ghaemiyeh.com
سرشناسه:حسینیمیلانی ، علی ، ۱۳۲۶ -
عنوان قراردادی:خطبه علی علیهالسلام ابنه ابیجهل. فارسی
عنوان و نام پدیدآور:خواستگاری ساختگی : بررسی و نقد داستان خواستگاری علی علیهالسلام از دختر ابوجهل/علی حسینیمیلانی ؛ ترجمه ویرایش هئیت تحریریه مرکز حقایق اسلامی .
مشخصات نشر:قم: مرکز حقایق اسلامی، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری:۱۴۴ ص.:مصور(رنگی).
فروست:سلسله پژوهشهای اعتقادی؛ ۲
شابک:۱۳۰۰۰ ریال 978-964-2501-60-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص. ۱۳۹ - ۱۴۴
موضوع:علیبنابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل ازهجرت - ۴۰ق. -- زنان.
موضوع:زنان در اسلام.
شناسه افزوده:مرکز حقایق اسلامی
رده بندی کنگره:BP۳۷/۸۲/ح۵خ۶۰۴۱ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۰۲۶۹۸۶
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
. . . آخرین و کاملترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیامرسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.
دین اسلام در شهر مکّه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و جمعی از یاران باوفایش، تمامی جزیرة العرب را فرا گرفت.
ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منّان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد.
در این روز، با اعلان ولایت و جانشینی حضرت علی علیه السلام ، نعمت الهی تمام و دین اسلام تکمیل و سپس به عنوان تنها دینِ مورد
پسند حضرت حق اعلام گردید. این چنین شد که کفرورزان و مشرکان از نابودی دین اسلام مأیوس گشتند.
دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ، - با توطئههایی از پیش مهیّا شده - مسیر هدایت و راهبری را پس از رحلت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله منحرف ساختند، دروازه مدینه علم را بستند و مسلمانان را در تحیّر و سردرگمی قرار دادند. آنان از همان آغازین روزهای حکومتشان، با منع کتابت احادیث نبوی، جعل احادیث، القای شبهات و تدلیس و تلبیسهای شیطانی، حقایق اسلام را - که همچون آفتاب جهانتاب بود - پشت ابرهای سیاه شکّ و تردید قرار دادند.
بدیهی است که علی رغم همه توطئهها، حقایق اسلام و سخنان دُرَرْبار پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، توسّط امیر مؤمنان علی علیه السلام ، اوصیای آن بزرگوار علیهم السلام و جمعی از اصحاب و یاران باوفا، در طول تاریخ جاری شده و در هر برههای از زمان، به نوعی جلوه نموده است. آنان با بیان حقایق، دودلیها، شبههها و پندارهای واهی شیاطین و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقیقت را برای همگان آشکار ساختهاند.
در این راستا، نام سپیدهباورانی همچون شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، خواجه نصیر، علّامه حلّی، قاضی نور اللّه، میر حامد حسین، سیّد شرف الدین، امینی و . . . همچون ستارگانی پرفروز میدرخشد؛ چرا که اینان در مسیر دفاع از حقایق اسلامی و تبیین
واقعیّات مکتب اهل بیت علیهم السلام ، با زبان و قلم، به بررسی و پاسخگویی شبهات پرداختهاند . . .
و در دوران ما، یکی از دانشمندان و اندیشمندانی که با قلمی شیوا و بیانی رَسا به تبیین حقایق تابناک دین مبین اسلام و دفاع عالمانه از حریم امامت و ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آیت اللّه سیّد علی حسینی میلانی، میباشد.
مرکز حقایق اسلامی ، افتخار دارد که احیاء آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور کار خود قرار داده و با تحقیق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آنها را در اختیار دانشپژوهان، فرهیختگان و تشنگان حقایق اسلامی قرار دهد.
کتابی که در پیش رو دارید، ترجمه یکی از آثار معظّمٌ له است که اینک "فارسی زبانان" را با حقایق اسلامی آشنا میسازد.
امید است که این تلاش مورد خشنودی و پسند بقیّة اللّه الأعظم، حضرت ولیّ عصر، امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.
مرکز حقایق اسلامی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی محمّد و آله
الطّاهرین و لعنة اللّه علی أعدائهم أجمعین من الأوّلین و الآخرین.
سنّت نبوی و اخبار زندگانی رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اصحاب آن حضرت و رویدادهای صدر اسلام که در کتابهای حدیثی، تاریخی و سیره و سرگذشت نگاری منعکس شده، به جهت اهمیّت و تأثیر بسزایی که در حوزه عقیدتی و علمی دارند نیازمند پژوهش، پیرایش و بررسی عمیق و دقیق هستند که البتّه باید دور از غرضورزیها، تعصّبها، هواخواهیها و گرایشهای گوناگون باشد، و این نخستین گامی است که اقدام به آن در راه خدمت به میراث اسلامی ما و احیا و نشر آن، لازم و ضروری است.
اینک دوران تعصّبات کور سپری شده، چشمها گشوده شده، اندیشهها روشن گردیده و امکانات اطّلاع رسانی فراوان شده است، و در همه زمینهها کتابهای بسیاری نیز چاپ و منتشر میشوند؛ از این رو، نباید در این اقدامِ ضروری، سستی و کوتاهی کنیم، و یا سنگینی بار پرداختن به این امر مهم را به دوش دیگران بیندازیم. به عنوان نمونه، ما نباید به درستیِ همه مطالبی که در کتابهای مختلف - به خصوص در کتابهای پیشینیان - آمده است، اذعان کنیم، مگر آنکه برای نقد و بررسی آنها به اندازه لازم تلاش نماییم.
محدّثان، تمام آنچه را که روایت کردهاند و شنیدهاند در کتابهای خود نیاوردهاند؛ بلکه در مصنّفات ، صحاح ، سنن ، مسانید و معاجم خود مطالبی را که با کوشش به ثبوت آنها پی بردهاند، پس از تنقیح و تصحیح به رشته تحریر درآوردهاند. ولی این امر ما را از نقد و بررسی احادیث آنها بینیاز نمیسازد و آگاهی از تحقیقات آنان عذر قابل قبولی برای عدم نقد و بررسی مجدد نیست؛ مخصوصاً زمانی که پیرو و مقلّد اندیشهها و نظرات آنها نباشیم . . .
داستان خواستگاری امیر مؤمنان علی علیه السلام از دختر ابو جهل، در زمان حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و در حالی که زهرای طاهره سلام اللّه علیها همسر آن حضرت بود، از آشکارترین شواهد و کاملترین مصادیق بر
صحّت گفتههای ماست.
ما در بررسی این موضوع به روایتهایی که به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله ، امیر مؤمنان علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام اللّه علیها مربوط میشود - در کلیه منابع روایی که در اختیار داشتیم - مراجعه کردیم. سندها و عبارات مختلف متن آنها را بررسی نمودیم و در شرح حال راویان آن، در پرتو گفتار علمای بزرگ رجالشناس اندیشیدیم.
سپس مدلول این حدیث را بر اساس قواعدی که در کتابهای علوم حدیثی مقرّر شده، و با استناد به آنچه که محقّقان و شارحان اخبار و روایات گفتهاند، به دقّت نگریستم. نتیجه این بود که این حدیث را روایتی جعلی، داستانی و ساختگی، و حکایتی ساخته و پرداخته یافتیم؛ و در پس این دسیسه، دیدم که در درجه نخست جسارت کردن و طعنه زدن به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله ، سپس به علی مرتضی علیه السلام و صدّیقه کبری سلام اللّه علیها مورد نظر بوده است.
این حدیث، حدیثی است که همه محدّثان اهل سنّت بر روایت آن در کتابهایشان اتّفاق کردهاند؛ ولی بنا بر تحقیقات انجام شده، لازم است که از سنّت نبوی بیرون رانده شود!
آنچه بیان شد، نتیجه تحقیق و پژوهشی است که در مورد این
حدیث انجام شده است، و البتّه طبق بررسیها، تا کنون درباره این موضوع به گونهای که در این مجموعه بحث و بررسی کردهایم، تحقیقی انجام نشده است. توفیقی جز از جانب خدای مهربان نیست و بر او اعتماد و توکّل مینماییم.
همان گونه که پیشتر اشاره کردیم، نخستین نکتهای که درباره این حدیث، جلب توجّه میکند، این است که نه تنها محدّثان بزرگ اهل سنّت، همچون مُسلم نیشابوری و بُخاری، بلکه تمام نویسندگان صحاح ششگانه بر این روایت اتّفاق کردهاند. همچنین نویسندگان مسندها و سنن از متقدّمین و متأخّرین نیز - به جز معدودی از آنها - آن را روایت کردهاند.
ما در آغاز، روایاتی را بیان میکنیم که در معتبرترین و مهمترین کتابهای آنها آمده است، کتابهایی که روایات آنها به درستی و صحّت معروف شدهاند. سپس آنچه را که حاکم در المستدرک علی الصحیحین آورده، و آنگاه مطالبی را که دیگران روایت کردهاند، مورد بررسی قرار میدهیم.
بُخاری این موضوع را به شکلهای متفاوت در چند جای صحیح روایت کرده است که اینک متن روایات او را از نظر میگذرانیم.
1 - در کتاب الخمس چنین آمده است:
سعید بن محمّد جرمی از یعقوب بن ابراهیم روایت کرده که گوید: پدرم از ولید بن کثیر و او از محمّد بن عمرو بن حلحلة دؤلی روایت کرد که ابن شهاب زُهْری گوید: هنگامی که علی بن الحسین بعد از کشته شدن حسین بن علی رحمة اللّه علیه از نزد یزید بن معاویه به مدینه آمد، مِسْوَر بن مخرمه به دیدار او رفت و گفت: آیا درخواستی از من داری که آن را انجام دهم؟
علی بن الحسین میگوید: به او گفتم: نه.
مِسْوَر گفت: آیا شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله (1)را به من میدهی؟ من میترسم که این قوم به سبب آن، بر تو مسلّط شوند. به خدا سوگند! اگر آن را به من بدهی تا زندهام به دست آنها نخواهد رسید.
1) 1) علی رغم این که در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارک پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله به صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمایش حضرتش، درود و صلوات را به صورت کامل آوردهایم.
مِسْوَر در ادامه میگوید: علی بن ابی طالب، دختر ابو جهل را در زمان فاطمه خواستگاری کرد. من در آن زمان به سنّ بلوغ رسیده بودم، پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در این باره بر بالای منبر برای مردم خطبه خواند و فرمود: «فاطمه از من است و من میترسم که او در دینش به فتنه بیفتد».
سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از دامادش - که از طایفه بنی عبد شمس بود - یاد کرد و او را به خاطر خوشرفتاریش، ستود و گفت:
«او به هنگام گفت و گو با من راست میگفت و به وعدهای که میداد، وفا میکرد. من حلالی را حرام و حرامی را حلال نمیکنم، ولی به خدا سوگند! دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا هیچگاه با هم جمع نمیشوند» (1).
2 - در کتاب النکاح آمده است:
قُتَیْبَه از لیث از ابن ابی مُلَیکه، از مِسْوَر بن مخرمه روایت میکند که گوید: از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که بر فراز منبر میفرمود:
«خانواده هُشام بن مغیره (ابو جهل) از من اجازه خواستند که دخترشان را به ازدواج علی بن ابی طالب درآورند! من اجازه نمیدهم،
1) 1) صحیح بُخاری: 3 / 1132 شماره 2943.
اجازه نمیدهم، هرگز اجازه نمیدهم!! مگر اینکه پسر ابو طالب بخواهد دختر مرا طلاق دهد و با دختر آنها ازدواج کند، چرا که او پاره تن من است، کسی که او را پریشان سازد، مرا پریشان کرده و کسی که او را بیازارد مرا آزرده است» (1).
3 - در کتاب المناقب - به هنگام ذکر دامادهای پیامبر، از جمله ابو العاص بن ربیع - این گونه آمده است:
ابو یمان از شعیب، از زُهْری نقل میکند که گوید: علی بن الحسین برای من از مِسْوَر بن مخرمه روایت کرد که او گفت: علی، از دختر ابو جهل خواستگاری کرد.
وقتی فاطمه این خبر را شنید، به نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمد و گفت: خاندان تو چنین میپندارند که تو به خاطر دخترانت خشمگین نمیشوی، اینک علی، دختر ابو جهل را به عقد خود درآورده است(!!) (2).
مِسْوَر گوید: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از جا برخاست. من شنیدم در حالی که شهادتین میگفت، فرمود:
«امّا بعد، من دخترم را به ازدواج ابو العاص بن ربیع درآوردم، او به هنگام گفت و گو با من، مرا تصدیق مینمود. به راستی فاطمه، پاره تن من است. من دوست ندارم به او بدی برسد. به خدا سوگند! نباید دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در نزد یک مرد جمع شوند».
پس از آن، علی خواستگاری او را رها کرد.
محمّد بن عمرو حلحله بعد از نقل این روایت میافزاید:
ابن شهاب از علی از مِسْوَر نقل میکند که گوید: از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که درباره دامادش - از خاندان عبد شمس - سخن میگفت که او را به سبب خوشرفتاریش ستایش کرد و از او به نیکی یاد نمود و فرمود: «او با من سخن میگفت، مرا تصدیق میکرد و به من وعده میداد و به آن وفا میکرد» (1).
4 - در باب «شقاق و جدایی» از کتاب طلاق آمده است:
ابو الولید از لیث از ابن ابی مُلَیکه از مِسْوَر بن مخرمه زُهْری نقل میکند که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:
«خانواده مغیره (ابو جهل) از من اجازه خواستند که علی، دخترشان را به ازدواج خود درآورد و من اجازه نمیدهم» (2).
مُسلم نیشابوری نیز در مورد این داستان روایاتی نقل کرده است.
وی در صحیح خود در بخش فضایل فاطمه سلام اللّه علیها چنین میگوید:
1 - احمد بن عبد اللَّه بن یونس و قتیبة بن سعید از لیث بن سعد روایت کردهاند که ابن یونس میگفت: عبد اللَّه بن عبید اللّه بن ابی مُلَیکه قرشی تیمی به نقل از مِسْوَر بن مخرمه میگفت که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیده است که حضرتش بر فراز منبر میفرمود:
«بدانید! خانواده هُشام بن مغیره از من اجازه خواستند که دخترشان را شوهر دهند . . .».
2 - احمد بن حنبل به من نقل کرد که یعقوب بن ابراهیم به نقل از پدرش از ولید بن کثیر از محمّد بن عمرو بن حلحله دؤلی روایت کرده که ابن شهاب از علی بن الحسین نقل کرده که هنگامی که آنها وارد مدینه شدند . . ..
3 - عبد اللَّه بن عبد الرحمن دارمی از ابو الیمان نقل کرد که شعیب از زُهْری به نقل از علی بن الحسین روایت کرده که مِسْوَر بن مخرمه به او خبر داد که علی بن ابی طالب از . . . خواستگاری کرد . . ..
4 - ابو معن رقاشی برای من نقل کرد که وهب - یعنی ابن جریر - به نقل از پدرش گفت: از نعمان - یعنی ابن راشد - شنیدم که نظیر همین
روایت را با همین اسناد از زُهْری نقل کرد (1).
تِرمذی نیز یکی از راویان این داستان است. او در صحیح خود در کتاب مناقب در بخش فضایل فاطمه علیها السلام در این زمینه دو روایت نقل کرده و گفته است:
1 - قُتَیْبَه از لیث از ابن ابی مُلَیکه از مِسْوَر بن مخرمه نقل کرده است: از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که بر فراز منبر میفرمود:
«خانواده هُشام بن مغیره از من اجازه خواستند که دخترشان را به ازدواج . . . درآورند . . .».
