امام حسین علیه السلام و عاشورا از دیدگاه اهل سنت

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

‏عنوان و نام پدیدآور : امام حسین علیه السلام علیه السلام و عاشورا از دیدگاه اهل سنت [جزوه]/ گروه معارف

‏وضعیت نشر : [تهران]: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ‏‌‏۱۳۷۸.

‏مشخصات ظاهری : ‏‌‏۹۶ص.

‏شماره کتابشناسی ملی : ۲۶۱۴۶۳۶

حسین علیه السلام بابی از بهشت

رسـول گـرامی اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: به وسیله من آگاه شدید، با علی راه یافتید وهدایت شدید، نیکی ها به واسطه حسن به شما عطا شد، ولی سعادت وشقاوت شما با حسین علیه السلام است آگاه باشید که حسین علیه السلام یکی از درهای بهشت است، هر کس با او دشمنی کنـد، خدابوی بهشت را بر او حرام می کند (1).

دیباچه

یـکـی از جمله آرمانها و وظایف برنامه های برون مرزی، توجیه و تبیین صحیح ابهامات و شبهاتی است که به علل گوناگون، همچون عدم آشنایی با موازین دین مبین اسلام و دسترسی نداشتن به مـنـابـع و مـراجـع مـطمئن و یا به تزویر ونیرنگ دشمنان کژاندیش اسلام، بر دل جان مخاطبان آنسوی مرزها سایه افکنده است.

زدودن زنـگـار بـی خـبـری، از آیینه دل اسلام جویان و انعکاس نورتابان شریعت محمدی و تشیع عـلـوی، مـستلزم آن است که در گام نخست با عنایت به کثرت مخاطبان اهل سنت، اندیشه ها و دیدگاههای ایشان در ارتباط با اعتقادات شیعه را طرحی جامع بریزیم و پیوند برادری را محکم تر نماییم.

در این راستا بر آن شدیم تا به تدوین مجموعه هایی مناسب دست یازیم و در دسترس برنامه سازان محترم قرار دهیم.


1) 1. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 145.

بدیهی است مطرح نمودن این گونه مباحث، جدا از فواید برون مرزی، برای مخاطبان داخلی، اعم از شیعه و سنی نیزجذاب و سودمند خواهد بود.

مـجـمـوعه حاضر با عنوان «امام حسین علیه السلام علیه السلام و عاشورا از دیدگاه اهل سنت» گامی است در این راه، امید آنکه مقبول درگاه احدیت واقع شود.

در پـایـان از زحـمـات حجة الاسلام محمدرضا جباران که این مجموعه با تلاش و کوشش ایشان، تدوین گردید تشکرمی کنیم.

نیز بجاست از راهنمایی ها و رهنمودهای استاد راهنمای مجموعه جناب حجة الاسلام و المسلمین محامی تشکر و قدردانی نماییم.

مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما.

گروه معارف.

پیشگفتار

الگو سازی روشی است که مکاتب الهی در کنار مجموعه احکام متعالی و نظامهای قانونی پیشرفته بـه آن تـوجـه داشـتـه انـد در این مکاتب، انسان کامل تنها یک نظریه نیست، بلکه تحققی عینی و نـمـونـه هـایـی واقعی دارد که نوع بشر می تواند با پیروی از آنها خود را به کمال مقصود، نزدیک و نزدیک تر سازد.

امـامـان مـعـصـوم بـرجسته ترین الگوهایی هستند که اسلام به عنوان تحقق کامل احکام خود به مردم معرفی کرده است در تعریفی کوتاه می توان گفت آن بزرگواران، قرآن های مجسمی بودند که در میان مردم زیستند و صراط مستقیم را به انسان نمودند.

در ایـن مـیان حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السلام علیه السلام به لحاظ موقعیت ویژه و وظیفه خاصی که شرایط ویژه زمانی برای آن حضرت مقرر می داشت از نوع ویژگی برخوردار است.

امـام حـسـیـن علیه السلام نـه تـنـها الگوی انسان های وارسته و نمونه کامل یک انسان الهی است، بلکه سـمـبـل مقاومت نسل های ستمدیده در مقابل موج بیداد ستمگران و نماد ایثار و فداکاری در راه احیای حق واعلای کلمة اللّه است، چنان که امروز نام و نشانه مقاومت و یاد او رمز ایستادگی است.

واقـعـه عاشورا، هر چند از آن جهت که به دشمنان آن حضرت مربوط می شود بزرگترین جنایت ونـهـایـت رذالـت و حضیض روح انسانی است، ولی از آن جهت که به آن حضرت و یارانش مربوط می شود،اوج فضیلت و بزرگواری و نمایش عالی ترین فضایل انسانی است.

کـسـانـی کـه بـه دنـبـال تـربـیـت روح و پـرورش فـضایل انسانی هستند، بدون شک می توانند بهترین معیارهای انسانیت را در روش و منش آن حضرت بدست آورند.

در ایـن نـوشـتـار بـر آنیم تا با گذری کوتاه بر زندگی آن بزرگ انسان الهی، و نظری به زوایای زندگی آن حضرت، به ویژه در جریان نهضت آسمانیش خود و خوانندگان را پرتوی فراهم آوریم که روشنایی بخش راه طولانی مقصد باشد که:.

ان الحسین علیه السلام مصباح الهدی و سفینة النجاة.

نکات قابل توجه در این مقاله به این قرار است:.

نـظـر بـه اینکه این مقاله به منظور استفاده در برنامه های رادیویی تهیه شده است، مطالب آن به صـورت قسمت های کوتاه و مجزا با عناوین و سرفصل های مستقل ارائه گردیده است و از آنجا که بـرای شـنـونـدگان مقیم خارج کشور استفاده خواهد شد، تمام مطالب از کتب معتبر اهل سنت اسـتـخـراج شده و محل نقل هر واقعه در کتاب های مورد استناد، با ذکر جلد و صفحه تعیین و در پایان جزوه نیز مشخصات هر کتاب،از قبیل ناشر و تاریخ نشر بیان شده است.

کتبی که در این نوشتار و مورد استفاده قرار گرفته، همگی از کتب معتبر و از نویسندگان مورد اعـتـمـاداهـل سنت می باشند، بعضی از این نویسندگان در تعصب به پایه ای رسیده اند که تا حد امکان از نقل فضایل اهل بیت (ص) خودداری می کنند و آنچه را نیز به ناچار نقل می کنند با تحلیل و توضیح به غیروجه صحیح معنی می کنند.

عـلـی رغـم اینکه این نویسندگان به لحاظ اعتقادات خاص تلاش کرده اند تا آنجا که ممکن است واقـعـه عاشورا و نهضت کربلا را معمولی و فاجعه قتل حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السلام علیه السلام را کمرنگ جـلـوه دهـنـد وبـر خلاف روش خود در نقل وقایع تاریخی، این قسمت از تاریخ را به اختصار نقل کرده اند، ولی نتوانسته اند موجی را که از تذکر این واقعه ایجاد می شود کنترل کنند.

مـا تلاش کرده ایم تا آنجا که ممکن است متن تاریخ را بدون هیچ کاستی و عاری از هر افزوده نقل کـنـیـم و در حـد امـکـان از اظـهـار نـظـر خودداری کرده، برداشت و نظریه پردازی را به عهده خوانندگان و شنوندگان بگذاریم.

در پاره ای از موارد که گریزی از اظهار نظر نیافتیم، تحلیل ها و نظرهای شخصی را از متن تاریخ جداکرده ایم تا موجب اشتباه نشود و احیانا به کتاب های مورد استناد نسبت داده نشوند.

امـیـد که آنچه در ادامه می آید، مقبول طبع اهل نظر قرار گیرد و گامی باشد هرچند کوتاه، در راه بازخوانی این حادثه عظیم تاریخ اسلام.

مــرا از جوهــر غـم آفـریـدند.

تــو را از ابــر، نـم نـم آفریـدنـد.

برای گریه درسوگ حسین علیه السلام است.

اگــر مـــاه محـــرم آفـریـدنـد.

گروه معارف.

مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما.

شخصیت و فضایل امام حسین علیه السلام علیه السلام

مولد و میلاد

حـسـیـن بن علی (علیه السلام) در مدینه منوره در سال چهارم هجری در روز سه شنبه، سوم ماه شعبان یاپنجشنبه پنجم همان ماه متولد شد بعضی از مورخان تولد آن حضرت را روز آخر ربیع الاول سال سـوم هـجری دانسته و بعضی دیگر گفته اند در پنجم جمادی الاول سال سوم یا چهارم هجرت به دنیا آمده است بنابراین درباره تولد آن حضرت چند قول وجود دارد، ولی قول مشهور این است که ایشان در روزسوم شعبان سال چهارم هجرت به دنیا آمده است.

هـنـگـامـی که آن حضرت متولد شد او را نزد جد بزرگوارش رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آوردند آن حضرت بادیدن او سخت مسرور شد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و روز هفتم تـولدش گوسفندی برای او عقیقه کرد و به مادرش فرمود: «سرش را بتراشید و به وزن موهایش نقره صدقه دهید».

آن حـضـرت شش سال و چند ماه با جد بزرگوارش رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و پس از آن بیست و نه سال ویـازده مـاه بـا پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و پس از آن حدود ده سال با برادرش امام حسن علیه السلام و حـدود ده سـال پـس از شـهـادت امام حسن علیه السلام زندگی کرد مدتی که آن حضرت پس از امام حسن علیه السلام زندگی کرده است، مدت امامت او محسوب می شود.

کـنـیـه امـام حسین علیه السلام علیه السلام «ابوعبداللّه» بود لقب های فراوانی به آن حضرت داده اند و از جمله پس ازشـهـادت، ایشان را «سیدالشهدا» خواندند چنان که می دانیم تا پیش از آن، لقب سیدالشهدا بر حـمزه،عموی پیامبر اطلاق می شد و پس از شهادت سبط گرامی رسول اللّه، آن حضرت را به این لقب خواندند.

نامگذاری توسط پیامبر

در روایـات آمـده اسـت کـه نـامگذاری آن حضرت و برادر بزرگوارش به حسین علیه السلام و حسن، توسط شـخـص پـیامبر اکرم صورت گرفته است و تصریح شده است که این نامگذاری به دستور خداوند متعال بوده است.

از عـلی بن ابیطالب نقل کرده اند که فرمود: آن گاه که حسن به دنیا آمد نام عمویم «حمزه» را بـر او نهادم و آن گاه که حسین علیه السلام متولد گشت نام عموی دیگرم «جعفر» را بر او گذاشتم روزی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرافراخواند و فرمود: من مامور شده ام که نام آن دو را تغییر دهم، از این پس آنان را حسن وحسین علیه السلام بخوانید (1).


1) 3. تـاریخ دمشق، ص 31 و 32، به همین مضمون روایاتی در المعجم الکبیر طبرانی و طبقات ابن سعد، ذیل سرگذشت امام حسین علیه السلام علیه السلام آمده است.

در روایـات دیـگـر آمـده اسـت کـه پـیـامـبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: حسن و حسین علیه السلام را به نام فرزندان هـارون نـامـیدم، او فرزندانش را «شبر» و «شبیر» نامید و من فرزندانم را به همان نام (به لفظ عربی) حسن وحسین علیه السلام نامیدم (1).

خبر از شهادت در هنگام تولد

اسـمـا بـنـت عـمـیس می گوید: وقتی امام حسین علیه السلام علیه السلام متولد شد، رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد فرمود: اسما!پسرم را بیاور من کودک را در پارچه سفیدی پیچیدم و به حضرت دادم.

حـضـرت در گـوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت، بعد در حالی که او را در دامن خودگذاشته بود، گریست.

گفتم: پدر و مادرم فدایت چرا گریه می کنی؟.

فرمود: برای این پسرم.

گفتم: او در همین ساعت متولد شده و تو برایش گریه می کنی؟.

فرمود: آری ای اسما! گروه سرکشی او را می کشند، خدا شفاعتم را نصیبشان نکند.

بعد فرمود: این خبر را به فاطمه نرسان که تازه فرزندش به دنیا آمده (2).

روزی ام الـفـضـل هـمـسـر عـبـاس عـمـوی پـیـامـبـر، خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: «یـارسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم) من امشب خواب بدی دیدم، دیدم گویا قطعه ای از بدن مبارک شما جدا شده در دامن من افتاد.


1) 3. تـاریخ دمشق، ص 31 و 32، به همین مضمون روایاتی در المعجم الکبیر طبرانی و طبقات ابن سعد، ذیل سرگذشت امام حسین علیه السلام علیه السلام آمده است.

2) 4. فرائد السمطین، ج 2، ص 104 و ینابیع الموده، ص 318، باب 60.

فـرمـود: خـیـر اسـت، فاطمه پسری می آورد که تو او را پرورش خواهی داد خدمت پیامبر رسیدم وکـودک را در دامـنـش نـهـادم و چند لحظه از آن حضرت چشم برداشتم، وقتی دوباره نگاهش کردم، دیدم اشک از چشمانش سرازیر است.

گفتم: پدر و مادرم فدایت یا رسول اللّه چرا گریه می کنی؟.

فرمود: هم اکنون جبرئیل آمد و به من خبر داد که امت من این پسرم را می کشند» (1).

هـنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام به طرف صفین می رفت در راه از کربلا گذشت در آن جا توقفی کـرد وچـنـان گـریست که زمین را از اشک خیس کرد آنگاه فرمود: «روزی خدمت رسول خدا رسـیـدم دیـدم حـضـرت گـریه می کند، گفتم: پدر و ماردم فدایت یا رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چرا گریه می کنی؟.

فـرمـود: هـم اکـنـون جبرئیل این جا بود، او به من خبر داد که پسرم حسین علیه السلام در کنار شط فرات در زمـیـنـی به نام کربلا کشته خواهدشد و مشتی از خاک آنجا را برایم آورد تا ببویم و من نتوانستم از گریه خودداری کنم.

و هـمـان جـا بـود که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: این جاست اقامتگاه و بارانداز ایشان، این جاست کـه خونشان را می ریزند، گروهی از آل محمد در این صحرا کشته می شوند که زمین و آسمان به حالشان گریه خواهد کرد (2).

شباهت با رسول خدا

در اخـبـار فـراوان آمده است که آن حضرت شبیه ترین فرد به رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود اصحاب پیامبر بارهااین نکته را در مورد سیرت و صورت امام حسین علیه السلام یادآورد شده اند، مخصوصا یادآور شده اند کـه قـامـت ایـشـان بـسیار شبیه به پیامبر بود، به طوری که هر کس قامت آن حضرت را مشاهده می کرد به یاد رسول خدا می افتاد (3).


1) 5. ینابیع الموده، ص 319، باب 60.

2) 6. همان، ص 320، باب 60.

3) 7. گـفته اند که امام حسن علیه السلام در صورت و چهره به پیامبر بیشتر شباهت دارد و امام حسین علیه السلام در قـامـت و هیکل به ایشان شبیه تر بود رک:تاریخ دمشق، ترجمه امام حسین علیه السلام، ص 41 تا 45، ر ک: تاریخ دمشق، ترجمه امام حسین علیه السلام، صص 45ـ41.

عـاصـم بـن کلیب از پدرش نقل کرده است که شبی رسول خدا را در خواب دیدم و خواب خود را برای ابن عباس نقل کردم [تا ببینم که آیا خواب من درست بوده است یا خیر] او گفت: آیا هنگامی کـه پـیامبررا دیدی به یاد حسین بن علی نیفتادی؟

گفتم: آری! به خدا قسم هنگامی که رسول خـدا قـدم برمی داشت و راه می رفت، کاملا به حسین بن علی شباهت داشت ابن عباس گفت: ما همواره او را به پیامبر شبیه می دانستیم.

انـس بـن مـالـک مـی گوید: نزد عبیداللّه بن زیاد بودم که سر حسین بن علی را در یک تشت به مـجلس آوردند ابن زیاد با چوبی به بینی و صورت آن حضرت اشاره کرد و گفت: من چهره ای به ایـن نـیـکـویـی ندیده ام گفتم: ای ابن زیاد! مگر نمی دانی که حسین بن علی شبیه ترین مردم به رسول خدا بود (1).

علاقه رسول خدا به امام حسین علیه السلام

اشاره

یکی از زیباترین و برجسته ترین نکات زندگی امام حسین علیه السلام، توجه شدید و علاقه بی نظیر پیامبراکرم بـه ایشان و برادر بزرگوارش امام حسن علیه السلام است این نکته آن چنان آشکار و نمایان بود که صفات زیـادی ازکـتـب تـاریـخ و حدیث را به خود اختصاص داده است در این جا گوشه ای اندک از این مطالب رایادآور می شویم.

دوستی با حسین

رسـول گـرامی اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مهمانی دعوت شده بود با گروهی از اصحاب به میهمانی می رفت درراه امام حسین علیه السلام را دید که در کوچه بازی می کند، پیش رفت تا او را بگیرد، ولی او کودکانه گریخت وهر چه حضرت به دنبال او رفت، او به سوی دیگری جست و آن حضرت همچنان خنده کـنـان او را دنـبـال مـی کرد تا او را گرفت آن گاه دستی بر پس گردن و دستی در زیر چانه او گرفته دهان بر دهانش گذاشت واو را بوسید.


1) 8. صـحـیح بخاری، ج 5، ص 33، نیز مراجعه کنید به تاریخ دمشق، ترجمع امام حسین علیه السلام، ص 46 تا 50.

و بـعد فرمود: حسین از من است و من از حسینم، خدا دوست بدارد کسی را که حسین را دوست دارد (1).

زیـد بـن حـارثـه نقل می کند: می خواستم برای انجام کاری خدمت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) برسم شبانه بـه مـنـزل آن حـضـرت رفتم و درب خانه را کوبیدم پیامبر در حالی که چیزی در زیر عبای خود داشـت، بـیـرون آمد پس از آن که کارم تمام شد، پرسیدم: ای رسول خدا! چه همراه داری؟

عبای خـویـش را بـه کـنـار زد وحـسن و حسین را که در برگرفته بود به من نشان داد و فرمود: اینان فرزندان من و فرزندان دختر من هستندآن گاه رو به آسمان کرد و فرمود:.

اللهم انک تعلم انی احبهما فاحبهما و احب من یحبهما.

خدایا! تو می دانی که من این دو را دوست دارم، پس آنها را دوست بدار و دوست بدارهر کس آن دو را دوست بدارد (2).

سـلـمـان فـارسـی نـیز از پیامبر اکرم در خصوص امام حسین علیه السلام و امام حسین علیه السلام روایت کرده است که فرمود:.

من احبهما احببته و من احببته احبه اللّه و من احبه اللّه ادخله جنات النعیم، و من ابغضهما اوبغی علیهما ابغضته و من ابغضته ابغضه اللّه و من ابغضه اللّه ادخله نار جهنم و له عذاب مقیم.


1) 9. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 146 و فرائد السمطین، ج 2، ص 131، باب 30.

2) 10. طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسین، مؤسسه آل البیت، ص 23، این روایت در سنن ترمذی، ج 5، ص 656 و سنن نسایی، روایت 5824 و نیز نقل شده است.

هـر کس فرزندانم حسن و حسین را دوست بدارد، من او را دوست دارم و هر کس من اورا دوست بـدارم، خـداونـد او را دوست دارد و هر کس خدا او را دوست بدارد به بهشت های پر از نعمت وارد خواهد شد اما هر کس آن دو را دشمن بدارد و بر آنها ستم روادارد، من او را دشمن خواهم داشت و هر کس من او را دشمن دارم، خداوند او را دشمن دارد و به آتش جهنم در افکند و در عذاب پایدار بماند (1).

ایـن عـلاقـه و عنایت ویژه پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به امام حسین علیه السلام و اهل بیت (علیهم السلام) را صرفا نمی توان به یک رابطه عاطفی و علاقه خویشاوندی حمل کرد مضامین روایاتی که در کتب فریقین فراوان نقل شـده اسـت، نـشـان می دهد که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با اطلاع و آگاهی از مسیر آینده جامعه اسلامی، مـی خـواستندبدین وسیله راه حق و باطل را به روشنی از یکدیگر تفکیک و متمایز سازند در واقع پـیـامـبـر اکرم با این سخنان گویا همه دشمنی ها و کینه توزی هایی را که در آینده بر ضد خاندان نبوت انجام خواهد شد، برای حق پویان و حقیقت طلبان پیش گویی می کردند شاید از این روست کـه در روایـات دیگر، رسول خداصریحا از جنگ و پیکار بااهل بیت یاد کرده است و جنگ باایشان را همچون جنگ با خودش دانسته است.

دانـشـمـندان برجسته اهل سنت از زید بن ارقم و ابوهریره و دیگران روایت کرده اند که پیامبر در هـنـگام فوت، آن گاه که در بستر بیماری افتاده بود، رو به علی و فاطمه و حسن و حسین کرد و فـرمـود: «انـا حـرب لـمن حاربکم و سلم لمن سالمکم، یعنی: من با هر کس که با شما بجنگد در جنگ خواهم بود و با هر کس با شما دوستی کند دوست خواهم بود» (2).


1) 11. تاریخ ابن عساکر، ترجمه امام حسین علیه السلام، ص 139.

2) 12. تاریخ دمشق، ابن عساکر، ترجمه امام حسین، ص 146.

ایـن عـبارت بارها و بارها از سوی پیامبر اکرم در شان اهل بیت گرامیش صادر شده است (1)ازجـمـله نقل کرده اند که آن حضرت بارها رو به خانه علی و فاطمه و حسن و حسین می ایستاد و مـی فـرمـود:«انــا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم، یعنی می جنگم با هر کس که شما با او بجنگید و دوستی می کنم با هر کس که شما با او دوستی کنید».

بـرا بن عازب روایت کرده است که (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مورد امام حسین علیه السلام فرمود: «هذا منی و انامنه و هو محرم علیه ما یحرم علی، یعنی حسین از من است و من از حسینم و هر چه بر من حرام است برحسین نیز حرام است» (2).

علاقه جبرئیل به حسین

در روایـات آمـده اسـت روزی حـسـن و حـسـیـن، در کودکی، پیش روی پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با یکدیگر کـشـتی می گرفتند و پیامبر دائما حسن را تشویق می کرد فاطمه رو به پدر کرد و عرض کرد: ای رسـول خـدا! شـمـاحـسـن را کـه بـرادر بزرگتر است در مقابل حسین که کوچکتر است تشویق می کنید؟

پیامبر فرمود: زیراجبرئیل شاهد این ماجرا بود و حسین را تشویق می کرد و من حسن را.

مهرورزی پیامبر به حسین

مـهـر و مـحبت پیامبر به امام حسین و برادر بزرگوارش امام حسن زبانزد عام و خاص بوده است گـذشـتـه از گفتاری که نقل شد، از رفتار حضرت با ایشان حکایات فراوانی نقل کرده اند که این نکته به خوبی معلوم می شود.


1) 13. سـنـن ترمذی، ج 13، ص 248 و اسدالغابه، ج 7، ص 225 و مستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 149.

2) 14. کنز العمال، ج 7، ص 106.

نـقل شده است که گاه در هنگام نماز جماعت، حسن و حسین، که کودکانی خردسال بودند، نزد جـدبـزرگـوارشـان مـی رفـتند و در سجده بر دوش آن حضرت سوار می شدند برخی از اصحاب پـیش دستی می کردند تا کودکان را از رسول خدا دور کنند، ولی آن حضرت اشاره می فرمودند که آنـهـا را بـه حـال خـودواگذارید سپس به آرامی دست آنها را می گرفتند و پایین می آوردند و بر زانوان خویش می نشاندند (1).

روزی پـیامبر سجده نماز را، بر خلاف معمول، طولانی کرد نماز که تمام شد، نمازگزاران عرض کـردنـد:امـروز سـجـده را طولانی تر به جای آورید، آیا وحی نازل شده و دستوری رسیده است؟

فـرمود: خیر،فرزندم حسین بر شانه ام سوار بود، خواستم صبر کنم تا او کار خویش را انجام دهد و لذتش را از بین نبرده باشم (2).

عـمـر بـن خـطـاب نـقل می کند که روزی رسول خدا را دیدم که حسن و حسین را بر شانه های خـویـش سـوار کرده بود رو به آن دو کردم و گفتم: چه اسب خوبی دارید!! پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: و اینها چه سوارکاران خوبی هستند! (3).

ابـی بـریده نقل می کند که روزی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مسجد برای ما خطبه می خواند که ناگهان حسن وحسین به مجلس وارد شدند و پیراهن قرمز رنگ به تن داشتند، به طوری که در هنگام راه یـافتن بر زمین می کشید پیامبر از منبر پایین آمدند و آن دو را بغل کردند و جلوی خویش نشاندند سـپـس فرمودند: خداو رسولش راست گفتند که: انما اموالکم و اولادکم فتنه این دو فرزندم که چنین راه می روند آن چنان مشعوف شدم که نتوانستم به سخنانم ادامه دهم (4).


1) 15. تاریخ دمشق، ابن عساکر، صص 153 ـ 143.

2) 16. مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 493 و الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 8.

3) 17. سنن ترمذی، ج 13، ص 189 و مجمع الزواید، ج 9، ص 181.

4) 18. مـسـنـد احـمـد بـن حنبل، ج 5، ص 354 و سنن ترمذی، ج 13، ص 194 و مستدرک، حاکم نیشابوری، ج 1، ص 287.

گریه امام حسین

پـیـامـبـر اکـرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از در خانه فاطمه (سلام الله علیها) می گذشت صدای گریه امام حسین علیه السلام را شنید فـرمـود:دخـترم! فرزندم حسین را ساکت کن، مگر نمی دانی که صدای گریه این کودک مرا آزار می دهد (1).

حسین بهترین است

حـذیـفـه یمان می گوید: روزی پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد مسجد شد امام حسین علیه السلام را روی دوش گـرفـتـه بادست های مبارکش پاهای او را به سینه می فشرد فرمود: ای مردم می دانم درباره چه مـوضوعی اختلاف دارید (منظورش بهترین های بعد از خودش بود این حسین بن علی (علیه السلام) کسی اسـت کـه بـهـتـریـن جده (مادر بزرگ) را دارد، جدش محمد، رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، سالار پیامبران و جده اش خدیجه، دختر خویلد،اولین زنی است که به خدا و رسولش ایمان آورد این حسین بن علی بـهـتـرین پدر و مادر را دارد، پدرش علی بن ابیطالب برادر، وزیر و پسر عموی رسول خدا و اولین مردی است که به خدا و رسولش ایمان آورد و مادرش فاطمه دختر محمد بانوی زنان جهان است ایـن حـسین بن علی بهترین عمو و عمه رادارد، عمویش جعفر بن ابیطالب است که خدایش با دو بـال زیـنت داده تا در بهشت به هر جا که خواهدپرواز کند و عمه اش، ام هانی دختر ابیطالب است ایـن حـسـیـن بن علی (علیه السلام) بهترین دایی و خاله را دارد،دایی اش قاسم پسر رسول خدا و خاله اش زینب، دختر رسول خداست، آن گاه کودک را از شانه خود برزمین نهاد تا در پیش رویش به بازی بـپـردازد و فـرمـود: مردم این حسین، جد و جده اش در بهشت اند، دایی و خاله اش در بهشت اند و خودش و برادرش نیز در بهشت اند (2).


1) 19. تاریخ ابن عساکر، ترجمه امام حسین علیه السلام، ص 132 و المعجم الکبیر طبرانی، ج 3، ص 116.

2) 20. تاریخ ابن عساکر، زندگی امام حسین علیه السلام، ص 6 ـ 135.

اگر مردم می دانستند

از تـشـیـیـع جـنـازه بر می گشتیم در بین راه امام حسین علیه السلام خسته شد و کنار راه نشست ابو هـریره (پیرمرد مورد احترام زمان خود) در کنارش نشست و با لباس خود خاک از پای آن حضرت می ستردحضرت فرمود: ابوهریره! چرا تو این کار را می کنی؟.

