ghaemiyeh.com
سرشناسه : سبحاني تبريزي، جعفر، - ۱۳۰۸
عنوان و نام پديدآور : مرزهاي توحيد و شرك در قرآن/ نگارش جعفر سبحاني؛ ترجمه مهدي عزيزان
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۲۳۷
شابك : 964-6293-88-3۱۰۰۰۰ريال ؛ 964-6293-88-3۱۰۰۰۰ريال ؛ 964-6293-88-3۱۰۰۰۰ريال ؛ 964-6293-88-3۱۰۰۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : اصل كتاب دو نام دارد "التوحيد و الشرك في القرآن الكريم" و "بحوث قرآنيه في التوحيد و الشرك يبحث..."
يادداشت : چاپ دوم: ۱۰۰۰۰ :۱۳۸۰ ريال
يادداشت : كتابنامه: ص. ۲۳۱ - ۲۲۵؛ همچنين بهصورت زيرنويس
موضوع : توحيد -- جنبههاي قرآني
موضوع : شرك -- جنبههاي قرآني
شناسه افزوده : عزيزان، مهدي، مترجم
رده بندي كنگره : BP۱۰۴/ت۹ س۲۳۰۴۱ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵۹
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۶۹۱
برخورد و تضارب انديشهها، شرط لازم براى تكاپوى انديشهها است. از به هم پيوستن پرسش و پاسخ، فرزند فرخنده دانش زاده مىشود و افكار آماده، به بارگاه رشد و كمال مىرسند. پرسشها و نقدها نه مانند باد پاييزىاند كه باعث خزان برگ و بَر درخت دانش شوند، بلكه مانند نسيم بهارىاند كه دانههاى خفته در خاك يا گياهان تازهرسته را، به رستن و شكفتن و برگ و بار مىنشانند.
البته و صد البته اين همه در صورتى است كه پرسش و پاسخ و تضارب انديشهها با هدف فهم حقيقت صورت گيرد و از مسير درست جدال احس راه بگذراند. امّا آنجا كه هدف، چيرگى بر حريف مقابل و با ابزار جدال جاهلانه باشد، به جاى علم و انديشه، كينهها و دشمنىها شعله مىگيرد و خرمن انديشهورزان را مىسوزد.
تعصبات ملّى و نحلهاى و يا انگيزههاى ناپاك سياسى، گاه از پشت پرده نقش مىآفريند و مباحثات زلال علمى را گلآلود مىكند. در ا ين ميان، عالمان امين و خردمندانند كه بايد هوشمندانه راه مباحثات علمى ار از چاه منازعات سياسى و عصبى باز شناسند و جهاد مقدّس خود را به غنيمت ناچيز دنيا نفروشند.
نقدها و پرسشهايى كه پيرامون برخى اعتقادات اسلامى مانند توسل، طلب شفاعت، زيارت قبور، بنا بر قبور و ... مطرح شده است، زمينهاى را براى حلّ بعضى گرهها و يا تفصيل برخى مجملها فراهم آورده است.
اين كتاب كه به خامه استوار استاد بزرگوار و نويسنده گرانقدر حضرت آيةاللَّه سبحانى در اين زمينه تدوين و تأليف گرديده، از جمله گامهاى است كه در اين ميدان برداشته شده است. گرچه ايشان تاكنون كتابهاى متعددى در اين زمينه نگاشتهاند كه هر كدام از زاويهاى برجسته و مفيد و مؤثر بوده است، امّا كتاب حاضر را مىتوان از جهت جامعيت مطالب، اتقان استدلالها با استفاده از منابع شيعى و سنّى و نيز اختصار و حج كم، بهترين آنها شمرد. پيراسته بودن اين اثر از نيش طعن و استخفاف، و آراسته بودن آن به زبان شيرين آيات و روايات و استدلالهاى متقن بر اساس آن دو، نويسنده را در رسيدن به هدفش كه همانا رفع سوء تفاهمها و نزديك ساختن دلهاى مسلمانان به يكديگر است، كامرواتر ساخته است.
اميد آن كه تلاش ناچيز اين بنده، مقبول درگاه كريم منّان و مورد پسند ارباب فهم و كمال، واقع شود.
الهى چنان كن سرانجام كار
تو خشنود باشى و ما رستگار
مهدى عزيزان
قم- مؤسسة امام صادق عليه السلام
آذر 1379/ رمضان 1421
الحمد للَّه ربّ العالمين، و الصلاة و السّلام على سيدالمرسلين وآله و صحبه المنتجبين.
كتابى كه پيش روى شماست، مباحث فشردهاى پيرامون توحيد و شرك در قرآنكريم است كه به نسل رو به رشد و فرزندان امت اسلامى تقديم مىكنيم. بدان اميدكه گامى در راه حفظ كيان و وحدت كلمه مسلمانان و نجات آنان از چنگال شرك و راهنمايى به دژ مستحكم توحيد برداشته باشيم.
همان طور كه مىدانيد هدف برتر تمامى انبياء الهى، ستيز با شرك و ويران نمودن پايگاههاى شركآلوداست.
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ امَّةٍ رسولًا أَنِ اعْبُدوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ).(1)«ما در هر امتى رسولى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد و از
1) نحل/ 36.
طاغوتاجتناب كنيد».
مسئله توحيد و شرك از مسايل مهم عصر ما به شمار مىرود، به ويژه آنكه دستمايهاى براى گسستن وحدت مسلمانان و صفوف آنان شده است. بنابر اين بر هر مسلمانىحفظ توحيد كلمه و مستحكم ساختن روابط خود با برادران دينى، واجب و لازم است.
پيرامون اين موضوع، در ضمن يك مقدمه و فصولى چند سخن خواهيم گفت.
*** بيشترين سخن در اين كتاب درباره «توحيد در عبادت» است، آنهم نه درباره اصل كلّى آن كه مورد اتّفاق همه مسلمانان است، بلكه درباره مواردى كه تصوّر شده كه انجام آنها با اين اصل كلى هماهنگ نيست و به اصطلاح علما و دانشمندان، گفتگو درباره كبراى قياس (ايّاك نعبد) نيست، بلكه سخن درباره موضوعاتى است كه تصور شده از مصادق پرستش خداست.
مؤلّف
اسلام بر دو كلمه اساسى مبتنى است:
«كلمه توحيد»، يعنى؛ شهادت بر وحدانيت خداوند (لا اله الّا اللّه) و نفى الوهيت و ربوبيت غير خداوند.
«توحيد كلمه»، يعنى؛ اعتصام به حبل المتين الهى و خوددارى از تفرقه و تشتت در موردمسايل حاشيهاى كه- در اكثر موارد- ارتباطى با گوهر اسلام و اساس آن ندارد.
اين قرآن است كه ما را به وحدت و حفظ كيان اسلام مىخواند و مىفرمايد:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لاتَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَالَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُم فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفاحُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلِّكُمْ تَهْتَدُونَ). (1)
1) آل عمران/ 103.
«و همگى به ريسمان خدا [قرآن و اسلام و هرگونه وسيله وحدت] چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمتِ بزرگ خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد و به بركتِ نعمت او برادرشديد و شما بر لب حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد. اين چنين خداوند آيات خود را براى شما آشكار مىسازد، شايد پذيراى هدايتشويد».
با بررسى و دقت در گفتار و رفتار رسول گرامى اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، اهتمام جدى آن حضرت را بر توحيد كلمه و حفظ وحدت مسلمانان مشاهده مىكنيم. وحدت؛ ضامن نيرومندى، آسايش و بهروزى است و تفرقه؛ سياهچال سستى، دشمنى و اضمحلال است.
ما در بيان گفتار و رفتار آن حضرت در اين زمينه، به ذكر نكات ذيل بسندهمىكنيم:
الف: وقتى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وارد مدينه شدند، اوس و خزرج پروانهوار گرد ايشان مىگرديدند. اين دو قبيله، سنگ بناى دعوت اسلام بودند، امّا تا چندى پيش (قبل از پذيرش اسلام) جنگهاى ويرانگرى بين آنان درگرفته و غبار كينه و دشمنى در بينشان پراكنده بود. در چنين شرايطى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وارد مدينه شده و ضرورت حل اختلاف و نزديك كردن اين دو قبيله به يكديگر را احساس مىكند. با اين هدف، اقدام به ايجاد اخوّت و دوستى بين ايندو، از طريق بستن عقد اخوّت بين آنان مىكند، تا ريشه اختلاف خشكيده و
خاطرات حوادث گذشته از ذهنها زدوده شود. (1)ب. مسلمانان در جنگ با قبيله بنى مصطلق به پيروزى رسيدند و پيامبر منبع آب آنان را [كه در آن روزگار رگ حياتى جنگجويان محسوب مىشد] در اختيار گرفت. در همين حال نزاعى بين دو نفر از مهاجرين و انصار در گرفت و هر يك، دوستان مهاجر و انصار خود را به يارى طلبيد. فرياد آنان به گوش پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد.
حضرت بلافاصله فرمودند: دعوها فانّها منتنة ....(2)«يارى خواهى از قبيله كارى فاسد و آزار دهنده است».
يعنى؛ كمكخواهى از طائفه، كلمه خبيثهايست كه بازمانده دوران جاهليت است و خداوند مؤمنين را برادر يكديگر و اعضاء حزب واحدى قرار داده است. پس بايد هر دعوتى در هرزمان و مكان در جهت مصالح اسلام و عموم مسلمانان صورت گيرد، نه در جهت منافع گروهى خاص بر عليه گروه ديگر. هر كس به رسم دوران جاهليترفتار كند، در اسلام مورد سرزنش و نكوهش است.
بنابراين، پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم هر گونه دعوتى را كه موجب گسستن مسلمانان و از همپاشى وحدت آنان شود، دعوتى فاسد ناميدند،
چرا كه موجبفروريختن اساس موجوديت اسلام مىگردد.
ج. هنگامى كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وارد مدينه شد، دو قبيله اوس وخزرج پيرامون او گرد آمدند. شاسابنقيس كه سينهاش مالامال از كينه مسلمانان بود، با جمعى از اصحاب رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه در مجلسى دوستانه با يكديگر به گفتگو پرداختهاند روبرومىشود. با ديدن اين صحنه كه نشانگر انس و الفت آنان و تلاش براى رفع مشكلات بر محور اسلام- پس از دشمنىهاى ديرينه جاهلى- بود خشم او به جوش آمد. با خود گفت: قوم بنى قيله در اين سرزمين گرد هم آمدهاند، به خدا قسم، تا وقتى كه آنان بايكديگرند خاطر آسودهاى نخواهيم داشت.
او با هدف ايجاد اختلاف بين اين دو قبيله، از جوانى يهودى كه آمد و شدى با اوس و خزرج داشت، خواست كه بهميان آنان رود و در جلسه آنان شركت كند و روز «بُعاث» را يادآورى كند. (يعنى همان روزى كه اوس و خزرج با يكديگر جنگيدند و اوس بر خزرج پيروز شد. در آن زمان، رئيس قبيله اوس «حضير بن سماك اشهلى» و رئيس قبيله خزرج «عمروابن نعمان بياضى» بود كه هر دو در اين جنگ كشته شدند).
جوان يهودى به جمع اوس و خزرج وارد شد و از خاطرات زد و خورد آنان در دوران جاهليت سخن گفت و تعصّب جاهلى را در آنان زنده كرد، تاجايى كه آماده درگيرى با يكديگر شدند و او همچنان
آتش فتنه را شعله ورتر مىكرد.
اين خبر به پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد. آن حضرت با جمعى از مهاجرين به سوى آنان حركت كرد. وقتى به جمع آنان رسيد، فرمود:
«اىمسلمانان! خدا را؛ خدا را در نظر داشته باشيد. آيا درحالى كه من در ميان شماهستم، به رسم جاهليت رفتار مىكنيد؟! اكنون خداوند شما را به اسلام هدايت نموده؛ به وسيله اسلام شما را گرامى داشته؛ و از فرهنگ جاهلى گسسته؛ از كفر رهانيده و دلهاى شما را به يكديگر پيوند زده است». (1)سخنان پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در جان آنان اثر كرد و دريافتند كه نزاع آنان نزاعى شيطانى است. لذا از كرده خود پشيمان و از درگيرى منصرف شدند.
سخنان پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، پرده از توطئه يهود برداشت و آتشفتنه را در نطفه خفه كرد و در قلب مؤمنين ريشه دوانيد و آنان را برادر و دوست يكديگر ساخت.
اين ماجرا و حوادث فراوانى مانند آن، حكايت از تلاش فراوان دشمناناسلام براى از بين بردن وحدت مسلمانان و رخنه در صفوف متحد آنان دارد. اگر در زمان پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يك يا دو نفر مانند شاس ابن قيس يهودىبود، اكنون صدها و بلكه هزاران نفر مانند او هستند كه
1) سيره نبوى: 1/ 555 و 556. چاپ سال 1375 ه.
نيروهاى شيطانى خود را سازمان داده تا از طريق طرح مسايل حاشيهاى و جزيى، گرايشات قومىمسلمانان را تشديد كنند و صفوف يكپارچه آنان را درهم شكنند.
امروزه شيوههاى دشمنان اسلام براى فتنه انگيزى در بين مسلمانان، متعدد و بى شمار است و مطابق با شرايط و جوامع مختلف، نقشههاى گوناگونى ترسيم كردهاند. لذا عقل سالم حكم مىكند كه بايد مسلمانان به تحكيم صفوف و وحدت كلمه خود بپردازند تا بتوانند در مقابل اين توطئهها ايستادگى نمايند.
مسئله توحيد و مبارزه با شرك، از عمدهترين مسايلى است كه هدف اوليهانبياء و رسولان الهى و مصلحان بزرگ بوده است. توحيد؛ سمبل اسلام و رمز عزت و سرفرازى مسلمانان است.
با اين حال، چنانچه در خلال مباحث آينده خواهيد ديد، متأسفانه برخىمسايل حاشيهاى و جزيى، ابزارى براى بروز اختلاف و تشتّت در بين مسلمانان شده است. ما در اين كتاب فشرده، كوشيدهايم نظر قرآن كريم را در زمينه اينمسائل جويا شويم و از مشعل نورانى سنّت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه همه مسلمانان آن را به عنوان منبع دوم دين اسلام پس از قرآن كريم مىدانند، بهرهگيريم.
در پايان، مسلمانان را به رعايت نمودن دعوت قرآن كريم مىخوانيم كه:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَلاتَفَرّقُوا).
مسلمانان امت واحدى هستند كه خداى يگانه، كتاب آسمانى واحد و دينو شريعت يكسان، آنان را گرد هم آورده است و عوامل وحدت آفرين در بين آنان، بسيار بيشتر از عوامل تفرقه انگيز مىباشد.
آنان چنانند كه «شاعر اهرام» سروده است:
انّا لتجمعنا العقيدة امَّة
و يؤلف الاسلام بين قلوبنا
و يضمّنا دين الهدى اتباعاً
مهما ذهبنا فى الهوى اشياعا
«عقيده دينى از ما امّتى يگانه پديد آورده و دين هدايت، ما را پيروانى منسجم ساخته است».
«اسلام، دلهاى ما را به يكديگر پيوند زده است، هر چند در زندگى به صورت گروههاى مختلفى باشيم».
جعفر سبحانى
ايمان؛ عبارت است از اعتقاد به خداوند، جهان آخرت، نبوت و رسالتپيامبر گرامى اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم.
اين سه، تشكيل دهنده اركان ايمانند و ساير عقايد به گونهاى به آنها باز مىگردد.
از آنجا كه از پيامبر گرامى اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم معارف گستردهاى بر جاى نمانده تابتوان با جمع آورى آنها به تمامى آنها اعتقاد يافت، انديشمندان دينى معارف بر جاى مانده از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را به دو بخش تقسيم كردهاند:
بخشاول؛ معارفى است كه به طور مشروح بيان شده است. مانند:
مسئله توحيد و معاد در زمينه عقايد و وجوب نماز و زكات و ...- در زمينه احكام-.
بخش دوم؛ معارفى كهبه صورت سربسته و غير مشروح بيان شده است و ما از وجود آنها در قرآن و سنت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم آگاهيم.
در بخش اول، بايد به صورت مشروح و تفصيلى ايمانداشت و در بخش دوم به صورت سربسته و اجمالى.
در همين راستا، عضد الدين ايجى گفته است: «ايمان؛ همان تصديق وباور به مطالبى است كه يقين داريم پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم آورنده آنهاست. اگر تفصيلًا از آنها مطلعيم، بايد به صورت تفصيلى تصديق كنيم و اگربه صورت اجمالى از آنها آگاهيم، بايد به صورت اجمالى تصديق نماييم» (1).
به بيان روشنتر؛ مطالبى كه از پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به مارسيده است يا به وجود آنها در اسلام يقين داريم (مانند وجوب نماز، زكات، جهاد و حج) و يا به وجود آنها در اسلام يقين نداريم.
انسان مؤمن، به تماممعارفى كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بيان كرده و براى تبليغ آنها مبعوث شدهاند، اعتقاد و ايمان دارد. جز اينكه؛ به مطالبى كه يقين دارد، به صورت مبسوط و تفصيلى ايمان داشته، و به مطالبى كه يقين ندارد، به گونه اجمالى و سربسته ايمان دارد.
از مطالب فوق نتيجه مىگيريم كه ايمان در سه اصل محورى خلاصهمىشود:
ايمان به وجود خداوند و توحيد.
ايمان به جهان آخرت و برانگيخته شدن انسانها در روز قيامت.
1) مواقف ايجى: ص 384، بيروت، چاپ عالم الكتب.
اعتقاد به اين سه اصل، موجب ايمان انسان و ورود او به حصار امن الهى و بهرهمندى او از سايهسار خوش ايمان و اسلام مىگردد.
انديشمندان اسلامى جملگى- بدون توجه به تفاوت مذهبى آنان- برمطالب فوق متّفقند و جهت تأييد آنها شواهد بسيارى از گفتار پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نقل مىكنند. از آن جمله:
«قال النّبى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: امِرْتُ أَنْ اقاتلَ النّاسَ حَتّى يَقُولُوا لا الهَ الّااللّهُ، فَاذا قالُوا حُرِّمَت عَلَىّ دِمائُهُم و أمْوالُهُم».
(1)«پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: مأمورم كه با كفار بستيزم تا كلمه توحيد (لا اله الّا اللّه) را بر زبان جارى كنند و آن هنگام، جان و مال آنان بر من حرام خواهد شد». 2. بخارى و مسلم از عمر ابن خطاب روايت كردهاند كه روزى على عليه السَّلام از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم پرسيد:
يا رسول اللّه! تا چه حد با كفار نبرد كنم؟ حضرت پاسخ دادند:
«قاتِلْهُم حَتّى يَشْهَدُوا أنْ لا الهَ الّا اللّهُ وَ أنَّ مُحمّداً رسولُ اللّهِ
1) بحارالأنوار: 68/ 242.
فَاذا فَعَلُوا ذلك فَقَدْ مَنَعُوا مِنكَ دِمائَهُمْ و أمْوالَهُمْ الّا بِحَقّها وَ حِسابُهُمْ على اللّه». (1)
«با آنان نبرد كن تا هنگامى كه شهادتين بر زبان جارى كنند. پس از آن، دستيازيدن به مال و جان آنان ممنوع است، مگر به دستور الهى و البته حساب آنان با خداوند است».
«لا ازالُ أُقاتِلُ النّاسَ مَتى يقولوا لا الهَ الّا اللّهُ، فاذا قالُوها فَقَدْ عَصَمُوا مِنّى دِمائَهُمْ و أموالَهُم الّا بِحَقها و حِسابُهُم عَلىَ اللّهِ».(2)
«تا هنگامى كه كافران كلمه توحيد (لا اله الّا اللّه) را بر زبان نياورند با آنان مىستيزم. آن هنگام است كه جان و مالشان از من مصون است، مگر بر طبقدستور الهى؛ و البته حساب آنان با خداوند است».
روايات بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه مرز اسلام و كفر را، بيان شهادتين يعنى «لا اله الّا اللّه و محمّد رسول اللّه» معرفى مىكند. اگر در برخى از اين رواياتتنها اصل توحيد بيان شده و از معاد و حشر انسانها و نبوت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم سخنى به ميان نيامده است، به دليل وضوح كافى و بى نيازى از ذكر آنها مىباشد.
واضح است كه تنها اعتقاد به اصول سهگانه مذكور موجب سعادت ورهايى انسان از عذاب الهى نخواهد بود، بلكه بايد اعمال و رفتارى كه مطابق بادستورات الهى است- و قرآن و سنّت بيانگر آنها هستند- آن عقايد را همراهى كنند. در اين زمينه روايات فراوانى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
«بُنِىَ الإسلامُ على خمسٍ: شَهادَةُ أَنْ لا الهَ الّا اللّهُ و أنَّ مُحمّداً رسولُ اللّهِ و إقامَةُ الصّلوةِ و إيتاء الزّكوةِ و الحَجِّ وصَوْمُ شَهْر رمضان».
«اسلام بر پنج پايه استوار است: (1) شهادت بر توحيد (لا اله الّا اللّه) و رسالت پيامبراسلام (محمد رسول اللّه) (2) و برپا داشتن نماز (3) و پرداخت زكات (4) و انجام حجّ (5) و روزه ماه مبارك رمضان».(1)
«من شهد ان لا اله الّا اللّه واستقبل قبلتنا و صلى صلاتنا واكل ذبيحتنا فذلكالمسلم، له ما للمسلم و عليه ما على المسلم».(2)
«كسى كه شهادت بر توحيد (لا اله الّا اللّه) دهد و رو به قبله نماز گزارد و ذبيحه مسلمانان را بخورد، مسلمان است و از حقوق مسلمانان برخوردار و به انجامتكاليف آنان موظّف مىباشد».
بنابراين تفاوت بين مؤمن و كافر، اعتقاد و يا عدم اعتقاد به اصول سه گانهمذكور است. اما آنچه سعادت اخروى را به ارمغان مىآورد، عمل به واجبات و پرهيز از محرمات الهى مىباشد. رواياتى كه درباره عقيده مؤمن سخن گفته و بهرفتار او اشارهاى ننمودهاند، به مطلب نخست اشاره كرده، و رواياتى كه به بيان چگونگى رفتار مؤمن پرداخته و از عقايد او سخن به ميان نياوردهاند، بهمطلب دوم اشاره دارند.
اكنون كه عوامل بيرون رفتن انسان از حيطه ايمان و ورود او به محدوده كفر روشن شد در مىيابيم؛ تا هنگامى كه فرقهاى از فرق اسلامى، به اصولسهگانه دين عقيده داشته باشند و منكر ضروريات دين- كه دينى بودن آنها بر همگان روشن است- مانند وجوب نماز و زكات نباشند، مسلمان هستند و تكفير آنها روا نمىباشد. بر اين مطلب عموم متكلمين و فقها تصريح نمودهاند (1)كه به برخى از عبارات آنها اشاره مىكنيم:
1) مواقف، ايجى: 392.
«عدهاى معتقدند هيچ مسلمانى به دليل اعتقاد يا فتوايى خاص، سزاوار نسبت كفر و يا فسق نيست. اگر كسى در مسئلهاى اجتهاد نمود و به آنچه حق تشخيص داد متمايل شد، در هر صورت سزاوار پاداش و اجر است. اگر به اعتقاد صحيح دست يافت دو پاداش دارد و اگر به اعتقاد درست دست نيافتيك پاداش.
نظر ابن ابى ليلى، ابو حنيفه، شافعى، سفيان ثورى، داود ابن على و تمام صحابهاى كه در اين موضوع به نظرشان دست يافتهايم همين است و نظرمخالفى در اين زمينه مشاهده نكرديم».(1)2. شيخ الاسلام تقى الدين السبكى در اين زمينه گفته است:
«تكفير نمودن مؤمنين، كارى بس دشوار است و هر فرد مؤمنى تكفير بدعت گذاران و افراد لاابالى را كه گوينده لا اله الّا اللّه و محمد رسول اللّه هستند را، بس سنگين مىشمارد. چرا كه تكفير نمودن، بسيار دشوار است». 3(2). احمد ابن زاهر سرخسى اشعرى مىگويد:
«هنگامى كه ابوالحسن اشعرى در منزل من در بغداد، در حال احتضار بود، دستور داد پيروانش حاضر شوند و سپس در جمع آنان گفت: شاهد باشيد كه من هرگز كسى از اهل قبله را به خاطر ارتكاب گناهى تكفير نكردم. چرا كه بهاعتقاد من همه آنها به خداى يگانه
معتقدند و بر محور اسلام گردآمدهاند». (1)4. تفتازاتى مىگويد:
«مسلمانى كه مخالف عقيده حق است، تا آنجا كه با ضروريات دين مانندحدوث عالم و محشور شدن مردگان مخالفت نكرده است، كافر نيست. زيرا پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و خلفاى پس از او به تفتيش عقايد نمىپرداختند و تنها، عقايد صحيح را تبيين و ترويج مىكردند».(2)
احاديث فراوانى از پيامبر وجود دارد كه از تكفير كسى كه شهادتين گفتهاست، نهى فرمودهاند، چهرسد به كسى كه به انجام دستورات دينى متعهد است. به نمونهاى از اين احاديث توجه كنيد:
«اسلام مبتنى بر چند ويژگى است: شهادت به يگانگى خداوند (لا اله الّا اللّه) وشهادت بر نبوت رسول خدا (محمد رسولاللّهصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم) و پذيرفتن آنچه از جانب خداوند نازل شده است و اعتقاد به اينكه جهاد از ابتداىبعثت انبياء ادامه دادند تا به آخرين گروه كه مسمانان مىباشند. پس كسى را كه به اين ويژگيها معتقد بود، به دليل گواهى و شهادت او تكفير نكنيد و او را مشركننمايد».
2- ابو داود از نافع و او از ابن عمر نقل مىكند كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«أيّما رجلٍ مُسلمٍ أكفر رجلًا مسلماً فان كان كافراً، والّا كان هو الكافر».(1)
«هر گاه مسلمانى، مسلمان ديگرى را تكفير كند اگر او واقعاً كافر باشد كه هيچ، وگرنه خود او كافر است».
«اذا كفّر الرجل اخاه، فقدباء بها احدهما». (2)
«هرگاه مسلمانى برادر دينىاش را تكفير كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش كشيده است».
كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«ايّما امرءٍ قال لاخيه يا كافر، فقد باء بها احدهما، ان كان كما قال، و الّا رجعت عليه». (1)«اگر كسى به برادر دينىاش «كافر» خطاب كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش مىكشد، اگر راستگو باشد كه هيچ، و الّا به خود او برمىگردد».
«در تو آثار جاهليت هست» و خداوند مىفرمايد:
(إنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاء). (2)و(3)
«خداوند (هرگز) شرك را نمىبخشد و پايينتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مىبخشد».
«ليس على العبد نذر فيما لايملك، و لاعن المؤمن كقاتله و
من قذف مؤمناً بكفر، فهو كقاتله».(1)«هيچكس نمىتواند در مورد اموال ديگران نذر كند و لعن كننده مؤمن مانند قاتل اوست. و هر كس به مؤمنى نسبت كفر دهد، مانند آن است كه او را كشته است».
«پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ما را به جنگى در منطقه حرقات فرستاد. ما در پيشاپيش لشكر بوديم. وقتى دشمن شكست خورد و در حال فرار بود، يك نفر ازآنها را دستگير كرديم. او در اين موقعيت لا اله الّا اللّه گفت. او را آنقدر زديم تا جان سپرد. وقتى ماجرا را براى رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم گفتيم، حضرت فرمود: شما در روز قيامت با لا اله الّا اللّه چه خواهيد كرد؟ گفتم: يا رسول اللّه! او از ترس شمشير و كشته شدن، لاالهالّا اللّه گفت. حضرت فرمود: آيا تو از ذهن او باخبرى و فهميدى كه او از ترس، كلمه توحيد بر زبان آورد؟
در روز قيامت در مقابل «لا اله الّا اللّه» چه خواهى كرد؟ اسامه گفت: پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم هميشه اين جمله را تكرار مىكردند تا آنجا كه من آرزو مىكردم اىكاش من مسلمان نشده بودم مگر همان روز».(2)8- هنگامى كه ذو الخويصره به رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم اهانت نمود و
گفت: به عدالت رفتار كن! در بين كسانى كه در جلسه بودند ولولهاى برپاشد. از آن جمله خالد بن وليد بود كه به پيامبر گفت:
يارسولاللّه! اجازه دهيد گردنش را بزنم! و حضرت فرمود:
«لا، فلعلّه يكون يصلّى ... انه ربّ مصل يقول بلسانه ما ليس فى قلبه. سپساضافه كردند: انّى لم اؤمر ان انقب قلوب الناس و لا اشق بطونهم». (1)«نه، شايد كه او از نمازگزاران باشد ... هستند نمازگزارانى كه آنچه مىگويند در قلبشان نيست ... من مجاز نيستم به نهانخانه درون مردم راه يابم و از اسرار درونى آنها گاه شوم».
در پرتو اين احاديث فراوان و روشنگر از رسول گرامى اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و سخنانانديشمندان اسلامى، در مىيابيم كه تكفير مسلمان، كارى سهل و ساده نيست و بسيار دشوار و خطير است.
خداوند مىفرمايد:
(وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جائَهُمُ البَيِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ).(2)
«و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند (آن هم) پس از آنكهنشانههاى روشن (پروردگار) به آنها رسيد و آنها عذاب عظيمى دارند».
مسلمانان همواره در طول قرنهاى متمادى، هدف نقشههاى شوم و تفرقهافكنانه استعمارگران بودهاند. آنان سعى كردهاند از طريق درگير كردن مسلمانان و ايجاد تفرقه در بين صفوف مسلمين، طُعمه گوارايى براى خود فراهم آورند تابتوانند با وسايل گوناگون به غارت ثروتهاى مادى و از بين بردن فرهنگ و تمدن اسلامى بپردازند. در همين راستا شاهد آن هستيم كه گاه و بىگاه، آتشفتنهاى را در مورد مسايل جزيى فقهى- كه هيچ ارتباطى با مسايل اعتقادى ندارند روشن مىكنند تا مسلمانان به تكفير يكديگر بپردازند، در حاليكه هميشه دربين فقها، مسايل فقهى مورد اختلاف بوده و هست. به عنوان مثال:
در مسئله روى هم گذاشتن دستها هنگام نماز، نظرات متفاوتى وجود دارد. برخى از فقها معتقد به استحباب، برخى ديگر معتقد به كراهت و گروهى ديگرقايل به حرمت آن شدهاند. در اين مسئله هر مجتهدى نظر خاصى دارد و هيچ مجتهد يا فقيهى نمىتواند فقيه ديگر و مقلدان او را تكفير كند. در ساير مسايلفقهى نيز داستان از همين قرار است و اجتهاد در مورد آنها جايگاه خاص خود را داراست.
برخى از مسايل اعتقادى نيز كه از ضروريات اسلام به شمار نمىروند، همانند مسايل فقهى؛ محل بحث، بررسى، استدلال و اجتهاد هستند، از قبيل: عصمت انبياء پيش و پس از بعثت؛
حدوث و قدم قرآن؛ عينيت صفات خداوندبا ذات يا زيادت آنها بر ذات او.
اينگونه مسايل، مرز توحيد و شرك يا ايمان و كفر نيست تا هر انديشمندى بتواند ديگرى را تكفير كند. هر محققى حق دارد باتوجه به دلايل خود عقيدهاى خاص برگزيند و اگر كسى خود اهل تحقيق نبود، اعتقاد اجمالى او به محتواى رسالت رسول اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كافى است.
با توجه به مطالبمذكور به اين نتيجه مىرسيم كه تكفير مسلمانان نسبت به يكديگر در زمينه مسايل فقهى و يا اعتقادى كه از ضروريات دين نيست، امرى ناپسند و گناهىنابخشودنى است و حاصلى جز خدمت به استعمار ندارد. در اين باره نيازى به اطاله كلام و ذكر مثالهاى متعدد نيست، كافى است با نگاهى به وضعيت كنونىمسلمانان و پراكندگى صفوف آنان، اين نكته را دريابيم؛ حال آنكه اختلافات آنان در برخى مسايل فرعى فقهى و عقيدتى غيرضرورى خلاصه مىشود.
گرايش به توحيد و گريز از شرك، از مهمترين مسايل اعتقادى است كهكليه تعاليم آسمانى از آن نشأت مىگيرد و زير بناى ساير معارف توحيدى كه انبياء الهى در كتب و كلمات خود بر آن تأكيد ورزيدهاند، محسوب مىشود.
از آنجا كه عالمان دينى در آثار خود، اقسام و مراتب توحيد را بر شمردهاند، ما نيز به صورتى گذرا به هر يك از آنها با استشهاد به آيات قرآن كريم اشاره مىكنيم و سپس پيرامون «توحيد عبادى» كه بالاترين مرتبه توحيد محسوب مىشود، به طور مبسوط بحث خواهيم نمود.
منظور از توحيد ذاتى؛ يگانگى خداوند متعال و مانند نداشتن او است. چرا كه وجود مثل و مانند براى او محال و ناممكن است.
خداوند در قرآن مىفرمايد:
(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ). (1)
«هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و بيناست».
و نيز مىفرمايد:
(قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ* اللّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدُ* وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْواً أَحَد). (2)
«خداوند يكتا و يگانه است* خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او مىكنند* (هرگز) نه زاده و نه زاده شده* و براى او هيچ گاه شبيه و مانندى نبوده است».
يعنى؛ در صحنه گيتى، خالق و پديدآورندهاى غير از خداوند نيست و هر آنچه جامه وجود پوشيده است، از آسمانها و زمين، كوهها و درياها، عناصر و معادن، گياهانو درختان و ... همه مخلوق خداوند هستند و اصل وجود آنها و افعال و آثارشان همه مخلوق و معلول او است. آفتاب و گرماى آن، ماه و نور افروزى آن، آتش و سوزانندگى آن و ساير اسباب و علل و مسببات و معلولها،
جملگى آفريده حق تعالى هستند:
(قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلّ شَىءٍ وَ هُوَ الواحِدُ القَهّار). (1)
«بگو خدا خالق همه چيز است و اوست يكتا و پيروز».
(اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىءٍ وَكيلٌ). (2)
«خداوند آفريدگار همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشيا مىباشد».
(ذلِكُمُ اللّهُ رَبّكُمْ لا الهَ إلّا هُوَ خالِقُ كُلِّ شَىءٍ فَاعْبُدُوه). (3)
«اين است خداوند، پروردگار شما؛ هيچ معبودى جز او نيست؛ آفريدگار همه چيز اوست؛ او را پرستيد».
از سوى ديگر خواست و مشيّت الهى بر آن است كه هر چيزى، از طريق اسباب و وسايل خاص خود موجود شود، لذا مخلوق دانستن جهان، به معناىنفى رابطه عليت در بين موجودات نيست. توضيح بيشتر اين نكته، در مباحث آيندهخواهد آمد.
تدبير جهان به دست مدبر يگانه و كارگزار واحدى است و هيچ موجودى يارى رسان او نيست، تنها خداوند است كه مدبر
سراسر هستى مىباشد، چنانكه مىفرمايد:
(إِنّ رَبّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السّمواتِ وَ الأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلىَ العَرْشِيُدَبّرُ الأَمْرَ).(1)
«پروردگار شما خداوند است كه آسمانها و زمين را در شش روز [شش دوره] آفريد، سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت و به تدبير كار (جهان) پرداخت».
(اللَّهُ الَّذِى رَفَعَ السّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلىَ العَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ كُلٌ يَجْرِى لأَجَلٍ مُسَمّىً يُدَبّرُ الأَمْرَ). (2)
«خدا همان كسى است كه آسمانها را بدون ستونهايى كه براى شما ديدنى باشد برافراشت. سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرتگرفت) و خورشيد و ماه را مسخر ساخت كه هر كدام تا زمان معين حركت دارند. كارها را او تدبير مىكند».
با دقّت در آيات فوق، مشاهده مىكنيم كه قرآن پس از ذكر خلقتآسمانها و زمين، به بيان تدبير و اداره خلقت مىپردازد و تنها مدبر هستى را، خداوند متعال معرفى مىكند. پس ربّ و مدبرى جز خداوند نيست و خالقهستى و به وجود آورنده آن، همان رب و مدبّر مخلوقات و ضامن استمرار و بقاى خلقت است.
سئوالى كه در اينجا مطرح مىشود، آن است كه اگر مدبر هستى فقط خداوند است، آياتى مانند:
(فَالمُدَبِّراتِ أَمْراً).(1)
«و آنها كه امور را تدبير مىكنند».
يا
(وَ هُوَ القاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً).(2)
«او بر بندگان خود تسلط كامل دارد و مراقبانى بر شما مىگمارد».
به چه معنا است؟ «حفظه»- جمع «حافظ»- كسانى هستند كه از بندگان خدا محافظت مىكنند و به تدبير جوانب مختلف زندگى آنان مىپردازند.
آيا بينآياتى كه ربوبيّت را منحصر در خداوند مىدانند، و اين آيات كه از «تدبير كنندگان» سخن مىگويد، تناقض و ناسازگارى وجود ندارد؟
در پاسخ بايد گفت: آشنايان به معارف و زبان قرآن، هيچگونه تناقض و ناهماهنگى بين اين آيات نمىبينند. ربوبيّتى كه در خداوند است، ربوبيّت مستقلو غير وابسته و بدون تكيهگاه است. اما ربوبيّتى كه در ساير موجودات مطرح شده، ربوبيّتى
وابسته و متّكى به امر و اذن خداوند و تابع قدرت و اراده اوست. هر مدبرى در عالم هستى مانند فرشتگان، مظهر اراده و مجرى دستورات او مىباشد.
در قرآن كريم، آيات فراوانى وجود دارد كه كار واحدى را، هم به خداوندو هم به فاعل ديگرى نسبت مىدهد، با اين تفاوت كه خداوند فاعل مستقل آن فعل و ديگرى فاعل وابسته و تابع حق است. بنابراين هيچگونه تناقض و تنافىبين اين آيات وجود ندارد.
به عنوان مثال، قرآن در آيهاى مىفرمايد:
(اللَّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها).(1)
«خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند».
و در آيهاى ديگر مىفرمايد:
(حَتّى إِذاجاءَ أَحَدُكُمُ المَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا). (2)
«زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد (در اين موقع) فرستادگان ما جان او رامىگيرند».
خداوند مستقلًا و بدون نياز به موجودى ديگر مىميراند، اما ملائكه با تكيه بر قدرت و اراده و امر خداوند مىميرانند. به عبارت ديگر؛ كار «ميراندن» به گونهاى به خداوند نسبت داده شده است و به
گونهاى ديگر، به مأموران و فرشتگان الهى؛ لذا هيچ ناسازگارى بين اين دو نسبت، نيست.
مثال ديگر: قرآن در آيهاى مىفرمايد:
(وَاللّه يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ). (1)
«آنچه را كه در جلسات مىگويند خداوند مىنويسد».
اين آيه خداوند را نويسنده اعمال معرفى مىكند و در آيهاى ديگر، ملائكه رانويسنده اعمال انسانها مىداند:
(بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ). (2)
«آرى! رسولان (و فرشتگان) ما نزد آنها هستند و مىنويسند».
بنابراين، توحيد در تدبير و تأثير، به معناى بى تأثير دانستن موجودات وتأثير گذارى مستقيم و بيواسطه خداوند نيست. بلكه به معنى آن است كه علل واسباب طبيعى در عين آنكه داراى تأثير واقعى هستند، اما تأثير آنها با جعل واراده خداوند صورت مىگيرد. خورشيد و ماه واقعاً نور افشانى مىكنند و آتش حقيقتاً مىسوزاند، اما همگى مظهر و آيينه اراده و امر خداوند هستند.
كسى كه مىپندارد معناى توحيد ربوبى، بى اثر دانستن علل و اسباب است، او با وجدان خود و وحى روشن الهى به مخالفت
برخاسته است. وحىالهى، در عين حالى كه اثر گذارى موجودات طبيعى را مىپذيرد، آثار آنها را به خداوند نسبت مىدهد و ناشى از او مىداند.
(الّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ، فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ).(1)
«آن كسى كه زمين را بستر شما و آسمان [جو زمين] را همچون سقفى بالاى سر شما قرار داد و از آسمان آبى فرو فرستاد و به وسيله آن ميوهها پرورش داد تا روزى شما باشد. بنابراين براى خدا همتايانى قرار ندهيد درحاليكه مىدانيد (هيچيك از آنها نه شما را آفريدهاند و نه شما را روزى مىدهند)».
همچنانكه ملاحظه مىشود، آيه فوق عليّت آب را براى روييدن ميوههاتأييد مىكند. در اين زمينه، علاوه بر آيه فوق، آيات متعدد ديگرى شاهد مدعاى ماست:
(وَ فِى الأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَزُرُوعٍ وَ نَخِيلٍ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوان يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِى الأُكْلِ إِنَّ فِى ذلكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ).(2)
«و در روى زمين قطعاتى در كنار هم قرار دارد كه با هم متفاوتند و [نيز] باغهايى از انگور و زراعت و نخلها [و درختان ميوه گوناگونى] كه گاه بر يك پايهمىرويند و گاه بر دو پايه [و عجيبتر آنكه] همه آنها از يك آب
سيراب مىشوند! و با اين حال بعضى از آنها را از جهت ميوه بر ديگرى برترى مىدهيم. در اينها نشانههايى هست براى گروهى كه عقل خويش را به كار مىگيرند».
در اين آيه تدبير خداوند برتر از تدبير موجودات طبيعى دانسته شده است. زيرا در شرايط طبيعى و آب و هوايى يكسان؛ درختان، ميوههاى مختلف و گوناگونى به ثمر مىرسانند و اين نشان دهنده آن است كه ماوراى امور طبيعى واسباب مادى، مدبّرى فوق العاده وجود دارد. اين آيه در عين پذيرش تأثير علل و عوامل مادى، آنها را شرط كافى براى پديد آمدن اين گونا گونىنمىداند.
آنچه گذشت، خلاصهاى از ديدگاه قرآن، پيرامون مسئله توحيد درربوبيّت و تدبير بود. توضيحات بيشتر در اين رابطه را، در كتابهاى اعتقادى تعقيب كنيد.
حق قانونگذارى و وضع قانون براى انسانها، مختص خداوند است. تنها او صلاحيت قانونگذارى براى جوامع بشرى را دارد و ديگران از اينصلاحيت برخوردار نيستند.
(إِنِ الْحُكْمُ إلّا للَّهِ، أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إيَّاهُ). (1)«حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد».
1) يوسف/ 40.
اين آيه، حاكميت را منحصر در خداوند مىداند و منظور از حاكميت دراين آيه، حاكميت در بُعد تشريعى و قانونگذارى مىباشد.
بر طبق آيه مذكور، هيچكس جز خداوند نمىتواند امر و نهى كند و چيزى را حلال يا حرام نمايد.
از آنجا كه منظور از حاكميت در اينجا حاكميت تشريعى است، در ادامه آيه جمله (أمَرَ أَنْ لا تَعْبُدُوا إلّاإيّاهُ) ذكر شده است. پس معناى «امر» در اين آيه، همان «امرتشريعى» است.
قرآن در فرازى ديگر مىفرمايد:
(افَحُكْمُ الجاهِلِيَّهِ يَبْغُونَ وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ). (1)«آيا آنها حكم جاهليت را (از تو) مىخواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مىكند؟!».
اين آيه قوانين را به دو نوع «الهى و جاهلى» تقسيم مىكند. آنچه زاييده فكر بشر است و مورد تأييد وحى الهي نيست، غير الهى و جاهلى به شمار مىرود.
بدين معنا كه تنها طاعت و فرمانبردارى از خداوند واجب
1) مائده/ 50.
است و اوامر ونواهى اوست كه بايد انجام پذيرد. اطاعت از غيرخداوند جز با اجازه و امر او روا نيست. در غير اين صورت هر اطاعتى حرام و موجب شرك در اطاعت خواهدبود:
(وَ ما امِروُا إلّا لِيَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّين). (1)«و به آنها دستورى داده نشده بود جز آنكه خدا را بپرستيد در حاليكه دين خود رابراى او خالص كنند».
«دين» در اين آيه به معناى اطاعت است. يعنى؛ تنها بايد از او اطاعت كنند نه از غير او. البته اطاعت از پيامبر نيز واجب است، امّا به دليل دستور خداوند:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إلّا لِيُطاعَ بِاذْنِ اللّهِ).(2)«ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اينكه به فرمان خدا از وى اطاعتشود».
در آيهاى ديگر اطاعت از پيامبر را از مظاهر اطاعت خداوند مىداند:
(وَ مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ). (3)«كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است».
بنابراين اطاعت از پيامبر، اولى الامر و والدين، با اذن و امر خداوند واجب است و در غيراينصورت نه تنها اطاعت از آنها واجب نيست، بلكه جايز همنمىباشد. مُطاع بالذّات فقط خداوند است و ديگران با اذن و امر او مُطاع مىباشند.
حق حكومت بر انسانها مخصوص خداوند متعال است و حكومتديگران بايد در نهايت به حكومت خداوند منتهى شود. زيرا حكومت در جوامع بشرى با تصرف و اعمال قدرت بر جان و مال و محدود نمودن آزادى افراد همراه است و اين امور از حق ولايت حاكمان بر مردم ناشى مىشود و اگر ولايتحاكمان مشروعيت نداشته باشد، تمام اقدامات آنان نامشروع و عدوانى است. بدون ترديد ولايت حقيقى از آنِ خداوندى است كه مالك حقيقى، خالق و مدبرانسانهاست و هيچكس بدون اذن او، حق حكمرانى بر بندگانش را ندارد:
(إِنِ الحُكْمُ إلّا للَّهِ يَقُصّالحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الفاصِلينَ).(1)«حكم و فرمان، تنها از آنِ خداست، حق را از باطل جدا مىكند و او بهترين جداكننده [حق از باطل] است».
1) انعام/ 57.
در آيهاى ديگر مىفرمايد:
(أَلا لَهُ الحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الحاسِبينَ). (1)«بدانيد كه حكم و داورى مخصوص اوست و او سريعترين حسابگران است».
بنابراين حكومت بر مردم چه به صورت قضاوت و فصل خصومت و چهبه صورت حكومت در بُعد اجرايى و سياسى، حق ويژه خداوند است و غير او، تنها به اذن او از چنين حقى برخوردارند.
در غير اينصورت حكومت آنان، حكومت طاغوت خواهد بود و قرآن كريم در آيات بسيارى از آن نهى نموده است.
بدين معنا كه عبادت، منحصر در خداوند است. اين اصل مورد قبول ووفاق تمام مذاهب اسلامى است. با پذيرش اين اصل است كه انسان، هويت اسلامى مىيابد و مسلمان شمرده مىشود. «اياك نعبد»، شعار همه روزه مسلماناناست كه حداقل ده بار در روز آن را تكرار مىكنند. بنابراين پرستش غيرخداوند، شريك نمودن غير خداوند با او در عبادت است و موجب بيرون رفتن انسان از دائره اسلام مىشود.
1) انعام/ 62.
در اين اصل كلى كه عبادت و پرستش، ويژه خداوند است ترديد و اختلافى نيست. اما در مواردى گمان مىرود عبادت غيرخداوند صورت گرفتهاست (ما در فصل پنجم به طور مبسوط به اين نكته خواهيم پرداخت) بنابراين در اصل كلى مذكور اختلافى وجود ندارد، بلكه در بعضى مصاديق و موارد است كهسئوال پيش مىآيد، آيا عبادت خداوند صورت مىگيرد يا عبادت غير او؟
مثلًا برگزارى مجالس جشن و سرور در اعياد مذهبى، آيا عبادت شخصيتى كه به احترام اومجلس تشكيل شده است محسوب مىشود يا فقط احترام و تكريم او است نه بيش از آن؟ اگر عبادت محسوب شود، بدون ترديد حرام و شرك است و اگراحترام و تكريم باشد، جايز و بلكه مستحب است.
مثالها و مصاديق ديگرى نيز وجود دارد كه در فصل پنجم كتاب مطرح خواهد شد. آنچه اكنون مهم است تفسير منطقى عبادت و تعريف دقيق آن استتا بدانيم چه كارى عبادت محسوب مىشود و چه كارى عبادت نيست. در دو فصل بعدى، در اين باره بحث و بررسى خواهد شد. (1)
1) فصل سوم به بيان حقيقت عبادت و عوامل تشكيل دهنده آن، و فصل چهارم به تعريف عبادت مىپردازد. فصل سوم مقدمه فصل چهارم است.
مفاهيمى مانند مفهوم «آب و زمين» بر همگان روشن و واضح است، اماگاهى تعريف همين مفاهيم روشن در قالب عبارات و الفاظ مشكل مىنمايد.
مفهوم «عبادت» نيز از همين قبيل است. با آنكه مفهوم و مصاديق عبادتروشن و واضح است، اما گاهى تعريف منطقى آن به صورتى كه جامع افراد و مانع اغيار باشد، دشوار مىنمايد. خضوع و خاكسارى عاشق شيدا براى معشوقخود، سرباز براى فرمانده خود و مسافرت به قصد ديدار با شخصيتهاى بزرگ، همه خضوع و فروتنى محسوب مىشوند، اما عبادت نيستند.
مراجعه به كتب لغت براى دستيابى به تعريف جامعى از عبادت، كارى بى حاصل است. چرا كه لغت نگاران به دنبال ارائه
تعريف دقيق اين واژه نبودهاند تابتوان سخن آنان را ملاك و معيار و تعريفى جامع و مانع دانست. آنان واژه «عبادت» را غالباً با عباراتى نظير «خضوع و تذلّل» معنا كردهاند.
ابن منظور درلسان العرب مىگويد: «عبوديت در اصل به معناى خضوع و تذلّل است» و راغب در مفردات مىنويسد: «عبوديت يعنى؛ تذلّل. واژه «عبادت» رساتر ازواژه عبوديت، و به معناى شدّت و نهايت تذلّل است».
در كتاب القاموس المحيط آمده است: «عبادت به معناى اطاعت وفرمانبردارى است». در ساير كتب لغت نيز تعاريفى مشابه با تعاريف مذكور ذكرشده است.
اينگونه تعاريف، فراگيرتر و عامتر از «عبادت» در بحث ما مىباشد. صرفخضوع و تذلّل و يا خضوع و تذلّل شديد، تعريف عبادت به شمار نمىروند. عشق عاشق نسبت به معشوق و يا بوسيدن قرآن كريم، پرستش معشوق يا قرآن كريم محسوب نميشود و بالاتر از اينها، سجده ملائكه بر حضرت آدمعليه السَّلام:
سَجَدَ المَلائِكَةُ كُلّهُمْ أَجْمَعُونَ إلّا إبْلِيسُ أَبى. (1)«همه فرشتگان بدون استثناء سجده كردند جز ابليس كه ابا كرد».
و سجده يعقوب و همسر و فرزندان او بر يوسف:
1) حجر/ 31 و 30.
(وَ رَفَعَ أَبَوِيْهِ عَلىَ العَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً). (1)«و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر او به سجده افتادند».
عبادت و پرستش حضرت آدم و حضرت يوسف نيست.
فروتنى و خاكسارى صحابه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نسبت به آنحضرت به حدى بود كه از آب وضو و موى سر حضرت و ظرفى كه در آن آب مىنوشيدند و منبرى كه روى آن مىنشستند، تبرك مىجستند.
بدين صورت تبرك جستن، شدّت خضوع و فروتنى است و در عين حال به مرز عبادت و پرستش نمىرسد و هيچكس تا كنون، صحابه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را به پرستش آن حضرت و خدا انگارى او متهم نكرده است.
اين همه، ما را به كنكاش در رسيدن به تعريفى كه در برگيرنده تمام مصاديق عبادت و مانعاز ورود مصاديق غير عبادى در آن باشد، وا مىدارد.
راه حل روشن آن است كه به عناصرى كه در تشكيل مفهوم «پرستش» مؤثرند دست يابيم. براى اين منظور بايد در عبادات صحيحى كه مسلمانان درطول تاريخ انجام دادهاند و نيز عبادات و آداب دينى اديان باطل (مانند دوگانه پرستان عصر جاهليت قديم و نوين) كه پيوسته انجام مىدادند، دقت و توجهكنيم، تا به
1) يوسف/ 100.
خصوصيّات مشترك عبادت آنان و چيزى كه باعث عبادت محسوب شدن اعمال آنها مىشود پى بريم.
بنابراين، تجزيه و تحليل رفتار آنان و آگاهى از ويژگىهاى موجود در اعمال عبادى آنها، از سويى ما را با «ماهيت و مقوّمات عبادت» آشنا مىكند و ازسويى ديگر، به ما تعريفى جامع و مانع از «عبادت» مىدهد تا به وسيله آن بتوانيم عمل عبادى را از غيرعبادى تميز دهيم.
در تحليل و كالبد شكافى عبادات مرسوم مىتوان گفت: وجه مشتركتمامى آنها، چه در عبادات صحيح مانند عبادت خداوند، و چه در عبادات غير صحيح و باطل مانند پرستش بتها، اجرام آسمانى (از قبيل ماه و خورشيد وستاره)، ارواح و موجودات مجرد، همان خضوع و خشوع و خاكسارى مىباشد. اين خصيصه به وسيله تمام يا برخى از اعضاى بدن، تحقق مىيابد.
ويژگى ديگر عبادت، امرى است كه به ضمير و درون انسان باز مىگردد وعبارت است از: «اعتقادى خاص به معبود». همين ويژگى است كه منشأ خضوعظاهرى و نام «عبادت» گرفتن آن مىشود.
در اينجا لازم است پيرامون اين خصيصه درونى كه در تمام انواع عبادتها وجود دارد، قدرى بحث كنيم:
عبادت انسانهاى موحد و مشرك، ناشى از عاملى درونى و
اعتقاد به تأثير معبود است. خضوع و خشوع انسانهاى موحد در مقابل خداوند متعال، از آنجاست كه خداوند را خالق هستى و مدبر تمام مخلوقات در دنيا و آخرت مىدانند و معتقدند هيچكس جز او، خالق و مدبر جهان نيست و مصالح و سرنوشتانسانها در دنيا و آخرت همه در دست اوست. در دنيا، كار خلق، تدبير، زنده كردن، ميراندن، نزول باران، حاصلخيزى و خشكسالى و هر آنچه به طبيعتمربوط مىشود، همه به دست خداوند سبحان است و هيچكس جز او در كار طبيعت و سرنوشت انسان مؤثر نيست.
در آخرت نيز، شفاعت و آمرزش گناهان و ساير امور اخروى در دستاوست.
بنابراين، پرستش انسان موحد خضوع در مقابل خداوندى است كه او را خالق و مدبر هستى و صاحب سرنوشت انسان در دنيا و آخرت مىداند. اما مشركينعصر رسالت و قبل و بعد از آن، با اعتقادى كاملًا مخالف با اعتقاد موحدين، به خضوع و خاكسارى در مقابل معبودهاى خود مىپرداختند.
از برخى از آيات قرآن استفاده مىشود كه اعراب جاهلى در مسئله خالقيت، موحد بوده و خداوند را خالق هستى مىدانستند:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السّمواتِ وَ الأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنّ العَزيزُ العَليمُ).(1)
1) زخرف/ 9.
«هرگاه از آنان بپرسى «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟»، مسلّماً مىگويند: «خداوندِ قادر و دانا آنها را آفريده است».
اما در عين حال در مسئله تدبير و ربوبيّت هستى، مشرك بوده و به جاى اعتقاد به ربّ يگانه و واحد، به ارباب متعددى كه هر يك به تدبير بخشى از عالمهستى مشغولند، اعتقاد داشتند.
آيات چندى بر اين مطلب دلالت دارند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
(فَلِلَّهِ العِزَّةُ جَمِيعاً). (1)«تمام عزت براى خداست».
اما مشرك، عزت خود را در دست بتها مىبيند:
(وَاتّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً).(2)«و آنان غير از خدا معبودانى بر مىگزيدند تا مايه عزّتشان باشد».
2- به اعتقاد انسان موحد، پيروزى و يارى رسانى به دست خداوند است و اين آيهشريفه ورد زبان اوست كه:
(وَ مَا النَّصْرُ إلّا مِنْ عِنْدِاللّهِ العَزِيزِ الحَكِيمِ). (3)
«پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است».
اما به اعتقاد انسان مشرك، پيروزى و يارى رسانى به دست الهه و خدايانساختگى است:
(وَاتّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لَعَلّهُمْ يَنْصُرونَ). (1)«آنان غير از خدا معبودانى براى خويش برگزيدند، به اميد اينكه يارى شوند».
(إِنّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزّلُ الغَيْثَ).(2)«آگاهى از زمان قيام قيامت مخصوص خداست و اوست كه باران را نازل مىكند».
همچنانكه فراوانى و كمبود نعمت به دست اوست:
(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىءٍ مِنَ الخَوْفِ وَ الجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأَمْوالِ وَ الأنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَبَشِّر الصّابِرِينَ). (3)«قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى و كاهش در مالها، جانها و ميوههاآزمايش مىكنيم، و بشارت ده به استقامت كنندگان».
امّا انسان مشرك از ستارهها و بتها كمك مىخواهد و از آنها باران طلب مىكند.
ابن هشام در كتاب سيره خود مىگويد:
«اولين كسى كه بت پرستى را واردمكه و حومه آن كرد عمروبن لحىّ بود. او هنگام بازگشت از سفر شام، در منطقهاى بنام «بلقاء» مردمانى را ديد كه به پرستش بتها مشغولند. وقتى از آنان علت پرستش بتها را سئوال كرد در پاسخ گفتند، اينان، بتهايى هستند كه آنها را مىپرستيم؛ از آنها باران مىخواهيم، به ما مىدهند و از آنها پيروزى طلبمىكنيم، ما را پيروز مىكنند.
عمرو بن لحىّ به آنان گفت: آيا بتى به من مىدهيد كه به سرزمين اعراببَرَم تا آن را بپرستند؟
بدين ترتيب، عمرو مذهب آنان را پذيرفت و با خود بت بزرگى را بنام «هبل» به مكه آورد، آن را در بالاى خانه كعبه قرار داد و مردم را به پرستش آن دعوت كرد». 4(1). انسان موحّد و خدا پرست، آمرزش گناهان و شفاعت را در اختيار خداوند مىداند و هيچ آمرزندهاى جز خداوند متعال و شفاعت كنندهاى جز بهاجازه او، نمىشناسد:
راببخشد؟».
(قُلْ للَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ).(1)«بگو: «تمامِ شفاعت از آنِ خداست (زيرا) حاكميّت آسمانها و زمين از آناوست».
(وَلا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَة).(2)«كسانى را كه غير از او [خداوند] مىخوانند قادر بر شفاعت نيستند».
اما انسان مشرك؛ شفاعت را در اختيار آلهه و خدايان دروغين مىداند. گواه اين مدّعى، آيات فوق است كه در ردّ عقيده مشركين مبنى بر تفويض مقام شفاعت از سوى خداوند به بتها نازل شده است و براى تأكيد در ردّ اين عقايدباطل، قرآن در آيات ديگرى پندار آنان را مردود مىشمارد:
(لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إلّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً.(3)
«آنان هرگز مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداوند رحمان عهد وپيمانى دارد».
(وَلا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُعِنْدَهُ إلّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ).(4)
«هيچ شفاعتى نزد او، جز براى كسانى كه اذن داده، سودى ندارد».
(وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إلّا مَنْ شَهِدَ بِالحَقّ).(1)
«كسانى را كه غير از او [خداوند] مىخوانند قادر بر شفاعت نيستند، مگر آنها كه شهادتبه حق دادهاند».
انسان مشرك آمرزش گناهان را نيز به دست آلهه مىداند. آيه سوم سوره غافر (غافرالذنب) كه خداوند سبحان خود را بخشنده گناهان معرفى كرده است، بيانگرهمين مطلب است.
(الّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ* وَ الّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَ يَسْقِينِ* وَ إذا مَرِضْتُ فَهُوَيَشْفِينِ* وَالّذِى يُمِيْتُنِى ثمّ يُحْيِينِي).(2)
«همان كس كه مرا آفريد و پيوسته راهنمائيم مىكند* و كسى كه مرا غذا مىدهد و سيراب مىنمايد* و هنگامى كه بيمار شوم مرا شفا مىدهد* و كسى كه مرا مىميراند و سپس زنده مىكند».
امّا انسان مشرك، تمام اين امور يا اكثر آنها را در دست آلهه و خداياندروغين مىداند:
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبّ اللّهِ).(1)
«بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مىكنند و آنها راهمچون خدا دوست دارند».
قرآن كريم از زبان مشركين كه در روز قيامت از پرستش آلهه پشيمان شدهاند مىفرمايد:
(تَاللَّهِ إِنْ كُنّا لَفِى ضَلالٍ مُبِينٍ* إذْ نُسَوّيكُمْ بِرَبّ العالَمِين).(2)
«به خدا سوگند كه ما در گمراهى آشكارى بوديم* چون شما را با پروردگار عالميان برابر مىشمرديم!».
6- انسان خداپرست، قانون گذارى، تحريم و تجويز اعمال را فقط درصلاحيت خداوند مىداند:
(إِنِ الحُكْمُ إلّا للّهُ). (3)
«حكم تنها از آن خداست».
اما انسان مشرك، قانونگذارى و تشريع را در اختيار احبار، راهبان و ياعالمان دينى دنياپرست مىداند:
(وَاتّخَذُوا أحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أرْباباً مِنْ دُونِ اللّه).(4)
( «آنها) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند.
به اعتقاد فرد مشرك، احبار و راهبان صلاحيت قانونگذارى دارند و مىتوانند در مقابل اخذ مال ناچيز دنيا، حرام خدا را حلال و حلال او را حرام نمايند.
آيات گذشته و آيات ديگرى ا زاين قبيل از عقيده مشركين عصر جاهلى پرده برمىدارد و بيان مىكند كه خضوع مشركين در مقابل بتها، تنها از سرعلاقه و محبت به آنها نبوده، بلكه متّكى بر باور و اعتقاد آنان به اقتدار آلهه بوده است. آنان آلهه را كارگزاران بخشى از هستى يا تمام آن مىدانستند و سرانجام وسرنوشت موجودات را به اراده آنان گره مىزدند.
البته اعتقاد آنها در مورد ربوبيّت آلهه و خدايان جعلى يكسان نبود، بلكه نسبت به شرايط و موقعيتهاى خاص، تفاوت مىكرد.
عدهاى از مشركين صدراسلام همانند مشركين دوران حضرت ابراهيم عليه السَّلام، معتقد به گستردگى ربوبيّت ارباب و آلهه بودند و اينكه خورشيد و ماه وستاره، ربّ تمامى موجودات زمينى هستند.
برخى از آيات قرآن، بيانگر اين عقيده مشركين است:
(وَ كَذلِكَ نُرِى إبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ وَ ليَكُونَ مِنَ المُوْقِنِينَ* فَلّماجَنّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّى فَلَمّا أَفَلَ
قالَ لا أُحبُّ الافِلِينَ).(1)
«و اين چنين ملكوت آسمانها و زمين [و حكومت مطلقه خداوند بر آنها] را بهابراهيم نشان داديم؛ [تا به آن استدلال كند] و اهل يقين گردد* هنگامىكه (تاريكى) شب او را پوشانيد ستارهاى مشاهده كرد، گفت: «غروب كنندگان رادوست ندارم».
گروه ديگرى از آنان، معتقد به محدوديت ربوبيّت آلهه بودند و آنها را تنها در بخشى از اموريكه به ايشان مربوط است، مانند شفاعت، مغفرت، عزّت، پيروزى در جنگها و ... داراى ربوبيّت و تأثير مىدانستند. تفصيل اين مطالب را در كتابهاى ملل و نحل جستجو كنيد.(2)اعتقاد مشتركى كه مشركين را در اردوگاه عقيدتى واحدى گرد مىآورد، اعتقاد به ربوبيّت آلهه در اداره جهان هستى و زندگى انسانها بود. به نمونههايىاز گفتار مشركين در اين باره توجه كنيد:
زيد ابن عمرو ابن نوفل كه از مشركين دوران جاهليّت بود و پيش از بعثت رسول گرامى اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، از عبادت بتها دست كشيد، دربارهعقيده پيشين خود مىگويد:
أربّ واحد ام الف ربّ أدين اذا تُقسّمت الامور
عزلت اللات و العزى جميعاً كذلك يفعل الجلد الصبور
للاعزّى أدين و لا ابنتيها و لا صنم بنى عمر و ازور
«هنگامى كه امور از هم جدا مىشود، آيا خداى يگانه را بپرستم يا هزار خدا را!»
«از لات و عزى همگى دست كشيدم، كه اين چنين انسان نيرومند و بردبار انجام مىدهد».
«نه عزّى را خواهم پرستيد و نه دو دختر او را، ونه بت بنى عمرو را زيارت خواهم كرد».
در جاى ديگر مىگويد:
الى الملك الاعلى الذى ليس فوقه اله و لا ربّ يكون مدايناً (1)«من آن پادشاه والايى را كه هيچ اله و ربّ جزا دهندهاى بالاتر از او نيست، مىپرستم».
اين اشعار و ساير آثار به جاى مانده از دوران جاهليّت، بيانگر اين نكتهاست كه به اعتقاد مشركان، آلهه داراى نيرويى غيبى و ماوارى طبيعى هستند كه اراده آن ها در جهان هستى و سرنوشت انسان تأثير مىگذارد. امور جهان در دستاين آلهه و ربها است و خداوند سبحان، اله اين آلهه و ربّ اين ارباب است. اين عقيده مشركين را مىتوان از لابلاى آياتى كه به سرزنش مشركين و بازداشتن
1) آلوسى، بلوغ الارب: 2/ 249.
آنها از شرك و بتپرستى پرداخته است، به دست آورد:
«آنهايى را كه غير از خدا مىخوانيد [و پرستش مىكنيد] بندگانى همچون خود شما هستند».
«بگو! كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مىپنداريد بخوانيد! آنها نه مىتوانند مشكلى را از شما برطرف سازند و نه تغييرى در آن ايجاد نمايند».
(وَلاتَدْعُ مِنْ دُونِ اللّهِ مالا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ). (3)«و جز خدا چيزى را كه نه سودى به تو مىرساند و نه زيانى، مخوان».
(إِنْ تَدْعُوهُمْ لايَسْمَعُوا دُعائَكُمْ).(4)
«اگر آنها را بخوانيد، صداى شما را نمىشنوند».
«آيا اين كسى كه لشكر شماست مىتواند شما را در برابر خداوند يارى دهد؟!
ولى كافران تنها گرفتار فريبند».
«آيا آنها خدايانى دارند كه مىتوانند در برابر ما از آنها دفاع كنند؟! [اين خدايان ساختگى، حتى] نمىتوانند خودشان را يارى دهند [تا چه رسد به ديگران] ونه از ناحيه ما با نيرويى يارى مىشوند».
آيات ديگرى نيز وجود دارد كه عمل مشركين را مورد سرزنش قرارمىدهد و آنان را به پذيرش حقيقتناب فرا مىخواند و با دلايل ذيل عقيده نادرست آنها را ابطال مىكند:
الف. بتهاييكه مىپرستيد، مانند خود شما مخلوق و آفريده هستند: «عبادٌامثالكم» لذا هيچگونه ربوبيّتى ندارند، نه نسبت به كل هستى و نه نسبت به گوشهاى از آن.
ب. «فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرّ»: بتها قادر به رفع ضرر و زيان نيستند، تابتوانند حوادث ناگوار را از شما دور كنند، لذا هيچگونه ربوبيّتى ندارند.
