ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور:مزدوران انگلیس: خاطرات همفر جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی/ مترجم موسسه اسلامی ترجمه .
مشخصات نشر:قم: الماس، 1380.
مشخصات ظاهری:96 ص.
شابک:3000ریال : 964-92943-8-6 ؛ 4000 ریال (چاپ پنجم) ؛ 75000 ریال (چاپ ششم) ؛ 7500 ریال (چاپ هشتم) ؛ 80000 ریال(چاپ نهم) ؛ 20000 ریال (چاپ یازدهم)
يادداشت:پشت جلد به انگلیسی : England Fashists: Mr . Hamfer's memorabilia British spy in Islamic countries.
يادداشت:چاپ پنجم : 1385.
يادداشت:چاپ ششم: بهار 1388.
يادداشت:چاپ هشتم: پاییز 1388.
يادداشت:چاپ نهم: فروردین 1389.
يادداشت:چاپ یازدهم: خرداد 1392.
يادداشت:عنوان روی جلد: مزدوران انگلیس: نکتههای مهم از خاطرات همفر، جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد:مزدوران انگلیس: نکتههای مهم از خاطرات همفر، جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی.
عنوان دیگر:خاطرات همفر جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی .
موضوع:هامفری، قرن18م.
موضوع:Humphrey
موضوع:جاسوسی انگلستان
موضوع:کشورهای اسلامی -- روابط خارجی -- انگلستان
انگلستان --روابط خارجی -- کشورهای اسلامی
شناسه افزوده:موسسه اسلامی ترجمه
رده بندی کنگره:DA47/9 /ک5ه2 1380
رده بندی دیویی:327/41017671
شماره کتابشناسی ملی:م81-16675
مزدوران انگلیس
خاطرات همفر
جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی
مترجم:
موسسه اسلامی ترجمه
بسم الله الرحمن الرحیم
از ديرباز، دولت بريتانياى كبير، پيرامون نگهدارى امپراطورى پهناور وبزرگ خود مىانديشيد، همان گونه كه امروزه هست، يعنى: خورشيد دردرياهاى مشرق زمين، تحت سلطه اين حكومت طلوع مىكند و در درياهاىمغرب زمين تحت سيطره آن غروب مىنمايد. ولى كشور ما در مقايسه بامستعمرات بسيار ما كه هم اكنون بر آن در هند، چين و خاورميانه و غير ازآنها، سيطره داريم، كوچك بود.
درست است كه ما بر بخشهاى بزرگى از اين سرزمينها به سبب اينكههنوز در دست اهالى آن اداره مىشد، به تسلّط كامل نايل نيامده بوديم امّاسياست ما در آن كشورها سياستى پيروز و فعّال و حكومت آنها به دست ما درشُرُف سقوط بود. از اين رو، بر ما لازم بود تا در دو مرحله بيانديشيم:
1 - براى ابقاى تسلّط بر سرزمينهايى كه عملاً تحت سيطره ما بود. )بهاصطلاح علم اقتصاد، براى ابقاى سرمايه(.
2 - براى ضميمه نمودن سرزمينهايى كه هنوز تحت سلطه ما درنيامدهبود، به سرزمينهاى تحت سيطره، )به اصطلاح براى توسعه دارايى(.
وزارت مستعمرات براى هر قسم از اين سرزمينها، به جهت مطالعه وبررسى اين مأموريّت مهم گروههايى را اختصاص داد. خوشبختانه من از
روزى كه در اين وزارتخانه وارد شدم، مورد اعتماد و اطمينان وزير قرار گرفتمو مسئوليّت شركت هند شرقى به من واگذار شد، مأموريّت اين شركت هم بهظاهر كارى جز بازرگانى نبود؛ ولى در واقع هدفش اتّخاذ راههايى براى تحتسلطه درآوردن هند و سرزمينهاى دوردست شبهقارّه هند بود.
حكومت انگليس، از آن رو كه اقوام و نژادهاى مختلف با اديان گوناگون وزبانهاى متفاوت و خواستهها و مصالح پراكنده در هند، زندگى مىكردند نسبتبه اين كشور، خيالى راحت و مطمئن داشت، همان گونه كه نسبت به كشورچين از لحاظ غلبه آيين بودا و كنفوسيوس بر اين بلاد، نگرانى نداشت.
بريتانيا از قيام صاحبان آيين هند و چين نگران نبود، زيرا آيين بودا وكنفوسيوس، ديگر رمقى نداشت و تنها به جنبههاى روحانى مىانديشيد و بهظواهر مادّى زندگى بىتوجّه بود، پس خوفى از قيام آن دو نبود، به همينجهت بعيد بود كه روزى مردم اين دو سرزمين پهناور را شور و احساسِوطنپرستى به هيجان آورد و براى همين، حكومت بريتانياى كبير، كمتريننگرانى را از اين دو منطقه، به دل راه نمىداد.
آرى، ما از امكان تحوّل در آينده غافل نبوديم به همين جهت،برنامههاى درازمدّت داشتيم تا تفرقه، جهل، فقر و احياناً بيمارى را در اينبلاد گسترش دهيم و براى ما دشوار نبود كه خواستههاى خود را در زيرپوشش خواستههاى اهالى اين سرزمينها پنهان و پوشيده داريم بطورى كهظاهرى فريبنده و جذّاب و در عين حال باطنى متين و استوار داشته باشد تاهم ما به مقصود خود رسيده باشيم و هم آنها ما را خيرخواه خود گمان كردهباشند و با ما به ستيزه و خصومت برنخاسته باشند و ما مثَل بودائى قديمى راكه مىگويد: »تلاش كن كه بيمار دارويش را دوست داشته باشد، اگر چه تلخباشد«دقيقاً»بكار مىبستيم.
امّا آنچه خاطر ما را نگران مىساخت، كشورهاى اسلامى بود، زيرا ماگرچه با آن مرد بيمار )امپراطورى عثمانى( قراردادهايى بسته بوديم كه همهآنها به نفع ما بود و بنا بر پيشبينيهاى كارشناسان وزارت مستعمرات،امپراطورى بيمار عثمانى، در مدّتى كمتر از يك قرن، آخرين نفسهاى خود راخواهد كشيد، همچنين قراردادهايى پنهانى و محرمانه با دولت ايران داشتيمو در ايران و عثمانى، جاسوسان و مزدوران خود را جاى داده بوديم و رشوه وفساد ادارى و سرگرمى پادشاهان با زنان زيبا، كالبد اين دو كشور را متلاشىكرده بود؛ ولى در عين حال ما باز هم بنا به عللى اُميد و اطمينانى به نتايجسياستهاى خود نداشتيم كه مهمّترين آن علل عبارتند از:
1 - نفوذ نيرومند اسلام در دل مسلمانان، زيرا هر فرد مسلمان عميقاً بهدين اسلام معتقد و پايبند است، بطورى كه مسلمانان عادى، ايمانشان بهاسلام همانند ايمان كشيشان به مسيحيّت است و همان گونه كه رهبرانمذهبى مسيحيّت در راه دينشان، از سرِ جان و مال خود مىگذرند و مسيحيّترا بر همه چيز ترجيح مىدهند، عوام مسلمانان هم فدائى دين اسلامند واسلام را بر همه چيز برمىگزينند و اختيار مىنمايند.
و مسلمانان شيعه، در ايران براى منافع ما خطرناكترند چرا كه ايشانمسيحيان را كافر و نجس مىدانند. پس شخص مسيحى، در نزد مسلمانانشيعه، به منزله نجاست گنديدهاى است كه دست او را آلوده كرده باشد و او هرآن، درصدد برطرف كردن آن نجاست و آلودگى از خويش است.
روزى از شيعهاى پرسيدم: چرا شما اين گونه به مسيحيان مىنگريد؟
او گفت: پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم، انسانى حكيم بود و مىخواست كه هركافرى را تحت فشار ادبى قرار دهد تا در اثر احساس تنگنا و وحشت به سوىخدا و دين صحيح الهى هدايت شود، همان گونه كه حكومتها هر گاه از
انسانى، احساس خطر كنند، او را در محاصره و تنگنا قرار مىدهند تا ازنافرمانى و خطر به جانب فرمانبردارى و پيروى سر فرود آورد.
البتّه منظور از نجاست و پليدى را كه يادآور شديم، پليدى معنوى است نهآلودگى مادّى آشكار و اين اعتقاد را تنها نسبت به مسيحيّت ندارند بلكهمسلمانان، هر كافرى را گر چه مجوس و از مردم ايران باستان هم باشد،نجس و پليد مىدانند.
به آن شيعه گفتم: خوب، ولى چرا مسيحيان را نجس مىدانيد و حال آنكه اينها به خدا و رسالت و روز قيامت معتقدند؟!
او گفت: به دو جهت: نخست آن كه آنها پيامبر ما )محمّدصلى الله عليه وآله وسلم( را انكارمىكنند و اين انكار، مستلزم اين است كه اينها پيامبر ما را دروغگو بدانند و مادر مقابل اين تهمت، بنابر قانون عقل، مقابله بمثل مىنمائيم و آنها را نجسو آلوده مىدانيم چرا كه عقل مىگويد تو حق دارى آزار دهنده خود رابيازارى!.(1)
جهت ديگر آن كه مسيحيان نسبتهاى نالايق به پيامبران الهى مىدهند،از جمله اين كه مىگويند: حضرت مسيح )عليه السلام( شراب مىخورد، و او نفرينشده بود به همين جهت به دار كشيده شد.
با ترس و اضطراب به او گفتم: مسيحيان چنين نمىگويند.
او گفت: »تو نمىدانى و از مسيحيّت بىخبرى، آنها در كتاب مقدّس خوداين مطلب را گفتهاند«.
من ديگر خاموش شدم و حال آن كه مىدانستم كه او در مطلب دوّم خود،يعنى اعدام حضرت مسيح)عليه السلام( دروغ مىگويد.(2)گرچه در مطلب نخستين
1) 1. اين گفتار مطابق دستورات حياتبخش اسلام نيست، بلكه گزارش يك جاسوس انگليسى از زبانيك فرد عامى است. بنابراين داراى هيچ گونه ارزشى نيست.
2) 2. بنابر پندار مسيحيان حضرت عيسىعليه السلام به دار آويخته شده ولى بنابر اعتقاد مسلمانان او يكىاز چهار پيامبرى است كه هنوز به حيات خويش ادامه مىدهد و در روزگار پرشكوه ظهور امام عصرارواحنا فداه بسيارى از مسيحيان جهان با راهنمايى حضرت عيساى مسيح از اعتقاد به مسيحيّتدست برداشته و به امامت مصلح جهان امام زمان عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف معتقد مىشوند.
خود، راست مىگفت و من از بيم آن كه مبادا به مسيحى بودن و جاسوس ومأمور بودن من شك نمايند از طولانى كردن بحث با او خوددارى كردم )چراكه از اوان مأموريّتم در لباس مسلمانان درآمده بودم و همواره در انزواىمسلمانى خود را نشان مىدادم(.
2 - اسلام، روزگارى آيين زندگانى و سرورى بود و بر كسى كه روزگارىسرورى و آقائى داشته، دشوار است كه بندگى و بردگى را بر او تحميل كرد،چرا كه غرور سرورى و آقائى، انسان را به آقامنشى و برترىجوئى وادارمىنمايد هر چند كه در اثر انقلاب زمانه، به ضعف و پستى افتاده باشد. ازطرفى ما نمىتوانستيم كه تاريخ اسلام را چنان منحرف و واژگون سازيم كهمسلمانان باور كنند كه آقائى و سرورى و سلطنت و سيطره ايشان، لازمهشرايط خاصّى بوده است كه از بين رفته و قابل بازگشت نيست.
3 - با وجود ضعف زيادى كه حكومتهاى عثمانى و ايران داشتند )همانطور كه اشاره كرديم(، حكومت بريتانيا چندان از اين دو حكومت، خاطرجمعى نداشت و احساس امنيّت و اطمينان نمىكرد، چرا كه وجود حكومتمركزى كه مردم پشتيبانش بودند و سرورى و سيادت و پول و اسلحه در اختيارداشت، مىتوانست سبب بيدارى و هشيارى مسلمانان گردد و اين خود،اسباب ناامنى ما را فراهم سازد.
4 - ما نگرانى زيادى از جانب دانشمندان و علماى مسلمان داشتيم،علماى دانشگاه الأزهر )مصر(، علماى عراق و ايران بلندترين سدّ در رسيدنما به خواستههايمان بودند، چرا كه آنها كمترين اطّلاعى از روش زندگى مدرننداشتند و بهشتى را كه قرآن بديشان وعده نموده بود، فراروى خويش قرار
داده بودند و سر مويى از موضع و جايگاه خويش، پايين نمىآمدند.
از طرفى، مردم هم پيرو ايشان بودند و شاه نيز همچون موشى كه از گربهمىترسد، از ايشان در هراس بود.
گرچه اهل سنّت به اندازه شيعه، تابع علماى خود نبودند، چرا كه ايشانحكومت و ولايت را در دست سلاطين و علماى وابسته به دولت مىدانستندولى شيعه براى علماى خود جايگاه مستحكمترى قائل بودند و پيروى وفرمانبرى از افراد را مخصوص علماى خود مىدانستند و بس و براىپادشاهان اهميّتى قائل نبودند، ولى اين تفاوت عقيده، در ميان شيعه و سنّى،هيچ گونه دخالتى در كاهش نگرانى وزارت مستعمرات و ساير حكّام بريتانياىكبير نداشت.
ما كنفرانسهاى بسيارى برپا كرديم تا براى اين مشكلات نگرانكننده راهحلّى كافى بيابيم؛ ولى هر بار با شكست مواجه شده و به بنبست مىرسيديمو گزارشاتى كه جاسوسان، دستنشاندگان و مزدوران ما ارسال مىنمودند،خبر از نااميدى و بيچارگى ما مىداد، همان گونه كه نتايج همه كنفرانسها،صفر يا زير صفر بود؛ ولى ما مجالى براى نااميدى نمىداديم: چرا كه ما خودرا به صبر بىنهايت و پرحوصلگى عادت داده بوديم.
فراموش نمىكنم روزى كنفرانسى را تشكيل داديم كه وزير مستعمرات وبزرگترين كشيش و چند تن از كارشناسان در آن حضور داشتند، جمعاً بيستنفر در آن كنفرانس شركت داشتيم و جلسه، بيش از سه ساعت بطولانجاميد، سرانجام بىنتيجه پايان يافت تا اين كه كشيش بزرگ، در آخر جلسههمه را دلدارى داد و اميدوار ساخت و گفت: »مأيوس نباشيد! چرا كه حضرتمسيح )عليه السلام( پس از سيصد سال، بعد از آن همه شكنجه، تبعيد ياران،پراكندگى ياران و كشته شدن خود و پيروانش به پيروزى رسيد و چه بسا كه
حضرت مسيح )عليه السلام( از ملكوت خود به ما نظرى افكند و در نتيجه ما توفيقبيابيم كه كفّار را )مقصودش مسلمانان است( از مراكزشان دور سازيم اگرچهسيصد سال طول بكشد! پس بر ما واجب است كه به سلاح ايمان راسخمسلّح گرديم و به صبر طولانى مجهّز شويم و همه وسايل و اسباب را در راهسيطره و نشر و ترويج مسيحيّت، در سرزمين مسلمانان، بكار بنديم، گرچهپس از قرنها كوشش و تلاش و تدبير به نتيجه برسيم، چرا كه پدران براىفرزندان مىكارند«.
علاوه بر اين كنفرانس، يك بار در وزارتخانه، كنفرانسى برپا شد كهنمايندگانى از بريتانياى كبير، فرانسه و روسيّه در آن شركت داستند، كنفرانسدر بالاترين سطوح بود، شركتكنندگان متشكّل از هيأتهاى ديپلماسى وكشيشان بلندمرتبه بود، خوشبختانه من نيز به سبب دوستى عميقى كه باوزير مستعمرات داشتم، در اين كنفرانس شركت كردم.
شركتكنندگان در اين كنفرانس، هر كدام از مشكلاتى كه از ناحيهمسلمانان براى مسيحيان فراهم مىآمد، به طور گسترده سخن گفتند كهچگونه بايد مسلمانان را پراكنده ساخت و درهم شكست و چطور بايد ايشان رإے؛ككاز عقيده خود دور نمود و ايشان را به ايمان مسيحى نزديك كرد، همان گونهكه اسپانيا پس از قرنها كه به دست اقوام مسلمان بربرى نژاد آفريقايى، اسلامآورده بود، مجدّداً به مسيحيّت بازگشت، ولى نتايج كنفرانس در حدّ دلخواهنبود و من همه مباحثات آن كنفرانس را در كتاب خود بنام »به سوى ملكوتمسيح« نگاشتهام.
به راستى كه كندن درختى را كه به شرق و غرب زمين، ريشه دوانيدهاست، بسيار سخت است؛ ولى بر انسان لازم است كه به هر قيمتى شده، برسختيها چيره شود، دين مسيحيّت فقط براى منتشر شدن و گسترش در
جهان آمده و وعده آن را خود حضرت مسيح به ما داده است.(1)
امّا محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( پيامبر اسلام توانست از شرايط خاّص زمان خود كهانحطاط امپراطورىهاى شرق )ايران( و غرب )روم( بود بهرهورى نمايد )ودين اسلام را گسترش دهد(؛ ولى آنچه مشروط به شرايط خاصّى باشد، با ازبين رفتن برخى از آن شرايط مختلّ و نابود مىگردد.(2)و ما خوش گمانيم كهاكنون جريان برعكس گذشته است و مسلمانان تضعيف شده و كشورهاىمسيحى به قدرت رسيدهاند.
ما بايد از انحطاط مسلمانان به سود خود بهره جوييم، چرا كه كشورهاىمسيحى، امروزه ترقّى لازم خود را نمودهاند، پس حالا وقت آن است كه بهخونخواهى برخيزيم و آنچه را كه در طول قرنهاى متمادى از دست دادهايم،پس بگيريم و اينك دولت قدرتمند روزگار، بريتانياى كبير، زمام اين قياممبارك را به دست گرفته است.
1) 3. انجيل، مسيحيان را بارها به آمدن پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم بشارت داده، و به اين گونه پايان يافتندين مسيحيّت را اعلام نموده است.
2) 4. با رجوع به تاريخ اسلام روشن مىشود كه پيشرفت شگفتانگيز اسلام بر اساس دستوراتحياتبخش آن بوده است و با همه كارشكنىهايى كه از سوى دشمنان دين از صدر اسلام انجامگرفته و تاكنون ادامه دارد، پرچم پرافتخار اسلام با دست تواناى مصلح جهان در سراسر گيتى بهاهتزاز درمىآيد. اين حقيقتى است كه نه تنها قرآن بلكه انجيل و ساير كتابهاى اديان ديگر نيز بهآن بشارت دادهاند.
در سال 1710 ميلادى، وزارت مستعمرات مرا طىّ يك مأموريّتى بهسرزمينهاى مصر، عراق، تهران، حجاز و استانبول فرستاد تا اطّلاعات كافىكه ما را در پيشبرد اهدافمان در تفرقهاندازى ميان مسلمانان و گسترشتسلّطمان بر كشورهاى اسلامى موفّقتر مىسازد، گردآورى نمايم و در همانزمان نه نفر ديگر از برجستهترين كارمندان، در وزارت مستعمرات كه براىسيطره حكومت بريتانيا بر ديگر قسمتهاى امپراطورى انگلستان و سايركشورهاى مسلمان از لحاظ روحيه نشاط و جوش و خروش، كامل شده بودند،برانگيخت.
وزارت مستعمرات، پول كافى، اطّلاعات لازم، نقشههاى مربوطه واسامى حاكمان، عالمان و رؤساى قبايل را در اختيار ما قرار داد.
هرگز سخن دبيركلّ را فراموش نمىكنم هنگامى كه با ما، بنام حضرتمسيح وداع كرد گفت: »آينده سرزمينهاى ما در گرو موفّقيّت و پيروزىشماست، پس نهايت تلاش و كوشش خود را بكار بنديد!«
من به سوى استانبول رهسپار شدم در حالى كه دو مأموريّت داشتم و ازآنجا كه يكى از وظايفم فراگيرى لغت تركى بود كه مسلمانان آنجا بدان سخنمىگفتند.
من در لندن مطالب زيادى درباره سه زبان تركى، عربى )زبان قرآن( وزبان فارسى )زبان ايرانيان( فرا گرفته بودم، امّا آموزش زبان مطلبى است وتسلّط بر زبان به گونهاى كه انسان بتواند مانند صاحبان همان زبان سخنبگويد، مطلبى ديگر است.
آموزش زبان به گونه اوّل، جز چند سالى اندك طول نمىكشد امّا مسلّطشدن در فهميدن و فهماندن زبان آن هم با رعايت تمام خصوصيّات وجزئيّات آن، همانند صاحبان آن زبان، كارى بس طاقتفرسا و نيازمند بهوقت بسيار طولانى و استعدادى درخشان است. و من مأمور بودم كه زبان را باهمه ريزهكاريهايش چنان فرا گيرم كه هيچ گونه شكّ و شبههاى دربارهامبرانگيخته نشود.
امّا من از اين جهت هيچ نگرانى و دلهرهاى نداشتم، چرا كه مسلمانان ازيك روحيّه تساهل و تسامح و سعه صدر و خوشگمانى برخوردارند كه اينها رااز پيامبرشان آموختهاند و بدگمانى و بدبينى در ميان آنان همانند ما نيست.
از طرفى ديگر، حكومت تركان نيز آن اندازه لياقت نداشت كه سر از كارجاسوسان و مزدوران درآورد و پرده از كارشان بردارد و از آنجا كه حكومتعثمانى رو به ضعف و سستى بود، ما احساس امنيّت مىكرديم.
من پس از مسافرتى خسته كننده به استانبول رسيدم و خود را »محمّد«معرّفى كردم و مأموريّتم را با مسجد )كه محلّ اجتماع مسلمانان براى عبادتاست( آغاز نمودم و از نظم و پاكيزگى و طاعتى كه نزد ايشان مىديدم، خوشممىآمد و در شگفت بودم و با خودم مىگفتم: چرا ما با چنين مردمىمىجنگيم!؟ و چرا در بينشان تفرقه افكنى مىكنيم و چرا مىخواهيم اتّحاد،اين نعمت خدادادى را از ايشان برباييم!؟ آيا حضرت مسيح چنين وصيّتى بهما كرده است!؟
ولى فورى از اين انديشه دست كشيدم و از اين فكر شيطانى)!( پرهيزكردم و تصميم گرفتم كه اين پياله را تا آخر سر كشم.
در آنجا با عالم كهنسالى به نام »احمد افندى« آشنا شدم از پاكى طينت،سعه صدر، صفاى باطن و خيرخواهى، نمونهاش را در ميان بهترين مرداندين خودمان نيافتهام. آن پيرمرد شب و روز تلاش مىكرد كه خود را به پيامبراسلام )حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وسلم( شبيه سازد و او را مَثَل اعلى و نمونه والامىدانست و هر گاه از او ياد مىكرد، چشمانش از اشك پر مىگشت.
از خوشوقتى و خوشنصيبى من اين بود كه او هرگز - حتّى يك بار هم - ازاصل و نسبم پرسشى نكرد و مرا محمّد افندى خطاب مىكرد و هر چه را از اومىپرسيدم، به من مىآموخت.
و از وقتى كه فهميده بود من در كشورشان ميهمانم و براى كار بدانجارفتهام براى اين كه در سايه سلطانى باشم كه نماينده پيامبر ايشان استمهربانى فوقالعادى با من مىنمود )و اين بهانه من براى اقامت در استانبولبود(.
من به آن پيرمرد گفتم: من جوانى هستم كه پدر و مادرم را از دست دادهامو خواهر و برادرى هم ندارم و ميراثى از ايشان به من رسيده است پس با خودانديشيدهام كه به كسب و كارى بپردازم و قرآن و حديث )كتاب و سنّت(بياموزم به همين جهت به مركز اسلام آمدم تا دين و دنيا را بدست آرم.
