ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : پیمان شکنان و وفاداران غدیر/ تالیف: علی اصغر رضوانی
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۷ش.
مشخصات ظاهری : ۹۶ص.
فروست : سلسله مباحث یادمان غدیر
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۳۱۵۸۲
غدیر محور همبستگی اسلامی و زیربنای تفکّر شیعی است. غدیر تبیین کننده جریان اصیل وصایت رسول مکرم اسلامصلی الله علیه وآله میباشد که اسلام راستین را تداوم بخشید و زلال معرفت - ولایت - تسلیم و رضا را در جان مؤمنین جاری و حیات ثمربخش را به آنان هدیه نمود.
غدیر در طول تاریخ مورد بیمهریهایی از طرف دوستان و مورد تهاجم از طرف دشمنان دین قرار گرفت ولی با عنایت و تدبیر پیروان واقعی غدیر حفظ و فرهنگ شد. هم اکنون که در نظام مقدّس جمهوری اسلامی همّت مسؤولان و مردم متدین ایران زمین بر غدیری شدن تمامی این سرزمین اسلامی است بر آن شدیم مجموعه پیش روی را که توسط استاد ارجمند حاج علی اصغر رضوانی تألیف گردیده را به زیور طبع بیاراییم.
امید است مورد قبول حضرت حقّ و توجّه مولایمان حضرت حجت (عج) قرار گیرد. ان شاء اللَّه خوانندگان گرامی ما را از نظرات ارشادی خود محروم نفرمایند.
بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله عدهای خطّ اصل اسلام را منحرف کرده و با غصب خلافت خلیفه بلافصل رسول خدا صلی الله علیه وآله یعنی امیرالمؤمنینعلیه السلام منکر نصّ بر حضرت شدند. آنان برای رسیدن به اهداف خود و به دست گرفتن خلافت به ناحقّ، از هیچ کاری فروگذار نکردند، گرچه عدهای نیز بر عهد و پیمان و بیعت خود که در غدیر خم با حضرت علیعلیه السلام بسته بودند وفادار بوده و تا آخر عمر در راه آن فداکاری نمودند.
اینک به بررسی و شرح حال هر دو دسته از این افراد خواهیم پرداخت.
علی اصغر رضوانی
رسول خدا صلی الله علیه وآله ظهر روز دوشنبه چشم از جهان فرو بست، در حالی که عمر در مدینه بود و ابوبکر در منزل شخصی خود در سنح به سر میبرد.(1)
عایشه میگوید: «عمر و مغیرة بن شعبه پس از آنکه اجازه گرفتند، به حجره رسول خدا صلی الله علیه وآله وارد شدند و پارچهای که بر رخسار رسول خدا صلی الله علیه وآله کشیده شده بود را کنار زدند. عمر با دیدن حضرت بانگ زد: «آه، رسول خدا چه سخت بیهوش افتاده است، آنگاه برخاستند و از اتاق خارج شدند.
هنگامی که میخواستند از اتاق بیرون بروند، مغیره رو به عمر کرده و گفت: ای عمر! به خدا سوگند! رسول خدا از دنیا رفته بود.
عمر گفت: دروغ گفتی! رسول خدا هرگز نمرده بود ولی تو چون مردی آشوبگر هستی چنین وانمود میکنی! رسول خدا هرگز نخواهد مرد تا منافقین را نیست و نابود کند».(2)
عمر به این مقدار هم اکتفا نکرد و هر کس را که از مرگ رسول خداصلی الله علیه وآله گفت و گو میکرد، تهدید به قتل مینمود و میگفت:
«اشخاصی از منافقین گمان میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله از دنیا رفته، چنین نیست، رسول خدا نمرده است، بلکه مانند موسی بن عمران که چهل روز از چشم مردم غایب شد و بازگشت و دربارهاش گفتند که مرده است، رسول خدا نیز نزد پروردگارش رفته و به خدا سوگند که باز میگردد و دست و پای آنان را که گمان میبرند او مرده است قطع خواهد نمود».(1)
سپس گفت: «هر کس بگوید که او مرده است با این شمشیر سرش را از تن جدا خواهم کرد. رسول خدا به آسمان رفته است».(2)
در این هنگام، ابن اممکتوم این آیه را در مسجد پیغمبر بر عمر قرائت کرد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ»؛(3)«نیست محمّد مگر پیغمبری که پیش از او نیز پیغمبرانی درگذشتند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود به عقب برمی گردید؟»(4)
عباس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله نیز گفت: «رسول خدا به طور حتم مرده است و من در سیمایش همان آثار و علائمی را مشاهده میکنم که همیشه در صورت فرزندان عبدالمطلّب هنگام مرگ دیدهام».(5)
ولی عمر از کار خود باز نایستاد. عباس بن عبدالمطلب از مردم پرسید: «آیا کسی از شما از رسول خدا صلی الله علیه وآله درباره مرگ خود چیزی به یاد دارد؟ اگر حدیثی در این باره شنیدهاید برای ما بازگو کنید؟» همگی گفتند: نه. عباس از عمر پرسید: مگر تو چیزی در این باره از پیامبر میدانی؟ عمر گفت: نه.
در این وقت عباس روی به مردم کرد و گفت: ای مردم! آگاه باشید که حتی یک نفر گواهی نداد که رسول خدا صلی الله علیه وآله درباره مرگ خود به او عهدی سپرده باشد،(1)به خدایی که جز او خدایی نیست سوگند یاد میکنم که رسول خدا صلی الله علیه وآله شربت مرگ را نوشیده است.(2)ولی عمر همچنان میغرّید و تهدید میکرد.
عباس ادامه داد: «همانا رسول خدا صلی الله علیه وآله مانند سایر افراد بشر در معرض آفات و حوادث است و از دنیا رفته، بدنش را هرچه زودتر به خاک بسپارید. آیا خداوند شما را یک بار میمیراند و رسولش را دوبار؟ او نزد خداوند گرامیتر از آن است که دوبار شربت مرگ را بچشد. هر گاه گفتار شما درست باشد باز بر خدا دشوار نیست که خاکهای روی بدنش را به کناری ریخته او را از زیر خاک بیرون آورد. رسول خدا تا راه سعادت و نجات را برای مردم هموار نساخت از دنیا نرفت».(3)ولی عمر آن قدر حرف خود را تکرار کرد که لبانش کف نمود.(4)
پس از این، سالم بن عبید به منظور آگاه ساختن ابوبکر به سنح روانه شد و خبر وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله را به او رسانید.(5)
ابوبکر به مدینه آمد و عمر را دید که سرپا ایستاده و مردم را تهدید میکند،(6)و میگوید: رسول خدا زنده است و نمرده! او خواهد آمد تا دست آنها را که اینگونه سخنان را درباره او میگویند
و او را مرده میپندارند، ببرد و گردنشان را بزند و آنان را به چوبه دار بیاویزد.
عمر چون دید ابوبکر میآید، ناگهان آرام گرفت و در جای خود نشست.(1)
ابوبکر خدای را ستایش نمود و گفت: «آنان که خدا را میپرستند بدانند که خدا همیشه زنده است و نخواهد مرد. آنان که محمّد را میپرستند آگاه باشند که محمّد از دنیا رفته است. سپس این آیه را تلاوت کرد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ...».(2)
عمر پرسید: اینکه خواندی قرآن بود؟ ابوبکر گفت: آری. این در حالی است که ابن امکلثوم نیز همین آیه را برای عمر خوانده، ولی عمر آن را نپذیرفته بود.
عمر رأی خود را درباره مرگ رسول خدا صلی الله علیه وآله نه به سخنان مغیره و تلاوت آیهای که عمرو بن قیس خواند، و نه با احتجاج و استدلالی که عباس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله کرد، با هیچ کدام از اینها رأی خود را تغییر نداد و برای آنان و گفتارشان ارزش قائل نشد تا ابوبکر آمد و سخن گفت، آنگاه دلش آرام گرفت و ساکت شد. خود او بعدها این جریان را به صورت ذیل نقل میکند: «به خدا سوگند! به محض اینکه شنیدم ابوبکر این آیه را تلاوت میکند زانوهایم سست شد، به حدّی که به زمین افتادم و دیگر توانایی برخاستن را نداشتم و دانستم که رسول خدا مرده است».(3)
برخی از مریدان و طرفداران عمر بن خطّاب در توجیه انکار وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله از سوی عمر مطالبی را ذکر کردهاند:
برخی میگویند: عمر از شدت علاقه و محبّتی که به رسول خدا صلی الله علیه وآله داشت، و نیز به جهت فشار غصّه و اندوهی که با از دست دادن رسول خدا صلی الله علیه وآله در خود میدید، شمشیر کشید و مسلمانانی را که میگفتند رسول خدا از دنیا رفته، تهدید میکرد!!
برخی دیگر از مورّخین میگویند: عمر در آن روز دیوانه شده بود که چنین حرفهایی را میزد!!(1)
ولی حقیقت غیر از این است، عمر از آنجا که با ابوبکر بر سر مسئله خلافت بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله به توافق رسیده بودند، و از طرفی در آن هنگام ابوبکر در مدینه نبود، لذا با این حرفها قصد رد گم کردن داشت تا مردم؛ خصوصاً انصار دست به اقدامی برای تعیین خلیفه بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله نزنند تا ابوبکر به مدینه وارد شود.
ابن ابی الحدید میگوید: «انّ عمر لمّا علم انّ رسول اللَّه قد مات خاف من وقوع فتنة فی الامامة وتغلب اقوام علیها؛ امّا من الانصار او من غیرهم، فاقتضت المصلحة عنده تسکین الناس، فاظهر ما اظهر واوقع تلک الشبهة فی قلوبهم حراسة للدین والدولة الی ان جاء ابوبکر»؛(2)«عمر وقتی فهمید رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رفته ترسید مبادا بر سر امامت شورش و انقلابی بروز کند و انصار یا دیگران رشته حکومت را به دست بگیرند، لاجرم مصلحت دید که مردم را به هر نحوی که ممکن است آرام و ساکت نگه دارد. از این جهت آنچه را که گفت و مردم را به شک و تردید
واداشت برای محافظت حریم دین و دولت بود تا آنگاه که ابوبکر رسید».
آری، عمر میترسید که مبادا قرعه خلافت به نام انصار یا از بنی هاشم به حضرت علیعلیه السلام افتد. و در حقیقت تمام خوف او از به خلافت رسیدن حضرت علیعلیه السلام بود؛ زیرا کاندیدای انصار، سعد بن عباده چندان شانسی برای رسیدن به خلافت نداشت. طایفه اوس از انصار با او مخالف بودند و از مهاجرین هم حتّی یک نفر پیدا نمیشد که با او بیعت کند. بنابراین اگر دسته ابوبکر بر ضدّ حضرت علیعلیه السلام اقدام نمیکرد و هر چه زودتر، حتّی پیش از اینکه کار آماده ساختن جنازه رسول خداصلی الله علیه وآله به پایان برسد به اقدامی دست نمیزد، کار خلافت به نفع حضرت علیعلیه السلام خاتمه پیدا میکرد، و آنان به مقاصد خود که همان غصب خلافت بود، نائل نمیشدند.
حقیقت این است که اگر علاقه به رسول خدا صلی الله علیه وآله و سنگینی بار اندوه، عمر را تحت تأثیر قرار داده بود که وفات پیامبرصلی الله علیه وآله را به دروغ انکار کند، راه معقول و منطقی برای کاهش این فشار این نبود که جنازه رسول خدا صلی الله علیه وآله را در میان خاندان داغدیده رسالت همچنان برجای گذاشته، برای گرفتن بیعت به سوی ابوبکر به سقیفه بنی ساعده بشتابد و با انصار رسول خدا صلی الله علیه وآله ستیز و جدال کند.
وقتی خبر به عمر و ابوبکر رسید که انصار در سقیفه گرد آمدهاند، عمر به ابوبکر گفت: بیا تا نزد برادران خود (انصار) برویم و ببینیم
چه میکنند. این در حالی بود که جنازه رسول خدا صلی الله علیه وآله هنوز در خانهاش بود و کار تجهیزش به پایان نرسیده بود.(1)
طبری نقل میکند: علی بن ابی طالب علیه السلام به جدیت هر چه تمامتر مشغول تجهیز جنازه رسول خدا صلی الله علیه وآله بود که این دو نفر به شتاب به سوی انصار رفتند، و در بین راه ابوعبیده جرّاح را دیدند و هر سه با هم به راه افتادند.(2)
آنان رسول خدا صلی الله علیه وآله را به همان حال رها کرده و در را به رویش بستند و به سوی سقیفه شتافتند.(3)
احمد بن حنبل میگوید: طایفه انصار برای شور و مذاکره در موضوع خلافت، قبلاً در سقیفه جمع شده بودند. عدهای دیگر از مهاجرین نیز به آنها پیوستند. دیگر کسی جز خویشان و نزدیکان پیامبرصلی الله علیه وآله برای تجهیز جنازهاش باقی نمانده بودند و فقط آنان بودند که غسل و تکفین وی را بر عهده گرفتند.(4)
طایفه انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و گفتند: ما زمام این کار را پس از محمّد به دست سعد بن عباده میسپاریم. و سعد را با اینکه بیمار بود به سقیفه بردند.
سعد خدا را ستایش کرد و سپاس گفت، و پیش آهنگی انصار را در دین و برتری آنان در اسلام را یادآور شد و احترامی که پیغمبر و اصحابش به آنان داشتند و جهادی را که با دشمنان حضرت
نمودند، تا آنجا که کار عرب درست شد، و اینکه رسول خداصلی الله علیه وآله خشنود از آنان دنیا را ترک نمود، را بیان کرد. سپس گفت: چاره کار را شما باید بیندیشید نه دیگران. همگی یک زبان در جواب گفتند: با نظر تو موافقیم و گفتار تو درست است و ما از رأی تو هرگز نمیگذریم و زمام این امر را به دست تو خواهیم سپرد. سپس گفت و گوهایی به میان آمد و مذاکراتی صورت گرفت. در پایان مذاکرات پرسیدند: هر گاه مهاجرین قریش زیر بار نرفتند و اظهار کردند که ما مهاجرین و یاران نخستین رسول خداییم و از قبیله و دوستان اوییم و علتی ندارد که پس از او در این کار با ما ستیزه کنید، چه باید کرد؟
عدهای گفتند: اگر چنین اعتراض شد در جواب میگوییم: امیری از ما و امیری از شما انتخاب خواهیم کرد. سعد بن عباده گفت: این خود اوّلین شکست است.(1)
در این هنگام بود که ابوبکر و عمر به اتّفاق ابوعبیده جرّاح بعد از باخبر شدن از تشکیل سقیفه به آنان پیوستند. اسید بن حضیر، عویم بن ساعده و عاصم بن عدی از طایفه بنی عجلان انصار، و مغیرة بن شعبه و عبدالرحمن بن عوف نیز به آنان پیوستند.(2)
این دسته مخصوصاً در آن روز برای بیعت با ابوبکر فعّالیت زیادی نموده، خدمات شایانی را انجام دادند. لذا هر دو خلیفه - ابوبکر و عمر - همیشه خدمات آن دو را در نظر میگرفتند و ملاحظه آنان را مینمودند. ابوبکر هیچ یک از انصار را بر اسید بن حضیر مقدّم نمیداشت و عمر او را برادر خود میخواند.
عویم چون وفات کرد عمر بر سر خاکش نشست و گفت: هیچ کس از مردم روی زمین نمیتواند بگوید که من از صاحب این قبر بهتر میباشم.
ابوعبیده را بر لشکری که به جنگ امپراطوری روم شرقی میرفت امیر نمود. عمر هنگامی که میخواست برای خود خلیفه و جانشین معین کند افسوس میخورد که چرا ابوعبیده زنده نیست تا او را پس از خود خلیفه مسلمانان کند.
عمر برای مغیرة بن شعبه فعالیت فراوانی کرد و نگذاشت حدّ زنا بر او جاری شود و همیشه اسم او در لیست فرمانداران بود. او در بزرگداشت عبدالرحمن بن عوف نیز کوتاهی نکرد و پیش از مرگ خود کلید تعیین خلافت را به دست وی سپرد.
برخی از صحابه آنگونه که اشاره شد در سقیفه گرد آمدند تا جانشینی برای رسول خداصلی الله علیه وآله تعیین نماید. و این در حالی بود که:
اولاً: رسول خداصلی الله علیه وآله جانشین خود را در طول 23 سال بعثت؛ خصوصاً روز غدیر معین کرده، و بر آن تأکید نموده بود.
ثانیاً: هنوز جنازه پیامبرصلی الله علیه وآله دفن نشده است. در این میان هر گروهی در این مورد سخن گفتند و کسی را برای خلافت معرفی کرده و از او طرفداری نمودند. سخن به درازا و جریان به نزاع و کشمکش کشیده بود. در این میان گروهی از ابوبکر طرفداری میکردند که در رأس آنها عمر قرار داشت. او مردم را به بیعت با ابوبکر تشویق و مخالفین را تهدید مینمود. ابوبکر برخاست
و عمر را ساکت نمود. و پس از سپاس و ستایش خدا و بیان افتخارات و خدمات مهاجرین گفت: ای مردم! مهاجرین نخستین کسانی هستند که در روی زمین خدا را پرستیدند و به رسول خدا ایمان آوردند. آنان یاران و اقوام پیامبرند و پس از او برای خلافت از همه سزاوارتر و برترند، و جز ستمکاران کسی در این مورد با آنان ستیز نخواهند کرد.
