ghaemiyeh.com
سرشناسه : اکبری محمدرضا، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پدیدآور : قصههای تربیتی/ تالیف محمدرضا اکبری .
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۱۳۴ص.
شابک : ۹۰۰۰ ریال 978-964-8484-67-0:
وضعیت فهرست نویسی : فاپا(چاپ دوم)
یادداشت : چاپ اول : ۱۳۸۴(فیپا).
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
موضوع : داستانهای اخلاقی
موضوع : داستانهای مذهبی
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۴۹/۵/الف۷ق۶۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۸
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۴۶۲۲۳
قصّه های تربیتی
تألیف
محمّدرضااکبری
«دعای مطالعه»
اللّهُمَّ أَخْرِجْنِی مِنْ ظُلُماتِ الْوَهْمِ، وَأَکرِمْنِی بِنُورِ الْفَهْمِ اللّهُمَّ افْتَحْ عَلَیْنا أَبْوابَ رَحْمَتِکَ، وَانْشُرْ عَلَیْنا خَزائِنَ عُلُومِکَ، بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
مفاتیح الجنان
خداوندا! مرا از تاریکی های وهم و خیال درآور و به روشنی فهم گرامی بدار. خداوندا درهای رحمتت را بر ما بگشا و گنجینه های علومت را بر ما بازگردان. به رحمت خودت ای مهربان ترین مهربانان.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تربیت، رکن اصلی زندگی هر انسانی را تشکیل میدهد و سرنوشت هرکس بر محور تربیت او ورق میخورد. ارزش انسان به تربیت اوست و انبیاء آمدند تا بشر را تربیت کنند. طلوع انسانیت هرکس در گرو تربیت الهی اوست و غروب او نیز به فقدان یا سوء تربیت او باز میگردد.
امّا چگونه باید به تربیت انسانها پرداخت؟ و از چه اهرمهایی میتوان کمک گرفت؟
بدون شک، یکی از راههای تربیت دینی که جامع تربیتهای فردی، اجتماعی، اخلاقی، سیاسی و اقتصادی است ارائه الگوهای تربیت یافته است. و در این میان ذکر قصههای تربیتی، آدمی را به اندیشه وا میدارد و اندیشه، قدم اوّل در کسب تربیت است. چه این که قرآن کریم در آیه 176 سوره اعراف میفرماید:
«فاقصص القصص لعلهم یتفکرون» (قصهها را حکایت کن شاید بیندیشند.)
مطالعه اخلاق و احوال دیگران، زمینه علم و اندیشه است و علم و اندیشه کلید تحرکات تربیتی است. قصههای تربیتی ذهن را باز میکند
و با فضایل اخلاقی و نمونههای پرورش یافته آشنا میگرداند. ذکر الگوها، تأثیر خوبی در ترغیب و تحکیم مایههای تربیتی و اخلاقی دارد. بر همین اساس، کتاب قصههای تربیتی که شامل 120 داستان برگزیده از بهترین قصههای مستند است میتواند قدم خوبی در جهت تربیت الهی و انسانی کسانی باشد که دوست دارند به تربیتی جامع رسیده و روح خود را به فضایل اخلاقی زینت ببخشند. و البته جوانان و نوجوانان میتوانند به بهرههای تربیتی بیشتری از قصههای آن نایل گردند.
در خاتمه بر خود لازم میدانم از تولیت محترم مسجد مقدّس جمکران حضرت آیة اللَّه وافی و مسؤولین انتشارات مسجد مقدّس جمکران که زمینه ترویج فرهنگ اهل بیتعلیهم السلام را فراهم آوردهاند تشکر نمایم.
محمّد رضا اکبری
یکی از ارادتمندان امام خمینیقدس سره میگوید: یک بار که به محضر ایشان در جماران رسیدم. یکی از مسئولین مملکتی برای انجام کارهای جاری به خدمت امام رسید و پدر سالخوردهاش نیز همراه او بود.
وقتی خواست به حضور امام برسد خود جلوتر از پدر حرکت میکرد. پس از تشرّف خدمت امام، پدرش را معرفی کرد. امام نگاهی به آن مسؤول کرد و فرمود: این آقا پدر شما هستند؟
عرض کرد: آری.
امام فرمود: پس چرا جلوی او راه افتادی و وارد شدی؟(2)
امام کاظمعلیه السلام فرمود:
سَأَلَ رَجُلٌ رَسولَ اللَّهِصلی الله علیه وآله: ما حَقُّ الْوالِدِ عَلی وَلَدِهِ؟
قالَ: لا یسَمّیهِ بِاِسْمِهِ، وَ لایمْشی بَینَ یدَیهِ، وَ لایجْلِسَ قَبْلَهُ وَ لایسْتَسِبُّ لَهُ.
مردی از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال کرد: حق پدر بر فرزند چیست؟
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: او را به اسم صدا نزند، از جلوی او راه نرود، قبل از او ننشیند و کاری که سبب بدگوئی مردم به او شود انجام ندهد.(1)
روزی نامهای از سوی شخصی بهدست خواجه نصیرالدین طوسی که از علما و بزرگان اسلام است رسید. از جمله مطالبی که در آن نامه آمده بود این خطاب بسیار زشت بود: ای سگ و فرزند سگ.خواجه هم در جواب او گفت:
اینکه مرا سگ خواندهای صحیح نیست؛ زیرا سگ با چهار دست و پا راه میرود و ناخنهای دراز دارد اما من راست قامت هستم و بر روی دو پا راه میروم، بدنم بدون مو است و ناخنهایم پهن است، سخن میگویم و میخندم و این ویژگیها غیر از صفاتی است که تو به من نسبت دادی و مربوط به سگ میشود و بقیه نامه او را با کمال متانت و بزرگواری و به دور از هرگونه سخن تند پاسخ داد.(2)
امام علیعلیه السلام فرمود:
عادَةُ الْکِرامِ حُسْنُ الصَّنیعَةِ.
معادت انسانهای بزرگوار نیک رفتاری است.(3)
یکی از همکلاسیهای نواب صفوی در مدرسه حکیم نظامی تهران میگوید: در بازگشت از مدرسه با یکی از همکلاسیهایم دعوا کردم، او سنگی پرتاب کرد و سر مرا شکست و گریه کنان به منزل رفتم.
پدرم تا چهره خونآلود مرا مشاهده کرد برآشفت و برای تنبیه آن بچّه به دنبال من به راه افتاد.
تا به او رسیدیم و او قیافه عصبانی پدرم را دید بر خود لرزید و در کناری پناه گرفت.
ناگهان سید مجتبی صفوی (همکلاس من) به جلو آمد و به پدرم گفت: ما با هم شوخی میکردیم و من سنگی پرتاب کردم و سر پسر شما شکست. اکنون برای هر گونه مجازاتی آمادهام.
من تعجب کردم. گفتم نواب نبود. این ضارب سر مرا شکست. امّا مجتبی با قیافهای جدّی گفت: من بودم و برای هرگونه مجازاتی آمادهام.
پدرم در برابر آن صراحت و خضوع، با تعجّب به خانه برگشت. پس از آن از سید مجتبی نواب پرسیدم: تو که سنگ به من نزدی، پس چرا این قدر پافشاری کردی که من زدهام؟
سید مجتبی در پاسخ گفت: درست است که ضارب کار بدی کرد و به ناحق سر تو را شکست ولی من او را میشناسم. او یتیم است و پدرش از دنیا رفته است. من نتوانستم حالت خشم پدرت را نسبت به آن یتیم تحمل کنم، خواستم به این وسیله تا اندازهای از درد یتیمی او بکاهم!(1)
1) 6. شهدای روحانیت، ج 1 ، ص 206 .
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِنَّ فِی الْجَنَّةِ داراً یقالُ لَها دارُ الْفَرَحِ لایدْخُلُها اِلاَّ مَنْ فَرَّحَ یتامی الْمُؤمِنینَ.
در بهشت خانهای است که به آن خانه شادی گویند و وارد آن نمیشود مگر کسی که یتیمان مؤمنان را شاد کند.(1)
عبداللَّه بن عباس گوید: وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله به جنگ بنی انمار میرفت، در محلی فرود آمد و سپاه اسلام نیز توقف کرد.
در آنجا از لشکر دشمن کسی دیده نمیشد. پیامبرصلی الله علیه وآله برای قضای حاجت از لشکر دور شد.در همان حال باران شروع به باریدن کرد، به طوری که آب زیادی بر زمین جاری گردید و برگشت پیامبرصلی الله علیه وآله را دشوار نمود و بین او و لشکر فاصله انداخت.
پیامبرصلی الله علیه وآله بدون هر وسیله دفاعی در زیر درختی نشست تا باران و جریان آب کاهش یابد که در این هنگام «حویرث بنحارث محاربی» او را مشاهده کرد. به یاران خود گفت: این محمّد است که از اصحاب خود دور افتاده است، خدا مرا بکشد اگر او را نکشم!
به طرف پیامبرصلی الله علیه وآله حرکت کرد، چون نزدیک او رسید شمشیر کشید و حمله کرد و گفت: چه کسی تو را از دست من نجات میدهد؟
پیامبرصلی الله علیه وآله در زیر لب این دعا را زمزمه میکرد: «اللهم اکفنی شرّ
1) 7. کنز، خ 6008 .
حویرث بن الحارث بما شئت»
خدایا! هرگونه که میخواهی مرا از شرّ حویرث حفظ فرما.
همین که حویرث خواست شمشیر خود را با قدرت بر حضرت فرود آورد، لغزید و شمشیر از دست او افتاد.
پیامبرصلی الله علیه وآله به سرعت شمشیر را از زمین برداشت و فرمود: اکنون چه کسی تو را از دست من نجات میدهد؟
عرض کرد: هیچ کس.
حضرت فرمود: ایمان بیاور تا شمشیرت را به تو بازگردانم.
گفت: ایمان نمیآورم امّا پیمان میبندم که با تو و پیروانت نجنگم و به کسی که بر علیه توست کمک نکنم.
حضرت شمشیر را به او داد. حویرث سلاح خود را گرفت و گفت: واللَّه! تو از من بهتری!
حضرت فرمود: من باید از تو بهتر باشم.
وقتی حویرث به طرف یاران خود برگشت، پرسیدند: چه شد که شمشیر کشیدی امّا پیروز نگشتی و چه شد که افتادی در حالی که کسی تو را نینداخت؟
گفت: همین که شمشیر را کشیدم مثل اینکه کسی بر کتف من بزند بر زمین افتادم و شمشیر از دستم افتاد. محمّد آن را برداشت و اگر میخواست مرا بکشد میتوانست ولی نکشت. به من گفت: اسلام بیاور!
قبول نکردم امّا پیمان بستم با او نجنگم و کسی را بر علیه او نشورانم.(1)
1) 8. محجة البیضاء، ج 4 ، ص 147 .
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَلْعَفْوُ لایزیدُ الْعَبْدَ اِلاَّ عِزّاً، فَاعْفُوا یعِزُّکُمُ اللَّهُ.
عفو جز بر عزّت انسان نمیافزاید، عفو کنید تا خداوند شما را عزیز گرداند.(1)
وقتی امام خمینیقدس سره در نوفللوشاتو به سر میبرد در شب تولد حضرت مسیحعلیه السلام پیامی برای مسیحیان جهان دادند که خبرگزاریها پخش کردند و در کنار آن دستور دادند تا هدایایی مثل گز، آجیل و شیرینی که از ایران آورده بودند را بین مردم نوفل لوشاتو تقسیم کنند.
هدایا تقسیمبندی شد و همراه یک شاخه گل به هر خانوادهای دادند. این کار برای غربیها که اثری از این عاطفهها و محبتها نمیدیدند بسیار تازگی داشت، و در حیرت فرو رفته بودند که چگونه یک رهبر مسلمان غیر مسیحی برای مسیحعلیه السلام پیام میدهد و یارانش به این گستردگی در شب تولد آن حضرت، به منازل مسیحیها شیرینی و گل تقسیم میکنند.
یکی از خانمهایی که به درب منزل آمده بود تا هدیه امام را دریافت کند چنان هیجانزده شده بود که اشک از چشمانش فرو میریخت.
به دنبال این حرکت اخلاقی امام بود که یکی از افراد آنجا به نمایندگی از سایر اهل محل درخواست ملاقات با امام کرد. امام هم بیدرنگ وقت دادند و روز بعد پانزده نفر از اهالی محل با شاخههای گل به محضر امام آمدند. امام به مترجم فرمودند که احوال آنها را بپرسد و ببیند که آیا نیاز
1) 9. کنز، خ 7012 .
و یا کار خاصی دارند که آنها پاسخ دادند ما کاری نداریم فقط آمدیم خدمت امام برسیم، او را از نزدیک ببینیم و این شاخههای گل را به عنوان هدیه آوردیم. امام هم با تبسم شاخههای گل را یکی یکی از دست آنها گرفتند و در میان ظرفی که در کنار او بود قرار دادند و آنها هم خیلی خوشحال از حضور امام مرخص شدند.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
ثَلاثَةٌ تُورِثُ الْمَحَبَّةَ: الدّینُ و التَّواضُعُ وَ الْبَذْلُ.
سه چیز سبب محبّت میگردد: دین، تواضع و بخشش.(2)
روزی مالک اشتر در حالیکه لباسهای فاخر به تن کرده بود از میان بازار گذشت. یک نفر بازاری که مالک را نمیشناخت به او جسارت کرد امّا مالک متعرض او نشد و از آنجا گذشت. پس از آن مرد بیادب مالک را شناخت و از کرده خود به ترس و وحشت افتاد و گفت: مادرم به عزایم بنشیند که من مالک را نشناختم.
آنگاه به دنبال او رفت تا عذرخواهی کند، و وی را در مسجد یافت که نماز میگزارد. پس از نماز نزدیک مالک رفت و از او عذرخواهی نمود.
مالک گفت: واللَّه! من به داخل مسجد نیامدم مگر آن که برایت طلب مغفرت کنم.(3)
حجاج بنیوسف در زمان خلافت عبدالملک مروان، والی عراق و ایران بود. او در قساوت قلب و سنگدلی در تاریخ، بینظیر و یا کمنظیر است که با به حکومت رسیدن حجاج، شورشهای مردمی بر علیه او آغاز گردید.
ابوعبیده گوید: جمعی از مردم را که بر علیه حجاج شورش کرده بودند، دستگیر کرده به نزد او آوردند. حجاج دستور داد همه را گردن زدند و تنها یک نفر باقی ماند که وقت نماز فرا رسید، به «قتیبة بن مسلم» گفت: او را نگاهداری کن و فردا نزد من بیاور.
قتیبه گوید: من بیرون رفتم و آن مرد را با خود بردم. در بین راه گفت: حاضری کار خیری انجام دهی؟
گفتم: چه کاری؟
گفت: امانتهایی از مردم نزد من وجود دارد و میدانم ارباب تو مرا خواهد کشت، آیا میتوانی مرا آزاد کنی تا با نزدیکانم وداع کنم و امانتهای مردم را به آنها بازگردانم و درباره بدهکاریهای خود وصیت نمایم و برگردم؟ من خدا را گواه میگیرم که فردا صبح بازگردم.
قتیبه گوید: من از سخنان او تعجب کردم و به او خندیدم، امّا دوباره گفت: ای قتیبه! به خدا سوگند میروم و دوباره باز خواهم گشت و مدام
1) 13. غررالحکم.
اصرار کرد تا به او گفتم برو. وقتی از چشمم دور شد، ناگهان به خود آمدم و با خود گفتم: چه بر سر خویش آوردم؟ پس از آن به نزد خانوادهام آمدم و آنها را از ماجرا آگاه کردم و آنها هم به هراس افتادند و شبی سخت را با یکدیگر گذراندیم تا صبح فرارسید. در همین اثنا شخصی در زد، درب را باز کردم، دیدم همان کسی است که او را آزاد کرده بودم. گفتم: بازگشتی؟
گفت: خدا را گواه خود قرار داده بودم. چگونه میتوانستم باز نگردم؟
با یکدیگر به راه افتادیم تا به نزد حجاج رسیدم. همین که چشمش بر من افتاد گفت: اسیر دیروز کجاست؟
گفتم: بیرون است. او را حاضر کردم و ماجرای شب گذشته را برای حجاج بیان کردم. حجاج چند مرتبه به او نگاه کرد و سرانجام گفت: او را به تو بخشیدم.
به همراه یکدیگر از نزد او بیرون آمدیم. آنگاه به او گفتم: هر جا که میخواهی برو!
مرد سر به آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا تو را شکر میگویم.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
ثَلاثَةٌ لا عُذْرَ لاَحَدٍ فیها: اَداءُ الاَمانَةِ اِلَی الْبِرِّ وَ الْفاجِرِ، وَالْوَفاءُ لِلْبِرِّ وَ الْفاجِرِ وَ بِرُّالْوالِدَینِ بِرَّینِ کانا اَوْ فاجِرَین.
سه چیز است که عذری برای کسی در ترک آنها نیست: رد امانت به نیکوکار و بدکار، وفای به عهد نسبت به نیکوکار و بدکار و نیکی به پدر و مادر، نیکوکار باشند یا بدکار.(2)
مردی بود که در جنگ بدر مسلمانان را آزار میداد. یکی از یاران پیامبرصلی الله علیه وآله به نام صهیب او را کشت و مسلمانان را از شرّ او راحت کرد. مردی فرصتطلب از موقعیت سوء استفاده کرد و به محضر پیامبرصلی الله علیه وآله رسید و عرض کرد: یارسول اللَّه! من آن مرد آزار دهنده را به قتل رساندم.
رسول خداصلی الله علیه وآله از این خبر مسرور شد.
عمروبن عبدالرحمان که از فرصتطلبی فریبکارانه آن مرد آگاه شد و میدانست آن کافر آزاردهنده را صهیب کشته است، نزد او رفت و گفت: نزد پیامبرصلی الله علیه وآله برو و او را از مجاهدت خود آگاه کن تا معلوم گردد تو آن مرد آزار دهنده را کشتهای نه دیگری.
صهیب گفت: من او را به خاطر خدا و رسولش کشتم و از این رو به پیامبرصلی الله علیه وآله خبر نداد.
عمروبن عبدالرحمن خود به محضر پیامبرصلی الله علیه وآله رسید و عرض کرد: یا رسول اللَّه! آن کافر آزار دهنده را صهیب کشته است نه دیگری.
پیامبرصلی الله علیه وآله به صهیب فرمود: آیا همینطور است؟
او در جواب عرض کرد: بله یا رسولاللَّه.
در اینجا بود که این آیه نازل شد:
یا اَیهَا الَّذینَ آمَنوا لِمَ تَقولونَ ما لاتَفْعَلون کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ اَنْ تَقولوا مالا تَفْعَلون.(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، چرا چیزی بر زبان میآورید که آن را انجام ندادهاید؟ این(دروغ) خشم شدید خداوند را به همراه دارد که چیزی بگوئید که آن را انجام ندادهاید.
1) 16. سوره صف، آیات 2 و 3 .
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اَلْعِبادَةُ الْخالِصَةُ اَنْ لایرْجُو الرَّجُلُ اِلاَّ رَبَّهُ.
عبادت خالص این است که مرد جز به خدا(به کسی) امید نداشته باشد.(1)
یکی از مقلدین شیخ انصاری که از تجّار و ارادتمندان او بود به خدمت شیخ رسید و بعد از بوسیدن دست او یک عبای گران قیمت زمستانی که در نوع خود از جهت جنس و رنگ از ارزش زیادی برخوردار بود به رسم هدیه بر دوش وی انداخت.
روز بعد که برای نماز جماعت به امامت شیخ انصاری به محضر او آمد، مشاهده کرد همان عبای ساده قبلی بر دوش اوست که با مقام بزرگ زعامت وی سازگاری ندارد. از عبایی که به او هدیه کرده بود سؤال کرد.
شیخ فرمود: آن را فروختم و از پول آن چندین عبا تهیه کردم.
گفتهاند شیخ دوازده عبای زمستانی تهیه کرده و به مستحقین که عبای زمستانی نداشتند داد.
تاجر گفت: مولای من! آن عبا برای شما بود و برای شخص شما آورده بودم که از آن استفاده کنید، نه اینکه آن را بفروشید و با پول آن عباهای متعددی تهیه کنید و به مستحقین بدهید.
شیخ فرمود: دلم راضی نمیشود که خود چنین عبائی بپوشم
1) 17. غررالحکم.
و دیگران از یک عبای ساده زمستانی محروم باشند.(1)
امام علیعلیه السلام لباسی را خریداری کرد که خوشایند او قرار گرفت، پس آن را در راه خدا صدقه داد و فرمود: شنیدم رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: کسی که دیگری را بر خود برگزیند خداوند در روز قیامت بهشت را برای او برمیگزیند.(2)
دانشمندی به دیدار زاهدی رفت و در ضمن دیدار، درباره یکی از آشنایان او سخنچینی کرد.
زاهد گفت: دیر به دیدارم آمدهای و حال که آمدهای مرتکب سه گناه گردیدی: یک، آنکه نسبت به برادرم خشمگینم کردی، دوم آنکه دل آسوده مرا مشغول ساختی و سوم آنکه خود را در معرض تهمت سخنچینی قراردادی.(3)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
یجِبُ لِلْمُؤمِنِ عَلَی الْمُؤمِنِ النَّصیحَةُ لَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغْیبِ.
بر مؤمن واجب است در حضور و غیاب، خیرخواه مؤمن باشد.(4)
وقتی حضرت موسیعلیه السلام بهخاطر مصونیت از شرّ طرفداران فرعون از
مصر به مَدْین هجرت کرد در راه دختران شعیب را دید که در کناری منتظر ایستادهاند تا آب بردارند و چوپانها برای گوسفندان خود آب میکشند. موسی به کمک آنها رفت و برای آنها آب کشید.
دختران شعیب کمک موسیعلیه السلام را به پدر خود گزارش دادند و یکی از آنها به دستور پدر به دنبال موسیعلیه السلام رفت و او را به منزل خود دعوت کرد. دختر شعیبعلیه السلام از جلو حرکت کرد و موسی به دنبال او میرفت، باد به شدّت میوزید و لباسهای آن دختر را به این سو و آن سو میبرد. وقتی موسیعلیه السلام این صحنه را مشاهده کرد از او درخواست کرد از پشت سر حرکت کند و او را بهسوی منزل راهنمایی کند تا چشم او از نگاه به نامحرم محفوظ بماند.
وقتی موسیعلیه السلام وارد منزل شد، شعیبعلیه السلام بر سر سفره شام نشسته بود، به او گفت: ای جوان! بر سر سفره بنشین و شام بخور.
موسیعلیه السلام گفت: «اَعوذُ بِاللَّه» (به خدا پناه میبرم)
شعیبعلیه السلام: چرا این جمله را بر زبان آوردی؟ مگر تو گرسنه نیستی؟
موسیعلیه السلام: بله گرسنه هستم. امّا میترسم این غذا در برابر کمکی باشد که به دخترانت کردهام. ما از خاندانی هستیم که چیزی از عمل آخرت را به سراسر زمین که پر از طلا باشد نمیفروشیم.
شعیب گفت: نه واللَّه. منظور من معاوضه با کار شما نیست؛ بلکه این عادت من و پدرانم میباشد که مهمان را گرامی میداریم و به او طعام میدهیم.
موسیعلیه السلام نشست و غذا خورد.(1)
1) 22. بحارالانوار، ج 13 ، ص 21 .
امام علیعلیه السلام فرمود:
مَنْ اِبْتاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ رَبَحَهُما وَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ خَسِرَهُما.