پس آن پيرمرد خيلى مرا تحويل گرفت و به من گفت - آنچه را كه عيناًيادداشت كردهام - : بر ما واجب است كه تو را به چند علّت احترام كنيم:
اوّل آنكه، تو مسلمانى و مسلمانان باهم برادرند.
دوّم آنكه، تو ميهمانى و پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم فرموده: »ميهمان را گرامىداريد«.
سوّم آنكه، تو دانشجوى دينى هستى و اسلام بر گراميداشت طالب علمتأكيد دارد.
چهارم آنكه، تو به دنبال كسب و كارى و حديث صريح وارد شده است كه:»كاسب حبيب خدا است«.
من از اين اُمور خيلى در شگفت شدم و با خودم مىگفتم: اى كاش!مسيحيّت نيز در فرهنگ خود اين حقيقتهاى نورانى را حفظ مىكرد، امّا درشگفت بودم كه چگونه اسلام با اين فرهنگ والا به دست اين حاكمان مغرورو اين علماى بىخبر از زندگى، گرفتار ضعف و سستى شده است.
من به آن پيرمرد گفتم: مىخواهم قرآن را بياموزم.
وى از اين پيشنهاد من خوشحال شده و به من از سوره حمد، قرآن راآموزش داد و تفسير معانى آن را برايم بيان كرد، تلفّظ بعضى از كلمات وعبارات براى من بسيار دشوار بود، گاهى در نهايت دشوارى بود و به خاطرممىرسد كه تلفّظ جمله »وَعَلى اُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ«(1)را نياموختم مگر بعد از آن كهدهها مرتبه در طول هفته تكرارش كردم، چرا كه استاد به من دستور داده بودكه آن جمله را با رعايت ادغام چنان تلفّظ كنم تا هشت ميم به وجود آيد.
به هر حال، دو سال كامل قرآن را از اوّل تا به آخر آن، نزد او فرا گرفتم،او هر گاه مىخواست به من قرآن بياموزد، وضو مىگرفت همان گونه كه براىنمازش وضو مىگرفت و به من هم دستور مىداد تا مثل او وضو بگيرم و هردو رو به قبله مىنشستيم.
شايان ذكر است كه نكتهاى را توضيح دهم: وضو نزد مسلمانان به اينگونه است كه: اوّل صورت را مىشويند، سپس دست راست را از انگشتان تاآرنج، سپس دست چپ همانند دست راست و پس از آن، سر و پشت دو
1) 5. سوره هود، آيه 48.
گوش و گردن را مسح مىكنند و در آخر پاهاى خويش را مىشويند.(1)ومىگويند: بهتر اين است كه انسان پيش از آن كه وضو بگيرد، مضمضه كند)يعنى آب را در دهان خود بگرداند( و استنشاق كند )يعنى آب را وارد بينىنموده و آن را بشويد(.
)يكى از سنّتهاى آنان مسواك زدن بود( من از مسواك زدن خيلى بدممىآمد و ناراحت مىشدم و مسواك، چوبى بود كه ايشان قبل از وضو، داخلدهان خود مىكردند تا دندانهاى خود را تميز كنند و من معتقد بودم كه اينچوب به دندانها و دهان انسان صدمه مىزند و گاهى هم دهانم را مجروحمىكرد و خون از آن مىآمد؛ ولى من مجبور بودم كه اين كار را انجام دهم چراكه در نزد مسلمانان از سنّتهاى مؤكّده بود كه پيامبرشان محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( بداندستور داده بود و ايشان براى آن فضايل بسيارى ذكر مىكردند.
من در ايّام اقامتم در استانبول، نزد خادم مسجد مىخوابيدم و در عوضاجازهاى كه براى خوابيدن در اتاقش در مسجد به من داده بود، پولى به اومىدادم، او فردى تندخو و نامش مروان افندى بود كه نام يكى از صحابهپيامبر اسلام محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( بود و اين خادم به اين اسم مبارك افتخار مىكردو به من مىگفت: اگر خدا فرزندى به تو روزى كرد، نامش را مروان بگذار؛چرا كه او از شخصيّتهاى بزرگ مجاهدان در اسلام است.)!!(
من شام را در نزد خادم مىخوردم؛ زيرا او برايم غذا تهيّه مىكرد وروزهاى جمعه )كه از عيدهاى مسلمانان است( سرِ كار نمىرفتم ولى روزهاىديگر همانجا پيش درودگرى براى دريافت مبلغ اندكى به كار مشغول مىشدم،و او مزد مرا هفتگى پرداخت مىكرد و چون كار من فقط در نيمه اوّل روز بود،مزدم را به قدر نصف مزد شاگردان ديگر مىداد.
1) 6. همفر به خاطر همنشين بودن با اهل سنّت وضو را به طريق آنان توضيح داده است.
اسم اين نجّار خالد بود، وى وقت بيكاريش از فضايل خالد بن وليد(1)بهپرگويى مىپرداخت كه او فاتح اسلامى و از صحابه محمّد پيامبر )صلى الله عليه وآله وسلم(است و سرفراز از امتحان بيرون آمد؛ ولى تأسّف مىخورد كه عمر بن خطّاباميرالمؤمنين )!!( وقتى به خلافت رسيد، خالد بن وليد را از پُستش بركنار كرد.
خالد، صاحب كارگاه نجّارى بىنهايت بداخلاق و عصبانى بود و نمىدانماز چه رو به من آنقدر اطمينان داشت، شايد از آن جهت بود كه من بسيارحرف شنو و مطيع او بودم و در اُمور دينى او با او مناقشه و اعتراضى نداشتم ودر كارهاى مربوط به كارگاهش فضولى نمىكردم و هنگامى كه با من خلوتمىكرد از من تقاضاى لواط مىكرد و اين كار در نزد مسلمانان - همچنان كهشيخ احمد گفته بود - از شديدترين محرّمات و از سختترين امور ممنوعهبود؛ ولى خالد گرچه در ظاهر، پيش رفقاى خويش، خود را به مسلمانىمىآراست و به اصطلاح جانماز آب مىكشيد ولى در پنهان و باطن امر،اهميّتى به شريعت اسلام نمىداد و روزهاى جمعه در نماز جمعه شركتمىكرد امّا نمىدانم كه آيا روزهاى ديگر اصلاً نماز مىخواند يا نه؟!
ولى من دعوت او را به لواط نپذيرفتم و گمان مىكنم كه او با بعضى ديگراز شاگردانش اين كار را مىكرد، از آنجا كه يكى از شاگردانش، جوان زيبايى از»سلانيك« بود، وى يهودى زادهاى بود كه مسلمان شده بود و گاهى خالدافندى با او به پشت دكّان كه انبار چوب بود مىرفتند و وانمود مىكردند كهبراى تميز كردن انبار چوب بدانجا مىروند؛ ولى من مىفهميدم كه آنها براى
1) 7. تجليل از مروان و خالد كه همفر از آنها نام مىبرد بر اساس عقيده بعضى از اهل سنّت است. زيرادر تاريخ اسلام كردارهاى ناشايستى از آنان ياد شده است. درباره شناخت خاليد بن وليد رجوعكنيد به كتاب »الغدير: ج 7 ص 168 و 169» و همچنين كتاب »من حياة الخليفة عمر بن الخطّابص 338 - 334، و براى آگاهى از حالات مروان رجوع كنيد به كتاب »من حياة الخليفة عثمان بنعفّان ص 89».
قضاى حاجت ديگرى بدانجا مىرفتند.
من در دكّان نجّارى غذا مىخوردم، سپس براى نماز به مسجد مىرفتم وتا وقت نماز عصر در مسجد مىماندم، زمانى كه از نماز عصر فارغ مىشدم بهخانه شيخ احمد افندى مىرفتم و با او براى آموختن قرآن، زبان تركى و زبانعربى دو ساعت مىنشستم و در هر جمعه زكات مزدى را كه در طول هفته بهدست آورده بودم به او مىدادم.
در حقيقت براى اين كه ارتباطم با او ادامه داشته باشد به او رشوه مىدادمو هم از اين راه او به من بهتر آموزش دهد، او نيز در حقّ من در آموزش قرآنو مبادى اسلام و ريزهكاريهاى زبانهاى تركى و عربى كوتاهى نمىكرد.
وقتى شيخ احمد افندى دانست كه من مجرّد هستم از من خواست كه بايكى از دخترانش ازدواج كنم؛ ولى من به بهانه اين كه خواجه هستم و مردىندارم از اين پيشنهاد سرباز زدم و من اين عذر را خيلى زود براى او بهانهنكردم مگر بعد از آن كه خيلى به من اصرار كرد تا آنجا كه نزديك بودارتباطمان قطع شود و ميانمان شكرآب گردد، چرا كه او مكرّر مىگفت: ازدواجسنّت پيامبر است و رسول فرموده است: »هر كس از سنّت من روى گرداند ازمن نيست« و من هم ديگر چارهاى نداشتم جز اين كه اين بيمارى را به دروغبه خود نسبت بدهم. پس شيخ هم قانع شد و دوباره روابط ما خوب شد ودوستى و صفا ميان ما همانند گذشته برقرار شد.
بعد از پايان دو سالى كه در استانبول اقامت داشتم از شيخ اجازه گرفتم كهبه ميهنم باز گردم؛ ولى شيخ اجازه نمىداد و مىگفت: بازگشت براى چه؟ هرچه دلت بخواهد و چشمت بپسندد در استانبول وجود دارد و در اينجا خدا، دنياو دين را فراهم آورده است. وى در ادامه گفت: مگر تو نگفتى كه پدر و مادرتمردهاند و خواهر و برادر هم ندارى، پس استانبول را وطن خود ساز.
و از آنجايى كه شيخ با من مأنوس شده بود اصرار مىكرد كه پيش او دراستانبول بمانم و من نيز به او انس زيادى گرفته بودم، ولى مأموريّت كشوربريتانيا مرا به بازگشت به لندن مجبور مىساخت تا اين كه از اوضاع پايتختخلافت عثمانى گزارش مفصّلى ارائه كنم و پيرامون مأموريّت مهمّ خود دوبارهبا دستوراتى نوين آماده گشته و مجهّز شوم.
در طول مدّت اقامتم در استانبول برنامهام اين بود كه هر ماه گزارشى ازحال خود و پيشرفتهاى كارم و نيز از آنچه در استانبول مشاهده كرده بودم بهوزارت مستعمرات ارائه كنم.
ياد دارم يك بار گزارشى ارائه كردم كه ضمن آن متذكّر شدم كه خالدِ نجّاراز من تقاضاى لواط مىكند. در پاسخ دستور رسيد كه با اين كار اگر بهتر بههدف نايل مىشوى از نظر ما هيچ گونه مانعى وجود ندارد)!!( و به محض اينكه پاسخ گزارش را خواندم زمين و آسمان به دور سرم چرخيد و با خودمىانديشيدم كه چگونه رؤساى من از دادن چنين دستور زشت و قبيحى شرمنمىكنند و خجالت نمىكشند؛ ولى من چاره نداشتم جز اينكه پياله را تاآخرش سر كشم. پس در مأموريّت و وظيفه خود باقى ماندم بدون اين كهكمترين اعتراضى بر لب آورم.
و در روز وداع با شيخ، چشمانش از اشك پر شد و با من وداع كرد در حالىكه مىگفت: فرزندم! خدا به همراهت! و اگر به اين سرزمين بازگشتى و مرازنده نيافتى، فراموشم مكن! و به زودى با يكديگر در محشر، در نزد رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم ملاقات خواهيم كرد.
من نيز سخت متأثّر شدم و اشكهاى آتشينم جارى شد؛ ولى وظيفه بالاتراز عواطف است.
وزارت مستعمرات من و نه نفر همكارم را كه براى انجام مأموريّتى انتخابشده بوديم، به حضور در لندن فرا خواند ولى بدبختانه فقط شش نفر از مابازگشتند.
بنا به گفته دبير كلّ، يكى از چهار نفر همكار ما، مسلمان شده و در مصرمانده بود و دبيركلّ از اين جهت خوشحال بود كه او افشاگرى نكرد. يكىديگر از آن چهار نفر كه اصلش روسى بود به روسيّه پناهنده شده بود و دبيركلّدر مورد او بسيار نگران و مضطرب بود، نه از بابت اين كه به سرزمينمادريش پناه جسته بود؛ بلكه از اين جهت كه دبيركلّ گمان مىكرد كه اوجاسوس نفوذى روسيّه در وزارت مستعمرات بود پس چون مأموريّتش پايانيافت به سرزمين خودش بازگشت.
سوّمين نفر از ايشان بنا به گفته دبيركلّ، در عماره كه شهرى در سمتبغداد است پس از وبائى كه در آن مناطق شايع شده بود، مُرد.
امّا چهارمين نفر از همكاران، عاقبتش معلوم نشد چون كه وزارتمستعمرات تا رسيدن او به صنعاء يمن - از سرزمينهاى عربى - مراقبش بود وگزارشاتى به طور منظّم تا يك سال به وزارت مستعمرات مىرسيد؛ ولى بعد ازآن ديگر قطع شد و وزارت مستعمرات هر چه تلاش كرد كه از احوال او
اطّلاعى كسب كند، نتيجهاى به دست نياورد.
وزارت، از دست دادنِ اين چهار نفر را خسارت سنگينى مىدانست از آنجاكه ما براى هر نفر بريتانيائى حساب دقيقى اختصاص مىدهيم، چرا كه كشورما كم جمعيّت است و كارهاى بزرگى بر عهده يكايك ماست كه با از دستدادن هر فردى آن هم از اين قبيل افراد، خسارت بزرگى بر ما وارد مىشود.
بعد از اين كه دبيركلّ گزارشات اوّليّه مرا شنيد، مرا به كنفرانسى فرستاد كهبراى شنيدن گزارشات ما شش نفر برپا شده بود، در اين كنفرانس گروه زيادىاز كارمندان وزارت مستعمرات به رياست خود وزير شركت كرده بودند تاگزارشات ما را بشنوند، همتايان من، گزارشات اوليّهاى را كه در اين مأموريّتبه ايشان محوّل شده بود ارائه كردند چنان كه من نيز از مهمترين كارهايمگزارشى ارائه نمودم، وزير مستعمرات و دبيركلّ و برخى از حضّار از انجاموظيفه من خوششان آمد، ولى من ملاحظه كردم كه از لحاظ كيفيّت و ارزشكار، در درجه سوّم قرار دارم، و دو همتاى من »جورج بلكود« و »هنرىفانس«، به ترتيب درجه اوّل و دوّم را كسب كردهاند.
من در فراگيرى زبان تركى، عربى، قرآن و شريعت موفّقيّت درخشانىداشتم، ولى در ارائه گزارشى كه وزارت مستعمرات را بر موارد ضعف در دولتعثمانى آگاه سازد موفّق نبودم.
پس از خاتمه مجلسى كه شش ساعت به طول انجاميد دبيركلّ مرا متوجّهاين نقطه ضعف در مأموريّتم نمود.
من در پاسخ او گفتم: مأموريّت من فراگيرى زبان و شريعت و قرآن بود.براى همين، وقت كافى نداشتم كه به غير آن بپردازم و اگر به من اعتمادداشته باشيد در سفر آينده به زودى خوش گمانى شما را نسبت به خود جلبمىنمايم و اين كاستى را جبران مىكنم.
دبيركلّ گفت: بدون شكّ تو موفّق خواهى شد؛ ولى من اميدوارم كه تو دراين مأموريّت از ديگران هم پيشى بگيرى.
اى همفر! مأموريّت تو در سفر آينده دو چيز است:
اوّل آنكه، نقطه ضعف مسلمانان را بيابى و اين كه ما چگونه مىتوانيم ازطريق ضعف ايشان به كالبدهايشان نفوذ كنيم و مَفصَلهايشان را بشكنيم، چراكه اساس موفّقيّت و پيروزى بر دشمن، همين كار است و بس.
دوّم اين كه، تو خود اين امر را انجام دهى، پس هر گاه بر نقطه ضعف آنهادست يابى و بتوانى اين مأموريّت را تمام كنى من اطمينان دارم كه تو از همهجاسوسان ما موفّقتر خواهى بود و لياقت نشان مخصوص وزارت مستعمراترا دريافت خواهى كرد.
من شش ماه در لندن ماندم و با دختر عموى خودم »مارى شواى« - كه ازمن يكسال بزرگتر بود - ازدواج كردم، چرا كه من بيست و دو ساله بودم و اوبيست و سه ساله، او دخترى با هوشى متوسّط بسيار زيبا با تحصيلاتىمعمولى بود.
من زيباترين روزهاى زندگيم را همان روزها با او گذرانيدم، از من حاملهشد و من بىشكيب در انتظار مهمان جديد بودم كه دستورهاى اكيد و پياپى ازوزارت مستعمرات رسيد كه بايد به سرزمين عراق بروم همان كشور عربى كهخلافت عثمانى از زمانهاى خيلى گذشته آن را به استعمار خود درآورده بود.
از اين دستورات كه در وقت انتظار تولّد فرزندم رسيد متأسّف شدم؛ ولىنهايت كوشش و تلاش من كشورم بود و دوست داشتم در ميان رفقايم مشهورشوم كه اين دو )يعنى كشورم و شهرت يافتنم( بر عواطف همسرى و پدرىرجحان داشت. از اين رو، در پذيرفتن اين مأموريّت ترديد نداشتم، گرچههمسرم بسيار اصرار مىنمود كه اين مأموريّت را تا بعد از ولادت فرزندمان
تأخير اندازم و روزى كه با او وداع كردم هر دو گريه تلخى كرديم و او به منگفت: با من به وسيله نامه در ارتباط باش همان گونه كه من هم با نوشتننامهها تو را از آشيانه زرين جديدمان بىخبر نخواهم گذاشت.
و اين سخن او چون طوفانى شديد بر دلم اثر گذاشت تا آنجا كه مصمّمشدم كه اين سفر را لغو كنم؛ ولى بر عواطف خود چيره شدم و با او خداحافظىكردم و به سوى وزارت مستعمرات روانه شدم تا اين كه آخرين راهنمائيها رادريافت كنم.
و بعد از شش ماه وارد شهر بصره - در عراق - شدم، آن شهرىعشايرنشين است و مردم آن از سنّى و شيعه تشكيل يافته كه دو دسته ازمسلماناند مخلوط است چنان كه برخى از مردم آن را عرب و فارس همتشكيل داده و عدّه كمى از مسيحيان هم در آن شهر زندگى مىكنند.
اين اوّلين بارى بود كه در عمرم با شيعيان و ايرانيان برخورد مىكردم واشكالى ندارد كه اندكى هم از شيعه و سنّى يادآور شوم. شيعيان كسانى هستندكه به علىّ بن ابى طالب )عليهما السلام( كه داماد پيامبر ايشان و شوهر دخترش فاطمه)عليهما السلام( بود، نسبت دارند و على )عليه السلام( علاوه بر آن، پسر عموى پيامبر هم بودو شيعيان مىگويند: پيامبرشان محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم(، على )عليه السلام( را خليفه بعد خودنموده و گفته است كه: على و يازده فرزندش يكى پس از ديگرى خليفهخواهند شد.
گمان من اين است كه در خلافت على و حسن و حسين )عليهم السلام( حق با شيعه است، چرا كه آنچه از تاريخ اسلامى ثابت است - بر حسب مطالعاتمن - كه على )عليه السلام( با ويژگيهاى اخلاقى والايش ممتاز و شايسته رهبرى بودو بعيد نمىدانم كه محمّد پيامبر )صلى الله عليه وآله وسلم( گفته باشد كه حسن و حسين هر دوامامند. اين، مطلبى است كه سنّيها هم منكر آن نيستند؛ ولى شكّ من در
همان زمان در فرزندان نه گانه حسين)عليه السلام( است كه محمّد پيامبر )صلى الله عليه وآله وسلم(،ايشان را هم به عنوان خليفه خود معيّن كرده باشد؛ چرا كه محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم(چگونه از آينده خبر داشت؟ چرا كه زمان فوت او، حسين )عليه السلام( كودك بود،پس از كجا مىدانست كه حسين )عليه السلام( فرزندانى خواهد داشت و آنان تا نهنسل امام خواهند شد.
)آرى،( اگر محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( واقعاً پيامبر مىبود، امكان داشت كه همه اينهارا به ارشاد خداوند بداند(1)چنان كه مسيح از آينده خبر مىداد؛ ولى نبوّتمحمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( در نزد ما مسيحيان مشكوك است.
همانا مسلمانان مىگويند: قرآن دليل پيامبرى محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( است امّامن قرآن را خواندهام و در آن دليلى بر نبوّت او نيافتم(2)شكّى نيست كه قرآنكتاب والايى است؛ بلكه از جايگاه تورات و انجيل رفيعتر است؛ چرا كه داراىقوانين، نظامها و اخلاقيّات و غير آنهاست ولى آيا اينها به تنهايى بر صدق وراستى محمّد دلالت دارند؟!
من در كار محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( به شدّت در حيرت هستم، او مردى بدوى بودكه نه مىتوانست بخواند و نه بنويسد، چگونه چنين كتابى بلندمرتبهاى رامىتواند بياورد؟
او شخصيّتى كه داراى اخلاق و هوشى بود كه نظيرش در هيچ عربتحصيلكردهاى سابقه نداشت چه رسد به عرب بدوى كه سواد خواندن ونوشتن نداشته باشد. اين از يك طرف و از طرفى ديگر، آيا چنين نبوغى در
1) 8. گفتار رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم درباره جانشينان دوازدهگانه خويش كه در ميان صدها روايت از طريقشيعه و سنّى به آن تصريح شده است گواه بر حقّانيّت دين اسلام و اصالت تشيّع است.
2) 9. يكى از دليلهايى كه رسالت پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم و صحّت قرآن كريم را ثابت مىكند و براىهمگان قانعكننده است، اعجاز عددى قرآن مىباشد كه متأسّفانه همفر و امثال وى از آن آگاهىنداشته و ندارند.
دلالت بر نبوّت او كفايت مىكند!؟
من هميشه در پى آن بودم كه اين حقيقت را بدرستى دريابم و يك بار اينموضوع را با يكى از كشيشان در لندن در ميان گذاشتم ولى او جوابقانعكنندهاى نداد و از روى تعصّب و دشمنى سخن گفت همان گونه كه مناين بحث را چندين بار با شيخ احمد افندى در تركيه مطرح نمودم و او نيزجواب قانعكنندهاى نداد؛ ولى حقيقت اين است كه من نمىتوانستم با شيخاحمد افندى به صراحت سخن بگويم از ترس اين كه مبادا امر من بر او آشكارشود يا او دربارهام بدگمان گردد.
به هر حال، من براى محمّد )صلى الله عليه وآله وسلم( بسيار ارزش قائلم؛ چرا كه شكّىنيست كه او در زمره پيامبران الهى است كه خصوصيّات آنها را در كتبمقدّسه مىخوانيم؛ ولى من تاكنون بر پيامبرى او دليل قانع كنندهاى نيافتهامو اگر فرض كنيم كه او پيامبر نبوده است محال است انسانى كه براى وجدانخود احترام قائل است بتواند او را در زمره ديگر نوابغ جهان بداند. شكّىنيست كه او برتر از همه نوابغ جهان و بلندمرتبهتر از همه هوشمندان بزرگعالَم است.
امّا سنّيها مىگويند: رأى همه مسلمانان اين بود كه بعد از پيامبر)صلى الله عليه وآله وسلم(،ابوبكر سپس عمر، سپس عثمان براى خلافت از على)عليه السلام( سزاوارترند و ازاين رو، دستور محمّد پيامبر )صلى الله عليه وآله وسلم( را واگذاشته و اينها را جانشينان پيامبرگرفتند.
