ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:نگاهی به مقام امام زین العابدین علیه السلام /مولف حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری:۳۶ص.؛۱۹/۵×۹س.م
شابک:978-964-2939-27-5:۳۵۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:علیبن حسین علیه السلام ، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق.
رده بندی کنگره:BP۴۳/الف۸۴ن۸ ۱۳۸۸.
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۴
شماره کتابشناسی ملی:۱۹۴۸۲۳۰
باسمه تعالی
آنچه انسان را در مسیر پر فراز و نشیب زندگانی از نابسامانیها محفوظ میدارد و موجب سعادت و سرفرازی و سربلندی او در امتحانات الهی میشود، پژوهش پیرامون علوم الهی و معارف اسلامی و پوشاندن جام عمل به دستورات بلند ربانی میباشد.
در این خصوص، دستیابی به حقیقت معارف الهی و آشنایی با جایگا حساس و ویژ آنها در حیات انسانی، ضروری احساس میشود.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان، در راستای اهداف الهی خود، این بار افزون بر استفاده از مطالب پربار و عالمان دانشمند محقّق حضرت استاد حسین انصاریان، با انتشار گلچینی از متن سخنرانیهای معظّم له، از بیان پر حرارت و جذاب سخنرانیهای استاد نیز تشنگانِ معارف سراسر نور ائمه اطهار: را بینصیب نگذاشته و بدون خارج
ساختن متن سخنرانی از قالب گفتاری آن، باب دیگری را برای استفاده از معارف آلالله: و سیراب گشتن از این چشم پرفیض باز نموده است.
امید که با عنایات خاص اهلبیت عصمت و طهارت: بیش از بیش بتوانیم از زمزم معارف آن ذوات مقدّس سیراب گردیم.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان الشیعی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و الصلوۀ و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابیالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین
بعد از حادثۀ کربلا که وجود مبارک حضرت زینالعابدین علیه السلام عهدهدار هدایت مردم شدند، و در همان تنگنا، مضیقه و مشکلاتی که بنیامیه برای هدایت مردم ایجاد کرده بودند، قرار گرفتند، آن امام چراغ هدایت را با پنجاه و چهار دعا روشن کردند.
آن حضرت هر دعایی را در هر مناسبتی که انشا میفرمود و میخواند، وجود مبارک حضرت باقر علیه السلام هم با قلم پاک الهی و ملکوتی و خالصانهاش آن را مینوشت. البته، این دعاها، یک بار دیگر هم به خطّ مبارک حضرت صادق علیه السلام نوشته شد. ما در سیرۀ ائم طاهرین:
نداریم که آنها خانواد خود، نسل خود و مردم را به خواندن دعایی، مانند: دعاهای صحیف سجادیّه سفارش کرده باشند.
با هدفی که حضرت زینالعابدین علیه السلام از خواندن این دعاها داشت که مردم از شرکها، ضلالت و زشتیها دربیایند و به منطق نور، معرفت، اخلاق و عمل، هدایت شوند، باید گفت این پنجاه و چهار دعا باید به وسیلۀ اساتید متخصص تعلیم داده شود تا حقایق این دعاها متناسب ساخت ساختمان انسانیّت به کار گرفته شود.
اولین باری که در هشتاد سال قبل یکی از علمای بزرگ شیعه صحیف سجادیّه را برای یک مرجع تقلید اهلتسنن در کشور مصر فرستاد و
او این پنجاه و چهار دعا را مطالعه کرد، آن مرجع تقلید در نامهای برای آن عالم شیعی نوشت که هزار و چهارصد سال است که ما به خاطر بیخبریاز این کتاب، دچار خسارت بزرگی شدهایم.
من باید به این مرجع سنی بگویم، نه تنها شما بیخبر از این نبأ عظیم بوده و خسارت دیدهاید، بلکه جامع شیعه هم مانند شما در خسارت، زیان و ضرر بوده است.
