ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : پایان انتظار/مسلم پور وهاب
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، 1385
مشخصات ظاهری : 103ص.21×11س.م
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : 1260750
پایان انتظار
از آنجا كه انسان هميشه در آمال و آرزو به سر ميبرد تا به خواستههاي درونياش برسد؛ براي رسيدن به اين مقصود راه تلاش را پيش گرفته و ناملايمات راه را به طرق مختلف پشت سر ميگذارد و بسته به اهمّيت هدف، سعي و كوشش ميكند.
حال اگر اين آمال و آرزو، اهدافي خدايي در پي داشته باشد، تحمل ناملايمات نه تنها سخت نبوده، بلكه بسيار آسان است و لذّتي ماندگار دارد، برخلاف اهداف غير الهي كه طيّ مسيرش پر از اضطراب و مشقّت و رسيدن به هدف، لذّتي گذرا دارد.
در مبحث ديدار با امام زمانعليه السلام عدّهاي به اشتباه رفته، هدف را فقط ديدار با آن حضرت ميپندارند، غافل از اينكه
ديدار، بدون معرفت و شناخت ميسّر نميباشد.
ديدار با امام زمانعليه السلام بيش از آن كه به زمان و مكان خاصي متعلّق باشد، به حالات روحي و معنوي شخص بر ميگردد كه تا چه حدّ در انجام واجبات و مستحبّات و ترك گناهان تلاش نموده است، چرا كه اين گناهان است كه همانند لكههاي ابر، جلوي چشمانمان را گرفته، دل را از سفيدي به سياهي برده و ما را از نعمت ديدار خورشيد عالمتاب و قطب عالم امكان حضرت صاحب الزمانعليه السلام محروم ساخته است.
بايد خورشيد را شناخت تا براي ديدنش تلاش نمود و هر چه شناخت بيشتر باشد تلاش به مراتب بيشتر خواهد بود و اين كار ميسر نميباشد، مگر با ترك گناه و انجام واجبات.
خود آن حضرت ميفرمايند: «اگر نامههاي اعمال شيعيان كه هر هفته به دست ما ميرسد، سنگين از بار گناهان نبود اين دوري و جدايي به درازا نميكشيد».(1)
با نگاهي گذرا به شرح حال كساني كه در طي دوران غيبت
1) بحار الانوار، ج 53، ص 177.
كبراي مولا امام زمانعليه السلام سعادت شرفيابي به حضور مقدّسشان را داشتهاند و يا از كرامات و عنايات خاصه آن حضرت بهرهمند گشتهاند، ميتوان دريافت كه بيشترين و مهمترين عامل در حصول اين توفيق الهي، همان رعايت تقواي الهي و عمل به دستورات اسلامي و يكرنگي و صفاي دل ميباشد.
آنچه در اين مجموعه ميخوانيد گوشهاي است از كرامات بينهايت حضرت صاحب الزمانعليه السلام وليعصر از كتاب نجمالثاقب، كه نشان ميدهد مولايمان هيچگاه ما را از ياد نبرده، با بزرگواري گوشه چشمي به درماندگان نموده است. اميد است با عمل به دستورات خداوند متعال و ائمه معصومينعليهم السلام لياقت شناخت واقعي مولايمان را داشته، به وظايفمان در عصر غيبت عمل كنيم.
ان شاء الله
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
آرام آرام پيكر نحيفش را از ميان تخت بيرون كشيد و نگاهش را به اطراف دوخت. دست دراز كرد و ردايش را از قلاّبي كه به سينه ديوار آويزان بود، برداشت و روي شانهاش انداخت و به سمت ايوان به راه افتاد. در، نعره كنان روي پاشنه اش چرخيد و از هم باز شد و نسيم صبحگاهي به داخل اطاق هجوم آورد. از روي شكافي كه در ابتداي ايوان بود، نعلينش را برداشت و پوشيد سپس نگاهش را به سوي ستاره هايي دوخت كه در انوار كمرنگ سحر جان ميباختند؛ لبخندي بر لبانش نشست
و دستانش را به سوي آسمان دراز كرد و گفت: خدايا، به اميد تو.
پا به داخل حياط گذاشت؛ درِ چوبي حياط را گشود و وارد كوچهاي باريك و دراز گرديد و طبق عادت هر روز، تسبيح بلندي را از جيب پيراهنش بيرون كشيد و دانههاي درشتش را به روي هم غلطاند و ذكر گويان راه افتاد. از چند كوچه تو در تو گذشت و به محل كارش رسيد. از پلههاي سنگي عبور كرد و وارد سرداب تاريكي شد و پس از روشن كردن تنوري كه در زير مخزن آب قرار داشت، دوباره به بالاي پلهها برگشت. از داخل كوچه درِ ديگري را گشود و وارد فضاي گنبدي شكل حمام گرديد و به سمت حوضي كه در وسط صحن حمام بود، راه افتاد. آستين هاي پيراهنش را بالا زد و وضو گرفت.
صداي اذان از گلدستههاي مسجد به گوشش رسيد؛
مطابق هر روز پس از شنيدن «اشهد ان محمداً رسول اللَّه» دوبار «اشهد ان عليٌ ولي اللَّه» را تكرار كرد و سجاده كوچكي را رو به قبله گشود و به نماز ايستاد. سپس دلو سياهي را پر از آب كرد و به سمت اطاقك هايي كه در انتهاي حمام قرار داشتند، راه افتاد و كف آنها را شستشو داد.
در اين هنگام صداي سم اسباني در ميان كوچه پيچيد و در مقابل درِ حمام قطع شد و لحظهاي بعد قيافه داروغه، مقابل چشمان ابوراجح ظاهر شد.
ابوراجح كه ميانه خوبي با اين دسته از آدمها نداشت، خود را مشغول انجام كاري كرد و گوشه چشمي هم به داروغه، كه دستانش را به كمرش زده و لبخند تمسخر آميزي بر لب داشت، انداخت. ديري نپاييد كه سكوت بين آن دو نفر، با صداي پاي كسي كه به حمام
ميآمد، شكست. داروغه نگاهي به تازه وارد كرد و با صداي بلندي گفت: امروز حمام قرق حاكم است و كسي حقّ ورود به حمام را ندارد.
آن مرد لحظهاي مردّد بر جاي ايستاد؛ سپس با تعجّب شانههايش را بالا انداخت و قصد كرد كه برگردد كه صداي لرزان ابوراجح به گوشش رسيده: بيا داخل ابو عمّار! آب خزينه گرم است.
داروغه با شنيدن سخن ابوراجح، ابروهاي خود را درهم كشيد و با رويي برافروخته به سوي او حركت كرد و با صداي بلندتري كه در فضاي خالي حمام طنين ميانداخت، گفت:
پيرمرد! مگر نشنيدي چه گفتم؟ نكند تازگي ها گوشهايت هم سنگين شده است؟!
داروغه! مواظب حرف زدنت باش! ميخواهي
بگويي كه من اختيار ملك خودم را هم ندارم؟!
صداي خنده داروغه در حمام پيچيد و سپس با تمسخر گفت: ملك خصوصي ابوراجح؟!
و دوباره بر قاه قاه خندهاش افزود.
آخر بيچاره! تو حتي اختيار جانت را نيز نداري چه رسد به ملك خصوصي! اگر حاكم كوچكترين اشارهاي بكند، ملكت را بر سرت خراب خواهم كرد؛ مثل اين كه يادت رفته است كه حاكم از سوي خليفه مسلمانان در حلّه حكم ميراند.
ابوراجح كه از روي خشم ميلرزيد و رگهاي گردنش منقبض شده بود، با فرياد گفت: اي بدبخت! او حاكم است يا دزد؟! حاكم ما شيعيان، تنها خداست نه مرجان! از اينجا برو و به او بگو كه حمام ابوراجح مال همه مردمان حلّه است و تا من زندهام كسي نميتواند آن را قرق كند.
چشمان داروغه از روي غضب گشاد شد؛ او كه انتظار شنيدن چنين حرفهايي را نداشت، چون پلنگ به طرف ابوراجح خيز برداشت و در حالي كه گريبانش را در دست چپش ميفشرد با دست راست شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد كه ناگهان داروغه ديگري كه در ميان كوچه كشيك ميكشيد، از راه رسيد و چون وضع را آن چنان ديد، با صداي بلند گفت: چه ميكني صالح! رهايش كن!
و سپس به سويشان دويد و آنها را از همديگر جدا كرد و با عصبانيت به صالح گفت: اين چه كاري است كه ميكني احمق؟!
ولي ابوسعد! اين پيرمرد به خليفه و حاكم ناسزا ميگويد!
اين حرفها به تو نيامده است؛ زودتر برو بيرون و آمدن حاكم را اعلام كن.
صالح كه هنوز از خشم سرا پايش ميلرزيد، شمشيرش را غلاف كرد و با نگاهي تهديد آميز به سوي كوچه حركت كرد.
چه شده ابوراجح؟! چرا با او گلاويز شدهاي؟!
پيرمرد كه رنگ به رويش نمانده بود، به روي چهارپايه اي كه در كنارش ديده ميشد، نشست و پيشانياش را در كف دستش گرفت.
داروغه نگاهي به ابو عمّار كه هنوز بالاي پله ايستاده بود، انداخت و با صداي مهرباني گفت: اي مرد! قصد حمام گرفتن داري؟
پس عجله كن و تا حاكم نيامده است، از حمام بيرون برو.
خدا از بزرگي كَمت نكند داروغه! سپس با عجله به سوي خزينه رفت و داروغه را با ابوراجح تنها گذاشت.
گوش كن ابوراجح! بهتر است تو هم كوتاه بيايي و با اين از خدا بيخبر در نيفتي!
و با صداي آهسته تري گفت:
حال كه هم شمشير دست مرجان است و هم گردن، بهتر است با او مدارا كني و گرنه …
و گرنه چه ميشود داروغه؟ جانم را ميگيرد؟ جان من كه از جان مولايمان حسين بن عليعليهما السلام عزيزتر نيست. من شرفم را به اين چند تكه استخوان نميفروشم! حتي در مقابل آن خليفه بيدين شان كه مقام خلافت را به زور غصب كرده است.
از ترس رنگ از روي داروغه پريد و چشمانش را به
سوي درِ ورودي حمام دوخت.
آه! آرامتر پيرمرد! مگر از جانت سير شدهاي؟! لااقل به فكر زن و بچهات باش! هيچ ميداني اگر باد، اين حرفها را به گوش مرجان برساند، در ملأ عام تمام اعضاي خانوادهات را به دار خواهد كشيد. مگر يادت رفته است كه چند روز پيش با احمد بن قاسم چه كرد.
خدا لعنت كند كشندگان او را! كودكانش بيجهت يتيم شدند داروغه!
در اين هنگام ابو عمّار با عجله از ميان خزينه بيرون آمد و لباسهايش را پوشيد. درهمي به ابوراجح داد و پس از خداحافظي از حمام بيرون رفت.
ابوراجح كه اندكي آرام گرفته بود، رو به داروغه كرد و گفت: حتماً ميداني كه اين ملعون به حمام ميآيد؟
آري ابوراجح!
آري ابوراجح! اين گونه بهتر است؛ فقط شتاب كن كه احمد زودتر از حاكم به اينجا برسد.
به آرامي ردايش را روي شانهاش انداخت و از حمام بيرون آمد. نگاهي به سراپاي صالح كه داخل كوچه ايستاده بود، انداخت و به سوي خانه راه افتاد. لحظهاي بعد به خانه رسيد، حليمه كه قيافه درهم شوهرش را ديد، به سويش آمد و با نگراني پرسيد: چه خبر است ابوراجح؟! چرا رنگ به رويت نمانده است؟!
چيزي نيست حليمه! فقط به احمد بگو كه فوراً به حمام برود! امروز حالم هيچ خوش نيست.
