ! ابومخنف در این موضوعها چیزی نقل نکرده، و از مورّخین دیگر مانند مدائنی و هشام کلبی نیز چیزی نقل نشده است.
و لکن از شعری که ابوالفرج از کمیت - شاعر اهلبیت علیهمالسلام در عصر حضرت باقر علیهالسلام - نقل نموده است، اندازه شجاعت حضرت ابوالفضل علیهالسلام و کثرت کشتار آن حضرت از دشمنان، و کشته شدن آن سرور به دست جماعتی از دشمنان، معلوم میشود؛ در آن اشعار آمده است:
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 448 و 449. (گمان کردهاند که عباس به برادران خویش که از یک مادر بودند، عبداللّه و جعفر و عثمان گفت: ای فرزندان مادرم، پیش روید تا وارث شما گردم که فرزند ندارید. آنها پیش رفتند و کشته شدند).
وأبوالفضل إن ذکرهم الحلو
شفاء النفوس من أسقام
قتل الأدعیاء إذا قتلوه
أکرم الشاربین صوب الغمام(1)
حضرت ابوالفضل، قمر بنی هاشم علیهالسلام ، صاحب پرچم امام علیهالسلام ، مردی زیبا،
خوش اندام و بلند قامت بود که چون سوار اسب میشد پاهای او بر زمین کشیده میشد.(2)در شجاعت حضرت ابوالفضل علیهالسلام همین بس که پرچمدار امام علیهالسلام بود، همان گونه که امیرالمؤمنین علیهالسلام پرچمدار پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود.
هنگامی که عدّه ای از اصحاب امام علیهالسلام در محاصره دشمن قرار گرفتند و لشکر ابن سعد آنان را از لشکر امام علیهالسلام جدا کرد، حضرت ابوالفضل علیهالسلام بر لشکر حمله نمود و آن چهار نفر را از محاصره بیرون آورد.(3)
اگر کسی در همین مطلب دقّت کند شجاعت والای آن حضرت را در مییابد. زیرا بدیهی است که یک یا چند نفر آنها را محاصره نکرده بودند و حمله حضرت ابوالفضل علیهالسلام و شکستن حصار در موقعی صورت خواهد گرفت که دشمن، تلفات سنگینی داده باشد و یا در خود توانایی مقاومت نبیند.
از جمله کارهایی که حضرت ابوالفضل علیهالسلام در کربلا انجام داد، آب آوردن اوست که بدین سبب به «سقّا» معروف شد. هنگامی که تشنگی بر امام علیهالسلام و اصحاب آن حضرت غلبه نمود، امام علیهالسلام ، عباس علیهالسلام را با سی نفر سواره و بیست نفر پیاده و بیست مشک آب روانه فرات نمود، آنها شبانه خود را به آب رساندند در حالی که پیشاپیش آنها، پرچم در دست نافع بن هلال بجلی بود - عمرو بن حجاج با پانصد سوار، مأمور حفظ فرات و جلوگیری از ورود اصحاب امام علیهالسلام بود که نتوانند قطرهای از آب بردارند - عمرو بن حجاج در آن موقع شب فریاد کرد که کیستی؟
نافع خود را معرفی نمود.
عمرو بن حجّاج گفت: برای چه آمده ای.
گفت: آمدهایم تا از این آب بیاشامیم.
گفت: از این آب تو بیاشام.
نافع گفت: به خدا سوگند ! تا حسین علیهالسلام و اصحاب او تشنهاند قطرهای از این آب نمینوشم.
عمرو گفت: ما را اینجا گذاشتهاند که از شماها جلوگیری کنیم و آنچه را که میخواهید نخواهد شد.
عمرو برای جلوگیری آماده شد، پیادهها وارد شریعه فرات شده، مشکها را پر کردند. عمرو بن حجّاج و یارانش پیش دویدند، حضرت عباس علیهالسلام و نافع به آنها حمله کردند، آنان فرار کردند، پس پیادهها مشکهای پر از آب را به خیمهها رساندند، در حالی که حضرت ابوالفضل علیهالسلام و سواران دیگر از آنان حمایت میکردند.(1)
نمیدانم این واقعه در شب تاسوعا بود یا شب عاشورا. این حکایت نیز حاکی از شجاعت حضرت ابوالفضل علیهالسلام است. مبارزه سی سوار با پانصد سوار و فرار آنها و موفقیّت این دسته اندک و رساندن آب به خیمهها، کار بسیار مشکلی است ؛ اگر چه به زبان و قلم آسان آید.
از این که نافع میگوید: به خدا سوگند! تا حسین علیهالسلام و اصحاب او تشنه باشند،
قطرهای از این آب نمینوشم، اندازه وفاداری و علاقه او به امام شهید دانسته میشود.
آری ! جا داشت که امام حسین علیهالسلام بگوید: اصحابی بهتر از اصحاب خودم نمیشناسم.
در هر حال، ابومخنف کیفیت کشته شدن حضرت ابوالفضل علیهالسلام را نیز نقل نکرده است، ولی شیخ مفید در کتاب ارشاد مینویسد: هنگامی که دشمنان بر اصحاب امام علیهالسلام غلبه کردند و عطش بر آن سرور غالب شد، امام علیهالسلام به قصد آب به
1) - همان، ص 412 و 413 ؛ مقاتل الطالبیین ، ص 78.
سوی فرات حرکت کرد و عباس علیهالسلام پیشاپیش او بود. سواران ابن سعد برای جلوگیری آماده شدند و یک نفر از طایفه «دارم» فریاد زد: نگذارید حسین علیهالسلام به آب رسد، میان او و آب حایل شوید.
امام علیهالسلام او را نفرین کرد و از خداوند خواست که او تشنه بماند.
مرد دارمی به غضب آمده و تیری به گلوی امام علیهالسلام زد که دو کف آن سرور پر از خون شد و به خداوند عرض کرد: خدایا! به تو شکایت میکنم از آنچه بر پسر دختر پیغمبر تو وارد میآید، پس امام علیهالسلام برگشت در حالی که خیلی تشنه بود و لشکر، حضرت عباس علیهالسلام را احاطه کردند و میان او و امام علیهالسلام جدایی انداختند. حضرت عباس علیهالسلام به تنهایی با آنان جنگید و پس از آنکه بدن آن سروَر پر از زخم و جراحت شد به حدّی که نمیتوانست حرکت نماید، زید بن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل سنبسی به کمک همدیگر، حضرت ابوالفضل علیهالسلام را شهید نمودند.(1)
طبری قصه رفتن امام علیهالسلام به سوی فرات و جلوگیری لشکر و تیر زدن مرد دارمی و نفرین امام علیهالسلام را از هشام نقل کرده است.(2)ولی این قسمت را «که حضرت ابوالفضل علیهالسلام پیشاپیش امام علیهالسلام بود و دشمن میان آن دو بزرگوار جدایی افکند و او کشته شد» ؛ نقل نکرده است.
در هر چه بتوان تردید کرد، در این موضوع نمیتوان تردید نمود که حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام برای آوردن آب به سوی فرات حرکت کرد، و لذا قبر او از قبور سایر شهدا دور تر است.
شیخ مفید در کتاب ارشاد مینویسد: «فإنّه دفن فی موضع مقتله علی المسنّاة
بطریق الغاضریّة، وقبره ظاهر».(1)
او در جای دیگری از ارشاد مینویسد: «ودفنوا العباس بن علی علیهماالسلام فی موضعه الذی قتل فیه علی طریق الغاضریّة حیث قبره الآن».(2)
از همین مطلب معلوم میشود که حضرت ابوالفضل علیهالسلام آخرین کسی است که از یاوران امام علیهالسلام باقی مانده بود، و اگر امام علیهالسلام به غیر از او یاورانی داشت، به وسیله آنها حضرت ابوالفضل علیهالسلام را به خیمه شهدا میآورد، ولی چون تنها بود و کسی از اصحاب و اهل بیت باقی نمانده بود، حضرت عباس علیهالسلام در همانجایی که کشته شد باقی ماند و در همان جا نیز دفن شد.
البته این امر موجب شد که زوّار، جداگانه به زیارت قبر آن حضرت مشرّف شوند، و برای آن جناب، بقعه و بارگاه و صحنی ساخته شود، و عظمت و علوّ شأن او در انظار افزوده گردد.
کوتاه سخن، اگر حضرت ابوالفضل علیهالسلام برای آوردن آب به سوی فرات نرفته بود، او نیز مانند شهدا در برابر امام علیهالسلام میجنگید و در همان جا دفن میشد. پس جدا شدن او از شهدا و شهادت او در طریق غاضریه، مؤید همین نقل شیخ مفید؛ است، ولی متأسّفانه مثل آن که صاحبان مقاتل نمیخواستند این امر روشن گردد، لذا سعی در کتمان آن کردند.
اکنون باید دید حضرت ابوالفضل علیهالسلام که برای آوردن آب به سوی شریعه فرات رفته بود آیا موفّق به ورود به شریعه فرات و آوردن آب شد ، و یا آن که پیش از آن که
به شریعه برسد دشمنان او را شهید کردند؟
ابوالفرج اصفهانی میگوید: شاعر درباره حضرت ابوالفضل علیهالسلام گفته است :
أحقّ الناس أن یبکی علیه
فتی أبکی الحسین بکربلاء
أخوه و ابن والده علی
أبوالفضل المضرّج بالدماء
و من واساه لایثنیه شیء
و جادله علی عطش بماء(1)
از این شعر معلوم میشود که حضرت ابوالفضل علیهالسلام به آب رسیده بود و به جهت یاد آوردن تشنگی امام علیهالسلام - با آن که تشنه بود - از آب نیاشامید، و این مواساتی از او نسبت به امام علیهالسلام بوده است، و چنین نبوده که پیش از آن که به آب برسد دشمنان او را از پای درآورده باشند.
آری! بی سبب نیست که دشمنان کیفیّت شهادت آن حضرت را کتمان کردهاند و بدین وسیله خواستند شجاعت و مواسات او را با حسین شهید علیهالسلام مخفی نموده باشند.
من ازنقل شیخ مفید رحمهالله چنین میفهمم که دشمنان، حضرت ابوالفضل علیهالسلام را
هدف تیر و سنگهای خود قرار داده بودند و به اندازهای آن حضرت را تیر باران نمودند که بدنش پر از زخم شد و قادر بر حرکت نبود. این حاکی از نهایت شجاعت او است که دشمن او را از دور هدف تیر و یا سنگ قرار داده بود و اگر از نزدیک به او ضربت وارد میآوردند یا با شمشیر یا نیزه، او را از اسب بر زمین میانداختند، چنین نبود که بدن او پر از زخم شود و دیگر نتواند حرکت نماید. و عجیب این که در این حال هم، دو نفر ظالم همدست شدند و به کمک یکدیگر او را شهید نمودند.
شیخ صدوق رحمهالله در کتاب امالی خود به سند معتبر از ابوحمزه ثمالی نقل مینماید: امام سجاد علیهالسلام به عبیداللّه بن عباس بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام نگاه کرد و اشکش سرازیر شد و فرمود: سخت ترین روزها بر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم روز اُحد بود که
1) - مقاتل الطالبیین، ص 55.
حمزه، عموی او، اسداللّه و اسد رسوله، کشته شد، و پس از آن، روز جنگ موته بود که جعفر بن ابیطالب علیهالسلام در آن روز کشته شد، و روز حسین علیهالسلام سخت ترین روزها بود که سی هزار نفر اطراف او را احاطه کردند در حالی که همگی خود را مسلمان میخواندند و به جهت تقرّب به خدا، خون او را ریختند «ظلماً وعدواناً»، و به
مواعظ او ترتیب اثر ندادند.
آنگاه فرمود: خداوند رحمت کند عمویم عبّاس علیهالسلام را که برادرش را بر خود مقدّم داشت و جان خود را فدای او نمود و در راه او، دو دست او را بریدند ! پس خداوند به او دو بال عنایت نمود تا مانند جعفر بن ابیطالب، با ملائکه پرواز کند. و از برای عباس علیهالسلام در نزد خداوند مقامی است که تمامی شهدا آرزو دارند که به آن درجه برسند.(1)
مراد از جمله «فلقد آثر وأبلی وفدی أخاه بنفسه حتّی قطعت یداه»، شاید همین گذشت و ایثار او از نوشیدن آب باشد، و «ابلی» اگر فعل مجهول باشد، مقصود همین است که گرفتار بلا و امتحان شد، و اگر فعل معلوم باشد، مقصود آن است که میخواست کاری کند که از دیگران ساخته نبود، خود را در روز روشن و در برابر چشم دشمنان به شریعه فرات رساند و از برای اطفال تشنه لب امام علیهالسلام ، آب آورد و به خیمهها رساند، او خود را گرفتار دشمنان کرد، و در این راه، جان خود را فدای امام علیهالسلام نمود، و دو دست او را از بدن جدا کردند.
از همین حدیث شریف معلوم میشود که گرفتاریها و ابتلائات حضرت ابوالفضل علیهالسلام را هیچیک از شهدای دیگر نداشتند و هیچ کسی مانند او ایثار ننمود. بیجهت به آن مقام و منزلت نرسید که تمامی شهدا در آرزوی مقام او باشند. از این که او آخرین فردی بود که شهید شد، معلوم میشود که او در مصائب، شریک برادر بوده و چون دید برادرش بسیار تشنه است و عطش بر او غلبه کرده، خواست به آن
1) - امالی صدوق، ص 548، مجلس 70، ح 10.
سرور آب برساند، و چون حسین علیهالسلام را از او جدا کردند، او به تنهایی به سمت شریعه رفت و پس از آنکه داخل شریعه فرات شد و عطش امام علیهالسلام را بیاد آورد آب نیاشامید، «وجادله علی عطش بماء».
این همان ایثاری است که حضرت ابوالفضل علیهالسلام انجام داد و تشنه کام از شریعه بیرون آمد، و به قصد بردن آب به طرف خیمه گاه حرکت کرد، جنگ او در مقام اظهار شجاعت و حمله بر دشمن و کشتن آنان نبود، او سقای کربلا است و در فکر آن است که آب را به برادر برساند، در این موقع است که دچار حملات دشمنان از دور میگردد و بدن آن سرور پر از جراحت و زخم میشود، به حدّی که قادر بر حرکت نیست.
آری! حضرت ابوالفضل علیهالسلام دو دست خود را در این راه داد و به این ترتیب، از شهدای دیگر جدا شد، چون فکر او از دیگران جدا و مقصد او از دیگران عالیتر بود. آنان با دشمنان میجنگیدند و ابوالفضل علیهالسلام در صدد این بوده که دشمنان را از شریعه فرات و پس از آن از خود دور کند، تا آب به دست آورده را، به امام تشنه لب و حرم او برساند. او به تنهایی در این راه قدم برداشت و در مراجعت، در همان راه شهید و دفن شد تا مردم بدانند که او به تنهایی برای نجات برادر از تشنگی کشته شد و در این راه جان خود را فدا نمود و برای او در این عمل شریکی نیست.
در زیارت نامه حضرت قمر بنی هاشم علیهالسلام آمده است:
«فنعم الصابر المجاهد المحامی الناصر و الأخ الدافع عن أخیه، المجیب إلی طاعة ربّه، الراغب فیما زهد فیه غیره من الثواب الجزیل، و الثناء الجمیل، والحقک اللّه بدرجة آبائک فی جنّات النعیم»(1)
1) - مفاتیح الجنان، زیارت نامه حضرت ابوالفضل علیهالسلام .
ابومخنف، موضوع شهادت قاسم بن الحسن علیهالسلام را قدری مفصّل نوشته است، البته چیزی ننوشته است که دلالت بر شجاعت آن حضرت داشته باشد. او از حمید بن مسلم نقل مینماید که پسری چون پاره ماه، به سمت لشکر آمد. در دست او شمشیری بود و پیراهنی بر تن داشت و دو نعلین به پا که بند یکی از آن دو پاره شده بود. عمرو بن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند ! به او حمله میکنم.
گفتم: سبحان اللّه ! برای چه به این امر اقدام میکنی؟ همین گروهی که او را احاطه کردهاند، او را کفایت میکنند و نیازی به تو نیست.
گفت: به خدا سوگند ! بر او حمله میکنم. پس بر او حمله کرد و با شمشیر، چنان ضربتی بر سر او وارد ساخت که بر زمین افتاد. پس عموی خود را به یاری طلبید و امام حسین علیهالسلام با سرعت و شتاب فوق العاده آمد و چون شیر غضبناک، با شمشیر بر عمرو بن سعد حمله کرد. عمرو، دو دست خود را جلو شمشیر آورد، دست از مرفق جدا شد. عمرو از کنار قاسم علیهالسلام دور شد و صیحهای کشید. سوارانی چند از اهل کوفه آمدند تا عمرو را از دست حسین علیهالسلام نجات دهند، در این موقع، عمرو زیر سم اسبها پامال شد و به درک رسید. چون گرد و غبار فرو نشست، دیدند که حسین علیهالسلام بالای سر قاسم ایستاده و قاسم علیهالسلام پاهایش را به زمین میکشد و جان
میدهد و حسین علیهالسلام میگوید: از رحمت خداوند دور باد گروهی که تو را کشتند ! و جدّت در روز قیامت با آنان دشمنی مینماید.
سپس فرمود: بر عموی تو سخت است که او را بخوانی امّا نتواند جوابت دهد، یا جوابت دهد امّا برای تو فایدهای نبخشد. امروز، دشمنان ما زیاد و یاوران ما اندک هستند.
آنگاه امام علیهالسلام او را برداشت در حالی که سینه خود را به سینه او گذاشته بود و پاهای قاسم علیهالسلام به روی زمین کشیده میشد ؛ او را آورد و نزد علی اکبر علیهالسلام و جوانان
کشته شده ازاهل بیت گذاشت.(1)
حمید بن مسلم، کیفیّت جنگ کردن حضرت قاسم علیهالسلام و مدّت جنگ و کشته یا زخمی شدن نفرات را شرح نداده، بلکه به همان لباس جنگ نپوشیدن قاسم و سخن خودش با عمرو بن سعد ازدی، اکتفا کرده است.
پوشیده نماند که این حمید بن مسلم از دشمنان امام علیهالسلام و از لشکریان ابن سعد است، عمر بن سعد، او و خولی بن یزید را عصر روز عاشورا، با سر امام شهید علیهالسلام روانه کوفه نمود، حمید بن مسلم کسی است که از طرف ابن سعد، مأمور بود که خبر سلامتی عمر و فتح و پیروزی ابن زیاد و کشته شدن حسین علیهالسلام را به خانواده عمر بدهد. پس در گفتههای او باید با احتیاط نظر نمود.
به گمان من، حمید بن مسلم میخواست که از مقام جناب قاسم علیهالسلام بکاهد و بگوید: از بس ناتوان بود، لباس رزم به تن نکرده بود. اگر این نقل صحیح باشد میتوان گفت: خود جناب قاسم علیهالسلام عمداً لباس جنگ نپوشید، چنانکه عابس بن ابی شبیب هم برای اظهار شجاعت و شوق به لقاءاللّه، لباس جنگ را از تن بیرون کرد، بعید نیست که قاسم علیهالسلام به لحاظ این دو امر، از اوّل لباس جنگ نپوشیده بود.
کعب بن جابر در توصیف شهدای کربلا، با زبان شعر میگوید:
و قد صبروا للطعن والضرب حُسّراً
و قد نازلوا لو أنّ ذلک نافع(2)
از این شعر معلوم میشود که جنگ کردن بدون لباس رزم، اختصاص به عابس نداشته است، بلکه این شیوه شهدای کربلا بود. در هر صورت، از گفته حمید بن مسلم معلوم میشود که قاسم با جماعتی از لشکریان مشغول جنگ بوده و آنان او را احاطه کرده بودند تا آن که عمرو بن سعد ازدی آمد و او را شهید کرد. پس در این
مدّت مشغول جنگ بوده، و متأسفانه حمید بن مسلم و دیگران، شجاعت و جنگیدن او را در آن مدّت مخفی نمودهاند و به آن اشارهای ننمودهاند. از این که تا قاسم علیهالسلام عموی خود را طلبید امام علیهالسلام خود را با شتاب به او رساند، دانسته میشود که میدان جنگ، نزدیک خیمهها و رو به روی امام علیهالسلام بوده و بعید نیست که زنان نیز اگر میخواستند، میتوانستند میدان جنگ و معرکه را مشاهده کنند.
به عقیده من، یکی از سختترین ساعات روز عاشورا بر امام علیهالسلام و بزرگترین مصائب سید الشهداء علیهالسلام همین بود که به بالین نعش یتیم برادر بیاید و جان کندن او را مشاهده کند، خود آن سرور فرمود: به خدا سوگند! بر عموی تو بسیار ناگوار است که او را بخوانی و تو را اجابت نکند، و یا آن که فایدهای برای تو نبخشد.
و سخت تر از دیدن این منظره، حمل نمودن جناب قاسم توسط شخص امام علیهالسلام به سوی خیمه و گذاردن بدن او نزدیک نعش جوانش، حضرت علی اکبر علیهالسلام است، اگر از اصحاب و اهل بیت، کسی باقی مانده بود حسین علیهالسلام را یاری مینمود و نعش قاسم علیهالسلام را برمیداشت.
شاید در آن موقع که حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام گرفتار دشمنان بوده است، جناب قاسم علیهالسلام در این جا گرفتار دشمن گردید . در هر صورت، امام حسین علیهالسلام قاسم را از میان لشکر بیرون برد و در خیمهای که نعش شهدا بود، قرار داد، و بدین وسیله، نعش مطهّر آنان را نیز حفظ نمود، و میتوان گفت که آنها، در همان
جایی که امام آنها را جمع کرده بود، دفن شدند، و همه اصحاب و اهل بیت در یک جا و نزدیک حسین علیهالسلام دفن شدند، چنانکه به این امر اشاره خواهم نمود.
در اینجا نکتهای است که مناسب است آن را تذکّر دهم. این که امام حسین علیهالسلام سینه حضرت قاسم علیهالسلام را به سینه خود گذاشت، برای چه پاهای قاسم علیهالسلام بر زمین کشیده میشد؟ آیا قامت قاسم بلندتر از امام علیهالسلام بوده و یا آن که امام علیهالسلام خمیده شده بود، و یا آن که اعضای بدن قاسم، قطعه قطعه شده بود و نزدیک بود که از هم جدا شود، به همین جهت، حسین7 خم شده و به آهستگی و احتیاط، او را میبرد تا اعضای شریف او از هم جدا نشود؟
پیاده جنگ کردن امام علیهالسلام با سواران و پیادگان دشمن
صبح عاشورا باحمله سواران امام علیهالسلام ، سواران ابن سعد فرار کرده ونتوانستند در مقابل سواران امام علیهالسلام مقاومت نمایند و بیچاره شده بودند و چون این منظره را عمر بن سعد دید، حصین بن تمیم را طلبید و پانصد تیرانداز به کمک آنان روانه نمود، تیراندازان، تمامی اسبهای سپاه امام علیهالسلام را از پا درآوردند، پس از آن، لشکریان امام علیهالسلام همگی پیاده جنگ میکردند.(1)و برای خود امام علیهالسلام نیز اسبی باقی نمانده بود که سواره جنگ کند، به همین جهت، موقعی که یاوران آن حضرت کشته شدند و نوبت جنگ و دفاع از حرم مطهر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امام علیهالسلام رسید، پیاده جنگ میکرد.
ابومخنف از حمید بن مسلم نقل مینماید: امام علیهالسلام پیاده جنگ میکرد و مانند سواری شجاع، خود را از تیرها حفظ مینمود، و جای مناسب برای حمله را میجست تا ضربت خود را به آنجا فرود آورد و بر سواران حمله مینمود.(2)
حمید بن مسلم که از دشمنان است به همین اندازه اعتراف، اکتفا نموده و عظمت و شجاعت امام علیهالسلام را ستوده است، جنگ پیاده با سواران، جنگ داغدیده
لب تشنه و مصیبت های گوناگون دیده، با آن همه شجاعان از عجائب است. آن حضرت در عین حال که با سواران میجنگید میبایست خود را از شرّ تیراندازان هم محفوظ بدارد و تیرها را از خود دور کند و اسبها را از پای درآورد و نقطه ضعف دشمن را در نظر بگیرد و به سواران بتازد. این کارها را امام شهیدان به خوبی انجام میداد.
ابومخنف از حمید بن مسلم نقل میکند که او میگوید: به خدا سوگند! کسی را ندیدم که دشمن او را احاطه کرده باشد و یاوران و اهل بیت او کشته شده باشند، درعین حال، شجاع تر و قوی دل تر از حسین علیهالسلام باشد، نظیر حسین را نه پیش از او و نه پس از شهادت او ندیدم. جنگجویان پیاده، از جلو شمشیرش مانند گوسفندانی که گرگ بر آنان بتازد، فرار میکردند.(1)
از این عبارت معلوم میشود که امام علیهالسلام با پیادهها نیز جنگ میکرده و چنین نبوده که فقط با سواران بجنگد، اگر گرگی در گلّهای بیفتد و بر آنان بتازد، همه گوسفندان متفرق میشوند و توانایی حمله و مقاومت در آنان نیست، و این بهترین تعبیری است که در مقام توصیف حمله امام علیهالسلام به پیادهها بیان شده است، آنها هر اندازه که زیاد بودند، در برابر امام علیهالسلام نمیتوانستند مقاومت کنند، مثل کبوتران که هر اندازه زیاد باشند در مقابل یک باز شکاری نمیتوانند مقاومت کنند و چارهای جز فرار و پراکنده شدن ندارند.
با وجود آنکه این گونه توصیف از شجاعت امام علیهالسلام مینمایند، ابو مخنف ونظایر او نقل نمیکنند که چند نفر به دست امام کشته شدند! جای تعجب است که همین ابومخنف، تعداد زخمهایی را که در اثر ضربت نیزه و شمشیر بربدن امام علیهالسلام وارد آمده بود، متذکر میشود،(2)ولی تعداد مقتولین به شمشیر امام را نمینویسد.
طبری مینویسد: امام علیهالسلام مدّت زیادی زنده بود و اگر دشمن میخواست میتوانست او را بکشد، ولی هر کس میخواست این کار بدست دیگری انجام شود تا در خون آن حضرت شریک نشود، و هر گروه، این کار را به دیگری محوّل مینمود و از این کار کنارهگیری میکرد.
این روایت را ابومخنف از حمید بن مسلم نقل نموده و طبری نیز از او نقل کرده است.(1)به نظر من، این نقل دروغ است. وقتی آنها دیدند امام علیهالسلام دیر کشته شد و مقاومت یک نفر با آن همه دشمن و فرار آنها از شمشیر او، جای تعجب است ، این دروغ را ساختند و گفتند: اگر دشمن میخواست میتوانست او را زودتر بکشد ، ولی هر کس میخواست این کار را به گردن دیگری بیندازد. این را گفتند تا از عظمت شجاعت آن حضرت بکاهند و عذری بتراشند.
این دشمن خدا دروغ گفته است. آن جماعت برای کشتن امام حسین علیهالسلام و ریختن خون او و گرفتن جایزه از یزید و ابن زیاد در آنجا گرد آمده بودند، پس چرا هر کس میخواست دیگری او را بکشد؟ آیا این جماعت از خدا میترسیدند و از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم شرم مینمودند؟ اگر این جماعت به خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایمان داشتند، چرا او را یاری نکردند و اصحاب و اهل بیت او را کشتند و از هر کاری که از دستشان بر میآمد، کوتاهی نکردند؟ مگر این جماعت نبودند که به خیمهها حمله نموده و اثاث آن را غارت کردند؟ مگر شمر با جماعتی در حالی که امام علیهالسلام زنده بود، به خیمهها حمله نکرد و قصد سوزاندن خیمهها را با هر کس که در آن بود نداشت؟ پس برای چه میخواستند دیگری این کار را بکند؟
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 452.
حقیقت مطلب این است که روباه از شیر وحشت دارد، هر اندازه که شیر ضعیف و ناتوان باشد.
این جماعت از حسین علیهالسلام میترسیدند و موقعی که آن حضرت بر زمین افتاده و ضعف بر بدن آن سرور غالب شده بود، از نزدیک شدن به او وحشت داشتند. این است که هر کس میخواست دیگری برود و اگر خطری هست متوجّه او شود، نه آن که میتوانستند بکشند ولی نمیخواستند، بلکه آنان از نزدیک شدن به آن حضرت وحشت داشتند.
به گمان من، همین موقع امام علیهالسلام را از دور سنگ باران کردند، چنانکه همین عمل را با عابس بن ابی شبیب کردند. آنها ترسیدند که به او نزدیک شده و با او روبرو شوند، ولی ناجوانمردانه از دور به او حمله کرده و سنگ بارانش نمودند.
امام باقر علیهالسلام میفرماید: پدرم در خیمه مریض بود و من میدیدم که امام علیهالسلام گاهی بر میمنه و گاهی بر میسره و گاهی بر قلب لشکر حمله میکرد. او را به گونه ای کشتند که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن که سگ ها را اینگونه بکشند نهی کرده بود. او را با شمشیر، نیزه، سنگ، چوب و عصا کشتند، و پس از مرگ او نیز، اسبها را بر بدن شریف او تازاندند.(1)
دشمنان با استفاده از سنگ،چوب، تیر و نیزه به امام علیهالسلام حمله کردند و آن حضرت را به شهادت رساندند.
این گونه کشتن، کاری ناجوانمردانه است، و اگر دشمن پست باشد چنین عملی را انجام میدهد. اگر در میان لشکر دشمن، مرد شجاعی بود، باید میآمد و با امام علیهالسلام میجنگید و او را از پای در میآورد و چون کسی از لشکر دشمن حریف او نبود، آنها از دور، تیر، سنگ، چوب و عصا پرتاب میکردند.
دشمنان چون نمیتوانند به عجز خود اعتراف کنند ، مطلب را در لفاف
1) - بحار الانوار، ج 45، ص 91.
میگذارند و میگویند: امام علیهالسلام افتاده بود و هرکس میخواست دیگری او را بکشد.
مؤیّد این نظر ما، کلام راوی است. او به دنبال همان سخن میگوید: سپس شمر فریاد زد: وای بر شما! منتظر چه هستید؟ او را بکشید. پس از هر طرف به آن حضرت حمله کردند.(1)
اگر امام علیهالسلام این اندازه ضعیف شده بود که میتوانستند او را بکشند، ولی هر کسی میخواست که این کار را به عهده دیگری بیندازد، پس برای چه هنگامی که شمر فرمان حمله داد، از هر طرف همگی بر او حمله کردند؟ چرا یک نفر نرفت تا این کار را انجام دهد؟ مگر از دشمن چه توقعی باید داشت؟!
این قصّه مرا به یاد مکالمه طارق بن عمر با حجاج بن یوسف میاندازد. هنگامی که عبداللّه بن زبیر کشته شد و حجاج بن یوسف از کشته شدن او با خبر شد، سجده شکر به جا آورد و با طارق بن عمر بر سر نعش عبداللّه آمد.
طارق گفت: زنان، همچون عبداللّه فرزندی نزاییدهاند.
حجاج به او گفت: آیا تو دشمن امیرالمؤمنین (عبدالملک بن مروان) را مدح میکنی؟
طارق گفت: این سخن برای ما بهتر است و به نفع ما تمام میشود، و گرنه برای ما چه عذری باقی میماند ؟ هفت ماه او را محاصره کردیم، او نه خندقی کَند و نه قلعه محکمی داشت، و در هر مرتبه که با او جنگ کردیم او بر ما غالب میشد.
سخن حجاج و طارق به گوش عبدالملک رسید و عبدالملک هم به نفع طارق قضاوت نمود.(2)
آری! شجاعت امام علیهالسلام مانع از این بود که بتوانند فوری او را از پای درآورند، و بالاخره پس از مدّتها جنگ و گریز، دسته جمعی دور او را گرفته و ناجوانمردانه و
به طرز فجیعی در قتل آن سرور شرکت نمودند.
پس دشمنان برای عذر خود، چنین مطالبی را ساختند که امام علیهالسلام افتاده بود و کشتن او آسان بود، ولی هر کس میخواست این کار را به دیگری واگذار کند ! کسانیکه به طفل صغیر رحم نمیکنند و دسته جمعی امام علیهالسلام را مورد حمله قرار میدهند و از دادن آب، در آن حال ضعف و ناتوانی، با مطالبه مکرر او خودداری میکنند، از کشتن آن بزرگوار چه وحشتی دارند؟ آنان برای همین کار به کربلا آمده بودند. آنها زودتر از آن وقت نمیتوانستند او را شهید کنند، و همین طولانی شدن جنگ، حاکی از نهایت شجاعت امام علیهالسلام است.
امام علیهالسلام در روز عاشورا، چندین مرتبه دشمن را، چه به صورت فردی و چه به صورت دسته جمعی، نفرین نمود:
1 - مسروق بن وائل گوید: در میان نخستین سوارانی بودم که به سوی حسین رفتند، با خود گفتم که پیشاپیش سواران باشم، شاید سر حسین نصیب من گردد و نزد ابن زیاد ببرم و به مقام و منزلتی برسم. هنگامی که نزد حسین رسیدم، یکی از افراد لشکر - که به او پسر حوزه میگفتند - جلو رفت و به اصحاب امام علیهالسلام گفت: آیا حسین میان شما هست؟ امام علیهالسلام ساکت شد و کسی هم به او پاسخ نداد، دوباره سؤال کرد، باز امام ساکت ماند. در مرتبه سوم، امام علیهالسلام فرمود: بگویید که این حسین است. با او چه کاری داری؟ ابن حوزه گفت: ای حسین! بشارت باد تو را به آتش جهنم!! امام علیهالسلام فرمود: دروغ میگویی، بلکه من نزد خدای غفور و شفیع مطاع (پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) میروم، تو کیستی؟ گفت: ابن حوزه هستم. امام حسین علیهالسلام دو دست خود را بلند کرد و دعا نمود و از خدا خواست که او را به آتش بسوزاند. ابن حوزه به غضب آمد و خواست خود را به امام علیهالسلام برساند، امّا میان او و امام علیهالسلام
نهری بود، خواست با اسب به آن طرف بپرد که از اسب افتاد و پای او در رکاب ماند، اسب او را به این سو و آن سو میکشاند و قسمتی ازبدن او قطعه قطعه شد و قسمت دیگر در رکاب مانده بود.
چون مسروق این کرامت را مشاهده نمود، از میدان جنگ برگشت و گفت: از این اهل بیت چیزی به چشم خود دیدم که دیگر با آنان جنگ نخواهم کرد.(1)
اگر مسروق به خداوند ایمان داشت، میبایست امام علیهالسلام را یاری کند نه آن که
به کنارهگیری از جنگ اکتفا کند.
2 - حمید بن مسلم میگوید: امام علیهالسلام آب میطلبید و شمر میگفت: به خدا سوگند! به آب نمیرسی، بلکه به آتش خواهی رسید. پس مردی گفت: یا حسین! آیا فرات را نمیبینی که چون شکم ماهی موج میزند ؟ ! به خدا سوگند ! از این آب نخواهی چشید و تشنه جان میدهی. پس حسین علیهالسلام در حقّ او نفرین کرد و از خدا خواست تا او را تشنه بمیراند. حمید گوید: به خدا سوگند! این مرد فریاد میزد: به من آب بدهید. پس برای او آب میآوردند، آب را میآشامید به حدّی که از دهان او بیرون میریخت، امّا باز میگفت: به من آب بدهید که از تشنگی هلاک شدم و کار او همین بود تا آن که هلاک شد.(2)
3 - موقعی که امام علیهالسلام میخواست به سمت شریعه فرات برود، شخصی از طایفه «ابان بن دارم» به لشکر گفت: وای بر شما! جلو او را بگیرید. امام علیهالسلام در حقّ او نفرین کرد و از خدا خواست که او را تشنه بدارد. راوی میگوید: به خدا سوگند! چیزی نگذشت که خدا مرض عطش را بر او مسلط کرد و از آب سیر نمیشد. قاسم بن اصبغ بن نباته گوید: کوزههای آب را برای او خنک میکردند و در آن شکر میریختند، او فریاد میزد: به من آب بدهید که از تشنگی هلاک شدم. پس ظرف
بزرگی از آب که افراد زیادی را سیراب مینمود به او میدادند، او میآشامید و لختی میخوابید، آنگاه فریاد میزد: وای بر شما ! به من آب بدهید که از تشنگی هلاک شدم. پس از مختصر زمانی شکم او ترکید.(1)
اما نفرین آن حضرت به لشکریان:
4 - در موقع کشته شدن حضرت علی اکبر علیهالسلام ، حضرت خطاب به دشمنان فرمود:
«قتل اللّه قوماً قتلوک»(2)
5 - بر سر نعش جناب قاسم علیهالسلام حضرت فرمود:
«بعداً لقوم قتلوک ومن خصمهم یوم القیامة فیک جدّک»(3)
6 - در موقع کشته شدن طفل صغیر علیهالسلام حضرت فرمود:
«وانتقم لنا من هؤلاء الظالمین»(4)
7 - آن هنگام که نزدیک آب رسید و خواست آب بیاشامد، حصین بن تمیم تیری به دهان آن سرور زد، حضرت خون را میگرفت و به سمت بالا پرتاب میکرد و پس از حمد و ثنای الهی، دو دست خود را جمع نمود و فرمود:
«اللهم احصهم عدداً، واقتلهم بدداً ولا تذر علی الأرض منهم أحداً»(5)
8 - در آن موقع که عبداللّه بن حسن علیهالسلام نزد حضرت آمد و بحرّ بن کعب او را با شمشیر زد، حضرت فرمود:
«اللهم فإن متعتهم إلی حین ففرقهم فرقاً واجعلهم طرائق قِدداً ولا
ترض عنهم الولاة أبداً، فإنّهم دعونا لینصرونا، فعدوا علینا فقتلونا».(1)
امام علیهالسلام در ساعات بسیار سخت و ناگوار روز عاشورا نفرین میکرد، از بس که امر بر او ناگوار میآمد، متوجّه خداوند میشد و به وسیله نفرین، تا حدّی از مصیبت وارده تخفیف و خود را تسکین میداد .
اهل کوفه مبتلا به نفرین امام علیهالسلام شدند و از آن ظالمین، به وسیله مختار بن ابی عبیده ثقفی انتقامها گرفته شد و بسیاری از آنان کشته شدند. آنها مورد غضب فرمانروایان واقع گردیدند و زیر ظلم و ستم حجاج بن یوسف قرار گرفتند و پریشانحال ترین و بیچارهترین مردم مملکت خویش گردیدند. والیان، همیشه از آنان ناراضی بودند و اختلاف، نفاق، پریشانی و بدبختی دامنگیر آنان شده بود، و تا مدّتها کوفه، مرکز تحوّلات و تغییر والیان بود، مثل آمدن مختار و حجاج و خروج خوارج. در اثر دعای امام علیهالسلام به بدترین وضع زندگانی میکردند که از حدیث ابوالسرایا، تا حدودی به وضع کوفه آشنا شدید.
پس از آن که یاران امام علیهالسلام کشته شدند، حضرت مدتی با سواران و مدتی با پیادگان جنگ نمود که همه آنها از جلو شمشیر او فرار میکردند. تفاوت میان شجاعت امام علیهالسلام و شجاعان لشکر به قدری زیاد بود که آنان توان و اقتدار روبه رو شدن و جنگیدن با امام علیهالسلام را در خود نمیدیدند و سواره و پیاده آنها از جلو شمشیر او فرار میکردند. آنها جرأت حمله انفرادی نداشتند و فقط به طور دسته جمعی حمله میکردند، و چون امام علیهالسلام حمله میکرد، فرار میکردند. باز در اثر اتفاق و همراهی با جماعت، قوی میشدند و حمله میکردند و دوباره با حمله امام علیهالسلام فرار
1) - همان ، ص 451 ؛ ارشاد، ج 2، ص 110 و 111.
میکردند و اگر میتوانستند در همین موقع آسیبی میرساندند. آنان حتّی در آن موقع که امام علیهالسلام به شدّت ناتوان و ضعیف شده بود، جرأت این که به تنهایی حمله کنند را نداشتند و حتّی وقتی که شمر آنها را ملامت کرد که منتظر چه هستید؟ آنها از هر طرف به امام علیهالسلام حمله نمودند، نه آن که کسی به تنهایی از یک طرف جلو برود و حمله نماید.
چون دشمن در خود احساس ضعف میکرد، امام علیهالسلام را از دور، هدف تیر و سنگ قرار میداد، و این دستور عمرو بن حجاج زبیدی به لشکر بود که مورد تصویب ابن سعد قرار گرفته بود، او گفت: با اصحاب مبارزه نکنید، اینها کم هستند و اگر به آنان فقط سنگ بیندازید، همه را میکشید.
شیخ طبرسی در «اعلام الوری» از حمید بن مسلم نقل مینماید که چون امام علیهالسلام حمله مینمود، از جلو او فرار میکردند. وقتی شمر چنین دید دستور داد که تیراندازان امام علیهالسلام را تیرباران نمایند، و آنها، امام علیهالسلام را تیرباران کردند و بدن آن حضرت مانند خارپشت شد و حضرت از حمله خودداری نمود و دشمنان در مقابل او ایستادند.(1)
این نقل، بیانات گذشته ما را تأیید مینماید و معلوم میشود که چرا امام علیهالسلام را از دور، هدف تیر و سنگ قرار میدادند و چرا به طور دسته جمعی حمله میکردند.
آری! امام علیهالسلام از چنان شهامت و شجاعتی برخوردار بود که آنها جرأت روبهرو شدن با او را نداشتند، حتی موقعی که بدن امام علیهالسلام چون خارپشت شد و از خستگی ایستاد، باز هم دشمنان جرأت حمله یا نزدیک شدن به او را نداشتند و در مقابل او ایستادند.
طبری از ابو مخنف نقل مینماید: وقتی امام علیهالسلام از جنگ ناتوان شده و روی زمین نشسته بود، فرزند کوچکی را آوردند و به او دادند، حضرت او را در دامن خود
1) - اعلام الوری ، ج 1 ، ص 468 و 469.
نشاند. در این حال، یکی از طایفه بنی اسد با تیری گلوی آن طفل را پاره نمود. امام علیهالسلام دو دست خود را از خون پر کرد و به زمین ریخت و گفت: خداوندا ! ظالمین را مجازات کن و از آنان انتقام بگیر.(1)(2)
ابومخنف در مورد شهادت طفل صغیر بیش از این سخن نگفته ؛ و ننوشته است که امام علیهالسلام از لشکر برای طفل آب طلبید. راستی که لشکریان، دشمنی را از حدّ گذراندند ؛ حسین علیهالسلام در آن حالت ناتوانی که از جنگ خسته شده و میان آنان و اهلبیت خود به روی زمین نشسته و با بچه کوچک خود وداع و او را نوازش مینماید، آیا رواست که به جای آن که به طفل صغیر آب بدهند، در برابر چشم پدر - پدری که داغ جوان دیده و علی اکبر علیهالسلام او کشته و پاره پاره شده - طفل کوچک او را که در دامن گرفته، هدف تیر قرار دهند و گلویش را پاره کنند ؟ ! البته در این موقع که امام علیهالسلام بیطاقت شده بود، از حال خود و ظلم دشمنان به خدا شکایت کرد و از او خواست که از ظالمین انتقام بگیرد. امام علیهالسلام با ذکر خداوند، خود را تسلیت میداد: «اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوب ؛ آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مییابد».
به راستی میتوان گفت که امام علیهالسلام با این مصیبت، همه مصائب خویش را فراموش نمود.
در همین احوال، مصیبت دیگری نیز نظیر این مصیبت پیش آمد. در آن موقعی که امام علیهالسلام توانایی حمله نداشت و دشمن، به دستور شمر دور امام علیهالسلام را احاطه کرده بودند، فرزند کوچک امام حسن علیهالسلام به سمت عمو شتافت، حضرت زینب علیهاالسلام
او را گرفت تا برگرداند و امام علیهالسلام نیز به زینب علیهاالسلام فرمود: او را نگاهدار تا نیاید ! عبدالله بن حسن علیهالسلام قبول نکرد و به سوی عموی خود دوید و با شتاب تمام خود را به عمو رساند و پهلوی آن حضرت ایستاد. در این هنگام، بحرّ بن کعب با شمشیر به امام علیهالسلام حمله کرد، عبد الله بن حسن علیهالسلام تحمل نکرد و گفت: ای حرامزاده! آیا تو عموی مرا میکشی ؟ بحرّ بن کعب شمشیرش را پایین آورد و عبداللّه دست خود را سپر کرد، دستش بریده و به پوست آویزان شد و فریاد او به ناله بلند شد. امام علیهالسلام او را به سینه چسباند و گفت: ای پسر برادر! بر این مصیبت صبر کن و از خداوند، اجر بطلب که خدا تو را به پدران صالحت (رسول خدا، علی بن ابیطالب، حمزه، جعفر و حسن بن علی علیهمالسلام) ملحق میکند.(1)
بنا بر نقل سیّد بن طاووس رحمهالله، حرمله هم تیری به گلوی او زد و او را در دامن عمو ذبح نمود.(2)
ابومخنف نیز قاتل عبداللّه بن حسن را حرمله دانسته، میگوید: حرمله با تیر او را کشت.(3)
در این موقع که امام حسین علیهالسلام ضعیف و بیحال افتاده بود، نمیدانم چگونه توانایی تحمّل این همه مصائب و شداید را داشت ؟ ! در این موقعی که باید او را تسلّی میدادند، چگونه باسخت ترین مصائب مواجه میشود که هر یک از این مصیبتها یا کوچکتر از آنها، بزرگترین مردان و قویترین شجاعان را به زانو در میآورد ! این حسین علیهالسلام است که پس از تمامی این مصیبتها، مجدّداً مهیّای جنگ و دفاع از خود و حرم پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میشود.
ابومخنف نقل میکند: حسین علیهالسلام بر پیادههایی که به او احاطه داشتند حمله کرد، پس همگی فرار کردند و از او دور شدند.(4)
از جمله مصائبی که بر امام علیهالسلام بسیار گران آمد موقعی بود که ضعف و ناتوانی بر آن حضرت چیره شده بود و از طرفی، شمر بن ذیالجوشن با ده نفر از پیادگان به خیمههای امام علیهالسلام حمله کرد و میان امام علیهالسلام و خیمهها حایل شدند، حسین علیهالسلام فرمود: وای بر شما! اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمیترسید، پس در دنیای خود آزاد مرد باشید و جهّال خود را از خیمههای زن و فرزند من دور کنید !
شمر گفت: ای پسر فاطمه! این حاجت تو بر آورده است. پس شمر عدّهای از پیادگان، از جمله: ابوالجنوب، قشعم بن عمرو، صالح بن وهب، سنان بن انس و خولی بن یزید را تحریک نمود که بر امام حمله نمایند. او به ابوالجنوب گفت: برو به جنگ حسین !
ابوالجنوب به شمر گفت: چرا خودت نمیروی ؟
شمر گفت: آیا با من چنین سخن میگویی ؟ !
او گفت: آیا تو با من چنین سخن میگویی ؟ ! پس به یکدیگر دشنام دادند، ابوالجنوب که مرد شجاعی بود، به شمر گفت: به خدا سوگند! میخواستم که این نیزه را در چشم تو فرو کنم!
شمر از او جدا شد و گفت: اگر میتوانستم به تو آسیب میرساندم، سپس شمر با پیادگان
خود به طرف حسین علیهالسلام آمد و امام علیهالسلام بر آنان حمله کرد که آن جماعت فرار کردند.(1)
ابوالفرج در مقاتل الطالبیین به سند خود از مداینی نقل مینماید: شمر برای غارت، به خیمههای امام حسین علیهالسلام حمله نمود. امام حسین علیهالسلام فرمود: وای بر شما! اگر دین ندارید پس آزاد مرد باشید که تا ساعتی دیگر، اموالم برای شما خواهد شد ! شمر حیا کرد و برگشت.(2)
به راستی که من از اندازه وقاحت و دشمنی این مردمان پست در حیرتم!
چگونه حسین علیهالسلام مظهر غیرت، ببیند در برابر چشم او به خیمه و اهل بیتش متعرّض میشوند؟ اگر بگویم که این بزرگترین مصیبتی است که حسین مظلوم علیهالسلام در روز عاشورا با آن روبرو شد، مبالغه نکرده ام. امام علیهالسلام توانایی جلوگیری از حمله دشمن به زور شمشیر را نداشت، لذا حضرت آنها را با سخنانی تهییج و تحریک نمود و جملاتی فرمود که شمر، با آن همه بی حیایی، حیا کند و برگردد، و تا ساعتی که حسین علیهالسلام زنده است، از غارت کردن دست بردارند و نهایت آرزوی امام علیهالسلام در آن حال همین بود که به قدر ساعتی صبر کنند.