عـرض کـرد: بـگـذار مـن ایـن کـار را بکنم، به خدا اگر آنچه را من درباره تو می دانم، این مردم می دانستندتو را برگردن های خود حمل می کردند (1).

مدرک بن عماره نقل می کند که روزی ابن عباس را دیدم که رکاب حسن و حسین را گرفته بود و راه مـی بـرد بـه او اعـتراض کرده گفتند: تو رکاب آنها را گرفته ای، در حالی که از آنها مسن تر هستی؟

! گفت: این دو فرزندان رسول خداو جگرگوشه او هستند، آیا سعادتی از این بالاتر است که من رکاب آنها را بگیرم (2).

فضایل و مناقب

اشاره

در فـضایل امام حسین علیه السلام آن قدر گفته اند که همه آنها در یک یا چند دفتر نمی گنجد از این رو در اینجا،همچون مباحث گذشته، به نمونه هایی چند اکتفا می کنیم لازم به یادآوری است که در ذیل هر یک ازعناوین زیر، گاه تا ده ها روایت نقل شده است.

آقای جوانان بهشت

امـام عـلـی (علیه السلام) از رسـول خـدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) روایـت کرده است که فرمود: الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة، یعنی حسن و حسین آقای جوانان اهل بهشت هستند (3).


1) 21. تاریخ ابن عساکر، ترجمه امام حسین علیه السلام، ص 149.

2) 22. تاریخ ابن عساکر، ص 210.

3) 23. همان، صص 62 و 63.

ابن عباس نیز از آن حضرت نقل کرده است: الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة، من احبهما فقداحبنی و من ابغضهما فقد ابغضنی (1).

هـمـیـن روایـات را عـمـر بـن خـطـاب و فـرزندش عبداللّه بن عمر نیز از پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده اند (2).

از حـذیـفـة بـن یـمـان، صـحابی معروف پیامبر، نقل شده است که شبی خدمت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسـیدم و نماز مغرب را با ایشان خواندم حضرت برخاست و دائما نماز می خواند تا هنگام نماز عشا رسـیـد نـمـازعشا را نیز با آن حضرت خواندم و منتظر ماندم پیامبر از مسجد خارج شد تا به خانه خـویـش رود پـشـت سر او راه افتادم، گویا با کسی سخن می گفت که من دقیقا ندانستم که چه می فرماید ناگهان رو به عقب کرد و فرمود: کیستی؟.

گفتم: حذیفة.

گفت: فهمیدی چه کسی با من بود؟.

گفتم: خیر.

گـفـت: جبرئیل امین بود که سلام خدای را به من رساند و مرا بشارت داد که فاطمه بانوی زنان بهشت وحسین و حسین آقای جوانان بهشتی هستند.

عرض کردم: ای رسول خدا! برای من و مادرم استغفار کن.

فرمود: خداوند تو و مادرت را ببخشاید (3).

جـابـربن عبداللّه انصاری از رسول خدا روایت کرده است که روزی در مسجد در کنار آن حضرت بـااصحاب بزرگوارش نشسته بودیم حسین علیه السلام وارد مسجد شد پیامبر رو به ما کرد و فرمود: من اراد ان یـنظرالی سید شباب اهل الجنة، فلینظر الی الحسین بن علی، یعنی: هر کس می خواهد به آقای جوانان بهشت نگاه کند، به چهره فرزندم حسین بنگرد (4).


1) 24. فراید السمطین، ج 2، ص 98.

2) 25. کنزالعمال، ج 12، ص 112، مستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 167.

3) 26. مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 391 و کنز العمال، ج 12، ص 102.

4) 27. تاریخ، ابن عساکر، صص 85 تا 82.

حسین بابی از بهشت

رسـول گرامی اسلام فرمود: به وسیله من آگاه شدید، با علی راه یافتید و هدایت شدید، نیکی ها به واسطه حسن به شما عطا شد، ولی سعادت و شقاوت شما با حسین است آگاه باشید که حسین یکی ازدرهای بهشت است، هر کس به او دشمنی کند خدا بوی بهشت را بر او حرام می کند (1).

حسین و آیه تطهیر

ام سـلـمـه، زن بـا وفـای رسـول خـدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نـقل می کند که روزی فاطمه (سلام الله علیها) غذایی برای پدر بـزرگوارش آورد آن روز پیامبر در خانه من بود رسول اللّه نسبت به دخترش احترام کرد و فرمود: برو و پسر عمویم علی و فرزندانم حسن و حسین را نیز دعوت کن تا با هم غذا بخوریم پس از مدتی فـاطمه و علی در حالی که دستان حسن و حسین را در دست داشتند، بر پیامبر وارد شدند همان دم جبرئیل بر پیامبر نازل شد وآیه شریفه تطهیر را نازل فرمود: انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهـل الـبـیت و یطهرکم تطهیرا (احزاب / 33) یعنی: خداوند اراده کرده است تا هرگونه زشتی و پلیدی را از شما اهل بیت دور گرداند و شما راپاک و پاکیزه گرداند.

حـضرت رو به من [ام سلمه] کرد و فرمود: کسای خیبری را، که عبایی بزرگ بود، بیاورم علی (علیه السلام) رادر طـرف راسـت و زهـرا را در طرف چپ و حسن و حسین را بر پای مبارکش نشاند و کسا را بر آنـهـاانداخت با دست چپ، عبا را سخت بر هم پیچید و دست راست را به طرف آسمان بلند کرد و سه بارفرمود:.


1) 28. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 145.

اللهم هؤلا اهل بیتی و حامتی، اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم و عدو لمن عاداکم،.

خداوندا! اینان اهل بیت و خاندان من هستند، [چنان که وعده فرمودی] پلیدی را ازایشان دور دار و آنان را پاک و معصوم دار، من می جنگم با کسی که شما [اهل بیت] با اوبجنگید، و آشتی می کنم با کسی که شما آشتی کنید و دشمن کسی هستم که با شما دشمنی کند (1).

از ایـن روایـت، کـه در مـنـابـع حدیث از طرق مختلف نقل شده است و مورد اتفاق شیعه و سنی اسـت،به دست می آید که امام حسین علیه السلام یکی از مصادیق آیه تطهیر است از روایات و قراین بسیار مـی توان ثابت کرد که در زمان نزول آیه تطهیر، جز همین پنج تن کس دیگری مشمول آیه تطهیر نـبـوده اسـت و ازهمین روی ایشان را «اصحاب کسا» و امام حسین علیه السلام را خامس اصحاب کسا، یعنی پنجمین شخصیت اصحاب کسا نام نهاده اند.

احمد حنبل و ترمذی، دو تن از محدثان بزرگ اهل سنت، در کتب «مسند» و «سنن» خود نقل کرده اندکه تا شش ماه پس از نزول آیه مذکور، پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هر روز هنگامی که برای نماز صبح بـه مـسـجدمی رفتند در جلوی خانه علی و فاطمه می ایستادند و بلند می فرمودند: الصلوة یا اهل بیت محمد، انمایرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.


1) 29. اسـد الغابه، ج 7، ص 222 و المعجم الکبیر، ج 23، ص 396 و المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 146 و نیز ر ک: تفسیر درالمنثورو تفسیر ابن کثیر، ذیل آیه تطهیر.

حسین و آیه مباهله

در بـیـن دانـشـمـنـدان اسـلامـی، از شیعه و سنی، اتفاق نظر است که پیامبر در هنگام مباهله با عـالـمـان مـسـیـحـی بحران، تنها علی، فاطمه، حسن و حسین را به همراه برد و آنان را مصداق «ابنائنا» و «نسائنا» و«انفسنا» در آیه شریفه قرار داد این مطلب آن چنان مشهور و مسلم است که عالم بزرگ اهل سنت، حاکم نیشابوری، در کتاب «معرفة علوم الحدیث» خود این جریان را از مصادیق روایات متواتر می شمارد (1).

مـاجـرا از ایـن قـرار است که اسقف مسیحیان نجران همراه با گروهی از علمای مسیحی خدمت رسـول خـدا شـرفیاب شدند حضرت دین اسلام را بر آنها عرضه کرد ولی سرباز زدند و نپذیرفتند سـرانجام وحی نازل شد و آنان را به مباهله با پیامبر دعوت کرد: فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة اللّه عـلی الکاذبین (آل عمران / 16)در روز موعود، رسول خدا دست اهل خویش را گرفت و برای مباهله حضور یافت مسیحیان که دریافتندپیامبر با تمام سرمایه خویش به میدان مباهله آمده است از این کار تن زنند و به پرداختن جزیه رضایت دادند (2).

وارث علم پیامبر

عـکـرمـه، شـاگـرد بـرجسته ابن عباس، نقل می کند که روزی ابن عباس در مسجد برای مردم حدیث می گفت که نافع بن ازرق برخاست و گفت: ای ابن عباس! از احکام مورچه و پشه برای من مـردم فتوامی دهی؟


1) 30. معرفة علوم الحدیث، ص 62.

2) 31. تفسیر جامع البیان، طبری و تفسیر درالمنثور، سیوطی، ذیل آیه شریفه و الطبقات، ابن سعد، ترجمه امام حسین، ص 29.

اگر علمی داری خدایی را که می پرستی برای من توصیف کن ابن عباس سر بزیر انداخت حسین به علی در گوشه مسجد نشسته بود، رو به نافع کرد و فرمود: ای نافع به سوی من بیا تا پاسخت رابازگویم.

نافع گفت: من از تو پرسیدم؟.

ابن عباس گفت: یا ابن الازرق! انه من اهل بیت النبوة و هم ورثة العلم.

نافع به سوی امام رفت و حضرت پاسخ او را ارایه فرمود.

نافع گفت: ای حسین! سخنانت نیکو و پرمایه است.

فرمود: شنیده ام که تو پدرم و برادرم و مرا به کفر متهم کرده ای؟.

گفت: قسم به خدا با آنچه از شما شنیدم بی تردید شما سرچشمه نورانی اسلام و ستارگان احکام خداهستید (لقد کنتم منار الاسلام و نجوم الاحکام).

امام فرمود: یک سؤال از تو می پرسم.

گفت: بپرس، یابن رسول اللّه.

فـرمود: آیه «فاما الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینه» (کهف / 81) را خوانده ای؟

ای نافع! چه کسی آن گنج گرانبها را برای آن دو یتیم در زیر دیوار پنهان کرده بود تا به آنان ارث رسد.

گفت: پدر یتیمان.

فـرمـود: راسـتـی پدر آنها بهتر و دلسوزتر برای فرزندانش بود یا رسول خدا؟

آیا می توان باور کرد کـه پیامبر علم گران بهای خویش را برای فرزندانش به ودیعت نگذاشته باشد و ما را از آن محروم کرده باشد؟

(1).

ریحانه پیامبر

پـیامبر اکرم (ص) به میهمانی در خانه یکی از اصحاب دعوت شده بود همراه با یاران به راه افتاد، درحالی که جلوتر از دیگران راه می رفت حسن و حسین با کودکانی چند در کوچه به بازی مشغول بـودرسـول خدا به سوی او رفت تا او را بگیرد و او به این سو و آن سو می گریخت پیامبر در حالی کـه مـی خـندید او را دنبال کرد تا او را گرفت یک دست را در زیر سر و دست دیگر را در زیر چانه حسین گذاشت و لب مبارکش را بر دهان حسین نهاد و بوسید و فرمود:.


1) 32. تاریخ دمشق، ابن عساکر، ص 224 و بغیة الطالب، ترجمه امام حسین، ص 144.

هذان ریحانتای من الدنیا من احبنی فلیحبهما،.

ایـن دو گـلـهـای زیـبای من در دنیا هستند، هر کس مرا دوست بدارد باید آنان را دوست بدارد (1).

جـابـر بن عبداللّه انصاری می گوید: روزی نزد رسول خدا نشسته بودیم که علی بن ابیطالب (علیه السلام) واردشد حضرت رو به علی کرد و فرمود:.

سـلام علیک ابا الریحانتین اوصیک بریحانتی من الدنیا خیرا، فعن قلیل ینهد رکناک و اللّه عزوجل خلیفتی علیک.

سـلام بـر تـو ای پـدر دو ریحانه [حسن و حسین]! تو را به این دو ریحانه زیبایم از دنیا سفارش به نیکویی می کنم که بزودی دو رکن تو فرو ریزند.

جابر می گوید: هنگامی که پیامبر رحلت کرد، علی (علیه السلام) فرمود: این یکی از دو رکنی بود که رسول خـداگـفت و هنگامی که فاطمه وفات کرد، فرمود: این هم رکن دومی بود که رسول خدا گفت (2).

در هـمـیـن راسـتـا روایـت جـالـبـی از عبداللّه بن عمر نقل شده است که مربوط به امام، پس از واقعه عاشوراست ابن نعیم نقل می کند که نزد عبداللّه بن عمر نشسته بودیم، مردی پیش آمد و از حکم خون پشه سؤال کرد که اگر در لباس نمازگزار باشد نمازش صحیح است یا خیر؟.

عبداللّه پرسید: از کجا می آیی و اهل کدام منطقه ای؟.

گفت: اهل عراق هستم.

عـبـداللّه گـفت: این مرد را بنگرید که از خون پشه می پرسد، حال آن که اینان پسر رسول خدا را کشتند وسکوت کردند از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیدم که می فرمود: حسن و حسین دو ریحانه من در این دنیا هستند (3).


1) 33. همان، ص 118، مستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 164.

2) 34. حلیة الاوصیا، ابو نعیم اصفهانی، ج 3، ص 201.

3) 35. صحیح بخاری، ج 5، ص 33 و سنن ترمذی، ج 4، ص 339.

سخاوت امام حسین

روزی عـربـی نـزد امام حسین علیه السلام آمده عرض کرد: ای پسر رسول خدا من ضامن شده ام دیه ای را بـپردازم ولی توان پرداخت آن را ندارم با خود فکر کردم از کریم ترین مردم کمک می گیرم و از آل محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کریم تر نیافتم.

فـرمـود: سه مسئله از تو می پرسم، اگر یکی را پاسخ دهی یک سوم دیه را به تو می دهم و اگر دو مسئله را جواب دهی دو سوم آن را می پردازم و اگر همه را پاسخ دهی تمام آن را می دهم.

عـرض کـرد: ای پـسـر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) آیا چون تویی که اهل علم و شرفی از کسی مثل من سؤال می کند فرمود: آری از جدم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیدم که فرمود: بخشش باید به اندازه معرفت باشد.

مرد عرب گفت: هر چه می خواهی بپرس اگر بدانم جواب می دهم وگرنه از شما یاد می گیرم.

فرمود: چه کاری برتر از همه کارهاست؟.

گفت: ایمان به خدا.

فرمود: راه نجات از هلاکت چیست؟.

گفت: اعتما به خدا.

فرمود: زینت مرد چیست؟.

گفت: دانشی توام با بردباری.

فرمود: اگر نداشت؟.

گفت: ثروتی همراه با جوانمردی.

فرمود: اگر نداشت؟.

گفت: فقری توام با صبر.

فرمود: و اگر نداشت؟.

گفت: صاعقه ای که از آسمان بیاید و او را بسوزاند که سزاوار سوختن است.

حـضـرت خـنـدیـد و کـیسه ای حاوی هزار دینار به سویش انداخت و انگشتر خود را که نگینی به ارزش دویـسـت درهم داشت به او داد و فرمود: این طلا را به طلبکاران بده و این انگشتر را در امر زندگی خود صرف کن.

عرب مال را گرفت و می گفت: «اللّه اعلم حیث یجعل رسالته» سوره انعام آیه 124.

یعنی خدا بهتر می داند رسالت خویش را در کجا قرار دهد (1).

سخاوت و تواضع

روزی امام حسین علیه السلام چند کودک را دید که تکه نانی را با هم می خوردند از حضرت خواستند از نـان آنها بخورد حضرت دعوت ایشان را پذیرفت و از تکه نانشان خورد آنگاه آنان را با خود به منزل آورد،غـذا داد و لـبـاس نـو پـوشـید و فرمود: اینان از من سخاوتمندترند زیرا تمام آنچه را داشتند بخشیدند و من فقط مقداری از آنچه داشتم به آنها بخشیدم (2).

جود و شجاعت

زیـنب دختر ابو رافع نقل می کند که فاطمه (سلام الله علیها) پس از آن که پدر بزگوار خویش را از دست داد سخت دلگیر شد و دائما گریه و ناله می کرد روزی دست حسن و حسین را گرفت و به نزدیک قبر پـدر آمـد وسـخـت گریست و شکوه کرد در بین شکوایه های خویش عرض کرد: یا رسول اللّه! آیا چیزی را برای این دو فرزند به ارث می گذاری؟.

صـدای رسـول خـدا آمـد کـه فرمود: اما الحسن فله هیبتی و شؤودی و اما الحسین فله جراتی و جـودی (امـا برای حسن هیبت و آقایی را به ارث می گذارم و اما برای حسین جرات و جودم را به ودیعت می نهم).

فاطمه زهرا عرض کرد: راضی و خشنود شدم ای رسول خدا (3).


1) 36. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 157 تذکره سبط بن الجوزی، ص 211.

2) 37. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 155.

3) 38. المعجم الکبیر، طبرانی، ج 22، ص 423 و کنزالعمال، ج 4، ص 599.

حج امام حسین

امـام حـسـیـن علیه السلام در طـول عمر شریف خود بیست و پنج بار پیاده به حج مشرف شد در حالی که همراه او اسب های اصیل را بدون سوار می بردند (1).

آن حـضـرت در حـالـیـکـه از امکانات کافی برخوردار بود و می توانست از وسایل موجود آن زمان بـسـیـاربالایی بهره مند شود به خاطر اظهار بندگی کامل و خضوع و خشوعی که در پیاده رفتن وجود دارد راه خانه خدا را پیاده می پیمود.

امـا ایـنـکـه در همان حال اسب های سواری را بدون سوار همراه خود می برد شاید به دو دلیل زیر بـود:یکی آن که هنگام بازگشت از آنها استفاده کنند و دیگر آنکه حرکت با خدم و حشم بیشتر بر بندگی واطاعت محض دلالت دارد.

مناجات

امـام حسین علیه السلام را دیدند که در مسجد مدینه صورت بر خاک نهاده می گوید: الهی اگر به خاطر گـنـاهانم بازخواستم کنی به کرمت توسل می جویم و اگر با خطاکاران جسم کنی به آنها خواهم گـفـت ترا دوست دارم آقای من اطاعت من برای تو نفعی ندارد و معصیتم زیانی به تو نمی رساند پـس اگـر آنـچـه را نـفـعی برایت ندارم به جا نیاورم بر من ببخش و اگر آنچه که را ضرری به تو نمی زند مرتکب شدم در گذر، که توارحم الراحمینی (2).

آغاز نهضت عاشورا

مرگ معاویه

معاویه در روز یک شنبه نیمه ماه رجب سال شصت هجری، پس از نوزده سال و سه ماه حکمرانی، دردمشق از دنیا رفت سه روز طول کشید تا یزید توانست خود را از شکارگاه «حوران» به دمشق برساند و برجای پدر بنشیند.


1) 39. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 155 و تاریخ ابن عساکر زندگی امام حسین علیه السلام، ص 149.

2) 40. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 153.

در ایـن زمـان فـرمـاندار مدینه، پسر عموی یزید، ولید بن عتبة بن ابی سفیان بود یزید نامه ای به اونـوشـت و بـه او دستور داد از مردم مدینه بیعت مجدد بگیرد قبل از این، معاویه در زمان حیات خودیک بار برای یزید از مردم بیعت گرفته بود.

هـمـراه بـا ایـن بـرنامه، در نامه ای محرمانه به او نوشت که در گرفتن بیعت بر امام حسین علیه السلام و عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمر و عبدالرحمن بن ابی بکر سخت گیری کند و به او دستور داد هر کس از بیعت امتناع کرد گردنش را بزند و سرش را برای او بفرستد (1).

درخواست بیعت از امام حسین

امام حـسـین (علیه السلام) با عبداللّه بن زبیر کنار قبر شریف پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نشسته بود عبداللّه پسر عمرو بـن عـثمان وارد شد سلام کرد و گفت: امیر می خواهد شما به نزد او بروید حضرت فرمود: پس از ایـن مـجلس به نزد او خواهیم رفت عبداللّه بن زبیر به امام حسین علیه السلام گفت: معمولا ولید در این ساعت ملاقات ندارد، من از این ملاقات نگرانم، نظر شما چیست؟

امام فرمود: به نظرم معاویه مرده اسـت و ایـن دعوت برای گرفتن بیعت است عبداللّه گفت: اگر از ما بخواهند با یزید بیعت کنیم چه باید کرد؟.

امـام فـرمـود: من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد، چون یزید مردی است فاسق که فسق خود را آشکارکرده، شراب می نوشد، سگ بازی و یوز بازی می کند و ما خاندان رسول خداییم (2).


1) 41. مـقتل خوارزمی، چاپ مکتبة المفید، ص 80 ـ 177، ج 1، الاخبار الطوال، ص 7 ـ 225 و تاریخ طبری، ج 4، ص 250.

2) 42. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 2 ـ 181 و تاریخ طبری، ج 4، ص 251 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 15 ـ 14 و الاخبار الطوال، ص 227.

امام حسین در خانه ولید

ولـید شبانگاه به دنبال امام حسین علیه السلام فرستاد حضرت سی نفر از اهل بیت و شیعیان خود را جمع کردو دستور داد با خود شمشیر بردارند به آنها فرمود: من وارد خانه ولید می شوم و شما پشت در بـمـانـیـد، اگرصدای من بلند شد و فریاد زدم یا آل الرسول، وارد شوید و از من دفاع کنید آنگاه چوبدستی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در دست گرفت و در میان یاران خود به طرف خانه ولید به راه افتاد وقتی وارد خانه ولیدشد، مروان را دید که در آنجا نشسته است.

ولـید او را از مرگ معاویه با خبر ساخت و گفت که او را برای بیعت خواسته است حضرت فرمود: ای ولید! بیعت باید آشکارا باشد و کسی مثل من در خفا بیعت نمی کند، هنگامی که فردا همه مردم را به بیعت خواندی ما را نیز بخواه.

ولـیـد گفت: ای اباعبداللّه! سخن نیکو گفتی و جواب شایسته دادی و من نیز همین انتظار را از توداشتم اکنون برو و فردا با مردم باز گرد.

مـروان گـفت: ای امیر! اگر اکنون از تو جدا شود هرگز چنین فرصتی به دست نمی آوری، مگر افـرادزیادی کشته شود او را در همین جا حبس کن و نگذار بیرون رود تا بیعت کند یا گردنش را بزنی.

امـام رو بـه او کـرد و فـرمود: وای بر تو ای پسر زرقا (1)تو دستور کشتن مرا می دهی! به خدا دروغ گفتی و به پستی گراییدی، به خدا اگر کسی چنین قصدی داشته باشد زمین را از خونش سیراب می کنم،اگر راست می گویی امتحان کن.


1) 43. زرقـا دخـتـر مـوهـب، مـادر حکم بن عاص و مادر بزرگ پدری مروان بن حکم، از روسپیان مشهور زمان جاهلیت است به همین جهت کسانی که قصد نکوهش مروان و بنی مروان را داشتند، به آنها بنی الزرقا می گفتند (کامل ابن اثیر، ج 4، ص 194).

سـپـس به طرف ولید برگشت و فرمود: ای امیر! ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل رفت و آمـدفرشتگانیم، رحمت خدا بر خانه های ما نازل می شود، خدا آفرینش را با ما آغاز کرد و با ما پایان می دهدو یزید مردی شرابخوار و آدمکش است که آشکارا مرتکب فسق می شود، و کسی مثل من با کـسی چون او بیعت نمی کند با این حال تا صبح صبر می کنیم تا ببینیم کدام یک به خلافت سزاوار تریم.

آن گاه از منزل ولید خارج شد و با اصحاب خود به خانه بازگشت (1).

گفتگوی مروان با ولید

امـام حـسـین (علیه السلام) از خـانـه ولید خارج شد مروان به ولید گفت: حرف مرا نشنیدی تا حسین از دسـتـت گریخت به خدا هرگز چنین فرصتی به دست نخواهی آورد و او علیه تو و امیرالمؤمنین یزید قیام خواهدکرد.

ولید گفت: وای بر تو! تو به من می گویی حسین فرزند فاطمه، دختر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را بکشم تا دیـن ودنـیـای خـود را از دست بدهم به خدا سوگند حاضر نیستم در مقابل تمام عالم حسین را بکشم به خدامی دانم کسی که خون حسین را به گردن گیرد و در قتل او شریک شود، خدا او را بـا نـظـر رحـمـت نـمی نگردو او را از گناهان پاک نمی کند و به عذابی دردناک دچار خواهد شد (2).


1) 44. مـقـتل خوارزمی، ج 1، ص 4 ـ 183 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 15 و الاخبار الطوال، ص 228 و تاریخ طبری، ج 4، ص 251.

2) 45. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 184 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 15 و الاخبار الطوال، ص 228 و تاریخ طبری، ج 4، ص 252.

گفتگوی امام حسین با مروان

فـردای آن روز امام حسین علیه السلام برای اطلاع از اخبار از منزل خارج شد و در کوچه با مروان برخورد کردمروان گفت: من خیر تو را می خواهم، حرف مرا بشنو تا دچار اشتباه نشوی امام فرمود، بگو تا بشنوم گفت با یزید بیعت کن که برای دین و دنیای تو بهتر است.

امـام فـرمـود: انـا اللّه و انـا الیه راجعون هنگامی که امت به رهبری چون یزید گرفتار شوند، باید فاتحه اسلام را خواند.

سـپـس فـرمـود: تـو مرا راهنمایی می کنی با یزید بیعت کنم، در حالی که یزید مردی فاسق است راسـتـی کـه چـه سخن ناحقی بر زبان می رانی، ولی من تو را سرزنش نمی کنم، تو همان ملعونی هـستی که رسول خدا لعنتش کرد و از کسی که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) لعنتش کند، بعید نیست مردم را به بیعت یزید بخواند ای دشمن خدا! گوش کن! ما اهل بیت رسول خداییم، حق با ماست و از زبان ما سخن می گوید از جدم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیدم که فرمود: خلافت بر آل ابی سفیان حرام است، هـنـگامی که معاویه را بر منبر من دیدید شکمش را پاره کنید مردم مدینه او را بر منبر رسول خدا دیدند و سفارش او را به جا نیاوردند،خدا آنها را گرفتار یزید کرد (1).

گفتگوی امام حسین با برادرش محمد بن حنفیه

بـه ایـن تـرتـیـب، امـام حـسـین (علیه السلام) از بـیعت یزید سر باز زد و قصد داشت از مدینه خارج شود بـرادرش مـحمد بن حنفیه به خدمت ایشان رسید محمد عرض کرد: برادرم! جانم فدای تو باد! تو بـرای مـن عزیزترین مخلوقاتی، هیچ خیر خواهی و نصیحتی را برای غیر تو نگه نمی دارم که برای نـصـیـحت وخیرخواهی هیچ کس شایسته تر از تو نیست، زیرا تو از گوشت و خون منی، تو روح و جـان مـن، تو چشم من، تو بزرگ خاندان من هستی و خداوند اطاعتت را بر من واجب کرد از باب مشورت می خواهم سخنی بگویم.


1) 46. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 5 ـ 184.

فرمود: هر چه می خواهی بگو.

گـفـت: بـه نـظـر مـن تا می توانی از شهرها و حوزه تسلط یزید دوری کن، قاصدهایی به اطراف گـسـیـل دار ومردم را به بیعت خود بخوان اگر با تو بیعت کردند، حکومتی چون حکومت رسول خـدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تاسیس کن، ولی اگر به گرد دیگری جمع شدند، سکوت اختیار کن و در خانه بنشین من می ترسم وارد یکی ازشهرها شوی یا به گروهی بپیوندی و بین مردم اختلاف افتد و تو در این میان کشته شوی.