احمد كه خودش صداي پدر را شنيده بود، وارد ايوان شد و پس از سلام، پرسيد:
چه شده است پدر؟ اتفاقي افتاده است؟
نه پسرم! فقط عجله كن كه درِ حمام باز است. ضمناً امروز مرجان، حمام را قرق كرده است و تا او از حمام بيرون نرفته، كسي را به داخل راه نده؛ مواظب خودت باش و با آن خدانشناس مدارا كن.
حليمه كه تازه دليل آمدن ابوراجح در آن وقت به خانه را فهميده بود، با تشويش رو به احمد كرد و گفت: عجله كن پسرم! همانطور كه پدرت گفت با مرجان سر شاخ نشو! مبادا حرفي بزني كه آن را پيراهن عثمان كنند، تو كه خوب آنها را ميشناسي.
سپس با شتاب به طرف حمام به راه افتاد و به جاي پدر بر روي چهار پايه چوبي داخل حمام نشست. داروغه كه با آمدن احمد خيالش راحت شده بود،
لبخندي زد. آهسته از پلهها بالا رفت و دم درِ حمام منتظر ورود حاكم ايستاد.
صالح هنوز عصباني بود و در دل براي پيرمرد شاخ و شانه ميكشيد؛ با ديدن ابوسعد گفت:
پيرمرد حمامي كجا رفت؟
حالش خوش نبود! رفت پيش حكيم و گفت كه زود بر ميگردد.
اگر تنها يك لحظه دير رسيده بودي، سرش را از تنش جدا ميكردم.
صالح! بهتر است با مردم مدارا كني! اينها همشهريان ما هستند!
ولي آن پيرمرد به خليفه مسلمانان اهانت كرد. حاكم جانشين خليفه است و هر كس به آنها توهين كند، كافر به حساب ميآيد.
ابو سعد كه در دل به حماقت صالح ميخنديد، رو به او كرد و گفت: او پيرمرد است و عقلش ضايع گشته، مجنون را حدّي نيست.
سپس براي اين كه خبر چيني ابوراجح را نزد حاكم نكند، گفت: اتفاقاً چند روز پيش در قصر حاكم بودم كه كسي در نزد او از اين مرد بدگويي كرد. حاكم با غضب او را از قصر بيرون انداخت و به كساني كه در آنجا نشسته بودند، گفت: از اين پس اگر كسي حرفي درباره اين پيرمرد پيش من بگويد، دستور ميدهم كه او را ده ضربه شلاق بزنند.
صالح با تعجّب نگاهي به ابوسعد انداخت و با ترديد گفت: راست ميگويي ابوسعد! حاكم شخصاً چنين حرفي را گفت؟
داروغه كه ديد نقشهاش كارگر افتاده است، با جدّيت گفت: آري صالح! خودم با گوش هايم شنيدم كه حاكم
چنين ميگفت.
خوب شد كه به من گفتي و گرنه تصميم داشتم كه اهانت پيرمرد را به عرض حاكم برسانم.
ناگهان صداي شيپور جارچيان در ميان كوچه پيچيد و لحظهاي بعد حاكم در ميان عدّهاي از اعوانش از دور ظاهر شد و آرام آرام به مقابل درِ حمام رسيد. احمد با بيرغبتي از پلهها بالا آمد و در برابر حاكم دست بر سينه تعظيم كرد و حاكم پيشاپيش ديگران وارد صحن حمام گرديد و نگاه جستجو گرش را به سقف گنبدي شكل حمام دوخت و پس از آن سراپاي احمد را ورانداز كرد و با صداي دو رگه اي گفت: اين پيرمرد ديوانه را نميبينم؟ در كدام گوري پنهان شده است؟!
فوراً يكي از آن چاپلوسان درباري خود را به احمد رساند و با صداي بلندي گفت: بگو ببينم ابوراجح كجاست؟
احمد خشم خود را فرو خورد و با صداي گرفتهاي كه از چشم حاكم دور نماند، گفت: چند روزي ميشود كه حالش خوش نيست و امروز قصد كرده است كه نزد حكيم برود.
بله قربان! هنگامي كه از اين خبر آگاه شد، مرا فرستاد تا به خدمت شما رسيده و كمال ارادت را به جا بياورم.
زبانت نيز مثل زبان پدرت مقداري بلند است، مطمئن باش روزي زبان يكي را خواهم بريد تا زبان آن يكي نيز كوتاه شود و شروع كرد به خنديدن.
ديگران نيز از خنده او بيبهره نماندند و در يك لحظه فضاي حمام لبريز از قاه قاه خنده آنها شد و پس از آن با اشاره حاكم خدمتكاران دست به كار شدند و
حاكم را در ميان آب نيمه گرم خزينه شستشو دادند و سپس انواع لباسهاي فاخر را بر تنش پوشاندند و عطر و گلاب بر سر و رويش پاشيدند و بدون اين كه درهمي بابت آب بپردازند، او را از حمام بيرون بردند.
در آخرين لحظه دوباره چشم حاكم به احمد كه تا دم درِ حمام او را مشايعت كرده بود، افتاد و با غضب گفت: به اين مردك بگو دست از حرفهايي كه ميزند بردارد؛ اگر فقط يكبار ديگر بشنوم كه در مورد ما حرفي زده باشد، دستور ميدهم زنده زنده پوست از سرش بكنند، فهميدي؟ ضمناً خزانهدار ميگويد كه ابوراجح خراج حمامش را امسال نيز نپرداخته است. تا ده روز فرصت دارد كه سيصد درهم به خزانهدار ما بدهد؛ در غير اين صورت مجبوريم كه حمامش را به دلاك ديگري بسپاريم.
سپس راه افتاد و از مقابل چشمان احمد كه با شنيدن
سيصد درهم، سياهي ميرفت، دور گشت.
احمد رنگ پريده تر از ابوراجح به خانه برگشت و نميدانست چگونه تهديد حاكم را براي پدرش بازگو كند و از اين ميترسيد كه او با جسم ناتوانش تحمل شنيدن پيغام حاكم را نداشته باشد و ناخوش گردد.
حليمه كه از دريچه اطاق متوجه آمدن احمد شده بود، نگاهي به پيكر ابوراجح كه بر روي زمين خوابيده بود، انداخت و سپس پاورچين پاورچين از اطاق بيرون آمد و با نگراني چشم به دهان احمد دوخت:
ها احمد! امروز شماها را چه ميشود؟! از خانه كه بيرون ميرويد مثل مردهها بر ميگرديد و رنگ از رخسار تان دور ميشود؟!
چيزي نيست مادر! فقط كامم خشك شده است و گرمي هوا امانم را بريده است.
حليمه در حالي كه به سوي مشك آب قدم برميداشت، گفت: تو هم مثل پدرت يكدنده و لجبازي! چرا حرف دلت را نميزني احمد؟!
سپس لبخندي زد و گفت: نگفتي چقدر از حاكم انعام گرفتهاي؟ و در حالي كه سعي ميكرد خود را شاد نشان دهد، مشك آب را به سوي احمد گرفت و گفت:
چرا چند درهم از انعامي كه گرفتهاي به امّ راجح نميدهي؟
احمد مشك آب را بالا گرفت و چند جرعهاي از آب خنك نوشيد. سپس مشك را به مادرش برگرداند و گفت: مادرم! اولاً من از آن ظالم و دايم الخمر انعامي نميگيرم، دوماً او حتي بابت حمام نيز چيزي نپرداخت!
چه ميگويي احمد؟! منظورت اين است كه او نصف روز حمام را قرق كرد و به كسي اجازه نداد وارد حمام شود؛ آن
وقت حتي يك درهم سياه هم بابت آن نپرداخت؟
لعنت خدا بر او باد! آن وقت جاي خليفه نشسته است و ميخواهد بين مردم به عدالت حكم كند!
سپس در حالي كه در آتش غضب ميسوخت و مدام نفرينش ميكرد، از روي بيچارگي گفت: ناراحت نباش پسرم! انگار حال پدرت خوش نبود و امروز سر كار نرفته است. خدا جاي حقّ نشسته است و به داد بندگان مظلومش خواهد رسيد. از دست ما كه كاري بر نميآيد و زور مان به جايي نميرسد، بيچاره پدرت. حقّ داشت كه در آتش غم ميسوخت.
اي كاش تنها كار به اينجا ختم ميشد!
حليمه با تعجّب نگاهش را به احمد دوخت و با نگراني پرسيد: ديگر چه شده است احمد؟ حرف بزن
ببينم! تو كه جانم را بالا آوردي!
وقتي حاكم وارد حمام شد از من سراغ پدر را گرفت!
تو چه گفتي؟ ها!
گفتم كه ناخوش است و نزد حكيم براي درمان رفته است.
آفرين پسرم! بعد چه گفت؟ حرفت را باور كرد؟!
حليمه محكم به پشت دستش زد و با صداي بلندي كه به ناله شبيه بود، گفت:
يا صاحب الزمان! به داد ما برس! آن خبيث از هيچ
كاري اِبا ندارد!
سپس در حالي كه اشك از گوشه چشمانش سرازير ميشد گفت: احمد! از اين به بعد تو به جاي پدرت به حمام برو. ميترسم آخر، كار دست خودش بدهد. آخر مرد! تو چه كار به كار حكومت داري؟! خدا بهتر ميداند كه چه كسي جاي حقّ و چه كسي جاي ناحق نشسته است! ديدي آخر بلاي احمد بن قاسم به سرمان آمد.
مادر، از اين به بعد حمامي در كار نيست.
تمام چشمانش از كاسه بيرون زد، جرأت سؤال كردن نداشت و زبان در كامش خشك شده بود. اين بار چشمانش به جاي زبانش حرف ميزد؛ احمد آهي كشيد و گفت: موقع رفتن به من گفت به ابوراجح بگو امسال نيز خراج حمامش را نداده است و تنها ده روز فرصت دارد كه سيصد درهم به خزانهدار بدهد و گرنه حمامش
را به كسي ديگر واگذار ميكنم.
از ناراحتي به نفس نفس افتاده بود، زانوي غم در بغل گرفت، احساس كرد نفسش بالا نميآيد؛ تمام بدنش از ترس ميلرزيد. ناگهان صداي ابوراجح به گوشش رسيد.
چه خبر است حليمه؟! مگر دنيا به آخر رسيده است. بلند شو آبي به صورتت بزن و سفره را پهن كن.
و آرام آرام به طرف حوض كه در گوشه حياط بود، راه افتاد. آستين هاي پيراهنش را بالا زد و وضو گرفت و زل زد توي چشمان احمد.
بلند شو پسرم! اميد به خدا داشته باش؛ آن خبيث مدتهاست كه خون مردم را ميمكد؛ خوفي به دل نداشته باش!
سپس به طرف درِ حياط حركت كرد. حليمه كه نگران آينده ابوراجح بود با اضطراب گفت:
كجا ميروي ابوراجح! وقت نهار است.
نگران نباش حليمه، نماز را در مقام امام ميخوانم و زود بر ميگردم.
درِ حياط را گشود و وارد كوچه شد. تسبيح سياه رنگي را از جيب پيراهنش بيرون آورد و آرام آرام در پيچ و خم كوچهها ناپديد گرديد.
خورشيد با تمام قدرت شعله ميكشيد و هاله هايش را بر وسعت خاك ميپاشيد و آفتاب از دور چون سراب در مقابل نگاهش ميلرزيد. ساعتي از ظهر گذشته بود كه به مقام امام رسيد. روبرويش قرار گرفت و دستان لرزانش را به روي سينه قرار داد و به صاحب آن مقام مبارك، سلام كرد. يكباره دلش چون كبوتران خاكستري رنگ حرم پر و بال زد و با قامتي پر از غم و
اندوه، داخل صحن شد. سجاده كوچكي را از جيب پيراهن بيرون كشيد و رو به قبله پهن كرد و تمام وجودش به سوي خدا كشيده شد. ناگهان بغض گلويش شكست و شانههايش لرزيد و سر بر سجده گذاشت و زماني به خود آمد كه احمد موهاي سفيدش را نوازش ميكرد. چشمان پر از اشكش را در چشمان نگران احمد انداخت. برقي از ديدگانشان جهيد و چون ابري نرم و آرام در آغوش همديگر جا گرفتند و صداي ناله هايشان در فضاي خاموش صحن پيچيد.
