ghaemiyeh.com
سرشناسه : پسندیده، عباس، 1348 -
عنوان و نام پدیدآور : پژوهشی در فرهنگ حیا/ عباس پسندیده .
مشخصات نشر : قم : دارالحدیث ، سازمان چاپ و نشر، 1383.
مشخصات ظاهری : 388 ص.:جدول.
فروست : مرکز تحقیقات دارالحدیث ؛ 77.
شابک : 17000 ریال ؛ چاپ سوم964-7489-80-3 : ؛ 20000 ریال (چاپ پنجم) ؛ 42000 ریال: چاپ ششم978-964-7489-80-5 :
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی :Abbas pasandideh. A study on the culture of modesty.
یادداشت : چاپ سوم : 1383.
یادداشت : چاپ چهارم: 1384.
یادداشت : چاپ پنجم: 1385.
یادداشت : چاپ ششم: 1386.
یادداشت : کتابنامه : ص . [367] - 379؛ همچنین به صورت زیرنویس .
موضوع : خجالت -- جنبه های مذهبی -- اسلام
موضوع : خجالت -- احادیث
موضوع : اخلاق اسلامی
شناسه افزوده : دار الحدیث. مرکز چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP250/2/پ5پ4
رده بندی دیویی : 297/632
شماره کتابشناسی ملی : م 83-30546
پژوهشى در فرهنگ حيا
عبّاس پسنديده
متون دينى (قرآن و حديث) را بايد منبع و سرمايه علمى دانست نه يك محصول پردازش شده علمى . همان گونه كه اين منبع غنى براى پرسشهاى فقهى ، كلامى و تفسيرى ، پاسخ دارد ، براى پرسشهاى روانشناختى و تربيتى نيز پاسخ دارد . البته نبايد فراموش كرد كه متون مقدس صامتاند و پاسخجويى از متون صامت ، نياز به استنطاق دارد . اين همان چيزى است كه از آن به عنوان فقه الحديث يا منطق فهم حديث ياد مىشود . دانشهاى اسلامى همانند فقه ، كلام و تفسير كه متن محور هستند ، هرگز به صورت تدوين شده در متون وجود نداشتهاند بلكه دانشمندان اسلامى با تلاش علمى و روشمندانه خود به مطالعه متون پرداختهاند و قوانين حاكم بر متون را در هر رشته ، به دست آوردهاند و سپس به تدوين و تنظيم آن پرداختهاند.
در قلمرو علوم روانشناختى و تربيتى نيز همين امر صادق است . وقتى صحبت از روانشناسى اسلامى يا دينى مىشود نبايد انتظار داشت كه مجموعهاى مدون و منظم از آسمان نازل و يا از زبان اولياى دين صادر شده باشد و در اختيار ما باشد . آموزههاى
روانشناختى و تربيتى متون مقدس را بايد كشف و طبقهبندى كرد و اين كار نيازمند فهم روانشناسانه از متون است . همان گونه كه فهم فقهى و فهم كلامى و فهم تفسيرى ، دانشهاى فقه ، كلام و تفسير را به وجود آوردند ، فهم روانشناسانه نيز مىتواند به كشف و طبقهبندى آموزههاى روانشناختى متون بپردازد و نظريههاى روانشناختى مبتنى بر متون را توليد كند.
هرچند روانشناسى در دورهاى ، به شدت با دين ستيز كرد ، اما اكنون دوباره به دين
و متون مقدس روى آورده است . هم اكنون گروهى از روانشناسان غربى متن انجيل را محور كار خود قرار داده و «مشاوره انجيلى» را پىريزى كردهاند؛ هرچند به جهت محدوديتهاى انجيل ، در اين راه با دشواريها و موانع جدى روبهرو هستند . اما اين نقص در متون اسلامى وجود ندارد . گستردگى متون دينى (قرآن و حديث) و تلاشهاى خستگىناپذير محدثان در حفظ و تنقيح متون و در كشف قواعد فهم متون ، مجموعهاى غنى و گسترده را فراهم آورده كه مىتواند مبناى تحقيقات روانشناختى و تربيتى قرار گيرد . معتقديم آنچه در متون آمده است ، منطبق بر واقعيتهاى روانشناختى انسان است و لذا براى تأمين سلامت روان ، مطمئنترين راه ، استمداد از متون و هدايتجويى از آنها است . تحقيقات روانشناختى مىتواند با تكيه بر متون و با استفاده از ابزارهاى شناخته شده خود ، در اين راه به موقعيتهاى بزرگى دست يابد . تحقيق روانشناسانه در موضوع حيا نمونهاى از اين الگو است كه مركز تحقيقات دار الحديث در دستور كار قرار داد . در اين تحقيق كه توسط جناب آقاى دكتر محمود گلزارى و آقاى عباس پسنديده انجام شد ، نخست همه متون اختصاصى حيا و متون مرتبط با آن شناسايى و پس از جمعآورى ، به بحث گذاشته شد . با تكميل بررسى متون ، ريز موضوعات آن كشف و تبيينها و تحليلهاى روانشناختى آن به دست آمد . از اين تحقيق آزمون 200 مادهاى حيا توسط آقاى دكتر گلزارى تهيه شد كه در رساله Ph.D ايشان منعكس است . محصول ديگر ، تدوين متن تخصصى براى انديشمندان و مراكز آموزشى و پژوهشى است كه در دستور كار قرار دارد . اثر حاضر نگارش عمومى آن تحقيق است كه براى استفاده عموم مردم تدوين شده است . در اين اثر بدون پرداختن به بحثهاى نظرى ، جنبههاى مختلف حيا براى مردم تبيين شده است . البته صاحب نظران نيز ممكن است بتوانند با مطالعه اين كتاب ، به فرضيههايى دست يافته، به تحقيق درباره آن بپردازند .
واحد علوم روانشناختى
مهار نمودن خود و تنظيم رفتارها ، افكار و هيجانها ، از اركان بنيادين موفّقيت بشر ، چه در بُعد شخصى و چه در بُعد اجتماعى است ؛ چرا كه بدون آن نمىتوان به اهداف والاى انسانى دست يافت . مهار كردن و تنظيم ، از يك ديدگاه به دو بخش بيرونى و درونى تقسيم مىشود و بهترين و مؤثّرترين نوع آن ، مهار كردن و تنظيم درونى است و در واقع ، موضوع «خودنظمدهى» در اين نوع آن ، معنا مىيابد . انسان به نيرويى درونى نياز دارد تا افكار ، احساسات و رفتار او را مهار كند و به آنها نظم دهد . اين مفهوم ، در ادبيات دينى ، ذيل عنوان «تقوا» مطرح مىشود . تقوا ، عنوانى كلّى ، جامع و فراگير است كه همه عوامل مهار كردن و تنظيم خود را شامل مىشود . در فرهنگ دينى ، مجموعهاى از عوامل مهاركننده و نظمدهنده وجود دارند كه هر كدام ، ويژگى خاصّ خود را دارند و به نوعى اين كنترل را اِعمال مىكنند .
يكى از مهمترين عوامل خودنظمدهى كه دين معرّفى مىكند ، «حيا»ست . از ديدگاه اسلام ، حيا در نظام تربيتى انسان از جايگاه والايى برخوردار است . در بحث انسانشناسى ، اخلاق در درجه نخست اهمّيت قرار دارد كه در بردارنده عناصر بسيارى است . در ميان اين مجموعه عناصر ، برخى از عوامل ، امتياز و برترى ويژهاى نسبت به ديگر عوامل دارند كه اصطلاحا «مكارم اخلاق» ناميده مىشوند .(1)
1) . ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 4 ، ص 1528 - 1532 ابواب 1108 - 1112 .
در اين مجموعه مكارم (شايستگىها) ، عنصر يا عامل «حيا» در رأس همه قرار دارد .(1)
رسول گرامى اسلام ، خُلق و خوى اسلام را حيا معرّفى كرده(2)
اسلام ، حياست» سنن ابن ماجة ، ج 2 ، ص 1399 .
و فرموده است :حيا ، همه دين است .(3)
در روايات متعدّدى آمده است كه اگر حيا نباشد ، همه چيز جايز مىشود .(4)اين موارد و موارد متعدّد ديگرى از اين دست ، نشاندهنده جايگاه ممتاز اين صفت در ساختار روانى انسان ، و حكايتگر اهمّيت فوقالعاده آن در موفّقيت انسان است . اين جايگاه ممتاز ، به جهت ماهيت ويژهاى است كه حيا دارد . حيا ، نيرويى است مهار كننده و نظمدهنده كه رفتارهاى روانى و فيزيكى انسان را بر اساس «شرع» و «عُرف» ، تنظيم مىكند .(5)برترى اين عامل بر ديگر عوامل ، بدين جهت است كه حيا ، نه مبتنى بر ترس است ، نه مبتنى بر طمع ؛ بلكه مبتنى بر احترام به خود(6)يا كرامت انسانى است كه بر اساس آن ، وقتى فرد خود را در حضور شخصى كريم بيابد ، از ارتكاب زشتىها خوددارى و رفتار خود را تنظيم مىكند . انسان به ميزان كرامتى كه از آن برخوردار است ، شرم دارد كه به زشتىها
1) . در روايتى از امام صادق عليهالسلام آمده است : «المكارم عشرة ، فإن استطعت أن تكون فيك فلتكن ؛ فانّها تكون في الرجل ولا تكون في ولده وتكون في الولد ولا تكون في أبيه وتكون في العبد ولا تكون في الحرّ» ، قيل : وماهنّ ؟ قال : «صدق اليأس ، وصدق اللسان ، وأداء الأمانة ، وصلة الرحم ، وإقراء الضيف ، وإطعام السائل ، والمكافاة على الصنائع ، والتذمم للجار ، والتذمم للصاحب ورأسهن الحياء ؛ نيكىهاى اخلاق ، ده تاست . اگر توانستى از آن برخوردار باشى ، انجام ده ؛ چرا كه گاهى در كسى هست ، ولى در فرزندش نيست و در فرزندش هست ، ولى در پدرش نيست ، و گاهى در برده هست ، ولى در شخص آزاد نيست» . پرسيده شد : آنها چيستند ؟ فرمود : «صداقت در نا اميدى [ از آنچه در دست مردم است] ، صداقت گفتار ، اداى امانت ، صله رَحِم ، تكريم ميهمان و سير كردن گرسنه ، و پاسخ خوبىهاى ديگران را دادن ، و همدردى با همسايه ، و همدردى با رفيق ، و در رأس آنها حياست» .
2) . رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد : «إنّ لكلّ دين خُلقا وإن خُلق الإسلام الحياء ؛ هر دينى خويى دارد و خوى
3) . كنز العمّال ، ح 5761 .
4) . ر . ك : بخش چهارم : بىحيايى .
5) . ر . ك : بخش اوّل ، فصل دوم : ماهيت حيا .
6) . Slef - esteem
آلوده شود و يا از زيبايىها محروم گردد . پس ، حيا مىتواند در رأس نظام مهاركننده و نظمدهنده انسان قرار گيرد و شايد به همين جهت باشد كه خداوند متعال ، پيش از آن كه مردم را به خوف (ترس) از خود فراخوانَد ، به حيا فراخوانده و فرموده است :
«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى» .(1)
آيا [انسان] نمىداند كه خداوند ، او را مىبيند ؟
امروزه كمتر به حيا پرداخته مىشود و نظامهاى كنترل (مهار)كننده و نظمدهنده ، بيشتر «ترسْمحور» و يا «طمعْمحور» هستند .
نكته ديگر اين كه حيا مترادف عفّت نيست ؛ چرا كه اوّلاً عفّت ، ثمره نيروهاى
مهاركننده و نظمدهندهاى است كه يكى از آنها حياست .(2)ثانيا عفّت ، محدود به قلمرو شهوت در معناى عام آن است ، حال آن كه حيا در همه زمينهها كاربرد دارد . بنا بر اين ، حيا ، مترادف مفاهيمى چون عفاف و حجاب نيست ، هر چند بىارتباط با آنها هم نيست .
به نظر مىرسد حيا ، آنگونه كه شايسته است ، شناخته نشده و شايد بتوان گفت : هيچ بررسى علمىاى در اين حوزه ، صورت نگرفته است . البته در روان شناسى از مفاهيمى مانند : «خودنظمدهى» و «كمرويى»(3)استفاده شده است ؛ ولى اين مفاهيم ، مترادف با مفهوم حيا نيستند . كنترلِ خود ، مفهومى بسيار گستردهتر از حياست و كمرويى ، در واقع ، حياى منحرف شده است . وقتى حيا از مسير صحيح خود خارج شود و در موضوعهايى كه شايسته شرم نيستند ، به كار رود ، پديده كمرويى شكل مىگيرد .(4)بنا بر اين ، ضرورى است كه
اين حوزه مهم و تأثيرگذار ، مورد بررسىها و تحقيقات علمى قرار گيرد و جايگاه شايسته خود را بيابد .
پژوهش حاضر ، سعى دارد حيا را مورد بازكاوى قرار دهد و آن را با زبانى غيرتخصّصى تبيين كرده ، در اختيار عموم قرار دهد . اين مجموعه در چهار بخش تنظيم شده است .
بخش اوّل به طرح كلّيات بحث اختصاص دارد و اين مسائل در آن مورد بررسى قرار مىگيرد : معنا و مفهوم حيا چيست و چه چيزى آن را از ديگر صفات جدا مىكند ؟ مفاهيم و اركان اصلى حيا كداماند ؟ آيا حيا فطرى است يا فرهنگى ؟ انواع ناظرهايى كه انسان از آنها حيا مىكند ، كداماند ؟ اقسام حيا چيست ؟ مراتب حيا كداماند ؟ و آيا جنسيت ، تأثيرى در حيا دارد ؟
بخش دوم در هفت فصل ، به قلمروهاى حيا پرداخته است . در فصل اوّل ، مسئله خلوت كردن مورد بررسى قرار گرفته و از زاويه حيا به آسيبشناسى و مصون سازى آن پرداخته شده است . در فصل دوم ، گمنامى در جمع و تأثير آن در حيا مورد بحث قرار گرفته و پديده كلانْشهرها ، مهاجرتها و مسافرتها بررسى شده و از زاويه حيا ، آسيبهاى آن شناسايى و راههاى مصون سازى آن بررسى شده است .
در فصل سوم ، حيا در قلمرو خانواده مورد بررسى قرار گرفته و جلوههاى آن در تنظيم روابط همسران ، روابط فرزندان با والدين و بالعكس ، روابط فرزندان با يكديگر ، و روابط خانواده با ديگران به بحث گذاشته شده است .
فصل چهارم به نقش حيا در تنظيم روابط اجتماعى پرداخته و جنبههاى مختلف آن را بررسى كرده است .
فصل پنجم به تأثير حيا در مديريت پرداخته و نقش آن را در تنظيم روابط
مديران با كارمندان وبالعكس ، و همچنين روابط مردم با رهبران جامعه را بررسى كرده و از زاويه حيا به آسيبشناسى مديريت پرداخته و نقش حيا را در سالم سازى مديريت ، تبيين كرده است .
فصل ششم به موضوع رسانهها پرداخته و دو مسئله «حياى رسانه» و «رسانه حيا» را بررسى كرده است .
و در نهايت ، در فصل هفتم ، موضوع معمارى مطرح شده و تأثير متقابل حيا در معمارى و معمارى در حيا مورد بررسى قرار گرفته است .
وامّا بخش سوم كتاب به بحث كمرويى پرداخته است . در اين بخش ، پس از تعريف كمرويى و تحليل مفاهيم اصلى آن ، ريشه كمرويى و قلمروهاى آن ، مورد بحث قرار گرفتهاند .
بخش پايانى كتاب نيز به مسئله بىحيايى اختصاص دارد . در اين فصل ، ماهيت بىحيايى و عمل آن ، مورد بحث قرار گرفته است .
بخشهاى سوم و چهارم ، فقط به اندازهاى بسط داده شدهاند كه با روشن شدن ماهيت كمرويى و بىحيايى ، موضوع اصلى كتاب ، يعنى حيا ، روشنتر گردد .
بديهى است هيچ سخنى جز سخنان خداوند و معصومان عليهمالسلام ، مصون از اشتباه نيست و بدون ترديد ، اين امر ، شامل اين پژوهش نيز خواهد بود .
يادآورى اين نكته ضرورى است كه اين اثر با پشتوانه مجموعه غنى حديثى «مركز تحقيقات دارالحديث» فراهم آمد . از كليه همكارانم در اين مركز ، تشكر مىكنم .
به علاوه ، بر خود لازم مىدانم از جناب آقاى دكتر محمود گلزارى (روانشناس بالينى و عضو هيئت علمى دانشگاه علامه طباطبايى) كه با بحثهاى دقيق و كارشناسانه خود ، دلِ جنبههاى مختلف موضوع را مىشكافتند و حقايق نهفته آن را
هويدا مىساختند ، كمال تشكّر را به عمل آورم .(1)
از آقاى محمّدهادى خالقى نيز كه در مرحله ويرايش، با دقّتهاى عالمانه و اديبانه خود بر غنا و شيوايى متن افزود، تشكّر مىكنم.
همچنين از خانوادهام كه با صبورى و متانت تحسين برانگيزشان بهترين كمك را به اينجانب نمودند ، سپاسگزارم. بىترديد، بدون همكارى و همراهى آنان، اين پژوهش به ثمر نمىنشست. از خداوند متعال براى آنان پاداشى درخور، طلب مىكنم .
و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربِّ العالمين
1) . بدون شك ، جنبههاى تربيتى و روانشناختى اين پژوهش ، مرهون تذكّرات عالمانه ايشان است . اميدواريم كه بررسى موضوع حيا در سطح تخصّصى آن ، توسط ايشان صورت پذيرد تا جوامع علمى و مراكز آموزشى و پژوهشى از آن بهرهمند شوند .
بخش اوّل : كليات / تعريف
پژوهش در هر موضوعى ، مستلزم شناسايى و جمعآورى اطّلاعات مورد نياز و سپس تحليل آنهاست . از اينرو ، پيش از بررسى در هر موضوعى ، نخست بايد آن را به درستى شناخت ؛ چرا كه ممكن است برخى موضوعات ، شباهتهاى زيادى با يكديگر داشته و از معنايى نزديك به هم برخوردار باشند و اين موجب شود تا به جاى يكديگر به كار روند . همچنين ممكن است برخى مطالب با موضوع تحقيق ارتباط داشته باشند ، ولى در ظاهر ، بيگانه به نظر آيند . به همين جهت ، ضرورى است كه مقياسى براى سنجش مفاهيم به دست آوريم تا به وسيله آن ، مرز موضوع مورد نظر را با موضوعات مشابه مشخص كنيم . اين كار ، سبب مىشود كه در روند تحقيق ، اولاً اطلاعاتى كه مربوط به موضوع پژوهش نيست ، جمعآورى نشوند و مورد بررسى قرار نگيرند و ثانيا اطّلاعات و شواهد و قرائنى كه در نتيجه پژوهش تأثير دارند ، امّا در نگاه نخست ، بيگانه با موضوع تحقيق به نظر مىرسند ، شناسايى شده ، در مسير بررسى قرار گيرند . اين حقيقت در پژوهشِ حاضر به خوبى ديده مىشود . همان گونه كه با مطالعه يافتههاى اين پژوهش خواهيد ديد ، اطّلاعاتى در مورد «حيا» وجود دارد كه هرچند ارتباط مستقيمى با موضوع داشتند ، ولى در نگاه اوّل به نظر نمىرسيد با موضوع تحقيق ، مرتبط باشند . بنا بر اين ، مفهومشناسى موضوع تحقيق ، يك اصل ضرورى (بخصوص در پژوهشهاى حديثى) است .
حيا در منظر لغتشناسان
اوّلين گام در مفهومشناسى حيا ، آگاهى از ديدگاه لغتشناسان است . مطالعه ديدگاه لغتشناسان در تعريف حيا ، نشان مىدهد كه تقريبا همه آنان در يك مسير حركت كرده و تعريفهاى نزديك به هم ارائه كردهاند . در اين تعريفها چند محور به چشم مىخورد . در برخى تعريفها به امورى مثل دگرگون شدن حال و به وجود آمدن حالت انكسار و شكستگى روانى - كه در اثر مواجهه با امرى نكوهيده حاصل مىشود - اشاره شده است :
حيا ، عبارت است از دگرگونى حال و انكسارى كه به جهت ترس از آنچه عيبْ شمرده و نكوهش مىشود ، حاصل مىگردد .(1)
و برخى ديگر ، حيا را به «انقباض النفس (گرفتگى نَفْس)» تعريف كردهاند . مثلاً راغب اصفهانى مىگويد :
حيا ، انقباض نفس از زشتىها و ترك آن به همين جهت (زشت بودن) است .(2)
طُرَيحى نيز مىگويد :
حيا ، عبارت است از انقباض (گرفتگى) و انزوا (دورىگزينى) از كار زشت ، به جهت ترس از مذمّت مردم .(3)
ابن منظور نيز حيا و حشمت را مترادف دانسته(4)و آن را به «انقباض» معنا مىكند و در تبيين واژه حشمت ، به يكى از مصداقهاى آن اشاره كرده ، مىگويد :
حشمت ، يعنى انقباض از برادرت هنگام غذا خوردن و حاجت خواستن .(5)
ابن اثير نيز «احتشام» را به «انقباض» تفسير كرده است .(6)
در گام سوم ، ابن اثير ، ضمن برابر دانستن حشمت و حيا ، حشمت را به
«وقايه» و «خودْنگهدارى» معنا كرده است .(1)ابن منظور و طريحى نيز در تفسير حديث «الحياء من الإيمان» ، حيا را عامل بازدارندگى و بُريدن از معصيت ، معرّفى مىكنند .(2)
جمعبندى
همان گونه كه مشاهده مىشود ، در تعريف اهل لغت ، سه محور وجود دارد : يكى اين كه حيا ، «تغيّر و انكسار (اثرپذيرى) درونى» است ، ديگرى اين كه حيا ، «انقباض (گرفتگى) نفس» است و سوم اين كه حيا «عامل بازدارنده» است . شايد اين سه محور ، بيانگر جنبههاى مختلف حيا باشند . به نظر مىرسد محورهاى اوّل و دوم به ويژگىهاى روانى حيا پرداختهاند و محور سوم ، كاركرد حيا را - كه خودنگهدارى باشد - بيان كرده است . تبيين اين سخن از حوصله بحث لغوى خارج است ؛ امّا آنچه مهم به نظر مىرسد ، اين است كه محورهاى سهگانه ياد شده ، از مسائل مهم در بحث حيا هستند كه در آينده ، بيشتر درباره آنها سخن خواهيم گفت .
حيا از منظر علماى اخلاق
گام دوم در مفهومشناسى حيا ، بررسى ديدگاه علماى اخلاق است . ديدگاه علماى اخلاق در تبيين يك موضوع عينىتر بوده ، به حقيقت بحث ، نزديكتر مىشود . در تعريف حيا از تعبيرهاى متفاوتى استفاده كردهاند ، هر چند تقريبا در يك مسير حركت نمودهاند . نخست ، اين تعبيرهاى متفاوت را بيان مىكنيم و سپس به جمعبندى آنها مىپردازيم :
1 . حيا ، عبارت است از حصر (محصور شدن) نفس و انفعال (درماندگى) آن در ارتكاب حرامهاى شرعى و عقلى و عرفى ، به جهت ترس از سرزنش و نكوهش مردم .(1)
در مورد اين تعريف ، چند پرسش محورى وجود دارد : يكى اين كه حالت درونى انسانِ با حيا چيست ؟ ديگرى اين كه موضوع حيا چيست و حيا در مواجهه با چه امورى شكل مىگيرد ؟ و سوم اين كه عامل برانگيزنده حيا كدام است ؟ در محور اوّل آمده كه حيا ، عبارت است از انفعال درونى و محصور شدن روانى . يعنى وقتى شخص باحيا با موضوع حيا مواجه مىشود ، منفعل مىشود و در حصر و تنگنا قرار مىگيرد و در محور دوم ، از امور سهگانه حرام شرعى ، عقلى و عرفى به عنوان امورى ياد شده كه در مواجهه با آنها ، حيا برانگيخته مىشود . و سرانجام اين كه آنچه موجب مىشود انسان از امور سهگانه ياد شده حيا كند ، ترس از سرزنش مردم است . پس در مجموع ، حيا يعنى ترس از سرزنش مردم موجب مىشود كه انسان در مواجهه با امور سهگانه ياد شده ، منفعل شده ، از نظر روانى دچار حصر و تنگنا گردد .
2 . حيا ، ملكهاى نفسانى است كه موجب انقباض نفس از فعل قبيح(2)و انزجار آن
از كار خلاف ادب مىگردد . اين كار به جهت ترس از سرزنش صورت مىگيرد .(3)
در اين تعريف از واژه انقباض استفاده شده است . روان انسان هنگام مواجهه با امورى كه خوشايند ارزيابى مىشوند ، منبسط (گشوده و باز) مىگردد و در مقابل ، هنگام مواجهه با امورى كه ناخوشايند ارزيابى مىشوند ، منقبض (گرفته و بسته) مىگردد . هنگام حيا ، روان انسان منقبض مىگردد . از اينرو ، در اين تعريف از اين
واژه استفاده شده كه بيانگر حقيقت ياد شده است . همچنين از واژه انزجار نيز
استفاده شده است . انزجار (بيزارى) ، غير از انقباض است و نشان مىدهد كه از ديدگاه اين تعريف ، حيا ، همراه با انزجار و نفرت از موضوع حيا نيز هست .
3 . حيا ، نورى است كه جوهرش صدر ايمان است و تفسيرش توقّف در هر چيزى كه مخالف توحيد و معرفت باشد .(1)
در اين تعريف ، فقط به جنبه بازدارندگى حيا اشاره شده و از بيان حالتهاى روانى آن و همچنين ويژگىهاى موضوع حيا ، چيزى به چشم نمىخورد .
4 . حيا ، عبارت است از انقباض نفس از چيزى و ترك كردن آن به خاطر ترس از سرزنش شدن .(2)
در اين تعريف نيز به مسئله انقباض روانى اشاره شده و علّت آن ، ترس از سرزنش مردم دانسته شده ولى به اين نكته كه موضوع حيا چيست يا چه ويژگىهايى دارد ، اشاره نشده است .
5 . حيا ، خصلتى است كه انسان را بر ترك كردن فعل قبيح و جلوگيرى از كوتاهى كردن در حقّ ديگران بر مىانگيزد .(3)
در اين تعريف ، به جنبه بازدارندگى اشاره شده و به يكى از مصاديق آن نيز تصريح شده است .
6 . حيا ، دگرگونى حال و حالت انكسار (تأثّر) درونى است كه انسان به جهت ترس از آنچه مايه سرزنش است ، دچار آن مىشود .(4)
در اين تعريف ، از چيزى به نام انكسار يا شكستگى روانى ياد شده است . شايد اين ، همان چيزى باشد كه در روانشناسى از آن با عنوان «فروريختگى
1) . مصباح الشريعة ، ص 510 .
2) . نضرة النعيم ، ج 5 ، ص 1795 (به نقل از : التعريفات ، ص 49 ؛ التوقيف على مهمّات التعاريف ، ص 150) .
3) . همان ، ص 1797 (به نقل از : رياض الصالحين ، ص 272 ؛ الفتح ، ج 1 ، ص 52 ؛ دليل الفاتحين ، ج 3 ، ص 158) .
4) . همان ، ص 1796 (به نقل از : الفتح ، ج 1 ، ص 52 ؛ فضل اللّه الصمد ، ج 2 ، ص 54) .
هيجانى» ياد مىشود و به نظر مىرسد با انقباض و حصر روانى تفاوت دارد .
7 . حيا ، عبارت است از انقباض نفس از كارهاى قبيح و ترك كردن آنها به جهت زشتى عمل .(1)
نكته اين تعريف ، آن است كه عامل حيا را ترس از سرزنش نمىداند ؛ بلكه زشتىِ خود عمل مىداند ، و اين ، يك نقطه قوّت است .
8 . حيا ، عبارت است از انقباض نفس از عادت انبساطى كه در ظاهر بدن دارد ، به جهت مواجه شدن با آنچه آن را نقص مىداند ، در جايى كه فرار بدنى ممكن نباشد .(2)
در اين تعريف به خوبى روشن شده كه انقباض ، در مقابل انبساط روانى است و عامل حيا ، زشتى و نقصان خودِ عمل است . فقط آن را محدود به جايى مىداند كه فرار بدنى امكان نداشته باشد . به نظر مىرسد اين انحصار ، انحصار درستى نباشد ؛ زيرا ممكن است كسى حيا كرده ، فرار كند .
9 . حيا ، يعنى رشديافتگى و پرهيز از زشتىها به جهت ترس از سرزنش .(3)
در اين تعريف به اين نكته اشاره شده كه حيا ، نشانه رشد يافتگى است . سپس در تبيين مفهوم حيا ، به عنصر بازدارندگى و عامل برانگيختگى حيا نيز اشاره شده و بحثى از حالتهاى روانى فرد با حيا به ميان نياورده است .
10 . حيا از قبيل وقار بوده ، عبارت است از سر به زير افكندن و انقباض از سخن گفتن به جهت حرمت شخص مقابل كه از وى حيا مىشود .(4)
تفاوت اين تعريف با تعريفهاى ديگر در اين است كه اولاً به يكى از جلوههاى هيجانى حيا (سر به زير افكندن) و ثانيا به صاحب حرمت بودن ناظر و نقش آن در حيا اشاره شده است .
11 . حيا ، حصر نفس است به جهت ترس از ارتكاب كارهاى قبيح و براى پرهيز از سرزنش و دشنام مردم .(1)
12 . حيا ، ملكه استوارى است كه نفس را به اداى حقوق و ترك قطع رحم و عاقّ والدين بر مىانگيزاند .(2)
اين تعريف نيز به بيان مصاديق حيا بسنده كرده است .
13 . حقيقت حيا ، عبارت است از خصلتى كه انسان را بر انجام دادن كار نيك و ترك كار زشت ، برمىانگيزد .(3)
نكتهاى كه در اين تعريف آمده ، اين است كه هم حيا را بازدارنده مىداند و هم وا دارنده و اين ، نقطه قوّت اين تعريف است .
جمعبندى
از مجموع تعريفهاى علماى اخلاق چند نكته به دست مىآيد :
اوّل اين كه حيا ، هنگام مواجه شدن با يك فعل قبيح رخ مىدهد .
دوم اين كه در اين حالت ، روان انسان ، حالت انكسار ، انفعال ، انقباض ، انزجار و انحصار پيدا مىكند . اين حالت ضد باز بودن و علاقهمند بودن است .
سوم اين كه اين نوع برانگيختگى در عمل ، هم موجب انجام دادن يك كار است و هم موجب ترك يك كار كه از آن به عنوان تنظيم رفتار ياد مىشود . در برخى تعريفها، به مصداقهايى از اين فعل و ترك اشاره شده ، كه فقط از باب نمونه است .
چهارم اين كه حيا ، زير مجموعه ترس است ؛ زيرا علّت برانگيختگى هنگام مواجهه با يك كار زشت ، يا ترس از سرزنش و نكوهش مردم است ، و يا ترس
از ارتكاب آن . البته در برخى تعريفها تصريح شده بود كه علّت حيا ، زشتى و نقصان خود عمل است .
پنجم اين كه منشأ زشت دانستن يك عمل ، يا شرع است يا عقل و يا عرف و آداب يك جامعه .
اكنون در صدد ارزيابى تعريفهاى ارائه شده نيستيم . تنها به ذكر نكتههاى مهمّى پرداختيم كه مىتواند در تبيين مفهوم حيا تأثير داشته باشد . البته در برخى موارد ، مثل اين كه آيا ريشه حيا ترس است يا نه ، ابهاماتى وجود دارد كه بايد مورد بررسى قرار گيرد . به نظر مىرسد با بررسى مفهوم حيا در روايات ، مىتوان به اين پرسشها پاسخ گفت و به مفهوم اصلى حيا بيشتر نزديك شد .
حيا از منظر آيات و روايات
شناخت ديدگاه لغتشناسان و علماى اخلاق ، ما را به مفهوم حيا نزديك مىكند ؛ امّا نمىتواند واقعيت آن را به دقّت ، تبيين كند . اين مطلب ، حقيقت ديگرى را در باب پژوهش در مفاهيم دينى روشن مىكند و آن اين كه در شناسايى مفاهيم دينى ، مىتوان و بلكه بايد به نظر اهل لغت و علماى اخلاق ، توجّه كرد ؛ امّا بدون شك نبايد به آنها بسنده نمود . معناى يك مفهوم دينى را بايد از لا به لاى متونى كه آن را طرح كردهاند ، به دست آورد و لذا مناسبترين راه ، مطالعه دقيق ادبيات دينى است ، هر چند در تبيين و توضيح آن ، مىتوان از نظر لغتشناسان و دانشمندان اخلاق نيز بهره برد .
سؤال اساسى اين است كه : اگر حيا ، بازدارنده و مهاركننده است ، فرق آن با ديگر بازدارندهها و مهاركنندهها چيست ؟ در تعريف بسيارى از صفات ، از واژههايى چون « حبس النفس » يا « كفّ النفس » يا «ضبط النفس» و ... استفاده مىشود ، كه بيانگر مفهوم بازدارندگى است . سؤالْ اين است كه : وجه تمايز حيا با ديگر صفات چيست ؟ چه چيزى سبب مىشود كه بازدارندهاى را «حيا» بناميم
و ديگرى را «صبر» و سومى را «ترس» و ... ؟ متأسفانه در اكثر تعريفهاى ارائه شده از مفاهيم دينى - اخلاقى ، منطقه مركزى آنها تعريف شدهاست . مراد از منطقه مركزى ، نقطههاى محورى و اساسىاى هستند كه در مركز يك صفت قرار مىگيرند . مشخّص كردن نقطههاى محورى و مركزى صفات ، بسيار بجا و ضرورى است ، امّا كافى نيست . هر صفت ، قلمروى دارد كه اگر محدوده آن معيّن و مرز آن با ديگر صفات ، مشخّص نشود ، تداخل پيش خواهد آمد و مشخّص نخواهد شد كه مثلاً فلان مورد ، در قلمرو اين صفت است يا صفت ديگرى . به همين جهت ، مرزشناسى صفات از اهمّيت بسيار بالايى برخوردار است و در عين حال ، چندان ساده نيز به نظر نمىرسد .(1)
يكى از چالشهايى كه هنگام پژوهش در چيستى حيا رخ مىدهد ، وجه تمايز اين صفت با صفات مشابه و متضاد است ؛ چرا كه براى تبيين ماهيت روانشناختى حيا ، بسيار مهم است كه بدانيم چه چيزى باعث مىشود كه يك حالت روانى را «حيا» بناميم و ديگرى را «ترس» و سومى را «صبر» و چهارمى را «تقوا» و ... . اين پرسش مهم ، پژوهش را وارد مرحله تازهاى كرد و فضاى جديدى را براى پژوهش مىگشايد . به همين جهت ، روند تحقيق از بررسى تعريفهاى لغتشناسان و دانشمندان علم اخلاق به سوى بررسى روايات و آيات حيا سوق داده مىشود .
با اين رويكرد ، مطالعه بر روى آيات و احاديث حيا آغاز شد . در قدم نخست ، عناصر تشكيل دهنده حيا مشخّص شدند . اين عناصر ، عبارت بودند از : شخص حيا كننده ، شخصى كه از او حيا مىشود و فعل قبيح (عمل نابههنجار) . كم كم اين انديشه شكل گرفت كه حضور يك ناظر محترم ، حيا را بر مىانگيزد . اگر احساس شود كسى وجود دارد كه ناظر فعل قبيح است ، حيا به
1) . يكى از كارهاى مهم و لازم ، اين است كه پژوهشگران و انديشمندان ، خلأ موجود را پُر نمايند و با بحثهاى كارشناسانه ، تعريفهاى دقيق و روشنى از هر صفت ، ارائه دهند تا فرق هر صفت با صفت ديگر و مرز آن و يا ارتباط و هماهنگى آن با صفات ديگر به دست آيد . اگر چنين كارى رخ دهد ، مىتوان نسبت به تدوين نظام روانى و اخلاقى بر پايه دين ، اميدوار بود .
وجود مىآيد و در مواردى كه حضور كسى احساس نشود ، فعل قبيح به راحتى انجام مىشود . تصوّر ياد شده ، اين فرضيه را پديد آورد كه فصل مقوِّم و وجه تمايز حيا ، عنصر «حضور و نظارت يك ناظر محترم» است . البته به اين نكته توجّه داشتيم كه اين ، همه ماهيت روانى حيا نيست ؛ امّا تصور مىشد كه مىتواند نكته محورى و فصلِ مقوِّم آن باشد . با در دست داشتن اين فرضيه ، اين بار به صورتى هدفمند و روشنتر به مطالعه روايات پرداختيم و شواهد زيادى را بر اين فرضيه يافتيم و در كنار آن ، وجه تمايز برخى صفات ديگر نيز به دست آمد .
حضور ناظر محترم
بخشى از روايات حيا ، مربوط به كسانى است كه در حضور مردم ، شرم مىكنند ؛ امّا در خلوت و جايى كه كسى حضور ندارد ، حيا را رعايت نمىكنند .
برخى ديگر از روايات ، افرادى را كه در حضور مردم حيا نمىورزند ، نكوهش مىكند و روايات ديگرى ، مردم را به حضور و نظارت فرشتگان توجّه مىدهد و آنان را به حيا فرا مىخوانَد . در بخش ديگرى از روايات به مسئله آگاهى معصومان عليهمالسلاماز كردار مردم اشاره شده و خواسته شده كه در پيشگاه آنان ، شرم داشته باشند . در بخش ديگرى از روايات ، به نظارت خداوند اشاره شده و جهان ، محضر خدا دانسته شده و مردم به حيا كردن از خداوند ، فرا خوانده شدهاند .(1)مثلاً امام زينالعابدين عليهالسلام مىفرمايد :
خدايا ! تو ما را مىديدى و ما شرم نكرديم .(2)
يا امام على عليهالسلام وقتى مىخواهد از فرار كردن لشكريان خود ، جلوگيرى كند ، آنان را به «شرم» از فرار ، فرا مىخوانَد و براى برانگيختن شرم در وجودشان ،
آنان را به اين نكته توجّه مىدهد كه در برابر چشمان خداوند هستند .(1)
وقتى از امام صادق عليهالسلامسؤال مىشود كه مبانىاش در زندگى چيست ، به چهار مطلب اشاره مىكند كه يكى از آنها اين است :
وعَلِمتُ أنَّ اللّهَ عز و جل مُطَّلِعٌ عَلَيَّ ، فَاستَحيَيتُ .(2)
دانستم كه خداوند عز و جل بر من مطّلع است . پس شرم كردم .
همچنين امام زين العابدين عليهالسلام مىفرمايد :
خَفِ اللّهَ عز و جل لِقُدرَتِهِ عَلَيكَ وَاستَحيِ مِنهُ لِقُربِهِ مِنكَ .(3)
از خداوند متعال بترس ، چون بر تو قدرت دارد ، و از او شرم كن ، چون به تو نزديك است .
امام باقر عليهالسلام نيز مىفرمايد :
اِستَحيِ مِنَ اللّهِ بِقَدرِ قُربِهِ مِنكَ و خَفهُ بِقَدرِ قُدرَتِهِ عَلَيكَ .
از خدا شرم كن ، به آن اندازه كه به تو نزديك است ، و از او بترس ، به اندازهاى كه بر تو قدرت دارد .(4)
در اين دو حديث شريف ، به دو صفت از صفات خداوند ، اشاره شده است : يكى قدرت خداوند و ديگرى نزديكى خداوند ، كه نشان از آگاهى و اطّلاع خداوند از رفتار بشر دارد . آن گاه ، قدرت ، عامل ترسْ دانسته شده و نزديك بودن و اطّلاع خداوند ، عامل حيا و شرم . بنا بر اين ، عامل برانگيختن ترس ،
1) . «إنكم بعين اللّه ... عاودوا الكرّ واستحيوا من الفر ؛ شما در ديد خدا هستيد ... دوباره حمله كنيد و از فرار كردن ، شرم كنيد» . مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 84
2) . بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 228 . متن كامل حديث ، چنين است : «علمت أن عملى لا يعمله غيرى فاجتهدت ، وعلمت ان اللّه عز و جل مطلع عليّ فاستحييت ، وعلمت أنّ رزقى لا يأكله غيرى فاطمأننت وعلمت أن آخر أمرى الموت ، فاستعددت ؛ دانستم كه كار مرا كسى جز من انجام نمىدهد . پس به شدت تلاش كردم . و دانستم كه خداوند عزوجل بر من مطلع است . پس شرم كردم . و دانستم كه روزى مرا كسى جز من نمىخورد . پس آرامش يافتم . و دانستم كه پايان كار من مرگ است . پس آماده شدم» .
3) . كشف الغمّه ، ج 2 ، ص 320 ؛ بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 336 .
4) . نزهة الناظر وتنبيه الخاطر ، ص 110 ؛ بحار الأنوار ، ج 109 ، ص 153 .
توجّه قدرت خداوند است و عامل برانگيختن حيا ، آگاهى و نظارت خداوند . از اينرو ، رسول خدا مىفرمايد :
فَاستَحيُوا اليَومَ أن يَطَّلِعَ اللّهُ عَلى شَيءٍ مِن أمرِكُم .(1)
شرم كنيد امروز از اين كه خداوند از تمام امور شما مطلع است .
قرآن مجيد ، هنگام طرح داستان خلوت كردن زليخا با حضرت يوسف عليهالسلام ، در بيان علّت امتناع حضرت يوسف عليهالسلاممىفرمايد :
«لَقَدْ هَمَّتْ بِهِى وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَّءَا بُرْهَ-نَ رَبِّهِى» .(2)
و در حقيقت ، [آن زن] آهنگ وى كرد ، و [يوسف نيز] اگر بُرهان پروردگارش را نديده بود ، آهنگ او مىكرد .
در اين آيه شريف ، از « برهان پروردگار » ، به عنوان عامل بازدارندگى از گناه اشاره شده است . امام زينالعابدين عليهالسلامدر تفسير «برهان پروردگار» مىفرمايد :
قامَتِ امرَأَةُ العَزيزِ إلَى الصَّنَمِ فَأَلقَت عَلَيهِ ثَوبا ، فَقالَ لَها يوسُفُ : ما هذا ؟! فَقالَت : أستَحيى مِنَ الصَّنَمِ أن يَرانا ! فَقالَ لَها يوسُفُ : أتَستَحيينَ مِمَّن لا يَسمَعُ و لا يُبصِرُ ولا يَفقَهُ ولا يَأكُلُ ولا يَشرَبُ ، ولا أستَحيي أنَا مِمَّن خَلَقَ الإِنسانَ وعَلَّمَهُ ؟! فَذلِكَ قَولُهُ عز و جل : لَوْلاَ أَن رَّءَا بُرْهَ-نَ رَبِّهِى .(3)
زن عزيز مصر به سوى بُت رفت و پارچهاى بر روى آن انداخت . يوسف از او پرسيد : «براى چه اين كار را كردى ؟» . پاسخ داد : شرم دارم از اين كه اين بت ، ما را ببيند ! در اين هنگام ، يوسف به وى گفت : «آيا تو شرم مىكنى از چيزى كه نه مىشنود و نه مىبيند و نه مىفهمد و نه مىخورد و نه مىنوشد ؛ ولى من شرم نكنم از كسى كه بشر را آفريده و او را دانش آموخته است ؟!» . اين ، معناى سخن خداوند است كه مىفرمايد : «اگر بُرهان پروردگارش را نديدهبود» .
آنچه باعث حياى زليخا شد ، ناظر بودن بت بود ، هر چند نظارت او بر اعمال
بشر ، خيال باطل است و آنچه مايه شرم حضرت يوسف عليهالسلام شد ، اين بود كه خداوند ، آگاه و ناظر بر اعمال بشر است .
امام صادق عليهالسلام نيز با اشاره به نظارت فرشتگان بر اعمال آدمى مىفرمايد :
مَن خَلا بِذَنبٍ فَراقَبَ اللّهَ - تَعالى ذِكرُهُ - فيهِ وَاستَحيا مِنَ الحَفَظَةِ غَفَرَ اللّهُ عز و جل لَهُ جَميعَ ذُنوبِهِ و إن كانَت مِثلَ ذُنوبِ الثَّقَلَينِ .(1)
هر كه در خلوت ، زمينه گناه برايش فراهم شود و خداوند متعال را مراقب خود بداند و از فرشتگان نگهبان ، حيا كند ، خداوند ، همه گناهان او را مىآمرزد ، هر چند به اندازه گناهان جنّ و اِنس باشد .
از ديدگاه امام صادق عليهالسلام اساسا فلسفه ناظر قرار دادن فرشتگان ، همين است كه مردم با توجّه به وجود و حضور آنان ، دست از گناه بردارند .(2)
مجموع اين شواهد و قرائن ، اين فرضيه را ثابت مىكند كه از ديدگاه روايات ، فصل مقوِّم و وجه تمايز حيا از ديگر بازدارندهها ، عنصر « نظارت » است ؛ يعنى آنچه حيا را بر مىانگيزد ، حضور و نظارت ناظر است . معمولاً رفتار ما در جمع ، با رفتار ما در خلوت ، تفاوت مىكند . تفاوت رفتار در خلوت و جلوت ، به جهت تفاوت در حضور و عدم حضور است . آن جا كه تنها باشيم و حضور هيچ كس را حس نكنيم و هيچ چشمى را ناظر رفتار خود ندانيم ، كارهايى را به راحتى انجام مىدهيم كه ممكن است در حضور ديگران ، حاضر به انجام دادن آن نباشيم . اگر در تنهايى و خلوت خود ، آماده انجام دادن كارى شده باشيم كه به نظر نادرست مىآيد و ناگهان متوجّه شويم كسى وارد شده و ناظرى وجود دارد ، دست از آن كار مىكشيم . يا اگر بعدا بفهميم كسى ناظر اعمال ما بوده است ، سرافكنده مىشويم و عرق شرم بر پيشانى ما مىنشيند . لازم نيست شخص ناظر ، انسان قدرتمندى باشد . همين كه ما را بشناسد و نزد او احترام و آبرويى داشته باشيم ، براى برانگيختگى حيا بسنده مىكند . همه اينها نشان مىدهد كه عامل محورى در شكلگيرى حيا ، عنصر
حضور و نظارت است . البته حيا ، تك عنصرى نيست و ويژگىهاى ديگرى نيز دارد كه بعدا مطرح خواهد شد ؛ ولى اكنون بحث در اين است كه وجه تمايز و فصل مقوّم حيا چيست ، و همانگونه كه مشاهده كرديد ، مشخّص شد عنصر حضور و نظارت ، وجه تمايز حيا با ديگر صفات است .
از نكات مهم اين بخش از تحقيق - كه مىتواند براى پژوهشگران اين حوزه جالب باشد - اين بود كه يافتن اين نكته ، باب بخش ديگرى از متون دينى را به سوى ماگشود و ارتباط آنها را با موضوع حيا روشن ساخت ؛ مسئلهاى كه تا پيش از يافتن اين نكته تصوّر آن هم نمىرفت . اين بخش ، عبارت است از متونى كه مسئله نظارت و رؤيت و آگاهى خداوند از اعمال بشر را بيان مىكنند ، بدون اين كه واژه حيا را داشته باشند . براى يك پژوهش موفّق ، اين نكته مهمّى است كه نبايد به متونى بسنده كرد كه واژه مورد نظر را در بر دارند . يافتن متونى كه در بردارنده محتواى سوژه تحقيقاند ، موفّقيت بزرگى است و اين امر ، در پژوهش حيا اتّفاق افتاد . مثلاً تا پيش از اين تصوّر نمىشد كه آيه شريف «أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى»(1)با موضوع حيا رابطه تنگاتنگ داشته باشد ؛ امّا با تحليل ماهيت حيا و پى بردن به وجه تمايز آن ، دريافتيم كه اين آيه شريف ، بدون اين كه از واژه حيا استفاده كرده باشد ، بيانگر حياست . در آغاز رسالت پيامبر اكرم ، هنگامى كه ايشان مورد آزار يكى از مشركان قريش قرار گرفتند ، خداوند ، وى را به حيا فراخواند و فرمود كه آيا نمىداند كه خدا او را مىبيند ؟! توجّه به ديدن خداوند و درك حضور او ، حيا را بر مىانگيزد . در حقيقت ، خداوند پيش از آن كه مردم را به ترس فرا بخوانند ، به حيا فراخوانده است و اين ، جايگاه و اهمّيت حيا را در نظام تربيتى اسلامى مىرساند . ازاينرو ، امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
وَاعلَم أنَّكَ بَينَ يَدَي مَن يَراكَ ولاتَراهُ .(2)
بدان كه تو در پيشگاه كسى هستى كه تو را مىبيند ، هر چند تو او را نمىبينى .
همچنين امام على عليهالسلام با اشاره به حضور و نظارت خداوند مىفرمايد :
فَاتَّقُوا اللّهَ الَّذي أنتُم بِعَينِهِ ونَواصيكُم بِيَدِهِ وتَقَلُّبُكُم في قَبضَتِهِ وإن أسرَرتُم عَلِمَهُ وإن
أعلَنتُم كَتَبَهُ ، وقَد وَكَّلَ بِذلِكَ حَفَظَةً كِراما لا يُسقِطونَ حَقّا ولا يُثبِتون باطِلاً .(1)
از خدايى پروا داشته باشيد كه در ديد او هستيد و زمام شما به دست اوست و حركات شما در اختيار اوست : اگر پنهان سازيد ، آگاه است و اگر آشكار سازيد ، مىنگارد . براى اين كار ، نگهبانان و مراقبان ارجمندى قرار داده كه هيچ حقّى را فرو نمىگذارند و هيچ چيزى را به باطلْ ثبت نمىكنند .
در اين كلام ، هم به نظارت خداوند اشاره شده و هم به نظارت فرشتگان .
به هر حال ، يافتن فصل مقوّم حيا سبب شد كه بخش ديگرى از متون دينى كه با حيا مرتبطاند و بلكه رابطه تنگاتنگ دارند ، شناخته شده ، مورد توجّه قرار گيرند .
در مراجعه دوباره به ديدگاههاى علما روشن شد كه برخى از آنان نيز اشارهوار به مسئله نظارت و نقش آن در حيا پرداختهاند . مثلاً مرحوم مجلسى در شرح حديث شريف «النية خير من العمل» ، چند وجه را ذكر مىكند كه در چهارمين وجه به مسئله حيا پرداخته ، مىگويد :
عقل شخصِ باحيا به نيك بودن حسنات و زشت بودن سيّئات حكم مىكند و يادآور مىشود كه پروردگار جليل در همه احوال ، مطلع بر اوست و به همين جهت ، او را مىپرستد و معصيت وى را ترك مىكند .
جالب اين كه ايشان براى تأييد سخن خود به حديث شريف ديگرى استشهاد مىكند كه از نظارت خدا بر بشر حكايت مىكند . ايشان مىگويد :
و اين سخن پيامبر اكرم كه مىفرمايد : «الإِحسانُ أن تَعبُدَ اللّهَ كَأَنَّكَ تَراهُ ، فِإِن لَم تَكُن تَراهُ فَإِنَّهُ يَراكَ» ، به همين مطلب اشاره دارد .(2)
در اين كلام ، مرحوم مجلسى رحمهالله به خوبى روشن كرده كه آنچه حيا را بر مىانگيزد ، توجّه به اطّلاع خداوند از اعمال بشر است ؛ وگرنه صرف دانستن حُسن كارهاى نيك و قُبح كارهاى زشت ، نمىتواند حيا را بر انگيزد . در خوف (ترس) و صبر بر طاعت و صبر بر معصيت و تقوا و امثال اينها نيز فرد از حُسن طاعت و قبحِ معصيت ، آگاه است ؛ ولى اين آگاهى برانگيزنده نيست . اين آگاهى اگر با توجّه به قدرت خداوند همراه شود ، خوف را توليد مىكند و اگر با تحمّلپذيرى همراه گردد ، توليد صبر مىكند و ... بنا بر اين ، آنچه حيا را از ديگر صفات جدا مىكند ،
توجّه به اين واقعيت است كه انسان ، در ديدِ خداوند است .
مسئله ديگر ، رابطه حيا و ترس است . پيش از اين گفتيم كه در وجود ارتباط ميان اين دو مفهوم ، ابهامهايى وجود دارد كه بايد روشن شود . با توضيحاتى كه گذشت ، معلوم مىشود حيا و خوف ، دو مهاركننده و نظمدهنده مستقل از يكديگرند ؛ محور حيا ، عنصر نظارت است و محور خوف ، عنصر قدرت . بنا بر اين ، خوف نمىتواند منشأ حيا باشد . امّا نكته ديگرى كه هست ، اين كه فردِ باحيا نمىتواند از نظر روانشناختى فاقد عنصر ترس باشد . بدون ترديد ، ترس ، حقيقتى است كه در نهاد همه انسانها قرار داد ؛ امّا نوع ترسها با هم متفاوت است . ترسى كه در علم اخلاق «خوف» ناميده مىشود ، ترس از قدرت خداوند و عقاب او و گناهان خود فرد است . ممكن است در فردِ باحيا هم ترس وجود داشته باشد ؛ امّا جنس اين ترس با ترس قبلى متفاوت است . ترسى كه در حيا مىتواند وجود داشته باشد ، ترس از بىآبرو شدن نزد ناظر است . در حقيقت ، فردِ باحيا نگران آبرو و حرمتى است كه نزد ناظر دارد ، نه اين كه از قدرت و عقاب خداوند ، نگران و ترسان باشد . آنچه در تعريف لغتشناسان و علماى اخلاق ، تحت عنوان «ترس از سرزنش مردم» وجود داشت ، ناظر به همين مسئله است .
بخش اوّل : كليات / ماهيت حيا
حيا داراى مفاهيم و عناصرى است كه شاكله آن را تشكيل مىدهد . در اين بحث ، آن مفاهيم اصلى طرح مىشود و سپس ، توضيحى درباره هر يك داده خواهد شد .
مفاهيم اصلى حيا
براى تبيين ماهيت و معناى دقيق حيا ، لازم است مفاهيم اصلى آن مورد بررسى قرار گيرند ؛ چرا كه با شناخت دقيق مفاهيم اصلى يك پديده ، راحتتر مىتوان ماهيت آن را شناخت . مفاهيم اصلى (اركان) تشكيل دهنده حيا عبارتاند از : 1 ) مهار كردن نفس ؛ 2 ) فعل قبيح ؛ 3 ) حضور و نظارت ؛ 4 ) شخص حيا كننده .
1 . مهار كردن نفس
مهار كردن خود و مديريت نفس ، يكى از اساسىترين مفاهيم اخلاقى و از مهمترين آموزههاى اديان است كه مورد توجّه روانشناسى نيز قرار گرفته است . اساس نياز به كنترل خود و مديريت نفس ، آن است كه همواره خواست نفس ، با مصلحت انسانْ سازگار نيست . ناسازگارى ميان خواست و مصلحت ، ايجاب مىكند كه انسان ، نفس خود را كه مركز خواستههاست ، كنترل و مديريت نمايد . خواستههاى نفس به دو شكل «گرايش» و «گريز» تجلّى مىكند ؛ يعنى
گاهى به چيزى علاقهمند مىشود و آن را طلب مىكند ، و گاهى از چيزى متنفر مىشود و آن را رد مىكند . از آن جا كه همواره خواستِ نفس با مصلحت انسان ، سازگار نيست ، گاهى نفسْ چيزى را مىطلبد كه موجب فساد و تباهى اوست ، و گاهى چيزى را رد مىكند كه به مصلحت اوست . خداوند متعال در اين باره مىفرمايد :
«وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْ-ٔا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْ-ٔا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ» ؛
چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد كه خير شما در آن باشد ، و چه بسا چيزى را خوش داشته باشيد كه براى شما شَر باشد .(1)
در اين آيه شريف ، از خواسته انسان با واژههاى «محبّت» و «كراهت» تعبير شده و از مصلحت و مفسده انسان با واژههاى «خير» و «شر» . مصلحت و مفسده انسان را مىتوان در «امر» و «نهى» خداوند يافت . خداوند متعال از آن جا كه آفريدگار انسان است ، بهتر از هر كسى به صلاح و فساد انسان آگاه است و لذا بشر را به آنچه مايه صلاح اوست ، « فراخوانده » و از آنچه مايه فساد و تباهى اوست ، «بازداشته» است .(2)
به بيان ديگر ، هر آنچه براى بشر زيانبار است ، مورد نهى خداوند قرار گرفته و هر آنچه مفيد است ، مورد امر قرار گرفته است و از اين طريق ، مىتوان آنچه را كه مايه شرم است ، شناخت . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
فَإِنَّهُ لَم يَأمُركَ إلاّ بِحَسَنٍ و لَم يَنهَكَ إلاّ عَن قَبيحٍ .
به درستى كه خداوند ، تو را امر نكرده ، مگر به نيكى ، و نهى نكرده ، مگر از زشتى . (3)
خلاصه كلام ، اين كه كنترل خود و مديريت نفس ، يك ضرورت است و برنامه آن نيز قوانين دين است .
نكته ديگر ، اين كه كنترل خود ، شيوههاى مختلفى دارد كه يكى از آنها يارى جستن از «حيا» است . حيا ، نيروى كنترلكنندهاى است كه توان نظمدهى و مديريت خود را به انسان مىدهد . به وسيله حيا مىتوان از آنچه ناهنجارى است ، دورى كرد و بدانچه بههنجار است ، عمل كرد . فرد باحيا در برابر تكانهها و وسوسههاى نفس ، مقاومت مىكند و آنچه را ناهنجار باشد ، ترك مىكند ، هر چند مطابق ميلش باشد و آنچه را بههنجار باشد ، انجام مىدهد ، هرچند مخالف طبعش باشد . چنين فردى مىتواند نفس خود را كنترل كرده ، آن را سامان دهد .
بنا بر اين ، حيا ، يكى از اقسام كنترل و مديريت نفس بوده ، ماهيتى مهار كننده دارد .
رابطه حيا و تقوا
يكى از مسائلى كه ذهن را به شدّت به چالش مىكشد ، رابطه تقوا با ديگر صفات است . بحث در اين است كه چه رابطهاى ميان حيا و تقوا وجود دارد ؟ آيا در عرض يكديگرند و يا اين كه ميان اين دو ، رابطه ديگرى برقرار است ؟
تقوا به معناى كَفُّ النفس و خودْكنترلى است . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
التَّقوَى اجتِنابٌ .
تقوا ، پرهيز است .(1)
و به همين جهت مىفرمايد :
المُتَّقي مَنِ اتَّقَى الذُّنوبَ .
باتقوا ، كسى است كه از گناهان بپرهيزد .(2)
در سخن ديگرى آمده كه پيامد تقوا ، مالكيت و تسلّط بر شهوت است :
مَن مَلَكَ شَهوَتَهُ كانَ تَقِيّا .
هر كه بر شهوت خود مسلّط باشد ، با تقواست .(1)
در اين احاديث ، درباره تقوا تعبيرهايى چون «اجتناب» ، «وقايه» و «تملّك نفس» به كار رفته است و اين تعبيرها با مسئله مهاركردن نفس ، رابطه تنگاتنگ دارند . اين مفهوم ، روح «تقوا» را تشكيل مىدهد كه در تمام متون مىتوان آن را پيگيرى كرد .
در اين برداشت ، تقوا مفهومى است عام كه همه عوامل كنترلى را شامل مىشود ، ولى عين هيچ يك نيست . به بيان ديگر ، تقوا عنوانى است انتزاعى از تمام بازدارندهها و كنترل كنندهها . عوامل مختلفى وجود دارند كه هر كدام به نحوى بازدارندگى كرده ، نفس انسان را مهار و مديريت مىنمايند . برآيند اين مجموعه عوامل را «خودنگهدارى» مىگويند كه تعبير دينى آن «تقوا»ست . عناوينى مثل صبر ، حلم ، كظمِ غيظ ، خوف و حيا ، از زير مجموعههاى اين عنوان كلّى هستند . بنا بر اين ، تقوا ، در عرض اين صفات قرار نمىگيرد .
نكته ديگر اين كه تقوا اگر بخواهد عملياتى شود و به كار آيد ، بايد تحت يكى از عناوين زير مجموعه خود ، تجسّم پيدا كند . تقوا و خودنگهدارى ، اگر به جهت ترس از قدرت باشد ، در قالب «خوف» تجلّى مىكند و اگر به معناى تحمّل سختىها باشد ، در قالب «صبر» تجلّى مىكند و اگر در قلمرو غضب باشد، در قالب «حلم» و «كظم غيظ» تجلّى مىيابد و اگر در قلمرو شهوت باشد ، نام «عفّت» به خود مىگيرد و در نهايت ، اگر تقوا و خودنگهدارى به دليل « حضور ناظر و وجود نظارت » باشد ، در قالب «حيا» تجلّى مىيابد . به همين جهت ، در متون دينى ، گاهى تقوا با يكى از اين عناوين در كنار هم قرار مىگيرند . مثلاً قرآن
1) . همان ، ح 8284 .
كريم ، علّت موفّقيت حضرت يوسف را اينگونه بيان مىفرمايد :
«إِنَّهُو مَن يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» .(1)
چنين است كه هركه پرهيزگارى و شكيبايى پيشه كند ، حقيقتا خداوند ، پاداش نيكوكاران را تباه نمىسازد .
آنچه از حضرت يوسف ديده شد ، صبر در انواع مختلف آن بود و صبر ، زير مجموعه تقواست . لذا مىفرمايد : هر كه تقوا داشته باشد و صبر پيشه كند ، خداوند ، پاداش نيكوكاران را ضايع نمىگردانَد . درباره حيا نيز آمده است :
فَاتَّقُوا اللّهَ الَّذي أنتُم بِعَينِهِ .
تقواى خدايى داشته باشيد كه در ديد او هستيد .(2)
قرار داشتن در قلمرو نظارت ، شرم برانگيز است و اين جا از خداوند با اين ويژگى ياد شده و انسان به تقواى الهى فرا خوانده است . پس معلوم مىشود كه تقواى مرتبط با اين ويژگى ، همان حياست .
خلاصه كلام ، اين كه : تقوا ، مفهومى است عام كه دربردارنده تمام بازدارندهها و عوامل مهار كردن نفس است كه يكى از آنها حياست .
حيا ، باز دارنده يا وا دارنده ؟
پرسشى كه در اين جا مطرح مىشود ، اين است كه آيا حيا فقط بازدارنده است ، يا وا دارنده نيز هست ؟ آيا كاركرد حيا فقط اين است كه انسان را از ارتكاب كارهاى زشت بازدارد و يا به انجام دادن كارهاى نيك نيز وا مىدارد ؟ اين مسئله از آن جهت اهمّيت دارد كه روشن مىسازد در چه مواردى مىتوان از حيا استفاده كرد و در چه مواردى مىتوان حيا را توصيه نمود . اگر حيا فقط يك صفت بازدارنده باشد ، تنها در جايى مىتوان از آن استفاده كرد كه بايد كارى ترك شود و تنها به كسى مىتوان حيا را توصيه كرد كه قصد دارد كار ناشايستى را
انجام دهد . امّا اگر گذشته از بازدارندگى ، وا دارنده نيز باشد ، در آن صورت ، مىتوان براى انجامدادن كارهاى شايستهاى كه احتمال ترك آنها مىرود نيز از حيا استفاده نمود . بنا بر اين ، سؤال اين است كه مثلاً اگر كسى در انجام دادن واجبات خود كوتاهى مىكند ( نماز نمىخواند ، روزه نمىگيرد و ... ) آيا مىتوان براى وا داشتن او به انجام دادن واجبات ، از حيا استفاده كرد ؟ آيا حيا ، قلمرو طاعت را نيز شامل مىشود و يا فقط مخصوص قلمرو معصيت است ؟
اگر روايات معصومان عليهمالسلام را با اين پرسش مورد مطالعه قرار دهيم ، مىبينيم كه حيا ، هم به عنوان عامل بازدارنده معرّفى شده و هم به عنوان عامل وا دارنده . امام زين العابدين عليهالسلام ، حيا را مايه بازدارى از شهوات دانسته و از خداوند مىخواهد به او حيا دهد تا او را از شهوات ، بازدارد .(1)امام على عليهالسلام نيز در جايى مىفرمايد :
الحَياءُ يَصُدُّ عَن فِعلِ القَبيحِ .
حيا از كار بد ، باز مىدارد .(2)
و در جاى ديگر مىفرمايد :
الحَياءُ سَبَبٌ إلى كُلِّ جَميلٍ .
حيا ، سبب همه زيبايىهاست .(3)
همچنين امام صادق عليهالسلام در بيان فوايد حيا ، خطاب به مفضّل مىفرمايد :
لَولاهُ لَم يُقرَ ضَيفٌ ولَم يوفَ بِالعِداتِ ولَم تُقضَ الحَوائِجُ .
اگر حيا نباشد ، هيچ ميهمانى احترام نمىشود و به هيچ وعدهاى وفا نمىشود و هيچ حاجتى برآورده نمىشود .
همان گونه كه مىبينيد ، امورى مثل اكرام ميهمان و وفاى به عهد و برآوردن
حوائج نيازمندان ، همگى از كارهاى شايستهاى هستند كه بايد انسان آنها را انجام دهد و امام صادق عليهالسلام انجام دادن آنها را از فوايد حيا مىداند . در ادامه حديث ، حضرت تصريح مىكند :
ولَم يُتَحَرَّ الجَميلُ ولَم يُتَنَكَّبِ القَبيحُ في شَيءٍ مَنَ الأَشياءِ .
[ اگر حيا نباشد] هيچ كار زيبايى انجام نمىشود و هيچ كار زشتى ترك نمىشود .(1)
بنا بر اين ، حيا ، هم بازدارنده است و هم وا دارنده . شايد اين سؤال مطرح شود كه اگر حيا يكى از عوامل مهاركننده است ، وا دارندگى آن به چه معنا خواهد بود ؟ پاسخ اين است كه موقعيت قبيح (نابههنجار) ، دو گونه است : يا انجام دادن حرام است و يا ترك واجب . ازاينرو نفس انسان يا مايل به انجام دادن حرام است و يا ترك واجب كه در مجموع ، فعل قبيح ناميده مىشود . حال اگر اين حالت نفس مهار شود ، بدين معنا خواهد بود كه واجب انجام شود و حرام ترك گردد . پس مهار كردن و خودنگهدارى در مرحله نفس صورت مىگيرد و باز دارندگى و وا دارندگى مربوط به مرحله عمل است .
آيا كاركرد حيا محدود به قلمروى خاص است ؟
سؤال اين است كه آيا كاركرد كنترل كنندگى حيا محدود به قلمروى خاص است يا حيا در تمام زمينهها مىتواند نقش آفرين باشد ؟
با مطالعه اين كتاب ، خواهيد ديد كه حيا فتى است فراگير كه محدود به قلمرو خاصّى نيست . توضيحْ اين كه برخى صفات ، مربوط به قلمروى خاص هستند . مثلاً عفّت در قلمرو شهوت است . شهوت با همان مفهوم وسيعى كه در روايات دارد ،(2)قلمرو عفّت است . البته نمىگوييم قلمرو شهوت ، فقط براى عفّت است
و هيچ عامل ديگرى نقشآفرينىاى در اين محدوده ندارد ، بلكه مىگوييم عفّت ، فقط در قلمرو شهوت معنا دارد . در ميدان شهوت ، تمام بازدارندههاى عام ، نقش دارند ؛ ولى عفّت ، فقط در قلمرو شهوت مطرح مىشود و مثلاً در قلمرو غضب ، كاربرد ندارد . شهوتِ مهار شده ، حالتى را به وجود مىآورد كه به آن عفّت مىگويند . كظم غيظ نيز صفتى است كه فقط مربوط به قلمرو غضب است و در جاى ديگرى مثل شهوت ، معنا ندارد . امّا حيا ، صفتى است كه مىتواند در تمام زمينهها نقش بازى كند ، چه طاعت باشد و چه معصيت ، چه غضب باشد و چه شهوت ، چه بازدارى باشد و چه وا دارى .
حيا و قدرت نفس
يكى از مسائلى كه در ركن (مفهوم) اوّل طرح مىشود ، رابطه حيا و قدرت نفس است . واقعيت ، اين است كه حيا از قدرت نفس ، حكايت مىكند و نفس قدرتمند است كه توان مهار كردن و كنترل دارد . انسان ضعيف النفس و ناتوان ، اهل مهار كردن و كنترل و در نتيجه ، اهل شرم و حيا نيست . البته حياى منفى يا كمرويى ، نشانه ضعف نفسانى فرد است كه در جاى خود ، بحث آن خواهد آمد ؛ امّا اين جا صحبت از حياى مثبت است . حياى مثبت ، نشانه قدرتمندى فرد است و جز از انسان توانمند ، سرنمى زند . انسان باحيا ، كسى است كه توان كنترل نفس و قدرت مهار كردن خود را دارد . وى مىتواند در مقابل تكانهها مقاومت كند و وسوسهها را ناديده بگيرد و از خواهشهاى نفسانى دست بشويد . كسى كه توان مقاومت در برابر تكانهها و وسوسهها را نداشته باشد و تسليم آنها شود ، «اسير» است و بدون اين كه ارادهاى از خود داشته باشد ، هر چه نفس بخواهد ، بايد از آن تبعيت كند . كسى كه اهل شهوت است ، در حقيقت ، اسير شهوت
خويش است .(1)
انسان طمعكار نيز اين گونه است . او به هر چه طمع كند ، در حقيقت ، اسير آن مىشود .(2)
خلاصه اين كه تابع وسوسه بودن ، نشانه اسارت است و اسارت ، يعنى ضعف و ناتوانى . در مقابل ، كسانى كه توان به تأخير انداختن خواستهها يا مقاومت در برابر وسوسهها را دارند ، مالك و فرمانرواى خويشاند و اين ، نشان از قدرت و توانمندى نفس دارد . انسان قدرتمند ، كسى است كه خودش بتواند برنامهاش را تنظيم كند و نيروهاى مزاحم را مهار كند و نفس خويش را مديريت كند . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
أقوَى النّاسِ مَن قَوِيَ عَلى نَفسِهِ .
قوىترينِ مردم ، كسى است كه بر نفس خويش قدرت دارد .(3)
أقوَى النّاسِ مَن غَلَبَ هَواهُ .
قوىترينِ مردم ، كسى است كه بر هوس خويش چيره شود .(4)
أقوَى النّاسِ أعظَمُهُم سُلطانا عَلى نَفسِهِ .
قوىترينِ مردم ، مسلّطترين آنها بر نفس خويش است .(5)
لا قَوِيَّ أقوى مِمَّن قَوِيَ عَلى نَفسِهِ فَمَلَكَها .
هيچ قدرتمندى قوىتر از كسى نيست كه بر نفس خويش قدرت دارد و آن را به تملّك خويش درآورده است .(6)
1) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «عبد الشهوة أسير لاينفك أسره ؛ بنده شهوت ، اسيرى است كه اسارت وى پايان ندارد» . غررالحكم ودررالكلم ، ح 6300 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 341 ، ح 5829
2) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «كلّ طامع أسير ؛ هر طمعكارى اسير است» . غررالحكم ودررالكلم ، ح 6832 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 12 ، ص 71
3) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 3037 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 119 ح 2695 .
4) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 3074 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 120 ح 2727 .
5) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 3188 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 116 ح 2566 .
6) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 10917 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 534 ح 9777 .
بنا بر اين ، مهار كردن نفس ، نشانه قدرتمندى است و همان گونه كه پيش از اين يادآور شديم ، حيا يكى از اقسام مهار كردن نفس است . بنا بر اين ، انسانِ باحيا ، گذشته از ويژگىهايى كه دارد ، انسانى است قوى و توانمند در برابر وسوسههاى نفس .
2 . فعل قبيح (نابههنجار)
دومين مفهومى كه بايد مورد بررسى قرار گيرد ، «فعل قبيح» است . حيا هنگامى برانگيخته مىشود كه پاى فعلى نابههنجار در كار باشد . وقتى كسى در وضعيتى قرار گيرد كه زمينه كار نابههنجار آماده است و ممكن است نسبت به آن اقدام كند ، موقعيت حيا پيش مىآيد . در چنين موقعيتى است كه يا فرد ، حيا مىكند و دست از آن كار مىكشد و يا حيا نمىكند و مرتكب آن مىشود ؛ ولى اگر صحبت از فعل نابههنجار نباشد و زمينهاى براى آن فراهم نشده باشد ، حيا نيز موضوعيتى نخواهد داشت . بنا بر اين ، بدون فعل نابههنجار ، حيا وجود نخواهد داشت .
كار نابههنجار هم مىتواند به شكل «انجام دادن» باشد و هم به شكل «تَرك» . همان گونه كه ممكن است انجام دادن يك كار زشت ، نابههنجار شمرده شود ، ممكن است انجام ندادن يك كار خوب نيز نابههنجار شمرده شود . ازاينرو ، گاهى به جهت انجام دادن كارى كه نبايد انجام مىداديم ، شرمنده مىشويم ، و گاهى به جهت ترك كارى كه بايد انجام مىداديم ، شرمنده مىشويم . مثلاً اگر قول انجام دادن كارى را به كسى داده باشيم و به هر جهت ، موفّق به انجام دادن آن نشويم ، به خاطر «كارى كه نكردهايم» ، شرمنده مىشويم . ويا اگر غيبت كسى را كرده باشيم ، از «كارى كه كردهايم» شرمگين مىشويم . بنا بر اين ، مراد از «فعل نابههنجار» فقط انجام دادن يك كار زشت نيست ، بلكه
انجام ندادن يك كار خوب را نيز شامل مىشود . بر همين اساس مىتوان گفت : موقعيت نابههنجار ، يعنى انجام دادن كارى كه نبايد انجام شود و ترك كردن كارى كه بايد انجام شود . موقعيت هر كدام از اين دو پيش آيد ، مىتواند حيا را برانگيزد و فرد را شرمنده سازد .
ملاك نابههنجارى كارها
سؤال اين است كه : اگر يكى از مفاهيم اصلى حيا ، وجود موقعيت نابههنجار است ، ملاك نابههنجارى كارها چيست و چگونه مىتوان نابههنجارى كارى را تشخيص داد ؟ در بحث قبل به اين مسئله پرداختيم كه آيا مراد از فعل نابههنجار ، انجام دادن كارهاى زشت است و يا انجام ندادن كارهاى خوب را نيز شامل مىشود . اكنون سؤال اين است كه ملاك زشت و زيبا شمردن چيست ؟ و به طور مشخّص ، آيا اين ، مسئلهاى است شرعى يا عرفى ؟ آيا فعل نابههنجار ، آن است كه شرع ، آن را نابههنجار دانسته باشد و يا نظر عرف نيز تأثير دارد ؟
در بحث ما ، هم قبيح شرعى موضوع شرم قرار مىگيرد و هم قبيح عرفى . همان گونه كه انجام دادن كارهايى كه شرع ، آنها را قبيح دانسته ، مايه شرمسارى است ، انجامدادن كارهايى هم كه فرهنگ جامعه آنها را نابههنجار مىداند ، نيز مايه شرمندگى است . به همين جهت ، همان گونه كه كار خلاف شرع را مايه شرمسارى مىدانيم ، كار خلاف ادب و عرف را نيز شرمآور مىدانيم . امام على عليهالسلامدرباره ملاك اوّل مىفرمايد :
إنَّ المُؤمِنَ يَستَحيي إذا مَضى لَهُ عَمَلٌ في غَيرِ ما عُقِدَ عَلَيهِ إيمانُهُ .
مؤمن ، هرگاه عملى بر خلاف ايمانش از او سر زند ، شرم مىكند .(1)
امام باقر عليهالسلام به هر دو ملاك تصريح كرده است . ايشان ، چهار چيز را مايه كمال مسلمانى مىدانند : وفا به عهد با خدا ، راستگويى ، حيا و خوش اخلاقى . و
1) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 3463 .
درباره حيا فرموده :
وَالحَياءُ مِمّا يَقبُحُ عِندَ اللّهِ وعِندَ النّاسِ .(1)
حيا از آنچه نزد خداوند و نزد مردم ، قبيح است .
در اين حديث شريف ، تصريح شده كه ناهنجار شرعى و عرفى ، هر دو ، موضوع حيا هستند . مرحوم ملا محمدمهدى نراقى نيز موضوع حيا را «محرّمات شرعى و عقلى و عرفى»(2)مىداند .(3)مرحوم مجلسى نيز هم «قبيح شرعى» را موضوع حيا مىداند و هم «خلاف آداب» را .(4)بنا بر اين ، نابههنجارى ، ممكن است به دو طريق شناخته شود : يكى شرع و ديگرى فرهنگ جامعه . البته تعدّد راههاى تشخيص نابههنجارى ، موجب تضاد و اختلاف نمىشود ؛ زيرا قلمرو هر يك با ديگرى متفاوت است و اين تفاوت ، مانع تضاد مىگردد . شرع ، واجبات و محرّمات را مشخّص مىسازد و بر اساس آن ، ترك واجب و انجامدادن حرام ، نابههنهجار شمرده مىشود ؛ امّا فرهنگ به آداب و رسوم مىپردازد و در اين قلمرو ، بههنجار و نابههنجار را تعيين مىكند . البته ممكن است فرهنگى ، آموزههاى غير شرعى هم داشته باشد ؛ امّا سخن اين است كه هنجار و ناهنجار فرهنگى در جايى مورد قبول است كه مخالف هنجارها و ناهنجارهاى شرع نباشد . اگر يك هنجار شرعى در فرهنگى ناهنجار شمرده شود و يا يك ناهنجار شرعى در فرهنگى هنجار شمرده شود ، ملاك شرع ، مقدّم است و نمىتوان به بهانه عرف ، بر خلاف شرع عمل كرد . در چنين مواردى بايد
1) . الأمالى ، مفيد ، ص 167 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص 189 ؛ الخصال ، ج 1 ، ص 222 ؛ بحار الأنوار ، ج 69 ، ص 380 .
2) . البته عقل در برابر شرع و در عرض آن قرار ندارد . همان گونه كه آيات و روايات كه از آنها به «نقل» تعبير مىكنيم ، دليلهاى شرع و ديناند ، عقل نيز دليل شرعى است . پس عقل در برابر نقل قرار مىگيرد ؛ ولى در برابر شرع نيست ، بلكه جزئى از آن است ( ر . ك : صحيفه حوزه / ضميمه روزنامه جمهورى اسلامى ، ش 35 ، ص 2) . بنا بر اين ، امور سهگانهاى كه مرحوم نراقى نقل كرده ، در حقيقت ، به همان دو ملاك شرع و عرف باز مىگردد .
3) . جامع السعادات ، ج 3 ، ص 46 .
4) . بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 329 .
به تصحيح فرهنگ پرداخت و آن را با شرع ، هماهنگ ساخت .
نقش ارزيابى افراد در نابههنجارى كارها
مسئله ديگرى كه بايد به آن پرداخت ، نقش ارزيابىهاى متفاوت افراد در قبيحشمارى كارهاست . به نظر مىرسد ارزيابى انسانها نسبت به همه كارهاى نابههنجار ، يكسان نيست . ممكن است شرمندگى افراد و ميزان آن نسبت به اعمال مختلف ، متفاوت باشد . گاهى فرد از كارى به شدّت شرمنده مىشود و از كار ديگر ، كمتر با اين كه شايد ميزان زشتى آنها در واقع ، برابر باشد . اين تفاوت مىتواند به دليل ارزيابى وى از عملِ انجام شده باشد . انسان ، كارى را كه خيلى نابههنجار ارزيابى كند ، به شدّت از آن شرمنده مىشود و كارى را كه كمتر نابههنجار بداند ، شرمندگى كمترى براى وى حاصل مىشود . اين تفاوت به دليل توجّه به خود عمل و ميزان نابههنجارى آن در نظر شخص است . حال اگر از بُعد ديگرى توجّه انسان به منبعى باشد كه انسان با آن مخالفت كرده و معصيت آن را مرتكب شده ، ممكن است مسئله متفاوت گردد . در ارزيابى نابههنجارى ، انسانها يا «فعل» محورند يا «ناظر» محور .
مراد از «فعل محورى» اين است كه براى ارزيابى ميزان نابههنجارى يك عمل ، فقط به خودِ اعمال توجّه شود و نسبت به هم سنجيده شوند و درجات نابههنجارى آنها تعيين گردد . و مراد از «ناظرمحورى» اين است كه نابههنجارى عمل ، نسبت به مكانت و شأن ناظر ، سنجيده و درجهگذارى شود . در قِسم اوّل ، ملاك ، اين بود كه چه عملى انجام شده است و در اين قسم ، ملاك ، اين است كه در برابر چه كسى انجام شده و با چه كسى مخالفت شده است .
در اين جا نوع مخالفت ، تعيين كننده ميزان نابههنجارى نيست ؛ بلكه مقامى كه با آن مخالفت شده ، تعيينكننده است . در نوع اوّل ، كارها با يكديگر مقايسه مىشدند و در اين قِسم ، مقامهاى مخالفت شده ، با يكديگر مقايسه مىشوند و
درجه نابههنجارى كارها براساس رتبه مقام مخالفت شده ، تعيين مىشود . به همين جهت ، مخالفتهايى كه با خداوند صورت مىگيرد ، در يك رديف قرار مىگيرند و مخالفتهاى با مردم ، در رديف ديگر و ... .
شيوه دوم ، از ارزش بالاترى برخوردار است ؛ چون مهم نيست كه چه كارى انجام شده است ، بلكه مهمْ اين است كه اين كار ، مخالفت با چه كسى بوده است . رسول خدا در اينباره ، خطاب به ابوذر مىفرمايد :
يا أباذَرٍّ ! لا تَنظُر إلى صِغَرِ الخَطيئَةِ ، ولكِنِ انظُر إلى مَن عَصَيتَ .(1)
اى ابوذر ! به كوچكى خطا نگاه نكن ؛ بلكه به آن كسى كه معصيت او را كردهاى ، بنگر .
ايشان همچنين مىفرمايد :
لاتَنظُروا إلى صِغَرِ الذَّنبِ ، ولكِنِ انظُروا إلى مَنِ اجتَرَأتُم .(2)
به خُردى گناه منگريد ؛ بلكه بنگريد كه نسبت به چه كسى گستاخى كردهايد .
واقعيت نيز همين است . اگر شيشهاى شكسته شود ، مهمْ اين نيست كه با چه وسيلهاى شكسته شده ؛ بلكه مهم اين است كه شكسته شده است . اگر سنگ بسيار بزرگى ، شيشه نوشابهاى را بشكند ، نمىگويند اشتباه بسيار بزرگى رُخ داده است و اگر شيئى گرانقيمت (مثل يك اثر مهم تاريخى) به وسيله يك سنگ كوچك ، شكسته شود ، نمىگويند اشتباه كوچكى رخ داده است . شكسته شدن حرمت انسان نيز همين گونه است . شكستن حرمت همه انسانها ، قبيح و نارواست ؛ امّا شكستن حرمت و قداست پيامبر خدا و اولياى او ، سنگينتر و فاجعهبارتر است و به همين جهت ، مجازات اين خلافها نيز متفاوت است . در اين جا به اين نگاه نمىشود كه حرمتها با چه چيزى شكسته شده است ؛ بلكه به اين مىنگرند كه حرمت چه كسى شكسته شده است .
همين مطلب ، دقيقا درباره خداوند نيز صادق است . گناه ، يعنى شكستن حرمت خداوند . هر گناهى كه انجام شود ، حرمت خداوند شكسته شده است . در اين جا زشتى عمل ، به خاطر نوع گناه نيست ؛ بلكه به خاطر حرمتشكنى آن است . اگر حرمت خداوند شكسته شود ، چه فرقى مىكند كه با چه گناهى صورت گرفته باشد ؟ بنا بر اين ، بهترين ملاك براى ارزيابى زشتى يك عمل ، اين است كه ببينيم با اين كار ، چه حرمتى شكسته شده است . اگر اين را ملاك درجهبندى نابههنجارى كارها قرار دهيم ، هر گناهى كه در برابر خداوند انجام شود ، بزرگترين گناه است ؛ چرا كه حرمت خداوند ، بزرگترين حرمتهاست و اين بزرگترين حرمت ، به وسيله گناه ، شكسته شده است . در اين صورت ، همه گناهان از درجه نابههنجارى يكسانى برخوردارند و لذا در شكل شرم كردن از آنها ، هيچ تفاوتى وجود نخواهد داشت و شدّت شرمندگى فرد از همه گناهان ، يكسان خواهد بود .
ثبات و تغيّر در ناهنجارها
آيا ناهنجارها همواره ثابت و تغيير ناپذيرند و يا ممكن است دستخوش تغيير شده ، يكسان باقى نمانند ؟ از آن جا كه احكام شريعت ، ثابت است ، نابههنجارى شرعى نيز ثابت و تغييرناپذير بوده ، اختصاص به زمان خاص يا جامعهاى خاص ندارد . به بيان ديگر ، تفاوت فرهنگها و زمانها ، موجب تفاوت در نابههنجار شرعى نمىشود ، بر خلاف نابههنجار عرفى كه به تناسب فرهنگها و زمانها ، متغيّر است . چه بسا كارى در زمانى نابههنجار باشد و در زمان ديگر و در همان جامعه ، خوب شمرده شود . و چه بسا كارى در يك فرهنگ ، نابههنجار شمرده شود ؛ امّا همان كار در فرهنگ ديگرى قبحى نداشته باشد . جامعه براى خود ، آداب و رسوم خاصّى دارد و بر همين اساس ، ناهنجار ، مصداقهاى خاصّى پيدا مىكند و لذا نمىتوان در قلمرو آداب و رسوم ، به
وحدت نابههنجارى عرفى قائل شد ، چه وحدت در طول زمان و چه وحدت در عرض زمان .
هر رفتارى در هر فرهنگى معناى خاصّى دارد . يكى از پژوهشگران در اين زمينه مىگويد :
در برخى فرهنگها انتظار مىرود كسانى كه عزيزى را از دست دادهاند ، با گريه و مويه ، بازگشت او را آرزو كنند . در برخى ديگر ، انتظار مىرود افراد داغديده برقصند ، آواز بخوانند و شادى كنند . در اروپا [ و برخى كشورهاى شرقى و كشورهاى اسلامى] ، وقتى دو مرد در خيابان به هم مىرسند ، ممكن است يكديگر را در آغوش بگيرند و ببوسند ؛ امّا در امريكا چنين رفتارى ناپسند است .(1)
اين امر مىتواند منشأ سوء تفاهم شود . وقتى كسى از جغرافياى فرهنگى خود ، وارد جغرافياى فرهنگى ديگرى مىشود ، ممكن است شاهد رفتارهايى باشد كه از نظر او شرمآور است و ممكن است رفتارهايى از او سر بزند كه از نظر فرهنگ ميزبان ، شرمآور باشد . مثلاً در برخى فرهنگها ، تعارف زياد ، نشانه دوستى و ميهماننوازى است ؛ امّا همين رفتار در برخى فرهنگهاى ديگر ، نشانه ناراحتى ميزبان از حضور ميهمان ، ارزيابى مىشود . به همين جهت ، اگر شخصى داراى فرهنگ اوّل ، ميهمان كسى شود كه داراى فرهنگ دوم است و با چنين رفتارى از سوى ميزبان خود مواجه شود ، آن را شرمآور و گستاخانه تلقى خواهد كرد . بنا بر اين ، بهتر است در تعامل ميان فرهنگها ، به اين امور توجّه شود و هر يك از طرفين ، در ارزيابى رفتار ديگرى شتاب نكند و احتمال دهد كه ممكن است چنين رفتارى در فرهنگ طرف مقابل ، عادى بوده ، مطابق عرف جامعه خود او باشد .
1) . زمينه روانشناسى هيلگارد ، ج 1 ، ص 735 .
حيا ، فطرى يا فرهنگى ؟
با توجّه به آنچه گفته شد ، مىتوان به مسئله فطرى بودن يا فرهنگى بودن حيا نيز پرداخت . يكى از مسائل دامنهدار ، اين است كه آيا امورى همچون حيا ، فطرىاند يا فرهنگى ؟ اگر حيا فطرى باشد ، يك پديده انسانى است كه تابع فرهنگ خاصّى نبوده ، دو ويژگى خواهد داشت : يكى اين كه در همه انسانها مشترك خواهد بود و ديگرى اين كه ثابت بوده ، بر اثر گذر زمان ، تغيير نخواهد كرد . امّا اگر فرهنگى باشد ، تابع فرهنگ هر جامعه خواهد بود و لذا ، نه مشترك ميان همه انسانها خواهد بود و نه ثابت و تغييرناپذير ؛ بلكه ممكن است در برخى انسانها حيا وجود داشته باشد و در برخى ديگر ، نه ؛ و ممكن است روزگارى حيا در ميان مردم وجود داشته باشد ، امّا روزگارى برسد كه حيا از ميان آنان ، رخت بربندد .
بنا بر اين ، سؤالْ اين است كه آيا انسان ، چون انسان است ، شرم دارد و يا چون تابع فلان فرهنگ يا فلان دين است ، شرم دارد ؟ آيا علّت حيا ، انسانيت است يا ديانت و فرهنگ ؟ برخى با نفى اصالت ارزشهاى انسانى و فطرى بودن آنها و از جمله حيا ، بر اين باورند كه ارزشها ، ساخته فرهنگها و اديان هستند و اصالت انسانى و فطرى ندارند . مىگويند هر فرهنگ و تمدّنى ، يك سرى از ارزشها را توليد مىكند و ممكن است پس از مدّتى ، ارزشهاى جديد ديگرى بيافريند و ارزشهاى كهنه را كنار بگذارد . پس نتيجه مىگيريم كه اين گونه امور ، فطرى و اصيل نيستند .
اينان براى اثبات ادّعاى خود ، ممكن است به دو چيز استناد كنند . يكى از آن دو ، تفاوت فرهنگهاست . ممكن است بگويند تفاوت فرهنگها ، دليل غير فطرى بودن ارزشهاست ؛ مقتضاى فطرى بودن ارزشها ، يكسانى و همسانى آنها در تمام فرهنگها و زمانهاست ؛ امّا بر خلاف آن ، شاهد
تفاوت فرهنگها هستيم . مثلاً در فرهنگى فلان كار ، نابههنجار شمرده مىشود و مردم از انجام دادن آن ، شرم مىكنند ؛ امّا در فرهنگ ديگرى همان كار ، نابههنجار شمرده نمىشود و در نتيجه ، مردم از انجامدادن آن ، ابايى ندارند . مسئله حجاب و حياى ميان زن و مرد و الگوى ارتباطى برخاسته از آن را نيز از اين دست مىدانند و معتقدند اينها امورى فرهنگىاند نه فطرى ، و لذا اصالت نداشته ، قابل تغيير خواهند بود . بر همين اساس ، معتقدند كه براى يافتن اصالتهاى انسانى ، بايد به جوامع بدوى و به دور از تمدّن ، روى آورد ؛ چرا كه دورى آنها از تمدّن ، سبب شده كه از هيچ فرهنگى تأثير نپذيرند و اصالت انسانى خود را حفظ كنند .
از همين جا ، استدلال دوم شروع مىشود . مىگويند مطالعه جامعههاى بَدَوى و بدور از تمدّن (مثل برخى قبيلههاى افريقايى) نشان مىدهد كه در اين قبيلههاى به اصطلاح دست نخورده ، مردم از عريانى عورت خود نزد ديگران ، حتّى جنس مخالف ، ابايى نداشته ، شرم نمىكنند . و يا زنان آنان ، اختلاط با مردان را قبيح نمىدانند و يا از نداشتن حجاب ، احساس شرم و خجالت نمىكنند و ... . بنا بر اين ، نتيجه مىگيريم كه ارزشها و از جمله حيا و شرم ، پديدههايى فرهنگى و محصول تمدّناند ، نه اين كه فطرى و ذاتى باشند .
مبناى اين نظريه ، دو چيز است : يكى تفاوت فرهنگها كه موجب تفاوت ارزشها مىشود ، و ديگرى اين كه جامعه مبنا براى تشخيص فطرى از غير فطرى ، جامعههاى به دور از تمدّناند . پرسشى كه در برابر اين نظريه قرار دارد ، اين است كه : متفاوت بودن فرهنگ و تمدّن ، در چه چيزى تأثير مىگذارد و به اصطلاح ، قلمرو تأثيرگذارى آن ، كدام يك از اركان حياست ؟ آيا تأثير آن ، در اصل حياست يا موضوع حيا ؟ دو چيز را بايد از يكديگر جدا نمود : موجوديت حيا و موضوع حيا را . اگر تأثير فرهنگ و تمدّن بر اصل و ريشه و ماهيت حيا
باشد ، در حقيقت ، موجوديت آن را تحت تأثير قرار مىدهد و در اين صورت ، هم مىتواند حيا را بيافريند و هم مىتواند آن را نابود سازد ؛ امّا اگر تأثير فرهنگ و تمدّن بر موضوع حيا باشد ، اصل موجوديت حيا تحت تأثير قرار نمىگيرد ، بلكه امورى كه موضوع حيا هستند ، متأثّر شده ، دچار تغيير مىشوند . در اين صورت ، ممكن است كارى در فرهنگى شرمآور باشد و همان كار ، در فرهنگ ديگر ، مايه مباهات . در اين فرض ، موجوديت روانى حيا تغيير نكرده و اين گونه نيست كه در فرهنگ دوم ، ريشه حيا معدوم شود ؛ بلكه آن چيزى كه در فرهنگ اوّل ، موضوع حيا بود ، در فرهنگ دوم ، از فهرست موضوعات حيا خارج شده است و در عين حال ، امكان دارد و بلكه اين گونه است كه در فرهنگ دوم ، امور ديگرى موضوع حيا قرار مىگيرند . در همان جوامع بَدَوى ، مىتوان مواردى را يافت كه همان مردم از آنها شرم مىكنند . پس ريشه حيا ، هرگز از جامعه انسانى رخت بر نمىبندد .
تا انسان هست ، حيا هم هست . آنچه تغيير مىكند ، مصداقها و موردهاى حياست . به عبارت ديگر ، تفاوت فرهنگها ، موجب تفاوت مصداقهاى حيا مىشود . دليل آن نيز روشن است . يكى از اركان حيا اين است كه ملاكى براى تشخيص نابههنجارى داشته باشيم و بر اساس آن ، امور نابههنجار و شرمآور را معيّن كنيم . اين مسئله ، دقيقا به نظام ارزشى مربوط مىشود . نظام ارزشى است كه درست و نادرست ، و زشت و زيبا را مشخّص مىسازد . در اين جا فرهنگها نقش بازى مىكنند . هر فرهنگى داراى نظام ارزشى خاصّى است و بر اساس آن ، ملاك زشتى امور ، متفاوت خواهد بود . در نتيجه ، كار نابههنجار در هر فرهنگى با فرهنگ ديگر ، متفاوت خواهد بود . بنا بر اين ، آنچه با تغيير فرهنگ تغيير مىكند ، مصداقها و موضوعات حياست ، نه اصل و ريشه حيا ، و تفاوت مصداقهاى حيا نمىتواند دليل غير فطرى بودن حيا باشد .
حيا ، قابليت ثابتى است كه در وجود انسان ، نهاده شده و هر فرهنگ و آيينى ، به نحوى و در طريقى از آن استفاده مىكند . حتّى جامعههاى بَدَوى و بِكر و دورافتاده از تمدّن جديد هم عارى از حيا نيستند . آنها نيز داراى يك نظام ارزشىاند و براساس اين نظام ارزشى ، برخى امور را نابههنجار شمرده ، و انجامدادن آن را ناروا مىدانند و لذا اگر كسى به آن اقدام كند ، مايه شرمسارى خواهد بود ، هر چند شايد مصداق حيا در آن جامعه با جامعه ديگر ، تفاوت داشته باشد . بنا بر اين ، اصل حيا ، ثابت و تغييرناپذير است كه دليل اين امر ، فطرى بودن آن است ؛ ولى مصداقها و مواردى كه مردم از آن شرم مىكنند ، چون تابع فرهنگ و نظام ارزشى است ، تغييرپذيرند . البته امكان تغيير مصداقهاى حيا به معناى مشروعيت (شرعى بودن) آن نيست . مسئله مشروعيت مصداقهاى حيا ، بحث ديگرى دارد . آن بحث ، بحثى فقهى است و اين بحث ، بحثى روانشناختى است . اكنون بحث در اين است كه امكان تغيير در مصداقها وجود دارد ، بى آن كه موجب تغيير در اصل حيا باشد . به بيان ديگر ، آنچه تغييرپذير و ناپايدار است ، موارد حياست . اين در حالى است كه تغيير ريشه و استعداد حيا ، نشانه غيرفطرى بودن آن است ، نه تغيير موارد آن . پس استدلالى كه اقامه شده ، نمىتواند فرضيه غير فطرى بودن اين گونه امور را ثابت كند . فرضيه ، مربوط به چيزى است ، و شواهد و قرائن ، مربوط به چيز ديگر . محور فرضيه ، استعداد و قابليت حياست و شواهد ، مربوط به موارد و مصاديق حيا .
وانگهى ، براى اثبات فطرى بودن يا نبودن ، نمىتوان جامعه معيار را جامعهاى دانست كه از فرهنگ و تمدّن روز ، به دور است . چنين جامعهاى ، هر چند از تأثيرات تمدّن روز به دور است ، امّا نمىتوان گفت نسبت به اصالت انسانى ، بكر و دست نخورده بوده ، تحت تأثير هيچ فرهنگ و تمدّنى قرار نداشته است . در چنين مواردى جامعه معيار را بايد «انسان نخستين» قرار داد كه از تأثير
هر فرهنگ و آيينى به دور بوده ، داراى فطرتى بكر و دست نخورده است . خداوند متعال ، در جريان نقل داستان حضرت آدم و حوّا و اخراج آن دو از بهشت ، تصريح مىكند كه پس از خوردن از ميوه آن درخت ممنوعه ، عورت آنها آشكار شد و آنها از اين آشكار شدن ، متأثّر شدند و براى پوشاندن عورت خود ، تلاش كردند . قرآن كريم مىفرمايد :
فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَ تُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ
الْجَنَّةِ .(1)
چون از آن درخت خوردند ، عورت آنها آشكار شد ، با برگهاى درختان باغ ، خود را پوشاندند .
اين نشان مىدهد كه شرم از آشكار شدن عورت ، امرى فطرى است و به فرهنگ خاصّى اختصاص ندارد .
از مجموع آنچه گفته شد ، روشن مىشود كه حيا به عنوان يك قابليت و استعداد انسانى ، فطرى است ؛ امّا موارد و مصاديق حيا مىتواند تابع فرهنگ و تمدّن باشد ؛ هر چند مسئله مشروعيت هر تغيير ، بسته به هماهنگى آن با قوانين الهى است .
3 . حضور و نظارت
مسئله حضور و نظارت ، از مهمترين و اساسىترين مفاهيم حياست . بدون وجود اين عنصر ، هر چند اين امكان وجود دارد كه بازدارندگى و مديريت نفس به دليل ديگرى رخ دهد ؛ امّا ممكن نيست حيا برانگيخته شود . حيا فقط هنگامى برانگيخته مىشود كه عنصر نظارت ، وجود داشته باشد . اگر ناظرى وجود داشت ، حيا برانگيخته مىشود . در غير اين صورت ، نبايد انتظار برانگيختگى
1) . اعراف ، آيه 22 . نيز ، ر . ك : طه ، آيه 122 .
حيا را داشت . اين كه برخى افراد ، كارهاى خلاف خود را دور از چشم ديگران انجام مىدهند و مكانهاى خلوت را براى اينگونه كارها بر مىگزينند و سعى مىكنند تنها باشند و يا هنگام تاريكى شب ، اقدام مىكنند و ... ، همه به اين جهت است كه در نقطه كور نظارت قرار گيرند و خود را از قلمرو ديد ديگران ، خارج سازند تا شرم ، مانع آنان نشود . بنا بر اين ، همان گونه كه در جاى خود آمده است ،(1)عنصر نظارت ، فصل مقوِّم حيا و وجه تمايز آن از ديگر صفات تنظيمكننده رفتار است .