ج. بتهايى كه هيچ نفع و ضررى ندارند و شنواى حرف شما نيستند، چگونه آنها را مىپرستيد؟ آيات فوق همگى شاهد آن هستند كه مخاطبين اين آيات، معتقد به قدرت غيبى و فوق انسانى معبودهاى خود بودند و سود و زيانرا در دست آنها مىدانستند.
1) انبياء/ 43.
با توجّه به مطالب مذكور، روشن مىشود كه ماهيت و حقيقت عبادت از دو عنصر تشكيل شده است:
اول: عنصرى كه مربوط به جوارح و اعضاى بدن انسان است و نشانگرتعظيم و خشوع او مىباشد.
دوم: عنصرى كه مربوط به عقيده انسان خاضع نسبت به معبود است و اورا به گونهاى، خالق، ربّ يا زمامدار سرنوشت انسان- تمام يا جزيى از آن- مىداند.
ماهيت عبادت و پرستش به اين دو عنصر وابسته است و در صورت نبود يكى از آن دو، پرستش محقق نمىشود.
سئوالى كه اينجا مطرح است اينكه: اگر اعراب جاهلى، معتقد به ربوبيّت آلهه بودهاند، چرا قرآن به نقل از آنان، هدف از عبادت بتها را تقرب و نزديكىبه خداوند متعال معرفى مىكند؟
(الا للَّهالدِّينُ الخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ مانَعْبُدُهُمْ إلّا لِيُقَرِّبُونِّا إلىَ اللّهِ زُلْفى إنّ اللّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي ماهُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إنَّ اللّهَ لايَهْدِى مَنْ هُوَ كاذِبٌكَفّارٌ).(1)
«آگاه باشيد! كه دين خالص از آن خداست و آنها كه غير خدا را اولياء خود قرار دادند، [دليلشان اين بود كه:] اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند. خداوند روز قيامت ميان آنان در آنچه اختلاف داشتند داورى مىكند. خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايتنمىكند».
1) زمر/ 3.
جمله (ما نَعْبُدُهُمْ إلّا لِيُقَرِّبُونا إلىَ اللّهِ زُلْفى) كه از زبان مشركين نقل شدهاست، بيانگر انگيزه مشركين از پرستش بتها مىباشد. يعنى؛ ما بتها را در زندگى و سرنوشت خود مؤثر نمىدانيم، امّا آنها را مىپرستيم تا بدين وسيله به خداوندمتعال نزديك شويم.
در پاسخ به اين سؤال بايد گفت: با توجه به آياتى كه گذشت، ترديدى باقى نمىماند كه مشركين بتها را ارباب و آلهه خود مىدانستند و از آنان باران، عزت، پيروزى و ساير امورى كه از شئون خداوند است، طلب مىكردند. با اين حال، چگونه مىتوان تنها هدف عبادت بتها را تقرب به خداوند دانست؟ ناگزيربه اين نتيجه بايد رسيد كه آنچه مشركين به زبان مىگفتند و مدعى آن بودند، در ضمير و ذهن خود به آن معتقد نبودند. لذا قرآن در پايان آيه مذكوراضافه مىكند: «إنَّ اللّهَ لايَهْدِى مَنْ هُوَ كاذِبٌكَفّار» و به اين حقيقت اشاره مىكند كه مشركين در ادعاى خود دروغ مىگفتند و انگيزه آنان از عبادت بتها، انگيزهاى دنيايى و رسيدن به عزت، اقتدار، پيروزى بر حريف، رفاه، فراوانى، شفا و شفاعت بوده است.
از آنجا كه در اين فصل، تبيين ماهيت عبادت و عناصر تشكيل دهنده آنبه طول انجاميد، بيان تعريف عبادت را به فصل آينده واگذار مىكنيم.
اكنون كه با عناصر تشكيل دهنده عبادت آشنا شديم، تعريف عبادتبه صورت منطقى كه جامع افراد و مانع اغيار باشد، امكانپذير خواهد بود. لذا عبادت را مىتوان به يكى از سه صورت ذيل تعريف نمود:
تعريف اول: عبادت؛ خضوع و كُرنشى است كه از اعتقاد به الوهيت معبود سرچشمه گرفته باشد. چنانچه گفتار يا رفتارى ناشى از اين اعتقاد نباشد، عبادت محسوب نمىشود.
توجه به اين نكته لازم است كه منظور از «الوهيت» معناى رايج آن كه پرستش شدن يا معبوديت است نمىباشد، بلكه مراد از آن، اعتقاد به اله، خالق ومدبر بودن موجودى است كه زمام امور هستى يا بخشى از آن را در اختيار دارد. تفاوت لفظه «اله» با لفظ «اللّه» در كلى بودن اله و عَلَم بودن لفظ جلاله اللّه است.
مؤيد اين معناى از عبادت (خضوع ناشى از اعتقاد به الوهيت
معبود) آياتى است كه به عبادت خداوند امر كرده و از عبادت غير او نهى مىنمايد، بهاين دليل كه هيچ آلههاى غير خداوند وجود ندارد.
(يا قَوْمِ اعْبُدُواللّهَ مالَكُمْ الهٌ غَيْرُهُ).(1)
«اى قوم من! [تنها] خداوند يگانه را پرستش كنيد كه معبودى جز او براى شما نيست».
بدين معنا كه، «اله» موجودى سزاوار پرستش است و تنها خداوند «اله حقيقى» است. با اين حال شما چگونه موجودى را كه اله حقيقى و واقعى نيستواله ادعايى و دروغين است مىپرستيد؟ و چرا از عبادت خداوندى كه اله واقعى است و تنها معبودِ سزاوار پرستش است، سرباز مىزنيد؟
آيه فوق يا مضمون آن، در بسيارى از آيات قرآن مجيد تكرار شده است.(2)اين آيات مىرسانند كه عبادت، خضوع و كُرنشى است كه از اعتقاد بهالوهيت معبود جوشيدهباشد. در اين آيات به روشنى ملاحظه مىكنيم كه قرآن، مشركين را به دليل پرستش غير خداوند سرزنش مىكند، چرا كه اين معبودها آلهه واقعى نيستند و عبادت، از
شئون الوهيت و آلهه واقعى است. صفت الوهيت تنها سزاوار خداوند سبحان است و به همين دليل تنها عبادت او واجب و لازماست.
تعريف دوم: عبادت؛ خضوع و كرنش در مقابل موجودى است كه او را «ربّ» مىدانيم و شأنى از شئون وجود و زندگى خود را، در دنيا و آخرت دراختيار او مىشماريم، حال چه در امور مادى مانند عزت و پيروزى در دنيا باشد و چه در امور معنوى مانند آمرزش گناهان.
«ربّ» كسى است كه زمام امور مربوب را در كف دارد و عهدهدار تدبير و تربيت اوست. بنابراين، عبادت معبود به دليل ربوبيّت او صورت مىگيرد.
گواه اين تعريف، آياتى است كه دليل منحصر بودن عبادت به خداوند را، يگانه ربّ بودن او مىداند مانند:
«مسيح گفت: اى بنى اسرائيل خداوند يگانه را كه پروردگار من و شما استپرستش كنيد».
«اين [پيامبران بزرگ و پيروانشان] همه امت واحدى بودند و من پروردگار شماهستم، پس مرا پرستش كنيد».
«خداوند پروردگار من و پروردگار شماست. او را بپرستيد. [نه من و نه چيز ديگر را] اين است راه راست».
آيات ديگرى نيز به همين مضمون وجود دارد مانند: آيه 43 سوره يونس، 99 سوره حجر، 65 و 36 سوره مريم و 64 سوره زخرف كه بهترين دليل بر اين معناى عبادت، آياتمذكور است.
تعريف سوم: عبادت، خضوع و كرنش در برابر كسى است كه او را اله عالم يا موجودى كه امور هستى به او تفويض شده است مىدانيم، حال چه امورتكوينى مانند خلق، رزق، زنده كردن و ميراندن به او تفويض شده باشد و چه امور تشريعى مانند قانونگذارى، شفاعت و مغفرت.
انسان موحّد معتقد است؛ كليّه امور تكوينى و تشريعى به دست خداوند است و هيچيك از اين امور به مخلوقات او تفويض نشده، و بههمين دليل خداوند را مىپرستد.
اما انسان مشرك معتقد است؛ گرچه آلهه و ربها مخلوق حقند، اما برخى يا تمام امور تكوينى و تشريعى، به آنها تفويضشده است و بر اساس همين اعتقاد از ستارهها و بتها طلب باران، شفاعت، يارى رساندن و پيروزى در جنگ مىكند،
1) آل عمران/ 51.
چرا كه اين امور را تفويض شده به آنها مىپندارد.
با توجه به تعاريف سهگانه مذكور، تفاوت اساسى توحيد و شرك در عبادت آشكار مىشود.
هر خضوعى كه ناشى از اعتقاد به الوهيت يا ربوبيّت و ياتفويض كارى به موجود مورد خضوع باشد، عبادت شمرده مىشود. حال چه اين اعتقاد، بر حق و صحيح باشد (اگر خداوند معبود باشد) و چه اعتقادى باطل وناصواب (اگر بتها و غير خداوند معبود باشند). در هر دو صورت، خضوع او برگرفته از اعتقاد به الوهيت يا ربوبيّت يا تفويض است و چنين خضوعىعبادت آن موجود محسوب مىشود.
اما اگر خضوع انسان، بدون اين انديشه و اعتقاد باشد، اين خضوع عبادت نيست، بلكه تعظيم و بزرگداشت شمرده مىشود، و نه انسان خاضع مشركاست و نه عمل او شركآميز. اما اين تعظيم و احترام غير عبادى، گاهى جايز و حلال است مانند تعظيم انبياء، اولياى الهى، معلمان و مربيان؛ و گاهى حرام وغير مجاز است مانند سجده كردن در مقابل انبياء و اولياى الهى. اما حرمت اين كار، به دليل عبادت بودن آن نيست، بلكه به دليل ممنوعيت سجده كردن در برابر غير خداوند است و اينكه غير او، سزاوار سجده نيست.
حال كه تفاوت بين تعظيم و عبادت روشن شد به اين نتيجه مىرسيم كهاعمالى مانند بوسيدن قرآن مجيد، ضريح انبياء و
چيزهايى كه به گونهاى به آنها مربوطند، در صورتى كه همراه با اعتقاد به الوهيت و ربوبيّت يا تفويض نباشد، عبادت آنها محسوب نمىشود.
اكنون پس از روشن شدن ماهيت و ملاك عبادت، به بحث و بررسى پيرامون موضوعات خاصى مىپردازيم كه گاهى گمان مىرود اين اعمال شرك يا عبادتغير خداونداست.
ما در فصل آينده به اين موضوع خواهيم پرداخت.
اين فصل حاوى مسايلى است كه دستاويزى براى اختلاف و تشتّت دربين مسلمانان شده است. اين مسايل به هيچ وجه رنگ عقيدتى ندارد بلكهموضوعاتى است فقهى، كه احكام آنها از كتاب و سنّت استخراج مىشود. اين مسايل عبارتند از:
زيارت قبور؛
مسافرت براى زيارت قبر پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم؛
ساختن آرامگاه و مقبره بر روى قبور؛
ساختن مسجد بر روى قبور و نماز خواندن در آن؛
توسّل به انبياء و اوليا و صالحين و اقسام آن؛
بهرهمندى اموات از اعمال زندهها و نذر نمودن براى آنها؛
تبرّك به آثار انبياء و صالحين؛
برگزارى جشن ميلاد پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم؛
گريه كردن بر اموات؛
قسم دادن خداوند به حق اولياى الهى؛
قسم خوردن به غير نام خداوند؛
نامگذارى فرزندان، با پيشوند «عبد» به نام غير خداوند؛
اكنون به بحث پيرامون يكايك موضوعات فوق مىپردازيم.
زيارت قبور، داراى آثار اخلاقى و تربيتى مهمى است. مشاهده مزار اموات كه در آن استخوانهاى پوسيده كسانى است كه روزگارى در اين دنيا مىزيستند و سپس به سرايى ديگر منتقل شدند، از حرص و طمع انسان نسبتبه دنيا مىكاهد و چه بسا باعث تغيير رفتار انسان و كنار گذاشتن ظلم و ستم و رفتارهاى زشت، و توجه به خداوند متعال و آخرت شود. از همين جهت استكه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به زيارت قبور سفارش مىكردند:
«زُورُوا القُبُورَ فَانّها تُذَكّرِكُمْ بِالآخِرَةِ». (2)
«قبور اموات را زيارت كنيد، زيرا باعث يادآورى آخرت مىشود».
با اين وجود، در برخى از احاديث آمده است كه پيامبر اسلام مدتى از زيارت قبور نهى فرمودند و پس از آن زيارت قبور را جايز دانسته و اجازه دادند. به نظر مىرسد نهى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، از آن جهت
ص:72
بود كه در آن روزگار، بيشتر قبور از آنِ مشركين بود و پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با اين دستور از زيارت قبر آنان جلوگيرى مىنمودند. اما وقتى كه قبور مؤمنين زياد شد، پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به فرمان خداوند، زيارت قبور را تجويز نموده و فرمودند:
«كُنتُ نهيتُكم عن زيارة القبور فزُورُوها فانّها تُزَهّدُ فى الدنيا و تُذكّرُ فىالآخرة»(1)«پيش از اين شما را از زيارت قبور نهى مىكردم، اما اكنون مىگويم به زيارت قبور برويد. زيرا موجب زهد در دنيا و يادآورى آخرت مىشود».
عايشه مىگويد: رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، زيارت قبور را اجازهدادند و فرمودند:
«امَرنى ربّى انْ آتى البقيع و استغفر لهم»
«يعنى؛ خدايم دستور داده به قبرستان بقيع بروم و براى مردگان آن آمرزشبخواهم».
گفتم: يا رسول اللّهصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم! هنگام زيارت آنان چه بگويم؟ حضرت فرمود، بگو:
«السَّلام عَلى أَهْلِ الدِّيارِ مِنَ المُؤْمِنِينَ وَ المُؤْمِناتِ يَرْحَمُ اللّهُ المُسْتَقْدِمِينَ مِنّا وَ المُسْتأخِرينَ، إنّا إنْ شاء اللّهُ بِكُم لاحِقُون» (2)
«يعنى؛ سلام بر اهل سرزمين مردان و زنان با ايمان، خداوند گذشتگان وآيندگان مؤمن را رحمت كند. به خواست خدا ما نيز به شما خواهيم پيوست».
در كتب روايى صحاح و مسانيد اهل سنّت، زيارتهاى مختلفى كهپيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در قبرستان بقيع مىخواندند ثبت و ضبط شده است.
مؤلف كتاب «الفقه على المذاهب الاربعة» مىنويسد:
«زيارت قبور به دليل عبرت آموزى و يادآورى جهان آخرت مستحب است و در روز جمعه، استحباب بيشترى دارد. مناسب است زائر، در هنگام زيارتقبور به دعا و تضرّع براى ميت بپردازد و از سرنوشت آنان عبرت گيرد، و از آنجا كه بنابرقول صحيحتر، قرائت آيات و اذكار به حال ميت مفيد است و موجب شادىو آسايش روح او مىشود، به قرائت قرآن براى او بپردازد.
در روايت آمده است كه با مشاهده قبور بگوييد:
«السلام عليكم دار قوم مؤمنين و انّا ان شاء اللّه بكم لاحقون»
در مطلوبيت زيارت قبور مؤمنين، فرقى بين قبور دور و نزديك نيست، (1)و مسافرت براى زيارت قبور مؤمنين خصوصاً قبور صالحين، مستحب است.
1) بجز حنابله، آنان معتقدند زيارت قبور دور دست، مباح است نه مستحب.
عبارات فوق، نظر فقهاى مذاهب چهارگانه اهل سنّت پيرامون زيارت قبور است»(1).
زيارت قبر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم
مطالبى كه گذشت، پيرامون زيارت قبور عموم مسلمانان بود. در موردزيارت خصوص قبر پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، رهبران اسلامى، شهيدان و انسانهاى صالح؛ ترديدى نيست كه زيارت مرقد آنان آثار سازنده و مفيدى دربر دارد.
ما ابتدا به اين آثار انسان ساز اشاره مىكنيم (كه در واقع تجزيه و تحليل موضوع است) و سپس برخى از احاديثى را كه پيرامون زيارت قبور اين بزرگانوارد شده است بر مىشمريم تا بحثى كامل از جهت تحليلى و استدلالى ارائه كرده باشيم.
در تحليل اين مسئله بايد گفت: زيارت مرقد شخصيتهاى بزرگ نوعىسپاس و تقدير از فداكارى آنان است و به نسل حاضر مىآموزد كه مقام و منزلت كسانى كه راه هدايت و حقيقت را بپيمايند و از عقيده و آرمان الهى دفاع كنند، بس رفيع و بلند است.
البته اين انگيزه تنها در حد زيارت آرامگاه آنان خلاصه نميشود بلكه ما را وادار مىكند تا ياد و نام آنان را زنده و پرشور نگه داريم و از
1) الفقه على المذاهب الاربعة: 1/ 540.
آثار وجودى آنها محافظت كنيم، در سالگرد تولد آنها مجالس جشن برپا كنيم و در سالروز رحلتآنان با تشكيل جلسات و ايراد سخنرانى يادشان را گرامى بداريم.
هر انسان هوشمندى، مطالب فوق را درك كرده و مىپذيرد. بر همين اساس، ملتهاى زنده و با نشاط، براى زيارت آرامگاه رهبران و شخصيتهاى خودكه جان و مالشان را در راه نجات و رهايى ملت خود از چنگال استعمارگران و ستمگران فدا كردهاند، از يكديگر سبقت مىگيرند و براى گراميداشت ياد و نامآنان، مجالس خاصى برپا مىكنند.
با اين وجود، به ذهن كسى خطور نمىكند كه اينگونه اعمال، عبادت وپرستش آنان محسوب مىشود. واقعيت آن است كه احترام و بزرگداشتشخصيتها، فاصله فراوانى با پرستش آنها دارد. انگيزه احترام و تعظيم، قدردانى از تلاش و كوشش آنهاست، اما انگيزه پرستش، خدا انگارى و ربّ دانستن آنان است.
حال آيا مىتوان در اين زمينه بين شخصيتهاى اسلامى ما، با شخصيتهاى ملل ديگر تفاوتى قايل شد؟ هرگز! توجه و دقت در بحث ماهيت و مقومات عبادت كه بيانگر دو عنصر «خضوع و عقيده» بود، پاسخ اين پرسش را از قبلروشن كرده است.
اكنون كه با آثار انسان ساز زيارت قبور مسلمانان، و زيارت
قبور اوليا و صالحين، آشنا شديم، به برخى از رواياتى كه در زمينه زيارتقبر پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وارد شده و نسبت به آن تشويق و ترغيب نموده است، اشاره مىكنيم.
اين روايات توسط امامان مذاهب چهارگانه اهلسنّت و حافظان روايات در كتب روايى صحاح و مسانيد اهل سنّت گردآورى شده است:
«من زار قبرى، وجبت له شفاعتى»
«هر كس قبر مرا زيارت كند، حتماً او را شفاعت خواهم كرد».
«من جائنى زائراً لاتحمله الّا زيارتى كان حقاً علىّ انْ اكون له شفيعاً يوم القيامة»
«هر كس كه فقط به قصد زيارت قبر من بيايد، وظيفه خود مىدانم روز قيامت او را شفاعت كنم».
«من حجّ فزار قبرى بعد وفاتى، كمن زارنى فى حياتى».
«هر كس كه حجّ انجام دهد و سپس قبر مرا زيارت كند، مانند آن است كه درحال حيات، مرا زيارت كرده باشد».
«من حجّ البيت و لم يزرنى فقد جفانى»
«هر كس كه پس از اعمال حج مرا زيارت نكند، به من ستم كرده است».
«من زار قبرى أوْ من زارنى، كنت له شفيعاً او شهيداً».
«هر كسى من يا قبر مرا زيارت كند، [در روز قيامت قدَّس سرَّه شفيع يا گواه او خواهم بود».
«من زارنى بعد موتى فكانّما زارنى فى حياتى».
«هر كس مرا پس از رحلتم زيارت كند، گويى كه مرا در حال حياتم زيارت كرده است».
«من زارنى بعد موتى فكانّما زارنى و أَنَا حىٌّ، و من زارنى، كنت له شهيداً اوْ شفيعاً يوم القيامة»
«هر كه مرا بعد از رحلتم زيارت كند، گويى مرا در حال حياتم زيارت كردهاست و هر كس مرا زيارت كند، در روز قيامت گواه يا شفيع او خواهم بود».
«من زارنى فى المدينة محتسباً كنت له شفيعاً»
«هر كس مرا در مدينه به اميد ثواب زيارت كند، او را شفاعت خواهم كرد».
«من زارنى ميتاً فكانّما زارنى حيّاً، و من زار قبرى وجَبَتْ له شفاعتى يوم القيامة، و ما من احدٍ من امّتى له سعة ثم لم يزرنى فليس له عذر».
«هر كس مرا پس از رحلتم زيارت كند، گويى كه مرا در حال حياتم زيارتكرده است و هر كس قبرم را زيارت كند، شفاعت او در روز قيامت حتمى است و هر كس در عين برخوردارى از مال و ثروت مرا زيارت نكند، در نزد خداوند عذرىنخواهد داشت».
«من زارنى فى مماتى كمن زارنى فى حياتى، و من زارنى حتّى ينتهى الى قبرىكنت له يوم القيامة شهيداً- اوْ قال شفيقاً».
«هر كس پس از رحلتم مرا زيارت كند، مانند كسى است كه مرا در حياتمزيارت كرده است و هر كس زيارت كند مرا تا به قبرم رسد، در روز قيامت گواه او خواهم بود- يا فرمود: دوست او خواهم بود-».
ده حديث مذكور را حافظان حديث روايت كردهاند و تقىالدين سبكى (متوفى 756 ق) اسناد نقل اين روايات و تصحيح آنها را در كتاب «شفاء السقام فى زيارة خير الانام» گردآورى نموده است. براى آگاهى از احاديث بيشتر، مىتوانيد به اين كتاب مراجعه
فرماييد. (1)شيخ شعيب الحر يفيش، مضمون روايات فوق را در كتاب «الروضالفايق» در قصيدهاى طولانى به نظم آورده است كه با اين ابيات آغاز مىشود:
من زار قبر محمد
باللَّه كرّر ذكره
واجعل صلاتك دائماً
فهو الرسول المصطفى
و هو المشفّع فى الورى
و الحوض مخصوص به
صلّى عليه ربّنا
فان الشفاعةفى غد
و حديثه يامنشدى
جهراً عليه تهتدى
ذو الجود و الكفّ الندىّ
من هول يوم الموعد
فى الحشر عذب المورد
ما لاح نجم الفرقد (2)«زائر قبر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، فرداى قيامت به شفاعت خواهد رسيد».
«اى نغمه خوان اين اشعار، تو را به خدا سوگند، ياد و نام او را فراوان تكرار كن».
«بر آن بزرگ، دائماً و آشكارا صلوات فرست تا هدايت شوى».
«چرا كه او رسول برگزيدهاى است كه اهل جود و كرم و بخشش است».
«او در جهان واپسين، تو را از بيم و هراس باز خواهد داشت».
«در روز قيامت، حوض كوثر و چشمه خُنَكان، در دست اوست».
«درود خدا پيوسته بر او باد، تا هنگامى كه ستاره قطبى نور افشانى مىكند».
درباره استحباب زيارت قبر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به صورت گسترده سخن گفتيم و روشن شد كه مستحب است ساكنان مدينه به زيارت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بشتابند. اكنون سخن درباره كسانى است كه در شهرهاى ديگر سكونت دارند و بايد براى زيارت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم سفر كنند، آيا اين سفر نيز مانند خود زيارت مستحب است؟ پاسخ: بلى! به دلايلزير:
دليل اول: احاديثى كه مسلمانان را به زيارت قبر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم تشويق و ترغيب مىكند.
اين احاديث بر دو دستهاند: دستهاى از آنها صريحاً در مورد مسلمانانخارج از مدينه است و دستهاى ديگر مطلق بوده و شامل مسلمانان مقيم مدينه و خارج از آن مىشود.
از جمله احاديث دسته اول، حديثى است كه عبداللّه ابن عمر روايتمىكند، كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«من جائنى زائراً لا تحمله الّا زيارتى كان حقّاً علىّ انْ اكون له
شفيعاً يوم القيامة».
«هر كس كه فقط به قصد زيارت من بيايد، وظيفه خود مىدانم كه در روز قيامت او را شفاعت كنم»
اين حديث و احاديثى مشابه آن، بر استحباب زيارت قبر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم براى افراد غير مقيم مدينه دلالت صريح دارند.
دليل دوم: سيره پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در مسافرت براى زيارتقبور شهداى احد است. ابو داود به نقل از ربيعه- يعنى ابن هدير- و او از طلحة ابن عبيداللّه، روايت مىكند:
وقتى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم تصميم به زيارتقبور شهداى احد گرفتند با ايشان به راه افتاديم و از سنگلاخهاى اطراف مدينه گذشتيم. قبرهايى در دوردست ديديم و از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمپرسيديم، يا رسول اللّه! آيا قبرهاى برادران ماست؟ حضرت فرمود: قبر اصحاب و ياران ماست. وقتى كه به قبور شهداى احد رسيديم، حضرت ادامهدادند: اينها قبور برادران دينى ماست. (1)دليل سوم: سيره مسلمانان در گذشته و حال، انجام سفر براى زيارت قبر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بوده است. هميشه تاريخ، مسلمانان پس از انجاممناسك حج يا قبل از آن، براى زيارت قبر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به مدينه رفتهاند. در اين باره سبكى مىنويسد:
1) سنن ابن داود: 2/ 218 شماره 2043، آخر كتاب حج.
«علماى اسلام از قرنهاى گذشته تا كنون، شاهد اين سيره مسلمين بودهاند. مسلمانان همگى به قصد زيارت پيامبر خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم- اگر چه درمسيرشان هم نباشد- به سوى مدينه رهسپار مىشوند. مسافتهاى طولانى طى مىكنند و در اين راه از بذل مال و جان دريغ ندارند. آنان معتقدند تمامى اينزحمات، عبادت است و موجب تقرب به خداوند مىشود.
محال و ناممكن است كه عمل و رفتار مسلمانان بسيارى كه به قصدتقرب، از شرق و غرب عالَم و در طول ساليان دراز ادامه داشته و در بين آنانعالمان دينى و اولياى الهى حضور داشتهاند، نادرست و خطا باشد.
حتى كسانيكه از روى ناتوانى جسمى يا بضاعت اندك مالى، امكان چنينسفرى ندارند حسرت مىخورند و در دل آرزوى آن را دارند. بدون ترديد هر كس كه اين رفتار خيل عظيم مسلمين را خطا بداند، يقيناً او خود بر خطاست.
برخى در مورد اين سيره مسلمانان گفتهاند: مسافرت آنان به مدينه به قصد عبادت ديگرى غير از زيارت، مانند نماز خواندن در مسجد النبى است. اما اينتوجيه نامعقول و باطل است و تشكيك در انگيزه مردم براى زيارت مدفن رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به منزله انكار امرى بديهى است و هر كس از نزديك با مسافران مدينه برخورد كرده باشد،
مىداند كه آنان از ابتداى ورود به جادههاى مدينه، انگيزهاى جز زيارت ندارند و در ذهن آنان قصدعبادت ديگرى خلجان نمىكند. با آنكه نماز خواندن در مسجد بيت المقدس فضيلت فراوانى دارد و مسافرت به آنجا به سادگى امكانپذير است، كمتر كسىاست كه به قدس سفر كند. مىتوان گفت همچنانكه مهمترين انگيزه براى سفر به مكه انجام حج و عمره است، مهمترين انگيزه براى سفر به مدينه، زيارت قبررسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مىباشد. با اين حال اگر كسى هنوز در وجدان خود دچار ترديد است، از كسانيكه به سوى مدينه رهسپارند، انگيزه آنان را جويا شود».(1)دليل چهارم: اگر زيارت، امرى مستحب و موجب تقرّب است- استحباب عام يا خاص- با توجه به اينكه مسافرت مقدمه زيارت است و هروسيله يا مقدمهاى ارزش و اعتبار خود را از هدف مورد نظر مىگيرد، نتيجه مىگيريم كه مسافرت براى زيارت قطعاً جايز خواهد بود.
دليل پنجم: تاريخ نگاران حكايات متعددى از عملكرد صحابه و تابعيندر اين زمينه نقل كردهاند. از آن جمله:
1) ر. ك: شفاء السقام فى زيارة خبر الانام، از تقى الدين سبكى، 85 و 86، چاپ بولاق مصر؛ و نيز چاپ چهارم آن ص 211 و 212 با اندكى تلخيص.
جفا مىكنى؟ آيا وقت آن نرسيده است كه به زيارت من بيايى؟
بلال با ناراحتى و نگرانى از خواب بيدار شد. بهقصد مدينه سوار بر مركب شد و به راه افتاد. وقتى به مدينه و به قبر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد، شروع به گريستن كرد و صورت خود را به قبر آن حضرت ساييد. در اينحال امام حسن و امام حسين عليمها السَّلام را ديد، آن بزرگواران را در برگرفت و بوسه زد. آنها به بلال فرمودند:
مشتاقيم اذانى را كه براى رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم موقع سحر مىگفتى ديگر بار بشنويم. بلال پذيرفت و بر بام مسجد رفت و بر مأذنه ايستاد. وقتى بانك «اللّه اكبر» او بلند شد مدينه به خودلرزيد؛ وقتى صدايش به «اشهد ان لا اله الّا اللّه» بلند شد لرزش مدينه قوّت گرفت؛ وقتى به جمله «اشهد ان محمّداً رسول اللّه» رسيد زنان و دختران پردهنشين، از خانهها بيرون آمدند و با حيرت پرسيدند: آيا رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم زنده شده است؟ ... پس از رحلت رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، مدينه هيچ روزى به ايناندازه شاهد زنان و مردان گريان نبود». (1)2. عمر ابن عبدالعزيز پيكى از شام به مدينه فرستاد تا سلام او را بهرسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم برساند و باز گردد. (2)سبكى مىنويسد: «سفر بلال در آغاز دوران صحابه و سفر
پيك عمر ابن عبدالعزيز از شام به مدينه در آغاز دوران تابعين، هيچ انگيزهاى جز زيارت قبررسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و عرض سلام به آن حضرت نداشته است و انگيزهاى دنيايى يا دينى مانند زيارت مسجد النّبى، موجب اين سفر نبودهاست». (1)3. وقتى عمر با مردم بيت المقدس صلح كرد، كعب الاحبار به نزد او آمد و اسلام آورد. عمر از مسلمان شدن او خوشحال شد و به او گفت: آيا با من بهمدينه مىآيى تا قبر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را زيارت كنى و بهرهاى معنوى برگيرى؟ او پذيرفت ... عمر، وقتى كه وارد مدينه شد، ابتدا به مسجد النّبى رفت وبه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم سلام كرد». (2)4. ابن عساكر در كتاب تاريخ خود و ابن الجوزى در كتاب «مثير الغرامالساكن» به نقل از محمد ابن حرب هلالى روايت كردهاند كه او گفت: «وقتى وارد مدينه شدم، به نزد قبر رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رفتم و در مقابل قبر مطهر، به آن حضرت سلامدادم و ايشان را زيارت كردم. بيابان نشينى وارد شد و به زيارت آن حضرت پرداخت و گفت: اى والاترين پيامبر! خداوند كتاب صادقى بر تو نازل كرد و درآن گفت:
(وَ لَوْ أنّهُمْ إذْ ظَلَمُوا أنْفُسَهُمْ جاؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ
لَهُمُ الرُّسولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً).(1)
«و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زيرپا مىگذاردند] به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند».
سپس گريست و اين اشعار را سرود:
يا خير من دفنت بالقاع اعظُمُه
نفسى الفداء لقبر انت ساكنه
فطاب من طيبهنّ القاع و الاكُم
فيه العفاف و فيه الجود و الكرم
«اى بهترين انسانى كه در زمين استخوانهايش دفن شد و از بوى خوشش كوه و دشت معطر گرديد! جانم فداى قبرى كه تو در آن منزل گزيدهاى، كه آنجا منزل پاكى و سخاوت و كرامت است».
ابوطيب احمد ابن عبدالعزيز، در ادامه اين ابيات سروده است:
و فيه شمس التقى والدين قد غَرُبت
حاشا لوجهك ان يبلى و قد هُديت
من بعد ما اشرقت من نورها الظلم
فى الشرق و الغرب من انواره الامم(2)«در آن قبر، خورشيد دين و تقوا غروب كرد، پس از آن از نور او ظلمتها به روشنايى مبدّل شد.
آن چهرهاى كه از نور او، امتها در شرق و غرب عالم به هدايت رسيدند، هرگز نخواهد پوسيد».
پرسش و پاسخ:
اكنون اين پرسش مطرح است كه اگر مسافرت براى زيارت قبور مؤمنين، به ويژه قبررسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم جايز است، پس حديثى كه در صحيح مسلم آمده است چگونه توجيه مىشود؟ در اين حديث پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمفرمودهاند:
«لا تشدّ الرحال الّا الى ثلاثة مساجد: مسجدى هذا و المسجد الحرام و المسجد الاقصى»
«مسافرت نكنيد مگر براى سه مسجد؛ مسجد من (مسجد النّبى) مسجد الحرام و مسجد الاقصى».
پاسخ آن است كه:
اولًا: اين حديث گرچه در صحيح مسلم آمده است امّا باعمل و رفتار پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه به غير اين مساجد سفر مىكردند در تعارض است. مسلم و بخارى در صحيح خود روايت كردهاند كه آن حضرت پياده يا سواره به مسجد قبا مىرفتند و نماز مىخواندند. (1)اين حديث با حديثى كه در متن سؤال مطرح شده، از آن
1) صحيح مسلم: 4/ 127، صحيح بخارى: 2/ 176.