کسی که آخرتش را به دنیایش بخرد از هر دوی آنها بهرهمند میگردد و کسی که آخرتش را به دنیایش بفروشد از هر دوی آنها زیان میبیند.(1)
وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله از مکّه به مدینه مهاجرت کرد همراهان او که مهاجرین بودند مورد استقبال اهل مدینه که انصار نامیده میشدند قرار گرفتند.
پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از پیروزی بر یهود بنی نضیر به انصار فرمود: اگر بخواهید اموال و خانههای خود را با مهاجران تقسیم کنید، در این غنائم جنگی که به دست لشکر اسلام افتاد شریک هستید و اگر بخواهید اموال و خانههایتان از آن شما باشد از غنائم سهمی برای شما نخواهد بود.
انصار در جواب عرض کردند: هم اموال و خانههایمان را با آنها تقسیم کرده و هم غنائم را بر آنها ایثار میکنیم و چشم داشتی به شراکت در آنها نخواهیم داشت.
با این ایثار کمنظیر انصار بود که آیه 9 سوره حشر در شأن آنها نازل گردید. خداوند درباره آنها فرمود:
وَ یؤثِروُنَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَ لَو کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأولئِکَ هُمُ المُفْلِحوُنَ.
انصار، مهاجران را بر خود مقدم میدارند، هر چند خود در فقر و نیاز
1) 23. غررالحکم.
باشند و کسانی که حرص و بخل از نفس آنها برداشته شود از رستگارانند.(1)
پیامبرصلی الله علیه وآله مسلمانان را برای جنگ تبوک فراخواند، شرایط بسیار مشکل بود، مواد غذایی بسیار کم و تجهیزات لازم وجود نداشت، از این رو عدهای از حضور در جنگ سرباز زدند.
ابوخیثمه از جمله مسلمانانی بود که از همراهی با رسولاللَّه تخلف کرد. ده روزی گذشت. در یکی از روزهای گرم، نزد همسران خود رفت که در زیر سایبانهای خنک بودند، غذا آماده بود و هوا خنک و مطبوع و همسران در خدمت او بودند.
ناگهان برق هدایت بر قلب او تابید و گفت: سبحان اللَّه! پیامبرصلی الله علیه وآله با آن موقعیتی که دارد در گرمای سوزان و وزش باد، سلاح بر دوش گیرد و به جنگ برود و ابوخیثمه در سایه خنک، با غذای آماده در کنار همسران زیبا به سر برد! این انصاف نیست. آنگاه گفت: من با شما سخنی نمیگویم و در زیر سایه نمینشینم تا اینکه به پیامبرصلی الله علیه وآله ملحق گردم.
خود را مجهز کرد و به راه افتاد تا اینکه لشکریان اسلام او را از راه دور مشاهده کردند. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: ابوخیثمه باشی برای تو بهتر است. وقتی نزدیک شد اصحاب گفتند: یا رسولاللَّه! او ابوخیثمه است. نزدیک شد، شتر خود را بر زمین خواباند و بر پیامبرصلی الله علیه وآله سلام کرد و ماجرای خود را برای او بیان کرد و حضرت برای او دعا کرد.(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اُحَبُّ الْعِبادِ اِلَی اللَّهِ الْمُتَأَسِّی بِنَبِیهِ.
محبوبترینبندگان نزدخداوند کسیاست که از پیامبرش سرمشق گیرد.(1)
مردی بنام ابنصمه در بیشتر اوقات شبانهروز به محاسبه نفس خود میپرداخت. روزی ایام گذشته عمر خود را محاسبه کرد و دید شصت سال از عمرش گذشته است. روزهای شصت سال را حساب کرد که بیش از 21000 روز میشود. آنگاه گفت: وای بر من! اگر روزی یک گناه بیشتر نکرده باشم در این صورت خدا را با بیش از 21000 گناه ملاقات خواهم کرد. این را گفت و بیهوش بر زمین افتاد و در همان حالت جان سپرد.(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
لایکوُنُ الْعَبْدُ مُؤمِناً حَتَّی یحاسِبَنَفْسَهُ اَشَّدُّ مِنْمُحاسَبَةِ الشَّریکِ شَریکَهُ وَ السَّیدِ عَبْدَهُ.
بنده مؤمن نمیباشد تا این که به حساب نفس خود رسیدگی کند، شدیدتر از حسابرسی شریک با شریکش و مولی با بندهاش.(3)
محاسبه نفس به این است که انسان ببیند آیا حقوق الهی و مردمی را ادا کرده است، حقی را از کسی تضییع نکرده است، به وظیفه خود در برابر برادران و خواهران دینی عمل کرده است یا نه؟ روز خود را چگونه به شب
و شب خود را چگونه به روز رسانده است. اگر موفق بوده است حمد خدا گوید و گرنه استغفار کند و تصمیم بر اصلاح خود گیرد.
«معلی بن خنیس» غلام آزاد کرده امام صادقعلیه السلام بود و عدهای از علما گفتهاند او از نزدیکان و محرم اسرار امام صادقعلیه السلام بوده که ارادتی کامل به اهلبیتعلیهم السلام داشته است.
«داوود بن علی عباسی» حاکم مدینه، او را دستگیر کرد و به زندان انداخت و از او درخواست کرد تا شیعیان خالص امام صادقعلیه السلام را به او معرفی کند.
معلی بن خنیس این درخواست را رد کرد و از اسامی شیعیان اظهار بیاطلاعی کرد. داوود بن علی گفت: آیا اسامی آنها را از من کتمان میکنی؟ اگر آنها را معرفی نکنی تو را خواهم کشت.
معلی گفت: با قتل مرا تهدید میکنی؟ واللَّه! اگر آنها در زیر قدمهایم باشند، تو را از نامشان آگاه نخواهم کرد و اگر مرا بکشی از سعادتمندانم خواهی کرد و خود به شقاوت خواهی رسید. داودبن علی هم دستور داد او را گردن زدند و به دار آویختند.
امام صادقعلیه السلام که از شهادت معلی خبردار شد، داودبن علی را مورد نفرین خود قرار داد و نفرین حضرت به سرعت مستجاب شد و داوود از دنیا رفت.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
اِفْشاءُ السِّرِ سُقُوطٌ.
افشای سر سبب سقوط آدمی است.(2)
مرد ثروتمندی با لباس پاکیزهای به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و نزدیک او نشست. آنگاه مرد تنگدستی با جامههای چرکین وارد شد و کنار مرد ثروتمند نشست، بهطوری که بخشی از جامههایش زیر پای او قرار گرفت.
مرد ثروتمند لباسهایش را از زیر پای او کشید.
رسول خداصلی الله علیه وآله که شاهد این حرکات بود رو به او کرد و گفت: ترسیدی چیزی از فقر او به تو بچسبد؟
مرد ثروتمند: نه.
پیامبرصلی الله علیه وآله: ترسیدی چیزی از دارایی تو به او برسد؟
پاسخ داد: نه.
پیامبرصلی الله علیه وآله: ترسیدی لباسهایت کثیف شود؟
عرض کرد: نه.
حضرت فرمود: پس چه سببی تو را به این کار واداشت؟
عرض کرد: یا رسولاللَّه! من همدمی (شیطانی) دارم که هر کار زشتی را در نظرم زینت میدهد و هر کار خوبی را زشت جلوه میدهد. من بهخاطر این کار زشت خود، نصف مالم را به او میدهم.
پیامبرصلی الله علیه وآله به آن مرد تنگدست فرمود: نصف مال او را میپذیری؟
مرد تنگدست: نه.
مرد ثروتمند گفت: چرا نمیپذیری؟
او در پاسخ گفت: زیرا میترسم آنچه در دل تو آمده است در دل من وارد شود.(1)(فقیران را ناچیز شمارم).
1) 31. اصول کافی، باب فضل فقراء المسلمین
امام کاظمعلیه السلام فرموده است:
خدای عزّوجل میفرماید: من توانگر را برای شرافتش نزد خود توانگر نساختم و فقیر را برای خواریاش در نظرم فقیر نکردم، بلکه؛ توانگران را به وسیله فقرا آزمودم و اگر فقرا نبودند توانگران سزاوار بهشت نمیگشتند.(1)
شخصی سر گوسفندی را به یکی از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله اهدا کرد. او این هدیه را پذیرفت، امّا با خود گفت فلان برادر دینی من به این سر گوسفند نیازمندتر است و آن را برای او فرستاد. او نیز هدیه را پذیرفت امّا با خود گفت: فلان کس از من نیازمندتر است و آن را برای او فرستاد. نفر سوم که هدیه را قبول کرده بود برای دیگری فرستاد، او نیز شخص دیگری را نیازمندتر از خود دانست و برای او فرستاد تا اینکه سر گوسفند به نفر هفتم رسید.
نفر هفتم که از جریان انتقال سر گوسفند از افراد قبلی اطلاع نداشت آن را برای نفر اوّل فرستاد!
به این ترتیب با یک سر گوسفند هفت نفر به رتبه ایثار نائل گشتند.(2)
امام علیعلیه السلام فرمود:
مِنْ اَحْسَنِ الاِحْسانِ الایثارُ.
بهترین نیکوکاری احسان است.(3)
«فتح موصلی» به منزل یکی از برادران دینی خود رفت. در حالی که او در منزل نبود. به کنیزش گفت: صندوق مخصوص پول مولایت را بیاور تا از آن برداشت کنم.
او رفت و صندوق پول را آورد. فتح موصلی صندوق را باز کرد و به مقدار نیاز از آن برداشت.
وقتی صاحبخانه آمد، کنیزش وی را از جریان آگاه نمود. او از این خبر بسیار خوشحال شد و به کنیز گفت: اگر راست بگویی به خاطر صمیمیتی که برادر دینیام با من دارد تو را در راه خدا آزاد خواهم کرد.(1)
امام سجادعلیه السلام به مردی گفت:
آیا کسی از شما دست در کیسه یا جیب برادرش میبرد تا به مقداری که میخواهد بدون اجازه او بردارد؟
جواب داد: نه.
امامعلیه السلام فرمود: پس شما با هم برادر دینی نیستید.(2)(3)
علاّمه سید محمّد حسین تهرانی میگوید: یک روز در تهران برای خرید کتاب به کتابفروشی اسلامیه رفتم. وارد انبار کتاب شدم، دیدم مردی برای خرید کتاب به انبار آمده و کمربند چرمی خود را روی زمین
پهن کرده و مقداری از کتابهای خریداری شده خود را نظیر قرآن، مفاتیح و... روی آن گزارده است. نهایتاً حدود پنجاه کتاب در میان کمربند بست و آماده رفتن شد، که ناگهان گفت: حبیبم؛اللَّه، طبیبم؛اللَّه، یارم یارم.
چون نگاه به چهرهاش کردم دیدم بسیار قرمز شده و قطراتی از عرق بر پیشانیش نشسته و چنان غرق در وجد و سرور است که اندازه ندارد. گفتم: آقاجان! تنهاتنها، رسمادب نیست. (ما را همبهرهمند گردان).
با صدای بلند و سوزناک این ابیات را به صورتی شیوا و دلنشین از باباطاهر خواند:
اگر دل دلبر، دلبر کدام است؟
وگر دلبر دلِ دل را چه نام است؟
دل و دلبر بههم آمیته وینم
ندونم دل که و دلبر کدام است؟
دلی دیرم خریدار محبت
کز او گرم است بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت
غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای بخت بیبال و پرم کرد
به مو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی برسرم کرد
به صحرا بنگرم صحرا تَه وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
در اینحال ساکت شدو گریه زیادی کرد و سپس شاد و شاداب شد و خندید.
گفتم: احسنت! آفرین! من حقیر و فقیر و وامانده هستم، انتظار دعای شما را دارم. شروع کرد به خواندن این ابیات:
مو از قالوا بلی تشویق دیرُم
گنه از برگ و باران بیش دیرُم
اگر لاتقنطوا دستم نگیره
مو از یا ویلتا اندیش دیرم
بوره سوتهدلان تا ما بنالیم
ز دست یار بیپروا بنالیم
بشیم با بلبل شیدا به گلشن
اگر بلبل نناله ما بنالیم
بوره سوتهدلان گرد هم آئیم
سخن با هم کریم غم وانمائیم
ترازو آوریم غمها بسنجیم
هر آن غمگینتریم سنگینتر آئیم
گفت: الحمدللَّه راهت خوب است. سید سربه سر ما مگذار! من، بیچاره و واماندهام، تو هم باری روی کول ما میگذاری؟ آنگاه گفت:
یک روز، در همین انبار آمدم تا کتاب بخرم. علامه دهخدا هم آمده بود. قدری با هم صحبت کردیم. من به او گفتم: انصافاً شما زحمت کشیدهاید، حقیقتاً رنجبردهاید، ولی تصور میکنید مطلب با اینها تمام میشود؟ حیف، اگر عمر در راههای دیگر صرف میشد چه بهرهها بود، اینک بیاور ببینیم تا چه داری؟ بیا تا ببینیم در دستت چیست؟
تَه که ناخواندهای علم سموات
ته که نابردهای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود نزونی
به یارون کی رسی هیهات هیهات
علامه تکانی خورد. آنگاه قدری در فکر فرو رفت و رنگش قدری تغییر کرد و هیچ جوابی به من نداد.
گفتم: عنایات از جانب خداوند است. ولی آیا به حسب ظاهر برای این عنایاتی که به شما شده است سبب خاصی را در نظر داری؟
گفت: بله. من مادر پیری داشتم، مریض و ناتوان و چندین سال زمینگیر بود. خودم به او خدمت میکردم و نیازهایش را برآورده میکردم، غذا برایش میپختم و آب وضو برای او آماده میکردم و خلاصه به هرگونه که میشد برای برآوردن نیازهایش در خدمت او بودم. مادرم بسیار تند و بد اخلاق بود، بعضاً فحش میداد و من تحمل میکردم و به روی او تبسم میکردم. از همینرو ازدواج نکردم، اگرچه از سن من چهل سال میگذشت. زیرا همسرداری با این خلق مادر مقدور نبود و من میدانستم اگر همسری انتخاب کنم یا زندگی ما را به هم خواهد زد و یا من مجبور میشدم مادرم را ترک کنم و ترک مادر در وجدان و عاطفهام قابل قبول نبود.
گاهی در اثر تحمل ناگواریهایی که از وی به من میرسید، گویی برقی بر دلم میزد و جرقهای روشن میشد و حال خوشی دست میداد ولی دوام نداشت و زودگذر بود. من رختخواب خود را در اتاق او و در کنارش پهن میکردم تا تنها نباشد و نیازی به صدا زدن من نداشته باشد. کوزه را هم آب کرده و همواره در کنار خود میگذاردم، تا اگر آب بخواهد فوراً به او بدهم. در یک شب سرد زمستانی در دل شب آب خواست. فوراً برخاستم و آب کوزه را در ظرفی ریخته و به او دادم و گفتم: بگیر مادر جان! او که خوابآلود بود و از فوریت عمل من خبر نداشت، چنین تصور کرد که من آب را دیر به او دادهام. از این رو فحش بدی به من داد و کاسه آب را بر سرم زد. فوراً کاسه را دوباره آب کردم و گفتم: بگیر مادر جان. مرا ببخش، معذرت میخواهم. ناگهان نفهمیدم در این هنگام چه شد!
اجمالاً به آرزوی خود رسیدم و آن جرقهها تبدیل به یک عالم نورانی همچون خورشید درخشان شد و حبیب من، یار من، خدای من، طبیب من، با من سخن گفت و این حال دیگر قطع نشد و چند سال است که ادامه دارد.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
قُلُوبُ الْعِبادِ الطَّاهِرَةِ مَواضِعُ نَظَرِ اللَّهِ فَمَنْ طَهَّرَ قَلْبَهُ نَظَرَ اِلَیهِ.
قلبهای پاک بندگان، محل نگاه خداوند است. پس کسی که قلبش را پاک گرداند خداوند به او نگاه میکند.(2)
در وقایع مشروطه که بین علما و طلاب دو دستگی ایجاد شده بود، یکی از بزرگترین بدگویان مرحوم آخوند خراسانی که دائماً و در همه جا پشت سر او ناسزا میگفت به خدمت او رسید.
این مرد که از خطبا و وعاظ معروف کربلا بود، میخواست خانه خود را بفروشد و قرضهای خود را ادا کند.
خریدار به او گفته بود اگر آقای آخوند خراسانی سند فروش خانه را امضا کند من حاضرم خانه را بخرم وگرنه نخواهم خرید.
مرد واعظ به هیچ عنوان حاضر نبود نزد آخوند برود، زیرا چندین بار به علت مشروطهخواهی او را مورد ناسزاگوئی خود قرارداده بود، از طرفی میترسید که در منزل او ، متعرض وی شوند و با رفتن به خانه آخوند، جانش به مخاطره بیفتد، امّا در هر صورت قرض داشت و ناچار از کربلا به نجف آمد و خدمت مرحوم آخوند خراسانی رسید و مورد احترام او قرار گرفت. مرحوم آخوند خراسانی او را بالای دست خود نشاند و از ملاقاتش اظهار خوشحالی کرد.
مرد واعظ گفت: خواهش من فقط این است که ذیل این سند را امضا بفرمائید تا بتوانم منزل خود را بفروش برسانم.
مرحوم آخوند سند را از دست او گرفت و مطالعه کرد و به زیر تشک گذاشت. در دل مرد واعظ شوری به پا شد و با خود گفت: این مرد، آخر کار خود را کرد و نه تنها سند را امضا نکرد، بلکه آن را گرفت تا ما را به زحمت اندازد.
در این اثنا مرحوم آخوند از جا حرکت کرد و از درون گنجه چند کیسه لیره در آورد و به او داد و گفت: شما از اهل علم هستید و من هرگز راضی نیستم کسانی که اهل علماند گرفتار و پریشان باشند. این پولها را بگیرید
و با آنها قرضهای خود را ادا کنید. خانه را هم نفروشید و زن و فرزند خود را آواره نکنید و اگر خدای ناکرده باز هم گرفتاری پیدا کردید نزد من بیایند، چنانچه داشته باشم در خدمت شما خواهم بود.
مرد واعظ از مشاهده این همه گذشت و بزرگواری آنچنان شرمنده گردید که از آن پس جزء ارادتمندان مرحوم آخوند خراسانی گردید.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَحْسِنْ اِلی مَنْ اَساءَ اِلَیکَ.
نیکی کن با کسی که با تو بدی کرد.(2)
حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی از عرفای بزرگ اسلام به شمار میرود. پسری داشت که شمع فروزان شبستان خانواده بود.
در روز عید غدیر، این عارف بزرگ در منزل مینشست و قشرهای مختلف مردم به زیارت این عالم جلیلالقدر میآمدند. در آن روز خادمه منزل کنار حوض خانه میآید و ناگهان چشمش بر پیکر بیجان پسر که بر روی آب افتاده بود میافتد و بیاختیار فریاد میزند.
اهل خانه که با صدای خادمه بیرون میآیند و با این منظره دلخراش مواجه میشوند بیاختیار فریاد کشیده و شیون سر میدهند.
مرحوم آیةاللَّه ملکی ناگهان متوجه صدای شیون آنها میشود، از اتاق
بیرون میآید و جنازه پسرش را در کنار حوض رو مشاهده میکند به زنها کرده و خطاب میکند ساکت باشید. همه سکوت میکنند و این سکوت ادامه مییابد، تا اینکه دیدار عمومی مردم به پایان میرسد و طبق معمول هر ساله عدهای از آنان نهار را در منزل ایشان صرف میکنند. در پایان که قصد رفتن به منازل خود را دارند به چند نفر از مهمانان بسیار نزدیک خود میفرماید: شما اندکی صبر کنید، با شما کار دارم. وقتی همه مردم میروند ماجرا را برای آنان بازگو میکند و برای مراسم تجهیز فرزند از دست رفته خود از آنان کمک میگیرد.(1)
امام علیعلیه السلام فرمود:
اَیهَا النَّاسُ عَلَیکُمْ بِالصَّبْرِ فَاِنَّهُ لادینَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ.
ای مردم بر شما باد که صبر پیشه کنید، به راستی که دین ندارد کسی که صبر ندارد.(2)
عدهای که نزد آیةاللَّه العظمی بروجردیقدس سره بودند نقل میکنند، ایشان پیش از فوتشان خیلی ناراحت بودند و میگفتند: خلاصه، عمر ما گذشت و ما رفتیم و نتوانستیم چیزی برای خود از پیش بفرستیم و عملی انجام دهیم.
یکی از حضار به عادتی که همیشه در مقابل صاحبان قدرت، داشت
تملق و چاپلوسی نمود و خیال کرد که اینجا هم جای تملق و چاپلوسی است. گفت: آقا! شما دیگر چرا؟ ما بیچارهها این حرفها را باید بزنیم شما چرا؟ بحمدللَّه شما این همه آثار خیر از خود باقی گزاردهاید، این همه شاگرد تربیت کردهاید، این همه آثار کتبی به یادگار گذاشتهاید، مسجدی به این عظمت ساختهاید، مدرسهها در کجا و کجا ساختهاید و.... وقتی این سخنان را گفت، ایشان جملهای فرمودند که حدیث است:
اَخْلِصِ الْعَمَلَ فَاِنَّ النَّاقِدَ بَصیرٌ بَصیرٌ.
عمل را خالص کن که نقاد عمل آگاه آگاه است.
تو خیال کردی اینها که در منطق مردم به این شکل هست حتماً در پیشگاه الهی نیز همینطور است که پیش تو هست؟ انَّ اللَّه بِما تَعمَلون خَبیر.(1)(خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.)
امام علیعلیه السلام فرمود:
تَصْفیةُ الْعَمَلِ اَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ.
خالص کردن عمل از انجام آن سختتر است.(2)
ذاکر اهلبیتعلیهم السلام حجةالاسلام حاج سید محمّد کوثری سالهای متمادی برای امام خمینی ذکر مصیبت میکرده است. او میگوید: پس از شهادت فرزند امام، آیةاللَّه حاج آقا مصطفی وارد نجف شدم. رفقا گفتند: خوب موقعی آمدی، امام را دریاب که ما هر چه کردیم در مصیبت حاج آقا
مصطفی گریه کنند از عهده برنیامدهایم، مگر اینکه تو کاری کنی.
من خدمت امام رسیدم و عرض کردم اجازه میدهید ذکر مصیبتی بکنم؟
امام اجازه دادند، هرچه نام مرحوم حاج آقا مصطفی را بردم تا با آهنگ حزین امام را منقلب کنم و در عزای پسر اشک بریزد، تغییر حال پیدا نکردند و همچنان ساکت و آرام بودند. ولی همین که نام حضرت علیاکبر را بردم محزون شد. امام چنان گریستند که قابل وصف نیست.(1)
امام علیعلیه السلام فرمود:
اِنَّ الْبَلاءَ لِلظَّالِمِ اَدَبٌ وَ لِلْمُؤمِنِ اِمْتِحانٌ وَ لِلْأَنْبیاءِ دَرَجَةٌ، وَ لِلْأَولیاءِ کَرامَةٌ.
به راستی که بلا برای ستمکار ادب و برای مؤمن آزمایش و برای پیامبران درجه و برای اولیای خدا کرامت است.(2)
آیةاللَّه سید محمّد تقی خوانساری یکی از علمای بزرگ اسلام است که در تقوا و معنویت شهرت بسیار دارد یکی از علمای معاصر قم میگوید: ما چند نفر بودیم که میخواستیم خدمت آیةاللَّه العظمی خوانساری برسیم. نزدیک منزل ایشان که رسیدیم دیدیم ایشان از جایی به طرف منزل خود میآیند، به درب منزل که رسیدند فقیری سر رسید و به ایشان عرض کرد: من پیراهن ندارم.