هشام کلبی از عمرو بن شمر و او از جابر جعفی نقل مینماید: وقتی عطش بر امام علیهالسلام غلبه کرد، حضرت به سوی فرات حرکت کرد و وارد فرات گردید، پس نزدیک شد تا آب بیاشامد که ناگاه، حصین بن تمیم تیری به دهان او زد، خون از دهان مبارکش جاری شد، حضرت خون را میگرفت و به سمت آسمان میانداخت و پس از حمد و ثنای الهی، دو دست خود را نزدیک یکدیگر گرفت و چنین دعا نمود:
«اللّهم احصهم عدداً، و اقتلهم بدداً، و لا تذر علی الأرض منهم أحداً».(1)
با توجه به این که در خیمهها آب نبود و حصین بن تمیم نزد امام علیهالسلام نبود، معلوم میشود که امام علیهالسلام برای رفع عطش به سمت شریعه فرات رفته، خود را به آب رسانده بود و در این هنگام حصین بن تمیم با تیری مانع از آب آشامیدن امام علیهالسلام میشود؛ و چون این قضیّه حاکی از نهایت شجاعت امام علیهالسلام است، دشمنان به صراحت ننوشتند که امام علیهالسلام به آب دست یافت، بلکه سربسته گفتند که نزدیک بود
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 449.
که امام علیهالسلام آب بیاشامد.
ابن شهر آشوب گوید که ابومخنف از جلودی نقل میکند: امام علیهالسلام به فرات رسید و دست برد تا آب بیاشامد، یکی از لشکریان گفت: ای حسین! تو آب میآشامی در حالی که دشمن به خیمهها حمله نموده است ؟ ! امام حسین علیهالسلام آب را ریخت و به سوی خیمهها آمد و دید که خیمهها سالم است.(1)
گرچه این مطلب را طبری و دیگران از ابو مخنف نقل نکرده اند، ولی همین مطلبی را که ما استفاده کردیم، تأیید میکند.
عبداللّه بن عمار گوید: من بر بنی هاشم منّتی دارم که با نیزه به حسین حمله کردم، چون به او نزدیک شدم، با خود گفتم: برای چه من او را بکشم؟ دیگری این کار را انجام دهد ! پس جماعتی از طرف راست و گروهی از طرف چپ به او حمله کردند.
حسین علیهالسلام به کسانی که از طرف راست هجوم آورده بودند حمله کرد، آنان ترسیده و فرار کردند، آنگاه به آن دسته دیگر حمله کرد تا این که آن جمع نیز ترسیدند و متفرّق شدند. بر تن او پیراهنی از خز بود و عمامهای بر سر داشت، به خدا سوگند! ندیدم کسی را که فرزندان و خویشان و اصحاب او کشته شده باشند و جماعت زیادی اطراف او را احاطه کرده باشند، قوی قلبتر و شجاع تر از حسین باشد. او بر پیادگان حمله میکرد و آنها مانند گوسفندانی که گرگ به آنها حمله کند، از اطراف او فرار مینمودند. در همین حال بود که خواهرش زینب علیهاالسلام از خیمه بیرون آمد و فریاد میزد: کاش آسمان بر زمین فرو میریخت !
عمر بن سعد از نزدیک حسین علیهالسلام را تماشا میکرد، زینب علیهاالسلام به او گفت: ای عمر! آیا حسین علیهالسلام کشته میشود و تو نگاه میکنی ؟ ! اشکهای عمر بن سعد، بر
1) - مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ، ص 58.
صورت و ریشش سرازیر گشت، و از زینب علیهاالسلام رو گرداند.(1)
شیخ مفید در ارشاد اضافه مینماید: سپس زینب علیهاالسلام فرمود: وای بر شما! آیا در میان شما یک نفر مسلمان نیست؟ پس هیچ کس به او جواب نداد.(2)
از همین نقل نیز معلوم میشود که با آن که امام علیهالسلام ضعیف و ناتوان گشته بود، باز دشمن به صورت دسته جمعی از راست و چپ به آن حضرت حمله میکردند، و با این حال، توانایی مقاومت نداشتند و از برابر امام علیهالسلام فرار میکردند.
امام علیهالسلام پس از آن همه مصایب وجنگها، تشنه، خسته و ناتوان شده و روز، رو به پایان است. شمر و عمر بن سعد میخواهند که هرچه زودتر امام علیهالسلام کشته شده و
جنگ تمام گردد، به همین جهت، عدهای از پیادگان را تحریک میکنند که به صورت دسته جمعی به امام علیهالسلام حمله کنند.
عدهای به امام حمله کرده و اطراف آن حضرت را گرفتند، ابن سعد برای تشویق این گروه، خودش آمد و ناظر قضیّه گردید. حضرت زینب علیهاالسلام هنگامی که برادرش را گرفتار دشمنان دید، دانست که امام علیهالسلام دیگر به سراغ اهل حرم نمیآید،
در این حال خواهر به دیدن برادر آمد و چون این جماعت را دید، خواست از برادر خود دفاع کند و نزدیک ترین مردم به او، همین عمر بن سعد بود که او از قریش و رئیس لشکر است و میبیند که او نیز آمده حسین علیهالسلام را ببیند، حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: حسین را میکشند و تو ایستادهای و نگاه میکنی ؟ ! ابن سعد گریه میکند و از زینب علیهاالسلام روی میگرداند، و گریه او برای زینب علیهاالسلامفایده ندارد، امام علیهالسلام در همین حال میفرمود:
«أعلی قتلی تحاثّون؟ أما واللّه لا تقتلون بعدی عبداً من عباداللّه اللّه أسخط علیکم لقتله منّی، وأیم اللّه! إنّی لأرجو أن یکرمنی اللّه بهوانکم، ثمّ ینتقم لی منکم من حیث لا تشعرون.
أما واللّه! أن لو قد قتلتمونی لقد ألقی اللّه بأسکم بینکم و سفک دمائکم، ثمّ لایرضی لکم حتی یضاعف لکم العذاب الألیم».(1)
حضرت میفرماید:
«آیا مردم را بر کشتن من تحریک میکنید؟ سوگند به خدا! پس از من، بهتر از من را نخواهید کشت، امیدوارم که خداوند درجات مرا رفیع کند و از راهی که نفهمید از شما انتقام بکشد.
به خدا سوگند! پس از کشتن من، میان شما جدایی و اختلاف و خونریزی خواهد شد، و خداوند از شما راضی نخواهد گشت و به عذاب دردناک خواهید رسید».
از این کلمات معلوم میشود که آنها همدیگر را بر کشتن امام علیهالسلام تحریک
میکردند. ببینید حضرت با آن همه ضعف و خستگی، با کشندگان خود چگونه سخن میگوید، و عواقب عمل آنان را به آنان گوشزد کرده، دشمن را ملامت و توبیخ میکند ! حسین علیهالسلام در این حال، مثل کسی است که تا کنون به او مصیبتی نرسیده وهم اکنون با دشمن روبرو شده و میخواهد آنان را موعظه نماید. ولی این سخنان، در آن جماعت از خدا بیخبر تأثیری نداشت.
شمر مجدّداً آنان را تحریک میکند، باز به آن سرور حملهور میشوند ؛ زُرعة ابن شریک ضربتی به کف دست چپ امام علیهالسلام زد، و ضربت دیگری نیز بر شانه مبارک امام علیهالسلام وارد آمد.
امام علیهالسلام بر زمین میافتاد و بر میخاست، در همین حال، سنان بن أنس با
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 452.
نیزهای امام علیهالسلام را بر زمین انداخت، خولی خواست سر نورانی امام علیهالسلام را از تن جدا نماید، امّا بدن او به لرزه در آمد و نتوانست، پس سنان سر اطهر آن حضرت را از تن جدا نمود - که قبلاً با شمشیرها بر امام علیهالسلام ضرباتی وارد ساخته بود - و سر مطهّر را به خولی ملعون داد.(1)این مطلب را طبری از ابومخنف نقل کرده است.
و بنابر نقل شیخ مفید در ارشاد؛ شمر آمد و سر آن سرور را از تن جدا کرد، آن گاه سر را به خولی داد.(2)
طبری از ابومخنف و او از جعفر بن محمد، امام صادق علیهالسلام نقل مینماید: در بدن شریف امام علیهالسلام پس از کشته شدن، جای سی و سه زخم نیزه، و سی و چهار ضربت شمشیر بود.(3)
ولی شیخ صدوق رحمهالله در امالی از حضرت باقر علیهالسلام نقل مینماید: پس از کشته شدن امام علیهالسلام در بدن شریف او متجاوز از سیصد و بیست اثر نیزه و شمشیر و تیر یافتند، و تمامی این زخمها، در قسمت جلو بدن آن حضرت بود، نه پشت سر، چون حضرت پشت به جنگ نمیکرد.(4)
علامه مجلسی در بحار الانوار از امالی شیخ طوسی نقل نموده که حضرت صادق علیهالسلام فرمود: در بدن امام علیهالسلام متجاوز از هفتاد زخم نیزه و بیش از هفتاد ضربت شمشیر دیده شد.(5)
بنابراین، نقل ابومخنف از حضرت صادق علیهالسلام مثل سائر نقلهای او است که تا
میتوانسته فضایل و مصائب امام علیهالسلام و یاوران او را کتمان میکرده است، مانند محدثین دیگر آن عصر که مصلحت امویین را در نظر داشتند.
در هر صورت، زخمهای بدن امام علیهالسلام منحصر به زخمهای حاصل از شمشیر و نیزه نبوده است، اگر جراحات حاصل از تیرها را هم در نظر بگیریم، تعدادشان از سیصد و بیست متجاوز میشود. علاوه بر این، در روایت امام صادق علیهالسلام ، تعداد زخمهای نیزه و شمشیر معیّن نشده است، چون حضرت فرمود: متجاوز از هفتاد زخم، ولی حدّ نهایی را معیّن نفرمود.
آری! امام علیهالسلام این همه زخمها را بر بدن، بلکه فقط بر قسمت جلو بدن خود تحمل میکند و با تمامی این زخم ها، داغ ها، ناملایمت ها، مصائب و تشنگی، در برابر چنان دشمنانی، چندین ساعت مقاومت مینماید. شما از این همه تحمّل و مقاومت، تا اندازهای میتوانید از توانایی بدنی و شجاعت آن حضرت آگاه شوید. بی جهت نبود که در همان حال نیز چون به سواران و پیادگان حمله مینمود، از اطرافش متفرّق میشدند که او فرزند امیرالمؤمنین علیهالسلام است.
طبری از ابومخنف نقل مینماید: هرکس به حسین نزدیک میشد سنان به او حمله میکرد که مبادا سر امام از دست وی برود.(1)
از این نقل معلوم میشود که جماعتی اطراف امام علیهالسلام را گرفته بودند و چون
امام علیهالسلام به وسیله سنان بر زمین افتاد و دیگر قادر بر مقاومت نبود، دیگران میخواستند بر او سبقت بگیرند و سر را از تن جدا کنند، سنان به هر کس که میخواست نزدیک شود، حمله میکرد تا آن که آن جایزه، مخصوص او شود؛ پس از آن، مردم به سنان میگفتند: تو حسین، پسر فاطمه، دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، بزرگترین
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 453.
و مهمترین مرد عرب را کشتهای، او میخواست سلطنت را از آل ابوسفیان بیرون کند، پس تو حقّ بزرگی بر این دولت داری، نزد امرا برو و جایزه خود را بگیر و اگر آنها تمام بیت المال خود را به تو بدهند در مقابل عملی که انجام دادهای کم است .
سنان مردی شاعر و شجاع بود و عقلش خللی داشت، چون سر مطهر امام علیهالسلام را از تن جدا کرد، نزد عمر بن سعد آمد و با فریاد بلند گفت:
أوقر رکابی فضّة وذهباً
إنّی قتلت الملک المحجبا
قتلت خیر الناس أمّا وأباً
وخیرهم إذ ینسبون نسبا
عمر گفت: تو دیوانه هستی، و او را با چوب ادب نمود و گفت: اگر ابن زیاد این سخن را از تو بشنود حتما تو را میکشد.(1)
ابوالفرج نیز گوید: قاتل حسین علیهالسلام همین دو بیت را برای یزید خواند.(2)
در پستی، دشمنی و نامردی اهل کوفه همین بس که چون پسر پیغمبر کشته شد، لباسهای تن او را غارت کردند، با آن که آن حضرت لباسهای خود را پاره پاره کرد تا در آن طمع نکرده، امام علیهالسلام را برهنه نکنند. بحرّ بن کعب همان لباس سوراخ شده را از تن آن سرور بیرون آورد و او را برهنه کرد، به خاطر همین عمل ناجوانمردانه، دو دست کعب در زمستان میترکید و آب پس میداد و در تابستان مثل چوب خشک میشد.(1)
طبری از ابومخنف نقل مینماید: قطیفه (روپوش) امام علیهالسلام را، قیس پسر اشعث کندی غارت نمود و کفش او را یکی از «بنی اود» به نام اسود برد و شمشیر آن حضرت را یکی از «بنی نهشل» ربود.(2)
مالک بن نُسیر کندی با شمشیر بر سر امام علیهالسلام ضربتی زد که کلاه را شکافت و به سر حضرت رسید و آن کلاه که از خز بود، پر از خون شد، امام علیهالسلام آن کلاه را افکند و کلاه دیگری بر سر گذاشت. مرد کندی کلاه را برداشت و به کوفه آورد و در منزلش آن را میشست، زنش با او مرافعه کرد و گفت: آیا آنچه را که از تن حسین علیهالسلام بیرون
کردی به خانه من آوردهای ؟ ! آن را از خانه من بیرون کن.
همین مالک بن نسیر ملعون، با وضع بدی و با سختی حال زندگی کرد تا آن که هلاک شد.(1)
پس از آن که امام علیهالسلام کشته شد، لشکر به سمت خیمهها حمله نمود و آنچه از اموال و شتر بود، غارت کردند، حتّی چادر زنان را به زور میکشیدند و میبردند.
حمید بن مسلم میگوید: شمر با جمعی از پیادگان، دور علی بن الحسین علیهالسلام را احاطه کردند. پیادگان از شمر میپرسیدند: آیا او را نکشیم؟ در حالی که حضرت سجاد علیهالسلام مریض بود و بر روی فراشی افتاده بود، حمید گوید: من از او بسیار دفاع کردم و گفتم: این بچه است و به حدّ بلوغ نرسیده، چرا میخواهید او را بکشید؟ من از او دفاع میکردم و هر کس که میخواست او را بکشد مانع میشدم، تا آن که عمر بن سعد وارد شد و گفت: هیچ کس به خیمه زنان وارد نشود و هیچ کس متعرّض این بیمار نگردد و هر کس از اموالشان چیزی برده، برگرداند.
حمید میگوید: به خدا سوگند! هیچ کس چیزی برنگرداند و علی بن الحسین علیهالسلام از من تشکر کرد و در حق من دعای خیر نمود.(2)
من حمید را یکی از دشمنان میشناسم. دفاع او و تشکر و دعای امام علیهالسلام را در حق او - به ادّعای خود حمید - باور نمیکنم. این حمید، همان کسی است که سر امام علیهالسلام را به همراه خولی به کوفه برد و بشارت فتح را به خانواده عمر سعد رساند.
بعضی از دانشمندان گمان نمودهاند که تمامی لشکر کوفه از خوارج و دشمنان امام علیهالسلام بودهاند و احدی از شیعیان در میان لشکر عمر بن سعد نبود. من از این سخن بسی در حیرتم !
اوّلاً، کوفه این اندازه خوارج نداشته است و گذشته از این، خوارج با آل ابوسفیان و امرا دشمن بودند، و آنان را تکفیر میکردند، وجهی ندارد که برای کشتن حسین علیهالسلام جزء سپاه ابن زیاد شوند.
ثانیاً، همین جمع و رؤسای آنان، کسانی هستند که از امام علیهالسلام دعوت کرده بودند و به همین جهت، امام علیهالسلام اتمام حجت نمود و فرمود: مگر شما از من دعوت نکرده بودید؟ و نمیتوان باور کرد که خوارج از امام علیهالسلام دعوت کرده باشند تا بیاید و امام آنان باشد !
در بحار الانوار از امالی صدوق نقل شده است که فاطمه بنت الحسین فرمود: من کوچک بودم و در دو پایم خلخالی از طلا بود. یکی از لشکریان خلخال را از پای من بیرون آورد و در همان حال گریه میکرد. گفتم: ای دشمن خدا! چرا گریه میکنی؟ گفت: چگونه گریه نکنم و حال آن که دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را غارت میکنم ؟ ! گفتم: اگر میدانی، پس چرا چنین غارت میکنی؟ گفت: میترسم دیگری بیاید و این خلخال را ببرد.(1)
لشکر ابن زیاد، همان متظاهرین به تشیّع بودند که قلوب آنها با امام علیهالسلام و
شمشیرشان به روی آن سرور کشیده میشد همچنانکه فرزدق گفته بود. و این جمع به جهت حب دنیا، از مذهب خود دست برداشته و در حزب آل ابوسفیان داخل شدند.
1) - امالی صدوق، ص 228 و 229، مجلس 31، ح 2.
کوتاه سخن، من قبول دارم که کسانی که جزو سپاه ابن سعد بودند شیعه نبودند، و در حقیقت از دشمنان اهلبیت علیهمالسلامو نواصب شمرده میشدند و در این شکّی نیست، ولی میگویم: این جماعت سابقاً دم از تشیّع و دوستی اهل بیت علیهمالسلام میزدند، و به این جهت، از امام علیهالسلام دعوت کرده بودند، امّا وقتی امام علیهالسلام اجابت کرد، از او برگشتند و در حزب آل ابوسفیان داخل شدند.
به دستور ابن زیاد(1)، عمر بن سعد ده نفر را مأمور نمود که اسبان خود را بر بدن امام علیهالسلام بتازانند و بدن و سینه شریف امام علیهالسلام را خرد نمایند، این افراد، به اختیار خود داوطلب این کار شدند.(2)
نمیدانم چه بگویم ! ابن زیاد این اندازه پست بود که از جنازه دشمن خود هم انتقام میگرفت! ابوسفیان در جنگ اُحد با نیزه خود به نعش حمزه زد و گفت: بچش ای پاره پاره تن! چون یکی از رؤسای عرب، از این کارش مطلع شد، ابوسفیان از او شرمنده شد و تقاضا کرد که این عمل را مخفی بدارد. ابن زیاد که خود را از اولاد ابوسفیان میخواند، شقاوت را به جایی رساند که خاطر خود را به تازاندن اسبان به بدن پاره پاره امام علیهالسلام تشفّی میدهد، و پستتر از او، این ده نفر هستند که به چنین عملی اقدام نمودند.
جنایات این افراد از ننگینترین جنایات بشریت است، و همین اعمال است که آل معاویه را به مسلمین شناساند، و همه را بر یزید شوراند. حسین بن علی علیهماالسلامدر اثر این جهاد مقدّس، دین اسلام و مسلمین را از شرّ این راه زنان حفظ نمود. بی سبب نبود که یزید پس از گذشتن کار و فاش شدن راز، گناه را به گردن ابن زیاد
میانداخت و میخواست خود را تبرئه کند، و از شرّ این فجایع و جنایات خلاص نماید.
چون حسین علیهالسلام کشته شد، همان شب در مدینه این اشعار خوانده و شنیده شد.
أیّها القاتلون جهلاً حُسیناً
أبشروا بالعذاب والتّنکیل
کلّ أهل السماء یدعو علیکم
من نبیّ وملأک وقبیل
قد لعنتم علی لسان ابن داود
وموسی وحامل الإنجیل
طبری از هشام، و او از عمر بن حیزوم کلبی و او از پدرش نقل مینماید که پدرش میگفت: من این آواز را شنیدم.(1)
و نیز طبری از عمرو بن عکرمه نقل مینماید که او گفته است: صبح در مدینه شخصی برای من نقل کرد که دیشب این آواز را شنیدم، و این همان شبی بود که حسین علیهالسلام کشته شده بود.(2)
عمر بن سعد در عصر عاشورا، سر حسین علیهالسلام را توسط خولی و حمید بن مسلم به سوی کوفه، نزد عبیداللّه بن زیاد روانه کرد.(3)او هفتاد و دو سر دیگر را هم از تنها جدا نمود، و به وسیله شمر و عمرو بن حجاج و قیس بن اشعث روانه کرد.(4)بعد از ظهر روز یازدهم، به فرمان عمر سعد لشکر به سمت کوفه حرکت کرد و اهل بیت حسین علیهالسلام و علی بن الحسین علیهالسلام را به اسارت گرفته، به سوی کوفه
بردند. امام سجاد علیهالسلام سخت مریض و نزدیک به مرگ شده بود(1)و در نتیجه همین مرض زنده ماند و نسل حسین علیهالسلام قطع نشد.
عمر بن سعد کشتههای لشکر خویش را دفن کرد و رفت،(2)ولی بدن پاک و مطهّر حسین علیهالسلام و یاوران او روی زمین ماند. شیخ مفید رحمهالله در «ارشاد» میفرماید:
پس از رفتن لشکر، طایفهای از بنیاسد که در غاضریه بودند، بر حسین علیهالسلام و اصحاب او نماز خواندند و همه را دفن نمودند. آنها علی بن الحسین علیهالسلام را نزدیک پای حسین علیهالسلام و بقیه شهدا را پایین پا، همه را در یک جا باهم دفن کردند و عباس بن علی علیهالسلام را در جایی که کشته شده بود دفن نمودند.(3)
و نیز میفرماید: برای قبور شهدای اهل بیت، اثر مشخصی نیست، و باید زائرین در هنگام زیارت، به همان زمین که پایین پا است اشاره بنمایند، و علی بن الحسین علیهالسلام نیز در میان همین شهدا است و گفته میشود که او از همه به امام علیهالسلام نزدیکتر است. قبر اصحاب حسین علیهالسلام نیز مشخص و معلوم نیست، ولی همان نزدیکی دفن شدهاند و حائر حسینی بر همه آنها احاطه دارد.(4)
از این کلام معلوم میشود که شهدا را در یک گودال، در پایین پای امام علیهالسلام دفن کردهاند، و همین نقل معتبر است. چون خیلی بعید است که آن طائفه از بنی اسد، برای هر یک از شهدا قبری جداگانه بکَنند، و همانگونه که همه در یک جا جمع شده بودند، در یک جا دفن شدند. به گمان من، در مجاور همانجا که جمع شده بودند دفن شدند، و بعید است که این همه جنازه را از آن محل به محل دیگر منتقل نموده باشند، و البته امام علیهالسلام هم نزدیک همان خیمهها کشته شد و از همانجا با خواهرش در میان آن همه جمعیّت، گفتگو میکرد.
بعید نمیدانم که همه شهدا در زیر همین بقعه و ضریح فعلی دفن شده باشند، نه بیرون از ضریح، چون ضریح و مرقد بسیار بزرگ است. و در هر صورت، ابن سعد اگر چه بدن پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و شهدا را دفن نکرد و کشته شدگان لشکر خود را دفن نمود؛ ولی بلا فاصله امام حسین علیهالسلام دفن شد و شهدا، در پایین پای آن حضرت دفن شدند، و قبر حسین علیهالسلام مزار مردم گردید، و مردم از دور و نزدیک به زیارت آن حضرت میآمدند.
از همین امر، عظمت امام علیهالسلام معلوم میشود. دشمنان اگر چه او را کشتند و لگد کوب کردند و در میان بیابان گذاردند و رفتند، ولی بلا فاصله پس از رفتن آنها، حسین علیهالسلام دفن شد، و قبر او در همان بیابان مزار گردید، و از همان زمان، با آنکه سلطنت در دست دشمنان بود، دوستان آن حضرت به طور مرتّب، به تنهایی و دسته جمعی به زیارت قبر آن حضرت میرفتند. این در حالی است که از سلاطین بنی امیه و بنی عباس و قبور آنان اثری نیست. مأمون میخواست قبر هارون را حفظ کند، به همین جهت، امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام را نزدیک قبر هارون دفن کرد، ولی هارون از این نقشه مأمون فایدهای نبرد، به جز آن که زائرین او را لعن کنند(1)، حتّی صورت قبری هم برای هارون باقی نمانده است، ولی امام رضا علیهالسلام که توسط مأمون کشته شد، قبرش باقی است و هم اکنون مزار شیعیان، بلکه مسلمین عالم گردیده است.
«فاَعْتَبِروُا یا أُولی الأبْصار ؛ پس ای دیدهوران، عبرت گیرید»
1) - شایان ذکر است، قبل از اینکه حرم مطهّر امام رضا علیهالسلام را وسعت دهند، قسمت پایین پا بسیار تنگ بود به گونهای که زوّار در هنگام طواف به دور ضریح آن حضرت، در اثر ازدحام به زحمت و فشار میافتادند، در این هنگام هارون را لعن میکردند. مرحوم مؤلف اشاره به آن زمان نموده است.
طبری از ابو مخنف نقل مینماید: پس از آنکه امام علیهالسلام کشته شد، عبیداللّه بن زیاد اشراف اهل کوفه را جستجو نمود و عبیداللّه بن حرّ را در میان آنها ندید، او پس
از چند روز نزد ابن زیاد رفت. ابن زیاد به او گفت: ای پسر حر! کجا بودی؟ گفت: مریض بودم. ابن زیاد گفت: قلبت مریض بود یا بدنت؟ عبیداللّه بن حرّ گفت: قلب من مریض نبود، و بدنم را هم خداوند شفا داد. ابن زیاد گفت: دروغ میگویی، تو با دشمن ما - حسین - بودی. عبیداللّه بن حرّ گفت: اگر با دشمن تو بودم موقعیت من معلوم میشد و مرا میدیدند، من کسی نیستم که در میان لشکری باشم و مخفی بمانم.
لحظاتی ابن زیاد از او غافل شد، عبیداللّه موقعیّت را مغتنم شمرد و از دارالاماره بیرون آمد و سوار اسب خویش گردید. ابن زیاد گفت: عبیداللّه بن حرّ کجا رفت؟ گفتند: همین الآن بیرون رفت. گفت: او را بیاورید. پاسبانان خود را به او رسانده و گفتند: امیر تو را میخواند. گفت: به او بگویید که من دیگر به اختیار خود نزدش نخواهم آمد، و بعد به منزل احمر بن زیاد طایی رفت. اصحابش دور او جمع شدند، پس از آن به کربلا آمد و به قبور شهدا نگاه کرد، پس او و اصحابش برای شهدا رحمت و آمرزش خواستند. او در اشعاری میگوید:
وقفت علی أجداثهم و مجالهم
فکاد الحشا ینفضّ والعین ساجمه(1)
از این نقل معلوم میشود که از همان اول قبر امام علیهالسلام معلوم و مزار مردم بود و چنین نبود که اثر آن از میان رفته باشد.
طبری نقل مینماید: پس از گذشت چهار سال، توّابین بر سر قبر حسین علیهالسلام آمدند، آنها یک شبانه روز در آنجا ماندند، نماز میخواندند و برای امام علیهالسلام استغفار میکردند. راوی میگوید: هنگامی که آنها به قبر حسین علیهالسلام رسیدند، همگی فریاد
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 469 و 470.
کردند و مشغول گریه و زاری شدند. سلیمان و اصحاب او چون به قبر حسین علیهالسلام رسیدند، همه یک صدا فریاد کردند:
«یا ربّ إنّا قد خذلْنا ابن بنت نبیّنا، فاغفر لنا ما مضی منّا وتب علینا إنّک أنت التّواب الرحیم»(1)
از این نقل و نظایر آن معلوم میشود که دلهای مردم از همان اول متوجّه حسین علیهالسلام بود. مردم بر سر قبر آن حضرت حاضر میشدند و نمیگذاشتند که قبرش کهنه و مندرس گردد و فراموش و مخفی شود. فراعنه میخواستند نور خدا را خاموش کنند و از زیارت قبر حسین علیهالسلام جلوگیری نمایند و حتّی قبر و آثار آن حضرت را محو نمایند، ولی هر چه بیشتر اصرار میکردند کمتر نتیجه میگرفتند و مردم به زیارت و حفظ آثار قبر حریصتر میشدند.
آری! هماکنون که هزار و سیصد و پانزده سال از شهادت امام علیهالسلام میگذرد(2)،
قبر آن حضرت حفظ گشته و دست به دست به ما رسیده است و همواره شیعیان و دوستان اهلبیت علیهمالسلام در آن بارگاه، خداوند را میخوانند و به حوائج خود میرسند. البته نباید فراموش کرد که هر اندازه دشمنان در خاموش کردن نور خدا، جلوگیری از زیارت زوّار و محو قبر و هدم آن کوشش میکردند، ائمه طاهرین علیهمالسلام مردم را به زیارت سیّد الشهداء علیهالسلام تحریک و تحریص و ترغیب مینمودند، این بود که شیعیان بههر گونه و به هر وسیلهای که میتوانستند خود را به قبر آن حضرت میرساندند و زیارت میکردند.
اینک مناسب است که این موضوع را با نقلی از ابوالفرج ختم کنم. وی در کتاب «مقاتل الطالبیین» در شرح قصّه ابوالسرایا که پیش از سال دویست هجری اتفاق افتاد، میگوید:
ابوالسرایا با سواران زبده خویش وارد نینوا گردید، پس نزد قبر حسین علیهالسلام آمد.
نصر بن مزاحم گوید که یکی از اهل مداین برای من نقل کرد: من در همان شب به زیارت قبر حسین علیهالسلام رفته بودم. آن شب،
شبی بارانی بود و رعد و برق داشت، ناگهان سوارانی آمدند و نزدیک قبر مطهّر پیاده شده، به سوی قبر آمدند، پس سلام کردند. یکی از سواران - که همان ابوالسرایا بود - زیارت را طول داد و شروع به خواندن ابیات منصور نمری نمود:
نفسی فداء الحسین یوم عدا
إلی المنایا عدواً و لا قافل
ذاک یوم أنحی بشفرته
علی سنام الإسلام و الکاهل
کأنّما أنتِ تعجبین ألا
ینزل بالقوم نقمة العاجل
لا یعجل اللّه إن عجلت و ما
ربّکِ عمّا ترین بالغافل
مظلومة والنبی والدها
تدیر ارجاء مقلة جافل
ألا مساعیر یغضبون لها
بسلة البیض والقنا الذابل(1)
راوی گوید: آنگاه رو به من کرد و پرسید: تو کیستی؟
گفتم: یکی از دهقانهای مداین.
گفت: سبحان اللّه! ولیّ و دوست، به ولیّ و دوست خود میل و علاقه دارد چنانکه شتر ماده به نوزاد خود میل و علاقه دارد، ای مرد! آمدن تو به زیارت، اجر عظیم دارد و خداوند از تو قدردانی میکند. آنگاه از جای برخاست و گفت: هرکس از زیدیه در اینجا حاضر است برخیزد. پس گروهی از مردم برخاستند و نزد او رفتند. او خطبه مفصّلی برای آنان خواند و اهلبیت علیهمالسلام را یاد کرد و فضائل آنان را شمرد، و ظلم و ستمها و دشمنیهایی که امّت بر آنان وارد آوردند را یاد آوری کرد، و از حسین بن علی علیهماالسلام نام برد و گفت: أیها الناس! گیرم شما زمان حسین علیهالسلام را درک
1) - (جان من فدای حسین باد آن روز که به سوی مرگ شتاب زده میدوید، آن روز، روزی بود که تیغه دشنه بر کوهان اسلام گذاشته میشد. گویا تو از اینکه عذابی سریع بر آن قوم نازل شد تعجّب میکنی، خدا در انتقام گرفتن عجله نمیکند و در عین حال از آنچه میبینی غافل نیست. آیا جنگ افروزان با شمشیر برنده و نیزه شکافنده به جهت او خشم نمیگیرند؟
نکردید تا او را یاری کنید؛ اکنون چه عذری دارید که در خانه بنشینید و کسی را که فردا میخواهد خروج کند و خون حسین علیهالسلام را طلب نماید و دین خدای را به پای دارد، یاری نکنید؟ چه چیزی شما را از یاری او باز میدارد؟ من هم اکنون برای یاری دین خدا و اهل بیت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به کوفه میروم. هر کس در این عقیده شریک است به من ملحق گردد. او این را گفت و به سمت کوفه حرکت نمود.(1)
از این نقل معلوم میشود که در آن زمان روی قبر ساختمانی بوده که زوّار داخل آن بقعه میشدند و نزد قبر میرفتند، و نیز معلوم میشود که خروج ابوالسرایا به کمک محمّد بن ابراهیم طباطبا برای طلب ثار حسین علیهالسلام بوده است.
خولی شبانه سر امام شهید علیهالسلام را به کوفه آورد و چون درِ دارالاماره بسته بود سر مطهّر را به منزل برد. او دو زن داشت، یکی از بنی اسد و یکی از حضرمیین بود.
طبری مینویسد: هشام کلبی از پدرش و او از نوّار - دختر مالک حضرمی و زوجه خولی - نقل مینماید: خولی سر را آورد و در زیر طشت گذاشت و به رختخواب آمد، به او گفتم: چه خبر آوردی؟ گفت: ثروت روزگار را برای تو آوردم، این سر حسین است که در خانه ما است.
گفتم: وای بر تو! مردم طلا و نقره میآورند، تو سر پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را آوردی؟ به خدا سوگند! سر من با سر تو در یک جا جمع نخواهد شد، من از رختخواب بیرون آمدم، او زن دیگرش را طلبید. من نشسته بودم و نگاه میکردم. به خدا سوگند ! نوری را دیدم که مثل عمود از آسمان به طشت میتابید، و پرندگانی سفید را دیدم که در اطراف طشت پرواز میکردند، صبح سر مطهّر را نزد ابن زیاد برد.(2)
هنگامی که اهل حرم از کنار بدن پاک و مطهّر حسین علیهالسلام و اهل بیت عبور کردند، فریاد به گریه و زاری بلند نمودند و به صورتهایشان سیلی زدند. قرة بن قیس راوی این حدیث گوید: اگر همه چیز را فراموش کنم، سخن زینب علیهاالسلام را فراموش نخواهم کرد که وقتی نعش حسین علیهالسلام را دید که بر روی خاک افتاده است، فریاد زد:
«یا محمّداه! یا محمّداه! صلّی علیک ملائکة السماء، هذا الحسین بالعراء، مرمّل بالدماء، مقطّع الأعضاء، یا محمّداه! و بناتک سبایا و ذرّیتک مقتّلة، تَسفی علیها الصبا.
قال: فأبکت و اللّه کلّ عدوٍّ و صدیق».(1)
حضرت زینب علیهاالسلام به برادر خود علاقمند بود. او به خاطر حسین علیهالسلام از شوهر و زندگیاش گذشته و با او همسفر گردید، فرزند او در رکاب حسین علیهالسلام کشته شد و خودش اکنون در دست دشمنان اسیر است و میخواهد از کنار بدن پاک و مطهّر برادر عبور نماید و با همین حال، با برادر وداع کند، چه برادری؟! برادری که داغها دیده و با لب تشنه کشته شد، برادری که تا دم مرگ مهموم و مغموم بود، برادری که دشمن حتی پس از مرگ نیز از او دست برنداشت، سرش را از تن جدا کرد، بدن او را عریان نمود و استخوانهای پشت و سینه اش را شکسته و خرد نمود.
حضرت زینب علیهاالسلام چگونه از این برادر جدا شود و با او وداع نماید؟ او درد دلش را به چه کسی بازگو کند؟ این است که متوجه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گردیده و پس از
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 456. (ای محمّد ! ای محمّد ! درود فرشتگان آسمان بر تو باد ! این حسین است در دشت افتاده، آغشته به خون، اعضاء بریده ! ای محمّد ! دخترانت اسیرند، فرزندانت کشته شدهاند و باد بر بدنهایشان میوزد. راوی گوید: به خدا قسم ! تمام دشمنان و دوستان را گریاند).
صلوات بر او ، میگوید: این حسین تست که در این صحرا مانده، کشتههای دیگران دفن شده و این کشته حسین تو است که پر از خون و قطعه قطعه شده است، ذرّیه تو کشته شده و در بیابان افتاده و نسیم صبا خاکها را بر روی آنان میپاشد، و دختران تو در دست دشمن اسیر گشتهاند.
حضرت زینب علیهاالسلام، این سخنان را از سوز دل میگوید و از دست امت به پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شکوه میکند و دوست و دشمن را میگریاند. او اولین نوحه گری است که در این صحرا، بر حسین علیهالسلام نوحه خواند و همه را گریاند. شروع این نوحه خوانیها از حضرت زینب علیهاالسلاماست و به تدریج، در عالم شورشی پیدا شد که مردم جسته و گریخته و دسته دسته به زیارت حسین علیهالسلام میآمدند و بر او گریه و نوحه سرایی میکردند.
راوی گوید: روزی که توّابین به زیارت امام حسین علیهالسلام آمدند به قدری گریه و زاری کردند که تا آن روز، چنان گریهای بر مصیبتی دیده نشده بود.(1)
ابن سعد در عصر روز عاشورا، خولی و حمید بن مسلم ازدی را با سر مطهّر امام علیهالسلام روانه کوفه نمود. حمید میگوید: ابن سعد، مرا مأمور کرد که بشارت فتح و سلامتی او را به خانوادهاش برسانم.
حمید بن مسلم همیشه خود را طرفدار اهل بیت و خدمت گذار آنان معرفی مینماید، انگار که ابن زیاد او را برای خدمت به اهل بیت علیهمالسلام روانه کربلا نموده بود. او میگوید: من از حضرت سجاد علیهالسلام دفاع نمودم، و امام علیهالسلام برای من دعا کرد.
او میگوید: چون شمر میخواست خیمهها را با هر کس که در آن است بسوزاند، من او را نهی کردم. و حال آنکه ابومخنف میگوید: ابن سعد، سر امام علیهالسلام
1) - همان ، ص 589.
را با خولی و حمید بن مسلم به سوی کوفه روانه کرد. حال، او هر چه میخواهد بگوید، من او را از دشمنان اهل بیت علیهمالسلام و از شیعیان آل ابوسفیان میشناسم، او نالههای حسین علیهالسلام را شنید، ولی به او کمک نکرد.
بعدها، همین حمید بن مسلم از توّابین شد، و جزو لشکر سلیمان بن صرد خزاعی بود، و خود را سالم به کوفه رساند.
در هر حال، حمید بن مسلم میگوید: چون بشارت فتح و پیروزی را دادم، آمدم و دیدم که ابن زیاد در قصر نشسته و هیئت های عرب بر او وارد شده اند. به مردم نیز اجازه ورود داد که من نیز وارد شدم. سر حسین علیهالسلام را دیدم که در برابر اوست و او ساعتی با چوب خود بر دندان آن سرور میزد. زید بن ارقم صحابی که ناظر این صحنه بود، وقتی دید که ابن زیاد از کار خود دست بر نمیدارد، گفت: چوب را از این دندان بردار، به خدا سوگند! به چشم خود دیدم که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با دو لب خود، لبان حسین علیهالسلام را میبوسید.
آنگاه با صدای بلند گریه کرد. ابن زیاد گفت: خدا چشمانت را بگریاند ! اگر نه این بود که پیر و کم عقل شده ای، هر آینه سر تو را از بدن جدا میکردم.
زید از جا برخاست و رفت، وقتی از آن مجلس بیرون آمدم، مردم میگفتند: زید سخنی گفت که اگر ابن زیاد شنیده بود، البته او را میکشت.
پرسیدم: مگر چه گفت؟
گفتند: زید میرفت و میگفت: بندهای، بندهای را پادشاه نمود، پس مردم را بندگان خود کرد. ای جماعت عرب ! پس از امروز همه شما بنده و بردهاید، پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را به سلطنت رساندید. او خوبان شما را میکشد و بدان شما را بنده خود مینماید. شما به ذلّت تن دادید. از رحمت خداوند دور باد هر کس که به ذلّت راضی گردد.(1)
1) - همان، ص 456.
در نقل دیگری ابومخنف میگوید: حمید با خولی به کوفه آمدند، و چون شب شده بود، خولی سر مطهّر امام علیهالسلام را به منزل برد و صبح نزد ابن زیاد آورد.(1)
از این دو نقل معلوم میشود که ابن زیاد در صبح یازدهم، به جهت خبر فتح و پیروزی در قصر نشسته و از هیئت ها و واردین پذیرایی مینمود، و در این موقع، اهل بیت امام علیهالسلام در کربلا بودند.
من از اندازه شقاوت و پستی ابن زیاد در حیرتم. روزگاری پدرش از عمّال و فرمانداران امیرالمومنین علیهالسلام بود. او والی فارس بود و ابن عبّاس، وی را معرفی نموده بود. پس عجیب است که ابن زیاد، آن سوابق را فراموش کند و امروز با پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین رفتاری نماید. گیرم که حسین علیهالسلام دشمن او باشد و برای کشتنش آمده باشد؛ ولی اکنون که او فاتح گشته، رفتارش با سر بریده آن حضرت، از رفتار مردمان با شرف به دور است.
ابن زیاد که به جهت زنای ابوسفیان خود را از خانواده قریش میدانست، نبایست در حضور مردم چنین جسارتی به شریفترین افراد قریش بکند، او که خود را عموزاده خلیفه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میداند، چرا با فرزند پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین رفتار میکند؟ منشاء این کار همان است که زید بن ارقم صحابی گفته، که بندهای، بنده ای را پادشاه نمود.
آری! این رفتار و رَوِش بندگان است نه آزاد مردان. ابن زیاد اگر از افراد شریف بود - گرچه از زنا به عمل آمده باشد - چنین رفتار نمیکرد. او پستزاده است که مایه این پستیها شد. زید بن ارقم راست گفت که عرب پس از این، بنده خواهند شد و بایستی آثار نفرین های امام علیهالسلام ظاهر شود که همه ذلیل و متفرّق گردند.
1) - همان، ص 455.
آری! کار به جایی رسید که قریش - چه رسد به دیگران - با یزید بن معاویه بر این که بندگان او هستند بیعت کردند، و او مدینه، حرم پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر لشکر شام تا سه روز مباح نمود که با خانوادههای مهاجر و انصار آنچه خواهند بکنند.
زید بن ارقم به این که صحابی است و صحابه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مورد احترام مردم هستند و حکام و فرمانداران، آنان را رعایت میکنند، مغرور بود. او بدین جهت، ابن زیاد را از این کار نهی نمود و آن سخن را گفت و در عین حال، صحابی بودن خود را به ابن زیاد و حاضرین تذکّر داد، چون گفت: به چشم خود دیدم که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم لبهای حسین علیهالسلام را میبوسید. ابن زیاد نیز از کشتن او صرف نظر نمود، اگر چه عذرش را پیر بودن بیان کرد نه صحابی. من نمیدانم مردمانی که این اندازه صحابه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مورد احترام قرار میدادند، چگونه بر کشتن حسین علیهالسلام که هم از صحابه بود و هم فرزند پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سیّد جوانان اهل بهشت، اتفاق نمودند و خانواده واهل بیت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را اسیر کرده، در شهرها گرداندند؟
روز عاشورا دشمن میخواست همه اهل بیت علیهمالسلام را به قتل برساند ولی به این امر موفق نشد و دو مرد و یک یا دو بچه زنده مانده، در میان اسرای اهل بیت به چشم میخوردند:
1 - علی بن الحسین علیهالسلام که به جهت بیماری در خیمهها افتاده و قادر بر جنگ کردن نبود، ولی پس از عاشورا به تدریج سلامتی خود را باز یافت. از آنجا که خداوند میخواست نسل حسین علیهالسلام منقرض نشود و امامت در ذریّه او باقی بماند و از طرف دیگر، عدهای زن و بچه بدون سرپرست نباشند، امام سجاد علیهالسلام مریض شد
تا نتواند در جنگ شرکت کند و پس از گذشتن وقایع عاشورا، آن حضرت به تدریج سالم گشت و سرپرستی زنان را به عهده گرفت.
چند بار دشمنان خدا خواستند او را بکشند و نور خدای را خاموش کنند، ولی خداوند خود نگه دار نور خود بود. در عصر عاشورا که دشمنان به خیمهها ریختند میخواستند آن حضرت را بکشند تا آن که ابن سعد آمد و از کشتن او جلوگیری کرد، و هیچ جای تعجّب نیست که مثل ابن سعد، امام سجاد علیهالسلام را حفظ نماید، مگر فرعون، حضرت موسی علیهالسلام را نگهداری نکرد؟ که چون خداوند امری را بخواهد برای آن وسیله درست میشود.
همچنین در کوفه، خداوند او را از شرّ ابن زیاد نگاه داشت، و در شام هم - بنابر بعضی از نقلها - یزید میخواست او را بکشد، ولی منصرف گردید.
2 - حسن بن حسن بن علی علیهالسلام که داماد امام شهید علیهالسلام بود. ابوالفرج در «مقاتل الطالبیین» روایت مینماید: حسن مثنی از عموی خود امام حسین علیهالسلام خواست که یکی از دختران خود - فاطمه یا سکینه - را به او تزویج نماید. امام فرمود: هر کدام را
که بیشتر میخواهی بگو تا همان را به تو تزویج نمایم. او حیا کرد، امام علیهالسلام فاطمه را اختیار کرد و فرمود: او به مادرم فاطمه، دختر پیغمبر شبیهتر است.(1)
او در کربلا در رکاب عموی خود بود، و بنابه نقلی مجروح شد و در میان اسرا بود، چون مادر او خوله فزاریه بود، اسماء بن خارجه فزاری آمد و او را از اسیران جدا کرد و گفت: نمیگذارم او را اسیر کنند.
عمر بن سعد گفت: پسر خواهر اسماء را به او واگذارید. وی در سن سی و پنج سالگی وفات کرد.(2)بنابراین، حسن در همان کربلا از اسیران جدا شد و با آنان به شام سفر ننمود.
3 - عمرو بن حسن علیهالسلام نیز در میان اسرا بود. او پسر کوچکی بود، روزی یزید به او گفت: با پسر من جنگ میکنی؟ گفت: چاقویی به او و چاقویی به من بده، آنگاه با
او به قصد کشتن جنگ میکنم.
یزید عمرو بن الحسن علیهالسلام را به سینه چسبانید و گفت: «شِنشِنة أعرفها من أخزم»، مار به جز مار نمیزاید.(1)
ابومخنف گوید: حسن بن حسن علیهالسلام و عمرو بن حسن را خردسال شمردند و به همین جهت آنها را نکشتند.(2)
4 - زید بن حسن،
در «مقاتل الطالبیین» او را نیز در میان اسیران نام برده است.(3)اگر این نقل صحیح باشد باید گفت: زید در آن موقع خردسال بوده که به جنگ نرفت و دشمنان پس از جنگ او را نکشتند، بلکه او را اسیر نمودند. از پاسخ امام سجاد علیهالسلام به ابن زیاد که فرمود: اگر مرا میکشی مرد پرهیزکاری را با زنان روانه کن معلوم میشود که زید صغیر بوده است.
سه مرد از بیگانگان با حسین علیهالسلام ، که در صف اصحاب بودند کشته نشدند.
1 - مرقّع بن ثمامه اسدی که زانو زده بود و به سمت دشمن تیر میانداخت و جنگ مینمود تا اینکه بعضی از خویشانش به او امان داده و گفتند: نزد ما بیا. پس او به لشکر دشمن ملحق شد. عمر بن سعد خبر او را به ابن زیاد داد، ابن زیاد او را به زاره تبعید نمود.(4)
من از شقاوت این مرد و سوء عاقبت او بسیار در شگفتم! چگونه حبّ حیات و زندگانی او را وادار نمود که از بهشت بیرون رفته، در جهنم داخل گردد. این بدبخت، از صف لشکر امام حسین علیهالسلام به صف پسر سعد پناه میبَرَد و سرانجام به
زاره تبعید میشود.
من نمیدانم این شخص به چه علّت تا روز عاشورا با امام علیهالسلام بود؟ آیا گمان میکرد که حسین علیهالسلام صلح میکند یا آن که به سلطنت میرسد؟ اگر او طالب آخرت بود چرا از حسین علیهالسلام جدا شد ؟ و اگر طالب دنیا بود چرا این چند روز از ابن سعد جدا و با حسین علیهالسلام بود؟
از سوء عاقبت به خداوند پناه میبرم !
2 - عقبة بن سمعان، ابن سعد او را گرفت و از او پرسید: کیستی؟ گفت: بندهای مملوک - او غلام رباب، دختر امرء القیس و زوجه امام علیهالسلام بود -، ابن سعد او را آزاد نمود. از آنان که با امام علیهالسلام بودند جز همین عقبه، کسی جان به در نبرد.(1)
یکی از کسانی که ابومخنف به واسطه او وقایع کربلا را در کتاب مقتل خود نوشته، همین عُقبة بن سمعان است این عُقبه میگوید: من از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق با حسین علیهالسلام بودم و از او جدا نشدم تا آنکه کشته شد، و هیچ سخنی با مردم نگفت، چه در مدینه و چه در مکه و چه در راه و چه در عراق و چه در میان لشکر تا آن روز که کشته شد مگر آنکه من سخنان او را شنیدم. به خدا سوگند! حسین علیهالسلام نگفت آنچه را مردم میگویند و مردم به دروغ میگویند که حسین علیهالسلام گفت: میروم دست خود را در دست یزید میگذارم و یا به یکی از سرحدات مسلمانان میروم و در آنجا میمانم. او میگفت: بگذارید در زمین وسیع خدا بروم تا ببینم کار مردم به کجا میکشد.(2)
3 - ضحاک بن عبداللّه مشرقی، او میگوید: من از اول با حسین علیهالسلام عهد کرده بودم مادامی که یاور داشته باشد از او دفاع کنم، و چون برای او کسی باقی نماند من آزاد باشم. وقتی دیدم یاوران و اهلبیت او کشته شدند و کسی به جز سُوید بن
عمرو خَثعمی و بُشیر بن عمرو حضرمی باقی نمانده، به او گفتم: یابن رسول اللّه! من با شما چنین عهدی داشتم. فرمود: درست میگویی، ولی چگونه میتوانی از دست این دشمنان نجات بیابی ؟! اگر بتوانی تو آزاد هستی.