امام فرمود: به نظر تو کجا روم.

گـفـت: به مکه برو اگر آنجا را محل مطمئنی یافتی همان جا بمان وگرنه به طرف یمن برو که مـردم یـمن یاران جدت، پدرت و برادرت بودند یمن مردمی رئوف و رقیق القلب دارد و شهرهایی وسیع و گسترده دارد اگر در آنجا هم ایمن نبودی به کوهها و بیابانها برو تا ببینیم کار این قوم به کجا می رسد خدا بین ما واین قوم قضاوت کند.

امـام فـرمـود: بـه خـدا قـسم اگر در دنیا هیچ پناه و پناهگاهی هم نیابم، با یزید بن معاویه بیعت نمی کنم محمد با شنیدن این سخن گریست و امام نیز گریه کرد.

سـپـس فـرمـود: ای بـرادر! خـدا پـاداش نـیکت دهد راه درستی نشان دادی من نیز با برادران و بـرادرزادگـان و شـیعیان خود عازم مکه هستم، ولی اشکالی ندارد که تو در مدینه بمانی و مرا از اخبار مدینه باخبر سازی (1).


1) 47. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 8 ـ 187 و تاریخ طبری، ج 4، ص 253 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 17 ـ 16.

وصیت امام حسین به محمد بن حنفیه

هنگامی که امام حسین علیه السلام قصد خروج از مدینه داشت قلم و کاغذی خواست و نوشت:.

بسم اللّه الرحمن الرحیم.

ایـن وصـیـتـی اسـت از حسین بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) به برادرش محمد بن علی معروف به ابن حـنفیه حسین شهادت می دهد که خدایی جز خدای یگانه بی شریک نیست و محمدبنده و رسول اوسـت کـه بـا پـیام حق از جانب حق آمد و شهادت می دهد که بهشت و جهنم حق است و قیامت بـدون شـک خـواهـد آمد و خدا مردگان را زنده خواهد کرد من از سرخوشگذرانی و طغیان و به قـصـد ظلم و فساد قیام نکردم، بلکه تنها به قصد اصلاح امت جدم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خارج می شوم می خواهم مردم را به خیر بخوانم و از زشتی ومنکر باز دارم، می خواهم به روش جدم پیامبر و پدرم علی زندگی کنم پس هر کس حقانیت مرا بپذیرد، خدا را پذیرفته است و هر کس مرا رد کند، من صبر می کنم تا خدا بین من و این قوم به حق قضاوت کند که او بهترین حاکم و داور است (1).

انگیزه قیام

در طـول تـاریـخ اسـلام از آغـاز ظـهور تاکنون، حساس ترین زمان در سرنوشت اسلام، زمان امام حـسـین (علیه السلام) است و قیام امام حسین علیه السلام نیز مؤثرترین و ارزنده ترین حرکتی است که در راه احیای دین و اظهار حق به وقوع پیوسته است.

امام حـسـین (علیه السلام) خود را بر سر یک دو راهی تعیین کننده می دید که یک راه به محو کامل اسلام و راه دیـگر به احیای دین ختم می شد آن حضرت می توانست سکوت کند و مانند دیگران با حکومت یـزیـدبـسـازد و مـانـند مصلحت اندیشان زمان خود، با تغافل از اصل حکومت، به مسائل جزئی و سطحی بپردازد، از یک زندگی در سطح عالی و احترام و موقعیت بالای اجتماعی برخوردار باشد.


1) 48. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 9 ـ 188.

ایـن درسـت هـمـان چـیزی بود که دستگاه حکومت اموی آرزو می کرد، ولی با شناختی که از آن حضرت داشت می دانست هرگز به این آرزو نخواهد رسید و به هیچ قیمتی نمی تواند همکاری و یا حتی سکوت آن حضرت را به دست آورد.

یـزیـد بـه یـاد داشـت کـه امام حسین علیه السلام در نامه ای به پدرش معاویه، جنگ با بنی امیه را عملی خـداپـسـنـدانـه شمرده بود (1)همه بنی امیه می دانند که امام حسین علیه السلام حکومت یزید را به رسـمـیـت نـخـواهـدشـناخت مروان بن حکم در مقام راهنمایی به ولید بن عتبه فرماندار مدینه می گوید: کسانی را که یزید نام برده، هم اکنون احضار کن و از آنها بخواه که بیعت کنند، ولی من مـی دانـم کـه حـسـیـن هرگز با یزید بیعت نخواهد کرد و طاعت او را به گردن نخواهد گرفت (2).

درسـت بـه همین دلیل است که یزید همین که به قدرت می رسد می خواهد تکلیف خود را باامام حـسـین (علیه السلام) روشن کند او به ولید بن عتبه فرماندار مدینه می نویسد: فورا از حسین بیعت بگیر و اگرسرباز زد او را گردن بزن (3).

او مـی دانـد تـا حـسـین بن علی (علیه السلام) فرزند پیامبر هست، حکومت بی دغدغه بر جهان اسلام برای اومیسر نخواهد شد.

بـنـابـر ایـن بـر خـلاف نـظـر کـسـانـی کـه حرکت و قیام حضرت اباعبداللّه (علیه السلام) را ناشی از فشار بـنـی امـیـه مـی دانـنـد، موضع بنی امیه در قبال امام حسین علیه السلام ناشی از شناختی است که از امام حـسـیـن (علیه السلام) دارنـد اگـریـزیـد احتمال می داد امام حسین علیه السلام در قبال حکومت ناحق او سکوت می کند، هرگز مزاحم آن حضرت نمی شد.


1) 49. الطبقات الکبری، ابن سعد، ص 54، ترجمه امام حسین.

2) 50. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 181.

3) 51. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 180 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 14.

امـام حـسـین (علیه السلام) در شرایط موجود آن زمان اصل دین را در خطر نابودی می دید او نه تنها یزید راشـایـسـتـه خـلافـت نـمـی دانست، بلکه او را به عنوان مردی با تمام خصلت ها و صفات ناپسند می شناخت (1).

از ایـن رو تسلیم در برابر یزید را ناروا و ایستادگی در برابر او را واجب می دانست و تکلیف خود را درایـن مـیـان از هـمـه سنگین تر می دید (2)و در وصیتی که برای برادرش محمد بن حنفیه نـوشـت اصول اساسی حرکت خود را که همان دفاع از دین و حفظ جامعه اسلامی از خطر انحراف بـود تـرسـیـم کـرد (3)و از مـدیـنه خارج شد هنگامی که امام حسین علیه السلام به مکه رسید و خبر مـخـالـفـت او بـا یزید منتشر شد، مردم کوفه تصمیم گرفتند آن حضرت را به کوفه دعوت کنند (4).

بـنـابر این نمی توان گفت امام حسین علیه السلام تحت تاثیر دعوت کوفیان قیام کرد، چون دعوت مردم کـوفـه نـیـز یـکی از آثار حرکت امام حسین علیه السلام به شمار می رود و مردم کوفه وقتی امام را دعوت کردند که امام ازبیعت سرباز زده و در مکه مستقر شده بود.

نـتـیـجـه ایـن کـه حرکت امام حسین علیه السلام تنها ناشی از احساس وظیفه آن حضرت و نیاز دین به حرکتی اساسی در راه براندازی جور و ستم بود و دعوت مردم کوفه هیچ تاثیری در اراده راسخ آن امام نداشت که خود فرمود: به خدا اگر در دنیا هیچ جا و پناهگاهی نداشته باشم با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد (5).


1) 52. مقتل خوارزمی، ج 1، صص 182، 184 و 185.

2) 53. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 48.

3) 54. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 188.

4) 55. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 20.

5) 56. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 188.

بـه هـمـیـن دلیل است که حضرت در اولین روزهای حرکت خود به سمت کوفه، از تغییر اوضاع آن سـامـان با خبر شد، (1)ولی از راهی که انتخاب کرده بود، باز نگشت هر بار که خبر شهادت یکی ازیارانش به دست مردم کوفه را دریافت می کرد می فرمود: ایشان به عهد خویش وفا نکردند و ما همچنان در انتظار انجام وظیفه ایم.

حرکت از مدینه

امام حسین علیه السلام در دل شب از مدینه خارج شد و در همان حال این آیه را قرائت می کرد:.

«فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین» (قصص / 21).

مـوسـی بـا تـرس و نگرانی از مصر خارج شد و می گفت بار الها مرا از مردم ستم پیشه نجات بده (2).

امام حسین از راه اصلی می رود

امـام و هـمـراهـان وقـتـی از مـدیـنـه خارج شدند، در جاده اصلی به راه افتادند مسلم بن عقیل گـفت:می ترسم ما را تعقیب کنند و به ما برسند، بهتر است ما هم مثل عبداللّه بن زبیر از راههای فرعی به سوی مکه برویم.

حضرت فرمود: «به خدا تا مکه از راه اصلی جدا نمی شوم، تا مردم بدانند که حسین علیه السلام از حقگویی وایستادگی در برابر ستم و زورگویی بیم ندارد».

شـخـصـیـتـی مـثل عبداللّه ابن زبیر که هدفش حفظ جان و موقعیت خود است، باید مخفیانه از مـدیـنـه فرار کند و از راههای فرعی متواری شود، ولی کسی که برای نجات یک امت و حفظ یک مـکـتـب، عـلـم مـخـالفت با یزید بر افراشته و تصمیم دارد مسیر تاریخ را به سود حق تغییر دهد، نـمی تواند خود را در پیچ و خم کوره راهها پنهان کند، او باید همیشه در متن جامعه حضور داشته باشد، از راه اصلی حرکت کند ودر مجامع عمومی مسلمین ظاهر شود درست به همین دلیل بود کـه امـام مـکـه را برای اولین مرحله حرکت خود انتخاب کرد و پس از رسیدن به مکه تا زمانی که مـی تـوانست از آن موقعیت به سود نهضت مقدس خویش بهره برداری کند در آنجا ماند و درست زمانی مجبور به ترک مکه شد که ماندن در مکه رابه زیان نهضت خویش دانست.


1) 57. تاریخ طبری، ج 4، ص 299 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 40 و 42 و 43.

2) 58. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 189، کامل ابن اثیر، ج 4، ص 17.

هنگام ورود به مکه

امـام حـسـین (علیه السلام) در روز سوم شعبان سال 60 هجری وارد مکه شد، در حالی که این آیه راتلاوت می کرد:.

«و لما توجه نلقا مدین قال عسی ربی ان یهدینی سوا السبیل» (قصص / 22).

و چون موسی به مدین رسید گفت امید است خدا مرا به راه راست هدایت کند (1).

امام حسین در مکه

امـام حـسـین (علیه السلام) در اطراف مکه خیمه زد، ولی پس از مدتی به دعوت عبداللّه ابن عباس به خانه اورفـت امـام در مـدتی که در مکه اقامت داشت اقامه جماعت می کرد و مردم از همه جا به سوی اومی شتافتند، تا حدی که دستگاه حکومتی می ترسید حاجیان گرد او جمع شوند از آن هنگام که امـام به مکه آمد، حضور ابن زبیر تحت الشعاع قرار گرفته بود، به همین جهت او از حضور امام در مکه سخت ناراحت بود، ولی در ظاهر صبح و شام به نزد امام حسین علیه السلام رفت و آمد می کرد (2).

گفتگوی ابن عباس و ابن عمر با امام حسین

در مـکـه عـبـداللّه ابـن عـباس و عبداللّه ابن عمر با هم خدمت امام حسین علیه السلام رفتند نخست ابن عـمـرآغاز سخن کرد و گفت: «یا اباعبداللّه! خدایت رحمت کند تو می دانی این خانواده با شما تا چـه حـددشـمنی دارند و چه ظلمها در حق شما کرده اند در حال حاضر مردم یزید را به حکومت پـذیرفته اند،می ترسم مردم برای درهم و دینار دور او جمع شوند و تو را بکشند و در این بین افراد زیـادی کـشته شودمن از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیدم که فرمود: حسین کشته می شود، اگر او را تنها بگذارند و یاری نکنند،خداوند تا قیامت آنها را بی یاور و تنها می گذارد من به تو پیشنهاد می کنم مـانند همه مردم بیعت کنی وهمانطور که در زمان معاویه صبر کردی باز هم صبر کن امید است خدا بین شما و قوم ستم پیشه قضاوت کند».


1) 59. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 189 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 17.

2) 60. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 190 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 20 و الاخبار الطوال، ص 229.

امام فرمود: «ای ابا عبدالرحمن! تو به من می گویی با یزید بیعت کنم، با آن که رسول خدا درباره او وپدرش چیزهایی فرموده که تو خود می دانی».

ابـن عـبـاس گـفت: «درست است پیامبر فرمود مرا به یزید چه کار، خدا به او برکت ندهد که او فـرزنـدم حسین علیه السلام را می کشد و فرمود: به خدا حسین علیه السلام در نزدیکی هر قومی کشته شود و آنها یاریش نکنند،خداوند آنها را گرفتار نفاق می کند».

حـضـرت رو بـه ابـن عباس کرد و فرمود: «ای پسر عباس! آیا می دانی که من دختر زاده پیامبرم عـرض کرد: آری به خدا جز تو کسی را نمی شناسم که سبط رسول خدا باشد یاری تو مانند روزه و زکات واجب است.

فرمود: «درباره کسانی که دختر زاده پیامبر را از خانه و کاشانه و شهر و دیار خود اخراج کرده و او را ازمـجـاورت قـبـر و مسجد پیامبر محروم کرده اند و چنان او را ترسانده اند که هیچ قرار گاهی نـدارد ومی خواهند او را بکشند، در حالی که نه شرک ورزیده و نه سنت رسول خدا را تغییر داده، چه می گویی گفت: من آنها را از دین بدور می دانم».

حضرت فرمود: «خدا تو شاهد باش».

عـرض کرد: «یابن رسول اللّه گویا می خواهی از مرگ خود به ما خبر دهی و از من می خواهی که یـاریـت کنم به خدا اگر در رکاب تو شمشیر بزنم تا هر دو دستم قطع شود ذره ای از حق تو را ادا نکرده ام من دراختیار توام، هرگونه که می خواهی فرمان ده».

ابـن عـمر گفت: «ای ابن عباس از این سخن ها دست بردار» سپس رو به امام حسین علیه السلام کرد و گـفت:«آرام تر حرکت کن یا اباعبداللّه! با ما به مدینه بیا مانند مردم با یزید بساز، از وطن خویش هم آواره نشواگر هم نخواستی بیعت کنی کسی را با تو کاری نیست».

فرمود: «اف بر چنین سخنی تو گمان می کنی من اشتباه می کنم اگر چنین است راه درست را نشان بده تا از آن پیروی کنم».

عـرض کـرد: «نه، خدا نمی گذارد دخترزاده رسولش اشتباه کند و کسی به پاکی تو نباید یزید را بـه خلافت بشناسد، ولی می ترسم آن صورت زیبایت گرفتار شمشیر شود بیا با ما به مدینه برویم، اگرنخواستی تا ابد هم بیعت نکن».

فرمود: «هیهات ای پسر عمر! اینها اگر به من دست بیابند رهایم نمی کنند و اگر دست نیابند به دنبالم می آیند و تا بیعت نکنم یا مرا نکشند، دست بردار نیستند ای ابا عبدالرحمن! آیا نمی دانی که یکی ازنشانه های پستی این دنیا نزد خدا این است که سر یحیی پیامبر را برای یکی از روسپیان بنی اسـرائیـل هـدیـه بـردند آیا نمی دانی که بنی اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع خورشید هفتاد پیامبر می کشتند و آنگاه در بازارها می نشستند و خرید و فروش می کردند چنانکه گویی هیچ نکرده اند با این حال خدا در عذاب ایشان شتاب نکرد ولی در نهایت آنها را گرفتار عذاب و انتقام نمود.

ای ابا عبدالرحمن! از خدا بترس و دست از یاری من برندار» (1).


1) 61. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 3 ـ 191.

اهل کوفه از حرکت امام حسین با خبر می شوند

وقـتـی امـام حسین علیه السلام از بیعت یزید سرباز زد و از مدینه بیرون آمد و خبر قیام او در آفاق منتشر شد،مردم کوفه در خانه سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند و نامه ای برای حضرت نوشته او را به کـوفـه دعوت کردند و به او وعده یاری و وفاداری دادند نامه را با دو قاصد به مکه فرستادند، ولی امـام حـسـین (علیه السلام) جواب نداد نامه های اهل کوفه پی در پی می رسید تنها در یک نوبت صد و پنجاه نـامـه کـه هـریک از چند نفر امضا کرده بودند به دست حضرت رسید و حضرت همچنان سکوت می کرد تا نامه های دعوت، بسیار و بسیار شد آنگاه نامه ای به اهل کوفه نوشت و پسر عمویش مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده خود معرفی کرد و فرمود اگر او به من بنویسد که شما در وعده خود استوارید، به کوفه خواهم آمد (1).

حرکت مسلم

مـسلم بن عقیل به دستور امام حرکت کرد، نخست به مدینه آمد، از مدینه دو راه شناس گرفت و به طرف کوفه حرکت کرد آنها از راههای فرعی می رفتند به همین جهت در بیابان گم شدند و هر دو راهـنـمااز تشنگی جان دادند مسلم و یارانش خود را به آبادی رساندند و از مرگ نجات یافتند مسلم از آنجانامه ای به امام حسین علیه السلام نوشت و گفت: «من این واقعه را به فال بد گرفته ام، اگر صلاح می دانی مرا معاف کن و دیگری را به جایم بفرست»، ولی حضرت در جواب نامه مجددا او را به ادامه راه امر فرمود و مسلم به راه خود ادامه داد (2).


1) 62. مـصادر کامل ابن اثیر، ج 4، ص 21 ـ 20 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 5 ـ 194 و تاریخ طبری، ج 4، ص 2 ـ 261 و الاخبار الطوال، ص 229.

2) 63. کـامـل ابـن اثـیـر، ج 4، ص 2ـ21 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 7ـ196 و تاریخ طبری، ج 4، ص 4ـ263 و الاخبار الطوال، ص 230.

مسلم در کوفه

مـسـلـم به کوفه رسید در خانه مختار بن ابی عبید ثقفی منزل کرد مردم دسته دسته خدمت آن جـنـاب مـی رفـتـند و او نامه فرزند رسول خدا را برایشان می خواند و مردم از شوق می گریستند هیجده هزار نفر ازمردم کوفه با مسلم به عنوان نماینده امام حسین علیه السلام بیعت کردند.

ایـن خـبـر بـه نـعـمان بن بشیر فرماندار کوفه رسید نعمان به منبر بر آمد، به مردم هشدار داد و نـصیحت کرده، گفت: «تا وقتی با من نجنگیده اید با شما نمی جنگم، ولی اگر بخواهید مخالفت کنید بی گمان باشما ستیز خواهم کرد».

مـسلم بن سعید حضرمی، هم پیمان بنی امیه، برخاست و گفت: «ای نعمان! بدان که این مسئله جـز بـازور بـه پـایـان نـمی رسد، در حالی که موضع تو موضع ضعف است» نعمان گفت: «اگر ضعیف باشم و خدارا اطاعت کنم بهتر است تا گناهکار قدرتمند باشم».

عـبداللّه بن مسلم به یزید نوشت: اگر کوفه را می خواهی مردی قوی که بتواند به خواست تو عمل کندبفرست پس از او نیز چند نفر به یزید نامه نوشتند و او را از اوضاع کوفه با خبر ساختند.

یـزیـد بـا «سـرجـون رومی» غلام و مشاور معاویه مشورت کرد سرجون گفت: اگر بدانی رای معاویه دراین موضوع چیست به آن عمل می کنی؟

گفت: آری!.

سـرجون حکم فرمانداری کوفه را که معاویه پیش از مرگ برای عبیداللّه نوشته بود به او نشان داد درآن وقـت عبیداللّه والی بصره بود یزید فورا مسلم بن عمرو باهلی را با حکم به بصره فرستاد و به ایـن تـرتـیـب کوفه و بصره را یکجا در اختیار عبیداللّه قرار داده، و به او دستور داد سریعا به سمت کوفه حرکت کند (1).


1) 64. تاریخ طبری، ج 4، ص 258 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 21 و مروج الذهب، ج 3، ص 64 و متقل خوارزمی، ج 1، ص 197.

نامه امام حسین به مردم بصره

امـام حسین علیه السلام نامه ای به اشراف و بزرگان بصره نوشت و آنها را به اطاعت خود خواند و آن را به غلام خود سلیمان داد تا به مردم بصره برساند.

سـلـیـمان وارد بصره شد و نامه را به همه اشراف و بزرگان رساند و خود در خانه یکی از شیعیان مـخـفـی شـد هـمه کسانی که نامه امام را خواندند رازداری کردند و از این نامه هیچ کس را خبر نساختند ولی منذربن جارود، پدر زن ابن زیاد گمان کرد که این نامه یکی از دسیسه های او است و از ایـن رو ترسید به همین دلیل در همان شبی که ابن زیاد آماده رفتن به کوفه بود، منذر او را از نامه امام با خبر ساخت و قاصدحضرت را تحویل او داد و او سلیمان را گردن زد (1).

رفتن ابن زیاد به کوفه

وقـتـی نـامـه یـزیـد بـه ابن زیاد رسید فورا آماده حرکت شد و فردای آن روز با عده ای به طرف کـوفـه حرکت کرد از جمله کسانی که در این سفر با عبیداللّه از بصره حرکت کردند، «شریک بن حـارث اعـور» ازشیعیان بصره بود شریک به امید آن که بتواند عبیداللّه را آن قدر معطل کند که امـام حـسـین (علیه السلام) وارد کوفه شود، در راه خود را به بیماری زد، ولی عبیداللّه او را رها کرد و به راه خـود ادامـه داد و شـبـانـه وارد کوفه شد عبیداللّه هنگام ورود به کوفه عمامه مشکی بر سر نهاد و صـورتـش را پـوشـاند مردم کوفه که از حرکت امام با خبر شده بودند، گمان کردند او حسین بن علی (علیه السلام) است، و گروه گروه به استقبال او شتافته و به نواده رسول خدا خوش آمد گفتند.


1) 65. تـاریخ طبری، ج 4، ص 6ـ265 و مقتل خوارزمی، ج 1،ص 199 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 23 و الاخبار الطوال، ص 2ـ231.

او از ایـن کـه مـردم را تا آن حد مشتاق امام حسین علیه السلام دید سخت بر خود لرزید و نگران شد مردم دوراو را گـرفـتـه بـودند و شادمانی می کردند هنگامی که به نزدیکی دارالاماره رسیدند، یکی از هـمـراهـان عـبیداللّه فریاد زد: این امیر عبیداللّه بن زیاد است مردم با شنیدن این سخن با ترس و شگفتی پراکنده شدند و عبیداللّه وارد قصر شد (1).

عبیدالله در کوفه

صـبـح فـردا مـنـادی مردم را به مسجد جامع خواند عبیداللّه، به منبر بر آمد و مردم را به سختی تهدیدکرد مسلم وقتی خبر ورود عبیداللّه را دریافت کرد، به خانه هانی بن عروه مرادی منتقل شد و شیعیان مخفیانه به نزد او می رفتند و با او بیعت می کردند و مسلم نام آنها را ثبت می کرد اکنون بـیـش از بـیـست هزار نفر با مسلم بیعت کرده بودند و مسلم نیز پیش از این امام حسین علیه السلام را از بـیعت و همدلی مردم کوفه با خبر ساخته بود و می دانست که امام به زودی به طرف کوفه حرکت خـواهـد کرد به همین جهت تصمیم گرفت علیه ابن زیاد قیام کند، ولی هانی به او توصیه کرد از شتاب در قیام خودداری کند (2).

عبیدالله در جستجوی مسلم


1) 66. تاریخ طبری، ج 4، ص 266 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 199 و الاخبار الطوال، ص 232 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 24.

2) 67. مـروج الـذهـب، ج 3، ص 67 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 200 و کامل ابن اثیر، ص 25 و تاریخ طبری، ج 4، ص 281.

ابـن زیـاد علام خود «معقل» را مامور کرد مخفی گاه مسلم را پیدا کند سه هزار درهم به او داد تـابـه وسـیـلـه آن خـود را به مسلم نزدیک سازد معقل به مسجد آمد و در کنار مسلم بن عوسجه نشست هنگامی که مسلم از نماز فارغ شد، معقل گفت: «من از اهالی شام هستم، خداوند محبت اهل بیت پیامبرش را نصیب من کرده است شنیده ام کسی از طرف او به کوفه آمده و از مردم بیعت می گیرد من سه هزار درهم آورده ام تا به او دهم که در راه هدفش خرج کند» او چنان گریست که مسلم بن عوسجه فریب خورد حارس پس از این که از او تعهد گرفت رازداری کند او را به خانه هـانـی بـرد و بـا جـنـاب مـسـلـم آشـناکرد از آن پس معقل هر روز به خانه هانی می رفت و خبر فعالیت های مسلم و یارانش را به ابن زیادمی رساند.

ابن زیاد هانی را دستگیر می کند

ابـن زیـاد هـمـچـنان مردم را تهدید می کرد و سران و اشراف به دیدن او می رفتند، ولی هانی به بـهـانـه بیماری از رفتن به دیدار او خودداری می کرد ابن زیاد که از رازخانه هانی با خبر شده بود مـحـمد بن اشعث و اسما بن خارجه را احضار کرد و از آنها درباره هانی پرسید گفتند: هانی بیمار است گفت:«شنیده ام حالش خوب شده و روزها بر در خانه اش می نشیند به نزد او بروید و بگویید در ادای حـق مـاکوتاهی نکند» آنها به خانه هانی رفتند و او را وادار کردند به دیدن ابن زیاد برود هنگامی که هانی واردقصر شد آثار خیانت را مشاهده کرد.

ابـن زیـاد گفت: «این چه کاری است که تو انجام می دهی، مسلم را در خانه خود مخفی کرده و درخانه های اطراف برایش سلاح جمع می کنی» هانی انکار کرد ابن زیاد معقل را احضار کرد هانی فـهـمـیـدکـه اسـرار فاش شده است، نخست خود را باخت و پس از چند لحظه خود را باز یافت و گفت: «من مسلم را دعوت نکرده ام، او خود به خانه من آمد و من ناچار شدم او را پناه دهم اکنون کـه تـو از مـاجرا با خبرشده ای می روم و او را از خانه ام بیرون می کنم» ابن زیاد گفت: نه تا او را نیاوری رهایت نمی کنم هانی گفت: «من مهمان خود را در اختیار تو قرار نمی دهم و این ننگ را تحمل نمی کنم» و آنگاه مشاجره بین آن دو بالا گرفت.

مـسلم بن عمرو باهلی، هانی را به کناری کشید به او گفت: «به خاطر خدا خود را به کشتن نده او مـسـلـم را نخواهد کشت، مسلم را تحویل بده وانگهی، عبیداللّه، سلطان است، عیبی نیست که انسان کسی راتحویل سلطان دهد».