به راستى كه چنين نزاعى در هر دينى وجود دارد و در مسيحيّت بهصورتى خاصّ است؛ ولى من نمىدانم مسلمانان امروزه براى ادامه اين نزاعچه توجيهى دارند؟
روزى براى يكى از رؤساى خودم در وزارت مستعمرات، اختلاف شيعه و
سنّى را مطرح كرده و به او گفتم: اگر مسلمانان اين زندگى را چشيده بودندنزاع را ترك مىكردند و به وحدت كلمه خود روى مىآوردند.
آن رئيس بر من تشر زد و گفت: وظيفه تو شقّ عصاى مسلمين وتفرقهافكنى در ميان ايشان است نه توحيد كلمه آنها و يكپارچه كردن ايشان.
و بدين مناسبت دبيركلّ وزارت مستعمرات در يكى از جلساتى كه قبل ازسفر من به عراق باهم در آن شركت داشتيم به من گفت: اى همفر! از روزىكه خدا هابيل و قابيل را آفريد بطور طبيعى در ميان بشر نزاعهايى وجود داشتهاست و اينها تا بازگشت مسيح باقى خواهد ماند كه از آن جمله است:
1 - نزاع از جهت رنگ پوست
2 - نزاع بين قبايل
3 - نزاع در مورد سرزمينها
4 - نزاع در مورد اختلاف نژادها
5 - و نزاع بر سر دين
مأموريّت تو در اين سفر، اين است كه با اين نزاعها در ميان مسلمانانآشنا شوى و كوههاى آتشفشان آماده انفجار را پيدا كنى و وزارت مستعمرات رإے؛ككبا اطّلاعات دقيق در مورد آن بهرهمند سازى و اگر بتوانى خودت اينآتشفشان آماده را منفجر سازى، در بلندترين جايگاه نسبت به خدمتگزارىبريتانياى كبير قرار خواهى گرفت.
ما بريتانيائيها بدون فتنهانگيزى و تفرقهاندازى در ميان همه مستعمراتخود، زندگى آرام و مرفّهى نخواهيم داشت همان گونه كه سلطنت عثمانى رابدون فتنهانگيزى در ميان رعايايش درهم نتوانيم شكست و گرنه ما با اينجمعيّت اندك چگونه مىتوانيم بر ملّتى كبير تسلّط يابيم؟!
پس نهايت كوشش و تلاش خود را بكار بند تا روزنهاى بيابى و از آن به
درون، نفوذ و رخنه كن و بدان كه سلطنت تركها و ايرانيان هر دو ضعيف شدهاست. پس بايد مردم را بر ضدّ حاكمان خود بشورانى همان گونه كه در همهتاريخ مردمان انقلابى بر ضدّ فرمانروايان خود بپا خواستهاند، پس هر گاهيكپارچگى خود را از دست بدهند و نيروهايشان تجزيه شود به سادهترين راهدر تحت سيطره استعمارى ما قرار خواهند گرفت.
وقتى كه به بصره رسيدم به يكى از مسجدهاى اين شهر رفتم. مسجد بهيكى از علماى سنّى مذهب عرب كه نامش شيخ عمر طائى بود تعلّق داشت،با او آشنا شدم و با روئى خوش با او برخورد كردم؛ ولى او از اوّلين لحظه بهمن بدگمان شده و شروع به پرسش از اصل و نسب و ساير خصوصيّات منكرد.
من فكر مىكنم كه رنگ پوست و لهجه من شيخ را به ترديد وادار كرد.ولى توانستم با اين ترفند كه من از اهل »اغدير« تركيه هستم و در»استانبول« شاگرد شيخ احمد افندى بودهام و در كارگاه خالد نجّار كارمىكردهام... و با ديگر اطّلاعاتى كه در مدّت اقامتم در تركيه به دست آوردهبودم خود را از گرفتارى نجات دهم.
من چند جمله نيز به زبان تركى حرف زدم؛ ولى متوجّه شدم كه شيخ عمرطائى با اشاره چشم از يكى از حضّار خواست كه به او بگويد كه آيا تركى سخنگفتن من درست بود يا نبود. و آن شخص هم با چشمكى به او پاسخ مثبتداد.
من نيز از اين كه توانسته بودم دل شيخ را به دست بياورم خوشحال بودم؛ولى گمانم سرابى فريبنده بيش نبود و پس از برههاى از زمان فهميدم كه شيخ
عمر طائى مرا به چشم خودى نمىنگريسته و چنين مىپنداشته كه من ازجاسوسان تركيه هستم، از آنجا كه بعداً برايم روشن شد كه شيخ عمر طائى باحاكم معيّن از جانب سلطان عثمانى مخالف است و يكديگر را متّهم مىكنند وبهم بدگمانند.
و به هر حال، چارهاى نديدم جز اين كه از مسجد شيخ عمر به كاروانسراىغريبان و مسافران نقل مكان كنم، در كاروانسرا اتاقى اجاره كردم، صاحبكاروانسرا مرد احمقى بود كه هر بامداد آسايش را از من مىگرفت، چرا كههنگام اذان صبح به در اتاق من مىآمد و به شدّت در اتاق را مىكوبيد تا منبراى نماز صبح برخيزم و من مجبور بودم كه با او مدارا كنم، پسبرمىخواستم و نماز صبح را مىخواندم پس از آن مرا به خواندن قرآن دستورمىداد كه تا طلوع آفتاب مشغول باشم.
وقتى به او گفتم: خواندن قرآن واجب نيست، تو چرا اين قدر اصرارمىكنى؟
او در جواب گفت: هر كس در اين وقت بخوابد، فقر و نكبت را بهكاروانسرا و براى ساكنان آن به ارمغان خواهد آورد.
و چون به خاطر تهديد خروج از كاروانسرا چارهاى جز پذيرفتن دستوراتشنداشتم مجبور شدم كه اوّل اذان، نماز بگزارم، سپس بيش از يك ساعت همهر روزه قرآن بخوانم.
مشكلات من به همين اندازه پايان نمىيافت، زيرا صاحب كاروانسرا كهاسمش مرشد افندى بود يك روز پيش من آمد و گفت: من از روزى كه تواتاق را اجاره كردهاى به مشكلاتى گرفتار شدهام و آنها را جز از طالع تونمىبينم و فهميدم سبب آن است كه تو مجرّدى و تجرّد شوم است. پس ياازدواج مىكنى يا اين كه از كاروانسرا بيرون مىروى.
من به او گفتم: من مالى ندارم تا ازدواج كنم )و مىترسيدم كه به او همبگويم كه خواجهام، زيرا اگر چنان عذرى مىآوردم هيچ بعيد نبود كه عورتم رابيازمايد تا معلوم شود كه راست مىگويم يا دروغ؟ زيرا از مرشد افندى همچوكارى برمىآمد(.
مرشد افندى به من گفت: اى ضعيف الايمان! آيا قول خداوند متعال رانخواندهاى كه مىفرمايد: »إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّه مِن فَضْلِه«(1)»اگر فقيرباشند خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىگرداند«.
من در مورد كار خودم شديداً متحيّر شده بودم كه چه بايد بكنم؟ و چگونهجوابش را بدهم؟ و آخرين دفعه به او گفتم: خوب! بگو ببينم من چگونهبدون مال ازدواج كنم!؟ و آيا تو آمادگى دارى كه پول كافى به من قرض بدهىيا اينكه همسرى بدون مهريّه برايم بيابى!؟
مرشد افندى كمى فكر كرد، پس از آن سرش را بلند كرد و گفت: من اصلاًاز سخن تو سر در نمىآورم، يا تا اوّل ماه رجب زن مىگيرى يا اين كه ازكاروانسرا بيرون مىروى!
و تا اوّل ماه رجب بيش از بيست و پنج روز باقى نمانده بود، چرا كه ما درروز پنجم ماه جمادى الثانى بوديم.
و مناسبت دارد كه در اينجا نام ماههاى اسلامى را به ترتيب ذكر كنم:»محرّم، صفر، ربيع الأوّل، ربيع الثانى، جمادى الأوّل، جمادى الثانى،رجب، شعبان، رمضان، شوّال، ذىالقعده و ذىالحجّه« و آغاز و سرانجامماههاى مسلمانان بر مبناى رؤيت هلال است و روزهاى آن از سى روز بيشترو از بيست و نه روز كمتر نيست.
سرانجام به حرف مرشد افندى گوش دادم و جايى را نزد نجّارى يافتم و با
1) 10. سوره نور، آيه 32.
او قرار گذاشتم كه مانند شاگردى با مزدى اندك در نزدش كار كنم و خواب وخوراكم را هم نزد او باشم.
و بدين وسيله پيش از آن كه ماه بسر آيد از كاروانسرا بيرون آمده تا بساطمرا در دكّان نجّار بيندازم.
نجّار، مردى باشهامت و شريف بود و با من مانند يكى از فرزندان خودرفتار مىكرد، نامش عبدالرضا و شيعه ايرانى و فارسى زبان از خطّه خراسانبود.
نزد او فرصت را مغتنم شمردم تا زبان فارسى را هم از او بياموزم. شيعيانايرانى هر روز عصر، نزد او جمع مىشدند و از هر درى، از سياست تا اقتصاد،سخن مىگفتند و بر حكومت كشور خود بسيار پرخاش مىكردند همان گونهكه بر خليفه عثمانى در »استانبول« انتقاد داشتند. امّا وقتى غريبهاى واردمىشد سخن را كوتاه مىكردند و درباره اُمور شخصى خود به گفتارمىپرداختند.
من نمىدانم كه ايشان چگونه تا اين حدّ به من اعتماد داشتند ولى هماناواخر فهميدم كه آنها مرا از مردمان آذربايجان مىانگارند، چرا كه متوجّه شدهبودند كه من تركى بلدم و سفيد پوستى من هم اين گمان را در ايشان تقويتمىكرد، چرا كه اغلب آذريها سفيد پوستند.
و با اين وصف در همانجا با جوانكى كه در آن دكّان آمد و شد داشت و ازهر سه زبان تركى، فارسى و عربى آگاه بود، آشنا شدم. او لباس طلبگى علومدينى به تن داشت، نامش محمّد بن عبدالوهّاب بود، او جوانى پرغرور وبىنهايت عصبانى بود، از حكومت عثمانى بسيار خشمگين بود امّا نسبت بهحكومت ايران بىتفاوت.
دليل رفاقتش با عبدالرضاى نجّار همين بود كه هر دو از خليفه عثمانى
بدشان مىآمد و من آخرش هم نفهميدم كه اين جوانك با وجود اين كه سنّىمذهب است، فارسى را كجا آموخته و چگونه با عبدالرضاى شيعه مذهب،رفيق شده؟ البتّه هيچ يك از اين دو امر عجيب نبود، چرا كه در بصره شيعه وسنّى با يكديگر برخورد مسالمتآميز و برادرانه داشتند، همان طور كه ساكنانبصره به هر دو زبان )فارسى و عربى( آشنايى داشتند و بسيارى از آنها تركى راهم بلد بودند.
محمّد بن عبدالوهّاب، جوانى به تمام معنى آزاد بود و بر ضدّ شيعه تعصّبىنداشت )در صورتى كه اغلب سنّيها چنين بودند چرا كه آنها بر ضدّ شيعهآنچنان تعصّب داشتند كه گروهى از شيوخ سنّى، شيعيان را تكفير مىكردند ومىگفتند: ايشان مسلمان نيستند( همان گونه كه او براى اتباع مذاهبچهارگانه متداول در ميان سنّيها نيز ارزشى قائل نبود و مىگفت: چيزى ازناحيه خدا بر اين مذاهب نازل نشده است.
داستان مذاهب چهارگانه اهل سنّت اين است كه: سنّيهاى مسلمان پساز آن كه از رحلت پيامبرشان بيش از يك قرن گذشته بود چهار عالم بنامهاى:ابوحنيفه، احمد بن حنبل، مالك بن انس و محمّد بن ادريس شافعى درميانشان سرآمد شدند و بعضى از خلفا، مردم را وادار كردند كه از يكى از اينچهار تن تقليد كنند و از آن به بعد، نبايد عالمى از علما در كتاب و سنّتپيامبر، اجتهاد كند.
آنان با اين كار در حقيقت درِ انديشههايشان را بستند و جمود امروزمسلمانان از تحريم اجتهاد آن روز سرچشمه مىگيرد.
در حالى كه شيعيان اين فرصت را غنيمت شمردند تا مذهب خود را حتّىالامكان گسترش دهند، و تلاش شيعه در گسترش مذهب خودش بدانجاانجاميد كه جمعيّت انگشت شمار شيعه كه يك دهم تعداد سنّيها نبود ظرف
مدّت بسيار كوتاهى چنان رشد كرد كه با تعداد سنّيها برابر شد.(1)
البتّه اين امرى طبيعى است، چرا كه اجتهاد، باعث تحوّل و دگرگونى فقهاسلامى است و فهم كتاب و سنّت مانند اسلحه نوين و پيشرو با زمانه پيشمىرود برخلاف محبوس و منحصر كردن مذهب در چارچوب طريقهاىخاصّ و بستن درِ فهم و باب شنيدن بر روى نيازهاى زمانه كه در حكم اسلحهكهنه و وامانده است و هر گاه تو را سلاحى كهنه و وامانده باشد و دشمنتداراى اسلحهاى نوين و پيشرفته باشد، قهراً دير يا زود او بر تو چيره خواهدشد.
)و گمان من اين است كه به زودى خردمندان و روشنفكران سنّى مذهب،باب اجتهاد را دوباره بر روى خود خواهند گشود و اگر چنين نكنند ظرف همينچند سده آينده ايشان را به اقلّيت سنّى مذهب و اكثريّت شيعه مذهب بشارتمىدهم(.
و اين جوانك مغرور يعنى محمّد بن عبدالوهّاب در فهم كتاب و سنّت باتكيه به دريافت خود تكرو بود و زيرآب انديشه بزرگان اهل سنّت را مىزد، آنهم نه تنها بزرگان زمان خودش را بلكه اگر برخلاف برداشت ابوبكر و عمرچيزى مىفهميد، دريافت آنها را نيز زير پا مىگذاشت و پشيزى ارزش نمىدادو مىگفت: پيامبر فرموده است كه من در ميان شما كتاب و سنّت را باقىمىگذارم و نفرموده كه: كتاب و سنّت و صحابه و مذاهب را بر جاى مىنهم.از اين رو، پيروى كتاب و سنّت واجب و راجح است هر گاه آراى مذاهب وصحابه و بزرگان با آن مخالف باشد.
روزى در خانه عبدالرضا محفل ميهمانى بود، در اين ميهمانى من و
1) 11. بديهى است كه پيشرفت جهان تشيّع بر اساس حقّانيّت و دليلهاى دندانشكن بزرگان دين بودهاست نه اصل اجتهاد.
محمّد بن عبدالوهّاب و يك عالم شيعى ايرانى بنام شيخ جواد قمى به همراهبعضى از دوستان عبدالرضا حضور داشتيم، در ميهمانى بحثى سخت ميانمحمّد و آن عالم شيعى درگرفت كه البتّه من تمامش را بخاطر ندارم؛ ولىبعضى از گوشههايى از آن مباحثات در خاطرم مانده بازگو مىكنم.
شيخ جواد قمى به او گفت: اگر تو ادّعا دارى كه آزادى و مقلّد نيستى، پسچرا مانند شيعه پيرو علىعليه السلام نيستى؟
محمّد گفت: براى اين كه على )عليه السلام( مانند عمر و ديگران است و سخنشحجّت نيست و حجّت تنها كتاب و سنّت است.
شيخ جواد گفت: آيا پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نفرموده است كه: »من شهر دانشم وعلى دروازه آن است« پس همانا پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ميان علىعليه السلام و ديگر صحابهتفاوت قائل شده است و براى علىعليه السلام امتيازى والا جداى از ديگران اعلانكرده است.
محمّد گفت: اگر قول على )عليه السلام( حجّت است، پس چرا پيامبرصلى الله عليه وآله وسلمنگفت كتاب خدا و على بن ابى طالب )عليه السلام(؟
قمى گفت: چرا، فرموده است، همانجا كه آن حضرتصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: كتابخدا و عترتم اهل بيتم و علىعليه السلام سيّد عترت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است.
محمّد بن عبدالوهّاب انكار كرد كه پيامبر اين فرمايش را فرموده باشد،ولى شيخ جواد قمى آن قدر دليل قانعكننده آورد كه محمّد بن عبدالوهّابساكت شد و از جواب دادن عاجز شد.(1)
ولى محمّد بر شيخ جواد اعتراض كرد و گفت: اگر پيامبر فرموده باشد
1) 12. حديث ثقلين از احاديث بسيار معروف و معتبر نزد شيعه و سنّى مىباشد، در اين باره رجوع كنيدبه كتاب »الغدير مقدّمه ج 1 ص 28؛ ج 3 ص 180 80 65 43 و 327؛ ج 5 ص 284 و 345،ج 6 ص 330؛ ج 7 ص 176 و 309؛ ج 10 ص 278؛ ج 11 ص 4». )على ضفاف الغدير: 235).
»كتاب خدا و عترت من« پس سنّت رسول چه مىشود!؟
قمى گفت: سنّت رسول همان شرح كتاب خدا است، پس چون رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: »كتاب خدا و عترت من«، مقصودش اين بود كه كتاب خدابا شرحش كه همان سنّت باشد.
محمّد گفت: آيا كلام عترت شرح كتاب خدا نيست؟ پس چه نيازى بهخود ايشان بود؟
شيخ جواد قمى گفت: وقتى كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم رحلت فرمود اُمّت به شرحقرآن نيازمند شدند آن هم شرحى كه با نيازهاى زمانه مطابق باشد و از همينرو، پيامبر اُمّت را به كتاب خود به عنوان اصل ارجاع داده است و به عترت بهعنوان شرحدهندگان آن در حوادثى كه پى در پى در زمانه اتّفاق مىافتد واُمّت در هر زمان بدانها نيازمند مىشوند.
من از اين بحث و مجادله خيلى در شگفت مانده بودم و بسيار همخوشم آمده بود و ديدم كه محمّد بن عبدالوهّاب، آن جوانك مغرور ومتكبّر در نزد شيخ جواد قمى، آن پيرمرد عالم شيعى ايرانى چگونه همانندگنجشكى در دست صيّاد بىحركت مانده بود.
من گمشدهاى را كه در جستجويش بودم در محمّد بن عبدالوهّاب يافتم،چرا كه آزاد انديشى، غرور و نفرت او از بزرگان زمانهاش و رأى مستقلّش )كهحتّى به خلفاى چهارگانه در برابر برداشت خودش از كتاب و سنّت، اهميّتىنمىداد(، از برجستهترين نقاط ضعف او بود كه من بدان وسيله مىتوانستم دراو نفوذ كنم و بر او چيره شوم.
اين جوان خودخواه و مغرور كجا؟! و آن شيخ ترك كه من در تركيه نزد اودرس مىخواندم كجا؟! چرا كه آن پير، نمونهاى از گذشتگان و بسان كوهىاستوار و پابرجاى بود كه كسى بر او چيره نمىشد، او چنان مؤمن و متعبّد و
پايبند به شريعت اسلام بود كه هر گاه نام ابوحنيفه را بر زبان مىآورد )كهداراى مذهب حنفى بود( از جا برمىخواست و وضو مىگرفت آنگاه اسمابوحنيفه را مىبرد و هنگامى كه مىخواست كتاب صحيح بخارى را بردارد)وآن كتابى است بزرگ در نزد اهل سنّت كه آن را بىنهايت مقدّس مىدانند(برمىخاست و وضو مىگرفت آنگاه كتاب را برمىداشت.
امّا شيخ محمّد بن عبدالوهّاب، ابوحنيفه را خيلى مورد اهانت و انتقاد قرارمىداد و مىگفت: من از ابوحنيفه بيشتر مىفهمم و معتقد بود كه نصف كتابصحيح بخارى باطل است.
من با محمّد بن عبدالوهّاب محكمترين پيوندها و روابط را برقرار كردم وهميشه غرور او را پرورش مىدادم و باد دماغش را زياد مىكردم و به او تلقينمىنمودم كه تو از على )عليه السلام( و عمر شايستهترى و اگر پيامبر حاضر بود تو راخليفه خود مىكرد نه آن دو را، من همواره به او مىگفتم: )آرزومند و اميدوارمكه اسلام به دست تو تجديد شود، چرا كه تو تنها مُنجى هستى كه اُميدمىرود كه اسلام را از اين سقوط، به جايگاه رفيع خود باز گردانى(.
من و محمّد بن عبدالوهّاب باهم برنامه گذاشتيم كه تفسير قرآن را در پرتوانديشههاى ويژه خودمان نه در سايه فهم صحابه و مذاهب و بزرگان، مباحثهكنيم و ما قرآن مىخوانديم و در مورد بعضى از نكات آن سخن مىگفتيم.
من با اين كار مىخواستم او را به دام بيندازم و او نيز براى اين كه خود رابه عنوان نمونهاى آزادانديش جلوه دهد و اطمينان مرا به خودش بيشتر وبيشتر سازد آرا و نظريّات مرا به راحتى مىپذيرفت.
يك روز به او گفتم: جهاد واجب نيست.
او پاسخ داد: چگونه!؟ و حال آن كه خدا فرموده است: با كفّار جهاد كن!
به او گفتم: خدا مىگويد: با كفّار و منافقان جهاد كن، پس اگر جهاد واجب
است پس چرا پيامبر با منافقان جهاد نكرد؟
او گفت: پيامبر با زبانش با آنها جهاد كرد.
من گفتم: پس جهاد با كفّار نيز با زبان واجب است.
او گفت: ولى پيامبر با كفّار جنگ كرد.
من در پاسخ گفتم: جنگ پيامبر دفاع از خويشتن بود، چرا كه كفّارمىخواستند پيامبر را به قتل برسانند پس او هم دفاع كرد.
آنگاه محمّد بن عبدالوهّاب سرش را به عنوان تصديق تكان داد.(1)
و روزى ديگر به او گفتم: متعه نساء )يعنى ازدواج موقّت( جايز است.
او گفت: هرگز چنين نيست.
من گفتم: خدا مىفرمايد: »فَمَا اسْتَمْتَعْتم بِه مِنْهُنّ فَآتُوهُنّ اُجُورَهُنّ«(2)،»آنچه از آنها استمتاع كرديد بهايش را بپردازيد«.
او گفت: عمر متعه را حرام كرد، وى مىگفت: »متعتان كانتا على عهدرسول اللَّه وأنا اُحرّمهما واُعاقب عليهما«،(3)»دو متعه است كه در زمان رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم جايز بود و من آن دو را حرام نموده و كسى را كه انجام دهدمجازات مىكنم«.
پس گفتم: تو مىگوئى كه من از عمر داناترم، پس چرا از عمر پيروىمىكنى؟ پس هر گاه عمر بگويد كه متعه را حرام كرده است و حال آن كهپيامبر آن را حلال كرده بود، پس چرا تو رأى قرآن و نظر پيامبر را ترك
1) 13. رجوع به صفحات تاريخ و جنگهاى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم ثابت مىكند كه محمّد بن عبدالوهّاب ازروشنترين حقايقاسلامى آگاهى نداشته و با اين همه خود را نجاتدهنده اسلام مىدانستهاست!
2) 14. سوره نساء، آيه 24.
3) 15. در اين باره رجوع كنيد به كتاب: »لولا نهى عمر لَما زَنى إلاّ شقيّ« تأليف: الشيخ ابومحمّد بن احمدبن على.
مىكنى و رأى عمر را مىگيرى؟
او ساكت شد و من چون سكوت او را دليل بر قانع شدنش يافتم و از پيشهم غريزه جنسى او را تحريك كرده بودم و حال آن كه او در آن زمانهمسرى نداشت، به او گفتم: آيا من و تو حق نداريم كه صيغه بگيريم و از آنبهرهمند شويم!؟
او سرش را از روى رضايت تكان داد و من اين رضا و رغبت او را بزرگتريندستاورد تلاشهاى خود دانسته آن را بىنهايت مغتنم شمردم و با او وعدهگذاشتم كه برايش صيغهاى جور كنم تا كيفش كوك شود، نهايت تلاش وكوششم اين بود كه ترس او را از مردم درهم بشكنم، ولى او با من شرط كردكه اين مسأله بين من و او رازى ناگفتنى باقى بماند و آن زن را هم از نام اوآگاه نسازم.
