ghaemiyeh.com
سرشناسه : مقرم، عبدالرزاق، ۱۸۹۸ - ۱۹۷۱م.
عنوان قراردادی : الامام الجواد علیهالسلام. فارسی
عنوان و نام پدیدآور : نگاهی گذرا بر زندگانی امام جواد علیهالسلام/ تالیف عبدالرزاق مقرم؛ ترجمه پرویز لولاور.
مشخصات نشر : مشهد: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۰.
مشخصات ظاهری : ۱۷۷ ص.
شابک : ۱۴۰ ریال (چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰ ریال (چاپ سوم) ؛ ۷۵۰۰ ریال: چاپ چهارم: 964-444-595-3 ؛ ۲۱۰۰۰ریال: چاپ پنجم: 9789644446269
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
یادداشت : "همراه با مدایح و مراثی حضرت امام جواد(ع) از ابوالقاسم علی مددکنی متخلص به قطره".
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Abd - Al-Razzaq Muqarram: A short biography of Imam Javad.
یادداشت : چاپ دوم: پاییز ۱۳۷۲.
یادداشت : چاپ سوم: ۱۳۷۹.
یادداشت : چاپ چهارم: ۱۳۸۲.
یادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۸۷.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : محمدبن علی (ع)، امام نهم، ۱۹۵ - ۲۲۰ق.
موضوع : محمدبن علی (ع)، امام نهم، ۱۹۵ - ۲۲۰ق. -- شعر
شناسه افزوده : لولاور، پرویز، ۱۳۳۲ -، مترجم
شناسه افزوده : آستان قدس رضوی. بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۴۸/م۷الف۸۰۴۱ ۱۳۷۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۸۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۴-۶۶۶۷
بسم الله الرحمن الرحیم اللهم انا نرغب الیک فی دولة کریمه تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فیها من الدعاة الی طاعتک و القادة الی سبیلک حضرت امام محمد جواد صلوات الله علیه برای بسیاری از مردم، حتی پیروان و محبان حضرتش ناشناخته است. گرچه در مورد تمامی چهارده نور پاک (علیهم السلام) این نکته صادق است، ولی در مورد ائمهی پس از حضرت رضا، یعنی امام جواد، امام هادی وامام عسکری (علیهم السلام)، که ملقب به «ابنالرضا» بودهاند این غربت مضاعف است. عمر کوتاه، محاصرهی دشمنان، غفلت دوستان از ذکر فضایل این بزرگواران، چنان فضائی ترسیم کرده که بسیاری از شیعیان نیز از زندگی این انوار پاک بیخبرند، در حالی که پیامبر، ائمه و حضرت فاطمه (عم) همه نور واحدند، و همه برای پیروانشان «اسوهی حسنه». از این رو، بر آنها فرض است که پیشوایان خود را بشناسند، مکارم اخلاق و کلمات نورانی آنها را آویزهی گوش گردانند، تا بتوانند در جهت تشیع و پیروی ائمه اطهار (عم) گامهای بیشتری بردارند. کتاب حاضر، دو بخش دارد: بخش اول، رسالهای است از محقق سخت کوش فقید مرحوم علامه سید عبدالرزاق مقرم نجفی. اصل این کتاب در سال 1370 در نجف اشرف چاپ شده و ما نسخهای از آن را از کتابخانهی مسجد جامع چهل ستون بازار برای ترجمه به امانت گرفتیم، که در همین جا، از همکاری دانشمند پرتلاش جناب حجةالاسلام شیخ حسن سعید - سرپرست محترم آن کتابخانه - تشکر میکنیم. لازم به تذکر است که آخرین فصل کتاب، مجموعهای از مدایح و مراثی حضرت جواد الأئمه علیه السلام به زبان عربی است، که ما از ترجمه آن فصل صرف نظر
کردیم، بدین امید که این نقیصه را در بخش دوم جبران کرده باشیم. بخش دوم، مجموعهای است از اشعار مدایح و مراثی حضرت امام جواد (علیه السلام)، که شاعر مخلص اهل بیت، مرحوم ابوالقاسم علی مددکنی - متخلص به «قطره» سروده است. این اشعار - که برای اولین بار به چاپ میرسد - حاصل تراوشات فکری مردی است که هیچگاه درس نخواند، ولی با قلبی روشن و با صفا و پاک، در گوشهی انزوا زیست و اشعاری بسیار در مدح و مرثیه آل بیت رسول خدا (عم) سرود. از همکاری آقای عبدالرضا ضاد - نوادهی ناظم - که این مجموعه را پس از تنظیم در اختیار ما قرار داد، تشکر میکنیم. مختصری از شرح حال علامه مقرم و مرحوم قطره را در ابتدای دو بخش کتاب آوردهایم. امید است که این گام کوچک در محضر مقدس حضرت جوادالائمه مقبول افتد و خوانندگان و استفادهکنندگان از این کتاب، ما را از دعای خیر فراموش نکنند، و الحمد لله رب العالمین ناشر
سلام بر آدم... و ابراهیم.... و موسی و عیسی، سلام و صلوات خدای تعالی بر آخرین و برترین پیامآوران حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم، سلام و درود خدایتعالی بر اوصیاء و جانشینان پاک آن حضرت از حضرت امیرمؤمنان تا حضرت مهدی موعود و دخت گرانقدرش حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام. سلام و درود بر خاندان رسالت و طهارت، اهل بیت وحی و رحمت خاندان مخاطب «لولاک...» حجتها و امناء، و معادن حکمت و علم خداوند. سلام بر آفریدهشدگان از نور عظمت خداوند که کمالاتشان بیانتهاء، منزلتشان بیکران، و محامدشان بیپایان است. سلام بر خاندان کرامت وجود، محبت و لطف، راهنمایان راه حق و سعادت که ریشه و شاخه و مبدأ و منتهای خیر و نیکی هستند. و براستی اعتراف داریم که: «لا احصی ثنائکم و لا ابلغ من المدح کنهکم و لا من الوصف قدرکم» سلام خدا بر آنانکه اطاعتشان اطاعت خدای تعالی و موجب رضایت اوست که: «من اطاع الرسول فقد اطاع الله» و «انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون». اما هزاران افسوس و آه، که علیرغم آن همه کرامتها و گذشتها، تلاشها و خیرخواهیهای پدرانه، فرمان خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم، یک روز در پی خانهنشین و منزوی ساختن امیرمؤمنان علیه الصلوة و السلام و به آتش کشیدن درب خانهی دخت گرامی پیامبر صلوات الله و سلامه علیهما... روزی، کربلا و عاشورا و آن همه جنایت... و روز دگر به منظور کشتار علویان، از روی مکر و حیله حضرت رضا علیه الصلوة و السلام را به قبول ولایتعهدی مجبور کردند و روز بعد طاغوت زمان لعنت الله علیه به منظور اجراء مقاصد شوم و
پلید خود مزورانه حضرت جوادالائمه علیه الصلوة و السلام را اجبار به پذیرفتن دامادی خود نمود تا شیعیان سادهاندیش که در اجتماع ظاهر میشوند به قتل برسند... و به شهادت رساندن خلفاء خداوند،.... تا آنکه رفتار پست وحشیانه انسانها زمینهساز غیبت صغری و کبری گردید و خدایتعالی حجت و خلیفهی خود را غائب ساخت و با ادامهی طغیان و عصیان، دوران غیبت طولانی شد که: «غیبته منا». و بحق باید گفت: سلام و درود خداوند بر خاندان صبر و استقامت، خاندان مصیبتها و غمهای جانگداز، خاندان شهادت، سلام بر خاندان غربت و آوارگی، و مظلومیتهای جانسوز تاریخ که به فرمودهی حجت و خلیفهی خداوند حضرت امام محمدباقر علیهالصلوة و السلام: «جلت و عظمت المصیبة بک علینا و علی جمیع اهل الاسلام و جلت و عظمت مصیبتک فی السموات علی جمیع اهل السموات». و هزاران لعن و نفرین بر دشمنانشان باد. و بدینگونه بود پاسخ وحشیانه انسان به خاندان شرف و کرامت و این بود تاریخ تلخ و جگرسوز و پردرد خاندان رسالت، که انسان برای ابد باید شرم کند و داغ ننگ بر پیشانی داشته باشد، از دیدگان خون ببارد و فغان و نالهی جانگداز از دل برکشد... براستی باید گفت هر اندازه دربارهی این خاندان گفته و نوشته شود در مقایسه با دریای عظمت و کرامت و لطف آنان اندک و ناچیز است و قصور و کوتاهی ما را نمیتواند جبران کند و از غربت و مظلومیت آنان بکاهد که به گفتهی بزرگی، دنیا بسی تنگ است چرا که باید در قیامت مقامات و کمالات خاندان رسالت معرفی شود. دربارهی حضرت ابوجعفر الجواد علیهالسلام نظم و نثر بسیار کم گفته و نوشته شده و با توجه به آنکه در دوران حضرتش علیه الصلوة و السلام بازار ریا و تظاهر رونق بسزا داشته بر متتبعان است که مطالعات و تحقیقات جامع و کاملی دربارهی زندگی آن حضرت علیه الصلوة و السلام بنمایند. کتاب حاضر به اجمال گوشههایی از زندگی آن حجت و خلیفهی خدای تعالی را ترسیم نموده، و با نوع بحث هایی که در آن آمده خود بابی از تحقیق و سؤال را برای خوانندهی محقق و علاقمند میگشاید. امید است خدای تعالی توفیق پیروی از ائمه ی هدی علیهمالسلام و استفاده از معارف و علوم آنان را به ما عطا فرموده و در ظهور فرزند گرامیشان حضرت امام عصر علیه الصلوة و السلام و ارواحنا له الفداء تعجیل فرمایند. دکتر پرویز لولاور
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین علامه سید عبدالرزاق موسوی مقرم نجفی در سال 1316 هجری قمری در نجف اشرف، در خانوادهی علم و تقوی و سیادت زاده شد. (1). نسب ایشان با 23 واسطه به حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) میرسد. جد مادریاش سید حسین (متوفی 1334) و دائی وی سید احمد (متوفی 1334) از علمای زمان خود بودند. و پدرش سید محمد (متوفی 1351) از کسانی بود که در مسجد کوفه بسیار اعتکاف میکردند. مادرش (متوفی 1370) نیز از زنان صالحهی روزگار خود بود. علامه مقرم نزد جد خود سید حسین (متوفی 1334)، و نیز علمای بزرگوار: شیخ محمدرضا آل کاشف الغطاء (م 1366)، سید محسن حکیم (م 1390)، آقا ضیاءالدین عراقی (م 1361)، سید ابوالحسن اصفهانی (م 1365)، میرزا محمدحسین نائینی (م 1355)، شیخ محمدجواد بلاغی (م 1352)، شیخ محمدحسین اصفهانی (م 1361)، شیخ عبدالرسول جواهری (م 1389) رضوان الله علیهم، شیخ حسین حلی و سید ابوالقاسم خوئی (دام ظلهما) بهرهی علمی فراوان برد. و از این میان، سه تن از اساتید او - شیخ محمدجواد بلاغی، شیخ محمدحسین اصفهانی، و شیخ عبدالرسول جواهری - تأثیر بیشتری در
1) 1. مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی در کتاب الذریعه، سال تولد ایشان را 1312 دانستهاند اما تاریخی که در متن آمده - به نقل از مقدمه سید محمدحسین مقرم فرزند مؤلف بر کتاب «مقتل الحسین علیهالسلام» چاپ 1399 بیروت - دقیقتر است.
روحیهی علامه مقرم به جای گذاشتند. علامه مقرم، بیشتر عمر خود را به نوشتن سیرهی ائمهی اطهار علیهمالسلام فرزندان و اصحاب ایشان صرف نمود، و محبت فراوان خود به خاندان وحی را بدین طریق نمایان ساخت. در اینجا برخی از آثار چاپ شدهی ایشان را نام میبریم: 1 - زید الشهید 2 - مقتل الحسین (علیه السلام). این دو کتاب، به همت آقای عزیزالله عطاردی ترجمه شده و توسط انتشارات جهان به طبع رسیده است. 3 - الصدیقة الزهراء علیهاالسلام. این کتاب، را آقای ناصر پاکپرور ترجمه کرده و در مجموعه مقالات الزهراء، جلد اول، توسط انتشارات میقات چاپ شده است. 4 - السیدة سکینة 5 - علی الاکبر 6 - الشهید مسلم بن عقیل. این سه کتاب نیز به ترجمهی آقای حسن طارمی توسط انتشارات میقات چاپ شده است. 7 - الامام الرضا (علیه السلام) به فارسی ترجمه شده و در دست چاپ است. 8 - الامام الجواد (علیه السلام). (کتاب حاضر) 9 - الامام زینالعابدین (علیه السلام). 10 - العباس بن علی علیهماالسلام. 11 - یوم الاربعین عند الحسین (علیه السلام). 12 - سر الایمان فی الشهادة الثالثة فی الاذان (تحقیقی دربارهی شهادت به ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در اذان). 13 - المختار بن عبید الثقفی. 14 - المحاضرات فی الفقه الجعفری. کتب چاپ نشده ایشان: 15 - المنقذ الاکبر محمد صلی الله علیه و آله 16 - الحسن بن علی علیهماالسلام 17 - عاشوراء فی الاسلام 18 - الاعیاد فی الاسلام
19 - زینب العقیلة علیهاالسلام 20 - میثم التمار 21 - ابوذر الغفاری 22 - عمار بن یاسر 23 - نقل الاموات فی الفقه الاسلامی 24 - نقد التاریخ فی مسائل الست 25 - حلق اللحیة 26 - ربائب الرسول 27 - الکنی و الالقاب 28 - حاشیة علی کفایة الاصول 29 - حاشیة علی المکاسب 30 - نوادر الآثار 31 - یوم الغدیر. یکی از نکات بارز تألیفات وی، دقت نظر در بررسی روایات تاریخی و تسلط آشکار بر آن متون است. علامه مقرم، علاوه بر تألیف کتب فوق، با گروهی از دانشمندان نیمهی دوم قرن گذشتهی نجف اشرف، که دستاندرکار احیای متون قدیمی شیعی بودند، همکاری و معاونت داشته، مقدمات و تعلیقات مفید و ارزشمندی بر این کتابها نوشته است. از جمله متونی که با همکاری ایشان به چاپ رسیده است، کتب زیر را میتوان نام برد: 1 - دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری امامی 2 - امالی، شیخ مفید 3 - خصائص الأئمة، سید رضی. 4 - الملاحم و الفتن، سید علی بن طاووس 5 - فرحة الغری، سید عبدالکریم بن طاووس 6 - اثبات الوصیة، علی بن حسین مسعودی 7 - الکشکول، سید حیدر آملی 8 - بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، عمادالدین طبری 9 - الجمل، شیخ مفید
10 - طرف من الانباء و المناقب، سید علی بن طاووس. علامه مقرم، هر سال مجالس متعددی در روزهای موالید و وفیات معصومین علیهمالسلام برپا میکرد. بخشی از کتاب «نوادر الآثار» ایشان، شامل قصایدی است که وی در این مجالس ایراد کرده است. در آثار چاپ شدهی ایشان نیز، اشعاری در توسل و تمسک به ذیل عنایات خاندان وحی (صلوات الله علیهم اجمعین) یافته میشد. از جمله این دو بیت خطاب به حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام: اباالفضل یا نور عین الحسین و یا کافل الظعن یوم المسیر اتعرض عنی و انت الجواد و کهف لمن بالحمی یستجیر عمر سراسر خدمت و برکت و افتخار علامه سید عبدالرزاق مقرم در 17 محرم الحرام 1391 به پایان رسید. شیخ احمد وائلی، در ضمن قصیدهای که در مرثیهی ایشان سرود، این مادهی تاریخ را ساخت. «رحت عبدالرزاق للرزاق» (1391) رحمة الله علیه رحمة واسعة، و السلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا. (1).
1) 2. درباره زندگی و آثار ایشان مراجعه شود به: الف - مقاله شیخ محمدهادی امینی در مجلة العدل چاپ نجف شمارهی 17 - مورخه 14 شعبان 1391 ب - مقدمه آیت الله مرعشی نجفی بر کتاب علی الاکبر چاپ 1401 قم. ج - معجم مؤلفی الشیعة، چاپ وزارت ارشاد، ص 400. د - الذریعة 7 / 119، 121، 123 و 17 / 167 و 22 / 32 و 24 / 430 و 25 / 135. ه - مقدمهی سید محمدحسین مقرم، فرزند مؤلف فقید، بر کتاب «مقتل الحسین علیهالسلام»، چاپ 1399 بیروت. مأخذ اخیر، مهمترین مأخذ ما، در نوشتن این مختصر بوده است.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلاة علی محمد خاتم النبیین و علی عترته الأئمة المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین «فضیل بن یسار» از حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام روایت میکند که فرمودند: «ما من مجلس اجتمع فیه ابرار و فجار فیقومون علی غیر ذکر الله الا کان ذلک المجلس حسرة علیهم یوم القیامة». «هیچ جلسهای نیست که در آن نیکان و گنهکاران گرد آیند و آن را به غیر از یاد و ذکر خداوند برپای دارند، مگر آن که آن جلسه در روز قیامت بر ایشان مایهی حسرت و پشیمانی خواهد بود.» «نوفلی» نیز از همان حضرت روایت کرده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «ما من قوم اجتمعوا فی مجلس و لم یذکروا اسم الله و لم یصلوا علی نبیهم الا کان ذلک المجلس حسرة علیهم و وبالا» (1). «هیچ مردمی نیستند که در مجلسی گرد هم آیند و یاد خدا نکنند و بر پیامبرشان
1) 3. وافی. ملامحسن فیض، ج 5 / 216، باب ذکر الله فی کل مجلس.
صلوات نفرستند، مگر آن که مایهی حسرت و زیانشان را همان مجلس فراهم آورد.» «اباصلت هروی» میگوید از حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام شنیدم که میفرمودند: «رحم الله عبدا احیی امرنا» «خداوند رحمت کند بندهای را که امر ما را احیاء کند.» پرسیدم: چگونه امرتان را احیاء کند؟ فرمودند: «یتعلم علومنا و یعلمها الناس فان الناس لو علموا محاسن کلامنا لا تبعونا» (1). «علوم ما را فراگیرد و به مردم تعلیم دهد، زیرا اگر مردم از محاسن و نیکوییهای سخن ما آگاه گردند، از ما پیروی میکنند.»
1) 4. عیون اخبار الرضا، ص 171.
«ابنعیاش» از «سلمان فارسی» نقل میکند که خدمت رسول صلی الله علیه و آله و سلم رفتم. چون نظر مبارک ایشان به من افتاد، فرمودند: «یا سلمان ان الله لم یبعث رسولا الا جعل له اثنی عشر نقیبا» «ای سلمان، خداوند هیچ رسولی را مبعوث نکرده است، مگر آنکه دوازده جانشین برایش قرار داده است.» گفتم: این مطلب را از کتب آسمانی قبلی، تورات و انجیل، نیز دانستهام. فرمودند: «هل علمت نقبائی الاثنی عشر الذین اختارهم الله للامامة بعدی» «آیا دوازده جانشین مرا که خداوند آنان را برای امامت پس از من برگزیده است، شناختهای؟» گفتم: خدا و رسول او)صلی الله علیه و آله و سلم(داناترند. فرمودند: «یا سلمان ان الله خلقنی من صفاء نوره فدعانی فاطعته و خلق من نوری علیا فدعاه فاطاعه و خلق من نوری و نور علی فاطمة فدعاها فاطاعته و خلق منی و من علی و فاطمة الحسن و الحسین فدعاهما فاطاعاه فسمانا الله بخمسة اسماء من اسمائه فالله المحمود و انا محمد و الله العلی و هذا علی و الله فاطر و هذه فاطمة و الله الاحسان و هذا حسن و الله المحسن و هذا حسین ثم خلق من نور الحسین تسعة ائمة فدعاهم فاطاعوه قبل ان یخلق الله سماء مبنیة و ارضا مدحیة و هواء و ماء و ملکا و بشرا فکنا بعلمه نسبحه و نقدسه و نسمع له و نطیع» (1).
1) 5. شما چگونه و به چه کیفیتی بودید؟ امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: «کنا عند ربنا و لیس عنده احد غیرنا نسبحه و نهلله و نمجده و ما من ملک مقرب و لا ذی روح غیرنا حتی بدا له فی خلق الاشیاء فخلق ما شاء کیف شاء من الملائکة و غیرهم ثم انهی علم ذلک الینا» «ما نزد پروردگارمان بودیم و در آن هنگام هیچ کسی جز ما نزد او نبود، ما وی را تسبیح و تهلیل و تمجید میکردیم و هیچ فرشته یا صاحب روحی جز ما نبود. تا آن که خدای تعالی آفریدن اشیاء را آغاز فرمود لذا آن طور که میخواست، آنچه را خواست خلق فرمود و آنگاه علم آن را به ما عطا فرمود.» «مرحوم مجلسی» در جلد اول «مرآة العقول»، ص 356، چنین میگوید: ائمه علیهم الصلوة و السلام در عالم انوار دارای بدنهای مثالی، بدون روح حیوانی بودهاند مراد از «اشباح» که در روایت آمده است، همین میباشد. بنابر گفتهی مرحوم مجلسی «اعلی الله مقامه» لبیک آنان و اقرارشان به عبودیت و اطاعت، و نیز تسبیح و تهلیل آنان بر سبیل حقیقت بوده و مجاز در آن راهی نداشته است.
«ای سلمان، خدای تعالی مرا از نور مختار و منتخب خود آفرید. آنگاه مرا فراخواند، اطاعتش کردم، و از نور من «علی» را آفرید. پس او را فراخواند و او نیز خداوند را اطاعت کرد. و از نور من و علی، «فاطمه» را خلق فرمود و او را فراخواند، پس او نیز به اطاعت خدای تعالی مشغول شد. آنگاه از من و علی و فاطمه، «حسن و حسین» را آفرید. آنگاه آن دو را فراخواند، او را اطاعت کردند، سپس خدای تعالی ما را به پنج نام از نامهای خود نامگذاری فرمود: خدای تعالی، «محمود» است و من «محمد»، خداوند «علی» است و این هم «علی»، خدای تعالی «فاطر» است و این «فاطمه»، خدا «احسان» است و این «حسن»، خدای تعالی «محسن» است و این «حسین». آنگاه خداوند از نور «حسین» نه امام دیگر را آفرید و آنان را فراخواند، پس وی را اطاعت کردند، قبل از آن که خدای تعالی آسمان رفیع، زمین گسترده، هوا، آب، فرشته و بشر را بیافریند. و ما او را تسبیح و تقدیس میکردیم، از او شنوایی داشتیم و اطاعتش میکردیم.» سلمان عرض کرد: ای رسول خدا، کسی که جانشینان شما را بشناسد، چه امتیازی دارد؟ فرمودند: «یا سلمان من عرفهم حق معرفتهم و اقتدی بهم و والی ولیهم و تبرأ من عدوهم
فهو منا یرد حیث نرد و یسکن حیث نسکن» «ای سلمان، کسی که نسبت به ایشان - آنگونه که شایسته است - معرفت داشته باشد و به آنان اقتدا کند و دوست آنان را دوست بدارد و از دشمن ایشان بیزای جوید، پس او از ماست. هر جا ما وارد شویم، او هم با ماست. هر جا که ساکن شویم، او هم ساکن خواهد شد. سلمان می گوید که گفتم: یا رسول الله، آیا ممکن است بدون شناختن و دانستن نام و نسب ایشان، به آنان ایمان داشت؟ فرمودند: نه ای سلمان. پرسیدم: پس چگونه آنان را بشناسم و به آنان ایمان داشته باشم؟ حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «قد عرفت الی الحسین ثم سید العابدین علی بن الحسین ثم ابنه محمد بن علی باقر علم الاولین و الاخرین من النبیین و المرسلین ثم ابنه جعفر بن محمد اللسان الصادق ثم موسی بن جعفر الکاظم غیظه صبرا فی الله ثم علی بن موسی الرضا لأمر الله ثم محمد بن علی الجواد المختار من خلق الله ثم علی بن محمد الهادی الی الله ثم الحسن بن علی الصامت الامین العسکری ثم ابنه حجة بن الحسن المهدی الناطق القائم بامر الله» «تا حضرت حسین را شناختی، پس از او حضرت سیدالعابدین علی بن الحسین، و بعد پسر او محمد بن علی باقر علم پیامبران و رسولان از اولین و آخرین، آنگاه پسرش جعفر بن محمد - آن لسان صادق -، سپس موسی بن جعفر که در راه خدای تعالی، خشم خود را از روی صبر و شکیبائی فرو میخورد، پس از او پسرش علی بن موسی که راضی به امر خداوند است، آنگاه محمد بن علی که بخشندهای منتخب از میان مخلوقات میباشد، سپس علی بن محمد که به سوی خدای تعالی هدایت میکند، بعد از او حسن بن علی عسکری که ساکت و امین است و آنگاه پسرش حجة بن الحسن المهدی که ناطق و قائم به امر خداوند میباشد.» (عجل الله فرجه الشریف). سلمان میگوید که عرض کردم: یا رسول الله، دعا بفرمایید من آنان را درک کنم. فرمودند: «انک مدرکهم و امثالک و من تولاهم بحقیقة المعرفة» «تو و افرادی چون تو، و هر کس که آنان را از روی حقیقت معرفت دوست بدارد،
ایشان را درک خواهید کرد.» پس، من خدا را بسیار سپاس گفتم و بعد از آن گفتم: آیا به زودی آنان را درک خواهم نمود؟ حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «اقرء: فاذا جاء وعد اولیهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولی بأس شدید فجاسوا خلال الدیار و کان وعدا مفعولا ثم رددنا لکم الکرة علیهم و امددناکم باموال و بنین و جعلناکم اکثر نفیرا» [اسراء / 4، 5] «این آیهی شریفه را بخوان: «و چون موعد نخستین آن بیامد، بندگانی داشتیم با صلابت سخت که علیه شما برانگیختیم. آنان تا درون خانهها را جستجو کردند، و این وعدهای انجام شده بود. سپس نوبت را به شما دادیم، و به مالها و فرزندان مددتان دادیم، و عدهی شما را افزونتر گردانیدیم». سلمان میگوید: گریهی شوق امانم نداد، عرض کردم: ای رسول خدا، آیا این، در زمان شما خواهد بود؟ فرمودند: «ای والذی ارسل محمدا انه بعهد منی و علی و فاطمة و الحسن و الحسین و تسعة ائمة و کل من هومنا و مظلوم فینا ای و الله ثم لیحضرن ابلیس و جنوده و کل من محض الایمان و محض الکفر محضا حتی یؤخذ بالقصاص و الاوتار و لا یظلم ربک احدا و نحن تأویل هذه الایه: و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون» (1)[القصص / 4، 5] «آری سوگند به آن که محمد را به رسالت برانگیخت، این در زمان من خواهد بود و علی و فاطمه و حسن و حسین و نه امام دیگر و نیز هر کسی که از ماست و در راه ما ستم دیده است. آری سوگند به خدا، آنگاه ابلیس و لشکریانش و هر که در ایمان یا کفر خالص است، حاضر میشود تا او قصاص و خونخواهی گردد و پروردگارت به احدی ستم نمیکند و ما تأویل این آیهی مبارکه هستیم: «و چنین اراده کردیم که بر مستضعفان زمین منت گذاریم و ایشان را امامان و وارثان قرار دهیم و در زمین، قدرت و تمکنشان بخشیم و به چشم فرعون و هامان و لشکریان ایشان، آنچه را از آن حذر میکردند، بنمائیم.»
1) 6. بحارالانوار، ج 7، ص 181.
در حدیثی دیگر «یونس بن ظبیان» از حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام چنین نقل میکند: «ان الله اذا اراد خلق امام اوتی بسبع و رقات من الجنة فیاکلها الامام الذی یکون منه الامام فتکون النطفة منها فاذا مکث فی بطن امه اربعین یوما سمع الصوت و اذا مضی علیه اربعة اشهر کتب علی عضده الایمن «و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماته و هو السمیع العلیم» فاذا سقط من بطن امه اوتی الحکمة و جعل له مصباح نور یری به اعمال العباد (1)و یؤید بروح من الله مقدسة مطهرة لیست بملک و لم تکن مع احد الا مع رسول الله صلی الله علیه و آله و الائمة من ابنائه تسددهم و توفقهم و هی عمود نور یکون بینهم و بین الله سبحانه» (2). «وقتی خدای تعالی ارادهی آفریدن امامی را میفرماید، هفت برگ از برگهای بهشت را میآورند و امامی که امام بعدی از او خواهد بود، آنها را میخورد و نطفه از همان به وجود میآید. پس از گذشت چهل روز بر نطفه در شکم مادرش، وی میتواند صدا را بشنود و پس از گذشت چهار ماه، بر بازوی راست او این آیهی شریفهی نوشته میشود: «کلام پروردگار تو به صداقت و عدالت تمام گشت، برای کلمات او تغییردهندهای نیست و او شنوای داناست.» و هنگامی که از مادر متولد میشود، به او حکمت عطا میگردد و برایش چراغی از نور قرار داده میشود که با آن اعمال بندگان را میبیند و به واسطهی روحی از جانب خدای تعالی که بسیار مقدس و مطهر است، همواره مورد تایید قرار میگیرد. این روح، از ملائک نیست و هرگز با کسی جز حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامانی که از فرزندان وی میباشند، نبوده است. آنان را استوار و موفق میدارد و آن نور ستونی است که بین آنان و خدای سبحان برافراشته شده است.» در ره اخلاص تو، جز افتقارم هیچ نیست و آن که زاد او نه فقر است، اندر این ره بینواست نیستم محتاج دنیا چون فنایش در پی است کار عقبی دار و حالش را که در دارالبقاست جرم این عاصی مجرم، روز حشر از حق بخواه کز تو استغفار و غفران فراوان از خداست
وین شکسته بسته بیتی چند از این مسکینپذیر کاین نه مدح تست، بهر شهرت اخلاص ماست من کدامین مدح گویم کان ترا لایق بود چون صفات ذات پاکت برتر از حد ثناست (1).
1) 9. ابنیمین فریومدی (متوفی 769). مدایح رضوی در شعر فارسی، ص 35، (مترجم).
مادر حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام از خاندان «ماریهی قبطیه» - جاریهی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم - (1)و نامش «سبیکه» بود (2)حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام وی را «خیزران» نامیدند. (3)کنیهاش نیز «امالحسن» بود. (4)حضرت امام موسی الکاظم علیه الصلوة و السلام، وی را در مکه خریداری نمودند و به «یزید بن سلیط» - از فرزندان «زید بن علی بن الحسین بن امیرالمؤمنین» علیهمالسلام که همراهشان بود، دستور دادند که سلامشان را به او (خیزران) برساند (5)حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دربارهاش فرمودند: «بابی ابن خیرة الاماء (6)الطیبة الفم، المنتجبة الرحم» (7). «پدرم فدای پسر بهترین کنیزان که دهانی پاک و رحمی نجیب دارد.»
1) 10. اصول کافی، چاپ شده در حاشیهی مرآة العقول. ج 1. ص 412.
2) 11. ارشاد، شیخ مفید، و تحریر. علامهی حلی.
3) 12. روضة الواعظین، فتال، ص 209.
4) 13. مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 426. چاپ ایران.
5) 14. اصول کافی، باب «النص علی الرضا».
6) 15. اعلام الوری، شیخ طبرسی، ص 200.
7) 16. اصول کافی، باب «النص علی الجواد».
حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام نیز فرمودهاند: «قدست ام ولدته خلقت طاهرة مطهرة» (1). «وی دارای قداست میباشد و طاهر و مطهر آفریده شده است.» او به جمیع کمالات و شرف دست یافته بود و اصل و فرع فضیلت در او جمع گشته بود. گریزی از این نسیت که مادر امام (علیه السلام)، در سلک مادران اوصیاء پیامبران باشد. آن که خداوند عالمیان، از طینتی پاک ایشان را آفریده، و دور از آلودگیها نگاهشان داشته است تا جایگاهی برای خلفاء خداوند بر مردمش و برگردان وحی او باشند - پس از به سر آمدن دوران پیامبری رسول امینش - و چگونه چنین نباشد، در حالی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند: «لم یزل الله ینقلنی و الاوصیاء من ذریتی من اصلاب الطاهرین الی ارحام المطهرات لم یخالطنا نجس الشرک و لا سفاح الکفر» «خدای تعالی، من و اوصیاء از فرزندان مرا از صلب مردان پاک به رحم زنان پاک منتقل میفرمود، بطوری که نجاست و شرک و تباهیهای کفر با ما نیامیخت.» هنگامی که «خیزران» به حضرت ابوجعفر علیه الصلوة و السلام باردار شد، دختر حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام - «حکیمه» - خدمت برادرش حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام نامهای نوشت و آن حضرت را از این امر مطلع ساخت. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام از علم مخزون و مکنون امامت و از خزانهی دانش وصایت، مطلبی فرمودند که عقل را حیران میکند و برای هر بیدار دلی، مایهی بصیرت است. از جملهی مطالبی که ایشان، در پاسخ «حکیمه» نوشتند، چنین بود: «انها علقت یوم کذا من شهر کذا فاذا ولدته الزمیها سبعة ایام» (2). او در روز فلان، از ماه فلان باردار شده است، پس هنگامی که تولد یافت، هفت روز ملازم و همدم او باش.» وقتی زمان ولادت نزدیک شد، حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به خواهر
خود - «حکیمه» - دستور دادند تا در هنگام تولد حضور یابد و همراه قابله، وارد اتاق «خیزران» شود. زمانی که وی را درد زایمان گرفت، چراغی که در اتاق روشن بود، به ناگاه خاموش شد و هیچ یک از آن دو («حکیمه» و قابله) دیگر نمیتوانستند مادر حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را ببینند و از حال او باخبر باشند. وجود «حکیمه» غرق در ترس و اضطراب شد (1)و گویا فراموش کرده بود که ائمه هدی - علیه الصلوة و السلام - را کسی جز حوریان بهشتی که پاک و مقدساند، مس نمیکند. «حکیمه» در این حال، ناگهان مشاهده کرد که نور الهی و جمال ربوبی سوی آسمان ساطع گردیده و تمام خانه را روشن ساخته است. حضرت ابوجعفر امام جواد علیه الصلوة و السلام در طشتی قرار گرفتند و بر اندام مبارکش، پوشش نازکی چون لباس قرار داشت. (2)چشمان مبارکش به سوی آسمان مینگریست؛ چرا که منادی حق او را از عالیترین مکان عرش ندا میداد: «ای فلان بن فلان، تو را برگزیده و خالص و انتخاب شدهی از میان مخلوقاتم مینویسم و نیز جایگاه اسرار و گنجینهی علم و امین وحی و خلیفهی خود در زمین قرارت میدهم. برای تو و آن که تو را دوست داشته باشد و ولایت تو را بپذیرد، رحمت خود را واجب میگردانم و بر او بهشتهایم را عطا و جوار خویش را حلال میکنم. سوگند به عزت و جلالم، هر کس با تو دشمنی کند، وی را به شدیدترین عذابم گرفتار میکنم، هر چند که در دنیا از روزی فراوان برخوردارش کرده باشم.» پس از آن که صدای منادی قطع شد، حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در حالی که دست بر سر نهاده بودند، در پاسخ فرمودند: شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولو العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزیز الحکیم» (آلعمران / 18) (3). «خداوند و فرشتگان و دارندگان علم که به قسط پایدارند، گواهی دادهاند به آن که الهی جز او نیست و قدرتمند حکیم است او که خدائی جز او نیست». آنگاه پدر بزرگوارش حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام طبق سنت حضرت
رسول صلی الله علیه و آله و سلم و دیگر پدرانش در مورد فرزندانشان، با حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام رفتار نموده، عمل تحنیک (1)و گفتن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ را انجام دادند. بعد، ایشان را در گهواره گذارده، به «حکیمه» - خواهر خود - فرمودند که ملازم گاهواره باشد.
1) 22. تحنیک، جویدن خرما و مالیدن آن به حنک (کام، یا قسمت جلوی پائین دهان - برحسب اختلاف اهل لغت، ر. ک. لسان) نوزاد. حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نوزادهای انصار را هم تحنیک میفرمودند. لسان العرب، ج 10، ص 416 (مادهی حنک). - ویراستار.