ضحاک میگوید: در آن موقع که دشمنان اسبان ما را میکشتند من اسب خود را به خیمهای بردم و پیاده میجنگیدم، دو نفر از دشمنان را کشتم و دست یک نفر از لشکر ابن سعد را بریدم، و مکرر امام علیهالسلام به من دعای خیر مینمود. وقتی مرا مرخص کرد اسب را از خیمه بیرون آورده، سوار شدم. آنگاه آن را زدم و به گوشهای از لشکر حمله کردم، آنها به من راه دادند و من از میانشان بیرون رفتم. پانزده نفر از لشکر مرا تعقیب کردند تا اینکه به یکی از دهات نزدیک شاطی الفرات رسیدم، وقتی آنان به من رسیدند رو به آنها کردم، از میان آنها کثیر بن عبداللّه شعبی، ایوب
بن مِشرَح خَیْوانی و قیس بن عبداللّه صائدی مرا شناختند و گفتند: این ضحاک مشرقی پسر عموی ماست، شما را به خدا! از او دست بردارید. سه نفر از بنی تمیم گفتند: چون شما برادران ما چنین میخواهید، ما نیز قبول میکنیم و متعرض او نمیشویم. دیگران هم وقتی چنین دیدند از من دست برداشتند و خدا مرا نجات داد.(1)
ابومخنف بسیاری از وقایع کربلا را به واسطه همین ضحاک نقل نموده است.من این سخن ضحاک را که میگوید: با امام علیهالسلام چنین عهد نمودم و حضرت روز عاشورا مکرر مرا دعا کرد، باور نمیکنم. حمید بن مسلم نیز میگوید: امام سجاد علیهالسلام در حق من دعای خیر نمود و من از او دفاع کردم. بر فرض که راست گوید، و امام علیهالسلام او را مرخص بفرماید، آیا او وظیفه داشته که امام علیهالسلام را در چنین موقعیتی تنها بگذارد و از او دفاع نکند؟
امام علیهالسلام در شب عاشورا، اصحاب و اهلبیت خود را مرخص فرمود، آیا آنان
1) - همان، ص 444 و 445.
رفتند؟ آیا عقلاً و وجداناً و شرعاً میتوانستند بروند؟ این بدبخت با زحمت زیادی خود را از بهشت بیرون کرد، و اگر چند دقیقه جنگ میکرد و کشته میشد چه ضرر میکرد؟ آیا پس از این فرار از مرگ نجات یافت؟
در اینجا مناسب است میان مرقّع بن ثمامه اسدی و ضحاک بن عبداللّه مشرقی با حرّ بن یزید ریاحی و یزید بن زیاد، ابو شعثاء کندی مقایسه شود. این دو امیر، از بزرگان شهدا و ابطال اصحاب امام علیهالسلام گشتند، خود را از جهنم خلاص و به بهشت رساندند، خوشا به حال این دو مرد، و بدا به حال آن دو نامرد !
ابن سعد، روز یازدهم با اسرا از کربلا حرکت کرد، و شاید صبح روز دوازدهم وارد کوفه شدند. همان روز یا روز بعد در مجلس ابن زیاد حاضر گشتند.
از نقل ابومخنف معلوم میشود موقعی که دختران و زنان و خواهران حسین علیهالسلام وارد مجلس ابن زیاد شدند سر امام علیهالسلام نیز در مجلس او بود. زینب علیهاالسلام دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام پستترین لباسهای خود را پوشیده بود تا شناخته نشود، یا در اثر غارت لشکر، لباسش را برده بودند، و به جز این لباس برای او باقی نگذاشته بودند، کنیزان دور او را احاطه کرده، اطرافش نشستند. ابن زیاد فهمید که او میبایست بزرگ زنان باشد، پرسید: این زن کیست؟ کسی به او جواب نداد، در مرتبه سوم یکی از کنیزان گفت: او زینب، دختر فاطمه است. ابن زیاد گفت: حمد میکنم خدای را که شما را مفتضح گردانید و مردان شما را کشت، و دروغ بودن ادعای شما را آشکار کرد.
زینب علیهاالسلام در پاسخ او گفت: حمد خداوند را که ما را به محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به بزرگی رساند و پاک نمود. چنان نیست که تو میگویی، فاسق مفتضح میشود و فاجر دروغ میگوید و تکذیب میشود.
ابن زیاد گفت: رفتار خدای را با اهلبیتت چگونه دیدی ؟
زینب علیهاالسلامگفت: آنان مردانی بودند که شهادت برای آنان نوشته شده بود، و به آرامگاه خود رفتند، زود باشد که خداوند میان تو و آنان جمع کند، پس در نزد او محاکمه خواهید شد.
ابن زیاد به غضب آمد. عمرو بن حریث به او گفت: این زن است و زن را نمیتوان عقاب کرد و بر خطا مؤاخذه نمود. ابن زیاد گفت: خداوند به کشته شدن عاصیان از اهلبیت تو مرا شفا داد.
زینب علیهاالسلامگریه کرد و گفت: بزرگ مرا کشتی و اهل مرا نابود کردی، اصل مرا ریشه کن کردی. اگر شفای درد تو به این بود پس شفا یافتی !
ابن زیاد گفت: این زن خطیب است، پدر او نیز شاعر و خطیب بود. زینب علیهاالسلام گفت: مرا به خطابه و مراعات سجع و قافیه چه کار.(1)
پوشیده نماند که در نسخه طبری «شجاعة» آمده و این غلط است، و صحیح «سجّاعة» با سین است چنانچه مفید در «ارشاد» ضبط نموده است.(2)
عظمت روحی و بزرگواری و شجاعت حضرت زینب علیهاالسلام از همین گفتگو معلوم میشود، و از طرف دیگر پستی و لئامت ابن زیاد نیز از همین سخنهای او آشکار میگردد.
وارد کردن زنان حسین شهید علیهالسلام به مجلس با حضور مردم، از کسی که مدّعی شرافت است و خود را از قریش میداند بسیار غلط است. از سوی دیگر، تو که به مقصد رسیدی و به گفته خودت از کشتن حسین علیهالسلام شفا یافتی، پس برای چه با خواهر او این سخنان را میگویی؟ در این میان، پاسخهای زینب علیهاالسلام بسیار منطقی و محکم بود، به همین جهت، چون ابن زیاد از پاسخ دادن عاجز گشت خشمگین شد، و چون او را ملامت مینمایند سخنی میگوید که زینب علیهاالسلام را به گریه میآورد
و بعد میگوید: این زن چون پدرش علی سخنور است. او به جای این سخنان میبایست به عجز خود اعتراف نماید نه آن که زینب علیهاالسلام را سخنور بداند.
به نظر شما، اگر ابن زیاد، حضرت زینب علیهاالسلام را به آن مجلس وارد نمیساخت، یا با او این گونه سخن نمیگفت، و او را به گریه نمیانداخت، آیا از سلطنت و عزّت او کم میشد؟ و یا اگر او را در منزلی جای میداد و به خانواده پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم احترام مینمود، بر عظمت او افزوده نمیشد؟
مسعودی در حالات مهدی عباسی قصه مفصّلی را نقل میکند، در آن قصّه آمده است: مزنه زن مروان - آخرین خلیفه امویها - نزد زنان مهدی آمد، زینب - دختر سلیمان بن علی - به او توهین نمود و خیزران زوجه مهدی به او احترام گذاشت و او را در منزلش نگاه داشت. مهدی عباسی زینب را ملامت و خیزران را تمجید نمود، و املاکی به مزنه بخشید و او همچون زنان مهدی محترم بود تا آن که در زمان هارون الرشید فوت کرد و هارون در مرگ او بیتابی نمود(1).
این کار مهدی حاکی از عظمت و بزرگواری او است، مهدی از بنیهاشم بود و آقایی آنان مسلّم است. بنیامیّه همگی پست بودند، اگر چه یزید در آخر، کار رفتارش را با اسرا تغییر داد و به آنان احترام نمود، و در منزل خود از آنان پذیرایی کرد، و آنان عزاداری نمودند، ولی این کار او در آخر برای آن بود که از احساسات مسلمانان جلوگیری نماید، و از اظهار تنفر آنان بکاهد، و گرنه در ابتدا، از هیچ کاری کوتاهی نکرد، و پستی خود و شجره خبیثه خانوداه خود را کاملاً ثابت نمود.
جایی که مادر بزرگش هند جگر خوار و جدّ او ابوسفیان با نعش حمزه علیهالسلام
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 313 تا 315 ، با تلخیص داستان.
چنان رفتار کنند، از یزید، فرزند آکلة الاکباد، این گونه بدرفتاریها و پستیها بعید نخواهد بود.
تفاوت مردمان شریف و اصیل در این گونه مواقع مشخص میشود، و همواره رفتار مردمان آقا و بزرگ باید با دیگران تفاوت داشته باشد. عفو پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم اکرم از قریش و احترام گذاردن او به ابوسفیان در وقت فتح مکه، و رفتار امیرالمؤمنین علیهالسلام با بنی اُمیّه در موقع فتح بصره، و عفو آن بزرگوار از مروان بن حکم به شفاعت امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام و عفو از ولید بن عقبه و اولاد عثمان و تمام بنیامیّه، همه اینها کاشف از عظمت و بزرگواری آنان است.
در مقابل، رفتار معاویه با امیرالمؤمنین علیهالسلام و رواج دادن سبّ آن بزرگوار حتّی پس از شهادت علی علیهالسلام ، و رفتار یزید با خانواده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پس از شهادت امام علیهالسلام با اهلبیتش، همه اینها کاشف از پستی و حقارت و فرومایگی بنی اُمیّه است.
مسعودی در مروج الذهب مینویسد: دو روز پس از فتح بصره، علی با حسن و حسین علیهمالسلام و سائر فرزندان خود و فرزندان برادران و جوانان بنی هاشم و عدّهای از شیعیان بر عایشه وارد گردید، چون زنان او را دیدند فریاد زدند و گفتند: تو کشنده دوستان ما هستی !
علی علیهالسلام فرمود: اگر من کشنده دوستان بودم حتماً کسانی را که در این اطاق هستند میکشتم. - اشاره به اطاقی فرمود که مروان بن حکم، عبداللّهبن زبیر، عبداللّه بن عامر و دیگران در آن مخفی شده بودند - کسانی که در خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام بودند چون دانستند دشمنان در اینجا هستند شمشیرها به دست گرفتند و خود را آماده پیش آمدهای ناگهانی نمودند.
عایشه گفت: من با تو میمانم و چون به جنگ معاویه بروی با تو میآیم. امام علیهالسلام فرمود: به سوی خانهای که در آن بودی برگرد. پس عایشه از امیرالمؤمنین علیهالسلام خواست تا عبداللّه بن زبیر را عفو کند. امیرالمؤمنین علیهالسلام قبول کرد و
او را امان داد(1).
این رفتار امام علیهالسلام با عایشه است، همان کسی که جنگ جمل را به پا کرد و چه بسیار از شیعیان و مسلمین که در آن جنگ کشته شدند. حضرت علی علیهالسلام به جهت شفاعت عایشه از بزرگترین دشمنان، عبداللّه بن زبیر، مروان و عموم بنی امیّه عفو نمود. از این عفو میتوانید تا اندازهای عظمت و آقایی آن سرور را به دست آورید.
برای بیان سبب رفتار ابن زیاد با اسیران اهل بیت اطهار علیهمالسلام پس از شهادت امام علیهالسلام ، بهتر از آن جمله که زید بن ارقم صحابی گفت نمیتوانم بیاورم. او گفت: بندهای، بندهای را پادشاه نمود. این طریقه و عادت بندگان است که در موقع قدرت، نهایت قساوت و پستی و سختی را از خود نشان میدهند، روح انتقام در آنان تا این اندازه است که از نعش کشته خود دست بر نمیدارند و از بد رفتاری با یک مشت اسیر، تشفّی خاطر نمایند، و از گریاندن این بیچارگان شاد شوند.
من اگر بخواهم میان رجال بنی هاشم و بنی اُمیّه مقایسه کنم خود رساله جداگانهای خواهد شد. به همین جهت، کلام را در این مقام با ذکر دو حکایت ختم مینمایم.
حکایت اوّل: هنگامی که مردم مدینه با عبداللّه بن حنظله بیعت کردند آنان بنی امیّه را که در حدود هزار نفر و در خانه مروان بودند محاصره کردند. وقتی شنیدند که قشون شام به طرف مدینه میآیند آنان را از مدینه بیرون کردند مشروط بر آن که به هیچ وجه به دشمنان اهل مدینه حتّی به راهنمایی کردن کمک نکنند.(2)
طبری از واقدی نقل میکند. هنگامی که اهل مدینه، عثمان بن محمد - والی یزید - را از شهر بیرون کردند، مروان بن حکم از عبدالله بن عمر خواهش نمود تا خانوادهاش را پناه داده و در نزد خود مخفی بدارد. عبداللّه بن عمر قبول نکرد.
مروان به حضرت سجاد علیهالسلام گفت: ای ابوالحسن ! من با تو خویشی دارم، اجازه بده خانواده من در کنار خانواده شما باشد. حضرت فرمود: قبول میکنم. پس مروان خانواده خود را نزد علی بن الحسین علیهماالسلام فرستاد. حضرت سجّاد علیهالسلام هم خانواده خود و خانواده مروان را از مدینه به «یَنْبُع» برد(1).
این قضیه در سال 63 هجری - یعنی دو سال پس از واقعه کربلا - اتفاق افتاد. با تمام مصائبی که اهل بیت رسالت علیهمالسلام از بنیاُمیّه متحمل شدند، در این موقع که مروان اظهار حاجت مینماید و از امام سجاد علیهالسلام میخواهد که خانواده او را از شرّ اهل مدینه حفظ کند، امام علیهالسلام آنان را پناه میدهد و با خانواده خود به «ینبع»
میفرستد، و از مدینه آنان را بیرون میبرد و این در حالی است که ابن عمر حاضر نشد که حاجت مروان را برآورد.
این امام سجاد علیهالسلام است که دشمنان را هم رد نمیکند، بی سبب نبودکه فرزدق در مدح امام سجاد علیهالسلام گفت:
ما قال لا قطّ إلا فی تشهده
لولا التشهد کانت لاؤه نعم(2)
حکایت دوم: در کتاب «عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب» مینویسد: داعی کبیر، محمد بن زید حسنی روزی از روزها برای تقسیم بیت المال در میان طبقات مختلف مردم - قریش، انصار، فقها، اهل قرآن و دیگران - نشسته بود، او از فرزندان عبدمناف شروع کرد، چون از بنی هاشم فارغ شد به دیگر اولاد عبدمناف پرداخت، ناگاه مرد ناشناسی برخاست و خود را از اولاد عبدمناف معرفی نمود.
داعی رو به او کرد و گفت: از کدام یک از اولاد عبدمناف هستی؟ گفت: از بنیاُمیّه. گفت: از کدام یک از فرزندان اُمیّه؟ او ساکت ماند. داعی گفت: شاید از
فرزندان معاویه باشی. آن مرد گفت: بلی. گفت: از کدام فرزند معاویه ؟ آن مرد ساکت شد. گفت: شاید از اولاد یزید باشی. گفت: آری.
داعی گفت: آمدی در مملکت آل ابیطالب و حال این که آنها از بنی اُمیّه طلبکار هستند ؟ ! و تو میتوانستی در شام یا عراق از دوستان آل اُمیّه چیزی طلب کنی، پس اگر از روی نادانی به سوی ما آمدی چه بسیار نادان هستی، و اگر به عنوان استهزا به آنان نزد ایشان آمدی، پس خود را در معرض کشه شدن در آوردی.
علویین که در مجلس حضور داشتند نگاه غضبناکی به او کردند. محمّد بن زید، داعی کبیر به آنان گفت: از او دست بردارید، آیا گمان میکنید اگر این شخص را بکشید جبران کشته شدن حسین علیهالسلام را نمودهاید، خداوند کشتن کسی را بدون این که گناهی از او سر زده باشد حرام کرده است. به خدا سوگند! اگر کسی متعرّض او شود، او را در مقابل کشتن او میکشم. اینک حدیثی را بشنوید که برای شما نقل میکنم، و میبایست در آینده سرمشق شما باشد.
پدرم از پدرش نقل مینمود: منصور دوانیقی به مکّه رفت، گوهر گرانبهایی را به او نشان دادند، منصور گوهر را شناخت و گفت: این از آنِ هشام بن عبدالملک بوده است، به من خبر رسیده که از هشام به فرزندش محمد رسیده و غیر از او، از فرزندان هشام کسی باقی نمانده است، آنگاه به ربیع گفت: فردا چون در مسجد الحرام نماز خواندم تمامی درهای مسجد را ببند و کسانی که مورد اطمینان و وثوق تو هستند بر این کار بگمار و فقط یک در را باز بنما و خودت در آنجا بایست و از مسجد خارج نشود مگر کسی را که میشناسی.
فردا ربیع مأموریت خویش را انجام داد. محمد بن هشام بن عبدالملک در مسجد ماند و فهمید که در پی او هستند، متحیّر ماند، در این موقع محمد بن زید بن علی بن حسین علیهالسلام را ملاقات نمود و همدیگر را نمیشناختند، محمد بن زید گفت:
چرا متحیّر هستی؟ مگر تو کیستی؟ محمد بن هشام گفت: آیا مرا امان میدهی؟
محمد بن زید به او گفت: آری، تو در پناه من هستی و من متعهد میشوم که تو را نجات دهم ! گفت: من محمد بن هشام بن عبدالملک هستم، تو کیستی؟ گفت: من محمد بن زید بن علی هستم.
محمد بن هشام گفت: میخواهند مرا بکشند. محمد بن زید گفت: تو نترس ! چون زید، پدر مرا تو نکشتی. هشام بن عبدالملک، قاتل زید بن علی بود و با کشتن تو، جبران کشته شدن زید بن علی نخواهد شد، الآن من در فکر خلاصی تو هستم، و در این راه مجبورم به تو توهین کنم و تو را بیازارم، آیا به من اجازه میدهی؟ گفت:
اختیار با تو است.
پس محمد بن زید، لباس او را بر سر و گردن وی افکند و کشان کشان او را به نزد ربیع برد و در حضور ربیع، چند سیلی به صورت او زد و گفت: یا اباالفضل! این خبیث، ساربان من و از اهل کوفه است، شترهای خود را قبلاً به من کرایه داده، و اکنون مخفی شده و فرار کرده و شتران را به بعضی از صاحب منصبان خراسانی کرایه داده است و از برای من شاهد و گواه است، دو پاسبان تسلیم من نما تا او را به نزد قاضی ببرم. ربیع او را تحویل دو پاسبان داد، محمد بن زید او را از مسجد بیرون آورد و در میان راه به او گفت: ای خبیث! آیا حق مرا به من برمیگردانی؟ محمد بن هشام گفت: آری! ای پسر پیغمبر خدا. پس محمد بن زید به آن دو پاسبان گفت: او اعتراف کرد، رهایش کنید. پاسبانان رفتند.
محمد بن زید، محمد بن هشام را آزاد نمود، محمد بن هشام سر او را بوسید و گفت: پدر و مادر من فدای تو. «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»(1)آنگاه گوهر گرانبهایی بیرون آورد و به محمد بن زید گفت: بر من منّت گذار و این گوهر را از من بپذیر. محمد بن زید گفت: ما خانوداه خیر هستیم که در مقابل خدمت و احسان مزد نمیگیریم، من بزرگتر از این گوهر را به تو بخشیدم و از مطالبه خون پدرم زید بن
1) - سوره انعام، آیه 124. (خدا بهتر میداند رسالتش را کجا قرار دهد).
علی علیهالسلام چشم پوشیدم ! برو به هر کجا که میخواهی، به امان خدا. خود را مخفی بدار تا منصور از حجّ برگردد، چون اصرار دارد که تو را پیدا کند.
آنگاه داعی، محمد بن زید حسنی امر نمود سهم آن اموی را از بیت المال به اندازه فرزندان عبدمناف بدهند و به افراد خود دستور داد تا او را به ری رسانده، خبر سلامتی او را به خط خودش بیاورند. پس اُموی برخاست و سر او را بوسید و با گماشتگان داعی به سمت ری حرکت کرد و آنان پس از چندی خبر سلامتی او را نزد داعی آوردند.(1)
این حکایت، شامل دو حکایت است و هر دو حاکی از آقایی رجال بنی هاشم است ؛ داعی کبیر پادشاه طبرستان به علویّین میگوید: این حکایت را سرمشق خود قرار دهید، و محمد بن زید بن علی علیهالسلام میگوید: ما در مقابل عمل معروف مزد نمیگیریم.
سخن این دو بزرگ مرد هاشمی و علوی نیز مثل عملشان بسیار بزرگ است. این طریقه بنیهاشم است، و طریقه بنیامیه بر لئامت و پستی و مکر و خدعه استوار است.
از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده که حضرتش فرمود «لولا التقی لکنت ادهی العرب».(2)آری! تقوا انسان را از کارهایی باز میدارد، و فرصت را به دست دیگران میدهد، کسانی که از دور تماشا میکنند گمان میکنند که هوش و ادراک آن حیلهگر بیشتر بود، ولی از واقع امر غافل هستند، دین مردم را به صفات حمیده وادار و از صفات رذیله دور مینماید، رجال بنیهاشم طبق دستورات دینی و با پیروی از اولیای خود از صفات رذیله دوری میجستند و رجال بنیامیّه چیزی از لئامت و پستی را برای دیگران باقی نمیگذاشتند. «وَالْعاقِبَةُ لِلمُتّقِین»(3)
حمید بن مسلم میگوید: من نزد ابن زیاد ایستاده بودم که علی بن حسین را از نظر وی گذراندند، ابن زیاد از او پرسید: اسم تو چیست ؟ فرمود: من علی بن حسین هستم. ابن زیاد
گفت: مگر خدا علی بن حسین را نکشت؟ امام علیهالسلام پاسخی نداد. ابن زیاد پرسید: چرا پاسخ نمیدهی؟ فرمود: برادری داشتم که نام او نیز علی بود، و مردم او را کشتند. ابن زیاد گفت: خدا او را کشت. امام پاسخ نداد. ابن زیاد پرسید: چرا جواب نمیگویی؟ فرمود:
«اللّهُ یَتَوفَّی الأَ نْفُسَ حینَ مَوْتِها»(1)
«خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامی باز میستاند»
«وَما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإذْنِ اللّه»(2)
« و هیچ نفسی جز به فرمان خدا نمیرد»
ابن زیاد گفت: تو نیز کشته خواهی شد، ببینید آیا به حد بلوغ رسیده یا نه؟ من گمان میکنم او مرد است. مُری بن معاذ احمری گفت: او به حدّ بلوغ رسیده است. ابن زیاد گفت: او را بکش. امام فرمود: پس این زنان را به کی میسپاری؟ در این حال، زینب علیهاالسلامخود را به امام علیهالسلام آویخت و فرمود: ای پسر زیاد ! آیا هنوز تشنه خون ما هستی؟ مگر از ما کسی را باقی گذاشتی؟ زینب علیهاالسلام دست به گردن امام علیهالسلام انداخت و به ابن زیاد فرمود: تو اگر خدای را میشناسی به حق همان خدا، مرا نیز با او بکش. امام علیهالسلام فریاد زد: ای پسر زیاد! اگر تو با این زنان خویشی داری پس مرد با تقوایی را با این زنان روانه کن تا آن که آنان را به منزل رساند. ابن زیاد ساعتی تامل کرد و گفت: عجیب است از رحم و خویشاوندی! به خدا سوگند! گمان میکنم زینب آرزو دارد که او را با علی بن حسین بکشم، از علی بن حسین دست بردارید.(3)
ابن زیاد، به قدری پست، مغرور و متکبر است که حاضر نیست پاسخ خود را از کسی بشنود، او انتظار دارد که حاضران در برابر او سکوت کنند و قدرت جواب دادن نداشته باشند، او انتظار نداشت که امام سجاد علیهالسلام و زینب علیهاالسلام به او «ای پسر زیاد» خطاب کنند، او از عظمت روحی حضرت زینب علیهاالسلام و امام علیهالسلام خبر نداشته و پستی و حقارت خود را فراموش کرده است، او گمان میکند که زینب علیهاالسلام و یا امام علیهالسلام به دیده عظمت به او مینگرند و سوابق او و پدرش را فراموش میکنند (الحُرّ حُرّ و إن مسّه الضرّ).(1)
این ابن زیاد است که پس از هلاکت یزید، مردم بصره از وی روی گردانیدند و با همه قدرت و ثروتی که داشت لباس زنانه پوشید و خود را به خانه مسعود رسانید، مسعود هر چه خواست او را از خانه خود بیرون کند ابن زیاد قبول نکرد و گفت: من از این خانه بیرون نخواهم رفت، او به تمام سختیها و ذلّتها تن داد. ولی این امام سجاد علیهالسلام است که با آن که پدر و خویشان او کشته شدهاند، و حرم پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در دست ابن زیاد اسیرند، به ابن زیاد در قصرش پاسخ میدهد و به او ابن زیاد خطاب میکند. این حاکی از عظمت و بزرگواری امام علیهالسلام است. مگر امام علیهالسلام برای او تواضعی نمود؟ به او میفرماید: اگر تو با این زنان خویشاوندی داری... و این بدترین توهینی است که به او مینماید، چون میخواهد بفهماند که تو از قریش و فرزندان ابوسفیان نیستی.
مدّت توقف اسیران در کوفه معلوم نیست، ولی آنچه از نقل هشام کلبی به دست میآید این است که آنها تا زمانی که قاصد ابن زیاد به شام رفت و از شام برگشت در زندان بودند. بنابر این، میتوان گفت: اسراء در حدود بیست و پنج روز
1) - شخص آزاده، در تنگیها و سختیها هم آزاده است.
در کوفه توقّف داشته و در زندان بودند.
عَوانة بن حَکَم کلبی گوید: وقتی اسیران در زندان بودند سنگی به زندان افتاد که با آن نامهای بود، نوشته بودند: فلان روز قاصد سوی یزید بن معاویه رفت که چند روز در راه است و فلان روز بر میگردد، پس اگر آواز تکبیر شنیدید بدانید همگی کشته میشوید، و اگر آواز تکبیر نشنیدید در امان هستید.
دو سه روز به موعد مقرّر مانده بود که سنگی دیگر به زندان افتاد و با آن نامهای بود که در آن نوشته شده بود: وصیت کنید ! چون قاصد فلان روز خواهد رسید. پس قاصد آمد و آواز تکبیر بلند نشد، یزید به ابن زیاد نوشته بود: اسیران را سوی من روانه کن.(1)
من تردید ندارم که اگر ابن زیاد میتوانست همه اسیران را از مرد و زن و بزرگ و کوچک میکشت، ولی بیش از آنچه انجام داد توانایی نداشت، در این مدّت که اسیران زندانی بودند قطعاً هیچ آسایشی نداشتند، همین خبر دادن به اسیران که اگر آواز تکبیر بلند شد یقین کنید کشته میشوید، حاکی از نهایت مرتبه شقاوت و خباثت او است. زیرا نتیجه این خبر، جز اضطراب و وحشت اسیران چیز دیگری نیست. و میتوان گفت ابن زیاد برای همین جهت این خبر را داده و اگر اسیران کشته میشدند او خیلی خشنود میگردید و لذا آواز به تکبیر بلند میکردند.
من نمیدانم چرا کسی نیامد همین خبر را در زندان به اسیران برساند؟ برای چه نامه را به سنگ بستند و سنگ را پرتاب کردند؟ آیا روابط زندانیان به کلی با مردم قطع شده بود ؟ آیا حتی نان را برای آنان نیز پرت مینمودند؟ آیا آنان در جایی محفوظ بودند که سنگ به آنان آسیبی نمیرساند؟ من از همین نقل، سختی حال اسیران و قطع روابط آنها با مردم را میفهمم.
ابومخنف که در کوفه بوده و قضایا را از کوفیان نقل مینموده، چرا از مدّت
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 463
توقف اسیران در کوفه و آن که در کجا توقّف داشتند ؟ و آیا در آن مدّت با کسی حشر و نشر داشتند؟ و چگونه زندگی میکردند ؟ خبری و روایتی نقل ننموده است ؟ و برای چه از این اُمور سخنی نگفته است؟ آیا برای این است که به ضرر سلاطین بنی امیه تمام میشده، و این گونه اخبار میباید مخفی بماند یا چیز دیگری در کار بوده که بر من مخفی است؟!.
طبری از ابومخنف نقل مینماید: سر امام علیهالسلام را بالای نیزه در کوفه میگرداندند. ابن زیاد، زحر بن قیس را طلبید و سر امام علیهالسلام و سرهای شهدا را به او سپرد، و نزد یزید روانه کرد(1).
از این نقل مدّت توقف سر مطهر در کوفه و گرداندن آن به دست نمیآید. من نمیدانم شیعیان که او را دعوت کرده بودند و او را رها کردند و یاری نکردند، در این موقع چه عذر داشتند؟ با آن که سر امام علیهالسلام را میدیدند چرا به خود نمیآمدند که دست کم سر را از دست پاسبانان بگیرند و دفن کنند؟ آیا نمیتوانستند جمع شوند و ناگهان در تاریکی شب، خود را به سر رسانند و آن را مخفی نمایند؟
در زمان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم طایفه هذیل، خبیب بن عدی را اسیر کرده و به مکه آوردند و به قریش فروختند، قریش برای تلافی از کشتهشدگان خود، او را کشتند و جنازه او را به دار زدند و مدّتها بالای دار بود، پیغمبر اکرم علیهالسلام عمرو بن امیه ضمری را به تنهایی فرستاد و با آن که اطراف جنازه را پاسبانانی از قریش گرفته
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 459.
بودند شبانه آن را از دار پایین آورد، و از دست مشرکین بیرون برد.(1)
جایی که یک نفر از مدینه بیاید و در نزدیکی مکّه معظمه به چنین عملی مبادرت نماید، برای شیعیانی که در کوفه بودند - و از امام حسین علیهالسلام دعوت کردند به خصوص آنانی که جزو توابین بودند - چه عذری باقی میماند که سر امام علیهالسلام را از بالای نیزه پایین نیاورده و از چنگ پاسبانان بیرون نبردند ؟ !
آیا اینان با آن جمعیت زیاد، توانایی نداشتند که شبانه این عمل را انجام دهند تا لا اقل قدری از گناهان خود را کم کنند و گذشته را جبران نمایند، و نگذارند سر امام علیهالسلام را پس از این واقعه بالای نیزهها در کوچهها و بازارها و شهرها بگردانند و مردم آن را تماشا کنند؟
نمیدانم چرا این قدر از لشکر شام میترسیدند مثل آن که اصلاً از خود توانایی نداشتند !
اهل کوفه با آن که با زید بن علی بن حسین علیهماالسلام بیعت کردند و او را به جنگ کشاندند؛ در وقت جنگ به او خیانت نمودند و از یاری او دست برداشتند تا آن که کشته شد. والی کوفه سر او را برید و برای هشام بن عبدالملک به شام فرستاد و بدن بی سر او را در همین کوفه به دار زدند و سالها بالای دار بود.
مسعودی در «مروج الذهب» مینویسد: ابوبکر بن عیاش با عدّهای گویند: زید پنجاه ماه برهنه در کناسه کوفه بالای دار بود و عورت او دیده نشد، تا آن که در زمان ولید بن یزید، یحیی پسر زید خروج کرد. ولید به والی کوفه نوشت: زید را با چوبه دار آتش بزن ! او نیز چنین کرد و خاکسترش را در آب فرات به باد داد.(2)
آیا اهل کوفه در طول این مدّت نمیتوانستند زید را از بالای دار پایین آورند و جنازه او را مخفی کنند؟ آیا این چنین فکری در سر آنان نبود؟ چه مانعی داشتند که
از این عمل خودداری میکردند؟ حکّام بنیاُمیّه به قدری آنان را بی حس و بی غیرت و مرعوب اهل شام و مجذوب مال نموده بودند که ابداً از دیدن آن منظره به خود نمیآمدند و به فکر چنین کاری نمیافتادند.
سید بن طاووس در کتاب «لهوف» خطبهها و کلماتی را از حضرت زینب، فاطمه صغرا ام کلثوم دختر علی و امام زین العابدین علیهمالسلام که برای اهل کوفه خواندهاند، نقل نموده است. اگر کسی در عبارات کتاب «لهوف» دقّت نماید متوجه میشود که گویا سیّد رحمهالله کتابی را در نظر داشته و اصل آن کتاب را به لفظ «قال الراوی» نقل مینماید، مگر جایی که خودش از جای دیگر نقل نماید. ولی متأسفانه نه نام راوی را معیّن فرموده و نه تصریح نموده که از کدام کتاب نقل مینماید، و بسیاری از عبارات او همان عبارات ابی مخنف است که طبری یا ابوالفرج و یا شیخ مفید و یا طبرسی نقل کردهاند، البته اضافاتی نیز دارد که در آن کتابها نیست.
برای من تا کنون مخفی است که آیا سیّد از همان مقتل ابومخنف نقل نموده که دیگران از آن کم کردهاند، یا او از جاهای دیگر نقل نموده و به عنوان «قال الروای» فرموده و به عنوان خبر مرسل در دست ما قرارداده، برای من هنوز فلسفه عمل سیّد رحمهالله روشن نگشته است.
به نظر من، اگر سید نام راوی و کتابی را که از آن نقل نموده معین میکرد برای عموم نفع داشت. شاید مدرک روایات در آن عصر برای سید رحمهالله روشن و در دسترس همه بوده، و از این جهت خود را محتاج مدرک نمی دیده و به همان ارسال اکتفا مینمود. جناب سیّد حساب این دوره و زمانها را نکرده بود که آن کتابها با گذشت ایام، از میان میرود.
من احتمال میدهم عباراتی که سیّد نقل نموده در کتاب مقتل ابی مخنف بوده است ولی طبری و ابوالفرج عمداً نقل نکردهاند، به جهت این که ابوالفرج به خطبه امام علیهالسلام در شام که به امر یزید بود اشاره نموده و کلمات چندی نقل مینماید، آنگاه میگوید:
«وهی خطبة طویله کرهت الإکثار بذکرها و ذکر نظائرها»!!(1)
نظایر این خطبه، همان خطبه امام علیهالسلام در کوفه و یا خطبه عمّه آن حضرت و خواهر او است، ابوالفرج بدش میآمده که این خطبهها را ذکر کند، شاید برای آن است که به ضرر بنی اُمیّه تمام میشده، و این اموی نمیخواسته چنین خطبههایی را نقل کند.
من یقین دارم که محدّثین در عصر بنی اُمیّه و هواخواهان آنان، تا میتوانستند در مخفی کردن مناقب اهل بیت و مطاعن آل بنی امیه تلاش مینمودند، و گرنه چرا ابوالفرج میگوید: دوست ندارم آن خطبه طولانی و نظایر آن را نقل نمایم. ولی در همان کتاب مقاتل، مطالب بی فایده و یا قصیده مفصّل علی بن عباس رومی، شاعر معروف را که در مذمّت آل عباس است به طور مفصل نقل میکند.(2)
عبیداللّه بن زیاد امر کرد تا اسرای آل محمد علیهمالسلام را همراه شمر بن ذیالجوشن
و مُحفّز بن ثعلبة بن عائذی به سوی شام روانه نمایند. آنها علی بن حسین علیهماالسلام را به غل و زنجیر بستند، آن حضرت در راه شام، کلمهای با شمر و محفّز نگفت، و چون به خانه یزید رسیدند محفّز بن ثعلبه فریاد زد: این مُحفّز بن ثعلبه است که مردمان پست فاجر را نزد امیرالمؤمنین آورده است. یزید در پاسخ او گفت: مولودِ مادر محفّز پستتر و بدتر است(1).
طبری از هشام کلبی نقل میکند: ابن زیاد اسیران را با سرها به همراه آن دو نفر به سوی شام روانه کرد. چون بر یزید وارد شدند محفّز بن ثعلبه ایستاد و فریاد زد: سر احمقترین مردم و پستترین آنان را آوردهام. یزید گفت: مولودِ مادر محفّز پستتر و احمقتر است، ولی حسین قاطع رحم و ظالم بود. و چون نگاه یزید به سر امام حسین علیهالسلام افتاد گفت:
یفلّقن هاما من رجال اعزة
علینا و هم کانوا اعق وأظلما(2)
پس از آن که کار از کار گذشت و اعمال یزید و عکس العمل مردم روشن شد او به دروغ اظهار نمود که همه تقصیرها از ابن زیاد است، بلکه به او دشنام میداد، ولی یزید دروغ میگفت، و تمام اعمال مستند به او و به امر و رضایت او بود، و به همین جهت خود او در ابتدای ورود اسیران اظهار خشنودی مینمود، و به سر مقدس حسین علیهالسلام و اسیران جسارتها کرد.
طبری از ابومخنف نقل مینماید: یزید به مردم اجازه داد که به مجلس او وارد شوند، سر حسین علیهالسلام در پیش روی او بود و در دست او چوبی بود. او بر دندان امام علیهالسلام میزد و میگفت: قضیه ما و حسین چنان است که حصین بن حمام مری گفته:
«یفلّقن هاما من رجال احبّة
الینا وهم کانوا أعق وأظلما»
ابوبرزه اسلمی صحابی پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مجلس یزید حاضر بود، رو به یزید کرد و گفت: آیا با چوب خود به دندان حسین علیهالسلام میزنی؟ من با چشم خود مکرر دیدم که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همین جایی را که تو چوب میزنی میبوسید، ای یزید! تو روز قیامت وارد محشر میشوی و ابن زیاد شفیع تو خواهد بود. این سخن را گفت و از جای برخاست و رفت(1).
از این نقل معلوم میشود که یزید از این پیشآمد بسیار خشنود بوده است، و آن روز را روز عید خود قرار داده و به مردم اذن ورود میداد. او نیز چون ابن زیاد ازخوشحالی با چوب بر لب و دندان حسین علیهالسلام میزد. او خشنود بود از این که حسین علیهالسلام را کشته است، و عجیبتر آن که امام حسین علیهالسلام را قاطع رحم و ظالم، و
در همان حال خود را دوست آن حضرت میشناخته است. آن مرد صحابی با از
1) - تاریخ طبری، ج 5 ، ص 465.
خود گذشتگی عجیبی بر یزید اعتراض نمود، و با بیان شیرینی دشمنی پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با او ثابت نمود، و از همین جا است که اعتراضات شروع میشود و انعکاس عمل واضح میگردد.
آری! پس از این قضیه بود که یزید مورد تنفّر عمومی قرار گرفت و مردم از کرده او ناراضی شدند.
طبری از ابومخنف نقل مینماید: یحیی بن حکم برادر مروان، در حضور یزید این شعار را خواند:
لهام بجنب الطفّ ادنی قرابة
من ابن زیاد العبد ذی الحسب الوغل
سمیة أمسی نسلها عدد الحصی
وبنت رسول الله لیس لها نسل(1)
یزید با دست خود به سینه یحیی زد و گفت: ساکت شو(2).
از این نقل معلوم میشود که اگر یزید از کار ابن زیاد متأثر شده بود، باید یحیی
را تصدیق میکرد؛ نه آن که به سینه او بزند و بگوید ساکت شو !
همچنین طبری نقل میکند: یزید اشراف اهل شام را به مجلس خود دعوت نمود. آنگاه علی بن حسین علیهماالسلام و زنان و دختران اهل حرم را خواست. پس آنها بر یزید وارد شدند. یزید به علی علیهالسلام گفت: یا علی! پدر تو قطع رحم نمود و حقّ مرا منکر شد. او میخواست سلطنت مرا بگیرد، دیدی که خدا با او چه کرد؟ امام علیهالسلام
فرمود:
«ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلا فی اَنْفَسِکُمْ اِلاّ فی
کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أنْ نَبرَأَها»(1)
«هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در نفسهای شما (به شما) نرسید، مگر آن که پیش از آن که آن را پدید آوریم در کتابی است».
یزید به پسرش خالد گفت: پاسخ او را بده. خالد نتوانست چیزی بگوید، یزید به او گفت: بگو:
«ما أصابَکُم من مُصیبَةٍ فَبما کَسَبَتْ أیدِیکُمْ وَیَعْفُو عَنْ کَثیر»(2)(3)
« و هر (گونه) مصیبتی به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و (خدا) از بسیاری در میگذرد.»
شما میتوانید از همین نقل به دست آورید که یزید چه اندازه خوشحال است. او جشن گرفته و اشراف را به مجلس عید خود دعوت نموده که اسیران را وارد مینمایند تا عظمت و شوکت خود را در برابر حاضرین به نمایش بگذارد، آنگاه امام شهید را مقصّر میداند و او را قاطع رحم و ظالم میشناسد، و خلافت را حق خود میداند، و تمام مصائب وارده را فعل خدا و مستند به وی مینماید، پس حسین علیهالسلام را مستحق تمام این بلاها و مصائب که بر او و خانواده او تا کنون وارد گشته میداند،
آیا چنین کسی از اعمال ابن زیاد ناراضی بوده است ! ؟
طبری از ابومخنف نقل میکند: یزید، زنان و اهل حرم را جلو خود نشاند، و به حال آنها نظر کرد و با آنان ملاطفت و مهربانی نمود. در این موقع، یکی از اهل شام
برخاست و از یزید، فاطمه دختر امیرالمؤمنین علیهماالسلام را به کنیزی خواست.
فاطمه گوید: من ترسیدم و لرزیدم و لباس خواهرم زینب علیهاالسلام را گرفتم. زینب علیهاالسلامبه آن شامی گفت: دروغ میگویی، تو مرد پستی هستی ؛ چنین کاری در اختیار تو و یزید نیست.
یزید غضب کرد و به زینب علیهاالسلامگفت: تو دروغ میگویی، من اگر بخواهم میتوانم چنین کاری بکنم.
زینب علیهاالسلامگفت: نه، به خدا قسم! تو نمیتوانی چنین کاری کنی، مگر این که از دین ما بیرون روی و به دین دیگری داخل شوی!
یزید فوق العاده خشمگین شد و به زینب علیهاالسلامگفت: تو با من چنین سخن میگویی؟ آن که از دین خارج شد پدر تو بود.
زینب علیهاالسلامگفت: تو و پدر تو و جدّت، به دین خدا و دین جد من و دین پدر من و دین برادر من هدایت یافتید.
یزید گفت: ای دشمن خدا! دروغ میگویی.
زینب علیهاالسلامگفت: تو پادشاه هستی و به ظلم ناسزا میگویی.
یزید مثل آن که حیا کرد ساکت شد، مرد شامی مجدّداً به یزید گفت: این کنیز را به من ببخش. یزید به او گفت: گم شو خدا به تو مرگ دهد(1).
شما از این نقل چه به دست میآورید ؟ ! یزید تصور میکرد که میتواند دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام را به عنوان کنیزی به مرد شامی ببخشد. آیا چنین کسی از کارهایی که کرده پشیمان است؟ من موقعی که مجلس ابن زیاد و سخنان او با زینب علیهاالسلام و امام سجاد علیهالسلام و رفتار او با اسیران را بررسی مینمودم، گمان میکردم که ابن زیاد از یزید پستتر است، گویا ما فوق پستی او تصوّر نمیکردم، ولی الآن که سخنان یزید را در نظر میآورم میبینم هر چه از پستی هست در این بوده، و ابن زیاد یکی از سیئات یزید بوده است.
1) - همان ، ص 461 و 462.
شما ملاحظه کنید: کسی که پادشاه قسمت بزرگی از دنیا است و خود را خلیفه پیغمبر قلمداد میکند؛ آیا رواست مجلس جشن و شادی برپا کند، و زنان و اطفال حسین علیهالسلام را در محضر نامحرمان بیاورد و بنشاند و با آنان چنین سخن گوید، و به خود حق دهد که دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام را به عنوان کنیزی ببخشد، و امیرالمؤمنین علیهالسلام و حسین علیهالسلام را از دین خارج بداند، و با زن داغ دیده چنین سخن بگوید و به او دشنام دهد؟ ! آیا میتوان گفت: یزید از این پیشآمد راضی نبوده و کشتن حسین علیهالسلام و اسارت زنان را نمیخواسته است؟
من از تمام نقلها صرف نظر میکنم و میگویم: آوردن اسیران به شام و فرستادن سرها نزد وی به امر او بود، اگر یزید نمیخواست چرا حرم پیغمبر را به اسارت از کوفه به شام بردند؟ او باید دستور میداد که از همان کوفه آزادانه به مدینه مراجعت نمایند، نه آن که علی بن الحسین علیهماالسلامرا با غل و زنجیر تا شام ببرند و اسرای آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با آن منظره رقّتآور در حضور آن نامحرمان، در چنان مجلسی وارد سازند.
راستی اگر یزید از رفتار ابن زیاد پشیمان بود باید خیانتهای او را جبران میکرد، یعنی ابن زیاد و قاتلان امام شهید علیهالسلام را میکشت و بر مردم ثابت میکرد که تقصیر از ابن زیاد بوده، و یزید در این کار دخالت نداشته و او طالب زندگانی امام حسین علیهالسلام بوده است، در این صورت مردم از این عمل او راضی و از شرّ ابن زیاد و قاتلان امام شهید علیهالسلام راحت میشدند. ولی ما میبینیم که ابن زیاد در پست خود باقی ماند، او والی عراق بوده و اصلاً از مقام او کاسته نشد، البته اگر نگوییم که به او ترفیع رتبه داد و مقام ابن زیاد در نظر او بالاتر رفت؛ چنانچه این مطلب از حکایت مسعودی که نقل خواهم کرد معلوم خواهد شد.
یزید در همان مجلس رسمی که اعیان و اشراف حاضر بودند سخنانی با حضرت زینب علیهالسلام گفت که از وزن خود کاست، و قدرت و عظمت زینب علیهالسلام و جلالت اسیران بر همگان معلوم شد. مردم فهمیدند که اینان خانواده رسالت هستند و یزید این گونه آنها را اسیر کرده است. از سوی دیگر خطبهای که امام سجاد علیهالسلام
ایراد فرمود و در آن خود و پدر بزرگوارش را معرفی نمود، بکلی پرده از روی کار یزید برداشت و او را رسوا ساخت. گرچه این خطبه را ابومخنف و هشام و مدائنی نقل نکردهاند ولی ابوالفرج اُموی در کتاب «مقاتل» به آن اشاره مینماید. اینک مناسب است آنچه را که وی در این موضوع نوشته نقل نمایم، وی گوید: سر امام حسین علیهالسلام را در برابر یزید در طشتی گذاشتند، پس یزید با چوب به سر مطهّر میزد و میگفت:
یفلّقن هاما من رجال اعزة
علینا وهم کانو أعق وأظلما
بعد اضافه میکند: گفته شده که ابن زیاد این کار را کرد و گفته شده هنگامی که سر مطهّر را در برابر یزید گذاشتند او شعر عبداللّه بن زبعری را خواند:
لیت أشیاخی ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأسل
قد قتلنا القوم من أشیاخهم
وعدلناه ببدر فاعتدل
آنگاه یزید علی بن الحسین علیهماالسلام را نزد خود طلبید و گفت: اسم تو چیست؟ گفت: علی بن الحسین. یزید گفت: مگر خداوند علی را نکشت؟ علی بن حسین علیهماالسلامفرمود: برادر بزرگتری داشتم که نام او علی بود، شماها او را کشتید. یزید گفت: بلکه خدا او را کشت. علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود:
«اللّهُ یَتَوَفَّی الأنْفُسَ حینَ مَوْتِها»(1)
«خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامی باز میستاند».
1) - سوره زمر، آیه 42.
یزید گفت:
«وَما أصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ اَیْدِیکُمْ»(1)
«و هرگونه مصیبتی به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست».
علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود:
«ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلا فی اَنْفُسِکُمْ اِلاّ فی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ اَن نَبْرَأَها اِنّ ذلِک عَلَی اللّهِ یَسیرٌ * لِکَیْلا تَأْسَوْا
عَلی ما فاتَکُمْ وَلا تَفْرَحُوا بما آتاکُم وَاللّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ»(2)
«هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در نفسهای شما (به شما) نرسد مگر آن که پیش از آن که آن را پدید آوریم در کتابی است، این کار بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگین نشوید و به سبب آنچه به شما داده است شادمانی نکنید و خدا هیچ خودپسند فخر فروشی را دوست ندارد».
شخصی از اهل شام برخاست و به یزید گفت: بگذار او را بکشم. زینب علیهاالسلام خود را روی علی بن الحسین علیهماالسلام انداخت. شخص دیگری از اهل شام برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین ! این زن را به من ببخش تا او را کنیز خود نمایم. زینب علیهاالسلام فرمود: نه هرگز، نه تو و نه یزید نمیتوانید چنین کاری را انجام دهید، مگر آن که از
دین خدا خارج شوید. یزید بر سر شامی فریاد زد: بنشین ! او نشست.