من فوراً به نزد يكى از زنان مسيحى رفتم كه پيشاپيش براى فاسد كردنجوانان مسلمان از جانب وزارت مستعمرات، آماده، كارآزموده و دورهديده بودند، و قضيّه را مفصّلاً براى او بازگو كردم و نام او را صفيّه نهادم ودر روز مقرّر شيخ محمّد را به خانه او بردم، در خانه جز صفيّه كسى نبود، منو شيخ صيغه عقد را براى مدّت يك هفته خوانديم و شيخ هم مهريّه او راسكّه طلايى قرار داد. آنگاه من از بيرون خانه و صفيّه از داخل آن، شيخمحمّد بن عبدالوهّاب را براى نقشههاى خود آماده مىكرديم.
بعد از آن كه صفيّه با ربودن عقل و هوش محمّد آنچه مىخواست از اوبدست آورد و محمّد نيز شيرينى مخالفت اوامر شرعيّه را در زير چتر اجتهاد واستقلال انديشه و آزادى چشيد، من در روز سوّم از متعه، با محمّد بحثىطولانى راجع به حرام نبودن شراب نمودم و هر چه او به آيات قرآنيّه واحاديث نبويّه استدلال مىكرد من شبهه مىانداختم و سرانجام به او گفتم:
ميگسارى و شرب خمر معاويه و يزيد و خلفاى بنىاميّه و خلفاى بنىعبّاسبر كسى پوشيده نيست،(1)آيا ممكن است كه همه اينها گمراه باشند و تو بهتنهايى درستانديش و راستروش باشى!؟
بدون شكّ آنها كتاب خدا و سنّت پيامبر را بيش از من و تو مىفهميدند وهمين ميگسارى آنها با وجود آن كه كتاب و سنّت را از ديگران بهترمىفهميدند خود از جمله دلائلى است كه آنها شرب خمر را بنا بر كتاب و سنّتحرام نمىدانستند و برداشت آنها از آيات و روايات كتاب و سنّت كراهت بودهاست و بس، و در كتابهاى مقدّسه يهود و نصارى نيز نصوص و شواهدى برحلال بودن شراب وجود دارد پس آيا ممكن و معقول است كه شراب در يكدين حرام باشد و در دين ديگر حلال!؟ و حال آن كه همه اديان از نزد يكخدا نازل شده است؟!
ديگر اين كه راويان آوردهاند كه عمر شراب مىنوشيد تا اين كه آيه »فَهَلْأَنْتُم مُنْتَهُون«(2)نازل شد و اگر شراب حرام مىبود هر آينه پيامبر او را مجازاتمىفرمود. پس مجازات نكردن پيامبر، دليل بر حلال بودن شراب است.
محمّد بن عبدالوهّاب سراپا گوش بود و با تمام وجودش القائات مرا به نقدجان مىخريد سپس از با اندوه نفَسى كشيد و گفت: البتّه در پارهاى از اخبارثابت است كه عمر شراب را به وسيله آب، ضعيف و بيجان مىنمود آنگاه آنرا مىنوشيد و توجيه مىكرد كه شراب به سبب مسكر بودنش )مستنمودنش( حرام است و بس و بدون اين ويژگى حرمتى ندارد.
آنگاه شيخ محمّد بن عبدالوهّاب در دنباله سخن خود گفت: عمر اينمطلب را درست فهميده بود، چرا كه قرآن مىفرمايد: »همانا شيطان دوست
دارد كه دشمنى و كينه را در ميان شما بيندازد به وسيله شراب و قمار و شما رااز ياد خدا و از نماز باز دارد«.(1)پس اگر شراب مستكننده نباشد اين اُمورى كهدر آيه ذكر شده، از آن به دست نمىآيد(2)در نتيجه دستور بازدارندهاى راجع بهنوشيدن آن، زمانى كه مستىآور نباشد، وجود ندارد.
من به صفيّه ماجرا را بازگو كردم و به او تأكيد كردم كه دفعه آينده حتماًشيخ محمّد را با شراب غليظ سيراب كن! او نيز همان كار را كرد و برايمبازگو كرد كه شيخ اين دفعه همه آن را سركشيد و چيزى از شراب غليظ را باقىنگذاشت، عربده سر داد و با او چندين مرتبه در آن شب نزديكى نمود و مننيز آثار ضعف و بيحالى را فرداى آن شب در او يافتم و بدين طريق من وصفيّه كاملاً بر شيخ چيره و غالب شديم.
و چقدر شگفتانگيز بود زرّين كلامى كه وزير مستعمرات هنگام وداعشبا من به زبان آورد كه: »ما اسپانيا را به وسيله شراب و زنا از چنگال اين كفّار)مقصودش مسلمانان است( باز گرفتيم. پس اين بار بايد كه ديگرسرزمينهايمان را نيز با همين دو نيروى بزرگ از ايشان باز ستانيم«.
يك روز من با شيخ راجع به روزه صحبت كردم و به او گفتم: قرآنمىفرمايد: »وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُم«(3)، »اگر روزه بگيريد براى شما بهتر است«و نفرموده است كه روزه بر شما واجب است(4)پس روزه در شرع اسلام امرى
1) 18. سوره مائده، آيه 91.
2) 19. حرمت شراب از مسائل ضرورى اسلام است و حرام بودن آن فقط به دليل اسكار آن نيست، بلكهنجس بودن آن نيز دليل بر حرمت استفاده از آنست اگر چه آن را با آب مخلوط كنند.
3) 20. سوره بقره، آيه 184.
4) 21. خداوند در قرآن مىفرمايد: »يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَلَيْكم الصِّيام ...« »سوره بقره آيه 183»،اى اهل ايمان بر شما روزهداشتن واجب گرديد ...، بديهى است كه محمّد بن عبدالوهّاب از آياتوجوب روزه هيچ گونه آگاهى نداشته است و به اين جهت در بحث بارها مغلوب يك مزدورانگليسى مىشود.
مستحبّ است و واجب نيست.
او نسبت به اين شبهه مقاومت نشان داد و به من گفت: اى محمّد! تومىخواهى مرا از دينم بيرون سازى؟
به او گفتم: اى فرزند عبدالوهّاب دين چيزى جز صفاى دل و سلامت روحنيست و با ديگران هم دشمن نبودن، آيا پيامبر نفرموده است كه دين محبّتاست؟ و آيا خدا در قرآن حكيم نفرموده است: »وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتيكَالْيَقين«(1)، »خدا را پرستش كن تا زمانى كه مرگ تو را دريابد«.(2)
پس هنگامى كه انسان يقين به خدا و روز قيامت پيدا كرد و دلش پاك ورفتارش پاكيزه شد از بهترين مردم خواهد بود.
امّا او سرش را از روى اعتراض و مخالفت جنبانيد.
يكبار ديگر به او گفتم: نماز واجب نيست.
او پرسيد: چطور!؟
گفتمش: براى اين كه خداوند در قرآن مىفرمايد: »وَأَقِم الصَّلاةلِذِكْري«(3)، »نماز را به سبب اين كه مرا به خاطر آورى بخوان«، پس مقصوداز نماز به خاطر آوردن خداوند متعال است پس تو بايد سعى كنى كه خداوند رابه خاطر داشته باشى نه آن كه نماز خوانى.(4)
1) 22. سوره حجر، آيه 99.
2) 23. در كتابهاى تفسير »يقين« را در اين آيه به معناى فرا رسيدن مرگ معنى نمودهاند. بنابراينواضح مىشود كه نه تنها همفر بلكه محمّد بن عبدالوهّاب نيز از تفسير آيات قرآن كريم بىاطّلاعبوده است.
3) 24. سوره طه، آيه 14.
4) 25. واجب بودن نماز در اسلام روشن و قطعى است به گونهاى كه حتّى كودكان مسلمان از آن آگاهند،ولى محمّد بن عبدالوهّاب ...!
شيخ پاسخ داد: آرى من نيز شنيدم كه يكى از علما در اوقات نماز، بجاىآن كه نماز بجاى آورد، خداوند متعال را ياد مىنمود.
من از اين سخن او بىنهايت شادمان گشتم و شروع كردم به پروردن وبزرگ جلوه دادن اين نظريّه او تا اينكه باورم شد كه مغزش را بكار گرفتهام وبعد از آن فهميدم كه او گاهى به امر نماز اهميّت نمىدهد و گاهى نمازمىخواند و گاهى نمىخواند به ويژه نماز صبح كه غالباً از او فوت مىشد بهدليل آن كه من تا نيمههاى شب با او بيدار مىنشستم از اين رو نزديك صبحبىرمق مىشد و براى نماز برنمىخاست.
من بدين گونه به آرامى و به تدريج رداى ايمان را از دوش شيخبرمىكشيدم.
روزى خواستم كه با او راجع به پيامبر سر بحث را باز كنم امّا او در برابر منسخت ايستادگى كرد و مرا تهديد كرد كه اگر دوباره راجع به اين موضوعسرسخن باز كنم با من قطع رابطه خواهد كرد.
من ترسيدم از من برَمَد و آنچه مدّتها آن را با تلاش بسيار بنا كردهام بايك بىاحتياطى درهم ريزد. از اين رو، ديگر راجع به پيامبر بحثى رانگشودم. ولى سعى كردم تا خودبزرگبينى را در او تقويت كنم در اينكه براىخود مذهب سوّمى غير از مذهب سنّى و شيعه بسازد.
وى از اين تلقينات من با تمام وجودش استقبال مىكرد از آن رو غرور وآزادانديشيش را سيراب مىكرد. و با يارى صفيّه كه ارتباطش با او پس از هفتهاوّل ازدواج موقّت به واسطه چند نوبت ديگر از اين نوع ازدواج همچنين ادامهداشت شيخ را كاملاً رام كرديم.
يك روز به شيخ گفتم: آيا درست است كه پيامبر در ميان ياران خودبرادرى ايجاد كرد؟
پاسخ داد: آرى.
پرسيدم: آيا احكام اسلام موقّت است يا دائم و هميشگى است؟ جوابداد: البتّه دائمى است، چرا كه پيامبر مىفرمايد: »حلال محمّد حلال إلى يومالقيامة و حرام محمّد حرام إلى يوم القيامة«؛(1)حلال پيامبر تا روز قيامت حلالاست و حرام او تا روز قيامت حرام است.
من گفتم: پس من و تو عقد برادرى مىبنديم.
ما باهم عقد برادرى بستيم و از آن زمان همه جا و همه وقت خودم را تابعاو قرار مىدادم و سعى مىكردم كه درختى كه نشاندهام ميوه دهد. آن درختىكه گرانبهاترين روزهاى جوانيم را به پايش ريختم.
من هر ماه نتايج تلاشهايم را به وزارت مستعمرات مىنوشتم - چنان كه اززمانى كه از لندن بيرون آمدم بدين روش عادت كردم - در پاسخ، نامههايىبس تشويق و ترغيبكننده دريافت مىداشتم. من و شيخ محمّد بنعبدالوهّاب در راهى كه برايش كشيده بوديم، به سرعت سير مىكرديم و مندر سفر و حضر او را تنها نمىگذاردم و مأموريّت من آن بود كه روحيّه استقلالو آزادى و بىقيدى و حالت شكّ و ترديد را در او بپرورانم و هميشه او را بهآيندهاى درخشان مژده مىدادم و روحيّه آتشين و نفس انتقادگرش رامىستودم.
روزى برايش خوابى سرِ هم كردم و به او گفتم: ديشب در خواب رسول اللَّه)صلى الله عليه وآله وسلم( را ديدم و بدان گونه كه از منبريها شنيده بودم پيامبر را برايشتوصيف كردم كه بر منبر نشسته بود و عدّهاى از علما بر گِردش بودند كه هيچيك را نمىشناختم و در آن هنگام تو را ديدم كه داخل شدى و چهرهات
1) 26. رجوع كنيد به كتاب »بحار الأنوار: ج 11 ص 56، ج 16 ص 354، ج 47 ص 35، ج 68 ص 326،ج 89 ص 148.
نورانى بود. هنگامى كه به خدمت رسول اللَّه )صلى الله عليه وآله وسلم( رسيدى پيامبر به احترامتو برخاست و ميان دو چشمت را بوسيد و به تو فرمود: )اى محمّد!( تو همناممنى و وارث علم منى و در اداره اُمور دين و دنيا قائم مقام و جانشين منى.
پس تو گفتى: اى رسول خدا! من مىترسم كه علمم را بر مردم بنمايانم.
رسول اللَّه فرمود: مترس كه همانا تو از والامقامانى!
وقتى محمّد خواب را شنيد، نزديك بود كه از خوشحالى پرواز كند و مكرّراز من مىپرسيد: آيا واقعاً در ديدن چنان خوابى به او راست گفتهام يا نه؟
در همان روزها بود كه دستوراتى از لندن رسيد تا به سوى كربلا و نجفروى كنم يعنى به سرزمين دلرباى شيعه و مركز علم و روحانيّتشان كه اين دوشهر داستانى طولانى دارد.
امّا داستان نجف از روزى كه على )عليه السلام(، خليفه چهارم اهل سنّت و اماماوّل شيعيان در آنجا مدفون شد، آغاز مىشود. در يك فرسنگى نجف -مسافتى كه يك ساعت پيادهروى دارد - شهرى به نام كوفه كه روزگارى مقرّخلافت على )عليه السلام( بود، هنگامى كه على )عليه السلام( كشته شد دو فرزندش حسن وحسين )عليهما السلام(، او را در خارج از كوفه در اين مكان كه امروزه نجف ناميدهمىشود به خاك سپردند، سپس در حالى كه كوفه رو به ويرانى مىگذاشتنجف به آبادى رو مىنهاد.
و در نجف عدّهاى از علماى شيعه گرد آمدند و خانهها، بازارها و مدارسىدر آن ساخته شد و آنجا هماكنون مركز علماى شيعه است و خليفه )عثمانى(در استانبول برايشان بخشش دارد و به چند دليل حرمت ايشان را پاسمىداشت:
1 - حكومت شيعه در ايران پشتيبان ايشان است و اگر خليفه )عثمانى(كمترين سوء برخوردى با كرامت ايشان داشته باشد روابط ميان هر دو
حكومت تيره گشته و احياناً منجر به جنگ مىشود.
2 - عشاير بسيارى پيرامون نجف زندگى مىكنند كه از علما پشتيبانىمىكنند و مسلّحند و با آن كه سلاح پيشرفتهاى ندارند و انتظامى جز انتظامعشايرى نياموختهاند ولى سوء برخورد خلافت )عثمانى( با علما، سرانجامىجز جنگهاى خونينى كه در ميان خلافت و عشاير بپا شود نخواهد داشت و ازآنجا كه چندان ضرورتى ندارد كه حكومت )عثمانى( با علماى شيعه نجفدرگير شود آنان را به حال خود واگذاشته است.
3 - اين علما مرجع همه مسلمانان شيعه مذهب جهان از جمله هند وآفريقا هستند پس اگر حكومت )عثمانى( كمترين سوء برخوردى با كرامتايشان داشته باشد، شيعيان در هر گوشهاى عليه حكومت )عثمانى( بپامىخيزند.
و امّا جريان كربلا، از زمانى آغاز مىشود كه نواده دخترى پيامبر خدا)حسين فرزند على و پسر فاطمه دخت پيامبر)عليهم السلام(( آنجا كشته شد. چرا كهعراقيها حسين )عليه السلام( را دعوت كردند تا از مدينه و حجاز به نزدشان آيد تا او راخليفه خود قرار دهند ولى هنگامى كه او به همراه خاندانش به خاك كربلا )كهاز كوفه در حدود دوازده فرسنگ فاصله دارد( رسيد عراقيها وضع را بر اوواژگون كردند و به دستور يزيد بن معاويه - خليفه اموى حاكم در شام - از پىكشتارش برآمدند.
حسين بن على )عليهما السلام( و خاندانش با لشكر انبوه اُموى پهلوانانه جنگيدند تااين كه حسين )عليه السلام( و خاندانش كشته شدند و لشكر اُموى در اين جنگنهايت رذالت و پستى و قساوت را از خود بروز دادند و از آن زمان تا به امروزشيعيان اين مكان را مركز روحانى و معنوى خود دانسته و از هر گوشهاى بهزيارتش مىآيند و آنچنان در اين سرزمين گرد هم مىآيند كه در روحانيّت
دينِ مسيحى نظير ندارد.
اين شهر )كربلا( نيز شيعه نشين است و علماى شيعه و مدارسشان در آناست و كربلا و نجف هريك ديگرى را پشتيبانى مىكند.
و زمانى كه دستور رسيد كه عازم اين دو شهر شوم، از بصره به بغداد )كهمركز ولى منصوب از جانب خليفه )عثمانى( در استانبول است( رهسپار شدم واز آنجا به حلّه )كه شهرى در كنار شطّ فرات است( رفتم.
و فرات و دجله دو رودخانه بزرگند كه از تركيه به خاك عراق مىريزند وسرانجام به خليج فارس مىپيوندند و بهرهمندى كشاورزى عراق و رفاه آنمديون اين دو رودخانه است.
من هنگام بازگشت به لندن، به وزارت مستعمرات پيشنهاد دادم تا اين كهسرچشمه اين دو رودخانه را در دست بگيرد تا بتواند عراق را به هنگام طغيانو سركشى تحت نفوذ خود داشته باشد و به راحتى تسليم كند. چرا كه اگر آباز عراق قطع شود عراقيها ناچار مىشوند كه خواستههاى وزارت مستعمرات رامو به مو اجرا كنند.
از حلّه در لباس بازرگانى آذربايجانى به سوى نجف رهسپار شدم و بامردان دين انس و الفت گرفتم و بناى آمد و شد با ايشان گذاردم و در مجالسدرسهايشان حاضر شدم و از صفاى روحشان و بسيارى دانششان و شدّت تقواو پرهيزكاريشان بىنهايت خوشم آمد و در شگفت شدم ولى دريافتم كه با آنكه زمانى طولانى برايشان گذشته است هنوز در فكر تجديد امر خويشبرنيامدهاند. )از جمله اينكه:(
1 - با آن كه نهايت دشمنى را با سلطنت )عثمانى( داشتند )نه از آن رو كهايشان شيعه و آنها سنّيند( بلكه به سبب آن كه سلطنت )عثمانى( فشار زيادىبر آزادى ايشان اعمال مىكرد ولى با آن در نمىافتادند و به آزادى خود
نمىانديشيدند.
2 - آنها همانند كشيشان در قرون وسطى خود را در علوم دينى محصوركرده بودند و از دانشهاى دنيوى مگر اندكى بىفايده، بقيّه را رها كرده بودند.
3 - و نيز يافتم كه ايشان ابداً انديشه نمىكنند كه در جهان اطرافشان چهمىگذرد.
و با خود مىگفتم: اين بيچارهها در خوابند و جهان بيدار، و روزى در پيشاست كه سيل ايشان را برگيرد و چندين بار خواستم تا ايشان را براى جنگ باخلافت عثمانى برانگيزانم ولى گوش شنوايى در ميانشان نيافتم حتّى بعضىاز ايشان مرا مسخره مىكردند گوئى من ايشان را به خرابى تمام جهان فرامىخوانم و ايشان چنان به خلافت عثمانى مىنگريستند كه گويى طغيانگرىاست كه جز با ظهور صاحب الأمر )عجّل اللَّه فرجه( دست از سلطه خودبرنمىدارد.
و صاحب الأمر )عليه السلام( در نزد شيعيان، امام دوازدهم ايشان است كه ازفرزندان پيامبر خداست كه در سال 255 هق از ديدگان پنهان شده است يعنى255 سال پس از هجرت پيامبرشان، و او هنوز زنده است سپس ظاهرمىشود تا جهان را پر از عدل و داد كند پس از آن كه پر از ظلم و جور شدهاست.
و به راستى من درشگفتم كه چگونه مردمانى دانشمند بدين عقيده خرافىمعتقدند، عقيدهاى كه مانند عقيده خرافهگرايان مسيحى است كه گمان دارندكه مسيح از بهشت خود به دنيا مىآيد تا دنيا را پر از عدل و داد سازد.(1)
جمعآورى امدادهاى غيبى امام زمان عجّل اللَّه تعالى فرجه در عصر غيبت نياز به كتابى مستقلّ دارد تابه خوبى بتواند شور و هيجان را در قلبها برانگيزد و دلهاى شيفتگان را بيشتر متوجّه به ساحتمقدّس آن حضرت نموده و بر ايمان و اعتقاد آنان بيفزايد.
متأسّفانه دستان شوم سياستمداران بسيارى از واقعيّتهاى جهان را در پرده نهان ساخته است وتاريخ بشر را به صورت ناشناخته نگه داشته است.
اكنون نه تنها سياستمداران آمريكا و انگليس، بلكه واتيكان نيز اسناد اسرارآميزى را از دسترسمردمان جهان، نهان ساختهاند. در كتاب »تاريخ ناشناخته بشر« تصريح مىكند كه پاپها اسنادىدر اختيار داشتند كه آنها را به اسم رمز »فاطمه« مىناميدند!
و نيز مىنويسد: »سرژهوتن« در كتاب جالب خود تحت عنوان »تمدنهاى ناشناخته« چنينمىنويسد: گاهگاهى بر سر قلّههاى كوههاى كاليفرنيا نورى خيرهكننده مثل فلاش دوربينمىدرخشد و ديدگان را خيره مىسازد. گوئى مردمان مرموز چنين آتشافروزى به راه مىاندازند.
شاستا منطقهاى است كوهستانى با كوهنهاى آتشفشانى خاموش كه هر از گاهى آدميانى با هيأتعجيب و غريب از آن بيرون مىآيند ... اين افراد عموماً درشت اندام و تنومند هستند و پيشانىبلندى دارند و رداى بلندى بر تن مىكنند و كلاهخود را تا روى چشمان پائين مىكشند...
اگر بيننده كنجكاوى بخواهد به آنها نزديك شود و يا در مراسمشان شركت كند، »ارتعاشات«نامرئى و ناپيدائى او را از فاصلهاى از رفتن باز خواهد داشت، گوئى پاهاى مهمانان ناخواندهرا به زمين ميخكوب مىكند.
شايعات فراوانى درباره ساكنان كوه شاستا بر سر زبانهاست و با اينكه با تلسكوپهاى قوىتوانستهاند آنها را زير نظر بگيرند و گواهى دهند كه آن كوهنشينان معابد مخروطىشكل از فلزّىكه به طلاى ناب مىماند، در دل كوه احداث كردهاند، ولى هنوز هم زندگى آنها در هالهاى از ابهامپوشيده شده است. گروهى معتقدند كه آنها غارنشينانى هستند كه با نيروى مرموزى هر نوعتهاجمى را دفع مىكنند و همين شايعه باعث شده كه آمريكائيهاى كنجكاو دور و بر كوه شاستانگردند و آنها را به حال خود بگذارند. )تاريخ ناشناخته بشر ص 160).
نمونه اين گونه جريانات بسيار است - كه واقعيّت آنها هر چه باشد - سياستمداران را سخت بهخود متوجّه ساخته و مىدانند يك قدرت بزرگ نامرئى كارهاى آنان را زير نظر دارد.
براى پوشش گزاردن بر قدرت بزرگ نامرئى كه در عصر غيبت نيز جلوهگرى مىنمايد با استفاده ازقلم و زبان مزدوران خود آن را خرافه مىنامند!