جهت كه تخصيصپذير نيست ناسازگار مىباشد. ناگزير بايد پذيرفت كه حديث اول ياجعلى است و از پيامبر صادر نشده است و يا اگر جعلى نيست، به صورت تحريف شده نقل شده است. دليل تحريف شدن آن، نقلهاى متفاوت اين حديث است. در روايتى ديگر آمده است: «انّما يسافر الى ثلاثة مساجد: مسجد الكعبه و مسجدى ومسجد ايلياء» در روايت سوّمى نيز آمده است: «تشدّ الرحال الى ثلاثة مساجد». (1)بر طبق دو نقل اخير، به ويژه نقل سوم، هيچ منعى از مسافرت به اماكنى غيراز مساجد مذكور وجود ندارد و فقط مسلمانان را تشويق به سفر به مساجد سه گانه مىكند.
ثانياً: فرض كنيد نقل اوّل اين روايت درست باشد، اما مستثنى منه آن بهقرينه مستثنى، «مسجد» است كه محذوف مىباشد. يعنى؛ معناى روايت اين است كه «براى هيچ مسجدى سفر نكنيد، مگر براى سه مسجد.» بر اين اساس در روايت از سفر به مسجدى غير از مساجد سهگانه نهى شده است و روايت از بيان حكم سفر به اماكن ديگرى كه مسجد نيستند ساكت است. يعنى؛
1) اين احاديث در صحيح مسلم: 4/ 126 باب «لا تشدّ الرّحال» كتاب حج، و نيز سنن نسايى با شرح سيوطى 2/ 37 و 38 آمده است. سبكى، گونههاى ديگرى از اين حديث را آورده است كه دلالت آنها بر مقصود پرسشگر ضعيفتر از اين احاديث است. نگاه كنيد به شفاء السقام/ ص 98.
حكم تحريم و عدم تحريم، مربوط به سفر به مساجد است نه هر مكانى مانند مزار پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، قبور شهدا و اولياى الهى.
ثالثاً: بر فرضِ پذيرش نقل اول، اين حديث حتّى دلالت بر حرمت سفر به غيرمساجد سه گانه را نيز ندارد، بلكه بيانى پندآموز و ارشادى دارد كه مسافرت به غير اين مساجد مفيد فايده نيست.
امام غزالى نيز در احياء العلوم به اين نكته اشاره كرده است: «مساجد ديگر غير از مساجد سهگانه، فضيلت يكسانى دارند و مسافرت براى آنها رجحانىندارد. مسافرت وقتى بجا و مناسب است كه در فضيلت متفاوت باشند». (1)اما در مورد مسافرت براى زيارت ائمه معصومينعليهم السَّلام و شهدا، دقت در احاديث گذشته حكم آن را روشن مىكند. در جايى كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به قصد زيارت قبور شهداى احد از مدينه خارج مىشوند، سفر از شهرخود براى زيارت مرقد اهل بيتعليهم السَّلام به طريق اولى جايز است. امام على عليه السَّلام، از والاترين شهدا و فرزندش امام حسينعليه السَّلام، پدر شهيداناست.
سلام اللّه عليهم يوم ولدوا و يوم استشهدوا و يوم يبعثون احياءٍ ...
درود خداوند بر آنان، روزى كه زاده شدند و روزى كه به شهادت رسيدند و روزى كه سراز خاك برآورند.
در هر صورت مسئله مسافرت به قصد زيارت، مسئلهاى فقهى است كه ارتباطى با مسايل اعتقادى و توحيد و شرك ندارد و هر مجتهدى مىتواند با ارايهدليل خود، نظر خاصى داشته باشد.
1) احياء العلوم، امام غزالى: 2/ 247.
منظور از قبور در اين بحث، مزار انبياء و ائمه معصومينعليهم السَّلام، شهدا و اولياى الهى است كه در دلهاى مؤمنين جايگاه ويژهاى دارند. سئوال اين است كه آيا ساختن آرامگاه و مقبره بر روى مزار آنان، جايز است يا حرام؟
اين مسئله نيز مانند دو مسئله گذشته هيچ ارتباطى با مسايل عقيدتى نداردتا معيار توحيد و شرك قرار گيرد. اين موضوع از جمله موضوعات فقهى است كه حكم آن، اباحه، استحباب، كراهت و يا ساير احكام فقهى است.
از هيچ مسلمانِ آگاهى انتظار نمىرود كه اين موضوع را دستاويزى براى مشرك يا كافر خواندن مسلمان ديگرى قرار دهد. مسايل فقهى فراوانى وجود داردكه فقيهان اختلاف نظر دارند اما خوشبختانه در اين مسئله، نظر امامان مذاهب چهارگانه اهل سنت و فقهاى شيعه يكسان است و جملگى معتقد به جايز بودنايجاد آرامگاه بر قبور شخصيتهاى مذكور هستند. دليل آنان، سيره و نحوه رفتار مسلمانان از هنگام رحلت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم تا عصر كنونى
مىباشد. به عنوان نمونه:
الف. وقتى كه مسلمانان جنازه پاك پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را در منزل مسقّف آن حضرت به خاك سپردند، سعى كردند تا حد امكان و به هر صورت كه مىتوانند، منزل آن حضرت را بيارايند و گرامى بدارند. كتابهايى كه در زمينه تاريخ مدينه نگاشته شده است، خصوصاً كتاب «وفاء الوفاء» (1)علامه سمهودى، حاصل آن تلاشها را ثبت و ضبط كردهاند.
بناى كنونى مرقد پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در سال 1270 ه. ق ساخته شدو بحمد اللّه تا كنون بى هيچ گزندى باقى مانده است و به فضل الهى خواهد ماند. اگر ايجاد آرامگاه بر روى قبور حرام بود، مسلمانان آن حضرت را در زمين وسيعو غير مسقف دفن مىكردند.
ب. ساختن آرامگاه بر روى قبور، از عصر صحابه تا كنون در ميانمسلمانان رواج داشته است. سفرنامههايى كه تا كنون نگاشته شده است، قبورموجود در شهر مدينه را كه قبلًا داراى گنبد و بارگاه بوده و نام و نسب آنان بر سنگ قبرى نوشته شده بوده است را توصيف كردهاند. اكنون به نمونههائى ازآنها اشاره مىكنيم:
1) وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى: 2/ 458، فصل نهم.
است: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، سپاس خدايى را كه ميراننده امّتها و زنده كنندهاستخوانهاى پوسيده است. اين جا آرامگاه فاطمه عليها السَّلام دختر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم سيده زنان دو جهان، حسن ابن على، على ابن حسين، محمدابن على و جعفر ابن محمد است». (1)2. السبط ابن الجوزى (متوفى 654 ه. ق) در كتاب «تذكرة الخواص» صفحه 311، مشابه عبارات فوق را نقل كرده است.
3- محمد ابن ابى بكر تلمسانى، شهر مدينه و قبرستان بقيع را در قرن چهارم هجرى چنين توصيف نموده است: «وقتى وارد قبرستان بقيع مىشويد سمت راست كمى جلوتر، قبرى وجود دارد كه روى آن نوشته شده است: اين قبر حسن ابن على عليمها السَّلام است كه در كنار مادرش فاطمه عليها السَّلام در خاك آرميده است». (2)4- حافظ محمد ابن محمود ابن نجّار (متوفى 643 ه. ق) در كتاب «اخبار مدينة الرسول صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم» مىنويسد: «در ابتداى بقيع، گنبدى بزرگ، مرتفع و قديمى وجود دارد كه داراى دو درب است و همه روزه يكى از درها براىزيارت باز است». (3)5- ابن جبير، جهانگرد معروف در سفرنامه خود درباره قبرستان
بقيع مىنويسد: «در مقابل قبر مالك ابن انس، قبر سلاله پاك پيامبر و فرزند او ابراهيم وجود دارد كه داراى گنبدى سفيد است. در سمت راست آن، مزار فرزند عمر خطاب قرار دارد و در مقابل آن، قبر عقيل ابن ابى طالب قدَّس سرَّه و عبداللّهجعفر طيّار قدَّس سرَّه ديده مىشود.
در مقابل اين قبور، قسمتى است كه همسران پيامبر در آنجا دفنهستند و دركنار آنان سه تن از فرزندان پيامبر به خاك سپرده شدهاند. در قسمتى ديگر عباس ابن عبدالمطلب و حسن بن على عليمها السَّلام مدفونند كه داراى گنبدى بلند هستند. مقبره آنان نزديك درب ورودى بقيع و در سمت راست آن قرار دارد. سر حسن بن عليعليمها السَّلام در پائين پاى عباس واقع شده است. قبر اين دو قدرىبالاتر از سطح زمين و به صورتى گسترده واقع شده و روى آنها لوحههاى مسىِ زينت يافته، به زيباترين شكل ميخ كوب شده است.
قبر ابراهيم فرزند پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نيز به همين شكل است. پساز قُبه عباسيه خانهاى به نام بيت الاحزان وجود دارد كه منسوب به فاطمهعليها السَّلام دخت گرامى رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است ... در انتهاى قبرستان بقيع قبر عثمان شهيد و مظلوم، ذوالنورين قرار دارد كه گنبد كوچكى بر آن بنا شدهاست. در نزديكى آن، مزار فاطمه بنت اسد مادر عليعليه السَّلام قرار دارد». (1)
1) سفرنامه ابن جبير، چاپ بيروت، دار صادر. ابن جبير در سال 578 ه. ق مدينه منوره را زيارت نموده است.
6- بلاذرى نقل مىكند: «هنگامى كه زينب بنت جحش در سال 20 هجرىوفات يافت، عمر بر جنازه او نماز خواند. او در روز گرم تابستانى به خاك سپرده شد و عمر بر روى قبر او خيمهاى برپا كرد».(1)البته هدف عمر از برپا كردن خيمه، تسهيل كار متصديان تدفين نبود، بلكهاو براى آسايش حال بستگان ميت در زير سايه چادر و قرائت قرآن و دعا براى ميت اقدام به چنين عملى نمود.
7- سمهودى (متوفى 911 ه. ق) در توصيف بقيع مىگويد: «... مقبرهها وآرامگاههاى متعددى در آن بنا شده است. از آن جمله، مقبره عقيل ابن ابيطالب، زنان پيامبر، عباس [عموى پيامبر]، و حسن بن على و ... مىباشد. اين قبور، داراى گنبدهاى بلند و مرتفعى هستند. ابن نجّار مىگويد: «... اينگنبدها بزرگ و مرتفع هستند.
ساخت آنها به زمانهاى قديم مربوط است. داراى دو درب هستند كه يكى از آنها همه روزه باز است. مطرى گفته است: «اين مقابر وگنبدها را خليفه وقت، ناصر احمد ابن مستضيىء ساخته است ... قبر عباس و حسن بن عليعليه السَّلام قدرى بالاتر از زمين و مسطح هستند. روى قبر آنها لوحههاى مسى، با شكلى زيبا و بديع، به زمين ميخ كوب شده است». (2)
اين بود نمونههاى اندكى از سفرنامههايى كه به توصيف قبرستان بقيعپرداختهاند.
ساير جهانگردان و سفرنامه نگاران كه مدينه منوره را زيارتكردهاند توصيفاتى مشابه از قبور و گنبد و بارگاههاى مرتفع بقيع نمودهاند و تمامى آنها با ديده پذيرش و خرسندى به ثبت گزارش خود پرداختهاند، نه با ديده ناخرسندى و انتقادى.
اين اتّفاق نظر و اجماع عالمان مسلمان در طول قرون متمادى، بهترينگواه بر جايز بودن ايجاد مقبره و آرامگاه بر مزار شخصيتهاى اسلامى است كه ياد و نام آنان، در دلها و جانها جاگرفته است.
علامه عاملى در اين باره چه خوب سروده است:
مضت القرون و ذى القباب مشيّدة
فى كل عصر فيه اهل الحل و ال
لم ينكروا ابداً على من شادها
فبسيرة للمسلمين تتابعت
و الناس بين مؤسس و مجدّد
شيدت و لا من منكر و مفنّد
فى كل عصر نستدل و نقتدى (1)
1) كشف الارتياب، ص 395.
«قرنها گذشت و بارگاهها برافراشته شد، و مردم بارگاهها ساختند و يا تجديد بنا نمودند. اين كار در هر عصرى در برابر نخبگانى بودند كه جز براى آن بزرگواران كارى صورت نمىپذيرد نساختند.
اينان هرگز بناگذاران بارگاهها را انكار و تكذيب نكردند. پس ما نيز، به سيره پيوسته مسلمانان در تمام اعصار استدلال كرده و از آن پيروى مىكنيم».
حفظ قبور و آثار خاندان وحى و عصمت، از جمله مظاهر دوستى واحترام به پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است. قرآن مجيد و سنّت نبوى، مسلمانان را به عشق ورزيدن به پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و تعظيم و احترام به آنحضرت سفارش كردهاند:
(قُلْ إنْ كانَ آبائُكُمْ وَ أبْنائُكُمْ وَ إخْوانُكُمْ وَ أزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أحَبّ إلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جَهادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبّصُوا حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ واللّهُ لايَهْدِى القَوْمَالفاسِقِينَ).(1)
«بگو! اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما و اموالى كه به دست آوردهايد و تجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد و خانههايى كه به آنعلاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار
1) توبه/ 24.
اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند و خداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمىكند».
قرآن كريم در توصيف مؤمنين مىفرمايد:
(فَالّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَاتّبَعُوا النُّورَ الَّذِى اْنَزَل مَعَهُ اولئِكَ هُمُالمُفْلِحُونَ).(1)
«پس كسانيكه به او ايمان آوردند و تكريم و ياريش كردند و از نورى كه با او نازل شده پيروى نمودند، آنان رستگارانند».
اين آيه، مؤمنان را به داشتن چهار خصلت سفارش مىكند:
1- ايمان به پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم (آمَنُوا بِهِ).
2- تكريم پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم (عَزّ رُوهُ).
3- نُصرت و يارى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم (وَ نَصَرُوهُ).
4- پيروى و تبعيت از كتابى كه همراه او نازل شده است، (وَاتّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ).
در اين آيه، منظور از «تعزير» پيامبر، نُصرت و يارى او نيست، چرا كه اينمعنا را با عبارت «نصروه» بيان كرده است. بلكه منظور، احترام، تعظيم، تكريم و بزرگداشت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است، چرا كه او پيامبر رحمت و عظمت است. همچنانكهايمان به پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و
1) اعراف/ 157.
پيروى از كتاب او، مختصّ دوران زندگى آن حضرت نيست، همچنين احترام و تعظيم به پيامبر مخصوص دوران حيات ايشان نيست.
بنابراين عشق به پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و هر چيزى كه بهگونهاى ارتباطى با آن حضرت دارد، اصلى اسلامى است كه همه مسلمانان بايد بدان اهتمام ورزند و در زندگىخود به آن عمل كنند.
با توجه به جايگاه و منزلت پيامبر، قرآن كريم به گراميداشت رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در مجالس و حفظ احترام ايشان تأكيد مىورزد:
(يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النّبِىِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضكُمْ لِبَعْضٍ أنْ تَحْبَطَ أعْمالُكُمْ وَ أنْتُمْ لاتَشْعُرُونَ).(1)
«اى كسانيكه ايمان آوردهايد صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد و در برابر او بلند سخن نگوييد، آنگونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مىكنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمىدانيد».
و در جايى ديگر:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً).(2)
«صدا كردن پيامبر را در ميان خود، مانند صدا كردن يكديگر قرار ندهيد».
اين آيات، والاترين روش تجليل و نزديكترين شيوه تقدير از
پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به تقوا را به ما مىآموزد.
علاوه بر آيات قرآن، سنّت نبوى نيز در موارد متعددى ما را به عشق و ارادت ورزيدن به آن بزرگوار دعوت مىكند. خود آن حضرت مىفرمايد:
«لا يُؤمِنُ أحَدُكُمْ حَتّى اكون احبّ اليه من والده و ولده و النّاس اجمعين».(1)
«كسى از ايمان كامل برخوردار نيست، مگر آنكه من در نزد او از پدر و فرزند و ساير مردم، گرامىتر و محبوبتر باشم».
روايات زيادى در حد تواتر، به همين مضمون از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نقل شده است. علاقمندان مىتوانند به كتابهايى كه در اين زمينه تأليف شده استمراجعه فرمايند.(2)همه اين آيات و روايات ما را به تكريم و روش پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم دعوت مىكنند. اكنون بايد ديد مظاهر حبّ چيست؟
نمودهاى دوستى
عشق و علاقه به پيامبر داراى نمودها و علائم متعددى است، چرا كهعشق و دوستى چيزى نيست كه تنها در جان انسان جا گرفته باشد و هيچ گونه انعكاس و بازتاب خارجى در اعمال و رفتار او پيدا
نكند، بلكه آثار و علايمدوستى در آينه رفتار انسان منعكس مىشود.
1- لازمه عشق و دوستى به خداوند و پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم پيروى از دين الهى و عمل به سفارشات خدا و رسول و دورى از منهيات آنان است. ادعاى عشق به رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در عين مخالفت با خواستهها و توقعات آن حضرت امرى نا معقول و نا ممكن است. تبعيت و عمل به دستورات و سفارشات آنحضرت، يكى از نمودها و جلوههاى دوستى و علاقه به ايشان است:
(قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبّونَ اللّهَ، فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَ يَغْفِرُ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ).(1)
«بگو! اگر خدا را دوست مىداريد از من پيروى كنيد تا خدا [نيز] شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد».
دعوى عشق به پيامبر در عين مخالفت عملى با گفتار آن حضرت، امرىمتضاد و ناشدنىاست.
در شعرى منسوب به امام صادقعليه السَّلام آمده است:
تعصى الإله و انت تظهر حبّه
لو كان حبك صادقاً لاطعته
هذا لعمرى فى الفعال بديع
ان المحبّ لمن يحب مطيع (2)با آنكه به خداوند ابراز دوستى مىكنى، به معصيت او مىپردازى، به جان
خود سوگند، اين رفتارى عجيب و بى سابقه است. اگر دوستى تو صادقانه بود، قطعاً مطيع او بودى، چرا كه محب، مطيع محبوب است.
البته چنين رفتارى مخصوص مسلمانان نيست، بلكه هر ملت متمدن و مفتخر به تاريخ گذشته خود، سعى در حفظ آثار تاريخى به جا مانده از گذشته وگراميداشت آرامگاه شخصيتهاى علمى خود دارد.
نكته آخر آنكه؛ از بين بردن آثار و نشانههاى تاريخ اسلام، به ويژه در مهد پيدايش و پرورش اسلام، يعنى مكه مكرمه و محل هجرت پيامبر؛ مدينه منوره، پيامدهاى ناگوارى براى نسلهاى آينده در پى دارد. آنان هيچ اثرى از حوادث تاريخ اسلام مشاهده نمىكنند و شايد گمان برند كه دين اسلام، دينى بيريشه در تاريخ و انديشهاى ساختگى است؛ همچنانكه امروزه غرب در موردحضرت مسيحعليه السَّلام معتقد است، او شخصيّتى افسانهاى است كه راهبان و
روحانيون مسيحى آن را ساختهاند. چرا كه آثار ملموسى كه نشانگر واقعيت وجود تاريخى آن حضرت باشد، در دست ندارند.
توضيحاتى پيرامون حديث ابى هياج
سئوالى كه اينجا مطرح است اين كه: بر اساس دليلهاى گذشته، ساختنمقبره و آرامگاه بر روى قبور جايز است. اما حديثى كه توسط ابى هياج در كتابصحيح مسلم از حضرت على عليه السَّلام نقل شده است، با اين عمل مخالف است و آن را ممنوع مىشمارد. حديث مذكور عبارت است از:
«قال ابوهياج الاسدى: قال لى على ابن ابى طالبعليه السَّلام:
أَلا ابعثك على ما بعثنى عليه رسولاللّهصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم أن لا تدع تمثالًا الّا طمسته ولاقبراً مشرفاً الَّا سوّيته».(1)
«على عليه السَّلام به من (ابى هياج اسدى) فرمود: تو را به مأموريتى مىفرستمكه رسول خدا مرا به آن مأموريت فرستاد، هر تمثالى را نابود كن و هر قبر برجستهاى را صاف كن».
پاسخ آن است كه حديث فوق در مورد تسطيح و صاف نمودن قبورىاست كه به صورت گوژپشت يا گُرده ماهى ساخته شده است و هيچ ارتباطى با ساختن مقبره و آرامگاه بر روى آنها ندارد.
1) صحيح مسلم: 3/ 60، باب «الأمر بتسوية القبر»؛ سنن ترمذى: 2/ 256، باب «ما جاء فى تسوية القبر».
توضيح آنكه، لفظ «تسويه» به دو معنى استعمال مىشود:
(إذْ نُسَوّيْكُمْ بِرَبّ العالَمِين). (1)
«چون شما را با پروردگار عالميان برابر مىشمرديم».
و يا آنجا كه خداوند حال كافرين را در روز قيامت توصيف مىكندمىفرمايد:
(يَوْمَئِذٍ يَوَدّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الأرْضَ وَ لا يَكْتُمُونَ اللّهَحَدِيثاً).(2)
«در آن روز آنها كه كافر شدند و با پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به مخالفت برخاستند آرزو مىكنند كهاى كاش [خاك بودند] و خاك آنها با زمينهاىاطراف يكسان مىشد. در آن روز سخنى را نمىتوانند از خدا پنهان كنند».
(الّذِى خَلَقَ فَسَوّى). (3)
«همانا خداوندى كه آفريد و منظم كرد».
(بَلى قادِرِين عَلى أنْ نُسَوّىَ بَنانَهُ). (1)
«همان خداندى كه آفريد و منظم كرد».
در اين دو آيه، واژه تسويه در موردى استعمال شده است كه با شىء ديگر مقايسه نشده است.
اكنون كه موارد استعمال واژه تسويه روشن شد، به تفسير حديث ابىهياج باز مىگرديم.
اگر معناى «سويّته» در حديث مذكور مساوى و برابر نمودن قبر با زمين باشد (مساوى كردن دو چيز) لازم بود مفعول دومى را با حرف جرّبپذيرد، مثل «سويته بالارض».
حال آنكه تنها يك مفعول پذيرفته است (ضمير «ه» در سويته).
اكنون كه واژه «سوّيته» نمىتواند به معناى اول بكار رفته باشد، حتماً به معنى دوم است. يعنى؛ صفت خود قبر را- بدون توجه به زمين كنار آن- بيانمىكند و معناى آن، مسطح و صاف نمودن قبر و اعوجاج و پستى بلندى نداشتن آن است. شارحان نيز حديث مذكور را به همين صورت معنا كردهاند. از آنجا كهتسطيح و صاف نمودن قبر جزء سنّت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بوده و گوژ پشت ساختن قبر بدعت به شمار مىرفت، عليعليه السَّلام دستور داد با اين بدعت مبارزه شود و هر قبركوهانى شكل را صاف نمايند.
1) قيامت/ 4.
در تأييد مطلب فوق متذكر مىشويم، كتاب صحيح مسلم بابى با عنوان «باب الامر بتسوية القبر» باز نموده و روايتى از ثمامة آورده است. متن روايت ازاين قرار است:
«هنگامى كه همراه فضالة بن عبيد در كشور روم به سر مىبرديم، يكى از دوستان ما از دنيا رفت. وقتى او را به خاك سپردند، فضاله دستور داد روى قبر اورا صاف كنند و سپس گفت: از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم شنيدم كه به «تسويه» قبور فرمان دادند» (1).
صحيح مسلم پس از نقل اين حديث، حديث ابى هياج را ذكر مىكند.
همچنين قرطبى از فقهاى اهل سنّت، حديث ابى هياج را مانند برداشت ما تفسير كرده و مىگويد: «علماى اهل سنّت معتقدند، ظاهر حديث ابى هياج، گوژ پشت نبودن قبرها و تسطيح آنها است»(2).
ساخت مسجد بر روى قبور يا پيرامون آن و خواندن نماز در آن مسجد، موضوعى فقهى است و ارتباطى با اصول عقيدتى ندارد. در موضوعات فقهى، بايد به نظريات رهبران و فقهاى مذاهب اسلامى كه حكم هر مسئلهاى را با استفاده از كتاب و سنّت بيان مىكنند، مراجعه كرد. در اينگونه مسايل، نمىتوانطرف مقابل را به دليل جايز دانستن يا ندانستن عملى متهم به كفر يا فسق نمود. چرا كه مسايل فقهى بسيارى مورد اختلاف و معركه آراى فقها و مجتهدين بوده وهست. ما نيز به نوبه خود تلاش خواهيم كرد حكم مسئله مورد بحث را از مهمترين منابع فقه يعنى كتاب و سنّت به دست آوريم.
در داستان اصحاب كهف، قرآن كريم پس از تشريح چگونگى اطلاع مردماز قبر آنان، به بيان اختلاف مردم درباره نحوه تكريم و گراميداشت آنان مىپردازد و به دو نظر اشاره مىكند. عدهاى معتقد بودهاند بايد روى قبر آنان مقبرهاى ساخت تا براى هميشه ياد آنان در بين مردم جاويد بماند. گروهى ديگر، معتقد به ساختن مسجد بر
روى قبر آنان و نماز گزاردن در آن بودهاند.
قرآن كريم بى آنكه نظرى را تخطئه و محكوم كند، هر دو پيشنهاد را بدين ترتيب نقل مىكند:
(كذلِكَ اعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أنّ وَعْدَاللّهِ حَقٌّ وَ أنَّ السّاعَةَ لارَيْبَ فِيها، إذْيَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ اعْلَمُ بِهِمْ، قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً). (1)
«و اين چنين مردم را متوجّه حال آنها كرديم، تا بدانند كه وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حق است و در پايانِ جهان و قيامِ قيامت شكى نيست؛ در آنهنگام كه ميان خود درباره كار خويش نزاع داشتند، گروهى مىگفتند: «بنايى بر آنان بسازيد [تا براى هميشه از نظر پنهان شوند و از آنها سخن نگويند كه] پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است.» ولى آنها كه از رازشان آگاهى يافتند [و آن را دليلى بر رستاخيز ديدند] گفتند: «ما مسجدى در كنار [مدفن] آنهامىسازيم. [تا خاطره آنها فراموش نشود]» ..
مفسرين معتقدند، پيشنهاد اول از سوى مشركان مطرح شده است.
زيرا در مورد اصحاب كهف گفتهاند (رَبُّهُمْ اعْلَمُ بِهِمْ) «خدايشان آگاهتر به حالآنان است».
زيرا اين جمله، حاكى است كه آنان از هر نوع اظهارنظر درباره سرنوشت آنان خوددارى كرده و بهطور دربست به خدا واگذار كردند،
1) كهف/ 21.
و اين برخورد محتاطانه دليل بر اختلاف در عقيده است.
اما پيشنهاد دوم (بناى مسجد بر قبر آنان) به خودى خود گواهى مىدهد كه از سوى مؤمنين مطرح شده است و هدف آنان، تبرك جستن به مزار انسانهاىموحد بوده است.
قرآن كريم با نقل اين پيشنهاد و بدون آنكه به نقد و ردّ آن بپردازد، عملًا مقبول بودن آن را در نزد خداوند سبحان امضاء كرده است.
طبرى در تفسير آيه مذكور مىنويسد: «يكى از اصحاب كهف كه بيدارشده بود به شهر آمد. هنگامى كه در بازار قدم مىزد، افراد بسيارى را ديد كه به اسم عيسى ابن مريم عليه السَّلام قسم مىخوردند. با ديدن اين صحنه، حيران و مبهوت ماند و بر وحشتش افزون شد. به ديوارى تكيه زد و با خود گفت: به خدا قسم، نمىفهمم چه شده است! ديشب اگر كسى نام عيسى ابن مريم عليه السَّلام را مىبرد كشته مىشد ولىامروز هر كسى بى مهابا نام عيسى را بر زبان مىآورد. شايد اينجا، آن شهرى كه من مىشناختم نيست».(1)
سيره و رفتار مسلمانان در طول تاريخ، حكايت از بناى مساجد بر قبرصالحين و شايستگان دارد. مخصوصاً كسانى كه در
1) تفسير طبرى: 15/ 145.
قلب مسلمانان جاى دارند و از آثارشانتبرك مىجويند. شواهد زير گوياى اين مطلب است:
الف. پيكر پاك پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در خانه آن حضرت و در كنارمسجد النّبى به خاك سپرده شد. با ازدياد جمعيت مسلمانان و تنگ شدن عرصه مسجد، قسمت شرقىمسجد- كه خانه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يا مدفن آن حضرت و خانه همسران ايشان بود- به محدوده مسجد النّبى افزون شد و نمازگزاران در اطراف قبر آنحضرت به نماز مىايستادند.
طبرى در مورد حوادث سال 88 ه. ق مىنويسد: «در ماه ربيع الاوّل سال 88 ق، نامهاى از وليد به دست عمربن عبدالعزيز رسيد كه حاوى دستور وليد مبنى بر تخريب ديوارههاى مسجد النبى و اضافه كردن حجرههاى رسول خدا به مسجد بود. او دستور داده بود با خريد زمينهاى اطراف مسجد، به توسعه آن از اطرافبپردازند. عمر ابن عبدالعزيز ده تن از فقهاى سرشناس و مردم مدينه را از نامه وليد آگاه كرد و از آنان نظر خواست. آنان، باقى ماندن حجرهها را به حالت اوليهبراى پند آموزى مسلمين و زهد گرايى آنها در اقتدا به زندگى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ترجيح دادند. عمر ابن عبدالعزيز نظر آنان را براى وليد فرستاد. وليد درنامهاى دوباره، بر تخريب مسجد تأكيد نمود. بنىهاشم از اين ماجرا برآشفتند و به گريه و زارى پرداختند. اما عمر دستور وليد را اجرا كرد و حجره عايشه را بهفضاى مسجد اضافه نمود. بدين ترتيب قبر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و حجرههاى همسران
پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم داخل محدوده مسجد النّبى واقع شد و بر اساس دستور وليد، سقفى بلند براى آن ساختند»(1).
در جاييكه اين عمل در جلوى ديدگان فقهاى دهگانه مدينه و عموممسلمانان و در پيشاپيش چشم تابعين، امام زين العابدين و امام محمد باقر عليمها السَّلام كه احدى در مقام علمى و زهد و عرفان آنان ترديدندارد واقع شود و مخالفتى با آن صورت نگيرد؛ بهترين دليل بر جايز بودن مسجدسازى در كنار مزار انبياء و صالحين، و نمازگزاردن در آن خواهد بود.
جمله تابعين و پس از آنان مردم مدينه و امام دار هجرت، مالك ابن انس- سرآمد امامان مذاهب چهارگانه اهل سنّت- اين عمل را تأييد كرده و هيچگونهاعتراضى نداشتهاند.
ب. سمهودى در مورد فاطمه بنت اسد مادر امام عليعليه السَّلام مىگويد:
«پس از رحلت فاطمه بنت اسد رسول خدا دستور داد براى او قبرى آمادهكنند. به دنبال اين دستور مردم در مكان مسجدى كه امروزه به آن قبر فاطمه گفته مىشود قبرى حفر كردند». (2)مطابق اين عبارت، مسجد پس از به خاك سپارى فاطمه بنت اسد ساخته شده است.
هم او در جاى ديگرى مىنويسد: «مصعب ابن عمير و عبد اللّه بنجحش، در مسجدى كه روى قبر حمزه عموى پيامبر بنا شده بود، دفن شدند».(1)ج. جناب عايشه، عمرى را در منزل خود و در كنار قبر پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بدون هيچگونه ديوار يا حايل ديگرى نماز گزارد. پس از دفن عمر بود كه ديوارى بين منزل عايشه و قبور پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، ابى بكر و عمر كشيدند.(2)د. بيهقى درباره حضرت فاطمه عليها السَّلام مىنويسد: «فاطمه عليها السَّلام به زيارت قبر عمويش حمزه مىرفت و مىگريست و در كنار آن نماز مىخواند». (3)حاكم، به نقل از سليمان ابن داود، از امام صادقعليه السَّلام، از امام باقرعليه السَّلام از امام سجاد عليه السَّلام از امام حسينعليه السَّلام روايت مىكند: «فاطمه عليها السَّلام دخت پيامبر هر جمعه قبر عمويش حمزه را زيارت مىكرد و در كنار آن به گريه و نماز مىپرداخت».
حاكم مىگويد: «راويان اين حديث، موثّقتر از ساير احاديثند».
ذهبى گفته او را تاييد مىكند و بيهقى در كتاب سنن خود، به نقل آن مىپردازد.(4)
مطابق اين حديث ساختن مسجد بر روى قبر حضرت حمزه و نمازخواندن در آن، در زمان حيات پيامبر رُخ داده است.
ه. پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در معراج خود- كه از مسجد الاقصى آغازشد در مدينه و طورسينا و بيت لحم فرود آمد و به نماز ايستاد. جبرئيل به پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم گفت: «در مدينه طيّبه نماز گزاردى، زيرا محل هجرت تو بود؛ در طور سينا نماز خواندى، زيرا در آنجا خداوند با موسيعليه السَّلام سخن گفته بود، و در بيت لحم نماز گزاردى، زيرا كه محل تولد عيسى ابن مريم عليه السَّلام بود». (1)بنابراين، تفاوتى بين نماز گزاردن در محل تولد يا محل دفن انبياء الهى نيست و هدف از آن، تبرّك جستن از انسان نمونهاى است كه جسم پاك او با اينخاك و اين محل تماس داشته است، چه در ابتداى عمر و چه در انتهاى آن!
علاوه بر سيره مسلمين از زمان رحلت رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم تاكنون؛ قرآن، دليل قاطع و محكمى است كه هر دليلى مخالف با آن باشد، متشابه محسوب شده و بايد در پرتو محكمات قرآن تبيين و تفسير شود.
با اين حال، رواياتى وجود دارد كه مسجد سازى بر روى قبور انبياء را جايز نمىشمارد.
1) الخصايص الكبرى: 1/ 154.
در روايتى آمده است كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمودند:
«قاتل اللّه اليهود اتّخذوا قبور انبيائهم مساجد»
«خداوند يهود را هلاك كند، چرا كه قبور انبياء خود را مسجد قرار دادند».