از جملهی شگفتیهایی که «حکیمه»، از (آثار) امامت و کرامت اوصیاء، در آن حضرت مشاهده کرد، این بود که دید حضرت امام جواد علیه الصلوة والسلام دیدگان مبارک را به سوی آسمان بلند میکردند و به راست و چپ نظر میفرمودند و میگفتند: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله» حکیمه از مشاهدهی آنچه از این نوزاد سه روزه دیده بود، غرق در وحشت شد. زیرا از پدر بزرگوار او حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام دربارهی این که وی قائم مقام امام است و در کودکی همانگونه که در بزرگی سخن خواهد گفت، زبان به حکمت میگشاید، چیزی نشنیده بود. به همین دلیل، ترسان به خدمت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام رفت و آنچه از معجزات روشن آن بزرگوار دیده بود، به عرض رساند. حضرت نیز کودک را به خواهرش معرفی نمود و آگاهش فرمود که بعد از آن، کرامتها و آیات بینهی بیشتری را به چشم خواهد دید. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در مدینهی منوره، در روز دهم ماه رجب سال 195 هجری قمری متولد گردیدند. (1)پدر بزرگوارش نام «محمد» را برای آن حضرت قرار
1) 23. بنا به روایت ابنعیاش، شیخ طوسی در مصباح المتهجد و کفعمی در مصباح میگوید: در توقیع مبارک حضرت امام عصر علیه الصلوة و السلام که از ناحیهی مقدسه به دست ابوالقاسم حسین بن روح رسید، چنین میفرمایند: «اللهم انی اسألک بالمولودین فی رجب محمد بن علی الثانی و ابنه علی بن محمد المنتجب و اتقرب بهما الیک خیر القرب...» «خداوندا به حق آن دو مولود ماه رجب - «محمد بن علی» دوم و پسرش «علی منتجب» از تو درخواست میکنم و به واسطهی آن دو، نیکوترین نزدیکیها را به ذات مقدس تو طالبم.» نظرات دیگری هم در این مورد مطرح میباشد. از جمله مرحوم طبرسی در اعلام الوری، ص 119، تولد حضرت را در هفدهم ماه رمضان میداند و ابن شهر آشوب در مناقب، ج 2، ص 421 نوزدهم ماه رمضان را ذکر میکند. فتال در روضة الواعظین، ص 209، پانزدهم ماه رمضان و ابنخلکان در وفیات الاعیان، پنجم ماه رمضان را نیز گفتهاند.
دادند. زیرا در صحیفهای که از آسمان نازل شده بود، آن حضرت بدین نام شریف خوانده شده بود. همچنین کنیهی جد گرامیش حضرت امام محمدباقر علیه الصلوة و السلام را برایشان انتخاب فرمودند و همواره فرزند عزیز خود را با کنیه یاد مینمودند و به همین عنوان برای آن حضرت نامه مینوشتند. «محمد بن عباد» که از طرف «فضل بن سهل» به عنوان کاتب، خدمت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام فرستاده شده بود، میگوید: هرگز نشنیدم حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام فرزند گرامی خود را به نامش - محمد - یاد فرمایند، بلکه همواره میفرمودند از «ابوجعفر» به من نامه رسید، یا من به ابوجعفر نامه فرستادم. این در حالی بود که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در مدینه و کودک بودند و نوشتههایشان در نهایت زیبائی و بلاغت، به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام واصل میشد.
براساس نصی که از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام رسیده بود، حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، فرزند خود را به «جواد، زکی و تقی» ملقب فرمودند. شهرت آن حضرت، به «جواد» بیش از دیگر القاب است. همچنین در میان شیعه و سنی به «باب المراد» مشهور شدهاند، زیرا حاجات مردم را بسیار برآورده میساختند و کرامتهایی بسیار از ایشان صادر شده است. غمگینی به ایشان پناه نمیبرد، مگر آن که سوز دلش فرومینشیند. کسی به ایشان استغاثه نمیکند، جز آن که او را کمک میفرماید و اندوه هیچ غصه داری نیست که با توجه به ایشان برطرف نشود. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، فریادرس بیپناهان، باران پربار برای امیدواران، یاری دهندهی فریادکنان، امید طالبان و آب سرد گوارا برای تشنگان میباشند. دو صد، زان پنج شد کم، چون برفت، آمد مه دوران جواد آن کو درخشانتر، مهش از آفتاب آمد ز مامی خیزران نامی، نبی «خیر الاماء» خواندش بگفت از من فدای پور این نوبیه باب آمد بدی چون شوشهی زر عیار و طیب و طاهر ز بیت ماریه، ای حبذا، این انتخاب آمد «امین، مأمون، مبارک پور»، گفتش موسی جعفر به مامش در ره مکه، سلام از آن جناب آمد
به طشت افتاد و بودی جامهای از نور بر رویش رضا فرمود جایش مد ذکر آمد، نه خواب آمد حکیمه کند از او آن جامه، پس انجام کرد امرش رضا بگشود در، بگرفت در، گفت این پرآب آمد شبیه موسی و عیسی و هم دریا شکافش خواند از این تشبیه، میدان تا چه حد او کامیاب آمد مقدس مادری زادش، مطهر از پلیدیها زقتلش قدسیان گریند و قاتل در عذاب آمد رضا با او سخن شب تا به صبحش گفت و وی میخواند همی تمجید و تهلیلات و ذکرش بیحساب آمد «از این مولود»، میفرمود «اعظم نیست در برکت برای شیعه»، کو هشت و سه را نائب مناب آمد علی بن جعفرش دستش همی بوسیدی و گفتی امام است او، اگر چه پیش من او طفل شاب آمد حضورش ایستادی، کفش پایش بر، بجا هشتی مرتب کردی آنچه بر تن پاکش ثیاب آمد (1). در روز تولد حضرت ابوجعفر جواد علیه الصلوة و السلام، نور الهی در جهان تابیدن گرفت و دیدگان را روشن ساخت. لطف ربوبی، پس از انقضاء مدت امامت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، او را برای امت اسلام مهیا ساخته بود تا لحظهای زمین، بدون خلیفهی خداوند و حجت باقی نماند، خلأ پر شود و خطاها اصلاح شود. این سنت خدای تعالی است که در مورد امامان پیشین نیز جاری گشت و هرگز برای سنت خداوند تغییری نیست. از همین رو، خدای مهیمن، برای تصدی امر امامت، ذات پاکی را آفرید تا از نور درخشان وجودش، امت اسلام بهرهها، گیرد و از روش صحیح و دریای علم و هدایت نجاتبخش او استفادهها نماید...
1) 24. علامه محمد صالح حائری مازندرانی (متوفی 1391) - دیوان الادب، ص 281.
لیکن با کمال تأسف، مردمانی نیز بودند که نفاق و آتش کینه در دلهاشان لانه کرده بود. آنان برای اعراض از امر امامت و از بین بردن آن، در پی وسایل گوناگون بودند تا در حد توان خود، اقدام به پراکندن مردم از گرد وجود امام علیه الصلوة و السلام و تنها گذاردن او نمایند. از جمله این که شبهاتی را که عوام فریب است، به خورد ضعیفان میدادند و از طریق آنان در بین مردم منتشر میساختند. آنان در این راه، برای مطرح کردن اندیشههای پنهانی خود، چیزی جز شبههی عدم شباهت میان پدر و فرزند نیافتند و به همین دلیل، حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام را مجبور داشتند تا آن فرزند را به قیافهشناسان (1)بنماید تا شاید بدین واسطه به نیات پلید خود دست یابند و به گمان خود، نور خداوند را با دهانشان خاموش سازند، لیکن خدای تعالی نور خود را - هر چند به کراهت کافران است - تمام میکند. به همین دلیل، آرزوهایشان بر باد رفت و تلاششان بیهوده ماند و حجت خدا درخشش بیشتر و حق، روشنی فراوانتر یافت.
1) 25. کسانی هستند که از روی شباهت اندام به نسب شخص به پدر یا برادر حکم میکنند. قیافهشناسی در نزد اعراب جایگاه مهمی داشت. علمای امامیه تعلیم و تعلم و گرفتن مزد در قبال انجام این عمل را حرام میدانند. این حرمت، در بین علماء گاه به طور مطلق موجود است؛ مانند گفتار علامه در منتهی، تذکره، قواعد، تحریر، ارشاد و نهایه و قول ابنادریس در سرائر و نیز سخن شهید در لمعه، سبزواری در کفایه، مقداد در تنقیح و سید در ریاض. و گاه در صورتی که موجب فعل حرام یا منجر به اظهارنظر قطعی گردد؛ مانند آنچه شهید در مسالک و روضه، محقق ثانی در جامع المقاصد، اردبیلی در شرح ارشاد، میرزای کرباسی در مناهج و شیخ معظم در جواهر قائل شدهاند. صاحب حدائق به استناد حدیثی که در جواهر آمده است، استفادهی عدم تحریم نموده است و میگوید: روایت در مقابل اجماع قاصر است و احتمال دارد فرمایش حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام مبنی بر این که «شما به نزد قیافهشناسان بفرستید» برای بیان عدم مشروعیت باشد، نه برای رفع تهمت. بیان آن حضرت میرساند که ایشان به صحت و درستی قیافهشناسی در این مورد عالم بوده و صرفا برای آشکار شدن حجت علیه کسانی که این پیشنهاد را ارائه داده بودند، بدین صورت بیان فرمودهاند. زیرا هر کس که اطلاع جزئی از دیانت اسلام داشته باشد، عدم جواز این عمل و استفادهی از آن را مسلم میداند، چه رسد به این که به استناد آن، مسائل مربوط به ارث و نکاح حل گردد. ضمنا مشروعیت لعان از واضحترین دلائل عدم اعتبار قیافهشناسی میباشد. و اما در میان فقهای اهل سنت: نووی در شرح صحیح مسلم و حاشیهی ارشاد الساری، ج 6، ص 226. اختلاف اهل تسنن را در مورد عمل به قیافهشناسی نقل کرده است. ابوحنیفه، ثوری و اسحاق آن را حرام و شافعی و گروهی از علماء آن را جایز میدانند. مالک، فقط در مورد کنیز، عمل به آن را جایز شناخته است و در جایی دیگر سخن از جایز بودن آن در مورد کنیز و حر - هر دو - زده است. وی مورد عمل را هنگامی میداند که خریدار و فروشنده، در طهر و پیش از استبراء با کنیز آمیزش کنند و او پس از گذشت شش ماه از آمیزش دوم و قبل از گذشت چهار سال از مواقعهی اول، فرزندی بیاورد. در این جا الحاق فرزند به یکی از آن دو نفر، طبق نظر قیافهشناس خواهد بود، ولی اگر تعیین بر قیافهشناس دشوار شد، یا فرزند را از هر دو نفی کرد، صبر میکنند تا فرزند بالغ شود. در آن موقع، به هر یک از آن دو که بخواهد، منسوب میگردد؛ ولو آن که قیافهشناس او را به آن دیگری ملحق کرده باشد. عمر بن خطاب، مالک و شافعی میگویند طفل پس از آن که به سن بلوغ رسید، باید از او خواست تا به هر کس میل دارد، منسوب گردد. ابوثور و سحنون گفتهاند که وی فرزند هر دو است. و ماجشون و محمد بن مسلمه - که هر دو مالکی هستند - گفتهاند به آن که بیشتر شباهت دارد، ملحق میگردد.
از «علی بن جعفر» نقل شده است که برادران حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام نزد آن حضرت رفتند و گفتند: در میان ما امامی که رنگش گندمگون باشد، وجود ندارد، حال آن که امام جواد علیه الصلوة و السلام گندمگون هستند. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام فرمودند: او پسر من است. آنان گفتند: حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم قیافهشناسی را معتبر دانستهاند؛ بین ما و شما میبایستی قیافهشناسان قضاوت کنند. حضرت فرمودند: شما در پی آنان بفرستید، اما من این کار را نمیکنم و به آنان نگویید برای چه دعوتشان کردهاید؛ وقتی قیافهشناسان آمدند، ما را در باغ بنشانید. عموها، برادران و خواهران حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام همه در صحنی نشستند. آن حضرت در حالی که جامهای گشاده و پشمین بر تن و کلاهی بر سر و بیلی بر دوش داشتند، در میان باغ به بیل زدن مشغول شدند، گوئی که باغبان است و ارتباطی به حاضران ندارد. آنگاه حضرت ابوجعفر جواد علیه الصلوة و السلام را حاضر نمودند و از قیافهشناسان درخواست یافتن پدرش را نمودند. ایشان به اتفاق گفتند که پدر این کودک، در این جمع حضور ندارد؛ اما این شخص عموی پدرش و این، عموی خود اوست و این عمهی اوست؛ اگر پدر او نیز در این جا باشد، باید آن مردی باشد که در داخل باغ، بیل بر دوش گذارده است؛ چرا که ساق پای این دو بر یک گونه است. در این وقت بود که حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام وارد آن جمع شدند و قیافهشناسان به اتفاق گفتند که این، پدر اوست.
«علی بن جعفر» ادامه میدهد: من از جا برخاستم و آب دهان حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را مکیدم و عرض کردم: در محضر خدای تعالی شهادت میدهم که شما امام من هستید. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، گریستند و فرمودند: «یا عم الم تسمع ابی یقول قال رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - بابی ابن خیرة الاماء النوبیة الطیبة الفم المنتجبة الرحم (1)یکون من ولده الطرید الشرید الموتور بابیه و جده صاحب الغیبة یقال مات او هلک فی ای واد سلک» «ای عمو مگر سخن پدرم را نشنیدی که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودهاند: پدرم به فدای پسر بهترین کنیزان که از خاندان نوبیه، پاک دهان و با عفت است. از فرزندانش آن امام رانده شده و آواره میباشد که انتقام خون پدر و جدش گرفته نشده و صاحب غیبت است. دربارهاش میگویند از دنیا رفته یا در بیابانی هلاک شده است.» «علی بن جعفر» به حضرت عرض کرد: فدایت شوم، راست گفتی. (2). در حدیث «محمد بن اسماعیل حسینی» از قول حضرت امام حسن عسکری علیه الصلوة و السلام آمده است که شکاکان در مورد حضرت ابوجعفر امام جواد علیه الصلوة و السلام گفتند که او فرزند «سنیف» - غلام سیاه حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام - یا فرزند «لؤلؤ» میباشد و فرزند حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام نیست. بدین سبب حضرت ابوجعفر امام جواد و حضرت امام رضا - علیهما الصلوة و السلام - را نزد مامون بردند و از قیافهشناسان مکه تقاضای اظهارنظر کردند. هنگامی که حضرت ابوجعفر علیه الصلوة و السلام را که در آن زمان پانزده ماهه بودند، به مسجدالحرام بردند تا قیافهشناسان ایشان را ببینند، همهی مردم گرد آمده بودند و به انوار الهی که از پیشانی آن حضرت ساطع میگشت، نظر میکردند. قیافهشناسان با یک نظر بر کودک که جامهی امامت و ردای کرامت در برداشت، بر رو درافتادند و گفتند: وای بر شما، آیا ستارهای چنین درخشان و نوری چنین تابنده را بر افرادی چون ما عرضه میکنید؟ این، به خدا سوگند دارای نژاد پاک و نسبی مهذب و پاکیزه است؛ به خدا سوگند جز در پشت پاکان و رحم پاکیزگان نبوده است؛ به
خدا سوگند او جز از فرزندان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه الصلوة و السلام و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیست؛ بازگردید و رو به سوی خداوند، برای خود طلب مغفرت کنید. آنگاه حضرت ابوجعفر امام جواد علیه الصلوة و السلام، آنگونه که تمام حاضران بشنوند، به زبانی فصیح آغاز به سخن فرمودند که: «الحمد لله الذی خلقنا من نوره و اصطفانا من بریته و جعلنا امناء علی خلقه و وحیه معاشر الناس انا محمد بن علی الرضی بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی سید العابدین بن الحسین الشهید بن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب و انا ابن فاطمة الزهراء و ابن محمد المصطفی - صلی الله علیه و آله - افی مثلی یشک و علی ابوی یفتری و اعرض علی القافة و الله اننی لا علم بهم اجمعین و ما هم الیه صائرون اقوله حقا و اظهره صدقا و علما اورثنا الله قبل الخلق اجمعین و قبل بناء السموات و الارضین و ایم الله لو لا تظاهر اهل الباطل علینا و غوایة ذریة الکفر و توئب اهل الشرک و الشک و النفاق علینا لقلت قولا یعجب منه الاولون و الاخرون.» «ستایش خدایی راست که ما را از نور خود آفرید و از میان تمام مخلوقاتش برگزید و بر ایشان و بر وحی خود امین قرار داد. ای مردم، من محمد بن علی الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی سید العابدین بن الحسین الشهید بن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب - علیهم الصلوة و السلام - هستم و من پسر فاطمهی زهرا و پسر محمد مصطفی - صلی الله علیه و آله و سلم - هستم. آیا در همچو منی شک میکنید و بر پدر و مادرم افتراء میزنید و مرا به قیافهشناسان عرضه میدارید؟ به خدا سوگند من به همهی آنان دانا هستم و نهایت آنچه را ایشان بدان رسیدهاند، آگاهم؛ به حق میگویم و از راستی و علم آن را آشکار میکنم. خدای تعالی پیش از آفریدن همهی مخلوقات و قبل از بنای آسمانها و زمینها ما را وارث گردانید. به خدا سوگند اگر ستم اهل باطل بر ما نبود و گمراهی فرزندان کفر و ظلم مشرکان و شکاکان و منافقان بر ما نبود، سخنی میگفتم که از آن، اولین و آخرین به شگفت درآیند.» آنگاه دست مبارک را بر دهان قرار دادند و - خطاب به خود - فرمودند: «یا محمد اصمت کما صمت اباؤک من قبل و اصبر کما صبر اولوالعزم من
الرسل و لا تستعجل لهم کانهم یوم یرون ما یوعدون لم یلبثوا الا ساعة من نهار بلاغ، فهل یهلک الا القوم الفاسقون» (1). «ای محمد! ساکت باش، همانگونه که پیش از این، پدرانت سکوت کردند و صبر پیشه کن، همانگونه که پیامبران اولوالعزم صبر نمودند و برای آنان شتاب مکن تا آنان در آن روز، آنچه را بدیشان وعده شده است، ببینند - و بدانند که گویا - ساعتی از روز را بیشتر در این دنیا درنگ ننمودند و این - بر تمام مخلوقات - ابلاغ است. آیا به جز گنهکاران کسی هلاک میشود؟» سپس دست مردی را که در کنارشان قرار داشت، گرفتند و در حالی که مردم راه را برای ایشان باز میکردند، از نزد صفوف مردم گذشتند. بزرگان بنیهاشم که این ماجرا را دیدند و چنین سخنی را از آن حضرت شنیدند، گفتند: خدای تعالی بهتر میداند که رسالتش را کجا بنهد. هنگامی که خبر این جلسه به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام رسید، فرمودند: سپاس خداوند را که من و پسرم - محمد - را نمونهای از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فرزندش - ابراهیم - قرار داد آنگاه متوجه شیعیان حاضر در محضر مبارک شدند و فرمودند: آیا اتهامی را که به «ماریهی قبطیه» در ولادت ابراهیم - پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم - زدند، میدانید؟ گفتند: خیر، شما داناترید یابن رسول الله! ما را از آن با خبر گردانید. امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: «ماریه» به همراه تعدادی دیگر از کنیزان، خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم هدیه شده بودند. حضرت، دیگران را میان اصحاب خود تقسیم فرمود و «ماریه» را برای خود نگاه داشتند. مردی که «جریح» نام داشت، خادم «ماریه» بود و او را آداب و رسوم معاشرت با پادشاهان میآموخت. «ماریه» به دست مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم اسلام آورد و «جریح» نیز به همراه او مسلمان شد. نیکویی «ماریه» در ایمان، بدانجا رسید که برخی از زنان آن حضرت به وی حسد بردند و دو تن از ایشان، نزد پدران خود از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم شکایت کردند. آنان از تمایل آن حضرت به «ماریه» سخن گفتند و اظهار داشتند پیامبر وی
1) 28. سورهی احقاف / 35.
را به ایشان ترجیح میدهد. آنگاه، نفس و هوی ایشان را واداشت تا بگویند «ماریه» از «جریح» به ابراهیم، حامله شده است. پدران آن دو زن، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده، عرض کردند: جایز نیست جنایتی را که نسبت به شما واقع شده است، کتمان کنیم؛ «جریح» با «ماریه» فحشاء بزرگی انجام داده است. رنگ رخسار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دگرگون شد و فرمودند: وای بر شما، چه میگویید؟ گفتند: مطلب همین است؛ «جریح» در «مشربه» با «ماریه» بازی و شوخی میکند و از او همان را میطلبد که مردان از زنان میخواهند، کسی را بفرست تا تحقیق کند و آنگاه حکمی نسبت به او جاری گردان! (1). حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمان دادند تا حضرت امام امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام به سوی آنان رفته، چنانچه آن طور که توصیف شده بود، مشاهده نمودند، هر دو را به قتل رسانند. حضرت علی علیه الصلوة و السلام شمشیر برداشتند و گفتند: یا رسول الله، همچون آهن گداخته در آتش باشم، یا مانند گواهی که آنچه را غایب نمیبیند، میبیند؟ حضرت فرمودند: همچون شاهد باش! حضرت علی علیه الصلوة و السلام داخل «مشربه» شدند، به محلی رفتند که آن دو قابل مشاهده بودند. «ماریه» و «جریح» نشسته بودند و «جریح» او را به آداب و رسوم پادشاهان تأدیب میکرد. حضرت شنیدند که وی به «ماریه» میگوید: حق رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را بزرگ بشمار و آن حضرت را با کنیه بخوان و اکرام کن و امثال
1) 29. این دروغ و اتهام بر مادر «ابراهیم»، همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شیخ جلیل «علی بن ابراهیم قمی» (از علمای امامیه در قرن سوم) در تفسیر خود که در ایران به چاپ رسیده است (صفحهی 453) از بزرگان مورد اطمینان و از «زرارة بن اعین» نقل میکند که وی میگوید: از حضرت امام باقر علیه الصلوة و السلام شنیدم که میفرمودند: چون «ابراهیم» پسر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت، پیامبر بر او غمگین شدند. «عایشه» گفت: چرا برای او غصه میخورید؟ او پسر «جریح قبطی» بوده است. حضرت، به امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام فرمان دادند تا «جریح» را به قتل رساند. او از ترس گریخت و از درخت خرمایی در باغی بالا رفت. لباسش کنار رفت و پیدا شد که آنچه مردان دارند، وی ندارد. حضرت علی علیه الصلوة و السلام به سوی حضرت صلی الله علیه و آله و سلم بازگشتند و آن حضرت را از ماجرا خبر دادند. آن حضرت فرمودند: حمد و ستایش از آن خداوندی است که بدی را از ما دور کرده است. آنگاه این آیه نازل گشت: «ان الذین جاؤا بالافک عصبة منکم لا تحسبوه شرا لکم...» «همانا آنان که به شما بهتان بستهاند، مپندارید که کارشان موجب شری برایتان خواهد بود...» همچنین در تفسیر وی (صفحهی 640) از حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام آمده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از دروغ بودن خبر اطلاع داشتند و اما میخواستند که «جریح» را از کشته شدن نجات داده، باعث پشیمانی آن زن از گناه خود، گردند. «ابن ابیالحدید» در شرح نهجالبلاغه. ج 2 ص 457. میگوید: «عایشه» نسبت به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم جسور بود و از جمله بیادبیهای او دربارهی «ماریه» بود. او به یکی از زنان پیامبر، پنهانی داستان را گفت و با یکدیگر همدست شدند و به همین دلیل آیهی شریفه «افک» در قرآن دربارهی آن دو نازل شد. این آیه که در جنگها خوانده میشود، متضمن وعید سختی است که بعد از تصریح به وقوع گناه میباشد. هر چند که این مطلب، علت حقیقی نزول آیهی شریفهی فوق میباشد، اما کینهها و دشمنیها آن را مخفی داشته است. محدثان و مفسران اهل سنت. در ماجرای نزول آیهی شریفهی «افک» روایاتی که «عایشه» و آن دیگری را تبرئه میکند، آوردهاند. از جمله، «بخاری» در صحیح خود، ج 3. ص 33. و «مسلم» در صحیح. ج 2. ص 455. و «خازن» در تفسیر. ج 3. ص 46 و «بغوی» در حاشیه. و «ابنجریر طبری» در تفسیر. ج 3. ص 67. که مستند به «عروة بن زبیر» و «عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود علقمه بن وقاص» از «عایشه» آن را نقل کردند. مرجع تمام احادیث اهل سنت در این مورد، «عایشه» است و تمام سعی، در جهت پاک نشان دادن وی میباشد؛ همان که جنگ «جمل» را به پا کرد و به «صاحبة الجمل» معروف است. و من نمیدانم مسلمین چگونه از نقل این ماجرا که پیرامون آزردن حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم توسط این عده میباشد، خودداری ورزیده، آن را مسکوت گذاردهاند. زیرا با توجه به مقام سرشار از قداست آن حضرت، داستان ساختگی آنان محال است. سرانجام برای رسوایی شایعهسازان آیهای نازل گردید و آنچه «عایشه» ساخته است، توسط هیچ یک از مسلمانان، جز پدرش، روایت نشده است و تنها همین پدر و دختر به نقل این داستان پرداختهاند. با آن که مسلمین نسبت به نگاشتن تمامی مطالب - حتی آنها که فاقد اهمیت بوده است - علاقه داشتهاند، آیا میتوان گفت تمام مسلمین تصمیم به مخفی نگاهداشتن این داستان گرفتهاند؟ البته، این با توجه به روش معمول مسلمین بعید مینماید. مگر آن که بگوییم در این واقعه، غیر از مطالب روایت شده از «عایشه» حقایقی دیگر وجود دارد که ما از قول علمای امامیه آن را ذکر نمودیم و از اهل سنت، «ابن ابیالحدید» نیز بدان اشاره کرده است.
این سخنها، در این هنگام، «جریح» به حضرت علی علیه الصلوة و السلام نگاه کرد و شمشیر برکشیدهی آن حضرت را در دستش دید، ترسید و پا به فرار گذارد. به طرف درخت خرمایی که در «دار المشربه» بود، دوید و از آن بالا رفت. هنگامی که حضرت، وارد دار المشربه گردیدند، باد جامههای «جریح» را به یک سو برد و آشکار گردید که وی خواجه است. آنگاه حضرت به وی فرمودند: پایین بیا که در امان هستی. پس «جریح» پایین آمد. حضرت علی علیه الصلوة و السلام، خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
مشرف شده، فرمودند که «جریح» خواجه میباشد. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به جانب دیوار نموده، فرمودند: ای «جریح»، برای آن دو حلال است؛ خود را بنمای تا خلاف آنچه را آنان گفتند و بر خدا و رسولش جسارت ورزیدند، روشن شود. «جریح» جامههای خود را کنار زد و آشکار گردید که او خادمی خواجه میباشد؛ همانگونه که حضرت علی علیه الصلوة و السلام فرموده بودند. از این پس، آن دو زن از چشم حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم افتاده، خوار و بیمقدار شدند. گفتند: یا رسول الله! ما توبه میکنیم؛ از خداوند برایمان مغفرت طلب فرما که دیگر چنین نمیکنیم. حضرت فرمودند: خدای تعالی توبه شما را نمیپذیرد و استغفار من نیز برایتان سودی ندارد؛ هنگامی که جسارت شما بر خدا و رسولش اینگونه میباشد. گفتند؛ یا رسول الله! اگر برایمان طلب آمرزش فرمایید، به بخشش خداوند امیدواریم. همین جا بود که این آیه نازل شد: «ان تستغفر لهم سبعین مرة فلن یغفر الله لهم» (1). «اگر هفتاد مرتبه برایشان طلب مغفرت کنی، خداوند ایشان را نخواهد آمرزید.» حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام فرمودند: سپاس خداوند را که من و پسرم - محمد - را اسوهای از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و پسرش - ابراهیم - قرار داده است. (2).
امر امامت حضرت جواد علیه الصلوة و السلام را حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام
برای اصحاب خود آشکار فرمودند و راه را برایشان توضیح دادند و آنان را به سبیل هدایت رهنمون شدند؛ مگر آنان را که دیدهی بصیرتشان نابینا گشته و از ملاحظهی نور حق ناتوان شده بودند و لذات دنیا آنان را فریفتهی خود کرده بود. «حسین بن قیاما» خدمت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام شرفیاب شد و گفت: آیا ممکن است زمانی در روی زمین، امام و حجت خدا نباشد؟ حضرت فرمودند: خیر! گفت: ممکن است دو امام در یک زمان باشند؟ حضرت فرمودند: جز آن که یکی (نسبت به امامت) ساکت است و سخن نمیگوید. گفت: من میدانم که شما امام نیستید! حضرت فرمودند: از کجا دانستی؟ گفت: زیرا فرزند ندارید و امام باید بعد از امام دیگر باشد. حضرت فرمودند: «و الله لا تمضی الایام و اللیالی حتی یولد لی ذکر من صلب یقوم مثل قیامی یحیی الحق و یمحو الباطل» (1). «سوگند به خداوند که روزها و شبها نخواهد گذشت تا آن که فرزندی از صلب من، برایم متولد خواهد شد؛ او چون من به پا خواهد ایستاد؛ حق را زنده میکند و باطل را نابود میسازد.» هنگامی که حضرت جواد علیه الصلوة و السلام متولد شدند، حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به «حسین بن قیاما» فرمودند: خدای تعالی کسی را به من مرحمت فرمود که از من و از آل داود، ارث خواهد برد. (2). «بزنطی» میگوید: «ابننجاشی» پیرامون جانشین امر امامت سؤال کرد. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به او فرمودند: امام، پسر من است. و این در حالی است که او علیه الصلوة و السلام از مشکلات قضاء و قدر و علوم مکنون وصایت، آگاه است. در همان سال بود که حضرت جواد علیه الصلوة و السلام متولد گردید و همو حجت خدا بود. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به «بزنطی» فرمودند: چگونه کسی جرأت آن را دارد که بگوید پسرم (امام است) حال آنکه فرزندی ندارد؟ (3).
و پس از ولادت حضرت جواد علیه الصلوة و السلام، «علی بن اسباط» و «عباد بن اسماعیل» خدمت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام رسیدند. در مجلس، فرزند آن حضرت - جواد - نیز حضور داشت. پس آن حضرت رو به آن دو کردند و فرمودند: «هذا المولود الذی لم یولد فی الاسلام اعظم برکة منه علی شیعتنا» (1). «این مولود، چنان است که در اسلام، فرزندی بابرکتتر از او میان شیعیان ما متولد نشده است.» «صفوان بن یحیی» خدمت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام عرض کرد ما قبل از آنکه خداوند، جواد را به شما ببخشد، برایتان دعا میکردیم. حضرت فرمودند: خداوند فرزندی به من بخشید که چشمان ما به وی روشن گردید. راوی پرسید: اگر حادثهای واقع شد، چه کسی امام خواهد بود؟ حضرت به اباجعفر جواد علیه الصلوة و السلام اشاره کردند که در مجلس حضور داشتند. گویا راوی سن وی را کوچک پنداشت، پس به امام عرض کرد فدایت گردم، ایشان کودکی هستند سه ساله، حضرت برای او توضیح دادند که وقتی امامت، از جانب خداوند نگاهدارنده باشد، خود او تدبیر امر را به دست خواهد داشت و فرمودند که سن اندک، زیانی بدان نمیرساند. «عیسی» علیهالسلام، هنگامی که به وظیفه حجیت قیام کرد کمتر از سه سال داشت. وقتی که حاضران به پا خاستند، حضرت روی بدیشان داشته، فرمودند: خداوند رحمت کند مفضل را که به کمتر از این قانع میگردد. (2). آنگاه حضرت علیه الصلوة و السلام به «عمرو بن خلاد» میفرماید: «اجلست اباجعفر مجلسی و صیرته مکانی فانا اهلبیت یتوارث اصاغرنا اکابرنا القذة بالقذة» (3). «من اباجعفر را در جای خودم نشانیدم و در مکان خودم جای دادم. ما اهل بیتی هستیم که کوچکتران ما از بزرگتران ما، پیاپی و متوالی، ارث میبرد.» حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به «حسین بن جهم» دستور میدهند که پیراهن حضرت جواد علیه الصلوة و السلام را درآورد. وی چون پیراهن حضرتش را در
میآورد، بین شانه آن جناب، چیزی مانند خاتم در داخل گوشت مشاهده میکند. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام میفرمایند: مثل این اثر در همین محل از بدن پدرم نیز موجود بود که درودهای خداوند بر او باد. (1). و اما حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام برای «محمد بن سنان» و «یزید بن سلیط زیدی» - که از فرزندان «زید بن علی» بود - امر امامت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را بیان میدارند که او پس از پدرش بدین کار قیام خواهد نمود. «محمد بن سنان» میگوید: یک سال پیش از واقعهی عراق، خدمت حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام رسیدم. فرزند ایشان - حضرت رضا علیه الصلوة و السلام - نیز در مقابل ایشان نشسته بودند. به من فرمودند: ای محمد، در این سال اتفاقی خواهد افتاد؛ بیقراری مکن! آنگاه پیرامون رفتن خود به سوی طاغوت زمان مطالبی فرمودند و اظهار داشتند: فعلا آسیبی به من نمیرسد. اما مسألهی امامت و جانشینی حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام، «محمد بن سنان» را به شدت نگران کرد. لذا عرض کرد: فدایت گردم، چه کسی پس از شما امامت را برعهده خواهد داشت؟ حضرت فرمودند: هر کس در حق این پسرم ظلم کند و امامت وی را انکار نماید، همچون کسی است که به امیرالمؤمنین - حضرت علی بن ابیطالب - علیه الصلوة و السلام ظلم روا داشته و حق او را پس از رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم انکار کرده است. «محمد بن سنان» میگوید: گفتم اگر خدایتعالی به من طول عمر دهد، حق را میگذارم و به امامتش اقرار میکنم. حضرت فرمودند: ای محمد، راست میگویی! خداوند عمرت را طولانی میفرماید و حق او را خواهی گذارد و به امامت او و امامت کسی که بعد از اوست، اقرار خواهی نمود. پرسیدم: و آن (امام بعدی) کیست؟ فرمودند: پسرش محمد! پس گفتم: از این موضوع، خشنودم و در مقابل آن تسلیم هستم. (2). در حدیث «یزید بن سلیط» چنین آمده است: خدمت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام در راه خود که به عمره میرفتیم، رسیدم. به من فرمودند: در این سال مرا گرفتار خواهند کرد. امر امامت پس از من، به پسرم
علی علیه الصلوة و السلام محول میشود که همنام علی و علی است. اما مرادم از نخستین علی، حضرت علی بن ابیطالب - علیه الصلوة و السلام - میباشد و از دیگری، مقصودم حضرت علی بن الحسین - علیه الصلوة و السلام - است. به او فهم و حلم و پیروزی و محبت و دین حضرت علی بن ابیطالب علیه الصلوة و السلام عطا میشود و نیز محنت و صبر بر مکروهات دیگری. او سخن نمیگوید مگر چهار سال بعد از مرگ هارون. وقتی ای یزید از این محل گذر کردی و او را به زودی ملاقات کردی، بشارت بده او را که فرزندی امین، مامون و مبارک برای او متولد خواهد شد. او به تو خواهد گفت که مرا ملاقات کردهای. آنگاه به او بگو جاریهای که از وی، آن پسر متولد میشود، از خاندان «ماریهی قبطیه» جاریهی حضرت رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - میباشد و چنانچه توانستی سلام مرا بدان جاریه برسانی، پس چنین کن! «یزید» میگوید: وقتی حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام به شهادت رسیدند، پسرشان حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام را ملاقات کردم. فرمودند: دربارهی رفتن به عمره چه میگویی؟ گفتم: پدر و مادرم به فدای شما؛ این امر مربوط به شماست، زیرا من نفقه و خرجی ندارم. نخست فرمودند: سبحان الله، ما تا متکفل خرجت نشویم، تکلیف نمیکنیم، و ادامه دادند: ای یزید، در این محل، تو بسیار از همسایگان و عموهایت را ملاقات کردهای. گفتم آری (1)آنگاه آن ماجرا را برای ایشان بازگو کردم. فرمودند: اما آن جاریه هنوز نیامده است؛ هرگاه آمد، سلام آن حضرت را به او ابلاغ کن. ما به مکه رفتیم، آن کنیز را خریداری فرمود و بعد از اندک زمانی، کنیز حامله شد و آن فرزند به دنیا آمد. «یزید» ادامه میدهد: برادران حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام امید به ارث بردن امامت از ایشان داشتند و به همین دلیل، بدون تقصیر، مرا دشمن خود میدانستند. «اسحاق بن جعفر» به آنان گفت: سوگند به پروردگار، او در حضور حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام چنان مینشیند که من هرگز نمیتوان بنشینم. (2).
«علی بن سیف» از یکی از اصحاب مورد اعتماد امامیه، نقل میکند که خدمت حضرت ابوجعفر ثانی - امام جواد - علیه الصلوة و السلام عرض کردم: مردم دربارهی جوانی سن شما سخن میگویند، فرمودند: «ان الله تعالی اوحی الی داود علیهالسلام ان یستخلف سلیمان و هو صبی یرعی الغنم فانکر ذلک عباد بنیاسرائیل و علماؤهم فاوحی الله الی داود ان یأخذ عصا المتکلمین و عصا سلیمان و یجعلها فی بیت و یختم علی بخواتیم القوم فاذا کان من الغد فمن اورقت عصاه و اثمرت فهو الخلیفه فاخبرهم بذلک داود و قبل القوم فلم تورق الا عصا سلیمان» (1). «خداوند به داوود علیهالسلام وحی فرمود که سلیمان را - که کودکی بود و گوسفند میچرانید - جانشین خود قرار دهد. بزرگان قوم بنیاسرائیل این را نپذیرفتند. خدای تعالی به داوود وحی فرمود تا چوبدست اینان و چوبدست سلیمان را گرفته، در اطاقی قرار دهد و با مهر مردم آنها را مهر نماید؛ صبح روز بعد، چوبدست هر کس به برگ و بار نشست، او خلیفه و جانشین باشد. داوود قوم را خبردار کرد و آنان پذیرفتند که چنین کنند. اما هیچ یک از چوبدستها برگ و بار نگرفت، مگر چوبدست سلیمان». «محمد بن حسن بن عمار» نزد «علی بن جعفر» در مسجد بود. وی آنچنان بود که آنچه را از برادر بزرگوار خود - حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام - شنیده بود، مینوشت. در آن حال، حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام وارد شدند. «علی بن جعفر» بدون کفش و لباس بسوی ایشان دوید و دست مبارک آن حضرت را بوسه زد. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام به وی فرمودند: عمو خداوند تو را رحمت فرماید؛ بنشین! «علی بن جعفر» گفت: آقای من، چگونه بنشینم در حالی که شما ایستاده هستید؟ هنگامی که «علی بن جعفر» به جای نخست خود برگشت، دوستانش وی را سرزنش کردند و گفتند: تو عموی پدر او هستی، چرا اینگونه (محترمانه) با او رفتار میکنی؟ گفت: ساکت باشید! در حالی که دست بر محاسن خود داشت، ادامه داد: وقتی خداوند به این ریش سفید شایستگی نمیدهد و به این جوان اهلیت میدهد و او را چنان جایگاهی میبخشد که اینک بر آن است، چگونه فضیلت وی را انکار کنم؟ پناه بر خدا از آنچه شما
1) 42. مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی، ص 518، باب 5.