ابو عیسی میگوید: این حدیث، حدیثی صحیح و حسن است.
البتّه این روایت را عمرو بن دینار نیز از ابن ابی مُلَیکه از مِسْوَر بن مخرمه روایت کرده است.
2 - احمد بن مَنیع از اسماعیل بن عُلَیَّه از ایّوب از ابن ابی مُلَیکه از عبد اللَّه بن زبیر روایت کرده که گوید: علی، در مورد دختر ابو جهل سخن گفت . . ..
ابو عیسی میگوید: این، حدیثی صحیح و حسن است.
1) 1) صحیح مُسلم: 5 / 53 - 55.
ایّوب نیز به نقل از ابن ابی مُلَیکه از زبیر همین گونه نقل کرده است. افراد دیگری نیز از ابن ابی مُلَیکه و مِسْوَر بن مخرمه روایت کردهاند، و احتمال دارد که ابن ابی مُلَیکه از هر دو نفر روایت کرده باشد (1).
یکی دیگر از ناقلان این داستان، ابن ماجه است. او در سنن خود در کتاب نکاح باب «غیرت» مینویسد:
1 - عیسی بن حَمّاد مصری میگوید: لیث بن سعد از عبد اللَّه بن ابی مُلَیکه از مِسْوَر بن مخرمه نقل میکند: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که بر فراز منبر میفرمود:
«خانواده هُشام بن مغیره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج علی درآورند . . .».
2 - محمّد بن یحیی میگوید: ابو یمان از شعیب از زُهْری نقل میکند که علی بن الحسین به او گفته بود: مِسْوَر بن مخرمه به او خبر داده است که علی بن ابی طالب از . . . خواستگاری کرد . . . پس از آن،
1) 1) سنن تِرمذی: 5 / 464 و 465 شمارههای 3893 و 3895.
علی از خواستگاری دست کشید (1).
ابو داود نیز با سه سند این داستان را بازگو کرده و در کتاب نکاح میگوید:
1 - احمد بن محمّد بن حنبل از یعقوب بن ابراهیم بن سعد از پدرش از ولید بن کثیر از محمّد بن عمرو بن حلحله دؤلی روایت کرده است که ابن شهاب برای او نقل کرد که علی بن الحسین گفته است:
«هنگامی که وارد مدینه شدیم . . .».
2 - همین روایت را محمّد بن یحیی بن فارس از عبد الرزّاق از معمر از زُهْری از عروه، از ایّوب از ابن ابی مُلَیکه نقل کرده است.
وی در ادامه میگوید: سپس علی درباره این ازدواج سکوت کرد.
3 - احمد بن یونس و قتیبة بن سعید مَعَنی (2)روایت کردهاند که احمد گفت: لیث از عبد اللَّه بن عبید اللّه بن ابی مُلَیکه قرشی تیمی نقل کرده که مِسْوَر بن مخرمه گفته است: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر فراز منبر شنیدم که میفرمود:
«خانواده هُشام بن مغیره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج علی بن ابی طالب درآورند. من اجازه نمیدهم، هرگز اجازه نمیدهم، مگر اینکه پسر ابو طالب بخواهد دختر مرا طلاق دهد و با دختر آنها ازدواج کند؛ چرا که دختر من، پاره تن من است. هر که او را پریشان کند، مرا پریشان کرده و هر که او را بیازارد، مرا آزرده است» (1).
حاکم نیشابوری نیز در نقل این داستان نقش دارد، او از سه طریق این روایت را نقل میکند و میگوید:
1 - احمد بن جعفر قطیعی از عبد اللَّه بن احمد بن حنبل از پدرش از یحیی بن زکریا بن ابی زائده از پدرش از شَعْبی و او از سوید بن غفله نقل میکند: علی، دختر ابو جهل را از عمویش حارث بن هُشام خواستگاری کرد، آنگاه درباره این موضوع با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مشورت کرد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود: «آیا از حَسَب و شرافت خانوادگی او میپرسی؟».
علی عرض کرد: از حَسَب و شرافت خانوادگی او آگاهم، ولی آیا
1) 1) سنن ابی داوود: 2 / 91 و 92 شمارههای 2069 و 2071.
اجازه این کار را به من میدهی؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «نه، فاطمه پارهای از گوشت من است و گمان میکنم که او از این امر ناراحت میشود و بیتابی خواهد کرد».
علی عرضه داشت: من کاری که او را ناراحت کند، انجام نخواهم داد.
حاکم پس از نقل این روایت میگوید: این حدیث صحیح است به شرط اینکه شیخین نیز آن را نقل کرده باشند، در حالی که آنها به این صورت نیاوردهاند.
2 - ابو العبّاس محمّد بن احمد محبوبی از سعید بن مسعود از یزید بن هارون؛ و احمد بن جعفر قطیعی از عبد اللَّه بن احمد بن حنبل از پدرش از یزید بن هارون از اسماعیل بن ابی خالد از ابی حنظله از مردی از اهالی مکّه (1)نقل کردهاند:
علی، از دختر ابو جهل خواستگاری کرد. خانواده او به علی گفتند: او را بر سر دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ازدواج تو در نمیآوریم.
این خبر به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسید. حضرتش فرمود:
1) 1) در این مورد با نکته لطیفی آشنا خواهید شد.
«فاطمه پارهای از گوشت من است، هر کس او را بیازارد مرا آزرده است».
3 - بکر بن محمّد صیرفی از موسی بن سهل بن کثیر از اسماعیل بن عُلَیَّه از ایّوب سَختیانی از ابن ابی مُلَیکه از عبد اللَّه بن زبیر نقل میکند:
علی، از دختر ابو جهل سخن میگفت.
این خبر به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسید و حضرتش فرمود:
«فاطمه پاره تن من است. هر کس او را بیازارد، مرا آزرده است و هر کس او را ناراحت کند، مرا ناراحت کرده است».
حاکم در ذیل این روایت مینویسد: این حدیث، مطابق شرط شیخین صحیح است، ولی آن را نقل نکردهاند (1).
ابو بکر بن ابی شِیبه نیز با یک سند، این داستان را در المصنّف خود آورده است. وی چنین روایت میکند:
محمّد بن بُشر از زکریّا از عامر نقل میکند که گوید: علی، دختر ابو جهل را از عمویش حارث بن مغیره خواستگاری کرد، آنگاه در این
1) 1) المستدرک علی الصحیحین: 3 / 173 شمارههای 7449 - 4751.
مورد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اجازه خواست.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «آیا از حَسَب و شرافت خانوادگی او میپرسی؟».
علی عرضه داشت: از حَسَب و شرافت خانوادگی او آگاهم، ولی آیا اجازه این کار را به من میدهی؟
فرمود: «نه! فاطمه پاره تن من است و دوست ندارم که اظهار ناراحتی کند».
علی گفت: من هم کاری نمیکنم که او ناراحت شود (1).
احمد بن حنبل، امام حنبلیها بیش از دیگران به این داستان پرداخته و آن را در دو کتاب مسند و فضائل الصحابه آورده است. متن روایات او این گونه است:
1 - عبد اللَّه از پدرش از وهب بن جریر از پدر او نقل میکند که از نعمان شنیدم که از زُهْری از علی بن الحسین از مِسْوَر بن مخرمه نقل میکرد که میگفت: علی از . . . خواستگاری کرد . . ..
2 - عبد اللَّه از پدرش از ابو یمان از شعیب از زُهْری از علی بن
1) 1) المصنف: 7 / 527 شماره 6.
الحسین نقل کرده که مِسْوَر بن مخرمه به او خبر داده بود که علی بن ابی طالب از . . . خواستگاری کرد . . ..
3 - عبد اللَّه از پدرش از یعقوب - پسر ابراهیم - از پدرش از ولید بن کثیر از محمّد بن عمرو از ابن حلحله دؤلی (1)از ابن شهاب نقل میکند که علی بن الحسین به او گفت: زمانی که آنها بعد از کشته شدن حسین بن علی از نزد یزید بن معاویه به مدینه آمدند، مِسْوَر بن مخرمه به دیدن او آمد و گفت علی بن ابی طالب از . . . خواستگاری کرد . . ..
4 - عبد اللَّه از پدرش از هاشم بن قاسم از لیث - پسر سعد - نقل میکند که عبد اللَّه بن عبید اللّه بن ابی مُلَیکه از مِسْوَر بن مخرمه نقل کرده است:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر فراز منبر بود، شنیدم که حضرتش میفرمود:
«خانواده هُشام بن مغیره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج علی بن ابی طالب درآورند . . .» (2).
5 - عبد اللَّه از پدرش از اسماعیل بن ابراهیم از ایّوب از عبد اللَّه بن
ابی مُلَیکه از عبد اللَّه بن زبیر نقل میکند:
علی از دختر ابو جهل یادی کرد.
این مطلب به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسید و حضرتش فرمود:
«فاطمه پاره تن من است، آنچه او را بیازارد، مرا آزرده است و آنچه او را ناراحت کند، مرا ناراحت کرده است» (1).
همچنین در فصل «فضایل فاطمه دختر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله » از کتاب مناقب الصحابه چند گونه روایت آمده است:
6 - عبد اللَّه از پدرش از یحیی بن زکریّا از پدرش از شَعْبی نقل میکند:
علی علیه السلام از . . . خواستگاری کرد . . ..
7 - عبد اللَّه از پدرش از یزید از اسماعیل از ابی حنظله روایت میکند:
مردی از مردم مکّه به او خبر داد که علی از . . . خواستگاری کرد . . ..
8 - عبد اللَّه از پدرش از سُفیان از عمرو از محمّد بن علی نقل میکند:
1) 1) مسند احمد: 4 / 571 شماره 15691.
علی خواست با دختر ابو جهل ازدواج کند. وقتی این خبر به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله رسید، حضرتش بر فراز منبر چنین فرمود:
«علی میخواهد با عوراء، دختر ابو جهل ازدواج کند. او حق ندارد دخترِ دشمن خدا و دخترِ رسول خدا را در یک جا جمع کند؛ فاطمه پاره گوشت من است».
9 - عبد اللَّه از پدرش از اسماعیل بن ابراهیم از ایّوب از عبد اللَّه بن ابی مُلَیکه از عبد اللَّه بن زبیر نقل میکند:
علی در مورد دختر ابو جهل سخن میگفت، این مطلب به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسید، حضرتش فرمود:
«إنّما فاطمة بضعة منّی، یؤذینی ما آذاها، و ینصبنی ما أنصبها»
«فاطمه پاره تن من است، آنچه او را بیازارد مرا آزرده است و آنچه او را ناراحت کند، مرا ناراحت کرده است».
10 - عبد اللَّه از پدرش از هاشم بن قاسم از لیث از عبد اللَّه بن عبید اللّه بن ابی مُلَیکه از مِسْوَر بن مخرمه نقل میکند:
از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر فراز منبر شنیدم که میفرمود:
«خانواده هُشام بن مغیره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج علی بن ابی طالب درآورند . . .».
11 - عبد اللَّه از پدرش از ابو یمان از شعیب از زُهْری نقل میکند:
علی بن الحسین به من خبر داد که مِسْوَر بن مخرمه به او گفته بود که علی بن ابی طالب از دختر ابو جهل خواستگاری کرد، در حالی که فاطمه همسر او بود . . .
وی در ادامه گفت: سپس علی از این خواستگاری دست کشید.
12 - عبد اللَّه از پدرش از عبد الرزاق از معمر از زُهْری از عروه از ایّوب از ابن ابی مُلَیکه نقل میکند:
علی بن ابی طالب از دختر ابو جهل خواستگاری کرد و وعده ازدواج گذاشته شد . . . سپس علی از این ازدواج دست کشید و آن را رها کرد.
13 - عبد اللَّه از پدرش از وهب بن جریر روایت میکند که: پدرم گفت: از نعمان شنیدم که از زُهْری از علی بن الحسین از مِسْوَر بن مخرمه نقل میکرد که علی از . . . خواستگاری کرد . . . (1).
1) 1) فضایل الصحابه: 2 / 754 - 759.
هیثمی یکی از علمای متأخّر اهل سنّت، در کتاب مجمع الزوائد روایت میکند که ابن عبّاس میگوید: علی بن ابی طالب از دختر ابو جهل خواستگاری کرد.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «اگر قصد ازدواج با او را داری پس دختر ما را به ما برگردان».
حدیث خالد حذّاء در اینجا پایان مییابد؛ اما در این حدیث اضافاتی هست که میگوید:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «به خدا سوگند! دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در زوجیّت یک فرد جمع نمیشوند».
این روایت را طبرانی در هر سه معجم خود آورده و در معجم کبیر
خود آن را به اختصار نقل کرده است. بزّار نیز این روایت را به اختصار نقل کرده است.
هیثمی در ذیل این روایت میگوید:
یکی از راویان آن، عبید اللّه بن تمام است که او در نقل حدیث ضعیف است (1).
ابن حجر عسقلانی در کتاب المطالب العالیه به نقل این داستان میپردازد و میگوید که علی بن الحسین گفت: علی بن ابی طالب میخواست از دختر ابو جهل خواستگاری کند.
عدّهای گفتند: فکر نمیکنی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از این کار ناراحت شود؟
عدّهای دیگر گفتند: او هم زنی مانند زنهای دیگر است.
گروه دیگری گفتند: البتّه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از این کار ناراحت خواهد شد، که علی بن ابی طالب دخترِ دشمنِ خدا را بر سر دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ازدواج خود درمیآورد.
1) 1) مجمع الزوائد: 9 / 327 شماره 15201.
در مورد این مطالب به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خبر دادند.
حضرتش پس از حمد و ثنای خدا فرمود:
«اینک چگونه برخی میپندارند که من به خاطر فاطمه ناراحت نمیشوم، در حالی که فاطمه پاره تن من است. کسی حق ندارد که دختر دشمنِ خدا را بر سر دختر رسول خدا به ازدواج خود درآورد».
عسقلانی بعد از نقل این روایت میگوید: این حدیث مرسل است. اصل حدیث - که در صحیح آمده - به روایت مِسْوَر است که او برای علی بن الحسین نقل کرده است (1).
آری، علی بن الحسین علیهما السلام آن را برای زُهْری نقل کرده است(!!!).
متّقی هندی نیز این داستان را به دو سند در کنز العمّال نقل کرده است:
1 - شَعْبی گوید: علی به نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمد و درباره دختر ابو جهل و خواستگاری او از عمویش حارث بن هُشام پرسید.
1) 1) مطالب العالیه بزوائد المسانید الثمانیه: 4 / 67 شماره 3981.
پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله فرمود: در چه مورد از او میپرسی؟ آیا از حَسَب و شرافت خانوادگی او میپرسی؟
گفت: نه، ولی میخواهم با او ازدواج نمایم، آیا این کار را دوست نداری؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «فاطمه پاره تن من است. من دوست ندارم که او غمگین یا خشمگین گردد».
علی گفت: هرگز کاری نمیکنم که باعث ناراحتی تو شود.
این روایت از طریق عبد الرزّاق بن همام صنعانی نقل شده است.
2 - ابن ابی مُلَیکه گوید: علی بن ابی طالب از دختر ابو جهل خواستگاری کرد، تا آنجا که قرار ازدواج هم گذاشته شد.
وقتی این خبر به فاطمه رسید به پدرش گفت: مردم خیال میکنند که تو به خاطر دخترانت ناراحت و خشمگین نمیشوی. اینک ابو الحسن از دختر ابو جهل خواستگاری کرده و قرار ازدواج نیز گذاشته شده است.
پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله خطبهای آغاز کرد و حمد و ثنای خدا را - آن چنان که شایسته است - به جای آورد. آنگاه از ابو العاص بن ربیع یاد کرد و او را به جهت خوشرفتاریش ستود و گفت:
«فاطمه پاره تن من است. من میترسم که او را به فتنه بیندازند.
به خدا سوگند! دخترِ رسول خدا و دختر دشمن خدا تحت اختیار یک فرد قرار نمیگیرند».
پس از آن، علی درباره این ازدواج سکوت نمود و آن را رها کرد (1).
این روایت نیز از طریق عبد الرزّاق بن همام صنعانی نقل شده است.
1) 1) کنز العمال: 3 / 291 و 292 شمارههای 37734 و 37736.
با توجّه به آنچه نقل شد، طُرق گوناگون روایت این حدیث را از صحاح، مسانید و دیگر منابع روایی ارائه نمودیم، و چنانکه ملاحظه میشود، این سندها به ده نفر منتهی میشوند:
1 - مِسْوَر بن مخرمه
2 - عبد اللَّه بن عبّاس
3 - علی بن الحسین علیهما السلام
4 - عبد اللَّه بن زبیر
5 - عُرْوَة بن زبیر
6 - محمّد بن علی
7 - سوید بن غفله
8 - عامر شَعْبی
9 - ابن ابی مُلَیکه
10 - مردی از مکّه
اینک چگونگی و موارد نقل این افراد را به دقّت بررسی مینماییم.
روایت ابن عبّاس فقط از طریق ابو بکر بزّار و طبرانی نقل شده است، همان گونه که در مجمع الزوائد آمده بود. البتّه همان جا متوجّه شدیم که ابو بکر هیثمی بعد از نقل این روایت گفت:
یکی از راویان آن، عبید اللّه بن تمام است که او در نقل حدیث ضعیف است.
نگارنده میگوید: ابن حجر از همین عبید اللّه بن تمام یاد کرده و گفته است که این روایت از روایات منکر اوست.
ابن حجر در ادامه میگوید: دارُقْطنی، ابو حاتِم، ابو زُرعه و دیگران او را تضعیف کردهاند.
ابو حاتِم در مورد او میگوید: عبید اللّه در نقل حدیث قوی نیست، او احادیث منکری را روایت کرده است . . ..
ساجی او را این گونه توصیف میکند: او فرد دروغگویی است، و احادیث منکری را نقل کرده است.
ابن جارود و عُقَیلی این حدیث را نقل کرده و به جای عبید اللّه بن تمام، از خالد از عِکْرَمه از ابن عبّاس روایت کردهاند که میگوید: علی، از دختر ابو جهل خواستگاری کرد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برای او پیغام فرستاد که اگر میخواهی ازدواج کنی، دخترمان را به نزد ما بازگردان (1).
ابن حجر عسقلانی این روایت را از طریق علی بن الحسین علیهما السلام نقل کرده است. او پس از نقل روایت میگوید: اصل این روایت - که در صحیح آمده - به روایت مِسْوَر است که او برای علی بن الحسین روایت کرده است.
در پاورقی چنین آورده است:
«بو صیری میگوید: حارث آن را با سندی منقطع و ضعیف - به جهت تضعیف علی بن زید بن جدعان - روایت کرده است و اصل آن - که در صحیح آمده - روایت مِسْوَر است».
گفتنی است که ما در مورد روایت مِسْوَر به تفصیل سخن خواهیم گفت.
1) 1) لسان المیزان: 4 / 117.
تِرمذی، احمد بن حنبل، حاکم و ابو نعیم (1)این داستان را از ایّوب سَختیانی از ابن ابی مُلَیکه از عبد اللَّه بن زبیر نقل کردهاند.
تِرمذی میگوید: احتمال دارد که ابن ابی مُلَیکه آن را، هم از مِسْوَر و هم از عبد اللَّه بن زبیر شنیده باشد.
ابن حجر میگوید: دارُقْطنی و دیگران طریق روایت مِسْوَر را ترجیح دادهاند و بدون شک این طریق محکمتر است؛ زیرا مِسْوَر در این حدیث، داستانی طولانی را نقل کرده که در باب دامادهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بیان شده است. آری، امکان دارد که ابن زبیر فقط همین فراز از داستان را شنیده باشد، یا اینکه آن را از مِسْوَر شنیده و به طور مرسل نقل کرده است (2).
اگر ابن زبیر روایت را از مِسْوَر شنیده باشد، ما درباره حدیث او در بحث درباره روایت مِسوَر به تفصیل سخن خواهیم گفت. امّا اگر او خودش راوی حدیث باشد، بدین معنا که خودش آن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیده باشد، این امر غیر ممکن است؛ چرا که او در سال اول هجری
به دنیا آمده و در آن زمان کودکی خردسال بوده است (1). گذشته از این، موقعیّت او در دشمنی با علی و اهل بیت علیهم السلام و بلکه با خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آشکار و معلوم است.
او مدّتها از بردن نام پیامبر در خطبههای نماز جمعه خودداری میکرد. وقتی مردم در این مورد بر او خرده گرفتند، در پاسخ گفت: من از بردن نام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روگردان نیستم؛ ولی او خاندان بدی دارد که هرگاه از او یاد میکنم، گردنهایشان را میکشند و من دوست دارم آنها را به زمین بکوبم(!!!).
ناگفته نماند کسی که از عبد اللَّه بن زبیر روایت کرده، مؤذّن خاصّ او ابن ابی مُلَیکه است، و شرح حالش در ادامه بیان خواهد شد.
این داستان را ابو داود به سند خود از طریق زُهْری از عُرْوَة بن زبیر نقل کرده است. ما روایت او را از طریق دیگری نیافتیم.
این روایت، از چند جهت منکر است:
1 - روایت مرسل است، چون عروه در دوران حکومت عمر، در سال 19 به دنیا آمد.
1) 1) به شرح حال او در «الإصابه» و «أُسد الغابه» نگاه کنید.
2 - عروه از کسانی است که به دشمنی و کینهتوزی با امیر مؤمنان علی علیه السلام مشهور و معروف است. شاگرد ویژهاش (یعنی زُهْری) او را به جعل و وضع حدیث برای عیبجویی و طعنه زدن بر علی علیه السلام توصیف کرده است.
معمر گوید: زُهْری دو روایت از عروه و عایشه در مورد علی داشت. روزی از او درباره آنها پرسیدم.
گفت: با آنها و روایاتشان چه کار داری؟ خدا نسبت به آنها آگاهتر است؛ ولی من آنها را در مورد حقوق بنی هاشم متّهم میکنم (1).
فراتر اینکه فرزندش یحیی نیز او را به بدگویی و دشنام دادن به علی علیه السلام متّهم میسازد. این ویژگی حسّاسی است که از مصادیق این حدیث صحیح - که در آن اختلافی نیست - قرار میگیرد که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
«لا یحبّک إلّا مؤمن و لا یبغضک إلّا منافق» (2)
«تو را دوست نمیدارد مگر مؤمن و دشمن نمیدارد مگر منافق».
یحیی بن عروه همواره میگفت: هرگاه پدرم به یاد علی میافتاد به او دشنام میداد (1).
یادآوری میشود که در شرح حال زُهْری مطالب بیشتری در این زمینه بیان خواهد شد و همه آنها همین مطلب را تأکید میکنند که دشمنی او با حضرت علی علیه السلام سابقه داشته است تا جایی که او، با وجود کم بودن سنش، به همراه عدّهای از یاران خود، در جنگ جمل شرکت کرد و در برابر آن حضرت قرار گرفت (2).
عروه، حدیثی در فضیلت زینب، دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله جعل کرده که در آن چنین آمده است:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میگفت: «زینب، بهترین دختران من است» (3).
هنگامی که این حدیث ساختگی به علی بن الحسین علیهما السلام رسید، به نزد او رفت و فرمود: این چه حدیثی است که از قول تو شنیدهام، تو آن را نقل میکنی تا از مقام و منزلت فاطمه بکاهی؟!
عروه گفت: دیگر آن را نقل نمیکنم.
هیثمی میگوید: راویان این حدیث، راویان حدیثهای صحیح هستند (1).
بنا بر این، روایت کسی که حال و وضعش این گونه است در موضوعی با این اهمیّت پذیرفته نمیشود. البتّه این نکته بر کسانی که به نقد حدیث و رجال آگاه هستند، معلوم و آشکار است.
گذشته از اینها، کسی که این روایت را از ابن زبیر نقل کرده، همان زُهْری است که به تفصیل در مورد او سخن خواهیم گفت.
محمّد بن علی، همان محمّد بن حنفیه است که روایت او را احمد بن حنبل از طریق سُفیان بن عُیَیْنَه از عمرو بن دینار نقل کرده است. این سند حدیث را فقط در کتاب فضایل احمد بن حنبل یافتیم، و از بزرگان حدیث عامّه فرد دیگری آن را روایت نکرده است و خود او نیز در مسندش آن را نیاورده است. محقق کتاب فضایل در پاورقی آن گفته است:
این حدیث مرسل است و محمّد بن حنفیه آن را به کسی اسناد نداده است.
1) 1) مجمع الزوائد: 9 / 342 شماره 15231.
مرسل بودن این حدیث به این جهت است که نوشتهاند: اساساً عمرو بن دینار از محمّد بن حنفیه روایتی نشنیده است. از این رو، نام محمّد در میان کسانی که عمرو از آنها روایت کرده، نیامده است، بلکه تصریح شده است که او این حدیث را از کسانی که در زمره مشایخ او به شمار میآیند نشنیده است.
به عنوان نمونه: ابن عبّاس، نخستین کسی است که ابن حجر نام او را در ردیف کسانی که عمرو بن دینار از آنها روایت کرده، آورده است.
آنگاه ابن حجر از تِرمذی نقل میکند که میگوید بُخاری گفت:
عمرو بن دینار حدیث عمر در مورد گریه بر مردگان را از ابن عبّاس نشنیده است.
ابن حجر میگوید: به نظر من، مقتضای این سخن این است که عمرو بن دینار، تدلیسگر باشد (1).
آنچه بیان شد از جهت ارسال روایت به محمّد بن حنفیه بود.
گذشته از این، محمّد بن علی علیه السلام از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نبود؛ بلکه امیر مؤمنان علی علیه السلام مدّتی بعد از وفات حضرت زهرا سلام اللّه علیها با مادر او ازدواج کرد. بنا بر این، روایات او از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مرسل خواهند بود، و این جنبه دیگری از ارسال این روایت است.
1) 1) تهذیب التهذیب: 8 / 25 و 26.
حاکم نیشابوری روایت سوید را از احمد بن حنبل به سندش از شَعْبی از سوید نقل کرده است، ولی ما آن را نزد دیگران نیافتیم. البتّه حاکم آن را صحیح دانسته است، امّا ذهبی در کتاب تلخیص خود میگوید: این حدیث، حدیثی مرسل قوی است.
مرسل بودن آن روشن است، چرا که سوید، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را درک نکرده بود؛ او هنگامی به مدینه آمد که مردم دستهایشان را از کار دفن جنازه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تکانده بودند.
شگفتا از حاکم! چگونه آن را صحیح دانسته است!
همچنین شگفتا از ذهبی! چرا که این حدیث را از احمد بن حنبل از طریق شَعْبی از سوید بن غفله نقل میکند . . . و درباره آن سکوت مینماید(!!) (1).
و شگفتا از ابن حجر و قسطلانی! چگونه بر صحّت سند این حدیث با حاکم موافقت میکنند، با اینکه تصریح مینمایند که سوید، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را ندیده است! (2)البتّه عینی نیز به همین ترتیب عمل کرده است! (3)
آنسان که در کنز العمّال آمده و ابن ابی شِیبه نیز در المصنّف آورده است - چنان که گذشت - عبد الرزّاق بن همام روایت عامر شَعْبی را نقل کرده است؛ زیرا منظور او از عبارتِ « . . . از عامر» که در سند روایت آمده، همین عامر شَعْبی است و احمد حنبل نیز آن را در کتاب فضایل آورده است.
امّا مسلّم است که مرگ شَعْبی بعد از سال صد بوده و مشهور است که او شش سال قبل از پایان حکومت عمر متولّد شده است (1).
از این رو، این روایت با این سند، مرسل است، هرچند ممکن است عامر آن را از سوید بن غفله روایت کرده باشد. البتّه حاکم و احمد نیز آن را این گونه روایت کردهاند؛ و روشن شد که در این صورت نیز، مرسل است.
این در صورتی است که از طعنها و قدحهایی که بر شَعْبی وارد شده است چشمپوشی کنیم، که مهمترین آنها این است که او از جمله جعل کنندگان حدیث علیه اهل بیت علیهم السلام بوده است. از همو روایت شده است که گفت: «ابو بکر صدیق! بر جنازه فاطمه، دختر
1) 1) تهذیب التهذیب: 5 / 62.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نماز گزارد و بر او چهار تکبیر گفت» (1).
همچنین او گفته است: «وقتی که فاطمه درگذشت، علی او را شبانه دفن کرد و زیر بغلهای ابو بکر را گرفت و او را برای نماز بر جنازه او جلو انداخت» (2).
بیتردید این مطلب دروغ است تا جایی که ابن حجر ناگزیر شده است که بگوید: در حدیث او ضعف و انقطاعی وجود دارد (3).
همچنین شَعْبی از بسیاری از اصحاب روایت کرده است که در میان آنها افرادی همچون علی علیه السلام ، ابو سعید خُدری، زید بن ثابت، عبد اللَّه بن عمر، امّ سَلَمه و عایشه وجود دارند، و علما تصریح کردهاند که او اصلاً آنها را ندیده و سخنی از آنها نشنیده است (4).
گذشته از این، کسی که در اینجا از شَعْبی روایت کرده، زکریّا بن ابی زائده است. او کسی است که رجالشناسان و اصحاب جرح و تعدیل بر او طعن زدهاند.
ابن ابی لیلی در مورد زکریّا میگوید: او ضعیف است.
ابو زُرعه میگوید: او در حدیث از شَعْبی بسیار تدلیس کرده است.
ابو حاتِم در مورد زکریّا این گونه اظهار نظر میکند: حدیث او سست است. او همواره تدلیس میکرد و گفته شده است که مسائلی را که از شَعْبی روایت میکرده، از او نشنیده بود.
ابو داود میگوید: او تدلیس میکرد.
پسرش یحیی بن زکریّا میگوید: اگر میخواستم، راوی میان پدرم (زکریّا) و شَعْبی را برای تو نام میبردم (1).
و از اینجا معلوم میشود که این شخص - علاوه بر اینکه ضعیف بوده - کارش نسبت دادن احادیث بیاساس به شَعْبی بوده، و - چنان که میدانیم - حدیث مورد بحث ما نیز از شَعْبی است!
فراتر اینکه، کسی که در اینجا از زکریّا بن ابی زائده روایت کرده، پسرش یحیی است. و یحیی قاضی هارون در مدائن بود و همانجا دار فانی را وداع گفت.
ابو زُرعه در مورد زکریا میگوید: به ندرت اشتباه میکرد، اما
1) 1) تهذیب التهذیب: 3 / 293.
هرگاه که اشتباه میکرد، خطاهای بزرگی از او سر میزد.
ابو نعیم میگوید: زکریّا اهلیّت و شایستگی ندارد که از او روایت شود (1).
این وضعیّت روایت عامر شَعْبی و طریق روایت از اوست. آنچه بیان شد صرف نظر از این است که شَعْبی از قاضیان و ندیمان سلاطین ستمپیشه، همچون عبد الملک بن مروان و دیگران بود، که همگی از دشمنان اهل بیت طاهرین علیهم السلام بودند (2).