زینب علیهاالسلام به یزید گفت: ای یزید! کسانی را که از ما کشتهای برای تو کافی نیست. علی بن الحسین علیهماالسلامفرمود: اگر تو با این زنان خویشی داری، و میخواهی مرا بکشی، پس کسی را مأمور کن که آنان را به مدینه برساند. یزید به حال آنها رقت
کرد و گفت: به جز تو کسی آنان را نمیرساند. آنگاه امر کرد که علی بن حسین علیهالسلام بالای منبر رفته و برای مردم خطبه بخواند، و از کارهای پدرش حسین علیهالسلام عذر بخواهد. حضرت بالای منبر رفت، حمد و ثنای الهی را به جای آورد و فرمود: ایهاالناس! هر کس مرا میشناسد که میشناسد و هر کس که مرا نمیشناسد، من خودم را به او معرفی میکنم. من علی فرزند حسین هستم، منم پسر بشیر و نذیر، منم پسر آنکس که به اذن خدا مردم را به سوی خداوند میخواند، منم پسر سراج المنیر.
ابوالفرج گوید: و این خطبهای طولانی است و من دوست ندارم آن و نظایر آن را بنویسم. آنگاه یزید به او امر کرد که زنان را به سمت مدینه ببرد(1).
از اینجا معلوم میشود که برای علی بن الحسین علیهماالسلام در شام نیز خطر مرگ پیش آمده و همچنان حضرت زینب علیهاالسلام امام را حفظ کرده است.
ابوالفرج مکالمات زینب علیهاالسلام با یزید را ننوشته، و نخواسته خطبه طولانی را نقل کند، شاید برای آن که مثالب یزید و مناقب علی بن الحسین علیهماالسلاممعلوم نشود. در این نقل میگوید: یزید امام را مأمور نمود که بالای منبر رفته و از اعمال حسین شهید علیهالسلام از مردم عذر بخواهد، و امام علیهالسلام بالای منبر رفته و مظلومیّت پدرش و ظلم یزید و لشکر او را بیان کرد.
یزید میخواست از علی بن الحسین علیهماالسلام اعتراف به تقصیر پدر بگیرد و عذر خواهی کند تا جلو احساسات مردم را بگیرد. ولی این کار، بهعکس نتیجه بخشید و مطلب کاملاً بر مردم روشن گشت، و مظلومیّت حسین علیهالسلام آشکار شد و همه مردم فهمیدند که اینان خانواده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند که شهر به شهر گشته و به این وضع رقّت بار به این شهر آورده شدند.
اینجاست که یزید مجبور میشود اظهار تأثّر کند و بگوید: خداوند پسر مرجانه
1) - مقاتل الطالبیین، ص 80 و 81.
را لعنت کند، اگر میان شما و او خویشاوندی بود با شما چنین رفتار نمیکرد، و این گونه شماها را روانه نمینمود(1).
و یا آن که دستور داد منزلی جداگانه برای اسیران تهیّه شود و علی بن حسین علیهماالسلامبا آنان باشد. و چون اسیران به منزل یزید وارد شدند زنی از آل معاویه باقی نماند مگر آن که به استقبال اهل حرم رفت و برای حسین علیهالسلام گریه و زاری و نوحه نمود. و تا سه روز مجلس عزا در خانه یزید برپا شد، و یزید بدون علی بن الحسین علیهماالسلام نهار و شام نمیخورد(2).
این اعمال و حرکاتِ یزید هنگامی بود که زمینه شورش و انقلاب در شام پیدا شد، و خطبه امام سجاد علیهالسلام - که به پیشنهاد خود یزید برای اثبات عذر او بود - کاملاً به ضرر یزید و حقّانیت سیدالشهداء علیهالسلام تمام شد. یزید در مقابل سیل احساسات مردم چارهای جز آن که تقصیر را به گردن ابن زیاد بیندازد و به او بد بگوید نداشت، تا بدینوسیله بی اطّلاعی و بی گناهی خود را ثابت کند.
اگر در جایی دیدید که یزید از اول نسبت به اسرا اظهار تأثّر کرد و به ابن زیاد بد گفت، بدانید این را محدثین برای اصلاح حال یزید ساختهاند، و گرنه به امر یزید، اسیران را به شام آوردند و او از این جهت شاد بود و جشن گرفت و نسبت به سر سیّدالشّهدا علیهالسلام و اسیران جسارتها نمود.
شما میتوانید عظمت روحی و شجاعت قلبی حضرت زینب علیهماالسلام و امام سجاد علیهالسلام را از سخنان آن بزرگواران به دست آورید. آنها در دست پادشاه اسیر بودند؛ با آن که عزیزان خود را از دست دادهاند در حضور مردم توانایی آن را دارند که سخن او را رد نمایند و او را از نظرها ساقط سازند، و کار به جایی رسد که برای نگهداری آبروی خود، اسیران را به منزل خودش بیاورد و برای حسینی که با چوب
بر لب و دندان او میزد و اظهار شادمانی مینمود و جشن میگرفت، سه روز مجلس عزا برپا کند، و به گونهای شایسته همه اُسرا را به مدینه برگرداند، و بخواهد خساراتی را که وارد آمده جبران نماید، و به امام سجاد علیهالسلام مهربانی کند، و در موقع نهار و شام بدون او غذا نخورد.
و امام سجاد علیهالسلام به جای عذر خواستن از یزید و اعتراف به تقصیرات حسین علیهالسلام - که یزید از او خواسته بود - امام حسین علیهالسلام را به مردم معرفی نمود و جنایات یزید را روشن ساخت.
حال ابوالفرج اُموی خطبه امام علیهالسلام را نقل نکند، آیا دیگران نقل نکردهاند؟ فرض میکنم که هیچ کس نقل ننموده، آیا امام سجاد علیهالسلام روش یزید را تغییر نداد؟ آیا او را به جبران گذشته وادار نکرد؟ آیا جشن او را مبدّل به عزا ننمود؟
«یُریِدوُنَ لِیُطْفِؤُا نُورَاللّهِ باَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِروُنَ»(1)
«میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه خدا- گرچه کافران را ناخوش اُفتد - نور خود را کامل خواهد گردانید».
از بیان گذشته معلوم شد که یزید برای مصلحت خویش تقصیر را به گردن ابن زیاد انداخت و میخواست خود را تبرئه نماید؛ نه آن که ابن زیاد واقعاً بر خلاف دستور و امر او عملی را انجام داده بود، و لذا او را در مقام خود محفوظ نگهداشت و احدی از قاتلان امام علیهالسلام را مجازات نکرد.
مسعودی در «مروج الذهب» مینویسد: یزید صاحب طرب و ساز و آواز بود، او با بازهای شکاری و سگها و بوزینهها و رفقا در مجلس شراب حاضر میشد.
1) - سوره صف، آیه 8.
روزی پس از کشته شدن امام حسین علیهالسلام در مجلس شرابی، ابن زیاد را در سمت راست خود نشانید و به ساقی گفت:
اسقنی شربة تروی مشاشی
ثم مل فأسق مثلها ابن زیاد
صاحب السر و الأمانة عندی
ولتسدید مغنمی وجهادی
«به من آن قدر شراب بده که استخوانهای من سیر شود، و همان مقدار هم به ابن زیاد بده، او صاحب سرّ و امانت من و جهاد با دشمنان من است».
پس امر کرد آواز خوانها همین دو بیت را به آواز بخوانند(1).
از این حکایت معلوم میشود که پس از واقعه کربلا، در نزد یزید از وجاهت ابن زیاد کاسته نشد؛ بلکه صاحب سرّ و امانت او بود، و چون میخواست با حسین علیهالسلام جنگ نماید، او را خواست تا در جنگها به او کمک کند.
پس عجیب است اگر کسی تحقیق نکرده مطلبی را ببیند - که چون یزید وضع اسیران را دید رقّت کرد، و یا به ابن زیاد بد گفت- و این مطلب را باور نماید و گمان کند که بدون اجازه یزید، ابن زیاد به چنین کاری مبادرت نمود و یا آن که گمان کند ابن زیاد بدتر از یزید بود. این روایاتی را که مورخین و محدثین نقل نمودهاند تمامی آنها افترا و دروغ است و برای تبرئه و یا تخفیف درجه گناه یزید ساختهاند.
من، یزید را مسبّب تمامی وقایع عاشورا و اسارت اسیران، و او را پستتر و بدتر از همه میدانم؛ و تغییر روش او فقط از جهت سیاست بود و بس. او کسی است که به زینب علیهاالسلام میگوید: میتوانم فاطمه را به آن مرد شامی ببخشم ! اندازه بیشرمی و خدا نشناسی فرزند طُلقا و آزاد شدههای پیغمبر را در روز فتح مکه، از همین حکایت به دست آورید.
1) - مروج الذهب، ج 3 ، ص 67.
از مدّت توقّف اُسرا در شام اطلاع دقیقی ندارم، ولی این مسلّم است که در روزهای اول، زندان آلرسول علیهمالسلام جای بسیار بدی بوده است.
شیخ صدوق در امالی خود به سندش از فاطمه بنت امیرالمؤمنین علیهماالسلام نقل مینماید: یزید دستور داد اهل حرم امام حسین علیهالسلام با علی بن حسین علیهماالسلام زندانی شوند، آنها در زندانی محبوس بودند که نه از سرما و نه از گرما حفظ نمیشدند تا آن که رنگ صورت آنان تغییر کرد، و یا پوست صورت آنان کنده شد(1).
از اینجا معلوم میشود که در جایی مثل بیابان آنها را نگاه داشته بودند، اگر چه
محصور به دیوار بوده ولی ساختمانی که آنها را از سرما و گرما حفظ کند نداشته است، و از نقل طبری از ابومخنف معلوم میشود که بعداً منزل آنها را تغییر دادند و در جای جداگانهای با علی بن حسین علیهماالسلام بودند(2).
در «بصائر الدرجات» به سند معتبر از محمد حلبی از امام صادق علیهالسلام نقل مینماید: اهلبیت علیهمالسلام را در خانه مخروبهای جای دادند، بعضی از اسیران گفتند: ما را در اینجا آوردهاند که ساختمان به روی ما خراب شود. زندانبانان به زبان رومی خود میگفتند: اینان میترسند که دیوار بر روی آنان خراب شود، در حالی که فردا همگی کشته خواهند شد(3).
شما از همین روایت معتبر میتوانید چگونگی سلوک یزید با اسیران را به دست آورید، من اطمینان دارم که منظور او همین بود که میخواست دیوار بر روی آنان خراب شود، و همه اُسرا کشته شوند، و راه عذری برای خود داشته باشد و بگوید دیوار به روی آنان افتاده و کسی آنان را نکشته است.
و از سخن زندانبانان معلوم میشود که آنها را در معرض دیوار خراب قرار داده بودند که به زودی فرمان یزید برای کشتن همه اسیران از مرد و زن، کوچک و بزرگ صادر شود، مثل آن که هر چه احساسات مردم شدیدتر میشد تغییر روش یزید محسوستر میشد ؛ و کار به جایی رسید که آنان را وارد منزل خود نمود، و زنان آل معاویه را به استقبال حرم آل رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم روانه کرد؛ و در منزل خود برای حسین شهید علیهالسلام عزاداری نمود، و سرانجام آنها را با احترام توسط نعمان بن بشیر انصاری به سوی مدینه روانه نمود.
آنها روزها توقّف میکردند و شبها حرکت مینمودند، نعمان با افراد خود در پیشاپیش قافله حرکت میکرد و چون در جایی منزل مینمودند از آنان دور میشدند به اندازهای که اگر کسی میخواست بیرون آید و قضای حاجتی نماید مانعی نباشد. آنها با آل پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مهربانی رفتار مینمودند، و از حوائج آنان سئوال میکردند.
اکنون مناسب است در این جا کلام را با ذکر روایاتی ختم نمایم:
علامه مجلسی رحمهالله در «بحار الانوار» از «قرب الاسناد» نقل میکند: یقطینی از قداح، از جعفر بن محمّد، از امام محمّد باقر علیهالسلام روایت کرده است:
«لما قدم علی یزید بذراری الحسین علیهالسلام ادخل بهنّ نهاراً مکشوفات وجوههن، فقال أهل الشام الجفاة: ما رأینا سبیاً أحسن من هؤلاء فمن أنتم فقالت سکینه بنت الحسین علیهالسلام : نحن
سبایا آل محمّد»(1)
و از «عیون اخبارالرضا علیهالسلام » از ابن عبدوس، از ابن قتیبه از فضل بن شاذان از حضرت رضا علیهالسلام روایت نموده است:
1) - قرب الاسناد، ص 26، ح 88 : (زن و فرزندان حسین علیهالسلام را با صورت باز، در روز روشن بر یزید وارد کردند. وقتی مردم جفاکار شام آنها را دیدند گفتند: اسرایی نیکوتر از اینان ندیدهایم. سپس از آنها پرسیدند که شما کیستید؟ سکینه، دختر امام حسین علیهالسلام گفت: ما اُسرای خاندان محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستیم).
«لمّا حمل رأس الحسین علیهالسلام إلی الشام أمر یزید - لعنه اللّه - فوضع ونصبت علیه مائدة، فأقبل هو وأصحابه یأکلون ویشربون الفقّاع، فلمّا فرغوا أمر بالرأس فوضع فی طست تحت سریره، وبسط علیه رقعة الشطرنج، وجلس یزید - لعنه اللّه - یلعب بالشطرنج ویذکر الحسین وأباه وجدّه - صلواتاللّه علیهم - ویستهزئ بذکرهم، فمتی قمر صاحبه تناول الفقّاع فشربه ثلاث مرّات ثم صبّ فضلته مما یلی الطست من الأرض.
فمن کان من شیعتنا فلیتورّع عن شرب الفقّاع واللعب بالشطرنج، ومن نظر الی الفقّاع او إلی الشطرنج فلیذکر الحسین علیهالسلام ولیلعن یزید و آل زیاد، یمحو - اللّه عزوجل - بذلک ذنوبه ولو کانت بعدد النجوم»(1)
نیز از تمیم قریشی، از پدرش، از احمد انصاری، از هروی، از حضرت رضا علیهالسلام نقل میکند:
«أوّل من اتّخذ له الفقّاع فی الاسلام بالشام یزید بن معاویة لعنة اللّه علیه فاحضر وهو علی المائدة و قد نصبها علی رأس الحسین بن علی علیهماالسلام فجعل یشربه ویسقی اصحابه ویقول: اشربوا فهذا شراب مبارک ومن برکته أنا أوّل ما تناولناه و رأس الحسین بین أیدینا و مائدتنا منصوبة علیه ونحن نأکل ونفوسنا ساکنة وقلوبنا
1) - عیون اخبار الرضا، ج 2 ، ص 22، ح 50 : (هنگامی که سر حسین علیهالسلام را به شام بردند، یزید دستور داد که سر را بر زمین نهند و غذا حاضر کنند، یزید و اطرافیانش شروع به خوردن غذا و نوشیدن فقّاع (آبجو) کردند، چون از خوردن و نوشیدن فارغ شدند، یزید دستور داد که سر را در طشتی نهاده، زیر تختش گذارند، سپس صفحه شطرنج را گسترد و شروع به بازی کرد. در این حال، حسین و پدر و جدّش - درود خدا بر آنان - را یاد میکرد و آنان را مسخره و استهزاء میکرد و هر زمان که بر حریفش غالب میشد سه بار از فقاع مینوشید و باقیمانده آن را به زیر طشتی که سر حسین علیهالسلام در آن بود میریخت. پس هرکس که از شیعیان ما است، باید از نوشیدن فقاع و بازی شطرنج خودداری کند، و هرکس فقاع و شطرنج را ببیند باید حسین را به خاطر آورد و یزید و آل زیاد را لعنت کند، که خدای عزّوجلّ به جهت این کار، گناهانش را محو کند اگرچه به عدد ستارگان باشد).
مطمئنة».(1)
از روایت اولی معلوم میشود مخصوصاً خانواده پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را روز روشن و بدون حجاب وارد شام کردند و چون اهل شام پرسیدند، شما از کدام اسیران هستید سکینه دختر حسین علیهماالسلام فرمود: ما اسیران آلمحمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستیم.
و از روایت دومی معلوم میشود که سر حسین را زیر میز غذا خوری گذاشته، و روی میز سفره پهن کرده بودند، و فقّاع که یکی از اقسام مسکرات است حاضر کرده بودند، و یزید و دوستانش از فقّاع میآشامیدند، و بعد از غذا بر روی همان میز بساط شطرنج را پهن کردند و سر حسین علیهالسلام در طشت زیر همان میز بود و یزید، حسین و پدر و جد او علیهمالسلام را یاد و استهزا مینمود.
پس علی بن موسی الرضا علیهماالسلام فرموده است: هر کس که شیعه ما است از شرب فقّاع و بازی با شطرنج پرهیز کند و هر کس به این دو نظر کرد، حسین علیهالسلام را به خاطر آورد و بر یزید و آل زیاد لعنت کند که خداوند گناهان او را اگر چه به عدد ستارهها باشد میآمرزد.
و از روایت سومی معلوم میشود اول کسی که برای او فقّاع در شام تهیه نمودند یزید بن معاویه بود، و در آن موقعی که غذا میخوردند و سر حسین علیهالسلام زیر همان میز غذا بود، یزید از آن فقاع که برای او آوردند میآشامید و به رفقای خودش میداد و میگفت: این شراب مبارکی است و نشانه مبارکی آن این است که اول مرتبهای که برای ما آورده شده سر حسین، دشمن ما در حضور ماست و عذای ما روی میز بالای سر او آماده است و ما با خیال راحت و قلبی شاد غذا میخوریم.
1) - بحار الانوار، ج 45، ص 176، روایت 44 . (پس از ظهور دوره اسلام، اولین کسی که برایش در شام آبجو درست کردند یزید بن معاویه - لعنت خدا بر او - بود. روزی سر حسین بن علی علیهماالسلام را بر زمین نهاده و سفره غذا را بر تخت گسترده بود که برایش فقّاع آوردند، پس شروع به نوشیدن کرد و به همراهانش نیز مینوشانید و در این حال میگفت: بنوشید که این نوشیدنیی مبارک است و سبب برکت آن این است که وقتی ما آن را تناول میکنیم سر حسین پیش ما و سفره ما هم گسترده است و با قلب و دلی آرام میخوریم).
بنی امیه و شیعیان آنان - دشمنان اهلبیت علیهمالسلام - از قتل امام علیهالسلام شاد شدند؛ بلکه روز عاشورا را روز عید قرار دادند «ویوم عاشورا یوم تبرکت به بنو امیة؛ روز عاشورا، روزی است که بنی امیه آن را جشن گرفتند».
«ابو غندر از امام صادق علیهالسلام درباره روزه گرفتن روز عاشورا سؤال نمود؛ امام علیهالسلام فرمود: در روز عاشورا حسین علیهالسلام کشته شد؛ پس اگر تو خشنود هستی و دشمن ما هستی روزه بگیر. آنگاه فرمود: آل امیه نذر کردند اگر حسین کشته شد آن روز را عید قرار دهند و به شکرانه قتل حسین علیهالسلام آن روز را روزه بگیرند و روز سرور قرار دهند؛ پس این سنت و روش تا به امروز در آل ابی سفیان باقی است، و از این جهت است که عاشورا، روزه میگیرند و آن روز را روز سرور و خشنودی قرار میدهند و عیالات خود را در آن روز خشنود میسازند.
آنگاه امام علیهالسلام فرمود: روزه برای مصیبت نیست. روزه برای شکر بر سلامتی است و حسین علیهالسلام در روز عاشورا گرفتار مصائب شد. پس اگر تو محزون و مصیبت زده هستی روزه مگیر؛ و اگر از این خشنود هستی؛ پس برای شکرانه روزه بگیر»(1).
آن قدر محدثین منافق، برای روزه گرفتن روز عاشورا حدیث ساختند که ضعفای شیعه به شک افتادند و در این موقع که راوی به امام مراجعه نمود، آن
1) - وسائل الشیعه، ج 7، باب 21، ص 341، ح 7.
حضرت حقیقت مطلب را روشن فرمود و پرده از راز برداشت؛ همان گونه که بنی امیه با حسین علیهالسلام در کربلا، روز عاشورا مبارزه داشتند این مبارزه را ادامه داده و آن روز را عید قرار دادند. مردم را اغفال مینمودند و برای روزه گرفتن این روز، حدیث میساختند؛ پس شیعیان باید آگاه باشند و احادیث فضیلت روزه عاشورا را بشناسند و بدانند که از آثار منافقین است که در کتب ما باقی مانده است مثل روایتی که از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده که آن حضرت فرمود: روز عاشورا روزه بگیرید که کفاره یکسال گناه است؛(1)و عبداللّه بن میمون قداح از حضرت صادق روایت نموده که روزه گرفتن روز عاشورا، کفاره یکسال است؛(2)و کثیر نوا از حضرت باقر روایت کرده که روز عاشورا، کشتی نوح بر کوه جودی نشست، پس نوح، جنّ و انس را که با او بودند امر کرد تا آن روز را روزه بگیرند، آنگاه امام باقر علیهالسلام فرمود: میدانید روز عاشورا چه روزی است؟ روزی است که خداوند توبه آدم و حوّا را قبول کرد؛ و دریا را برای بنی اسرائیل شکافت، و فرعون و همراهانش را غرق کرد، در آن روز موسی بر فرعون غالب شد؛ روز عاشورا روزی است که ابراهیم و عیسی بن مریم در آن روز به دنیا آمدند؛ و قائم علیهالسلام در روز عاشورا ظهور میکند؛ و توبه قوم یونس در روز عاشورا قبول شد.(3)
تمامی این روایات از مجعولات محدثین شیعیان آل امیه است و متأسّفانه تا به امروز در کتب حدیث ما موجود است.
ابن ابی عمیر از زید نرسی روایت مینماید که عبید بن زراره از امام صادق علیهالسلام درباره روزه گرفتن روز عاشورا سؤال نمود. امام علیهالسلام فرمود: «هر کس روز عاشورا روزه بگیرد، بهره او از روزه، بهره ابن مرجانه و آل زیاد است. نرسی از امام علیهالسلام میپرسد:
بهره آنان چه بود؟ امام علیهالسلام فرمود: آتش»(1).
«جعفر بن عیسی از حضرت رضا علیهالسلام ، درباره روزه در روز عاشورا، و آنچه که مردم راجع به ثواب روزه آن روز میگویند، سؤال کرد. امام علیهالسلام فرمود: آیا از روزه پسر مرجانه سؤال میکنی؟! حرامزادههای آل زیاد به جهت خشنودی از قتل حسین علیهالسلام آن روز را روزه گرفتند و آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مسلمانان آن روز را روز نحس میدانند و چنین روزی روزه ندارد و مبارک نیست؛ و ... هر کس آن روز را روزه بدارد با کسانی که این سنت را تأسیس نمودند و آن روز را مبارک شمردند، محشور خواهد شد»(2).
«ابان بن عثمان از عبدالملک روایت نموده که از امام جعفر صادق علیهالسلام درباره روزه گرفتنِ روزهای تاسوعا و عاشورا، سؤال نمودم. امام علیهالسلام فرمود: اما روز عاشورا روزی است که حسین کشته شد و در کنار شهدای اصحاب خود، به خاک و خون آغشته گردید. آیا چنین روزی روز صوم است ؟ ! سوگند به خداوند کعبه! روز عاشورا، روز روزه گرفتن نیست و آن روز نیست مگر روز حزن و مصیبت بر تمام اهل آسمان و زمین و جمیع مؤمنین؛ و روز عاشورا روز فرح و سرور برای پسر مرجانه و آل زیاد و اهل شام است؛ و آن روز روزی است که تمامی زمینها - به جز شام - بر حسین گریه نمودند. پس هر کس روزه بگیرد یا آن روز را مبارک شمارد با آل زیاد محشور میشود و هر کس در آن روز در خانه خود چیزی ذخیره نماید از منافقین محسوب میشود و برکت از او و اهل بیت او برداشته میشود.(3)
از این حدیث دانسته میشود که بنیامیه، روز عاشورا را روز عید قرار داده بودند و با اهل بیت خود به فرح و سرور میپرداختند و قطعا لباسهای نو میپوشیدند و جشن میگرفتند و دید و بازدیدها و شیرینی و خوراکیهای عالی در
آن روز داشتند و از آنجا که روز عاشورا را روز برکت میدانستند، آذوقه خود را در این روز میخریدند که با برکت و میمنت باشد! شما از این روایات میتوانید به وسعت تبلیغات بنی امیّه پی ببرید. به قدری محدثین و منافقین آنان حدیث در فضیلت صوم روز عاشورا ساختند که تا عصر حضرت رضا علیهالسلام - با آن که سلطنت آل امیه سالها بود که منقرض شده و به دشمنان آنان از بنی عباس منتقل گشته بود و با آن که ائمه طاهرین تا آن زمان شیعیان را هدایت میکردند و از شر منافقین محفوظ میداشتند - هنوز جمعی از شیعیان در اشتباه بودند. لذا مثل «جعفر بن عیسی» از حضرت رضا علیهالسلام از صوم عاشورا و ثوابهایی که مردم میگویند، میپرسد. امام میفرماید: از صوم پسر مرجانه میپرسی؟ و عجبتر آن که با وجود این همه حدیث معارض که از ائمه طاهرین به ما رسیده، هنوز آنگونه روایات که قطعا از مجعولات است در کتابهای ما باقی مانده است! در این صورت آیا روا است کسی بگوید تمام احادیث موجود در کتب اربعه قطعی السند است و از ائمه صادر شده؟! خداوند روی دروغگویان و منافقین را سیاه گرداند!
وظیفه شیعیان این است که در غم و سرور، شریک ائمه طاهرین باشند. حضرت رضا علیهالسلام به پسر شبیب میفرماید:
«یابن شبیب ان سرّک ان تکون معنا فی الدرجات العلی من الجنان فَاحزنْ لحُزِننا وافرَحْ لفرحِنا و علیکَ بِولایَتِنا فلو ان رجلاً تولّی حجرا لَحشَرَه اللّه معه یومَ القیامة»(1).
امام رضا علیهالسلام به حسن بن فضال فرمود: هر کس روز عاشورا را روز تعطیل خویش قرار دهد و دنبال کارهای خویش نرود، خداوند حوائج دنیا و آخرت او را برآورده سازد و هر کس روز عاشورا، روز مصیبت و اندوه و گریه او باشد، خداوند روز قیامت را روز شادی و خشنودی او قرار دهد و چشم او به روی ما در بهشت روشن گردد. و هر کس روز عاشورا را روز برکت بنامد و در آن روز آذوقه برای منزل خود جمع و تهیه نماید، برکت از او برداشته شود و روز قیامت با یزید و ابن زیاد و عمر بن سعد محشور گردد(2).
و حضرت رضا علیهالسلام به ابراهیم بن ابی محمود فرمود: روز عاشورا، اشکهای ما
را جاری ساخت و پلکهای چشم ما را مجروح نمود و عزیز ما را در زمین کربلا خوار نمود، به طوری که تا روز قیامت حزن و اندوه از ما جدا نمیشود. پس گریه کنندگان باید بر حسین گریه کنند که گریه بر او، گناهان بزرگ را پاک میکند. آنگاه حضرت رضا علیهالسلام فرمود: چون ماه محرم میرسید، دیگر پدر مرا خندان نمیدیدند و همّ و غم او را فرا میگرفت تا روز عاشورا، و چون روز عاشورا میشد، آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریه او بود و میفرمود: روز عاشورا، روزی است که حسین علیهالسلام در آن روز کشته شد(1).
پس این گریه و زاری و سوگواری شیعیان از اول محرم و تعطیل عمومی در عاشورا بلکه تاسوعا، از باب اظهار علاقه به ائمه طاهرین و شرکت با آن بزرگواران و دوری و بیزاری از دشمنان دین است. ائمه طاهرین شیعیان را بر گریه کردن بر حسین و سوگواری بر او، بلکه جزع و فزع، ترغیب نمودهاند. از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده است:
«کلُّ الجَزعِ والبُکاء مکروهٌ سِویَ الجزعِ والبکاءِ علی الحسین»(2).
و در روایت ابن شبیب از حضرت رضا علیهالسلام آمده است:
«إن کنتَ باکِیا لشیء فَابْکِ للحسینِ بنِ علی بنِ ابی طالب ... إن بکیتَ عَلی الحسینِ حتّی تصیر دموعَک عَلی خَدَّیکَ غَفَرَ اللّهُ لکَ کُلَّ ذنبٍ أذنبتَهُ صغیرا کان أو کبیرا قلیلاً کان أو کثیرا»(3).
ائمه علیهمالسلام شیعیان را وادار میکردند بر آنکه مجلس بپا کنند و احیای امر
1) - همان، ص 394، ب 66، ح 8.
2) - امالی طوسی، مجلس 6، ح 20، (هر بیتابی و گریهای مکروه است مگر بیتابی و گریه بر حسین علیهالسلام ).
3) - وسائل الشیعه، ج 10، باب 66، ح 5 ، ص 393. اگر میخواهی برای چیزی گریه کنی، بر حسین بن علی بن ابی طالب گریه کن،... اگر اشکهایت در مصیبت حسین بر گونهات جاری شود، خداوند گناهان بزرگ و کوچک تو را، چه کم و چه زیاد، میآمرزد).
ائمه علیهمالسلامرا بنمایند. در «وسائل الشیعه» از «ازدی» و او از امام صادق علیهالسلام روایت نموده که به فضیل فرمود:
«اتجلسون وتحدّثون قال: نعم، جعلت فداک! قال: ان تلک المجالس احبها فاحیوا امرنا یا فضیل فرحم اللّه من أحیا أمرنا یا فضیل من ذَکرنا أو ذُکرنا عنده فخرج من عینه مثل جناح الذباب غفر اللّه له ذنوبه ولو کانت اکثر من زبد البحر»(1).
نشستن شیعیان با یکدیگر و روایت نمودن مناقب و مصائب ائمه علیهمالسلام، موجب احیای امر ائمه علیهمالسلام است. خداوند کسی را که امر ائمه را احیا میکند رحمت کند. هر کس که ذکر مصیبت ائمه علیهمالسلام را بنماید و گریه کند یا برای او نقل کنند و او گریه کند و از چشم او به اندازه بال مگس اشک بیرون آید، خداوند گناهان او را - اگرچه به قدر کفهای دریا باشد - میآمرزد. این حدیث اختصاص به ذکر مصیبت سیدالشهداء علیهالسلام ندارد، بلکه مصیبت پیغمبر و حجج طاهرین را نیز شامل میشود.
امام صادق علیهالسلام همان طور که دستور اقامه مجلس عزا و سوگواری داده بود شعراء را نیز وادار میکرد مرثیه بخوانند.
شیخ صدوق رحمهالله روایت نموده که امام صادق علیهالسلام به «ابو عماره» فرمود: از اشعاری که در مرثیه حسین علیهالسلام گفته شده برای من بخوان. ابو عماره شعری خواند و امام گریه کرد. مجددا شعر دیگری خواند و امام گریه کرد. ابو عماره گوید: پیوسته شعر میخواندم و امام گریه میکرد تا این که صدای گریه و شیون را از اندرون خانه شنیدم.
سپس امام علیهالسلام فرمود: هر کس شعر بخواند و پنجاه یا سی یا بیست یا ده نفر، یا
1) - همان، باب 66، ح 2، ص 392.
حتی یک نفر را بگریاند، از برای او بهشت است و اگر بخواند و خودش گریه کند یا خود را به گریه بزند و تباکی کند از برای او بهشت است(1).
زید شحّام میگوید: با جمعی از اهل کوفه در محضر امام جعفر صادق علیهالسلام بودیم که «جعفر بن عفان» وارد شد. حضرت او را نزدیک خود نشاند و فرمود: به من خبر رسیده تو در مرثیه حسین شعر خوب میگویی. گفت: آری، قربانت گردم! پس امام فرمود: بخوان؛ پس جعفر بن عفان خواند و امام و هر کس نزد او بود گریه کردند و فرمود: ملائکه مقرّب نیز در این مجلس حاضر شدند و به سخنان تو گوش دادند و آنان مثل ما و حتی بیشتر گریه نمودند، خداوند الان بهشت را برای تو واجب نمود و تو را آمرزید و هر کس در حق حسین شعر بگوید و گریه کند یا کس دیگری را بگریاند، بهشت از برای او است و خداوند گناه او را میآمرزد(2).
و «ابن قولویه» در «کامل الزیارة» به سند خود از «ابو هارون مکفوف» نقل نموده که چون بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم، فرمود: بخوان. پس خواندم، فرمود: نه، همان طور که در نزد قبر حسین و بین خودتان میخوانید بخوان. پس خواندم:
«امرر علی جدث الحسین فقل لاعظمه الزکیة»
چون امام گریه کرد، من ساکت شدم. فرمود: بقیه اشعار را بخوان. چون شعر اول تمام شد، فرمود: شعر دیگری بخوان. پس این قصیده را خواندم که مطلع آن چنین است:
«یا مریم قومی واندبی مولاک
وعلی الحسین فاسعدی ببکاک»
پس امام گریه کرد و زنان بسیار گریه و بیتابی نمودند(3).
از این روایات و نظایر آنها دانسته میشود که امام صادق علیهالسلام نه فقط شیعیان را وادار به اقامه مجالس عزا برای امام شهید مینمود، بلکه خود آن سرور شعرا را ترغیب بر شعر گفتن و شعر خواندن میکرد. و ثواب بسیار از برای این عمل بیان می
فرمود. خود امام نیز در منزل اقامه عزا مینمود و اهلبیت نیز شرکت میکردند و گریه مینمودند. پس تأسیس این مجالس از همان عصر امام جعفر صادق علیهالسلام بوده است. بیجهت نیست که شیعه را منسوب به امام جعفر علیهالسلام میدانند و این مجالس که تا امروز برپاست، از جهت ترغیب و تشویق امام جعفر و ائمه اطهار علیهمالسلام است. این همان مجالسی است که موجب احیای امر ائمه است و در اثر اقامه این مجالس است که تدریس مسائل و تبلیغ احکام و تذکر آیات قرآن و تفسیر آیات و ذکر مواعظ و قصص و بیدا رنمودن مردم از خواب غفلت و آشنا نمودنشان به وظایف روز میسر میشود.
در این مقام تذکر دادن یک امر بسیار مهم مناسب است و آن این است که هر امر خیری که ثواب آن بیشتر باشد مبارزات شیطان در آن راه بیشتر است. البته او دشمن ما است و نمیخواهد به چنین امر بزرگی که موجب نجات و آمرزش گناهان بزرگ ما میشود دست بزنیم، لذا تا بتواند کاری میکند که این امر آلوده شود؛ یا در نیت و قصد قربت خللی وارد آید، و یا او را مشوب و مخلوط به امور نامشروع نماید.
پس بر دوستان ائمه علیهمالسلام و دشمنان شیاطین لازم است که سعی نمایند عمل به این مهمی را خالص نمایند و به پاک ساختن قصد از برای خداوند و خواندن مرثیه و تذکر دادن مصائب و بیان نصایح و مواعظ و بیان نمودن آیات قرآن و کلمات ائمه علیهمالسلام و تبلیغ احکام و تهذیب اخلاق بپردازند که اینگونه امورات موجب احیای امر ائمه علیهمالسلام است و از خواندن اشعار لغو و بیهوده و آواز و قصص و حکایات بینتیجه برای گذراندن وقت و تضییع عمر - مخصوصا در روزهای ماه مبارک - و نسبتهای باطل به ائمه علیهمالسلام و ذکر نمودن احادیث ضعیف که موجب غلو است خودداری نمایند و میبایست بدانند که این ثوابها در اثر احیای امر ائمه و تذکر به مصائب حسین و اهل بیت است، نه از برای چیزهای دیگر.
مناسب است گویندگان اکتفاء کنند به ذکر مصائب - اگر چه گریه نیاورد - و از خواندن چیزهایی که مسلّم نیست و شاهد بر صحت ندارد و نسبتهای بی علم به حجج طاهرین، خودداری نمایند - و بر فرض که خواستند نقل نمایند به طور قطع نسبت به معصوم ندهند، بلکه مدرک خود را ذکر نمایند و بگویند در فلان کتاب بوده و به عهده راوی بیندازند - و گویندگان خوش باور نباشند و هرچه را که در هر کتابی دیدند، زود یقین نکنند و احتمال خطا و اشتباه بدهند و نگویند حتما درست است، چه رسد به احتمالات دیگر. به خاطر دارم وقتی به مرحوم والد اعتراض نمودم که چرا فلانی پس از نماز شما، اینگونه نسبتها را به خدا و معصوم میدهد - با آنکه درست نیست و خلاف واقع است - چرا شما او را نهی نمیکنید؟ فرمودند: گفته من در او اثر نمیکند، تا آنکه شبی برای افطار همگی مهمان بودیم. من به آن شخص گفتم: این احادیث که شما نقل میکنید چرا نسبت به امام باقر یا صادق علیهماالسلام میدهید؟ خوب است بگویید فلان کس گفته و یا در فلان کتاب نوشته شده است. گفت: تمامی این احادیث درست است و من یقین دارم. بعد سخن به جای بالاتری رسید و گفت: به فلان آقا گفتم میخواهی نشانه خانه تو را در بهشت بدهم. گفت: بگو. بعد نشانه خانه او را دادم که در کدام کوچه و درب چندم است و رنگ آن سبز است و چند پله هم میخورد و بالا میرود و او تبسمی فرمود. من چون سخنان او را شنیدم، دانستم که استاد والد درست فرموده و شاید هم او را نهی کرده بودند و به ایشان هم از این سخنان گفته بود.
یک شب بعد از نماز در مسجد، بالای منبر رفت و در ضمن سخنان گفت: در چند مورد رفع قلم میشود. من بیطاقت شدم و به او گفتم: بر طبق آنچه که میگویی روایتی هست، ولی آن روایت درست نیست. او ساکت شد. شب بعد پس از نماز گفت: برای رفع اشتباه آقا میگویم. من متوجه سخن او شدم. گفت: از فلان آقا پرسیدم، فرمودهاند که روایتی در این موضوع رسیده است. من مجددا با او
بحث کردم و گفتم: فلانی! آن آقا فرموده روایتی هست یا آن روایت صحیح است؟ گفت: فرمودند روایتی هست. گفتم: من نیز دیشب به شما گفتم روایتی هست، ولی دروغ است و درست نیست. تصادفاً آن آقا را در دکان کتابفروشی دیدم، به ایشان گفتم: با فلانی بحث کردم و او از شما چنین نقل نمود و من به او چنان گفتم. ایشان اظهار داشت من نمیدانستم. گفتم: این روایت بر طبق مذهب شیعه درست است؟ فرمود: نه. گفتم: پس مناسب بود به او تذکر میدادید که این روایت صحیح نیست و با مذهب ما ناسازگار است.
پس گویندگان هر حدیثی را که در هر کتاب دیدند زود به آن اطمینان پیدا نکنند، چه بسا احادیث زیادی که مخلوق منافقین و ساخته وضاعین است. پس نباید هر حدیثی را باور کرد، مگر آن که با آن شاهد صدقی از کتاب خدا و یا احادیث مسلم همراه باشد و نیز باید توجه داشته باشند که وقتی این گونه احادیث خوانده میشود به تدریج از مسلمات میگردند؛ پس نباید این محذور را بعید شمارند.
بر مستمعین و شنوندگان است که آنچه را برای دین آنان نتیجه دارد بشنوند و آن کس را که آنان را به بهشت نزدیک و از جهنم دور میکند پیدا کنند و به سخنان او گوش بدهند. و بر صاحبان مجالس است که از اینگونه افراد دعوت کنند و آنان را تشویق به چنین عملی نمایند. نه آن که به خواندن چیزی که موجب گریاندن مردم باشد وادار کنند، ولو به خواندن حدیث غیر معتبر یا چیزهایی که موجب وهن دین و توهین به بزرگان دین باشد.
بر اهل علم است که گویندگان و صاحبان منزل را به معروف تشویق نمایند و از اهل دعوت به معروف باشند، لسانا و عملاً. آنان که اهل علم هستند به وظیفه خود آشنا هستند و دیگران هم که هنوز توشهای از علم ندارند، باید تحقیق کنند و به صرف این که چیزی را از کسی شنیدند یا در جایی دیدند امری را مسلم ندانند و در دین وارد نکنند. و چه قدر شایسته است که کتابهایی برای گویندگان نوشته و به دست آنان داده شود. من روزی به یکی از همین گویندگان گفتم: فلان مصیبت که
خواندی درست نیست. گفت: کتابی نشان بدهید که از آن بخوانم.
اگر مؤمنین از تمام طبقات به وظیفه خود آشنا شوند و آن گونه مجالس که مرضی خدا و ائمه طاهرین است بپا کنند، البته احیای امر دین نمودهاند و قدمهایی به سمت منزل آخرت برداشتهاند و اگر بنا شود هرکسی آزاد باشد که هرچه را خواست بخواند و رادعی و مانعی در بین نباشد، قطعاً ناکسانی دین را ملعبه دست قرار خواهند داد و در سدّ محکم دین رخنه خواهند نمود. آن اجرهای زیاد و آن اعمالی که بهشت را واجب میکند آن عمل پاکی است که بی هیچ آلایشی برای خدا بجا آورده شود، ولی شیطان تا بتواند نخواهد گذاشت چنین عملی از مردم صادر شود. چه بسا مردمانی که به گویندهای گوش دادهاند و پس از یک ساعت اگر از آنها پرسیده شود که چه میگفت، عاجز از جواب باشند. و چه بسا مردمانی که گوشهای خود را وقفِ شنیدنِ چیزهایی که مرضی عند اللّه و عند الرسول نیست نمودهاند و گمان میکنند کار خوبی کردهاند:
«إنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعیرِ»(1)
«در حقیقت شیطان دشمن شماست، شما نیز او را دشمن گیرید، او فقط دار و دسته خود را میخواند تا آنها از یاران آتش باشند.»
«ابو الفرج» در «مقاتل الطالبیین» میگوید: جماعتی از شعرای متأخرین در حق امام شهید مرثیهها ساختند، ولی از شعرای سابقین چیزی در دست ما نیست، چون آنان از ترس بنی امیه جرئت مرثیه گفتن نداشتند(2).
امام جعفر صادق علیهالسلام در مقابل سلاطین اموی و عباسی، شعرا را ترغیب به خواندن مراثی مینمود و خود شخصا به اشعار آنان گوش میداد و تقاضا میفرمود که به همان لحن عزاداران و با رقّت و حزن و اندوه بخوانند و در منزل آن حضرت، مجلس حزن و عزا بپا میشد و خود امام گریه میکرد و حرم امام نیز گوش میدادند و گریه میکردند و آن حضرت ثواب مرثیه خواندن را بیان میفرمود و در اثر همین تشویقها شعرای شیعه مراثی زیادی ساختند و برای شیعیان خواندند و از روایت «ابو هارون مکفوف» دانسته میشود که شعرا به زیارت قبر میرفتند و نزد قبر امام شهید همان مراثی را برای شیعیان میخواندند و مجلس سوگواری بپا میداشتند و در اثر اهتمام آن امام این گونه مجالس تأسیس گشت و زیارت قبر امام حسین علیهالسلام رواج یافت.
«مسمع کُردین» از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: تو از اهل عراق هستی، آیا به زیارت قبر حسین علیهالسلام نمیروی؟ گفتم: چون من مردی مشهور و سرشناس هستم و دشمنان زیادی از ناصبیها و دیگران دارم، ترس آن دارم که اگر به زیارت روم به گوش اولاد سلیمان - والی بصره از طرف منصور دوانیقی - برسد و بر ضرر من اقدام نمایند. امام فرمود: آیا مصائب حسین را یاد میکنی؟ مسمع گوید: بله و گریه میکنم(1).
از این حدیث اصرار امام به روانه کردن شیعیان به زیارت دانسته میشود و نیز دانسته میشود که در عصر منصور دوانیقی از زیارت امام حسین علیهالسلام جلوگیری میکردند و شیعیان در آن زمان نیز از زیارت ترس داشتند و این موضوع اختصاص به زمان امویها و متوکل عباسی نداشته است. بحدّی امام مردم را ترغیب به زیارت نمود - و همچنین ائمه دیگر - که در آنجا ساختمانها و منازلی تأسیس کردند و سکنهای پیدا نمود و مردم از اطراف برای زیارت امام حسین علیهالسلام حرکت مینمودند تا آنکه متوکل عباسی دستور داد تمام آن منازل و ساختمانها را خراب کردند.
1) - کامل الزیارات، ص 203، باب 32، ح 7.
روایات در ترغیب به زیارت و بیان ثواب آن، فوق العاده زیاد است و این کتاب گنجایش همه آن ها را ندارد و من فقط به یک روایت صحیح اکتفا مینمایم. این روایت را شیخ کلینی به دو سند و شیخ صدوق به یک سند از معاویة بن وهب نقل نمودهاند.
معاویة بن وهب گوید اجازه گرفته و به حضور امام صادق علیهالسلام رفتم چون وارد شدم دیدم امام نماز میخواند. پس از تمام کردن نماز در حال سجده با خداوند مناجات کرد و گفت:
ای خداوندی که کرامت و وصیت را خاص ما گرداندی، و به ما وعده شفاعت دادی و علم گذشته و آینده را به ما عطا کردی و قلوب عدهای را متوجه ما نمودی، من و برادرانم، و زائران قبر حسین علیهالسلام را بیامرز، هم آنان که اموال خود را صرف این راه نمودند و بدنهای خود را به زحمت انداختند به جهت نیکویی به ما و خشنودی پیغمبر تو و رسیدن به ثواب تو و برای اجابت امر ما و دشمنی با دشمنان ما و منظور آنان از این عمل رضایت تو است و بس؛ پس خداوندا ! تو به آنان جزای خیر بده و آنان را در شب و روز حفظ بفرما و در حق بازماندگان آنان - از زن و فرزند -
نیکوئی بنما و آنان را از شر هر دشمن قوی و ضعیف و جن و انس حفظ فرما، و
بهترین آرزوها و دعاهای آنان را مستجاب فرما، آنان ما را بر فرزندان و خویشان ترجیح دادند. و به جهت ما متحمل غربت و مشقت سفر گشتند، پروردگارا! دشمنان، آنان را سرزنش میکنند و با وجود این، از زیارت دست برنمیدارند، پس خداوندا! صورتهای آنان را که در اثر تابش خورشید تغییر نموده و چشمهای گریان و دلهای سوزان و نالهها و فریادهای آنان را تو مشمول رحمتت کن؛ خداوندا! همه آنان را به تو میسپارم.
امام پیوسته در حال سجده، برای زائران امام حسین علیهالسلام دعا مینمود. پس از
ختم دعا گفتم: قربانت گردم! اگر این دعاهای تو در حق کسی بود که خدا را نمیشناخت گمان میکنم خداوند او را از آتش جهنم نجات دهد. به خدا سوگند! آرزو کردم که کاش من به زیارت او رفته بودم و حج نگزارده بودم. فرمود: تو که به او نزدیک هستی، چرا به زیارت او نمیروی؟ سپس گفت: ای معاویه! زیارت او را ترک مکن. آیا نمیخواهی تو از کسانی باشی که پیغمبر و علی و فاطمه و ائمه علیهمالسلام در حق آنان دعا میکنند؟! آیا نمیخواهی از کسانی باشی که چون از زیارت برگردند، گناهان گذشته و هفتاد سال آنان آمرزیده باشد؟! آیا نمیخواهی از کسانی باشی که ملائکه با آنان مصافحه میکنند؟! آیا نمیخواهی از کسانی باشی که چون از قبر بیرون آیند، گناهی نداشته باشند؟! آیا نمیخواهی از کسانی باشی که فردا با پیغمبر مصافحه میکنند؟!(1)
شاید امام صادق علیهالسلام با توجه به حضور راوی (معاویة بن وهب) در مجلس، بلند دعا میکردند تا به راوی، مقامات ائمه معصومین و اغراضی که زائر باید به
1) - کافی، ج 4 ، کتاب الحج، ص 582 ، ح 11 ؛ ثواب الاعمال شیخ صدوق، باب ثواب زیارة الامام الحسین علیهالسلام ، ح 44.
جهت آنها به زیارت برود و فواید و آثار مترتب بر زیارت را، یاد داده باشند تا شیعیان به شوق آیند. پس این جهر به دعا نظیر جهر به صدقه دادن است، برای آن که حاضرین تشویق به صدقه دادن بشوند و پس از هزار و دویست و پنجاه سال(1)این دعا در کتابها نوشته و شیعیان به سبب خواندن آن تشویق و ترغیب به زیارت میشوند.
احادیث مختلفی در اندازه ثواب زیارت وارد شده و اختلاف احادیث در مقدار ثواب، چه بسا به جهت اختلاف اشخاص و زمانها و اماکن و احوال باشد. کسی که معرفت او به ائمه علیهمالسلامبیشتر است یا کسی که دارای این مرتبه نیست، کسی که راه او نزدیک است با کسی که از راه دور آمده، کسی که با وسائل بوده با کسی که بی وسیله بوده، کسی که در فصلِ خوب آمده با کسی که در فصل سختی و گرما آمده، و کسی که در زمان جلوگیری و منع از زیارت با خوف شدید آمده با کسی که با رخصت و جواز آمده باشد، البته در مقدار ثواب مساوی نخواهند بود. پس این تفاوتها در اندازه ثواب، قطعا مؤثر است و اختلاف اخبار را میتوان بر اینگونه تفاوتها حمل نمود. از این گذشته، کسی که مقداری از ثواب بر زیارت را شنید و به رجاء آن مقدار ثواب برای زیارت کردن آماده شد، بعید نیست که مشمول اخبار:
«من بلغه عن النبی شیء من الثواب فعمله کان له ذلک الثواب وان لم یکن کما بلغه»(2)
«کسی که از پیغمبر به او خبر ثواب عملی برسد و او آن عمل را به امید آن مقدار از ثواب بجا آورد. خداوند به فضل خود آن ثواب را به او
میدهد اگر چه آن خبر درست نباشد».