میگویید. من، بلکه بندهی او هستم! (1). «حسین بن موسی بن جعفر» میگوید: نزد حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، در مدینه بودم؛ در حالی که «علی بن جعفر» و مردی اعرابی نیز حضور داشتند. مرد اعرابی از آن حضرت پرسشی کرد. «علی بن جعفر» به او گفت: این، وصی رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم است. اعرابی گفت: سبحان الله! حضرت رسول خدا تقریبا دویست سال است که از دنیا رفتهاند و عمر ایشان، چنین و چنان مقدار بوده است. اما این، جوان میباشد و چگونه میتواند وصی و جانشین او باشد؟ «علی بن جعفر» گفت: او جانشین علی بن موسی است و او جانشین «موسی بن جعفر» و او جانشین «جعفر بن محمد» و او جانشین «محمد بن علی» و او جانشین «علی بن حسین» و او جانشین «حسین بن علی» و او جانشین «حسن بن علی» و او جانشین «امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب» و او جانشین «رسول الله» - صلوات الله علیهم اجمعین. در این هنگام، طبیب آمد تا رگ امام را فصد کند. «علی بن جعفر» برخاست و گفت: آقای من، اگر اجازه فرمائید نخست از من آغاز کند تا تیزی آهن را پیش از شما، من احساس کنم. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: مبارکت باد! سپس آن حضرت را فصد نمود. همچنین وقتی حضرت برای رفتن، از جا برخاستند، «علی بن جعفر» کفش ایشان را جفت نمود تا بپوشند. (2). پادشاه کشور ایجاد، ابوجعفر جواد آن که در عین حدوثش، با قدم مقرون بود
1) 43. در اصول کافی، در باب وصیت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به فرزند بزرگوارش حضرت جواد علیه الصلوة و السلام چنین آمده است. «علی بن جعفر» مردی است جلیل القدر که دارای مقامی رفیع میباشد. ورع او شدید و مورد وثوق علمای رجال است. بر احادیثی که منقول از اوست، اعتماد میشود. وی ملازم برادرش حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام بود و از آن حضرت چیزهائی مینوشت. دربارهی محل سکونت او در شهر کوفه یا قم، چیزی اثبات نشده است و علیرغم نقل مرحوم وحید بهبهانی از جدش - مجلسی اول - در ابن باره، مجلسی دوم آن را بعید دانسته و قطعا او را در مدینه مدفون شناخته است. در مورد محل سکونت او در «عریض» اشکالی نیست؛ به طوری که فرزندان او را «عریضیان گویند. وی حدود صد و بیست سال عمر کرد. (رجال مامقانی).
2) 44. رجال، کشی، ص 269.
مصحف آیات و عنوان حروف عالیات غایة الغایات، کاوصافش زحد بیرون بود مظهر غیب مصون و مظهر ما فی البطون سر ذاتش، سر اسم اعظم مخزون بود گنج هستی را طلسم و با جهان چون جان و جسم مخزن در ثمین و لؤلؤ مکنون بود فالق صبح ازل، مصباح نور لم یزل کز تجلیهای او اشراق گوناگون بود طور سینای تجلی، مطلع نور جلی کز فروغش، پور عمران، واله و مفتون بود شد خلیل از شعلهی روی مهش آتش به جان فلک عمر نوح از سودای او مشحون بود گر ذبیح اندر رهش صد بار قربانی شود در منای عشق او، از جان و دل ممنون بود چشم یعقوب از فراق روی او بینور شد یوسف اندر سجن شوق کوی او مسجون بود در کمند رنج او، رنجور ایوب صبور طعمهی کام نهنگ عشق او ذوالنون بود بر سر راهش نخستین راهب راغب مسیح آخرین پروانهی شمع رخش شمعون بود قرنها بگذشت ذوالقرنین با حرمان قرین خضر از شوق لبش سرگشتهی هامون بود غرهی وجه محمد (ص) قرة العین علی (ع) زهرهی زهرا و در درج آن خاتون بود فرع میمون امام ثامن ضامن رضا (ع) اصل مأمون تمام واجب و مسنون بود
عرش اعلی در برش، مانند کرسی بر درش امر عالی مصدرش ما بین کاف و نون بود لعلش اندر روح افزایی به از عین الحیات سروش از طوبی به رعنایی بسی افزون بود گرد روی ماه او مهر فلک گردش کند پیش گرد راه او، خرگاه گردون، دون بود (1).
1) 45. مرحوم شیخ محمدحسین اصفهانی (متوفی 1361) - دیوان کمپانی ص 190 - 188. «با اختصار».
حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، همچون پدران طاهر خود که از امامان دین بودند، نسبت بدانچه مورد نیاز موضع امامت بود، احاطه داشتند. (زیرا) امامت را خدای تعالی محور احکام، حدود، فرایض و سنن دین و اخلاق کریمه و آنچه موجب نجات و مصلحت میباشد قرار داده است و آن را از صفات ناپسند که سبب سقوط و عذاب است، دور نگاهداشته است. تمام آنچه مربوط به اسرار هستی و بدایع آفرینش است، و دلایل و نیز عجایب جهان بالا و عالم ناسوت، و تمام اسرار کشف شده و کشف نشدهی تغییرات و حرکات عوالم که بستگی به مقدرات خداوند جل شأنه دارد، از کسی که بر کرسی امامت مینشیند، دریغ نمیگردد. خداوند او را به تمام شؤون مربوط به امور تکوینی و تشریعی احاطهی کلی و جزئی عطا میفرماید و این مقتضای آن است که امام معصوم، بین مولی (خداوند) و اجزای عالم - که استعداد دریافت فیض الهی از مبدأ اقدس الهی را دارند - حلقهی اتصال باشد. بنابراین محال است که فیض الهی از مبدأ تا منتها بگذرد و امام از آن بیخبر و بینصیب باشد؛ با این فرض که امام واسطهای از اجزاء این فیض الهی است. و این، مفهوم عبارتی است که در احادیث نقل شده است: هنگامی که امام متولد میشود، برایش ستونی از نور برافراشته میگردد تا به واسطهی آن اعمال مردمان و آنچه را بوده و خواهد بود، ببیند. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، هنگامی که به همراه «عمر بن فرج
رخجی» بر ساحل دجله بودند، در پاسخ سؤال او که: شیعیان شما مدعی هستند که شما وزن آنچه را در دجله هست، میدانید، به همین مطلب اشاره میفرمایند و اظهار میدارند: آیا خداوند قادر است علم به این مسأله را به پشه بدهد یا نه؟ «عمر» میگوید: آری! حضرت میفرمایند: من در نزد خدای تعالی از پشه و بسیاری از مخلوقاتش گرامیترم. نیز هنگامی که امام علیه الصلوة و السلام دربارهی موضوع ماهانهی زنانهی دختر «مأمون» - که خلاف عادت پیش آمده بود - به «امجعفر» خبر دادند، وی به امام عرض کرد: جز خداوند، کسی علم غیب نمیداند! حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: «و انا اعلمه من علم الله» «و من آن را از علم خداوند، میدانم» (1). تردید داشتن در وقوف ائمه علیه الصلوة و السلام نسبت به علم غیب، یا منجر به وارد شناختن بخل در فیض پروردگار میگردد و یا از جهت عدم قابلیت ایشان. بخل در بارگاه قدس الهی راه ندارد. از سوی دیگر نیز قرآن میفرماید: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» (2). «همانا خداوند اراده فرموده است که ناپاکی را از شما اهل بیت دور سازد و به پاکیزگی، طاهرتان گرداند.» بدین استناد، برای آن ذوات مقدسه، مانعی در اتخاذ علم غیب نیست، چرا که آنان مشمول کرم الهی میباشند و بدین واسطه بر کلیه امور اولین و آخرین و آنچه در آسمانها و زمینهاست مطلع هستند. به طوری که همهی اینها را پیش چشم و در قبضهی قدرت خود دارند. (3). بنابراین، وقتی از حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام اموری که عقل را متحیر میسازد، سر میزند - بدون آن که درسی خوانده یا با عالمی همنشینی کرده باشد -
ناگزیر باید پذیرفت که این میراث حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. (1)چنان که حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام میفرمایند: «انا ورثنا رسول الله و لم یکن فرق بیننا و بینه الا فی النبوة و الازواج» «ما از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ارث میبریم و میان ما و او تفاوت جز در پیامبری و تعدد زوجات نیست.» حضرت امام جواد (علیه السلام)، به شبانی از آنچه حیف و میل میکرد اطلاع داد. او عرض کرد: از کجا این موضوع را دانستید؟ حضرت فرمودند: «نحن خزان الله علی علمه و عیبة حکمته و اوصیاء انبیائه و عباد مکرمون» (2). «ما خزانهداران علم الهی و گنجینهداران حکمت او و جانشینان پیامبران او و بندگان گرامی او هستیم.» اینک آنچه را بازگوی نشانههای امامت است و ما در کتابهای گوناگون یافتهایم، در ذیل میآوریم: - «بنان بن نافع» میگوید: از حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام دربارهی امام بعدی پرسیدم، فرمودند: کسی که از این در بر تو وارد خواهد شد، حجت خداوند است پس از من. در همین حال، حضرت جواد علیه الصلوة و السلام داخل شدند و آغاز به سخن کردند: «یا ابن نافع انا معاشر الائمة اذا حملته امه اربعین یوما یسمع الصوت و اذا اتی علیه اربعة اشهر رفع الله له اعلام الارض و قرب له ما بعد عنه حتی لا یعزب عنه حلول قطرة غیث نافعة او ضارة و ان قولک لابی الحسن من الحجة بعدک فالذی حدثک عنه ابوالحسن هو الحجة علیک» ای پسر نافع، ما امامان چنانیم که وقتی مادر به ما حامله میشود، پس از چهل روز صدا را میشنویم و هنگامی که چهار ماه گذشت، خداوند اعلام زمین را برای ما بالا میبرد و دورها را نزدیک میسازد؛ به گونهای که فرود آمدن قطرهی بارانی - نافع باشد یا مضر - از
ما پنهان نمیماند. و این که خدمت ابوالحسن - حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام - گفتی که حجت بعد از تو کیست، همان که حضرتش فرمود، بر تو حجت میباشد.» در این لحظه، حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام فرمودند: ای پسر نافع، تسلیم او باش و به پیرویش اعتراف کن که روح او، روح من است و روح من، روح رسول خدا - صلی الله علیه و آله - (1). - «علی بن اسباط» به خدمت حضرت جواد علیه الصلوة و السلام وارد شد، در حالیکه طول قد و قامت آن حضرت، پنج وجب بود. (2)وی در اوصاف آن حضرت غرق تأمل شد و به سر و پای ایشان نگاه میکرد تا برای دوستانش - در مصر - بازگو کند. حضرت آنچه را وی در باطن خود داشت، دانستند و حقیقت را همراه با استدلال و برهان برایش روشن نمودند. ایشان فرمودند: «یا ابن اسباط ان الله اخذ فی الامامة کما اخذ فی النبوة فقال سبحانه عن یوسف: و لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما، و قال تعالی عن یحیی: و اتیناه الحکم صبیا.» (3). «ای پسر اسباط، خداوند نسبت به امامت، پیمان گرفته است؛ همانگونه که نسبت به نبوت. چنانکه خداوند سبحان فرموده است پیرامون یوسف: «و هنگامی که به سن رشد رسید، او را حکم و علم دادیم» و نیز پیرامون یحیی فرموده است: «به کودکی، وی را حکم دادیم». - «محمد بن میمون» پیش از آن که حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به خراسان تشریف ببرند، در مکه به حضورشان رسیده، عرض کرد: من قصد رفتن به مدینه را
1) 51. مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 435.
2) 52. مؤلف از کلمهی «خماسی» استفاده کرده و چنین توضیح داده است که در کتاب تاج العروس، ج 4، ص 141 از «ابنشمیل» نقل شده است که «رباعی» به کسی گفته میشود که قد او به چهار وجب رسیده باشد و «لیث» گفته است که «خماسی» و «خماسیه» از صفات است و برای آن که طول قدش، به پنج وجب رسیده باشد، به کار میرود. چنانچه مذکری به طول قد شش و هفت وجب بالغ آید، به او «سداسی» و «سباعی» نمیگویند.
3) 53. بحارالانوار، ج 7، ص 207. به نقل از کنز الفوائد، کراجکی.
دارم، نامهای مرقوم فرمایید تا خدمت حضرت جواد - علیه الصلوة و السلام - تقدیم دارم. حضرت تبسم فرمودند و نامهای برای فرزند خود نوشتند. هنگامی که «محمد بن میمون» به مدینه رسید و به خانهی آن حضرت وارد شد، «موفق» - خادم حضرت جواد علیه الصلوة و السلام - از گاهواره آن حضرت را برداشت و پیش آورد تا «محمد» نامه را به ایشان تقدیم دارد. حضرت به خادم فرمودند تا نامه را در مقابل ایشان باز کند. آنگاه نظر مبارک را بدان جلب کردند. سپس به «محمد» فرمودند: حال چشمانت چگونه است؟ «محمد» گفت که به دلیل بیماری دیدگانش را از دست داده است. حضرت از او خواستند که نزدیک شود. آنگاه دست مبارک را بر چشمان وی کشیدند و در نتیجه نور دیدگانش - بهتر از قبل - به او بازگشت. - «اسماعیل بن عباس هاشمی» از تنگی معیشت، نزد حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام شکایت برد. ایشان سجاده را کنار زده از روی خاک قطعهای طلای خالص برداشت و به وی مرحمت فرمودند که وزن آن شانزده مثقال بود. (1). - «محمد بن حمزهی هاشمی» در حالی که نزد حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام بود، احساس تشنگی کرد. حضرت به او نگاه کرده، فرمودند: تو را تشنه میبینم! عرض کرد: آری. امام علیه الصلوة و السلام به خادم خود دستور داد آب را به او دادند. «هاشمی» از این موضوع اندوهگین شد، زیرا عدهای تصمیم به مسموم کردن امام با آب داشتند (و خوردن آبی که تعلق به آن حضرت داشت، خطرناک بود) هنگامی که خادم، آب را آورد، حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، نخست از آن آب نوشیدند و سپس به «هاشمی» دادند. مدتی بعد، تشنگی دوباره به سراغ او آمد، حضرت مجددا برای آوردن آب به خادم خود دستور دادند و این بار نیز نخست، خود از آن نوشیدند و بعد به «هاشمی» دادند. این ماجرا که گذشت، «هاشمی» میگفت: گمان میکنم حضرت جواد علیه الصلوة و السلام - همانطور که شیعیان میگویند - از آنچه در دلها میگذرد، باخبر است. (2). «ابوهاشم جعفری» میگوید: خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام
رسیدم و سه نامه که عنوان نداشت، همراهم بود. از اشتباهی که در مورد نامهها رخ داده بود، اندوهگین شدم. امام علیه الصلوة و السلام یکی از نامهها را گرفتند و فرمودند: این نامهی «ریان بن شبیب» است. دومی را گرفتند و گفتند: این نامهی «محمد بن حمزه» است و در مورد سومی نیز فرمودند: این مربوط به فلانی است. من در تحیر فروماندم و حضرت؛ در من نگریسته، تبسم فرمودند. «ابوهاشم» میگوید: ساربانی به من گفت از حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام بخواهم وی را در یکی از کارهایشان بگمارند. خدمت آن حضرت وارد شدم و ایشان را همراه عدهای در حال صرف طعام دیدم. پس سخنی بر زبان نیاوردم. به من امر فرمودند تا من نیز بخورم. سپس به خادم خود فرمودند: شتربانی را که «ابوهاشم» برای او نزد ما آمده، ببین و با خود بیاور! «ابوهاشم» همچنین از حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام درخواست دعا کرده بود تا خداوند او را از خوردن گل که بسیار بدان علاقه داشت، منصرف نماید. امام علیه الصلوة و السلام سکوت کردند و مدتی بعد، به او فرمودند: خدای تعالی، خوردن گل را از سر تو انداخت. (1). - «عمران بن محمد اشعری» میگوید: به حضور حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام رسیده، عرض کردم: «امالحسن» به شما سلام میرساند و جامهای از جامههای شما را برای استفاده به عنوان کفن درخواست میکند. حضرت فرمودند: او از جامههای ما بینیاز گردید. «عمران» مقصود را درنیافت، تا آن که خبر وفات آن زن را شنید. (2). - «حسن بن علی» میگوید: مردی نزد حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام آمده، عرض کرد: یابن رسول الله! مرا دریاب، پدرم ناگهان از دنیا رفت و هنگام فوت هزار دینار داشت. در حالی که من عیالوارم و از محل آن پول نیز بیخبر هستم. امام علیه الصلوة و السلام به او فرمودند: وقتی نماز شب را به جای آوردی، صد بار بر «محمد و آل او»
درود بفرست تا پدرت، خود خبرت بدهد. آن مرد، طبق دستور امام علیه الصلوة و السلام عمل کرد. پس پدرش را در خواب دید که به وضع مال اشاره میکرد. هنگامی که پول را (در خواب) برداشت، پدر به او گفت: پسرم این مال را در خدمت امام - علیه الصلوة و السلام - ببر و قصهی مرا هم بگو! ایشان، خود مرا به این مطلب فرمان دادهاند. آن مرد، وقت بیدار شدن از خواب، مال را برداشت و به حضور آن حضرت برد؛ در حالی که بر زبان داشت: حمد مخصوص خدایی است که شما را بزرگ داشت و برگزید. (1). - «علی بن خالد» میگوید در «عسکر» (سامراء) بودم که مردی از اهالی شام را آوردند و میگفتند ادعای نبوت دارد. ماجرا را از وی پرسیدم. گفت: در رأس الحسین مشغول عبادت بودم که در نیمههای شب، شخصی را پیش چشم خود دیدم. به من گفت: برخیز! برخاستم و در کنارش اندکی راه رفتم. ناگهان خود را در مسجد کوفه دیدم. در آن جا نماز خواندیم و بیرون آمدیم. اندکی دیگر راه رفتیم، ناگهان خود را در مسجدالنبی دیدم. وقتی از آن جا بیرون آمدیم، خود را در مکه دیدم؛ طواف بیت کردیم و بیرون آمدیم. آنگاه خویش را در محل اول خود - در شام - دیدم. آن مرد نیز ناپدید شد و من مبهوت و حیران ماندم که او چه کسی بود. سال بعد، همان شخص سوی من آمد و همچون دفعهی قبل، همان کار را انجام داد. در لحظهای که قصد جدا شدن از مرا داشت، وی را به حق کسی که او را قدرت این کارها بخشیده، سوگند دادم تا خود را معرفی کند. پس زبان گشود که: من، محمد بن علی بن موسی بن جعفر - صلوات الله علیهم - هستم. این ماجرا را من برای مردم بازگو کردم تا آن که «محمد بن عبدالملک زیات» (2)از آن باخبر شد. چنان که میبینی دستور دستگیری و زندان کردن مرا صادر کرد و مدعی شد که من ادعای نبوت کردهام.
1) 58. مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 435.
2) 59. «محمد بن عبدالملک بن ابان بن حمزه زیات»، از اهالی «جیلان» معروف به «دسکره» بود. وی را زیات گویند؛ از آن رو که جدش، ابان زیتون را از اطراف خریداری میکرد و به بغداد میآورد. او ادیب و شاعر بود و برای «معتصم و واثق و متوکل» وزارت کرده بود. سنگدل بود و بدخو. تنوری از آهن ساخته بود که تیزی میخهای آن مانند نیزههای کوچک، به طرف داخل بود. وقتی بر کسی غضب میکرد، وی را در این تنور میانداخت. متوکل بر او خشم گرفت و او را به «ایتاخ» رئیس شرطههای خود داد. او نیز عبدالملک را در همان تنور انداخت. پس از چند روز وی را بیرون آورد و دستور داد بر پشت و شکم او بزنند تا بمیرد. میگویند جسدش را سوزاند، و به قولی جسد را به فرزندانش تحویل دادند تا دفن شود. ماجرای نقل شده در یازدهم ربیع الاول سال 233 هجری اتفاق افتاد. داستان زندگی وی را در این کتابها میتوان جستجو کرد: بدایه، ج 10، ص 311. نجوم الزاهره، ج 2، ص 271. فهرست ابنندیم، ص 177. مروج الذهب، ج 2، ص 370.
«علی بن خالد» پس از شنیدن ماجرای آن مرد، نامهای به «عبدالملک زیات» نوشت و او را از واقعیت ماجرا باخبر ساخت. اما «عبدالملک» در پشت همان نامه برایش نوشت: به او بگو همان که تو را در یک شب از شام به کوفه و از آن جا به مدینه و مکه میبرد و بازمیگرداند، خود از زندان خارجت کند. «علی» از مشاهدهی عناد و دشمنی «عبدالملک» اندوهگین شد و روز بعد، صبح زود به زندان رفت تا آن مرد شامی را به صبر برای رسیدن فرج بخواند. هنگامی که به زندان رسید، دید زندانبانان هراسان و سراسیمه هستند و میگویند: مردی که از شام بدین جا آورده بودند، نیست؛ نمیدانیم زمین دهان گشوده یا پرندهای وی را ربوده است. «علی بن خالد» که زیدی مذهب بود، پس از این ماجرا به امامت معترف میشود و اعتقادش درست میگردد. (1). - «عبدالله بن رزین» میگوید: در مدینة الرسول - صلی الله علیه و آله و سلم - مجاورت داشتم. هر روز حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را میدیدم که هنگام ظهر به مسجد آمده، در صحن به سوی قبر حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میرفتند و دوباره بازمیگشتند به طرف خانهی حضرت فاطمهی زهرا علیها الصلوة السلام، کفش از پای مبارک بیرون میکردند و به نماز میایستادند. با خود اندیشیدم وقتی امام علیه الصلوة و السلام تشریف آوردند، از خاک محل پای ایشان برمیدارم. روزی به انتظار نشستم تا به مقصودم نایل آیم. هنگام ظهر مرکب حضرت وارد شد. اما ایشان در جای هر روزه فرود نیامدند. قدم
1) 60. این داستان بین علما مشهور است و در بسیاری از کتب نقل شده است؛ از جمله: اصول کافی، شیخ کلینی، باب «النص علی الجواد». ارشاد، شیخ مفید. اختصاص، شیخ مفید. مناقب، ابن شهر آشوب. اعلام الوری، شیخ طبرسی. روضة الواعظین، فتال. خرایج، راوندی. بصائر الدرجات، صفار. مدینة المعاجز به نقل از ثاقب المناقب.
بر سنگی که در درب مسجد قرار داشت، نهادند و از مرکب به زیر آمدند. آنگاه به کارهای همیشگی خود پرداختند. با خود گفتم: در این جا نمیتوان مقصود را حاصل کرد. به حمام میروم و در آن جا از خاک پایشان برمیدارم. از این و آن پرسیدم تا آن که دانستم به حمامی که در بقیع است و متعلق میباشد به مردی از اولاد طلحه، تشریف میبرند. پیرامون روز حمام رفتن ایشان نیز سؤال کردم و در همان روز به درب حمام رفتم و نزد مرد صاحب حمام به صحبت نشستم و منتظر ورود آن حضرت شدم. آن مرد گفت: اگر میخواهی به حمام بروی، قبل از آمدن «ابنالرضا» برو؛ زیرا وقتی او قصد حمام رفتن داشته باشد، کس دیگر اجازهی داخل شدن را ندارد. پرسیدم: «ابنالرضا» علیه الصلوة و السلام کیست؟ گفت: مردی از آل محمد علیهم الصلوة و السلام که ورع بسیار دارد و صالح است. در همین اثنا، امام علیه الصلوة و السلام تشریف آورده قدم بر حصیری نهادند که پیش از ورودشان چند غلام آن را گسترده بودند و با ورود در حجره، سلام دادند. رو به مرد کردم و گفتم: این همان مردی است که وی را به صلاح و تقوی وصف کردی؟ گفت: ای مرد، او هیچگاه چنین عملی را انجام نداده بود. پیش خود دانستم که این کار مربوط به قصد من است و من در حق ایشان جفا کردهام. بدین سبب با خود گفتم: منتظر بیرون آمدن آن حضرت میشوم؛ شاید آنگاه به مقصودم برسم. وقتی که امام علیه الصلوة و السلام از حمام بیرون آمدند و لباس بر تن کردند، فرمان دادند تا مرکب وارد شود. ایشان از روی حصیر، سوار بر مرکب شده، تشریف بردند. به خود گفتم: به خدا سوگند، او را آزردم و دیگر پی این کار نگردم و دست از مقصود بردارم. تصمیم قاطع گرفتم و هنگام ظهر، آن حضرت را که به مسجد میآمدند، دیدم که در جای همیشگی فرود آمدند و وارد حرم شده، پس از زیارت قبر رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - به خانهی حضرت فاطمه علیها الصلوة و السلام رفتند و با بیرون آوردن کفش، آغاز به نماز کردند. (1). - «اسماعیل بن مهران» نقل میکند: هنگامی که برای بار اول، حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام از مدینه خارج شدند، عرض کردم: جانم فدای شما، از عاقبت این سفرتان ترسانم، پس از شما امر امامت با کیست؟ چهرهی مبارک را در حالی که متبسم بود،
1) 61. اصول کافی، باب «مولد الجواد» علیه الصلوة و السلام، حدیث 2.
به طرف من گرفتند و فرمودند: آن طور که اندیشیدی، در این سال، برای من حادثهای رخ نمیدهد. سپس برای بار دوم، هنگامی که از مدینه - برای دیدار با «معتصم» - خارج میشدند، به حضورشان رسیده، عرض کردم: در حال خروج از مدینه هستید، امام بعد از شما کیست؟ حضرت گریستند؛ به گونهای که محاسن ایشان تر شد. آنگاه رو به من کرده، فرمودند: حادثه، در این سفر برایم رخ میدهد و امر امامت، پس از من، از آن پسرم «علی» علیه الصلوة و السلام است. (1). - «عمر بن زید» روایت میکند: از حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام دربارهی نشانهی امام سؤال کردم. فرمودند: کسی که قادر به انجام این کار باشد. آنگاه دست مبارک خود را بر سنگی نهادند و اثر انگشتان در سنگ به جای ماند. «عمر» میگوید: از آن حضرت دیدم که آهن را بدون داغ کردن، میکشیدند و طولانی میکردند و با انگشتر خود، بر سنگ، مهر میزدند. (2). - «ابوصلت هروی» پس از به شهادت رسیدن حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، توسط «مأمون»، زندانی گردید. یکسال در زندان بر او گذشت تا آن که کار بر وی سخت شد و دلتنگی او را پیش آمد. خداوند را به حضرت رسول و خاندانش - سلام الله علیهم اجمعین - سوگند داد تا وی را آزاد نماید. به ناگاه، حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در زندان بر او وارد شده، فرمودند: «ای اباصلت، کار بر تو سخت گردید و دلتنگ شدهای، برخیز و بیرون برو.» آنگاه امام علیه الصلوة و السلام با دست مبارک بر زنجیرها زدند و همگی باز شد و «اباصلت» را پیش چشم زندانبانان - بدون آن که ایشان کلامی بگویند - آزاد کردند. پس از این، حضرت به وی فرمودند: در امان و حفظ خداوند برو که دیگر چنین اتفاقی برایت رخ نمیدهد و دست آنان نیز از تو کوتاه خواهد شد. (3).
1) 62. اصول کافی، باب «النص علی الجواد» علیه الصلوة و السلام، حدیث 1.
2) 63. مدینة المعاجز، ص 524.
3) 64. عیون اخبار الرضا، ص 354. روضة الواعظین، ص 198. کشف الغمه، ص 278. آن گونه که در تاریخ بغداد، ج 11. ص 46. آمده است، «اباصلت»، همان «عبدالسلام بن سلیمان بن ایوب بن مسیره غلام عبدالرحمن بن سمرهی قریشی» است. وی برای کسب احادیث اهل بیت به بصره، کوفه، حجاز، یمن و بغداد سفر نمود. در کتاب تهذیب التهذیب، ج 6، ص 319 آمده است: وی در نیشابور ساکن گردید و خدمت امام رضا علیه الصلوة و السلام کرد. او مردی ثروتمند بود و بزرگانی را که به وی حدیث میگفتند، گرامی میداشت. از جملهی احادیث صحیحی که از ایشان روایت کردهاند و به تواتر نیز رسیده است، حدیث مشهور «انا مدینة العلم...» است. «ابوصلت» میگفت: سگ درگاه یک زن علوی بهتر است از همهی بنیامیه و دستگاه ایشان. به او گفتند: اما عثمان در میان ایشان است. گفت: حتی اگر عثمان هم در میانشان باشد. برای شدت تشیع و محبت بسیار نسبت به اهل بیت، وی را برخی از علمای اهل سنت مورد ملامت قرار دادهاند. و البته، این رسم ایشان است در روبرویی با کسی که جز دوستی با امیرالمؤمنین علی و فرزندان او - علیهالصلوة و السلام - و استواری بر راه حق، گناهی ندارد. از جمله «ابن عدی» همان گونه که تهذیب التهذیب آورده، قائل بدان شده است که «اباصلت» در زمینهی فضایل اهل بیت مطالب غیر متعارف نقل میکند و در احادیثی که میگوید، متهم است. «ابوزرعه» کسانی را که از او حدیث نقل میکنند، مردود میشمارد. «نسابی» وی را مورد وثوق نمیشناسد. «سمعانی» میگوید او رئیس مذهب رافضیان است. «دارقطنی» و «عقیلی» تصریح میکنند وی شیعهی خبیثی بوده است. از آن جا که قصد اینان، کاستن از قدر و اعتبار ولی خدا و صاحب سر حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام میباشد، روزگار به خواست آنان رضایت نداد. چگونه میتوانست چنین باشد و حال آن که خدای تعالی از قرار گرفتن کلمهی حق جز در مقام رفیع و غیر از نابود شدن صدای باطل، ممانعت میکند. از همین روست که خداوند زبان منحرفان را به بازگویی حقیقت واداشته تا دلایل ایشان باطل گردد: - «ابنحجر» میگوید که «ابنمعین» آورده است: «اباصلت راستگو و مورد اطمینان بوده، اما مذهب تشیع داشته است.» - «خطیب بغدادی» سخنی ملامتبار پیرامون صداقت و وثوق او بر زبان نیاورده است. - «حافظ خزرجی» در کتاب خود تذهیب الکمال، ص 201. از او بدگویی نکرده است. - «ذهبی» در میزان الاعتدال آورده است: «وی مردی صالح، اما شیعی مذهب بود.» - «خطیب» در تاریخ بغداد ج 1، ص 46. چنین نوشته است: «وی دارای زهد و از جمله زهاد کمنظیر بوده است. در زمان مأمون به مرو آمد. مأمون او را گرامی داشت و جلسهای ترتیب داد تا با بشر المریسی مباحثهای داشته باشد که نهایتا اباصلت بر او و پیروان مرجئه، جهمیه، زندقه و قدریه غلبه یافت. او نام اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را همواره با احترام بر زبان جاری میکرد، اما در نزد او احادیثی است که آنها را دربارهی فلانی و فلانی و زشتیهای ایشان نقل میکند.» این مطلب، بر علمای تشیع و محققان امامیه پوشیده و پنهان نیست: - «شهید ثانی» در حواشی خود بر کتاب الخلاصه میگوید: «وی مردی بود که با اهل تسنن معاشرت داشت و اخبار آنان را نیز روایت میکرد.» به همین دلیل وضع او بر «شیخ» رحمة الله علیه مشتبه شده و او را در کتاب رجال، از اهل تسنن شمرده است. «علامه» نیز در بخش دوم خلاصه از او پیروی کرده است. - «ابن اسحاق» صاحب کتاب سیره و «اعمش» و دیگران نیز همین نظر را دربارهی او اظهار کردهاند. - «ابوعمر کشی» و «سید بن طاووس» و «تفریشی» و «مجلسی» از اعتراف او به تشیع، مورد اطمینان بودنش را بعید ندانستهاند. - «وحید بهبهانی» گفته است: «اخبار وارده در کتاب عیون اخبار الرضا علیه الصلوة و السلام و کتاب امالی صراحت دارد که اباصلت از خواص شیعه بوده است.» - «سید حسن صدر» در عیون الرجال آورده است: «اباصلت ثقه و صحیح الحدیث میباشد.» - «ابوعلی حائری» در رجال گفته است: «ابن شهر آشوب، اظهار داشته است که اباصلت، شیعه میباشد.» - «شیخ الطائفة محمد طه نجف» در کتاب اتقان المقال او را از ثقات شمرده است. وی میگوید که «احمد بن سعید رازی» گفته است: «وی ثقه و در نقل حدیث مورد اعتماد است؛ الا این که آل رسول الله علیهم الصلوة و السلام را دوست میداشت و دین و مذهبش، محبت ایشان بود.» - «شیخ و استاد ما عبدالله مامقانی» در تنقیح المقال میگوید: «او صاحب سر حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام و از یاران خاص ایشان بود.» وی روایاتی مبنی بر شیعه بودن او آورده است. - «شیخ عباس قمی» در سفینة البحار، ج 2، ص 39. مطالبی مبنی بر صلاح حال وی، تشیع و اعتقاد درستش در مورد ائمه علیهم الصلوة و السلام دارد. «اباصلت» در سال 226 هجری از دنیا رفت (به نقل از خلاصهی تذهیب الکمال، ص 20). به نقل از سفینة البحار، قبر او در نزدیکی مشهد حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام میباشد و شیعیان در آن جا وی را زیارت میکنند و به او تبرک میجویند. همچنین محلی را در قم به نام «دروازهی ری» به او نسبت میدهند.
درخواست کنم. به مسجد رفتم تا دو رکعت نماز گذارده، استخاره کنم. اگر خوب بود، اقدام نمایم و الا نامه را پاره کنم، سرانجام از این تصمیم نیز درگذشتم و از مدینه خارج شدم. در حین رفتن، مردی را دیدم که به همراه خود جامهای میان یک دستمال داشت و از بین کاروان شتران میگذشت و از این و آن سراغ «محمد بن یسع قمی» را میگرفت. هنگامی که مرا یافت، گفت: آقای تو این لباس را برایت فرستاده است. «احمد بن محمد بن عیسی» - فرزند او - میگوید: پس از مرگ، من وی را غسل دادم
و در آن لباس کفن کردم. - «صالح بن محمد بن صالح بن داود یعقوبی» روایت میکند: هنگامی که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام برای استقبال از مأمون، قصد رفتن به ناحیهی شمال را داشتند، فرمان گره زدن دم مرکب خویش را صادر نمودند. نظر به آن که هوا در آن روز صاف بود و رطوبتی در خود نداشت، یکی از آنها که در خدمتش بودند، گفت: ایشان به این محل آشنا نیستند و گره زدن دم مرکب دلیلی ندارد. هنوز بیش از اندکی راه نرفته بودیم که راه را گم کردیم و در گل و لای فراوان فرو رفتیم. به قدری گلآلود شدیم که جامههای ما تغییر کرد و هیچ یک از ما - جز حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام - سالم نماند. (1). - «ابراهیم بن سعید» میگوید: خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام نشسته بودم که اسبی ماده از پیش دیدگان ما عبور کرد. امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: این اسب، امشب کرهای خواهد زایید که پیشانیش سفید است و اندک سپیدی نیز در صورت دارد. از ایشان اجازه خواستم و با صاحب آن رفتم و تا شب با او به صحبت مشغول
1) 65. خرایج، ص 53 و ص 104.