ابوبکر سپس برتری انصار را بیان کرد و به سخنان خویش چنین ادامه داد: از مهاجرین که - افتخار سبقت در اسلام را دارند - بگذریم کسی مقام و منزلت شما را در نزد ما ندارد، پس با این حساب ما امیرانیم و شما وزیران.
حباب بن منذر از جای خود برخاست و گفت: ای جماعت انصار! زمام کار را محکم به دست بگیرید تا دیگران ریزهخوار شما باشند و زیر سایه شما قرار گیرند و هرگز کسی را جرأت مخالفت با شما نباشد. مبادا میان خود اختلاف اندازید که دشمنان از موقعیت استفاده نموده، رأی شما را فاسد کنند که در نتیجه شکست شما قطعی خواهد بود. اینان جز اینکه شنیدید نخواهند کرد. ما برای خود امیری بر میگزینیم و آنان هم امیری انتخاب کنند.
عمر گفت: هرگز دو پادشاه در اقلیمی نگنجد. به خدا سوگند! عرب هرگز راضی نخواهد شد که شما بر آنان حکومت کنید، در حالی که پیغمبرشان از غیر شما است، ولی برای عرب مانعی ندارد که حکومت را کسانی به دست بگیرند که پیغمبر نیز از آنان بوده است. ما برای این ادعا، دلیلی روشن و مدرکی آشکار در دست داریم. بر میراث پادشاهی محمّدصلی الله علیه وآله و حکومت وی با ما چه کسی
ستیزه میکند در صورتی که ما یاران و طایفه اوییم؟ مگر کسی که در راه باطل قدم بگذارد و یا خود را به گناه آلوده سازد و یا خویشتن را به گرداب هلاکت افکنده باشد.
حباب بن منذر مجدداً از جای برخاست و چنین گفت: ای گروه انصار! دست نگه دارید و به گفتار این مرد و یارانش گوش فرا ندهید که حقّ شما را غصب خواهند کرد و بهره شما را از این کار از بین خواهند برد. پس اگر چنانچه باپیشنهاد شما مخالفت کردندن آنان را از این شهر تبعید کنید و زمام حکومت را به دست گیرید. به خدا سزاوارترین کسان برای این کار شمایید، اینان همان افرادی هستند که هرگز حاضر نبودند سر اطاعت در مقابل این دین فرود آورند و از ترس شمشیرهای شما بود که تسلیم شدند.
من در میان شما مثل آن چوبی میباشم که در خوابگاه شتران نهند تا هنگام خارش، خود را بدان سایند (کنایه از اینکه در مواقع سخت و گرفتاری به رأی من پناه برید) و نیز چون آن درخت تناوری میباشم که در گردباد حوادث، به آن پناه آورند. در کارهای بزرگ به من تکیه میکنند و از قدرت من بهره میبرند. به خدا قسم! اگر بخواهید حاضریم دوباره آتش جنگ را روشن کنیم. به خدا سوگند هر که پیشنهاد مرا ردّ کند. با شمشیر خود بینی او را به خاک مذلّت میمالم!
عمر گفت: پس خدا تو را بکشد!
حباب بن منذر گفت: بلکه تو را بکشد! عمر او را گرفت و لگدی بر شکمش زد و دهان وی را پراز خاک نمود.(1)
1) 25. شرح ابن ابی الحدید، ج 6، ص 291.
سپس ابوعبیده شروع به سخن کرده، چنین گفت: ای گروه انصار! شما نخستین یاران و پشتیبان پیغمبر بودید. اکنون نخستین تغییر دهنده و دگرگون کننده مباشید!
در این وقت، بشیر بن سعد خزرجی، پدر نعمان بن بشیر که از بزرگان خزرج به حساب میآمد و سابقه حسادتی بین او و سعد بن عباده بود. از جای برخاسته و گفت: ای گروه انصار! به خدا سوگند گرچه ما در جهاد با مشرکین و سابقه ممتد در ترویج دین، صاحب فضیلتیم، ولی به جز خشنودی خدا و فرمانبرداری از پیغمبر و تحمل سختی برای خود، هدفی نداشتیم. بنابراین شایسته نیست به مردم گردنفرازی کنیم! هدفمان وجهه و آبروی دنیایی نبوده است و این یکی از نعمتهایی است که خداوند به ما عطا فرموده، محمّدصلی الله علیه وآله از خاندان قریش است و خویشان او سزاوارترند که وارث او شوند. من به خدا سوگند میخورم که هرگز خدا مرا با آنان بر سر این کار در ستیزه و نزاع نبیند، شما نیز از خدا بپرهیزید و با آنان مخالفت و ستیزه مکنید.
ابوبکر گفت: اینک عمر و ابوعبیده در اینجا حاضرند با هر کدام که بخواهید بیعت نمایید.
عمر و عبیده هر دو هماهنگ گفتند: به خدا سوگند! با بودن چون تویی هرگز ما به چنین کاری تن در ندهیم.
عبدالرحمن بن عوف از جای برخاست و چنین گفت: ای گروه انصار! هر چند باید که اعتراف کرد شما را فضیلت بسیار است، ولی در عین حال نمیتوان نادیده گرفت که مانند ابوبکر و عمر و علی در میان شما یافت نمیشود.
منذر بن ارقم برخاست و در جواب چنین گفت: ما فضل اینان را که نام بردی انکار نمیکنیم و به ویژه یکی از این سه نفر اگر بخواهد زمامدار شود، حتی یک نفر با او مخالف نیست، و مقصودش علی بن ابی طالب علیه السلام بود.(1)در این زمان همه انصار یا جمعی از آنان بانگ زدند ما جز با علیعلیه السلام بیعت نخواهیم کرد.
طبری و ابن اثیر نقل میکند: پس از اینکه عمر با ابوبکر بیعت نمود، انصار گفتند: ما جز با علیعلیه السلام بیعت نخواهیم کرد!(2)
زبیر بن بکار میگوید: وقتی خلافت نصیب انصار نشد، گفتند: با غیر علی بیعت نخواهیم کرد.(3)
عمر این داستان را چنین نقل کرده و میگوید: آنچنان صداها بلند شد که ترسیدم اختلاف پدید آید، به ابوبکر گفتم دستت را پیش آر تا با تو بیعت کنم!(4)
در روایت دیگر از عمر نقل شده که گفت: ما ترسیدیم که اگر در این اجتماع بیعت گرفته نشود و مردم متفرّق شوند، فرصت دیگری برای بیعت گرفتن از آنها پیش نخواهد آمد و آن وقت ما مجبور شویم بر خلاف میل خود به آن بیعت تن دهیم و یا با آن مخالفت کنیم و فساد دیگری روی دهد.
عمر و ابوعبیده به قصد بیعت به سوی ابوبکر حرکت کردند، ولی پیش از آنکه دستشان به دست وی برسد، بشیر بن سعد بر آنان سبقت گرفت و با ابوبکر بیعت کرد.
حباب بن منذر فریاد زد: ای بشیر بن سعد! عاق شوم! قطع رحم کردی نتوانستی ببینی پسر عمویت فرمانروا شده است.
بشیر گفت: نه به خدا چنین نیست، ولی نخواستم با جمعی نسبت به حقی که خدا برای ایشان قرار داده ستیزه کنم.
برخی از بزرگان قبیله اوس که اسیر بن حضیر نیز از آنان بود، وقتی بیعت بشیر را با ابوبکر دیده و دعوت قریش را شنیدند و گفتههای ایل خزرج را که قصد داشتند سعد بن عباده را انتخاب نمایند شاهد بودند، گفتند: به خدا سوگند! اگر چنانچه خزرج زمام این کار را، گرچه برای یکبار، به دست گیرد و امروز در این موقع حسّاس، موفقیت نصیب آنان گردد برای همیشه این فضیلت با آنان بوده، هرگز نصیبی از آن به شما نخواهد داد، پس هر چه زودتر برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید.
ابوبکر جوهری در کتاب سقیفه نقل میکند: چون قبیله اوس بیعت یکی از رؤسای خزرج را با ابوبکر دیدند، اسید بن حضیر که یکی از رؤسای اوس بود، برای جلوگیری از موفقیت سعد بن عباده از موقعیت استفاده نموده، فوراً از جای برخاست و با ابوبکر بیعت کرد.(1)
پس از کارشکنی اوس در کار خزرج، مردم برخاستند و از هر سو به طرف ابوبکر آمده و با وی بیعت کردند. و گفتهاند چنان ازدحامی پیش آمد که نزدیک بود سعد بن عباده لگدمال شود.
در تاریخ یعقوبی چنین آمده است: «مردم برای بیعت با ابوبکر از
1) 30. ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابیالحدید، جلد 6، شرح خطبهو من کلام له فی معنی الانصار.
روی سعد و فرشی که برای او گسترده شده بود، میپریدند به طوری که نزدیک بود وی را لگدمال کنند. جمعی که اطراف سعد را گرفته بودند فریاد زدند: مواظب باشید که سعد را لگدمال نکنید.
عمر پاسخ داد: او را بکشید که خدا وی را بکشد. آنگاه بر بالین سعد ایستاد و گفت: میخواهم چنان تو را پایمال کنم که اعضایت در هم شکند. در این هنگام قیس بن سعد آمده و ریش عمر را گرفت و گفت: به خدا سوگند! اگر یک مو از سر سعد کم شود یک دندان سالم برایت باقی نخواهد ماند.
ابوبکر بانگ زد: ای عمر! آرام باش که در این موقع حساس به آرامش بیشتری احتیاج داریم.(1)
عمر بازگشت و سعد را به حال خود گذاشت. در این هنگام سعد رو به او کرده و گفت: به خدا سوگند! اگر میتوانستم به پا خیزم چنان غرشی از من در اطراف و کوچههای مدینه میشنیدی که خود و یارانت از وحشت در سوراخ پنهان میشدید. به خدا قسم! نزد گروهی میفرستادمت که فرمانبردار آنها بودی نه فرمانروا. پس روی به یاران خود نمود و گفت: مرا از اینجا بیرون برید. یارانش وی را به دوش گرفته و به منزلش بردند».(2)
ابوبکر جوهری میگوید: «عمر در این روز خیلی تلاش میکرد، او پیش روی ابوبکر میدوید و شعار میداد: توجه کنید! مردم با ابوبکر بیعت کردند...
مردم با ابوبکر بیعت کردند و با این حال و هیأت او را به مسجد
آوردند تا دیگران نیز با وی بیعت کنند. علیعلیه السلام و عباس که هنوز از غسل دادن بدن پیغمبرصلی الله علیه وآله فارغ نشده بودند، صدای تکبیر را از مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدند. پس علیعلیه السلام پرسید: این هیاهو چیست؟
عباس گفت: هرگز چنین چیزی سابقه نداشته است!! پس رو به علیعلیه السلام کرد و گفت: به تو چه گفتم؟!... .(1)
در تاریخ یعقوبی آمده است: «پس از آنکه مردم در سقیفه با ابوبکر بیعت نمودند، براء بن عازب هراسان در خانه بنی هاشم را کوبید و فریاد زد: هان ای گروه بنی هاشم! مردم با ابوبکر بیعت نمودند!
بنی هاشم با یکدیگر به هم نظر افکنده و میگفتند: مسلمانان با نبودن ما که نزدیکترین محمّدصلی الله علیه وآله هستیم، کاری انجام نمیدادند؟!
عباس گفت: «فعلوها و رب الکعبه»؛ «به خدای کعبه سوگند! کردند آن کار را که انجام دادند.» در حالی که مهاجرین و انصار تردیدی نداشتند که خلافت نصیب علیعلیه السلام خواهد گردید».(2)
و بیعت خصوصی ابوبکر در سقیفه بدین گونه پایان پذیرفت.
در سقیفه بر سر خلافت و تعیین خلیفه غوغا و کشمکش عظیمی به وجود آمده بود و مسلمانان به چند گروه تقسیم شده بودند و هر گروهی کسی را برای خلافت پیشنهاد مینمود؛ عدّهای
از سعد بن عباده انصاری و عدّه دیگر از ابوبکر و گروه سوم از علیعلیه السلام که در سقیفه حضور نداشت و مشغول تکفین و تجهیز جسد پیامبرصلی الله علیه وآله بود، طرفداری میکردند. در این میان حزب ابوبکر پیروز گردید و حزب سعد بن عباده انصاری، به شدت شکست خورد، ولی طرفداران علی، هنوز با گروه پیروز درگیر بودند و مخالفت شدید خویش را بر علیه حکومت وقت اظهار میداشتند و میکوشیدند که رأی انصار را به نفع کاندید خود به دست آورند.
یعقوبی میگوید: «جمعی از مهاجرین و انصار از بیعت با ابوبکر سرپیچی نمودند و به علی بن ابی طالب علیه السلام متمایل شدند که از جمله آنها عباس بن عبدالمطلّب، فضل بن عباس، زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان فارسی، ابوذر غفّاری، عمار یاسر، براء بن عازب و ابی بن کعب بودند.(1)
و در سقیفه ابوبکر جوهری، چنین آمده است: اینان شبانه انجمنی تشکیل داده و تصمیم گرفتند که کار را به مشورت مهاجرین و انصار بازگردانند، اعضای انجمن عبارت بودند از همانها که نامشان در بالا نوشته شد به اضافه عبادة بن صامت و ابوالهیثم بن تیهان و حذیفه.(2)
گروهی از صحابه از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و بیعت با حضرت علیعلیه السلام را خواستار بودند. عدهای از آنان به عنوان اعتراض به خلافت ابوبکر، دست به اعتصاب زدند و در خانه
حضرت فاطمهعلیها السلام دختر گرامی رسول خدا صلی الله علیه وآله گرد آمده، متحصّن شدند و از این راه مخالفتشان را نسبت به حکومت نوساخته، عملاً اظهار میداشتند.
عمر بن خطّاب، این جریان را چنین گزارش میدهد: هنگامی که خدا پیغمبرش را از دنیا برد، به ما گزارش رسید که علی، زبیر و عدهای دیگر، از ما روبرگردانده و در خانه فاطمه گرد آمدهاند.(1)
مورّخان نام برخی از افراد پناهنده شده به خانه فاطمهعلیها السلام را غیر از حضرت علیعلیه السلام و زبیر یادآور شدهاند که از آن جمله اشخاص زیر میباشند:
1 - عباس بن عبدالمطلب.
2 - عتبة بن ابی لهب.
3 - سلمان فارسی.
4 - ابوذر غفاری.
5 - عمّار یاسر.
6 - مقداد بن اسود.
7 - براء بن عازب.
8 - ابی بن کعب.
9 - سعد بن ابی وقاص.
10 - طلحة بن عبیداللَّه.
و عدهای از بنی هاشم و جمعی از مهاجرین و انصار.(2)
1) 37. مسند احمد، ج 1، ص 55؛ طبری، ج 2، ص 466؛ ابن اثیر، ج 2، ص 221؛ ابن کثیر، ج5، ص 246؛ صفوةالصفوة، ج 1، ص 97؛ شرح نهج، ابن ابی الحدید، ج1، ص 123؛ تاریخ سیوطی، ص 45؛ سیره ابن هشام، ج 4، ص 336؛ تیسیرالوصول، ج 2، ص 41.
2) 38. تاریخ الخمیس، ج 1، ص 188؛ العقد الفرید، ج 3، 64؛ تاریخ ابوالفداء، ج 1، ص 156؛ سیره حلبیه، ج 3، ص 394و397.
در «الفصول المهمة» به جز این ده نفر، نام کسان دیگری نیز برده شده است.
اصل جریان مخالفت حضرت علیعلیه السلام و همراهانش از بیعت با ابوبکر و تحصّن آنان در خانه فاطمهعلیها السلام در کتابهای تاریخ و سیر و رجال به حدّ تواتر نقل شده است.
چیزی که هست نویسندگان چون نمیخواستند برخی از مطالب مربوط به این واقعه و جریانی که میان حزب پیروز ابوبکر و متحصّنین خانه فاطمهعلیها السلام روی داد را بیان کنند، لذا از نقل آن خودداری نمودهاند، جز آن جریاناتی که به ناچار و بدون توجه نوشته شده است و از این قبیل است آنچه بلاذری روایت کرده و میگوید: چون علیعلیه السلام از بیعت با ابوبکر سرپیچی نمود، ابوبکر به عمر دستور داد که برود و علی را به هر نحوی که شده بیاورد. چون عمر نزد علیعلیه السلام آمد، گفت و گویی میان آن دو درگرفت و علیعلیه السلام به عمر گفت: «شیری از پستان خلافت میدوشی که نیمی از آن برای خودت میباشد، به خدا قسم! این جوش و خروشی که امروز، برای خلافت ابوبکر، از خود نشان میدهی، فقط برای این است که فردا تو را بر دیگران مقدّم بدارد...».