این داستان ساختگی از ابن ابی مُلَیکه به سه گونه نقل شده است:
1 - با اسناد به مِسْوَر بن مخرمه، آنسان که بُخاری در دو مورد، و مُسلم، تِرمذی و دیگران در یک مورد نقل کردهاند.
2 - با اسناد به عبد اللَّه بن زبیر، همان گونه که تِرمذی روایت کرده است.
3 - به صورت مرسل، آنسان که در المصنف عبد الرزّاق آمده است.
این روایتِ مرسل به یکی از دو نفر برمیگردد: یا مِسْوَر یا عبد اللَّه بن زبیر و یا هر دو تن، که بعضی چنین احتمال دادهاند. ما در این مورد به هنگام بحث از روایت تِرمذی از عبد اللَّه بن زبیر، سخن گفتیم.
در مورد روایت او از ابن زبیر باید بگوییم که به جهت عدم اعتبار ابن زبیر، این روایت از درجه اعتبار ساقط است، و پیش از این درباره آن بحث کردیم.
ولی درباره حدیث مِسْوَر با تفصیل بیشتری سخن خواهیم گفت.
درباره این راویِ گمنام مکّی، در سند روایت احمد بن حنبل در کتاب فضایل این گونه آمده است: «ابی حنظله از مردی از اهل مکّه نقل میکند».
در روایتی که حاکم نقل کرده، چنین آمده است: «از ابی حنظله از مردی از اهل مکّه».
در اینجا لازم است این سند از چند جهت بررسی شود:
1 - در سند این روایت اضطراب مشاهده میشود.
در یک جا ابو حنظله حدیث را از مردی مکّی و او از علی علیه السلام
روایت میکند، و در جای دیگر ابو حنظله خودش همان مرد مکّی است که به طور مستقیم از علی علیه السلام روایت میکند(!!).
افزون بر این، هر دو روایت از احمد بن حنبل با یک سند نقل شده است که او یکی را در کتاب الفضایل آورده و دومی را حاکم در المستدرک آورده است.
2 - ابو حنظله کیست؟ و این مرد مکّی چه کسی است؟
حاکم این روایت را نقل کرده، بدون آنکه بعد از نقل آن چیزی بگوید.
ولی ذهبی پس از نقل آن میگوید: من میگویم که این حدیث، مرسل است.
این بدان معناست که ابو حنظله به طور مستقیم از علی علیه السلام روایت نکرده، بلکه از مردی از اهل مکّه - که معلوم نیست چه کسی است - روایت کرده است.
3 - تنها طریق این روایت از ابو حنظله چنین است: «یزید بن هارون از اسماعیل بن ابی خالد از ابو حنظله».
در این طریق یزید بن هارون در اول سلسله سند قرار دارد و در مورد او آن قدر طعن و جرح شده که برای رد کردن روایاتش کافی است.
یحیی بن مَعین درباره یزید میگوید: او در روایت از اصحاب حدیث، تدلیس میکرد؛ چرا که آنها را از یکدیگر تمییز نمیداد و پروایی نداشت که از چه کسی روایت میکند (1).
این وضعیت حدیثی است که حاکم آن را بر صحیح مُسلم و بُخاری استدراک کرده است(!!).
1) 1) تهذیب التهذیب: 11 / 321.
با توجّه به آنچه بیان شد، طریقی که اصحاب صحاح همگی بر آن اتّفاق نظر دارند، همان طریق روایت نخست (روایت مِسوَر) است و این تنها طریقی است که بُخاری، مُسلم، نَسایی (1)و ابن ماجه آن را نقل کردهاند.
البتّه تِرمذی تنها کسی است که این روایت را از ابن زبیر نقل کرده، که با احتمالی که او درباره این حدیث داده است آشنا شدیم.
ابو داوود نیز تنها کسی است که این روایت را از عروه نقل کرده است که وضعیّت او نیز بیان شد.
بنا بر این، حدیثی که در نزد همگی آنها قابل اعتماد و صحیح است، همان حدیث مِسْوَر بن مخرمه است.
1) 1) خصائص امیرالمؤمنین علی علیه السلام: 183 و 184 شمارههای 133 و 134.
از بررسیهای گذشته، روشن شد که روایاتی که اینان از مِسْوَر نقل کردهاند، به دو نفر منتهی میشود:
1 - علی بن الحسین، امام زین العابدین علیه السلام.
2 - عبد اللَّه بن عبید اللّه بن ابی مُلَیکه.
تنها راوی که روایت خواستگاری را از امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده است کسی جز محمّد بن شهاب زُهْری نیست.
ولی راویانی که از ابن ابی مُلَیکه نقل کردهاند دو نفر هستند:
1 - لیث بن سعد.
2 - ایّوب بن ابی تیمیه سَختیانی.
دارمی، بُخاری، مُسلم، احمد، ابن ماجه و . . . این حدیث را از ابو یمان (1)از شعیب از زُهْری روایت کردهاند.
همچنین بُخاری، مُسلم، ابو داود و احمد . . . این حدیث را از ولید بن کثیر از محمّد بن عمرو بن حلحله از زُهْری روایت کردهاند.
مُسلم این روایت را از طریق نعمان از زُهْری نقل کرده است.
ما در این نوشتار مختصر در صدد بحث در مورد ابو یمان،
1) 1) همان گونه که گذشت ابو یمان در سلسله سند حدیث سوم بُخاری و مُسلم، حدیث دوم ابن ماجه و احمد بن حنبل قرار دارد.
حَکَم بن نافع و روایت او از شعیب - که همان ابن حمزه کاتب زُهْری است - (1)و روایات خودِ شعیب نیستیم و تنها اشاره میکنیم که علما در این باره سخنان بسیاری گفتهاند، تا جایی که بعضی گفتهاند: ابو یمان، هیچ حدیث یا حتّی کلمهای از شعیب نشنیده است!! (2)نکته دیگر اینکه، این دو نفر از مردم شهر «حمِص» بودند و مردم آن شهر سرسختترین دشمنان امیر مؤمنان علی علیه السلام در آن زمان بودند و حماقت آنها ضرب المثل بوده است (3).
همچنین در صدد بررسی احوالات ولید بن کثیر نیستیم که از فرقههای خوارج و اباضی مذهب بوده است (4).
همچنین درباره ایّوب و لیث، که از مردم مصر بودند، سخن نمیگوییم، بلکه فقط متذکر میشویم که مردم مصر از عثمان، عیبجویی و بدگویی میکردند اما از زمانی که لیث در مصر موقعیت و شهرت پیدا کرد و به بیان روایاتی در فضیلت عثمان پرداخت، مردم از عیبجویی و بدگویی عثمان دست برداشتند (5).
همچنین درباره نعمان بن راشد جَزَری بحث نمیکنیم، او کسی است که علما در مورد او گفتهاند:
قَطّان او را به شدّت تضعیف کرده است.
احمد بن حنبل دربارهاش گفته که حدیث او مضطرب است.
ابن مَعین گفته است که او در نقل حدیث ضعیف است.
بُخاری و ابو حاتِم گفتهاند که در روایات او غلطهای بسیاری است.
ابن ابی حاتِم در مورد دیگری گفته است: بُخاری او را در ردیف ضعفا آورده است.
ابو داوود گفته است که او ضعیف است.
البتّه نَسایی و عُقَیلی نیز درباره او همین را گفتهاند (1).
از همه این مطالب میگذریم، و قبل از کنکاش درباره مِسوَر و حدیث او، فقط به بحث و تحقیق در احوال ابن ابی مُلَیکه و زُهْری - بر اساس نظرات بزرگان اهل سنّت - بسنده میکنیم.
درباره ابن ابی مُلَیکه همین بسکه بدانیم او قاضیِ عبد اللَّه بن
1) 1) تهذیب التهذیب: 10 / 404.
زبیر و مؤذّن خاص او در دوران حکومتش بوده است. ابن زبیر بعد از هلاکت یزید، در مکّه و در بعضی از شهرهای حجاز حکومت تشکیل داد (1).
البتّه قبل از این، به سیاست عملی ابن زبیر در دشمنی با اهل بیت علیهم السلام اشارهای کردیم و دقّت در آن برای آگاهی از وضعیت ابن ابی مُلَیکه که قاضی و شخص مورد اعتمادش بوده، کافی است.
زُهْری یکی از راویان اصلی در بیشتر روایات این داستان است.
او کسی است که خبر مورد اعتماد حدیث شناسان اهل سنّت را به نقل از امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده است(!!). بنا بر این، درباره او به تفصیل سخن میگوییم.
زُهْری از جمله منحرفان از امیر مؤمنان علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام بود. این دشمنی در مورد او شهرت بسیاری یافت، به طوری که تاریخنویسان و محدّثان او را در ردیف منحرفان از اهل بیت علیهم السلام شمردهاند.
ابن ابی الحدید معتزلی به این مطلب اشاره میکند و میگوید:
1) 1) تهذیب التهذیب: 5 / 272.
جریر بن عبد الحمید از محمّد بن شِیبه روایت کرد و گفت: وارد مسجد مدینه شدم، زُهْری و عُرْوَة بن زبیر نشسته بودند و از علی بدگویی میکردند. این مطلب به گوش علی بن الحسین رسید. به مسجد آمد و کنار آنها ایستاد و گفت: اما تو ای عروه! پدرم از دست پدرت به خدا شکایت کرد و او را به داوری فرا خواند و خداوند به نفع پدرم و علیه پدر تو حکم کرد.
اما تو ای زُهْری! اگر در مکّه بودی، دم آهنگری پدرت را به تو نشان میدادم (1).
و این کلام از آن حضرت اشاره به یهودیزاده بودن زُهْری است زیرا حرفه مذکور در آن تاریخ شغل یهودیان مکّه بود، و دشمنی یهود با رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و خاندان او برای همگان ثابت و آشکار است.
موضوعی که دشمنی زُهْری با امیر مؤمنان علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را تأکید میکند، تلاش او برای انکار مناقب امیر مؤمنان علی علیه السلام - از جمله انکار تقدم آن حضرت در اسلام بر عموم یاران رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله - است.
ابن عبد البرّ میگوید که معمر در کتاب جامع خود از زُهْری نقل میکند که گفته است: کسی را نمیشناسیم که پیش از زید بن حارثه
1) 1) شرح نهج البلاغه: 4 / 102.
اسلام آورده باشد.
عبد الرزّاق میگوید: کسی را سراغ نداریم که چنین گفته باشد، مگر زُهْری (1).
در تکمیل آگاهی از دشمنی زُهری با امیر مؤمنان علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام همین بسکه او از عمر بن سعد ملعون، قاتل امام حسین علیه السلام روایت نقل میکرد. ذهبی در این باره میگوید:
عمر بن سعد بن ابی وَقّاص از پدرش روایت کرده، ابراهیم و ابو اسحاق از او روایت کردهاند، و زُهْری و قَتاده به طور مرسل از او روایت نقل کردهاند.
ابن مَعین میگوید: چگونه کسی که حسین را کشته است، میتواند موثّق باشد؟! (2).
از طرفی، زُهْری از عمّال و کارگزاران بنی امیّه و محکم کنندگان پایههای سلطنت آنها بود، به طوری که این امر را تمام دانشمندان و زاهدان زمانش بر او عیب میگرفتند.
علّامه عبد الحق دهلوی در کتاب رجال المشکاة در شرح حال زُهْری میگوید:
او به واسطه همنشینی با امرا، به کمیِ دیانت و دینداری دچار شده بود و دانشمندان و زاهدان معاصر او، این امر را بر او عیب میگرفتند و او را سرزنش میکردند.
وی در پاسخ میگفت: من در خیر آنها شریک هستم، با شرّ آنها کاری ندارم(!!).
به او میگفتند: آیا نمیبینی آنها به چه کارهایی مشغول هستند؟ اما او ساکت میماند و پاسخ نمیداد.
بر همین اساس، ابن مَعین او را طعن و قدح کرده است. حاکم از ابن مَعین نقل میکند و میگوید: محکمترین سندها، طریق اعمش از ابراهیم از علقمه از عبد اللَّه است.
کسی به او گفت: اعمش هم مثل زُهْری است؟
ابن مَعین گفت: آیا میخواهی اعمش همانند زُهْری باشد؟!
زُهْری در مال و ثروت غرق بود و برای امویان کار میکرد، در حالی که اعمش فقیری صبور بود که از سلاطین و امرا دوری میجست و به وسیله قرآن راه ورع و پارسایی را میپیمود (1).
به همین مناسبت امام زین العابدین علیه السلام نامهای به زُهْری نوشت و در آن، او را موعظه فرمود، و خدا و روز رستاخیز را به او تذکر
1) 1) تهذیب التهذیب: 4 / 204.
داد و او را از آثار بدِ حضور در کاخهای سلاطین، آگاه ساخت. در بخشی از این نامه چنین آمده است:
«إنّ أدنی ما کتمتَ و أخفَّ ما احتملتَ أنْ آنستَ وحشة الظالم، و سهّلت له طریق الغیّ . . .
جعلوک قطباً أداروا بک رحی مظالمهم، و جسراً یعبرون علیک إلی بلایاهم، و سُلّماً إلی ضلالتهم، داعیاً إلی غیّهم، سالکاً سبیلهم . . .
احذَرْ فقد نُبِّئْت، و بادِرْ فقد أُجِّلْت . . .
و لا تحسب أنّی أردت توبیخک و تعنیفک و تعییرک، لکنّی أردت أن ینعش اللّه ما فات من رأیک، و یردّ إلیک ما عزب من دینک . . .
أما تری ما أنت فیه من الجهل و الغرّة؟! و ما الناس فیه من البلاء و الفتنة؟! . . .
فأعْرِض عن کلّ ما أنت فیه حتّی تلحق بالصالحین؛ الّذین دُفِنوا فی أسمالهم، لاصقةً بطونهم بظهورهم . . .
ما لک لا تنتبه من نعستک و تستقیل من عثرتک فتقول: و الله! ما قمتُ للّه مقاماً واحداً ما أحییتُ به له دیناً، أو أمَتُّ له فیه باطلا؟!»
«کمترین چیزی که پنهان داشتی و سبکترین چیزی که از آن چشم پوشیدی، این است که با تنهایی ستمگران خو گرفتهای و راه سرکشی را برای آنان هموار کردهای . . .
آنها تو را محوری قرار دادند که سنگ آسیای ستمگریشان را به دور تو بچرخانند و پلی که از روی آن به سوی گرفتاریهایشان عبور کنند. آنان تو را نردبانی به سوی گمراهیشان، دعوت کنندهای به سرکشیهایشان و پیماینده راهشان برگزیدهاند . . .
من اکنون به تو هشدار دادم پس ترتیب اثر بده و تا مهلتی که [از خدا] داری تمام نشده، عجله کن!
گمان نکن که قصد توبیخ، سرزنش و عیبجویی تو را دارم، بلکه خواستار آن هستم که خداوند تو را از غفلتی که تا کنون داشتی خارج کرده و هرچه از دینت را که از دست دادهای به تو برگرداند . . .
آیا این جهل و غروری که خود در آن هستی و این بلا و فتنهای که مردم در آن هستند، نمیبینی؟! . . .
بنا بر این، از همه آنچه که در آن هستی، روی بگردان و آنها را رها کن تا به صالحان و شایستگان بپیوندی؛ همانهایی که در
لباسهای کهنه خود دفن شدند در حالی که شکمهایشان به پشتشان چسبیده بود . . .
تو را چه شده است که از این چرت و خواب بیدار نمیشوی و جلوی سقوط خودت را نمیگیری؟! و نمیگویی: به خدا سوگند! یک بار هم در مقامی برای رضای خدا به پا نخاستم تا در آن مقام برای او دین حقی را زنده کنم، یا باطلی را بمیرانم» (1).