بودم. سرانجام همان گونه که حضرت فرموده بودند، کرهی اسب متولد شد. خدمت حضرتش که بازگشتم، فرمودند: ای زادهی سعید، آیا در مورد آنچه دیروز به تو گفتم، تردیدی نمودی؟ آن که در خانه داری، فرزندی یک چشم به دنیا خواهد آورد. «ابراهیم» میگوید: زن وضع حمل کرد و به خدای محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - سوگند که فرزند یک چشم داشت. (1). - «موسی بن قاسم» میگوید: مردی از شیعیان به نام «اسماعیل» با من دربارهی حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام مشاجره کرد و به من گفت: بر آن حضرت واجب بود که مأمون را به اطاعت خدا فراخواند. من در پاسخ او درماندم. از او جدا شده، به منزل آمدم و به بستر رفتم. در خواب، به ملاقات حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام نائل شدم. عرض کردم: فدایت گردم، اسماعیل به من گفت فراخواندن مأمون به اطاعت خداوند بر پدر شما واجب بود و من در پاسخ او درماندم. امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: همانا امام کسی همچون تو و دوستان تو را که از ایشان تقیه نمیکنند، به سوی خداوند فرامیخواند. از خواب بیدار شدم و برای طواف خارج شدم، در آن جا اسماعیل را دیدم و فرمودهی آن حضرت را که به خاطر داشتم، بر زبان آوردم. گویی زبانش بند آمده بود، هیچ نگفت. سال بعد به مدینه رفتم و خدمت امام جواد علیه الصلوة و السلام شرفیاب شدم. مرا در جایگاه خادم نشاندند. هنگامی که حضرت از نماز فارغ شدند، فرمودند: ای موسی، سال گذشته، اسماعیل با تو دربارهی پدرم چه گفت؟ من آنچه به یاد داشتم، عرض کردم و نیز آنچه را حضرت در خواب به من فرموده بودند و جوابی که به اسماعیل داده بودم و ناتوانی او را در پاسخ، متذکر شدم. (2). - «احمد بن علی بن کلثوم سرخسی» مردی از شیعیان را به نام «ابوزینب» ملاقات کرد و از وی دربارهی «حکم بن بشار مروزی» و نشانهای که در گلوی اوست، سؤال کرد. به او گفت: من در گلوی وی چیزی شبیه یک خط دیدهام و این گویی اثر سر بریدن است. هر بار که این سؤال را از «ابوزینب» جواب میخواست، به نتیجه نمیرسید و «ابوزینب» چیزی به او نمیگفت. تا آن که سرانجام «ابوزینب» چنین گفت: در زمان حضرت جواد علیه
الصلوة و السلام ما هفت نفر بودیم و در بغداد، اتاقی داشتیم. «حکم» نزدیک عصر بیرون رفت و آن شب بازنگشت. در نیمههای شب، نامهای از حضرت جواد علیه الصلوة و السلام به دست ما رسید که خبر میداد دوست خراسانی شما کشته شده و در میان نمدی، در فلان زبالهدانی است. بروید و او را چنین و چنان مداوا کنید. دوستان او به همان مکان رفتند و او را همان گونه که امام علیه الصلوة و السلام توصیف فرموده بودند، یافتند و طبق دستور آن حضرت مداوا نمودند تا شفا یافت. گویا او به خانهی عدهای رفته بود که پس از شناسائی او، حلقومش را بریده، در نمدی پیچیدند و در زبالهدانی افکندند. «احمد» که این داستان را از «ابوزینب» شنید، از منکران رجعت بود و با اطلاع از این واقعه، دست از انکار برداشت. (1). - «میسر بن محمد بن ولید بن زید» روایت میکند که به خانهی امام جواد علیه الصلوة و السلام رفت و مردم بسیاری را در آنجا مشاهده کرد. نزد مسافری که در گوشهای نشسته بود، در انتظار ماند تا ظهر شد. برخاست و نمازهای نافله و ظهر را به جا آورد و سپس نماز عصر را خواند. آنگاه حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را در پشت سر خود دید. با احترام برخاست و بدیشان سلام کرد. دست و پای مبارک امام را بوسید و دوباره نشست. حضرت تردید داشت. امام علیه الصلوة و السلام به وی فرمودند: سلم! «میسر» گفت: سلام دادم. امام دوباره فرمودند: سلم! عرض کردم: سلام دادم. امام برای بار سوم در چهرهی او متبسم نگاه کردند و فرمودند: وای بر تو: سلم! «میسر» ناگهان متوجه غفلت خود گردید و هوشیار شد و حق را دریافت. لذا عرض کرد: یابن رسول الله! تسلیم شما هستم و به امامت شما خشنودم. «میسر» میگوید: سوگند به خدا، غم از من دور شد و هر بیماری که در دل نسبت به امامت داشتم، از بین رفت، حتی اگر سعی میکردم تا در دل شکی نسبت به او ایجاد کنم، دیگر قادر نبودم. روز بعد، دوباره به منزل آن حضرت آمدم و کسی را ندیدم، در حالی
1) 68. رجال، کشی. ص 351.
که منتظر ورود کسی بودم. دلگیری از این موضوع، به علاوهی گرمای شدید و گرسنگی بسیار، مرا بر آن داشت تا برای از بین بردن عطش، قدری آب بنوشم. در همین موقع، خادمی به سوی من آمد و در دست فراهم آمدهای از غذاهای رنگارنگ داشت. خادم دیگری نیز به همراه او بود و با خود طشت و آفتابهای آورده بود. به من گفت: آقا و سرورت فرمان میدهد دستها را بشویی و غذا میل کنی. به فرمان عمل کردم. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام تشریف آوردند، به احترامشان برخاستم. دستور به نشستن و صرف طعام دادند. آن خادم را نیز فرمودند با من غذا بخورد. هنگامی که از این کار فراغت یافتم و سفره برچیده شد، خادم به برچیدن آنچه از سفره بر زمین ریخته بود، پرداخت. امام علیه الصلوة و السلام به وی فرمودند: آنچه در صحراست اگر چه ران گوسفند باشد، رها کن و آنچه را در خانه هست، بردار و بخور، که در آن خشنودی خدای تعالی و مایهی جلب روزی و شفای بیماریهاست. سپس امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: بپرس! گفتم: قربانت گردم، نظرتان دربارهی مشک چیست؟ فرمودند: حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام دستور دادند تا مشکی برای ایشان تهیه شود. «فضل بن سهل» به ایشان نوشت: مردم این کار را برای شما عیب میشمارند. امام علیه الصلوة و السلام مرقوم فرمودند: ای «فضل»، آیا نمیدانی یوسف صدیق که پیامبر بود، لباس ابریشمین، آراسته به طلا و نقره میپوشید و این کار لطمهای به نبوت و حکمت او وارد نساخت؟ و برای «سلیمان بن داود» کرسی طلایی و نقرهای، مرصع به زیور و به گوهر ساختند و پلهای از طلا و نقره برایش گذاردند که هرگاه بر آن بالا میرفت، جمع میشد و هرگاه پایین میآمد، در مقابلش گشوده میشد. ابر سپیدی بر او سایه میافکند و جن و انس در اجرای اوامر او آماده بودند. باد به فرمانش حرکت میکرد، درندگان و حیوانات وحشی و نیز حشرات برایش خوار و افتاده بودند و در اطراف او میگشتند. بزرگان نزدش رفت و آمد میکردند و همهی اینها هیچ زیانی بدو نمیرساند و از نبوت او نزد خدای متعال چیزی نکاست. همانا خداوند، خود میفرماید: «قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق قل هی للذین آمنوا فی الحیوة الدنیا خالصة یوم القیامة» (1).
1) 69. سورهی اعراف، آیهی 32.
«بگو چه کسی زینتهای خدایی را که خود برای بندگانش بیرون آورده و نیز رزق حلال را حرام کرده است؟ بگو اینها از آن کسانی است که در دنیا ایمان آورده و در روز قیامت، از مخلصان هستند.» آنگاه دستور دادند برای ایشان غالیهای تهیه کنند که قیمت آن چهار هزار دینار شد. وقتی آن را به حضورشان آوردند، حضرت به زیبائی آن نظر فرمودند و فرمان دادند نوشتهای که بر آن «عوذه» باشد در آن غالیه قرار دهند و گفتند: چشم زدن، راست و صحیح است. من خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام عرض کردم: فدایت گردم، از محبت و دوستی شما، چه چیز به دوستانتان میرسد؟ امام پاسخ دادند: حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام غلامی داشتند که هرگاه به مسجد درمیآمدند، آن غلام، قاطرشان را نگاه میداشت. در یکی از روزها که آن غلام کنار در مسجد نشسته بود، گروهی از خراسان به شهر درآمدند و یکی از آنان، نزد او که افسار قاطر را در دست داشت، رفته، پرسید: چه کسی در مسجد است؟ غلام گفت: مولا و سرورم، حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام! آن مرد گفت: ای غلام ممکن است از ایشان بخواهی تا مرا به جای تو قرار دهند و من مملوک و غلامشان گردم؟ در عوض، من تمامی اموال خود را به تو میدهم و بدان که املاک زیادی دارم و مردی ثروتمند هستم. همه را بر این مطلب گواه میگیرم و مینویسم؛ تو به خراسان میروی و آنها را میگیری و من، اینجا به جای تو میمانم. غلام گفت: از مولا و سرورم حضرت امام صادق - علیه الصلوة و السلام - میپرسم! وقتی که آن حضرت از مسجد بیرون آمدند، غلام قاطر را پیش آورد و امام بر مرکب سوار شده تا به منزل رسیدند. غلام عرض کرد: خدمتگزاری من به آستان مولا و سرورم استوار است و چنانکه میدانید مدت بسیاری است در خدمت شما هستم، اینگ اگر خدایتعالی خیری را برای من رقم زده باشد، شما از آن ممانعت میکنید؟ حضرت فرمودند: من که از جانب خود به تو میبخشم، از بخشش دیگری تو را منع مینمایم؟ هرگز! آنگاه غلام، داستان مرد خراسانی را باز گفت. حضرت فرمودند: اگر میخواهی ترک خدمت ما بگوئی، تو را میفرستم، اما چنانچه هنوز مایل به خدمت هستی، تو را میپذیرم. غلام تمایل به رفتن داشت. حضرت فرمودند: به خاطر مدت مدیدی که با ما بودی، تو را پندی میدهم. غلام گفت: بفرمائید! حضرت فرمودند: «در روز قیامت حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به نور خداوند آویخته و دامان
لطف و رحمت وی را گرفته است. همچنین حضرت امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه، حضرت حسن، حضرت حسین و دیگر ائمه از فرزندان او - که سلام و درود خداوند بر تمامی ایشان باد - به همین گونه خواهند بود. شیعیان ما، در کنار ما هستند و هر کجا که ما داخل شویم، آنان نیز داخل میشوند و هر کجا ما وارد شویم، آنان نیز وارد میشوند و در منازل ما سکونت خواهند داشت». غلام که این را شنید، عرض کرد: در خدمت شما میمانم و آنچه را که شما فرمودید، برمیگزینم. حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام نیز هزار درهم به وی عطا کردند و گفتند: این برای تو از مال خراسانی بهتر است. غلام نزد آن مرد رفت و آنچه را از امام علیه الصلوة و السلام شنیده بود، به او گفت. خراسانی اجازهی ورود خواست و در خدمت امام علیه الصلوة و السلام از شدت محبت خود سخن گفت. حضرت حرف او را پذیرفتند و ضمن تشکر از او، برایش دعا فرمودند. سپس دستور دادند چند تا «عمامه» بیاورند. امام علیه الصلوة و السلام هنگامی که عمامهها حاضر شد، به آن مرد خراسانی فرمودند: بردار که به زودی بدان نیازمند خواهی شد. او پذیرفت و از مدینه خارج شد. در بازگشت به خراسان، راه را بر او بستند و آنچه را داشت - غیر از عمامهها از او گرفتند. وی تعدادی از عمامهها را که بتواند او را به خراسان برساند، فروخت. (1). - «محمد بن سنان» هنگامی که با حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام در مکه بود، از درد چشم، خدمت ایشان شکایت برد. حضرت کاغذی خواسته، برای فرزندشان حضرت جواد علیه الصلوة و السلام نامهای نگاشتند و آن را به خادم دادند و فرمان پنهان داشتن آن را به خادم صادر کردند. آنگاه به «محمد بن سنان» فرمودند تا با خادم برود. چون به مدینه رسیدند، «محمد بن سنان» از خادم حضرت جواد علیه الصلوة و السلام - موفق - درخواست ملاقات با آن حضرت را کردند. موفق، ایشان را در آغوش گرفته، نامه را در مقابل آن حضرت گشود. ایشان در نامه نظر فرموده، سر مبارک به طرف آسمان بلند کردند و گفتند: شفا یافت. و چند بار این را تکرار کردند. درد چشم «محمد» به تمامی برطرف
1) 70. بحارالانوار، ج 12، ص 129. به نقل از خرایج، و مدینة المعاجز. ص 538. به نقل از هدایه. حضینی.
گردید و چنان بصیرتی یافت که هیچ کس آن را نداشت. آنگاه رو به حضرت کرد و گفت: خدای تعالی شما را بزرگ این امت قرار دهد، همان طور که عیسی را بزرگ و رئیس بنیاسرائیل قرار داد، ای شبیه منجی فطرس! «محمد بن مرزبان» میگوید: به «محمد بن سنان» گفتم: مقصود از «ای شبیه منجی فطرس» چه بود؟ گفت: خداوند بر «فطرس» - که از فرشتگان بود - خشم گرفت. بالهایش کنده شد و در یکی از جزایر زمین افتاد. هنگام ولادت حضرت حسین علیه الصلوة و السلام، خدای تعالی به «جبرئیل» فرمود تا خدمت حضرت رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - میلاد آن حضرت را تبریک بگوید. «جبرئیل» که دوست «فطرس» بود، بر آن جزیره گذشت و او را از تولد حضرت حسین علیه الصلوة و السلام و مأموریت الهی خود خبردار کرد. آنگاه به او گفت: آیا میخواهی تو را نزد حضرت محمد - صلی الله علیه و آله و سلم - ببرم تا از تو شفاعت فرمایند؟ «فطرس» گفت: آری! «جبرئیل» او را بر بال خود نشاند و خدمت حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - آورد. پس از عرض تبریک میلاد حضرت حسین علیه الصلوة و السلام، داستان «فطرس» را به عرض رسانید. حضرت به «فطرس» فرمودند تا خود را به گاهوارهی حضرت حسین علیه الصلوة و السلام بمالد. او نیز چنین کرد. خداوند بالهایش را ترمیم کرد و او را در بین فرشتگان، به مقامی که داشت، بازگرداند. (1). «فطرس» به حضرت رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - عرض کرد: حضرت حسین علیه الصلوة و السلام را بر من حقی است که بدین گونه ادا میکنم، پس هیچ زائری او را زیارت نمیکند و هیچ مسلمانی به او سلام نمیدهد و درود نمیفرستد، مگر آن که زیارت و سلام و درود او را خدمت حضرت حسین علیه الصلوة و السلام ابلاغ میکنم. (2). «فطرس» افتخار میکرد و میگفت: چه کسی همچو من است که آزاد شدهی حسینم! (3). روایت شده است که موجب خشم خداوند بر او، همانا امتناع وی از پذیرفتن ولایت
حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه الصلوة و السلام بوده است و حضرت پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - ولایت را بر او عرضه کرد و این بار مورد پذیرش او قرار گرفت. این بود که حضرت وی را به مالیدن به گاهوارهی حضرت حسین علیه الصلوة و السلام فرمان داد. (1). - همچنین پرتوی از نور الهی، بر گرد آورنده و مؤلف این گوهرهای درخشان، تابیدن گرفته است که تفصیل آن چنین است: به آستان آن بزرگواری که سرشار از عظمت قدسی است، منزل کردم و بدان جناب بلند مرتبه و منیع پناه بردم. روزی که دریافتم هیچ یک از وسایل پزشکی نمیتواند بیماری مرا درمان کند، شش سال از دردی که در کمر و سرین چپ و ساق پا تا پشت پایم احساس میکردم، میگذشت تا جایی که گاهی در نماز به اشارت، رکوع میکردم و راه رفتن تا حرم مطهر براستی برایم مشکل شده بود، و نیز در روز شهادت حضرت ابوجعفر جواد علیه الصلوة و السلام - در آخر ماه ذیالقعده - به ایشان که «باب المراد» هستند، متوسل آمدم. از آب زعفرانی که معمولا در مراسم سوگواری ایشان موجود بود، گرفتم و بر مواضع درد مالیدم و مابقی را نوشیدم. آنگاه سه ماه به انتظار لطف و مرحمتش ماندم. تا آن که پس از زیارت اربعین، راهی مرقد مقدس شدم، به قصد پناهندگی؛ زیرا که او پناهگاه بنده و بازگشت گاه اوست به سوی مولا و سرورش. از شیعه، چه جای شگفتی، اگر به آستان امامش پناه برد و بر خواستهاش اصرار ورزد. این، فرمایش صادق اهل بیت، حضرت امام جعفر علیه الصلوة و السلام است که: «شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا فلهم معنا قرابة یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا و قد اوذوا فینا و لم نؤذ فیهم فنحن نتألم لتألمهم و نترحم علیهم کل صباح و مساء» «شیعیان ما از اضافهی گل ما آفریده شدهاند. پس با ما خویشاوندی دارند؛ برای شادی ما خوشحال و برای اندوه ما، محزون میشوند. آنان برای هواداری ما آزار میبینند، ولی ما برای آنان اذیت نمیشویم و از همین رو، درد ایشان ما را متألم میکند و هر صبح و شام ما را به ترحم بر آنان وامیدارد.»
1) 74. بصائر الدرجات، ص 19، باب 16.
ده روز مقیم کاظمین شدم و به ایشان متوسل گشتم. اما نسیمی از عنایات قدسی آن حضرت بر من وزیدن نگرفت و از تحصیل بهبودی مأیوس شدم. هنگام فجر، نزدیک ضریح رفتم و همراه با ناراحتی، در حالی که خود نمیدانستم چه بر زبان میآورم، شکوهها کردم. سپس کمر و پایم را به قبر مالیدم و جد بزرگوارش حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام و نیز حضرت علیاصغر - شیرخوار دشت کربلا - را شفیع قرار دادم. بعد از حرم خارج شدم و به قصد عیادت از یکی از برادرانم، از بازار استرآبادی گذشتم. از احساس نکردن درد، گمان کردم به دلیل راه نرفتن روی آن پا و طبعا وارد نشدن فشار بر آن است. قدری بررسی کردم و بیش از دو ساعت راه رفتم. به برکت توجه حضرت ابوجعفر جواد علیه الصلوة و السلام - آن «باب المراد» - به بندهای از بندگانش، از آن لحظه تا کنون که بیش از ده سال میگذرد، هیچ دردی احساس نکردهام. و این، نه شگفت است از امامانی که خداوند آنان را رحمت بیدریغ برای همگان قرار داده است و به یمن وجود ایشان به بندگان، روزی میرسد، و زمین، سبزهزار گیاه و گل میشود و کوهها بر سینهی آن استوار میماند، که اگر نبودند، زمین اهل خویش را فرو میبلعید. کراماتی که با آن عمر کم، شد از ابوجعفر زبان یا خامه، کی یارای گفت و اکتتاب آمد «حکم» نامی که از اعیان شیعه بود، کشتندی سرش ببریده دیدندی به دکان بر تراب آمد به تن، شد، سر، بپیوستی و کردش چون مسیح احیا زعیسی، کی سر ببریده احیا در کتاب آمد؟ فلسطینی به باغ معتصم دید آن امام و گفت: فلسطین موطنم، کی ممکنم سویش ایاب آمد؟ گرفتش دست و گفتش: چشم بند، آن دم فلسطین دید شهش غائب شد، افسوسش همی زان اغتیاب آمد وضو زیر درخت خشک سدر، آن شه به کوفه ساخت شدی سبز و ثمر دادی، که چون عناب ناب آمد به کشتی شیعیان را ناخدا بنشاند و شه خاتم به شط افکند و کشتی بسته از رفتن در آب آمد
ستاد آن کشتی، او دانست کاین زانگشتر شه شد به کشتی شیعه بنشاندی، پشیمان زارتکاب آمد (1).
1) 75. علامه محمد صالح حائری مازندرانی: دیوان الادب، ص 286 - 285.
از بدیهیات امامت، آن است که با سخنان طیب، دلها و دوستیها به سوی خداوند بینیاز برانگیخته شود. نفسهای سرکش، مهار و طبیعت خشن، نرم گردد؛ پندها و موعظههای بلیغ که در دلها جا میگیرد، روان آدمی را نورانی گرداند؛ در گوش جان نفوذ کند و دل بدان انس و آرام پذیرد. خردها جذب نور درخشان آن گشته، قلبها در کرانهی قدس آن پهلو بگیرند. از هر سوی دل، چشمههای حکمت بجوشد و کلام احیاگر جانهای مرده، به حیات ابدی، افکار و اندیشهها را قوت بخشد و سرانجام، آنها را به طرف حق آشکار رهنمون گردد. از همین روست که امامی از پیشوایان دین - علیهمالسلام - را نمیتوان یافت مگر آن که سخنان بسیار، به گونهای دلپذیر و کوتاه از خود به یادگار نهادهاند که در آنها هدایت و حیات سرمدی و رشد، موج میزند. آنچه ذیلا میآید گزیدهای است از کلمات قصار حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام که به دست ما رسیده است: - مردی خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام عرض کرد: مرا پندی بفرمایید! حضرت فرمودند: آیا میپذیری؟ گفت: آری. حضرت فرمودند: «توسد الصبر و اعتنق الفقر و ارفض الشهوات و خالف الهوی و اعلم انک لاتخلوا من عین الله فانظر کیف تکون»
«بر بستر صبر بیارام و قلادهی فقر در گردن گذار (1)و دست از شهوتها بردار و با هوای نفس مخالفت کن و بدان که هیچگاه دور از نگاه خداوند نیستی، پس خود بنگر که چگونه هستی.» - به یکی از دوستانشان نوشتند: «اما هذه الدنیا فانا مغرقون فمن کان هواه هوی صاحبه و دان بدینه فهو معه حیث کان و الاخرة دارالقرار و ان تاخیر التوبة اغترار و طول التسویف حیرة و الاعتلال علی الله هلکة و الاصرار علی الذنب أمن لمکر الله و لا یأمن مکر الله الا القوم الخاسرون.» «اما این دنیا، پس همهی ما غرقه آنیم و هر کس به هوای نفس دوست و قرینش گراید و متدین به دین او گردد، پس در همه جا با اوست. و اما آخرت، خانهی بقاست. تأخیر در توبه، موجب زیان است و کار امروز به فردا افکندن، سبب سرگردانی. طغیان بر خداوند، هلاک است و اصرار بر گناه دلیل آن است که گنهکار خود را از مکر خدای تعالی در امان میبیند، حال آن که کسی جز مردم زیانکار خویش را از مکر خدا در امان نمیبیند.» - برای امام (علیه السلام) پارچههای قیمتی فرستادند. در راه، دزد آنها را به سرقت برد. حمل کنندهی پارچهها ماجرا را به وسیله نامه به اطلاع آن حضرت رساند. حضرت، به خط خویش مرقوم فرمودند: «ان انفسنا و اموالنا من مواهب الله الهنیئة و عواریه المستودعة یمتع بما متع منها فی سرور و غبطة و یاخذ ما اخذ منها فی أجر و حسبة فمن غلب جزعه علی صبره حبط اجره و نعوذ بالله من ذلک.» «جان و مال ما از مواهب خوشایند الهی است که همچون امانتی به ما سپرده شده است. بهره میدهد آنچه در خوشی و سرور از آن بهره گرفته شده و دارای مزد و پاداش است آنچه از ما میگیرند. بنابراین آن که بیقراری را بر صبر مسلط گرداند، اجرش از بین میرود و ما پناه بر خدا میبریم از آن که چنین گردد.»
1) 76. احتمالا مقصود آن است که فقر ذاتی خود را در برابر غنای مطلق پروردگار، هماره در خاطر داشته باش و طغیان مکن (مترجم).
1) 77. مقصود آن است که انسان کاری را که در آینده قصد انجام دارد، ناتمام میگذارد و یا به دلیل وجود مشکلی از انجام آن ناتوان میگردد و به تأخیرش میاندازد. این مسئله یا به دلیل کوششی است که همچون دشمنی، حسادت، ظلم و تعدی بر ضد آن کار صورت گرفته و یا از جهت عدم همراهی قضاء حتمی است و به همین خاطر، کسی که قصد و اقدام ناتمام بر عملی را انشاء نماید. در معرض سرزنش و ملامت و اتهام قرار میگیرد و آبرویش محفوظ نمیماند و سخنش اعتبار خود را از دست میدهد و این برخلاف کیاست است.
1) 78. تا این جا از بحارالانوار، ج 17، ص 214 - به نقل از اعلام الدین - آورده شده بود.
1) 79. مدارایی که بدان امر شده است، در مواردی است که شریعت آن را مجاز شناخته است، مانند خوش رفتاری با شخص بخیل و بداخلاق. زیرا مقابله به مثل با او، سبب شکست اخوت مطلوب میگردد. اما در موارد مغایر با شریعت، اظهار دشمنی لازم است و میباید خطای او را به او تذکر داد و وی را به راه حق و حقیقت راهنمایی کرد که این از بزرگترین حقوق برادران است.
2) 80. علت نهی از دشمنی با چنین شخصی، با فرض اطلاع از حال او، به یک یا دو سبب زیر است: اولا: شخص بدرفتار و گنهکار تا آن جا که در توان دارد، از آزار خودداری نمیکند و چه بسا کار خطرناکی از او سر زند. پس اظهار دشمنی با او شاید به کاری که عاقبت بدی داشته باشد، منجر گردد. ثانیا: وی با پوشیدن جامهی بدرفتاری و گنهکاری آبرو و موقعیت خود را از بین برده است. بنابراین انسان نباید او را کفو خود بداند و در مقابلش بایستد که موجب ساقط شدن موقعیت خود میگردد. این در موردی است که انسان قادر به ممانعت از او در ترک گناه نیست. اما اگر دارای توان باشد، انجام وظیفهی امر به معروف و نهی از منکر، ولو منجر به دشمنی هم بشود، بر او واجب است.
بخش.» (1). - «التقوی عز و العلم کنز و الصمت نور.» «تقوی، عزت و علم، گنج و سکوت، نور است.» (2)(3)- «ما هدم الدین مثل البدع.» «دین را چیزی مانند بدعتها از بین نبرده است.» - «لا یزیل الوقار مثل الطمع.» «وقار را چیزی همچون طمع از میان نمیبرد.» - «بالراعی تصلح الرعیة.» «رعیت به وسیلهی شبان اصلاح میشود» - «بالدعاء تصرف البلیة.» «بلا به وسیلهی دعا مرتفع میشود.»
1) 81. امام علیه الصلوة و السلام اشاره به عدم دوام خوبیهای دنیایی دارند؛ زیرا آنها یا خود از بین میروند و یا صاحب آن از دنیا میرود. با توجه به این موضوع، شایستهی عاقل نیست که برای از دست دادن یک چیز فانی و کم عمر ناراحت شود و این بزرگترین مایهی آرامش کسانی است که مطلب را درک کنند.
2) 82. امام علیه الصلوة و السلام در این کلام خود، اشاره میفرمایند که انسان ساکت، شتابزده و بدور از فکر، سخن نمیگوید و قبل از سخن گفتن، ابتدا میاندیشد. چه بسا در سایهی این فکر، حقیقت همچون نوری بر او بدرخشد و طلب خویش را به مقتضای حال، بر زبان جاری کند یا سکوت اختیار کند. نقل است که گفتهاند: «لو کان الکلام من فضة لکان السکوت من ذهب.» «اگر سخن از نقره است، حتما سکوت از طلاست.» و این، همانا مراد از تشبیه سکوت، به نور میباشد.
3) 83. تا این جا از نزهة الناظر، ص 48، نقل کردیم.
«فروتنی، زینت علم است.» (1). - «الجمال فی اللسان.» «زیبایی (انسان) در زبان (او) است.» - «الکمال فی العقل.» «کمال (انسان) به عقل (او) میباشد.» - «من صبر الرجل قلة شکواه.» «شکوهی اندک، از صبر (آدمی) است.» - «من رفق الرجل باخیه ترک توبیخه بحضرة من یکره.» «از (نشانههای) مدارا کردن آدمی نسبت به برادرش، ترک سرزنش اوست در حضور کسی که ناپسند میدارد. - «من صدق صحبة الرجل اسقاط المؤنة عن اخیه.» «رفع مشکل از برادر، از (نشانههای) صداقت در دوستی است.» - «من علامة المحبة کثرة الموافقة و قلة المخالفة.» «از (نشانههای) محبت، موافقت فراوان و مخالفت اندک میباشد.»
1) 84. امام علیه الصلوة و السلام میخواهند با این سخن طلایی، کسی را که سختیهای تحصیل علم و دوری از وطن و دوستان را در جهت تهذیب نفس تحمل کرده است، ارشاد فرمایند تا به زیور علم آراسته گردد و نورانیت و فزونی گیرد، زیبایی دانش بر او رخ بنماید و درخشش ترقی و کمال برایش آشکار شود تا مردم به او نزدیک گردند و از پرتو تعلیماتش، روشنایی بگیرند، پندهای کفایتآمیز از او بشنوند و برای تکامل روح و تهذیب اخلاق خود از وی گوهرهای قیمتی دریافت دارند. این، هنگامی امکان میپذیرد که انسان دانا و عالم، از تکبر و درشتی دور باشد. در غیر این صورت، مردمان از او فاصله میگیرند و به هدفی که برای آن مشکلات را متحمل شده، دست نمییابد. بدین ترتیب، رستگاری جاوید و سعادت ابدی، همواره از او و سود بران از او دور خواهد بود.
1) 85. تا این جا از اتحاف شبراوی، ص 77 نقل کردهایم.
1) 86. این دربارهی کسانی است که خداوند با سرازیر کردن نعمتهای خود برایشان، مهلت را از آنان سلب کرده است تا در غفلت غوطهور باشند و از دیدن نور حق نابینا باشند. «و لا یحسبن الذین یبخلون بما آتیهم الله من فضله هو خیرا لهم بل هو شر لهم سیطوقون ما بخلوا به یوم القیامة.» «گمان نبرند کسانی که نسبت به آنچه خداوند ایشان را ارزانی داشته، بخل میورزند، این برایشان خیر است، بلکه موجب شر است برای ایشان و در روز قیامت، مالی که بدان بخل ورزیدهاند، زنجیر گردن آنان میشود.» بنابراین نمیتوان به حدیث شریف ایرادی وارد کرد. ما افراد فراوان میبینیم که به رغم برخورداری از نعمت فراوان، بدانچه خداوند خواسته است بخشش نمیکنند. این فراوانی برای ایشان سودمند نیست، بلکه بهانهای است برای ارتکاب گناه بیشتر. خداوند جل شأنه میفرماید: «و لا تحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین.» «گمان نبرند کافران که اگر به ایشان توانایی میدهیم، برای خیرشان است. بلکه برای آن است که گناهشان بیشتر شود و عذابشان، دردناک.».
1) 87. فقها در زمینهی قصاص، گفتهاند: هنگامی که شخص انسانی را نگهدارد و دیگری وی را به قتل برساند و سومی شاهد باشد و کاری در جهت نجات او نکند، حکم بنابر قضاوت حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام چنین است: قاتل کشته و نگاهدارنده برای همیشه زندانی میشود و چشمان ناظر با آهن گداخته بیرون آورده میشود. مراد از «آگاه» در این حدیث، «عامل» است و احتمالا دگرگونی غیرعمدی این کلمه، باعث آمدن «عالم» شده است.
1) 88. لازمهی نادانی، ارتکاب اشتباه و خطاست. زیرا شخص نادان، از نور علم و معارف، روشنی نمیگیرد و از ملکات فاضله بیبهره میماند و همچنین همواره از قواعد و قوانین صحیح بیاطلاع میباشد. بنابراین سزاوار است که در مسائل دین و دنیا سکوت اختیار کند. چه در غیر این صورت، هدایت از او دور و هدف از وی، گم میشود. چه بسا از سخن او، نتیجهی شومی پدید آید.
اهل تقوا باشد، خدای تعالی راه خروج را بدو مینماید.» (1). این سخنان گوهربار، عهدهدار تأمین سعادت بشری است. اصولی که آداب اجتماعی را تقویت میکنند و در سایهی عمل بدانها مردمان به زیور ملکات فاضله آراسته میشوند. علو نفس، طهارت روح، استواری عقل و حسن عمل عواملی هستند که آدمی را به مقام شامخ انسانیت نائل میدارند. آدمی، بدین واسطه از اعمال زشت و فساد اخلاقی فاصله میگیرد و دلش از آلودگیها و کثافات ناپسند پاک میگردد. راهش به سوی فضیلت هموار میشود و اندک میلی نسبت به شهوتها، وی را از مسیر خارج نمیکند. هوس گناه در دل ندارد و حرص و آز و طمع در مادیات، وی را سرگرم نمیسازد. در مالش بخل نمیورزد و نیت تجاوز به آبروی دیگری را در سر نمیپروراند. گوهرهایی چنین ارزشمند از دست گوهرشناس دانا گرفته میشود و برای رستگار شدن به واسطهی آنان، میبایست مورد نگاهداری و سختکوشی در عمل، قرار گیرند. در غوغای بازار حیات، اینان تنها متاعی هستند که تباهی و زیان را هرگز نمیپذیرند.
1) 89. تا اینجا از: نور الابصار. شبلنجی ص 148. آورده شده است.
چون فضیلت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام بدین گونه بر «مأمون» لعنة الله علیه آشکار شد که ایشان علیرغم اندک بودن سن، در اوج علم و حکمت و آداب قرار دارند و از مشایخ قوم در این زمینهها برترند، تصمیم گرفت دخترش «امالفضل» (1)را به ازدواج آن حضرت درآورد و به همین منظور، عدهای را روانهی مدینه کرد تا آن حضرت را به بغداد آورند (2)و آنگاه در نزدیکی خانهی خود به حضرت علیه الصلوة و السلام منزل داد. در این موقع، یعنی سنهی 211 هجری قمری، سن شریف آن حضرت، شانزده سال بود (3). بنیعباس از عزم «مأمون» لعنة الله علیه اطلاع یافتند و آن را نپسندیدند، از ترس آن که مبادا سرانجام کار با حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام به همان جا منجر شود که کار با پدر بزرگوار ایشان علیه الصلوة و السلام رسید. لذا نزد وی رفته، او را به خداوند سوگند دادند تا از نظرش برگردد. از جمله به او گفتند: تو خود از مسائلی که میان خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ما وجود دارد، آگاهی. خلفای راشدین، پیش از تو، ایشان را همواره در تبعید یا زندان نگاه میداشتند و ایشان را تحقیر میکردند. ما تا کنون در بیم از رفتار تو با پدرش (علیه الصلوة و السلام) بودیم تا آن که خداوندمان از این امر کفایت فرمود و
سوگندت میدهیم به خدا که غم و اندوه دیگری بر ما وارد نکنی که به تازگی از ما مرتفع شده است و نظرت را از «ابنرضا» علیه الصلوة و السلام به سمت یکی دیگر از بستگانت که شایسته میدانی، بگردان. «مأمون» گفت: علت آنچه در میان شما و فرزندان «ابوطالب» وجود دارد، خودتان هستید، اگر انصاف بدهید، آنان از شما سزاوارتر هستند. اما آنچه خلفای پیش از من انجام دادهاند، همه در حکم قطع رحم و خویشاوندی بوده است و من از این کار به خدا پناه میبرم. به خدا قسم از این که «علی بن موسی الرضا» (علیه الصلوة و السلام) را به جانشینی خود انتخاب کرده بودم، ذرهای پشیمان نشدهام. حتی من از او خواسته بودم که در زمان حیات من، به امر خلافت اقدام فرمایند و من چون جامهای، خلافت را از تن بیرون کنم، اما ایشان نپذیرفتند و سرانجام تقدیر خداوند واقع گردید. (1). «مأمون» آنگاه دربارهی رفتار خلفای پیشین با بنیهاشم چنین گفت: هنگامی که بعد از حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) «ابوبکر» عهدهدار خلافت شد، به هیچ یک از بنیهاشم ولایت نداد. «عمر» نیز مثل او عمل کرد. «عثمان» نیز وقتی خلافت را به دست گرفت، بسوی بستگان خود رو کرد؛ از فرزندان «عبدشمس». آنان را در شهرها ولایت بخشید و به هیچ یک از فرزندان «هاشم» توجه نکرد. ولی هنگامی که «علی» (علیه الصلوة و السلام) متصدی خلافت شد، به هیچ یک از خاندان «ابوطالب» ولایت نداد و تنها به فرزندان «عباس» پرداخت: «عبدالله بن عباس» را در بصره، «عبیدالله» را در یمن، «معبد» را در مکه و «قثم» را در بحرین، والی گردانید. هر کس را به «عباس» نسب میرسانید، حکمران منطقهای میکرد. لذا او بر گردن ما حق دارد و رفتار من با فرزندانش، سزای آن است. (2)و اما من ابوجعفر جواد (علیه الصلوة و السلام) را برگزیدم، زیرا نسبت به تمام اهل فضل و علم - علیرغم سن اندکش - مبرز است و در دانش و حکمت اعجوبه است. من امیدوارم آنچه در او یافتهام، برای مردم آشکار گردد و بدانند نظر صائب از آن من است. «بنیعباس» گفتند: هر چند خلق و رفتار این جوان، تو را به شگفت آورده است و
او را اعجوبه میخوانی، اما به هر حال او کودک است. به معارف آشنایی ندارد و فقه نمیداند. پیش از عملی کردن رأی خود، باید به او فرصتی بدهی، تا آداب لازم را بیاموزد. «مأمون» گفت: وای بر شما، من او را بهتر از همهی شما میشناسم. علم افراد این خاندان از جانب خداوند و به واسطهی الهام اوست، پدرانش همیشه در علم و دین و ادب از مردمان ناقص، بینیاز و غنی بودهاند. اگر شما بخواهید، میتوانید او را بیازمائید تا آنچه من از حالات و فضایل او باز گفتهام، بر شما آشکار گردد. گفتند: ای امیرالمؤمنین، انصاف دادی و ما را به آزمودن او، راضی کردی. برای او و ما مجلسی ترتیب بده تا ما شخصی را برای آن که از او سؤال فقهی کند، معرفی کنیم. اگر پاسخ صحیح داد، اعتراضی دربارهی ازدواج او نداریم و برای همگان، رأی صائب شما روشن خواهد شد. اما اگر نتوانست پاسخ دهد، همین قدر خیرخواهی ما دربارهی او کفایت میکند. «مأمون» گفت: اختیار با شماست، هرگاه خواستید، او را امتحان کنید. «بنیعباس» متفقا «یحیی بن اکثم» (1)را پیشنهاد کردند و به او وعدهی اموال فراوان دادند تا سؤالاتی را آماده کند که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام از جواب بازماند. او پذیرفت و «مأمون» برای مناظره، وقتی را تعیین کرد که همهی بزرگان خاندان «بنیعباس» حاضر شدند.