و ابوبکر در آن بیماری که بدان درگذشت، چنین گفت: وه! از هیچ کاری که در این دنیا کردهام اندوهناک و متأثّر نیستم مگر بر سه کار! و ای کاش که آن کارها از من سر نزده بود... تا آنجا که گفت: امّا آن سه کاری که انجام دادم: ای کاش در خانه فاطمه را باز نمیکردم
و او را به حال خود میگذاشتم گرچه آن در برای جنگ با ما بسته شده بود...!!(1)
و در تاریخ یعقوبی چنین ضبط شده است: ای کاش خانه فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله را بازرسی نکرده بودم و مردها را به میان خانهاش نریخته بودم، هر چند در نتیجه بسته ماندن آن، جنگ روی میداد.(2)
مورّخان برخی از مردانی که مأموریت داشتند به خانه فاطمهعلیها السلام وارد شوند را اینگونه نام بردهاند:
1 - عمر بن خطّاب.
2 - خالد بن ولید.
3 - عبدالرحمن بن عوف.
4 - ثابت بن شماس.
5 - زیاد بن لبید.
6 - محمّد بن مسلمه.
7 - سلمة بن سالم بن وقش.
8 - سلمة بن اسلم.
9 - اسید بن حضیر.
10 - زید بن ثابت.(3)
و اما درباره کیفیت هجوم به خانه حضرت فاطمه زهرا علیها السلام،
1) 39. طبری، ج 2، ص 619؛ مروج الذهب، ج 1، 414؛ العقد الفرید، ج 3، ص 69؛ کنز العمال، ج 3، ص 35؛ منتخب کنز، ج 2، ص 171؛ الامامة و السیاسة، ج 1، ص 181؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 130و131؛ کتاب الاموال، اباعبید، ص 131؛ لسان المیزان، ج 3، ص 189.
2) 40. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 105.
3) 41. طبری، ج 3، ص 198و199؛ شرح نهج، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 130-134 و ج 6، ص 285.
و جریانی که بین مهاجمین و متحصّنین گذشت، چنین مینویسد: عدهای از مهاجرین، از جمله علی بن ابی طالب علیه السلام و زبیر از بیعت مردم با ابوبکر خشمگین شدند و با سلاح به سوی خانه فاطمه رفتند.(1)به ابوبکر و عمر گزارش شد که جمعی از مهاجرین و انصار در خانه فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله با علی بن ابی طالب علیه السلام گرد آمدهاند.(2)و نیز گزارش دادند که مقصود از این اجتماع این است که با علی بیعت کنند.(3)
ابوبکر به عمر بن خطّاب مأموریت داد که برود و آنان را از خانه فاطمه بیرون آورد و به وی گفت: چنانچه مقاومت کردند و از بیرون آمدن خودداری نمودند با آنها جنگ کن. عمر با شعله آتشی که به همراه داست و آن را به قصد آتش زدن خانه فاطمه برداشته بود، به سوی آنها حرکت کرد. فاطمه چون این وضع را بدید فرمود: ای پسر خطّاب! آمدهای که خانه دختر پیامبر را آتش بزنی؟ عمر گفت: آری، مگر آنکه با امت هماهنگ بشوید و بیعت کنید.(4)
در روایت «الامامة و السیاسة» چنین آمده است: هنگامی که اینان در خانه علی گرد آمده بودند، عمر سر رسید، آنان را صدا کرد، ولی آنها اعتنایی نکرده، از خانه بیرون نیامدند. عمر هیزم خواست و گفت: به خدایی که جان عمر در دست اوست، سوگند یاد میکنم بیرون بیایید وگرنه خانه را با کسانی که در آنند آتش خواهم زد.
به عمر گفته شد: ای ابوحفص! فاطمه در این خانه است.
عمر پاسخ داد: باشد!!(1)
در «انساب الاشراف» این حادثه چنین نگارش شده است: «ابوبکر برای بیعت گرفتن از علی دنبال وی فرستاد، ولی او بیعت نکرد، آنگاه عمر با شعله آتش به سوی خانه وی رهسپار گشت.
حضرت فاطمهعلیها السلام به او گفت: «ای پسر خطّاب! آیا تویی که میخواهی در خانهام را آتش زنی؟».
عمر پاسخ داد: آری!! این کار آنچه را که پدرت آورده است محکمتر میسازد».(2)
جوهری درکتاب خود «السقیفه» چنین مینویسد: «عمر با عدهای از مسلمانان رو به خانه علی آورد تا خانهاش را با اهلش آتش زند.(3)
و عبارت ابن شحنه مورّخ شهیر چنین است: «تا خانه و هر که در آن است را آتش بزند».(4)
در کنز العمال آمده است که عمر به فاطمه گفت: با اینکه میدانم رسول خدا هیچ کس را به اندازه تو دوست نمیداشت، ولی این حقیقت هرگز مرا از تصمیم خود باز نمیدارد و اگر این چند نفری که در خانه تو اجتماع کردهاند بیعت نکنند، دستور خواهم داد که در خانه را به روی تو آتش بزنند.(5)
هنگامی که عبداللَّه بن زبیر با بنی هاشم جنگ میکرد و آنان را در شکاف کوه محصور نموده، فرمان داد تا هیزم آورده آنان را با آتش بسوزانند، برادرش عروة بن زبیر برای تصحیح عمل عبداللَّه و عذر
آوردن از کردهاش میگفت: این کار برادرم جنبه تهدید و ترساندن داشته، همچنان که در گذشته نیز این عمل سابقه دارد، و یک وقت دیگر نیز چون بنی هاشم بیعت نکردند، هیزم آوردند تا آنها را آتش بزنند.(1)و مقصودش از گذشته، همین روز سقیفه بود که بنی هاشم از بیعت با ابوبکر خودداری کردند.
شاعر بزرگ مصر، حافظ ابراهیم نیز این جریان رابه یاد میآورد، آنجا که میگوید:
و قوله لعلی قالها عمر
اکرم بسامعها اعظم بملقیها
حرقت دارک لاأبقی علیک بها
ان لم تبایع و بنت المصطفی فیها
ما کان غیر ابی حفص یفوه بها
أمام فارس عدنان و حامیها
عمر به حضرت علیعلیه السلام گفت: چنانچه بیعت نکنی خانهات را آتش میزنم آنچنان که یک نفر از کسان تو که در آن خانهاند جان به در نبرند، در حالی که از اشخاصی که در آن خانه بودند، دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله بود. این سخن جز از دهان ابوفحص (عمر) از دهان هیچ کس در محضر پیشوای سواران عدنان و حمایت کننده آنان (علیعلیه السلام) بیرون نیامد، و کسی را جرأت گفتن چنین سخنی نبود!
یعقوبی میگوید: با جمعی آمدند و به خانه هجوم آوردند... تا آنجا که گوید: شمشیر علی شکست و به خانه درآمدند.(2)
طبری مینویسد: عمر بن خطّاب به منزل علی آمد. طلحه، زبیر و مردمی از مهاجرین نیز در خانه بودند، زبیر با شمشیر برهنه که در دست داشت از خانه بیرون آمد و به عمر حمله کرد. در این هنگام
پایش لغزید و شمشیر از دستش افتاد، همراهان عمر بر او جستند و او را گرفتند.(1)آنگاه علیعلیه السلام را دستگیر کرده و به پیش ابوبکر بردند و گفت و شنودی در میانشان جریان یافت که مشروح آن را در بخشهای بعدی خواهیم خواند.
هر طور که بود حضرت علیعلیه السلام را دستگیر کرده، نزد ابوبکر آوردند و از ایشان خواستند تا با او بیعت کند. حضرت فرمود: «من به این کار از شما سزاوارترم. هرگز با شما بیعت نخواهم کرد. سزاوار آن است که به بیعت من گردن نهید، شما زمام این کار را از انصار گرفتید و برهان و استدلالتان این بود که از خویشان رسول خدا هستید، آنها هم حکومت را به شما تسلیم کردند، من نیز همان برهان و دلیل را برای شما اقامه میکنم، اگر از خدا میترسید، راه انصاف پیمایید، و همان طور که انصار به شما حق دادند برای آنکه شما از قوم پیغمبر بودید، شما نیز حق بدهید، وگرنه بدانید که ستمکار میباشید».
عمر گفت: دست از تو برنمی داریم تا بیعت کنی.
حضرت علیعلیه السلام در جواب عمر گفت: «ای عمر! نیک بدوش که نیمی از آن برای تو خواهد بود. امروز اساس کار را به نفع او استوار کن، تا فردا آن را به تو بازگرداند، به خدا قسم! هرگز سخن تو را نپذیرم و از ابوبکر پیروی نکنم».
1) 53. طبری، ج 3، ص 198و199؛ ریاض النضرة، ص 167؛ تاریخ خمیس، ج 1، ص 188؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 2، ص 58و122و132و134 و ج 6، ص 2؛ کنز العمال، ج 3، ص 128.
ابوبکر گفت: چنانچه به رضایت و رغبت بیعت نکنی، من به اکراه از تو بیعت نمیگیرم.
ابوعبیده خطاب به حضرت علیعلیه السلام گفت: ای ابوالحسن! تو نورس و جوانی، اینان پیران طایفه قریش هستند. آن مقدار که آنها در کارها آزمودهاند و شناسایی دارند، تو نداری. عقیده من این است که ابوبکر برای این کار قدرتی بیش از تو دارد و این بار را بهتر به دوش میکشد، و مرد این میدان اوست. کار را به او واگذار و فعلاً به او راضی باش، و چنانچه زنده ماندی و کهنسال شدی، البته از نظر فضیلت و خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه وآله و سبقت در اسلام و جهاد در راه خدا، برای این کار شایستهای.
حضرت علیعلیه السلام پاسخ داد: ای گروه مهاجر! بپرهیزید و از خدا بترسید و فرمانروایی محمّد را از خانه و خاندانش بیرون مبرید و خانههای خود را مرکز آن قدرت قرار مدهید، حق و موقعیت اجتماعی خاندان پیغمبرصلی الله علیه وآله را از آنان مگیرید که به خدا سوگند ای مهاجرین! ما خاندان پیغمبر تا وقتی که خواننده قرآن، فقیه در دین خدا، عالم به سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله و دلسوز به حال اجتماع باشیم، برای این کار از شما سزاوارتریم. به خدا! هرچه بخواهید در خاندان ماست، از هوا و هوس خویش پیروی نکنید که بیش از پیش از شاهراه حقیقت دور خواهید شد».
بشیر بن سعد گفت: ای علی! چنانچه انصار این سخنان را پیش از اینکه با ابوبکر بیعت کنند، از تو شنیده بودند حتی دو نفر درباره تو با هم اختلاف نمیکردند، ولی چه باید کرد که کار تمام شد و مردم بیعت کردهاند!
پس حضرت علیعلیه السلام همچنان بر عقیده خود باقی بود، و بدون بیعت با ابوبکر به خانه خود بازگشت.
ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» از ابوبکر جوهری روایت میکند: فاطمه چون دید که چه رفتاری با آن دو نفر (علی و زبیر) کردند، پس بر در حجره خود ایستاده و گفت: «ای ابوبکر! چه زود بر خاندان رسول خدا صلی الله علیه وآله مکر ورزیدی، به خدا سوگند که تا هنگام مرگ با عمر سخن نخواهم گفت».(1)
و به روایت دیگر فاطمه در حالی که گریه میکرد و شیون مینمود بیرون آمد و مردم را به کناری پس زد.
یعقوبی میگوید: حضرت فاطمهعلیها السلام بیرون آمد و گفت: «به خدا سوگند! از خانه من باید بیرون بروید وگرنه سر خود را برهنه میکنم و با موی پریشان به درگاه خدا مینالم». آنگاه مردم از خانه بیرون رفتند و کسانی هم که در خانه بودند از آنجا خارج شدند.(2)
ابراهیم نظام نیز میگوید: عمر روز بیعت آنچنان بر شکم و پهلوی فاطمه زد که محسن را سقط کرده، همچنان فریاد میکشید: خانه را با اهلش آتش زنید در حالی که در خانه جز علی و حسن و حسین کس دیگری نبود.(3)
مسعودی میگوید: روز سه شنبه که روز بیعت عمومی مردم با ابوبکر بود، علیعلیه السلام در مسجد پیامبر حاضر شد و به ابوبکر گفت:
«کارها را برای ما تباه ساختی و با ما در این کار مشورت نکردی و هیچ حق ما را رعایت ننمودی!!
ابوبکر در جواب گفت: آری، ولی من از فتنه و آشوب ترسیدم.(1)
و باز یعقوبی میگوید: جمعی به نزد علی بن ابی طالب علیه السلام آمدند و خواستند با وی بیعت کنند، علیعلیه السلام به آنان گفت: «بامداد فردا همه با سرهای تراشیده نزد من حاضر شوید» امّا روز بعد فقط سه نفر از آنها آمدند.(2)
حضرت علیعلیه السلام در خطبه معروف به شقشقیه، چنین میگوید: «برای من روشن بود که به حکم عقل و وظیفهای که به عهده داشتم، چارهای جز صبر و شکیبایی ندارم، ولی به حالتی که گویی خاک و خاشاک در چشم و استخوان در گلویم گیر کرده است، من به چشم خود میدیدم که حق مسلّمم را به تاراج میبرند».
پس از آن فرمود: «بسی شگفت انگیز است که ابوبکر در زمان حیاتش از مردم درخواست مینمود که بیعتشان را فسخ نمایند، ولی چند روز به آخر عمرش نمانده بود که پیمان خلافت را برای عمر محکم بست! وه! که این دو غارتگر، خلافت را مانند پستان پر از شیر، میان خود قسمت نمودند...».(3)
امام علیعلیه السلام به خوبی میدانست که زمینه برای حکومت او فراهم نیست، اما وظیفه خود میدانست که برای اتمام حجّت بر
مردم آن عصر و زمانهای بعد، به میدان آید و به رویارویی برخیزد و نشان دهد که حق با او است. اگر فعالیتهای امام در این باره نبود، چه بسا آیندگان درباره خلیفه بلافصل بودن امیرمؤمنانعلیه السلام شک میکردند، و این احتمال قوت میگرفت که رسول خدا صلی الله علیه وآله اصرار خود بر خلافت امیرمؤمنانعلیه السلام را نسخ کرده است. بنابراین، لازم بود امام پس از بیعت سقیفه به فعالیتهایی دست بزند. بر اساس روایات پرشمار و از طرق مختلف، امام پس از پیمان سقیفه، شبانگاهان حضرت زهرا علیها السلام را بر مرکب سوار میکرد و دست امام حسنعلیه السلام و امام حسینعلیه السلام را میگرفت و به خانه مهاجر و انصار میرفت و از آنان برای گرفتن حکومت، یاری میخواست، اما به نتیجه نرسید. نظر به تفاوت جزئی روایات با یکدیگر، برخی از آنها را میآوریم:
بنابر نقل سلمان، هنگامی که شب فرا رسید، امام علیعلیه السلام، حضرت زهراعلیها السلام را بر مرکبی سوار کرد و دست امام حسنعلیه السلام و امام حسینعلیه السلام را گرفت و به خانه همه اهل بدر و انصار رفت و حق خود را یادآور شد و آنان را به یاری فرا خواند، امّا تنها 44 مرد به حضرت پاسخ مثبت دادند. حضرت به آنان فرمان داد که صبح فردا با سرهای تراشیده و سلاح برای بیعت تا پای جان حاضر شوند. صبح روز بعد تنها سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن عوام حاضر شدند.
شب بعد دوباره حضرت به در خانه آنان رفت و از آنان کمک خواست. گفتند: «صبح زود میآییم». اما دوباره همان چند نفر آمدند. شب سوم نیز حضرت از آنها یاری خواست. دوباره همانان
آمدند. وقتی حضرت چنین دید، در خانه نشست و به گردآوری و تفسیر قرآن مشغول شد.(1)
از جمله پاسخهای انصار در برابر کمک خواستن حضرت زهرا علیها السلام این بود: ای دختر رسول خدا! بیعت ما با ابوبکر گذشت. اگر همسر و پسر عمویت از ابوبکر پیشی گرفته بود، با او بیعت میکردیم.
امام علیعلیه السلام درباره همین بهانه است که فرمود: «آیا رسول خدا صلی الله علیه وآله را در خانهاش رها کنم و بر سر حکومت با مردم نزاع کنم؟» حضرت زهراعلیها السلام نیز این عمل امیرالمؤمنینعلیه السلام را تأیید میکرد.(2)
معاویه در نامهای به امام علیعلیه السلام برای زخم زبان، از این کار امام یاد میکند و باز میگوید: چگونه با حضرت زهراعلیها السلام و فرزندانش به خانه مردمان میرفت تا یاریاش کنند، ولی کسی به یاریاش برنخاست.(3)
در روایت دیگر است که عدهای خدمت امام علیعلیه السلام رسیدند و خواستار بیعت با حضرت شدند. امام به آنان فرمود: «فردا برای این کار با سرهای تراشیده (برای جنگ) بیایید». فردا تنها سه نفر آمدند.(4)
میتوان مسلمانان را در آغاز بیعت ابوبکر به سه دسته تقسیم کرد:
از میان کسانی که هواخواه ابوبکر بودند، میتوان از عمر، ابوعبیده، عویم بن ساعده، معن بن عدی، عبدالرحمن بن عوف، سالم مولی ابوحذیفه، بشیر بن سعد و اسید بن حضیر نام برد. روشن است که بیعت گرفتن از اینان برای ابوبکر بسی آسان بود.