هـانـی گـفـت: «چـه ننگی از این بزرگتر که من در عین سلامتی با این همه یار و یاور، مهمان خـودم را کـه فـرستاده پسر پیامبر است تسلیم او کنم به خدا اگر یکه و تنها باشم تا دم مرگ از او دفـاع مـی کنم»، ابن زیادسخنان او را شنید گفت: «او را بیاورید» هانی را نزد او بردند گفت: «ای هـانی اگر مسلم را به نزد من نیاوری گردنت را خواهم زد» هانی گفت: «در این صورت شـمـشـیرها دور خانه ات را می گیرند» گفت:«وای به حالت! مرا از شمشیر می ترسانی» آنگاه گـفت: «او را نزدیک بیاورید» هانی را گرفتند و ابن زیاد باچوب دستی بر صورت او زد تا تمام گـوشـت صـورتـش تـکه تکه آویزان شد و خون بر لباسش جاری گشت هانی دست برد و قبضه شـمشیر یکی از پاسبانها را گرفت، ولی او نگذاشت شمشیرش را از نیام بر آردبه دستور ابن زیاد او را در یـکـی از اتـاقهای قصر زندانی کردند به عمرو بن حجاج خبر دادند که هانی کشته شده است وی بـا مـردان قـبـیـلـه هـانـی، قـبـیـله مذحج، قصر ابن زیاد را محاصره کرد عبیداللّه به شریح قاضی گفت به آنها بگو که هانی زنده است.

شـریـح بیرون آمد و به آنها گفت هانی زنده است و آنها به سخن شریح اعتماد کردند و خوشحال به خانه های خویش بازگشتند (1).

قیام مسلم

هانی بی خبر از خیانت شریح قاضی، نیمه جان در زندان ابن زیاد به انتظار یاری قوم خود نشسته بـودمـسلم از حال او با خبر شد، چهار هزار نفر از یاران خویش را جمع کرد و به قصد مبارزه با ابن زیـاد حرکت کرد، مسجد و بازار از مردان مسلح پر شد، عبیداللّه به قصر گریخت و درهای قصر را محکم بست.

یـاران مسلم لحظه به لحظه بیشتر می شدند روز از نیمه گذشت، عبیداللّه به دنبال اشراف کوفه فـرستادو آنها را در قصر جمع کرد و به سختی تهدید و تطمیع کرد ایشان نیز به خواست عبیداللّه، از بالای قصرمردم را تشویق و تهدید می کردند و به آنها می گفتند: لشکر شام در راه است.

مـردم کـم کـم پـراکـنـده شدند زنان یکی یکی می آمدند و پسران و برادران خود را از جمع جدا مـی کـردنـدو بـه آنـهـا می گفتند این همه جمعیت کافی است، حضور تو ضرورتی ندارد، مردان مـی آمـدند پسران وبرادران خود را می بردند و به آنها می گفتند: برگرد فردا که لشکر شام برسد چـه خواهی کرد به تدریج اطراف مسلم خلوت و خلوت تر شد تا وقتی که نماز مغرب به جای آورد بـیـش از سـی نفر پشت سرش نبودند از مسجد بیرون آمد و به طرف محله «کنده» حرکت کرد هنوز به آنجا نرسیده بود که اطرافیانش به ده نفر رسیدند وقتی از محله کنده گذشت دیگر کسی همراه او نبود اینک مسلم بی پناه و بی یاور، درکوفه یکه و تنها مانده بود.


1) 68. کـامـل بن اثیر، ج 4، صص 30ـ27 و تاریخ طبری، ج 4، صص 4ـ272 و الاخبار الطوال، صص 8ـ237 و مقتل خوارزمی، ج 1، صص 6ـ203.

مـسـلـم بـی هـدف در کوچه ها می گشت تا به در خانه زنی به نام «طوعه» رسید پیر زن بر در ایـسـتاده بودمنتظر تنها پسرش بود مسلم سلام کرد زن پاسخ گفت، مسلم آب خواست زن آبش داد زن وارد خـانه شد و مسلم همانجا نشست دوباره بیرون آمد و مسلم را آنجا دید رو به او کرد و گفت: بنده خدا مگر آب نخوردی؟.

ـ چرا خوردم.

ـ پس به نزد خانواده ات برو.

مـسـلـم سـکـوت کـرد پـیر زن تکرار کرد، ولی جوابی نشنید برای بار سوم تکرار کرد ولی مسلم جـوابی نداد عاقبت گفت: «سبحان اللّه! ای بنده خدا برخیز به نزد خانواده ات برو، صحیح نیست بر در خانه من بنشینی من راضی نیستم».

مـسـلم برخاست و به پیر زن گفت: «مادر! مرا در این شهر خانواده و قبیله ای نیست، می خواهی کارخیری انجام دهی؟

شاید بتوانم جبران کنم».

ـ چه کاری؟.

ـ من مسلم بن عقیلم این مردم مرا فریب دادند و به من دروغ گفتند.

ـ تو مسلمی؟.

ـ آری.

ـ بفرما و مسلم وارد شد پیر زن او را در یکی از اتاق های غیر مسکونی خانه جای داد فرش پهن کرد وشامی آورد، ولی مسلم شام نخورد.

پـسـر پـیـر زن بـه خانه برگشت دید مادرش به یکی از اتاق ها رفت و آمدی می کند گفت مرا به شک انداختی، در این اتاق چه می کنی؟.

ـ پسرم فراموش کن.

ـ به خدا تا نگویی دست بر نمی دارم.

ـ مشغول کار خودت باش از من چیزی نپرس.

اما پسر همچنان اصرار می کرد.

پیر زن گفت: قسم بخور به کسی نخواهی گفت و او قسم خورد و پیر زن قصه را باز گفت.

پسر چیزی نگفت و خوابید (1).

مبارزه مسلم با لشکر ابن زیاد

فـردا صـبـح ابن زیاد در قصر نشسته بود و اشراف کوفه برگرد او نشسته بودند عبدالرحمن پسر محمدبن اشعث وارد مجلس شد، پدرش را یافت و سر در گوش او چیزی گفت عبیداللّه حساس شد دقت کرد، نام مسلم را شنید پرسید او چه می گوید؟.

مـی گـویـد مـسـلـم در خـانـه پیر زنی به نام «طوعه» مخفی شده است این را از پسرش بلال شنیده اند.

عـبـیـداللّه گـفـت: بـر خـیز و همین الان او را به اینجا بیاور محمد بن اشعث برخاست ابن زیاد دستورداد، عبیداللّه بن عباس سلمی، با هفتاد مرد از قبیله قیس او را همراهی کنند.

مـسـلم در خانه نشسته بود که صدای سم اسبان و همهمه مردان را شنید برخاست و با شمشیر از اتـاق خـارج شـد آنـها به خانه هجوم بردند مسلم در مقابل ایشان ایستاد و جنگید تا همه را از خانه بیرون کرددوباره هجوم بردند و مسلم همچنان مردانه ایستاد و جنگید تا همه را بیرون راند.

«بـکـیر بن حمران احمری» به او حمله برد و ضربه ای به صورت مسلم نواخت که لب بالای او را برید وتا لب پایین نفوذ کرد و دندانهایش را شکست مسلم ضربه سختی بر سر او زد و ضربه ای دیگر بـرشـانه اش نواخت که چیزی نمانده بود تا شکمش پیش رود مردان ابن زیاد که عرصه را بر خود تنگ یافتنداز اطراف بر بام جستند و شروع به پرتاب سنگ نمودند آتش در دسته های نی می زدند و از بـالا بـه سـرش می ریختند مسلم ناچار شمشیر به دست از خانه به کوچه آمد محمد بن اشعث فریاد زد: ای مسلم! تو درامانی! خود را به کشتن نده ولی مسلم همچنان می جنگید و در رجز خود به خیانت و دروغ ایشان اشاره می کرد ابن اشعث دوباره امان داد و تاکید کرد، اما مسلم می دانست که به وعده های این قوم هیچ اطمینانی نیست.


1) 69. تـاریخ طبری، ج 4، صص 8ـ275 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 8ـ206 و مروج الذهب، ج 3، ص 67 و کامل ابن اثیر، ج 4، صص 32ـ30 و الاخبار الطوال، صص 8ـ237.

مـسـلـم کـه از کـثرت زخم ناتوان شده بود به دیوار تکیه زد سربازان استری آوردند، مسلم سوار شـدشـمـشـیـرش را از گـردنـش باز کردند گویی مسلم دیگر از خود ناامید شده بود اشک در چـشـمـانـش حـلقه زدو از دیدگانش جاری شد و فرمود: این اول خیانت است محمد بن اشعث گـفـت: «امـیـدوارم زیـانـی بـه تـونرسد» فرمود: «این تنها امیدی بیش نیست انا للّه و انا الیه راجعون» (1).

مسلم در دست نامردمان

مـسـلـم پـس از جـنگی سخت ناچار شد امان محمد بن اشعث را بپذیرد او را خلع سلاح کردند و بـه سـوی قـصـر حـرکت دادند مسلم که آثار خیانت را مشاهده کرده بود از عاقبتی که در انتظار حـسین (علیه السلام) ویاران او بود می گریست عبیداللّه بن عباس سلمی گفت: «کسی که هدفی چون تو دارد، وقتی این گونه گرفتار می شود، نباید گریه کند».

فـرمـود: «بـه خـدا برای خود گریه نمی کنم و برای کشته شدن خود مرثیه نمی خوانم، اگر چه دوسـت ندارم کشته شوم من برای پسر رسول خدا و خاندان او که در راهند گریه می کنم» آنگاه بـه محمد بن اشعث رو کرده فرمود: «ای بنده خدا! می دانم که نمی توانی به امان خود عمل کنی آیا می توانی کارخیری انجام دهی؟

کسی را بفرست تا از قول من به حسین علیه السلام بگوید باز گردد که اهل کوفه بر عهد خوداستوار نیستند».

مسلم را آوردند تا به در قصر رسید تشنگی سخت او را می آزرد، چشمش به کوزه ای آب سرد افتاد که بر در قصر نهاده بودند گفت: «از این آب به من بدهید».


1) 70. تاریخ طبری، ج 4، ص 279 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 209 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 32.

مـسـلـم بـن عـمـر و بـاهـلی گفت: «این آب به این سردی را می بینی؟

به خدا از آن یک قطره نخواهی چشید تا از آب جوشان جهنم بنوشی».

مـسـلـم گـفـت: «مـادر بـه عزایت بنشیند، چه سنگدل و خشنی! تو برای نوشیدن آب جوشان جهنم شایسته تری».

از خستگی تکیه بر دیوار زد و نشست.

عـمـرو بـن حـریـث غـلامـش را فرستاد کوزه ای آب آورد کاسه ای پر کرد و به دست مسلم داد تا بـنـوشـد،ولـی هـر بار که خواست بنوشد کاسه پر خون شد و نتوانست بنوشد تا بار سوم دندانهای پـیـشش در کاسه افتاد کاسه را بر زمین نهاد و گفت: «سپاس خدا را اگر این آب روزی من بود نوشیده بودم» (1).

مسلم در آستانه شهادت

مـسـلـم را وارد قـصـر کـردنـد، بـدون سلام وارد شد نگهبان گفت: چرا به امیر سلام نمی کنی فرمود:ساکت باش او امیر من نیست.

ابن زیاد گفت: اشکالی ندارد، سلام کنی یا نه کشته خواهی شد.

مسلم فرمود: باکی نیست، بدتر از تو بهتر از مرا کشته است.

ابن زید گفت: ای نافرمان تفرقه افکن! بر امام خود خروج کرده در میان مسلمانان تفرقه انداخته و تخم فتنه کاشته ای.

فرمود: «دروغ می گویی! معاویه و پسرش یزید در میان مسلمین تفرقه انداختند و تخم فتنه را تو وپدرت کاشتید من امیدوارم خداوند به دست شرورترین مخلوقاتش شهادت را نصیب من کند».


1) 71. تاریخ طبری، ج 4، صص 2ـ281 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 210 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 34 و مروج الذهب، ج 3، صص 9ـ68.

گفت: آرزوی چیزی داشتی که خدا نخواست بدان برسی و آن را به کسی که شایسته بود داد.

فرمود: اگر ما شایسته خلافت نباشیم چه کسی شایسته است.

گفت: امیرالمؤمنین یزید شایسته خلافت است.

فرمود: ما به حکمیت خدا بین خود و شما راضی هستیم.

گفت: تو گمان می کنی در خلافت حقی داری.

فرمود: گمان نمی کنم، به خدا قسم یقین دارم.

گـفـت: ای پسر عقیل مردم هیچ اختلافی نداشتند، تو آمدی تفرقه افکندی و مردم را به جان هم انداختی.

فـرمـود: مـن بـرای ایـن کـار نـیـامدم، ولی شما کژیها و زشتی ها را علنی کرده اید، معروف را به خاک سپرده اید، در میان مردم مثل قیصر و کسری رفتار می کنید، ما آمدیم تا همچون رسول خدا آنها را به معروف راهنمایی کنیم و از منکر باز داریم و به حکم کتاب و سنت بخوانیم و برای این کار شایسته ایم.

گفت: ای فاسق ترا چه به این کار؟

آیا وقتی که تو در مدینه شراب می خوردی ما به کتاب و سنت عمل نمی کردیم.

فرمود: من شراب می خوردم؟

خدا می داند که دروغ می گویی ما هرگز لب به ناپاک نزده ایم و از پـلـیـدی بـه دور بـوده ایم شراب خوردن برازنده کسی است که چون سگ زبان به خون مسلمین مـی زنـد، کـسـانـی رامی کشد که خدا کشتن آنها را حرام کرده، از روی خشم و عداوت و سؤظن خونریزی می کند، آنگاه به لهو لعب می پردازد چنان که گویی هیچ نکرده است.

گفت: خدا مرا بکشد اگر ترا به طرز بی سابقه ای نکشم.

فـرمـود: مـنـاسب تو همین است که در اسلام بدعت بگذاری و کشتن به طرز زشت، مثله کردن، ناپاکی وپست فطرتی را به خود اختصاص دهی.

چـون سـخـن بـه ایـن جا رسید ابن زیاد به عقیل، حضرت علی (علیه السلام) و امام حسین علیه السلام دشنام داد و مسلم دیگر با او سخن نگفت (1).

شهادت مسلم

ابـن زیـاد در گـفـتـگو با مسلم شکست خورد، منطق روشن و محکم مسلم او را به زانو درآورد، جـزفحاشی چاره ای نداشت، زبان به دشنام گشود مسلم که هر چه را لازم بود بیان کرده بود، از لوث مکالمه با او دامن برکشید و سکوت کرد.

ابـن زیاد به نهایت راه رسیده بود، سخنی برای گفتن نداشت و در مقابل دشمنانش نیز با نگاه پر ازتـحقیر و سکوت معنی دار مسلم مواجه شده بود فریاد زد: این کسی که از مسلم ضربت خورده کـجـاسـت بکیر ابن حمران پیش آمد ابن زیاد گفت تو باید گردن او را بزنی او را بالای قصر ببر، گـردنـش را بـزن وبـدنـش را پایین بیانداز مسلم را بالای قصر بردند، ولی او بی اعتنا به آنچه در اطرافش می گذشت تکبیرمی گفت استغفار می کرد و بر پیامبر درود می فرستاد مسلم در آخرین لحظات گفت: خدایا بین ما و این مردم تو قضاوت کن، اینها ما را فریب دادند به ما دروغ گفتند و تنهایمان گذاشتند.

او را بـه مـحل مخصوص بردند، گردنش را زدند و سرش را از قصر پایین افکندند و پیکرش را نیز به زمین پرت کردند.


1) 72. تـاریـخ طبری، ج 4، صص 3ـ272 و مقتل خوارزمی، ج 1، صص 3ـ212 و کامل ابن اثیر، ج 4، صص 5ـ34.

قـاتـل بـه درون قـصـر بازگشت ابن زیاد پرسید چه شنیدی؟

هر چه شنیده بود گفت، ابن زیاد پرسیددیگر چه شد، گفت: من به او گفتم خدا را سپاس که انتقامم را از تو گرفت و ضربه ای به او زدم کـه کـاری نـشد مسلم گفت: ای برده! فکر نمی کنی این خراشی که بر من وارد کردی به تمام خون تو می ارزد؟

و من ضربه آخر را به او زدم ابن زیاد با تعجب گفت: تا دم مرگ هم مباهات!.

آری شهید راه خدا سربلند است، حتی اگر در دست دشمن اسیر شود (1).

خروج امام حسین از مکه

امـام حـسـین (علیه السلام) روز سـوم شـعـبـان سـال 60 هجری وارد مکه شد روز پانزدهم رمضان همان سال مسلم بن عقیل را به سمت کوفه اعزام کرد و خود همچنان در مکه ماند تا نامه مسلم از کوفه به دست اورسید او نوشته بود هجده هزار نفر با او بیعت کرده و مردم، امام حسین را پیشوای خود مـی دانند و هیچ تمایلی به بنی امیه ندارند به همین جهت امام روز هشتم ذیحجه (روز ترویه) که حـجـاج به سوی عرفات می روند، حج خویش را به عمره مفرده بدل کرد و از مکه به سمت عرفات حرکت کرد.

حضرت به دو دلیل این روز خاص را برای حرکت انتخاب کرد:.

اول این که اگر حضرت پس از پایان مراسم حج مکه را ترک می کرد، حرکت آن حضرت هیچ، موج وبـازتـابـی نداشت، چرا که ترک مکه پس از مراسم حج یک حرکت عادی و معمولی است، ولی در روزی که مراسم حج شروع می شود و در شرایط عادی خروج از حرم و ترک مراسم حج حرام است، چنان غیرعادی و سؤال برانگیز است که همه مسلمانان را به اندیشه وا می دارد.


1) 73. تاریخ طبری، ج 4، صص 4ـ283 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 35 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 213.

دوم ایـن کـه یـزیـد تـعـدادی از مـزدوران بنی امیه را به مکه فرستاده بود تا به عنوان حاجی در مـراسـم شـرکـت کـرده و مترصد باشند که در یکی از مواضع ازدحام جمعیت مثل طواف و رمی جـمـرات حـضرت را ترور کنند و اگر چنین اتفاقی می افتاد اولا حرمت حرم شکسته می شد، ثانیا شـهـادت حضرت هیچ تاثیری در تغییر وضع جامعه نداشت، به همین جهت امام حسین علیه السلام تلاش می کرد خود را از حرم دورنموده حرمت حرم را حفظ کند و خود بارها به این نکته تصریح فرموده است (1).

گفتگوی امام حسین با ابن زبیر

در ایـامـی کـه حـضـرت در تـدارک مـقـدمـات سـفـر بـود، افراد زیادی با انگیزه های مختلف با حـضرتش سخن گفتند و او را از پذیرش دعوت کوفیان برحذر داشتند و حضرت به هر یک از آنها متناسب با انگیزه و مرامش پاسخ می گفت و بدینوسیله از عزم راسخ خود پرده می داشت.

در مـیـان کـسـانی که در این باره با امام صحبت کردند عبداللّه بن زبیر وضعیت خاصی داشت او ازحـضـور امـام حـسـین (علیه السلام) در مکه به شدت نگران بود زیرا با وجود آن حضرت کسی به او اعتنا نـمـی کـرد بـه همین جهت با گوشه و کنایه حضرت را به ترک مکه تشویق می کرد در یکی از این برخوردها پس از این که امام را به سفر به کوفه تشویق کرد برای این که متهم نشود گفت: اما اگر بخواهی در اینجا بمانی و اداره اموررا به عهده بگیری، ما هم یاریت می کنیم و با تو بیعت می کنیم و خیرخواه تو خواهیم بود حضرت فرمود: پدرم به من گفته است مکه را قوچی است که با خونش حرمت حرم شکسته می شود و من نمی خواهم آن قوچ باشم (2).


1) 74. الاخبار الطوال، ص 243 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 220 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 38 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 216 و 219 وتاریخ طبری، ج 4، ص 289.

2) 75. عبداللّه بن زبیر بعدها در مکه کشته شد منظور علی (علیه السلام) از قوچ در این پیشگویی، خود عبداللّه بوده است.

عـبـداللّه گـفـت: اگـر مـی خواهی اداره امور را به من بسپار، در این صورت هم هر امری داشته باشی اطاعت می شود.

حضرت فرمود: این را هم نمی خواهم.

بـعـد از آن مـدتـی مـخـفیانه با هم سخن گفتند آنگاه حضرت رو به اصحاب کرده فرمود: او به من می گوید در مسجد الحرام بمان، من مردم را به گردت جمع می کنم به خدا من اگر در یک وجبی مسجدکشته شوم، بیشتر دوست دارم تا در درون آن کشته شوم و اگر در دو وجبی مسجد کـشـتـه شـوم بیشتردوست دارم تا در یک وجبی آن به خدا قسم اگر خود را در سوراخ جانوران مخفی کنم مرا بیرون می کشند و مرا می کشند به خدا اینان بر من ستم می کنند، همچنان که بنی اسرائیل در روز شنبه تعدی کردند (1).

امام حسین کاروان یزید را مصادره می کند

امـام حـسـین (علیه السلام) از مکه خارج شد به «تنعیم» رسید و در آنجا با کاروانی از یمن مواجه شد این کـاروان را کـه حـامـل پـارچه و زعفران بود «بحیر بن ریسان» کارگزار یزید در یمن برای یزید فرستاده بود حضرت دستور داد بار کاروان را مصادره کنند آنگاه به شترداران فرمود هر کس میل دارد تـا عـراق بـا مـا بیاید تمام کرایه اش را می دهیم و هرکس می خواهد از همین جا جدا شود، به همین مقدار کرایه دریافت می کند.

گـروهـی کـرایـه یمن تا مکه را گرفتند و از همانجا جدا شدند و گروهی هم تا عراق در خدمت آن حضرت بودند و حضرت علاوه بر کرایه، به هر کدام یک دست لباس بخشید (2).


1) 76. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 38 و تاریخ طبری، ج 4، ص 289.

2) 77. تاریخ طبری، ج 4، صص 90ـ289 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 40 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 290 و الاخبار الطوال، ص 245.

امـام حـسـین (علیه السلام) برای مخالفت با حکومت اموی قیام کرده بود و تمام هم او در این قیام این بود کـه مـاهـیت حکومت اموی را برای مردم روشن سازد برای آن حضرت شهادت و پیروزی ظاهری یـکسان بود او پیروزی خود را در این می دید که مردم را به حقیقت حال آگاه کند تا مردم حساب اسلام را ازبنی امیه جدا کنند.

با توجه به این مقدمه، حضرت به سه دلیل کاروان مزبور را مصادره کرد:.

1ـ امـام جـانـشـیـن بـر حـق پیامبر خداست و بیت المال حقیقتا در اختیار اوست امام مجاز است بـرای مـصـلـحـت دیـن و مسلمین در اموال عمومی تصرف کند محموله این کاروان نیز از اموال عـمـومـی مـسـلـمـانان بود و یزید غاصبی که به هر صورت باید او را از تصرف در اموال مسلمین بازداشت.

2ـ در صـورتـی کـه مـردم کـوفـه به وعده خود وفا می کردند، امام به پشتوانه مالی نیاز داشت تا بـتـوانـدسـپاهی تجهیز کند و با بنی امیه مبارزه نماید و این محموله می توانست در این راه مورد استفاده قرار گیرد.

3ـ شـخـصـیت امام به گونه ای در جامعه اسلامی مطرح بود که تمام حرکات و مواضع او معیار و مـیـزان بود، به طوری که مردم از موضع گیری او حق و باطل را باز می شناختند اباعبداللّه فرزند پـیـامـبـر وصـالـح ترین و با تقواترین فرد در بین مسلمانان بود، هنگامی که مردم می شنیدند آن حضرت اموال یزید رامصادره کرده است، به ناحق بودن او آگاه می گشتند.

عبدالله بن جعفر به دنبال کاروان حسین

امام حـسـین (علیه السلام) به سمت عراق حرکت کرد پسر عمویش عبداللّه بن جعفر که همسر گرانقدرش زینت کبری، دختر علی (علیه السلام)، در کاروان امام بود، از روی علاقه و ارادتی که به امام داشت پسرانش عون و محمدرا با نامه ای به دنبال حضرت روانه کرد.

او در آن نـوشـته بود: تو را به خدا وقتی نامه مرا خواندی برگرد می ترسم در این راه کشته شوی وخاندانت گرفتار شوند اگر تو کشته شوی نور خدا در زمین خاموش می شود، تو نشانه راه جویان و امیدمؤمنانی در رفتن شتاب مکن، من خودم را به تو می رسانم.

آنـگـاه خـود بـه سـراغ عمر بن سعید فرماندار مکه رفت و از او خواست برای امام حسین علیه السلام امان نامه ای بنویسد عمرو نیز امان نامه ای نوشت و به حضرت وعده نیکی داد و آنرا به برادرش یحیی بن سـعیدسپرد تا با عبداللّه به جعفر به امام حسین علیه السلام برسانند آنها خود را به حضرت رساندند و برای بـازگـرداندن او بسیار تلاش کردند آن حضرت که از نابکاری و نامردمی دست نشاندگان یزید با خـبر بود، خطاب به ایشان فرمود: رسول خدا در خواب به من دستوری داده است که من درصدد اجـرای آن هـستم گفتند:مگر چه خوابی دیده ای؟

فرمود: این خواب را به کسی نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات کنم.

عبداللّه بن جعفر ناامید شد و به مکه بازگشت، ولی به پسرانش دستور داد همراه حضرت باشند و دررکاب او بجنگند (1).

راه کوفه بسته می شود

عـبـیـداللّه پـس از آنکه مسلم و هانی را به شهادت رساند، سرهای مبارکشان را برای یزید فرستاد درمیان بنی هاشم مسلم اولین کسی است که سرش را شهر به شهر بردند یزید پس از تقدیر از ابن زیـاد بـه اونـوشـت: با خبر شده ام حسین بن علی به سوی کوفه می آید، در راه او پاسگاه ها بساز و دیـده بان بگمار، اگربه کسی شک کردی او را دستگیر کن و اگر به گمان بد بردی او را بکش و اخبار هر روز را برای من بنویس (2).


1) 78. کامل ابن اثیر، ج 4، صص 1ـ40 و تاریخ طبری، ج 4، صص 2ـ291 و مقتل خوارزمی، ج 1 صص 8ـ217.

2) 79. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 215 تاریخ طبری، ج 4، ص 285.

ابـن زیـاد حـصـین بن نمیر تمیمی، شرطه خود را مامور کرد تا با لشکری قادسیه را تحت کنترل بگیرد وهرگونه ترددی را تحت نظر داشته باشد (1).

قیس به مسهر صیداوی

امـام حـسـین (علیه السلام) بـه مـنـزلـگاه حاجر رسید اکنون چند روز از شهادت مسلم می گذشت، ولی حـضـرت هنوز با خبر نشده بود از آنجا نامه ای برای اهل کوفه نوشت و آنها را از حرکت خود با خبر ساخت نامه رابه قیس به مسهر صیداوی سپرد تا به مردم کوفه برساند.

قیس با نامه راه کوفه را در پیش گرفت، ولی در قادسیه به دست ماموران عبیداللّه دستگیر شد او نامه را پاره کرد ماموران او به نزد ابن زیاد بردند.

وقتی مقابل ابن زیاد قرار گرفت ابن زیاد پرسید: کیستی؟.

ـ یکی از شیعیان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام).

ـ چرا نامه را پاره کردی؟.

ـ می خواستم تو از مضمون آن با خبر نشوی.

ـ نامه از که بود؟

آنرا برای که می بردی؟.

ـ از حسین علیه السلام به گروهی از اهل کوفه که نامشان را نمی دانم.

ابن زیاد با خشم گفت: به خدا رهایت نمی کنم تا نام آنها را بگویی، یا بر منبر رفته حسین بن علی و پدرو برادرش را دشنام دهی وگرنه قطعه قطعه ات خواهم ساخت.

گفت: نام آن اشخاص را نمی دانم، اما حاضرم دشنام دهم و لعنت کنم.

عـبـیـداللّه دسـتـور داد او را بـه مسجد جامع بردند، مردم در مسجد جمع شدند و قیس به منبر رفت سپاس خدا را به جا آورد و او را ستایش کرد بر پیامبر و اهل بیتش درود فرستاد و برای علی و حـسـن وحسین علیه السلام بسیار طلب رحمت کرد و بر عبیداللّه بن زیاد و پدرش و یزید و سرکشان بنی امیه لعنت فرستاد آنگاه با صدای بلند فریاد زد: ای مردم کوفه! حسین بن علی فرزند فاطمه و نوه رسـول اللّه بهترین آفریدگان خدا در راه کوفه است من فرستاده او هستم که در منزگاه حاجر از او جدا شده و به سوی شماآمدم همت بلند دارید و با یاری خدا به یاری او برخیزید.