آقا وارد اتاق شد و ما هم پشت سر ایشان وارد شدیم، دیدیم قبای خود را از تن بیرون کرد و پیراهن خود را در آورد و به آن فقیر داد و سپس قبای خود را پوشید و همانطور بدون پیراهن نشست و به کار مردم رسیدگی میکرد و به سؤالهای ما پاسخ میداد.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
مَنْ اَعْطی دِرْهَماً فی سَبیلِ اللَّهِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ سَبْعَمِاَةِ حَسَنَة.
کسی که یک درهم در راه خدا ببخشد خداوند برای او هفت صد حسنه مینویسد.(2)
فرزند شهید آیةاللَّه اشرفی اصفهانی میگوید: حدود چهل سال قبل که 14-15 ساله بودم روزی در قم به حمام رفتم. هنگام ورود به گرمخانه وارد خزینه شدم و چون بیرون آمدم، دیدم یکی از آقایان سر خود را صابون زده و روی چشمانش نیز از کف صابون پوشیده است و با دست به دنبال ظرف آب میگردد. بلافاصله ظرفی را که نزدیکم بود برداشته و از خزینه پر از آب کردم و دوبار روی سر او ریختم.
آن مرد نورانی نگاه تشکر آمیزی به من انداخت و پرسید: آیا شما هم سر خود را شستهاید؟
عرض کردم: نه، تازه به حمام آمدهام.
سرانجام به گوشهای رفت و من سر و صورتم را صابون زدم، قبل از
آنکه آب بر سرم بریزم ناگاه دو ظرف آب، روی سرم ریخته شد، چشم خود را باز کردم دیدم آن مرد بزرگ به تلافی خدمت من با کمال بزرگواری محبّت کرده است.
بعد به خانه آمدم و موضوع را برای پدرم بیان کردم، ولی چون آن مرد را نمیشناختم نتوانستم او را معرفی کنم.
بعد از مدتی در یکی از اعیاد مذهبی که با پدرم به منزل علما میرفتیم، ناگاه چشمم به همان مرد نورانی که در حمام دیده بودم افتاد و او را به پدرم نشان دادم.
پدرم فرمود: عجب! ایشان حاج آقا روحاللَّه خمینی است.(1)
امام سجادعلیه السلام فرمود:
اَمَّا حَقُّ ذِی الْمَعْروفِ عَلَیکَ فَاَنْ تَشْکُرَهُ وَ تَذْکُرَ مَعْروفَهُ.
امّا حق کسی که به تو نیکی کرده است، این است که از او تشکر کنی و نیکی او را یاد آوری.(2)
در جنگ احد تشنگی شدید بر هفت نفر غلبه کرده بود، مقداری آب که برای یک نفر کافی بود آوردند و به یکی از آنان دادند امّا او از نوشیدن آب خودداری کرد و آب را بر دیگری ایثار کرد تا آنکه هفت نفر آنها آب را بر دیگری ایثار کردند و جملگی از تشنگی به شهادت رسیدند.(3)
امام صادقعلیه السلام درباره مؤمنان کامل فرموده است:
هُمُ الْبَرَرَةُ بِالاِخْوانِ فی حالِ الْعُسْرِ وَ الْیسْرِ، الْمُؤثِروُنَ عَلی اَنْفُسِهِم فی حالِ الْعُسرِ،کَذلِکَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ فَقالَ: «وَ یؤثِرونَ عَلی اَنفُسِهِم وَلَوْ کانَبِهِم خَصاصَةٌ»
آنها کسانی هستند که در حال سختی و آسانی در حق برادران خود نیکوکاری و در شرایط سخت بر آنها ایثار میکنند، خداوند اینگونه آنها را توصیف کرده است: «دیگران را بر خود مقدم میدارند، هر چند خود نیازمند باشند»(1)
علامه تهرانی گوید: یکی از رفقای نجفی ما که در حال حاضر از بزرگان نجف است، برای من نقل کرد که: من یک روز به مغازه سبزیفروشی رفته بودم، دیدم مرحوم میرزا علی آقا قاضیقدس سره خم شده و مشغول جدا کردن کاهو است، امّا برعکس کاهوهایی که از تازگی افتاده و برگهای خشن دارند را جدا میکند.
من کاملاً متوجه بودم تا اینکه مرحوم قاضی کاهوها را به صاحب مغازه داد و وزن کرد و آنها را در زیر عبا گرفت و روانه منزل شد. من در آن روز طلبه جوانی بودم و او پیرمرد شده بود، بهدنبالش رفتم و عرض کردم: آقای من! سؤالی دارم و آن اینکه چرا شما برعکس دیگران این کاهوهای نامطلوب را جدا کردید؟
1) 53. بحارالانوار، ج 67 ، ص 351 .
مرحوم قاضی فرمود: این مرد فروشنده، شخص بیبضاعت و فقیری است و من گاهگاهی به او کمک میکنم و نمیخواهم چیزی بلاعوض به او داده باشم تا عزّت و آبروی او از بین برود و ثانیاً خدای ناخواسته به مجانی گرفتن عادت کند و در کسب هم ضعیف شود. ضمن اینکه برای ما فرقی ندارد که کاهوی لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها استفاده کنیم و من میدانستم که اینها خریداری ندارد و ظهر که مغازه خود را میبندد آنها را بیرون خواهد ریخت، از اینرو برای اینکه ضرر نکند آنها را خریداری کردم.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
مَنْ اَکْرَمَ فَقیراً مُسلِماً لَقِیَ اللَّهَ یوْمَ الْقِیامَةِ وِ هُوَ عَنْهُ راضٍ.
کسی که مسلمان فقیری را اکرام کند خدا را در روز قیامت ملاقات نماید در حالیکه از او راضی است.(2)
یکی از یاران امام خمینی در نجف اشرف(حجةالاسلام فرقانی) میگوید: یکی از آقایان وعاظ در بین راه به من رسید و گفت: پیرمردی است اهل شوشتر که قاری قرآن بوده و بسیار متدین است. پنج، شش بچه کوچک دارد و دو سه سال است که این پیرمرد به بیماری فلج گرفتار شده و از دست و پا فلج است. به من گفتهاند خدمت امام برسم و عرض کنم تا به او کمکی بکنند، زیرا وضع بسیار ناگواری دارد، دو سال است که از تشک پا بر زمین نگذارده است.
من گفتم: خیلی خوب به آقا بگو. به محضر امام رسید و مطالب خود را بیان کرد. امام سخنان او را شنید و فرمود: به آقای فرقانی تذّکر دهید که فردا به من یادآوری کند. ایشان هم به بنده فرمودند و رفتند و من به دنبال امام بودم تا به صحنِ حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام رسیدم. وقتی امام میخواست پای خود را داخل صحن بگذارد صورتش را برگرداند و گفت: آقای فرقانی! فردا ساعت 9 صبح مطلب این آقا را به یاد من بیاور. من هم در دفتر یادداشت خود نوشتم: فردا ساعت 9 تذّکر به امام برای رفتن به منزل پیرمرد شوشتری.
من که هر روز صبح ساعت 8 از منزل بیرون میآمدم، آن روز ساعت 30/7 دقیقه بیرون آمدم. وقتی چشمم به خیابان افتاد دیدم جمعیت از روحانیون موج میزند، تکان سختی خوردم چون ازدحام جمعیت درب منزل امام بود.
شخصی جلو آمد و پرسید: آقای فرقانی جنازه حاج آقا مصطفی را به کربلا میبرند؟
گفتم: ای داد. زانوهایم سست شد و فهمیدم که حادثه برای حاج آقا مصطفی پیش آمده است. طلبهها گریه میکردند، ضجه میزدند و امام هم از مرگ او آگاه گردید، رفت وضو گرفت و مشغول خواندن قرآن شد. آنگاه به حیات منزل ما آمدند.
جمعیت زیادی بود و علمای عرب هم آمده بودند به امام تسلیت میگفتند. من ساعت 9 متوجه بودم که باید به امام یادآوری کنم. امّا گفتم چه کسی میتواند الآن به امام یادآوری کنم که به فکر پیرمرد شوشتری باشد، این صحیح نیست.
امام داخل حیاط نشسته بود و هر کس میآمد جلوی او بلند میشد
و من هم کنار درب ایستاده بودم. یک وقت دیدم امام یک نگاه تندی به من کرد، مهیا شدم و عرض کردم: بله آقا چه میفرمایید؟
فرمود: آقای فرقانی بیا اینجا! جلو رفتم و سرم را جلو بردم. فرمودند: مگر بنا نبود ساعت 9 - و الآن ساعت 9 و ده دقیقه است - برای آن پیرمرد شوشتری به من یادآوری کنی؟
دو دستی به صورتم زدم و طاقت نیاوردم که خود را حفظ کنم. گفتم آقا با این وضع و احوال؟
فرمود: یعنی چه، بلند شو و بیا. از وسط جمعیت مردم داخل اتاق رفت و پول داخل پاکت گذارد و به گونهای این کار را انجام داد که هیچکس متوجه نشود. آنگاه فرمود: همین الآن پاکت را میبری و به پیرمرد شوشتری میدهی و از قول من هم احوال پرسی میکنی و برمیگردی.
من پیش خود گفتم: حالا میهمان زیاد است و امام هم که امروز به مسجد نمیرود، بعد خواهم رفت. پس از پنج دقیقه یک مرتبه دیدم امام میفرماید: آقای فرقانی نرفتی؟
گفتم: میروم. فرمود: یااللَّه الآن برو.
حرکت کردم و از کوچه پس کوچهها گذشتم، تا به منزل آن پیرمرد شوشتری رسیدم. درب را زدم. خانمی از پشت درب گفت: چه کسی است؟
گفتم: من هستم. از منزل آقای خمینی آمدهام و با آقا کار دارم و از طرف او میخواهم از ایشان احوال پرسی کنم.
آن زن به صورتش زد و گفت: ای داد، بمیرم، خمینی امروز هم به فکر ماست!
درب را باز کرد و به داخل منزل رفتم. پیرمرد شوشتری وضع عجیبی داشت، نمیتوانست صحبت کند. همسرش مرا به نزدیک بسترش برد، چهار پنج بچه کوچک، نان را با آب شکر میخوردند.
سلام کردم. گفت: آقا علیکم السلام.
گفتم: آقای خمینی مرا فرستاده است. این پیرمرد آن قدر داد زد و با مشت به سر و صورتش زد که حالا چه وقتی است؟ او الآن فرزندش مرده است، قلبش پر از خون است.
گفتم: میخواستم سر ظهر بیایم ولی امام فرمودند: همین الآن باید بروی و از طرف من از او احوال پرسی کنی.
پیرمرد گفت: سلام مرا به خدمت او برسان. گفتم: دعا کن خداوند به او طول عمر بدهد.
حال عجیبی داشت. پاکت را جلوی وی گذاشتم، مهر برداشت تا سجده شکر بگزارد، امّا نمیتوانست سجده کند. مهر را به پیشانیش گذاشت و سجده شکر کرد و همچنان دعا میکرد. برگشتم منزل امام.
وقتی امام مرا دید پرسید: رفتی؟
عرض کردم: آری.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
عَلَیکَ بِالنُّصْحِ للَّهِ فی خَلقِهِ، فَلَنْ تَلْقاهُ بِعَمَلٍ اَفْضَلَ مِنْهُ.
بر تو باد برای رضای خدا خلقش خیرخواه باشی که هرگز خدا را به عملی بهتر از آن ملاقات نکنی.(2)
وقتی حجاج بن یوسف دستور دستگیری کمیل بن زیاد را صادر کرد، کمیل از دستور او آگاه گردید و فرار کرد و خود را از چشم مأموران حجاج مخفی نمود.
حجاج دستور داد حقوق طایفه کمیل را قطع کردند، تا در اثر این فشار خود را در اختیار حجاج گذارد.
کمیل که از دستور قطع حقوق طایفهاش با خبر شد با خود گفت: من پیر شدهام و عمرم رو به پایان است و سزاوار نیست بهخاطر خود طایفهام را از حقوقشان محروم سازم. از مخفیگاه خارج شد و به نزد حجاج رفت.
حجاج گفت: دوست داشتم تو را پیدا میکردم و دستگیر مینمودم.
کمیل گفت: از عمر من چیزی باقی نمانده است. هر چه میخواهی درباره من انجام ده که وعدهگاه من و تو نزد خداست و بعد از قتل، حسابی در کار است. امیرالمؤمنینعلیه السلام به من خبر داد: تو قاتل من هستی.
حجاج او را گردن زد و به این ترتیب کمیل به شهادت رسید.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
مَنْ عَظَّمَ دینَ اللَّهِ عَظَّمَ حَقَّ اِخْوانِهِ.
کسی که دین خدا را بزرگ شمارد حق برادران خود را بزرگ میشمارد.(2)
ابن مسعود در بازار بود و میخواست کالایی را خریداری کند. وقتی کالای مورد نیاز خود را خرید و خواست پول آن را بپردازد، متوجه شد که دزد، پول او را به سرقت برده است.
اطرافیان او دزد را نفرین کردند و گفتند: خداوند! دست دزدی را که پول ابن مسعود را دزدیده است قطع نما!
ابن مسعود گفت: خداوند! اگر از روی نیاز برده است برای او حلال و مبارک بگردان و اگر از روی نیاز نبوده بلکه از روی معصیت چنین کرده است، این دزدی را آخرین گناه او قرار ده.(1)
امام کاظمعلیه السلام فرمود:
الرِّفقُ نِصْفُ الْعَیشِ.
مدارا نیمی از زندگی است.(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله برای مردی از انصار شهادت داد، که او از اهل بهشت است. مردم میخواستند بدانند که علت بهشتی بودن او چیست؟ وقتی از احوال و اعمال او جست و جو کردند فهمیدند، عمل زیادی انجام نداده است. مگر اینکه وقتی از رختخواب خود برمیخیزد ذکر خدا میگوید و شب که میخوابد جز برای نماز صبح برنمیخیزد. از او سؤال شد تو چه عمل خاصی انجام میدهی که بهشتی شدهای؟
او در جواب گفت: کاری جز آنچه میدانستید انجام نمیدهم، مگر اینکه نسبت به مسلمانی خیانت نمیکنم و بر کسی که خداوند نعمتی به او داده است حسادت نمیورزم.(1)
حضرت زکریاعلیه السلام فرمود:
خداوند فرموده است: حسود دشمن نعمت من است و از قضای من در خشم است و از آنچه قسمت بندگانم کردهام ناراضی است.(2)
وقتی زلیخا درها را به روی یوسف بست و با او خلوت کرد، برخاست و چهره بتی را که در منزل داشت پوشانید!
یوسفعلیه السلام فرمود: چگونه است که تو از مراقبت یک جسم جامد حیا میکنی، امّا من از مراقبت خداوند جبار حیا نکنم.(3)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَلایمانُ عُرْیانٌ وَ لِباسُهُ الْحَیاءُ.
ایمان عریان است و لباس آن حیاست.(4)
«مسمع بن عبدالملک» گوید: در سرزمین منا در محضر امام صادقعلیه السلام بودیم و مقداری انگور در جلوی ما بود و از آن میخوردیم که فقیری آمد
و از امامعلیه السلام کمک خواست.
حضرت دستور داد خوشه انگوری به او داده شود، وقتی انگور را به او دادند گفت: من به این خوشه انگور نیازی ندارم اگر درهمی (پولی) باشد میگیرم.
امامعلیه السلام فرمود: خداوند به تو گشایش دهد.
فقیر رفت و بازگشت و گفت: همان خوشه انگور را بدهید.
امام صادقعلیه السلام فرمود: خداوند به تو گشایش دهد امّا چیزی به او نداد.
آنگاه فقیر دیگری آمد، حضرت سه دانه، انگور به او داد. مرد فقیر آنها را گرفت و گفت: «الحمدللَّه...» (حمد برای خدا و پروردگار جهانیانی است که به من روزی داد.)
امامعلیه السلام فرمود: بمان تا به تو کمک کنم، آنگاه دو کف دست خود را پر از انگور کرد و به او داد. فقیر گرفت و گفت: حمد برای خدا و پروردگار جهانیانی است که مرا روزی داد.
امام صادقعلیه السلام فرمود: باز هم صبر کن و به غلام خود فرمود: چه مقدار درهم نزد تو هست؟
غلام ملاحظه کرد حدود بیست درهم نزد او بود. حضرت آنها را گرفت و به فقیر داد.
فقیر درهمها را گرفت و گفت: «الحمدللَّه» خداوندا این درهمها از آن توست که به من رسید، تو یگانهای و شریک نداری.
امام صادقعلیه السلام به فقیر فرمود: همینجا بمان و پیراهن خود را درآورد و به او داد و گفت: بپوش.
فقیر پیراهن را پوشید و گفت: حمد خدایی را که مرا بپوشانید و به امامعلیه السلام عرض کرد: خداوند به تو جزای خیر دهد و رفت. امام دیگر چیزی نفرمود. ما گمان کردیم که اگر آن فقیر برای امام دعا نمیکرد و همچنان
حمد و سپاس خداوند میگفت امامعلیه السلام همواره به او کمک میکرد، زیرا هر بار که حمد خداوند میگفت: امامعلیه السلام به او کمک میکرد.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
ما اَنْعَمَ اللَّهُ عَلی عَبْدٍ نِعْمَةً فَشَکَرَها بِقَلبِهِ اِلاّ اسْتَوجَبَ الْمَزیدَ فیها قَبْلَ اَنْیظْهَرَ شُکْرَها عَلی لِسانِهِ.
خداوند به بندهای که شکر نعمت را با قلب خود بجا میآورد نعمتی نمیدهد مگر اینکه مستحق افزایش آن نعمت میگردد قبل از اینکه شکر قلبی خود را بر زبان آورد.(2)
امام صادقعلیه السلام به حمام رفت. صاحب حمام به محضر امام رسید و عرض کرد: حمام را برای شما خلوت کنم؟
امامعلیه السلام فرمود: نه، من نیازی به قرق کردن حمام ندارم.
الْمُؤمِنُ اَخَفُّ مِنْ ذلِکَ.
مؤمن سبکبارتر از اینهاست.(3)(که به خاطر او مردم را از حمام بیرون کنی.)
«سالمه» کنیز امام صادقعلیه السلام گوید: در محضر امام صادقعلیه السلام بودم که وفات او فرا رسید، بیهوش شد و به هوش آمد و گفت: به عموزادهاش
(حسن بن علی بن علی بن الحسین) هفتاد دینار بدهید و به دیگری هم این مقدار بدهید و به شخص دیگری هم این مقدار بدهید.
عرض کردم: آیا به کسی (عموزاده امامعلیه السلام) دستور پرداخت درهم میکنید که با کارد به شما حمله کرد و میخواست شما را بکشد؟
امامعلیه السلام فرمود: نمیخواهی من از کسانی باشم که خداوند درباره آنها فرمود:
وَالَّذینَ یصِلُونَ ما اَمَرَ اللَّهُ بِهِ اَنْ یوصَلَ وَ یخْشَونَ رَبَّهُم وَ یخافُونَ سُوءَ الحِسابِ.
و آنها که روابطی را که خداوند به آنها دستور داده است برقرار میکنند و از پروردگارشان میترسند و از بدی حساب در قیامت بیمناکند.(1)
آری ای سالمه! خداوند بهشت را آفرید و آن را پاکیزه و خوشبو نمود و بوی خوش آن از فاصله دو هزار سال استشمام میشود، امّا بوی آن را عاق والدین و کسی که قطع رحم کرده است، استشمام نمیکند.(2)
روزی ابوهریره نزد امیرالمؤمنینعلیه السلام رسید و به او بدگویی کرد و به گونهای سخنان بیهوده خود را بیان میکرد که امام بشنوند. فردای آن روز هم خدمت امام رسید و حوایج خود را از او درخواست نمود و حضرت همه آنها را برآورده کرد.
اصحاب امامعلیه السلام او را بر این پاسخ مثبت به ابوهریره مورد انتقاد قراردادند، که چرا به کسی که دیروز شما را اینچنین مورد بدگویی قرار داد کمک کردی؟
امامعلیه السلام فرمود: من حیا میکنم که جهل او بر علم من و گناه او بر عفو من و درخواست او بر بخشش من غلبه کند.(1)
وقتی امام خمینیقدس سره در فرانسه بود، شبها سخنرانی میکرد. یک عده از دانشجویان فرانسوی هم هر شب در سخنرانی امام حضور پیدا میکردند.
یکی از کسانی که زبان فرانسوی میدانست از آنها سؤال کرد، شما که هر شب به سخنرانی امام میآیید آیا میفهمید چه میگوید؟
فارسی میدانید یا خیر؟
آنها اظهار داشتند که ما هیچ متوجه نمیشویم که امام چه میگوید و فارسی هم نمیدانیم.
دوباره از آنها پرسید: پس برای چه میآیید؟
در پاسخ گفتند: ما وقتی اینجا میآییم و امام صحبت میکند یک روحانیتی را در خود احساس میکنیم!(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
نگاه به چهره علما عبادت است. از امام صادقعلیه السلام درباره این حدیث پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال شد. حضرت فرمود: نگاه به چهره عالمی عبادت است که وقتی به او نگاه کنی تو را به یاد آخرت اندازد.(3)
فرزند امام خمینی (حاج آقا مصطفی) میگوید: پدرم میگفت: وقتی مأموران شاه مرا از قم به تهران میبردند، در بین راه قم و تهران ماشین از جاده بیرون رفت. من فکر کردم میخواهند قضیه را خاتمه بدهند (شهید کنند) ولی وقتی به قلبم مراجعه کردم دیدم هیچ تغییری نکرده است.
وقتی امام در سال 43 از زندان آزاد شد در سخنرانی خود فرمود: واللَّه! به عمرم نترسیدم، آن شبی هم که آنها مرا میبردند آنها میترسیدند
و من آنها را دلداری میدادم.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
مَنْ خافَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ اَخافَ اللَّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیءٍ وَ مَنْ لَمْ یخَفِ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ اَخافَهُ اللَّهُ مِنْ کُلِّ شَیءٍ.
هر کس از خداوند عزّوجل بترسد خدا هر چیزی را از او میترساند و کسی که از خدای عزّوجل نترسد خداوند او را از هر چیزی میترساند.(2)
یکی از یاران امام گوید: روزی امام خمینی در نجف اشرف میخواست برای برگزاری نماز جماعت وارد اتاق بیرونی شود. کفشکن اتاق از کفشهای مردمی که برای شرکت در نماز جماعت و در آنجا جمع شده بودند انباشته شده بود، بهطوری که جای پاگذاشتن نبود. ما و دیگر
روحانیون بدون توجه پا روی کفشهای دیگران میگذاشتیم و رد میشدیم و جز این هم چارهای نداشتیم. امّا وقتی امام به کفشکن رسید توقف کرد و از پا گذاشتن بر روی کفش مردم خودداری نمود و دستور داد کفشها را از سر راه جمع کنند و راه را باز نمایند. در اینجا بود که خیلی از ما متوجه شدیم که پا گذاشتن بر کفش مردم تصرف در مال دیگران است و خالی از اشکال نیست.(1)
امام مهدیعلیه السلام میفرمایند:
لا یحِلُّ لِاَ حَدٍ اَنْ یتَصَرَّفَ فی مالِ غَیرِهِ بِغَیرِ اِذْنِهِ.