ایشان در پنجاه و هفت سالی که در دنیا بودند، برای یک روز به قول ما ایرانیها آب خوش از
گلویش پایین نرفت؛ یعنی در حیات حضرت علیه السلام ، یک روز آرام هم وجود نداشت. من مانند ایشان کسی را نشناختم که در معرض انواع سختیها، بلاها و فشارها باشد. اولاً سال ولادت حضرت علیه السلام ، دو سال مانده به پایان حکومت امیرمؤمنان علیه السلام است، همان دو سالی که برای خانواد امیرمؤمنان علیه السلام سختترین سالهای دور عمر امیرمؤمنان علیه السلام بود. امت اسلام به فرمود خود امیرمؤمنان علیه السلام ، به جاهلیت قبل از بعثت برگردانده شده بودند. امام باقر علیه السلام میفرماید: در کلّ مملکت، چهل نفر هم تحمّل علی علیه السلام را نداشت؛ یعنی بیدینی، فساد، گناه و نفاق، بر سراسر مملکت حاکم بود و دو سال آخر عمر امیرمؤمنان علیه السلام ، به دو
جنگ بسیار تلخ و با عاقبت تلخ، صفین و نهروان گذشت که در این جنگها فقط و فقط کسانی علیه امیرمؤمنان علیه السلام شرکت داشتند که ادعای مسلمانی میکردند و در جنگ دوم، نهروان، کشتن امیرمؤمنان علیه السلام را واجب شرعی اعلام کرده بودند، و از این عجیبتر، این که میگفتند منشأ تمام فتنهها، علی علیه السلام و معاویه هستند. امیرمؤمنان علیه السلام در این باره میفرماید: ببینید روزگار با من چه کرد که دیگر مرا هموزن با معاویه میکنند.
در این دو سال، در چنین طوفانی کام زن و مرد این خانواده از روز اول ولادت این فرزند تا شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ، در اوج تلخی بود. بعد در این بین هم مصیبت ظاهر دیگری به
خانواده اضافه شد، و آن این بود که خانوادۀ اهلبیت طهارت:برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام ، دختر یحیی ابن طویل را که دختر کمنمونهای در ایمان، کرامت و بزرگواری بود و بعداً پدرش هم در زمان حجاجبنیوسف به جرم محبت امیرمؤمنان علیه السلام کشته شد، دختر چنین مرد الهی را برای حضرت علیه السلام انتخاب کردند. اسم این دختر سلافه بود. این دختر آن قدر عظمت دینی و اخلاقی داشت که یک روز که امیرمؤمنان علیه السلام به منزل حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام آمده بود، به فرزند بزرگوارشان فرمود، پسرم! علاقه دارم اسم همسرت را عوض کنم؛ چون اهلبیت:روی نام هم حساس بودند. امام حسین علیه السلام عرض کرد: یا
امیرمؤمنان! من مأمور شما هستم و اطاعت از شما هم بر من واجب است. خودتان نامی را انتخاب کنید. آن حضرت علیه السلام فرمود: از امروز به بعد، نام همسرت را مریم بگذار، و همین که این خانم به وجود مبارک زینالعابدین علیه السلام حامله شد، از داشتن چنین فرزندی میشود فهمید که این مادر در چه مقامی به سر میبرده که فرزندش در عالم زینالعابدین علیه السلام شده است. ولی مصیبت این بود که به محض این که حضرت سجاد علیه السلام از مادر متولّد شد، مادرش بر اثر شدت درد زایمان و از نبود امکانات از دنیا رفت.
بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ، دوران بسیار تاریک خفقانی، ظلم، ستم، کشتار، تبعید، و
شکنجۀ بنیامیه شروع شد. معاویه بر تمام مملکت حاکم شده بود و در این دوران، حضرت زین العابدین علیه السلام ده سال عمر خود را گذراند.