درك نظارت
نكته مهمّى كه مطرح است ، اين كه صرف وجود نظارت به عنوان واقعيتى خارجى ، براى برانگيختن حيا كافى نيست . حيا هنگامى برانگيخته مىشود كه نظارت موجود ، از طرف شخص «درك» شود و حتّى ممكن است احساس وجود نظارت ، موجب برانگيخته شدن حيا شود ، بدون آن كه ناظرى وجود داشته باشد . پس «درك نظارت موجود» و يا دستِ كم ، «احساس وجود نظارت» ، شرط لازم براى حياست ، نه صِرف وجود ناظر . مثلاً اگر كسى احساس كند در برابر دوربين مخفى قرار دارد ، رفتار خود را كنترل مىكند ، حتّى اگر واقعا دوربينى وجود نداشته باشد و بر عكس ، اگر كسى احساس كند هيچ چشم ناظرى وجود ندارد ، دليلى براى كنترل رفتار خود نمىبيند ، هر چند واقعا چشمِ ناظرى وجود داشته باشد .
پس « درك نظارت موجود » يا «احساس وجود نظارت » ، مهمتر از وجود نظارت است و البته مراد از اين اهمّيت ، نقش آن در برانگيختن حياست ، نه اهمّيت آن در مقام ارزشگذارى . مراد اين است كه آنچه حيا را بر مىانگيزد ، وجود نظارت به عنوان يك واقعيت خارجى نيست ؛ بلكه توجّه فرد به اين
1) . ر . ك : بخش اوّل ، فصل اوّل : / حيا از منظر آيات و روايات .
واقعيت و درك آن ، موجب برانگيختگى حيا مىشود .
كسانى كه نظارت موجود را درك نمىكنند ، حيا نيز نمىكنند . بسيارى از افراد ، به اين دليل از خداوند و فرشتگان حيا نمىكنند كه توجّه به اين حضور و نظارت ندارند و اساسا از وجود چنين نظارتى يا بى خبرند و يا غافل . البته هستند كسانى كه با علم به اين حضور ، گستاخى كرده ، اقدام به معصيت مىكنند (كه در بحث بعدى به آن خواهيم پرداخت) ؛ امّا بيشتر افراد از اين حضور و نظارت بىخبرند و لذا حيا نيز در آنان برانگيخته نمىشود . اين گونه افراد ، كسانىاند كه براى گناه خود ، تنهايى و مكان خلوت را بر مىگزينند ، غافل از اين كه در همه جا خداوند ، ناظر است و همين غفلت ، موجب خفتگى حيا در آنان مىشود . اگر «بدانيم» كسى ناظر است ، حيا نيز برانگيخته مىشود . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد كه دانستم خداوند از من مطّلع است ، پس شرم كردم :
وعَلِمتُ أنَّ اللّهَ عز و جل مُطَّلِعٌ عَلَيَّ فَاستَحيَيتُ .(1)
در اين حديث شريف ، به خوبى روشن است كه « آگاهى » از اطّلاع خداوند ، مقدّم بر حياست . صِرف وجود نظارت ، كافى نيست . بايد شخص از وجود آن نظارت ، آگاهى داشته باشد . بر همين اساس ، مىتوان نتيجه گرفت كه راه برانگيختن حيا در افراد ، توجّه دادن آنان به نظارت است . حضرت على عليهالسلاموقتى مىخواهد در ميدان نبرد ، ياران خود را به شرم كردن از فرار فرا خوانَد ، نخست ، آنان را به ناظر بودن خداوند توجّه مىدهد :
إنَّكُم بِعَينِ اللّهِ .
شما در ديد خدا قرار داريد .
سپس مىفرمايد :
1) . بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 228 .
عاوِدُوا الكَرَّ وَ استَحيوا مِنَ الفَرِّ .(1)
دوباره حمله كنيد و از فرار كردن ، شرم كنيد .
و يا وقتى آن حضرت ، مردم را به مهار كردن نفس و تنظيم رفتار بر اساس قانون خدا فرا مىخواند ، از خداوند به عنوان ناظر نام مىبرد و مىفرمايد :
فَاتَّقُوا اللّهَ الَّذي أنتُم بِعَينِهِ .(2)
تقواى خدايى را داشته باشيد كه شما در ديد اوييد .
و يا در جاى ديگر مىفرمايد :
أيُّهَا النّاسُ ! اتَّقُوا اللّهَ الَّذي إن قُلتُم سَمِعَ ، وإن أضمَرتُم عَلِمَ .(3)
اى مردم ! تقواى خدايى را داشته باشيد كه اگر سخن بگوييد ، مىشنود و اگر پنهان سازيد ، مىداند .
در اين جا نيز براى مديريت نفس ، از خداوند با ويژگىهاى سميع و عليم نام برده شده است . در روايت ديگرى آمده كه امام صادق عليهالسلام فرمود :
لَو تَعلَمُ مَن عَن يَمينِكَ و شِمالِكَ لَأَحسَنتَ صَلاتَكَ .(4)
اگر بدانى چه كسى سمت راست يا چپ توست ، نمازت را خوب به جا مىآورى .
روشن است كه خوب به جاى آوردن نماز ، نتيجه طبيعى «وجود » افراد ديگر نيست ، بلكه نتيجه «آگاهى » از وجود حضور آنان است . به همين جهت ، امام صادق عليهالسلامدر ادامه سخن ، براى تصحيح رفتار مخاطب خود ، او را به ناظر بودن خدا توجّه مىدهند تا در همه جا به خاطر خدا نماز خود را خوب به جا آورد ؛ چه كسى حضور داشته باشد يا نداشته نباشد :
وَاعلَم أنَّكَ بَينَ يَدَي مَن يَراكَ ولا تَراهُ .(1)
بدان تو در در برابر كسى هستى كه تو را مىبيند ، ولى تو او را نمىبينى .
در اين جا صحبت از توصيه كردن نيست ، بلكه فقط صِرف توجّه دادن است ؛ زيرا كسى كه توجّه به اين نظارت پيدا كند ، رفتار خود را اصلاح مىكند .
همچنين ، وقتى اولياى دين مىخواهند حياى از فرشتگان را بر انگيزند ، نخست ، مردم را به حضور و نظارت آنان توجّه مىدهند ، سپس دعوت به حيا كردن از آنان مىكنند . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
وَاعلَم أنَّ مَعَكَ مَلَكا كَريما مُوَكَّلاً بِكَ يَحفَظُ عَلَيكَ ما تَفعَلُ ، ويَطَّلِعُ عَلى سِرِّكَ الَّذي تُخفيهِ مِن النّاسِ ، فَاستَحيِ .(2)
بدان كه همراه تو فرشته بزرگوارى است كه بر تو گماشته شده و آنچه را انجام مىدهى ، ثبت مىكند و حتّى بر اسرارى كه از مردم پنهان مىسازى ، آگاه است . پس حيا كن .
رسول خدا ، نخست مىفرمايد كه همراه شما فرشتگانى هستند كه از شما جدا نمىشوند . آن گاه مىفرمايد : «پس ، از آنان حيا كنيد» .(3)
تكريم ناظر
مسئله ديگر اين كه براى برانگيختگى حيا ، گذشته از لزوم «وجود ناظر» و گذشته از لزوم «درك نظارت» ، نكته سومى كه لازم است ، محترم بودن ناظر است . اگر ناظرى وجود داشته باشد ، ولى داراى ارزش و احترامى نزد فرد نباشد ، حتّى اگر علم به حضور وى داشته باشد ، از او حيا نمىكند ؛ چون تكريم و احترام او را لازم نمىداند و بىحرمتى نسبت به او را روا مىدارد . حرمت داشتن ناظر ، لازمه حياى از اوست و هر چه درجه حرمت و احترام ناظر بالاتر
برود ، ميزان حياى از وى نيز بيشتر مىشود و از اينرو ، مقدار حيايى كه شخص از يك فرد غريبه دارد ، با حيايى كه از پدر ، مادر ، معلّم ، عالم دينى و يا اولياى
الهى دارد ، متفاوت است .
از آن جا كه حرمت فرد ناظر نيز از عوامل اساسى در حياى از ناظر است ، در مواردى كه پيشوايان دينى صحبت از نظارت فرشتگان كردهاند و قصدشان بر اين بوده كه حياى مردم را نسبت به آنان برانگيزانند ، از آنان به «فرشتگان كِرام (ارجمند)» تعبير كردهاند(1)و از مردم خواستهاند تا آنان را « تكريم » كنند (يعنى ارج نهند و بزرگ شمارند) .(2)مسلّم است كسى كه كريم دانسته نشود ، شايسته تكريم نيز دانسته نمىشود و قطعا از او شرم نيز نخواهد شد .
همچنين از امام على عليهالسلام نقل شده كه هر كس از خودش حيا نكند ، براى خود ارزش قائل نيست .(3)اين نشان مىدهد كه انسان از كسى حيا مىكند كه براى او ارزش و احترام قائل باشد و اگر از او شرم نكرد ، معلوم مىشود كه ارزشى براى وى قائل نبوده و بىحرمتى نسبت به وى را جايز شمرده است . به همين جهت ، در پارهاى از روايات آمده كه هر كس بداند خداوندْ او را مىبيند و با اين حال ، در
محضر او معصيت كند ، در حقيقت ، خداوند را خوارترينِ ناظرها دانسته است .(4)در اين دسته از روايات ، اولاً مسئله «درك نظارت» خدا آمده است و ثانيا تصريح شده كه نگهنداشتن حيا در برابر خداوند ، نشانه بىارزش دانستن خداوند است .
حيا ، خودْتنظيمىِ بدون ترس و طمع
ويژگىاى كه ركن نظارت به حيا مىدهد ، آن است كه آن را به خودْتنظيمى
1) . ر . ك : بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 184 ؛ الدرّ المنثور ، ج 6 ، ص 213 ؛ كنز العمّال ، ج 4 ، ص 315 ح 10674 .
2) . سنن الترمذى ، ج 5 ، ص 112 ح 2800 ؛ الدرّ المنثور ، ج 6 ، ص 213 .
3) . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 20 ، ص 265 .
4) . ر . ك : الكافى ، ج 2 ، ص 68 ؛ ثواب الأعمال ، ص 147 ؛ بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 355 و 386 و ج 78 ، ص 92 .
بدون ترس و طمع ، تبديل مىكند . حيا در زمره مهاركنندهها و تنظيم كنندههاست و آنچه آن را برجستهتر از ديگر كنترل كنندهها مىسازد ، اين است كه اين كنترل و تنظيم خود ، نه بر پايه ترس است و نه بر پايه طمع . گاهى انسان بر اساس ترس عمل مىكند و رفتار خود را طورى تنظيم مىكند كه از منبع تهديد ، دور شود . در اين فرض ، خطرى در آينده وجود دارد كه تحت شرايطى ممكن است به فرد ، اصابت كند و او را نابود سازد . نگرانى از اصابت اين خطر ، موجب برانگيختگى ترس مىشود(1)و كسى كه از چيزى بترسد ، از آن فرار مىكند .(2)بنا بر اين ، فرد ممكن است با توجّه به تهديدات آينده بترسد و موضعى اتّخاذ كند و رفتارى را در پيش گيرد تا خود را از منبع تهديد ، دور سازد . بنا بر اين ، ترس به انسان كمك مىكند تا خود را مهار و رفتار خود را طبق قانون ، تنظيم كند . صحبت از جهنّم ، عذاب قبر ، قيامت و كيفر گناه ، همه در همين راستا قرار مىگيرند .
و همچنين گاهى ممكن است كه طمع ، مبناى عمل انسان قرار گيرد . در اين حالت ، فرد سعى مىكند براى به دست آوردن پاداشهاى وعده داده شده ، روش و منش خود را طبق قانون تنظيم كند . وعده پاداش ، طمع برخى را برمىانگيزد و هر كس به چيزى دل ببندد ، به سوى آن روان مىشود(3)و به گونهاى عمل مىكند كه پاداش مورد نظر را به چنگ آورد . بنا بر اين ، طمع ، عامل ديگرى است كه به انسان كمك مىكند تا رفتار خود را تنظيم و نفس خود را مهار نمايد . به همين جهت ، در فرهنگ اديان ، صحبت از بهشت و پاداشهاى الهى و ويژگىهاى
1) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «الخوف مجاهدة الأمر المخوف قبل وقوعه ؛ ترس ، درگير شدن با موضوع ترس ، پيش از وقوع آن است» . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 20 ، ص 285 ، ح 267
2) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «من خاف شيئا هرب منه ؛ هر كس از چيزى بترسد از آن دورى مىكند» . (بحارالأنوار ، ج 78 ، ص 51 همچنين ، ر . ك : الكافى ، ج 2 ، ص 68 ؛ تحف العقول ، ص 362)
3) . امام على عليهالسلام فرموده است : «من رجا شيئا طلبه ؛ هر كس به چيزى اميد داشته باشد ، آن را طلب مىكند» . الكافى ، ج 2 ، ص 68 ؛ تحف العقول ، ص 362
نعمتهاى وعده داده شده به ميان آمده است .
خودتنظيمى از نوع اوّل را مىتوان تنظيم از نوع «بردگى»(1)ناميد و خودتنظيمى از نوع دوم را تنظيم از نوع «سوداگرى» .(2)نوع ديگرى از
خودتنظيمى است كه نه بر پايه ترس است و نه بر پايه طمع ؛ بلكه بر پايه كرامت نفس و تكريم و تجليل خداوند و رعايت حرمت اوست . اين خودتنظيمى ، «حيا» نام دارد . در اين نوع از مديريت نفس ، هم محبّت وجود دارد ، و هم احترام و تكريم ، و هم كرامت نفس ؛ و لذا برتر از دو نوع ديگر است . در حيا ، فرد از اسارت طمع و ترس ، رهاست و لذا مىتوان آن را تنظيم از نوع «آزادگى»(3)ناميد . در اين جا يك چيزْ مهم است و آن ، رعايت جلالت و عظمت و حرمت فرد ناظر است . در تاريخ آمده كه امام على عليهالسلامبه جهت جلالت مقام رسول خدا ، از ايشان حيا مىكرد .(4)پس حيا ، يعنى رعايت جلال و حرمت فرد ناظر . در مقابل ، بىحيايى ، يعنى شكستن حرمت ناظر . به همين جهت ، در برخى روايات آمده كه شرم نكردن از خدا ، يعنى خوار دانستن او .(5)
خلاصه سخنْ اين كه : حيا ، صفتى است بر مبناى تكريم و احترام كه بر ديگر محرّكهاى خودتنظيمى (از قبيل ترس و طمع) برترى دارد . حيا ، تربيت بدون ترس و طمع است و اين ، مرهون «وجود نظارت» ، «درك نظارت موجود» و «تكريم ناظر» است .
1) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «قوم عبدوا اللّه عزوجل خوفا فتلك عبادة العبيد ؛ گروهى خداوند عزوجل را به خاطر ترس عبادت مىكنند كه اين ، عبادت بردگان است» . الكافى ، ج 2 ، ص 84 ؛ بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 25
2) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «قوم عبدوا اللّه - تبارك وتعالى - لطلب الثواب ، فتلك عبادة الاُجراء ؛ گروهى خداوند تبارك و تعالى را به خاطر كسب پاداش ، عبادت مىكنند كه اين ، عبادت مزدوران است» . همان جا
3) . ر . ك : الكافى ، ج 2 ، ص 84 ؛ بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 255 .
4) . ر . ك : شرح الأخبار ، ج 2 ، ص 355 .
5) . ر . ك : الكافى ، ج 2 ، ص 68 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 92 .
4 . شخص حيا كننده
ركن ديگر حيا ، شخص حيا كننده است . براى اين كه حيا شكل بگيرد ، خود شخص نيز بايد ويژگىهايى داشته باشد . يكى اين كه شخص حيا كننده ، حضور ناظر و نظارت او را «درك» كند و ديگرى اين كه براى ناظر ، احترام و ارزش قائل باشد . اين امور ، پيش از اين ، مورد بررسى و اشاره قرار گرفتند .
شرط ديگر ، اين است كه شخص از زشتى كار ، اطّلاع داشته باشد . كسى كه نداند فلان كار ، نابههنجار است ، دليلى هم ندارد كه از انجامدادن آن شرم كند . اين قبيل افراد ، كار زشت و حتّى زشتترين و شرمآورترين كارها را ممكن است بسيار راحت ، انجام دهند ، به گونهاى كه شگفتى ديگران را برانگيزد ؛ ولى جاى شگفتى نيست ؛ چون از ديدگاه چنين كسى ، آن كار ، قبحى ندارد و بر عكس ، ممكن است كارى واقعا نابههنجار نباشد ، امّا شخص تصوّر كند كه نابههنجار است . همين تصوّر ، كافى است كه شرم وى را برانگيزد .(1)پس در مسئله نابههنجار بودن عمل ، ملاك ، واقعيت كار نيست ؛ بلكه تصوّر و ارزيابى فرد از آن در بروز حيا تعيين كننده است .
و امّا نكته چهارمى كه نياز به بحث و بررسى بيشتر دارد ، مسئله «كرامت نفس» يا «خودْ ارزشمندىِ»(2)فرد حياكننده است . حيا در كسى بروز مىكند كه كريم النفس باشد ؛ زيرا اولاً براى خود ارزش قائل است و هرگز حاضر نيست شخصيت خود را با كارهاى زشت و ناپسند آلوده سازد . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
1) . البته اين مسئله ، اختصاص به كننده كار ندارد . كسانى هم كه ناظرند ، از اين قاعده مستثنا نيستند . اگر كارى از نظر فاعل آن قبيح نباشد ، ولى در ارزيابى ناظر قبيح باشد ، آن فاعل از انجام دادن آن شرم نمىكند ؛ ولى ممكن است اين ناظر از ديدن آن شرمگين شود .
2) . اگرچه اصطلاح «خودْارزشمندى» توسط روانشناسان ايرانى به گستردگى به كار رفته است ، امّا به نظر مىرسد كه معادل بهتر و دقيقترِ «كرامت نفس» ، «خودْارزشدهى» است .
مَن كَرُمَت عَلَيهِ نَفسُهُ ، لَم يُهِنها بِالمَعصِيَةِ .(1)
هر كس براى خودش ارزش قائل باشد ، آن را با معصيت ، بىارزش نمىسازد .
همچنين ايشان فرموده است :
مَن كَرُمَت عَلَيهِ نَفسُهُ هانَت عَلَيهِ شَهوَتُهُ . (2)
هر كس براى خودش ارزش قائل باشد ، شهوتش نزد او بى ارزش مىشود .
و امام سجّاد عليهالسلام مىفرمايد :
مَن كَرُمَت عَلَيه نَفسُهُ هانَت عَلَيهِ الدُّنيا .(3)
هر كس براى خودش ارزش قائل باشد ، دنيا نزد او خوار مىشود .
پس اگر كسى از كرامت نفس برخوردار باشد ، جان خود را به دنيا ( كه در رأس تمام خطاهاست(4)) و به شهوت ( كه عامل ارتكاب معصيت است(5)) ، آلوده نمىكند .
ثانيا شخص كريم براى آبرو و حيثيت خويش نزد ديگران ، ارزش قائل است و به وجهه اجتماعى خود ، اهمّيت مىدهد و حاضر نيست تصوير ناخوشايندى از او در اذهان مردم نقش بندد .(6)در تعريف حيا هم بيان شد كه يكى از عناصر
1) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 8730 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 439 ح 7616 .
2) . نهج البلاغه ، حكمت 449 ؛ بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 78 ؛ غررالحكم ودررالكلم ، ح 8771 .
3) . تحف العقول ، ص 278 .
4) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «رأس كل خطيئة حبّ الدنيا ؛ دنيا دوستى سرآمد همه خطاهاست» الكافى ، ج 2 ، ص 315 . همچنين از رسول خدا روايت شده است : «حبّ الدنيا أصل كل معصية و أوّل كلّ ذنب ؛ دنيادوستى ريشه هر معصيت و سرآغاز هر گناهى است» (تنبيه الخواطر ، ج 2 ، ص 122) .
5) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «ما من معصية اللّه شىء إلاّ يأتى فى شهوة ؛ هيچ يك از معصيتهاى خدا نيست مگر آن كه با شهوتى مىآيد» نهج البلاغه ، خطبه 175 . همچنين از ايشان روايت شده است : «من لم يعدل نفسه فى الشهوات خاض فى الخبيثات ؛ كسى كه در شهوتها اعتدال نداشته باشد ، در پستىها فرو مىرود» . (الكافى ، ج 2 ، ص 393) . نيز از ايشان نقل شده : «سبب الشر غلبة الشهوة ؛ سبب بدى ، چيره شدن شهوت است» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 5533) .
6) . اساسا به انسان اجازه داده نشده كه گوهر جان خويش را آلوده سازد و حرمت و آبروى خويش را نزد مردم ، خراب كند . بر اساس تعاليم دين ، حفظ گوهر جان از آلودگى و حفظ آبرو از لكّهدار شدن ، واجب و الزامى است .
مهم آن ، ترس و نگرانى از آبروريزى و از بين رفتن حيثيت فرد است ؛ امّا شخص پست ، براى آبروى خويش ، ارزش قائل نيست . به همين جهت ، نه از آنچه انجام مىدهد ، باكى دارد و نه به آنچه دربارهاش مىگويند ، اهمّيت مىدهد . در فرهنگ روايات ، از اين دسته افراد با تعبير «لا يبالى ما قال ولا ما قيل فيه (بىاعتنا به آنچه مىگويد و به آنچه دربارهاش مىگويند)»(1)ياد شده و تصريح شده است :
اللَّئيمُ لا يَستَحيي .(2)
فرومايه ، حيا نمىكند .
امام باقر عليهالسلام نيز مىفرمايد :
سِلاحُ اللِّئامِ قَبيحُ الكَلامِ .(3)
اسلحه فرومايگان ، سخنان زشت است .
و امام على عليهالسلام مىفرمايد :
اللَّئيمُ إذا قَدَرَ أفحَشَ و إذا وَعَدَ أخلَفَ .(4)
فرومايه آن گاه كه امكان يابد ، ناسزا مىگويد و هرگاه وعده دهد ، تخلّف مىكند .
ناسزاگويى و عهدشكنى و سخن زشت بر زبان جارى كردن ، از رفتارهاى بىحيايى است و در اين روايات ، تصريح شده كه فرد پست ، مرتكب چنين كارهاى ناشايستى مىشود و از انجام دادن آنها شرم نمىكند . بنا بر اين ، يكى از ضرورتهاى برانگيخته شدن حيا ، كرامت نفس و احساس
خودْارزشمندىِ فرد است . به همين جهت ، آن گاه كه مىخواهند حياى خداوند را يادآور شوند ، نخست ، به كريم بودن او اشاره مىكنند و سپس به حياى او . امام باقر عليهالسلاممىفرمايد :
فَإِنَّ اللّهَ عز و جل كَريمٌ يَستَحيي و يُحِبُّ أهلَ الحَياءِ .(1)
خداوند عزيز و جليل ، كريمى است كه حيا مىكند و اهل حيا را دوست مىدارد .
1) . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 506 ح 4774 ؛ تهذيب الأحكام ، ج 8 ، ص 141 .
بخش اوّل : كليات / ناظرها و انواع نظارت
گفتيم كه نظارت ، از عناصر محورى و بلكه محورىترين عنصر احساس شرم است . وقتى حيا برانگيخته مىشود كه ناظرى وجود داشته باشد و نظارت او درك شود . به همين جهت ، شناسايى انواع ناظرها و نظارتها نيز لازم و ضرورى است . بىخبرى از انواع ناظرها و نوع نظارت آنها ممكن است پيامد «رسوايى» داشته باشد . مثلاً كسى كه نداند در برابر دوربين مخفى قرار دارد ، ممكن است كارهايى از او سر بزند كه مايه شرمسارى ، سرافكندگى و رسوايىاش باشد ؛ امّا اطّلاع از وجود ناظر ، مايه صيانت نفس و حفظ كرامت آن مىشود . به همين جهت ، بحث از انواع نظارت ، ضرورت و اهمّيت دارد .
لايههاى نظارت
نظارت ، انواع مختلفى دارد . در زندگى انسان ، لايههاى متعدّدى از نظارت وجود دارند كه رفتار و پندار بشر را زير نظر دارند . اين لايهها عبارتاند از :
1 . مردم
ملموسترين نظارت ، نظارت انسانهاست . شايد بتوان گفت بيشترين درصد اوقات زندگى فرد ، با همنوعان او مىگذرد . تقريبا هميشه كسانى هستند كه حضور داشته باشند و اگر كارى از انسان سر بزند ، شاهد آن باشند : دوست ،
همشاگردى ، همسر ، همسفر ، همشهرى ، همكار و ... . اگر نقشهاى از زندگى هر انسانى رسم شود ، مىتوان پراكندگى حضور ديگران را در جنبههاى مختلف زندگى وى مشخّص ساخت . البته در نقشه هر نفر ، قطعا نقاطى وجود خواهند داشت كه هيچ حضورى از مردم در آن جا ديده نمىشود . اين نقاط را مىتوان نقاط كور نظارت انسانى ناميد .
نكته مهم ، اين كه وقتى صحبت از حضور و نظارت انسانى مىشود ، مراد ، حضور و نظارت بازدارنده و تأثيرگذار است . هر حضور و نظارتى محرّك حيا نمىشود . ممكن است در حضور كسى ، فرد يا افرادى وجود داشته باشند ؛ ولى هيچ شرمى را برنينگيزد . گروهى كه اهل كار خلافاند ، بدون شك ، در مكانى دور از چشم ديگران به خلاف مىپردازند ؛ امّا آنها خود ، گروهى را تشكيل مىدهند كه اعضاى آن از يكديگر شرم نمىكنند(1)و يا كسى كه به شهر ديگرى مسافرت مى كند ، ممكن است كارهايى را انجام دهد كه در شهر خود ، انجام نمىداده است . در اين جا هر چند انسانها حضور دارند ، امّا حضور و نظارت آنان ، تأثير بازدارنده و تنظيمكننده رفتار ندارد ، هر چند بىتأثير هم نيست .(2)
بنا بر اين ، مراد از حضور و نظارت ، حضور فيزيكى نيست . انسانها همه در يك سطح نيستند . حضور برخى افراد ، هيچ تأثيرى ندارد و حضور برخى ، بىتأثير نيست و حضور بعضى ، كاملاً مؤثّر است . گروه اوّل ، كسانىاند كه خود ، اهل خلاف هستند . كسى كه اهل خلاف باشد و به اين كار ، شناخته شده باشد ، وجودش و حضورش هيچ شرمى را براى خلافكاران برنمىانگيزد . همين كه حاضران ، مرام واحدى داشته باشند ، شرم از ميان مىرود .
به بيان ديگر ، وحدت مرام و عقيده ، سبب مىشود كه حضور و نظارت
اعضاى گروه ، بازدارنده و شرمانگيز نباشد . اعضاى يك باند خلافكار ، به راحتى در حضور يكديگر به خلاف مورد قبول گروه مىپردازند و هيچ شرمى از يكديگر ندارند . البته اين ، اختصاص به گروههاى ضدّ اخلاقى ندارد . گروههاى ارزشى نيز تابع همين قاعدهاند . مثلاً يك فرد مذهبى در ميان هممسلكان خود ، به راحتى اعمال مذهبى را انجام مىدهد ؛ ولى همين شخص ، ممكن است در يك جمع غير مذهبى از به جا آوردن اعمال مذهبى خود ، خجالت بكشد . اكنون بحث درا ين نيست كه اين كار ، درست است يا نادرست . اين را در جاى خود ، بحث خواهيم كرد ؛(1)بلكه بحث بر سر اين نكته است كه هر حضور فيزيكىاى نمىتواند تأثيرگذار و شرم برانگيز باشد .
براى اعضاى يك گروه اجتماعى ، چشمهاى درونْگروهى ، مانع و شرم برانگيز نيستند ؛ امّا چشمهاى خارجِ گروه ، مىتوانند چنين تأثيرى داشته باشند . از اين جا مىتوان فهميد كه يك نظارت ، وقتى شرم برانگيز است كه فعل مورد نظر ، از ديد ناظر هم نابههنجار باشد . اگر كارى از ديد ناظر ، داراى نابههنجارى نباشد ، نظارت وى محرّك حيا نخواهد بود . به هر حال ، يكى از لايههاى نظارت ، نظارت مردم است .
2 . خود
خويشتن انسان ، ناظر ديگرى است . اين ناظر ، جداى از وجود انسان و ماهيت او نيست . گاهى تصوّر مىشود كه خارج شدن از قلمرو ديد ديگران يا خارج كردن ديگران از قلمرو خصوصى خود ، به معناى ختم نظارت است . غافل از اين كه در وجود انسان ، ناظرى وجود دارد كه هيچ گاه از وى جدا نمىشود و هيچ عملى از وى مخفى نمىماند . اين ناظر كيست ؟ آيا همان نفس لوّامه
1) . ر . ك : بخش سوم : كمرويى .
(سرزنشگر) است ؟ آيا وجدان اخلاقى است ؟ آيا ... ؟
اين مسئله ، جاى بررسى جدّى دارد ؛ امّا آنچه مسلّم است ، اين كه آدمى گاهى از خود خجالت مىكشد . پديده «خجالت كشيدن از خود» كه انسانها آن را به خوبى شناختهاند و شايد بارها تجربه كرده باشند ، به خوبى بر وجود ناظرى در درون ، دلالت مىكند . اين ناظر درونى ، اگر مورد توجّه قرار گيرد و حضور و نظارتش «درك» شود و نزد فرد ، داراى ارزش و منزلت باشد ، شرم برانگيز خواهد شد . امام على عليهالسلام در باره اين نوع حيا مىفرمايد :
أحسَنُ الحَياءِ استِحياؤُكَ مِن نَفسِكَ .(1)
بهترين حيا ، حياى تو از خودت است .
همچنين فرموده است :
غايَةُ الحَياءِ أن يَستَحيِيَ المَرءُ مِن نَفسِهِ .(2)
نهايت شرم ، اين است كه انسان از خودش حيا كند .
و در روايت ديگرى از آن حضرت ، «حياى از خود» از ثمرات ايمان معرّفى شده است :
حَياءُ الرَّجُلِ مِن نَفسِهِ ثَمَرَةُ الإِيمانِ .(3)
حياى انسان از خودش ، ميوه ايمان است .
در برخى ديگر از روايات ، به اين مطلب پرداخته شده كه چرا و چگونه «خودِ» انسان مىتواند برايش شرم برانگيز باشد ؟ پاسخ يك جمله است و آن اين كه انسان براى خودش ارزش قائل باشد . ملاك شرمبرانگيزى ، حضور فيزيكى (مادّى/ جسمى) نيست . پيش از اين ديديم و در آينده نيز بحث خواهيم كرد كه گاهى حضور فيزيكى افراد ، هيچ شرم و حيايى را برنمىانگيزد . پس ملاك
شرم برانگيزى ، حضور فيزيكى نيست . ملاك آن است كه ناظر ، داراى ارزش و احترام باشد . اگر چنين است ، وقتى كسى براى خودش ارزش و منزلت قائل باشد و آن را داراى حرمت و كرامت بداند ، بدون شك ، «خود» او شرم برانگيز خواهد شد . يا به عبارت بهتر ، از «خودِ» خويش شرم مىكند . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
غايَةُ المُروءَةِ أن يَستَحيِيَ الإِنسانُ مِن نَفسِهِ ، وذلِكَ أنَّهُ لَيسَ العِلَّةُ فِي الحَياءِ مِنَ الشَّيخِ
كِبَرَ سِنِّهِ ولا بَياضَ لِحيَتِهِ ، و إنَّما عِلَّةُ الحَياءِ مِنهُ عَقلُهُ ، فَيَنبَغي إن كانَ هذَا الجَوهَرُ فينا أن نَستَحيِيَ مِنهُ ولا نُحضِرَهُ قَبيحا .(1)
نهايت مردانگى آن است كه انسان از خودش حيا كند و اين ، بدان جهت است كه علّت حيا از فرد سالخورده ، زيادى سن و سفيدى ريش او نيست؛ بلكه علّت حيا از او ، خردمندى اوست . پس ، اگر اين گوهر ، درون ما نيز باشد ، شايسته است كه از او حيا كنيم و عمل قبيحى را در محضر او انجام ندهيم .
همچنين آن حضرت فرموده است :
مَنِ استَحيى مِنَ النّاسِ ولَم يَستَحيِ مِن نَفسِهِ ، فَلَيسَ لِنَفسِهِ عِندَ نَفسِهِ قَدرٌ .(2)
كسى كه از مردم حيا كند ، ولى از خودش حيا نكند ، براى خودش ارزشى قائل نيست .
ناظر ارزشمندى در درون ما وجود دارد كه ناشناخته مانده است . اين گوهر را بايد شناخت و قدرش را دانست . كسانى كه از خود حيا نمىكنند ، خودِ خويش را نيافتهاند و به ارزش آن پى نبردهاند . در اين جا مسئله «خودْ فراموشى» رخ مىنمايد و تأثير خود را نشان مىدهد . به نظر مىرسد ميان شرم نكردن از خود با خودْ فراموشى ، همبستگى وجود دارد .(3)احتمالاً كسانى كه به خود فراموشى
مبتلا هستند ، هويتى براى خود قائل نيستند و «خود»ى نمىبينند تا براى آن ، ارزش قائل شوند و حرمتش را حفظ كنند . پس براى كسانى كه به «شرم نكردن از خود» مبتلا هستند ، اوّلين قدم ، آن است كه «خودفراموشى» را به «خودشناسى» ، و «حقارت نفس» را به «خودارزشمندى» و «كرامت نفس» تبديل كنند . با اين كار ، حضور «خود» ، درك مىشود و «شرم از خود» متولّد مىشود . بايد تأكيد كرد كه اين كار ، «ناظرسازى» نيست ؛ بلكه «ناظرشناسى» است ، و «ايجاد ناظر» نيست ؛ بلكه «شناخت ناظر موجود» است ؛ ناظرى كه گمنام و غريب در منزل خود ، به فراموشى سپرده شده است .
3 . حجّتهاى خداوند
حجّتهاى خداوند از جنس بشرند ؛(1)امّا اين انسانهاى ارزشمند ، داراى دو حضور و دو نظارتاند . نوع اوّل ، حضور فيزيكى است و از اين جهت ، با لايه اوّل نظارت - كه مردم بودند - تفاوتى ندارد . در اين حالت ، حجّتهاى خداوند نيز همانند مردم ، بر كار ديگرانى كه در حضور آناناند ، نظارت دارند . اين قِسم از نظارت ، مربوط به دوران حيات معصومان عليهمالسلام و ظهور آنان در ميان مردم است .
امّا نوع دوم حضور و نظارت آنان ، حضورى است كه متوقّف بر وجود جسمانى آنان نيست و با عدم آن نيز پايان نمىيابد . اين نوع نظارت ، در چند حالت وجود دارد : يكى نظارت معصومان در زمان حيات و ظهورشان نسبت به كسانى است كه در كنار آنان نيستند ؛ چراكه نظارت معصومان در زمان حيات و ظهورشان ، محدود به كسانى نمىشود كه در محضر آنان بوده ، در دايره ديد
1) . «قل إنّما أنا بشر مثلكم يوحى إليّ ؛ بگو : من انسانى همانند شما هستم كه به من وحى مىشود» . كهف ، آيه 110
بصرى آنان قرار دارند ؛ بلكه از حال ديگر بندگان نيز آگاهى دارند ، هر چند در جاى ديگرى باشند .
حالت دوم ، مربوط به دوران حيات و غيبت آن بزرگواران است . در اين حالت ، حجّت خداوند ، حيات و حضور دارد ؛ امّا ظهور ندارد و در غيبت به سر مىبرد و لذا ، مردم ، ايشان را نمىبينند ؛ ولى او مردم را مىبيند . از ديد مردم ، اين نوع نظارت ، نظارت محسوس و حضور فيزيكى نيست .
و امّا حالت سوم ، نظارت معصومان عليهمالسلام پس از حيات شريفشان است . نظارت حجّتهاى خداوند ، نه محدود به حيات و ظهور آنان است ، و نه محدود به حضور ناپيداى آنان ؛ بلكه حتى پس از مرگ نيز بر رفتار مردم ، نظارت داشته و از آن آگاهى دارند . اين قسم ، همان چيزى است كه از آن به عنوان «عَرض (عرضه شدن) اَعمال» ياد مىشود . بنا بر اين ، در همه حالتها و فرضها ، معصومان عليهمالسلامبر رفتار و پندار مردم ، نظارت دارند و به همين جهت ، از حجّتهاى خداوند به عنوان «شاهد» بر اعمال بندگان ياد شده است . پديده «شهادت حجّتهاى الهى» ، يكى از واقعيتهاى زندگى است . خداوند مىفرمايد :
فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أُمَّةِم بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَ-ؤُلاَءِ شَهِيدًا .(1)
چگونه خواهد بود آن گاه كه از هر امّتى شاهدى بياوريم و تو را شاهد اينان قرار دادهايم ؟
امام صادق عليهالسلام در تفسير اين آيه شريف فرموده است :
نَزَلَت في اُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله خاصَّةً . في كُلِّ قَرنٍ مِنهُم إمامٌ مِنّا شاهِدٌ عَلَيهِم ، و مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله شاهِدٌ عَلَينا .(2)
[ اين آيه] در خصوص امّت محمّد صلىاللهعليهوآله نازل شده است . در هر نسلى از اين امّت ، امامى از ما شاهد و ناظر بر ايشان است و محمّد صلىاللهعليهوآله ناظر بر ماست .
همچنين در آيه ديگرى آمده است :
وَكَذَ لِكَ جَعَلْنَ-كُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا .
اينچنين ، شما را امّت ميانه قرار داديم تا شاهد بر مردم باشيد و پيامبر بر شما ناظر باشد .
در اين آيه نيز سخن از شهادت و نظارت برخى افراد ، كه از آنان به عنوان «امّت وسط» ياد شده ، به ميان آمده است . امام صادق عليهالسلام در تفسير «امّت وسط» فرموده است :
نَحنُ الاُمَّةُ الوُسطى ، ونَحنُ شُهَداءُ اللّهِ عَلى خَلقِهِ و حُجَجُهُ في أرضِهِ .(1)
ما هستيم امت ميانه ، و ماييم شاهدان خداوند بر خلقش ، و حجّتهاى او در زمينش .
در آيه ديگرى آمده است :
«وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُو وَ الْمُؤْمِنُونَ» .(2)
بگو : عمل كنيد كه خداوند و پيامبرش و مؤمنان ، اعمال شما را خواهند ديد .
در اين آيه از نظارت خداوند و پيامبر اكرم و اهل ايمان ، سخن گفته شده است . امام صادق عليهالسلامدر تفسير آن مىفرمايد :
مراد از اهل ايمان ، ما (يعنى ائمه معصوم) هستيم .(3)
همچنين امام رضا عليهالسلامفرموده است :
إنَّ الأَعمالَ تُعرَضُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله أبرارَها و فُجّارَها .(1)
اعمال مردم ، از نيك و بد ، به رسول خدا نشان داده مىشود .
امام صادق عليهالسلام نيز بر همين حقيقت ، تأكيد كرده است .(2)رسول خدا به
اصحاب خويش مىفرمود :
فَإِنَّ أعمالَكُم تُعرَضُ عَلَيَّ كُلَّ يَومٍ .(3)
اعمال شما هر روز بر من عرضه مىشود .
اين آيات و روايات ، به خوبى نظارت حجّتهاى الهى را بر اعمال بشر ، بازگو كردند و پرده از اين واقعيت برداشتند . شايد شگفتآور باشد ؛ ولى اين يك واقعيت است . انكار و ترديد نمىتواند واقعيت را از بين ببرد ، و فقط سازوكارى دفاعى است براى كسانى كه مىخواهند خود را تحت نظارت اين انسانهاى پاك و بزرگ ندانند تا راحتتر به رفتار ناشايست ، اقدام كنند . ابوبصير به يكى از زنان مسلمان ، قرآن مىآموخت . روزى با وى شوخى كرد ! ابوبصير ، خود مىگويد وقتى خدمت امام باقر عليهالسلامرسيدم ، به من فرمود : «هر كه خدا را در خلوت ، مراقب خود نداند ، خداوند ، ارزشى براى وى قائل نيست . چه چيزى به آن زن گفتى ؟!» . من از شرم ، سرم را به زير انداختم و همان جا توبه كردم .(4)
در اين واقعه به خوبى روشن است كه امام عليهالسلام بدون حضور فيزيكى در جلسه آنان ، از كردار آنان مطّلع شده بود . امام صادق عليهالسلام ، روزى بدون مقدّمه به داوود رَقّى فرمود :
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 220 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 191 ح 583 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 131 .
2) . بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 149 .
3) . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 191 ح 582 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص 409 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 150 .
4) . الخرائج والجرائح ، ج 2 ، ص 594 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 247 .
اى داوود ! روز پنج شنبه ، اعمال شما بر من عرضه شد . در ميان كارهايى كه از تو به رؤيت من رسيد ، كمكى بود كه به پسر عمويت فلانى كردى و من از اين كار ، خوشحال شدم . اين صله رحم و كمك تو ، نابودى او و كوتاه شدن عمرش را سرعت بخشيد .
داوود رقّى مىگويد : پسر عمويى داشتم كه دشمن اهل بيت و فردى پليد بود . خبردار شدم كه او و خانوادهاش در وضع مالى بدى به سر مىبرند . لذا پيش از آن كه راهى مكّه شوم ، به قصد كمك به زندگىاش ، مبلغى برايش حواله كردم . چون به مدينه رسيدم ، امام صادق عليهالسلام مرا از اين كار ، خبر داد .(1)
اعمال روزانه ما از كدام قِسم است ؟ آيا موجب سرور حجّتهاى الهى مىشود يا مايه اندوه آنان ؟ به هر حال ، اين يك واقعيت بوده ، از باورهاى مسلّم شيعه به شمار مىرود . بر اساس اين باور ، اگر انسان ، نظارت اين حجّتهاى الهى را درك كند ، هنگام گناه ، حياى او برانگيخته مىشود . تأكيد مىكنيم كه اين جا صحبت از «درك حضور» است ، نه «ايجاد حضور» و نه «توهّم حضور» . ما ، نه حضور غير موجودى را به وجود مىآوريم و نه وجود آن را توهّم مىكنيم ؛ بلكه واقعيتى را «درك» مىكنيم . اين درك حضور ، از عواملى است كه مىتواند شرم را بر انگيزد . امام صادق عليهالسلام بر اين رابطه تصريح دارد و مىفرمايد :
إنَّ أعمالَ العِبادِ تُعرَضُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله كُلَّ صَباحٍ أبرارَها و فُجّارَها ، فَاحذَروا فَليَستَحيِ أحَدُكُم أن يَعرِضَ عَلى نَبِيِّهِ العَمَلَ القَبيحَ .(2)
هر بامداد ، كارهاى بندگان ، از نيك و بد ، به رؤيت رسول خدا مىرسد . بنا بر اين به هوش باشيد ، هر يك از شما بايد شرم كند كه كار زشت بر پيامبرش عرضه كند .
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد :
إذا أرادَ المَلائِكَةُ أن يَرفَعوا إلَى اللّهِ عز و جل عَمَلاً ، عُرِضَ عَلى صاحِبِ الزَّمانِ عليهالسلام ، ثُمَّ عَلى واحِدٍ واحِدٍ ، إلى أن يُعرَضَ عَلى رسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ، ثُمَّ يُعرَضَ عَلَى اللّهِ .(1)
آن گاه كه فرشتگان بخواهند عملى را به سوى خداوند ، بالا ببرند ، نخست بر امام زمان عليهالسلامعرضه مىكنند و سپس ، بر تكْ تكِ آنها (پيشوايان معصوم) ، تا اين كه بر رسول خدا عرضه مىشود و پس از آن ، بر خداوند عرضه مىشود .
ناپيدا بودن حجّتهاى الهى و نامحسوس بودن نظارت آنان ، درك حضورشان را براى غالب مردم ، مشكل مىسازد . در عوض ، برخى امور است كه حضور آنان را پُر رنگ ساخته ، توجّه انسان را برمىانگيزد و درك نظارت آنان را تسهيل مىكند . برخى زمانها در اين امر ، تأثير دارند . مثلاً ايّام ولادت يا شهادت حجّتهاى الهى و يا عيدهايى كه به نحوى با يكى از آنان ارتباط پيدا مىكند ، حضور آنان را در ذهن و روان مردم ، پُر رنگ مىسازد . مردم در اين ايّام ، سعى مىكنند حرمت معصومان عليهمالسلامرا بيشتر نگه دارند و به همين جهت ، از انجامدادن بسيارى از كارها شرم مىكنند .
بعضى مكانهاى منتسب به معصومان عليهمالسلام نيز همين تأثير را دارد . برخى افراد ، سعى مىكنند در حرم حجّتهاى الهى و حتّى در نزديكى اين مكانهاى شريف ، از كارهاى نارواى خود ، دست بكشند . مثلاً در زمان طاغوت ، مشاهده مىشد كه برخى خانمهاى بىحجاب ، وقتى به نزديكى شهرهاى مقدّس مىرسيدند ، سر خود را با روسرى مىپوشاندند و وقتى به حرم امامان يا امامزادگان مىرسيدند ، چادر بر سر مىكردند . مكانهاى مقدّس و حرمهاى مطهرِ حجّتهاى الهى ، حضور بيشترى را از آنان تجلى مىدهد . به همين جهت ، گراميداشت ياد آنان و تجليل از آنان ، نقش مهمّى در حفظ حضورشان در ياد انسان دارد . همچنين ، رفتن به حرمهاى مطهّرِ پيشوايان الهى و زيارت
1) . الغيبة ، طوسى ، ص 387 ح 351 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 12 ، ص 165 .
مرقد آنان ، حضورشان را در زندگى انسان ، پُر رنگ مىسازد و درك نظارت آنان را تسريع و تسهيل مىكند .
4 . فرشتگان
لايه ديگرى از نظارت موجود بر رفتار بشر ، فرشتگاناند . خداوند متعال ، فرشتگانى دارد كه ناظر بر اعمال بشرند و هر آنچه را آنان انجام مىدهند ، ثبت مىكنند . قرآن كريم در اين باره مىفرمايد :
وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَ-فِظِينَ كِرَامًا كَ-تِبِينَ يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ .(1)
وقطعا بر شما نگهبانانى (گماشته)اند ؛ (فرشتگان) بزرگوارى كه نويسنده (اعمال شما) هستند . آنچه را انجام مىدهيد ، مىدانند .
حضور و نظارت فرشتگان يكى ديگر از واقعيتهاى زندگى ماست . رسول خدا صلىاللهعليهوآله در تبيين اين واقعيت مىفرمايد :
جَميعُ أعمالِ بَني آدَمَ تَحضُرُهَا المَلائِكَةُ الكِرامُ الكاتِبونَ .
فرشتگان بزرگوارى كه نويسنده اعمالاند ، نزد همه اعمال آدميزاد ، حضور دارند .(2)
و به گفته امام على عليهالسلامخداوند ، فرشتگانى دارد كه هر روز ، مسئول پروندهاى هستند و اعمال آدميزاد را در آن مىنويسند :
إنَّ للّهِِ مَلائِكَةً يَتَوَلَّونَ في كُلِّ يَومٍ بِشَيءٍ يَكتُبونَ فيهِ أعمالَ بَني آدَمَ .(3)
همچنين خداوند متعال مىفرمايد :
مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ .(4)
هيچ سخنى گفته نمىشود ، مگر اين كه نزد آن ، رقيب و عتيد ، حضور دارند .
روزى عثمان ، خدمت رسول خدا رسيد و گفت : اى رسول خدا ! چه تعداد فرشته همراه انسان است ؟ رسول خدا بيست فرشته را برشمرد و مأموريت هر كدام را بيان كرد . درباره چهار فرشته اوّل با اشاره به آيه ياد شده فرمود :
مَلَكٌ عَلى يَمينِكَ عَلى حَسَناتِكَ و واحِدٌ عَلَى الشِّمالِ . فَإِذا عَمِلتَ حَسَنَةً كُتِبَ عَشرا ، وإذا عَمِلتَ سَيِّئَةً ، قالَ الَّذي عَلَى الشِّمالِ لِلَّذي عَلَى اليَمينِ : اُكتُب ؟ قالَ : لا ، لَعَلَّهُ يَستَغفِرُ ويَتوبُ ، فَإِذا قالَ ثَلاثا ، قالَ : نَعَم ! أكتُبُ ، أراحَنَا اللّهُ مِنهُ ، فَبِئسَ القَرينُ ، ما أقَلَّ مُراقَبَتَهُ للّهِِ عز و جل وما أقَلَّ استِحياءَهُ مِنهُ ، يَقولُ اللّهُ : «مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» .
فرشتهاى از سمت راست ، مأمور حسنات است و همو ، فرمانده فرشته سمت چپ نيز هست . هرگاه عمل خوبى انجام دهى ، ده برابر مىنويسد و هر گاه عمل زشتى انجام دهى ، فرشته سمت چپ به فرشته سمت راست مىگويد : «آيا بنويسم ؟» . مىگويد : «نه ، شايد از خدا ، طلب بخشايش كند و توبه نمايد» . وقتى سه بار بپرسد ، آن گاه مىگويد : «بنويس . خداوند ، ما را از شرّ او راحت كند كه همراه بدى است ! چه قدر توجّه او به خدا كم است ! چه قدر شرم او از خداوند ، اندك است !» . خداوند [ درباره اين دو ]مىفرمايد : «هيچ سخنى گفته نمىشود ، مگر اين كه نزد آن ، رقيب و عتيد ، حضور دارند» .(1)
براى مأموريت ثبت اعمال ، دو فرشته در روز وجود دارند و دو فرشته در شب . اين چهار فرشته ، ناظران اعمال و ثبتكنندگان كردار نيك و بد ما هستند . اتفاقا فلسفه وجودى اين فرشتگان ، برانگيختگى حيا در انسان است ، نه كمك به خداوند براى آگاهى از اعمال بندگان . خداوند از همه چيز ، آگاه است . كاركرد در نظر گرفته شده براى اين گروه از فرشتگان ،(2)آن است كه توجّه به حضور آنان ، شرم را در انسان برانگيزد . زنديقى از امام صادق عليهالسلاممىپرسد : چرا
فرشتگانى گماشته شدهاند تا نيك و بد اعمال مردم را بنويسند ، در حالى كه مىگوييد خداوند ، از سِر و آنچه مخفىتر از سِر است ، آگاهى دارد ؟ حضرت در پاسخ وى فرمود :
اِستَعبَدَهُم بِذلِكَ وجَعَلَهُم شُهودا عَلى خَلقِهِ لِيَكونَ العِبادُ لِمُلازَمَتِهِم إيّاهُم أشَدَّ عَلى طاعَةِ اللّهِ مُواظَبَةً وعَن مَعصِيَتِهِ أشَدَّ انقِباضا .(1)
خداوند ، آنها را براى اين كار به بندگى گرفته است و آنان را شاهد بر خلق خود قرار داده ، تا بندگان خدا به خاطر همراهى فرشتگان با آنان ، مواظبت شديدترى بر طاعت خداوند و گريز شديدترى از معصيت او داشته باشند .
امام عليهالسلام ، پس از ذكر فلسفه وجودى فرشتگانِ نويسنده ، در توصيف واكنش برخى از مردم نسبت به اين پديده مىفرمايد :
كَم مِن عَبدٍ يَهُمُّ بِمَعصِيَةٍ فَذَكَرَ مَكانَها فَارعَوى وكَفَّ ، فَيَقولُ : رَبّى يَراني وحَفَظَتي بِذلِكَ تَشهَدُ .(2)
چه بسا بندهاى كه قصد معصيت كرده ، ولى يادآور مكانت و جايگاه فرشتگان مىشود و در نتيجه ، مراعات كرده ، دست مىكشد و مىگويد : «پروردگارم مرا مىبيند و فرشتگان نگهبان من ، شاهدند» .
در اين روايت ، به فرايندى اشاره شده كه داراى چند مرحله وابسته به هم است : اوّل قصد معصيت ، دوم يادآورى نظارت فرشتگان ، سوم به وجود آمدن حالت رعايت ، چهارم دست كشيدن و پنجم مرور آن جمله .
اين فرايند شرم به جهت يادآورى حضور فرشتگان به وجود مىآيد . ازاينرو ، يكى از شيوههاى اولياى دين ، اين است كه براى تصحيح و تنظيم رفتار مردم ، آنان را به حضور فرشتگان توجّه مىدادهاند . اين شيوه را مىتوان از جمله شيوههاى شناختى دانست . به اين نكته نيز مىتوان اشاره كرد كه عادت
عمومى اهل حجاز ، اين بوده كه در فضاى باز و بدون هيچ پوششى استحمام مىكردند و يا در حضور جمع ، عريان مىشدند . رسول خدا ، وقتى مىخواست اين عادت عمومى را تغيير دهد ، آنان را به اين واقعيت توجّه داد كه فرشتگان ، ناظر آنها هستند . ايشان در جايى فرمود :
إنَّ اللّهَ يَنهاكُم عَنِ التَّعَرّي ؛ فَاستَحيوا مِنَ المَلائِكَةِ الَّذينَ مَعَكُمُ الكِرامِ الكاتِبينَ .(1)
خداوند ، شما را از عريان شدن ، نهى كرده است . پس شرم كنيد از فرشتگانى كه همراه شما هستند ؛ همان گراميانى كه نويسنده اعمالاند .
در اين جا حضرت براى بازداشتن مردم از عريان شدن ، آنان را متوجّه حضور فرشتگان ساخته و به شرم كردن از آنها فرا خوانده است .
همچنين هنگامى كه رسول خدا كسى را ديد كه در فضاى باز ، استحمام مىكند ، خطبهاى خواند و مردم را به فرشتگانى كه همراهشان هستند ، توجّه داد و از آنان خواست كه حرمت فرشتگان را نگه داشته ، با استحمام پنهانى آنان را تكريم كنند .(2)
همچنين ، ابراهيم كَرْخى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام به شخص بيهودهكارى
از مردم مدينه فرمود :
وَاعلَم أنَّ مَعَكَ مَلَكا كَريما مُوَكَّلاً بِكَ يَحفَظُ عَلَيكَ ما تَفعَلُ ، ويَطَّلِعُ عَلى سِرِّكَ الَّذى تُخفيهِ مِنَ النّاسِ ، فَاستَحيِ .(3)
بدان كه همراه تو فرشتهاى گرامى است كه بر تو گماشته شده تا آنچه را انجام مىدهى ، ثبت كند و بر سرّى هم كه از مردم پنهان مىدارى ، آگاه است . پس شرم كن .
همه اينها نشان از جايگاه فرشتگان ناظر و نقش آنها در بازدارندگى مردم از
خطا دارد .(1)
5 . خداوند
لايه پنجم نظارت ، نظارت خداوند متعال است . خداوند متعال ، عالىترين و فراگيرترين نظارت را دارد . نظارت خداوند ، نقصهاى نظارتهاى پيشين را ندارد . خداوند ، در هر مكانى و هر زمانى وجود و حضور دارد . هيچ مكانى و هيچ زمانى بدون حضور خداوند نيست . در قرآن كريم آمده است :
هُوَ مَعَكُم أيْنَما كُنْتُم وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ .(2)
او با شماست ، هر جا كه باشيد ، و خداوند به آنچه انجام مىدهيد ، بيناست .
براساس همين همراهى است كه قرآن كريم مىفرمايد هيچ نجوايى از خدا پنهان نيست :
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِى السَّمَ-وَ تِ وَ مَا فِى الْأَرْضِ مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَى
ثَلَ-ثَةٍ إِلاَّ هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لاَ خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سَادِسُهُمْ وَ لاَ أَدْنَى مِن ذَ لِكَ وَ لاَ أَكْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُواْ ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُواْ يَوْمَ الْقِيَ-مَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ .(3)
آيا نمىبينى خداوند به آنچه در آسمانهاست و به آنچه در زمين است ، آگاه است ؟ هيچ نجواى سه نفرهاى نيست ، مگر آن كه او چهارمين است ، و هيچ نجواى پنج نفرهاى نيست ، مگر آن كه او ششمين است ، و نه كمتر از اين و نه بيشتر ، مگر اين كه او با آنهاست ، هر جا كه باشند . سپس در روز قيامت ، آنها را به آنچه انجام دادهاند ، خبر خواهد داد . به درستى كه خداوند به
1) . البته فرشتگان در دو موضع ، حضور نمىيابند : يكى در هنگام خلوت كردن همسران و ديگرى هنگام قضاى حاجت ر . ك : سنن الترمذى ، ج 5 ، ص 104 ، ح 2800 ؛ الدرّ المنثور ، ج 6 ، ص 213 . همچنين فرشتگان ، هر چند بر امور پنهان از مردم هم مطّلعاند ، ولى طبق برخى روايات ، بر نيّت مؤمنْ اشراف ندارند . آنان ، فقط بر اعمال مردم نظارت دارند (ر . ك : الدرّ المنثور ، ج 6 ، ح 104) .
2) . حديد ، آيه 4 .
3) . مجادله ، آيه 7 .
هر چيزى آگاه است .
اين آيه به خلوتهاى گروهى اشاره دارد كه در جاى خود ، بحث آن خواهد آمد .(1)آنچه در اين جا مورد توجّه است ، اين است كه هر نهانكارىاى در هر جايى كه اتفاق بيفتد ، خداوند ، همراه پنهانكاران است و شاهد رفتارشان .
در برخى ديگر از آيات ، حقيقتِ ياد شده به گونه ديگرى آمده و از خداوند به عنوان «مراقب» ياد شده است :
إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا .(2)
خداوند ، همواره مراقب شماست .
و يا آمده است :
وَ كَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ رَقِيبًا .(3)
و خداوند ، مُراقب هر چيزى است .
همچنين اين واقعيت با واژه «شهادت» نيز آمده است :
وَأَنتَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ .(4)
و تو بر هر چيزى شاهدى .
همراه بودن ، مراقب بودن ، شاهد بودن و ... سبب شده تا خداوند از هر آشكار و نهانى آگاه باشد . خداوند مىفرمايد :
أَوَ لاَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ .(5)
آيا نمىدانند كه خداوند ، آنچه را پنهان مىسازند و آنچه را آشكار مىسازند ، مىداند .
همچنين در جاى ديگر مىفرمايد :
وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مَا يُعْلِنُونَ .(1)
و به درستى كه پروردگارت ، حتما آنچه را در سينهها پنهان ساختهاند و آنچه را آشكار مىسازند ، مىداند .
خلاصه سخن ، اين كه نظارت خداوند بر تمام آنچه در زمين و آسمان مىگذرد ، يك واقعيت در آفرينش است . و به همين جهت ، امام على عليهالسلام مىفرمايد :
أفضَلُ الحَياءِ استِحياؤُكَ مِنَ اللّهِ .(2)
برترين حيا ، حياى تو از خداوند است .
انسان ، ممكن است كارهايى را آشكارا انجام دهد ، بدون اين كه توجّه به حضور و نظارت خداوند داشته باشد و ممكن است كارهايى را پنهانى انجام دهد ، به خيال اين كه هيچ كس بر آنها نظارت ندارد . قرآن كريم مىفرمايد هم آشكار شما در محضر خداوند است و هم نهان شما . خداوند ، هم ناظر آشكارِ شماست و هم ناظر نهان شما .
نقش تصوير از خدا در شكلگيرى حيا
ممكن است كه ما كارهايى را در آشكارا انجام دهيم كه اگر مىدانستيم خدا ناظر است ، انجام نمىداديم ، و ممكن است كارهايى را پنهانى انجام دهيم كه اگر بدانيم خدا حاضر است ، انجام نمىدهيم . اين بستگى به تصويرى دارد كه فرد از خداوند در ذهن دارد . اين كه چه تصويرى از خداوند داشته باشيم ، نقش بسيار مهمى در شكلگيرى حيا دارد . تصوير خداوند در ذهن ما چيست ؟ خداى معدوم يا خداى موجود ؟ خداى غايب يا خداى حاضر ؟ ناظر ندانستن خدا ، منحصر در كسانى كه به «خداى معدوم» (يا عدم وجود خدا) معتقدند ، نيست .
ممكن است كسانى هم كه به «خداى موجود» معتقدند ، به حضور و نظارت خداوند ، باور عملى نداشته باشند . اين گروه به «خداى غايب» ، باور عملى دارند ؛ يعنى خدا را در جايى غير از جايى كه آنان هستند ، مىدانند ، حال آن كه خداى موجود ، «خداى حاضر و ناظر» است .
ابن ابى العوجا به امام صادق عليهالسلام گفت : نام خدا را آوردى و ما را به چيزى كه «غايب» است ، حواله كردى !؟ امام صادق عليهالسلام در پاسخ وى فرمود :
وَيلَكَ ! كَيفَ يَكونُ غائِبا مَن هُوَ مَعَ خَلقِهِ شاهِدٌ ، وإلَيهِم أقرَبُ مِن حَبلِ الوَريدِ ، يَسمَعُ كَلامَهُم ويَرى أشخاصَهُم ويَعلَمُ أسرارَهُم ؟(1)
واى بر تو ! چگونه كسى كه همراه خلق خود و شاهد آنان است و از رگ گردن به آنان ، نزديكتر است ، سخن آنان را مىشنود و پيكر آنان را مىبيند و اسرار آنان را مىداند ، مىتواند غايب باشد ؟
براى باورى كه خدا را «غايب» مىداند ، برانگيختگىِ شرم بىمعناست ؛ امّا باورى كه خدا را «حاضر و ناظر» مىداند ، از او شرم مىكند . خداوند ، ممكن است ناپيدا باشد ، و با چشم سر ، ديده نشود ؛ امّا غايب نيست ؛ بلكه هميشه و همه جا حاضر است . امام على عليهالسلام درباره خداوند متعال مىفرمايد :
وأنَّهُ لَبِكُلِّ مَكانٍ ، وفي كُلِّ حينٍ وأوانٍ ومَعَ كُلِّ إنسٍ و جانٍّ .(2)
او در هر مكانى و در هر زمانى و با هر انسان و جنّى هست .
حضرت در اين حديث شريف ، به قلمرو مكانى ، قلمرو زمانى و قلمرو موجوداتى حضور خداوند ، اشاره كرده و تصريح نموده كه هيچ يك از اين قلمروها خالى از حضور خداوند نيست . تمام موجودات در تمام زمانها و تمام مكانها ، در محضر خداوند هستند . بنا بر اين ، نه موجودِ بىناظر وجود دارد و نه
زمانِ بىنظارت و نه مكانِ بىناظر . نسبت به ناظر انسانى كه بسنجيم ، گاهى برخى مكانها خالى از نظارت است و گاهى برخى زمانها . مثلاً شبْهنگام ، نظارت انسانى كمترى وجود دارد و درون اتاق شخصى فرد نيز كسى حضور ندارد . بنا بر اين ، اتاق شخصى به هنگام شب ، كمترين حضور و نظارت انسانى را در بردارد . امّا آيا اين مسئله در مورد خداوند هم صادق است ؟ آيا زمان بدون نظارت و مكان بدون حضور خداوند هم داريم ؟ امام على عليهالسلام در توصيف خداوند مىفرمايد :
المُشاهِد لِجَميعِ الأَماكِنِ بِلاَ انتِقالٍ إلَيها .(1)
شاهد همه مكانهاست ، بدون اين كه نياز به انتقال و جابهجايى باشد .
همچنين ، ضمير آدمى و خاستگاه نيّت او نيز از نقاط كور نظارت انسانى محسوب مىشود و بلكه حتّى فرشتگان نيز در اين قلمرو ، نظارتى ندارند . حضور و نظارت انسان و فرشته ، محدود به عمل است و قلمرو نيّت ، خارج از قدرت نظارت آنان است ؛ امّا نظارت خداوند ، چنين محدوديتى را هم ندارد . رسول خدا مىفرمايد كه خداوند به فرشتگان مىفرمايد :
إنَّكُم حَفَظَةٌ عَلى عَمَلِ عَبدي وأنَا رَقيبٌ عَلى ما في نَفسِهِ .(2)
شما نگهبان عمل بنده منيد و من ، رقيب آنچه در نفس اوست .
امام على عليهالسلام نيز مىفرمايد :
إنَّ اللّهَ سُبحانَهُ عِندَ إضمارِ كُلِّ مُضمِرٍ وقَولِ كُلِّ قائِلٍ وعَمَلِ كُلِّ عامِلٍ .(3)
خداوند سبحان ، نزد پنهانسازى هر پنهانكارى و سخن هر گويندهاى و عمل هر عاملى حضور دارد .
تاكنون با حضور و نظارت خداوند به عنوان يك واقعيت و همچنين با گستره
آن آشنا شديم . اين واقعيت عظيم ، هنگامى تأثير گذار خواهد بود كه درك شود و به باور انسان ، راه يابد . امام رضا عليهالسلام ، صلاح بشر را در گرو توجّه به اين واقعيت و اعتقاد به آن مىداند :
لَم يَكُن قِوامُ الخَلقِ وصَلاحُهُم إلاّ بِالإِقرارِ مِنهُم بِعَليمٍ خَبيرٍ يَعلَمُ السِّرَّ وأخفى .(1)
پايدارى خلق و صلاح آنان ممكن نيست ، مگر با اقرار آنان به خداوندِ دانا و آگاهى كه از سِر و مخفىتر از آن ، آگاه است .
اقرار به حضور و نظارت عام خداوند ، مقدّمه برانگيختگى شرم است . حضور و نظارت خداوند ، واقعيتى غير قابل تغيير است ؛ امّا اين مقدار براى برانگيختن حيا كافى نيست . آنچه حيا را برمىانگيزد ، « درك » اين واقعيت است و اين درك ، تصوير انسان از خداوند را خلق مىكند . كسى كه اين واقعيت را درك كند و به آن ايمان داشته باشد ، اهل شرم از خداوند است . امام صادق عليهالسلام در همين زمينه مىفرمايد :
عَلِمتُ أنَّ اللّهَ مُطَّلِعٌ عَلَيَّ فَاستَحيَيتُ .(2)
دانستم كه خداوند بر من مطلّع است ، پس حيا كردم .
تنوّع نظارتها
در اين مبحث با لايههاى پنجگانه نظارت ، آشنا شديم . لايه اوّل ، حضور مردم بود . فراتر از آن ، نظارت «خود» انسان قرار داشت و بر فراز آن ، نظارت فرشتگان . نظارت حجّتهاى الهى ، لايه چهارم نظارت را تشكيل مىداد و بر فراز همه اينها حضور و نظارت خداوند ، وجود داشت . تنوّع نظارتها امكان برانگيختگى حيا را افزايش مىدهد . گاهى انسان به مردم توجّه مىكند و از آنان ،
شرم مىكند و گاهى از خودش خجالت مىكشد . گاهى فرد متوجّه حضور فرشتگان مكرّم الهى مىشود و حيا پيشه مىكند و گاهى به خداوند ، توجّه پيدا مىكند و از او شرم مىنمايد . افراد ، متفاوتاند . هر كس ممكن است با يك يا چند عامل ، برانگيخته شود و يا ممكن است در شرايط مختلف با عاملهاى مختلف ، برانگيخته شود . به نظر مىرسد خداوند متعال ، طيفى از نظارتها را قرار داده تا انسانها به هر كدام كه خواستند ، توجّه پيدا كنند و صفت شرم در آنان برانگيخته شود .
بخش اوّل : كليات / اقسام حيا
حيا از جنبههاى مختلف ، داراى تقسيمات متفاوتى است كه به آنها اشاره مىشود و توضيح هر كدام در جاى خود ، خواهد آمد . تقسيم حيا با چهار ملاك صورت مىگيرد . ملاك اوّل ، تقسيم بر اساس كاربرد حياست كه آيا در جاى خود به كار رفته يا نه . ملاك دوم ، تقسيم حيا بر اين اساس است كه آيا پيش از عمل رخ داده يا پس از عمل و ملاك سوم ، تقسيم حيا بر اساس انواع ناظرهاست و ملاك چهارم بر اين اساس است كه موقعيت قبيح ، آيا از سنخ «فعل» است يا «فكر» .
ملاك اوّل
حيا از اين جهت كه در چه مواردى به كار رفته و از چه چيزهايى حيا شده است ، به دو قِسم تقسيم مىشود : حياى مثبت و حياى منفى . حيا به عنوان يك قابليت ، وقتى در جاى خود به كار رود ، «حياى مثبت» ناميده مىشود ؛ امّا اگر در جايى به كار رود كه موضع حيا نيست ، «حياى منفى» ناميده مىشود .(1)از حياى مثبت ، به شرم و حيا تعبير مىشود و از حياى منفى ، به «كمرويى» . رسول خدا مىفرمايد :
الحَياءُ عَلى وَجهَينِ . فَمِنهُ ضَعفٌ و مِنهُ قُوَّةٌ و إسلامٌ و إيمانٌ .(2)
حيا بر دو قِسم است : يك قسم آن ، ضعف و ناتوانى است و قِسم ديگر آن ، توانايى و اسلام و ايمان است .
در اين روايت از ريشههاى روان شناختى اين دو قِسم (يعنى ضعف و قوّت نفس ) براى ناميدن آنها استفاده شده است . مراد از حياى ناتوانى ، حياى كمرويى است و مراد از حياى توانايى ، حيايى است كه مورد تأييد دين است و به مقتضاى ايمان ، صورت مىگيرد . همچنين در روايت ديگرى آمده است :
الحَياءُ حَيائانِ : حَياءُ عَقلٍ و حَياءُ حُمقٍ .(1)
حيا دو گونه است : حياى خِرد و حياى حماقت .
مراد از حياى خِرد ، همان حياى معروف است و مراد از حياى حماقت ، كمرويى است . از آن جا كه عقل ، ريشه حياى مثبت است ، آن را حياى خِرد ناميدهاند و از آن جا كه حماقت ، ريشه كمرويى است ، آن را حياى حماقت ناميدهاند . در ادامه روايت ياد شده ، آمده است :
فَحَياءُ العَقلِ هُوَ العِلمُ و حَياءُ الحُمقِ هُوَ الجَهلُ .(2)
حياى عقل ، همان علم است و حياى حماقت ، همان جهالت .
بنا بر اين ، از حياى مثبت با تعبيرهايى چون : قوّت ، عقل ، علم ، اسلام و ايمان ياد شده است و از حياى منفى با تعبيرهايى چون : ضعف ، حماقت و جهالت .(3)
ملاك دوم
ملاك تقسيم دوم ، اين است كه آيا حيا پيش از عمل قبيح (نابههنجار) ، رخ داده
يا پس از آن . كسانى كه اهل حيا نيستند ، نه پيش از عملْ شرم مىكنند و نه پس از آن ؛ امّا كسانى كه اهل حيا هستند ، ممكن است پيش از عمل ، شرم كنند و ممكن است پس از عمل ، شرمگين شوند . حياى پيش از عمل ، حيا از « انجام دادن كار » است و حياى پس از عمل ، حيا از « كار انجام شده » است . ممكن است پيش از انجام دادن عمل نابههنجار ، حيا برانگيخته نشود . در اين صورت ، شخص ، مرتكب آن عمل مىشود ؛ امّا پس از انجام دادن عمل كه هيجان گناه فروكش مىكند ، اين امكان وجود دارد كه عمل انجام شده ، مورد ارزيابى و توجّه قرار گيرد . در اين ارزيابى ، كسانى كه نسبت به عمل انجام شده بىتفاوت باشند ، بهرهاى از حيا نبردهاند ؛ امّا كسانى كه اهل حيا باشند ، توجّه به كار قبيح انجام
شده ، حيا را در آنان بر مىانگيزد و از كارى كه انجام دادهاند ، خجل و شرمسار مىشوند . بنا بر اين ، از اين منظر ، دو قِسم حيا داريم : حياى پيش از عمل و حياى پس از عمل .
نكته ديگر ، اين كه برخى معتقدند كاربرد واژه حيا ، براى شرم از « انجام دادن كار » است و كاربرد واژه خجالت ، براى شرم از « كار انجام شده » :
خجالت ، مربوط به كارِ انجام شده است و حيا مربوط به كارى كه در پيش است .(1)
اين مطلب را روايات حيا تأييد نمىكند . در روايات ، واژه حيا در هر دو قِسم به كار رفته است .
ملاك سوم
اين تقسيم بر اساس تفاوت ناظرها صورت مىگيرد . ناظرها انواعى دارند كه بحث آن گذشت . از اين منظر ، حيا نيز بر چند قِسم است : حيا از مردم ، حيا از
1) . معجم الفروق اللغوية ، ص 212 .
خود ، حيا از پيامبر و ائمّه ، حيا از فرشتگان ، و حيا از خداوند .
از آن جا كه انواع ناظرها را پيش از اين بحث كردهايم ، به همين مقدار بسنده مىكنيم و بيش از اين به آن نمىپردازيم .
ملاك چهارم
اگر از اين دريچه بنگريم كه كار قبيح ، هم مىتواند از قبيل «فعل» باشد و هم از قبيل «فكر» ، تقسيم ديگرى به وجود مىآيد . گذشته از فعل ، فكر نيز از كارهاى انسان است كه مىتواند زشت يا زيبا باشد و به همين جهت ، فكر قبيح نيز مىتواند شرم برانگيز باشد . پس بر اين اساس ، دو گونه حيا وجود دارد : حيا از انجام دادن فعل قبيح و حيا از فكر قبيح . درباره حيا از كار قبيح ، روايات زيادى وجود دارد كه برخى از آنها پيش از اين ، ذكر شد و برخى هم بعدا خواهد آمد ؛ امّا حيا از فكر قبيح را مىتوان در اين حديث يافت كه امام على عليهالسلاممىفرمايد :
يَنبَغي لِلمُؤمِنِ أن يَستَحيِيَ إذَا اتَّصَلَت لَهُ فِكرَةٌ في غَيرِ طاعَةٍ .(1)
براى مؤمن ، شايسته است كه وقتى فكرى در غير طاعت خداوند به ذهنش راه يافت ، شرم كند .
فكر ، عمل نيست و آنچه به عمل درنيايد ، عقوبت ندارد ؛ امّا اين ، با صدق كردن مفهوم حيا منافات ندارد ؛ زيرا اولاً عقوبت نداشتن به معناى قبيح نبودن نيست و ثانيا ملاك حيا ، ترس از مجازات نيست كه هرجا مجازات نباشد ، حيا هم مطرح نشود . فكر قبيح نيز همانند فعل قبيح ، قبيح است و بنا بر اين ، مىتواند شرم برانگيز باشد .
به بيان ديگر ، قلمرو فكر ، ويژگىهاى خود را دارد و اين قلمرو مىتواند
1) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 10924 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 553 ح 10187 .
زشت يا زيبا باشد . آيا اگر اتاق فكر و انديشه انسان آلوده شود ، جاى شرمندگى ندارد ؟ اين گونه نيست كه فقط فعل قبيح ، آلاينده باشد . فكر قبيح نيز آلاينده است . حضرت عيسى عليهالسلاممىفرمايد :
إنَّ موسى نَبِىَّ اللّهِ أمَرَكُم أن لا تَزنوا وأنَا آمُرُكم أن لا تُحَدِّثوا أنفُسَكُم بِالزِّنا فَضلاً عَن أن تَزنوا ، فَإِنَّ مَن حَدَّثَ نَفسَهُ بِالزِّنا كانَ كَمَن أوقَدَ في بَيتٍ مُزَوَّقٍ فَأَفسَدَ التَّزاويقَ الدُّخانُ وإن لَم يَحتَرِقِ البَيتُ .(1)
موسى ، پيامبر خدا ، به شما امر كرد كه زنا نكنيد و من به شما امر مىكنم كه فكر زنا هم نكنيد تا چه رسد كه آن را مرتكب شويد ، زيرا كسى كه فكر زنا بكند ، همانند كسى است كه در خانه زيبا و آراستهاى آتش بيفروزد . دود ، زيبايى خانه را از بين مىبرد ، هر چند آن را به آتش نكشد .
از اين روايت به خوبى روشن مىشود كه فكر آلوده ، خانه انديشه را مىآلايد . نمىتوان دو نفر را كه يكى به گناه مىانديشد و ديگرى يا به گناه نمىانديشد و يا بلكه به عبادت مىانديشد ، يكسان دانست . آن كه به عبادت و بندگى مىانديشد ، خانه انديشهاش آراسته و نورانى است ، و كسى كه نه به گناه مىانديشد و نه به عبادت ، خانه انديشهاش سالم ، امّا ساده و معمولى است . و امّا كسى كه به گناه مىانديشد ، خانه انديشهاش آلوده است و از دود گناه ، سياه و تار . بدون شك ، روان اين افراد را نمىتوان در يك سطح دانست .(2)
از آنچه گفتيم ، روشن شد كه آلودگى روان ، يك واقعيت است ؛ امّا پرسشْ اين است كه : اين واقعيت ، چه وقت مىتواند شرم برانگيز باشد و چه هنگام ، روانْآلودهها شرم خواهند كرد ؟ پاسخ ، اين است كه شرمگين شدن در اين فرض ، بسته به ويژگىهاى فرد دارد . كسى كه محرّك حياى او مردم يا فرشتگان باشند ، ممكن است شرمگين نشود ؛ چرا كه مردم از باطن افراد ، بىخبرند و
فرشتگان نيز بر نيّت افراد ، نظارت ندارند(1)و به همين جهت ، محرّكى براى شرم وج-ود نخواهد داشت . امّا به احتمال زياد ، كسى كه محرّك حياى او «خود» او يا «خدا» يا «حجّتهاى خدا» باشند ، شرمگين مىشود ؛ چون هر سه ناظر ، به درون خانه انديشه راه دارند و از باطن فرد ، آگاهاند . انسان به نفسِ خويش ، آگاه است .
اگر كسى براى خويش ارزش قائل باشد ، از فكر گناه نيز شرمنده مىشود . انسان كريم النفس از انجام دادن فعل نابههنجار ، شرمنده مىشود ؛ چه در عمل باشد و چه در فكر . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
ما يَصنَعُ أحَدُكُم أن يُظهِرَ حَسَنا و يُسِرَّ سَيِّئا ، ألَيسَ يَرجِعُ إلى نَفسِهِ فَيَعلَمَ أنَّ ذلِكَ لَيسَ كَذلِكَ وَاللّهُ عز و جل
يَقولُ : «بَلِ الاْءِنسَ-نُ عَلَى نَفْسِهِى بَصِيرَةٌ»(2).(3)
چه مىكنند برخى از شما كه خوبى را [ در عمل] به نمايش مىگذارند و پليدى را [در انديشه ]پنهان مىسازند . آيا به نفس خويش ، مراجعت نمىكنند و نمىبينند كه اين گونه نيست ، حال آن كه خداوند مىفرمايد : "بلكه انسان بر نفس خويش آگاه است" ؟
خداوند متعال نيز بر نهان و آشكار انسان ، آگاه است(4)و به اذن خداوند ، حجّتهاى او نيز از چنين قدرتى برخوردارند .(5)همه اينها ايجاب مىكند كسانى كه به حضور اين عواملْ اعتقاد دارند ، از فكر قبيح نيز شرمنده شوند . نتيجه اين شرمندگى ، پاك ماندن خانه انديشه خواهد بود .
1) . ر . ك : بخش اوّل ، فصل سوم : ناظرها و انواع نظارت / فرشتگان .
2) . قيامت ، آيه 14 .
3) . الكافى ، ج 2 ، ص 295 ؛ الأمالى ، مفيد ، ص 214 ؛ بحار الأنوار ، ج 7 ، ص 87 .
4) . ر . ك : بخش اوّل ، فصل سوم : ناظرها و انواع نظارت / خداوند .
5) . ر . ك : بخش اوّل ، فصل سوم : ناظرها و انواع نظارت / حجّتهاى الهى .
بخش اوّل : كليات / مراتب حيا
در اين بخش به بررسى مراتب حيا مىپردازيم و آن را در دو بحث كلّى مطرح مىكنيم : مراتب حيا از جهت ناظر ، و مراتب حيا از جهت فعل قبيح .
بحث اوّل
مراد از مراتب حيا در اين بحث ، بررسى اقسام پنجگانه تقسيم سوم حيا در فرايند رشد است . حيا ، در تقسيم سوم (بر اساس انواع ناظرها) ، به پنج قسم تقسيم شد . اكنون مىخواهيم اين اقسام پنجگانه را در مراحل تحوّل و رشد انسان ، پيگيرى كنيم و ببينيم آيا ميان مراحل رشد انسان با اين اقسام پنجگانه رابطهاى وجود دارد ؟ آيا مىتوان گفت كسب برخى از مراتب حيا ، بدون طى كردن مراحل رشد ، ممكن نيست ؟
به نظر مىرسد مراتب حيا با مراحل رشد ، رابطه دارند . بدين معنا كه مراتب بالاى حيا را نمىتوان با مراحل پايين رشد به دست آورد . دليل اين امر نيز روشن است . ناظرها متفاوت بوده ، همه در يك سطح نيستند . ازاينرو ، درك حضور آنان نيز يكسان نيست . درك ناظرهايى مثل خداوند ، فرشتگان ، معصومان و حتى «خود» فرد ، درجه بالاترى از رشد را نياز دارد و ناظرى مثل مردم ، با درجه پايينترى از رشد هم قابل درك خواهد بود . به همين جهت ، هر مرتبهاى از مراتب حيا ، رشد خاصّى را مىطلبد . اين بحث به ما كمك مىكند كه بدانيم هر
مرتبهاى از مراتب حيا به چه ميزان رشد ، نياز دارد . يافتن اين فرمول ، برنامهريزى براى پيشرفت در مراتب حيا را آسانتر مىسازد .
براى روشن شدن رابطه ميان اين دو بحث ، به چند نكته بايد توجّه كرد . يكى اين كه لازم است به يك تقسيمبندى در درون انواع نظارتها توجّه كنيم . نظارتهاى پنجگانه ، از يك جهت به دو بخش تقسيم مىشوند : «نظارت محسوس» و «نظارت نامحسوس» . به بيان ديگر ، دو گونه ناظر وجود دارد : ناظرهاى مرئى و ناظرهاى نامرئى . مردم ، ناظر مرئىاند و نظارت آنان ، محسوس است . بقيه ناظرها (يعنى خود فرد ، فرشتگان ، حجّتهاى الهى و خداوند) ناظرهاى نامرئىاند و نظارت آنان ، نامحسوس است .
نكته دوم ، اين كه براى برانگيختگى حيا ، وجود ناظر كافى نيست ؛ بلكه بايد وجود ناظر توسط فرد ، درك شود . بدون درك حضور ناظر ، برانگيختگى حيا ممكن نيست . حال اگر به اين نكته توجّه كنيم كه ناظرها متفاوتاند ، درخواهيم يافت كه ظاهرا درك هر يك از ناظرها به رشدى خاص نياز دارد .(1)مثلاً براى
درك نظارت مردم ، داشتن دركى كه در مرحله رشد حسّى است ، كافى به نظر مىرسد . در مرتبه بعد ، حيا از خود قرار مىگيرد . در ميان ناظران نامرئى ، احتمالاً
«خودِ» انسان ، راحتتر قابل درك باشد ؛ زيرا ظاهرا درك يك نامرئى در درون خود انسان ، راحتتر از درك يك نامرئى در خارج از وجود اوست . پس از آن ، حجّتهاى الهى قرار دارند . احتمالاً درك اين قِسم ، راحتتر از دو قِسم باقىمانده (فرشتگان و خداوند) باشد ؛ زيرا حجّتهاى الهى از جنس بشرند و لذا درك آنها نسبت به دو قسمِ باقى مانده نياز به رشد كمترى دارد ، هر چند نسبت به دو قِسم گذشته ، به رشد بيشترى نياز دارد .
1) . البته اين بحث ، نيازمند تحقيقى علمى است و ما در اين جا ، آن را تنها به عنوان يك فرضيه مطرح مىكنيم .
در مرتبه بعد ، فرشتگان قرار دارند . درك فرشته و نظارت او ، ظاهرا راحتتر از درك خداوند و مشكلتر از درك ناظران پيشين است و در نهايت ، درك خداوند به عالىترين و كاملترين درجه از رشد نياز دارد .
همان گونه كه معلوم شد ، ظاهرا در مرتبه اوّل ، وجود يك درك حسّى كافى است . اين درك را به نوعى مىتوان درك مشهود دانست ؛ يعنى درك آنچه عيان است . امّا براى اقسام چهارگانه ديگر به نوعى ايمان به غيب ، نياز است . هر چند اين اقسام چهار گانه همه در يك رديف نيستند ؛ امّا به مرحلهاى از رشد نياز دارند كه فرد بتواند ناپيداها و ناديدنىها را درك كند . بنا بر اين ، از كسانى كه نمىتوانند مراتب پايين حيا را كسب كنند ، نمىتوان انتظار داشت كه مراتب عالى آن را به دست آورند . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است :
مَن لا يَستَحيي مِنَ النّاسِ لا يَستَحيي مِنَ اللّهِ .(1)
كسى كه از مردم حيا نكند ، از خداوند حيا نمىكند .
نكته ديگر ، اين است كه وقتى كسى به مرتبه آخر حيا ، يعنى شرم از خداوند رسيد ، همه جا از خداوند ، شرم مىكند ، حتّى اگر در حضور مردم باشد و حرمت انسانها را نگه داشته باشد . اين گونه نيست كه ميان اين پنج قِسم ، تقسيم كار صورت گرفته باشد و هر كدام ، قلمرو مخصوصى داشته باشند . اگر چنين مىبود ، در هر قلمروى ، حياى مخصوص آن برانگيخته مىشد و امكان نداشت كه مثلاً حياى قِسم سوم در قلمرو قِسم چهارم ، برانگيخته شود . در اين فرض ، تمام اعمال و رفتار انسان ، همانند كره زمين است كه به پنج كشور مستقل تقسيم شده باشد و هر كشور ، قلمرو يكى از اقسام پنجگانه حيا باشد و انواع ديگر حيا ، در امور يكديگر دخالتى نداشته و اساسا كاركردى نداشته باشند .
1) . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 8 ، ص 27 ؛ المصنف ، عبدالرزاق ، ج 3 ، ص 232 ؛ الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 65 ح 9095 .
امّا واقعيت ، اين گونه نيست . اقسام پنجگانه حيا در عرض هم نبوده ، با يكديگر مرزبندىاى ندارند ؛ بلكه در طول يكديگرند . در اين فرض ، هر رفتار انسان تقريبا مىتواند قلمرو هر يك از اقسام حيا باشد و به همين جهت ، از انواع نظارتها و ناظران به «لايههاى نظارت» تعبير كرديم .
نتيجه سخن ، اين كه نظارتها چون به صورت لايهاى و از پايين به بالا قرار دارند ، كسى كه در مرتبه بالاى حيا قرار دارد ، از همان منظر به رفتار مىنگرد و ديگر نيازى نيست كه رتبههاى پايينتر حيا را لحاظ كند . مثلاً كسى كه از رتبه اول به رتبه دوم رفته و به حياى از خود رسيده است ، احتمالاً تمام كارهاى خود را به دليل شرم از خود و حفظ كرامت خود ، ترك مىكند و يا كسى كه در رتبه سوم ، به حياى از حجّتهاى الهى رسيده است ، ديگر حضور «مردم» و «خود» او بىفروغ مىشوند و كارهاى خود را با ملاك حياى از حجّتهاى الهى ارزيابى مىكند . همين طور است كسى كه به رتبه آخر رسيده است . كسى كه خدا را در همه جا و همه زمانها حاضر و ناظر بر خود مىبيند ، برايش هيچ يك از حضورهاى پايينتر ، فروغى نخواهند داشت و آنچه جلب توجّه مىكند ، فقط خداوند است و لذا فقط شرم از خدا در او برانگيخته مىشود . امام حسن عليهالسلام در حضور جمعى نشسته بود و مشغول صرف غذا بود . كمى آن طرفتر ، حيوانى به نظاره ايستاده بود . حضرت كه متوجّه او شده بود ، هر لقمهاى كه مىخورد ، مثل آن را به آن حيوان مىداد . حاضران اجازه خواستند تا آن حيوان را از آن جا دور سازند ؛ اما حضرت فرمود :
دَعهُ ، إنّى لَأَستَحيي مِنَ اللّهِ تَعالى أن يَكونَ ذو روحٍ يَنظُرُ في وَجهي وأنَا آكُلُ ثُمَّ لا اُطعِمُهُ .(1)
رهايش كنيد ! من حقيقتا از خداوند متعال شرم مىكنم كه جاندارى به چهره من در حال غذا خوردن نگاه كند و چيزى به او ندهم .
1) . بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 352 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 8 ، ص 295 .
در اين جا مىبينيم كه حضرت از حيوان و يا از مردم حاضر ، شرم نمىكند ؛ بلكه شرم ايشان از خداوند است . بنا بر اين ، كسى كه به حياى از خداوند دست يابد ، از او شرم مىكند ، حتّى اگر ناظرهاى ديگر نيز حضور داشته باشند .
بحث دوم
در بحث اوّل ، مراتب حيا را بر اساس تفاوت ناظران مطرح كرديم و آن را با مراحل رشد ، مقايسه نموديم . در اين جا حيا را از جهت «فعل نابههنجار» مورد بررسى قرار داده ، مراتب آن را مشخّص خواهيم كرد . افعال نابههنجار ، همه در يك سطح نيستند . گفتيم كه فعل نابههنجار ، دو ملاك دارد : شرع و عرف . روشنترين درجه فعل نابههنجار ، حرام شرعى و حرام عرفى است . آنچه در شرع ، حرام دانسته شده و آنچه از نظر عرف به هيچ عنوان پذيرفتنى نيست ، حرامهاى شرعى و عرفى محسوب مىشوند . امّا كارهاى ديگرى هم هستند كه به اين درجه از نابههنجارى نمىرسند ، امّا برخى افراد ، آنها را براى خود ، نابههنجار مىدانند . اين گونه نابههنجارىها بستگى تام به شخصيت فرد و كرامت نفسانى او دارد . هر چه شخصيت انسان متعالىتر باشد ، دامنه افعال نابههنجار وى گسترش بيشترى مىيابد . انسانهاى متعالى كارهايى را براى خود نابههنجار مىدانند كه از نظر ديگران ، قبح ندارد و كارهايى را براى خود لازم مىشمرند كه از نظر ديگران ، حُسنى ندارد ، درست شبيه انواع پارچه كه بر اساس رنگى كه دارند ، حسّاسيت آنها نسبت به كثيفى متفاوت است . يك پارچه سفيد ، بيش از پارچه تيره به سياهى حسّاس است . آنچه پارچه سفيد را لكّهدار و آلوده مىكند ، ممكن است در پارچه تيره هيچ تأثير مشهودى بر جاى نگذارد و يا درجه پاكى و تميزى اتاقهاى عمل جرّاحى در بيمارستانها ، بسيار فراتر از تميزترين خانهها يا محلّ كارهاست و درجه تميزى كارخانههاى توليد اجزاى
رايانه ، از تميزى اتاقهاى عمل نيز بيشتر است . بنا بر اين ، اولاً فعل نابههنجار ، مراتب مختلفى دارد و ثانيا اختلاف مراتب آن به دليل اختلاف در كرامت نفس و خودْارزشمندى فرد است . بر اين اساس ، درجه شرم و حياى انسانها نيز متفاوت است . روزى عايشه به رسول خدا اعتراض كرد كه با توجّه به مقامى كه دارد ، چه نيازى به اين همه زحمت عبادت و زهد دارد ؟ رسول خدا در پاسخ وى فرمود :
يا عائِشَةُ ! إخواني اُولُوا العَزمِ قَد صَبَروا عَلى ما هُوَ أشَدُّ مِن هذا ، فَمَضَوا عَلى حالِهِم ، فَقَدِموا عَلى رَبِّهِم ، فَأَكرَمَ مَآبَهُم وأجزَلَ ثَوابَهُم ، فَأَجِدُني أستَحيي أن تَرَفَّهتُ في مَعيشَتي أن تُقَصِّرَني دونَهُم .(1)
اى عايشه ! برادران من از پيامبران اولوالعزم ، بر سختىهاى شديدتر از اين ، صبر كردند و بر آن حال از دنيا رفتند و بر خداوند ، وارد شدند . او نيز ورود آنان را گرامى داشت و پاداش آنان را سنگين ساخت و من شرم دارم كه در زندگىام رفاهى داشته باشم و مقامى كمتر از آنان يابم !
در اين جا صحبت از گناه نيست ؛ صحبت از پايين بودن درجه اُخروى است كه رسول خدا ، آن را قبيح شمرده ، از آن شرم مىكند .
همچنين نقل شده كه گاهى وقتها ابو هريره خدمت امام على عليهالسلاممىرسيد و سؤالاتى مىپرسيد و پاسخ آنها را مىشنيد . فرداى آن روز نيز مىآمد و همان پرسشها را تكرار مىكرد و حضرت ، پاسخ وى را مىداد و وقتى اصحاب حضرت ، علّت اين كار را از ايشان پرسيدند ، در پاسخ آنان فرمود :
إنّي لَأَستَحيي أن يَغلِبَ جَهلُهُ عِلمي و ذَنبُهُ عَفوي ومَسأَلَتُهُ جودي .(2)
من شرم دارم كه جهل او بر علم من ، و گناه او بر عفو من ، و درخواست او بر بخشندگى من ، غلبه داشته باشد !
در اين جا حضرت ، اندكىِ دانش خود را نسبت به جهل ديگران ، اندكىِ گذشت خود را نسبت به خطاى ديگران ، و اندكىِ جود خود را نسبت به درخواست ديگران ، زشت مىشمارد . گاهى دامنه دانش انسان به گستره پرسش فرد مقابل نيست و لذا توان پاسخگويى به وى را ندارد ، و گاهى دامنه گذشت انسان به اندازه خطاى فرد مقابل نيست و لذا توان عفو كردن او را ندارد ، و گاهى دامنه بخشش انسان به اندازه نياز فرد مقابل نيست و لذا توان برآوردن خواسته وى را ندارد . اگر گستره دانش فرد ، كمتر از گستره پرسش فرد مقابل باشد و اگر گستره گذشت فرد ، كمتر از خطاى فرد مقابل باشد و اگر گستره جود انسان ، كمتر از نياز فرد مقابل باشد ، چنين وضعيتى براى شخصيت بلند مرتبهاى همچون على عليهالسلامزشت شمرده مىشود و از آن ، شرم مىكند .
همچنين گاهى ممكن است خود فرد ، كارى را انجام نداده باشد ، امّا زشتكارى ديگران ، وى را شرمنده سازد . مثلاً بىحيايى برخى انسانها گاهى به حدّى مىرسد كه فرشتگان را شرمنده مىسازد . امام على عليهالسلام در اينباره مىفرمايد :
هيچ بندهاى نيست ، مگر آن كه چهل پرده دارد تا اين كه چهل گناه كبيره انجام دهد . وقتى چهل گناه كبيره انجام داد ، تمام چهل پوشش وى برگرفته مىشود . در اين هنگام ، خداوند به فرشتگان وحى مىكند كه با بالهاى خود ، بنده مرا بپوشانيد و ملائكه نيز او را با بالهاى خود ، مىپوشانند ؛ ولى او هيچ عمل زشتى را فروگذار نمىكند تا جايى كه به واسطه كارهاى زشتش خود را شايسته مدح و ستايش مردم مىداند . در اين جا فرشتگان به خداوند مىگويند : پروردگارا ! اين بنده توست ، از انجام دادن هيچ كارى فروگذار نكرده و ما از آنچه او انجام مىدهد ، به شدّت شرمگين هستيم .(1)
در اين روايت ، نكات جالبى وجود دارد : اوّل اين كه همراه هر انسان ،
1) . الكافى ، ج 2 ، ص 279 ؛ علل الشرائع ، ص 522 ، ح 1 ؛ الاختصاص ، ص 220 .
چهل پرده و پوشش وجود دارد . دوم اين كه با هر گناه كبيره ، يكى از اين پردهها دريده مىشود . سوم اين كه پس از دريده شدن هر چهل پرده ، خداوند به وسيله فرشتگانش باز هم فرد گنهكار را مىپوشاند . چهارم اين كه گاهى انسان در بىشرمى و دريدگى به جايى مىرسد كه به كرده خود ، افتخار مىكند وخود را شايسته ستايش هم مىداند !(1)
به هرحال ، اين كه كسى از خطاى ديگران شرم كند ، مرتبه بالاترى از حياست كه با حياى ناشى از خطاى خود انسان ، متفاوت است .
1) . در روايات ، بحثى تحت عنوان «الإبتهاج بالذنب» ، يعنى خرسندى از گناه وجود دارد كه در بحث بىحيايى بخش چهارم به آن پرداخته مىشود .
بخش اوّل : كليات / حيا و جنسيت
تفاوت حياى زن و مرد
يكى از آثار حيا ، مهار شدن غريزه جنسى و تضمين عفّت است . حيا ، هنگامى مىتواند غريزه جنسى را مهار كند كه ميان آن دو ، يا موازنه برقرار باشد و يا حيا برترى داشته باشد . بنا بر اين ، براى مهار غريزه جنسى ، «موازنه ميان حيا و شهوت» و يا «برترى حيا بر شهوت» يك ضرورت است .
از مسائلى كه در متون دينى بدان تصريح شده و جاى آن دارد كه پژوهشهاى تجربى درباره آن انجام شود ، آن است كه جنسيت ، در قدرت شهوانى تأثير دارد و شهوت در زن و مرد ، يكسان نيست . بر اساس روايات ، خداوند متعال ، شهوت زنان را بيش از مردان قرار داده است .(1)از يك سو ، جاى بحث دارد كه : علّت اين امر چيست و خداوند ، چرا به زنان بيش از مردان ، قدرت شهوانى داده است ؟ اين بحث ، نياز به پژوهش بيشترى دارد . و امّا از سوى ديگر ، اين بحث را در پى دارد كه : آيا شهوت بيشتر ، امكان گناه را افزايش نمىدهد و افزايش امكان گناه ، به معناى تضعيف مقاومت زنان نسبت به مردان نخواهد بود ؟
در پاسخ بايد گفت كه خداوند متعال به موازات افزايش شهوت زن ، نيروهاى كنترلى وى را نيز افزايش داده است . حيا و صبر از نيروهاى مهار كنندهاى هستند كه در زنان ، بيش از مردان وجود دارد . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
1) . الكافى ، ج 5 ، ص 338 ؛ الخصال ، ص 438 ؛ بحار الأنوار ، ج 103 ، ص 244 .
خَلَقَ اللّهُ الشَّهوَةَ عَشرَةَ أجزاءٍ ، فَجَعَلَ تِسعَةَ أجزاءٍ فِى النِّساءِ وجُزءا واحِدا فِي الرِّجالِ ولَو لا ماجَعَلَ اللّهُ فيهِنَّ مِنَ الحَياءِ عَلى قَدرِ أجزاءِ الشَّهوَةِ لَكانَ لِكُلِّ رَجُلٍ تِسعُ نِسوَةٍ مُتَعَلِّقاتٍ بِهِ .(1)
خداوند ، شهوت را ده جزء آفريد : نُه جز آن را در زنان قرار داد و يك جزء آن را در مردان . اگر نبود كه خداوند به اندازه شهوت ، در زنان حيا قرار داده است ، بدون شك ، به هر مردى نُه زن آويزان مىشد .