احمد در حالي كه زير بغل ابوراجح را گرفته بود، از جا برخاست و به سوي حياط آن مقام شريف حركت كردند و پس از اداي احترام به سمت حلّه راه افتادند و چيزي به غروب نمانده بود كه به خانه رسيدند. حليمه مدام طول و عرض ايوان را پايين و بالا ميرفت و هر
بار نگران تر از دفعه قبل چشم به درِ حياط ميدوخت. در باز شد و قامت خسته و خميده ابوراجح در برابر چشمان غمگين حليمه ظاهر شد.
به سختي خود را به روي ايوان رساند و نسيم، غروب تنش را نوازش داد و نگاهش را به سمتي گرفت كه خورشيد دايره مسينش را در افق فرو ميبرد.
حليمه همچنان نگران به عاقبت كار ميانديشيد. سفره كوچكي را در كنار ابوراجح پهن كرد و چند جرعه آب خنك در داخل كاسه ريخت و با صداي مهرباني گفت: ابوراجح! راضي ميشوي به نزد حاكم بروم؟ شايد دلش به رحم آمد و …
در حالي كه صدايش از شدّت خشم ميلرزيد، گفت: بس كن حليمه! فقط همين مانده است كه ناموس ما به دست و پاي آن دايم الخمر بيفتد.
ولي ابوراجح …
تمامش كن حليمه! بيشتر از اين اسم آن ملعون را در اين خانه نبر. ما كه اينقدر بيصاحب نيستيم، خلاصه يكي هست كه به داد ما برسد.
آنگاه دست دراز كرد و كاسه آب را برداشت و با فرستادن سلام بر حسينعليه السلام چند جرعه نوشيد و سپس به سمت حوض رفت. وضو گرفت و بر سر سجاده نشست، و با لغزاندن دانههاي تسبيح به ذكر و دعا پرداخت.
كم كم سياهي شب از راه رسيد و ستارهها يكي پس از ديگري در سينه آسمان پديدار شدند و صداي اذان از منارههاي بلند مسجد با هوهوي باد درهم آميخت و در كوچهها طنين انداخت. طبق عادت هميشه، با صداي بلند اذان گفت و به نماز ايستاد. نمازش را آرام و شمرده خواند و در روشنايي چراغ خيره شد به نخلهاي بلند.
در اين لحظه احمد هم از راه رسيد و در كنار حوض نشست و دست و رويش را شست، وضو گرفت و وارد اطاق شد. آرام و قرار نداشت و مدام دندانهايش را به هم ميفشرد. حليمه نيز كه چون مرغ سر كنده بين پدر و پسر بال بال ميزد رو به احمد كرد و گفت:
چه خبر شده پسرم؟! تا حالا كجا بودي؟
توي بازار مادر، همه ما را طور ديگري نگاه ميكنند؛ بالاخره انگشت نماي مردم شديم.
نگران نباش احمد! خلاصه يك راه حلّي پيدا ميكنيم. در ثاني، پدرت افتخار شيعيان حلّه است.
آن شب اصلاً خواب به چشم ابوراجح نيامد و با گفتن ذكر و خواندن قرآن تا سحر بيدار ماند. گاهي اوقات چشم به مهتاب ميدوخت و با خداوند درددل ميكرد. نزديكيهاي صبح، قرص ناني در بقچهاي پيچيد
و مثل هر روز به سوي حمام راه افتاد و تا حليمه و احمد به خود بيايند، در پيچ و خم كوچهها ناپديد شد و تسبيح گويان به حمام رسيد. وارد سرداب گرديد. تنور را روشن كرد و سپس در آن را گشود و وارد صحن حمام شد.
هنوز بوي عطر و گلاب به مشام ميرسيد. سجاده اش را روي گليمي انداخت و دو زانو رو به قبله نشست و گوش دلش را به صداي بلند مؤذّن گرفت. صدايي كه از گلدستههاي مسجد در سر تا سر شهر طنين ميانداخت. دوباره پس از اشهد انّ محمداً رسول اللَّه با صداي بلندي اشهد انّ علياً وليّ الله را دوبار تكرار كرد. از جا برخاست و به نماز ايستاد.
پس از خواندن نماز، قرآن كوچكي را برداشت با احتياط آن را بوسيد و با زمزمهاي زيبا آيه هايش را قرائت كرد. طولي نكشيد كه صداي پايي به گوش رسيد:
السلام عليكم و رحمة اللَّه! بيا داخل ابو صادق!
ابو صادق بقچه لباسش را گوشهاي گذاشت و در حالي كه پيراهن بلندش را از تنش بيرون ميآورد گفت:ها ابوراجح! اين حرفها چيست كه دهان به دهان ميگردد؟!
چه حرفي ابو صادق؟!
همين كه ميگويند مرجان گفته است كه بايد ظرف ده روز سيصد درهم خراج بدهيد.
چيزي نيست ابو صادق! حرامي زياد خورده بود؛ حالش خوش نبوده، هذيان گفته است. مردم نيز آن را جار ميزنند و گرنه براي حمامي كه دويست درهم نميارزد، سيصد درهم خراج نميطلبند.
دستش به ستوه آمدهاند و كارد به استخوان شان رسيده است. ميگويم ابوراجح تا وقت هست عريضهاي به خليفه بنويس، شايد چارهاي گردد.
ابوراجح به آرامي قرآن را بست و بوسيد و در جاي خود نهاد و آه بلندي كشيد و گفت: ابو صادق، اين گرگ زاده ها، درنده خويي را از آن گرگ آموختهاند. خليفه خود به ناحق بر مقام خلافت تكيه زده است و ما ميدانيم كه هيچ كس شايستهتر از اولاد عليعليه السلام بر مقام خلافت نيست و آن وقت آن خبيث و شرابخوار خود را خليفه مسلمين ميداند. ابو صادق! آنها وقتي به اولاد پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم رحم نميكنند، آن وقت به عريضه من و تو دل بسوزانند. به خدا قسم! تا من زندهام زير بار ذلّت اين نا مسلمانها نخواهم رفت؛ حتي اگر تمام استخوان هايم را از هم جدا كنند. تازه شنيدهام از زماني كه مرجان به
حلّه آمده، دستور داده است تا تختش را به گونهاي نصب كنند كه مدام پشتش به مقام مولايمان باشد و به امام شيعيان اين چنين بياحترامي ميكند.
دوباره صداي پاي ديگري توجه ابوراجح را به سوي خود جلب كرد. اين بار محمد بن عثمان بود كه از پلهها پايين ميآمد. ابو صادق با ديدن او زير لب چيزي گفت و به سوي خزينه حركت كرد. محمد بن عثمان مشغول بيرون آوردن لباسهايش شد، امّا گوشه چشمي هم به رفتار ابوراجح داشت.
ابوراجح ميدانست كه او بيجهت در آن وقت به حمام نيامده است و احتمالاً قصد خبر چيني دارد. همه مردمان حلّه او را به اين صفت ميشناختند و جرأت نميكردند در نزد او حرفي از خليفه يا حاكم حلّه بزنند و از رفت و آمد او به دربار نيز خبر داشتند.
او كه در كارش مهارت خاصي داشت و انسانهاي زيادي را با زبان نرمش به دام انداخته بود و از آنها باج گرفته بود، براي اجراي نقشه جديدش تبسّمي كرد و به ابوراجح گفت: خدا لعنت كند مرجان را كه بيجهت مردم را به عذاب مياندازد.
ابوراجح از سر تعجّب نگاهي به او انداخت و گفت: ها، زاده عثمان! تو چرا آن خبيث را لعن ميكني؟! حداقل زبان تو كه در سفره آن دايم الخمر، چرب ميشود.
هي! هي! ابوراجح! به سر مبارك خليفه قسم! از روي اجبار و از ترس مال و جانم است كه با او مدارا ميكنم و گرنه مرا چه به حكومت؟!
ديگر چه نقشهاي در سر داري اي محمد بن عثمان! مگر احمد بن قاسم را تو بالاي دار نفرستادي و بچههايش را يتيم نكردي؟
آنگاه نگاهي به اطراف خود انداخت و با تبسّمي ساختگي خود را به ابوراجح نزديكتر كرد و آهسته به او گفت: گوش كن ابوراجح! شنيدهام كه اين از خدا بيخبر، سيصد درهم از تو خراج خواسته است. من نيز ديشب شاهد بودم كه عدّهاي نزد مرجان از تو بدگويي ميكردند و به او ميگفتند كه تو در حضور مردم آشكارا بر عليه خليفه و حاكم حرف ميزني و مردم را بر عليه آنها ميشوراني و اگر وضع بدين گونه ادامه يابد، ممكن است مورد غضب مرجان قرار بگيري.
ابوراجح كه ميدانست آن ملعون نقشهاي دارد و تمام اين كارها زير سر خودش است، گفت: حرفت را بزن ملعون! چه در سر ميپروراني؟
محمد بن عثمان كه گمان ميكرد تيرش به هدف نشسته، قيافه جدّي به خودش گرفت و نزديكتر رفت و با شيرين زباني گفت: فكري در سر دارم كه اگر بپسندي، تمام كارها درست ميشود.
گفتم حرفت را بزن! چه ميخواهي بگويي؟!
من كساني را دارم كه با مرجان نشست و برخاست ميكنند و حاضرند كاري برايت انجام بدهند. به شرطي كه نيمي از حمامت را با آنها شريك شوي. آنها حتي ميتوانند كاري كنند كه تو با حكومت رفت و آمد داشته باشي!
ابوراجح كه با شنيدن اين حرفها از غضب رگهاي گردنش متورم شده بود، با عصبانيت گفت: ديگر بس
است ملعون! چه فكر كردهاي؟! ها! گمان ميكني كه من از تهديد آن خبيث ميترسم؟! من اگر هزار بار در روز بميرم بهتر است تا يكبار لقمههاي حرام سفره او را در گلويم بريزم، همان بهتر است كه روباهي مثل تو با پس مانده غذاهاي آن گرگ شكمش را سير كند، ما به همان يك لقمه نان حلال راضي هستيم.
محمد بن عثمان كه فهميد تيرش به سنگ خورده است، ابروهايش را در هم گره كرد و با حرفي كه بوي تهديد ميداد، گفت:
من به تو گفتم پيرمرد! حال خود ميداني! بهتر است كمي هم به فكر احمد و حليمه باشي.
با شنيدن اسم آن دو نفر، رنگ از روي ابوراجح پريد و با نگراني گفت: دهان كثيفت را ببند و اسمي از آنها به ميان نياور.
محمد بن عثمان در حالي كه به سوي خزينه ميرفت، با صدايي كه ابوراجح بشنود، گفت: بيا و خوبي كن؛ فردا هم مينشينند و ميگويند ابوراجح بيچاره را محمد بن عثمان به كشتن داد و سپس وارد آب خزينه شد.
هنوز ظهر نشده بود كه از روي بي حوصلگي درِ حمام را بست و به سوي بازار راه افتاد و پس از گشت و گذاري كوتاه به خانه رفت. حليمه كه شوهرش را به سلامت ديد، خوشحال شد و فوراً برايش سفره انداخت. پيرمرد چند لقمه نان خورد و سپس با شنيدن صداي اذان از جا برخاست، وضو گرفت و به نماز ايستاد.
هنوز ركعت اول را نخوانده بود كه صداي ضربههاي پياپي درِ حياط به گوش حليمه رسيد، حليمه دلش گواه بد ميداد؛ با تشويش از روي ايوان گذشت و به حياط رسيد و در آن حال با صداي بلندي گفت: چه خبر است؟!