1) 95. «اکثم» یا «اکتم»، یعنی مرد بزرگ شکم. «یحیی» اهل خراسان بود. در سنهی 202 هجری قمری «ابراهیم بن شکله» پس از «امین» مسند قضاوت را در بصره به وی سپرد. او مدت بیست سال این مسند را در اختیار داشت، اما وقتی اهل بصره او را تحقیر کردند، در پاسخ به آنان گفت: من از «عتاب» که قاضی منصوب از جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه بود و نیز از «معاذ بن جبل» که از سوی آن حضرت در یمن قاضی بود و هم از «کعب بن سوار» که از طرف «عمر» در بصره قضاوت میکرد، بزرگترم! او تا سنه 210 هجری قمری در بصره بود تا آن که در بغداد از سوی «مأمون» علیه اللعنة عنوان قضاوت یافت و در سال 215 هجری قمری مسند قضاوت مصر را از طرف او دریافت داشت. آنگاه برای بدگویی عدهای از او «مأمون» علیه اللعنة وی را برکنار کرد و بدین ترتیب او به بغداد آمد و در آن جا ماند تا زمانی که «متوکل» به خلافت رسید و بواسطه او، «یحیی» به جای «ابوداود» در مسند قضاوت قرار گرفت. در سال 240 هجری قمری عزل گردید و تمام دارایی خود را از دست داد و در خانه نشست در سال 241 هجری همراه دخترش به حج رفت و در آن جا تصمیم به اقامت گرفت. اما پس از اتمام مراسم حج، خبر خشنودی «متوکل» از او به اطلاعش رسید و باعث شد به سوی عراق حرکت کند. روز جمعهی ماه ذی الحجه 241 هجری قمری در ربذه، مرگ او را دریافت و در همان جا مدفون گردید. تاریخ ولادت او را به سال 188 هجری قمری گفتهاند. «یحیی» در حدیث، غیرقابل اعتماد است. «ابنمعین» میگوید: وی مردی است بسیار دروغگو، کتاب دیگران را خریداری میکرد و به خود نسبت میداد. او از «عبدالله بن ادریس» احادیثی را نقل میکند که از او نشنیده است. احادیث مربوط به این که وی عمل قوم «لوط» را انجام میداده است، در حد تواتر میباشد. (به نقل از تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 14، ص 191. و تهذیب التهذیب، ج 11، ص 179).
«مأمون» فرمان داد تا تختی زیبا که دو بالش بر آن بود، در کنار تخت خودش، برای حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام قرار دهند و در روز موعود، «یحیی بن اکثم» در مقابل ایشان نشست. مردم حاضر در جلسه نیز بر اساس شخصیتی که داشتند، بر جاهای خود قرار گرفتند. «یحیی» اجازهی پرسیدن خواست و حضرت علیه الصلوة و السلام او را اجازه داد.
«یحیی» پرسید: نظر شما دربارهی شخص محرمی که حیوانی را شکار کند، و بکشد چیست؟ حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: این سؤال، دارای وجوه و اشکال مختلفی است، سؤال شما مربوط است به کدام شکل و وجه؟ آیا آن حیوان را در حرم کشته است یا در غیر حرم؟ آیا به حکم مسأله عالم بوده است یا خیر؟ حیوان را عمدا کشته است یا به اشتباه؟ آیا فرد محرم، برده بوده است یا آزاد؟ بار اولش بوده است یا تکرار کرده؟ آیا بر عمل خود اصرار دارد یا پشیمان شده است؟ حیوان را در شب کشته است یا روز؟ برای عمره احرام بسته است یا حج؟ حیوان، پرنده بوده است یا غیر پرنده؟ کوچک بوده است یا بزرگ؟ همانا هر کدام از این اشکال دهگانه، حکم و فدیهی مخصوص به خود دارد. «یحیی» متحیر و آثار ناتوانی بر چهرهاش آشکار شد و زبانش به لکنت افتاد و نمیدانست چه بگوید. حاضران، همگی، زبونی او را دریافتند و «مأمون» - لعنة الله علیه - گفت: خدا را حمد میگویم بر این نعمت و توفیق که در این مورد، نظر صائب، مرا عطا فرموده است. سپس رو به نزدیکانش کرد و گفت: حال، آنچه را انکار میکردید، فهمیدید؟ (1)آنگاه از حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام تقاضا کرد تا حکم مربوط به این
1) 96. ارشاد. شیخ مفید. بحارالانوار - 50 / 76 (چاپ جدید).
اشکال را بیان دارند. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: - اگر محرم در غیر حرم، حیوانی را به قتل برساند که پرندهی بزرگ باشد، فدیهی آن گوسفند است. - و اگر در حرم باشد، فدیهی آن دو گوسفند است. - و اگر جوجهای را در غیر حرم بکشد، فدیهی آن بچه گوسفندی است که تازه از شیر گرفته شده است و نیازی به پرداخت قیمت آن نیست. - و اگر در حرم باشد، فدیهی آن برهای است که تازه از شیر گرفته شده است و قیمت آن جوجه را نیز باید بپردازد. - اگر حیوان وحشی بوده است، فدیهی الاغ وحشی، گاو است و فدیهی شترمرغ، شتر بزرگ! - اگر قدرت بر پرداخت این فدیه را ندارد، شصت مسکین را طعام دهد و اگر نمیتواند، هیجده روز، روزه بگیرد. - فدیهی گاو، گاو است و اگر نمیتواند، سی مسکین را طعام دهد و اگر نمیتواند، نه روز، روزه بگیرد. - و اگر آهو باشد، فدیهی آن گوسفند است. اگر نمیتواند ده مسکین را اطعام کند و اگر نمیتواند سه روز، روزه بگیرد. - اگر قتل، در حرم واقع شده است و احرامش برای انجام حج است، فدیهاش در هر مورد، دو برابر است که بایستی به عنوان هدی آنها را به کعبه ببرد و همراه با مردم در «منی» قربان کند. و اگر احرامش برای عمره است، در مکه قربان کند و قیمت آن را بپردازد تا دو برابر گردد. - اگر خرگوشی را کشت، فدیهاش گوسفند است. اگر کبوتری را به قتل رسانید، فدیهاش گوسفند است و باید یک درهم نیز صدقه بدهد و یا با آن برای کبوتران حرم، گندم بگیرد. در مورد جوجه، نیم درهم کافی است و در مورد تخممرغ، یک چهارم درهم (صدقه یا گندم برای کبوتران حرم) (1).
1) 97. مدینة المعاجز، علامه سید هاشم بحرانی، ص 527، باب 39.
1) 98. بر تمام این احکام، «ابنجریر» در دلائل الامامه. ص 207. و «مسعودی» در اثبات الوصیة. ص 188. و «حسین بن عبدالوهاب» در عیون المعجزات. ص 111. اتفاق کردهاند.
«یحیی بن اکثم» که حتی صورت مسأله را نفهمیده بود، به جهل خود اعتراف کرد و از امام علیه الصلوة و السلام پاسخ را درخواست کرد. حضرت امام جواد (علیه السلام) فرمودند: این زن کنیزی است که تعلق به دیگری دارد. در اول روز برای مرد، نظر کردن به او حرام است، در میانهی روز او را خریداری میکند و برایش حلال میشود، هنگام ظهر وی را آزاد میکند و نظر کردنش بر او حرام میگردد، عصر او را به ازدواج خود درمیآورد، برایش حلال میشود، موقع غروب با او ظهار میکند (1)و بر او حرام میشود، آخر شب کفارهی ظهار را میپردازد و بر او حلال میگردد، در نیمهی شب او را طلاق رجعی میدهد و بر او حرام میشود و هنگام طلوع فجر رجوع میکند و زن بر او حلال میگردد. «مأمون» - لعنة الله علیه - رو به نزدیکان و اقوامش کرد و گفت: آیا از میان شما کسی پاسخ این دو مسأله را میدانست؟ همگی گفتند: به خدا سوگند که نه! نظر امیرالمؤمنین صائب است. «مأمون» گفت: وای بر شما، این خاندان به فضائلی که دارند، از میان مخلوقات مخصوص شدهاند و سن اندک مانع از کمالات آنان نیست. مگر نمیدانید حضرت رسول خدا (صلی الله علیه واله وسلم)، حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام را در حالی که ده سال بیشتر نداشت، به پذیرفتن رسالت خویش دعوت کرد، و اسلام او را قبول کرد. این در حالی است که هیچ کسی را در آن سن و سال به رسالت خویش دعوت نفرموده است. با حسن و حسین (علیهما الصلوة و السلام) بیعت کردند، در حالی که آنان کمتر از شش سال داشتند و غیر از آن دو با هیچ کودکی بیعت نفرمودند. آیا هم اکنون باز هم آنچه را خداوند به اینان اختصاص داده است، نشناختهاید؟ آنان فرزندانی هستند که برخی پدران برخی دیگرند و آنچه برای نخستینشان است، برای آخرینشان نیز هست. «عباسیان» گفتند: ای امیرالمؤمنین راست میگویی! آنگاه برخاستند و بیمقدار و زبون از مجلس بیرون رفتند. (2)پس از این، «مأمون» خطاب به حضرت امام جواد علیه
الصلوة و السلام کرد و گفت: خطبهی عقد دخترم - «امالفضل» - را به نام خود، ایراد فرما!
حضرت فرمودند: حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که نعمتهایش را به رحمت خود عطا میفرماید و بندگان را با منت هدایت میفرماید. (1)حمد و ستایش میکنم خدا را از طریق اقرار به نعمتهایش و ایمان دارم به وحدانیت او که خدایی جز او نیست، از سر اخلاص. (2)درود خداوند بر حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بهترین مخلوقش که در او تمام فضائل پراکندهی دیگر پیامبران را گرد آورده است و همه را از او برای جانشینش میراث قرار داده است. درود بر او باد، درودی تمام و کامل. (3)اما بعد، از فضل خدای تعالی بر مردم، آن است که آنان را به واسطهی حلال، از حرام بی نیاز کرده و فرموده است: «و انکحوا الایامی منکم و الصالحین من عبادکم و امائکم ان یکونوا فقراء یغنیهم الله من فضله والله واسع علیم» (4). «مردان و زنان بیهمسر از میان خود را به ازدواج یکدیگر درآورید و نیز
بندگان و کنیزان صالح خود را و اگر آنان فقیرند، خداوند از عنایتش آنان را بینیاز میگرداند که او رحمتش را میگسترد و داناست.» همانا محمد بن علی بن موسی (علیهم الصلوة و السلام) دختر بندهی خدا «مأمون» را به عقد خویش درمیآورد و مهریهاش را همچون مهریهی دختر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و جدهی خود حضرت فاطمه (علیها الصلوة و السلام) برابر با پانصد درهم کامل قرار میدهد. ای امیرالمؤمنین، آیا وی را با این مهریه تزویج میکنی؟ (1). «مأمون» (لعنة الله علیه) گفت: ستایش خدایی راست که تمام کارها در مقابلش خوار و ذلیل است، خدایی را که جز او نیست. به ربوبیت او اقرار میکنم و درود خداوند را شایستهی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و برگزیدهی او میدانم. اما بعد، خدای تعالی نکاح را - که بدان راضی است - وسیلهی ایجاد نسبت قرار داده است و من «زینت»، دخترم، را به «محمد بن علی بن موسی» (علیهم الصلوة و السلام) به همان مقداری که فرمودند، تزویج کردم. (2). بدین ترتیب، مراسم عرض تبریک آغاز شد و نثار قدوم حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، بستههایی (3)از نقره، در مجلس پراکندند که در آن مشک آمیخته به زعفران بود و در میان هر یک، نوشتههایی بود که نام اموال گران قیمت و املاک و باغها را بر آنها مرقوم کرده بودند. خواص مجلس آن را بعد از جمع کردن، گشودند و هر یک آنچه را نوشته شده بود، درخواست کردند. بر فرماندهان و دولتمردان کیسههای زر فروریختند و ظروفی نقرهای و آکنده از عطر شبیه به کشتی و به مجلس درآوردند که همگان از آن استفاده کردند. غذا آوردند و حاضران خوردند و در حالی که به برکت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام ثروتمند شده بودند، مجلس را ترک گفتند. (4).
«امالفضل» را به خانهی «احمد بن یوسف» - در کنار دجله - بردند و حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام تا موسم حج در همان جا اقامت کردند. سپس با عیال خود به مکه و بعد به مدینه تشریف بردند. (1). چو مأمون فضل وی در هفت سالی دید، داد اعلان که واجب احترامش بر شیوخ و بر شباب آمد به مخصوصین خود گفتا که امالفضل از آن اوست زوی انجب که کفو دخترم در انتجاب آمد بدو عباسیان گفتند زاو پرسش کند یحیی بدین امید کو طفل است و عاجز از جواب آمد یکی مجلس بپا کردی دو مسند خوش بگستردی یکی زآن دو، زمأمون بود و دیگر زان جناب آمد جواد آمد به سن هفت و بر مسند چو شه بنشست همه گفتند زین حرمت، دل دشمن کباب آمد زمأمون خواست بن اکثم، اجازت، تا ز شه پرسد بگفت از وی اجازت در سؤال و در خطاب آمد اجازت خواست زاو، گفت: آنچه میخواهی نما پرسش خود این همچون «سلونی» در حضور و در غیاب آمد بگفت: «ای من فدایت، محرمی گر کشت صیدی را چه در حکمش تو فرمایی؟ که در گفتن ثواب آمد»
1) 109. در تاریخ طبری، ج 10، ص 280، آمده است: «احمد بن یوسف بن صبیح کوفی» که منازل آنان در حومهی کوفه بود، جدش صبیح بندهی «بحر بن علاء عجلی» است، میگویند قبطی بوده است و «سری بن بشر» او را خریداری و آزاد نموده است. «احمد» دارای ذکاوت و هوش و طبعی نوآور بود و در فن نویسندگی مهارت بسیار داشت. برادرش «قاسم» و فرزندان ایشان نیز چنین بودند. «احمد» مسؤول دیوان مکاتبات بود و در نزد «مأمون» شأن و مقامی داشت. پدرش، نویسندهی «بنیامیه» و «عبدالله بن علی» عموی «منصور» بود. «سید محسن امین» محقق و متتبع شیعه، تشیع وی را بررسی نکرده است، گو این که به گمان قوی بعد از اطمینان به تشیع برادرش «قاسم» به شیعه پیوسته بود. احمد در ماه رمضان 213 هجری قمری از دنیا رفت (معجم الادباء، ج 5، ص 161 و تاریخ بغداد، ج 5، ص 216، و اعیان الشیعه، ج 10، ص 355).
بگفتا: «کشت در حل یا حرم؟ با علم یا با جهل خطا یا عمد؟ حر یا عبد؟ کودک یا که شاب آمد؟ معید و مبتدی؟ نادم، مصر؟ حج، عمره؟ روز و شب؟ صغار آمد، کبار آمد؟ طیور آمد، دواب آمد؟» فتاد اندر تلجلج پوراکثم چون خر اندر گل خلیفه گفت: علم الله بود، نز اکتساب آمد به شکر اندر شد و حل مسائل خواست زاو، فرمود بدو، کو منتظر سفت گهر زان لعل ناب آمد کبیر طیر، در حل گوسفندی، در حرم ضعفش به جوجه بره در حل ضعف و قیمت در مثاب آمد ندم، کودک، خطا، معفو؛ ضمان عبد بر مولاست چو علمت جهل و بر عامد، مصر، محشر، عقاب آمد چنان بر زد صدای آفرین از خلق و از مأمون که گویی چنگ بر نقارهها و بر رباب آمد بگفتا خطبه امالفضل دختم، برگزین، شه خواند به مهر فاطمه، خوش خطبه کان با آب و تاب آمد که ناگه زورقی سیمین به نهر از مشک و از عنبر رسید و هر که را بر موی زان مشکین خضاب آمد سپس چیدند زرین خانچهها ز الوان نعمتها به بندقها تیول وصک سیم و زر ناب آمد به نام شه نگر فیروزی و برکت، که در ساعت «قدور راسیات» آمد، «جفان کالجواب» آمد (1).
1) 110. علامه محمد صالح حائری مازندرانی: دیوان الادب، ص 284 - 282.
در یکی از روزها، دختر «هارون الرشید» - «امجعفر» - از خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام درخواست کرد تا به منزل او بروند. هنگامی که حضرت بدان خانه درآمدند، مورد استقبال و تکریم فراوان قرار گرفتند، «امجعفر» از آن حضرت تقاضا کرد تا با همسر خویش در خانهی او نزدیکی داشته باشند. حضرت امام علیه الصلوة و السلام پس از آن که وارد خانه شدند، بدون لحظهای درنگ از آن جا بیرون آمدند، در حالی که این آیه را قرائت میکردند: «فلما رأینه اکبرنه» (1). «هنگامی که وی را دیدند، او را بزرگ داشتند» «امجعفر»» عرض کرد: ای مولای من، چرا نعمت را بر من کامل نفرمودی؟ حضرت فرمودند: «اتی امر الله فلا تستعجلوه» (2). «امر الهی درآمد، پس در آن شتاب مورزید» و نیز افزودند: امری رخ داد که اعادهی آن نیکو نیست. «امجعفر» از «امالفضل» راجع به آنچه اتفاق داد، پرسید. او گفت: ای
عمه، چگونه او خبردار گردید، گویی ساحر است؛ به خدا سوگند تا جمالش بر من طالع شد، آنچه هنگام عادت برای زنان رخ میدهد، برایم اتفاق افتاد. «امجعفر» متحیر و مبهوت رو به سوی حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام کرد و پیرامون ماوقع سؤال کرد. حضرت فرمودند: این اتفاق، از امور پنهان زنان است. عرض کرد: آیا شما علم غیب میدانید؟ فرمودند: خیر. عرض کرد، آیا بر شما وحی نازل میشود؟ فرمودند: خیر. عرض کرد: پس چگونه این مطلب را دانستید؛ در حالی که جز خداوند کسی از غیب آگاه نیست. امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: من آن را بواسطهی علم خداوند دانستم. عرض کرد: داستان بزرگ شمردن توسط زنان چه بود؟ فرمودند: آنچه برای «امالفضل» از امر ماهانهاش حاصل شد. (1). هنگامی که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام قصد خروج از بغداد و جدا شدن از «مأمون» را داشتند و همسرشان نیز با ایشان بود، مردم تا کوفه آن حضرت را مشایعت کردند. چون به «دارالمسیب» رسیدند، وقت نماز مغرب شده بود. در مسجد وارد شدند. در صحن مسجد درخت سدر خشکی بود که میوه نمیداد. حضرت در نزد ساقهی آن وضو ساختند و نماز مغرب را به جماعت برگزار فرمودند: در رکعت اول، حمد و سورهی «اذا جاء نصرالله...» و در رکعت دوم حمد و سورهی «قل هو الله...» را قرائت فرمودند و آنگاه نماز را تا رکعت سوم ادامه دادند. بعد از اشتغال به ذکر خداوند، چهار رکعت نماز نافله، تعقیبات آن، سجدهی شکر (2)و سرانجام نماز عشاء را پس از یکدیگر، به جای آوردند (3)سپس به سوی آن درخت تشریف بردند. در آن جا بود که مردم میوههای خوبی را بر آن مشاهده کردند و از آن خوردند؛ میوهای بود شیرین و بدون هسته. (4). در حدیث «ابن شهر آشوب» آمده است که «شیخ مفید» از آن میوه خورد و هستهای در آن نیافت. (5).
امامان آشکار کنندهی راههای هدایت و وسیلهی نجات از هلاکت هستند. در قیامت، به محبت ایشان، امید نجات میرود. آنان اهل بخشش و جوانمردی هستند. تمام مدایح از ادا کردن حق ایشان فروتر مانده است. مکارم اخلاق از خلق و خوی و صفات بزرگ آنان گرفته شده است و تمام صفات پسندیده در اصل و نژاد آنان نهاده شده است. بهشت، مشتاق است برای ایشان و در نتیجهی پیوند با آنان به دست میآید و دوزخ حاصل دوری از ایشان است. اینها، همه، بر تمام و یکایک ایشان صادق است و نیز بر حاضر و غائبشان. محبت ورزیدن، به معصومین، واجب است، دولت و حکومتشان پایدار، سیادتشان در جهان استوار و لبهای دوستانشان همواره پرخنده است. کدام شرافت بزرگتر از آن که، جد ایشان، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم باشد؛ پدرشان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام و مادرشان، سیدهی زنان جهان، حضرت فاطمهی زهرا سلام الله علیها باشند. چه کسی در این افتخار همسنگ ایشان است؟ چه کسی توان مسابقه دادن با ایشان را در علو مقام و ارزش دارد؟ آنان به نهایت عز و جلال نایل آمدهاند و بر همه پیشی گرفتهاند. قلهای از سیادت نیست که زیر پای ایشان نباشد و از آیندگان، کسی نیست که جلوتر از آنان باشند. این، «حق الیقین» است و بلکه «عین الیقین».
مردمان، همگی جیرهخوار خوان رحمت آنانند و انتسابشان به ایشان، نسبت به عبودیت است. همهی خصال نیک از آنان گرفته میشود و شرافت اولین و آخرین از شرافت آنان پرتوی یافته است. دربارهی صفات آنان، اگر بسیار سخن گفتم، گزافهای بر زبان نیاوردم و اگر همه را در ایشان منحصر دانستم، هنوز حق مطلب را ادا نکردهام که دست انسان کجا و ستارهی ثریا؟!
در آن هنگام که حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به دست مأمون لعنة الله علیه به شهادت رسیدند، حضرت ابوجعفر جواد علیه الصلوة و السلام، هشت سال داشتند. شهادت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، برای شیعیان مصیبتی بس گران بشمار میرفت. زیرا برای عهدهدار شدن مقام امامت، تنها حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را - که کودکی بیش نبود - فرا روی خویش میدیدند. و این سبب میشد، موجی از ناآرامی و اضطراب شیعیان را در برگیرد. آنها از یاد برده بودند که «امامت»، مقامی از جانب خدای تعالی میباشد. و کسی که جامهی خلافت الهی بر تن دارد، ذات پاکی است که از نور خدای تعالی آفریده شده است. خداوند به ذات پاک امامان علیهمالسلام، آگاهی بر خواص طبیعتها و علم بر اسرار کاینات را عطا کرده و هیچ چیز - کوچک یا بزرگ - از آنان پنهان نیست. علم امامان علیهمالسلام، علم حضوری و از جانب خدای حکیم و علیم است. و حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، شاخهای از درخت احمدی صلی الله علیه و آله و سلم میباشند. بنابراین اگر خدای تعالی، او را جانشین پدران معصوم بزرگوارش علیهمالسلام قرار داده باشد؛ او همچون چراغی تابان - با معجزات خود و آگاهی از گذشته و آینده، همان گونه که عیسی در گهواره به پیامبری مبعوث گردید - فراروی کسی که در مسیر حقیقت از نور یقین روشنایی میطلبد، قرار خواهد گرفت. و این نور بر هیچ کس
پوشیده نیست جز بر آنان که در شناخت امام علیه الصلوة و السلام، راه جهل میپیمودند و گمان داشتند که، خلافت الهیه با سن کم سازگار نیست. و چنین بود که عدهای از شیعیان، از نقاط مختلف در خانهی «عبدالرحمن بن حجاج» گرد آمدند. این خانه، در یکی از محلههای بغداد به نام «برکة زلزل» (1)واقع بود. در این گردهمایی «ریان بن صلت»، «صفوان بن یحیی»، «محمد بن حکیم» و «یونس بن عبدالرحمن» حضور داشتند و برای مصیبت بزرگ شهادت امام رضا علیه الصلوة و السلام میگریستند و دربارهی موضوع امامت با یکدیگر سخن میگفتند. «یونس بن عبدالرحمن» رو به جمع حاضر کرد و گفت: گریه را کنار بگذارید و به کسی که بتوان مسائل و مشکلات را بدو ارجاع داد، رو کنید و تا زمانی که این کودک - یعنی حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام - بزرگ شود و خود امامت را به عهده گیرد، از آن شخص پیروی کنید. «ریان بن صلت» برخاست - و خشمگین - دست خود را بر گلوی یونس بن عبدالرحمن نهاد، و در حالی که به شدت او را میزد گفت: تو به ایمان تظاهر میکنی، و شرک و شک خود را پنهان میداری. به خدا سوگند؛ که اگر امامت و خلافت حضرت جواد علیه
1) 118. در تاج العروس. ج 7. ص 108 آمده است: «برکة زلزل» در بغداد، بین «کرخ» و «صراه» و «باب المحول» و «سویقه ابوورد» واقع شده است. این «برکه» به «زلزل» غلام «عیسی ابنمنصور» منسوب میباشد. وی، این برکه را حفر و آن را برای مسلمانان وقف کرد، پس این محل به وی نسبت داده میشود. در معجم البلدان، ج 2، ص 152، آمده است: «ابراهیم موصلی» از اطراف کوفه «زلزل جلاد» و «برصوما زامر» را آورد. و به آن دو، انواع موسیقی و آواز را آموخت. پس آن دو در دربار خلفا به آوازهخوانی مشغول شدند. در اغانی، ج 5، صفحه 22 آمده است: نام زلزل «منصور» بود. هارونالرشید - لعنة الله علیه - بر خشم وی گرفت و ده سال او را در زندان حبس کرد. سپس از وی راضی شد و او را اکرام کرد. خواهر او، همسر ابراهیم موصلی بود و برایش فرزند آورد.
الصلوة و السلام از جانب پروردگار باشد، تفاوتی نمیکند او یک روزه باشد یا صد ساله، و اگر امامت و خلافتش از جانب خداوند نباشد، اگر هزار سال هم داشته باشد، او نیز مانند یکی از مردم عادی است. کسانی که در مجلس بودند به یونس روی آوردند و او را مورد سرزنش قرار دادند. (1).
1) 119. اثبات الوصیه، مسعودی، ص 184. طبع نجف. در بزرگی و استواری یونس بن عبدالرحمن، - در راه حق - جای هیچ گونه تردید نیست. یک زمان مال فراوانی در اختیار او قرار داده شد، تا بگوید که امامت در حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام متوقف شده است. او وکیل حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام بود. و در زمرهی اصحاب خاص به شمار میرفت. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، یاران خود را به منظور آموختن معالم دینشان، به سوی او میفرستادند و سه بار برای وی بهشت را ضمانت فرمودند. «ابوهاشم جعفری»، کتاب «یوم و لیلهی یونس» را به حضرت امام حسن عسکری علیه الصلوة و السلام، عرضه کرد. امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: «اعطاه الله بکل حرف نورا یوم القیامة» «خداوند در روز قیامت، در برابر هر حرفی از این کتاب، نوری به او میبخشد.» و او از جمله کسانی است که امامیه بر درستی و صحت احادیثی که روایت میکند، متفق میباشند. و مقصود «یونس»، از جملهی «گریه را کنار بگذارید» که «ریان» متوجه آن نشد؛ امتحان و آزمایش حاضران در مجلس بود. تا آنان که در مقابل حق معرفتی استوار دارند، شناخته شوند. تا شاید او بتواند در ارشاد و راهنمایی کسی که از امام علیه الصلوة و السلام منحرف شده است، تلاشی کرده باشد. در بزرگی و معتمد بودن «یونس بن عبدالرحمن»، «نجاشی»، «کشی»، «علامه حلی»، «مجلسی»، «محقق بحرانی»، «جزائری»، «شیخ فخرالدین طریحی»، «کاظمی» هیچ گونه تردید و توقفی نکردهاند. وی در فهرست ابنندیم، ص 309 جزو بزرگان شیعه به شمار رفته است. در این فهرست آمده است: «یونس بن عبدالرحمن، دربارهی مذهب شیعه تالیفات فراوان دارد.» سپس ذکری از نام کتابهای او رفته است. وی در سال 208 هجری در حالی که شش سال از شهادت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام میگذشت، از دنیا رفت. او از موالی خاندان «یقطین» بود. و اما «عبدالرحمن بن حجاج»، وی در میان اصحاب حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام از بزرگان فقها و متکلمین بشمار میآمد. او استاد «صفوان» است و محبتش نسبت به اهل بیت علیهمالسلام - مشهورتر از آن است که نیازی به بیان داشته باشد. وی در بحث و احتجاج بسیار نیرومند بود. با «ابن ابیلیلی» و «ابنشبرمه» احتجاجاتی داشته است که در تمام آن مباحث بر حریفان خود پیروز گردید. حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام بهشت را برای او گواهی دادند و علمای رجال در موثق بودن و محبت شدید او به ائمه علیهمالسلام - درنگ نکردهاند.
در موسم حج، تعداد بسیار زیادی به قصد دیدار حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، عازم زیارت خانهی خدا شدند. از جمله: «محمد بن جمهور قمی»، «حسن بن راشد»، «علی بن مدرک» و «علی بن مهزیار». زمانی که به مدینه رسیدند، از جانشین حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام جویا شدند. عدهای به آنان پاسخ دادند که: در سه میلی مدینه قریهای به نام «بصریا» قرار دارد و حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در آنجا ساکنند. این قریه را حضرت امام ابوالحسن اول - موسی کاظم علیه الصلوة و السلام - بنا کردهاند. زائران وارد محل اقامت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام شدند و مشاهده کردند که عدهای از مردم در آن جا گرد آمدهاند، لذا، آنان نیز در میان مردم نشستند. در آن حال «عبدالله» فرزند حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام وارد شد. با ورود او مردم به یکدیگر گفتند، این فرد امام ماست. در این هنگام فقهاء فریاد اعتراض برآوردند، و گفتند: «از حضرت امام محمدباقر و امام صادق علیهما الصلوة و السلام به ما روایت رسیده که محال است، دو برادر به جز حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهما الصلوة و السلام، هر دو امام باشند. بنابراین، «عبدالله» امام ما نیست.» مردی از عبدالله پرسید: «نظرت دربارهی مردی که زن خود را به تعداد ستارگان آسمان طلاق دهد چیست؟» عبدالله در پاسخ وی گفت: قسم به کرکس پرنده و کرکس افتاده، که زن در اول ماه خرداد باید از
شوهرش جدا شود. با شنیدن این فتوا حاضران در مجلس را اندوه و حیرت فراگرفت. (1). مردی دیگر پرسید: فتوای شما در مورد مردی که با چهارپایی، عمل زشتی انجام دهد چیست؟ پاسخ داد: باید دستش را قطع کرد. و همچنین باید صد تازیانه به او زد و تبعیدش کرد. این فتوا، برای حاضران، بسیار گران و مایهی شگفتی بود، زیرا از هیچ یک از معصومین علیهمالسلام این گونه فتاوی را نشنیده بودند. همهمهی حاضران بالا گرفت. آنان میگفتند مسألهی امامت تغییر کرد، سپس خواستند، مجلس را ترک کنند، که دری از بالای مجلس باز شد و «موفق» خادم حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، پیشاپیش ایشان بیرون آمد. سپس حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام تشریف آوردند. جامهی ایشان از دو پیراهن و یک شلوار عدنی تشکیل میشد. عمامهای نیز بر سر داشتند که دو تحت الحنک داشت، یکی از طرف جلو دیگری از عقب آویزان بود. در پاهای مبارکشان نعلین بقبالین بود. سلام دادند و نشستند. شکوه و بزرگی و جلال ایشان همه جا را غرق در سکوت کرد، زیرا که مردم، انوار نبوت و ابهت خلافت الهی را در ایشان مشاهده کردند. سپس حضرت امام علیه الصلوة و السلام در جایگاه خود نشستند. همان شخص اول، سؤال خود را از ایشان پرسید. امام علیه الصلوة و السلام در جواب فرمودند: «در کتاب خداوند این آیهی شریفه را قرائت کن.»: «الطلاق مرتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان» «طلاق دو مرتبه انجام میگیرد (پس از آن) یا به شایستگی باید نگاهداشت و یا به نیکی رها کرد» یعنی در بار سوم (2)و طلاق جز با پنج شرط صحیح نیست. «در طهر غیر مواقعه» (3)، اجراء شدن «صیغه» به «قصد»، و شهادت «دو شاهد عادل». ای سؤال
کننده آیا در قرآن در این موضوع، عدد ستارگان آسمان ذکر شده است؟ وی پاسخ داد: نه (1). حضرت امام علیه الصلوة و السلام در پاسخ سؤال دوم فرمودند: فاعل باید تعزیر شود، پشت چهارپا علامت و داغ گذاشته شود و از شهر بیرون گردد، تا ننگ برای آن مرد نماند. (2)و قیمت آن را به عنوان خسارت پرداخت کند. هر نوع استفاده از آن چهارپا حرام است، و باید به بیابان برده شود و در آن جا بماند تا مرگش فرارسد، یا گرگ و حیوان درندهای آن را بخورد. آن مرد گفت: «عموی شما چنین و چنان فتوی داد.» حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: ای عمو، همانا بزرگ است نزد پروردگار که فردا در مقابلش بایستی و به تو بفرماید برای بندگانم به چیزی که نمیدانستی فتوی دادی. در حالی که میان امت کسی که از تو عالمتر باشد، وجود داشت. عبدالله گفت: «برادرم حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام را دیدم که همانند سخن من فتوی دادند.» حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، اختلاف دو مسأله و دو فتوی را برای وی بیان فرمودند. از حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام پرسیدند: شخصی قبر زنی را میشکافد و کفن او را میدزدد و با وی عمل زشت انجام میدهد. حکم او چگونه است؟ حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: به علت دزدی دستهایش قطع میشود (طبق موازین شرعی)، برای زنا به وی حد زده میشود، و از شهر برای عبرت مردم، تبعید میگردد. و اگر مرد، دارای همسر بوده است، به قتل میرسد. (3). حاضران در مجلس خوشحال شدند. زیرا به هدف خود که دیدار خورشید امامت بود نایل آمده بودند و اعتقادشان به ولایت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام محکم شد سپس مردم به ایشان روی آوردند و آنچه از مسائل دینی بر آنان مبهم بود، از حضرت سؤال کردند. به طوری که گفته شده است؛ در یک جلسه حدود
سی هزار مسأله از حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام سؤال شد. (1). «موسی بن قاسم» خدمت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام عرض کرد: قصد دارم به نیابت شما و نیز به نیابت پدر بزرگوارتان طواف کنم. اما مردم به من گفتهاند، طواف به نیابت ائمه علیهمالسلام جایز نیست. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در پاسخ فرمودند: هر اندازه میتوانی طواف کن که جائز است. پس از سه سال موسی بن قاسم خدمت امام علیه الصلوة و السلام عرض کرد: «من از شما اجازه گرفتم تا به نیابت شما و پدرتان، علیهماالسلام طواف کنم، شما اجازه دادید. و من از جانب شما الی ما شاء الله طواف کردم. سپس چیزی به خاطرم رسید و به آن عمل کردم. امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: چه چیز؟ گفت: «روزی به نیابت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم طواف کردم. (امام جواد علیه الصلوة و السلام سه بار فرمودند: «صلی الله علی رسول الله»). روز دوم به نیابت حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام، روز سوم به نیابت حضرت امام حسن علیه الصلوة و السلام، روز چهارم به نیابت حضرت امام حسین علیه الصلوة و السلام، روز پنجم به نیابت حضرت علی بن حسین علیه الصلوة و السلام، روز ششم به نیابت حضرت امام محمدباقر علیه الصلوة و السلام، روز هفتم به نیابت حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام، روز هشتم به نیابت حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام، روز نهم به نیابت پدر بزرگوارتان
1) 126. آنچه در حدیث آمده است، بعید به نظر میرسد. زیرا اگر فرض کنیم هر سؤال یک سطر باشد، لازمهی طرح همهی سؤالات، زمانی معادل سه بار ختم قرآن است. احتمال دارد، آوردن چنین رقمی، اشاره به کثرت آنچه از سخنان حضرت امام علیه الصلوة و السلام، استنباط میشده، باشد. بدین معنی که، پاسخ ایشان شامل قواعد کلی بوده است. که از هر قاعده، احکام فراوانی استنباط میگردد. همچنان که اشاره شده بحار به این مطلب است. نویسندهی کتاب صحیفة الابرار در صفحهی 300 از کتاب خویش، این احتمال را تقویت کرده است که بایستی بیشتر سؤالات و پاسخ آنها بسیار کوتاه بوده باشد. مثلا سؤال شده: «قاف» چیست؟ فرمودهاند: کوهی است که به دنیا محیط است. «صاد» چیست؟ چشمهای است زیر عرش. آیا مسح بر کفش جایز است؟ و آیا آمین گفتن بعد از حمد و دست بر سینه ایستادن در نماز جایز است؟ فرموده باشند: خیر. و از این قبیل سؤالات. احتمال دیگر آن است که نامهها و طومارهایی مشتمل بر مسائل فراوان به دستشان میرسیده و معجزهوار پاسخ میفرمودهاند. درست مشابه آنچه که در مورد پدران بزرگوار و معصومش علیهمالسلام بود.
حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، و روز دهم نیز، ای آقای من، به نیابت شما طواف کردم. و من به ولایت اینان به دین خدای تعالی متدین هستم. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: به خدا سوگند، در این صورت به دینی متدین هستی که غیر از آن از بندگان پذیرفته نمیشود. موسی بن قاسم گفت: بعضی مواقع به نیابت مادر شما حضرت فاطمه علیها الصلوة و السلام طواف کردهام، و گاهی هم به این نیت طواف نکردهام. امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: این کار را زیاد انجام بده که بهترین کارهای توست. (1). «ابوطالب قمی» اشعاری چند برای حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام نوشت و در آنها از حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام نیز یاد کرد، و درخواست کرد تا به وی اجازه دهند که دربارهی این دو امام بزرگوار اشعاری بسراید حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، قطعهی شعر را بریدند، و در ابتدای آنچه از کاغذ مانده بود مرقوم فرمودند: «قد احسنت فجزاک الله خیرا اندبنی و اندب ابی.» (2). «احسنت، خدای تعالی به تو جزای خیر دهد. بر من و پدرم زاری کن و برایمان مرثیه بگوی.»
1) 129. خرایج، راوندی، ص 199.، چاپ هند.
میکنند، امرشان طولانی میشود، و لذا خروج و قیامشان را فقط مخلصان انتظار میبرند. و کسانی که شک دارند، انکار میکنند و آنان که در ظهور حضرت امام علیه الصلوة و السلام شتاب میکنند، هلاک میشوند.» - علی بن مهزیار، خدمت امام علیه الصلوة و السلام نوشت: «خیران خادم، از جانب طرسوس هشت درهم به او هدیه کرده است. آیا امام علیه الصلوة و السلام اجازه میفرمایند که او این پول را بپذیرد؟» حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در جواب، مرقوم فرمودند: «اذا اهدی الیک دراهم او غیرها اقبلها. فان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لم یرد هدیة علی یهودی او نصرانی.» «هرگاه درهم یا چیز دیگری به تو هدیه شد بپذیر. همانا حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هدیه را، حتی اگر از یهودی یا نصرانی بود، رد نمیفرمودند.» حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در پاسخ نامهی علی بن مهزیار، از جمله مرقوم فرمودند: «لقد فهمت ما ذکرت و زادنی سرورا فسرک الله و انا ارجو من الکافی الدافع ان یکفینی کید کل کاید ان شاء الله و اسأل الله ان یحفظک من بین یدیک و من خلفک و فی کل حالاتک و ابشر فانی ارجو ان یدفع الله عنک و اسأل الله ان یجعل لک الخیرة فیما عزم لک من الشخوص فی یوم الاحد فاخر ذلک الی یوم الاثنین صبحک الله فی سفرک و خلفک فی اهلک و أدی عنک امانتک و سلمک بقدرته فاشخص الی منزلک صیرک الله الی خیر منزل فی دنیاک و اخرتک. و قد فهمت ما ذکرت من المرالقمیین خلصهم الله و فرج عنهم و سررتنی بما ذکرت من ذلک و لم تزل تفعله سرک الله بالجنة و رضی عنک برضائی عنک و انا ارجو من الله العفو و الرأفة و اقول حسبنا الله و نعم الوکیل. و اما ما سألت من التحلیل لما فی یدیک فوسع الله علیک و لمن سألت له التوسعة فی اهلک و لک یا علی ما عندی اکثر من التوسعة و انا اسأل الله ان یصحبک بالتوسعة و العافیة و یقدمک علیه انه سمیع علیم.
و اما ما سألت من الدعاء فانک لست تدری کیف جعلک الله عندی و ربما سمیتک باسمک و نسبک و مع کثرة عنایتی بک و محبتی لک و معرفتی بما انت الیه صائر فادام الله لک افضل ما رزقک من ذلک و بلغک بینک و انزلک الفردوس الاعلی برحمته انه سمیع الدعاء حفظک الله و تولاک و دفع السوء عنک برحمته.» (1). «مقصودت را متوجه شدم و خوشحالیم افزون شد. پروردگار بزرگ، مسرورت کند. من از خدای کفایت کنندهی دفع کننده، امید دارم که از مکر هر حیلهگری مرا برحذر دارد. و نیز از خدای تعالی میخواهم که تو را در همه حال نسبت به گذشته و آینده حفظ فرماید. و بشارت باد تو را، که من امید دارم خداوند بدیها را از تو دور دارد، و در مسافرت یکشنبهات خیر و مصلحت مقدر فرماید. سفر خود را تا روز دوشنبه به تأخیر انداز امیدوارم خداوند، خلیفهی تو در خانوادهات باشد و از جانب تو، امانتت را ادا فرماید و به قدرت خویش سلامتت بدارد. به منزل خود سفر کن. انشاء الله خدای تعالی در دنیا و آخرت تو را در بهترین منزلها قرار دهد. آنچه را دربارهی اهل قم ذکر کردی، متوجه شدم. خداوند نجاتشان دهد و به آنان فرج عطا کند. مرا با گفتنی هایت مسرور کردی. همواره چنین کن. امیدوارم خدا با وعدهی بهشت شادمانت کند. وبه جهت رضایت من از تو، از تو راضی و خشنود گردد. از او عفو و رأفتش را امید دارم و جای دارد بگویم که: حسبنا الله و نعم الوکیل. و اما درباره پرسشت، از حلال بودن آنچه در اختیار داری؛ امیدوارم خداوند به تو، و به آن کس از اهل خاندانت که برایش فراخی میطلبی، گشایش و وسعت عطا فرماید. نزد من چیزی بیش از طلب گشایش نیست. پس برایت توسعه و عافیت آرزو میکنم تا خداوند به بارگاه رحمتش تو را وارد فرماید، که همانا خدای تعالی، شنوا و داناست. و اما، از دعای من در حق خودت، پرسیده بودی؛ نمیدانی که خداوند تو را چگونه نزد من قرار داده است. به طوری که با نام و نسب از تو یاد میکنم و این بدان علت است که توجه و محبت من نسبت به تو فراوان است. و از آنچه در آینده برایت رخ میدهد آگاهی دارم. امیدوارم پروردگار، بهتر و برتر از آنچه روزی توست برایت
1) 130. رجال، کشی. ص 341.
مستدام فرماید و به خانهات برساند و تو را حفظ و سرپرستی کند و به رحمتش، هرگونه بدی را از وجودت دور فرماید.» - همچنین حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام خطاب به «علی بن مهزیار» نوشتند: «یا علی احسن الله جزاک و اسکنک جنته و منعک من الخزی فی الدنیا و الاخرة و حشرک الله معنا یا علی قد بلوتک و خبرتک فی النصیحة و الطاعة و الخدمة و التوقیر و القیام بما یجب علیک فلو قلت انی لم ارمثلک لرجوت ان اکون صادقا فجزاک الله جنات الفردوس نزلا فما خفی علی مقامک و لا خدمتک فی الحر و البرد و فی اللیل و النهار فاسأل الله اذا جمع الخلایق للقیامة ان یحبوک برحمة تغتبط بها انه سمیع الدعاء.» (1). «ای علی؛ خداوند به تو پاداش نیکو و سکونت در بهشت عطا فرماید و از رسوایی و خواری در آن، بازت دارد و با ما محشورت کند. ای علی؛ من تو را امتحان کردم، و در خیرخواهی، و خدمت و احترام گزاردن (به اهل بیت علیهمالسلام) و عمل به آنچه بر تو واجب است، آزمودم. اگر بگویم من مثل تو را ندیدهام، امیدوارم راست گفته باشم. پس خداوند، باغهای بهشت فردوس را به عنوان منزل، جایگاه تو قرار دهد. مقام و موضع تو و خدمتت در همه حال - روز و شب، و گرما و سرما - بر من پوشیده نیست. از خدا میخواهم هنگامی که مخلوقات را در روز قیامت، یک جا گرد میآورد، تو را به رحمتی بپوشاند که مایهی رشک و غبطهی همگان باشد. همانا پروردگار، شنوندهی دعا میباشد.»
1) 131. اختصاص شیخ مفید (نسخهی خطی) - نجاشی در کتاب الفهرست صفحهی 177 مینویسد: پدر «علی بن مهزیار»، مسیحی بود. خدای تعالی، با بخشیدن معرفت امامت بر «علی بن مهزیار» منت نهاد. او در کودکی فقه آموخت. وی با حضرت امام رضا و حضرت امام جواد و حضرت امام هادی علیهم الصلوة و السلام ملازم بود و وکالتشان را برعهده داشت. در نقل روایت مورد اطمینان و دارای اعتقاداتی درست بود و هیچ گونه ملامت و نکوهشی بر وی نیست. در رجال کشی، صفحهی 340 آمده است: زمانی که خورشید طلوع میکرد، او به سجده میرفت و تا وقتی که برای هزار تن از برادران مؤمن پیش از خود دعا نمیکرد، سر برنمیداشت. در «تنقیح المقال مامقانی»، ج 2 ص 331 آمده است: نام پدرش «ابراهیم» بود اما به نام جدش «مهزیار» شهرت یافت. کتاب مذکور، استبعاد تشرف او به حضور امام عصر علیه الصلوة و السلام را رد کرده است. وی اهل «دورق» از شهرهای خوزستان بود.
1) 132. توحید، شیخ صدوق.
تظاهر مأمون - لعنة الله علیه - به نزدیکی با ائمهی اطهار - علیهمالسلام، - از ایمان خالص او و محبت پالوده از اغراض و مقاصد سوء، سرچشمه نمیگرفت. وی این نزدیکی را به واسطه اعمالی از قبیل: نزدیک شدن به حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، تزویج دخترش «امالفضل» به این امام بزرگوار، بزرگداشت پدر حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، از مدتها قبل، سپردن ولایت عهدی خود به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام و همچنین بالا بردن مقام ایشان در بین مردم و بحث و مشاجره با عباسیان انجام میداد. با این همه، به رغم تمام احتیاطها، لغزشها و خطاهایی که مأمون در کلام خود داشت، هدفهای مغرضانه و انتقامجویانهای را که در ضمیر خویش پنهان کرده بود آشکار میکرد، و از کینه و عداوت میراثی او حکایت میکرد. به عنوان نمونه: هنگامی که مأمون تصمیم گرفت تا خلافت و ولایت عهدی را به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام واگذار کند، «عبدالله بن سهل بن نوبخت» را فراخواند. عبدالله که منجم و محرم اسرار «مأمون» بود به وی گفت: زمانی را که «ذوالریاستین» برای بیعت کردن با حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام در نظر گرفته است، جز به کشته شدن امام علیه الصلوة و السلام، منجر نمیشود. زیرا «مشتری» هر چند در برج شرف - که بهترین موقعیت اوست - قرار دارد، اما «سرطان» که به بدیمنی و شومی شهرت دارد، دگرگون کنندهی اوضاع است و در برج
عاقبت میباشد و این مطلب مهم بر «ذوالریاستین» مخفی است. «مأمون»، به دلیل آشنایی «عبدالله بن سهل» به ستارهشناسی، این رأی را پذیرفت. اما او را از بازگو کردن مطلب به «ذوالریاستین» برحذر داشت تا مبادا تصمیم نهاییاش با شکست مواجه شود. سپس راز بسیار پنهان خود، در مورد واگذاری ولایت عهدی به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام را با «عبدالله» در میان گذاشت. «مأمون» دریافته بود که، فرزندان ابوطالب از دیدگاه حکومت بنیعباس مخفی و پنهان هستند، زیرا از حکومت میترسند. و عوام مردم همان گونه که به پیامبران اعتقاد دارند به آنها معتقدند. و دربارهی آنان مطالبی را در حد اغراق قایل هستند. این اغراقها، سبب کفر و ارتداد مردم است. لذا «مأمون»، بر آن شد تا عوام را به سبب این عمل عقوبت کند. بهترین عقوبت به نظر او، مجازات خاندان «ابوطالب» بود. اما اندیشید که مجازات این خاندان شریف، سبب میشود تا بیشتر مورد توجه واقع شوند. و پس از آن از شورش افرادی که علیه پادشاهی او تلاش میکنند در امان نخواهد بود. لذا موضوع را این چنین بررسی کرد که؛ اگر خاندان «ابوطالب» بر مردم آشکار شوند و مانند ستمگران، اعمال خلاف و فسق انجام دهند، اعتبار خود را از دست خواهند داد و به جای این که ستایش شوند، مورد نکوهش قرار خواهند گرفت. حال برای بیرون آوردن فرزندان ابوطالب از خفا دو راه پیش روست. اول این که اعلان شود که آنها در امانند و مجبورند که خود را بنمایانند. اما این راه موجب ترس و سوءظن آنان میشد و بیش از پیش خود را مخفی میکردند. راه دوم به منظور سرکوب نسل «ابوطالب»: مقدم داشتن و برتری دادن به پیشوا و بزرگ آنان بود. این عمل شیعیان را شادمان میکرد و از مخفیگاهها بیرونشان میآورد، و از سوء عاقبت آنها را اطمینان میبخشید. سپس حکومت تمام حرکاتشان را زیرنظر میگرفت تا زمانی که اعمال خلاف شریعت مرتکب شوند، و آنچه را که سعی در پنهان کردنش داشتند، آشکار کنند و روشن شود که فرزندان حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه الصلوة و السلام به دنبال شهوات و ظواهر دنیا هستند، و بدین ترتیب ارج و منزلت آنان، نزد مردم از بین میرفت و کار مأمون، یعنی مسأله خلافت و ادارهی جامعه به حال
اول خود بازمیگشت و خلافت در خانواده بنیعباس، همیشگی میشد. (1). این فکر در ضمیر «مأمون» بسیار قوی بود، و آن را حتی از خواص و نزدیکانش نیز مخفی میکرد. سرانجام روزی به «فضل بن سهل» (ذوالریاستین) گفت که قصد دارد از خاندان «ابوطالب» مردی را بعنوان امام برگزیند و برای این کار کسی را سزاوارتر از حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام ندیده است. «فضل»، بیخبر از همه جا، در حالی که از نیت پلید «مأمون» آگاهی نداشت برای مشخص کردن زمان بیعت، شروع به فعالیت کرد. و برای این کار، زمانی را انتخاب کرد که طالع سرطان در برج مشتری بود (2). این گفتگوها ما را از راز پنهان «مامون» - لعنة الله علیه - در مورد نیکی کردن به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، احترام کردن به حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، بزرگداشت افراطی و مبالغهآمیز آن دو بزرگوار در حضور مردم (و بدگویی و خباثت در غیابشان)، و نیز مقدم داشتن آن دو امام بر خویشان و نزدیکان خود در خاندان «بنیعباس»، آگاه میکند. «مأمون» هیچ مقصودی از انجام این امور نداشت جز آن که آتش جگرهای سوختهی شیعیان را از مصایبی که عترت پاک پیامبر علیهمالسلام در طول تاریخ از خلفای ستمگر و غاصب و بیدین دیده بودند، به ظاهر آرامش بخشد و تسکین دهد. آتشی را که در نتیجهی رفتار و ستم پدرانش پایهریزی شده بود. آتش زیر خاکستری را که در دلها فوران میکرد و با هیچ وسیلهای به خاموشی نمیگرایید، مقصود «مأمون» از خاموش کردن آتش خشم و نفرت دلهای شیعه به ظاهر جبران ستمهای گذشته بود، اما در پنهان، آن دو امام بزرگوار را سرزنش میکرد و دشنام میداد. بطوری که هیچگونه اتهامی متوجه او نمیشد. و با کمال
1) 133. از این گفتگو و امثال آن، علت امتناع حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام از قبول ولایتعهدی روشن میشود. و گرنه عقلانی نیست که امام علیه الصلوة و السلام؛ هنگامی که میخواهند بدون هیچ گونه مانعی حکومت را به عنوان حقی واجب به او بازگردانند، از قبول آن سرباز زند!.
2) 134. اخبار الحکماء، قفطی، ص 149 و اعلام الوری، طبرسی، ص 194 و فرج المهموم، شریف ابنطاووس، ص 142. (چاپ نجف)، راجع به «فضل بن سهل» از برادر او این مطلب را نقل کرده است. همان را که اخبار الحکما نقل کرده است شریف بن طاووس نیز آورده است.
تأسف، تا حدودی هم در این کار موفق شد. زیرا امروزه به کسانی برخورد میکنیم که در اقدام «مأمون» به دادن سم به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام تردید دارند (1)اما کسانی که در تاریخ زندگی این مرد و رفتارش با دو امام بزرگوار شیعه مطالعه کردهاند، تردیدی ندارند که «مأمون» در ضمن مراسم باشکوهی که ترتیب میداد، مطالبی را بیان میکرد که مسلم میسازد او در صدد تخریب شخصیت آن دو بزرگوار بوده است. و همواره در صدد حیله و مجوزی برای متهم کردن و کشتن ایشان برآمده است.
1) 135. علماء و دانشمندان محقق در اقدام «مأمون» - لعنة الله علیه - مبنی بر خورانیدن سم به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام هیچ گونه تردیدی ندارند. شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا و امالی، از راههای متعدد این موضوع را روایت کرده است. شیخ مفید در ارشاد، طبرسی در اعلام الوری، فتال در روضة الواعظین، کفعمی در مصباح، سید جزائری در انوار النعمانیه، سید هاشم بحرانی در مدینة المعاجز، ابن امیر الحاج در شرح میمیه ابوفراس، حر عاملی در منظومه، سید محمد - جد بحرالعلوم - در رسالهی موالید الائمه - علیهمالسلام - و شیخ محمدحسین اصفهانی در قصیدهاش این قضیه را نقل کردهاند. و از علماء اهل تسنن، خزرجی در تهذیب الکمال که از ابنحجر در تهذیب التهذیب نقل کرده، و هیثمی در صواعق المحرقه، ابنطلحه در مطالب السؤل، ابنصباغ در فصول المهمه، یعقوبی در تاریخ یعقوبی، شبلنجی در نور الابصار، و همچنین گروه بسیاری این اقدام را به «مأمون» بر اساس گفتهی دیگران نسبت دادهاند. (و در نوشتههای خود از کلمهی «قیل» به معنای «چنین گفته شده است» استفاده کردهاند.) از جمله ابنخلکان در وفیات، یافعی در مرآت الجنان و ابنعماد در شذرات الذهب به این مطلب اعتراف کردهاند. به نظر میرسد آن که از کلمهی «قیل» در نقل ماجرا استفاده کرده، طالب حدیث مزبور نبوده است. و نسبت نقل این روایت به او - حتی در زمان این افراد - نشانی بر تایید مطلب است. بنابراین به آنچه طبری در این باره گفته، نباید اعتنا کرد. ما این مطلب را در کتاب مربوط به حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام مشروحا بیان کردیم.
از دیگر اعمال سوء «مأمون» ماجرایی است که «محمد بن ریان» نقل میکند. «مأمون» همه نوع حیلهای را نسبت به حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام بکار برد، اما هیچ یک سودی نبخشید و او را به هدفش نرساند. به عنوان نمونه بعد از آن که دخترش «امالفضل» را به عقد حضرت امام علیهالسلام درآورد، صد کنیز بسیار زیبا را برگزید. به دست هر یک جامی که در آن گوهری رخشان وجود داشت داد. و امر کرد تا بعد از استقرار امام در جایگاه دامادی، به استقبال از ایشان برخیزند و خوشامد گویند. کنیزکان نیز چنین کردند. ولی امام اندک التفاتی به آنان نکردند. در دربار «مأمون»، مردی به نام «مخارق» بود وی دارای ریشی بلند و صوتی خوش بود و عود مینواخت. او به «مأمون» گفت: من منظور تو را دربارهی او عملی میکنم (یعنی حضرت امام علیه الصلوة و السلام را به لهو و لعب وادار میکنم.) سپس در مقابل امام علیه الصلوة و السلام نشست و صدایش را به آواز بلند کرد. کسانی که در آن جا حضور داشتند، پیرامونش گرد آمدند وی شروع به نواختن عود کرد و به آوازخوانی پرداخت. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام سر مبارک را به جانب او بلند کردند و بر وی بانگ زدند که: «اتق الله یا ذا العثنون» «از خدا بترس ای ریش بلند» در این هنگام، عود از دست وی به زمین افتاد، دستش از حرکت باز ایستاد و دیگر نتوانست از آن بهرهای ببرد. «مأمون» از بلایی که به او رسید سؤال کرد. «مخارق» پاسخ
داد: چون امام علیه الصلوة و السلام به من بانگ زد، از هیبت و شکوه آن، چنان ترسیدم که دستم فلج شد و هرگز بهبود نیافتم. (1). آنچه را ذکر کردیم، اهدافی بود که «مأمون» در مورد حضرت امام رضا و حضرت امام جواد - علیهما الصلوة و السلام - تعقیب میکرد. اما خداوند سبحان حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را از تمامی آنها حفظ فرمود. و او نتوانست علیرغم دشمنیهایش با امام علیهالسلام به هدفهای شوم خود برسد و کوچکترین عمل سویی انجام دهد. مأمون و پدرانش - لعنة الله علیهم - فقط موفق شدند خلافتی را که حق ائمهی اطهار علیهمالسلام بود غصب کنند، و این همان ستمی بود که از طرف زمامداران ستمگر بر پدران امام علیهالسلام نیز رفته بود. «مأمون»، این بدبختی و عذاب جاودان و این خواری ابدی را برای برادر سنگدلش «معتصم» بر جای نهاد. کسی که در نتیجهی اعمالش، لعنتهای بیشماری را نصیب خود گردانید. کسی که سنگ در مقابل قلب و افتخار و مباهات میکرد. آری، قلب او از سنگ سختتر بود و بدیها و رذایلش از سنگریزههای بیابان، بیشتر. نسبت به - پارهی تن نبوت - مهر و محبتی نداشت و از هر جهت فاقد رحمت بود. لذا برای خود دوزخی بین آتش حسادت قلبش و آتش فروزان قبرش، مهیا کرد. البته آخرت بسی جاودانهتر و سختتر است. قلم، طغیان، رسوایی و ذلت را آنچنان در نامهی عملش نوشت که تمام جهانیان در دنیا و آخرت بخوانند و عبرت گیرند و این پستی و حقارتی بود که او تا ابد برای خویش طلبید. گذشتی چند سال و رغبتی مأمون ندید از شه به خود گفت: از چه از مال و منالش اجتناب آمد؟ بیندیشید حیلت، تا جواری بهرش آرایند که هر یک ماهرو، خوش خوان، به زر بفتی ثیاب آمد دو صد، هر یک، به کف، جام زری با نوعی از گوهر بر او با ساز و ناز، اندر ذهاب و در ایاب آمد «اصول کافی» اندر بین، که شه هیچ اعتنا ننمود تو گویی کآن همه خو کند و این بانگ ذئاب آمد به زیر افکند شه سر در عیور و دیده بر پا دوخت تو گفتی این خرامان سرو، در شهری خراب آمد
1) 136. مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 439.
نه باغ است و گلستان این، که خاشاک است و خار است آن نه در راغ آمده بلبل، به ویرانه غراب آمد ززهد طفلی از دنیا، عجب مأمون نمود و گفت: همی دل خون از این شمشیر شد کاندر قراب آمد (1). «مخارق» نام، مأمون را بدی رقاص نامآور بگفت: آرم به میل او را، که فنم بس عجاب آمد بگفتش: این گر آید از تو، داری نعمت و خلعت کز این غم، جان زمن گویی برون از این اهاب آمد (2). نشستی در ره شهزاده، مضراب و دفش بر کف به زیر چانهاش ریشی چو اذناب کلاب آمد دراز آن ریش بد تا ناف، یا تا عانه، یا تا پا و گفتی بستهی جاروب یا لیف و طناب آمد زبانگش جمع گشتندی و بر مضراب زد چنگش که قصر سلطنت، لرزان از آن چنگ و ضراب آمد جوادش گفت: ای بز ریش، دم درکش، بترس از حق فتاد آن تار و دستش خشک دردم، زان عتاب آمد «مخارق» گفت: زان بیمی که بر جانم فتاد از وی هنوزم خائف ای مأمون و دل در التهاب آمد دگر از دست خود سودی نبرد آن مرد، تا مردی شدی بیکار و خوار، آری، چنین سوء المآب آمد (3).
تاریخنویسان میگویند: چون «معتصم» بعد از «مأمون» خلیفه شد، پس از یک سال و نیم اطرافیانش سخنانی فراوان در مورد آمد و شدهایی که مردم به حضور امام جواد علیه الصلوة و السلام داشتند، چیزهایی به وی گفتند. و اطلاع دادند که مردم پاسخ مسائل و مشکلاتشان را از امام میگیرند و از این رو، معجزات و نشانههای امامت حضرتش بسیار گردیده است. این جریان «معتصم» را نگران ساخت بطوری که امام را به اجبار از مدینه به بغداد خواست. و ایشان را در بیست و هشتم ماه محرم سال 220 هجری وارد بغداد کرد و یک سال در حبس نگاهداشت (1)و به هیچ کس اجازهی ملاقات با حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را نداد. در این مدت به انتظار فرصتی بود تا نقشهاش را علیه امام علیه الصلوة و السلام عملی کرده، بطور ناگهانی ایشان را به قتل رساند. به همین جهت گروهی از محرمان اسرارش را فرمان داد تا به دروغ شهادت دهند که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام قصد توطئه علیه حکومت معتصم را دارد. سپس دستور داد تا امام علیه الصلوة و السلام را حاضر کردند. وی در حضور امام با ایشان تندی و عتاب کرد. اما امام تهمت او را نپذیرفتند و گفتههایش را منکر شدند. معتصم دستور داد تا شاهدان حاضر شوند. سپس آنان شهادت دادند که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام قصد قیام و خروج علیه خلیفه را دارند. این گواهی دروغین سبب شد که حضرت علیه الصلوة و السلام هرگونه
1) 140. ارشاد، شیخ مفید، و مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 427.
چشم پوشی نسبت به آنان را کنار بگذارد. زیرا با این شهادت کذب، قصد به بند کشیدن، مستأصل کردن و سرانجام از بین بردن حجت خداوند سبحان را داشتند. پس امام علیه الصلوة و السلام با علم به تأخیر قضاء الهی و حکم واجبی که باید تسلیم آن شود، گوشهای از معجزات خلافت الهیه را نمایان ساخت. بطوری که عقلها در شگفت ماند و بیداران بیدارتر گشتند. ایشان دستهای مبارک را به آسمان بلند کرده، فرمودند: «اللهم ان کانوا کذبوا علی فخذهم» «پروردگارا، اگر اینان بر من دروغ میبندند، پس جانشان را بگیر.» حاضران در مجلس، به جایگاه گواهان نگریستند. آن محل به سختی لرزید و هر بار که از لرزش بازمیایستاد، گواهان از صورت به زمین میافتادند. «معتصم» - هراسناک - گفت: ای فرزند رسول خدا، من از آنچه گفتم توبه میکنم. از خداوند بخواهید زمین را برای ما آرام فرماید. حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرمودند: پروردگارا، آن را ساکن گردان و جان حاضران را به ایشان بازگردان (1). به کاخ سلطنت، گفتا خلیفه با وزیران، کای اباجعفر، ترا قصد خروج و انقلاب آمد ز روی افترا، اوراقی آوردند کاینها را گرفتیم از غلامانت، چه نزدت گو جواب آمد بگفتا: بار الها، افترا بستند اگر بر من بگیر این دشمنان، کاین افترا حقش عقاب آمد که نا گه، کاخ گشتی زیر و رو، کآن قوم افتادند خلیفه دید هر یک از خنازیر و کلاب آمد به پوزش معتصم بر دست و پا افتاد و تائب شد بگفت: این کاخ ساکن کن، که سخت این اضطراب آمد
1) 141. خرایج، راوندی، ص 106.
بگفتا: بارالها، ساکن، این قصر معلق کن (1). که کاذب توبه کرد، از تو قبول مستتاب آمد (2). این معجزه تأثیری در معتصم نگذاشت و از کبر و سرمستی او نکاست. و این «زرقان»، مصاحب و دوست «قاضی احمد بن ابودؤاد» (3)است که میگوید: دزدی را نزد «معتصم» آوردند. وی به دزدی خود اعتراف کرد. خلیفه تصمیم گرفت تا با اجراء حد بر او، وی را از گناه پاک کند. لذا از فقهایی که نزدش بودند پرسید: دست دزد از کجا باید بریده شود. آنان با یکدیگر گفتگو کردند. «احمد بن ابودؤاد» گفت: دست از مچ باید قطع شود. زیرا دست شامل انگشتان و کف تا مچ است و خدای تعالی میفرماید: «و امسحوا بوجوهکم و ایدیکم» «و بشوئید صورتها و دستهایتان را» گروهی از کسانی که در مجلس بودند، سخن او را تایید کردند. عده دیگری گفتند: دست از آرنج باید بریده شود. زیرا خداوند میفرماید: «و ایدیکم الی المرافق» «و دستهایتان را تا آرنجها» «معتصم» به حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام رو کرد و از حکم مسأله سؤال کرد. امام علیه الصلوة و السلام خواستند تا از پاسخ دادن معاف شوند. معتصم
1) 142. توصیف قصر به «معلق» برای آن است که آن را مانند گهواره معلق ساخته بودند.
2) 143. علامه محمد صالح حائری مازندرانی - دیوان الادب، ص 282.
3) 144. در تاج العروس آمده است: «دؤاد» بر وزن غراب است. و در وفیات الاعیان به ضم دال بینقطه و «واو» مفتوح، سپس الف، آنگاه دال بدون نقطه، میباشد. نام وی «فرج» یا «فرح» بوده است. «ابنکثیر» در «بدایه» میگوید: نام وی همان کنیهی او نیز بوده و کسی متعرض به این که سبب کنیهاش چه بوده، نگردیده است. به هر حال، «احمد» به سال 160 هجری در بصره متولد شد و در همان جا رشد کرد و معتزلی گردید. سپس به بغداد رفت و خود را به «مأمون» نزدیک کرد. خلیفه از او خوشش آمد و به «معتصم» سفارش کرد همیشه در ملازمتش بوده و با نظر او مخالفت نکند. «معتصم» به وصیت «مأمون» عمل کرد و در غالب امور سیاسی به وی قدرت داد تا آن جا که «قاضی القضات» گردید. «معتصم» به هنگام مرگ فرمان داد تا «احمد» بر جنازهاش نماز گزارد. سرانجام، بیماری فلج قدرت جدا شدن از بستر را از «احمد» گرفت. لذا فرزندش «محمد» جانشین او شد. «متوکل عباسی» بر هر دو غضب کرد و اموالشان را گرفت. و «محمد» و برادرانش را به زندان افکند. سرانجام به سال 240 هجری در بغداد در حالی که فقط 20 روز از مرگ «محمد» میگذشت، «احمد» وفات یافت و در خانهاش دفن گردید.
نپذیرفت و ایشان را مجبور به بیان حکم کرد. حضرت امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: چون مرا به خدا سوگند دادی خواهم گفت. همهی آنان در این موضوع، سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به اشتباه بیان کردند. حد واجب بریدن دست از انتهای انگشتان است و کف دست را وامیگذارند. زیرا حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «السجود علی سبعة اعضاء الوجه و الیدین و الرکبتین و الرجلین» «در حال سجده، هفت عضو بدن یعنی پیشانی، دو دست، دو زانو و دو پا باید بر زمین باشد.» اگر دست سارق از مچ قطع شود، او دیگر دستی ندارد تا سجده کند و خدای تعالی میفرماید: «و ان المساجد لله» «محل سجده از آن خداست.» یعنی به وسیلهی این اعضاء هفتگانه است که سجده بر آنها صحیح واقع میشود. «فلا تدعوا مع الله احدا» «پس با خداوند، کس دیگر را مخوانید» «معتصم» از سخن امام علیه الصلوة و السلام در شگفت شد و فرمان داد دست دزد از انتهای انگشتان - بدون بریدن کف - قطع شود. (1). «احمد بن فضل خاقانی» از خاندان «رزین»، چنین میگوید: در جلولاء، راهزنان راه را بر کاروانی از حاجیان که مسافرین عادی نیز در بین آن بود، گرفتند و سپس گریختند. استاندار آن جا، راهزنان را تعقیب و دستگیر کرد، سپس ماجرا را به «معتصم» گزارش داد. خلیفه جمعی از فقها از جمله «احمد بن ابیدؤاد» را جمع کرد و از آنان در مورد حکم این مسأله پرسید. گفتند: خداوند بزرگ در این باره فرموده
1) 145. وسائل. حر عاملی، ج 3، ص 455. در باب «حد سرقت» از تفسیر عیاشی.
است: «انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فسادا ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض.» «همانا سزای کسانی که با خدا و رسولش به محاربه برخاستهاند و در زمین به فساد سرگرماند، آنستکه کشته شوند یا به دار آویخته گردند یا دستان و پاهایشان از پشت قطع گردد یا نفی بلد شوند.» اختیار با امیرالمؤمنین است به هر کدام بخواهد حکم کند میتواند. «معتصم» رو به حضرت امام علیه الصلوة و السلام کرد و از حکم این مسأله سؤال کرد تا امام حکم را بیان فرمایند. حضرت امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: «ان الواجب النظر فی هؤلاء الذین قطعوا الطریق فان اخافوا السبیل فقط و لم یقتلوا احدا و لا اخذوا مالا اودعوا السجن و هذا معنی نفیهم من الارض باخافتهم السبیل و ان اخافوا السبیل و قتلوا النفس قتلوا و ان اخافوا السبیل و قتلوا النفس و اخذوا المال قطعت ایدیهم و ارجلهم من خلاف و صلبوا بعد ذلک.» «لازم است در مورد این دزدان بررسی شود. اگر فقط راه را ناامن کرده و موجب ترس شدهاند، اما موجب قتل و تصاحب اموال نشدهاند، باید زندانی شوند. و حبس برای آنان یعنی تبعید کردن از سرزمین، زیرا رهگذران را ترساندهاند. اگر هم موجب ترس و هم موجب قتل رهگذران شدهاند، بایستی کشته شوند. و اگر رهگذران را ترسانیده و مرتکب قتل شده و اموال را نیز دزدیدهاند، باید دست و پای آنان از پشت بریده شود و سپس به دار آویخته گردند.» «معتصم» مطلب را آن گونه که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرموده بودند، برای استاندار نوشت تا حکم جاری گردد. (1)این موضوع بر احمد بن ابیدؤاد که قاضی القضاة بود و به حکمش خصومتها فیصله مییافت آنچنان گران آمد که آرزوی مرگ کرد و روح بدخواه و پلیدش آرامش خویش را از دست داد و برای این که دیگر چنین مواردی را نشنود در صدد قتل حجت زمان و امام و خلیفهی خداوند برآمد. لذا پس از
1) 146. وسائل، حر عاملی، ج 3، ص 455 در باب «حد المحارب» از تفسیر عیاشی - وفیات الاعیان، و البدایه، ج 10، ص 319. و تاریخ القضاة فی الاسلام، ص 183.
سه روز نزد «معتصم» رفت. و چنان وانمود میکرد که از در خیرخواهی و نصیحتی که بر خود واجب میداند بیان میکند، و آنگاه چنین گفت: حق امیرالمؤمنین به گردن من میباشد. خیرخواهی در بقاء حکومت و دوام دولت شما بر من واجب است و از این حق روی برنمیگردانم هر چند مرا در آتش بسوزانند. «معتصم» هراسناک از جا پرید و موضوع را جویا شد. «احمد بن ابیدؤاد» گفت: امیرالمؤمنین در مجلس خود فقهای رعیت را جمع میکنند تا درباره مسألهای حکم دهند. آنگاه آنان حکم را براساس آنچه نزدشان ثابت است اعلام میدارند و این در حالی است که وزیران، حاجبان و خانوادهی خلیفه در مجلس حضور دارند. و مردم عوامی که در پشت درها هستند، مطالب را میشنوند. آنگاه امیر از گفتهی فقهاء دربار روی برمیتابد و به گفتهی مردی عمل میکند که بیشتر این امت معتقد به امامتش هستند و حتی او را سزاوارتر از خلیفه میدانند. با همه اینها امیرالمؤمنین چگونه میتواند از عدم اطاعت مردم و شکست حکومت عباسیان آسودهخاطر باشد؟ رنگ از چهرهی «معتصم» رفت و به شدت خشمگین گردید. گویی تا آن زمان خوابی راحت او را در ربوده بود و با سخنان «احمد» بیداری جان آن را گرفت. او به دلیل خیرخواهی قاضی، پاداش خوبی به وی داد (1)و برای این که از غائله جدید در امان بماند، تصمیم به قتل حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام گرفت. او میدانست که «جعفر» فرزند «مأمون» با امام علیه الصلوة و السلام دشمنی دارد و در صدد قتل ایشان است، لذا با او خلوت کرد و اعتقاد مردم دربارهی امام علیه الصلوة و السلام و خضوع و احترامشان نسبت به ایشان را به وی گوشزد کرد. و اضافه کرد که بیاعتنا بودن به این قضیه، اساس حکومت آنان را از بین خواهد برد و خلافت را به فرزندان حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه الصلوة و السلام بازخواهد گردانید. و بدین طریق تصمیم «جعفر» در کشتن حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را تقویت کرد. سپس آن دو ملعون تصمیم گرفتند این کار را از طریق «امالفضل» همسر امام علیه الصلوة و السلام که دختر «مأمون» نیز بود، انجام دهند. «امالفضل» عقیم بود و فرزندی نداشت. او گمان میکرد که امام علیه الصلوة و السلام، مادر حضرت هادی علیه الصلوة و السلام را بر او ترجیح میدهد. به همین دلیل از حضرت امام جواد علیه
1) 147. بحارالانوار، ج 12، ص 99. از تفسیر عیاشی.