1) 80. کامل ابن الاثیر، ج 4، ص 41 الاخبار الطوال، ص 243.

ابـن زیـاد دسـتـور داد او را از مـنـبـر پـایـین کشیده و به قصر بردند و از بام قصر به زیر افکندند اعضای بدنش خرد شد و از دنیا رفت.

هـنگامی که خبر شهادتش به اباعبداللّه رسید، اشک از دیدگاه حضرت جاری شد و گفت: بارالها برای ما و شیعیانمان در نزد خود جایگاه نیکی قرار ده و ما در سایه رحمتت با هم جمع کن (1).

زهیر بن قین هدایت می شود

زهیر به قین لجلی که از نظر عقیده عثمانی بود و به اهل بیت رسول خدا چندان اعتقادی نداشت، درذیـحجه سال 60 به حج رفته بود در همان روزهایی که امام حسین علیه السلام به طرف کوفه می رفت، زهـیـرمـراسـم حـج را به پاپان برده و در حال بازگشت به وطن بود کاروان امام به دلیل فزونی هـمـراهـان وتـوقف های زیاد، حرکت کندتری داشت و زهیر به آن که خود بخواهد به کاروان امام رسـیـد و بـا او هـم سفرشد یکی از همراهان زهیر روایت می کند که وقتی از مکه بیرون آمدیم، از همان راهی می رفتیم که امام حسین علیه السلام می رفت، ولی هرگز نمی خواستیم با او روبرو شویم وقتی کاروان امام حسین علیه السلام حرکت می کرد زهیر می ایستاد و هنگامی که امام توقف می کرد زهیر به راه می افتاد و از کنار او می گذشت دریکی از منازل ناچار شدیم با امام در یک جا توقف کنیم امام در یک طرف چادر زد و ما در طرفی دیگر.


1) 81. کـامـل ابـن اثـیر، ج 4، ص 41 و تاریخ طبری، ج 4، ص 297 و الاخبار الطوال، ص 6 ـ 245 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 6 ـ 234.

مشغول خوردن ناهار بودیم که دیدیم فرستاده امام به طرف ما می آید منتظر شدیم تا رسید سلام کردو داخل شد و او به زهیر گفت: اباعبداللّه می خواهد ترا ببیند ما چنان از این خبر ناراحت شدیم که هرکس هر چه در دست داشت به زمین انداخت همه مبهوت و بی حرکت نشستیم دلهم همسر زهیر گفت:سبحان اللّه! پسر رسول خدا به دنبال تو فرستاده است و تو به نزد او نمی روی؟

برخیز و بـه سـوی او بـروسـخـنـانـش را گوش کن و باز گرد زهیر با ناراحتی رفت، طولی نکشید که برگشت در حالی که صورتش ازخوشحالی برق می زد دستور داد چادر و بار و بنه اش را به نزدیک خـیـمـه گـاه امـام حـسـیـن منتقل کنند،آنگاه به زنش گفت: تو را طلاق دادم تا به خویشانت بپیوندی، من دوست ندارم به خاطر من دچارگرفتاری شوی.

آنگاه به امام حسین پیوست و همراه آن حضرت بود تا شهید شد.

ملاقات با فرزدق

امـام حـسـین (علیه السلام) بـه مـنـزلگاه صفاح رسید فرزدق شاعر معروف عرب که از عراق به سوی مکه مـی آمـددر مـقابل امام ایستاد و عرض کرد: امیدوارم آنچه می خواهی خدایت عطا کند و به آنچه آرزو داری دسـت یـابی حضرت فرمود: مردم عراق را چگونه دیدی؟

عرض کرد: از شخص آگاهی سـؤال کـردی، قلوب مردم با توست ولی شمشیرهایشان به نفع بنی امیه کار می کند و مقدرات از آسمان نازل می شود و خداآنچه بخواهد می کند.

فـرمود: راست گفتی کارها در دست خداست و خدا آنچه بخواهد انجام می دهد پروردگار ما هر روزدر کاری است، اگر آنچنان که ما می خواهیم مقدر باشد خدا را بر این نعمت شکر می گذاریم و درشکرگذاری نیز از او یاری می جوییم و اگر جز این شود کسی که نیتش حق و باطنش تقوی است از راه راست بیرون نرفته است.

در راه مـکه تا کربلا امام با افراد زیادی ملاقات کرد که غالبا همین گونه سخنان را ابراز داشته اند چـنان که دیدیم در مکه نیز افراد زیادی حضرت را از این سفر بر حذر داشته، نسبت به عاقبت این سفرخوشبین نبوده اند، ولی امام حسین علیه السلام علی رغم همه این اظهار نظرها همچنان مصمم به راه خـود ادامـه داد تـا به کربلا رسید اینها نشان می دهد که حضرت با برنامه ای دقیق و مدون حرکت مـی کـرد و آنـچـه بـرای او و خاندانش پیش آمد هرگز پیشامد و یک حادثه اتفاقی نبود و حضرت ناخواسته با آن حوادث درگیر نشد.

خبر شهادت مسلم به امام می رسد

امام حسین علیه السلام به منزل زرود رسید دید مردی از سوی کوفه می آید حضرت ایستاد تا درباره کوفه ازاو سؤال کند مرد کوفی تا چشمش به امام افتاد راهش را کج کرد حضرت نیز از او صرف نظر کرد و بـه راه خـود ادامـه داد دو نـفر از قبیله بنی اسد که برای اطلاع از سرنوشت امام با عجله از مکه بـیـرون آمده و دراین منزل به امام رسیده بودند، از دور این صحنه را دیدند مرد کوفی را تعقیب کـردنـد تـا بـه او رسـیـدنـدخـود را بـه او معرفی کردند و نسب او را جویا شدند معلوم شد او هم «اسدی» است از وضع کوفه پرسیدند، گفت: من در حالی از کوفه خارج شدم که مسلم و هانی را کشته بودند و بدنشان را در بازار برروی زمین می کشیدند.

آن دو بازگشتند و به دنبال امام حرکت کردند شامگاهان حضرت در منزل «نعلبیه» توقف کرد آنهاخدمت امام رفتند و سلام کردند حضرت جواب داد.

گـفـتـنـد: خـدای رحمتت کند، خبری داریم اگر می خواهی علنی وگرنه در خفا باز گوییم، حضرت نگاهی به اصحابش انداخت و فرمود: من از اینها چیزی مخفی ندارم.

ـ سواری را که از کوفه می آمد به خاطر دارید.

ـ آری می خواستم از او چیزی بپرسم.

ـ مـا خـبـر او را گـرفـتیم و شما را از پرسیدن بی نیاز کردیم، او از قبیله ما و مردی عاقل، دانا و راسـتـگـوسـت او بـه مـا گـفـت: وقتی از کوفه بیرون آمدم که مسلم و هانی کشته شده بودند و بدنهایشان را در بازار بر روی زمین می کشیدند.

ـ انا للّه و انا الیه راجعون، رحمت خدا بر آنها باد.

ـ شـمـا را به خدا به خود و اهل بیت خود رحم کنید و از همین جا باز گردید شما در کوفه یاور و پیروی ندارید حتی می ترسیم که آنها علیه شما باشند.

حضرت نگاهی به فرزندان عقیل انداخت و فرمود: چه می گویید، مسلم کشته شده است.

گفتند: نه به خدا بر نمی گردیم تا انتقام او را بگیریم یا کشته شویم.

امام رو به ما کرد و فرمود: بعد از اینها زندگی لطفی ندارد.

و ما دانستیم که امام تصمیم خود را گرفته است گفتیم: خدا عاقبت کارت را به خیر کند.

ـ خدای رحمتتان کند (1).

شهادت عبدالله بن یقطر

عـبداللّه بن یقطر طبق بعضی گفته ها، برادر رضاعی امام حسین علیه السلام و به گفته دیگر، هم سن و سال وهم بازی امام حسین علیه السلام بوده و مادر او مربی آن حضرت بوده است.


1) 82. مقتل خوارزمی، ج 1، صص 9 ـ 228 و تاریخ طبری، ج 4، ص 229.

حـضـرت از بـیـن راه عـبداللّه را به کوفه فرستاد تا به مسلم ملحق شود، ولی در قادسیه به دست حصین بن نهیر دستگیر شد او را به نزد ابن زیاد بردند ابن زیاد به او گفت: «به منبر برو و حسین و پـدرش رادشنام بده آنگاه بیا تا درباره ات تصمیم بگیرم» عبداللّه به منبر رفت و عبیداللّه، یزید و پـدرانشان رادشنام داد و مردم را به یاری امام حسین علیه السلام فرا خواند عبیداللّه دستور داد او را از بام قـصـر به زیر افکندنداستخوانهایش خرد شد، هنوز نیمه جانی داشت که شخصی به نام عبدالملک بن عمیر پیش رفت وسرش را برید.

امـام حـسـین (علیه السلام) در مـنزل ربابه بود که خبر شهادت عبداللّه بن یقطر به او رسید قبل از این در منزل «زرود» خبر شهادت مسلم و هانی را دریافت کرده بود و در اینجا بود که حضرت نوشته ای را داد تا برای اصحابش بخوانند بخشی از آن نوشته به این شرح است:.

بسم اللّه الرحمن الرحیم.

«خـبـر دلـخراشی به من رسیده است، خبر شهادت مسلم بن عقیل، هانی بن عروه و عبداللّه بن یقطر شیعیان ما دست از یاری ما کشیده اند و ما را تنها گذاشته اند هرکس بخواهد باز گردد هیچ ایرادی بر او نیست.

مردم به تدریج از اطراف امام پراکنده شدند و تقریبا همان گروهی که از مدینه آمده بودند، گرد آن حضرت باقی ماندند.

حـضـرت مـی دانـسـت کـه در بـین راه افراد زیادی به طمع رسیدن به دنیا به او ملحق شده اند ونمی خواست این گونه افراد در کاروان او باشند، چون می دانست به راهی می رود که فقط مردان فداکار واز جان گذشته می توانند با او همراه باشند (1).


1) 83. تاریخ طبری، ج 4، ص 300 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 228 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 43.

با کمتر از جان نمی توان با حسین همراهی کرد

امـام حـسـین (علیه السلام) کـه تـنـهـا به منظور امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت حرکت کرده بـودمـی دانـسـت کـه کار جهان اسلام جز با خون و شهادت اصلاح نمی شود، به همین جهت تنها کـسـانـی را درجمع یاران خود می پذیرفت که آمادگی جان نثاری در راه این هدف والا را داشته باشند.

کـاروان امـام حـسـین (علیه السلام) به قصر «بنی مقاتل» رسید در آنجا خیمه ای بر پا بود حضرت پرسید: ایـن خـیمه از آن کیست گفتند: این خیمه «عبیداللّه بن حر جعفی» است حضرت یکی از یاران خود به نام «حجاج بن مشروق جعفی» را فرستاد تا او را به یاری خود دعوت کند.

عـبـیداللّه از قاصد امام پرسید: چه خبر داری؟

گفت: با خیر آمده ام، اگر بپذیری خداوند کرامت بـزرگـی بـه تـو عـنایت کرده است حسین بن علی (علیه السلام) تو را به یاری خود می خواند اگر در راه او کشته شوی شهید واگر زنده بمانی پاداش می گیری.

گـفـت بـه خـدا مـن از کـوفـه گریخته ام که به مسئله او گرفتار نشوم، چون دیدم او در کوفه یاوری ندارد.

حـجـاج بـرگـشـت و سـخـنـان او را برای امام نقل کرد امام خود برخاست، به نزد او رفت و از او طلب یاری کرد.

او در جـواب گـفـت: اگـر تو یاورانی داشتی که در رکابت بجنگند، من از سر سخت ترین ایشان بـودم، ولی خودم دیدم که شیعیان تو در کوفه از ترس شمشیر بنی امیه در خانه ها را به روی خود بـسـتـه انـد ترا به خدااز من چیز دیگری بخواه تا اطاعت کنم من اسبی دارم که با آن هر چیزی را تـعـقـیـب کـرده ام بـدسـت آورده ام و از هر چیزی که گریخته ام نجات یافته ام، این اسب را به تو می دهم.

حـضـرت فـرمـود: مـن از تـو یـاری خواستم، حال که جانت را از ما دریغ می کنی نیازی به مالت نیست (1).

درس جوانمردی

کـاروان امـام حـسـین (علیه السلام) هـمـچـنـان در حـرکت بود تا منزل «شراف» رسید هنگام سحر به جوانان همراهش دستور داد تا می توانند آب بردارند و با آب فراوان از آنجا کوچ کردند تا نیمروز راه پیمودند درحال حرکت بودند که یکی از اصحاب حضرت تکبیر گفت.

امـام فـرمـود: آری خـدا بزرگتر است، برای چه تکبیر گفتی؟

گفت نخلستان دیدم گروهی از اصـحـاب گـفـتند: ما هرگز در این منطقه نخلستان ندیده ایم فرمود، پس به نظر شما چیست؟

گـفـتند به نظر ما نوک نیزه ها و گوش اسبان است فرمود: آری همین است آیا جایی هست که به آن پناه ببریم و پشت به آن، بااین سپاه مواجه شویم.

گـفـتند: آری کوه «ذوحسم» در طرف چپ ماست، اگر زودتر به آن برسیم همان چیزی است که شمامی خواهید.

حـضـرت بـه سـمـت چپ متمایل شد، طولی نکشید که گردن اسب ها نیز نمایان شد چنانکه به خـوبـی دیده می شدند آنها هم وقتی دیدند امام به سمت چپ رفت به همان متمایل شدند کاروان امـام زودتر به «ذو حسم» رسید حضرت فرمود تا چادرها بر پا شد و لشکر از راه رسید، هزار سوار بـه فـرمـانـدهـی حر بن یزید تمیمی نزدیک ظهر بود که با امام مواجه شدند امام و اصحابش همه عمامه بر سر نهاده و شمشیربسته بودند.

امـام فـرمـود: تـا جـوانان، لشکر حر را سیراب کنند و اسبان آنها را نیز کمی آب دهند گروهی از جـوانـان به سپاه آب می دادند و گروهی دیگر ظرفهای بزرگ را از آب پر می کردند و جلو اسب ها می گذاشتند وقتی هر اسب چند جرعه می نوشید آب را بر می داشتند و جلو دیگری می گذاشتند و به این ترتیب همه اسب ها و سواران را آب دادند.


1) 84. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 7ـ236.

«علی بن طعان محاربی» می گوید: من در لشکر حر آخرین نفری بودم که به آنجا رسیدم، وقتی امام تشنگی من و اسبم را دید فرمود: راویه را بخوابان.

لـفـظ راویـه در زبـان عـراقـی بـه مـعنی مشک بود و لذا من منظور حضرت را نفهمیدم (1)حضرت فرمود: برادرزاده! شتر را بخوابان، من شتر را خواباندم.

فرمود: بنوش!.

هـر چـه خـواسـتم بنوشم آب از مشک ریخت فرمود: مشک را برگردان! من نفهمیدم باید چکار کـنـم حـضرت پیش آمد، با دست خود لبه مشک را برگرداند تا من آب نوشیدم و اسبم را هم آب دادم (2).

حرکت به سوی کربلا

حـر مـامـور بـود امـام حسین علیه السلام را تحت الحفظ به کوفه برده به عبیداللّه تحویل دهد، ولی خود سـعـی مـی کـرد نـسبت به حضرت بی احترامی نکند مثلا وقتی حضرت از او پرسید: می خواهی با اصـحاب خودجداگانه نماز بخوانی یا در نماز ما شرکت می کنی، عرض کرد: در نماز شما شرکت می کنیم (3)در جای دیگر هنگامی که امام از او ناراحت شد و فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، گفت: اگر کس دیگری این جمله را می گفت حتما نام مادرش را می بردم، ولی از مادر تو فاطمه جز با نیکی و احترام نمی توانم یادکنم (4)چنان که گفتیم حر مامور به جنگ نبود، به همین جـهـت وقـتـی دریافت که امام تن به ذلت نخواهد داد و همراه او به کوفه نخواهد رفت و خود نیز اجـازه نـداشـت او را رهـا کند، تا چنانکه حضرت خواست به مدینه برگردد، از حضرت خواست به راهی رود که نه به کوفه برسد نه به مدینه ختم شود، تااو بتواند از ابن زیاد کسب تکلیف کند.


1) 85. راویه در لغت حجاز به معنی شتر آبکش است.

2) 86. تاریخ طبری، ج 4، ص 302 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 46 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 230.

3) 87. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 231.

4) 88. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 232 و تاریخ طبری، ج 4، ص 304.

امـام تـقاضای حر را پذیرفت و به سمت چپ حرکت کرد و این همان راهی بود که با چند منزل به کربلامی رسید (1).

بر سلطان ظالم بشورید

امام حسین علیه السلام در منزل بیضه خطبه ای خواند که اصحاب حر نیز می شنیدند.

فرمود:.

ای مردم! رسول خدا فرمود: هر کس سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال می شمرد، عهد خـدا رامـی شـکند و مخالف سنت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رفتار می کند و با بندگان خدا ظالمانه معامله مـی کـنـد، ولـی با زبان یا عمل بر او نشورد، خداوند او را با آن ظالم محشور خواهد کرد بدانید که طایفه یزیدیان اطاعت خدا را رها کرده و به اطاعت شیطان گردن نهاده اند فساد را آشکار، حدود را تـعـطـیـل و اموال عمومی را به نفع خود تصاحب کرده اندحرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده اند و من برای شوریدن بر آنها سزاوار ترینم (2).

مرگ سعادت و خوشبختی است

امام حسین علیه السلام برای اصحاب خود خطبه ای خواند و فرمود:.

خود می بینید چه مصیبتی بر ما نازل شده، دنیا دگرگون و ناخوشایند شده، نیکی ها و فضیلت ها روی گـردان شـده و چون شتری سبکبار از میان ما رخت بربسته است از زندگی دنیا جز اندکی همانند ته مانده ظرف آب باقی نمانده، زندگی، سخت ننگین و چون چراگاهی سنگلاخ بی ارزش شـده آیـا نـمی بینید کسی به حق عمل نمی کند و ازباطل روی گردان نیست در چنین شرایطی مؤمن باید از این زندگی دل کند، مشتاق زیارت پروردگارش باشد که من در این محیط ننگین، مرگ را خبر سعادت و خوشبختی و زندگی با ستمکاران را جز رنج و دل آزردگی نمی بینیم.


1) 89. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 233 و تاریخ طبری، ج 4، ص 304.

2) 90. تاریخ طبری، ج 4، ص 304 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 48.

هـنـگـامـی کـه سـخـنـان امـام به اینجا رسید، زهیر بن قین به پا خاست به نمایندگی از طرف اصـحـاب عـرض کـرد: ای زاده رسـول خدا(ص)! سخنانت را شنیدیم، اگر دنیا ابدی می بود و ما جاودانه در آن می ماندیم باز هم جنگ در رکاب تو را بر آن ترجیح می دادیم (1).

هاتف مرگ

کاروان امام حسین علیه السلام به سوی کربلا در حرکت بود بی آن که به ظاهر کسی از مقصد نهایی آگاه بـاشـدحـضرت هم چنان که بر اسب سوار بود به خواب سبکی رفت وقتی به خود آمد چند بار این کلمات را برزبان جاری ساخت: «انا للّه و انا الیه راجعون و الحمد للّه رب العالمین».

پسرش علی بن حسین پرسید: پدر جان این جملات را برای چه فرمودی؟.

فـرمـود: چـنـد لـحـظه خواب مرا در ربود، سواری در مقابلم ظاهر شد که می گفت این گروه می روند ومرگ به سوی آنها می آید، فهمیدم او خبر از مرگ ما می دهد.

گفت: پدر جان خداوند هیچ بدی برایت پیش نیاورد، آیا ما بر حق نیستیم.

فرمود: چرا قسم به کسی که همه بندگان به سوی او باز می گردند، ما بر حقیم.

عرض کرد: بنابراین از مرگ باکی نیست.

فرمود: پسرم! خداوند بهترین پاداشها را نصیب تو گرداند (2).

ستم چهره می نماید

کـاروان امـام حسین علیه السلام به نینوا رسید (قریه ای در نزدیکی کربلا)، حر نیز همچنان با امام حرکت می کرداینجا بود که نامه عبیداللّه بن زیاد به دست حر رسید او نوشته بود: بر حسین سخت بگیر و او را دربیابانی بدون پناهگاه و بی آب و علف متوقف کن.


1) 91. تاریخ طبری، ج 4، ص 305.

2) 92. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 51 و تاریخ طبری، ج 4، ص 308.

حر در اجرای دستور ابن زیاد مانع حرکت امام شد و او را وادار کرد در آنجا باز ایستد.

امام فرمود: آیا تو نبودی که گفتی ما از این راه بیاییم.

ـ آری! ولـی عـبیداللّه مرا به سخت گیری مامور کرده و جاسوسی فرستاده که بر کار من نظارت کند.

ـ بگذار ما در یکی از این روستاها منزل کنیم.

ـ نمی دانم این مرد جاسوس من است.

ـ زهـیـر بـن قـیـن پـیـش آمـد عـرض کـرد: یابن رسول اللّه! بعد از این کار سخت تر خواهد شد، اکـنـون جنگیدن با اینان آسان تر از جنگ با کسانی است که از این پس خواهند آمد، به جان خودم بعد از این لشکری می آید که ما نمی توانیم در مقابلش مقاومت کنیم.

فرمود: من جنگ را آغاز نمی کنم.

گـفـت: پس از اینجا حرکت کنیم و در کربلا فرود آییم، کربلا در ساحل فرات است، در آنجا اگر قصدجنگ داشتند به یاری خدا با ایشان می جنگیم با شنیدن نام کربلا اشک از چشمان امام جاری شد وگفت: بار خدایا از کرب و بلا به تو پناه می برم (1).

ورود به کربلا

امام حسین علیه السلام در روز دوم محرم سال 61 هجری وارد کربلا شد.

هنگامی که به او گفتند اینجا کربلاست، دست به دعا گشود و عرض کرد: بار الها از کرب (اندوه) و بلابه تو پناه می بریم آنگاه رو به اصحاب کرده فرمود:.


1) 93. کامل ابن اثیر، ج 4، صص 2ـ51 و تاریخ طبری، ج 4، صص 9ـ308 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 234.

مـردم بـنـدگـان دنـیـایـند و دین چیزی است که بر روی زبان دارند، تا زمانی که موجب رونق دنیایشان باشد آن را نگه می دارند، چون نوبت به آزمایش رسد دینداران بسیار اندکند.

ایـنـجـا محل اندوه و بلاست، همین جا توقف کنید اینجا محل اقامت و بارانداز ماست، جایی است کـه خـون مـا می ریزد، اینجا قتلگاه ماست همه پیاده شدند و حر و اصحابش در طرف دیگر منزل کردند (1).

حزب شیطان مجهز می شود

خـبـر اقـامـت امـام حـسـین (علیه السلام) در کـربلا به کوفه رسید ابن زیاد با خود می اندیشید چه کسی حـاضرمی شود این ننگ را بپذیرد و با پسر پیامبر وارد جنگ شود ابن زیاد به کسی فکر می کرد که فرماندهی سپاه را بپذیرد عمر سعد را به خاطر آورد همان کسی که به تازگی حکم فرمانداری ری را گـرفـتـه بود وبرای حفظ آن به هر پستی و ذلتی تن می داد به یاد آورد در روز شهادت مسلم، عـمـر بـن سـعد به چه رذالتی اسرار مسلم را فاش کرده بود مسلم به او اعتماد کرد و در واپسین لحظات حیات به او چندوصیت کرد، ولی او بدون این که ابن زیاد بخواهد، از روی چاپلوسی همه را برای او باز گفته بود این عمل چنان زشت می نمود که ابن زیاد نیز به او طعنه زد، گفت: امین خیانت نمی کند، ولی گاهی مردم خائنی را امین می پندارند (2).

ابن زیاد دریافت که مناسب ترین مهره را برای این کار پیدا کرده است، فورا او را احضار کرد.


1) 94. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 237.

2) 95. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 212 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 34.

ابـن سـعد نخست عذر خواست، ولی ابن زیاد که نقطه ضعف او را می دانست گفت: مانعی ندارد اگرنمی خواهی این کار را قبول کنی، حکم فرمانداری را پس بده ضربه در جای مناسب فرود آمد عـمـر گـفـت امـشـب را به من مهلت بده تا فکر کنم با هر کس مشورت کرد او از این کار برحذر داشت، ولی فردا صبح خود به قصر ابن زیاد رفت و با چهار هزار سرباز راهی کربلا شد (1).

مشکل آب

عـمـر سـعـد با همراهان وارد کربلا شد و ابن زیاد پی در پی برای او نیرو می فرستاد در روز ششم مـحرم لشکری بیست و دو هزار نفره تحت فرمان داشت روز هفتم از عبیداللّه نامه ای دریافت کرد کـه دستورداده بود نگذارند امام حسین علیه السلام و یارانش از آب فرات استفاده کنند ابن سعد شخصی بـه نـام عـمرو بن حجاج زبیدی را به فرماندهی سپاهی بر شریعه فرات گمارد و از آن روز آب در خیمه گاه امام کمیاب شد.

جنگ آب

امام حـسـین (علیه السلام) وقتی مشاهده کرد آب در خیمه ها کمیاب شده، برادرش عباس را به فرماندهی سـی سـوار و ده پیاده مامور تهیه آب کرد هلال بن نافع جملی پیشاپیش پیادگان حرکت می کرد عـمـرو بـن حجاج پرسید کیستی؟

گفت: من نافعم، آمده ام از این آب که تو ما را محروم کرده ای بنوشم عمر گفت:بنوش گوارایت باد.

هلال گفت: وای بر تو! چگونه بنوشم در حالی که حسین و همراهانش تشنه اند.


1) 96. کـامـل ابـن اثیر، ج 4، ص 3ـ52 و تاریخ طبری، ج 4، ص 10ـ309 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 40ـ239.

گفت: می دانم ولی ما ماموریم نگذاریم دست او به آب برسد.

هـلال بـه اصـحـابش گفت وارد آب شوند و عمر نیز به لشکرش دستور مقابله داد جنگ سختی درگرفت سواران می جنگیدند و پیادگان مشکها را آب می کردند عده ای از یاران عمروبن حجاج بـه هـلاکـت رسـیـدنـد و یاران امام با بیست مشک پر از آب به خیمه ها برگشتند و اینجا بود که حضرت، عباس را سقالقب دادند (1).

حمله

عـصـر روز نـهـم محرم، عمر بن سعد با سپاه خویش به سوی اردوی امام تاخت امام (علیه السلام) برادرش جناب عباس را فرستاد تا از هدف آنها با خبر شود.

گفتند: دستور رسیده اگر تسلیم حکم عبیداللّه نشوید با شما بجنگم.

فـرمـود: صـبـر کـنید تا پیام شما را به اباعبداللّه (علیه السلام) برسانم و خود برگشت و آنچه را از آن مردم شنیده بودبا امام باز گفت.

حضرت فرمود: برگرد و اگر توانستی تا فردا مهلت بگیر باشد که امشب نماز بخوانیم و دعا کنیم و ازپروردگارمان آمرزش بخواهیم خداوند خود می داند که من چقدر نماز و قرآن و دعا و استغفار را دوست می دارم.

عباس با پیام امام در مقابل لشکر ایستاد ابن سعد رو به شمر گفت: چه می گویی؟.

شمر گفت: نمی دانم، فرمانده تو هستی.