مگر سر آوردهايد؟! و درِ حياط را باز كرد. چند داروغه با نيزه و سپر وارد حياط شدند و به طرف ابوراجح كه تازه قنوت بسته بود، حمله آوردند و با خشونت او را به سمت حياط كشيدند.
ابوراجح كه انتظار چنين لحظهاي را داشت به تندي گفت: مگر اسير گرفتهايد؟! صبر كنيد كفشهايم را بپوشم.
يكي از داروغه ها نهيبي زد و گفت: دهانت را ببند پيرمرد و گرنه جنازه ات را به دارالحكومه ميبريم.
من نه ترسي از شما دارم نه از آن ملعون دايم الخمر! حليمه، ناراحت نباش، كسي هست كه داد ما را از اين ستمگران بگيرد. به احمد بگو به خدا توكّل كند.
حليمه همچنان بيتابي و شيون ميكرد. مردم زيادي در كوچه جمع شده بودند و از نزديك شاهد ظلم و ستمي بودند كه مرجان در حقّ آنها روا ميداشت و به
حال پيرمرد دل ميسوزاندند؛ ناگهان از ميان جمعيّت كسي با صداي بلند گفت: حيا كنيد! از جان اين پيرمرد چه ميخواهيد.
و صداي اعتراض ديگران نيز در پي آن به گوش ابوراجح رسيد. داروغه ها همچنان پيرمرد را كه در مقابل آنها تاب مقاومت نداشت، بر روي زمين ميكشيدند و با خود ميبردند و ابوراجح كه مردم را با خود همدل ميديد با صداي بلندي گفت: اي مردم! اين ظلم حاكم نيست! بلكه ستم خليفهاي است كه به ناحقّ بر كرسي خلافت تكيه زده است و چون گرگ، رمه ها را ميدرد، نديديد اين مرجان لعين با احمد بن قاسم چه كرد؟! پس چرا ساكت نشستهايد؟ منتظريد تا سراغ تكتك شما بيايد؟ واللَّه! گناه شما كمتر از آن خليفه و مرجان شرابخوار نيست و فردا نوبت شماست كه طعم
شلاق هاي اين از خدا بيخبران را بچشيد!
در حالي كه زير ضربات مشت و لگد داروغه ها بر روي خاك كشيده ميشد، دست از سخن گفتن بر نميداشت و مدام به جمعيّتي كه در پي آنها روان بودند، ميگفت: تا كي بايد ساكت بنشينيد؟! تا كي باد ستم اين كافران را تحمل ميكنيد؟!
داروغه ها كه از دست زبان ابوراجح به ستوه آمده بودند و ميترسيدند كه گفتههاي او بر دلهاي مردم كارگر بيفتد و آنها را با خود همدل كند، ضربه محكمي به سر او زدند. از شدت ضربه، خون از سرش جاري شد و از هوش رفت و سپس جسم بيجان او را در ميان همهمه مردم و نالههاي جانگداز حليمه با خود به مخوف ترين زنداني بردند كه مرجان براي مجازات مخالفينش ساخته بود.
ساعتي بعد، احمد سراسيمه به خانه برگشت و حليمه را ديد كه در ميان عدّهاي از زنان همسايه نشسته و شيون ميكند. بغضي سخت گلويش را فشرد و تمام بدنش از ترس به لرزه افتاد و در مقابل نگاه دلسوزانه زنان همسايه، هايهاي گريه را سر داد.
با فرا رسيدن شب، همسايهها نيز به خانههاي خود برگشتند و احمد ماند و حليمه. در ميان خانهاي كه خشت، خشت آن بوي ابوراجح را ميداد و به هر سو كه نگاه ميكردند ابوراجح را ميديدند كه در حال عبادت با خداوند است، بياختيار اشك از گونه هايشان جاري ميشد. خانهاي نبود كه در آن شب اسمي از ابوراجح برده نشود و همه از مقاومت و دليري آن پيرمرد سخن ميگفتند، حتي آنهايي كه با شيعيان دشمني داشتند.
حليمه هنوز مرگ اولين فرزند خود را كه از بالاي
كوه پرت شده بود به ياد داشت و براي اين كه نام او به يادش بماند به همه گفته بود كه از آن پس او را ام راجح بخوانند و اين دومين داغي بود كه بر دلش سنگيني ميكرد. او از عاقبت كار ميترسيد و ميدانست كه آن پيرمرد از دست حاكم حلّه رهايي نمييابد و مدام به فكر اين بود كه براي نجات شوهرش قدمي بردارد.
بدون اين كه لب به آب و غذا بزند، بر روي ايوان نشست و چشمانش را به سمت ستاره هايي دوخت كه در آسمان خدا چشمك ميزدند. نسيم خنك شبانگاهي همچنان بر سينه داغدارش ميوزيد و نخلها همدرد با حليمه به سر و سينه ميزدند. شهابي در آسمان گذشت و نوري از سويي به سويي ديگر كشيده شد و انوار كمرنگي بر دل حليمه نشست؛ آهي از سر درد كشيد و با خود گفت: بايد كاري كنم. صبح به دارالحكومه ميروم! حتي
اگر شده به دست و پايش ميافتم. كنيزي زنانش را ميكنم. بايد بروم؛ با اين فكر بي اختيار چشمانش روي هم قرار گرفت و خوابش برد.
چيزي از نيمه نگذشته بود كه ابوراجح آرام آرام چشمانش را گشود و زل زد به سقفي سياه و تاريك. چند بار از شدّت درد ناليد. سرش سنگيني ميكرد. با تعجّب نگاهي به اطرافش انداخت: آه خداي من! اينجا ديگر كجاست؟
از هر سو صداي ناله به گوش ميرسيد. ناگهان به ياد لحظهاي افتاد كه داروغه ها او را با خود ميبردند و حليمه را ديد كه چنگ بر صورتش ميكشيد. وقتي به خود آمد ديد كه دست و پايش را در ميان كندهاي سنگين بستهاند و در كف سردابي سرد و تاريك رهايش كردهاند.
صداي پايي در سرداب طنين انداخت و روشنايي اندكي همه جا را فراگرفت. صداي پا لحظه به لحظه به
او نزديكتر ميشد و سايهاي در زير انوار سرخ رنگ مشعل در برابرش ايستاد و آهسته صدايش كرد: ابوراجح! ابوراجح!
پيرمرد، صداي داروغه اي را كه در حمام ديده بود، شناخت. از روي درد، نالهاي كرد و لبان خشكش را به زحمت از هم گشود:
اينجا كجاست داروغه؟! چه بلايي به سر زن و بچهام آوردهاند؟!
ناراحت نباش ابوراجح! كسي به آنها كاري ندارد.
اينجا كجاست داروغه؟!
زندان است ابوراجح! زندان قصر مرجان!
بالاخره زهرش را ريخت. خدا لعنتش كند داروغه.
با وحشت نگاهي به اطرافش انداخت و در برابر پيرمرد نشست و مقداري آب در دهان او ريخت، سپس
تكهاي نان از زير پيراهنش بيرون آورد و به پيرمرد داد و با لكنت زبان گفت:
بخور ابوراجح! تو بايد زنده بماني! زود باش تا كسي نيامده است، بخور!
و لقمه كوچكي از نان را در دهان ابوراجح گذاشت. پيرمرد به سختي لقمهاي را بلعيد و با تعجّب گفت: داروغه! نام تو چيست؟! چرا به من محبّت ميكني؟
نام من ابوسعد است و از شيعيان اطراف حلّه هستم.
پس در اين دخمه چه ميكني؟
داستان زيادي دارد ابوراجح! بماند به وقتش. زودتر نانت را بخور تا نگهبان بعدي نيامده است.
نگهبان بعدي؟!
آري! همان صالح كه در حمام به رويت شمشير كشيد؛ در برابر او حرفي نزن!
چند لقمه باقيمانده را بلعيد و در حالي كه سرش بر روي بازوان ابوسعد بود، چند جرعه ديگر نيز آب نوشيد، ناگهان صداي پاي صالح در سرداب پيچيد: آنجا چه خبر است؟!
ابوسعد فوراً سر ابوراجح را بر روي زمين گذاشت و با صدايي كه ميلرزيد، رو به صالح كه به آنها نزديكتر ميشد، كرد و گفت:
گمان ميكنم كه اين پيرمرد تمام كرده باشد.
صالح نگاهي از روي ترديد به ابوسعد انداخت و با طعنه گفت: حتماً تو هم داري دعاي مردگان براي او ميخواني!؟ بيا ابوسعد! اينها روزي صد بار ميميرند و دوباره زنده ميشوند. سپس به طرف مشعلي كه در گوشه سرداب ميسوخت، رفت و آن را در دست گرفت و به سوي ابوراجح حركت كرد. سرخي مشعل به
صورت او خورد و پيرمرد فريادي از درد كشيد. مشعل را بالا گرفت و شروع كرد به خنديدن و قاه قاه خندهاش، زندانيان ديگر را از خواب بيدار كرد.
ديدي ابوسعد! چگونه مردهگان را زنده ميكنم؟!
مشعل را جلوتر برد و در چشمان ابوسعد خيره شد و با شيطنت گفت: ابوسعد! نميدانستم كه مردهها هم آب و نان ميخورند!
ابوسعد مشعل را از دست صالح گرفت و آن را در جايش قرار داد و به تندي گفت: چرا هذيان ميگويي صالح؟! مواظب آن پيرمرد باش! حاكم او را زنده ميخواهد و گرنه سر از تن ما جدا خواهد كرد.
و سرش را نزديك گوش ابوسعد برد و به طعنه گفت: نكند تو او را زنده ميخواهي ها؟! راستش را بگو؟ چند
درهم از اين پيرمرد گرفتهاي؟!
ابوسعد با رويي برافروخته گفت: همان قدر كه تو آن روز در حمام از او گرفتي؟
صالح از ترس نگاهي به اطرافش انداخت و به تندي گفت: چه ميگويي ابوسعد، اين دروغها چيست كه به هم ميبافي؟
ابوسعد كه ديد تيرش به هدف خورده است، لبخندي بر لبانش نشست و گفت:
يعني آن پيرمرد دروغ ميگويد؟!
صالح نگاه خشمگينش را به ابوراجح دوخت و با دستپاچگي گفت: آري! تهمت بسته است، اصلاً آن بيچاره گورش كجا بود كه كفن داشته باشد.
سپس به نرمي به ابوسعد گفت: دوست من! تو كه حرفهايش را باور نكردهاي؟!
نترس صالح! تازه اگر حقيقت هم داشته باشد، هرگز تو را به اين پيرمرد نخواهم فروخت. بالاخره ماهم بايد به نحوي امورات مان بگذرد.
سپس به سوي پلهها قدم برداشت و لحظهاي بعد از مقابل نگاه نگران صالح، ناپديد گرديد.
خورشيد آرام آرام چشمانش را گشود و به سوي سرزمين نخلهاي بلند لبخند زد و هوهوي باد، با زمزمه دلپسند نهرهاي آب درهم آميخت. حليمه سراسيمه از خواب بيدار شد و چشم به انوار رنگ پريده سحر دوخت؛ نگاهش به نعليني افتاد كه در شكاف ديوار بر جاي مانده بود و ردايي كه از شانههاي ابوراجح به روي ايوان افتاده بود، از جا برخاست و رداي شوهرش را از روي زمين برداشت؛ بغض در گلويش شكست.
آه! تسبيح ابوراجح!
مثل ديوانهها به حياط دويد و آن را از روي خاك برداشت و در حالي كه دانههايش را ميبوسيد به گردنش انداخت و هق هق گريهاش در فضا طنين انداخت. صداي پاي احمد او را به خود آورد:
اين قدر بيتابي نكن مادر! خدا فريادرس مظلومان است.
آري پسرم! حقّ با توست! ولي دلم طاقت نميآورد! او تحمّل اين همه زخم و شكنجه را ندارد. ميترسم زبانم لال، از دست برود.