بعد شهادت حضرت مجتبی علیه السلام ، ده سال ایام امامت ابیعبدالله علیه السلام شروع شد که ظلم بنیامیه در آن ده سال فوقالعاده اوج گرفت، و بالاترین ظلم این بود که معاویه با زمینهسازی، داشت یزید را بر گردن امت سوار میکرد و با چنین کاری، دیگر حکومت به دست طایفهای سگباز، شرابخوار، منکر قرآن و منکر دین میافتد. معلوم است که این طایفه فرمانداری که انتخاب میکنند؛ استانداری که انتخاب میکنند؛ عواملی که انتخاب میکنند، چه نوع مردمی
هستند تا حادث بسیار بسیار شکنند کربلا پیش میآید و وجود مبارک زینالعابدین علیه السلام در گردون این حادثه میافتد.
در حادثۀ کربلا، پروردگار عالم هم با گرفتن سلامتی، و در نتیجه با بیمار شدن یکروزۀ حضرت علیه السلام ، فقط به ایشان اجاز شهادت را در روز عاشورا نمیدهد و بعد هم که ایشان به اسارت در میآیند. این قابل لمس نیست که علم، دین، ایمان، فضیلت، کرامت و هم ارزشها را اراذل و اوباش به اسارت گرفتند. شما به حساب آورید که رفتار این اراذل با زینالعابدین علیه السلام تا شام چه بوده و چه فشاری بر آن حضرت علیه السلام وارد میکردند. اراذل جاهل تا جایی که خود حضرت علیه السلام میفرماید، ما را
عین غلامان سیاۀ حبشی به اسارت گرفته بودند؛ آنها ما را میزدند؛ به ما توهین میکردند؛ به ما توجّه نمیکردند که ما در چه مشکلات بسیار سختی داریم به سر میبریم، به خصوص این که لحظه به لحظه چشمم به عمهها و دخترها میافتاد و درک میکردم که آنها چه بلاهایی میکشند.
تا این که اسرا از شام برگشتند. از این برگشتن تا شهادت حضرت علیه السلام ، حدود سی سال طول کشید. در این سی سال بود که ایشان هر منظرهای را میدید، به یاد خاطر تلخ کربلا میافتاد؛ کشاورزی میخواست به زراعتش آب بدهد، امام مینشست و زار زار گریه میکرد؛ همین که بچۀ شیرخواری را در بغل خواهر و یا
مادری میدید، زار زار گریه میکرد؛ جوانی را میدید، زار زار گریه میکرد. به علاوه این که هر روز در خانهاش، بر روی ایتام کربلا باز بود و آنها تنها زینالعابدین علیه السلام را تکیهگاه خودشان میدانستند.
در روایات ما دارد که حداقل هر چند روز یک بار فرزند قمر بنیهاشم علیه السلام به کنار زینالعابدین علیه السلام میآمد. خود دیدن این بچه، حضرت علیه السلام را ناراحت میکرد.
این مقدمه را برای این گفتم که به نظر میرسد که چنین انسانی، تحت این همه فشار و سختی، خیلی نرم به پروردگار عالم بگوید،
خدایا! حیات و مرگ که به دست توست، قلم مصلحت خودت را عوض کن و مرگ مرا برسان. او باید این را بگوید؛ امّا نگاه امام به حیات و مرگ در صحیف سجادیّه این است: برای چه بمانم و برای چه بمیرم.
این خیلی مهم است که همانطور که باید حیات آدمی هدفدار باشد، باید مرگش هم هدفدار باشد. او همانطور که باید به حیات عشق بورزد، باید به مرگ هم عین حیات عشق بورزد.
از پنجاه و چهار دعا همراه با گریه و با ندبه،. این تنها یک تعلیم زینالعابدین علیه السلام است. حضرت علیه السلام با تضرّع، به پروردگار عالم
میگوید و در واقع، دارد به ما یاد میدهد، چگونه زیستن را و چگونه مردن را.