باشد.
پس بر شیعیان است که با دشمنان خدا دشمنی و با اولیای خدا دوستی کنند و خود را به زیارت قبر مطهر حسین و ائمه علیهمالسلامبرسانند که این عمل خوب آنان، منظور نظر پیغمبر و علی و فاطمه و ائمه علیهمالسلام میباشد و به واسطه آن از دعا و شفاعت آنان محروم نمیشوند.
بر زائر است که قصد خود را برای خدا خالص کند و وقتی که به زیارت میرود قلب خود را از غیر فارغ و خود را فقط و فقط متوجه زیارت بنماید. از سخنان بیهوده با مردم - چه رسد به حرام - و سبّ و دشنام دادن به زوار و نگاه کردن به نامحرم و اذیت و استهزاء به زوار - مخصوصا در مواقع زیارت - پرهیز کند و در نظر داشته باشد که در چه مکانی است و چه کسانی ناظر و حاضرند و بداند که شیطان در صدد ابطال عمل او است. از مال حلال در این راه بذل نماید و از مال شبههدار - چه رسد به حرام - دوری کند و بیش از پیش مواظبت بر نماز و واجبات نماید، نه آن که در این راه نماز واجب خود را ترک نماید. همچنین تقیه را از نظر دور نداشته باشد و زبان خود را از بدگویی به کسانی که مورد علاقه دیگران هستند نگاه دارد و گرنه چه بسا خود را به مهلکه افکنده و بر ضرر خویش اقدام نموده باشد.
یکی از بزرگان برای من نقل نمود که مرحوم «آقا شیخ محمد حسین قمشهای نجفی» معروف به کوچک که از موثقین و بزرگان بود میفرمود: از مشهد با زوار به سمت عتبات میرفتم و دراز گوشی هم از مشهد خریده، با آن میآمدم. در بغداد زوار را نگاه داشتند و مفتشی برای بازرسی آمد. رئیس آنها جوان خوش اخلاقی بود و با ملاطفت و مهربانی انجام وظیفه مینمود. چون به من رسید و اثاثم را
تفتیش کرد، کتابی را یافت که مطلبی بر خلاف تقیه در آن بود. رئیس مرا نگاه کرد و لبخندی زد و مثل آن که گفت تو را میسوزانم. بعد زوار را مرخص نمود تا بروند و یکی از پاسبانان را خواست و به پاسبان چیزی گفت و مرا به او سپرد که به جایی برساند. ناگفته نماند که دراز گوش خیلی بد راه میرفت و هرچه کردند او را به راه بیندازند نمیشد. عاقبة الامر گفتند که خودت سوار شو و او را راه بینداز. تا سوار شدم آن حیوان مثل برق دوید و با کمال سرعت رفت و از جسر گذشت و با کمال شتاب به سمت شهر کاظمین علیهماالسلام آمد و خود را به کوچهای رساند و داخل خانهای شد که زوار و رفقای همسفرم در همان خانه وارد شده و منزل کرده بودند.
این حکایت که از مسلمات است و جای هیچ گونه تردیدی ندارد، کرامتی است و خداوند بدین وسیله جان آن زایر را از خطر نجات داده است. پس بر زوار است که به وظایف خویش آشنا شوند، آنگاه سفر نمایند. و از آن باب که شیطان در دشمنی کوتاهی نمیکند و حتی الامکان زوار را از فیض زیارت محروم میدارد و چه بسا در حالی که در حرم مطهر است اعمالی از او سر میزند که موجب شقاوت و محرومیت او میگردد، زایر باید آداب زیارت را در نظر بگیرد و بداند شیطان با او است و در مقام دشمنی است و زایر خوب است خود را به خداوند بسپارد.
همان طور که ائمه علیهمالسلام اولیای خدا را به زیارت امام شهید ترغیب مینمودند، سلاطین جور - اعداء اللّه - از این عمل جلوگیری میکردند. در زمان بنی امیه که شعرا از ترس سلاطین برای حسین علیهالسلام مرثیه نمیگفتند، چگونه مردم میتوانستند به زیارت او بروند ولی در زمانهای فترت مثل ایام اختلاف مروان و عبدالملک با ابن زبیر شیعیان آزادانه به زیارت میشتافتند. همچنین در زمان اختلاف بنی مروان و بنی عباس نیز فرصتی برای شیعیان پدید آمد و میتوان گفت که ابو العباس سفّاح
و نیز ابو الفرج میگوید: متوکل «عمر بن فرج رخجی» را بر مکه و مدینه گماشت. پس او مردم را از کمک کردن و نیکویی به آل ابیطالب منع نمود. و اگر به او خبر میرسید که یکی از مردم به یکی از آل ابیطالب احسان کرده - ولو به چیز اندکی - او را سخت عقوبت میکرد و جریمه مینمود تا کار به جایی رسید که
1) - مقاتل الطالبیین، ص 395 و 396.
جماعتی از زنان علوی یک پیراهن داشتند که به تدریج و به نوبت در آن نماز میخواندند و دیگران برهنه مینشستند. این وضع ادامه داشت تا آن که متوکل کشته شد. پس «منتصر عباسی» پسر او به آل ابیطالب نیکویی کرد و مالی فرستاد و بین آنان تقسیم نمود، زیرا او با پدرش در افعال و عقیده مخالف بود(1).
مسعودی در مروج الذهب میگوید: آل ابیطالب پیش از خلافت منتصر در محنت و سختی بودند و بر جان خود امان نداشتند. در سال (236) متوکل عباسی زیارت قبر حسین و امیرالمؤمنین و سائر مشاهد را ممنوع نمود و در همان سال دیزج را برای هدم قبر و نابود کردن اثر آن و مجازات نمودن زوار روانه نمود و با این که به هر کسی که قبر را خراب کند پولِ زیادی میداد، احدی اقدام نمیکرد تا این که بالاهای قبر را دیزج به دست خود خراب نمود، آنگاه عمله اقدام کردند و خراب نمودند.اما منتصر مردم را آزاد گذاشت و فرمان داد که کسی متعرض آل ابیطالب و هرکس که به زیارت قبر حسین یا قبر دیگری از آل ابیطالب میرود نشود و امر نمود که فدک را به اولاد حسن و حسین رد نمایند و اوقاف آل ابیطالب را آزاد نمود و فرمان داد کسی متعرض شیعیان نشود و به آنان آزاری نرساند و «بحتری» شاعر در ضمن اشعاری میگوید:
وإنّ علیاً لأولی بکم
وأزکی یدا عندکم من عمر
وکل له فضله والحجو
ل یوم التراهن دون الغرر
و «یزید بن محمد مهلبی» گوید:
ولقد بررت الطالبیة بعدما
ذموا زمانا بعدها وزمانا
ورددت ألفة هاشم فرأیتهم
بعد العداوة بینهم إخوانا
آنست لیلهم وجدت علیهم
حتی نسوا الأحقاد والأضغانا
1) - همان، ص 396.
لو یعلم الأسلاف کیف بررتهم
لرأوک أثقل من بها میزانا(1)
از این نقلها دانسته میشود که متوکل از سختترین ناصبیها و دشمنان اهلبیت بوده است. او راه ارتزاق را به روی خویشان پیغمبر بست و اوقاف پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام را از چنگ آنان به ظلم بیرون آورد. فدک را نیز گرفت و راه احسان مردم را بست و راه درخواست و مسئلت را نیز بر آنان ممنوع نمود و جانشان را در معرض خطر گذاشت؛ پس لا محاله در چنان زمانی کار به جایی میرسد که علویات برهنه در خانه بنشینند و با یک پیراهن نماز بخوانند. دشمنی متوکل با آنان به جهت حفظ سلطنت خود نبود، زیرا که از زیارت قبر حسین و امیرالمؤمنین و سایر آل ابیطالب نیز منع کرد و حال آن که حسین و شهدا با او دشمنی نکرده بودند و در زمان او نبودند و زیارت آنان مضر به سلطنت او نبود، بلکه سبب دشمنی او با اهلبیت، مقام آنان بود، نه آن که به جهت حفظ مقام خود باشد.
تاللّه إن کانت أمیة قد أتت
قتل ابن بنت نبیّها مظلوما
فلقد أتاه بنو أبیه بمثله
هذا لعمرک قبره مهدوما
اسفوا علی أن لا یکونوا شارکوا
فی قتله فتتبعوه رمیما(2)
و شاعر دیگر گفته:
أیحرث بالطف قبر الحسین
ویعمر قبر بنی الزانیة
1) - مروج الذهب، ج 4، ص 51 و 52. (علی به شما نزدیکتر است و بیشتر از عمر حق دارد، هرکدام فضیلت خویش دارند امّا به روز مسابقه اسبی که نشان دست و پا دارد با اسبی که نشان پیشانی دارد همسنگ نیست). (با طالبیان پس از آنکه مدّتها مورد مذمّت بودهاند نیکویی کردی و اُلفت هاشمیان را تجدید کردی که پس از دشمنی دوست شدند، آرامشان کردی و بخشش دادی تا کینهها را از یاد ببردند، اگر گذشتگان بدانستندی که چگونه با آنها نیکی کردهای میدیدند که کفّهای حسنات تو از همه سنگینتر است).
2) - بحارالانوار، ج 45، ص 405. (به خدا سوگند! اگر بنی امیّه فرزند دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مظلومانه کشتند، پس پسر عموهای ایشان (بنی عبّاس) جنایتی همانند کردند؛ آنان قبر او را ویران ساختند. آنان افسوس میخوردند که نتوانستند در قتل حسین بن علی شرکت کنند، لذا به قبر مطهّرش یورش آوردند و او را در آرامگاهش دنبال کردند).
لعل الزمان بهم قد یعود
ویأتی بدولتهم ثانیة
الا لعن اللّه أهل الفساد
ومن یأمن الدُنیة الفانیة(1)
هرچند دولت حق ظاهر نگشته است ولی دوره آن ظلمها و جورها گذشته و به کوری دشمنان اهل بیت، این قبور ائمه طاهرین است که مزار شیعیان شده و از هر گوشهای و کناری و شهری و دیاری کاروانهاست که برای زیارت بزرگان دین، ائمه طاهرین علیهمالسلام، در حرکتند و به مرور ایام و لیالی بر عظمت بناها و بر علاقه زائرین افزوده میگردد:
«یُرِیدوُنَ أَنْ یُطْفؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَیَأْبَی اللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ»(2)
«میخواهند نور خدا را با سخنان خویش خاموش کنند، ولی خداوند نمیگذارد، تا نور خود را کامل کند»
طبری در وقایع سال 236 ه- مینویسد: در این سال متوکل امر به خراب کردن قبر حسین و خانهها و منازلی که در اطراف قبر ساخته شده بود کرد و امر نمود که زمین قبر شکافته و زراعت شود و مردم را از زیارت قبر حسین علیهالسلام منع نمود و از طرف شهربانی اعلام شد که هرکس را از سه روز دیگر نزد قبر بیابیم او را به زندان و سیاهچال میفرستیم. پس مردم فرار کردند و از زیارت دست برداشتند و موضع قبر و اطراف آن کشت و زرع شد.(3)از همین نقل کثرت زائرین در همان عصر متوکل دانسته میشود.
طبری میگوید: چون منتصر به خلافت رسید اول کار او این بود که «صالح» را از مدینه عزل کرد و به جای او «علی بن حسین بن اسماعیل بن عباس بن محمد» را
والی مدینه نمود. از علی بن حسین منقول است که وقتی خواستم او را وداع کنم نزد او رفتم. به من گفت: ای علی، تو را به سمت گوشت و خون خود روانه میکنم - و دست برد و پوست بازوی خود را کشید- و گفت: به اینجا تورا میفرستم، ببینم رفتار تو با آل ابیطالب چگونه است. گفتم: امیدوارم نظر امیرالمؤمنین را درباره آنان
اطاعت کنم! گفت: بنابر این در نزد من مقرب خواهی گردید(1).
کوتاه سخن این که، اگرچه ابن سعد، حسین علیهالسلام را در آن بیابان برهنه گذاشت و رفت و کشتگان خود را به خاک سپرد، ولی چون او رفت قومیاز بنی اسد آمدند و حسین و یاوران او را دفن کردند و از همان وقت قبر حسین علیهالسلام مزار بود، ولی از قبور دشمنان اثری نماند. شیعیان از همان اول به زیارت حسین علیهالسلام آمدند. نام «عبیداللّه بن حر» را در زوار قبر میبینید. توّابین همگی به زیارت قبر آمدند و یک شبانه روز توقف کردند و گریه و زاری نمودند. «مصعب بن زبیر» در آن وقت که به جنگ عبدالملک میرفت، چون به کربلا رسید نزد قبر ایستاد و گفت: یا ابا عبداللّه، اگر جان تو را گرفتند دین تو را نگرفتند. و برگشت در حالی که این شعر را میخواند:
وإنّ الأولی بالطفّ من آل هاشم
تأسّوا فسنّوا للکرام التأّسیا(2)
هرچند سلاطین بنی امیه و بنی عباس برای زیارت قبر حسین علیهالسلام سختگیری
مینمودند، ولی شیعیان بر زیارت حریص بودند و بهر نحو بود خود را به قبر میرساندند. ائمه علیهمالسلام نیز شیعیان را بسیار تشویق میفرمودند و به تدریج در نزدیک قبر ساختمانها ساختند و مردمانی مجاور شدند تا آن که به فرمان متوکل خانهها را ویران کردند و از آمد و شد به کلی جلوگیری نمودند تا آنجا که مجازات زائر، اعدام قرار داده شد. ولی با همه سختیها، در همان عصر متوکل هم مردم از زیارت دست برنمیداشتند و با آن که در هر یک میل یک پست نگهبانی مسلح گذاشته بود
شیعیان خود را از ثواب زیارت محروم نمیساختند.
ابو الفرج که قریب به آن عصر میباشد، نوشته است: «محمد بن حسین اَشنانی» برای من حکایت کرد که چون در ایام متوکل میترسیدم، مدت زیادی گذشته بود که به زیارت نرفته بودم، ولی به هر صورت حاضر شدم که خود را به خطر بیندازم. یکی از عطر فروشان هم با من همفکر شد؛ پس با او به قصد زیارت بیرون آمدیم. روزها مخفی میشدیم و شب راه میرفتیم تا آن که به نزدیک غاضریه رسیدیم. نصف شب از آنجا بیرون آمدیم و از دو پست نگهبانی که پاسبانانش را خواب ربوده بود، گذشتیم تا آن که به نزدیکی قبر رسیدیم و از روی علامت و نشانی به موضع قبر رسیدیم، دیدیم صندوق قبر را کنده و سوزانده و آب بر قبر سوار کرده بودند. جای قبر فرو رفته و مانند خندقی شده بود. پس زیارت کردیم و خود را بر جای قبر انداختیم و بوی عطری که نظیر آن را استشمام نکرده بودیم به مشاممان رسید. از عطر فروش که با من بود پرسیدم که این چه عطری است؟ گفت: به خدا سوگند! تاکنون مثل این بوی خوش از عطرها به مشامم نرسیده است ! پس وداع کردیم و اطراف قبر نشانیهایی در چند جا گذاردیم. چون متوکل کشته شد با جماعتی از آل ابیطالب و شیعیان به کربلا آمدیم و آن علامتها و نشانیها را از زمین بیرون آوردیم و قبر را به حالت سابق برگرداندیم(1).
نه یزید توانست از عظمت و محبوبیت و موقعیت حسین علیهالسلام بکاهد و نه متوکل و نه سلاطین جور.
چراغی را که ایزد بر فروزد
هر آنکس پف کند ریشش بسوزد
قبر امام علیهالسلام تا امروز مزار شیعیان بوده و هیچ وقت آنجا را خالی نگذاشتهاند. بیش از هزار سال است که آنجا شهر و مسکن جمعی از شیعیان گشته و به تدریج و به مرور زمان بر
عظمت آن شهر افزوده میشود و در این اثنا، اگر چه بر قبر عوارضی و بر سر راه زوار موانعی
1) - مقاتل الطالبیین، ص 598 و 599.
پدید آمده، ولی به مرور زمان عارض و مانع برطرف شده و نور الهی بیش از پیش تابان گردیده و امروزه ایام زیارت در طول سال بسیار است و زوار امام شهید از اطراف و اکناف
عالم مثل سیل به طرف کربلا سرازیرند و میتوان گفت که از بزرگترین مجامع مسلمین، تجمع زوار امام درکربلا است و چه بسا که جمع آنان از حجاج بیت اللّه الحرام هم بیشتر شود.
بیست سال پیش از این از زیارت جلوگیری مینمودند. من از قم با سیدی از رفقا به عزم زیارت به سمت صالح آباد - اندیمشک فعلی - رفتیم. از اندیمشک تا اهواز با قطار حرکت کردیم، در خرمشهر سختگیری مینمودند و هر ماشین یا کشتی که وارد خرمشهر میشد به وسیله مأمورین شهربانی مسافرین را دقیقا بازرسی میکردند و کسی که برای زیارت آمده بود محروم میشد. شاید قریب ده روز در اهواز ماندیم و این مسافرخانههایی که امروز دایر است نبود و در یک قهوهخانه توقف داشتیم، تا آن که بفکرم رسید که نزد یکی از شیوخ «بنی طرف» که قبلاً به قم تبعید شده بود و از آنجا به اهواز و تحت نظر هم بود بروم. چون به او مراجعه کردم و مرا شناخت قول مساعد داد. شب در منزل او بودم. نیمههای شب از تکلم و سخن گفتن خود بیدار شدم، دیدم زبان من به اختیار من نیست و بی اختیار این جمله را میگویم: از راه مُحَمّره(1)برو. راه محمّره خوب است. چون مکرر گفتم و خوب گوش کردم، زبان من از کار افتاد. از جا برخواستم و دیدم باران میآید. این باران خیلی طولانی شد و آن راه مسدود شد، چون دیگر اتومبیل نمیتوانست برود. از منزل شیخ مأیوس بیرون آمدم و وسیله حرکت با کشتی فراهم شد و با همه مشکلات که در جلو بود، راه برای ما باز میشد تا با خوشی به مقصد رسیدیم. البته آن سختی و مشکلات خیلی دوام نکرد و تاکنون چندین مرتبه بر زوار کار سخت شده و پس از آن موانع برطرف گشته است. خداوند مرا و دوستان امیرالمؤمنین و ائمه علیهمالسلام را از ثواب زیارت محروم نگرداند.
1) - نام قدیم خرمشهر.
از نقل «سید بن طاووس» در لهوف دانسته میشود که خانواده امام شهید، پس از مراجعت از شام، اول به زیارت قبر حسین آمدند و در همان زمان نیز کاروانی از حجاز برای زیارت آمده بود. «جابر بن عبداللّه انصاری» و جمعی از بنی هاشم با خاندان امام شهید مصادف و روبرو شدند و چند روز ماندند و اقامه مجالس سوگواری نمودند و زنان عرب که در آن نواحی بودند نیز در آن مجالس شرکت داشتند(1).
این نقل با اعتبار مساعد است. زیرا اهل بیت امام نتوانستند در کربلا عزاداری کنند و بدنهای قطعه قطعه شده را وداع و دفن نمایند، و در این موقع که آزاد شدند چگونه جبران گذشته نمینمایند. آنان که در منزل یزید مجالس سوگواری و عزا بپا میکنند، چگونه از زیارت قبر حسین و شهدا و اقامه عزا در نزد خاک آن بزرگان خودداری میکنند؟ تسکین آلام داغدیدگان به همین است که بر سر آن خاک بیایند و گذشته را به یاد بیاورند و در هر گوشهای بنشینند و اقامه عزا بنمایند. جایی که امیرالمؤمنین علیهالسلام پیش از واقعه عاشورا به کربلا بیاید و گریه کند و بگوید: در اینجا
1) - اللهوف، ص 225.
شتران بر زمین مینشینند و در اینجا بارهای خود را میگذارند و در اینجا خونشان ریخته میشود.
محمد بن عیسی عن القداح عن جعفر بن محمد عن ابیه قال: «مرّ علی علیهالسلام بکربلا فی اثنین من اصحابه قال: فلّما مرّ بها ترقرقت عیناه للبکاء ثم قال: هذا مناخ رکابهم وهذا ملقی رحالهم و هیهنا تهراق دمائهم طوبی لک من تربة علیک تهراق دماء الاحبة»(1).
چگونه امام سجاد علیهالسلام بعد از واقعه کربلا به زیارت قبر پدر نیاید و یادی از ایام گذشته ننماید؟ و همچنین زینب کبری علیهاالسلام و سایر خاندان، از زنان و دختران و خواهران حضرت سیدالشهداء؟ مگر ممکن است که حسین علیهالسلام را فراموش کنند و به زیارت او نیایند؟ در روایتی دیدم که «ابو حمزه ثمالی» میگوید: در مسجد کوفه بودم که شخص غریبی آمد و مشغول نماز شد. چون حال خوشی داشت مجذوب او شدم. پس از نماز بیرون رفت. او را تعقیب کردم تا رسید به جایی که دو شتر و یک غلام حاضر بودند، از غلام پرسیدم: این شخص کیست؟ گفت: علی بن الحسین علیهماالسلام است رفتم نزدیک و سلام کردم و گفتم: اقا اینجا کوفه است. دیدی که کوفیان با پدر و جد تو چه کردند؛پس چگونه به اهل کوفه اطمینان نمودی و به این شهر وارد شدی؟ فرمود: برای زیارت قبر پدرم و نماز خواندن در مسجد کوفه آمدهام(2).
مقصود از زیارت پدر ظاهرا همان حسین بن علی علیهماالسلاماست. این مطلب هم قطعی است که امام سجاد علیهالسلام پدر را فراموش نکرده و مکرر به زیارت او میآمده و البته به نحوی مسافرت نمینموده که در تواریخ ثبت گردد و خلاف تقیه شود.
از نقل سید بن طاووس دانسته نمیشود که زمان آمدن اهلبیت به کربلا در اربعین بوده، ولی در اربعین سال اول قطعا نبودهاست.
در تأثیر قتل امام در موجودات عالم از آسمان و زمین و جن و ملائکه روایات بسیار موجود است و جای انکار نیست. البته مصیبت حسین علیهالسلام اعظم از مصائب تمام انبیاء و ائمه معصومین است و بزرگترین مصائب چون با مصائب امام شهید مقایسه شود کوچک نماید و تحمل آن آسان میشود. سختترین روزها بر پیغمبر روز احد است، چون حمزه سید الشهدا در آن روز کشته شد و روز موته چون جعفر بن ابیطالب در آن روز به شهادت رسید. اما در روز عاشورا برادران و یاوران و خویشان حسین علیهالسلام از کوچک و بزرگ در برابر چشم او کشته شدند در حالی که او توانایی حمایت و یاری کردن آنان را نداشت. و در برابر چشم خانوادهاش با لب تشنه او را میکشند و سر او را بر بالای نیزه به شهرها و بیابانها میبرند و در مجالس یزید و ابن زیاد وارد میکنند و تن او را برهنه در بیابان میگذارند و میروند و با آن همه جراحات که بر بدن آن سرور وارد آوردهاند او را زیر سم اسبان لگدکوب میکنند و اهل بیت او را چون اسیران کفار از کوفه به شام روانه میسازند.
این مصائب است که مجوز هر جزع و فزعی میگردد و آنچه در موارد دیگر مکروه است در باب حسین علیهالسلام ممدوح میشود. این مصائب است که آل ابوسفیان را - با آن همه تبلیغاتی که در زمان معاویه به نفع آنان شدهبود - منفور عموم نمود و همه را از آنان بیزار ساخت و از قلوب و انظار ساقط کرد.
این مصائب یزید را وادار کرد که نقشه خود را تغییر دهد و از کرده خود اظهار پشیمانی نماید و گناه را به گردن ابن زیاد انداخته و در منزل خود اقامه مجلس سوگواری کند و با اسرا خوشرفتار باشد. این مصائب است که سلسله ابو سفیان را منقرض نمود و عبدالملک را وادار نمود که به حجاج بنویسد: مرا آلوده به خون اهل بیت مکن، چون آل ابو سفیان به همین جهت منقرض شدند. این مصائب است که نام حسین را به طوری بلند کرده که نه تنها به مرور زمان از عظمت او کاسته نمیشود
بلکه روز به روز مقام او بالاتر و توسل به او بیشتر میگردد. این مصائب است که شیعیان را از خواب غفلت بیدار کرده و در برابر بنی امیّه پایدار نموده و روح جوانمردی در آنان پدید آورده است. از همان وقت شهادت، توّابین مشغول فعالیت شدند تا آن که کار به جایی رسید که خروج نمودند و با دشمنان اهلبیت جنگها کردند، کشتند و کشته شدند و پس از آنان نوبت به مختار رسید و شیعیان با او همراهی کردند و قتله امام شهید را کشتند. به فاصله پنج شش سال، از ابن زیاد و ابن سعد گرفته تا کسان دیگر، به سختترین مجازاتها گرفتار شدند. این مصائب است که هر وقت مسلمانان از ظلم به تنگ آیند و با ظالمی جنگ کنند «یا لثارات الحسین» گویند، چنانکه تا زمان خروج «ابو السرایا» در زمان «مأمون» این شعار را سر میدادند. و بالاخره این مصائب است که امامت را در ذریه حسین علیهالسلام قرار داد.
چون امام شهید شد و ابن زیاد از نخیله - لشگرگاه - به کوفه برگشت، شیعیان از خواب بیدار شدند و دانستند که گناه بزرگی مرتکب شدهاند؛ آنان بودند که حسین علیهالسلام را دعوت کردند و پس از آمدن، به دشمنان سپردند تا او را بکشند - آری، این گناه پاک نمیشود مگر به کشتن قاتلان امام یا کشته شدن در این راه - پس بزرگان توّابین در منزل «سلیمان بن صرد خزاعی»، شیخ شیعه و صحابی پیامبر، جمع شدند و پس از مشورت، سلیمان را بر خود امیر نمودند(1).
این جماعت، معتقد به حق، فاسق در عمل، و در عین حال مرعوب لشکر شام بودند و گرنه این جمع که پس از کشته شدن امام شهید فورا متوجه بزرگی گناه خود شدند، چرا به کمک اهلبیت اطهار که در همان کوفه محبوس بودند نشتافتند؟ چرا سر امام شهید را از بالای نیزه پایین نیاوردند تا بیش از آن در شهر کوفه گردش ندهند؟ برای این کار چند نفر از جان گذشته کافی بود. در میان این جماعت بودند کسانی که براستی میخواستند توبه کنند و از جان خود سیر شده بودند و میخواستند به جهت جلب رضایت حق کشته شوند. پس چرا سلیمان، امیر توّابین
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 552.
از چنین جمع از جان گذشتهای استفاده ننمود؟ او میتوانست به وسیله چند نفر به کارهایی مخفیانه دست بزند و به عقیده من میتوانست این جمع را وادار به کشتن قاتلان امام شهید از اشراف نماید و البته در چنین مواقعی، قتل و کشتن ناگهانی بهتر از جنگ است. من نمیدانم چرا این فکر به ذهن سلیمان نیامد؟ چه چیز او را از اینگونه فکرها باز داشت؟ سلیمان بن صرد در مقام جمعآوری توّابین و تهیه اسلحه بود. او «عبداللّه بن وال تمیمی» را معرفی نمود تا اموال را به او بسپرند که در موقع
خروج به بینوایان کمک نماید. به تدریج از این گوشه و آن گوشه جمع کثیری را برای خود فراهم نمود تا آن که در چهاردهم ماه ربیع الاول از سال شصت و چهار، یزید ابن معاویه هلاک شد. در این وقت عبیداللّه بن زیاد در بصره و جانشین او در کوفه: عمرو بن حریث مخزومی بود. ابن زیاد از مردم بصره برای خود بیعت گرفت و دو نفر را روانه کوفه نمود تا عمرو بن حریث برای او از اهل کوفه بیعت بگیرد. «یزید بن حارث بن رویم شیبانی» گفت: خدای را شکر که از شرّ ابن سمیّه راحت شدیم! ما دیگر با او همراهی نخواهیم نمود. عامل او عمرو بن حریث فرمان داد تا ابن حارث را زندانی کنند. طایفه «بکر» مانع شدند و او را از چنگال پاسبانان نجات دادند و او به منزل خود رفت. مردم کوفه هم عمرو بن حریث را بر بالای منبر سنگباران نمودند. پس عمرو از کار برکنار شد و اشراف کوفه در صدد بر آمدند عمر بن سعد ابن ابی وقاص را امیر خود نمایند. زنان «طایفه همدان» آمدند در حالی که بر امام شهید گریه میکردند و عزاداری مینمودند و مردان همدان نیز با شمشیرها بیرون آمدند. اشراف کوفه دانستند که کار از کار گذشته و با تحریک احساسات عمومی نمیتوان ابن سعد را امیر نمود. پس صلاح بر این شد که «عامر بن مسعود جمحی» والی باشد.آنگاه به ابن زبیر نامه نوشتند و او عامر را از طرف خود والی نمود و عامر از مردم کوفه برای ابن زبیر بیعت گرفت(1).
1) - مطالب مذکور در جلد اول همین کتاب گذشت.
این بود وضع کوفه، و حقا سلیمان باید در چنین موقعی که مردم حیران و سرگردان هستند و پادشاهی آل ابو سفیان در حال مرگ و زوال است و پادشاهی دیگری، هنوز محکم و پابرجا نگشته، از توّابین و مردمان از خود گذشته دیگر کاملاً استفاده کند و در یک شب جمعی از اهل کوفه که معدن فتنه و فساد و جزو قتله امام علیهالسلام بودند را به طور ناگهانی نابود کند. زیرا آنان دیگر پناهگاهی نداشتند. خود ابن زیاد در بصره به خانه مسعود پناهنده شد، بلکه لباس زن بر تن کرد. اهل شام هم در اضطراب و اختلاف بزرگی واقع گشتند و میان اعیان و اشراف شامیان بر سر خلافت مروان و ابن زبیر کشمکشها صورت گرفت. پس این قتله امام - اشراف کوفه - مأمنی نداشتند و لشکری که مردم از آنان حساب ببرند وجود نداشت، زیرا همه در فکر آینده و اتصال به ابن زبیر بودند.
اشراف برای این میخواستند عمر بن سعد را والی و امیر کوفه کنند که از شرّ توّابین راحت شوند. آنان میخواستند عمر بن سعد والی کوفه شود تا اختیار شهر و لشکر به دست او بیفتد و سایر قتله امام محفوظ بمانند؛ مخالفت زنان همدان و گریه آنان بر حسین شهید علیهالسلام موجب این گشت که این نقشه تغییر بیابد. اتفاق آنان بر «عامر بن مسعود قریشی» و بیعت کردن با ابن زبیر نیز برای این بود که سرنوشت کوفه زود معلوم شود و از شرّ شیعه و توّابین راحت شوند. آنان میدانستند که ابن زبیر مانند یزید بن معاویه دشمن حسین علیهالسلام و خانواده پیغمبر است. مگر مصعب بن زبیر هفت هزار شیعه حسینی را که در رکاب مختار بودند در یک روز نکشت؟! مگر به فرمان همین ابن زبیر، مصعب زن مختار را که از شیعیان بود نکشت؟ پس اشراف بیدار بودند و پس از انقراض سلطنت آل ابی سفیان آسوده ننشستند. نقشه آنان از برای سلطنت ابن سعد اگرچه در اثر خروج زنان همدان بهم خورد، ولی اشراف
فوری آن را جبران کردند و اتفاق بر ولایت عامر بن مسعود نمودند و شهر را به تصرف ابن زبیر درآوردند.
ابن زبیر نیز دشمن اهل بیت بود و دشمنان آنان را یاری میکرد. لذا اصلاً اسمی هم از قاتلان امام و لزوم کشتن آنان به میان نیاورد. ابن زبیری که جنگ جمل را بپا کرده بود، خاله خود، عایشه را بیرون آورده و بصره را از تصرف عامل امیرالمؤمنین بیرون نموده و عدهای از شیعیان را کشته بود فقط به بهانه آن که عثمان
مظلوم کشته شده و خون او را میطلبد، چرا پس از رسیدن به سلطنت در صدد برنیامد قاتلان امام شهید و اهل بیت پیغمبر را بکشد؟ چرا در صدد برنیامد عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن و محمد بن اشعث و اشراف دیگر را که شرکت در قتل امام داشتند بکشد؟
پاسخ این سؤالات این است که ابن زبیر به خدا و روز قیامت ایمان نداشت. او در اندیشه سلطنت بود. به همین جهت یک روز به بهانه خونخواهی عثمان بر امیرالمؤمنین خروج کرد و خونهای مسلمانان را به ناحق ریخت و روز دیگر که به سلطنت رسید، متعرض اشراف کوفه که حسین علیهالسلام را کشته و سلطنت او را هموار کرده بودند نشد. همین که او به مقصود خود برسد کافی است، حال بر سر حسین علیهالسلام هرچه آمد، آمده و اشکالی ندارد. مگر همین ابن زبیر نبود که میخواست محمد بن حنفیه و جمعی از بنی هاشم را تنها به جرم آن که با او بیعت نمیکنند بسوزاند که اگر مختار به کمک آنان نرسیده بود حتما همگی سوخته بودند!؟(1)
من اشراف کوفه و قاتلان امام را ملامت نمیکنم که چرا ابن زبیر را اختیار کردند. آنان در فکر خود بودند و آنچه را که به صلاح خود میدیدند انجام میدادند.
1) - مقاتل الطالبیین، ص 315.
ولی ایراد من بر سلیمان است. او چرا در این موقع که شهر بیصاحب گشته و سلطنت آل ابی سفیان منقرض شده و کار ابن زبیر مستقر و ثابت نگردیده، خروج نکرد و پیروان خویش را منظم ننموده، بیرون نیاورد؟ و اگر این امر را هم صلاح نمیدید، چرا فرمان نداد تا مخفیانه جمعی از این اشراف را در یک شب یا چند شب نابود کنند؟!
طبری از ابو مخنف نقل نموده که پس از هلاکت یزید، شیعیان از اصحاب سلیمان نزد او جمع شدند و گفتند: یزید هلاک شده و امیر ضعیف گشته است. اگر فرمان دهی بر عمرو بن حریث شورش میکنیم و او را از قصر بیرون مینماییم و طلب خون امام شهید میکنیم و قاتلان آن سرور را هر جا که باشند پیدا میکنیم و میکشیم، آنگاه مردم را دعوت مینماییم که خلافت را به اهلبیت پیغمبر - که مظلوم مانده و از حق خود محروم گشتهاند - تسلیم نمایند. این سخنان را گفتند و حتی زیاد هم پافشاری کردند. ولی سلیمان در پاسخ آنان گفت: کاری نکنید، چون کشندگان امام، اشراف اهل کوفه و سواران عرب هستند که خون حسین را باید از آنها خواست و چون بدانند که شما در پی خونخواهی حسین علیهالسلام هستید آنان بر شما میتازند و کار را بر شما سخت مینمایند. شما طاقت برابری با آنان را ندارید و البته، در مقابل آنان کشته خواهید شد؛ پس صلاح در این است که مبلغین خود را به اطراف روانه کنید و مردم را دعوت نمایید، زیرا امروز که یزید کشته شده مردم بیشتر با ما همراهی خواهند نمود(1).
سلیمان نامهای به مداین و بصره نوشت و از شیعیان کمک خواست و تاریخ خروج را در اول ربیع الثانی سال شصت و پنج - تقریبا یک سال پس از هلاکت یزید - مقرر نمود و نُخیله را برای جمع لشکر در آن روز معرفی نمود(2).
من این پاسخ سلیمان را نمیپسندم. سلیمان که برای کشته شدن خروج مینماید و توّابین نیز اطاعت میکنند و میگویند: جبران گناهان گذشته ما نمیشود مگر آن که در این راه کشته شویم. و چنین نیز کردند و بالاخره خود با جمع کثیری کشته شدند و فرار نکردند؛ پس چه باک از کشته شدن دارد. به علاوه، اشراف در این موقع بیچاره و خائف بودند و از ترس جان خود، ابن سعد را میخواستند پادشاه کنند. این اشراف در مقابل بیرون آمدن زنان هَمْدان با حالت عزا و گریه بر حسین شهید، از مقصد خود دست برداشتند و از سلطنت عمر بن سعد منصرف شدند! و از همین انصراف اندازه وحشت آنان معلوم میشود.
چه ضرر داشت که سلیمان با توّابین در همان ساعت، به کمک زنان غوغایی به پا میکردند و همان زمان جمعی از قاتلان امام را میکشتند؟ در چنین مواقعی است که باید از فرصت استفاده کرد و کارهای بزرگ را انجام داد. اما سلیمان توّابین را به جای دور و دراز کشانید و آنان را با خود در آنجا به خاک سپرد، بی آن که یک نفر از قاتلان امام را کشته باشد. ولی اگر همان وقت در کوفه خروج میکرد لااقل صدها نفر از معروفین قاتلان را میتوانست به گور بفرستد. سلیمان اگر نمیخواست در مقابل آنان صف آرایی کند، چرا مخفیانه عدهای را مأمور کشتن سران سپاه ابن سعد نکرد؟ هنوز این نکته که چرا سلیمان آن فرصت را از دست داد، برای من مخفی است و از آن پاسخ هم به هیچ وجه قانع نمیشوم. حتی اگر این توّابین یک نفر از قاتلان امام را یا در کوفه یا در بین راه میکشتند تا حدی مرا راحت مینمودند، ولی هرچه دقت میکنم میبینم که آنها قاتلان امام را گذاردند و از کوفه بیرون رفتند
تا نزدیک خاک شام با ابن زیاد جنگ کنند و بی آن که او را بکشند خود را به کشتن دادند. آخرین امیر آنها رفاعة بن شدّاد لشکر را برداشت و به کوفه برگشت و پس از چندی با همان اعیان و اشراف قاتلان امام شهید، متحد گردید و با مختار و قتله قاتلین امام جنگید.
در اینجا است که باید اعمال مختار را با سلیمان و رؤسای توّابین مقایسه کرد. مختار در کوفه و در زمانی که شهر در تصرف ابن زبیر بود، خروج کرد و عامل او را بیرون نمود و قاتلان امام را در همان کوفه کشت. سپس لشکری فرستاد و ابن زیاد را در خارج از کوفه کشت؛ پس به هیچ وجه نمیتوان میان این دو کار مقایسهای نمود. حقا اگر توّابین ریاست را به مختار میدادند فرصت را از دست نمیداد و نمیگذاشت شهر به تصرف ابن زبیر درآید، یا قاتلان امام شهید آزادانه در شهر بگردند و به حدّی آزاد باشند که بخواهند عمر بن سعد را پادشاه نمایند. توّابین اگر بپذیریم که هیچ اشتباهی نکردهاند، همین که سلیمان را امیر نمودند و از مختار صرف نظر کردند و به سخنان او ترتیب اثر ندادند اشتباه بسیار بزرگی مرتکب شدند. مختار به شیعیان گفت:
«ان سلیمان بن صرد - یرحمنا اللّه وایاه - انما هو عشمة من العشم و حفش بال لیس بذی تجربة للأمور ولا له علم بالحروب انما یرید ان یخرجکم فیقتل نفسه ویقتلکم انی انما اعمل علی مثال قد مثل لی وامر قد بیّن لی فیه عز ولیکم وقتل عدوکم وشفاء صدورکم فاسمعوا منی قولی واطیعوا امری ثم ابشروا وتباشروا فانی لکم بکل ما تأملون خیر زعیم»(1).
درست است که عامه مردم هر کسی را برای ریاست قبول نمیکنند و رئیس باید سرشناس و با سابقه و مطاع باشد - و چه بسا تا پیر نشود موجه و مسلم نزد عامه مردم نشود و بدین جهت است که سن و سال و پیرمردی در نظر مردم یکی از
1) - همان ، ص 580 . (همانا سلیمان بن صرد که خدا ما و او را رحمت کند پیری است خشکیده و فرسودهای پوسیده که در کارها تجربه ندارد و از جنگ بیخبر است، میخواهد شما را ببرد و خودش را به کشتن دهد و شما را نیز به کشتن دهد. من مطابق دستوری که دادهاند و به ترتیبی که برایم بیان کردهاند عمل میکنم که مایه عزّت ولیّ شماست و کشته شدن دشمنان و خنک شدن دلهایتان. گفتار مرا گوش دهید و فرمانم را اطاعت کنید، خوشدل باشید و همدیگر را مژده دهید که من بهترین ضامن همه آرزوهای شمایم).
شرایط ریاست و زعامت است - ولی باید همان رئیس سالمند موقعیت خود را بشناسد و کارها را به مردمان لایق و آزموده بسپارد و چنین نباشد که مغرور گردد و هر کاری را مخصوص به خود بداند و دیگران را از کار برکنار نماید.
در مورد اخیر هم اگر سلیمان با دیگران مشورت میکرد و از آرای آنان استفاده مینمود، چنین خطری به او نمیرسید. من میبینم که در مقابل پیشنهادات دیگران که حقا به صلاح مقرون بوده، استبداد عجیبی به خرج میداده است. سلیمان در مقابل پیشنهاد خروج در زمان هرج و مرج کوفه و در مقابل پیشنهاد جنگ با اشراف کوفه - قاتلان امام علیهالسلام - مخالفت نمود و رأی خود را بر عامه تحمیل فرمود(1).
یکی از بزرگترین بدبختیها همین است که در چنین مواقعی، ریاست و زعامت را به پیرمردی از کار افتاده بدهند و بدتر از آن اینکه او مغرور به رأی و نظر خود باشد و با مردمان با تجربه و کار آزموده مشورت نکند و اگر فرضا او را متوجه امری و مسالهای ساختند، به مواعظ و نصایح آنان ترتیب اثر ندهد. در چنین موقعی است که زمان بدبختی و نابودی آن گروه رسیده و راه چاره منحصر است به ترحم خداوند بر آن جمع و جلوگیری او از بدبختی و هلاکت آنان. توّابین، شیخ الشیعه و صحابی بودن سلیمان را در نظر گرفتند و از اینکه رزم آرایی از آن پیرمرد ساخته نیست غفلت کردند.
مختار میگوید: علاوه بر آن که سلیمان پیر و فرسوده گشته، از جنگ اطلاعی ندارد و با آن سر و کاری نداشته، بلکه در کلیه امور بی تجربه است.
به نظر من حق با مختار است، من از این پیرمرد صحابی هیچ سابقه جنگی سراغ ندارم. الساعه در نظر ندارم که در زمان پیغمبر یا دیگران و یا در جنگهای امیرالمؤمنین - جنگ جمل و صفین و نهروان - و یا پس از امیرالمؤمنین با امام حسن علیهالسلام خدمت و اثر قابل ذکری در تاریخ به جای گذاشته باشد. بلی پس از
1) - همان، ص 558.
هلاکت معاویه، شیعه در منزل او جمع شدند و او به امام حسین علیهالسلام نامه نوشت و امام را دعوت کرد. ولی بعد، امام و نایب او را فراموش کرد و موقعی هم که اهل بیت وارد کوفه گشتند از این سلیمان و آن شیعیان به هیچ وجه خبری نیست.
مختار در نیمه ماه رمضان شصت و چهار وارد کوفه شد و از یاوران سلیمان بن صرد کم کرد و برای خود یاورانی تهیه نمود. ولی سلیمان به او و نقشه او ترتیب اثر نداد و بر نظر خود ثابت ماند و استبداد به خرج داد. مختار صبر کرد تا او توّابین را از کوفه بیرون برد و به کشتن داد. وقتی «رفاعة بن شداد» بقیه لشکر را به کوفه برگرداند، مختار از زندان نامهای به او نوشت و در حق سلیمان دعای خیر نمود و نوشت:آنکس که به وسیله او برای شما فتح و پیروزی میسر گردد سلیمان نبود. امیر سپاه و کشنده جبارین و منتقم از اعداء دین من هستم و من شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر و طلب خون اهلبیت و دفع ظلم از ضعفا و جهاد با بی دینان دعوت میکنم. والسلام(1).
شانزده هزار نفر با سلیمان بن صرد بیعت کرده بودند، ولی بیش از چهار هزار نفر در لشکرگاه نخیله جمع نگشتند. سلیمان سه روز توقف کرد و مردمانی را برای جمعآوری بازماندگان فرستاد و قریب هزار نفر دیگر به او ملحق شدند.(2)اگرچه در منزل دوم - اقساس مالک - چون حساب کردند دانستند که قریب هزار نفر از لشکریان نیامدهاند و برگشتهاند.(3)
پس قشون سلیمان همان چهار هزار نفر بودهاند. همه این جمع یا بیشتر آنان اهل بصیرت بودند و راستی از کرده خود پشیمان گشته و در مقام طلب خون امام
شهید برآمده بودند.
ابو مخنف میگوید: زن «عبداللّه بن خازم» از زیباترین زنان بود و شوهرش او را بسیار دوست میداشت. گماشتگان سلیمان فریاد میکردند «یا لثارت الحسین». چون عبداللّه این آواز را شنید، فوری از جای خود برخاست و لباس جنگ خود را برداشت و امر کرد اسب او را زین کنند. این عبداللّه از کسانی نبود که با سلیمان بیعت کرده باشد و در دفتر او اسم نویسی نموده باشد. زن او گفت: چه شد تو را، مگر دیوانه شدی؟! عبداللّه گفت: دیوانه نیستم، میشنوم که میخواهند حسین را یاری کنند و من این گوینده را اجابت میکنم. من میروم و بر سر این کار یا کشته میشوم یا آنچه را که خداوند بهتر میپسندد فراهم میشود. زن گفت: بچهها را به که میسپاری؟ گفت: به خداوند یکتا.
«اللهم انی استودعک اهلی وولدی، اللهم احفظنی فیهم».(1)
زن مشغول گریه و زاری شد و زنان نزد او جمع شدند و شوهرش خود را در نخیله به سلیمان رساند(2).
به نقل ابو مخنف، عبداللّه بن خازم در کنار عبداللّه بن وال یکی از رؤسای توابین کشته شده بود و شاید او همین عبداللّه بن خازم بوده است.(3)
از این قبیل مردمان با عقیده دور سلیمان جمع شده بودند. «عبداللّه بن عزیز کندی» که یکی از توّابین بود، در روز آخر جنگ - در عین الورده - پسر کوچک خود محمد را برداشت و نزد دشمن آمد و گفت: ای اهل شام، آیا از طایفه کنده در میان شما کسی هست؟ پس جماعتی از لشکر شام جدا شدند و نزد او آمدند و گفتند: ما همگی از طایفه کنده هستیم. گفت: این پسر برادر خود را بگیرید و به کوفه برسانید. من عبداللّه بن عزیز کندی هستم. گفتند: ای عمو زاده در امان هستی. گفت: به خدا
قسم! کسانی که نور و روشنایی شهرها بودند و خداوند را یاد میکردند در اینجا کشته شدند. من از این جماعت جدا نمیشوم و باید نزد آنان کشته شوم. پسر عبدالله مشغول گریه و زاری شد. پدر گفت: اگر بر اطاعت خداوند چیزی را مقدم میداشتم، البته تو را اختیار میکردم. شامیان چون این حال را دیدند بر پدر و پسر رقت کردند. آنان نیز گریه و زاری نمودند و هر چه اصرار کردند عبداللّه از تصمیم خویش منصرف نگشت و نزدیک شب بر آنها حمله کرد و جنگ کرد تا کشته شد.(1)
پس از کشته شدن سلیمان بن صرد و مسیّب بن نجبه و عبداللّه بن سعد بن نُفیل و عبداللّه بن وال، ریاست سپاه به رفاعة بن شدّاد پنجمین رئیس توّابین رسید. روز نزدیک به آخر بود که او تصمیم به فرار گرفت. ولی عقلا او را منع کردند و گفتند که چیزی به شب نمانده، جنگ را به آخر روز برسان و شبانه لشکر را برگردان، زیرا در میان روز کسی از چنگ دشمن نجات نخواهد یافت، از این خبر لشکر توّابین مطّلع شدند. «کریب بن زید حمیری» نزدیک شب پرچمی برداشت. حدود صد نفر با او بودند و از قصد بازگشت رفاعه سخن میگفتند. حمیری گفت: بندگان خدا! به سوی خداوند برگردید و هیچ چیز دنیا مثل توبه و رضایت خداوند نیست. به من خبر رسیده که جمعی میخواهند به سوی دنیا بازگردند و اگر برگردند به گناهانشان بر میگردند. ولی من از سپاه دشمن روی برنمیگردانم و تصمیم دارم چون برادرانم کشته شوم. این جمع همگی گفتند: ما نیز با تو هستیم. آنگاه به سوی دشمنان تاختند تا آن که همگی کشته شدند. صُخَیْر به آنان گفت: از مرگ نترسید، زیرا از شما دست بردار نیست، و به سوی دنیا که از آن بیرون آمدهاید برنگردید، دنیا برای شما
1) - همان، ص 603 و 604.
پاینده نخواهد ماند، و از ثواب خداوند روی برنگردانید. پس همگی جنگ کردند و کشته شدند(1).