برای کسی حلال نیست در مال دیگری تصرف کند مگر این که با اجازه او باشد.(2)
روزی در مجلس عارف گرانقدر، مرحوم حاج میرزا جواد ملکی تبریزیقدس سره یکی از حضار غیبتی کرده بود، آن بزرگوار بسیار ناراحت شده بود و خطاب به غیبتکننده فرموده بود: چهل روز مرا به زحمت انداختی.(3)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
السَّامِعُ لِلْغِیبةِ کَالْمُغْتابِ
شنونده غیبت همانند غیبتکننده است.(4)
هنگامی که لحظات پایانی عمر صاحب جواهر فرا رسید دستور داد، مجلسی از علمای طراز اوّل نجف در حضور او تشکیل شود، تا رئیس حوزه و مرجع تقلید بعد از او معرفی گردد.
همه علما در محضر او جمع شدند. صاحب جواهر که بزرگترین عالم دینی زمان بود سؤال کرد، سایر علما کجا هستند.
جواب دادند: کس دیگری نمانده است. دوباره سؤال خود را تکرار کرد و همان جواب را از حاضرین شنید. اینجا بود که فرمود: ملا مرتضی (شیخ انصاری) کجاست؟ او را حاضر کنید.
عدهای به دنبال شیخ رفتند و پس از جست و جو با خبر شدند که به حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام یا مسجد سهله رفته است، تا برای شفای صاحب جواهر دعا کند. شیخ انصاری را به مجلس آوردند. او با ورود به مجلس به حضار سلام کرد و با احترامی ویژه به صاحب جواهر درود و تحیت فرستاد و او هم سلامش را جواب داد و از دیدن او بسیار خوشحال و مسرور گردید. سپس شیخ انصاری را به خود نزدیک کرد و در نزد خود نشاند و در حالی که در بستر مرگ خوابیده بود دست او را بر سینه خود گذارد و گفت: الآن مرگ برای من گوارا گردید.
آنگاه رو به جمعیت حاضر کرد و گفت: «هذا مَرجَعُکُم من بَعدی» (پس از من این مرجع شما خواهد بود.) و طولی نکشید که روحش به بهشت اعلی پر کشید.
امّا شیخ انصاری که از نظر علمی بر همه برتری داشت از قبول مرجعیت و دادن فتوا خودداری کرد و گفت: تقلید اعلم واجب است و چه بسا کسی وجود داشته باشد که از من عالمتر باشد از اینرو نامهای به
سعیدالعلما که در مازندران بود نوشت و مرقوم داشت: زمانی که ما در کربلا در کلاس درس شریف العلما بودیم علمیت شما بیشتر از من بود و بنا بر لزوم تقلید اعلم مردم باید از شما تقلید کنند.
نامه به دست سعیدالعلما رسید، آن را خواند و در جواب نوشت: در آن موقع که من به درس و بحث مشغول بودم اعلم بودم، امّا در حال حاضر علتی شما را بر من امتیاز بخشیده و آن استمرار درس و اشتغال به مباحث علمی و تدریس و تألیف است، در حالیکه من درس و بحث را ترک کردهام و به حل و فصل امور مردم پرداختهام. بنابراین واجب است مردم از شما تقلید کنند.
نامه سعیدالعلما به شیخ انصاری رسید. آن را خواند و گریه کرد که مسئولیتی بزرگ به دوش او آمده است و راهی جز پذیرش آن ندارد. به حرم امیرمؤمنانعلیه السلام رفت و از او استمداد کرد.
خادم حرم مطهر امیرمؤمنانعلیه السلام میگوید: طبق معمول قبل از اذان صبح به حرم مطهر رفتم تا چراغها را روشن کنم، که شنیدم صدای ناله سوزناکی از طرف پایین قبر حضرت بلند است. تعجب کردم زیرا در این هنگام کسی به زیارت نمیآید. جلو رفتم تا ببینم کیست؟ دیدم شیخ انصاری است که چهرهاش را بر ضریح مقدس گذارده است و همانند مادری فرزند مرده میگوید: ای سرور من! ابالحسن! مولای من! امیرالمؤمنین! این مسؤولیت که بر عهده من آمده است، بسیار بزرگ است و از تو میخواهم مرا از لغزش حفظ کنی وگرنه از زیر بار مسؤولیت (مرجعیت و رهبری شیعه) فرار خواهم کرد.(1)
1) 80. مکاسب کلانتر، ج 1 ، ص 118 تا 123 .
ای عزیز! بنگر بزرگان دین را که در پاکی و طهارت نفس شهره آفاق بودند، چگونه از جاه و مقامی چون مرجعیت که برترین موقعیت به شمار میرفت پرهیز میکردند و وقتی وظیفه بر دوش آنها میآمد چگونه به ائمهعلیهم السلام متوسل میشدند. پس بر هر شیعهای است که با هر پست و مقامی چنین برخورد کند و بدون توجه، داوطلب هر منصبی نگردد تا دین و آخرتش سالم بماند، که نفس امّاره قوی است و لغزشها بسیار.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرموده است:
مَنْ تَقَدَّمَ عَلی قَوْمٍ مِنَ الْمُسلِمینَ وَ هُوَ یری اَنَّ فیهِم مَن هُوَ اَفْضَلُ مِنْهُ فَقَد خانَ اللَّهَ وَ رَسولَهُ وَ الْمُسلِمینَ.
کسی که خود را بر گروهی از مسلمانان مقدم کند در حالیکه میبیند کسی بهتر از او (برای انجام مسئولیت) در بین آنان وجود دارد، به خداوند و پیامبر او و مسلمانان خیانت کرده است.(1)
مقدس اردبیلی، از علمای بزرگی است که از معنویتی خاص برخوردار بود. روزی به یک سفر زیارتی رفته بود. یکی از زائرین امامعلیه السلام که او را نمیشناخت به وی دستور داد تا جامههای او را به نهر آب برده و شست و شو دهد.
آن بزرگوار قبول کرد و لباسهای وی را به نهر آب برد و پس از شست و شو به نزد او آورد.
1) 81. الغدیر، ج 8 ، ص 291 .
مردم که دیدند این مرد به مقدس دستور داده است او را معرفی کردند و آن مرد را سرزنش نمودند و او بسیار شرمنده گردید.
مقدس اردبیلی که شاهد سرزنشهای مردم به آن مرد بود فرمود: چرا او را ملامت میکنید؟ کار بدی نشده است، حقوق برادران مؤمن از این بیشتر است.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
مَنْ تَواضَعَ للَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ.
کسی که برای خداوند تواضع و فروتنی کند خدا منزلت او را بلند میگرداند.(2)
«عابس» از یاران امام حسینعلیه السلام بود، که در کربلا به یاری آن حضرت آمده بود. به خدمت امامعلیه السلام رسید و سلام کرد و عرض کرد: یا اباعبداللَّه! کسی نزد من برروی زمین از دور و نزدیک عزیزتر و محبوبتر از تو نیست، اگر میتوانستم ظلم و قتل را به چیزی بهتر از خون و جانم از تو دور کنم میکردم.
سلام بر تو ای اباعبداللَّه! شهادت ده که من بر هدایت تو و پدرت هستم آنگاه شمشیر کشید و به طرف دشمنان رفت.
«ربیع بن تیم» گوید: وقتی عابس را دیدم او را شناختم و قبل از این هم او را در جنگها دیده بودم، او شجاعترین مردم بود. گفتم: ای مردم! این شیر شیران است کسی برابر او قرار نگیرد.
عابس با صدایی بلند گفت: آیا مردی هست که به جنگ من بیاید؟ کسی جواب او را نداد.
عمربن سعد گفت: وای بر شما! سنگبارانش کنید. سپس او را هدف سنگهای خود قرار دادند و از هر طرف به او سنگ پرتاب میکردند.
وقتی عابس این کار ناجوانمردانه آنها را مشاهده کرد، کلاهخود و زره را برداشت و به آنها حمله کرد.
واللَّه! دیدم که دویست نفر از جلوی او فرار میکردند. در پایان دشمن او را در یک محاصره قرار داد و محاصره را از هر طرف تنگ کردند و او را به شهادت رساندند و سر از بدنش جدا کردند. میدیدم که سر او در دست عدهای بود و هر کسی ادعا میکرد که من او را کشتم، تا اینکه سر را به نزد عمر سعد آوردند.
عمر گفت: باهم مخاصمه نکنید او را یکنفر نکشت، همه در کشتن او سهیم هستید.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
لایؤْمِنُ عَبْدٌ حَتّی اَکونَ اَحبَّ اِلَیهِ مِنْ نَفْسِهِ، وَ یکونُ عِتْرَتی اَحَبَّ اِلَیهِ مِنْ عِتْرَتِهِ.
بنده ایمان نمیآورد تا اینکه من در نزد وی محبوبتر از خود او باشم و عترت من از خانواده او نزدش محبوبتر باشد.(2)
امام حسینعلیه السلام در روز عاشورا «شبث بن ربعی» و «قیس بن اشعث» و «زیدبن حرث» را ندا داد و فرمود: شماها به من نامه نوشتید که مرا در جنگ با یزید یاری میکنید؟
آنها در جواب گفتند: ما از آن نامهها خبر نداریم.
آنگاه حربن یزید ریاحی که از بزرگان اهل کوفه بود گفت: آری و اللَّه! ما برای تو نامه نوشتیم و تو را به جنگ با یزید فرا خواندیم. خداوند باطل و اهل باطل را نابود گرداند. به خدا سوگند! دنیا را بر آخرت بر نخواهم گزید و وارد لشکر امام حسینعلیه السلام شد.
امامعلیه السلام به او خوش آمد گفت و فرمود: به خدا سوگند! تو در دنیا و آخرت آزاده هستی.
وقتی حر به شهادت رسید، سید الشهداعلیه السلام بر بالین او قرار گرفت و خاکها را از چهره وی پاک میکرد و فرمود: تو حر (آزاده) هستی، همانگونه که مادرت تو را حر نامید.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
«سابقون» در زیر سایه عرش هستند، خوشا به حال آنها. گفته شد: یا رسولاللَّه! سابقون چه کسانی هستند؟
حضرت فرمود: آنها که وقتی حق را میشنوند میپذیرند و وقتی از آن سؤال میشود در اختیار دیگران قرارش میدهند و برای مردم حکم میکنند همانگونه که برای خود حکم میکنند.(2)
بعد از آنکه «مسلم بن عوسجه» در کربلا به شهادت رسید «عمروبن قرطه» بیرون آمد و از امام حسینعلیه السلام اجازه میدان گرفت و حضرت به او اجازه داد. آنگاه وارد جنگ شد و چون شیفتگان شهادت جنگید و جمع زیادی را به جهنم فرستاد. او در برابر هر تیر و شمشیری که به طرف امامعلیه السلام میآمد میایستاد و دست و بدنش را سپر او میساخت و راضی نمیشد که کمترین آسیبی به بدن مقدس آن حضرت وارد شود، تا اینکه بدن او پر از زخم و جراحت گردید. سپس به امام حسینعلیه السلام عرض کرد: یابن رسول اللَّه آیا از من راضی شدی؟
حضرت فرمود: بله، تو در بهشت جلوی روی من خواهی بود. پس سلام مرا به جدم پیامبرصلی الله علیه وآله برسان و بگو حسین هم از عقب میآید.(1)
امام علیعلیه السلام فرمود:
بِحُسْنِ الْوَفاءِ یعْرَفُ الاَبْرارِ.
به خوب وفاداری کردن نیکان شناخته میشوند.(2)
وقتی «قیس بن مصهر» به کوفه رسید تا نامه امام حسینعلیه السلام را به کوفیان برساند «حصین بن نمیر» خواست او را تفتیش کند. جناب قیس نامه امامعلیه السلام را بیرون آورد و جوید.
حصین بن نمیر او را به نزد عبیداللَّه بن زیاد برد، وقتی نزد آن ملعون
رسید پرسید، تو کیستی؟
فرمود: من از شیعیان امیرالمؤمنین و پسرش حسینبنعلی هستم.
ابن زیاد گفت: چرا کاغذ را جویدی؟
در جواب گفت: بهخاطر آنکه تو نفهمی که در آنچه نوشته شده است
ابن زیاد: از چه کسی و برای چه کسی نوشته شده بود؟
قیس: از سوی حسین بن علیعلیهما السلام به سوی اهل کوفه نوشته شده بود که اسامی آنها را نمیدانم.
ابن زیاد خشمگین شد و گفت: واللَّه! از تو دست بر نخواهم داشت تا مرا به اسامی آنها آگاه سازی و یا بر روی منبر رَوی و حسین بنعلی و پدرش را مورد لعنت قرار دهی وگرنه تو را پاره پاره میکنم.
قیس به منبر رفت و بعد از حمد و ثنای الهی بر پیامبر و اظهار ارادت و محبّت به امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسینعلیهما السلام ، عبیداللَّه بن زیاد و پدر و مادرش و طغیانگران بنیامیه را مورد لعنت قرار داد، آنگاه فرمود: ای مردم! من فرستاده حسین بن علی بهسوی شما هستم که در فلان مکان هست، او را اجابت کنید.
در این هنگام ابن زیاد امر کرد او را از منبر پایین آوردند و از بالای قصر با دست بسته به زیر انداختند که استخوانهای بدنش در هم شکست و تا رمقی در بدن داشت سر از بدنش جدا کردند.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
مَنْ رَزَقَهُاللَّهُ حُبَالاَئِمَّةِ مِنْ اَهْلِبَیتی فَقَدْ اَصابَ خَیرَالدُّنیا وَالاخِرَةِ.
1) 90. منتخب التواریخ، ص 295 .
کسی که خداوند محبّت ائمه از اهلبیت مرا روزی او گردانیده است به خیر دنیا و آخرت دست یافته است.(1)
محمّد بن ابی عمیر از شیعیان پاکی است، که اموالش از دست رفت و فقیر شد. او از مردی ده هزار درهم طلبکار بود که توانایی پرداخت آن را نداشت تا اینکه منزل خود را فروخت و پول آن را نزد محمّد بن ابی عمیر آورد.
محمّد پرسید: این پول برای چیست؟
او در جواب گفت: طلبی است که از من داری.
محمّد گفت: ارث به تو رسیده است؟
گفت: نه، ملکی فروختهای؟ نه، پس این پول را از کجا به دست آوردی؟
مرد بدهکار گفت: منزل خود را فروختم تا اینکه دینم را ادا کنم. محمّد گفت: امام صادقعلیه السلام فرمود:
مرد بهخاطر قرضی که دارد از منزلش بیرون نمیرود.(خانهاش را نمیفروشد) آنگاه گفت: پول خود را بردار، واللَّه! من در حال حاضر نیازمند یک درهم هستم امّا این پول را هرگز نخواهم گرفت.(2)
همسر حاتم طایی که «ماویه» نام داشت میگوید: سالی قحطی پیش
آمد، شبی بسیار گرسنه بودیم، من و حاتم، فرزندانمان «عدی» و «سفانه» را سرگرم کردیم تا با گرسنگی خوابیدند. آنگاه حاتم با صحبتهای خود مرا سرگرم کرد تا من نیز بخوابم، من هم خود را به خواب زدم و حاتم گمان کرد خواب رفتهام، چند مرتبه مرا صدا زد و گفت: خواب رفتهای؟ امّا جواب او را ندادم.
در این هنگام زنی آمد و به حاتم گفت: من از نزد فرزندان گرسنهام میآیم که مثل گرگ گرسنه ناله میزدند.
حاتم گفت: فرزندان گرسنهات را نزد من بیاور! واللَّه! آنها را سیر خواهم کرد. من سریعاً بلند شدم و به حاتم گفتم: به چه چیزی آنها را سیر میکنی؟ فرزندان تو با گرسنگی خوابیدند.
حاتم گفت: واللَّه! بچههای تو و او را سیر خواهم کرد.
وقتی آن زن فرزندان گرسنهاش را آورد، حاتم بلند شد و اسب خود را ذبح کرد و گوشت آن را خورد کرد و بر روی آتش گرفت و گفت: من میپزم و تو خود بخور و به فرزندانت بخوران و به من هم گفت: فرزندانت را بیدار کن. من هم عدی و سفانه را بیدار کردم و از گوشت پخته به آنها دادم.
آنگاه حاتم گفت: این پستی است که شما بخورید و اهل محل گرسنه بمانند. به درب خانه تکتک آنها رفت و دعوت کرد، آنها نیز جمع شدند و از گوشت پخته اسب تناول کردند. امّا خود به کناری رفت و نشست تا همه آمدند و از گوشت اسب خوردند تا به پایان رسید و خود که صاحب اسب بود ذرهای نچشید.(1)
1) 93. سفینة البحار، ج 1 ، ص 208 .
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به عدی پسر حاتم فرمود:
دُفِعَ عَنْ اَبیکَ الْعَذابُ الشَّدیدُ، لِسَخاءِ نَفْسِهِ.
عذاب شدید از پدرت دور شد به خاطر سخاوتی که داشت.(1)
شیخ جعفر کاشف الغطا از علمای بزرگ است. شبها محاسبه نفس میکرد و خطاب به خود میگفت: در کودکی جعفر کوچولو نامیده میشدی، آنگاه جعفر شدی و سپس به تو شیخ جعفر گفتند و بعد از آن شیخ جعفر بزرگ اطلاق گشتهای پس تا به کی گناه میکنی و شکرگزار این نعمت نمیباشی.(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
مَنْ حاسَبَ رَبِحَ وَ مَنْ غَفَلَ عَنْها خَسِرَ.
کسی که به حساب خود پردازد سود میبرد و هر کس از آن غفلت کند زیان میکند.(3)
در یکی از شبها که همه به خواب رفته بودند طلبهای درب منزل عالم بزرگ زمان، مرحوم آخوند خراسانی را چندین بار میکوبد. همسر این طلبه در آستانه وضع حمل قرار گرفته و از آنجایی که او در نجف تنها بوده
و منزل «ماما» را هم نمیدانسته است به منزل آخوند خراسانی آمده است تا از او کمک بگیرد.
طولی نکشید که کسی درب را باز کرد. وقتی درب باز شد طلبه، آخوند خراسانی را مشاهده کرد، که شالی سفید برسر بسته و قلمی بالای گوش راست خود قرار داده است. او از فرط شرمندگی و حیرت سلام کردن را هم فراموش کرد.
آخوند فرمود: سلام علیکم! چه فرمایشی دارید؟ چه کمکی میتوانم بکنم؟
طلبه جوان بعد از معذرت خواهی از مزاحمت خود، جریان کار خویش را شرح داد و با کمال فروتنی خواهش کرد که مستخدم منزلش را به همراه او به خانه ماما بفرستد.
مرحوم آخوند فرمود: وقت کار مستخدم به پایان رسیده است او تا ساعت معینی از شب باید کار کند و الآن وقت استراحت اوست. یک دقیقه تأمل کنید من خودم میآیم. اندکی بعد در حالی که عبائی به دوش انداخته و فانوسی به دست گرفته بود از منزل بیرون آمد و همراه آن طلبه راهی طولانی را طی کرد و از چندین کوچه و پس کوچه گذشت تا به منزل ماما رسید. درب زد. ماما درب را باز کرد. جناب آخوند درباره وضع حمل همسر طلبه جوان با او صحبت کرد و سپس به عنوان راهنما در حالی که فانوس را در دست داشت از جلو حرکت کرد و ماما را به منزل او رسانید و آنگاه خود به منزلش بازگشت و اندکی بعد مقداری پول و شکر و قند و پارچه برای آن طلبه فرستاد.(1)
1) 97. مرگی در نور، ص 380 .
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَحَبُّ عِبادِ اللَّهِ اِلَی اللَّهِجَلَّ جَلالُهُ اَنْفَعُهُمْ بِعِبادِهِ.
محبوبترین بندگان خدا نزد خداوند سودمندترین آنها برای بندگان اوست.(1)
مولی محمّد هرندی شاگرد شیخ انصاری بوده که در شهر خود به مرجعیت رسید. بعد از سال 1300 ه . ق برای زیارت به عتبات رفت و در ضمن با میرزای شیرازی بر سر مسألهای مباحثه کرد و پس از اتمام مباحثه به کاظمیه رفت.
بعد از رفتن او میرزای شیرازی متوجه شد، که حق با مولی محمّد هرندی بوده است. دستور داد نامهای بنویسند و آن را با قاصدی سواره به همراهی شیخ اسماعیل ترشیزی به سوی وی بفرستند و بگویند که حق با او بوده است.
قاصد در کاظمیه به او رسید و نامه را به او تسلیم کرد.(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِقْبَلِ الْحَقَّ مِمَّنْ اَتاکَ بِهِ صَغیرٌ اَوْ کَبیرٌ وَ اِنْ کانَ بَغیضاً.
حق را از هر کوچک و بزرگی که به تو حق میگوید بپذیر اگر چه او دشمن تو باشد.(3)
روزی آخوند خراسانی در مجلس درس استاد خود میرزای شیرازی در سامرا شرکت کرد، تا از درس او بهرهمند گردد. استاد یک فرع فقهی را مطرح کرد و درباره آن دلایلی را ذکر کرد که آخوند خراسانی بر نظر استاد اشکال کرد و نظر دیگری را از سوی خود بیان نمود. استاد دلایل شاگرد را رد کرد و برای اثبات نظر خود دلایل دیگری ذکر کرد و دو سه بار این مباحثه بین استاد و شاگرد تکرار شد.
طلاب ساکت نشسته بودند و با دقت به مباحثه آن دو نفر گوش فرا میدادند. وقتی بحث بالا گرفت، آخوند محمّد کاظم خراسانی به احترام استاد نظر او را قبول کرد و ساکت شد. آن روز درس تمام شد. روز بعد که میرزا بر منبر نشست، قبل از شروع درس رو به طلاب و فضلای درس خود کرد و گفت: درباره مسأله دیروز حق با جناب آخوند بوده و نظر ایشان درست است.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَتْقَی النَّاسِ مَنْ قالَ الْحَقَّ فیمالَهُ وَ عَلَیهِ.
با تقواترین انسانها کسی است که حق بگوید چه بر نفع او باشد یا ضرر او.(2)
شیخ منصور انصاری برادر شیخ انصاریقدس سره است. شیخ منصور در زمان مرجعیت برادرش به قصد زیارت امام رضاعلیه السلام عازم مشهد مقدس گردید. هنگام حرکت، شیخ انصاری به او فرمود:
در این سفر خواه ناخواه بین تو و شاه و امرای دولت ایران ملاقاتی روی خواهد داد، ولی مواظب باش عزّت نفس را از دست ندهی و از آنها پول قبول کنی و بدین وسیله خود را بنده آنان سازی و الاّ اگر چیزی از ایشان پذیرفتی، دیگر پیش من نیا و در بازگشت از مشهد در دزفول بمان(1)
لقمان به فرزندش فرمود:
اِنْ اَرَدْتَ اَنْ تَجْمَعَ عِزَّ الدُّنْیا فَاقْطَعْ طَمَعَکَ مِمَّا فی اَیدِی النَّاسِ.
اگر میخواهی به عزّت دنیا دستیابی، طمع خود را از آنچه در دست دیگران است قطع نما.(2)
یکی از بازرگانان ثروتمند، آیةاللَّه سید محمّدباقر درچهای را با چند تن از علما و طلاب دعوت کرد، سفرهای گسترده و آن را به انواع غذاهای لذیذ و متنوع آراست.
آیةاللَّه درچهای به عادت همیشگی مقدار کمی غذا تناول کرد. پس از آن که دست و دهان را شستند، میزبان قبالهای را که مشتمل بر مسئلهای بود که به فتوای سید حرام بود آورد، تا او امضا کند. این مرد روحانی فهمید که میهمانی مقدمهای برای امضای این سند بوده و شبهه رشوه داشته است، رنگش تغییر کرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود: من به تو چه بدی کرده بودم، که این زقوم را به حلق من کردی؟ چرا این نوشته را پیش
از غذا نیاوردی؟ تا دست به آن نزنم. پس آشفته حال برخاست و دوان دوان به مدرسه آمد و کنار باغچه مدرسه مقابل حجرهاش نشست و با انگشت به حلق فرو کرد و همه را برگرداند و پس از آن نفس راحتی کشید.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
اَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ.