حالا در کنار این خواست انسانی، آن مقدمه در ذهنتان بیاید که برای یکبار و در یک روز هم آب خوش از گلوی حضرت علیه السلام پایین نرفته است. خواستۀ حضرت علیه السلام در این دعا چنین است: (وَ عَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمُرِی بِذْلَۀً فِی طَاعَتِک.) : خدایا! تا من را بند خودت میبینی که در فضای اطاعت از تو هستم، مرگ من را نرسان و بگذار که من بمانم. اگر من بند تو و مطیع تو هستم، پس برای چه دعا کنم که بمیرم؟ پس خدایا! چرا تو مرا به دنیا آوردهای؟ آیا برای اینکه من انسان، ظرف معرفت، هدایت و عبادت بشوم، مگر این مشت خاک را
تبدیل به من انسان نکردی؟ حالا که این عنایت را به من کردی و من اکنون هم اهل معرفتم، و هم اهلعبادتم و هم اهل هدایت، پس چرا بمیرم؟ هر لحظهای که من بر این حال بمانم، به بالاترین تجارت دست زدهام. من هر چه بیشتر بمانم، آخرت آبادتر و گستردهتری را میسازم. با این معماری، و با این بنّایی، و با این تجارت، چرا دستم از دنیا کوتاه باشد؟ من عمر میخواهم؛ من ماندن میخواهم؛ من مرگ نمیخواهم.
آن وقت انسان این جا این معنا را میفهمد که چقدر معرفت، هدایت و عبادت ارزش دارد که در کنار این سه حقیقت، اگر تمام تلخیهای این عالم را به کام آدم بریزند، برای او قابل
تحمّل بوده و هیچ مشکلی برایش نیست. این قسمت از دعای حضرت، درخواست عمر طولانی است.
در روایت نبوی است که رسولخدا6 سعادت را چنین معنا کردهاند: ( انَّ السَّعَادَۀَ، کُلَّ السَّعَادَۀِ طُولُ الْعُمْرِ فِی طَاعَۀِ اللهِ. ) (1)این سخن رسولالله6روشن میکند که آرزوی داشتن طول عمر، آرزوی درستی است، امّا اگر انسان میخواهد چنین آرزوی کند که مثلاً صد سال و یا صد و بیست سال بماند، باید چنین آرزو کند و بخواهد که در گردون طاعت حق بماند؛ چون طاعت و نتیجۀ طاعت، هدف نهایی خلقت انسان را نشان داده و تحقّق میبخشد.
1) (1)) 1. جلالالدین سیوطی، جامع صغیر، ج2، ص207.
و امّا مرگ، و این که کی بمیرم. در اینباره، حضرت علیه السلام چه تعلیم عظیمی دارد که ای کاش! این هفتاد میلیون جمعیت، مخصوصاً مُفسدان، بیبندباران و گناهکارانش، این زنان و مردان رها شد از مدار دین، و این دخترانی که هزار و چهارصد سال پیش، خبر لباس، اوضاع و روابط نامشروعشان، اشک پیغمبر6را در آورده است. البته، خبر چنین کسانی، و نه دیدنشان. ای کاش! اینها همین یک جمل زینالعابدین علیه السلام را درک و لمس میکردند که مسألۀ گناه و معصیت برای انسان چه مصیبتی هست.
( فَإِذَا کَانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیْطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیْکَ ) : خدایا! به محض این که دیدی، برای اولین بار من زینالعابدین علیه السلام میخواهم، دچار
گناه شوم، هنوز که دچار آن گناه نشدهام، مرگم را برسان که من نباشم تا مرتکب آن گناه شوم.
آنچه بیان شد، تنها داستان یک جمل صحیفه است.
خدمت یکی از چهرههای برجست علم، ایمان و امر به معروف و نهی از منکر، رسیدم که بعداً در سن صد و سه سالگی در شهری از دنیا رفت. او به من فرمود، الان مشغول به چه کاری هستی؟ آن وقتی که من در خدمتشان بودم، ایشان در سنّ نود و دو سالگی به سر میبرد.