شمار این کسان فراوان بود؛ از جمله آنان که پس از سقیفه وقتی حضرت زهرا علیها السلام به درِ خانه هایشان میرفت، پاسخ میدادند: ای دختر رسول خدا! بیعت ما با ابوبکر گذشت. اگر همسر و پسر عمویت از ابوبکر پیشی گرفته بود، با او بیعت میکردیم.(1)
گویی برای اینان فرقی نداشت که علیعلیه السلام جانشین پیامبر باشد یا ابوبکر و یا کس دیگر.
بنابراین، بیعت گرفتن از این گروه نیز سخت نبود.
در آغاز، مخالفان بیعت با ابوبکر فراوان بودند، اما با شیوههای مختلفی که مدعیان خلافت به کار بردند، به سرعت از شمارشان کاسته شد. برخی با رغبت و برخی از روی ناچاری بیعت کردند، و برخی هرگز حاضر به بیعت نشدند. راههایی را که برای بیعت گرفتن از این دسته به کار میبردند، عبارت بودند از:
ابوبکر در سخنرانی خود در سقیفه، نمونههایی از فداکاریها و خدمات مهاجرین را برشمرد و از مناقب انصار به گونهای سخن
1) 64. الامامة و السیاسه، ج 1، ص 29.
گفت که در مقابل مناقب مهاجران ناچیز نماید و چنین نتیجه گرفت که ریاست عامه با مهاجران است و وزارت با انصارو در امور با انصار مشورت میشود.(1)همچنین از اختلاف اوس و خزرج یاد کرد و گفت: که اگر خلافت به یکی از اینان رسد، دیگری زیر بار نخواهد رفت.(2)ابوعبیده نیز در سقیفه زبان به نصیحت گشود که انصار، نخستین یاوران پیامبر بودهاند و نکند که نخستین تغییر دهنده در دین او باشند.(3)
نقل است که پیامبرصلی الله علیه وآله ابوسفیان را برای گردآوری صدقات فرستاده بود. چون بازگشت و خبر رحلت پیامبر و جانشینی او را شنید، خلافت او را نپذیرفت و در ظاهر خواست به حمایت از امام علیعلیه السلام و عباس بشتابد. عمر با ابوبکر در این باره سخن گفت که ما از شرّ او در امان نیستیم. از این رو، ابوبکر صدقاتی را که ابوسفیان آورده بود، به او بخشید و بدین سان، ابوسفیان به خلافت ابوبکر رضایت داد.(4)
پس از پایان یافتن بیعت، ابوبکر از بیت المال برای زنان مهاجر و انصار مقرری تعیین کرد. او در ظاهر این کار را به عنوان وظیفه حاکم انجام میداد، اما واکنش یکی از زنان نشان میدهد که این عطاها برای فروکش کردن مخالفتها بوده است. هنگامی که زید بن ثابت، سهم یکی از زنان قبیله بنی عدی را به او میداد، زن پرسید:
این چیست؟ زید گفت: عطای ابوبکر است که برای زنان مقرر کرده است. زن گفت: آیا برای گرفتن دینم به من رشوه میدهید؟ به خدا سوگند! هرگز نمیپذیرم.(1)
هنگامی که عمر و ابوبکر آگاه شدند که عدهای از یاران امام علیعلیه السلام مشغول طرح نقشهای علیه آنان هستند، برای مشاوره به دنبال ابوعبیده و مغیرة بن شعبه فرستادند. مغیره پیشنهاد داد که برای عباس و فرزندانش سهمی از خلافت مقرّر دارند. بدین رو، در دومین شب رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله، چهار نفری به خانه عباس رفتند و ابوبکر موضوع را مطرح کرد، امّا عباس به او گفت: اگر این حقّ توست که ما به آن نیاز نداریم و برای خود محکم نگهدار، و اگر حق مؤمنان است، تو نمیتوانی چنین بذل و بخشش کنی، و اگر حق ماست، حق خود را کامل میخواهیم و به گرفتن بخشی از آن راضی نیستیم.(2)
روش دیگر برای گرفتن بیعت، تهدید بود. نمونه بارز آن، تهدید به آتش زدن خانه امام علیعلیه السلام است.(3)که بر اساس برخی روایات، این تهدید عملی شد.(4)همچنین چند بار امام علیعلیه السلام را برای بیعت، تهدید به قتل کردند.
1) 69. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 53.
2) 70. ر. ک: شرح نهج البلاغه، ابن سعد، ج 1، ص 220و221؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124-126؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 32و33.
3) 71. السقیفه و فدک، جوهری، ص 40؛ الامامة والسیاسة، ج 1، ص 30؛ کنز العمال، ج 5، ص 651؛ الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 210؛ الجمل أو النصرة فی حرب البصره، شیخ مفید، ص 57.
4) 72. کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج 2، ص 585؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 21.
فاطمه زهراعلیها السلام یکی از کسانی است که در این راه به شدّت مورد ضرب و جرح قرار گرفت.(1)در ایام رحلت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله عدهای بادیه نشین (قبیله اسلم) برای تهیه توشه به مدینه آمدند و با ابوبکر بیعت کردند. عمر در برابر بیعتی که کردند، خواروبار مورد نیاز را به آنان داد و از آنان خواست که مردم را به زور برای بیعت جمع کنند و در صورت امتناع آنان را بکشند. بادیه نشینها با چوب به مردم حمله میکردند و آنان را به زور برای بیعت میآوردند.(2)ماجرای حملهور شدن به سعد بن عباده در سقیفه، نمونه دیگر از ضرب و جرح است که پیشتر گذشت.
شهادت حضرت فاطمهعلیها السلام نمونه بارز آن است.(3)مالک بن نویره کسی است که در پی اعتراض به خلافت ابوبکر، خلیفه دستور قتل او را به خالد بن ولید صادر کرد و سرانجام به دست خالد کشته شد.(4)بسیاری از کسانی که در جنگهای ارتداد به دستور ابوبکر کشته شدند، در واقع حاضر به بیعت با او نبوده و خلافت او را قبول نداشتند. از این رو، حاضر به پرداخت زکات نمیشدند، نه اینکه اصل زکات را قبول نداشته باشند. یکی از این قبایل، قبیله کنده است که فرستادگان ابوبکر شمار بسیاری از آنها را کشتند.
1) 73. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 578؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 139؛ کتاب سلیم بن قیس، ج 2، ص 585؛ الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 212.
2) 74. الجمل أو النصرة فی حرب البصره، شیخ مفید، ص 59.
3) 75. الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 212.
4) 76. ر.ک: بحارالانوار، ج 30، ص 488؛ کتاب الرده، واقدی، ص 103-108؛ الفتوح، ابن اعثم، ج 1، ص 20-23؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 32-34.
واقدی، به تفصیل، داستان قبیله کنده را نقل میکند(1)و از آن به دست میآید که این قبیله حاضر به بیعت با ابوبکر نبودهاند، و زکات نیز به او نمیپرداختهاند. پارهای از شواهد آن، چنین است:
1 - چون زیاد بن لبید، قبیله کنده را به بیعت با ابوبکر دعوت کرد، رئیس آنان اشعث بن قیس به او گفت: «اگر همه مردم با او بیعت کنند، ما نیز بیعت خواهیم کرد».(2)این سخن نشان میدهد که مخالفت بر سر حکومت ابوبکر بوده است.
2 - حارثة بن سراقه، از بزرگان کنده به مناسبتی چنین گفت: «هنگامی که رسول خدا زنده بود از او پیروی میکردیم. حال اگر مردی از اهل بیت او جانشین شود، از او پیروی خواهیم کرد. اما پسر ابوقحافه بر ما بیعت و طاعتی ندارد».(3)
3 - اشعث بن قیس پس از دعوت مردم کنده به اتحاد در برابر فرستادگان ابوبکر و نهی از پرداخت زکات، چنین گفت: میدانم که عرب زیر بار اطاعت از بنی تمیم بن مره (قبیله ابوبکر) نمیرود و بنی هاشم را رها نمیکند.(4)
4 - هنگامی که زیاد بن لبید، قبیله بنی ذهل (از قبایل کنده) را به پیروی با ابوبکر فراخواند، حارث بن معاویه، از بزرگان قبیله، به او گفت: چرا اهل بیت پیامبر را کنار گذاشتید در حالی که آنان به خلافت سزاوارترند؛ زیرا خدای عزّوجلّ میفرماید: «أُولُوا
الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فی کِتابِ اللَّهِ».(1)به خدا سوگند، شما به علت حسد، حکومت را از اهلش گرفتید. من نمیتوانم بپذیرم که پیامبر بدون نصب رهبر برای مردم از دنیا برود. از ما دور شو.(2)
5 - پس از سخنان حارث، عرفجة بن عبداللَّه ذهلی گفت: «به خدا سوگند! حارث بن معاویه درست میگوید. این مرد را از میان خود بیرون کنید. رفیق او (ابوبکر) شایسته خلافت نیست و به هیچ وجه مستحق آن نیست. مهاجرین و انصار در مورد این امت، آگاهتر از پیامبر نیستند.(3)
حادثهای در اسلام سراغ نداریم که ضررش بر اسلام و مسلمین، همانند حادثه سقیفه باشد. این واقعه آثاری را از این قبیل بر جای گذارد:
با وجود اینکه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بر جانشین بعد از خود تصریح و نصّ کرده بودند و حضرت علیعلیه السلام را به عنوان خلیفه معین نموده بودند ولی با کاری که در سقیفه انجام گرفت اولین اختلاف که همان اختلاف بر سر مسأله خلافت و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله است پدید آمد. اختلافی که منجرّ به قتل و غارت و خونریزی بسیاری در بین مسلمانان بوده است.
از جمله آثار سقیفه، ظلم و تعدّی و خانهنشینی بود که اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام به آن مبتلا شدند؛ خصوصاً در عصر بنی امیه و بنیعباس و این تنها اختصاص به اهل بیت نداشت بلکه شیعیان آنان نیز از این آزار و اذیتها بیبهره و نصیب نبودند.
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «و قُتِلَتْ شیعتنا بکلّ بلدة، و قطّعت الأیدی و الأرجل علی الظنّة، و کان من یذْکَر بحبّنا و الانقطاع الینا سجن
او نهب ماله او هدِّمت داره»؛(1)«شیعیان ما در هر شهری کشته شدند و دستها و پاهای آنان با هر ظنّ و گمان قطع شد. و هر کسی که به عنوان محبّت و ارتباط با ما یاد میشد زندانی میشد و یا اینکه اموالش به غارت میرفت و یا خانهاش خراب میگشت».
از آثار سقیفه این بود که خلافت اسلامی از مسیر صحیح آن منحرف شد و به دست افرادی ظالم و جائر قرار گرفت که به اسم اسلام بر مردم حکمرانی کرده و اهداف شوم خود را با ظلم و ستیز پیش بردند. کار به جایی رسید که مراتع و مناطق سرسبز را ملک قریش نمودند و مردم را از آن بیبهره ساختند. معاویه والیانی را بر ممالک و شهرهای اسلامی گماشت که هر کدام به نوبه خود ثروتهای مسلمین را به یغما بردند. عقبة بن هبیرة اسدی خطاب به معاویه میگوید:
معاوی انّنا بشر فأسجح
فلسنا بالجبال و لا الحدید
اکلتم ارضَنا و جَرَد تُمونا
فهل من قائم او من حصید
ذروا جور الخلافة و استقیموا
و تأمیر الأراذل و العبید(2)«ای معاویه! همانا ما نیز بشریم، پس بر ما سهل و آسانگیر. ما همانند کوهها و آهن نیستیم.
محصولات زمین ما را خوردید و آنها را خالی نمودید، پس آیا زراعتی پا بر جا یا چیده شده باقی مانده است؟
رها کنید جور خلافت را و استقامت و اعتدال پیشه کنید، و از امارت اراذل و بردگان بپرهیزید».
فان فلوتن میگوید: «به جای اینکه خلفای بنی امیه تدابیری را برای حسابرسی از والیان خود اتخاذ کنند و آنان را از ظلم منع نمایند، مشاهده میکنیم که خودشان در تقسیم اموالی که با آن وضع فضاحت بار جمع کردند سهیم میشوند، و معنای این کار رضایت خلفا به سوء تصرّف عاملان آنان در کشورها و شهرها است. اضافه بر این که این خود دلیل بر آن است که برخی از آنان هدفشان در درجه اول مصالح خزینه مرکزی بوده است».(1)
احمد امین مصری میگوید: «... اهلسنت امامان خود را به طور صریح انتقاد نکردند و هنگامی که ظلم نمودند در مقابلشان نایستادند، و هنگامی که ستم کردند آنان را در راه مستقیم قرار ندادند، و احکامی را که بتواند جلوی ظلم خلیفه را بر امت بگیرد وضع نکردند، بلکه در مقابل آنان تسلیمی داشتند که ناخوشایند بود، و لذا آنان بزرگترین جنایت را بر امت وارد ساختند».(2)
او همچنین در کتاب «یوم الاسلام» مینویسد: «رسول خدا صلی الله علیه وآله در آن مرضی که با آن از دنیا رحلت کرد، قرار بود متولّی امر مسلمین را برای بعد از خود معین کند، آنجا که بنابر نقل صحیحین فرمود: «بیاورید قلم و کاغذ تا نامهای بنویسم که بعد از من گمراه نشوید... ولی آنان امر خلافت را برای هر کسی از مسلمانان که خود خواستند قرار دادند، و لذا تا این زمان در امر خلافت اختلاف وجود دارد. اسلام در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله قوی و متین بود، ولی چون از دنیا رحلت نمود معرکههای خانمان سوز شروع شد».(3)
او همچنین در کتاب «فجر الاسلام» میگوید: «چون بنی امیه خلافت را به دست گرفتند، عصبیت همانند عصر جاهلیت به حال خود بازگشت».(1)
عباس محمود عقاد میگوید: «قیام دولت بنیامیه بعد از عصر خلافت، حادثهای عظیم و پر خطر در تاریخ اسلام و تاریخ عالم بود».(2)
مصطفی رافعی مینویسد: «در عصر بنی امیه، شما انقلابی گسترده بلکه ریشهای در تطبیق خلافت به عنوان نظام حکومتی مشاهده میکنید. حکومتی که از جوهر اولش به عنوان یک عمل دینی دور شده است. در این عصر بود که خلیفه برای خود کاخ میسازد و سریر انداخته و شرط بر پا میدارد... در این عصر است که معاویه سنت جدیدی را به راه انداخته است و برای پیاده کردن و تثبیت آن، تمام حیلهها را به کار گرفته، تا این نظام بین عموم مسلمانان مورد متابعت قرار گیرد».(3)
محمّد رشید رضا میگوید: «... چگونه بنی امیه بعد از آن، حکومت اسلام را فاسد نمود و قواعد آن را خراب کرد و برای مسلمانان حکومت ابدی جعل نمود. پس وزر آن و وزر هر کس که به آن عمل کرده و عمل میکند تا روز قیامت بر گردن او است».(4)
سقیفه بنیساعده و آنچه در آن انجام گرفت منشأ شد تا حاکمانی
که بعد از آن واقعه هر کدام به حکومت رسیدند با تحقیر مردم بر گرده آنان سوار شده و بر آنان حکمرانی نمودند.
یکی دیگر از عوارض و آثار سقیفه زیر پا گذاشتن ارزشهای اسلامی و مسائل اخلاقی به جهت رسیدن به اهداف سیاسی خود است، همانگونه که معاویه به جهت تسلّط بر بلاد مسلمین، از معاهدهای که با امام حسن مجتبیعلیه السلام بسته بود سر باز زد و آن را زیر پای خود گذاشت.
از جمله حوادثی که در طول تاریخ اسلامی و علیالخصوص یکی دو دهه اخیر در مجامع اهل سنت و حتی برخی از شیعیان مطرح میشود موضوع هجوم به خانه حضرت علیعلیه السلام بعد از وفات رسول خدا است، و آن جسارتها و اهانتهایی که بر آن حضرت و همسر معصومهاش وارد شد.
به رغم این که بسیاری از مصادر فریقین به این واقعه دردناک اشاره بلکه تصریح کردهاند ولی برخی از مخالفان گوش خود را بر این واقعه مهم بسته و درصدد توجیه یا دفاع از عاملان آن برآمدهاند!! و با احتمالات و سؤالهای بیجهت که میکنند درصدد بسته شدن این پرونده برآمدهاند!! گاهی میگوید: مگر حضرت علیعلیه السلام در آن موقع نبود تا از حضرت زهراعلیها السلام دفاع کند؟ چگونه باورش ممکن است که بگوییم حضرت علیعلیه السلام در مقابل این وقایع سکوت اختیار کرده است؟! چگونه خلافت از او گرفته شد و سکوت کرد؟! مگر حضرت علیعلیه السلام همان شجاعی نیست که قلعه خیبر را فتح کرده و شجاعان از مشرکان را به خاک و خون کشید؟! چرا صحابه که این واقعه را دیدند سکوت اختیار کرده و از حضرت دفاع نکردند؟!...