خدا عذاب اين حرامزاده را زياد كند كه مردم را به زحمت مياندازد.
حليمه با نگراني، نگاهي به اطرافش انداخت و سپس رو به احمد كرد و با التماس گفت:
نه پسرم! تو ديگر از اين حرفها نزن! من نميخواهم ترا نيز از دست بدهم، داغ راجح هنوز
جگرم را آتش ميزند. خدا كند پدرت زودتر آزاد شود، آن وقت از اين شهر ميرويم، من ديگر طاقت اين همه بلا را ندارم.
كجا مادر؟! هرجا برويم همين است كه ميبيني! مثل زالو خون مردم را ميمكند و مال مردم را غارت ميكنند. ناگهان نگاهش به رداي ابوراجح افتاد، دست دراز كرد و آن را از قلاّبي كه به ديوار كوبيده شده بود، جدا كرد و قامتش را در آن پيچيد و به طرف كوچه راه افتاد. حليمه با نگراني صدايش كرد.
كجا احمد؟! كلّه سحر كجا ميروي؟
به حمام ميروم مادر! نميشود كه مثل زنان در خانه بنشينم؛ حال كه ابوراجح نيست من كه هستم. درِ حياط را گشود و وارد كوچه شد و حليمه گوش به صداي پايش گرفت كه محكم و استوار از او دور ميگشت. تنهايي
آزارش ميداد، مدّتي خيره به درِ حياط نشست؛ ناگهان از جا برخاست و باخود گفت: هر طور شده او را با خود بر ميگردانم؛ حتي اگر تنها جنازهاش باقي مانده باشد.
سپس جسم افسرده اش را در لاي چادر سياهي پيچيد و از خانه خارج شد.
با فرا رسيدن روز، نور كمرنگي فضاي سرداب را در برگرفت. پيرمرد به سختي خود را بر روي زمين كشيد و به ستوني كه تنها قدمي با او فاصله داشت، رساند و به آن تكيه كرد. سنگيني قُل و زنجيرها به دور پاها و گردنش او را عذاب ميداد. در همان حال نشسته، نمازش را خواند و سپس چشم به اطرافش دوخت. از آنچه در مقابل نظرش بود، دلش به درد آمد. از يك سو جواني را ديد كه تمام پهنه شانهاش را با ضربات شلاق خونين كرده بودند و او را بيهوش به چوبه دار بسته بودند و از
سويي ديگر نگاهش به پيرمردي افتاد كه چشمانش را ميل كشيده بودند. زندان پر بود از مردان حلّه اي كه در زير شكنجه، اميدي به زنده ماندن خود نداشتند و آه و ناله آنها شب و روز، دل سنگ را به درد ميآورد. وضع زندانيان چنان رقّتآور بود كه حتي ابوراجح در خواب هم گمانش را نميكرد و با ديدن آنها درد خود را فراموش كرد.
در هواي مرطوب سرداب به سختي نفس ميكشيد و بوي تعفّن، آزارش ميداد و او همچنان با وحشت به اين انسانهاي بيگناه نگاه ميكرد و زير لب براي آنها دعا ميخواند. ناگهان صداي آشنايي او را به سوي خود خواند:
ها! ابوراجح! تو هم بالاخره گرفتار اين دايم الخمر شدي!؟
ابوراجح به دقت به سمت صدا چشم دوخت و با
مدّتي تلاش صاحب صدا را شناخت و با تعجّب گفت: آه! ابو هاني! تو اينجا چه ميكني؟!
-ها ابوراجح! چرا تعجّب كردهاي؟! ظالم كه مظلوم برايش فرقي ندارد! چه ابوراجح باشد چه ابو هاني!
آري! درست شنيدهاي ابوراجح! قرار است به سفر بروم؛ شايد هم همه ما كه در اينجا هستيم به سفر برويم. سفر به سوي بهشت. مگر غير از اين است ابوراجح؟! تاكنون چه كسي از اين زندانها سالم بيرون رفته است؟
ساكت شويد! و گرنه دندان هايتان را در دهانتان خرد ميكنم!
آهاي داروغه! مشت هايت را براي مشت و مال دادن حاكم به كار ببند و گرنه در دهان من و ابوراجح كه
دنداني نيست تا خرد شود.
براي يك لحظه هم كه بود دردهاي زندانيان فراموش شد و از گفتههاي ابو هاني به خنده افتادند. داروغه كه ديد ابو هاني او را به باد مسخره گرفته است، با خشم به طرف او رفت و با تمام نيرو، چند شلاق را بر شانه عريان پيرمرد فرود آورد و صداي شلاق در سرداب پيچيد. امّا ابو هاني ساكت ننشست و با اين كه صدايش از درد ميلرزيد، گفت: بزن داروغه! خجالت نكش! به خدا قسم كه روزي تقاصش را پس خواهي داد و آب دهانش را جمع كرد و به صورت داروغه ريخت. خشم سراسر وجود داروغه را در بر گرفت و چون گرگي به سوي ابو هاني حملهور شد و آن قدر به سر و صورت او كوبيد كه پيرمرد بيهوش شد.
سكوت سنگيني در سرداب طنين انداخت. همه
نگاهها به سوي داروغه دوخته شد و داروغه زير نگاههاي ملامت بار زندانيان وحشيانه نعره ميكشيد. دهان ابوراجح از تعجّب باز مانده بود و چنين عمل وحشيانه اي را از داروغه انتظار نداشت. مثل ديوانهها شروع كرد به عقب عقب رفتن، و با فرياد رو به زندانيان كرد و گفت: چرا به من خيره شدهايد؟! ها! چرا به من خيره شدهايد؟!
سپس شلاقش را بلند كرد و به طرف زندانيان حملهور شد و با شلاق به سر و روي آنها ميكوبيد. ناگهان درِ زندان روي پاشنه چرخيد و محمد بن عثمان، در حالي كه چند داروغه او را همراهي ميكردند وارد سرداب گشت و چون داروغه را در آن حال ديد، با صداي بلندي گفت: چه ميكني داروغه؟! چرا مثل گرگ به گله زدهاي؟ دست بردار!
و ابوسعد كه در جمع داروغه هاي همراه محمد بن عثمان بود، به طرف او خيز برداشت و به زور شلاق را از دست او گرفت و او را از زندانيان جدا كرد.
محمد بن عثمان در برابر ابوراجح رفتار دلسوزانه اي به خود گرفت و به سوي تك تك زندانيان رفت و گاهي با صداي بلند از آنها دلجويي ميكرد. كم كم به جايي رسيد كه ابو هاني بسته شده بود: آه داروغه! چه بلايي به سر اين پيرمرد آمده است؟! فوراً او را باز كنيد!
ابوسعد به همراهي داروغه هاي ديگر به سوي ابو هاني رفتند و دست و پايش را از بند بيرون كشيدند. ابوسعد، سرش را به روي سينه ابو هاني گذاشت و در حالي كه با خشم به صالح نگاه ميكرد با تعجّب گفت: اين كه مرده است!
زندانيان با شنيدن اين حرف در حالي كه اشك از
چشمانشان جاري بود به طرف جنازه پيرمرد سر برگرداندند. ابوراجح با غضب رو به صالح كه ابو هاني را كشته بود، كرد و گفت:
اي نا مسلمان! جواب خدا را چه ميدهي؟! ها؟! چگونه دلت آمد آن پيرمرد را بكشي؟ و هايهاي گريه او در ميان سرداب پيچيد.
اي خدا! اين كافران را به سزاي اعمالشان برسان! مگر ابو هاني چه گناهي كرده بود كه اين گونه او را كشتند! در آن لحظه زندان به مراسم عزا تبديل شد و زندانيان درد خود را فراموش كرده و به مرگ ابو هاني ميگريستند.
در آن لحظه سايه محمد بن عثمان روي ابوراجح كه همچنان در غم ابو هاني گريه ميكرد، افتاد و به داروغه ها اشاره كرد كه از او دور شوند:
حالت چطور است ابوراجح؟! اين چه بلايي بود كه
بر سر خودت آوردي مرد؟! من كه گفته بودم مواظب خودت باش؟ چرا به حرفهايم توجه نكردي؟ ها!
سپس دو زانو در برابرش نشست و با دستانش صورت او را بالا گرفت:
ابوراجح چشمان خون گرفتهاش را به محمد بن عثمان دوخت:
خجالت بكش ملعون! اينجا هم دست از سر ما بر نميداري؟! به خدا اگر جانم را از دست بدهم بهتر است تا با سگ كثيفي مثل تو و مرجان هم كلام شوم. تو هم مثل آن مرجان دايم الخمر، خبيث هستي.
يكي از داروغه ها براي ساكت كردن ابوراجح خيز برداشت كه محمد بن عثمان با حركت دست او را از اين كار بازداشت:
ببين ابوراجح! اينجا كسي به ديگري رحم نميكند و در حالي كه با دست به برهاني اشاره ميكرد، گفت: او هم مثل تو يك دنده و لجباز بود، حتي هيچكس از داروغه نميپرسد كه چرا او را كشتهاي؟ تا چند لحظه ديگر جنازهاش را از اينجا خواهند برد و شب هنگام در بيابان رهايش ميكنند تا غذاي جانوران وحشي شود. امّا اگر دست از يك دندگي و لجبازي برميداشت اكنون در كنار خانوادهاش به آرامي زندگي ميكرد:
اي محمد بن عثمان! اشتباه شما هم در همين است! او دينش را به تو و امثال مرجان نفروخت و بهشت را براي خودش خريد.
و نگاهش را به سوي جنازه ابو هاني انداخت و گفت: چه سعادتمند بودي تو اي ابو هاني! اي كاش صبر ميكردي تا با هم به سوي خدا ميرفتيم.
و اشك از چشمانش سرازير شد.
شما همه مثل همديگر هستيد؛ عجله نكن پيرمرد، زود به آرزويت خواهي رسيد و درهاي بهشت به انتظار تو باز مانده است و من هم تمام حمامت را تصاحب خواهم كرد.
و با لبخندي تمسخرآميز از ابوراجح دور شد و ضمن دادن دستوراتي به داروغه ها صالح را به گوشهاي كشيد و به او گفت: خوب گوش كن ببين چه ميگويم: اگر آن پيرمرد را راضي كردي كه نيمي از حمامش را به من ببخشد، ده درهم پاداش خواهي گرفت. البته به طوري كه زنده بماند، چون حاكم هنوز با او كار دارد، فهميدي؟!
آري! مطمئن باش كه كاري خواهم كرد به جاي نيمش، همه را به تو ببخشد.
لبخندي بر لبان محمد بن عثمان نشست و با شادي
گفت: آنگاه من هم بيست درهم به تو پاداش خواهم داد و كاري خواهم كرد كه تا آخر عمرت راحت زندگي كني و پس از آن، از پلههاي سرداب بالا رفت.
در آهني زندان دوباره نعرهاي كشيد و پشت سرش بسته شد.
ابوسعيد كه نگران حال ابوراجح بود، خود را به صالح نزديك كرد و با لبخندي ساختگي رو به او كرد و گفت: حالا ديگر كارهايت را از من پنهان ميكني؟! بگو ببينم صالح! آن روباه چه چيزي به تو ميگفت؟
چيزي نيست ابوسعد! اما اگر كمكم كني، براي تو نيز پاداشي از او ميگيرم.
در چه كاري كمكت كنم صالح!
او نيمي از حمام اين پيرمرد را ميخواهد و حاضر است در ازاي آن ده درهم به ما پاداش بدهد، البته اگر
تمام حمام را از او بگيريم پاداش ما نيز دو برابر خواهد شد. چه ميگويي ابوسعد؟! در اين كار كمكم ميكني؟
ابوسعد نگاهي به پيكر نحيف ابوراجح انداخت و از طرفي ميدانست كه صالح براي به دست آوردن بيست درهم، تن به هر كاري ميدهد، لذا به او گفت: چرا فكر ميكني ميتوانم در اين كار كمكت كنم؟!