این شخص در این سن، یک لحظه هم آرام نبود و برای دین میچرخید و مینالید و غصّه میخورد. حتی در آن سن، در همان شهر از او که مجتهد بود، دعوت کردند که به دانشگاه برود و درس بدهد، و او هم با آن محاسن سفید و در سن نود سالگی، هر روز به دانشگاه میرفت، و هفتهای چهار روز هم پنج ساعت یا چهار ساعت به منبر میرفت. در عین حال، در کوچه و خیابان با مردم حرف میزد و آنها را امر به معروف و نهی از منکر میکرد. او خیلی انسان والایی بود. او که از من پرسید در حال حاضر دارم چکار میکنم، گفتم، دارم صحیف سجادیه را شرح و تفسیر میکنم و اکنون به جلد پنجم رسیدهام؛ چون شرح فارسی مفصّلی بر
آن در ایران نبود و این برای اولین بار بود که این شرح و تفسیر بر صحیفه به میدان آمده بود که من در نهایت این شرح و تفسیر را با هفت جلد به اتمام رساندم. بعد هم پشیمان شدم؛ چون احساس میکردم این کار هنوز هم باید ادامه پیدا میکرد و به حدود بیست جلد میرسید، ولی برنامهریزان کارهای من، برای نگارش بیش از این هفت جلد، سهمی از وقتم را برای نگارشم نگذاشته بودند. البته، الان دوباره دارد کلّ برنامههایم پایهریزی جدیدی میشود و اگر خدا بخواهد و من مهلت داشته باشم، میخواهم کلّ حیات زینالعابدین علیه السلام ، دعاها و آثار آن حضرت علیه السلام را در پنجاه جلد نظام دهم تا بتوانم از یکی از اماممان، فرهنگی صد در صد را به
جهانیان ارایه بدهم. این که گفتم چنین شرح وتفسیری را دارم بر صحیفه مینویسم، چشمش پر از اشک شد و گفت: اگر میل دارید، من داستانی را در رابطه با صحیفۀ سجادیه، برای شما بگویم. گفتم: با کمال رغبت آن را میشنوم. او این داستان را که بعداً من آن را در تفسیر صحیف سجادیهام هم آوردهام، چنین برای من نقل کرد:
حدود سی سالم بود که در نجف جزء شاگردان درس آیتالله العظمی اصفهانی1 بودم. ایّام ماه رمضان مرحوم سیّد طلبههای خوشبیان را در مناطق شیعهنشین عراق پخش کرد. سهم ما به بصره افتاد. با یک روحانی درس خواندۀ متین از نجف حرکت کردیم و به بغداد آمدیم
و از آن جا با قطار به بصره رفتیم. ماه مبارک رمضان را گذراندیم و عید فطر هم تمام شد. بلیط قطار گرفتیم که به بغداد برگردیم و از آن جا هم به نجف برویم. کوپۀ قطار هم شش نفره بود و من و آن شیخ بزرگوار که آمدیم سر جاهایمان در کوپه نشستیم، سه مرد لات و بیتربیت به همراه زن بدکارهای که اصلاً حجاب نداشت، وارد کوپ ما شدند. به رئیس قطار متوسل شدیم. او گفت که ما جا دیگری نداریم. ما که چارهای نداشتیم، همان جا را قبول کردیم؛ چون درس داشت شروع میشد و ما باید برمیگشتیم. در همین گفتگو بودیم که قطار به راه افتاد. با خود گفتیم، با این مصیبت چکار کنیم؟ تصمیم گرفتیم تا بغداد سر خود را
پایین بیاندازیم و یا این که به سقف قطار نگاه کنیم. آنان مقداری که با هم پیش ما حرف زدند، دیدیم که اهلتسنن هستند، پنج و شش کیلومتری که قطار رفت، دیدیم آنها از بساط خود تنبکی درآوردهاند و یکی از آنها شروع کرده به تنبک زدن و آن خانم هم بلند شده که برقصد. در این بین، آن دو نفر دیگر از آنها هم شروع کردهاند به تصنیف خواندن. به شیخ گفتم که چکار کنیم؟ گفت، من که میترسم، و شما این کار را انجام بده؛ چون بالاخره تو عمامهات سیاه است و شاید اگر با اینها حرف بزنی، آنها از کارهای خود خجالت بکشند. گفتم، آخر با این لاتها و با این چاقوکشها، آن هم با این زن، چه چیزی میتوانم به آنها