در روايتى ديگر آمده است:
«لعن اللّه اليهود و النصارى اتّخذوا قبور انبيائهم مساجد».
«خداوند يهود و نصارى را لعنت كند كه قبر انبياء خود را مسجد قرار دادند».
و در روايتى ديگر:
«الا، و انّ من كل قبلكم، كانوا يتّخذون قبور انبيائهم و صالحيهم مساجد الا فلاتتّخذوا القبور مساجد». (1)
«بدانيد كه قبل از شما كسانى قبر پيامبر و انسانهاى شايسته خود را مسجدقرار مىدادند. هشيار باشيد كه شما چنين نكنيد».
با توجه به احاديث فوق، تأمّلى كوتاه در اين زمينه ضرورى است.
تاريخ يهود و رفتار نادرست آنان با پيامبران الهى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، مانند كشتن وآزردن رسولان خداوند، با محتواى اين روايات ناسازگار مىنمايد. آيات ذيل، به گوشهاى از آزار و اذيّتهاى بنى اسرائيل اشاره مىكند:
(لَقَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إنَّ اللّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أغْنِياء
1) براى آگاهى از منابع اين احاديث ر. ك: صحيح بخارى: 2/ 111 كتاب الجنائز؛ سنن نسايى: 2/ 871؛ صحيح مسلم: 2/ 68 كتاب المساجد، باب «النهى عن بناء المساجد على القبور».
سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلِهِمُ الأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الحَرِيقِ).(1)
«خداوند سخن آنها را كه گفتند: «خدا فقير است و ما بى نيازيم» شنيد. به زودى آنچه را گفتند خواهيم نوشت و [همچنين] به نا حق كشتن پيامبران را [مىنويسيم] و به آنها مىگوييم: «بچشيد عذاب سوزان را».
(قُلْ قَدْ جائَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِى بِالبَيِّناتِ وَ بِالَّذِى قُلْتُمْ، فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إنْ كِنْتُمْ صادِقِينَ).(2)
«بگو! پيامبران پيش از من، براى شما آمدند و دلايل روشن و آنچه را گفتيد آوردند، پس چرا آنها را به قتل رسانديد اگر راست مىگوييد؟!».
(فبَمِا نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللّهِ وَ قَتْلِهِمُ الأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ).(3)
« [ولى] به خاطر پيمان شكنى آنها و انكار آيات خدا و كشتن پيامبران به ناحق ...».
با توجّه به آيات فوق آيا مىتوان پذيرفت ملّتى كه در موارد متعددى به قتل پيامبران خود پرداخته است، به ملّتى تبديل شود كه براى تكريم و تعظيمپيامبران، بر روى قبرشان مسجد بسازند؟ بر فرض كه بتوان اين مطلب را درمورد بعضى از آنان پذيرفت، احتمالات
ديگرى در معناى حديث، غيراز قصد تبرّك به صاحب قبر و خواندن نماز در مسجد مطرح است كه عبارتند از:
الف- قبله قرار دادن قبر.
ب- سجده كردن بر قبر به قصد احترام و تعظيم، به گونهاى كه قبر موردسجده واقع شود.
ج- سجده كردن براى انسان مدفون در قبر، به گونهاى كه او مورد سجده واقع شود.
به عقيده ما، قدر متيقن از معناى احاديث گذشته سه احتمال فوق است واحتمالِ ساختن مساجد بر قبور به قصد تبرك و نماز، مردود و غير قابل قبول است.
شاهد آنكه، پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در برخى از روايات، اينگونه افرادرا «شرار النّاس» (يعنى بدترين مردم) معرفى مىكند. به عنوان نمونه، مسلم در كتاب مساجد روايت مىكند:
«ام حبيبه و امّ سلمه نقل مىكنند: در حبشه كنيسهاى بود كه تصاويرپيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در آن وجود داشت. پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: در بين مردم حبشه مردى صالح بود كه پس از مرگش بر روى قبر اومسجدى ساختند و اين تصاوير را در آن كشيدند. اينان در روز قيامت، بدترين مردمان در نزد خداوند هستند».(1)
1) صحيح مسلم: 2/ 66، كتاب المساجد، باب «النهى عن بناء المساجد على القبور».
توصيف اين عده در روايت به عنوان «بدترين مردمان»، از واقعيت و حقيقت عمل آنان پرده برمىدارد، زيرا تنها انسان مشرك متصف به شرار الناسيا بدترين انسان مىشود، گرچه در ظاهر از اهلكتاب محسوب شود. قرآن مىفرمايد:
(إنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُمُّ البُكْمُ الَّذِينَ لايَعْقِلُونَ).(1)
«بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمىكنند».
(إنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللّه الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ).(2)
«به يقين بدترين جنبندگان نزد خدا، كسانى هستند كه كافر شدند و ايمان نمىآورند».
اين توصيف، نشان مىدهد كه عمل آنان صرف ساختن مسجد بر روى قبر و خواندن نماز در آن و يا صرف نماز خواندن در كنار قبر نبوده، بلكه آلودهبه نوعى شرك از قبيل: سجده كردن بر قبر يا براى شخص مدفون در قبر يا قبله قرار دادن قبر بوده است.
قرطبى مىگويد: «امامان مذاهب به نقل از ابى مرثد غنوى روايت كردهاند كه: «از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم شنيدم كه فرمود: «به طرف قبر نماز نخوانيد و روى آن ننشينيد» يعنى؛ قبرها را قبله قرار ندهيد تا به سمت آنها نماز بخوانيد يا روى آنها سجده كنيد. يهود و نصارى چنين كردند
تا اينكه سرانجام به عبادتشخص مدفون در قبر پرداختند».(1)نماز خواندن در كنار قبر رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به قصد تبرّك جستن به آن حضرت است. خداوند سبحان به حُجّاج دستور مىدهد كه مقام ابراهيم را مصلّى و مكان نمازخود قرار دهند:
(وَاتَّخَذُوا مِنْ مَقامِ ابْراهِيمَ مُصَلَّىً).(2)
«از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد».
و نماز خواندن در كنار مرقد انبياء مانند نماز خواندن در كنار مقام ابراهيماست، با اين تفاوت كه، بدن ابراهيم عليه السَّلام يك يا چند بار با اين مكان برخورد داشته است، امّا مرقد و مزار انبياء، بدن پاك و نا فرسودنى آنها را براىهميشه در بر دارد.
عالمان و انديشمندان اسلامى، رواياتى را كه از مسجد سازى بر روى قبور منع كنند، همانند برداشت ما تفسير كردهند. به عنوان نمونه:
بيضاوى مىگويد: «از آنجا كه يهود و نصارى براى تعظيم و بزرگداشت مقام پيامبران خود، قبور آنان را قبله قرار داده و به سمت آن نماز مىخواندند و يابر آن سجده مىكردند و آن را به منزله بت مىدانستند، مسلمانان از اين كار منع شدند. اما ساختن مسجد در
كنار قبر انسانهاى صالح به قصد تبرك و بدونانگيزه تعظيم به او و يا قبله شمردن آن، مشمول منع مذكور نيست»(1).
سندى، شارح كتاب سنن نسايى نيز گفته است: «معناى مسجد دانستنقبور انبياء توسط يهود و نصارى، قبله شمردن و خواندن نماز به سمت آن قبور، يا ساختن مسجد بر روى قبور انبياء خود و نماز خواندن در آن است و شايد مكروهبودن اين عمل به دليل آن باشد كه به تدريج منجرّ به عبادت قبر مىشود ... پيامبر اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، امت مسلمان را از اينكه با قبر حضرتش مانند قبور انبياء يهود و نصارى برخورد كنند منع فرمود، تا به علامت تعظيم بر قبرش سجده نكنند و يا آن را قبله نماز خود نسازند» (2).
جهان هستى آن چنان وسيع و گسترده است كه انسان را ياراى آگاهى از اسرار و دقايق آن نيست و آنچه بشر تا كنون به آن دست يافته، بسيار كمتر از مجهولات و ناشناختههاى آن است، چرا كه سهم كوچكى از علم به بشر داده شده است:
(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَ ما أُوتِيْتُمْ مِنَ العِلْمِ إلّا قَلِيلًا).(1)
«و از تو درباره روح سئوال مىكنند، بگو! «روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكى از دانش به شما داده نشده است».
انيشتن، فيزيكدان معروف قرن بيستم (در گذشت: 1955 م) معترف است كه دانستههاى او در مقابل ندانستههايش، مانند پلهاى است از ساختمانى بلند.(2)اگر او منصفانه سخن مىگفت، جا داشت كه بالاتر از اين، از نسبت پلهاى به كُرات آسمانى سخن بگويد.
در جهان هستى، علل و اسبابى وجود دارد كه بشر با تمامى تلاش وكوشش خود نمىتواند به تمامى آنها دست يابد. اسباب و علل به دو بخش مادى و غير مادى يا طبيعى و ماوراى طبيعى تقسيم مىشوند.
نظام طبيعت، مبتنىبر علل و اسباب طبيعى است و تأثير آنها منوط به اذن و اراده خداوند است. در اين ميان نقش يگانه علوم طبيعى، كشف علل و عوامل مادى است.
انسان ماديگرا، به اين علل و عوامل نگاهى استقلالى دارد و تأثير گذارى آنها را صرفاً ناشى از وجودشان مىداند. اما انسان الهى، به آنها نگاهى تبعى و ابزارى دارد و تأثير آنها را وابسته به اراده خداوند مىداند. ذوالقرنين يكى از همين افراد است كه براى ساختن سدّ در برابر يأجوج و مأجوج، از عوامل طبيعى و ابزارمادى كمك مىگيرد و به كارگيرى آنها را، مخالف توحيد نمىداند.
قرآن كريم به نقل از او مىفرمايد:
(آتُونِى زُبَرَالحَدِيدِ حَتّى إذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتّى إذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِى افْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً فَما اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً* قالَ هذا رَحْمةٌ مِنْ رَبِّى فَإذا جاءَ وَعْدُ رَبِّى جَعَلَهُ دَكّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبّى حَقّاً). (1)
«قطعات بزرگ آهن برايم بياوريد [و آنها را روى هم بچينيد]. تا وقتى كه كاملًا
1) كهف/ 96- 98.
ميان دو كوه را پوشانيد گفت: «در اطراف آن آتش بيافروزيد و در آنبدميد» [آنها دميدند] تا قطعات آهن را سرخ و گداخته كرد.
گفت: « [اكنون] مس مذاب برايم بياوريد تا بر روى آن بريزم»* [سرانجام چنان سدّ نيرومندى ساخت) كه آنها [طايفه يأجوج و مأجوج] قادر نبودند از آن بالا روند و نمىتوانستند نقبى در آن ايجاد كنند [* آنگاه] گفت: «اين از رحمت پروردگارمن است؛ اما هنگامى كه وعده پروردگارم فرا رسد آن را در هم مىكوبد و وعده پروردگارم حق است».
رفتار و روش مردم (سيره عقلا) در زندگى روزمره مبتنى بر كمك گرفتنو يارى خواستن از انسانهاى ديگر است. برخى پيروان حضرت موسيعليه السَّلام از او كمك خواستند و آن حضرت نيز به درخواست آنان پاسخ مثبت داد، در عينحال به ذهن هيچيك از آنان خطور نكرد كه اين كمك خواهى نادرست است و فقط بايد از خداوند يارى طلبيد:
(وَ دَخَلَ المَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلان هذا مِنْ شِيْعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِى مِنْ شِيْعَتِهِ عَلىَ الَّذِى مِنْ عَدُوّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ). (1)
«او به هنگامى كه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد، ناگهان دو مرد را ديد كه به جنگ و نزاع مشغولند، يكى از پيروان او بود و ديگرى از دشمنانش، آنكه از پيروان او بود در برابر دشمنش از وى تقاضاى كمك نمود، موسى مُشتمحكمى بر سينه او زد و كار او را ساخت».
1) قصص/ 15.
چرا كه حضرت موسى عليه السَّلام و پيروان او معتقد بودند؛ هر كس، تنهابا اذن و نيروى خداوند مىتواند به يارى ديگرى اقدام كند.
بنابراين درخواست كمك و يارى از انسانها- به شرط اين اعتقاد- مانعى ندارد. در قرآن به همين نكتهاشاره شده است:
(و مَا النَّصْرُ إلّا مِنْ عِنْدِاللّهِ العَزِيزِ الحَكِيمِ).(1)
«پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است».
مطالب فوق، در مورد توسل به انسانهاى زنده و علل و عوامل طبيعى بود. در اين مورد اختلاف چندانى وجود ندارد. آنچه محل بحث است، توسل به انبياء و اولياء الهى است كه به چند صورت انجام مىگيرد:
الف. توسل به دعاى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و انسانهاى صالح، در حال حيات آنان.
ب. توسل به شخصيت، مقام و منزلت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم.
ج. توسل به حق پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، انبياء و صالحين.
د. توسل به دعاى پيامبر و صالحين پس از رحلت آنان.
ه. درخواست شفاعت از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و اولياء الهى.
1) آل عمران/ 126.
اينك به بررسى يكايك موارد فوق مىپردازيم:
مسلمانان جملگى، توسل به دعاى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در حال حيات ايشان را جايز مىدانند و حتى توسل به دعاى هر انسان مؤمنى را مستحبو پسنديده مىشمارند. قرآن در اين باره مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولَ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً). (1)
«و اگر اين مخالفان، هنگاميكه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند]، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر همبراى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند».
در اين آيه مشاهده مىكنيم كه خداوند، كسانى را كه به نفس و جان خودستم كردهاند دعوت مىكند به نزد رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بروند، تا ايشان براى آنها طلب آمرزش كند.
در آيهاى ديگر؛ قرآن منافقين را سرزنش مىكند كه وقتى به محضر پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم خوانده مىشوند تا آن حضرت براى آنها استغفار كند، از سر تمسخر و تكبر سر مىجنبانند:
(وَ إذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوّوْا رُؤسَهُمْ
1) نساء/ 64.
و رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ). (1)
«هنگاميكه به آنان گفته مىشود: «بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند»؛ سرهاى خود را [از روى استهزاء و كبر و غرور] تكان مىدهند و آنها را مىبينىكه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند».
تاريخ اسلام مملوّ از نمونههايى از اين دست است.
در اين باره به نقل حكايتى تاريخى مىپردازيم كه صراحتاً از توسل صحابه به دعاى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در حال حيات ايشان، و نيز توسل بهمقام و منزلت آن، حضرت حكايت مىكند. غرض ما از نقل آن، استدلال بر مطلب اخير است.
عثمان ابن حنيف مىگويد: «مردى كه از نابينايى رنج مىبرد به محضررسول خدا آمد و گفت: اى رسول خدا! از خدا بخواهيد مرا شفا دهد. پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: اگر بخواهى دعا مىكنم، اما اگر صبر كنى بهتر است. آن مرد درخواست دعا كرد. پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به او دستور داد: وضويىكامل بساز، دو ركعت نماز بخوان و به اين صورت دعا كن:
1) منافقون/ 5.
«اللّهمّ انى اسألك و اتوجه اليك بنبيّك مُحمّد نبىّ الرحمة، يا محمد انّى اتوجه بك الى ربّى فى حاجتى لتُقْضى، اللّهمشفّعْهُ فىّ»
عثمان ابن حنيف ادامه مىدهد: قسم به خدا، ما هنوز مشغول صحبت بوديم و متفرق نشده بوديم كه آن مرد وارد شد؛ گويى كه هيچگونه ناراحتىچشم نداشته است».
اين روايت، از صحيحترين روايات است. ترمذى مىگويد: «اين حديث، حق، حسن و صحيح است» (1)ابن ماجه نيز معتقد است: «اين حديث صحيحاست» (2).
از اين حديث دو نكته استفاده مىشود:
اوّل: انسان مىتواند به دعاى پيامبر توسل پيدا كند. درخواست دعاىصحابى از پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه «از خدا بخواهيد مرا شفا دهد» و پاسخ پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه «اگر بخواهى دعا مىكنم و اگر صبر كنى بهتر است» به همين نكته اشاره مىكند.
دوم: انسان مىتواند در ضمن دعاى خود، به شخصيت و مقام پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم متوسل شود. با دقت در دعايى كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به صحابى تعليم دادند، اين نكتهبرداشت مىشود. جملاتى از اين دعا كه نشانگر اين نكته است عبارتند از:
نظر دستور زبان عربى، وابسته به دو فعل «أسألك» و «اتوجه اليك» است. منظور از «بنبيّك» در اين عبارت، شخصيت و مقام ملكوتى آن حضرت است، نه دعاى ايشان.
مُحَمّدٍ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ؛ در اين عبارت، پيامبر را به نبىّ رحمت توصيف مىكند و نشانگر آن است كه توسل به پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، به دليل رحمت و كرامت اوست.
يا مُحَمّد إنّى أتَوَجّه بِكَ إلى رَبّى؛ اين جمله مىرساند كه مرد صحابى بر اساس دعايى كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به او تعليم داده بودند، خود پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را وسيله دعايش قرار داده و به شخص پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به خاطر جايگاه معنوى و فضيلتش، متوسل شده است.
به طور خلاصه اين حديث بيانگر دو نكته است:
توسل به دعاى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم جايز است. اين نكته از صحبت مرد صحابى با رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمكه درخواست دعا مىكند استنباط مىشود.
توسل به شخص پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به دليل مقام و منزلت ايشان در نزد خداوند متعال جايز است. اين نكته، از دعايى كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به صحابى تعليمدادند و در ضمن آن، توسل به شخص پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وجود داشت، استفاده مىشود.
البته مىپذيريم كه آنچه در ذهن صحابى بود و به خاطر آن به خدمتحضرت رسيده بود، توسل به دعاى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بود. اما در
دعايى كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به او تعليم دادند، توسل به شخص پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وجود دارد كه توسل ديگرى محسوب مىشود.
بنابراين نتيجه مىگيريم، همچنانكه توسل به دعاى انبياء و اولياء الهىجايز است، توسل به شخص آنان و مقام و منزلت ايشان نيز در نزد خداوندجايزاست.
از روايات ديگرى به دست مىآيد كه حتى بعد از رحلت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، اصحاب به هنگام دعا و تضرّع، به آن حضرت متوسل مىشدند. به عنوان نمونه، طبرانى از ابىامامة ابن سهل ابن حنيف و او از عمويش عثمان ابن حنيف اين داستان را نقل مىكند:
«مرد حاجتمندى چندين بار براى حاجت خود به نزد عثمان ابن عفّان، خليفه سوم رفت. اما عثمان به او توجّهى نمىكرد و حاجتش را برآورده نمىساخت. تا اينكه روزى عثمان ابن حنيف، صحابى پيامبر را ديد و از اينموضوع شكوه كرد. عثمان ابن حنيف به او گفت: شب هنگام وضو بساز و در مسجد شو و دو ركعت نماز بگزار و بگو! «اللّهم انّى اسألك و اتوجه اليك بنبيّك محمدنبىّ الرحمة، يا محمّد انى اتوجه بك الى ربّى فتقضى لى حاجتى» سپس حاجت خود را بگو و برو.
آن مرد مطابق دستور ابن حنيف عمل كرد. سپس به خانه عثمان ابن عفانرفت و در زد. دربان آمد، دست او را گرفت و به نزد عثمان ابن عفان برد. او بر روى فرشى كه عثمان نشسته بود نشست.
عثمان رو به او كرد و از حاجتشپرسيد. مرد حاجت خود را بيان كرد. عثمان آنها را پذيرفت و گفت: چرا نياز خود را تا اين لحظه به من نگفتى؟ از اين به بعد هر نيازى كه دارى بگو تا برآورده كنم.
مرد از خانه عثمان بيرون آمد. در راه، عثمان ابن حنيف را ديد و به او گفت: خداوند به تو پاداش خير دهد. در گذشته به من توجه نمىكردى، لابد در اين باره با او مذاكره كردى. ابن حنيف گفت نه به خدا قسم، بلكه توسل تو به پيامبر تأثير كرد من خود شاهد بودم كه مردى نابينا خدمت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد و از نابينائى خود شكايت كرد. پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: آيا مىتوانى به همين وضعيت صبر كنى؟ و او گفت: يا رسول اللّه!، كسى نيست مرا دستگيرى كند و اين حال برايم دشوار است. پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به او فرمود: شب هنگام وضو بساز، دو ركعت نماز بخوان و با اين جملات دعا كن. ابن حنيف اضافه مىكند: قسم به خدا ما متفرق نشده بوديم كه آن مرد وارد شد، در حاليكه گويى هرگز ناراحتى چشم نداشته است» .(1)
*** سيره و نحوه رفتار مسلمانان در زمان رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و پس از
1) المعجم الكبير، از حافظ سليمان ابن احمد طبرانى ج 9/ 30 و 31، باب «ما اسند إلى عثمان ابن حنيف»، شماره 8311؛ و كتاب المعجم الصغير از همان نويسنده: 1/ 183 و 184.
آن، بر آن بوده است كه به اولياى الهى و بندگان صالح خداوند متوسل شوند، بى آنكه به ذهنكسى خطور كند اين عمل حرام، شرك يا بدعت است. مسلمانان توسل به دعاى انسانهاى صالح را، راهى به سوى توسل به شخصيّت و منزلت آنان مىدانستند. چرا كه اگر دعاى انسان صالح و شايسته مؤثر است، به دليل قداست و طهارت روح اوست و اگر از چنين روح والايى برخوردار نبود، دعايش مستجابنمىشد.
بنابراين نمىتوان تفاوتى بين توسل به دعاى انسان صالح و توسل به شخصيت و منزلت او قايل شد، تا اينكه توسل به دعاى او عين توحيد باشد وتوسل به خود او، عين شرك يا مقدمه آن تلقى گردد.
توسل به تقدّس صالحين، عصمت معصومين از گناه و اخلاص بندگان مخلص خداوند، امر نوظهورى در بين صحابه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نبود، بلكه ادامه سيرهاى بودكه از قبل از اسلام و بعثت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وجود داشت. در اين زمينه روايات تاريخى فراوانى وجود دارد كه به نمونههائى از آنها اشاره مىكنيم:
1- استسقاء عبدالمطلب، در حال شيرخوارگى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم
در دوران شيرخوارگى و طفوليت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، عبدالمطلبآن حضرت را واسطه قرار داد و از خداوند باران طلبيد. به عقيده ابن
حجر عسقلانى، اين شعر معروف ابوطالب كه:
و ابيض يُسْتَسقى الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للارامل
«آن چهره نورانى كه به آبروى او از ابرها باران خواسته مىشود، پناهگاه يتيمان و بيچارگان است».
اشاره به زمان عبدالمطلب و استسقاى او، با توسّل به پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در زمان خردسالى ايشان دارد. (1)2- استسقاء ابوطالب، با واسطه قرار دادن پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم
ابن عساكر به نقل از ابن عرفلة مىگويد: «در زمان قحطى و خشكسالى قريش، وارد مكه شدم ... قريش خطاب به ابوطالب گفتند:
اى ابوطالب! سرزمين ما را قحطى وخانوادههاى ما را بينوايى فرا گرفته است، پس دست به دعا بردار و از خداوند باران بخواه. ابوطالب همراه با نوجوانى- كه همان پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بود- به سوى كعبهحركت كرد. گويى ابوطالب خورشيد تابانى را به همراه دارد كه از تابش او ابرهاى تيره روشن مىشوند. پيرامون او را نوجوانان ديگرى احاطه كرده بودند. ابوطالب دست نوجوان را گرفت و او را به كعبه تكيه داد و دست خود را به او.
1) فتح البارى: 2/ 398؛ دلايل النبوة: 2/ 126.
در آسمان نشان از هيچ پاره ابرى نبود، ناگاه ابرها از اين سو و آن سو گردآمدند و بارانى سيل آسا را فرو ريختند كه دشت و صحرا را سيراب و سرسبز كرد.
در همين زمان بود كه ابوطالب در قصيدهاى به مدح و ستايش پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم پرداخت:
«و ابيض يُستَسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمةللارامل»(1)
استسقاء ابوطالب با واسطه قراردادن پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در دوران نوجوانى آنحضرت، و استسقاء عبدالمطلب به توسط آن حضرت در دوران كودكى، در بين اعراب معروف است و بيشتر مردم اشعار ابوطالب در اين حادثه را حفظنمودهاند.
از روايات استفاده مىشود، استسقاء ابوطالب به واسطه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، مورد رضايت و قبول آن حضرت بوده است.
وقتى كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، پس از رسالت، ازخداوند طلب باران كردند و باران باريد و سر سبزى آفريد، فرمودند: «لو كان ابوطالب حيّاً، لقرّتْ عيناه، من يُنشدنا قوله؟» يعنى؛ اگر اكنون ابوطالب زنده بود بسيار خوشحال مىشد. كيست كه سخن او را بياد داشته باشد و بگويد؟ على عليه السَّلام برخاست و گفت: يا رسول اللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم گويى منظور شما آن شعر
1) السيرة الحلبيه: 1/ 116.
ابوطالب است كه سرود:
«و ابيض يُستَسقى الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للارامل (1)توسل به كودكان پاك و معصوم در طلب باران، در دين مبين اسلام كارىپسنديده است. امامشافعى در اين باره مىنويسد: «براى طلب باران، كودكان پاك و نظيف و زنان سالخورده و زنانى كه جذّابيتى ندارند از شهر خارج شوند. من، شركت زنان جذاب را نمىپسندم و همراه بردن حيوانات را سفارش نمىكنم» (2).
روشن است كه شركت كودكان و زنان سالخورده در مراسم استسقاء، دليلى جز قداست و پاكى روح آنان و نزول باران رحمت به واسطه آنان ندارد. توسل به نيكان و صالحان و معصومان، كليد نزول رحمت الهى است و گويى كسىكه به آنان متوسل مىشود، در دل به خداى خود مىگويد: «خداى من! كودك معصوم گناهى ندارد و انسان سالخورده اسير زمين توست، اينان به رحمت ومرحمت تو سزاوارترند، پس به خاطر آنان رحمت خود را بر ما نازل فرما، تا ما نيز در كنار آنان از رحمت تو برخوردار شويم».
نظير آنكه گاهى باغبان براى رسيدن آب به درختى، زمين
وسيعى را آبمىدهد و در اين ميان، علفها و گياهان هرزه نيز سيراب مىشوند.
با توجه به تحليل فوق، توسل خليفه دوم به عباس عموى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم- كه بعداً بيان خواهيم كرد، توجيه خود را باز مىيابد، زيرا توسل به عباس، توسل به شخص او و پاكى و ارتباطش با رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّماست و نيز بيان خواهيم نمود كه اين ماجرا ادامه روش پيشينيان بوده است. در اين موارد توسّل به شخصيّت و قداست آنان بوده؛ نه به دعاى آنان.
3- توسّل به عموى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم
صحيح بخارى به نقل از انس ابن مالك روايت مىكند: «در سال قحطى، عمر ابن خطاب با واسطه نمودن عباس ابن عبدالمطلّب قدَّس سرَّه در نزد خداوند، طلب باران نمود و دعا كرد:
«اللّهم انّا كنّا نتوسل اليك بنبيّنا فتسقينا، و انا نتوسّل اليك بعمّ نبيّنا فاسقنا. قال: فيسقون» (1).
«خداوندا! ما در زمان حيات پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به او متوسّل مىشديم و تو براى ما باران مىفرستادى و اكنون به عموى او متوسلمىشويم، پس بر ما باران نازل فرما».
1) صحيح بخارى: 2/ 27، كتاب الصلوة، باب «سؤال الناس الإمام الاستسقاء إذا قحطوا».
انس مىگويد: «پس از اين دعا باران باريدن گرفت».
اين حديث را بخارى عيناً در كتاب صحيح خود آورده است و نشان مىدهد عمر ابن خطاب در ضمن دعا و استسقا، متوسل به شخص و شخصيّت عموى پيامبر و قداست و قرابت اوبه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم شده است، نه آنكه از او درخواست دعا كند.
شاهد اين گفتار، عبارات دعاى عمر است كه گفت: «اللّهم انّا كنا نتوسّل اليك بنبيّنافتسقينا و انا نتوسل اليك بعمّ نبيّنا فاسقنا».
اين جملات مىرساند، خليفه دوم شخصاً براى استسقاء دعا نموده است و در ضمن دعاى خود، متوسل به عموى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و قرابت او به رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمشده است.
نوعى ديگر از توسل، توسل به حق انبياء و فرستادگان الهى است.
يعنى توسّل به حقى كه خداوند به آنان تفضّل فرموده و آنان را ذى حق دانسته است. البته اين بدان معنا نيست كه بندگان و اولياى الهى حقى ذاتى بر خداوند دارند وخداوند بايد حق آنان را ادا كند. هرگز! هر حقى از آن خداوند است. امّا خداوند خودْ آنان را ذى حق مىداند و از روى تكريم و پاداش، به آنان حق مىدهد. چنانكه
قرآن مىفرمايد:
(وَ كانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ المُؤْمِنِينَ). (1)
«و يارى مؤمنان همواره حقى است بر عهده ما».
رواياتى نيز در اين باره وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1- ابو سعيد خدرى روايت مىكند:
قال رسول اللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: «من خرج من بيته الى الصلوة و قال اللهم انى اسألك بحق السائلين عليك وأسألك بحق ممشاى هذا، فإنّى لم أخرج اشراً و لا بطراً و لا رياءً و لا سمعة و خرجت اتقاء سُخطك وابتغاء مرضاتك فأسألك ان تعيذنى من النّار و أنْتغفرلى ذنوبى انّه لايغفر الذنوب الّا انت، اقبل اللّه عليه بوجهه و استغفر له سبعون الف ملك».
«رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: هر كس براى نماز از منزلخارج شود و بگويد: خداوندا! من از تو مىخواهم، به حقى كه دعا كنندگان بر تو دارند و به حق مسير براى نماز كه از روى گردنفرازى و بيهودگى، ياريا و سُمعه نيست، بلكه به قصد امان از خشم تو و جلب رضايت توست؛ از تو درخواست مىكنم كه مرا از آتش دوزخ برهانى و از گناهانم درگذرى كه جز توآمرزندهاى نيست؛ در اين حال خداوند بارويى گشاده با او مواجه شود و هفتاد هزار فرشته براى او طلب آمرزش كنند». (2)
2- عمر ابن خطاب روايت كرده است كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«وقتى كه حضرت آدم مرتكب خطا شد به خداوند گفت: خداوندا! به حقمحمّدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از تو مىخواهم از گناهم درگذرى. خداوند فرمود: با آنكه هنوز محمّدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را نيافريدهام، چگونه او را شناختى؟ آدمپاسخ داد: وقتى مرا آفريدى و از روح خود در من دميدى، سرم را بلند كردم و ديدم برپايههاى عرش نوشته شده: لا اله الّا اللّه، محمّد رسول اللّه؛ دانستم كه تو، جز اسم بهترين مخلوقت را همراه اسم خود نمىآورى».
خداوند فرمود: درست گفتى؛ محمد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم محبوبترين انسانها در نزد من است. اگر مرا به حق او بخوانى تو را مىآمرزم و اگر محمد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نبود تو را نمىآفريدم». (1)3- طبرانى از انس بن مالك روايت كرده است: «وقتى فاطمه بنت اسددرگذشت قبرى براى او كندند. وقتى كندن قبر به اندازه لحد رسيد، رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با دست مبارك خود به كندن قبر ادامه دادند و خاك آن را بيرون ريختند. پس ازآماده شدن قبر، رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم داخل قبر شدند، لحظاتى در آن خوابيدند و فرمودند: اى خدايى كه زنده مىكنى و مىميرانى و تو زنده جاويدى! مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز و حجّتش را به او تلقين نما و مدفنش را گسترده ساز، به حق
1) دلايل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعة، تأليف ابى بكر احمد بن حسين بيهقى: 5/ 489، چاپ، دار الكتب العلميه.
من و پيامبران قبل از من، كه تو ارحمالرّاحمينى»(1).
تا كنون از سه نوع توسل بحث شد و دانستيم كه دليلهاى قرآنى و روايى، آنها را تأييد مىكند و اين گمان كه توسل به غيرخداوند متعال، به معناى خدا انگاشتن او و عبادت غير خداست، به دو دليل باطل است:
دليل اول: اگر چنانچه توسل به دعاى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، شخص ايشان و حقّ اوشرك باشد، بايد هرگونه توسّلى را حتى توسل به امور مادى در زندگى روز مرّه، شرك دانست. زيرا در هر دو صورت، توسل به علل و اسباب وجود دارد، عادىيا غير عادى، طبيعى يا غير طبيعى. حال آنكه بداهتاً مىدانيم كه توسل به علل و اسباب مادى در زندگى روزمره، به هيچ وجه شركآميز نيست.
دليل دوم: در بحث تعريف عبادت دانستيم كه عبادت، خضوع وخاكسارى در مقابل كسى همراه با اعتقاد به الوهيت يا ربوبيّت و يا تفويض است. در توسل به انبياء و صالحين و شهدا، هيچ يك از اين قيود وجود ندارد. توسل به اين افراد، از جهت آن است كه آنها را بندگان شايسته خداوند مىدانيم و دعايشان را مستجاب مىشماريم.
آنان در نزد خداوند از منزلت و حقوق ويژهاى برخوردارند و توسل به آنها، درياى موّاج رحمت الهى را به
1) معجم طبرانى اوسط: 356؛ حلية الاولياء: 3/ 121؛ مستدرك حاكم: 3/ 108.
دنبال دارد.
به راستى چگونه مىتوان توسل به پيام آور توحيد را شرك دانست، با آنكه توسل ما به او، به دليل شرك ستيزى او است؟
از جمله توسلهايى كه در بين مسلمانان رايج است، توسل به دعاى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وانسانهاى صالح، بعد از رحلت آنان است. امّا سئوالى كه اينجا مطرح است آنكه؛ توسل به دعاى هر كس در صورتى معقول است كه او زنده باشد و درخواست ما را بشنود، آن را بپذيرد و سپس از خداوند بخواهد كه حاجت ما را برآورده سازد، اما وقتى كه او مرد، از اين جهان، به جهان ديگر منتقل گرديد، ديگر زنده نيست كه سخن ما را بشنود.