در اين روايت ، هم به مسئله برترى شهوت زن بر مرد ، تأكيد شده است و هم به برترى حياى زن ، كه نتيجه آن ، ايجاد توازن در درون زن است . همچنين آمده است كه اگر حياى بيشتر زن نمىبود ، هر مرد ، نُه زن مىداشت . ظاهر اين جمله گمراهكننده است ؛ زيرا سؤالْ اين است كه اگر شهوت زنان بيشتر است ، چگونه ممكن است ، كه هر مرد ، نُه زن بگيرد ؟! پاسخ ، اين كه بازگشت روايت به اين است كه هر زن ، نُه مرد مىگرفت ، نه هر مرد ، نُه زن . توضيح ، اين كه اگر فرض كنيم تعداد زنان و مردان مساوى است (تساوى جمعيتى) و شهوت زن و مرد هم مساوى باشد (تساوى غريزه جنسى) ، نتيجه آن مىشود كه يك زن براى يك مرد ، كافى است ؛ يعنى هر مرد مىتواند يك زن را ارضا كند و بالعكس (كفايت جنسى) . و امّا اگر در فرض تساوى جمعيتى ، شهوت زن بيشتر باشد (نُه برابر) ، ديگر براى هر زن ، يك مرد كافى نخواهد بود ؛ زيرا يك مرد فقط مىتواند يك جزء از نُه جزء ميل جنسى زن را برآورده كند و لذا زن براى ارضاى هشت جزء ديگر تمايل جنسىاش بايد به سراغ هشت مرد ديگر برود . حال اگر به اين نكته توجّه كنيم كه همه زنان ، چنين تمايل شديدى دارند ، به اين معناست كه همه آنان غير از شوهر خود به سراغ هشت مرد ديگر مىروند تا ارضا شوند . نتيجه اين مىشود كه هر مرد بايد غير از همسر اوّل خود ، هشت زن ديگر را هم ارضا كند . پس اگر شهوت زن به وسيله حيا كنترل نمىشد ، اين زن بود كه نياز به نُه
1) . همانجا .
شوهر مىداشت ، نه اين كه مرد ، نياز به نُه زن داشته باشد .
در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلام آمده است :
فُضِّلَتِ المَرأَةُ عَلَى الرَّجُلِ بِتِسعَةٍ وتِسعينَ مِنَ اللَّذَّةِ ، ولكِنَّ اللّهَ ألقى عَلَيهِنَّ الحَياءَ .(1)
زن از آن جا كه 99 درصد لذّت را مىبَرَد ، بر مرد ، برترى دارد ؛ ولى خداوند ، حيا را بر آنان افكنده است .
و در روايت ديگرى از ايشان آمده است :
إنَّ النِّساءَ اُعطينَ بُضعَ اثنَي عَشَرَ وصَبرَ اثنَي عَشَرَ .(2)
به زنان شهوت دوازده نفر و صبر دوازده نفر داده شده است .
همچنين آن حضرت فرموده است :
إنَّ اللّهَ جَعَلَ لِلمَرأَةِ صَبرَ عَشَرَةِ رِجالٍ ، فَإِذا هاجَت كانَت لَها قُوَّةُ شَهوَةِ عَشَرَةِ رِجالٍ .(3)
خداوند براى زن ، صبر ده مرد را قرار داده ؛ ولى وقتى شهوت او برانگيخته شود ، قدرت شهوت ده مرد را دارد .
در همه اين احاديث ، يك چيزْ مسلّم است و آن اين كه قدرت شهوانى زن بر مرد و همچنين حياى زن بر مرد ، برترى دارد ؛ امّا در ميزان اين برترى ، اختلاف وجود دارد . آيا اين اختلاف به معناى تناقض است و يا به جهت تفاوت افراد است ؟ اگر به تفاوت افراد بر مىگردد ، آيا تفاوت ، شخصى است يا نژادى يا جغرافيايى ؟ و ... مسائلى همچون برترى قدرت جنسى زن بر مرد ، برترى حيا و خويشتندارى زن بر مرد و همچنين درصد اين برترى و فرضيههايى كه درباره تفاوت درصدها وجود دارد ، همگى مىتوانند موضوع تحقيقات روان شناختى باشند . آنچه در اين جا مهم است ، اين كه حياى زن بر حياى مرد ، برترى دارد و اين به جهت برترى زن بر مرد در توان جنسى است .
نكته ديگر ، اين كه در متون ياد شده ، هم از حيا نام برده شده و هم از صبر . اين تفاوت به معناى تضاد نيست . همان گونه كه پيش از اين بيان كرديم ، حيا ، انسان را به مهار كردنْ وا مىدارد و صبر ، دشوارى آن را هموار مىسازد . بنا بر اين ، اين دو مكمّلِ يكديگرند ؛ يكى به مهار كردن وا مىدارد ، و ديگرى سختى آن را هموار مىسازد .
تحوّل حيا در زنان
گفتيم كه نُه جزء از ده جزء حيا ، در زنان قرار دارد . اين نُه جزء ، همانند لايههاى نُهگانهاى هستند كه شهوت زن را مهار كرده ، عفّت و پاكدامنى وى را تضمين مىكنند . اين لايههاى نُهگانه در روند تحوّل زنانگى زن ، دستخوش تغيير مىشوند . موضوع برخى از مراحل رشد و تحوّل ، انسان است و جنسيت در آن نقشى ندارد ؛ امّا برخى ديگر از تغييرات و تحوّلات ، مربوط به جنس خاصّى است . از اين جهت ، شايد بتوان به تقسيمى دست يافت كه «تحوّل زنانه» را از «تحوّل مردانه» جدا مىسازد . مراحل تحوّل زنانه را از بلوغ يا عادت ماهيانه تا يائسگى در نظر مىگيريم . در اين بحث ، پرسش ، اين است كه حياى زنان در مراحل تحوّل زنانه ممكن است دچار چه تغييراتى شود ؟
تحوّل زنانه مورد نظر ، داراى پنج مرحله است : اوّل ، عادت ماهيانه ؛ دوم ، عقد بستن با يك مرد به عنوان همسر (نامزدى) ؛ سوم ، عروسى كردن ؛ چهارم ، زايمان ؛ و پنجم ، يائسگى .
با گذر زن از هر مرحله ، لايهاى از لايههاى حياى او برطرف مىشود . دختران تا پيش از عقد بستن ، معمولاً داراى همه لايههاى نُهگانه شرم هستند . اوّلين ايستگاهى كه يكى از لايههاى حيا در آن برطرف مىشود ، شروع عادت ماهيانه است . آغاز عادت ماهيانه ، شرم برانگيز است ؛ امّا تكرار اين تجربه ، شرم آن را
مىبَرَد و آن را عادى مىسازد . زن پس از گذر از اين مرحله ، احساس مىكند كه از يك فشار سخت ، رهايى يافته است . اين رهايى ، محصول برچيده شدن اوّلين لايه حياست .
دومين ايستگاهى كه يكى از لايههاى شرم در آن برطرف مىشود ، عقد بستن و آغاز دوران نامزدى است . دختران در اين مرحله ، معمولاً يكى از سنگينترين شرمها را تحمّل مىكنند . آنان ، هنگام آمدن خواستگار ، شرم كرده ، به بهانهاى پنهان مىشوند و هنگامى كه نظر آنان را مىپرسند ، سكوت كرده ، سر به زير مىافكنند . شايد سنگينترين حالت آنان در اين مرحله ، نشستن در كنار داماد در پاى سفره عقد باشد . در همه اين موقعيتها زن احساس مىكند كه چيزى درون او در حال فروريختن است . اين ، همان رخت بربستن لايه دوم حياست . پس از اين ، رفتار وى روانتر مىگردد . اكنون رفتار راحت و بازترى با همسر خود دارد ، نزد ديگران ، راحتتر مىتواند از همسر خود سخن بگويد و يا به همراه او به تفريح برود .
سپس نوبت عروسى و رفتن به خانه شوهر فرا مىرسد . هر چند زن تا اين جا با مفهوم ازدواج آشنا شده و پذيرفته است كه همسرى دارد ، امّا رفتن به خانه شوهر ، وارد شدن به موقعيت جديدى است كه شرم خاصّ خود را دارد . در داستان ازدواج حضرت على عليهالسلام با حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلامآمده كه شب عروسى ، پيامبر خدا زهرا عليهاالسلام را خواست . ابن عبّاس مىگويد : همينطور كه فاطمه عليهاالسلاممىآمد، از شرم رسولخدا در لباس خود مىلرزيد.(1)هنگامى كه عروس و داماد به خانه خود مىرفتند ، هر دو از شرم ، نگاه خود را به زمين دوخته بودند .(2)فرداى عروسى هم كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهايشان را خواست ، غرق در شرم بودند .(3)
به هر حال ، روشن است كه انجام يافتن اين مراسم نيز لايه ديگرى از حيا را برطرف مىكند .
پس از آن ، دوران باردارى فرا مىرسد . اوّلين باردارى ، بيشترين شرم را براى زن به همراه دارد . هر چند تاكنون چند مرحله را پشت سر گذاشته است ، امّا باردارى ، اوّلين تجربه از اين نوع است . در اين مرحله ، معمولاً فشار روانى زن ، بيشتر مىشود و سعى مىكند باردارى خود را پنهان سازد . امام باقر عليهالسلامدرباره حضرت مريم عليهاالسلاممىفرمايد كه وقتى ايشان باردار شد ، با حالتى شرمگين از مردم فاصله گرفت .(1)زن ، پس از زايمان ، باز احساس مىكند كه چيزى در درون وى فرو ريخته است و آن ، چيزى جز لايه چهارم حيا نيست . امام صادق عليهالسلام ، درباره اين مراحل و لايههاى چهارگانه مىفرمايد :
الحَياءُ عَشَرَةُ أجزاءٍ تِسعَةٌ فِي النِّساءِ و واحِدَةٌ فِي الرِّجالِ . فَإِذا خُفِضَت ذَهَبَ جُزءٌ مِن حَيائِها ، وإذا تَزَوَّجَت ذَهَبَ جُزءٌ ، وإذَا افتَرَعَت ذَهَبَ جُزءٌ ، وإذا وَلَدَت ذَهَبَ جُزءٌ وبَقِيَ لَها خَمسَةُ أجزاءٍ .(2)
حيا ، ده جزء است كه نُه جزء آن در زنان و يك جزء آن در مردان است . وقتى زن حيض مىشود ، يك جزء حياى وى مىرود ، و چون ازدواج مىكند ، يك جزء ديگر مىرود ، و چون عروسى مىكند ، يك جزء ديگر مىرود ، و چون فرزند به دنيا مىآورد ، يك جزء ديگر مىرود و پنج جزء حيا براى وى باقى مىماند .
در اين روايت ، سخنى از مرحله پنجم ، يعنى فرا رسيدن دوران يائسگى نشده است و ظاهرا اين مرحله ، تأثيرى در كاهش حيا ندارد . به نظر مىرسد آنچه حيا را مىبَرَد ، تجربه زناشويى است ، نه پايان امكان باردار شدن و به همين جهت ،
براى يائسگى تأثيرى در كاهش حيا ذكر نشده است .
نكته جالب ، اين است كه بدانيم كاهش حيا در چه چيزى صورت مىپذيرد ؟ آيا فروريختن لايههاى چهارگانه ، زن را بىحيا و فاسد مىسازد ؟ اگر چنين باشد ، بايد مراحل چهارگانه ياد شده را منفى دانست و از بروز آنها جلوگيرى كرد !
براى پاسخ گفتن به اين پرسش بايد ديد با كاهش لايههاى حيا ، انجام دادن چه كارهايى براى زن ، راحتتر مىشود ؟ تحقيقات نشان داده كه پشت سر گذاشتن مراحل چهارگانه ، موجب تسهيل در روابط زناشويى و روانتر شدن تعامل جنسى زن با همسر خود مىگردد . اين ، نشان مىدهد كه حياهاى برطرف شده ، ظاهرا حياهايى هستند كه راه روابط نامشروع را سد مىكنند و به همين جهت ، پس از به وجود آمدن امكان يك ارتباط شرعى ، اين لايههاى محافظ ، كنار مىروند ، چنان كه گويا مأموريت آنان به اتمام رسيده است . در حقيقت ، مأموريت اين لايههاى چهارگانه ، همراهى و بدرقه كردن عفّت زن تا خانه همسر است . پس از آن ، وجود اين لايههاى حفاظتى مزاحم خواهد بود(1)و لذا با چند مرحله تجربه زناشويى (نامزدى ، عروسى و باردارى) از ميان خواهند رفت و امكان روابط زناشويىِ روان را براى آنان فراهم خواهند ساخت .
به هر حال ، در ادامه روايت منقول از امام صادق عليهالسلام ، سرنوشت پنج لايه باقىمانده روشن شده است . ايشان مىفرمايند :
... وبَقِيَ لَها خَمسَةُ أجزاءٍ ؛ فَإِذا فَجَرَت ذَهَبَ حَياءُها كُلُّهُ ، وإن عَفَّت بَقِيَ لَها خَمسَةُ أجزاءٍ .
... و پنج جزء آن [ حيا] باقى مىمانَد . اگر [ زن] تن به ناپاكى دهد ، همه حيا از ميان مىرود و اگر عفّت ورزد ، آن پنج جزء ، باقى مىماند .
1) . در روايات آمده كه نشانه يك همسر شايسته آن است كه هنگام روابط زناشويى ، حيا را كنار بگذارد . براى توضيح بيشتر ، ر . ك : بخش دوم ، فصل چهارم : حيا و خانواده .
از اين قسمت روايت به خوبى بر مىآيد كه اگر اين اقسامِ باقى مانده كاهش يابند ، زن به سمت فساد كشيده مىشود . موضوع لايههاى پيشين ، روابط مشروع بود كه بايد ريخته مىشدند ؛ ولى موضوع لايههاى باقىمانده ، روابط نامشروع است كه بايد حفظ شوند . پس كوتاهى در حفظ اين لايهها ، موجب فساد و فحشا مىشود ، نه فروريختن لايههاى مزاحم در روابط مشروع همسرى .
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و خلوت
گاهى ممكن است انسان ، كارى را در خلوت انجام دهد كه معمولاً در حضور ديگران از انجام دادن آن خوددارى مىكند و گاهى ممكن است كارى را در حضور ديگران انجام دهد كه معمولاً در خلوت انجام نمىدهد . معمولاً «مراعات» انسان ، در خلوت ، كاهش مىيابد . تقريبا براى همه اين گونه است كه جلوت و خلوتشان با هم تفاوت دارد . چرا چنين است ؟ علّت اين تفاوت در چيست ؟ در اين بحث برآنيم تا خلوت را از منظر حيا كالبدشكافى كنيم و آسيبهاى آن را بشناسيم و راهكارهاى مصون سازى آن را بيابيم . در اين فصل ، بحثهاى زير مطرح مىشوند : تعريف خلوت ، اقسام خلوت ، آسيبشناسى خلوت از منظر حيا ، و راهكارهاى مصونسازى خلوت .
تعريف خلوت
خلوت ، داراى معانى سهگانهاى است كه به ترتيب ، ذكر مىشوند :
معناى اوّل خلوت
اوّلين چيزى كه در تعريف خلوت به ذهن مىرسد ، تنها بودن فرد و حضور نداشتن ديگران در كنار اوست . وقتى در قلمروى كه فرد در آن قرار دارد ، كس ديگرى حضور نداشته باشد و او يكّه و تنها باشد ، آن قلمرو را مىتوان خلوت وى ناميد .
معناى دوم خلوت
قلمروهاى تكفردى را مىتوان خلوت ناميد ؛ امّا همه خلوت ، اين نيست . در معرّفى مفاهيم اصلى حيا ، آن جا كه مسئله نظارت را مطرح كرديم ، گفتيم كه صِرف « وجود ناظر » ، شرم برانگيز نيست ؛ بلكه «درك نظارت موجود» ، شرم را برمىانگيزد .(1)پس در فرايند برانگيختگى حيا ، ميان «وجود نظارت» با «درك نظارت موجود» ، تفاوت است . نظارت اگر وجود داشته باشد ، ولى درك نشود ، شرم برانگيز نخواهد بود . ممكن است ناظرى وجود داشته باشد ؛ امّا غفلت فرد از آن ، سبب شود كه بودش همانند نبودش باشد . حتّى گاهى ممكن است هيچ ناظرى وجود نداشته باشد ؛ امّا «توهّم وجود ناظر» ، شرم برانگيز باشد . پس نه صِرف وجود ناظر ، شرم برانگيز است ، و نه نبود آن منافات با شرم دارد . اگر نظارت موجود ، درك نشود ، شرمبرانگيز نخواهد بود و اگر توهّم وجود نظارت پيش بيايد ، شرم انسان برانگيخته مىشود .
با توجّه به اين بحث ، خلوت ، تعريف ديگرى مىيابد كه البته منافاتى با تعريف پيشين ندارد ؛ بلكه فقط تكميل شده و دقيق شده آن خواهد بود . در اين تعريف ، خلوت يعنى «درك نكردن نظارت» ، نه «وجود نداشتن نظارت» . لازم نيست بدانيم نظارتى وجود ندارد تا خلوت ، حاصل شود ؛ بلكه اگر از نظارت ، آگاهى نداشته باشيم و نظارت موجود ، درك نشود ، باز هم خلوت حاصل مىشود .
در اين تعريف ، خلوت ، يك واقعيت خارجى نيست ؛ بلكه يك احساس روانى است . اگر كسى در مجموعه تصوّرات خود به اين احساس دست يابد كه « تنها»ست ، احساس خلوت شكل مىگيرد ؛ چه واقعا كسى حضور داشته باشد يا حضور نداشته باشد . ممكن است كسى در برابر دوربينهاى كنترل كننده قرار
1) . ر . ك : بخش اول ، فصل دوم : ماهيت حيا .
داشته باشد ؛ امّا از وجود آنها بىخبر باشد و احساس تنهايى كند . همين احساس ، سبب مىشود تا قلمروى را كه در آن قرار دارد ، يك خلوتگاه بداند . در حقيقت ، خلوت در قلمرو ذهن او شكل گرفته است ، نه در عالم خارج .
معناى سوم خلوت
تاكنون گفتيم گاهى نظارت ، وجود ندارد و گاهى نظارت موجود ، درك نمىشود و در هر دو صورت ، مفهوم خلوت ، صدق مىكند . اكنون پرسشْ اين است كه : آيا هر نظارتى و نظارت هر كسى ، شرم برانگيز است ؟ آيا اگر كسى ( هر كس كه باشد ) حضور داشته باشد و حضور وى توسط فرد ، درك شود ، قطعا شرم را در پى خواهد داشت ؟
پاسخ اين پرسش ، منفى است . گاهى در قلمرو خصوصى فرد ، كس يا كسانى حضور دارند كه وى از حضور آنان ، آگاه است ؛ امّا نه تنها از انجام دادن كار خلاف ، شرم نمىكند ، بلكه اساسا آنان به همين منظور ، دور هم جمع شدهاند . گاهى عدّهاى دور هم جمع مىشوند و دور از چشم ديگران ، به كارى مشغول مىشوند كه نابههنجار و نارواست . اين جمع نيز خود ، يك خلوت است ؛ خلوتى از ديد ديگران كه ارتكاب فعل نابههنجار را تسهيل مىكند . پس هر حضورى را نمىتوان شرمبرانگيز دانست .
بنا بر اين ، خلوت به معناى نبود يا درك نكردن نظارت هر كسى نيست ؛ بلكه به معناى نبود يا درك نكردن نظارت كسى است كه حضور او بازدارنده است . پيش از اين گفتيم كه از يك جهت ، نظارت بر دو گونه است : يكى نظارت بازدارنده و شرمبرانگيز ، و ديگرى نظارت خنثا و بىاثر . حضور و نظارتى كه در گروههاى مرتكب منكَرات وجود دارد ، از نوع دوم است . در چنين مواردى ، در حقيقت ، يك گروه ، خلوت گُزيده ، به دور از چشم ديگران به فعل مورد نظر مشغول مىشوند . آنان در حضور خودشان مرتكب فعل نابههنجار مىشوند ؛ امّا
در حضور ديگران به چنين كارى دست نمىزنند و اين ، يعنى آنان از ديگران خلوت گُزيدهاند ، نه از همكيشان خود . از اين رو ، مىتوان گفت كه نبودن يا درك نكردن نظارت مزاحم و بازدارنده نيز خلوت را شكل مىدهد ، هر چند يك فرد ، تنها نباشد . هر جا كه «نظارت بازدارنده» وجود نداشته باشد و يا اگر وجود دارد ، درك نشود ، باز هم مفهوم خلوت بر آن صدق مىكند .
از مجموع آنچه گفته شد ، مىتوان نتيجه گرفت كه خلوت ، داراى مراتبى سهگانه است : اوّل ، نبود هيچ ناظرى ( خلوت : يك واقعيت خارجى ) ، ديگرى درك نكردن نظارت موجود ( خلوت : يك احساس ) ؛ و سوم ، خلوت از نظارت
بازدارنده (خلوت گروهى) .
اقسام خلوت
با توجّه به تعريفى كه از خلوت ارائه شد ، مىتوان گفت كه خلوت بر دو قسم است : خلوتهاى فردى و خلوتهاى جمعى . گاهى كسى به تنهايى خود را از ديد ديگران پنهان مىكند و خلوت مىگزيند ، و گاهى همراه با همكيشان خود ، از ديگران كنارهگيرى كرده ، به خلوت مىروند . در قِسم دوم ، مسئله «گروههاى اجتماعى» معنا پيدا مىكند . گروههاى اجتماعى بر اساس يك نقطه مشترك ، دور هم جمع مىشوند . اگر اين امر مشترك از امور نابههنجار باشد ، ممكن است از انجام دادن آن در حضور ديگران پرهيز كنند ؛ امّا در جمع خود ، دليلى براى شرم و پرهيز نمىبينند . همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، انجام دادن فعل قبيح در حضور كسى شرم برانگيز است كه معتقد به قُبح آن باشد . اگر فرد ناظر ، قبحى براى آن كار قائل نباشد ، حضور وى شرم برانگيز نخواهد بود .
بنا بر اين ، شرم برانگيز بودن و بازدارنده بودن يك حضور ، مشروط به قبيح بودن آن نزد وى است . مثلاً اگر ارتباط غير مشروع با جنس مخالف در هر
سطحى كه باشد ، در يك فرهنگْ قبيح باشد ، انجام دادن آن در حضور اين فرهنگ ، شرمآور است ؛ امّا همين كار در فرهنگ ديگرى شرمبرانگيز نيست ؛ بلكه شايد پرهيز از آن ، قبيح باشد و نشانه كمرويى دانسته شود . همچنين براى مثال ، نماز خواندن در جمع مسلمانان معتقد ، راحت است ؛ امّا انجام دادن همين كار در جمع كسانى كه پايبند نيستند و يا اساسا مسلمان نيستند ، ممكن است شرمبرانگيز باشد .
برخى افراد از خواندن نماز در حضور ديگران ، خجالت مىكشند و گاهى حتّى از اين كه ديگران متوجّه نماز خواندن آنها شوند ، خجالت مىكشند و ممكن است آن را انكار نيز بكنند . همه اينها به دليل تفاوت ارزشها ميان ناظر و انجام دهنده كار است . اين تفاوت ، اقسام خلوت را به خوبى تبيين مىكند . گاهى كسى از همه ، كنارهگيرى مىكند و به انجام دادن كار نابههنجار ، مشغول مىشود ، و گاهى همراه با افرادى كه با او همعقيدهاند ، از ديگر افراد ، جدا مىشود و خلوت مىگزيند . دليل اين امر ، متفاوت بودن ارزشهاست . انسان از كسى كه با او اختلاف ارزشى دارد ، دورى مىگزيند و به انجام دادن فعل مورد نظر مىپردازد و با كسانى كه با وى تساوى ارزشى دارند ، جمع شده ، به انجام دادن فعل مورد نظر ، همّت مىگمارند .
بنا بر اين ، خلوت بر دو قِسم است : خلوتهاى فردى و خلوتهاى جمعى . هر دو قِسم خلوت ، در روايات مطرح شده است . گاهى صحبت از تنها بودن فرد شده و از خلوت اين چنينى نهى شده است(1)و گاهى مثلاً از خلوت با نامحرم ، نهى شده(2)كه همان خلوت جمعى است . وجه مشتركِ هر دو ، «خلوت براى گناه» يا «خلوتِ زمينهساز گناه» است كه در برخى روايات بدان اشاره شده است .(3)
آسيبشناسى خلوت
انسان از برخى كارها در آشكار ، پرهيز مىكند ؛ امّا ممكن است در پنهانى به انجام دادن آنها بپردازد .(1)اين تفاوت رفتار در خلوت و جَلوت ، به دليل حضور مردم است . حياى از ديگران ، سبب مىشود كه فرد در حضور آنها از ارتكاب رفتارهاى خلاف و نادرست ، دست بكشد و به محض پيدا شدن خلوت ، نسبت به انجام دادن آنها اقدام كند . رسول خدا مىفرمايد كه روز قيامت ، گروهى را در بدترين عذاب مىآورند . خداوند به آنان مىفرمايد :
إنَّكُم كُنتُم إذا خَلَوتُم بارَزتُموني بِالعَظائِمِ وإذا لَقيتُمُ النّاسَ لَقيتُموهُم مُخبِتينَ .(2)
شما اين گونه بوديد كه هرگاه خلوت مىكرديد ، با گناهان بزرگ در برابر من قد مىكشيديد و هر گاه با مردم ملاقات مىكرديد ، با فروتنى آنان را ملاقات مىكرديد .
گردنكشى در برابر خداوند ، نشانه خوار دانستن خداوند است . در روايتى آمده كه هر كس خدا را ناظر ببيند و سپس گناه كند ، او را «أهون الناظرين (كمارجترينِ ناظران)» قرار داده است .(3)
به هر حال ، خلوت ، زمينه را براى بروز ناهنجارى و زشتكارى آماده و انجام دادن آنها را تسهيل مىكند . اين ، آسيب خلوت است . شيطان در همه حال ، وسوسهانگيز است ؛ امّا قدرت وسوسهانگيزى و تأثير وسوسههاى او در خلوت ، بيشتر مىگردد . نزديكى شيطان به انسان با حضور مردم ، رابطه معكوس دارد . اگر كسى تنها باشد ، شيطان به شدّت به وى نزديك است ، و اگر يك نفر ديگر اضافه شود ، قدرى فاصله مىگيرد و اگر تعداد آنان از سه نفر به بالا باشد ،
بيشتر و بيشتر فاصله مىگيرد . اين را مىتوان در شدّت و ضعف وسوسههاى نفسانى در حالتهاى ياد شده ، مشاهده كرد . دورى و نزديكى شيطان ، دورى و نزديكى مكانى نيست ؛ بلكه به معناى كاهش و افزايش وسوسهها و ميزان تأثيرگذارى آنهاست . به موازات افزايش تعداد حاضران ، تأثير وسوسههاى شيطان نيز كاهش مىيابد و به موازات كاهش تعداد افراد ، تأثير وسوسههاى شيطان افزايش مىيابد .
به بيان ديگر ، هر چه قلمرو انسان از انسانهاى شريفْ پُرتر شود ، شيطان از آن ، دورتر مىشود و هر چه از انسانهاى شريفْ تهىتر گردد ، شيطان به آن ، نزديكتر مىشود و فضاى بيشترى را اشغال مىكند . در اين زمينه ، روايتهاى متعدّدى از رسول خدا نقل شده است ، از جمله اين روايت كه :
فَإِنَّ الشَّيطانَ مَعَ الواحِدِ وهُوَ مَعَ الاِثنَينِ أبعَدُ .(1)
شيطان ، همراه انسانِ تنهاست ، و از دو نفر ، دورتر است .
پس هر چه حضور ديگران كم رنگتر شود ، تسلّط شيطان بر انسان ، بيشتر مىشود . شيطان در وضعيت تنهايى انسان ، ويژگىهايى دارد كه مىتواند تصويرگر خطر شيطان در اين موقعيت باشد : يكى « شدّت اهتمام » وى براى وسوسه كردن انسان . نبود ديگران ، احتمال «وسوسهپذيرى» را افزايش مىدهد و اميد شيطان را براى گمراهى انسان ، بيشتر مىكند و به همين جهت ، اهتمام او به فريب بشر نيز افزايش مىيابد . امام باقر عليهالسلام با اشاره به اين حقيقت مىفرمايد :
إنَّ الشَّيطانَ أشَدُّ ما يَهُمُّ بِالإِنسانِ حينَ يَكونُ وَحدَهُ خالِيا .(2)
شديدترين اهتمام شيطان به انسان ، هنگامى است كه تنها و در خلوت است .
امام صادق عليهالسلامنيز به همين حقيقت ، تصريح كرده است .(1)اين نشان مىدهد
كه طمع او براى فريب دادن انسان در چنين موقعيتى فراوان است . انسان تنها ، زمينه مناسبى براى فريب است ؛ زيرا امكان پيروزى بر وى بيشتر است و طبيعى است كه دشمن در جايى سرمايهگذارى مىكند كه احتمال تأثير آن بيشتر باشد .
ويژگى دوم ، « افزايش جرئت » شيطان بر انسان تنهاست . تنهايى سبب مىشود كه جرئت شيطان براى فريب دادن انسان ، افزايش يابد . شيطان نسبت به انسان تنها ، بسيار دلير و بىباك است . امام باقر عليهالسلام در اين باره
مىفرمايد :
إنَّ أجرَأَ مايَكونُ الشَّيطانُ عَلَى الإِنسانِ إذا كانَ وَحدَهُ .(2)
دليرترين حالت شيطان نسبت به انسان ، هنگامى است كه تنها باشد .
دشمن ، هنگامى جرئت پيدا مىكند كه هدف خود را ضعيف و ناتوان و احتمال پيروزى خود را فراوان بيابد . انسان تنها ، همانند سرباز بازماندهاى است كه در نهايت ضعف و ناتوانى به سر مىبرد .
ويژگى سوم ، « شدّت شتاب » شيطان نسبت به انسان تنهاست . وقتى شيطان كسى را تنها بيابد ، شتاب كرده ، لحظهاى درنگ نخواهد كرد . امام صادق (يا امام باقر عليهماالسلام) مردم را از پنج چيز نهى كردهاند كه يكى از آنها خلوت كردن است و در توجيه اين حكم فرموده است :
فَإِنَّ الشَّيطانُ أسرَعُ مايَكونُ إلَى العَبدِ إذا كانَ عَلى بَعضِ هذِهِ الأَحوالِ .(3)
زيرا شيطان در اين حالتها بيشترين شتاب را نسبت به انسان دارد .
سپس فرموده است :
إنَّهُ ما أصابَ أحَدا شَيءٌ عَلى هذِهِ الحالِ فَكادَ أن يُفارِقَهُ إلاّ أن يَشاءَ اللّهُ عز و جل .(1)
آسيبى كه به كسى در اين حالت برسد ، اميدى به برطرف شدن آن نيست ، مگر آن كه خدا بخواهد .
شايد اين كه بلافاصله پس از تنهايى ، افكار ناروا و وسوسههاى شيطانى هجوم مىآورند ، نشانگر همين حقيقت باشد . شتاب شيطان و بلكه شدّت يافتن شتاب او ، حاكى از اين است كه انسانِ تنها ، لقمه دندانگيرى براى اوست .
ويژگى چهارم ، « شدّت نزديكى » شيطان به انسانِ تنهاست . شيطان ، خود به حضرت نوح عليهالسلامگفته است كه در سه موقعيت ، بيش از هر وقت ديگرى به انسان نزديكم . يكى از آنها موقعيت خلوت است .(2)در برخى ديگر از روايات آمده كه در چنين مواقعى ، شيطان ، خود در صحنه حاضر مىشود(3)و برخى ديگر نيز صحبت از همراهى شيطان با انسان در چنين مواقعى دارد .(4)دشمن ، هنگامى به هدف خود نزديك مىشود كه او را ناتوان و ضعيف بيابد . هرچه شخص مورد هدف دشمن ، قوىتر و قدرتمندتر باشد ، فاصله دشمن از او بيشتر و بيشتر مىگردد ؛ امّا به موازات كاهش توانِ هدف ، دشمن نيز به وى نزديكتر مىگردد و هر چه دشمنْ نزديكتر گردد ، قدرت ضربهاش و عمق و دامنه تخريبش بيشتر از حملاتى است كه از فاصله دور انجام مىشود . حكايت انسان و شيطان نيز همينگونه است . شيطان ، در وقت تنهايى ، بيش از هر وقت ديگرى به انسانْ نزديك مىشود و هرچه بيشتر نزديك گردد ، توان ضربه زدن او و امكان آسيبپذيرى انسان بيشتر مىگردد .
خلاصه اين كه : خلوت ، همه قلمروهاى پيرامونى انسان را به تصرّف شيطان
در مىآورد و در چنين وضعيتى جرئت و اهتمام و شتاب شيطان براى فريب دادن انسان به شدّت افزايش مىيابد . كسى كه تنها مىشود ، افكار وسوسهانگيز به او هجوم مىآورند . فرزندى كه در خانه تنها مانده است ، به محض اين كه والدين او از منزل خارج مىشوند ، ممكن است افكار وسوسهانگيز بىشمارى او را احاطه كنند ، به گونهاى كه خود را در ميان آنها گرفتار مىبيند . در چنين مواردى به موازات خروج والدين از منزل ، شيطان ، جاى آنان را گرفته است . فرزند ، از هنگامى كه مطّلع مىشود بايد درون خانه بماند و از زمانى كه مطمئن مىگردد تنها خواهد شد ، اين امكان وجود دارد كه هجوم افكار وسوسهانگيز بر وى شروع شود . ممكن است براى تنهايى خود ، فكرهايى داشته باشد و برنامههايى بريزد . بخشى از وجود او كه منتظر چنين فرصتى است ، به شدّت مسرور مىشود . البته ممكن است در عين حال ، اضطراب هم داشته باشد و احتمالاً هر چه به زمان خروج والدين نزديكتر مىشود ، عصبىتر مىگردد و اگر در برنامه آنان تأخيرى روى دهد ، عصبانى مىشود و لحظه به لحظه بر شدّت عصبانيت وى افزوده مىشود . اينها در آغاز راه است . اوج قضيه ، هنگام تنها شدن است ...
غرضْ اين كه از هنگام اطّلاع يافتن فرد از تنها شدن و فراهم شدن امكان خلوت ، شيطان ، حركت خود را آغاز مىكند و اين حركت شوم ، هنگام تنهايى به اوج خود مىرسد . به نظر مىرسد منحنى وسوسهها با مطّلع شدن از خروج والدين ، تغيير چشمگيرى پيدا خواهد كرد و هنگام خارج شدن آنان ، به شدّت ، سير صعودى پيدا مىكند .(1)ويژگىهاى چهارگانهاى را كه براى شيطان برشمرديم ،(2)مىتوان در رفتار و خصوصيات فرد ، مشاهده كرد . فردى كه در خلوت خود ، متأثّر از شيطان است ، هم نسبت به گناه شتاب دارد ، هم جرئت پيدا مىكند ، هم به آن اهتمام بيشترى دارد ، و هم بيش از هر وقت ديگرى خود را
به آن نزديك مىبيند . اگر فرد تا پيش از اين ، به دليل وجود موانع (حضور ديگران) ، اهتمام چندانى به گناه نداشته ، امّا به محض فراهم شدن خلوت ، اهتمام وى شدّت مىيابد و اگر تا پيش از اين جرئت انجامدادن گناه را نداشته ، در خلوت ، جرئت مىيابد و اگر تا پيش از اين نسبت به گناه ، شتاب چندانى نداشته ، وقتى زمينه را آماده مىبيند ، به سوى آن شتاب بيشترى پيدا مىكند . اينها
نشان مىدهد كه فرد ، نسبت به وسوسههاى خلوت ، نامقاوم است و لذا بايد چارهاى بينديشد .
بازى با تلفن و تماس گرفتن با جنس مخالف ، از همين مقوله و يكى از آسيبهاى خلوت نوجوان و جوان است . آسيب ديدن از راه رايانه و اينترنت ، از تهديدهاى جدّى براى جوانان و نوجوانان امروز است . به محض تنها شدن ، ممكن است رايانهها روشن شوند و سى دىهاى تحريك كننده درون دستگاه قرار گيرند و ارتباط اينترنتى با سايتهاى غير اخلاقى برقرار شود . برخى انديشمندان غربى از اينترنت به عنوان «غريبهاى در خانه» ياد كردهاند . اين غريبه ، زمينه چه آسيبهايى را براى فرزندان ما فراهم مىكند ؟
از آن جا كه خلوت ، زمينه گناه را بسيار مهيّا مىسازد ، به شدّت از آن نهى شده است . خداوند متعال ، هيچ خوش ندارد كه كسى در خانهاى تنها بخوابد(1)و
رسول خدا ، چنين شخصى را نفرين نموده است .(2)على بن جعفر از برادر خود امام كاظم عليهالسلامسؤال مىكند كه : آيا جايز است كسى درون خانه خود تنها بخوابد ؟
1) . رسول خدا مىفرمايد : «إن اللّه - تبارك وتعالى - كرّه لكم أيّتها الأمة ... أن ينام الرجل فى بيت وحده ؛ خداوند تبارك و تعالى براى شما امت من نمىپسندد كه كسى در اتاقى تنها بخوابد» . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 556 ، ح 4914 و ج 4 ، ص 357 ، ح 5762 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص 377 ، ح 478 . همچنين ، ر . ك : مسند ابن حنبل ، ج 2 ص 401 ، ح 5654
2) . امام كاظم عليهالسلام مىفرمايد : «لعن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ثلاثة : الآكل زاده وحده والنائم فى بيت وحده والراكب فى الفلاة وحده ؛ رسول خدا سه گروه را نفرين كرده است : كسى كه تنهايى غذا مىخورد و كسى كه تنهايى در خانه مىخوابد و كسى كه در بيابان ، تنهايى سفر مىكند» . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 277 ، ح 2434 ؛ الخصال ، ص 93 ، ح 38 ؛ بحار الأنوار ، ج 76 ، ص 187
حضرت مىفرمايد :
تُكرَهُ الخَلوَةُ وما اُحِبُّ أن يُفعَلَ .(1)
خلوت ، ناخوشايند است و من خوش ندارم كه چنين كارى رخ دهد .
دليل اين ناخوش دارى ، همان نفوذ عميقى است كه شيطان بر انسان پيدا مىكند . اين نفوذ ، آن قدر عميق است كه رسول خدا كسى را كه تنها مىخوابد و يا تنها به مسافرت مىرود ، خودِ شيطان مىداند و مىفرمايد :
البائِتُ فِي البَيتِ وَحدَهُ وِالسّائِرُ وَحدَهُ شَيطانانِ ، وَالاِثنانِ لُمَّةٌ وَالثَّلاثَةُ إنسٌ .(2)
كسى كه تنها در اتاقى مىخوابد و كسى كه تنهايى سفر مىكند ، شيطان است ، و [مسافرت ]دو نفرى ، وسوسه است و [مسافرت] سه نفرى دوستى است .
در اين جا صحبت از شيطنت كردن نيست ؛ بلكه فراتر از آن ، رسول خدا ، شخصِ تنها را خودِ شيطان مىداند . در روايات پيشگفته نيز آمده بود كه شيطان با فرد تنها ، مصاحبت و همراهى دارد . اين همراهى ، آن قدر شديد است كه گويا آن شخص ، خود شيطان است . در همان روايتها آمده بود كه شيطان از دو نفر ، دورتر است . در اين روايت هم آمده كه دو نفر بودن ، فرد را از شيطان بودن در حالت تنهايى خارج كرده ، فقط مايه وسوسه خواهد بود . در گام بعدى ، شيطان ، بيشتر و بيشتر دور مىشود و لذا رسول خدا ، جمع سهنفره را مايه اُنس و دوستى مىداند .(3)
همان گونه كه روشن است ، در اين روايت ، از خلوتهاى گروهى نيز ياد شده است ؛ چرا كه خلوت دو نفره را مايه وسوسه و خيالات نادرست مىداند .
1) . مسائل على بن جعفر ، ص 175 ح 314 ؛ بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 280 .
2) . المحاسن ، ج 2 ، ص 356 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 279 ح 2443 ؛ بحار الأنوار ، ج 76 ، ص 188 .
3) . اين مراتب سهگانه ، بسيار شگفتانگيز و الهام بخشاند : شيطان ، وسوسه و دوستى . جاى آن دارد كه اين مراحل سه گانه ، مورد پژوهش قرار گيرند و ويژگىهاى آنها تبيين شود .
خلوت با نامحرم ، بيشترين چيزى است كه در روايات از آن نهى شده است . خلوت با نامحرم ، وسوسهانگيز و فساد آور است . در چنين حالتى ، شيطان ، خود وارد صحنه مىشود و به شدّت به انسان نزديك مىگردد . اين نزديكى از لحاظ جسمانى نيست ؛ بلكه به معناى قدرت تأثيرگذارى شيطان و آمادگى فراوان انسان براى وسوسهپذيرى و تحريكپذيرى است .
رسول خدا ، چهار چيز را مايه فساد قلب و روان انسان مىداند كه يكى از آنها خلوت كردن با زنان است .(1)دليل آن نيز وسوسه شدن قلب و تمايل انسان به جنس مخالف است . كسى كه با زنى خلوت كند ، به سوى وى متمايل مىشود . رسول خدا در اين باره مىفرمايد :
إيّاكُم ومُحادَثَةَ النِّساءِ ، فَإِنَّهُ لايَخلو رَجُلٌ بِامرَأَةٍ لَيسَ لَها مَحرَمٌ إلاّ هَمَّ بِها .(2)
از همصحبتى با زنان بپرهيزيد ؛ زيرا هيچ مردى با زن نامحرمى خلوت نمىكند ، مگر اين كه قصد او را مىكند .
هر كه با زن نامحرم ، خلوت كند ، نفر سوم آنان ، خودِ شيطان است و چنين جمعى معلوم است كه چه پيامدى خواهد داشت . رسول خدا مىفرمايد :
لا يَخلُوَنَّ رَجُلٌ بِامرَأَةٍ فَإِنَّ ثالِثَهُمَا الشَّيطانُ .(3)
هرگز مردى با زنى خلوت نكند ؛ چرا كه نفر سوم ، خودِ شيطان خواهد بود .
در چنين موقعيتى ، شيطان نيز بيش از هر وقت ديگرى به انسان نزديك مىشود . وى ، خود به حضرت نوح عليهالسلاممىگويد كه هنگام خلوت كردن مرد با زن نامحرم ، بيش از هر وقت ديگرى به او نزديك هستم .(4)رسول خدا مىفرمايد كه يكى از توصيههاى شيطان به حضرت موسى عليهالسلام اين بود :
يا موسى ! لاتَخلُ بِامرَأَةٍ ولا تَخلُ بِكَ ، فِإِنَّهُ لايَخلو رَجُلٌ بِامرَأَةٍ ولا تَخلو بِهِ إلاّ كُنتُ صاحِبَهُ دونَ أصحابي .(1)
اى موسى ! نه تو با زنى خلوت كن و نه او با تو خلوت كند ؛ زيرا هيچ مردى با زنى خلوت نمىكند و هيچ زنى با مردى خلوت نمىكند ، مگر اين كه خودم همراه او خواهم بود ، نه يارانم .
در روايتى از امام باقر عليهالسلام آمده كه ابليس به حضرت موسى عليهالسلام گفت :
ولا تَخلُوَنَّ بِامرَأَةٍ غَيرِ مَحرَمٍ فَإِنّي لَستُ أجعَلُ بَينَكُما رَسولاً غَيري .(2)
و هرگز با زن نامحرم خلوت نكن ؛ چرا كه كسى جز خودم را واسطه ميان شما دو نفر قرار نمىدهم .
ظرافت اين دو روايت در اين است كه براى بيان وضعيت شيطان در چنين موقعيتى از دو واژه « مصاحبت » و «رسول» استفاده شده كه مىتواند بيانگر عملكرد وى باشد . واژه اوّل ، نشان مىدهد كه در موقعيت خلوت ، شيطان ، همراه انسان مىگردد و واژه دوم ، نشان از واسطهگرى شيطان و ارسال پيامهاى نامرئى از يكى براى ديگرى است . هنگام خلوت ، هر كدام از زن و مرد ، ممكن است احساس كند كه گويا كانال ارتباطى دو طرفهاى ميان آنها برقرار شده و از طرف مقابل ، پيامهاى علاقه و تمايل ، ارسال مىشود . احساس ارسال چنين پيامهاى عاشقانهاى ، در حقيقت ، همان واسطهگرى و پيامرسانى شيطان است .
يكى از مسائل روز ، اختلاط كارمندان زن و مرد در ادارات است . وقتى زنى در جمع كارمندان مرد قرار مىگيرد ، ممكن است به تدريج ، صميمتى ميان آنان به وجود آيد و بيش از پيش ، احساس خودمانى بودن پيدا كنند . با به وجود آمدن اين احساس ، در حقيقت ، زن به همكاران مرد خود اجازه داده كه بيشتر در قلمرو خصوصى وى وارد شوند . در حقيقت ، زن ، مرز قلمرو خصوصى خود را
به عقب كشيده ، منطقه بيشترى را براى ديگران ، آزاد اعلام كرده است . تا پيش از اين ، فلان مردى كه اكنون همكار اين خانم است ، اجازه نداشت خود را با او صميمى بداند و احساس خودمانى بودن داشته باشد ؛ امّا هماكنون ، چنين حقّى را به خود مىدهد و از سوى زن ، مانعى احساس نمىكند . اين ، يعنى كاهش يافتن قلمرو خصوصى زن و افزايش قلمرو حضور مرد نامحرم .
احتمالاً هر چه تعداد همكاران مرد ، كم و كمتر باشد ، اين احساس ، گسترش بيشترى مىيابد و گويا حضور ديگر همكاران ، مانع افزايش ارتباط است . هر چند همه مردان همكار ، به اين زن ، نامحرماند ؛ ولى افزايش تعداد مردان ، معمولاً محدوده نفوذ آنان را به قلمرو خصوصى زن كاهش مىدهد . حال اگر اين تعداد به حدّاقل برسد ، منطقه نفوذ ، گسترش مىيابد .
آخرين مرحله ، رسيدن به مرز خلوت دو نفره است . در اين همكارى ادارى ، احساس صميميت بيشترى به وجود مىآيد و احتمالاً مرد ، اجازه مىيابد كه با زن ، شوخى كند و حتّى وى را با نام كوچك صدا بزند و ...
زنان در برخورد با ديگران به تناسب نسبتى كه با آنها دارند ، قلمروهاى متعدّدى را براى خود تعريف مىكنند . اين قلمرو ، اضلاع متعددى دارد كه عبارتاند از : 1 . نوع نگاه ؛ 2 . نوع صدا كردن ؛ 3 . حالت صحبت كردن ؛ 4 . فاصله مرد با او ؛ 5 . ميزان مجازِ ديدن بدن .
مرز اين اضلاع چندگانه نسبت به افراد مختلف ، كاهش يا افزايش مىيابد . زن ، كمترين قلمرو خصوصى را براى همسر خود دارد . پس از آن ، احتمالاً فرزندان ، خصوصا فرزندان دختر ، قرار دارند . سپس ، دوستان همجنس يا والدين قرار مىگيرند و در نهايت ، بيشترين قلمرو و حريم براى مرد نامحرم است . در برابر مرد نامحرم ، زنان ، بيشترين حريم را براى خود تعريف مىكنند . مرد نامحرم ، اجازه ندارد صميمانه نگاه كند ، صميمانه صدا بزند ، صميمانه
همصحبت شود و فاصله خود را از حدّ معينى كمتر كند ، و بيش از حدّ معيّنى از بدن زن (صورت و دستها) را ببيند .
امّا همكار شدنِ زن با مردان و خلوت كردن با آنان در محيط كار و ارتباط مداوم كارى با آنان ، سبب مىشود كه زن به مرور ، مرز قلمرو ممنوع خود را عقب بكشد و مرد ، اجازه مىيابد كه در قلمرو شخصى وى وارد شود . اين امر مىتواند ناهنجارىهايى را در پى داشته باشد . در تحقيقى كه در امريكا انجام شده ، معلوم شده است كه يكى از علل طلاق ، داشتن رابطههاى نامشروع پس از ازدواج است كه به دليل اختلاط زنان و مردان و ارتباط داشتن آنان با يكديگر در محيط كار و امثال آن حاصل مىشود . به همين جهت است كه در اسلام ، خلوت كردن با نامحرم (زن با مرد نامحرم و مرد با زن نامحرم) منع شده است و در صورت ضرورت ، توصيه شده كه حريمها حفظ شود و رفتارى سر نزند كه حكايت از ورود به قلمرو خصوصى زن داشته باشد .
ابوبصير مىگويد : من در شهر كوفه به يكى از زنان ، قرآن مىآموختم . روزى با آن زن ، شوخىاى كردم . وقتى خدمت امام باقر عليهالسلامرسيدم ، ايشان مرا سرزنش كرده ، فرمود : «هر كه در خلوت ، مرتكب گناه شود ، خداوند براى وى هيچ ارزشى قائل نيست . چه چيزى به آن زن گفتى ؟!» . من از شرم ، صورتم را پوشاندم و در دم ، توبه كردم . آن گاه ، امام باقر عليهالسلامفرمود : « ديگر تكرار نكن» .(1)
خلاصه اين كه يكى از آسيبها و پيامدهاى منفى اختلاط زن و مرد در محيط كار ، شكسته شدن حريم زن و قلمرو خصوصى وى است . در اين حالت ، به طور پيوسته ، مرزهاى ممنوع زن به عقب كشيده مىشود و مرد نامحرم ، پيشروى مىكند .
همچنين ، گاهى وقتها حتّى شنيدن صداى نفس كشيدن نامحرم در خلوت ،
1) . رجال الكشى ، ج 1 ، ص 404 ح 295 .
مىتواند وسوسهانگيز باشد . ممكن است زن و مردم نامحرم در يك محل نباشند ؛ امّا به حدّى نزديك هم باشند كه صداى نفس كشيدن يكديگر را بشنوند . اين اندازه از ارتباط (يعنى ارتباط صوتى) ، در خلوت و هنگام شب ، بسيار وسوسهانگيز و تحريك كننده است و مىتواند مقدّمات ارتباطهاى بيشتر را فراهم كند و به همين جهت ، رسول خدا نسبت به آن هشدار داده و مردم را از آن نهى كرده است .(1)
مصونسازى خلوت
اوّلين گام براى مصون ساختن افراد ، جلوگيرى از به وجود آمدن موقعيت خلوت است . همان گونه كه بيان شد ، ممكن است برخى افراد به دنبال مكانى خلوت باشند تا موقعيت امنى براى كارهايى باشد كه نمىتوانند در حضور ديگران انجام دهند . اين قبيل افراد ، معمولاً براى محقَّق ساختن خواسته خويش ، به موقعيت سازى و فرصت سازى روى مىآورند . اين كار ، در حقيقت ، به استقبال خطر رفتن و خود را در دام دشمن افكندن است . يكى از بهترين اقدامات براى ايمنى از آسيبهاى خلوت ، پرهيز از موقعيتسازى براى خلوت است . بهتر است فرد ، جَلوت خود را حفظ كند و از تبديل آن به خلوت ، جلوگيرى نمايد . يكى از راههاى ايمنى انسان ، حفظ موقعيت نظارت ديگران است . حضور ديگران ، قلعه امنى براى پاكى انسان و حصارى در برابر نفوذ گناه است و در مقابل ، تنهايى به معناى خارج شدن فرد از قلعه ايمنىبخش خود و فراهم كردن امنيت براى گناه است . پس بهتر است انسان ، درون قلعه حضور بماند و با خروج از آن ، خود را بىدفاع نسازد . تفاوت خلوت و جلوت ، همانند تفاوت رزمنده بىسنگر و رزمنده در سنگر است .
1) . تنبيه الخواطر ، ج 2 ، ص 91 .
كسى كه از قلعه امن حضور ديگران خارج شود و خلوت گزيند ، مثل رزمندهاى است كه سنگر خود را ترك كرده ، بدون سلاح ، در زمين مسطّح ، با دشمن قدرتمند خود رو به رو شده است و يا مىتوان او را به گوسفندى تشبيه كرد كه از گله جدا شده است . گوسفند جدا شده از گله ، طعمه گرگ است و انسانِ جدا شده از جمع ديگران ، طعمه شيطان .
بنا بر اين ، يكى از بهترين اقدامات ، پيشگيرى از به وجود آمدن موقعيت خلوت است و به همين جهت ، در روايات زيادى بر پرهيز از خلوت ، تأكيد شده است .(1)امام على عليهالسلام ، در روايتى تصريح مىفرمايد كه يكى از چيزهايى كه مراعات آن ، مايه ايمنى از شيطان است ، خلوت نكردن با زن نامحرم است .(2)
گام بعدى اين است كه خلوت موجود را به جلوت تبديل كنيم . راهكار پيشين ، جلوگيرى از تبديل جلوت به خلوت بود و راهكار دوم ، تبديل خلوت به جلوت است . اگر به هر دليلى موقعيت خلوت پيش آيد ، بايد بلافاصله نسبت به تبديل خلوت به جلوت اقدام كرد .
اين راهكار ، خود ، چند نوع است : يكى اين كه فرد ، بلافاصله محلّ خلوت را ترك كرده ، در جمع ديگران حضور يابد . امام باقر عليهالسلام به كسى فرمود : «كجا منزل گُزيدهاى ؟» . گفت : در فلان مكان . حضرت از وى پرسيد : «آيا كسى همراه تو هست ؟» . گفت : نه . به وى فرمود : «تنها نمان و از آن جا تغيير مكان ده ؛ زيرا وقتى انسان تنها باشد ، شيطان ، بيشترين جرئت را بر او پيدا مىكند» .(3)
1) . ر. ك: بحار الأنوار ، ج 80 ، ص 173 و ج 72 ، ص 197؛ مستدرك الوسائل ، ج 14 ، ص 265؛ الكافى ، ج 8 ، ص303؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 154 ح 44188.
2) . از امام على عليهالسلام نقل شده است : «ثلاث من حفظهن كان معصوما من الشيطان الرجيم ومن كلّ بلية : من لم يخل بامرأة ليس يملك منها شيئا ، ولم يدخل على سلطان ، ولم يعن صاحب بدعة ببدعته ؛ سه چيز است كه اگر كسى مراعات كند از شر شيطانِ رانده شده و از هر آسيبى ايمن خواهد بود : با زن نامحرم خلوت نكند و با سلطان رابطه نداشته باشد و ياور بدعتگذاران نباشد» . النوادر ، راوندى ، ص 120 ، ح 129 ؛ الجعفريات ، ص 96 ؛ بحار الأنوار ، ج 74 ، ص 197
3) . الكافى ، ج 6 ، ص 534 و 533 .
در اين روايت ، روش «تغيير مكان» و تبديل خلوت به جلوت ، سفارش شده است .
تاكنون صحبت از اين بود كه نبايد به دنبال موقعيت سازى براى خلوت بود و از آن بايد پرهيز كرد و اگر به وجود آمد ، بايد بلافاصله ، آن را با حضور در جمع ديگران به جلوت تبديل كرد . امّا گاهى وقتهاست كه خلوتهاى ناخواسته پيش مىآيد و امكان تبديل آن به حضور مردم نيست . در اين جا چه بايد كرد ؟ مهار كردن خود در اين موقعيت ، يكى از سختترين كارهاست .
امام سجّاد عليهالسلام ، پنج چيز را از نشانههاى فرد مؤمن مىداند كه اوّلين آنها «وَرَع در خلوت» است .(1)وَرَع و كنترل نفس در خلوت ، بسيار دشوار است . براى اين منظور ، يكى از مؤثّرترين اقدامات ، اين است كه انسان ، خود را در محضر ناظران ناپيدا ببيند . در روش قبل ، براى تبديل خلوت به جلوت ، از ناظران محسوس استفاده شد ؛ ولى در اين روش از ناظران ناپيدا استفاده مىشود . روش قبل مبتنى بر «تغيير مكان» بود و اين روش ، مبتنى بر «تغيير نگرش و شناخت» است . در تغيير شناختى ، نياز به احضار كسى يا حضور در جمع ديگران نيست ؛ بلكه تنها بايد حضور موجود را درك كرد . حضورهاى ناپيدا ، انواعى دارند كه در ادامه به بررسى آنها مىپردازيم :
در محضر «خود» بودن
يكى از حضورها حضور «خود» انسان است . از طريق تقويت حضور «خود» در ذهن و حيا كردن از خود ، مىتوان خلوت را ايمن ساخت . اگر كسى براى خود ارزش قائل باشد ، فرقى ميان آشكار و نهان نمىبيند و همان گونه كه در جلوت ، حيا مىكرد ، در خلوت نيز حيا مىكند . در برخى روايات ، وجدان انسان ، اين گونه به چالش كشيده شده كه : چرا بايد در
1) . الخصال ، ص 269 ؛ بحار الأنوار ، ج 67 ، ص 293 .
تنهايى كارى انجام شود كه در جمع ، انجام نمىگردد ؟ امام على عليهالسلامدر نامهاى خطاب به حارث همْدانى مىنويسد :
وَاحذَر كُلَّ عَمَلٍ يُعمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ ويُستَحى مِنهُ فِي العَلانِيَةِ ، وَاحذَر كُلَّ عَمَلٍ إذا سُئِلَ عَنهُ صاحِبُهُ أنكَرَهُ أوِ اعتَذَرَ مِنهُ ، ولا تَجعَل عِرضَكَ غَرَضا لِنَبالِ القَولِ .(1)
بپرهيز از هر عملى كه در خلوت انجام مىدهى ، ولى در آشكار از آن شرم مىكنى ؛ و بپرهيز از هر عملى كه اگر دربارهاش از كننده آن سؤال كنند ، آن را انكار مىكند و يا عذرخواهى مىكند ؛ و آبروى خود را هدف تيرهاى سخن مردم قرار نده .
ايشان در جاى ديگرى فرموده است :
اِحذَر كُلَّ أمرٍ إذا ظَهَرَ أزرى بِفاعِلِهِ وحَقَّرَهُ .(2)
بپرهيز از هر عملى كه وقتى آشكار شود ، فاعل خود را خوار و حقير مىسازد .
همچنين در روايت ديگرى آمده است :
إيّاكَ وكُلَّ عَمَلٍ فِي السِّرِّ تَستَحي مِنهُ فِي العَلانِيَةِ وإيّاكَ وكُلَّ عَمَلٍ إذا ذُكِرَ لِصاحِبِهِ أنكَرَهُ .(3)
هر عملى كه در آشكار از آن شرم دارى ، از انجام دادن آن در نهان بپرهيز ، و از عملى بپرهيز كه هرگاه آن را به ياد انجام دهندهاش آورند ، آن را انكار مىكند .
گاهى انسان ، كارى را در خلوت انجام مىدهد كه از انجامدادن آن در حضور ديگران ، شرم دارد . ممكن است اين عمل افشا شود و ديگران از آن باخبر شوند و درباره آن ، صحبت كرده ، پرس و جو نمايند . در اين جا ممكن است فرد به دو گونه واكنش نشان دهد : يا انكار مىكند و يا از انجام دادن آن ، عذر مىخواهد . هر دو واكنش ، دليل شرم اوست ؛ امّا به راستى چرا بايد انسان ، انجام دادن كارى
را انكار كند و يا از آن ، عذرخواهى كند ؟ اگر رفتار ما (همانند فرزند ما) ، ساخته و پرداخته ماست و انتظارْ اين است كه مايه افتخار و سربلندى ما باشد ، چرا بايد رفتارى توليد شود كه انتساب آن را به خود ، انكار كنيم و يا از انجام دادن آن ، عذرخواهى كنيم ؟ اگر انسان براى خود ارزش قائل باشد ، فرقى ميان آشكار و نهان نمىگذارد ؛ چرا كه در هر دو حالت ، «خودِ» او ، حاضر و ناظر است . تفاوت رفتار در نهان و آشكار ، نشانه عدم صداقت و ارزش قائل نبودن براى خود است و يكسانى رفتار در نهان و آشكار ، نشانه درستى و مردانگى . وقتى از رسول خدا پرسيده مىشود كه : همه نيكى در چيست ؟ حضرت مىفرمايد :
أن تَعمَلَ فِي السِّرِّ عَمَلَ العَلانِيَةِ .(1)
اين كه در نهان ، همانند آشكار عمل كنى .
حضرت على عليهالسلام نيز مردانگى را در گرو يكسانى خلوت و جلوت مىداند . وقتى درباره مردانگى از ايشان مىپرسند ، مىفرمايد :
لا تَفعَل شَيئا فِي السِّرِّ تَستَحيي مِنهُ فِي العَلانِيَةِ .(2)
اين كه كارى را كه از انجام دادن آشكار آن شرم مىكنى ، در پنهان انجام ندهى .
هم ايشان فرموده است :
جِماعُ المُروءَةِ أن لا تَعمَلَ فِي السِّرِّ ماتَستَحيي مِنهُ فِي العَلانِيَةِ .(3)
همه مردانگى آن است كه آنچه را در آشكار از آن شرم مىكنى ، در پنهان انجام ندهى .
افراد بامروّت ، از آن جا كه براى خود ارزش قائلاند ، تفاوتى ميان خلوت و جَلوت نمىبينند و همان طور كه در جلوت ، از انجام دادن كارهاى ناروا شرم دارند ، در خلوت نيز از خود شرم مىكنند . به همين جهت ، امام على عليهالسلام
مىفرمايد :
مِن تَمامِ المُرُوَّةِ أن تَستَحيِيَ مِن نَفسِكَ .(1)
از درجات نهايى مردانگى آن است كه از خودت شرم كنى .
در محضر حجّتهاى الهى
حضور ديگر ، حضور حجّتهاى الهى است . همان گونه كه در جاى خود بحث شد ،(2)حجّتهاى الهى نيز بر تمام رفتارهاى انسان نظارت دارند و از آنها آگاه مىشوند . اگر اين حقيقت به خوبى شناخته شود و اگر مقام باعظمت حجّتهاى الهى - آن چنان كه شايسته است - درك شود ، به هنگام نياز (يعنى به وقت خلوت) مىتوان با فراخوانى اين حقيقت ، خلوت را به محضر حجّتهاى الهى تبديل كرد كه حتّى مىتواند قوىتر و مؤثّرتر از حضور مردم باشد . البتّه توجّه ما ، موجب حضور حجّتهاى الهى نمىشود ؛ چرا كه حجّتهاى الهى همواره حضور دارند ؛ بلكه توجّه به حضور آنان ، تصوّر ما را از موقعيت موجود ، تصحيح مىكند . شبيه اين است كه انسان ، وقتى چشم خود را باز مىكند ، آنچه را كه نمىديده ، مىبيند ، نه اين كه آنچه را نبوده ، هست كند . همان گونه كه چشم باز كردن به معناى «هست كردن نيستها» نيست ، بلكه به معناى «ديدن هستها»ست ، توجّه به حضور حجّتهاى الهى نيز به معناى «هست كردن حضور آنان» نيست ؛ بلكه به معناى «درك حضور آنان» است . اگر اين حضور دائمى درك شود ، ديگر خلوتى باقى نمىماند تا به گناه ، آلوده شود . كسانى خلوت را محلّ امن گناه مىدانند كه به حضور و نظارت حجّتهاى الهى باور ندارند .
امام سجّاد عليهالسلام ، حكايتى را نقل مىكند كه نشان مىدهد توجّه نداشتن به
حضور حجّتهاى الهى ، چگونه ممكن است تنهايى انسان را آلوده كند و توجّه به حضور حجّتهاى الهى ، چگونه ممكن است از راه برانگيختن حيا ، موجب ايمنى خلوت انسان شود . يكى از رفتارهاى ناشايست زمان جاهليت ، «خودْارضايى» در خلوت بوده است . امام سجّاد عليهالسلاممىفرمايد :
عرب باديه نشينى به سوى مدينه حركت كرد . هنگامى كه نزديك مدينه رسيد ، استمنا كرد و بر امام حسين عليهالسلاموارد شد . امام حسين عليهالسلامبه وى فرمود : «اى اعرابى ! آيا شرم نمىكنى ؟! آيا در حالى كه جُنُب هستى بر امام خود وارد مىشوى ؟!» . سپس به وى فرمود : «شما گروه عرب ، هر گاه خلوت مىكنيد ، استمنا مىكنيد» .(1)
كسى كه در موقعيت خلوت قرار گرفته ، ممكن است فشار غريزه جنسى ، او را به سمت خودْارضايى سوق دهد . گذشته از اين كه اين انحراف جنسى چه پيامدهاى زيانبارى دارد ، خود انجام دادن اين كار در حضور حجّتهاى الهى ، شرم آور است و لذا توجّه به اين حضور و نظارت ، مىتواند بازدارنده و ايمنىبخش باشد .
البته ناگفته پيداست كه خودْارضايى ، تنها يك نمونه است . هر رفتار ناشايستى كه در خلوت انجام شود ، از نظر حجّتهاى الهى دور نيست و آنان ، شاهد و ناظران آناند .
پس به طور كلّى ، يكى از عوامل ايمنساز خلوت ، توجّه به حضور و نظارت حجّتهاى الهى است . بدون شك ، اگر حضور حجّتهاى الهى درك شود ، بازدارندگى آن به مراتب بيش از حضور مردم و حتّى حضور فرشتگان خواهد بود . يكى از نيازهاى درك اين حقيقت ، آشنايى با مباحث امامشناسى و امامتشناسى است . براى آن كه حضور حجّتهاى الهى شرم برانگيز شود ، بايد
1) . الخرائج والجرائح ، ج 1 ، ص 246 ، ح 2 ؛ بحار الأنوار ، ج 81 ، ص 59 .
نسبت به آنان معرفت حاصل شود . البته اين كار بايد پيش از ايجاد شدن موقعيت خلوت انجام شود تا هنگام نياز ، فراخوانى گردد و خلوت را به حضور ، تبديل سازد و يا به تعبير بهتر ، حضور و نظارت حجّتهاى الهى را نمايان سازد .
در محضر فرشتگان
حضور ديگرى كه توجّه به آن يا توجّه دادن ديگران به آن ، مايه مصونيت خلوت انسان مىگردد ، حضور فرشتگان و مراقبت دائمى آنان از رفتار انسانهاست . اساسا فلسفه وجودى فرشتگانِ ناظر ، اين است كه توجّه به آنان ، انسان را از گناه و زشتى باز دارد . فرشتگان ، انواع مختلفى دارند . يك قِسم آنان ،
فرشتگان ناظرند كه مأمور ثبت رفتار انساناند . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد كه فلسفه وجودى اين گروه از فرشتگان ، اين است كه مردم با توجّه كردن به حضور دائمى آنان ، بدانند كه در هيچ مكانى و در هيچ زمانى تنها نيستند .(1)جالبْ اين است كه اين گروه ، از فرشتگان معمولى نيستند ؛ بلكه از آنان با عنوان «فرشتگان گرامى (ملائكة كِرام)» ياد شده است . همين ويژگى ، در برانگيختن حيا مؤثّر است . ممكن است انسان از افراد معمولى و حقير ، شرم نكند ؛ ولى اگر ناظر ، فردى كريم و شريف باشد ، موجب حيا مىشود . به همين جهت ، فرشتگانى هم كه ناظر انسان هستند ، فرشتگانى گرامى و بزرگوارند . توجّه به حضور فرشتگان و توجّه به كرامت و بزرگوارى آنان ، مىتواند شرم را در انسان برانگيزد و او را از گناه باز دارد . معصومان عليهمالسلام گاهى براى ايمن ساختن خلوتها ، از همين
روش ، يعنى «توجّهدهى به حضور فرشتگان» استفاده مىكردهاند . براى مثال ، امام صادق عليهالسلامخطاب به فردى مىفرمايد :
اِعلَم أنَّ مَعَكَ مَلَكا كَريما مُوَكَّلاً بِكَ يَحفَظُ عَلَيكَ ماتَفعَلُ ويَطَّلِعُ عَلى سِرِّكَ الَّذي تُخفيهِ
مِنَ النّاسِ فَاستَحيِ .(2)
بدان كه همراه تو فرشته مكرّمى است كه مأمور بر توست ؛ آنچه را انجام مىدهى ، ثبت مىكند و بر نهان تو كه آن را از مردم مخفى مىسازى ، مطلّع است . پس شرم كن .
يكى از آسيبهاى خلوت ، عريان شدن است . چنين به نظر مىرسد كه در جاهليت ، اين رفتار ، شيوع داشته است و لذا مىتوان آن را «رفتار جاهلى» دانست . رسول خدا براى ريشهكن كردن اين ناهنجارى ، مردم را به حضور فرشتگان و همراهى هميشگى آنها با انسان توجّه مىداد . در روايتى از آن حضرت آمده كه فرمود :
إنَّ اللّهَ يَنهاكُم عَنِ التَّعَرّي ، فَاستَحيوا مِنَ المَلائِكَةِ الَّذينَ مَعَكُمُ الكِرامِ الكاتِبينَ .(1)
خداوند ، شما را از عريان شدن بازداشته است . پس شرم كنيد از فرشتگانى كه همراه شما هستند ؛ همانان كه كريم و نويسنده [ ى اعمال]اند .
و در سخن ديگرى فرموده است :
إيّاكُم وَالتَّعَرّي فَإِنَّ مَعَكُم مَن لايُفارِقُكُم إلاّ عِندَ الغائِطِ وحينَ يُفضِي الرَّجُلُ إلى أهلِهِ ، فَاستَحيوهُم وأكرِموهُم .(2)
از عريان شدن بپرهيزيد ؛ چرا كه همراه شما كسانى هستند كه از شما جدا نمىشوند ، مگر هنگام قضاى حاجت و خلوت كردن با همسر . پس ، از آنها شرم كرده ، آنان را تكريم كنيد .
همان گونه كه پيش از اين بحث شد ، حيا ، تكريم ناظر نيز هست(3)و به همين دليل ، رسول خدا از مردم خواسته كه با رفتار زشت خود ، حرمت فرشتگان ناظر را نشكنند و احترام آنان را نگه دارند .
مسئله عريان شدن ، فقط يك نمونه است . هر رفتار ناهنجارى را كه در
خلوت انجام مىشود ، مىتوان از اين طريق ، بازدارى كرد . مهمْ اين است كه نظارت فرشتگان درك شود و به عظمت مقام و منزلت آنان ، توجّه گردد و اهمّيت نظارت آنان نيز دانسته شود . رسوا شدن نزد چنين فرشتگان بزرگوارى و رسوا شدن در قيامت به واسطه شهادت اين فرشتگان محترم ، چيزهايى هستند كه شرم را برمى انگيزند و بلكه توجّه به آن ، ممكن است آه انسان را بلند كند . براى نمونه ، امام سجّاد عليهالسلام در نيايش خويش مىفرمايد :
آه ! وانَفساه مِن مَلائِكَةٍ تَشهَدُ عَلَيَّ غَدا !(1)
آه از فرشتگانى كه فردا عليه من شهادت مىدهند !
بنا بر اين ، بايد در مسئله فرشتگان ناظر و نظارت فرشتگان ، قدرى تأمّل كرد . به نظر مىرسد اين بخش از نظارت ، چندان مورد توجّه مردم نيست و اهمّيت لازم بدان داده نمىشود ؛ نه به خود فرشتگان اهمّيت داده شده ، و نه مقام و منزلتشان - آن چنان كه هست - درك مىشود ، و نه به نظارت آنان و نقشى كه اين نظارت دارد ، اهمّيت داده مىشود . به همين جهت ، اين مسئله ، نيازمند توجّه بيشترى است . لازم است پيش از موقع نياز ، شناخت انسان نسبت به اين مسئله تقويت شود و ابعاد مختلف آن مورد توجّه قرار گيرد و به يك حقيقت تثبيت شده در نهاد انسان ، تبديل گردد تا اين حقيقت به هنگام نياز ، فراخوانى شود و خلوت انسان را به محضر فرشتگان تبديل كند و بدين سان ، آن را از آلودگى گناه پاس دارد .
در محضر خدا
برترين نوع نظارت كه مىتواند بهترين بازدارندگى را داشته باشد ، نظارت خداوند متعال است . خداوند مىتواند مونس خلوتهاى انسان باشد و آدمى را از تنهايى درآورد . امام سجّاد عليهالسلام در مناجاتهاى خود به اين نكته بسيار
1) . الصحيفة السجادية الجامعة ، ص 430 .
پرداختهاند كه خداوند ، مايه اُنس انسان در خلوتهاست .(1)مهمْ اين است كه اين واقعيت ، شناخته شده و درك شود . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
إنَّ مَعرِفَةَ اللّهِ - عَزَّ و جَلَّ - آنِسٌ مِن كُلِّ وَحشَةٍ وصاحِبٌ مِن كُلِّ وَحدَةٍ .(2)
شناخت خداوند ، مايه اُنس [انسان] در بىكسىها و همراه [انسان] در تنهايىهاست .
وجود خداوند ، كفايت نمىكند ؛ بلكه شناخت خداوند است كه كارساز است . بنا بر اين ، خداشناسى ، مهمترين عامل براى تبديل خلوت به محضر خداوند است .
تصوّر ما از خداوند ، تصوّر خاصّى است . معمولاً قبول داريم كه خدايى هست و از همه چيز خبر دارد ؛ امّا او را «حاضر» نمىدانيم . فكر مىكنيم كه در پس پردههايى قرار دارد و احتمالاً در بالاى آسمانهاى هفتگانه است و فرشتگانى هستند كه گزارش كارهاى ما را به او مىرسانند و در قيامت است كه با او رو به رو مىشويم و ... !
همه اينها را مىتوان در يك تعبير خلاصه كرد و آن ، تعبير «خداوند غايب» است . اين ، تصويرى است كه غالبا از خداوند در ذهن ما وجود دارد . «وجود» خدا را قبول داريم ؛ امّا «حضور» او را باور نداريم . او را بيشتر غايب مىدانيم تا
حاضر .(3)ابن ابى العَوْجا ، خدمت امام صادق عليهالسلامرسيد و پرسشهايى درباره مسائل اعتقادى مطرح كرد و از آن جا كه حضرت ، صحبت از خدا مىكرد ، او به ايشان گفت : «خدا را ياد كردى و ما را به چيزى كه غايب است حواله كردى !» .
1) . «أنت موضع اُنسي في الخلوة ؛ تو در خلوتها ، جايگاه اُنس من هستى» بحار الأنوار ، ج 94 ، ص 157 . «سيدى أنت ... أنيسى فى كلّ خلوة و وحدة ؛ سرور من ! تويى مونس من در هر تنهايى و بىكسى» ( بحار الأنوار ، ج 94 ، ص 149 ) . «اللهم إنك آنس الآنسين لأودّائك ؛ بارالها تو بهترين مونس براى دوستانت هستى» ( الصحيفة السجادية ، ج 2 ، ص 578 ) .
2) . الكافى ، ج 8 ، ص 247 .
3) . اين مسئله مىتواند محور يك پژوهش ميدانى در موضوع «تصوير از خدا» قرار گيرد .
حضرت در پاسخ وى فرمود :
وَيلَكَ ! كَيفَ يَكونُ غائِبا مَن هُوَ مَعَ خَلقِهِ شاهِدٌ وإلَيهِم أقرَبُ مِن حَبلِ الوَريدِ ، يَسمَعُ كَلامَهُم ويَرى أشخاصَهُم ويَعلَمُ أسرارَهُم ؟!(1)
واى بر تو ! چگونه غايب است كسى كه همراه خلق خود ، شاهد آنان است و از رگ گردن به آنها نزديكتر است ، سخن آنها را مىشنود و خودِ آنها را مىبيند و اسرار آنها را مىداند ؟!
در اين كلام نورانى ، تصويرى كه حضرت از خداوند ارائه مىدهد ، «خداوندِ شاهد» است ، نه خداوند غايب كه در پسِ پردههاى هفتگانه قرار دارد . حارث اَعوَر مىگويد : روزى حضرت على عليهالسلام وارد بازار شد و با مردى رو به رو شد كه پشتش به ايشان بود و به كسى مىگفت : سوگند به خدايى كه در پسِ هفت پرده است ، نه ! حضرت بر شانه وى زد و پرسيد : «چه كسى در پسِ هفت پرده است ؟» . گفت : خداوند ، اى امير مؤمنان . حضرت به وى فرمود : «اشتباه كردى ، مادرت به عزايت بنشيند !» . آن گاه چنين ادامه داد :
إنَّ اللّهَ - عَزَّ و جَلَّ - لَيسَ بَينَهُ وبَينَ خَلقِهِ حِجابٌ ، لِأَنَّهُ مَعَهُم أينَما كانوا .(2)
هيچ پردهاى ميان خداوند عز و جل و بندگانش وجود ندارد .
آن فرد پرسيد : كفّاره اين اشتباه چيست ؟ حضرت فرمود :
أن تَعلَمَ أنَّ اللّهَ مَعَكَ حَيثُ كُنتَ .(3)
اين كه بدانى خداوند ، همراه توست ، هر جا كه باشى .
آرى ! تصويرى كه آن فرد از خداوند داشت ، «خداوند پردهنشين» بود و تصويرى كه حضرت ارائه مىدهد ، «خداوندِ همراه» است و مهمتر اين كه در
اين روايت ، به مسئله «تصحيح شناخت» اشاره شده وخواسته شده كه فرد بداند كه خداوند ، همه جا همراه اوست . اين ، يك توصيه عمومى است كه مىتواند در تصحيح تصوير انسان از خدا مورد توجّه قرار گيرد .
همچنين نقل شده كه جاثليق (بزرگ نَصارا) از امير مؤمنان پرسيد : خداوند كجاست ؟ اين گونه پرسشها چند حقيقت را نشان مىدهد . اوّل اين كه خداوند ، مكان دارد ؛ دوم اين كه وقتى خدا مكان داشت ، بدين معناست كه در برخى مكانها حاضر است و در برخى ديگر ، غايب ؛ سوم اين كه در جايى كه ما هستيم ، خدا غايب است . اگر كسى خداوند را در جايى كه خودش هست ، حاضر بداند ، نمىپرسد خدا كجاست . به هر حال ، حضرت در پاسخ وى فرمود :
هُوَ هاهُنا وهاهُنا وفَوقُ وتَحتُ ومُحيطٌ بِنا ومَعَنا وهُوَ قَولُهُ : «مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَى ثَلَ-ثَةٍ إِلاَّ هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لاَ خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سَادِسُهُمْ وَ لاَ أَدْنَى مِن ذَ لِكَ وَ لاَ أَكْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا(1)» .(2)
او اين جا و آن جا و بالا و پايين است و به ما احاطه دارد و همراه ماست و اين ، همان سخن اوست كه : «هيچ نجواى سه نفرهاى نيست ، مگر اين كه او نفر چهارم است و هيچ [ نجواى ]پنج نفرهاى نيست ، مگر اين كه او نفر ششم است ، و نه كمتر از اين و نه بيشتر از اين [ هست] مگر اين كه او با آنان است ، هر جا كه باشند» .
چيزهايى مثل اين كه «خدا مكان دارد» و «در پسِ پرده است» ، نشاندهنده تصوير خداوند غايب است و اين ، چيزى است كه خود خداوند از آن ، اظهار شگفتى كرده است :
عَجَبا لِمَن ضَلَّ عَنّي ولَيسَ يَخلو في شَيءٍ مِنَ الأَوقاتِ مِنّي ! كَيفَ يَخلو وأنَا أقرَبُ
إلَيهِ مِن كُلِّ قَريبٍ و أدنى إلَيهِ مِن حَبلِ الوَريدِ .(1)
شگفتا از كسى كه مرا گم كرده ، حال آن كه هيچ گاه بدون من نبوده است ! چگونه تنها بوده است ، حال آن كه من از هر كسى به او نزديكتر و از رگ گردن به او نزديكترم ؟
شكلگيرى تصوير خداى غايب ، به دليل نقص معرفتهاست . تصوير ذهنى آنانى كه معرفت صحيح و كاملى دارند ، تصوير خداوندِ حاضر و ناظر است . امام حسين عليهالسلاممىفرمايد :
اللّهُمَ ! إنَّكَ تَرى ولا تُرى وأنتَ بِالمَنظَرِ الأَعلى .(2)
خداوندا ! تو مىبينى و ديده نمىشوى ، و تو در ديدگاهِ برتر هستى .
امام حسن عليهالسلام هم فرموده است :
إنَّ اللّهَ - عَزَّوجَلَّ - بِالمَنظَرِ الأَعلى .(3)
خداوند عز و جل در ديدگاه برتر است .
حضرت على عليهالسلام ، خداوند را در همه امور ، ناظر مىداند(4)و به اين حقيقت ، تصريح كرده كه :
إنَّ اللّهَ سُبحانَهُ لايَخفى عَلَيهِ مَا العِبادُ مُقتَرِفونَ في لَيلِهِم ونَهارِهِم ، لَطُفَ بِهِ خُبرا وأحاطَ
بِهِ عِلما أعضاؤُكُم شُهودُهُ وجَوارِحُكُم جُنودُهُ وضَمائِرُكُم عُيونُهُ وخَلَواتُكُم عِيانُهُ .(5)
آن كارهاى ناروايى كه بندگان در شب و روز خود انجام مىدهند ، از خداوند سبحان ، پنهان نيست . او به آنها آگاه است و احاطه علمى دارد . اعضاى شما مشهود اوست و جوارح شما سپاهيان او هستند و ضميرهاى شما [در ]چشمان
1) . بحار الأنوار ، ج 95 ، ص 454 .
2) . دعائم الإسلام ، ج 1 ، ص 205 ؛ المصنَّف ، ابن ابى شيبه ، ج 2 ، ص 200 .
3) . الكافى ، ج 8 ، ص 207 ؛ بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 436 .
4) . ر . ك ، بحار الأنوار ، ج 95 ، ص 242 : «وأسألك فأجدك ...فى الاُمور ناظرا ؛ و از تو مىخواهم پس تو را ... در همه امور ، ناظر مىيابم» .
5) . نهج البلاغه ، خطبه 200 ؛ بحار الأنوار ، ج 73 ، ص 365 .
او هستند و خلوتهاى شما براى او آشكار است .
كسى كه خلوت مىكند و دست به گناه مىزند ، گمان مىبرد كسى او را نمىبيند و با خبر نمىشود ، غافل از اين كه اعضا و جوارح او سپاهيان خداوندند هر كارى اتفاق بيفتد ، يا با اعضا و جوارح است و يا در قلب و دل است ، و اينها همه ، مأموران الهىاند . آيا با اين وضع ، باز هم مىتوان خلوتى يافت ؟ حضرت على عليهالسلامبه درگاه الهى مىفرمايد :
كُلُّ سِرٍّ عِندَكَ عَلانِيَةٌ وكُلُّ غَيبٍ عِندَكَ شَهادَةٌ .(1)
هر سرّى نزد تو آشكار است و هر غيبى نزد تو نمايان است .
حتّى به فرموده امام صادق عليهالسلام ، خداوند از نگاه نامحسوس و زير چشمى انسان هم باخبر است .(2)آيا مىتوان چنين خدايى را غايب دانست ؟ آيا خداوندى كه از غرّش درندگان در بيابانها و حركت نهنگها در درياها و معصيتهاى بندگان خود در خلوتها آگاه است ،(3)مىتواند غايب باشد ؟
اين ، نمونهاى از تصوّر كسانى است كه خدا را آن گونه كه هست ، مىشناسند . تصويرى كه اينان از خداوند دارند ، خداوندِ حاضر ، شاهد و ناظر است . اين تصوير مىتواند شرم را برانگيزد و تنهايىها را مصونيت بخشد . امّا خداوندى كه «غايب» است ، در خلوت ، كارايى نخواهد داشت . امام سجّاد عليهالسلاممىفرمايد كه از خدا حيا كنيد ؛ چون به شما نزديك است(4)و امام باقر عليهالسلام مىفرمايد كه به اندازهاى از خداوند حيا كنيد كه به شما نزديك است .(5)همه اينها متوقّف بر شناخت و داشتن تصوير صحيح از خداوند است و به همين جهت ، امام صادق عليهالسلاماطّلاع از
1) . نهج البلاغه ، خطبه 109 ؛ غرر الحكم ، ح 6891 ؛ بحار الأنوار ، ج 4 ، ص 318 .
2) . معانى الأخبار ، ص 147 ؛ بحار الأنوار ، ج 4 ، ص 80 .
3) . نهج البلاغه ، خطبه 198 ؛ بحار الأنوار ، ج 4 ، ص 92 .
4) . الدرّة الباهرة ، ص 26 ؛ بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 336 .
5) . نزهة الناظر و تنبيه الخواطر ، ص 110 ؛ بحار الأنوار ، ج 109 ، ص 153 .
نظارت خداوند را مقدّمه حيا دانسته است :
وعَلِمتُ أنَّ اللّهَ - عَزَّوجَلَّ - مُطَّلِعٌ عَلَىَّ فَاستَحيَيتُ .(1)
دانستم كه خداوند عز و جل بر من آگاه است . پس ، [از وى] شرم كن .
همچنين حضرت على عليهالسلاممىفرمايد :
شما آبادگران زمين هستيد كه خداوند ، شما را در آن به خلافت رسانده است تا ببيند چگونه رفتار مىكنيد . پس مراقب كارهايى كه خدا مىبيند ، باشيد .(2)
رسول خدا نيز به ابن مسعود توصيه مىكنند كه گناه را ترك كند ، چه آشكارا باشد و چه پنهانى ، چه كوچك باشد و چه بزرگ ؛ زيرا خداوند متعال ، هر جا كه باشد ، او را مىبيند و همراه اوست . پس ، از آن معصيت ، اجتناب كند .(3)خداوند به حضرت عيسى عليهالسلامچنين موعظه مىكند كه :
اى عيسى ! هر جا كه هستى ، متوجه من باش .(4)
همه اينها لزوم تغيير در تصوير ما از خداوند را روشن مىسازد . براى ايمنى خلوت ، بايد از خدا شرم كرد و شرم از خدا ، مشروط به اصلاح تصويرى است كه از خدا وجود دارد . تصويرى كه خداوند را بعيد ، غايب و پردهنشين مىداند ، نمىتواند حيا را برانگيزد ؛ امّا تصويرى كه خداوند را قريب ، شاهد ، حاضر ، ناظر ، همراه و ... مىداند ، مىتواند شرم از خداوند را در پى داشته باشد .
بنا بر اين ، نخست بايد نسبت به اصلاح طرحواره ذهنى خود از خداوند ، اقدام كنيم . زمان اين اقدام نيز پيش از فراهم آمدن موقعيت خلوت است . پيش از نياز بايد اين معرفت را كسب كرد و سپس هنگام خلوت - كه هنگامه نياز است - بايد آن را فراخوانى كرد . هنگام نياز ، وقت كسب معرفت نيست . آن جا وقت
هزينه كردن و به كار بستن معرفتهاى كسب شده است . به همين جهت ، درباره هنگام خلوت ، صحبت از كسب معرفت نشده ؛ بلكه صحبت از ذكر و يادآورى خداوند به ميان آمده است . يادآورى ، يعنى فراخوانى آنچه وجود دارد . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
هر چند من خلوت را خوش نمىدارم ، ولى اگر تنها ماندن ، ناچارى است ، اشكالى ندارد ؛ امّا خدا را بسيار ياد كنيد .(1)
رسول خدا نيز به ابورزين مىفرمايد :
يا أبا رَزينٍ ! إذا خَلَوتَ فَأَكثِر ذِكرَ اللّهِ .(2)
اى ابو رزين ! هرگاه خلوت كردى ، خدا را بسيار ياد كن .
خداوند به حضرت عيسى عليهالسلامسفارش كرده كه وقتى با گناه خلوت كردى ، مرا فراموش نكن(3)و هنگام خلوت ، مرا بسيار ياد كن .(4)جالبْ اينكه در اين روايات ، صحبت از «ياد كردن» نيست ؛ بلكه صحبت از «فراوان ياد كردن» است . انسان ، همواره بايد به ياد خدا باشد ؛ ولى هنگام خلوت ، چون خطر افزايش مىيابد ، ياد خدا نيز بايد افزايش يابد تا بتواند خطر خلوت را دفع كند . پيامد ياد كردن خدا ، ايمن شدن خلوت انسان و مصونيت از گناه است ، همان گونه كه
1) . در روايتى به نقل از سماعة بن مهران آمده است : «سألت أبا عبداللّه عليهالسلام عن الرجل يبيت فى بيت وحده . فقال : إنّى لأكره ذلك وإن اضطر إلى ذلك فلا بأس به ولكن يكثر ذكر اللّه فى منامه ما استطاع ؛ از امام صادق عليهالسلام درباره كسى كه در خانهاى تنها مىخوابد ، پرسيدم . حضرت فرمود : من چنين كارى را خوش نمىدارم و اگر ناچار شد ، اشكالى ندارد ؛ ولى هنگام خواب ، هر چه مىتواند خدا را ياد كند» . الكافى ، ج ، ص 533
2) . مستدرك الوسائل ، ج 10 ،ص 377 .
3) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «كان فيما وعظ اللّه عز و جل به عيسى بن مريم عليهالسلام أيضا أن قال له : يا عيسى ! ... . لاتنس عند خلوتك بالذنب ذكرى ؛ يكى از موعظههاى خداوند به عيسى بن مريم اين بود كه :اى عيسى ! ... هنگام خلوت كردن با گناه ، ياد مرا فراموش نكن» . الأمالى ، صدوق ، ص 610 ، ح 842 ؛ بحار الأنوار ، ج 14 ، ص 294
4) . « ... يا عيسى ! ... وأكثر ذكري فى الخلوات ؛ اى عيسى ! ... و هنگام خلوت ، زياد مرا ياد كن» . بحار الأنوار ، ج 14 ، ص 298
درباره حضرت يوسف عليهالسلاماتّفاق افتاد . آنچه حضرت يوسف را نجات داد ، اين بود كه ابتدا به ياد خدا افتاد و سپس شرم كرد . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
فَلَمّا هَمَّت بِهِ وهَمَّ بِها قالَت : كَما أنتَ ! قالَ : ولِمَ ؟! قالَت : حَتّى اُغَطِّيَ وَجهَ الصَّنَمِ لايَرانا ! فَذَكَرَ اللّهَ عِندَ ذلِكَ وقَد عَلِمَ أنَّ اللّهَ يَراهُ فَفَرَّ مِنها هارِبا .(1)
وقتى او به يوسف متمايل شد و يوسف به او تمايل پيدا كرد ، زليخا گفت : «همين جا باش !» . يوسف پرسيد : «چرا ؟» . زليخا گفت : «تا صورت بت را بپوشانم كه ما را نبيند !» . در اين هنگام بود كه يوسف ، خدا را ياد كرد و دانست كه خداوند ، او را مىبيند . پس ، از زليخا فرار كرد .
بنا بر اين ، اگر بناست همان طور كه امام كاظم عليهالسلام خواسته است ، «از خدا همان گونه حيا كنيم كه از مردم حيا مىكنيم» ،(2)نخست بايد بنيانهاى معرفتى آن را درست كرد و سپس ، هنگام نياز به وسيله «ذكر» ، آن را فراخوانى نمود . پيش از آن كه فرزندان و جوانان و نوجوانان به خلوتهاى گناهآلودْ دچار شوند ، بايد تصوير ذهنى آنان را اصلاح كرد و آنان را با خداى حاضر و ناظر ، آشنا ساخت و صفت حيا را در آنان ، پرورش داد .
مىگويند استادى به شاگردان خود گفت : «مرغى را در جايى كه هيچ كس نبيند ، ذبح كنيد و بياوريد» . فردا همه شاگردان با مرغهاى ذبح شده ، وارد شدند ، جز يك نفر كه با مرغى زنده آمده بود . وقتى استاد ، علّت آن را جويا شد ، او گفت : «هر جا رفتم ، خدا را حاضر و ناظر ديدم» .
آرى ! اين يك تكليف خداشناسى بود كه نتيجه آن ، استاد را در تربيت بهتر دانشآموزان يارى مىداد . مىگويند يكى از اولياى خدا ، سرآغاز سير و سلوك
1) . تفسير العياشى ، ج 2 ، ص 173 ؛ بحار الأنوار ، ج 12 ، ص 300 .
2) . امام كاظم عليهالسلام به هشام مىفرمايد : «يا هشام ! ... فاستحيوا من اللّه فى سرائركم كما تستحيون من الناس فى علانيتكم ؛ اى هشام ! ... از خدا در پنهانىهايتان شرم كنيد ، همانگونه كه در آشكارتان از مردم حيا مىكنيد» . تحف العقول ، ص 394 و 502 ؛ بحار الأنوار ، ج 1 ، ص 148
خود را هنگامى مىداند كه نيمههاى شب از خواب برمى خيزد و دايى خود را در حال مناجات مىبيند . او از دايى خود مىخواهد به او نيز نماز شب را ياد دهد و آن مرد خدايى ، فقط اين تكليف معنوى را به وى مىدهد كه چند بار بگو : «يا حاضر يا ناظر» .(1)
آشنا كردن فرزندان با حضور و نظارت دائم خداوند ، شرم از خدا را در آنان مىپرورانَد و به هنگام نياز بر مىانگيزاند . پس بايد دو مهارت را به آنان آموخت : يكى شناختِ درست خداوند و ديگرى فراخواندن آن شناخت در هنگام خلوت . شناختِ درست خداوند ، تصوير ذهنى مطابق با واقع را شكل مىدهد و فراخوانى آن شناخت ، از راه ذكر و ياد خدا حاصل مىشود و شايد به همين جهت است كه لقمان حكيم به فرزند خود سفارش مىكند كه تا در خلوت هستى ، دعا كن .(2)دعا و مناجات و به ياد خدا بودن ، خلوت را به حضور خداوند ، مزيّن مىسازد .
البته اين كار ، مخصوص فرزندان نيست و در مورد بزرگسالان نيز صدق مىكند . تصوير ذهنى مردم از خداوند بايد اصلاح شود . هم اكنون ، حجم بسيارى از تبليغات دينى را قهر و عذاب الهى و دوزخ تشكيل مىدهد و لذا به نظر مىرسد بيش از هر چيز ، خوف از خدا در ذهن مردم وجود دارد و تصويرى كه از خداوند در ذهنها نقش بسته ، تصويرى است توأم با خشم و غضب . هر چند قهر و غضب خداوند ، واقعيت دارد ؛ امّا به نظر مىرسد كه نبايد تنها محور تعليمات دينى باشد . افزون بر توجّه بدان ، توجّه اساسى بايد به بهترين و زيباترين محور تكامل ، يعنى حُب و حيا باشد ؛ خدايى كه انسان را دوست
1) . روشهاى پرورش احساس مذهبى نماز در كودكان ، غلامعلى افروز ، ص ... .
2) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «قال لقمان لابنه : ... وعليك بالدعاء مادمت خاليا ؛ لقمان به فرزند خود گفت : ... بر تو باد دعا كردن تا وقتى كه تنها هستى . المحاسن ، ج 2 ، ص 376 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 298 ؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 423
مىدارد و انسان نيز او را دوست دارد و همه جا حاضر و ناظرش مىداند .
نكته ديگر ، اين كه مىتوان با يادآورى پاداش حياورزى از سوى خداوند ، اين ويژگى را نيز در مردم برانگيخت و آنان را به نسبت به اين مسئله حسّاس كرد و تشويق نمود . پيشوايان دين در برخى موارد از همين روش استفاده كردهاند . مثلاً رسول خدا خطاب به مردم مىفرمايد كه روز قيامت ، خداوند به گروهى از امّت من بالهايى مىدهد كه با آنها يكسره از قبر به بهشت مىروند و حساب و كتاب و پل صراط را نمىبينند . وقتى فرشتگانْ علّت را جويا مىشوند ، دو خصلت را عامل رسيدنشان به اين مقام ذكر مىكنند :
كُنّا إذا خَلَونا نَستَحيي أن نَعصِيَهُ ونَرضى بِاليَسيرِ مِمّا قَسَمَ لَنا .(1)
وقتى خلوت مىكرديم ، شرم مىكرديم كه معصيت او را انجام دهيم ، و به روزىِ اندكى كه قسمت ما كرده بود ، راضى بوديم .
و فرشتگان با شنيدن اين جملات مىگويند : اين مقام ، حقّ شماست .
خلاصه اين كه حاضر دانستن خداوند ، خلوت را به حضور تبديل مىكند و از آسيبها ايمن مىسازد و به همين جهت ، اولياى دين براى بازدارى مردم از گناه ، به مسئله حضور و نظارت خداوند ، توجّه مىدادند . مثلاً وقتى از رسول خدا مىپرسيدند كه آيا در تنهايى مىتوانيم كشفِ عورت كنيم ، حضرت پاسخ مىداد :
فَاللّهُ أحَقُّ أن يُستَحيى مِنهُ مِنَ النّاسِ .(2)
خداوند ، بيش از مردم ، سزاوار است كه از او شرم شود .
روايت شده كه شخصى به حضور امام حسين عليهالسلام رسيد و گفت : من مرد گنهكارى هستم و توان مقاومت در برابر معصيت را ندارم . مرا موعظه كن .
حضرت به وى فرمود : پنج كار را انجام بده و سپس هر چه مىخواهى ، گناه كن . سومين نكتهاى كه حضرت فرمود ، اين بود :
اُطلُب مَوضِعا لا يَراكَ اللّهُ واذنِب ما شِئتَ .(1)
مكانى را بياب كه خدا تو را نبيند ، سپس هر چه مىخواهى گناه كن .
خلوت با خدا
گفتيم كه خلوت مىتواند مفسدهانگيز باشد ولذا از آن نهى شده است . اين ، سخن درستى است ؛ ولى درباره همه خلوتها صدق نمىكند و عموميت ندارد . مرتبه انسانها با هم متفاوت است . برخى در خلوت به گناه نزديك مىشوند و برخى به خدا . كسانى كه به گناه نزديك مىشوند ، بهتر است از خلوت بپرهيزند و كسانى كه به خدا نزديك مىشوند ، بهتر است خلوت گزينند . خلوت بر دو قِسم است : خلوت با گناه و خلوت با خدا ، و به تعبير ديگر : خلوت از خدا و خلوت با خدا . خلوتى كه با گناه بوده ، از خدا به دور باشد ، زمينهساز فساد و انحراف است و خلوتى كه با خدا باشد ، زمينهساز اطاعت و بندگى است . در همين زمينه ، رسول خدا مىفرمايد :
الدُّنيا ساعَةٌ فَاجعَلها طاعَةً ، وبابُ ذلِكَ كُلِّهِ مُلازَمَةُ الخَلوَةِ بِمُداوَمَةِ الفِكرَةِ .(2)
دنيا ، ساعتى است . آن را در طاعت قرار ده و دَرِ همه اينها ملازمت خلوت با مداومت تفكّر است .
و به همين جهت است كه امام على عليهالسلام ملازمت با خلوت را سيره صالحان مىداند .(3)قرآن كريم نيز برخى انبيا را با واژه «أوّاه» ستوده است .(4)امام باقر عليهالسلامدر تفسير اين واژه فرموده است كه « أوّاه » ، يعنى كسى كه در نمازش و هنگامى كه
در دل بيابانْ تنهاست و همچنين در تنهايىهاى خود ، اهل تضرّع نسبت به خداوند است .(1)خلوت با خداوند ، نشانه عشق است . لذا خداوند به موسى بن عمران عليهالسلاممىفرمايد :
اى پسر عمران ! دروغ مىگويد كسى كه مىپندارد مرا دوست دارد ، ولى هنگام شب مىخوابد و با من نيست . آيا هر حبيبى خلوت كردن با دوست خود را دوست نمىدارد ؟!(2)
در «حديث معراج» ، خداوند متعال ، حلاوت خلوت با خود را وصف ناشدنى دانسته(3)و شايد به همين جهت بوده كه رسول خدا ، خلوت كردن را دوست مىداشته است .(4)امير مؤمنان نيز اهل خلوت بوده و براى اين كار به منطقه «غَرىّ» مىرفته است .(5)
بنا بر اين ، اگر خلوت را نقطه آسيبپذير مىدانيم ، نه براى همه افراد است و نه براى هر نوع خلوتى . خلوتى كه از خدا و همراه با گناه باشد ، آسيب زاست و خلوتى كه با خدا باشد ، مايه رشد و تعالى است .
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و گمنامى
برخى افراد در شهر خود ، مراقب رفتار خود هستند و از انجام دادن بسيارى از كارها شرم دارند ؛ امّا در شهرى غير از محل سكونت خود ، الزامى براى مراقبت از رفتار خود نديده ، از ارتكاب كارهاى ناشايست ، شرم نمىكنند . كسانى را مىشناسم كه هر چند در شهر محلّ سكونت خود ، رفتار نامعقولى نداشتند ، امّا همين افراد در يكى از كلانْشهرها در حالى مشاهده شدند كه ظاهرى بسيار زننده داشتند و رفتارهاى نامناسبى از آنان سرمىزد كه انسان از بيان آنها شرم دارد .