بگویم. تصنیف خواندن آنها به عربی همینطور داشت اوج میگرفت؛ میزدند و میرقصیدند. آهسته آهسته هر چهار تای آنها شکل کارشان را جوری کردند که به ما بفهمانند که به مسخره گرفته شدهایم. ایشان میفرمود که فلانی! هیچ راهی برای ما نمانده، جز این که بلند شوم و بساطم را باز کنم؛ صحیف سجادی کهن چاپ سنگیام را از توی بقچهام درآورم، و بگذارم بر روی همان صندلی قطار، و دعای مربوط به توب حضرت زینالعابدین علیه السلام را باز کنم که در آن، نالههایی حضرت علیه السلام به خدا میکند و التماسی برای آمرزش به پروردگار دارد که دل سنگ را آتش میزد. این دعا جوری تنظیم شده که انگار
زینالعابدین علیه السلام گناهکارترین گناهکاران جهان است. بعد با صدای روضه شروع کردم به خواندن و در قلب خود، متوسّل به زینالعابدین علیه السلام شدم و گفتم: یا بنرسولالله! کلید حلّ مشکل ما شما هستید و کاری از دست ما بر نمیآید، و اگر آنها تنها به ما دو ضربۀ چاقو را بزنند، کار ما تمام میشود و کسی هم از ما دفاع نمیکند. خطّ اول و خطّ دوم دعا را که خواندم و همینطور داشت به پهنای صورتم، از چشمانم اشک میآمد که شنیدم صدای تنبک کم شد و بعد هم اصلاً خاموش شد و زن هم از رقصیدن ایستاد و در جای خودش نشست و دو تای دیگرشان هم از تصنیفخوانی افتادند. به نیمۀ دعا که رسیدم، دیدم آن زن بلند شد و
چادرش را درآورد و بر سرش گذاشت و صورتش را هم چسباند به دیوار اتاق قطار و شروع کرد به گریه کردن. آنها که میخواستند نزدیک شهری نرسیده به بغداد پیاده شوند، به من گفتند، ای آقا! این چه کتابی است؟ گفتم که این کتاب، جان من است. گفتند که این کتاب را به ما بده. گفتم: برای من، این کتاب، از این دنیا و از این عالم، بیشتر ارزش دارد. هر چند در دلم میخواستم کتاب را به آنها بدهم، امّا با نشان دادن امتناع از دادن کتاب، میخواستم ارزش کتاب را به آنها نشان بدهم. برای همین سخنم را در دلبستگیام به کتاب صحیفه ادامه دادم و گفتم: برای من، قیمت این کتاب، از همۀ عالم هم
بالاتر است، پس برای چی آن را به شما بدهم. من برای لحظهای نمیتوانم این کتاب را از خودم جدا کنم. آنها گریه کردند و گفتند: آقا! لباست نشان میدهد که از اولاد پیغمبر هستی، به حقّ پیغمبر، این کتاب را خودت به ما بده. تو که دیدی ما کی هستیم. اگر آن را به ما ندهی، به زور هم که شده آن را از تو میگیریم. گفتم: باشد. ولی اول بگذارید که من بگویم که این کتاب از چه کسی است؟ شما وجود مبارک حضرت ابیعبدالله الحسین علیه السلام را میشناسید. همین که اسم ابیعبدالله علیه السلام را بردم، آنها بیشتر منقلب شدند و گفتند، بله، ما او را میشناسیم. گفتم: حضرت سیدالشهداء علیه السلام پسری داشت به نام علی بن حسین،
زینالعابدین علیه السلام . این کتاب، دعاها و نیایشهای او است. گفتند که آقا سیّد! ایستگاۀ مقصد ما نزدیک است، ما چهار نفر را شیعه کن تا دستمان پاک باشد که بتوانیم این کتاب را بگیریم. من کتاب را با گریه به آنها دادم و آنها هم با گریه از ما خداحافظی کردند. موقع خداحافظی، آن زن به ما گفت، شما من را نجات دادید. من بیدار نبودم. من خواب بودم:
مرده بودم، به سخنهای تو گشتم زنده
خفته بودم، صفت حسن تو بیدارم (1)
1) (1)) 1. اوحدی مراغهای