پاسخ آن است كه مرگ در فرهنگ قرآن و روايات، به معناى نابودى و نيستى انسان نيست، بلكه به معناى انتقال از منزلى به منزل ديگر و ادامه حياتبه گونهاى ديگر است كه از آن به «زندگى برزخى» تعبير مىكنيم. آياتى در زمينه اثبات حيات برزخى انسان وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
آيه اول:
(و لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ
لاتَشْعُرُونَ).(1)
مرزهاى توحيد و شرك در قرآن ؛ ؛ ص141
و به آنها كه در راه خدا كشته مىشوند، مرده نگوييد؛ بلكه آنان زندهاند ولى شمانمىفهميد».
از آنجا كه مشركين مىگفتند: ياران محمّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در جنگها، بى جهت خود را به كشتن مىدهند و با مُردن از بين مىروند؛ قرآن در اين آيه پاسخ مىدهدچنين نيست، آنان زندهاند، گرچه ممكن است مشركين و سايرين، اين نكته را در نيابند.
آيه دوم:
(وَ لا تحَسْبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ و يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ* يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ وَ أنّ اللّهَ لايُضِيعُ أَجْرَ المُؤْمِنِينَ).(2)
« [اى پيامبر!] هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكهآنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند* آنها به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است خوشحالند، و به خاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشدهاند خوشوقتند كه نه ترسى بر آنها است و نه غمى خواهند داشت* و از نعمت خدا و فضل او مسرورند و [مىبينند كه] خداوند پاداش
مؤمنان را ضايع نمىكند».
اين آيات به صراحت، بقاء ارواح و زندگى آنها را پس از جدا شدن از بدن و ساير اجسام مادى مطرح مىكند. دقّت در چند فراز از آيه، اين حقيقت را بيشتر روشن مىكند:
1- (أَحْيا ءٌعِنْدَ رَبِّهِمْ)؛
2- (فَرِحِينَ)؛
3- (يُرْزَقُونَ)؛
4- (يَسْتَبْشِرُونَ)؛
فراز دوم، از تنعّم شهدا به نعمتهاى الهى سخن مىگويد و فراز سوم وچهارم از نعمتهاى روحى و معنوى.
اين آيه به وضوح حيات شهدا در فاصله بين مرگ و قيامت را مىرساند. شأن نزول اين آيه در مورد شهداى بدر و ياشهداى احد مىباشد.
شهداى بدر 14 نفر بودند (8 نفر از انصار و 6 نفر از مهاجرين) و شهداى احد 70 نفر بودند (4 نفر از مهاجرين يعنى؛ حمزة ابن عبدالمطلب، مصعب ابنعمير، عثمان ابن شماس و عبداللّه ابن جحش؛ و ساير شهدا از انصار بودند). البته بر اساس نظريهاى، آيات مذكور در شأن شهداى هر دو جنگ «بدر» و «احد» نازل شدهاست.
آيه سوم:
(وَ جاءَ مِنْ أَقْصَى المَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا المُرْسَلِينَ* اتَّبِعُوا مَنْ لايَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ* وَ مالِى لا أَعْبُدُ الَّذِى فَطَرَنِى وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ* ءَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنَ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّى شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقَذُونَ* إِنِّى إذاً لَفِى ضَلالٍ مُبِينٍ* إِنِّى آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ* قِيلَ ادْخُلِالجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِى يَعْلَمُونَ* بِما غَفَرَلِى رَبِّى وَجَعَلَنِى مِنَ المُكْرَمِينَ* وَ ماأَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنّا مُنْزِلِينَ* إِنْ كانَتْ إِلّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ).(1)
«و مردى [با ايمان] از دورترين نقطه شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: «اى قوم من! از فرستادگان [خدا] پيروى كنيد. از كسانى پيروى كنيد كه از شما مزدىنمىخواهند و خود هدايت يافتهاند. من چرا كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريد و همگى به سوى او بازگشت داده مىشويد؟! آيا غير از او معبودانى را انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمان بخواهد زيانى به من برساند، شفاعت آنهاكمترين فايدهاى براى من ندارد و مرا [از مجازات او] نجات نخواهند داد؟! اگر چنين كنم، من در گمراهى آشكارى خواهم بود. [به همين دليل] من به پروردگارتان ايمان آوردم، پس به سخنان من گوش فرا دهيد.» [سرانجام اورا شهيد كردند و] به او گفته شد: «وارد بهشت شو» گفت:
«اى كاش! قوم من مىدانستند كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است» و ما بعد از او بر قومش هيچ لشكرى از آسمان نفرستاديم و
1) يس 20- 29.
هرگز سنّت ما بر ايننبود. [بلكه] فقط يك صيحه آسمانى بود، ناگهان همگى خاموش شدند».
مفسّران جملگى بر اين عقيدهاند كه آيات فوق در مورد فرستادگان حضرت عيسى عليه السَّلام به منطقه انطاكيه نازل شده است. آنان مردم را بهتوحيد و ترك عبادت غير خداوند دعوت كردند و در مقابل، مردم به مخالفت با دعوت آنان برخاستند. مشروح احتجاج آنان در سوره يس آمده است.
هنگاميكه فرستادگان حضرت عيسيعليه السَّلام در حال احتجاج با مردم بودند، مردى از دور دست شهر فرا رسيد و آنان را به خداپرستى دعوت كرد وگفت:
«اى كافران! از اين فرستادگان پيروى كنيد، نه از شما مزدى مىخواهند ونه در قبال هدايت شما مالى طلب مىكنند. آنان به راه حق هدايت شدهاند و درمسير او قدم بر مىدارند» سپس اضافه كرد: «چرا من، كسى را كه خلقم كرده، به من نعمت داده، هدايتم كرده و شما نيز به سوى او برمىگرديد و به دليل كفرتانمجازات مىكند، عبادت نكنم؟ آيا از من مىخواهيد خدايانى غير او را به خدايى گيرم؟
در حاليكه آنها نياز مرا برآورده نمىكنند و از من ضررى دفع نمىنمايند، شفاعت آنها نفعى به من نمىرساند و از هلاكت و زيان نجاتم نمىدهد».
وقتى با اين جملات زمينه را براى ابطال پندار مشركين و اثبات
سستىمنطق آنان فراهم كرد، خطاب به مردم يا فرستادگان عيسيعليه السَّلام گفت: (إنِّى آمَنْتُ بِربّكُمْ فَاسْمَعُونَ) اينجا بود كه كفار با سنگ به او حمله كردند و او را به شهادت رساندند.
خداوند متعال، پاداش او را ورود به بهشت قرار داد و فرمود: (قيل ادخلالجنّة) و او خطاب به مردمى كه او را كشته بودندگفت: (قالَ يا لَيْتَ قَوْمِى يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَلِى رَبّى وَجَعَلَنِى مِنَ المُكْرَمِينَ).
از سوى ديگر، خداوند متعال به قاتلين فرصت چندانى نداد تا از آسمانفرشتگان عذاب را نازل كند، بلكه با سادهترين راه، با عذابى دفعى، تمام آنان را هلاك نمود و همه دم فرو بستند و از ميان رفتند: (وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْجُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنّا مُنْزِلِينَ* إِنْ كانَتْ إلّا صِيْحَةً واحِدَةً فَإذا هُمْ خامِدُونَ).
اين آيه به روشنى بر حيات نفس انسان و ادراك و شعور انسان پس ازمرگ و سخن گفتن او با مردمان دنيا دلالت دارد. زيرا دخول در بهشت (قيل ادخل الجنّة) و آرزو نمودن او «يا ليت قومى» قبل از برپايى قيامت است. البته بهشتى كهدر اين آيه مطرح شده، بهشت برزخى است نه بهشت ابدى.
آيات گذشته، در مورد حيات برزخى ارواح شهدا- كه جان خود را در راهخدا تقديم كردند- بود. آيات ديگرى نيز وجود دارد كه در مورد بقاء ارواح كفّار بعد از مرگشان و گرفتارى آنان به انواع عذاب
است. اين گروه از آيات، بقا وحيات روح انسان را پس از مرگ، صرف نظر از كافر يا مؤمن بودن، بيان مىكنند. اكنون به ذكر بعضى از آيات مذكور اكتفا مىكنيم:
آيه چهارم:
« [عذاب آنها] آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند و روزى كهقيامت برپا شود [مىفرمايد]: «آل فرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد.»
بر اساس اين آيه، قبل از برپايى قيامت، آل فرعون هر روز بامداد وشامگاه به عذاب الهى گرفتار مىشوند. همچنانكه بعد از قيامت نيز به شديدترين عذاب مبتلا خواهند شد. به هر حال عذاب قبل از قيامت با بعد از آن متفاوتاست و اين دو يكى نيستند. اين آيه دلالت صريحى بر حيات برزخى كافران دارد.
آيه پنجم
« [آرى سرانجام] همگى به خاطر گناهانشان غرق شدند و در آتش دوزخ وارد
گشتند و جز خدا، ياورانى براى خود نيافتند».
مطابق اين آيه، قوم نوح ابتدا غرق شدند و سپس وارد آتش گرديدند و درآنجا يار و ياورى براى خود نيافتند. آتشى كه در اين آيه مطرح شده، غير از آتش دوزخ در روز قيامت است. زيرا در آيه، پس از غرق شدن قوم نوح «اغرقوا»، داخل شدن آنان در آتش جهنم «فادخلوا ناراً» مطرح شده است. يعنى؛ بلافاصله و بدون گذشت زمانى پس از غرق شدن، وارد آتش جهنم شدهاند. اگر منظور ازآتش، آتش جهنم در روز قيامت بود، مناسب بود بفرمايد «فيدخلون ناراً» يعنى؛ در آينده وارد آتش خواهند شد.
«تا زمانى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد، مىگويد: «پروردگار من! مرا باز گردانيد* شايد در آنچه ترك كردم [و كوتاهى نمودم] عمل صالحى انجام دهم.» [ولىبه او مىگويند] چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مىگويد و پشت سر آنها برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند».
انسان كافر وقتى كه با مرگ روبرو مىشود، زندگى بعدى خود را سراسر تيره و تار مىبيند و گويى با چشمان خود عذاب دردناك الهى را مشاهده مىكند. از اين رو درخواست بازگشت به زندگى دنيا
1) مؤمنون/ 99- 100.
را مىكند و پاسخ مىشنود «كلّا» هرگز! البته عذابى را كه مشاهده مىكند، عذاب برزخى است نه عذاب اخروى. بنابراين در ادامه آيه مىفرمايد: (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ).
آيات فوق و آياتى از اين دست، حكايت از وجود حيات و زندگىِ پس از مرگ و انتقال به سراى ديگر دارد. و اگر سخن از «مرگ» مىرود، به لحاظ پايانيافتن زندگى دنيوى و پوسيدن بدن مادى اوست، ولى روح و نفس او به شكلى ديگر باقى است و براساس استحقاق خود، متنعّم يا معذّب خواهد بود.
ارتباط زندگى دنيوى و برزخى:
ممكن است اين اشكال مطرح شود كه؛ آيات گذشته، بيانگر حيات برزخى شهدا و اوليا و حتى كافران است، اما دليلى بر وجود ارتباط بين اين دو زندگى و شنوا بودن آنان نسبت به سخنان ما وجود ندارد.
بحث كنونى ما در اين باره است.
در پاسخ بايد گفت؛ قرآن كريم در آيات ديگرى ارتباط بين حيات دنيوىو برزخى را بيان مىكند و از ديدن و شنيدن افعال و سخنان ما توسط اموات خبر مىدهد و اينكه ارتباط آنها به طور كامل با زندگى دنيايى قطع نشده است. به عنواننمونه:
عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِنْ لاتُحِبُّونَ النّاصِحِينَ).(1)
«سرانجام زمين لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان [تنها] جسم بى جانشان در خانههايشان باقى مانده بود. [صالح] از آنها روى برتافت و گفت: «اى قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهى را انجام دادم ولى [چه كنم كه] شما خيرخواهان را دوست نداريد».
اين آيه در باره قصه صالح عليه السَّلام پيامبر است. وقتى صالح قوم خود را به پرستشخداوند و نيازردن ناقه سفارش كرد و آنان بر عكس، به كشتن ناقه و سرپيچىاز دستور خداوند پرداختند، عذاب الهى آنان را در برگرفت و آنان را در سرزمين خود مدفون ساخت.
اينجا بود كه صالح با قوم هلاك شده خود اين چنين سخنگفت:
(فَتَولَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِنْ لاتُحِبُّونَ النّاصِحِينَ).
دليل اينكه اين سخنان، پس از هلاكت و مرگ قوم اوست، آن كهكلام او با عبارت «فتولى عنهم» شروع شده است. وجود حرف «ف» (به معنى سپس) در (فتولّى) نشان دهنده تأخير زمانى اين عبارات از هلاكت مردم است.
بنابراين اگر ارتباطى بين زندگى دنيا و برزخ نبود، صالح عليه السَّلام
1) اعراف/ 78- 79.
پيامبر با قوم هلاك شده خود سخن نمىگفت.
«سپس زمين لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان به صورت اجسادى بى جان در خانههايشان مانده بودند. آنها كه شعيب را تكذيب كردند [آنچنان نابود شدند كه] گويا هرگز در آن [خانهها] سكونت نداشتند! آنها كه شعيب را تكذيب كردند زيانكار بودند.
سپس از آنان روى برتافت و گفت: «اى قوم من! من رسالتهاى پروردگار را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى نمودم با اين حال چگونه بر حال قوم بى ايمان تأسف بخورم!؟».
اين آيه، در مورد حضرت شعيبعليه السَّلام است و حاوى مكالمه شعيب با قوم خود بعد از هلاك شدن آنها مىباشد. نحوه دلالت آيه، مانند آيه قبل است. اگرارتباطى بين دنيا و برزخ نباشد و هلاك شدگان سخن شعيب را نشنوند، سخنگفتن شعيب با آنها چه معنايى دارد؟
«از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى
براى پرستش قرار داديم؟!».
در اين آيه، خداوند به پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم دستور مىدهد مطالبى را از انبياء پيش از خود سئوال كند. (زمان سئوال ممكن است شب معراج باشد).
سنّت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و ارتباط بين دنيا و برزخ
روايات متضافر بلكه متواترى بر وجود ارتباط بين حيات دنيوى و زندگى برزخى وجود دارد كه در صورت گردآورى، كتاب حجيمى را تشكيل خواهد داد. ما در اينجا به ذكر حديثى كه مورد اتفاق مسلمانان است اكتفا مىكنيم و آن، در مورد سخن گفتن پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با كفار كشته شده در جنگ بدر است. هنگاميكه در جنگ بدر مسلمانان به پيروزى رسيدند و مشركين پا به فرار گذاشتند و 70 تن از بزرگان آنان به قتل رسيدند، جنازه آنان در گودالى ريخته شدو پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يكايك آنان را خطاب كردند و فرمودند: «اى خفتگان در گودال، اى عتبة ابن ربيعه، شيبة ابن ربيعه، امية ابن خلف و اى ابا جهل! (به همين ترتيب ساير اجساد در گودال را نام بردند) من وعده پروردگارم را حق يافتم، آيا شما نيز وعده پروردگارتان را حق يافتيد؟ اصحاب از حضرتپرسيدند: يا رسول اللّه! آيا مردهها را صدا مىزنيد و با آنان سخن مىگوييد؟ پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: شما نسبت به آنچه مىگويم، شنواتر از آنهانيستيد، اما آنها توان پاسخ گفتن
ندارند».
ابن هشام پس از نقل اين روايت مىگويد: پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمخطاب به آنها فرمود: «اى در چاه خفتگان! چه بد خاندانى براى پيامبرتان بوديد. شما مرا تكذيب كرديد و مردم مرا تصديق نمودند. شما مرا اخراج كرديد و مردمبه من پناه دادند. شما با من جنگيديد و مردم مرا يارى دادند و ... آيا وعده خدايتان را حق يافتيد؟». در كتاب صحيح بخارى، نافع به نقل از ابن عمر روايت كرده است: پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بر بالاى گودال جنازه مشركين ايستاد و فرمود: آيا وعده پروردگارتان را حق يافتيد؟(1)
به حضرت گفته شد: آيا با مردگان سخن مىگوييد؟ فرمود: شما شنواتر ازآنان نيستيد، امّا آنها پاسخ نمىدهند»(2).
در پايان خاطر نشان مىسازيم كه تمامى مسلمين- با وجود اختلافاتمذهبى در فروع دين- در پايان نماز بر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم سلام مىفرستند و مىگويند:
«السلام عليك ايّها النبى و رحمة اللّه و بركاته»
امام شافعى و جمعى از فقها به وجوب اين سلام پس از تشهد فتوى دادهاند و عدهاى ديگر به استحباب آن. اما همگى معتقد و متفقند بر اينكه آن حضرت سلام مردم را پاسخ مىدهد و سنّت او در
حيات و مماتش ثابت ويكسان است. (1)به راستى، اگر با رحلت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ارتباط ما با او مىگسست، خطاب و سلام روزانه ما به او، چه معنى داشت؟
پرسش و پاسخ:
اكنون اين سئوال مطرح است كه اگر واقعاً بين ما و كسانيكه مردهاند ارتباطى هست، آياتى مانند:
(فَإنَّكَ لا تُسْمِعُ المَوْتى).(2)
«تو نمىتوانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى».
(وَ ما أنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِى القُبُورِ).(3)
«تو نمىتوانى صداى خود را به گوش آنان كه در قبر خفتهاند برسانى».
به چه معناست؟
پاسخ آن است كه، با توجه به آيات گذشته مراد از اسماع (شنواندن) در اينجا، «اسماءِ مفيد و مؤثر» است و واضح است كه شنيدن اموات يا كسانيكه درقبرند، اگر در حال كفر مرده باشند، بىفايده است. مگر نه اين است كه پيامبر در ضمن حديثى
فرمودند: «مرده، صداى كفش تشييع كنندگان را مىشنود». اينحديث در صحيح بخارى به نقل از انس ابن مالك چنين روايت شده است:
قال رسول اللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: «ان العبد اذا وضع فى قبره و تولّى عنهاصحابه حتى انّه ليسمع قرع نعالهم اتاه ملكان فيُقعدانه فيقولان له ما كنت تقول فى هذا الرجل محمّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فيقول: اشهد انه عبد اللّه ورسوله ...». (1)«پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: وقتى بندهاى را در قبر جاى مىدهند و دوستان او پراكندهمىشوند و او صداى كفش آنها را مىشنود، دو فرشته مىآيند و او را مىنشانندو مىپرسند: درباره كسى به نام محمّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم چه مىگويى؟ و اوجواب مىدهد: شهادت مىدهم كه او بنده و رسول خداست و ...».
پيش از اين گذشت كه وقتى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در نيمههاى شب براى زيارت قبور بهبقيع مىرفتند، مىفرمودند:
«سلام بر شما اى گروه مؤمنان! آنچه به شما وعده داده شده بود محقّق شد و فرداى قيامت پاداش نيك خود را دريافت مىكنيد. ما نيز ان شاء اللّه بهشما خواهيم پيوست. خدايا! اهل بقيع را بيامرز» (2).
مسلمانان همگى بر امكان عذاب ميت در قبر عقيده دارند.
بخارى از ابنة خالد بن سعيد ابن عاص نقل مىكند كه: «از پيامبر شنيدم كه از عذاب قبر به خداوند پناه مىبرد».
و نيز از ابوهريره روايت مىكند: رسول خدا هميشه دعا مىكرد:
«اللّهم انىاعوذ بك من عذاب القبر و من عذاب النار».
«خداوندا! از عذاب قبر و عذاب دوزخ، به تو پناه مىبرم». (1)روايات فوق همگى مؤيّد آن هستند كه مراد از نفى اسماع در آيه موردسئوال، اسماع مفيد و مؤثر است.
اين آيه نيز برداشت فوق را تأييد مىكند:
(حَتّى إذا جاءَ أَحَدَهُمُ المَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّى أعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلّا انَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يْبْعَثُونَ).(2)
تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مىگويد: «پروردگار من! مرا باز گردانيد. شايد در آنچه ترك كردم [و كوتاهى نمودم] عمل صالحى انجام دهم» [ولى به او مىگويند:] چنين نيست اين سخنى است كه او به زبان مىگويد و پشتسر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند».
اين آيه به صراحت، درخواست كفّار از خداوند براى برگشت به دنيا و انجام عمل صالح و ردّ درخواست آنان را با كلمه «كلّا» مطرح
مىكند. بر ايناساس، آرزوى آنها براى انجام عمل صالح بىفايده و بى اثر است، همچنانكه شنيدن مردهها بى فايده است. مردهها مىشنوند اما شنيدن آنها اثرى ندارد، نهآنكه اصلًا نمىشنوند، زيرا نشنيدن آنها با آيات و روايات صريحى كه قبلًا گذشت مخالف است.
*** ه. درخواست شفاعت
امت اسلامى بر اين نكته متفقند كه شفاعت، اصلى از اصول اسلام است كه قرآن و سنّت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و احاديث عترت طاهره آن را بيان كردهاند. گرچه دربرخى خصوصيات شفاعت اختلاف نظر وجود دارد، اما در مورد اصل آن، هيچيك از مسلمانان مخالفتى ندارند. مطابق نظر تمام انديشمندان و علماىمسلمان، پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يكى از شفاعت كنندگان در روز قيامت است. اكنون بايد ديد همچنانكه مىتوان از خداوند درخواست شفاعتِپيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را كرد و گفت: خداوندا! در روز قيامت شفاعت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در مورد ما را بپذير، آيا مىتوان از خود پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم درخواست شفاعت كرد و گفت: يا رسول اللّه! در نزدخدا براى ما شفاعت كن؛ يا خير؟
با توجه به نكات ذيل، پاسخ اين سئوال روشن خواهد شد.
نكته اول: حقيقت شفاعت، دعاى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يا ولىّ خدا در
حق انسان گنهكار است و درخواست دعا از صالحين، هيچ مانعى ندارد. لذا اگر كسىبگويد: «يا وجيهاً عنداللّه اشفع لنا عنداللّه» به اين معنا است كه، اى انسان شايسته در نزد خدا! براى ما دعا كن. آيا هيچ مسلمانى مىتواند در جواز اين كار ترديد كند؟
دليل اينكه شفاعت همان طلب دعاست، روايتى است كه مسلم به نقل از عبداللّه ابن عباس آورده است. ابن عباس مىگويد: از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم شنيدم كه فرمود:
«ما مِن رجلٍ مسلمٍ يموت فيقوم على جنازته اربعون رجلًا لايشركون باللَّه شيئاً الّا شفّعهم اللّه فيه»
«اگر مسلمانى بميرد و 40 نفر مؤمن كه هيچ گونه شركى نسبت به خدا ندارند، بر جنازه او حاضر شوند، خداوند شفاعت آنان (دعاى مغفرتآنان) را در حق او خواهد پذيرفت». (1)بنابراين با توجه به اينكه بازگشت درخواست شفاعت، به درخواست دعاست، هيچ مانعى نسبت به درخواست شفاعت از انسانهاى صالح وجود ندارد.
نكته دوم: نحوه رفتار و سيره مسلمين بيانگر وجود درخواست شفاعتدر زمان پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و پس از ايشان است. در سنن ترمذى به نقل از انس ابن مالكآمده است: از پيامبر خواستم در روز قيامت مرا شفاعت كند. پيامبر پذيرفت. پرسيدم: يا رسول اللّه! در آن روز
1) صحيح مسلم: 3/ 53، كتاب الجنائز، باب «من صلى عليه اربعون شفعوا فيه».
شما را كجا بيابم؟ فرمود: «اولين نقطهاى از صراط كه به دنبال من باشى، مرا خواهى يافت». (1)ابن هشام در كتاب سيره خود مىنويسد: «وقتى رسول خدا چشم از جهانفرو بست، ابوبكر پرده از روى حضرت برگرفت و برگونههايش بوسه زد و گفت: پدر و مادرم به فدايت، مرگى كه خداوند بر تو نوشته بود چشيدى؛ پس ازاين، طعم مرگ را هرگز نخواهى چشيد».(2)سيد رضيرحمه اللَّه در نهج البلاغه مىگويد: «وقتى على عليه السَّلام غسل دادن پيامبر را به پايان برد، جملاتى گفت كه در پايان آن چنين جملاتى بود:
پدر و مادرمبه فدايت، پاك زيستى و پاك رفتى، ما را در نزد خداى خود ياد كن»(3).
اين كلام امام عليه السَّلام، اثبات مىكند در درخواست شفاعت، فرقى بين زنده بودن شفيع ومرده بودن او نيست. صحابه، بعد از رحلت پيامبر، از ايشان درخواست دعا مىكردند.
گمان شركآميز بودن طلب شفاعت از شفيع واقعى، گمان
باطل ونادرستى است. مراد از شرك در اينجا شرك در عبادت است و قبلًا دانستيم كه مقوّم عبادت، اعتقاد به الوهيت يا ربوبيّت و يا تفويض است.
كسى كه از انسانهاى صالح (كسانيكه اجازه شفاعت دارند) درخواست شفاعت مىكند، از آن جهت است كه آنها را بندگان مقرّب و آبرومند خداوندمىداند و به همين جهت از آنها درخواست دعا مىكند. اگر درخواست دعا از ميت عبادت او محسوب شود، بايد درخواست دعا از انسان زنده هم عبادت اومحسوب شود. زيرا واقعيت عمل (درخواست دعا) در هر دو صورت يكى است و تفاوتى ندارد.
مقايسه شفاعت خواستن از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با شفاعتخواستن بتپرستان از بتها، قياسى معالفارق است. مشركين با اعتقاد به الوهيت و ربوبيت بتها، از آنان درخواست شفاعت مىكردند، اما انسان موحدهرگز پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را؛ اله و يا ربّ و يا زمامدار هستى نمىداند. بيناين دو طرز فكر فاصلهاى بسيار است. اعمال و رفتار انسانها با نيّت آنها ارزيابىمىشود نه با صورت و شكل ظاهرىآن.
وقتى ايمان با عمل صالح توأم باشد، مفيد به حال انسان خواهد بود؛ امااگر ايمان بدون عمل صالح باشد، نفعى عايد او نخواهد شد. به همين دليل در اكثر آيات قرآن، ايمان و عمل صالح همراه يكديگر ذكر شدهاند. مانند:
(إلّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ). (1)
«مگر كسانيكه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند».
تكيه بر ايمان، بدون انجام عمل صالح، كارى احمقانه است.
عليعليه السَّلام در فرازى از نهج البلاغه بر اهميّت عمل تأكيد مىكند و مىفرمايد:
«فَالْيَوْمَ عملٌ ولاحساب، وغَداً حسابٌ ولا عمل»(2)
«امروز، روز عمل است و حسابى در بين نيست و فردا روز حساب است و عملى كار ساز نيست».
و در خطبهاى ديگر مىفرمايد:
الا و انّ اليوم المضمار و غداً السباق والسبقة الجنّة و الغاية النار، أفلا تائب من خطيئة قبل منيّته، ألا عامل لنفسه قبل يوم بُؤسه؟».(1)
«بدانيد كه امروز رياضت است و فردا مسابقت؛ و خط پايان، بهشت برين است وآن كه بدان نرسد در دوزخ جايگزين. آيا كسى نيست كه از گناه توبه كند پيش از آنكه مرگش سر رسد؟ آيا كسى نيست كه كارى كند، پيش از آنكه روزبدبختىاش در رسد؟».
همچنانكه انسان از نتيجه اعمال خود مانند نماز و روزه برخوردارمىشود، از نتيجه اعمال ديگران نيز اگر نقشى در آنها داشته باشد، بهرهمندمىشود. مانند: صدقه جاريه، علم قابل استفاده براى ديگران، تربيت فرزندى صالح كه براى او دعا كند، ساختن پُل، نهر آب، مدرسه، راه و ....
در اين مثالها، ميت از ثواب صدقات، علوم و دعاى فرزند
1) نهج البلاغه، خطبه 27.
خود بهرهمند مىشود. زيرا ايناعمال توسط او انجام شده و پس از مرگش به يادگار مانده است.
در صحيح مسلم، روايتى از پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم اسلام نقل شده است كه مىفرمايد:
«اذا مات الانسان انقطع عنه عمله الّا من ثلاثة: الّا من صدقة جارية، او علم ينتفع به او ولد صالح يدعو له» (1)«هنگاميكه انسان مىميرد از اعمال خود فاصله مىگيرد، مگر از سه عمل: صدقه جارى، علم سودمند و فرزند صالحى كه براى او دعا كند».
صحيح مسلم، روايت ديگرى از جرير ابن عبداللّه نقل كرده است:
«قال رسول اللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم:
من سنّ فى الاسلام سنّة حسنة فعمل بها بعده كتب له مثل اجر من عمل بها و لا ينقص من اجورهم شىء، و من سنّفى الاسلام سنّة سيئة فعمل بها بعده، كتب عليه مثل وزر من عمل بها و لا ينقص من اوزارهم شىء».(2)
«رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: اگر كسى در بين مسلمانان سنتحسنهاى به جا گذارد و پس از مرگ او بدان عمل كنند، اجرى مساوى با اجر عامل آن براى او ثبت است و از اجر هيچيك از عامل و ميّت كم نخواهد شد وبرعكس اگر كسى سنت
سيئهاى در بين مسلمانان به جا گذارد و پس از او بدان عمل كنند، وزرى مساوى وزر عامل آن براى او ثبت است و از وزر هيچيك ازعامل و ميت كاسته نخواهد شد».
بر اساس اين روايت، انسان پس از مرگ خود، از نتيجه عمل فرد ديگر برخوردار مىشود. زيرا ديگرى را به انجام آن فعل تشويق و ترغيب نمودهاست. كسى كه سنّت حسنهاى به يادگار گذاشته، در واقع ديگران را به پيروى از عمل خود دعوت كرده است.
اينك آيا در صورتيكه ميت نقشى در اعمالانسانهاى پس از خود نداشته باشد، ثواب عمل آنان با اهدا به روح ميت، به ميت مىرسد يا خير؟
مطابق ظواهر آيات و روايات، خداوند متعال بنا به جود و فضل بىپايانخود، اگر عمل صالحى به نيابت ميت انجام شود و ثوابش را به او هديه كنند، ثواب آن عمل صالح را به روح ميت مىرساند. آيات ذيل نمونهاى از ايندستاست:
(الذَّيِن يَحْمِلُونَ العَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعَتْ كُلّ شَىٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الجَحِيمِ).(1)
1) مؤمن/ 7.
«فرشتگانى كه حامل عرشاند و آنها كه گرداگرد آن [طواف مىكنند] تسبيح وحمد پروردگارشان را مىگويند و به او ايمان دارند و براى مؤمنان استغفار مىكنند [و مىگويند:] پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است؛ پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى مىكنند بيامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار».
(تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ المَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَلِمَنْ فِى الأَرْضِ الا إنَّ اللّهَ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ).(1)
«نزديك است آسمانها [به خاطر نسبتهاى نارواى مشركين] از بالا متلاشى شوندو فرشتگان پيوسته تسبيح و حمد پروردگارشان را به جا مىآورند و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار مىكنند. آگاه باشيد! خداوند آمرزنده ومهربان است».
(وَالَّذِينَ جاؤُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْلنَا وَ لإخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيْمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِى قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إنَّك رَؤُوفٌ رَحِيمٌ). (2)
«كسانيكه بعد از آنها [مهاجران و انصار] آمدند و مىگويند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز و در دلهايمان حسد وكينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده.
پروردگارا! تو مهربان و رحيمى».
اگر استغفار ملائكه و دعاى مؤمنين، فايدهاى به حال اهلايمان وپويندگان راه هدايت نداشت، نقل قول خداوند سبحان از آنان، بى معنا بود.
علاوه بر آيات فوق، روايات بى شمارى در اين زمينه وجود دارد كه بهنمونهاى از آنها اشاره مىكنيم:
«مَن مات و عليه صيام صام عنه وليُّه». (1)«هر كس بميرد و بر ذمه او روزه باشد، ولىّ او مىتواند به جاى او روزه بگيرد».
«يا رسول اللّه! مادرم در گذشته و يك ماه روزه بر ذمه داشته است.
آيامىتوانم از طرف او قضاى روزههايش را به جا آورم. پيامبر جواب دادند: آرى! پرداخت حق خداوند سزاوارتر [از پرداخت حقوق مردم] است». (2)3. سعد ابن عباده مىگويد: «به رسول خدا عرض كردم، مادرم در گذشته است ونذرى بر عهده داشته، آيا مىتوانم با آزاد
كردن بندهاى، نذر او را ادا كنم؟ حضرت پاسخ داد: از طرف مادرت، بندهاى آزاد كن». 4(1). ابوهريره روايت مىكند: مردى از رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم پرسيد: پدرم وفات يافته و مالى بر جاى گذاشته و در مورد آن وصيت نكرده است. آيا براى بخشش گناهانش مىتوانم از اموال او صدقه دهم؟ حضرت فرمودند، آرى. (2)5. سعد ابن عباده مىگويد از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم پرسيدم: مادرم در گذشته است، چه صدقهاى براى او بهتر است؟
فرمود: آب. سعد چاهى كند و گفت: [ثواب استفاده مردم از اين چاه] براى امّ سعد. (3)(هذه لُامّ سعد).
حرف لام در جلمه «هذه لأُمّ سعد» لام اختصاص است، نظير آيه:
(إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراء). (4)
«زكاتها مخصوص فقرا است».
و نشانگر موردى است كه صدقه در آن مصرف مىشود و از قبيل لامى كهبر لفظ جلاله «اللّه»، در عبارت «نذرتُ للَّه» آمده و
نشاندهنده هدف نذر- تقرب به خدا- مىباشد، نيست.