اینک جا دارد این سؤالها را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم.
کسانی که کمترین مطالعه در تاریخ اسلامی را داشته و در مورد آن تفکّر و تأمل کردهاند پی میبرند به این که کاری را که امام علیعلیه السلام در آن عصر و زمان انجام داد عین صواب و مطابق حق بود. آیا حضرت میتوانست با افرادی همچون ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبه و أُسید و بشیر با پشتیبانی قبیله بنیاسلم درگیر شود که همگی راهها و کوچههای شهر مدینه را با اسلحه و مشعلهای آتشین خود پر کرده و در جستجوی مخالفان انقلاب مسلح خود بودند تا با او به مقابله بپردازند؟ آیا اگر حضرت با آنها به مقابله میپرداخت اثری از اسلام باقی میماند؟
با یک بررسی و سیر اجمالی در موقعیت سیاسی - اجتماعی آن زمان پی میبریم که اسلام و مسلمین از هر طرف مورد هجوم و خطر قرار گرفته بود؛ از طرفی در محاصره دشمنان خارجی از ایران و روم بوده و از طرف دیگر گرفتار مدعیان نبوت و منافقان و ستون پنجم دشمن بود، کسانی که به جهت ضربه زدن به اسلام، وارد اسلام شده و هرگز به دنبال حفظ منافع اسلام نبودند، بلکه درصدد ضربه زدن به اسلام در مواقع حساس بودند.
آری، به خاطر اسلام و به جهت اینکه دین خدا به دست ما برسد باید یک نفر که بر حق و حقیقت است جانفشانی و از خودگذشتگی کند و با صبر و بردباری که مینماید به اهداف بلند مدت خود برسد و او کسی جز علی بن ابی طالب علیه السلام نبود.
در روایات بسیاری از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که زود است امت او
کینهها و عقدههایی را که از اسلام و رسول خداصلی الله علیه وآله و حضرت علیعلیه السلام داشتند بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله بر علیعلیه السلام وارد کنند.
حاکم نیشابوری به سند خود از حیان اسدی نقل کرده که گفت: «سمعت علیاً یقول: قال لی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: انّ الأمة ستغدر بک بعدی و انت تعیش علی ملّتی و تقتل علی سنّتی، من احبّک احبنی و من ابغضک ابغضنی، و انّ هذه ستخضب من هذا یعنی لحیته من رأسه»؛(1)«از علیعلیه السلام شنیدم که میفرمود: رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرمود: همانا امت زود است که بعد از من بر تو نیرنگ کنند در حالی که تو بر ملت من بوده و بر سنت من قتال میکنی، هر کس تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس تو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است، و به طور حتم زود است که محاسنت به خون سرت خضاب شود.»
او نیز به سندش از ابن عباس نقل کرده که گفت: «قال النبیصلی الله علیه وآله لعلی علیه السلام: أما انّک ستلقی بعدی جهداً. قال: فی سلامة من دینی؟ قال: فی سلامة من دینک»؛(2)«پیامبرصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود: آگاه باش! همانا زود است که بعد از من متحمل مصائبی شوی. حضرت علیعلیه السلام فرمود: آیا در سلامت دینم هستم؟ حضرت فرمود: در سلامت دینت هستی.»
ابن عساکر به سندش از انس بن مالک نقل کرده که گفت: «خرجنا مع رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، فمرّ بحدیقة فقال علی - رض - : ما احسن هذه الحقیقة! قال: حدیقتک فی الجنة احسن منها، حتی مرّ بسبع حدائق، کلّ ذلک یقول علی: یا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله! ما احسن هذه الحدیقة، فیرد علیه النبیصلی الله علیه وآله: حدیقتک فی الجنة أحسن منها. ثم وضع النبیصلی الله علیه وآله رأسه علی
احدی منکبی علی فبکی، فقال له علی: مایبکیک یا رسول اللَّه؟ قال: ضغائن فی صدور اقوام لایبدونها لک حتی أفارق الدنیا. فقال علی - رض - فما اصنع یا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله؟ قال: تصبر. قال: فان لم استطع؟ قال: تلقی جمیلاً (او جهداً). قال: و یسلم لی دینی؟ قال: و یسلم لک دینک»؛(1)«ما با رسول خدا صلی الله علیه وآله از مدینه خارج شدیم، گذرمان به باغی افتاد. علی - رض - عرض کرد: چه قدر این باغ زیباست؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: باغ تو در بهشت از این زیباتر است. تا این که از هفت باغ گذر کرد و در تمام آنها علی میگفت: ای رسول خدا! چه قدر این باغ زیباست، و پیامبرصلی الله علیه وآله در جواب او میفرمود: باغ تو در بهشت از این زیباتر است. آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله سر خود را بر یکی از شانههای علیعلیه السلام گذاشت و گریست. علیعلیه السلام به او عرض کرد: چه چیز شما را به گریه درآورد ای رسول خدا؟ حضرت فرمود: کینههایی در سینههای اقوامی که آنها را بر سر تو نمیریزند تا اینکه از دنیا رحلت کنم. علی - رض - عرض کرد: چه کنم ای رسول خداصلی الله علیه وآله؟! حضرت فرمود: صبر میکنی. علیعلیه السلام عرض کرد: اگر نتوانستم؟ فرمود: به پیشواز امر زیبا [دشوار] میروی. حضرت عرض کرد: آیا دینم سالم خواهد بود؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: دینت سالم خواهد بود.»
مردم باید بدانند که هجوم بر خانه حضرت علیعلیه السلام و فاطمهعلیها السلام اهداف دیگری نیز داشت که یکی از آنها کشاندن پای اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله به معرکه نزاع و درگیر کردن آنهاست تا در این درگیری متعرض اهل بیت شده و آنها را نابود ساخته و تصفیه
1) 95. تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 323.
سیاسی نمایند و از این طریق اسلام را نابود کنند. و لذا حضرت علیعلیه السلام از این توطئه شوم آگاه بود و میدانست که چه نقشههایی برای ضربه زدن به اسلام از داخل و خارج کشیده شده تا با اهداف بلند پیامبرصلی الله علیه وآله مقابله کنند، و با تدابیر حکیمانهای که حضرت اندیشید همه نقشههای آنان را نقش بر آب کرد.
مگر نبود که پیامبرصلی الله علیه وآله در ابتدای بعثت به جهت کمبود یار و یاور از مسلمانان، با تدبیر و اندیشه و آرام آرام اهداف خود را پیگیری میکرد و دست به جنگ و جهاد نمیزد و حتی بعد از هجرت تا مدتها این سیاست به جهت ضعف اسلام و مسلمانان ادامه داشت تا اینکه اسلام قدرت پیدا کرد و مسلمانان قوت گرفتند. حال اگر مسلمانان با آن تعداد کمی که بودند دست به شمشیر برده و با قریش میجنگیدند، هرگز پیامبرصلی الله علیه وآله نمیتوانست به اهداف عالی خود برسد، و بدون هیچ گونه نتیجهای به دست دشمنانش به قتل میرسید و اصحاب و پیروانش نیز مورد شکنجه قرار میگرفتند. و لذا حکمت و تدبیر حکیمانه حضرت بر این تعلق گرفت که دعوت او همراه با صبر بر اذیت و آزار و شکنجه دوام یافته تا به اهداف عالی خود نایل گردد، تا خوب از بد تمییر داده شده و نخبهها رو شوند.
این سیاست حکیمانه و هوشمندانه به طور وضوح و آشکار از حضرت علیعلیه السلام بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله تکرار شد و حضرت علیعلیه السلام با صبر و تحمل مصائب بر خود و اهل بیتش و بعد از او امامان معصوم از ذریه آن حضرتعلیهم السلام با صبوری و تدبیر عاقلانهای که داشتند این هدف والا را دنبال کرده و به مقصد نهایی رساندند.
آری،با این بیان میتوانیم عملکرد حضرت علیعلیه السلام را بعد از هجوم به خانه فاطمه زهراعلیها السلام و دست به شمشیر نبردنش را توجیه کنیم، توجیهی که بس عاقلانه به نظر میرسد.
به مخالفان میگوییم: مگر نبود که مردم و از آن جمله برخی از صحابه به خانه عثمان بن عفان هجوم برده و متعرض او و همسرش شدند و بعد از چند روز محاصره، او را به قتل رساندند؟! شما چه توجیهی برای آن دارید، همان توجیه را نیز ما برای هجوم به خانه حضرت علی و فاطمه علیهما السلام مینماییم.
ترمذی در باب مناقب عثمان بن عفان به سندش از ابوسهله نقل کرده که گفت: «قال عثمان یوم الدار: انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قد عهد الی عهداً فأنا صابر علیه»؛(1)«عثمان هنگام حمله به خانهاش گفت: همانا رسول خدا صلی الله علیه وآله با من عهدی کرده و من بر آن صبر خواهم کرد.»
عایشه میگوید: «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فی مرضه: وددت انّ عندی بعض اصحابی. قلنا: یا رسول اللَّه! ألا ندعو لک ابابکر؟ فسکت. قلنا: ألا ندعو لک عمر؟ فسکت. قلنا: ألا ندعو لک عثمان؟ قال: نعم. فجاء فخلا به، فجعل النبیصلی الله علیه وآله یکلّمه و وجه عثمان یتغیر. قال قیس: فحدّثنی ابوسهله: مولی عثمان انّ عثمان بن عفان قال یوم الدار: انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله عهد الی عهداً فأنا صائر الیه ...»؛(2)«رسول خداصلی الله علیه وآله در مرضش فرمود: دوست دارم برخی از اصحابم نزد من باشند. عرض کردیم: ای رسول خدا صلی الله علیه وآله! میخواهی تا ابوبکر را صدا زنیم؟ حضرت سکوت کرد. عرض کردیم: آیا عمر را صدا زنیم؟ باز پیامبرصلی الله علیه وآله سکوت کرد. گفتیم: آیا
عثمان را بخوانیم؟ حضرت فرمود: آری. عثمان آمد و با حضرت خلوت نمود. پیامبرصلی الله علیه وآله شروع به صحبت با او کرد و صورت عثمان تغییر میکرد. قیس گفت: مرا ابوسهله مولی عثمان حدیث کرد که عثمان بن عفان در آن روزی که به خانهاش هجوم آوردند گفت: همانا رسول خدا صلی الله علیه وآله عهدی با من کرده و من به سوی آن در حرکتم ...».
این حدیث با همین مضمون یا شبیه آن را جماعتی از محدثان اهل سنت ذکر کردهاند از قبیل:
1) 98. المستدرک علی الصحیحین، ح 4543.
2) 99. مسند احمد، مسند عثمان بن عفان، ح 407و501 و مسند النساء، باب حدیث عائشة، ح 24298.
3) 100. المصنف، کتاب الفضائل، باب ذکر فی فضل عثمان، ح 32028 و کتاب الفتن، باب ما ذکر فی عثمان، ح 37646.
4) 101. مسند ابی یعلی، باب مسند عائشة، ح 4803.
5) 102. صحیح ابن حبان، کتاب التاریخ، باب ذکر عهد المصطفی الی عثمان بن عفان، ح 6879.
6) 103.
7) 104. مسند بزار، مسند عثمان بن عفان، ح 402.
8) 105. کنز العمال، کتاب الفضائل، باب فضائل عثمان بن عفان، ح 36274.
9) 106. سیر اعلام النبلاء، ترجمه عثمان بن عفان.
ابن کثیر از خنساء نقل کرده: «انّها کانت فی الدار و دخل محمّد بن ابی بکر و اخذ بلحیته و اهوی بمشاقص معه فبحأ بها فی حلقه فقال: مهلاً یا ابن اخی! فواللَّه لقد اخذت مأخذاً ما کان ابوک لیأخذ به، فترکه و انصرف مستحییاً نادماً، فاستقبله القوم علی باب الصفة فردّهم طویلاً حتی غلبوه، فدخلوه و خرج محمّداً راجعاً، فاتاه رجل بیده جریدة یقدمهم حتی قام علی عثمان فضرب بها رأسه فشجّه فقطر دمه علی المصحف حتی لطخه ثم تعاوروا علیه، فأتاه رجل فضربه علی الثدی بالسیف و وثبت نائلة بنت الفرافصة الکلبیة فصاحت و القت نفسها علیه و قالت: یا بنت شیبة أیقتل امیرالمؤمنین؟! و اخذت السیف فقطع الرجل یدها، و انتهبوا متاع الدار ...»؛(3)«من در خانه عثمان بودم که محمد بن ابوبکر داخل شد و محاسن او را گرفت و چوب دستی خود را در حلق او نمود. عثمان گفت: آهسته، ای فرزند برادر! به خدا سوگند! من تصمیمی دارم که پدرت چنین تصمیمی را نداشته است. محمد بن ابیبکر او را رها کرد و در حالی که پشیمان و حیا کرده بود از او جدا شد. قوم بر در صفّه به سراغ عثمان آمدند و او آنان را از خود دور کرد تا اینکه بر او غلبه کردند و در حالی که محمد بن ابوبکر بیرون آمده بود آنها وارد خانه شدند. فردی که جلو همه بود و چوب دستی داشت بالای سر عثمان آمد و با آن به سر او کوبید که سرش شکاف برداشت و خونش بر روی قرآن ریخت. آنگاه از هر طرف بر او هجوم بردند و مردی با شمشیر بر
سینه او زد. نائله دختر فرافصه کلبی جلو آمد و فریاد کشید و خودش را بر روی عثمان انداخت و گفت: ای دختر شیبه! آیا امیرالمؤمنین کشته میشود؟ او شمشیر را گرفت، ولی آن مرد دست او را از بدن جدا کرد. آنگاه مردم آنچه را در خانه بود به غارت بردند ...».
با این وضع چگونه صبر و سکوت عثمان - بنابر این نقلها - را توجیه میکنید؟ چرا صحابه و مسلمانان سکوت کرده و از عثمان دفاع نکردند؟ چرا عدهای متعرض این واقعه و حادثه شدند؟ چطور برخی از افراد جرأت کرده و متعرض همسر عثمان شدند؟ هر توجیهی که در این باره داشته باشید درباره حضرت علیعلیه السلام و حضرت زهراعلیها السلام هم میکنیم. ولی - مع الاسف - اهل سنت قصه عثمان را قبول کرده و آن را میپذیرند و بر آن روضهخوانی میکنند ولی حادثه دردناک هجوم به خانه وحی یعنی خانه علی و فاطمه علیهما السلام را نمیپذیرند و آن را استبعاد میکنند. اگر حضرت علیعلیه السلام در آن موقع یار و یاور چندانی نداشت تا او را حمایت کند عثمان را نیز کسی در آن موقعیت حساس یاری نکرد.
آری، فرق اساسی بین این دو هجوم وجود دارد و آن اینکه خانهنشین شدن حضرت علیعلیه السلام به جهت ظلمی بود که در حق او شد و او را از حق مسلّمش بازداشت، گرچه حضرت با این خانهنشینی از فتنهها و خونریزیها جلوگیری کرد، ولی خانهنشین شدن عثمان و جنایاتی که بر سر او وارد کردند در نتیجه بیعدالتیهایی بود که در حکومتش انجام گرفته و مردم را به شورش و انقلاب بر ضد حکومت او واداشته بود. آری، او خودش بود که آتشی را روشن ساخت و منجرّ به فتنهها و خونریزیهای
زیادی بعد از او به بهانه انتقام از خون او در جنگ جمل و صفین و نهروان شد، و بعد از آن امام حسن و امام حسینعلیهما السلام به شهادت رسیدند، و خون اهل مدینه به توسط لشکر یزید مباح گشت. آری، خانهنشین شدن عثمان نه برای خودش نفعی داشت و نه برای امت اسلامی.
برخی درصدد استبعاد حادثه هجوم به خانه علیعلیه السلام برآمد و میگویند: مگر ممکن است که شخصیتی همچون عمر بن خطاب دست به چنین کار زشتی بزند، مگر کسی میتواند تا به این اندازه خشونت به خرج بدهد؟!...
ولی هنگامی که به سیره و روش عمر بن خطاب در کتابهای اهل سنت پی میبریم نتیجه میگیریم که این کار از او هیچ استبعادی نداشته است؛
1 - در باب کفاره قتل، اهل سنت از عمر بن خطاب نقل کردهاند که گفت: «یا رسول اللَّه! انّی وأدت فی الجاهلیة؟ فقال: إعتق رقبة عن کل موؤدة»؛(1)«ای رسول خدا! همانا من در جاهلیت دختر زنده به گور کردهام؟ حضرت فرمود: از هر دختری که زنده به گور کردهای یک بنده آزاد کن.»
2 - سعید بن مسیب میگوید: «حجّ عمر بضجنان، قال: لا اله الّا اللَّه العظیم، المعطی ما شاء من شاء. کنت ارعی ابل الخطاب بهذا الوادی فی مدرعة صوف، و کان فظاً غلیظاً یتعبنی اذا عملت، و یضربنی اذا قصرت.
1) 110. تکملة المجموع، نووی، ج 19، ص 187و189، دارالفکر، بیروت.