1) 1) تحف العقول عن آل الرسول: 274 - 277، نوشته ابن شُعبه حرّانی از علمای امامیه در قرن چهارم هجری. غزالی این نامه را در کتاب احیاء علوم الدین (2 / 143) آورده، ولی گفته است: «هنگامی که زُهْری با امرا همنشین شده بود، یکی از برادران دینی او نامهای برای وی نوشت». او این نامه را به یک برادر دینی نسبت میدهد و نام امام زین العابدین علیه السلام را نمیآورد. در هر حال، از عبارت غزالی نیز همین مقصود حاصل میشود که همان نامه امام زین العابدین علیه السلام است. بسیاری از کسانی که در این موضوعات و نظایر اینها مطالبی نوشتهاند، هرگاه به آثار امامان اهل بیت علیهم السلام رسیدهاند، نام آنها را - به جهتی یا هدفی دیگر - مخفی کردهاند. به عنوان نمونه مَناوی در کتاب الکواکب الدریّه (1 / 208) همین گونه عمل کرده است. او قضیه توبه بُشر حافی به دست امام کاظم علیه السلام را نقل میکند، ولی نام امام علیه السلام را ذکر نمیکند. البتّه نظیر این مطالب زیاد است که بیان آنها به طول میانجامد.
گذشته از اینها، زُهْری دشمنی با اسلام و پیامبر و اهل بیت علیهم السلام را از پدرانش به ارث برده بود. ابن خَلّکان در شرح حال او مینویسد:
پدر پدربزرگ او، عبد اللَّه بن شهاب، در جنگ بدر در سپاه مشرکان حاضر شد. وی از افرادی بود که در جنگ احد پیمان بستند که اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را دیدند، حتماً او را بکشند، مگر اینکه کشته شوند.
نقل شده است که به زُهْری گفتند: آیا جدّ تو در جنگ بدر شرکت داشت؟
گفت: آری، ولی از آن طرف. یعنی او در سپاه مشرکان بود.
پدر او همراه مصعب بن زبیر بود. خود زُهْری از ملازمان عبد الملک بود و پس از او با هُشام بن عبد الملک بود. یزید بن عبد الملک از او خواست تا مقام قضاوت را بپذیرد (1).
اکنون که وضعیّت زُهْری و جایگاه او نزد امام علی بن الحسین علیهما السلام روشن شد، آیا میتوان پذیرفت که امام علیه السلام چنین حدیثی را که در آن عیبجویی و کاستی بر جدّش رسول امین صلّی اللّه علیه و آله ، مادرش
1) 1) وفیات الاعیان: 4 / 178.
زهرا علیها السلام و پدرش امیر مؤمنان علی علیه السلام است، برای او بیان کرده باشد؟
ولی نکته اینجاست که روش زُهْری چنین است که هنگامی که میخواهد حدیثی را که به ضرر پیامبر و عترت او علیهم السلام یا بر خلاف سنّت ایشان است، جعل کند، آن را از زبان یکی از همین خاندان نقل میکند تا آن را به مردم بقبولاند.
یک روایت را به عنوان نمونه نقل میکنیم: زُهْری حدیثی را از قول پسر محمّد بن علی (ابن حنفیه) جعل کرده است که او از پدرش امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت کرده که وقتی آن حضرت شنید که ابن عبّاس متعه را جایز میداند به او گفت: «تو مردی پریشان و گمراه هستی، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در روز خیبر از متعه و از خوردن گوشت چهارپایان اهلی نهی کرد».
این همان حدیثی است که بزرگان اهل سنّت همانند بیهقی، ابن عبد البرّ، سهیلی، ابن قیّم، قسطلانی، ابن حجر عسقلانی و دیگر شارحان احادیث، حکم به بطلان آن دادهاند (1).
ولی او - که میدانست حلال بودن متعه از مذهب اهل بیت علیهم السلام
1) 1) ما در مورد متعه حج و متعه نساء نوشتار جداگانهای داریم که به چاپ رسیده است.
است - این حدیث را از زبان فردی از خود اهل بیت علیهم السلام از قول سیّد و سرور آنها، امیر مؤمنان علی علیه السلام ، آن هم در ردّ بر ابن عبّاس و به این تعبیر جعل میکند.
البتّه اگر چه او از مشهورترین افرادی است که به کار زشت و قبیحِ جعل روایت اقدام کرده است!! اما هرگز نباید چنین تصوّر کرد که جعل روایت از قول اهل بیت علیهم السلام مختص به زُهْری بوده است.
یکی از محدّثان اهل سنّت، عبد اللَّه بن محمّد بن ربیعه بن قدامه قدامی است. ذهبی و ابن حجر در شرح حال او مینویسند: او یکی از ضعفا است.
وی مطالب فاجعهآمیزی را از مالک نقل کرده است. به عنوان نمونه میگوید که از جعفر بن محمّد از پدرش از جدّش روایت شده است که:
فاطمه رضی اللّه عنها شبانه وفات کرد. ابو بکر، عمر و عدّه بسیاری برای مراسم نماز او حاضر شدند. ابو بکر از علی خواست نماز به امامت او برگزار شود.
علی گفت: نه، به خدا سوگند! بر تو که خلیفه رسول اللّه هستی پیشی نمیگیرم.
ابو بکر جلو ایستاد و در این نماز چهار تکبیر گفت (1).
ابن حجر میگوید: این روایت را برخی از متروکین در حدیث، از مالک و او از جعفر بن محمّد (یعنی امام صادق علیه السلام ) و او از پدرش روایت کردهاند. دارقُطْنی و ابن عَدی آن را ضعیف و سست دانستهاند (2).
آنها با این همه تلاش میخواهند بر جنایاتی که انجام دادهاند، سرپوشی قرار داده و مفاسدی را که پدید آوردهاند، به گونهای اصلاح کنند. ولی، هرگز! «هل یصلح العطّار ما افسده الدهر».
درباره مِسوَر همین بسکه چند نکته را بدانیم:
1 - او از ملازمان ابن زبیر بود و ابن زبیر کاری را بدون مشورت او انجام نمیداد.
وی پس از اینکه با سپاهیان شام جنگید، در جریان سنگباران کعبه به دستور حَجّاج کشته شد و ابن زبیر خود به کار غسل و کفن او پرداخت.
2 - هرگاه نام معاویه را بر زبان جاری میکرد، بر او درود و صلوات میفرستاد.
3 - خوارج با او رفت و آمد و مذاکرات خصوصی داشتند. آنها مذهب و نظرات او را پذیرفته و خود را به او منسوب میکردند (1).
اکنون که به طور اجمال از احوال مِسْوَر و ارتباط او با سه گروه سرسخت از دشمنان اهل بیت علیهم السلام آشنا شدیم، به آسانی به درستی و واقعیّت حدیث مِسْوَر در موضوع خواستگاری پی ببریم.
ولی آنچه ذکر شد قسمتی از مطالبی است که میتوان در خصوص این راوی و این روایت بیان کرد. بلکه علّت دیگری وجود دارد که پرده از رسوایی و پستی راوی افترا زننده این حدیث برمیدارد؛ نکته چهارم را ملاحظه کنید:
4 - مِسْوَر دو سال بعد از هجرت به دنیا آمد. بنا بر این، زمانی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن خطبه را میخواند، چند سال داشته است؟!
این نکتهای است که در بخش آینده، در مورد آن - و مباحث دیگری که به این حدیث مربوط میشود - بحث جامع و کاملی ارائه خواهیم کرد.
1) 1) سیر اعلام النبلاء: 3 / 390 - 394، تهذیب التهذیب: 10 / 138.
اکنون، پس از بررسی سند حدیث، ناگزیر باید در مورد متن حدیث و مدلول آن نیز بیندیشیم و متن حدیث را به دقّت بنگریم؛ زیرا در مواردی که با وجود معتبر بودنِ سندِ حدیث، متنِ آنها متفاوت باشد، علمای حدیث ناچار به تکرار واقعه قائل میشوند.
ولی هنگامی که تکرار و تعدّد واقعه ممکن نباشد، و جمع کردن میان عبارتهای مختلفِ حدیث مقدور نشود، این امر در نظر آنها، قرینه و نشانهای بر این است که چنین قضیّهای، اصلاً واقعیّت نداشته است.
علمای حدیث چنین تقریر کردهاند و همین را مبنای بسیاری از احادیث فقهی، اخبار، قضایای تاریخی و مانند آنها، قرار دادهاند و بدان عمل میکنند. از این رو، چارهای جز بررسی دلالات حدیث نیست.
گاهی حدیث از جهت سند صحیح است ولی از جهت دلالت، با ضرورت عقلی یا محکمات قرآن یا سنّت قطعی و یا حقیقت قضیّه مخالف است.
ما در اینجا با فرض صحّتِ سندِ حدیث و قبولِ آن، متن این حدیث و مدلول آن را در چند قسمت مورد بررسی قرار میدهیم.
همان گونه که اشاره شد حدیث مِسْوَر از چند جهت قابل بررسی است:
نخست: در این روایت آمده است که مِسْوَر میگوید: من از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم در حالی که بالغ بودم.
ابن حجر میگوید: در روایت زُهْری از علی بن الحسین از مِسْوَر - که در بحث وجوب خمس گذشت - چنین آمده است که مِسوَر میگوید: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر فراز منبر برای مردم خطبه میخواند و من در آن روز بالغ شده بودم.
ابن سیّد الناس میگوید: این متن نادرست است بلکه صحیح همان است که اسماعیلی آورده است که مِسوَر گفت: «من مانند افراد بالغ و نوجوان بودم». اسماعیلی این روایت را از طریق یحیی بن مَعین
از یعقوب بن ابراهیم با سند مذکور از علی بن الحسین علیهما السلام آورده است.
ابن سیّد الناس در ادامه میگوید: مِسوَر در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به سنّ بلوغ نرسیده بود، زیرا او پس از ابن زبیر به دنیا آمده بود. پس هنگام وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هشت ساله بود (1).
همچنین ابن حجر در شرح حال مِسوَر میگوید: در صحیح مُسلم حدیثی از او درباره خواستگاری علی از دختر ابو جهل آمده است (2)که در آن حدیث مِسوَر میگوید: من به سن بلوغ رسیده بودم که شنیدم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برای مردم خطبه میخواند؛ سپس این حدیث را بیان کرده است.
امّا این حدیث مشکلی دارد که نمیشود به آن اعتماد کرد، زیرا تاریخنویسان هیچ اختلافی ندارند که ولادت مِسوَر بعد از هجرت بوده و قضیّه خواستگاری علی، شش یا هفت سال بعد از تولّد مِسوَر روی داده است. پس چگونه میتوان به او بالغ گفت؟ (3)
این نخستین اشکالی است که در متن حدیث دیده میشود! چه بسا بتوان از همین ناحیه در سند آن نیز اشکال وارد کرد. و شگفتا از ذهبی که چگونه بر اساس این حدیث پنداشته است که مِسوَر در آن زمان بالغ بوده است (1).
دوم: مِسوَر، داستان خواستگاری دختر ابو جهل را هنگام درخواست شمشیر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از علی بن الحسین علیهما السلام بیان کرده است، و علمای حدیث در وجه مناسبت بین این دو قضیّه نیز اختلاف دارند. آنها وجوهی را بیان نموده و اعتراف کردهاند که برخی از آنها تکلّف و بیراهه است؛ ولی حقیقت این است که همه آن وجوه باطل و غیر قابل قبول است آنسان که ملاحظه خواهید کرد.
کرمانی در الکواکب پس از نقل این داستان میگوید: وجه مناسبت این داستان با درخواست شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چیست؟ آنگاه پاسخ این پرسش را از سه راه بیان میدارد:
1 - شاید غرض مِسوَر این بوده است که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از هر چیزی که موجب کدورت میان خویشاوندانش میشد، دوری میکرد و تو نیز (امام سجّاد علیه السلام ) شایسته است که از این امور
1) 1) سیر اعلام النبلاء: 3 / 393.
دوری کنی و این شمشیر را به من بدهی تا به واسطه آن، کدورت دیگری پیش نیاید.
2 - همان گونه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله حال پسرعموهای عبشمی خود را رعایت میکرد، تو نیز جانب حالِ پسرعموهای نوفلی خود را رعایت کن؛ زیرا مِسوَر نوفلی بود.
3 - همان گونه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آسایش خاطر فاطمه را دوست میداشت، من نیز آسایش خاطر تو را دوست میدارم، پس آن شمشیر را به من بده تا برای تو نگه دارم (1).
اینها وجوهی است که کرمانی برای دفع این اشکال بیان کرده است.
ابن حجر عسقلانی این وجوه را ذکر کرده و مورد اول را رد میکند و میگوید که تکلّف آن آشکار و واضح است. مورد دوم را به طور کامل نقض میکند و بیان مینماید که مِسوَر، زُهْری است و نوفلی نیست! اما مورد سوم را میپذیرد و از آن به عنوان وجه «مورد» و قابل اعتماد تعبیر میکند؛ ولی در پی آن میگوید: به زودی در کتاب مناقبِ
1) 1) الکواکب الدراری: 13 / 88 و 89.
اشکالی را بیان خواهیم کرد که مربوط به این وجه است (1).
این وجهِ قابل اعتماد(!!)، صاحب عمدة القاری را قانع نکرده است.
او بر این وجه تکیه نمیکند و مناسبت میان این دو قضیّه را به گونهای دیگر تفسیر مینماید.
عینی میگوید: مِسوَر داستان خواستگاری علی از دختر ابو جهل را بیان کرد تا میزان محبّت خود به فاطمه و ذریّه او را به واسطه آنچه که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیده است، به علی بن الحسین زین العابدین بفهماند (2).
ولی با وجود این، باز هم اشکال به جای خود باقی است، یعنی اگر مِسوَر این داستان را بیان کرده است تا زین العابدین علیه السلام بداند که او آسایش خاطر وی را دوست دارد، و یا از محبّت و مهرورزی او نسبت به فاطمه و فرزندان او آگاه شود، پس قضیّه شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و درخواست آن از امام علیه السلام چه ارتباطی با این موضوع دارد؟
آیا آسایش خاطر امام زین العابدین علیه السلام - که با آن حال و وضعیّت همراه زنان و کودکان از عراق آمده بود - از همه جهات
فراهم شده بود، و دیگر چیزی غیر از آن شمشیر نمانده بود که خاطر وی را مشوّش سازد؟! آیا مِسْوَر میخواست آسایش خاطر آن حضرت را فراهم کند، یا محبّتش را به آن حضرت اعلام نماید تا شمشیر را بگیرد و خاطرش آسوده شود؟!
سوم: آیا عقلایی است که انسان برای کسی که در پی فراهم ساختن آسایش خاطر اوست و میخواهد محبّت خود را نسبت به او ابراز کند، سخنی بگوید که او را اندوهگین کند و عواطفش را جریحهدار سازد؟
همان گونه که ملاحظه میشود این حدیث، اگر چه کرامت و بزرگی را برای فاطمه زهرا سلام اللّه علیها ، مادر امام زین العابدین علیه السلام بیان میکند، ولی موجب طعن و قدح بر پدر بزرگوارش امیر مؤمنان علی علیه السلام است.
این همان اشکالی است که ابن حجر در گفتار پیشین خود به آن اشاره کرده است. وی در کتاب المناقب میگوید:
من همچنان از مِسْوَر در شگفتم که چگونه شدّت اهتمام خود را نسبت به علی بن الحسین اظهار میکند و میگوید: اگر علی بن الحسین شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را به وی بسپارد، تا روح در بدن دارد، از او دفاع میکند. از آن جهت که فرزند فاطمه است؛ اما خاطر علی بن
الحسین را با سخن درباره خواستگاری مراعات نکرده و او را آزرده است!!