گوش كن ابوسعد! من همه چيز را درباره تو ميدانم و اگر تاكنون ساكت ماندهام به خاطر دوستي بين من و توست. من آن روز در حمام تمام سخنان شما را شنيدم و حتي ميدانم كه ديشب مخفيانه به او آب و نان خورانده اي! بنابراين آن پيرمرد به تو اطمينان دارد و حاضر است به حرفهاي تو گوش كند؛ حتي ميدانم كه تو هم مثل آنها در مذهب اماميه هستي و مذهب ما را لعن ميكني.
رنگ از روي ابوسعد پريد. هرگز فكر نميكرد كه صالح، پنهاني حرفهاي آنها را شنيده باشد و از اين رو جانش را در خطر ميديد؛ چارهاي جز همراهي با صالح نداشت. لذا بدون اين كه خود را ببازد گفت: گوش كن صالح! من نميدانم كه تو درباره چه حرف ميزني؟ ولي به خاطر گرفتن درهمها حاضرم با تو همكاري كنم؛ در ضمن در مقابل حمام چه چيزي به من ميرسد.
باشد ابوسعد! من هم حاضرم نيمي از آنچه را كه ميگيرم، به تو بدهم به شرطي كه او را راضي كني تا تمام حمام را به محمد بن عثمان ببخشد و در ضمن، او قول داده است كه اين پيرمرد را از بند خلاص كند تا به خانهاش برگردد.
ابوسعد براي اين كه به صالح بفهماند كه به خاطر گرفتن پاداش حاضر به همكاري با او شده است و از
تهديدش هراسي به دل ندارد، حرفش را تكرار كرد و گفت: يادت باشد كه قول دادهاي نيمي از آنچه را كه ميگيري، به من بدهي.
باشد ابوسعد! هرچه را كه گرفتم با تو تقسيم ميكنم.
آب، همراهت هست؟
آب را ميخواهي چكار؟
بايد فكر كند كه با او همدل هستم تا آنچه را ميگويم از من بپذيرد و گرنه خودت بهتر ميداني كه با زور، اينها خم به ابرو نميآورند.
عثمان مشك كوچك آبي را كه با خود داشت، به ابوسعد داد و گفت: بيا اين هم آب! برو ببينم چه ميكني!؟
ابوسعد آرام آرام به طرف ابوراجح قدم برداشت، هنوز به حرفهايي ميانديشيد كه صالح درباره او به زبان آورده بود و از عاقبت كار ميترسيد. در مقابل ابوراجح خم شد و حالش را پرسيد.
چه ميشود كرد ابوسعد! سرنوشت ما هم اين گونه رقم خورده است. شايد قسمت اين باشد كه در گوشه اين زندان بميرم. راضي هستم به رضاي خدا.
نگران نباش ابوراجح! همه چيز درست ميشود، بيا مقداري آب آوردهام.
چرا جانت را به خطر مياندازي ابوسعد؟ من عمرم را كردهام، امّا تو هنوز جوان هستي و اگر آن دايم الخمر بفهمد كه به من نيكي ميكني از خونت نميگذرد.
بيا ابوراجح، نوش جانت. به هر حال قسمت را
نميشود عوض كرد؛ خصوصاً الآن كه همه چيز را صالح درباره من ميداند و او هم كسي نيست كه بتواند دهانش را بسته نگهدارد.
چرا فكر ميكني آن ملعون همه چيز را درباره تو ميداند.
آن روز كه در حمام با تو صحبت ميكردم، پنهاني گوش ايستاده بود و تمام حرفهاي ما را شنيده است. گوش كن ابوراجح! من اكنون فهميدهام كه چه كسي اين بلا را بر سر تو آورده است و از تو نزد مرجان بدگويي كرده است.
بيا، جرعهاي ديگر بنوش، تو بايد زنده بماني!
از چه صحبت ميكني ابوسعد؟
محمد بن عثمان براي اين كه حمامت را تصاحب كند، از تو نزد مرجان بدگويي كرده است.
چرا فكر ميكني او چنين كاري را انجام داده است؟!
چون از صالح خواسته است كه به هر طريقي تو را راضي كند، حداقل نيمي از حمامت را به او ببخشي و او نيز تو را در عوض آن آزاد خواهد كرد و حتي قول داده است كه پس از راضي كردن تو، چند درهم به صالح پاداش بدهد.
خدا لعنتش كند، من نيز از اول چنين كاري را از او گمان ميكردم؛ امّا بايد اين آرزو را به گور ببرد.
از سويي هم عدّهاي به مرجان خبر دادهاند كه تو خليفه مسلمين را در نزد مردم لعن ميكني، بنابراين چه حمام را به اين روباه ببخشي و چه نبخشي، مرجان تو را مجازات خواهد كرد و محمد بن عثمان جرأت شفاعت تو را در نزد حاكم ندارد و فقط سعي ميكند با وعده تو را فريب بدهد و قبل از مرگت، حمامت را به چنگ بياورد.
ميدانم ابوسعد! بگذار هرچه دلش ميخواهد، انجام بدهد و تو هم ناراحت من نباش؛ من عمرم را كردهام.
ابوسعد آهي كشيد و از جا بلند شد و به سوي صالح كه با تشويش به عاقبت سخنان آنها ميانديشيد، راه افتاد.
چه كردي ابوسعد؟! آيا راضي شد كه حمام را به محمد بن عثمان ببخشد؟
نه صالح! به هيچ طريقي رضايت نميدهد و هرچه به او نصيحت كردم، فايدهاي نبخشيد.
ناراحت نباش ابوسعد! بلايي به سرش بياورم كه حتي حاضر شود خانهاش را هم به محمد بن عثمان بدهد. سپس با خشم به سوي ابوراجح قدم برداشت:
و دست برد، يقه پيراهنش را محكم كشيد و آن را از
وسط پاره كرد، به طوري كه شانههاي استخوانيش عريان ماند:
خُب پيرمرد، حالا چه ميگويي؟ هان؟
و شلاق را محكم بر شانهاش فرود آورد، پوست شانه ابوراجح تركيد و خون از شانهاش جاري شد.
پيرمرد از درد به خود پيچيد و نالهاي كرد.
و ضربههاي شلاق را پي در پي بر پوست شانهاش فرود ميآورد، به طوري كه پيرمرد بيهوش، بر زمين افتاد.
ابوسعد فوراً خود را به صالح رساند و او را از پشت بغل كرد و به سمت ديگر كشيد:
چه ميكني داروغه؟! اگر او بميرد حاكم تو را به جاي او مجازات ميكند. آرام بگير صالح!
صالح چون گرگي زخمي همچنان نعره ميزد و عربده ميكشيد و كار به جايي رسيد كه داروغه هاي ديگر به كمك ابوسعد آمدند و او را از ابوراجح دور كردند. صالح از خشم مرتب ناسزا ميگفت و ابوراجح را تهديد به مرگ ميكرد.
درِ حياط را پشت سرش بست و پا به داخل كوچه گذاشت. روبند را روي صورتش كشيد و به سوي بازار راه افتاد. صداي دوره گرد ها و كاسبان حلّه پشت سرهم به گوش ميرسيد و گفتگوي زنان و مرداني كه با فروشندگان دوره گرد چانه ميزدند، شنيده ميشد، در اين ميان صداي داروغه هايي كه با شكمهاي برآمده به سوي مردم عربده ميكشيدند با صداي شاعراني كه با صداي بلند شعرهاي خود را ميخواندند، به گوش ميرسيد و
او بياعتنا به همه اينها، همچنان قدم برميداشت.
از ميان بازار گذشت و در امتداد راهي قرار گرفت كه به دارالحكومه ميرسيد. لحظهاي در عاقبت كارش ترديد كرد و از حركت باز ماند. امّا چارهاي جز رفتن در پاي خود نديد، مدام قيافه استخواني ابوراجح در نظرش ظاهر ميشد. به ياد لحظههايي افتاد كه او را بر سنگ فرش خيابان ميكشيدند و با خود ميبردند.
اشك در چشمانش حلقه بست. دوباره راه افتاد و زماني به خود آمد كه در مقابل دارالحكومه بود. داروغه ها با لباسهاي يك دست سياه در حالي كه نيزههاي بلندي را در دست داشتند، طول و عرض شبستان قصر را قدم ميزدند و دو نفر در دو سمت درِ ورودي قصر، چون مجسمهاي ايستاده بودند. از چند پله گذشت و به ايوان قصر رسيد. ناگهان صداي خشن
داروغه در گوشش پيچيد: كجا ميروي زن؟!
و نيزهاش را در مقابل صورتش گرفت.
با تعجّب نگاهي به او انداخت و گفت:
حاكم كه اكنون بيدار نيست!
ميمانم تا بيدار شود.
برو زن! امروز كه روز ديدار با حاكم نيست!
مگر براي ديدن حاكم نيز روزها فرق ميكند؟ كار واجبي با او دارم كه ممكن است فردا دير شود.
امّا حاكم امروز گرفتارند و به حساب و كتاب ديوان ميرسند، برو چند روز ديگر بيا.
من تا حاكم را نبينم از اينجا تكان نميخورم. مگر جنازهام را بيرون ببرند.
يكي ديگر از داروغه ها آرام آرام به جمع آنها
پيوست و در حالي كه امّ راجح را زير نظر گرفته بود، آهسته در گوش همكارش گفت:
به گمانم زن ابوراجح باشد!
ابوراجح ديگر كيست؟
همان پيرمرد حمامي كه صحابه را لعن ميكند.
ميگويي با او چكار كنم؟
نميدانم، بهتر است محمد بن عثمان را از آمدن اين زن آگاه كنيم.
پس مواظب او باش تا من برگردم.
سپس به طرف داخل قصر راه افتاد، از چند دالان تو در تو گذشت و وارد اطاقي شد كه حاكم در آن به عيش و عشرت مشغول بود. نگاهش را به سوي محمد بن عثمان گرفت و با اشارهاي او را به نزد خود خواند.
محمد بن عثمان تعظيمي به سوي حاكم كرد و به
طرف داروغه راه افتاد و با غضب رو به داروغه كرد و گفت: چه خبر است؟! مگر نگفتم كسي داخل نشود؟
امر مهمّي پيش آمده است.
حالا آن امر مهم چيست؟
زني به اينجا آمده است و اصرار دارد كه حاكم را ببيند و هرچه ميكنيم از اينجا دور نميشود.
اين كه ديگر گفتن ندارد احمق! به زور هم كه شده او را از اينجا دور كنيد! مگر نميبينيد حاكم گرفتار است!
ولي او همسر ابوراجح است.
چه گفتي؟ همسر ابوراجح؟!
اي محمد بن عثمان! آنجا چه خبر است؟
چيزي نيست سرور من! گويا زني جسارت كرده و ميخواهند به دست بوسي حضرت اشرف برسند!
آن زن كيست ملعون؟!
صداي خنده عدّهاي از اعوان و اشراف زادگان كه در آن جمع بودند، در فضاي قصر طنين انداخت و محمد بن عثمان در حالي كه رنگ صورتش سرخ شده بود، با لكنت زبان گفت: زن ابوراجح حمامي است كه اذن دخول ميخواهد.
آن زن از ما چه ميخواهد؟!
گويا در پي شوهرش آمده است.
شوهرش؟! ابوراجح؟ امّا او كه نزد ما نيست.
سرور من! آن مردك ديروز در ميان عدّهاي از مردم شهر به وجود مبارك خليفه و حاكم بر حقّ او در حلّه ناسزا ميگفت كه داروغه ها او را دستگير و به زندان انداختهاند.
مرجان با غضب از تختي كه بر آن نشسته بود پايين آمد و لحظهاي به فكر فرو رفت و با اين كه صدايش از
خشم ميلرزيد، دستور داد:
آن زن را به اينجا بياوريد!
محمد بن عثمان تعظيمي كرد و همراه داروغه از تالار قصر بيرون رفت و لحظهاي بعد با اُمّ راجح به داخل تالار برگشت.