و قد امسیت و لیس بینی و بین اللَّه احد»؛(1)«عمر حج به جای آورد و در وادی ضجنان گفت: خدایی جز خدای بزرگ نیست، به هر کس که بخواهد آن مقداری که بخواهد عطا میکند. من شتر خطاب را در آن وادی با سپری از پوشت میچراندم. او بسیار بد اخلاق و تندخو بود؛ هر گاه کار میکردم مرا به زحمت میانداخت و چون کوتاهی میکردم مرا کتک میزد، و من عصر نمودم در حالی که کسی به جز خدا ندارم».
3 - ابن اثیر و دیگران از زید بن حارث نقل کردهاند که گفت: «انّ ابابکر حین حضره الموت ارسل الی عمر یستخلفه، فقال الناس: تستخلف علینا فظاً غلیظاً، فلو قد ولّینا لکان افظّ و اغلظ؟ ما تقول لربک اذا لقیته و قد استخلفت علینا عمر؟ فقال ابوبکر: أبربّی تخوفوننی؟»؛(2)«همانا چون هنگام مرگ ابوبکر فرا رسید کسی به نزد عمر فرستاد تا او را جانشین خود کند. مردم گفتند: آیا کسی را بر ما میگماری که تندخو و بداخلاق است و اگر بر ما حکمرانی کند تندخوتر و بداخلاقتر خواهد شد؟ چه در جواب خدا میگویی هنگامی که او را ملاقات میکنی در حالی که عمر را بر ما گماردهای؟ ابوبکر گفت: آیا مرا به پروردگارم میترسانید؟».
شجاع آن نیست که در همه جا شمشیر بکشد و مخالفان را از پای درآورد، این تهور و بیباکی و بیتدبیری است، شجاع کسی است که به وظیفه خود عمل کند. چه بسا شجاعانی هستند که حاضر به شنیدن یک سخن حق نیستند.
تاریخ اسلام گواهی میدهد که درخت اسلام در دل گروهی ریشه ندوانیده بود، بلکه نهالی بود که در دلهای آنها تازه پا گرفته و امکان داشت با نسیم یا بادی از جا کنده شود. و لذا پیامبرصلی الله علیه وآله به عایشه میفرماید: «لولا انّ قومک حدیث عهدهم بجاهلیة لهدمت الکعبة، لجعلت لها بابین»؛(1)«اگر قریش تازه مسلمان نبودند من وضع کعبه را دگرگون میکردم و به جای یک در دو در برای آن قرار میدادم.»
ما شجاعتر از پیامبرصلی الله علیه وآله کسی را نمیشناسیم، ولی او شرایط را برای انجام کار فراهم نمیبیند. آیا صحیح بود که آتش جنگ داخلی در مدینه برافروخته شود تا دشمنان از این موقعیت حساس استفاده و ضربه کاری بر اسلام و مسلمین وارد کنند؟
1) 113. مسند احمد، ج 6، ص 176.
در بین صحابه تعداد بسیاری بودهاند که از ابتدا معتقد به جانشینی اهل بیتعلیهم السلام بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله بوده و لذا بعد از وفات آن حضرت از پیشگامان تشیع به حساب میآیند که در مواضع مختلف از اهل بیتعلیهم السلام دفاع کردهاند. اینک به ذکر برخی از آنان میپردازیم.
او به امام علیعلیه السلام میگوید: «أمدد یدک أبایعک یبایعک الناس»؛(1)دستانت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مردم نیز با تو بیعت خواهند کرد.
ابن اثیر میگوید: «وکان أبان أحد من تخلّف عن بیعة أبیبکر لینظر ما یصنع بنوهاشم، فلمّا بایعوه بایع»؛(2)«ابان از جمله کسانی بود که از بیعت با ابوبکر سر باز زد تا ببیند بنیهاشم چه میکنند؛ بعد از آنکه دید بنیهاشم بیعت کردند او نیز بیعت نمود».
او در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: «.. وصاحبنا أولی بها منکم»؛(3)«صاحب ما - علیعلیه السلام - به خلافت، از شما سزاوارتر است».
او میگوید: «واعجباً لقریش ودفعهم هذا الأمر عن أهلبیت نبیهم وفیهم أوّل المؤمنین...»؛(1)«عجب دارم از قریش که چگونه خلافت را از اهلبیت نبیشان گرفت در حالی که در میان آنان کسی است - علیعلیه السلام - که اوّل مؤمن به پیامبرصلی الله علیه وآله است».
ونیز میفرمود: «معرفة آل محمّد برائة من النار، وحبّ آل محمّد جواز علی الصراط، والولآء لآل محمّد أمان من العذاب»؛(2)«شناخت و معرفت آل محمّد برائت از عذاب، و دوستی آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط، و ولایت آنان امان از عذاب جهنم است».
او از ارکان اربعه شیعه و در گروه خالصترین و نخستین یاران امام علیعلیه السلام در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله بوده است.
او در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم میگوید: «ای مردم! همانا آل محمّد از خاندان نوح، آل ابراهیم و از ذرّیه اسماعیل است. آنان عترت پاک و هدایتگر محمّدند. آل محمّد را به منزله سر از بدن، بلکه به منزله دو چشم از سر بدانید؛ زیرا آنان نسبت به شما مانند آسمان سربرافراشته، کوههای نصبشده، خورشید روشنیبخش و درخت زیتوناند،..»(3)
و در جایی دیگر خطاب به مردم میفرماید: «میبینم که علیعلیه السلام بین شماست ولی دست به دامان او نمیزنید، قسم به کسی که جانم
به دست قدرت اوست، کسی بعد از علیعلیه السلام از اسرار پیامبرتان خبر نمیدهد.»(1)
بعد از واقعه سقیفه خطاب به مردم فرمود: «کرداز وناکرداز، لو بایعوا علیاً لأکلوا من فوقهم ومن تحت أرجلهم»؛(2)«کردید آنچه نباید میکردید، و نکردید آنچه را که باید میکردید، اگر با علیعلیه السلام بیعت میکردید نعمت فراوانی برای شما از آسمان و زمین جاری بود.»
سلمان، از استوارترین یاران امام علیعلیه السلام و یکی از چهارتن، شیعیان صدیق و نخستین امام، به شمار آمده است.(3)
سادگی رفتار و حمایت او از حضرت علیعلیه السلام بی شک در گرایش هموطنان او به اسلام و تشیع بی تأثیر نبوده است.
او میگوید: «أصبتم قناعة وترکتم قرابة، لو جعلتم هذا الأمر فی أهلبیت نبیکم ما اختلف علیکم اثنان»؛(4)«به کم قناعت کردید، و قرابت رسول خدا صلی الله علیه وآله را رها ساختید، اگر امر خلافت را در اهلبیت نبیتان قرار میدادید هرگز دو نفر هم در میان شما اختلاف نمیکرد.»
او از جمله کسانی بود که هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و شورای سقیفه را بیارزش خواند.(5)
ابونعیم اصفهانی در کتاب «حلیة الاولیاء» از قیس بن سعد نقل میکند:
«وارد مدینه شدم تا با یاران پیامبرصلی الله علیه وآله ملاقات کنم، علی الخصوص خیلی علاقه داشتم که ابی را ملاقات نمایم، وارد مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله شدم و در صف اوّل به نماز ایستادم، ناگهان مردی را دیدم که نماز خود را تمام کرد و شروع به حدیث گفتن نمود. گردنها به سوی او کشیده شد تا بیاناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران این امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولی من دلم به حال آنها نمیسوزد، بلکه به حال مسلمانانی میسوزد که به دست آنان گمراه شدند.»(1)
و نیز آورده است: «ابی بن کعب - که شاهد انحراف مردم از قطب اصلی رهبری اسلامی بود و از این وضع رنج میبرد - میگفت: «روزی که پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله زنده بود همه متوجّه یک نقطه بودند ولی پس از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله صورتها به چپ و راست منحرف گردید.»(2)
ذهبی نقل میکند: «یکی از انصار از ابی بن کعب پرسید: ابی! از کجا میآیی؟ پاسخ داد: از منزل خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله. او گفت: وضع آنان چگونه است؟ گفت: چگونه میشود وضع کسانی که خانه آنان تا دیروز محلّ رفتوآمد فرشته وحی و کاشانه پیامبر خدا صلی الله علیه وآله بود، ولی امروز جنبوجوشی در آنجا به چشم نمیخورد و از وجود پیامبرصلی الله علیه وآله خالی مانده است. این را گفت در حالی که بغض گلویش را میفشرد و گریه مجال سخن را به او نمیداد، به طوری که وضع او حضّار را نیز به گریه واداشت.»(3)
ذهبی در ترجمه او مینویسد: «بعد از غصب خلافت از طرف ابوبکر، بریده خطاب به ابوبکر کرده، گفت: «إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ»، چه مصیبتهایی که حق از طرف باطل کشید، ای ابوبکر! آیا فراموش کردی یا خودت را به فراموشی میزنی؟ کسی تو را گول زده یا نفست تو را گول زده است؟ آیا به یاد نداری که چگونه رسول خداصلی الله علیه وآله ما را امر نمود که علیعلیه السلام را امیرالمؤمنین بنامیم؟ آیا یاد نداری که پیامبرصلی الله علیه وآله در اوقات مختلف، اشاره به علی کرده، میفرمود: این، امیرمؤمنین، و قاتل ظالمین است؟ از خدا بترس و نفس خود را محاسبه کن، قبل از آنکه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاکت نفس است نجات بده. و حقّ را به کسی که از تو به آن سزاوارتر است واگذار، و در غصب آن پافشاری مکن، برگرد، تو میتوانی برگردی، تو را نصیحت کرده و به راه نجات راهنمایی میکنم، کمک کار ظالمین مباش.»(1)
خالد بن سعید جزء نخستین کسانی بود که به اسلام گروید، به طوری که برخی از مورخان او را سومین و یا چهارمین شخصی میدانند که آیین اسلام را پذیرفته است.(2)
خالد یکی از نویسندگان نامههای پیامبرصلی الله علیه وآله بود و بسیاری از
نامه هایی را که پیامبرصلی الله علیه وآله به قبایل عرب یا شخصیتهای بزرگ آن روز نوشته به خط او بوده است.
پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله گردانندگان سقیفه با نقشه سریع و حساب شدهای زمام امور را به دست گرفتند و ابوبکر را به عنوان جانشین و خلیفه بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله قرار دادند. در این هنگام خالد و دو برادرش هیچ کدام در مدینه نبودند. خالد فرماندار یمن و ابان فرماندار بحرین و عمرو فرماندار تیماء و خیبر بودند و بر اساس شایستگی که داشتند از طرف پیامبرصلی الله علیه وآله به این سمت منسوب شده بودند.
پس از شنیدن رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله هر سه نفر بدون آن که از مرکز احضار شده باشند از سمت خود استعفا داده و به مدینه بازگشتند. ابوبکر گفت: چرا بازگشتید؟ کسی شایستهتر از فرمانداران پیامبرصلی الله علیه وآله نیست، باید به حوزه مأموریت خود برگردید.
آنان گفتند: ما بعد از درگذشت پیامبرصلی الله علیه وآله هرگز از طرف کسی مقام فرمانداری را نمیپذیریم.(1)و بدین ترتیب به رسمیت نشناختن حکومت ابوبکر را از طرف خود اعلام کردند.
خالد بن سعید عقیده داشت که بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله تنها یک نفر است که شایستگی زمامداری جامعه اسلامی را به بهترین وجه دارد و تنها او میتواند برنامههای پیامبرصلی الله علیه وآله را پیاده نماید و او کسی جز امیرمؤمنان علیعلیه السلام نیست. و لذا بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله، او و برادرش ابان به در خانه بنی هاشم آمده و گفتند: «شما درختان برومند و بلند باغ رسالت هستید، از شاخسار درختان این باغ
1) 130. الاستیعاب، ج 1، ص 400 ؛ اسدالغابة، ج 2، ص 83 ؛ حیاة الصحابة، ج 2، ص 175.
میوههای پاک و پاکیزه آویزان است. ما از شما پیروی میکنیم و شما هرکس را مقدم بدارید ما مطیع او میشویم».(1)
طبری نقل میکند: «پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله خالد رو به حضرت علیعلیه السلام کرد و گفت: آیا شما را مغلوب کردند؟ حضرت فرمود: آیا غلبه است یا خلافت؟ خالد گفت: گمان نمیکنم شایستهتر از شما کسی این منسب را به عهده گرفته باشد. عمر این جمله را شنید و گفت: خدا دهان تو را بشکند، دروغ میگویی و جز خود را ضرر نمیزنی. آن گاه عمر این سخن را به اطلاع ابوبکر رسانید و ابوبکر او را از مقام فرماندهی عزل کرد.(2)
ابن اثیر میگوید: «تأخر خالد و أخوه أبان عن بیعة أبیبکر، فقال لبنیهاشم: انّکم لطوال الشجر، طیبو الثمر، نحن تبع لکم... فلمّا بایع بنوهاشم أبابکر بایعه خالد»؛(3)«خالد و برادرش ابان از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و به بنیهاشم خطاب کرده گفتند: همانا شما خاندانی ریشهدار و اصلی هستید که افراد شایستهای را به جامعه تحویل داده است و ما به دنبال شماییم... بعد از آنکه بنیهاشم با ابوبکر - با تهدید و زور - بیعت کردند این دو برادر - خالد و ابان - نیز بیعت نمودند».
شهادت وی را در زمان ابوبکر و برخی در زمان خلیفه دوم، در سال چهاردهم هجرت دانستهاند.
او نیز پس از بیعت با امام علی علیه السلام میگفت: «ما کسی را برگزیدیم که رسول خدا صلی الله علیه وآله او را برای ما برگزید».(4)
وی در جنگهای «جمل» و «صفین» در کنار امام علیعلیه السلام بود. و به دست سپاهیان معاویه به شهادت رسید.(1)
او در هنگام بیعت با حضرت علی علیه السلام به عنوان نماینده و دومین نفر از انصار، بیانی دارد که نشان دهنده ایمان و اخلاص او به حضرت علیعلیه السلام است.
یعقوبی مینویسد: «... سپس خذیمة بن ثابت، «ذوالشهادتین» برخاست و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! برای کار خود جز تو را نیافتم و بازگشت جز به تو نبود. اگر درباره تو درست بگویم، تو در ایمان و دانایی از مردمان دیگر برتری. و به خدا داناتر و سزاوارترین مؤمنان به پیامبرصلی الله علیه وآله میباشی، تو آنچه آنان دارند داری و آنان آنچه را که تو داری ندارند».(2)(3)
او که بدری است، در جنگ جمل در دفاع از امیرالمؤمنینعلیه السلام میگوید:
قل للزبیر وقل لطلحة إنّنا
نحن الذین شعارنا الأنصار
إنّ الوصی إمامنا وولینا
برح الخفاء وباحت الأسرار(4)
«بگو به زبیر و بگو به طلحه که ما همان کسانی هستیم که شعار انصار را داشتیم. همانا وصی امام ما و سرپرست ماست، امر مخفی آشکار و اسرارِ پنهان رو شد».
ابوالهیثم، از اوّلین کسانی بود که به عنوان نماینده انصار با
حضرت علیعلیه السلام بیعت کرد،(1)و بنا به نقلی، وی در جنگ «صفین» به شهادت رسید.
او در نوجوانی به همراه برادرش هانی بن عدی به حضور پیامبرصلی الله علیه وآله شرفیاب شده و به آیین اسلام گرویدند.(2)
او پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله پیوسته در کنار حضرت علیعلیه السلام بود و از یاران خاص و وفادار او به حساب میرفت.(3)
او در جنگ جمل، صفین و نهروان در رکاب حضرت علیعلیه السلام شمشیر زد و در جنگ صفین فرماندهی قبیله خود (کنده) و در جنگ نهروان فرماندهی جناح چپ سپاه حضرت علیعلیه السلام را بر عهده داشت.(4)
او در جنگ صفین با رجزها و اشعار حماسی که داشت مردم را به حضرت علیعلیه السلام دعوت میکرد و آنها را به مقامات او تذکّر میداد.
او در دفاع از امام علیعلیه السلام میگوید:
یا ربّنا سلّم لنا علیاً
سلّم لنا المبارک المضیا
المؤمن الموحّد التقیا
لاخَطِل الرأی ولا غویا
بل هادیاً موفّقاً مهدیاً
واحفظه ربّی واحفظ النبیا
فیه فقد کان له ولیاً
ثمّ ارتضاه بعده وصیاً(5)
«ای پروردگار ما! علی را برای ما سالم نگاه دار، برای ما سالم نگاه دار کسی را که مبارک بوده و دارای عزمی قوی است. کسی که مؤمن، موحّد، و باتقواست و رأی فاسد ندارد و گمراه نیست، بلکه هدایت کننده، موفق و هدایت شده است. ای پروردگار من! او را حفظ کن و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله را در او حفظ نما؛ چرا که ولی از طرف اوست و پیامبرصلی الله علیه وآله راضی شده که بعد از خودش جانشینش باشد».