راز اين تفاوت در چيست ؟ چرا عدّهاى در شهر و يا محل سكونت خود ، رفتار مناسبى دارند ؛ امّا در خارج از اين محدوده ، ممكن است رفتارى از آنان سر زند كه شرمآور باشد ؟ پاسخ آن يك كلمه است : « گمنامى » . برخى افراد اگر در جمعى ناشناخته قرار گيرند ، ممكن است از انجام دادن كارهاى ناشايست ، شرم نكنند . اين گمنامى و ناشناختگى ، شرم و حيا را خنثا مىسازد و از اين رو ، گذشته از پديده «خلوت» ، پديده ديگرى به نام «گمنام بودن در جمع» وجود دارد كه با محور حيا (يعنى نظارت و حضور) مرتبط است و بايد مورد بررسى قرار گيرد .
همانگونه كه مشاهده كرديد ، گاهى حضور و نظارت وجود دارد ، ولى باز هم شرم و حيا برانگيخته نمىشود و اين ، هنگامى است كه فرد ، گمنام بوده ، براى
جمع ناشناخته باشد . در برخى جمعها افراد متعدّدى در كنار هم هستند و حضور فيزيكى دارند ؛ امّا چون يكديگر را نمىشناسند ، گويا حضورى وجود ندارد و كسى آن جا حاضر نيست . البته ميان خلوتِ مطلق و گمنامى در جمع ، تفاوتهايى وجود دارد و اين گونه نيست كه هر دو يكسان باشند ، امّا مراد ، اين است كه در پديده گمنامى ، حضور فيزيكى (جسمانى) افراد ، حيابرانگيز نيست ، و سرّ آن اين است كه هيچ رابطه شناختى ، آنها را به يكديگر پيوند نزده و همديگر را نمىشناسند . ناشناخته بودن افراد در يك جمع ، آنان را به اجسامى متحرّك تبديل مىكند و حضور و نظارت آنان را بىتأثير مىسازد . همين افراد گمنام ، اگر در جمعهايى قرار بگيرند كه يكديگر را به خوبى مىشناسند ، بار ديگر شرم در آنان برانگيخته مىشود . اين ، نشان مىدهد كه اولاً شرم نكردن در
وضيعت گمنامى ، به دليل بىحيايى مطلق افراد نيست و ثانيا نشان مىدهد كه شناخته بودن و معروفيت ، از عوامل تأثيرگذارى حضور و نظارت است . شناخته بودن ، جانِ نظارت بازدارنده و عامل برانگيختن شرم است و حتّى نوع شناخته بودن ، در ميزان حيا تأثير دارد . مثلاً اگر كسى چند عنوان داشته باشد و درجه اينها
متفاوت باشد و در هر جمعى ، فقط به يكى از اين عناوينْ معروف باشد ، احتمالاً ميزان شرمى كه او از هر جمعى خواهد داشت ، متفاوت خواهد بود . هر چه آن عنوانْ مهمتر و از مكانت اجتماعى بالاترى برخوردار باشد ، ميزان شرم و حيا نيز بيشتر مىشود ، و هر چه اعتبار و منزلت عناوينْ پايينتر باشد ، حياى كمترى را بر مىانگيزد . عناوين نيز دنيايى دارند و هر كدام از شأن و منزلت برخوردارند و اين شأن و منزلت ، احتمالاً در ميزان حيا مؤثّر است .(1)
شهرنشينى و گمنامى
يكى از امورى كه قلمرو گمنامى افراد را گسترش مىدهد ، پديده كلانْشهرها
1) . اين موضوع مىتواند موضوع پژوهشهاى ميدانى واقع شود .
و گسترش شهرنشينى است . اين پديده ، منجر به كاهش روابط ميان انسانها مىشود و بدين ترتيب ، ميزان حيا را كاهش مىدهد . مسئله كلانشهرها از آغاز قرن بيستم ، جامعهشناسان را به خود مشغول كرده است . ماكس وِبِر معتقد است كه ساكنان شهرها ، برخلاف اجتماعات كوچك ، نمىتوانند همه همسايگان خود را از نزديك بشناسند و اين را به دليل تراكم جمعيت مىداند .(1)لوئيس ويرت نيز به ماهيت چند پاره روابط شهرى اشاره كرده ، مىگويد :
ساكنان شهرها ، بويژه ، در نقشهاى بسيار تقسيم شده و خاصّى با يكديگر برخورد مىكنند . به همين جهت ، ربط و بستگىشان به يكديگر ، فقط به جنبه بسيار خاصّى از فعّاليت ديگرى محدود مىشود .
وى توضيح مىدهد كه ما به جاى آن كه خود را عميقا درگير و گرفتار شخصيت كلّى فرد مورد نظر بكنيم ، ضرورتا تماس سطحى و نسبى با برخى از آنان برقرار مىسازيم . ما به لياقت و كارآيى يك كفّاش ، فقط تا آن جايى توجّه داريم كه بتواند نيازهاى ما را برآورد و اگر زنش مشروبخوار باشد ، براى ما اصلاً اهمّيتى ندارد .(2)روشن است كه اين نوع نگرش ، موجب كاهش حيا مىگردد .
تافلر نيز از كسانى است كه به اين موضوع ، اهمّيت داده و آن را مورد بحث قرار داده است . وى بخش اوّل كتاب خود (به نام شوك آينده) را «مرگ تداوم»
ناميده و معتقد است كه در دنياى امروز ، هيچ چيز پايدار نيست و همه چيز در حال تحوّل و تغيير است . بخش دوم كتاب را نيز «ناپايدارى» ناميده و جلوههاى متعدّد آن را بيان كرده است . يكى از ابعاد اين ناپايدارى ، روابط ميان انسانهاست . وى مىگويد :
ادامه يافتن شهرنشينى ، خود ، يكى از عوامل فشارى است كه روابط ما را با ديگران ، موقّتىتر مىكند .(3)
هاروِى كاكْس معتقد است كه تعدّد روابط ما با ديگران ، سبب شده تا « عمق روابط » ، كاهش يابد .(1)تافلر نيز تصريح مىكند كه تعدّد روابط ، به « كاهش مدّت ارتباط » منجر شده است :
كاهش يافتن مدّت زمان متوسط در روابط انسانى را مىتوان به عبارت و احتمالى ، نتيجه زياد شدن تعداد چنين روابطى دانست . امروز يك شهرنشين متوسط به احتمال بسيار در طى يك هفته بيشتر از يك روستايى دوران فئوداليسم در طى يك سال و حتّى شايد در طول همه عمرش ، با آدمها تماس پيدا مىكند . ترديدى نيست كه در بين پيوندهاى آن روستايى با ديگران ، تعدادى روابط ناپايدار نيز موجود بود ؛ امّا بيشتر مردمى كه او آنان را مىشناخت ، در سراسر زندگىاش تغيير نمىكردند . يك فرد شهرنشين نيز ممكن است با گروه معيّنى از مردم ، رابطه متقابلى داشته باشد كه مدّتهاى مديد به طول انجامد ؛ امّا در عين حال با صدها و بلكه با هزاران نفر ديگر نيز برخورد دارد كه ممكن است فقط يكى دوبار آنان را ببيند و سپس براى هميشه در بوته فراموشى و بىنامى گم شوند .(2)
اين ، دقيقا همان چيزى است كه ما از آن به عنوان «گمنامى در جمع» ياد كرديم . هر چند همه زندگى را گمنامى فرانگرفته ، امّا روح حاكم بر كلانشهرها و تمدّن جديد شهرنشينى ، همين است .
همان گونه كه از لوئيس ويرت نقل كرديم ، در اين شيوه زندگى ، روابط بر اساس برآوردن نيازها شكل مىگيرد . تافلر نيز در اين باره چنين تصريح مىكند :
ما با اكثر مردمِ گرداگرد خود ، روابط محدودى برقرار مىكنيم . ما چه آگاهانه و چه غير آگاهانه ، روابط خود را با اكثر مردم بر حسب كاركرد ، تعيين مىنماييم .(3)
بر همين اساس ، تافلر ، نظريه «انسان مُدولى» يعنى انسان « دورانداختنى و جانشينپذير (Modular) » را تبليغ مىكند . وى معتقد است كه عميق شدن
روابط ميان انسانها ، موجب محدوديت مىشود( !) . وى ، ناخودآگاه والبته با بيانى منفى به مسئله «حياى از مردم» اشاره كرده است . حيا ، نتيجه روابط عميق و محترمانهاى است كه امثال تافلر ، آن را محدوديت دانسته ، بر آن مىتازند و در مقابل ، بىحيايى نتيجه كاهش روابط عميق و محترمانهاى است كه امثال تافلر ، آن را آزادى ناميده و مىستايند . وى تصريح مىكند :
هر رابطهاى تقاضاها و انتظاراتى را در بردارد و رابطه بين دو نفر ، هر چند نزديكتر و آميختهتر باشد ، فشارهايى كه هر يك براى تحقّق و برآوردن انتظارات بر ديگرى اعمال مىكند ، بيشتر مىشود . هر چه رابطه جامعتر و نزديكتر باشد ، مدولهاى بيشترى وارد و به كار گرفته مىشوند و بالطبع ، تقاضاهايى كه ما از يكديگر داريم ، بيشتر مىشود .(1)
او تصريح مىكند كه در رابطه مدولى (Modular) ، ما فقط به فايدهاى كه فرد مقابل مىتواند براى ما داشته باشد ، مىانديشيم و براى ما هيچ فرقى ندارد كه او چه اعتقاداتى دارد و چه مىكند . او نيز ما را آزاد مىگذارد كه بىدين باشيم يا ديندار ، همجنسباز باشيم يا غير همجنسباز ، كمونيست باشيم يا ضد كمونيست .(2)همه اينها نشان مىدهد كه گمنامى و كاهش روابط ميان انسانها ، تا چه اندازه مىتواند به كاهش شرم بينجامد . بنا بر اين ، كلانشهرها قلمرو گمنامى افراد را گسترش مىدهند و بدين سان ، خاكريز ديگرى را كه مىتوانست از هجوم زشتىها جلوگيرى كند ، تخريب مىكنند . دكتر لِگِنهاوْزِن ، انديشمند امريكايى مقيم ايران ، معتقد است كه تمدّن جديد ، قلمرو گمنامى افراد را گسترش داده است . لذا افراد از يكديگر شرم نمىكنند . وى ريشه اين پديده را در مادّىگرايى دانسته ، مىگويد : مادىگرايى ، تعاليم دينى را تكذيب مىكند . به
همين دليل ، انديشه «اگر خدا نباشد ، همه چيز مجاز مىشود» ، براى نويسنده روسى ، داستايوسكى (1821 - 1881م) بسيار اهمّيت پيدا مىكند .(1)
وى درباره رهاورد تمدّن جديد مىگويد : جوامع مدرن لائيك ، بر اساس نظريه سياسى ليبرالى ، نظام حقوقى پيچيدهاى ايجاد كردهاند كه هدف آن ، حفظ آزادى فردى ، و نتيجه آن ، توسعه قلمرو گمنامى براى زندگى شهروندان است . شهرى كردن و بىثباتى نيز در به دست آمدن اين نتيجه مدخليت دارند . اخلاق و ارزشهاى اجتماعى دين ، زمانى مؤثر واقع مىشوند كه اعمال انسان به وسيله كسانى كه با او ارزشهاى مذهبى مشترك دارند ، قابل مشاهده باشد ، به طورى كه تخلف از احكام دينى و يا اخلاقى احساس شرم شود . در جوامع مدرن مدنى ، وقتى فاعل ، عملى را در پيشِ روىِ كسانى انجام مىدهد كه نسبت به او ناآشنا هستند ، و يا هيچ پيش فرضى درباره آنها نسبت به تحسين و يا سرزنش اخلاقى ندارد ، و با اين پيش فرض كه آنها هيچ گونه حقى براى دادن حكم اخلاقى ندارند ، به دليل اين كه اخلاقيات ، يك امر خصوصى و شخصى حساب مىشود ، فاعل ، گمنام مىشود . به خاطر آوريد داستان انگشتر گايچس را كه سقراط در كتاب دوم جمهورى افلاطون نقل كرده است . سقراط مىپرسد : آيا اگر كسى انگشتر سحرآميزى داشت كه مىتوانست هروقت كه اراده كند ، به وسيله آن نامرئى شود ، چه كسى از همبستر شدن با زن همسايه اجتناب مىكند ؟(2)
وى سپس درباره پديده گمنامى در جوامع دينى مىگويد : دين به ما مىآموزد كه حتّى اگر بتوان از چشم ديگران پنهان ماند ، از چشم خدا چيزى پنهان نمىماند . حتّى در آنجا كه از ديگران شرمى وجود ندارد ، در پيشگاه خدا احساس جرم مىكنيم ، در عين حال ، آنجا كه گمنامى اجتماعى از رونق بيشترى
برخوردار است ، وسوسه نيز گاهى غلبه مىكند ، حتّى بر كسانى كه خود را مذهبى مىدانند . وقتى گناه گمنامى رايج مىشود ، بهانهتراشى و توجيه كردن ، شدت پيدا مىكند و وجدان اخلاقى به تدريج ، فرسوده مىشود ... .
صورت جديد خيانت عليه امت مسلمان ، فرسايش اخلاق اسلامى از داخل جامعه اسلامى است . در جامعه سكولار غربى فرسايش اخلاقى به وسيله بسط قلمرو گمنامى ، غلبه وسوسه شيطانى ، و ديدگاه رايج خصوصى و شخصى بودن اخلاق رخ مىدهد ، در حالى كه در جامعه اسلامى معاصر ، خطر گمنامى اجتماعى به حدّى نيست كه در غرب وجود دارد . الحمد للّه ، انديشه خصوصى بودن دين نيز در جهان اسلام ، خيلى خريدار ندارد .(1)
مهاجرت و گمنامى
يكى ديگر از پيامدهاى تمدن جديد ، پديده مهاجرت است . بسيارى از مردم ، پيوسته از شهرى به شهر ديگرى منتقل مىشوند و تقريبا در هيچ مكانى استقرار هميشگى ندارند . اين پديده در كشورهاى صنعتى و فراصنعتى بيشتر به چشم مىخورد . همچنين در شهرهاى بزرگ كه جاذبههاى زندگى و امكان پيدا كردن كار در آنها بيش از مناطق ديگر است ، بيشتر اتفاق مىافتد . تافلر ، يكى از ويژگىهاى دوره جديد زندگى را ناپايدارى مكانها دانسته و از مردم به عنوان «خانه به دوشان» ياد مىكند(2). وى در بررسى پيامدهاى مهاجرت ، يادآور مىشود :
حتّى اگر مردم با محيط جديد سازگار شوند ، ديگر مثل گذشته نخواهند بود ؛ زيرا هر نقل مكانى ، ضرورتا بخشى از شبكه پيچيده روابط قديمى را نابود مىكند و روابط پيچيده تازهاى به جاى آنها برقرار مىسازد .(3)
پروفسور اِلى گينزبرگ از دانشگاه كلمبيا و متخصّص تحرّك نيروى انسانى مىگويد :
چيزى نخواهد گذشت كه همگى ما در اين كشور به صورت افراد يك كلانشهر درمىآييم ، بدون پيوند و دلبستگى و آرزوى ديدار دوستان و همسايگان قديم .(1)
تافلر با تأكيد بر اين كه هر نقل مكانى روابط دوستانه را به صورت مرگبارى فرسوده مىكند ،(2)به بررسى پيامد اين از هم گسيختگى پرداخته ، مىگويد :
همين گسيختن روابط ، چنانچه چند بار در زندگى تكرار شود ، باعث از بين رفتن تعهّد مىگردد .
وى همچنين تصريح مىكند :
كسى كه پيوسته در حركت است ، معمولاً آن قدر شتابزده است كه امكان ريشه دوانيدن در محلّى را پيدا نمىكند .(3)
در اين جملات ، به خوبى روشن است كه مهاجرتها سبب از بين رفتن روابط قديمى مىشود و امكان برقرارى ارتباط جديد را به حدّاقل ، كاهش مىدهد كه پيامد آن ، از بين رفتن تعهّد خواهد بود و در چنين شرايطى ، طبيعى است كه حيا و شرم ، شكل نخواهد گرفت .
البته مهاجرت ، اقسامى دارد كه يكى از آنها مهاجرتهاى علمى است . اين بخش از مهاجرت ، در كشور ما مخصوص دانشجويان و طلاّبى است كه معمولاً براى كسب دانش به ديگر شهرها مسافرت مىكنند . با گسترش دانشگاهها ، روند اين گونه مهاجرتها افزايش چشمگيرى پيدا كرده است . نوع رفتار اين افراد در شهر خود با شهر محلّ تحصيل ، متفاوت است .(4)ناشناخته بودن آنان در محيط
جديد ، سبب مىشود كه زمينه براى بروز برخى ناهنجارىهاى اخلاقى و اجتماعى آمادهتر باشد . همين امر ، سبب افزايش جرم در محيطهاى مهاجرپذير مىشود . طبق تحقيقاتى كه در كشورهاى اروپايى و امريكا به عمل آمده ، ميزان جرايم و بزهكارى بين مهاجران ، خيلى بيشتر از بوميان بوده است . ژولى فرانسوى بر پايه تحقيقاتى كه انجام داد ، معتقد شد كه از هر يكصد هزار نفر كه زادگاه خود را ترك نكردهاند ، فقط هشت تن آنان به اتّهام جنايت در ديوان عالى جنايى مورد محاكمه قرار گرفتهاند ، حال آن كه از هر يكصد هزار نفرى كه در استان غير محلّ تولّد خود ، ساكن بودهاند ، 29 نفر آنان در ديوان عالى جنايى محاكمه شدهاند .(1)هر قدر فاصله فرهنگى بين مبدأ و مقصد بيشتر باشد ، احتمال جرمزا بودن مهاجرت ، بيشتر است . يكى از علل عمده اين افزايش چشمگير ، آن است كه اين افراد در محيطهاى جديد ، ناشناختهاند .
مسافرت و گمنامى
گمنامى ، فقط مخصوص شهرهاى كلان يا پديده مهاجرت نيست . در مسافرت نيز گمنامى تأثير خود را نشان مىدهد . كسى كه از شهر خود بيرون مىرود ، در شهرهاى ديگر ، گمنام و غريبه است و همين امر ، احتمالاً سبب مىشود كه احساس كند مىتواند برخى از كارهايى را كه در شهر خود ترك مىكرده ، انجام دهد . فرد مسافر از ديد ديگران پنهان نيست ؛ امّا همين كه او را نمىشناسند ، گويا او را نمىبينند . به بيان ديگر ، آنچه از او ديده مىشود ، فقط جسم اوست . هويت او - كه اساس شخصيت اوست - از ديد ديگران پنهان است . همين پنهانى و گمنامى ، سبب مىشود كه هم خود مسافر از انجام دادن برخى كارها ابايى نداشته باشد ، و هم ساكنان شهر در برخورد با مسافران ، كمتر حرمت نگه دارند . اين
1) . جامعهشناسى شهرى ، ص 50 .
امر ، در مسافرتهاى تابستانى و بخصوص در مناطق دريايى ، افزايش بيشترى مىيابد . رفتار مسافران سواحل دريا با رفتار آنان در شهرهاى خود ، متفاوت است . فورت لادرديل ، نام منطقهاى ساحلى در ايالت فلوريداى امريكاست كه هر ساله در فصل بهار ، دانشجويان دختر و پسر امريكايى به آن جا سفر كرده ، مدّت يك هفته اقامت مىكنند . تافلر معتقد است آنچه اين جوانان را جذب مىكند ، چيزى فراتر از سكس و آفتاب است ؛ زيرا اين چيزها را در جاى ديگر نيز مىتوان يافت . انگيزه آنان بيشتر احساس آزادى و رهايى از مسئوليت است . يك دختر دانشجوى نوزده ساله اهل نيويورك مىگويد :
[ اين جا] آدم از كارى كه مىكند و از حرفى كه مىزند ، اصلاً نگران نيست ؛ چون راستش را بخواهيد ، آدم ، ديگر آنها را نمىبيند .(1)
به اين جمله يك بار ديگر توجّه كنيد : «آدم ، ديگر آنها را نمىبيند» و اين ، يعنى ناشناخته بودن و گمنامى . وقتى انسان در جمعى گمنام باشد ، از حضور آنان ، شرم نمىكند و كارهايى را انجام مىدهد كه در جمع آشنايان (يعنى كسانى كه آدم ، دوباره آنها را خواهد ديد) ، حاضر به انجام دادن آن نيست . آنچه فورت لادرديل در اختيار جوانان قرار مىدهد ، گمنامى است و گمنامى ، شرم و حيا را كنار مىزند .
وقتى دو نفر براى اولين بار يكديگر را مىبينند ، بيشتر احتمال دارد به افشاى حقايق (نام ، شغل ، محل اقامت و .. .) بپردازند و احتمال انجام افشاهاى احساسى توسط آنها كم است («من از ميهمانىهاى شلوغ بيزارم» ، «من موسيقى را دوست دارم» و ...) . دليل اين امر ، آن است كه ابراز مسايل خصوصى خطرناكتر است ، و افشاكننده را آسيبپذيرتر مىسازد ؛ اما وقتى مطمئن مىشويم كه اين مخاطب غريبه را ديگر هرگز نمىبينيم ، مطالب عميقترى را
1) . همان ، ص 96 .
براى او فاش مىكنيم . براى مثال ، دو غريبهاى كه در يك مسافرت هوايى طولانى كنار هم نشستهاند و مىدانند اين «اولين و آخرين» برخورد آنهاست ، در مورد مسائل خصوصى و احساسىاى با هم صحبت مىكنند كه اگر قرار بود يكديگر را مدام ببينند ، هرگز در مورد آنها صحبت نمىكردند .(1)
آسيبشناسى گمنامى (ناشناختگى)
همان گونه كه روشن شد ، گمنامى سبب كاهش حيا و افزايش خطا مىشود . در وضعيت گمنامى ، از آن جا كه هويت اصلى افراد ، پنهان است ، انجام دادن خطا ، ضربهاى به آن وارد نمىسازد . نظارت ، وقتى بازدارنده است كه شخصيت و باطن افراد ، به هم نظر انداخته باشند ، نه چشمهاى سر . ديدن جسم ، حيا برانگيز نيست ؛ نظر به هويت افراد ، بازدارنده است و لذا پديده گمنامى ، حياى از مردم را بى اثر مىسازد و كسانى كه فقط از مردم حيا مىكنند ، در موقعيت گمنامى ، بىدفاع مىمانند . يكى از جامعهشناسان معتقد است كه مناطق شهرى ، بويژه در آن جايى كه جمعيتْ متراكم است ، يك محيط «ناآشنايى» پديد مىآورد و روابط مردم ، چنان نيست كه منجر به شناسايى عميق شخصيت يكديگر شود و در اين گونه جوامع ، انسان به مثابه يك شىء تلقّى مىشود . وى تصريح مىكند كه زندگى شهرى جدا سرّى آميخته با گمنامى و بىنامى است . اين نوع بيگانگى فرد در شهرهاى بزرگ ، در برابر آشنايىهاى بسيار نزديك ساكنان روستاها و شهرهاى كوچك قرار مىگيرد . اگر چه بىنامى در روستاها غير ممكن است ، امّا از ويژگى ساكنان شهرها به شمار مىرود . وى سپس به اين نكته اشاره مىكند كه هر قدر روابط صميمانه كاهش يابد و فرد ، گمنامتر شود ، از نظارت آشنايان ، بيشتر رها مىشود و زمينه براى انحراف نُرمهاى (معيارهاى) جامعه بيشتر پديد
1) . مهارتهاى اجتماعى در ارتباطات ميانْ فردى ، اون هارجى ، ص 243 .
مىآيد . هر اندازه كه نظارت گروههاى آشنا كمتر مىشود ، به همان اندازه ، فرد براى انحراف از معيارهاى حاكم ، آزادى و فرصت مىيابد و به « آنومى ( /Anomieبىهنجارى) » مىگرايد .(1)افرادى كه در كلانشهرها زندگى مىكنند ، بيش از ساكنان شهرهاى كوچك ، گمنام اند . كسانى كه در شهرهاى بزرگ زندگى مىكنند ، در محلّه خود ، شناخته شدهتر از ديگر محلّهها هستند . كسانى كه از شهرى به شهر ديگر مهاجرت مىكنند نيز گمنام اند . مسافران نيز در شهرهاى مقصد ، گمنام و ناشناختهاند . بنا بر اين ، كلان بودن شهرها و مهاجرت و مسافرت ، از امورى هستند كه گمنامى را به وجود مىآورند و اين ، موجب كاهش شرم و حيا مىگردد و به همين جهت ، يكى از جامعه شناسان معتقد است كه كلانشهرها كانونِ بود و نمود تبهكارىها به شمار مىروند . در شهرهاى كلان ، فرد ، همچون قطرهاى در درياى انسانها فرو مىرود و هويّت خود را از دست مىدهد . شهر پُر زرق و برق ، ناگهان ، واقعيتهاى خود را به نمايش مىگذارد و « شر » و « شهر » ، در يك راستا در فضاى مشتركى قرار مىگيرند . مجرميت در اغلب كشورها از جمله در ايران ، در شهرهاى بزرگ جاگرفته است . ظهور شر در شهر ، ناامنى را پديد مىآورد و خشونت را نيرو مىبخشد و در پيامد آن ، پرخاشگرى ميدان مىيابد .(2)
ملاك گمنامى و شناخته شدگى
محور شناختهشدن يا ناشناخته (گمنام) بودن ، نام و نام خانوادگى نيست . شناخت شناسنامهاى ، گمنامى را تغيير نمىدهد . البته دانستن نام ، ممكن است در كاهش گمنامى بىتأثير نباشد ؛ ولى با دانستن اطّلاعات شناسنامهاى ، گمنامى به طور كلّى برطرف نمىشود ، همان گونه كه بىخبرى از اطّلاعات شناسنامهاى
نيز موجب گمنامى نمىگردد . گاهى اطّلاع از موقعيت اجتماعى افراد ، آنان را از گمنامى در مىآورد . يونيفُرم و لباس مخصوص هر قشر در اين مسئله نقش دارد . در گذشته ، هر قشرى لباس مخصوصى داشته كه به وسيله آن ، شناخته مىشده و اكنون ، اين ، مخصوص بعضى اقشار است . اگر مثلاً از روى لباس ، تشخيص داده شود كه فلان كس پزشك است ، موقعيت او با وقتى كه مردم از شغل وى بىاطّلاع باشند ، متفاوت خواهد بود . يا يك استاد دانشگاه اگر با عنوان اجتماعى خود شناخته شود ، رفتار او با موقعيت قبل ، تفاوت خواهد كرد . همچنين يك روحانى وقتى لباس مخصوص خود را بر تن داشته باشد ، ديگر گمنام به شمار نمىرود . اساسا در اين قبيل افراد ، اطّلاع از نام
آنان ، چندان تأثيرى در شناختهشدن آنان ندارد و محور شناسايىشان ، موقعيت اجتماعى آنان است و هر چه اين موقعيت اجتماعى از احترام بيشترى برخوردار باشد ، تأثير آن در شناخته شدن ، بيشتر است . پس از انقلاب اسلامى در ايران ، كسانى كه در نهادهاى انقلابى (مثل سپاه ، كميته ، بسيج ، جهاد سازندگى و ...) مشغول به خدمت شدند ، اعتبار ويژهاى پيدا كردند و انتظارات مردم از آنان ، بيش از ديگر اقشار جامعه بود . به همين جهت ، وقتى يكى از اين افراد به عنوانى كه داشت ، شناخته مىشد ، ديدِ مردم و انتظارات آنان از وى تغيير مىكرد و همين امر ، آنان را بيشتر در موقعيت شرم و حيا قرار مىداد . بنا بر اين ، به نظر مىرسد شناخته شدن ، پيش از آن كه مرهون نام و نام خانوادگى باشد ، مرهون عناوين اجتماعى است .
مصون سازى گمنامى
آيا مىتوان موقعيت گمنامى را ايمن ساخت ؟ آيا راهى براى مصون سازى آن وجود دارد ؟ آيا راه ايمنسازى ، آن است كه شهرها كوچك شوند و راه مهاجرت ، سد شود و مسافرتها ممنوع گردند ؟ يا بايد تسليم روند تمدّن جديد
شد و بدين سان ، فاتحه حيا را خواند ؟ آيا راهى نيست كه با حفظ شرايط موجود بتوان حيا را نيز حفظ كرد و آسيبهاى آن را زدود ؟
در روند تحقيق ، وقتى مسئله گمنامى در كلانشهرها مطرح شد و تأثير آن در برچيدن حيا مورد توجّه قرار گرفت ، اين سؤال در ذهنْ نقش بست كه اگر طبيعت كلانشهرها كاهش حيا و افزايش گمنامى و بىحيايى است ، پس چرا در اسلام بر شهرنشينى ، آن هم در شهرهاى بزرگ ، تأكيد شده است ؟ براى نمونه ، امام على عليهالسلاممىفرمايد :
اُسكُنِ الأَمصارَ العِظامَ .(1)
در شهرهاى بزرگ ، مسكن گزين .
مؤلّفههاى شهر دينى
سؤال اين است كه : چگونه ممكن است معصومان عليهمالسلام زندگى در مكانهايى را توصيه كرده باشند كه قلمرو گمنامى را گسترش و حيا را كاهش مىدهد ؟ اين تناقض ، ما را به پژوهش بيشتر در اين زمينه وا داشت و در نتيجه ، از مجموع آموزههاى دين در اين موضوع ، چنين به دست آمد كه الگوى دينى شهرنشينى ، هرگز به گمنامى منجر نمىشود . آن الگوى شهرنشينىاى به گمنامى و بى حيايى منجر مىشود كه مؤلّفههاى يك شهر دينى را نداشته باشد . در ادامه ، به برخى از اين موارد ، اشاره مىكنيم :
اگر از زندگى در روستاها منع شده ، به اين دليل است كه در آنها «جمعه» و «جماعت» وجود ندارد . رسول خدا مىفرمايد :
الرُّستاقُ حَظيرةٌ مِن حَظائِرِ جَهَنَّمَ ، لَيسَ فيها حَدٌّ ولا جُمُعَةٌ ولا جَماعَةٌ .(2)
روستا ، استراحتگاهى از استراحتگاههاى جهنّم است ؛ نه در آن حدّى اقامه مىشود ، و نه جمعهاى و نه جماعتى .
روستا به آن جهتْ نكوهش شده كه جمعه و جماعت ندارد . در طرف مقابل ، از آن جهت به شهرنشينى و زندگى در شهرهاى بزرگ توصيه شده كه مركز اجتماعات مسلمانان است . رسول خدا ، برترى شهرها را در وجود جماعتها و حلقههاى ذكر مىداند .(1)همچنين در روايتى آمده :
اُسكُنِ الأَمصارَ العِظامَ ؛ فَإِنَّها جِماعُ المُسلِمينَ .(2)
در شهرهاى بزرگ سكونت گزين ، زيرا آن جا مركز اجتماع مسلمانان است .
بنا بر اين ، در الگوى شهرنشينى اسلامى ، اجتماعات دينى نقش مهمّى دارند . در هر شبانه روز ، نمازهاى جماعت در اوقات متعدّد ، اقامه مىشوند و مردم ، دور هم جمع مىگردند و يكديگر را مىبينند و از حال هم خبردار مىشوند . اين اجتماعات متعدّد ، هر روز در محلّهها تشكيل مىشوند . پس از آن ، هفتهاى يك بار همه مردم شهر دور هم جمع مىشوند و نماز جمعه را اقامه مىكنند . همچنين نمازهاى عيد (مثل عيد فطر و عيد قربان و عيد غدير) را داريم كه معمولاً با تعداد افراد بيشترى برگزار مىشوند . مراسم جشن و عزادارى را هم مىتوان به اين مجموعه افزود . به هر حال ، هر يك از اين اجتماعات ، به نوعى مردم را گِرد هم جمع مىكند و در هر يك ، مجموعهاى از افراد حضور دارند كه با هم آشنا مىشوند . نخست در مساجد محل با هم آشنا مىشوند ، سپس روز جمعه مردم همه محلّهها در نماز جمعه ، يكديگر را مىبينند كه جمعيت بيشترى حضور دارند و ... . اين قبيل امور عبادى ، قلمرو آشنايى افراد با يكديگر را گسترش داده ، قلمرو گمنامى را كاهش مىدهند . به بيان ديگر ، در الگوى شهرنشينى اسلامى، اجتماعات دينى و پايگاههايى همچون مساجد و
حسينيهها و هيئتهاى مذهبى و ... نقش تعيين كننده دارند . اين مكانها در حقيقت ، پايگاههاى برقرارى پيوند و ارتباط ميان آحاد متفرّق جامعهاند ؛ پيوندى عاطفى كه رنگى دينى دارد و در سايه معنويتْ حاصل شده است . اين نوع پيوند ، هم موجب استحكام پيوندهاست ، و هم كاركردهاى بازدارى آن را بيشتر مىسازد ، و همه اينها در سايه اجتماعات دينى و در مكانهايى همچون مسجد ، حاصل مىشود .
اتّفاقا وقتى با اين بخش از الگوى شهرنشينى اسلامى مواجه شديم ، بار ديگر به روايات حيا مراجعه كرديم و در كمال شگفتى مشاهده كرديم كه در ميان روايات مربوط به حيا ، حديثى آمده كه رابطه ميان حيا و مسجد را بيان كرده است . اين حديث ، نشان مىدهد كه گسترش مساجد در شهرهاى اسلامى و گسترش فرهنگ مسجد رفتن ، عامل مهمّى در برانگيختن حياست . مسجد رفتن و شركت در اجتماعات دينى ، قلمرو آشنايى افراد را گسترش داده ، دايره گمنامى آنان را كاهش مىدهد . هر چه يك شهروند مسلمان بيشتر در اجتماعات شركت كند و حضور بيشترى يابد و با ديگر برادران ايمانى خود ، پيوند بيشترى برقرار سازد ، در حقيقت ، قلمرو شناخته شدن خود را افزايش داده است . امام على عليهالسلامدرباره ثمره رفت و آمد به مساجد ، همواره مىفرمود :
مَنِ اختَلَفَ إلَى المَساجِدِ أصابَ إحدَى الثَّمانِ : أخا مُستَفادا فِي اللّهِ - عَزَّوجَلَّ - ، أو عِلما مُستَطرِفا ، أو آيَةً مُحكَمَةً ، أو رَحمَةً مُنتَظِرَةً ، أو كَلِمَةً تَرُدُّهُ عَن رَدًى ، أو يَسمَعُ كَلِمَةً تَدُلُّهُ عَلى هُدًى ، أو يَترُكُ ذَنبا خَشيَةً أو حَياءً .
هر كه به مساجدْ رفت و آمد داشته باشد ، يكى از اين هشت چيز را به دست مىآورد : برادرى كه در راه خدا سودرسان باشد ، يا دانش گلچين شده ، يا نشانهاى محكم و استوار ، يا رحمت منتظره ، يا سخنى مىشنود كه او را به هدايتْ رهنمايى مىكند ، و يا گناهى را از سرِ ترس يا شرم ، ترك مىكند . (1)
1) . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 237 ، ح 713 ؛ الخصال ، ص 410 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص 474 ، ح 16 ؛ بحار الأنوار ، ج 83 ، ص 351 .
در اين حديثِ شريف آمده كه مسجد ، سبب افزايش پيوندهاى برادرى مىشود و همچنين ، موجب شرم و حيا مىگردد . ميان اين دو ( پيوند برادرى و شرم از يكديگر ) نيز رابطه وجود دارد . در فرهنگ مسجد ، چنين آمده است كه اهل ايمان ، يكديگر را مىبينند و از حال هم باخبر مىشوند و به كمك يكديگر مىشتابند . دامنه آشنايى در مساجد ، بايد به گونهاى باشد كه اگر كسى به مسجد نيامد ، عدم حضور وى ، محسوس باشد و ديگران نسبت به آن ، حسّاس باشند و پِيجوى وى شوند . رسول خدا اين گونه بود و هر وقتْ كسى را در مسجد نمىديد ، سراغ وى را مىگرفت . اين ، نشان مىدهد كه آشنايى و شناخته شدن در مساجد اسلامى تا چه اندازه عميق است و دامنه آن ، چه قدر گسترده است . دقيقا به همين جهت است كه رسول خدا در آغاز ورود به مدينه ، ساختن مسجد را آغاز كرد و به همين جهت است كه اهل ايمان ، در جاى جاى شهرها به ساختن مسجد روى مىآوردند . اين امر در طرّاحى شهرهاى اسلامى بايد بيشتر مورد توجّه قرار گيرد .
اكنون برخى از احاديث را بهتر مىتوان فهميد . در روايتى از رسول خدا آمده است :
مَن سَرَّهُ أن يَسكُنَ بُحبوحَةَ الجَنَّةِ فَليَلزَمِ الجَماعَةَ ؛ فَإِنَّ الشَّيطانَ مَعَ الواحِدِ وهُوَ مِنَ الاِثنَينِ أبعَدُ .(1)
هر كه خرسند مىشود از اين كه در ميانه بهشت مسكن گزيند ، همراهى با جماعت را برگزيند ؛ زيرا شيطان با فرد تنهاست و از دو نفر ، دورتر است .
در بحث خلوت ، مطرح شد كه شيطان ، چه قدر به انسانِ تنها نزديك است(2)و
گفتيم كه حضور در جمع ديگران تا چه اندازه در كاهش وسوسههاى شيطان ،
مؤثّر است . اين حديث نيز مردم را از تنهايى برحذر داشته و بيان شده كه انسان ، بايد همراه جماعت مسلمانان باشد و جماعت مسلمانان ، قلمرو گمنامى را كاهش مىدهد . در حديث ديگرى از رسول خدا آمده كه خداوند با جماعت است و شيطان با فرد تنها :
عَلَيكُم بِالجَماعَةِ ؛ فَإِنَّ يَدَ اللّهِ عَلَى الجَماعَةِ وإنَّ الشَّيطانَ مَعَ الواحِدِ وهُوَ مِنَ الاِثنيَنِ أبعَدُ .(1)
همراه جماعت باشيد كه دست خداوند ، با جماعت است و شيطان ، همراه فرد تنهاست و از دو نفر ، دورتر است .
در حديث ديگرى از امام على عليهالسلام نقل شده كه هر كه از جماعت مسلمين دور افتد و كنارهگيرى كند ، طعمه شيطان است :
فَإِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّيطانِ ، كَما أنَّ الشّاذَّ مِنَ الغَنَمِ لِلذِّئبِ .(2)
جدا شده از مردم ، نصيب شيطان است ، همان گونه كه جدا شده از گلّه گوسفندان ، نصيب گرگ است .
و رسول خدا فرموده است :
إنَّ الشَّيطانِ ذِئبُ الإِنسانِ كَذِئبِ الغَنَمِ ، يَأخُذُ الشّاةَ القاصِيَةَ وَالنّاحِيَةَ ، فَإِيّاكُم وَالشِّعابَ
وعَلَيكُم بِالجَماعَةِ وَالعامَّةِ وَالمَسجِدِ .(3)
شيطان ، گرگ انسان است . مثل گرگِ گوسفندان كه گوسفندان دور افتاده و كناره گرفته را شكار مىكند . پس ، از شعبه شعبه شدن بپرهيزيد و همراه جماعت و عموم مردم و مسجد باشيد .
در اين حديث ، نام مسجد به تصريح برده شده كه در كنار حديثى كه ثمره مسجد را حيا كردن مىدانست ، معناى خاصّ خود را پيدا مىكند . همچنين
رسول خدا در كلام ديگرى فرموده است :
يَدُاللّهِ عَلَى الجَماعَةِ ؛ فَإِذا شَذَّ الشّاذُ مِنهُمُ اختَطَفَهُ الشَّيطانُ ، كَما يَختَطِفُ الذِّئبُ الشّاةُ مِنَ الغَنَمِ .
دست خدا بر سرِ جماعت است . پس هر گاه يكى از جمع آنان دور افتد ، شيطان ، او را شكار مىكند ، همان گونه كه گرگ ، گوسفند جدا شده از گله گوسفندان را شكار مىكند .(1)
معمولاً اين گونه روايات را در بحث اتّحاد و تفرقه به كار مىبرند و درست نيز هست ؛ ولى با توجّه به مباحثى كه داشتهايم ، نمىتوان دلالت آن بر مباحث خلوت و گمنامى را انكار كرد و يا دستكم بايد درباره آن ، قدرى تأمل كرد . ملاك ، اين است كه انسانِ تنها و گمنام ، حيا نمىكند و طعمه شيطان مىشود . يكى از راهكارهاى برچيدن گمنامى و تنهايى ، برقرارى ارتباط با ديگران و تشكيل جماعتهاى دينى و شركت در اجتماعات اسلامى است . در روايات درباره خلوت ، بر اين اصل ، تصريح شده بود كه انسانِ تنها طعمه شيطان است . آن جا صحبت از اتّحاد و تفرقه نبود ؛ صحبت از خلوت و جلوت بود . بنا بر اين ، رواياتى هم كه در اين جا ذكر كرديم ، مىتوانند اين اصل را تأييد كنند . در حديث ديگرى از رسول خدا ، اين اصل به گونه ديگرى آمده است :
اِثنانِ خَيرٌ مِنَ الواحِدِ ، وثَلاثٌ خَيرٌ مِنَ اثنَينِ ، وأربَعَةٌ خَيرٌ مِن ثَلاثَةٍ ، فَعَلَيكُم بِالجَماعَةِ .(2)
دو نفر ، بهتر از يك نفر است و سه نفر ، بهتر از دو نفر و چهار نفر ، بهتر از سه نفر . پس همراه جماعت باشيد .
علّت ، آن است كه شيطان ، همراه فردِ تنهاست و به وى ، به شدّتْ نزديك است و هرچه تعداد افرادْ بيشتر شود ، شيطان ، دورتر مىشود و فريب وى ،
ضعيفتر مىگردد . افزايش تعداد ، همچون رشتههاى متعدّدى است كه فرد را به ديگران پيوند زده باشد . هر چه اين رشتههاى پيوند ، بيشتر و محكمتر باشد ، موقعيت فرد ، بيشتر تثبيت مىشود و از امكان فريب خوردن و رُبوده شدن وى توسط شيطان ، كاسته مىشود . اين رشتهها ، همان رشتههاى شناختهشدن و تحت نظارت چشمهاى آشنا قرار گرفتن است . ارتباط شناختى و چشمى ميان انسانها ، حيا را برمى انگيزد و فرد را از غلتيدن در ورطه گناه و زشتى باز مىدارد . بنا بر اين ، مسجد و اجتماعات دينى و جلسات مذهبى و حلقههاى ذكر و دعا ، همگى از مؤلّفههاى شهر اسلامى هستند كه در صورت تحقّق ، قلمرو گمنامىها را كاهش مىدهند و از افول حيا جلوگيرى مىكنند .
مسئله ديگر در شهرنشينى اسلامى ، ارتباط با همسايگان است . اسلام بر مسئله ارتباط با همسايه ، بسيار تأكيد كرده است . جبرئيل عليهالسلام ، آن قدر بر حرمت همسايه تأكيد مىكرد كه رسول خدا گمان بُرد همسايه از همسايه ، ارث مىبرد :
مازالَ جَبرَئيلُ ... يوصيني بِالجارِ حَتّى ظَنَنتُ أنَّهُ سَيُوَرِّثُهُ .
جبرئيل ، پيوسته مرا به همسايگان سفارش مىكرد تا اين كه گمان كردم همسايه را ميراثبَر همسايه مىكند .(1)
(ح 265) ؛ مسند ابن حنبل ، ج 9 ، ص 311 (ح 24314) و ص 380 (ح 24654) ؛ صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 1 ؛ صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 2025 .
و رسول خدا نيز آن قدر سفارش همسايگان را به مردم مىكرد كه آنان نيز گمان بردند همسايهها از يكديگر ارث مىبرند .(2)حرمت همسايه ، يكى از سنگينترين حرمتها در اسلام است(3)و همانندِ خود انسان(4)و خون انسان(5)و
1) . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 52 ح 108 ؛ روضة الواعظين ، ص 424 ؛ دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 87
2) . الكافى ، ج 7 ، ص 51 ، نهج البلاغه ، نامه 47 ؛ مسند ابن حنبل ، ج 8 ، ص 305 ح 22361 .
3) . غررالحكم و دررالكلم ، ح 9528 ؛ مسند ابن حنبل ، ج 6 ، ص 8 ؛ الدرّ المنثور ، ج 2 ، ص 159 .
4) . السيرة النبويّة ، ج 2 ، ص 149 .
5) . الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 573 ح 3706 .
والدين انسان ،(1)حرمت دارد .
اگر در فرهنگ شهرنشينى اين حرمتْ مورد توجّه قرار گيرد و همسايهها با يكديگر روابطى محترمانه داشته باشند ، مىتواند به كاهش قلمرو گمنامى بينجامد . در فرهنگ اسلامى ، حدّ همسايگى از هر سمت ، چهل خانه است كه محدودهاى به اندازه يكصد و شصت خانه را در برمى گيرد . اگر براى هر خانهاى اين حلقه يكصد و شصت خانهاى را ترسيم كنيم ، تصوّر كنيد كه ارتباط همسايهها ، چه شبكه درهم تنيده و به هم پيوستهاى را به وجود مىآورد . امروز ، ارتباط همسايهها ، بخصوص در شهرهاى بزرگ ، رو به كاهش است . گاهى وقتها اساسا همسايهها يكديگر را نمىشناسند و حتّى شايد بسيار كم يكديگر را ببينند . معمولاً هيچ رابطه عاطفىاى ميان آنان وجود ندارد و از وضع يكديگر باخبر نيستند . گويى هر كدام در جزيرهاى دور افتاده زندگى مىكنند و گويى ميان آنان ، ديوارهاى سرد بىعاطفگى كشيده شده است . اين ، همان پديده گمنامى در جمع است كه قلمرو گمنامى را بيشتر و بيشتر گسترش مىدهد و به موازات آن ، بزه و ناهنجارى افزايش مىيابد . امّا اگر الگوى اسلامى همسايهدارى اجرا شود ، يك شبكه گسترده ارتباطى ميان همسايگان برقرار مىشود و شناخت افراد از يكديگر ، افزايش مىيابد و در نتيجه ، كسى غريبه و گمنام نخواهد ماند .
رخت بربستن پديده گمنامى ، موجب سلامت محلّه و شهر مىشود . مشاهده مىشود كه حتّى كسانى كه قصد انجام دادن كار خلاف را دارند ، سعى مىكنند به محلّههاى ديگر بروند و يا اگر در شهرهاى كوچك زندگى مىكنند ، سعى مىكنند شهر خود را ترك كنند . اين پديده ، «جرم بيرون از محلّه مجرم » ناميده مىشود كه نشان مىدهد نقش شناختهشدن در كاهش جرم ، تا چه اندازه است و گمنامى چه تأثيرى در گسترش جرم دارد . هر چه دامنه شناخت همسايهها از
1) . الكافي ، ج 5 ، ص 31 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 126 ؛ الكافي ، ج 2 ، ص 666 ، ح 2 .
يكديگر گسترش يابد ، قلمرو جرم ، كاهش مىيابد و هر چه دامنه شناختْ كمتر شود ، قلمرو جرم ، افزايش مىيابد . بنا بر اين ، گمنامى در محلّهها و شهرها ، شرم افراد را كاهش مىدهد و شناخته شدن ، موجب افزايش دامنه شرم افراد از يكديگر مىگردد .
آموزه ديگرى كه در الگوى دينى شهرنشينى تأثيرگذار است ، مسئله برادرى ميان اهل ايمان است . اسلام ، همه اهل ايمان را «برادر» يكديگر خوانده است . رسول خدا ، وقتى نخستين شهر اسلامى را بنياد نهاد ، ميان اهل ايمان ، پيمان برادرى برقرار نمود . يثرب ، پس از ورود رسول خدا ، به شهر ديگرى تبديل شد و تركيب جمعيتى آن تغيير كرد . بخشى از ساكنان اين شهر جديد را «مهاجران» تشكيل مىدادند . همان گونه كه قبلاً توضيح داديم ، پديده مهاجرت ، هميشه براى شهرها يك فاجعه خوانده شده است . غالبا مهاجران از آن جا كه در محيطى غير بومى قرار گرفته و گمناماند ، بيشتر به فساد ، و بزه روى مىآورند ؛ امّا اين
اتفاق در شهر مدينه رخ نداد . زيرا ميان تمام شهروندان ، چه مهاجر و چه انصار ، پيوند برادرى برقرار شد . با اين پيوند ، گروه مهاجر در بدنه اصلى شهر (يعنى انصار) ادغام شدند . اگر مهاجران ، به هر دليلى از سوى ساكنان اصلى يك شهر مورد پذيرش قرار نگيرند و به عنوان عضو زايد و تحميلى خوانده شوند ، اين امر مىتواند آسيبهاى اجتماعى بىشمارى را در پى داشته باشد .
آرى ! در صدر اسلام ، اعلام پيمان برادرى ميان اهل ايمان ، مهاجران را به شهروندان پيشين مدينه پيوند زد و آنان را در بدنه اصلى شهر ، ادغام نمود . البته پيامد فرهنگ برادرى ، فقط محدود به پيوند مهاجران با شهروندان نمىشود ؛ بلكه خودِ شهروندان را نيز به يكديگر نزديكتر و آشناتر مىكند . مهمْ اين است كه اين فرهنگ ، آحاد شهروندان را به هم پيوند مىزند و غريبى و گمنامى را از ميان مىبرد . در اين فرهنگ ، غربت و گمنامى عنوانى ناشناخته است . اگر اين
فرهنگ در ميان تمام اهل ايمان جاى بگيرد ، آن گاه نه تنها در يك شهر و نه تنها در يك كشور ، بلكه در تمام كره زمين ، غريبى و گمنامى برچيده مىشود و هيچ كس در هيچ مكانى ناشناخته نيست و همه ، برادر يكديگر خواهند بود و «رفتارهاى برادرانه» و « انتظارات برادرانه» از يكديگر خواهند داشت و «حرمت برادرى» را نگاه خواهند داشت . در اين صورت ، مشكل كلانشهرها و پديدههاى مهاجرت و مسافرت نيز حل خواهد شد و تمام آسيبهايى را كه ممكن بود از جانب گمنامى وارد شود ، بر مىچيند . بنا بر اين ، يكى از مؤلّفههاى مهم در الگوى شهرنشينى اسلامى ، پيوند برادرى ميان شهروندان ايمانى است . اين ، شعار قرآن كريم است كه مىفرمايد :
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ .
همانا مؤمنان با هم برادرند .(1)
در روايات زيادى نيز تأكيد شده است كه :
المُؤمِنُ أخُو المُؤمِنِ .
مؤمن ، برادر مؤمن است .(2)
نكته ديگر ، اين كه هر چند شايد انسان در برخى موقعيتها نسبت به نظارت محسوس ، گمنام باشد ، امّا آيا در برابر نظارتهاى نامحسوس نيز گمنام است ؟ آيا «خود» او خودش را نمىشناسد و نمىداند كيست ؟ آيا حجّتهاى الهى نيز او را نمىشناسند ؟ آيا نزد فرشتگان نيز ناشناخته است ؟ آيا در برابر خداوند نيز گمنام است ؟ ممكن است در برابر مردم ، گمنام باشيم ؛ امّا آيا در برابر ناظران نامحسوس نيز گمناميم ؟ ممكن است ما توجّهى به اين ناظران نداشته باشيم و
آنان نزد ما گمنام محسوب شوند ، امّا آيا آنان نيز ما را نمىشناسند ؟ و آيا ما نزد آنان ، گمنام هستيم ؟
پاسخ اين پرسشها به روشنى منفى است . در برابر اين نظارتهاى نامحسوس ، گمنامى وجود ندارد . بنا بر اين ، «توجّه كردن» و «توجّه دادن» به اين بخش از نظارتها مىتواند به سالم سازى شهرها و مهاجرتها و مسافرتها بينجامد . توجّه به ناظران نامحسوس و مقدّس ، حياى فرد را بر مىانگيزد و در اين صورت ، همان گونه كه در خلوت ، خود را تنها نمىديد ، در غربت نيز خود را گمنام نخواهد دانست . بنا بر اين ، تعميق باورهاى دينى و ايمان به خدا و شناخت واقعيتهاى هستى و درك نظارتهاى نامحسوس و مقدّسى كه وجود دارند ، عامل مهمّى در الگوى شهرنشينى اسلامى است كه نتيجه آن ، حفظ فرهنگ حياست و حفظ اين فرهنگ ، موجب مصونيت قلمرو گمنامى و ناشناختگى مىگردد .
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و پوشش
لباس ، پديدهاى است كه كمتر به جنبههاى مختلف آن توجّه مىشود . اوّلين و سادهترين چيزى كه از لباس به ذهن مىرسد ، كاركرد محافظتى آن در برابر سرما و گرماست . مسئله ديگر ، كاركرد پيامرسانى آن است . نوع لباس ، ضخامت لباس ، رنگ لباس ، مدل لباس و ... مىتواند مشخّص سازد كه شخص ، چه شغلى دارد ، شاد است يا عزادار ، افسرده است يا خوشحال ، به چه گروهى تعلّق دارد و ... .
اگرچه وظيفه اصلى لباس ، محافظت از ما در برابر سرماست ، اما اطلاعاتى را هم درباره ما در اختيار ديگران قرار مىدهد . مثلاً سبك لباسها و ويژگىهاى شخصتى افراد ، رابطه مستقيم با هم دارند . محافظهكارها معمولاً لباسهاى كمرنگ و معمولى بر تن مىكنند ، در حالى كه افراد برونگرا ، رنگهاى تند و لباسهاى آخرين مُد را مىپسندند . يكى از نكات جالب در اين زمينه ، اين است كه كسانى كه براى مصاحبه شغلى مراجعه مىكنند ، معمولاً كت و شلوار مىپوشند ، در حالى كه در اوقات فراغت خود ، لباسهاى خودمانىترى بر تن مىكنند . از نوع لباس افراد مىتوان پايگاه اجتماعى و خودآگاهى آنها و نيز ارزيابى آنها از خودشان را حدس زد.(1)در مدارس نيز سعى مىشود كودكان را مجبور به پوشيدن روپوش يا لباس يكدست كنند و به اين ترتيب ، از آنان
1) . مهارتهاى اجتماعى در ارتباطات ميان فردى ، ص 71 .
«فرديّتزدايى» نمايند ؛ يعنى احساس فرديّت(1)آنان را كم كنند . يونيفورمها (روپوشهاى خاصّ مشاغل) ، علاوه بر اين كه افراد را در برابر صدمات مصون مىدارند (مثلاً لباس غواصى ، لباسهاى آتش نشانها، لباسهاى رانندگان اتومبيلهاى مسابقهاى و لباس خلبانان هواپيماهاى آزمايشى) عامل شناسايى هم هستند ؛ زيرا به سرعت ، هويّت افراد را فاش مىسازند . بيكمن،(2)متوجه شد كه وقتى تقاضاكنندهاى روپوش بر تن داشته باشد ، درخواستهاى ساده او ، بيشتر اجابت مىشود.(3)
جنبه ديگرى كه مورد نظر اين بحث است ، كاركرد زيبايىشناختى پوشش است . دو نكته پيشين ، نقش لباس را در دنياى خارج از آن نشان مىدادند ؛ امّا اين نكته از ديدگاه زيبايىشناختى به تأثير لباس بر آنچه در درون دارد ، مىپردازد . اگر لباس را محور قرار دهيم ، چيزى در درون آن قرار دارد كه بدنِ فرد است و دنيايى نيز در خارج آن قرار دارد . پوشش ، فارغ از اين كه ساده باشد يا شيك ، عامل مهمّى در زيبا جلوه دادن آن چيزى است كه در درون دارد . از اين ديدگاه ، پوشيدگى ، عامل زيبايى است و به همين جهت ، استفاده از پوشش ، امرى فراگير است . تقريبا در تمام مصنوعات بشرى مىتوان مسئله پوشش نهايى را ديد . براى مثال ، تلويزيونى را تصوّر كنيد كه پوشش نهايى نداشته باشد و يا وسيله نقليهاى را كه اتاق نداشته باشد و يا درهاى آن ، روكش نداشته باشند و يا ساختمانى را كه كار نماسازى آن انجام نشده باشد ، و يا كتابى را كه جلد نداشته باشد .
اين ، نشان مىدهد كه پوشش ، به طور كلّى ، نقش مؤثّرى در زيباسازى دارد . حيا نيز چنين كاركردى دارد . همانگونه كه در ادامه بحث خواهيد ديد ،
حيا را مىتوان پوشش انسانيت دانست . انسان بدون حيا ، جلوهاى عريان ، دريده و نازيبا دارد . به وسيله حياست كه قامت رعناى انسان ، خلعتى زيبا مىيابد . به همين جهت ، امام على عليهالسلامحيا را با تعبير لباس و حجاب و پوشش ، ياد مىكند و مىفرمايد :
الحَياءُ لِباسٌ سابِغٌ ، وحِجابٌ مانِعٌ ، وسِترٌ عَنِ المَساوِىَٔواقٍ .(1)
حيا ، لباسى بلند و حجابى منعكننده و پوششى نگهدارنده از بدىهاست .
پس حيا ، همانند هر پوششى ، نسبت به عوامل بيرونى ( ناهنجارىها ) حالت بازدارندگى دارد و نسبت به قامتى كه آن را دربرگرفته ، زيبايىبخش است . سؤال اين است كه حيا ، پوشش كدام قامت رعنايى است ؟
جامه دين
در حديثى كه ذكر شد ، از حيا به عنوان «لباس» ياد شده و در حديثى از رسول خدا ، از حيا به عنوان «لباس اسلام» نام برده شده است :
الإِسلامُ عُريانٌ ، فَلِباسُهُ الحَياءُ .(2)
اسلام ، عريان است و حيا ، لباس آن است .
امام على عليهالسلام در اين باره فرموده است :
أحسَنُ مَلابِسِ الدّينِ الحَياءُ .(3)
بهترين لباس دين ، حياست .
وقتى اجزاى تشكيل دهنده يك چيز ، سالم و مناسب باشند و هر كدام به خوبى در جاى خود قرار گيرند ، آن گاه لازم است پوششى سراسر آن را فرا گيرد
و به آن مجموعه كنار هم چيده شده ، زيبايى و يكپارچگى دهد . اسلام نيز همين گونه است . دين ، مجموعهاى از معارف و احكام و اخلاق نيكوست كه نظاممند بوده ، هر كدام در جاى مخصوص خود قرار دارند . وقتى اين مجموعه هماهنگ ، كامل شد ، نياز به پوششى دارد كه قامت رعناى آن را فراگيرد و به آن ، زيبايى بخشد . اين مأموريت ، از آنِ حياست . اسلامِ منهاى حيا ، اسلامى كامل ، ولى عريان و نازيباست . در حقيقت ، حيا ، لباسى است كه به اسلام عريان ، زيبايى ، آراستگى و چشمنوازى مىبخشد .
جامه شخصيت و رفتار
اكنون مىتوان گفت كه لباس ، فقط مخصوص اجسام و اشيا نيست . امور معنوى و غير مادّى نيز عريانى و پوشيدگى دارند . دين ، نمونهاى بود كه بدان اشاره شد . از اين گذشته ، «شخصيت» و «رفتار» انسان نيز مىتواند تابع همين اصل باشد . رفتار انسان بىحيا ، رفتارى است عريان ، دريده و نازيبا ؛ امّا رفتار انسان باحيا ،
رفتارى است پوشاننده ، باوقار و زيبا . وقتى برخى رفتارها را در نظر مىگيريم ، نوعى دريدگى و عريانى در آنها مشاهده مىكنيم و برعكس ، وقتى رفتار برخى را مرور مىكنيم ، پوشيدگى و وقار را در آن مىبينيم .
به بيان ديگر ، انسان از امور غير مادّى ، تصويرى در ذهن خود مىسازد كه مىتواند زشت يا زيبا باشد . البته اين تصوير ، به تناسب آن مفهوم ، متفاوت خواهد بود . مثلاً تصويرى كه از مفهوم خوشاخلاقى در ذهن انسان نقش مىبندد ، با مفهومى كه از بداخلاقى نقش مىبندد ، متفاوت است . بر همين اساس ، در روايات ، تصويرى از حقيقتِ مفاهيم معنوى و اخلاقى ارائه شده است . مثلاً رسول خدا ، درباره خوش اخلاقى مىفرمايد :
لَو كانَ حُسنُ الخُلُقِ رَجُلاً يَمشي فِي النّاسِ ، لَكانَ رَجُلاً صالِحا .(1)
1) . الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 435 ح 7472 ؛ كنزالعمّال ، ج 3 ، ص 11 (ح 5190) .
اگر خوش اخلاقى ، انسانى بود كه ميان مردم راه مىرفت ، بدون ترديد ، انسانى شايسته مىبود .
و درباره بداخلاقى فرموده است :
لَو كانَ سوءُ الخُلُقِ رَجُلاً يَمشي فِي النّاسِ ، لَكانَ رَجُلَ سَوءٍ .(1)
اگر بداخلاقى ، انسانى بود كه در ميان مردم راه مىرفت ، بدون ترديد ، انسان بدى بود .
همچنين امام على عليهالسلام درباره صبر مىفرمايد :
لَو كانَ الصَّبرُ رَجُلاً ، لَكانَ رَجُلاً صالِحا .(2)
اگر صبر ، انسان مىبود ، بدون ترديد ، انسان شايستهاى بود .
رسول خدا ، تصوير ذهنى صبر را «انسان با كرامت» دانسته است :
لَو كانَ الصَّبرُ رَجُلاً ، لَكانَ رَجُلاً كَريما .(3)
اگر صبر ، انسان مىبود ، بدون ترديد ، انسان بزرگوارى بود .
همچنين ايشان درباره عُجْب و خودشيفتگى مىفرمايد :
لَو كانَ العُجبُ رَجُلاً ، كانَ رَجُلَ سَوءٍ .(4)
اگر خودْشيفتگى انسان مىبود ، بدون ترديد ، انسان بدى بود .
به خوبى روشن است كه تصوير ذهنى ما از مفاهيم ارزشى و ضد ارزشى ، چه قدر با هم تفاوت دارد . البته تصوير ذهنى از يك صفت ، در دو فرد نيز مىتواند متفاوت باشد . اين تفاوت ، بسته به ميزان برخوردارى فرد از آن صفت است . مثلاً تصوير ذهنى ما از خوشاخلاقى پيامبر اكرم - كه داراى برترين خُلق بود(5)- با
1) . الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 435 ح 7473 ؛ كنز العمّال ، ج 3 ، ص 441 (ح 7354) .
2) . دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 534 ح 1899 .
3) . الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 434 ح 7461 ؛ كنزالعمّال ، ج 3 ، ص 271 (ح 6504) ؛ مسكّن الفؤاد ، ص 48 .
4) . الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 434 ح 7462 ؛ كنزالعمال ، ج 3 ، ص 514 ح 7670 .
5) . «وإنّكَ لَعَلى خُلق عَظِيمٌ » . قلم ، آيه 4
تصوير ما از خوشاخلاقى يك مؤمن ، متفاوت خواهد بود ؛ ولى به هر حال ، تصوير ذهنى ما از اخلاق خوش ، تصويرى زيباست .
در بحث حيا نيز مسئله نقش بستن تصوير ذهنى مطرح شده است . رسول خدا مىفرمايد :
لَو كانَ الحَياءُ رَجُلاً ، لَكانَ رَجُلاً صالِحا .(1)
اگر حيا ، انسان مىبود ، بدون ترديد ، انسان شايستهاى بود .
و در جاى ديگر ، فرموده است :
لَو كانَ الحَياءُ رَجُلاً ، لَكانَ رَجُلَ صِدقٍ .(2)
اگر حيا انسان مىبود ، بدون ترديد ، انسان صادقى بود .
و درباره بىحيايى فرموده است :
لَو كانَ البَذاءُ رَجُلاً ، لَكانَ رَجُلَ سَوءٍ .(3)
اگر بىحيايى ، انسان مىبود ، بدون ترديد ، انسان بدى بود .
همچنين ايشان درباره ناسزاگويى كه يكى از مصاديق بىحيايى است ، مىفرمايد :
لَو كانَ الفُحشُ خَلقا لَكانَ شَرَّ خَلقِ اللّهِ .(4)
اگر ناسزاگويى ، انسان مىبود ، بدون ترديد ، بدترين آفريده خدا بود .
و در جاى ديگر فرموده است :
... لَكانَ رَجُلَ سَوءٍ .(5)
1) . مكارم الأخلاق ، ابن ابى الدنيا ، ص 39 ح 89 ؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 8 ، ص 27 ؛ المعجم الصغير ، ج 1 ، ص 240 (ح 674) .
2) . المعجم الأوسط ، ج 1 ، ص 107 .
3) . المعجم الصغير ، ج 1 ، ص 240 ح 674 ؛ المعجم الأوسط ، ج 5 ، ص 76 ؛ كنز العمّال ، ج 3 ، ص 603 (ح 8125) .
4) . الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 434 ح 7465 ؛ كنز العمّال ، ج 3 ، ص 599 (ح 8097) .
5) . مكارم الأخلاق ، ابن أبى الدنيا ، ص 39 ح 89 ؛ مسند أبى داوود الطيالسى ، ص 209 ؛ المعجم الأوسط ، ج 1 ، ص 107 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 10 ، ص 140 .
... بدون ترديد ، انسان بدى بود .
همين پديده تصوير ذهنى از حيا را مىتوان در دو مقوله «رفتار» و «شخصيت» انسانِ باحيا نيز مطرح كرد . رفتارها نيز در ذهن بيننده ، تصويرى از خود برجاى مىگذارند . البته مراد از اين تصوير ، تصوير فيزيكى (مادّى) رفتار نيست ؛ بلكه تصويرى ارزشى است كه بر اساس ارزيابى ما از آن رفتار ، شكل مىگيرد . بدون شك ، ارزيابى ما از رفتار يك فرد شايسته با رفتار يك فرد فاسق ، يكسان نيست . لذا تصوير ذهنى آن نيز يكسان نخواهد بود . شخصيت فرد نيز مىتواند تابع اين قانون باشد . هر چند شخصيت ، عنصرى غيرمادّى و غير قابل رؤيت و داراى اجزاى مختلفى است ، امّا برآيند آن ، تصويرى را در ذهن به وجود مىآورد . تصوير ذهنى ما از شخصيت هر فرد ، با شخصيت ديگرى متفاوت است . اساسا به تعداد انسانها ، مىتواند تصوير ذهنى وجود داشته باشد ؛ زيرا ظاهرا نمىتوان دو نفر را يافت كه شخصيت و رفتار يكسانى داشته باشند .(1)
بر اساس آنچه گفتيم ، اگر بخواهيم يك تصوير ذهنى از شخصيت انسانِ باحيا و رفتار انسان باحيا داشته باشيم ، چه چيزى به ذهن خواهد رسيد ؟ البته پيش از اين ، درباره تصوير ذهنى از اصل حيا سخن گفتيم . اكنون سخن در اين است كه تصوير ذهنىِ رفتارى كه ويژگى را شرم دارد و شخصيتى كه ويژگى شرم را دارد ، چيست ؟
متونى كه حيا را لباس و پوشش دانستهاند ، پاسخ اين پرسش را دادهاند . براساس اين متون ، حيا لباسى است بر قامت عريان يك شىء . به همين جهت ،
1) . شايد بتوان گامى به جلو برداشت و گفت : اين سخن با آن اصل كه مىگويد هر رفتار انسان ، يك ماهيت برزخى دارد و شخصيت هر فرد ، داراى يك ماهيت برزخى است ، نزديكى دارد . مثلاً تصوير ما از حرامخوارى با تصوير ما از حلالخوارى متفاوت است . بر اساس آيات و روايات ، حرامخوارى ماهيتى آتشين و دوزخين دارد ؛ امّا حلالخوارى ، ماهيتى پاك و بهشتى .
شخصيت و رفتار يك فردِ باحيا را مىتوان شخصيت و رفتارى پوشيده در لباس زيباى حيا دانست . پس تصويرى كه از اين دو در ذهنْ نقش مىبندد ، تصوير انسانى است كه بر قامتش لباسى زيبا و بلند پوشيده شده است و به همين جهت ، در برخى روايات براى توصيف انسانِ باحيا ، از تعبير « لباس حيا بر تن كردن » استفاده شده است .(1)اين ، همان لباسى است كه از حيا بر شخصيت و رفتار انسان پوشيده شده است . در حديث ديگر ، براى بيان حيا از تعبير «پرده» استفاده شده است(2)و در جاى ديگر ، از تعبير «تَنپوش» .(3)همچنين امام حسن مجتبى عليهالسلام در مقام توصيف حياى پيامبر اكرم مىفرمايد :
كَسا مَحاسِنَ وَجهِهِ الحَياءُ .(4)
پوششى از حيا ، زيبايىهاى چهرهاش را پوشانده بود .
در طرف مقابل ، شخصيت بىحيا ، شخصيتى است عريان و دريده ، و رفتار شخص بىحيا ، رفتارى است دريده و عريان . به همين جهت ، در روايتى براى توصيف انسان بىحيا ، از تعبير « تنپوش حيا را از تن بيرون آوردن » استفاده شده است .(5)
مسلّم است كه حيا ، ماهيت فيزيكى ندارد كه بر جسم انسان پوشانده شود ؛
1) . امام على عليهالسلام مىفرمايد: «من كساه الحياء ثوبه ، لم يَرَ الناس عيبه ؛ كسى كه جامه حيا داشته باشد ، مردم ، عيب او را نمىبينند نهج البلاغه ، حكمت 223 . نيز مىفرمايد «من كساه الحياء ثوبه خفى على الناس عيبه ؛ كسى كه جامه حيا پوشيده باشد ، عيب او از مردم ، پنهان مىماند» (الكافى ، ج 8 ، ص 23؛ تحف العقول ، ص 98؛ بحار الأنوار ، ج 77 ، ص 287) .
2) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «من أراد أن يحط وزره ، فليرخ ستره ؛ كسى كه مىخواهد گناه او ريخته شود ، پرده [خانه] را بيفكند» . (تحف العقول ، ص 378 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 264)
3) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «الكيّس من تجلبب الحياء ؛ زيرك ، كسى است كه پوششى از حيا داشته باشد» . غرر الحكم ، ح 2196
4) . مناقب ابن شهرآشوب ، ج 4 ، ص 12 .
5) . رسول خدا مىفرمايد : «من ألقى جِلباب الحياء لاغيبة له ؛ هر كه پوشش حيا را كنار بگذارد ، غيبت ندارد» . (تحف العقول ، ص 45 ؛ الاختصاص ، ص 242 ؛ مشكاة الأنوار ، ص 412 ؛ بحار الأنوار ، ج 77 ، ص 149)
بلكه ماهيتى معنوى دارد كه بر قامت شخصيت انسان پوشانده مىشود . بنا بر اين ، همان گونه كه عريانى جسم ، نشانه دريدگى و بىشرمى است ، بىحيايى نيز نشانه عريانى و دريدگى شخصيت است و همان گونه كه پوشيدگى ، نشانه وقار و حياست ، باحيا بودن ، نشانه مزيّن بودن شخصيت به لباس وقار و شرم است . فرد باحيا ، شخصيتى مزيّن و مُلبَّس دارد و فرد بىحيا ، شخصيتى عريان ودريده . همچنين رفتار فرد باحيا ، رفتارى مزيّن و ملبّس است و رفتار فرد بىحيا ، رفتارى عريان و دريده .
جامه تن
تا اين جا از تأثير حيا بر شخصيت و رفتار ، سخن رانديم و گفتيم كه حيا ، جامهاى از وقار بر روان و رفتار انسان مىپوشد . در اين بحث ، رابطه حيا و پوشش جسمانى را بررسى مىكنيم و درصدديم بدانيم حيا چه تأثيرى بر پوشش جسمانى دارد و اساسا آيا تأثيرى بر پوشش انسان دارد ؟ آيا مىتوان حيا و پوشيدگى را در يك سمت قرار داد و بىحيايى و برهنگى را در سمتى ديگر ؟
حيا ، رابطه تنگاتنگى با پوشش دارد و در بسيارى از احاديث ، اين دو با هم آمدهاند . مثلاً حيا و سِتر در مورد خداوند متعال با هم آمدهاند(1)و در موارد متعدّدى ، حيا نقطه مقابل عريانى دانسته شده است .(2)اين گونه شواهد ، آنقدر فراوان است كه نمىتوان رابطه ميان اين دو (حيا و پوشش ظاهرى) را انكار كرد . بنا بر اين ، لازمه حيا ، پوشش است . نمىتوان شخص برهنه را باحيا دانست و نمىتوان پذيرفت كه شخص باحيا ، برهنه باشد . حجّتهاى الهى كه نمونه كامل
1) . رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىفرمايد : إنّ اللّه - عزّوجلّ - حيىّ ستير يحب الحياء والستر ؛ خداوند عز و جل باحيا و پوشاننده است و حيا و پوشاندن را دوست دارد» . (سنن أبى داوود ، ج 2 ، ص 251 ، ح 4012 ؛ سنن النسائى ، ج 1 ، ص 20 ؛ السنن الكبرى ، ج 1 ، ص 198)
2) . ر . ك : وسائل الشيعه طبع آل البيت عليهمالسلام ، ج 5 ، ص 22 .
حيا هستند ، نمونه كامل پوشيدگى نيز بودهاند . لقمان ، يكى از كسانى است كه پوشيدگى شديدى داشته و امام صادق عليهالسلام ، اين ويژگى را يكى از علل حكيم شدن وى دانسته است .(1)حضرت موسى عليهالسلام آنقدر بر پوشيدگى خود محافظت مىكرد كه مردم مىپنداشتند وى ، بيمارى جسمانى دارد . رسول خدا درباره ايشان فرموده است :
إنَّ موسى كانَ رَجُلاً حَيِيّا سَتيرا لا يُرى مِن جِلدِهِ شَيءٌ اِستِحياءً مِنهُ .(2)
همانا موسى ، مردى باحيا و پوشيده بود كه به دليل حيايش هيچ نقطه از بدن وى ديده نشد .
در اين توصيف ، هم ويژگى حيا و پوشش با هم آمده (حييّا ستيرا) ، و هم تصريح شده كه حضرت موسى عليهالسلام به دليل حيايى كه داشته ، هيچ نقطه از بدن وى را كسى نديده است . حضرت موسى عليهالسلام هنگامى كه مىخواست وارد آب شود ، تا بدنش وارد آب نمىشد ، لباس خود را بيرون نمىآورد(3)و در حقيقت ، ايشان هنگام آبتنى ، پوششى از آب را به جاى پوشش پارچهاى براى خود برمى گزيد . امّا درباره فرهنگ عمومى بنىاسرائيل ، در حديث آمده است كه حيايى وجود نداشته و لذا آنان ، هنگام شنا ، برهنه وارد آب مىشدند و به يكديگر نگاه مىكردند( !) .(4)اين ويژگى در فرهنگ جاهلى حجاز نيز وجود داشته است .
1) . تفسير القمى ، ج 2 ، ص 162؛ مجمع البيان ، ج 8 ، ص 497؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 409 .
2) . صحيح البخارى ، ج 4 ، ص 129 ؛ سنن الترمزى ، ج 5 ، ص 359 ح 3221 ؛ مسند أحمد ، ج 3 ، ص 596 ، (ح 10683) .
3) . رسول خدا فرمود : «إن موسى بن عمران كان إذا أراد أن يدخل الماء لم يلق ثوبه حتّى يوارى عورته في الماء ؛ موسى بن عمران هر گاه مىخواست وارد آب شود ، لباس از تن بيرون نمىكرد تا اين كه عورت او در آب ناپيدا شود» . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 1 ، ص 602 ، ح 1458 ؛ مسند أحمد ، ج 3 ، ص 262
4) . رسول خدا فرمود : «كانت بنو إسرائيل يغتسلون عراة ينظر بعضهم إلى بعض ؛ بنى اسرائيل ، عريانْ غسل كرده ، به يكديگر نگاه مىكردند» . صحيح البخارى ، ج 1 ، ص 73 ؛ مسند أحمد ، ج 3 ، ص 193 (ح 8179 ؛ صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 183)
امام على عليهالسلاممىفرمايد :
إنَّ النَّبِيَّ صلىاللهعليهوآله رَأى قَوما يَغتَسِلونَ عُراةً لَيسَ عَلَيهِم إزارٌ ، فَوَقَفَ فَنادى بِأَعلى صَوتِهِ : مالَكُم لاتَرجونَ للّهِِ وَقارا ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله گروهى را ديد كه برهنه استحمام مىكردند ، بدون اين كه لُنگى بسته باشند . به همين جهت ، ايستاد و با صدايى رسا فرمود : «چرا براى خدا تعظيمى قائل نمىشويد ؟» .(1)
در جاهليت ، چيزى به نام حمّام وجود نداشته است و هنگام فتح روم و ايران ، مردم حجاز با پديدهاى به نام حمّام آشنا شدند . رسول خدا ، اين موضوع را پيشبينى كرده بود و به مردم توصيه مىكرد كه هنگام استحمام ، حتما از لُنگ استفاده كنند .(2)اين احتمال وجود دارد كه در فرهنگ عمومى روم ، در حمّام ، چيزى به عنوان پوشش وجود نداشته است . اگر وجود مىداشت ، نيازى به بيان اين نكته نمىبود . وقتى پديدهاى وارد يك فرهنگ مىشود ، فرهنگ مخصوص خود را هم به همراه مىآورد . اگر مردم اين منطقه از پوشش مخصوص حمّامهاى عمومى استفاده مىكردند ، احتمالاً مورد تقليد مردم حجاز نيز قرار مىگرفت ؛ ولى ظاهرا چون چنين فرهنگى وجود نداشته است ، رسول خدا خواسته تا از اين پديده مثبت ، آفتزدايى كرده ، آن را با فرهنگ اسلامى آميخته سازد . شاهد اين ادّعا كه احتمالاً در روم ، حمّام رفتن با فرهنگ برهنگى همراه بوده است ، اين كه در موارد متعدّدى در احاديث ، اين گونه حمّام كردن ، مورد نكوهش واقع شده و تعبيرهايى همچون : «بئس البيت (چه بدجايى است)» و «شرّ البيت (بدترين جا)» ، درباره آن وارد شده است .(3)
پديده بىمُبالاتى در پوشش ، اختصاص به استحمام نداشته است ؛ بلكه مردم عصر جاهلى به طور كلّى به پوشيدگى تن ، اهمّيتى نمىدادند و رسول خدا ، مردم را در اين زمينه راهنمايى مىكرد . براى نمونه ، آن حضرت ، پس از ورود به مدينه ، شروع به ساختن مسجد كرد و مسلمانان نيز به ايشان كمك مىنمودند . هنگام حمل سنگهاى سنگين ، پوششى كه برخى بر كمر بسته بودند ، مىافتاد و آنان اهمّيتى نمىدادند . در يكى از موارد ياد شده ، رسول خدا به شخصى فرمود :
خُذ عَلَيكَ ثَوبَكَ ولا تَمشوا عُراةً .(1)
لباست را بپوش و عريان راه نرو .
همچنين ، شخصى به نام جَرهَد مىگويد كه روزى نشسته بودم و لباسم كنار رفته بود و ران پايم پيدا شده بود . در اين هنگام ، رسول خدا كه از آن جا عبور مىكرد ، به من فرمود :
غَطِّ فَخِذَكَ ؛ فَإِنَّ الفَخِذَ عَورَةٌ .(2)
ران خود را بپوشان ، كه جزو عورت است .
اين كلام حضرت به مسئله مهم محدوده عورت اشاره دارد . عورت ، يعنى آنچه آشكار شدنش قبيح است و بايد پوشيده باشد . معناى اصلى عورت ، يعنى چشمى كه بينايى خود را از دست داده است .(3)سپس اين واژه در مورد چيزهايى به كار رفته است كه نبايد ديده شوند و آشكار شدن و ديده شدن آنها زشت به شمار مىرود . به عبارت ديگر ، آنچه را نبايد ديده شود و ديده شدن آن قبيح است ، عورت مىگويند . در اين جاست كه عورت با حيا ارتباط پيدا مىكند ؛ زيرا هر چيزى كه آشكار شدن آن مايه شرم باشد ، عورت ناميده شده است .(4)مردم ،
هر چه را عورت بدانند ، مىپوشانند و از آشكار شدن آن ، شرم مىكنند ؛ و هر چه را عورت ندانند ، نپوشانده ، از آشكار شدن آن اِبايى ندارند .
ممكن است هر فرهنگى محدوده خاصّى از بدن را عورت بداند و با تغيير فرهنگ ، محدوده عورت نيز تغيير كند . با تغيير محدوده عورت ، اندازه لباسها نيز تغيير مىكند . مثلاً در مغربزمين ، روزگارى زنان ، لباسهاى بلندى مىپوشيدند كه آستينهاى بلندى داشت و يقه آن نيز پوشيده بود . البته موى سر ، معمولاً باز بوده و پوشاندن آن ، لازم شمرده نمىشد . اين ، نشان مىدهد كه در آن زمان ، تمام بدن زن براى ديگران ، به نوعى عورت محسوب مىشده است . به مرور زمان و در اثر عواملى كه در جاى خود بايد بحث شود ، مفهوم عورتْ تغيير كرد و در ادامه ، اندازه پوشش نيز تغيير كرد . اندك اندك ، محدوده عورت ، كاهش يافت و لباسها نيز كوتاه و كوتاهتر شدند ؛ همچنين آستينها كه تا مچ را مىپوشاندند ، و دامنها كه تا روى پا را گرفته بودند ، كوتاه و كوتاهتر شدند و يقهها نيز كه تا گردن را مىپوشاندند ، كم كم پايينتر آمده ، بازتر شدند .
در ميان مردان نيز همين پديده قابل مشاهده است . كوتاه شدن شلوارها و آستين پيراهنها و باز شدن يقهها مىتوانند نمونههايى از اين قبيل باشند . البته ممكن است در هر دورهاى ، عوامل ديگرى هم در تعيين محدوده عورت ، نقش داشته باشند .
از زاويهاى ديگر ، تعريف «عورت» نسبت به : افراد غريبه و دوستان و فاميل و خانواده و همسر ، متفاوت است . معمولاً بيشترين محدوده عورت ، براى افراد غريبه است و كمترين آن براى همسر . همچنين ممكن است مكان در اين مورد ، نقش بسزايى داشته باشد . مثلاً معمولاً افراد با پوششى در كنار دريا حاضر مىشوند كه در محلهاى ديگر با آن پوشش ، حاضر نمىشوند .
اسلام ، قلمرو عورت را افزايش داد . همان گونه كه در روايت پيشين
آمده بود ، در زمان جاهليت ، محدوده عورت ، بسيار اندك بوده است . مردم در پيش ديدِ ديگران عريان مىشدند و استحمام مىكردند و مردان ، هنگام نشستن ، لباسهاى بلند خود را بالا مىزدند ، به گونهاى كه ران آنها پيدا مىشد . اسلام ، قلمرو جديدى براى عورت تعريف كرد و تمام بدن زن را عورت دانست ، مگر دستها (تا مچ) و صورت . به همين جهت ، پوشش زنان مسلمان نيز تغيير كرد . همچنين ، آيه حجاب (آيه 59 از سوره احزاب) نازل شد و زنان ، سرهاى خود را پوشاندند :
يَ-أَيُّهَا النَّبِىُّ قُل لأِّزْوَ جِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَآءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَ-بِيبِهِنَّ .
اى پيامبر ! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو روسرىهاى بلند خود را بر خويش فرو افكنند .
پس از نزول اين آيه ، زنان به گونهاى سر خود را مىپوشاندند كه گوشها ، گوشوارهها و گردن و سينه آنان پيدا بود .(1)لذا آيه ديگرى نازل شد كه به آنان دستور داد مَقنعههاى خود را به روى سينهها بيندازند :
وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ .(2)
و (اطراف) روسرىهاى خود را بر سينه خود افكنند .
زنان نيز از فرداى روزى كه اين آيه نازل شد ، با حجاب كامل بيرون آمدند .(3)همچنين وقتى عورت ، قلمرو توسعهيافتهاى پيدا كرد ، پوشش ، بايد محدوده بيشترى از بدن را مىپوشانْد . بدين ترتيب ، چيزى به نام شلوار نيز در زمره پوششها راه يافت . رسول خدا ، درباره پوشيدن شلوار فرموده است :
اُمِرتُ بِالسَّترِ ، فَلَم أجِد شَيئا أستَرَ مِنهُ .(4)
من مأمور به پوشش شدم و چيزى را پوشانندهتر از آن (شلوار) نديدم .
حضرت على عليهالسلام ، واقعهاى را نقل مىكند كه نشان مىدهد چرا شلوار ، بهترين پوشش است . ايشان مىگويد در يك روز بارانى با رسول خدا در بقيع ، نشسته بوديم كه زنى ، سوار بر الاغ ، از آن جا عبور مىكرد . ناگهان ، پاى الاغ در چالهاى
فرو رفت و زن از بالاى آن به زير افتاد . رسول خدا ، به سرعت ، روى خود را برگردانْد . حاضران به رسول خدا گفتند : اين زن ، شلوار به تن دارد . حضرت ، سه بار فرمود :
اللّهُمَّ اغفِر لِلمُستَروِلاتِ !
خداوندا ! زنان شلوارپوش را رحمت كن .
سپس فرمود :
يا أيُّهَا النّاسُ ! اتَّخِذُوا السَّراويلاتِ ؛ فَإِنَّها مِن أستَرِ ثِيابِكُم ؛ وحَصِّنوا بِها نِساءَكُم إذا خَرَجنَ .(1)
اى مردم ! شلوار را [ به عنوان پوشش] برگزينيد ؛ چرا كه از پوشانندهترين لباسهاى شماست ، و به وسيله آن ، زنان خود را هنگام خروج از منزل ، حفاظت كنيد .
در اين كلام حكمتآميز ، از اين پوشش به عنوان سپرى حفاظتى ياد شده كه نشانگر فلسفه لباس و پيامد آن است . فلسفه لباس ، پوشانندگى آن است ؛ يعنى لباس ، آن چيزى است كه بدن را بپوشاند و پيامد آن نيز مصونيت زن و عفاف اوست .
پوشيدههاى برهنه
لباسى كه زن بر تن مىكند ، هم بدن او را از ديدِ نامحرم ، پنهان مىسازد ، و هم او را به گونهاى فرا مىگيرد كه حجم بدن وى براى نامحرم ، معلوم نمىگردد ؛ امّا
1) . مستدرك الوسائل ، ج 3 ، ص 245 ؛ الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 20 ؛ كنزالعمّال ، ج 15 ، ص 298 ح 41095 .
گاهى با شكلى از پوشش روبه رو هستيم كه برهنگى را در قالب پوشش ، احيا كرده است . ويژگى اين لباسها با تغيير در دو مؤلّفه صورت مىگيرد : نوع دوخت و جنس پارچه . نوع دوخت به گونهاى است كه لباس را به تن مىچسبانَد و حجم بدن را نمايان مىسازد . پارچه آنها نيز نازك و بدننماست . لباسهاى نازك و چسبان ، در حقيقت ، برهنگى را احيا مىكنند ؛ زيرا هدف از پوشيدن لباس - كه پوشيدگى است- ، با اين گونه لباسها محقّق نمىشود و از اين جهت ، تفاوت چندانى با برهنگى ندارند . در فرهنگ روايات ، از اين گروه به عنوان «كاسياتٌ عاريات (پوشيدگان برهنه)» نام برده شده است . رسول خدا ، در زمره دوزخيان ، از زنانى نام مىبَرد كه لباس بر تن دارند ، امّا گويا برهنهاند و در
ميان مردم به صورت تحريككنندهاى راه مىروند .(1)
همچنين رسول خدا مىفرمايد :
در آخر امّت من ، مردنماهايى هستند كه سوار بر وسايل نقليه خود شده ، بر درِ مساجد پياده مىشوند . زنان اينان ، پوشيدههاى برهنهاند كه موهايشان اينها برآمده است . اينها زنان نفرينشدهاند .(2)
اين شكل از پوشش ، شايد به رسوايى برهنگى نباشد ؛ امّا به هر حال ، نشان از ضعيف بودن حيا دارد . پوشش كامل ، نشان از حياى كامل زن دارد و پوشش نازك ، نشان از حياى اندك او . زنانى كه حياى كاملى دارند ، در مَعرض ديد ديگران ، نه لباسهاى چسبان مىپوشند ، و نه لباسهاى نازك ، و هر اندازه كه حياى آنان رقيقتر و ضعيفتر شود ، پوشش آنان ، ناقصتر و نازكتر مىشود . پوششهاى كوتاه و نازك ، حكايت از حياى ناقص و رقيق دارد . امام على عليهالسلامدر
1) . ر . ك : صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 2192 ؛ السنن الكبرى ، ج 2 ، ص 234 ؛ مسند ابن حنبل ، ج 3 ، ص 274 ح 8673 ؛ الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 101 (ح 5045) ؛ مسند أبى يعلى ، ج 5 ، ص 517 (ح 6660) .
2) . مسند ابن حنبل ، ج 2 ، ص 691 ح 7105 ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج 4 ، ص 436 ؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 401 (ح 45105) .
اين باره مىفرمايد :
عَلَيكُم بِالصَّفيقِ مِنَ الثِّيابِ ؛ فَإِنَّهُ مَن رَقَّ ثَوبُهُ رَقَّ دينُهُ .
بر شما باد پوشيدن لباس ضخيم ؛ چرا كه هر كس لباسش نازك باشد ، دينش نازك است .(1)
روزى پارچهاى قيمتى ، ظريف و زيبا از يَمن براى رسول خدا آوردند . ايشان ، پارچه را به يكى از يارانش هديه كرد . پس از چند روز ، آن لباس را بر تن وى نديد . علّت را جويا شد . وى گفت : آن را به همسرم دادهام . حضرت فرمود : «به وى بگو زير آن ، لباس ديگرى بپوشد ؛ زيرا مىترسم كه حجم بدنش را مشخّص سازد» .(2)
همچنين ، روزى اسماء ، دختر ابوبكر ، در حالى كه لباس نازك و بدننما بر تن داشت ، وارد خانه رسول خدا شد . به محض ورود ، حضرت ، روى خود را از وى برگرداند و به وى فرمود : «اى اسماء ! وقتى زنْ بالغ شد ، شايسته نيست كه جز صورت و دستهايش ديده شوند» .(3)
لباس نازك ، چسبان و بدن نما ، نشان از حياى رقيق شده است و مفاسد بىشمارى را در پى دارد . لذا رسول خدا فرموده است :
هلاكت زنان امت من در دو چيز است : طلا و لباس نازك .(4)
امام صادق عليهالسلامنيز فرموده است :
لا يَصلَحُ لِلمَرأَةِ المُسلِمَةِ أن تَلبَسَ مِنَ الخُمُرِ وَالدُّروعِ ما لا يُواري شَيئا .
سزاوار نيست زن مسلمان ، لباسى بپوشد كه بدن وى را نمىپوشاند .(5)
1) . الجعفريات ، ص 242 ؛ الخصال ، ص 623 ؛ تحف العقول ، ص 113 ؛ بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 101 .
2) . ر . ك : الطبقات الكبرى ، ج 2 ، ص 463 ؛ سنن أبى داوود ، ج 4 ، ص 64 ح 4116 ؛ نثر الدرّ ، ج 1 ، ص 246 ؛ المجازات النبويّة ، ص 161 (ح 126) ؛ نثر الدرّ ، ج 6 ، ص 182 .
3) . سنن أبى داوود ، ج 4 ، ص 62 ح 4104 .
4) . تنبيه الخواطر ، ج 1 ، ص 3 .
5) . الكافى ، ج 3 ، ص 396 .
پوشيدگى و مصونيت
برهنگى ، طمع شيطان را برمى انگيزد(1)و زمينه گناه را فراهم مىسازد . هر جا برهنگى وجود داشته باشد ، نگاه مسموم و شيطان ملعون نيز حضور دارند . وقتى نگاهى مسموم به بدنى برهنه يا نيمه عريان بيفتد ، غريزه جنسى تحريك مىشود و آتش شهوت ، شعلهور مىگردد . اين آتش شعلهور ، ممكن است پيامد ناگوار و پشيمانكنندهاى داشته باشد ... امّا پوشش ، همانند قلعهاى بدن را در بر مىگيرد و
از نگاه مسموم ، ايمن مىسازد . ايمنى و مصونيت ، از پيامدهاى مثبت پوشيدگى است . رسول خدا ، از يكى از انواع پوشش به عنوان سِپَر ياد كرده و از مردان خواسته تا به وسيله آن ، از زنان خود ، مراقبت و محافظت كنند .(2)قرآن كريم نيز
پوشش زن را مايه ايمنى از آزار مردان هوسباز دانسته است .(3)
پوشش دوم و انواع آن
از مجموع آنچه گفتيم ، روشن شد كه هر چه حيا بيشتر باشد ، پوشيدگى بيشتر است . حياى ضعيف ، گاه به نامناسب بودن لباسهاى فرد ، منجر مىشود . انسان باحيا ، در منظر ديگران برهنه نمىشود و از لباسهاى بدن نما استفاده نمىكند و اگر در مواردى (مثل استحمام و شنا كردن) نياز به بيرون آوردن لباس باشد ، از پوششهاى ديگر استفاده مىكند . اين پوششها را مىتوان «پوشش دوم» ناميد . استفاده از پرده و يا چارديوارى محفوظ ، يكى از انواع اين پوششهاست . پيامبر صلىاللهعليهوآلههر گاه مىخواست غسل كند ، كسى به وسيله پرده ، ايشان را مستور مىساخت . گاهى دخترش فاطمه عليهاالسلام اين كار را انجام مىداد ،(4)گاه يكى از
1) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «إذا تعرى الرجل نظر إليه الشيطان فطمع فيه ؛ فاستتروا ؛ وقتى كسى عريان شود ، شيطان به او نظر مىاندازد و در او طمع مىكند ؛ پس خود را بپوشانيد» . التهذيب ، ج 1 ، ص 373 ؛ الخصال ، ج 2 ، ص 630 ؛ تحف العقول ، ص 119 ؛ بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 108
2) . ر . ك : الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 20 ح 99 .
3) . احزاب ، آيه 59 .
4) . ر . ك : صحيح البخارى ، ج 1 ، ص 74 .
همسرانش(1)و گاه نيز يكى از يارانش .(2)گاهى نيز ايشان درون اتاق ، استحمام مىكرد(3)و به مردم هم توصيه مىكرد كه حدّاقل ، پشت ديوارى قرار بگيرند(4)و اگر چنين امكانى وجود نداشت ، دستِ كم ، خطّى دور خود بكشند .(5)توصيه به اين خط كشيدن ، از جنبه تأثير روانى آن بوده و اين ، همه كارى بوده كه در آن زمان مىتوانستهاند انجام دهند ؛ چرا كه اين كار به اندازه خود ، مانع ريخته شدن حُجب و حيا مىشود .(6)
استتار به وسيله آب ، نمونه ديگر است . حضرت موسى عليهالسلام تا بدنش در آب فرو نمىرفت ، لباس خود را از تن بيرون نمىآورد .(7)مرسوم است كه همه پيش از ورود به آب ، لباسهاى خود را بيرون مىآورند ؛ امّا راه بهتر آن است كه پس از پوشيده شدن بدن به وسيله آب ، لباسها از تن بيرون آورده شوند .
راه ديگر ، انتخاب جاى خلوت براى انجام دادن كارهايى است كه نياز به برهنه شدن دارد . بنى اسرائيل به صورت گروهى درون آب مىرفتند و حضرت موسى عليهالسلامبه تنهايى .(8)
راه ديگر ، فاصله گرفتن از مردم و دور شدن از جمع است . نقل شده كه رسول خدا ، هنگام قضاى حاجت ، به اندازهاى از مردم فاصله مىگرفت كه ديده نمىشد .(9)لذا هيچ گاه حضرت در اين حالت ، ديده نشد .(10)درباره
حضرت على عليهالسلامنيز همين مطلب نقل شده است .(11)همچنين رسول خدا به مردم
1) . ر . ك : همانجا .
2) . ر . ك : مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 1 ، ص 269 .
3) . ر . ك : همانجا .
4) . كنزالعمّال ، ح 27462 .
5) . ر . ك : مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 1 ، ص 269 .
6) . اين موضوع را مىتوان از ديدگاه روان شناختى مورد بررسىهاى تجربى قرار داد .
7) . ر . ك : مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 1 ، ص 269 .
8) . ر . ك : صحيح البخارى ، ج 1 ، ص 74 ؛ مسند أحمد ، ج 3 ، ص 193 ح 8179 .
9) . ر. ك : مستدرك الوسائل ، ج 1 ، ص 249.
10) . ر . ك : وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج 1 ، ص 305 .
11) . ر . ك : همان ، ص 306 .
توصيه مىكرد كه هنگام حمّام كردن ، از مردم فاصله بگيرند و در جايى كه كسى نيست ، استحمام كنند .(1)لقمان نيز به فرزند خود سفارش مىكند كه در مسافرتها براى قضاى حاجت ، از مردم فاصله بگيرد .(2)خودِ لقمان ، هيچگاه هنگام قضاى حاجت ، ديده نشد .(3)
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و خانواده
در اين مبحث ، حيا را در قلمرو خانواده پيجويى كرده ، در مراحل گوناگون زندگى مشترك ، مورد بررسى قرار مىدهيم . بخشهاى مختلف اين بحث ، عبارتاند از : حيا از خواستگارى تا آغاز زندگى مشترك ، حيا در روابط همسران ، حيا در روابط فرزندان با والدين و بالعكس ، و حيا در روابط خانواده با ديگران .
حيا ، از خواستگارى تا آغاز زندگى مشترك
معمولاً آغاز زمزمههاى مربوط به ازدواج ، همراه با شرم و حياست . وقتى با فرزندى درباره ازدواجْ سخن گفته مىشود ، ممكن است شرم كند ، سرش را به زير بيندازد ، محل را ترك نمايد و يا از خانواده خود بخواهد كه سخن ديگرى را دنبال كنند . جواب مثبت دادن نيز معمولاً با صراحت نخواهد بود . اگر فرزندى قصد ازدواج داشته باشد ، شايد از مطرح كردن آن با والدين خود ، شرم كند . پيشْدستى والدين مىتواند اين امر را تسهيل كند . اگر كسى پيشقدم نشود ، ممكن است فرزند ، كسى را واسطه قرار دهد و از طرح مستقيم آن بپرهيزد .
پس از آن ، نوبت به مراسم خواستگارى مىرسد . خواستگارى ، يكى از مواردى است كه بيشترين بار شرم و حيا را براى فرد دارد و معمولاً با عرق كردن و سرخ شدن و بند آمدن زبان و سر به زير انداختن و تپش شديد قلب ، همراه
است . در اين قبيل امور ، معمولاً بزرگترها پيشقدم شده ، به كمك عروس و داماد مىآيند . صحبت كردن درباره اين موضوع ، براى بزرگترها سادهتر است ؛ زيرا اولاً آنان براى كس ديگرى خواستگارى مىكنند و ثانيا آنان ، خود از اين تجربهها داشتهاند و اين اوّلين بار نيست كه در چنين مراسمى شركت مىكنند . تكرار تجربه ، باعث كاهش حيا مىشود . شخص داماد از اين جهت كه تجربه اوّل او و اوّلين نقطه آغاز زندگى اوست و از طرفى ، پاى ارتباط زناشويى نيز در ميان است ، معمولاً دچار شرم و حياى شديد مىشود . كسانى كه براى ازدواج دوم به بعد به خواستگارى مىروند ، احتمالاً كمتر دچار شرم و حيا مىشوند ؛ زيرا هم تجربه خواستگارى را دارند و هم تجربه زناشويى را ، و اين ، ميزان حيا را كاهش مىدهد . در روايتى آمده است كه تجربههاى زناشويى ، به ترتيب ، حياى زن را كاهش مىدهد .(1)به نظر مىرسد اين امر در مورد مردان نيز صادق است . مقايسه ميزان حياى مردان از خواستگارى تا تولّد فرزند ، مىتواند بيانگر تفاوت در مراحل مختلف باشد .