عـمـرو بـن حجاج زبیدی گفت: سبحان اللّه! به خدا اگر لشکر کفار از ما چنین تقاضایی می کرد شایسته بود قبول کنیم.

قـیس ابن اشعث گفت: تقاضای ایشان را قبول کن! به خدا فردا صبح پیش از تو در میدان مبارزه آماده می شوند (2).


1) 97. مقتل خوارزمی، ج 1، صص 5ـ244.

2) 98. کـامـل ابن اثیر، ج 4، ص 57 و تاریخ طبری، ج 4، صص 7ـ316 و انساب الاشراف، ج 3، صص 5ـ174.

امان نامه

غـروب روز نـهـم بود اکنون همه می دانستند که فردا جنگ سختی در پیش است گروهی اندک ولـی باایمانی استوار و عزمی راسخ در مقابل لشکری انبوه که جز به وعده های حکومت اموی فکر نـمـی کردند،قرار داشت سرنوشت جنگ از هم اکنون روشن بود، همه می دانستند که جز شهادت راهـی نـیـسـت درچـنـین شرایطی بود که شمر به کنار اردوگاه امام حسین علیه السلام آمده فریاد زد: خـواهرزادگان من کجایند؟

اوپسران ام البنین را می خواند فرزندان امیرالمؤمنین و برادران امام حـسـیـن (علیه السلام) را او عباس، عبداللّه، عثمان و جعفر را می خواست، ولی آنها حاضر نبودند با او سخن بگویند.

امام فرمود: پاسخ دهید، او هر چند فاسق است ولی دایی شماست پرسیدند: چه می خواهی؟.

گـفـت: ای خـواهـرزادگـان مـن! شـما در امانید اطاعت یزید بن معاویه را بپذیرید و خود را با برادرتان حسین به کشتن ندهید.

عـباس (ع) فرمود: دو دستت بریده باد ای شمر! لعنت بر تو و بر امانی که آورده ای ای دشمن خدا! ازما می خواهی از برادر خود حسین فرزند فاطمه دست برداریم و به طاعت لعنت شدگان گردن نهیم (1).

آخرین نشست

شـب دهـم مـحـرم، نـزدیـک مـغـرب امـام حـسـین (علیه السلام) اصحابش را جمع کرد و در جمع ایشان خطبه ای خواند و فرمود:.

خدا را ستایش می کنم به بهترین ستایش ها و در گشایش و سختی او را سپاس می گزارم خدایا تو را سـپاس می گویم که ما را با نبوت احترام کردی و قرآنمان آموختی و در دین آگاهی دادی و به مـا قـلب و شنوایی عنایت کردی، پس ما را در زمره شکرگزاران قرار ده اما بعد، من یارانی بهتر و بـاوفاتر از یاران خود و خانواده ای نیکوکارتر از خانواده خویش نمی شناسم، خدا از جانب من پاداش نیکتان دهد من گمان می کنم کار ما با این مردم به جنگ و ستیز می کشد، بنابراین شما را مرخص مـی کنم و بیعت خویش از گردن شما برمی دارم همه بروید، اکنون شب است و پرده تاریکی همه چـیـز را پوشانده است هر کدام دست یکی از اهل بیت مرا بگیرید و درتاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این قوم به حال خود رها کنید، اینان جز با من با کسی کاری ندارند.


1) 99. مـقـتـل خـوارزمـی، ج 1، ص 246 و تاریخ طبری، ج 4، ص 315 و انساب الاشراف، ج 3، ص 4ـ183.

چون سخنان امام به اینجا رسید، برادران، پسران، برادرزادگان و خواهرزادگانش به سخن آمده گفتندبرای چه این کار را بکنیم؟

برای این که بعد از تو زنده بمانیم؟

خدا آن روز را نیاورد.

قبل از همه، عباس (علیه السلام) پسر امیرالمؤمنین (علیه السلام) سخن گفت و بعد دیگران به پیروی از او سخنانی به این مضمون گفتند.

آنـگاه حضرت به فرزندان عقیل رو کرد و فرمود: برای شما قتل مسلم کافی است، شما بروید، من به شما اجازه دادم.

ایشان گفتند: سبحان اللّه! ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خویش را که بهترین عموزادگان هستندرها کنیم و در دفاع از ایشان کوتاهی کنیم و ندانیم چه بر سر ایشان می آید آن وقت مردم به مـا چـه خـواهندگفت و ما به ایشان چه بگوییم به خدا چنین کاری نمی کنیم، بلکه جان و مال و خانواده خویش را فدایت می کنیم و در کنارت می جنگیم تا در سرنوشت تو شریک باشیم، زشت باد زندگی دنیا بعد از تو.

آنـگـاه مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: در حالی که دشمن این گونه محاصره ات کرده تو را رهـاکـنـیم؟

پیش خدا چه عذری بیاوریم، خدا آن روز را نیاورد من خواهم جنگید تا نیزه ام را در سـیـنه هایشان بشکنم تا زمانی که قبضه شمشیر در دستم باشد شمشیر خواهم زد و اگر سلاحی برای جنگ نداشته باشم سنگ به سویشان می بارم و از تو جدا نمی شوم تا بمیرم.

آنـگـاه سعید بن عبداللّه حتمی برخاست گفت: یابن رسول اللّه! به خدا هرگز رهایت نمی کنیم تا خدابداند که ما در مورد شما، حرمت پیامبرش را حفظ کردیم به خدا اگر بدانم در راه تو هفتاد بار کـشته می شوم و دوباره زنده می شوم و زنده زنده در آتش می سوزم و خاکسترم را به باد می دهند از تـو جـدانمی شوم پس چگونه دست از تو بردارم وقتی که می دانم یک بار مردن است و بعد از آن کرامت ابدی.

پـس از او زهیر بن رقین برخاست و گفت: یابن رسول اللّه به خدا دوست دارم هزار بار کشته شوم ودوباره زنده شوم و باز کشته شوم و خداوند جان تو و جوانان اهل بیتت را حفظ کند.

پـس از او اصـحـاب هـر کـدام در ایـن بـاب سـخـن رانـدند، گفتند: به خدا از تو جدا نمی شویم جانمان فدای تو باد، با دست و سر و سینه از تو دفاع می کنیم تا کشته شویم و به عهد خود وفا کنیم (1).

لشکر حق صف می کشد

صبح روز دهم محرم، امام حسین علیه السلام اصحابش را برای نبرد آماده کرد نیروی حضرت از سی و دو نفرسوار و چهل نفر پیاده تشکیل می شد حضرت زهیر را در جناح راست لشکر و حبیب بن مظاهر را درجناح چپ لشکر قرار داد و پرچم اصلی را به برادرش عباس داد.

خیمه ها پشت سر سپاه قرار گرفته بود در خندقی که شبانه در پشت خیمه ها کنده بودند مقداری هیزم ریختند و آتش زدند تا دشمن نتواند از پشت سر به خیمه ها حمله کند.

آنـگـاه حـضـرت خـود وارد خـیـمـه مـخـصوصی شد و نظافت کرد و چون بیرون آمد بر مرکب خودنشست، قرآنی به دست گرفت و جنگ آغاز شد.

حضرت دست به دعا گشود:.

بـارالها! تو در هر غم و اندوه پناهگاه و در هر گرفتاری امید منی و در هر حادثه ای که برایم پیش آید توتکیه گاه و سلاح منی چه بسیار غمهایی که دل را ضعیف می کند و راه هر چاره را می بندد، گرفتاری هایی که با دیدن آنها دوستان رهایت می کنند و دشمنان شادکامی پیشه می کنند من از دیگران قطع امید کردم وآنها را به درگاه تو آوردم و از آنها به تو شکایت کردم و تو آنها را بر طرف کردی و نجاتم دادی خدایا توصاحب هر نعمت و آخرین مقصود هر حرکت هستی (2).


1) 100. تاریخ طبری، ج 4، صص 8ـ317 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 8ـ57.

2) 101. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 60 ـ 59.

سخنرانی امام در صبح عاشورا

ای مـردم! مـی دانـیـد که من کیستم؟

به خود باز گردید، خود را سرزنش کنید، ببینید کشتن و هـتـک حرمت من برای شما حلال است؟

و به صلاح شماست؟

آیا من دخترزاده پیامبر شما و زاده وصـی و پـسـر عـمـوی او، اولین کسی که به خدا ایمان آورد و رسولش را تصدیق کرد و دین او را پـذیـرفـت نـیستم؟

آیا حمزه سیدالشهدا عموی پدرم نیست؟

آیا جعفر طیار عموی من نیست؟

آیا نشنیده اید که پیامبر اکرم به من و برادرم فرمود: «شما سرورجوانان بهشت هستید؟

به خدا قسم از زمـانـی که دانسته ام خدا بر دروغگویان خشم می گیرد، هرگز دروغی نگفته ام اگر این سخن حـق را از مـن بـاور نـمـی کـنـیـد کـسـانـی در مـیـان شما هستند که به شما خواهند گفت از جـابربن عبداللّه انصاری، ابوسعید خدری، سهل بن سعد، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا به شـما بگویند که این سخن را از رسول خدا شنیده اند آیا این باعث نمی شود که شما از ریختن خون من دست بردارید؟.

شـمـر گـفت: خدا را با شک و تردید پرستیده باشم اگر بدانم او چه می گوید حبیب بن مظاهر گـفت: به خدا سوگند به نظر من تو خدا را با هفتاد گونه شک و تردید پرستیده ای خدا بر قلبت مهر زده و نمی دانی او چه می گوید.

آنـگـاه امام فرمود: آیا تردید دارید که من فرزند دختر پیامبر شما هستم به خدا قسم در تمام روی زمین نه در میان شما و نه در جای دیگر جز من دختر زاده ای برای پیامبر نیست.

بـه من بگویید آیا خونی به گردن من دارید که مطالبه کنید، آیا مالی از شما ضایع کرده ام که آن رابخواهید، آیا به کسی زخمی زده ام که آن را قصاص کنید؟.

آنها دیگر با حسین علیه السلام سخن نگفتند.

حـضـرت صـدا زد: ای شـبـث بن ربعی! ای حجار ابجر! ای قیس بن اشعث! ای زید بن حارث! آیا شمابرای من ننوشتید که من بیایم.

گـفـتـند: ما ننوشتیم فرمود: آری خود شما نوشتید، اکنون که مرا نمی خواهید، پس بگذارید باز گردم قیس بن اشعث گفت: چرا تسلیم پسر عمویت نمی شوی.

فرمود: نه! به خدا مانند ذلیلان از شما اطاعت نمی کنم و چون بندگان خود را در اختیار شماقرار نمی دهم (1).

کـسـانـی که امام حسین علیه السلام با آنها سخن می گفت از آنچه حضرت بیان می کرد به خوبی آگاه بـودند وامام نیز می دانست که این سخنان هیچ تاثیری در آنها ندارد و تا خون او را نریزند دست بر نـمـی دارنـد بـااین حال به اقتضای وظیفه امامت و به منظور اتمام حجت، تا آخرین لحظات عمر شریف خود با آن مردم سخن گفت و بارها موقعیت و منزلت خود را به آنها یاد آور شد.

توبه جناب حر

صبح عاشورا حر دید که عمر سعد لشکر خود را برای جنگ آماده می کند رو به او کرد و گفت:.

راستی تو با این مرد خواهی جنگید؟.

گفت: آری به خدا، جنگی که افتادن سرها و پریدن دست ها کم ترین نتیجه اش باشد.


1) 102. کامل ابن اثیر، ج 4، صص 3ـ61.

ـ چرا پیشنهاد او را نمی پذیرید.

ـ اگر کار به دست من بود می پذیرفتم، ولی امیر تو (ابن زیاد) نپذیرفت.

حـر از عـمـر سـعـد جـدا شـد و آهسته آهسته خود را به اردوی امام نزدیک کرد و در همان حال لرزش تمام اندام او را فرا گرفته بود.

مهاجر بن اوس به او گفت: من از کار تو متحیرم به خدا هرگز تو را این گونه ندیده بودم اگر از من می پرسیدند شجاع ترین مردم کوفه کیست، بی تردید تو را نام می بردم.

گفت: خود را بین بهشت و جهنم می بینم، ولی به خدا اگر قطعه قطعه شوم و آتشم بزنند چیزی را بربهشت ترجیح نمی دهم آنگاه اسب تاخت و خود را به اردوی امام رساند.

هنگامی که خدمت امام رسید، عرض کرد: من همانم که نگذاشتم تو برگردی و پا به پایت آمدم تا تـورا در اینجا متوقف کردم به خدا گمان نمی کردم اینها پیشنهاد تو را رد کنند و با تو وارد جنگ شوند و به خدا اگر می دانستم اینها با تو می جنگند هرگز چنین کاری نمی کردم اکنون آمده ام تا تـوبـه کنم و با جان خویش یاریت کنم و در مقابل تو جان دهم، به نظر شما این توبه از من پذیرفته است؟.

فرمود: آری خدا توبه تو را می پذیرد و تو را خواهد بخشید (1).

آغاز جنگ

ابـن سـعـد کـه در اشتیاق حرص آلود به فرمانداری مسخ شده بود، تیری در چله کمان نهاد و به سـوی اردوی امـام حسین علیه السلام نشانه رفت و بدون هیچ شرمی رو به لشکر خود گفت: شاهد باشید که اولین تیر راخود من پرتاب کردم (2).


1) 103. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 64.

2) 104. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 65.

شهادت سید القرا، بریر بن خضیر

جـنـگ آغـاز شـد شـخـصی به نام یزید بن معفل از لشکر ابن سعد به میدان آمد بریر بن خضیر از اردوی امام حسین علیه السلام در مقابلش قرار گرفت.

یزید گفت: ای بریر! فکر می کنی خدا با تو چه معامله ای کرد؟.

فرمود: با من هر چه کرد نیکی بود، ولی تو را به شر مبتلا کرد.

گفت: تو پیش از این دروغگو نبودی، ولی اکنون می بینم گمراه شده و دروغ می گویی.

بـریـر به او پیشنهاد مباهله کرد گفت نخست از خدا می خواهیم آنکس را که بر حق نیست هلاک کند،بعد با هم می جنگیم تا معلوم شود گمراه کیست یزید پذیرفت پس از مباهله با هم جنگیدند و یـزیـد بـن معفل از پای در آمد پس از او شخصی به نام «رضی منقذ» به بریر حمله کرد و با او در آویخت بریر او رابر زمین زد و بر سینه اش نشست رضی از اهل کوفه یاری خواست کعب بن جابر به یاریش شتافت عنیف بن زهیر گفت: این بریر بن خضیر قاری قرآن است که در مسجد کوفه درس قـرآن مـی داد، ولی کعب بدون توجه به این سخن از پشت سر حمله کرد نخست نیزه ای بر او زد و بعد با شمشیر او را کشت و این چنین بود که بریر قاری به فیض شهادت رسید (1).

شهادت مسلم بن عوسجه


1) 105. تـاریخ طبری، ج 4، ص 9ـ328 و انساب الاشراف، ج 3، ص 2 ـ 191 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 7ـ66.

گـروهـی از یـاران امام حسین علیه السلام به شهادت رسیدند لشکر کوفه از سمت فرات به اردوی امام حمله آورد جنگ سختی درگرفت هنگامی که دو لشکر از جنگ دست کشیدند، مسلم بن عوسجه یار با وفای امام حسین علیه السلام مجروح بر زمین افتاده بود هنوز رمقی داشت که حضرت با حبیب بن مظاهر بالای سرش رسید و فرمود: خدایت رحمت کند، ای مسلم! تو به عهد خویش وفا کردی و ما همچنان درانتظاریم، ولی از عهد خویش دست بر نمی داریم.

حـبـیـب بـن مـظـاهـر گفت: ای مسلم! شهادت تو بر من سخت گران است دوست داشتم هر وصیتی داری به من کنی تا به حرمت دینداری و خویشاوندیت انجام دهم، ولی می دانم که من هم به زودی به تومی پیوندم و فرصتی برای عمل به وصیت تو نمی ماند.

مـسـلـم در حـالـی کـه به امام حسین علیه السلام اشاره می کرد گفت: تنها وصیت من این است که تا زنده ای دست از یاری این مرد بر نداری (1).

نماز ظهر

ظـهـر از راه رسـیـد شـد ابـو ثمامه صائدی خدمت امام حسین علیه السلام آمد عرض کرد: فدایت شوم یـاابـاعـبـداللّه! دشمن نزدیک و نزدیک تر می شود و تا من زنده ام دستشان به شما نخواهد رسید، ولـی دوسـت دارم در حـالی به زیارت پروردگارم نائل شوم که این نماز را هم به امامت شمابه جا آورده بـاشـم حـضـرت نـگـاهـی بـه آسـمـان انداخت و فرمود: نماز را یادآوری کردی، خدا ترا از نمازگزاران قرار دهد، آری اول وقت نماز است.


1) 106. تاریخ طبری، ج 4، ص 331 و مقتل خوارزمی، ج 1، ص 15 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 8 ـ 67.

آنـگـاه فـرمود: از لشکر بخواهید دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانیم حصین بن تمیم فریاد زد: نمازشما قبول نمی شود.

حبیب بن مظاهر فرمود: فکر می کنی نماز تو قبول است، ولی نماز خاندان پیامبر قبول نمی شود؟.

حصین به او حمله کرد با هم در آویختند حبیب او را بر زمین افکند، ولی اهل کوفه نجاتش دادند.

زهـیـر و سـعـیـد بـن عـبداللّه در جلوی امام ایستادند تا آن حضرت نماز بگذارد نیمی از اصحاب مـقابل حضرت صف کشیدند و نیمی دیگر در نماز به او اقتدا کردند و حضرت با اصحاب خود نماز خوف به جا آورد (1).

عابس و شوذب

تـعـداد کـمـی از یـاران امـام حسین علیه السلام باقی مانده بودند عابس ابن ابی شبیب رو به «شوذب شاکری»گفت: می خواهی چه کنی؟.

شوذب گفت: چه باید بکنم، در کنار تو از زاده رسول خدا دفاع می کنم.

فرمود: از تو همین انتظار می رود اکنون پیش از من به میدان برو تا شهادت تو را در راه خدا تحمل کنم اگر امروز از تو عزیزتر کسی را داشتم او را پیش از خود به میدان می فرستادم که امروز آخرین فرصت عمل است.

شوذب پیش رفت و جنگید تا شهید شد.

آنـگـاه عـابس پیش آمد و عرض کرد: یا ابا عبداللّه! امروز بر روی زمین از تو عزیزتر کسی را ندارم، اگر ازجان عزیزتر داشتم در راه تو نثار می کردم نزد خدا شاهد باش که من پیرو تو و پدرت بودم.


1) 107. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 17 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 71.

آنـگـاه شـمـشیر برکشید و به میدان رفت در میان میدان ایستاد و فریاد زد: آیا مردی هست که با مـن مقابله کند، عابس دلاوری شجاع است که همه اهل کوفه چهره درخشان او را می شناسند، به همین جهت کسی را یارای قدم نهادن به میدان او نیست.

ابـن سـعـد گفت سنگبارانش کنید نامردمان از هر طرف بر او سنگ باریدند، عابس زره از تن بر آورد،کـلاه خـود بـر زمـیـن افـکـنـد و بـه قـلب سپاه زد سپاهیان گروه گروه از مقابل تیغش می گریختند عاقبت لشکربرگرد او حلقه زد و ناجوانمردانه به تیغش کشیدند (1).

شهدای آل ابی طالب در کربلا

بـه طـوری کـه ابـوالـفـرج اصـفـهانی در کتاب «مقاتل الطالبین» نوشته است، همراه حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) بیست نفر از آل ابی طالب (ص) در کربلا به شهادت رسیدند که عبارتند از:.

فرزندان امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ص):.

1 ـ ابوالفضل عباس ابن علی بن ابیطالب، فرزند ام البنین،.

2 ـ عثمان بن علی بن ابیطالب، فرزند ام البنین (21 ساله)،.

3 ـ عبداللّه بن علی بن ابیطالب، فرزند ام البنین (25 ساله)،.

4 ـ جعفر بن علی بن ابیطالب، فرزند ام البنین (19 ساله)،.

5 ـ محمد بن علی بن ابیطالب،.

6 ـ ابوبکر بن علی بن ابیطالب،.

فرزندان امام حسین علیه السلام:.

7 ـ علی بن حسین بن علی بن ابیطالب، فرزند لیلی بنت ابی مره ثقفی؛ (2).


1) 108. تاریخ طبری، ج 4، ص 9 ـ 338 و مقتل خوارزمی، ج 2، ص 3 ـ 22.

2) 109. بنا به نقل خوارزمی علی بن حسین علیه السلام هنگام شهادت 18 ساله بوده است.

8 ـ ابوبکر بن حسین بن ابیطالب؛ (1).

9 ـ عبداللّه بن حسین بن علی بن ابیطالب، فرزند رباب بنت امرؤ القیس.

فرزندان امام حسن علیه السلام:.

10 ـ قاسم بن حسن بن علی بن ابیطالب،.

11 ـ عبداللّه بن حسن بن علی بن ابیطالب.

فرزندان عبداللّه بن جعفر:.

12 ـ عون بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب، فرزند حضرت زینب،.

13 ـ محمد بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب فرزند خوصا،.

14 ـ عبیداللّه بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب.

فرزندان عقیل بن ابیطالب:.

15 ـ عبدالرحمن بن عقیل بن ابیطالب،.

16 ـ جعفر بن عقیل بن ابیطالب فرزند ام البنین بنت الشقر،.

17 ـ عبداللّه بن عقیل بن ابیطالب.

نوه های عقیل بن ابیطالب:.

18 ـ محمد بن مسلم بن عقیل،.

19 ـ عبداللّه بن مسلم بن عقیل، فرزند رقیطه دختر امیرالمؤمنین،.

20 ـ محمد بن ابی سعید بن عقیل. (2).

نوبت آل رسول

اصـحـاب سـیـد الـشـهـدا(ع) عـهد بسته بودند تا زمانی که حتی یکی از آنها زنده است نگذارند خـانـدان رسـول خـدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به میدان روند و بر این عهد استوار ماندند آخرین نفر از اصحاب یعنی سوید بن ابی المطاع نیز به شهادت رسید.

بـی شـک آنچه تا کنون بر قلب مبارک امام وارد شده بود، سنگین تر از آن بود که در تصور بگنجد آن بزرگ، در حدود یک نیمروز شهادت پنجاه نفر از بهترین یاران خود را به چشم دیده بود، بالای سـر هـمـه آنها حاضر شده و لحظات سخت جدایی را تحمل کرده بود آری تنها روحی به بزرگی روح امام حـسـین (علیه السلام) می توانست بار چنین رنج گرانی را بر دوش کشد و همچنان راست قامت و استوار در برابردشمنان بایستد و حتی گامی به عقب نگذارد.


1) 110. بنا به نقل ابن اثیر: این ابوبکر فرزند امام حسن علیه السلام است (کامل، ج 4، ص 92).

2) 111. مقاتل الطالبین، ص 98 ـ 84 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 3 ـ 91.

شهادت علی اکبر

علی بن حسن به سوی میدان حرکت کرد امام دست به دعا برداشت، می گریست و می گفت: بار الـهـاتـو شاهد باش جوانی به سوی این قوم می رود که از نظر صورت و سیرت شبیه ترین مردم به رسول خداست، ما هرگاه مشتاق دیدار پیامبرت می شدیم به چهره او می نگریستیم.

علی اکبر به میدان آمد چنان جنگید که لشکر کوفه را به ضجه وا داشت پیاپی حمله می کرد و پس ازهر بار حمله بر می گشت و می گفت پدر جان سنگینی سلاح خسته ام کرده و عطش مرا از پای در آورده اسـت، آیا به جرعه ای آب دسترسی داری؟

و امام در جواب می فرمود: عزیز من صبر کن، بـه زودی ازدسـت رسـول خدا سیراب می شوی و او دوباره حمله می کرد تا در نهایت ضربه ای بر سرش زدند، دشمن دور او را گرفت و با شمشیر قطعه قطعه اش کردند.

عـلـی چـون خـود را در حال شهادت دید فریاد زد: پدر جان خداحافظ، این جدم رسول خداست کـه سلامت می رساند و می گوید به سوی ما بشتاب امام حسین علیه السلام بالای سر علی آمد، بدن پاره پـاره اش رانظاره کرد آنگاه فرمود: لعنت خدا بر قومی که ترا کشت، پسرم، اینان چقدر در شکستن حرمت رسول خدا جسورند آه! بعد از تو خاک بر سر دنیا امام حسین علیه السلام جنازه شهیدان را غالبا خود بـه خیمه می رود،اما تاب در بغل کشیدن جوانش را نداشت از این رو جوانان هاشمی را فراخواند و فرمود: پیکر برادرتان را بردارید و به خیمه برید (1).


1) 112. مقاتل الطالبین، ص 116 و مقتل خوارزمی، ج 2، ص 1 ـ 30 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 74.

شهادت قاسم بن حسن

قـاسـم پـسـر امـام حـسـن مـجـتبی (ص)، نوجوانی که هنوز به حد بلوغ نرسیده است به حضور حضرت رسیده و از ایشان اجازه نبرد می خواهد، ولی حضرت او را باز می دارد قاسم اصرار می کند و دسـت وپـای عـمـوی خود را می بوسد امام به او اجازه می دهد، ولی قبل از حرکت او را در آغوش می کشد و هر دوچنان می گریند که بی تاب بر زمین می افتند.

حـمـیـد بـن مـسـلـم مـورخ واقـعه کربلا می گوید: جوانی به میدان آمد که صورتش چون پاره ماه می درخشید، شمشیری در دست، پیراهنی بر تن و جفتی نعلین در پا داشت که بند یکی از آنها بریده بودو فراموش نمی کنم که بند کفش پای چپش پاره بود.

عـمر و بن سعد ازدی گفت: می خواهم به او حمله کنم گفتم سبحان اللّه برای چه؟

به خدا اگر این جوان مرا بزند دست به سویش بلند نمی کنم، این گروهی که دور او را گرفته اند برای او بس است.

گـفـت: بـه خـدا حـمـلـه خواهم کرد و بر او تاخت و دست از او بر نداشت تا با شمشیر بر فرقش نواخت قاسم به صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان!.

امـام حـسـیـن علیه السلام هـمانند باز شکاری خود را به میدان رساند و چون شیر خشمگین حمله کرد شـمـشـیربه سوی عمروبن سعد کشید، او دست خود را سپر کرد و دستش از آرنج جدا شد عمرو فریادی کشید وحضرت او را رها کرد لشکر کوفه برای نجات او آمدند ولی او را زیر پای اسبان خود له کردند وقتی غبارفرو نشست حسین را دیدم که بالای سر قاسم ایستاده و قاسم پاهای خود را به زمین می کشد.

حـضـرت فـرمـود: بـه خدا بر عمویت گران است که تو او را بخوانی، ولی جوابت ندهد، یا جوابت دهـدولـی بـه حـالت سودی نبخشد دور باد قومی که ترا کشت آنگاه پیکر پاک قاسم را در آغوش کشید و او را به خیمه شهدا آورد (1).

حضرت ابوالفضل

پـس از حـسـیـن بـن علی (علیه السلام) درخشان ترین چهره در واقعه کربلا، چهره ابوالفضل عباس (علیه السلام) است حضرت عباس (علیه السلام) فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام و برادر امام حسین علیه السلام است.

آن حـضـرت بـه هـنـگام شهادت 34 ساله بود و تمام فضائل و کمالات انسانی را در خویش جمع داشـت در این جا به پاس بزرگداشت شخصیت والای او به ذکر چند فضیلت از آن حضرت که در واقعه کربلا رخ ?داده است بسنده می کنیم.