او که صحابی عظیم و سید خزرج است، در جنگ صفین در دفاع از امام علیعلیه السلام میگوید:
وعلی إمامنا و إمام
لسوانا أتی به التنزیل
یوم قال النبی من کنت مولاه
فهذا مولاه خطب جلیل
إنّ ما قاله النبی علی الأمّة
حتم ما فیه قال وقیل(1)
«و علی امام ما و امام غیر ماست، و این مطلبی است که قرآن آورده است. روزی که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: هر که من مولای اویم پس این علی مولای اوست، و این شأن بزرگی است. همانا چیزی را که پیامبرصلی الله علیه وآله برای امّت فرموده حتمی است و در آن قال و قیل نیست».
او نیز در جنگ صفین در دفاع از امام علیعلیه السلام میگوید:
کیف التفرق والوصی إمامنا
لا کیف إلّا حیرة وتخاذلاً
لاتغبنُنّ عقولکم، لا خیر فی
من لم یکن عند البلابل عاقلا
وذرو معاویة الغوی وتابعوا
دینَ الوصی لتحمدوه آجلاً(2)
«چگونه تفرقه در حالی که وصی [علیعلیه السلام امام ماست؟! نه بلکه چگونه این حیرت و خذلان؟! عقلهای خود را فریب ندهید؛ زیرا نیست خیر در کسی که هنگام شداید عاقل نباشد. معاویه گمراه را رها کنید و دین وصی را پیروی کنید تا روز پسین مورد ستایش قرار گیرید».
وی در حالی که نود و سه یا چهار سال از عمرش میگذشت، در جنگ «صفین» همراه با لشکر حضرت علیعلیه السلام با سپاه معاویه به نبرد پرداخت. و با شهادت خود، سپاهیان معاویه را به تردید انداخت.(1)برخی از سپاهیان که در حمایت از حضرت علیعلیه السلام دچار تردید بودند، پایدارتر شدند.
عمار بن یاسر را چهارمین فرد از شیعیان نخستین و حامیان امام علیعلیه السلام دانستهاند.
براءبن عازب، از اشراف انصار و از قبیله «خزرج» بود، در پانزده یا هجده غزوه شرکت داشت. بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله به امام علیعلیه السلام پیوست. در کنار حضرتعلیه السلام در جنگهای «جمل» و «صفین» شرکت داشت و به نبرد با مخالفان حضرت پرداخت و در زمان «مصعب بن زبیر» در کوفه وفات یافت.(2)
پس از کشته شدن «عثمان»، ابوایوب انصاری، از نخستین کسانی
بود که به طرفداری از حضرت علیعلیه السلام پرداخت و از طرف امام علیعلیه السلام حاکم مدینه شد.
ابوایوب، در جنگهای «جمل»، «صفین» و «نهروان» در کنار امام علیعلیه السلام بود. سخنان وی در برابر مردم کوفه برای یاری امام، گواه درجه ایمان و اخلاص او به امام علیعلیه السلام بوده است... .
وی در سال 52 وفات کرد و در کنار دیوار «قسطنطنیه» مدفون گردید.
او که از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله و معروف به شناخت منافقان بود پس از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله از جمله افرادی بود که در کنار حضرت علی علیه السلام قرار گرفت و تنها او را رهبر شایسته جامعه اسلامی تشخیص داد.
مسعودی مینویسد: «در سال 36 هجری حذیفه در کوفه بیمار و بستری بود. خبر به او داده شد که عثمان کشته شده و مردم با حضرت علیعلیه السلام بیعت کرده اند. حذیفه گفت: مرا به مسجد ببرید و اعلان نماز جماعت کنید. پس از آن که مردم اجتماع کردند او را بر فراز منبر نشاندند. او پس از ستایش خدا و درود بر پیامبرصلی الله علیه وآله چنین گفت: ای مردم! مسلمانان با علیعلیه السلام بیعت کردهاند، اینک پرهیزکار باشید و او را یاری و پشتیبانی نمایید؛ زیرا از روز نخست حق با او بود و او بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله تا روز رستاخیز از بهترین مردم است. سپس دست راست خود را بر دست چپ زد و گفت: خدایا شاهد باش که من با علیعلیه السلام بیعت کردم. آن گاه اضافه کرد: سپاس خدای را
که تا امروز به من عمر داد و استقرار حکومت اسلامی را به دست علیعلیه السلام مشاهده نمودم.
در این هنگام روی به دو فرزندش صفوان و سعد نمود و گفت: مرا به منزل برسانید و از علی پیروی کنید. برای او جنگهای متعددی پیش خواهدآمد و گروهی از مردم در طی آن کشته خواهندشد. سعی کنید در رکاب او به شهادت برسید؛ زیرا او بر حق است و مخالفانش بر باطل.(1)
وی از انصار و از قبیله «اوس» بود. «ترمذی» او را از اصحاب بدر دانسته است، برخی دیگر گفتهاند: وی به جز جنگ بدر در غزوات دیگر پیامبرصلی الله علیه وآله نیز شرکت داشته است.(2)
بعد از کشته شدن خلیفه سوم، در خدمت امام علیعلیه السلام قرار گرفت و به حکومت «بصره» برگزیده شد.
وقتی «اصحاب جمل» قصد «بصره» کردند؛ ابتدا با «عثمان بن حنیف»، والی بصره عهد کردند که منتظر رسیدن امام علیعلیه السلام باشند، ولی بر خلاف تعهّد خویش بر او تاختند و موهای صورت او را کندند و محافظان بیت المال را کشته و آن را غارت نمودند.(3)پس از آن «عثمان بن حنیف» در کوفه ساکن شد و در زمان معاویه بدرود حیات گفت.
«سهل»، از انصار و از قبیله «اوس» بود. در تمام «غزوات» شرکت داشت و از اندک افرادی بود که با پیامبرصلی الله علیه وآله پیمان مرگ بستند.(1)
او در جنگ «وادی القری» یکی از پرچمداران پیامبرصلی الله علیه وآله بود.(2)وی در نبرد «فُلس» - که پیامبرصلی الله علیه وآله حضرت علیعلیه السلام را برای شکستن بتخانه «صلی» اعزام کرده بود - پرچمدار امام علیعلیه السلام بود.(3)
«سهل» از یاران با وفای امام علیعلیه السلام بود. و با آن حضرت از مدینه به طرف بصره حرکت کرده و در جنگ «جمل» و «صفین» شرکت داشت. وی در سال (38ه) هجری وفات یافت.(4)
وی در سال وقوع جنگ «احد» به دنیا آمد و از فرزندان مهاجران بود. او هشت سال از زمان پیامبرصلی الله علیه وآله را درک کرد و به دیدار حضرت صلی الله علیه وآله نایل شد. وی از یاران با اخلاص حضرت علیعلیه السلام بوده و در تمام جنگϙǘǛ̠امام علیعلیه السلام شرکت داشت. وی پس از شهادت امام علیعلیه السلام در مکه ساکن گردید و تا زمان وفاتش در مکه باقی ماند و برخی گفتهاند در کوفه اقامت داشته است.
«ابوالطفیل» به تفضیل امام علیعلیه السلام بر شیخین قائل بود و امام را از آنان برتر میدانست. وی را فردی «شاعر»، «فاضل»، «عاقل»، «فصیح» و «حاضرجواب» در بین یاران مخلص امام علیعلیه السلام دانستهاند.(5)
از جمله کوفیان که به یاری امام حسینعلیه السلام آمد حبیب بن مظاهر اسدی صحابی معروف است. او و مسلم بن عوسجه از جمله کسانی بودند که در کوفه برای امام حسینعلیه السلام بیعت گرفتند و بعد از ورود عبیداللَّه بن زیاد به کوفه و تنها شدن مسلم بن عقیل قصد خروج از کوفه برای نصرت امام حسینعلیه السلام را کردند.
سیره نویسان مینویسند: حبیب اسب خود را محکم زین نمود و به عبد خود گفت: اسب مرا بگیر و به فلان مکان برو و مواظب باش تا کسی از حال تو مطلع نشود، منتظر بمان تا من بیایم. حبیب با همسر و اولاد خود وداع نمود و مخفیانه از شهر خارج شد و چنین وانمود کرد که میخواهد از زمین خود سرکشی کند. غلام که دید حبیب دیر کرده اسب را خطاب نمود و گفت: ای اسب! اگر صاحبت نیامد خودت به تنهایی به نصرت حسین برو. در این هنگام در حالی که حبیب صدای غلام را میشنید از راه رسید و شروع به گریه کرد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: پدر و مادرم به فدای تو ای فرزند رسول خدا! بندگان نیز آرزوی نصرت و یاری تو را دارند تا چه رسد به آزادگان. آن گاه غلام خود را در راه خدا آزاد کرد. غلام به گریه درآمد و عرض کرد: ای آقای من! به خدا سوگند که هرگز تو را تنها نمیگذارم تا با تو به نصرت حسینعلیه السلام آیم.
از جمله کوفیان که به یاری امام حسینعلیه السلام آمدند عبداللَّه بن عروه غفاری و برادرش عبدالرحمن هستند. این دو برادر در سرزمین
کربلا به حضرت ملحق شدند. روز عاشورا خدمت حضرت شرفیاب شده و عرض کردند: دشمن از هر طرف شما را احاطه کرده است، ما دوست داریم در خدمت شما بوده و با دشمنانتان بجنگیم تا آنها را از شما دفع کنیم. حضرت فرمود: مرحبا بر شما، نزدیک من آیید. آن دو نیز نزدیک حضرت آن قدر به قتال پرداختند تا هر دو به شهادت رسیدند.
عمرو بن قرظه انصاری نیز از صحابه و راویان حدیث و از اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام است که در کوفه همراه او در تمام جنگها بود. قبل از ممانعت از امام حسینعلیه السلام خود را در کربلا به آن حضرت ملحق نمود. او نیز در روز عاشورا از جمله کسانی بود که با صورت و سینه خود به دفاع از امام برآمد تا تیرها و نیزهها به حضرت اصابت نکنند. او در حالی که غرق به خون بود بر زمین افتاد، عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: آری تو جلودار من در بهشتی، به رسول خدا از جانب من سلام برسان و به او بگو که من نیز پشت سر تو خواهم آمد. آن گاه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
او که از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله است. او از جمله کسانی است که از کوفه برای امام حسینعلیه السلام نامه نوشت و برای حضرت نیز در کوفه بیعت میگرفت. او بعد از شهادت مسلم و هانی بن عروه در کوفه مدتی مخفی گشت و سپس با اهل بیتش فرار کرده و به امام حسینعلیه السلام پیوست و جان خود را در راه آن حضرت فدا نمود.
طبری نقل میکند: «لمّا صُرع مسلم بن عوسجة مشی الیه الحسینعلیه السلام فاذا به رمق، و مع الحسینعلیه السلام حبیب بن مظاهر، فقال له الحسینعلیه السلام: رحمک اللَّه یا مسلم بن عوسجة، «فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن ینتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» ثم دنا منه حبیب فقال: عزّ علی مصرعک یا مسلم، ابشر بالجنة. فقال له مسلم قولاً ضعیفاً: بشّرک اللَّه بخیر. فقال له حبیب: لولا اعلم انّی فی اثرک لاحق بک من ساعتی هذه لأحببت ان توصی الی بکلّ مااهمّک حتی أحفظک فی کلّ ذلک بما انت له اهل من الدین و القرابة. قال له: بل انا اوصیک بهذا رحمک اللَّه و اهوی بیدیه الی الحسینعلیه السلام - ان تموت دونه - فقال حبیب: افعل و ربّ الکعبة»؛(1)«چون مسلم بن عوسجه بر زمین افتاد حسینعلیه السلام به سوی او آمد در حالی که در بدن او رمقی بود و حبیب بن مظاهر نیز به همراه حسینعلیه السلام بود. حضرت به او فرمود: خداوند تو را رحمت کند ای مسلم بن عوسجه (پس از جمله آنان کسانی هستند که کارشان به اتمام رسیده و برخی دیگر به انتظار نشستهاند و هرگز چیزی را تغییر ندادهاند). سپس حبیب نزد او آمد و گفت: بشارت باد تو را به بهشت. مسلم با صدای ضعیف خطاب به او گفت: خداوند تو را به خیر بشارت دهد. حبیب گفت: اگر نبود اینکه بعد از این ساعت به دنبال تو خواهم بود دوست داشتم که به من هر آنچه میخواهی وصیت کنی تا آن را در هر چه تو از دین و قرابت لایق آن هستی، حفظ نمایم. مسلم بن عوسجه به او گفت: بلکه من تو را به این مرد وصیت و سفارش میکنم، خدا تو را رحمت کند - در این حال دو دستانش را به طرف امام حسینعلیه السلام اشاره نمود - که در
1) 156. تاریخ طبری، ج 5، ص 437.
مقابل او به شهادت برسی. حبیب گفت: به پروردگار کعبه که انجام خواهم داد».
صاحبان رجال و تراجم او را از یاران پیامبرصلی الله علیه وآله معرفی کردهاند که در جنگ بدر در رکاب حضرت شرکت داشته است.
ابوفضاله میگوید: از حضرت علیعلیه السلام شنیدم که فرمود: «پیامبرصلی الله علیه وآله به من خبر داده که در پایان عمر به خلافت میرسم و سپس محاسنم با خون سرم خضاب خواهد شد».
پسر وی به نام «فضاله» که این خبر را از پدر خود نقل کرده است میگوید: «پدرم پیوسته همراه حضرت علیعلیه السلام بود تا در جنگ صفین کشته شد».(1)
او یکی از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله بود که بعد از رحلت حضرت از یاران امیرمؤمنانعلیه السلام به شمار آمد و در جنگ جمل شرکت نمود.(2)او که در جبهه جمل با کمال شجاعت با سپاه عایشه میجنگید، در اثنای جنگ مردی را مشاهده کرد که افسار شتر عایشه را گرفته و از او محافظت میکند و هرکس به شتر او نزدیک میشود بی درنگ او را به قتل میرساند.
او از دیدن این صحنه سخت خشمگین شد و با شمشیری به سوی آن مرد حمله کرد و خطاب به عایشه رجزی خواند؛
یا امنّا اعق ام نعلم
و الأمّ تغذو ولدها و ترحم
اماترین کم شجاع یکلم
و تختلی هامته و المعصم
«ای مادر! ما تو را عاقشدهترین مادر میدانیم، مادر به کودک خود غذا میدهد و به او مهر میورزد. آیا نمیبینی که چه مقدار مردان شجاع زخمی میشوند؟ و چگونه سرها و سپرها در اثر ضربات نقش بر زمین میگردد».
این رجز را خواند و حمله کرد و در همان جا به شهادت رسید.(1)
برای شناسایی کامل روحیات یک فرد و مقدار ثبات و استقامت او در راه عقیده و ایمان، تغییر محیط و دگرگونی اوضاع، یکی از شرایط اساسی است؛ زیرا زندگی یک فرد در شرایط یکنواخت نمیتواند کاملاً روحیات و عمق شخصیت فرد را برای ما ترسیم کند؛ به جهت آن که چه بسا در آن محیط، قدرت ابراز روحیات و اعمال غرائز نفسانی امکانپذیر نباشد، ولی اگر شرایط دگرگون شود چه بسا غرائز سرکوفته با فراهم شدن شرایط بیدار شده و ایمان به خدا به دست فراموشی سپرده شود.
پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله، محیط اسلامی دگرگون گردید، و برای بلال و امثال او فرصتی بود که با دادن یک امتیاز، مقامی را در دستگاه خلافت اسلامی به دست آورد و لذا کافی بود که در این راستا چند نوبت برای خلیفه اذان بگوید، ولی از آن جا که او مرد
1) 159. تاریخ طبری، ج 5، ص 211 ؛ الاصابة، ج 1، ص 368.
فرصت طلب نبود و بر خلاف عقیده خود گام برنمی داشت حاضر نشد خلافت خلفا را تأیید کند.
فشار دستگاه خلافت در این جا پایان نپذیرفت. کارگردانان خلافت برای جلب کمک، بلال را تحت فشار قرار دادند که حتماً باید برای آنان اذان بگوید. حتی خود خلیفه شخصاً با بلال ملاقات داشت و گفت باید به کار خود ادامه دهی و اذان بگویی.
او در پاسخ گفت: «هرگاه آزاد کردن من برای خدا بوده باید پاداش خود را از او بگیری و در غیر این صورت من حاضرم به حالت اولیه خودم بازگردم. ای خلیفه! بدان من هرگز پس از رسول خداصلی الله علیه وآله برای احدی اذان نخواهم گفت».(1)
از پاسخی که بلال به ابوبکر داده استفاده میشود که ابوبکر موضوع آزاد کردن او را به رخ وی کشیده است.
از تاریخ استفاده میشود که فشار برای آرام کردن بلال در همین جا خاتمه پیدا نکرد و اگر خلیفه او را رها کرده بود ولی حاشیه نشینان خلافت او را تحت فشار قرار داده که باید برای کمک در به رسمیت شناختن خلافت ابوبکر اذان بگویی.