1) 27. اعتقاد به ظهور مصلح جهان اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه پيروان همه اديان آسمانى بهموعود آخرالزّمان اعتقاد دارند. در پيرامون اين مسأله فقط در كتابهاى شيعه هزاران روايتوجود دارد. بر اين اساس اعتقاد به وجود گرامى حضرت بقيّة اللَّه الأعظم ارواحنا فداه در قلب و جانهمه مردمان آگاه جهان ريشه دوانده است و با اينكه اكنون زمان غيبت آن بزرگوار است نه ظهورقدرت و ولايت آن بزرگوار، ولى امدادهاى غيبى امام زمان عجّل اللَّه تعالى له الفرج نه تنها شيعيان بلكهبرخى از سياستمداران خارجى را به سوى خود متوجّه كرده است، باز گرداندن ارتش روسيه درجنگ جهانى دوّم از حمله به ايران و موارد متعدّد ديگر به وسيله ياوران آن بزرگوار نمونهاى ازآنهاست كه نياز به بيان بيشترى دارد و در پاورقى اين كتاب نمىگنجد.
به يكى از ايشان گفتم: آيا واجب نيست كه شما ظلم را درهم شكنيدهمان گونه كه پيامبر اسلام درهم شكست؟
گفت: رسول را خدا پشتيبانى و حمايت مىكرد و از اين رو توانست.
من گفتم: در قرآن حكيم است كه اگر »إِنْ تَنْصُرُوا اللَّه يَنْصُرْكم«(1))اگر خدارا يارى كنيد او هم شما را يارى خواهد كرد( پس شما را نيز خداوند يارىخواهد كرد اگر با اسلحه در مقابل خليفه برخيزيد.
او گفت: تو بازرگانى و اين موضوعات علمى است و فهم تو به واقع آننمىرسد.
امّا مرقد حضرت امام اميرالمؤمنين )عليه السلام( - همان گونه كه شيعيان او را ناممىبرند - آرامگاهى زيباست كه به انواع زيورهاى زيبا آراسته شده است وحرمى زيبا دارد و گنبدى طلايى بر آن قرار دارد و داراى دو مناره بزرگ طلايىاست. شيعيان هر روزه، دسته دسته بدانجا وارد مىشوند و نمازها را بهصورت جماعت بجا مىآوردند و ضريح او را كه در آن مدفون است مىبوسندو هر يك از ايشان به سوى درگاه او خم مىشود و آن را مىبوسد سپس برامام سلام مىكند و از او اجازه ورود مىگيرد و آنگاه داخل مىشود و گرداگردحرم را صحن بزرگى فرا گرفته است كه در آن اتاقهاى بسيارى است كه جايگاهمردان دين و زيارت كنندگان است.
در كربلا نيز بمانند حرم على )عليه السلام( دو حرم وجود دارد: اوّل: حرم حسين
1) 28. سوره محمّدصلى الله عليه وآله وسلم، آيه 7.
)عليه السلام( و دوّم: حرم عبّاس )عليه السلام( او برادر حسين )عليه السلام( است كه به همراه او دركربلا كشته شد. شيعيان كربلا نيز مانند شيعيان نجف اعمالى دارند و هواىكربلا از هواى نجف بهتر است براى اين كه گرداگرد شهر را حلقه باغى بزرگو انبوه فرا گرفته و در آن نهرهاى جارى است.
در مسافرتم به عراق مطلبى يافتم كه باعث خنكى دل مىشود و آن اينبود كه اوضاع عموماً و خصوصاً پايان يافتن حكومت عثمانيها را نويد مىداد؛چرا كه والى منصوب از جانب خليفه عثمانى در استانبول مردى مستبدّ و نادانبود كه به هرچه دلش مىخواست حكم مىكرد و به مردم مانند غلامان وكنيزان خود مىنگريست و مردم بطور كلّى از او ناراضى بودند.
امّا شيعيان به سبب فشارى كه بر آزاديشان اعمال مىشد ناراضى بودند ونيز از آن جهت كه بدانها اهميّتى داده نمىشد و اهل سنّت نيز از آن جهتناراضى بودند كه مردى ترك حكمرانشان باشد در حالى كه اشراف و سادات ازخاندان پيامبر در ميانشان بودند كه ايشان را از والى ترك نسبت به مسألهحكومت سزاوارتر مىدانستند.
از طرفى شهرها خراب شده بود و مردم در كثافتها، و زبالهها و خرابههازندگى مىكردند و راهها ناامن بود و گروههاى دزدان در كمين كاروانها بودند وهر گاه ايشان را تأمينى از مأموران شرطه و پليس آن زمان همراهى نمىكردبر آنها حمله مىبردند و از اين رو، كاروانها بدون همراهى شرطه مجهّز بهسلاح از جاى خود حركت نمىكردند.
دشمنيها در ميان عشاير قدم بقدم برپا بود و روزى نمىگذشت مگر اين كهعشيرهاى بر عشيره ديگر تجاوز مىكرد و قتل و غارت در ميانشان شايع بود.
نادانى و بيسوادى بطور وحشتناكى فراگير بود كه مرا به ياد روزگار سلطهكليسا بر سرزمينهاى خودمان مىانداخت، چرا كه به جز طبقه مردان دين در
نجف و كربلا و عدّه اندكى كه با ايشان در ارتباط بودند در هر هزار نفر انسانيك نفر را نمىيافتى كه سواد خواندن يا نوشتن داشته باشد.
اقتصاد آنها بهم ريخته بود، زندگانى مردم در فقر شديد و تنگدستىطاقتفرسايى مىگذشت. و نظام ضعيف و ناتوان و هرج و مرج بر هر چيزىسايه افكنده بود و حكومت و مردم يكديگر را به ديده شكّ و ترديدمىنگريستند و از اين رو هميارى و تعاونى باهم نداشتند.
مردان دين در اُمور دينيّه خويش غرق شده بودند در حالى كه هيچ توجّهىبه جهان مادّى و زندگانى در آن نداشتند.
بيابانها اغلب خشك و لميزرع بود و دجله و فرات هرز مىرفت و گويىفقط براى اين بود كه بايد از اين سرزمينها بگذرند و به دريا بپيوندند.
و غير از اين اوضاع رو به زوال فاسد كه در انتظار نجات و رهايى بودند.
من در كربلا و نجف به مدّت چهار ماه ماندم و در نجف به مرضى سختمبتلا شدم تا اين كه از زنده ماندن خود مأيوس شدم و سه هفته مريض بودمو به پزشكى كه آنجا بود مراجعه كردم و او برايم بعضى از داروها را نسخه كرد.وقتى از آن داروها استفاده كردم دريافتم كه حالم بهتر شده است، فصلتابستان بسيار گرمى بود، من روزهاى بيماريم را در زيرزمينى كه سردابشمىناميدند سپرى مىكردم و صاحبخانهاى كه از او اتاقى اجاره كرده بودم دراين مدّت، در مقابل مزد اندكى خودش برايم غذا و دارو آماده مىكرد وخدمتگزارى مرا از آن رو كه خدمتگزارى زائر )اميرالمؤمنينعليه السلام( مىپنداشت،بهترين وسيله نزديكى به خدا مىشمرد، و در روزهاى نخستين، غذايم فقطآب مرغى بود كه آنها دجاجهاش مىخواندند سپس پزشك بخشنده، گوشتآن را هم تجويز كرد و در هفته سوّم اجازه داد كه همراه مرغ، برنج همبخورم.
وقتى حالم خوب شد به بغداد رفتم و آنجا گزارش مفصّلى از آنچه درنجف، كربلا، حلّه، بغداد و در راه مشاهده كرده بودم در گزارش طولانى كهصد صفحه مىشد، ارائه دادم و آن را به نماينده وزارت مستعمرات در بغدادتسليم كردم و منتظر دستورات وزارت راجع به ماندن در عراق يا بازگشت بهلندن شدم.
خيلى دلم براى بازگشت به لندن تنگ شده بود، چرا كه ايّام غربت طولكشيده بود و اشتياق ديدن وطن و خانواده شدّت يافته بود، خصوصاً كه خيلىدلم براى فرزندم )راسپوتين( تنگ شده بود. فرزندى كه بلافاصله در غيابمن، چشم به جهان گشوده بود و از اين رو من از وزارت مستعمرات طىّگزارشى درخواست بازگشت نمودم، گرچه براى فرصت كوتاهى باشد تا اين كههم دريافتهاى خويش را برايشان بيان كنم و هم اندكى استراحت كرده و درآسايش نمايم؛ چرا كه سفرم به عراق سه سال طول كشيده بود.
نماينده وزارت در بغداد به من گفت كه نزد او آمد و شد نداشته باشم واتاقى هم در يكى از كاروانسراهاى اطراف رود دجله اجاره كنم تا دربارهام كسىبه شك نيفتد، وى گفت: به زودى به هنگام رسيدن پست از لندن، از پاسخدرخواستم از وزارت مرا آگاه خواهد ساخت.
من در روزهاى اقامتم در بغداد، اختلاف وسيعى را در ميان پايتختخلافت عثمانى و بغداد مشاهده مىكردم كه چگونه تركان در خوار شمردنمردم عراق از آن رو كه از نژاد عربند و از مكرشان نمىتوان در امان بود، تعمّدمىورزند.
و روزهايى كه بصره را به سوى كربلا و نجف پشت سر مىگذاشتم بهشدّت نگران و آشفته بودم در اين كه عاقبت، شيخ محمّد بن عبدالوهّاب چهخواهد كرد از آنجا كه هيچ اطمينان نداشتم كه نقشهاى را كه برايش كشيدهام،
برهم زند چرا كه او خيلى زود رنگ عوض مىكرد و عصبانى مزاج بود. پسمىهراسيدم كه همه آرزوهايم را كه به اُميد او ساخته بودم به يك باره نقش برآب كند.
هنگامى كه مىخواستم از او جدا شوم او مىخواست به استانبول برود تا ازآنجا خبر بگيرد؛ ولى من به شدّت از اين كار منصرفش كردم و به او گفتم: توممكن است آنجا چيزى بگويى كه باعث شود تكفيرت كنند و سرت را به باددهى.
ولى در واقع مقصودم آن حرفها نبود و تمام مطلب و مقصود من اين بودكه مبادا او در اين سفر با برخى از علما در آنجا تماس حاصل كند و ايشان او رااز انحراف دور سازند و به راه اهل سنّت باز گردانند و در نتيجه آرزوهايم به بادرود.
و از آنجايى كه شيخ محمّد نمىخواست در بصره بماند، نصيحتش كردمكه به اصفهان يا شيراز رود، چرا كه اين دو شهر زيبا و مردمانشان شيعهمذهب بودند و بعيد بود كه شيعيان بتوانند در شيخ تأثيرى نامطلوب بگذارند ومن در اين صورت، نگران حال به حال شدن او نبودم.
هنگامى كه از هم جدا مىشديم به او گفتم: آيا تو به تقيّه ايمان دارى؟
او گفت: آرى، چرا كه يكى از اصحاب پيامبر )و گمان مىكنم كه او مقداد(1)را نام برد( هنگامى كه مشركان دژخيم شكنجهاش مىكردند و پدر و مادرش راكشتند، شرك را اظهار كرد و پيامبر، تقيّه او را تقرير فرمود.
من به او گفتم: پس تو از شيعه تقيّه كن و سنّى بودن خود را برايشانآشكار مساز كه مشكلى برايت پيش نيايد و از شهرها و علماى شيعه بهرهمندشو و آداب و رسومشان را فراگير كه در آينده، خيلى به دردت خواهد خورد.
1) 29. عمّار بن ياسر صحيح است نه مقداد بن اسود.
هنگام خداحافظى، مقدارى پول به عنوان زكات به شيخ دادم - زكاتنوعى ماليات اسلامى است كه با شرايط خاصّى از برخى مسلمانان گرفتهمىشود و در راه مصلحتهاى مسلمانان مصرف مىشود - و نيز به عنوان هديهاسبى برايش خريدم تا سوارش شود و از او جدا شدم.
از وقتى كه از او جدا شدهام، نمىدانم كه چه كرده است؟ و از اين رو بسيارنگران بودم و با يكديگر قرار گذاشته بوديم كه هر يك از ما كه زودتر از رفيقخود به بصره بازگشت، نامهاى پيش عبدالرضا بگذارد و دوست خود را از حالخويش آگاه كند.
پس از آنكه مدّتى در بغداد بودم، دستور رسيد كه فورى به لندن باز گردم،از اين رو به سوى لندن رهسپار شدم و آنجا با دبيركلّ و بعضى از اعضاىوزارت جلسهاى تشكيل دادم كه من آنچه را در اين سفر طولانى مشاهدهكرده و به انجام رسانده بودم، بيان كردم.
آنها از اطّلاعات من نسبت به عراق بسيار شادمان شدند و خوشحالى خودرا ابراز داشتند. من پيش از آن نيز گزارشات خود را مفصّلاً نوشته بودم.
بعدها متوجّه شدم كه صفيّه هم كه در بصره صيغه شيخ محمّد بنعبدالوهّاب بود مطابق گزارشات من گزارشهايى تهيّه و به آنها فرستاده است وهمچنين فهميدم كه در هر سفرى، وزارت مستعمرات، مراقب من بوده استو مراقبان، درباره من گزارشات رضايتبخشى ارسال كرده بودند كه گزارشاتقلمى و زبانى مرا گواهى مىكرد.
دبيركلّ، وقتى را براى جلسه ملاقاتى با شخص وزير مستعمرات برايممعيّن كرد، زمانى كه در دفتر وزير به ديدارش رفتم به گونهاى از من استقبال وپذيرايى كرد كه با دفعه قبل از اين ملاقات كه از استانبول به لندن برگشتهبودم تفاوت داشت و دريافتم كه اين بار در دل او به جايگاه شايستهاى نايلشدهام.
وزير، نهايت خرسندى خود را از تسلّط من بر محمّد بن عبدالوهّاب، ابرازداشت و اظهار نمود كه او گمشده وزارت بوده است و چندين بار تأكيد كرد كه بااو قراردادهاى گوناگونى ببندم و نيز گفت: صرف تسلّط تو بر شيخ محمّد بههمه سختيهايى كه در اين راه كشيدهاى مىارزد. و چون من نگرانى خود را ازبابت از دست رفتن محمّد بن عبدالوهّاب و نقش برآب شدن نقشهها وآرزوهايم پس از جدايى از او، ابراز نمودم، وزير گفت: نگران او )شيخ( مباشچرا كه از روزى كه از او جدا شدهاى به همان انديشهها و نظريّات باقى ماندهاست.
وى در ادامه گفت: مزدوران و جاسوسان وزارت با او در اصفهان تماسحاصل كردهاند و وزارت را از احوالات او آگاه ساختهاند.
ولى من از خود پرسيدم كه شيخ چگونه اسرار پنهان خويش را برايشانمكشوف داشته است؟! ولى ترسيدم كه اين مطلب را از وزير بپرسم. ولىبعدها كه مجدّداً با شيخ ملاقات كردم فهميدم كه شخصى بنام عبدالكريم دراصفهان با او ملاقات كرده و خودش را برادرِ من معرّفى كرده است و به او موبه مو اسرارى را كه در ميان من و او بوده است، گوشزد كرده است تا بتواند بهاعماق دل او رسوخ كند و از بقيّه اسرار پنهان او نيز سر درآورد.
محمّد بن عبدالوهّاب گفت كه صفيّه در اصفهان با او ديدارى تازه كرده ومجدّداً صيغه او شده است و شيخ را اين بار نيز از خود بهرهمند ساخته است.
نيز گفت كه عبدالكريم تا شيراز به همراه او بوده است و در آنجا متعهاىديگر بنام آسيه كه زيباتر، دلرباتر و مهربانتر از صفيّه بوده برايش فراهم كردهكه با او بهترين اوقات زندگيش را گذرانيده است.
همچنين بعدها برايم روشن شد كه نام مستعار عبدالكريم به يكى ازمسيحيان جلفاى اصفهان تعلّق داشته كه او از جاسوسان مزدور وزارت
مستعمرات بوده، و آسيه يكى از يهوديان شيراز بوده كه او نيز يكى ازجاسوسان مزدوران وزارت بوده است.
نتيجه چيرگى ما چهار نفر بر محمّد بن عبدالوهّاب آن بود كه او را بهبهترين نحوى كه در آينده بدردمان بخورد آماده نموديم.
بعد از آن كه در حضور دبيركلّ و دو نفر ديگر از اعضاى وزارت كه از پيشآن دو را نمىشناختم اوضاع را براى وزير شرح دادم، وزير به من گفت: توشايسته عاليترين مدال وزارت شدهاى چرا كه به بالاترين پلّه نردبانجاسوسان مخلص ما رسيدهاى.
سپس اضافه كرد: دبيركلّ به زودى تو را بر بعضى از اسرار دولت آگاهمىسازد كه در مأموريّت خود از آنها بهرهمند خواهى شد.
سپس به من اجازه دادند كه ده روز به سوى خانواده خود بازگردم، من هماز وزارتخانه به سوى خانه خود روان شدم و با فرزند خود كه به من شباهتداشت و تازه بعضى از كلمات را هم فرا گرفته بود و به راه افتاده بود كه گوئىتكّهاى از روح من بود كه بر زمين قدم مىگذاشت، بهترين لحظهها را سپرىكردم و حال آن كه يك شادى توصيف ناشدنى مرا فرا گرفته بود كه نزديكبود از عشق بميرم و از بودن با زن و فرزند نهايت لذّت را بردم همان گونه كهعمّه بسيار پير خود را نيز در همين سفر ملاقات كردم كه هميشه مرا باعطوفت و لطف خويش نوازش مىكرد و خوشحال بود كه موفّق شدم او را دراين سفر ببينم، او در سفر سوّم من، زندگى را بدرود گفت و مرگِ او در مناثرى ناملايم از درد و رنج و حسرت باقى گذارد.
اين ده روز هم گذشت كه گويى ساعتى بيش نبود. آرى، روزهاى خوشهميشه اين گونه مىگذرند در حالى كه روزهاى بد و ناخوشايند با آن كه آن هممىگذرد ولى گويى قرنها بر انسان گذشته است و چنان روزهاى ناملايم را بياد
مىآورم كه در عراق و نجف بيمار بودم و يك روز از آن روزها چون سالى برمن گذشت و هنوز هم تلخى آن روزها در كامم مانده است. حتّى اين كه ازشيرينى روزگار خوشى به آن اندازه كه از تلخى روزگار ناخوشى برايم باقىمانده، چيزى در كام ندارم.
من براى دريافت دستورات مأموريّت آينده، به وزارتخانه رفتم، دبيركلّ بابرخوردى بسيار خوش و چهرهاى خندان و لطفى زياد، از من استقبال كرد ودستم را به گرمى فشرد كه همه ابعاد برادرى را از اين برخورد گرم او در ميانخودمان احساس كردم.
او به من گفت: وزير مرا شخصاً مأمور كرده همان گونه كه انجمن ويژهبرنامههاى وزارت مستعمرات نيز مرا برگزيده است تا تو را بر دو سرّ بسيارمهمّ آگاه سازم و اين از آن روست كه در آينده بتوانى از آنها خوب استفاده كنىو اين دو راز را جز اندكى از اهل سرّ قابل اعتماد دستگاه كسى نمىداند.
سپس دست مرا گرفت و مرا داخل يكى از اتاقهاى وزارتخانه كرد و من درآنجا چيز عجيبى مشاهده كردم. آنجا ميز گردى قرار داشت كه دور آن ده مردنشسته بودند. يكى از آنها در لباس پادشاه عثمانى بود و به تركى و انگليسىسخن مىگفت، دوّمى همانند شيخ الإسلام استانبول بود و سوّمى در لباسپادشاه ايران و چهارمى در زىّ عالم دربار شيعه و پنجمى در شكل و قيافه ولباس مرجع تقليد شيعه در نجف و اين سه نفر اخير به فارسى و انگليسىحرف مىزدند و در نزد هر يك از اين پنج نفر نويسندهاى بود كه آنچه را هريك بگويد بنويسد با اين فرضى كه هر يك از بدَلها راهى به سوى آن اصلهااست تا دستاورد جاسوسان مزدور ما در اطراف آن اصليها در تركيه، ايران وعراق، دادههاى ورودى باشد كه به ذهن اين بدلها ريخته شود و ما اطّلاعاتخروجى را از عكس العمل و انديشه اين بدلها بدست آوريم.
آنگاه دبيركلّ به من گفت: ما اين پنج بدل را كه نقش آن پنج نفر اصلى رابازى مىكنند، در نقش آن اصليها به بازى درآوردهايم تا ببينيم كه آنها چگونهمىانديشند؟ چرا كه ما اين بدلها را از اطّلاعاتى كه از تركيه، ايران و عراقبدست آوردهايم بهرهمند مىسازيم و ايشان خود را به منزله آن پنج نفر اصلىفرض مىكنند سپس به سؤالات ما پاسخ مىدهند و ما تجربه كردهايم كهنتايج افكار اين پنج بدل، در حدود هفتاد درصد با نحوه انديشه آن پنج نفراصلى مطابقت دارد.
دبيركلّ گفت: اگر مىخواهى خودت امتحان كن، تو كه با عالم نجفبرخورد كردهاى.
گفتم: آرى، مسائلى هم از مراجع تقليد نجف پرسيدهام.
آنگاه به نزد بدل مرجع تقليد نجف رفتم و به او گفتم: مولانا! آيا براى ماشيعيان جايز است كه با حكومت عثمانى بجنگيم؟ چرا كه حكومت عثمانىسنّى شديد التعصّب است.
بدل اندكى تأمّل كرد و گفت: براى ما جايز نيست كه با حكومت عثمانى بهجهت اين كه سنّى مذهب است بجنگيم، چرا كه مسلمانان همه باهم برادرندولى از اين جهت كه بر اُمّت مسلمان ستم مىكنند جنگيدن با آنها جايز است واين هم از باب امر به معروف و نهى از منكر است تا اين كه از ستمگرى بر مادست بردارند و آن وقت ما ديگر با آنها و شؤون حكومتى آنها نزاعى نداريم.
من گفتم: مولانا! رأى شما درباره طهارت يهود و نصارى چيست؟ آيااهل كتاب نجسند يا نه؟
بدل گفت: آرى ايشان نجسند و اجتناب و دورى از آنها واجب است.
من گفتم: چرا؟
او گفت: اين از باب مقابله به مثل است، چرا كه آنها ما را كافر مىدانند و
پيامبر ما محمّدصلى الله عليه وآله وسلم را تكذيب مىكنند و ما نيز در اين امر با ايشان مقابله بهمثل مىكنيم.
من گفتم: مولانا! مگر نظافت از ايمان نيست؟ پس چرا در صحنشريف، خيابانها و كوچهها اين قدر آشغال مىريزند؟ حتّى من در مدارسعلميّه هم نظافت نديدم.
او گفت: شكّى نيست كه نظافت از ايمان است ولى ما چه كنيم كهمشكل، كمآبى و از طرفى بىتوجّهى حكومت به امر نظافت است.
بدل خيلى حاضرجواب بود و عجيب آن كه همه پاسخهاى او به سؤالاتمن مطابق با پاسخهايى بود كه خود مرجع تقليد در مقابل همين سؤالات بهمن داده بود بدون هيچ كم و زيادى به استثناى عبارت )بىتوجّهى حكومت بهامر نظافت( كه در پاسخ سؤال سوّم من بدل به جواب مرجع تقليد شيعه اضافهكرده بود.
من از اين بدلسازى دقيق و مطابق با اصل سخت در شگفت ماندم، چراكه مرجع تقليد شيعيان در نجف در جواب همين سؤالات من، دقيقاً همينپاسخها را داده بود و بدل مرجع تقليد به فارسى سخن مىگفت همان گونه كهخود مرجع تقليد شيعيان در نجف فارسى حرف مىزد.
دبيركلّ به من گفت: اگر با هر يك از اشخاص اصلى چهارگانه ديگر هم روبه رو شوى و با آنها صحبت كنى، آنگاه مىتوانى با بدلهاى آنها نيز گفت و گوكنى تا ببينى كه چگونه رفتار و گفتار اين بدلها همسان اصليهايشان است.