به هر حال ، هنگام خواستگارى ، فشار شرم ، بيشتر از هر زمان ديگرى است . اين وضعيت براى كسانى كه خود بايد اقدام كنند ، دشوارتر است . حضرت على عليهالسلاماز كسانى است كه والدين او هنگام خواستگارىاش حضور نداشتند . ايشان ، پيش از اين كه ديگران ، باب سخن را بگشايند و او را نسبت به ازدواج با دختر رسول خدا تشويق كنند ، خود ، اقدامى نكرد و تنها پس از پيشدستى ديگران بود كه تصميم گرفت نسبت به خواستگارى حضرت زهرا عليهاالسلام اقدام نمايد . لذا بدين منظور ، تا سه بار نزد رسول خدا رفت و هر بار به خاطر مقام باعظمت حضرت ، از طرح خواسته خود ، شرم كرد و نتوانست سخنى بر زبان جارى سازد . در مرتبه سوم ، رسول خدا به كمك ايشان آمد و فرمود : «گويا
1) . ر . ك : بخش اوّل ، فصل ششم : حيا و جنسيت .
كارى دارى . آنچه را مىخواهى ، بگو» . اين كار ، راه را براى حضرت على عليهالسلام هموارتر ساخت و ايشان توانست خواسته خود را مطرح كند . وقتى حضرت با استقبال رسول خدا روبه رو شد ، بار ديگر ، شرم به وى اجازه ماندن نداد و لذا فورا از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآلهمرخّص شد .(1)
امام حسن مجتبى عليهالسلام فرزندى به نام حسن داشت كه يكى از دختران عموى خود ، امام حسين عليهالسلام را خواستگارى كرد . هنگام خواستگارى ، حضرت به وى فرمود : «هر يك از دخترانم را كه مىخواهى انتخاب كن» . حسن از شرم نتوانست سخن بگويد . لذا امام حسين عليهالسلام به كمك وى آمد و مسئله را به گونهاى ختم كرد .(2)
مسئله ديگر ، طرح موضوع خواستگارى با دختر است . معمولاً دخترها در اين گونه موارد ، خجالتىتر هستند و اگر با پيشنهاد مطرح شده موافق باشند ، نمىتوانند صريحا جواب مثبت دهند و حدّاكثر كارى كه مىكنند ، سكوتِ حاكى از رضايت است . رسمى كه هنگام خواندن خطبه عقد در ميان ايرانيان وجود دارد كه شخص عاقد براى بلهگرفتن تا سه بار درخواست خود را از عروس تكرار مىكند ، از همين فرهنگ حيا سرچشمه مىگيرد . اگر دخترى در همان مرتبه اول و بخصوص با صداى رسا «بله» را بگويد ، او را دخترى بىحيا و پُر رو مىشمُرَند . وقتى رسول خدا موضوع خواستگارى على عليهالسلام را با دختر خود فاطمه عليهاالسلام در ميان گذاشت ، ايشان از دادن پاسخ صريح ، خوددارى كرد و با سكوتِ حاكى از رضايت ، موافقت خود را اعلام كرد و رسول خدا ، با گفتن تكبير ، اعلام كرد كه اين سكوت ، نشانه رضايت است .(3)
پس از خواستگارى ، يكى از امورى كه ممكن است شرم داماد را به همراه
داشته باشد ، تقاضاى بردن عروس به خانه است . حضرت على عليهالسلام ، خود نقل مىكند كه پس از خواستگارى و انجام دادن كارهاى اوّليه ، يك ماه گذشت و من هر روز در نماز رسول خدا شركت مىكردم و به خانه خود برمى گشتم و درباره به خانه بردن فاطمه عليهاالسلام ، هيچ سخنى نگفتم . در حقيقت ، شرم ، مانع طرح مسئله مىشده است . در اين جا نيز نخست ، زنان رسول خدا و سپس خود حضرت ، دخالت كرده ، كار را به سرانجام مىرسانند . زنان رسول خدا ، متوجّه خواسته حضرت على عليهالسلامو شرم وى شدند . از اينرو ، باب گفتگو را با ايشان باز كردند و گفتند : «آيا مىخواهى از رسول خدا بخواهيم كه فاطمه عليهاالسلام را به منزل تو بفرستد ؟» . على عليهالسلام نيز با پيشنهاد آنان ، موافقت نمود . آنان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهرفتند و نخست ، از جاى خالى حضرت خديجه عليهاالسلام سخن گفتند و سپس خواسته على عليهالسلام را مطرح كردند . ظاهرا خودِ حضرت نيز همراه آنان بوده است . رسول خدا مىفرمايد : «چرا على همسرش را از من نخواسته است ؟ ما منتظر بوديم» . على عليهالسلاممىگويد : «اى رسول خدا ! حيا مرا از اين كار ، باز داشت» .(1)
در كارى كه ممكن است اقدام خود شخص با شرم و حيا همراه باشد ، از واسطه استفاده مىگردد . براى انسان باحيايى چون حضرت على عليهالسلام ، رو در رو
شدن با كسى همچون رسول خدا - كه با همه عظمتش اكنون پدر همسر او نيز شده بود - كارى بس دشوار و سخت بود . شايد اگر رسول خدا پدر همسرش نمىبود ، راحتتر مىتوانست اين موضوع را با ايشان در ميان بگذارد ؛ امّا به هر حال ، اكنون ، حيا مانع رو در رو شدن و تقاضاى مستقيم كردن بود . شيوهاى كه در چنين مواردى به كار گرفته مىشود ، «استفاده از واسطه» است .
پس از اين جريان ، مقدّمات مراسم عروسى آماده شد و طعامى به عنوان وليمه عروسى طبخ گرديد . پيامبر اكرم به على عليهالسلام فرمود : «به مسجد برو و هر
1) . الأمالى ، طوسى ، ص 41 ؛ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 95 .
كس را كه مىخواهى ، دعوت كن» .
على عليهالسلام مىگويد : به مسجد رفتم . مسجد ، پُر از مردم بود . شرم كردم كه برخى را دعوت كنم و برخى را دعوت نكنم . بر روى بلندى رفتم و همه را دعوت كردم . مردم ، همه به سوى خانه سرازير شدند . على عليهالسلام از فراوانىِ ميهمانان كه بالغ بر چهار هزار نفر مىشدند و كمىِ غذا ، شرمگين مىشود . شايد به اين فكر بوده است كه نكند به همه ميهمانان ، غذا نرسد و آبروى ايشان به خطر بيفتد . رسول خدا ، متوجّه حالت او مىشوند و به ايشان مىفرمايد : «من دعا مىكنم كه خدا بركت دهد» . حضرت ، دعا مىكنند و تمام ميهمانان ، پذيرايى مىشوند و مقدارى غذا نيز اضافه مىماند .
نزديك غروب آفتاب ، رسول خدا به يكى از همسرانش به نام اُمّ سَلَمه مىفرمايد : «فاطمه را نزد من بياور» . اينجا يكى ديگر از مواضع شرم دختر است . معمولاً تازهعروسها در شب عروسى از روبه رو شدن با پدر خود ، شرمگين مىشوند . امّ سلمه مىرود و با فاطمه عليهاالسلام باز مىگردد . فاطمه عليهاالسلام در حالى نزد پدر آمد كه از شدّت شرم ، عرق كرده بود و كمى مىلرزيد .
مسئله ديگر ، روبه رو شدن عروس و داماد با يكديگر است . اگر عروس و داماد، انسانهاى باحيايى همانند حضرتعلى و فاطمه عليهماالسلام باشند، ممكناست شرم داشته باشند كه حتّى به چهره يكديگر نگاه كنند ، و يا مثلاً عروس ، چادرش را از سرِ
خود برگيرد . وجود اين حيا ، نشانه خوبى است ؛ امّا نبايد باقى بماند ؛ چرا كه ممكن
است مانع زندگى مشترك گردد . در اين جا نه توصيه مىشود كه دختران و پسران ، حيا را كنار بگذارند و بدون هيچ خجالتى با يكديگر رو به رو شوند ، و نه توصيه مىشود كه در حالت شرم و حيا باقى بمانند . بايد سعى شود كه به نحوى اين شرم ، برداشته شود و در چنين مواردى ، پيشقدمى ديگران و كمك آنان ، بهترين گزينه است . رسول خدا براى اين كه عروس و داماد ، بدون حجاب ، يكديگر را ببينند ، اقدام مىكند . على عليهالسلام حضور داشت و فاطمه عليهاالسلام نيز با شرم و حيا وارد مىشد . وقتى
روبه روى پدر و همسر خود قرار گرفت ، رسول خدا ، پارچه را از صورت عروس بر گرفت و على عليهالسلام وى را مشاهده كرد .
هر چند اين كار ، ممكن است در لحظه نخست ، فشار شديدى را بر زن وارد كند ، امّا به مرور ، عادى مىشود . اقدام دوم رسول خدا اين بود كه دست دختر خود را گرفت و در دست على عليهالسلام گذاشت . اين كار ، حيا را بيشتر كنار مىزند . پسر و دخترى كه نمونه كامل حيا و شرم هستند و هيچ رابطهاى تاكنون با يكديگر نداشتهاند ، اكنون ، دست در دست يكديگر دارند .
اوّلين ارتباطى كه ممكن است ميان دختر و پسر برقرار شود ، يك ارتباط ذهنى ، فكرى و عاطفى است كه از هنگام خواستگارى شروع مىشود . پس از آن ، ارتباط ديدارى و شنيدارى است و در مرحله سوم ، دست در دست يكديگر گذاشتن است كه نوعى تماس بدنى است . در هر يك از اين مرحلهها ، حيايى كه مانع برقرارى ارتباط همسرى است ، آرام آرام ، برداشته مىشود . جالبْ اين جاست كه عمليات كاهش حيا ميان عروس و داماد نيز بىشرمانه نيست . ممكن است پردههاى حيا برداشته شوند ؛ امّا با بىشرمى همراه باشد . اين كار ، مىتواند ضربات جبران ناپذيرى به حياى ميان همسران وارد سازد و آنان را به وادى بىشرمى و حرمتشكنى بكشاند . لذا بسيار مهم است كه اين كار ، همراه با شرم صورت پذيرد . درست است كه هدف ، برداشتن حياست ؛ امّا اين گونه عمليات ، خود نبايد بىشرمانه باشد .
به هر حال ، دست عروس و داماد در دست يكديگر گذاشته شد و جالبْ اين كه اين كار ، در حضور ديگر زنان نيز بوده است . هر چند در اين وضعيت نيز فشار زيادى بر شرم عروس و داماد ، بخصوص عروس وارد مىشود ، امّا شرمانگيزتر از اين وضعيت ، تنها شدن آنها با يكديگر است . براى آنان بسيار سخت است كه در حضور ديگران به اتاق خود بروند . باقى ماندن نزد ديگران براى آنان ، راحتتر از چنين كارى است . رسول خدا ، در حالى كه دست آن دو را در دست يكديگر قرار
داده بود ، آنان را به اتاق خودشان راهنمايى مىكند .
ممكن است شرم و حيا همچنان مانع برقرارى ارتباط نزديكتر ميان زن و شوهر شود . در چنين مواردى ممكن است هر دو يا يكى از آنان به نقطهاى خيره شود و چشم در چشم هم ندوزند ؛ زيرا اين وضعيت ، باز موقعيت جديدى است كه تا به حال با آن ، رو به رو نبودهاند . لذا رسول خدا به آنان فرمود : «شما برويد ، من نيز به شما ملحق مىشوم» . اتفاقا همين گونه نيز شد . حضرت على عليهالسلام مىگويد : هر دو وارد اتاق شديم . حضرت زهرا عليهاالسلامدر گوشهاى نشست و من نيز كنار وى نشستم . او از من حيا مىكرد و چشم به زمين دوخته بود . من نيز از او شرم داشتم و چشم به زمين دوخته بودم .
چيزى نمىگذرد كه رسول خدا وارد مىشود و باب سخن را باز مىكند و پس از به جا آوردن يكى از مستحبّات ، براى آنان دعا مىكند .(1)به نظر مىرسد
اين كار نيز به آن دو بزرگوار ، كمك بيشترى كرد تا برخى پردههاى حجب و حيا را كنار بزنند .
در چنين موقعيتهايى اگر مثلاً داماد بخواهد چيزى به عروس بدهد ، عروس از گرفتن آن شرم دارد . رسول خدا در يكى از ازدواجهاى خود ، ظرف شيرى به همسر خود داد ؛ ولى او از گرفتن آن شرم كرد . زنان حاضر به او گفتند : «بگير ! دست رسول خدا را رد نكن» و او وقتى ديد اين كار ، زشتتر است ، با شرم و حيا ، جام شير را گرفت و نوشيد .(2)اين نيز يكى ديگر از كارهايى است كه مىتواند به آرامى ، موانع حيا را برچيند و روند ارتباط را تسهيل كند .
براى نوعروسان و نودامادان ، روبه رو شدن با ديگران در فرداى عروسى ، شرم خاصّ خود را دارد ؛ زيرا اين اوّلين برخورد پس از شب عروسى است و اوّلينها در چنين مواردى همراه با شرم بيشترى است . اين حالت براى عروس ،
شدّت بيشترى دارد . فرداى عروسىِ حضرت زهرا عليهاالسلام ، رسول خدا ايشان را نزد خود فرا خواند . مىگويند حضرت زهرا عليهاالسلام در حالى خدمت پدر رسيد كه از شدّت حيا ، مدهوش و حيران بود .(1)
مسئله ديگر ، باردار شدن زن است كه موجب شرم مىگردد . اين شرم را «شرم باردارى» مىگويند . احتمالاً باردارى هميشه براى زنان همراه با شرم باشد ؛ امّا اولين بار از شدّت بيشترى برخوردار است . از آشكار شدن اوّلين نشانههاى باردارى ، اضطراب و تشويش زن ، آغاز مىشود . در چنين مواردى ، رفت و آمدها كاهش مىيابد و زن سعى مىكند كمتر در ديدِ ديگران حاضر شود . درباره حضرت مريم عليهاالسلام نقل شده كه پس از باردار شدن ، به خاطر شرم از مردم ، از ميان آنان خارج شد .(2)با پشت سر گذاشتن تجربه اوّل ، اوضاع ، كمى عادى مىشود و حياى زن ، كمتر مىگردد و در تجربههاى بعدى با حياى كمترى مواجه خواهد شد .
خلاصه كلام ، اين كه پردههاى حُجْب و حيا ، موانع بسيار خوبى براى جلوگيرى از ارتباط نادرست ميان دختران و پسران است ؛ امّا هنگامى كه بناست پيوندى مشروع ميان دختر و پسرى برقرار شود ، ديگر تاريخ مصرف اين بخش از كاركرد حيا ، تمام مىشود . در هر يك از مراحل ازدواج ، هر اقدامى كه صورت مىگيرد ، با مقاومت حيا رو به رو مىشود ؛ امّا كم كم برطرف مىشود . باقى ماندن حيا ، باعث برقرار نشدن ارتباط ميان همسران مىگردد و آنان را در حدّ غريبههاى پيش از ازدواج ، نگه مىدارد . شكّى نيست اين پردهها كه مأموريت خاصّى داشتهاند و اكنون مأموريتشان رو به پايان است ، بايد برداشته شوند ؛ امّا نكته مهمْ اين است كه : اين كار چگونه بايد انجام شود ؟ در عمليات كاهش حيا
بايد دقّت شود كه اين كار ، خود ، متين و سنگين و باوقار باشد ، نه وقيحانه و بىشرمانه . به نمونههايى از اقداماتى كه مىتواند اين عمليات را به طور سالم هدايت كند ، اشاره شد . راههاى ديگرى نيز ممكن است وجود داشته باشد . مهم ، اين است كه اين اصل ، رعايت شود و در كاستن از حيا ، رفتار بىشرمانهاى سر نزند .
نكته ديگر ، اين كه حياى زن ، در مراحلى همچون مراسم عقد ، عروسى و بچّه دار شدن ، كاهش مىيابد .(1)اولاً به نظر مىرسد اين كاهش را در ميان مردان نيز مىتوان يافت . ثانيا به خوبى روشن است كه اين كاهش به معناى بىحيا شدن نيست ؛ بلكه به معناى برداشته شدن موانعى است كه تاكنون مفيد بودهاند ، ولى از اين پس ، وجود آنها مىتواند در روند زندگى زناشويى اختلال ايجاد كند . اگر بنا باشد همه همسران در همان حياى پيش از ازدواج باقى بمانند ، هيچ پيوند زناشويىاى برقرار نمىشود ، و اگر برقرار شود ، دوام نمىيابد .
حيا در روابط همسران
پس از آغاز زندگى مشترك ، روابط همسران ، شكل متفاوتى به خود مىگيرد . در فاصله ميان عقد تا عروسى معمولاً روابط شيرينى ميان زوجها برقرار است و شايد يكى از دلايل عمده آن ، اين باشد كه هنوز زندگىِ جدّىاى كه همراه با مسئوليت و تلاش باشد ، آغاز نشده است . آغاز زندگى همراه با شكل جديدى از رابطه است . گاهى ممكن است يكى از طرفين ، رابطه مبتنى بر ترس را مهندسى كند . برخى نيز ممكن است رابطه مبتنى بر پاداش را طرّاحى كنند . در نوع اوّل ، نظام زندگى زناشويى بر پايه ترس قرار دارد و در نوع دوم ، بر پايه طمع و پاداش . نوع اوّل از روش «گربه را دمِ حجله كشتن» استفاده مىكند و نوع دوم از
1) . ر . ك : بخش اول ، فصل ششم : حيا و جنسيت .
«عاشق بند كيف بودن» سود مىجويد .
بر همين اساس ، گاهى اگر احساس ترس وجود نداشته باشد ، امور زندگى به خوبى پيش نمىرود و گاهى اگر پاداش وجود نداشته باشد ، نظام روابط بر هم مىخورد و زندگى ، سامان خود را از دست مىدهد .
امّا بهترين نوع رابطه ، رابطه مبتنى بر حرمت ، احترام و تكريم است ، نه ترس يا طمع . حرمت و تكريم ، رابطه مبتنى بر «حيا» را مهندسى مىكند . در اين شكل از رابطه ، هر يك از طرفين ، حرمت ديگرى را حفظ مىكند و طرفين ، برخوردى كريمانه با يكديگر دارند .
قرآن كريم ، زن و شوهر را لباس يكديگر معرّفى كرده است :
هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ .(1)
آنان لباس شما هستند و شما لباس آنها هستيد .
اين بيان ، هماهنگى كاملى با الگوى حيا دارد و بلكه مىتوان گفت الگوى حيا را با بيانى لطيف و با تعبيرى كه نشانگر ماهيت حياست ، معرّفى نموده است .
همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، حيا ، رابطه تنگاتنگى با مفهوم پوشش و پوشيدگى دارد(2)و در اين آيه شريف ، براى تبيين ماهيت روابط صحيح در زندگى زناشويى ، از تعبير لباس و پوشش استفاده شده است . الگوى صحيح رابطه زناشويى ، مبتنى بر پوشيدگى ، حيا و وقار زن و شوهر در برخورد با يكديگر است . در اين شكل از رابطه ، هر يك از طرفين ، پوشش ديگرى است و مايه شرمسارى و آبروريزى او نمىگردد ، برخوردى دريده و برهنه با ديگرى ندارد و نه تنها پرده حُجب و حيا را نمىدَرَد ، بلكه خود ، پوششى براى وى مىشود .
اين آيه ، سخنى فراتر از رعايت حرمت همسر دارد . نمىگويد هر يك
پوششى از حيا بر رفتار خود بپوشد تا به ديگرى آسيبى نرساند ؛ بلكه مىگويد بهتر است هر كدام ، خود ، پوشش ديگرى باشند ؛ زن ، پوشش مرد باشد و مرد ، پوشش زن . در اين جا با پديدهاى به نام « پوشش براى ديگرى » رو به رو هستيم . قرآن كريم نمىگويد كه بهتر است به حريم ديگرى تعرّض نكنى و احترام وى را نگه دارى ؛ بلكه فراتر از آن ، مىگويد تو خود ، مايه حرمت و آبروى وى باش .
اين حقيقت ، وقتى روشنتر مىشود كه خانواده را در برابر ديگران تصوّر كنيم . در رابطه مبتنى بر حيا ، هر يك از زن و شوهر ، در برابر ديگران ، پوششى براى ديگرى است . زن ، شوهر خود را مىپوشاند و شوهر ، همسر خود را ؛ و اين ، يعنى حفظ كردن حرمت و آبروى ديگرى در برابر ديگران . كسى كه از همسر خود نزد ديگران بدگويى مىكند ، پوششى براى همسر خود نيست .
به بيان ديگر ، در واقع ، آبروى اجتماعى هر يك از همسران در دست ديگرى است و كسى كه آبروى همسر خود را نگه ندارد ، گويا پوششى براى وى نبوده است ، همان گونه كه وقتى انسانِ بىحيايى آبروى خود را مىبرد ، در حقيقت ، به دست خود ، پوشش حرمت خويش را دريده است . در زندگى زناشويى نيز وقتى كسى آبروى همسر خود را مىبَرد ، در حقيقت ، پرده حرمت او را دريده است . اين ويژگىِ زندگى مشترك است كه پرده حرمت هر يك در دست ديگرى است ، نه در دست خود او .
ويژگىهاى الگوى حيا
الگوى ارتباطى حيا ، ويژگىهايى دارد كه عبارتاند از :
1 . شرم همسرى
همان گونه كه گفتيم ، در الگوى ارتباطى حيا ، نه ترسْ مبناى عمل است و نه طمع ؛ بلكه هر يك از همسران ، كوتاهى در مسئوليتهاى زندگى را زشت و شرمآور مىداند و لذا ، حيا ، مانع كوتاهى مىشود و از ارتكاب اشتباه ، جلوگيرى
مىكند . در اين جا به جاى ترساندن يا تحريك كردن طمع ، توجّه دادن به زشتى عمل و روشن كردن نادرستى كار ، موجب برانگيختن شرم و ترك رفتار ناشايست مىگردد . حتّى در اين الگوى ارتباطى ، آگاهى از ناخشنودى همسر از فلان كار ، ممكن است موجب ترك آن شود و آگاهى از خشنودى همسر از يك كار ، ممكن است موجب انجام دادن آن شود .
2 . شرم در رفتار و گفتار
وقار در رفتار ، و ادب در گفتار ، ويژگى ديگر رابطه مبتنى بر حياست . كسانى كه از حيا برخوردارند ، رفتارى باوقار ، متين و سنگين دارند و در ارتباطهاى كلامى خود ، رعايت ادب و احترام را مىنمايند . نبود اين دو عنصر ، ممكن است موجب بروز مشكلات فراوانى شود . گاهى نوع رفتار براى طرف مقابل ، توهينآميز و تحقيركننده است . گاهى نيز نوع سخن گفتن ، همراه با ناسزاگويى و توهين است . درشتگويى ، فحشدادن ، به زبان آوردن و به رُخ كشيدن امور تحقير كننده و چيزهايى از اين قبيل ، رفتارهايى هستند كه فاقد عنصر شرم و حيا بوده ، همانند آتشى است كه بر خرمن دوستى و محبّت زده مىشود .
3 . شرم اشتباه
در ارتباط مبتنى بر حيا ، اگر اشتباهى از كسى سربزند ، نسبت به آن بىتفاوت نيست و از كرده خود ، شرمگين مىشود . در اين وضعيت ، نه « اصرار » بر تكرار اشتباه وجود دارد ، و نه « توجيه» و دفاع از آن ، و نه « خرسندى » از آنچه انجام شده ؛ بلكه اتّفاق پيش آمده ، وى را آزار مىدهد و از كرده خود ، سرافكنده مىسازد .
در چنين موقعيتى بهتر است طرف مقابل ، قضيه را تمام شده اعلام كند . نگه داشتن فرد در حالت شرم و به رو آوردن اشتباه و امتياز گرفتن در چنين حالتى ، ممكن است پرده حجب و حيا را از ميان بردارد ؛ فرد شرمنده احساس خواهد كرد كه از اخلاق وى ، سوء استفاده شده و اين ، ممكن است باعث كنار
گذاشتن چنين اخلاقى شود . بنا بر اين ، بهتر است او را ببخشد ، تكريم كند ، بدو شخصيت بخشد و همه چيز را براى هميشه فراموش كند ، همان گونه كه خداوند با كسى كه از رفتار نارواى خود شرمنده است ، چنين مىكند . اين ويژگى خداوند ، مىتواند الگو و سرمشق باشد . به راستى اگر خداوند ، خطاپوشى نكند و بنده شرمنده را نبخشد ، چه تأثيرى در او خواهد داشت ؟ آيا او باز هم از كرده خويش ، پشيمان و شرمنده خواهد شد ؟
البته ممكن است فردى كه مرتكب اشتباه شده ، حتّى پس از تمام شدن ماجرا ، از يادآورى آن ، شرمگين و سرافكنده شود . اين حاكى از مراتب عالى حياست و نشان مىدهد كه وى تا چه اندازه براى زندگى زناشويى ارزش قائل است و به چه مقدار از كرامت نفس برخوردار است . همچنين نشان مىدهد كه مرور زمان ، زشتى كار را در نظر وى از بين نبرده و تكرار تجربه زندگى مشترك ، از حياى آنان نكاسته است .
4 . شرم درخواست
در الگوى ارتباطى حيا ، هر يك از طرفين از بيان خواستههايى كه ممكن است خارج از توان ديگرى باشد ، شرم مىكند . يك انسانِ باحيا نيز از اين كه نتواند خواسته كسى را برآورده سازد ، شرمگين مىشود . رسول خدا به جهت شدّت حيايى كه داشت ، دست رَد به سينه هيچ سائلى نزد(1)و اين ويژگى همه اهل ايمان است .(2)در زندگى مشترك ، معمولاً مردان ، مسئول تأمين نيازمندىها هستند . براى مرد ، بسيار سخت است كه با دست خالى به خانه برگردد . حضرت ابراهيم عليهالسلامروزى براى تهيه آذوقه از منزل خارج شد ؛ امّا چيزى نيافت و شرم داشت كه با دست خالى به خانه برگرد .(3)زنان باحيا و كريم النفس نيز با درك چنين حالتى ، از بيان خواستهاى كه ممكن است خارج از توان همسرشان
باشد ، خوددارى مىكنند ، حتّى اگر آذوقه منزل باشد . صبحهنگامى ، على عليهالسلام به همسرش حضرت زهرا عليهاالسلامگفت كه آيا غذايى دارند تا بخورند . زهرا عليهاالسلامقسم ياد كرد كه دو روز است هيچ غذايى درون خانه نيست كه حتّى به حسن و حسين عليهماالسلام بدهد . امام على عليهالسلام به همسرش فرمود كه چرا به او اطّلاع نداده تا چيزى بخرد . زهرا عليهاالسلام فرمود :
يا أبَاالحَسَنِ! إنّى كُنتُ أستَحيي مِن إلهي [مِن] أن أتَكَلَّفَ نَفسَكَ مالا تَقدِرُ عَلَيهِ.(1)
اى ابوالحسن ! من اين گونهام كه از خداى خود ، شرم مىكنم كه تو را به كارى وا دارم كه توان آن را ندارى .
در اين جا اولاً سخن از تجمّلات زندگى نيست . سخن از غذاى ساده روزانه است . ثانيا سخن از حياى از خداوند است ، نه حياى از شوهر . كسى همچون حضرت زهرا عليهاالسلام چنين درخواستهايى را بىشرمى در برابر خداوند مىداند . از ديدگاه اين قبيل افراد ، همه زندگى در محضر خداوند است .
5 . شرم خلوت زناشويى
يكى ديگر از مسائل ، خلوتهاى زناشويى است . در اين گونه موارد ، حيا برچيده مىشود(2)و به همان اندازه كه از پوشش آنان كاسته مىشود ، حياى آنان نيز كاهش مىيابد .(3)در چنين مواردى ، وجود حيا ديگر يك حُسن به شمار نمىرود . البته بهتر است كه همه پوشش ، درآورده نشود و از پوششى به عنوان روانداز استفاده گردد ؛ زيرا برهنگى كامل ، فرشتگان را دور و شياطين را نزديك مىسازد .(4)همچنين بهتر است از نگاه كردن به شرمگاه
1) . مناقب أميرالمؤمنين عليهالسلام ، ج 1 ، ص 201 ح 124 .
2) . امام على عليهالسلام در توصيف آميزش مىفرمايد : « حياء يرتفع وعورات تجتمع ؛ حيايى است كه برداشته مىشود و عورتهايى كه جمع مىشوند» . مستدرك الوسائل ، ج 14 ، ص 306
3) . تهذيب الأحكام ، ج 7 ، ص 399 ؛ وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج 20 ، ص 31 .
4) . رسول خدا مىفرمايد : « إذا أتى أحدكم أهله فليستر عليه وعلى أهله ولا يتعريان تعرى الحمير ؛ هر گاه كسى خواست به همسر خود در آيد ، خود و همسرش را بپوشاند و همانند درازگوشها عريان نشوند» المعجم الكبير ، ج 8 ، ص 164 ؛ كنزالعمال ، ج 16 ، ص 348 ، ح 44861 ؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 4 ، ص 293 . و در برخى روايات آمده است : «إذا أتى أحدكم أهله فليستتر ولايتجرد تجرد العيرين ؛ هر گاه يكى از شما خواست به همسرش درآيد ، خود را بپوشاند و همانند درازگوشان ، لباس از تن در نياورند» ( سنن ابن ماجة ، ج 1 ، ص 619 ، ح 1921 ؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 343 ، ح 44834 ؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 4 ، ص 293 ) . و در برخى آمده است : «إذا اتى أحدكم أهله فليستتر ؛ فإنه إذا لم يستتر استحيت الملائكة فخرجت ؛ فاذا كان بينهما ولد كان للشيطان فيه نصيب ؛ هر گاه يكى از شما خواست به همسرش درآيد ، خود را بپوشاند ؛ زيرا اگر از پوشش استفاده نكند ، فرشتگان شرم كرده و خارج مىشوند و اگر خداوند فرزندى دهد ، شيطان در نطفه او مشاركت دارد» . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 4 ، ص 293
نيز پرهيز شود .(1)
پس از آن ، بهتر است همراه با پوشيدن لباس ، جامه حيا نيز پوشيده شود و زن و شوهر ، به وضعيت پيش از خلوت بازگردند . اين احتمال وجود دارد كه برهنگى روانى ، رفتارى و گفتارى آنان ، به زمان پس از خلوت نيز كشيده شود و يا تجربههاى مكرّر زناشويى ، خلوت و جلوت را يكسان سازد . اين ، مىتواند نشانه بىحيايى باشد . جايز بودن برخى كارها در خلوتهاى زناشويى به معناى روا بودن آن در همه مكانها و زمانها نيست . شرايط مختلف ، اقتضاهاى متفاوتى دارد . ممكن است كارى در فضايى روا باشد و در فضاى ديگر ، ناروا . بهترين وضعيت ، آن است كه وقتى زن و شوهر لباس بر تن كردند ، جامه حيا را نيز بر تن كنند .(2)
1) . روزى رسول خدا به يكى از زنان فرمودند : «لاحسب أن أحداكن إذا أتاها زوجها ليكشفان عنهما اللحاف ينظر إحداهما إلى عورة صاحبه كأنهما حماران ! قالت : إى واللّه ! بابى أنت وأمى إنا لنفعل ذلك . فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : فلاتفعلن ؛ فإن اللّه - عزّوجلّ - يمقت على ذلك ؛ گمان مىكنم برخى از شما وقتى همسرانشان به سراغشان مىروند ، روانداز را برداشته و هر يك به عورت ديگرى نگاه مىكند ؛ گويا دراز گوشاند ! پاسخ داد : پدر و مادرم فداى تو ! به خدا سوگند ، ما اين كار را انجام مىدهيم ! پس رسول خدا فرمود : اين كار را نكنيد كه خداوند بر اين كار ، خشم مىگيرد . المعجم الكبير ، ج 8 ، ص 209 ؛ كنز العمّال ، ج 16 ، ص 355 ، ح 44904 ؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 4 ، ص 294
2) . امام باقر عليهالسلام فرموده است : «خير النساء من التى إذا دخلت مع زوجها فخلعت الدرع ، خلعت معه الحياء ، وإذا لبست الدرع ، لبست معه الحياء ؛ بهترينِ زنان كسى است كه هرگاه با همسر خود خلوت كرد و جامه از تن به در كرد ، جامه حيا را نيز درآورد ، و هرگاه لباس پوشيد ، جامه حيا را نيز بر تن كند» . تهذيب الأحكام ، ج 7 ، ص 399
يكى ديگر از كارهايى كه ممكن است اتّفاق بيفتد ، شرح خلوتهاى زناشويى براى ديگران است . اين كار نيز مخالف روح حياست . خلوتهاى زناشويى ، همان گونه كه درون اتاقهاى دربسته رخ مىدهند و از ديدِ ديگران پنهاناند ، از گوش ديگران نيز بايد پنهان بمانند . پس بهتر است پرده خلوت به وسيله زبان و بيان ، شكسته نشود و در قلمرو گفتار و شنيدار ، همگانى نگردد . روزى رسول خدا نشسته بود و زنى در حضور ايشان بود . حضرت به وى فرمود :
گمان مىكنم كه شما زنان ، ديگران را از آنچه همسرانتان با شما انجام مىدهند ، باخبر مىسازيد !؟
وقتى او حدس پيامبر صلىاللهعليهوآله را تأييد كرد ، رسول خدا فرمود :
اين كار را نكنيد كه خداوند ، كسى را كه چنين كند ، دشمن مىدارد .(1)
به نظر مىرسد اين كار ، از عادتهاى جاهلى بوده است و البته ، محدود به زبان و گفتار هم نيست . ممكن است اين كار به وسيله امواج بصرى يا تصويرى انجام شود . گاهى به سبب اغراض شوم ، دوربينهاى مخفى در خلوتهاى خانوادهها كار گذاشته مىشود . اخيرا اين كار به صورت يك تفريح نيز درآمده است . برخى شركتها دوربينهاى بسيار كوچكى ساختهاند كه امواج تصويرى را بدون سيم ، ارسال مىكنند و شخصى كه آن را كار گذاشته است ، با دريافت تصاويرى از خلوت همسران ، به اصطلاح لذّت مىبرد . زشتتر از اين ، فيلمهاى سكسى است كه شنيعترين صحنهها را به تصوير مىكشند و فجيعتر از همه اينها ، كشيده شدن روابط زناشويى به صحنه عمومى جامعه و انجام دادن روابط خاص زناشويى در منظر ديگران است . اينها جلوههايى از فرهنگ
1) . المعجم الكبير ، ج 8 ، ص 209 ؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 355 ح 44904 ؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 4 ، ص 294 .
جاهليت است كه امروزه مدرنيزه شده و رنگ و بويى از شرم و حيا در آن ، وجود ندارد . در فرهنگ حيا ، روابط زناشويى در خلوت انجام مىشود و به تصوير و تعريف كشيده نمىشود .
در تمدّنى كه بر مبناى شرم و حيا بنا شده باشد ، شاهد روابط خاص زناشويى در خيابانها و پاركها نيستيم و فيلمهاى سكس ، روابط نامشروع را به تصوير نمىكشند و مجلاّت سكس و تصاوير مستهجن چاپ نمىشوند و رمانهاى جنسى به رشته تحرير در نمىآيند و يا به چاپ نمىرسند . همسران باحيا ، روابط زناشويى را فقط در خلوت انجام مىدهند و آن را براى ديگران بازگو نمىكنند ؛ بلكه حتّى اگر در خلوت خود باشند و مثلاً كسى درِ منزل آنها را بزند ، شرم ، وجود آنان را فرا مىگيرد . شخصى كه در مىزند ، شايد از وضعيت همسران باخبر نباشد ؛ ولى چون آنان در چنين حالى حضور كسى را پشت مرزهاى خلوت خود حس مىكنند ، همين اندازه از حضور ، شرم آنان را برمىانگيزد .
روزى حضرت زهرا عليهاالسلامبراى كارى نزد پدر رفت ؛ امّا چون عدّهاى جوان نزد ايشان بودند ، شرم كرده ، بازگشت . رسول خدا كه متوجّه اين امر شد ، روز بعد به منزل آنان رفت ، در زد و گفت : «السلام عليكما !» .
على عليهالسلام مىگويد : اين در حالى بود كه ما زيرِ روانداز خود ، خوابيده بوديم و همين ، شرم را در ما برانگيخت . لذا نتوانستيم پاسخ دهيم و ساكت مانديم . بار ديگر ، حضرت فرمود : «السلام عليكما !» و ما باز از شرم ، ساكت بوديم . براى بار سوم كه ايشان سلام داد ، ترسيديم ايشان برگردد . لذا پاسخ ايشان را داديم ؛ چون سيره ايشان چنين بود كه اگر تا سه بار سلام مىداد و اذن ورود نمىگرفت ، باز مىگشت .(1)شرم از وضعيتى كه داشتند ، موجب سكوت و تأخير در پاسخ
1) . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 320 ح 947 ؛ شرح الأخبار ، ج 3 ، ص 67 ؛ علل الشرائع ، ج 2 ، ص 366 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 280 ؛ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 82 .
شد ؛ امّا وقتى با قبيح بزرگترى - كه بازگشت رسول خدا بود - مواجه شدند ، آن گاه بر اين شرم ، چيره شدند و پاسخ رسول خدا را دادند .
6 . شرم در روابط با ديگران
شكى نيست كه روابط همسران با يكديگر ، با روابط هر يك از آنان با ديگران ، متفاوت است . اين تفاوت ، ممكن است در نحوه سخن گفتن ، واژهها و تعبيرهاى مورد استفاده ، نوع نگاه ، نوع پوشش و نوع رفتار ، بروز كند . نحوه سخن گفتن زن و شوهر با نحوه سخن گفتن مرد با زن نامحرم و زن با مرد نامحرم ، تفاوت مىكند . معمولاً سخن گفتن با نامحرم ، از آهنگى ملايم برخوردار نيست ؛ بلكه شايد به اقتضاى شرايط ، نوعى سختى و خشنى نيز در آن به كار رود . در صحبت با مَحرمها شايد اين وضعيتْ قدرى تلطيف شود ؛ ولى رقيقترين و لطيفترين نوع سخن گفتن ، در ميان همسران است . همچنين واژهها و تعبيرهايى كه در مكالمه به كار مىرود ، داراى همين طبقهبندى است . نوع نگاه و نوع پوشش و نوع رفتار نيز همين طبقهبندى را دارد . بنا بر اين ، روابط همسران با يكديگر ، با روابط هر يك از آنان با ديگران ، تفاوت مىكند .
البته نبايد فراموش كرد كه نحوه ارتباط همسران با يكديگر نيز هميشه يكسان نيست و در مواقع مختلف ، متفاوت خواهد بود . مثلاً روابط آنان در هر يك از بخشهاى نامبرده ، در حضور نامحرم و افراد غريبه ، با روابط آنان در حضور محرمها تفاوت مىكند و روابط آنان در حضور مَحرمها ، با روابط آنان در جمع خانواده نيز متفاوت است و روابط آنان در خلوت ، با روابط آنان در جمع خانواده نيز تفاوت دارد . اين طبقهبندى ، روابط آنان را از سختترين و خشكترين وضعيت ، تا نرمترين و لطيفترين شكل ، متغيّر مىسازد . بنا بر اين ، همسران بايد توجّه كنند كه نوع نگاه ، نوع كلمات ، نوع پوشش و نوع رفتار خود را متناسب با هر يك از موقعيتهاى بيان شده ، تنظيم كنند . به بيان ديگر ، حيا در گفتار و نگاه و رفتار و پوشش ، در هر يك از اين موقعيتها متفاوت است
و به تناسب موقعيتها ، حياى متناسب را بايد انتخاب نمود .
7 . شرم در اختلاف
مسئله ديگر حيا در زمينه اختلافات است . اختلافات همسران ، اوّلين تأثير خود را در حياى آنان نشان مىدهد . معمولاً نوع سخن گفتن و كلمات مورد استفاده و نوع نگاه و رفتار ، تغيير مىكند و ممكن است حالت بىشرمانهاى به خود بگيرد . حتّى ممكن است مسئله اختلاف از قلمرو زن و شوهر به محدوده خانواده كشيده شود و يا از قلمرو خانواده خارج شود و به اطّلاع همسايهها يا اقوام نيز برسد . شكايت بردن به پدر و مادر ، يكى از امور رايج در اين مرحله است . اين گونه كارها ، آبروى همسران را تهديد مىكند و ممكن است آسيب جدّى به حيثيت آنان وارد سازد . خروج از تعادل و دست زدن به رفتارهاى دور از انتظار ، نشان آن است كه حيا نتوانسته هنگام خشم و نزاع ، نقش خود را بازى كند . بىحيايى در هنگامه خشم و نزاع ، الزاما به معناى بىحيايى در تمام موارد نيست . ممكن است در شرايط عادى ، ارتباطى توأم با حيا ، ميان همسران وجود داشته باشد ؛ امّا هنگام خشم ، به سبب از دست رفتن كنترل ، رفتارهاى بىشرمانهاى بروز كند . بنا بر اين ، حياى هنگام اختلاف و نزاع ، مقوله ديگرى است كه مهارت خاصّ خود را مىطلبد . همسرانِ باحيا ، هنگام اختلاف ، نه از كلمات ناشايست استفاده مىكنند و نه رفتارهاى ناشايست از آنان سر مىزند . به نظر مىرسد كه « عمومى كردن اختلاف » ، زشتتر از كارهاى ديگر باشد . از همينرو ، رسول خدا ، شكايت زن از همسر خود را نشانه بىحيايى وى مىداند . يكى از دختران رسول خدا كه از همسر خود ، آزار ديده بود ، كسى را نزد پدر فرستاد و از شوهر خود ، شكايت كرد . حضرت به وى پيغام داد كه :
اِقنَي حَيائَكِ ؛ فَما أقبَحَ بِالمَرأَةِ ذاتِ حَسبٍ ودينٍ في كُلِّ يَومٍ تَشكو زَوجَها .(1)
1) . الكافى ، ج 3 ، ص 252 ؛ بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 161 .
شرم خود را نگه دار . چه زشت است كه زنِ بااصالت و ديندار ، هر روز از همسر خود ، شكايت كند .
اين شكل از بىحيايى ، اختصاص به زن ندارد . زشتى آن ، در اصلِ شكايت كردن است و شكايت كردن ، از هر طرف كه باشد ، شرمآور است . فاشساختن اسرار خانواده و افشاگرى عليه همسر ، چون موجب عمومى شدن مشكل مىگردد ، اوّلاً فشار روانى از سوى ديگران را نيز سبب مىشود كه خود ، موجب افزايش تنيدگى مىگردد و ثانيا ممكن است برطرف كردن آن را مشكلتر سازد و ثالثا آبروى طرف مقابل و بلكه آبروى زندگى زناشويى را به مخاطره انداخته ، خانواده را كم اعتبار مىسازد . حيا اقتضا مىكند كه بر اختلافات ، سرپوش گذاشته شود و اختلاف از ديگران ، پنهان داشته شود و به نحوى شايسته در درون خانواده حل گردد .
8 . شرم بازگشت
گاهى ممكن است اختلافات همسران ، ريشهاى باشد و راهى جز طلاق وجود نداشته باشد . در صورت وقوع طلاق ، زن به نزد اقوام خود بازمىگردد . اين بازگشت ، چندان آسان نيست ؛ بازگشتى است همراه با تنيدگى شديد ، اندوه فراوان ، طعنه شنيدن از سوى بدخواهان و در نهايت ، بازگشتى همراه با شرم و حيا . اين مجموعه ، وضعيت روانى سختى را براى زن ، پيش مىآورد . آنچه به بحث ما مربوط مىشود ، «شرم بازگشت» است . زن از اين كه بايد به خانه اوّل خود برگردد ، سرافكنده است و از رو به رو شدن با والدين و برادران و خواهران و دوستان و اقوام و همسايگان ، شرمگين مىشود . همين امر ، ممكن است انزوا و گوشهگيرى را به وى تحميل كند ؛ هر چند شايد ، كوتاهمدّت باشد . همچنين ممكن است برخى از اين دسته زنان ، زندگىِ دور از ديگران را انتخاب كنند و از بازگشت به خانه پدرى و رو به رو شدن با كسانى كه آنها را مىشناسند ، خوددارى كنند .
به هر حال ، شرم بازگشت ، وضعيت سختى را بخصوص براى زن به همراه مىآورد ؛ ولى امكان آن هست كه با اقداماتى ، دشوارى اين وضعيت را كاهش داد . يكى از اين راهكارها ، كارى است كه مىتواند از سوى شوهر انجام پذيرد . كرامت انسان ، حكم مىكند كه شوهر ، زن را به نحوى شايسته و زيبنده ، روانه خانه پدر سازد تا شايستگى و زيبندگى بازگشت ، تا حدّى شرم بازگشت را تحت الشعاع قرار دهد . قرآن كريم در اين باره مىفرمايد :
فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِيلاً .(1)
آنان (زنان) را به متاعى بهرهمند سازيد و به زيبايى رهايشان كنيد .
امام باقر عليهالسلامدرباره اين آيه فرموده است كه بهرهمند ساختن آنان ، يعنى اين كه مرد ، با آنچه در توان وى است ، كارى كند كه زن بازگشت زيبندهاى داشته باشد . سپس در تبيين وضعيت زنِ طلاق داده شده ، فرموده است :
فَإِنَّهُنَّ يَرجِعنَ بَكَآبَةٍ و وَحشَةٍ و هَمٍّ عَظيمٍ و شَماتَةٍ مِن أعدائِهِنِّ ؛ فَإِنَّ اللّهَ كَريمٌ يَستَحيي
ويُحِبُّ أهلَ الحَياءِ . إنَّ أكرَمَكُم عِندَاللّهِ أشَدُّكُم إكراما لِحَلائِلِهِم .(2)
آنان با حالتى غُصّهدار و نگران ، و همراه با اندوه فراوان و سرزنش دشمنان باز مىگردند . خداوند ، كريم است و حيا مىكند و اهل حيا را دوست مىدارد . همانا گرامىترينِ شما نزد خداوند ، كسى است كه بيشترين تكريم را نسبت به همسر خود دارد .
در اين سخن حكيمانه ، از حيا با واژه «وحشت» تعبير شده كه مىتواند بيانگر يكى از ويژگىهاى روانى شرم باشد . همچنين در اين حديث ، به خوبى رابطه كرامت و حيا روشن شده و وضعيت روانى زنِ طلاق داده شده ، تشريح گرديده و از كسانى كه نسبت به اين وضعيت ، حسّاساند و كريمانه در پىِ كاهش رنج همسرِ طلاق داده خود هستند ، تجليل شده است .
روابط اعضاى خانواده با يكديگر
درباره روابط همسران با يكديگر ، بحث كرديم . اكنون روابط ميان فرزندان و والدين به بحث گذاشته مىشود و آن را از منظر حيا بررسى مىكنيم . همان گونه كه در روابط ميان همسران چنين بود ، در اين جا نيز رابطه مبتنى بر حيا ، بهترين الگوى ارتباطى است . مبناى ترس ، والدين و بخصوص پدر را به عنوان منبع قدرت و شايد ظلم ، مطرح مىكند و مبناى طمع ، آنها را به عنوان منبع تأمين خواسته ؛ امّا مبناى حيا ، والدين را به عنوان انسانهاى دوستداشتنى و كانون عشق و احترام ، معرّفى مىكند .
يكى از مسايل ديگر ، اين است كه : چه بايد كرد تا فرزندان باحيايى داشته باشيم ؟ مواردى وجود دارد كه مىتواند در باحيا بودن فرزندان ، مؤثّر باشد . در ادامه به برخى از اين موارد ، اشاره مىكنيم :
1 - اين امر از ازدواج و مرحله انعقاد نطفه آغاز مىگردد . بر اساس احاديث ، ازدواج پاك ، يكى از عوامل باحيا شدن فرزند است . فرزندى كه از راه نامشروع متولّد شود ، بىحيا خواهد شد . همچنين فرزندى كه نطفهاش در حال ناپاكى مادر منعقد شده باشد ، بىحيا خواهد بود .(1)گاهى نيز ممكن است شيطان در انعقاد نطفه ، مشاركت كند كه نتيجه آن ، بىشرمى فرزند است .(2)بنا بر اين ،
1) . رسول خدا فرمود : «من لم يستحى مما قال ومما قيل فيه ، فهو لغير رشدة أو حملت به أمّه على غير طهر ؛ كسى كه از آنچه مىگويد و درباره او گفته مىشود ، شرم نكند ، يا زنازاده است و يا مادرش در حال ناپاكى باردار شده است» . الفردوس ، ج 3 ، ص 623 ، ح 5947 ؛ المعجم الكبير ، ج 7 ، ص 376 ؛ اُسد الغابة ، ج 3 ، ص 6
2) . رسول خدا فرمود : «إذا رأيتم الرجل لايبالى مما قال ولا ما قيل له ، فإنّه لغية أو شرك شيطان ؛ هرگاه ديديد كسى از آن چه مىگويد و دربارهاش مىشود ، باكى ندارد ، يا زنازاده است يا شيطان در نطفه او مشاركت كرده است» الكافى ، ج 2 ، ص 323 . امام صادق عليهالسلام فرمود : «من لم يبال مما قال و ما قيل فيه فهو شرك شيطان ، ومن لم يبال أن يراه الناس مسيئا فهو شرك شيطان ؛ كسى كه از آنچه مىگويد يا دربارهاش گفته مىشود ، باكى نداشته باشد ، شيطان ، شريك نطفه او بوده است . و كسى كه باكى ندارد از اين كه مردم ، او را بدكار ببينند ، شيطان ، شريك نطفه او بوده است» كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 417 ، ح 5909 ؛ الخصال ، ص 216 ؛ بحار الأنوار ، ج 73 ، ص 356 .
رعايت نكاتى كه براى هنگام انعقاد نطفه سفارش شده ، در حياى آينده فرزند ، مؤثّر خواهد بود .
2 . دوران باردارى ، دوران بسيار حسّاسى است . ريشههاى باحيايى و بىحيايى را در اين مرحله نيز مىتوان پيدا كرد . رعايت حيا از جانب مادر ، تأثير زيادى بر جنين خواهد داشت . بىحيايى در گفتار و در ارتباط با نامحرم ، شركت در محافل لهو و لعب ، گوش كردن به موسيقىهاى حرام ، ديدن تصاوير و فيلمهاى سكس ، خواندن رمانهاى سكس و كارهايى از اين قبيل ، مىتواند تأثيراتى منفى بر حياى جنين داشته باشد و برعكس ، رعايت حيا در گفتار و رفتار ، شركت در جلسات مذهبى ، خواندن يا گوش كردن به قرآن و مناجات ، ذكر خدا را بر لب داشتن ، مطالعه كتابهاى مذهبى و سودمند و ... از امورى هستند كه مىتواند در حياى جنين ، تأثير مثبت داشته باشد .
3 - از بدو تولّد بايد مراقب فرزند بود . امام سجّاد عليهالسلام از هنگام به دنيا آمدن
فرزند ، مراقبت خود را شروع مىكرد . امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه هر گاه هنگام ولادت فرزندى مىرسيد ، پدرم همه زنانى را كه حضورشان ضرورتى نداشت ، از اتاق بيرون مىكرد تا نگاه كسى به عورت او نيفتد .(1)امام صادق عليهالسلام نيز فرموده
كه بهتر است همه چنين كنند .(2)
4 - نامگذارى نيز در حياى فرزندان ، تأثير دارد . فرزندى كه نام يكى از اولياى دين را دارد ، رابطهاى بين خود و او حس مىكند و لذا سعى مىكند خود را به آن شخص ، نزديك سازد و به نوعى ، خود را در محضر او مىداند . اين مىتواند سبب شرم وى شود و او را از انجام دادن كارهاى ناروا ، باز دارد . البته اين امر ،
متوقّف بر اين است كه والدين ، فرزند خود را به اين نكات ، توجّه دهند . در روايتى آمده است كه روز قيامت ، شخصى را مىآورند كه نام او محمّد است . خداوند به وى خطاب مىكند :
تو كه همنام حبيب من هستى ! شرم نكردى كه عصيان مرا مرتكب شدى ، و حال آن كه من ، شرم دارم تو راكه همنام حبيب منى ، عذاب كنم ؟!(1)
در اين روايت ، خبر به خوبى روشن است كه اگر نامگذارى به درستى انجام شود و به فرهنگ همراه آن توجّه گردد ، چه تأثيرى مىتواند در زنده كردن حيا داشته باشد و به همين جهت در فرهنگ اسلامى ، توجّه زيادى به نامگذارى شده و نام نيك ، يكى از حقوق فرزندان ، دانسته شده است .(2)
5 - آشنا كردن نوزاد با روحيه معنوى ، نقش مهمّى در پرورش حيا خواهد داشت . با شعر خواندن براى كودك و آشنا كردن او با نواى دلنشين قرآن و ... مىتوان در اين راه قدم برداشت .
6 - جدا كردن محلّ خواب كودك ، يكى ديگر از اقدامات مهم در اين زمينه است . اطّلاع يافتن كودك از روابط جنسى والدين ، عامل مهمّى در انحراف و بىحيا شدن وى دارد . در روايات آمده است فرزندى كه شاهد چنين امورى باشد و يا حتّى صداى نفس والدين را در آن حال بشنود ، ممكن است به فساد ، كشيده شود(3). بنا بر اين ، جداسازى محلّ خواب كودكان از والدين و مخفى بودن
1) . مستدرك الوسائل ، ج 15 ، ص 130 .
2) . ر . ك : مكارم الأخلاق ، ص 220 و 443 ؛ بحار الأنوار ، ج 73 ، ص 80 .
3) . در روايتى از امام صادق عليهالسلام آمده است : «قال رسول اللّه : والذى نفسى بيده لو أنّ رجلاً غشى امرأته وفى البيت صبى مستيقظ يراهما ويسمع كلامهما ونفسهما ما أفلح أبدا ؛ اذا كان غلاما كان زانيا أو كان جارية كانت زانية . و كان على بن الحسين عليهالسلام إذا اراد أن يغشى أهله أغلق الباب و أرخى الستور وأخرج الخدم ؛ رسول خدا فرموده است : سوگند به كسى كه جانم در دست اوست ، اگر كسى با همسر خود درآميزد و در اتاق ، كودكى بيدار باشد كه آنها را ببيند و سخن و نَفَس آنان را بشنود ، هيچ گاه رستگار نمىشود ؛ اگر پسر باشد ، زناكار مىشود و اگر دختر باشد ، زناده مىگردد . هر گاه امام سجاد عليهالسلام قصد آميزش داشت ، در را مىبست و پرده را مىافكند و خدمتكاران را بيرون مىكرد» . الكافى ، ج 5 ، ص 500 . در روايت ديگرى از ايشان آمده : «لايجامع الرجل امرأته ولاجاريته وفى البيت صبى ؛ فإن ذلك ممّا يورث الزنا ؛ وقتى كودكى درون اتاق است ، هيچ كس با همسر خود آميزش نكند كه اين كار ، زناكار شدن را به ارمغان مىآورد» (الكافى ، ج 5 ، ص 499) .
روابط جنسى آنها نقش مهمّى در حفظ حياى فرزندان دارد . همچنين رعايت عفّت كلام و پرهيز از شوخىهاى جنسى و به زبان آوردن امور جنسى در حضور فرزندان نيز تأثيرگذار خواهد بود .
نكته ديگر ، جداسازى محلّ خواب كودكان است . هنگامى كه كودكان به سن تميز و تشخيص مىرسند ، بهتر است محلّ خواب آنان از يكديگر جدا باشد و در يك تشك يا تخت نخوابند . اين مسئله ، اختصاص به جنس مخالف ندارد ؛ بلكه محلّ خواب دختر از پسر و دختر از دختر و پسر از پسر بايد جدا باشد .(1)اين كار ، اقدامى ايمنى بخش است كه حيا و عفاف آنان را حفظ مىكند .
7 . حيا بر پايه حرمت و كرامت ، استوار است . به همين جهت ، احترام قائل شدن براى فرزندان و حفظ حرمت آنان و كريم النفس بار آوردن آنان ، از اقدامات اساسى در پرورش حياست . بايد به فرزندان ، شخصيت داد و از تحقير آنان و توهين به آنان ، پرهيز كرد ، خطاها و لغزشهاى آنان را به رُخ نكشيد و از سرزنش بيش از اندازه آنان پرهيز نمود .(2)
همچنين از ايشان روايت شده : «الإفراط فى الملامة يشب نيران اللجاج ؛ زياده روى در سرزنش كردن ، آتش لجبازى را شعلهور مىسازد» . (تحف العقول ، ص 84 ؛ بحار الأنوار ، ج 77 ، ص 212)
نيز در روايت ديگرى آمده : «إياك أن تكرر العتب ؛ فإن ذلك يغرى بالذنب ويهون العتب ؛ از تكرار سرزنش كردن بپرهيز كه اين كار ، او را به گناه تشويق مىكند و اثر سرزنش از ميان مىرود» . (غرر الحكم ، ح 3748)
اگر فرزند از رفتار بد خود ، پشيمان و1) . رسول خدا فرمود : «الصبى والصبى ، والصبى والصبية ، والصبيّة والصبيّة يفرق بينهم فى المضاجع لعشر سنين ؛ در ده سالگى ميان بستر پسرها ، و دخترها و پسرها ، و دخترها فاصله انداخته مىشود» كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 436 . وروى أنّه يفرق بين الصبيان في المضاجع لست سنين ؛ و روايت شده كه در سن شش سالگى ميان بستر كودكان فاصله انداخته مىشود همان ، ج 3 ، ص 436 . همچنين از ايشان روايت شده است : «إذا بلغ أولادكم سبع سنين ، ففرّقوا بين فرشهم ؛ هر گاه فرزندان شما به هفت سالگى رسيدند ، ميان بسترهاى آنان فاصله اندازيد» (المستدرك على الصحيحين ، ج 1 ، ص 201 ؛ سنن الدار قطنى ، ج 1 ، ص 230) .
2) . امام على عليهالسلام فرموده است : «لا تكثر العتاب فانه يورث الضغينة ويجر الى البغضة واستعتب من رجوت اعتابه ؛ از سرزنش زياد بپرهيز كه كينه را همراه مىآورد و به دشمنى كشيده مىشود» . تحف العقول ، ص 8 ؛ بحار الأنوار ، ج 77 ، ص 231
شرمنده شد ، بايد وى را بخشيد و رفتارش را به فراموشى سپرد . حتى بهتر است براى رفتارهاى ناشايست وى ، عذرتراشى كرد(1)و نسبت به اشتباههاى او تغافل نمود .(2)ممكن است برخى والدين به محض اين كه خطايى از فرزند خود مشاهده مىكنند ، كنترل خود را از دست بدهند و به شدت با وى برخورد كرده ، آبروى وى را ببرند . اين كار سبب مىشود كه وى بيشتر در دامن گناه و فساد بيفتد و راه برگشتى برايش باقى نماند .
8 - دوستان نيز در باحيايى فرزند ، بسيار نقش دارند . آشنا كردن فرزند با دوستان باحيا و دور كردن وى از دوستان ناباب ، مىتواند در ايمنى وى و پرورش حيا در او مؤثّر واقع شود .
9 - والدين ، الگوهاى عملى كودكاند . آنان مىتوانند با رفتارهاى صحيح خود ، حيا را عملاً به فرزندان خود بياموزند . نبايد انتظار داشت والدينى كه حيا را رعايت نمىكنند ، فرزندان باحيايى تربيت كنند .
10 - استحمام والدين با فرزندان ، به نحوى كه موجب آشكار شدن شرمگاه آنان شود ، بسيار مخرّب است . تا آن جا كه ممكن است ، بايد سعى كرد كودكان ، خود ، استحمام كنند و يا حتما پوشش مناسب براى هر دو وجود داشته باشد و به هيچ عنوان ، دختر با پدر و پسر با مادر ، به حمّام نرود . امام صادق عليهالسلامفرموده است :
لايَدخُلِ الرَّجُلُ مَعَ ابنِهِ الحَمّامَ فَيَنظُرَ إلى عَورَتِهِ .(1)
مرد با فرزند خود به حمام نرود كه در نتيجه ، نگاهش به عورت او بيفتد .
رسول خدا ، كسانى را كه بدون پوششْ وارد حمّام مىشوند و عورت يكديگر را مىبينند ، نفرين كرده و فرموده است :
لَيسَ لِلوالِدَينِ أن يَنْظُرا إلى عَورَةِ الوَلَدِ ولَيسَ لِلوَلَدِ أن يَنظُرَ إلى عَورَةِ الوالِدِ .(2)
پدر و مادر ، حق ندارند به عورت فرزند خود ، نگاه كنند و فرزند نيز حق ندارد به عورت آنها نگاه كند .
ارتباط خانواده با ديگران
يكى از مسائل مهم در هر خانواده ، ارتباطهايى است كه با خانوادهها يا افراد ديگر برقرار مىكنند . اين مسئله در سرنوشت حياى خانواده و سلامت آن ، تأثير فراوان دارد . در اين جا دو بحث كلّى مطرح مىشود : يكى اين كه اين رابطه با چه كسانى برقرار مىشود ؟ و ديگر ، اين كه اين رابطه به چه شكلى انجام مىشود ؟
فرهنگ خانوادههايى كه با يكديگر رفت و آمد دارند ، بر هم تأثير خواهد داشت . به همين جهت ، گزينش طرفهاى رابطه و ارزيابى آنان با معيارهاى حيا ، ضرورى به نظر مىرسد . در اسلام ، توصيه شده كه تا آن جا كه ممكن است ، زنان و دختران ، از خانههاى خود ، خارج نشوند تا با مردان نامحرم ، برخورد كمترى داشته باشند . خانه ، در حقيقت ، حكم قلعه را براى زنان دارد . امّا در عين حال ، گفته شده است كه خطر راه دادن افراد ناباب به منزل ، كمتر از
خطر بيرون رفتن زن از خانه نيست .(1)اين كار ، مانند راه دادن دشمن به درون يك دژ است . افرادى كه فاسقاند و يا چشم ناپاك دارند و حدود خود و ديگران را رعايت نمىكنند ، شايسته ارتباط نيستند . اين گونه ارتباطها ، ميزان حياى خانواده را كاهش مىدهد و گاه ممكن است به روابط نامشروع نيز منجر شود . بنا بر اين ، گزينش و ارزيابى طرفهاى رابطه با معيار حيا ، يكى از اصول مهم در حفظ سلامت خانواده و حياى افراد است .
گذشته از اين كه بهتر است با افراد ناباب و بىحيا ، رابطه برقرار نشود ، شكل رابطه با افراد و خانوادههاى گزينش شده نيز بهتر است مطابق معيارهاى حيا باشد . برخى ارتباطها ممكن است فاقد عنصر حيا باشند . اختلاط زن و مرد ، رعايت نكردن پوشش مناسب ، شوخى با نامحرم ، بلند بودن صداى زنان و نرم و نازك صحبت كردن آنان ، تماشا كردن فيلمهاى سكس با يكديگر و كارهايى از اين قبيل ، مواردى هستند كه با معيار حيا ، مطابقت ندارند و تأثيرات مخرّبى بر حياى خانواده خواهند داشت . اين شكل از رابطه را نمىتوان داراى ويژگى حيا دانست . در رابطههاى مبتنى بر حيا ، كمترين اختلاط با نامحرم ، ديده مىشود و كمترين صحبت با نامحرم ، صورت مىپذيرد ، پوشش مناسبْ رعايت مىشود و خلاصه ، از هر عملى كه مرزهاى حيا و عفّت را تهديد كند ، پرهيز مىشود .
1) . امام على فرمود عليهالسلام : «ليس خروجهن بأشد من إدخالك من لايوثق به عليهن ؛ خروج زنان ، بدتر از اين نيست كه تو مردان ناباب را بر آنان وارد سازى» . الكافى ، ج 5 ، ص 337 ؛ نهج البلاغه ، نامه 31 ؛ تحف العقول ، ص 85 ؛ اعلام الدين ، ص 288
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و جامعه
جامعه ، صحنه اجتماع انسانهاست و شب هنگام ، صحنه عمومى جامعه ، خالى از انسانها . با طلوع خورشيد و آغاز روز ، مردم ، آرام آرام از خانهها بيرون آمده ، در صحن عمومى جامعه جمع مىشوند . اين جاست كه مسئله ارتباط ميان افراد ، پديد مىآيد . مهندسى صحيح ارتباط ميان آحاد جامعه ، نقش بسيار مهمّى در سلامت جامعه و پويايى آن خواهد داشت . يكى از عوامل مهم در تنظيم روابط اجتماعى ، حياست كه در اين فصل ، برخى جنبههاى آن را مورد بررسى قرار مىدهيم .
حيا ، مبناى ارتباط سالم و پايدار
هر رابطهاى بر اساس و پايهاى شكل مىگيرد و به تناسب آن ، ويژگىهاى متفاوت مىيابد . گاهى مبناى يك رابطه ، «ترس» است و گاهى «طمع» . رابطه مبتنى بر اين دو مبنا ، هم « ناسالم » است و هم « ناپايدار » . در مبناى ترس ، هدف رابطه ، كسب ايمنى است و رابطه ، هنگامى فراخوانى مىشود كه فرد ، در موقعيت تهديد قرار گرفته باشد و تا وقتى پايدار است كه تهديد ، وجود داشته باشد . به مجرّد اين كه ايمنى حاصل شود ، رابطه قطع مىگردد ، تواضع ، جاى خود را به غرور مىدهد ، برخورد شايسته فرد تغيير مىكند و به رفتار نامناسب تبديل مىشود و فرد ، رويگردان مىشود ؛ گويا هيچ وقت در موقعيت تهديد نبوده و طرف مقابل ، هيچ قدمى براى امنيت وى برنداشته است .
شكل ديگرى از رابطه مبتنى بر ترس ، آن است كه براى ايمنى از آزار فرد ، با او رابطه برقرار شود . منبع تهديد در شكل اوّل ، شخص ثالث يا شىء ثالث بود كه براى ايمنى از آن ، برقرارى ارتباط صورت مىگرفت ؛ امّا در اين شكل ، منبع تهديد ، همان فردى است كه با او رابطه برقرار مىشود . برخى افراد ، شرور و آزاررسان هستند و براى ايمنى از آنان ، راهى جز اظهار ارادت و احترام به آنان ، وجود ندارد . اين شكل رابطه نيز نه صادقانه است و نه پايدار ؛ بلكه رابطهاى است مصلحتى و ناپايدار كه به محض پايان يافتن تهديد ، قطع مىشود . رسول خدا ، در اين باره مىفرمايد :
ألا إنَّ شِرارَ أُمَّتِيَ الَّذينَ يُكرَمونَ مَخافَةَ شَرِّهِم . ألا ومَن أكرَمَهُ النّاسُ اتِّقاءَ شَرِّهِ فَلَيسَ
مِنّي .(1)
آگاه باشيد كه شرورترينِ افراد امّت من ، كسانى هستند كه از ترس آزارشان مورد تكريم قرار مىگيرند . آگاه باشيد هر كس به خاطر ايمنى از شرّش مورد تكريم قرار گيرد ، از من نيست .
كسى بود كه رسول خدا ، او را انسان بدى مىدانست ؛ امّا وقتى خدمت ايشان رسيد ، او را احترام كرد و جاى مناسبى به وى داد . عايشه - كه شاهد ماجرا بود و از نظر حضرت نسبت به وى نيز آگاه بود - علّت را جويا شد . حضرت ، علّت را ايمن شدن از شرّ او اعلام كرد .(2)در حديث ديگرى آمده كه بدترينِ مردم ، كسى است كه موجب آزار آنان شود و بدتر از اين ، كسى است كه به خاطر ايمنى از شرّش مورد احترام قرار گيرد .(3)
و امّا در الگوى دوم ، كه الگوى «طمع» باشد ، علت ارتباط ، تأمين نياز و كسب
1) . الخصال ، ج 1 ، ص 14 ؛ همچنين ، ر . ك : تحف العقول ، ص 58 ، جامع الأخبار ، شعيرى ، ص 152 ؛ الموطأ ، ج 2 ، ص 903 ؛ الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 349 ح 2283 و ج 2 ، ص 77 (ح 4879) .
2) . حلية الأولياء : ج 6 ، ص 335 و ج 4 ، ص 191 ؛ مسند ابن حنبل : ج 9 ، ص 416 ح 24852 ؛ صحيح البخارى ، ص 30 .
3) . الاختصاص ، ص 343 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 433 ؛ بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 281 .
منفعت است . اين نوع رابطه ، هنگام تطميع شدن ، فراخوانى مىشود و هدف آن ، رسيدن به خواستهها و آرزوهاست و تا وقتى پايدار است كه خواستههاى فرد ، تأمين شود . به محض اين كه جريان سودرسانى متوقّف گردد ، رابطه نيز قطع مىشود و ناراحتى و شكايت و ناسپاسى و بدگويى از فرد ، آغاز مىشود . همان گونه كه مشهود است ، اين الگو نيز نمىتواند الگوى سالم و پايدارى براى رابطه باشد . هر كدام از اين الگوها ، اگر در روابط اجتماعى حاكم شود ، دو پيامد منفى خواهد داشت : يكى اين كه رابطهها از صداقت و لطافت برخوردار نيستند ، و ديگرى اين كه دوام و پايدارى ندارند . ارتباط سالم اجتماعى آن است كه صادقانه و پايدار باشد . رابطه مبتنى بر ترس ، ويژه «جامعه بردگان» است و رابطه مبتنى بر طمع ، ويژه «جامعه سوداگران» . امّا در جامعه «كريمان آزاد» و «آزادگان كريم» ، الگوى ديگرى از رابطه وجود دارد كه مبتنى بر حرمت و حياست .
الگوى سوم ارتباط ، الگوى حياست . اين الگو ، مبتنى بر حرمت و كرامت انسانها بوده ، بر پايه احترام و تكريم آنان استوار است . در اين الگو ، نه ترس از
ديگرى وجود دارد و نه طمع به وى ؛ بلكه آنچه وجود دارد ، شرم و حياست . در رابطه مبتنى بر حيا ، اگر هيچ تهديدى وجود نداشته باشد و هيچ تطميعى در كار نباشد ، باز هم ارتباط صميمانه و محترمانهاى وجود دارد و فرد از انجام دادن آنچه نازيباست ، شرم كرده ، دست مىكشد . در اين الگو ، فرد از سيطره عواملى چون ترس و طمع ، آزاد است و لذا اين الگو ، ويژه «آزادگان» است و چون بر پايه كرامت و حرمت انسانها استوار است ، تنها «كريمان» از عهده آن برمىآيند . فضاى جامعهاى كه افراد آن به وسيله رشتههاى شرم و حيا به يكديگر پيوند خورده باشند ، فضاى آزادگى و كرامت است . در چنين جامعهاى ، دوستىها صميمانه و پايدار ، كريمانه و محترمانه است ؛ چه در حضور باشد و چه در غياب ؛ چه در خلوت باشد و چه در جلوت ؛ چه فرد در موقعيت تهديد باشد و چه در امن و آرامش ؛ و چه به فرد ، سودى برسد و چه نرسد . در هر شرايطى ،
حرمت و احترام ميان افراد وجود دارد و شرم و حياى موجود ، هر زشتىاى را مىزدايد(1)و هر زيبايىاى را به ارمغان مىآورد .(2)
حيا و بُعد شنيدارى جامعه
يكى از ابعاد جامعه ، بُعد صوتى (/سمعى /شنيدارى) آن است . اگر حيا در جامعهاى حاكميت يابد ، بدون ترديد ، بر بُعد شنيدارى آن جامعه تأثير مىگذارد و قبيح صوتى را از اين قلمرو دور ساخته ، جامهاى از زيبايى ، پاكى و لطافت بر آن مىپوشانَد . در اين جا صحبت از حيا در قلمرو صوت است كه به معناى شرم از قبيح صوتى است . در قلمرو صوت ، دو محور عمده وجود دارد : يكى توليد صوت و ديگرى مصرف صوت . در نتيجه ، قبيح در قلمرو صوت ، يا به توليد آن است و يا به مصرف آن . در بحث توليد صوت ، سخن از زبان و گفتار انسان از يك سو ، و رسانههاى صوتى از سوى ديگر به ميان مىآيد و در بحث مصرف ، سخن از قدرت شنوايى انسان است و بر همين اساس ، حيا نيز دو قِسم است : شرم گفتارى و شرم شنيدارى .
قبيح شرعى در اين قلمرو ، موارد متعدّدى را شامل مىشود كه يكى از آنها غنا و موسيقى حرام است . برخى آوازها و آهنگها ، موجب تحريك جنسى شده ، زمينه فساد و گناه را فراهم مىكنند . صداى زن نامحرم و همسخنى با او نيز در همين قِسم جاى مىگيرد . گاهى كلماتى ميان زن و مرد نامحرم رد و بدل مىشود كه تحريككننده است و مىتواند زمينه سوء استفاده مرد را فراهم آورد . اينها
«كلمات قبيح» اند . گاهى نيز آهنگ كلام زن و مرد نامحرم ، تحريككننده است . اين ويژگى ، در آهنگ كلام زنان ، بيشتر وجود دارد . « آهنگ كلام » و « كلام تحريككننده » ، ممكن است موجبات اغفال زن و مرد را فراهم كنند . در اين جا ، حيا يك عامل نجاتبخش است كه مىتواند موجبات ايمنى زن و مرد را در جامعه تأمين كند . بر همين اساس ، امام باقر عليهالسلامابوبصير را به خاطر شوخى با زن نامحرم ، توبيخ مىكند و از وى مىخواهد كه ديگر مرتكب اين كار نشود .(1)
امام على عليهالسلام براى ايمنى از وسوسههاى شيطان ، از سلام كردن به زنان ، بخصوص زنان جوان ، خوددارى مىكند و تنها پاسخِ سلام آنان را مىدهد .(2)همكلام نشدن زن و مرد نامحرم با يكديگر ، نشانه بىاحترامى نيست ؛ بلكه يك اقدام پيشگيرانه و ايمنىبخش است كه موجب حفظ حريم نامحرم و حرمت وى مىگردد . چه بسا رسوايى هايى كه از يك كلام ، آغاز شده است .
مسئله آهنگ كلام نيز همين گونه است . تأثير آهنگ كلام در تحريك جنسى ، دو طرفه است ؛ امّا تحريككنندگى آهنگ سخن زنان ، بيش از مردان است . موسيقىهاى حرام ، بخصوص همراه با خوانندگى زنان ، در اين گروه قرار مىگيرند . در اين موسيقىها ، هم جملاتْ تحريككنندهاند و هم آهنگ كلام . اين گونه سخن گفتن ، طمع جنسى مردان را برمى انگيزد و مىتواند مرزهاى خصوصى زن را تهديد كرده ، امنيت وى را به خطر اندازد . اين نيز نابههنجارى ديگرى در قلمرو صوت است . وجود حيا مىتواند اين قبيح را نيز از ساحت صوت ، دور كند . يك زنِ باحيا از نرم سخن گفتن و شيرينزبانى با نامحرم مىپرهيزد . توصيه قرآن كريم كه مىفرمايد زنان به گونهاى سخن نگويند كه طمع مردان هوسباز را تحريك كند ،(3)در همين راستا ، قابل تحليل است . يك
شيوه دفاعى و ايمنبخشى كه ممكن است برخى زنان در اين مورد به كار برند ، تغيير دادن صداست كه ويژگى تحريككنندگى آن را مىزدايد .
آنچه تاكنون بيان كرديم ، مربوط به توليد صداست و گفتيم كه نوع كلمات و آهنگ كلمات زن ، ممكن است تحريككننده باشد . لذا جامعه باحيا ، جامعهاى است كه از توليد چنين صوتهايى پرهيز مىكند . پخش چنين صداهايى نيز تابع همين اصل است . در حاكميت حيا بر جامعه ، آوازها و موسيقىهاى تحريككننده ، پخش نمىشوند و شاهد پخش آنها در مغازهها ، وسايل نقليه عمومى و خصوصى ، منازل و ... نيستيم . به بيان ديگر ، در جامعهاى كه با معيارهاى حيا هماهنگ است ، سيستم توليد و پخش صوت ، پاك و عارى از آلودگى است .
مورد ديگر از قبيح شرعى در قلمرو صوت ، هتك آبروى ديگران بهوسيله زبان است . آبروى افراد ، همه هويت و حيثيت اجتماعى آنان است . بدون حرمت و آبرو ، اعتبار و اعتماد اجتماعى وجود نخواهد داشت و مسلّم است كه در اين صورت ، آسيب بزرگى به جامعه وارد مىشود . اگر به هر دليلى آبروى افرادْ ريخته شود و حرمت آنان شكسته شود ، و اگر حرمتشكنى به يك سنّت تبديل شود ، اعتماد اجتماعى رخت بر مىبندد و هيچ رابطهاى شكل نمىگيرد و هيچ سنگى روى سنگ ، بند نمىشود . به همين جهت ، حرمت مؤمن ، از حرمت خانه خدا بيشتر است(1)و حرمت شكنى از قبيحترينِ كارها شمرده شده است .(2)حرمتشكنى ممكن است به وسيله بيان واقعيتها باشد كه غيبت و افشاى
1) . رسول خدا فرموده است : «مرحبا بالبيت ! ما أعظمك وأعظم حرمتك على اللّه ، واللّه للمؤمن أعظم حرمة منك ؛ آفرين بر خانه خدا ! چهقدر بزرگى و چهقدر حرمت تو نزد خدا بزرگ است ! به خدا سوگند ، حرمت مؤمن از حرمت تو بيشتر است» . ر . ك : المعجم الكبير ، ج 11 ، ص 31 ، ح 10966 ؛ مشكاة الأنوار ، ص 149 ؛ الخصال ، ص 27 ، ح 94 و 95 ؛ بحار الأنوار ، ج 64 ، ص 71
2) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «لا قحة كالبهت ؛ هيچ كار زشتى به زشتى دروغگويى نيست» . عيون الحكم والمواعظ ، ص 536
اسرار ناميده مىشود و ممكن است خلاف واقع باشد ، كه دروغ و تهمت و افترا ناميده مىشود . گاهى نيز به وسيله تمسخر و استهزا(1)صورت مىگيرد و گاهى به وسيله لقب زشت به يكديگر دادن(2)و گاهى به وسيله فحّاشى و ناسزا گويى .(3)همه اينها نابههنجارىهاى قلمرو صوت اند . اين گونه نابههنجارىها ، موجب آلودگى فضاى صوتى جامعه مىشوند . در حاكميت فرهنگ حيا ، دروغ بر زبان جارى نمىشود ؛ اسرار افراد ، افشا نمىشود ؛ آبروى انسانها مورد تعرّض قرار نمىگيرد ؛ كسى مسخره نمىشود ؛ افراد با نامها و لقبهاى زشت ، صدا زده نمىشوند و به كسى تهمت زده نمىشود ؛ بلكه زشتىهاى افراد ، پردهپوشى مىشود ؛ از آنان به نيكى ياد مىشود ؛ و ... . زدوده شدن آن زشتىها و به وجود آمدن اين زيبايىها ، پيامد پرورشيافتگى زبان به وسيله شرم و حياست . ذهنى كه پرورش يافته مكتب حيا باشد ، هرگز زشتىهايى را كه نام برده شد ، توليد نمىكند و به زبان نمىآورد و يك انسان كريم و باحيا ، هرگز دهان و زبان خود را به آنها آلوده نمىسازد و اين عار و ننگ را براى خود نمىخرد .
بُعد ديگر ، مصرف صوت است . ممكن است صوتى خارج از استانداردهاى حيا توليد شود و توليد كنندگان آن ، رعايت حيا را نكنند ؛ امّا شنوندگان - كه مصرفكنندگان صوتها هستند- ، اگر به معيارهاى حيا عمل كنند ، از شنيدن چنين صوتى پرهيز مىكنند . اگر دهانها و زبانها صافى حيا داشته باشند ، صوت نابههنجار ، توليد نمىشود و اگر گوشها صافى حيا داشته باشند ، از مصرف
1) . «لاَ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُواْ خيرا مِّنْهُمْ وَ لاَ نِسَآءٌ مِّن نِّسَآءٍ عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرا مِنْهُنَّ ؛ نه مردانْ مردان ديگر را مسخره كنند - شايد آنها بهتر از اينان باشند - و نه زنان زنان ديگر را - شايد كه آنها بهتر از اينان باشند- » . حجرات ، آيه 11
2) . «وَ لاَ تَنَابَزُواْ بِالْأَلْقَ-بِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الاْءِيمَ-نِ ؛ و با القاب زشت ، يكديگر را ياد نكنيد . بسيار بد است كه پس از ايمان آوردن ، بر كسى نام فسقآميز بگذاريد» . حجرات ، آيه 11
3) . فحّاشى ، يكى از نشانههاى بىحيايى است و در بسيارى از روايات ، مورد نهى قرار گرفته است .
صوتهاى نابههنجار و نامشروع ، پرهيز مىكنند . گوش ، يكى از دروازههاى قلب و جان آدمى است و حيا ، نگهبان شايستهاى است تا هر صوت نامطلوبى وارد ساحت جان آدمى نگردد . گوش ، مصرفكننده توليدات زبان و دهان است ؛ ولى هر محصول توليد شدهاى مُهر تأييد حيا را ندارد . ممكن است غذاى آلوده توليد شود ؛ امّا انسان عاقل ، از آن استفاده نمىكند . همچنين ممكن است صوت آلوده توليد شود ؛ امّا گوش باحيا از آن استفاده نمىكند . اگر چنين اتّفاقى بيفتد و هيچ گوش بىشرمى نباشد كه صوتهاى نابههنجار قبيح را مصرف كند ، توليد آن نيز به صفر مىرسد . بنا بر اين ، گوش كردن به صداهاى نابههنجار ، در حقيقت ، كمك به توليد بيشتر آنهاست . رمز تداوم توليد صداهاى آلوده ، وجود مصرفكنندگان آنهاست .
همچنين در يك جامعه باحيا ، سخنان ناروايى كه درصدد هتك حرمت ديگرى است ، خريدار ندارد . كسى كه به اين گونه سخنانْ گوش فرا دهد ، شريك گوينده است(1)و يك شخص باحيا ، خود را شريك بى شرمها نمىكند ؛ بلكه دفاع از آن شخص را وظيفه خود مىداند(2)
همچنين آن حضرت فرموده است : «إذا وقع فى الرجل و أنت في ملأ ، فكن للرجل ناصرا وللقوم زاجرا وقم عنهم ؛ هر گاه درباره كسى بدگويى كردند و تو در ميان آنان بودى ، ياور او و بازدارنده آنان باش و جمع آنان را ترك كن» . (كنزالعمّال ، ح 8028)
در روايت ديگرى از ايشان آمده : «من اغتيب عنده أخوه المسلم فاستطاع نصره فلم ينصره خذله اللّه فى الدنيا والآخرة ؛ اگر نزد كسى غيبت مسلمانى صورت گيرد و او بتواند او را يارى دهد و يارى نرساند ، خداوند در دنيا و آخرت ، او را يارى نخواهد كرد» . (كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 372) . براى مطالعه بيشتر ، ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 9 ، ص 4474 ثواب ردّ الغيبة .
و حتّى اگر شواهد گوناگونى عليه كسى نقل شده باشد ، ولى خود او انكار كند ، انكار او را تصديق ، و شهادت آنان1) . امام على عليهالسلام فرمود : «سامع الغيبة أحد المغتابين ؛ شنونده غيبت ، يكى از دو غيبت كننده است» عيون الحكم والمواعظ ، ص 283 . در روايت ديگر از ايشان آمده است : «سامع الغيبة شريك المغتاب ؛ شنونده غيبت ، شريك غيبت كننده است» (همان ، ص 268) .
2) . رسول خدا فرمود : «من تطول على أخيه فى غيبة سمعها فيه فى مجلس فردّها عنه ردّ اللّه عنه ألف باب من السوء فى الدنيا والآخرة ؛ هركس در مجلسى غيبت برادرش را بشنود و تفضّل كرده ، از او دفاع كند ، خداوند ، هزارگونه بدى را در دنيا و آخرت از او دور مىكند» . كتاب من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 15؛ الأمالى ، صدوق ، ص 350
را تكذيب مىكند ، هر چند از افراد مورد وثوق او باشند(1)و اين تا آن جاست كه حتّى ممكن است تصوّر شود چنين شخصى سراپا گوش است و هر چه به او گفته شود ، مىپذيرد !(2)... اين نيز ثمره گوش و زبانى است كه تربيت شده حيا باشد : به آنچه موجب هتك حرمت ديگران است ، گوش نمىدهد و در برابر آنچه گفته مىشود ، به دفاع برمىخيزد .
خلاصه سخنْ اين كه در فرهنگ حيا ، گوشها نيز برخوردار از شرم و حيا هستند و به هر صوتى گوش فرا نمىدهند و صداها و صوت هايى را كه به كرامت و شخصيت آنان لطمه وارد سازد ، شرمآور دانسته ، از شنيدن آنها خوددارى مىكنند .
تفاوت فرهنگها در تعريف نابههنجارى شنيدارى
گذشته از قبيح شرعى ، در قلمرو صوت ، قبيح عرفى نيز داريم . اين گونه نابههنجارىها را فرهنگ جوامع ، مشخّص مىكنند و هر جامعهاى ممكن است مواردى از كلام را نابههنجار بداند كه در قلمرو فرهنگ ديگر ، قبيح نباشند . لذا در اين بخش ، هر جامعهاى براساس فرهنگ خود ، عمل مىكند . آنچه مهم است ، اين كه ادب در گفتار ، يكى از نشانهها و ويژگىهاى حياست . حياى در گفتار ، آن است كه از تعبيرهاى نازيبا استفاده نشود و آهنگ سخن ، زشت و گوشخراش نباشد .(3)كلام بايد زيبا و دلنشين باشد و ادب و
1) . محمّد بن فضيل از على عليهالسلام چنين روايت كرده است : «قلت له جعلت فداك ! الرجل من إخوانى يبلغنى عنه الشيء الذى أكرهه فأسأله عن ذلك فينكر ذلك وقد أخبرنى عنه قوم ثقات ! فقال لى : يا محمّد ! كذب سمعك وبصرك عن أخيك ؛ فإن شهد عندك خمسون قسامة وقال لك قولاً ، فصدّقه وكذّبهم ؛ به او گفتم : فدايت شوم ! گاهى خبر مىرسد كه كسى حرف ناخوشايندى درباره من زده است . وقتى از خود او مىپرسم ، آن را انكار مىكند ، در حالى كه خبردهندگان ، مورد اطمينان بودهاند ! حضرت به من فرمود :اى محمّد ! گوش و چشمت را درباره برادرت تكذيب كن . اگر پنجاه تن نزد تو قسم خوردند و او سخن ديگرى گفت ، تو او را تصديق كن و ديگران را تكذيب كن» . الكافى ، ج 8 ، ص 147 ؛ ثواب الأعمال ، ص 24 ؛ بحار الأنوار ، ج 72 ، ص 214
2) . اهل نفاق ، رسول خدا را تمامْ گوش مىدانستند : « ... يَقُولونَ هُوَ اُذن قُل اذن خَير لَكُم» . توبه ، آيه 61
3) . «إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَ تِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ ؛ به درستى كه بدترين صداها، صداى الاغ است .» . لقمان، آيه 19
عفّت در آن رعايت شود . هم بايد سخنِ خوب گفت و هم خوبْ سخن گفت . به كاربردن تعبيرهاى زشت و رعايت نكردن عفّت كلام و دريده سخن گفتن ، ويژه شهروندان بىشرم است . شهروندانِ باحيا ، نه سخن زشت بر زبان جارى مىكنند ، و نه به زشتى سخن مىگويند . «خوب سخن گفتن» و «سخنِ خوب گفتن» ، ويژگى شهر حياست . سخنانى كه در شهر حيا توليد مىشود ، لبريز از ادب و عفّت و زيبايى است و به سخنانى گوش فرا داده مىشود كه زيبا ، دلنشين و مؤدّبانه است .
حيا و بُعد ديدارى جامعه
در شهر حيا ، فضاى بصرى (ديدارى) جامعه نيز از زشتى به دور است . ديدنىها و امواج بصرى ، بخش ديگرى از واقعيتهاى جامعه است و يكى از شاخصههاى جامعه باحيا اين است كه فضاى بصرى آن ، از زشتىها و نازيبايىها پاك است و اين ، هم در بُعد توليد صحنههاى زشت است ، و هم در بُعد مصرف آن .
زشتى يك عمل ، گاهى به جنبههاى زيباشناختى آن نيست ؛ بلكه به آثار و پيامدهاى سوء آن است . ممكن است چيزى از نظر زيباشناختى ، زشت نباشد ؛ بلكه در نهايت حُسن و جمال باشد ؛ امّا به جهت آثار و پيامدها ، زشت به شمار آيد . نمونه آن را در بحث گذشته (حيا و بُعد شنيدارى جامعه) ديديم . گاهى صداها و سخنها از نظر موسيقى و زيبايىشناسى ، ممكن است شيوا ، شيرين و دلرُبا باشند ؛ امّا همين صدا و سخن ، چون تحريك كننده شهوت و تهديد كننده عفّت است ، زشت شمرده مىشود . در اين جا نيز همين گونه است . گاهى ممكن است برخى صحنهها و جلوهها ، در بررسىهاى زيبا شناختىِ بصرى ، در نهايت حُسن و جمال باشند ؛ امّا به جهت آثار و پيامدهاى ناگوارى كه دارند ،
زشت شمرده شوند .
مهمترين قبيح بصرى در شهر حيا ، مربوط به چگونگى حضور زن و مرد در جامعه است . خروج چشمنَواز زن از خانه ، شايد از يك مَنظر زيباشناختى مثبت ارزيابى شود ؛ امّا ممكن است آثار و عواقب ناخوشايندى در پىداشته باشد . اين كار ، زنان را در كانون توجّه هوسبازان و در معرض تعرّض آنان قرار مىدهد و چه بسا كه به هتك حرمت و حيثيت آنان منجر شود . جلوهاى كه سرانجامى تلخ و شوم در پى دارد ، نمىتواند حُسن باشد . بنا بر اين ، خروج چشمنواز زن ، آغاز يك تحريك شوم است . هيچ خِردمندى ، طمع دشمن را براى تجاوز برنمىانگيزد و روند تعرّض به ناموس را تسهيل نمىكند و زمينههاى آن را به دست خود ، فراهم نمىكند . در روان شناسى ثابت شده كه قدرت بينايى مردان در تحريك جنسى بيشتر از زنان است ؛ يعنى تحريكپذيرى مردان از راه چشم ، به مراتبْ بيشتر از تحريكپذيرى زنان است . اين ، نشان مىدهد كه آلوده بودن فضاى بصرى جامعه تا چه اندازه خطرآفرين است و هر آنچه خطرآفرين باشد ، زشت و قبيح است ، هر چند به ظاهر ، زيبا بنمايد . بر همين اساس ، حاكميت حيا در جامعه ، موجب پالايش فضاى بصرى از جلوهها و صحنههاى هوسانگيز مىشود . در شهر حيا ، صحنههاى تحريككننده توليد نمىشوند و زنان از خودآرايى و حضور چشمنواز در جمع نامحرم ، شرم دارند . شرم از نامحرم ، اين جاست كه معنا مىيابد . زنان در توليد نكردن صحنههاى هوسانگيز ، نقش اساسى دارند . كمتر خارج شدن از خانه ، يكى از ساز و كارهاى دفاعى زنان است . در فرهنگ حيا ، خانه ، دژ مستحكم و قلعه نفوذناپذير زن است .(1)بودن در خانه ، امنيت و آرامش را براى زن به ارمغان مىآورد و او را از تيررس چشمان آلوده و هوسباز ، دور نگه مىدارد . زن مىتواند درون خانه از بهترين آرايهها
1) . در برخى روايات ، از خانه به عنوان «حِصن دژ» ، ياد شده است» . (ر . ك : الكافى ، ج 5 ، ص 337)
استفاده كند و زيباترين لباسها را بر تن كند . اين ، نه تنها قبيح به شمار نمىآيد ، بلكه يك حُسن است و مورد تأكيد نيز قرار گرفته(1)و حتّى توصيه شده كه هنگام نماز ، برترين و بهترين زيورها و پوششها مورد استفاده قرار گيرند .(2)
حيا ، دشمن زيبايى نيست ؛ بلكه دشمن فساد ناشى از برخى زيبايىهاست . به همين جهت ، زنِ باحيا ، زنى نيست كه با هر چه زيبايى است ، دشمن بوده ، از هر چه زيبايى است ، گريزان باشد . زن باحيا ، از فسادى كه لباس زيبايى بر تن كرده ، بيزار است و از اينرو ، آن جا كه زيبايى فسادانگيز است ، از آن گريزان است و آن جا كه موجب استحكام خانواده مىگردد ، طرفدار زيبايى است . گريز از زيبايى و چشمنوازى در درون خانه ، الگوى ناسالم حياست . همان گونه كه خودآرايى در بيرون خانه ، برخلاف فرهنگ حياست ، زيبايىگريزى در درون خانه هم برخلاف فرهنگ حياست . ژوليدگى و ... در درون خانه ، خود ، فعلى است قبيح كه مىتواند شرم برانگيز باشد .
به هر حال ، خانه ، دژى مستحكم براى حفظ حريم زن است . متأسفانه ، فمينيسم (جُنبش اجتماعى زنان) در دوره اوّل خود ، زنان را از خانه بيرون كشيد و به اشكال مختلف ، بزك كرد و در معرض ديد ، قرار داد . بعيد نيست كه در پسِ اين پرده ، هوس و سودپرستى مردان و سرمايهداران ، نقشآفرين باشد . اين حركت كه در غربْ آغاز شد ، تأثير خود را در مشرقزمين نيز بر جاى گذاشت و هواى خروج از منزل را در سرِ زنان بىشمارى پرورانْد . اين در حالى است كه بسيارى از زنان غربى به آسودگى زنان شرقى در منازل خود ، غبطه مىخورند . دوره جديد فمينيسم ، حركتى برخلاف دوره قبلْ آغاز كرده و نسبت به روشهاى پيشين ، معترض است . امروز در غرب ، نهضتى به نام «نهضت بازگشت به خانه» در ميان زنان وجود دارد . زنان غربى بايد براى بازگشت به
خانه ، مبارزه كنند و راهِ به اشتباه رفته را برگردند . زن غربى ، بىدفاعترين زنِ جهان است ؛ نه دژى مستحكم به نام خانه و خانواده دارد ، و نه سپر و زرهى همچون حجاب ، و بلكه فراتر از اين ، او را وا داشتهاند تا به دست خود ، به گونهاى هوسانگيز در صحنه عمومى جامعه حاضر شود . آيا اين به سود زنان است ؟ رسول خدا مىفرمايد :
لَيسَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ فِي الخُروجِ .(1)
زنان در خروج از خانه هيچ بهرهاى نمىبرند .
فرهنگ حيا ، اين مخاطرات نابود كننده را به زيركى در مىيابد و خانه را دژى مستحكم قرار مىدهد . رسول خدا به مسلمانان توصيه مىكردند كه اگر زنان شما خواستند به مسجد بيايند ، مانع آنها نشويد ؛(2)ولى به زنان نيز توصيه كرده است كه براى آنها نماز خواندن در خانه ، بهتر از نماز خواندن در مسجد است و اين به جهت آن است كه كمتر در معرضِ ديد نامحرم قرار گيرند و بر اين اساس ، حتى نماز خواندن در جايى كه كمتر در معرض ديد باشد ، بهتر است . در روايات آمده كه نماز خواندن زن درون اتاق ، بهتر از نماز خواندن در ايوان اتاق است و نماز خواندن در ايوان ، بهتر از نماز خواندن در وسط حياط خانه است و نماز خواندن در وسط حياط خانه ، بهتر از نماز خواندن در مسجد است .(3)اتاق اختصاصى
1) . الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 462 ح 7657 ؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 391 (ح 45062) .
2) . «لا تمنعوا نساءكم المساجد إذا استأذنكم إليها ؛ هنگامى كه زنانتان براى رفتن به مسجد از شما اجازه خواستند ، مانع آنها نشويد» . صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 32 ؛ مسند ابن حنبل ، ج 2 ، ص 217 ، ح 4556 و ص 27 ، ح 4932 و ص 293 ، 5021 و ص297 ، ح 5045
3) . رسول خدا مىفرمايد : «لأن تصلّى المرأة فى بيتها خير لها من أن تصلّى فى حجرتها ولأن تصلّى فى حجرتها خيرلها من أن تصلّى في الدار ولأن تصلّى فى الدار خير لها من أن تصلّى فى المسجد ؛ اگر زن درون اتاق نماز بخواند ، بهتر است از اين كه در بام ديواره دار نماز بخواند و اگر در بام ديواره دار نماز بخواند ، بهتر از آن است كه در حياط خانه نماز بخواند و اگر در حياط خانه نماز بخواند ، بهتر از آن است كه در مسجد نماز بخواند» . السنن الكبرى ، ج3 ، ص 188 ، ح 5365 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 374
زن ، كمترين ديد را دارد و ايوان اتاق ، كمتر از حياط و حياط ، كمتر از مسجدى كه بيرون منزل است و به همين ترتيب ، فضيلتها نيز كاهش مىيابند .
البته صِرف درون خانه بودن نيز شايد هميشه تأمينكننده حيا نباشد . گاهى خانهها به گونهاى ساخته مىشوند كه درون آنها از بيرون پيداست(1)و گاهى ممكن است زنان ، در موقعيتهايى از خانه قرار بگيرند كه از بيرون ديده شوند ، مثل قرار گرفتن پشت پنجرهها ، يا ايستادن در بالكن طبقههاى بالا و يا رفتن روى بام خانه . اينها نيز تأمين كننده هدف حيا نيست و لذا رسول خدا سفارش كرده كه اتاق دختران و زنان را در طبقههاى بالاى خانه - كه ممكن است بيشتر در معرض ديد باشند- ، قرار ندهيد .(2)
بنا بر اين ، شيوه اوّل ، استفاده از خانه به عنوان دژى در برابر ديد نامحرم است . اين كار ، بخش مهمّى از فضاى بصرى جامعه را پاك نگه مىدارد ؛ امّا به هر حال ، زنان نيز از خانه خارج مىشوند . در اين گونه موارد ، چگونه مىتوان فضاى بصرى جامعه را از زشتى و نابههنجارى ، پاك نگه داشت ؟ و به طور مشخّص ، اقتضاى حيا در اين موضوع چيست ؟
شيوه اوّل ، مبتنى بر «كاهش حضور» بود و شيوههايى كه در موقعيت حضور به كار گرفته مىشوند ، مبتنى بر «كاهش تحريك» و به «حدّاقل رساندن نگاه نامحرم» است . به بيان ديگر ، شيوه نخست ، «پرهيز از خروج بىدليل» بود و اين شيوه ، مبتنى بر «خروج پاك» است . بر همين اساس ، اوّلين اقدام در جلوگيرى از آلودگى بصرى شهر حيا ، استفاده از حجاب و پوشش مناسب است .
حجاب ، زيبايىهايى را كه ممكن است وسوسهانگيز و تحريك كننده باشند ، مىپوشانَد . وقتى زنان مسلمان ، مورد آزار و اذيت هوسبازان قرار گرفتند و عفّت
و پاكى آنان در معرض تهديد قرار گرفت ، قرآن كريم ، شيوه دفاعى حجاب را معرّفى كرد تا موجب ايمنى زنان گردد .(1)اين امر به سرعت و شدّت ، مورد استقبال زنان مسلمان و پاكدامن قرار گرفت . نخست ، زنان مسلمان ، فقط گيسوان خود را مىپوشاندند كه هر چند به كاهش تحريك منجر مىشد ، امّا باز بودن گردن و سينه ، هنوز موجبات وسوسهانگيزى را فراهم مىساخت . به همين جهت ، قرآن كريم با مطرح كردن پوشش تكميلى - كه گوشها و گردن و سينه را نيز در برمى گرفت - پوشيدگى را كامل كرد .(2)اين تدبير ، سبب مىشود كه زيبايىهاى زن از چشمان هرزه هوسبازان ، پنهان بماند و از توليد جلوههاى بصرى آلوده ، جلوگيرى كند . اين ، ويژگى شهر حياست ؛ امّا در شهر بىشرم با پديده برهنگى مواجهيم . اين پديده در فضاهاى تفريحى ، بخصوص در سواحل درياها به اوج خود مىرسد و صحنههاى زشت و زنندهاى را مىآفريند .