با ورعترین مردم کسی است که در نزد کار شبهه ناک توقف کند(2)(خود را به انجام آن آلوده نسازد)
میرزا حسن نوری که سالیانی در خدمت آیةاللَّه بروجردی بوده است، میگوید: یک وقتی قرار بود در شهر هامبورک آلمان، مرکزی برای نشر تعالیم اسلامی ساخته شود. آقایی را فرستادند که در آنجا زمینی تهیه کند، این فرد به هامبورک رفته و زمینی را خریداری کرده بود. عدهای به آیةاللَّه بروجردی اطلاع داده بودند که این زمین خریداری شده در موقعیت خوبی قرار ندارد و در پایین شهر هامبورک است.
وقتی مأمور خرید زمین برگشت و گزارشی از عملکرد خود ارائه داد، آیةاللَّه بروجردی به ایشان فرمودند: شنیدهام زمین خریداری شده در موقعیت مناسبی قرار ندارد و این برای جامعهای که ارزش را در زیباییهای ظاهری میبیند صلاح نیست، که ما در چشم آنان حقیر جلوه
کنیم. مذاهب دیگری در آنجا وجود دارند که مراکز مذهبی آنها از ساختمانهای مجلل و زیبا برخوردار است و از ماشینهای خوب استفاده میکنند، از این رو برای ما صلاح نیست که پائینتر از آنها جلوه کنیم.
آن شخص گفت: آقا! یعنی میفرمایید در بالای شهر هامبورک و در کنار دریا زمین تهیه کنیم؟ آنجا بسیار گران است.
ایشان فرمودند: بله، در جای مناسب تهیه کنید، من هزینهاش را تأمین میکنم، شما تصور میکنید برای من زمین میخرید؟ خیر، این مکان به نام امام زمانعلیه السلام است و باید در جای آبرومندی باشد که باعث تحقیر مسلمانان نگردد.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
خَیرُ الْهِمَمِ اَعْلاها.
بهترین همتها بالاترین آنهاست.(2)
عثمان کیسه پولی را به یکی از غلامانش داد تا به ابوذر دهد و گفت: اگر ابوذر این هدیه را بپذیرد تو را آزاد خواهم کرد.
بنده عثمان کیسه پول را نزد ابوذر آورد، امّا هر چه اصرار کرد او نپذیرفت. عرضکرد: ای ابوذر! اگر این کیسه پول را بپذیری من از بندگی آزاد خواهم شد.
ابوذر گفت: بله تو آزاد میشوی امّا من بنده میشوم.(3)
امام علیعلیه السلام فرمود:
کَمْ مِنْ اِنْسانٍ اِسْتَعْبَدَهُ اِحْسانٌ.
چه انسانهایی که احسان آنها را به بندگی کشیده است.(1)
بحث علمی مشترکی بین آیةاللَّه صدر و آیةاللَّه زنجانی بوده است که امام خمینی نیز در آن شرکت میجوید. در بین رد و بدل سخنان علمی مباحثه بین امام و آیةاللَّه زنجانی به تندی میگراید.
امام خمینی میفرماید: من بهخاطر سن زیاد و عظمت مرحوم زنجانی دست او را بوسیدم.(2)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
عَظِّمُوا کِبارَکُمْ و صِلُوا اَرْ حامَکُمْ.
سالمندان خود را بزرگ شمارید و با اقوام خود صلهارحام نمائید.(3)
در یکی از عیدهای نوروز خانواده رضا شاه با وضع بیحجابی بالای بام صحن حرم حضرت معصومهعلیها السلام ظاهر شده بودند. آقا سید باقر ناظم که از یاران شیخ محمّدتقی بافقی بود، بالای بام رفته تا آنان را که با وضع مفتضحی بودند پایین بیاورد.
عیال رضاخان فوراً با او تماس تلفنی میگیرند و میگویند: چرا نشستهای؟ در حالی که به حریم تو توهین شده است.
رضاخان با چند دستگاه توپ وارد قم میشود، به این خیال که صحنه خونین مسجد گوهرشاد مشهد را تکرار کند. به صحن حضرت معصومهعلیها السلام میآید و با چکمه وارد حرم میشود و لگدی به ضریح میزند و با صدای بلندی میگوید: شیخ محمّدتقی کجاست؟
عمال او میروند و جناب شیخ را میآورند. رضاخان آن قدر با لگد به کمر مرحوم بافقی میکوبد که او تا آخر عمر گرفتار بیماری شده بود.
مرحوم بافقی را به حالت تبعید در حرم حضرت عبدالعظیم نگاه میدارند. گروههایی از مردم تهران به عیادت ایشان میروند و او در همان حال به امر به معروف و نهی از منکر خود ادامه میدهد. گویا بعضی از سران دولت خدمت ایشان میروند و میگویند شما دست از این حرفها بردارید تا ما برای شما تقاضای آزادی کنیم.
مرحوم بافقی در پاسخ میگوید: شما و رضاخان هیچ هستید و من از هیچ چه توقعی داشته باشم. من نوکر امام زمانعلیه السلام هستم، هر کاری میخواهید بکنید.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
مَنْ اسْتَغْنی عَنِ النَّاسِ اَغْناهُ اللَّهُ سُبْحانَهُ.
کسی که از مردم بینیازی جوید خداوند او را غنی میگرداند.(2)
آیةاللَّه حاج شیخ محمّدرضا طبسی گوید: مرحوم مدرس در مدرسه سپهسالار (شهید مطهری) در شبستان زیر ساعت تدریس میفرمودند. من هم گاهی موفق میشدم و از قم به درس ایشان میرفتم. روزی در جلسه درس نامهای خدمت ایشان آوردند. او نامه را که ملاحظه فرمود آن را پرت کرد و گفت: اعتنا نکنید.
(ظاهراً نامه از طرف رضاخان یا دستگاه حکومت او بود) و بعد با یک دنیا تأسف فرمود: چه کار کنم، اگر پنج نفر مثل خودم میداشتم، با این کفش دهانش را خرد میکردم.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اَلسَّخاءُ وَ الشُّجاعَةُ غَرائِزٌ شَریفَةٌ یضَعُهَا اللَّهُ سُبْحانَهُ فیمَنْ اَحَبَّهُ وَ امْتَحَنَهُ.
سخاوت و شجاعت دو غریزه گرانقدری هستند که، خداوند آنها را در کسی قرار میدهد که او را دوست دارد و امتحان کرده است.(2)
شیخ انصاری برادری به نام شیخ منصور داشت، که از اهل علم و فضیلت بوده و در فقر و تنگدستی به سر میبرده است.
روزی مادرش به حال او رقت کرد و فرزند بزرگترش شیخ انصاری را که در آن زمان از ریاست و مرجعیت برخوردار بود، از وضع او آگاه ساخت و درخواست کرد، تا مقرری بیشتری از آنچه به دیگران میدهد به او بدهد
و خطاب به او گفت: برادر تو عیالوار و از وضع ضعیفی برخوردار است و مقرری که به او داده میشود برای مخارج روزانه او کافی نیست. تو هم که حال او را میبینی و اموال و وجوهات شرعی را هم که در اختیار داری و میتوانی بیش از آنچه به دیگران میدهی به او عطا کنی.
شیخ انصاری به سخنان مادر گوش داد، آنگاه کلیدهای اتاقی که اموال در آنها بود، به او داد و با لحنی مؤدبانه گفت: مادر بیا این کلیدها را بگیر، درب را باز کن و هر مقدار پول برای منصور میخواهی بردار، به شرط آنکه مسؤولیت آن به عهده من نباشد، بلکه خود پاسخگوی آن باشی.
مادر! این اموالی را که میبینی نزد من جمع شده است، حقوق فقرا و نیازمندان است که به طور مساوی بین آنها تقسیم میشود. همه آنها مثل دندانه شانه برابرند و تفاوتی بین آنها نخواهد بود.
مادر! اگر فردای قیامت جوابی برای زیادتر گرفتن فرزندت داری، هر چه میخواهی بکن، که بعداً حسابی دقیق در کار است، چه خواهی کرد؟
مادر شیخ از این سخنان لرزه به اندامش افتاد و فهمید که روزی سخت و حسابی دقیق در پیش دارد. پس کلیدها را به شیخ بازگرداند و به درگاه خدا توبه کرد و تنگدستی فرزندش منصور را به فراموشی سپرد.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
سادَةُ اَهْلِ الْجَنَّةِ اَلْاَ تْقِیاءُ اَلْاَبْرارُ
سروران اهل بهشت نیکوکاران با تقوا هستند.(2)
علیبن حمزه گوید: دوستی داشتم که در دیوان بنیامیه شغل نویسندگی داشت. از من درخواست کرد که از امام صادقعلیه السلام برای او اجازه ملاقات بگیرم و امامعلیه السلام اجازه فرمود.
وقتی بر امامعلیه السلام وارد شد، سلام کرد و نشست. سپس عرض کرد، فدایت شوم، من در دیوان بنیامیه بودم و از دنیای آنها مال فراوانی به دست آوردم و در تحصیل این اموال از مسائل دینی چشمپوشی نمودم.
امام صادقعلیه السلام فرمود: اگر بنیامیه کسی را نمییافتند که برای آنها بنویسد و مالیات جمعآوری کند و برای آنها بجنگد و در جماعت آنها حضور یابد حق ما را غصب نمیکردند. اگر مردم آنها را ترک میگفتند و به اموال آنها توجهی نمیکردند، بیش از آنچه در دست داشتند نمییافتند.
جوان عرض کرد: فدایت شوم! آیا راه نجاتی هست؟
امامعلیه السلام فرمود: اگر بگویم عمل میکنی؟
پاسخ داد: آری.
امامعلیه السلام فرمود: تمام اموالی را که در دیوان آنها بهدست آوردی رد کن، اگر کسی را میشناسی به او ردنما و اگر نمیشناسی از طرف او صدقه بده و من هم قول میدهم که بهشت را از خدا برای تو تضمین نمایم.
جوان مدتی سر به زیر انداخت و ساکت ماند. سپس گفت: فدایت شوم انجام میدهم. او با ما به کوفه برگشت و هر چه داشت حتی لباسی که پوشیده بود را رد کرد و ما برای او لباس خریدیم. چند ماهی نگذشت که بیمار شد و ما او را عیادت میکردیم.
روزی بر او وارد شدم چشمهایش را باز کرد و گفت: ای علی بنحمزه! امام صادقعلیه السلام به قولش وفا کرد و از دنیا رفت و او را به خاک سپردیم.
پس از آن بر امام صادقعلیه السلام وارد شدم. وقتی مرا دید فرمود: ای علیبن
حمزه! و اللَّه برای دوست تو به قول خود وفا کردیم.
عرض کردم: فدایت شوم راست میگویی. واللَّه! به هنگام مرگش به من خبر داد.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
لَیسَ شَیْءٌ اَحَبَّ اِلَی اللَّهِمِنْ مُؤْمِنٍ تائِبٍ اَوْمُؤْمِنَةٍ تائِبَةٍ.
چیزی نزد خداوند مجبوبتر از مرد یا زن توبه کننده نیست.(2)
ابورافع گوید: من در زمان امام علیعلیه السلام نویسنده و کلیددار بیتالمال بودم. در جنگ جمل غنایمی به بیتالمال منتقل گردید، که در بین آنها یک گردنبند مروارید بود. دختر امیرالمؤمنینعلیه السلام کسی را نزد من فرستاد و گفت: شنیدهام یک گردنبند مروارید در بیتالمال است و در اختیار تو میباشد. دوست دارم آن را به من عاریه دهی تا در روز عید قربان خود را به آن زینت دهم. من هم گردنبند را برای او فرستادم و گفتم: ای دختر امیرالمؤمنین این گردنبند به عنوان عاریه نزد تو باشد و اگر خسارتی دید ضامن آن خواهی بود.
او هم قبول کرد که تا سه روز گردنبند را به رسم عاریه نزد خود داشته باشد و سپس به بیتالمال برگرداند.
در این اثنا امام علیعلیه السلام گردنبند را در گردن دخترش مشاهده کرد و فهمید که از بیتالمال است.
پرسید: این گردنبند را چگونه بهدست آوردی؟
عرض کرد: از ابورافع عاریه گرفتم تا پس از سه روز استفاده آن را به بیتالمال بازگردانم.
امیرالمؤمنینعلیه السلام به دنبال من فرستاد. خدمت او رسیدم، آنگاه حضرت فرمود: ابورافع آیا به مسلمین خیانت میکنی؟
عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! او دختر شماست و از من درخواست کرد که گردنبند را به او عاریه دهم تا به مدت سه روز خود را به آن زینت دهد، من هم قبول کردم که به مدت سه روز آن را در اختیار او گذارم و اگر خسارتی به آن وارد شد خود ضامن آن باشد و من هم ضامنم که آن را به طور سالم به جای خود بازگردانم.
آنگاه حضرت فرمود: آن را همین امروز به بیتالمال برگردان و دیگر چنین کاری را تکرار نکن که به مجازات سخت من خواهی رسید.
آنگاه فرمود: اگر نه این بود که گردنبند را به رسم عاریت گرفته بود، اولین زن هاشمی بود که دست او را به عنوان سرقت قطع میکردم.
سخن امامعلیه السلام به گوش دخترش رسید. خدمت پدر رسید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! من دختر و پاره تن تو میباشم، چه کسی سزاوارتر از من به استفاده از گردنبند میباشد!
امامعلیه السلام به او فرمود: ای دختر علیبن ابیطالب از حق دور نشو آیا همه زنان مهاجرین در این عید به مثل چنین گردنبندی زینت میکنند؟ سپس گردنبند را از او گرفت و به بیتالمال باز گرداند.(1)
پبامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
1) 121. بحارالانوار، ج 40 ، ص 337 و 338 .
لااِیمانَ لِمَنْ لا اَمانَةَ لَهُ.
ایمان ندارد کسی که امانتدار نیست.(1)
ابوحنیفه سائق الحاج گوید: من و دامادم بر سر میراثی مشاجره میکردیم، که مفضل بر ما گذشت چون متوجه نزاع ما شد، مدتی توقف کرد و به مشاجره ما نگاه میکرد. سپس گفت: به منزل من بیایید و ما را با چهار صد درهم با یکدیگر صلح داد و آن پول را از نزد خود به ما پرداخت و اختلاف را از میان برداشت. آنگاه گفت: این پولی که من به شما دادم از خودم نبود، بلکه امام صادقعلیه السلام به من دستور داده است که هرگاه دو نفر از اصحاب ما در چیزی نزاع کردند آنها را با یکدیگر صلح دهم و از مال او در این راه صرف کنم. پس این پول از امام صادقعلیه السلام بود.(2)
امام علیعلیه السلام فرمود:
مِنْ کَمالِ السَّعادَةِ السَّعْیُ فی صَلاحِ الْجُمْهُورِ.
از کمال سعادت انسان تلاش در اصلاح بین مردم است.(3)
مردی که دوست داشت امیرالمؤمنینعلیه السلام را به منزلش میهمان کند، از آن حضرت دعوت به عمل آورد تا امامعلیه السلام به منزل او رود و از غذای وی تناول نماید.
امامعلیه السلام فرمود: میهمانی تو را به سه شرط میپذیرم.
مرد دعوت کننده عرض کرد: آن سه شرط کدام است؟
امامعلیه السلام فرمود:
1 - از بیرون منزل چیزی برای من نیاوری (هر چه در منزل هست همان را حاضر کنی)
2 - آنچه در منزل هست برای من بیاوری (خوراک معمول خود را بیاوری)
3 - خانوادهات را به سختی نیندازی.
آن مرد شرایط حضرت را پذیرفت و امامعلیه السلام هم به دعوت او پاسخ مثبت داد.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
لا یتَکَلَّفَنَّ اَحَدٌ لِضَیفِهِ ما لا یقدِرُ.
کسی بیش از حد توان، خود را برای مهمان به تکلف و زحمت نیندازد.(2)
شخصی از اقوام امام سجادعلیه السلام نزد آن حضرت آمد و به او ناسزا گفت. امّا امامعلیه السلام جواب او را نداد تا آن مرد جسور از او جدا شد و رفت.
آنگاه امامعلیه السلام به همراهان خود فرمود: شما شنیدید که این مرد با من چه
گفت، من دوست دارم که شما با من بیایید تا جواب سخنان او را از من بشنوید.
آنها گفتند ما میآییم و دوست داشتند امام جواب او را بدهد.
اصحاب با امامعلیه السلام حرکت کردند در بین راه شنیدند که آن حضرت این آیه را میخواند:
وَالکاظِمینَ الغَیظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنین
از صفات پرهیزکاران این است که خشم خود را فرو میبرند و مردم را میبخشند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.(1)
با قرائت این آیه فهمیدیم که به او چیزی نخواهد گفت.
پس امامعلیه السلام جلو رفت تا به منزل آن مرد جسور رسید و با صوت بلند او را صدا زد و به یاران خود گفت: بگوئید علیبن الحسین است.
چیزی نگذشت که با حالت دشمنی پشت درب آمد و شکی نداشت که امامعلیه السلام برای انتقامگیری به سراغ او آمده است.
حضرت به او فرمود: ای برادر من! تو پیش از این نزد من آمدی و آن حرفهای ناسزا را به من زدی. اگر آنچه گفتی در من وجود دارد از خداوند طلب مغفرت میکنم و اگر آنچه را گفتی در من نیست و نسبت ناروا دادی خداوند تو را ببخشاید.
در اینجا بود که آن مرد جسور بین دو چشم امامعلیه السلام را بوسید و گفت: آنچه را که گفتم در تو نیست بلکه خود به این گفتهها سزاوارترم.(2)
امام علیعلیه السلام فرمود:
اَلْعَفْوُ اَحْسَنُ اِلْاِحسانِ.
بخشش دیگران بهترین نیکوکاری است.(1)
روزی امام کاظمعلیه السلام از کوچههای بغداد عبور میکرد، که گذر او به خانه «بُشْر» افتاد. وقتی از جلوی منزل او میگذشت، صدای رقص و ساز و آواز حرام از منزل او بلند بود. در همان حال کنیزی که خاکروبه در دست داشت از منزل بشر بیرون آمد تا آنها را بیرون بریزد.
امام کاظمعلیه السلام به آن کنیز فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا بنده میباشد؟
کنیز گفت: آزاد است.
امامعلیه السلام فرمود: راست گفتی اگر بنده بود از مولای خود میترسید.
وقتی کنیز به داخل خانه برگشت، آقای او «بشر» بر سر سفره شراب نشسته بود، پرسید چرا دیر آمدی؟
کنیز در پاسخ، گفتگوی خود را با امام کاظمعلیه السلام برای او نقل کرد.
بشر با پای برهنه بیرون دوید و به خدمت امامعلیه السلام رسید و عذرخواهی و گریه کرد و اظهار شرمندگی نمود و به دست آن حضرت توبه کرد.(2)و دیگر به گناه نزدیک نشد.
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
کسی که توبه کند خداوند او را میبخشاید و به اعضا و جوارح او امر میشود که گناهش را بپوشانند و به قطعههایی از زمین که در آنها گناه
کرده است امر میشود که گناه او را کتمان کنند و فرشتگان نویسنده اعمال گناه او را فراموش کنند.(1)
امام کاظمعلیه السلام به مردی روستایی و سیاهچهره گذرکرده به او سلام کرد و مدتی گفت و گو نمود. آنگاه به وی گفت اگر حاجتی برای تو پیش آمد، من آن را برآورده میکنم.
اصحاب گفتند یابن رسولاللَّه! آیا نزد چنین کسی مینشینی و از نیازهای او سؤال میکنی در حالی که او به تو نیازمندتر است؟
امامعلیه السلام در جواب فرمود: او یکی از بندههای خداست و به حکم قرآن برادر ماست، که در شهرهای خداوند زندگی میکند و ما با او از یک پدر یعنی آدم هستیم و یک دین داریم که اسلام است و شاید روزگار ما را نیازمند او سازد وپس از اینکه بر او ببالیم، ما را در برابر خود متواضع بیند(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَقْرَبُکُمْ مِنّی غَداً فیِ الْمَوقِفِ...اَحْسَنُکُمْ خُلْقاً وَاَقْرَبُکُمْ مِنَ الْناسِ.
نزدیکترین شما به من در فردای قیامت ...خوش اخلاقترین و نزدیکترین شمابه مردم میباشد.(3)
امام علیعلیه السلام میگوید: برادرم عقیل را دیدم که به شدّت فقیر شده بود و از من درخواست کرد که یک من از گندمهای شما را به او بدهم.
کودکانش را دیدم که از گرسنگی موهایشان ژولیده و رنگ آنها در اثر فقر دگرگون شده بود، گویا صورتشان بانیل رنگ شده بود.
عقیل باز هم اصرار کرد و خواسته خود را چندین بار تکرار نمود. من هم به او گوش فرا دادم، گمان کرد که من دینم را به او میفروشم و به دنبال خواسته او میروم و از راه و رسم خود فاصله میگیرم. آهنی را در آتش گرم کردم و آن را به بدنش نزدیک کردم تا از آن عبرت گیرد که نالهای چون ناله بیمارانی که از شدّت درد مینالند سر داد و نزدیک بود، که از حرارت آن بسوزد.
به او گفتم: ای عقیل! زنان سوگمند در عزای تو بگریند از آهن تفتیدهای که انسان گرم کرده است ناله میکنی! امّا مرا به سوی آتشی میکشانی که خداوند جبار از روی غضبش آن را برافروخته است؟ تو از این آزار ناله میکنی امّا من از آتش سوزان الهی ناله نزنم.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اَلْخَشْیةُ مِنْ عَذابِ اللَّهِ شیمَةُ الْمُتَّقینَ.
ترس از عذاب خداوند شیوه پرهیزکاران است.(2)
امام علیعلیه السلام میگوید: کسی نیمه شب ظرفی سرپوشیده از حلوای لذیذ، در خانه ما آورد امّا من از این حلوا متنفر شدم، گویا با آب دهان مار یا استفراغ آن خمیر کرده بودند.
به او گفتم: هدیه است یا زکات و یا صدقه میباشد؟ که این دو بر ما حرام است؟
گفت: نه زکات است و نه صدقه بلکه هدیه میباشد.
گفتم: زنان فرزند مرده برتو بگریند، آیا از راه دین خدا میخواهی مرا فریب دهی؟ یا دستگاه ادراکت به هم ریخته است یا دیوانه شدهای و یا هذیان میگویی؟
به خدا قسم اگر اقلیمهای هفتگانه را با آنچه در زیر آسمانها است به من بدهند که خداوند را با گرفتن پوست جویی از دهان مورچهای نافرمانی کنم چنین نخواهم کرد و دنیای شما نزد من از برگ جویدهای که در دهان ملخی باشد بیارزشتر است.
علی را با نعمتهای تمام شدنی و لذتهای موقتی دنیا چه کار است؟ از خوابیدن عقل و لغزشهای زشت به خدا پناه میبریم و از او کمک میخواهیم.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
الرَّاشِی وَ الْمُرْتَشی فِی الْنَّارِ.
رشوه دهنده و رشوه گیرنده هر دو در آتش جهنمند.(2)
یکی از شاگردان کمالالملک هنرمند بزرگ ونقاش به نام ایران میگوید: من 13 یا 14 ساله بودم که تصویر نیمرخی را کشیده بودم. این تصویر از اشکالهایی برخوردار بود. وقتی کمالالملک چشمش به نقاشی من افتاد و اشکالهای آن را برای من بر طرف کرد گفت: پدر جان من هم بلدم!(1)
امام علیعلیه السلام فرمود:
اَلتَّواضُعُ سُلَّمُ الشَّرَفِ.