امان نامه

هـنـگـامـی کـه عـبـیـداللّه بـن زیـاد به تحریک شمر بن ذی الجوشن تصمیم قطعی به جنگ با امـام حـسـیـن علیه السلام گـرفت و حکم جنگ را به دست شمر داد تا به کربلا برساند، عبداللّه بن ابی الـمـحـل بن حزام از برادرزاده های ام البنین (مادر ابوالفضل)، در مجلس حاضر بود او از ابن زیاد خـواست برای پسران ام البنین امان نامه ای بنویسد و ابن زیاد نیز به خواسته او امانی نوشت عبداللّه امـان نامه را توسط غلامش به کربلا فرستاد او به کربلا آمد و خدمت عباس (علیه السلام) و برادرانش رسید آن بـزرگـواران بدون این که نامه رااز او بگیرند گفتند: دایی ما را سلام برسان و بگو ما نیازی به امان شما نداریم، امان خدا از امان زاده سمیه بهتر است (2).


1) 113. مـقـتل خوارزمی، ج 2، ص 8 ـ 27 و مقاتل الطالبین، ص 93 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 75 و تاریخ طبری، ج 4، ص 2 ـ 341.

2) 114. تاریخ طبری، ج 4، ص 314 کامل ابن اثیر، ج 4، ص 56.

و بـدیـن وسـیله ثابت کردند که مرگ در سایه عزت و جوانمردی را بر زندگی در کنار نامردمان ترجیح می دهند.

امان مجدد

جـنـاب ام الـبنین مادر ابوالفضل، از طایفه کلاب است و شمر بن ذی الجوشن نیز کلابی است، به هـمـیـن جهت در عرف عرب او نیز دایی ابوالفضل به شمار می آید روز نهم محرم، شمر خود را به اردوگـاه امام حسین علیه السلام نزدیک کرده فریاد زد: خواهرزادگان من کجایند؟

فرزندان ام البنین نـخست از پاسخ دادن به او خودداری کردند آنها صاحب این ندا را در خور پاسخ نمی دانستند، ولی امام حسین علیه السلام فرمود:جوابش را بدهید، او هر چند فاسق است، یکی از دایی های شماست.

عـباس (علیه السلام) پاسخ داد: چه می خواهی؟

گفت: ای خواهرزادگان من! شما در امانید! طاعت یزید رابپذیرید و خود را با برادرتان حسین به کشتن ندهید.

آن بزرگواران در جوابش گفتند خدا ترا و امانت را لعنت کند، تو ما را امان می دهی، در حالی که زاده رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در امان نیست (1).

علم

در جـنـگ هـای قدیم، علم نشانه بقا کیان لشکر است و تا زمانی که پرچم لشکری در اهتزاز است کیان لشکر باقی است و هنگامی که پرچم سرنگون شود، لشکر شکست خورده محسوب می شود به هـمـیـن جـهت همیشه پرچم به دست شجاع ترین افراد که نسبت به مبنا و هدف جنگ عقیده ای راسخ دارند داده می شود و به همین دلیل در اکثر غزوات رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چون بدر، احد، حنین و خیبر، پرچم اسلام دردست امیرالمؤمنین بود (2).


1) 115. تذکرة الخواص، ص 224 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 56.

2) 116. الصواعق المحرقه، ص 120، فصل اول از باب نهم.

روز عـاشـورا در حـالـی که تعدادی از برادران امام حسین علیه السلام و اصحاب بزرگوارش در صحنه نـبـردحضور داشتند و هر کدام خود از زمره شجاعان به شمار می رفتند، امام پرچم لشکرش را به دست عباس (علیه السلام) داد، چرا که او از هر جهت شایسته ترین فرد برای این مقام بود (1).

پیمان فداکاری

در شـب عـاشـورا، امـام حسین علیه السلام از اهل بیت و اصحاب بیعت خود را برداشت و از آنها خواست کـه در تـاریـکی شب پراکنده شوند نخستین کسی که اظهار وفاداری کرد عباس بود او در جواب امام حسین علیه السلام گفت: چرا چنین کنیم؟

برای این که بعد از تو زنده بمانیم؟

خدا آن روز را نیاورد و پس از اوبود که اصحاب هر کدام به بیانی اظهار وفاداری کردند (2).

سقا

در ایـامـی کـه لـشـکـر کـوفـه ناجوانمردانه آب را به روی امام و اصحاب و اهل بیتش بسته بود، عـبـاس (ص)بـارهـا دل بـه دریای خطر زد و اهل و اصحاب آن حضرت را سیراب کرد و به همین جهت بود که آن حضرت را «سقا» لقب دادند (3).

در روز عـاشـورا نـیـز هنگامی که اصحاب با وفای امام حسین علیه السلام در دفاع از حریم دین به قلب لشکرکوفه می تاختند، هرگاه کار بر یکی از آنها دشوار می شد و در حلقه محاصره دشمن گرفتار می آمد، این عباس بود که در نجات او تن به خطر می داد و لشکر کوفه را پراکنده می کرد (4).


1) 117. تذکرة الخواص، ص 226 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 59 و تاریخ طبری، ج 4، ص 320.

2) 118. تاریخ طبری، ج 4، ص 318.

3) 119. نور الابصار، ص 93 و مقتل خوارزمی، ج 2، ص 30.

4) 120. تاریخ طبری، ج 4، ص 340.

به خاطر این همه فضیلت بود که شهادتش بر حسین علیه السلام سخت گران آمد و هنگامی که او را در خون افتاده دید، فرمود: هم اکنون کمرم شکست و بیچاره شدم (1).

امام حسین تنهاست، طلب یاری

امـام حـسین (علیه السلام) تنها ماند و هر چه نگاه کرد، جز زنان و کودکان در اطراف خویش یاوری نیافت دروسـط مـیـدان ایـستاد و با صدای بلند فرمود: آیا کسی هست که از حرم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) دفاع کند؟

آیاخداپرستی هست که در مورد ما از خدا بترسد؟

آیا فریاد رسی هست که به فریاد ما برسد؟

آیا کسی هست که به انتظار پاداش الهی ما را یاری کند؟.

و اینجا بود که صدای شیون و زاری از زنان و حرم برخاست (2).

آخرین سرباز

امام حسین علیه السلام از میدان به خیمه گاه بازگشت، بر در خیمه ایستاد و فرمود: طفل کوچکم علی رابـیاورید تا با او خداحافظی کنم کودک را به حضرت دادند او را در دامن خویش نهاد، می بوسید ومـی فـرمود: وای بر این قومی که خصم آنها در قیامت جد توست کودک در دامن پدر آرمیده بود حـرمـلـة بن کاهل اسدی کلوی، او را نشانه گرفت تیر در گلوی علی اصغر نشست و گلویش را سراسر برید.

حضرت دست در زیر گلوی اصغر گرفت، از خون پر کرد و به طرف آسمان پاشید آنگاه پیاده شد باغلاف شمشیر قبر کوچکی کند، کودک را به خون خویش رنگین ساخت و به خاک سپرد (3).


1) 121. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 30.

2) 122. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 32.

3) 123. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 32.

امام، رو به میدان

امام حسین علیه السلام وقتی آخرین سرباز خود را در راه خدا قربانی کرد سوار بر اسب، شمشیر بر کشید ودر حالی که در مقابل لشکر کوفه ایستاده بود رجز می خواند:.

«هـمـیـن افـتـخـار مـرا بـس که فرزند علی نیکو سیرتی از آل هاشمم، جدم رسول خداست که بـرترین گذشتگان است و ما چراغ درخشان خدا در روی زمینم مادرم، دختر پاکدامن احمد است عمویم، جعفراست که طیار خوانده می شود کتاب خدا در میان ما نازل شده و هدایت و وحی الهی در میان ماست مادر میان خلائق امان خداییم صاحبان حوض کوثر ماییم، که دوستان خود را از آن سیراب می کنیم درقیامت دوستداران ما سعادتمند و دشمنان ما زیانکارند (1).

امام در میدان

امـام حـسـیـن علیه السلام در مـیـان مـیدان همچنان مبارز می طلبید و هر کس به مصاف حضرتش پا می نهاد،کشته می شد و به این ترتیب شمار زیادی از شجاعان لشکر را در یک نبرد نابرابر به خاک و خـون کـشـیدلشکر که از وجود مردی هماورد او خالی بود، ناجوانمردانه دور زد و به سمت خیام اباعبداللّه (علیه السلام) حمله آورد.

حـضـرت فـریـاد بـرآورد: وای بـر شـمـا ای پـیـروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از قیامت نـمی ترسید،لااقل در این دنیا آزاده باشید، اگر چنانکه می گویید عرب هستید چون گذشتگان خود باشید.

شمر فریاد زد: منظورت چیست؟.

فـرمـود: مـی گـویم من با شما می جنگم و شما با من زنان گناهی ندارند تا من زنده ام، نگذارید این سرکشان نادان مزاحم حرمم شوند.


1) 124. همان، صص 3 ـ 32.

شـمـر گـفـت: این خواسته بر حقی است، به اصحابش فرمان داد: دست از حرمش بدارید و روی به خودش آرید، به جان خودم سوگند که او هماورد کریمی است (1).

محاصره

حـضـرت را مـحاصره کردند و از هر طرف بر او هجوم بردند حضرتش به آنها حمله می کرد و آنها ازچـپ و راست می گریختند آری هرگز شکست خورده ای که همه فرزندان، اهل بیت و یارانش کشته شده باشد چون او قوی دل، خود دار و شجاع دیده نشده است (2).

به دنبال آب

امـام حـسـیـن علیه السلام در حـال نـبرد سعی می کرد خود را به فرات برساند، ولی هر بار که به سوی فرات اسب تاخت، لشکر هجوم آورد و او را از آب دور کرد (3).

خضاب خون

سـالار شـهیدان در حال نبرد بود تیری از کمان جفا جست و بر پیشانی نورانی اش نشست حضرت تـیـررا بـیـرون کـشـید خون بر چهره و ریش مبارکش جاری شد دست به دعا برداشت: بارالها تو مـی بـیـنـی از ایـن بندگان سر کشت چه می کشم آنگاه چون شیر خشمگین حمله کرد و دشمن چـونـان گـلـه ای بز که گرگ درآن افتاده باشد از دم تیغش می گریخت شمشیرش به هرکس می رسید بر خاک می افتاد و تیر چون باران برجسم شریفش می بارید و او همچنان حمله می کرد تا خستگی بر جسم شریفش چیره شد ایستاد تا دمی بیاساید سنگی به پیشانی مجروحش زدند دوباره خـون بـر چـهـره اش جـاری شـد پیراهنش را بالا آورد تاخون از چهره برگیرد تیری سه شعبه بر شکمش زدند می خواست تیر را بیرون آورد ولی تا عمق سینه اش پیش رفته بود ناچار آن را از میان کمر بیرون کشید و خون چون ناودان جاری شد.


1) 125. همان، ص 33.

2) 126. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 77، مقتل خوارزمی، ج 2، ص 33.

3) 127. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 34.

مـشـتـی از خـون بـرگـرفـت و بـه آسـمـان پاشید و مشتی دیگر پر کرد و بر سر و صورت مالید فرمود:می خواهم جدم رسول خدا را با خضاب خون ملاقات کنم (1).

نزدیک مقصد

امـام حـسـیـن علیه السلام از کـثـرت زخـم ناتوان شده بود دست از جنگ کشید و در جای خود ایستاد پـیـکـرشـریفش از تیر و نیزه و شمشیر پاره پاره بود افراد زیادی به قصد حمله با حضرتش مواجه شـدنـد، ولـی هنگامی که حال او را مشاهده می کردند برمی گشتند هیچ کس نمی خواست گناه کـشـتـن فـرزنـد پـیـامبر را به عهده بگیرد مدت زیادی همچنان جنگ راکد ماند عاقبت شمر به افرادش نعره زد: منتظر چه هستیدبکشید او را گروهی از ناجوانمردان دور او را گرفتند زرعة بن شـریـک تـمـیـمـی، سنان بن انس نخعی وصالح بن وهب مری، هر کدام ضربه ای سخت بر جسم شریفش زدند و آن پیکر پاک از روی زین به زمین افتاد (2).

گریه دشمن

امـام (علیه السلام) در مـحـاصـره دشـمن گرفتار بود از هر طرف ضربتی بر پیکر شریفش می آمد، زینب دخـتـررشـیـد عـلی (ص) از خیمه بیرون آمد سر گشته در میان میدان ایستاد فرمود: ای کاش آسـمـان بـر زمـین می آمد چشمش به عمر سعد افتاد فرمود: ای عمر! ابا عبداللّه را می کشند و تو ایستاده ای و نظاره می کنی؟.

اشـک از چـشـمـان عـمـربـن سـعـد جـاری شـد، حالت زینب را تاب نیاورد صورت خویش را بر گرداند (3).


1) 128. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 34.

2) 129. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 35 ـ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 78.

3) 130. تاریخ طبری، ج 4، ص 345 و مقتل خوارزمی، ج 2، ص 35.

شهادت

امـام (علیه السلام) بر زمین افتاد، بلند شد نشست تیری را که در گلوی شریفش نشسته بود بیرون کشید سـنان دوباره آمد با نیزه، چنان جسم شریفش را آزرد که حضرتش در خاک غلطید آنگاه به خولی بـن یـزیداصبحی گفت: سرش را جدا کن خولی خنجر در دست پیش رفت، ولی لرزه بر اندامش افتاد و بازگشت سنان خود از اسب پیاده شد و سر مبارکش را جدا کرد (1).

شهادت امام به روایت خطیب خوارزم

فـرزنـد رسـول خـدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) روی زمـیـن افـتـاده بـود شمر و سنان بالای سرش آمدند، حضرت از تـشـنـگـی زبانش را در دهان می چرخاند شمر با لگد بر سینه مبارکش کوبید و گفت: ای پسر ابو تـراب! مـگر تونمی گویی پدرت ساقی کوثر است و به هر کس دوست دارد از آب کوثر بدهد صبر کـن تا به دست اوسیراب شوی آنگاه به سنان گفت: سرش را جدا کن سنان امتناع کرد و گفت: نمی خواهم در قیامت پیامبر خصم من باشد شمر خشمگین شد بر سینه مبارک امام نشست دست به خنجر برد حضرت لبخندی زد فرمود: نمی دانی من کیستم که مرا می کشی؟.

گـفـت: بـه خـوبـی مـی شـنـاسـمـت، مـادرت فاطمه زهراست، پدرت علی مرتضاست و جدت مـحـمـدمـصـطـفی، ولی بی باکانه ترا می کشم آنگاه شمشیر کشید و جسم شریف حضرت را زیر ضربات شمشیرگرفت و در نهایت سر مبارکش را جدا کرد (2).


1) 131. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 78 و تاریخ طبری، ج 4، ص 346 و مقتل خوارزمی، ج 2، ص 6 ـ 35.

2) 132. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 7 ـ 36.

بانوی شهید در کربلا

ام وهـب هـمـسـر عـبـداللّه بن عمر کلبی، همراه همسرش از کوفه به کربلا آمده بود روز عاشورا شوهرش به میدان آمد، شجاعانه می جنگید تا چند نفر را کشت.

ام وهـب عـمـود خـیـمـه ای را بـرداشت و به سوی میدان دوید خطاب به شوهرش گفت: پدر و مـادرم فـدایـت در راه ذریـه پاک پیامبر بجنگ عبداللّه خواست او را به خیمه ها برگرداند، ولی او امتناع کرد وپاسخ داد: به خدا قسم به خیمه باز نمی گردم تا با تو کشته شوم.

امـام حـسـیـن علیه السلام صـدایـش زد فرمود: خدا به شما خانواده پاداش خیر دهد، بر گرد، جهاد بر زنان واجب نیست ام وهب برای اطاعت از امام به خیمه بازگشت.

شوهرش جنگید تا به شهادت رسید، ام وهب بالای سرش آمد نشست با او سخن می گفت و خاک ازچهره مبارکش می سترد و می گفت: بهشت گوارایت باد.

شـمـر او را دیـد غـلامـش را بـه سوی او فرستاد غلام با عمودی بر سر او زد و آن پاک سرشت در کنارشوهرش به شهادت رسید (1).

وقایع بعد از شهادت، تاراج

چـون حـسـیـن بـن علی (علیه السلام) به فیض شهادت نائل آمد، عده ای از نامردمان برگرد پیکر پاکش جـمع شدند و سلاح و لباسش را بین خود قسمت کردند آنگاه لشکر به خیام حرم یورش برد و تمام اموال اهل حرم را به تاراج برد، حتی چادرهای زنان را از سرشان برداشتند (2).


1) 133. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 65 و 69 و انساب الاشراف، ج 3، ص 196 و تاریخ طبری، ج 4، ص 4 ـ 333.

2) 134. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 79.

مـردی را دیـدنـد که زینت آلات فاطمه دختر امام حسین علیه السلام را از او می گیرد و در همان حال گریه می کند فاطمه رو به او کرد و فرمود: چرا گریه می کنی؟

گفت: دختر رسول خدا را غارت می کنم ومی خواهی گریه نکنم؟.

فرمود: حال که چنین است دست از این کار بدار.

گفت: هراسم از آن است که اگر من غارت نکنم دیگری این کار را خواهد کرد (1).

عامل اساسی

اسـاسـی تـریـن عـامـلـی کـه باعث شد خاندان بنی امیه علی رغم عدم شایستگی، منصب خلافت پـیـامـبـراسلام را غصب کرده و سالها بر جهان اسلام حکم برانند و در مقابل، اهل بیت و فرزندان رسول خدا باتمام شایستگی و علی رغم تمام سفارشات پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از صحنه سیاسی کنار زده شوند و گرفتاردسیسه و قتل و غارت اموی ها شوند، جهالت و ناآگاهی مردم آن زمان بود.

در واقـعـه کـربـلا در کنار تمام عواملی که مردم کوفه را به صحنه جنگ با امام حسین کشید، به وضوح می توان عامل جهالت را مشاهده کرد.

بـه عـنوان نمونه در حالی که مردم کوفه امام حسین علیه السلام را به خوبی می شناختند و دشمنان او را نیزتجربه کرده بودند، اکثر آنها تحت تاثیر تبلیغات بنی امیه، گمان می کردند در یک جهاد مقدس شرکت کرده و با دشمنان خدا می جنگند، به طوری که عمر سعد با تکیه بر این خیال باطل مردم، در عـصـر تاسوعا به عنوان فرمان حمله در میان لشکر کوفه ندا می دهد: ای لشکر خدا! سوار شوید شـمـا را مـژده بـهـشـت باد (2)همچنین در روایاتی که گذشت دیدیم که هیچ کس حاضر نـمـی شد کشتن امام حسین علیه السلام را به عهده گیرد، چرا که می دانستند کشتن او تجاوز به حریم رسـول خـداسـت مـی گـفتند: نمی خواهیم در قیامت پیامبر خصم ما باشد این در حالی است که هـمـین مردم مقدمات شهادتش را فراهم کرده بودند و با این حال گمان می گردند اگر آخرین ضربه را به عهده نگیرند باز هم مسلمان و پیرو پیامبر اسلامند و دلیلی ندارد که در روز قیامت رو در روی حضرتش قرار گیرند.


1) 135. الطبقات اکبری، لابن سعد، ترجمه امام حسین علیه السلام ص 78.

2) 136. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 249.

غارت خیمه ها

لـشـکر لجام گسیخته کوفه وارد چادرهای حرم شد امام سجاد(علیه السلام) در بستر بیماری افتاده بود شمرتصمیم گرفت او را بکشد، حمید بن مسلم خود را رساند و با او سخن گفت تا ابن سعد رسید و دستورداد سپاهیان از چادرها دور شوند او گفت از این پس کسی مزاحم این جوان بیمار نشود و هر کس هر چه از اهل حرم گرفته پس دهد، ولی غارتیان چیزی پس ندادند (1).

وقایع بعد از شهادت امام حسین علیه السلام

پیکر شهدا

جـنـگ پایان گرفت اکنون هفتاد و دو پیکر پاک بر روی خاک های گرم آرمیده بود سرهایشان از بـدن جدا شده و لباسهایشان به غارت رفته بود دشمن کینه توز اکنون به هر چه می خواست دست یـافته بود،ولی شرارت همچنان شعله می کشید عمر بن سعد فریاد زد: چه کسی حاضر است اسب بـر بـدن حـسـیـن بـتـازد ده نـفر داوطلب پیش آمدند، سوار بر اسب بر پیکر پاک شهدا تاختند و استخوانهای بهترین مردان خدا را زیر سم اسبها خرد کردند (2).

مسیر خورشید

عـصـر روز عـاشـورا ابـن سـعـد سـر مـبارک سید الشهدا را به خولی سپرد تا به عبیداللّه بن زیاد برساند (3).

آغاز پیام

عـمـر بـن سعد تا روز یازدهم محرم یعنی یک روز پس از شهادت امام حسین علیه السلام در کربلا ماند روزیـازدهم کشته های لشکر کوفه را جمع آوری کردند، بر آنها نماز خواندند و آنها را دفن کردند، ولـی جـنـازه حسین علیه السلام و یارانش را در صحرا بدون غسل و کفن رها کردند و زنان و خواهران و دختران امام حسین علیه السلام را با خود به طرف کوفه بردند (4).


1) 137. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 79.

2) 138. تاریخ طبری، ج 4، ص 347 ـ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 80.

3) 139. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 39.

4) 140. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 39.

خطبه زینب کبری در کوفه

اهـل بـیـت رسـول خـدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را هـمـانـنـد اسـیـران وارد کوفه کردند امام سجاد(علیه السلام) از شدت بیماری رنجور شده بود، ولی با این حال او را در غل و زنجیر کرده بودند.

مـردم کـوفـه با دیدن کاروان اسیران شیون و زاری سر دادند زینب کبری دختر امیرالمؤمنین به مـردم اشـاره کـرد کـه خاموش باشید، یکباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زینب زبان به سخن گشود:.

سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاکش باد.

ای اهـل کـوفـه! ای مـردم مکار حیله باز! آیا گریه می کنید؟

اشکتان خشک مباد، ناله هایتان آرام نـگـیردشما در مثل مانند زنی هستید که رشته خود را محکم تافته، سپس تارتار از هم می گسلد سـوگـندهایتان رادست آویز فساد کرده اید، آیا جز لاف و تکبر و فساد و چاپلوسی کنیزان و سخن چینی دشمنانه چیزی دیگری در شما هست؟

شما به سبزه خاکروبه و نقره بر قبر اندوده می مانید، برای خود توشه ای پیش فرستادید که خشم خدا را برانگیخت و در عذاب، جاودانه شدید آیا گریه و زاری می کنید؟.

آری! بـه خدا شایسته گریه اید بسیار بگریید و کم بخندید که نصیبتان ننگ و عار شد، ننگی که تا ابـدپـاک نشود چگونه می توانید این ننگ را از دامن خود بشویید که فرزند خاتم انبیا، سید جوانان بـهـشتی راکشته اید، آنکه در سرگردانی ها مرجع و در سختی ها پناه شما بود، آنکه دلیل روشن و زبـان گـویـای شـمـابـود چه بار گناهی را بر دوش گرفتید دور باشید از رحمت خدا و نابودی نـصـیـبـتـان بـاد سـعـیتان به نومیدی انجامید، دست ها بریده شد، سودای پرزیانی کردید، خشم پروردگار را برای خود خریدید و خواری ذلت بر شما حتمی شد.

وای بـر شـمـا! مـی دانـیـد چـه جگری از رسول خدا شکافتید و چه پرده نشینی را از پرده بیرون کشیدید وچه خونی ریختید و چه حرمتی را شکستید کار بسیار زشتی مرتکب شدید چیزی نمانده کـه آسـمـان وزمین شکاف بردارد و کوهها ویران شوند آنچه کردید بزرگ، دشوار، بد، کژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ که زمین و آسمانها را پر کرده آیا شگفت دارید اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خوارکننده تر است و شما را در آن روز یاوری نیست.

مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد که خدای تعالی از شتابکاری به دور است و همیشه برای انتقام فرصت دارد و در کمین گاه است (1).

مجلس ابن زیاد

اسیران را به کوفه آوردند ابن زیاد در کاخ نشست و بار عام داد آنگاه گفت سر امام حسین علیه السلام را درمـقـابلش بگذارند لبخند زنان به سر شریف امام نگاه می گرد و با چوبی که در دست داشت به دندانهای حضرتش می زد و می گفت: چه دندانهای زیبایی! زید بن ارقم صحابی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که اکنون پیر شده بود، وقتی این صحنه را مشاهده کرد فریاد زد: چوبت را از این لبها بردار به خدا نـمی دانم چند بارلب های رسول خدا را بر روی این لب ها دیدم که آنها را می بوسید این را گفت و شیون سر داد ابن زیادگفت: خدا چشمانت را گریان کند به خدا اگر پیر نشده بودی گردنت را می زدم.


1) 141. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 1 ـ 40.

زیـد از جـا بـرخـاست از مجلس خارج می شد، می گفت: ای جماعت عرب! از این پس بردگانی بـیـش نـیـسـتید، پسر فاطمه را کشتید و امارت را به پسر مرجانه دادید، او خوبانتان را می کشد و اشرارتان را به بندگی می گیرد، از رحمت خدا دور باد آنکه به ننگ و ذلت رضا دهد (1).

زینب در مجلس ابن زیاد

زنـان و کودکان امام حسین علیه السلام را وارد مجلس ابن زیاد کردند زینب (سلام الله علیها) کهنه ترین لباسهایش راپـوشـیـده بود وقتی وارد مجلس شد ناشناس در گوشه ای نشست و کنیزانش بر گرد او حلقه زدند.

ابـن زیاد گفت: این زن کیست؟

زینب پاسخ نداد دوباره و سه باره پرسید، ولی زینب (سلام الله علیها) جواب ندادکسی گفت: این زینب (سلام الله علیها) دختر فاطمه زهرا است.

ابن زیاد رو به زینب (سلام الله علیها) کرده و گفت: سپاس خدا را که رسوایتان کرد، شما را کشت و ادعایتان راتکذیب کرد.

زیـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را که ما را به وسیله پیامبرش محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گرامی داشت و از پلیدی پاک کرد، تنها فاسق است که رسوا می شود و فاجر است که تکذیب می شود.

گفت: چگونه دیدی کاری را که خدا با برادر و خاندانت کرد؟.

فـرمـود: من جز زیبایی ندیدم، آنها کسانی بودند که خدا شهادت را برایشان مقدر کرده بود و آنها هم به قتلگاه خویش آمدند به زودی خدا ترا با آنها در یک جا جمع خواهد کرد و به محاکمه خواهد کشید ببین آنگاه پیروزی از آن کیست، مادرت به عزایت بنشیند پسر مرجانه!.


1) 142. کـامـل ابـن اثیر، ج 4، ص 81 و ینابیع الموده، ص 324 مقتل خوارزمی، ج 2، صص 6 ـ 45 و تذکره بسط ابن جوزی، ص 231.

ابن زیاد از خشم شعله ور شد، چنانکه گویی قصد جانش را دارد.

عمرو بن حریث گفت: ای امیر! این زن است به خاطر گفته هایش نباید مؤاخذه شود.

ابن زیاد گفت: با کشتن آن حسین متجاوز و عاصیان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.

زیـنـب دلـش شـکـسـت و گـریـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را کشتی، خاندانم را اسیر کردی،شاخه هایم را شکستی و ریشه ام را بریدی آری اگر شفای تو در این است شفا گرفته ای.

ابن زیاد گفت: این هم مثل پدرش سجع وقافیه می بافد، پدرش هم شاعر و سجع باف بود.

فـرمـود: زن را بـه سجع بافی چه من به اندازه این که نتوانم سجع بافی کنم گرفتاری دارم، این آتش سینه است که از زبان بیرون می ریزد (1).

امام سجاد در مجلس ابن زیاد

امام سجاد(علیه السلام) را وارد مجلس ابن زیا کردند ابن زیاد گفت: تو کیستی؟.

فرمود: من علی بن حسینم.