در ظاهرِ عبارتِ این روایت، تحقیر و کاستی بر علی بن الحسین دیده میشود، زیرا به تحقیر و کاستی نسبت به جدّ او علی بن ابی طالب اشارهای دارد که آن حضرت با وجود فاطمه زهرا علیها السلام به خواستگاری دختر ابو جهل رفت و موجب شد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله کار او را آن گونه انکار نماید؟
بلکه از مِسْوَر باز هم تعجّب میکنم که عمیقتر از تعجّب قبل است، او حاضر است برای رعایت خاطر فرزند پسر فاطمه، جانش را بدهد، ولی برای پسر فاطمه - یعنی حسین و فرزند همان علی که این داستان بر او واقع شده است - جانش را فدا نمیکند، تا اینکه به دست والیان ستمگر کشته میشود (1).
سخن دیگر؛ آنگاه که حسن، پسر امام حسن مجتبی علیه السلام از دختر مِسوَر بن مخرمه خواستگاری کرد، مِسْوَر پس از به جا آوردن حمد و ثنای خدای سبحان چنین گفت:
هیچ نسب و خویشاوندی و دامادی در نزد من محبوبتر از
1) 1) فتح الباری: 9 / 168.
نسب شما و دامادی با شما نیست، ولی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«فاطمة بضعة منّی، یقبضنی ما یقبضها و یبسطنی ما یبسطها، و إنّ الأنساب یوم القیامة تنقطع إلّا نسبی و سببی و صهری»
«فاطمه پاره تن من است. آنچه او را دلتنگ کند مرا دلتنگ کرده و آنچه او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده است، و همه خویشاوندیها در روز قیامت گسسته میگردد جز نسب، خویشاوندی و دامادی با من».
اینک دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نزد توست (چون حسن داماد عمویش امام حسین علیه السلام بود)، من اگر دخترم را به ازدواج تو درآورم او را ناراحت و دلتنگ میکند.
پس از سخنان مِسْوَر، حسن بن حسن از او عذرخواهی کرد و رفت (1).
اگر مِسْوَر داستان خواستگاری از دختر ابو جهل را دیده و یا شنیده بود، به طور قطع در ماجرای خواستگاری دخترش آن را به عنوان شاهد بیان میکرد و حدیث را به طور کامل روایت میکرد؛ زیرا
1) 1) مسند احمد: 5 / 423 شماره 18428، المستدرک: 3 / 172 شماره 4747، السنن الکبری: 7 / 102 شمارههای 13395 و 13396.
بین قضیّه خواستگاری حضرت علی علیه السلام از دختر ابو جهل - با اینکه فاطمه علیها السلام همسرش بود - و خواستگاری حسن پسر امام حسن علیه السلام از دختر مِسْوَر - که دختر عمویش همسرش بود - مناسبت بسیاری وجود داشت.
اینها اشکالاتی است که علمای حدیث اهل سنّت در حلّ معقول آنها در حیرت هستند.
اکنون عبارتهای گوناگون حدیث را مورد بررسی قرار میدهیم و این بحث را با چند پرسش ادامه میدهیم:
1 - آیا به راستی امیر مؤمنان علی علیه السلام از دختر ابو جهل خواستگاری کرد؟
توجّه کنید! در حدیث لیث که از طریق ابن ابی مُلَیکه از مِسْوَر نقل شده چنین آمده است:
مِسوَر میگوید: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میگفت:
«خانواده مغیره از من اجازه خواستند تا علی، دختر آنها را به ازدواج خود درآورد . . .».
در بیشتر روایات زُهْری - و برخی روایات دیگر - از طریق امام زین العابدین علیه السلام از مِسْوَر چنین نقل شده است: «علی بن
ابی طالب از . . . خواستگاری کرد . . .».
در روایت عبد اللَّه بن زبیر آمده است: «علی، در مورد دختر ابو جهل سخن میگفت . . .».
اینها فقط اختلاف در تعبیر نیست بلکه بر این اساس تعارضاتی در دلالت به وجود میآید.
2 - آیا وعده ازدواج به علی علیه السلام داده شده بود؟
متن صریح برخی از روایات زُهْری چنین است: «به او وعده ازدواج داده شد».
ظاهر روایات دیگر - و سایر روایتهای زُهْری نیز - همین است که در آنها آمده است: «فاطمه زهرا سلام اللّه علیها نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و گفت: این علی ازدواج کرده است»، یا «او ازدواج کرده است».
با توجّه به ظهور این عبارات در تحقّق امر ازدواج، بایستی خواستگاری انجام شده و قرار ازدواج نیز گذاشته شده باشد.
ولی در روایت ابی حنظله آمده است: «خانواده دختر ابو جهل به علی گفتند: ما دخترمان را بر سر دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ازدواج تو در نمیآوریم».
بنا بر این روایت، کجا قرار ازدواج گذاشته شده بود؟
3 - آیا در این مورد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اجازه خواستند؟
در روایت لیث از مِسْوَر تصریح شده است که او از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنید و آن حضرت به صراحت میفرماید که آنها از وی اجازه خواستند، ولی حضرتش اجازه نداد.
ولی در متن صریح روایت زُهْری چنین آمده است: مِسْوَر از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنید که حضرتش شهادتین گفت، سپس فرمود:
«امّا بعد، ابو العاص بن ربیع را به دامادی گرفتم، او به هنگام گفت و گو با من، راست میگفت . . .».
یا نظیر همین عبارات که در آنها تعریضها و کنایههایی به علی علیه السلام است و هیچ اشارهای به مشورت، یا اجازه خواهی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله وجود ندارد.
روایت ایّوب از ابن زبیر نیز همین گونه است. در آن روایت اشارهای به اجازهخواهی آنها نشده است، در عین حال کنایه و تعریضی هم وجود ندارد، در آن روایت چنین آمده است: «این موضوع به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسید و او فرمود: فاطمه، پاره تن من است . . .».
4 - چه کسی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اجازه خواست؟
همان گونه که معلوم شد در روایات زُهْری به طور مطلق هیچ مطلبی درباره اجازه خواستن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وجود ندارد.
صرف نظر از این روایات، بسیاری از روایات دیگر تصریح دارند که خانواده دخترِ ابو جهل برای اجازه گرفتن نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمدند.
در برخی از روایات اشاره شده است که حضرت علی علیه السلام خودش از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اجازه خواست و به آن حضرت عرض کرد: آیا مرا به انجام این کار اجازه میدهی؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «نه، فاطمه پارهای از گوشت من است . . .».
علی گفت: پس کاری نمیکنم که او ناراحت شود.
5 - به راستی چه کسی این خبر را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسانید؟
در روایت ایّوب از ابن زبیر آمده است: «این خبر به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسید . . .».
در حدیث لیث از ابن ابی مُلَیکه از مِسْوَر آمده است: «خانواده دختر برای اجازه گرفتن نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میآیند و این خبر را به آن حضرت میرسانند».
و در روایت سوید بن غفله آمده است: «خود حضرت علی علیه السلام زمانی که برای اجازه گرفتن نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میرود، آن بزرگوار را از این ماجرا آگاه میسازد».
ولی بنا به روایت زُهْری، شخص گزارشگر، حضرت فاطمه سلام اللّه علیها است، هنگامی که او این خبر را میشنود، از خانه بیرون میآید و نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میرود و به گونهای ناشایست(!!) حضرتش را مورد خطاب قرار میدهد.
زُهْری میگوید: «علی از دختر ابو جهل خواستگاری کرد، وقتی فاطمه این خبر را شنید نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رفت و گفت:
مردم میگویند که تو نسبت به دخترانت بیتفاوت هستی و به خاطر آنها ناراحت و خشمگین نمیشوی. اکنون علی، با دختر ابو جهل ازدواج کرده است(!!) پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله برخاست و . . .».
عجیبتر اینکه روایت دیگر زُهْری حاکی از شیوع این خبر در میان مردم است(!!) او میگوید:
«عدّهای گفتند: گمان میکنید رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از این امر عصبانی میشود؟ عدّهای دیگر گفتند . . . و گروه دیگری گفتند . . .».
البتّه در بررسی متن حدیث پرسشهای دیگری نیز قابل طرح است، ولی ما به همین مقدار بسنده میکنیم.
بدین ترتیب ملاحظه میشود که عبارتهای حدیث با هم بسیار متناقض هستند، و بر این اساس شارحان حدیث نیز دچار حیرت شده و سخنان مضطرب و آشفتهای بیان کردهاند، و هرچه به نیرنگ و تقلّب
دست زدهاند، موفّق نشدهاند تناقض و اختلاف این عبارات را از بین ببرند.
پس از بحث در عبارات متن حدیث - با فرض ثبوت اصل قضیّه - لازم است این حدیث از دیدگاه فقهی، مسائل اخلاقی و عاطفی به دقّت مورد بررسی قرار گیرد.
اکنون در این بررسی چند پرسش مطرح است:
به راستی علی علیه السلام چه کرده بود؟
فاطمه زهرا سلام اللّه علیها چه کار کرده بود؟
واکنش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این ماجرا چه بود؟
بنا بر آنچه روایت کردهاند، علی علیه السلام از دختر ابو جهل خواستگاری کرده بود. فاطمه سلام اللّه علیها آزرده خاطر شد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر فراز منبر رفت و مطالبی را فرمود.
طبق این روایت، این پرسش مطرح میشود:
آیا ازدواج کردن علی علیه السلام با وجود فاطمه زهرا علیها السلام بر او حرام بود، یا حرام نبود؟
بنا بر فرض نخست، اگر این ازدواج حرام بود، آیا امام علیه السلام از آن آگاهی داشت یا آگاهی نداشت؟
شکی نیست که علی علیه السلام با آگاهی از حرمت این کار، به چنین کار حرامی دست نمیزد. بنا بر این یا این کار حرام نبوده، یا او از حرمت آن آگاه نبوده است.
اگر فرض دوم یعنی عدم آگاهی از حرمت آن را - نعوذ باللّه - بپذیریم، میگوییم که جایز نیست جهل به حکم شرعی به دیگر مردمان نسبت داده شود، تا چه رسد به علی علیه السلام که باب مدینه علم نبوی صلّی اللّه علیه و آله بود.
از این رو، زمانی که علی علیه السلام - با فرض ثبوت قضیّه - به این کار اقدام کرد، کار خلاف شرعی را انجام نداده است، چرا که برای او نیز همانند مسلمانان دیگر ازدواج با چهار زن جایز بود، و اگر نسبت به شخص او حکمی سوای دیگر مردان مسلمان صادر شده بود، به طور قطع حضرتش از آن آگاهی داشت.
بنا بر این، آیا جایز بود که حضرت صدّیقه طاهره، فاطمه زهرا سلام اللّه علیها به مجرّد شنیدن این خبر از خانه بیرون شده و نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بیاید تا از همسرش شکایت کند و پدرش را با آن سخنان نیشدار مورد خطاب قرار دهد؟!
چرا که علی علیه السلام کار حرامی انجام نداده بود که فاطمه علیها السلام بخواهد او را نهی از منکر نماید.
آیا به راستی مقام و شخصیّت فاطمه علیها السلام نیز همانند زنان دیگر است و غیرت و حسادتی که زنان دارند، او نیز داشت؟
و آیا غیرت او در ازدواج علی علیه السلام به این جهت بود که آن زن، دختر ابو جهل بود؟!
از طرفی، آیا عکس العمل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و بر فراز منبر رفتن و خواندن خطبه هنگامی بود که حضرتش فاطمه علیها السلام را پریشان و ناراحت دید، و یا - به روایت دیگر - بعد از اینکه خاندان ابو جهل از او اجازه خواستند تا دخترشان را عروس کنند؟!
به راستی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در خطبه خود چه فرمود؟
خطبهای که به آن حضرت نسبت دادهاند، حاوی مطالب زیر است:
1 - ستایش و مدیحهسرایی برای دامادش که از طایفه بنی عبد شمس بود!
2 - ترس از اینکه فاطمه علیها السلام در دینش گرفتار فتنه شود.
3 - او حلالی را حرام و حرامی را حلال نمیکند؛ ولی اجازه این کار را هم نمیدهد.
4 - قطعاً دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و دختر دشمن خدا با هم جمع نمیشوند.
در یکی از عبارتها چنین آمده است که آن حضرت فرمود:
«کسی حق ندارد بر سر دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا ازدواج کند».
در عبارت دیگری آمده است که فرمود: «او این حق را ندارد که میان . . . جمع کند . . .».
5 - این ازدواج در صورتی انجام شدنی است که پسر ابو طالب بخواهد دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را طلاق دهد آنگاه با دختر آنها ازدواج کند.
در عبارت دیگری آمده: «اگر میخواهی با او ازدواج کنی، دختر ما را به ما باز گردان(!!)».
آیا این قضایا باورکردنی است؟
شارحان حدیث - که میگویند: علی علیه السلام از دختر ابو جهل خواستگاری کرد و این کار بر او حرام نبود اما غیرت زنانگی تمام وجود فاطمه علیها السلام را - همانند دیگر زنان - فرا گرفت - در توجیه سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و روایاتی که در مورد این داستان نقل شده است گرفتار حیرت و سرگردانی شدهاند.
بدین ترتیب - با فرض صحّت این روایت - علی علیه السلام به عمومیّت جواز در این مسئله عمل کرده است.
از طرفی، فاطمه زهرا علیها السلام کسی نیست که در دینش گرفتار فتنه شود، یا اموری که زنان دیگر به آن دچار میشوند، او را نیز فرا گیرد؛ او کسی است که آیه تطهیر در شأن و مقام او نازل شده است و به جهت عصمت و کمالاتش سَرور زنان عالم شده است و بر فرض که چنین بوده باشد - بنا بر آنچه که این روایات میگویند - دختر ابو جهل در این قضیّه هیچ خصوصیّت و ویژگی ندارد.
از طرف دیگر، پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در خطبهاش اذعان میفرماید که علی علیه السلام کار حرامی انجام نداده است، ولی او به علی علیه السلام این اجازه را نمیدهد.
به راستی آیا اجازه دادن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله - که پدرزن علی علیه السلام است - در صحّت ازدواج او شرط است؟
اگر فردی بخواهد با وجود همسر اولش با زن دیگری ازدواج کند، آیا جایز است که پدرزنش او را به طلاق همسر اولش وادار سازد؟
به طور قطع همه این امور نه جایز است و نه واقع شدنی.
بر فرض اینکه بپذیریم فاطمه سلام اللّه علیها را غیرت زنانگی فرا گرفته باشد (1)و بپذیریم که غیرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به واسطه
1) 1) که بر همین اساس، ابن ماجه این روایت را در سنن: 3 / 412 و 413 شمارههای 1998و 1999 در باب غیرت آورده است.
دخترش، برانگیخته شده باشد (1)، چرا پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بر فراز منبر رفت و این قضیّه را علنی و آشکار بیان فرمود؟
ابن حجر در پاسخ این پرسش میگوید:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برای مردم خطبه خواند تا این حکم میان مردم شایع شده و به آن عمل کنند، خواه بر سبیل وجوب، یا بر سبیل اولویّت (2).
عینی نیز از او پیروی کرده و همین مطلب را گفته است (3).
بدیهی است که منظور از حکم، در عبارت ابن حجر، حکم «جمع کردن میان دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا»ست.
البتّه عبارتهای حدیث در این حکم، مختلف است:
در عبارتی چنین است: «جمع نمیشوند».
در عبارت دیگری آمده است: «کسی حق ندارد . . .».