تواضع نردبان بزرگواری است.(2)
مردی نصرانی با جسارت به امام باقرعلیه السلام گفت: تو بقر (گاو) هستی!
امامعلیه السلام فرمود: من باقر (شکافنده علم) هستم.
نصرانی گفت: تو پسر آن زن آشپز (نانپز) هستی!
امامعلیه السلام فرمود: این حرفه او بود.
نصرانی: تو پسر کنیز سیاه بد زبان میباشی!
امامعلیه السلام فرمود: اگر راست میگویی خدا او را بیامرزد و اگر دروغ میگویی خدا تو را بیامرزد.
مرد نصرانی که این بزرگواری و شکیبایی را از امامعلیه السلام دید به شگفت آمد و مسلمان شد.(3)
امام علیعلیه السلام فرمود:
جَمالُ الْرَّجُلِ حِلْمُهُ.
زیبایی مرد به حلم اوست.(1)
یکی از غلامان امام حسینعلیه السلام مرتکب خلافی گردید. حضرت دستور داد تا مورد عقوبت قرار گیرد و تازیانه خورد.
غلام نزد امامعلیه السلام آمد و عرض کرد: ای مولای من! «والکاظمین الغیظ» مؤمنین غضب خود را فرو مینشانند.
حضرت فرمود: رهایش کنید.
غلام ادامه داد: «والعافین عن الناس» مردم را عفو میکنند.
حضرت فرمود: تو را بخشیدم.
غلام عرض کرد: ای مولای من! «واللَّه یحب المحسنین» خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
حضرت فرمود: تو در راه خدا آزاد هستی و دو برابر آنچه دادم برای تو خواهد بود.(2)
امام علیعلیه السلام فرمود:
اَلْعَفوُ تاجُ الْمَکارِمِ.
عفو تاج کرامتهای اخلاقی است.(3)
«ثوبان» برده رسول خداصلی الله علیه وآله بود. روزی به آن حضرت عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا چه وقت قیامت برپا میشود؟
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: چه چیزی برای قیامت آماده کردهای که از آن سؤال میکنی؟
عرض کرد: یا رسول اللَّه عمل زیادی آماده نکردهام، مگر اینکه خدا و رسولش را دوست دارم.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: چه اندازه رسول خدا را دوست داری؟
ثوبان عرض کرد: سوگند به آن کسی که تو را به پیامبری برانگیخت، محبّت تو در قلب من به اندازهای است که اگر با شمشیرها قطعه قطعه شوم و با ارّهها بریده گردم و با قیچیها تکه تکه شوم و به آتش سوزانده شوم و زیر سنگ آسیا خُرد شوم برای من دوست داشتنیتر و راحتتر است که نسبت به تو در قلبم غل و غشی داشته یا بغضی از اهلبیت و اصحاب تو را در دل داشته باشم.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
لایؤمِنُ عَبْدٌ حَتَّی اَکُونَ اَحَبَّ اِلَیهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ یکُونَ عِتْرَتی اَحَبَّ اِلَیهِ مِنْ عِتْرَتِهِ.
ایمان نیاورده است بندهای مگر اینکه من نزد او محبوبتر از خود او باشم و عترت من در نزد او از عترت او محبوبتر باشد.(2)
محدث بزرگ سید نعمتاللَّه جزایری گوید: استاد بزرگواری داشتهام که ادبیات و اصول را نزد او خواندم، راستی کسی با انصافتر از او را ندیدم و این به خاطر آن است که یک بار به هنگام درس مسأله مشکلی برای ما پیش آمد. وقتی آن مشکل را مطالعه کردم و حل آن را بیان کردم، با آنکه من جوانترین شاگردان او بودم، آن معلم بزرگوار گفت: این جواب تو حق است و من و همه کسانی که در درس حضور داشتند اشتباه میکردیم.
او این جرأت و شهامت را داشت که وقتی صحّت کلام مرا فهمید خود و همه طلاب درس را خطا دید. آنگاه گفت: مطلب صحیحی را که به ذهنت رسیده است برای من بازگو کن تا در حاشیه کتابم بنویسم. من هم میگفتم و او در حاشیه کتابش مینوشت. اسم این استاد شیخ جعفر بحرینی بود.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
لَینُوا لِمَنْ تُعَلِّمُونَ وَ لِمَنْ تَتَعَلَّمُونَ مِنْهُ.
تواضع و نرمش داشته باشید برای کسی که به او میآموزید و از او فرا میگیرید.(2)
ملا عبداللَّه شوشتری همواره از عالم بزرگوار مرحوم مقدس اردبیلی سؤال میکرد، یک بار که درباره مسئلهای از او سؤال کرد و پیرامون آن گفت و گو کردند مقدس در بین بحث سکوت کرد و گفت صبر کن تا به کتاب مراجعه کنم، آنگاه دست ملا عبداللَّه را گرفت و با یکدیگر از محدوده شهر نجف خارج شدند. وقتی تنها شدند فرمود: برادرم حالا مسأله را
مطرح کن آنگاه مقدس اردبیلی به تفصیل درباره آن صحبت کرد و به آن گونه که ملا عبداللَّه شوشتری میخواست به بررسی عالمانه آن پرداخت.
ملا عبداللَّه سؤال کرد: برادر من چرا این تحقیق عالمانه را همانجا مطرح نکردی که از شما سؤال کردم؟
او در جواب گفت: آنجا سخن گفتن ما در حضور مردم بود و شاید به رقابت و خودنمائی و پیروزی بر یکدیگر کشیده میشد، امّا در اینجا کسی جز خدای سبحان با ما نیست.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اِعْلَمُوااِنَیسِیرَالْرِّیاءِشِرْکٌ.(2)
بدانید که کمترین ریا شرک است.
عبداللَّه بن ابی یعفور گوید: به امام صادقعلیه السلام عرض کردم: به خدا سوگند، اگر یک انار را نصف کنی و بگویی نصف آن حلال و نصف آن حرام است، شهادت میدهم آن نصفی که فرمودی حلال است، حلال است و آن نصفی که فرمودی حرام است، حرام میباشد.
امامعلیه السلام فرمود: خداوند تو را مورد رحمت خود قرار دهد.(3)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
هر کس میخواهد زندگی و مرگش زندگی و مرگ من باشد و به بهشت
برینی که پروردگارم آفریده است درآید، پیروی علیبنابیطالب کند و با دوستش دوستی و با دشمنش دشمنی نماید و نسبت به اوصیاء پس از وی تسلیم باشد، زیرا آنها از خاندان و گوشت و خون من هستند و خدا فهم و علم مرا به ایشان داده است.(1)
روزی بین ملا خلیل قزوینی و ملا محسن فیض کاشانی مناظرهای طولانی پیرامون مسألهای علمی رخ داد، امّا او سخن حق ملامحسن را نپذیرفت و بر نظر خود اصرار ورزید تا اینکه پس از مدتی در قزوین به اشتباه خود پیبرد و فهمید که حق با ملامحسن فیض بوده است. در همان وقت از قزوین به سوی کاشان حرکت کرد تا نزد او به حقانیت کلام ملامحسن اعتراف کند و در ضمن از او عذرخواهی نماید. وقتی به درب منزل وی رسید با صدای بلند گفت:
یا محسن قد اتاک المسیئی (ای درستکار خطاکار بهسوی تو آمد)
مرحوم فیض صدای او را شناخت، بیرون آمد و وی را در آغوش گرفت و با یکدیگر مهربانی و صمیمیت نمودند.
پس از ساعتی ملاخلیل به سوی قزوین حرکت کرد. هر چه ملامحسن فیض اصرار کرد که قدری توقف نماید قبول نکرد تا مبادا در اخلاص او شائبهای پیش آید.(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِقْبَلْ الْحَقَّ مِمَّنْ اَتاکَ بِهِ صَغیرٌ اَوْ کَبیرٌ.
حق را از هر کوچک و بزرگی که برای تو میآورد بپذیر.(1)
روزی در اصفهان شیخ جعفر کاشفالغطا که از علمای بزرگ اسلام است پولی را در بین فقرا تقسیم کرد و پس از پایان کار به نماز ایستاد.
یکی از سادات فقیر خبردار شد که شیخ جعفر پولی را در بین مردم تقسیم کرده است، به سرعت خود را به شیخ جعفر رسانید و در بین دو نماز گفت: مال جدم را به من بده.
شیخ فرمود: دیر آمدی و دیگر چیزی باقی نمانده است که به تو بدهم.
سید خشمگین شد و آب دهان خود را بر محاسن مبارک شیخ انداخت.
شیخ جعفر از محراب برخاست و دامن خود را گرفت و در بین صفوف نمازگزاران حرکت کرد و فرمود: هر که به شیخ علاقه دارد کمک کند. مردم هم دامن شیخ را پر از پول کردند. شیخ پولها را به آن سید داد و بعد از آن به نماز عصر ایستاد.(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اَلْحِلْمُ نِظامُ اَمْرِ الْمُؤْمِنِ.
حلم نظام زندگی مؤمن است.(3)
«قتیبة بن سعید» گوید: در بین برخی از مردم عرب رفتم تا صحرایی را دیدم که از شترهای مرده انباشته شده بود، به طوری که تعداد آنها معلوم نبود. پیرزنی را دیدم که آنجا بود، بهسوی او رفتم و پرسیدم این شتران مال چه کسی هستند؟
پیرزن جواب داد: مال آن پیرمردی که بر آن بلندی نشسته است و پشم میریسد.
نزد آن پیرمرد رفتم و گفتم: این شترها همه از آن تو بوده است؟
جواب داد: آری
گفتم: چه شد که همه مردند؟
گفت: آن کسی که آنها را به من داده بود پس گرفت.
پرسیدم: از این ماجرا چیزی بر زبان آوردی؟
گفت: بلی، دو بیت شعر گفتم که مضمون آن چنین است.
سوگند به آن کسی که من یک بندهای از آفریدگان او هستم، انسان در زندگی هدف مصیبتها و سختیهاست.
از اینکه شتران من در خوابگاه خود باشند و حکم خدا جاری نشده باشد خوشحال نیستم.(1)
خدای تعالی به موسیعلیه السلام فرمود:
اِنَّ رِضایَ فی رِضاکَ بِقَضائی.
رضایت من در راضی بودن تو به قضای من است.(2)
وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله و مسلمانان مسجد النبیصلی الله علیه وآله را میساختند، پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: هر کسی خشتی بیاورد از اجری چنین و چنان برخوردار است. هر یک از صحابه میرفتند و یک خشت میآوردند، امّا عمّار میرفت و دو خشت میآورد.
پیامبرصلی الله علیه وآله از او پرسید: چرا دو خشت با خود میآوری که تو را به رنج و زحمت اندازد؟
عمّار عرض کرد: یا رسول اللَّه! یکی را برای شما میآورم و یکی را برای خود، زیرا منزلت شما بیش از آن است که بخواهی خشت بیاوری و از طرفی من نمیخواهم از اجر آوردن خشت بیبهره مانی از این رو یکی را به نیت شما و دیگری را برای خود میآورم.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله او را دعا کرد و فرمود: خداوند به تو جزای خیر دهد.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَلْعَبْدُ مَعَ مَنْ اَحَبَّ.
بنده با کسی است که او را دوست دارد.(2)
دو نفر از مؤمنین که پدر و فرزند بودند، میهمان امام علیعلیه السلام شدند. حضرت برخاست و آنها را مورد اکرام و احترام قرار داد و هر دو را در بالای مجلس نشاند و خود نزد آنها نشست. آنگاه دستور داد برای آنها غذا بیاورید. غذا حاضر شد و همه خوردند، وقتی دست از غذا کشیدند قنبر
غلام امامعلیه السلام آفتابه و طشت و حولهای آورد تا دستهای خود را بشویند. ابتدا سراغ مهمانان رفت و از پدر شروع کرد تا برروی دستهای او آب بریزد، امیرالمؤمنینعلیه السلام فوراً از جا برخاست و آفتابه را گرفت تا خود بر دست او بریزد امّا آن مرد امتناع کرد و عرض کرد یا امیرالمؤمنین! خداوند مرا ببیند در حالی که شما بر روی دستهای من آب بریزی؟
حضرت فرمود: بنشین و دستهایت را بشوی. خداوند عزّوجل تو را میبیند که برادرت امتیاز و برتری نسبت به تو ندارد.
آن مرد نشست و به دستور امامعلیه السلام دستهای خود را شست. در پایان آفتابه را به فرزندش محمّد حنفیه داد و فرمود: اگر این فرزند بدون همراهی پدر به مهمانی من آمده بود بر روی دستهایش آب میریختم، امّا خدای عزّوجل ابا دارد که، بین پدر و فرزندی که در یک مکان قرار دارند به تساوی عمل شود. پس پدر بر دست پدر و فرزند بر دست فرزند آب بریزد.
محمّد حنفیه آفتابه را گرفت و بر دست فرزند میهمان آب ریخت.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
مَنْ کانَ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْاخِرِ فَلْیکْرِمْ ضَیفَهُ.
کسی که ایمان به خدا و روز آخرت دارد میهمان خود را اکرام کند.(2)
«مصادف» که یکی از شیعیان امام صادقعلیه السلام است میگوید: همراه امامعلیه السلام در راه بین مکه و مدینه حرکت میکردیم. به مردی برخوردیم که در پای تنه درختی بر زمین افتاده بود و توان برخاستن نداشت.
امامعلیه السلام فرمود: بیا تا به سراغ این مرد برویم که میترسم از شدّت تشنگی اینگونه بر زمین افتاده باشد. چون به او نزدیک شدیم، دیدم مردی مو بلند از درویشهای نصاری است.
امامعلیه السلام از او سؤال کرد: آیا تشنهای؟
درویش مسیحی گفت: آری
امام صادقعلیه السلام فرمود: ای مصادف! از مرکب پایین بیا و او را سیراب کن.
من پیاده شدم و او را سیراب کردم و دوباره سوار مرکب شدم و به راه افتادیم. در این هنگام به امام عرض کردم: این مرد نصرانی بود و شما به نصرانی اینگونه کمک میکنید؟
امامعلیه السلام فرمود: بله، وقتی در چنین حالی باشد او را کمک میکنم.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِنَّ اللَّهَ رَحیمٌ یحِبُّ الرَّحیمَ.
خداوند مهربان است و هر مهربانی را دوست دارد.(2)
آیةاللَّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری از علمای بزرگ اسلام بود که حوزه علمیه قم را تأسیس کرد. خدمتکار منزل او میگوید: زمستان بود و برف زیادی آمده بود. آخرهای شب درب خانه آقا را زدند و من رفتم درب را باز کردم، دیدم پیرزنی پشت درب است و میگوید: من مریضی در خانه دارم، زغال برای گرم کردن خانه ندارم، دارو هم برای بیمار ندارم.
به او گفتم: در این وقت شب که دارو و زغال پیدا نمیشود.
آنگاه درب را بستم و به اتاق خود بازگشتم.
مرحوم حاج شیخ عبدالکریم مرا صدا زد و فرمود: شیخ علی! با چه کسی صحبت میکردی؟
من ماجرا را برای او بیان کردم.
حاج شیخ فرمود: اگر فردای قیامت خدا از تو بپرسد: ای شیخ علی! تو در خانه گرم و در کنار کرسی نشسته بودی و نیازمند بینوایی به در خانه آمد امّا تو جواب منفی به او دادی، در جواب چه خواهی گفت؟
اگر خداوند از من هم بپرسد از جواب او درمانده میشوم.
آنگاه فرمود: آیا خانه آن پیرزن را میدانی؟
گفتم: آری.
فرمود: برخیز به خانه او برویم.
عرض کردم: آقا! در این هوای سرد حال شما مناسب رفتن نیست.
فرمود: آهسته آهسته میرویم.
به همراه حاج شیخ به خانه پیرزن رفتیم، دیدیم در اتاق سادهای در کنار بستر بیماری نشسته است و از او پرستاری میکند. پس از احوالپرسی، حاج شیخ به من فرمود: برو از قول من به فلان دکتر بگو اینجا بیاید و این بیمار را مداوا کند و مقداری هم ذغال برای او بیاور.
من هم نزد دکتر رفتم و ماجرا را برای او بیان کردم. دکتر به بالین بیمار آمد و پس از معاینه او نسخهای نوشت و من هم داروی او را تهیه کردم و مقداری ذغال هم برای او آوردم و پس از چند ساعت که در آنجا بودیم نیمههای شب از آنجا خارج شدیم.
به هنگام بازگشت حاج شیخ به من فرمود: شیخ علی! روزانه چقدر نان
و گوشت برای خانواده من تهیه میکنی؟
گفتم: فلان مقدار.
فرمود: از فردا مقدار نان و گوشتی که برای خانه ما میگرفتی را دو قسمت کن، یک قسمت آن را برای خانه پیرزن و قسمت دیگرش را برای خانه ما بیاور. من هم دستور آقا را اجرا کردم.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَیما مُسْلِمٍ خَدَمَ قَوماً مِنَ الْمُسْلِمینَ اِلاَّ اَعْطاهُ اللَّهُ مِثْلَ عَدَدِهِمْ خُدَّاماً فِی الْجَنَّةِ.(2)
مسلمانی به گروهی از مسلمانان خدمت نمیکند، مگر اینکه خداوند به اندازه عدد آنها در بهشت برای او خدمتکار قرار میدهد.
آیةاللَّه اراکی میگوید: شخصی به نام آقا سید احمد بود که پشت سر میرزا جواد آقای ملکی تبریزی نماز میخواند. ماه رمضان بود. بیماری وبا شیوع پیدا کرده بود و هر روز تعداد زیادی به وسیله این بیماری میمردند.
آقا سیداحمد گفت: برای احوالپرسی به دیدن میرزا جواد آقا رفتم. ایشان فرمودند: آقا میرزا علی (فرزند میرزا جوادآقا) رفت. من خیال کردم به مسافرت رفته است، با همان حال طبیعی گفت: آقا میرزا علی رفت.
من میرزا علی را دیده بودم چه علمیتی داشت! تألیف میکرد و چه
تقوایی داشت! او جانشین پدر میشد، جوان بود، بین 25 تا 30 سال داشت که وبا او را کشت. آن وقت میرزا جوادآقا میگفت: آقا میرزا علی رفت بدون این که گریه کند، مثل اینکه سفر رفته است.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اَلْمُوتُ مَفارِقَةُ دارِ الْفَناءِ وَ ارْتِحالٌ اِلی دارِ الْبَقاءِ.(2)
مرگ جدایی از دنیای فانی و سفر به خانه همیشگی است.
امام خمینیقدس سره نمونه کم نظیر نظم بود. او سه ساعت بعد از غروب به حرم مشرف میشد. حرکت او به حرم امیرالمؤمنینعلیه السلام به قدری منظم بود که اگر کسی میخواست ساعت را بداند، وقتی میدید او در خیابان (شارع الرسول) که منزل امام در آن خیابان بود - به طرف حرم حرکت میکند میدانست سه ساعت از غروب گذشته است و وقتی از حرم بیرون میآمد میدانست 5/3 ساعت از غروب گذشته است.(3)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اُوصیکُما وَ جَمیعَ وُلَدی وَ اَهْلی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتابی بِتَقْوَی اللَّهِ وَ نَظْمِ اَمْرِکُمْ.
به شما (امام حسن و امام حسینعلیهما السلام) و تمام فرزندان و بستگانم و هر
کسی که نوشته من به او میرسد را به تقوای الهی و نظم در کارهایتان وصیت میکنم.(1)
آیةاللَّه محمّد هادی معرفت گوید: امام خمینی مثل سایر مردم مینشستند و در حرم مفاتیح میخواندند. من دیدم که در حرم امام حسینعلیه السلام در بالای سر امامعلیه السلام نشستند و مشغول نماز شدند.
رسم مردم بغداد این است که میآیند و شیرینی، شکلات و یا خرما و امثال این چیزها را در بین زائرین تقسیم میکنند.
امام آنجا نشسته بودند. بنده هم در نزدیکی ایشان نشسته بودم. فرزند کوچکم نیز با من بود. آقایی شیرینی آورد و جلوی من و امام و دیگران گذاشت.
امام شیرینی را برداشت و باکمال مهربانی به بندهزاده داد؛ زیرا به او شیرینی نداده بودند.(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اَحِبُّوا الصِّبْیانَ وَ ارْحَمُو هُمْ.
بچهها را دوست داشته باشید و به آنها مهربانی کنید.(3)
سید جواد عاملی نویسنده کتاب بزرگ مفتاح الکرامه میگوید: شبی درب خانه زده شد، فهمیدم که خادم سید بحر العلومقدس سره است. به سرعت خود را به درب رساندم.
خادم گفت: شام سید بحرالعلوم را پیش روی او گذاردند و منتظر شماست. فوراً به محضر سید رسیدم. وقتی چشم او به من افتاد فرمود: از خدا نمیترسی و حیا نمیکنی؟
عرض کردم: چه شده است؟
فرمود: مردی از برادران و همسایگان تو همه روزه برای خود و خانوادهاش از بقّال محل، خرمای زاهدی قرض گرفته است و مدت هفت روز میگذرد که گندم و برنج نچشیدهاند و به جز خرما چیزی نخوردهاند و امروز هم که برای گرفتن خرما به مغازه رفته است تا برای شام خرما بگیرد، فروشنده به او نسیه نداده و گفته است بدهی تو زیاد شده است، او هم حیا میکند و به منزل باز میگردد. حال، او و خانوادهاش در این شب رسنهاند و تو خوش میگذرانی و میخوری در حالی که همسایه دیوار به دیوار توست.
مرحوم سید جواد گفت: واللَّه! از وضع او مطلع نبودم.
سید بحرالعلوم فرمود: اگر از او مطلع بودی و شام میخوردی و توجهی به او نمیکردی یهودی بودی، غضب من به خاطر این است که چرا جویای حال برادران و همسایگانت نبودی. این غذاها را خادم من به همراه تو میآورد و هنگامی که به خانه همسایهات رسیدی به تو میدهد و تو هم آنها را بگیر و به همسایه بگو دوست داشتم امشب با تو شام بخورم و این کیسه پول را هم زیر فرش او بگذار. من هم شام نمیخورم تا برگردی و خبر شام خوردن او را به من برسانی.
مرحوم سید جواد با خادم راهی منزل همسایه میشود و به دستور او عمل میکند.
مرد همسایه میگوید: من از این غذا نمیخورم تا آنکه بگویی چه کسی آن را برای ما فرستاده است زیرا این غذای مطبوع را در بین ما نمیپزند.
سید جواد ماجرا را برای او نقل میکند.
همسایه که مردی مؤمن بود میگوید: واللَّه! کسی از همسایهها از وضع ما خبر نداشت تا چه رسد کسانی که دورتر هستند و معلوم گردید بحرالعلوم با کرامت خود از وضع او آگاهی یافته است.(1)
1) 172. منتخب التواریخ ، ص 182 .
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
ما آمَنَ بی مَنْ باتَ شَبْعاناً وَ جارُهُ الْمُسْلِمُ جائِعٌ.
به من ایمان نیاورده است، کسی که سیر بخوابد و همسایه مسلمانش گرسنه باشد.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به یکی از اصحاب خود به نام ابوهیثم بن تیهان وعده داده بود که خادمی به او بدهد. سه نفر اسیر نزد حضرت آوردند تا در میان افراد تقسیم کند. دو نفر آنها را بخشید و یک نفر باقی مانده بود.