احاديث فوق، اندكى از بسيار بود. براى اطلاع از روايات ديگر مىتوان به منابع روايى مراجعه نمود.(1)با توجه به همين روايات، مذاهب چهارگانه اهل سنّت فتوى بهبرخوردارى ميّت از اعمال انسانهاى در حال حيات دادهاند، حتى اگر به انجام آن اعمال وصيت نكرده و هيچ سهمى در محقق شدن آنها نداشته باشند.
بنابر روايات و فتاواى مذكور، قاعده كلى آن است كه ثواب هر عمل خيرى مانند روزه، حج و ... كه به نيابت از ميت انجام شود، به ميت مىرسد و ازآن برخوردار مىگردد.
اكنون در مىيابيم كه رفتار مسلمانان در انجام اعمال صالح و نثار ثواب آن به روح دوستان و آشنايان خود صحيح است و كتاب و سنت آن را تأييد مىكند. در واقع مسلمانان در اين رفتار خود و مشابه با آن در دادن غذا و توزيع آب بر مزار انبياء و اولياء، به نيت رسيدن ثواب آن به ارواح مطهر آنان، از سعد ابن عبادهالگو گرفتهاند كه با تأييد پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم چاه آبى حفر كرد و ثواب استفاده از آن را به روح مادرش نثار نمود. مسلمانان نيز مانند سعد، پرستش ميترا در نظر ندارند و به دنبال رسانيدن ثواب و خير به اموات خود هستند.
1) ر. ك: صحيح مسلم: 5/ 73- 78، كتاب نذر؛ سنن نسايى: 6/ 251 باب «فضل الصدقة على الميّت».
نذر يعنى؛ مُلزم كردن خود به انجام عملى خاص، در صورت برآوردهشدن حاجت خود. مانند اينكه بگويد: اگر در امتحان موفق شوم، برعهده من است كه براى رضاى خداوند يك دوره قرآن ختم كنم.
اين نذر شرعى است و بايد نذر فقط براى خداوند باشد نه غير.
و گاهى در ضمن نذر، متعهد مىشود كه ثواب عمل را به نزديكان خود مانند پدر و مادر ياانبياء و اولياء الهى اهدا كند و مىگويد: «نذرتُ للَّه انْ أختم القرآن واهدى ثوابه لفلان». يعنى؛ براى خداوند نذر مىكنم يك دوره قرآن قرائت كنم و ثواب آن را به روح فلانى اهدا نمايم.
از جهت دستور زبان عربى، لام «للَّه» با لام «لفلان» متفاوت است.
لام «للَّه»، هدف نذر را كه تقرب به خداوند متعال است بيان مىكند، امّا لام «لفلان»، موردمصرف و كسى كه ثواب عمل عايد او مىشود را بيان مىكند.
اينگونه نذر، كه عملى را براى خداوند انجام دهند اما ثواب آن را نثارروح اولياى الهى و بندگان صالح او نمايند، در بين مسلمانان شايع و معمولاست و گاهى به صورت مختصر مىگويند: (مثلًا): «اين گوسفند را براى پيامبر نذر مىكنم»، كه در
اين عبارت، «پيامبر» به عنوان مورد مصرف ثواب ذكر شده است.
هر دو نوع استعمال «لام» در قرآن كريم وجود دارد: مثال نوع اول، آيهاى است كه بهنقل از زن عمران مىفرمايد:
(رَبِّ إِنِّى نَذَرْتُ لَكَ ما فِى بَطْنِى مُحَرَّراً).(1)
«خداوندا! آنچه را در رحم دارم براى تو نذر كردم».
لام در «لك» مانند لام در جلمه «صلّيتُ للَّه و نذرت للَّه» است كه هدف نذر را بيان مىكند.
مثال نوع دوم، آيه:
(إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ المَساكِين).(2)
«زكاتها مخصوص فقرا و مساكين است».
مىباشد كه لام در «للفقراء»، مورد مصرف صدقات را معين مىكند.
مانند آنكه به طور خلاصه بگوئيم: «اين نذر براى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يا امامعليه السَّلام است». قبلًا گذشت كه وقتى سعد ابن عبادة چاه آبى كَند، گفت: «ثواب استفاده از اين چاه، براى مادر سعد».
حاصل آنكه، نذر كردن براى اولياى الهى وانسانهاى صالح بنابر توضيحاتى كه گذشت، بى اشكال است.
اكنون براى زيادت توضيح به ذكر جملاتى از برخى متفكرين
وانديشمندان مسلمان مىپردازيم:
خالدى در كتاب «صلح الاخوان» مىنويسد: «مسئله نذر، دايرمدار نيّت و انگيزه نذر كنندگان است، چرا كه «انّما الاعمال بالنيات».
چنانچه قصد نذر كننده، خود ميّت و تقرب به او باشد قطعاً چنين نذرى جايز نيست. اما اگر قصد او خداوند متعال باشد ولى نفع آن به گونهاى به انسانها برسد و ثوابش به ميت موردنظر، نه تنها جايز است بلكه وفا به اين نذر واجب خواهد بود. البتّه در بهرهبردارى و انتفاع از نذر، تفاوتى بين تعيين نحوه انتفاع و يا مطلقآوردن آن نيست ولى اگر سره عرفى بر صرف آن در مورد خاص باشد، بايد از آن پيروى كرد». (1)«عزّامى» نيز در كتاب «فرقان القرآن» آورده است: «... اگر كسى در موردانگيزه مسلمانان از نذر و قربانى براى انبياء و صالحين تحقيق كند، به اين نتيجه خواهد رسيد كه انگيزهاى جز صدقه دادن از طرف آنها و اهداء ثواب آن به روحاموات ندارند. اجماع اهل سنّت بر آن است كه صدقه انسانهاى در حال حيات به اموات مىرسد و مفيد به حال آنهاست. رواياتى كه در اين زمينه وجود دارند، صحيحه و مشهوره هستند» (2).
ابو داود از ميمونة نقل مىكند كه پدرم از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمپرسيد:
«يا رسول اللّه! من نذر كردهام چنانچه خداوند به من پسرى
عطا كرد، چند گوسفند در منطقه «بوانة» ذبح كنم.» (او مىگويد: من درست متوجهنشدم، اما ميمونه از 50 گوسفند سخن مىگفت.)
پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمودند: آيا در آن منطقه بُتى وجود دارد؟ پدر ميمونه گفت: خير.
حضرت فرمودند: به نذر خود براى خدا، وفا كن. (1)همچنانكه ملاحظه مىشود پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بر سئوال خود در مورد وجود بت در جاييكه ذبح صورت مىگيرد تأكيد دارند و اين نشان مىدهدكه تنها نذرى حرام است كه براى بتها و صنمها باشد زيرا عادت مردم جاهلى بر آن بود. چنانكه قرآن مىفرمايد:
(... وَ ما ذُبِحَ علَى النُّصُبِ ... ذلِكُمْ فِسْقٌ).(2)
«آنچه براى بتها كشته مىشود ... فسق و گناه است».
هر انسانى كه در احوال و رفتار زائران عتبات مقدسه و مرقد اولياى صالحخداوند دقت كند، درمىيابد كه نذر آنان براى خداوند و جلب رضايت اوست و ذبح خود را با نام خدا انجام مىدهند و هدف آنان بهرهمندى صاحب قبر از ثواب قربانى و برخوردارى فقرا از گوشت آن است.
سنّت خداوند حكيم بر رسانيدن فيض خود بر مردم از طريق علل واسباب عادى است. اما گاهى و به دلايلى فيض خود را از طريق علل و عوامل غير معمول و خارق العاده جارى مىسازد. اين موارد يا مربوط به اعجاز و اثباتنبوت است و يا تكريم و بزرگداشت شخصى خاص.
نوع اول، مانند معجزاتى كه به دست انبياء الهى و با اذن خداوند متعال در مقام دعوت به دين و تحدّى صورت گرفته است. آياتى از قرآن، برخى ازمعجزات انبياء را برشمرده است.
در مورد نوع دوم، به ذكر دو نمونه اكتفا مىكنيم:
«... هر زمان زكريا وارد محراب او مىشد غذاى مخصوصى در آن جا
1) آل عمران/ 37.
مىديد. ازاو پرسيد: اى مريم! اين را از كجا آوردهاى؟! گفت: «اين از سوى خداست. خداوند به هر كس بخواهد بىحساب روزى مىدهد».
«و اين تنه نخل را به طرف خود تكان ده، رطب تازهاى برتو فرو مىريزد».
اين آيات بيانگر ظهور فيض خداوند بر اولياى خاص او، از باب «كرامت» اند نه اعجاز. حضرت مريم عليها السَّلام ادعاى نبوت نداشت تا به وسيله اينكرامات تحدّى كند، بلكه فيوضاتى از جانب خداوند متعال در برهههايى از زمان شامل حال او مىشد.
قريب به همين مضمون، در آيه ذيل وجود دارد:
(إِذْهَبُوا بِقَمِيصِى هذا فَالْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيراً ...* فلمّا ان جاء البشير القيه على وجهه فارتدّ بصيراً).(2)
«اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيندازيد تا بينا شود ... اما هنگاميكهبشارت دهنده فرارسيد آن [پيراهن] را به صورت او افكند ناگهان بينا شد».
بدون ترديد يوسف عليه السَّلام در مقابل برادران خود مدعى نبوت نبود تابه وسيله اين كرامت در مقام تحدّى قرار گيرد، بلكه اين تفضّلى از جانب خداوند بود تا بينايى پدرش يعقوب باز گردد.
آيات مذكور به ما مىآموزد، فيض و فضل خداوند از دو طريق بربندگانش نازل مىشود؛ گاهى از طريق اسباب عادى و مادى، و گاهى از طريق اسباب غير عادى؛ گرچه تأثير هر دو طريق عادى و
غير عادى به اذن و اراده الهىوابسته است. بر همين مبنا، مسلمانان به آثار رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از قبيل: موى آن حضرت، آب وضو، لباس، ظروف و بدن مطهر آن حضرت و ... تبرك مىجستند، تا اينكه به صورت سنّتى در بين صحابه در آمد و سپس تابعين و صالحين در عصرهاى بعدى از آنان پيروى نمودند.
ابن هشام در كتاب خود، در ضمن فصلى كه براى صلح حديبيه گشوده است مىنويسد: «قريش، عروة ابن مسعود ثقفى را به نزد پيامبر فرستادند. اومدّتى در محضر رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نشست و پس از آنكه از قصد پيامبر براى حركت به طرف مكه خبر دار شد، به سوى قريش بازگشت و از آنچه ديده بود گزارش دادو گفت: وقتى محمّد وضو مىگيرد اصحابش براى گرفتن آب وضوى او از يكديگر سبقت مىگيرند و هر مويى كه از سر او مىافتد بر مىدارند ... سپسادامه داد: اى قبيله قريش! من، كسرى، قيصر و نجاشى را فرمانبردار حكومت او ديدم. به خدا سوگند هرگز فرمانروايى را در ميان قوم خود، مانند محمد در بينيارانش نديدم.
من گروهى را ديدم كه به هيچ قيمتى حاضر به تسليم محمد نيستند، اينك خود دانيد!»(1).
بسيارى از انديشمندان مسلمان، وقايعى را كه در زمينه تبرّك صحابه بهآثار پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رخداده است، ثبت و ضبط كرده و كتابها
1) السيرة النبوية: 2/ 314، صلح حديبيه.
نوشتهاند. محور اين كتابها پيرامون: تبرّك با كامبردارى اطفال به وسيله پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، تبرك به وسيله مسح يا مس پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، استفاده از آب وضو و غسل و باقيمانده خوردنيها و نوشيدنيهاى آن حضرت است. البتهتبرك جستن صحابه منحصر در اين موارد نيست، آنان از آبى كه حضرت در آن دست كرده يا از آن نوشيده، مو، عرق، ناخن، ظرف آب، جاىلبها، منبر، سكههاى طلايى كه به كسى داده بودند و بالاخره به قبر آن حضرت تبرك مىجستند و با گذاردن گونههاى خود بر تربت پاك آن حضرت، اشكمىريختند.
علامه محقق، محمد طاهر ابن عبدالقادر، از علماى مكه مكرّمه، كتابى با عنوان «تبرّك الصّحابه» نگاشته است. در بخشى از اين كتاب آمده است:
«صحابه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه الگوى هدايت يافتگان و صالحانند، بر تبرّك به آثار رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، اتفاق نظر دارند. آنان خود از مو، آب وضو، عرق، لباس، ظروف، تماس با بدن آن حضرت و ... تبرّك مىيافتند. اينگونه تبرّكها در زمان آن حضرت انجام مىشد و ايشان باعدم مخالفتشان، آن را تأييد مىكردند و اين خود دليل محكمى بر مشروعيّت اين اعمال است و اگر مشروعيت نداشت و مورد تأييد آن حضرت نبود، قطعاًپيامبر از آن نهى مىكردند و جلوگيرى مىنمودند.
احاديث صحيح و اجماع صحابه، علاوه بر آنكه دليل
مشروعيت تبرّك بهآثار پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است، دليل بر ايمان قوى، شدّت محبّت، علاقه و اطاعت صحابه نسبت به رسول گرامى اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است. در اين باره شاعر سرودهاست:
امرُّ على الديار ديارِ ليلى
و ما حبّ الديار شغفن قلبى
اقبل ذا الجدار و ذا الجدارا
ولكن حبّ من سكن الديارا (1)بر ديار ليلى مىگذرم و بر ديوارهاى آن بوسه مىزنم.
امّا دوستى آن ديار نيست كه قلبم را شيفته خود كرده، بلكه دوستى ساكن آن ديار چنينم نموده است.
1) تبرك الصحابة، ص 50.
معناى لغوى بدعت، نو آورى و ابداع است و معناى اصطلاحى آن، وارد كردن امور غير دينى در دين و دينى شمردن آنهاست. تمامى مسلمانان، با تكيهبر ادله حرمت بدعت- به معناى اصطلاحى- معتقد به حرمت آن هستند.
كتاب قاموس اللغة، در معناى اصطلاحى بدعت آورده است: «بدعت داخل كردن چيزى در دين پس از كامل شدن آن و يا پس از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، از روى دلخواه و خواهشهاى نفسانى است.» بنابراين، معناى جامع بدعت، افترا و تهمت بستن بر خداوند و پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و دينى دانستن آنهاست.
قرآن مىفرمايد:
آللَّهُ اذِنَ لَكُمْ امْ عَلىَ اللّهِ تَفْتَرُونَ).(1)
«بگو! آيا خداوند به شما اجازه داده يا بر خدا افترا مىبنديد [و از پيش خود حلال و حرام مىكنيد]».
1) يونس/ 59.
بر طبق اين آيه، هر چيزى كه بدون اذن و اجازه خداوند به او نسبت دادهشود، افترا و حرام است. همچنين مىدانيم؛ دينى شمردن امور غيرِ دينى يا امورى كه معلوم نيست دينى است يا نه، افترا بر خداوند محسوب مىشود.
در آيهاى ديگر، مفترى بر خداوند، ظالمترين انسان معرفى شده است:
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلىَ اللّهِ كَذِباً اوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لايُفْلِحُ الظّالِمُونَ).(1)
«چه كسى ستمكارتر از آن است كه بر خدا دورغ بسته [/ همتايى براى او قايل شده] يا آيات او را تكذيب كرده است؟! مسلّماً ظالمان رستگار نخواهند شد».
اضافه بر آيات قرآن، سنت نبوى نيز بيانگر حرمت بدعت است. پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«امّا بعد، فانّ اصدق الحديث كتاب اللّه، و افضلَ الهدى هدى محمد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، و شرّ الامور محدثاتها، و كل محدثةٍ بدعة، و كل بدعة ضلالة فى النار»
«صادقترين كلام، كتاب خداوند، قرآن؛ و بهترين هدايت، هدايت محمدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و بدترين چيزها امور حادث است و هر حادثى بدعت و هر بدعتى، گمراهى و در آتش دوزخ است».
1) انعام/ 21.
ابن حجر عسقلانى، در توضيح «امور حادث» گفته است: «منظور، امورتازه و بى سابقهاى است كه اصل و ريشهاى در شرع ندارد و در فرهنگ دينى، بدعت خوانده مىشوند. اما آنچه ريشه در دين دارد، بدعت شمرده نميشود. بنابراين بدعت گذارى در فضاى شرع، كارى ناپسند و حرام است». (1)روايات بسيارى در مورد تحريم بدعت وجود دارد و ما به ذكر حديثى كهگذشت اكتفا مىكنيم و محققين را به منبعى كه در پاورقى آمده است، ارجاع مىدهيم. (2)حال كه دانستيم؛ بدعت عبارت از افترا بر خدا و رسول و بازى با دين و وارد كردن امورى كه قطعاً از دين نيست يا نمىدانيم دينى است يا نه، در ديناست، بايد به تشخيص بدعت از غير آن بپردازيم، گرچه ممكن است واژه بدعت، در هر دو مورد به كاررود. در اين رابطه مىتوان صورتهاى زير را برشمرد:
بنابراين اگر كسى مبادرت به كارى بديع و بى سابقه كند، ولى آن را به دينمنسوب نكند، آن كار بدعت شمرده نميشود. مانند صنايع و ورزشهاى جديد كه انسان با هدف رفاه و آسايش خود و
فوايد ديگرى، آنها را به وجود آورده واختراع كرده است.
اين صنايع و ورزشها گرچه در دوران پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و حتى صحابه و تابعين نبوده است، اما چون به دين نسبت داده نشده و دينى شمردهنمىشوند، بدعت نيستند.
البته صرف بدعت نبودن كارى، دليل بر حليّت و جواز آن نيست و حكمآن را بايد در منابع دينى يعنى؛ كتاب، سنّت، عقل و اجماع جستجو كرد.
صنايع و ورزشهاى امروزى، گرچه بى سابقه و نو هستند، اما به دليل منطبق نبودن عناوين حرام بر آنها، جايز و حلال شمرده مىشوند. در مقابل، آميختگىزنان و مردان نا محرم در مجالس جشن، امرى نو ظهور ولى حرام است، چون عنوان حرام «اختلاط زنان و مردان اجنبى» بر آن منطبق است.
به عنوان مثال:
الف) دفاع از اسلام و حفاظت از مرزهاى كشور اسلامى در مقابل دشمنان اسلام، اصل ثابتى در اسلام است. قرآن مىفرمايد:
وَاعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ).(1)
«هر نيرويى در قدرت داريد براى مقابله با آنها [دشمنان] آماده سازيد».
اما در مورد كيفيّت و نحوه دفاع و حفاظت از كشور اسلامى، دليل خاصىوجود ندارد و شارع آن را به مقتضيات زمان موكول كرده است. امروزه استفاده از سلاحهاى جديد مانند ناوها و هواپيماهاى جنگى و ... را نمىتوان بدعت ناميد، بلكه در واقع عمل به اصل ثابت قرآنى: وَاعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة) است. بنابراين، اصلِ تجهيز به ادوات نظامى، اصلى شرعى و دينى مىباشد، اما خصوصيات و ويژگيهاى آن در شرع بيان نشده است.
ب) دين اسلام سفارش خاصى به كمك و نيكوكارى به يتيمان و فقيران، وابراز محبّت و عطوفت نسبت به آنان و سعى در حفظ اموالشان نموده است. در حاليكه براى جامه عمل پوشاندن به اين اصل اسلامى روشهاى مختلفى مطابقمقتضيات هر زمان و مكان وجود دارد. آنچه لازم است انجام اين اصل كلىاسلامى است، امّا كيفيت و چگونگى آن به شرايط زمان و مكان وابسته است.
1) انفال/ 60.
ج) اهتمام به تعليم و تربيت و مبارزه با جهل و بى سوادى، اصلى كلى است كه عمل به آن در شرايط گوناگون، رنگ و شكل خاصى مىپذيرد. درگذشته تعليم و تربيت به وسيله نوشتن با قلم و دوات و شنيدن حضورى شاگرد از معلم انجام مىشده است، اما امروزه با پيدايش روشهاى جديد، وسايلى مانندراديو، تلويزيون، رايانه، نوار كاست و ... به كارگيرى مىشوند.
شارع مقدس به هيچ وجه با اين دگرگونىها و استفاده از ابزار و متدهاىجديد مخالف نيست. او تنها به انجام تعليم و تعلّم سفارش كرده است و به كارگيرى ابزار و متدها را به شرايط و مقتضيات زمانى واگذار نموده است. اگر شارع، بر استفاده از روشى خاص تأكيد مىورزيد، در هدف مقدّس خود ناكام مىماند و زمينههاى استمرار و بقاى دين اسلام را از ميان مىبرد. چرا كه هرشرايطى، با روش و ابزار پيشنهادى شارع سازگار نيست.
3- انسان كار نو و بى نظيرى را به عنوان عملى دينى انجام دهد و در عين حال هيچ اصل شرعى آن عمل را تجويز نكند و مارك دينى بر آن نكوبد.
اين معنا، همان بدعت اصطلاحى است كه به طور كلى و در هر شرايطى حرام است.
كم و زياد كردن اذان و اقامه يا نماز و دينى دانستن آن، نمونه بدعتحرام مىباشد.
خلاصه آنكه؛ اگر كسى عملى را در ضمن عبادات، معاملات و امور سياسى اسلام بگنجاند و با علم به غيراسلامى بودن يا حداقل ترديد دراسلامى بودن آن عمل، سعى در اسلامى جلوه دادن آن كند، گرفتار بدعت، افترا و دروغ بر خداوند شده است.
از مطالب گذشته، حكم برگزارى مراسم جشن و سرور به مناسبت ميلاد انبياء و ائمهعليهم السَّلام و انسانهاى صالحى كه مورد تمجيد قرآن و سنت واقعشدهاند روشن مىشود. برگزارى اينگونه جشنها، گرچه بهصورت كنونى و رايج آن در متون دينى وارد نشده است، اما اصول كلى دينى، آن را تأييد مىكند و مُهردينى بر آن مىنهد.
آيات و روايات، از سويى ما را به عشق ورزيدن به پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و از سويى ديگر به تكريم و بزرگداشت ايشان سفارش نموده است. قرآن مىفرمايد:
قُلْ إِنْ كانَ آبائُكُمْ وَ أَبْنائُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها احَبُّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ و جِهادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِامْرِهِ وَاللّهُ لايَهْدِى القَوْمَ الفاسِقِينَ) (1).
1) توبه/ 24.
«بگو! اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما و اموالى كهبه دست آوردهايد و تجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد و خانههايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر استدر انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند، و خداوند جمعيت نا فرمانبردار را هدايت نمىكند».
احاديث ذيل نيز گوشهاى از احاديث موجود در اين زمينه است:
«كسى كه من در نزد او، دوست داشتنىتر از پدر و فرزند و ساير مردم نباشم، ايمان كاملى ندارد». 2(1). قال رسول اللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: والذى نفسى بيده لايُؤمن احدكمحتّى اكون احبّ الناس اليه من والده و ولده.
«سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، اگر كسى پدر و فرزند خود را بيش از من دوست داشته باشد، ايمان كامل ندارد». (2)3- قال رسول اللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: ثلاث من كُنَّ فيه، وَجَد حلاوة الايمان و طعمه: ان يكون اللّه و رسوله احبّ اليه ممّا سواهما و ان يحبّ فى
اللّه ويبغض فى اللّه و ان توقد نار عظيمة فيقع فيها احبّ اليه من ان يشرك باللَّه شيئاً. (1)«اگر سه خصلت در كسى يافت شد، طعم شيرينِ ايمان را خواهد چشيد: خدا ورسولش در نزد او محبوبتر از هر چيز باشند، براى خدا دوست بدارد و براى او دشمن؛ و اگر آتش مهيبى برافروخته شود، افتادن در آن را بر ذرهاى شرك ورزيدن بهخداى سبحان، ترجيح دهد».
در پرتو آيات و روايات فوق در مىيابيم كه برگزارى مراسم جشن و سرور در سالگرد تولد اين بزرگان و ايراد سخنرانى و شعر سرايى، در مدح وبيان منزلت آنان در قرآن و سنّت، تجسّم بخش علاقه و عشقى است كه خدا و رسولصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ما را به آن سفارش نمودهاند. البته مشروط بر آنكه مراسم مذكور با اعمالو رفتار حرام، آلوده نشود.
با نيم نگاهى به قرنهاى گذشته، در مىيابيم كه انگيزه كسانى كه در اين راهگامى برداشتهاند، ابراز دوستى به پيامبر بوده و از عشق به پيامبر سرچشمهمىگرفته است.
نويسنده كتاب «تاريخ الخميس» در اين زمينه مىگويد:
«مسلمانان هميشه، در ماه تولد آن حضرت با برگزارى مجالس جشن وميهمانى، كمك به مستمندان به صورتهاى گوناگون، افزودن
1) همان، شماره 22.
بر كارهاى پسنديده و مولودى خوانى، ابراز شادمانى كردهاند و در مقابل، از كرامت و بزرگوارى آنحضرت برخوردار شدهاند». (1)قسطلانى نيز در اين باره نوشته است:
«از دوران دور تا كنون، مسلمانان در ماه ميلاد پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به برگزارى مراسم جشن، برگزارى ميهمانى، كمك شبانه به مستمندان، ابراز شادمانى، افزايش خيرات و مولودىخوانى پرداختهاند و از فضل و لطف فراگير آن حضرت بهرهمند شدهاند ... خداى رحمت كند كسانى را كه شبهاى ماهميلاد را، عيد خود قرار دادهاند»(2).
حزن و اندوه به هنگام از دست دادن دوستان و بستگان، امريست كه فطرت انسانى بر آن سرشته شده است. وقتى كسى گرفتار مصيبت فقدان عزيز وجگرگوشهاى از دوستان و آشنايان خود مىشود، اندوه او را فرا مىگيرد و بى اختيار اشك از گونههايش جارى مىشود. تا كنون مشاهده نشده است كه كسىمنكر اين حقيقت باشد و به طور جدى و واقعى آن را انكار كند. پر واضح است كه اسلام دينى فطرى است و بدون مخالفت با فطرت انسانى- مطابق اقتضائات آن- برنامههاى خود را تنظيم نموده است:
فَاقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها).(1)«پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوندانسانها را بر آن آفريده است».
هرگز ممكن نيست كه دينى جهانى، گريه و اندوه را در
1) روم/ 30.
از دست دادن دوستان و عزيزان، تا وقتى كه موجب خشم و غضب خداوند نشده است، تحريم كند.
در بررسىهاى تاريخى، شاهد آنيم كه پيامبر گرامى اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم صحابه و تابعين، بر اساس همين اقتضاى فطرى رفتار كردهاند. اينك برخى شواهد تاريخى را در اين زمينه خاطر نشان مىسازيم:
پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم هنگام مرگ فرزند دلبندش ابراهيم، مىگريست و مىفرمود:
«العين تدمع، و القلب يحزن، و لا نقول الّا ما يَرضى ربنا و انّا بك يا ابراهيملمحزونون»
«چشم مىگريد و قلب مىسوزد و جز آنچه مورد رضايت خدا است نگوييم. اى ابراهيم! ما در فراق تو در اندوهيم»(1).
تاريخ نگاران و سيره نويسان نوشتهاند: هنگاميكه ابراهيم فرزند رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در حال احتضار بود، پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وارد خانه شد و او را در دامن مادرش ديد. او راگرفت و در دامان خود خواباند و فرمود:
«يا ابراهيم انّا لن نغنى عنك من اللّه شيئاً- ثم ذرفت عيناه و قال:- انا بك يا ابراهيم لمحزونون، تبكى العين و يحزن القلب و
1) سنن ابن داود: 1/ 58؛ سنن ابن ماجه: 1/ 482
لانقول ما يُسخط الربّ و لولا انّه امرٌ حقُّ و وعدٌ صدق و انّها سبيل مأتية، لحزنّا عليك حزناً شديداً اشدّ من هذا»
«اى ابراهيم! كارى از ما ساخته نيست، سپس اشك چشمان آن حضرت را فرا گرفت و فرمود:- ما در فراق تو اندوهناكيم، چشم گريان است و قلب سوزان و آنچه خشم خدا را موجب شود بر زبان نرانيم و اگرنبود كه مرگ حق است و وعده ايست صادق و راهى است كه همه بايد بروند، اندوه ما بر تو صد چندان از اين بود».
در اين هنگام عبدالرحمان ابن عوف به آن حضرت گفت: مگر شماخودتان از گريه بر اموات نهى نكرديد؟ حضرت پاسخ داد:
«لا، ولكن نهيتُ عن صوتين احمقين و آخرين، صوت عند مصيبة و خمش وجوهو شقّ جيوب ورنّة شيطان، و صوت عن نغمة لهو، و هذه رحمة، و من لايرحم لايُرحم»
«نه! اما از دو صداى جاهلانه و دو كار نهى كردهام؛ داد و فرياد به هنگام واردآمدن مصيبت و خراش دادن صورت و پاره كردن گريبان و صداى گريهاى كه در حلق پيچانده شود كه شيطانى است، و صداى نغمه لهوآميز. امّا اين گريهمن، ناشى از عطوفت و رحمت است و البته كسى كه رحم نكند، بر او رحم نشود» (1).
نمونه فوق، اولين و آخرين گريه آن حضرت بر مصيبت عزيزان خود نبود. آن حضرت در مرگ فرزندش «طاهر» نيز مىگريست و مىفرمود:
«ان العين تذرف و انّ الدمع يغلب و القلب يحزن و لانعصى
1) السيرة الحلبيه: 3/ 348.
اللّه عزّ و جلّ»
«چشم گريان است و اشك ريزان و قلب سوزان و البته خداوند را عصيان نخواهيم كرد». (1)علامه امينى در اثر گران سنگ خود «الغدير»، موارد بسيارى از گريه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و صحابه و تابعين را در مصيبت فقدان عزيزان و دوستان، گرد آورده است. نمونههاى ذيل، از جمله مواردى است كه اين محقق انديشمند بدانها اشاره كردهاست:
«وقتى حمزه قدَّس سرَّه در جنگ احد به شهادت رسيد، صفيه دختر عبدالمطلب قدَّس سرَّه سر رسيد و به دنبال پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مىگشت [وقتى آن حضرت را يافت] پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بين او و انصار فاصله شد و فرمود: او را به حال خود گذاريد. صفيه در نزد پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم [يا جنازه حمزه] نشست و گريست. هرگاه صداى او به گريه بلند مىشد، صداى گريه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نيز؛ و اگر او آهسته مىگريست پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم هم. فاطمهعليها السَّلام دختر رسولخدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نيز مىگريست و پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم همراه او گريه مىكرد و مىفرمود:
هرگز كسى مانند تو مصيبت زده نخواهد شد». (2)«پس از جنگ احد كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمبه مدينه بازگشتند، با خبر شدند كه زنان انصاربر شهداى خود گريه مىكنند.
حضرت
فرمودند: «امّا حمزه عزادار و گريان ندارد»! انصار با شنيدن اين جمله، به زنان خود گفتند: هر كس خواست براى شهيد خود گريه كند، ابتدا بر حمزه عموى پيامبر گريه كند. [بنا به گفته مؤلف كتاب مجمع الزوايد] اين رسم تا كنون ادامه دارد و مردم بر هيچ مردهاى گريه نمىكنند مگر آنكه ابتدا بر حمزه بگريند». (1)«هنگاميكه خبر شهادت جعفر، زيد ابن حارثة و عبداللّه بن رواحة به پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد، اشك از ديدگان حضرتش جارى شد». (2)«وقتى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به زيارت قبر مادر خود رفت، به شدّت گريست و از گريه ايشان، اطرافيان نيز به گريه آمدند». (3)«هنگامى كه عثمان ابن مظعون، يكى از صحابه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از دنيا رفت، پيامبر بر جنازه او بوسه زد و گريست، به گونهاى كه اشك آن حضرتبر گونههاى مباركش جارى شد». (4)«هنگاميكه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در مرگ پسر يكى از دختران خود مىگريستند، عبادة ابنصامت از علت اين گريه سئوال كرد. حضرت پاسخ دادند: گريه، رحمتى است كه خداوند در نهاد
فرزندان آدم قرار داده است و خداوند فقط بر بندگان عطوفخود رحم خواهد كرد». (1)«حضرت زهرا عليها السَّلام، پس از رحلت رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مىگريست و مىفرمود: اى پدر! تو به پروردگارت نزديك شدى و دعوتش را اجابت نمودى. پدر جان! اينك خبر رحلتت را به جبرييل مىرسانيم و اينك، بهشت فردوس مأواى تو است». (2)«دخت پاك رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، فاطمه زهرا عليها السَّلام در كنار تربت مطهر پدرايستاد، مشتى از خاك قبر برداشت و بر چشم نهاد و با چشمانى گريان چنين سرود:
ماذا على مَنْ شمَّ تربة احمد
صُبَّتْ علىّ مصائبُ لو انّها
أن لا يشمّ مدى الزمان غواليا
صُبَّتْ على الايام صِرن لياليا
«چگونه است، آن كس كه تربت پاك رسول خدا را مىبويد، هرگز هيچ بوى خوشى را تا پايان عمر نخواهد بوييد.
بر من مصائبى روى آورد، كه اگر بر روزها فرود مىآمد، به شب تيره تبديل مىشدند».
ابوبكر بن ابى قحافة، خليفه اول، بر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّمگريست و در سوگ پيامبر مرثيهاى سرود كه با اين بيت آغاز مىشد:
يا عين فابكى و لا تسأمى
و حُقَّ البكاء على السيّد
«اى چشم! گريان باش و از گريه ملول مشو، كه گريه بر آن بزرگ سزاوار است».
و نيز حسّان بن ثابت، شاعر پر آوازه صدر اسلام در رثاى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مىگريد و مىگويد:
ظللتُ بها ابكى الرسول فاسعدت يبكّون من تبكى السماوات يومه عيونٌ و مثلاها من الجفن اسعد و من قد بكته الارض فالناس اكمد
«همواره بر رسول خدا مىگريم، پس اى ديده 3 ها و مژگانها مرا در اين گريستن يارى دهيد.