الصلوة و السلام خشمگین بود. لذا «جعفر» - لعنة الله علیه - نزد خواهر خود «امالفضل» - لعنة الله علیها - رفت، - هر دو از یک پدر و یک مادر بودند - و به او گفت تا حضرت امام علیه الصلوة و السلام را مسموم کند و «امالفضل» نیز پذیرفت. (1).
1) 148. اثبات الوصیه، مسعودی، ص 190. طبع نجف.
«امالفضل» از روی عمد پارچهای را به سم آغشته کرد و پس از آن که امام علیه الصلوة و السلام، مدت زمانی با وی بود، آن را به ایشان داد. امام علیه الصلوة و السلام که نزدیک بودن اجل حتمی و حکم قطعی خداوندی را میدانست، دستمال را گرفت و از آن استفاده کرد. پس از آن که سم در بدن مبارک آن حضرت نفوذ کرد و حرارت آن را حس فرمودند، رنگ چهرهی ایشان دگرگون شد. در این هنگام «امالفضل» به گریه افتاد. او از کاری پشیمان شده بود که کوههای عظیم را میلرزاند و آسمان از آن شکافته میشود. امام علیه الصلوة و السلام خطاب به او فرمودند: این چه گریهای است؟ خداوند را قسم میدهم که تو را به فقری جبران ناشدنی و مرضی آشکار مبتلا فرماید. پس از آن «امالفضل» - لعنة الله علیه - در پنهانترین عضو بدنش به مرض «ناسور» مبتلا شد. این بیماری، زخمی بود که هر بار، پس از بهبود موقت، مجددا عود میکرد. او هر چه داشت برای درمان این زخم صرف کرد. بطوری که مدتی بیش نگذشت که در نهایت تهیدستی به کمک و بخشش مردم نیازمند شد (1)و مرتبا نزد پزشکان مختلف
1) 149. اثبات الوصیه، ص 190 دلائل الامامة، ص 209 و عیون المعجزات، ص 118. آوردهاند که: «امالفضل»، حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را به وسیلهی انگور رازقی مسموم کرد. در مدینة المعاجز. سید هاشم بحرانی. ص 536 آمده است که: امام علیه الصلوة و السلام به وسیلهی غذا مسموم شدند. در مناقب. ابن شهر آشوب، ج 2. ص 430 آورده است که: «معتصم»، اشناس را به همراه شربت ترنجی که دارای سم بود و در آن یخ ریخته شده بود، خدمت حضرت فرستاد و ایشان را مجبور به نوشیدن آن کرد. این گفتهها تماما بعید به نظر میرسد. زیرا امام علیه الصلوة و السلام، «امالفضل» را به مرضی که مخفی کردنی نیست، نفرین فرمودند. تا آن که در عورت او زخمی پیدا شد به نام ناسور این نظر با روایت مربوط به دستمال تناسب بیشتری دارد. و سرایت سم از دستمال به بدن مبارک امام علیه الصلوة و السلام، بعید نیست. زیرا این قضیه در تاریخ شواهد دیگری هم دارد. به عنوان نمونه در کتاب الدرر الکامنة، ج 3، ص 314 آمده است: غازان محمود بن ارغون بن الغابن هلاکوخان، به وسیلهی همسرش مسموم و کشته شد. او پارچهای را به سم آغشته کرد و پس از انجام عمل زناشوئی، دستمال زهرآلود را به او داد. در کتاب تاریخ دول الاسلام، ج 3، ص 184. تألیف رزق الله منقر بویس صدفی، آمده است؛ همسر «شاه طهماسب پسر شاه اسماعیل»، که «بیری» نام داشت همسرش را پس از انجام عمل زناشویی به وسیلهی دستمالی زهرآلود به قتل رساند. در کتاب مقتل الخوارزمی، ج 1. ص 132. چاپ نجف آمده است: «معاویه» - لعنة الله علیه - دستمالی آلوده به سم به همراه پنجاه هزار درهم. برای «جعده» دختر «اشعث» فرستاد تا حضرت امام حسن مجتبی علیه الصلوة و السلام را مسموم کند. پس از مدتی که امام علیه الصلوة و السلام با وی بود، دستمال را به حضرت داد و علت شهادت ایشان، از همان سم بود.
میرفت و از هیچ درمانی نتیجه نگرفت تا آن که زمان هلاکتش فرارسید (1)لعنت خدای تعالی بر او باد. و البته انتقام و عذاب الهی از «جعفر» - لعنة الله علیه - (پسر «مأمون» و برادر «امالفضل» لعنة الله علیهما) نیز به تأخیر نیفتاد. روزی که شراب فراوان نوشیده بود، عقلش به کلی مختل شد و در حالی که دیوانهوار میرفت در چاهی افتاد و جنازهاش را از چاه بیرون آوردند (2)و البته عذاب آخرت بسیار شدیدتر و رسواکنندهتر است.
به یاد آید و سوزد زپای تا سر من غم مصیبت چون آذر امام جواد هنوز همچو صدف، پر بود دل گردون زاشک دیدهی چون گوهر امام جواد ببین که روی زمین را تمام، گلگون کرد سرشک چشم زخون احمر امام جواد فکنده در مه ذیقعده آتشی به جهان غم مصیبت چون اخگر امام جواد فغان ز کینه و بیداد و ظلم امالفضل که بود زوجهی بد اختر امام جواد بر آن خبیثه، فزونتر عذابهای جحیم کند به روز جزا داور امام جواد به امر معتصم، آن بد خصال، زهر جفا رساند بر بدن اطهر امام جواد گشاد در به روی شیعیان زمحنت و غم چو بست در به روی انور امام جواد زاشک، دیدهی ما گشت تر، چو آمد خشک زسوز زهر جفا، حنجر امام جواد زآتش ستم و جور ظلم امالفضل به خاک تیره بدی بستر امام جواد دریغ و درد، که جز آه جانگداز نبود در آن مقام، کسی یاور امام جواد که ناگه از وطن آمد امام دین هادی که بود او خلف اکبر امام جواد فغان او بگذشت از فراز چرخ کبود بدید چون که رخ اصفر امام جواد چو دید ناله که برخاست از دل پدرش نشست با دل خونین، بر امام جواد گرفت با دل پر غم در آن زمان از مهر چو جان خویش به سینه، سر امام جواد نظر ببست زدنیا و سوی عقبی شد شد آن قصور جنان، منظر امام جواد فغان که بعد شهادت، بماند از ره کین سه روز روی زمین، پیکر امام جواد چو مشک، خطهی بغداد را معطر کرد نسیم، از جسد اطهر امام جواد در این حکایت جانسوز، همچو دخت رسول بریخت اشک عزا مادر امام جواد در این قضیه همی مویه کرد و آه کشید حکیمه آنکه بود دختر امام جواد چو چشمه نیز روان گشت اشک عارفچه بیاد دیدهی از خون تر امام جواد (1). شدت سم، یک شبانهروز (2)امام علیه الصلوة و السلام را آزار داد. تا آن که به سال 220 هجری در حالی که تنها بیست و پنج سال از عمر شریفشان میگذشت، در روز
سهشنبه دو ساعت از روز گذشته (1)به شهادت رسیدند. بدن مطهر و مقدس حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را از منزل بیرون آوردند و در محلهی «اسوار بن میمون» در ناحیهی «پل بردان» قرار دادند و «واثق» بر آن نماز گزارد. (2). این ظاهر ماجرا بود. اما اعتقاد حق و درست، این است که سرپرست امور مربوط به ائمه معصومین، علیهمالسلام، کسی جز امام معصوم نیست پس متولی امور مربوط به حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام فرزند گرامی آن حضرت امام هادی علیه الصلوة و السلام بودند، نه کس دیگر. زیرا آن وجودهایی را که از نور اقدس حق تعالی مشتق شدهاند، به هنگام ترک دنیا و عروج به سوی مبدأ خداوند - جل شأنه - هیچ کس لمس نمیکند جز کسی که خود دارای این مقام و مرتبت باشد. خدایی که حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام را در هفت سالگی برای رسیدگی به امور پدر بزرگوارش حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، از مدینه به خراسان برد، قادر خواهد بود حضرت امام هادی علیه الصلوة و السلام را نیز در سن شش سالگی از مدینه به بغداد ببرد تا بر پیکر مطهر پدر شهیدش نماز بگزارد و وی را به خاک بسپارد. گفتگوی حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام با «علی بن حمزه»، گواه بر این مطلب است. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به وی فرمودند: آیا حضرت حسین بن علی علیه الصلوة و السلام امام بودند؟ وی گفت: بلی! حضرت فرمودند: چه کسی متولی امور ایشان گردید؟ «علی بن حمزه» پاسخ داد: حضرت امام سجاد علیه الصلوة و السلام سرپرست امور ایشان شدند. امام علیه الصلوة و السلام پرسیدند: حضرت امام سجاد علیه الصلوة و السلام کجا بودند؟ «علی بن حمزه» گفت: در کوفه نزد ابنزیاد زندانی بودند؛ اما هنگامی که خبر تدفین حضرت امام حسین علیه الصلوة و السلام به ایشان رسید، بدون اطلاع یزیدیان از زندان خارج شدند تا امور مربوط به پدر بزرگوارشان را انجام دهند، سپس به زندان بازگشتند. حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام فرمودند: آن کسی که حضرت امام سجاد
علیه الصلوة و السلام را قادر کرد تا به کربلا رفته و امور مربوط به پدرش را انجام دهد و بازگردد، صاحب این امر (علیهالسلام) را - که در زندان و اسارت نیست - قادر میکند تا به بغداد بیاید و متولی امور پدرش گردد. (1). تشییع بسیار باشکوه و باعظمتی از پیکر مطهر حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، انجام شد. شیعیان، ایشان را به مقابر قریش آورده و در پشت مزار جد بزرگوارش حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام دفن کردند (2)این شهادت انسانهایی را که با روح اسلام، و گل خوشبوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، و پارهی جگر حضرت فاطمه زهرا علیه الصلوة و السلام، و آقای جوانان اهل بهشت چنین کردند، رسوا کرد.
در این که شهادت حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام به سال 220 هجری در زمان خلافت «معتصم عباسی» و با سم بوده، اختلافی نیست. شیخ صدوق در کتاب اعتقادات، ابن شهر آشوب در مناقب، جلد دوم صفحهی 435، مسعودی در اثبات الوصیه صفحه 190، ابنجریر طبری در دلائل الامامه صفحه 209، حسین بن عبدالوهاب در عیون المعجزات صفحه 118، سید جزائری در انوار النعمانیه صفحه 127، سید هاشم بحرانی در معالم الزلفی صفحهی 99، و همچنین در مدینة المعاجز صفحه 537 به این موضوع تصریح کردهاند. از بین خلفا، حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام با «مأمون» و «معتصم» - لعنة الله علیهما - معاصر بودند. «معتصم» پس از آن که یک سال و نیم خلافت کرد، حضرت را از مدینه به بغداد خواست. امام علیه الصلوة و السلام پس از یکسال زندگی در بغداد، به شهادت رسیدند. لعنت بر قاتلان حضرتش و کسانی که در حق ایشان و پدرانشان (علیهمالسلام) ستم کردند. دربارهی روز و ماه شهادت ایشان اقوالی گفته شده که در آنان اختلافاتی هست. این اختلافات به شرح زیر میباشد: 1 - در این مورد، تاریخ آخر ماه ذیالقعده مشهورتر است. شیخ کلینی در کافی، ابن شهر آشوب در مناقب، طبرسی در اعلام الوری، فتال در روضة الواعظین،
سید جزائری در انوار النعمانیة، شهید اول در دروس، علامه حلی در منتهی و ابنحجر عسقلانی در صواعق المحرقه به این مطلب تصریح کردهاند. 2 - تاریخ پنجم ذیالحجه نیز در چند مأخذ آمده است از جمله، مسعودی در اثبات الوصیه، ابنخلکان در وفیات، ابنجریر در دلائل الامامه، سبط ابنجوزی در تذکرة الخواص، به این مورد اشاره کردهاند. 3 - تاریخ ششم ذیالحجه نیز ذکر شده است که صاحب کشف الغمه از کتاب دلائل حمیری از محمد بن سنان نقل کرده است. 5 - تاریخ سوم ذیالحجه را ابن جریر طبری در دلائل الامامه به عنوان یک قول ذکر نموده است. 6 - تاریخ دهم رجب را شیخ کفعمی در جدول مربوط به ائمه علیهمالسلام و شارح میمیه ابوفراس در جدول مربوطه آوردهاند. 7 - تاریخ اول ماه ذیالقعده را شریف الحجه سید محمدعلی الشاه عبدالعظیمی در ایقاد به عنوان یک قول ذکر کرده است. 8 - تاریخ یازدهم ذیالقعده در ایقاد به عنوان یک قول آمده است. 9 - تاریخ سیام ذیالحجه هم در جدول ایقاد دیده میشود.
میدانیم نیاز مردم به امام معصوم، مانند نیاز آنان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. زیرا نظام دین و دنیای آنان متوقف و مترتب بر آن است. علم، هرگز از امام معصوم پنهان نمیشود. او پیشوای آدمی در کردار و گفتار است. بنابراین در انجام فعل و ترک آن مقتدای انسانهاست. ما امامت را برای کودک نیز جایز میدانیم و به آن معتقدیم. زیرا خداوند سبحانی که دارای قدرت کامل و بیانتهاست، مسئلهی امامت را برای او مقدر فرموده است. لذا علم و حکمت و آزمودگی در تمام امور را بطور کامل در اختیارش میگذارد. همان طور که اگر امام در سن بالا هم باشد، خداوند چنین میفرماید، مانند آنچه در گذشته نسبت به بعضی از پیامبران انجام داده است. از جمله یحیی را در سن کودکی به نبوت برانگیخت و عیسی را در گاهواره، پیامبری عطا فرمود. بدون تردید این مقام با عظمت و قدسی، با هیچ یک از مقتضیات کودکی سازگار نیست. زیرا وقت امام و خلیفهی خداوند گرانبهاتر از آن است که صرف بازی و امور بیهدف شود. و اگر اعمال و رفتار امام معصوم هدفدار باشد امت به او اقتدا میکند. زیرا امت در مقابلش خاضع است و قانون و احکام شرعی و اخلاقی را از وی میگیرد، و او را ناموس الهی که تخطی و تجاوز از وی جایز نیست، میشمرد. و نیز اگر امام در کودکی به بازی و سرگرمی بپردازد امور امت دچار بینظمی میشود و فساد اخلاق در آن راه یافته و امام از منزلت خویش در نزد امت سقوط میکند. و لذا
واجب است که امام معصوم از خطا، فراموشی، غفلت و آنچه مایهی سرگرمی است منزه باشد. در حدیث «معاویة بن وهب» آمده است که خدمت حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام عرض کردم: علامت و نشانه امامی که بعد از امام دیگر است، چیست؟ فرمودند: «طهارة المولد و حسن المنشأ.» (1). «پاکی والدین و سرآغازی نیک.» و نیز از نشانههای امام، نپرداختن به لهو و لعب است. حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام در کودکی به پدر بزرگوارشان فرمودند: «بابی انت و امی لا تلهو و لا تلعب.» (2). «پدر و مادرم فدایت باد که به لهو و بازی نمیپردازی.» و در روایت آمده است: کودکی به یحیی بن زکریا گفت: بیا بازی کنیم، فرمود: ما برای بازی آفریده نشدهایم (3). بنابراین استدلال، روایت ابنطلحه شافعی مبنی بر این که «حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام با کودکان در کوچه و خیابان ایستاده بودند...» قابل اعتنا نمیباشد. هر چند عده دیگری که مقام خلافت الهیه را نمیشناسند و از صفات شایستگان امامت بیاطلاعند، آن را نقل کرده باشند. ابنطلحه میگوید: [یک سال بعد از شهادت امام رضا علیه الصلوة و السلام، خلیفه عباسی به بغداد آمد. یکی از روزهایی که برای شکار بیرون میرفت و از راهی گذشت که تعدادی کودک در آن بازی میکردند و حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام نیز در بین آنان حضور داشتند. حضرت در آن هنگام تقریبا یازده سال داشتند. چون «مأمون عباسی» - لعنة الله علیه - به آن مکان رسید، کودکان متفرق شدند، اما امام علیه الصلوة و السلام از جای خود حرکت نکردند. خلیفه به آن حضرت نزدیک شد و در او نگریست. گویا
خداوند نرمشی در دلش افکند، پس ایستاد و گفت: ای جوان چرا به همراه کودکان از مقابل ما نگریختی؟ حضرت بلافاصله فرمودند: «یا امیرالمؤمنین لم یکن بالطریق ضیق فاوسعه علیک بذهابی و لم تکن لی جریمة فاخشاها و ظنی بک حسن انک لا تضر من لا ذنب له.» «ای امیرمؤمنان راه تنگ نیست تا با رفتنم آن را برای تو وسعت دهم و گناهی هم نکردهام تا از آن بترسم و گمانم این است که به بیگناه آسیبی نمیرسانی.» مأمون در حالی که از سخنان و چهرهی او در حیرت بود گفت: نامت چیست؟ حضرت فرمودند: محمد! خلیفه پرسید: فرزند که هستی؟ امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: فرزند علی علیه الصلوة و السلام هستم. مامون راه خود را ادامه داد و رفت. وقتی از شهر دور شد، بازی را گرفت و آن را به دنبال پرندهای پرواز داد. باز مدت زیادی از دیدگانش پنهان شد، آنگاه در حالی که ماهی کوچکی را - که نفسهای آخرش بود - به منقار داشت بازگشت. «مأمون» از آن ماهی به شدت در تعجب شد. آن را به دست گرفت و از همان راهی که رفته بود به سوی خانه بازگشت. تا این که به جایی رسید که کودکان در آن بازی میکردند. آنها با دیدن خلیفه مجددا از مقابلش گریختند. و امام علیه الصلوة و السلام مانند بار اول، بر جای خود ایستاد، «مأمون» - لعنة الله علیه - خطاب به آن حضرت گفت: ای محمد! حضرت فرمودند: بله ای خلیفه. گفت: در دست من چیست؟ خدای تعالی به امام علیه الصلوة و السلام الهام کرد. حضرت فرمودند: «خلق الله تعالی بمشیئته فی بحر قدرته سمکا تصیدها بزاة الملوک و الخلفاء فیتخبرون بها سلالة اهل النبوة.» «خداوند بزرگ در دریای قدرتش به مشیت و ارادهی خویش ماهی را آفرید، تا باز شاهان آن را شکار کند. و شاهان میخواهند به این وسیله فرزندان پیامبران را آزمایش کنند.» «مأمون» از شنیدن این سخن بسیار در شگفت شد، و مدت زیادی به ایشان نظر کرد و سپس گفت: حقا که تو پسر حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام
هستی... و پس از آن احسان خود را نسبت به ایشان دو چندان کرد.] (1). ابنحجر در کتاب الصواعق المحرقه، ابنصباغ در فصول المهمه و شبلنجی در نور الابصار از ابنطلحه پیروی کرده و این داستان را نقل کردهاند. این عده، عمر مبارک حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در این داستان را نه سال ذکر کردهاند. ابن شهر آشوب میگوید: «آن باز، ماری را شکار کرد. «مأمون»، آن را در آشپزخانه قرار داد و به همراهانش گفت امروز مرگ آن کودک به دست من نزدیک شده است. سپس به مکان بازی کودکان بازگشت. و از امام علیه الصلوة و السلام که در آن جا بود پرسید: از اخبار آسمانها چه خبر داری؟ فرمودند: آری ای خلیفه؛ پروردگار جهانیان مرا چنین گفت که در آسمان دریایی عمیق با امواجی متلاطم است. در آن مارهایی که شکم آنها سبز و پشتشان خالهای سیاه و سفید است وجود دارد. شاهان آنها را بوسیلهی بازهای خود میگیرند و دانشمندان را بدین طریق امتحان میکنند. «مأمون» گفت: راست گفتی. و پدران و جدت و نیز خدایت راست گفتهاند. سپس وی را با خود سوار کرد و دخترش را به ایشان داد.» (2)تاریخ نویسان نیز این کرامت را برای حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام ذکر کردهاند. امام علیه الصلوة و السلام علت ایجاد خلقت و مدار و محور کائنات است. پس خدای سبحان از حکمتها و شگفتیهای آفرینش ایشان را مطلع میفرماید تا به بندگان خبر دهد و در روز حشر بر مردم حجت باشد. از این قبیل کرامات و نشانههای امامت و دلائل خلافت الهیه که عقل در آن سرگردان و متحیر میشود، فراوان برای حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام نقل کردهاند. اما جای بسی تأسف است که راویان بد طینت با این روایات لباس ذلت و خواری بر ائمه دین علیهمالسلام پوشانده تا آنان را در ردیف دیگران قرار دهند. باید بدانیم که ائمه علیهمالسلام که امناء وحی هستند، ما را از اعتراف به این قبیل کرامات برحذر داشتهاند. در روایت «ابراهیم ابن ابیمحمود» چنین آمده است که: خدمت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله؛ در نزد ما روایاتی دربارهی فضائل حضرت امیرالمؤمنین علی بن
ابیطالب علیه الصلوة و السلام و نیز از فضائل شما اهل بیت علیهمالسلام هست که از اهل تسنن به دست ما رسیده است و مانند آنها را از شما نشنیدهایم. آیا به این روایات معتقد باشیم؟ امام علیه الصلوة و السلام فرمودند: «یا ابن ابیمحمود لقد اخبرنی ابی عن ابیه عن جده (علیه السلام) ان رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) قال من اصغی الی ناطق فقد عبده فان کان الناطق عن الله تعالی فقد عبدالله و ان کان الناطق عن ابلیس فقد عبد ابلیس.» «ای پسر ابومحمود؛ پدرم از پدرش و ایشان از جدش علیهم الصلوة و السلام به من خبر دادند که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: کسی که به گویندهی سخنی گوش فرا دهد همانا او را پرستش کرده است. پس اگر گوینده از خدای تعالی سخن بگوید، شنونده خدا را پرستیده، و اگر از جانب شیطان سخن بگوید، شیطان را پرستیده است.» سپس حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام فرمودند: «یا ابن ابیمحمود ان مخالفینا وضعوا اخبارا فی فضائلنا و جعلوها علی اقسام ثلاثة احدها الغلو و الثانی التقصیر فی امرنا و الثالث التصریح بمثالب اعدائنا فاذا سمع الناس الغلو فینا و سمعوا مثالب اعدائنا باسمائهم ثلبونا باسمائنا و قد قال الله عزوجل «و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوا بغیر علم». «ای پسر ابومحمود همانا مخالفان ما دربارهی فضایل ما روایاتی را جعل کردهاند که سه نوع میباشد. یک دسته روایات شامل غلو است. دسته دیگر ما را کوچک میشمارد و دسته سوم شامل دشنامهایی است که با تصریح به نام دشمنانمان میباشد. وقتی مردم روایات شامل غلو، و نیز روایات دسته سوم را (که شامل دشنام به خصم ماست) میشنوند، بر ما خرده میگیرند و با ذکر ناممان، به ما دشنام میگویند و خدای عزوجل میفرماید: «کسانی را که به غیر خدا دعوت میکنند، دشنام نگویید تا ایشان بدون علم ناسزا به خدا نگویند.» «یا ابن ابیمحمود اذا اخذ الناس یمینا و شمالا فالزم طریقتنا فانه من لزمنا لزمناه و من فارقنا فارقناه ان ادنی ما یخرج الرجل من الایمان یقول للحصاة هذه نواة ثم یدین بذلک و یبرء ممن خالفه یا ابن ابیمحمود احفظ ما حدثتک به فقد جمعت لک فیه خیر الدنیا
و الاخرة (1). «ای پسر ابومحمود وقتی مردم به چپ و راست روی میآورند، تو ملازم راه ما باش، که با ملازمان راهمان، همراه خواهیم بود. و هر که از ما جدا شود از وی جدا میشویم. کوچکترین چیزی که انسان را از ایمان بیرون میبرد این است که سنگریزه را هسته بخواند و بر این اعتقاد باقی باشد، (یعنی باطل را حق، و حق را باطل بداند) و از مخالفان خود در این امر بیزای جوید. ای پسر ابومحمود این مطلب را که به تو گفتم خوب نگاهدار، که خیر دنیا و آخرت را در این سخنان برایت جمع کردم.» به هر حال توجه خوانندگان محترم را به اشتباهاتی که در روایت ابنطلحه است، جلب میکنم. ابنطلحه میگوید: «چون حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام به شهادت رسیدند و «مأمون» سال بعد به بغداد رفت، روزی برای شکار از خانه خارج شد و اتفاقا از راهی میگذشت که کودکان مشغول بازی بودند و حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام که در آن موقع حدود یازده سال داشتند در نزد آنان ایستاده بودند.» وی در سن حضرت اشتباه کرده است. زیرا وی میگوید حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام در سال 203 هجری به شهادت رسیدند. بنابراین حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در آن هنگام هشت ساله بودهاند، زیرا تاریخ تولد مبارک ایشان، سال 195 هجری میباشد. در این مورد؛ هیثمی، ابنصباغ و شبلنجی که این ماجرا را شرح دادهاند، با وی اختلاف دارند. اینان سن شریف حضرت را حدودا نه سال میدانند. وی میگوید: «حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام نزد کودکان ایستاده بودند...» اشتباه این قسمت این است که: «مأمون» - لعنة الله علیه - حضرت را در سال 211 از مدینه به بغداد خواست که ایشان 16 سال داشتند، و این مطلب را قبلا هم ذکر کردیم. ایشان امام شیعه و مرجع مشکلات دین و دنیای آنان بودند و پس از شهادت پدر بزرگوارشان، فقط هشت سال از امامتشان گذشته بود. هدف «مأمون» از انتقال
1) 163. بحارالانوار، ج 7، ص 332. نقل از عیون اخبار الرضا، مخفی نیست که نهی از اعتقاد به روایاتی که تنها مخالفان در مورد فضائل اهل بیت علیهمالسلام نقل میکنند، منافاتی با آن ندارد که استناد به این روایات علیه مخالفان - به عنوان راهی خوب - مجاز میباشد.
حضرت به بغداد، این بود که ایشان را زیرنظر دستگاه حکومت نگاه دارد و ضمن شناسایی کسانی که با ایشان تماس میگیرند، با دیدهی باز در صدد کشتار توطئهگران علیه حکومت باشد. با چنین وضعیتی آیا میتوان تصور کرد که «مأمون» شخص امام و حجت خدا علیهالسلام را نشناسد و نیاز داشته باشد که نام او و پدرش را جویا شود؟ هرگز چنین نیست. و این که ابنطلحه میگوید: «چون از شکار بازگشت و در دستش...»، از یک شخص منصف و حسابگر میپرسیم: از مدت زمانی که لازم است تا مأمون به شکار برود و بازگردد - اگر فرض کنیم حداقل دو ساعت بشود - آیا شایستهی مقام امام معصوم و مرجعیت عالم تشیع حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، این است که دو ساعت با کودکان در کوچه بازی کند؟ کسی که حجت خدای متعال و خلیفه الهی پس از پدر بزرگوارش میباشد و شیعیان در هشت سالگی ایشان را به عنوان فریاد رس خویش در حل مشکلات میشناسند، هرگز چنین نمیکند. اگر گفته شود که؛ ماندن امام علیه الصلوة و السلام در کوچه به همراه کودکان حکمتی داشته و آن حکمت همانا نشان دادن معجزهی مزبور بوده است، در پاسخ باید گفت: ما معتقد هستیم، اگر حکمت و مصلحت اقتضا کند، ائمه علیهمالسلام قادرند در هر چیز تصرف کنند. بنابراین امام علیه الصلوة و السلام بدون آن که مرتکب عملی مغایر با مقام قدسی امامت شوند، میتوانستند در خانه بنشینند و در نفس «مأمون» تصرف نمایند، تا بعد از آن که همهی دانشمندان را برای بحث و کشف آن ماهی جمع کردند - و همه در پاسخ صحیح درمانده شدند - و رأی ایشان طلب شد، آن حضرت علیه الصلوة و السلام معجزه را آشکار کنند. همچنین ائمه هدی که از خاندان حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند، هرگز از ابتدای رشد و نموشان از خشوع و خضوع و ترک دنیا برای خداوند کوتاهی نمیکنند و تمام وقتشان را به تسبیح و تقدیس میگذرانند. و هرگز مرتکب عملی که با اعتماد مردم، و کسب معالم دینی مردم از ایشان منافات داشته باشد، نمیشوند. هر کس میداند که مردم - خواه اهل تشیع، و خواه اهل تسنن - از کسی که از لهو و لعب پرهیز نکند و زمان زیادی از وقت خود را به تماشای بازی کودکان بگذارند، بیزارند.
روایت «اسحاق بن اسماعیل» خود گواه این مطلب است. او میگوید: در سالی که جهت انجام فریضهی حج به مکه مشرف شده بودم، عده زیادی برای دیدار با حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام آمده بودند. من ده مسأله را در نامهای نوشتم تا از ایشان سوال کنم. در همان روزها، فرزندی نیز در راه داشتم. با خود اندیشیدم: پس از آن که حضرت به مسائل من پاسخ فرمودند، تقاضا میکنم تا دعا کنند خداوند فرزند پسری به من عطا کند. چون مردم سؤالهایشان را پرسیدند، برخاستم - و نامه نیز در آن حال در دستم بود تا از ایشان سوال کنم - به محض این که امام علیه الصلوة و السلام نظر مبارکشان بر من افتاد فرمودند: «ای اسحاق! او را احمد نام بگذار». پس از مدتی پسری برایم متولد شد که او را احمد نام گذاشتم، او مدتی زنده بود و سپس از دنیا رفت. در میان مردمی که در جمع حضور داشتند، «علی بن حسان واسطی» معروف به «عمش» میگوید: برای حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام، چند اسباببازی که یکی از آنها نقره بود، با خود برده بودم تا به ایشان هدیه بدهم. چون امام علیه الصلوة و السلام پاسخ همه را دادند و مردم از نزدشان رفتند، حضرت تشریف بردند. من به دنبالشان رفتم و خادم ایشان «موفق» را دیدم و گفتم که برای من از حضرت اجازهی ورود بگیرد. وقتی اجازه یافتم داخل شده و سلام دادم. حضرت پاسخ مرا دادند. در چهرهی مبارکشان کراهتی را مشاهده کردم، اما به من دستور نشستن ندادند. به ایشان نزدیک شدم و اسباببازیها را در حضورشان گذاشتم. غضبآلود به من نظر کردند و آنها را به چپ و راست پرتاب کرده و فرمودند: «ما لهذا خلقنی الله ما انا و اللعب.» «خدای متعال مرا برای این نیافریده است. مرا با بازی چه کار؟!» من از ایشان درخواست عفو کردم. حضرت مرا بخشیدند و من از حضورشان خارج شدم (1). این حدیث به ما میگوید: در روزی که گروهی از بزرگان بغداد قصد زیارت خانهی خدا را داشتند حضرت امام جواد علیه الصلوة و السلام در مدینه بودند و آنان مصادف با سال شهادت حضرت امام رضا علیه الصلوة و السلام، خدمت ایشان رسیدند. آنان آمده بودند تا از
1) 164. مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی، صفحه 527، باب 39.
میزان علم و فضائل حضرت که تنها هشت سال داشتند مطلع شوند. (ایشان در سال 195 هجری متولد شده بودند و پدر بزرگوارشان در 203 هجری به شهادت رسیده بودند). ضمنا این حدیث نشانگر صفتی از صفات امام معصوم نیز میباشد و آن این است که ایشان در تمام حالات بطور کامل در حال توجه به حضرت حق تعالی میباشد و در معارف و شگفتیهای صنایع خداوندی، در تفکر و تأمل است، و برای آراستن مردم به مکارم اخلاق همواره در حال نشر تعالیم صحیحی است که پروردگار از ایشان دریغ نفرموده است. وقت ایشان همیشه صرف تفکر، یاد خدا، عبادت و دعوت مردم به جانب حق است. و هرگز وقت گرانبهایشان را به آن دسته از امور دنیوی که جلب توجه میکند، صرف نمیکند. و همگی ائمه هدی علیهم الصلوة و السلام در این موضوع برابرند. و مقدار عمر کودکی و بزرگسالی در این مورد، برای آنان تفاوتی ندارد. حدیث یحیی بن زکریا را پیش از این گفتیم که فرمودند: «ما برای بازی آفریده نشدهایم». و همچنین فرمایش حضرت امام باقر علیه الصلوة و السلام را در سن کودکی به حضرت امام صادق علیه الصلوة و السلام که فرمودند: «پدر و مادرم فدای تو باد که به بازی و لهو نمیپردازی.» در این جا نظر درست همین است. اما راویان مغرض و بدسیرت که هدفی جز بیارزش کردن ائمه دین علیهمالسلام ندارند، خرافاتی را در قالب فضیلت و کرامت به آنان نسبت میدهند تا دل مردم را بدان جهت متمایل کنند و لذاست، افرادی که در مقابل ظاهر روایات سر تعظیم فرود میآورند، آنها را با همهی نواقص پذیرفته و در دل جای میدهند و باور میکنند که امام معصوم نیز مانند یکی از مردم عادی، در دوران کودکی و جوانی تابع مقتضیات سن میشود و تن به بازی و شهوت میرساند. و فضیلت سازی که، معیار امامت را با زیادتیهای حدیث سازگار نمیبیند، همه اجزاء و کلمات را به پیکان نفی، نشانه میرود. و آن را در زبالهدان بطلان میاندازد. در حالی که از حقیقت مطلب غافل است. در هر یک از این دو حال، کسی که مغرضانه سعی در زشت جلوه دادن کرامات و فضائل ائمه اطهار علیهمالسلام دارد، راههای پر مکر و فریبی را برای رسیدن به مقصود خود میپیماید. جای بسی شگفتی است که نویسندگان متوجه چنین مسأله دقیقی نشدهاند و با آوردن حدیث در کتابهای خود گاه به بحث دربارهی آن نیز پرداختهاند. همان گونه که تعداد بیشماری از نویسندگان متوجه احادیث موضوعهی فراوانی که در روایات منقول از جانب
مخالفان آمده است، نگردیدهاند. حدیث مربوط به باز و ماهی، به شکل دیگری در مورد حضرت امام موسی کاظم علیه الصلوة و السلام و هارون الرشید نقل شده است که اینک عین آن را بدون تضمین صحت و درستی آن نقل میکنیم. «هارون الرشید» باز سفیدی داشت، در یکی از اوقات شکار آن را پرواز داد. باز پرواز کرد و از چشمها پنهان شد. آنگاه در حالی که در چنگش حیوان زندهی درخشانی قرار داشت، بازگشت. «هارون» آن را گرفت و نفهمید که چیست. از فقها، حکما، پزشکان و داوران سؤال کرد. هیچ کس اطلاعی در مورد آن نداشت. «ابویوسف» به «هارون» اشاره کرد تا حضرت امام کاظم علیه الصلوة و السلام را به همراه جمعی از شیعیان حاضر کند و از ایشان مطلب را بپرسد. امام علیه الصلوة و السلام حاضر شدند. «هارون» - لعنة الله علیه - گفت: ای ابوالحسن، اشتیاق من به شما سبب شد که طلب دیدارتان را داشته باشم. حضرت فرمودند: مرا از شوقت واگذار، خدای متعال در میان آسمان و زمین، دریایی دارای آب گوارا و زلال آفریده است که آب آن بر روی هم موج میزند و بر نگاهبانانش طغیان نمیکند. اگر پیمانهای از آن فرو ریزد همهی مخلوقات زمین را هلاک میکند. موجوداتی در آن زیست میکنند که به شکل ماهی و در اندازههای کوچک و بزرگ میباشند. سر آنها مانند سر انسان دارای بینی، دو گوش، و دو چشم است. جنس مذکر آن مانند مار سیاههای در چهره دارد و جنس مؤنث آن همچون زنان در سر مو دارد. چهرهشان به ماهی شبیه است، و پولکهایی مانند فلس ماهی دارند و شکمشان هم به شکم ماهی میماند و بالهایشان چون دست و پای انسان است پای آنها به نور زینت داده شده است و به شدت میدرخشد. و وظیفهشان تسبیح، تقدیس، تهلیل و تکبیر خدای متعال است. وقتی یکی از آنها در تقدیس و تسبیح خود کوتاهی کند، طعمهی بازهای سفید میشود. لذا برای تو حلال نیست که رزق آن باز را از او بگیری. «هارون الرشید» نگاهی به آن ماهی افکند و آن را همان گونه که امام علیه الصلوة و السلام فرموده بود، یافت. (1).
1) 165. مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی، صفحه 468، باب 122.