نظیر اینگونه مردمان بسیار کم پیدا میشوند - و میتوان گفت خوارج مانند اینان مردمان شجاع و از جان گذشتهای بودند و به گمان خود برای خدا جنگ میکردند - و از همنجا دانسته میشود که متأسفانه سلیمان بن صرد خزاعی نتوانست از این جمع نتیجه بگیرد. چهار هزار نفر انسان شجاع و از جان گذشته در میان یک سپاه بزرگ کم پیدا میشود. امیرالمؤمنین در یکی از خطبهها میفرماید: آرزو دارم به جای تمامی شماها هزار نفر از «بنی فراس بن غنم» داشتم.
هنالک لو دعوت اتاک منهم
فوارس مثل ارمیة الحمیم(2)
زیرا هر وقت آن هزار نفر را بخوانم فوری حاضر میشوند و اطاعت میکنند(3)
سلیمان که چند هزار نفر مرد شجاع و از جان گذشته داشت، که نه تمنای معاش از او داشتند و نه ماهیانه میخواستند، بلکه جان خود را بر کف دست گذاشته و خود را به دریای لشکر میزدند، آیا نمیتوانست از این جمع استفاده بهتری نماید؟ حال که سلیمان از کوفه بیرون آمده و از قاتلان امام که اشراف کوفه هستند، صرفنظر کرده و به سمت ابن زیاد میآید، چرا شتابان میرود؟ چرا صبر نمیکند تا سپاه مداین و سپاه بصره به او برسند؟ این دو سپاه وقتی نزدیک شدند که سلیمان کشته شده و رفاعة بن شدّاد جنگ را ادامه نداده بود، لذا آن دو سپاه برگشتند. از این گذشته چرا سلیمان مانند خوارج با سپاه دشمن جنگ نکرد. شبیب خارجی با جمع بسیار کم بر سپاه حجاج بن یوسف میتاخت و آنان را فراری میداد. سلیمان که چهار هزار سوار داشت چرا نتوانست چنان کند؟ چرا سواران خود را دسته دسته نکرد یا بر سپاه دشمن شبیخون نزد؟ او چرا در روز صفبندی کرد و مانند سپاههای بزرگ
جنگ نمود و میمنه و میسره و قلب تشکیل داد؟ زفر بن حارث کلابی در قرقیسیا بود - او نیز دشمن مروان و عبدالملک بود و با ابن زبیر زدوبند داشت - به سلیمان گفت: شما بر دشمن پیش دستی کنید و خود را به عین الورده برسانید و آن شهر را پشت سر خود گذارید، در این صورت راه آذوقه قرقیسیا به روی شما باز خواهد بود. دشمن پیاده و سواره و جمعیت او بسیار است، شما با دشمن در یکجا مقیم نشوید و در برابر او صفآرایی نکنید، چه بسا شما را محاصره نمایند، شما پیاده نظام ندارید تا از سواران خود حمایت کنید؛ پس دسته دسته شوید و بر میمنه و میسره آنان بتازید و هر دسته که حمله میکند، دسته دیگر را به کمک داشته باشد تا چون اولی مورد حمله قرار گرفت، دسته دوم فورا پیاده شوند و به سواران خود کمک کنند. اگر شما دسته دسته شوید به آسانی میتوانید جلو و عقب بروید، ولی اگر همگی در یک صف بایستید وقتی دشمن به شما حمله کرد و شما را به عقب راند شکاف در صف پدید میآید و شکست نصیب شما خواهد شد(1).
زفر بن حارث نصیحت بسیار سودمندی نمود، ولی چه فایده که بر خلاف گفته زفر عمل کردند. سلیمان بر میمنه سپاه «عبداللّه بن سعد» را امیر نمود و میسره را به«مسیب بن نجبه» سپرد و خود در قلب سپاه جای گرفت. دشمن که در حدود بیست هزار نفر یا بیشتر بودند، در روز سوم تمامی چهار رئیس را کشته و رفاعه - رئیس پنجم - هم به زحمت روز را به آخر رساند و شبانه فرار نمودند. بدین ترتیب مردان غیرتمند توّابین در آن بیابان به خاک افتادند!
مختار میگوید: سلیمان مرد جنگ و کار آزمودهای نیست، من میبینم که به سخن مرد رزم و جنگ، زفر بن حارث نیز ترتیب اثر نمیدهد.
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 595.
یکی از دعات و مبلغین سلیمان، «عبیداللّه بن عبداللّه مرّی» مردی با بلاغت و
بیان بود. او هر موقع که شیعیان جمع میشدند خطبه مفصلی میخواند و عظمت پیغمبر و ذریه آن سرور و مظلومیت عترت طاهره و شهادت امام حسین و یاری نکردن اهل کوفه و بزرگی گناه آنان را بیان میکرد و میگفت:
«...انّ اللّه لم یجعل لقاتله حجة ولا لخاذله معذرة الا ان یناصح للّه فی التوبة فیجاهد القاتلین وینابذ القاسطین فعسی اللّه عند ذلک ان یقبل التوبة ویقیل العثرة انا ندعوکم الی کتاب اللّه وسنة نبیه والطلب بدماء اهل بیته والی جهاد المحلّین والمارقین فان قتلنا فما عند اللّه خیر للابرار وان ظهرنا رددنا هذا الامر الی اهل بیت نبیّنا».(1)
عبیداللّه همه روزه این خطبه را برای شیعیان میخواند.(2)
او راه توبه را منحصر به جنگ با قتله امام شهید میدانست و مردم را دعوت به عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر و کشتن قاتلین امام میکرد و میگفت: اگر کشته شدیم به بهشت میرسیم و اگر بر دشمنان غالب شدیم، خلافت را به خانواده پیغمبر تسلیم مینماییم.
«عبداللّه بن یزید انصاری» از طرف ابن زبیر والی کوفه بود. او مردی عاقل و با تجربه بود که میخواست از توّابین به نفع ابن زبیر و محکم نمودن سلطنت او
1) - (خدا برای قاتل وی حجّتی ننهاده و برای کسانی که او را یاری نکردند عذری قرار نداده است، مگر صمیمانه به پیشگاه خدا توبه ببرد و با قاتلان بجنگد و با ستمگران مخالفت کند، شاید خداوند توبهاش را بپذیرد و خطایش را ببخشد. ما شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر و خونخواهی خاندان وی و جهاد منحرفان و ستمگران دعوت میکنیم، اگر کشته شدیم آنچه به نزد خدا هست برای نیکان بهتر است و اگر ظفر یافتیم خلافت را به خاندان پیامبر باز میگردانیم).
2) - همان، ص 559 و 560.
استفاده کند. لذا سلیمان را از خود راضی کرد و دست آنان را برای خرید اسلحه باز گذاشت و گفت: حسین را من نکشتم و از کشته شدن او مصیبت زده هستم. توّابین هم در امان هستند که آزادانه بیرون بیایند. قاتل حسین، ابن زیاد است که مجددا به سمت عراق میآید، بروید با او بجنگید من نیز کمک شما هستم، اگر به اتفاق با او بجنگیم بهتر از این است که در کوفه با یکدیگر بجنگیم، چون نتیجه این عمل به نفع دشمن مشترک همه، ابن زیاد است.(1)
عبداللّه در اثر این جملات خود را از شرّ توّابین حفظ نمود و جنگ را از محیط کوفه بیرون برد. او نه فقط از اغتشاش و جنگ داخلی جلوگیری نمود، بلکه توّابین را به جنگ ابن زیاد کشاند و به اندازهای سخنان او در سلیمان تأثیر داشت که هر چه کردند سلیمان را منصرف کنند نشد. بالاخره سلیمان کوفه را رها کرد و به سمت ابن زیاد شتافت. تا اینجا نقشه عبداللّه والی کوفه درست بود. توّابین از کوفه خارج شدند و به جنگ ابن زیاد شتافتند و در کوفه جنگی در نگرفت.
عبداللّه بن یزید حتی خواست سلیمان را در کوفه نگاه دارد تا وقتی که خود او به جنگ ابن زیاد میرود توّابین جزء سپاه او محسوب شوند و بدین ترتیب حداکثر استفاده را از این دشمن برای جنگ با دشمن دیگر - ابن زیاد - برده باشد. اما در این قسمت موفق نشد، هرچه عبدالله آمد و اصرار کرد، سلیمان قبول نکرد(2). حتی پس از حرکت سلیمان نیز نامه نوشت و نصیحت نمود و گفت: شما با این عدد کم به جنگ ابن زیاد با آن سپاه فوق العاده زیاد نروید، چون اگر رفتید کشته میشوید و دشمن بر شما غالب میگردد، بیایید تا متفقاً به جنگ دشمن برویم. عبداللّه در این نامه خیلی مؤدبانه نصیحت کرده بود. این نامه در میان راه به سلیمان رسید(3).
توّابین نظر سلیمان را خواستند، سلیمان نیز پرده از امر برداشت و صریحا
اظهار کرد که این جماعت اگر غالب شوند ما را به بیعت ابن زبیر و جنگ در رکاب او
میخوانند و من مساعدت ابن زبیر را ضلالت میدانم، ولی ما اگر غالب شویم خلافت را به اهلش میسپاریم و حق را به مستحق - اهل بیت - برمیگردانیم؛ پس حساب ما و حساب ابن زبیر از یکدیگر جدا است(1).
توّابین از شیعیان بودند و به جهت توبه از یاری نکردن امام به جنگ با بیدینان شتافتند. توّابین از دوستان ابن زبیر نبودند که با والی کوفه و با والی قرقیسیا در جنگ شرکت کنند و به کمک یکدیگر با ابن زیاد بجنگند. راه این دو دسته از یکدیگر جدا بود. من نظر جناب سلیمان را در رد پیشنهاد عبداللّه بن یزید و زفر بن حارث کلابی میپسندم، زیرا سخن او به نفع اهل بیت بود و میخواست در موقع غلبه و پیروزی حق را به مستحق برساند. ولی در اینجا سؤالی هست و آن این که چرا رسما سلیمان همین شیعیان را دعوت به امامت امام سجاد علیهالسلام نکرد و سربسته مردم را دعوت به اهلبیت مینمود؟ شاید سلیمان امام زمان را میشناخت و به ملاحظه تقیه و حفظ امام زمان از شر ابن زبیر سربسته مردم را دعوت به اهلبیت میکرد.
زراره که از بزرگترین فقهای شیعه است، چون خبر فوت امام جعفر صادق علیهالسلام به او رسید پرده از روی امر برنداشت و امامت امام موسی کاظم را صریحا بیان نکرد و گفت: هرکس که قرآن او را امام بداند من او را امام میشناسم. این جمله زراره برای حفظ امام کاظم علیهالسلام از شر منصور دوانیقی بود، نه این که نشانه جهل او به امامت امام زمانش باشد. اگر سلیمان غالب میشد شاید خلافت را به امام سجاد علیهالسلام تسلیم مینمود نه به اولاد عباس یا محمد بن حنفیة، ولی در اینموقع که کاری صورت نداده نیاز نیست که نام امام سجاد را ببرد و او را گرفتار حبس و آزار ابن زبیر، آن ظالم ستمکار نماید. مگر ابن زبیر نبود که محمد بن حنفیه و ابن عباس و
1) - همان، ص 592.
بنی هاشم را حبس کرده بود تا اگر بیعت نکردند همگی را بسوزاند.(1)
پوشیده نماند که اعتراض من به سلیمان از لحاظ جنگ او با بنی امیه و خروج توّابین بر دشمنان دین نیست و اعتراض من به این جهت هم نیست که آنها چرا امام زمان را نمیشناختند و یا چرا بی اجازه او خروج نمودند، بلکه اعتراض من بر او به جهت سیاست او است. من آرزو داشتم سلیمان و توّابین در همان کوفه قاتلان امام حسین علیهالسلام را میکشتند و بر دشمنان غالب و پیروز میگشتند و حق را به مستحق - چنانکه آرزو داشتند - میرساندند. من از کشته شدن آنان بیآن که از دشمنان و قاتلان امام کسی را کشته باشند بسیار متأثر هستم و این سوء نتیجه را از سوء تدبیر سلیمان میدانم.
1) - مقاتل الطالبیین، ص 315.
در باره شخصیت مختار؛ سخن بسیار و حکایات و روایات متعارض دال بر سرزنش و مدح او زیاد است. دشمنان، او را ساحر و کذّاب و مدّعی نبوت معرفی نمودهاند و آنچه در مذمت او وارد شده ساخته شیعیان آل زبیر و بنی امیه است. زیرا این شخص تا توانسته، در یک زمان، با سلطان حجاز و عراق - ابن زبیر - و سلطان شام جنگیده است. مختار، کوفه بلکه قسمت مهمی از عراق و قسمتی از ایران را از چنگ ابن زبیر بیرون آورد و عامل او، عبداللّه بن مطیع را از کوفه بیرون
کرد. همچنین با لشکر شام جنگید و عبیداللّه بن زیاد را کشت و آن لشکر انبوه را متفرق نمود، از این رو، هم عبدالملک مروان و هم عبداللّه بن زبیر با او دشمنی داشتند و معلوم است که وقتی دو پادشاه مقتدر دشمن مختار باشند در دشمنی کوتاهی نمیکنند.
بنی امیه همان کسانی هستند که در مقام دشمنی با امیرالمؤمنین علیهالسلام ، از سبّ و شتم و دادن نسبتهای باطل و دروغ به آن حضرت کوتاهی نکرده و حتی فضایل آن سرور را به دیگران نسبت دادند. از چنین دشمنانی بعید نیست که مختار را ساحر و
کذاب بلکه مدعی نبوت بدانند، یا شیعیان آل امیه داستان بسازند که مختار، دشمن امیرالمؤمنین بود و میخواست امام حسن علیهالسلام را تسلیم معاویه نماید.
دشمنان مختار برای آن که او را از وجاهت بیندازند به مسلمانان به دروغ میگفتند که او مدّعی نبوّت یا ساحر و کذّاب است و به شیعیان میگفتند که او دشمن امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و امام حسن علیهالسلام را میخواست تحویل معاویه بدهد. حال شما به آن دو دسته از دشمنان دسته سومی را هم اضافه کنید که اعیان و اشراف اهل کوفه و قاتلان امام شهید بودند. این جماعت با خویشان و بستگان خود از دشمنی با مختار مضایقه نداشتند و تا میتوانستند در تضعیف او میکوشیدند. مگر همین جماعت با مختار در کوفه جنگ نکردند که اگر نبود بازگشت ابراهیم بن مالک اشتر و رسیدن او به کمک مختار، هرآینه قاتلان امام حسین علیهالسلام مختار را نیز
میکشتند.
پس مختار دشمنان زیادی از داخلی و خارجی، پادشاه و اشراف و رعیت داشته و هرکدام به او نسبت باطلی میدادند، مثلاً ببینید در تاریخ نوشتهاند که مختار با عبداللّه بن زبیر بیعت کرد و در رکاب او مدتی با بنی امیه جنگید، ولی چون
عبداللّه بن زبیر او را با مسلمانان دیگر برابر میدانست و امتیازی برای او قائل نبود یا به سخنان او ترتیب اثر نمیداد یا به او حکومت و ولایت نداد، مختار نقض عهد نموده، بیعت او را شکست و به کوفه شتافت و عامل او را بیرون نمود و شهر را به تصرف خود درآورد.
معلوم است که این حکایت به نفع آل زبیر ساخته شده است. ابن زبیر پادشاه ظالم، سفّاک و بیرحمی بوده که برای رسیدن به مقام سلطنت از هیچ معصیت و حرامی صرف نظر نمیکرد. اگر مختار با او بیعت کرده بود، ابن زبیر او را از دست نمیداد و کاملاً از او استفاده میکرد، مگر فرمانداران دیگر ابن زبیر از مختار عاقلتر و زرنگتر و مدبّرتر یا متدیّنتر بودند که او به آنان کار داد و به مختار کار نداد و او را
از خود رنجانید؟ من در ابن زبیر دینداری سراغ ندارم که بگویم به جهت دین مختار را از خود رنجانده است.ابن زبیر، امیرالمؤمنین علیهالسلام را سبّ مینمود و میخواست همگی بنی هاشم را بسوزاند. حقیقت مطلب این است که ابن زبیر نتوانست مختار را از خود راضی نماید تا با او بیعت کند و مختار کاملاً از او جدا بود، لذا این سخنان
را گفتند و درست کردند.
من نمیدانم که مختار در مکه به نفع ابن زبیر جنگیده یا خیر و اگر ثابت هم بشود که در جنگ شرکت نموده، شاید برای این بوده که خواسته تعدّی و تجاوز بنی امیه را از بیت اللّه الحرام برطرف کند، نه آن که ابن زبیر را تقویت کند. خط مشی مختار با ابن زبیر از اول تا آخر جدا و مجزّا بوده و هیچ وقت این دو با هم ائتلاف نکردهاند. روی دروغگویان سیاه باد! من از اخباری که در حق مختار، از مدح و قدح، وارد شده چشم میپوشم و میگویم که بهترین شاهد و گواه بر درستی او، عمل جناب مسلم و تسلیم شدن شیعیان برای او و گفتار زنان او و اعمال و رفتار او و دعوت او از مردم است.
مختار کسی است که مسلم بن عقیل بر او وارد شد و در آن موقع مختار از بهترین یاوران جناب مسلم بود. در موقع خروج مسلم هم، مختار از کوفه دور بود و چون مسلم بی سابقه خروج کرد وقتی مختار اخبار مسلم را شنید با جمعی برای حمایت مسلم حرکت کرد و خود را شبانه به کوفه رساند. مسلم در خانه طوعه و شهر در تصرف ابن زیاد بود - شرح این واقعه را پیشتر نوشتهام - مختار دستگیر شد و صبح به شفاعت عمرو بن حریث نزد ابن زیاد از کشته شدن نجات یافت و زندانی گشت تا بالاخره به شفاعت عبداللّه بن عمر نزد یزید بن معاویه و به فرمان یزید به ابن زیاد از چنگ ابن زیاد و محبس او نجات یافت.
پس مختار در موقع گرفتاری و کشته شدن جناب مسلم و در موقع ورود امام حسین علیهالسلام به عراق و در قضایای عاشورا و موقع ورود اهل بیت و توقف آنان در کوفه، در تمامی این اوقات، در حبس ابن زیاد بوده است، حتی در موقع خروج
توّابین نیز در محبس عبداللّه بن یزید والی کوفه بود. پس از کشته شدن توّابین و بازگشت فراریان به کوفه، هنوز مختار در حبس بود تا آن که مجددا به شفاعت عبداللّه بن عمر نزد والی کوفه از حبس رهایی یافت. بدین ترتیب، راه اعتراض به جناب مختار - که چرا به کمک مسلم نشتافت، یا یاری امام حسین علیهالسلام نکرد، یا نسبت به اهل بیت وفاداری ننمود، یا با توّابین همراهی نکرد - به کلی بسته میشود.
شیعیان، مختار را بهتر از دشمنان میشناختند. اگر او دشمن امیرالمؤمنین یا امام حسن علیهماالسلام بود، هیچ وقت شیعیان با او بیعت نمیکردند و تسلیم او نمیشدند. بله، آنچه مسلم است این است که شخصیت و سوابق سلیمان بن صرد مانع از آن بود که تمامی شیعیان با او همراه شوند، ولی پس از کشته شدن سلیمان زمینه برای مختار آماده شد و تمامی شیعیان با او همراه شدند. در نتیجه از برای او منازعی نبود و کسی در دیانت و درستی او شک نمینمود.
مختار برای خونخواهی امام شهید علیهالسلام و عمل به کتاب و سنت خروج نمود. عامر شعبی که از شیعیان و مقربان عبدالملک بن مروان است میگوید: یزید بن انس به ابراهیم بن اشتر گفت:
«انما ندعوک الی امر قد اجمع علیه رأی الملاء من الشیعة الی کتاب اللّه وسنة نبیه صلیاللهعلیهوآلهوسلم والطلب بدماء اهل البیت وقتال المحلّین والدفع عن الضعفاء»(1).
از این بیان معلوم میشود که تمامی شیعیان با مختار همراه شده بودند و این کاشف است از حُسن سوابق و حُسن مذهب او - حال دشمنان او هرچه میخواهند بگویند و هر نسبت باطلی که میتوانند به او بدهند- و نیز معلوم میشود که او مسلمان بوده نه مدّعی پیغمبری، چنانکه آل زبیر به او نسبت دادند. و همچنین
1) - تاریخ طبری، ج 6، ص 15. (تو را به کاری میخوانیم که همه شیعیان بر آن متفق شدهاند، به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خونخواهی اهلبیت و نبرد منحرفان و دفاع از ضعیفان).
دانسته میشود که دعوت او برای خونخواهی اهل بیت و دفاع از ضعفا (اهل بیت) و قتال محلّین (بیدینان آل زبیر و امیه) است. آیا چنین کسی از دوستان عبداللّه بن زبیر و بیعت کنندگان با او بود؟ مختار از زندان به رفاعة بن شدّاد نوشت: من شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر و طلب خون اهل بیت و دفاع از ضعفا و جهاد با بیدینان دعوت میکنم.(1)همین مرام مختار موجب افترای دشمنان اهلبیت بر او گردید.
زنان مختار که با او شب و روز حشر داشتند، او را بهتر از دیگران میشناختند. مصعب بن زبیر شیعیان را جستجو میکرد و هر کجا که مییافت میکشت. پس از قتل مختار، مصعب زنان مختار را حاضر نمود و گفت: از مختار بیزاری بجویید. آنان که به او بد گفتند آزاد شدند. دختر سَمرة بن جندب و دختر نعمان بن بشیر گفتند: ما چگونه از مردی که به خدا ایمان داشت و روزها روزه بود و شبها عبادت میکرد و خود را در راه حسین بن علی علیهماالسلام و کشتن قاتلان او به کشتن داد بیزاری بجوییم؟ مصعب به برادر خود عبداللّه بن زبیر نامهای نوشت و او را از جریان مطّلع نمود. عبداللّه در پاسخ نوشت که اگر از عقیده خود برنگشتند هر دو را بکش. مصعب به آن دو زن گفت: اگر با مختار دشمنی نکنید کشته میشوید. دختر سمره مختار را لعن کرد و آزاد شد، ولی به مصعب گفت: اگر با تهدید به قتل، مرا به کفر هم دعوت نمایی اظهار کفر مینمایم و من شهادت میدهم که مختار کافر بود. ولی دختر نعمان بن بشیر انصاری گفت: این شهادتی است که قسمت من گشته است. من پس از مرگ به بهشت میرسم و نزد پیغمبر و اهلبیت او میروم. به خدا سوگند! من از علی دست برنمیدارم و دنبال معاویه پسر هند نمیروم. خداوندا شاهد باش که من تابع پیغمبر تو و حسین و اهل بیت و شیعیان او هستم. پس به فرمان مصعب آن زن را کشتند(2).
این قصه را در سابق مفصلاً نقل نمودم. شما از همین حکایت اندازه بیدینی و
بیرحمی آل زبیر را به دست بیاورید. آنان که مختار را کشتند در صدد بودند که او را بدنام کنند و مردم او را به کفر بشناسند. زن او که شهادت به اسلام، تشیع و عبادت او از روزه و نماز و قیام لیل میدهد، محکوم به قتل میشود. آن زن را که از اظهارات خود درباره مختار برنگشت کشتند. این یکی از جنایات عبداللّه بن زبیر است که به هیچ آبی شسته نخواهد شد. این است اندازه دشمنی آل زبیر با شیعیان که هر کجا آنان را بیابند میکشند و به کشتن اکتفا نمیکنند، بلکه مردم باید به کفر آنان اقرار کنند و گرنه میبایست کشته شوند. مصعب نه فقط دشمن مختار بود و او را کافر و ساحر میدانست، بلکه تمامی شیعیان را کافر میدانست. شما از همین حکایت بدانید نسبتهایی را که به مختار دادند، از کفر و سحر و نبوت و ادعای غیب، از چه باب بوده است. دشمنی آل امیه و دشمنی اهل کوفه را نیز در نظر بیاورید و ضمیمه بفرمایید تا مطلب روشنتر گردد. البته به جهت تقرّب به این پادشاهان، منافقین و محدثین و کذّابین از هر نسبت باطلی به مختار وشیعیان کوتاهی نمیکردند. مصعب ابن زبیر، تمام آن هفت هزار نفری که خود را حسینی نامیده و به فرمان او کشته شده بودند، کافر - نه مسلمان - مینامید. سلاح تکفیر یکی از اسلحههای مخرّب ابن زبیر برای تطهیر اعمال خویش بود.
اما رفتار مختار با قاتلان امام شهید از چیزهایی است که چشم شیعیان را روشن نمود. قاتلان امام یا کشته شدند یا اگر توانستند خود را به بصره نزد مصعب رساندند تا از شرّ مختار محفوظ بمانند. مختار خانههای آنان را در کوفه خراب نمود و تا توانست قاتلان را کشت و مقدّم بر همه، نام ابن زیاد و ابن سعد را از صفحه گیتی پاک کرد چه رسد به خولی و حرمله و دیگران.
این اعمال او مؤید گفتار او بود که برای کشتن قاتلان امام خروج میکنم. من مختار را از یاوران مسلم بن عقیل و از بهترین طالبین خون امام حسین علیهالسلام و از بزرگترین شیعیان میشناسم. به وسیله مختار، محمد بن حنفیه و جماعت بنی هاشم از چنگال ابن زبیر نجات یافتند، زیرا اگر لشکر مختار دیرتر رسیده بود یا
مختار در فرستادن ایشان مسامحه مینمود، همگیِ محبوسینِ هاشمی سوزانده میشدند. مختار کسی است که اهلبیت را از عزا بیرون آورد و کشنده امام شهید را کشت و گمانم این است که وظیفه هم نداشته که امام زمان را معرفی نماید و رسما مردم را به او دعوت کند. واللّه العالم.
طبری نقل نموده که چون عبداللّه بن مطیع از طرف عبداللّه بن زبیر والی کوفه شد، وارد کوفه گشت و بالای منبر گفت: من از طرف ابن زبیر مأمور هستم که با شما به وصیت عمر بن خطاب و سیره عثمان بن عفان رفتار کنم و زاید از فیء و درآمد شما را بی اجازه و رضایت شما به جای دیگر نفرستم. سائب بن مالک اشعری از جای برخاست و گفت: ما راضی نیستیم زاید از فیء ما را به جای دیگر منتقل کنی. ما طالب سیره عمر و عثمان نیستیم. و از تو هم راضی نمیشویم مگر آن که به سیره علی بن ابیطالب با ما رفتار کنی. یزید بن انس نیز سائب بن مالک را تصدیق نمود. پس عبداللّه بن مطیع گفت: من به هر طریقه که شما بپسندید با شما رفتار میکنم و از منبر پایین آمد. ایاس بن مضارب به عبداللّه بن مطیع گفت: سائب از رؤسای اصحاب مختار است و من از مختار آسوده خاطر نیستم، او را نزد خود حاضر کن و حبس نما تا امور تو منظم شود. جاسوسان من مرا آگاه کردهاند که مختار بزودی بر تو خروج میکند و شهر را به تصرف خود درمیآورد(1).
شما از همین حکایت میتوانید بدانید که مذهب مختار و رؤسای اصحاب او چه بوده است. آنان همگی از شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام بودند و با دیگران رابطهای نداشتند. همیشه باید مسلّمات را در نظر داشت و اخبار دیگر که مولود حبّ و بغض است را باید از نظر دور داشت؛ این است میزان قضاوت.
«دع ما یریبک الی ما لا یریبک».
«مشکوک را واگذار و امر یقین و قطعی را بگیر».
1) - تاریخ طبری، ج 6، ص 11.
مناسب است در اینجا دو حدیث را که از اهلبیت اطهار علیهمالسلام رسیده نقل نمایم:
شیخ کشی از حمدویه، از یعقوب بن یزید، از ابن ابی عمیر، از هشام بن مثنی، از سدیر، از ابو جعفر الباقر علیهالسلام نقل نموده است:
«لا تسبّوا المختار فإنّه قتل قتلتنا وطلب بثأرنا وزوّج اراملنا وقسّم المال فینا علی العسرة»
«به مختار بد نگویید، چون کشندگان ما را کشت و به خونخواهی ما قیام نمود و مردان بی زن ما را داماد نمود و در موقع سختی و تنگدستی، اموال را در میان ما قسمت نمود»(1).
از این حدیث معتبر دانسته میشود که در زمان حضرت باقر علیهالسلام سبّ مختار در میان شیعه رواج داشته و حضرت، شیعیان را از این عمل نهی نموده و آنان را متوجه اعمال مختار فرموده است. به همین جهت، مختار دوست اهلبیت و دشمن دشمنان آنان بوده و در دوستی و دشمنی کوتاهی نکرده است. به همین جهت دشمنان هم در دشمنی با او کوتاهی نکردهاند و او را ساحر و کذاب معرفی کردهاند و به حدّی او را مذمت نمودهاند که امر بر شیعیان هم مشتبه شده بود به طوری که او را سبّ میکردند. این امر کاشف از آن است که تبلیغات دشمنان فوق العاده وسیع و مؤثر بودهاست.
روایات مجعول هم در حق مختار بسیار است، مثل آن که میخواسته امام حسن علیهالسلام را تحویل معاویه دهد یا آن که به جهت دنیا خروج نموده و یا آن که نسبت به امیرالمؤمنین جسارت مینموده و یا آن که به محمد بن حنفیه دعوت میکرده و او را امام میدانسته است که تمامی این گونه روایات به جهت مبغوض ساختن او در نزد شیعیان ساخته شده است. این تبلیغات مؤثر واقع شد و این بزرگ مرد شیعه را
1) - بحارالانوار، ج 45، ص 351.
از دید شیعیان انداخت تا جایی که در عصر حضرت باقر علیهالسلام به او بد میگفتند و با این که روایات در مدح او و نهی از سبّ و دشمنی او وارد شده، باز به علو مقام مختار معتقد نشده بودند.
شیخ اجل «جعفر بن محمد بن نما» که از مشایخ علما و از بزرگان فقهای شیعه است، در رساله خود «شرح الثار» میگوید: شیعه از زمانهای گذشته از زیارت قبر جناب مختار خودداری میکردند و با آن که قبر او نزدیک مسجد جامع کوفه است و قبه و گنبد مزار او برای هر کس که از باب مسلم بن عقیل بیرون بیاید آشکار و هویدا است، شیعیان از زیارت قبر او دوری میکردند، گویا به خداوند بواسطه دوری نمودن از مختار تقرب میجویند. همچنین گمان کردند مختار قائل به امامت محمد بن حنفیه بوده است. شیعیان در این امر تقلید کردند و از راه علم و اجتهاد وارد نشدند و نگاه به آثار مختار نکردند و اعمال و رفتار او را با دشمنان امام شهید فراموش کردند و مناقب آن بزرگوار را نادیده گرفتند.(1)
قبر جناب مختار امروز نیز معروف و مشهور است و نزدیک قبر جناب مسلم بن عقیل میباشد و شیعیان او را زیارت میکنند. الحق مختار مرد فوق العادهای میباشد. او یگانه کسی است که با آل زبیر و آل امیه و اشراف کوفه در یکوقت جنگیده و با تمامی دشمنیها، حدود یکسال و نیم بر بلاد وسیعی از عراق و جبال ایران و آذربایجان و ارمنیّه و موصل و جزیره سلطنت نموده و عمّال او از تمامی آن شهرها اموال و خراج میگرفتند و به سوی او روانه میکردند.
مختار تنها کسی است که شیعیان مرده را به حرکت در آورد و به وسیله موالی و عبید بر دشمنان دین تاخت و تا توانست آنان را کشت و خانه خراب نمود، دشمنان نیز تا توانستند در حق او دشمنی کردند و او را از انظار مردم ساقط نمودند، او را معروف به کذّاب و ساحر و مدّعی نبوّت و علم غیب نمودند تا تمامی مسلمین او را
1) - همان، ص 347 .
این طور بشناسند و نسبت اعتقاد به امامت محمد بن حنفیه نیز به او دادند تا او را از نظر شیعیان ساقط سازند، در صورتی که این قول درست نیست و من از برای این نسبت مدرکی نیافتهام. مختار از مردم با دعوت به کتاب خدا و سنت پیغمبر و حمایت از ضعفا - اهل بیت - و جهاد با بیدینان بیعت میگرفت. در هیج جا ندیدهام که مختار دعوت به امامت محمد بن حنفیه کرده باشد و از مردم برای او بیعت گرفته باشد.
البته از این نقل طبری نیز بطلان این نسبت فهمیده میشود. او نقل میکند که مصعب بن زبیر در برابر احمر بن شمیط - امیر لشکر مختار - آمد و صفآرایی نمود. آنگاه عباد بن حصین که رئیس سواران مصعب بود، نزد احمر بن شمیط و اصحاب او آمد و گفت: ما شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر و بیعت با امیرالمؤمنین عبداللّه بن زبیر دعوت مینماییم. اصحاب مختار گفتند: ما شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر و بیعت با امیر مختار و قراردادن خلافت در شورایی از آل پیغمبر دعوت مینماییم که هر که بگوید فردی میتواند مقدم بر آل رسول شود و بر آنان حکومت و سلطنت نماید، ما با او دشمن میشویم و از او بیزاری میجوییم و با وی نبرد میکنیم(1).
اگر مختار به امامت محمد بن حنفیه دعوت مینمود باید اصحاب مختار میگفتند که ما تابع محمد بن علی هستیم و به امامت او دعوت مینماییم، ولی از آن سخن معلوم میشود که مختار و اصحاب او، خلافت را حق اهلبیت میدانستند؛ پس دلیلی ندارد که کسی بگوید مختار به امامت محمد بن حنفیه قائل بوده است.
بلی! او میگفته که محمد بن علی مرا مأمور نموده که با دشمنان اهلبیت بجنگم و طلب خون امام شهید نمایم. اما این ربطی به آن که او امام است ندارد و از
1) - تاریخ طبری، ج 6، ص 96.
پیش گفتیم که شاید برای حفظ امام زمان خود، او و سلیمان بن صرد از حضرت سجاد علیهالسلام نامی نمیبردند و برای حفظ آن امام تقیّه مینمودند.
نسبتهای دیگری هم که به مختار دادهاند از قبیل آن که او با ابن زبیر بیعت کرد و برای او جنگ مینمود، یا آن که از امیرالمؤمنین بدگویی میکرد، یا با امام حسن چگونه میخواست رفتار کند، یا آن که در آخر کار گفت من برای خدا جنگ نمیکردم و برای ریاست و سلطنت میجنگیدم، من کمتر از مروان و عبد اللّه بن زبیر و عبداللّه بن خازم نبودم و نظایر این نسبتهای باطل، تمام از دشمنان او است و برای آن است که این بزرگمرد شیعه را از انظار شیعیان ساقط نمایند.
البته بهترین گواه بر درستی مختار و اعمال او، گواهی زنان او پس از شهادت او است که ما پیشتر گواهی آن دو زن را نقل نمودیم. مختار در راه دین و خدمت به خانواده سید المرسلین صلیاللهعلیهوآلهوسلم به دست دشمنان دین کشته شد و دشمنان او، زن او را نیز به جرم محبت به خانواده پیغمبر کشتند. بدین صورت، آیا رواست چنین بزرگمردی مورد بیمهری دوستان نیز واقع گردد و نسبت به او با احتیاط نگاه کنند یا بد بین باشند؟! کمکهای مالی مختار به اهلبیت اطهار و فرستادن سرهای دشمنان به مدینه نزد محمد بن حنفیه و امام سجاد و بیرون آوردن حرم پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم از عزای سیدالشهدا، از بزرگترین خدمات آن جناب است که شیعیان باید همیشه در نظر داشته باشند و بر او رحمت فرستند چنانکه حضرت باقر علیهالسلام چند مرتبه بنابر حدیثی بر او ترحّم نمود. در حدیث دیگری از حضرت صادق علیهالسلام میخوانیم:
«ما امتشطت فینا هاشمیّة ولا اختضبت حتی بعث إلینا المختار برؤوس الذین قتلوا الحسین علیهالسلام »(1).
زنان بنی هاشم برای عزای سیدالشهداء علیهالسلام ترک زینت کرده بودند تا
1) - بحار الانوار، ج 45، ص 344.
آن حد که شانه بر سر نمیزدند و خضاب نمیکردند، تا آن زمان که مختار سرهای قاتلان امام را به مدینه نزد اهلبیت اطهار روانه کرد.
کوتاه سخن، خوبی اعمال مختار چون زشتی اعمال ابن زیاد قابل انکار نیست. دشمنان، اهلبیت را مهموم و مغموم و مقتول نمودند و مختار، اهلبیت را شاد و خرسند نمود و قاتلان امام را کشت و خانه خراب نمود.
سائب بن مالک اشعری و یزید بن انس که از بزرگترین یاوران مختار هستند، علنا و رسما با عامل ابن زبیر مخالفت کردند و گفتند که ما سیره و طریقه عمر و عثمان را نمیخواهیم، ما طالب سیره علی بن ابیطالب هستیم(1).
طبری از ابو مخنف نقل میکند که شبث بن ربعی که از سختترین دشمنان مختار است، در حضور شمر و محمد بن اشعث خطابه میخواند و برای ترغیب کردن اشراف به جنگ مختار میگفت:
«إنّه تأمّر علینا بغیر رضا منّا وزعم أنّ ابن الحنفیة بعثه إلینا وقد علمنا أن ابن الحنفیة لم یفعل وأطعم موالینا فیئنا وأخذ عبیدنا فحرب بهم یتامانا واراملنا واظهر هو وسبئیّته البرائة من اسلافنا الصالحین»(2).
شبث - که از رؤساء لشکر ابن زیاد در واقعه کربلا است - گناهان مختار را برای همقطاران خود مانند شمر اینگونه شرح میدهد که: ما به حکومت و امارت او راضی نبودیم. آری شبث مایل به ابن زیاد است و میگوید که مختار مدّعی است که محمد بن حنفیه او را به سمت ما روانه کرده و ما میدانیم که ابن حنفیه او را روانه
1) - تاریخ طبری، ج 6، ص 11.
2) - همان، ص 44 . (وی بدون رضای ما امیرمان شد و پندارد که ابن حنفیه او را سوی ما فرستاده و ما دانستهایم که وی چنین نکرده است. غنیمت ما را به آزاد شدگان ما خورانیده، غلامانمان را گرفته و یتیمان و بیوه زنان ما را محروم کرده و او و سپاهیانش، از بیزاری و برائت اسلاف شایسته ما را آشکار و علنی کردهاند).
نکرده است. نمیدانم شبث از کجا یقین کرده که محمد بن حنفیه مختار را روانه نکرده است و میگوید: بهره ما از خراج و بیت المال را به ایرانیان و موالی که آزاد کرده ما هستند میدهد و آنان را با ما شریک نموده و یتیمان و بیوه زنان ما را محروم
کرده است. این جرم مختار نیست، امیرالمؤمنین نیز چنین میکرد و هر مسلمانی را در بیت المال شریک میدانست.
و میگوید: مختار با جماعت خود سبّ و دشنام به اسلاف صالحین ما میدهند. از همین کلام دانسته میشود که مختار چه مذهبی داشته و مذهب او از مذهب شمر و ابن اشعث جدا بوده و کسانی را که این جماعت خوب میشمردند مختار بد میدانسته و بد میگفته است. آیا رواست گفته شود که چنین مردی با ابن زبیر بیعت کرده یا به امیرالمؤمنین بد میگفته است؟ روی دروغگویان سیاه باد! خداوند رحمت کند مختار را که روی شیعیان را سفید نمود و گذشته را تلافی فرمود!
عجیبتر از این، دروغی است که ابن قتیبه در کتاب «الامامة و السیاسة» نوشته است، او میگوید: عبداللّه بن زبیر، عبداللّه بن مطیع را والی کوفه نمود. آنگاه مختار را به سمت کوفه روانه کرد و عبداللّه بن مطیع را عزل نمود. در چند سطر بعد میگوید: عبداللّه بن زبیر برادر خود مصعب را روانه بصره نمود و کوفه را نیز ضمیمه حکومت مصعب کرد. چون مختار را عزل نمود، مختار در صدد برآمد که عبداللّه بن زبیر را از مقام خلافت خلع کند و خلافت را در آلرسول قرار دهد و مردم را به امامت محمد بن حنفیه دعوت کند.
عبداللّه بن زبیر به مصعب نوشت که به مختار مهلت مده؛ پس مصعب به سمت مختار آمد و سه روز جنگ کرد و مختار فرار کرد، ولی مصعب او را کشت و سر مختار را نزد عبداللّه بن زبیر فرستاد(1).
1) - الامامة و السیاسة، ج 2، ص 19 - 20.
شما از همین نقل اندازه دروغسازی در آن عصر را به دست بیاورید. روی دروغگویان سیاه باد!
مسعودی در مروج الذهب میگوید: بعضی از برادران من از اهل علم برایم حکایت کرد که ما جمعی بودیم که دور هم مینشستیم و درباره ابوبکر و عمر و علی و معاویه مناظره میکردیم و به مباحثاتی که اهل علم با یکدیگر مینمایند مشغول بودیم. جماعتی از عوام هم میآمدند و نزدیک ما مینشستند و به سخنان ما گوش میدادند. روزی یکی از آنان که عاقلتر و ریش او از همه بلندتر بود به من گفت: بس است، چرا این اندازه درباره این جماعت سخن میگویید؟ گفتم: در حق علی تو چه میگویی؟ گفت: آیا او پدر فاطمه نیست؟ گفتم: فاطمه کیست؟ گفت: زن پیغمبر، دختر عایشه، خواهر معاویه. گفتم: قضیه شهادت علی چیست؟ گفت: در جنگ حنین با پیغمبر کشته شد(1).
انصافا تحقیق این مورخ شهیر، ابن قتیبه کمتر از آن عامی نیست.
اولاً: مختار را ابن زبیر روانه کوفه ننمود و مختار خودش آمد.
ثانیا: عبداللّه بن مطیع را ابن زبیر عزل ننمود. مختار مدتی با او جنگید و او را در قصر محبوس نمود و چون بیچاره شد با مشورت اشراف کوفه از قصر بیرون آمد و مخفی شد در حالی که مختار از جای او مطّلع بود، و برای او مخفیانه پول فرستاد تا او بتواند خود را به مکّه برساند.
ثالثا: مختار از طرف ابن زبیر والی کوفه نبود، او به وسیله شیعیان خروج کرد و کوفه و شهرهای بسیاری را از عراق و ایران و قفقاز از تصرف عمّال ابن زبیر بیرون آورد.
رابعا: او از ابتدا با آل امیه و آل زبیر در جنگ بود، نه آن که چون کوفه به مصعب واگذار شد، او در صدد برآمد که ابن زبیر را خلع نماید.
1) - مروج الذهب، ج 3، ص 33.
خامسا: او به خلافت ابن زبیر هیچ وقت معتقد نبود، پس چگونه او را خلع نمود؟ او به ابن حنیفه دعوت نکرد و از اول امر به آل رسول دعوت میکرد و میگفت ابن حنیفه مرا مأمور به جنگ با دشمنان اهلبیت نموده است، نه آن که پس از ولایت مصعب به این فکر افتاده باشد. من از آن عامی توقعی ندارم اگر آنگونه سخن گفته باشد که مسعودی نقل نموده است، ولی از ابن قتیبه چنین سخنانی بسیار عجیب است. مگر آن که بگوییم نسخه موجود مغلوط و غیر صحیح است.
پس ای خوانندگان عزیز، به هر نقلی که در کتابی دیدید اطمینان پیدا نکنید، هرچند مؤلف آن مورخ شهیری باشد، چه بسا مورخین شهیری که در اثر حبّ مال، نقلهای باطلی را در کتاب خود آوردهاند یا قضاوتهای بسیار عجیبی از خود به یادگار گذاشتهاند. قضاوتهایی هم که درباره مختار شده نوعا از این قبیل است. آن بزرگمرد شیعه از چنگ محدثین منافق آسوده نماند، نه فقط در حال حیات او را کذّاب معرّفی نمودند، بلکه پس از شهادت او نیز از او دست برنداشتند و کار به جایی رسید که باید زنان او بیایند و اعتراف به بدی و بیدینی او نمایند و از او بیزاری بجویند تا زنده بمانند. آن زن هم که گفت من چگونه بیزاری بجویم از مردی که به خداوند ایمان داشت و روزها روزه میگرفت و شبها مشغول عبادت بود و در راه یاری پسر دختر پیغمبر کشته شد، به فرمان ابن زبیر و به دستور مصعب، به قتل رسید.
پس مختار از بزرگترین شیعیان امیرالمؤمنین است که در این جهت نیز شیعه و پیرو او بوده است. درست دشمنان با او همان رفتاری را کردند که با امیرالمؤمنین نمودند. شیعیان آن سرور که از او بیزاری نمیجستند کشته میشدند، و محدثین به جهت تقرب به سلاطین، دروغها و افتراها بر امیرالمؤمنین میبستند که همان دروغها در کتابها و سینهها ثبت میشد. عجیبتر آن که شیعیان نیز تحت تأثیر همین تهمتهای دشمنان واقع گشتند و به آن بزرگوار بدبین گشتند، بلکه او را سبّ نمودند تا آن که امام باقر علیهالسلام آنان را از سبّ مختار نهی نمود.
مکرر گفتم که مختار به کتاب خدا و سنت پیغمبر و حمایت از اهلبیت و جهاد با بیدینان دعوت مینمود. مختار ادعای پیغمبری یا خلافت نداشت. او به آل پیغمبر دعوت مینمود و عقیده او این بود که خلافت، حقِّ آن خانواده است.
طرفداران او هم شیعیان بودند و بس. پیش از آن که سلیمان بن صرد خروج کند جمعی از شیعیان با او بودند و پس از شهادت سلیمان و بازگشت باقیمانده توّابین به کوفه، مختار از زندان به آنان نامه نوشت و به آنان وعده داد که اگر از حبس نجات یابم با دشمنان میجنگم و همه را نابود مینمایم. وقتی این نوشته را اصحاب سلیمان دیدند به او پیغام دادند که ما از تو اطاعت میکنیم و اگر بخواهی میآییم و از زندان تو را بیرون میآوریم. مختار از اجتماع شیعیان خشنود شد و گفت: صبر کنید، من همین چند روزه از حبس نجات مییابم. و چنان شد که پیشبینی کرده بود. آنگاه شیعیان به سراغ او آمدند و بر رهبری او اتفاق نمودند. در آن موقع هم که محبوس بود پنج نفر برای او از شیعیان بیعت میگرفتند: سائب بن مالک اشعری، یزید بن انس، احمر بن شمیط، رفاعة بن شدّاد و عبداللّه بن شدّاد و روز به روز بر اعوان و انصار او افزوده میگشت.
اگر کسی در تاریخ دقیق شود میبیند که برای ریاست مختار رقیب زیادی نبود و سلیمان بن صرد فقط به جهت سن و سال و سوابق بر او مقدم بود وگرنه در رجال شیعه، کس دیگری نبود که مردم به سراغ او بروند. البته پس از هلاکت معاویه راه نجاتی پیدا شده بود، ولی متأسفانه شیعیان آن راه را بستند و از حسین بن علی علیهماالسلام حمایت ننمودند تا بالاخره امام شهید شد و آنها گرفتار ظلم و ستم بیشتری شدند. پس از هلاکت یزید و اختلاف اهل شام مجددا شیعیان به خود آمدند و در این نوبت، مختصر حرکتی نمودند و با سلیمان به جنگ ابن زیاد شتافتند. متأسفانه این نهضت و قیام هم اثری به جز نابودی بهترین دسته از شیعه نداشت.
پس از بازگشت توّابین به کوفه، مختار در صدد برآمد که از شیعه و تأثّرات آنان از قتل امام و ظلم و ستمهایی که به شیعیان میشود نتیجهای بگیرد. الحق و الانصاف مختار مرد کار بود و از فرصت استفاده نیکویی برد. او حزب خود را قوی و شیعیان را زنده نمود و از مردمان تازه نفس استمداد جست.
«موالی» به ایرانیان آزاد شده یا به مردمانی که با عربها همعهد گشته بودند اطلاق میشد. این جمع، شیعه و متمایل به امیرالمؤمنین بودند و از این جماعت کار کشیده نشده بود. مختار این جماعت را با خود همراه کرد و از این دسته استفادههای به جا و پر قیمتی نمود. موالی از روزی که اسلام را قبول نمودند از شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام به حساب میآمدند. من نمیدانم این چه سعادتی است که نصیب فارس گشته است ؟ ! از سلمان گرفته تا هرمزان(1)
الشافی فی الامامة ج 4، ص 230.