در این اثنا فاطمهعلیها السلام دختر پیامبرصلی الله علیه وآله آمد و درخواست خدمتکار کرد و عرض کرد. یا رسول اللَّه! آیا اثر آسیای دستی را در دستم نمیبینی؟
حضرت به یاد وعدهای که به ابیهیثم داده بود افتاد و فرمود: پس
1) 173. بحارالانوار، ج 74 ، ص 152 .
وعدهام به ابوهیثم چه میشود؟ او را بر فاطمه مقدم داشت زیرا به ابوهیثم وعده داده بود اگر چه فاطمهعلیها السلام با دست ضعیفش آسیاب را میچرخانید.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اَلْعَدْلُ رَأْسُ الْاِیمانِ.
عدل سر ایمان است.(2)
گروهی از فقرای مدینه بر زمین نشسته بودند و مشغول خوردن غذا بودند. امام حسنعلیه السلام که بر مرکب خود سوار بود از کنار آنها میگذشت. چون به آنان رسید سلام کرد. فقرا جواب سلام امام را دادند و از او دعوت کردند تا با آنها غذا بخورد.
امامعلیه السلام فرمود: میآیم و با شما غذا میخورم، خداوند متکبرین را دوست ندارد. آنگاه از مرکب خود پیاده شد و با آنها بر روی زمین نشست و غذا تناول کرد. سپس با درود بر آنها سوار بر مرکب خود شد و فرمود: من دعوت شما را پذیرفتم شما هم دعوت مرا اجابت کنید.
فقرا نیز دعوت امامعلیه السلام را پذیرفتند.
حضرت وقتی را معلوم کردند و آنها نیز به حضور او رسیدند. امامعلیه السلام غذای خوبی برای آنان آورد و با یکدیگر خوردند.(3)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
عَلَیکَ بِالتَّواضُعِ فَاِنَّهُ مِنْ اَعْظَمِ الْعِبادَةِ.
برتو باد که متواضع باشی که تواضع از بزرگترین عبادات است.(1)
«هارون بن جهم» گوید: ما در شهر حیره با امام صادقعلیه السلام همراه بودیم که بر منصور دوانیقی وارد شدیم. یکی از مقامهای لشکری به مناسبتی غذایی آماده کرده بود و مردم را به آن دعوت کرد و امامعلیه السلام نیز از جمله دعوت شدگان بود.
سفره را پهن کردند و همه مشغول خوردن غذا شدند. آن حضرت نیز مشغول خوردن غذا بود. در این میان مردی درخواست آب کرد، امّا بهجای آب، ظرفی از شراب برای او آوردند. وقتی ظرف شراب در دست او قرار گرفت. آن حضرت از سر سفره بلند شد.
از او پرسیدند: چرا بلند شدید؟
فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
مَلْعُونٌ مَنْ جَلَسَ عَلی مائِدَةٍ یشْرَبُ عَلَیها الْخَمْرُ.
ملعون است کسی که بر سر سفرهای بنشیند که بر آن شراب نوشیده میشود.(2)
گروهی از قریش به محضر امام علیعلیه السلام رسیدند و گفتند:
ای امیرمؤمنان! اگر اشراف و بزرگان را بر دیگران ترجیح دهی (سهم بیشتری به آنها دهی) شایستهتر است تا با تو همکاری کنند.
امامعلیه السلام خشمگین شد و فرمود: ای مردم! آیا به من امر میکنید که عدل را با ظلم و ستم بر مردم طلب کنم؟ واللَّه! تا دنیا وجود دارد و ستارهای در آسمان میبینم چنین نخواهم کرد. اگر مال از آن من بود و میخواستم تقسیم کنم به طور مساوی تقسیم میکردم، چه رسد که بیتالمال را که از آن مردم است بخواهم تقسیم کنم. آنگاه فرمود: ای مردم! نیکوکاری خوبان به نااهلان جز ستایش انسانهای پست و ثناگوئی جاهلان را به همراه ندارد. و هنگامی که خطایی نسبت به آنها از او سر زد، بدترین و سرزنش کنندهترین دوست خواهند بود.(1)
امام علیعلیه السلام فرمود:
اَلْعَدْلُ حَیاةٌ.
عدل سبب حیات جامعه است.(2)
«اویس قرنی» شغلش شتربانی بود و از درآمد آن مخارج زندگی خود و مادرش را تأمین میکرد. وقتی از مادرش اجازه خواست تا به زیارت رسول خداصلی الله علیه وآله مشرف شود مادرش گفت: به شرطی به تو اجازه میدهم که بیش از نصف روز در مدینه نمانی.
اویس حرکت کرد. وقتی به منزل پیامبرصلی الله علیه وآله رسید، حضرت در منزل نبود، ناچار پس از یکی دو ساعت توقف که پیامبرصلی الله علیه وآله را ندید به یمن مراجعت کرد.
وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله به خانه برگشت پرسید: این نور کیست که در این خانه تابیده است؟
گفتند: شتربانی که اویس نام داشت به اینجا آمد و سپس بازگشت.
حضرت فرمود: آری، اویس این نور را در خانه ما گذاشت و رفت.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
یجِبُ لِلْوالِدَینِ عَلَی الْوَلَدِ ثَلاثَةُ اَشْیاءٍ: شُکْرُهُما عَلی کُلِّ حالٍ، وَ طاعَتُهُما فیما یأْمُرانِهِ وَ ینْهَیانِهِ فی غَیرِ مَعْصیةِ اِللَّهِ، وَ نَصیحَتُهُما فِی السِّرِ وَ الْعَلانِیةِ.
سه چیز از سوی پدر و مادر بر فرزند واجب است: تشکر از آنها در همه حال، اطاعت از آنان در آنچه امر و نهی میکنند به جز در معصیت خداوند و خیرخواهی برای آنها در پنهان و آشکار.(2)
در یکی از تابستانها که امام خمینی در تهران به سر میبردند، برای نماز مغرب و عشا به مسجد جمعه میرفتند، تا نماز را با آیةاللَّه سیدابوالحسن رفیعی قزوینی بخوانند. امام جماعت به طور منظم
نمیآمد. امام که مقید به نظم بودند، یک روز که آقای رفیعی دیر کردند، بلند شده و به مردمی که برای نماز جماعت شرکت کرده بودند فرمود: بیایید با هم به آقا بگوییم مرتب بیاید. این طور که ایشان غیر مرتب میآیند وقت بسیاری از مردم تضییع میشود. همه ما با هم به آقا بگوییم که مرتب تشریف بیاورند.
بعد آقا تشریف آوردند و نماز را خواندند. پس از نماز یک نفر به آقا گفت: یک سید جوانی به مردم میگفت: به آقا بگوییم مرتب بیاید تقریباً به نامرتب بودن شما اعتراض داشت.
آقای رفیعی فرمودند: آن سید کی بود؟ در این حال امام آن طرف نماز میخواندند. آن شخص امام را نشان داد تا ایشان چشمشان به امام افتاد فرمودند: ایشان حاج آقا روحاللَّه هستند، مرد بسیار فاضل و وارسته و بسیار با تقوا و منظم و مهذّبی هستند اگر یک وقت من دیر آمدم ایشان را جلو بیندازید تا به جای من نماز بخواند. حق با ایشان بوده است.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِنَّ اَعْظَمَ الْناسِ مَنْزِلَةً عِنْدَ اللَّهِ یوْمَ القیامَةِ اَمْشاهُمْ فی اَرضِهِ بِالنَّصیحَةِ لِخَلْقِهِ.
والا مقامترین انسانها نزد خداوند در روز قیامت نصحیت کنندهترین آنها به مردم در روی زمین است.(2)
سعدی گوید: پارسایی را بر کنار دریا دیدم که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو ، به نمیشد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل، علی الدوام گفتی.
پرسیدندش که شکرِ چه میگویی؟
گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.(1)
امام جوادعلیه السلام فرمود:
نِعْمَةٌ لا تُشْکَرُ کَسَیئَةٍ لا تُغْفَرُ.
نعمتی که بر آن شکر نشود همانند گناهی است که بخشیده نشده باشد.(2)
«زیتون حکیم» مردی را دید که بر ساحل دریایی نشسته است و به شدّت غم زده و محزون است و بر دنیا تأسف میخورد. به او گفت: ای جوان! اگر در اوج بینیازی، در دریایی بودی و کشتیات شکسته بود و در معرض هلاکت قرار گرفته بودی آیا آرزو نداشتی که آنچه داری از دست بدهی و از هلاکت نجات یابی؟
جوان گفت: آری.
حکیم گفت: اگر بر تمام دنیا سلطنت داشتی ولی اطرافیانت قصد کشتن تو را داشتند آرزو نداشتی با از دست رفتن آنچه داری از شرّ دشمنانت نجات یابی؟
جوان پاسخ داد: آری
حکیم ادامه داد: تو هم اکنون آن ثروتمند و آن سلطان هستی که به آرزویت رسیدی.
جوان از سخنان او آرامش یافت.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
مَنْ نَفَّسَ عَنْ مُؤْمِنٍ کُرْبَةً نَفَّسَ اللَّهُ عَنْهُ کُرَبَ الْآخِرِةِ.
کسی که غمی را از مؤمنی دور سازد خداوند، غمهای آخرت را از او دور میسازد.(2)
شهید آیةاللَّه بهشتی میگوید: در این بازار تهران یک بچه بازاری نفتفروش در زمان رضاخان قلدر آن وقتی که روحانیت تحت فشار بود، آن وقتی که در صدد ریشهکن کردن روحانیت بودند تصمیم میگیرد «حالا که روحانیون را این اندازه تحت فشار قرار میدهند من میآیم به حوزه، درس میخوانم و روحانی میشوم.» این هم خود یک شجاعت است. ایشان میآید مشغول درس حوزوی میشود و نفت فروشی را هم ادامه میدهد تا کمکم طلبه درس خواندهای میگردد و تصمیم میگیرد بچههای بازار، کارگران بازار و فرزندانشان را آموزش دهد. عدّهای از این بچهها الآن جزء افراد مؤثر در تداوم انقلاب هستند و در سال 1341 و 1342 در اداره و سازماندهی نیروهای انقلاب نقش اساسی داشتهاند.
این آقا روزهای جمعه، بچههای کوچک را در بیرون شهر به تفریح برده
و هر کسی هزینه خود را قبول کرده و خود او هم سهم خود را میپرداخته است. در آنجا همه با هم بودند، همبازی داشتهاند و هم برنامه تفریحی و هم برای آنها حدیث گفته و با آنها نماز میخوانده است.
نظر او این بوده که این بچهها روزهای جمعه تعطیل هستند و باید برای آنها برنامه داشته باشم تا فاسد نشوند.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
خدای عزّوجل فرموده است:
اَحَبُّ ما تَعَبَّدَ لی بِهِ عَبْدی، النُّصْحُ لی.
بهترین چیزی که بندهام مرا به وسیله آن عبادت میکند نصیحت و خیرخواهی مردم بهخاطر من است.(2)
روزی آیت اللَّه مدرس از کوچه عبور میکرد که ناگهان پیرمرد با وقار و محترمی را دید که از آن طرف کوچه میآید. با دیدن او، کنار دیوار نشست. وقتی پیرمرد از مقابل او عبور میکرد مدرس از جای خود برخاست و دو دستش را بر سینه گذاشت و با نهایت تواضع و فروتنی به او سلام کرد و ایستاد تا از مقابل او گذشت و دور شد. آنگاه به راه خود ادامه داد.
یکی از کسانی که ناظر این ماجرا بود خود را به مدرس رسانید و ضمن احوال پرسی علت آن رفتار را از مدرس جویا گردید. مدرس با حالتی
عاطفی جواب داد: این مرد اهل علم و تقواست خواستم برای تحصیل ثواب او را احترام کرده باشم.(1)
امام علیعلیه السلام فرمود:
مَنْ وَقَّرَ عالِماً فَقَدْ وَقَّرَ رَبَّهُ.
کسی که عالمی را احترام کند براستی پروردگارش را احترام کرده است.(2)
در جنگی که میان لشکر اسلام و روم صورت گرفت عبداللّه بن حذافه که از یاران و فرماندهان دلاور پیامبرصلی الله علیه وآله بود به همراه گروهی دیگر اسیر شدند و آنها را به نزد قیصر روم بردند.
قیصر روم به او گفت: آئین مسیحیت را بپذیر وگرنه تو را در دیگ جوشان میاندازم.
عبداللَّه گفت: مسیحی نمیشوم.
قیصر دستور داد دیگی آوردند و بر آتش گذاردند و در آن روغن زیتون ریختند تا به جوش آمد آنگاه به یکی از مسلمانان اسیر گفت: مسیحیت را بپذیر! او که از پیشنهاد قیصر سرباز زد دستور داد وی را در آن دیگ انداختند و گوشت از استخوانهای او جدا شد.
آنگاه به عبداللَّه گفت: مسیحی شو وگرنه تو را هم در دیگ خواهم انداخت. او هم پیشنهاد قیصر را نپذیرفت و دستور داد وی را در دیگ اندازند. عبداللَّه در این هنگام گریه کرد. گفتند: او گریه و بیتابی میکند.
قیصر گفت: او را برگردانید. وقتی او را برگرداندند گفت: من از اینکه در دیگ میافتم گریه نمیکنم بلکه بهخاطر این میگریم که چرا به اندازه موهای بدنم جان ندارم که در راه خدا فدا کنم!
قیصر از این سخن در شگفتی فرو رفت و علاقمند شد او را آزاد کند. سپس به عبداللَّه فرمانده رزمندگان گفت: سر مرا ببوس تا تو را آزاد کنم.
عبداللَّه گفت: نمیبوسم.
قیصر گفت: مسیحی شو تا دخترم را به عقد تو در آورم و حکومتم را با تو تقسیم نمایم.
عبداللَّه نپذیرفت.
قیصر گفت: سر مرا ببوس تا تو و هشتاد نفر از مسلمانان اسیر را آزاد کنم عبداللَّه که دید آزادی مسلمانان در کار است پیشنهاد سلطان را پذیرفت و با هشتاد نفر از مسلمانان آزاد شد.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
مَنْ سَلا عَنْ مَواهِبِ الدُّنیا عَزَّ.
کسی که از بخششهای دنیا بگذرد عزیز میشود.(2)
یکی از شبهای زمستان بود و هوا بسیار سرد بود، ابرهای تیره و تاری در آسمان حرکت میکردند، زمین پوشیده از برف بود و هر لحظه که از شب میگذشت هوا سردتر و تاریکتر میشد. تنها سفیدی برفها
میتوانست به انسان کمک کند.
در این شرایط، مدرس بهسوی آبادی حرکت میکرد و تا رسیدن به مقصد، راه زیادی در پیش داشت. او تنها و بدون همراه در بیابان پوشیده از برف راه میرفت که از دور صدای زوزه گرگی به گوش او رسید. با شنیدن صدای مخوف گرگ، نگاهش را به اطراف گرداند تا ببیند آن حیوان درنده از کدام سو میآید.
هر چه به اطراف خود نگاه کرد تا محل امنی بیابد جایی را نیافت. مدرس با استواری عصایش را در دست فشرد و توکل بر خداوند کرد و در میان برفها به راه خود ادامه داد. چند قدمی که پیش رفت گرگ خشمگین و گرسنهای را دید که به او نزدیک شد. مدرس به آرامی قدمی به عقب گذارد، گرگ زوزهای کشید و به سوی مدرس جهید. او بدون آنکه هراسی به دل راه دهد بدون درنگ عصایش را در هوا گرداند و سر آن را در دهان گشوده گرگ فرو برد.
زوزه گرگ در گلویش خفه شد. مدرس فشار بیشتری به عصا آورد و آن را در کام گرگ نگه داشت. گرگ با جهیدن به این سو و آن سو و چرخانیدن سر میخواست خود را از فشار عصا برهاند امّا راه گریزی نداشت. ناچار به عقب رفت امّا مدرس آن را رها نکرد. با هر قدم که گرگ به عقب میرفت او یک گام به جلو برمیداشت. مدتی نگذشت که گرگ نالهای کرد و بر روی برفها افتاد و جان داد.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
1) 195. داستانهای مدرس، ص 50 و 51 .
عَلی قَدْرِ الحَمیةِ تَکُونُ الشُّجاعَةُ.
شجاعت به اندازه مردانگی است.(1)
امسلمه همسر رسول خداصلی الله علیه وآله کنیزی داشت که مرتکب سرقت اموال دیگران شده بود. او را دستگیر کردند و به محضر پیامبرصلی الله علیه وآله آوردند.
امسلمه نیز به خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسید و از او درخواست کرد تا دست کنیز او را قطع نکند.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: ای امسلمه! این حدّی از حدود الهی است که نباید ضایع شود، آنگاه حکم خدا را جاری کرد و دست دزد را قطع کرد.(2)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِقامَةُ حَدٍّ خَیرٌ مِنْ مَطرٍ اَرْبَعینَ صَباحاً.
اجرای یک حد بهتر از چهل روز بارش باران است.(3)
«محمّد بن حسن بن عمّار» گوید: من دو سال نزد علی بن جعفر بن محمّد (عموی امام رضاعلیه السلام) بودم و هر حدیثی که او از برادرش موسی بن جعفرعلیه السلام شنیده بود مینوشتم.
روزی در مدینه در خدمت او نشسته بودم که ابوجعفر محمّدبن
علیعلیه السلام (امام نهم) در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله بر او وارد شد. علیبن جعفر فوراً برخاست و بدون کفش و عبا نزد او رفت و دستش را بوسید و مورد احترام قرارداد.
ابوجعفر به او فرمود: ای عمو! بنشین، خداوند تو را مورد رحمت خود قرار دهد.
او در جواب گفت: آقای من! چگونه بنشینم در حالی که شما ایستادهاید. وقتی علی بنجعفر به مسند خود برگشت، اصحابش او را سرزنش کردند و گفتند: شما عموی پدر او هستید آنگاه این گونه با او رفتار میکنید؟
علی بنجعفر ریش خود را گرفت و گفت: خاموش باشید. اگر خدای عزّوجل این ریش سفید را سزاوار (امامت) ندانست و این کودک را سزاوار دانست و به او چنان مقامی داد، آیا من فضیلت او را انکار کنم؟ پناه به خدا از سخن شما، من بنده او هستم.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
اَلتَّواضُعُ ثَمَرَةُ الْعِلْمِ.
تواضع نتیجه علم است.(2)
شهرت بقراط در سرتاسر دنیای متمدن آن روز پیچیده بود. اردشیر دراز دست، شاه ایران بود. او خزینههای بزرگ خود را به خاطر دفع یک بیماری واگیردار که لشکریان او را از پا در میآورد به بقراط ببخشد امّا از آنجایی که ایران در آن زمان با یونانیان در جنگ بود بقراط از قبول پیشنهاد شاه سر باز زد و پاسخ داد: غرور ملی به من اجازه نمیدهد دشمن کشورم را یاری نمایم.(3)
این فراز اخلاقی بقراط میتواند درس بزرگی برای متخصصین ایران اسلامی باشد که غرور دینی و ملی آنها مانع گردد که تخصص و تواناییهای خود را در اختیار دشمنان اسلام و ایران بگذارند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
عُمِّرَتِ الْبُلْدانُ بِحُبِّ الاَْوْطانِ.
شهرها با محبّت به وطن، آباد میگردد.(4)
وقتی آیةاللَّه العظمی حائری یزدی که مؤسس حوزه علمیه قم بود از هدف شوم استعمار؛ یعنی کشف حجاب در ایران از سوی رضاخان باخبر شد اشاره به رگهای گلوی خود کرد و فرمود:
تا پای جان باید ایستاد و من هم میایستم، ناموس است، حجاب
است، ضرورت دین و قرآن است!(1)
امام سجادعلیه السلام فرمود:
موسی بن عمرانعلیه السلام عرض کرد: پروردگارا! چه کسی از اهل توست که او را در سایه عرش خود قرار میدهی وقتی که سایهای جز سایه تو نباشد؟
خداوند وحی فرمود: کسانی که برای حلال شدن حرام من غضب میکنند آنگونه که پلنگ به هنگام مجروح شدن غضب میکند.(2)
«حکم بن عتیبه» گوید: روزی در محضر امام باقرعلیه السلام نشسته بودیم و اتاق پر از جمعیت بود که ناگاه پیرمردی که بر عصای بلندی تکیه کرده بود وارد شد و کنار درب ایستاد و گفت: سلام بر تو ای فرزند رسول خدا و رحمت و برکات او بر تو باد و سکوت کرد.
امام باقرعلیه السلام در جواب فرمود: و علیکالسلام و رحمةاللَّه و برکاته.
آنگاه پیرمرد به افراد حاضر در مجلس رو کرد و گفت: السلام علیکم و آنگاه سکوت کرد تا اینکه همه جواب سلام او را دادند سپس روبروی امام باقرعلیه السلام ایستاد و گفت: یابن رسولاللَّه! مرا نزد خود بنشان که به خدا سوگند من شما را دوست دارم و دوستدار شما را نیز دوست دارم و به خدا سوگند محبّت به شما و دوستدارانتان به خاطر طمع دنیوی نیست و به خدا قسم من دشمنِ دشمنِ شما هستم و از او بیزاری میجویم و این دشمنی و بیزاریم به خاطر خونریزی میان من و او نمیباشد. واللَّه! حلال
شما را حلال و حرامتان را حرام میشمارم و گوش به فرمان شما هستم.
فدایت شوم، با این اوصاف امیدی برای نجات و سعادت من داری؟
امام باقرعلیه السلام فرمود: پیش بیا، پیش بیا، تا اینکه او را کنار خود نشاند آنگاه فرمود: ای پیرمرد! همانا مردی نزد پدرم علی بنالحسینعلیهما السلام شرفیاب شد و این سؤال تو را از او پرسید و پدرم به او فرمود: اگر با این صفات و حالات بمیری بر رسول خداصلی الله علیه وآله و علی و حسن و حسین وارد شوی و دلت خنک، قلبت آرام و دیدهات روشن گردد و با فرشتگان گرامی نویسنده اعمال با روح و ریحان استقبال شوی و این وقتی است که جان به گلوی تو رسد و اگر زنده بمانی آنچه سبب روشنی چشمت باشد را ببینی و در بالاترین درجات بهشت با ما خواهی بود.
پیرمرد گفت: چه فرمودی ای اباجعفر!؟
امامعلیه السلام همان سخنان را برای او تکرار کرد.
پیرمرد گفت: اللَّه اکبر ای اباجعفر! اگر بمیرم بر رسول خداصلی الله علیه وآله و علی و حسن و حسین و علیبن الحسینعلیهما السلام وارد شوم و دیدهام روشن گردد و با فرشتگان گرامی نویسنده اعمال استقبال شوم و هنگامی که جانم به لب رسد و اگر زنده بمانم آنچه دیدهام را روشن کند ببینم و با شما در بالاترین درجات بهشت باشم؟
این سخنان را گفت و صدای گریهاش بلند شد و های های گریه کرد تا اینکه بر زمین افتاد و حاضران در مجلس با مشاهده حال او گریه کردند.
امام باقرعلیه السلام خواست تا با انگشت خود قطرات اشک را از گوشههای چشم آن پیرمرد پاک کند. در این حال سر بلند کرد و به حضرت عرض کرد دستت را به من ده فدایت شوم! امامعلیه السلام دستش را به وی داد، دست او را بوسید و بر چشمها و صورتش گذارد. آنگاه نفسی از ته دل کشید
و خداحافظی کرد و رفت.
امام باقرعلیه السلام نگاهی به پشت سر آن پیرمرد کرد و به حاضران فرمود:
مَنْ اَحَبَّ اَنْ ینْظُرَ اِلی رَجُلٍ مِنْ اَهْلِ الْجَنَّةِ فَلْینْظُرْ اِلَی هذا.