گفت: مگر خدا علی بن حسین را نکشت.

فرمود: برادری به نام علی داشتم که مردم او را کشتند.

گفت: خدا او را کشت؟.

فرمود: آری، وقت مرگ، خدا جانها را می گیرد، هیچ کس بدون خواست خدا نمی میرد.

ابن زیاد به خشم آمد دستور داد او را بکشند.

زیـنـب کبری (سلام الله علیها) دست در گردن آن حضرت کرد، فرمود: ای پسر زیاد! بس است ریختن خون ما! آیااز خون ما سیراب نشدی، اگر ایمان داری، به خدایت سوگند می دهم مرا هم با او بکش.


1) 143. کـامل ابن اثیر، ج 4، ص 2 ـ 81 و مقتل خوارزمی، ج 2، ص 42 و تاریخ طبری، ج 4، ص 50 ـ 349.

امـام سـجـاد(ص) فـرمـود: عـمه جان ساکت باش تا با او سخنی بگویم آنگاه رو به ابن زیاد کرده فرمود:ای پسر زیاد با کشتن، مرا تهدید می کنی و نمی دانی که کشته شدن عادت ما و بزرگواری ما در شهادت است.

ابـن زیـاد مـدتـی بـه آن دو نگریست بعد گفت: عجب چیزی است خویشاوندی، به خدا می دانم که دوست دارد با او کشته شود، رهایش کنید (1).

خورشید بر نی

اسـیـران را بـرای مـدتی که در تاریخ ضبط نشده در کوفه نگه داشتند در این مدت به دستور ابن زیادسرهای شریف شهدا را گاهی بر درگاه کاخ نصب می کردند و بر روی نی در کوچه های کوفه و قبایل اطراف می چرخاندند (2).

در راه شام

ابن زیاد درباره اسیران و سرهای شهدا از یزید کسب تکلیف کرده بود و یزید به او دستور داده بود آنهارا به شام بفرستد.

اهل بیت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را برای حرکت به سمت شام آماده کردند به دستور ابن زیاد غل و زنجیر بـردسـت و گـردن امـام سجاد(علیه السلام) نهادند و زنان و دختران را بدون محمل بر پالان های خشک شـتران سوارکردند و همراه گروهی به فرماندهی کر حر بن قیس حرکت دادند و همانند اسیران کفار شهر به شهر ومنزل به منزل به شام بردند.


1) 144. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 82 و تاریخ طبری، ج 4، ص 250 و مقتل خوارزمی، ج 2، ص 3 ـ 42.

2) 145. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 83 و تاریخ طبری، ج 4، ص 351 و تذکره سبط ابن جوزی، ص 234.

امام سجاد(علیه السلام) از کوفه تا شام حتی یک کلمه با ماموران همراه سخن نگفت (1).

کاروان اسیران بر دروازه شام

سـهـل سـاعـدی از اصـحـاب رسـول خـداسـت، در راه زیارت بیت المقدس وارد شام شد، خود مـی گوید:شهری دیدم پر درخت با جویبارهای فراوان در و دیوار شهر با پرده های دیبا آذین بسته شده، مردم گرم شادمانی و سرور بودند زنان نوازنده را دیدم که دف و طبل در دست می نوازند با خود گفتم: گویا اهل شام عیدی دارند که ما نمی دانیم به گروهی برخوردم که مشغول صحبت بودند گفتم: آیا شما عیدی دارید که ما نمی دانیم؟.

گفتند: به نظر غریب می آیی.

آری من سهل ساعدی هستم که پیامبر خدا را دیده و احادیث او را می دانم.

گفتند: ای سهل تعجب می کنیم، چرا از آسمان خون نمی بارد و زمین اهل خود را فرو نمی برد؟.

مگر چه شده؟.

ای سهل سر حسین علیه السلام را از عراق هدیه می آورند.

عجب! سر حسین را می آورند و این مردم شادمانی می کنند؟

از کدام دروازه وارد می شوند؟.

از دروازه ساعات.

مـی گـوید: ما در همین گفتگو بودیم که پرچمها یکی پس از دیگری نمایان شد، سواری را دیدم که نوک نیزه اش را برداشته و سری شبیه به پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر آن زده و پشت سرش زنان سوار بر پالان خشک شتران بدون وسایل آسایش می آیند خود را به اولین زن رساندم.


1) 146. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 6 ـ 55 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 83 و تاریخ طبری، ج 4، ص 251.

ـ دخترم تو که هستی؟.

ـ من سکینه دختر حسینم.

آیا کاری از من ساخته است؟

من سهل بن سعد از اصحاب جدت هستم.

ای سـهـل بـه ایـن نـیـزه دار بـگـو ایـن سر را جلوتر ببرد تا مردم به آن نگاه کنند و از حرم رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم)چشم بردارند.

نزدیک نیزه دار رفتم.

ـ آیا می خواهی چهارصد دینار بگیری؟.

ـ در مقابل چه می خواهی؟.

ـ این سر را از میان زنان بیرون ببر.

نیزه دار جلو رفت و من چهار صد دینار را به او دادم (1).

اسیران در مسجد دمشق

وقـتـی کـاروان اسـیـران اهل بیت وارد مسجد دمشق شدند، ایشان را در جایگاه اسیران یعنی بر پـلـه هـای مـسجد جامع جا دادند در این هنگام پیر مردی خود را به امام سجاد(علیه السلام) نزدیک کرده گفت: سپاس خدارا که شما را کشت، شهرها را از دست مردان شما آسوده ساخت و امیرالمؤمنین، یزید را بر شما مسلط کرد.

امام سجاد(علیه السلام) فرمود: ای شیخ قرآن خوانده ای؟.

ـ آری خوانده ام.

ـ آیـا ایـن آیه را خوانده ای: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی»، یعنی: ای پیامبر! بگو من به خاطر رسالتم از شما مزدی نمی خواهم، جز اینکه به خویشان من مودت ورزید (2).

ای شیخ ما همان خویشان پیامبر هستیم.

ای شـیـخ! آیـا ایـن آیـه را خـوانده ای: «انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»،یعنی: خداوند اراده کرده است پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک و پاکیزه نماید (3).


1) 147. مقتل خوارزمی، ج 2، صص 1ـ60.

2) 148. شوری / 23.

3) 149. احزاب / آیه 33.

ـ آری خوانده ام.

ـ ما همان اهل بیتی هستیم که این آیه درباره شان نازل شده.

پیر مرد از گفته خود پشیمان شد و مدتی همچنان ساکت ایستاد.

عـاقـبت سر به سوی آسمان برداشته و گفت: بارالها! من از دشمنی با این خاندان توبه می کنم و ازدشمنان آل محمد بیزاری می جویم.

سر امام حسین در مجلس یزید

سـر مـبـارک امـام حسین علیه السلام را در طشتی از طلا در مقابل یزید قرار دادند یزید پیروزمندانه بر تـخت نشسته بود نگاهی به سر و نگاهی به اهل مجلس انداخت و گفت: این شخص بر من مباهات می کرد،می گفت پدرم از پدر یزید بهتر است، مادرم از مادر یزید بهتر است، جدم از جد یزید بهتر است و خودم از یزید بهترم و همین مباهات بود که او را به کشتن داد، این که می گفت پدرم از پدر یـزید بهتر است همه می دانند در قضیه حکمیت، خدا به نفع پدر من حکم کرد و این که می گفت مادرم از مادر یزید بهتر است به جان خودم حرف درستی است فاطمه دختر رسول خدا از مادر من بهتر بود و این که می گفت جدم ازجد یزید بهتر است هر کس به خدا و قیامت ایمان دارد، پیامبر را بـهـتر از خود می داند، ولی این که می گفت خودم از یزید بهترم گویا از اینجا ناشی می شد که ایـن آیـه قرآن را نخوانده بود: «بگو بار الها مالک حقیقی توئی سلطه و قدرت به هر کس بخواهی می دهی و از هر کس بخواهی می گیری خیر در دست توست و تو بر هر کار توانایی» (1).


1) 150. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 57 و تاریخ طبری، ج 4، ص 355.

سـیـاسـتـی کـه بـنـی امیه پس از شهادت امام حسین علیه السلام برای تبرئه و برحق جلوه دادن خود پیش گرفتند، سه رکن اساسی داشت:.

1 ـ جـدا کـردن حـسـاب امـام حـسـیـن علیه السلام از پـیـامـبـر اکـرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اصـل اسـلام آنها سعی داشـتـنـد حـسـیـن علیه السلام را بـه عنوان شخصی عادی معرفی کنند که بر مبنای اغراض شخصی با حکومت وقت درگیرو کشته شده است، بنابر این کشتن او هیچ ضرری به رابطه قاتلین او با اسلام و پیامبر اسلام ندارد.

2 ـ ایـن که ماجرای کربلا و کشته شدن امام حسین علیه السلام را به مقدرات الهی مستند کنند بنابراین قاتلین آن حضرت اگر چه در ظاهر عمل بسیار زشتی را مرتکب شده بودند، ولی در حقیقت عامل اجرای قضا وقدر بودند و گناهکار اصلی، خود امام حسین علیه السلام بود که با حرکت خود باعث ایجاد این واقعه شده بود.

3 ـ این که اموی ها مخصوصا شخص یزید از این حادثه اظهار نارضایی کرده، مردم کوفه و ابن زیاد رامقصر جلوه دهند.

در مـقـابـل ایـن سیاست مزورانه، اهل بیت و رجال سرشناسی که در گوشه و کنار بلاد اسلام از زمان رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) باقی مانده بودند، در موضع گیری های خود:.

اولا سـعـی مـی کـردنـد ارتباط و نسبت امام حسین علیه السلام با اصل اسلام را برای مردم تشریح کنند مثلازید بن ارقم، انس بن مالک و ابو برزه اسلمی از اصحاب رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مجلس ابن زیاد و یـزیـداعـتـراض کـردنـد و از علاقه شدید رسول خدا به امام حسین علیه السلام سخن می گویند و امام سـجـاد(ص) درخـطـبـه ای کـه در مسجد دمشق ایراد می کند، به انحا مختلف ارتباط وثیق امام حسین علیه السلام با ارکان اسلام را بیان می دارد (1).


1) 151. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 57 و 58 و 69 و 70 و تذکرة بسط بن جوزی، ص 231 و 235.

ثـانـیـا: از سـنت های جاری آفرینش و حکمت الهی در مقابل جنایتکاران پرده بردارند و تحریفات یـزیداز آیات شریف قرآن را در تطبیق بر واقعه کربلا به مردم گوشزد کنند به عنوان نمونه زینب کـبـری درمجلس یزید، سنت امهال جنایتکار را تشریح می کند و امام سجاد در جواب ابن زیاد، بر دخالت مردم درشهادت برادرش علی اکبر تاکید می نماید (1).

ثـالـثـا: دخـالـت یـزید و خاندان بنی امیه را در این حادثه افشا کنند و لذا در سخنانی که در شام ایرادشده بدون هیچ اشاره ای به ابن زیاد و مردم کوفه، یزید را مسئول مستقیم این جنایت معرفی می کنند.

الـبـته از این نکته نیز نباید غافل شد که یزید به علت خباثت ذاتی و حماقت باطنی، هرگز موفق بـه اجـرای دقـیق این سیاست نشد و به طور مکرر در سخنان خود به دشمنی خود با پیامبر اسلام اشاره کرده و از کشته شدن امام حسین علیه السلام اظهار شادمانی و خشنودی نمود و همین امر بود که در کـنـارروشنگری های اهل بیت (علیهم السلام)، حکومت بنی امیه را رسوا و بی آبرو ساخت و طومار حکومت آنان را درهم پیچید.

ابوبرزه

سـر مـبـارک امـام حـسـیـن علیه السلام در مقابل یزید بود بزرگان شام در مجلس حاضر بودند یزید با چوب خیزران به لب و دندان امام می زد و سخنان بیهوده می گفت، ابوبرزه اسلمی، صحابی رسول خـدا، درمـجـلـس حـاضـر بود فریاد زد: وای بر تو ای یزید! با چوب بر دندان حسین، پسر فاطمه مـی زنی!؟

خوددیدم که رسول خدا لب و دندان او و برادرش حسن را می مکد و می گوید این دو، سالار جوانان بهشتند،خدا قاتلشان را لعنت کند.


1) 152. مقتل خوارزمی، ج 2، صص 5ـ64.

یزید از سخنان او خشمگین شد و دستور داد او را کشان کشان از مجلس بیرون بردند (1).

امام سجاد در مجلس یزید

یـزیـد مـجـلـسـی ترتیب داد و اشراف شام را دعوت کرد و دستور داد امام سجاد و زنان کودکان امـام حـسین (علیه السلام) را وارد مجلس کردند حضار به آنها می نگریستند امام سجاد(علیه السلام) روبروی یزید قرار گرفت وچند شعر خواند که بیزاری و نفرت او را از یزید نشان می دهد:.

«انتظار نداشته باشید که شما به ما اهانت کنید و ما احترامتان کنیم، یا شما دائما ما را آزار دهید و مـادسـت از آزار شـمـا برداریم خدا می داند که ما شما را دوست نداریم پس شما را از این که ما را دوست ندارید سرزنش نمی کنیم».

یـزیـد گـفت: ای علی! پدرت با من قطع رحم کرد، حق مرا ندیده گرفت و بر سر منصبم با من جنگیدخدا هم با او چنان کرد که دیدی.

در جواب این آیه را خواند: اما هر مصیبتی که در زمین یا از ناحیه جانشان به شما برسد، قبل از آن که به صحنه وجود آید، در کتابی ثبت شده است (2).

ای پـسر معاویه و هند و صخر! قبل از آن که تو متولد شوی همیشه نبوت و امارت در دست پدران من بوده است در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا در دست جد من علی بن ابیطالب بود، درحـالی که جد و پدر تو پرچم های کفار را به دوش می کشیدند وای بر تو ای یزید! اگر بدانی چه کـرده ای ونـسـبت به پدر و اهل بیت و برادران و عموزادگان من چه گناهی مرتکب شده ای، به کـوهـهـا می گریزی و سربر خاکهای بیابان می گذاری و به حال خود شیون و زاری می کنی این سـزاوار است که سر حسین پسرعلی و فاطمه بر دروازه شهرتان نصب شود، در حالی که او ودیعه رسول خداست؟.


1) 153. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 57 و کامل ابن اثیر، ج 4، ص 85.

2) 154. حدید / 23.

ای یزید منتظر باش که در روز قیامت قرین ندامت و خواری شوی (1).

اظهار کفر

اگـر یـزیـد در بـرخـورد بـا واقـعـه کـربلا سکوت می کرد، قلم به مزدان تاریخ تراش، به راحتی می توانستندشخصیت حقیقی او را در پس پرده ای از روایات جعلی مخفی کنند، ولی طبع جاهلی یـزیـد این فرصت رااز او گرفت و باعث شد تمام رشته هایش پنبه شود و مرزی شد تا حساب مزد بگیران تاریخ نویس ازعلمای ربانی امین جدا شود.

سـر شـریف امام حسین علیه السلام در مقابل یزید بود، با چوب خیزران به لب و دندان امام حسین می زد واشـعـاری را کـه در احد برای شادکامی از شکست مسلمین سروده شده بود، با ترکیب چند بیت ازخویشتن می خواند:.

«ای کـاش بـزرگـان مـن کـه در روز جنگ بدر کشته شدند، زاری قبیله خزج را از فرود آمدن ضربات مامی دیدند و از شادی فریاد می زدند و می گفتند دست مریزاد ای یزید! به جای جنگ بدر بـزرگان و مهتران آنها را کشتیم و بی حساب شدیم طایفه هاشم با سلطنت بازی کردند، وگر نه خـبـری از آسمان نیامده ونازل نشده من از دودمان خندق نیستم، اگر انتقام کارهای احمد را از فرزندانش نگیرم» (2).

خطبه زینب کبری در مجلس یزید

هـنـگـامـی کـه یـزیـد حـقیقت درون خود را آشکار ساخت و بر همگان معلوم شد که جنگ بین امام حسین علیه السلام و یزید جنگ بین دین و کفر بوده است، زینب کبری (س) به پا خاست و فرمود:.


1) 155. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 63.

2) 156. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 64 و تذکره سبط بن جوزی، ص 235.

سـپـاس خـدا را و درود خـدا بـر رسـول او و خاندانش باد خدای سبحان راست گفت که فرمود: «عـاقـبـت آنـان که کار زشت کردند، بسیار زشت است که آیات خدا را تکذیب کردند و به استهزا گرفتند» ای یزید!گمان می کنی اکنون که اطراف زمین و آفاق آسمان را بر ما بسته ای و چنان راه چاره بر ما مسدود نموده ای که ما را برده وار به هر سو می کشند، ما نزد خدا بی مقدار شده و تو مـحـتـرم هـستی و این پیروزی به خاطرارزشی است که نزد خدا داری که تکبر می ورزی و باد به بـینی انداخته ای، از اینکه روزگار به کام توست وکارهایت مرتب و آراسته و ملک و پادشاهی ما را بی مزاحم در اختیار گرفته ای، شادمان وخوشحالی؟.

اندکی آهسته تر! آیا فراموش کرده ای که خدای تعالی می فرماید:.

«کـافـران نـپـنـدارنـد مـهلتی که به ایشان می دهیم به نفع آنهاست، این مهلت را فقط برای آن می دهیم که گناه بیشتر مرتکب شوند و آنان را عذابی دردناک است» (آل عمران / 178).

ای پـسـر آزاد شـده هـا! آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده بنشانی و دختران رسول خدا را اسیر کرده در حالی که پرده از ایشان برداشته و چهره هایشان را آشکار کرده به دست دشمنان دهی تا از شهری به شهری برند و قومی بیگانه به آنان نگاه کنند و دور و نزدیک و شریف و وضیع به آنها چشم دوزند، در حالی که نه سرپرستی برای آنها مانده نه پشتیبانی.

چگونه می توان از کسی انتظار مراعات داشت که مادرش جگر پاکان را به دندان کشید و گوشتش ازخـون شـهیدان رویید؟

چگونه در دشمنی ما خانواده کوتاهی کند کسی که ما را با چشم بغض و کنیه می نگرد؟.

بـا این همه باز بدون آن که احساس گناه کنی و بدانی چه کار می کنی با چوب به لب و دندان ابا عـبـداللّه سـالار جوانان اهل بهشت می زنی و می گویی: «فریاد شادی سر داده می گفتند دست مـریـزاد ای یـزید»!چرا نمی گویی که با ریختن خون ذریه محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ستارگان زمین از آل عـبـدالـمـطـلـب، زخم ما را علاج ناپذیر کردی و ریشه مان را سوختی؟

اکنون نیاکان خود را صدا می زنی و گمان می کنی که با آنها سخن گفته ای؟

به زودی نزد آنان می روی و آرزو می کنی که دسـتـت خـشـک شده بود و این کار را نمی کردی وزبانت لال می شد و این سخن را نمی گفتی! خدایا حق ما را بستان و انتقام ما را از این ستمگران بگیر وخشمت را بر کسی که خون ما را ریخت و حامیان ما را کشت نازل کن به خدا سوگند پوست خود راشکافتی و گوشت خود را پاره کردی! تـو بـا ایـن بـار کـه از ریـختن خون ذریه رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و شکستن حرمت عترت و پاره تنش به گردن داری، بر او وارد می شوی، «و گمان مکن آنانکه در راه خدا کشته می شوند مرده اند، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند»(آل عمران / 169).

هـمـیـن بـرایت بس که خداوند حاکم است و محمد خصم تو و آن کسی که کار را برای تو ساخته وپرداخته کرد و تو را بر گردن مسلمین مسلط نمود، به زودی خواهد فهمید که پاداش ستمگران بد پاداش است و آگاه می شود که کدام یک از شما پست تر و لشکر کدام یک ضعیف تر است.

اگـر مصائب دنیا باعث شده که من با تو سخن بگویم باز هم تو را بی ارزش می دانم و کوبیدنت را لازم و نکوهشت را با ارزش می شمرم و از جاه و حشمت تو هراسی ندارم، ولی چشم گریان است و دل بریان.

بـسـیـار عجیب است که نجیبان حزب خدا به دست آزاد شدگان حزب شیطان کشته می شوند، ازچـنـگـالـتـان خـون ما می چکد و از دهانتان گوشت ما می ریزد و آن بدن های پاک را گرگ ها سرکشی می کنندو گفتارها در خاک می غلطانند.

اگر امروز ما را به عنوان غنیمت گرفته ای، به زودی در آنجا که جز عمل خود را نیابی، ما به زیان توخواهیم بود و خدا به بندگان خود ستم نمی کند.

بـه خـدا شـکـایـت می کنم و بر او تکیه دارم، پس هر حیله که داری به کار گیر و هرچه می توانی تـلاش کن و هر چه می خواهی کوشش کن! به خدا نمی توانی ما را از خاطره ها محو کنی و وحی ما را بـمـیرانی و به نهایت ما نمی رسی و ننگ این ستم را نمی توانی از خویش پاک کنی رای تو بسیار سـسـت و ایـام دولـت انـدک و آن روز کـه مـنادی فریاد می زند «لعتنت خدا بر ستمکاران باد» جمعیت ات به پریشانی می گراید.

سـپـاس خـدا را کـه کار پیشینیان ما را با سعادت و مغفرت پایان برد و کار آخرمان را با شهادت و رحمت و از خدا می خواهم که ثوابشان را کامل کند و بیفزاید و خودش برای ما خلفی نیکو باشد که او مهربان ورحیم است و همو برای ما کافی و بهترین وکیل است یزید در جواب این کلام رسا فقط توانست بگوید:.

«فـریـادی اسـت کـه از زنـان شـایـسـتـه اسـت

نـوحـه گری بر نوحه گران بسیار آسان است» (1).

مثل اهل بیت

در ایـامی که اهل بیت در دمشق به سر می بردند روزی امام سجاد (علیه السلام) در بازار دمشق قدم می زد منهال بن عمرو پیش آمده عرض کرد: چگونه ای یابن رسول اللّه؟.

فرمود: ای منهال! امروز ما مثل بنی اسرائیل در میان فرعونیان شده ایم که پسرانشان را می کشتند وزنـانشان را زنده می گذاشتند ای منهال! عرب بر عجم افتخار می کند که محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از قریش است ولی ما اهل بیت محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مورد خشم قرار گرفته و کشته می شویم انا للّه و انا الیه راجعون (2).

خطبه امام سجاد در مسجد دمشق

در ایـامـی که اهل بیت امام حسین علیه السلام در شام به سر می بردند یزید مجلسی در مسجد ترتیب داد وخطیبی را به منبر فرستاد تا از حسین بن علی (علیه السلام) و پدر بزرگوارش علی (علیه السلام) بدگویی کند.

خـطـیـب به منبر رفت و تا توانست به آن دو بزرگوار ناسزا گفت و در مدح یزید و پدرش معاویه سـخنان بیهوده گفت امام سجاد (علیه السلام) که در مجلس حضور داشت بانگ برآورد و فرمود: وای بر تو ای خـطـیـب! بـه بهای خشم الهی، رضای مخلوق را خریدی و جایگاه خویش در آتش مهیا کردی آنگاه رو به یزید کرده فرمود: ای یزید! به من اجازه بده بر بالای این چوبها روم و سخنانی بگویم که خـدا را خوش آید و اهل مجلس را اجر و پاداشی باشد یزید، مخالفت کرد ولی مردم به او گفتند او را اجازه بده چه بسا چیزی برای گفتن داشته باشد.


1) 157. مقتل خوارزمی، ج 4، ص 6 ـ 64.

2) 158. مقتل خوارزمی، ج 2، ص 72.

یزید گفت: اگر او به منبر رود تا من و خاندان ابوسفیان را رسوا نکند پایین نخواهد آمد.

گفتند: آخر او چه می تواند بگوید؟.

گفت: او از خاندانی است که علم و دانش با جانشان در آمیخته.

ولی مردم همچنان اصرار می کردند تا یزید ناچار شد اجازه دهد.

حـضـرت بـه منبر رفت نخست سپاس و ستایش خدای به جا آورد، آنگاه خطبه ای خواند که قلبها رالرزاند و چشمها را گریاند.

بخشی از بیانات آن حضرت این است:.

ای مـردم بـه مـا شـش چیز داده شده و با هفت چیز دیگر بر سایر مردم برتری یافته ایم: به ما علم وبـردبـاری و سـخـاوت و فـصـاحـت و شـجـاعت و محبت در قلوب مؤمنین را داده اند و سر آمد دگرانیم، زیرامحمد پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) برگزیده از ماست صدیق این امت (علی «علیه السلام») از ماست، جعفر طیار از ماست، حمزه شیر خدا و رسول از ماست، فاطمه بتول بانوی زنان عالم از ماست و دو سبط این امت آقای جوانان بهشتی از ما هستند هرکسی مرا می شناسد، می شناسد و هر کسی نمی شناسد حـسـب و نـسـبم را برایش می گویم: من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کـسـی هستم که زکات را با ردای خویش حمل می کرد من پسر بهترین کسی هستم که در جهان لباس پوشید، من پسر بهترین کسی هستم که با کفش یا پای برهنه راه رفت، من پسر بهترین کسی هـسـتـم کـه طـواف کرد و سعی به جا آورد، من پسربهترین کسی هستم که حج گزارد و لبیک گفت من پسر کسی هستم که با براق به هوا برده شد، من پسرکسی هستم که از مسجد الحرام به مـسـجـد اقـصـی بـرده شـد ـ مـنزه باد آن که او را برد ـ، من پسر کسی هستم که جبرئیل او را تا سـدرة الـمـنتهی برد، من پسر کسی هستم که نزدیک و نزدیک تر شد تا به اندازه دو کمان یاکمتر فـاصـلـه داشت، من پسر کسی هستم که امام جماعت فرشتگان آسمان شد، من پسر کسی هستم کـه خـدای بـزرگ بـه او وحی فرستاد، من پسر محمد مصطفایم، من پسر علی مرتضایم، من پسر کـسـی هـستم که در راه احیای لا اله الا اللّه مبارزه کرد، من پسر کسی هستم که در رکاب رسول خدا با دو شمشیرجنگید، با دو نیزه نبرد کرد، دوبار هجرت کرد، دوبار بیعت کرد، به دو قبله نماز آورد، در بـدر و حـنـین جنگید و یک لحظه کفر نورزید من پسر بهترین مؤمنین و وارث پیامبران کـوبـنده کافران، سید و سالارمسلمانان و مجاهدین، زنیت عابدین، تاج سر گریه گنندگان (از خوف خدا) صبورترین مردم، برترین پیشوا از آل یاسین و از خاندان رسول پروردگار عالمیانم.

حـضـرت هـمچنان در معرفی خود سخن می راند و می فرمود من، من، تا صدای گریه و زاری از مـجـلـس بـرخاست یزید به هراس افتاد، ترسید آشوبی به پا شود، به مؤذن دستور داد اذان بگوید، مؤذن در بین کلام حضرت اذان گفت حضرت ساکت شد.

مـؤذن گـفـت: اللّه اکـبـر حضرت فرمود: بزرگ است بسیار بزرگ، قابل مقایسه نیست، با حواس درک نمی شود، چیزی از خدا بزرگتر نیست.

مـؤذن گـفـت: اشـهـد ان لا اله الا اللّه حضرت فرمود: مو، پوست، گوشت، خون مغز و استخوان من شهادت می دهد که جز او خدایی نیست.

مـؤذن گـفت: اشهد ان محمدا رسول اللّه حضرت از بالای منبر رو به یزید کرد و فرمود: ای یزید! این محمد جد من است یا جد تو؟

اگر بگویی جد توست دروغ گفته ای و اگر بگویی جد من، پس چرا عترت و خاندان او را کشتی؟ (1).


1) 159. مقتل خوارزمی، با تلخیص، ج 2، ص 71 ـ 69.