حاكم كه دوباره بر تخت بود، نگاه تندي به سوي اُمّ راجح انداخت و گفت: چه ميخواهي زن؟
شويم را!
شويت؟! ببين كدام يك از اينها شويت هست، دستش را بگير و برو.
صداي خنده اعوان حاكم، آن زن بيچاره را ناتوانتر ساخت.
باز خنده مستانه حاضران بلندتر از دفعه قبل در فضاي قصر طنين انداخت، حليمه با التماس رو به حاكم كرد و گفت: او پيرمردي بيش نيست و طاقت سختي را ندارد، بيا و جوانمردي كن و او را ببخش.
حاكم لحظهاي قيافه حق به جانب به خود گرفت و در فكر فرو رفت و سپس با لبخندي گفت: با يك شرط او را خواهم بخشيد، اول اين كه در حضور مردم به جان خليفه دعا كند. در ثاني خليفه شيعيان را لعن كند.
حليمه آخرين اميدش را از دست داد و بي آن كه كلامي ديگر بگويد، راه افتاد.
چه شده ام راجح؟! مگر نيامده بودي شويت را با خود ببري؟
به خدا سوگند كه اگر ابوراجح هم حاضر به لعن خليفه شيعيان شود، با اين دستهايم زبانش را از حلقومش بيرون خواهم كشيد. اُف بر شما كه آخرت را به دنياي تان فروختهايد و مست از باده دنياپرستي به مردم ستم ميكنيد. لعنت به تو و بر خليفه شما باد كه دايم الخمري چون تو را به جان مردم انداخته است.
و سپس بياعتنا از كنار داروغه ها گذشت و به سوي خانه حركت كرد.
حاكم با شنيدن سخنان حليمه چون مار به دور خود چمپر زد و در ميان سكوتي سنگين با فرياد گفت: اين مردك را به اينجا بياوريد؛ چنان بلايي به سرش بياورم كه تا سالها مردم حلّه از شنيدن نامم به خود بلرزند.
محمد بن عثمان فوراً از تالار قصر بيرون رفت و چند داروغه را براي آوردن ابوراجح به سوي زندان فرستاد.
ابوراجح ساعتي را بيهوش بر زمين افتاد و زماني چشم گشود كه درد، سراسر وجودش را فراگرفته بود و توان هيچ حركتي در خود نميديد.
ناگهان صداي باز شدن درِ زندان به گوش رسيد و چند داروغه با عجله به سوي ابوراجح گام برداشتند و دست و پايش را از ميان قل و زنجيرها بيرون كشيدند؛ يكي از آنها با صداي خشكي گفت: برخيز پيرمرد! كه رفتنت به بهشت نزديك است!
و قاه قاه خنده داروغه هاي ديگر در سرداب پيچيد و سپس دو طرف او را گرفتند و كشان كشان او را در ميان اعتراض زندانيان ديگر با خود بردند.
مرجان همچنان دستهايش را در پشتش گره كرده بود و طول و عرض تالار را قدم ميزد و بلند بلند با خود حرف ميزد.
طولي نكشيد كه داروغه ها ابوراجح را به تالار آوردند و در برابر حاكم به روي زمين انداختند. حاكم نگاهي به شانه شلاق خورده ابوراجح انداخت و آرام آرام به سويش قدم برداشت و در آن حال با صداي بلندي گفت: مثل اين كه داروغه ها در كارشان خوب مهارت دارند. ابوراجح از فشار درد نالهاي كرد و بي آن كه به سوي مرجان سر برگرداند، با صداي ضعيفي گفت: آنها درنده خويي خود را از سرِ سفره حرامزاده اي چون تو به ارث بردهاند، مرجان!
حاكم كه انتظار چنين حرفي را از آن جسم نيمه جان نداشت، بر زخمهاي شانهاش پا نهاد و فشار داد و ماليد تا زخمها دوباره سر باز كردند و خون از آن محل جاري شد.
خُب ابوراجح! فريادرس تو كيست؟! پس چرا نميآيد تو را از دست من خلاص كند؟! ها؟! نكند از
داروغه هايم ميترسد!؟
و چنان خنده اي همه جا را فرا گرفت كه حتي داروغه هايي كه در شبستان بودند، صداي آن را شنيدند.
به موقعش خواهد آمد لعين و آن وقت است كه تو و اعوانت مثل موش، در سوراخي پنهان شويد.
گوش كن ابوراجح! اگر به دست و پاي من بيفتي و از من خواهش كني كه تو را ببخشم، از تو خواهم گذشت. به شرطي كه در حضور همه مولاي خيالي خود را لعن كني.
خشم تمام وجود پيرمرد را فرا گرفت، تمام نيرويش را در پاهايش جمع كرد و با يك خيز به سوي مرجان حمله برد و گلويش را در پنجههاي لرزانش فشرد. داروغه ها از هر سو بر سرش ريختند و آنقدر او را زدند كه بيهوش بر زمين افتاد.
رنگ از صورت حاكم حلّه پريده بود. از وحشت تمام بدنش ميلرزيد. محمد بن عثمان فوراً از آن جمع برخاست و پيمانهاي پر از شراب را به سوي مرجان گرفت.
بفرماييد سرورم! گلويي تازه كنيد و كار اينها را به نوكران تان بسپاريد و خونتان را براي اين گونه آدمهاي بيارزش كثيف نكنيد، اگر امر ميدهيد او را به زندان برگردانند تا روزي صد بار زير شكنجه بميرد و زنده شود.
نه محمد بن عثمان، ميخواهم كه اين يكي در برابر چشمانم شكنجه شود، او را به هوش بياوريد.
داروغه ها دلوي پر از آب را به سر و روي پيرمرد ريختند. خنكي آب باعث شد كه چشم بگشايد.
مرجان پيمانهاي را كه در دست داشت يكباره سر كشيد و به سوي ابوراجح قدم برداشت. دو زانو در
برابرش نشست و موهاي سفيدش را در چنگ گرفت و آنقدر كشيد تا سر ابوراجح به زانويش رسيد و در حالي كه صورتش آغشته به خون بود، مستانه شروع كرد به خنديدن:
التماس كن پيرمرد! زود باش، التماس كن!
و همچنان دندانهايش را از خشم به هم ميفشرد.
ابوراجح آب دهانش را جمع كرد و با تمام نيرو به صورتش انداخت.
فوراً يكي از حاضرين به سمت حاكم رفت و با گوشه ردايش صورت او را پاك كرد. مرجان چون كوره اي از آتش، زبانه كشيد و با صداي وحشتناك خويش فرياد برآورد: چرا ايستادهاي داروغه؟! زبانش را از حلقومش بيرون بياوريد!
چند نفر از داروغه ها فوراً به سوي ابوراجح هجوم بردند و در مقابل چشمان حيرت زده ديگران زبانش را
آنقدر كشيدند تا بر دهانش آويزان ماند. گرفتن انتقام، چشمانش را كور كرده بود و فريادهاي جانسوز پيرمرد برايش لذّتبخش به نظر ميرسيد.
چطوري ابوراجح؟! چرا كسي به كمكت نميآيد؟! پس آن ياري دهنده ستمديدگان كجاست؟! بزنيدش! ميخواهم كاري كنيد كه حتي آن عجوزه نيز او را نشناسد.
داروغه ها دوباره بر سرش ريختند و آنقدر او را زدند كه چند دانه دنداني هم كه در دهانش باقي مانده بود، بر زمين ريخت.
داروغه!
بله، سرور من!
ميل بياوريد.
اطاعت ميشود سرور من.
يكي از داروغه ها بيرون رفت و پس از مدتي، با
ميله اي آهني برگشت.
بله، سرور من!
خوب آن را داغ كن و دو طرف بيني او را سوراخ كن.
اطاعت ميشود سرور من.
آنگاه داروغه ميل را بر آتش نهاد و ميل سرخ شده را در دو طرف بيني پيرمرد فرو برد. صداي نعره پيرمرد و بوي سوختگي تمام تالار را در برگرفت.
داروغه!
بله! سرور من!
چشمانش را بيرون بياور!
داروغه انگشتانش را در زير چشمان پيرمرد كه بيهوش شده بود، فرو برد و چشمانش را از كاسه بيرون آورد.
بله! سرور من!
زبانش را با زنجير ببند و ريسماني در سوراخ بيني او فرو كن.
اطاعت ميشود سرور من.
فوراً زنجير آهني آوردند و زبان پيرمرد را محكم بستند و يك سر ريسماني را كه از موي بافته شده بود، در سوراخ بينياش فرو بردند.
بله! سرور من!
استخوانهاي زانويش را بشكن!
اطاعت ميشود سرور من!
آنقدر به پايش فشار آوردند كه صداي شكسته شدن استخوانهايش به گوش مرجان رسيد.
بله! سرور من!
چند نفر دو طرف ريسمان را بگيريد و چند نفر نيز زنجيري را كه به زبان او بسته شده است گرفته و آنقدر در كوچههاي حلّه او را بكشيد تا چيزي از او باقي نماند.
داروغه ها دست به كار شدند و او را از داخل قصر به سوي خيابان كشيدند و مرجان نيز سوار بر كجاوهاي به همراه درباريان در پي آنها راه افتاد.
لحظه به لحظه بر تعداد جمعيّت افزوده تر ميشد و داروغه ها با نيزههاي بلند راه را براي عبور آنهايي كه ابوراجح را بر روي زمين ميكشيدند، باز ميكردند و عدّهاي نيز از نگهبان، اطراف مرجان را از خيل عظيم جمعيّت خلوت مينمودند. حليمه و احمد در خانه نشسته بودند كه صداي جارچيان به گوش آنها رسيد. سراسيمه به سوي بازار دويدند. جمعيّت آنقدر زياد
بود كه آنها به زحمت خود را داخل آنها كردند و بر سر و سينه زدند. چند نفري كه احمد را ميشناختند، مانع از عبور او شدند و ميترسيدند كه او نيز هلاك شود.
صداي همهمه جمعيّت هر لحظه بلندتر به گوش ميرسيد و هر آن بيم آن ميرفت كه با داروغه ها درگير گردند.
محمد بن عثمان كه از عاقبت كار ميترسيد، خود را به مرجان رساند و در مقابل او با احترام تعظيم كرد.
چه ميخواهي بگويي ملعون؟ حرفت را بزن!
سرور من! بهتر است خود را وارد خون او نكني.
چه شده است كه به حال او دل ميسوزاني؟
سرور من، وضع دارد خطرناك ميشود و ممكن است هر آن، جمعيّت به ما حمله كنند. به هر حال او كه دوباره زنده نميشود، بهتر است او را به حال خود واگذاريد و به قصر برگرديد.
مرجان نگاهي به خيل جمعيّت انداخت و رو به عثمان كرد و گفت: حقّ با توست، به داروغه ها بگو دست نگهدارند.
محمد بن عثمان فوراً خود را جلو كشيد و فرمان توقف داد. آنگاه حاكم با صداي بلندي رو به جمعيّت كرد و گفت: اين سزاي كسي هست كه به خليفه مسلمانان اهانت كند؛ اين بار او را بخشيدم؛ ولي اگر از اين پس كسي خليفه و حاكم او را لعن كند، جان و مالش را از او ميگيرم و زن و فرزندانش را به دار ميآويزم.
آري! آري! صداي شيونش را ميشنوم؛ به داروغه ها بگو برميگرديم و آن مردك را در همينجا رها كنند.
و آنگاه هراسان به طرف قصر راه افتاد.
جمعيّت ناسزا گويان به سوي ابوراجح هجوم بردند و ريسمان را از سوراخ بيني او باز كردند و زنجير را از زبانش گشودند و پيكر خونينش را در گليمي پيچيده و به خانهاش بردند و حكيمي را بالاي سرش آوردند. حكيم با ديدن ابوراجح، سرش را با تأسف تكان داد و از خانه بيرون رفت. نيمي از پوست و گوشت صورتش از بين رفته بود و پاهايش تنها بر پوستي آويزان مانده بود، ولي هنوز آرام آرام نفس ميكشيد.