فشار به حدّی بود که روز جمعه وقتی که خلیفه روی منبر قرار گرفته بود، ناگهان بلال صبرش تمام شد و با لحنی تند رو به ابوبکر کرد و گفت: «مرا برای خدا آزاد کردهای یا برای خودت؟ او گفت: برای خدا. بلال گفت: در این صورت اجازه بده تا برای جهاد در راه خدا مدینه را ترک کنم».(2)
اینها همه حاکی از آن است که بلال هیچ گونه همکاری با
دستگاه خلافت را نداشته و نیز هرگز سودای جهاد در ذهن خود نپرورانده است، ولی این نقشه را برای رهایی از فشار دستگاه خلافت کشیده است.
عسقلانی درباره شبیب بن عبداللَّه صحابی از شهدای کربلا میگوید: «... کان صحابیاً أدرک صحبة رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و شهد مع علی بن ابی طالب علیه السلام مشاهده کلّها و عداده فی الکوفیین»؛(1)«... او مردی صحابی بود که معاشرت با رسول خداصلی الله علیه وآله را درک کرده و در تمام جنگهای علی بن ابی طالب علیه السلام شرکت نموده و از جمله کوفیان به شمار میآمد».
ابن شهر آشوب مینویسد: «و قتل شبیب بن عبداللَّه فی الحملة الأولی التی قتل فیها جملة من اصحاب الحسینعلیه السلام، و ذلک قبل الظهر فی الیوم العاشر»؛(2)«و شبیب بن عبداللَّه در حمله اول که در آن تعدادی از اصحاب امام حسینعلیه السلام به شهادت رسیدند کشته شد، و آن در روز عاشورا قبل ازظهر بود».
او یکی از افراد قبیله «بنی مراد» از تیره «قرن» بود که بدون آن که پیامبرصلی الله علیه وآله را ببیند اسلام آورد ولی هرگز موفق به دیدار پیامبر نشد؛ زیرا مادری داشت که تمام زندگی و خوشی هایش در وجود او خلاصه میشد و اویس نیز فوق العاده به مادرش علاقهمند بود،
و چون مادر نیاز شدیدی به پرستاری داشت نتوانست او را رها نموده و به مدینه مهاجرت نماید.(1)
بعدها که به مدینه مهاجرت کرد خود را در زمره اصحاب امام علیعلیه السلام قرار داد و در عصر حکومت حضرت از سپاهیان او به شمار میآمد و این به نوبه خود سندی دیگر بر حقانیت حضرت علیعلیه السلام بود.
ابونعیم اصفهانی میگوید: «در یکی از روزهای جنگ صفین شخصی از میان سپاه شام بیرون آمد و در برابر سپاه عراق با صدای بلند گفت: آیا اویس در میان شماست؟ گفتند: آری، منظورت چیست؟ گفت: از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: اویس بهترین و نیکوکارترین تابعین است. مرد شامی این را گفت و از سپاه شام بیرون آمد و به سپاه عراق یعنی لشکریان امام علیعلیه السلام پیوست».(2)
او نیز همانند مسلمانان مخلص دیگر از صحابه پیامبرصلی الله علیه وآله در دوران حیات حضرت در رکاب او بوده و حقایق و معارف اسلامی را از محضرش استفاده مینمود و با حدیثی که از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیده بود مسیر زندگیاش عوض شد و سرنوشت او رنگ ابدیت به خود گرفت.
انس میگوید: «از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود:فرزندم حسینعلیه السلام در سرزمینی به نام کربلا کشته میشود، بر کسانی که شاهد جریان باشند واجب است که او را یاری کنند».
این حدیث را انس از پدرش و او نیز از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده است.(3)
در سال 60 هجری که حسین بن علیعلیهما السلام به دعوت مردم عراق به سوی کوفه رهسپار شد همین که انس این خبر را شنید پیشگویی پیامبرصلی الله علیه وآله را به یاد آورد. او لحظهای به فکر فرو رفت... و تصمیم خود را گرفت. از این رو با بینش و بصیرت کامل و عزم استوار خود را به اردوی امام حسینعلیه السلام رسانید و به یاران حضرت پیوست.(1)
علمای رجال و تراجم وی را از یاران بزرگ پیامبرصلی الله علیه وآله دانستهاند که در جنگ بدر و جنگهای بعد از آن نیز شرکت داشته است.
ابن خلکان مینویسد: «ابولیلا در جنگ جمل پرچم دار سپاه حضرت علیعلیه السلام بود».(2)
ذهبی مینویسد: «ابولیلا در جنگ صفین در رکاب پیشوای خود علیعلیه السلام به شهادت رسید».(3)
ابن حجر نیز شبیه همین تعبیر را درباره او آورده است.(4)
ابن عبدالبرّ مینویسد: «ابولیلا و فرزندش در تمام جنگهای حضرت علیعلیه السلام شرکت داشتند».(5)
او از یاران پیامبرصلی الله علیه وآله بود و بعد از حضرت هنگامی که حضرت علیعلیه السلام به خلافت رسید با شرکت در جنگهای او فداکاری و اخلاص و ایمان خود را متجلی ساخت. او به قدری مورد توجه
و اطمینان امیرمؤمنانعلیه السلام بود که حضرت او را جزو افسران خود قرار داد.
او پیش از آغاز جنگ جمل از میان سپاه بیرون آمد و خود را به عایشه رسانید و چنین گفت: «ای مادر مؤمنان! به خدا سوگند، این اقدام تو که از خانه ات بیرون آمده و بر این شتر لعنتی سوار شده و خود را هدف تیرها و شمشیرها قرار دادی از کشته شدن عثمان بدتر است.
تو از طرف پروردگار احترام داشتی و پرده نشین بودی، ولی تو خود پرده حرمت را پاره کرده و احترام خود را از بین بردی.
آن کس که جنگ با تو را جایز میداند طبعاً کشتن تو را نیز روا میداند. اینک اگر به میل خود به جنگ با ما آمدهای به خانه ات برگرد و اگر تو را به اجبار به این جا کشاندهاند از مردی یاری بخواه».(1)
در جنگ صفین نیز تنها جاریه با سلاح شمشیر با دشمنان حضرت علیعلیه السلام مبارزه نمیکرد بلکه با شمشیر زبان نیز در برابر تبلیغات آنان سخت ایستادگی مینمود.
روزی عبدالرحمن بن خالد بن ولید که پرچم دار معاویه بود رجزی خواند. جاریه برای آن که او با اشعار حماسی خود سربازان امیرمؤمنانعلیه السلام را تحت تأثیر قرار ندهد، بی درنگ رجزی پرشور و جذّاب در دفاع از حضرت علیعلیه السلام سرود و خود را به عنوان یاری کننده بهترین پرستش کنندگان خدا یعنی حضرت علیعلیه السلام معرفی کرد که مثل پدر بر گردن او حق دارد و ناراحتیها و پریشانیها را برطرف میسازد.(2)
او یکی از یاران بزرگ و بافضیلت پیامبرصلی الله علیه وآله بود که بعد از رحلت حضرت به صف لشکریان امام علیعلیه السلام پیوست و در جنگ صفین از لشکریان حضرت به شمار میآمد.(1)
طبری مینویسد: «جبلة بن عمرو نخستین کسی بود که با سخنان تند و خشن به عثمان اعتراض نمود، به این ترتیب که روزی جبله در میان گروهی از افراد قبیله بنی سعد نشسته بود و زنجیری در دست داشت. عثمان که از آن جا عبور میکرد به آنان سلام نمود. مردم جواب سلام او را دادند. در این هنگام جبله رو به مردم کرد و گفت: چرا جواب سلام کسی را میدهید که این همه اعمال خلاف مرتکب میشود؟ سپس رو به عثمان کرد و گفت: باید این نور چشمیها را از خود دور کنی و گرنه این زنجیرها را برگردنت خواهم انداخت.
عثمان گفت: کدام نورچشمیها؟ من برای انجام کارها افراد شایسته را انتخاب میکنم.
جبله پاسخ داد: آیا مروان و معاویه و عبداللَّه بن عامر و عبداللَّه بن سعد ابی سرح را به دلیل شایستگی آنان انتخاب نمودهای؟! اینان کسانی هستند که قرآن و پیامبرصلی الله علیه وآله خون برخی از آنان را مباح دانسته و در اسلام ارزشی ندارند. عثمان که در برابر سخنان نافذ و اعتراض منطقی جبله پاسخی نداشت آن جا را ترک کرد. از آن روز اعتراضها شروع شد و مردم نسبت به عثمان جری شدند».(2)
بلاذری مینویسد: «روزی عثمان بالای منبر بود که جبله وارد شد و او را از منبر پایین آورد. جبله نخستین کسی بود که با سخنان تند و خشن بر عثمان اعتراض نمود و بی پروا با او رفتار میکرد...».(1)
جبله نه تنها در زمان حیات عثمان با او مبارزه میکرد، بلکه از آن جا که او را یک عنصر خطاکار میدانست، پس از مرگ وی نیز هنگامی که خواستند جنازه او را در قبرستان بقیع دفن کنند از این کار جلوگیری نمود و از این رو جنازه عثمان را به حش کوکب برده و در آنجا دفن کردند.(2)
حش کوکب منطقهای بود در نزدیکی قبرستان بقیع که دیواری آن را از بقیع جدا مینمود و یهودیان مردگان خود را در آن جا دفن میکردند. هنگامی که معاویه بر سر کار آمد دستور داد تا آن دیوار را خراب کرده تا آن نقطه به بقیع متصل گردد و فرمان داد تا مردم مردگان خود را در اطراف قبر عثمان دفن کنند. به این ترتیب به تدریج به قبرستان بقیع متصل گردید.(3)
او که از اصحاب با وفای پیامبرصلی الله علیه وآله و از مجاهدان صدر اسلام بود بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله از روش راستین او پیروی کرد و از مسیر حق منحرف نشد. او میدانست که محور اصلی حکومت و رهبری اسلامی کجاست و چه کسی شایستگی رهبری جامعه اسلامی را دارد.
او بر اثر همین شناخت صحیح در مسأله رهبری و پیشوایی جهان اسلام و آگاهی از وصیت اکید پیامبرصلی الله علیه وآله در این زمینه که داشت، پس از حضرت پیوسته در کنار حضرت علیعلیه السلام بود و در زمان خلافت او نه تنها تبلیغات گمراه کننده معاویه نتوانست عقیده او را سست کند و فتنههای نهروان و جمل او را از پیروی حضرت باز دارد. بلکه همانند کوهی استوار در تمام جبههها یعنی جمل و صفین و نهروان در رکاب حضرت بود و جانانه جنگید.(1)
او نه تنها یک مرد نظامی لایق و وفادار بود بلکه در کشورداری و اداره امور اجتماعی نیز فردی شایسته و قابل اعتماد به حساب میآمد. به همین دلیل، امیرالمومنین علیه السلام مدتی او را به فرمانداری شهر مکه منصوب کرد.(2)
ابوقتاده انصاری از جمله کسانی بود که بر جنایت خالد بن ولید نسبت به مالک بن نویره سخت خروشید و با خود سوگند یاد کرد که هرگز در سپاهی که تحت فرماندهی خالد باشد شرکت نکند.(3)
او پس از عمری تلاش و کوشش در راه اعتلای اسلام در زمان خلافت امیرمؤمنانعلیه السلام چشم از جهان فروبست و حضرت علیعلیه السلام بر جنازه او نماز گذارد.(4)
او از جمله اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله است که بعد از وفات حضرت به امام علیعلیه السلام ملحق شد و در جنگ صفین با جملاتی احساسی
و آتشین مردم را برای یاری حضرت تشویق میکرد و معاویه را عامل گمراهی و بدبختی مردم معرفی مینمود.(1)
امیرمؤمنانعلیه السلام نامهای به او داد تا به معاویه برساند. او هنگامی که به شام رسید معاویه در مسجد دمشق برای مردم شام سخنرانی میکرد. حجاج وارد مسجد شد و نامه را به او تسلیم کرد. معاویه نامه را خواند و سخت ناراحت شد... و به حجاج بن عمرو گفت: برگرد نزد علی و به او بگو: پیک من به دنبال تو خواهد آمد.(2)
هنگام کشته شدن محمّد بن ابوبکر والی امیرمؤمنانعلیه السلام در مصر، حجاج بن عمرو در آن دیار بود و او بود که به کوفه آمد و کشته شدن او را به امیرمؤمنانعلیه السلام گزارش داد.(3)
او در جنگ جمل در میان سپاه حضرت بود و با خواندن اشعار حماسی، سربازان را به جنگ با معاویه تحریک میکرد.(4)
درباره زاهر مولی عمرو بن حمق خزاعی از شهدای کربلا آمده است: «... من اصحاب الشجرة و سکن الکوفة و روی عن النبیصلی الله علیه وآله و شهد الحدیبیة و خیبر.(5)کان زاهر بطلاً، مجرباً، شجاعاً، مشهوراً، محباً لأهل البیت معروفاً»؛(6)«... از اصحاب شجره (رضوان) بود که ساکن کوفه شد و از پیامبرصلی الله علیه وآله روایت نقل کرد و شاهد صلح حدیبیه و فتح خیبر بود. او مردی جوانمرد، تجربه دیده و شجاع و مشهور و در محبت اهل بیت: معروف بود».
درباره عبدالرحمن بن عبد ربّ انصاری خزرجی از شهیدان کربلا آمده است: «کان عبدالرحمن صحابیاً له ترجمة و روایة، و کان من مخلصی اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام.
روی العسقلانی من طریق الاصبغ بن نباتة قال: لما نشد علی بن ابی طالب علیه السلام الناس مع من سمع النبیصلی الله علیه وآله یقول یوم غدیرخم ما قال الّا قام و لایقوم الّا من سمع رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فقام بضعة عشر رجلاً فیهم ابوایوب الأنصاری و ابوعمرة بن عمرو بن محصن و ابوزینب و سهل بن حنیف و خزیمة بن ثابت و عبداللَّه بن ثابت و حبشی بن جنادة السلولی و عبیداللَّه بن عازب و النعمان بن عجلان الانصاری، و ثابت بن ودیعة الأنصاری و ابوفضالة الأنصاری و عبدالرحمن بن عبد ربّ الأنصاری، فقالوا: نشهد انّا سمعنا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله یقول: (الا انّ اللَّه عزّوجلّ ولیی و انا ولی المؤمنین، ألا فمن کنت مولاه فعلی مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه، و احبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و اعن من اعانه) »؛(1)«عبدالرحمن از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله بود که دارای ترجمه و روایت است و از مخلصان اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام میباشد.
عسقلانی از طریق اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت: چون علی بن ابی طالب علیه السلام مردم را قسم داد که هر کس از پیامبرصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم شنید آنچه را که فرمود، برخیزد و گواهی دهد، و تنها کسی که شنیده برخیزد، در آن هنگام بیش از ده نفر بلند شده و گواهی دادند که در میان آنان ابوایوب انصاری و ابوعمرة بن عمرو بن محصن و ابوزینب و سهل
1) 189. الاصابة، ج 4، ص 276 ؛ ذخیرة الدارین، ص 474و475.
بن حنیف و حزیمة بن ثابت و عبداللَّه بن ثابت و حبشی بن جناده سلولی و عبیداللَّه بن عازب و نعمان بن عجلان انصاری و ثابت بن ودیعه انصاری و ابوفضاله انصاری و عبدالرحمن بن عبد ربّ انصاری بودند. همگی شهادت دادند که ما از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدیم که میفرمود: (آگاه باشید! همانا خداوند عزّوجلّ سرپرست من و من سرپرست مؤمنانم. آگاه باشید! هر کس که من مولای اویم پس علی مولای اوست. بارخدایا! دوست بدار آن کس که ولایت او را پذیرفته و دشمن بدار هر کس را که ولایت او را نپذیرفته است. و دوست بدار هر کس را که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس را که با او دشمنی کرده است، و کمک کن هر کسی را که او را یاری کرده است) .»
عسقلانی درباره هانی بن عروه از شهیدان کربلا میگوید: «... و کان من خواص امیرالمؤمنینعلیه السلام. و لمّا بایع اهل الکوفة مسلم بن عقیل بن ابی طالب علیه السلام للحسین بن علیعلیه السلام، نزل علی هانی المذکور، فلمّا قدم عبیداللَّه بن زیاد الکوفة قتل مسلم بن عقیل و قتل هانی بن عروة»؛(1)«... او از خواص امیرالمؤمنینعلیه السلام بود. هنگامی که اهل کوفه با مسلم بن عقیل بن ابی طالب علیه السلام به جهت حسین بن علیعلیه السلام بیعت کردند، او وارد بر خانه هانی بن عروه شد. چون عبیداللَّه وارد کوفه شد مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را به شهادت رساند».
ابن عساکر مینویسد: «کان هانی صحابیاً کأبیه عروة و کان معمّراً،
1) 190. الاصابة، ج 6، ص 445.
و کان هو و ابوه من وجوه الشیعة و حضر هو و ابوه مع امیرالمؤمنین حروبه الثلاث»؛(1)«هانی همانند پدرش عروه از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله بود و از افرادی بود که عمر بسیاری کرد. او و پدرش از سرشناسان شیعه به حساب میآمدند که هر دو در جنگهای امیرالمؤمنینعلیه السلام شرکت داشتند».
1) 191. ابصار العین، ص 139، به نقل از او.