و سایر موالیان، همگی از شیعیان بودند و یکی از جهات پیروزی مختار همین بود که بیشتر سپاه او را این جماعت تشکیل میدادند.موالی در تشیع متعصب و به فنون جنگی کاملاً وارد و از آن با اطلاع بودند و از این جهت، چه بسا بر عرب تفوّق داشتند و روحیه این جماعت در اثر غلبه عمال معاویه تغییر نکرده بود، زیرا این جمع از امور سیاسی کنار بوده و مشغول تجارت یا زراعت بودند. از طرف دیگر این جمع به خلاف سپاه عرب تحت نفوذ اشراف
1) - هرمزان پادشاه خوزستان بود. در مدینه اسلام آورد و ساکن گشت و پس از کشته شدن عمر به دست ابو لؤلؤ توسط عبیداللّه بن عمر کشته شد. پس از آن که عثمان به خلافت رسید، علی علیهالسلام از او خواست که پسر عمر را در برابر خون هرمزان بکشد. عثمان مخالفت کرد و گفت: من ولیّ دم هستم و او را عفو نمودم. علی فرمود: چون قدرت یابم او را در برابر خون هرمزان میکشم و چون به خلافت رسید عبیداللّه نزد معاویه رفت و در رکاب او جنگ کرد و در صفین کشته شد و همین امر، یکی از مطاعنِ عثمان گردید و در کتاب شافی سید مرتضی و نهج الحق علامه و احقاق الحق قاضی نور اللّه و سایر کتب طرفین این اعتراض را میبینید. نه کشته شدن هرمزان توسط عبیداللّه و نه مسلمان بودن هرمزان و نه عفو عثمان از او و نه اعتراض و تهدید امیرالمؤمنین هیچ یک قابل انکار نیست و تأویل، مثمر ثمر نخواهد بود.
نبودند، زیرا عرب - چنانکه پیشتر نوشتم - تابع شیوخ و رؤسای خود بودند، یعنی اگر آنان متمایل به مخالفت میشدند، لشکر نیز از نظر آنان تبعیّت مینمودند. پس این جماعت ایرانیان که در کوفه ساکن بودند و عرب به آنان حمراء میگفت(1)، هیچوقت از حمایت مختار به جهت مخالفت اشراف و تمایل آنان به مصعب یا به ابن زیاد دست برنمیداشتند و لذا میتوان گفت که تمامی آنان در موقع غلبه مصعب بر مختار کشته شده بودند. پس مختار با این جماعت متدین متعصب تازه نفس که از ظلم حاکمان خسته شده بودند بر دشمنان تاخت و بر آنان چیره گشت.
احمد بن داوود دینوری (متوفی در حدود 281 هجری) در کتاب اخبار الطوال گوید: مختار، ابراهیم بن مالک اشتر را به جنگ ابن زیاد روانه نمود و بیست هزار مرد جنگی برای او انتخاب کرد که بیشتر آن سپاه از فارسیان ساکن کوفه بودند.(2)و نیز او نوشته که عمیر بن حباب و فرات بن سالم شبانه از سپاه ابن زیاد بیرون آمدند و چهار فرسخ راه را که فاصله میان دو لشکر بود، سواره آمدند و خود را به لشکر ابراهیم رساندند و دیدند که ابراهیم آتشها را روشن نموده و لشکریان خود را برای جنگ آماده میسازد. پس عمیر از پشت سر ابراهیم آمد و او را ناگهان در بغل گرفت. ابراهیم به او اهمیت نداد و خود را نباخت و تکان نخورد و از جای خود قدمی پس و پیش نگذاشت، فقط سر را کج کرد و گفت: کیستی؟ گفت: من عمیر بن حباب هستم. ابراهیم گفت: بنشین تا از کار خود فارغ شوم. پس عمیر و فرات کناری نشستند. عمیر به فرات گفت: آیا تاکنون چنین مرد شجاع و قوی القلبی دیده بودی؟ دیدی در آن موقع که ناگهان او را از پشت گرفتم اصلاً وحشت نداشت و حرکت نکرد ؟ ! فرات گفت: نظیر او را ندیدهام.
ابراهیم پس از فراغت از کارهای خود آمد و نزد آن دو نشست و گفت: برای
چه به نزد من آمدید؟ عمیر گفت: من از آن وقت که وارد سپاه تو گشتهام بسیار مهموم و مغموم شدهام، چون تمام سپاه به زبان عجم سخن میگویند و من تا وقتی که به تو رسیدم یک کلمه عربی نشنیدم. تمام اینان که با تو هستند عجم هستند و از آن طرف شجاعان اهل شام که در حدود چهل هزار نفرند به جنگ تو میآیند و با تو روبرو میشوند. پس تو چگونه با این سپاه از عجم با آن جماعت از شجعان عرب جنگ خواهی نمود؟ ابراهیم گفت: من اگر به جز مورچگان یاور نداشته باشم از جنگ با اهل شام خودداری نمیکنم چه رسد به این که این جماعت با من هستند. این سپاه که تو میبینی، همه دشمنان اهل شام و از اولاد اساوره(1)و مرزبانان هستند آنگاه ابراهیم گفت: من سوار را با سوار و پیاده را با پیاده روبرو میکنم و نصر و پیروزی از جانب خدا است(2).
شما از این نقل میفهمید که عمده سپاه مختار ایرانیان بودهاند و به زبان فارسی هم گفتگو میکردند. عمیر چون دید که این سپاه ایرانی هستند گمان کرد که در برابر عرب مقاومت نمینمایند و مغلوب خواهند شد. او شاید فتوحات اسلام و شکست فارس و روم و تفوّق عرب را در جنگ با ایشان در نظر گرفته بود. او نمیدانست که شکست عجم و غلبه عرب در اثر نژاد نیست و نمیدانست که در اثر اسلام و دین حق بوده است. وگرنه همین عرب صدها سال محکوم به حکم پادشاهان قیصر و کسری بودند. در همین جنگ هم ابن زیاد با همان سپاه شام که شجعان عرب بودند همگی مغلوب عجم شدند و نابود گشتند و همان سپاه ابراهیم که عجم بودند و تعدادشان هم کمتر بود غالب شدند.
طبری در تاریخ خود نوشته که هرمزان پادشاه خوزستان به عمر بن خطاب گفت: در زمان جاهلیت، خداوند ما و شما را به یکدیگر واگذارد و عجم بر عرب
غالب بود. ولی چون فعلاً خداوند با شما شده، ما مغلوب شما اعراب گشتهایم. عمر گفت: در جاهلیت، در اثر اجتماع شما و افتراق کلمه عرب ما مغلوب بودیم.(1)
به نظر من حق با هرمزان بود نه با عمر. صرف اجتماع کلمه عجم و تفرّق عرب موجب شکست عرب نبود. عرب اگر متّفق میبودند باز هم در برابر عجم مغلوب بودند، ولی چون دین حق اسلام در جزیرة العرب طلوع یافت و خداوند وعده نصرت حق را داده بود، عجم مغلوب میشدند، بر عکس اگر عجم قبول دین اسلام مینمودند و عرب مرتد میشدند چنین نبود. شما دقت کنید در پاسخ عمر و کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبه قاصعه، آنجا که میگوید:
«واعلموا أنّکم صرتم بعد الهجرة أعرابا وبعد الموالاة احزابا، ما تتعلقون من الإسلام إلاّ باسمه ولا تعرفون من الإیمان إلاّ رسمه، تقولون: النار ولا العار کأنّکم تریدون أن تکفئوا الإسلام علی وجهه انتهاکاً لحریمه ونقضا لمیثاقه الذی وضعه اللّه لکم حرماً فی أرضه وأمناً بین خلقه وإنّکم إن لجأتم إلی غیره حاربکم أهل الکفر ثم لا جبرائیل ولا میکائیل ولا مهاجرون ولا انصار ینصرونکم الا المقارعة بالسیف حتی یحکم اللّه بینکم»(2).
«بدانید که شما بعد از هجرت بار دیگر شیوه اعراب بادیه نشین را پیش گرفتید و پس از عقد مودّت گروه گروه شدید. از اسلام تنها نام آن بر خود بستید و از ایمان تنها به ظاهر آن بسنده کردید.
میگویید: آتش، آری و ننگ و عار نه. گویی میخواهید که چهره اسلام را وارونه سازید و پرده حرمتش بردرید و پیمانی را که خدا با شما بسته است بکسلید. همان پیمان که آن را در زمین پناهگاه خود ساخت و جای امن و
آسایش در میان آفریدگان خود قرار داد. اگر از اسلام به غیر اسلام پناه جویید کافران به پیکار شما خواهند خاست. نه جبرئیل به یاریتان خواهد آمد ونه میکائیل، نه مهاجران و نه انصار و یاوری جز ضربههای شمشیر نخواهید داشت تا آنگاه که خدا در میان شما حکم کند».
ببینید چگونه علی علیهالسلام علت غلبه مسلمین را خدا دانسته است و چگونه در اثر برگشتن و پشت پا زدن مردم را تهدید مینماید و میگوید که اگر این وضع ادامه یابد و از خداوند دست بردارید و به دیگری پناه ببرید، اهل کفر با شما میجنگند و در این مدت نه جبرئیل است و نه میکائیل، نه انصار و نه مهاجرین. همچنین دقیق شوید در پاسخ امیرالمؤمنین علیهالسلام به عمر در آن هنگام که خواست خودش به جنگ ایرانیان بیاید و با امیرالمؤمنین علیهالسلام مشورت نمود، امام فرمود:
«إن هذا الأمر لم یکن نصره ولا خذلانه بکثرة ولا بقلّة وهو دین اللّه الذی اظهره وجنده الذی أعدّه وأمدّه حتی بلغ ما بلغ وطلع حیث طلع ونحن علی موعود من اللّه سبحانه واللّه منجز وعده وناصر جنده. تا آن که میفرماید: والعرب الیوم وإن کانوا قلیلاً فهم کثیرون بالإسلام عزیزون بالإجتماع»(1).
«این کاری بود که نه پیروزی در آن به انبوهی لشکر بود و نه شکست در آن به اندک بودن آن. آن دین خدا بود که خدایش پیروز گردانید و لشکر او بود که مهیّای نبردش کرد و یاریش داد. تا به آنجا رسید که باید برسد و پرتوش بر آنجا تافت که باید بتابد. خداوند ما را وعده پیروزی داده و خدا وعده خویش بر میآورد و لشکر خود را یاری میدهد... عربها امروز اگرچه به شمار اندک هستند ولی باوجود اسلام بسیارند. و به سبب اتحادشان باعزّت و پیروزمند هستند».
1) - همان، خ 146.
طبری در تاریخ خود این پاسخ را از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل نموده است(1).
ولی مسعودی در مروج الذهب نوشته که عمر با مردم مشورت نمود. به او گفتند: خودت به جنگ ایرانیان بیرون رو. به علی علیهالسلام گفت: تو چه میگویی، خودم بیرون روم یا کسی را روانه کنم؟ فرمود: خودت بیرون رو، چون دشمن از تو بیشتر میترسد. سپس عباس و جمعی از بزرگان قریش را فراخواند و با آنان مشورت کرد. گفتند: خودت بمان و دیگری را روانه کن، زیرا اگر شکست نصیب مسلمین شود مجددا بتوانند نیرومند شوند و به آنان کمک برسد. آنگاه عبدالرحمن بن عوف آمد. او نیز همین قول را تأیید نمود و سعد بن ابی وقاص را برای ریاست لشکر معرفی نمود. پس از عبدالرحمن، عثمان آمد. او نیز گفت: تو بمان و دیگری را روانه کن. زیرا من ترس آن دارم که اگر تو شکست بخوری، عرب متفرق شوند و مرتد گردند. پس بمان و سپاه پشت سر یکدیگر بفرست و مرد با تجربهای را به سوی دشمن روانه کن. عمر گفت: او کیست؟ گفت: علی بن ابی طالب. عمر گفت: تو علی را ملاقات کن(2)و ببین آیا حاضر است بیرون رود و امیر لشکر گردد؟ عثمان چون از علی پرسید، او امتناع کرد و قبول ننمود.(3)(4)
1) - تاریخ طبری، ج 4، ص 123 - 125.
2) - من باور نمیکنم که عمر تا این اندازه حاضر شده باشد علی علیهالسلام با قدرت گردد. عمر به طلحه و زبیر این اندازه از قدرت و توانایی نداد و آن دو را امیر لشکر ننمود، چه رسد به امیرالمؤمنین علیهالسلام . او به ابو عبیده جراح و سعد بن ابی وقاص اطمینان داشت. عمر کسانی را که میدانست لیاقت آن را دارند که به سلطنت رسند و معارض او شوند، بال و پر نمیداد و چه بسا بال و پر آنان را کوتاه مینمود. عمر که فدک را از تصرف علی علیهالسلام بیرون آورد چگونه او را امیر لشکر میکند و به سمت فارس روانه میکند؟ ! دست او را باز و خود را محتاج به او مینماید ؟ ! ابوبکر و عمر و عثمان در مدت زمامداری خود هر سالی که به مکه مشرف نمیشدند، پیشوایی حج را به عبدالرحمن بن عوف میدادند و نشد که یکی از آن خلفا در طول آن همه مدت، یکسال علی علیهالسلام را به جای خود بگمارند و او پیشوای مسلمانان در موقع حج باشد «فاعتبروا یا اولی الابصار».
3) - علی علیهالسلام اگرچه برای حفظ اسلام و مسلمین و نبودن ناصر، بر خلفا خروج نمینمود، ولی خلافت آنان را نیز امضا نمیفرمود. لذا علی بن موسی الرضا علیهماالسلام قبول ولایت عهد ننمود، مگر به این شرط که به هیچوجه دخالت در امور نداشته باشد.
4) - مروج الذهب، ج 2، ص 310 - 309.
این نقل مسعودی با تواریخ معروف مخالف است و از همان نقلهایی است که به نفع بنی امیه و عمّال آنان ساخته شده که فضیلت علی علیهالسلام را برای عثمان
آوردهاند. چگونه میتوان باور نمود که علی علیهالسلام به عمر بگوید تو خودت بیرون رو. مگر امیرالمؤمنین علیهالسلام عمر را نمیشناخته است ؟ !. اگر تازه مسلمانان عمر را نمیشناختند، علی علیهالسلام که سوابق او را در جنگ بدر و اُحد و خندق و خیبر و حنین فراموش نکرده بود. مگر در جنگ خیبر همین عمر با آن که پیغمبر حاضر و ناظر بود با شکست و فرار برنگشت؟ ! لشکریان میگفتند: عمر ترسید و عمر میگفت: لشکریان ترسیدند و فرار کردند! آیا بر امیرالمؤمنین مخفی میماند که اگر چنین کسی با لشکر بیرون رود فرار مینماید و مسلمانان شکست میخورند ؟ ! در این صورت عرب مرتد میشوند. این چیزی نبود که بر امیرالمؤمنین مخفی بماند و دیگران به آن رسیده باشند. طبری از امیرالمؤمنین نقل مینماید:
«وانک ان شخصت من هذه الارض انتقضت علیک العرب من اطرافها واقطارها حتی تکون ما تدع ورائک اهمّ الیک مما بین یدیک من العورات والعیالات».(1)
و همین مضمون در نهج البلاغه، خطبه 146 آمده است.
این اشاره به شکست مسلمین است. در این صورت عرب مرتد میشود و خطری که از ناحیه آنان متوجه مسلمین میشود بیش از آن خطری است که از ناحیه عجمها به اسلام و مسلمین میرسد.
دینوری هم در اخبار الطوال این قصه را به طور مفصل نقل نموده و آورده است که یزدگرد - پادشاه عجم - به قم فرار کرد و مبلغینی به اطراف فرستاد و از ناحیه قومس و مازندران و جرجان و دماوند و ری و اصفهان و همدان و ماهین سپاه
1) - تاریخ طبری، ج 4، ص 125. (تو اگر از این سرزمین بروی همه اطراف آن آشفته شود تا آنجا که پشت سرت به سبب زنان و نانخوران، از آنچه در پیش روی داری مهمتر شود).
بسیاری جمع کرد. عمار بن یاسر، عمر را از سپاه دشمن با خبر نمود. عمر در حالی که نامه عمّار را در دست داشت بالای منبر رفت و گفت: دشمنان اتفاق کردهاند که با مسلمانان در کوفه و بصره جنگ کنند تا آنها را از شهرهایشان بیرون کنند و با شما در شهرهایتان بجنگند. پس بگویید چه باید کرد؟
عثمان گفت: فرمان بده که سپاه شام و یمن و بصره به سوی کوفه حرکت کنند و تو خود با اهل مدینه به سمت کوفه برو تا تمام مسلمین دور تو جمع شوند که در این صورت جمعیت و عزت تو بیشتر از دشمن است. مسلمانان هم از گوشه و کنار تصدیق عثمان نمودند.
پس عمر گفت: یا ابا الحسن! تو چه میگویی؟ فرمود: اگر سپاه شام از شام بیرون رود، سپاه روم حرکت میکند و شام را تصرف میکند و اگر سپاه یمن از آنجا بیرون رود اهل حبشه میآیند و آنجا را به تصرف درمیآورند و اگر تو از مدینه و پایتخت خارج شوی، از اطراف مملکت علیه تو شورش میکنند. و حفظ عیالات که پشت سر گذاشتهای بر تو مشکلتر و مهمتر خواهد بود از آن دشمن که با او روبرو میشوی. از طرف دیگر، عجم چون تو را ببینند، میگویند که این پادشاه عرب است و چون او را از پای درآوریم آسوده خواهیم شد. پس آنان سختتر با تو میجنگند. ما در عصر پیغمبر و پس از ایشان به سبب زیادی لشکر غالب نمیگشتیم. پس بنویس تا از سپاه شام و سایر ممالک و شهرستانها دو ثلث بمانند و یک ثلث به سمت دشمن حرکت کنند. عمر گفت: این رأی درست است و من بر آن بودم(1).
این حکایت را به همین تفصیل طبری نقل نموده(2)و به همین مضامین در نهج البلاغه هم آمده است(3)حال شما ببینید دشمنان امیرالمؤمنین علیهالسلام چگونه فضیلت او را برای دیگری نقل نمودهاند!؟.
مناسب است در اینجا اشاره نمایم به سبب تشیع ایرانیان و بیان این مطلب که چرا آنان شیعه و علاقمند به اهلبیت اطهار علیهمالسلام شدند. گذشته از آن که پیغمبر اکرم مسلمانان را به تشیع سوق میداد و مسلمین را به اطاعت علی علیهالسلام هدایت میفرمود و در این باب نصوص معتبر و احادیث مسلّم شیعه و سنی شاهد ما است، و گذشته از آن که هر کس تواریخ معتبر را به دقت ببیند و سیره رسول خدا با امیرالمؤمنین و دیگران را در نظر بیاورد، میداند که او را هیچگاه مأمور دیگران نمیکرد و همیشه او را در حروب و غزوات امیر بر مسلمین قرار میداد، ولی دیگران را مأمور یکدیگر مینمود و در موقع وفات میخواست همه را از مدینه بیرون کند تا از برای داماد و عمو زاده او و افضل مسلمین، معارض و مزاحمی نباشد و به همین جهت مشایخ قریش و انصار را از مدینه بیرون کرد و برای آگاه کردن مسلمین از مقام و منزلت آن بزرگوار، همه را مأمور جوان کم سال و کم تجربهای، مثل اسامة بن زید فرمود. این مطلب و مطالب دیگر کاشف است از آن که پیغمبر میخواست علی علیهالسلام جانشین او باشد و پیدایش فتنه و مزاحمت دیگران را پیشبینی مینمود.
کارهای امیرالمؤمنین علیهالسلام با خلفای دیگر فرق داشت و باعث میشد که تازه مسلمانان از غیر عرب به او علاقمند شوند و پیرو او گردند. چون امیرالمؤمنین علیهالسلام میان مسلمانان با اختلاف نژاد آنان تفاوتی قائل نبود و ملاک فضیلت را تقوا میدانست. او بیت المال مسلمین را در میان همگی به مساوات تقسیم میفرمود و مسلمانان را برادر و برابر یکدیگر میدانست، ولی دیگران میان مسلمانان تفاوت قائل بودند.
در حدیثی صحیح، محمد بن مسلم از حضرت صادق علیهالسلام روایت نموده که چون علی علیهالسلام به خلافت رسید، بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
«به خدا سوگند، من از مال شما چیزی به عنوان حق السلطنه برنمیدارم و چیزی از بهره شما کم نمیکنم تا وقتی که برای من در مدینه درخت خرما بر سر پا باشد. شما درست فکر کنید. آیا باور میکنید که من که خود را از این مال محروم میکنم به شما به ناحق چیزی بدهم؟ عقیل بن ابیطالب برخاست و گفت: مرا با آن سیاه که در شهر مدینه است برابر میکنی؟! فرمود: بنشین. کس دیگری نبود که سخن بگوید؟ تو بر او چه فضیلت داری؟! فضیلت نیست مگر به سابقه و پیشینهای نیک در اسلام یا پرهیزکاری».(1)
از همین ساعت اول زمامداری، اعتراض برادر امیرالمؤمنین شروع شد و کار به جایی رسید که همین عقیل به جهت عدالت امیرالمؤمنین، او را رها کرد و نزد معاویه - دشمن او - رفت. جایی که عقیل چنین رفتار کند از دیگران چه انتظار دارید؟ رؤسا و شیوخ شروع کردند به فرار نمودن و نزد معاویه رفتن.
ابراهیمبن محمد ثقفی به سند خویش روایت نموده که جماعتی از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام در آن موقع که شیوخ به نزد معاویه میرفتند، نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمدند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! این اموال را به آنان بده. اشراف عرب و قریش را بر موالی و عجم تفضیل بده و به هر کس که احتمال میدهی تو را بگذارد و نزد معاویه برود بیشتر عطا کن ! امیرالمؤمنین فرمود: آیا به من میگویید که خود را به وسیله ظلم، بر دشمن پیروز کنم؟ نه، به خدا سوگند ! چنین نخواهم کرد، مادام که خورشید طلوع کند و در آسمان ستارهای بدرخشد. اگر این اموال مال من بود، به طور مساوی در میانشان قسمت میکردم، چه رسد به اینکه این اموال به من مربوط نیست و مال خود مسلمین است(2). قریب به این مضمون در نهج البلاغه هم هست(3).
عرب نه فقط خود را در مال مقدم بر عجم میدانست که در نکاح هم خود را
برابر آنان نمیدانست، لذا از عجم دختر میگرفتند ولی به آنان دختر نمیدادند.
شیخ کلینی به سند خود از حضرت صادق علیهالسلام نقل نموده که موالی - عجم - نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمدند و گفتند: شکایت عرب را به تو میکنیم. پیغمبر ما را مانند عرب در عطایا شریک مینمود و اموال را به تساوی تقسیم میفرمود و همچنین سلمان و بلال و صهیب را داماد عرب نمود، ولی امروز این جماعت زیر این بارها نمیروند و ما را کفو و مانند خود نمیشناسند. امیرالمؤمنین نزد عربها رفت و از آنان خواست که عجم را مانند خود بدانند. عربها فریاد کردند و گفتند: یا اباالحسن! ما قبول نمیکنیم. ما قبول نمیکنیم. پس امیرالمؤمنین با غضب بیرون آمد و ردای آن بزرگوار به زمین کشیده میشد. فرمود: ای جماعت موالیان! عرب شما را به منزله یهود و نصاری قرار دادهاند. زن از شما میگیرند ولی به شما زن نمیدهند و شما را با خود برابر نمیدانند. پس تجارت کنید. خداوند به شما برکت دهد! از پیغمبر شنیدم که روزی ده قسمت است و نه قسمت آن در تجارت است(1).
از این حدیث شریف دانسته میشود که پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرب را بر عجم تفضیل نمیداد و مطابق سهم عرب از عطا به عجم هم میداد و از عرب برای عجم زن میگرفت. این طریقه پیغمبر بود و در این امر تردیدی نیست. ولی پس از پیغمبر سنّت آن سرور کنار گذاشته شد و به طریقه دیگری عمل شد. بی جهت نبود که هرچه عبدالرحمن بن عوف پس از کشته شدن عمر به علی علیهالسلام میگفت: با تو بیعت میکنم که طبق کتاب خدا و سنت پیغمبر و طریقه شیخین - ابوبکر و عمر - عمل کنی، علی علیهالسلام میفرمود: طبق کتاب خدا و سنت پیغمبر عمل میکنم ولی زیر بار طریقه شیخین نمیروم. و چون عثمان در هر نوبت که عبدالرحمن به وی گفت قبول نمود، عبدالرحمن با عثمان بیعت کرد و علی علیهالسلام مجددا خانه نشین شد(2).
این از مسلمات تاریخ است و از این دانسته میشود که طریقه شیخین مباین با کتاب خدا و سنت پیغمبر بوده است. پس تفضیل عرب بر عجم از زمان خلفا شروع شد و آنها عرب را اینگونه بار آوردند که مطابق میل و رغبت آنان بود.
اما حال که نوبت به علی علیهالسلام رسیده است، میخواهد مردم را به سنت پیغمبر برگرداند و در عطا مساوات نماید، ولی آنان زیر بار نمیروند. ببینید چگونه جسارت کردند و به امیرالمؤمنین، ابوالحسن، خطاب کردند و مکرر گفتند «ما قبول نداریم» به جای آن که بگویند، اطاعت میکنیم.
از مطلب دور نشوم. ایرانیان که به دین اسلام مشرف گشتند، فریفته عدالت و حُسن رفتار امیرالمؤمنین و اهلبیت اطهار علیهمالسلام شدند. آنان راستی شیعه شدند و محبت او را در دلها جای دادند و فضایل او را مکتوم ننمودند. حساب عجم از عرب جدا است و عرب از دو جهت باید از امیرالمؤمنین علیهالسلام جدا شوند و او را پس از پیغمبر از حقش محروم و خانه نشین نمایند:
یکی آن که چشم عرب به قریش بود و قریش با امیرالمؤمنین علیهالسلام بد بودند. چون علی علیهالسلام به جهت خداوند، بسیاری از کفار قریش را کشته بود و هیچ دستهای از قریش، بلکه هیج فردی از افراد قریش نبود که علی علیهالسلام از خویشان او نکشته باشد. از این جهت، قریش تا توانستند با او مخالفت کردند حتی پس از آن که نوبت به او رسید و عثمان کشته شد دست از مخالفت و دشمنی برنداشتند.
جهت دیگر دشمنی قریش با آن حضرت، دشمنیهای منافقین و مؤلفة القلوب از قریش با پیغمبر بود که میخواستند جبران آن را با برادر و وصی و نفس پیامبر بنمایند. علاوه بر این دو امر، حسادت جمعی قریش و دانستن این مطلب که اگر خلافت به علی علیهالسلام برسد به دیگران نخواهد رسید و در بنیهاشم خواهد ماند، سبب دشمنی آنها و دور نگهداشتن آن حضرت از خلافت شده بود. ولی اگر خلافت به دیگری برسد دیگران نیز به نوبت از خلافت استفاده خواهند کرد. و
تفصیل این امور را در «کتاب تاریخ امیرالمؤمنین» آوردهام(1)و از کلمات علی علیهالسلام است:
«اللّهمّ انّی استعدیک علی قریش ومن أعانهم فإنّهم قطعوا رحمی وصغروا عظیم منزلتی واجمعوا علی منازعتی أمرا هو لی»(2).
«بار خدایا، میخواهم که مرا در برابر قریش و آنان که قریش را یاری میکنند یاری فرمایی. آنان پیوند خویشاوندی مرا بریدند و منزلت مرا خرد شمردند و برای نبرد با من، در امری که از آن من بود، دست به دست هم دادند».
و در جای دیگر فرماید:
«أمّا الاستبداد علینا بهذا المقام - ونحن الأعلون نسباً والأشدّون برسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم نوطاً - فإنّها کانت أثرةً شحّت علیها نفوس قوم وسخت عنها نفوس آخرین والحکم اللّه والمعود إلیه القیامة»(3).
«آن زورگویی و خودکامگی که در امر خلافت با ما نمودند - در حالی که ما به نسب برتر از آنها بودیم و با رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیوند استوارتری داشتیم - بدان سبب بود، که امر خلافت مقامی رغبت افزاست. گروهی سخت بدان آزمند شدند و گروهی سخاوت ورزیدند و از آن چشم پوشیدند. داوری با خداست و جای داوری، بازگشتگاه قیامت است».
علی علیهالسلام محاکمه قریش را به خدا وامیگذارد و شکایت آنان را به او میکند و قیامت را برای روز محاکمه میپسندد و میگوید: قریش و همراهان آنان، مقام شامخ مرا کوچک شمردند و پایین آوردند و متحد شدند تا حق مرا از چنگ من بیرون آورند؛ جمعی دشمنی کردند و نتوانستند حق مرا در دست من ببینند و
عدهای دیگر به ظلم آنان و غصب حق من اهمیتی ندادند و گذشت نمودند.
عرب بر قریش مقدم نمیشدند و همیشه آنان را بزرگ خود میشناختند و از آنان تبعیت میکردند. حال که قریش از امیرالمؤمنین علیهالسلام دوری میکنند عرب نیز به آن حضرت نزدیک نمیشوند.
سبب دیگر دوری عرب از آن حضرت این است که شیوخ و اشراف و رؤسای عرب با سیره امیرالمؤمنین علیهالسلام مخالف بودند. آنان سیره ابوبکر و عمر را میپسندیدند و حاضر نبودند در عطا با یک نفر عرب، چه رسد به یکی از موالیان عجم، برابر باشند. پس رؤسا از امیرالمؤمنین روی گرداندند و دیگران هم تابع شیوخ خود بودند. همین امر موجب آن شد که لشکر امیرالمؤمنین از آن سرور اطاعت نکند و لشکر معاویه از او اطاعت کند چنانکه پیشتر شرح این مطلب داده شد.
شما از تسلیم مسلمانان در برابر پیغمبر و تمرّد لشکریان امیرالمؤمنین علیهالسلام از فرمان آن سرور راجع به مساوات با عجم، میتوانید اندازه نفوذ کلمه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به دست بیاورید. و حقا اگر امیرالمؤمنین به جای پیغمبر مینشست و مردم از سیره آن سرور منحرف نمیشدند، نفوذ امیرالمؤمنین نیز مانند پیغمبر میشد. ولی افسوس که شد آنچه نباید بشود! لذا رسما میگویند: یا اباالحسن قبول نداریم. و دیگر حاضر نمیشوند به سوی حق باز گردند و هوا و هوس را کنار بگذارند. امیرالمؤمنین علیهالسلام چون دید با عجم آنگونه رفتار مینمایند، به آنان راهی را نشان داد تا عزیز شوند و آن راه تجارت بود. میفرماید: تجارت کنید تا ثروتمند شوید. و همین عربها دیگر به چشم حقارت به شما ننگرند و در مقابل شما خاضع بشوند. پس قسمتی از عرب به این دو جهت از امیرالمؤمنین منحرف شدند، ولی عجم که تازه مسلمان شده به قریش چه کار دارد؟ برای عجم رؤسا و شیوخ نیست که در اثر اطاعت آنان از امیرالمؤمنین دور شوند. آنان فضایل امیرالمؤمنین را میبینند و
عدالت آن بزرگوار را در نظر میآورند و بدین جهت، به او علاقمند میشوند. این است سرّ تشیع و علاقمندی ایرانیان به اهلبیت علیهمالسلام.
بنی عباس نیز از همین راه، عجم را صید کردند و به وسیله آنان بر بنی امیه غالب آمدند. مختار که از شجاعان و بزرگترین شخصیتهای شیعه است آنگاه که بنیامیّه، همه عظمت خود را از دست دادند و اهل شام اختلاف کلمه پیدا کردند و شیعیان از ظلمهای آنان به تنگ آمدند و در اثر وقایع عاشورا هیجان عظیمی در قلوب ارادتمندان به خانواده رسالت پیدا گشت، فرصت را غنیمت شمرد و از ایرانیان که همگی شیعه و علاقمند به اهلبیت هستند کمک گرفت و به وسیله این جمع تازه نفس بر سپاه شام و دشمنان اهلبیت از اشراف کوفه تاخت و همگی را پریشان و مستأصل و متفرّق نمود. سپاه ابن زیاد به وسیله ابراهیم درهم شکست. اعیان و اشراف کوفه کشته یا متواری شدند. اکثر سپاه ابراهیم از همین موالی و اکثر سپاه مختار از شیعیان عجم بودند.
دینوری در اخبار الطوال میگوید: پس از کشته شدن مختار شش هزار نفر از اصحاب او دو ماه در قصر متحصن بودند و چون آذوقه آنان تمام شد، تسلیم مصعب شدند و مصعب تمامی آن ششهزار نفر را کشت. آنان دو هزار عرب و چهار هزار عجم بودند(1).
شاید این جمع، همان هفت هزار نفر حسینی باشند که مسعودی میگوید مصعب همه را در یکروز کشت. و در این نقل شش هزار شده باشند(2).
پوشیده نماند که من در مقام بیان سرّ تشیع مسلمانان از عجم بودم، نه آن که بخواهم بنویسم که هر عربی از امیرالمؤمنین علیهالسلام منحرف شد و به سوی معاویه متوجه گشت و از عدل علی علیهالسلام فرار نمود. البته در میان عرب نیز مردمان با تقوا و
شیعه حقیقی و محبّ عدل و عدالت و پیرو اهلبیت علیهالسلام زیاد بود و چنین نبود که همه منحرف شده باشند. من میگویم به این دو جهت، منحرفین عرب پیدا شدند. از طرف دیگر من نمیخواهم بگویم هر کس از عجم که اسلام آورد، شیعه واقعی شد. چه بسا دنیا طلب و منافق در میان این جماعت نیز بود. پس کلام من حمل بر تعصب و طرفداری از دسته خاصی و ترجیح دادن آنان بر دسته دیگری نشود.
در هر چه بتوان تردید و تشکیک نمود، در کشتن قاتلان امام و خراب کردن خانههای آنان توسط مختار به هیچ وجه نمیتوان تردید نمود، ولی دشمنان مختار در دو جا سخن گفته و راه بحث را باز نمودهاند.
اوّل آن که مختار واقعا دوست اهلبیت نبوده و برای خداوند به این کارها اقدام نکرده، بلکه او طالب سلطنت بوده است. این سخن را اهل کوفه با یکدیگر گفتند و همدیگر را بر دشمنی با او تحریک نمودند.
«دینوری» در «اخبار الطوال» میگوید:
مختار مشغول پیدا کردن قاتلان حسین و کشتن آنان بود و عمال او از زمینهای سواد عراق و کوهستان ایران و اصفهان و ری و آذربایجان و جزیره، در مدت هیجده ماه برای او اموال میفرستادند. مختار اولاد عجم را به خود نزدیک نمود و نام آنان و فرزندانشان را در دیوان عطا ثبت نمود. آنان را به خود نزدیک و عرب را از خود دور ساخت و از عطا محروم نمود. پس عرب به غضب آمدند و اشراف آنان جمع شده، بر مختار وارد شدند و به او ایراد کردند. مختار گفت: از رحمت خداوند دور باشید! من هرچه به شما اکرام نمودم، تکبر کردید. وقتی به شما حکومت دادم، اموال را درست وصول نکردید. این مردمان عجم فرمانبردارتر و باوفاتر از شما هستند و
زودتر اجابت من مینمایند. پس عرب به یکدیگر نزدیک شدند و گفتند: مختار کذّاب است، او میگوید من از دوستان بنیهاشم هستم، ولی دروغ میگوید و دنیا طلب است. بدین ترتیب قبایل عرب بر جنگ با او اتفاق کردند(1).
شما از این نقل مقدار دشمنی عرب با مختار را به دست میآورید.
طبری از «شبث بن ربعی» یکی از رؤسای سپاه ابن زیاد در کربلا نقل میکند که مختار میگوید: محمد بن حنفیه او را به نزد ما فرستاده و ما میدانیم که دروغ میگوید و ابن حنفیه او را نفرستاده است (2). و طبری نقل میکند که مختار وقتی که با «سائب بن مالک اشعری» و هیجده نفر دیگر از قصر خود به قصد جنگ کردن و کشته شدن بیرون آمد، به سائب بن مالک گفت:ابن زبیر بر حجاز و نجده خارجی بر یمن و مروان بر شام مسلط شدند و من از آنان کمتر نبودم، پس من نیز بر این بلاد حکومت کردم. ولی من طلب خون اهلبیت پیغمبر نمودم در آن موقعی که عرب آن را فراموش کرده بودند. پس کشتم هر کس که در آن کار شرکت داشت و تا امروز لحظهای در این راه کوتاهی نکردهام(3).
به عقیده من، این نقلها تمام از دشمنان مختار و سخنان شبث و اشراف کوفه است که با او جنگیدند و دشمنی داشتند. من مختار را از بزرگان شیعیان میدانم. او حقیقتاً از دوستان اهلبیت علیهمالسلام بود. او کسی است که جناب مسلم بن عقیل بر او وارد شد. مختار کسی است که در حبس ابن زیاد و در حبس عامل ابن زبیر مدتها زندگانی مینمود. در این سالهایی که او در حبس بود، اگر طالب ریاست و سلطنت بود با آن ظالمان میساخت و به ریاست و حکومت میرسید. او در راه اهلبیت علیهمالسلاممبتلا و مضروب و محبوس بود. او در موقع خروج میگفت: دعوت میکنم به حمایت از ضعفا و جهاد با بیدینان و خونخواهی حسین. عمل او نیز
مؤید گفتار او بود. بنی هاشم را از چنگ ابن زبیر نجات داد و اهلبیت را از عزا بیرون آورد و به وسیله پولهای او گشایشی در کار آنان پیدا شد. مختار تا توانست از قاتلان کشت و خانههای آنان را خراب نمود.
جنگ اشراف کوفه با او به جهت همین بود. او با اشراف - قاتلان امام شهید - هیچ وقت صلح نکرد و همیشه در مقام کشتن آنان بود و تا ساعت آخر عمرش کوتاهی نکرد. پس او براستی از یاوران اهلبیت و از شیعیان بود. اگر مختار با اشراف رفاقت میکرد، از نزد او به بصره فرار نمیکردند و خانههای آنان خراب نمیشد و شبث و شمر و عمر بن سعد و دیگران آواره نشده و اهل کوفه با او جنگ نمیکردند. تمام این وقایع کاشف از صدق مختار است. او آنچه را گفت و به آن دعوت کرد، عملی نمود. او نمیگفت: محمد بن حنفیه امام است که برای او بیعت بگیرد. مختار میگفت: محمد مرا مأمور یاری اهلبیت و کشتن قاتلان نموده است. این سخن دروغ نبود، لذا وقتی جمعی برای تحقیق نزد ابن حنیفه رفتند او تکذیب نکرد، بلکه سخنی گفت که همه آن عده دانستند تصدیق مختار نموده است، از این رو برگشتند و جزء یاوران او شدند. حال شبث که حسین علیهالسلام را کشته، میگوید که محمد بن حنفیه مختار را نفرستاده است. آن سخنی را هم که از مختار نزدیک شهادتش نقل میکنند مانند نقلهای دیگر دشمنان است و به آن اعتمادی نیست. چه کسی این سخن را شنیده و راوی آن کیست و اصلاً برای چه مختار دم مرگ چنین سخنی بگوید؟ پس برای چه سائب بن مالک یکی از بهترین یاوران او، در این وقت از او جدا نشد و به گفتن «انا للّه وانا الیه راجعون» اکتفا کرد؟ و عجبتر آن که از یاری او خودداری نکرد و با مختار کشته شد. مختار که پس از سلطنت ابن زبیر و مروان و نجده خارجی در مقام یاری اهلبیت برنیامد، او در زمان سلطنت یزید و پس از هلاکت معاویه، در صدد یاری حسین علیهالسلام و مسلم بن عقیل علیهالسلام بود و به همین جهت گرفتار ابن زیاد شد. روی دروغگویان سیاه باد!
دوم آن که مختار در مقام قتل قاتلان امام شهید برنیامد، مگر بعد از آن که اشراف کوفه با او در مقام جنگ برآمدند. وقتی مختار ابراهیم بن مالک اشتر را به جنگ ابن زیاد روانه کرد، اشراف کوفه از موقعیت استفاده کردند و علیه او قیام نمودند. مختار فورا پیغامی به ابراهیم فرستاد و او را از مداین برگرداند(1)و به کمک او در اواخر ذی الحجه 66 ه- ق بر اهل کوفه غالب شد و مهیای کشتن قاتلان امام گردید. آنگاه اشراف از کوفه فرار کردند و خود را به بصره نزد مصعب رساندند(2).
این مطالب از تاریخ طبری دانسته میشود. همچنین رفتن شبث بن ربعی نزد مختار و مکالمه او با مختار و همراه شدن شمر بن ذی الجوشن و محمد بن اشعث و عبدالرحمن بن سعید با شبث و رفتن آنان نزد کعب بن ابی کعب خثعمی در آنجا آمده است.(3)این رفت و آمدها پیش از شورش اهل کوفه بوده، بلکه از مقدمات شورش میباشد. پس به موجب این نقل معلوم میشود که این جماعت در امن و امان با مختار زندگانی میکردند. و چه بسا همین امر شاهد بر این باشد که مختار براستی در مقام خونخواهی و کشتن قاتلان امام شهید نبوده است، وگرنه چرا باید این جماعت بقدری آزادانه در کوفه زندگی کنند که خیال شورش در سر آنان پیدا شود.
طبری از ابو مخنف و او از نضر بن صالح نقل نموده که چون «یزید بن انس» که امیر لشکر مختار و مأمور جنگ با ابن زیاد بود وفات نمود، اشراف کوفه یکدیگر را دیدند و گفتند: یزید بن انس کشته شده و لشکر مختار شکست خورده است. و میگفتند: به خدا سوگند! مختار بی رضایت ما بر ما حکومت نمود. مختار موالی ما را مقرب درگاه خود ساخت و بر چهار پایان سوار نمود و آنان را در فیء و خراج ما شریک کرد. حال بندگان ما بر ما شورش نمودهاند و به این جهت ایتام و ضعفای ما
محروم شدهاند. پس با خود قرار گذاردند که در منزل شبث بن ربعی جمع شوند و انجمنی تشکیل دهند. آنها در آنجا مشغول مذاکرات شدند و معایب مختار را برشمردند و آنچه که سختتر از همه بود، همانا شرکت دادن موالی در عطایا بود. بالاخره شبث گفت: بگذارید من بروم و مختار را ملاقات نمایم. پس شبث نزد مختار رفت و یکایک اعتراضات را برای او بازگو کرد و شرح داد. مختار هم در پاسخ هرکدام میگفت: آنان را راضی مینمایم. چون نوبت به این نکته رسید که بندگان بر اربابان خویش یاغی شدهاند. مختار گفت: من تمامی بندگان را به آقایانشان برمیگردانم. شبث سخن از موالی به میان آورد و گفت: این موالی بندگان ما بودند و ما به جهت رضای خدا و طلب اجر و شکر آنان را آزاد نمودیم. تو به این اندازه راضی نشدی و آنان را با ما در فیء و بهره ما شریک نمودی. مختار گفت: اگر من موالی را کنار بگذارم و فیء شما را به آنان ندهم، آیا حاضرید با من همراه شوید و با ابن زبیر و بنی امیه بجنگید؟ آیا به من اطمینان میدهید که خلاف نکنید و پیمان نشکنید؟ شبث گفت: من نمیدانم، باید با رفقا در این باره گفتگو کنم. پس رفت و دیگر برنگشت. پس از آن اشراف بر جنگ با مختار متفق شدند(1).
در مقابل این نقلها، نقل دیگری است که دینوری در اخبار الطوال آورده است.
دینوری میگوید: عرب به یکدیگر نزدیک شدند و گفتند که مختار دروغ میگوید که از دوستان بنی هاشم است، مختار دنیا طلب است. پس بر جنگ با او اتفاق نمودند. و قبایل کِندَه و اَزد و بُجیلَه و نَخع و خَثعم و قَیس و تَیمُ الرّباب در جبّانه(2)مراد و تمیم و ربیعه در جبّانه حشّاشین جمع شدند. پس مختار به طایفه همدان که از خواص او بودند و اولاد عجم گفت: عملیات این جماعت در اثر این
است که من شماها را بر آنان مقدم داشتم. پس مردانه با آنان جنگ کنید. مختار آنان را تشویق به جنگ نمود و لشکر خود را به پشت کوفه آورد و چون آنها را شمردند چهل هزار نفر بودند.
شمر بن ذی الجوشن و عمر بن سعد و محمد بن اشعث و قیس بن اشعث که رؤسای لشکر ابن زیاد در واقعه کربلا بودند از اول سلطنت مختار از او ترس داشته و فرار کرده بودند، ولی وقتی اهل کوفه بر مختار شورش کردند، آنها خود را به کوفه رساندند و اداره امور جنگ را برعهده گرفتند. هر دو دسته مهیای جنگ شدند و تمامی اهل کوفه در جبّانه حشّاشین جمع شدند و مختار به طرف آنان آمد. جنگ سختی در گرفت و جماعت بسیاری کشته شدند، مختار فریاد کرد: ای طایفه ربیعه، مگر شما با من بیعت نکرده بودید؟ برای چه وارد جنگ با من شدید؟ ربیعه گفتند: درست میگوید و از جنگ کنارهگیری کردند. بالاخره اهل کوفه شکست خوردند و فرار نمودند و پانصد نفر از آنان کشته و دویست نفر اسیر شدند. اشراف کوفه هم خود را به بصره نزد مصعب رساندند(1).
از این نقل دانسته میشود که کسانی که رؤسای لشکر کربلا بودند از همان اول سلطنت مختار از او ترسیده و فرار نموده بودند و در زمان مخالفت اهل کوفه خود را به کوفه رساندند. پس چگونه میتوان باور کرد که شبث بن ربعی و شمر بن ذی الجوشن و محمد بن اشعث در زمان سلطنت مختار در کوفه آزاد بودهاند و شبث، مختار را ملاقات نموده و با او آنگونه عتاب و خطاب کرده است. در آن موقع که سلیمان میخواست توّابین را به سمت جزیره برای جنگ با ابن زیاد ببرد، مختار در کوفه بود. عمر بن سعد و شبث بن ربعی و یزید بن حارث بن رویم به والی کوفه
1) - اخبار الطوال، ص 300 - 299.
گفتند: مختار بر شما سختتر و ضرر او از سلیمان بیشتر است. سلیمان در خارج از مملکت شما میخواهد بجنگد، ولی مختار میخواهد در همین شهر بر شما خروج کند. پس بروید و او را پیش از وقت، اسیر و در غل و زنجیر کنید. این بود که ناگهان دور خانه مختار را گرفتند و او را اسیر کرده و زندانی نمودند(1).
اولاً: قاتلان امام حسین علیهالسلام از خروج مختار در سنه شصت و چهار بیم داشتند، لذا قصاص قبل از جنایت کردند و در زندانی کردن مختار، همین شبث و عمر بن سعد نقش داشتند. پس چگونه میتوان باور کرد که پس از خروج و سلطنت مختار این جماعت آزاد بودند و هیچ کس متعرض اینها نمیشد؟ !
ثانیا: مختار که در برابر آل زبیر و آل امیه میخواهد سلطنت تشکیل بدهد و به آل پیغمبر دعوت کند، چگونه میتوان باور کرد با قاتلان امام حسین علیهالسلام رفاقت کند و آنان آزادانه نزد او رفت و آمد نمایند؟ مگر همین شیعه که به وسیله آنان مختار به سلطنت رسید مختار را آزاد میگذاشتند که هرچه میخواهد بکند؟ و بر حسب نقلهای طبری دانسته میشود که آن جماعت بی کسب اجازه و اذن از مختار، قاتلین را میکشتند. چنانکه در قصه قتل حکیم بن طفیل طایی این را خواهید دانست. این جماعت خود را حسینی نامیده و کار آنان جستجوی قاتلان امام و کشتن آنان بود، پس چه وحشتی از شبث و پسر سعد و شمر داشتند؟
کوتاه سخن، مختار جماعتی را جمع نموده بود که شعار آنان «یا لثارات الحسین» بود و برای همین کار از مردم بیعت گرفته بودند. او نه قاتلان را زنده میگذاشت، نه قاتلان امام جرأت آن را داشتند که در کوفه بمانند و نه سپاه مختار به آنان مهلت میدادند. پس آنچه که از نقل دینوری فهمیده میشود فرار اشراف در اول سلطنت مختار، با اعتبار موافق است.
ثالثا: از همان نقل طبری تأیید گفته دینوری میشود، زیرا میگوید شبث به
1) - تاریخ طبری، ج 5، ص 580 - 581.
اشراف گفت:
«واطعم موالینا فیئنا واخذ عبیدنا فحرب بهم یتامانا واراملنا»(1).
میگوید: موالی را شریک با ما در عطا نمود و بندگان ما را گرفت و بدین جهت، ایتام و ضعفای ما محروم شدند. مختار این کارها را با قاتلان امام شهید میکرد، نه با کسان دیگر.
شیخ «ابن نما» در رساله «اخذ الثار» از مرزبانی نقل نموده که بندگان، آقایان خود را میکشتند و نزد مختار میآمدند و مختار آنان را آزاد مینمود یا بندهها میرفتند و مختار را از محل زندگی ارباب خود آگاه مینمودند و مختار ارباب را میکشت و چه بسا بندهای به آقای خود میگفت که مرا بر دوش خود سوار کن وگرنه مختار را خبر میکنم ! آقا هم زیر بار بنده میرفت و او را بر دوش خود سوار میکرد و آن بنده با پای خود به سینه آقا میکوفت و آقا از ترس سعایت او نزد مختار، این خفتها را تحمل مینمود!(2).
این است معنای آن جمله شبث که بندگان ما را گرفت. آری! مختار بندگان کسانی را که به کربلا رفته بودند میگرفت و به وسیله آنان، قاتلان را میکشت و اموال آنان را غارت مینمود. بنابر این، چگونه شبث و شمر و عمر بن سعد در کوفه میماندند و آزادانه نزد مختار رفت و آمد میکردند؟ مگر بگوییم که آنان بندگانی نداشتند یا از موالی و عبید مختار نمیترسیدند یا به چشم آنان نمیآمدند.