شكل ديگر ، استفاده از آرايههاست . آرايهها ممكن است به صورت آرايش سر و صورت ، استفاده از انواع زيورآلات ، مُد لباس و يا استفاده از رنگها و پارچههاى جذّاب باشد . همه اينها در مفهوم «تبرُّج» ، جمع مىشوند كه از ويژگىهاى زنان جاهليت است .(3)اصل تبرّج و خروج از منزل با زينت كامل ، ويژگى عصر جاهليت اوّل است و اختصاص به امروز ندارد . ممكن است شيوه آرايش و انواع آرايهها مُدرن شده باشند ؛ امّا اصل تبرّج ، ويژگى جاهليت است كه فراتر از زمان و مكان و نژاد بوده ، خروجى ناپاك به شمار مىرود .
مسئله ديگر ، استفاده زنان از پوششهاى نازك و بدننماست . اين مسئله در
1) . «يَ-أَيُّهَا النَّبِىُّ قُل لأِّزْوَ جِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَآءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَ-بِيبِهِنَّ ذَ لِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلاَ يُؤْذَيْنَ ؛ اى پيامبر ! به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمنان بگو روسرىهاى بلند خود را فرو افكنند . اين كار براى اين كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند ، بهتر است» . احزاب ، آيه 59
2) . «وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ ؛ و اطراف روسرىهاى خود را بر سينه خود افكنند» . نور ، آيه 31
3) . «وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَ-هِلِيَّةِ الْأُولَى ؛ و مانند روزگار جاهليت قديم ، زينتهاى خود را آشكار مكنيد» احزاب ، آيه 33
چهارده قرن پيش ، از سوى اولياى دين ، پيشبينى شده است .(1)اين نوع پوشش ، نه تنها به كاهش تحريك جنسى منجر نمىشود ، بلكه ممكن است شدّت تحريك را افزايش دهد .
مسئله ديگر ، استفاده زنان از پوششهاى تنگ و چسبان است كه حجم بدن را نمايان مىسازند . اين گونه پوششها ، هر چند لباس به شمار مىروند ، امّا ويژگى پوششهاى بازدارندهاى را كه مطابق معيار حياست ، دارا نيستند .
به هر حال ، برهنگى و استفاده از لباسهاى بدننما يا تنگ و به كار بردن آشكار انواع آرايهها و زينتها ، از ويژگىهاى شهر بىشرم است كه فضاى بصرى جامعه را آلوده مىسازد ؛ امّا در شهر حيا ، زنان از حجاب استفاده مىكنند و هنگام خروج از خانه ، آرايش نمىكنند(2)و از لباسهاى توجّهبرانگيز(3)و نازك و بدن نما ،(4)و همچنين از لباسهاى تنگ و چسبان استفاده نمىكنند .(5)شهروندان شهر حيا ، حتّى براى پيكر بىجان خود نيز برنامه دارند تا حجم بدن آنان نمايان نشود .(6)
تدبير ديگر ، جدا كردن محلّ زنان و مردان از يكديگر براى جلوگيرى از اختلاط آنان است كه گاهى خواسته يا ناخواسته ، صحنههاى زشتى را به وجود
1) . ر . ك : مسند أحمد ، ج 2 ، ص 691 ح 7105 .
2) . رسول خدا صلىاللهعليهوآله : «شر نساءكم المتبرجات المتخيلات ؛ بدترين زنان شما ، زنان آرايش كرده متكبر هستند» السنن الكبرى ، ج 7 ، ص 131 ، ح 13478 . همچنين حضرت فرمودهاند : «هر زنى كه آرايش كرده از خانه خارج شود ، با هر قدم ، خانهاى در جهنم براى او بنا مىشود» (بحار الأنوار ، ج 103 ، ص 249 ، ح 38) .
3) . رسول خدا ، زنان را از پوشيدن لباسهاى توجّه برانگيز برحذر داشتهاند : «ونهى أن تلبس المرأة إذا خرجت ثوبا مشهورا» دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 215 .
4) . رسول خدا ، زنانى را «كاسيات عاريات پوشيدگان برهنه» ناميده و به شدت نكوهش كرده است (ر . ك : مسند أحمد ، ج 3 ، ص 274 ، ح 8673 ؛ صحيح مسلم ، ج 6 ص 168) .
5) . رسول خدا توصيه مىكردند كه زنان ، زير لباسهاى نازك خود ، لباس ديگرى بپوشند تا حجم بدنشان معلوم نشود ر . ك : مسند أحمد ، ج 8 ، ص184 ، ح 21845 و 21847 .
6) . قصه تابوت ساختن براى حضرت زهرا عليهاالسلام . ر . ك : تهذيب الأحكام ، ج 1 ، ص 469 ، ح 1540) .
مىآورد . براى جلوگيرى از اين امر ، مىتوان مكانهاى مخصوصى را به بانوان اختصاص داد . رسول خدا ، هنگامى كه ساختمان مسجد را بنا مىكردند ، درى مخصوص زنان قرار داد و استفاده مردان را از آن ، ممنوع ساخت .(1)اين مىتواند
در همه جا رعايت شود . مثلاً اگر كلاسهاى درس و دانشگاه مختلط است ، مىتوان براى هر گروه ، درِ جداگانهاى در نظر گرفت . يا جداسازى محلّ شناى زنان و مردان در سواحل درياها كه امروزه به «طرح سالمسازى دريا» مشهور است ، نيز از همين گونه است . به هر حال ، مهمْ آن است كه صحنههاى اختلاط پيش نيايد و اين را مىتوان در مهندسى ساختمانها رعايت كرد .
تدبير ديگر ، استفاده از «تأخير زمانى» است . اگر در اجتماعى مثل مسجد ، زن و مردْ حضور دارند ، هنگام خروج ، مىتوان با استفاده از تأخير زمانى ، مانع اختلاط شد و زمانِ در ديد قرار گرفتن زنان را كاهش داد . وقتى نماز رسول خدا تمام مىشد ، مردها قدرى صبر كرده ، از جا حركت نمىكردند ، تا زنان از مسجد خارج شوند ؛ زيرا عادت مردانْ اين بود كه تا رسول خدا از جا برنخاستهاند ، از مسجد خارج نمىشدند . به همين جهت ، مكث رسول خدا ، سبب مىشد كه زنان ، بدون اين كه در معرض ديد مردان قرار گيرند ، مسجد را ترك كنند و به خانههاى خود بازگردند .(2)اين نيز روشى است كه مىتواند به كاهش مدّت زمانى كه ممكن است زن در ديدِ نامحرم قرار گيرد ، منجر شود .
تدبير ديگر ، استفاده از سرعت در عبور از ديد مردان است . مدّت زمانى كه
1) . ر . ك : حلية الاولياء ، ج 1 ، ص 313
2) . در روايتى از ام سلمه ، همسر رسول خدا آمده است : «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إذا سلّم قام النساء حين يقضى تسليمه ومكث يسيرا قبل أن يقوم» . قال ابن شهاب : فأرى - واللّه اعلم - أن مكثه لكى ينفذ النساء قبل أن يدركهن من انصرف من القوم ؛ همواره وقتى سلام نماز رسول خدا تمام مىشد ، زنان بر مىخاستند [و مسجد را ترك مىكردند] و حضرت ، پيش از برخاستن ، مقدارى صبر مىكردند . ابن شهاب مىگويد : خدا مىداند ؛ ولى گمان مىكنم صبر رسول خدا براى اين بوده كه زنان ، پيش از آن كه با مردمْ برخورد داشته باشند ، مسجد را ترك كنند . صحيح البخارى ، ج 1 ، ص 203
ممكن است يك زن رهگذر در ديد يك نامحرم قرار داشته باشد ، بسته به ميزان سرعت زن است . هر چه سرعت حركتْ كمتر باشد ، زمان بيشترى در حوزه نگاه نامحرم قرار دارد و هرچه سرعتْ بيشتر باشد ، اين زمان ، كاهش مىيابد .
تدبير ديگر ، «تأخّر مكانى» است . قرار گرفتن زنان در پشت سرِ مردان ، آنان را از ديد آنان ، دور نگه مىدارد . در اجتماعات ، اين تدبير مىتواند مانع اختلاط زن و مرد شود و در عين حال ، زنان را از ديد مردان ، خارج مىسازد . در مسير حركت نيز بهتر است كه زنان ، جلوتر از مردان نباشند . وقتى رسول خدا شنيدند كه در راهها و مسيرها ، زنان و مردان به صورت مختلط حركت مىكنند ، توصيه كردند كه زنان ، پشت سرِ مردان حركت نمايند .(1)حضرت موسى عليهالسلامنيز پشت سرِ
دختر شعيب عليهالسلامحركت نكرد و از وى خواست كه او را در يافتن مسير ، با پرتاب سنگ ، راهنمايى كند .(2)
اختلاط ، براى عفّت و پاكى خطرساز است و راه حلّ آن ، جداسازى مردان و زنان از يكديگر است . اين جداسازى مىتواند به دو صورت باشد : جلو قرار گرفتن زنان يا جلو قرار گرفتن مردان . در فرض اوّل ، هر چند جداسازى صورت گرفته ؛ امّا با اين حال ، زن از ديد مرد ، خارج نشده است . لذا بهترين روش ، اين است كه مردان ، پشت سرِ زنان نباشند . اين كه در راهپيمايىها و نمازهاى جماعت ، زنان ، پشت سرِ مردان قرار مىگيرند ، بر همين اساس است . اين امر ، در حركتهاى كوچكتر (مثل پيادهروى و كوهپيمايىِ يك يا چند خانواده) نيز
1) . عن أبى اُسيد الأنصارى ، أنه سمع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول و هو خارج من المسجد فاختلط الرجال مع النساء في الطريق فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهللنساء : «استأخرن ، فإنّه ليس لكن إن تحققن الطريق عليكن بحافات الطريق» ، فكانت المرأة تلتصق بالجدار حتى أنّ ثوبها ليتعلق بالجدار من لصوقها به ؛ ابو سعيد انصارى شنيده كه وقتى رسول خدا از مسجد خارج شد و اختلاط مردان و زنان را در راه ديد ، به زنان فرمود : عقب برويد ؛ زيرا وسط راه براى شما نيست ؛ بر شما باد به حركت در كنار راه . پس از آن ، زنان از كنار ديوارها حركت مىكردند به گونهاى كه لباسشان به ديوار كشيده مىشد . سنن أبى داوود ، ج 4 ، ص 369 ، ح 5272 ؛ المعجم الكبير ، ج 19 ، ص 261 ؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 388 ، ح 4536
2) . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 19 ح 4974 .
كاربرد دارد و بهتر است زنان ، پشت سرِ مردان حركت كنند .
تدبير ديگر ، «حركت از كنار راه» است . وسط راهها معمولاً دو ويژگى دارد : يكى شلوغ بودن و ديگرى در ديد بودن . شلوغى ممكن است سبب برخورد زن و مرد نامحرم با يكديگر شود و لذا حركت از كنار مسير - كه معمولاً خلوتتر است - راه مناسبى براى جلوگيرى از اين پيشامد است . همچنين حركت زن از وسط مسير ، ممكن است او را بيشتر در ديد نامحرم قرار دهد . اگر تصوّر كنيم كه مسير حركت ، خلوت است و برخوردى پيش نمىآيد ، باز هم حيا حكم مىكند كه زن از كنار راه حركت كند تا كمتر در ديد نامحرم قرار بگيرد . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است :
لَيسَ لِلنِّساءِ مِن سَرَواتِ الطَّريقِ شَيءٌ ولكِنَّها تَمشي في جانِبِ الحائِطِ وَالطَّريقِ .(1)
ميانه راه براى زنان نيست ؛ بلكه بايد از كنار ديوار و جاده حركت كنند .
تدبير ديگر ، « استفاده از همراه » در هنگام خروج از منزل است . اين همراه ، ممكن است زن باشد يا مرد . دو زن ، كمتر از يك زن مورد ، تعرّض قرار مىگيرند ، بخصوص اگر زن همراه ، سنّ بيشترى داشته باشد . بهترين وضعيت ، همراه بودن مرد مَحرم است . زنانى كه همراه مرد محرم ، بخصوص همسر خود از منزل خارج مىشوند ، بسيار كمتر از وقتى كه به تنهايى بيرون مىآيند و يا همراه زن ديگرى هستند ، مورد تعرّض قرار مىگيرند . در اين وضعيت ، «غيرت» و «اقتدار» مرد ، سپرى دفاعى براى زن است كه طمع نامحرم را از بين مىبرد و حتّى انديشه تعرض را از ذهنش مىزدايد . البته در جوامعى كه غيرت در آنها وجود ندارد ، حضور مرد ، شايد چنين تأثيرى نداشته باشد و لذا ممكن است زن با مردان نامحرم ، تماس برقرار سازد و مرد هم واكنشى نشان ندهد .
1) . الكافى ، ج 5 ، ص 518 - 519 ؛ الخصال ، ص 585 ؛ معانى الأخبار ، ص 156 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 14 ، ص 264 ، ح 16663 ؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 391 (ح 45062) و ص 392 (ح 45063) . همين سخن از امام كاظم عليهالسلامنيز نقل شده است : كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 561 ح 4927 .
اين ، نشان مىدهد كه غيرت و اقتدار مرد ، تا چه اندازه در حفظ حريم زن ، تأثيرگذار است .
به هر حال ، همراه بودن مرد مَحرم با زن ، يكى از شيوههايى است كه مىتواند از آلودگىهاى اجتماعى جلوگيرى كند . به همين جهت ، توصيه شده است كه زنان ، بدون حضور مرد محرم ، با مردان نامحرم ، خلوت نكنند .(1)اين خلوت كردن ، ممكن است براى درمان بيمارى يا مشاوره و كارهايى از اين قبيل باشد ؛ امّا به هر حال ، حضور مرد محرم ، خطرهاى احتمالى را كاهش مىدهد . همچنين توصيه شده است كه زن ، بدون مرد محرم ، به مسافرت نرود .(2)حتّى رسول خدا ، يكى از مسلمانان را كه براى اعزام به جبهه ثبت نام كرده بود ، از شركت در جنگ به اين جهت معاف كرد كه همسر او به تنهايى در راه حج بود .(3)اين ، نشانگر
مخاطرهآميز بودن تنها بودن زن ، و اهمّيت همراهى مرد محرم با اوست .
مسئوليت مردان
تاكنون مسئوليت زنان را در توليد نكردن صحنههاى قبيح و آلوده نساختن فضاى بصرى جامعه بيان كرديم ؛ امّا اين مسئوليت ، محدود به زنان نيست . مردان نيز در جلوگيرى از خلق صحنههاى نازيبا و آلوده توسط زنان ، نقش دارند . اين وظيفه تا پيش از ازدواج زن ، به طور عمده با پدر اوست و پس از ازدواج ، با شوهر او . در انجامدادن اين وظيفه ، وجود صفت ديگرى به نام «غيرتْ»(4)ضرورى است .
1) . ر .ك : بخش دوم ، فصل اوّل : حيا و خلوت .
2) . ر . ك : السنن الكبرى ، ج 3 ،ص 138 - 139 ؛ مسند ابن حنبل : ج 3 ، ص 21 ح 7226 وص 54 (ح 7418) .
3) . ر . ك : صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 104 .
4) . مرحوم علامه سيدمحمّد حسين طباطبايى در تعريف «غيرت» آورده است : «غيرت ، يكى از صفات پسنديده اخلاقى و از ملكههاى فضيلتمندى است و عبارت است از تغيير حالت عادى انسان و برانگيخته شدن وى براى دفاع و انتقام به هنگام تجاوز بيگانه به آنچه براى فرد ، محترم است و آن را مايه كرامت خود مىداند مانند دين يا آبرو يا مقام . هيچ انسانى - هرگونه كه فرض شود - از اين صفت غريزى تهى نيست و لذا مىتوان گفت كه از فطريات انسان است» . (الميزان فى تفسير القرآن ، ج 4 ، ص 175) .
مردان باغيرت ، مراقب وضعيت خانوادهاند و از رفتارى كه مخالف شئون اخلاقى خانواده باشد ، جلوگيرى مىكنند . مسئله اجازه گرفتن زن از مرد به هنگام خروج از منزل ، در همين راستا قابل تحليل است . مرد ، بيشتر و بهتر مىتواند احساس مردها را درك كند و ممكن است بهتر از زن بتواند تشخيص دهد كه چه وضعيتى ممكن است تحريككننده و وسوسهبرانگيز باشد . زنان با استفاده از اين امتياز مىتوانند وضعيت خود را به گونهاى سامان دهند كه تحريكآميز نباشد .
از ديدگاه حضرت على عليهالسلاماختلاط زن و مرد در خيابان و ايجاد صحنههاى منافى با حيا ، به دليل كوتاهى مردان در انجام دادن اين وظيفه است . وقتى به ايشان گزارش رسيد كه در منطقه عراق ، زنان در راهها با مردان برخورد مىكنند ، رو در رو مىشوند و حتّى به يكديگر تنه مىزنند ، مردان را خطاب قرار داد و آنان را به خاطر بىغيرتىشان سرزنش كرد و فرمود : «آيا شرم نمىكنيد ؟» .(1)
وجود چنين پديدهاى ، نشانه بىغيرتى مرد و مايه شرمسارى است . در شهر حيا ، غيرت و حياى مردان كمك مىكند تا چنين صحنههاى زشتى بهوجود نيايند . همچنين اگر در برخى رواياتْ توصيه شده كه اگر لباسهاى شيك ، جذّاب و زيبا ، سبب خودنمايى زنان در برابر نامحرم مىشود ، از خريد آنها خوددارى كنيد ،(2)در حقيقت ، بر مسئله مسئوليت داشتن مردان در جلوگيرى از
1) . «يا أهل العراق ! نبئت أن نسائكم يدافعن الرجال فى الطريق . أما تستحيون ؟ ؛ اى اهل عراق ! با خبر شدم كه زنان شما در راهها مزاحم مردان مىشوند ! آيا شرم نمىكنيد ؟» الكافى ، ج 5 ، ص 537 ، ح 6 ؛ مشكاة الأنوار ، ص 417 . در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلام آمده كه على عليهالسلامفرمود : يا أهل العراق ! نبئت أن نسائكم يوافقن الرجال فى الطريق . أما تستحيون ؟! وقال : لعن اللّه من لايَغار ؛ اى اهل عراق ! با خبر شدم كه زنان شما در راهها همدوش مردان مىشوند ! آيا شرم نمىكنيد ؟ و فرمود : نفرين خدا بر كسى كه غيرت ندارد !» (المحاسن ، ج 1 ، ص 115 ؛ بحار الأنوار ، ج 79 ، ص 115)
2) . ر .ك : كنز العمال ، ج 16 ، ص 372 ، ح 44952 ؛ الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 151 ؛ المعجم الأوسط ، ج 8 ، ص 165 ؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 5 ، ص 138 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 14 ، ص 182 و 260 ؛ النوادر ، راوندى ، ص 179 ؛ بحار الأنوار ، ج 103 ، ص 250 .
توليد صحنههاى قبيح و آلوده شدن فضاى بصرى جامعه تأكيد دارد .
آنچه در اين بخش بيان كرديم ، مربوط به مسئوليت مردان در جلوگيرى از توليد صحنههاى نازيبا توسط زنان بود ؛ امّا اين مسئوليت ، منحصر در اين نيست . هر توليدى مصرفكنندهاى هم دارد . همان گونه كه توليد صحنههاى نازيبا ، اگر مشمول حيا شود ، موجب پيراستگى جامعه مىگردد ، مصرف صحنههاى نابههنجار نيز مشمول همين اصل است .
در شهر حيا ، چشمها نيز حيا دارند . چشم باحيا ، از نگاه كردن به آنچه نابههنجار است ، خوددارى مىكند . شايد زنانى باشند كه حيا را رعايت نكنند و صحنههاى بىشرمانهاى را توليد كنند . در اين صورت ، چشمها بايد حيا داشته باشند و از ديدن صحنههاى نابههنجار ، خوددارى كنند . نگاه كردن به نامحرم ، تير مسمومى است كه به جان انسان مىنشيند . چه بسا نگاهى كه يك دنيا حسرت و پشيمانى به دنبال داشته باشد .(1)چشمى كه حيا دارد ، به محض رو به رو شدن با زنان نامحرم ، رو بر مىگردانَد . رسول خدا و امام على عليهالسلاموقتى ديدند زنى از روى مَركب خود مىافتد ، به سرعت ، چهره خود را برگرداندند(2)تا نكند هنگام سقوط كه بدن وى آشكار مىشود ، نگاهشان به او بيفتد . روزى زنى به خانه رسول خدا آمد كه لباس نازكى بر تن داشت . حضرت ، فورا صورت خود را برگرداند و او را راهنمايى كرد(3)و وقتى جوانى را ديد كه به زن جوانى خيره شده است ، با دست خويش چهره وى را از نامحرم برگرداند .(4)
1) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «النظر سهم من سهام إبليس مسموم و كم من نظرة أورثت حسرة طويلة ؛ نگاه ، تيرى مسموم از تيرهاى ابليس است و چه بسا نگاهى كه حسرت طولانى به بار مىآورد !» . المحاسن ، ج ، ص 109 ؛ الكافى ، ج 5 ، ص 559 ؛ ثواب الأعمال ، ص 264 ؛ بحار الأنوار ، ج 104 ، ص 40
2) . ر . ك : مستدرك الوسائل ، ج 3 ، ص 245 ؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج 5 ، ص 122 ؛ كنز العمّال ، ج 15 ، ص 463 ح 41838 و 41839 ؛ المصنّف ، عبدالرزاق ، ج 3 ، ص 131 .
3) . ر . ك : سنن أبى داوود ، ج 2 ، ص 270 ، ح 4104 ؛ السنن الكبرى ، ج 2 ، ص 226 ؛ كنزالعمال ، ج 7 ، ص 331 ، ح 19115 .
4) . ر .ك : مسند أحمد ، ج 1 ، ص 76 و 213 و 251 و 329
مردان باحيا ، پشت سر زنان حركت نمىكنند . حضرت داوود عليهالسلام به فرزند خود ، توصيه مىكند كه : «پشتِ سر شير حركت كن ؛ ولى پشت سر زن حركت نكن» .(1)اين ، نشان از خطر فزايندهاى است كه چنين كارى مىتواند در پى داشته باشد . به همين جهت ، وقتى قرار شد حضرت موسى عليهالسلام همراه يكى از دختران حضرت شعيب عليهالسلام نزد ايشان برود ، به وى گفت :
تو پشتِ سر من حركت كن . اگر اشتباه رفتم ، مرا راهنمايى كن . همانا ما خاندانى هستيم كه به پشت زنان ، نگاه نمىكنيم .(2)
در جاى ديگرى نقل شده كه گفت :
من خوش ندارم كه باد به بدن تو بوزد و در نتيجه ، بدنت را براى من توصيف كند .(3)
توليد صحنههاى بىشرمى ، ممكن است از سوى مردان نيز صورت پذيرد . سادهترين آن ، استفاده از پوششهاى كوتاه است . در زمان رسول خدا ، مردان در ديدِ ديگران برهنه مىشدند و غُسل مىكردند و يا هنگام نشستن ، تا قسمت ران آنها پيدا مىشد . مردان نيز بهتر است از برهنگى پرهيز كنند . مردان شهر حيا ، در منظر ديگران برهنه نمىشوند . لقمان حكيم ، هيچگاه برهنه و در حال قضاى حاجت ديده نشد .(4)چنان كه قبلاً نيز گفته شد ، هيچ كس بدن حضرت موسى عليهالسلامرا حتّى هنگام شنا كردن نديد .(5)رسول خدا ، هيچ گاه هنگام قضاى حاجت ديده نشد(6)و هميشه به
دور از چشم ديگران ، غُسل مىكرد .(7)حضرت على عليهالسلام نيز هنگام قضاى حاجت در مسافرتها ، آن قدر از جمع دور مىشد كه ديده نمىشدند .(8)
1) . مستدرك الوسائل ، ج 14، ص 275.
2) . كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 19 ، ح 4974 .
3) . نور الثقلين ، ج 4 ، ص 123 ، ح 48 .
4) . ر . ك : بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 410 .
5) . ر . ك : صحيح البخارى ، ج 4 ، ص 129 ؛ سنن الترمذى ، ج 5 ، ص 38 ؛ مسند أحمد ، ج 3 ، ص 596 ، ح 10683 .
6) . ر . ك : وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج 1 ، ص 305 .
7) . ر .ك : همانجا .
8) . ر . ك : همان ، ص 306 .
در طرف مقابل ، زنان شهر حيا نيز از نگاه كردن به نامحرم پرهيز مىكنند . وظيفه چشمپوشى از گناه و مصرف نكردن صحنههاى توليد شده توسط مردان بى شرم ، مخصوص مردان نيست . زنان باحيا نيز از نگاه كردن به نامحرم ، خوددارى مىكنند . اين مطلب در قرآن كريم به صراحت آمده است :
وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَ-تِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَ-رِهِنَّ .(1)
هر جا كه صحنه شرمآورى توليد شود ، وظيفه ديگران ، اعم از زن و مرد ، اين است كه از نگاه كردن به آن ، خوددارى كنند . به همين جهت ، رسول خدا ، زنان را از نگاه كردن به مردان ، نهى كرده است .(2)امّ سلمه مىگويد : روزى من و ميمونه ، نزد رسول خدا بوديم كه فرد نابينايى بر ايشان وارد شد . حضرت به ما فرمود : «به پشت پرده برويد» . با تعجّب گفتيم : مگر نه اين است كه او كور است و ما را نمىبيند ؟! حضرت در پاسخ فرمود :
أفَعَمياوانِ أنتُما ؟! ألَستُما تُبصِرانِهِ ؟!(3)
آيا شما دو نفر هم كوريد ؟! آيا شما او را نمىبينيد ؟!
بنا بر اين ، همان گونه كه از حضرت زهرا عليهاالسلام نقل شده است ، خير زن ، تنها در اين نيست كه هيچ نامحرمى او را نبيند ؛ بلكه در اين است كه او نيز مرد نامحرمى را نبيند .(4)
چيز ديگرى كه ممكن است فضاى بصرى جامعه را آلوده سازد ، اين است كه مردان به شكل زنان درآيند و زنان به شكل مردان . اين پديده در فرهنگ غرب ، رواج دارد ؛ امّا براساس فرهنگ حيا ، اين كار ، يك فعل نابههنجار و يك آلاينده
1) . نور ، آيه 31 .
2) . ر . ك : دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 215 ح 793 .
3) . وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج 14 ، ص 172 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 233 ؛ بحار الأنوار ، ج 104 ، ص 37 .
4) . «ما من شىء خير للمرأة من أن لاترى رجلاً ولا تراها ؛ براى زن ، هيچ چيز بهتر از اين نيست كه نه مردى را ببيند و نه مردى او را ببيند» . دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 215 ، ح 793
بصرى دانسته مىشود . در شهر حيا ، نه زن و نه مرد ، هيچ كدام تن به اين كار زشت نمىدهند ؛ هم انجام دادن آن را شرمآور مىدانند و هم از نگاه كردن به آن ، شرمنده مىشوند . شهروندان بىشرمى كه خود را به شكل جنس مخالف درآورند ، مورد نفرين رسول خدا قرار گرفتهاند .(1)
بُعد ديگرى از فضاى بصرى جامعه ، رفتار افراد در برخورد با يكديگر است . فارغ از اين كه چه سخنانى ميان افراد ، رد و بدل شود ، و فارغ از اين كه چه نيّتى در پسِ رفتار داشته باشند ، «فيزيك رفتار» در برخوردها متفاوت است . اگر فقط تصوير بدون صدا از رفتارها به نمايش گذاشته شود ، تفاوت رفتارهاى مؤدّبانه و رفتارهاى غير مؤدّبانه قابل مشاهده است . به بيان ديگر ، از فاصله دور مىتوان تشخيص داد كه مثلاً رفتار دو نفر در مقابل يكديگر دوستانه است يا دشمنانه . اين ، بدان جهت است كه ميان رفتارهاى محترمانه و غير محترمانه ، تفاوت وجود دارد . رفتارهاى محترمانه ، نمايى زيبا ، نرم و چشمنواز دارند و رفتارهاى غيرمحترمانه ، نمايى زشت ، سخت و آزاردهنده . آيا داورى بصرى انسانها از اين دو گونه رفتار ، يكسان است ؟ انسانها از مشاهده كدام يك از اين دو گونه رفتار ، لذّت مىبرند ؟ و از كدام يك متنفر مىشوند ؟ تصوّر كنيد در جامعهاى رفتارهاى مؤدّبانه و محترمانه فراگير باشد . در اين صورت ، نماى جامعه و جلوههاى بصرى آن ، چه شكلى خواهد داشت ؟ اكنون تصوّر كنيد كه رفتارهاى غير مؤدّبانه و غير محترمانه در جامعهاى حاكم گردد . در اين صورت ، نماى جامعه و جلوههاى بصرى آن ، چه شكلى خواهد داشت ؟ به خوبى روشن است كه رعايت ادب و احترام در حوزه رفتار ، چه تأثيرى در ظاهر رفتارها دارد . همان
1) . در دعائم الإسلام آمده : «ولعن المذكرات من النساء والمؤنثين من الرجال ؛ و نفرين كرد زنان مردنما و مردان زننما را» ج 2 ص 215 ، ح 769 . رسول خدا نيز فرموده است : «لعن اللّه المذكرات من النساء والمؤنثين من الرجال ؛ نفرين خدا بر زنان مردنما و مردان زن نما» . (المصنف ، عبدالرزاق ، ج 4 ، ص 319 ، ح 7931)
گونه كه پيش از اين گفتيم ، در شهر حيا ، حرمت ، احترام و ادب ، حاكم است و اين ، ظاهر رفتارها را تحت تأثير خود قرار مىدهد . امام على عليهالسلام فرموده است كه حياى انسانها سبب مىشود به گونهاى با هم برخورد نكنند كه موجبات ناخرسندى يكديگر را فراهم كنند .(1)در شهر حيا ، چشمها به يكديگر خيره نمىشوند و با بغض و كينه و بىشرمى به يكديگر نگاه نمىكنند ؛ بلكه با مهربانى و ملاطفت به يكديگر مىنگرند و چه بسا هنگام سخن گفتن ، سر به زير اندازند ، همان گونه كه رسول خدا چنين مىكرد .(2)يا تصوّر كنيد بناست به كسى كه نيازمند است ، كمك شود . شهروند باحيايى همچون سيد الشهدا ، بدون اين كه چشم در چشمِ فرد نيازمند بيندازد ، از پشت در به وى كمك مىكند تا سرافكندگى درخواست را در وى نبيند .(3)نمونههايى از اين دست ، بسيار است . به طور كلّى ، وقار و لطافت و نرمى ، ويژگى ظاهرى رفتارهاى محترمانه و مؤدّبانهاى است كه از حيا الهام گرفته است و برعكس ، وقاحت ، خشونت و تندى ، ويژه رفتارهاى بىشرمانه است . بنا بر اين ، در شهر حيا ، شاهد نمايش رفتارهاى لطيف ، زيبا و محترمانهاى هستيم كه دنيايى از وقار و شرم را در خود دارند .
حيا و پردهپوشى
در شهر حيا ، صحنه علنى جامعه ، عارى از هر گونه زشتى و آلودگى است . شهروندان شهر حيا ، حرمت چشمهاى يكديگر را نگه مىدارند و از خلق رفتارهاى نازيبا در منظر يكديگر ، خوددارى مىكنند . اگر لغزش و اشتباهى
1) . امام على عليهالسلام : «من كمال المرء المؤمن تركه ما لايجمل به ومن حيائه أن لايلقى أحدا بما تكره ؛ از كمال مرد مؤمن ، اين است كه آنچه را نازيبا است ، ترك كند و از حياى او اين است كه با هيچ كس آنگونه برخورد نمىكند كه او را ناخرسند سازد» . أعلام الدين ، ص 127 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 80 ، ح 66
2) . امام صادق عليهالسلام : كان النبى صلىاللهعليهوآله : غض طرفه عن الناس حياءً حين كلموه ؛ همواره رسول خدا هنگام سخن گفتن مردم با ايشان ، صورت خود را از سر شرم به زير مىانداخت» . الكافى ، ج 5 ، ص 565 ، ح 41 .
3) . مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 65 .
هست ، در خفا و در پسِ پرده صورت مىپذيرد . از اينرو ، صحنه آشكار شهر ، زيبا و عارى از پليدى است .
همچنين در شهر حيا ، كسى به دنبال فاش كردن اسرار مردم و نمايانسازى پنهان آنان نيست . پردهدرى و افشاگرى در قاموس مردان حيا ، وجود ندارد . مردان حيا ، پردهپوشاند ، نه پردهدَر . روزى رسول خدا به على عليهالسلامفرمود : «اگر
ببينى كسى در حال انجام دادن فحشاست ، چه مىكنى ؟» . على عليهالسلام گفت : پردهپوشى مىكنم . حضرت پرسيد : «اگر براى بار دوم ببينى ؟!» . گفت : با عبا و رداى خود ، او را مىپوشانم . اين سؤال ، سه بار تكرار شد و در مرتبه سوم هم جواب على عليهالسلام همان بود . حضرت در واكنش به اين روش كريمانه فرمود :
لا فَتى إلاّ عَلِيٌّ .
هيچ جوانْمردى جز على نيست .
آن گاه خطاب به مردم فرمود :
اُستُروا عَلى إخوانِكُم .(1)
نسبت به برادرانتان پردهپوشى كنيد .
همچنين رسول خدا مىفرمود :
مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ ، فَلايَرفَعَنَّ إلَينا عَورَةَ مُسلِمٍ .(2)
هر كه به خدا و روز جزا ايمان دارد ، سرّ هيچ مسلمانى را به ما منتقل نكند .
و نيز فرمود : «نسبت به هيچ كس ، پردهدرى نكنيد» ؛(3)بلكه فراتر از اين ، بايد پردهپوش بود . گاهى ممكن است آنچه پنهان است ، فاش نگردد ؛ ولى فراتر از اين ، آن است كه آنچه را كه ممكن است آشكار شود ، پنهان كنيم . رسول خدا مىفرمايد :
مَن سَتَرَ مُسلِما ، سَتَرَهُ اللّهُ فِي الدُّنيا وَالآخِرَةِ .(1)
هر كه نسبت به مسلمانى پردهپوشى كند ، خداوند در دنيا و آخرت ، در كارِ او پردهپوشى مىكند .
امام صادق عليهالسلام نيز فرموده است :
مَن سَتَرَ عَلى مُؤمِنٍ عَورَةً يَخافُها ، سَتَرَ اللّهُ عَلَيهِ سَبعينَ عَورَةً مِن عَوراتِ الدُّنيا وَالآخِرَةِ .(2)
هر كه سرّ مؤمنى را كه از فاش شدن آن بيمناك است ، بپوشاند ، خداوند ، هفتاد زشتى از زشتىهاى دنيا و آخرت او را مىپوشاند .
امّا در شهر بىشرمى ، آنچه پنهان است ، آشكار مىگردد و بدين وسيله ، زشتىها نمايان مىشوند و صحنه علنى جامعه آلوده مىگردد .
حيا و پاكى خلوت شهر
شهر حيا ، اگر از بالاترين حدّ حيا برخوردار باشد ، خلوتها و نهانهاى آن نيز پاك و عارى از زشتى خواهد بود . جامعه ، يك صحنه علنى دارد و يك لايه نهانى . اگر عيار حياى جامعه در حدّ «حياى از مردم» باشد ، صحنه علنى جامعه ، پاك و پيراسته خواهد بود ، با آن كه ممكن است لايههاى زيرين و نهانى جامعه ، آلوده باشد . امّا اگر عيار حياى جامعه كامل باشد و مردم به درجه «حياى از خداوند» رسيده باشند ، خلوتها و نهانهاى جامعه نيز پاك و پيراسته خواهد شد و اين ، بهترين وضعيت است . اين مسئله به طور مفصّل در فصل «حيا و خلوت» مطرح شد و نيازى به تكرار آن نيست . تنها به اين نكته توجّه مىدهيم كه تأثيرات اجتماعى حيا چيست و نقش هر مرتبه از مراتب حيا چه اندازه خواهد بود .
گذشته از اين كه با كامل بودن عيار حياى جامعه ، نهانهاى جامعه مصونيت پيدا مىكنند ، گمنامىهاى جامعه نيز - كه ويژه كلانْشهرهاست - مصونيت مىيابند . در جاى خود گفتيم كه الگوى دينى شهرنشينى ، مانع بروز پديده گمنامى است ؛(1)امّا اگر به هر دليلى پديده گمنامى به وجود آيد ، حياى از خداوند ، مىتواند اين وضعيت را پاك نگه دارد و از آلوده شدن آن جلوگيرى مىكند .
حيا و رعايت حقوق همسايگى
در شهر حيا ، حقوق همسايگان به خوبى رعايت مىشود . مردان حيا ، كوتاهى در حقّ همسايه را قبيح و مايه شرمسارى مىدانند .(2)به همين جهت ، حيا ، عامل مهمّى در حفظ حقوق همسايگان است . اهل حيا براى همسايه حرمت قائلاند . رسول خدا فرموده است :
حُرمَةُ الجارِ عَلَى الجارِ كَحُرمَةِ اُمِّهِ .(3)
حرمت همسايه بر همسايه ، همانند حرمت مادر اوست .
همان گونه كه انسانهاى باحيا ، براى مادر خود ، احترام قائلاند ، براى همسايه نيز احترام قائلاند . به راستى با حاكميت چنين فرهنگى در يك جامعه ، چه رابطهاى ميان همسايهها برقرار خواهد شد ؟ در چنين فرهنگى ، هر كار قبيحى ، قبيح است و انجام دادن آن در حقّ هر كسى ، زشت و ناپسند ؛ امّا اگر نسبت به همسايه باشد ، ده بار قبيحتر از است . مثلاً سرقت از خانه همسايه ، قبيحتر از سرقت از ده خانه ديگر است و يا نگاه بد به ناموس همسايه داشتن ،
1) . ر . ك : بخش دوم ، فصل دوم : حيا و گمنامى .
2) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «أما يستحيى الرجل منكم أن يعرف جاره حقه ولا يعرف حق جاره ؛ آيا هر يك از شما شرم نمىكند از اين كه همسايهاش حقّ او را بشناسد ، ولى او حقّ همسايهاش را نشناسد ؟» . الكافى ، ج 2 ، ص 635
3) . الكافى ، ج 2 ، ص 666 ؛ تهذيب الأحكام ، ج 6 ، ص 141 .
قبيحتر از نگاه بد به ده ناموس ديگر داشتن است .(1)بنا بر اين ، با حاكميت فرهنگ حيا ، روابطى مبتنى بر احترام و تكريم در ميان همسايهها برقرار مىشود .
حيا و كمك به نيازمندان جامعه
در شهر حيا ، نيازمندان ، بىپناه و بىپاسخ نمىمانند . حيا سبب مىشود كه اميد اميدواران ، نااميد نشود و دست تهىدستان خالى برنگردد . اگر حاجتمندى به يك انسان باحيا رو اندازد ، وى از رد كردن او شرم دارد . كرامت چنين انسانهايى اجازه نمىدهد كه درخواست نيازمندان ، بىپاسخ بماند . نقل شده است كه رسول خدا به جهت شدّت حيايى كه داشت ، هيچ نيازمندى را رد نمىكرد .(2)اگر چنين فرهنگى در جامعه وجود داشته باشد ، نياز نيازمندان ، برطرف مىشود و آلام آنان ، تسكين مىيابد . توصيه شده است كه هيچ نيازمندى را دست خالى برنگردانيد و اگر هيچ امكانى براى كمك به وى نداريد ، دست كم به گونهاى زيبا و محترمانه او را برگردانيد .(3)
1) . از مقداد بن اسود روايت شده : «قال رسول اللّه لأصحابه : ما تقولون فى الزنا ؟ قالوا : حرمه اللّه ورسوله فهو حرام إلى يوم القيامة . قال : فقال رسول اللّه لأصحابه : لأن يزنى الرجل بعشر نسوة أيسر عليه من أن يزنى بامرأة جاره . قال : فقال : ماتقولون في السرقة ؟ قالوا : حرمها اللّه ورسوله فهى حرام . قال : لأن يسرق الرجل من عشرة أبيات ، أيسر عليه من أن يسرق من جاره ؛ رسول خدا به اصحاب خود فرمود : درباره زنا چه مىگوييد ؟ گفتند : خدا و رسولش آن را حرام كردهاند و از اين رو تا قيامت حرام است . پس رسول خدا به اصحاب خود فرمود : اگر كسى با ده زن زنا كند ، بهتر از آن است كه با زن همسايهاش زنا كند . سپس حضرت پرسيد : درباره سرقت چه مىگوييد ؟ گفتند : خدا و رسولش آن را حرام كردهاند و ازين رو حرام است . حضرت فرمود : اگر كسى از ده خانه سرقت كند ، بهتر از آن است كه از خانه همسايهاش سرقت كند» . مسند ابن حنبل ، ج 9 ، ص 226 ، ح 23915 . همچنين ر . ك : المعجم الكبير ، ج 20 ، ص 257 ؛ كنزالعمّال ، ج 9 ، ص 53 ، ح 24901
2) . الكافى ، ج 4 ، ص 15 ؛ مكارم الأخلاق ، ج 1 ، ص 71 .
3) . ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 5 ، ص 2336 النهى عن ردّ السائل .
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و رسانه
چه رسالت رسانه را بيان واقعيتها بدانيم و چه فرهنگسازى ، آنچه مهم است ، اين است كه ماهيت رسانه ، ابلاغ پيام است . اين ابلاغ مىتواند به صورت نوشتارى باشد (مثل : روزنامهها و مجلات) و يا ديدارى (مثل مجلاّت تصويرى) و يا شنيدارى (مثل : راديو و كاسِتهاى صوتى) و يا تصويرى (مثل تلويزيون ، سينما ، ويدئو ، و ...) . در همه اينها ، يك «پيام» توسط رسانه القا مىگردد . هدف اين بحث ، آن است كه «پيامهاى رسانهاى» با معيار حيا سنجيده شوند و روشن شود كه حيا چه تأثيرى مىتواند بر روند اطّلاعرسانى داشته باشد ؟ آيا پيامهاى رسانهاى مىتواند يكى از قلمروهاى حيا باشد ؟ آيا حيا مىتواند در ارسال پيامها دخالت كند و تأثيرگذار باشد ؟ و از سوى ديگر ، رسانه چه تأثيرى بر حيا دارد ؟ آيا مىتواند در كاهش يا افزايش ، و تضعيف يا تقويت حيا تأثيرگذار باشد ؟ بنا بر اين ، بحث را در دو زمينه پى مىگيريم : حياى پيام و پيام حيا .
حياى پيام
پيامى كه توسط رسانهها ابلاغ مىشود ، هم مىتواند به رداى زيباى حيا مزيّن باشد ، و هم مىتواند برهنه و دريده باشد . باحيايى و بىحيايى ، مختصّ انسانها ، آن هم در بُعد جسمانى نيست . پيام رسانه نيز مىتواند باحيا
يا بىحيا باشد . رسانهاى را مىتوان مطابق معيار حيا دانست كه به تبليغ آنچه قبيح و نارواست ، نپردازد . ممكن است آنچه قبيح و ناروا خوانده مىشود ، واقعيت داشته باشد و گفته شود كار رسانه نيز منعكس كردن واقعيتهاست ؛ ولى بايد توجّه داشت كه هر واقعيتى ، الزاما مطابق حيا و شرم نيست . بنا بر اين ، پيام باحيا ، پيامى است كه به نمايانسازى آنچه قبيح و ناروا شمرده مىشود ، نپردازد .
به بيان ديگر ، رسانه را مىتوان به يك انسان تشبيه كرد و پيامهاى آن را به رفتارها و كردارهاى وى . همان گونه كه نمايان سازى كارهاى نابههنجار ، براى انسانْ شرم آور است ، يك رسانه نيز اگر آنچه بيان مىكند و يا به نمايش مىگذارد ، قبيح و ناروا باشد ، شرمآور خواهد بود و همان گونه كه آن انسان را نمىتوان باحيا ناميد ، اين رسانه را نيز نمىتواند باحيا ناميد . رسانهاى كه آنچه
توليد كرده و به نمايش مىگذارد ، پيامهاى زشت و ناروا باشد ، رسانهاى بىحياست و رسانهاى كه از توليد و نمايانسازى آنچه قبيح است ، پرهيز كند و به تبليغ نيكىها بپردازد ، رسانهاى باحياست . امروز ، «سكس» و «خشونت» ، عناصر اصلى پيامهاى رسانهاى ، بخصوص رسانههاى تصويرى را تشكيل مىدهند . شايد مسئله خشونت و بىرحمى ، ارتباط چندانى با موضوع بحث ما نداشته باشد ، به خلاف مسئله سكس و شهوت ، كه ارتباط مستقيم دارد . اغلب فيلمهاى توليدى در جهان ، رگههايى از سكس دارند و بسيارى از آنها به سكس ، اختصاص دارند . بسيارى از مجلّهها نيز در اين زمينه توليد مىشوند و اغلب آنها رگههايى از سكس دارند . موسيقىهايى نيز كه توليد مىشوند ، از اين قاعده خارج نيستند . به طور كلّى ، مىتوان فرهنگ رسانهاىِ امروز را فرهنگ عريانى و برهنگى دانست كه زشتترين صحنهها و شنيعترين حالتها را به تصوير كشيده ، به نمايش مىگذارد .
نكته ديگر ، گستره نمايان شدن اين گونه پيامهاست كه هيچ حد و مرزى نمىشناسند و به همه سرزمينها رخنه مىكنند و همه جامعهها را تحت سيطره خود درمىآورند . فيلمى كه توليد مىشود ويا مجلّهاى كه چاپ مىشود و يا موسيقىاى كه پخش مىشود ، محدود به قلمروى خاص نيست . امروز با گسترش فنآورى و پيدايش اينترنت و ماهوارهها ، توليدات سكس ، نمايش جهانى پيدا مىكنند . كار قبيحى كه انجام مىشود ، هر اندازه كه در حضور ناظران بيشترى صورت پذيرد ، نشان از بىحيايى بيشتر دارد . هر چه ناظرها بيشتر باشند ، قدرت شرمانگيزى آنان بيشتر مىشود و اگر در چنين فضايى باز هم كار ناروايى انجام شود ، حكايت از بىشرمى تمام دارد . مخاطبان رسانهها در حقيقت ، ناظران رفتار رسانهاند . وقتى رسانهاى حاضر است در يك جمع جهانى به نمايش صحنههاى شنيع و مستهجن بپردازد ، نشان مىدهد كه بىشرمىاش نيز جهانى است . اين ، مصداق همان چيزى است كه در فرهنگ قرآن از آن به عنوان «اشاعه فحشا» نام برده شده است :
إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَ-حِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ .(1)
به درستى ، براى كسانى كه دوست دارند فحشا را در ميان اهل ايمان پراكنده سازند ، عذابى دردناك خواهد بود .
همچنين در روايات آمده كه منتشر ساختن فحشا و منكرات ، همانند عمل كردن به آنهاست .(2)
گذشته از سكس ، رسانه ، كاركرد ديگرى نيز دارد كه با موضوع حيا ارتباط
1) . نور ، آيه 18 .
2) . رسول خدا مىفرمايد : «من أذاع فاحشة كان كمبتدئها ؛ هر كس فحشايى را منتشر كند ، همانند فحشا كننده است» الكافى ، ج 2 ، ص 356 ؛ الاختصاص ، ص 229 ؛ بحار الأنوار ، ج 73 ، ص 384 . در روايت ديگرى آمده كه ايشان فرمود : «ألا ومن سمع فاحشة فأفشاها فهو كالذى أتاها ؛ هر كس فحشايى را بشنود و آن را افشا كند ، همانند كسى است كه آن را انجام داده است (كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 15 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص 516 ؛ بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 213) .
نزديك دارد و آن ، «اطّلاعرسانى» است . رسانهها ، اخبار و اطّلاعات را جمعآورى مىكنند و به سمع و نظر مخاطبان مىرسانند . اين كار ، ممكن است با رسواسازى و افشاگرى همراه باشد . آنچه به عنوان خبر توليد مىشود ، يا مطابق واقع است و يا نيست . ممكن است خبرى كه توليد مىشود ، راست باشد . در اين صورت ، احتمال دارد كه اين خبر ، حقيقتى پنهان را آشكار سازد و به اطّلاع عموم برساند . نتيجه اين افشاگرى ، رسوا كردن يك انسان است و نتيجه رسواسازى ، ريخته شدن قبحِ كارها و پاره شدن پردههاى حجب و حياست و پيامد بىحيايى ، افزايش فحشا و زشتى است . به همين جهت ، از افشاگرى و رسواسازى مردم به شدّتْ نهى شده است . رسول خدا مىفرمايد :
لاتَخرِقَنَّ عَلى أحَدٍ سِترا .(1)
هرگز پرده [حجب و حياى] كسى را پاره مكن .
و يا امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
ولا تَفضَح أحَدا حَيثُ سَتَرَ اللّهِ عَلَيكَ ما أعظَمَ مِنهُ وَاشتَغِل بِعَيبِ نَفسِكَ .(2)
هيچ كس را رسوا نكن كه پردهپوشى خدا بر تو بزرگتر است و به عيب خود ، مشغول باش .
رسانههاى افشاگر ، پِيجوى لغزشها و خطاها هستند . آنقدر جستجو مىكنند و آن قدر كمين مىكنند تا لغزشى را پيدا و اعلام كنند .(3)با كسى طرح دوستى مىريزند و لغزشهاى او را جمع مىكنند و يكباره ، او را رسوا كرده ، نابود مىسازند . در احاديث ، از اين كار ، به عنوان نزديكترين مرحله به كفر ياد شده است .(4)اين در حالى است كه رسول خدا فرموده است كه اگر كسى
سخنى را گفت و سپس متوجهشد كه نبايد اين سخن را بر زبان جارى مىساخته، اين سخن در نزد شنونده ، «امانت» است(1)و نبايد در امانت ، خيانت كرد .
اگر خبرنگارى در اين موقعيت قرار گيرد ، چه خواهد كرد ؟! در اسلام ، اسرار مردم ، امانت دانسته شده است و حتّى آنچه را هم كه فرد ، مايل به افشاى آن نيست ، امانت مىداند . رسول خدا مىفرمايد : هر كس سخنى بگويد كه دوست ندارد فاش شود ، امانت به شمار مىرود ، حتّى اگر صاحب خبر ، آن را كتمان نكرده باشد .(2)
در حديث ديگرى ، آن حضرت ، همه مجلسها را امانت دانسته و فرموده است : براى هيچ مؤمنى جايز نيست كه كار نارواى مؤمن ديگر را از پرده ، بيرون اندازد .(3)رسول خدا ، در حديث ديگرى مجلسها را امانتهاى خدايى دانسته و افشاى آنچه را كه مايه ناخرسندى ديگرى است ، جايز ندانسته است .(4)بنا بر اين ، پديده افشاگرى و رسواسازى ، كارى است برخلاف آموزههاى دين و فرهنگ حيا .
رسانه دينىاى كه از ويژگى حيا برخوردار است ، حرمت و آبروى افراد را حفظ مىكند و آنان را رسوا و بىآبرو نمىسازد ؛ امّا رسانههاى بيگانه از فرهنگ حيا ، از
فاش كردن اسرار مردم و پى بردن به اسرار و رسوا كردن آنان ، لذّت مىبرند .
1) . رسول خدا فرمود : «إذا حدّث الرجل بالحديث ثمّ التفت فهى أمانة ؛ هر گاه كسى سخنى بگويد و سپس متوجه شود ، سخن او امانت است» . سنن ابى داوود ، ج 2 ، ص 684 ، ح 4868 ؛ سنن الترمذى ، ج 4 ، ص 301 ، ح 1959
2) . رسول خدا فرمود : «من حدث حديثا لايحب أن يغشى عليه فهو أمانة وإن لم يكتمه صاحبه ؛ اگر كسى سخنى گويد و دوست نداشته باشد كه پراكنده شود ، سخن او امانت است ، هر چند گوينده ، آن را كتمان نكرده باشد» . كنزالعمّال ، ج 9 ، ص 143 ، ح 25429
3) . «المجالس أمانة ولا يحل لمؤمن أن يرفع على مؤمن قبيحا ؛ جلسهها امانتاند و جايز نيست كه مؤمن ، كار قبيح مؤمن ديگرى را آشكار كند» . كنزالعمّال ، ج 9 ، ص 143 ، ح 25431
4) . «إنّما يتجالس المتجالسان بأمانة اللّه فلا يحل لأحدهما أن يغشي على صاحبه ما يكره ؛ همنشينها به امانت الهى در جلسهها مىنشينند . از اين رو براى يكى از آن دو جايز نيست كه عليه همنشين خود چيزى را منتشر سازد كه او از آن ناخرسند مىگردد» . كنزالعمّال ، ج 9 ، ص 143 ، ح 25433
اين مربوط به انعكاس امورى بود كه واقعيت داشت . و امّا اخبارى كه دروغ بوده ، مطابق با واقع نيستند ، دو ويژگى برخلاف فرهنگ حيا دارند : يكى رسواسازى و بى آبرو كردن ديگران ، و ديگرى دروغ بودن خبر . در مباحث گذشته به ويژگى اوّل پرداختيم . ويژگى دوم نيز خود ، يكى از نشانههاى بىحيايى است . در بحث قبل ، صحبت از خبر راست بود و اين جا از خبر دروغ . انسان دروغگو ، حيا ندارد .(1)از دروغگويى به عنوان قبيحترينِ كارها ياد شده است .(2)لذا رسانه دروغگو ، رسانهاى بى حياست .
نكته ديگر ، ادبيات رسانه است . گاهى ممكن است از زشتترين كلمات و قبيحترين جملات استفاده شود . ادبيات هتاك و فحّاش ، از مصاديق بارز بىحيايى است . گاهى علاوه بر آن كه يك خبر ، دروغ است و يا اگر دروغ نيست ، افشاگر و رسواكننده است ، از ادبياتى استفاده مىكند كه سرشار از هتّاكى و فحّاشى است . اين نيز از نشانههاى بىحيايى يك رسانه است . حيا و فحش در برابر هم قرار دارند .(3)همان گونه كه حيا ناشى از كرامت فرد است ، زشتگويى از پستى فرد است ؛ هتّاكى و فحّاشى سلاح افراد پست است .(4)انسان كريم ، هرگز از چنين ادبياتى استفاده نمىكند .(5)
پيام حيا
رسانه مىتواند به صورت ترويج كننده حيا و شرم درآيد . هر چند گام اوّل ، آن است كه پيام رسانه ، بىحيا نباشد ، امّا گامهاى بعدى آن است كه «پيام حيا» را
1) . امام على عليهالسلام : لاحياء للكذاب ؛ دروغگو حيا ندارد» . غررالحكم و دررالكلم ، ح 1049
2) . ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 11 ، ص 5122 الكذب أدنى الأخلاق .
3) . ر . ك : الأمالى ، مفيد ، ص 167 ؛ سنن ابن ماجة ، ج 2 ، ص 1400 ؛ كنز العمال ، ج 3 ، ص 559 .
4) . امام باقر عليهالسلام فرمود : «سلاح اللئام قبيح الكلام» . سفينة البحار ، ج 2 ، ص 346
5) . امام على عليهالسلام فرمود : «ما أفحش كريم قطّ ؛ شخص بزرگوار ، هرگز فحش نمىدهد» . (مستدرك الوسائل ، ج 2 ، ص 339) .
ابلاغ كند ؛ يعنى آنچه را ارسال مىكند ، پيامى باشد كه به طور مستقيم يا غير مستقيم ، حيا را ترويج نمايد . اين ، چيزى است كه شايد به ندرت بتوان براى آن نمونه پيدا كرد . كدام رسانه را مىتوان يافت كه پيام حيا را تبليغ كند ؟ امروزه حيا
با همه زيبايى و كاركردى كه دارد ، يك سخن فراموش شده است . امروز را مىتوان « دوران غربت حيا » در رسانه دانست . هر چند رسانههاى ايران را در مقايسه با ديگر رسانههاى جهان ، مىتوان از نجيبترين و پاكترين رسانهها دانست ؛ امّا با اين حال ، حيا براى همه و از جمله براى رسانهها يك موضوع ناشناخته است . تا چه اندازه حيا را مىشناسند ؟ و تا چه اندازه از قلمروهاى آن آگاهاند ؟ و آيا حيا در رسانههاى ما سير صعودى دارد يا سير نزولى ؟ و ...
به هر حال ، براى رشد حيا در جامعه ، تبليغ آن ، يك ضرورت است و براى تبليغ حيا ، شناخت صحيح آن لازم است . بايد حيا را به درستى شناخت و آن را به پيامهاى رسانهاى تبديل كرد و سپس ، مردم را با آن آشنا نمود . اگر حيا موضوع تبليغ رسانهها قرار گيرد ، مىتواند به گسترش فرهنگ حيا و ريشهدار شدن آن ، كمك فراوانى نمايد . بخش فراوانى از غربت حيا در زندگى بشر ، به دليل ناشناخته بودن آن است . رسانه در شكست اين غربت و انزوا ، مىتواند نقش مهمّى ايفا كند . شايد در مقطع كنونى كه حيا يك ضدّ ارزش معرفى مىشود ، رسالت رسانهها مضاعف گردد .
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و مديريت
يكى ديگر از قلمروهاى حيا ، حوزه مديريت است . شايد در آغاز ، عجيب به نظر بيايد ؛ ولى در ادامه خواهيد ديد كه حيا در سلامت مديريت نيز نقش مهمّى دارد . در اين بحث ، شخص مدير ، كارمندان زيردست او ، روابط مدير با كارمندان ، رابطه كارمندان با مدير و روابط كارمندان با يكديگر ، مورد بررسى قرار مىگيرد و برآنيم كه بدانيم : حياى مدير ، چه تأثيرى در سلامت مديريت دارد ؟ و روابط مدير با كارمندان را چگونه شكل مىدهد ؟ همچنين نقش حيا در سلامت جريان كار در ميان كارمندان چيست ؟ و چه تأثيرى در شكلدهى روابط سالم ميان كارمندان و ارتباط سالم آنان با مدير دارد ؟ البته اين بحث ، محدود به يك اداره نيست و از مديريت كلان جامعه تا مديريتهاى خُرد را شامل مىشود .
حياى مدير و مديريت باحيا
مديريت باحيا ، مديريتى است كه بر اساس تكريم و احترام باشد ، نه براساس ترس و تحقير . تحقير و حرمتشكنى ، ويژگى مديريت فرعونى است . قرآن كريم ، درباره شيوه مديريتى فرعون مىفرمايد :
فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُو فَأَطَاعُوهُ .(1)
فرعون ، قوم خود را تحقير مىكرد و بدين ترتيب ، آنان ، از وى اطاعت مىكردند .
1) . زخرف ، آيه 54 .
شكّى نيست كه فرمانبردارى ، يكى از شرايط موفّقيت در مديريت است ؛ امّا به چه قيمتى ؟ فرمانبردارى ، اگر به قيمت شكستهشدن حرمت انسانها و لكّهدار شدن كرامت آنان و بىآبرو شدن و خوار شدن آنها باشد ، از نظر اسلام ، پذيرفتنى نيست . مديريت دينى ، بر پايه حرمت و تكريم انسان ، استوار است . مديريت حيا ، حرمت متقابل ميان مدير و كارمندان را تضمين مىكند . وجود پردههاى حجب و حيا ميان مدير و كارمندان ، يكى از عوامل موفّقيت در مديريت است . مدير موفّق ، كسى است كه دستورهاى وى و رفتار وى و نحوه ارتباط وى با افراد تحت مديريتش مزيّن به پردهاى از حيا باشد . در اين باره به مواردى چند ، اشاره مىگردد :
الف) پردهدرى نكردن
گاهى يك دستور ، فارغ از اين كه چگونه ابلاغ شود ، فاقد عنصر حياست . گاهى شيوه ابلاغ ، فاقد عنصر حجب وحياست . گاهى نحوه ارتباط مدير با كارمندان و شيوه برخورد وى با آنان ، فاقد عنصر شرم است . اگر مديرى پردهدرى كند ، ممكن است هيچ حرمت و مرزى باقى نماند و روى افراد به يكديگر باز شود و شيرازه كار ، از هم بپاشد . به همين جهت ، مثلاً اگر فردى خود ، كار انجام شده را انكار كند ، بهتر است سخن او مورد تأييد قرار گيرد . محمّد بن فضيل مىگويد به امام كاظم عليهالسلامگفتم كه گاهى از برادران ايمانى چيزى نقل مىشود كه آنان ، پشتِ سر من گفتهاند . وقتى از خودِ آنان مىپرسم ، انكار مىكنند ، حال آن كه كسانى كه خبر را نقل كردهاند ، انسانهاى مورد اعتمادى هستند . حضرت فرمود :
اى محمّد ! گوش و چشم خودت را در مورد برادر دينىات دروغگو بشمار . اگر پنجاه نفر نزد تو قسم خوردند ؛ ولى خودِ آن فرد ، سخن ديگرى گفت ، او را تصديق و ديگران را تكذيب كن . مبادا چيزى بر زبان جارى كنى كه موجب خوارى وى شود و مردانگى و آبروى او را نزد ديگران ، از بين ببرى كه در اين
صورت ، در زمره كسانى خواهى بود كه خداوند ، درباره آنان فرموده است : «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَ-حِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُواْ لهم عذاب أليم ؛(1)به درستى براى كسانى كه دوست دارند فحشا را در ميان اهل ايمان پراكنده سازند ، عذابى دردناك خواهد بود» .(2)
ب) پردهپوشى كردن
مدير باحيا ، نه تنها هنگام مواجهه با خطاى كارمندان ، پردهدرى و آبروريزى نمىكند ، بلكه تا آن جا كه ممكن است ، به پردهپوشى مىپردازد و به دنبال كشف عيوب نيست و آنچه را آشكار شده ، توجيه مىكند . اين كه گاهى حضرت على عليهالسلامبراى خطا و گناه ديگران ، عذرتراشى مىكرد ، بر همين اساس است . خطاپوشى ، ويژگى مدير باحياست . امام على عليهالسلامدر نامه خود به مالك اشتر مىنويسد :
إنَّ فِي النّاسِ عُيوبا ، الوالي أحَقُّ مِن سَترِها ، فَلا تَكشِفَنَّ عَمّا غابَ عَنكَ مِنها ، فَإِنَّما عَلَيكَ تَطهيرُ ما ظَهَرَ لَكَ ، وَاللّهُ يَحكُمُ عَلى ما غابَ عَنكَ ، فَاستُرِ العَورَةَ مَا استَطَعتَ يَستُرِ اللّهُ مِنكَ ما تُحِبُّ سَترَهُ مِن رَعِيَّتِكَ .(3)
مردم ، عيوبى دارند كه زمامدار در پوشاندن آنها از هر كسى سزاوارتر است . پس ، در صدد كشف آنچه از ديد تو پنهان است ، مباش كه وظيفه تو ، پاكنمايى چيزهايى است كه آشكار شده ، و آنچه پنهان است ، خداوند ، درباره آن حكم مىكند . بنا بر اين تا آن جا كه مىتوانى ، عيوب مردم را بپوشان ، تا خداوند ، چيزهايى را از تو كه دوست ندارى بر مردم فاش شود ، بپوشاند .
به همين جهت ، حضرت ، بدترين زيردستِ يك مدير را كسى مىداند كه عيبجوى ديگران است :
وَليَكُن أبعَدُ رَعِيَّتِكَ مِنكَ وأشنَؤُهُم عِندَكَ أطلَبَهُم لِمَعايِبِ النّاسِ .(1)
دورترينِ زيردستها از تو و بدترينِ آنان نزد تو بايد كسانى باشند كه نسبت به عيوب مردم ، كنجكاوتر هستند .
از اين سخنان به خوبى روشن مىشود كه وظيفه يك مدير باحيا ، اين است كه درصدد كشف عيوب پنهان نباشد و عيوب آشكار شده را به نوعى توجيه و تطهير كند و به همين جهت ، بايد هنگام انتخاب دستْياران خود ، كسانى را برگزيند كه نسبت به كشف و آشكارسازى عيوب ديگران ، حريص و طمعكار نباشند .
ج) تغافل نمودن
يكى از آموزههاى اسلامى ، «تغافل» ، يعنى غفلتنمايى است . گاهى عيوب كسى پنهان است و ما نسبت به آن غافليم كه در اين صورت ، نبايد «عيبجويى» نماييم و به كشف اسرار ، روآوريم ؛ ولى گاهى عيوب كسى آشكار مىشود و از پرده ، بيرون مىافتد . در چنين مواردى بايد تغافل كرده ، چنين وانمود كنيم كه از آن حادثه بىخبريم . به رو آوردن عيب فرد ، آبروى او را مىبرد و پرده حُجب و حيا را مىدَرَد و فرد را نسبت به آن كار ، جرئت مىبخشد و اين ، حتّى مىتواند وى را نسبت به انجام دادن كارهاى قبيح ديگر نيز تحريك كند . به همين جهت ، امام على عليهالسلاممىفرمايد :
مِن أشرَفِ أفعالِ الكَريمِ تَغافُلُهُ عَمّا يَعلَمُ .(2)
از شريفترين خُلق انسان كريم ، تغافل اوست نسبت به آنچه مىداند .
در اين حديث ، تغافل ، ويژگى انسانهاى كريم دانسته شده و همان گونه كه گفتيم، حيا، ويژه انسانهاىكريم است. در روايت ديگرى از امام على عليهالسلام آمده است
كه : نيمى از عقل ، حمل بر صحّت كردن است و نيمى ديگر ، تغافل ورزيدن .(1)
د) احساس مسئوليت كردن
همچنين مدير باحيا ، احساس مسئوليت دارد و حتّى به خاطر قصورها و خطاهاى ناخواسته ، از افراد زير دست خود ، شرم مىكند . حضرت يونس عليهالسلام پس از خارج شدن از شكم نهنگ ، به خاطر ترك اوُلايى كه انجام داده بود ، از روبه رو شدن با مردم ، شرم مىكرد .(2)حضرت على عليهالسلام بار آن همسر شهيد را بر دوش مىكشد و درون منزل وى به بازى كردن با فرزندان او سرگرم مىشود ، و وقتى آن زن مىفهمد كه او كيست ، سراسيمه به سمت حضرت مىرود و مىگويد : «واى بر بىشرمى من نسبت تو ، اى امير مؤمنان !» ، حضرت در پاسخ وى مىفرمايد :
بَل واحَياي مِنكِ يا أمَةَ اللّهِ في ما قَصَّرتُ في أمرِكِ .(3)
بلكه واى بر بىحيايى من از تو - اى بنده خدا- ، به خاطر كوتاهىاى كه در حقّ تو كردهام .
اين ، نمونهاى از حياى مدير و حياى افراد تحت مديريت وى است . مدير يك جامعه در برابر احتمال كوتاهى ناخواسته ، شرمگين است و يكى از آحاد جامعه نيز از اين كه احساس مىكند نسبت به مدير خود ، بىحرمتى كرده ، شرمگين است . اين رابطه ، بهترين الگوى ارتباط ميان مديران و افراد تحت مديريت آنان است . در اين الگو ، مدير ، به خود ، اجازه كوتاهى كردن نمىدهد و از مردم و كارمندان و اربابرجوع ، شرم دارد و اين ، اولاً رابطهاى بر پايه احترام و تكريم را طرّاحى مىكند ، نه ارعاب و تطميع ؛ ثانيا ارائه خدمت را محور امور قرار مىدهد و بساط كوتاهى و بىتوجهى را از ساحت مديريت ، برمىچيند و در
اين صورت ، هيچ مديرى به خود اجازه نمىدهد كه از حال مردم ، بىخبر باشد و تمام تلاش خود را براى خدمت به آنان ، به كار مىگيرد .
ه ) سادهزيست بودن
گذشته از اين كه حياى مدير ، موجب برچيده شدن كوتاهى در انجام دادن وظايف مىگردد ، سبب مىشود كه يك مدير در سطح افراد ضعيفِ تحت امر خود ، زندگى كند . حضرت على عليهالسلام دو پيراهن خريد ، يكى به سه درهم و ديگرى به دو درهم . پيراهن سه درهمى را به غلام خود ، قنبر داد و پيراهن ديگر را براى خود برداشت . قنبر از قبول پيراهن امتناع كرد و گفت : شما خليفه هستى و بهتر است پيراهن سه درهمى را بردارى . حضرت به وى فرمود :
يا قَنبَرُ ! أنتَ شابٌّ ولَكَ شَرَهُ الشَّبابِ ، وأنَا أستَحي مِن رَبّي أن أتَفَضَّلَ عَلَيكَ .(1)
ج 40 ، ص 324 و ج 103 ، ص 93 .
اى قنبر ! تو جوانى و شور جوانى دارى و من از پروردگارم شرم دارم كه [لباسى ]بهتر از تو بپوشم .
به همين جهت است كه در مديريت دينى ، حاكم بايد در حدّ مردم ضعيف ، زندگى كند .(2)در چنين فضايى ، حاكم از وضع زندگى مردم ، باخبر خواهد بود و درد و رنج آنان را مىچشد و مشكل آنان را به خوبى درك مىكند . مردم نيز با ديدن وضع او ، آرام مىگيرند و تحمّل سختىها براى آنان ، آسانتر مىشود و به رهبر خود ، عشق مىورزند .
و) فسادزدايى از قدرت
همچنين حيا مىتواند موجب « فساد زدايى » از قدرت شود و ساحت مديريت را از آلودگى ، مصون دارد . گفتيم كه يكى از اقسام حيا ، حيا از خداوند است . بدون شك ، هر مديرى تحت نظارت اهرمهاى كنترلى قرار دارد ؛ امّا گاهى
موقعيتهايى پيش مىآيد كه هيچ عنصر كنترلكنندهاى وجود ندارد و اين ، زمينه بيشترى را براى فساد ، فراهم مىسازد . مدير يكى از شركتها معتقد بود : اگر كسى اهل سوء استفاده باشد ، راههاى بسيارى براى سوء استفاده مالى وجود دارد . ممكن است يك مدير يا كارمند با سابقه ، به همه پيچ و خمها آگاه باشد و نقطهضعفهاى برنامهاى يك سازمان را بداند و اين امكان را پيدا كند كه از قدرت و موقعيت خود ، سوء استفاده كند . در چنين شرايطى آنچه مىتواند او را در خلوت ، از فساد مالى حفظ كند ، حيا كردن از خداوند است . تنهايى در قلمرو مديريت ، يعنى موقعيتهايى كه يك مدير از ديد تمام اهرمهاى نظارتى دور و به اموال بيت المال ، نزديك است . به بيان ديگر ، تنهايى در اين قلمرو ، يعنى نقطه كور نظارتهاى سازمانى . اين تنهايى ، امكان هر گونه سوء استفاده را فراهم مىكند . آنچه مىتواند به ايمنسازى اين گونه خلوتهاى سازمانى كمك كند ، حاضر دانستن خداوند در خلوت خود و ناظر دانستن اوست و اين ، يعنى حيا از خداوند .
حيا از خداوند ، حتّى در موقعيتهايى كه هيچ نظارتى امكان ندارد ، كارايى خواهد داشت . اين عنصر مىتواند هنگام خلوتهاى سازمانى فعّال شود و موجب بازدارندگى از فساد گردد . بنا بر اين ، حيا مىتواند نقشى مهم و كليدى در سلامت و پاكى ساحت مديريت داشته باشد .
يك مدير در نظام دينى ، بايد در آشكار و نهان ، يكسان عمل كند ، نه آن كه آشكار او طاعت خداوند باشد و نهان او معصيتِ خدا . امام على عليهالسلامدر حكم مأموريت يكى از كارگزاران مالى خود ، چنين مىنويسد :
أمَرَهُ بِتَقوَى اللّهِ في سَرائِرِ أمرِهِ وخَفِيّاتِ عَمَلِهِ ، حَيثُ لاشَهيدَ غَيرُهُ ولا وَكيلَ دونَهُ .(1)
او را فرمان مىدهم به رعايت تقواى الهى در پنهانىهاى امورش و خفاهاى
1) . نهج البلاغه ، نامه 26 .
اعمالش ؛ آن جا كه هيچ شاهدى غير از او نيست و هيچ وكيلى جز او نيست .
در اين بيان ، به خلوتهاى مديريتى اشاره شده و در عين حال ، توجّه كارگزاران مالى به اين نكته جلب شده كه در خلوتهاى مديريتى ، خداوند ، شاهد و ناظر است . در ادامه اين حكم ، آمده است :
وأمَرَهُ أن لايَعمَلَ بِشَيءٍ مِن طاعَةِ اللّهِ في ما ظَهَرَ فَيُخالِفَ إلى غَيرِهِ في ما أسَرَّ ، ومَن لَم يَختَلِف سِرُّهُ وعَلانِيَتُهُ وفِعلُهُ ومَقالَتُهُ فَقَد أدَّى الأَمانَةَ وأخلَصَ العِبادَةَ .(1)
و او را فرمان مىدهم به اين كه به گونهاى نباشد كه طاعت خدا را در آشكار ، و خلاف آن را در پنهانى انجام دهد . كسى كه نهان و آشكارش و كردار و گفتارش با هم تفاوت نكند ، امانت را ادا كرده و در عبادت ، اخلاص يافته است .
در اين حكم ، به مسئله نهان و آشكار ، اشاره شده و از آن كارگزار ، خواسته شده كه نهان و آشكارش يكسان باشد ، نه اين كه آشكارش مزيّن به طاعت باشد و نهانش آلوده به معصيت . آنچه نهان يك مدير را از آلودگى مصون مىدارد ، توجّه به خداوند و حياى از اوست . مديرى كه حياى از خدا نداشته باشد ، به فساد ، آلوده مىشود . به همين جهت ، حضرت على عليهالسلاميكى از ملاكهاى انتخاب مديران را حياى آنان مىداند .(2)
رسول خدا ، كسى را براى كارى استخدام كرده بودند . روزى ديده شد كه وى ، كشفِ عورت كرده و از اين كار ، ابايى ندارد . رسول خدا ، مزد او را داد و او را اخراج كرد و علّت اين كار را بىحيايى او اعلام كرد و فرمود :
مَن لَم يَستَحيِ مِنَ اللّهِ - عَزَّوجَلَّ - فِي العَلانِيَةِ لَم يَستَحيِ مِنهُ فِي السِّرِّ .(3)
كسى كه در آشكار از خداوند عز و جل شرم نكند ، در پنهانى از او شرم نخواهد كرد .
در مورد ديگرى نقل شده كه روزى حضرت ، يكى از اجيران خود را ديد كه
در فضاى باز ، غسل مىكند . به وى فرمود :
لا أراكَ تَستَحيي مِن رَبِّكَ ! خُذ إجارَتَكَ لاحاجَةَ لَنا بِكَ .(1)
نمىبينم از خدايت شرم كرده باشى ! مزدت را بگير . ما نيازى به تو نداريم .
اين ، به خوبى نشان مىدهد كه از ديدگاه رسول خدا ، تا چه اندازه حيا تأثير دارد . نسبت به خلوتهاى كسى كه حياى از خداوند ندارد ، نمىتوان احساس امنيت كرد . هر چه مسئوليتها حسّاستر باشد ، خلوتهاى مديريت ، حسّاستر مىگردد . بسيارى از خيانتها و جنايتها و وطن فروشىها مربوط به خلوت كردنهاى ناسالم است . افسران ارشد نظامى ، نيروهاى اطّلاعاتى و امنيتى و مأموران سياسى يك كشور در كشورهاى ديگر ، موقعيتهايى دارند كه گاهى هيچ كنترلى از مركز بر آنها وجود ندارد . آنچه مىتواند اين موقعيتها را مصونيت بخشد ، حياى از خداوند است . بخصوص ، در بسيارى از موارد ، از جاسوسان زن براى فريب دادن ، استفاده مىشود . در چنين مواردى ، فردى كه حياى از خداوند دارد ، يوسفوار ، فريفته جلوه زنان نمىشود و به وعدههاى پنهانى ، تطميع نمىشود . بنا بر اين ، يكى از مؤلّفههاى مهم براى اين مأموريتهاى خطير ، حياى فرد است . بايد در كنار آزمونهاى ديگر ، حياى مديران را نيز آزمود و در آغاز كار ، ميزان حياى آنان را سنجيد . همچنين اين كنترل ، مىتواند در طول مأموريت نيز وجود داشته باشد و علاوه بر آن ، آموزشهايى براى حفظ و تقويت حيا ، بخصوص حياى از خداوند ، داده شود تا سدّ دفاعى فرد ، حفظ و تقويت گردد .
حياى كارگزاران و كارمندان
منظور از حياى كارگزاران ، حياى افراد تحت مديريت است . وجود حياى مبتنى
1) . المصنف ، عبدالرزاق ، ج 1 ، ص 289 ح 1113 و 1114 ؛ كنزالعمّال ، ح 26610 .
بر احترام در روابط ميان بدنه يك سازمان با مديران ، مىتواند تضمينكننده سلامت جريان امور باشد . همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، حيا ، مهار كردنِ بدون ترس و طمع است . اگر حيا و حرمت در روابط ميان اين دو عنصر برقرار باشد ، افراد ، بدون ترس يا طمع به انجامدادن مأموريتها و رسالتهاى خود مىپردازند و اين ، بهترين وضعيتى است كه مىتواند در يك نهاد ، وجود داشته باشد . در مديريت مبتنى بر احترام و تكريم و حيا ، نيازى به اِعمال روشهاى خوفآور يا تطميعكننده نيست . در اين مديريت ، نيروهاى تحتِ امر ، انجام ندادن وظايف خويش را مايه سرافكندگى دانسته ، كوتاهى در اين زمينه را شرمآور مىدانند . چنين افرادى ، فرار از انجام دادن رسالتهاى محوّل شده را ننگ مىدانند و هرگز حاضر نمىشوند حرمت خويش را بشكنند و شخصيت خود را به اين لكّه ننگ ، آلوده سازند . همين ارزشى كه افراد براى خويش قائلاند ، سلامتِ جريان امور را تضمين مىكند . در يكى از جنگهاى حضرت على عليهالسلام ، سربازان در اثر فشار شديد دشمن ، عقبنشينى كردند . على عليهالسلام براى جلوگيرى از فرار ، نه آنان را تهديد كرد و نه آنان را تطميع نمود ؛ بلكه آنان را به حيا فرا خواند و فرمود :
إنَّكُم بِعَينِ اللّهِ مَعَ ابنِ عَمِّ نَبِيِّكُم ، عاوِدُوا الكَرَّ وَاستَحيوا [مِنَ] الفَرِّ ، فَإِنَّهُ عارٌ باقٍ فِي الأَعقابِ ونارُ يَومِ الحِسابِ .
شما همراه با پسر عموى پيامبرتان در ديدِ خداوند هستيد . حمله را از سر گيريد و از فرار ، شرم كنيد كه فرار كردن در نسلهاى آينده ، موجب ننگ انسان است و مايه [ وارد شدن به] دوزخ در روز قيامت است .(1)
در اين كلام ، على عليهالسلام نه به آنان ، وعدههاى مالى و مقامى داده است ، و نه وعيدهاى شديد و غليظ ؛ بلكه حرمت و شخصيت آنان را به چالش كشيده و ننگ و روسياهى را به آنان ، يادآور مىشود و به شرم ، فرا مىخواند . اين ، يكى از
1) . مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 84 ، ح 7 ؛ كنزالعمال ، ج 11 ، ص 347 .
اصول مديريت دينى است . نيروهايى كه اهل شرم و حيا باشند و براى حرمت خويش ، ارزش قائل باشند ، از دستورهاى فرمانده خود ، پيروى مىكنند ؛ چون نافرمانى را ننگ مىدانند .
به بيان ديگر ، در اين فرهنگ ، نيازى به ترس يا طمع نيست ؛ بلكه متوجّه ساختن افراد به ماهيت كار خود ، بهترين عامل بازدارنده است . رسول خدا ، از همين روش استفاده مىكرد . مسلمانان پس از نماز عيد فطر ، زكات فطر را جهت تقسيم ميان نيازمندان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآوردند . بيشتر مسلمانان ، بهترين خرماهاى خود را مىآوردند ؛ امّا برخى بودند كه خرماهاى نامرغوب ، پرداخت مىكردند . رسول خدا در برخورد با اين گونه افراد ، از تهديد يا تطميع استفاده نكرد ؛ بلكه روش شرمبرانگيزى را به كار برد . از اينرو ، به كسى كه خرماها را تخمين مىزد ، فرمود :
لاتَخرُص عَلَيهِم هذَينِ اللَّونَينِ لَعَلَّهُم يَستَحيونَ لايَأتونَ بِهِما .(1)
اين دو نوع را تخمين نزن [و قبول نكن] . باشد كه [از كار خودشان ]شرم كنند
و اين دو نوع [ خرماى نامرغوب ]را نياورند .
در اين جا ، نه وعدهاى وجود دارد و نه وعيدى ، و نه با صراحت ، خطاى آنان به زبان آورده شده است ؛ بلكه از روشى استفاده شده كه شرم را برانگيزد ، بدون اين كه پردههاى حجب و حيا را برچيند . اين ، ويژگى مديريت مبتنى بر حياست كه هم مدير ، منطبق بر حيا عمل مىكند و هم افراد زير مجموعه ، اهل شرم و حيا هستند . در اين فرهنگ ، كمكارى ، ننگ است ؛ سرگردان كردن مردم ، ننگ است ؛ رشوه گرفتن ، ننگ است ؛ اختلاس و سرقت از بيت المال ، ننگ است ؛ بى انضباطى ننگ است و در طرف مقابل ، تلاش خستگىناپذير ، افتخار است ؛ وجدان كارى افتخار است ؛ رسيدگى سريع به امور مردم ، افتخار است ؛
1) . تفسير العياشى ، ج 1 ، ص 150 ح 493 ؛ بحار الأنوار ، ج 96 ، ص 47 .
پاكى دست ، افتخار است ؛ بسنده كردن به روزى حلال ، افتخار است ؛ نظم و انضباط ، افتخار است و ...
نكته ديگر ، اين كه حاكميت فرهنگ حيا ، به سالمسازى روابط ميان افراد ، منجر مىشود . موفّقيت يك سازمان و يك مجموعه ، بستگى زيادى به سلامت رابطه ميان افراد دارد . در حاكميت فرهنگ حيا ، افراد براى يكديگر حرمت و احترام قائلاند و آبروى همكاران را آبروى خويش مىپندارند و به همين جهت ، از عيبجويى پرهيز مىكنند و از فاش كردن اسرار يكديگر ، خوددارى مىكنند و به توجيه يا تطهير رفتار ديگران مىپردازند . در اين فرهنگ ، بزرگنمايى خطاها و سخنچينى و خراب كردن ديگران ، وجود ندارد . گاهى برخى افراد ، لغزشها و اشتباههاى ديگرى را شماره كرده ، به ياد مىسپارند تا روزى از آنها عليه او استفاده كنند . اين حالت ، در
احاديث ، نزديكترين مرحله به كفر دانسته شده است .(1)
برخى افراد ، عيوب پوشيده ديگران را از پرده بيرون مىاندازند و برخى عيوب آشكار را در ميان ديگران ، اشاعه مىدهند و برخى لغزشها را به رُخ مىكشند . اينها همه ، موجب از ميان رفتن پرده حجب و حيا مىشود و در نقطه مقابلِ حيا و شرم قرار دارد ؛ امّا اگر حيا حاكميت داشته باشد ، عيبهاى پنهان ، پيجويى نمىشوند و عيوب آشكار ، اشاعه داده نمىشوند و اشتباهات رخ داده ، به رُخ فرد ، كشيده نمىشوند ؛ بلكه توجيه شده ، حمل بر صحّت مىگردند . همچنين نسبت به آنچه آشكار شده ، تغافل مىشود . در حقيقت ، پردههاى موجود ، دريده نمىشوند و براى كارهاى عريان شده ، پردهسازى مىشود .
1) . از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نقل شده است : «أقرب مايكون العبد إلى الكفر أن يؤاخى الرجل على الدين فيحصى عليه عثراته وزلاته ليعنفه بها يوما مّا ؛ نزديكترين حالت بنده به كفر ، آن است كه با كسى پيوندى بر مبناى دين برقرار سازد و لغزشها و اشتباههاى او را شماره كند تا روزى بدان وسيله وى را زمين زند» (الكافى ، ج 2 ، ص 354 ، ح 1 ؛ معانى الأخبار ، ص 394 ، ح 394 ؛ الأمالى ، مفيد ، ص 23 ؛ بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 217) .
بخش دوم : قلمرو حيا / حيا و معمارى
شايد از اين كه در بحث حيا ، صحبت از معمارى به ميان آيد ، در شگفت شويد و اين سؤال را از خود بپرسيد كه : چه رابطهاى ممكن است ميان حيا و معمارى وجود داشته باشد ؟ ما در اين شگفتى و پرسش ، حق را به شما مىدهيم . با طرح بحث خواهيد ديد كه ميان اين دو ، رابطه وجود دارد .
فرهنگ و معمارى
بحث را از نسبت ميان فرهنگ و معمارى آغاز مىكنيم . بناهاى تاريخى هر كشور ، در حكم بخشى از شناسنامه فرهنگى آن است . رابطه متقابل فرهنگ و معمارى به عنوان اصل مهم شكلگيرى هر سبك اصلى پذيرفته شده است . در طول تاريخ ، حكومتها بر اساس تفكّر و نياز خود ، از معمارى به عنوان ابزارى براى جهتدهى به فرهنگ استفاده مىكردند . به عنوان مثال ، هيتلر براى آن كه بتواند روحيه آزاديخواهى مردم را از بين ببرد ، با الهام از معمارى رُمِ باستان ، بناهاى شهرى را به گونهاى احداث كرد كه به مرور زمان ، مردم با عبور از كوچهها و خيابانها ، زبونى و
خوارى در برابر حكومت به آنها تزريق شود . ميبن وندره نيز گفته است :
من خانهاى مىسازم كه در آن ، دو فرد كه بسيار به هم علاقه دارند ، بعد از مدّتى از يكديگر متنفر شوند .(1)
1) . براى آشنايى بيشتر با اين گونه ديدگاهها، ر . ك : روانشناسى محيط ، شهناز مرتضوى ؛ بُعد پنهان ، ادوارد توييچل هال .
واقعيتْ اين است كه معمارى ، بسيارى از رفتارهاى ما را جهتدهى مىكند . تا پيش از آن كه بنايى ساخته شود ، بنا ، اسير انسان است و پس از ساخت ، انسان ، اسير بناست ؛ زيرا تا پيش از ساخت ، مىتوان به بنا گفت كه چگونه باشد ؛ امّا پس از ساخت ، اين بناست كه به ما مىگويد چگونه بايد باشيم . پيش از ساخت ، ما به آن شكل مىدهيم و پس از ساخت ، بنا ، رفتار ما را شكل مىدهد . به همين جهت ، اگر در مرحله طرّاحى ، براساس فرهنگ خودى و بومى نقشهاى را طرّاحى كنيم ، ميان فرهنگ ما و فرهنگى كه ساختمان بر ما تحميل مىكند ، تناقضى پيش نخواهد آمد ؛ امّا اگر بنا بر اساس فرهنگ بيگانه و غير خودى ساخته شود ، ميان فرهنگ فرد و فرهنگ ساختمان ، تناقض پيش خواهد آمد . اين تناقض ، شايد در آغاز ، مشكلساز باشد و رنگ و بوى ستيز دهد ؛ امّا به مرور زمان ، از فرهنگ فرد ، حسّاسيتزدايى شده ، فرهنگ ساختمان چيره مىگردد . اين تغييرات ، آن قدر آرام و خزندهاند كه شايد هيچ توجّهى را برنينگيزند ؛ امّا پس از گذشت زمان ، با مقايسه اين دو دوره مىتوان تغييرات را درك كرد . اين تغيير ، نخست در حوزه رفتار صورت مىگيرد و سپس ، تغيير رفتار ، موجب تغيير فرهنگ مىشود .
حيا ، يكى از بارزترين شاخصههاى فرهنگ اسلامى است و معمارى اسلامى ، معمارىاى است كه با اين شاخصه هماهنگى داشته باشد . اساسا در فرهنگ قرآن ، از خانه به عنوان «سِتر (پوشش)» ياد شده است . در داستان ذو القرنين آمده است كه وقتى او به مشرقزمين رسيد ، با مردمى روبه رو شد كه هيچ پوششى در برابر آفتاب نداشتند .(1)آنان از صنعت ساخت و ساز(2)و دانش
1) . «حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْ-لِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْ-لُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا» . كهف ، آيه 90
2) . امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه ياد شده مىفرمايد : «لم يعلموا صنعة البناء ؛ صنعت ساخت را نمىدانستند» . المحاسن ، ج 2 ، ص 610 ؛ بحار الأنوار ، ج 12 ، ص 183
خانهسازى(1)بهرهاى نبرده بودند و به همين جهت ، هيچ سازهاى در آن سرزمين يافت نمىشد .(2)پوشندگى از تابش آفتاب و بارش باران و وزش باد ، يكى از كاركردهاى خانه است ؛ امّا كاركرد مهمتر آن ، پنهان سازى قلمرو شخصى و خصوصى افراد از چشم ديگران است .
سرزمينى را تصوّر كنيد كه هيچ بنايى در آن وجود نداشته باشد . در آن جا هيچ قلمرو خصوصى و يا به تعبير ديگر ، هيچ مكان امنى براى قلمرو خصوصى افراد ، وجود ندارد ؛ امّا وقتى خانهاى ساخته مىشود ، در حقيقت ، پوششى ساخته شده كه يك خانواده را در برمى گيرد و قلمرو خصوصى آنان را ايمن مىسازد .
اگر بخواهيم دقيقتر سخنتر سخن بگوييم ، خانه ، پوششى است كه قلمرو خصوصى خانواده را از قلمرو عمومى جامعه جدا مىكند . انسانها ممكن است چند نوع رفتار و يا زندگى داشته باشند : زندگى فردى ، زندگى خانوادگى ، و زندگى عمومى . اين تفاوت ، منشأ تفاوتهاى رفتارى مىشود : رفتارهاى فردى ، رفتارهاى خانوادگى و رفتارهاى عمومى .
اگر هيچ بنايى وجود نداشته باشد ، هيچ مرزى و هيچ محلّ امنى براى هيچ يك از رفتارهاى غير عمومى وجود نخواهد داشت . فقط يك فضا خواهد بود و آن هم فضاى عمومى جامعه است . خانه ، قلمرو خانوادگى را به وجود مىآورد و رفتار خانوادگى را از ديد ديگران ، پنهان مىسازد و به همين جهت ، در فرهنگ قرآن كريم ، از آن به عنوان «پوشش» ياد شده است . همان گونه كه حجاب ، پوشش فرد است ، خانه ، پوشش خانواده است و لذا بايد به گونهاى طرّاحى شود
كه حريم خانواده را از ديد نامحرمان ، محافظت كند .
در جاى خود بحث شد كه ميان حيا و پوشش ، رابطهاى تنگاتنگ وجود دارد . گويا حيا ، پردهاى است بر شخصيت ، رفتار و بدن يك فرد .(1)خانه نيز از
آن جا كه يك پوشش است ، رابطهاى تنگاتنگ با حيا پيدا مىكند . قلمرو خانواده در خانهاى كه براساس فرهنگ حيا ساخته شده باشد ، كاملاً محفوظ و پوشيده است . حضرت عيسى عليهالسلامپوشيدگى خانهها را نشانه حيا و شرم دانسته و
فرموده است :
إذا قَعَدَ أحَدُكُم في مَنزِلِهِ فَليُرخِ عَلَيهِ سِترَهُ .(2)
هرگاه يكى از شما در خانه خود نشسته است ، پرده آن را بيفكند .
سپس در تبيين پشتوانه فرهنگى اين رفتار مىفرمايد :
فَإِنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - قَسَّمَ الحَياءَ كَما قَسَّمَ الرِّزقَ .(3)
زيرا خداوند - تبارك وتعالى - حيا را تقسيم كرده ، همان گونه كه روزى را تقسيم كرده است .
در اين حديث شريف كه امام صادق عليهالسلام از حضرت عيسى عليهالسلامنقل كرده ، به
خوبى روشن است كه حيا ، منشأ پوشيدگى كامل خانه است و پوشيدگى خانهها و ساختمانها به نوع معمارى آنها برمى گردد . بنا بر اين ، يكى از مؤلّفههاى مهم در معمارى اين است كه ساختمانها نسبت به بيرون ، از پوشيدگى كامل برخوردار باشند و اين به حياى افراد برمىگردد .
شايد معمارى غربى را از يك منظر بتوان به دو دوره تقسيم كرد : دوره برهنگى و دوره پيش از برهنگى . به نظر مىرسد زمانى كه فرهنگ غرب با
برهنگى آشنا شد و حجابها و پوششها كم كم و يكى پس از ديگرى برچيده شدند ، به موازات آن ، معمارى غربى نيز دستخوش تحوّل گرديد . در اين دوره ، شاهد نوعى كشف حجاب و رواج برهنگى در معمارى غربى هستيم . مثلاً در اين دوره ، حياطها برچيده شدند و خانهها به شكلى ساخته مىشدند كه نسبت به گذشته از پوشيدگى كمترى برخوردار بودند .
مسئله ديگر در بحث پوشيدگى بيرونى خانهها ، بام خانههاست . برخى خانوادهها در فصل گرما و هنگام شب از بام منازل براى غذا خوردن و خوابيدن استفاده مىكنند . در اين جا بام خانه ، كاركرد ديگرى پيدا مىكند . به همين جهت ، لازم است كه براى اين كاركرد ، آماده شود .
تصوّر كنيد كه همه همسايهها و يا حتّى برخى از آنها بخواهند از بام خانه براى خوابيدن استفاده كنند . در بامهايى كه همسطحاند و به يكديگر راه دارند ، اين مسئله ، چه وضعيتى را پديد مىآورد ؟ طبيعى است كه اين وضعيت مىتواند پيامد ناروايى داشته باشد . مشاهده شده كه گاهى خوابيدن در پشت بام ، موجب ارتباط نارواى دختر و پسر همسايه شده است . همچنين خوابيدن زن و مرد ، به گونهاى كه نامحرمْ آنان را ببيند ، نارواست ، هرچند از بالاپوش استفاده كنند . ديده شدن حجم بدن ، با فرهنگ حيا ، ناسازگار است .(1)از اين رو ، در معمارى پوشيده ، بام خانه نيز ديوار دارد . رسول خدا فرموده است كه هر كس بر بام بدون ديوار بخوابد و پيامد ناگوارى رخ دهد ، نبايد هيچ كس جز خويشتن را سرزنش كند .(2)
آن حضرت ، مردم را از خوابيدن روى چنين بامهايى نهى كرده(3)و
فرموده است كه خداوند ، چنين كارى را خوش ندارد و هر كه چنين كند ، از
پيمان من خارج است .(1)امام صادق عليهالسلامنيز فرموده است كه در اين حكم ، فرقى ميان زن و مرد نيست .(2)ايشان ، داشتن سه ديوار را كافى ندانسته و فرموده كه بهتر است چهار سمت بام ، پوشيده باشد و ارتفاع آن را از يك وجب تا دو زراع (تقريبا يك متر) ذكر كرده است .(3)اين ويژگى در معمارى اسلامى وجود داشته و برخى محقّقان در تحليل اين پديده ، تصريح كردهاند كه اين به جهت مصون ماندن زنان از ديد نامحرم بوده است .
نكته ديگر ، پوشيدگى درونى خانههاست و منظور ، محفوظ بودن خانوادهها در برابر ميهمانان نامحرم است . طبيعى است كه برخى ميهمانان با اعضاى خانواده ، نامحرم هستند و لذا معمارى بايد براى اين امر ، چارهاى بينديشد تا خانواده كمتر در ديدِ نامحرم قرار گيرد . معمارى پوشيده ، همه فضاى منزل را در برابر ديدگان نامحرم ، قرار نمىدهد ؛ بلكه فضاهاى خصوصى خانواده (همچون آشپزخانه ، سرويسها و اتاقهاى استراحت) را كه معمولاً خانمها بيشتر از آن استفاده مىكنند ، به گونهاى طرّاحى مىكند كه در معرضِ ديد نباشد . در حقيقت ، اين فضاهاى خصوصىتر را با حجابى از معمارى مىپوشانند ؛ امّا در معمارى برهنه ، چنين ملاحظاتى ديده نمىشود .
مسئله ديگر در بحث پوشيدگى درونى خانه ، پوشيدگى محلّ خواب است . محلّ خواب فرزند ، بايد جداى از والدين و ديگر فرزندان باشد . اين كار ، مستلزم داشتن اتاقهاى متعدّد است و لازمه آن ، بزرگ بودن خانههاست و شايد به همين دليل ، «خانه بزرگ» از چيزهايى است كه مورد توجّه اسلام قرار دارد . يكى بودن فضاى خواب ، آثار به شدّت نامطلوبى در پى دارد . تعّدد مكانهاى خواب ، مفيد است و بهتر از آن ، دور بودن محلّ خواب والدين از اتاقهاى
فرزندان است . همچنين بهتر است كه اتاقهاى خواب ، از فضاى عمومى خانه كه در معرض ديد ميهمانان قرار دارد ، جدا باشد . كه البته همه اينها ، مستلزم داشتن فضاى كافى براى ساختمانسازى است .
امام صادق عليهالسلام ، سه سه چيز را مايه راحتى و آسايش مؤمن دانسته كه اوّلين آن ، داشتن خانه بزرگ است .(1)تعبيرى كه ايشان از اين گونه خانهها نموده ، جالب توجّه است :
... دارٌ واسِعَةٌ تواري عَورَتَهُ وسوءَ حالِهِ مِنَ النّاسِ .(2)
... خانه وسيعى كه عورت او و ناگوارى حال او را از مردم بپوشاند .
خاصيت خانه بزرگ ، پوشيدگى آن است و بزرگ بودن خانه ، هنگامى مثبت است كه پوشندگى داشته باشد .
گذشته از منازل شخصى ، در مكانهاى عمومى نيز همين فرهنگ ، تأثيرگذار است . اگر طرّاحى مكانهاى عمومى تابع فرهنگ دينى باشد ، به گونهاى خواهد بود كه از اختلاط زن و مرد ، جلوگيرى كند . از آن جا كه فرهنگ حيا ، مستلزم جدايى زن و مرد از يكديگر و عدم اختلاط آنان است ، معمارى دينى بايد اين اصل را تسهيل كند و بناها را متناسب با آن ، طرّاحى كند . به همين جهت ، وقتى رسول خدا ، مسجد النبى را مىساخت ، درى مخصوص زنان قرار داد و ورود و خروج مردان را از آن ، ممنوع ساخت .(3)اين ، نمونهاى از تبعيت معمارى از فرهنگ است .
امّا معمارى برهنه و غير دينى ، بر اصل اختلاط ، پايهگذارى مىشود . اين شكل معمارى ، متناسب با فرهنگهاى دينى نيست و كپىبردارى از آن ، فرهنگ دينى را تهديد مىكند .