در عبارت سومی آمده است: «او این حق را ندارد . . .».
از این رو، سخنان علما نیز در این حکم متفاوت و مختلف شده است.
نَوَوی در این زمینه میگوید:
«علما گفتهاند: این حدیث بیانگر حرمت آزار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در زمان حیاتش است، به هر صورت و حالتی که باشد، اگر چه این آزار و اذیّت ناشی از کاری باشد که اصل آن مباح است. البتّه این حکم، به خلاف دیگر احکام است.
آنها گفتهاند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مباح بودن ازدواج علی علیه السلام با دختر ابو جهل را با این سخن بیان کرد که فرمود: «من حلالی را حرام نمیکنم»، ولی به دو علّت - که به آنها تصریح شده - از جمع میان آن دو نهی فرمود.
نخست آنکه، این امر منجر به آزار و اذیّت فاطمه میشود که در این صورت، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اذیّت میشود و هر کس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را بیازارد، هلاک میشود؛ و حضرتش به واسطه کمال دلسوزی که بر علی علیه السلام و فاطمه سلام اللّه علیها داشت، این کار را نهی کرد.
دوم ترس از فتنهای بود که - نعوذ باللّه - به دلیل غیرت زنانه، در دین فاطمه سلام اللّه علیها پدید میآید.
گفته شده است: مقصود از گفته پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ، نهی از جمع
آن دو مورد نبوده است، بلکه منظور حضرتش این بود که من به فضل خدا، میدانم که آن دو با هم جمع نمیشوند. همان طور که انس بن نضر گفته است: به خدا سوگند! دندان ربیع شکسته نمیشود.
همچنین احتمال دارد که منظور، حرام بودن جمع میان آن دو نفر باشد. بنا بر این، معنای این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: «من حلالی را حرام نمیکنم» این است که من سخنی نمیگویم که با حکم خدا مخالف باشد. پس اگر خداوند چیزی را حلال کند، من آن را حرام نمیکنم و هرگاه آن را حرام کند، من آن را حلال نمیکنم و از تحریم آن هم ساکت نمیمانم؛ زیرا سکوت من، موجب حلال شدن آن میشود و از جمله محرّمات در ازدواج، جمع میان دختر دشمن خدا و دختر پیامبر خداست (1).
عینی نیز همین مطلب را بیان کرده و میگوید: «پیامبر به دو علّت - که به آن تصریح شده - از جمع میان دختر ابو جهل و دختر خودش فاطمه نهی کرد . . .» (2).
نگارنده میگوید: سخن ما این است:
گفته شده است که: «مقصود از آن عبارت، نهی از آن دو مورد نبوده، بلکه منظور حضرتش این بوده است که من به فضل خدا میدانم که آن دو با هم جمع نمیشوند».
بلکه سیره عمر بن خطّاب نیز آن را تکذیب میکند؛ زیرا آن گونه که خود اهل سنّت روایت میکنند، او دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام را خواستگاری کرد، در حالی که چند تن از دختران دشمنان خدا همسر او بودند. این نکته بر کسی که به شرح حال او مراجعه کند، مخفی نمیماند.
اگر نهی تحریمی باشد، ناگزیر باید به عدم آگاهی علی علیه السلام از آن، اعتراف کنیم؛ ولی بنا به آنچه که از گفتار نَوَوی و دیگران استفاده میشود، نهی تنزیهی است، و دیگر اینکه آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله به دو علّت مذکور، از جمع میان آنها نهی کرده است.
امّا علّت دومی که بیان کردهاند (غیرت زنانه) در مورد بسیاری از
زنان مؤمن قابل تصوّر نیست تا چه رسد به حضرت زهرا سلام اللّه علیها که طاهره و معصومه است.
نَوَوی علّت نخست را رد میکند و میگوید: قرار گرفتن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر فراز منبر و ستایش کردن از داماد دیگر - ابو العاص بن ربیع - و سپس بیان این عبارت که: «مگر اینکه پسر ابو طالب بخواهد دخترم را طلاق بدهد . . .»، با شفقت و دلسوزی آن حضرت، نسبت به علی و فاطمه منافات دارد.
به نظر میرسد آنچه بیان کردیم، همان توجیه اقوال دیگری است که در این زمینه مطرح شده است.
ابن حجر در شرح صحیح بُخاری در توضیح سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: «مگر اینکه علی بن ابی طالب بخواهد دخترم را طلاق بدهد» مینویسد:
این سخن محمول بر این است که برخی از دشمنان علی نزد پیامبر سخنچینی کرده باشند، که علی در این کار مصمم است، وگرنه گمان نمیرود که علی پس از اینکه با پیامبر مشورت کرد و حضرتش او را منع کرد، باز هم بر خواستگاری پافشاری کند.
از طرفی، سیاق کلام سوید بن غفله بیانگر این است که گفتگوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السلام پیش از آگاهی فاطمه از آن، واقع شده
بود. گویا زمانی که این مطلب به گوش فاطمه رسیده و او به پیامبر شکایت کرده است، پس از آن بوده است که علی علیه السلام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را آگاه کرده بود، و ایشان علی علیه السلام را از خواستگاری نهی کرده، و او را بر این کارش سرزنش کرده بود.
در روایت زُهْری این عبارت افزوده شده است که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«من حلالی را حرام و حرامی را حلال نمیکنم؛ ولی - به خدا سوگند! - هیچگاه دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا نزد مردی جمع نمیشوند».
در روایت مُسلم آمده است: « هیچگاه در یک مکان جمع نمیشوند».
در روایت شعیب نیز آمده است: «هرگز نزد یک مرد جمع نمیشوند».
ابن التین در این مورد میگوید:
صحیحترین چیزی که میتوان این داستان را بر آن حمل کرد، این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ، بر علی حرام کرد که دختر او و دختر ابو جهل را با هم به همسری بگیرد. زیرا پیامبر دلیل آورد که این کار، او را میآزارد، و آزار پیامبر به اتّفاق مسلمانان حرام است.
و اینکه حضرتش فرمود: «من حلالی را حرام و حرامی را حلال نمیکنم» به این معنا است که دختر ابو جهل بر تو حلال است، اگر فاطمه در نزد تو نبود؛ ولی جمع کردن میان آن دو که به اذیّت فاطمه بینجامد، مستلزم آزار و اذیّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است، و جایز نیست.
برخی دیگر از علما این گونه پنداشتهاند:
سیاق کلام، اشعار دارد که این امر برای علی مباح بوده، ولی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را به جهت رعایت خاطر فاطمه منع کرد و او نیز به جهت فرمانبرداری از امر پیامبر، پذیرفت.
ابن حجر پس از نقل سخنان علما مینویسد:
به نظر میرسد که بعید نیست این امر از خصایص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شمرده شود که دامادهای او با وجود دخترانش، نباید ازدواج کنند. و احتمال دارد این حکم اختصاص به فاطمه داشته باشد (1).
ملاحظه میفرمایید که در این مدارک، اضطراب و آشفتگی سخنان اینان آشکار است و تکلّفی که در هر یک از این وجوه به کار رفته است بر کسی پوشیده نیست. و اگر بخواهیم تناقضات دیگر آنها را بیان کنیم، این بحث به درازا خواهد انجامید.
1) 1) فتح الباری: 9 / 410 و 411.
از نکات نادر و کم نظیر این است که بُخاری این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به منزله طلاق خلعی قرار داده است. از این رو، این حدیث را در بخش «الشقاق» کتاب طلاق آورده است(!!) ولی علمای بزرگ دیگر این معنا را نپذیرفته و در توجیه آن، حیران و سرگردان ماندهاند.
عینی نظرات مختلف را بررسی میکند و میگوید که ابن التین در این مورد گفته است: «این حدیث بیانگر عنوانی که به آن داده شده، نیست».
مقصود او این است که میان محتوای حدیث و عنوان آن - یعنی قرار دادن این حدیث در این باب - تطابقی وجود ندارد.
عینی میگوید که از مهلّب نقل شده است: بُخاری این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را که فرمود: «من اجازه نمیدهم» به عنوان خلع در نظر گرفته، و در این نظریه افکار را فریب داده است.
این مطلب کاملاً بیپایه است. زیرا در همین روایت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفته است: «مگر اینکه پسر ابو طالب بخواهد دخترم را طلاق بدهد»؛ این سخن بیانگر طلاق است، و استدلال بُخاری به آن بر اراده خلع ضعیف است.
او ادامه میدهد: از طرفی، در بیان وجه مطابقت حدیث با عنوان،
گفته شده است:
میتوان تصوّر کرد که پیامبر از این گفتهاش: «و من اجازه نمیدهم» اشاره به این داشته باشد که علی رضی اللّه عنه این خواستگاری را رها کند. پس اگر جواز اشاره به عدم نکاح جایز باشد، جواز اشاره به قطع نکاح نیز به آن ملحق میشود.
در این زمینه بهترین وجوه را کرمانی گفته است. آنجا که میگوید:
اینکه بُخاری این حدیث را در باب «الشقاق» آورده، به جهت آن است که فاطمه رضی اللّه عنها به این امر راضی نمیشد و انتظار میرفت که میان او و علی جدایی پدید آید. از این رو پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خواست تا از وقوع آن، جلوگیری کند.
در نهایت میگوید که برخی گفتهاند: ممکن است وجه مطابقت در ادامه حدیث باشد. یعنی در عبارات: «مگر اینکه علی بخواهد دخترم را طلاق بدهد». بدین ترتیب این حدیث از باب اشاره به طلاق خلعی است . . . البتّه این سخن جای تأمّل دارد (1).
قسطلانی در این مورد میگوید:
در وجه مطابقت حدیث و عنوان آن، اشکالی پیش آمده است. در
1) 1) عمدة القاری: 20 / 265.
کتاب الکواکب به آن پاسخ خوبی داده شده که فاطمه به این امر راضی نمیشد و انتظار میرفت که میان او و علی دشمنی و کدورتی پدید آید.
از این رو پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خواست تا با ممانعت علی از این کار، به طریق ایما و اشاره، از وقوع این دشمنی جلوگیری کند. البتّه آنچه غیر از این در این مورد گفته شده، تکلّف است و بیدلیل (1).
در عین حال آیا مطالبی که کرمانی در الکواکب گفته و عینی و قسطلانی آن را پذیرفته و تحسین کردهاند، خالی از تکلّف و یاوهگویی است؟!
آن کلام بر دو احتمال استوار است:
نخست آنکه فاطمه زهرا سلام اللّه علیها به این امر راضی نمیشد.
دوم آنکه این امر منجر به دشمنی و جدایی میان آنها میشد.
پرسش این است که آیا ممانعت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از خواستگاری، برای جلوگیری از وقوع این دشمنی و جدایی، به طریق ایما و اشاره بود؟ یا اینکه با ایراد خطبه علنی، عیبجویی و تحقیر و تهدید علی علیه السلام همراه بود؟
1) 1) ارشاد الساری: 12 / 46.
نتیجه بررسیهایی را که در مورد متن این روایت انجام شده است، در چند مورد میتوان خلاصه کرد:
1 - گفتار مِسْوَر که: «و من بالغ بودم» موجب شک و تردید در اصل شنیدن این حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است، و همچنین نبودِ مناسبت معقول بین درخواست او در مورد شمشیر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از امام زین العابدین علیه السلام و حکایت آن داستان، چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «فاطمه پاره تن من است».
2 - اختلاف متون روایت، و معانی آنها به گونهای است که شارحان این روایت نتوانستهاند وجه معقولی برای جمع میان این عبارات بیان کنند. و هنگامی که در یک داستان چنین حالتی وجود داشته باشد، ناگزیر در صحّت اصل حدیث شکّ و تردید پدید میآید.
3 - مدلول حدیث، متناسب با شأن امیر مؤمنان علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام اللّه علیها نیست. فراتر اینکه با شأن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله صاحب شریعت والا نیز، سازگاری ندارد. حتّی اگر امیر مؤمنان علی علیه السلام کاری را که جایز نبود، انجام میداد، چنین رفتاری با شؤون پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تناسب نداشت، چرا که در سیره و روش آن حضرت آمده است:
وقتی سخنی از کسی به حضرتش میرسید، نمیفرمود: فلانی را چه شده که چنین میگوید؟ بلکه میفرمود: این مردم را چه شده است که چنین و چنان میگویند.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به ندرت با کسی به شیوهای رفتار میکرد که آزرده شود.
آن حضرت در سخنی فرمود:
«من رأی عورة فسترها کان کمن أحیا مؤودة» (1)
«هر کس عیب و بدی از دیگری ببیند و آن را بپوشاند، بسان کسی است که دختر زنده به گور شدهای را از مرگ نجات داده است».
البتّه ابن حجر متوجّه این نکته شده است، آنجا که میگوید:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به ندرت با کسی رو به رو میشد و به گونهای عمل میکرد که موجب هتک حرمت او شود.
آنگاه برای توجیه آنچه به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نسبت داده شده است میگوید: شاید پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عتاب با علی را به خاطر
1) 1) این احادیث مورد اتّفاق همه هستند و همه نویسندگان صحاح ششگانه، این روایات را در بخش «الادب» و بخشهای دیگر نقل کردهاند. به عنوان نمونه نگاه کنید به سنن ابی داوود: 3 / 278 شمارههای 4891 و 4892.
رضایت بیشتر فاطمه، به صورت علنی و آشکار مطرح کرد (1).
ولی همان گونه که ملاحظه میشود این توجیه و عذرخواهی به دلایلی چند مورد پذیرش نیست:
الف - علی علیه السلام کار ناشایستی انجام نداده بود.
ب - آنچه که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله صادر شد، بالاتر از عتاب و سرزنش بود.
ج - تلاش برای رضایت فاطمه سلام اللّه علیها هنگامی پسندیده است که مستلزم هتک حرمت مؤمنی نشود، تا چه رسد به هتک حرمت امیر مؤمنان علی علیه السلام ؛ اگر علی علیه السلام در نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عزیزتر از فاطمه زهرا سلام اللّه علیها نبود، منزلتش از وی کمتر هم نبود.
4 - همان گونه که احکام شریعت اسلامی، سنّت نبوی و آداب محمّدی صلّی اللّه علیه و آله این روایت را تکذیب میکنند، همان طور اخبار صحیح دیگری که وارد شده نیز آن را تکذیب میکنند، آنجا که آمده است:
خداوند، خود امیر مؤمنان علی علیه السلام را برای ازدواج با فاطمه سلام اللّه علیها برگزید؛ و اینکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بزرگان
1) 1) فتح الباری: 7 / 108.
اصحاب را - که به خواستگاری زهرا سلام اللّه علیها آمده بودند - رد کرد (1).
پرواضح است که خداوند برای همسری زهرای مرضیّه سلام اللّه علیها کسی را انتخاب میکند که وی را به کوچکترین چیزی نیازارد.
5 - همچنین سیره و روش امیر مؤمنان علی علیه السلام و حالات او با برادرش محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله از دوران کودکی تا واپسین لحظات زندگی گرامی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این روایت را تکذیب میکند. چرا که در تمام این دوران، عملی از وی دیده نشد که مخالف با خواست پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله باشد، یا رفتاری از او سر زند که پیامبر آن را دوست نداشته باشد.
در این بخش از پژوهش، توجّه به دو نکته لازم و ضروری است:
نکته یکم
به راستی فاطمه زهرا سلام اللّه علیها پاره تن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همواره میفرمود:
1) 1) ر.ک: مجمع الزواید: 9 / 329 و 330 شمارههای 15207 و 15208، و کنز العمال: 13 / 294 و 295 شمارههای 37752 - 37754، و ذخایر العقبی: 69 - 72، و الریاض النضره: 3 / 142 - 146، و الصواعق: 141 و 142.