پس از همان اعتراضی که از شبث نقل مینماید، فهمیده میشود که مختار پیش از شورش، قاتلان امام شهید را میکشته و بندگان آنان را آزاد میکرده و به وسیله همان بندگان، اموال آن اربابان را غارت مینموده، و چنین نبوده که مختار پس از شورش اهل کوفه و غلبه بر آنان، به فکر قتل قاتلین افتاده و به سراغ آنان رفته
باشد. پس شورش اهل کوفه در اثر همین کشته شدن قاتلان امام بوده و اعتراض بر مختار که موالی را شریک ما قرار داده و بندگان ما را آزاد کرده، همه ناشی از آن است که او به وسیله این جماعت، قاتلان را میکشته و آنان را از عطا محروم مینموده و عطای آنان را به همین جماعت میداده است. الحق و الانصاف از این راه نیز نمیتوان بر مختار اعتراض نمود و گفت که او پس از شورش به فکر خاتمه دادن به زندگی قاتلان افتاد. اصولاً اگر تا آنوقت مختار با شبث و شمر و عمر بن سعد همکاری مینمود چه جهتی داشت که آنان بر او شورش نمایند؟
این جماعت، مردمان پست دنیا طلبی بودند که تابع سلطان وقت بودند؛ تا سلطنت با علی علیهالسلام بود، با او بودند. چون معاویه قویتر شد با او شدند. چون یزید هلاک شد و آل امیه ضعیف شدند با ابن زبیر شدند و چون مصعب کشته شد با عبدالملک همراه گردیدند. پس اگر مختار نیز به آنان کاری نداشت و از آنان کار میکشید، آنان نیز با او همراه میشدند و شورش نمیکردند. همین شورش اهل کوفه کاشف از این است که مختار با آنان همکاری نمیکرده و آنان را میکشته است. قطعی هم هست که مختار به غیر قاتلان امام کار نداشته است. پس دانسته میشود که مختار از همان آغاز سلطنت مشغول ریشه کن کردن قاتلان امام بوده است «فجزاه اللّه خیر الجزاء».
در اخبار الطوال آمده است که مختار، ریاست شهربانی را به «کیسان ابا عمره» واگذار نمود و به او فرمان داد که با هزار نفر عمله در کوفه بگردد و خانه کسانی را که با لشکر ابن زیاد به کربلا رفتهاند خراب کند. ابو عمره خانه قاتلان امام را میشناخت. پس مشغول گردش در کوفه شد و به هر خانهای از آنها که میرسید، مأمورین او با کلنگهای خود خانه را در مدت کوتاهی خراب میکردند و همچنین
اگر صاحبخانه را میدید او را میکشت. ابو عمره خانههای بسیاری را خراب کرد و مردمان زیادی را کشت. او قاتلین امام را جستجو میکرد و هر کس را که مییافت میکشت و مال و بهره او را از عطا به یکی از عجمها که با او بودند میداد.(1)پوشیده نماند که همین ابو عمره از عجم و موالیان بود.
طبری از ابو مخنف نقل مینماید که اشراف خود را به بصره رساندند و مختار مهیای کشتن قاتلان حسین علیهالسلام گردید و گفت: از دین ما نیست که کشندگان حسین را رها کنیم تا با آسودگی خاطر روی زمین راه روند و زندگانی کنند مگر آن که به دروغ خود را ناصر آل محمد نامیده باشم، چنانکه دشمنان مرا دروغگو میخوانند. من از خداوند در نابود کردن آنان کمک میخواهم. حمد خداوندی را که مرا وسیله هلاک آنان و طالب ثار و قائم به حق آل محمد قرار داد. بر خداوند است که کشندگان آل محمد را بکشد و دشمنان آل محمد را خوار و ذلیل نماید. پس نام آنان را به من بگویید و آنان را جستجو کنید و به هلاکت برسانید(2).
از همین نقل دانسته میشود که چرا شیعیان قاتلان را میکشتند بی آن که به مختار بگویند یا پیش از آن که به نزد او برسانند؛ زیرا او اجازه داده بود به هلاک نمودن دشمنان و چه بسا شفیعی در نجات آنان نزد مختار به شفاعت میپرداخت حال آن که شیعیان جلوتر او را کشته بودند. پس خود همین امر به فرمان جناب مختار بوده و کاشف از قوت ایمان او است، نه از ضعف آن بزرگوار. و نیز از ابو مخنف نقل شده که مختار فرمان داد که قاتلان حسین را پیدا کنید؛ چون آشامیدن و خوردن بر من گوارا نیست تا آن که زمین را از وجود آنان پاک کنم و شهر را از آنان
خالی نمایم(1).
اینکه میگویند «الناس علی دین ملوکهم» کلامی است صحیح، زیرا پادشاه، اوامر حکومتی خود را به مردم اعلام میکند و معمولاً هیئت حاکمه مطیع اوامر و موافق با مقاصد پادشاه هستند، لذا خواسته سلطان عملی میگردد، مگر آن که سلطان خواسته نداشته باشد یا ضعیف الاراده باشد.
مختار مردی جدی است و کفایت میکند در اثبات شجاعت و فعالیت و وقتشناسی او همین نکته که بیفامیل و عشیره، بیثروت و وراثت سلطنت، به تنهایی خود را از حبسها بیرون کشید و دشمنان را به خاک و خون غلتانید و در مدت هیجده ماه بر قسمت مهمی از عراق و جزیره و کوهستان ایران و آذربایجان و ارمنیّه حکومت نمود و عمال او سیل اموال را به سوی او سرازیر نمودند. این پادشاه جدی آرزو داشته که قاتلین حسین علیهالسلام را بکشد و اهلبیت را یاری نماید و با بیدینان بجنگد و درست در وقتی که به سلطنت رسید آمال خود را عملی ساخت. چنین کسی با کشندگان حسین هرگز آشتی نمیکند. ابو عمره را با هزار نفر عمله مأمور نمود که در کوفه بگردد و خانه هر کس که از لشکر ابن زیاد بوده خراب کند. شما از همین یک جمله، ویرانی کوفه را مشاهده کنید. او به حزب خویش (حسینیان) میگوید که خوردن و آشامیدن بر من گوارا نیست تا کشندگان حسین را نکشم. شما یقین بدانید که آن جماعت در جستجوی قاتلان امام کوتاهی نداشتند، بویژه که به جای نام آن فرد، نام یکی از همین ایرانیان در دفتر ثبت شود و عطایای آن مقتول، مخصوص این حزب شود. بی جهت نبود که اشراف از کوفه فرار کردند و به اطراف پراکنده شدند.
1) - همان.
در «اخبار الطوال دینوری» آمده است: به مختار خبر رسید که شبث بن ربعی، عمرو بن حجاج، محمد بن اشعث، عمر بن سعد و جماعتی از اشراف کوفه در حال فرار به سمت بصره هستند. مختار هم یکی از خواص خود به نام «ابو القلوص شبامی» را با عدهای سوار به طلب آنان فرستاد و در نزدیکی مذار به آنان رسید. اشراف با ابو القلوص مشغول جنگ شدند و پس از ساعتی درگیری، عمر بن سعد اسیر و سایرین متواری شدند. وقتی عمر بن سعد را نزد مختار آوردند، مختار گفت: سپاس خداوند را که مرا بر تو قدرت داد! به خدا سوگند، دلهای آل محمد را به کشتن تو شاد میسازم! ای کیسان، بزن گردن او را و سر او را به مدینه نزد محمد بن حنفیه روانه کن (1).
طبری قصه کشته شدن عمر بن سعد را به نحو دیگری نقل نموده است. او میگوید: مختار در اول امر با دشمنان خوشرفتاری مینمود. از این رو به عمر بن سعد امان داده بود(2). روزی محمد بن حنفیه گفت: مختار میگوید شیعه ماست در حالی که کشندگان حسین علیهالسلام روی یک تخت با او مینشینند! وقتی این خبر به مختار رسید، دستور داد عمر بن سعد و پسر او را کشتند و سر آن دو را نزد محمد بن حنفیه فرستاد(3).
و میگوید: مختار «کیسان، ابو عمره» را مأمور کرد تا برود و سر ابن سعد را بیاورد. او رفت و عمر بن سعد را کشت و سر او را نزد مختار بر زمین افکند. پسر عمر سعد «حفص» حاضر بود. مختار به او گفت: او را میشناسی؟ حفص گفت: بلی و پس از او خیری در زندگانی نیست! مختار گفت: راست گفتی. تو هم پس از او
نخواهی ماند! پس به فرمان او پسر عمر بن سعد را نیز کشتند(1).
در اصل این مطلب که مختار عمر بن سعد را کشته اختلافی نیست، ولی اختلاف در این جاست که آیا پس از رفاقت با او و اعتراض محمد بن حنفیه در همان کوفه او را کشت، یا آن که در حال فرار، او را اسیر کردند و آوردند و به فرمان او کشتند.
نقل طبری موافق دلخواه دشمنان است که میگویند مختار کذّاب بوده و ناصر آل محمد نبوده و با دشمنان آنان دوستی و رفاقت میکرده است تا آنکه محمد بن حنفیه بر او ایراد نمود که اگر مختار واقعاً ناصر آل محمد و طالب ثار حسین است، چگونه به قاتل او ابن سعد امان میدهد؟! اما نقل دینوری با اعتبار موافق و مساعد است، زیرا کسی که در برابر آل امیه و آل زبیر از شیعیان سپاهی جمع میکند، اگر براستی ناصر آل محمد نباشد برای سیاست هم که شده باید ابن سعد را زودتر از سایر قاتلان بکشد، نه آن که به او امان دهد و روی تخت نزد خود بنشاند. این عمل با اعتبار مساعد نیست و مختار هم چنین اشتباه سیاسی بزرگی نمینماید خصوصاً آن که عمر بن سعد دارای وجاهت عامه و قوم و عشیرهای در کوفه نبوده که مختار از او وحشت داشته باشد و بخواهد با او بازی کند.
کوتاه سخن، این دو نقل مختلف از روی اشتباه نوشته نشده، بلکه یکی از آن دو مولود سیاست و قطعا دروغ است و راه جمع ندارد و نقل «دینوری» مطابق با اعتبار است. پوشیده هم نماند که اولاً دینوری سالها پیش از طبری فوت نموده وتاریخ او مقدم بر تاریخ طبری است و دوماً سلاطین آل امیه و آل زبیر و اهل کوفه با مختار دشمنی داشته و از دروغ ساختن برای اثبات کذب او و افکندن او از وجاهت عامه کوتاهی نمیکردند.
1) - همان، ص 61.
طبری از ابومخنف نقل میکند که مختار، عبداللّه بن کامل را برای دستگیری حکیم بن طفیل روانه نمود. حکیم جامههای حضرت ابوالفضل العباس را گرفته و به حسین علیهالسلام تیر افکنده بود و میگفت که تیر من به لباس او رسیده و آسیبی به او نرسانده است. عبداللّه بن کامل آمد و او را اسیر نمود. فامیل او نزد عدی بن حاتم طایی رفتند و او را وادار کردند که در حق حکیم شفاعت کند. عدی بن حاتم خود را به عبداللّه بن کامل رساند و شفاعت نمود. عبداللّه گفت: من اختیاری ندارم. قرار بر این شد که عدی نزد مختار برود شاید او را راضی نماید - قبلاً عدی در حق جماعتی که با مختار مخالفت کرده بودند، ولی از لشکر ابن سعد نبودند شفاعت کرده بود و مختار از آنان گذشت کرده بود - شیعه به عبداللّه بن کامل گفتند: ما میترسیم امیر سخن عدی را قبول کند و از حکیم بن طفیل صرفنظر نماید و حال آن که گناه او را تو میدانی، پس بگذار تا او را بکشیم. عبداللّه بن کامل گفت: هرچه میخواهید بکنید. دست حکیم را بسته بودند. به او گفتند: تو جامههای پسر امیرالمؤمنین را برگرفتی! به خدا سوگند تو را زنده برهنه میکنیم تا به چشم خویش ببینی! پس او را برهنه کردند و گفتند: تو حسین را هدف تیر خود قرار دادی! به خدا سوگند ما تو را هدف تیرهای خود قرار میدهیم! پس به قدری به او تیر زدند که بیجان بر زمین افتاد.
از آن طرف عدی بن حاتم بی خبر از این پیشآمد نزد مختار آمد و شفاعت حکیم را نمود. مختار گفت: آیا تو شفاعت قاتلان حسین مینمایی؟! گفت: بر او دروغ بسته شده. مختار گفت: اگر چنین است او را به خاطر تو رها میکنیم. چیزی نگذشت که عبداللّه بن کامل وارد شد. مختار گفت: حکیم چه شد. گفت: شیعیان او را کشتند. مختار گفت: چرا در کشتن او عجله نمودید؟ عدی آمده و در حق او شفاعت میکند - و مختار از کشته شدن او خشنود بود - عبداللّه گفت: شیعه او را
کشتند. عدی گفت: دروغ میگویی. ترسیدی کسی که از تو بهتر است شفاعت مرا قبول کند - مقصود او مختار بود - ابن کامل به عدی بن حاتم ناسزا گفت. ولی مختار او را ساکت نمود. عدی بیرون رفت در حالی که از مختار راضی بود و از ابن کامل شکایت داشت(1).
من نمیدانم چه بگویم. عدی بن حاتم با آن که از بزرگان اصحاب و یاوران امیرالمؤمنین بود، چگونه شفاعت چنین ظالمی را مینماید؟ ! صرف آن که از فامیل او است یا فامیل او از عدی خواستند تا شفاعت نماید که مجوز چنین امری نمیشود. عدی میگوید که بر او دروغ بستهاند، اگر برهنه کردن ابوالفضل العباس توسط او یا تیر زدن او به امام شهید دروغ باشد، بودن او از سپاه ابن سعد که دروغ نیست. آیا صرف بودن او در آن سپاه مجوز کشتن او نمیشود؟ «لعن اللّه امة اسرجت و الجمت و تهیأت و تنقّبت لقتالک یا ابا عبداللّه» آیا به صرف انجام این عمل، از دشمنان و خروج کنندگان بر امام زمان محسوب نشده و کافر نمیشود؟ پس چرا جناب عدی با آن سوابق حسنه، مبادرت به چنین عملی نموده و در حق چنین ظالمی شفاعت نموده است؟ آنچه این امر را سهل مینماید این است که از عدی بن حاتم طایی هیچ نام و نشانی نیست. او نه به امام شهید نامه نوشت و نه به مسلم بن عقیل خدمت کرد. او به توّابین و به مختار هم کمک ننمود و مثل آن که عدی پس از شهادت امیرالمؤمنین با اهلبیت رابطهای نداشته، مگر آن که فعل او حمل بر صحت شود، یعنی بگوییم یا تقیه مینموده و یا براستی در حق این ظالم در اشتباه بوده و گمان نمیکرده که او از لشکر ابن سعد باشد و یا آن که اصل شفاعت نمودن او نزد مختار درست نیست. واللّه العالم بحقایق الامور.
من اگر بخواهم عملیات مختار را با قاتلان امام شرح دهم، مطلب طولانی میشود. اما خلاصه کلام این است که مختار هر یک از قاتلان را که توانست به چنگ
1) - همان، ص 63 - 64.
آورد، اگرچه نیاز به فرستادن لشکر و دستگیر نمودن او بود، چنانکه با شمر و عمر بن سعد همین عمل را انجام داد. و هر کس از قاتلان که فرار میکرد، خانه او را خراب مینمود. اما خانه خراب شدن مخصوص فراریان نبود، بلکه هر کس از سپاه ابن سعد بود خانه خراب شده و اگر دستگیر میشد کشته میشد. اطرافیان هم دستور داشتند که قاتلان را بکشند، لذا چه بسا پیش از رسیدن به نزد مختار او را هلاک میکردند. کلام را در این مقام به ذکر چند امر ختم مینمایم:
اول: مختار جوانمردانه جنگ کرد تا کشته شد و تسلیم حکم مصعب نگردید و آن چند نفر که با او از قصر بیرون آمدند با شرافت کشته شدند و کشته شدن مختار منشأش دست برداشتن قسمتی از لشکریان او از حمایت وی و کشته شدن شیعیان حقیقی او در جنگ اول بود. زیرا عمده لشکریان خوب مختار ایرانیانی بودند که در رکاب «احمر بن شمیط» به استقبال مصعب تا مذار شتافته بودند. و عبداللّه بن وهب جشمی که میمنه سپاه مختار به او سپرده شده بود نزد ابن شمیط آمد و گفت: موالی جماعت زیادی سوار دارند و تو خود پیاده شدهای. من ترس آن دارم که چون جنگ سختی پیش آید آنان که سوار هستند فرار کنند و تو را تنها گذارند، ولی اگر آنان پیاده شوند چارهای جز صبر ندارند و منظور او خیانت به ایرانیان بود. چون آنها به عربها، زیاد آزار رسانده بودند. او میخواست که در صورت شکست سپاه، تمام آنان کشته شوند و راه فراری نداشته باشند. احمر بن شمیط، رئیس سپاه سخن او را باور کرد و خبر از خیانت او نداشت، لذا فرمان داد که ایرانیان (از موالی و عبید) پیاده شوند و نزد او جنگ کنند. پس همگی پیاده شدند. در نتیجه در هنگام شکست، تمامی پیادگان کشته شدند و به جز جمعی از سواران، دیگران نجات نیافتند(1).
از این نقل دانسته میشود که شکست سپاه مختار در اثر خیانت همان
1) - همان، ص 96 - 97.
عبداللّه بن وهب رئیس میسره بوده که اگر ایرانیان سوار بودند، بهتر حمله میکردند و افراد بیشتری از دشمن را میکشتند و در هنگام شکست نیز فرار میکردند و خود را به مختار میرساندند. کشته شدن تمامی این عده موجب شکست مختار گردید و عجب در این است که عبداللّه بن وهب با آن که از شیعیان است، به جهت حمیّت و تعصب عربی بهترین یاوران مختار را به کشتن میدهد.
دوم: من از ابراهیم بن مالک اشتر خشنود نیستم. او اگرچه در اول امر به مختار کمکهای مهمی نمود، ولی پس از رسیدن به سلطنت بر بلاد جزیره، مثل آن که به مختار وفادار نماند. او در موقع جنگ با مصعب به کمک مختار نشتافت و پس از مختار با مصعب رفاقت نمود. این مرد که مختار را در موقع جنگ با مصعب یاری ننمود، از بهترین یاوران مصعب در موقع جنگ با عبدالملک بود و سرانجام در راه سلطنت آل زبیر کشته شد(1). من بسیار در حیرتم که ابراهیم که پسر مالک اشتر بود چگونه با مصعب همراه شد؟ ! مگر نمیدانست آل زبیر دشمنان اهلبیت هستند؟ آیا شیعه بودن پدر خود را فراموش نموده بود، یا دشمن بودن آل زبیر را نمیدانست که جستجو از شیعیان مینمودند و آنان را میکشتند؟ چگونه ابن زبیر اینقدر مورد احترام ابراهیم شد که ابراهیم جان خود را هم فدای او کرد. او که این اندازه به مصعب با وفا بود چرا نسبت به مختار این اندازه بیوفا شد؟!
سوم: مصعب بن زبیر چون مختار را کشت، کف دست او را برید و با میخ به دیوار نزدیک مسجد کوبید. این کف دست به دیوار بود تا آن که نوبت به حجّاج رسید و چشم او به آن کف بریده افتاد، پرسید: این دست کیست؟ گفتند: مختار. پس به فرمان حجّاج دست او را آزاد کردند و برداشتند(2).
طبری ورود حجّاج به کوفه را در سال هفتاد و پنج پس از هجرت(3)و کشته
شدن مختار را در سال شصت و هفت میداند(1).
پس در حدود هشت سال دست بریده مختار به دیوار نزدیک مسجد کوبیده شده بود. آیا در طول این مدّت، دوستان مختار و شیعیان نمیتوانستند آن دست را بردارند و دفن کنند؟! من چنین امری را باور ندارم. گویا این مردمان، غیرت و حمیت و وفا نداشتند! آیا همان ابراهیم پسر مالک اشتر نمیتوانست از مصعب بخواهد که چنین امر مختصری را انجام دهد؟ آیا پس از کشته شدن مصعب و زوال سلطنت آلزبیر، اهل کوفه نمیتوانستند به چنین امری مبادرت کنند؟ چنین مردمان بیحمیّت و بیغیرتی باید به ظلم حجّاج مبتلا بشوند. عجبا! حجاج تا چشمش به دست میافتد، به صرف آن که از یک طایفه هستند (ثقیف) فرمان میدهد که آن را بردارند، ولی تمامی شیعیان اهل کوفه به این اندازه غیرت و حمیت نداشتند که دست چنین مرد بزرگ و شجاعی را که به اهلبیت خدمتها نمود دفن کنند. راستی که هر طایفهای که صفات حمیده را از دست دادند در نزد دوست و دشمن ارزش ندارند.
چهارم: قبر جناب مختار نزدیک قبر حضرت مسلم علیهالسلام است، چنانکه از شیخ اجل ابن نما نقل نمودم و اکنون مزار او در همان محل معروف است. پس شیعیان جوانمرد که به زیارت قبر جناب مسلم مشرف میشوند، مناسب است که این بزرگمرد شیعه و بزرگیاور مسلم بن عقیل را فراموش نکنند و به زیارت قبر او مشرف شوند. به زیارت بروند و قدردانی کنند تا ثابت شود که از محبّان هستند و مانند آن شیعیان که سالها دستِ بریده او را میدیدند و دفن نمیکردند نیستند.
پنجم: باید شخص عاقل از قصص و حکایات عبرت بگیرد و وقایع روزگار برای او پند و موعظه باشد.
«لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاِوُلِی الاَلْبابِ»
1) - همان، ص 93.
«به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است»(1).
باید شیعیان از تاریخ امام شهید علیهالسلام درسهای بسیار یاد بگیرند و پس از اطلاع از شخصیت و روحیات آن سرور، در زندگانی آنان تغییرات فاحشی پیدا شود و قدمهایی به سمت ترقی و تعالی بردارند و هرکس در هر مقام که باشد، باید دین خداوند را حفظ نماید و از دشمنان جلوگیری کند.
«الا وانّ لکلّ مأموم إماما یقتدی به»(2)
«بدان که هرکس را امامی است که بدو اقتدا میکند»
باید ما پیرو ائمه معصومین علیهمالسلام باشیم. چنانکه آن بزرگواران دین اسلام را در هر عصر و زمان حفظ مینمودند، باید ما هم به قدر قوّه خود در برابر دشمنان مقاومت کرده و دین خداوند را حفظ نماییم. در این زمان که مردم بالطبع به سمت بیدینی میشتابند، سزاوار است مردمان با تقوا و متدینی تربیت نماییم و در برابر آنان نگاه بداریم. نباید شیعیان به صرف شنیدن مصائب و گریه بر امام حسین علیهالسلام اکتفا کنند، بلکه شایسته است از اینگونه مجالس که بهترین وسیله تبلیغی شیعیان است، بهترین استفادهها را نمایند. تعلیم مسائل دین و تهذیب اخلاق و پرورش افکار باید در اینگونه مجالس انجام بشود.
باید شیعیان عمل و همت و شهامت و شجاعت و بردباری و آقایی و شکیبایی را از امام حسین علیهالسلام یاد بگیرند. لازم است آنها با ظلم مبارزه کنند و در برابر ظالم خاشع نشوند و در برابر آنها ایستادگی و مقاومت کنند و گمان نکنند که کاخ ظلم باقی میماند. از واژگون شدن سلطنت آل ابو سفیان و از بین رفتن وجاهت آل امیه درک کنند که ظلم پایدار نخواهد ماند. این همان حسین است که او را در بیابانی محصور کرده و خود و اهلبیتش را کشتند و امروز در قلوب اهل عالم جای دارد و
همیشه مردم به سوی او متمایل هستند و زوّار از هر گوشه و کنار به سمت قبر او میشتابند.
این همان حسین است که ملائکه همیشه قبر او را احاطه کردهاند؛ فوجی میروند و فوجی میآیند.
باید شیعیان بدانند که
هر کس با خدا شد خداوند با او است. خداوند یار او و غلبه و پیروزی نصیب او است.
«العاقِبَةُ لِلمُتَّقین»(1)
«فرجام نیک برای پرهیزگران است»
شیعیان! امروز که دین خداوند غریب گشته، به سوی آن بشتابید، و دین را یاری کنید. خود و زنان و فرزندان و خویشان و دوستان خود را وادار کنید که از دین جدا نشوند، و با دین باشند. یاور دین باشند. حافظ دین باشند. میدان را رها نکنید، و از دشمنان نترسید. خود را نبازید. خدای را فراموش نکنید تا امام زمان را از خود خشنود نمایید که اگر چنین کردید خدا با شما خواهد بود:
«اِنْ تَنْصُرُوا اللّه یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ اَقْدامَکُمْ»(2)
«اگر خدا را یاری کنید یاریتان میکند و گامهایتان را استوار میدارد».
عظمت و عزت و وجاهت حسین علیهالسلام را ببینید و به آن بزرگوار اقتدا کنید. مقصد او را دنبال کرده، اعمال او را سرمشق قرار دهید تا با حسین علیهالسلام محشور شوید.
گمان نکنید که کاخ ظلم و سلطنت ظالم و غلبه بیدینان پاینده و پایدار است. عاقبت شام سیاه، روز سفید است. شما از قضایای جناب مختار عبرت بگیرید و
بدانید که اگر کسی طالب حاجتی باشد و در کار خود جدیّت کند و از راهش وارد شود، چه بسا به مقصود برسد.
مختار یک نفر بود. فامیلی نداشت که یاور او باشند. ثروتی نداشت که مردم را به خود جلب نماید. او فقط همتی بزرگ داشت و در راه رسیدن به هدف خویش از حبس و شکنجهها پروا نمیکرد. با آن که در حبس بود از مقصود دور نمیشد و آرزو میکرد که زمانی برسد که قاتلین امام را بکشد و خون فاسدان را بریزد؛ این آرزوی او بود. از سلطنت ظالمین و از کثرت ظالمین نترسید و نهراسید. او مرد عمل بود. دنبال کار را گرفت و شیعیان ستمدیده و ناراضی از ظالمان را دور خود جمع کرد و در وقت مناسب خروج نمود. خانههای قاتلان امام را خراب نمود و کشندگان امام شهید را کشت مگر آنان که فرار کردند و آواره شدند.
این مرد شریف در مدت سلطنت خود (تقریباً یکسال و نیم) بحدّی از ظالمین و جبارین کشت که دلهای شیعیان را خشنود نمود و اهلبیت را از عزا بیرون آورد. به وسیله این جوانمرد، بنیهاشم از چنگال ظلم عبداللّه بن زبیر نجات یافتند و خانههای آنان آباد شد و شادی به خانه اهلبیت وارد گردید و حزن و اندوه بیرون رفت. اینگونه امور، نتیجه جدّیت و فعالیت یک مرد است. مختار از کشته شدن توّابین مأیوس نشد و خود را نباخت و در برابر ظالمین مهیا و مجهز شد و پس از مبارزات بسیار و رسیدن به آمال خود کشته شد و به شهادت رسید. گوارا باد بر او بهشت! از رحمت حق دور مباد و با محمد و آل طاهرین محشور باد!
امروز شیعیان با کثرت عدد و ثروت و توانایی به حدیّ ضعیف الاراده و ضعیف العمل گشتهاند که قابل توصیف نیست. آنان در برابر حوادث به کلی خود را باختهاند. برای خدا به خود آیید و ضعف و زبونی را کنار بگذارید که امام شهید با آن که میدانست کشته میشود و توانایی مقاومت در برابر آن فوج از دشمن را ندارد، چنان آماده جنگ شد و میمنه و میسره و قلب تشکیل داد و خندق کند و
خیمهها را به یکدیگر نزدیک نمود که گویی خود را غالب میبیند، یا در خود قوّه مقاومت و برابری میداند. آیا نباید شیعیان عمل آن امام را سرمشق خود قرار دهند و در پیشآمدها، عجز و زبونی و ضعف و ذلت و خواری را از خود دور سازند؟ شیعیان! به خود آیید و خود را توانا ببینید. در برابر دشمنان ایستادگی کنید. دین خداوند را رها نکنید. امام زمان را فراموش نکنید. خدای را در نظر بگیرید تا خدا با شما باشد.
و الحمد للّه رب العالمین
و الصلوة و السلام علی محمد سید المرسلین
و علی آله الطاهرین
و اللعنة الدائمة
علی اعدائهم
اجمعین
آیات صفحه
«أَطیعُوا اللّهَ وَاِطِیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»··· 76 و 84 و 85
«أَفإنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی اَعْقَابِکُمْ».··· 86
«العاقِبَةُ لِلمُتَّقین»··· 658
«الَلّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ توتِی المُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمّنْ تَشاءُ»··· 138 و 313
«اللّهُ یَتَوفَّی الأَ نْفُسَ حینَ مَوْتِها»··· 536 و 550
«اَلَمْ تَرَ اِلَی الْمَلاَءِ مِنْ بَنی إِسْرائیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إذْ قالُوا لِنَبیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً...»··· 75
«النَّبِیُّ اَوْلی بِالْمؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»··· 76
«إنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ».··· 270
«إنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعیرِ»··· 571
«اِنَّ اللّه لایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرینَ»··· 61
«اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ»··· 155 و 222 و 225 و 227 و 233 و 641
«اِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیْثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ»··· 367 و 658
«إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لانُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَلاشُکُورا».··· 61
«خَسِرَ الدُّنْیا وَالاْخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ»··· 337
«ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَهَلْ نُجازی إلاَّ الْکَفُورَ».··· 251
«رَبِّ أَنّی یَکُونُ لی غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتی عاقِرٌ»··· 39
«رَبِّ هَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ»··· 39
«فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ اِنّکَ بِالْوادِ الْمُقدَّسِ طُویً»··· 229
«فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الاَْبْصار».··· 100 و 138 و 224 و 256 و 422 و 512
«فَلِلّه الحُجَّةُ البالِغَةُ».··· 27
«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمابَدّلُوا تَبْدِیلاً»».··· 300 و 363
«قل لا اسئلکم علیه اجرا الاّ المودّة فی القربی»··· 168
«لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاوُلی الالبابِ»··· 656
«ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَلا فی اَنْفَسِکُمْ اِلاّ فی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ...»··· 546 و 551
«ما أصابَکُم من مُصیبَةٍ فَبما کَسَبَتْ أیدِیکُمْ وَیَعْفُو عَنْ کَثیر»··· 547 و 551
«وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها».··· 56
«وَالعَافِینَ عَنِ النّاسِ».··· 58
«وَالکاظِمینَ الْغَیظ».··· 58
«وَاللّهُ یُحِبُّ المُحسِنینَ».··· 58
«وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ».··· 43
«وَرَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ»··· 113
«وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إنّ عَذابی لَشدیدٌ»··· 65
«لِکَیْلا تأسوا عَلی ما فاتَکُمْ وَلا تَفْرَحُو بما آتاکُم وَاللّهُ لا یُحِبُ کلّ مُخْتالٍ فَخُور»··· 551
«ولا یحسبنّ الذین کفروا أنّما نُملی لهم خیرٌ لأنفسهم إنّما نملی لهم...».··· 423
«وَما أصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ اَیْدِیکُمْ»··· 551
«وَما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإذْنِ اللّه»··· 536
«وَمَثَلَهُ کَمَثَلِ الشّیْطانِ إذْ قالَ لِلإِنْسانِ اُکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قالَ إنّی بَرِیءٌ مِنْکَ»··· 374
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ للْمُؤمِنینَ وَلا یَزیدُ الظّالِمینَ إِلاّ خَساراً»··· 38
«وَیأبَی اللّهُ إلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ»··· 115 و 581
«یا وَیْلَتی ءَأَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلی شَیْخاً إنَّ هذا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ»··· 39
«یُریدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأَْواهِهِمْ»··· 32 و 554
روایات صفحه
أتأمرونی أن أطلب النصر بالجور فیمن ولّیت علیه؟··· 101
أتنکُت بقضیبک فی ثغر الحسین!··· 212
اثنی علی اللّه تبارک و تعالی أحسن الثناء··· 415
احتسب نفسی و حماة اصحابی··· 272
أخبرونی، أتطلبونی بقتیل منکم قتلته؟··· 201
أصابکم حاصب ولا بقی منکم آثر، أَبعد إیمانی باللّه و جهادی مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 246
ألا وإنّ الدعیّ بن الدعیّ قد رکز بین اثنتین،··· 431
الا وانّ لکلّ مأموم إماما یقتدی به··· 657
ألست أولی بکم من أنفسکم؟ قالوا: بلی. قال: من کنت مولاه فعلی مولاه،··· 81
اللهم احصهم عدداً، واقتلهم بدداً ··· 493 و 499
اللّهم احکم بیننا وبین قوم کذبونا وغرونا وخذلونا وقتلونا··· 361
اللّهمّ أمسک عنهم قطرالسماء، وامنعهم برکات الأرض،··· 252 و 361
اللهم انک تعلم أنّه لم یکن الذی کان منّا منافسة فی سلطان··· 78
اللهم انی استودعک اهلی وولدی اللهم احفظنی فیهم.··· 600
اللّهم ربّ السموات السبع و ما أظللن، والأرضین السبع وما أقللن،··· 142
اللهم سدد رمیته و اجعل ثوابه الجنة··· 452 و 453
اللهم فإن متعتهم إلی حین ففرقهم فرقاً··· 493
اللّهم لاتجعلنی من المعارین، ولاتخرجنی عن حدّ التقصیر··· 155
أمّا بعد، فالحمدللّه الّذی قصم عدوّک الجبّار العنید··· 182
املکوا عنی هذا الغلام لایهدنی فإننی أنفس بهذین...··· 32
انّ آل اُمیّة - لعنهم اللّه - ومن أعانهم علی قتل الحسین علیهالسلام ··· 408
إنّ الحسین بن علی بن أبی طالب علیهالسلام دخل یوماً الی الحسن علیهالسلام فلمّا نظر إلیه··· 389
انّ اللّه لم یجعل لقاتله حجة ولا لخاذله معذرة··· 604
أنا مدینة العلم و علیّ بابها··· 198
إنّا ندعوکم إلی نصرهم، وخذلان الطاغیة عبید اللّه بن زیاد،··· 183 و 210
انبئت بسرا قد اطلع الیمن و إنّی واللّه لأظنّ هؤلاء القوم··· 249
انما ندعوک الی امر قد اجمع علیه رأی الملاء من الشیعة··· 611
إنّه قد نزل من الأمر ما قد ترون، وإن الدنیا قد تغیّرت و تنکّرت··· 208
أین الّذین زعموا أنّهم الراسخون فی العلم دوننا کذباً وبغیاً علینا··· 79
أیّهاالناس! إذ کرهتمونی فدعونی أنصرف عنکم إلی مأمنی من الارض··· 199
أشهد أنّک لم تهن و لم تنکل، وأنّک مضیت علی بصیرة من أمرک مقتدیاً بالصالحین··· 411
بسم اللّه الرحمن الرحیم، من الحسین بن علی إلی محمّد بن علی··· 404
بعداً لقوم قتلوک ومن خصمهم یوم القیامة فیک جدّک··· 493
تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین علیهالسلام و اصحابه... و أیقنوا أن لا یأتی الحسین علیهالسلام ··· 405
تقتله الفئة الباغیة··· 35
ثمّ دعا مسلم بن عقیل فسرّحه مع قیس بن مسهر الصیداوی··· 267
حب الدنیا رأس کل خطیئة··· 154
دع ما یریبک الی ما لا یریبک.··· 614
دعونی والتمسوا غیری، فإنّا مستقبلون أمرا له وجوه وألوان··· 172
ذات کربٍ و بلاء··· 37
رضی اللّه عنهم بکربلا، واجتمع علیه خیل أهل الشام وأناخوا علیه··· 405
صاحب الحاجة لم یکرم وجهه عن سؤالک فاکرم وجهک عن رده··· 56
صاحبکم یطیع اللّه وأنتم تعصونه، وصاحب أهل الشام یعصی اللّه وهم یطیعونه··· 93
عباداللّه! إنّی عُذتُ بربّی و ربّکم أن ترجُمون··· 430
غداً ترون أیّامی ویکشف لکم عن سرائری وتعرفوننی بعد خلوّ مکانی··· 179
فإذا کان عند الحرب فأیّ زاجر و آمر هو ما لم··· 319
فإن أردتَ أن یستقیم لک من قبلک فخذهم بالجماعة··· 183
فإن استقمتم هدیتکم وان أعوججتم قوّمتکم،··· 180
فإنّی لا أعلمُ أصحاباً أوفی و لا خیراً من اصحابی··· 41
فتداکّوا علیّ تداکّ الإبل الهیم یوم وردها··· 171
فسحقا لمن بدّل بعدی.··· 105 و 106
فقال الحسین علیهالسلام اللّهم امته عطشاً··· 402
فلعمری ما الإمام إلاّ العامل بالکتاب··· 210
فنعم الصابر المجاهد المحامی الناصر و الأخ الدافع عن أخیه··· 482
فیاعجباً عجباً! واللّه یمیت القلب ویجلب الهمّ من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم··· 96
قتل اللّه قوماً قتلوک··· 471 و 493
قتل اللّه قوماً قتلوک یا بنیّ ! ما أجرأهم علی الرحمان··· 471
کلّ الجزع والبکاء مکروه سوی الجزع والبکاء علی الحسین علیهالسلام ··· 72 و 565
لایحبک منافق ولایبغضک مؤمن··· 112
للّه أنتم! أما دین یجمعکم ولا حمیة تشحذکم؟··· 97
لولا التقی لکنت ادهی العرب.··· 535
لی اُسوة بما یُصنع بالحسین علیهالسلام ··· 73
لیسملان اعینکم ویقطّعان أیدیکم وأرجلکم ویمثّلان بکم··· 184
مرّ علی علیهالسلام بکربلا فی اثنین من اصحابه قال:··· 586
من بلغه عن النبی شیء من الثواب فعمله کان له ذلک الثواب··· 575
من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّة··· 83
ناصح للمسلمین مجاهد فی سبیلاللّه ولیّ أولیاء اللّه وعدوّ اعداء اللّه.··· 85
واللّه لا أکون کالضبع، تنام علی طول اللدم حتّی یصل إلیها طالبها··· 174
واللّه لولا رجائی الشهادة عند لقائی العدو··· 178 و 261
وأَنا اَدعوکم إلی کتاب اللّه وسنّة نبیّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 105
وانتقم لنا من هؤلاء الظالمین··· 493
وانک ان شخصت من هذه الارض انتقضت علیک العرب··· 630
وانی واللّه لاظن انّ هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم··· 94
واهاً لکِ ایتهاالتربة! لیحشرن منک قوم یدخلون الجنّة بغیر حساب.··· 36
وخیانتکم و بصلاحهم فی بلادهم وفسادکم··· 95
وقد بعثت إلیکم أخی و ابن عمّی وثقتی من أهل بیتی··· 266
وقد کنت أمرتکم فی هذه الحکومة أمری، ونخلت لکم مخزون رأیی··· 248
ولکن لا رأی لمن لایطاع··· 102
ومنه إیثاره بدین اللّه، ودعاؤه عباداللّه إلی ابنه یزید المتکبّر الخمیر··· 187
وهم أکثر وامکر وأنکر، ونحن أفصح وأنصح وأصبح··· 107
هذا یوم نصرتم فیه بالحمیة··· 103
یا اهل الکوفة! یا قتلة علی! و یا خذلة الحسین! إن المعتز بکم لمغرور··· 258
یارب إنّا قد خذلنا ابن بنت نبیّنا، فاغفر لنا ما مضی منّا··· 275
1 - مقاتل الطالبیین: ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی، چاپ دوّم، 1385ق، دار الکتاب.
2 - الاحتجاج: ابی منصور احمد بن علی الطبرسی، چاپ اوّل، 1413ق، انتشارات اسوه قم، بهادری
و هادی به.
3 - ریحانة الادب: میرزا محمد علی مدرسی، چاپ سوّم، 1346ش، کتابفروشی خیام تبریز.
4 - الکافی: ابی جعفر محمد بن یعقوب الکلینی الرازی، چاپ سوّم، 1367ش، دار الکتب الاسلامیه،
علی اکبر غفّاری.
5 - مروج الذهب: ابی الحسن علی بن الحسین المسعودی، چاپ دوّم، 1404ق، دار الهجره قم.
6 - شرح نهج البلاغه: عزّالدین ابو حامد [ابن ابی الحدید]، چاپ اول، 1378ق، احیاء الکتب العربیة، محمد ابوالفضل ابراهیم.
7 - تاریخ الطبری: محمد بن جریر الطبری، چاپ دوّم، 1387ق، دار التراث بیروت، محمد ابوالفضل ابراهیم.
8 - بحار الانوار: محمد باقر مجلسی، چاپ سوّم، 1398ق، المکتبة الاسلامیه ایران، محمد باقر بهبودی.
9 - کمال الدین و تمام النعمة: ابی جعفر محمد بن علی القمی الصدوق، چاپ دوّم، 1416، النشر الاسلامی قم، علی اکبر غفّاری.
10 - وقعة صفّین: نصر بن مزاحم المنقری، دوّم، 1382ق، مکتبة المرعشی النجفی، قم، عبدالسلام محمد هارون.
11 - الارشاد: ابی عبداللّه محمد بن محمد الشیخ المفید، چاپ اوّل، 1413ق، المؤتمر العالمی
لالفیة المفید، آل البیت.
12 - اللهوف علی قتلی الطفوف: علی بن سعد الدین [ابن طاووس]، چاپ دوم، 1375ش، دار الاسوه، فارس حسون.
13 - المغازی: محمد بن عمر الواقدی، 1405ق، نشر دانش اسلامی، مارسون جونس.
14 - مناقب آل ابی طالب: ابی جعفر محمد بن علی [ابن شهر آشوب]، انتشارات علامه قم.
15 - کشف الغمه: ابی الحسن علی بن عیسی اربلی، 1401ق، دار الکتاب الاسلامی، بیروت، رسولی محلاتی.
16 - تفسیر عیاشی: محمد بن مسعود سمرقندی، المکتبه الاسلامیة تهران، رسولی محلاتی.
17 - التهذیب: ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، چاپ سوّم، 1390ق، دار الکتب الاسلامیه تهران، حسن موسوی خرسان.
18 - اعلام الوری: ابو علی فضل بن حسن الطبرسی، چاپ اول، 1417ق، آل البیت لاحیاء التراث قم، آل البیت.
19 - صحیح البخاری: ابی عبداللّه محمد بن اسماعیل النجاوی، چاپ اول، 1400ق، احیاء التراث العربی، بیروت، محب الدین الخطیب.
20 - سنن ترمذی: ابو عیسی محمد بن عینی سوره الترمذی: 1414ق، دار الفکر بیروت، صدقی محمد جمیل العطار.
21 - عبقات الانوار: میر حامد حسین موسوی نیشابوری، 1340ش، مؤسسه نشر نقاش مخطوطات اصفهان.
22 - تاریخ الخلفاء: جلال الدین عبدالرحمن بن ابیبکر [السیوطی]، چاپ اول، 1412ق، مؤسسة عزالدین، رحاب خضر عکّاوی.
23 - غیبت نعمانی: محمد بن ابراهیم نعمانی، مکتبة الصدوق، تهران، عل اکبر غفّاری.
24 - بصائر الدرجات: ابوجعفر محمد بن حسن الصفار، دوّم، 1374ش، مؤسسه اعلمی تهران.
25 - نجم الثاقب: میرزا حسین طبرسی نوری، چاپ دوّم، 1377ش، مسجد مقدس جمکران.
26 - الجمل: ابی عبداللّه محمد بن محمد [الشیخ المفید]، چاپ دوّم، 1416ق، مکتب الاعلام الاسلامی، علی میر شریفی.
27 - امالی: ابی جعفر محمد بن علی القمی [الصدوق]، اول، 1417ق، مؤسسة البعثة، قم، ناشر.
28 - امالی: ابی جعفر محمد بن الحسن [الطوسی]، چاپ اوّل، 1414ق، مؤسسة البعثة قم، ناشر.
29 - علل الشرایع: ابی جعفر محمد بن علی القمی [الصدوق]، مکتبة الداوری قم، افست از مکتبة الحیدریة النجف.
30 - وسائل الشیعه: محمد بن الحسن [الحر العاملی]، چاپ پنجم، 1401ق، مکتبة الاسلامیة تهران، ربانی شیرازی.
31 - کامل الزیارات: جعفر بن محمد [قولویه]، چاپ اوّل، 1417ق، نشر الفقاهة، جواد قیّومی.
32 - ثواب الاعمال: ابی جعفر محمد بن علی القمی [الصدوق]، کتابفروشی صدوق، علی اکبر غفّاری.
33 - اخبار الطوال: ابی حنیفه احمد بن داود دینوری، منشورات شریف الرضی، عبدالمنعم عامر.
34 - مستدرک الحاکم: ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه الحاکم النیسابوری، چاپ اوّل، 1411ق، دار الکتب العلمیة بیروت، مصطفی عبدالقادر.
35 - الدروس الشرعیة: محمد بن مکّی العاملی [شهید اوّل]، چاپ اول، 1414، النشر الاسلامی [جامعه مدرسین قم]، ناشر.
36 - قرب الاسناد: ابوالعباس عبداللّه الحمیری، چاپ اوّل، 1413، دار احیاء التراث قم، آل البیت.
37 - تفسیر القرآن العظیم: ابی الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، چاپ اول، 1418ق،
دار طیّبه سعودی.
38 - عمدة الطالب: جمال الدین، احمد بن علی الحسین [ابن عتبة]، 1417، مؤسسه انصاریان قم.
39 - الامامة والسیاسة: ابی محمد عبداللّه بن مسلم [ابن قتیبه دینوری]، 1387ق، مؤسسة الحلبی القاهرة، طه محمّد الزینی.
40 - الشافی فی الامامة: الشریف المرتضی، چاپ دوم، 1410ق، مؤسسة الصادق علیهالسلام ، تهران، عبدالزهراء خطیب.
41 - عیون اخبار الرضا: ابی جعفر محمد بن علی القمی [الصدوق]، 1390ق، منشورات اعلمی تهران افست از مطبعة الحیدریة النجف.
1 - در کربلا چه گذشت
2 - نجم الثّاقب
3 - خزائن الأشعار جوهری
4 - خوشههای طلایی
5 - در جستجوی قائم علیهالسلام
6 - یاد مهدی علیهالسلام
7 - عقد الدّرر
8 - کلّیات مفاتیح الجنان
9 - منتخب المفاتیح
10 - هدیه احمدیه
11 - تاریخچه مسجد مقدّس جمکران
12 - زیارت ناحیه مقدّسه
13 - کرامات المهدی علیهالسلام
14 - در جستجوی نور
15 - آخرین خورشید پیدا
16 - فدک ذوالفقار فاطمه علیهاالسلام
17 - اعتکاف، تطهیر صحیفه اعمال
18 - امامت و غیبت از دیدگاه علمِ کلام
19 - غیبت، ظهور، امامت
20 - اهمیّت اذان و اقامه و ...
21 - پرچمدار نینوا
22 - حضرت مهدی علیهالسلام فروغ تابان ولایت
23 - از زلال ولایت
24 - مهدی موعود علیهالسلام
25 - انتظار بهار و باران
26 - ناپیدا ولی با ما
27 - علی علیهالسلام مروارید ولایت
28 - خصایص زینبیّه علیهاالسلام
29 - گفتمان مهدویّت
30 - انتظار و انسان معاصر
31 - مفرد مذکر غایب
32 - سیمای امام مهدی علیهالسلام در شعر عربی
33 - ... و آنکه دیرتر آمد
34 - سرود سرخ انار
35 - منشور نینوا
36 - سحاب رحمت
37 - زندگی پس از مرگ
38 - وظایف منتظران
39 - تاریخ امیر المؤمنین علیهالسلام (2 جلد)
40 - عطر سیب
41 - سقا خود تشنه دیدار
42 - مهر بی کران
43 - نشانههای ظهور او
44 - دلشده (در حسرت دیدار دوست)
45 - علی علیهالسلام و پایان تاریخ
46 - تجلیگاه صاحب الزمان علیهالسلام
47 - منازل الاخرة
48 - مشکات الانوار
49 - ینابیع الحکمة
50 - گنجینه نور و برکت
51 - تاریخ سید الشهداء علیهالسلام
52 - داستانهایی از امام زمان علیهالسلام
انتشارات مسجد مقدّس جمکران
در مراکز استانها و شهرستانهای سراسر کشور نمایندگی فعال میپذیرد
واحد پاسخ به سؤالات مسجد مقدّس جمکران
آماده پاسخگویی به سؤالات و مشکلات اخلاقی، تربیتی، اجتماعی، فقهی و اعتقادی شما عزیزان میباشد. میتوانید سؤالات خود را به آدرس: قم / صندوق پستی 617 واحد تحقیقات فرهنگی مسجد مقدس جمکران ارسال نمایید. شایان توجه است که مطالب و نامههای عزیزانی که با این صندوق پستی مکاتبه مینمایند، به منزله اَسرار ایشان بوده، و در حفظ و نگهداری آنها کاملاً دقت و مراقبت خواهد شد.