مردم مىگريند در عزاى كسى كه آسمانها در روز عزايش گريه مىكنند، و مردم در عزاى كسى كه زمين براى او گريست، غمگينترند».
و در شعرى ديگر:
يا عين جودى بدمع منك اسبال و لا تملنّ من سحّ و إعوال
«اى ديده! مدام از خود اشك جارى كن و از اشك و شيون ملول مشو».
دختر عبدالمطلب «أروى» در سوگ آن حضرت مىگريد و اينچنين مرثيه مىخواند:
الا يا عين! و يحك اسعدينى
الا يا عين! و يحك و استهلّى
بدمعك ما بقيت و طاوعينى
على نور البلاد و اسعدينى
اى ديده! واى بر تو؛ تا وقتى كه من زندهام مرا در اشك ريختنم يارى كن و مطيعم باش.
اى چشم! واى بر تو؛ بر مرگ روشنايى شهرها اشك ريز و مرا در اين مصيبت يارى كن.
دخت ديگر عبدالمطلب «عاتكه»، اين چنين مرثيه مىخواند:
أعينىّ جودا طوال الدّهر و انهمرا
يا عين فاسحنفرى بالدمع واحتفلى
يا عين فانهملى بالدمع واجتهدى
سكباً و سحّاً بدمع غير تعذير
حتّى الممات بسجل غير منزور
للمصطفى دون خلق اللّه بالنور
اى ديدگانم! به درازاى روزگار اشك ريزيد، بى هيچ عذر و بهانهاى.
اى ديده! با اشك ريختن گود شو و تا مردنم بدان اهتمام كن، بى هيچ درنگى.
اى چشم! فراوان گريه كن و در ماتم نور برگزيده- از بين خلق خدا- كوشش كن.
صفيّه، دختر ديگر عبدالمطلب و عمه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در سوگ آن حضرت مىگريد و مىخواند:
أفاطمُ بكّى و لا تسأمى
هو المرء يبكى و حقّ البكاء
بصحبك ماطلع الكوكب
هو الماجد السيّد الطيّب
اى فاطمه! گريان باش و در عزاى همدمت تا هنگامه طلوع ستاره، خسته مشو.
براى مردى به حق گريسته مىشود، كه سرور و آقايى پاك نژاد است.
و در جاى ديگر:
أعينىّ! جودا بدمع سجم
أعينىّ! فاسحنفراو اسكبا
يبادر غرباً بما منهدمْ
بوجدٍ و حزنٍ شديد الالم
ديدگانم! اشك روان ريزيد، در مصيبتى كه ويرانگر است.
چشمانم! اشك ريزيد و گود شويد، در شور و غصّه دردناكى.
هند، دختر حارث ابن عبدالمطلب با چشمانى گريان، در سوگ حضرتش مىگويد:
يا عين جودى بدمع منك و ابتدرى
كما تنزّل ماء الغيث فانثعبا
اى ديده! اشكى جارى ساز و بدان مبادرت كن، همانند آب باران كه فرود آيد و جارى شود.
و هند، دختر اثاثة، در مرثيهاى مىگويد:
الا يا عين! بكّى لا تملّى
فقد بكرالنعىّ بمن هويتُ
هان اى ديده! گريه كن وخسته مشو، چرا كه خبر مرگ ناگهانى دلباختهام را آوردند.
عاتكه بنت زيد، در ضمن مرثيهاى مىخواند:
و أمست مراكبه أوحشت
و أمست تبكّى على سيّد
و قد كان يركبها زينها
تردّد عبرتها عينها
مركبهاى او شام كردند، در حالى كه وحشت زده بودند و آن كه
سوار بر آنان مىشد، زينت آنان بود.
شام نمودند، در حالى كه گريه مىكردند بر سرورى كه اشكش از ديدگانش روان بود.
امّ ايمن نيز در سوگ آن حضرت مىگويد:
عين جودى فانّ بذلك لِلدّم
بدموع غزيرة منك حتّى
يقضى اللّه فيك خير القضاء
اى ديده! اشك ريز كه اين اشك شفا است پس بسيار گريان باش.
اشك فراوان ريز تا هنگامى كه خدا درباره تو بهترين حكم را بنمايد.
در جريان جنگ احُد، عمه جابرابن عبداللّه بر برادر خود، عبداللّه ابن عمر مىگريست.
جابر گفت: من مىگريم و مردم مرا از گريه نهى مىكنند، اما رسولاللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مرا نهى نمىكند. پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: در سوگ او، هم بگرييد [زيرا عزيزى را از دست دادهايد] و هم نگرييد، [زيرا] قسم به خدا، تا وقتى كه او را به خاك سپرديد، ملائكه با بالهاى خود بر او سايه افكنده بودند». (1)البته بر طبق روايتى كه از عمر ابن خطّاب و عبداللّه ابن عمر
1) الغدير: 6/ 164- 167.
رسيده است، پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمودهاند:
«ان الميّت يُعَذَّب ببكاء اهله»
«ميّت، با گريه بستگان خود در عذاب مىافتد» (1).
به اعتقاد ما، ظاهر اين حديث با رفتار خليفه دوم «عمر» در مواردبسيارى كه تاريخ آنها را ثبت كرده است، در تعارض است. از آن جمله:
هنگاميكه خبر مرگ نعمان ابن مقرن المزنى به عمر رسيد، عمر از منزل خارج شد، بر بالاى منبر رفت و اين خبر را به مردم رساند، آنگاه دست خود را بهروى سرگذاشت و گريست (2).
هنگاميكه خالدابن وليد از دنيا رفت، عمر در سوگ او گريست و وقتىاين خبر به او رسيد كه كسانى زنان را از گريستن منع كردهاند گفت: تا وقتى كه گريه زنان بنى مغيره بر ابى سليمان به صورت لغو و لقلقه (صداى گريه باچرخانيدن در گلو) نباشد، برآنان باكى نيست. (3)3. برادر عمر، زيدابن خطّاب در گذشت و دوست او- از قبيله بنى عدى ابن كعب- به مدينه آمد. وقتى چشم عمر به او
افتاد، اشك از ديدگانش جارى شدو گفت: «زيد را وانهادى و به نزد من آمدى!» (1)اين گريستنهاى متعدد خليفه دوم، ما را به اين نكته مىرساند كه معناىحديث مذكور- بر فرض صّحت سند آن- چيز ديگرى است.
علاوه بر آنكه اگر ظاهر اين حديث را بپذيريم، با آيات قرآن در تعارض است. بر اساس آيه:
وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اخْرى).(2)
«هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نمىكشد».
در عذاب افتادن ميّت به وسيله گريه شخص ديگر، چه معنايى مىتواند داشته باشد؟.
كاوشى در فهم معناى حديث
مطالب فوق ما را بر آن مىدارد كه منظور از حديث «انّ الميّت يعذب ...»- اگرسند آن صحيح باشد- غير آن چيزى است كه ظاهر آن مىرساند. به عقيده ما اين حديث، همراه با قرائنى بوده كه در هنگام نقل آن از بين رفته است و به همين جهت برخى گمان بردهاند كه مطابق اين حديث، گريه بر ميّت حرام است، درحاليكه از لبّ معناى آن غفلت ورزيدهاند.
در كتاب صحيح مسلم به نقل از هشام ابن عروة و او از پدرش آمده است: «در نزد عايشه از قول فرزند عمر اين روايت نقل شد كه:
«الميّت يعذّب ببكاء» عايشه گفت: خدا پدر عبدالرحمن را بيامرزد، چيزى شنيده است، امّا به درستى آن را به خاطر نسپرده است. [حقيقت آن است كه] وقتى جنازه فردى يهودى از كنار رسول خدا عبور داده شد و بر او گريه مىكردند، پيامبر فرمود: شما بر او گريانيد، حال آنكه او در عذاب است».(1)ابوداود در كتاب سنن خود، به نقل از عروة و او از عبداللّه ابن عمر آورده است: جمله «ان الميّت ليعذّب ببكاء اهله عليه»، از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّماست. وقتى ماجرا به عايشه رسيد گفت:
وقتى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از كنار قبر فردى يهودى مىگذشتند، فرمودند: «صاحب اين قبر معذّب است، در حاليكه بستگانش بر او مىگريند» سپس اين آيه را قرائت كردند:
وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اخْرى).(2)
امام شافعى مىگويد: «آنچه عايشه از رسول خدا روايت كرده است، به دليلمفاد كتاب و سنّت، بيشتر از روايتى كه از ابن عمر نقل شده، شبيه گفتار پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است. اگر بگوييد دليل شما از
آيات قرآن چيست؟ آيات ذيل را برمى شمريم:
وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اخْرى) و (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإنْسانِ إلّا ماسَعى) (1)و فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ) (2)و ... لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى).(3)
«و اينكه براى انسان بهرهاى جز سعى و كوشش او نيست»، «پس هر كس، هموزن ذرهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند. و هر كس، هم وزن ذرهاى كار بد كرده آن را مىبيند»، «تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود، جزا داده شود».
و اگر بگوييد دليل شما از سنت رسول خدا چيست؟ اين روايت را ذكر مىكنيم كه:
پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از مردى پرسيد: آيا اين فرد پسر تو است؟ پاسخ داد: آرى! حضرت فرمود:
«أَما أنّه لايجنى عليك ولاتجنى عليه»
«او نبايد تو را آزار و اذيت كند و تو نيز نبايد او را آزار رسانى».
پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با اين جمله، همان مطلبى كه خداوند در قرآن ذكر كرده مىفرمايد، كه جنايت و اذيّت هركس به ديگرى به ضرر خود اوست؛ همچنانكه عمل نيك هر كس [به نفع خود او است] نه به سود ديگرى است و نه به ضرر خود او.(4)
در كتاب صحيح مسلم از ابن عباس روايت شده است كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: «ان الميّت يعذّب ببكاء اهله عليه».
ابن عباس اضافه مىكند: وقتى عمر در گذشت، اين حديث نزد عايشه نقل شد. عايشه گفت: خدا عمر رابيامرزد؛ نه! به خدا قسم كه پيامبر نفرمود خداوند مؤمن را با گريه كسى بر او عذابمىكند، بلكه فرمود:
خداوند عذاب كافر را با گريه اهلش بر او، زياد مىكند. براى شما اين آيه قرآن كافى است كه:
(ولاتزر وازرةٌ وزر اخرى). (1)
تذكر اين نكته لازم است كه حديثى كه صحيح مسلم به نقل از هشام ابن عروة آورده است و ما در ابتداى اين كنكاش به آن اشاره كرديم، صحيح و قابلقبول است. اما حديثى كه اكنون به نقل از ابنعباس نقل شد، صحيح به نظر نمىرسد، چرا كه زياد شدن عذاب كافر در اثر گريه اهلش بر او، با آيات قرآنناسازگار است.
1) صحيح مسلم: 3/ 43، كتاب صلاة، باب «الميت يعذب ببكاء أهله عليه».
قرآن كريم بعضى از بندگان صالح خداوند را بدين گونه توصيف مىكند:
(الصّابِرِينَ وَ الصّادِقِينَ وَ القانِتِينَ وَ المُنْفِقِينَ وَ المُسْتَغْفِرِينَ بِالأَسْحارِ). (1)
«همانها كه استقامت مىورزند و راستگو هستندو [در برابر خدا] خضوع، و [در راهاو] انفاق مىكنند و در سحرگاهان استغفار مىنمايند».
حال اگر كسى در نيمههاى شب بپاخيزد و به نماز ايستد و با حال تضرّع بهدرگاه خداوند دعا كند: «خداوندا! از تو مىخواهم، به حقّ استغفار كنندگان در سحرها (مستغفرين بالاسحار) گناهان مرا بيامرز» آيا اين كار جايز است يا نه؟
با بررسى احاديث به جاى مانده از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و ائمهاطهار عليهم السَّلام
1) آل عمران/ 17.
مىتوان به پاسخ اين پرسش دست يافت:
1- ترمذى، ابن ماجه و امام احمد حنبل به نقل از عثمان ابن حنيف روايتكردهاند كه: مردى نابينا به محضر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد و از پيامبر درخواست كرد كه از خداوند بخواهد او را شفا دهد. پيامبر به او دستور داد وضويى كامل بساز، دو ركعت نماز گزار و خداوند را با اين دعا بخوان:
«اللّهم انّى اسألك واتوجه اليك بنبيّك مُحمّد نبى الرحمه، يا محمد انّى اتوجّه بك الىربّى فى حاجتى لتقُضى، اللّهم شفعه فىّ»(1)«خداوندا! به حق رسول رحمتت، تو را مىخوانم و به سوى تو رو مىآورم. اىرسول خدا! من به وسيله تو به خدايم روى آوردهام تا حاجتم روا شود. خداوندا! شفاعت او را در مورد من، پذيرا باش».
2- ابو سعيد خدرى، اين دعا را از پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم روايت كرده است:
«اللّهم انّى اسألك بحقّ السائلين عليك و اسألك بحق ممشاى هذا». (2)«خداوندا! من تو را، به حقى كه مسئلت كنندگان بر تو دارند و به حق
اين آمدنم، خواهانم».
3- بيهقى از عمر ابن خطّاب روايت مىكند كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«لمّا اقترف آدم الخطيئة رفع رأسه الى السماء فقال: أسألك بحقّ محمد الّاغفرت لى».(1)«آنگاه كه حضرت آدم دچار خطا شد، سر به آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا!، به حقّ محمدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، از تو مىخواهم از خطايم درگذرى».
مرزهاى توحيد و شرك در قرآن ؛ ؛ ص207
حاكم در كتاب مستدرك، طبرانى در كتاب معجم الاوسط و ابو نعيم دركتاب حلية الاولياء از انس ابن مالك روايت كردهاند: وقتى فاطمه بنت اسد وفات يافت، قبرى براى او كندند. وقتى قبر به اندازه لحد رسيد، رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كندن قبر را ادامه دادند و با دستان مبارك خود خاك آن را بيرون ريختند. وقتى قبر آماده شد، رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وارد قبر شدند و در آن خوابيدند. سپس گفتند: «خداوند است كه زنده مىكند و مىميراند و او زنده ايست كه مرگ نپذيرد. خداوندا! مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز و حجّتش را به او تلقين كن وجايگاهش را توسعه بخش. به حق نبىات و انبياء قبل از من، كه تو ارحمالراحمينى» (2)اين ادعيه، گرچه عين لفظ سوگند و قسم را در خود ندارد، اما
به دليل وجود باء قسم، حاوى معناى سوگند مىباشند. گويى كه به جاى جمله «اللّهم انّى اسألك بحق السائلين عليك» (خداوندا! به حق سائلين درگاهت، از تو مىخواهم) فرموده است: «خداوندا! تو را به حق سائلين درگاهت قسممىدهم».
در بسيارى از دعاهاى رسيده از اهل بيتعليهم السَّلام، قسم دادن خداوند به حق اولياى الهى وجود دارد و ائمه اطهارعليهم السَّلام طبق گفته صريح پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در حديث ثقلين «انى تاركٌ فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى» (1)عِدل و قرين قرآن محسوب مىشوند. امام سجّاد عليه السَّلام در دعاى روز عرفه، در مناجات با پروردگار خود چنين مىگويد:
«بحقّ من انتخبت من خلقك، و بمن اصطفيته لنفسك، بحق من اخترت منبريتك، و من اجتبيت لشأنك، بحقّ من وصلتَ طاعته بطاعتك، و بحق من نيَّطت معاداته بمعاداتك ...». (2)«به حق كسى كه از ميان خلق خود انتخاب كردى و به [حق] كسى كه براى خودبرگزيدى؛ و به حق كسى كه از ميان مخلوقات خود اختيار نمودى و [حق] كسى كه براى مقام خود گزينش نمودى؛ و به حق آن كس كه اطاعت از او را به اطاعت از خود پيوند زدى؛ و به حق كسى كه دشمنى با او را دشمنى با خود پنداشتى ...».
وقتى امام صادق عليه السَّلام مرقد مطّهر جدش على عليه السَّلام را
زيارت نمود، در پايان زيارت خود اينچنين دعا كرد:
«اللّهم استجب دعايى، واقبل ثنايى، واجمع بينى و بين اوليايى، بحق محمّد وعلى و فاطمة و الحسن و الحسين». (1)«خدايا! دعايم را مستجاب كن؛ ستايشم را بپذير؛ من و دوستانت را در يكجمع قرارده؛ به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السَّلام».
اين دعاها از ائمه اهل بيت عليهم السَّلام دليل بر جواز قسم دادن خداوند بهحق اولياى صالح اوست.
پرسش و پاسخ:
گاهى گفته مىشود، از آنجا كه مخلوق حقى بر خالق ندارد، قسم دادنخداوند به حق مخلوق روانيست. پاسخ آن است كه:
اولًا: اين سخن، اجتهاد در مقابل نص است. چرا كه اگر مخلوق حقى بر ذمه خالق نداشت، چگونه حضرت آدم عليه السَّلام و پيامبر اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بر طبق رواياتى كه گذشت، خداوند را به حق بندگانش قسم دادهاند؟
ثانياً: اين خود خداوند سبحان است كه براى بندگان صالحش، حقى برذمه خود پذيرفته است. مانند:
وَ كانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ المُؤْمِنِينَ).(2)
«و يارى مؤمنان، همواره حقى است بر عهده ما».
وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْراةِ وَ الإِنْجِيلِ).(1)
«اين وعده حقى است بر او [خداوند] كه در تورات و انجيل ذكر فرموده».
كَذلِكَ حَقّاً عَلَيْنا نُنْجِ المُؤْمِنِينَ).(2)
«همين گونه بر ما حق است كه مؤمنان را رهائى بخشيم».
إِنَّما التَّوْبَةُ عَلىَ اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ).(3)
«پذيرش توبه از سوى خدا تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام دهند».
علاوه بر آيات فوق، رواياتى وجود دارد كه به وجود حق مخلوق بر ذمه خداوند اشاره مىكند. اكنون به ذكر برخى از آنها بسنده مىكنيم:
«قال رسول اللّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: «ثلاثة حق على اللّه عونهم: الغازى فى سبيل اللّه، و المكاتب الذى يريد الاداء، و الناكح الذى يريد التعفف» (1)«يارى سه گروه بر عهده خداوند است: مجاهدى كه در راه خدا مىجنگد؛ بردهاى كه در ازاء پرداخت پولى به دنبال آزاد سازى خويش است و كسى كهبراى عفيف ماندن، ازدواج كند».
«أتدرى ما حقّ العباد على اللّه؟». (2)«آيا مىدانى حق بندگان بر خداوند چيست؟».
البته پرواضح است كه هيچ بندهاى از پيش خود، حتى اگر قرنهاى متمادىبه عبادت خدا بپردازد، بر خداوند حقى ندارد. چرا كه تمام حول و قوه او و نعمتى كه به او داده شده است از خداوند است. او از پيش خود چيزى در راه خدانمىپردازد تا در مقابل، مستحق ثواب و پاداش باشد.
پس معناى حق بنده بر خداوند چيست؟
منظور از حقّ بندگان خدا، درادعيه و احاديثى كه گذشت، مقام و منزلتى است كه خداوند در مقابل طاعت و فرمانبردارى آنها به آنان مىبخشد و اين بخشش، از روى فضل و عنايت حقاست نه به جهت استحقاق بندگان.
بنابراين، حقّى كه خدا را به آن قسم مىدهيم، حقى است كه خود خداوند بر ذمه خود پذيرفته است، نه حقى كه بنده بر خداوند پيدا كرده باشد. نظير قرض گرفتن خداوند از بندگان خود كه فرمود:
مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً).(1)
«كيست كه به خدا «قرض الحسنهاى» دهد [و از اموالى كه خدا به او بخشيدهانفاق كند]».
اينگونه تعابير، ناشى از لطف و عنايت خداوند متعال به بندگان صالح و شايسته است، تا جاييكه خود را مديون و بندگان خود را ذى حق مىشمارد. درواقع اين تعابير، انسانها را به طاعت و بندگى خداوند ترغيب و تشويق مىكند.
1) بقره/ 245.
آيا سوگند به غير خداوند، مانند پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، قرآن، كعبه و ساير مقدسات جايز است يا نه؟
با جستجو در قرآن كريم، به آياتى بر مىخوريمكه خداوند به مخلوقات خود قسم ياد كرده است.
به عنوان نمونه، تنها در سوره شمس، هشت مورد قسم به مخلوقات وجود دارد، كه عبارتند از:
شمس (خورشيد)، ضحاها (هنگام طلوع خورشيد)، قمر (ماه)، نهار (روز)، ليل (شب)، سماء (آسمان)، ارض (زمين) و نفس انسان. (1)همچنين در سورههاى نازعات، مرسلات، طارق، قلم، عصر و بلد، سوگندبه غير خداوند به كار رفته است. علاوه بر سورههاى فوق، در آيات ديگرى نيز سوگند به مخلوقات الهى
1) شمس 1- 7.
ياد شده است، كه به چند نمونه از آنها اشاره مىكنيم:
وَالتِّينِ وَ الزَّيْتُونِ* وَ طُورِ سِيِنينَ* وَ هذَا البَلَدِ الأَمِين).(1)
«قسم به انجير و زيتون [يا قسم به سرزمين شام و بيت المقدس].
و سوگند به طور سينين. و قسم به اين شهر امن [مكه]».
وَالَّليْلِ إِذا يَغْشى* وَ النَّهارِ إِذا تَجَلّى).(2)
«قسم به شب در آن هنگام كه (جهان را) بپوشاند. و قسم به روز هنگاميكهتجلى كند».
وَالفَجْرِ* وَ لَيالٍ عَشْر* و الشَّفْعِ وَ الوَتْرِ* وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ). (3)
«به سپيده دم سوگند. و به شبهاى دهگانه. و به زوج و فرد. و به شب، هنگامى كه [به سوى روشنايى روز] حركت مىكند».
وَالطُّورِ* وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ* فِى رَقًّ مَنْشُورٍ* وَ البَيْتِ المَعْمُورِ* وَ السَّقْفِالمَرْفُوعِ* وَ البَحْرِ المَسْجُورِ).(4)
«سوگند به كوه طور، و كتابى كه نوشته شده، در صفحهاى گسترده، و سوگند به بيت المعمور، و سقف برافراشته، و درياى مملوّ و برافروخته».
لَعَمْرُكَ إِنَّهمْ لَفِى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ).(1)
«سوگند به جان تو، اينها در مستى خود سرگردانند».
در صورتيكه قسم به غير خداوند شرك و قبيح باشد، با آنكه خداوندشرك را به فحشا توصيف نموده است، چگونه ممكن است اين عمل، از خداوند سرزده باشد؟
وَ إِذا فعَلَوُا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آبائَنا وَاللّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُبِالفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلىَ اللّهِ ما لاتَعْلَمُونَ). (2)
«و هنگامى كه كار زشتى انجام مىدهند مىگويند: «پدران خود را بر اين عمليافتيم و خداوند ما را به آن دستور داده است.» بگو! خداوند [هرگز] به كار زشت فرمان نمىدهد. آيا چيزى به خدا نسبت مىدهيد كه نمىدانيد؟!»
فعل قبيح و ناپسند، از هر كس قبيح است و فرقى بين خالق و مخلوق نيست. بر طبق آيات مذكور، چنانچه قسم به غير خداوند داراى هدفى عقلايىباشد، بى اشكال بوده و جايز است.
غالباً، هدف خداوند از قسم خوردن به موجودات، توجه دادن انسانها به اسرار نهفته در آنها و سعى در كشف اسرار درونى موجودات است. اما هدف ازقسم خوردن انسانها به امور مقدس، علاوه بر اشاره به قداست آنها، ترغيب و تشويق يا ترساندن و برحذر داشتن و يا جلب اعتماد طرف مقابل است.
از سوى ديگر، وقتى به سنّت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم دقت مىكنيم، مشاهده مىكنيم كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به غيرخداوند قسمخوردهاند. به عنوان نمونه:
در صحيح مسلم از ابوهريره روايت شده است: مردى به محضر رسولخداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد و سئوال كرد كدام صدقه، اجر و ثواب بيشترى دارد؟ حضرت پاسخداد:
«اما «و ابيك»، لتنبأنّه أن تصدّق و انت صحيح شحيح تخشى الفقر و تأمل البقاء». (1)«سوگند به پدرت! صدقهاى كه در حال تندرستى، با شور و شوق، ترس از فقر و آرزوى طول عمر بپردازى، فضيلت بيشترى دارد».
همچنين در حديث ديگرى به نقل از طلحة ابن عبداللّه آورده است: مردى از منطقه نجد خدمت رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم رسيد و در مورد [احكام] اسلام سؤال كرد. حضرت پاسخ دادند:
نمازهاى پنجگانه را در شبانه روز بجاى آر. مرد گفت:
آياوظيفه [ديگرى نسبت به نماز] دارم؟
حضرت پاسخ داد: نه! ... مگر اينكه خودت مايل باشى؛ و نيز روزه ماهرمضان را بگير.
مرد گفت: آيا وظيفه ديگرى [نسبت به روزه] دارم؟
1) صحيح مسلم: 3/ 94، كتاب زكات، باب «أفضل الصدقة».
حضرت پاسخ داد: نه! ... مگر آنكه خودت مايل باشى؛ و زكات بپرداز. مرد گفت: آيا غير از زكات وظيفهاى دارم؟
حضرت فرمود: نه! ... مگر اينكه خودت مايل باشى.
آن مرد در حاليكه مىرفت، با خود مىگفت: به خدا قسم! بر اين دستوراتنه چيزى اضافه مىكنم و نه از آنها چيزى مىكاهم.
پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: «سوگند به پدرش! اگر چنين كند، به سعادت خواهد رسيد». و يا فرمود: «سوگند به پدرش! اگر چنين كند، وارد بهشت خواهد شد» (1).
در اين زمينه احاديث ديگرى وجود دارد كه به جهت طولانى نشدن سخن، از ذكر آنها خوددارى مىكنيم.
پرسش و پاسخ:
در سنن نسايى از ابن عمر روايت شده است كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
«من حلف بغير اللّه فقد اشرك». (2)«هر كس به غير خداوند قسم ياد كند، مشرك است»
با توجه به اين حديث، چگونه مىتوان قسم به غير خداوند را
جايز دانست؟
پاسخ آن است كه، پيامبر در اين حديث، به قسم خاصى كه در آن عصررواج داشته و به بتهايى مانند لات و عزى قسم مىخوردهاند، نظر دارند. مؤيد اين مدعى، روايتى است كه خود كتاب سنننسايى از پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نقل كرده است:
«من حلف فقال فى حلفه باللات و العزى فليقل لا اله الّا اللّه».(1)«هر كس به لات و عُزّى سوگند خورد، فوراً بگويد لا اله الّا اللّه».
در روايت ديگرى از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم آورده است:
«لا تحلفوا بآبائكم و لا بامّهاتكم و لا بالانداد». (2)«به پدران و مادران و بتها، سوگند نخوريد».
حديث نخست نشان مىدهد كه هنوز رسومات جاهلى در برخى افراد وجود داشته و آنان به بتها و اصنام قسم مىخوردهاند كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم براى از بين بردن اين روحيات، دستور دادند بعد از قسم به بتها، كلمه «لا اله الّا اللّه» را بر زبان جارى سازند.
حديث دوم نيز بيانگر اين نكته است كه منع پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از قسم خوردن به پدران و مادرانشان، به دليل مشرك بودن آنهاست. مؤيد
اين مدعى، در پى آوردنكلمه «انداد» است كه به معناى بتها و اصنام مىباشد.
بسيارى از فقها، قسم به غير خداوند را جايز دانستهاند، اما در مورد وجوب كفاره در صورت شكستن قسم اختلاف نظر دارند. به عبارت ديگر؛ فقها در اصل جواز قسم به غير خداوند اتفاق نظر دارند، اما در مورد منعقد شدن و كفّاره قسم اختلاف نمودهاند. به عنوان مثال؛ ابن قدامه مىگويد:
«قسم به قرآن يا به آيهاى از آن و يا به كلام خداوند، قسم محسوب شده و منعقد مىشود و در صورت شكستن آن، كفاره واجب است.
نظر ابن مسعود، حسن، قتاده، مالك، شافعى، ابوعبيد و تمام اهل بيت نيز همين است.
ابو حنيفه گفته است: قسم به اصحاب پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، قسمشمرده نميشود و كفاره ندارد». (1)ابن قدامه در جاى ديگر مىنويسد:
«سوگند خوردن به انبياء و ساير مخلوقات الهى منعقد نميشود و با شكستنآن، كفاره واجب نيست. نظر اكثر فقها و ظاهر كلام خرقى نيز همينگونه است. اصحاب ما [اهل سنت] گفتهاند: قسم
1) المغنى: 11/ 193، كتاب اليمين.
به رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، قسم محسوب شده و موجب كفاره است». (1)البته فقهاء اتفاق نظر دارند كه رفع خصومت در نزد قاضى جز با قسم به خداوند ممكن نيست.
1) همان: 11/ 209.
در بين مسلمانان معمول است كه در نامگذارى فرزندان خود، از اضافه كردن كلمه «عَبْد» به اسم پيامبر و ائمهعليهم السَّلام استفاده كنند، مانند عبدالرسولو عبدالحسين.
گاهى همين نكته، مورد سئوال واقع مىشود كه آيا چنين كارى جايز است يا نه؟
در پاسخ بايد گفت: «عبوديّت» در معانى زير استعمال مىشود:
مخلوق بودن است، فقط به اسم خداوند متعال اضافهمىشود زيرا:
إِنْ كُلُّ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الأَرْضِ إِلّا آتِى الرَّحْمنِ عَبْداً). (1)
«تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، بنده اويند».
همچنين قرآن به نقل از حضرت مسيح مىفرمايد:
إِنِّى عَبْدُاللّهِ آتانِىَ الكِتابَ وَ جَعَلَنِى نَبِيّاً).(2)
«من بنده خدايم، او كتاب آسمانى به من داده و مرا پيامبر قرار داده است».
2- عبوديت قراردادى؛ كه ناشى از غلبه و پيروزى انسانى بر انسان ديگر در ميدان جنگ است.
دين اسلام، اين نوع عبوديت را تحت شرايط خاصى كه در فقه بيان شده، پذيرفته است. اختيار اسيرانى كه در جنگ به دست مسلمانان اسير مىشوند با حاكم شرع است و او مىتواند يكى از راههاى سهگانه را انتخاب كند: آزادسازى اسيران بدون دريافت غرامت، آزاد كردن آنان در مقابل اخذ غرامت و به اسارت ماندن آنها.
در صورت سوم، فرد اسير، عبد مسلمان محسوب مىشود و به همين دليل در كتب فقهى بابى به نام «عبيد و اماء» منعقد شده است.
به عنوان مثال، قرآن مىفرمايد:
وَانْكِحُوا الأَيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ انْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْله وَاللّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ).(1)
«مردان و زنان بىهمسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالحو درستكارتان را، اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد. خداوند گشايش دهنده و آگاه است».
در اين آيه، خداوند عبوديت و امائيّت را به كسانى كه مالك عبد و اماء هستند نسبت مىدهد و مىفرمايد: عِبادكُمْ وَ إِمائكُمْ). در اينجا «عبد» به نام غيرخداوند اضافه شده است.
3- در كتابهاى لغت عبوديت؛ به معناى اطاعت و فرمانبردارى آمده است. (2)معنايى كه در اسمهايى مانند عبدالرسول و عبدالحسين مورد نظر است همينمعناى سوم است. عبدالرسول و عبدالحسين يعنى؛ مطيع پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و امام حسينعليه السَّلام. و بدون ترديد چون اطاعت از پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و اولىالامر واجب است، هر مسلمانى مطيع پيامبر و ائمهعليهم السَّلام بعد از ايشان مىباشد:
اطِيعُوا اللّهَ وَ اطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ).(3)
«اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولى الامر [/ اوصياى پيامبر] را».
بر اساس اين آيه، قرآن پيامبر را «مُطاع» و مسلمانان را «مطيع» معرفى كرده است و اگر كسى همين معنا را در نام فرزند خود بگنجاند، قابل سرزنش نيست.
البته واضح است كه منافاتى بين عبدالرسول بودن و عبداللّه بودن نيست و انسان در عين حاليكه عبد خداوند است، مطيع پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نيز هست. زيرا دانستيم كه عبوديت در مورد خداوند، عبوديت تكوينى و ناشى از خالقيّت حق است، اماعبوديت در مورد پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ناشى از تشريع و دستور خداوند است كه انسانها را به اطاعت از پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مىخواند و پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را مُطاع مىنامد. بين اين دو استعمال، فاصلهاى بسيار وجود دارد.
و الحمد للَّه رب العالمين
حوزه علميه قم
جعفر سبحانى
9
را مشرك دانست. در اين مسئله نيز مانند ساير مسايل فقهى، بايد به كتاب و سنّت مراجعه كرد تا از جواز يا عدم جواز آن آگاهى يافت.
(2). شفاء السقام: 107.ص: 72
بود كه در آن روزگار، بيشتر قبور از آنِ مشركين بود و پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با اين دستور از زيارت قبر آنان جلوگيرى مىنمودند. اما وقتى كه قبور مؤمنين زياد شد، پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به فرمان خداوند، زيارت قبور را تجويز نموده و فرمودند:
«كُنتُ نهيتُكم عن زيارة القبور فزُورُوها فانّها تُزَهّدُ فى الدنيا و تُذكّرُ فىالآخرة» «پيش از اين شما را از زيارت قبور نهى مىكردم، اما اكنون مىگويم به زيارت قبور برويد. زيرا موجب زهد در دنيا و يادآورى آخرت مىشود».
عايشه مىگويد: رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، زيارت قبور را اجازهدادند و فرمودند:
«امَرنى ربّى انْ آتى البقيع و استغفر لهم»
«يعنى؛ خدايم دستور داده به قبرستان بقيع بروم و براى مردگان آن آمرزشبخواهم».