«فاطمة بضعة منّی . . .»
«فاطمه پاره تن من است».
حضرتش این سخن را بارها تکرار کرده بود و این تکرار فقط به جهت تأکید بر این بود که: آزار و اذیّت فاطمه سلام اللّه علیها حرام است.
پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله این حدیث را با عبارتهای گوناگون و معانی نزدیک به هم بیان فرموده است:
خشم و غضب فاطمه سلام اللّه علیها خشم و غضب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است و خشم و غضب او، خشم و غضب خداست.
البتّه این حدیث را چند تن از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت کردهاند. یکی از آنها، شخص امیر مؤمنان علی علیه السلام است؛ ابن حجر میگوید:
علی بن الحسین از پدرش از علی روایت میکند که میگوید:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به فاطمه فرمود:
«إنّ اللّه تعالی یرضی لرضاک و یغضب لغضبک» (1)
«به راستی خدای تعالی به رضایت تو، راضی میشود و به خشم تو خشم میگیرد».
1) 1) تهذیب التهذیب: 12 / 392، الإصابه: 8 / 265.
ابن حجر در ادامه میگوید: ابن ابی صارم از عبد اللَّه بن عمرو بن سالم مفلوج با سندی از طریق اهل بیت، از علی نقل میکند و میگوید که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به فاطمه فرمود:
«إنّ اللّه یغضب لغضبک و یرضی لرضاک» (1)
«خداوند به خشم تو خشمگین میشود و به رضایت تو راضی میگردد».
بدیهی است که ما در اینجا در صدد بیان تفصیلی راویان این حدیث و سندهای آن از طریق اصحاب، و بیان این گفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در مناسبتهای مختلف و متعدّد نمیباشیم، چرا که این امری آشکار است و نیازی به شرح و بسط کلام ندارد.
از طرفی، صحّت و کثرت این روایت به گونهای است که مسلمانان از زمان صحابه، برخی احکام فقهی را بر مبنای این روایات مترتّب میکردند و حتّی احکامی را که مخصوص پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بود، برای فاطمه زهرا سلام اللّه علیها نیز در نظر میگرفتند، و این امر آشکار و معلوم است.
از این رو، حافظ سهیلی این گونه حکم کرده است:
هر کس به فاطمه سلام اللّه علیها ناسزا بگوید کافر است. هر کس بر او
1) 1) الإصابه: 8 / 266.
درود فرستد، در واقع بر پدرش، پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله درود فرستاده است.
حافظ بیهقی نیز چنین حکمی داده است، و شارحان صحیح بُخاری و مُسلم نیز به دلالت این حدیث، بر حرمت آزار و اذیّت زهرای مرضیّه علیها السلام قائل شدهاند (1).
زرقانی مالکی در این زمینه میگوید:
فاطمه بر کسی که به وی ناسزا بگوید خشم میکند، و خشم او با خشم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برابر است. و هر کس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را خشمگین کند، کفر ورزیده است (2).
مَناوی نیز در این رابطه میگوید:
سهیلی به این حدیث استدلال کرده است که هر کس به فاطمه ناسزا گوید، کافر شده است؛ زیرا که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به خشم آورده است. از طرفی، فاطمه از شیخین برتر است.
شریف سمهودی میگوید: روشن است که فرزندان فاطمه پاره
تن او هستند و به واسطه او، پاره تن پیامبر میشوند (1).
البتّه پیش از اینها ابو لبابه انصاری به امر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فاطمه را در جایگاه و منزلت آن حضرت قرار داد.
حافظ سهیلی میگوید: ابو لبابه، رفاعة بن منذر برای پذیرش توبهاش، خود را [به ستونی] بسته بود. هنگامی که توبه او پذیرفته شد و در این مورد آیهای نازل شد، فاطمه خواست تا او را آزاد کند.
ابو لبابه گفت: من سوگند یاد کردهام که فقط رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مرا [از ستون] باز کند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«إنّ فاطمة بضعة منّی»
«به راستی فاطمه پاره تن من است».
درود خدا بر او و بر فاطمه باد. از این رو، این حدیث بیانگر این است که هر کس به او دشنام دهد، در واقع کافر است و هر کس بر او درود بفرستد، در واقع بر پدرش درود فرستاده است.
البتّه هدف ما در اینجا بیان این حدیث و دلالت آن نیست، بلکه منظور ما بیان این نکته است که این حدیث، در بخش فضایل فاطمه سلام اللّه علیها در
1) 1) فیض القدیر: 4 / 554.
صحیح بُخاری و مُسلم و منابع روایی دیگر از طریق مِسْوَر بن مخرمه - بیآنکه سخنی از داستان خواستگاری علی علیه السلام از دختر ابو جهل باشد - نقل شده است.
ابن حجر میگوید: در صحیح بُخاری و مُسلم از مِسْوَر بن مخرمه نقل شده که میگوید: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که بر فراز منبر میفرمود:
«فاطمة بضعة منّی، یؤذینی ما آذاها، و یربینی ما رابها» (1)
«فاطمه پاره تن من است، آنچه او را بیازارد، مرا آزرده است و هر چه او را پریشان کند، مرا پریشان کرده است».
بُخاری و مُسلم این روایت را از سُفیان بن عُیَیْنَه از عمرو بن دینار از ابن ابی مُلَیکه از مِسْوَر بن مخرمه روایت کردهاند.
فراتر اینکه بیهقی و خطیب تبریزی این روایت را فقط به همین شکل روایت کردهاند (2). در الجامع الصغیر نیز همین گونه آمده است که نه در متن و نه در شرح آن، به داستان خواستگاری اشارهای
نشده است (1).
قابل ملاحظه اینکه در این سلسله سند، این حدیث، نه یک راوی از خاندان زبیر و نه زُهْری، شَعْبی، لیث و مانند اینها وجود ندارد(!!).
ما اگر چه مِسْوَر و ابن ابی مُلَیکه را مورد طعن و قدح قرار دادیم، ولی به این حدیث - مانند احادیث دیگر - احتجاج و استدلال میکنیم، چرا که:
«الفضل ما شهدت به الأعداء»
«فضل و برتری همان است که دشمنان به آن گواهی دهند».
ولی ظنّ قوی، این است که آنها داستان خواستگاری را به جهت غرضورزی و بیماری که در دلشان بوده است جعل کردهاند و آن را به مِسْوَر و روایات او ملحق کردهاند. به طوری که ابن تیمیه، مجدِّد آثار خوارج و احیاگر اباطیل و موضوعات آنان، میگوید:
این حدیث با این متن، روایت نشده است بلکه با متن دیگری روایت شده است، همان طور که در حدیث خواستگاری علی از دختر ابو جهل بیان شده، که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برخاست و خطبهای خواند و گفت: خانواده هُشام بن مغیره . . ..
این حدیث را بُخاری و مُسلم در صحیحین به روایت علی بن
1) 1) فیض القدیر: 4 / 554.
الحسین و مِسْوَر بن مخرمه روایت کردهاند. پس علّت ایراد این حدیث، خواستگاری علی از دختر ابو جهل است (1).
ولی حقیقت بر اهل آن پوشیده نمیماند، و توفیق از خدای سبحان است.
نکته دوم
همان گونه که در مقدّمه بحث اشاره کردیم که تنها بودن حدیث - هر حدیثی که باشد - در کتاب بُخاری و مُسلم و کتابهای دیگری که به صحیح معروف هستند، ما را ملزَم به پذیرش صحّت آنها نمیکند و از بررسی سند آنها، ما را بینیاز نمیسازد.
بنا بر این، صرفِ نقل احادیث در کتابهای آنان، نباید انسان پژوهشگر را فریب دهد. از طرفی، حکم به بطلان حدیثی که در این کتابها آمده، نباید او را بیمناک سازد . . ..
این موضوعی است که محقّقان اهل سنّت به آن آگاهی دادهاند و عدّهای از علمای حدیث و نویسندگان معاصر در مورد آن بحث کردهاند . . . ما نیز در این موضوع، بحثهای مفصّل و قانع کنندهای داریم که - به حمد اللّه - چاپ و منتشر شده است (2).
آری، آنان حدیث خواستگاری از دختر ابو جهل را جعل کردند ولی گویا این امر آنان را ارضا نکرده است، از این رو حدیث دیگری نیز جعل کردند که در آن آمده است:
امیر مؤمنان علی علیه السلام از اسماء بنت عمیس خواستگاری کرد! . . .
ولی ضعف و بیارزشی این حدیث ساختگی به طور کامل روشن است تا آنجا که نویسندگان صحاح . . . آن را روایت نکردهاند، بلکه محقّقان آنها بر ابطال و سقوط آن تصریح کردهاند.
ابن حجر میگوید که اسماء بنت عمیس گفته است: علی بن ابی طالب از من خواستگاری کرد. این مطلب به گوش فاطمه رسید، او به نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رفت و گفت: علی، اسماء را به ازدواج خود
درآورده است(!!).
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او گفت: «اسماء، حق ندارد که خدا و پیامبرش را بیازارد» (1).
هیثمی در این مورد میگوید: این روایت را طبرانی در معجم کبیر و معجم اوسط نقل کرده و در سند آنها کسی هست که من نمیشناسم (2).
بدیهی است که ما درباره این حدیث بحث نمیکنیم، بلکه فقط اشاره مینماییم به اینکه جعل کننده حدیث گفته است:
«فاطمه نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رفت و گفت: علی، اسماء را به ازدواج خود درآورده است» و نگفته است: «فاطمه گفت: این علی با دختر ابو جهل ازدواج کرده است».
همچنین از قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است که به فاطمه فرمود: «اسماء، حق ندارد که خدا و رسولش را بیازارد» و نقل نکرده است که پیامبر بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و گفت: «علی، حق ندارد . . .».
به یاری خدای تعالی تمام طرق نقل این حدیث را ارائه کردیم.
راویها، سندها، متنها و مدلول آنها را به دقّت و ژرفنگری مورد بررسی قرار دادیم، و در نتیجه، آن را حدیثی ساختگی از جانب خاندان زبیر یافتیم، چرا که راویان آن عبارتند از:
عبد اللَّه بن زبیر.
عُرْوَة بن زبیر.
مِسْوَر بن مخرمه، که از یاران و یاوران عبد اللَّه و همراهان او بود که در کعبه کشته شد. او از خوارج بود و . . ..
عبد اللَّه بن ابی مُلَیکه، که قاضی ابن زبیر و اذانگوی ویژه او بود.
زُهْری، که در کنار عُرْوَة بن زبیر مینشست و از امیر مؤمنان علی علیه السلام بدگویی میکردند و دشنام میدادند! . . ..
شعیب بن راشد، که راوی حدیث زُهْری بود.
ابو یمان، که راوی شعیب بود.
اینان، سران جعل کنندگان این روایت دروغین هستند . . . البتّه آنها را جداگانه شناختیم و دیدیم که همگی بر شیوه پیشوایشان
عبد اللَّه بن زبیر هستند؛ همان فردی که به دشمنی با اهل بیت علیهم السلام مشهور است.
به قضایای او در جنگ جمل و موارد دیگر بنگرید. او بنی هاشم را در مکّه در شعب ابو طالب محاصره کرد که یا با او بیعت کنند، یا آماده مرگ شوند.
از کارهای دیگر او تبعید محمّد بن حنفیه از مکّه و مدینه، و تبعید ابن عبّاس به طائف است و . . . ، و دشمنی او با شخص پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله بود.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخن کوتاه و معروف خود فرمود:
«ما زال الزبیر رجلاً منّا أهل البیت، حتّی نشأ ابنه المشؤوم عبد اللَّه» (1)
«زبیر همواره از ما اهل بیت بود، تا اینکه پسر ناخجسته او عبد اللَّه، بزرگ و جوان شد».
سخن آخر اینکه: اگر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در موضوعی خطبهای عمومی ایراد کرده است تا حکم جدیدی را به یارانش برساند،
1) 1) نهج البلاغه (صبحی صالح): 555، الإستیعاب: 3 / 40 با اندکی تفاوت.
پس چرا این خطبه را جز دو کودک که هنوز به سن بلوغ نرسیدهاند، فرد دیگری از حضرتش روایت نکرده است؟
کودکی به نام مسوَر که هنوز هفت سالش را تمام نکرده بود و ابن زبیر که هنوز سنّش از ده سالگی نگذشته بود.
از این رو، بر حامیان غیور قرآن و سنّت است که سنّت شریف نبوی را از این افتراها و دروغهای زشت پاک نمایند. از خداوند سبحان خواستاریم که مخلصان را برای علم و عمل توفیق دهد و کردار ما را خالص برای وجه کریم خود قرار دهد که او نیکوکار و مهربان است.
إحیاء علوم الدین: ابو حامد غزالی، دار المعرفه، بیروت، لبنان.
الإستیعاب: ابن عبد البر، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
أُسد الغابه: ابن الاثیر، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان.
الإصابه: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
إرشاد الساری: احمد بن محمّد بن ابو بکر قسطلانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
تاریخ الاسلام: ذهبی، دار الکتاب العربی، بیروت، سال 1408.
تاریخ بغداد: خطیب بغدادی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، چاپ اول، سال 1401.
تحف العقول: ابن شعبه الحرانی، مؤسسه نشر الاسلامی، قم، ایران، چاپ چهارم، سال 1416.
تهذیب التهذیب: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
سنن ابن ماجه: ابن ماجة القزوینی و بهامشة مصباح الزجاجه للبوصیری، دار الجیل، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
سنن ابی داود: ابی داود، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.
سنن تِرمذی: محمّد بن عیسی تِرمذی، دار الفکر، بیروت.
السنن الکبری: بیهقی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
سنن النسایی: نَسایی، با شرح سیوطی و حاشیه سندی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1414.
سیر اعلام النبلاء: الذهبی، مؤسسه الرساله، بیروت، لبنان، چاپ نهم، سال 1413.
شرح المواهب اللدنیّه: قسطلانی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، سال 1414.
شرح نهج البلاغه: ابن ابی الحدید، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1387.
صحیح مُسلم: مُسلم النیشابوری، مؤسسه عز الدین، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1407.
الصحیح من السنن المصطفی: ابی داوود سجستانی، دار الکتب العربی، بیروت.
الصواعق المحرقة: ابن حجر هیتمی مکّی، مکتبة القاهرة، قاهره، مصر.
فتح الباری فی شرح البخاری: ابن حجر، دار الکتب العلمیّة، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1410.
فضائل الصحابة: احمد بن حنبل، جامعة ام القری، مرکز البحث
العلم و احیاء التراث الاسلامی، مکة السعودیّة، چاپ اول، سال 1403.
الکامل: عبد اللَّه بن عدی، دار الفکر، بیروت، چاپ سوم، سال 1409.
الکاشف: ذهبی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
کنز العمّال: متقی هندی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1419.
الکواکب الدراری: الکرمانی، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1401.
المستدرک علی الصحیحین: حاکم نیشابوری، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1411.
مسند احمد بن حنبل: احمد بن حنبل، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1415.
مشکاة المصابیح: خطیب تبریزی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1411.
المصنّف: ابن ابی شیبة، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1414.
المطالب العالیه: ابن حجر عسقلانی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، سال 1414.
المعجم الأوسط: طبرانی، دار الحرمین، سال 1415.
المنهاج فی شرح صحیح مُسلم بن حَجّاج: یوسف بن عبد الرحمن مزی.
میزان الاعتدال: ذهبی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.
الوافی بالوفیات: صفدی، دار احیاء، بیروت، چاپ اول، سال 1420.
وفیات الاعیان: ابن خَلّکان، دار صادر، بیروت، لبنان.