من گفتم: من كيفيّت افكار شيخ الإسلام را مىشناسم، چرا كه استادمشيخ احمد افندى كاملاً راجع به افكار او برايم سخن گفته است.
دبيركلّ گفت: پس بفرما با بدلش صحبت كن.
من پيش بدل شيخ الإسلام رفتم و به او گفتم: افندى! آيا فرمانبردارى از
خليفه عثمانى شرعاً واجب است؟
او گفت: آرى فرزندم! همان گونه كه فرمانبردارى از خدا و رسولش واجباست.
گفتم: افندى! به چه دليلى اطاعتش مثل اطاعت خدا و پيامبر واجباست؟
او گفت: آيا نشنيدهاى اين آيه شريفه را كه خداوند متعال مىفرمايد:»أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول وَاُولِى الأَمْرِ مِنْكُم«(1)»فرمان خدا و رسول او وفرمانداران از طرف خدا و رسول را اطاعت كنيد«؟
من گفتم: افندى! اگر خليفه اولى الأمر باشد چگونه خدا ما را به اطاعتيزيد بن معاويه فرمان مىدهد(2)آن يزيدى كه بر لشكر خود هر گونه بهرهورىنامشروعى را از شهر مدينه منوّره آزاد كرد و حسين )عليه السلام( سبط رسولخدا)صلى الله عليه وآله وسلم( را كشت؟! و چگونه خدا ما را به اطاعت وليد شارب خمر دستورمىدهد؟!
بدل گفت: فرزندم! همانا يزيد از جانب خداوند متعال اميرالمؤمنين بود ودر قتل حسين )عليه السلام( خطا كرد و توبه نمود)!( امّا در اين كه مدينه منوّره را برلشكر خود مباح كرد خطا نكرد، چرا كه ايشان طغيان كردند و ظلم نموده و ازفرمان او سرپيچى كردند و امّا وليد؛ او نيز شراب خالص نمىنوشيد، بلكه آنرا با آب ممزوج مىكرد و شرابى كه مستى نياورد در شريعت اسلام حرامنيست.(3)
من همين سؤالات را از استادم شيخ احمد افندى پرسيده بودم و جوابهاىاو به آن پرسشها با پاسخ بدل چندان تفاوتى نداشت.
بعد از اين گفت و گو من به دبيركلّ گفتم: فايده اين نمايش چيست؟
او گفت: ما مىدانيم كه سلاطين و علماى شيعه و سنّى چگونهمىانديشند و براى برخورد با ايشان در جريانات سياسى و دينى راه حلّهاىمناسبى پيدا مىكنيم و آنها را به كار مىبنديم.
مثلاً هنگامى كه بدانى كه دشمنت از جانب مشرق خواهد آمد لشكر خودرا در همان طرف براى جلوگيرى از او گُسيل مىدارى؛ ولى اگر ندانى كه ازكدام سو خواهد آمد لشكر خود را در تمام جهاتى كه احتمال مىدهى از يكى ازآنها حمله خواهد كرد بطور پراكنده آماده مىسازى همان گونه هر گاه بدانى كهچگونه يك فرد مسلمان براى مذهب و دين خود استدلال مىكند آنگاه براىسركوب كردن او قادر خواهى بود كه جوابهاى دندان شكن آماده كنى، آنگاهپاسخهاى تو براى درهم شكستن عقايد مسلمانان كافى خواهد بود.
سپس دبيركلّ كتاب قطور هزار صفحهاى را به من داد كه در آن نتايجمناظرات و نقشههايى كه در ميان اين پنج نفر اصلى و پنج نفر بدلى در امورلشكرى، مالى، فرهنگى و دينى ردّ و بدل شده بود، وجود داشت.
من كتاب را با خود به خانه بردم و از اوّل تا آخر آن را در سه هفته يعنى درمدّتى كه دبيركلّ به من مرخصى داده بود مطالعه كردم، وى دستور داد كه بعداز مطالعه كتاب را پس بدهم، هنگامى كه كتاب را مطالعه مىكردم از ردّ وايرادها و دقّت مناظرات سخت به شگفت آمده بودم، گويا كه همه آنها واقعىبود و تا آنجا كه من اطّلاع داشتم بيش از هفتاد درصد با اصل پاسخها مطابقبود، اگرچه دبيركلّ قبلاً به من گفته بود كه اين پاسخهاى درست نمايشىنزديك به هفتاد درصد از دقّت برخوردار است و بنا به پيشبينى علمى كتاب
به طور يقين دانستم كه امپراطورى عثمانى در مدّتى كمتر از يك قرن درهممىشكند و اساسش فرو مىريزد.
دبيركلّ به من گفت: اتاقهاى ديگرى نيز در اين ساختمان وجود دارد كه درآنها نظير اين نمايش نسبت به ساير بلادى كه تحت سيطره استعمارى ما قراردارد، يا حكومت بريتانيا تصميم دارد در آينده بر آنها دست يابد، وجود دارد.
من به دبيركلّ گفتم: چگونه بر چنين بدلهايى با اين دقّت و توان دستيافتيد؟!
او گفت: پيوسته مزدوران در همه كشورها اطّلاعات كافى را در اختيارمانقرار مىدهند و اين بدلها در اين خصوص افراد برجسته و قابلى هستند وطبيعى است كه اگر بر اطّلاعات كافى خاصّى بدان گونه كه فلان كس مىدانددستيابى، نوع انديشه و نتيجهگيرى تو نيز مانند انديشه و نتيجهگيرى اوخواهد شد، چرا كه تو در اين هنگام نسخهاى مطابق اصل شدهاى.
دبيركلّ ادامه داد و گفت: اين نخستين رازى بود كه وزير مستعمرات بهمن دستور داده بود تا تو را از آن آگاه سازم و امّا راز دوّم پس از يك ماه بعد ازآن كه اين كتاب را تماماً مطالعه كردى به تو خواهم گفت )و مقصودش همانكتاب هزار صفحهاى بود كه بدان اشاره كردم(.
من با دقّت و توجّه كتاب را مطالعه كردم و افقهاى تازهاى از دانش نسبتبه اوضاع مسلمانان برايم آشكار شد همان گونه كه چگونگى انديشه ايشانبرايم واضح شده بود و همان گونه كه علّت عقبماندگى مسلمانان از قافلهپيشرفت ملّتهاى مترقّى برايم روشن شده بود و همان گونه كه به وضوحدانسته بودم كه نقاط ضعف مسلمانان چيست؟ و همان طور كه نقاط قوّتمسلمانان هم برايم واضح شده بود و همان گونه كه برايم روشن شده بود كهچگونه بايد نقاط قوّت آنها را از بين برده و به نقاط ضعف تبديل كنيم.
از جمله نقاط ضعف مسلمانان اينكه
1 - اختلاف در ميان سنّى و شيعه، اختلاف در ميان احكام و ملّتهايشان،اختلاف در ميان دو حكومت عثمانى و ايران، اختلاف در ميان عشاير واختلاف در ميان علما و حكومت.
2 - جهل و بيسوادى كه تقريباً همه مسلمانان - جز اندكى - را دربرگرفتهبود.
3 - افسردگى و به ياد تحصيل و معرفت نبودن و هشيارى نداشتن.
4 - ترك دنيا به طور كلّى و روى آوردن به آخرت و عمل فقط براى آن.
5 - ديكتاتورى حاكمان و استبداد فراگير.
6 - ناامن بودن راهها و گسسته بودن ارتباطات مگر كمى.
7 - نداشتن بهداشت عمومى حتّى اين كه طاعون و وبا پيوسته همه جاتلفات زيادى برجا مىگذاشت بطورى كه تقريباً در هر نوبتى دهها هزار انسانرا از بين مىبرد.
8 - خرابى شهرها و خشكى بيابانها و كم آبى و خشكى رودها و كمىكشتزارها.
9 - هرج و مرج ادارى كه نه نظامى و نه مقياس و ميزانى و نه قانونى دركار بود، چرا كه مسلمانان با آن كه از ظاهر و لفظ قرآن نهايت بزرگداشت راداشتند ولى نسبت به عمل به قوانين آن گويا قرآنى در ميانشان نبود.
10 - اقتصاد بىسامان بحدّى كه فقر در سراسر بلاد مسلمين سايه افكندهبود.
11 - نبودن ارتش منظّم به معنى واقعى و نبودن اسلحه كافى و فرسودگىاسلحه موجود.
12 - حقير شمردن زنان و پايمال كردن حقّ آنان.
13 - كثيف و آلوده بودن بازارها و خيابانها و در و ديوارها و همه جا.
در كتاب )مزبور( بعد از بيان هر نقطه ضعفى از مسلمانان، يادآور شده بودكه قانون اسلام برخلاف آنچه مسلمانان رفتار مىكنند، توصيه نموده است،پس بر ما لازم بود كه مسلمانان را در نادانى خود نگه داريم تا به حقيقت دينخود پى نبرند و از جمله يادآوريهاى كتاب اين بود كه اسلام:
1 - مسلمانان را به اتّحاد و همبستگى و الفت و مهربانى دستور مىدهد وفرمان مىدهد كه اختلافات را كنار بگذارند. پس در قرآن است كه:»وَاعْتَصِمُوا بِحَبْل اللَّهِ جَميعاً ...«(1)»همگى به ريسمان الهى )كه اهلبيتعليهم السلام هستند( چنگ زنيد.
2 - دستور مىدهد تا در طلب دانش باشند، پس در حديث است كه:»طلب العلم فريضة على كلّ مسلم ومسلمة«؛ »فرا گرفتن دانش بر هر مرد و زنمسلمان لازم است«.
3 - مسلمانان را به كنجكاوى و تفكّر فرمان مىدهد. پس در قرآن استكه: »فَسيرُوا فِي الْأَرْض«(2)»در زمين سير و گردش نماييد«.
4 - مسلمانان را به طلب دنيا دستور مىدهد. پس در قرآن است »وَمِنْهُمْمَنْ يَقُول رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنة وَفِي الآخِرَة حَسَنة«(3)»بعضى از مردممىگويند: پروردگارا به ما در دنيا و آخرت خوبى عطا فرما«.
5 - مسلمانان را به مشورت كردن با يكديگر دستور مىدهد. پس در قرآناست كه: »وَأَمْرُهم شُورى بَيْنَهُم«(4)»آنان در اُمور خودشان مشورتمىكنند«.
6 - مسلمانان را به امنيّت راهها فرمان مىدهد )و مىفرمايد:( »فَامْشُوافي مَناكِبِها«(1)»در پستىها و بلنديهاى زمين گام برداريد«.
7 - مسلمانان را به رسيدگى به بهداشت و تندرستى سفارش مىكند. پسدر حديث است كه: »إنّما العلوم اربعة: علم الفقه لحفظ الإيمان وعلم الطبّلحفظ الأبدان وعلم النحو لحفظ اللسان وعلم النجوم لحفظ الأزمان«؛ »علومچهار نوع اند:
1 - علم فقه براى حفظ ايمان، 2 - علم طب براى حفظ بدنها،3- علم نحو براى نگاهداشت زبان، 4 - علم ستارهشناسى براى حفظ زمان«.
8 - مسلمانان را به آبادانى سفارش مىنمايد. پس در قرآن است كه »خلقَلَكُم ما فِي الأَرْض جَميعاً«(2)»)خداوند( همه آنچه را كه در زمين است براىشما آفريد«.
9 - مسلمانان را به نظم دستور مىدهد. پس در قرآن است كه: »مِن كُلّشَيء مَوْزُون«(3)»از همه چيزها به اندازه رويانيديم«، و در حديث است كه:»ونظم أمركم«؛ »و در كارهايتان نظم داشته باشيد«.
10 - مسلمانان را به بهبود اقتصادى سفارش مىكند. پس در حديث استكه: »من لا معاش له لا معاد له«؛ »كسى كه گذران زندگى ندارد در واقع معاد همندارد«.
11 - مسلمانان را به داشتن لشكر قوى و سلاح نيرومند فرمان مىدهدكه: »وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطعتُم مِن قُوَّة«(4)»آنچه مىتوانيد از نيرو براى مبارزهبا دشمنان مهيّا كنيد«.
12 - مسلمانان را به احترام به زنان سفارش مىكند. پس در قرآن است
كه: »وَلَهُنَّ مِثْل ما عَلَيْهِنّ بِالْمَعْرُوف«(1)»براى زنان مثل آنچه وظيفه دارند،حقوق شايستهاى است«.
13 - مسلمانان را به نظافت و پاكيزگى سفارش مىكند. پس در حديثاست كه: »النظافة من الإيمان«؛ »پاكيزگى از ايمان است«.
كتاب مزبور نقاط قوّت مسلمانان را چنين يادآور شده و به از بين بردن آنهإے؛اًاًقمدستور داده، عبارتند از:
1 - مسلمانان اهميّت نمىدهند كه برادران مسلمانشان به چه قوم وسرزمينى بستگى دارد يا به چه زبانى سخن مىگويد و چه رنگى دارد و از كدامبلاد آمده است.
2 - در ميان مسلمانان ربا، احتكار، زنا، شراب و خوك حرام است.
3 - مسلمانان به علماى خود نهايت ارتباط و نزديكى را دارند.
4 - و طايفه بزرگى از سنّيها خليفه عثمانى را احترام مىكنند و او را نمونهپيامبر اسلام مىانگارند و فرمانبرداريش را واجب مىشمارند همان گونه كهطاعت خدا و رسول را واجب مىدانند.
5 - جهاد را واجب مىدانند.
6 - شيعيان غير مسلمانان را نجس مىدانند با هر عقيدهاى كه باشد.
7 - مسلمانان اعتقاد دارند كه اسلام برتر است و هيچ چيز بر او برترىندارد.
8 - شيعيان، ساختن معابد غير اسلامى )اعمّ از اهل كتاب و مشركين( راحرام مىدانند.
9 - بيشتر مسلمانان بيرون راندن يهود و نصارى را از شبه جزيرهعربستان واجب مىدانند.
1) 41. سوره بقره، آيه 228، »ولهنّ مثل الّذي عليهنّ بالمعروف«.
10 - مسلمانان به نماز، روزه، حجّ و امثال آنها اهتمام بسزايى دارند.
11 - شيعيان، پرداختن وجوهات )خمس و سهم امام( را به مراجع تقليدخود واجب مىشمرند.
12 - مسلمانان به عقيده اسلامى خود بسيار تعصّب دارند.
13 - مسلمانان، فرزندان خويش را خيلى دقيق به روش پدران خويشتربيت مىكنند تا جداسازى فرزندان از پدران غير ممكن باشد.
14 - زن، در نزد مسلمانان بايد در حجاب بسيار پوشيده باشد تا فساد درميان زنان راه پيدا نكند.
15 - نماز جماعتى در ميان مسلمانان وجود دارد كه هر روزه چندين بارآنها را در كنار هم گرد مىآورد.
16 - حرمهاى پيامبر و آل او و صالحان، مركز تجمّع و رفت و آمدمسلمانان است.
17 - در ميان مسلمانان بسيارى از اشخاص با رسول خدا )صلى الله عليه وآله وسلم( نسبتخانوادگى دارند و از اولاد اويند و ايشان يادآوران پيامبر اسلامند و پيامبر را درميان خود بطور زنده يادآورى مىكنند.
18 - شيعيان حسينيّههايى دارند كه در ايّام خاصّى ايشان را گردهممىآورد و واعظان در آن مكانها، ايمان را در دلهاى ايشان قوى مىسازند وآنان را بر كردار نيك سفارش مىكنند.
19 - امر به معروف و نهى از منكر در ميان مسلمانان واجب است.
20 - مسلمانان، ازدواج و زياد كردن فرزندان و تعدّد زوجات را در دين خودنيكو مىشمرند.
21 - مسلمانان، به اسلام درآوردن يك فرد غير مسلمان را بهتر از دارابودن همه دنيا مىشمرند.
22 - مسلمانان، عقيده دارند كه هر كس يكى از سنّتهاى نيكوى اسلام رارواج دهد هم پاداش عمل نيك خود را دارد و هم مانند كسانى كه بعد از او آنسنّت نيكو را بجا مىآورند پاداش خواهد داشت.
23 - مسلمانان، بزرگداشت عظيمى از احياى قرآن و حديث دارند و پيروىاز آن دو را موجب بهشت و پاداش اخروى مىدانند.
سپس كتاب مزبور سفارش كرده بود كه نقاط ضعف مسلمانان را گسترشدهيد و نقاط قوّت آنها را از بين ببريد و راهنماييهاى كافى براى اجراى ايندستورات در اختيار گذاشته بود.
آن كتاب درباره آنچه براى گسترش دادن نقاط ضعف امكان دارد مىگويد:
1 - براى دامن زدن اختلافات مىتوان بدبينى را در ميان گروههاى درگيربيشتر نمود و كتابهايى را كه در مورد اين دسته و آن دسته بدگويى دارد درميانشان منتشر كرد و در راه خرابكارى و جدايىافكنى بايد از سرمايه كافىدريغ نداشت.
2 - با جلوگيرى از باز شدن مدرسهها و انتشار كتابهاى سودمند و باسوزاندن كتابهاى مفيد تا آنجا كه ممكن است و نيز با جلوگيرى مردم از اينكه فرزندان خود را در مدارس علميّه وارد سازند به وسيله متّهم ساختن علما وآخوندها مىتوان مردم را در جهل و نادانى نگه داشت.
3 و 4 - با وعدههاى نسيه اُخروى و مهمّ و زيبا جلوه دادن بهشت درمقابل ايشان و اين كه به زندگى دنيا مكلّف نيستند و ترويج و توسعه محافل وحلقههاى تصوّف و رواج دادن كتابهايى كه مردم را به زهد و بىميلى به دنيافرا مىخواند، مانند: كتاب احياء العلوم غزالى و مثنوى مولوى و كتابهاىمحىالدين بن عربى مىتوان مردم را در حالت سرگردانى و عقب ماندگىفرهنگى و اقتصادى نگاه داشت.
5 - با اين بيان كه فرمانروايان »ظلّ اللَّه في الأرض« )سايه خداوند برروى زمين( هستند، و اين كه ابوبكر، عمر، عثمان، على )عليه السلام( و بنىاميّه وبنىعبّاس همگى با زور و شمشير به حكومت ديكتاتورى رسيدند مىتوانديكتاتورى فرمانروايان را تقويت كرد.
مثلاً ابوبكر با شمشيرِ عمر و تهديد او و ترس مردم از او كه مبادا خانههاىايشان را مانند خانه فاطمه دخت پيامبر )عليهما السلام( به واسطه سرپيچى از حكم زوردستگاه خلافت، به آتش بكشد، به خلافت غاصبانه ديكتاتورى دست يافت.
عمر با وصيّت ابوبكر خلافت را غصب كرد؛ و عثمان با دستور عمر غاصبخلافت شد؛ و على )عليه السلام( با انتخاب انقلابيّون به خلافت رسيد؛ و معاويه باشمشير، خلافت را غصب كرد؛ و سپس بنىاميّه غاصب خلافت شدند؛ وسفّاح، اوّلين خليفه غاصب عبّاسى و نخستين ديكتاتور از بنىعبّاس با قدرتشمشير بر بنىاُميّه فائق آمد، سپس بنىعبّاس پس از او ديكتاتورى را به ارثصاحب شدند، همه اينها دليل بر آن است كه حكومت در اسلام از نوعديكتاتورى است.
6 - با مشغول كردن فرمانروايان به اُمور پوچ و بيهوده مىتوان ايشان را ازمجازات دزدان و راهزنان بازداشت و از دزدان و راهزنان حمايت كرد و اسلحهدر اختيارشان قرار داد و به ادامه دادن دزدى و راهزنى و آشوب و اغتشاشتشويقشان كرد تا سرانجام ناامنى در ممالك اسلامى گستردهتر گردد.
7 - بايد با ترويج مذهب جبر در ميان مسلمانان و اين كه همه اُمور با قضاو قدر خداوند و بدون اختيار بندگان صورت مىگيرد(1)ايشان را از بهداشت دورنگه داريم، بدين نحو كه به ايشان بگوييم كه علاج بىفايده است. آيا خدا در
1) 42. مسأله قضا و قدر صحيح است ولى مذهب جبر باطل مىباشد، زيرا دعا و تغيير در رفتار انسانمقدّرات الهى را عوض مىكند.
قرآن نگفته است كه: »الَّذي يُطْعِمُنى وَيسقينى × وَإِذا مَرِضتَ فَهُو يَشْفينى«(1)»اوست كه به من طعام مىدهد و مرا سيراب مىسازد، وقتى بيمار شدم هموشفايم مىدهد«. و آيا نگفته است كه: »وَالَّذى يُميتُنى ثُمَّ يُحْيينى«(2)»او مرامىميراند، آنگاه زندهام مىنمايد«. پس شفا به دست خدا است و مرگ نيز بهدست اوست. پس راهى به سوى شفا بدون اراده خداوندى وجود ندارد و بدونقضا و قدر الهى فرار از مرگ ممكن نيست.
8 - با آنچه در گفتار سوّم و چهارم گذشت مىتوان مسلمانان را از لحاظكشاورزى و آبادانى نيز در عقبماندگى نگاه داشت.
9 - و با اين بيان كه اسلام دين عبادت است و نظامى در آن نيست وپيامبر و خلفا كابينه وزارت و تشكيلات و ادارات و قوانينى نداشتند هرج و مرجرا در ميان مسلمانان تقويت كرد.(3)
10 - عقبماندگى اقتصادى خود نتيجه طبيعى عقب ماندگيهايى است كهتا اينجا برشمرديم و با آتش زدن محصولات، و غرق كردن كشتيهاىبازرگانى، و آتش زدن بازارها و ويران كردن سدّها و سرازير كردن سيلابها بهمزارع و شهرها و مسموم ساختن منابع آبآشاميدنى مىتوان به عقبماندگىاقتصادى بيشتر دامن زد.
11 - با به بازى گرفتن فرمانروايان به انواع فساد و شراب و قمار و اسرافاموال در اُمور شخصيّتشان، مىتوان آنان را چنان بيچاره ساخت كه ديگر
1) 43. وَالّذي هُو يُطْعِمُنى ويسقينِ × وَإِذا مَرِضْت فَهُو يَشْفينِ«، »سوره شعراء، آيه 79 و 80».
2) 44. وَالَّذي يُميتُنى ثُمَّ يُحيينِ«، »سوره شعراء، آيه 81».
3) 45. اسلام آئين حيات و زندگى است و قرآن كريم و روايات خاندان وحىعليهم السلام بهترين قوانين ودستورات را به جامعه بشريّت ارائه نمودهاند كه اجراى كامل آنها، با حكومت الهى حضرت بقيّةاللَّه ارواحنا فداه تحقّق يافته و ياوران آن حضرت سراسر گيتى را در اختيار گرفته و قوانين حياتبخشاسلام را در تمام جهان اجرا مىنمايند.
اندوختهاى براى تهيّه اسلحه و تأمين خوراك لشكر و سرباز در دستشان باقىنماند.
12 - مىتوان شايع ساخت كه اسلام زنان را حقير و ناچيز شمرده است بااين پوشش كه آيا در قرآن نيامده است: »الرِّجال قَوَّامُون عَلَى النِّساء«(1)»مردان بر زنان سرپرست هستند«. و اين كه آيا در سنّت وارد نشده است كه:»المرأة شرّ كلّها«؛ »زن همهاش شرّ است«.(2)
در بعضى از روايات كه از سيصد و سيزده تن مردان ممتاز كه ياوران بزرگ امام عصر عجّل اللَّه تعالى لهالفرج مىباشند سخن به ميان آمده از پنجاه نفر زنان باعظمت كه از ياوران نزديك امام عصر ارواحنافداه مىباشند ياد مىكند.
13 - آلودگى و كثافت نتيجه طبيعى كمبود آب است. پس بايد به هرنحوى كه ممكن است جلوى ازدياد آب و بهبود وضع آبرسانى را گرفت.