معمارى ايرانى
معمارى غنى ايرانى ، بر اساس فرهنگ باشكوه ملّى - مذهبى ما ، در هر زمان توانسته در تعاملهاى فرهنگى ، هويّت خود را حفظ كرده ، عناصر سودمند ديگر فرهنگها را در خود ، هضم كند ؛ امّا با شروع دوره التقاطى (ششمين دوره معمارى ايران) كه مىتوان آن را دوره انحطاط معمارى ايران ناميد ، به دليل خودباختگى فرهنگى سران حكومت ، مجموعهاى از عناصر فرهنگى (كه بر اساس تفكّر و فرهنگ غربى شكل گرفته بود) بدون هيچ پشتوانه تاريخى و فرهنگى وارد معمارى ايران شد . حذف شدن عناصر اصلى معمارى ايرانى ، يعنى عناصرى كه حريمها را به چه زيبايى و ظرافتى حفظ مىكرد ، و جايگزين شدن عناصر وارداتى كه تنها با كلّ مجموعه خود ، مفهوم دارند و التقاط آنها با معمارى ايرانى - كه جز ضعف معمارى ايران و از بين بردن فرهنگ مذهبى چيزى به دنبال ندارد - همانند حركت مورچه در دل شب ، به آرامى ، در حال از بين بردن اركان و هويت معمارى ايرانى است . در مختصرِ زير ، سعى مىكنيم تا حدّى معمارى ايرانى را در حيطه خانه ، بررسى كنيم تا ببينيم چه زيبايى و ظرافتهايى جاى خود را به چه عناصر بىريشهاى دادهاند .
معمارى ايرانى ، داراى ويژگىهايى است كه اگر بخواهيم آنها را در يك جمله خلاصه كنيم ، مىتوانيم بگوييم معمارى ايرانى ، معمارىاى باحياست كه قدمت حياى آن به قبل از اسلام برمىگردد . يكى از ويژگىهاى معمارى ايرانى ، درون گرايى و كشش معماران ايرانى به سوى حياطهاى محصور و باغچهها و هَشتىها و كلاه فرنگىهايى است كه شبستان را گرداگرد خود دارند و محيطهايى دلكش و خودمانى به وجود آوردهاند . اين درونگرايى از ديرباز ، جزو منطق ايرانى بوده و هميشه ، خانهها و كاخها را چنان ساخته است كه گويى مادرى مهربان ، فرزند دلبند خود را گرم در آغوش مىفشارد و ساكنان آن ،
احساس ناراحتى نمىكردهاند . اندرون خانه ، محلّ زندگى خانواده است و مىبايد تنوّع زيادى داشته باشد تا خستگى احساس نشود . وقتى مىگوييم بهتر است زنان ، كمتر از خانه خارج شوند ، فضاى درونى خانهها بايد به گونهاى باشد كه زنان را درون خود ، نگه دارد و اين با معمارى سنّتى ايران ، هماهنگى دارد . امّا در معمارى امروز ، تمام فضاهاى دلكش خانهها ، جمع شده و به بيرون منتقل شده است . معمارى امروز به گونهاى است كه كسى تمايلى براى ماندن در درون خانه ندارد . خانههايى كه امروزه ساخته مىشوند ، فقط به يك خوابگاه تبديل شدهاند .
همچنين در اغلب آپارتمانها ، ميهمان از وسط اتاق مىگذرد و خانم خانه براى رفتن به آشپزخانه بايد از وسط ميهمانها بگذرد . در طرّاحىهايى كه در حال حاضر انجام مىدهيم ، بهتر است اصول گذشته را در نظر بگيريم .
هشتى ، يكى از ركنهاى معمارى ايرانى است كه بعد از سر در ، قرار دارد . منظور از هشتى چيزى است كه از فضاهاى داخلى خانه بيرون آمده و تنها جايى است كه با بيرون خانه ، ارتباط دارد . اين فضا و راهروهاى پيچ در پيچ منتهى به حياطهاى اندرونى و بيرونى ، مانع ديد افراد غريبه به داخل حريم مقدّس خانواده مىشده است . ايجاد مكث و تقسيم فضا و اختصاص فضايى جهت انتظار ، از علمكردهاى جالب اين عنصر است .
از هشتى خانه ، دو راهرو ، يكى به فضاى اندرونى و يكى به بيرونى ، راه داشته است . در فضاى بيرونى ، سفرهخانه ، اتاق ميهمان و حياط قرار داشته است و در اندرونى ، دور تا دور حياط ، اتاقهاى سردرى و حمّام و آشپزخانه قرار مىگرفت .
كوبه ، يكى ديگر از عناصر حفظ حريم است . در معمارى ايرانى براى هر در ، دو كوبه ، يكى براى مردان و ديگرى براى زنان قرار داده مىشد كه بر اساس نوع
صدايى كه ايجاد مىكردند ، صاحب خانه مىفهميد كه زن ، پشتِ در است يا مرد . در خانههاى كوچك و منازل افراد فقير نيز كه معمولاً از يك كوبه استفاده مىشده ، با تعداد ضربه مشخّص مىساختهاند كه پشت در ، زن است يا مرد .
بخش سوم : كمرويى / ماهيت كمرويى
كمرويى چيست ؟
شايد تا به حال ، تجربه كرده باشيم و يا ديده باشيم كه كسى اهل نماز است ؛ امّا در برخى از اجتماعات از خواندن نماز ، شرم مىكند و يا ممكن است كسى اهل حجاب باشد و آن را دوست داشته باشد ؛ امّا در برابر ديگران از باحجاب بودن خود ، خجالت بكشد . همچنين ممكن است كسى اهل عفّت باشد ؛ امّا در برابر ديگران خجالت بكشد كه مثلاً چرا با جنس مخالف ، رابطه ندارد . در همه اين موارد ، پدپده شرم وجود دارد ؛ ولى اين ، حياى مثبت نيست ؛ بلكه كمرويى است . حيا ، يعنى خوددارى از انجام دادن كارهاى قبيح ؛ امّا اگر كسى به خاطر ديگران و در مقابل آنان ، آنچه را نيك است ، ترك كند ، كمرويى ناميده مىشود .
كمرويى ، يعنى شرم كردن از كار نيك . همان گونه كه تعبير «فعل قبيح» در تعريف حيا دو شاخه داشت (انجام دادن قبيح و ترك كار نيك) ، تعبير «فعل نيك» هم در تعريف كم رويى دو شاخه دارد : انجام دادن كار نيك و ترك كار قبيح . بنا بر اين ، حيا ، يعنى شرم از انجام دادن فعل قبيح ، و كمرويى ، يعنى شرم
از انجام دادن كار نيك . نتيجه حيا ، خوددارى از انجام دادن كار قبيح است و نتيجه كمرويى ، خوددارى از انجام دادن كار نيك .
البته هر نوع خوددارى از كار نيك را نمىتوان كمرويى دانست . هر گاه خوددارى از كارهاى نيك ، به جهت حضور و نظارت ديگران باشد ، آن را
كمرويى مىنامند . شخص كمرو در برابر ديد ديگران ، دست از كارهاى درست مىكشد و از انجام دادن آنها منصرف مىشود .
تميز كمرويى از حيا
گاهى حيا به عنوان كمرويى معرّفى مىشود و بار ضدّ ارزشى كمرويى بر آن حمل مىگردد و حتّى ممكن است فرد را نسبت به رفتارى كه ناشى از حيا و نه كمرويى است ، متنفّر سازد . مثلاً ممكن است به دختر جوانى كه از ارتباط با جنس مخالف ، خوددارى مىكند ، برچسب كمرويى زده شود ، حال آن كه اين رفتار ، ناشى از حياست ، نه كمرويى .
به نظر مىرسد كه اين امر در صدر اسلام نيز وجود داشته است . با ظهور اسلام و مطرح شدن حيا ، برخى افراد ، رفتارهاى حيامند ديگران را حمل بر كمرويى مىكردند . روزى گروهى نزد رسول خدا آمدند و گفتند : كمرويى ، فلانى را فاسد كرده است . آنان ، تصوّر مىكردند رفتار او ناشى از كمرويى است و كمرويى نيز مايه فساد است . به همين جهت ، از رسول خدا چارهجويى كردند . رسول خدا ، متوجّه اشتباه آنان شد و به آنان متذكّر شد كه اين ، حياست و حيا از آموزههاى اسلام است و بىحيايى ، از پستى انسان است .(1)در روايت ديگرى آمده كه حضرت به آنان فرمود : حيا ، كسى را فاسد نمىكند . اگر مىگفتيد حيا او را اصلاح كرده ، درست گفته بوديد .(2)
1) . «جاء قوم إلى نبى اللّه صلىاللهعليهوآله بصاحبهم فقالوا : يا نبى اللّه ! إنّ صاحبنا هذا قد أفسده الحياء ! فقال النبى صلىاللهعليهوآله : إنّ الحياء من شرايع الاسلام وإنّ البذاء من لؤم المرء ؛ گروهى همراه با كسى خدمت پيامبر رسيده و گفتند : اى پيامبر خدا ! حيا ، اين همراه ما را فاسد كرده است ! پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود : حيا از آيين اسلام است و بىحيايى از پستى فرد است». المعجم الكبير ، ج10 ، ص 214 ، ح 10506 ؛ بحار الأنوار ، ج71، ص329
2) . «قالوا : يا رسول اللّه ! إن حارثة بن النعمان أفسده الحياء ! فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : لايفسد الحياء ولكن لو قلتم أصلحه الحياء لصدقتم ؛ گفتند : اى رسول خدا ! حيا حارثة بن نعمان را تباه كرده ! رسول خدا فرمود : حيا ، تباه نمىسازد ؛ و اگر مىگفتيد حيا او را اصلاح كرده ، هر آينه راست گفته بوديد» . مكارم الأخلاق ، ابن ابى الدنيا ، ص 36 ، ح 78 ؛ كنزالعمّال ، ج 3 ، ص 127 ، ح 5799
بنا بر اين ، بايد مرز ميان اين دو را تشخيص داد تا از اشتباه ، جلوگيرى شود . براى اين كار ، نخست بايد فعل قبيح را به درستى شناخت تا كارهاى نيك ، قبيح ارزيابى نشوند . بدين منظور ، بايد ملاك شرع را در مورد فعل قبيح مورد توجّه قرار داد و قبيح شرعى را شناخت . همچنين بايد ملاك عُرف را مورد توجّه قرار داد و قبيح عرفى را نيز شناخت . البته در قبيح عرفى ، لازم است امورى مورد پذيرش قرار گيرند كه مخالف شرع نباشند . عرف اگر مخالف شرع بود و آنچه را شرعْ قبيح دانسته بود ، جايز شمرد ، مورد توجّه قرار نمىگيرد . قلمرو عرف ، در خارج از قلمرو شرع است و محدود به آداب اجتماعى مىگردد .
همچنين بايد فعل نيك را نيز با معيار شرع و عرف ، به خوبى شناخت تا قبيح ، ارزيابى نشوند . در صورت شناخت صحيح فعل قبيح و فعل نيك ، تميز حيا از كمرويى آسان مىگردد و مغالطه و اشتباهاندازى در آن ، راه پيدا نمىكند . در اين صورت ، كارهايى كه مطابق حياست ، كمرويى ارزيابى نمىشوند و كارهايى كه مطابق كمرويى هستند ، حيا ارزيابى نمىگردند .
مفاهيم اصلى كمرويى
همان گونه كه حيا داراى چهار مفهوم اصلى بود ، كمرويى نيز داراى چهار مفهوم اصلى است . اين مفاهيم چهارگانه عبارت اند از : فعل نيك ، شخص كمرو ، حضور و نظارت ، و خوددارى و بازدارى . اين چهار مفهوم را به طور مختصر ، بررسى مىكنيم :
1 . فعل نيك
موضوع شرم در بحث حيا ، فعل قبيح بود و شخص باحيا از انجام دادن فعل قبيح ، خوددارى مىكرد ؛ امّا در اين جا ، موضوع كمرويى ، «فعل نيك» است كه
تفاوت حيا و كمرويى در آن نهفته است . شخص باحيا از انجام دادن فعل قبيح ، شرم مىكند و لذا كارش يك ارزش محسوب مىشود ؛ امّا فرد كمرو از فعل نيك، شرم مىكند و لذا كارش ضدّ ارزش به شمار مىرود . در برخى روايات ، از دو واژه «خير» و «حق» استفاده شده است . شرم از [اِبراز] حق ، كمرويى است . وقتى رسول خدا از على عليهالسلامخواست تا يكى از فضايل خود را براى ابوبكر و عمر بيان كند ، ايشان خجالت كشيد و گفت : «أستحيى يا رسول اللّه ؛ شرم دارم ، اى رسول خدا !» . رسول خدا به ايشان فرمود :
حَدِّثهُما إنَّ اللّهَ لايَستَحيي مِنَ الحَقِّ .(1)
به آنان بگو . خداوند از آنچه حقّ است ، شرم نمىكند .
امام سجّاد عليهالسلام در بيان ويژگىهاى مؤمن ، به كار خير اشاره كرده و فرمودهاست كه مؤمن ، كار خير را نه به خاطر ريا انجام مىدهد و نه به خاطر كمرويى ترك مىكند .(2)
همان گونه كه مىبينيم در اين دو كلام حكيمانه ، موضوع كمرويى ، «فعل حق» و «فعل خير» دانسته شده است .
معيار سنجش «فعل نيك» نيز همانند بحث حيا ، دو چيز است : شرع و عرف . كارهايى كه موضوع كمرويى قرار مىگيرند ، گاهى همان چيزهايى هستند كه با معيارهاى الهى و با حكم الهى به عنوان فعل نيك ، شناخته شدهاند . انجام دادن واجب و مستحب ، و ترك حرام و مكروه ، چيزهايى هستند كه فعل نيك را از ديدگاه دين ، معرّفى مىكنند . كسانى كه به خاطر ديگران از انجام دادن كارهاى واجب يا مستحب ، شانه خالى مىكنند و يا به حرام و مكروه ، تن مىدهند ، افرادى كمرو هستند .
گاهى نيز فعل نيك به وسيله فرهنگ جامعه مشخّص مىشود . در هر فرهنگى ، يك مجموعه امور به عنوان كارهاى مطلوب و مورد پسند ، شناخته مىشوند . اين كار كه در خارج از قلمرو تعاليم دين انجام مىشود ، در همه فرهنگها يكسان نخواهد بود .
نقش ارزيابى در كمرويى (انحراف حيا)
حيا ، هنگام مواجهه با يك فعل قبيح ، فراخوانى مىشود . در قبيح شمرده شدن فعلى كه موضوع شرم قرار مىگيرد ، واقعيت خارجى و ماهيت آن مهم نيست ؛ بلكه تصوّر فرد از آن فعل ، تأثيرگذار است . اين جاست كه مسئله «ارزيابى موقعيت» ، نقش مهمّى پيدا مىكند . ارزيابى ، در واقع ، كليد فعّال كردن حياست ، هر چند اين ارزيابى گاهى مطابق واقع است و گاهى نيست . اگر مطابق واقع باشد ، حيا در جاى خود برانگيخته شده است و اگر مطابق واقع نباشد ، موجب انحراف و اشتباه در كاربرد حيا مىگردد .
كمرويى ، سبب ترك كارهايى مىشود كه يا ارزشمندند و يا دستِ كم ، بد نيستند ؛ ولى اگر از ترككنندگان بپرسيد كه چرا چنين كردند ، مىگويند : «زشت است . خجالت كشيديم !» . آنان ، كارى را كه از انجام دادن آن ، سر باز زدهاند ، زشت مىدانند و معلوم است كه در اين صورت ، انجام دادن كار قبيح براى آنان ، شرمآور خواهد بود . اگر از اين افراد پرسيده شود كه چرا اين كار زشت است و زشتى آن در چيست ، شايد نتوانند پاسخ درستى بدهند . برخى افراد ، وقتى به وسيله اين گونه پرسشها به چالش كشيده شوند ، شايد تازه متوجّه شوند كه دليلى بر زشت بودن آن ندارند و زشت دانستن آن كار ، بىدليل بوده است . مثلاً كسى كه در جمعى خاص نماز نمىخواند و يا حجاب خود را رعايت نمىكند ، ممكن است ناخودآگاه ، آن را قبيح بداند ؛ امّا اگر پرسيده شود كه : «چرا خجالت مىكشى ؟ مگر خواندن نماز و رعايت حجاب ، شرم آورند ؟» ، دليل قانعكنندهاى
براى كار خود نخواهد داشت . به هر حال ، در اين گونه موارد ، با يك توهّم رو به رو هستيم ؛ توهّم قبيح بودن عملى كه از انجام دادن آن ناتوانيم . «زشتانگارى» يك كار ، صفت حيا را فراخوانى مىكند و بدين وسيله ، آن كار ، ترك مىشود ، هر چند كار خوبى باشد .
2 . فرد كمرو
فرد كمرو به دليلويژگىهايى كه دارد ، هنگام مواجهه با «فعل نيك» ، از حاضران شرم مىكند و دست مىكشد . در كمرويى ، صحبت از اين نيست كه شخص ، اعتقادى به درست بودن فلان عمل ندارد ؛ بلكه بحث از اين است كه فلان كارِ درست را به خاطر ديگران ، ترك مىكند و انجام دادن آن را در جمع آنان ، نادرست مىپندارد . ممكن است شخص كمرو در وضعيت ديگرى ، به انجام دادن آن كار ، مبادرت كند ؛ ولى اكنون و در حضور اين جمع ، قادر به انجام دادن آن نيست . بنا بر اين ، علّت ترك فعل نيك ، بىاعتقادى فرد نسبت به آن نيست ؛ بلكه علّت آن ، ناتوانى فرد در انجام دادن كارهايى است كه ممكن است برخلاف خواست ديگران باشد . به همين جهت است كه در روايات ، از كمرويى به عنوان حياى ضعف ، ياد شده است .(1)آنچه فرد كمرو را به اين كار وا مىدارد ، ضعف و ناتوانى اوست . كسانى كه از انجام دادن كارهاى شايسته خوددارى مىكنند ، انسانهاى ضعيف و ناتوانىاند كه قدرت مقاومت و مقابله با حضور سنگين و نگاههاى سرزنشگر ديگران را ندارند .
3 . حضور و نظارت
قوام هر حيايى (چه مثبت و چه منفى) بسته به حضور ناظران و درك نظارت آنان توسط فرد كمروست . اين نكته را در بحث حيا نيز يادآور شديم . آنچه در
1) . امام صادق عليهالسلام فرمود : «الحياء على وجهين ؛ فمنه ضعف ومنه قوّة وإسلام وإيمان ؛ حيا بر دو گونه است : يكى حياى ضعف است و ديگرى حياى قدرت و اسلام و ايمان» . تحف العقول ، ص 418
اين جا بايد بدان اشاره كرد ، اين است كه در صورتى يك حضور و نظارت به حياى منفى و كمرويى منجر مىشود كه ميان فعل نيك و باورهاى حاضران و ناظران ، اختلاف وجود داشته باشد . اگر كسى بخواهد كار مثبتى انجام دهد و هيچ كس حضور نداشته باشد و يا اگر حضور دارد ، موافق انجام دادن آن كار باشد ، در چنين فرضى ، كمرويى شكل نمىگيرد . وقتى كمرويى شكل مىگيرد كه اولاً كسانى حضور داشته باشند و يا دستِ كم ، تصوّر شود كه وجود دارند ؛ ثانيا از ديدگاه آنان ، فعل مورد نظر ، قبيح شمرده شود و يا دستِ كم ، تصوّر شود كه انجام دادن اين كار نزد آنان ، قبيح است .
قبيح بودن كار نزد ناظران ، فشار سنگينى را بر فرد وارد مىسازد . اين يك اصل است كه حضور موافقان يك كار ، فضايى را ايجاد مىكند كه به تسهيل كار مىانجامد و حضور مخالفان ، سبب ايجاد مانع مىگردد . به همين جهت ، كسى كه اهل عبادت است ، در جمع عبادتكنندگان ، به راحتى وظايف عبادى خود را انجام مىدهد ؛ امّا ممكن است براى انجام دادن همين كار در جمع افرادى كه موافق آن نيستند ، با مشكل روبه رو شود و يا كار ، به سختى صورت پذيرد . البته ، صِرف سخت شدن كار براى فرد ، به معناى كمرويى وى نيست . ممكن است كسى به خاطر انجام دادن فرايض دينى ، مورد تمسخر و آزار و اذيّت ديگران قرار بگيرد ؛ امّا دست از كار خود نكشد . رسول خدا و على عليهالسلام و خديجه عليهاالسلام در آغاز اسلام ، به تنهايى در مسجد الحرام نماز مىخواندند و همه آزارها و فشارهاى روانى را تحمّل مىكردند ؛ امّا از كار خود ، خجالت نمىكشيدند . افرادى كه كمرو نيستند ، از هيچ سرزنشى نمىترسند(1)و به خاطر هيچ نكوهشى ، دست از كار درست خويش نمىكشند . بنا بر اين ، صِرف وجود مخالفت و حضور مخالفان ، موجب كمرويى
1) . «وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَل-ءِمٍ ؛ و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىترسند» . مائده : آيه 54
نمىشود . آنچه اين حضور را به عاملى براى كمرويى تبديل مىكند ، ضعف و ناتوانى فرد در تحمّل فشار روانى حاضران و مخالفتهاى آنان است . وقتى يك انسان ضعيف النفس در برابر ديدگان سرزنشگر مخالفان قرار گيرد و توان مقاومت در برابر آن را نداشته باشد ، كمرويى به وجود مىآيد و فرد را از انجام دادن كار ، باز مىدارد .
نكته ديگر ، اين كه هميشه اين گونه نيست كه حضور مخالفان ، موجب بروز حالت كمرويى شود . ممكن است كسى با انجام شدن كارى مخالف باشد ؛ امّا هيچ فشارى بر فرد مقابل به خاطر انجام دادن آن كار ، وارد نسازد و او را در انجام دادن آن ، آزاد بگذارد . مثلاً اگر كسى كه مُلحد است و هيچ اعتقادى به عبادت ندارد ، كسانى را كه موحّدند ، به سبب اعمالشان تحت فشار قرار ندهد و سرزنش نكند ، در اين صورت ، احتمالاً حضور چنين فردى ، حتّى براى انسانهاى ضعيف النفس ، موجب بروز كمرويى نمىگردد و يا احتمال آن را به شدّت ، كاهش مىدهد . البته در اين فرض ، لازم است فرد از اين خصلت مخالف خود ، آگاه باشد .
نكته ديگر ، اين كه در فرض كمرويى ، دو گونه ناظر ممكن است وجود داشته باشد : يكى ناظرى كه كارهاى مثبت را قبيح مىداند و ديگران را به خاطر انجام دادن آن ، مستحقّ سرزنش مىداند . در چنين حالتى ، فرد كمرو از انجام دادن كارى كه به نظر ناظر ، قبيح است ، خوددارى مىكند ، هر چند شايد در واقع ، قبيح نباشد و خود او نيز به قبيح بودن آن اعتقادى نداشته باشد .
امّا گونه دوم ناظر ، اين است كه كار نيك ، با ارزشهاى فرد ناظر ، همسان باشد ؛ امّا فرد كمرو تصوّر مىكند كه انجام دادن اين كار در حضور چنين كسى قبيح است و لذا آن را ترك مىكند . گاهى ناظران ، كارى را قبيح مىدانند و يا فرد ،
تصوّر مىكند كه آن را قبيح مىدانند ، و گاهى فرد ، تصوّر مىكند انجام دادن اين
كار در حضور آنان قبيح است ، نه اين كه اصل كار قبيح باشد . در اين جا حتّى صحبت از تصوّر قبيح بودن « كار » نزد ناظر نيست . تصوّر قبيح بودن كار ، مىتواند موجب كمرويى گردد ؛ امّا در اين جا فرد ، تصور مىكند كه انجام دادن فلان كار در حضور ديگران ، قبيح است ، نه اين كه واقعا نزد ناظر ، قبيح باشد و يا تصوّر شود كه قبيح است . افراد كمرو معمولاً انجام دادن برخى كارها را در حضور ديگران ، نادرست مىدانند ، نه اين كه خود ، آن كار را نادرست بدانند . اين مىتواند نشاندهنده اوج ضعف و ناتوانى روحى باشد . در چنين حالتى ، فرد از انجام دادن يك كار ، ناتوان است ؛ كارى كه حتّى از نظر حاضران نيز نادرست نيست .
4 . بازدارى و خوددارى
وقتى عوامل سه گانه يادشده پديد آمدند ، پديده بازدارندگى به وجود مىآيد . اگر انسانى كه ضعف شخصيت دارد ، بخواهد كار مثبتى انجام دهد ، ولى فرد يا افرادى حضور داشته باشند كه آن كار را نپسندند و او را بر اين كارْ سرزنش كنند ، و يا اگر خود فرد ، انجام دادن فلان كار درست را نزد آنان قبيح بداند ، در چنين فضايى ، انصراف از انجام دادن كار و خوددارى از آن به وجود مىآيد . در بحث حيا ، از مسئلهاى به نام «مهار كردن نفس» صحبت كرديم ؛ ولى در اين جا چنين تعبيرى صحيح نيست . در كمرويى ، حضور ديگران ، سبب مهار شدن نفس نمىشود ؛ بلكه عاملى براى آزادى نفس امّاره مىگردد . در كمرويى ، بازدارندگى هست ؛ امّا كنترل نفس نيست . مثلاً كسى كه مىخواهد نماز بخواند ، ولى به دليل خجالت كشيدن از ديگران ، آن را ترك مىكند ، آيا با اين كار ، نفس خود را مهار كرده است و يا به كمك نفس امّاره آمده و از بروز يك كار شايسته ، جلوگيرى كرده است ؟! و يا كسى كه اهل حجاب است ، ولى از رعايت حجاب در جمع برخى افراد ، خوددارى مىكند ، آيا نفس خود را كنترل كرده است ؟ كسى كه
اهل فلان كار خلاف نيست ، ولى در جمعى قرار گرفته كه به خاطر حضور آنان ، حس مىكند نمىتواند از انجام دادن آن خوددارى كند ، آيا نفس خود را مديريت كرده است ؟ يا اين كه چون نتوانسته آن را مديريت كند ، مجبور است تن به كارى دهد كه موافق آن نيست ؟
بخش سوم : كمرويى / ريشههاى كمرويى
شرم (حيا) ، از ويژگىهاى روانى انسان است . اگر اين ويژگى از ميان برود ، حالت پديد آمده ، بىحيايى ناميده مىشود ؛ ولى اگر وجود داشته باشد و در مسير ارزشها به كار گرفته شود ، آن را حيا مىناميم . حال اگر اين ويژگى ، منحرف شود و به جاى اين كه مانعى براى خلافكارىها باشد ، مانع بروز خوبىها و ارزشها گردد ، در اين صورت ، «كمرويى» به وجود مىآيد . بنا بر اين ، كمرويى ، شرمِ آفتزده است .
پرسشى كه در اين جا مطرح مىشود ، اين است كه آفت شرم چيست و چه آفتى است كه اگر به اين ويژگى انسان هجوم آورد ، آن را منحرف مىكند و به جاى آن كه عامل ترقّى و پيشرفت باشد ، به عاملى براى انحطاط تبديل مىشود ؟ بر اساس بررسى ما ، ريشههاى كمرويى ، يا همان عوامل آفتزدگى حيا ، عبارت اند از :
1 . جهل
كمرويى ، رابطه تنگاتنگى با جهالت دارد . اين كه انسان به دليل ترس از ديگران ، كارى را كه قبيح مىداند ، انجام دهد و يا كارى را كه درست مىداند ، ترك كند ، نشانه نابخردى است . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است :
الحَياءُ حَياءانِ : حَياءُ عَقلٍ وحَياءُ حُمقٍ . فَحَياءُ العَقلِ ، هُوَ العِلمُ وحَياءُ الحُمقِ ،
هُوَ الجَهلُ .(1)
حيا بر دو قِسم است : حياى عقل و حياى حماقت . حياى عقل ، همان علم است و حياى حماقت ، همان جهل .
كسانى كه از سرِ كمرويى تن به گناه مىدهند و يا ترك طاعت مىكنند ، از نظر تفكّر منطقى ، دچار مشكل هستند .اينان براى حرف ديگران و چشم ديگران ، بيش از سعادت خود ، ارزش قائلاند . كسى كه فرداى خود را فداى خوشايند ديگران مىكند ، نتوانسته است مصلحت خود را به درستى تشخيص دهد و اين ، يعنى جهالت و نابخردى .
2 . ناتوانى
يكى از ريشههاى كمرويى ، ضعف و ناتوانى است . حضرت على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
لِكُلِّ شَيءٍ آفَةٌ ... وآفَةُ الحَياءِ الضَّعفُ .(2)
هر چيزى آفتى دارد و آفت حيا ، ناتوانى است .
حيا ، يك ويژگى روانى و يك عامل بازدارنده و تنظيمكننده رفتار است . مثبت يا منفى بودن اين عامل ، بسته به اين است كه در اختيار چه كسى باشد . همان گونه كه ارزشگذارى هر وسيلهاى متوقّف بر اين است كه در دست چه كسى باشد ، در چه راهى به كار گرفته شود و چه پيامدى داشته باشد ، حيا نيز اين گونه است . اگر اين ويژگى ، در اختيار انسان قدرتمندى باشد كه از نفسى قوى و مقاوم برخوردار است ، يك ارزش محسوب مىشود و به عاملى براى جلوگيرى از ارتكاب زشتىها تبديل مىشود ؛ امّا اگر اين امكان ، در اختيار انسان ناتوانى
باشد كه از نفسى ضعيف و عاجز برخوردار است ، كاركرد منفى خواهد داشت و به عاملى براى ارتكاب زشتىها و جلوگيرى از پاكىها و خوبىها تبديل مىشود .
بنا بر اين ، اگر حيا در كنار ناتوانى قرار گيرد ، كمرويى توليد مىشود . رسول خدا در اين باره مىفرمايد :
الحَياءُ عَلى وَجهَينِ : فَمِنهُ ضَعفٌ ، ومِنهُ قُوَّةٌ وإسلامٌ و إيمانٌ .(1)
حيا بر دو گونه است : يكى [ حياى] ضعف است و ديگرى [ حياى ]قدرت و
اسلام و ايمان .
ضعف نفس و ناتوانى انسان ، عامل تسليم شدن و كوتاه آمدن است و انسان كمرو در برابر نفى و اعتراض ديگران ، كوتاه مىآيد و عقبنشينى مىكند و تسليم خواسته آنان مىشود . اگر حيا را به عنوان نقطه ميانى فرض كنيم ، گذر از آن ، پُررويى و بىشرمى است و عقب ماندن از آن ، كمرويى و خجالتى بودن . اين ، يك اصل است كه هر چيزى حدّى دارد . فراتر از آن ، تجاوزگرى و زيادهروى است و فروتر از آن ، عجز و ناتوانى .(2)دولتى كه از مرزهاى سرزمين خود عبور كند و وارد قلمرو ديگران شود ، تجاوزگر و زيادهطلب است و اگر از مرزهاى خود عقب نشيند و اجازه دهد ديگران وارد قلمرو او شوند ، عاجز و ناتوان است . حيا نيز همين گونه است . كسى كه در مرز خود مقاومت و از آن دفاع كند ، اهل حياست و اگر از مرز خود بگذرد و وارد قلمرو ديگران شود ، بىحيا و گستاخ است ، و اگر از مرز خود عقب نشيند و اجازه دهد ديگران وارد قلمرو او شوند ، كمرو و خجالتى است . آنچه به وسيله شرع و عرف مشخّص
1) . الخصال ، ج 1 ، ص 55 ح 76 ؛ قرب الإسناد ، ص 22 ؛ تحف العقول ، ص 360 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 242 .
2) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «إن لكلّ شىء حدّا ؛ فإن جاوزه كان سرفا وإن قصر عنه كان عجزا ؛ هر چيزى حدّى دارد كه اگر از آن بگذرد ، اسراف است و اگر كوتاه آيد ، ناتوانى است» . مستدرك الوسائل ، ج 12 ، ص 188 ؛ نزهة الناظر و تنبيه الخواطر ، ص 114
مىشود ، مرز انسانيت انسان است . اگر از آن بگذرد ، بىشرمى است و اگر كوتاه بيايد و عقب بنشيند ، كمرويى است . كمرو ، انسان ناتوانى است كه دست از مرزهاى فرهنگى و عقيدتى خود مىكشد و به ديگران اجازه مىدهد تا عقايد خود را به وى تحميل كنند .
مراد از ناتوانى چيست ؟
مراد از ناتوانى ، ناتوانى جسمانى و بدنى نيست ؛ بلكه مراد ، ناتوانى روحى و روانى است . گاهى ماهيت يك كار به گونهاى است كه انجام دادن آن ، دشوار و طاقتفرساست . در اين گونه موارد ، توان بدنى و قدرت جسمانى فرد به چالش كشيده مىشود . مثلاً حمل يك شىء سنگين ، به نيروى بدنى فردْ مربوط است . امّا گاهى توان روحى و قدرت روانى فرد به چالش كشيده مىشود . حضور و نظارت ديگران به هنگام انجام دادن يك كار ، از همين قِسم است . شكّى نيست كه ميان حضور و عدم حضور ديگران ، تفاوتى وجود دارد . انسان ، هنگام تنهايى ، احساس راحتى مىكند ؛ امّا در حضور ديگران ، قدرى كار بر وى مشكلتر مىگردد . اين ، نشان مىدهد كه حضور ديگران ، تا اندازهاى در سنگينتر شدن فضا مؤثّر است . صحبت در اين است كه اين تفاوت ، آيا مىتواند ناتوانى فرد را توجيه كند ؟! گاهى برخى افراد ، توان تحمّل هيچ ناظر و نظارتى را ندارند ، گاهى حضور برخى افراد برايشان سنگين است و گاهى انجام دادن برخى كارها در حضور ديگران ، برايِشان سخت و دشوار است . بنا بر اين ، عوامل متفاوتى در ناتوانى ، نقش دارند .
بخش سوم : كمرويى / نمودهاى ناتوانى
ريشه كمرويى - كه ضعف و ناتوانى است - ممكن است به دو صورت ، آشكار شود . گاهى ضعف به صورت عريان نمايان مىگردد و گاهى به صورت پنهان . ضعف عريان ، آن است كه هيچ پوشش مخفىكنندهاى ندارد و به وضوح ، نمايانگر ناتوانى است ؛ امّا ضعف پنهان ، ضعفى است كه به وسيله «تكبّر» ، پنهان شده است . در برخى موارد ، ضعف و ناتوانى در زير پوششى ظاهرى پنهان مىشود و آنچه به نمايش گذاشته مىشود ، غير از آن چيزى است كه واقعيت دارد . اين قسم را «ضعف پنهان» مىناميم .
انسانهاى ناتوان ، به وسيله تكبّر ، ضعف خود را مىپوشانند . در روايتى از امام صادق عليهالسلامتصريح شده است كه :
ما مِن رَجُلٍ تَكَبَّرُ أو تَجَبَّرَ إلاّ لِذِلَّةٍ وَجَدَها في نَفسِهِ .(1)
هيچ كسى نيست كه تكبّر ورزد يا زورگويى كند ، مگر به دليل ذلّتى كه در وجود خود مىبيند .
همچنين آن حضرت فرموده است :
ما مِن أحَدٍ يَتيهُ إلاّ مِن ذِلَّةٍ يَجِدُها في نَفسِهِ .(2)
هيچ كس نيست كه تكبّر ورزد ، مگر به دليل ذلّتى كه در وجود خود مىبيند .
امام على عليهالسلامنيز فرموده است :
كُلُّ مُتَكَبِّرٍ حَقيرٌ .(1)
هر متكبّرى خوار (خودْكمبين) است .
همچنين آن حضرت فرموده است :
ماتَكَبَّرَ إلاّ وَضيعٌ .(2)
تكبّر نمىورزد ، مگر كسى كه پست است .
و نيز از ايشان روايت شده :
لايَتَكَبَّرُ إلاّ وَضيعٌ خامِلٌ .(3)
تكبّر نمىورزد ، مگر شخص فرومايه بى نام ونشان .
در روايت اخير ، نكته ظريفى آمده است و آن اين كه افرادى كه شناخته شده نيستند ، به سمت تكبّر رو مىآورند تا ضعف و حقارت خود را جبران كنند . در حقيقت ، تكبّر ، شيوهاى دفاعى در برابر ضعف و ناتوانى است . بنا بر اين ، دو گونه ضعف وجود دارد : ضعف عريان و ضعف پنهان . بر همين اساس ، كمرويىها نيز به دو شكل بروز مىكنند . در شكل اوّل ، به وضوح مىتوان ضعف را در رفتار فرد ، مشاهده كرد ؛ امّا در شكل دوم ، كمرويى همراه با تكبّر و خودْ برتربينى است . در اين
قِسم ، تكبّر فرد ، كمرويى را القا مىكند و البته ، تكبّر نيز وضعيتى است كه ضعف و
ناتوانى ، آن را به فرد ، تحميل كرده است .
1 . ناتوانى عريان
كمرويى ناشى از ضعفِ (ناتوانى) عريان ، موارد متعددى را شامل مىشود كه مىتوان آنها را در زندگى روزمره پىجويى كرد . در اين جا به بررسى و معرّفى
برخى از اين موارد مىپردازيم :
1 . گاهى انسان با كسانى مواجه مىشود كه آنان را نمىشناسد . ادب اسلامى در اين است كه در چنين وضعيتى ، نخستْ افراد به يكديگر سلام كنند و سپس با هم آشنا شوند . مثلاً نام يكديگر را بپرسند و از شغل هم باخبر شوند و بدانند هر يك اهل چه منطقهاى هستند و چيزهايى از اين قبيل . اين كار ، آرام آرام ، لايهها و پردههاى غريبى و نا آشنايى را كنار مىزند و بدين طريق ، سبب آشنايى را فراهم مىكند . ممكن است مدّت همراهى كوتاه باشد ؛ ولى اين ، نبايد بر فرايند آشنا شدن ، تأثير منفى بگذارد . آشنا شدن ، متوقّف بر همراهى طولانى مدّت نيست . گاهى ممكن است دو نفر در يك صف با هم برخورد كنند و يا با هم همسفر باشند و يا در يك مكان عمومى يكديگر را ببينند و ... . در هر صورت ، آنان مىتوانند آن گونه كه بيان شد ، با هم ارتباط برقرار كنند .
افراد كمرو ، از انجام دادن چنين كارى عاجزند . آنان نمىتوانند بابِ گفتگو را باز كنند و با فرد مقابل ، آشنا شده ، همصحبت گردند . ناآشنايى ، آن چنان ديوار بزرگ و سختى به نظرشان مىآيد كه توان شكستن آن را ندارند . روزى رسول خدا براى اصحاب خود از ناتوانى سخن مىگفت . دومين نوع عجز كه ايشان برشمرد ، اين بود :
الثّانِيَةُ أن يَصحَبَ الرَّجُلُ مِنكُمُ الرَّجُلَ أو يُجالِسَهُ يُحِبُّ أن يَعلَمَ مَن هُوَ و مِن أينَ هُوَ فَيُفارِقَهُ قَبلَ أن يَعلَمَ ذلِكَ .(1)
قِسم دوم ، آن است كه كسى با كسى همراه شود و يا همنشين گردد و دوست داشته باشد بداند او كيست و اهل كجاست ؛ ولى قبل از آن كه بداند ، از او جدا شود .
گاهى فرد كمرو ، نسبت به طرف مقابل خود ، احساس علاقه و كشش درونى
1) . الكافى ، ج 2 ، ص 671 ؛ مسائل على بن جعفر ، ص 329 .
هم مىكند و با اين حال ، احساس مىكند كه نمىتواند با او رابطه برقرار كند . اين را بايد كمرويى شديد دانست ؛ زيرا احساس علاقه قلبى مىتواند فرايند آشنايى را تسهيل كند . اگر با وجود چنين عامل تقويت كنندهاى ، باز هم كمرويى اجازه برقرارى رابطه را ندهد ، نشان از كمرويى شديد و ناتوانى بيشتر فرد در برقرارى ارتباط است . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است :
إنّ مِن أعجَزِ العَجزِ رَجُلٌ لَقِيَ رَجُلاً فَأَعجَبَهُ نَحوُهُ ، فَلَم يَسأَلهُ عَنِ اسمِهِ ونَسَبِهِ ومَوضِعِهِ .(1)
همانا بدترين شكلِ ناتوانى ، آن است كه كسى شخص ديگرى را ملاقات كند و از او خوشش بيايد؛ولى از اسم او و نسب او و محلّ [سكونت] او پرسش نكند.
2 . گاهى كمرويى نسبت به كسانى است كه فرد با آنها آشناست . در اين فرض ، نسبت به اصلِ آشنايى كمرو نيست ؛ بلكه نسبت به توسعه روابط كمروست . چنين افرادى ، روابط زيادى با ديگران ندارند ، كمتر در برنامههاى جمعى شركت مىكنند و معمولاً دعوت ديگران را رد مىكنند . رسول خدا ، درباره يكى از اقسام عجز مىفرمايد :
... أن يَبدُرَ أحَدُكُم بِطَعامٍ يَصنَعُهُ لِصاحِبِهِ فَيُخلِفَهُ ولا يَأتِيَهُ .(2)
... يكى اين كه كسى براى رفيق خود ، غذا درست كند و او را دعوت كند ؛ ولى او تخلّف كند و در ميهمانى حاضر نشود .
همچنين آن حضرت در سخن ديگرى فرموده است :
مِن أعجَزِ العَجزِ رَجُلٌ دَعاهُ أخوهُ إلى طَعامٍ فَتَرَكَهُ مِن غَيرِ عِلَّةٍ .(3)
از بدترين ناتوانى آن است كه كسى توسط برادرش به غذا دعوت شود ، ولى بدون دليل ، آن را رد كند .
ممكن است براى ترك ميهمانى ، دليلى مثل عذر شرعى و يا پيش آمدن گرفتارى و موانعى از اين دست ، وجود داشته باشد . در اين گونه موارد ، كمرويى صدق نمىكند . امّا اگر دليلى براى اين كار وجود نداشته باشد و شخص به خاطر ناتوانى در برقرارى ارتباط ، دعوت را رد كند ، نشانه كمرويى است .
3 . گاهى ممكن است انسانها به بيمارىهايى مبتلا شوند كه از برملا شدن آنها ، شرم داشته باشند . هر نوع بيمارىاى اين گونه نيست . مثلاً بيمارى سرماخوردگى ، از چيزهايى نيست كه شرمآور باشد و لذا اطّلاع ديگران از آن ، مشكلساز نيست ؛ امّا برخى بيمارىها چنين نيستند . در اين موارد ، اين مقدار پذيرفته است كه از اطّلاع عموم و انتشار آن ، جلوگيرى شود ؛ امّا اگر اين كار ، موجب شود حتّى كسانى كه مىتوانند به رفع مشكل كمك كنند ، از آن بىخبر باشند ، پذيرفتنى نيست . آگاه نكردن پزشك و يا كسانى كه قادر به حلّ مشكل هستند ، از اقسام كمرويى است .
اسحاق صحّاف ، از ياران امام كاظم عليهالسلام به ناتوانى جنسى دچار شده بود . حضرت از اين موضوع ، باخبر شد و آن را با وى در ميان گذاشت . او گفت : سه سال است كه هر درمانى كردهام ، فايده نداشته است . امام به وى فرمود : «چرا مرا مطّلع نساختى ؟» . گفت : مىدانم كه هيچ چيز از شما پنهان نيست و گشايش همه امور ، نزد شماست ؛ ولى از شما خجالت كشيدم . اين كار اسحاق ، همان كمرويى است و امام عليهالسلام ، او را به خاطر اين كمرويى سرزنش كرد .(1)
4 . يكى از آداب اسلامى اين است كه وقتى كسى عطسه كرد ، خودِ او سپاس خدا را به جا آورد و بگويد : «الحمد للّه رب العالمين !» و كسى كه شاهد عطسه است ، براى او طلب رحمت كرده ، بگويد : «رَحِمَكَ اللّه (خدا تو را رحمت كند) !» . افراد كمرو ، از به جا آوردن اين ادب اسلامى در حضور ديگران ، خجالت مىكشند .
1) . بحار الأنوار ، ج 95 ، ص 113 .
عبداللّه بن ابى يعفور مىگويد : روزى در حضور امام صادق عليهالسلام كسى عطسه كرد . حضرت به وى فرمود : «رحمك اللّه !» . پس از آن ، امام صادق عليهالسلامعطسه كرد و حاضران ، خجالت كشيدند و زشت دانستند كه پاسخ حضرت را بدهند . امام عليهالسلامنيز درباره آداب عطسه براى آنان سخن گفت .(1)
البته اين مورد ، فقط يك نمونه است . افراد كمرو ، از به جا آوردن بيشتر آداب اجتماعى خجالت مىكشند و به همين جهت ، بسيارى از آداب اجتماعى ترك مىشود . افراد كمرو ، معمولاً از نظر آداب اجتماعى ضعيفاند و توان انجام دادن درست آن را ندارند .
5 . حضرت على عليهالسلام ، سه چيز را نشانه ضعف و كمرويى دانسته كه اولينِ اين نشانهها ، مربوط به اذان گفتن است . اذان ، آدابى دارد . برخى از آداب آن ، مربوط به اذانگوست و برخى ديگر ، مربوط به شنونده اذان . در آدابِ كسى كه صداى اذان را مىشنود ، آمده كه بهتر است جملات اذان را تكرار كند . رسول خدا فرموده كه هرگاه اذان را شنيديد ، همراه مؤذّن ، تكرار كنيد(2)و ثواب فراوان و آثار مثبتى براى آن ذكر كرده است(3)و انجام ندادن آن را نشانه جفا شمرده است .(4)افرادى كه از شخصيت مستحكم و قدرتمندى برخوردارند ، اين كار را به خوبى و به راحتى انجام مىدهند ؛ امّا انجام دادن اين كار براى افراد كمرو ، بسيار دشوار
است . اينان به دليل ناتوانى شخصيتى خود ، قدرت تكرار اذان را ندارند و لذا تصوّر مىكنند كه كار زشتى است .
1) . مكارم الأخلاق ، ص 355 ؛ بحار الأنوار ، ج 76 ، ص 52 .
2) . ر .ك : صحيحالبخارى ، ج 1 ، ص 221 ح 586 ؛ صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 288 (ح 383) ؛ مسند ابن حنبل ، ج ، ص 107 (ح 11504) ؛ كنزالعمّال ، ج 7 ، ص 700 (ح 20997 و 21004) .
3) . ر .ك : صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 289 ح 385 و ص 290 (ح 386) ؛ سنن أبى داوود ، ج 1 ، ص 145 (ح 525 و 527) ؛ علل الشرائع ، ص 284 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 4 ، ص 61 ؛ بحار الأنوار ، ج 76 ، ص 316 و ج 84 ، ص 176 ؛ الدعوات ، ص 116 (ح 267) .
4) . السنن الكبرى ، ج 2 ، ص 406 ح 3553 ؛ كنزالعمّال ، ج 16 ، ص 68 (ح 43971) .
همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، در حقيقت ، زشت دانستن اين قبيل كارها ، يك شيوه دفاعى براى پوشاندن ضعف است . كسى كه توان انجام دادن كارى را ندارد ، آن را زشت به حساب مىآورد تا انجام دادن آن را قبيح و شرمآور معرّفى كند و بدين وسيله ، رفتار خود را توجيه نمايد . به هر حال ، ترك تكرار اذان از سرِ ضعف و ناتوانى بوده ، يكى از نشانههاى كمرويى به شمار مىرود . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
سه كار است كه جز انسان ناتوان ، آن را ترك نمىكند : يكى اين كه مردى صداى اذانگو را بشنود ، ولى همراه او تكرار نكند .(1)
دو مورد ديگر را در در ادامه خواهيم آورد ؛ ولى مهم اين جاست كه تكرار نكردن اذان به همراه اذانگو ، يكى از رفتارهاى كمرويانه است .
البته كمرويى در بحث اذان ، فقط مربوط به شنونده اذان نيست ؛ بلكه اذانگو نيز ممكن است در اين بحث ، داخل باشد . مثلاً اذان گفتن در خانه ، بسيار اهمّيت دارد و به آن توصيه شده است . حال ، ممكن است كسى از ديگر اعضاى خانواده و يا از همسايهها خجالت بكشد و نتواند اين كار را انجام دهد . اين نيز از نشانههاى كمرويى است .(2)شخص كمرو از گفتن اذان ، خوددارى مىكند . اين گونه افراد ، توان امورى همچون سخنرانى ، مدّاحى و قرائت قرآن را نيز ندارند .
6 . يكى از امور اجتماعى انسان ، شركت در تشييع جنازه است . اين كار ، سبب آرامش خاطر بازماندگان و رحمت و مغفرت براى درگذشته است . معمولاً كسانى كه در اين گونه مراسم شركت مىكنند ، نخست ، نزد صاحب يا صاحبان عزا مىروند و به آنان تسليت گفته ، براى آنان صبر و اجر آرزو مىكنند و سپس ، خود را به تابوت رسانده ، در حمل آن كمك مىكنند ؛ امّا افراد كمرو در اين امر
نيز با مشكل رو به رو مىشوند . آنان در چنين مواقعى ، ممكن است بدون رو به رو شدن با صاحبان عزا و به گونهاى كه ديده نشوند و در معرض ديدِ آنان قرار نگيرند ، خود را به تابوت رسانده ، در حمل آن ، كمك كنند . براى چنين افرادى ، روبهرو شدن با بازماندگان و تسليت گفتن به آنان ، كار دشوارى است . حضرت على عليهالسلام ، در دومين مورد از كارهاى افراد ناتوان و كمرو ، به همين مسئله اشاره كرده و فرموده است :
... و اين كه كسى با جنازهاى مواجه شود و بر بازماندگان آن ، سلام ندهد و گوشه تابوت را بگيرد .(1)
در اينجا به خوبى روشن است كه سلام نكردن به صاحبان عزا و برقرار نكردن ارتباط كلامى ، نشانه ضعف و كمرويى است . معمولاً فضاى چنين مراسمى سنگينتر از موارد ديگر است و به همين جهت ، افراد كمرو ، توان برقرارى ارتباط در چنين مواقعى را ندارند . شايد در شرايط عادى ، اين فرد بتواند با كسى كه هم اكنون صاحب عزاست ، به راحتى ارتباط برقرار كند ؛ امّا در اين شرايط ، براى او دشوار است . سختى كار ، هم به فضاى متفاوتى كه عزا و تشييع جنازه به وجود مىآورد ، مربوط مىشود ، و هم به جمعيتى كه در مراسم ، حضور دارند . خودِ جمعيت ، فشار روانى بيشترى را بر اين افراد ، تحميل مىكند . اگر صاحب عزا تنها باشد ، شايد اين گونه افراد ، راحتتر بتوانند با او رابطه برقرار سازند .
بخش ديگرى از دشوارى ، شايد به دليل نداشتن مهارت در تسليت گفتن باشد . تسليتگويى در چنين موقعيتهايى ، خود ، نيازمند داشتن يك مهارت است . اين كه چه بگويد و چگونه بگويد ، مسئلهاى است كه ذهن افراد كمرو را به شدّت ، مشغول مىسازد . محاورههاى روزانه ، به دليل تكرار آن ، كمتر دشوار
1) . مسند زيد ، ص 95 ؛ دعائم الإسلام ، ج 1 ،ص 145 ؛ بحار الأنوار ، ج 84 ، ص 179 .
به نظر مىرسد ؛ امّا مهارتهاى كلامى (از قبيل : تسليت گفتن) ، به دليل نادر بودن آن ، احتمال خطا را بالا مىبرد و همين امر ، موجب ترس فرد كمرو مىگردد . او نگران است كه نكند اشتباه كند يا به اصطلاح ، تُپق بزند و يا سخنى بگويد كه مايه آبروريزى گردد . به همين جهت ، در اين گونه موارد ، از شيوه پنهانسازى استفاده مىكند و با روبهرو نساختن خود با صاحبان عزا ، صورت مسئله را پاك مىكند .
7 . يكى از مستحبّات نماز جماعت ، اين است كه اگر كسى به سجده ركعت آخر جماعت برسد ، بهتر است تكبير (اللّه اكبر) بگويد و همراه جماعت ، به سجده برود و پس از اتمام سجدهها ، بلند شود و ركعت اوّل نماز را آغاز كند . افراد كمرو ، در انجام دادن چنين كارى سستى مىكنند . مورد سوم از كارهاى افراد كمرو كه حضرت على عليهالسلامدر كلام نورانى خود ، بدان اشاره كرده ، همين
مسئله است . ايشان مىفرمايد :
و اين كه كسى به سجده آخر نماز جماعت برسد ، امّا تكبير نگويد [و به نماز ، نپيوندد] .(1)
امورى كه به روال خود انجام مىشوند ، معمولاً كمتر موضوع كمرويى قرار مىگيرند ؛ امّا امورى كه از روال طبيعى متفاوتاند ، نياز به توان و نيروى روانى بيشترى دارند و لذا انجام دادن اين گونه كارها براى افراد كمرو ، دشوارتر است .
8 . گاهى كمرويى ، حقطلبى انسان را تحت تأثير خود قرار مىدهد . كسانى كه ضعيفاند و توان روحى مناسبى ندارند ، از مطالبه حقّ خود ، صرف نظر مىكنند . ممكن است كسى از شخص ديگرى طلبكار باشد و شخص بدهكار ، فراموش كرده باشد . در اين جا بايد وى را آگاه ساخت و حقّ خود را طلب كرد . افراد كمرو از اظهار چنين خواستهاى عاجزند . اين ناتوانى ، هنگامى كه حقّ فرد ،
1) . مسند زيد ، ص 95 ؛ دعائم الإسلام ، ج 1 ، ص 145 ؛ بحار الأنوار ، ج 84 ، ص 179 .
ناچيز به حساب آيد ، بيشتر مىشود . اگر مطالبه فرد ، زياد باشد ، ممكن است زياد بودن خسارتى كه به وى وارد مىشود ، او را وادار نمايد تا نسبت به گرفتن حقّ خود ، اقدام كند ؛ امّا اگر اين حق ، ناچيز باشد ، عامل محرّك تضعيف و كمرويى ، تقويت مىشود و فرد از مطالبه حقّ خود ، باز مىماند ؛ اين در حالى است كه مطالبه حق ، موضوع حيا و شرم نيست ؛ زيرا كار قبيحى به شمار نمىآيد . لذا امام على عليهالسلامدر زمره امورى كه نبايد موضوع حيا قرار گيرند ، از مطالبه حق نام برده است ، هر چند اندك باشند .(1)
9 . گاهى انسان در زندگى گرفتار مىشود و به شدّت ، نيازمند مىگردد . يكى از راههاى برطرف كردن مشكل ، آگاه ساختن برادران ايمانى است . اين كار ، غير از گدايى كردن است . گدايى كردن ، يك حرفه براى افراد ناتوان است ؛ امّا اين آگاه ساختن ، يك اضطرار است . فرد مضطر ، بايد برادران ايمانى خود را به گونهاى آگاه سازد . برخى افراد ، توان چنين كارى را ندارند و از بيان حالت خود ، خجالت مىكشند . اين نيز كمرويى است .
ابوهاشم جعفرى مىگويد : زندانى بودم و از سختى آن به امام عسكرى عليهالسلام شكايتنامهاى نوشتم . ايشان در پاسخ نامه من ، دستورالعملى نوشته بودند كه با عمل كردن به آن ، ظهر همان روز در خانه خود بودم . گذشته از مشكل زندانى بودن ، تنگدست نيز بودم و مىخواستم از ايشان كمك بخواهم ؛ امّا خجالت كشيدم . وقتى به منزل رسيدم ، ايشان ، صد دينار براى من فرستاد و در نامهاى به من چنين نوشت :
إذا كانَت لَكَ حاجَةٌ فَلا تَستَحيِ ولا تَحتَشِم وَاطلُبها ، فَإِنَّكَ تَرى ماتُحِبُّ ، إن شاءَ اللّهُ !(2)
1) . «ثلاث لايستحيى منهنّ : ... وطلب الحق وإن قلّ ؛ سه چيز است كه نبايد از آنها حيا شود : ... و گرفتن حق ، هرچند اندك باشد» . مستدرك الوسائل ، ج 16 ، ص 260 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 212 ، ح 4230
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 508 ؛ الإرشاد ، مفيد ، ج 2 ، ص 330 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 3 ، ص 538 ؛ كشف الغمّة ، ج 3 ، ص 208 .
هر گاه نيازى داشتى ، شرم نكن و خجالت نكش و آن را طلب كن ، كه به خواست خداوند ، آنچه را دوست مىدارى ، خواهى ديد .
10 . مسئله ديگر ، رابطه كمرويى با تسليم شدن است . افراد كمرو به جهت ضعفى كه دارند ، وقتى در موقعيت گناه قرار مىگيرند و به آنان ، پيشنهاد خلافى داده مىشود ، قدرت «نه» گفتن ندارند و لذا تسليم شده ، به گناه آلوده مىگردند . مثلاً وقتى به نوجوانى سيگار تعارف مىكنند ، ممكن است نتواند با جرئت و شهامت ، «نه» بگويد و از قبول آن ، خوددارى كند و يا برخى كسانى كه مورد سوء استفاده جنسى قرار مىگيرند ، خود راضى به اين كار نبودهاند ، بلكه توان «نه» گفتن را نداشتهاند و يا وقتى دختر مُحجّبهاى در جمع افراد بى حجاب يا بد حجاب قرار مىگيرد و از او خواسته مىشود كه دست از حجاب بردارد ، اگر از قدرت روحى كافى برخوردار باشد ، مقاومت مىكند ؛ ولى اگر ضعيف و ناتوان باشد ، نسبت به وضعيت خود ، احساس خجالت مىكند و در برابر خواسته آنان ، تسليم مىشود . بىعفّتى ، هميشه محصول بىحيايى نيست . گاهى مىتواند محصول كمرويى باشد . حيا ، مرز عفّت است و كمرويى و بىحيايى ، هر دو منشأ بىعفّتىاند .
به هر حال ، هر موردى كه فرد ، راضى به امرى نباشد ، ولى نتواند «نه» بگويد ، نشانه كمرويى اوست . كمرويى ، عامل كم جرئتى و بىجرئتى است و همين امر ، طمع سودجويان را سبب مىگردد . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
العَجزُ يُطمِعُ الأَعداءَ .(1)
ناتوانى ، دشمنان را به طمع مىاندازد .
افراد كمرو بهترين طمعه براى انسانهاى سودجو و فرصتطلب هستند ؛ زيرا با كمى پُررويى ، همراه با وارد كردن فشار روانى ، مىتوانند آنها را به تسليم
وا دارند و به اهداف خود ، دست يابند .
1) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 1079 .
2 . ناتوانى پنهان
گفتيم كه ضعف و ناتوانى انسان ، گاهى عريانْ نمايان مىشود و گاهى پنهان ، و گفتيم كه نقاب ضعف ، تكبّر و غرور انسان است . تكبّر ، يك شيوه دفاعى براى تحتالشعاع قرار دادن ضعف و ناتوانى است . در اين حالت ، ارزيابى فرد از نيك و بد ، و زشت و زيبا ، تغيير مىكند و امورى را براى خود به عنوان هويت و حرمت ، تعريف مىكند كه در واقع ، چنين كاركردى ندارند . اين امر ، سبب مىشود كه فرد متكبّر ، شأنى فراتر از آنچه حقيقتا دارد ، براى خود ، قائل شود و بر همين اساس ، برخى كارها را براى خود ، ننگ دانسته ، از انجام دادن آنها شرم كند و برخى امور را شايسته مقام و منزلت خود بداند و انجام نشدن آنها را نشانه حرمتشكنى و بىاحترامى ارزيابى كند . در اينجا ، به نمونههايى از رفتارهاى اين گروه ، اشاره مىگردد :
1 . يكى از مسائل قابل بررسى ، رابطه ميان كمرويى و دانشآموزى است . ميان كمرويى و دانش ، رابطه معكوس وجود دارد . فرد كمرو ، بهره چندانى از دانش نخواهد بُرد(1)و كسى كه كمرو نباشد ، مىتواند بهرههاى فراوانى از درياى دانش كسب كند . دانش ، يكى از ارزشهايى است كه بسيار مورد توجّه اسلام قرار گرفته است .(2)يكى از موانع دستيابى به اين ارزش ، كمرويى ناشى از تكبّر است . كمرويى سبب مىگردد كه فرد در پىِ كسب دانش برنيايد و پاسخ پرسشهاى خود را نيابد و از دنياى دانش ، بهرهاى نبرد . به همين جهت ، امام صادق عليهالسلامفرموده است :
مَن رَقَّ وَجهُهُ رَقَّ عِلمُهُ .(3)
هر كه كمرو باشد ، دانش او اندك مىشود .
علّت وجود رابطه معكوس ميان كمرويى و دانش ، اين است كه دانشآموزى ، همراه با نوعى تلخى است . تلخى دانش آموختن در اين است كه فرد ، عملاً مىپذيرد كه «نمىداند» و لذا پاى درس كس ديگرى كه «استاد» ناميده مىشود ، زانو مىزند و بدين وسيله اعلام مىكند كه او بيش از وى مىداند و مىفهمد . بنا بر اين ، كسى كه بخواهد اهل دانش گردد ، بايد اين پيامهاى نه چندان بزرگ و مهم را بپذيرد .(1)كسى كه نتواند اين مسئله را براى خود حل كند ، به جهت كمرويى و شرم از مردم ، از آموختن دانش ، منصرف مىگردد . به همين جهت ، امام صادق عليهالسلام ، در روايتى ، كمرويى را به عنوان يكى از موانع سهگانه آموختن دانش معرّفى كرده است . دانش آموختن ، افزون بر انگيزه درست دانشجويى و ميل به آگاهى ، مىتواند به سه انگيزه ديگر انجام شود : ريا ، فخرفروشى و مجادله ، و ممكن است به سه انگيزه ترك شود : ميل به نادانى ، بىرغبتى به دانش و كمرويى يا شرم از مردم . لذا حضرت ، مىافزايد كه نه با آن سه انگيزه ، به دنبال دانش باشيد و نه به جهت اين سه انگيزه ، آن را ترك كنيد :
يَا ابنَ النُّعمانِ ! لاتَطلُبِ العِلمَ لِثَلاثٍ : لَتُرائِي بِهِ ولا لِتُباهِىَ بِهِ ولا لِتُمارِىَ . ولا تَدَعهُ
لِثَلاثٍ : رَغبَةٍ فِي الجَهلِ ، وزَهادَةٍ فِي العِلمِ ، وَاستِحياءٍ مِنَ النّاسِ .(2)
اى پسر نعمان ! دانش را براى سه هدف مجوى : اين كه با آن ريا كنى يا فخر بفروشى و يا مجادله نمايى . همچنين آن را به سه جهت ، ترك مكن : ميل به نادانى ، بىرغبتى به دانش و شرم كردن از مردم .
كسى كه چيزى را نمىداند ، بايد آن را فراگيرد و نگذارد شرم از مردم ، مانع گردد . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
لايَستَحِيَنَّ أحَدٌ إذا لَم يَعلَمِ الشَّيءَ أن يَتَعَلَّمَهُ .(1)
كسى كه چيزى را نمىداند ، از آموختن آن شرم نكند .
دانش ، ملاك ارزش انسان است و آنچه ملاك ارزش انسان است ، مايه شرم او نخواهد بود و نبايد از به دست آوردن آن ، خجالت كشيد . امام على عليهالسلامبا اشاره به جايگاه دانش در ارزشمندى انسان مىفرمايد :
ألا لايَستَحيِيَنَّ مَن لايَعلَمُ أن يَتَعَلَّمَ ؛ فَإِنَّ قيمَةَ كُلِّ امرِىًٔما يَعلَمُ .(2)
آگاه باشيد كسى كه چيزى را نمىداند ، نبايد از فرا گرفتن آن شرم كند ؛ زيرا ارزش هر انسانى [ به ]دانش اوست .
از آن جا كه دانش ، ملاك ارزش انسان است ، هرگز مايه شرمسارى نيست . آنچه موجب كمرويى مىگردد ، آموختن است . از آن جا كه آموختن ، همراه با نوعى فروتنى است ، برخى افراد ، آن را مايه خجالت مىدانند . اين امر ، در ميان افردى كه سن وسالى از آنان گذشته ، از فراوانى بيشترى برخوردار است . افراد سالخورده ، از اعتبار و احترام بيشترى نزد مردم برخوردارند و همين ، سبب مىگردد كه فرايند آموختن ، نزد آنان ، قبيح جلوه كند و آن را موجب تحقير و توهين به خود دانسته ، از آن دست بكشند . رسول خدا با در نظر گرفتن اين حقيقت ، مىفرمايد :
لايَستَحيِ الشَّيخُ أن يَتَعَلَّمَ العِلمَ كَما لايَستَحي أن يَأكُلَ الخُبزَ .(3)
شخص سالخورده از آموختن دانش شرم نكند ، همان گونه كه از خوردن نان ، شرم نمىكند .
گذشته از سالخوردگى و كهنسالى ، يكى ديگر از امورى كه موجب كمرويى در دانشآموزى مىگردد ، اشتهار به دانش است . براى كسى كه به عنوان
دانشمند شناخته شده باشد ، بسيار سخت است كه در مسير آموختن ، قدم بردارد ؛ زيرا اين كار را براى اعتبار علمى خود ، مضرّ مىداند و لذا از آن شرم مىكند ، حال آن كه افزايش دانش ، يك فضيلت است و اين شرم ، مانع فضيلت مىگردد و لذا حياى منفى و كمرويى ناميده مىشود ، نه حياى مثبت . امام سجّاد عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
لاتَزهَد في مُراجَعَةِ الجَهلِ ، و إن كُنتَ قَد شُهِرتَ بِتَركِهِ .(1)
از پرسيدن درباره نادانستهها كوتاهى مكن ؛ هر چند به دانش ، ناموَر شده باشى .
يكى از نشانههاى كمرويى ، نپرسيدن است و نپرسيدن ، عامل دوام جهل و بقاى نادانى است . به همين جهت ، نپرسيدن ، مايه ننگ است و بايد موضوع شرم قرارگيرد ، نه پرسيدن . ابواسحاق ليثى ، پرسشهايى از امام باقر عليهالسلامداشت . حضرت به وى فرمود :
سَل ولا تَستَنكِف ولا تَستَحيِ ؛ فَإِنَّ هذَا العِلمَ لايَتَعَلَّمُه مُستَكبِرٌ ولا مُستَحيٍ .(2)
بپرس و خوددارى مكن و شرم مدار ، كه اين دانش را نه متكبّر فرا مىگيرد و نه كمرو .
گاهى اصل پرسيدن ، موضوع كمرويى نيست ؛ بلكه فراوانى پرسش ، موضوع كمرويى قرار مىگيرد . شايد برخى تصوّر كنند كه زياد پرسيدن ، شرمآور است و لذا از اينكه تمام پرسشهاى خود را مطرح سازند ، شرم كنند . امام عسكرى عليهالسلام نقل مىكند كه روزى زنى خدمت حضرت زهرا عليهاالسلامرسيد و پرسشهاى خود را يكى پس از ديگرى پرسيد تا به ده پرسش رسيد . سپس خجالت كشيد و گفت : اى دختر رسول خدا ! ديگر بيش از اين به شما زحمت نمىدهم . حضرت زهرا عليهاالسلامبه وى فرمود : «هر چه مىخواهى بپرس ...» .(3)اين ، نشان
مىدهد كه در پرسش ، جاى حيا و شرم نيست و حيا كردن در اين گونه امور ، چيزى جز كمرويى نيست .
گذشته از «آموختن» و «پرسيدن» ، مسئله ديگر ، ندانستن پاسخ پرسشهاى ديگران است . گاهى انسان چيزى را نمىداند ، كه بايد ياد بگيرد و شرم نكند ، و گاهى بايد چيزى را از كسى بپرسد و شرم نكند ؛ امّا گاهى از كسى سؤالى پرسيده مىشود كه پاسخ آن را نمىداند . در چنين مواردى ، واكنش افراد ، متفاوت است . ممكن است كسى پاسخ ندادن را قبيحْ ارزيابى كند و در اين صورت ، به نوعى پاسخ دهد ، هر چند اشتباه باشد . اين ، حاكى از كمرويى است . افراد كمرويى كه دچار خود برتربينى هستند ، نمىتوانند بگويند « نمىدانم » و لذا به پاسخسازى روى آورده ، به نوعى پاسخ مىدهند ، حتّى اگر نادرست باشد . از ديدگاه اينان ، پاسخ ندادن ، مايه ننگ است و پاسخ اشتباه را به پاسخ ندادن ترجيح مىدهند . اين امر ، حتّى مىتواند موجب پيدايش مكتبهاى خودساخته شود . كسى كه پاسخ پرسشهاى دينى مردم را نمىداند و از فراگرفتن آن و يا اعلام ندانستن آن شرم مىكند ، به ناچار ، پاسخى مىآفريند و بدين سان ، يك مكتب جديد شكل مىگيرد .
امام صادق عليهالسلامبا اشاره به عالمنماها مىفرمايد كه گاهى سؤالى از احكام دين از اين گروه مىشود و آنان ، پاسخ صحيح آن را نمىدانند و از اين كه مردم ، آنان را نادان به شمار آورند ، خجالت مىكشند و خوش ندارند كه پاسخ ندهند تا مردم ، آن را از معدن آن بپرسند و به همين دليل ، در دين خدا ، رو به قياس و رأى خودشان مىآورند و بدين وسيله ، آثار برجاى مانده از رسول خدا را ترك مىكنند و به بدعت ، نزديك مىشوند :
... كَما يَظُنُّ هؤُلاءِ الَّذينَ يَدَّعونَ أنَّهُم عُلَماءُ و فُقَهاءُ وأنَّهُم قَد اُوتوا جَميعَ الفِقهِ وَالعِلمِ فِي الدّينِ مِمّا يَحتاجُ هذِهِ الأُمَّةُ إلَيهِ ، وصَحَّ ذلِكَ لَهُم عَن رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوعَلِموهُ وحَفِظوهُ
ولَيسَ كُلُّ عِلمِ رَسوِل اللّهِ صلىاللهعليهوآلهعَلِموهُ ولا صارَ إلَيهِم عَن رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ولاعَرَفوهُ . وذلِكَ
أنَّ الشَّيءَ مِنَ الحَلالِ وَالحَرامِ وَالأَحكامِ قَد يَرِدُ عَلَيهِم فَيَسأَلونَ عَنهُ فَلا يَكونُ عِندَهُم
فيهِ أثَرٌ عَن رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله و يَستَحيونَ أن يَنسِبَهُمُ النّاس إلَى الجَهلِ ويَكرَهونَ أن يَسأَلوا فَلا يُجيبونَ فَطَلَبَ النّاسُ العِلمَ مِن مَعدِنِهِ فَلِذلِكَ استَعمَلُوا الرَّأىَ وَالقِياسَ في دينِ اللّهِ تَرَكُوا الآثارَ ودانُوا اللّهَ بِالبِدَعِ .(1)
از اين جا به خوبى روشن مىشود كه دليل اين كار آنان ، كمرويى است و ريشه كمرويى آنان ، در تكبّر است ؛ چون خوش ندارند كه مردم ، آنان را جاهل بدانند . اين ، نشان مىدهد كه كمرويى تا چه اندازه مىتواند انحرافآفرين باشد . در چنين مواقعى ، افراد كمرو ، شهامت گفتن «نمىدانم» را ندارند . اين ، نقطه ضعف آنان است . در چنين مواردى ، يكى از كارهايى كه براى دورى از كمرويى بايد انجام داد ، گفتن «نمىدانم» است . گفتن اين جمله را بايد براى خود ، ساده كنيم ؛ چرا كه يكى از درمانهاى رفتارى است . گفتن اين جمله و تكرار آن ، مىتواند به كاهش كمرويى منجر شود . ازاينرو ، امام على عليهالسلامفرموده است :
لا يَستَحِيَنَّ أحَدٌ إذا سُئِلَ عَمّا لا يَعلَمُ أن يَقولَ : «لا أعلَمُ» .(2)
هيچ يك از شما وقتى مورد پرسشى قرار گرفت كه آن را نمىداند ، نبايد از گفتن «نمىدانم» شرم كند .
حضرت در جاى ديگرى مىفرمايد كه هر چه جستجو كنيد ، همانند اين جمله ، چيز ارزشمندى نمىيابيد .(3)همچنين به جاى «نمىدانم» ، مىتوان از جمله « خدا مىداند» استفاده كرد . رسول خدا به على عليهالسلامتوصيه كرده است كه :
يا عَلِىُّ ! لا تَستَحيِ إذا سُئِلتَ عَن شَيءٍ لاتَعلَمُهُ أن تَقولَ : «اللّهُ - عَزَّوجَلَّ - أعلَمُ» .(4)
1) . الاختصاص ، ص 258 ؛ تفسير العياشى ، ج 2 ، ص 331 ؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 304 .
2) . نهج البلاغه ، حكمت 82 .
3) . «خمس لو رحلتم فيهن ما قدرتم على مثلهن : ... و لا يستحيى أحدكم إذا سئل عمّا لا يعلم أن يقول : لا أعلم ؛ پنج چيز است كه هر چه جستجو كنيد ، مانند آن را نمىيابيد ... و اگر از يكى از شما چيزى بپرسند كه پاسخ آن را نمىداند ، از گفتنِ نمىدانم ، شرم نكند» . الخصال ، ج 1 ، ص 315 ، ح 95 ، 96 ؛ قرب الإسناد ، ص 72 ؛ عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج 2 ، ص 44
4) . الفردوس ، ج 5 ، ص 322 ح 8318 ؛ تنزيه الشريعة ، ج 2 ، ص 339 و 340 .
اى على ! هرگاه از چيزى سؤال شدى كه آن را نمىدانى ، شرم نكن از اين كه بگويى : «خدا مىداند» .
به همين جهت ، على عليهالسلاممىفرمايد كه اگر براى رسيدن به دانش ، همه جاى زمين را زير پا بگذارى ، ارزش آن را دارد .(1)
2 . يكى ديگر از نمونههاى كمرويى و حياى منفى ، مشورت نكردن با افراد كوچكتر است . گاهى لازم است انسان با افراد كوچكتر از خود ، مشورت كند . افراد كمرو از چنين كارى خوددارى مىكنند ؛ زيرا آن را به معناى تحقيرخود مىدانند و در نتيجه ، از انجام دادن آن ، شرم مىكنند . اين در حالى است كه ندانستن ، عيب است ، نه مشورت با كوچكتر . به همين جهت ، لقمان حكيم به فرزند خود مىگويد :
يا بُنَيَّ ! شاوِرِ الكَبيرَ ولا تَستَحيِ مِن مُشاوَرَةِ الصَّغيرِ .(2)
اى فرزندم ! با بزرگسالان مشورت كن و از مشورت با كوچكها شرم نكن .
مشورت نكردن با كوچكتر از خود ، به معناى محروم ساختن خود است و اين ، چيزى است كه بايد از آن شرم داشت .
3 . يكى ديگر از مواردى كه در كمرويى تأثير مىگذارد ، شغل و نوع كارى است كه فرد به آن اشتغال دارد . برخى افراد ، نوع شغل را مايه افتخار و مباهات خود مىدانند ، حال آن كه كسب روزى حلال ، مايه افتخار است . اين گونه افراد ، تن به هر كارى نمىدهند و از اشتغال به كارهايى كه از نظر اجتماعى ، در سطح بالايى قرار ندارد ، خجالت مىكشند و اگر به چنين امورى اشتغال داشته باشند ،
1) . «خمس لو شدّت إليها المطايا حتّى ينضين لكان يسيرا : ... ولا يستحيى الجاهل أن يتعلم ولا يستحيى العالم إذا سئل عمّا لايعلم أن يقول : أللّه أعلم ؛ پنج چيز است كه اگر در طلب آن ، چارپايان به تاخت روند تا خسته شوند ، كم خواهد بود : ... جاهل از آموختن شرم نكند و عالم ، هرگاه از او سؤالى پرسيده شود كه نداند ، شرم نكند از اين كه بگويد : خدا مىداند» . (دعائم الإسلام ، ج 1 ، ص 80 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 224)
2) . الاختصاص ، ص 338 ؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 428 .
سعى مىكنند آن را پنهان سازند و اگر كارشان مورد سؤال قرار گيرد ، ممكن است دچار اضطراب و حتّى عصبانيت شوند و اگر به دروغگويى دچار نشوند ، سعى مىكنند به گونهاى پاسخ دهند كه به اصطلاح ، مايه آبروريزىشان نباشد .
شايد برخى افراد ، هويت خود را در گرو شغل خود بدانند . براى اينان ، نوع شغلْ مهم است ، نه حلال بودن آن و لذا ، تن به هر كارى نمىدهند . اين جاست كه حياى منفى در پيشه پديد مىآيد . در پارهاى از روايات ، به اين مسئله پرداخته شده و جنبههاى مختلف آن ، مورد بررسى قرار گرفته است . مثلاً رسول خدا ، ابتلاى انسان به حرام را يكى از پيامدهاى منفى كمرويى در نوع پيشه دانسته و فرموده است :
ما مِن عَبدٍ اِستَحيا مِنَ الحَلالِ إلاَّ ابتَلاهُ اللّهُ بِالحَرامِ .(1)
هيچ بندهاى نيست كه از كسب حلال ، شرم كند ، مگر اين كه خداوند ، او را به حرام ، مبتلا مىسازد .
و در طرف مقابل فرمودهاند :
مَن لا يَستَحيي مِنَ الحَلالِ نَفَعَ نَفسَهُ وخَفَّت مَؤُونَتُهُ ونَفى عَنهُ الكِبرَ .(2)
هر كه از كسب حلال خجالت نكشد ، به خود ، سود رسانده و هزينهاش را سبك كرده و از كبر ، دور شده است .
در اين حديث شريف ، به نكته ديگرى اشاره شده كه همانا دورى از كبر است . اين ، نشان مىدهد كه ريشه اين گونه كمرويىها تكبّر است . انسانهاى متكبّر ، تن به هر كارى نمىدهند و حتّى حاضرند به حرام گرفتار شوند ، ولى به شغل و حرفهاى ساده ، امّا حلال ، تن ندهند . حتّى ممكن است برخى افراد ، اصل كار كردن را براى خود ، زشت بدانند و آن را مايه تحقير خود به شمار آورند .
امام صادق عليهالسلامبا اشاره به اين پديده زشت ، فرموده است :
مَن لَم يَستَحِ مِن طَلَبِ المَعاشِ ، خَفَّت مَؤُونَتُهُ ونَعَّمَ أهلَهُ .(1)
هر كه از طلب روزى خجالت نكشد ، هزينهاش سبك شده و خانواده خود را بهرهمند ساخته است .
پس كمرويى ناشى از تكبّر ، مىتواند اقتصاد زندگى فرد را با بحران روبهرو سازد . امام على عليهالسلامبه تأثير منفى كمرويى در اقتصاد خانواده ، اشاره كرده و فرموده است :
الحَياءُ يَمنَعُ الرِّزقَ .(2)
كمرويى ، مانع روزى است .
4 . يكى ديگر از مواردى كه كمرويى در آن نقش پيدا مىكند (كمرويىاى كه ريشه در كبر دارد) ، مسئله مواجهه با ميهمان و ميهمانى است . برخى افراد ، نوع پذيرايى را ميزانى براى آبرو و حيثيت خود ، قرار مىدهند و لذا سعى مىكنند بهترين ميهمانىها را برپا كنند تا شخصيت و هويت آنان ، محفوظ بماند . اين افراد ، از يك پذيرايى ساده ، خجالت مىكشند و حتّى اگر توان آن را نداشته باشند ، به هر طريق ممكن ، پذيرايى به اصطلاح آبرومندانهاى به راه مىاندازند . در اين جا با پديدهاى به نام «تكلّف (به زحمت افتادن)» روبه رو مىشويم . در تكلّف ، فرد ، سعى مىكند خود را فراتر از آنچه هست ، به نمايش بگذارد و براى اين منظور ، خود را به زحمت مىاندازد . براى اين كه سفره رنگينى بيندازد ، به قرض رو مىآورد و حتّى ممكن است وسايل منزل خود را تعويض كند و يا به صورت عاريهاى ، وسايل شيك و مجلّل تهيه كند .
اگر اين شرم منفى وجود نداشته باشد ، فرد به هر اندازه كه در توان اوست ، از
ميهمانان خود ، پذيرايى مىكند . در روايتى آمده است :
مَنِ احتَشَمَ أن يُقَرِّبَ إلى أخيهِ ما تَيَسَّرَ عِندَهُ لَم يَزَل في مَقتِ اللّهِ يَومَهُ ولَيلَتَهُ .(1)
هر كه خجالت بكشد كه هر چه در توان اوست ، نزد برادر ميهمان خود بگذارد ، پيوسته ، شب و روز در خشم خداوند خواهد بود .
اساسا تكريم ميهمان ، در اين است كه ميزبان ، خود را به زحمت نيندازد .(2)وقتى ميهمان متوجّه به زحمت افتادن ميزبان گردد ، شرمنده و خجالتزده مىشود ؛ زيرا خود را مايه زحمت و گرفتار شدن او مىداند . بنا بر اين ، تكريم ميهمان به پذيرايى در حدّ توان است . به همين جهت ، توصيه شده كه خود را براى ميهمان به زحمت نيندازيد(3)و بيش از آنچه در توان داريد ، به خود ، سختى ندهيد .(4)كسى امير مؤمنان را به خانه خود دعوت كرد . حضرت به اين شرط پذيرفت كه خانواده او به سختى نيفتند و او خود را براى خريد ، به زحمت نيندازد و با همان چيزى كه در منزل است ، از ايشان پذيرايى كند .(5)
پذيرايى همراه با تكلّف ، يكى از نشانههاى كمرويى ناشى از تكبّر است و لذا جامعه متعادل ، جامعهاى است كه از اين آفت به دور باشد . البته اصلاح اين نابهسامانى ، منوط به تغيير در فرهنگ ميهمان نيز هست . ميهمان نيز نبايد به آنچه در توانِ ميزبان است ، به ديده تحقير نگاه كند . همان گونه كه اندكشمردن نعمت موجود توسّط ميزبان ، ناپسند است ، اندكشمارى آن توسّط ميهمان نيز ناپسند
1) . دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 106 ؛ كنزالعمّال ، ج 9 ، ص 39 ح 24827 .
2) . رسول خدا مىفرمايد : «من تكرمة الرجل لأخيه أن ... لايتكلف شيئا ؛ از احترام گذاشتن مرد به برادر مؤمنش اين است كه ... هيچ تكلّف نورزد» المحاسن ، ج 2 ، ص 415 ، ح 168 ؛ الكافى ، ج 5 ، ص 143 ؛ بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 456 .
3) . رسول خدا فرموده است : «لاتكلّفوا للضيف ؛ براى ميهمان ، خود را به زحمت نيندازيد» (الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 744 ، ح 9861 ؛ تاريخ دمشق ، ج 13 ، ص 126 ؛ كنزالعمّال ، ح 25875) .
4) . رسول خدا مىفرمايد : «لا يتكلّفن أحد لضيفه ما لايقدر ؛ كسى براى ميهمان ، در فراهم ساختن آنچه در توانش نيست ، خود را به سختى نيندازد» . كنزالعمال ، ح 25876
5) . ر .ك : عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج 2 ، ص 42 ؛ المحاسن ، ج 2 ، ص 187 ح 1538 و 1539 .
است . يكى از آداب ميهمانى در اسلام ، خوددارى از اندكشمارى نعمت موجود است . رسول خدا در اين باره فرموده است :
كَفى بِالمَرءِ إثما أن يَستَقِلَّ مايُقَرِّبُ إلى إخوانِهِ ، وكَفى بِالقَومِ إثما أن يَستَقِلّوا مايُقَرِّبُهُ إلَيهِم أخوهُمُ .(1)
مرد ميزبان را همين گناه بس كه غذايى را كه پيش برادران خود مىگذارد ، كم بشمارد ، و ميهمانان را همين گناه بس كه آنچه را برادرشان در برابرشان مىگذارد ، كم بشمارند .
همچنين امام صادق عليهالسلامدر اين باره فرموده است :
هَلَكَ امرُؤٌ اِحتَقَرَ لِأَخيهِ ماحَضَرَهُ ، هَلَكَ امرُؤٌ اِحتَقَرَ مِن أخيهِ ما قَدَّمَ إلَيهِ .(2)
هلاك باد مردى كه آنچه را پيش برادرش مىگذارد ، ناچيز شمارد ! و هلاك باد مردى كه آنچه را برادرش جلو او مىگذارد ، ناچيز شمارد !
وقتى فرهنگ ميهمانى دادن و ميهمانى رفتن ، با هم اصلاح شوند ، مىتوان به متعادل شدن ميهمانىها و برچيده شدن حياى منفى ناشى از تكبّر ، اميدوار بود .
نكته ديگر در اين باب ، پذيرايى شخص ميزبان از ميهمان است . افرادى كه داراى تكبّر باشند ، پذيرايى شخصى از ميهمان را مايه تحقير خود مىدانند . اين ، يكى ديگر از موارد كمرويى است . امام على عليهالسلاممىفرمايد : يكى از چيزهايى كه نبايد از آن خجالت كشيد ، خدمت كردن به ميهمان است .(3)پديده شرم از خدمت به ميهمان ، در ميان افرادى كه داراى مقام و منصبى هستند ، زمينه بيشترى دارد .
5 . حياى منفى ناشى از تكبّر ، ممكن است در روابط ميان فرزند و والدين هم تأثير داشته باشد . افراد متكبّر ، احترام گذاشتن و تواضع نمودن نسبت به پدر و
1) . المحاسن ، ج 2 ، ص 186 ح 1533 ؛ بحارالأنوار ، ج 75 ، ص 453 .
2) . المحاسن ، ج 2 ، ص 186 ح 1535 ؛ بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 453 .
3) . مستدرك الوسائل ، ج 16 ، ح 260 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 212 : «ثلاث لايستحيى منهن : خدمة الرجل ضيفه وقيامه عن مجلسه لأبيه ومعلّمه ... ؛ سه چيز است كه نبايد از آن حيا شود : خدمت كردن به ميهمان و برخاستن از پيش پاى پدر و معلّم ... » .
مادر را زشت مىشمارند و لذا از انجام دادن آن ، خجالت مىكشند ، حال آن كه احترام به والدين ، يكى از فضيلتهاى بزرگ است و انجام دادن آن ، مايه افتخار است ، نه شرمندگى . به همين جهت ، امام على عليهالسلامدر ادامه روايت مورد اشاره ، به پا خاستن و احترام گذاشتن به پدر را از امورى دانسته كه نبايد از آن شرم كرد .(1)
6 . يكى ديگر از موارد كمرويى ، احترام به معلّم است . فرد تا وقتى دانشآموز يا دانشجوست ، شايد به معلّم و استاد خود ، احترام بگذارد ؛ امّا وقتى بزرگ شد و به مقامى رسيد ، ممكن است اين رابطه به هم بخورد و احترام گذاشتن به معلّم خود را مايه تنزّل شأن و منزلت خود بداند . كسانى كه چنين تصوّرى از احترام به معلّم دارند ، از اين كار ، اظهار شرم كرده ، نسبت به آن اقدام نمىكنند . اين در حالى است كه احترام به معلّم ، يك فضيلت است . در روايتى آمده است :
تَواضَعوا لِمَن طَلَبتُم مِنهُ العِلمَ .(2)
نسبت به كسى كه از او دانش فرا گرفتهايد ، تواضع داشته باشيد .
پس احترام به معلّم ، مايه سرافكندگى و شرمسارى نيست و به همين جهت ، على عليهالسلاممىفرمايد : يكى از چيزهايى كه نبايد از آن شرم داشت ، احترام به معلّم است .(3)
7 . يكى ديگر از موارد كمرويى ، اين است كه فرد از اين كه امور شخصى و جارى خود را انجام دهد ، شرم كند . اين مورد ، بيشتر درباره افرادى كه داراى موقعيت اجتماعى بالايى هستند ، صدق مىكند . گاهى برخى افراد ، شأن و منزلت خود را به گونهاى تعريف مىكنند كه پرداختن به امور شخصى را تخريب شخصيت خود مىپندارند و لذا از انجام دادن آنها شرم دارند و اگر در چنين وضعى ديده شوند ، سرافكنده مىشوند . اين در حالى است كه در تعريف
درست از شخصيت و حرمت انسان ، اين گونه كارها مايه شرم نيست . درباره رسول خدا آوردهاند :
ولا يَمنَعُهُ الحَياءُ أن يَحمَلَ حاجَةً مِنَ السّوقِ إلى أهلِهِ .(1)
كمرويى ، او را از اين كه نيازمندىهاى خانه را از بازار براى خانوادهاش حمل كند ، باز نمىداشت .
همچنين نقل كردهاند كه آن حضرت ، خود ، گوسفند را مىدوشيد و لباس خود را وصله مىزد و كفشهاى خود را مىدوخت .(2)بنا بر اين ، اينها كارهايى نيستند كه مايه خوارى انسان باشند ؛ بلكه ضد تكبّر و خود برتربينى انسان هستند . انسانهاى متكبّر ، چون شخصيت خود را در خودْبرتربينى تعريف كردهاند ، اين امور را مخالف حرمت مىدانند . اين امور ، مخالف تكبّر انسان است ؛ ولى سخنْ اين جاست كه تكبّر و خودبرتربينى ، جزو هويت و شخصيت انسان نيست . كسانى كه كارهاى ياد شده را انجام مىدهند ، در حقيقت ، كبر را از خود زدودهاند ، نه عزّت را . رسول خدا در اين باره فرموده است :
إنَّهُ لَيُعجِبُني أن يَحمِلَ الرَّجُلُ الشَّيءَ في يَدِهِ يَكونُ مُهنِئا لِأَهلِهِ يَدفَعُ بِهِ الكِبرَ عَن نَفسِهِ .(3)
اين كه كسى چيزى را كه براى خانوادهاش مطلوب است ، با دست خود ، حمل كند و بدين وسيله ، كبر را از خود ، دور سازد ، مرا به وجد مىآورد .
و يا فرموده است :
مَن حَمَلَ بِضاعَتَهُ فَقَد بَرِئَ مِنَ الكِبرِ .(4)
هر كس بار خود را حمل كند ، از تكبّر ، پيراسته شده است .
1) . وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج3 ، ص 377 ؛ إرشاد القلوب ، ص 115 .
2) . وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج 3 ، ص 377 .
3) . تنبيه الخواطر ، ج 1 ، ص 201 . همچنين ، ر . ك : ميزان الحكمة ، ج 3 ، ص 2657 دفع الكبر .
4) . الأمالى ، طوسى ، ص 538 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 110 ؛ كنزالعمّال ، ح 7794 و نيز ، ح 7793 و 7797 .
البته متأسفانه گاهى فرهنگ جامعه به گونهاى شكل يافته كه اگر كسى چنين كارهايى را انجام دهد ، مردم ، او را تحقير كرده ، حرمت او را نگه نمىدارند و نسبت به او گستاخ مىشوند . هر چه كالاى خريدارى شده ، بىارزشتر باشد ، احتمال بىحرمتى مردم و شدّت آن نسبت به چنين فردى ، بيشتر مىشود . در چنين فرهنگى ، گويى حرمت و شخصيت افراد ، توسط اشياى متعلّق به آنان ، تعريف و تعيين مىشود و لذا كسى را كه چيز كمارزشى را حمل كند ، پست مىشمارند و به خود ، حق مىدهند كه به وى ، بىاحترامى نمايند . در چنين مواردى ، به جهت حفظ حرمت و آبرو ، و براى جلوگيرى از گستاخ شدن مردم نسبت به خود ، بهتر است اين گونه كارها ترك شوند . اين ترك كردن ، نه به جهت زشتى كار است ؛ بلكه به اين جهت است كه شخص ، زمينه بىحرمتى مردم نسبت به خود را فراهم نياورد ؛ همان گونه كه مثلاً گفته مىشود از مواضع تهمت ، بايد پرهيز كرد .(1)به همين جهت ، امام كاظم عليهالسلامبه يكى از اصحاب خود كه ماهىاى به دست داشت و آن را حمل مىكرد ، فرمود :
اِقذِفها ! إنَّني لَأَكرَهُ لِلرَّجُلِ السَّرِيِّ أن يَحمِلَ الشَّيءَ الدَّنِيَّ بِنَفسِهِ .(2)
رهايش كن ! من خوب نمىدانم كه يك انسان شريف ، خود ، كالاى ناچيزى را حمل كند .
سپس فرمود :
إنَّكُم قَومٌ أعداؤُكُم كَثيرَةٌ ، عاداكُمُ الخَلقُ ، يا مَعشَرَ الشّيعَةِ إنَّكُم قَد عاداكُمُ الخَلقُ ، فَتَزَيَّنوا لَهُم بِما قَدَرتُم عَلَيهِ .(3)
شما [شيعيان] گروهى هستيد كه دشمنانتان فراواناند . شما گروهى هستيد كه مردم با شما دشمنى مىكنند . پس تا آن جا كه مىتوانيد ، خود را در برابر آنان ، آراسته سازيد .
معاوية بن وهب نيز نقل مىكند كه روزى امام صادق عليهالسلاممرا در حالى كه سبزى
حمل مىكردم ، مشاهده كرد . لذا فرمود :
يُكرَهُ لِلرَّجُلِ السَّرِىِّ أن يَحمِلَ الشَّيءَ الدَّنِيَّ فَيُجتَرَأَ عَلَيهِ .(1)
براى انسان شريف ، خوب نيست كه چيز كم ارزشى را حمل كند و در نتيجه ، مردم بر او گستاخ شوند .
يونس بن يعقوب نقل مىكند كه روزى امام صادق عليهالسلام ، يكى از اهالى مدينه
را ديد كه براى خانوادهاش خريد كرده بود و آن را به طرف خانه مىبُرد . وقتى آن شخصْ امام عليهالسلامرا ديد ، شرمنده و سرافكنده شد . حضرت براى اين كه از شرم و فشار روانى وى بكاهد ، به او يادآور شد كه كار زشتى انجام نداده است . سپس فرمود :
أما وَاللّهِ لَولا أهلُ المَدينَةِ لَأَحبَبتُ أن أشتَرِيَ لِعِيالي الشَّيءَ ثُمَّ أحمِلَهُ إلَيهِم .(2)
آگاه باش ! به خدا سوگند ، اگر به خاطر [ حرف] مردم مدينه نبود ، هر آينه دوست مىداشتم كه چيزى براى خانوادهام خريد كنم و سپس خودم آن را براى آنان حمل كنم .
در اين روايت ، چند نكته وجود دارد :
اولاً حضرت ، آن شخص را دلدارى مىدهد ؛ چرا كه اساسا اين كار از نظر ايشان ، زشت و مايه شرمسارى نيست و لذا جا ندارد كه او از امام عليهالسلامشرم كند و بدين وسيله ، تنيدگى (فشار روانى) وى را كاهش مىدهند . همان گونه كه در جاى خود بحث شد ، حيا ، وقتى شكل مىگيرد كه آن كار ، نزد ناظر هم زشت باشد و لذا وقتى خريد و حمل مايحتاج خانه نزد امام عليهالسلامزشت نيست ، شرمنده شدن هم جايى نخواهد داشت .
ثانيا معلوم مىشود كه هر دو مرحله «خريد» و «حمل» مايحتاج خانه ، در چنين فرهنگى زشت شمرده مىشده است . برخى افراد ، حتّى براى خريد ، در بازار حضور نمىيابند تا چه رسد به اين كه اجناس خريدارى شده را خود حمل كند و معمولاً اين گونه كارها را به خدمتكاران ، واگذار مىكنند .
ثالثا اگر چنين فرهنگى حاكم شد و اگر چنين كارهايى موجبات حرمتشكنى را فراهم ساخت ، به ناچار بايد از آن خوددارى كرد ، نه به جهت زشت دانستن آن ؛ بلكه به جهت پرهيز از زمينهسازى براى حرمت شكنى ، همان گونه كه امام صادق عليهالسلامعمل مىكرده است .
8 . همين مسئله در مورد پوشاك نيز مطرح است . گاهى شخصيت يك نفر در پوشش او تعريف مىشود . در چنين حالتى ، پوشش شيك و مُد روز ، مايه مباهات و افتخار ، دانسته مىشود . فرعونيان ، پشمينهپوشى را پست مىشمردند و به همين دليل ، وقتى حضرت موسى و هارون عليهماالسلام با ظاهرى ساده نزد فرعون
رفتند ، فرعون ، آنها را به باد تمسخر گرفت .(1)
گذشته از اين ، گاهى ديده مىشود كه چند بار پوشيدن يك لباس ، زشت دانسته مىشود و براى هر مجلسى لباس مخصوص تهيه مىكنند . اين وضعيت ، ممكن است در ميان بانوان بيشتر ديده شود . اين عدّه شعارشان اين است كه «مجلس جديد ، لباس جديد» . حتّى گاهى ممكن است نداشتن لباس جديد و تكرارى بودن لباس ، موجب شركت نكردن آنان در مراسم ميهمانى شود و اگر هم شركت كنند ، پيوسته در رنج باشند و سعى كنند جايى بنشيند كه كمتر ديده شوند .
همان گونه كه مشهود است ، در اين فرهنگ ، لباس از كاركرد اصلى خود خارج شده و به وسيلهاى براى خودنمايى و فخرفروشى تبديل شده است .
1) . نهج البلاغه ، خطبه 192 .
امام صادق عليهالسلامدر بيان حدّ كبر ، به مسئله پوشش اشاره كرده و فرموده است :
الرَّجُلُ يَنظُرُ إلى نَفسِهِ إذا لَبِسَ الثَّوبَ الحَسَنَ يَشتَهي أن يُرى عَلَيهِ .(1)
تكبّر ، آن است كه وقتى كسى لباس خوبى پوشيد ، به خود نگاه كند و دوست داشته باشد كه با آن ديده شود .
رسول خدا در اين باره فرموده است :
مَن لَبِسَ ثَوبا يُباهي بِهِ يَراهُ النّاسُ ، لَم يَنظُرِ اللّهُ إلَيهِ حَتّى يَنزَعَهُ .(2)
هر كه لباسى فاخر بپوشد تا مردم به او نگاه كنند ، خداوند به وى نمىنگرد تا زمانى كه آن جامه را از تن بيرون بياورد .
بنا بر اين ، اين كار را نمىتوان يك ارزش دانست ؛ بلكه كارى است ضدّ ارزشى و لذا نبايد موضوع حيا قرار گيرد و اگر قرار گرفت ، حياى منفىِ ناشى از تكبّر خواهد بود . به همين جهت ، مردان الهى از پوشيدن لباسهاى ساده و معمولى شرم نمىكردند . رسول خدا ، كفش و لباس وصلهدار مىپوشيد .(3)حضرت عيسى عليهالسلاملباس خشن بر تن مىكرد(4)و حضرت على عليهالسلام ، حتّى در دوران خلافتش از جامه كرباسى درشت و وصله شده استفاده مىكرد و خطبه مىخواند(5)و حتّى دو لباس نداشت كه هنگام شستن يكى ، ديگرى را بپوشد و لذا روزى با پيراهن خيس ، خطبه مىخواند و پيراهن خود را هنگام خطبه حركت مىداد تا خشك گردد .(6)ساده بودن ، خشن بودن و كم بودن تعداد لباسها مايه ننگ و عار نيست .
9 . افراد متكبّر ، اگر بنا باشد كمكى به ديگران نمايند ، سعى مىكنند آن كمك ،
1) . مكارم الأخلاق ، ص 113 ؛ بحارالأنوار ، ج 79 ، ص 312 .
2) . تاريخ دمشق ، ج 34 ، ص 98 ؛ كنزالعمّال ، ح 41203 و نيز ، ح 41200 .
3) . ر .ك : نهج البلاغه ، خطبه 160 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص 531 ح 1162 .
4) . ر . ك : نهج البلاغه ، خطبه 192 .
5) . ر . ك : بحارالأنوار ، ج 79 ، ص 312 - 314 .
6) . الغارات ، ج 1 ، ص 98 . نيز ، ر . ك : موسوعة الإمام على بن أبي طالب ، ج 1 ، ص 292 ح 287 .