اقوامش كه او را چنين ديدند، به عزاداريش نشستند. با فرا رسيدن شب او را به اطاق ديگري بردند و بر روي تخت خواباندند و حليمه و احمد با عدّهاي روي ايوان به انتظار مرگ او نشستند و به گريه و زاري پرداختند.
نيمههاي شب ناگهان از سوزش درد به خود پيچيد، نه چشمي براي ديدن داشت و نه زباني براي سخن گفتن. تنها دلش بود كه به راز و نياز مشغول شد و مولاي خود صاحبالزمانعليه السلام را به كمك ميطلبيد.
مولاي من! ببين در حقّ من چه ها كه نكردند؟ ببين چگونه استخوانم را به زور شكستند! ببين چگونه مرا بر سنگ فرش خيابانها كشيدند! ببين چگونه چشمانم را از كاسه درآوردند! ببين چگونه زبانم را به زنجير بستند!
آه، مولاي من! ببين چگونه مرا بيصاحب خواندند و به باد مسخره گرفتند. مولاي من! ببين چگونه شانه ام را به ضرب شلاق سياه كردند! مولاي من! بعد از من، شيعيان اين شهر مظلوم تر ميشوند و زبان طعن دشمنان تيزتر، آرزو داشتم قبل از مرگم فقط يك بار جمال
مباركت را زيارت كنم، افسوس كه ديگر چشمي براي من نمانده است.
ناگهان قطرههاي اشك از زير چشمان بيرون آمده اش، چون گرمي آفتاب بر گونههاي زخمينش لغزيد و چون خورشيد، شعله در دلش انداخت. حس كرد كه هالهاي از نور، تاريكي اطاق را روشن نموده است. هالهاي از نور، كه به سوي او ميآمد و بوي ياس بر جانش نشست.
در كنارش نشست و دست مباركش را بر زخمهايش كشيد و با لبخندي به زيبايي مهتاب فرمود: «بيرون رو و از براي عيال خود كار كن! به حقيقت كه حقّ تعالي تو را عافيت عطا كرده است» و آرام آرام از راهي كه آمده بود برگشت.
ابوراجح از جا برخاست؛ نگاهي به پيكر نحيف خود انداخت. با تعجّب هيچ زخمي را در بدنش نديد. زبانش را تكان داد ناباورانه ديد كه زبانش در كامش ميگردد. دست به چشمانش كشيد و نگاهي به در و ديوار انداخت، همه جا را ميديد. مدام با صداي بلند ميگفت: مولاي من بمان! مولاي من بمان!
صبح شد، مردم براي تشييع جنازهاش آمده بودند. درِ اطاق را گشودند تا جنازهاش را بردارند؛ امّا ناباورانه او را ميديدند كه بر سجاده اش نشسته و اشك ميريزد. حليمه از جا برخاست و به سوي شوهرش رفت.
آه ابوراجح! دارم خواب ميبينم.
سپس دستي به چشمانش كشيد و دوباره نگاهش كرد و هايهاي گريهاش در خانه طنين انداخت.
ديدمش حليمه! چون آفتاب ميدرخشيد، دستش را روي زخم هايم گذاشت. آه حليمه! چه شيرين سخن ميگفت …
و آنگاه شانههايش لرزيد و اشك چون جويبار كوچكي در پهنه صورتش جاري شد.
كم كم مردم حلّه از اين موضوع باخبر شدند و دسته دسته به سوي خانه ابوراجح راه افتادند. محمد بن عثمان تا خبر را شنيد چون ديوانهها به طرف قصر حاكم دويد و سراسيمه وارد تالار شد. حاكم حلّه با تعجّب نگاهي به صورت رنگ پريده او انداخت و گفت: چه شده است؟! چرا چنين بيتابي ميكني؟!
حاكم كه مبهوت رفتار محمد بن عثمان شده بود رو به او كرد و به تندي گفت: چه خبري را بايد ميشنيدم؟ حرف بزن روباه!.
سرور من! او سحرگاه امروز سالم و تندرست از جا برخاسته است و بدون اين كه زخمي در بدن او باشد، از مردم ديدن ميكند و مردم دسته دسته به ديدار او ميروند.
چرا هذيان ميگويي ملعون؟
به سر مبارك خليفه قسم! هذيان نميگويم؛ وقتي خبر را شنيدم يكي از نوكرانم را به درِ خانه او فرستادم و او با چشمان خود او را ديده است كه در ميان جمعي نشسته بود و بدون هيچ زخمي با آنها سخن ميگفت.
مرجان در حالي كه لبانش را ميگزيد، مدّتي به فكر فرو رفت. اصلاً برايش باور كردني نبود و سپس رو كرد به محمد بن عثمان، و گفت: با داروغه ها به خانه او برو و او را به اينجا بياور!
محمد بن عثمان با تعداد زيادي از داروغه ها به سوي خانه ابوراجح رفت؛ ابوسعد نيز در ميان آنها ديده ميشد. محمد بن عثمان در بين راه مدام ميانديشيد كه چگونه با ابوراجح رو در رو شود و اگر از آمدن به قصر امتناع كرد، چه بايد بكند. طولي نكشيد كه به خانه ابوراجح رسيدند و جمعيّت زيادي را به گرد خانه او ديدند. محمد بن عثمان با ديدن آن همه جمعيت، خوف عظيمي بر دلش افتاد و رنگ از صورتش پريد. ابوسعد كه درماندگي او را ديد، قدمي پيش نهاد و رو كرد به محمد بن عثمان و گفت: اگر اجازه بدهيد، او را با پاي خود به قصر حاكم ميآورم.
محمد بن عثمان لحظهاي با ترديد به چهره ابوسعد چشم دوخت و چون چارهاي جز پذيرفتن پيشنهادش
نداشت، گفت: گوش كن داروغه؛ اگر كوچكترين درگيري با ابوراجح پيش بيايد، آن وقت اين مردم ما را تكه تكه خواهند كرد، فهميدي؟
ابوسعد به تنهايي جمعيّت را شكافت و به سوي ابوراجح كه در ميان اقوامش نشسته بود، راه افتاد. تمام نگاهها به سوي داروغه دوخته شد و او را ميديدند كه اشك مدام از ديدگانش جاري ميشود. ابوراجح تا چشمش به ابوسعد افتاد، از جا برخاست و او را در آغوش گرفت و چون عزيزترين كسان خود، در برابرش نشاند و رو به ابوسعد كرد و گفت: ديدي ابوسعد! ديدي كه ما بيصاحب نيستيم! ديدي كه ما بي مولا نيستيم. آه، ابوسعد! پس از ديدن مولايم هيچ آرزويي در دلم
باقي نمانده است و با تمام وجود براي مردن آمادهام.
خداوند به شما عمري دراز بدهد ابوراجح، و آنگاه سر در گوش او نهاد و به آرامي گفت: خبر سلامتي تو به گوش مرجان رسيده است و عدّهاي داروغه را همراه محمد بن عثمان فرستاد تا تو را با احترام به نزد او ببرند.
ابوراجح خنده اي كوتاه كرد و گفت: اتفاقاً خودم نيز تصميم داشتم تا نزد او بروم و به او بگويم كه مولايمان چگونه به ستمديدگان و شيعيان ياري ميرساند.
پس ابوراجح! برخيز تا مردم با داروغه ها درگير نشدهاند.
ابوراجح از جا برخاست و ردايش را بر شانهاش انداخت و تسبيح به دست همراه ابوسعد از درِ حياط بيرون آمد و مردم نيز با هلهله و شادي در پي او روان شدند و چنان جمعيتي در اطراف قصر مرجان گرد آمد
كه او از ترس جانش به خود ميلرزيد.
ابوراجح با قامتي استوار، پا به درون قصر گذاشت و از برابر چشمان بهتزده داروغه ها گذشت و وارد تالار شد و در برابر مرجان قرار گرفت. مرجان ناباورانه مدّتي سراپاي ابوراجح را ورانداز كرد. اصلاً چنين چيزي را باور نداشت و به جاي آن چهره زرد رنگ و اندام ضعيف، مردي را در مقابل خود ميديد كه با صورتي سرخ چون دانههاي انار و پيكري قوي و برومند در برابر او ايستاده است و اثر پيري از وجود او زايل گشته و جوانتر به نظر ميرسيد.
ابو راجح كه حاكم را چنين مبهوت و ذليل ديد، رو به او كرد و گفت: اي مرجان، اين پاها همان است كه ديروز به دستور تو داروغه ها آن را شكستند و امروز به كرم
پروردگار و شفاعت مولايم فرزند رسول خدا استوار در برابر تو ايستادهاند. ديروز به امر تو زبانم را بيرون كشيدند و به زنجير بستند، امّا امروز به امر مولايم زبانم در كامم ميگردد و با تو سخن ميگويد و تو را در آنچه كردهاي، ملامت ميكند. ديروز به فرمان تو، چشمانم را از كاسه بيرون كشيدند، امّا ديشب با همين چشمان از كاسه بيرون آمده، جمال مبارك مولايم را زيارت كردم و امروز زبوني و ذلّت را در رخسار شوم تو با چشمانم مشاهده ميكنم.
سپس پيراهنش را بالا زد و گفت: پوستي را كه ديروز به ضرب شلاق نوكرانت تركيده بود و خون از جايش جاري ميگشت، امروز به مرحمت مولايم اثري از آن زخمها بر شانه ام باقي نمانده است.
اي مرجان! ميبيني كه ما شيعيان، بي مولا نيستيم! ديدي كه ما بيصاحب نيستيم.
مرجان كه همچنان ساكت نشسته و به ابوراجح چشم داشت و سخنانش را ميشنيد، از وحشت به خودش ميلرزيد.
اي مرجان! در نزد خداوند توبه كن و دست از آزار و اذيّت شيعيان بردار و از شرابخواري دوري كن. سپس اشاره به اعوان مرجان كه در مجلس او حاضر بودند و با تعجّب سراپاي او را ورانداز ميكردند نمود و گفت: نگذار اين انسانهاي پست و خبيث براي به دست آوردن چند درهم زيادتر، عاقبت تو را تباه كنند و تو را واسطه دنياپرستي و اميال شيطاني خويش قرار دهند. به خدا سوگند! هر آينه اگر بفهمند وجود تو براي آن ها
نفعي ندارد، بر عليه تو خواهند شوريد و ديگري را به جاي تو بر تخت خواهند نشاند، به گذشته انسانهايي چون خويش بيانديش كه چگونه آلت دست كساني چون محمد بن عثمان شدند و مست از باده غرور در خون خود غلطيدند و دنيا و آخرت خويش را فنا كردند.
سپس در حالي كه اشك از گوشه چشمانش جاري بود، براي خارج شدن از تالار از مرجان رو گرفت و چند قدمي را به سوي درِ تالار برداشت و بي آن كه به سوي مرجان سر برگرداند، گفت: اي مرجان! پشت به مقام فرزند رسول خدا ننشين! كه با اين كار عذاب آخرت را براي خود خريده اي و من هم اكنون شعلههاي آتش جهنم را ميبينم كه چگونه جسمت را در ميان خود گرفته و ميسوزانند.
سپس از آن از قصر بيرون آمد و به سوي كساني رفت كه بيصبرانه انتظارش را ميكشيدند.
مرجان پس از شنيدن سخنان ابوراجح، مدتي در خويش فرو رفت و وقتي به خود آمد كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود. بنابراين دستور داد تا تختي را كه سالها بر آن مينشست از آن حالت بر گردانند و رو در روي مقام مبارك امام عليعليه السلام قرار دهند و تا زنده بود با مردم به نيكي رفتار ميكرد و طولي نكشيد كه مرگش فرا رسيد.
ابوراجح نيز تا زنده بود با همان سيماي جوان زندگي كرد.