امّا سفارشات كتاب پيرامون از بين بردن نقاط قوّت مسلمانان عبارتبودند از:
1 - بايد با احياء فريادهاى برخاسته از نژاد پرستى، اقليم پرستى، تعصّباتزبان و رنگ و پوست و غير اينها از موارد اختلاف برانگيز و تفرقهانداز،مسلمانان را از يكديگر متفرّقتر سازيم و با يكديگر در اختلاف بيشترىبياندازيم، همان گونه كه در آن كتاب سفارش كرده بود بايد سعى كنيم تامسلمانان كوشش خود را در راه احياء و بزرگداشت تمدّنهاى پيش از اسلام بهكار گيرند، مانند: احياء و بزرگداشت فرعونها و نظام فرعونى در مصر و دوگانهپرستى در ايران و تمدّن و آيين بابلى در عراق؛ و تا آخر سفارشاتى كه تا پايانصفحهاى طولانى از كتاب به اين امر پرداخته شده بود.
2 - همچنين لازم است تا مفاسد چهارگانهاى كه ذكر آنها خواهد آمد درميان مسلمانان بطور آشكار و پنهان رواج يابد، يعنى شراب، قماربازى، زنا وگوشت خوك.
سپس كتاب سفارش كرده بود كه بايد با يهود و نصارى و مجوس)زرتشتيان( و صابئيانى كه در كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند همكارىجدّى و پيمان محكمى براى ترويج اين مفاسد چهارگانه برقرار كرد )كه هماين مفاسد را عمل كنند و هم مسلمانان را به اين موارد متمايل و مشغولسازند و تشويق و ترغيب نمايند(.
و از براى كسانى كه در ميان مسلمانان اين مفاسد چهارگانه را ترويجمىكردند و شايع مىساختند، از صندوق وزارت مستعمرات بودجهاى ويژه بهعنوان اضافه حقوق، اختصاص داده بودند و براى كسانى كه بيشتر و بيشتراين مفاسد چهارگانه را بتوانند شايع كرده و گسترش دهند، جوايز و تشويقاتىدر نظر گرفته بودند.
كتاب مزبور سفارش مىكرد كه از وابستگان سفارت بريتانياى كبير براىانجام و توسعه و رواج اين مفاسد چهارگانه بايد پشتيبانى كرد و نيز بايد كسانىرا كه در نشر و ترويج اين مفاسد چهارگانه گرفتار خشم و مجازات مسلمانانمىشوند، نجات داد؛ همان گونه كه آن كتاب سفارش مىكرد كه بايد ربا را بههر صورتى كه ممكن است رواج داد چرا كه اين مفسده علاوه بر آن كه ويرانىاقتصادى آنان را به دنبال خواهد داشت باعث مىشود تا مسلمانان در هتكحرمت به قوانين قرآن جرى و گستاخ شوند و كسى كه نسبت به يك قانونجزئى بىاعتنايى و گستاخى كند نسبت به ساير قوانين نيز به آسانى گستاخ وحرمتشكن خواهد شد...
و همچنين كتاب سفارش مىكرد كه لازم است در مورد ربا اين شبهه را
ايجاد كنيم كه ربا به طور مطلق و به هر صورتى حرام نيست؛ بلكه تنهاموردى از آن حرام است و آن ربائى است كه مضاعف و چندين برابر باشد،چرا كه قرآن مىگويد: »لاتَأْكُلوا الرِّبا أَضْعافاً مُضاعَفة«(1)»ربا مخوريد كه دائمسود بيفزاييد تا چند برابر شود«.(2)
3 و 4 - همچنين بايد ارتباط قوى در ميان مسلمانان با علمايشان را ازطريق تهمت زدن و افترا بستن بر علما و داخل كردن بعضى از مزدوران درلباس علماى مسلمان )كه مرتكب خلاف شرع شوند( تضعيف سازيم، تا براىايشان همه علماء وضع مشكوك و ترديدآميز پيدا كنند تا مسلمانان در شبههباشند كه كدام يك از علمايشان واقعاً عالم است و كداميك مزدور استعمار.
و تأكيد بر اين بود كه چنين مزدورانى را استعمار به سوى مراكز علمىدينى مسلمانان مانند الأزهر، استانبول، نجف و كربلا گسيل دارد.
و يكى از راههاى ضعيف ساختن ارتباط قوى مسلمانان با علمايشانگشودن مدارسى بود كه مزدوران ما براى تربيت كودكان مسلمان افتتاحمىكردند تا اين كه كودكان مسلمان را )با كراهت و نفرت از علما و خليفهعثمانى و ذكر بديهاى او و اين كه او خليفهاى عيّاش و خوشگذران است و باخرج كردن اموال مسلمانان در راه فساد و اسراف، نمىتواند در همه شؤننمونه و الگوى پيامبر اسلام باشد( تربيت كنند.
5 - بايد در مسأله جهاد مسلمانان را در شكّ و ترديد قرار داد كه جهادامرى مقطعى بوده است و در اين زمان جهادى بر مسلمانان واجب نيست.
6 - بايستى اين انديشه و عقيده كه كفّار نجسند را از ميان شيعيان برچيد و
بايد به ايشان گفت كه قرآن مىگويد: »طعامكم حلّ لهم وطعامهم حلّ لكم«(1)»طعام شما بر آنان و طعام آنان بر شما حلال است«.(2)و اين كه پيامبرهمسرى يهودى بنام صفيّه و همسرى نصرانى بنام ماريه داشت و امكانندارد كه بانوى پيامبر نجس باشد.(3)
7 - لازم است كه مسلمانان بر اين عقيده باشند كه مقصود پيامبر از واژهاسلام مطلق دين بوده است، اعمّ از يهوديّت و مسيحيّت نه خصوص اسلاممحمّدى به دليل آن كه قرآن اهل هر دين آسمانى را مسلمان مىنامد و درقرآن آمده است كه يوسف پيامبر گفت كه مرا مسلمان بميران و ابراهيم واسماعيل گفتند: »رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلمين لَك وَمِن ذُرِّيَّتنا اُمَّة مُسلمة لَك«(4)»پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود گردان و فرزندان ما را نيز تسليم خودبدار«؛ و يعقوب نبى به فرزندان خود گفت: »فَلاتَمُوتنّ إِلّا وَأَنْتُم مُسْلِمون«(5)»پس نميريد مگر آنكه تسليم رضاى خدا باشيد«.(6)
8 - چگونه بناى كنيسهها و كليساها حرام است و حال آن كه پيامبر و
1) 50. وَطَعامُ الَّذينَ اُوتُوا الكِتابَ حِلٌّ لَكُم وَطَعامُكُم حِلٌّ لَهُم«، »سوره مائده، آيه 5».
2) 51. مقصود از طعام در اين آيه شريفه فقط حبوبات است همان گونه كه در روايات بسيار وارد شده وشامل ساير خوراكىها نمىشود. رجوع كنيد به تفسير شبّر ص 134.
3) 52. هيچ يك از زنان پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم يهودى و يا نصرانى نبودهاند.
4) 53. سوره بقره، آيه 128.
5) 54. سوره بقره، آيه 132.
6) 55. در آيههاى ذكر شده مقصود از لفظ »مسلمين«، »مسلمه« و »مسلمون«، تسليم بودن در برابرخداوند است. و در آيهاى كه نقل مىكنيم خداوند اهل كتاب را از اسلام و مسلمانان جدا ساختهاست. قرآن كريم مىفرمايد: »إِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام وَمَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتاب إِلّا مِنبَعْد ما جاءَهُم الْعِلْم بَغْياً بَيْنَهُم وَمَنْ يَكْفُر بِآياتِ اللَّه فَإِنَّ اللَّه سَريع الْحِساب« »همانا دين پسنديدهنزد خدا آيين اسلام است و اهل كتاب در آن راه مخالفت نپيمودند مگر پس از آنكه به حقّانيّت آنآگاه شدند و اين اختلاف را به خاطر رشك و حسد انجام دادند و هر كس به آيات خداوند كافر شود،)بترسد( كه محاسبه خدا زود خواهد رسيد«، »سوره آل عمران، آيه 19».
خلفاى او آنها را ويران نكردند؛ بلكه بالعكس آنها را احترام مىنمودند و درقرآن آمده است: »وَلَوْلا دَفْعُ النّاس بَعْضهم بِبَعْض لَهُدِّمَتْ صَوامِع وَبِيَعوَصَلوات«(1)»اگر خداوند متعال برخى از مردم را به وسيله برخى ديگر دفعنمىنمود، هر آينه صومعهها، كليساها و كِنشتها نابود مىشد«. و صومعههاىمخصوص مسيحيان و بيع مخصوص يهوديان و صلوات مخصوصزردتشتيان است و اسلام پرستشگاهها را احترام مىگذارد نه آن كه آنها راويران كند و از ساختن آنها جلوگيرى نمايد.(2)
9 - بايد در مورد حديث »أخرجوا اليهود من جزيرة العرب«؛ »يهود را ازجزيرة العرب بيرون نماييد«، و حديث »لايجتمع دينان في جزيرة العرب«؛ »درجزيرة العرب دودين اجتماع نمىكنند«، تشكيك كرد بدين نحو كه اگر اين دوحديث صحيح مىبود همسران پيامبر يهودى و نصرانى نبودند و همسرصحابى طلحه، يهودى نبود و پيامبر با نصاراى نجران به گفت و گونمىنشست.
10 - بايد مسلمانان را از انجام عبادات منصرف ساخت و لازم است كه درفوايد عبادات ايشان را مردّد ساخت و به شكّ انداخت با اين شبهه كه خداونداز طاعت مردم بىنياز است. و بايد از حجّ و از هر گونه اجتماع در ميانمسلمانان )مانند نماز جماعت( و حضور در مجالس حسين )عليه السلام( ودستههاى عزادارى كه به صورت راهپيمايى انجام مىپذيرد به شدّتجلوگيرى كرد همان گونه كه بايد از ساخت و تعمير مساجد و مشاهد مشرّفهو كعبه و حسينيّهها و مدارس شديداً جلوگيرى كرد.
11 - واجب است در امر خمس تشكيك كرد و بايد شبهه انداخت كهخمس مخصوص غنائم جنگى است كه از دارالحرب و جبهههاى جنگبدست مىآيد نه ويژه سود حاصل از معاملات.
ديگر اين كه واجب است كه خمس را به پيامبر يا امام پرداخت كرد نه بهعالم دين، علاوه بر اين كه علما با اين اموال مردم براى خودشان خانهها،قصرها و حيوانات سوارى و باغها مىخرند.(1)پس شرعاً جايز نيست كه خمسسودهاى حاصل از معاملات را به ايشان بدهند.
12 - بايد ارتباط عقيدتى مسلمانان را با اسلام سست و ضعيف كنيم و بايداسلام را دين عقبماندگى و هرج و مرج جلوه دهيم و بگوييم علّتعقبماندگى مسلمانان از قافله پيشرفت جهانى و بسيارى اضطراب، ناامنى ودزدى در ميان مسلمانان تقصير اسلام است.
13 - لازم است در ميان پدران و پسران جدائى بيندازيم تا پسران را از تحت تربيت پدران خارج سازيم و آن موقع تربيت ايشان به دست خودمانخواهد افتاد و هنگامى كه فرزندان از تحت تربيت پدران خارج شدند چارهاىجز جدائى از عقيده و دورى از تعليمات دينى و فاصله از ارتباط با علماءنخواهند داشت.
14 - به بهانه اين كه حجاب شيوه خلفاى بنىعبّاس بوده است و به اسلاماصيل ربطى ندارد زنان را بايد به بىحجابى تشويق و ترغيب نمود و دليل براين كه حجاب به اسلام اصيل ربطى ندارد اين است كه مردم زنان پيامبر رامىديدند و زن در همه امور اجتماعى شركت مىكرد(2)و پس از آن كه زنان را
1) 58. خمس از فروع دين ما مىباشد و كسى نمىتواند به بهانه سوء استفاده عدّهاى، اين واجب الهى راترك نموده و از پرداخت خمس به مستحقّان آن خوددارى نمايد.
2) 59. آنچه را كه همفر نقل كرده است جز افترا چيز ديگرى نيست. خداوند در قرآن مىفرمايد:»وَقَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَلاتَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْاُولى«، »و در خانههايتان بنشينيد و آرام گيريد ومانند دوره جاهليّت پيشين خودآرايى مكنيد«، »سوره احزاب، آيه 33».
بىحجاب كرديم بايد جوانان را به سوى ايشان شائق و راغب گردانيم تا اينكه فساد در ميان زنان و مردان رواج يابد و براى انجام اين نقشه اوّل بايد زناننامسلمان را بىحجاب سازيم تا زنان مسلمان از آنها سرمشق بگيرند.
15 - به بهانه فسق ائمّه جماعات و افشاگرى از بديهاى ايشان و باتحريك و تهييج دشمنى در ميان ائمّه مساجد و نمازگزاران همراه ايشان، باهر وسيله و از هر راهى كه ممكن شود بايد صفوف نمازهاى جماعت را درهمشكست.
16 - مقبرهها را بايد به بهانه اين كه در عصر پيامبر نبوده است و بدعتاست(1)منهدم ساخت همان گونه كه لازم است كه مردم را از زيارتها بازداشت وبايستى در اين عقيده كه مقابر موجود از آنِ پيامبر و ائمّه و نيكان است درانديشه مسلمانان چنين القاء شبهه كنيم كه پيامبر )صلى الله عليه وآله وسلم( در نزد آرامگاه مادرخويش مدفون است و ابوبكر و عمر در بقيع و عثمان قبرش ناشناخته است وعلى )عليه السلام( در بصره است امّا در نجف قبر مغيرة بن شعبه است نه آرامگاه على)عليه السلام(، و سر حسين )عليه السلام( در مسجد حنّانه مدفون است و قبر جسدشناشناخته است و در شهر كاظمين قبر دو خليفه عبّاسى قرار دارد نه قبر كاظم وجواد )عليهما السلام( از آل پيامبر و در طوس قبر هارون است نه قبر رضا )عليه السلام( از اهلالبيت و در سامراء قبور بنىعبّاس است نه قبور هادى و عسكرى )عليهما السلام( ازاهل البيت و بايد قبرستان بقيع را يكپارچه با خاك يكسان سازيم همان گونهكه لازم است همه گنبدها و ضريحهاى موجود اولياى مسلمانان را در همه
1) 60. پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم به زيارت گذشتگانشان مىرفتند و گفتار همفر دليل بر عدم آگاهى و آشنانبودن با رفتار پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم مىباشد.
سرزمينها تخريب كنيم!(1)
17 - در مورد سادات و خاندان پيامبر اسلام، بايد در نسبشان اشكالگيرىنماييم و مردم را در اعتقاد به سيّد بودنشان به شكّ اندازيم تا نسبت بهانتساب ايشان به پيامبر مردّد شوند و نيز لازم است كه لباس خاصّ ساداتيعنى عمّامه مشكى و سبز را بر تن غير سادات بپوشانيم تا امر سيّد و غير سيّددر نزد مردم مخلوط شود و تا اين كه به سادات اصيل بدگمان گردند و در نسبايشان گمان بد برند همان گونه كه بر ما لازم است تا مردان دين و سادات راخلع لباس نماييم تا عاقبت نسب خاندان پيامبر نابود شود و براى اين كهمردم احترام رجال دين را پاس ندارند.
18 - بايد حسينيّهها را به بهانه اين كه مراكز بدعت و گمراهى است(2)ودر عهد پيامبر اسلام و خلفاى او وجود نداشته است، منهدم ساخت همانگونه كه لازم است مردم را از رفت و آمد بدانها به هر وسيلهاى كه ممكن شودبازداشت و همان طور كه لازم است كه از تعداد خطيبان و سخنرانان وواعظان بكاهيم و بايد براى هر سخنرانى و منبرى مالياتها و عوارض خاصّىتعيين كنيم تا خطيب و صاحب حسينيّه مجبور به پرداخت آن شوند.
19 - بايد مسلمانان مزه آزادى از قيود دين و طعم لااُباليگرى را بچشند بهاين نحو هر كسى هر غلطى مىخواهد بكند پس نه امر به معروفى واجباست و نه نهى از منكرى و نه تعليم احكامى و بايد به مردم اين انديشه رابقبولانيم كه عيسى بدين خود و موسى بدين خود، و اين كه هيچ كس را درقبر ديگرى نمىخوابانند و اين كه امر به معروف و نهى از منكر ويژه پادشاه
است و شامل ديگر مردم نمىشود.
20 - بايد جلوى ازدياد نسل مسلمانان گرفته شود و هيچ مرد مسلمانىنبايد بيش از يك همسر اختيار كند و لازم است كه براى ازدواج قيودات دستو پاگير و مشكل سازى در نظر گرفته شود، از قبيل اين كه: هيچ عربى حقّازدواج با فارس و بالعكس را ندارد و هيچ تركى حقّ ازدواج با هيچ عربى نداردو بالعكس.
21 - واجب است كه تبليغ اسلام و هدايت نامسلمانان به سوى اسلام بهشدّت ممنوع گردد، اكيداً لازم است كه شايع كنيم كه اسلام دين قوم خاصّىاست و از اين رو قرآن گفته است »وَإِنَّهُ لَذِكْر لَكَ وَلِقَوْمِك«(1)»همانا قرآنبراى تو و قومت هر آينه شرف است«.(2)
22 - سنّتهاى حسنه و اُمور خيريّه بايد خيلى محدود شود و چنين اُمورىبايستى در اختيار دولت قرار گيرد تا جايى كه هيچ كس حق نداشته باشدمسجدى يا مدرسهاى يا يتيمخانه و پرورشگاهى بسازد و جلوى هر گونه سنّتحسنه و امر خيرى بايد گرفته شود.
23 - بايد قرآنهايى در ميان مردم منتشر كنيم كه آنها را دستكارى و كم وزياد كرده باشيم و به بهانه اين كه در قرآن كريم كم و زياد شده است مردم رادرباره قرآن به شكّ اندازيم و لازم است كه آياتى از قرآن را كه در آنها از يهودو نصارى و كفّار بدگويى شده است، از قرآن خارج سازيم و بايد آيات جهاد وامر به معروف را از قرآن حذف كنيم.
لازم است كه قرآن را به زبانهاى محلّى مانند تركى، فارسى و هندى
ترجمه كرد و بايد از خواندن قرآن عربى در غير سرزمينهاى عربى جلوگيرىشود همان گونه كه واجب است از اذان و نماز و دعا به لغت عربى در غيرسرزمينهاى عربى جلوگيرى شود و همان گونه كه بسيار لازم است كه دراحاديثى كه مسلمانان از پيامبر روايت مىكنند مردم را به شكّ اندازيم و لازماست همان طور كه با قرآن رفتار مىكنيم از تحريف و ترجمه و طعن بااحاديث هم رفتار كنيم.
آنچه در اين كتاب يافتم خيلى شگفت آور بود اين كتاب كه به نام »چگونهاسلام را درهم شكنيم؟« بود بهترين برنامه براى كار آينده من بود هنگامى كهكتاب را به دبيركلّ بازگرداندم و تعجّب شديد خود را به او ابراز داشتم او به منگفت: بدان كه تو در اين ميدان، تنها نيستى بلكه لشكريان خالصى همين كارتو را مشغولند و كسانى را كه وزارت مستعمرات تاكنون براى اين مأموريّتبسيج نموده است بيش از پنج هزار نفرند و وزارت در انديشه اين است كه عدّهآنان را به صد هزار نفر برساند و آن روزى كه به بسيج كردن اين عدّه برسيمروزى است كه ما بر همه مسلمانان چيره و غالب آمدهايم و اسلام وسرزمينهاى اسلامى را بكلّى متلاشى كردهايم.
سپس دبيركلّ افزود: من به تو مژده مىدهم كه بيشترين مدّتى كه وزارتمستعمرات نياز دارد تا اين نقشه را تكميل نمايد صد سال است و اگر ماخودمان تا آن زمان نباشيم فرزندان ما آن روزگار را با چشم خود خواهند ديد وچقدر دلنشين است ضربالمثلى كه مىگويد:
ديگران كاشتند و ما خورديم ما بكاريم و ديگران بخورند.
هنگامى كه عروس درياها بتواند اسلام را متلاشى سازد و بر سرزمينهاىاسلامى غالب شود جهان مسيحيّت را از خود خشنود خواهد ساخت، چرا كهمسلمانان دوازده قرن پياپى مسيحيّت را به زحمت انداختند و همواره بر
پيكرش تاختند و از هر گوشهاى به گوشه ديگر مطرود ساختند.
دبيركلّ گفت: جنگهاى صليبى هيچ فايدهاى نداشت همان گونه كه مغولدر ريشهكن كردن اسلام هيچ سودى نبردند، چرا كه كارشان ناگهانى وبىنقشه و بىبرنامه بود و عمليّات نظامى و جنگى آشكار مىنمودند. از اين روبه سرعت برچيده شدند امّا حالا رهبر حكومت بريتانياى كبير فكرش را ازدرون بلاد اسلامى تحت نقشهاى دقيق و حساب شده و با صبرى طولانى ونهايى، متوجّه منهدم ساختن اسلام نموده است.
درست است كه ما نيازمند به يك لشكركشى هم در آخر خواهيم بود؛ ولىلشكركشى در آخرين مرحله جاى خواهد داشت يعنى زمانى كه ما سرزمينهاىاسلامى را ساقط نموده و از همه سو آنها را ويران ساخته باشيم كه ديگر توانتمديد قوا و مقابله به مثل با ما را نداشته باشند.
سپس دبيركلّ اضافه كرد و گفت: بزرگان ما در استانبول زيركتر و باهوشتراز آنى كه گمان مىرود بودند، از آنجا كه همين نقشهاى را كه ما ريخته بوديمعمل كردند و در لا به لاى مسلمانان قرار گرفتند و براى تربيت فرزندان خودمدرسههايى را گشودند و در ميان ايشان كليساهايى را تأسيس كردند و در بينايشان شراب، قمار و فحشا را رواج دادند و جوانان ايشان را نسبت به دينشانبه شكّ و ترديد انداختند و در ميان حكومتهايشان اختلاف و نزاع بپا داشتند واينجا و آنجا شعله فتنهها را در ميانشان مشتعل ساختند و خانههاى بزرگانشانرا از زنان زيباروى مسيحى پر كردند تا اين كه شكوه و شوكت مسلمانان كمشد، دينداريشان رو به ضعف رفت و يكپارچگى و الفتشان به تفرقه مبدّل شدو يك روز ناگهان بزرگان ما بر ايشان يورش خواهند برد و لشكركشى خواهندنمود تا ريشه اسلام را يكجا از آن سرزمينها قطع نمايند.
دبيركلّ، دوّمين راز را نيز به من گفت، همان رازى را كه وعده داده بودبرايم آشكار سازد، و من از قبل بسيار شايق بودم كه از اين راز نيز آگاه گردم،چون مزه راز اوّل را چشيده بودم و راز دوّم چيز جز دفترى پنجاه صفحهاىنبود كه نقشههاى منهدم ساختن اسلام و مسلمين را در خلال يكصد سال درآن آورده بودند تا اين كه از اسلام بعد از وجود حقيقى چيزى جز نامى نماند واين دفتر را به همين منظور براى رئيسان بزرگ وزارت مستعمرات ارسالداشته بودند.
اين دفتر از چهارده بند تشكيل شده بود كه در آن تأكيد شده بود كه ايننقشهها محرمانه است و افشاى مضامين آن ممنوع است و دستور رسيده بودكه بايد مندرجات آن به شدّت كتمان شود و پوشيده باشد تا هيچ كس ازمسلمانان بر آنها مطّلع نگردد كه در نتيجه باعث عكسالعمل آنان شود وايشان نيز نقشههاى خنثىكننده و مخالف خود را آغاز نمايند.