هر کس میخواهد مردی از اهل بهشت را ببیند به این مرد بنگرد.(1)
علی مطهری فرزند آیةاللَّه شهید مرتضی مطهری گوید: چند ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی جامعه روحانیت مبارز تهران برای بزرگداشت شهدای تهران، مراسمی در بهشت زهرا تشکیل داده و عدّه زیادی از مردم در این مراسم شرکت کرده بودند.
پس از پایان مراسم، در میان زنان، آرم سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بالا رفت. عدّهای آمدند و موضوع را به روحانیون خبر دادند. برخی آقایان گفتند: باید وحدت را حفظ کرد، کاری به آنها نداشته باشید.
قضیه را به اطلاع شهید بزرگوار آیةاللَّه مطهری رساندند. ایشان فرمودند: آرم باید پایین بیاید. آنها گفتند: آرم در میان زنان است و نمیشود داخل آنها شد.
ایشان فرمودند: خودم این کار را میکنم. آنگاه آمد و سر راه آن گروه از زنان ایستاد و پس از آنکه به آنها نزدیک شد داخل جمعیت شد و آرم را از دست آنها گرفت و لوله کرد و با خود بیرون آورد.
همچنین در راهپیمائی عظیم عاشورای سال 57 تهران، در بین راهپیمایان، مینیبوسی حرکت میکرد که در بالای آن رهبر گروه منحرف
1) 205. روضه کافی، حدیث 30 ، حدیث الشیخ مع الباقر علیه السلام
فرقان و یکی از اعضای برجسته سازمان مجاهدین خلق (منافقین) مشغول تشریح آرم سازمان مجاهدین خلق برای مردم بود.
عدّهای از افراد آگاه و بیدار موضوع را به اطلاع چند تن از روحانیون رساندند. آنها از مداخله منع کردند و گفتند: در این شرایط صلاح نیست درگیری ایجاد شود.
سرانجام موضوع را به اطلاع استاد شهید مطهری رساندند. ایشان با صراحت فرمودند: به هر قیمتی شده باید این آرم را پایین بیاورید حتی به قیمت کشته شدن افراد. اینها برای آینده برنامههای خطرناکی دارند.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فی اُمَّتی، فَلْیظْهَرِ الْعالِمُ عِلْمَهُ، فَمَنْ لَمْ یفْعَلْ فَعَلَیهِ لَعْنَةُ اللَّهِ.
وقتی بدعت و انحراف در امّت من ظاهر شود، عالم دینی علم خود را آشکار (و بدعت را به مردم گوشزد) کند، پس لعنت خداوند بر عالمی که به این وظیفه عمل نکند.(2)
همسر شهید آیةاللَّه مطهری گوید: آن شهید، بسیار مهربان و با گذشت بودند و به آسایش و راحتی من و بچهها اهمیت میدادند. آنقدر با من صمیمی و نزدیک بودند که رنج و ناراحتی مرا نمیتوانستند تحمل کنند.
یادم هست یک بار برای دیدن دخترم به اصفهان رفته بودم و بعد از چند روز با یکی از دوستانم به تهران بازگشتم.
نزدیکیهای سحر بود که به خانه رسیدم، وقتی وارد خانه شدم، دیدم همه بچهها خواب هستند ولی آقا بیدار است. چای را آماده کرده و میوه و شرینی چیده و منتظر من بودند.
دوستم از دیدن این منظره بسیار تعجب کرد و گفت: همه روحانیون اینقدر خوب هستند. بعد از سلام و علیک، وقتی آقا دیدند بچهها هنوز خوابند با تأثر به من گفتند: میترسم یک وقت من نباشم و شما از سفر بیایید و کسی نباشد که به استقبالتان بیاید.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
مَنِ اتَّخَدَ زَوْجَةً فَلْیکْرِمْها.
کسی که زن میگیرد باید احترامش کند.(2)
سید محمّد مدنی راننده شهید آیةاللَّه مطهری گوید: یک روز در خیابان فرعی کم عرضی در حال حرکت بودیم، تقریباً وسطهای خیابان دیدیم پدری فرزندش را به دوش میکشد. آقای مطهری گفتند: آقای مدنی نگهدار.
من ایستادم و به نزد آن مرد رفتم و گفتم: آقا! بیایید اینجا.
مرد آمد و کنار استاد نشست. از او پرسیدند: پدر! چرا بچهات را به دوش
میکشی؟ چه شده است؟ ناراحتیاش چیست؟
مرد گفت: بچهام مریض است و پیش هر دکتری که میبرم جوابم میکند، پول هم ندارم که او را در یک بیمارستان بستری کنم، کسی را هم ندارم.
استاد پرسید: منزلت کجاست؟ و اضافه کردند: راضی هستی فردا من بچهات را در بیمارستان بخوابانم؟
مرد گفت: بله، از خدا میخواهم.
استاد گفتند: فردا صبح همین آقا (سید محمود مدنی) به منزل شما میآید. حالا برویم منزل را نشان بده که فردا بیاید بچه را به بیمارستان ببرد.
صبح روز بعد استاد به من گفتند: آقای مدنی! شما اوّل به دنبال مأموریت دیروز برو و من خودم میروم.
گفتم اوّل شما را میبرم و بعد به دنبال مأموریت خود میروم.
گفتند: نه، من خودم میروم. من هم رفتم و آن پدر و پسر را به بیمارستان بردم. وقتی به بیمارستان رسیدم بچه را با سفارشی که استاد به رئیس بیمارستان کرده بود در بیمارستان بستری کردند و پس از ده یا پانزده روز مداوا شد. آنگاه استاد مطهری مقداری پول به من دادند و من هم به بیمارستان پرداختم و مریض را آوردم.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود: همانا خدای عزّوجل گروهی از خلقش را آفرید و آنها را برای برآوردن نیازهای شیعیان فقیر ما انتخاب فرمود تا در برابر آن بهشت را به ایشان پاداش دهد، پس اگر میتوانی از آنها باش.(2)
مرحوم آیةاللَّه میرزا محمّد ارباب، در امر به معروف و نهی از منکر قاطع بود. در آن زمان یکی از منتسبان «متولی باشی» که از شخصیتهای با نفوذ آن زمان قم بود متعرض زنی میشود. خبر به آیةاللَّه ارباب میرسد، او متأثر شده و نامهای به رئیس نظمیه قم مینویسد که متهم را دستگیر کنند، امّا آنها میگویند به خاطر اینکه متهم به متولی باشی انتساب دارد از دستگیری او معذوریم.
آیةاللَّه ارباب با شنیدن این جواب ناراحت شده و میگوید: در شهری که بر چنین مجرمی نتوان حد شرعی جاری کرد جای ماندن نیست و حرکت میکنند و مردم هم به دنبال او حرکت میکنند و غوغای عجیبی در شهر به وجود میآید.
فرماندار وقت به مرحوم آیةاللَّه آقاحسن حرم پناهی که از وابستگان ایشان بودند متوسل میشود و او از آیةاللَّه ارباب تقاضا میکند که به منزل او برود تا اگر قرار است از شهر خارج شوند به اتفاق هم خارج گردند. او هم به منزل آقای حرم پناهی میرود، رؤسای دوائر دولتی و بزرگان شهر هم که متوجه وخامت اوضاع بودند در آنجا جمع شده و تقاضا میکنند که معظمله از این تصمیم صرفنظر کنند و اعلام میکنند که آنها در اجرای فرمایشات ایشان آمادهاند و بدین ترتیب متهم دستگیر شده و در چهار سوق بازار قم که محل رفت و آمد مردم بود حد میخورد.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
اِنَّ اللَّهِ یحِبُّ مِنْ عِبادِهِ الْغَیورِ
1) 212. مجله نور علم نشریه جامعه مدرسین قم، دوره دوّم، شماره 4 ، ص 89 .
به راستی که خداوند بندگان غیورش را دوست دارد.(1)
شیخ عباسی قمی از علمای اسلام و مؤلف کتاب شریف مفاتیحالجنان است که بعد از قرآن در همه منازل خانوادههای شیعه یافت میشود.
سلطان الواعظین شیرازی گوید: در ایامی که مفاتیح الجنان تازه منتشر شده بود روزی در سرداب سامرّا آن را در دست داشتم و مشغول زیارت بودم که دیدم شیخی با قبای کرباس و عمامه کوچک نشسته و مشغول ذکر است.
شیخ از من پرسید: این کتاب از کیست؟
پاسخ دادم: از محدث قمی، آقای حاج شیخ عباس است و شروع کردم به تعریف کردن از ایشان.
شیخ گفت: این قدر هم تعریف ندارد.
من با ناراحتی گفتم: آقا برخیز و از اینجا برو. کسی که در کنار من نشسته بود دست به پهلویم زد و گفت: مؤدب باش! ایشان خود محدث قمی هستند. من برخاستم با او روبوسی کردم و عذر خواستم و خم شدم که دست ایشان را ببوسم ولی نگذاشت و خم شد و دست مرا بوسید و گفت: شما سید هستید.(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
عَلَیکَ بِالتَّواضُعِ فَاِنَّهُ مِنْ اَعْظَمِ الْعِبادَةِ.
متواضع باش که تواضع از بزرگترین عبادات است.(1)
روزی خبر رسید که شیخ مرتضی انصاری که از علمای بزرگ اسلام است وارد شهر بغداد میشود. مردم بغداد تعطیل عمومی اعلام کرده و برای استقبال شیخ، حرکت کردند. سفیر ایران هم میخواست در استقبال شیخ شرکت کند که ناگاه یکی از سفرای خارجی بر او وارد شد. سفیر ایران تصمیم خود را عوض کرد ولی او فهمید که سفیر ایران قصد رفتن به جایی را داشته بود. پرسید: به کجا میخواستی بروی؟
سفیر جواب داد: به استقبال یکی از علمای شیعه که قرار است به این شهر وارد شود.
سفیر خارجی که از تعطیل عمومی بازار دانسته بود که واقعه مهمّی هست اظهار تمایل کرد که به همراه سفیر ایران در مراسم استقبال شرکت کند. آنها آمدند و قدری جلوتر از مردم در انتظار ورود پرشکوه شیخ بودند تا آنکه میبینند شیخی بر الاغی سوار است و بدون هیچگونه آلایشی به طرف بغداد میآید. فکر کردند مسافر غریبی است که یک نفر هم به همراه اوست.
سفیر ایران و همراهانش که شیخ را نمیشناختند بدون توجه از او میگذرند. طولی نکشید که آن شیخ به جمع مردم رسید. ناگهان صدای
1) 215. بحارالانوار، ج 75 ، ص 119 .
صلوات و سلام و غوغای شادی بلند شد و مردم مانند دریایی موّاج به طرف شیخ آمده و دور او را گرفت و زیارتش کردند. معلوم شد که آن شیخ ساده و وارستهای که سوار الاغ بود همان مرجع تقلید مسلمانان است که مردم برای دستبوسی او، خود را به زحمت میاندازند.
سفیر خارجی حیرت زده از سفیر ایران پرسید: این شخصیتی که در میان مردم این همه محبوبیت و نفوذ دارد دارای چه عنوان و نامی است؟
سفیر ایران: اینگونه اشخاص را حجتالاسلام و راهنمای مسلمین میدانند.
سفیر خارجی: حق هم همین است. شنیده بودم که حضرت عیسی با آن همه عظمت و پیروانی که داشت پیاده راه میرفت و بر الاغ برهنه سوار میشد، امّا باور نمیکردم؛ ولی امروز با دیدن این شیخ جلیل یقین پیدا کردم که آنچه در سیره انبیا شنیدهام صحیح است و به آن اعتقاد پیدا کردم.(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
الزُّهْدُ شِیمَةُ الْمُتَّقینَ
زهد و بیرغبتی به دنیا شیوه انسانهای پرهیزکار است.(2)
شهید عالیقدر آیةاللَّه مرتضی مطهری گوید: در ایام تحصیلات طلبگی با عدهای از افراد در جلسهای بودیم، در آن مجلس مرحوم آیةاللَّه العظمی آقای حجّت رضواناللَّه تعالیعلیه مورد غیبت قرار گرفت و با آنکه او حق استادی به گردن من داشت و سالها در خدمت ایشان درس خوانده و حتی در یک مسابقه عمومی از آن مرحوم جایزه گرفته بودم، در شرایطی قرار گرفتم که من هم شریک غیبت شدم، یک وقت احساس کردم که این درست نیست، من چرا باید در آن شرایط قرار بگیرم؟
به دنبال فرصت مناسبی بودم تا ایشان را ببینم و از او رضایت بخواهم تا آنکه در یک تابستانی مرحوم آیةاللَّه حجّت به حرم حضرت عبدالعظیم تشریف آوردند. یک روز بعدازظهر به منزل ایشان رفتم و در زدم، در را باز کردند. گفتم بگویید فلانی است، ایشان اجازه ورود دادند. یادم هست وقتی وارد شدم ایشان را در حالی دیدم که کلاهی بر سر داشتند و بر بالش تکیه کرده بودند و مریض به نظر میرسیدند.
گفتم: آقا آمدهام یک مطلبی را به شما عرض کنم.
فرمود: چه مطلبی؟
گفتم: من از شما کمی غیبت کردهام امّا غیبت زیادی نیز شنیدهام و از این کار سخت پشیمانم و چون تصمیم دارم که دیگر از این پس غیبت شما را نکنم و از کسی نیز استماع نکنم آمدهام که به خود شما بگویم که مرا ببخشید.
این مرد با بزرگواری که داشت فرمود: غیبت کردن از امثال ما دو جور است: یک وقت به شکلی است که اهانت به اسلام است و یک وقت مربوط به شخص ماست، من که مقصود ایشان را فهمیده بودم، گفتم: بنده چیزی که به اسلام توهین باشد نگفتهام بلکه مربوط به شخص شماست.
فرمود: من گذشتم.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
کَفَّارَةُ الْاِغْتِیابِ اَنْ تَسْتَغْفِرَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ.
کفّاره غیبت دیگری این است که برای او استغفار کنی.(2)
آیةاللَّه سیدحسین کوهکمرهای مجتهدی مشهور و معروف بود که در یکی از مساجد نجف اشرف برای طلاب درس میگفت. یک روز از جایی برمیگشت و نیم ساعت بیشتر به وقت درس باقی نمانده بود، فکر کرد در این وقت کم اگر بخواهد به خانه برود به کاری نمیرسد، پس بهتر است به محل درس برود و در انتظار شاگردان بنشیند. رفت و در محل درس نشست و هنوز کسی نیامده بود ولی دید در یک گوشه مسجد شیخ ژولیدهای با چند شاگرد نشسته و تدریس میکند. به سخنان او گوش داد و با کمال تعجب احساس کرد که او بسیار محققانه بحث میکند.
روز دیگر قدری زودتر آمد و به سخنان شیخ گوش کرد و بر اعتقاد روز گذشتهاش افزوده گشت. این عمل چند روز تکرار شد و در نتیجه برای آیةاللَّه کوهکمرهای مسلّم شد که این شیخ از خودش فاضلتر است و از درس او استفاده میکند و اگر شاگردان خودش به جای درس او به درس این شیخ حاضر شوند بهره بیشتری خواهند برد.
اینجا بود که خود را میان دنیا و آخرت مخیر دید.
روز بعد که شاگردان آمدند و جمع شدند گفت: امروز میخواهم مطلب تازهای به شما بگویم.
این شیخ که با چند شاگرد در آن کنار نشسته است شایستهتر از من برای تدریس است و خود من هم از او استفاده میکنم، همه با هم به درس او میرویم.
این شیخ همان است که بعدها به نام حاج شیخ مرتضی انصاری معروف شد و به استاد متأخرین لقب گرفت.(1)
این اوج اخلاق اسلامی است که شخصی موقعیت و ریاست خود را به فردی شایستهتر از خود بسپارد و با این حرکتهای الهی است که بندگان صالح خدا سلامت باطنی خود را آشکار میکنند.
امام حسن عسکریعلیه السلام فرمود:
التَّواضُعُ نِعْمَةٌ لا یحْسَدُ عَلَیها
تواضع نعمتی است که بر آن حسادت نمیشود(2)
یکی از دوستان شهید آیةاللَّه سعیدی گوید: ما در مسجد شهید سعیدی، صندوق خیریه و کمک به محرومان داشتیم که بعد از شهادت او، این صندوق به کارش ادامه داد.
روزی برای بررسی وضع نیازمندی که توصیه شده بود رفتیم، مردی را دیدیم که روی یک تخت چوبی نشسته بود و پاهایش قطع شده بود، بعد از آنکه متوجه شد ما از مسجد موسیبن جعفرعلیه السلام هستیم، گفت: شما
مرحوم حاج آقا سعیدی را میشناختید؟
گفتم: بلی، از شاگردان ایشان بودم. شما از کجا با ایشان آشنا شدید؟
سرش را به دیوار زد و گریه کرد و شاه را لعن و نفرین نمود، آنگاه گفت: من قبلاً راننده ماشین مسافربری بودم که در یکی از شهرها تصادف کردم و در اثر آن پاهایم قطع شد و خانهنشین شدم. این خانه را که میبینی حاجآقا سعیدی برای ما درست کرده و زندگی ما را ایشان اداره میکردند، ما با هم دوست بودیم، رفیق بودیم میرفت برای ما نان و روغن میگرفت و میآورد، او واقعاً آقا بود.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
ما قَضی مُسْلِمٌ لِمُسْلِمٍ حاجَةً اِلَّا ناداهُ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی: عَلَیَّ ثَوابُکَ وَ لا اَرْضی لَکَ بِدُونِ الْجَنَّةِ.
مسلمانی برای مسلمانی حاجتی را برآورده نمیکند مگر اینکه خداوند تبارک و تعالی به او ندا میدهد: ثواب تو بر عهده من است و به کمتر از بهشت برای تو راضی نمیشوم.(2)
یکی از ثروتمندان ایران هنگام سفر به مکه مبلغ پولی به شیخ انصاری بخشید تا آنکه منزلی برای خود تهیه کند ولی شیخ در اثر بلند طبعی و آزادگی که داشت از آن مال استفاده شخصی نکرد و همه آن مبلغ را برای خرید زمین و ساختمان مسجد مصرف کرد و به این ترتیب مسجدی در
نجف بنا نهاد که به مسجد شیخ انصاری معروف است.
وقتی آن مرد ثروتمند از مکه بازگشت شیخ او را به مسجد هدایت کرد و فرمود: این است منزل من که شما سبب آن شدی.
مرد ثروتمند از کار خدا پسندانه شیخ مسرور شد و ارادتش به آن فقیه زاهد وارسته بیشتر گشت.(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود:
مَنْ بَنی مَسْجِداً بَنَی اللَّهُ لَهُ بَیتاً فِی الْجَنَّةِ.
کسی که مسجدی بنا کند خداوند خانهای در بهشت برای او بنا میکند.(2)
روزی رسول خداصلی الله علیه وآله نماز صبح را در مسجد با مردم به جماعت اقامه کرد. آنگاه چشمش به جوانی افتاد که چرت میزد و سرش پایین میافتاد، رنگش زرد و بدنش لاغر و چشمانش در گودی فرورفته بود.
رسول خداصلی الله علیه وآله ، به او فرمود: در چه حالی هستی؟
جوان گفت: در حال یقین هستم.
پیامبرصلی الله علیه وآله از گفته او تعجب کرد و فرمود: هر یقینی حقیقتی دارد، حقیقت یقین تو چیست؟
عرض کرد یا رسول اللَّه! این یقین من است که اندوهگینم ساخته، شبم را به
بیداری و روزم را به تشنگی کشانده است. به دنیا بیرغبت شدهام تا آنجا که گویا عرش پروردگارم را مشاهده میکنم که برای رسیدگی به حساب مردم برپا گشته و مردم برای حساب گرد آمدهاند و گویا اهل بهشت را مینگرم که در نعمت میخرامند و بر کرسیها تکیه زده و یکدیگر را معرفی میکنند و گویا اهل جهنم را میبینم که در آن عذاب میبینند و فریاد کمک خواهی بلند کردهاند و گویا آهنگ زبانه آتش دوزخ در گوشم طنینانداز است.
رسول خداصلی الله علیه وآله به اصحاب خود فرمود: این بندهای است که خداوند دلش را به نور ایمان روشن ساخته است. آنگاه به او فرمود: به همین حالی که داری بمان.
جوان گفت: یا رسول اللَّه! از خداوند بخواه شهادت در رکابت را نصیبم گرداند.
پیامبرصلی الله علیه وآله برای او دعا کرد و مدتی نگذشت که در جنگی همراه آن حضرت رفت و دهمین شهید آن جنگ گردید.(1)
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود:
فَوقُ کُلِّ بِرٍّ، بِرٌّ حَتّی یقْتَلَ الرَّجُلُ فی سَبیلِ اللَّهِ فَاِذا قُتِلَ فی سَبیلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَیسَ فَوقُهُ بِرّاً.
بالای هر کار نیکی کار نیک دیگری است تا اینکه مرد در راه خدا کشته شود پس وقتی در راه خدا کشته شد بالای آن کار نیکی قرار ندارد.(2)
یزید بن معاویه فرزندی داشت که او را معاویه نام گذارد، وقتی یزید مرد خلافت به او رسید امّا پسر یزید خلافت را نپذیرفت و در یک سخنرانی چنین گفت: ای مردم! من تمایلی به ریاست بر شما ندارم و به خاطر ناخشنودی شما امنیتی هم احساس نمیکنم بلکه ما گرفتار شما و شما گرفتار فرمانروایی ما شدید.
جدّم معاویه با علیبن ابیطالب که به خاطر پیش قدمی و سابقهاش در اسلام، شایسته خلافت بود بر سر خلافت جنگید و میدانید که مرتکب چه اعمال زشتی شد و شما هم میدانید که چه کارهای زشتی را به همراهی او انجام دادید و در پایان گرفتار اعمال خود شد و در گور فرو رفت. آنگاه خلافت به پدرم یزید رسید و سزاوار بود که آن را نمیپذیرفت زیرا شایستگی آن را نداشت.
او هم مرتکب کارهای ناپسند شد و اعمال خود را نیکو دانست، مدت حکومت او کوتاه بود و به زودی آثار او نابود گردید و شعله فسادش خاموش شد و اکنون اعمال زشتش غم مرگ او را از یاد ما برده است.
سپس گفت: اینک من سومین نفر این خانواده هستم که افراد بیعلاقه به خلافت من بیشتر از علاقمندان به آن هستند، من هرگز بار گناه شما را به دوش نمیگیرم، هر چه خود میدانید عمل کنید و خلافت را به هر که میخواهید بسپارید.
مروان برخاست و گفت: شما به روش عمر عمل کنید.
او پاسخ داد: ای مروان! مرا با فریبکاری از دینم دور میکنی؟ واللَّه! اگر خلافت غنیمتی بود ما به سهم خود رسیدیم و اگر شرّ و گرفتاری بود برای نسل ابوسفیان کافی است آنگاه از منبر پایین آمد.
مادرش به او گفت: ای کاش لکه خونی میبودی.
پسرش گفت: دوست داشتم که چنین میبودم و نمیفهمیدم که خداوند آتشی دارد که هر کس با او مخالفت کند و حق دیگری را غصب نماید به آن آتش، عذابش میکند.(1)
امام علیعلیه السلام فرمود:
اِنَّکُمْ اِلَی عِمارَةِ دارِ الْبَقاءِ اَحْوَجُ مِنکُمْ اِلَی عِمارَةِ دارِ الفَناءِ.
شما به آبادانی خانه بقاء (آخرت) نیازمندتر از آباد کردن خانه فنا (دنیا) هستید.(2)
الحمدللَّه رب العالمین