سنگين و زياد باشد ؛ وگرنه از پرداخت آن خوددارى مىكنند . اين گروه ، شخصيت خود را در چشمگير بودن كمك مىدانند و اندك بودن آن را مايه ننگ و عار به شمار مىآورند . به همين جهت ، از پرداختهاى اندك ، خوددارى مىكنند . در ارزيابى اين گروه ، پرداخت اندك با پرداخت زياد ، مقايسه مىگردد و پرداخت اندك ، مايه شرم و خجالت دانسته مىشود . لذا ، اگر امكان پرداخت زياد وجود نداشته باشد ، حتّى از پرداخت اندك هم خجالت كشيده ، خوددارى مىكنند . اين در حالى است كه بايد پرداخت اندك را با پرداخت نكردن مقايسه كنند و ببينند كداميك مايه شرم و عار است ؛ امام على عليهالسلاممىفرمايد :
لاتَستَحِ مِن إعطاءِ القَليلِ ؛ فَإِنَّ الحِرمانَ أقَلُّ مِنهُ .(1)
ص 40 ؛ بحار الأنوار ، ج 96 ، ص 172 .
از پرداخت اندك ، شرم نكن ؛ زيرا پرداخت نكردن ، كمتر از آن است .
10 . افراد متكبّر ، چون خود را غنى و بىنياز مىدانند ، ممكن است درخواست كردن را مايه شرم و ننگ خود بدانند . در نظر اينان ، انسان ، فقط بايد ببخشد نه اين كه از ديگران چيزى درخواست كند . درخواست از ديگران ، به معناى نداشتن است و چون نداشتن را زشت به شمار مىآورند ، از درخواست كردن ، خوددارى كرده ، آن را مايه خجالت مىدانند . اين حالت ، حتّى در مورد درخواست از خداوند نيز وجود دارد . قرآن كريم ، از اين حالت با تعبير «استكبار در عبادت» ياد كرده(2)و عبادت ، به دعا و درخواست تفسير شده است .(3)افراد متكبّر ، حتّى از اين كه چيزى از خدا بخواهند ، شرم دارند ؛ زيرا در قاموس آنان ، خواهش كردن و درخواست نمودن وجود ندارد . به همين جهت ، رسول خدا فرموده است :
لايَستَحيي أحَدُكُم أن يَسأَلَ اللّهَ مِن فَضلِهِ ولَو بِشِسعِ نَعلٍ .(1)
هيچ يك از شما نبايد شرم كند كه از فضل خدا درخواست نمايد ، هر چند بند كفشى را .
نكته ظريفى كه وجود دارد ، اين كه شايد براى برخى افراد متكبّر ، اصل درخواست از خدا ، شرمآور نباشد ؛ امّا درخواستهاى كوچك ، مايه شرمندگى آنان شود ؛ زيرا اين كه انسان ، حتّى براى نيازهاى بسيار كوچك ، درخواست و التماس كند ، نشانه شدّت ناتوانى او در تحقّق نيازهايش است . اين شرم ، هر چند لباس غرور و تكبّر بر تن دارد ، امّا نشانه ضعف روحى است .
11 . در مسئله وسيله نقليه نيز كمرويى ناشى از تكبّر ، نقش پيدا مىكند . افراد متكبّر ، بخشى از شأن و منزلت خود را در وسيله نقليه خود مىبينند . به همين جهت ، معمولاً از وسايل نقليه بهروز ، پيشرفته و جديد استفاده مىكنند و اگر چنين وسيله نقليهاى در اختيار نداشته باشند ، سعى مىكنند در منظر ديگران ، ديده نشوند و از اين كه با وسيله نقليه معمولى ديده شوند ، شرم مىكنند . اين مسئله در جايى كه حاضران از افراد مهم به شمار بيايند و همه ، داراى وسايل نقليه بسيار خوب باشند ، تشديد مىشود . در چنين مواقعى ، براى مثال ، سعى مىكنند وسيله نقليه معمولى خود را دور از چشم ديگران ، پارك كنند و ورود و خروج خود را به گونهاى تنظيم كنند كه ديگران ، آنها را با فلان وسيله نقليه مدل پايين نبيند . همچنين ديرتر از ديگران وارد مىشود و بعد از همه مىروند تا كسى وسيله نقليه آنها را نبيند و اگر ناخودآگاه ديده شوند ، خجالتزده و سرافكنده مىشوند .
اينها نشانه ضعف است . افراد بىكمال ، نقص خود را به اين وسيله ، جبران مىكنند ؛ امّا كسانى كه داراى صفات عالى انسانىاند ، بزرگتر از آن اند كه هويت
1) . الكافى ، ج 4 ، ص 21 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 70 ح 1755 .
و شخصيت خود را در ابزار و وسايل بدانند . رسول خدا ، سوار الاغِ بدون پالان هم مىشد .(1)
نكته ظريفتر اين كه افراد متكبّر ، از اين كه كسى را همراه خود سوار كنند ، خوددارى مىكنند و اين ، در حالى است كه رسول خدا ، مردم را پشت سرِ خود ، سوار مركب مىكرد .(2)
12 . همنشينى با زيردستان و خدمتكاران و كارگران،موضوع ديگرى استكه در كمرويى ناشى از تكبّر ، وجود دارد . كسانى كه زيردستانى دارند ، اگر از خوى تكبّر و خودبرتربينى برخوردار باشند ، حاضر نمىشوند با آنان مراوده زيادى داشته باشند و براى مثال ، با آنان همسخن شوند ، به تفريح بروند ، آنان را سوار وسيله نقليه خود كنند ، با آنها همغذا شوند و ... . در ديد آنان ، اين گونه كارها موجب پايين آمدن شأن و منزلتشان مىگردد و هيبت و هيمنه آنان را مىشكند . از نظر آنان ، افراد زيردست ، انسانهاى درجه دو به شمار مىروند و به همين جهت ، نزديكى با زيردستان را مايه خوارى و ننگ خود مىدانند و مايل نيستند در چنين وضعيتى ديده شوند . مثلاً يك مدير ، ممكن است حاضر نباشد در كنار راننده خود ، بر سرِ يك ميز بشنشيند و غذا بخورد ؛ زيرا نمىخواهد ديگران او را با يك فرد درجه دو ببينند . او از اين كه چنين فردى در كنارش باشد ، خجالت مىكشد . اين خجالت كشيدن ، به جهت تكبّر و خودبرتربينى است .
رسول خدا ، همغذا نشدن با زيردستان را از سرِ كبر دانسته ، مىفرمايد : هر كه با آنان همغذا شود ، از كبر ، دور شده است .(3)آن حضرت با خدمتكاران خود ، بر
1) . ر . ك : وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج 3 ، ص 377 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص 531 (ح 1162) ؛ مكارم الأخلاق ، ص 115 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 127 ؛ بحار الأنوار ، ج 77 ، ص 80 .
2) . ر . ك : وسائل الشيعة طبع مؤسسة آل البيت ، ج 3 ، ص 377 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص 531 ح 1162 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 115 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 127 ؛ بحار الأنوار ، ج 77 ، ص 80 .
3) . ر . ك : كنزالعمّال ، ج 3 ، ص 537 ح 7793 و 7797 .
سرِ يك سفره مىنشست .(1)ديگر معصومان عليهمالسلام نيز اين گونه بودند و هيچ گاه از اين كار ، احساس شرم نمىكردند . اين در حالى است كه هيچ كس در آفرينش به منزلت و شأن آنان نمىرسد . بنا بر اين ، اين گونه كارها ، نه تنها زشت شمرده نمىشوند ، بلكه فضيلت به حساب مىآيند ، و نه تنها موجب خوارى نمىگردند ، بلكه مايه كمال انسان اند . پس شرم از اين گونه رفتارها ، شرم مثبت نيست ؛ بلكه شرمى است منفى و برابر با كمرويى .
1) . همان ، ص 538 ح 7797 .
بخش سوم : كمرويى / كمرويى ؛ پيامدها و راه درمان
پيامدهاى كمرويى
پيامد اصلى و كلّى كمرويى ، محروميت است . همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، موضوع كمرويى ، افعال نيك و كارهاى پسنديدهاى است كه فرد به جهت ضعف و ناتوانى خود ، از انجام دادن آنها شانه خالى مىكند . موضوع حيا ، فعل قبيح و پيامد آن ، «مصونيت» بود ؛ ولى موضوع كمرويى ، فعل نيك و پيامد آن ، «محروميت» است . وقتى كسى از انجام دادن كار نيك خوددارى كند ، محروميت را براى خود به ارمغان آورده است . به همين جهت ، امام على عليهالسلام كمرويى را قرين با محروميت دانسته(1)و آن را مايه حرمان معرّفى كرده(2)و فرموده است :
مَن استَحيا حُرِمَ .(3)
هر كه كمرو باشد ، محروم خواهد ماند .
اين محروميت را در همه امورى كه تا به حال ذكر كرديم ، مىتوان مشاهده كرد.
1) . «قرنت الهيبة بالخيبة والحياء بالحرمان ؛ ترس با زيان و حيا با محروميتْ همراه است» نهج البلاغه ، حكمت 21 ؛ عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج 2 ، ص139 . «الحياء مقرون بالحرمان ؛ حيا با حرمانْ همراه است» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 350 و 6714) .
2) . «الحياء محرمة ؛ حيا ، مايه محروميت است» . غررالحكم ودررالكلم ، ح 139
3) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 7678 .
به بيان ديگر ، كمرويى ريشه در ضعف دارد و عجز و ناتوانى ، منشأ خسارتهاى بسيار است . على عليهالسلامسخنان حكيمانهاى در اين باره دارد . ايشان در جايى از عجز (ناتوانى) به عنوان آفت حيا ياد مىكند(1)و از آن به عنوان عامل تضييع (تباه شدن) و فوت (از دست رفتن) خواستهها نام مىبرد(2)و در سخن ديگرى ، آن را خوارى مىشمارد(3)و لذا از آن به عنوان «بدترين مَركب» ياد مىكند .(4)حال اگر حيا بر مَركب ضعف و ناتوانى بنشيند ، رهاوردى جز ضايع شدن سرمايهها و به دست نياوردن خواستهها و در يك كلام ، پيامدى جز محروميت نخواهد داشت .
درمان كمرويى
در درمان كمرويى ، از امور زير مىتوان استفاده كرد :
1 . اگر كمرويى ريشه در ضعف دارد ، بهترين راه درمان آن ، برطرف كردن آن ناتوانى است . بدين منظور ، بايد از روشهاى تقويتكننده جرئت ، استفاده كرد . يكى از اين روشها ، كوچك كردن مسئله است . اين امر مىتواند به فرد كمك كند تا توان خود را متناسب با موضوع بداند و لذا از انجام دادن آن ، احساس ناتوانى نكند .
روش ديگر ، مواجه شدن با موضوع است . فرد كمرو به جهت ضعفى كه دارد ، از انجام دادن آن كار در هراس است و يكى از راههاى رفع ترس ، مواجه شدن با موضوع ترس است . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
1) . «العجز آفة ؛ ناتوانى آفت است» . دستور معالم الحكم ، ص 19
2) . «العجز سبب التضييع ؛ ناتوانى ، سبب از بين رفتن است» غررالحكم ودررالكلم ، ح 416 . «العجز اضاعة ؛ ناتوانى ، تباه كردن است» (همان ، ح 118) . «العجز مضيعة ؛ ناتوانى تباه كننده است» (همان ، ح 170) . «ثمرة العجز فوت المطلب ؛ ميوه ناتوانى ، از دست رفتن موضوع است» (همان ، ح 4597)
3) . «العجز مهانة ؛ ناتوانى ، خوارى است» . الخصال ، ج 2 ، ص 506
4) . «العجز شر مطية ؛ ناتوانى ، بدترين مَركب است» . غررالحكم ودررالكلم ، ح 655
إذا هِبتَ أمرا فَقَع فيهِ .(1)
هر گاه از چيزى ترسيدى ، خود را در آن بيفكن .
2 . آشنا كردن فرد با منافع كارى كه از آن شرم مىكند و محروميتهايى كه كمرويى در پى دارد ، مىتواند او را نسبت به ترك كمرويى تشويق كند . اگر فرد كمرو بداند چه منافعى را از دست مىدهد و چه محروميتهايى را براى خود به ارمغان مىآورد ، به احتمال زياد ، دست از آن مىكشد . به همين جهت ، رسول خدا ، برخى از امورى را كه مورد كمرويى قرار مىگيرند ، به نان خوردنْ تشبيه مىنمايَد و بدين صورت ، اهمّيت آن را بيان مىكند .(2)يا وقتى على عليهالسلام مىخواهد بگويد كه از دانستن آنچه نمىدانيد ، شرم نكنيد ، به ارزش علم و نقش آن در شخصيت و منزلت انسان ، اشاره مىكند و مىفرمايد :
فَإِنَّ قيمَةَ كُلِّ امرِىًٔمايَعلَمُ .(3)
زيرا ارزش هر كس به آن چيزى است كه مىداند .
3 . كمك كردن به فرد كمرو مىتواند از شرم او بكاهد . مثلاً كسى كه تازه ، وارد جمعى ناآشنا شده ، نوعى هراس و اضطراب دارد و ممكن است دچار كمرويى گردد . حال اگر كسانى كه در جلسه حاضر هستند ، باب گفتگو را باز كنند و او را به سخن بگيرند ، كم كم ، هراس او به اُنس تبديل مىشود و كمرويى وى برطرف مىگردد . به همين جهت ، حضرت على عليهالسلاممىفرمايد :
لِكُلِّ داخِلٍ دَهشَةٌ ؛ فَابدَؤُوا بِالسَّلامِ .(4)
هر وارد شوندهاى سرگشته است . پس شما (حاضران) ، آغاز به سلام كنيد .
بخش چهارم : بىحيايى / ماهيت بىحيايى
تعريف بىحيايى
عناصر تشكيلدهنده بىحيايى ، تقريبا همان عناصر تشكيل دهنده حيا هستند ؛ به اين معنا كه در بىحيايى ، هم نظارت وجود دارد و هم صحبت از فعل قبيح است ، بر خلاف كمرويى كه در آن ، صحبت از فعل نيك بود . تنها فرقى كه دارند ، اين است كه فرد بىحيا ، از انجام دادن فعل قبيح ، شرم نمىكند . بنا بر اين ، بىحيايى ، يعنى مبادرت به كار قبيح در حضور ديگران ، بدون هيچ گونه نگرانى .
برخى افراد ، هيچ باكى ندارند كه مردم ، آنان را در حال بدكارگى ببينند .(1)اينان ، افراد بىحيايى هستند كه اگر در حال گناه ديده شوند ، هيچ گونه تأثّر قلبى - شبيه آنچه در حيا گفته شد - پيدا نمىكنند . فرد بىحيا ، براى حضور ديگران ، هيچ ارزشى قائل نيست و نظارت آنان ، او را از انجامدادن كار قبيح ، باز نمىدارد . به بيان ديگر ، تفاوت ميان حيا و بىحيايى ، در عنصر بازدارندگى است . در حيا ، فرد به جهت حضور و نظارت ديگرن ، از انجام دادن كار قبيح ، بازداشته مىشود ؛ امّا در بىحيايى ، هيچ گونه بازدارندگىاى وجود ندارد ؛ بلكه فرد به راحتى و با كمال شهامت در برابر ديگران ، به كار قبيح ، مبادرت مىكند . اين حقيقت ، هنگام بررسى
1) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «شر الناس من لايبالى أن يراه الناس مسيئا ؛ بدترينِ مردم ، كسى است كه باكى ندارد مردم ، او را در حال انجام دادن كار زشت ببينند» . غررالحكم ودررالكلم ، ح 5702 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 295 ، ح 5277
مفاهيم اصلى بىحيايى ، روشنتر مىگردد .
مفاهيم اصلى بىحيايى
اين بحث را نيز با الگوى چهار عنصرىِ مفاهيم ، بررسى مىكنيم :
1 . شخص بىحيا
در بحث حيا ، ويژگى فرد ، «كرامت نفس» بود و در بحث كمرويى ، «ضعف نفس» و در اين بحث ، ويژگى فرد بىحيا ، « لئامت (پستى) » است . بىحيايى و پردهدرى ، جز از افراد پَست برنمىآيد . فرد پَست ، هيچ حرمتى را نگه نمىدارد و حضور هيچ ناظرى را محترم نمىشمرد . كسى كه از حرمت و كرامت نفس برخوردار باشد ، حرمت ديگران را پاس مىدارد(1)و كسى كه داراى نفسى خوار و پست باشد ، هيچ حريمى را پاس نمىدارد و هيچ حرمتى را نگه نمىدارد . به همين جهت ، امام على عليهالسلاممىفرمايد :
اللَّئيمُ لايَستَحيي .(2)
فرومايه ، شرم ندارد .
بنا بر اين ، فرومايگى شخص ، يكى از عناصر اصلى بىحيايى است . بدون اين عنصر ، بىحيايى شكل نمىگيرد . ممكن نيست فرد كريم ، بىحيا باشد و سرّ آن نيز در اين است كه حيا كردن و حرمت نگه داشتن ، براى حفظ آبرو و حرمت خودِ فرد است . در حقيقت ، كسى كه حرمت نگه مىدارد ، اعتبار و آبروى خود را از لكّهدار شدن ، مصون مىسازد و اين ، مخصوص انسانهاى كريم النفس است . كسى كه از كرامت نفس برخوردار نباشد ، براى حفظ آن نيز تلاش نخواهد كرد . درست شبيه كسى كه لباس آلوده به تن دارد و مشخّص است كه چنين كسى از آلودگى
پرهيز ندارد . مثلاً كسانى كه در كارگاهها و تعميرگاهها كار مىكنند و لباس كارى به تن دارند كه معمولاً كثيف و آلوده است ، از كثيف و آلوده شدن آن باكى ندارند ؛ امّا
اگر كسى كه لباس تميز ، سفيد و زيبايى بر تن دارد ، وارد اين گونه مكانها گردد ، به
شدّت مراقب است كه لباسش آلوده نشود . در بحث بىحيايى نيز همين گونه است . كسى كه پوششى از كرامت دارد ، آن را از آلوده شدن نگه مىدارد و اگر در منظر ديگران ، نَمى از آلودگى و غبارى از كثيفى بر وى بنشيند ، شرم مىكند و سريعا درصدد جبران آن برمى آيد ؛ امّا اگر كسى از نفسى آلوده برخوردار باشد و پوششى از فرومايگى بر جان خويش داشته باشد ، از آلودهتر شدن آن ، باكى نخواهد داشت . چنين شخصى ، آبرو و اعتبارى ندارد تا مراقب آن باشد و به همين جهت ، از انجام دادن هيچ كارى شرم نخواهد كرد .
نكته ديگر اين كه وجهه اجتماعى ، از عوامل مؤثّر در حياى فرد است . ممكن است كسى از شخصيت بالايى برخوردار نباشد ؛ امّا در ميان مردم ، آبرو و اعتبارى داشته باشد . همين جايگاه وى نزد افكار عمومى و همين تصويرى كه مردم از وى دارند ، عامل بازدارندهاى است كه شرم و حيا را برمىانگيزد . چنين شخصى ، مراقب است كه وجهه خود را نزد ديگران ، خراب نكند . بنا بر اين ، در فرض « لئامت پنهان و كرامت آشكار » ، باز هم امكان بروز حيا وجود دارد ؛ امّا اگر فرومايگى فرد ، آشكار باشد و از وجهه و اعتبار اجتماعى برخوردار نباشد ، دليلى براى حرمت نگه داشتن وجود نخواهد داشت . او چيزى در ميان مردم ندارد تا آن را حفظ كند . بنا بر اين ، فرومايگى آشكار ، موجب بىحيايى مىگردد .
البته همواره اين گونه نيست كه نبودِ اعتبار اجتماعى ، موجب بىحيايى گردد . ممكن است كسى در ميان مردمْ آبرويى نداشته باشد ؛ امّا اگر همين شخص از حرمت و كرامت نفسانى برخوردار باشد ، باز هم اهل شرم خواهد بود . اين ، تفاوتِ ميان كرامت و فرومايگى است . كرامت ، عامل حياست و فرومايگى ،
عامل بىحيايى . با اين حال ، فرومايگى اگر آشكار نشود و پنهان بماند ، موجب بىحيايى نمىشود ؛ چرا كه اعتبار اجتماعى ، همچنان وجود دارد . امّا كرامت نفس ، اگر آشكار هم نگردد ، باز ، موجب حيا مىگردد ؛ يعنى كرامت نفس براى برانگيختن شرم ، نيازى به آشكار شدن ندارد ؛ امّا فرومايگى تا آشكار نشود ، موجب بىشرمى نمىگردد . عامل بى شرمى تا آشكار نگردد ، تأثيرى نخواهد داشت و عامل شرم ، حتّى اگر آشكار نگردد ، تأثير خواهد داشت .
به بيان ديگر ، در اين بحث ، چهار حالت فرضى وجود دارد : اوّل ، فرومايگى درونى و بىاعتبارى اجتماعى . دوم ، كرامت درونى و اعتبار اجتماعى . سوم ،
فرومايگى درونى و اعتبار اجتماعى. چهارم ، كرامت درونى و بىاعتبارى اجتماعى.
جز در فرض اوّل ، در فرضهاى سهگانه ديگر ، حيا مىتواند وجود داشته باشد . در فرض دوم ، روشن است حيا وجود دارد ؛ چون كرامت درونى و اعتبار اجتماعى ، هر دو وجود دارند . در فرض سوم ، هر چند شخص در درون ، فرومايه و خطاكار است ، امّا چون اعتبار اجتماعى او هنوز باقى است ، ممكن است از مردم ، شرم كند . و امّا در حالت چهارم ، هر چند اعتبار اجتماعى وجود ندارد و جاى آن هست كه فرد از مردم حيا نكند ، امّا چون كرامت درونى دارد ، از خود ، شرم دارد و بىحيايى نمىكند .
جدول مقايسهاى نقش ويژگىهاى درونى و اجتماعى در شكلگيرى حيا و بىحيايى
فرضها
ويژگى درونىويژگى اجتماعىنتيجه از نظر حيافرض اوّلفرومايگىبىآبرويىبىحيايىفرض دومكرامتآبرو و اعتبارحيافرض سومفرومايگىآبرو و اعتبارحيافرض چهارمكرامتبدونوجههاجتماعى حيا
بنا بر اين ، در تمام موارد حيا ، سخن از كرامت است : يا كرامت از نظر مردم يا كرامت درونى و يا هر دو . امّا در جايى كه كرامت درونى وجود ندارد و از اعتبار اجتماعى هم خبرى نيست ، بىحيايى شكل مىگيرد . اين ، ويژگى فرد بىحياست .
2 . فعل قبيح
دومين مفهوم اصلى در فرآيند بىحيايى ، فعل قبيح است . بىحيايى در جايى به وجود مىآيد كه پاى فعل قبيح در ميان باشد ، بر خلاف كمرويى كه در آن ، صحبت از فعل نيك بود . قبيح بودن امور ، گاهى شرعى است (يعنى تحت تأثير عوامل فرهنگى و نژادى و زمانى نيست) و گاهى عرفى و فرهنگى است . دسته اوّل ، توسط شرع تعيين مىشود و دسته دوم ، توسط عرف و فرهنگ جامعه .
نكته ديگر اين كه شايد در تعريف فعل قبيح ، اختلافهايى وجود داشته باشد . ريشه اين اختلاف ، در متفاوت بودن ديدگاهها و ملاكهاست . بنا بر اين ، در ارزيابى افراد با شاخص حيا ، بايد ديدگاه و ملاك خود فرد را مورد توجّه قرار داد ، نه ديدگاه ارزياب را ؛ زيرا اگر كارى از نظر ارزياب ، قبيح باشد ، ولى از نظر فرد ، قبيح نباشد ، انجام شدن آن توسط او ، نشانه بىحيايى نيست ، و ممكن است كارى از نظر ارزياب ، قبيح نباشد ، ولى از نظر فرد ، قبيح باشد . در اين صورت ، انجام شدن آن از نظر ارزياب ، نشانه بىحيايى نيست ؛ ولى در واقع ، نشانه بىحيايى فرد است ؛ چون او به كارى اقدام كرده كه آن را قبيح مىدانسته است . البته مىتوان گفت كه فلان فرهنگ ، فاقد حياست و فلان فرهنگ ، آميخته با حيا ؛ ولى وقتى در درون فرهنگ فاقد حيا قرار مىگيريم و مىخواهيم افراد آن را ارزيابى كنيم ، بايد براساس فرهنگى كه آنان قبول دارند ، ارزيابى و داورى كنيم . مثلاً اگر كارى از فردْ سر بزند كه واقعا قبيح باشد ، ولى از نظر فرهنگى كه فرد در آن زندگى مىكند ، قبيح نباشد ، نمىتوان آن فرد را بىحيا دانست ؛ زيرا لازمه تحقق بىحيايى ، اعتقاد داشتن به
قُبح كار است ؛ يعنى اين كه اگر كسى را با قُبح كارى آشنا كرديم ، باز هم آن را انجام دهد . به بيان ديگر ، بىحيايى بايد ويژگى و صفت او شده باشد ، نه اين كه نسبت به يك كار ، آنهم براساس فرهنگ شخص ديگر ، بىحيا باشد . شخصى كه براساس فرهنگ خود ، كارى انجام مىدهد كه صحيح است ، بىحيا نيست ، هر چند فرهنگ او دچار مشكلاتى باشد و براساس فرهنگ درست ، كار او قبيح باشد . دليل آن نيز اين است كه اگر آن فرد ، توجيه شود ، از انجام دادن آن كار ، شرم خواهد كرد . اگر ويژگى اين فرد ، بىحيايى باشد ، حتّى در صورت توجيه هم نبايد از آن شرم كند .
3 . حضور و نظارت
همان گونه كه نظارت ، يكى از اركان حيا بود ، در بىحيايى نيز عنصر حضور و نظارت ، يكى از اركان است . انجام دادن هر فعل قبيحى ، نشانه بىحيايى نيست . اگر فعل قبيح ، در حضور كس يا كسانى صورت پذيرد و يا نسبت به نظارتِ ناظران سنجيده شود ، بىحيايى صدق مىكند . اگر فرض كنيم كه فعل قبيح ، بدون حضور ناظران انجام شده است ، نمىتوان آن را بىحيايى ناميد . حتّى اگر فعل قبيح را بدون توجّه به ناظران موجود ارزيابى كنيم ، از مقوله حيا و بىحيايى بيرون است . بنا بر اين ، وقتى يك فعل قبيح در حضور كسانى صورت پذيرد كه حرمت آنان لازم است ، بىحيايى صدق مىكند .
نكته ديگر اين كه در بىحيايى بايد ميان فرد و ناظران در مورد قبح يك فعل ، اشتراك ديدگاه وجود داشته باشد . اگر فردى كه بىحيا ناميده مىشود ، كارى انجام داده باشد كه براساس ديدگاه ناظران ، قبيح است ، نه ديدگاه خود او ، نمىتوان او را بىحيا دانست ؛ زيرا اين كار از نظر او قبيح نبوده و او با اين كار ، نسبت به ناظران ، گستاخى نكرده است . همچنين اگر كارى كه انجام مىشود ، از ديدگاه حاضران ، قبيح نباشد ، ولى از ديدگاه فرد ، قبيح باشد ، نمىتوان او را بىحيا ندانست ؛ زيرا هر چند كار او از نظر حاضران ، خالى از
اشكال است ؛ امّا از نظر خود فرد ، قبيح است و او با اين كار ، در برابر آنان بىباكى كرده است .
پس در جايى كه فرد به تفاوت ديدگاه خود با ديدگاه ناظران آگاه نباشد ، ممكن است نشانه بىحرمتى و بىشرمى وى نسبت به حاضران تلقى گردد ؛ امّا اگر از اين اختلاف آگاه باشد ، شايد بىحرمتى صدق نكند ؛ زيرا او كارى را برابر ديگران انجام داده كه براى آنان ، قبيح نيست و او از اين مطلب ، آگاه است . در چنين مواردى ، راه تشخيص ، آن است كه بررسى شود كه آيا اگر او نسبت به اين اختلاف ، آگاهى نمىداشت ، باز هم بدان اقدام مىكرد ؟ اگر اقدام نمىكرد ، نشانه حرمت نگه داشتن وى است و اگر اقدام مىكرد ، معلوم مىشود ارزشى براى حاضران ، قائل نيست و اين كار او بىحرمتى و بىشرمى به شمار مىرود .
4 . بازدارى
اساسا در بىحيايى ، عنصر بازدارندگى وجود ندارد . حضور و نظارت ديگران ، وقتى سبب بازدارى فرد نشود ، بىحيايى ناميده مىشود . فرد بىحيا ، چون ارزشى براى خود و حاضران قائل نيست ، در حضور آنان نسبت به كار قبيح ، اقدام مىكند و از اين كار ، هيچ پروايى ندارد .
البته ممكن است اين بى پروايى ، هميشه و همه جا و نزد همه كس ، اتّفاق بيفتد و ممكن است به تناسب شرايط ، متفاوت باشد . در حالت اوّل ، فرد از بىحيايى مطلق برخوردار است ؛ امّا در حالت دوم ، بىشرمى وى نسبى است و در شرايط خاصّى رخ مىدهد و لذا نمىتوان او را به طور مطلق ، بىحيا دانست .
حيا ، كمرويى و بى شرمى ؛ تفاوتها و شباهتها
حيا ، عبارت است از ترك فعل قبيح به احترام فرد ناظر . دو عنصر محورى بايد در اين تعريف ، مورد توجّه قرار گيرند : فعل قبيح و ناظر محترم . در كمرويى ،
عنصر ناظر ، وجود دارد ؛ ولى عنصر اوّل - كه «كار قبيح» باشد - جاى خود را به «كار نيك» داده است . در حيا از كار قبيح ، شرم مىشود و در كمرويى ، از كار نيك ؛ ولى هر دو در مسئله وجود ناظر و شرم از ناظر ، مشتركاند . بى شرمى (بىحيايى) ، از اين جهت كه در آن ، صحبت از فعل قبيح است ، شبيه حياست ؛ ولى از اين جهت كه فرد بى شرم از حضور ناظران ، شرم نمىكند ، با حيا و كمرويى تفاوت دارد .
جدول تفاوتها و شباهتهاى حيا با كمرويى و بىشرمى
از جهت صفتحياكمرويىبىشرمىموضوعفعل قبيحفعل نيكفعل قبيحنظارتوجود داردوجود داردوجود داردشرمهستهستنيستبازدارندگىهستهست نيست
بخش چهارم : بىحيايى / ويژگىهاى بىحيايى
بىحيايى داراى ويژگىهاى روانشناختىاى است كه در اين مجال ، به بيان آنها مىپردازيم :
1 . متأثّر نشدن
فرد باحيا از اين كه در حال ارتكاب فعل قبيح ديده شود ، متأثّر مىشود ؛ امّا فرد بىحيا ، هيچ گونه تأثّرى پيدا نمىكند و از اين كه در آن حال ديده شود ، ناخشنود نمىگردد . گاه ممكن است كسى در خلوت به گناهى مشغول باشد و از اين كار ، ناخرسند نبوده ، از نظر روانى هيچ احساس ناخوشايندى نداشته باشد . همين شخص ، اگر بداند كه در منظر ديگران بوده است ، ممكن است با حالت انقباض (گرفتگى) و انكسار (آسيبپذيرى) روانى رو به رو شود . به بيان ديگر ، شخص باحيا ، نسبت به نظارت و حضور ديگران ، حسّاس است ؛ امّا شخص بىحيا نسبت به نظارت ديگران ، به هيچ عنوان حسّاس نيست و از اين كه در حال انجام دادن رفتارى زشت ديده شود ، ناراحت و نگران نمىشود . چنين افرادى ، هيچ اهمّيت نمىدهند كه در حضور ديگران ، چه مىگويند و يا ديگران ، چه قضاوتى درباره آنان دارند . به همين جهت ، در احاديث ، از اين گونه افراد با تعابير : «باكى
ندارد كه مردم ، او را در حال انجام دادن كار زشت ببينند» ،(1)«باكى ندارد كه
1) . امام على عليهالسلام : مىفرمايد : «قيل للعبد الصالح لقمان : ... أى الناس أشر ؟ قال : الّذى لايبالى أن يراه الناس مسيئا ؛ از بنده صالح خدا لقمان پرسيده شد : ... بدترينِ مردم كيست ؟ گفت : كسى كه باكى ندارد مردم او را در حال انجام دادن كارى زشتى مشاهده كنند» . قصص الأنبياء ، ص 197 ، ح 248 ؛ بحار الأنوار ، ج 13 ، ص 42 . همچنين ، ر .ك : غررالحكم ودررالكلم ، ح 5702
چه مىگويد و چه دربارهاش مىگويند»(1)و «از آنچه گفته است يا دربارهاش گفتهاند ، شرمى ندارد»(2)و «از آنچه مىگويد و يا دربارهاش مىگويند ، شرم نمىكند»(3)ياد شده است .
2 . گستاخى و بىباكى
ويژگى ديگر اين گروه ، گستاخى و بى باكى آنان است كه از آن ، با عنوان «جرى شدن» ياد مىشود . افراد باحيا ، براى نظارت ديگران اهميّت ويژهاى در نظر مىگيرند و هنگام حضور آنان ، پروا دارند و ملاحظاتى را در رفتارهاى خود ، رعايت مىكنند ؛ امّا فرد بىحيا ، هيچ ارزشى براى حضور و نظارت ديگران ، قائل نيست و هيچ پروايى از ديده شدن ندارد و لذا با گستاخى تمام ، در حضور ديگران ، به رفتار زشت ، اقدام مىكند . اين گونه افراد ، هرگز به جهت آنچه انجام مىدهند ، دچار اضطراب نمىشوند . بخش مهمّى از روايات منقول از امامان معصوم عليهمالسلام ، به اين مبحث اختصاص دارد و در سخنان آنان ، گاهى به رفتارهاى زشت ، از اين دريچه نگاه شده و اين گونه رفتارها مورد بررسى قرار گرفته است .
3 . راضى بودن
ويژگى ديگر افراد گستاخ ، «رضايت» آنان از انجام دادن فعل قبيح است .
1) . رسول خدا مىفرمايد : «إن اللّه حرّم الجنة على كلّ فحاش بذىء قليل الحياء ، لايبالى ما قال ولا ما قيل فيه ؛ خداوند ، بهشت را بر هر ناسزاگوىِ بد دهانِ كم حيا حرام كرده است ؛ كسى كه باكى ندارد كه چه مىگويد و چه دربارهاش مىگويند» . الكافى ، ج 2 ، ص 323 ؛ تحفالعقول ، ص44
2) . ر .ك : الفردوس ، ج 3 ، ص 623 ح 5947 ؛ المعجم الكبير ، ج 7 ، ص 376 ؛ اُسد الغابة ، ج 3 ، ص 6 .
3) . ر .ك : مستدرك الوسائل ، ج 18 ، ص 89 ؛ مجمع الزوائد ، ج 10 ، ص 284 ؛ المعجم الكبير ، ج 7 ، ص 315 ؛ الإصابة ، ج 3 ، ص 296 .
افراد عادى شايد مرتكب فعل قبيح شوند ؛ امّا معمولاً از انجام دادن آن ، اظهار رضايت نمىكنند . رضايت از كار ناشايست ، ويژه افراد بىحياست . اينان ، نه تنها از آنچه كردهاند و مىكنند ، متأثّر و شرمنده نمىشوند ، بلكه نسبت به آن ،
راضىاند . به همين جهت ، در احاديث ، رضايت از گناه ، بزرگتر از خودِ گناه دانسته شده است .(1)ممكن است يك رفتار زشت ، در اثر بىتوجّهى و غفلت و لغزش شخص صورت گيرد ؛ امّا رضايت از آن ، نشانه بىاهمّيت بودن آن كار نزد وى است .
4 . خرسند بودن
ويژگى ديگر افراد بىحيا ، خرسند بودن آنان از انجام دادن كار ناشايست است . افراد بىحيا ، نه تنها از كارى كه انجام مىدهند ، ناراحت نيستند ، بلكه از انجام دادن آن ، خرسندند . خرسندى از انجام دادن فعل قبيح ، ويژگى افراد بىحياست . انجام دادن گناه ، زشت است و خرسند بودن از آن ، زشتتر . اگر كسى مرتكب خطا شود ، ولى از آن خرسند نباشد ، شايد بىحيا نباشد ؛ امّا كسى كه مرتكب خطا مىشود و از آنچه انجام داده ، خرسند نيز است ، اين نشانه بىحيايى اوست . ارتكاب قبيح همراه با شرمسارى ، بهتر از خرسندى از ارتكاب آن است . در بخشى از روايات معصومان عليهمالسلامبه مسئله خرسندى از گناه ، پرداخته شده و اين امر ، مورد نهى قرار گرفته است .(2)
گناه است» غررالحكم ودررالكلم : ح 2045 . همچنين آن حضرت فرموده است : «لا وزر أعظم من التبجّح بالفجور ؛ هيچ گناهى بزرگتر از خرسندى از بدكارى نيست» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 10762) . نيز مىفرمايد : «لايفلح من يتبجَّح بالرذائل ؛ كسى كه از رذايلْ خرسند گردد ، رستگار نمىشود» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 10705) .
1) . امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد : «إيّاك والرضا بالذنب ؛ فإنّه أعظم من ركوبه ؛ بپرهيز از خرسندشدن به گناه ؛ چرا كه اين كار ، بزرگتر از انجام دادن گناه است» . أعلام الدين ، ص 299 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 161
2) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «التبجّح بالمعاصى أقبح من ركوبها ؛ خرسندى از گناه ، زشتتر از انجام دادن
خرسندى ، نشانه نبود غم و اندوه است . وجود حيا ، انسان را نسبت به انجام دادن خطا حسّاس مىكند و نسبت به خطاى انجام شده ، غمگين و ناراحت . امّا اگر كسى نه تنها احساس ناراحتّى ندارد ، بلكه خرسند نيز هست ، اين ، نشانه گستاخى و بىحيايى اوست .
5 . خنديدن
يكى ديگر از ويژگىهاى افراد بىحيا ، خنديدن به هنگام ارتكاب كار قبيح است . برخى افراد بىحيا ، به گاه خطا ، قهقهههاى مستانه سر مىدهند و بدين وسيله ، خوشحالى خود را آشكار مىسازند . رسول خدا ، اين حالت را بدتر از خودِ گناه دانسته(1)و فرموده است :
مَن أذنَبَ ذَنبا وهُوَ ضاحِكٌ ، دَخَلَ النّارَ وهُوَ باكٍ .(2)
هر كه با لب خندان مرتكب گناه شود ، با چشم گريان ، وارد دوزخ مىشود .
6 . لذّت بردن
ويژگى ديگر افراد بىحيا ، لذّت بردن از ارتكاب كار زشت است . لذّت بردن از هر كار ، نشانه آن است كه هيچ عامل دردآورى براى شخص وجود ندارد و او به هيچ عنوان ، تحت فشار نيست . حيا ، عاملى است كه فرد را تحت تأثير خود قرار مىدهد و كار خطا را نزد وى ، تلخ مىسازد و لذا اگر كسى از خطا كارى خود لذّت ببرد ، نشان از نبود حيا در وجود اوست . به همين جهت ، در روايات منقول از معصومان عليهمالسلام ، لذّتبردن از گناه ، مورد نكوهش قرار گرفته و به پيامدهاى آن
اشاره شده است .(1)
7 . كوچك شمردن خطا
يكى ديگر از ويژگىهاى بىحيايى ، كوچك شمردن خطاست . كسانى حيا مىكنند كه خطا را بزرگ بشمرند ؛ امّا افراد بىحيا ، خطايى را كه قصد دارند انجام دهند و يا انجام دادهاند ، كوچك و ناچيز مىشمُرَند . ممكن است فردى كه در حقّ او خطايى انجام شده است ، از سرِ بزرگوارى ، آن را كوچك شمُرَد تا به فرد خطاكار ، آرامش دهد ؛ امّا اين كه كسى خطايى را كه خود مرتكب شده ، ناچيز شمُرَد ، نشانه بىشرمى اوست . به همين جهت ، در روايات معصومان عليهمالسلام نسبت به كوچكشمارى گناه ، حسّاسيت زيادى نشان داده شده است .(2)
8 . تجاهُر (عَلَنى سازى)
يكى ديگر از ويژگىهاى بىحيايى ، تجاهر به خطا ، يا همان علنىسازىِ خطاست . افراد باحيا اگر بخواهند خطايى انجام دهند ، سعى مىكنند آن را
1) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «من تلذّذ بمعاصى اللّه أورثه اللّه ذلاً ؛ هر كه از معصيت خدا لذّت ببرد ، خدا او را ذليل مىسازد» . غررالحكم ودررالكلم ، ح 8823
2) . امام على عليهالسلام فرموده است : «تهوين الذنب أعظم من ركوب الذنب ؛ ناچيز شمردن گناه ، بزرگتر از انجام دادن گناه است» غررالحكم ودررالكلم ، ح 4490 . «أشد الذنوب ما استخفّ به صاحبه ؛ بدترين گناه ، آن است كه انجام دهندهاش آن را كوچك شمارد» (نهج البلاغه ، حكمت 477 ؛ نثر الدرّ ، ج 1 ، ص 325 . نيز ، ر .ك : نهج البلاغه ، حكمت 348 ، خصائص الأئمة ، ص 125) . همچنين ايشان فرموده است : «أشد الذنوب عند اللّه سبحانه ذنب استهان به راكبه ؛ بدترينِ گناهان نزد خداوند ، گناهى است كه فرد ، آن را ناچيز بشمارد» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 3140) . نيز فرموده است : «أعظم الذنوب عنداللّه ذنب صغر عند صاحبه ؛ بزرگترين گناه نزد خداوند ، گناهى است كه نزد فرد انجام دهنده آن ، كوچك باشد» (غررالحكم ودررالكلم ، ح 3141) . رسول خدا نيز فرموده است : «أعظم الذنوب عند اللّه أصغرها عند العباد وأصغر الذنوب عند اللّه أعظمها عند العباد ؛ بزرگترين گناه نزد خدا ، كوچكترينِ آن نزد بندگان است و كوچكترين گناه نزد خدا ، بزرگترينِ آن نزد بندگان است» (تاريخ اليعقوبى ، ج 2 ، ص 100)
پنهانى انجام دهند و اگر ناخواسته آشكار شود و مورد سؤال قرار گيرند ، انكار مىكنند . پنهان سازى و انكار ، از نشانههاى حياست ؛ امّا افراد بىحيا ، سعى در پنهان سازى نكرده ، آشكارا اقدام به خطا مىكنند .(1)
گاهى ممكن است ناخواسته ، خطاكارى افراد ، ناپيدا باشد . مثلاً شب هنگام ، انجام شده باشد و ديگران از آن ، بىخبر باشند . در چنين مواقعى ، برخى آنچه را پنهانى انجام شده ، براى ديگران بازگو مىكنند و بدين وسيله ، پردهها را مىدرند . اين نيز از ويژگىهاى بىحيايى است . روزى رسول خدا فرمود : «اهل تجاهر ، از بدترينِ مردماند» . پرسيدند : اهل تجاهر چه كسانىاند ؟ رسول خدا پاسخ داد :
الَّذي يُذنِبُ الذَّنبَ بِاللَّيلِ فَيَستُرُهُ اللّهُ عَلَيهِ فَيُصبِحُ فَيُحَدِّثُ بِهِ النّاسِ ، فَيَقولُ : فَعَلتُ
البارِحَةَ كَذا وكَذا ، فَيُهتَكُ سِترُ اللّهِ عَنهُ .(2)
اهل تجاهر ، كسى است كه شب ، گناه مىكند و خداوند ، آن را مىپوشاند ؛ ولى او صبحْ هنگام ، آن را براى مردم ، بازگو كرده ، مىگويد : «شب گذشته ، فلان كار و فلان كار را انجام دادم» و در نتيجه ، به دست خود ، پرده خدا را از روى خود مىدرَد .
در روايت ديگرى از آن حضرت آمده است :
كُلُّ أُمّتي مُعافىً إلا المُجاهِرينَ ، و إنَّ مِنَ المُجاهَرَةِ أن يَعمَلَ الرَّجُلُ بِاللَّيلِ عَمَلاً ثُمَّ يُصبِحُ وقَد سَتَرَهُ اللّهُ ، فَيَقولُ : يا فُلانُ ! عَمِلتُ البارِحَةَ كَذا وكَذا ، وقَد باتَ يَستُرُهُ رَبُّهُ ويُصبِحُ يَكشِفُ سِترَ اللّهِ عَنهُ .(3)
همه امّت من بخشيده مىشوند ، مگر اهل تجاهر ، و از اقسام تجاهر ، اين است
كه كسى شبْ هنگام ، كارى انجام دهد ، سپس صبح كند و در حالى كه خداوند ، آن را پوشانده ، [به دوستش ]مىگويد : «اى فلانى ! شب گذشته ، فلان كار و فلان كار را انجام دادم» . او شب را گذراند ، در حالى كه پروردگارش او را پوشانده بود ، و صبح كرد و خود ، پوشش خدا را برچيد .
بنا بر اين ، گاهى كار خطا آشكارا انجام مىشود و گاهى پنهانى ؛ و آن گاه كه پنهانى است ، گاهى فرد ، خود به افشاى آن مىپردازد . در هر حال ، فرد يا پرده نمىاندازد و يا پرده موجود را به وسيله گزارش كردن مىدَرَد .(1)چنين حالتى ، ويژه افراد بىحيا و از زشتترينِ كارهاست .(2)
9 . افتخار كردن
ويژگى ديگر افراد بىحيا ، افتخار كردن به انجام دادن كار خطاست . افراد باحيا ، اگر هم مرتكب خطا شوند ، آن را مايه افتخار نمىدانند و لذا سعى در پنهانسازى و يا انكار آن خواهند كرد . كسانى كه به خطاكارى خود ، افتخار مىكنند ، نه تنها شرم نكردهاند ، بلكه در نهايت وقاحت به سر مىبرند . چيزى مايه افتخار است كه ارزش به شمار آيد . امّا چيزى كه قبيح است ، چگونه مىتواند مايه افتخار باشد ؟ بنا بر اين ، كسى كه آنچه را مايه ننگ است ، مايه افتخار بداند ، نشانه نهايت بىشرمى اوست . به بيان ديگر ، انجام دادن كار قبيح ، يك چيز است و افتخار كردن به آن ، چيز ديگر . ممكن است كسى مرتكب فعل قبيحى شود ، امّا به آن افتخار نكند . كار اين شخص ، نادرست است ؛ ولى بدتر از آن ، اين است كه
1) . در روايت آمده است : «قال رسول اللّه : إن اللّه ليستر العبد من الذنب ما لم يخرقه . قالوا : وكيف يخرقه يا رسول اللّه ؟ قال : يحدّث به الناس ؛ خداوند ، بنده را از گناه مىپوشاند تا وقتى كه خود ، آن را پاره نكند . گفتند : چگونه آن را پاره مىكند ، اى رسول خدا ؟ فرمود : براى مردم ، بيان مىكند»/ التمهيد ، ابن عبد البرّ ، ج 5 ، ص 338
2) . امام على عليهالسلام مىفرمايد : «إيّاك والمجاهرة بالفجور ؛ فإنها من أشد المآثم ؛ بپرهيز از تجاهر به گناه ؛ چرا كه اين كار ، از شديدترينْ گناهان است» . غررالحكم ودررالكلم ، ح 2677
به آنچه انجام داده ، افتخار هم بكند . به همين جهت ، رسول خدا ، افتخار كردن به گناه را بدتر از خودِ گناه دانسته است .(1)
10 . بشارت دادن به خطا
يكى ديگر از ويژگىهاى بىحيايى اين است كه كار قبيح را مايه بشارت بدانند . بشارت و مژده ، مربوط به جايى است كه چيز ارزشمندى به دست آمده باشد و يا در حال به دست آمدن باشد . حال ، اگر كسى كار خطايى انجام دهد و به ديگران بشارت دهد كه توانايى چنين كارى را پيدا كرده است ، اين ، نهايت بىشرمى اوست ؛ چرا كه نه تنها از انجام دادن آن شرم نكرده و پس از عمل ، شرمنده نشده ، و نه تنها آن را يك كار عادى ندانسته ، بلكه چنان ارزشى براى آن قائل شده كه آن را سزاوار بشارت دادن دانسته است( !) .
11 . اصرار بر گناه و تكرار آن
يكى ديگر از ويژگىهاى بىحيايى ، اصرار بر فعل قبيح است . كه به معناى پشيمان نشدن از گناه و تكرار آن است . قرآن كريم ، كسانى را كه نسبت به كردار زشت ، حسّاساند و پس از انجام دادن آن ، پشيمان مىشوند و تكرار نمىكنند ، ستوده است :
وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَ-حِشَةً أَوْظَ-لَمُواْ أَنفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ ؛(2)
و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند و يا به خود ستم كنند ، به ياد خدا مىافتند و براى گناهان خود طلب آمرزش مىكنند . و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد و بر گناه ، اصرار نمىورزند با اين كه مىدانند .
امام صادق عليهالسلام نيز به همين آيه استناد كرده و از مردم خواسته كه بر كار حرام ، اصرار نكنند . آن گاه در تفسير آيه فرموده كه اين آيه ، مربوط به كسانى است كه وقتى متوجّه اشتباه خود مىشوند ، استغفار نموده ، آن را تكرار نمىكنند .(1)
امّا كسانى كه از انجام دادن كار ناشايست ، احساس پشيمانى نكرده ، استغفار نمىكنند ، بلكه آن كار را تكرار مىكنند ، در زمره افراد بىحيا هستند . امام على عليهالسلام درباره رابطه اصرار بر گناه با بىحيايى فرموده است :
مَن أصَرَّ عَلى ذَنبِهِ اجتَرى عَلى سَخَطِ رَبِّهِ .(2)
هر كه اصرار بر گناه كند ، بر كسب غضب پروردگارش گستاخ شده است .
امام باقر عليهالسلام ، اصرار به گناه را در اين مىداند كه فرد ، پس از ارتكاب گناه ، استغفار نكرده ، نفس خود را به توبه وا ندارد .(3)در چنين وضعيتى ، «تكرار» گناه رخ مىدهد . به همين جهت ، رسول خدا ، اصرار بر گناه را بدتر از خود گناه مىداند .(4)در اين جا مهمْ اين نيست كه گناه ، كوچك باشد يا بزرگ . خطاى كوچك ، اگر همراه با اصرار و تكرار باشد ، نشانه بىحيايى است ؛ ولى اگر خطاى بزرگ ، تكرار نشده ، با استغفار همراه گردد ، نشانه بىحيايى نخواهد بود .(5)لذا رسول خدا فرموده است :
1) . الكافى ، ج 8 ، ص 10 .
2) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 8764 .
3) . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد : «الإصرار هو أن يذنب الذنب فلا يستغفر اللّه ولا يحدّث نفسه بالتوبة ، فذلك الإصرار ؛ اصرار ، آن است كه كسى گناه را انجام دهد ، ولى استغفار نكند و به خود نگويد كه بايد توبه كند پس اين ، اصرار ورزيدن است» . الكافى ، ج 2 ، ص 288 ؛ تفسير العياشى ، ج 1 ، ص 198
4) . «أربعة فى الذنب شرّ من الذنب : الاستحقار ، والافتخار ، والاستبشار والإصرار ؛ چهار چيز در گناه است كه از خودِ گناه ، بدتر است : كوچك شمردن ، افتخار كردن ، بشارت خواستن و اصرار ورزيدن» . مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 349 ، ح 13222
5) . رسول خدا صلىاللهعليهوآله : «ليس كبيرة بكبيرة مع الاستغفار ولا صغيرة بصغيرة مع الإصرار ؛ هيچ گناه كبيرهاى با استغفار كردن ، بزرگ نيست و هيچ گناه صغيرهاى با اصرار ورزيدن ، كوچك نيست» . مسند الشهاب ، ج2 ، ص 204 ، ح 752 ؛ الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 504 ، ح 7970 ؛ الكافى ، ج 2 ، ص 288)
وَيلٌ لِلمُصِرّينَ ، الَّذينَ يُصِرّونَ عَلى مافَعَلوا وهُم يَعلَمونَ .(1)
واى بر اصرار كنندگان ! كسانى كه بر آنچه كردهاند ، اصرار دارند ، حال آن كه به اشتباه خود ، آگاهاند .
1) . مسند أحمد ، ج 2 ، ص 565 ، ح 6552 ؛ كتاب الزهد ، ابن مبارك ، ص 93 ، (ح 325) ؛ الأدب المفرد ، ص 120 ؛ الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 144 (ح 942) ؛ كنزالعمّال ، ج 3 ، ص 164 (ح 5976) .
بخش چهارم : بىحيايى / عوامل بىحيايى
1 . جهل
بىحيايى با جهلْ همراه است و هر جا جهل باشد ، بىحيايى نيز حضور دارد و به همين جهت ، بىحيايى از سپاهيان جهل شمرده شده است .(1)آلوده كردن خود به زشتىها، شكستن حرمت خويش و پايين آوردن منزلت اجتماعى خود، نشانههاى جهالت و نابخردى است . همچنين ، رعايت نكردن حرمت ديگران و تجرّى و گردنكشى در برابر آنان نيز نشانه جهالت و نابخردى است . فرد خردمند ، نه خود را آلوده مىسازد ، و نه حرمت ديگران را مىشكند . از اين جا مىتوان فهميد همان گونه كه ميان عقل و كرامت ، رابطه وجود دارد ، ميان جهالت و لئامت نيز رابطه وجود دارد . شخص خردمند ، هم كرامت خود را حفظ مىكند ، هم حرمت و كرامت ديگران را ؛ امّا شخص جاهل ، از آن جا كه پست و فرومايه است ، نه ارزشى براى خود قائل است و نه براى ديگران . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
ما أوقَحَ الجاهِلَ !(2)
جاهل ، چه قدر وقيح است !
اين ، فقط در قلمرو روابط اجتماعى نيست . در روابط ميان انسان و خدا نيز همين گونه است . انسان جاهل ، حرمت خدا را نيز نگه نمىدارد و به همين جهت ، از خدا هم شرم ندارد . رسول خدا ، در باب نشانههاى جاهل مىفرمايد :
لايَستَحيي مِنَ اللّهِ ولا يَذكُرُهُ .(1)
نه از خدا شرم مىكند و نه او را ياد مىكند .
2 . تكرار
فرد باحيا نسبت به تكرار قبيح ، حسّاس است و تجربه متعدّد فعل قبيح ، مىتواند به بىحيايى منجر شود . ممكن است فرد باحيا ، به جهت غفلت يا لغزش ، مرتكب فعل قبيح شود . گرچه در مرتبه اوّل ، اين كار همراه با شرمندگى و سرافكندگى خواهد بود ، امّا اگر تكرار گردد ، سبب از ميان رفتن قبح آن كار مىگردد و هنگامى كه قبح عملى از ميان برود ، دليلى براى شرم ، وجود ندارد . به همين جهت ، على عليهالسلام مىفرمايد :
قَد كَثُرَ القَبيحُ حَتّى قَلَّ الحَياءُ مِنهُ .(2)
به تحقيق قبيح ، افزايش يافت تا آن جا كه حيا كردن از آن كاهش يافت .
همچنين در سخن ديگرى مىفرمايد :
مَن كَثُرَ خَطاءُهُ قَلَّ حَياءُهُ .(3)
خطاكارىِ هركس زياد شود ، حياى او كاهش مىيابد .
جالبْ اين كه ايشان ، علّت افزايش خطا را نيز در پُرحرفى دانسته است . پُرحرفى ، منجر به افزايش اشتباه مىشود و افزايش اشتباه ، منجر به كاهش حيا :
مَن كَثُرَ كَلامُهُ ، كَثُرَ خَطَؤُهُ .(4)
هر كس زياد حرف بزند ، زياد اشتباه مىكند .
به هر جهت ، تجربه كار قبيح ، مىتواند حيا را كاهش دهد . كار قبيح ، تا وقتى
انجام نشده ، قبح زيادى دارد ؛ امّا وقتى تجربه شود ، حياى آن كاهش مىيابد . مثلاً اگر كسى پى در پى ، مورد سوء استفاده جنسى قرار گيرد ، شرم و ترس او مىريزد و حتّى زبان او نيز بىشرم مىگردد . امام على عليهالسلام در اين باره فرموده است :
مَن اُتِيَ في عِجانِهِ ، قَلَّ حَياؤُهُ وبذو لِسانُهُ .(1)
مردى كه مورد تجاوز قرار گيرد ، حياى او كم مىشود و زبانش بىادب مىگردد .
در حديث ديگرى آمده كه هر كه از نظر جنسى هرزه باشد ، پُررو و دريده مىگردد .(2)به همين جهت ، همجنسبازى و روسپيگرى از عوامل كاهش حيا هستند .
همچنين در احاديث آمده كه گوش دادن به موسيقى و آوازهاى حرام نيز عامل بىحيايى است .(3)شايد اين نيز در راستاى تجربه قبيح ، قابل توجيه باشد . موسيقى و آواز حرام ، به جهت ساختار و محتوايى كه دارد ، قبح رفتارهاى نامناسب جنسى را از ميان مىبرد و فرد را نسبت به آن تحريك مىكند و به همين جهت ، سبب بىحيايى مىگردد .
همين مسئله درباره گدايى كردن و حاجتخواهى از مردم نيز وجود دارد . اين كه كسى براى روزى خود ، به ديگران رو بيندازد و بدون اين كه كارى كرده باشد ، چيزى طلب كند ، به خودى خود ، مايه خجالت و شرم است . حال اگر دست دراز كردن نزد ديگران ، كار هميشگى فرد شود ، نشانه بىشرمى اوست . به تعبير
1) . همان ، ص 376 ح 395 ؛ المئة كلمة ، جاحظ ، ص 63 (ح 48) .
2) . «من لانت أسافله ، صلبت أعاليه ؛ هر كس اسافلش هرزه باشد ، پُر رو و دريده مىشود» . المناقب ، خوارزمى ، ص 376 ، ح 395
3) . «من ضرب في بيته بربطا أربعين صباحا سلط اللّه عليه شيطانا لايبقى عضوا من أعضائه إلاّ قعد عليه ؛ فإذا كان ذلك نزع اللّه منه الحياء ، فلم يبال بما قال ولا ما قيل له ؛ هر كس در خانه خود ، چهل روز نوازندگى كند ، خداوند ، شيطانى را بر او مسلّط مىكند كه بر همه اعضاى او تسلّط مىيابد و چون اينگونه شود ، خدا ، حيا را از او برمىگيرد و در نتيجه ، نه از آنچه مىگويد ، باكى دارد و نه از آنچه دربارهاش مىگويند» . دعائم الإسلام ، ج 2 ، ص 208 ، ح 760 ؛ الكافى ، ج 6 ، ص 434
رسول خدا ، در حقيقت ، چنين افرادى به وسيله آبروى خود ، كسب معاش مىكنند ؛ يعنى آبرو مىدهند و چيزى مىگيرند .(1)به همين جهت ، گدايى از مردم ، مايه از بين رفتن حيا مىشود . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
طَلَبُ الحَوائِجِ إلَى النّاسِ استِلابٌ لِلعِزِّ ومَذهَبَةٌ لِلحَياءِ .(2)
نياز خود را از مردم خواستن ، مايه سلب عزّت و از بين رفتن حياست .
رسول خدا نيز فرموده است :
المَسائِلُ كدوحٌ يُكَدِّحُ بِهَا الرَّجُلُ وَجهَهُ .(3)
گدايى كردن ، [مانند] چنگ زدن است كه فرد به وسيله آن ، صورت خود را مىخراشد .
به همين جهت ، يكى از گروههايى كه معمولاً بىحيايى در ميان آنان فراوان ديده مىشود ، افراد فقيرى هستند كه به نان شب خويش ، محتاجاند و به خاطر كسب روزى مجبورند به هر كسى رو بيندازند و به هر كارى تن دهند و هر ذلّت و خوارىاى را تحمّل كنند . امام على عليهالسلام ، پيامد فقر را چهار چيز مىدانند : ضعف يقين ، كاهش عقل ، كم رنگ شدن دين ، و كاهش حيا و آبرو . و از اين رو ، فرموده است كه : از فقر به خدا پناه مىبريم .(4)گدايى از مردم ، مايه خوارى است(5)و طوق ذلّتى است كه بر گردن انسان افكنده مىشود .(6)
البته دست نياز به سوى ديگران دراز كردن و نگاه به دست مردم داشتن ، هميشه علّتِ ندارى نيست و در بسيارى موارد ، معلولِ قانع نبودن است . گاهى
1) . رسول خدا مىفرمايد : «إن المسألة كسب الرجل بوجه ، فأبقى رجل على وجهه أو ترك ؛ گدايى كردن ، كاسبى به وسيله آبروست . گروهى آبروى خود را نگه مىدارند و گروهى ترك مىكنند» . النوادر ، راوندى ، ص 86 ، ح 11 ؛ الجعفريات ، ص 56
2) . الكافى ، ج 2 ، ص 148 ، بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 110 .
3) . سنن أبى داوود ، ج 2 ، ص 119 ح 1639 ؛ مسند ابن حنبل ، ج 7 ، ص 279 ، (ح 20285) ؛ كنزالعمّال ، ج 6 ، ص 496 (ح 16698) .
4) . جامع الأخبار ، ص 106 .
5) . ر .ك : مطالب السؤول ، ص 56 ؛ غررالحكم ودررالكلم ، ح 444 ، 8154 و 2110 .
6) . ر .ك : غررالحكم ودررالكلم ، ج 2129 .
برخى افراد ، واقعا از تأمين زندگى خود عاجزند ؛ امّا برخى به آنچه دارند ، قانع نبوده ، طمع بيشتر دارند و لذا ، همواره چشم به دست ديگران دارند . اين نيز موجب كاهش حيا و به وجود آمدن بىحيايى است .
اصل چشم داشتن به دست ديگران ، مايه شرم است ؛ امّا وقتى اين كار تجربه گردد و تكرار شود ، به مرور ، حيا را كاهش مىدهد تا به بىحيايى مىرسد . به همين جهت ، كسانى كه در آغاز اين راه قرار دارند ، ابتدا با سختى و دشوارى رو به رو هستند ؛ ولى به مرور زمان ، وضع ، عادى مىگردد و بدون هيچ گونه پروايى و بدون ذرّهاى ناراحتى و سختى ، به آن مبادرت مىورزند .
همين نكته را در مسئله استحمام نيز مىتوان يافت . همان گونه كه بيش از اين توضيحداديم، حمّاماز پديدههاى غيرعربى استو ظاهرا از روم بهحجاز رفته است. چنينبهنظر مىرسد كه در روم،بدون پوشش و با حالت برهنهوارد حمّام مىشدهاند. در چنين وضعيتى ، يكى از عوامل رواج بىحيايى ، حمّام رفتن بوده است .
گاه براى لحظاتى ممكن است كسى برهنه ديده شود ؛ ولى فورا خود را بپوشاند و يا از ديدهها مخفى گردد . اين اندازه در بىحيايى تأثيرى ندارد ؛ امّا اگر
در جايى مثل حمّام ، برهنگى جزء عرف بشود و مردم با بدن برهنه در آن جا حاضر شوند ، اين تكرار و تداوم ، موجب بىحيايى مىگردد . به همين جهت ، امام على عليهالسلامدرباره اين گونه حمّامها فرموده است :
بِئسَ البَيتُ الحَمّامُ ! يَهتِكُ السِّترَ ويَذهَبُ بِالحَياءِ .(1)
بد مكانى است حمام ! پرده را مىدَرَد و حيا را مىبَرَد .
همچنين امام صادق عليهالسلامدرباره اين جنبه حمّام فرموده است :
بِئسَ البَيتُ الحَمّامُ ! يَهتِكُ السِّترَ و يُبدِي العَورَةَ .(2)
بد مكانى است حمّام ! پرده را مىدَرَد و عورت را آشكار مىسازد .
البته اين امر ، اختصاص به محلّى به نام حمّام ندارد . هر جا چنين پديدهاى پديد آيد ، چنين پيامدى خواهد داشت . مثلاً در حجاز ، حمّام وجود نداشت و مردم در فضاى باز و در ديد ديگران ، استحمام مىكردند و اين امر ، سبب بىحيايى و جريحه دار شدن حيا و عفّت عمومى مىگرديد . به همين جهت ، رسول خدا با حسّاسيت نسبت به اين پديده برخورد مىكردند و مردم را از اين كار ، نهى نمودند .(1)
همچنين در تفريحگاههاى كنار دريا در فصل تابستان ، اين پديده به چشم مىخورد . البته اين امر در كشورهاى غربى بيشتر است . در آن كشورها ، حتّى برخى مناطق از برخى شهرها به اين امر ، اختصاص داده مىشود . در اين مورد نيز چون برهنگى امرى دامنهدار است و نه لحظهاى ، موجب بىحيايى خواهد شد .
نكته ديگر ، اين كه براساس آنچه گفتيم ، كاهش حيا در مراحل مختلف زندگى نيز توجيه مىشود. بهمرور زمان و در طول زندگى، حياى افراد نسبت بهبرخى امور، كاهش مىيابد . عمدهترين مسئله ، حيا در قلمرو امور جنسى است . حياى زنان ، به تدريج كاهش مىيابد، حياى مردان نيز كاهش مىيابد و به مرور،شرمى را كه نسبت بهامور جنسى داشتند، از دست مىدهند. اين امر را در شوخىهاى مربوط به مسائل جنسى نيز مىتوان مشاهده كرد . در آغاز زندگى زناشويى ، ممكن است از خيلى حرفها و شوخىها پرهيز شود ؛ امّا به مرور زمان ، حرفهاى صريح و شوخىهاى ركيك آغاز مىشود . دليل اين امر ، در تكرار است . وقتى تجربه اين قبيل امور افزايش يابد ، هر چند مشروع باشد ، ولى شرم فرد را نسبت به آن كاهش مىدهد .
همين امر را در مَشاغلى كه در آنها روابط ميان زن و مردم نامحرمْ زياد است ، مىتوان مشاهده كرد . شايد در آغاز ، شرم زيادى ميان زن و مرد نامحرم وجود داشته باشد ؛ امّا به مرور زمان ، اين شرم ، كاهش بيشترى مىيابد .
برخى رشتههاى تحصيلى نيز همين گونهاند . در تحقيقى كه به عمل آمده ،
1) . ر . ك : بخش دوم : حيا و پوشش .
حياى دانشجويان پزشكى كمتر از ساير دانشجويان بوده است . در اين رشته ، ويژگىهايى وجود دارد كه مىتواند توجيهكننده اين تفاوت باشد . برخى از اين ويژگىها عبارتاند از : بحث و گفتگوى باز درباره اندامها و رفتارهاى جنسى ، مشاهده تصاوير اندام برهنه زنان و مردان ، معاينه بيماران جنس مخالف ، مشاهده اندامهاى تناسلى بيماران در هنگام معاينه ، و ... .(1)همه اينها در قالب تكرار و تجربه متعدّد ، قابل توجيه است .
نكته مهم ، اين كه اين را نمىتوان سرنوشت حتمى حيا دانست و حتما اين گونه نيست كه همه افراد ، چنين سرنوشتى داشته باشند . مثلاً نقل شده كه رسول خدا در آن سنّ بالا و با وجود تعدّد همسرانش ، از دختران ازدواج نكرده هم شرم و حياى بيشترى داشته است .(2)
اين نشان مىدهد كه كاهش حيا ، قابل پيشگيرى است . از يكى از روايتها مىتوان شيوهاى براى اين كار ، استخراج كرد . در روايتى آمده كه بهترين زن ، كسى است كه هنگام خلوت زناشويى ، همان گونه كه لباس خود را كنار مىگذارد ، حياى خود را نيز كنار بگذارد و پس از آن ، به موازات اين كه لباس خود را مىپوشد ، جامه حيا را نيز بر تن كند .(3)اين شيوه مىگويد رفتارها و حالتهاى هنگامههاى تنهايى را به اوقات ديگر ، سرايت ندهيد و پس از آن كه لباس بر تن كرديد ، تصوّر كنيد كه هيچ اتّفاقى نيفتاده و چيزى نسبت به قبل ، تغيير نكرده است . معمولاً به موازات
1) . ر .ك : «تهيه ابزارهايى جهت سنجش : عمل به باورهاى دينى و انواع حيا و بررسى رابطه ديندارى و حيا با ويژگىهاى شخصيت و سلامت روان» ، رساله دكترى (Ph. D) محمود گلزارى ، دانشگاه علامه طباطبايى ، 1380 ، ص 135 .
2) . از ابوسعيد خُدرى نقلشدهاست: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أشد حياء من العذراء في خدرها ؛... رسول خدا صلىاللهعليهوآله حتّى از دختران باكره هم بيشتر حيا داشت» . بحار الأنوار ، ج 16 ، ص 230
3) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : «خير نسائكم التى إذا خلت مع زوجها خلعت له درع الحياء وإذا لبست ، لبست معه درع الحياء ؛ بهترينِ زنان در ميان شما زنى است كه وقتى با همسر خود خلوت كرد ، جامه حيا را درآورد و هرگاه پوشيد ، همراه آن ، جامه حيا را نيز بر تن كند» . الكافى ، ج 5 ، ص 324 ؛ تهذيب الاحكام ، ج 7 ، ص 399
پوشيدن لباس ، جامه حيا بر تن نمىشود و يا به طور كامل بر تن نمىشود و اين روند كاهش ، در طول تجربههاى متعدّد ، ادامه پيدا مىكند .
راه جلوگيرى از كاهش حيا ، حذف تجربههاى كاهنده نيست . لازم نيست خلوتهاى زناشويى به طور كلّى حذف شوند و يا آموزش پزشكى تعطيل شود تا حيا حفظ گردد ؛ ولى زن و شوهرها مىتوانند پس از خلوت ، به حالت اوّل برگردند . دانشجويان پزشكى نيز مىتوانند پس از كلاس آموزش به حالت اوّل برگردند و آنچه را ديده و يا شنيدهاند و آنچه را كه مربوط به اين اوقات خاص است ، در همان قلمرو نگه داشته ، به ديگر قلمروهاى زمان سرايت ندهند .
3 . شكسته شدن حرمت
وجود حرمت ميان فرد و ناظران ، عامل برانگيختگى حياست . حضور كسى شرم برانگيز است كه براى فرد ، داراى حرمت و احترام باشد . اگر ميان آنان حرمتى وجود نداشته باشد ، شرمى هم وجود نخواهد داشت . به همين جهت ، امام كاظم عليهالسلامتوصيه كرده است كه :
لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ وبَينَ أخيكَ . أبقِ مِنها فَإِنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ .(1)
حرمت ميان خود و برادرت را از ميان نبر . چيزى از آن را باقى بگذار ؛ چرا كه از ميان رفتن حرمت ، از ميان رفتن حياست .
بنا بر اين ، يكى از عوامل بىحيايى ، بى آبرو شدن افراد است . از همين جا مىتوان به تأثير منفى فاش كردن اسرار ، عيبجويى و رسواسازى ديگران پى برد . امورى از اين دست ، سبب از ميان رفتن حرمت و آبروى فرد مىشود و حياى او را برطرف مىسازد . به همين جهت ، توصيه فراوان شده كه اسرار ديگران را فاش نسازيد و كسى را رسوا نكنيد ؛ بلكه بالاتر از اين ، توصيه شده است كه عيوب ديگران را بپوشانيد .
1) . الكافى ، ج 2 ، ص 672 ، تحف العقول ، ص 409 ؛ بحار الأنوار ، ج 78 ، ص 320 .
4 . شُرب خَمر
يكى از امورى كه حيا را از بين مىبرد و موجب بىحيايى مىگردد ، نوشيدن شراب است .(1)امام رضا عليهالسلام ، كاهش قدرت بازدارى را يكى از پيامدهاى نوشيدن شراب معرّفى مىكند .(2)مشروبات الكلى ، كاركردهاى قشر مخ يا كُرتكس را دچار وقفه مىكند . قشر مخ ، مسئول كاركردهاى انسانى و بالاى مغز (مانند : تفكر انتزاعى ، گفتار ، رفتار اختيارى ، بازدارى و مهار) است . يكى از آثار زيانبار الكل ، اين است كه با مصرف كم و يكى دو بار نوشيدن ، كاركردهاى قشر مخ ، بخصوص مهار رفتارهاى ضد اجتماعى ، دچار وقفه مىشود و «اثر ضد بازدارى»(3)به وجود مىآورد . با مصرف مقدار كم الكل ، فرد ، موقّتا منع و بازدارى اجتماعى را فراموش مىكند و به كارهايى دست مىزند كه در شرايط عادى از انجام دادن آنها ابا دارد .(4)پروا نداشتن و ابا نداشتن ، يعنى بىحيايى . شرابخوارى ، عقل را تعطيل مىكند(5)و قدرت بازدارندگى را كاهش مىدهد . حرمت مشروب هم به دليل پاسدارى از عقل است . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
فَرَضَ اللّهُ ... تَركَ شُربِ الخَمرِ تَحصينا لِلعَقلِ . (6)
خداوند ، ترك شرب خمر را به جهت حفظ عقل ، واجب كرد .
1) . «اِن اللّه تعالى حرم الخمر لما فيها من الفساد وبطلان العقول في الحقائق و ذهاب الحياء من الوجه ؛ خداوند متعال ، شراب را حرام كرده به خاطر فسادى كه به همراه دارد و به خاطر از كار انداختن و از بين بردن حيا از چهره» . فقه الرضا عليهالسلام ، ص 282 ؛ بحار الأنوار ، ج 66 ، ص 491
2) . «حرم اللّه - عزّوجلّ - الخمر لما فيها من الفساد ومن تغييرها عقول شاربيها ؛ خداوند عزيز و جليل ، شراب را حرام كرد به خاطر فسادى كه در آن است و به خاطر دگرگون كردن عقل شراب نوشها ...» . علل الشرائع ، ج 2 ، ص 475 ؛ عيون أخبارالرضا عليهالسلام ، ج 1 ، ص 105 ؛ بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 107
3) . Disinhibition effect
4) . ر . ك : «تهيه ابزارهايى براى سنجش : عمل به باورهاى دينى و ...» ، رساله دكترى (P.HD)محمود گلزارى ، ص 133 به نقل از : داويكو 1999 ، ص 41 .
5) . ر .ك : فقه الرضا عليهالسلام ، ص 282 .
6) . نهج البلاغه ، حكمت 252 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 2 ، ص 198 ؛ بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 111 .
عقل شرابخوار ، زايل مىگردد و به همين جهت ، همه پردهها را مىدَرَد و همه گناهان را مرتكب مىشود . امام صادق عليهالسلامدر پاسخ به پرسشى درباره علّت تحريم شراب فرموده است :
حَرَّمَها لِأَنَّها أُمُّ الخَبائِثِ ، ورَأسُ كُلِّ شَرٍّ يَأتي عَلى شارِبِها ساعَةٌ يُسلَبُ لُبُّهُ ولا يَعرِفُ رَبَّهُ ولا يَترُكُ مَعصِيَةً إلاّ رَكِبَها ولا حُرمَةً إلاّ اِنتَهَكَها ؟(1)
خدا ، آن (شراب) را حرام كرده ؛ زيرا شراب ، مادر خباثتهاست . آيا اين گونه نيست كه بر شارب خمر ، ساعتى مىگذرد كه عقل او گرفته مىشود و پروردگارش رانمىشناسد و هيچ گناهى را فروگذار نمىكند و هيچ حرمتى را نگه نمىدارد ؟
همچنين حضرت در كلام ديگرى پيامد نوشيدن شراب را جسارت بر انجام دادن حرام(2)و دريدن پرده معرّفى مىكند .(3)به همين جهت ، شرّ شراب ، از شرّ هر عامل ديگرى بالاتر است .(4)شرابخوارى ، موجب ترك نماز مىگردد و كسى كه شراب مىنوشد ، مرتكب سرقت ، قتل و زنا شده ، چه بسا با محارم خود درآميزد ، بدون اين كه بفهمد .(5)
1) . الاحتجاج ، ج 2 ، ص 238 ؛ بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 180 .
2) . « ... وتحمله على أن يجسر على المحارم ؛ و او را بر آن مىدارد كه بر مَحارم ، جسور شود» الكافى ، ج 6 ، ص 243 ؛ علل الشرائع ، ج 2 ، ص 1484 ؛ الأمالى ، صدوق ص 764
3) . «الذنوب التي ... تهتك الستور شرب الخمر ؛ از گناهانى كه ... پردهها را مىدرد ، شرب خمر است» . علل الشرائع ، ج 2 ، ص 584 ؛ بحارالأنوار ، ج 73 ، ص 374
4) . رسول خدا مىفرمايد : «اياك والخمر فان خطيئتها تفرع الخطايا كما ان شجرتها تفرع الشجرة» ؛ از شراب بپرهيز كه پيامدهاى سوء آن از همه خطاها بيشتر است همان گونه كه درخت آن از همه درختها بالاتر مىرود» . سنن ابن ماجة ، ج 2 ، ص 1119 ، ح 3372 ؛ كنزالعمال ، ج 5 ، ص 346 ، ح 13162 . امام باقر عليهالسلاممىفرمايد : «أفاعيل الخمر تعلو على كل ذنب كما يعلو شجرها على كل الشجر ؛ پيامدهاى سوء شراب بر همه گناهان برترى دارد ، همان گونه كه درخت آن از همه درختها بالاتر مىرود» الكافى ، ج6 ، ص 429 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 571 ، ح 4952 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 358) .
5) . رسول خدا مىفرمايد : «من شرب الخمر ترك الصلاة ؛ هر كه شراب نوشد ، نماز را ترك مىكند ...» كنز العمّال ، ج 5 ، ص 349 ، ح 13182 . امام باقر (يا امام صادق عليهماالسلام) فرموده است : «ما عصى اللّه - عزّوجل - بشىء أشد من شرب الخمر ، إن أحدهم ليدع الصلاة الفريضة ويثب على أمه وأخته وابنته وهو لا يعقل ؛ خداوند به وسيله هيچ گناهى شديدتر از شرب خمر ، معصيت نشده است . به درستى كه شارب خمر ، نماز واجب را ترك مىكند و در حالى كه هيچ نمىفهمد ، به مادر و خواهر و دختر خود تجاوز مىكند .» (الكافى ، ج 6 ، ص 403) . امام على عليهالسلام نيز مىفرمايد : «إنّ شارب الخمر إذا شرب الخمر زنى و سرق وقتل النفس التى حرم اللّه - عزوجلّ - وترك الصلاة ؛ وقتى كسى شراب بنوشد ، مرتكب زنا و سرقت و قتل نفس و ترك نماز مىشود» . (همان جا) .
به هر حال ، شراب را بايد مادر زشتىها(1)و كليد تمام بدىها(2)دانست و به همين جهت ، اسلام ، آن را تحريم كرده و هر كه را در اين مسير نقش داشته باشد ، مسئول مىداند .(3)
5 . ولادت ناپاك
ولادت ناپاك ، يكى از عوامل بىحيايى است . اين پديده ممكن است به يكى از سه صورت زير رخ دهد : يا به رابطه نامشروع است و يا اگر رابطه مشروع باشد ، به آميزش هنگام عادت ماهيانه برمىگردد و يا به مشاركت شيطان در انعقاد نطفه .
در برخى روايات آمده كه اگر هنگام آميزش از پوشش استفاده نشود ، فرشتگان ، شرم مىكنند و دور مىشوند و به جاى آنان ، شيطان ، حضور مىيابد و در انعقاد نطفه ، مشاركت مىكند .(4)
رسول خدا فرموده است كسى كه از آنچه مىگويد و از آنچه درباره او
1) . ر . ك : مستدرك الوسائل ، ج 17 ، ص 54 ؛ الاحتجاج ، ج 2 ، ص 92 ؛ بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 180 ؛ كنزالعمّال ، ج 5 ، ص 349 .
2) . ر . ك : الكافى ، ج 2 ، ص 338 ، و ج 6 ، ص 403 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 17 ، ص 54 ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج 4 ، ص 145 .
3) . رسول خدا فرموده است : «لعن اللّه الخمر وغارسها وعاصرها وشاربها وساقيها وبايعها ومشتريها وآكل ثمنها وحاملها والمحولة إليه ؛ نفرين خدا بر شراب و كشاورز آن و بر شرابساز و شرابنوش و شرابده و شرابفروش و كسى كه شراب را مىخرد و مصرف كننده پول آن و حمل كننده آن و تحويل گيرندهآن». كتاب منلايحضره الفقيه ، ج4 ، ص8 . نيز، ر. ك: الخصال، ص445؛ الأمالى ، صدوق، ص511؛ ثواب الأعمال ، ص 244 ؛ بحار الأنوار ، ج 76 ، ص 330 ؛ كنزالعمّال ،ج 5 ، ص 348 ، ح 13177
4) . ر . ك : بخش دوم : فصل دوم حيا و پوشش .
مىگويند ، شرم نكند ، يا زنازاده است و يا در حالت ناپاكى مادر ، نطفه او بسته شده است .(1)امام صادق عليهالسلام نيز فرموده كه علامت مشاركت شيطان در انعقاد نطفه اين است كه كسى ناسزاگو باشد و از آنچه مىگويد يا درباره او مىگويند ، باكى نداشته باشد .(2)در برخى روايات نيز آمده كه زنازادگى و مشاركت شيطان در انعقاد نطفه ، از عوامل بىحيايى است .(3)
بنا بر اين ، يكى از مواردى كه در حيا يا بىحيايى افراد ، نقش اساسى دارد ، مسئله انعقاد نطفه است . پاك بودن نطفه و رعايت مسائل پيرامونى آن ، موجب تولّد فرزندان باحيا مىشود . آنچه كه موجب بىحيايى فرزند مىگردد ، از امورى است كه خود نيز از مصداقهاى بىحيايى است . بىحيايى در فرايند انعقاد نطفه ، موجب پيدايش فرزندان بىحيا مىگردد . گسترش فساد و رواج روابط نامشروع - كه به پيدايش فرزندان نامشروع ، منجر مىشود - از عوامل مهمّى است كه حياى جامعه را تهديد مىكند و بايد نسبت به آن به شدّت حسّاس بود .
1) . رسول خدا مىفرمايد: «إذا رأيتم الرجل لايبالى ماقال و لا ما قيل له فإنّه لغية أو شرك شيطان ؛ هر گه ديديد كسى از آنچه مىگويد و آنچه دربارهاش مىگويند باكى ندارد، او يا زنازاده است و يا شيطان در نطفهاش مشاركت داشته است». الكافى، ج 2، ص 323 . همچنين از امام صادق عليهالسلامنقل شده كه فرمود: «من لم يبال ما قال وما قيل فيه فهو شرك شيطان، ومن لم يبال أن يراه الناس مسيئا، فهو شرك شيطان؛ كسى كه از آنچه دربارهاش مىگويند باكى نداشته باشد، شيطان ، شريك نطفه او است، و كسى كه باكى ندارد از اين كه مردم ، او را در كار بد ببينند ، شيطان ، شريك نطفه او است...». (كتاب من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 417، ح 590؛ الخصال، ص 216). رسول خدا نيز مىفرمايد: «من لم يستحى بما قال أو قيل له فهو لغير رشده حملته أمه على غير طهر؛ كسى كه از آنچه مىگويد و آنچه دربارهاش مىگويند شرم نكند، او رشد يافته نيست و مادرش در حال ناپاكى او را باردار شده است...» (المعجم الكبير، ج 7، ص 315؛ أسد الغابة، ج 3، ص 6؛ الفردوس ، ج 3، ص 623، ح 5947) .
2) . الكافى ، ج 2 ، ص 323 ؛ إرشاد القلوب ، ج 1 ، ص 143 .
3) . ر .ك : الكافى ، ج2 ، ص 323 ، مستدرك الوسائل ، ج 18 ، ص 89 .
بخش چهارم : بىحيايى / پيامدهاى بىحيايى
در اين مبحث ، به بررسى پيامدهاى بىحيايى مىپردازيم .
1 . اگر حيا نباشد ، همه كارى جايز است
در جاى خود بحث شد كه حيا ، مانع بروز افعال قبيح است و اگر حيا نباشد ، هيچ كار زشتى ترك نمىشود . حال اگر تصوّر كنيم كه حيا وجود نداشته باشد ، به معناى فراگير شدن زشتىها و پستىها خواهد بود . حيا ، سدّى است كه مانع ورود زشتىها و پليدىها به قلمرو پاك انسانيت مىگردد و نبود آن ، به معناى بى دفاع شدن قلمرو انسانيت
است . بىحيايى ، يعنى نبودِ كرامت نفس و عقلانيت و ارزش قائل نشدن براى هيچ كس . فرد بىحيا ، از كرامت ، تهى و با فرومايگى و پستى عجين است و از خِرد ، تهى و با جهالت ، مأنوس است . همچنين فرد بىحيا براى هيچ كس ارزشى قائل نيست و حرمت هيچ كس را نگه نمىدارد . چنين فردى ، اساسا قدرت بازدارى و مهار خود را از دست مىدهد و لذا ، هر كار قبيحى ممكن است از وى سر بزند . به همين جهت ، مهمترين پيامد
بىحيايى اين است كه هر كارى جايز خواهد شد . اين جمله ، آموزه اساسى انبيا بوده و تا
بدانجا اهميّت داشته كه به شكل ضربالمثل درآمده و در ميان مردم ، معروف بوده است .
رسول خدا ، در اين باره فرموده است :
لَم يَبقَ مِن أمثالِ الأَنبِياءِ إلاّ قَولُ النّاسِ : إذا لَم تَستَحيِ فَاصنَع ماشِئتَ . (1)
از مثلهاى پيامبران ، چيزى جز اين سخنِ مردم ، باقى نمانده است : «هرگاه شرم نكردى ، هر چه مىخواهى انجام بده» .
1) . الأمالى ، صدوق ، ص 412 ؛ الخصال ، ج 1 ، ص 20 ح 69 ؛ روضة الواعظين ، ص 504 .
معناى اين سخن ، آن است كه چنين شخصى مىتواند هر چه را بخواهد ، انجام دهد . ايشان همچنين در سخن ديگرى فرموده است :
إنَّ مِمّا أدرَكَ النّاسُ مِن كَلامِ النُّبُوَّةِ الاُولى : «إذا لَم تَستَحيِ فَاصنَع ماشِئتَ» .(1)
آنچه مردم از سخن انبياى نخستين فراگرفتهاند ، اين است كه : «هرگاه شرم نكردى ، هر چه مىخواهى انجام بده» .
بر همين اساس ، على عليهالسلام فرموده است :
إيّاكَ وَالقِحَةَ ، فَإِنَّها تَحدوكَ عَلى رُكوبِ القَبائِحِ وَالتَّهَجُّمِ عَلَى السَّيِّئاتِ .(2)
از بىشرمى بپرهيز ؛ زيرا تو را به ارتكاب زشتىها و روى آوردن به بدىها وا مىدارد .
و به همين جهت ، آن حضرت ، بدكارگى را از پيامدهاى بىحيايى مىداند :
فَعلُ السّوءِ مِن قِلَّةِ الحَياءِ .(3)
فعل بد ، از كم حيايى است .
2 . اگر حيا نباشد ، خوبى خواهد مُرد
در جاى خود گفتيم كه حيا ، عامل نيكىها و زيبايىهاست(4)و آدمى به وسيله حيا به سوى كارهاى نيك ، برانگيخته مىشود . به همين جهت ، اگر حيا وجود نداشته باشد ، بساط خير
و زيبايى برچيده خواهد شد . به بيان ديگر ، «وا دارندگى به خوبىها» از ويژگىهاى حياست . حال اگر حيا وجود نداشته باشد ، عامل وا دارنده به خوبىها و ارزشها وجود نخواهد داشت و لذا نيكى و خوبى رخت برخواهد بست . به همين جهت ، امام صادق عليهالسلام فرموده است كه اگر كسى حيا نداشته باشد ، هيچ اميدى به خير او نيست(5)و امام على عليهالسلام
1) . صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 54 ، ح 144 ؛ سنن ابن ماجة ، ج 2 ، ص 1400 ، (ح 4183) ؛ تاريخ بغداد ، ج 2 ، ص 100 ؛ حلية الأولياء ، ج 4 ، ص 370 ؛ سنن أبى داوود ، ج 4 ، ص252 ، (ح 4797) .
2) . غررالحكم ودررالكلم ، ح 2718 .
3) . همان ، ح 1053 .
4) . ر .ك : بخش اوّل : «حيا ، بازدارنده يا وادارنده ؟»
5) . «ثلاث من كنّ فيه فلايرج خيره : من لم يستح من العيب ويخشى اللّه بالغيب ويرعو عند الشيب ؛ سه چيز است كه اگر در كسى باشد ، به خير او اميدى نيست : كسى كه از عيوب ، حيا نمىكند و در پنهانى از خدا نمىترسد و در پيرى خودْ نگهدارى ندارد» . الكافى ، ج 8 ، ص 219 ، ح 271 ؛ روضة الواعظين ، ص 504 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص 336
فرموده است :
مَن لا حَياءَ لَهُ فَلا خَيرَ فيهِ . (1)
هر كس حيا ندارد ، خيرى در او نيست .
وقتى كسى خيرى در او نباشد و اميدى هم به خير او نباشد ، خدا نيز با وى كارى نخواهد داشت . رسول خدا فرموده است : كسى كه حيا نداشته باشد ، براى خدا در او هيچ نيازى نيست(2)و اين ، به معناى هدايتناپذيرى اوست . كسى كه حيا ندارد ، قابليت اصلاح را از دست داده است و اميدى به هدايت او نيست . به همين دليل ، برآورنده خواست خداوند نيست و خواسته خداوند ، چيزى جز هدايتپذيرى و تكامل انسان نيست . بر همين اساس ، امام على عليهالسلام فرموده است :
ما أبعَدَ الصَّلاحَ مِن ذِي الشَّرِ الوَقاحِ .(3)
چه قدر صلاح از انسان شرورِ بىحيا دور است !
و در سخن ديگرى فرموده است :
أبعَدُ النّاسِ مِنَ الصَّلاحِ الكَذوبُ وذُو الوَجهِ الوَقاح .(4)
دورترينِ مردم از صلاح (درستى) ، شخص دروغگو و پررو و بىحياست .
انسان ، هر چه خطاكار باشد ، اگر حيا داشته باشد ، اميدى به نجات او هست ، هر چند منافق باشد . در روايتى از رسول خدا آمده است :
أرجو لِلمُنافِقِ مادامَ مُستَحيِيا .(5)
به منافق ، تا وقتى كه اهل حياست ، اميد دارم .
اين بدان معناست كه امكان اصلاح و بازگشت وى وجود دارد و لذا مىتوان به او اميدوار بود . اين به ما كمك مىكند كه بدانيم براى اصلاح چه كسانى مىتوان اميدوار بود . اگر در آزمونها و مصاحبهها و مراودهها متوجّه شديم كه فردى بيشترين آلودگى را دارد ،
امّا همچنان اهل حيا و شرم است ، مىتوان به او اميدوار بود ؛ امّا اگر به كسى برخورد كرديم كه حيا ندارد ، بايد دانست كه اميدى به اصلاح و هدايت او وجود ندارد . بنا بر اين ، به فرموده امام على عليهالسلام ، براى افراد بىحيا ، مرگ ، بهتر از زندگى است .(1)
3 . بىحيايى و بدنامى
يكى ديگر از پيامدهاى بىحيايى ، بدنامى است . فرد بىحيا ، آوازه و اعتبار خود را از دست مىدهد و به انسانى بدنام و بى اعتبار ، تبديل مىشود . همان گونه كه قبلا گفتيم ، شخص بىحيا ، از اين كه چه مىگويد و يا چه درباره او مىگويند ، هيچ پروايى ندارد .
چنين فردى ارزشى براى خويش قائل نيست و از اين طريق ، خوشنامى را - كه مهمترين سرمايه انسان است - از دست مىدهد . امام على عليهالسلامفرموده است :
إيّاكَ وفِعلَ القَبيحِ ، فَإِنَّهُ يُقبِحُ ذِكرَكَ ويُكثِرُ وِزرَكَ . (2)
از كار زشت بپرهيز ؛ زيرا تو را بدنام كرده ، گناه تو را زياد مىكند .
4 . محروميت از لذّت عبادت
امام سجّاد عليهالسلام ، يكى از علل كسلى (بىحالى) در هنگام نمازگزاردن و عبادت كردن را بىحيايى و كم حيايى مىداند .(3)شخص بىحيا ، به موازات فاصلهاى كه از ارزشها مىگيرد و به ضدّ ارزشها آلوده مىشود ، از لذّت عبادت و معنويت نيز محروم مىگردد .
فهرست مطالب
پيش گفتار··· 5
مقدّمه··· 7
بخش اوّل : كليات
فصل اوّل : تعريف··· 15
حيا در منظر لغتشناسان··· 16
جمعبندى··· 17
حيا از منظر علماى اخلاق··· 17
جمعبندى··· 21
حيا از منظر آيات و روايات··· 22
حضور ناظر محترم··· 24
فصل دوم : ماهيت حيا··· 31
مفاهيم اصلى حيا··· 31
1 . مهار كردن نفس··· 31
رابطه حيا و تقوا··· 33
حيا ، باز دارنده يا وا دارنده ؟··· 35
آيا كاركرد حيا محدود به قلمروى خاص است ؟··· 37
حيا و قدرت نفس··· 38
2 . فعل قبيح (نابههنجار)··· 40
ملاك نابههنجارى كارها··· 41
نقش ارزيابى افراد در نابههنجارى كارها··· 43
ثبات و تغيّر در ناهنجارها··· 45
حيا ، فطرى يا فرهنگى ؟··· 47
3 . حضور و نظارت··· 51
درك نظارت··· 52
تكريم ناظر··· 55
حيا ، خودْتنظيمىِ بدون ترس و طمع··· 56
4 . شخص حيا كننده··· 59
فصل سوم : ناظرها و انواع نظارت··· 63
لايههاى نظارت··· 63
1 . مردم··· 63
2 . خود··· 65
3 . حجّتهاى خداوند··· 68
4 . فرشتگان··· 74
5 . خداوند··· 78
نقش تصوير از خدا در شكلگيرى حيا··· 80
تنوّع نظارتها··· 83
فصل چهارم : اقسام حيا··· 85
ملاك اوّل··· 85
ملاك دوم··· 86
ملاك سوم··· 87
ملاك چهارم··· 88
فصل پنجم : مراتب حيا··· 91
بحث اوّل··· 91
بحث دوم··· 95
فصل ششم : حيا و جنسيت··· 99
تفاوت حياى زن و مرد··· 99
تحوّل حيا در زنان··· 102
بخش دوم : قلمرو حيا
فصل اوّل : حيا و خلوت··· 109
تعريف خلوت··· 109
معناى اوّل خلوت··· 109
معناى دوم خلوت··· 110
معناى سوم خلوت··· 111
اقسام خلوت··· 112
آسيبشناسى خلوت··· 114
مصونسازى خلوت··· 125
در محضر «خود» بودن··· 127
در محضر حجّتهاى الهى··· 130
در محضر فرشتگان··· 132
در محضر خدا··· 134
خلوت با خدا··· 145
فصل دوم : حيا و گمنامى··· 147
شهرنشينى و گمنامى··· 148
مهاجرت و گمنامى··· 153
مسافرت و گمنامى··· 155
آسيبشناسى گمنامى (ناشناختگى)··· 157
ملاك گمنامى و شناخته شدگى··· 158
مصون سازى گمنامى··· 159
مؤلّفههاى شهر دينى··· 160
مساجد و اجتماعات مذهبى··· 160
همسايهها··· 166
پيمان برادرى··· 168
آشنا براى نظارتهاى نامحسوس··· 169
فصل سوم : حيا و پوشش··· 171
جامه دين··· 173
جامه شخصيت و رفتار··· 174
جامه تن··· 179
پوشيدههاى برهنه··· 185
پوشيدگى و مصونيت··· 188
پوشش دوم و انواع آن··· 188
فصل چهارم : حيا و خانواده··· 191
حيا ، از خواستگارى تا آغاز زندگى مشترك··· 191
شرم خواستگارى··· 191
شرم عروسى··· 193
شرم باردارى··· 198
حيا در روابط همسران··· 199
ويژگىهاى الگوى حيا··· 201
1 . شرم همسرى··· 201
2 . شرم در رفتار و گفتار··· 202
3 . شرم اشتباه··· 202
4 . شرم درخواست··· 203
5 . شرم خلوت زناشويى··· 204
6 . شرم در روابط با ديگران··· 208
7 . شرم در اختلاف··· 209
8 . شرم بازگشت··· 210
روابط اعضاى خانواده با يكديگر··· 212
ارتباط خانواده با ديگران··· 217
رابطه با چه كسانى برقرار مىشود ؟··· 217
رابطه به چه شكلى برقرار مىشود ؟··· 218
فصل پنجم : حيا و جامعه··· 219
حيا ، مبناى ارتباط سالم و پايدار··· 219
حيا و بُعد شنيدارى جامعه··· 222
شرم گفتارى··· 222
شرم شنيدارى··· 225
تفاوت فرهنگها در تعريف نابههنجارى شنيدارى··· 227
حيا و بُعد ديدارى جامعه··· 228
مسئوليت مردان··· 238
حيا و پردهپوشى··· 244
حيا و پاكى خلوت شهر··· 246
حيا و رعايت حقوق همسايگى··· 247
حيا و كمك به نيازمندان جامعه··· 248
فصل ششم : حيا و رسانه··· 249
حياى پيام··· 249
پيام حيا··· 254
فصل هفتم : حيا و مديريت··· 257
حياى مدير و مديريت باحيا··· 257
الف) پردهدرى نكردن··· 258
ب) پردهپوشى كردن··· 259
ج) تغافل نمودن··· 260
د) احساس مسئوليت كردن··· 261
ه ) سادهزيست بودن··· 262
و) فسادزدايى از قدرت··· 262
حياى كارگزاران و كارمندان··· 265
فصل هشتم : حيا و معمارى··· 269
فرهنگ و معمارى··· 269
معمارى ايرانى··· 276
بخش سوم : كمرويى
فصل اوّل : ماهيت كمرويى··· 281
كمرويى چيست ؟··· 281
تميز كمرويى از حيا··· 282
مفاهيم اصلى كمرويى··· 283
1 . فعل نيك··· 283
نقش ارزيابى در كمرويى (انحراف حيا)··· 285
2 . فرد كمرو··· 286
3 . حضور و نظارت··· 286
4 . بازدارى و خوددارى··· 289
فصل دوم : ريشههاى كمرويى··· 291
1 . جهل··· 291
2 . ناتوانى··· 292
مراد از ناتوانى چيست ؟··· 294
فصل سوم : نمودهاى ناتوانى··· 295
1 . ناتوانى عريان··· 296
2 . ناتوانى پنهان··· 306
فصل چهارم : كمرويى ؛ پيامدها و راه درمان··· 327
پيامدهاى كمرويى··· 327
درمان كمرويى··· 328
بخش چهارم : بىحيايى
فصل اوّل : ماهيت بىحيايى··· 333
تعريف بىحيايى··· 333
مفاهيم اصلى بىحيايى··· 334
1 . شخص بىحيا··· 334
2 . فعل قبيح··· 337
3 . حضور و نظارت··· 338
4 . بازدارى··· 339
حيا ، كمرويى و بى شرمى ؛ تفاوتها و شباهتها··· 339
فصل دوم : ويژگىهاى بىحيايى··· 341
1 . متأثّر نشدن··· 341
2 . گستاخى و بىباكى··· 342
3 . راضى بودن··· 342
4 . خرسند بودن··· 343
5 . خنديدن··· 344
6 . لذّت بردن··· 344
7 . كوچك شمردن خطا··· 345
8 . تجاهُر (عَلَنى سازى)··· 345
9 . افتخار كردن··· 347
10 . بشارت دادن به خطا··· 348
11 . اصرار بر گناه و تكرار آن··· 348
فصل سوم : عوامل بىحيايى··· 351
1 . جهل··· 351
2 . تكرار··· 352
3 . شكسته شدن حرمت··· 358
4 . شُرب خَمر··· 359
5 . ولادت ناپاك··· 361
فصل چهارم : پيامدهاى بىحيايى··· 363
1 . اگر حيا نباشد ، همه كارى جايز است··· 363
2 . اگر حيا نباشد ، خوبى خواهد مُرد··· 364
3 . بىحيايى و بدنامى··· 366
4 . محروميت از لذّت عبادت··· 366
منابع و مآخذ··· 367