خلاصه مندرجات آن دفتر چنين بود:
1 - همكارى عميق با ترازهاى روسيه براى چيره شدن بر منطقه اسلامىاز بخارا و تاجكيستان و ارمنستان و خراسان و اطراف آن مناطق و نيزهمكارى محكم با ايشان در غلبه بر اطراف سرزمينهاى ترك كه با روسيه
مركز مشترك دارند.
2 - همكارى مؤكّد با فرانسه و روسيه در طرح نقشهاى شامل براندازىجهان اسلام از درون و بيرون.
3 - برانگيختن فتنه نزاع و درگيريهاى شديد بين دولتهاى تركيه و ايران وافروختن آتش ملّىگرائى و تعصّب نژادى در هر دو جانب و مشتعل نمودندرگيريها در ميان همه قبايل و طوائف اسلامى كه در جوار يكديگر زندگىمىكنند و همين طور در ميان سرزمينهاىِ اسلامى همسايه و زنده كردناختلافات مذهبى و بيرون آوردن آتش از زير خاكستر و به هر حال دامن زدنبه هر گونه اسباب فتنه و تفرقه و آشوب و برانگيختن هر گونه درگيرى و نزاعدر ميان كشورها و مردم مسلمان.
4 - واگذار كردن امر سرزمينهاى اسلامى به دست بيگانگان غير مسلمان،پس نخست بايد يثرب )مدينة النبيّصلى الله عليه وآله وسلم( را به يهود سپرد؛ اسكندريّه را بهمسيحيان؛ و يزد را به زرتشتيان ايرانى نژاد؛ و عماره را به صابئين؛ وكرمانشاه را به فرقه على اللّهى؛ و موصل را به فرقه يزيديّه؛ و خليج فارس رابه هندوها.
البتّه پس از آن كه عدّه زيادى از هنود را رهسپار آن مناطق نماييم؛طرابلس )ليبى كنونى( را به درزيها؛ و قارض را به فرقه نُصيريّه )امروزه به آنهاعلويّين مىگويند(؛ و مسقط را به خوارج )امروزه در دست فرقه إباضيّه خارجيهاست(.
سپس بر ماست كه اين گروهها و فرقههاى خارج يا داخل اسلام را ازحمايت مالى برخوردار سازيم و اسلحه و نقشههاى فتنهانگيز و آشوبگر را دراختيارشان قرار دهيم و در اين زمينه اطّلاعات را بدانها بسپاريم و تخصّص وآگاهى كامل براى آنها ايجاد نماييم تا اين كه اين مذاهب و فرقهها همانند
خارهايى در كالبد اسلام نهاده شوند.
آنگاه بايد سرزمينهاى ضدّ اسلامى ايجاد شده در خاك مسلمين گسترشيابد تا اين كه همه سرزمينهاى اسلام درهم شكند و ويران گردد.
5 - نقشهكشى براى تجزيه دو حكومت اسلامى در تركيه و ايران تا آخرينحدّ ممكن، و تجزيه اين دو حكومت بزرگ به حكومتهاى محلّى متعدّد بسياركوچك و درگير شدن با يكديگر همان گونه كه امروزه در هندوستان وجوددارند با الهام از قاعده »تفرقه بينداز و آقائى كن!« و قاعده »تفرقه بيفكن ودرهم شكن!«
6 - دين سازى و ايجاد فرقههاى جديد در پيكره سرزمينهاى اسلامى؛براى اين مقصود بايد كه نقشه دقيق طرّاحى شود بطورى كه هر دينى از ايناديان ساختگى با روحيّهاى از روحيّات ساكنان آن سرزمينها مناسبت داشتهباشد.
مثلاً ايجاد چهار مذهب و فرقه در پيكره سرزمينهاى شيعهنشين ضرورىو لازم است؛ ايجاد فرقه حسين اللّهى و فرقهاى كه جعفر بن محمّدالصادق)عليه السلام( را بپرستند، دينى كه مهدى موعود )عليه السلام( را پرستش كنند وفرقهاى كه علىّ بن موسى الرضا )عليه السلام( را عبادت نمايند.
و مكان مناسب براى فرقه اوّلى كربلا و براى دوّمى اصفهان، براى سوّمىسامراء و براى چهارمى خراسان است.
همان گونه كه لازم است كه مذاهب چهارگانه اهل سنّت را نيز كاملاً ازيكديگر متمايز نماييم و استقلال تامّ بخشيم كه هيچ گونه ارتباطى با يكديگرنداشته باشند و بايستى كه مجدّداً اختلافات گذشته را تا حدّى كه به خونريزىيكديگر منتهى شود در آنها زنده سازيم.
لازم است كه متون دينى فرقههاى اسلام را آنچنان دستكارى كنيم كه
اختلافات خونين آنها به حدّ اكثر ممكن برسد تا يكديگر را به هر وسيله و باچنگ و دندان بدرند و احدى از مسلمانان باقى نماند.
بايستى اين گمان را در آنها با تحريف و دستكارى كتابهايشان تقويتنماييم كه هر فرقهاى تنها خودش را مسلمان بداند و بس و ساير فرقههاىاسلام را كافر بداند و كشتار و نابودى آنها را واجب و لازم شمرد.
7 - بايد فساد و فحشا را به وسيله زنا، لواط، شرب خمر و قماربازى درميان مسلمانان منتشر سازيم و بهترين وسيله براى اين مقصود پيروان اديانقبل از اسلامند كه در سرزمينهاى اسلامى در ميان مسلمانان زندگى مىكنند،مانند: يهود، نصارى، مجوس، هنود و غيرها. پس چارهاى نيست مگر اينكه لشكر انبوهى از اديان غير اسلامى فراهم شوند تا به اين مقصود و آرزونايل شويم.
8 - تلاش و كوشش بسيار براى قرار دادن مهرههاى فعّال در پستهاىكليدى و حكومتى حسّاس در سرزمينهاى اسلامى لازم است و اين مهرههابايد حكّام فاسدى باشند كه امر و نهى خود را مخفيانه از وزارت مستعمراتبريتانياى كبير اتّخاذ كنند و بر ما بسيار ضرورى و لازم است كه اهدافخودمان را از طريق همين حكّام مزدور عملى سازيم و سرزمينهاى اسلامى ومسلمانان را به كلّى فاسد نماييم.
اگر بتوانيم تا جايى كه امكان دارد حاكمى را كه واقعاً غير مسلمان باشد برمسلمانان مسلّط سازيم از همه چيز بهتر است و بر اين اساس لازم است كهافرادى را به صورت ظاهر و منافقانه مسلمان جلوه دهيم سپس ايشان را بهپستهاى حكومتى مسلّط گردانيم تا اهداف ما توسّط آنها پيشرفت كند.
9 - تا حدّ امكان از زبان عربى جلوگيرى شود و زبانهاى غير عربى مانندسنسكريت هنديها و فارسى ايرانيها و كردى كردها و پَشتوى افغانيها را بايد
احياء و ترويج نماييم و بايستى زبانهاى اصيلى كه در بلاد اسلامى رو به زوالندمجدّداً زنده شوند و رواج يابند و لازم است كه لهجههاى محلّى و عربى بجاىزبان اصيل عربى فصيح توسعه پيدا كند و بايد نهايتاً لغت فصيح عربى قرآن وحديث از مسلمانان فاصله بگيرد و از دسترس آنان دور شوند.
10 - بايد مزدوران و جاسوسانى را دست نشانده خود كنيم كه در اطرافحكّام مسلمان مشغول خدمتگزارى ما باشند و بايد آنها را به درجه مستشارىبرسانيم تا هم از رازهاى پنهان دستگاه حكومتى ما را مطّلع سازند هم اهدافما را به گوش آنها ديكته كنند و باعث نفوذ روزافزون وزارت مستعمرات در آنهاشوند.
بهترين راه براى اين منظور، غلامان و كنيزان دست پرورده لايق وباكفايت است پس اوّل لازم است كه ما آنان را تحت اشراف و تربيت خود بارآوريم سپس در بازارهاى برده فروشى آنان را به نزديكان حكّام و زنان وفرزندان حكّام و صاحب منصبان حكّام براى فروش عرضه كنيم تا اين كهاندك اندك به حكّام نزديك شوند و پس از آن مادران حكّام و مستشار ايشانقرار گيرند و مانند دستبندى كه بر دست محيط است آنان را احاطه كنند.
11 - گسترش تبليغات مسيحيّت با داخل كردن مبلّغان مسيحى در هرصنفى خصوصاً در صنف حسابداران، پزشكان، مهندسان و ساير اصنافمربوطه بدانها، ايجاد كليساها، مدرسههاى مسيحيّت، بيمارستانها،كتابخانهها، جمعيّتهاى خيريّه در سراسر سرزمينهاى اسلامى، پخش ميليونهاكتاب مسيحى در ميان مسلمانان به صورت رايگان و بلاعوض، كوشش وتلاش براى قرار دادن تاريخ مسيحى در كنار تاريخ اسلامى و كاشتنجاسوسان و مزدوران در ديرها و صومعهها به عنوان راهب و راهبهها كهمأموريّت آنها ساده كردن ارتباطات، جنبشهاى مسيحيّت، خبرگيرى از
جنبشهاى مسلمانان، اوضاع و شؤون ايشان است.
همان گونه كه لازم است لشكر انبوهى از دانشمندان براى تحريف ودگرگون ساختن تاريخ مسلمانان تجهيز و بسيج شوند، آنگاه كتابهاى ايشانپس از اطّلاع يافتن كامل از احوال و اوضاعشان بايد تحريف و دستكارىشود.
12 - گول زدن دختران و پسران جوان مسلمان، به شكّ انداختن ايشاندر امر دينشان، فاسد كردن اخلاقشان از طريق مدرسهها، كتابها، كلوپها،نشريّات و دوستان غير مسلمانى كه براى چنين كارى آماده شدهاند، پسضرورت دارد كه گروههاى مخفى از جوانان يهود و نصارا و غير از آنها به هرشكل و صورتى كه ممكن شود تشكيل شود تا دامى براى شكار جوانانمسلمان باشد.
13 - مشتعل ساختن جنگها، شورشهاى درونى و مرزى در ميانمسلمانان و غير مسلمانان و در ميان خود مسلمانان در بستر زمان تا اين كهنيروهاى مسلمانان رو به تحليل گذارد و آنان را از انديشه پيشرفت و ترقّى واتّحاد و يكپارچگى باز دارد و براى اين كه نيروهاى فكرى و سرمايههاىاقتصادى ايشان در مسير جنگ تلف شود، جوانانشان از بين بروند، افرادبانشاطشان را از دست بدهند، غوغا و آشوب در ميانشان بلند شود و اوضاعهرج و مرج شود.
14 - بايستى انواع طرق اقتصادى مسلمانان از قبيل زراعات و بازرگانىمنهدم گردد، سدّهاى آبيارى آنها ويران شود، نهرهايشان خشك شود و بايدكوشش كرد تا روحيّه و نشاط كارى از ميانشان برود، بيكارى زياد شود ورغبت به كار در ميانشان باقى نماند و بايد محلّهايى را براى تلف كردن پول،وقت و انواع سرمايههاى مادّى و معنوى آنان تأسيس نمود و بايد كه معتادان
به ترياك و افيون و ساير موادّ مخدّر را افزايش داد.
هر يك از اين بندهاى چهاردهگانه را در آن دفتر به طور مفصّل و كاملشرح داده بودند، علاوه بر آن، نقشهها، تصاوير و اشكالى نيز به دفتر ضميمهكرده بودند.
من از دبيركلّ كه نسخهاى از اين دفتر را در اختيارم گذاشته بود تشكّركردم و يك ماه ديگر نيز در لندن ماندم تا اين كه دستورات وزارت مستعمراتدوباره مرا به سوى عراق متوجّه و مأمور ساخت تا اين كه برنامه ناتمامى را كهبا محمّد بن عبدالوهّاب آغاز كرده بوديم به ثمر رسانيده و تمام نماييم.
دبيركلّ به من دستور داد تا اين كه در حقّ او ذرّهاى كوتاهى نكنم ازجاسوسان ما اطّلاعاتى رسيده كه شيخ محمّد بن عبدالوهّاب باارزشترين كسىاست كه مىتوان به او اعتماد كرد تا براى رسيدن به اهداف وزارت مستعمراتبريتانياى كبير مركَبى باشد.
سپس دبيركلّ افزود: با شيخ محمّد بن عبدالوهّاب به صراحت و آشكاروارد گفت و گو شو.
وى گفت: جاسوس ما در اصفهان با او با صراحت سخن گفته و شيخ همآمادگى خود را براى همكارى با ما پذيرفته است به شرط اين كه ما او را از شرّحكومتها و علمايى كه از همه طريق بر او هجوم خواهند آورد و با او مبارزهخواهند كرد، محفوظ بداريم آن زمانى كه او آرا و افكار ويژه خود را آشكارخواهد ساخت.
ديگر اين كه با ما شرط كرده كه پول كافى در اختيارش بگذاريم و اگر لازمشود اسلحه برايش فراهم كنيم.
و ديگر اين كه برايش حكومتى و لو جزئى و كوچك در اطراف سرزمينخودش نجد قرار دهيم و وزارت مستعمرات نيز همه شروط او را پذيرفته
است.
من با شنيدن اين خبر از شدّت خوشحالى در پوست خود نمىگنجيدم.
سپس من از دبيركلّ پرسيدم: پس حالا چه بايد كرد؟ و تكليف و وظيفهمن نسبت به شيخ محمّد بن عبدالوهّاب چيست؟ و از كجا بايد آغاز كنم؟
دبيركلّ پاسخ داد: وزارت نقشه دقيقى تسليم شيخ كرده كه او بايد مو به موفقرات آن را بنابر قرارداد دو جانبه اجرا نمايد و آن فقرات عبارتند از:
1 - تكفير همه مسلمانان و حلال نمودن كشتن ايشان و غارت اموالشان وهتك حرمت ناموسشان و فروختن آنها در بازار بردهفروشان و حلال كردن بهبردگى گرفتن زن و مرد مسلمان.
2 - در صورت امكان، منهدم ساختن خانه كعبه به بهانه اين كه قبل ازاسلام مركز بتپرستى بوده و اكنون از آثار باستانى بتپرستان است و ممنوعساختن مردم از حجّ و تشويق كردن قبايل باديهنشين به غارت اموال حجّاج وكشتار ايشان.
3 - كوشش و تلاش براى سرباز زدن از اطاعت حاكم و ياغى شدن بر وىو تشويق مردم براى جنگيدن با او و مجهّز ساختن لشكريان براى اين منظورو همچنين لازم است جنگيدن با اشراف حجاز با هر وسيلهاى كه امكانداشته باشد و بايد از نفوذشان كاسته شود.
4 - به هر وسيلهاى كه ممكن است حرمها، بارگاهها، گنبدها، ضريحها واماكن مقدّسه در نزد مسلمانان در مكّه و مدينه و ساير سرزمينهايى كه برايشامكان داشته باشد منهدم شود به بهانه اين كه آنها از آثار باستانى بتپرستى وشرك است، و به هر وجه ممكن به شخص پيامبر اسلام )محمّد بنعبداللَّهصلى الله عليه وآله وسلم( و خلفا و رجال اسلام توهين نمايند.
5 - توسعه غوغا، آشوب، هرج و مرج، ترس و ناامنى در كشورهاى اسلام
تا جايى كه برايش امكان داشته باشد.
6 - انتشار قرآن كه بر طبق احاديثى كه تحريف آن، فراهم شده و واجدزياده و نقصانهايى باشد كه در آن احاديث بدانها اشارت رفته است.
بعد از آن كه دبيركلّ برنامه مذكور را برايم شرح داد به من گفت: اينبرنامه با اين عظمت تو را به وحشت نيندازد، چرا كه بر ما لازم است كه دانهبپاشيم و نسلهاى آينده ما پيگير آن خواهند بود و آن را تكميل خواهند ساختو صبر طولانى عادت حكومت بريتانياى كبير است و سيره آن پيشروىآهسته آهسته و قدم به قدم است و مگر محمّد پيامبر مرد تنهايى بيشتر بودكه چنين انقلاب عظيمى را بپا كرد، پس محمّد بن عبدالوهّاب نيز مثلپيامبرش محمّد بايد بتواند اين انقلاب آرمانى ما را برپا سازد.
پس از چند روز، از وزير و دبيركلّ اجازه گرفتم، با خانواده و دوستانمخداحافظى كردم، هنگامى كه مىخواستم از خانه خارج شوم پسر كوچكمگفت: بابا زود برگرد.
چشمانم از اشك پر شد و نتوانستم اين حالت خود را از همسرم پنهان كنمو همديگر را به گرمى بوسيديم و به قصد بصره از خانه خارج شدم.
بعد از سفرى خستهكننده شبانه بدانجا رسيدم و به خانه عبدالرضا رفتمولى او خواب بود تا مرا ديد خوش آمد گفت و استقبال گرمى از من نمود.
من تا صبح آنجا خوابيدم. او به من گفت: شيخ محمّد به بصره برگشتسپس مسافرت كرده و نامهاى را نزد او امانت سپرده تا آن را به تو بدهم.
صبح نامه را خواندم او نوشته بود كه به نجد مىرود و نشانى محلّ خودشرا در نجد داده بود.
من نيز صبح رهسپار نجد شدم و بعد از مشقّت زيادى بدانجا رسيدم، شيخمحمّد بن عبدالوهّاب را در خانهاش يافتم، آثار ضعف از چهره و اندامش ظاهر
بود؛ ولى من چيزى به او نگفتم سپس فهميدم كه او ازدواج كرده است و بههمين جهت قوايش را از دست داده است، من او را از اين كار بازداشته ونصيحت كردم كه زنش را رها كند، او نيز پند مرا پذيرفت.
در مورد من نيز قرار بر اين شد كه من اعتراف كنم كه غلام او هستم كهمرا از بازار خريده و در سفر بوده و او بگويد كه حال غلامم از سفر برگشتهاست.
همين طور هم شد پس در نزد دوستانش مشهور شد كه من غلام اويم كهاو مرا از بصره خريده و به من دستور سفر داده و حالا به سوى او بازگشتهام،مردم مرا به نام غلام شيخ صدا مىزدند و نزد او دو سال ماندم و ترتيب لازمرا براى آشكار كردن دعوتش مىدادم.
در سال 1143 هق تصميم نهايى خود را گرفت و يارانى را جمع كرد كه ازآنها هراسى نداشت و دعوت خود را با كلماتى مبهم و الفاظى مجمل براىخصوصىترين ياران خاصّ خود ابراز مىكرد، سپس آغاز به نشر دعوت خوددر ميان ديگران كرد.
من هوادارانى پر و پا قرص و دوره ديده به عنوان پاسدار و محافظ برايشفراهم كردم آنها كسانى بودند كه از جانب ما حمايت مالى مىشدند، وقتى ازآنها احساس سستى مىكردم عزم و تصميم اين گروه را هر زمان كه دشمنانشيخ در اثر هجوم بر او صدمهاى بر طرفداران وى وارد مىساخت، راسخ ومحكم مىكردم و تشويق به مقاومت مىنمودم. او هر چه دعوتش را بيشترآشكار مىكرد، دشمنانش بيشتر مىشدند، گاهى از فشارى كه عليه او به كارمىرفت تصميم به عقبنشينى مىگرفت؛ ولى من دوباره دلگرمشمىساختم و به ادامه راه وادارش مىنمودم و به او مىگفتم: محمّد، پيامبراسلام بيش از تو صدمه ديد و راه رسيدن به مجد و بزرگى تنها همين است و
هر مصلحى چارهاى جز تحمّل سختى و مشقّت ندارد.
ما همچنان با دشمنان در تعقيب و گريز و حمله و دفاع بوديم، من بربعضى از دشمنان شيخ، جاسوسانى را گماردم و آنان را با پول خريدم پس هرزمانى كه آنان مىخواستند فتنهاى برانگيزند جاسوسها ما را از نقشه آنها مطّلعمىساختند و ما نقشه آنان را نقش برآب مىكرديم.
يك بار خبردار شدم كه بعضى از دشمنان شيخ قصد دارند او را ترور كنندبه همين جهت، من براى واژگون كردن نقشه آنان ترتيبات لازم را دادم وچون آشكار شد كه دشمنان مىخواستند شيخ را ترور كنند نقشه عليه آنانتمام شد و مردم از دشمنان شيخ رويگردان شدند.
شيخ محمّد بن عبدالوهّاب به من وعده داد كه قطعاً دستورالعمل ششمادّهاى را اجرا كند؛ ولى ابراز داشت كه در حال حاضر تمام آن موادّ رانمىتواند انجام دهد، از آن جمله بعيد مىشمرد كه بعد از استيلاى بر مكّهبتواند خانه كعبه را ويران كند چنان كه اين مادّه را هم نتوانست اجرا كند كهبگويد: خانه كعبه از آثار بتپرستى است.
همچنين بعيد مىدانست كه قرآن جديدى بتواند در ميان مردم درست كندو بيشتر هراس او از سلطنت حاكم بر مكّه و استانبول بود و مىگفت: اگر مااين دو مطلب را اظهار كنيم لشكريانى براى برخورد با ما بسيج مىشوند و مارا نيمهكاره از ميدان خارج خواهند نمود، من نيز عذر او را موجّه دانستم، چراكه همان طور كه او مىگفت هنوز جوّ آماده نشده بود.
بعد از چند سال كار و برنامه، وزارت مستعمرات توانست محمّد بن سعودرا به سوى ما متمايل كرده و وادار به همكارى سازد. پس به سوى من كسىرا فرستاد كه اوضاع را برايم شرح داده و لزوم همكارى بين محمّد بن سعود وشيخ محمّد بن عبدالوهّاب را توضيح دهد بدين نحو كه اُمور دينى را محمّد
بن عبدالوهّاب و اُمور حكومتى و سلطنتى را محمّد بن سعود به عهده گيرند تابه كمك و همكارى يكديگر دلها و كالبدهاى مردم را در اختيار گيرند، چرا كهتاريخ ثابت كرده كه حكومتهايى كه پشتوانه دينى داشتهاند از دوام بيشترىبرخوردار بوده و نفوذ بيشترى داشته و هيبت و شكوه بيشترى برايشانبوده است.
همين طور هم بود و بدين وسيله نيرو و قدرت بزرگى پيرامون ما جمعشد، ما »درعيّه« را مركز حكومت خود و پايگاه »دين جديد« قرار داديم ووزارت نيز حكومت جديد را مخفيانه با پول كافى حمايت مىكرد چنان كهحكومت جديد تعداد زيادى غلام خريدارى كرد كه به ظاهر برده بودند ولى درواقع از بهترين افسران وزارت مستعمرات بودند كه دورههاى آموزش زبانعربى و جنگهاى صحرائى را ديده بودند.
پس من و ايشان كه عدّه آنها يازده نفر بود براى طرح و كشيدن نقشههاىلازم همكارى مىكرديم و هر دو محمّد )شيخ محمّد بن عبدالوهّاب و محمّدبن سعود( طبق آنچه ما بر آنها ديكته مىكرديم عمل مىكردند و بسيار اتّفاقمىافتاد كه ما با يكديگر براى طرح نقشهها مشورت و مباحثه مىكرديم و ايندر حالى بود كه از جانب وزارت دستور ويژهاى صادر يا ابلاغ نشده بود.
همه ما با دختران عشاير ازدواج كرديم و از اخلاص زن مسلمان و وفادارىاو به شوهرش بسيار درشگفت شديم و به سبب همين ازدواجها و مراودههابين ما و عشاير ارتباط و پيوستگى عميقى پيدا شد و بيشتر و بيشتر شد وامروزه كار ما بهتر و بهتر مىشود و مركزيّت حكومت و دين روز به روز قويترمىگردد و اگر حادثه ناگوارى ناگهان رخ ندهد دانه خوبى كاشته شده است براىاين كه روز به روز رشد و نمو كند تا اين كه روزى به نتيجههاى مطلوب برسد.
ترجمه از فرانسه به عربى، 2 / ژانويه / 1973