بسم الله الرحمن الرحیم «نقش ضمیر کردم تا مهر چارده را یکباره از جهان و عالم کناره کردم» مرحوم ابوالقاسم علی مدد، متخلص به «قطره» فرزند شاطر اکبر، در حدود سال 1280 هجری شمسی در قریهی کن، دیده به جهان گشود. وی، پس از ازدواج به تهران نقل مکان نمود و همانند پدر، حرفهی نانوائی را در پیش گرفت. آن مرحوم، خواندن و نوشتن را در سن سی سالگی فراگرفت. شور و ایمان و خلوص وافر، و محبت به خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام، که با شیر مادر به ژرفای جانش راه یافته بود، او را به کربلا کشانید. او، در آن خاک پاک، گمشدهی خود را یافت و برای بیان ناگفتههای نهفته در سویدای دلش، از آن امام کائنات، مدد جست. و از پیشگاه محبوب دیرینهاش حضرت سیدالشهدا صلوات الله علیه خواست تا طبع شعری به وی عطا فرماید، تا در مسیر احیاء و ترویج نام و یاد اهل البیت - علیهمالسلام - بکار گیرد. و بدینسان، شاطر ابوالقاسم علی مدد کنی، در حالی از کربلا بازمیگشت که شاعری بود سخنپرداز بدون اینکه به طور معمول، درسی خوانده باشد. او در حالی قدرت ساختن مضامین بلند شعری را به طور موهوبی به دست آورده بود، که سواد اکتسابی ناقص او، حتی به حد داشتن خطی خوانا نیز نمیرسید. و هزاران بیت شعر
که از ناظم به جای مانده، همگی به خط دوستان و بستگان وی موجود است، که آنها را در زمان حیات آن فقید، به املای او مینوشتند. مرحوم قطره، در شب پنجشنبه 12 جمادی الاولی 1398 در مجلس عزای حضرت صدیقهی طاهره - سلام الله علیهما -، سکتهی مغزی کرد، و یک ماه بعد، یعنی روز شنبه 12 جمادی الثانی 1398 (مطابق با 30 اردیبهشت 1357 شمسی) - در حالی که سه دختر و دو پسر از خود به یادگار گذاشته بود - درگذشت. و در وادی السلام قم دفن شد. از آثار ایشان، چندین کتاب به چاپ رسیده، که شاید به یک چهارم کل اشعار وی نمیرسد. فهرست این آثار بدین شرح است: 1 - دیوان قطره 192 صفحه، رقعی، این کتاب، اولین کتابی است که از مرحوم قطره به چاپ رسید، در حدود سی سال پیش. و چاپ دوم آن در قطع جیبی توسط انتشارات حق بین قم، در سال 1398 چاپ شد. 2 - خزان با صفا، 260 صفحه، جیبی، کتابفروشی اسلام، تهران. 3 - گلزار شهدا، 4 به اضافه 72 صفحه، رقعی، کتابفروشی مصطفوی، تهران. 4 - حدیث کسا، 4 صفحه، جیبی 5 - خورشید ولایت، 224 صفحه، جیبی، دارالنشر قم، 1356 شمسی. (اشعار مربوط به حضرت صاحب الامر علیهالسلام) 6 - شاه ولایت، 312 صفحه، جیبی، دارالنشر قم، 1357 شمسی. (اشعار مربوط به حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام) 7 - دیوان زینبیه، 102 صفحه، جیبی، 1350 شمسی. 8 - مدایح و مراثی حضرت صدیقهی طاهره فاطمهی زهرا سلام الله علیها، 199 صفحه، رقعی، 1358 شمسی به اهتمام خانوادهی آن فقید. همچنین قصیدهای از وی در وصف مسجد جمکران، در سمت غربی صحن مسجد، بر کتیبه نوشته شده است، با مطلع: آن مسجدی که طعنه بر عرش علا زده از ابتدای مسجد، تا انتها زده برای حسن ختام، گزیدهای از اشعار آن فقید را در این جا میآوریم. به این امید که در آینده، شرح حالی مبسوط تر از ایشان تقدیم علاقمندان کنیم. رحمة الله علیه رحمة واسعة، و حشره مع موالیه النبی و الائمه الاطهار صلوات الله علیهم اجمعین.
روی آن دلستان ندیدی تو ماه آن آسمان ندیدی تو تو به کشتی نشستهای شب و روز ناخدا را عیان، ندیدی تو همچو ماهی در آب غوطهوری از چه آب روان ندیدی تو؟ تو در این باغ کردهای منزل صاحب گلستان ندیدی تو اهل کنعانی و ولیکن حیف یوسف مصر جان ندیدی تو تو که عنقای قاب قوسینی مرغ آن آشیان ندیدی تو این ره شام را تو پیمودی میر آن کاروان ندیدی تو تو گل و بلبل و چمن دیدی هله، آن باغبان ندیدی تو گر توئی طالب رخ دلدار یار، پیداست از در و دیوار
ای جمال تو قبلهی حاجات من و قصر جلال تو، هیهات نور را آوری تو از ظلمت طور ملک وجود را جلوات بهر اثبات اقدس واجب صفحهی طلعت تو شد مرآت نشناسیم ما ترا به صفت پی به خورشید، کی برد ذرات قلم قدرت جواهر صنع نقش رویت کشید بر صفحات جبرئیل از برای درک حضور ایستاده به آستانت مات مرغ جانم به شاخ هر سمنی با لب غنچه، گوید این ابیات خواند حقت، ترا رسول الله وحده لا اله الا الله
اگر مرغ دلم، شب زندهدار است مرا در دل، هوای هشت و چار است بهشت و حور و قصر و باغ رضوان رخ نیکوی یار گل عذار است گلی دیدم به طرف بوستانی که بویش آیت پروردگار است زآه آتشین من هویداست دلم پروانهی شمع نگار است به خاک رهگذار آل عصمت تعالی الله، که قطره خاکسار است
روی آیینه را مجلا کن دیده کن باز و خوش تماشا کن همچو موسی، مرو تو در سینا طور دل را بیا تو، سینا کن گر توئی در حجاب تن حیران قصر دل را زنقشه پیدا کن سوی بازار دلبران بشتاب کسب فیض از جمال زیبا کن پر مرغ وجود را کن باز سیر اسمای حق تعالی کن بزم آرای کائنات، علی است بر در دولتش، تو مأوا کن چون علی جنت اللقا باشد از خدا وصل او تمنی کن گوهری را که در عوالم نیست در یم مرتضی، تو پیدا کن از کتاب جلال او پیداست دو جهان «قطره»، ذات او دریاست
ای خاک درت، سرمهی چشم ملکوت ابروی کجت، صراط خلق جبروت از جاه و جلال ذات پاک تو، حسین ارواح رسل، مات و ملائک مبهوت در مقام قرب ثار الله، کسی را راه نیست آگه از ذات حسینی، کس بجز الله نیست کربلایش کعبهی مقصود اهل عالم است غیر این درگه، دگر در کون، درمانگاه نیست
تو که بس ملک جاودان داری لامکانی، کجا مکان داری آنچه در خاک تیره میروید آگهی از قیامشان داری گوی چوگان توست ملک وجود رایت حسن دلستان داری خوش خرامان خرام میپوئی یاد از ما فتادگان داری به مساکین زکات حسن دهی دولت حسن بیکران داری خرمن صبر سوخت زآتش هجر تا به کی، رخ زما نهان داری به وجود تو این جهان باقی است همه را با تو عهد و میثاقی است
دل افسردهام با غم قرین است که در فکر جواد العارفین است چرا غمگین در این عالم نباشم پریشان قلب ختم المرسلین است شد از زهر جفا و کینه مسموم جهان از ماتمش با غم قرین است به هنگام شباب، از کید دشمن خزان، گلزار سلطان مبین است میان حجرهی در بسته بر او زآهش، لرزه بر عرش برین است غبار غم نشسته بر رخ ماه گه قتل شه دنیا و دین است لبش عطشان و جانش بر لبش بود چنان جدش که دریا آفرین است هنوز در تمام کون، قطره بپا شور عزا در شهر دین است
هزار جان گرامی، فدای جود جواد دل شکستهی خود، بستهام به بود جواد هماره میرسد از کائنات و مخلوقات ندای ذکر و ثنا، مدحت و درود جواد همه خلایق عالم، غریق نعمت اوست چرا که نیست حدودی برای جود جواد وصی حجت هشتم، سلالهی زهرا خدای حی توانا بود شهود جواد شب تولد دریای جود و احسان است رسد به گوش سماواتیان، سرود جواد در این ولادت چشم چراغ بزم وصال شده است شاد، دل والی و دود جواد
از آن که سجدهی شکرش، کتاب فضل خداست قبول حضرت جانان شده سجود جواد قدم به عرشهی زین براق نور نهاد به سوی حضرت سبحان بود صعود جواد زذیل فضل و عنایات او ندارم دست که زندهام به عنایات وهم وجود جواد به اشک دیده بشویم دفاتر گنهم که متصل شده قطره به بحر جود جواد
من جواد فیض، هم بر اولین، هم آخرینم باء بسم الله خلقت، روح رب العالمینم در حضور حق تعالی، بندهی فرمانروایم حکم فرمای عوالم، رهبر روح الامینم سینهی من، مخزن علم لدنی آمد از حق قلزم فضل الهی، رهنمای مؤمنینم حجت بر حق حقم، کاشف اسرار غیبم من امام و نور چشم آسمان و هم زمینم جلوهی مصباح نور عرشهی «عرش استوی» یم گاه در سیر عوالم، گاه در عرش برینم جد من، ختم رسل، پیغمبر آخر زمان است شاخهی طوبای زهرا و امیرالمؤمنینم من وصی مصطفی و مرتضی و مجتبی یم وارث شاه شهیدان، زادهی آن مه جبینم برترین آیات حقم، مصدر علم الهی رهبر خلق جهانم، شافع للمذنبینم نه سپهر عدل و دادم در زمین و آسمانم در لقب، این رتبه دارم، حافظ دین مبینم قطرهام کز آن پدید آمد به دنیا هفت دریا صاحب کون و مکان، دریای گوهر آفرینم
من آن زینت ده عرش برینم که جا داده خدا اندر زمینم جوادم من، که نامم از پیمبر ریاض جنت و عین الیقینم امام مقتدای کائناتم به امر ذات رب العالمینم کتاب الله ناطق، معدن علم وصی مصطفی، حبل المتینم جهان باشد چو انگشتر به دستم که بر انگشتری نقش نگینم زمین و آسمان، باشد مطیعم که حاکم؛ هم بر آن و هم بر اینم من آن ظل خداوند جهانم گهی در عرش، گه عرش آفرینم برای حفظ دین و حفظ قرآن بود جبار و دشمن در کمینم از این ملعونهی شوم ستمگر زمکر و حیلهاش با غم قرینم گواهم عاقبت از زهر کینه کند مسموم، آخر این لعینم به راه دین حق باید دهم جان شود محفوظ، قرآن مبینم رضایم بر رضای حق تعالی که من، در امر حق، صبر آفرینم گواهم از دل دریا و قطره که دست حق بود در آستینم
خالق کون و مکان، آن ذات رب العالمین کشتی بحر گرانش، سبط خیر المرسلین پیک ذات کبریائی منزل وحی از سماء آن کتاب الله ناطق، مظهر حی مبین در عبودیت، رسیده رتبهی عز و جلال آن عزیز حق تعالی، رهبر روح الامین شد از این مولود، روشن دیدهی خلق جهان هم ثنا خوانش ملائک، از یسار و از یمین از در و دیوار عالم، میرسد هر دم به گوش گشته میلاد امام انس و جان، حبل المتین زهرهی زهرای اطهر، شمس افلاک ولا و این در کان صدف زای امیرالمؤمنین مخزن علم لدنی، کاشف اسرار دین جاری از لعل لبان او بود عین الیقین واقف از سر سویدای رموز کائنات آن امام مقتدا، روح و روان ماء وطین
تیغ ابرویش صراط و قامتش روز قیام کاو ز رب العالمین آمد صراط المؤمنین جان سپرده، لعل عطشان، همچو جد تا جدار کز غمش گریان یتیمانش چو زینالعابدین گفت غواص بحار علم و عرفان وصف او قطرهی دریای آل مصطفی، در ثمین
ای خداوند توانای مبین خالق امکان و رب العالمین اندر این دنیای بیمهر و وفا من گرفتارم به دام مشرکین باب من باشد علی موسی الرضا از لقب باشم جواد العارفین از ستمهای عدوی نابکار روز و شب باشم زدشمن، دل غمین سینهام مجروح و قلبم داغدار گشته از ظلم و جفای خائنین باعث قتلم شده ملعونهای کودکانم گشته بییار و معین بود امالفضل ملعونه دغا ریخت در کامم، ستمگر، زهر کین پس در حجره به روی شاه بست گشت غمگین، آن وصی مرسلین هر چه گفتا، از عطش دل سوخته کس نشد یار امام متقین سوخت از آهش دل افلاکیان شورشی افتاد در عرش برین کام عطشان همچو جد اطهرش تشنه لب جان داد آن حامی دین
بار الها، زچه رو همدم گل، خار شده خار و خس، زاغ و زغن، ساکن گلزار شده بلبل بستان، از خار شکایت دارد که چرا خار بجای گل گلنار شده من جوادم که جهان، ریزهخور خوان من است مرغ جان، حبس و در این دام گرفتار شده آنقدر رنج، من از همسر خائن دیدم که دلم غمزده زین شوم ستمکار شده این چه آیین و طریق است، که این ملعونه پی آزار من، این مشرک خونخوار شده گل من، پر پر و پژمرده شده وقت شباب جگرم سوخته از کینهی غدار شده ریخته زهر جفا را چو به کامم پنهان قلب من سوخته، نیلی گل رخسار شده
گشته از زهر جفا، سینه و قلبم مجروح خون دل آمده، از چشم درر بار شده هر چه فریاد کشیدم: زعطش سوختهام نه کسی باخبر از من، به شب تار شده بر رخم بسته در و حجره و محبوسم کرد خود گرفتار غضب، آتش قهار شده آخر الامر به مقصود خودش نائل شد لیک آرام دلم، زار و عزادار شده قطره، زین ماتم عظمی، دل دریا خون شد شور عاشور، دگر باره پدیدار شده
بار دیگر عالمی غمخانه شد غم فزا از نالهی جانانه شد در عزای نور چشم احمدی غرق ماتم شد جهان سرمدی قلزم کون و مکان آمد به جوش میرسد بر گوش دل، بانگ سروش شد پریشان خاطر بدر الدجی آن سمی مصطفی، پور رضا آن جواد جود رب العالمین شد مشوش خاطرش از زهر کین در جوانی شد خزان گلزار او زرد گشته چهرهی گلنار او همسرش ظلم و ستم بنیاد کرد بهر قتلش هر زمان امداد کرد بود در خانه ولی کائنات در تلاطم، کشتی بحر نجات زآه جانسوزش دل زهرا شکست در برویش، مشرک ملعونه بست هر چه گفت از زهر قاتل سوختم شمع جان در نار جور افروختم هیچکس غیر از خدا یادش نکرد گوش بر افغان و فریادش نکرد عاقبت با لعل عطشان، داد جان همچو جدش بر لب آب روان رخت بست و رفت از دار فنا شد جهان در ماتمش، ماتم سرا قطره، جسم اطهرش عریان نبود اهل بیتش بیسر و سامان نبود بیکفن جسمش نشد پنهان به خاک جسمش از خنجر نگشته چاک چاک
بعد سلطان سریر عدل و داد تکیه زد بر تخت «کرمنا» جواد
نور چشمان علی موسی الرضا زینت افزای بهشت جان فزا راحت جان و عزیز و نور عین زادهی فرزند پیغمبر، حسین بود دریای سخا، حسن آفرین آن جواد جود رب العالمین دشمن ملعونهاش تزویر کرد کاشف اسرار را دلگیر کرد سینهی صندوقهی قرآن شکست زهر در قلب شه خوبان نشست در جوانی شد خزان گلزار او نیلی از زهر جفا رخسار او آن زن مکارهی بیدادگر بر رخ فرزند زهرا بست در هر چه گفتا که دلم افروخته از شرار زهر قاتل سوخته کرد امالفضل، شور و هلهله تا نیابد کس خبر زان مرحله پس جواد، افغان از دل میکشید آن ستمگر نالهاش را میشنید او جواب حجت حق را نداد عاقبت جان داد آن فخر عباد رخت از دنیا، لب عطشان کشید در مقام قرب جانان آرمید مخبری گفتا حدیثی در ملا همچو جدش خامس آل عبا تا سه روز آن جسم مسموم از جفا بر زمین، از ظلم قوم بیوفا روی بام و پرتو خور، شیعیان سایبان آن بدن شد ماکیان با چنین حالت، تنش عریان نبود در میان خاک و خون غلطان نبود کی سرش گردید از پیکر جدا؟ کی کفن شد بهر جسمش بوریا؟ تا چهل منزل، سر جدش حسین زیب نی بودی، چو ماه مشرقین خونبهای خون سرخ شاه دین نیست کس جز ذات رب العالمین قطره، در قتل شهیدان خدا شورشی افتاده در ارض و سما
مظهر اسماء رب العالمین هست در عالم جواد العارفین هست در حسن و ملاحت بینظیر آسمان وحی را باشد بشیر نور چشمان علی موسی الرضا ای پناه خلق و جملهی ماسوی کشتی دریای جود و رحمتی نوح فیض و ناخدای قدرتی
تاج بخش تاجداران، تاجدار حجت بر حق، شه گردون مدار چون زمام هر دلی در دست تست هستی عالم، همه از هست تست خوان احسان تو بیپایان بود مهر رویت، دارو و درمان بود پرچم دین از تو جاویدان شده از طفیلت، خلقت انسان شده هر کسی شهد لقایت نوش کرد حلقهی امر ترا در گوش کرد غنچهی طوبای نخل فاطمه زینت عرش برین را قائمه خاطرش بهر پدر افسرده بود قلبش از جور و جفا پژمرده بود چون حمایت کرده از دین خدا دین حق، جاوید ماند تا جزا لیک امالفضل مکار دغا کرد زهری را مهیا در خفا زهررا در کام آن مولا بریخت رشتهی صبر و شکیب از هم گسیخت در جوانی بوستانش شد خزان اوفتاد از پای، آن سرو روان بس که آن ملعونه ظالم بود و پست باب حجره از جفا بر شاه بست عاقبت با لعل عطشان جان بداد جان، به راه دین جد خود نهاد کلک ماتم، سرشکسته از غمش یادم آمد از حسین و ماتمش در کنار آب، تشنه لب شهید جای اشک، از چشم زینب خون چکید شد جواد، ار دفن با غسل و کفن بود بیغسل و کفن، فخر زمن قلب عالم شد از این ماتم کباب از تن عریان و ظل آفتاب چون بهای قطرهی خونش خداست خون بگرید ماسوی بهرش، سزاست
بار الها، جان من، جانان من بر سر کویت بود سامان من من خدیوم در تمام عالمین آفتابی هستم از روی حسین قلزم موسی الرضا را گوهرم ناخدای فلک ملک دلبرم من امام عامی و هم عارفم بر رموز ماسوی الله واقفم دشمنم اندر خفا تدبیر کرد زهر قاتل را به کام شیر کرد
آن نمک نشناس ملعونه دغا قلب عالم سوخت از زهر جفا در جوانی شد گلستانش خزان رفت از جان جهان، تاب و توان کرد امالفضل کاری در جهان شد به محنت مبتلا صاحب زمان بر رخ فرزند زهرا بست در آن زن ملعونهی بیدادگر هر چه گفتا از عطش افروختم از جفا و زهر کینه سوختم کس جواب شاه عطشان را نداد کس جواب روح قرآن را نداد قامت آن سرو خلقت شد کمان زد شرر داغش به جان شیعیان همچو بیرحمی ندیده روزگار کس ببندد آب را بر روی یار همچنان جدش به راه حفظ دین تشنه جان داده جواد العارفین زین دو ماتم شور در امکان فتاد زمزمه در عرش الرحمن فتاد آن یکی در سایه، این در آفتاب جسم هر دو ماند بر روی تراب قطره، کاخ ظلم را بر باد داد آه مظلومان و افغان عباد
الهی، سینهام مجروح و غمگین شد از زهر جفای دشمن دین برای خاطر دنیای فانی رسیدم بر حیات جاودانی همین ملعونهی شوم ستمکار مرا مسموم کرده در شب تار دل فرزند زهرا را شکسته به روی سینه، تیر غم نشسته دلم غمگین و در سوز و گداز است مرا با کبریا راز و نیاز است به هنگام شباب و کامرانی خزان شد گلشنم فصل جوانی غزالانم به محنت مبتلا شد جهان در ماتمم ماتم سرا شد به روی من در کاشانه بستند دل پیغمبر و حیدر شکستند دل افروخته با لعل عطشان کشیدم بس نوا و شور و افغان نیامد کس پی دلجوئی من به دست آرد دل مهجوری من
چو جد اطهرش با تشنه کامی شده قربان محبوب گرامی کفن بر جسم پاکش، بوریا شد سرش، زینت ده آن نیزهها شد گل نازش شده پرپر زخنجر تنش عریان شده با جسم بیسر زآه سوزناک قطره، امشب به پا شد زمزمه در چرخ و کوکب
دارم دلی دریای خون از ظلم و عدوان بحر بصر، از درد قسمت کرده طغیان مرغ دلم را کرده صیادی نشانه میسوزم و میسازم از دست زمانه بر دام محنت، مبتلا شد مرغ جانم دیگر نمانده طاقت و تاب و توانم در ماتم فرزند سلطان خراسان یعنی جواد، ابنالرضا، محبوب جانان شاهی که رویش قبلهی اهل وفا بود هم کان علم و حلم و هم بحر عطا بود آن تالی قرآن، ولی حی سرمد کشاف اسرار نهان، مرآت احمد از بهر قتل مقتدای ربع مسکون پنجه به خونش کرده رنگین دخت مأمون یا رب، شد از زهر جفا قلبش پریشان افسرده خاطر شد عزیز حی سبحان زهر ستم بر قلب محزونش اثر کرد خون جگر، جاری زمژگان بصر کرد هر لحظه او میگفت در سوز و گدازم من سوختم از تشنگی، یا رب، چه سازم جاری زجوی دیدهام، سیلاب خون است درد و غم و اندوه من، از حد فزون است در را به رویش بسته آن شوم ستمگر با لعل عطشان داده جان سبط پیمبر چون کهربا گشته جمال دلربایش گشته کمان از بار غم، قد رسایش در نوجوانی، گلشن عمرش خزان شد حیران و مفتون از غمش، پیر و جوان شد چون جد مظلومش حسین، لب تشنه جان داد جان را به راه حی سبحان، ارمغان داد از دود آهش، نیلگون روی فلک شد حال دگرگون، خاطر جن و ملک شد گر از تنش، از زهر کین، تاب و توان رفت جسم حسین، عریان و رأسش بر سنان رفت از خون شریان حسین و نوجوانان رنگین شده صحرا و روی مهر تابان امالمصائب، دختر زهرای اطهر بگرفت در بر، همچو جان، جسم برادر
گفتا برادر جان، توئی نور دو عینم ای سر بریده از قفا، بیکس حسینم برخیز و فکر زینب دور از وطن کن یاد از غزالان حرم، فخر زمن کن جسم لطیف همچو مصحف گشته اوراق در دامن صحرا و بر مرآت خلاق من ذاکر و مداح سلطان عبادم یک قطره از دریای احسان جوادم
اهل عالم، از چه رو محزون، پریشان خاطرند قلب محزون، دیده گریان، عترت پیغمبرند سر نهاده بر سر زانوی غم روح الامین خون به جای اشک میریزد زچشم مرسلین حلقهی ماتم زده در حضرت حبل المتین زینت آغوش زهرا، نور چشم حیدرند ناله و افغان به گوشم میرسد از هر طرف لشکر ماتم زده از هر طرف، صفها به صف یا علی المرتضی، ای در ایزد در صدف تو گواهی شیعیان در این عزا، چشم ترند حجت پروردگار و آن جواد جود حق آن که دریا شد زالطاف وجودش فانفلق ثبت گشته رتبه و نامش به طومار ورق خلق، زاد راحله از خرمن جودش برند خاک ماتم ریخت بر فرقش، ملک از ماتمش کوه، مندک شد زآه و ناله و بار غمش
ریخت زهر کین به کام همدم نامحرمش دشمنان، اینک حریم حرمت حق میدرند سینهی صندوقهی علم خدا مجروح شد حیله و تزویر بر کشتی و هم بر نوح شد خسته از بار مصائب، مظهر سبوح شد دوستان، زین ماجرا، همچون سپند مجمرند در شباب زندگی، گلزار عمرش شد خزان شد عزا خانه زداغش محفل کروبیان هادی شرع و شریعت گفت با خلق جهان غنچههای مصطفی از جور اعدا پرپرند یادگاری در جهان دارد چو جد اطهرش آن که عطشان بود لعل جویبار کوثرش چون سه روزش بود در معراج عزت، پیکرش سرفراز سرفرازان، شمع بزم دلبرند آن یکی مسموم زهر و آن دگر، رأسش جدا زین دو ماتم، ولوله افتاد در ارض و سما خونبهای شاه دین، قطره، بود ذات خدا دیدهها در انتظار مهدی ما بر درند
پناه عوالم، به جسمم روان خدیو جهان، مظهر لا مکان امام همه خاک و افلاکیان علی بن موسی، زبند گران
به حق جوادت نجاتم بده تو فیاض جودی و بحر کرم ولی خدائی و گردون خدم رها کن مرا از کمند ستم تو مشکل گشائی و آرام جان به حق جوادت نجاتم بده به دربار لطفت پناهندهام تو فرمانروائی و من بندهام گناهم زیاد است و شرمندهام ندارم به دل، صبر و تاب و توان به حق جوادت ثباتم بده تو یار غریبی و بندهنواز برویم در مرحمت کن فراز امانم بده، کن مرا سرفراز از آن گندم خال لعل روان به حق جوادت زکاتم بده زبار گنه، روز من چون شب است در آن لحظه و دم که جان بر لب است چو مرغ صبایم به تاب و تب است ندارم به کف، زاد ره، ناتوان به حق جوادت براتم بده علی بن موسی، رضای خدا به نزد خداوند کن التجا که دارم بسی آرزو در ملا که بینم رخ ماه صاحب زمان به حق جوادت حیاتم بده
بنوشته در این طغرا معبود جواد جود غرقیم در این معنا از جود جواد جود عالم به وجود از تار و پود جواد جود پیدا شده مافیها از بود جواد جود مقصود از این خلقت، پیوند ولایت بود مشهود از این نعمت، انعام هدایت بود در کنگرهی نه باب، نه تخت ولا باشد در صادرهی ابواب، نه چتر و لوا باشد
از رسم رسوم آداب، نه کاخ عطا باشد اسماء هو المعبود، نه ظل خدا باشد سری است در این معنا، نتوان که شوی آگاه رمزی است در این اسما، رازی است در این درگاه در ماه رجب، خلاق بر خلق کرامت کرد آن مظهر رب بر خلق، اثبات امامت کرد آن قائمهی مذهب، با رمز، اشارت کرد از نسل نبی آمد، اثبات سیادت کرد یعنی به وجود آمد آن صادرهی اول مرآت ودود آمد از وجه هو الاول خلاق بیان گفتا از رتبهی مولودین از صادرهی اول در بارگه لا این غرق طرب و شادی، شد قاطبهی کونین این زمزمه از خاک است تا مرتبهی قوسین از فضل ولی الله، جود جواد عین از بذل ولی الله، موجود شده ثقلین دشت و چمن و صحرا، چون رشک برین بنگر در برگ گل حمرا، آیات مبین بنگر در این طبق خضرا، آن ماه جبین بنگر در دفتر این طغرا، آیینهی دین بنگر در برگ گل و لاله، عکس رخ حسن افتاد مرآت خدا، پا در این عالم ما بنهاد فرمانده جزء و کل، شد چشم شما روشن گوید به چمن بلبل: شد چشم شما روشن از لحن و لسان گل، شد چشم شما روشن از منطق تای مل، شد چشم شما روشن
ای شمس شموس طوس، عید تو مبارک باد ای خسرو ارض طوس، تبریک در این میلاد آرام دل آرامم، آرام دل آرامم افکنده در این دامم، نتوان کند آرامم صد شکر زاکرامم، شه میدهد انعامم شیرین کند او کامم، هر دم دهد الهامم باید که زکات حسن انفاق کند دلبر البته برات حسن انفاق کند دلبر آن جود ولی حق، مشهود به عالم بود آن قائمهی مطلق، نور رخ خاتم بود آن نور شده مشتق، از خالق آدم بود باقی که شده ملحق، بیواسطه توأم بود صاحبنظری خواهم تا حل کند این معنا وجه ظفری خواهم، آگه کند از اسماء در کفهی جودش هست ارزاق همه عالم در قوس وجودش هست اوراق همه عالم در حمد و درودش هست خلاق همه عالم محبوب شهودش هست آفاق همه عالم در دایرهی امکان، نقشی بود از نامش جود تقوی اظهار در کفهی اکرامش در گلشن جان باید آن غنچهی نسرین چید در هر ورق از هر گل، تصویر جمالش دید از خرمن این کشته، برگیر ثمر این عید جنات به یک ایما، بر خلق جهان بخشید چون شهد لقای حق، از میوهی این طوباست جنات لقای حق، از جوهر این اسماست
دست فلک الافلاک بر دامن جود او انسان که شده خلقت، از یمن وجود او خواهی که علوم آری در دست، درود او گویم خبر «لولاک»، البته شهود او قرآن به گواهی گفت: مشکوة، در او مصباح سلطان همه اجسام، مولای همه ارواح تا چند پی اغیار، گردی تو در این صحرا در کنه وجود تست آن وجه هو الاعلی طوطی روان تو، از منطق او گویا این عالم خلقت هست یک قطره از آن دریا کی میشود ای قطره، یک لحظه به خود آیی؟ در ظل لوای حق، یک چند بیاسایی؟
بحر جود و احسان در جهان جواد است صاحب لوا و حکم عدل و داد است کز حریم جاء الحق هست والی مطلق یا کریم یا رب جان به جسم عالم نوح کشتی جان مظهر جلال است دستگیر امکان سدرهی قوانین است او مروج دین است یا کریم یا رب شد شهید از کین از جفا و نیرنگ پیشوای آئین شد زغصه دلتنگ در مصائب آن شاه یا کریم و یا رب یا کریم یا رب کام خشک و عطشان همچو جد اطهر دل شکسته، محزون زادهی پیمبر آن که قلب او خسته در به روی او بسته یا کریم یا رب چون حسین جسمش بوده وامصیبت با اشاره گویم تا صف قیامت ما سوا عزادارند خون زدیده میبارند یا کریم یا رب بوستان عمرش فصل گل خزان شد بلبل روانش از نظر نهان شد او چراغ محفل بود نور کعبهی دل بود یا کریم یا رب هر کجا ببینم ذکر یا جواد است بر دل عزیزان داغ غم نهاده است ذکر یا حسین گویم تا جواد را جویم یا کریم یا رب
چون عزیز زهرا بیکفن نبودی پیکرش مشوش در محن نبودی آن که جان امکان بود تا سه روز عریان بود یا کریم یا رب از مصیبت او بحر دیده در جوش قطره زین مصائب رفته از سرم هوش تا به حشر گریانم مضطرب، پریشانم یا کریم یا رب
در نه سپهر دلبری در چرخ قوس محوری آن نور شمس داوری از بهر ذره پروری هر سمت و هر سو بنگری اندر ثریا و ثری جن و ملک، حور و پری با پرچم پیغمبری آن حجت کبری بود آن مظهر اسما بود مولی جواد العارفین آن چشمهی حقالیقین در فهم نآید ذات او ذاتش بود مرآت او از نفی و از اثبات او روح است از نفحات او در عالم ذرات او در مصحف آیات او از کوثر و جنات او عطر گل مشکوة او گفتم: که باشد این وجود؟ گفتا وجودش بحر جود مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین این مرغ در پرواز کیست در خیمهگاه راز کیست فیاض چارهساز کیست با عالمی دمساز کیست آن کس کند آغاز کیست آن محرم هر راز کیست از در، درآید باز کیست این صاحب اعجاز کیست فیاض فیض سرمدست آن قاف قدرت را به دست مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین آمد ندایی از حرم از آن حریم محترم قرعه به فال خود زدم بهتر بد از سیم و زرم پر همای دلبرم سایه فکنده بر سرم هم در حیات و در ممات مشکلگشای کائنات
مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین گنجینه گوهر تقی سلطان بحر و بر تقی اسماء را مظهر تقی فرزند پیغمبر تقی آن در سیمین بر تقی آیینه مظهر تقی افلاک را محور تقی طاهر تقی اطهر تقی در هر کجا مأوای او امکان زخاک پای او مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین از عرصهی ملک ولا بر خلق آمد این ندا حجت به جمله ماسوا مقصود و محبوب خدا مولود آل طا و ها باشد وصی لافتی علمش بود بیانتها دارد نشان از مصطفی سر تا به پا آئینه است آیینهای از آن مه است مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین بسته پر مرغ روان دارد مکان در جسم و جان در قاف کاف کهکشان در صد هزاران آسمان طاووس علیین بود او معنی یاسین بود مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین شمع هدایت این بود روح ولایت این بود آخر نهایت این بود مصباح و آیت این بود کنه درایت این بود زاول بدایت این بود بحر عنایت این بود دار شفایت این بود دریای فیض خالق او از امر سبحان، رازق او مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین در مکتب عرفان او شاگرد او لقمان او رمزی است در قرآن او سری است در ادیان او از عهد و از پیمان او راضی بود سبحان او بر سفرهی احسان او عالم همه مهمان او از بهر دین معنی بود چون زهرهی زهرا بود مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین در مولدش اعجاز کرد دریای رحمت باز کرد
رمز نبی ابراز کرد ایجاد را آغاز کرد کشف کتاب راز کرد بر لامکان پرواز کرد دل قبلهگاه راز کرد محکوم ترک و تاز کرد محکوم حکمش عالم است زیرا وصی خاتم است مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین خواهی اگر آگه شوی آگه ز سر الله شوی سر تا به پا واله شوی باید در آن درگه شوی واقف از آن درگه شوی از رمز نور الله شوی مجذوب آل الله شوی سلطان مهر و مه شوی قطره، ولی کن فکان باشد امام انس و جان مولی جواد العارفین آن چشمهی حق الیقین
مظهر حسن آفرین آمد حجت رب العالمین آمد وارث تاج و تخت کرمنا شمع و مصباح مرسلین آمد پیشوازش هزار یوسف شد با لوایی ز یا و سین آمد از سرادیق آسمان جلال ماه و خورشید بیقرین آمد از پس پردهی ربوبیت صبحدم، ماه مشرقین آمد نهمین خسرو زمین و زمان مبدأ علم راسخین آمد شافع روز حشر، سبط رسول غافر جرم مذنبین آمد روح قرآن و تاسع عترت باطن و جان و اصل دین آمد در فضا و حریم ماء و طین والی آن، امام این آمد بحر فیاض سرمدی است جواد گل باغ محمدی است جواد آستان بوس خانهاش جبریل تحت ظل لواش میکائیل ریزه خواران سفرهی جودش هست خلق جهان، چو اسرافیل حکمفرمای قابض الارواح رهبر کائنات و عزرائیل در کتاب مبین قرآنش که علیم است و پادشاه کفیل ناخدای سفینه در دریاست گنج اسماء و دودمان خلیل گوهر بحر هشت اقیانوس مهبط وحی و علم رب جلیل شفق صبح مشرق توحید سورهی نور و آیهی تنزیل از قیامش قیامتی گردید زین قیامت که دین شده تکمیل
حجت حق، قدم به عالم زد آن که دین را بود بزرگ دلیل بحر فیاض سرمدی است جواد گل باغ محمدی است جواد خالق ما به یمن این مولود کو بود والی ولی ودود باب رحمت، در سخا و کرم از طفیلش به روی خلق گشود خسرو طوس، شاد و خندان شد طالع بخت ما شده مسعود از پس پردهی شهود و غیب آفتاب جمال چهره نمود دستی از آستین برون آمد منزل وحی این ترانه سرود که در آیینهی الهیت شد عیان عکس احمد محمود هاتف این مژده را به عالم داد روز عید است و لحظهی موعود از سویدای دیدهی دل بین که هویدا است شاهد و مشهود تیره غم زچهر عالم رفت شادی آمد دوباره چهره گشود بحر فیاض سرمدی است جواد گل باغ محمدی است جواد مرغ دل، مدح غنچهی گل گفت وصف گل با زبان بلبل گفت طوطی هند، با شکر خنده از گلستان و باغ و سنبل گفت آفرین آفرین از این گفتار آنچه آن حبهی قرنفل گفت از حدیث کسا دلیل آورد سر این نکته با تسلسل گفت این جهان، صورت است یا سیرت وصف را حق، به سورهی قل گفت چهارده شمس و مظهر یک نور نامشان باید با تعقل گفت مظهر جود حق جواد بود مطلع شمس با تعادل گفت وحی نازل شده به امر خدا بایدم حمد با توکل گفت منطق کل شیء گر گویاست باید این ذکر با توسل گفت بحر فیاض سرمدی است جواد گل باغ محمدی است جواد بود مسرور پادشاه نفوس در حریم جلال کرده جلوس
ذکر و تقدیس بهر این مولود آمد از عرش تا به اقیانوس میزده حاملان عرش برین گه میلاد، چنگ با ناقوس رشک فردوس، صحنه گیتی شد به روی عزیز خسرو طوس در دل هر که نیست نور ولا میشود با عدوی حق مأنوس پیر کنعان کجاست تا بیند یوسف مصر جان شده محبوس قلم صنع حق به دست امام نقش امکان و شهپر طاووس پیروان رسول عالمیان منتقم میرسد مخور افسوس غنچهی آن گل ولایت را قطره، از جان بگو ببوی و ببوس بحر فیاض سرمدی است جواد گل باغ محمدی است جواد و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین