ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی، علیاصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پدیدآور : اسلام شناسی و پاسخ به شبهات: دفاع از اسلام و پیامبر صلی الله علیه واله / تالیف علی اصغر رضوانی.
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۷۶۸ ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال 978-964-8484-70-8 : ؛ ۴۵۰۰۰ ریال (چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (چاپ سوم)
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۴(فیپا).
یادداشت : چاپ دوم: زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ سوم.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
عنوان دیگر : دفاع از اسلام و پیامبر.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا ۴۱ق.
موضوع : اسلام -- بررسی و شناخت
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۱۱/ر۶۵الف۵ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۴۷۳۱۲
سال پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم گرامی باد
اسلام شناسی و پاسخ به شبهات: دفاع از اسلام و پیامبر صلی الله علیه واله
تالیف علی اصغر رضوانی
سرشناسه : رضوانی، علیاصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پدیدآور : اسلام شناسی و پاسخ به شبهات: دفاع از اسلام و پیامبر صلی الله علیه واله / تالیف علی اصغر رضوانی.
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۷۶۸ ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال 978-964-8484-70-8 : ؛ ۴۵۰۰۰ ریال (چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (چاپ سوم)
یادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۴(فیپا).
یادداشت : چاپ دوم: زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ سوم.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
عنوان دیگر : دفاع از اسلام و پیامبر.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا ۴۱ق.
موضوع : اسلام -- بررسی و شناخت
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۱۱/ر۶۵الف۵ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۴۷۳۱۲
تصویر
تصویر
در سالی که توسط مقام معظم رهبری «دام ظله» به نام مبارک پیامبر اعظم صلی الله علیه وآله مزین شده است، امیدواریم با انتشار این کتاب که در دفاع از اسلام و پیامبر گرامی آن تألیف گردیده، انجام وظیفهای کرده باشیم.
از مؤلف محترم جناب استاد علی اصغر رضوانی و همه عزیزانی که ما را در مراحل مختلف؛ ویراستاری، مقابله، تایپ، صفحه بندی و ... یاری نمودهاند؛ خصوصاً حضرت آیت اللَّه وافی «دام ظله» تولیت محترم مسجد مقدّس جمکران که زمینه نشر معارف اهل بیتعلیهم السلام را برای ما فراهم ساختهاند، کمال تشکر و قدردانی را داریم. امید است تلاش همه عزیزان مورد توجّه حضرت صاحب الزمان - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - قرار گیرد. ان شاء اللَّه.
انتقادها و راهنماییهای عزیزان را قدردان خواهیم بود.
مدیر مسؤول انتشارات
مسجد مقدّس جمکران
حسین احمدی
غربیها و غرب زدهها دائماً این کلام را بر زبان جاری میسازند که اسلام دین است، نه اقتصاد، عقیده است نه راهی برای زندگی؛ نحوه ارتباطی است بین انسان و خدای خود و هرگز نمیتواند در جامعه تحول اساسی ایجاد نماید.
در حالی که اینان نمیدانند اسلام یک دگرگونی و نهضتی است که هرگز عقیدهاش از زندگی، و جهت اجتماعیاش از محتوای روحی آن جدا نیست. و به همین جهت است که نهضتی منحصر به فرد در طول تاریخ خود بوده است.
توحید، جوهره عقیده اسلامی است که به واسطه آن، انسان از عبودیت و بندگی غیر خداوند آزاد گشته و تمام شکلهای خدایان دروغین را طرد میکند، و این همان آزادی انسان از درون و بیرون است.
اسلام از ایمان و اصول اخلاقی و عمل تشکیل شده است. ایمان، آزادی و شرافت انسان را حفظ کرده و او را به زندگی سعادتمندی نایل میگرداند. و اصول اخلاقی، ارتباط انسان را با اجتماع تنظیم نموده و زندگی آرام و لذّت بخشی را برای او تضمین میکند. و عمل، تطبیق این اصول با ایمان وی در عالم خارج است.
اسلام، ثروتی است ارزنده که اگر انسان آن را به مورد، مصرف کند خوشبختی و آرامش خود را در آن خواهد یافت. و به قول «روژه گارودی» اسلام، مسلمان را جانشین وظیفه خدا در روی زمین معرفی میکند، و لذا بر ما است که این دین را به نسل جدید معرفی کنیم؛ زیرا گرچه انسان قرن بیستم و یکم از حیث تمدن و مادیات پیشرفت کرده، ولی روح و حقیقت خود را گم کرده و خود و پروردگارش را نشناخته است.
غرب، امروزه احتیاج به آشنایی با رسالت اسلامی دارد؛ زیرا اسلام دینی است در برگیرنده تمام افکاری که ادیان پیشین آوردهاند و این دین مکمّل آن ادیان و دین جهانی است.
امروزه که میلیونها مرد و زن در غرب - علی الخصوص مسیحیان - توخالی بودن و پوچ بودن تمدن و بسته بودن افقهای خود را درک میکنند، اسلام، میتواند با معرفی شدن صحیح آن در جوامع مختلف و خصوصاً غرب، جایگزین خوبی برای فرهنگ و تمدن غرب باشد.
ولی از طرفی مخالفان معاند حقّ و حقیقت و اسلام ناب محمّدی صلی الله علیه وآله و علی الخصوص یهود کینهتوز که دشمنی دیرینه با اسلام و مسلمین دارد، هرگز ساکت نمینشینند و در صدد ایجاد شک و شبهه در گزارههای اسلامی و اعتراض وارد کردن بر شخص شخیص پیامبر رحمت و با عظمت اسلام هستند. گرچه برخی از منصفین آنان پس از مدتی به اشتباه و ظلم خود پی بردهاند.
«جان دیون پورت» در مقدمه کتاب خود «عذر تقصیر به پیشگاه محمّد و قرآن» مینویسید: «تحقیقات و بررسیهای حاضر اثر ناچیزی است، ولی در نهایت صداقت و علاقمندی سعی شده تا دامان تاریخ حیات محمّدصلی الله علیه وآله از لکه تهمتهای کذب و افتراهای ناجوانمردانه پاک شود. و نیز کوشش فراوان در دفاع از صدق ادعای او که به عنوان یکی از بزرگترین نیکوکاران و خیرخواهان جهان بشریت میباشد به کار رفته است.
نویسندگانی که کورکورانه تحت تأثیر قرار گرفته و گمراه شدهاند و در نتیجه به حسن شهرت زنده کننده آیین یگانه پرستی اهانت روا داشتهاند نه فقط ثابت کردهاند که روح خیرخواهی نجات دهنده «مسیح» با آن همه استقامت و قدرت در آنها تأثیر ننموده است بلکه در قضاوت نیز راه خطا رفتهاند... .»(1)
1) 1. عذر تقصیر به پیشگاه محمّد و قرآن، ترجمه غلام رضا سعیدی، ص 13 - 14.
و از طرفی دیگر، انسان همواره با انبوهی از پرسشهای فکری و چالشهای رفتاری رو به رو است که عقل او تنها توان حلّ پارهای از آنها را دارد و در بسیاری از آنها اسیر غرایز، خواستهها و دهها عوامل روانی و اجتماعی است. نکته قابل توجّه این که هر یک از این پاسخها و رفتارها در سعادت و کمال آدمی تأثیرگذار هستند. انسان باید زمانشناس باشد و برای حال و آیندهاش برنامهریزی نماید، نه اینکه بنشیند و هنگامی که با شبهات و هجوم بنیانکن تبلیغات مسموم رو به رو شد به فکر چارهجویی باشد، بلکه مانند واکسنی که برای پیشگیری امراض به کودکان تزریق میکنند، ما نیز باید با طرح مسائل و شبهات و پاسخ آنها، راه را برای نفوذ دشمنان و معاندان سدّ کرده و از سنگرهای عقیده و ایدئولوژیک اسلامی پاسداری نماییم. همانگونه که از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس»؛(1)«کسی که زمان شناس است، شبهاب بر او هجوم نخواهد آورد.»
و از امام علیعلیه السلام نقل شده که فرمود: «من عرف الأیام، لم یغفل عن الإستعداد»؛(2)«هر کس (موقعیت) روزگار خود را شناخت، از آمادگی غافل نخواهد بود.»
کتاب حاضر در صدد برآمده تا چهره اسلام و پیامآور آن و قرآن را طوری ترسیم کند از هرگونه شبهه و ایرادی مصون باشند و در ضمن پاسخی به شبهات غربیان و یهود و دشمنان اسلام باشد. امیدوارم که در این راستا راهگشا باشد.
علی اصغر رضوانی
پلورالیسم از واژه «پلورال» که در زبان انگلیسی به معنای «جمع» است برگرفته شده و معنای آن در لغت، تعدّد و تکثّر است. در کلیسای مسیحی به افرادی که چند شغل هم زمان داشتهاند، پلورالیست گفته میشده است.
پلورالیسم در اصطلاح، معانی متعدّد و گوناگونی دارد که یافتن قدر مشترک برای جملگی آنها دشوار است. با این حال شایعترین معنای پلورالیسم «تعدّد و تکثر ادیان حق» است. از همین رهگذر برخی گفتهاند: پلورالیسم را باید آیین کثرت گرایی نامید. بدینسان میان معنای اصطلاحی و لغوی پلورالیسم، نوعی مناسبت وجود دارد.
اصطلاح پلورالیسم را گویی نخستین بار «هرمان توتسه» (1817-1881 م) فیلسوف و طبیعیدان آلمانی در سال 1841 م در کتاب خود به نام «مابعد الطبیعة» به منظور نمایاندن کثرت عناصر و عوامل در طبیعت، وارد فلسفه غرب کرد. او بر این باور بود که اشیای عالم هر چند متکثّرند، اما بر یکدیگر تأثیر و تأثّر، و فعل و انفعال دارند، پس مستقل نیستند؛ زیرا تأثیر فرد مستقل بر فرد مستقلّ دیگر معنی ندارد، بنابراین با هم پیوند معنوی دارند.(1)
1) 4. سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی، ج 3، ص 193.
پلورالیسم دینی در غرب با یک حرکت تدریجی از ملایمترین وجه آن (پلورالیسم هنجاری و اخلاقی) آغاز و امروزه به شدیدترین وجه آن؛ یعنی تعدّد ادیان حق رسیده است.
اسقف اعظم ارتدکس جهان «یانیس بسکیونون» در شمار نخستین کسانی است که از گفت و گوی بین ادیان سخن گفته است. گام دوم در رشد نظریه پلورالیسم، طرح پلورالیسم نجات بخشی و معذوریت پیروان جاهل ادیان غیر مسیحی بود که در سال 1854 م از سوی شخص پاپ اعلام گردید. و در سال 5 -1963 م دومین شورای واتیکان، مسلمانان معذور را موحّد خواند.
جان هیک، متولد 1922 بزرگترین نظریه پرداز معاصر پلورالیسم، حرکت واتیکان را مهم و ارزنده اما ناقص ارزیابی کرد؛ چه آنکه بیانیه یاد شده، مسلمانان غیر معذور و غیر مسلمانان را در بر نمیگرفت. از این رو وی به هدف شکستن دیوار انحصار گرایی دینی، وجه فرجامین پلورالیسم و نظریه پلورالستیک حقیقت شناختی (بهره مندی تمام ادیان از حقانیت و رستگاری) را پی ریخت.
اندیشههای پلورالیستی، پس از غرب و دنیای مسیحیت به جهان عرب و شبه قاره هند راه یافت. اندیشهوران عرب که از ایده پلورالیسم به «علمانیت» تعبیر میکردند، به دو گروه موافق و مخالف تقسیم گشتند. چهرههایی چون «حسن حنفی» و «نصر حامد ابوزید» از مدافعان و تئوری پردازان معاصر دنیای عرب در جهت تبیین و بسط اندیشه پلورالیسم دینی و حقیقت شناختیاند.
پلورالیسم در شبه قاره هند، به دلایل چندی که جای طرح و پیگیری آنها در اینجا نیست، بیش از دنیای عرب با اقبال مواجه شد. گرایشهای پلورالستیک در نیمه نخست قرن بیستم، دانشمندان هندی؛ همچون پروفسور راد کرشینان و روبیندو را بر آن داشت که درصدد تلفیق آیین هندو و مسیحیت در مذهب عامتری برآیند تا در نتیجه مذهب جدیدتری را فراهم آورند.
گاندی در دفاع از نگرش پلورالیستی و تبیین آن نوشت: «قاعده زرّین، رواداری متقابل است؛ زیرا همه ما هرگز عقاید یکسانی نداریم و همواره تنها بخشی از حقیقت را از زوایای مختلف میبینیم».(1)
پیشینه اندیشههای پلورالیستی در ایران را به نیم قرن پیش بر گرداندهاند، امّا نه با نام پلورالیسم یا عناوین دیگر چون صراطهای مستقیم و یا... بلکه از تعدّد ادیان حق و انحصار یا عدم انحصار آن در اسلام سخن به میان میآمده و کسانی چون «کیوان قزوینی» و سپس «علامه طباطبایی» و «شهید مطهری» از منظر وحدت دین حق به ادیان موجود جهان مینگریستهاند.
البته اگر از منظر دروندینی به مسأله بنگریم بحث از حقّانیت اسلام به مثابه آخرین پیام آسمانی از سلسله ادیان الهی و وحیانی، با آشکارترین وجه آن در قرآن آمده است.
پلورالیسم را در موارد گوناگونی به کار گرفتهاند:
الف) پلورالیزم رفتاری.
ب) پلورالیزم نجات و رستگاری.
ج) پلورالیزم معرفتی با فرض حقّانیت همه ادیان و مذاهب.
این فرض نیز به نوبه خود سه صورت دارد:
یکی اینکه ادیان در مقام ثبوت و واقع و نفس الامر مشتمل بر حقّند، فرض دیگر اینکه ادیان در مقام اثبات و خارج مشتمل بر حقّند. و فرض سوم اینکه ادیان در مقام ثبوت و اثبات هر دو بر حقّند.
به تعبیر دیگر در مورد دین حق سه نظریه وجود دارد:
1) 5. ماهاتما گاندی، پیام آور رواداری، مجله کیان، شماره 45، ص 67.
نظریه اول: اعتقاد به وحدت دین حق در مقام ثبوت و اثبات؛ نظریهای که دائرمدار حق و باطل است. یک دین را در واقع و خارج بر حق و همه ادیان دیگر را باطل میشمارد.
نظریه دوم: اعتقاد به متعدّد بودن دین حق است. این رأی به نوبه خود به دو گونه تعبیر شده است:
الف) تعدّدیت و پلورالیزم در مقام ثبوت و نفس الامر و واقع. این رأی از ابن عربی است.
ب) تعدّدیت در مقام اثبات و خارج. که این رأی از «جان هیگ» است که از فلسفه «کانت» سرچشمه گرفته است.
فلسفه و مبنای «کانت» بر اساس دو نوع ایمان است: یکی ایمان به حقیقت آن گونه که هست و دیگری ایمان به حقیقتی است که نزد ما مردم میباشد.
نظریه سوم: اعتقاد به شمولیت حق است؛ به این معنا که ادیان دائر مدار نقص و کمالاند؛ یعنی گرچه همه بر حقّند ولی برخی کامل و برخی ناقصند.
در مورد عوامل طرح این نظریه میتوان به عواملی اشاره کرد:
1 - فرو کاستن از اعتبار دین مسیحی:
عملکرد سوء ارباب کلیسا در دوران حاکمیت آن، درآمیختن ایدهها و هواهای شخصی نفسانی رهبران آن از طرفی، و نارساییهای معرفتی دین مسیحی از طرف دیگر، و نیز گسترش فرقههای مذهبی در درون مسیحیت، از جمله عواملی بودند که با بروز و ظهور عقلگرایی به عنوان بارزترین شاخصههای نهضت روشنگری اروپا در تعارض بود، و لذا درصدد فرو کاستن اعتبار دین مسیحی برآمده و نظریه پلورالیسم دینی در قلب اروپا و از خود مسیحیت مطرح شد.
2 - بازتاب لیبرالیسم در پلورالیسم:
نظریه سیاسی لیبرالیسم که بر دو قلمرو امور عمومی و شخصی تأکید میورزید و از سویی دین را نیز جزء امور شخصی قلمداد کرده و گرایشهای دینی متفاوت را به عنوان آزادیهای شخصی به رسمیت میشناخت، بستر مناسب برای رشد و شکوفایی پلورالیسم دینی را بیشتر فراهم ساخت.
3 - گره خوردن سرنوشت ساکنان زمین به یکدیگر و تبدیل جهان به یک واحد ارتباطی، ضرورت تفاهم ادیان را بر تابیده و آنان را به این نتیجه گیری رسانده است.
4 - رواج اندیشههای الحادی و ضدّ دینی نیز گاه سبب تفاهم و همگرایی اندیشمندان دینمدار ادیان گوناگون گردیده است.
5 - افول معنویت در غرب را نیز میتوان یکی دیگر از عوامل رویکرد مسیحیت به این نظریه دانست.
6 - آشنایی پارهای از عالمان اهل کتاب به درستی دعاوی دیانت اسلامی از سویی و وجود ملاحظاتی در ترک دین آبا و اجدادی ایشان نیز سبب شده است که آنها به اسلام به عنوان دین سهیم در حقّ و حقیقت بنگرند.
7 - بستر تاریخ روابط پیروان مذاهب و ادیان جهان، پر از خونهایی بوده که در جنگ و ستیز میان پیروان ادیان ریخته شده است. دور از انتظار نیست که خشکاندن سرچشمههای این تعامل خونبار، مسیحیان دلسوز را برانگیخت تا تصمیم بگیرند که با طرح پلورالیسم دینی از تکرار آن رویدادهای تلخ جلوگیری کنند.
8 - اروپای مسیحی، تعصّب دینی را بیش از هر مورد دیگر در مخالفت با یهود - نژاد سامی - به کار میبردند، چه یهودیان به عنوان قاتلان حضرت مسیح معرفی میشدند. از این رو میتوان گفت: همزمان با ایده تشکیل دولت یهود، کار فکری در جهت طرح و گسترش اندیشه پلورالیسم دینی در سراسر اروپا از سوی جریانهای فکری سیاسی چون فراماسونری و اندیشمندان یهودی و طرفداران آنها آغاز
گردید، تا زمینه پذیرش دولت یهود در اروپا و توسط ملتهای اروپایی و مسیحی را فراهم آورند. و لذا میتوان گفت که میوه شیرین کثرت گرایی را پیش از همه، یهودیان و به تعبیر درستتر صهیونیسم سیاسی چید، و در پرتو این اندیشه بود که میتوانستند در جوامع اروپایی و مسیحی مورد پذیرش و حمایت واقع شوند.
9 - غرب استعمارگر و توانمند از نظر تکنولوژی و قدرت صنعتی، نیازمند تأمین مواد خام و تشنه گسترش سلطه استعماری بر جهان غیر مسیحی، و نیازمند هموار کردن راه ورود در سایر جوامع دینی بود. از مهمترین موانع موجود بر سر راه آنان، تعصب دینی پیروان سایر ادیان بود. لذا با طرح کثرتگرایی دینی این مانع را از سر راه گسترش سلطه خود بر جهان برداشت.
از جمله موضوعاتی که باید مورد بررسی قرار گیرد، تفسیر واژه «دین و شریعت» است.
قرآن کریم دین را واحد و شریعت را متعدد میداند. لذا در قرآن هرگز دین به عنوان جمع نیامده است؛ زیرا دین امر واحدی است که حقیقت آن همان تسلیم در برابر خدایی است که سلطه و شایستگی پرستش از برای او است. حضرت یوسفعلیه السلام به هم زندانی خود پس از انحصار حکم در خداوند میفرماید:
{ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ ؛(1)«و این است آیین پابرجا.»
قرآن یکتا پرستی را از امور فطری دانسته و آن را دین قیم میخواند: { فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً...}؛(2)«پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن...».
در برخی آیات نیز به انحصار دین در اسلام گواهی میدهد و میفرماید: { إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ ؛(3)«دین در نزد خدا، اسلام [و تسلیم بودن در برابر حق است.»
در برخی آیات نیز میخوانیم: { وَمَنْ یبْتَغِ غَیرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یقْبَلَ مِنْهُ ؛(1)«و هر کس که غیر از اسلام را به عنوان دین طلب کند هرگز از او قبول نخواهد شد.»
دین حق همان دین توحید است که قرآن میفرماید: { هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ ؛(2)«او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان غالب سازد هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.»
ولی شریعت در لغت به راهی میگویند که انسان با پیمودن آن به مقصد میرسد. قرآن در عین تصریح به «وحدت دین» از تعدّد شریعت خبر میدهد و آن را تأیید مینماید.
مقصود از شریعت در اصطلاح، آموزههای عملی و اخلاقی است که با زندگی فردی و اجتماعی و مسؤولیت انسان در مقابل خدا و مردم ارتباط دارد. ولی حقیقت دین مربوط به عقیده انسان در مقابل خدا و صفات و افعال اوست. نسخ یک رشته از احکام شریعت لازمه مقتضیات زمان و تفاوت توانایی فکر عقلانی امتها است.
به عبارت دیگر: از لزوم وحدت ادیان، وحدت شرایع لازم نمیآید؛ زیرا که شرایع یک سری احکام و دستور العملهای عملی و رفتاری است که بر حسب مصالح و مقتضیات زمانی و مکانی از لحاظ کمّی و کیفی قابل تحوّل است. و لذا است که قرآن میفرماید: { لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهاجاً}؛(3)«ما برای هر کدام از شما آیین و طریقه روشنی قرار دادیم.»
از اینجا بدست میآید که پلورالیسیم دینی در حقیقت به معنای پلورالیسم شریعتی است.
معتقدان به پلورالیسم رفتاری میگویند: همه ادیان در پرتو یک سری از مشترکات میتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند و همدیگر را تحمّل نمایند.
این قرائت مورد پذیرش عقل و خرد و دین و شریعت است؛ زیرا قرآن مردم را به زیستن مسالمتآمیز با اهل کتاب زیر چتر توحید در کنار یکدیگر دعوت میکند و میفرماید: { قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ ؛(1)«بگو ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما بعض دیگر را - غیر خدای یگانه - به خدایی نپذیرد. پس هرگاه [از این دعوت سرباز زنند بگویید: گواه باشید که ما مسلمانیم.»
زندگی مسالمتآمیز اختصاص به اهل کتاب ندارد، بلکه قرآن آن را در مورد مشرکان نیز به گونهای خاص تجویز میکند و میفرماید: { لا ینْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛(2)«خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در امر دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند نهی نمیکند، چرا که خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد.»
برای انسان واقعگرا، کثرتگرایی جز به همین معنا، مفهوم دیگری نمیتواند داشته باشد.
قرآن کریم در آیات دیگری دعوت به مدارا و نیکوکاری با کافران میکند و میفرماید: { وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ؛(3)«و اگر به صلح تمایل نشان دهند، تو نیز از در صلح در آی، و بر خدا توکّل کن که او شنوا و داناست.»
و نیز میفرماید: { فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یقاتِلُوکُمْ وَأَلْقَوْا إِلَیکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ عَلَیهِمْ سَبِیلاً}؛(1)«پس اگر از شما کنارهگیری کرده و با شما پیکار ننمودند [بلکه ]پیشنهاد صلح دادند، خداوند به شما اجازه نمیدهد که متعرّض آنها شوید.»
برخی از پلورالیستها مانند جان هیک بر این باورند که لازمه انحصارگرایی دینی، مدارا نکردن و نداشتن زندگی مسالمت آمیز با پیروان ادیان دیگر است، در حالی که بر خلاف این عقیده، قرآن به عدم اکراه در دین اشاره کرده و میفرماید: { لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ ؛(2)«در دین اکراهی نیست.»
و نیز میفرماید: { وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْیکْفُرْ}؛(3)«بگو این حق است از سوی پروردگارتان، هر کس میخواهد ایمان بیاورد و هر کس میخواهد کافر شود.»
و نیز دعوت به گفت و گوی منطقی با ادیان دیگر کرده و میفرماید: { اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ ؛(4)«با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت نما و به آنها به روشی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن.»
و نیز میفرماید: { وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاَّ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ ؛(5)«با اهل کتاب جز با روشی که نیکوتر است مجادله نکنید.»
و نیز خداوند سبحان میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ للَّهِِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَلا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی ..}؛(6)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! همواره برای خدا قیام کنید، و از روی عدالت، گواهی دهید. و دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند. عدالت کنید که این به پرهیزکاری نزدیکتر است.»
در روایات اسلامی نیز به این موضوع اشاره شده است.
الف) روایات شیعه
در کتاب «وسائل الشیعه» بابی وجود دارد که دلالت بر جواز پرداخت حقوق به مستمندان اهل کتاب دارد.(1)
امام علیعلیه السلام در نامه خود به مالک اشتر فرمود: «واشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم، و لاتکوننّ علیهم سَبُعاً ضاریاً تغتنم أکْلَهم، فانّهم صنفان: امّا أخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق»؛(2)«و مهربانی بر رعیت را برای دل خود پوششی گردان و نیز دوستی ورزیدن و مهربانی کردن با آنها را. و مباش همچون جانوری شکاری که خوردنشان را غنیمت شماری، چه رعیت دو دستهاند: دستهای برادر دینی تواند و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند میباشند.»
از جابر بن عبداللَّه انصاری روایت شده که روزی از مقابلمان جنازهای را تشییع کردند. در این هنگام پیامبر صلی الله علیه وآله ایستادند و ما نیز به پیروی از پیامبرصلی الله علیه وآله به پا خاستیم. آنگاه به حضرت عرض کردیم: ای رسول خدا! این جنازه مربوط به شخص یهودی یا (نصرانی) است؟! حضرت در پاسخ فرمود: آیا جنازه یک انسان نیست. هر گاه جنازهای را دیدید برای ادای احترام به پا خیزید.(3)
یک روز حضرت علیعلیه السلام در راه با مردی از اقلیتهای مذهبی (مسیحی یا یهودی) همسفر و هم صحبت شدند. آن مرد پرسید: شما به کجا میروید؟ حضرت فرمود: به کوفه میروم. هنگامی که به دو راهی رسیدند آن مرد به طرف مقصد خود حرکت کرد و در حین حرکت مشاهده نمود که حضرت با او میآید. با تعجّب پرسید
مگر شما به کوفه نمیروید؟! حضرت فرمود: آری. مرد با تعجب بیشتر عرض کرد: پس چرا از راه کوفه نمیروید؟ حضرت فرمودند: این از حقوق هم صحبت و هم سفری است که انسان باید یار و رفیق خود را قدری مشایعت نماید، و این همان دستور پیامبر ما است. تعجب و شگفتی آن مرد وقتی به اوج خود رسید که فهمید همسفرش خلیفه مسلمین علی بن ابی طالب علیه السلام است. سرانجام این عمل حضرت موجب شد که آن مرد در زمره بهترین افراد مؤمن و ایثارگر و از یاران با وفای حضرت علیعلیه السلام قرار گیرد.(1)
حضرت علیعلیه السلام زره گمشده خویش را در دست یکی از یهودیان کوفه مشاهده کرد و لذا به او فرمود: این زره مال من است. یهودی انکار نمود و گفت: زره در دست من است، پس صاحب آن منم. اگر شما ادعای مالکیت آن را دارید باید بینه و دلیل بیاورید. چون آن حضرت بینه نداشتند مطابق رأی قاضی، حکم به نفع یهودی صادر شد. وقتی یهودی این رفتار عادلانه حضرت را مشاهده کرده، مسلمان شد و گفت: این زره مال امام علیعلیه السلام است. آنگاه حضرت زره را به وی هدیه نمود.
معاویه به فرمانده لشکر خود «سفیان بن عوف» دستور میدهد تا به سرزمینهایی که تحت حکومت حضرت علیعلیه السلام است حمله نماید و با قتل و کشتار آنان، در بینشان ایجاد رعب و وحشت کند. آن فرمانده نیز چنین میکند و در این پیکار و درگیری عدهای از مردان و زنان اقلیتهای مذهبی که در پناه اسلام بودند نیز صدمه و آسیب میبینند. هنگامی که خبر این واقعه به گوش حضرت رسید، بسیار ناراحت و نگران شدند و در حالی که اندوه و غم بر چهره مبارکشان نمایان بود در ضمن خطبهای فرمودند: «به من خبر رسیده که مردی از لشکر شام به خانه زنی غیر مسلمان که در پناه اسلام بود وارد شده و خلخال، دستبند و گردنبند و گوشواره او را به غارت برده است، اگر برای این حادثه فجیع و تلخ، مسلمانی از روی تأسف بمیرد، ملامت نخواهد شد
1) 24. بحارالأنوار، ج 41، ص 53.
و از نظر من سزاوار است. و به خدا سوگند! این واقعیت قلب انسان را میمیراند و دچار غم و اندوه میکند».(1)
فارس، شهری است در ایران که در صدر اسلام زرتشتیان جمعیت زیادی را در آن شهر تشکیل میدادند. در زمان خلافت امام علیعلیه السلام، فردی به نام «عمر بن ابی سلمه ارحبی» از طرف آن حضرت استاندار فارس بود. این فرد نسبت به زرتشتیان کمی بدرفتاری مینمود، هنگامی که این خبر به حضرت رسید در نامهای به او چنین نوشت: «پس از نام خدا و درود، همانا دهقانان و... از خشونت و قساوت و تحقیر کردن مردم و سنگدلی تو شکایت کردهاند... شایسته و سزاوار آنان نیست که بدرفتاری نمایی؛ زیرا که با ما همپیمانند، پس در رفتار با آنان نرمی و درشتی را به هم آمیز، و رفتاری توأم با شدت و نرمش داشته باش، اعتدال و میانهروی را در نزدیک کردن یا دورکردن، رعایت کن».(2)
روزی حضرت علیعلیه السلام در ایام حکومتش از کوچهای عبور میکرد که چشمش به فقیری از یهود یا نصارا افتاد که در کنار کوچه گدایی میکند. حضرت به اطرافیانش فرمود: در روزگار خوش جوانی از وی تا میتوانستید کار کشیدید و اکنون که پیر و ناتوان شده او را از حقّ مسلّم خویش محروم ساختهاید. سپس به مسؤول بیتالمال دستور داد تا از بیت المال بر او انفاق کند.(3)
امام زین العابدینعلیه السلام درباره حقوق اهل ذمّه میفرماید: «وامّا حقّ اهل الذمّة فالحکم فیهم ان تقبل منهم ما قبل اللَّه و تفی بما جعل اللَّه لهم من ذمته و عهده و تکلهم الیه فیما طلبوا من انفسهم و اجبروا علیه، و تحکم فیهم بما حکم اللَّه به علی نفسک فیما جری بینک و بینهم من معاملة. و لیکن بینک و بین ظلمهم من رعایة ذمة اللَّه و الوفاء بعهده و عهد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله حائل، فانّه بلغنا انّه قال: "من ظلم معاهداً کنت خصمه"،
فاتّق اللَّه و لاحول و لاقوة الاّ باللَّه»؛(1)«و در مورد حقّ اهل ذمه، حکم درباره آنان این است که آنچه را خدا قبول کرده از آنها قبول نمایی و وفا کنی به آنچه خداوند از ذمّه و عهد خود برای آنان قرار داده است و در آنچه از خود آنها طلب کرده و بر آن مجبور نموده آنان را به خودشان واگذاری. و حکم کنی در میان آنان به آنچه که خداوند به آن بر تو حکم نموده است در آنچه از معامله بین تو و آنان جاری میشود. و در ظلمی که از ناحیه آنان به تو میشود باید رعایت ذمه خدا و وفای به عهد او و عهد رسول خداصلی الله علیه وآله حایل باشد؛ زیرا به ما رسیده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: "هر کس به شخصی که در ذمه اسلام است ظلم کند من دشمن اویم." پس از خدا بترسید و حول و قوهای جز به خدا نیست.»
ب) روایات عامه
1 - شافعی به سندش نقل میکند که مردی از مسلمین فردی از اهل ذمّه را به قتل رسانید. خبر که به رسول خداصلی الله علیه وآله رسید، فرمود: «انا احقّ من اوفی بذمته»؛ «من سزاوارترین کسی هستم که به ذمه او وفا کند.» آنگاه دستور داد تا قاتل را به قتل برسانند.(2)
2 - عبداللَّه بن عمر از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «من قتل قتیلاً من اهل الذمّة لم یرح رائحة الجنة»؛(3)«هر کس شخصی از اهل ذمّه را به قتل برساند بوی بهشت را نخواهد چشید.»
3- رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من آذی ذمیاً فأنا خصمه، و من کنت خصمه خصمته یوم القیمة»؛(4)«هر کس ذمیای را اذیت و آزار کند من دشمن او خواهم بود و هر کس من دشمن او شوم در روز قیامت با او مخاصمه خواهم کرد.»
4- و نیز فرمود: «من ظلم معاهداً و کلّفه فوق طاقته فأنا حجیجه یوم القیمة»؛(5)«هر کس به کافری که در پناه اسلام است ظلم کند و او را بیش از طاقتش تکلیف نماید من در روز قیامت با او محاجّه خواهم کرد.»
برخی از غربیها به این دیدگاه نزد مسلمانان اشاره کردهاند.
«ویل دورانت» میگوید: «هر چند محمدصلی الله علیه وآله پیروان دین مسیح را تقبیح میکند، با این حال نسبت به آنان خوش بین است و خواستار ارتباطی دوستانه بین آنان و پیروان خویش است».(1)
«گوستاو لوبون» میگوید: «زور شمشیر موجب پیشرفت قرآن نگشت؛ زیرا رسم اعراب این بود که هر کجا را فتح میکردند مردم آنجا در دین خود آزاد میگشتند. اینکه مردم مسیحی از دین خود دست بر میداشتند و به دین اسلام میگرویدند و زبان عرب را بر زبان مادری خود بر میگزیدند، بدان جهت بود که عدل و دادی را که آنان از اعراب فاتح میدیدند، مانندش را از زمامداران پیشین خود ندیده بودند».(2)
«روبتسون» میگوید: «این تنها مسلمانان هستند که با عقیده محکمی که نسبت به دین خود دارند یک روح سازگاری و تسامح نیز با ادیان دیگر در آنها وجود دارد».
«میشو» نیز میگوید: «هنگامی که مسلمانان، بیت المقدس را فتح کردند هیچ گونه آزاری به مسیحیان نرساندند، ولی بر عکس، هنگامی که نصاری این شهر را گرفتند با کمال بی رحمی مسلمانان را قتل عام کردند. یهود نیز وقتی به آنجا آمدند بی باکانه همه را سوزاندند... باید اقرار کنم که این روح سازش و احترام متقابل به ادیان را که نشانه رحم و مروّت انسانی است، ملتهای مسیحی مذهب از مسلمانان یاد گرفتهاند».(3)
«هانری دی کاستری» از نویسندگان فرانسوی میگوید: «اگر از جنس یهودی تا کنون کسی در جهان باقی مانده است بر اثر همان دولتهای اسلامی بود که در قرون وسطی آنان را از دست مسیحیان خون آشام نجات دادند... در صورتی که نصارا اگر همچنان به حال قدرت باقی میماندند و بر جهان حکومت میکردند، نسل یهود را از جهان بر میداشتند».(4)
«آدام متز» میگوید: «کلیساها و صومعهها در دوران حکومت اسلامی، چنان مینمودند که گویی خارج از حکومت اسلامی به سر میبرند و به نظر میرسید که بخشی از سرزمین دیگری هستند که این خود موجب میشد چنان فضایی از تسامح برقرار گردد که اروپا در سدههای میانه با آن آشنایی نداشت».(1)
او همچنین میگوید: «آنچه که ممالک اسلامی را از اروپای مسیحی امتیاز بخشیده، وجود عده زیادی از اقلیتهای مذهبی غیر مسلمان است که در سرزمینهای اسلامی آزادانه به سر میبرند، در صورتی که در اروپای مسیحی چنین مسألهای مطرح نبود».(2)
این اطلاق به معنای رستگاری همه شرایع و ادیان در تمام زمانها است، و اینکه در رستگاری انسان کافی است او به خدا ایمان آورده و در زندگی، از تعالیم یکی از شرایع پیروی کند.
این معنا دارای اشکالاتی است؛ از قبیل:
1 - با فرض رستگاری همه شرایع، تشریع شرایع متعدّد و ارسال رسولان، لغو بوده و جز تشویش افکار و ایجاد تفرقه ثمرهای ندارد.
2 - اگر پیروی از هر شریعتی مایه رستگاری است، محدود شدن نبوّتها به آمدن پیامبر بعدی و بشارت به ظهور او وجهی ندارد.
3 - با خلود و جاودانگی شریعت، نسخ احکام بی مورد است، و گفتار حضرت مسیحعلیه السلام که فرمود: { ... وَلأُِحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیکُمْ...}؛(3)«برای اینکه حلال کنم برای شما برخی از چیزهایی که برای شما حرام شده بود.» بی معنا خواهد بود.
4 - دعوت حضرت مسیحعلیه السلام به پیروی از یهود و نصارا از آیین حضرت محمدصلی الله علیه وآله وجهی ندارد.
5 - با ارسال نامههای حضرت رسول خداصلی الله علیه وآله و انبیای دیگر به دعوت مردم به دین حق سازگاری ندارد.
6 - حیات معنوی و سعادت انسان در گرو عقیده و عمل صالح است، حال چگونه میتواند دو عقیده متضاد و یا عمل به دو حکم مخالف، ضامن حیات معنوی انسان باشد.
7 - آیا کتابهای تحریف شده که اصل کتابت آن هم به دست بشر بوده است میتواند سعادت آفرین باشد.
8 - هر گاه دیدگاه یکی از ادیان، برتر و کاملتر تشخیص داده شود، به حکم عقل و خرد باید از برتر پیروی کرد.
9 - قرآن، دین اسلام را دین واقعی و نجاتبخش معرفی میکند و پذیرش هر دینی جز اسلام را ناپسند و زیان بار میشمارد و پیروان آنان را در دوزخ جاودان میداند.
خداوند متعال میفرماید: { اَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}؛(1)«امروز دین شما را کامل کردم، و نعمت را بر شما تمام نمودم، و اسلام را به عنوان آیین [جاویدان شما پذیرفتم.»
و نیز میفرماید: { وَمَنْ یبْتَغِ غَیرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(2)«و هر کس جز اسلام برای خود آیینی را بجوید از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران است.»
تنها اتباع دین حق میتوانند به رستگاری مطلق نایل شوند و کسانی که تابع دین
حق نیستند سه دستهاند:
1 - عوام مردم که بر حقانیت دین و آیین خود یقین دارند. اینان مرتبهای از رستگاری را داشته و در نتیجه در مرتبه پایین از بهشتند.
2 - دانش پژوهان از مخالفان دین حق که به مرام خود یقین دارند اینان نیز مرتبهای از رستگاری را داشته و در درجهای پایین از بهشت قرار دارند.
3 - افراد معاند از دانشمندان که با حق و حقیقت در ستیز بودهاند گرچه حق را دریافتهاند. اینها به طور حتم در دوزخ قرار خواهند گرفت.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَساءَتْ مَصِیراً * اِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ لایسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلایهْتَدُونَ سَبِیلاً * فَأُولئِکَ عَسَی اللَّهُ أَنْ یعْفُوَ عَنْهُمْ وَکانَ اللَّهُ عَفُوّاً غَفُوراً}؛(1)«کسانی که فرشتگان [قبض ارواح روح آنها را گرفتند در حالی که به خویشتن ستم کرده بودند، به آنها گفتند: شما در چه حالی بودید؟ [و چرا با اینکه مسلمان بودید، در صف کفّار جای داشتید؟] گفتند: ما در سرزمین خود تحت فشار و مستضف بودیم، آنها [فرشتگان گفتند: مگر سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید؟ آنها [عذری نداشتند و] جایگاهشان دوزخ است و سرانجام بدی است. مگر آن دسته از مردان و زنان و کودکانی که به راستی تحت فشار قرار گرفتند [و حقیقتاً مستضعفند]، نه چارهای دارند و نه راهی [برای نجات از آن محیط آلوده مییابند.»
فقهای اسلامی همه بر این امر اتفاق دارند که جمیع تکالیف الهیه مشروط به علم و قدرت است و این دو صفت را از شرایط عامه تکلیف میدانند.
خداوند متعال میفرماید: { وَما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً}؛(2)«و ما هرگز [قومی را] مجازات نخواهیم کرد، مگر آنکه پیامبری را مبعوث کرده باشیم [تا وظایفشان را بیان کنند].»
امام صادقعلیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «رفع عن امّتی تسعة: الخطأ والنسیان و مااکرهوا علیه و مالایعلمون و مالایطیقون...»؛(1)«از امتم نه چیز برداشته شده است: خطا و نسیان و آنچه بر آن مکروه شدهاند و آنچه را که نمیدانند و آنچه را که طاقت آن را ندارند...».
کلینی به سند خود از ابی الحسن موسی بن جعفرعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «... الضعیف من لم ترفع الیه حجة، و لم یعرف الاختلاف، فاذا عَرِف الاختلاف فلیس بمستضعف»؛(2)«ضعیف کسی است که حجت و دلیل نزد او اقامه نکنند و اختلاف در بین مذاهب را نشناسد، امّا کسی که به مواضع اختلاف عارف باشد مستضعف نیست.»
و نیز از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «انّ المسلمین ضروب یخالف بعضهم بعضاً، و من لم یکن من اهل القبلة ناصباً فهو مستضعف»؛(3)«همانا مسلمین به اصناف مختلفی تقسیم میشوند که بعضی از آنها با بعضی دیگر مخالف هستند. و هر کس که از اهل قبله بوده باشد و با ائمه طاهرین دشمنی نورزد او مستضعف است.»
امام صادقعلیه السلام از پدرش، و او از جدش امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «انّ للجنّة ثمانیة ابواب: باب یدخل منه النّبیون و الصدیقون، و باب یدخل منه الشهداء و الصالحون، و خمسة ابواب یدخل منها شیعتنا و محبّونا... و باب یدخل منه سائرالمسلمین ممّن یشهد أن لا اله الاّ اللَّه، و لم یکن فی قلبه مثقال ذرّة من بغضنا اهل البیت علیهم السلام»؛ «برای بهشت هشت در است: یک در، دری است که از آن پیامبران و صدیقان وارد میگردند، و یک در، دری است که از آن شهیدان و صالحان داخل میشوند. و یک در دیگر است که از آن سایر مسلمین که گوینده و شهادت دهنده به توحید و لا اله الاّ اللَّه هستند و در دل آنها به اندازه سنگینی یک ذرّه، از عداوت ما اهل بیت نباشد، داخل میشوند.»
سلیم بن قیس هلالی کوفی در کتاب خود از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روایت
میکند: پس از آنکه حضرت امّت را به هفتاد و سه فرقه تقسیم کرد که یک فرقه آنان در بهشت و هفتاد و دو فرقه در جهنم هستند و از این هفتاد و سه فرقه، سیزده فرقه بر محبت اهل بیت منسوب بوده که فقط یک دسته از آنها اهل نجات و دوازده فرقه دیگر اهل آتشند. آنگاه حضرت میفرماید: «امّا فرقه ناجیه راه یافته مؤمنه مسلمه توفیق یافته ارشاد کننده، همان یک فرقهای است که به من گرویده و اوامر مرا گردن نهاده و در برابر فرمان من تسلیم شده و از دشمنان من بیزاری جسته و دوست من و مبغض دشمن من گردیده و حق و امامت و وجوب اطاعت مرا از کتاب خدا و سنت پیامبرش فهمیده باشد، پس هیچ گونه شک و تردید در دل او پیدا نشود... .»
سلیم بن قیس می گوید: در اینجا به امیرالمؤمنینعلیه السلام عرض کردند: حال کسانی که توقف نموده، دشمنی و خصومت با شما نکرده و مرتکب جرم و گناهی درباره شما نشدهاند، و کینه و عداوت شما را در دل نگرفتهاند و در تحت ولایت شما در نیامده و از دشمنان شما هم بیزاری نجستهاند و گفتارشان این است که ما نمیدانیم و حقیقت بر ما مکشوف نشده است و در این گفتار صادق هستند، چیست؟
امیرالمؤمنینعلیه السلام در پاسخ فرمود: «این فرقهای که شما آن را توصیف کردهاید جزء آن هفتاد و سه فرقه نیستند، بلکه خارج از آناناند.
مراد رسول خداصلی الله علیه وآله از هفتاد و سه فرقه، فرقههایی هستند که هر کدام عَلَم خود را برافراشته و خود را مشهور و مردم را به دین و آیین خود دعوت میکنند و دارای شخصیت و اراده استقلالی هستند. یک فرقه از آنان متدین به دین خدا و هفتاد و دو فرقه از آنان متدین به دین شیطاناند، و دوستی و ولایت شیطان و پیروان او را در سر میپرورانند و از مخالفین او برائت و بیزاری میجویند. اینها افرادی هستند که یا در بهشت بدون حساب و یا در دوزخ بدون حساب داخل میشوند.
امّا کسانی که خداوند را به یگانگی بشناسند و به رسول خداصلی الله علیه وآله ایمان آورند و هر یک از آنان به ضلالت و گمراهی دشمنان ما معرفت پیدا نکرده و دست نیافتهاند، و نیز
به عداوت و دشمنی با ما دست نیازیده و در شریعت بدعتی نگذارده، حرامی را حلال، و حلالی را حرام نکرده است، و به تمام آنچه امت اتفاق کرده و اختلاف ننمودهاند که خداوند عزّوجلّ به آن امر فرموده اخذ کرده و از تمام آنچه جمیع امت اتفاق کردهاند که خداوند نهی فرموده است، خودداری کرده است، و به طور کلی دخالتی در شریعت خدا نکرده، چیزی را از جای خود تغییر نداده و حلال و حرام نکرده و در عین حال حق و ولایت دستگیر او نشده است، و هر چیزی را که نمیدانسته عملش را به خدا واگذار کرده و از خود فتوا و رأیی بر خلاف واقع نداده است. این چنین شخصی از اهل نجات است. و این طبقه در میان جماعت مؤمنان و مشرکان اکثریت مردم را تشکیل میدهند، و اعظم طبقات خلقند و حساب و روز پاداش و میزان و اعراف از آنان است. و نیز جهنّمیهایی که به برکت شفاعت پیامبران و فرشتگان و مؤمنان از دوزخ خارج شده و نجات مییابند این کسانند و لذا آنها را جهنمی میگویند...».(1)
علی بن ابراهیم قمی به سندش از ضریس کنانی نقل کرده که گفت: به امام باقرعلیه السلام عرض کردم: فدایت شوم، افرادی هستند که به وحدانیت خداوند عزّوجلّ اقرار و اعتراف و نیز به نبوّت پیامبرصلی الله علیه وآله اقرار کردهاند ولی به ولایت شما آشنا نشدهاند و از گناهکارانی هستند که میمیرند، و امامی ندارند، حال آنها چیست؟
حضرت فرمود: «امّا هؤلاء فانّهم فی حُفَرهم لایخرجون منها فمن کان له عمل صالح و لم یظهرمنه عداوة، فانّه یخدّ له خدّ الی الجنّة التی خلقها اللَّه بالمغرب، فیدخل علیه الروح فی حفرته الی یوم القیمة حتی یلقی اللَّه فیحاسبه بحسناته و سیئاته، فامّا الی الجنّة و امّا الی النار. فهولاء الموقوفون لأمراللَّه عزّو جلّ...»؛(2)«این افراد را در قبرهای خود نگه میدارند به طوری که خارج نمیشوند. از میان افرادی که اعمال صالحه انجام
دادهاند و نسبت به ما از آنها عداوتی بروز ننموده است، از زیر قبر آنها نقبی میکشند تا بهشتی که پروردگار در مغرب خلق کرده و از این راه نسیمی از آن بهشت پیوسته در این قبور میآید تا روز قیامت و تا این که خدا را ملاقات کنند. پس خداوند به حساب آنان رسیدگی فرموده، یا به بهشت و یا به دوزخ بفرستد. این افراد کسانی هستند که موقوفون لأمراللَّهاند؛ یعنی نگه داشته میشوند تا امر خداوند درباره آنان صادر شود».
اشکال: برخی برای اثبات پلورالیسم رستگاری به برخی از آیات قرآن تمسّک کردهاند، مثلاً خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هادُوا وَالنَّصاری وَالصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلا هُمْ یحْزَنُونَ ؛(1)«کسانی که [به پیامبر اسلام ایمان آوردهاند و کسانی که به آیین یهود گرویدند و نصارا و صابئان [= پیروان یحیی هر گاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورد و عمل صالح انجام دهند پاداششان نزد پروردگارشان مسلّم است و هیچ گونه ترس و اندوهی برای آنها نیست.»
پاسخ: اولاً: آیه به صیغه ماضی آمده و دلالت بر رستگاری سابقین از یهود و نصارا دارد که قبل از ظهور اسلام به خدا و رسول خود ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند. لذا در شأن نزول آیه فوق گفته شده که عدهای از مسلمانان در مورد پدرانشان که قبل از اسلام بر غیر دین اسلام از دنیا رفتهاند از پیامبر سؤال کردند؟ حضرت در جواب آنان این آیه را قرائت فرمود.
ثانیاً: مقصود از { مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ ایمان به اسلام و عمل به دستورات آن است.
ثالثاً: قبلاً اشاره کردیم که یقین، حجت ذاتی است و اگر کسی از هر دینی یقین به دین و آیین و مذهب خود دارد بدون آنکه از مذهب و دین دیگر باخبر باشد و یا احتمال حقانیت آن را بدهد، این شخص اهل نجات خواهد بود.
1) 49. سوره بقره، آیه 62.
در این اطلاق، وحدت دین در واقع حفظ شده و تعدّد آن معلول برداشتهای گوناگون پیامبران الهی دانسته شده است. و به تعبیر دیگر: تعدّد آن معلول برداشت پیامبران نبوده بلکه خداوند آنها را طبق قابلیتهای بشر، مختلف قرار داده است.
طبق این معنا، واقع غیر از آن چیزی است که نزد ما است، و هرگز دست نخورده و به ما نمیرسد، بلکه آنچه را که حس وارد دستگاه ادراک میکند با یک رشته قالبهای پیش ساخته ذهنی قالب گیری شده و رنگ آمیزی میشود و لذا انسان هیچگاه به واقع آنچه که هست نمیرسد.
طبعاً این حکم از دیدگاه صاحبان این نظریه در مورد انبیا نیز جاری است، آنان دریافتهای خود را از شهود مطلق با تأثّر از عوامل چهارگانه بیان میکنند، و قهراً دریافت هر یک غیر از دریافت دیگری خواهد بود و از این طریق تعدّد دین و کثرت پدید میآید و لذا لباس حق و باطل بر اندام هیچ کدام پوشیده نمیشود. این نتیجه تفسیر پلورالیسم در عرصه معرفت شناسی است، که معتقدان به آن به این تفسیر تصریح میکنند.
در کثرت گرایی دینی و معرفتی، رویکردها و نگرشهای گوناگونی وجود دارد:
برای این رویکرد چند گونه تفسیر شده است:
الف) آنکه متدینان با روش عقلی و منطقی باید به بررسی اصول دینی تمام ادیان بپردازند و با ضوابط عقلایی به سایر ادیان گوش فرا دهند تا به دین صحیحتر نایل آیند.
این رویکرد از نظر قرآن پذیرفته شده است:
خداوند متعال میفرماید: { فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ؛(1)«پس بندگان مرا بشارت ده. همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند.»
ب) رویکرد تبادل نظر و گفت و گوی بین ادیان از منظر روان شناسانه و جامعه شناسانه، بدین معنا که متدینان و صاحبان مذاهب مختلف با احساس همدلی برای تقریب قلبی با یکدیگر به گفت و گو بنشینند.
خداوند متعال میفرماید: { وَجادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ ؛(2)«و با آنها به بهترین طریق مجادله کن.»
و نیز میفرماید: { وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاَّ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ ؛(3)«و با اهل کتاب جز به بهترین وجه مجادله نکن.»
ج) رویکرد گفت و گوی بین ادیان بر اساس تردید در معتقدات دینی خود. این تفسیر علاوه بر آنکه نظام گفت و گو را بر هم میزند، با دستاوردهای مذهب اهل بیتعلیهم السلام سازگاری ندارد.
امام علیعلیه السلام فرمود: «افضل السعادة استقامة الدین»؛(4)«بهترین سعادت، استقامت در دین است.»
و نیز فرمود: «ما آمن باللَّه من سکن الشک قلبه»؛ «به خدا ایمان نیاورده کسی که در قلبش، شک سکنی گزیند.»
طبق این دیدگاه، میان واقعیت فی نفسه، و واقعیت نزد ما تمایز غیر قابل حل است که این نظریه در نهایت به نوعی نسبیت و شکّاکیت منتهی میگردد.
این رویکرد از جهاتی قابل اشکال است:
الف) این نظریه نمیتواند تئوری صراطهای مستقیم را توجیه کند، بلکه چه بسا لازمه آن این است که همه تفاسیر دینی را صراطهای غیر مستقیم و معارف غیر صحیح بداند.
ب) با نگرش به آیات قرآن روشن میشود که به هیچ وجه، اعتقاد به شکّاکیت و نسبیت، مورد پذیرش خداوند نیست، و لذا خداوند در مقابل بهانه شکّاکان از واژه «بینات» آیات روشن و واضح استفاده میکند. نتیجه اینکه رسیدن به حق و حقیقت امکان پذیر است.
خداوند در برخی از آیات، شکّاکان را مورد سرزنش قرار داده و میفرماید: { وَلَقَدْ آتَینا مُوسَی الْکِتابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَلَوْلا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِی بَینَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ ؛(1)«ما به موسی کتاب آسمانی دادیم و سپس در آن اختلاف شد و اگر فرمان قبلی خدا [در زمینه آزمایش و اتمام حجت بر آنها] نبود در میان آنها داوری میشد و آنها [هنوز] در شکاند، شکّی آمیخته به بدگمانی.»
و نیز میفرماید: { ... قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ...}؛(2)«رسولان آنها گفتند: آیا در خدا شک است، خدایی که آسمانها و زمین را آفریده...».
این رویکرد میپندارد که متون دینی صامت و خالی از معانیاند و لذا هر شناختی از دین کاملاً شخصی است.
این نظریه اشکالاتی دارد که به دو نوع آن اشاره میکنیم.
الف) اشکال برون دینی
این اشکال را با ذکر مقدماتی بیان میکنیم.
خداوند متعال برای عرضه کردن معارفش، لسان جدید و مستقلی ندارد.
هدف از خلقت رسیدن به کمال مطلق است.
در قرآن کریم راه رسیدن به کمال مطلق تبیین شده است.
راه رسیدن به معارف قرآن، استفاده از نصوصات و ظهورات آن، بدون پیشفرضها است.
رجوع به قرآن بدون پیش فرض ممکن است وگرنه تعلیق بر محال لازم میآید.
حق، همان رسیدن به واقع و نفس الامر است.
نتیجه: دسترسی به حقایق قرآن امکان دارد.
ب) اشکال درون دینی
این رویکرد اشکالات درون دینی نیز داشته و با ظواهر قرآن مخالف است.
قرآن، میزان را برای رسیدن به حق بیان کرده و میفرماید: { وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمِیزانَ لِیقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ}؛(1)«و با آنها، کتاب [آسمانی و میزان [شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.»
و نیز میفرماید: { وَنَزَّلْنا عَلَیکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیءٍ وَهُدی وَرَحْمَةً وَبُشْری لِلْمُسْلِمِینَ ؛(2)«این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز و مایه رحمت و بشارت برای مسلمانان است.»
و نیز میفرماید: { لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیّ}؛(3)«در قبول دین اکراهی نیست [زیرا] راه درست از راه انحرافی روشن شده است.»
امام علیعلیه السلام میفرماید: «فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق و حجة اللَّه علی خلقه»؛(4)«پس قرآن امر کننده منع کننده و ساکت نطق کننده است و حجت خداوند بر خلقش میباشد.»
بر این اساس، هیچ تفاوت معرفت شناسانه میان ادیان با یکدیگر و با سایر مکاتب بشری قابل تصور نیست.
رویکرد دینی در بر حق دانستن همه ادیان دینی و حتی شبه دینی و جواز اقتدا به هریک از آنها دارای اشکالات متعددی است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
با مراجعه به عقل پی به وجود اشکالاتی در اعتقاد به این نظریه میبریم:
1 - پلورالیسم و اجتماع نقیضین
با مراجعه به اعتقادات ادیان پی میبریم که بسیاری از آنها از نوع تقابل تناقض است، و میدانیم که نمیتواند طرفین نقیض بر حق باشند؛ مثل: اعتقاد به توحید و ثنویت و تثلیث؛ زیرا بر موضوع واحد، محمولهای متناقض حمل نمیشود.
2 - پلورالیسم خویشتن برانداز است
از آنجا که تکثرگرایی یکی از سه گرایش مطرح در مسأله کثرت و وحدت ادیان و دینوارههاست و در قبال پلورالیسم، انحصارگرایی است، لذا به مقتضای این اعتقاد، مدعیان آن نباید بر حقانیت رأی خود اصرار ورزیده و بر ابطال رأی دیگران هم اصرار ورزند.
3 - پلورالیسم و امتناع ایمان
بنابر مبانی پلورالیسم دینی، همه آنچه نزد ما است فهم و قشر دین است نه بطن و متن آن؛ زیرا فهمها همگی میتوانند که غلط و اشتباه باشند، و فهم صادق مصدَّق وجود ندارد، و فهم ما همیشه محصول مشترک دریافتهایی از برون و پرداختهایی از درون است.
در نتیجه: انسان به چیزی نمیتواند ایمان آورد؛ زیرا ایمان عقد قلبی است و بر یقین استوار است. و لذا امام علیعلیه السلام فرمود: «الایمان اصلها الیقین»؛(1)«ایمان اصلش یقین است.»
1) 60. غرر الحکم، ص 86.
4 - پلورالیسم و عدم حجیت نصوص
با عطف بر اشکال گذشته، ظواهر و نصوص متون دینی از حجیت و اعتبار ساقط میگردد؛ زیرا دریافتهای ما - طبق نظر آنان - چیزی غیر از واقع و مراد متکلم است.
5 - پلورالیسم و لغویت ایمان و انقیاد
از آنجا که پلورالیسم به تباین فرهنگها و دینها رأی داده و همه را اهل فلاح و رستگاری میداند، آیا در این حال ممکن است که هر دو یا چند سوی باورهای متباین؛ چون یگانهپرستی، دوگانهپرستی و سهگانهپرستی و جبر و تفویض و... را ایمان داشت و نسبت به آثار آن منقاد بود.
6 - پلورالیسم و انکار نقش هدایتگری دین
مقتضای هدایتگری حق تعالی آن است که به موازات تکامل تدریجی بشر، همواره دینِ عصر پیشین را منسوخ داشته، دینی فراخور فهم فراتر و در خور نیازهای برتر انسان عصر نو فرو فرستد تا بالاخره با فرستادن دینی جامع و کامل و حایز استطاعت و استعداد انطباق بر شرایط گوناگون، حیات متطوّر و پیشرفته انسان به بلوغ رسیده، دوام کمال آدمی را تدبیر کند. اصرار بر کفایت و صحت ایمان به ادیان منسوخ و محرّف و... سعی بر ناکام ساختن برنامههای هدایت خداوندی و معارضت با سنت و مشیت تاریخ الهی است.
با مراجعه به آیات قرآن نیز ملاحظه میکنیم که شرع و دین اسلام به طور صریح و آشکار با این نظریه مخالف است. اینک آیاتی را برای اثبات این مطلب در دستههای مختلف بیان میداریم:
1 - عهد و میثاق از امتهای پیشین:
خداوند از همه انبیا و امتهای پیشین میثاق و عهد گرفته که در صورت ظهور حضرت محمدصلی الله علیه وآله به آیین او ایمان آورند.
در قرآن کریم میخوانیم: { وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ النَّبِیینَ لَما آتَیتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ ؛(1)«و [به خاطر آورید ]هنگامی را که خداوند از پیامبران [و پیروان آنها] پیمان مؤکّد گرفت که هر گاه کتاب و دانش به شما دادم، سپس پیامبری به سوی شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق میکند به او ایمان بیاورید و او را یاری کنید.»
2 - قرآن، کتاب مهیمن و نسخ کننده:
خداوند متعال میفرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَیهِ مِنَ الْکِتابِ وَمُهَیمِناً عَلَیهِ ؛(2)«و این کتاب [= قرآن را به حق بر تو نازل کردیم در حالی که کتب پیشین را تصدیق میکند و حافظ و نگهبان آنهاست.»
و نیز میفرماید: { ما نَنْسَخْ مِنْ آیةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ}؛(3)«هر حکمی را نسخ کنیم و یا [نسخ آن را به تأخیر اندازیم بهتر از آن یا همانند آن را میآوریم. آیا نمیدانستی که خداوند بر هر چیز تواناست.»
3 - حضرت محمدصلی الله علیه وآله، پیامبر جهانی:
خداوند متعال میفرماید: { وَأَرْسَلْناکَ لِلنّاسِ رَسُولاً وَکَفی بِاللَّهِ شَهِیداً}؛(4)«ما تو را رسول برای مردم فرستادیم، و گواهی خدا در این باره کافی است.»
و نیز میفرماید: { قُلْ یا أَیهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکُمْ جَمِیعاً}؛(5)«بگو: ای مردم! من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم.»
و میفرماید: { تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً}؛(6)«زوالناپذیر و پربرکت است کسی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا بیم دهنده جهانیان باشد.»
4 - قرآن، کتاب جهانی:
خداوند متعال میفرماید: { کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیکَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ؛(1)«[این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را به فرمان پروردگارشان از تاریکیها به سوی روشنایی درآوری.»
و نیز میفرماید: { هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَهُدی وَمَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ ؛(2)«این، بیانی است برای عموم مردم، و هدایت و اندرزی است برای پرهیزکاران.»
و میفرماید: { تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً}؛(3)«زوال ناپذیر و با برکت است کسی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا بیم دهنده جهانیان باشد.»
5 - بشارت به اسلام در تورات و انجیل:
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذْ قالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیمَ یا بَنِی إِسْرائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَینَ یدَی مِنَ التَّوْراةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَیناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِینٌ؛(4)«و [به یاد آور] هنگامی که عیسی بن مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم در حالی که تصدیق کننده کتابی که قبل از من فرستاده شده [= تورات میباشم، و بشارت دهنده به رسولی که بعد از من میآید و نام او احمد است. هنگامی که او با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: این سحری است آشکار.»
6 - فراخوانی اهل کتاب به اسلام و توبیخ آنان:
در قرآن کریم میخوانیم: { یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یبَینُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَیعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَکِتابٌ مُبِینٌ یهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَیخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَیهْدِیهِمْ إِلی
صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(1)«ای اهل کتاب! پیامبر ما، که بسیاری از حقایق کتاب آسمانی را که شما کتمان میکردید روشن میسازد، به سوی شما آمد، و از بسیاری از آن [که فعلاً افشای آن مصلحت نیست صرف نظر مینماید. [آری از طرف خدا، نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد. خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راههای سلامت هدایت میکند، و به فرمان خود از تاریکیها به سوی روشنایی میبرد و آنها را به سوی راه راست رهبری مینماید.»
و نیز آمده است: { وَآمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ وَلا تَکُونُوا أَوَّلَ کافِرٍ بِهِ ؛(2)«و به آنچه نازل کردهام [= قرآن ایمان بیاورید که نشانههای آن با آنچه در کتابهای شماست مطابقت دارد و نخستین کافر به آن نباشید.»
و آمده است: { یا أَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ ؛(3)«ای اهل کتاب! چرا به آیات خدا کافر میشوید، در حالی که [به درستی آن گواهی میدهید؟»
7 - امت اسلامی، بهترین امتها:
{ وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ ؛(4)«شما را امت میانهای قرار دادیم [میان افراط و تفریط] تا بر مردم گواه باشید.»
{ کُنْتُمْ خَیرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ...}؛(5)«شما بهترین امتی بودید که به سود انسان آفریده شدهاید.»
8 - غلبه اسلام بر ادیان دیگر:
{ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَکَفی بِاللَّهِ شَهِیداً}؛(6)«او کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاده تا آن را بر همه ادیان پیروز کند و کافی است که خدا گواه این موضوع باشد.»
9 - اسلام، شرط هدایت اهل کتاب:
{ وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیئاتِهِمْ وَلَأَدْخَلْناهُمْ جَنّاتِ النَّعِیمِ ؛(1)«و اگر اهل کتاب ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، گناهان آنان را میبخشیم و آنها را در باغهای پر نعمت بهشت وارد میسازیم.»
{ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِیّ الْأُمِّیّ الَّذِی یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَکَلِماتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ؛(2)«پس ایمان بیاورید به خدا و فرستادهاش، آن پیامبر درس نخواندهای که به خدا و کلماتش ایمان دارد، و از او پیروی کنید تا هدایت یابید.»
{ فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِی شِقاقٍ فَسَیکْفِیکَهُمُ اللَّهُ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ؛(3)«اگر آنها نیز به مانند آنچه شما ایمان آوردهاید ایمان بیاورند هدایت یافتهاند، و اگر سرپیچی کنند از حق جدا شدهاند و خداوند، شرّ آنها را از تو دفع میکند و او شنونده و داناست.»
10 - امر به ایمان آوردن اهل کتاب:
{ وَآمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ وَلا تَکُونُوا أَوَّلَ کافِرٍ بِهِ وَلا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَإِیای فَاتَّقُونِ ؛(4)«و به آنچه نازل کردم [= قرآن ایمان بیاورید، که نشانههای آن با آنچه در کتابهای شماست مطابقت دارد و نخستین کافر به آن نباشید و آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید، و تنها از من بترسید.»
{ قاتِلُوا الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلا بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَلا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلا یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَهُمْ صاغِرُونَ ؛(5)«با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا و نه به روز جزا ایمان دارند، و نه آنچه را که خدا و رسولش آن را تحریم کرده حرام میشمرند، و نه آیین حق را میپذیرند، پیکار کنید تا زمانی که با خضوع و تسلیم، جزیه را به دست خود بپردازند.»
11 - نهی از تغییر دین:
{ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ یرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمانِکُمْ کافِرِینَ ؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر از گروهی از اهل کتاب [که کارشان نفاق افکنی و شعلهور کردن آتش کینه و عداوت است اطاعت کنید، شما را پس از ایمان به کفر باز میگردانند.»
{ وَلَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیهُودُ وَلاَ النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِی وَلا نَصِیرٍ}؛(2)«هرگز یهود و نصارا از تو راضی نخواهند شد تا [به طور کامل تسلیم خواستههای آنها شوی و] از آیین [تحریف یافته آنان پیروی کنی، بگو: هدایت الهی تنها هدایت است. و اگر از هوا و هوسهای آنها پیروی کنی، بعد از آنکه آگاه شدهای، هیچ سرپرست و یاوری برای تو از جانب خدا نخواهد بود.»
12 - وعده عذاب به جهت عدم ایمان به دین جدید:
{ یا أَیهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَما لَعَنّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَکانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً}؛(3)«ای کسانی که کتاب خدا به شما داده شده! به آنچه [بر پیامبر خود] نازل کردیم و هماهنگ با نشانههای شماست، ایمان بیاورید، پیش از آنکه صورتهایی را محو کنیم سپس پشت سرگردانیم، یا آنها را از رحمت خود دور سازیم همانگونه که اصحاب سبت را دور ساختیم، و فرمان خدا در هر حال انجام شدنی است.»
13 - وقوع تحریف در کتب ادیان دیگر:
{ فَوَیلٌ لِلَّذِینَ یکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیدِیهِمْ ثُمَّ یقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً}؛(4)«پس وای بر آنها که نوشتهای با دست خود مینویسند، سپس میگویند: این از طرف خداست تا آن رابه بهای کمی بفروشند.»
{ أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یؤْمِنُوا لَکُمْ وَقَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ یحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَهُمْ یعْلَمُونَ ؛(1)«آیا انتظار دارید به [آیین شما ایمان بیاورند با آنکه عدهای از آنان سخنان خدا را میشنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف میکردند در حالی که علم و اطلاع داشتند.»
14 - قرآن، صراط مستقیم را یکی میداند:
آیات فراوانی در قرآن در مورد صراط وجود دارد که با اتصاف آن به «مستقیم» یا «سوی» و نیز با اضافه آن به «ربّی»، و «ربّک»، «عزیز»، «حمید»، «اللَّه»، «یاء متکلم» نوع خاصی از صراط را معرفی میکند و بقیه راهها را منحرف میشمارد.
خداوند متعال میفرماید: { للَّهِِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ یهْدِی مَنْ یشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(2)«مغرب و مشرق از آنِ خداست، خدا هر کس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.»
{ وَاجْتَبَیناهُمْ وَهَدَیناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(3)«و آنها را برگزیدیم و به راه راست هدایتشان کردیم.»
15 - دعوت به اسلام:
آیات و روایاتی است که دعوت مردم به اسلام را لازم میداند و شامل یهود و نصارا نیز میشود.
از ابن عباس در تفسیر آیه { وَإِذا قِیلَ لَهُمُ إتَّبِعُوا ما نَزَّلَ اللَّهُ نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله یهودیان را به اسلام دعوت میکرد ولی آنها نمیپذیرفتند و میگفتند: { بَلْ نَتَّبِعُ ماوَجَدْنا عَلَیهِ آباءَنا}.(4)
و به همین جهت بود که پیامبرصلی الله علیه وآله نصارای نجران را دعوت به مباهله نمود.
16 - نقد عقاید اهل کتاب:
آیات و روایات فراوانی وجود دارد که در آنها عقاید و کردار یهود و نصارا را زیر
سؤال برده و آنها را به صراحت ناصواب و باطل میشمارد. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
{ وَقالَتِ الْیهُودُ یدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یداهُ مَبْسُوطَتانِ ینْفِقُ کَیفَ یشاءُ}؛(1)«و یهود گفتند: دست خدا بسته است. دستهای خودشان بسته باد و به خاطر این سخن از رحمت [الهی دور شوند، بلکه هر دو دست [قدرت او گشاده است، هر گونه که بخواهد میبخشد.»
{ وَقالَتِ الْیهُودُ عُزَیرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنّی یؤْفَکُونَ ؛(2)«یهود گفتند: عزیر پسر خداست. و نصارا گفتند: مسیح پسر خداست. این سخنی است که با زبان خود میگویند که همانند گفتار کافران پیشین است. خداوند آنان را بکشد چگونه از حق انحراف مییابند.»
{ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیمَ وَما أُمِرُوا إِلاَّ لِیعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا یشْرِکُونَ * یرِیدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَیأْبَی اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ؛(3)«[آنها] دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند، و[ همچنین مسیح فرزند مریم را، در حالی که دستور نداشتند جز خداوند یکتایی را که معبودی جز او نیست، بپرستند، او پاک و منزه است از آنچه همتایش قرار میدهند. آنها میخواهند نور خدا را با دهان خویش خاموش کنند ولی خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند هر چند کافران ناخشنود باشند.»
{ یا أَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ * یا أَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ؛(4)«ای اهل کتاب! چرا به آیات خدا کافر میشوید در حالی که [به درستی آن گواهی میدهید؟! ای اهل کتاب! چرا حق را با باطل [میآمیزید و] مشتبه میکنید، و حقیقت را پوشیده میدارید در حالی که میدانید؟!»
{ لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَإِنْ لَمْ ینْتَهُوا عَمّا یقُولُونَ لَیمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ ؛(1)«آنها که گفتند: خداوند یکی از سه خداست [نیز] به یقین کافر شدند، و معبودی جز معبود یگانه نیست، و اگر از آنچه میگویند دست بر ندارند عذاب درد ناکی به کافران آنها [که روی این عقیده ایستادگی کنند ]خواهد رسید.»
با مراجعه به احادیث اسلامی نیز پی میبریم که اهل بیتعلیهم السلام و در رأس آنها شخص پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هرگز به پلورالیسم دینی اعتقاد نداشتهاند. اینک به برخی از روایات در این زمینه اشاره میکنیم:
1 - امام علیعلیه السلام فرمود: «حقٌّ وباطلٌ ولکلٍّ اهلٌ»؛(2)«حقی است و باطلی و برای هر یک از آن دو اهلی است.»
2 - رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: «انّ اللَّه عزّوجلّ جعل کتابی المهیمن علی کتبکم، الناسخ لها»؛(3)«همانا خداوند عزّوجلّ کتاب مرا مسلط بر کتابهای شما و ناسخ آنها قرار داده است.»
3 - و نیز فرمود: «... واللَّه لو کان موسی حیاً ماوسعه الاّ اتّباعی»؛(4)«به خدا سوگند! اگر موسی زنده بود راهی به جز متابعت از من نداشت.»
4 - و نیز فرمود: «من بدّل دینه فاقتلوه»؛(5)«هر کس دینش را تبدیل کرد او را بکشید.»
5 - در حدیث قدسی آمده است که خداوند متعال فرمود: « حقّ علی ان اظهر دینک علی الادیان حتّی لایبقی فی شرق الارض و غربها دین الاّ دینک او یؤدّی الی اهل
دینک الجزیة»؛(1)«بر من سزاست که دین تو را بر همه ادیان دیگر غلبه دهم تا اینکه در شرق و غرب زمین دینی به جز دین تو باقی نماند، یا اینکه به اهل دین تو جزیه دهند.»
6 - امام علیعلیه السلام میفرماید: «رأس الحکمة لزوم الحقّ»؛(2)«بلندای حکمت، ملازمت و هماهنگی با حق است.»
7 - و نیز فرمود: «علیکم بموجبات الحقّ فالزموها»؛(3)«بر شما باد به لوازم حق که به آن گردن نهید.»
8 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «لو کان فی یدک جوزة و قال الناس لؤلؤة ماکان ینفعک وانت تعلم انّها جوزة، ولو کان فی یدک لؤلؤة و قال الناس انّها جوزة ماکان یضرّک وانت تعلم انّها لؤلؤة»؛(4)«اگر در دست تو گردویی بود و همه مردم گفتند که آن درّ است، هرگز به تو نفع نمیرساند؛ زیرا تو میدانی که آن گردو است. و اگر در دست تو درّ است و همه مردم گفتند گردو است هرگز به تو ضرر نمیرساند؛ زیرا تو میدانی که آن درّ است.»
9 - امام علیعلیه السلام فرمود: «الحقّ منجاة لکلّ عامل، و حجة لکلّ قائل»؛(5)«حق مایه نجات بر هر کسی است که به آن عمل میکند و حجّت بر هر کسی است که قائل به آن است.»
10 - امام علیعلیه السلام فرمود: «من صارع الحقّ صرع»؛(6)«هر کس با حق به مقابله برخیزد به زمین خواهد خورد.»
11 - و نیز فرمود: «قلیل الحقّ یدفع کثیر الباطل، کما انّ القلیل من النار یحرق کثیر الحطب»؛(7)«کمی از حق، بسیاری از باطل را دفع خواهد کرد، همانگونه که کمی از آتش بسیاری از هیزم را میسوزاند.»
12 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «العزّ ان تذلّ للحقّ اذا لزمک»؛(8)«عزّت در آن است که نسبت به حقّ خوار شوی هنگامی که با تو همراهی کرد.»
13 - امام علیعلیه السلام به حارث بن حوط فرمود: «انّ دین اللَّه لایعرف بالرجال بل بآیة الحقّ، فاعرف الحقّ تعرف اهله»؛(1)«هرگز دین خدا با مردان شناخته نمیشود بلکه به نشانه حق معلوم میگردد، پس حق را بشناس تا اهلش را بشناسی.»
14 - و نیز فرمود: «لادلیل انصح من استماع الحقّ»؛(2)«هیچ راهنمایی خالصتر از گوش دادن به حق نیست.»
15 - امام باقرعلیه السلام فرمود: «اصبر نفسک علی الحقّ، فانّه من منع شیئاً فی حقّ اعطی فی الباطل مثلیه»؛(3)«خودت را در [قبول حق صبور گردان؛ زیرا کسی که از حق چیزی را منع کند از باطل دو برابر به او داده میشود.»
16 - امام علیعلیه السلام فرمود: «اصبر علی مرارة الحق، و ایاک حلاوة الباطل»؛(4)«بر تلخی حق صبور باش، و از شیرینی باطل بپرهیز.»
17 - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ألا لایمنعنّ رجلاً مهابة الناس ان یتکلّم بالحقّ اذا علمه، ألا انّ افضل الجهاد کلمة الحق عند سلطان جائر»؛(5)«آگاه باش! هرگز کسی را به جهت ترس از مردم مانع نشود تا در صورت علم به حق به آن تکلّم کند. آگاه باش! همانا بهترین جهاد گفتار حق نزد سلطان ظالم است.»
18 - و نیز فرمود: «اقبل الحقّ ممّن أتاک به - صغیر او کبیر - و ان کان بغیضاً، و اردد الباطل علی من جاء به من صغیر او کبیر و ان کان حبیباً»؛(6)«کسی که حق میگوید از او بپذیر، کوچک باشد یا بزرگ، گرچه دشمن تو باشد. و باطل را ردّ کن بر کسی که آن را آورده از شخص کوچک باشد یا بزرگ، گرچه او دوست تو باشد».
19 - امام علیعلیه السلام فرمود: «الحقّ سیف علی اهل الباطل»؛(7)«حق [همچون ]شمشیری است بر اهل باطل.»
20 - و نیز فرمود: «من أبدی صفحته للحقّ هلک»؛(1)«هر کس رو در روی حق بایستد هلاک خواهد شد.»
21 - امام صادقعلیه السلام فرمود: «لیس من باطل یقوم بإزاء الحقّ الاّ غلب اهل الحقّ الباطل، و ذلک قوله { بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیدْمَغُهُ...}»؛(2)«هیچ باطلی در مقابل حق قیام نمیکند جز آنکه اهل حق بر باطل پیروز خواهد شد. و این است قول خداوند: "بلکه ما حق را بر سر باطل میکوبیم تا آن را هلاک سازد".»
22 - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اذا اختلف الناس کان ابن سمیة مع الحق»؛(3)«هر گاه مردم اختلاف نمودند ابن سمیه با حق است.»
از مجموعه این روایات و روایات دیگر استفاده میشود که حق یکی است و برای انسان دست یافتنی است.
اینک به بررسی مبانی اندیشه پلورالیسم دینی در بخش عقلی میپردازیم و هر کدام را به طور جداگانه به نقد خواهیم کشید:
میگویند: شرایع، و مناسک ظاهری عبادت به تناسب گوناگونی ادیان مختلف است، امّا این تفاوتها نقشی در گوهر مشترک و یگانه ادیان ندارد.
ادیان و پیروان آنها همه در پی معرفت حق و جست و جوی یک حقیقت غایی هستند که خود بر آن نامهای گوناگون گذاشتهاند. هدف جمله ادیان آن است که آدمی را از خود ظاهر، ناپایدار و فانی، به حقیقت ثابت، پایدار و لایزال رهنمون سازد. «شوان» و شاگردان وی، و «شایر ماخر» از جمله کسانی هستند که به وحدت متعالی ادیان قائلاند.(4)
پاسخ: گرچه وحدت گوهری ادیان به طور اجمال مورد تأیید نصوص اسلامی است، ولی نکته این است که این وحدت، حقانیت تمامی ادیان را نتیجه نمیدهد؛ زیرا گوهر یگانه دین - چه اسلام باشد و یا هر دین دیگر - تصدیق و قبول آورنده آن دین را دربردارد، چه بدون تصدیق آورنده پیام، موضوع دین محقق نمیشود. تصدیق آورندگان ادیان از آن رو که در افق تاریخ واقع شدهاند، ترتیب بعثت و پیامآوری آنان از جهت زمان را نیز در پی دارد و اولویت و آخریت در آن نقش دارد. و میدانیم که لازمه تصدیق پیامبر صلی الله علیه وآله به عنوان آخرین آورنده وحی الهی و دین آسمانی آن است که انسانها در عصر کنونی مکلّف به پذیرش دیانت اسلامیاند. از همین رهگذر است که قرآن کریم تصدیق تمامی پیامبران الهی را با در نظر داشت ترتیب زمانی آنها شرط بهرهوری از گوهر دین (اسلام و ایمان) میشمارد و میفرماید: { قُولُوا آمَنّا بِاللَّهِ وَما أُنْزِلَ إِلَینا وَما أُنْزِلَ إِلی إِبْراهِیمَ وَإِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ وَیعْقُوبَ وَالْأَسْباطِ وَما أُوتِی مُوسی وَعِیسی وَما أُوتِی النَّبِیونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ؛(1)«بگویید: ما به خدای جهان ایمان آوردهایم و به آنچه که بر ما نازل شده ایمان داریم و به هر پیامی که به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندگان یعقوب نازل شده ایمان داریم و به تورات موسی و انجیل عیسی و به هر آنچه از سوی خدا بر پیامبران داده شده ایمان داریم. ما هیچ یک از پیامبران را بر دیگری ترجیح نمیدهیم و در برابر خدا سر تسلیم فرود آوردهایم.»
آنان میگویند: «ادامه حیات ادیان بزرگ در گذر قرنها و استدلال اندیشمندان آنها برای اثبات حقانیت ادیان خاص، نشانگر آن است که دلایل حقانیت این ادیان به مرتبهای از اتقان رسیده که برتری یک دین بر دیگری را ناممکن ساخته است...».(2)
پاسخ: گرچه ادیان دارای روح و گوهر یگانه و مشترکاند، ولی سخن بر سر این
است که در بخش تفاوتهای ادیان، آیا عقل انسان تمام ادیان را برابر میشمارد و یا آخرین پیام رسیده از جانب خداوند را نزدیکتر به حق و واقع مییابد؟
تردیدی نیست که گزینه دوم به واقع نزدیکتر و با خرد سازگارتر باشد.
قرآن کریم به هنگام برشماری ویژگیهای پیامبران مبنی بر اینکه جملگی حامل رسالت الهی و دارای خشیت و فروتنی در برابر خداوند هستند، ویژگی پیامبر اسلام را تنها در این می داند که او آخرین فرستاده خدا است، آنجا که میفرماید: { الَّذِینَ یبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَیخْشَوْنَهُ وَلا یخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ وَکَفی بِاللَّهِ حَسِیباً. ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخاتَمَ النَّبِیینَ ؛(1)«همانا پیامبرانی که رسالت خدا را تبلیغ میکنند و از او در هراسند و جز خدا از هیچ کس نمیهراسند، خداوند برای حسابرسی کافی است. محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، ولی فرستاده الهی و خاتم پیامبران است.»
آنان میگویند: «جهان واقع بسی پیچیدهتر از آن است که احکام عقلی ساده بتوان درباره آن مطرح کرد و به یک طرح به گونهای جزمی دل بست؛ زیرا که بیشتر یقینهای آدمیان ظنّی بیش نیست...».(2)
پاسخ: عاجز شمردن عقل از رسیدن به حق و واقع، در حقیقت بستن زنجیر به پای عقل و ستیز با آن و تمسخر خرد آدمیان است.
قرآن بر این مطلب تأکید مضاعف دارد که انسان باید تنها و تنها از راهی برود و از هدفی پیروی کند که نسبت به آن علم و آگاهی قطعی و روشن داشته باشد و از پیمودن مسیر مشکوک و مظنون بپرهیزد، و راه رسیدن به شناخت و آگاهی قطعی و یقینی را نیز دو راه حس و عقل معرفی میکند، آنجا که میفرماید: { وَلا تَقْفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً}؛(1)«در پی آنچه بدان علم نداری مرو، چه گوش و چشم و دل، همه مسؤولند.»
و در جایی دیگر میفرماید: { قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَما فِی الْأَرْضِ إِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطانٍ بِهذا أَ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ؛(2)«گفتند: که پروردگار فرزندی را برگزیده است، خداوند از این نسبتها مبرّا میباشد. او از همگان بینیاز است، آنچه در آسمانها و زمین است همه از آن اوست. شما بر این ادعای خود دلیل قطعی ندارید. آیا آنچه بدان علم و آگاهی ندارید به خدا نسبت میدهید؟»
از سوی دیگر، قرآن با همان تأکید که انسان را از ظنّ و گمان پرهیز میدهد، به تفکّر، تدبّر، نظر و تعقّل در طبیعت، تاریخ، آفرینش و پدیدارها فرا میخواند. این فراخوان به اندیشه و تدبّر هرگز نمیتواند به این مقصود باشد که هر چند خرد آدمی به واقعیت و حق نمیرسد باز هم باید بیندیشد، بلکه از آن جهت است که انسان با اندیشه صحیح و بدون پیشفرضهای ناصواب میتواند به واقع و حقیقت برسد.
جان هیک مینویسد: «میتوان قبول کرد که خدای مهربان، انسان را برای تشکیل نظام اساسی خود آزاد گذاشته است ولی آیا میتوان فرض کرد پدر آسمانی که همه انسانها را با محبّتی بینهایت و یکسان دوست دارد، دستور داده باشد فقط کسانی که شانس به دنیا آمدن در بخشی خاص از جهان را دارا هستند، فرصت نجات داشته باشند».(3)
پاسخ: اولاً: ما معتقدیم که هر کس در عصر هر پیامبری و قبل از رسیدن پیامبر جدید با عمل به دستورات آن پیامبر فرصت نجات را دارد و میتواند به نجات برسد.
ثانیاً: لازمه لطف عام و هدایتگری خداوند آن است که انبیا و رسولان خویش را
به سوی انسانها بفرستد، و اگر پیام آنان به کسانی نرسید آنها را عذاب و کیفر ندهد، امّا اگر پیام رسید و فردی یا افرادی هر چند اکثریت به دلایل و انگیزههایی از پذیرش حق سر باز زدند، این امر سبب نمیشود که گمراهی به حقّ و حقانیت تبدیل شود.
لازمه لطف عام و هدایت الهی ارسال رسل است و بس، اگر واکنش مردم مثبت بود و به پیام جدید روی آوردند بر هدایتند وگرنه، یا از محیط پیام دورند و تلاش میکنند و نمیرسند که معذورند، و یا به اختیار، گمراهی را در پیش گرفتهاند.
آنان میگویند: «دین در مقام اثبات برآیند فهمهای ما از متن است. متن خود صامت است و ما باید آن را بر سر سخن آوریم. و از سویی فهم ما در هالهای از پیش فرضها و انتظارها قرار دارد و هنگامی که به سراغ متن میرویم آن را متناسب با پرسشها و پیش فرضهای خود فهم میکنیم و از طرفی دیگر، چون پیش فرضها و انتظارات همواره از بیرون متن وارد میشوند و بیرون نیز همیشه در حال دگرگونی و گردش است فهم ما از متن نیز همواره در حال دگرگون شدن است...».(1)
پاسخ: این مطلب مربوط به بحث «هرمنوتیک» است. بزرگان دو تفسیر مختلف برای هرمنوتیک از نظر واقعیت دارند:
الف) هرمنوتیک روش شناشی
ب) هرمنوتیک فلسفی
«اگوست ولف» در تعریف «هرمنوتیک» میگوید: «علم به قواعد کشف اندیشه مؤلّف و گوینده است».
«شلایر ماخر» میگوید: «روش جلوگیری از خطر بدفهمی یا سوء فهم است».
«ویلهم دیلتای» میگوید: «یک نوع روششناسی علوم انسانی، در مقابل روش شناسی علوم طبیعی است».
1) 125. سروش، ماهنامه کیان، شماره 38، ص 8و9.
«پل ریکو» میگوید: «دانشی است که به شیوه فهم و مکانیزم تفسیر متون میپردازد».(1)
هرمنوتیک روش شناسی:
مؤلّفی که متنی را از خود به یادگار میگذارد حامل پیامی است به نسل حاضر و آینده، و طبعاً هدف مفسّر نیز کشف واقعیت این پیام است. قرآن میفرماید: { أَفَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ؛(2)«آیا در قرآن تدبّر نمیکنند.»
بزرگان برای تفسیر قرآن شروطی را ذکر کردهاند؛ زیرا تفسیر قرآن جنبه روشی دارد نه فلسفی، و در پرتو آن شروط انسان میتواند به مقاصد الهی رهنمون شود.
1 - شناخت الفاظ (علم لغت)
2 - شناخت تناسب برخی از الفاظ با برخی دیگر (علم اشتقاق)
3 - شناخت عوارض الفاظ (علم صرف و نحو)
4 - شناخت قرائات مختلف
5 - شناخت شأن نزول آیات (علم آثار و اخبار)
6 - شناخت بیانات پیامبر صلی الله علیه وآله در تفسیر آیات
7 - شناخت ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مسائل اجتماعی و اختلافی (اصول)
8 - شناخت مسائل فرعی (علم فقه)
9 - شناخت مسائل عقلی (علم کلام)
10 - علم موهبتی، که خداوند در اختیار کسانی قرار داده که بداند و عمل کند، که آن در سایه انجام کارهای صالح به دست میآید؛ قال اللَّه تعالی: { وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدی ؛(3)«کسانی که هدایت یافتهاند [خداوند] بر هدایتشان میافزاید.»
و در مورد تفسیر حدیث نیز شروطی را ذکر کردهاند که از آن جمله است:
1 - صدور حدیث از معصوم با سند صحیح باشد.
2 - متن با توجه به کاربرد دستور زبان و دیگر شرایط که در علم الحدیث گفتهاند، تفسیر شود.(1)
هرمنوتیک فلسفی:
بنیانگذار هرمنوتیک جدید «شلایر ماخر» نظریهای دارد که باید آن را هرمنوتیک فلسفی نامید و اندیشههای او حول دو محور دور میزند:
1 - آگاهی از فرهنگ و شرایط حاکم بر مؤلّف به هنگام نگارش کتاب.
2 - آگاهی از ذهنیت خاصّ مؤلّف.
در مورد مبنای اول میگوییم: این سخن به هیچ نحو در وحی الهی صحیح نیست؛ زیرا پیامبران یک رشته حقایق را از عالم غیب دریافت کردهاند که ارتباطی با محیط خویش و فرهنگ حاکم بر آن ندارد.
به عبارت دیگر: قرآن در تبیین معارف و عقاید و احکام و دستورات، خبرها و گزارشها، هیچگاه متأثّر از افکار و آداب روز نبوده است، مگر در مواردی که به نکوهش آداب و فرهنگ آن روز پرداخته است.
اگر هم سخن «شلایر ماخر» را بپذیریم جایگاه آن، فقط کتابهای بشری است که بر اصول فرهنگی و آداب و دانش روز نوشته شده باشد نه در مورد وحی الهی و سخنان معصومانعلیهم السلام که از عالم بالا سرچشمه گرفته، و نه از اندیشه انسان، تا ذهنیت آنان مطرح گردد.
بنابراین، دکتر سروش تحت تأثیر «شلایر ماخر» و او نیز تحت تأثیر «کانت» واقع شده است. او در علوم نظری برای خود اصلی را تأسیس کرده و میگوید:
شناخت دو رکن دارد:
1 - ماده، همان است که انسان آن را از طریق حس به دست میآورد
1) 129. ر.ک: البرهان فی علوم القرآن، زرکشی، ج 2، ص 146 ؛ الاتقان فی علوم القرآن.
2 - صورت، همان مقولات ذهنی است که از لوازم ذات شناسنده و از خصایص و لوازم عقل فرد به شمار میرود. مطابق این اصل، دریافتهای پیراسته از قالبهای ذهنی، به چنگ کسی نمیآید، و نتیجه این نظریه این میشود:
الف) دخالت ذهنیت مفسّر، یک واقعیت اجتناب ناپذیر است.
ب) فهم عینی و واقعی متن امکانپذیر نیست.
ج) به تعداد افراد به خاطر پیش فرضهای آنان تفسیرهای مختلف در مورد متن داریم.
د) فهم ثابت و نهایی از متن وجود ندارد.
ه) از آنجا که تفسیر متن عبارت است از ترکیب پیش داوریها با متن، مفسّر کاری با قصد و نیت مؤلّف ندارد.
و) معیاری برای سنجش و داوری تفسیر معتبر از نامعتبر وجود ندارد.
نتیجه: هیچ فهمی برتر از فهم دیگری نیست.
در پاسخ این ادعا میگوییم:
پیشفرضها دارای اقسامی است:
1 - پیش فرضهای مشترک
در تفسیر هر متن و یا هر پدیده باید پیش فرضهایی محترم شمرده شوند تا راه تفسیر پدیده بازگردد؛ مثل اینکه:
نویسنده متن عاقل و خردمند بوده باشد.
درخواستها یا گزارشات او در این متن از اراده جدّی او ریشه گرفته است.
او در گزارش و نگارش توریه را پیش نگرفته است.
از آنجا که حکیم است، بر ضدّ غرض خود کاری صورت نداده است.
بر خلاف قواعد زبان چیزی ننوشته است.
او هر واژهای را در معنای خود به کار برده است و اگر به مناسبتی لفظ را در غیر معنای واقعی به کار برده طبعاً، همراه با قرینه بوده است.
این پیش فرضها جای انکار نیست و هر فردی بخواهد دست به تفسیر بزند باید این اصول را محترم بشمارد.این نوع پیش فرضها نه تنها مانع از فهم حقیقت نیست بلکه وسیله فهم مقاصد نویسنده است.
2 - پیش فرضهای غیر مشترک
تفسیر هر پدیدهای بر اثر پیشرفت علم بر پایه یک رشته اصولی استوار است که همگان آن را قبول دارند، و بر اثر برهان عقلی یا تجربههای یقین آفرین، این اصول حالت موضوعی و واقعی به خود گرفته است.
3 - پیش فرضهای تطبیقی
گاهی مفسّر یک رشته اصولی را که در علوم طبیعی و یا نجوم که با معیارهای غیر قطعی به ثبوت رسیده، اصول موضوعی و واقعی تلقّی میکند و آنگاه به تفسیر متن دینی میپردازد، این در حقیقت با قالبهای ذهنی خود قرآن را آمیخته است. یک چنین مفسّری هرگز به واقع نمیرسد.اگر اندیشه آنان اندیشه صحیحی باشد در چنین نوع از تفسیرها صادق است که در روایات از آن به «تفسیر به رأی» تعبیر شده و از آن شدیداً نهی شده است، ولی پیش فرضهای مشترک و غیر مشترک این چنین نیستند.
آری، اگر اختلاف فتوا در برداشت از آیات و متون دینی هست، مربوط به تعدّد قرائت نیست، بلکه معلول رعایت نکردن قواعد تفسیر است.
آثار هرمنوتیک فلسفی:
عقیده به هرمنوتیک فلسفی آثار سوء بسیاری دارد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - ترویج شکّاکیت و نسبیت
قبل از ظهور فلاسفه واقع گرا؛ امثال سقراط و افلاطون و ارسطو، مسأله سوفیسم رواج داشت که با آمدن آنان مهار شد، ولی اکنون پس از قرنها همان مکتب به نوعی دیگر رخ نموده است، و شکّاکیت در لباس نسبیت زنده شده است. و حاصل این نظریه جز جهلپروری و صحّهگذاری بر نادانی انسان چیز دیگری نیست.
2 - انتحار این نظریه به دست خویش
برخی از نظریهها نخستین قربانی آن خود آن نظریه است، که نظریه این افراد از این قبیل است.
3 - شکّ پروری
نظریه «کانت» جز شک پروری نتیجه دیگری ندارد، با آنکه او خود را یک فرد رئالیست میداند، لذا او در نتیجه به ایدئالیسم کشیده میشود همانگونه که این اشکال را «نیچه» و «هگل» به «کانت» کردهاند.
4 - وجود دانشهای حقیقی
ما یک رشته دانشهای انسانی داریم که هیچ فردی آنها را از خارج نگرفته و بر فرض اخذ از خارج، با هیچ قالبی پیش ساخته قالب گیری نشده است؛ مانند: امتناع اجتماع نقیضین، امتناع اجتماع ضدّین، بطلان دور و تسلسل، نیاز هر ممکن الوجود به علت.
5 - نرسیدن به حقیقت مطلق
اگر واقعاً حقیقت مطلق در دست هیچ کس نیست و هر کس از عینک رنگی خاصی به حقیقت مینگرد پس باید گفت: تمام شرایع یا ادیان، صراطهای غیرمستقیم؛ و از شهود حقیقت مطلق میباشند و بشر از ابتدا هیچگاه به حقیقت دست نیافته است و تا روز رستاخیز نیز چنین خواهد بود.
6 - محدودیت نظریه
این نظریه بر فرض صحّت، کثرت دینی در بخش آموزههای عقیدتی را توجیه میکند نه در آموزههای احکام عملی و اخلاقی.
سروش میگوید: «اوّل کسی که بذر پلورالیسم را در جهان کاشت خود خداوند بود که پیامبران مختلف فرستاد و بر هر کدام ظهوری کرد و هر یک را در جامعهای
مبعوث و مأمور نمود و بر ذهن و زبان هر کدام تفسیری نهاد و چنین نمود که کوره پلورالیسم گرم شد».(1)
پاسخ: اولاً: هیچگاه تعدّد شرایع در عرض یکدیگر، از جانب خداوند نبوده است، بلکه در طول یکدیگر بوده است، به این نحو که هر شریعتی طبق مقتضای حال مردم آن جعل شده و برای مردم فرستاϙǠشده است و بعد از گذشت مدتی از زمان و عمل به آن شریعت و تکامل مردم به توسط آن، خداوند متعال پیامبری دیگر با شریعت جدید فرستاده است.
ثانیاً: در ذهن و زبان هر یک از انبیا تفسیر نیست، بلکه عین حق و حقیقت و واقع و نفس الأمر است که آنها از آن اطلاع پیدا کرده و بدون هیچ خطا و اشتباهی برای مردم تبیین کردهاند.
پاسخهای عمومی دیگری که قبلاً از این قضیه دادیم میتوان در این مورد نیز مطرح کرد.
طرفداران پلورالیزم دینی به برخی از آیات و روایات اسلامی نیز تمسّک کردهاند:
آنان به برخی از آیات تمسّک کرده که دلالت بر حلیت طعام اهل کتاب و ازدواج با آنان دارد.(2)
پاسخ: اولاً: چگونه به این آیات استدلال شده و از آیات دیگر که اهل کتاب را دعوت به اسلام میکند غفلت شده است.
ثانیاً: این آیات اشاره به مورد عسر و حرج برای مسلمانان دارد و هرگز دین آنها را تأیید نمیکند.
ثالثاً: آیه اشاره به پلورالیسم رفتاری دارد.
رابعاً: نکاح ابتدایی با اهل کتاب به طور اجماع باطل است.
برخی میگویند: اسلام اهل کتاب را به اسلام الزام و اجبار نکرده است، بلکه پرداخت جزیه با بقای بر دین خود را نیز کافی میداند.
خداوند متعال میفرماید: { قاتِلُوا الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلا بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَلا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلا یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَهُمْ صاغِرُونَ ؛(1)«با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا و نه به روز جزا ایمان دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحریم کرده حرام میشمارند و نه آیین حق را میپذیرند، پیکار کنید تا زمانی که با خضوع و تسلیم، جزیه را به دست خود بپردازند.»
پاسخ: اولاً: اسلام هیچگاه نمیخواهد کسی با زور و تهدید و اکراه وارد اسلام شود: {لا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ؛(2)«در [قبول دین اکراهی نیست.» و اگر کسانی نخواستند که اسلام را بپذیرند ولی به یک دینی ملتزم هستند و بتپرست نیستند و مطابق قرارداد صلحی که با مسلمین میبندند درصدد تعرّض به مسلمانان بر نمیآیند، اسلام با شرایطی خاص آنها را به حال خود واگذار میکند، نه اینکه از دین و آیین آنها راضی باشد.
ثانیاً: خود آیه اشاراتی بر بطلان نظریه پلورالیسم دارد:
الف) اعلان جنگ با اهل کتاب.
ب) تکذیب ایمان اهل کتاب.
ج) خروج اهل کتاب از دین حق.
د) جزیه، غایت ترک قتال.
ه) گرفتن جزیه با نهایت خواری.
ثالثاً: آیه فوق اشاره به پلورالیزم رفتاری دارد همانگونه که قبلاً به آن اشاره شد.
گفته شد که حقیقت دین همان عدالت و تسلیم در برابر خداوند است، حال در قالب هر آیینی تحقق پیدا کند؛ زیرا تمام ادیان در برابر پروردگار تسلیم هستند.
حضرت ابراهیمعلیه السلام از خداوند برای امت و نسل خود درخواست اسلام حقیقی را مینماید و میگوید: { رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَینِ لَکَ وَمِنْ ذُرِّیتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ ؛(1)«پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما، امتی که تسلیم فرمانت باشند به وجود آر.»
حضرت موسیعلیه السلام نیز قوم خود را مسلمان میخواند، آنجا که در قرآن آمده است: { وَقالَ مُوسی یا قَوْمِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَیهِ تَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ ؛(2)«موسی گفت: ای قوم من! اگر شما به خدا ایمان آوردهاید بر او توکّل کنید اگر تسلیم فرمان او هستید.»
پاسخ: اولاً: گرچه اسلام در لغت به معنای تسلیم است ولی با توجه به معنای استعمالی آن در قرآن مجید به سه معنا به کار رفته است:
الف) معنای تکوینی؛ آنجا که میفرماید: { وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً وَإِلَیهِ یرْجَعُونَ ؛(3)«و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، از روی اختیار یا از روی اجبار در برابر [فرمان او تسلیماند، و همه به سوی او بازگردانده میشوند.»
ب) تسلیم و خضوع در برابر خداوند؛ این معنا گوهر همه ادیان الهی را تشکیل میدهد.
ج) آیین اسلام و شریعت خاص محمّدی؛ خداوند متعال میفرماید: { اَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}؛(4)«امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین [جاویدانِ ]شما پذیرفتم.»
و نیز میفرماید: { وَقُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَالْأُمِّیینَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا}؛(5)«و به آنها که اهل کتاب هستند [= یهود و نصارا] و بی سوادان [= مشرکان ]بگو: آیا شما هم تسلیم شدهاید؟ اگر [در برابر فرمان خدا و منطق حق تسلیم شوند، هدایت مییابند.»
علاوه بر این آیات، دهها آیه دیگر نیز واژه اسلام را در مفهوم شریعت اسلام به کار برده است.
ثانیاً: اگر قرآن امتهای پیشین را مسلمان میخواند به جهت حق دانستن ادیان پیشین در ظرف زمانی خود آنهاست.
میگویند: قرآن، صراط مستقیم مربوط به انبیا را به صورت نکره (صراط مستقیم) یعنی راهی راست آورده است نه به صورت معرفه که به معنای راه راست است. مثلاً میفرماید: { إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ * عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(1)«که تو قطعاً از رسولان [خداوند] هستی. و بر راهی راست [قرار داری .»
و در جایی دیگر میفرماید: { وَیهْدِیکَ صِراطاً مُسْتَقِیماً}.(2)
و درباره حضرت ابراهیمعلیه السلام میفرماید: { وَهَدَیناهُ إلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ .(3)
پاسخ: قرآن کریم، صراط مستقیم را در جایی به صورت معرفه آورده است، آنجا که میفرماید: { إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ و در جایی دیگر میفرماید: { وَأَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ...}.(4)و درباره حضرت موسی و هارون علیهما السلام میفرماید: { وَهَدَیناهُما الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ .(5)
بنابراین همه پیامبران یک راه را پیمودهاند و آن صراط مستقیم عبادت و بندگی و توحید است، و نکره آوردن صراط مستقیم در آیات دیگر بر اهمیت و دقت در آن دلالت دارد، نه بیشمار بودن یا نامعلوم بودن آن. آری، آنچه متعدّد است سُبُل الهی است نه صراط مستقیم.
خداوند متعال میفرماید: { ثُمَّ آتَینا مُوسَی الْکِتابَ تَماماً عَلَی الَّذِی أَحْسَنَ
وَتَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیءٍ وَهُدی وَرَحْمَةً}؛(1)«سپس به موسی کتاب [آسمانی دادیم، [و نعمت خود را] بر آنها که نیکوکار بودند، کامل کردیم، و همه چیز را [که مورد نیاز آنها بود، در آن روشن ساختیم، کتابی که مایه هدایت و رحمت بود.»
پاسخ: آیه مربوط به عصر حضرت موسی است. لذا خداوند متعال در جای دیگری میفرماید: { وَکَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَیءٍ مَوْعِظَةً وَتَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیءٍ فَخُذْها بِقُوَّةٍ وَأْمُرْ قَوْمَکَ یأْخُذُوا بِأَحْسَنِها}؛(2)«و برای او در الواح، اندرزی از هر موضوعی نوشتیم، و همه چیز را تفصیل دادیم، پس آن را با جدّیت بگیر، و به قوم خود بگو: به نیکوترین آنها عمل کنند.»
از این آیه استفاده میشود که تنها قوم حضرت موسیعلیه السلام یعنی بنی اسرائیل مأمور بودهاند تا به تفصیل الواح تورات اخذ کرده و به آن عمل نمایند.
یکی از سؤالهایی که در بین مردم علی الخصوص جوانها رایج است اینکه: «هدف از زندگی چیست؟ چرا و به چه جهتی خداوند متعال ما را آفریده است؟ آیا به این جهت آمدهایم که در این دنیا تعدّی و تجاوز کرده و به مستضعفان ظلم نماییم؟ آیا به جهت خورد و خوراک و عیش و نوش به این دنیا آمدهایم؟ آیا بدین جهت آمدهایم تا با تکالیف سخت، جزایی را کسب نماییم تا در عالم دیگر در بهشت در ناز و نعمت به سر بریم؟ و یا اینکه برای خلقت انسان هدفی والاتر و عالیتر در نظر گرفته شده است؟
آرای مختلف را در اینجا مورد بررسی قرار میدهیم و قول حق را از قرآن و روایات استخراج میکنیم.
از دورانهای قدیم، در هر جامعهای، افرادی با اشکال گوناگون از هدف زندگی و فلسفه آن سؤال و پرسوجو میکردند.
افلاطون گفته است: «کسی که نمیداند از کجا آمده و به کجا میرود و هدف اعلای زندگی که باید خود را برای وصول به آن به تکاپو بیندازد چیست، منکر خویشتن است».(1)
از سقراط نقل است که گفت: «زندگی بررسی نشده ارزش زیستن ندارد».
در اوستا اینگونه از فلسفه خلقت سخن به میان آمده است: «ای آفریننده بزرگ
1) 146. سیاست، ارسطو، مبحث مقدمه.
و دانا! از راه خرد و بینش و الهام، راز پدید آمدن آفرینش را از روز اول به من بیاموز تا حقیقت را به مردم جهان آشکار سازم».(1)
به همین جهت اسلام به این موضوع پرداخته و در مجالات مختلف و با تعبیرات متفاوف به هدف اصلی خلقت اشاره کرده و مردم را برای توجه به آن تشویق مینماید:
خداوند متعال میفرماید: { أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَینا لا تُرْجَعُونَ ؛(2)«آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدیم، و به سوی ما بازگردانده نمیشوید.»
حضرت علیعلیه السلام میفرماید: «رحم اللَّه امرءً علم من أین و فی أین و الی أین»؛(3)«خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا زندگی میکند و به کجا خواهد رفت.»
مولوی مضمون این حدیث را به شعر درآورده و میگوید:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بود است مراد وی از این ساختنم
زکجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساختهام از بدنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد در وطنم(4)
شمس تبریزی به مریدان خود چنین سفارش کرده است:
«در بند آن باش که من کیام و چه جوهرم؟ به چه آمدم و به کجا میروم؟ و اصل من از کجاست؟ و این ساعت در چهام؟ و روی به چه دارم؟»(1)
مولوی در جای دیگر میگوید:
لحظهای در خود نگر تا کیستی
از کجایی وز چه جایی، چیستی؟
«هدف» عبارت است از حقیقتی که آگاهانه و مشتاقانه به دست آوردن آن، محرّک انسان به سوی انجام حرکات معینی میشود که آن حقیقت را قابل وصول میسازد.
هدف، دارای جنبههای مختلفی است:
1 - جنبه درون ذاتی؛ که مربوط به ملایمت با طبیعت انسانی است که موجب اشتیاق میشود.
2 - جنبه برون ذاتی؛ که وجود واقعی هدف است و وصول به آن مطلوب آدمی است.
«زندگی» همان جنبه بدیهی حیات است؛ یعنی انسان دارای پدیدهای است که به وسیله آن حرکت میکند، احساس دارد، لذّت میبرد، درد میکشد، دانایی به دست میآورد و... .
کسانی که از هدف زندگی سؤال میکنند انگیزههای مختلفی دارند. و به تعبیر دیگر عوامل مختلفی باعث میشود که از هدف و فلسفه زندگی انسان سؤال کنند، از قبیل:
1 - مواجهه انسان با ناپایداری زندگی و بیوفایی دنیا.
2 - مواجهه با مرگ دوستان.
1) 151. مقالات شمس تبریزی، ص 192.
3 - شکست در هدفگیریها و کارهای زندگانی.
4 - شرایط نامساعد اجتماعی.
5 - معمّا شدن آفرینش.
و...
متأسّفانه در بین مردم کمتر سؤال حقیقی از فلسفه خلقت انسان میشود، بلکه از آن جهت که به اهداف و مقاصد خود نمیرسند به سراغ فلسفه زندگی میروند، و تنها به حیات طبیعی نگریسته و درصددند تا فلسفه زندگی را از همین حیات به دست آورند. گرچه برخی از فلاسفه به طور مستقل این موضوع را مورد بررسی قرار داده و برخی نیز یأس از زندگی سبب شده که جرقّهای برای آنان در دنبال کردن این سؤال پدید آید.
درباره این عالم با دو نوع جهانبینی روبهرو هستیم:
مطابق این جهانبینی، عالم را خالقی از ماورای طبیعت به نام «اللَّه» است، که جهان را بر اساس حکمت و غایتمندی خاص خلق کرده و آن را برای رسیدن به این هدف سوق میدهد.
ولی در بین کسانی که قائل به مبدأ ماورای طبیعی بر این عالم قائلند مذهبی است به نام مذهب اشاعره که افعال خداوند را غرضدار و هدفمند نمیداند؛ زیرا معتقد است که در این صورت لازم میآید که آن مبدأ متعالی به آن هدف محتاج باشد، در حالی که الهیون دیگر در جواب آنان میگویند: لازم نیست که تمام هدفها و غرضها به جهت استکمال فاعل باشد تا منجرّ به نیاز در خداوند شود، بلکه برخی از هدفها و غرضها در استکمال فعل یعنی مخلوقات است، و در مورد خداوند از این قبیل است.
در اینجا دو اشکال متصوّر است:
1 - بازگشت نفع و غایت فعل به غیر خداوند از دو صورت بیرون نیست:
الف) نفع رساندن به غیر و نفع نرساندن به غیر برای خداوند یکسان است که این ترجیح بلامرجّح بوده و باطل است.
ب) این دو با یکدیگر تفاوت دارند و نفع رساندن به غیر، اولی و انسب به حال خداوند است که این همان استکمال است، و استکمال در خداوند به هر صورتی که باشد محال است.(1)
پاسخ: اولویت مستلزم استکمال نیست؛ زیرا معنای اولویت داشتن فعل برای فاعل این است که فعل با صفات و ویژگیهای فاعل هماهنگ است.
الف) فاعل غنی بالذات است و حکیم، که اولویت نسبت به او این است که فعلش غایتمند بوده و آن غایت به غیر او بازگردد.
ب) فاعل فقیر بالذات است، که اولویت غایتمندی فعل به حال او این است که او به واسطه آن فعل از نقص به کمال برسد.
2 - غایتمندی فعل مستلزم آن است که غیر از فاعل و فعل او واقعیت دیگری باشد که به عنوان غایت فعل بر آن مترتّب گردد؛ یعنی فعل واسطه تحقق غایت است. این فرض در مورد خداوند و افعال او متصوّر نیست؛ زیرا همه موجودات، افعال الهیاند و از این جهت تفاوتی میان آنها نیست که برخی واسطه و برخی غایت به شمار آیند... .(2)
پاسخ: 1 - اینکه همه موجودات بدون واسطه از سوی خداوند آفریده میشود از نظر عقلی و تجربی پذیرفته نبوده و با نصوص و ظواهر دینی نیز سازگاری ندارد. اصل علیت و معلولیت که از اصول مسلّم عقلی است، مورد تأیید وحی و تجربه است. بنابراین، برخی از موجودات واسطه پیدایش برخی دیگر میباشند، گرچه
خالق بالذات جز خداوند نیست و سلسله علتها و اسباب به خداوند منتهی میگردد. 2 - در نگاه کلّی به جهان از آن جهت که جهان آفریده خدا است جز فاعل و غایت جهان نخواهد بود، ولی در نگاهی جزئی و تفصیلی، پارهای از موجودات در خدمت پارهای دیگر میباشند و برخی غایت برخی دیگر.
قول به تفصیل
تفتازانی میگوید: «حق این است که تعلیل برخی از افعال به ویژه احکام شرعی به مصالح و حکمتها مطلبی است آشکار، مانند حدود و وجوب کفارات و حرمت مسکرات و مانند اینها، چنانکه نصوص دینی نیز بر این مطلب گواهی میدهد:
خداوند متعال میفرماید: { وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ ؛(1)«من جنّ و انس را نیافریدم، مگر آنکه عبادتم کنند [و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند].»
و نیز میفرماید: { مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ...}؛(2)«به همین جهت بر بنی اسرائیل مقرّر داشتیم که...».
و نیز میفرماید: { فَلَمّا قَضی زَیدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَی لا یکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ ؛(3)«هنگامی که زید نیازش را از آن زن به سر آورد [و از او جدا شد] ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان نباشد...».
ولی تعمیم این مطلب و اینکه هیچ یک از افعال خداوند خالی از غایت و غرض نیست محلّ بحث و تأمّل است.(4)
پاسخ: مسأله غایتمندی افعال الهی از مسائل تعبّدی نیست تا به مواردی که در نصوص دینی آمده است بسنده شود، بلکه مسألهای است عقلی، و احکام عقلی غیر قابل تخصیص است.
دیدگاه حکما
شارح مواقف دیدگاه حکما را با خود هماهنگ دانسته و میگوید: «و وافقهم علی
ذلک جهابذة الحکماء و طوائف الالهیین»؛(1)«و موافقت کرده آنان را در این مطلب بزرگان حکما و طوایف الهیون.»
اشکال: این برداشت نادرست است؛ زیرا ملاصدرا میگوید: «حکما به طور کلّی غایت و غرض را از افعال الهی نفی نکردهاند، آنچه آنان نفی کردهاند وجود غایت و غرضی غیر از ذات الهی برای مطلق هستی و برای نخستین فعل الهی است. امّا برای افعال خاص و مقید، غایتهای ویژهای اثبات کردهاند، چنانکه کتابهای آنان سرشار از بحث در فایده و غایت موجودات است».(2)
گروهی دیگر معتقدند که جهان از ماده به وجود آمده و فاعل باشعوری آن را به وجود نیاورده است و نمیتوان برای عالم، هدف و غرضی را در نظر گرفت.
در مباحث اعتقادی به این دیدگاه به طور مفصّل پرداخته شده و از آن جواب داده شده است.
قرآن کریم بر هدفمند بودن عالم خلقت؛ خصوصاً انسان تأکید فراوان کرده است، آنجا که میفرماید: { إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیلِ وَالنَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ * الَّذِینَ یذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَقُعُوداً وَعَلی جُنُوبِهِمْ وَیتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ}؛(3)«مسلّماً در آفرینش آسمانها و زمین، و در آمد و رفت شب و روز، نشانهها [ی روشنی ]برای خردمندان است. همانها که خداوند را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیدهاند، یاد میکنند، و در سراسر آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند [و میگویند: ]بار الها! اینها را بیهوده نیافریدهای، منزّهی تو! ما را از عذاب آتش، نگاهدار.»
و نیز میفرماید: { وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَما بَینَهُما باطِلاً}؛(1)«ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست بیهوده نیافریدیم.»
و میفرماید: { وَما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَالْأَرْضَ وَما بَینَهُما لاعِبِینَ ؛(2)«و ما آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است را به بازی [و بیهدف نیافریدیم.»
و نیز میفرماید: { أَ وَلَمْ یتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ وَما بَینَهُما إِلاَّ بِالْحَقِّ}؛(3)«آیا آنان با خود نیندیشیدند که خداوند، آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است، جز به حق نیافریده است؟!»
و نیز میفرماید: { أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَینا لا تُرْجَعُونَ ؛(4)«آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدهایم، و به سوی ما باز نمیگردید؟»
و نیز میفرماید: { أَ یحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یتْرَکَ سُدی ؛(5)«آیا انسان گمان میکند بیهدف رها میشود؟!»
1 - امام رضاعلیه السلام میفرماید: «ان سأل سائل فقال: هل یجوز ان یکلّف الحکیم عبده فعلاً من الأفاعیل لغیر علّة و لامعنی؟ قیل له: لایجوز ذلک، لانّه حکیم غیر غائب و لاجاهل»؛(6)«اگر کسی سؤال کند و بگوید: آیا جایز است که شخص حکیم بندهاش را به کاری از کارها بدون علّت و جهتی تکلیف کند؟ به او گفته میشود: این تکلیف جایز نیست؛ زیرا او حکیمی است که نه غایب است و نه جاهل.»
2 - امام صادقعلیه السلام در پاسخ این سؤال که «چرا خداوند بندگان را آفرید؟» میفرماید: «انّ اللَّه تبارک و تعالی لم یخلق الخلق عبثاً و لم یترکهم سدی، بل خلقهم لإظهار قدرته
و لیکلّفهم طاعته فیستوجبوا بذلک رضوانه، و ماخلقهم لیجلب منهم منفعة ولالیدفع بهم مضرّة بل خلقهم لینفعهم و یوصلهم الی نعیم الأبد»؛(1)«همانا خداوند تبارک و تعالی عالم را بیهوده نیافریده و آنان را به حال خود رها نکرده است، بلکه آنان را به جهت اظهار قدرتش آفریده است. و تا اینکه آنها را به طاعتش تکلیف کند تا به توسط آن مستوجب خشنودی او شوند. و آنان را نیافریده تا از ایشان جلب منفعت کرده و یا دفع ضرر نماید، بلکه آنان را به جهت نفع رساندن و رساندنشان به نعمت دائمی خلق کرده است.»
برخی از مردم بعد از آنکه نتوانستند در این موضوع به نتیجه صحیحی برسند با مواجهه مشکلات زندگی و با نداشتن تصویر عقلایی از آن، به پوچگرایی افتادند و دنیا و زندگی در آن را سراسر خیال پنداشتند. لذا بر هر فرد لازم است که با بررسی صحیح به هدف غایی خلقت رهنمون گردد.
آلبر کامو میگوید: «... کسان بسیاری به زندگی خود خاتمه میدهند چون معتقدند که زندگی به زحمت زیستن آن نمیارزد... پس به عقیده من، معنای زندگی واجبترین مسأله است».(2)
به همین جهت است که حتی برخی از دانشمندان غربی به جهت عدم ترسیم صحیح از هدف زندگی به پوچگرایی افتادهاند. اشخاصی همچون: فرانتس کافکا، آلبر کامو، ساموئل بکت، آرتور آداموف، ژان پل سارتر، اوژن یونسکو و دیگران. اینان درباره زندگی دیدگاه پوچگرایی نسبت به آفرینش پیدا کردهاند و لذا به صورت داستان، مقاله و نمایشنامه، پوچی و بیمعنایی زندگی را تبیین نمودهاند.
دکتر هشترودی از جمله کسانی بود که چون معمای آفرینش را در نیافته بود به نومیدی و پوچی کشانده شد. همسر وی مینویسد: «همین نتوانستن و سر در
نیاوردن، دکتر را به تب و تاب میانداخت. بازتاب این ناتوانی در برابر معمّای وجود پرخاشها، تنگ خلقیها و خروشیدنها بدل میشد. روزهای آخر عمر به همین خاطر انزوا گزید و از همه برید».(1)
اندیشه مرگ و حل نشدن معمای آن نیز از جمله عواملی است که برخی را به سوی یأس و بدبینی کشانده است، همانگونه که در افرادی مثل خیام و معرّی مشاهده مینماییم.
زندگی هدفدار دارای ویژگیهایی چند است:
1 - تعهد برین؛ یعنی شناخت موقعیت خویشتن در جهان هستی و ملتزم بودن به تکامل و به ثمر رساندن شخصیت.
2 - شناخت ارزش حیات؛ زیرا تنها زندگی هدفدار است که میتواند چهره واقعی حیات را نمودار سازد.
3 - برخورداری از روشنایی و سعادت.
4 - جدی گرفتن جهان هستی.
5 - به دست آوردن آزادی برین؛ زیرا وقتی زندگی دارای هدف تلقی شود زنجیر گرانباری که در جریان کارزار ماده و حیات در وجود ما تعبیه شده، از گردن روح باز و به دست و پای هوی و هوسهای بیاساس ما بسته میشود.
«ویلیام جیمز» میگوید: «هر وقت که مرگ در جلوی چشم ما مجسّم میشود بیهودگی تلاشهای ما آن اندازه محسوس و مشهود میگردد که به خوبی میبینیم که تمام موازین اخلاقی ما عیناً مانند پارچههایی است که روی زخمها و جراحتها
1) 169. فلسفه آفرینش، ص 147.
میکشند تا زخمها و جراحتها را بپوشاند و الاّ مرحمی بر دل ریش ما نخواهد بود. و ظاهر میگردد که همه این نیکوکاریها که انجام میگیرد، چیزهای توخالی بوده و زندگی ما پا بر هوا است. اینجاست که مذهب به کمک ما میآید و سرنوشت ما را در دست میگیرد. در مذهب حالت و مقامی روحانی است که در جای دیگر آن را نمیتوان یافت... اینجاست که آنچه از آن وحشت داشتهایم ما را پناهگاه میشود».(1)
«پروفسور یونگ» که از اساتید بزرگ روانکاوی غرب است، میگوید: «دو سوم بیمارانی که از سراسر جهان به من مراجعه کردهاند، افراد تحصیل کرده و موفقی هستند که درد بزرگ؛ یعنی «پوچی و نامفهومی» و بیمعنا بودن زندگی، آنها را رنج میدهد. مطلب آن است که بر اثر تکنولوژی و جمود تعالیم و کوته نظری و تعصّب، بشر قرن بیستم «لامذهب» است و سرگشته در جست و جوی روح خود میباشد و تا مذهبی نیابد آسایش ندارد. و بیمذهبی، پوچی و بیمعنا بودن زندگی را موجب میشود».(2)
زندگی پوچ گرایانه در روح و روان انسان نیز در ابعاد مختلف تأثیر میگذارد:
1 - دگرگون شدن احساس حیات طبیعی؛ که نه تنها حیات را از جوشش خود میاندازد، بلکه در عین حال آن را به عنوان یک ضرورت تنفّرآور در نظر انسان جلوه میدهد.
2 - در هم پاشیدگی واقعیات و قوانین و روابط حاکم بر آن واقعیات.
3 - سقوط ارزشها و مخلوط شدن عظمتها و پستیها.
4 - تحت تأثیر قرار دادن موقعیتهای لحظهای در روان انسان پوچگرا.
منشأ این چهار خصوصیت عبارت است از: «ناتوانی از تفسیر حیات و قوانین آن؛ خصوصاً آنکه این بیماری به شکل فلسفه و مکتب عرضه شود».
درباره هدف و فلسفه زندگی آرا و اقوال مختلفی از مکاتب دینی و شبه دینی و فلسفی ارائه شده است. اینک به طرح و بررسی برخی از آنها میپردازیم:
در مکتب بودا هدف زندگی «ترک لذایذ و تن دادن به ریاضتها برای رسیدن و وصول به «نیروانا» یعنی انسانِ اعلا است».
پاسخ: اولاً: گرچه وصول به انسانِ اعلا به جهت قرب تام به خدا میتواند هدف معرفی شود ولی نه از طریق ریاضتهایی که زندگی را به کلّی منتفی سازد و جنبه مثبت حیات را نادیده بگیرد.
با مراجعه به آیین بودایی پی میبریم که راه رسیدن به این مقصد تنها با ترک دنیا و لذایذ آن و پناه بردن به صومعهها و معبدها و غارها و بیابانهاست، در حالی که اسلام هرگز چنین دستوری را برای رسیدن به کمال مطلق و هدف غایی خلقت انسان نمیدهد.
اسلام در عین حال که هدف بسیار عالیتر از مکتب بودا ترسیم میکند، ولی در عین حال او را از بهرهمندی از لذایذ دنیوی و نعمتهای بیکران الهی منع نمیکند.
قرآن کریم میفرماید: { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ ؛(1)«بگو: چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟!»
ثانیاً: اگر در مکتب بودا هدف و فلسفه خلقت انسان رسیدن و وصول به انسانِ اعلا و بودا معرفی شده، در اسلام هدف و فلسفه انسان رسیدن او به لقای الهی معین شده است.
قرآن کریم میفرماید: { فَمَنْ کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا یشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً}؛(2)«پس هر کس به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.»
این هدف را که اسلام ترسیم کرده، هدف بسیار عالیتر و بالاتر از هدفی است که در مکتب بودا تعیین شده است.
مکتب هدونیستی که مکتبی بر اساس لذت جویی و لذت پرستی بنا شده در تصویر هدف زندگی میگوید: «هدف زندگی، پرورش غرایز طبیعی و حداکثر بهره برداری از آنها برای تحصیل لذت و خوشی است».
مبنای این دیدگاه این است که انسان باید برای کسب سعادت به جهان مادی موجود و زندگی نقد انسانی بنگرد نه به جهانهای موهوم و خیالی.
پاسخ: 1 - انسان دارای حقیقتی به نام روح مجرد است که بقا داشته و محتاج به لذت معنوی تا ابدیت است، که در سایه پرداختن به روح و تهذیب آن تأمین میگردد.
2 - عقل به ملاک لزوم دفع ضرر محتمل، توجه به جهان دیگر را موهوم نمیداند. لذا جهان ماورای حسّی و طبیعی همچون عالم ارواح و عقول موهوم نیست.
3 - کسی که درصدد تأمین خواستههای نفسانی مجازی خود است نه خواستههای حقیقی، هرگز نمیتواند حیات خود را درک کرده و به جست و جوی هدف آن باشد.
ذهنیگرایان هدف زندگی را در سایه سعادت مطلق با تحصیل تعادل و آرامش روانی میدانند.
پاسخ: اولاً: این عقیده، پاسخ نگرشهای کلّی انسان را نسبت به مجموع هستی که برای چه آمده را نمیدهد.
ثانیاً: این دیدگاه و نگرش خیال و وهم روانی است، و لذا نمیتواند انسان عاقل را قانع کند، و باید به فرمولهای علمی و اطمینان آور پرداخت؛ زیرا این هدف نمیتواند سعادت مطلق و هدف کلّی زندگی قرار گیرد.
لازم است هدفی برای خلقت انسان در نظر گرفت که بتواند پاسخگوی همه خواستههای انسان باشد، و عمر محدود او را به طور منطقی و همه جانبه توجیه کند.
گروه نهیلیستها و خراباتیان اندیشه و تعقّل به هیچ حقیقتی عقیده ندارند و به کلّی منکر هدف و فلسفه برای حیاتاند.
پاسخ: اگر حکم به پوچی همه چیز شود، به طور ضروری حکم به پوچی ادراکات و اندیشههای خودشان در انکار هدف زندگی نیز کردهاند، و در نتیجه نمیتوان کوچکترین عقیده و حکمی را درباره جهان و انسان ابراز کرد حتی عقیده خودشان که بیهدف بودن جهان و زندگی انسان است نیز اثبات نمیشود.
فلاسفه اسلامی هدف آفرینش را بر مبنای فیاضیت خداوند ترسیم و تبیین میکنند به این گونه که میگویند:
الف) خداوند، هستی مطلق و وجود صرف است و از جمیع کمالات وجودی برخوردار است.
ب) صفات کمالی خداوند عین ذات اوست.
ج) ذات واجب الوجود از آن جهت که کامل و تمام است، فیاض علی الاطلاق میباشد؛ زیرا هر موجود کاملی، فیاض نیز هست.
نتیجه اینکه: فیاضیت مطلقه حق تعالی ایجاب فیض بخشی دارد، و جهان آفرینش نیز محصول عالیه فیض او است.
جمعی از عرفا معتقدند که هدف خداوند از خلقت موجودات، ظهور و تجلّی خود در جهات ممکنات بوده است.
در حدیث قدسی آمده است: «کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف»؛(1)«من گنج مخفی بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، عالم را خلق کردم تا شناخته شوم.»
1) 174. بحارالأنوار، ج 84، ص 198، باب 13، کیفیة صلاة اللیل.
پسخلیفه ساخت صاحب سینهای
تا بود شاهیش را آیینهای
جامی میگوید:
برون زد خیمه زاقلیم تقدّس
تجلّی کرد در آفاق و انفس
آنان میگویند: «چون خدا خواست که ذات و صفات و افعال خود را به حکم آخریت و ظاهریت مشاهده کند، انسان را خلق کرد...».
و برخی دیگر اینگونه توجیه میکنند: «از آنجا که ما از عالم ربوبی هستیم {إِنّا للَّهِِ }و به او باز میگردیم {وَإِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ خداوند اراده کرد که انسان در اسما و صفاتش سیری داشته باشد، لذا انسان را خلق کرد تا سیری در اسما و صفات فعلی خود کند و دوباره به سوی او برگردد».
امام خمینیقدس سره میفرماید: «بدان که محققین از فلاسفه گویند که از برای فعل مطلق حقّ غایت عزّی جز ذات مقدّس و تجلیات ذاتیه او نیست؛ و ممکن نیست که ذات مقدّس در ایجاد اشیا جز ذات خود و ظهور و تجلّی ذات مقدس خود غایت دیگری داشته باشد؛ زیرا که هر فاعلی که به قصد و غایتِ غیر ذات ایجادی کند، برای هر غایتی باشد، ولو ایصال نفع و رسیدن مثوبت به غیر باشد و یا برای عبادت و معرفت یا ثنا و مَحمدت باشد، متکمل به آن است و وجود آن برایش اولی از عدم آن است، و این مستلزم نقص و قصور و انتفاع است، و آن بر ذات مقدس کامل علی الاطلاق و غنی بالذات و واجب من جمیع الجهات محال است. پس در افعال او، لمیت و سؤال از لمیت نیست و { لایسْأَل عمّا یفْعَل . و امّا سایر موجودات در افعال خود اغراض و مقاصد دیگر دارند غیر ذات خود».(1)
هدف حیات طبیعی در مکتب دین، آماده شدن به جهت ورود به حیات حقیقی و ابدی است که از همین زندگی مادی شروع میگردد.
1) 175. عدل الهی از دیدگاه اسلام، ص 140.
از منظر اسلام، حیات و زندگی دارای دو جلوه اساسی است:
الف) جلوه پوچ زندگانی
ب) جلوه حقیقی حیات
جلوه پوچ حیات و زندگانی عبارت است از اینکه انسان حیات خود را جز خواب و لذت جویی نبیند و به چیزی غیر از مظاهر دنیوی توجّهی ننماید.
قرآن کریم اینگونه نگرش به حیات و زندگی را مورد سرزنش و ملامت قرار داده است، آنجا که میفرماید: { وَمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ}؛(1)«و زندگی دنیا، چیزی جز سرمایه فریب نیست.»
و نیز میفرماید: { اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفاخُرٌ بَینَکُمْ وَتَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَالْأَوْلادِ}؛(2)«بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزونطلبی در اموال و فرزندان است.»
و میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ لا یرْجُونَ لِقاءَنا وَرَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَاطْمَأَنُّوا بِها وَالَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ * أُولئِکَ مَأْواهُمُ النّارُ بِما کانُوا یکْسِبُونَ ؛(3)«آنها که ایمان به ملاقات ما [و روز رستاخیز] ندارند، و به زندگی دنیا خشنود شدند و بر آن تکیه کردند، و آنها که از آیات ما غافلند [همه آنها جایگاهشان آتش است، به خاطر کارهایی که انجام میدادند.»
جلوه حقیقی حیات و زندگی آن است که انسان به هدف واقعی خویش بیندیشد و به حیات از افقی بالاتر از لذتجویی و بیبند وباری بنگرد و هدف را قرب به خداوند و لقا و فنا در ذات او بداند. قرآن کریم در این باره میفرماید: { وَمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدّارُ الْآخِرَةُ خَیرٌ لِلَّذِینَ یتَّقُونَ أَفَلا تَعْقِلُونَ ؛(4)«زندگی دنیا، چیزی جز بازی و سرگرمی نیست. و سرای آخرت برای آنان که پرهیزکارند، بهتر است، آیا نمیاندیشید؟!»
و نیز میفرماید: { بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَالْآخِرَةُ خَیرٌ وَأَبْقی ؛(1)«ولی شما زندگی دنیا را مقدّم میدارید، در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است.»
و میفرماید: { وَمَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَسَعی لَها سَعْیها وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیهُمْ مَشْکُوراً}؛(2)«و آن کس که سرای آخرت را بطلبد، و برای آن سعی و کوشش کند در حالی که ایمان داشته باشد، سعی و تلاش او [از سوی خدا] پاداش داده خواهد شد.»
مقصود از آخرت در این آیات که بهتر از این دنیا معرفی شده رسیدن به عالمی دیگر است که مظهر رحمت تام الهی است و درجه اعلای آن همان وصول به لقای الهی و فنای در ذات اوست.
لذا خداوند متعال میفرماید: { فَمَنْ کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا یشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً}؛(3)«پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کارهای شایسته انجام دهد، و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.»
در برخی از آیات قرآن کریم هدف از خلقت جنّ و انس را عبادت قرار داده است.
خداوند متعال میفرماید: { وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ ؛(4)«من جنّ و انس را نیافریدم جز برای اینکه عبادتم کنند [و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند].»
در این که معنای { لِیعْبُدُونِ چیست؛ اختلاف است:
الف) ابن عباس آن را به معنای «لیعرفون» معنا کرده است؛ زیرا معرفت مقدم بر عبادت است.
ب) محتمل است که { لِیعْبُدُونِ به معنای رسیدن به عبودیت مطلقه و اذعان و اعتقاد به آن باشد، که مطابق حدیثی از امام صادقعلیه السلام در «مصباح الشریعة» کُنه آن
ربوبیت است. و این حالت همان حالت مقام فنای در ذات و لقای الهی است، و با اهداف دیگر که در قرآن به آن اشاره شده، مرادف بوده و سازگاری دارد.
ج) و نیز احتمال دارد که مراد از { لِیعْبُدُونِ همین عبادات روزمره؛ از قبیل نماز و روزه و ... باشد که با این احتمال اعمال عبادی مقدمه برای رسیدن به «ذکر» یعنی یاد خداست.
خداوند متعال میفرماید: { أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی ؛(1)«نماز را برای یاد من به پا دار.»
سؤالی که مطرح است اینکه آیا «ذکر» هدف غایی خلقت انسان است؟
پاسخ این است که: خیر، بلکه «ذکر» و یادآوری خداوند متعال برای رسیدن به «یقین» است. خداوند متعال میفرماید: { وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتّی یأْتِیکَ الْیقِینُ ؛(2)«و پروردگارت را عبادت کن تا یقین [مرگ تو فرا رسد.»
یقین چیست؟ فیض کاشانی رحمه الله میفرماید: «یقین آن است که همه اشیا را از مسبّب الاسباب ببینی و هرگز به وسائط التفات نکنی، بلکه تمام وسائط را مسخّر خداوند بدانی که از خود چارهای ندارند...».(3)
سؤال دیگری که مطرح است اینکه آیا یقین هدف نهایی است؟
جواب آن است که در مرتبه یقین هنوز نفی دوئیت و تعدّد نشده است، لذا انسان نمیتواند به وحدت برسد، و لذا هنوز انسان به غایت نهایی از هدف نرسیده است، که همان «لقا» الهی است، آنجا که خداوند متعال میفرماید: { فَمَنْ کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا یشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً}؛(4)«پس هرکه به لقای پروردگارش امید دارد، باید کارهای شایسته انجام دهد، و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند.»
«رو ویرر» مینویسد: «هر فردی متعلّق به یک نوع، با شروع از نقطههایی که مولّد آن بودهاند به طرف یک سرنوشت پیشبینی شده تکامل پیدا میکند...».(5)
«جان ادلف بوهلر» مینویسد: «در جهان طبیعت، به هر سو که بنگری نظام
و مشیت نمایان است. گویی دنیا به سوی مقصد مشخّصی سوق داده میشود. این معنا در عالم اتم کاملاً روشن است».(1)
هدف بعثت انبیا از هدف زندگی افرادی که انبیا برای آنان مبعوث شدهاند، جدا نیست؛ زیرا انبیا مبعوث شدهاند تا بشر را به سوی هدفش سوق دهند.
در مورد این مسأله که پیامبران برای چه آمدهاند، قرآن تعبیرات گوناگونی دارد.
در یک جا میفرماید: { یا أَیهَا النَّبِی إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً * وَداعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِراجاً مُنِیراً}؛(2)«ای پیامبر! ما تو را گواه و بشارت دهنده و بیم رسان فرستادیم که دعوت کننده به سوی خدا به اذن او و چراغ فروزان باشی.»
در آیهای دیگر در کمال صراحت چیز دیگری را به عنوان هدف بعثت انبیا معرفی کرده است که آن «عدالت اجتماعی» است.
خداوند میفرماید: { لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمِیزانَ لِیقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ ؛(3)«به تحقیق، پیامبران خویش را با دلایل روشن فرستادیم، و با ایشان کتاب و مقیاس حق نازل کردیم برای اینکه مردم به عدالت قیام کنند، و آهن را نازل کردیم که در آن صلابت شدید و منفعتها برای مردم است.»
مطابق این آیه هدف و آرمان پیامبران و بعثت آنان برقراری عدالت در میان مردم است.
در جمع بین این دو آیه سه نظریه است:
1 - اینکه هدف اصلی، عدالت اجتماعی است و دعوت به خدا و عبادت او، برای رسیدن به عدالت است. و به تعبیر دیگر ایمان مقدمه عدالت است.
2 - اینکه شناخت خداوند و عبادت و تقرّب به او هدف اصلی است و عدالت هدف ثانوی است. برای اینکه بشر در این دنیا بتواند به معنویت فائز و واصل گردد
باید در دنیا زندگی کند، و زندگی بشر جز در پرتو عدالت استقرار پیدا نمیکند. پس قانون و عدالت همه مقدمه این است که انسان بتواند در این دنیا با خیال راحت به خدا برسد. و اگر این چنین نباشد، عدالت ارزشی ندارد.
3 - نظر سومی وجود دارد و آن اینکه چه ضرورتی دارد که ما حتماً یک هدف برای بعثت در نظر بگیریم و یک چیز را هدف اصلی و مابقی را مقدمه قرار دهیم. و لذا ممکن است که بگوییم: پیامبران دو هدف داشتهاند، و برای دو هدف بالاستقلال قیام کردهاند: یکی برای اینکه حلقه ارتباطی باشند میان بشر و خدا، تا بشر به خدا برسد، و دیگر بدین جهت که عدالت در میان انسانها برقرار شود.
نظر حق این است که قرآن اصل عدالت را میپذیرد، بلکه فوق العاده برای آن اهمیت و ارزش قائل است، ولی نه به عنوان اینکه عدالت هدف نهایی است، و یا اینکه عدالت مقدمه است برای اینکه انسان در این دنیا خوش زندگی کند، همان خوشی که ما درک میکنیم، بلکه زندگی خوش دنیا را هم در سایه رسیدن به خداوند میخواهد.
از آیات یاد شده به دست میآید که انسان، غرض و غایت آفرینش جهان است ولی نه به اعتبار حیات مادی و طبیعی او؛ زیرا از این نظر هیچ گونه برتری بر دیگر موجودات طبیعی ندارد تا غایت آفرینش آنها باشد، بلکه از جنبه حیات معنوی و کمال ویژهای که از طریق عبادت به دست میآورد.
خداوند متعال میفرماید: { ... لِنَبْلُوَهُمْ أَیهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً}؛(1)«... تا آنها را بیازماییم که کدامشان بهتر عمل میکنند.»
مفاد آیه این است: آنکه از نظر عمل، احسن و برتر است مقصود خلقت جهان طبیعت میباشد. به همین جهت، خداوند متعال به پیامبرش صلی الله علیه وآله میفرماید: «لولاک لما خلقت الأفلاک»؛(2)«اگر تو نبودی افلاک را خلق نمیکردم.»
آزادی واژه مقدّسی است که در طول تاریخ مورد دستخوش و سوء استفادههای فراوانی قرار گرفته است. گاه با شعار آزادی، ارزشهای دینی و فطری به تمسخر گرفته شده و گاه آزادی، هدف خلقت انسان انگاشته میشود، در حالی که آزادی خود یکی از ارزشهای فطری انسان است که در خدمت و راستای سایر ارزشهای ذاتی و اصیل معنا مییابد و انسان آزادانه راه تکامل را میپوید. هدف انسان کمال است و آزادی زمینه دستیابی به کمال انسانی. به هر حال این مقوله اهمیت بسیار زیادی در تدبّر و تأمل آفرینی دارد و نیازمند تحلیل و تعمیق بیشتری است. اینک به این موضوع میپردازیم.
مبنای هستی شناسی، نقش بسزایی در مرزبندی آزادی دارد. در جهانبینی توحیدی که نوع کامل آن جهانبینی اسلامی است، جهان از یک مشیت حکیمانه پدید آمده است. از این رو آزادی انسان باید در راستای غایتی که آن مشیت حکیمانه برای جهان در نظر گرفته شده است هدایت و مرزبندی گردد.
دیدگاه هستی شناسی از جهت اعتقاد به خالق داشتن هستی یا تصادفی بودن آن، در غایتمند دانستن جهان و در نتیجه در مرزبندی آزادی تأثیر بسزایی دارد.
در مقابل این نگرش به هستی، هستی شناسی در فلسفه لیبرالیسم، تصویری از جهان و هستی ارائه میکند که در آن خداوند نقش ربوبیت ندارد و وضع قوانین را نیز به عهده خود انسان گذارده است.
تأثیر این مبنای هستی شناختی در شکل گیری آزادی بسیار زیاد است. با چنین دیدگاهی هر گونه پیوند میان مبدأ فرا زمینی با آزادی قطع گردیده و برای یافتن مبنای آزادی مستقیماً باید به سراغ منابع زمینی رفت. به همین دلیل است که در فلسفه سیاسی لیبرالیسم، توجیه اصل آزادی سیاسی تنها با توجه به این منابع صورت گرفته و در نهایت هیچ منبع و مبنای قدسی (فرا زمینی) برای آن در نظر گرفته نمیشود.
حال آنکه در هستیشناسی اسلامی، خداوند همانگونه که خالق جهان است ربّ و مدبّر آن نیز هست و از این رو، آنچه جهان در تربیت و تدبیر و هدایتمندی در رسیدن به هدفش به آن نیاز دارد به آن اعطا میکند و ارسال رسولان و ارائه تعالیم الهی توسط انبیا، ریشه در ربوبیت الهی دارد.
انسان شناسی نیز همانند هستی شناسی در مقوله آزادی تأثیرگذار است. اگر جهان هستی را مخلوق اراده خالقی حکیم دانستیم که افعالش هدفمند است، انسان نیز که جزئی از جهان هستی است دارای هدفی خواهد بود. قرآن کریم همانگونه که بر هدفمندی جهان تأکید مینماید، بر بیهوده نبودن خلقت انسان نیز تأکید میورزد.
خداوند متعال میفرماید: { أَ یحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یتْرَکَ سُدی ؛(1)«آیا انسان گمان میکند که او را به حال خود رها کردهایم؟!»
و نیز میفرماید: { أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً}؛(2)«آیا گمان کردهاید که ما شما را بیهوده آفریدهایم؟»
این آیات، حیات انسانی را هدفدار معرفی میکند و به انسانها متذکّر میشود که برای رسیدن به مقصدی آفریده شده است. بدون شک در صورت هدفداری حیات انسانی، آزادی انسانها هم باید برای دستیابی به آن هدف مرزبندی و طراحی گردد.
از سوی دیگر، از دیدگاه اسلام، انسان علاوه بر جسم، دارای روح نیز هست. خداوند متعال میفرماید: { ثُمَّ سَوّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ ؛(1)«آنگاه او را درست اندام کرد و از روح خویش در او دمید.»
همچنین در فرهنگ اسلامی، اصالت از آن روح است که میتواند انسان را به مرز تقوا یا پلیدی نزدیک کند. قرآن در این باره میفرماید: { وَنَفْسٍ وَما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها}؛(2)«سوگند به نفس و آن کس که آن را درست کرد، پس پلیدکاری و پرهیزکاریاش را به آن آموخت.»
بنابراین، کمال و غایت آدمی، در ارتباط با روح او است. در فرهنگ اسلامی فلسفه خلقت انسان، خلیفه الهی شدن او است؛ یعنی خداوند انسان را آفرید تا به مقام و منزلت خلیفة اللهی که به واسطه قرب الهی است، نایل شود؛ زیرا کسی میتواند خلیفة اللَّه باشد که بیش از دیگران با خداوند سنخیت و ارتباط داشته و بیشتر بتواند جلوهگاه کمالات الهی باشد.
منزلت خلیفة اللهی آن است که انسان چنان رشد و کمال یابد که به لحاظ نظری و عملی به قرب الهی نایل آید. از این رو در فرهنگ قرآنی، انسانهایی موفقند که به قرب الهی نایل آمدهاند.
خداوند متعال میفرماید: { وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ؛(3)«و [سومین گروه پیشگامان پیشگامند، آنها مقربانند.»
حال اگر غایت و هدف انسان قرب به خدا است نه فرو رفتن در مادیات، بدون شک آزادی انسان نیز باید در این جهت قرار گیرد تا تأمین کننده هدف انسان باشد.
لذا میتوان گفت که از دیدگاه اسلام، آزادی وسیلهای است برای دستیابی انسان به کمال، بر خلاف مکاتب بشری که آزادی را یک هدف به شمار میآورند.
بدون شک، مسئله سعادت و کمال فرد، به اختیار و انتخاب او وابسته است از این رو، اسلام اکراه در این حوزه را جایز نمیشمارد.
قرآن کریم میفرماید: { إِنّا هَدَیناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَإِمّا کَفُوراً}؛(1)«ما انسان را به راه درست هدایت کردیم خواه شکرگزار باشد یا کفر بورزد.»
امّا انسان نمیتواند به نام آزادی انتخاب، مزاحم آزادی سایر افراد جامعه و کمال اجتماع گردد و احیاناً به کمال جامعه آسیبی برساند. این مسئلهای است که نه تنها اسلام، بلکه مکاتب بشری نیز بر آن تأکید میورزند.
«جان رالز» در این باره میگوید: «محدودیت آزادی در ارتباط با منافع عمومی جایز است. به عبارت دیگر، از آنجا که اجرای اصل منفعت عمومی یعنی بهرهمندی جامعه از حدّاقل استاندارد امکانات زندگی، شرط لازم اعمال و ارتقای آزادی است، به منظور نیل به این اصل میتوان آزادی را محدود نمود».(2)
بدین ترتیب، کمال فرد و آزادی آن در رسیدن به کمالش تا آنجا محترم شمرده میشود که به کمال جامعه آسیب نرساند. از این رو، یکی از وظایف دولت و حاکمیت آن است که هم از آزادی فردی دفاع کند و هم از حریم آزادی اجتماعی و کمال جامعه محافظت نماید.
برای تبیین صحیح آزادی و جایگاه آن در نظام سیاسی و حقوقی و نیز حدود آن، ابتدا باید مبنا و فلسفه آن معلوم شود. در این خصوص دیدگاههای مختلفی وجود دارد.
1 - برخی ارزش آزادی اجتماعی را امری محرز و بینیاز از استدلال و به عبارتی
ذاتی قلمداد میکنند و معتقدند که انسان باید در اجتماع آزاد باشد، چون تکویناً آزاد آفریده شده است. در حالی که آزادی تکوینی، یک واقعیت و یک امر وجودی و نعمت الهی است که انسان دوستش دارد. امّا با مطلوبیت این آزادی نمیتوان نتیجه گرفت که هر آزادیای مطلوب است. بنابراین، آنچه مهم است تبیین فلسفه بهرهوری از این آزادی تکوینی است.
در غرب، ریشه و منشأ آزادی را تمایلات و خواستههای انسان میدانند.
«آربلاستر» مینویسد: «از دیدگاه اومانیسم خواست و اراده بشر ارزش اصلی، بلکه منبع ارزشگذاری محسوب میشود و ارزشهای دینی که در عالم اعلی تعیین میشود تا سرحدّ اراده انسان سقوط میکنند».(1)
اومانیستها معتقدند که انسان آزاد به دنیا آمده و باید از هر قید و بندی جز آنچه خود برای خود تعیین میکند آزاد باشد، و بنابراین اساس ارزشهای الهی و لازم الرعایه را مردود و ناپذیرفتنی میدانند. در نتیجه، آزادی ابزاری خواهد شد برای تأمین امیال و خواستههای شخصی، که قانون نمیتواند ورای آن برای انسانها طرح و برنامهای را در نظر داشته باشد. در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز در بسیاری از موارد به نحو تلویحی گفته شده که در اصل، وضع قانون و تعیین حاکم، حقّ خود انسانها است و هیچ منبع دیگری صلاحیت دخالت در این دو امر مهم را ندارد.(2)
منشأ این طرز تفکر، نظریه حقوق طبیعی است که در فلسفه حقوق مطرح است و بر اساس آن، آزادی ریشه در طبیعت عالم انسان دارد و به همین دلیل محترم بوده و به خاطر خودش مطلوب است.
2 - در اسلام آزادی ارزش ذاتی ندارد بلکه ارزش آن به هدف و مقصد آن است. اگر آزادی در مسیر سعادت انسان قرار گرفته و باعث تعالی فرهنگی و آموزشی
و پرورشی جامعه باشد امری کاملاً ارزشمند میباشد و در غیر این صورت، بی ارزش و یا احیاناً ضدّ ارزش خواهد بود.
استاد شهید مطهریرحمه الله در این باره میفرماید: «بشر اروپایی برای آزادی ارزش فوق العادهای قائل است و حتی آن را لایق پرستش میداند، در حالی که اگر ارزش واقعی آزادی را در نظر بگیریم، نسبت به سایر عوامل سعادت، آزادی عامل نفی موانع از مسیر سعادت است، و ارزش عوامل مثبت چون فرهنگ و تعلیم و تربیت مهمتر است. آزادی، ایدهآل انسان نیست، شرط است. عقیده ما در باب ریشه احترام آزادی همان حیثیت ذاتی انسان است، ولی این حیثیت ذاتی از آن جهت مبنای لزوم احترام است که ناموس غایی خلقت یعنی حق ایجاب میکند و منشأ حق، نظام غایی وجود است.
از نظر ما، فلسفه اروپایی از لحاظ بیان فلسفه و منشأ آزادی و همچنین از لحاظ بیان علت لزوم احترام آزادی، عقیم است؛ زیرا قادر نیست حیثیت ذاتی بشر را آن طور که سبب گردد برای همه لازم الاحترام باشد توجیه کند و نتیجه آن را ذکر نماید».(1)
حق این است که آزادی تکوینی و آزادی اجتماعی هر کدام فلسفه و حکمت خاص خود را دارند. انسان تکویناً آزاد خلق شده تا به کمال مطلوب خود برسد، امّا از آنجا که او مختار است که از این آزادی در راه کمال و یا زوال خود بهره گیرد، بنابراین حق ندارد از این آزادی برای سقوط جامعه استفاده کند چون اهداف هر جامعهای حدّ آزادی انسان در آن را تعریف میکند.
برای آزادی حدّ و مرزهایی ذکر شده است:
1) 203. سلسله یادداشتهای استاد مطهری، ص 63و70و73و128.
در اسلام یکی از حدود آزادی «عدالت» شمرده شده است. قرآن کریم میفرماید: { لا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلّا تَعْدِلُوا إِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی ؛(1)«دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند. عدالت کنید، که به پرهیزکاری نزدیکتر است.»
اسلام بر خلاف دیگران اگر عدالت را حدّ آزادی میداند، معیار شناخت آن را نیز به صورت منطقی مشخص کرده است. از یک سو عقل قطعی، و از سوی دیگر و در موارد نارسایی عقل بشری، شریعت و وحی، معیار شناسایی آن است؛ به عنوان مثال: ظلم عقلاً ممنوع است، امّا مصادیق ظلم به خدا را وحی مشخص میکند و شناسایی ظلم به مردم در مواردی نیاز به شرع ندارد و در مواردی نیاز به این امر است.
راز دستیابی به حدّ صحیح آزادی، توجه به عنصر مسئولیتی است که انسان نسبت به هدف خلقت و عوامل وجودی خود بر عهده دارد.
انسان نسبت به همه کسانی که به نوعی نسبت به شخص و شؤون وجودی او سلطه دارد، مسؤول است و از این رو در برابر آنان به طور مطلق آزاد نیست و آنان کم و بیش میتوانند او را امر و نهی کنند. اما کسانی که دارای چنین علّیتی نسبت به او نیستند، حق ندارند که به او فرمان دهند.
خدای متعال نسبت به انسان، ربوبیت و مالکیت تکوینی دارد، در نتیجه آدمی نسبت به هیچ چیز حق اصیل ندارد و طبعاً همه تصرفاتش در اشیای عالم مشروط به اذن و اجازه خداوند متعال است؛ یعنی او حق دارد بر انسان فرمان براند و چگونگی تصرفات او را تعیین کند؛ یعنی اگر کسی اذن فرمانروایی دارد او صاحب حکومت بر آدمیان میشود.
1) 204. سوره مائده، آیه 8.
در اعلامیه جهانی حقوق بشر حدّ دیگر آزادی، قانون بشری است؛ این اعلامیه، قانونی را معتبر میانگارد که موافق با خواستههای نفسانی انسان باشد. و منشأ اعتبار قانون را آرا و امیال مردم میداند، امّا اسلام قانونی را معتبر میداند که مطابق با مصالح واقعی انسانها باشد.(1)
در حالی که حدّ آزادی را کسی میداند و میشناسد و میتواند به طور صحیح آن را بیان کند که انسان را آفریده است. آن کس که آزادی را - همانند همه نعمتهای دیگر - به انسان عطا کرده است میتواند حدّ استفاده از آن را نیز تعریف کند.
در یک کلام، از دیدگاه اسلام حدّ آزادی و خطّ قرمز آن، احکام و موازین اسلام است چرا که این موازین که از سوی خدای عالم به حقایق و عادل مطلق صادر شده عین عدالت است.
1) 205. جزوه حقوق و سیاست، مصباح یزدی، درس 26.
انقلاب صنعتی که در غرب پدید آمد، آثار مثبت و منفی بیشماری را در جوامع اروپایی و آمریکایی به دنبال داشت که از آن میتوان به ایجاد دگرگونی در روشهای کهن تولید، انقلاب در طرز تفکر و شیوه اندیشه، تحوّل در نگرش و زندگی روزانه مردم، ظهور و گسترش زندگی طبقاتی و بالتبع پیدایش طبقات تهیدستی اشاره کرد.
در عرصه فرهنگی نیز میتوان تحولات چشمگیری را مشاهده کرد که در ارتباط با انقلاب صنعتی و زندگی نوین قابل تبیین و تفسیر دانست. در مجموع تمامی پدیدههای مزبور بر اساس بافت و ساختار نوین خود عصر نوینی از تحولات جاری در مغرب زمین را در بر میگیرد که از آن به عصر مدرن یا مدرنیسم یاد میشود. از سوی دیگر، این تحولات، بحرانهایی نظیر بحران مدنیت و بحران علم و تکنولوژی را در پی داشت که از آنها به عنوان بحرانهای مدرنیسم یاد میشود. جا دارد به این موضوع مهم بپردازیم.
اصطلاح «مدرن» از ریشه لاتین اقتباس گردیده است. این واژه در ساختار اصلی و ریشهای خود به مفهوم «به روز بودن» و یا «در جریان بودن» است. چنین مفاهیم و مضامینی بیانگر تمایزی است که امور و پدیدههای مدرن نسبت به امور کهنه و قدیمی یا امور به وقوع پیوسته در دوران گذشته دارد.
مدرنیسم همچنین به طور مشخص، به اندیشه عقلانی معاصر و تمدن جدیدی که در اروپا و آمریکای شمالی در خلال سدههای اخیر و به ویژه در ابتدای قرن بیستم روی کار آمد، اشاره دارد.
مدرنیسم پدیدهای است که دو خصلت متضاد را در نهان خود میپروراند؛ از طرفی داعیه امنیت و اعتماد و رفاه و خوشی را در سر دارد و تا حدودی در ارتباط با تأمین این خواستههای انسانی و طبیعی موفق بوده است، امّا از جانب دیگر، امواج مخاطره، اضطراب و تلخی را در دل میپروراند.
بدون تردید خاستگاه و جایگاه مدرنیسم را باید در غرب جست و جو کرد. «هالینگ دیل» یکی از تئوریسینهای مدرنیسم، عواملی نظیر شکست قدرت دینی کلیسا و تزلزل سلطه نهادهای مذهبی، ظهور و پیدایش علوم تجربی و احیای دانش و معرفتشناسی دینی به سبک نوین را از جمله عوامل زمینه سازی میشناسند که فضای مناسبی را برای شکوفایی فلسفه نوین در غرب فراهم آورد. به نظر وی، «تفکر از قیمومیت جزمیت مسیحی آزاد شد و به راههای اصلی اش بازگشت».(1)
ولی آن گونه که از تاریخ تمدن غرب به دست میآید، مدرنیسم در زمینه مدنیت، علم، تکنولوژی و فنآوری، تا حدودی متأثّر از تحوّل فرهنگی ناشی از تلاقی غرب با اندیشههای فرهنگ اسلامی در قرون گذشته بوده است. برخی از صاحبنظران منصف غربی؛ نظیر «ویل دورانت» و «مونتگمری وات» به این تأثیرپذیری اعتراف کردهاند. چیزی که هست اینکه آنچه را که غرب از شرق اسلامی اقتباس کرد با مبارزات ضدّ دینی - و نه تنها ضدّ کلیسایی - درآمیخت و از این رهگذر به بحرانهایی همچون بحرانهای صنعتی، اخلاقی، دینی و فرهنگی دامن زد که آثار زیانبار آن تا
1) 206. مبانی و تاریخ فلسفه غرب، هالینگ دیل، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، ص 137.
کنون در ابعاد مختلفی دامنگیر غرب بوده است. گریز غرب از دین، نخست به عنوان گریز از ابهام و خرافات رایج در دینی تحریف شده تلقی گردید و در نهایت به گریزان شدن غرب از اصل و اساس دین و التزامات دینی انجامید.
دینگریزی غربی را هرگز نمیتوان الگوی عملی جوامع اسلامی دانست؛ زیرا این جوامع از پشتوانه غنی و متعالی معنوی و مذهبی برخوردار است. در شرایط مزبور، هیچگاه رمز موفقیتهای علمی و صنعتی آن جوامع دست شستن از اصالتهای دینی و فرهنگی نمیباشد. دین اگر آن چنان که از مبدأ و سرچشمههای وحی نازل شده بود، به صورت ناب و بدون کوچکترین تحریفی در اختیار بشر قرار میگرفت، بشر درمییافت که چگونه دین و علم به صورت توأمان بزرگراه سعادت مادی و معنوی انسانها را ترسیم میکنند. یک دین آسمانی و الهی به شهادت تعالیم دین آوران و رسولان خود، هیچگاه به شکار و نابودی اندیشههای بشری برنخاسته است، بلکه همواره بر تکمیل، ارتقا و تعالی معارف بشری میکوشیده است. ولی این نکته قابل توجه است که اسلام، علم و تکنیک را تا به حدی مطلوب میداند که انسان را از اهداف خلقتش که همان تعالی روح است بازندارد و به تعبیری دیگر علم و تکنیک را در راستای اهداف خلقت، مطلوب میداند.
عصر نوگرایی با اصلاح گرایی دینی و در نتیجه با گریز از دین و معنویت و نیز جدایی دین از زندگی و سیاست آغاز شد و پس از طی چندین سده و عبور از بیراهههای لیبرالیسم، سکولاریسم و دموکراسی ثابت شد که مدرنیسم نمیتواند جایگزین مناسبی برای دین و گرایشهای معنوی باشد. بشر امروزی در غرب به این
نتیجه رسیده است که زندگی بدون معنویت، رنج و عذاب روانی را درپی دارد و به روح انسان سردی و سستی میبخشد و لذّت و شادی پایدار را از انسان سلب میکند.
آمار بالای مفاسد اخلاقی و جنسی، از هم پاشیدگی نظام خانوادگی، و تعداد فراوان و رو به رشد نوجوانان و جوانان خیابانی رانده شده از کانون خانواده و نظایر آن، بیانگر یک چنین واقعیتی است و حاکی از رنج بیامانی است که گریبان گیر غرب شده است.
یکی از نویسندگان و صاحبنظران امور فرهنگی آمریکا به نام «رابرت رینگر» میگوید: «در آمریکا به طور متوسط هر ساله پنج هزار نوجوان خودکشی میکنند؛ یعنی سیزده نفر در هر روز. از سال 1960 به این سو تعداد خودکشیهایی که بین سنین 15 تا 24 ساله انجام میپذیرد به دو برابر رسیده است و به گواه آمار، خودکشی میان نوجوانان ده تا چهارده ساله تا سال 1976 میلادی، 32 درصد از این تعداد (پنج هزار خودکشی) را به خود اختصاص داده است».(1)
وی وضعیت فرهنگی غرب را بهتر از وضعیت روانی آن نمیبیند. سینماها که به عنوان یکی از هنرهای هفتگانه، مؤثّرترین نقشها را در ترسیم سیمای فرهنگی بر عهده دارند، توانستهاند با نمایش فیلمهای مستهجن، تماشاگران را تحت تأثیر قرار داده و به سرعت آنان را به دام اندازند...».(2)
او همچنین میگوید: «نوجوانان در سرازیری سقوط قرار گرفتهاند. برخی از آنان خود را با قتل همنوعانشان ارضا میکنند. آنان در گوشه و کنار شهرها میگردند و به آسانی با بهانههای احمقانه و گاهی بدون هیچ بهانه، دست خود را به خون مردم میآلایند و این کارشان را نوعی ورزش و تفریح تلقی میکنند».(3)
ارزیابی «رینگر» نشان میدهد که شاید بدترین و در عین حال فاجعه آمیزترین
خطری که تمدن غرب را تهدید میکند، اوضاع نابسامان خانواده هاست. خانوادههایی که یکی پس از دیگری از هم میپاشند و به راستی این نوع از هم پاشی بسی خطرآفرین است».(1)
با نگرشی به جهان دیروز غرب و با نگاهی به سدههای پیشین به روشنی در مییابیم که در غرب در مقایسه با جهان دیروز یک جهش 180 درجهای صورت گرفته است. غرب در متن خود، معارف و ارزشهای اخلاقی و دینی را پرورش میداد و صاحب وجاهت تربیتی و اخلاقی بود. امّا چه شد که شرایط زندگی در غرب تا این اندازه تحوّل منفی یافت؟
پدیده شوم تروریسم جنسی که به استثمار زنان جوان و ابزار قرار دادن آنان برای رسیدن به مقاصد شهوانی و اقتصادی اشاره دارد؛ از جمله رویدادهای ناگواری است که در دهههای اخیر در اثر بحران اخلاقی ناشی از بیتوجّهی به دین شکل گرفته است. آن قدر این مسئله حادّ و رنج آور است که اخیراً «پاپ ژان پل دوم»، رهبر سابق کاتولیکهای جهان، طی پیام خود به «مجمع عمومی سازمان جهانی زنان کاتولیک» اظهار داشته بود: «مدرنیسم روشهایی از زندگی را که مخالف با مقام و شخصیت زن است اشاعه و تحمیل میکند».
وی اضافه کرده بود: «فرهنگ مدرن مانع پویایی و رشد زن در جامعه میشود».(2)
تا پیش از قرن بیستم، اندیشه ترقّی و پیشرفت، پژواکی بس گسترده و عمیق و شوق انگیز داشت و آنها که دستاوردهای آغازین تمدن جدید را لمس کرده بودند، آیندهای سرشار از خوشبختی و بهروزی را برای بشریت، پیشبینی میکردند اما با ورود به قرن بیستم و ظهور برخی از نتایج و پیامدهای تمدن جدید و رخداد دو جنگ
جهانی، حبابهای غرور و خوشبختی، یکی پس از دیگری، شروع به ترکیدن نمود و جنبههای سرابگونه و بحرانزای مذهب و ترقی و تجدد، رو به آشکار شدن گذاشت. اکنون دیگر، زمزمه پایان دوران تجدد، به گوش میرسید.
این روزها انسان متمدن، از چیزهایی احساس ترس و هراس میکند که سالها پیش، از آنها بیخبر بود. سالها پیش، بر این باور بود که در جهانی زندگی میکند که پیشرفت اقتصادی آن نهایتی ندارد و هیچ مانع و مشکلی بر سر راه پیشرفت، به وجود نخواهد آمد. اما جهان در این چند سال اخیر، دگرگونی پیدا کرده و جوانانی که در دنیای رونق و فراوانی، چشم به جهان گشودهاند، اکنون در جهان بحران اقتصادی، زندگی میکنند و همه عناصر ایمنی و اطمینان بخش این بخش از زندگی، دستخوش تزلزل شده که چه بسا موجب تغییرات غیر منتظره و باورنکردنی در حیات انسانی شود.
«رنه گنون»، منتقد شهیر فرانسوی، در اثر خود با عنوان «بحران دنیای متجدد» چنین مینویسد: «اگر یک دم از دریچه چشم کسانی بنگریم که "تنعّم و رفاه" مادی را آرمان خود ساخته و بدین عنوان، از عموم بهبودیهایی که بر اثر "پیشرفت و ترقی" عصر تجدد در زندگی حاصل گشته، برخوردارند، آیا اینان اطمینان خاطر دارند که فریب نخورده و شیدا نگشتهاند؟ آیا حقیقت دارد که ابنای بشر، امروزه خوشبختتر از روزگاران قدیمند؛ زیرا وسایل ارتباطی سریعتر و چیزهایی دیگر از این قماش، در اختیار دارند؛ زیرا دارای زندگانی متلاطم و طوفانیتر و بغرنجترند؟ به نظر ما وضع به تمام معنی بر عکس آن میباشد. عدم تعادل و نابسامانی، نمیتواند شرط بهروزی و سعادت راستین باشد. وانگهی، هر چه نیازمندیهای آدمی بیشتر باشد، بیشتر معروض خطرِ فاقد بودن چیزی و در نتیجه، دستخوش بدبختی خواهد بود. هدف تمدن متجدد، عبارت است از افزایش نیازمندیهای تصنّعی؛ این تمدن بیش از آنچه میتواند ارضا نماید، نیازمندی به وجود میآورد؛ زیرا وقتی آدمی در این راه گام نهاد،
ایست و توقف دشوار میباشد و شاید حتی هیچ دلیل و موجبی برای توقف در نقطهای مشخص وجود نداشته باشد.(1)
او در ادامه میگوید: «آیا معایب این تکامل مادی از مزایایش بیشتر نشده است؟ ما حتی در پیرامون هر آنچه فقط در راه این رشد و تکامل فدا گشته و ارزش آن به نحوی فزون از قیاس، بیش از خود این تکامل بوده است، سخنی بر زبان نمیرانیم... اگر مزایا و معایب، سودها و زیانهایی را که زاده این تمدن است با هم بسنجیم، این خطر در پیش است که نتیجه این سنجش، سخت منفی باشد. اختراعاتی که امروزه با شتابی روزافزون، گسترش مییابند، چنان خطرناکند که نیروهایی را هم - که ماهیت حقیقیشان یکسره حتی بر کسانی که آنها را به کار میبرند ناشناس است - به کار میاندازد و این بیخبری، خود بهترین گواه بر بطلان علم متجدد خواهد بود».(2)
و بالاخره نتیجه میگیرد: «تمدن متجدد، به نحوی از آنجا، نابود خواهد گردید، حالا چه اهمیت دارد که این انهدام بر اثر اختلاف افکار و آرای بین خود مردم مغرب باشد؛ یعنی اختلاف آرا و افکار همین ملل یا طبقات اجتماعی آن و یا اینکه مانند آنچه بعضی ادعا دارند، معلول حملات مشرق زمینان غربی شده، و یا اینکه به دنبال مصیبتی عظیم رخ دهد که خود مولود "ترقی و پیشرفت علوم" است. به هر حال، دنیای مغرب فقط به خاطر خودش و به علت آنچه معلول و مولد خود او است، معروض خطر و نابودی میباشد».(3)
تجدد با اصول و مبانی فکری و فلسفی خود، و تمدن جدید با ره آوردهای علمی و تکنیکی و مادی اش «تعالی زدایی» را از اندیشه و عمل بشر جدید، آغاز کرد
که نتیجه محتوم آن، خلأ معنی و بحران روحی و معنوی در افراد و جوامع بود. این بحران، مورد اشاره بسیاری از منتقدان قرار گرفته است.
«آندره مالرو» مینویسد: «تمدن ما نخستین تمدن در تاریخ است که به پرسش "معنی زندگی چیست؟" پاسخ داده است: نمیدانم!»(1)
«روژه دوپاسکیه» فرانسوی نیز چنین نوشته است: «اندیشه این عصر، انسان شناسی مشخص و قابل قبولی برای عرضه به عموم مردم ندارد و آنچه بر دوش دارد، انبانی از مفاهیم گوناگون است و این مفاهیم در گرداب شوریدگیها و اختلافات کنونی، از پیشنهاد تعریفی هماهنگ راجع به وضع بشر ناتوانند. آری، در هیچ تمدنی همانند تمدن جدید، این گونه کامل و نظام واره از این نکتهها غفلت نشده است که دنیا برای چیست؟ ما از کجا آمدهایم، آمدنمان بهر چه بود، به کجا میرویم و چرا بایدمان رفت؟»(2)
او همچنین میگوید: «تمدن جدید که به هنگام حرکت آغازین خود، میخواست "انسانگرا" باشد و به انسان آن چنان اصالتی داد که آغاز و انجام همه چیزش کرد، اکنون به ماجرایی این چنین شگفت دچار شده است؛ در روزگار ما تار و پود مفهوم انسان از هم گسسته است. مکتب تطور گرایی، از آدمی میمونی والاتبار و پیشرفته ساخته، آنگاه فلسفه پوچی و عبث گرایی، گام به میدان نهاده است، تا باقیمانده همسازی آدمی را از وی بگیرد و این چنین شده است... هنگامی که در پهن دشت زمین، زندگی پوچ و عبث دانسته شود، حیات، معنی خود را از کف فرو مینهد و تنها امکانات گوناگون و امتیازات مادی به آدمی ارزانی میگردد که نسلهای گذشته، حتی در خواب هم یارای دیدن آن را نداشتهاند و در عین حال، به طور کامل از این نکته غفلت میشود که آدمی به واقع چیست و مشتاق و آرزومند چه چیزی است؟ در نتیجه تمامی این عجایب نمیتوانند مانع از آن شوند که شمع وجود آدمی، در طوفان
سردرگمی و ناامیدی فرو نمیرد... به هر حال تمدنی که خود را "انسانگرا" مینامید، نظامی از آب درآمده که انسان را تحقیر میکند و میفریبد و سرانجام نابودش میسازد. تحقیر آدمی در این معنی و از این راه است که تمدن مذکور، انسان را به دستگاه مرکب از یک سلسله وظیفه کمی و مادی و به ماشینی منحصراً تولید کننده و مصرف کننده تبدیل مینماید. این تمدن، عَلَم تحقیر انسان را برافراشته است؛ زیرا به وی باورانده است که به یمن ترقی و از راه بسط و توسعه علم و به مدد سازمان اجتماعی فعال و با دستیاری آزادی و رهایی از قید و بند باقیمانده «پیش داوریها» و اجبارهای گذشته، او را به سعادت میرساند و بر دردها و رنجها پیروزش میگرداند، دردها و رنجهایی که در عین حال ملازم وضع بشری میباشند. امّا سرانجام، این تمدن در ضمن تباه ساختن و بند از بند گسستن انسان و محروم ساختن زندگی وی از روح و معنی، آدمی را به نابودی مطلق میکشاند».(1)
یکی دیگر از متفکران غربی به نام «لیروینک هاو» نوشته است: «ما در عصری زندگی میکنیم که تمام سیستمهای غالب و مسلّط جهانی که روزگاری پایه حیات عقلانی غرب را شکل میدادند، از الهیات تا ایدئولوژی، رو به زوال نهاده و در معرض از هم گسیختگی قرار گرفتهاند. این امر به سرانجامی خواهد رسید که در آن شکگرایی، ندانمگرایی و نیستانگاری پدیدار خواهد شد؛ اوضاع و احوالی که سادهترین ذهنها را بدان جا سوق میدهد که همه چیز را زیر سؤال برند، از اختلاف ارزشها گرفته تا ارزش اختلافها».(2)
«لوئی لپرنس رینگه» عضو آکادمی فرانسه و استاد فیزیک آموزشگاه پلی تکنیک پاریس در کتاب «علم و خوشبختی انسان» میپرسد: «آیا سرانجام این دانشی که مطلوب همه است، با رشتههای گوناگونش چیز خوبی است؟ آیا کوشش انسانها برای شناخت همه چیز و بیان طبیعت و به دست آوردن سنتزهای متعدد و کشف
فراوردههای نوین شیمیایی یا دارویی، شکافتن ذرّه و ردیف بندی ملکولها و دستیابی به انرژی اتمی و انتقال اخبار و اطلاعات توسط امواج کوتاه و بلند، به راستی موجب خوشبختی آدم شده است؟ علم، عبارت از شناخت طبیعت است، ولی آیا همه تطبیقات و کاربردهای عملی آن نیز مطلوب و مطبوع است؟ آیا بشر با تولید فراوردههای گوناگون شیمیایی، با تسهیلات حمل و نقل و با کسب اخبار و اطلاعات و امکانات نوین درمانی و جرّاحی، آسودهتر و آرامتر و خوشبختتر از پیش شده است؟!»(1)
«سیمون دوبووار» نیز از علم و تکنولوژی جدید چنین شکوه میکند: «انسان در همه کشورها چه سوسیالیست و چه کاپیتالیست، به توسط تکنیک، خرد و شکسته (له و لورده) شده است؛ در کارش، هویت اصلی (خویشتن خویش) را از دست داده است. به زنجیر کشیده شده و خرف و احمق گردیده است. همه گرفتاریها و بدبختی و مصیبت، از این ناشی میشود که نیازهای انسان، پیوسته رو به افزایش نهاده و آدمی باید همواره برای برآوردن این نیازهای روزافزون، تلاش کند و هیچگاه هم بینیاز نشود. انسان به جای آنکه در پی فراوانی و نعمت سرشاری که هرگز وجود ندارد و شاید هیچگاه هم وجود پیدا نکند، پیوسته در تلاش طاقتفرسا باشد، بهتر است به حدّاقل نیازهای حیاتی خود اکتفا کرده و با آن ارضا شود، چنانکه گروههای فقیری هم هنوز در «ساردنی» یا در یونان زندگی میکنند که در میان آنها تکنولوژی، رسوخ و نفوذ نکرده است، و پول، مایه فساد و تباهی نشده است. در آنجا مردم با خوشبختی آشنایی دارند؛ زیرا ارزشهای ویژهای را حفظ کردهاند. ارزشهای به راستی انسانی، احترام به برادری و جوانمردی، که به زندگی طعم خاصّی میبخشد. تا زمانی که برای آدمی نیازهای روزافزون مادی پدید میآید، گرفتاریها و دشواریهای او روزافزون است. این سقوط از کی آغاز شده است؟ از روزی که علم را بر حکمت برتری دادند
1) 219. جهان امروز و فردا در تنگنای تمدن صنعتی، ص 237.
و سودمندی را از زیبایی برتر شمردند. اینها همه با رنسانس، خردگرایی و با کاپیتالیسم و با علم زدگی پدید آمد. اینک که به اینجا رسیدهایم، چه باید کرد؟ باید کوشید که در شناختن خویش و در پیرامون خویش، حکمت و احساس زیبایی را پدید آوریم. تنها یک انقلاب اخلاقی، نه اجتماعی و نه سیاسی و نه تکنولوژیک، میتواند انسان را به حقیقت از دست رفتهاش بازگرداند...».(1)
تمدن جدید، اگر هیچ ضایعهای جز ویرانی محیط زیست نداشت و در دیگر عرصهها سربلند و موفق بود، همین امر برای مردود بودن او کافی بود. تمدن تکنولوژیک چنان بلیهای برای زمین و زیستگاه انسان، ایجاد کرده است که راه هر گونه اصلاح و بازگشت را نیز سد نموده و آیندهای بس مبهم و تاریک را پیش روی بشریت قرار داده است.
مهمترین عامل آلودگی و تباهی محیط زیست، استفاده از سوختهای فسیلی (زغال سنگ، نفت، بنزین، گاز و...) است که لازمه تداوم تمدن صنعتی است. به عبارت دیگر، نابودی محیط زیست بهایی است که بشر باید برای تغییر الگوی تمدن خود از تمدن طبیعی به تمدن صناعی بپردازد.
وقتی «جیمز هانسن» محقق ناسا، در یکی از جلسات سنای آمریکا که در گرمای شدید ژوئن 1988 تشکیل شده بود، اعلام کرد که گرم شدن کره زمین شروع شده است، گردبادی از نگرانی عمومی را برانگیخت که هنوز هم فروکش نکرده است. گرم شدن آب و هوای کره زمین، فاجعه زیست محیطی است که از مقیاس شدیدی برخوردار است و بالقوه میتواند باعث از هم گسیختگی شدید هر نظام زیست بومی طبیعی و بسیاری از ساختارها و نهادهایی که بشر برای پشت گرمی خود پدید آورده
1) 220. جهان امروز و فردا در تنگنای تمدن صنعتی، ص 214و215.
است، بشود. اگرچه آب و هوای کره زمین تا به حال فقط اندکی تغییر کرده، ولی دنیا با چشمانداز تغییر فوقالعاده شدید آب و هوا در دهههای آینده روبهروست.
همان طور که گفتیم شرایط لازمه حیات، امروز در خطر است. خطر تغییر آب و هوا از افزایش غلظت CO2 (اکسید دو کربن) و سایر گازهای گلخانهای، نشأت میگیرد که گرما را در اتمسفر تحتانی نگاه میدارند و باعث بالا رفتن درجه حرارت میشوند. سوختن زغال سنگ و سایر سوختهای کربنی؛ مانند نفت و گاز طبیعی، منجر به آزاد شدن کربن به عنوان محصول اصلی احتراق میشود و در همین حال، محو شدن جنگلهای گرمسیری در سطحی وسیع، بر میزان دی اکسید کربن موجود در جو میافزاید.
درست از سال 1958 که سنجش مرتب کربن آغاز شد تا کنون غلظت CO2 از 315 قسمت در میلیون به 352 قسمت در میلیون افزایش یافته و این رقم، بسیار بالاتر از بالاترین غلظتی است که طی 160 هزار سال گذشته در زمین موجود بوده است».(1)
به فهرست بخشی از پیامدهای گرم شدن کره زمین اشاره میکنیم:(2)
بروز خشکسالیها و قحطیها.
بحران آب شرب و کشاورزی.
از بین رفتن جنگلها و مزارع.
نابودی گونههای گیاهی و جانوری.
بالارفتن سطح آب دریاها بر اثر آب شدن یخهای... و به دنبال آن نابودی کشتزارها، منازل مسکونی، تأسیسات و آوارگی انسانها.
ضایعات بهداشتی برای کلّ بشر (که مشروحاً بدان خواهیم پرداخت).
البته مسأله تغییر آب و هوا، دربردارنده یک نتیجه جالب و مفید برای بشر متجدّد و تکنیک زده است:
«در واقع هیچ مسألهای مانند مسأله تغییر آب و هوا، سایه تردید بر فکر پیشرفت بشر نمیافکند. گرم شدن لجام گسیخته کره زمین، میتواند تمام مزایای ناشی از تکنولوژیهای پیشرفتهتر و اقتصادهای کارآتر یا نظامهای سیاسی تکامل یافته را از دست بشر خارج کند».
یکی از تبعات آلودگی محیط زیست و ظهور تباهی در خشکی و دریا و آلودگی آب و هوا و غذا، صدمه به سلامتی انسانها است. ویرانی لایه اوزن - که از آن به عنوان سپر محافظی کره زمین در برابر تابش اشعه ماوراء بنفش خورشید نام برده میشود - و ایجاد حفرههای اوزنی که معلول افزایش و تراکم دی اکسید کربن و برخی دیگر از گازها مثل متان در جوّ زمین است،(1)از عوامل ایجاد و افزایش بیماریها به شمار میرود.
حفره اوزنی قطب جنوب، سال به سال گستردهتر میشود. پژوهشگران به این نتیجه رسیدهاند که در سال 1985، پنجاه درصد اوزن این ناحیه از دست رفته بود که این میزان در سال 1987 به 60 درصد رسیده است.
براساس گزارش آنها، حفره موجود در لایه اوزنی قطب جنوب، به وسعت سرزمین ایالات متحده است. اخیراً صد تن از دانشمندان اتمسفر شناس، گزارش دادند که حفره دیگری در لایه اوزن نیمه راه قطب شمال، در نیمکره شمالی به وجود آمده است. اکنون قراینی مبنی بر آغاز پیدایش حفره سومی در قطب شمال به دست آمده که به گزارش دانشمندان، حفرهای است در استراتوسفر به وسعت گروئنلند.
براساس پیش بینی NASA در سال 2050، ده درصد لایه اوزن از بین خواهد رفت. EPA پیشبینی میکند که این کاهش چشمگیر سپر محافظ اوزن، باعث خواهد شد که سالیانه دو میلیون مورد سرطان پوست در آنچه فعلاً پیش میآید، افزوده خواهد شد.
1) 223. جهان در سراشیبی سقوط، ص 91.
افزایش تابش اشعه فرابنفش، همچنین باعث آسیب دیدن دستگاه ایمنی بدن انسان میشود و مردم سراسر جهان را در برابر بسیاری از بیماریهای عفونی آسیب پذیرتر میکند. به گفته «دانالد دو گلاس» - عضو انجمن دفاع از منابع طبیعی -: «اگر گفته شود که تندرستی و ایمنی میلیونها مردم در سراسر جهان به مخاطره میافتد، اغراقآمیز نیست».(1)
پیشرفت و ترقی تسلیحاتی و نظامی، یکی دیگر از ابعاد تمدن نوین بشری است. این پیشرفت از یک سو، ثروتهای جوامع را به تاراج برده و صرف ساخت و تولید سلاحهای پیشرفته میکند و هر روز بر فشار اقتصادی بر مردم جهان میافزاید و از سوی دیگر منشأ ناامنیها و خطرات سهمگین در مقیاس جهانی شده است.
مخارج نظامی در سراسر جهان کنونی، در هر دقیقه بالغ بر دو میلیون دلار آمریکایی است؛ در حالی که بیشتر از دو میلیارد نفر از جمعیت کره زمین در بینوایی و فقر زندگی میکنند و پانصد میلیون از این عده، غذای کافی ندارند، و همیشه گرسنه هستند!...
دهشتانگیز این است که خرج تنها یک زیردریایی اتمی آمریکا، برابر با بودجه سالانه آموزش و پرورش دوازده کشور رو به توسعه است. با بهای یک زیردریایی اتمی، میتوان هزاران مدرسه در جهان سوم ساخت.(2)
هزینههای تسلیحاتی جهان، سالانه حدود هفتصد میلیارد دلار را میبلعد در حالی که بشر برای گذراندن یک زندگانی درخور انسان، به این مبلغ، نیاز مبرم دارد.(3)
و امّا در باب ناامنیهای ایجاد شده به دنبال ساخت سلاحهای اتمی و میکروبی نیز مطالب شنیدنی فراوان است:
«رایت میلز» درباره حسّاسیت و خطا پذیری تأسیسات صنعتی جدید و تکنولوژی پیشرفته، در کتاب خود «انگیزههای جنگ سوم» مینویسد: «خیلی آسان و نزدیک به واقع است اگر فرض کنیم که دستگاههای رادار در یکی از پایگاههای آمریکایی در کانادا دچار اختلال مکانیکی شود یا آنکه مأمور یکی از آنها در نتیجه خستگی (یا میخوارگی) یکی از ماهوارههای مصنوعی کهنه را که قدرت فرستندگی خود را احتمالاً از دست داده است، موشک قاره پیمایی تصور کند که در راه پرواز به سوی ایالات متحده آمریکا است و قلب صنایع آمریکا را نشانه رفته است و در خلال چند دقیقه، آژیرهای خطر را به صدا در آورد و هواپیماهای فرماندهی هوایی استراتژیک و موشکهای دوربرد با کلاهکهای اتمی، به سوی شهرها و مراکز صنعتی شوروی به پرواز درآیند و بدین گونه جنگ بزرگ سوم در ظرف چند دقیقه بر اثر اشتباه ناشی از کمخوابی و خستگی یا میخوارگی که امری بسیار عادی به ویژه در آمریکاست، در سراسر جهان شعلهور گردد و جهانیان را در پی چند لحظه در لهیب وحشتناک خود خاکستر کند!»(1)
هر چه قدرت بیشتر باشد، خسارتهایی هم که میتواند به بار آورد بزرگتر خواهد بود. پیشرفت در کار دستیابی به انرژی هستهای موجب شد که موشکهایی با کلاهک اتمی ساخته شوند که بتوانند با دقت بینظیر به هدفهای خود اصابت کنند. در نتیجه، این خطر که یکی از طرفها بکوشد با استفاده از این موشکها، ضربه نخست را وارد کند و دشمن را در دم از پای درآورد، افزایش یافته است. امروز خطر یک جهنم اتمی بارها بیش از چند سال گذشته، بشر را تهدید میکند.(2)
انیشتین هم خود بعدها به این نکته پی برد که تشکیلات علمیاش چه مخاطراتی را برای بشریت رقم زده است. او میگوید: «قدرت افسار گسیخته اتم، همه چیز را دگرگون کرده است جز شیوه فکر کردن ما را، و از این رو است که ما در حال لغزیدن به سوی فاجعه بیسابقهای هستیم در آن سوی راه، شبه یک نابودی همگانی، هر چه بیشتر و هر چند لحظه بیشتر، نمودار میگردد».(1)
تروریسم هستهای و میکروبی یکی دیگر از ابعاد این مخاطرات است. انیشتین در این باره میگوید: «امروز قدرتهای بزرگ با وجود داشتن آن همه سلاحهای اتمی که قادر است جهان را چندین بار زیرورو کند، خود در بیم آن به سر میبرند که مخالفانشان در جهان سوم به اصطلاح ایشان، دست به "تروریسم" اتمی و "سابوتاژ" هستهای بزنند!»(2)
و این در شرایطی است که علاوه بر بسیاری از دولتها، افراد و گروههای غیر دولتی نیز در اثر پیشرفتهای علمی میتوانند به سلاحهای هستهای و میکروبی دست پیدا کنند، بدون آنکه پایگاه ثابت و مشخصی داشته به راحتی قابل تعقیب باشند.
اکنون ما در وضعیتی هستیم که در آن نه تنها شمار بیشتری از افراد بلکه مجموعههای اجتماعی غیرقابل اطمینانی به تدریج قابلیت نابودی همه ما را به دست میآورند.
در اولین مرحله، تنها ابرقدرتها این قابلیت را داشتند. در آن مرحله، مردم هنوز میتوانستند خود را متقاعد و آرام کنند که این قدرتها توسط گروهی از مردم نسبتاً عاقل اداره میشوند.
مرحله بعدی که اکنون ما شاهد آنیم، مرحلهای است که قابلیت امحای عمومی به سرعت در حال گسترش به شمار کثیری از کشورهای کوچکتر میباشد. و در نهایت
به دست کشورهایی میافتد که یا تحت فشارند و یا مورد تهدید قرار دارند و یا به دست حکّامی میافتد که از لحاظ ذهنی بیثباتند و این احتمالات به گونهای غیرقابل مهار و در حال افزایش است.
در مرحله سوم که ما هنوز به آن نرسیدیم امّا توالی منطقی دو مرحله قبلی است، مرحلهای است که طی آن سلاحهای اتمی واجد قدرت تخریبی جهانی به دست تروریستهای غیر دولتی یا دیگر گروههای غیر قابل پیش بینی یا سازمانها میافتد.(1)
و امّا در مورد سلاحهای شیمیایی، مسأله بسیار خطرناکتر است:
مطابق گزارشهای معتبر "انستیتوی تحلیل سیاست خارجی" که اخیراً در واشنگتن انتشار یافته است، ساخت و تولید کشندهترین سلاح شیمیایی و گاز اعصاب، به سادگی ساخت و تولید حشره کشها است. هر شخصی دارای کارشناسی ارشد در بیوشیمی میتواند در یک گاراژ یا زیرزمین به ساخت آن دست بزند. شخص فاقد چنین مدرکی به سهولت میتواند آن را از یکی از آزمایشگاههای تحقیقاتی بیشمار در ایالات متحده و ماوراء بحار بدزدد، و حتی بعضی از آنها از طریق سفارش پستی در آمریکا قابل تهیه است. تنها در ایالات متحده، 55 گروه تروریستی در فهرست آنهایی قرار دارند که بالقوه واجد توانایی استفاده از سلاحهای (S.B)(2)شیمیایی و بیولوژیکی هستند... ارتش آزادیبخش زیمبیونیز که در اوائل دهه 1970 در کالیفرنیا فعال بود گلولههای خود را به سم آغشته میکرد و روشن شد که برنامههای مکتوبی در زمینه جنگ بیولوژیکی دارد. در سال 1974 یک مهندس دیوانه لسآنجلسی به ساخت گاز اعصاب دست یافت و سپس ریچارد نیکسون رئیس جمهور را به وسیله نوار ضبط شدهای که به کاخ سفید فرستاد، تهدید کرد. یک احتمال نگران کننده دیگر اینکه ممکن است تروریستها به مواد رادیواکتیویته دست یابند
و تهدید کنند که یک منطقه را با آن آلوده میسازند و یا آن را در مخازن آب یک شهر بیندازند. البته خطر مشابهی هم در رابطه با دیگر سلاحهای شیمیایی رخ مینماید.
سلاحهای بیولوژیکی به خصوص از حیث ایذایی بینظیرند، مقادیر اندکی از این مواد که در محلهای استراتژیکی جاگذاری شده باشد، میتواند تلفات گستردهای را به جا گذارد».(1)
شکی نیست که اسلام نسبت به تأمین معیشت انسانها و برخورداری آنها از نعمتهای مادی، نهایت اهتمام را دارد و با فقر و تنگدستی که راه را برای تعالی معنوی مردم ناهموار نماید، سر ستیز دارد و از آن با عنوان «مرگ بزرگ» یاد کرده است:
امام علیعلیه السلام میفرماید: «الفقر، الموت الاکبر»؛(2)«تنگدستی، مرگ بزرگ است.»
خداوند - جلّ و علا - از آغاز خلقت بشر، در کار تأمین معیشت مناسب برای مردم شد و همه چیز را برای این مقصود، فراهم نمود و حتی در جزئیترین و ابتداییترین امور معاش، انسان را به حال خود وانگذاشت و همه چیز را به او آموخت و در اختیار او گذاشت؛ این بدان معنا است که دین، هیچگاه از دنیای مردم، فاصله نگرفته و آنها را به حال خود رها نکرده است. از سوی دیگر، رهبانیت و عزلت از دنیا، حتی اگر با میل و رغبت انتخاب شود، از نظر اسلام، مردود است. و برای هیچ فرد یا جامعهای این شیوه را مجاز نمیداند:
امام کاظمعلیه السلام میفرماید: «لیس منّا من ترک دنیاه لدینه او ترک دینه لدنیاه»؛(3)«آنکه دنیایش را برای دینش و یا دینش را برای دنیایش رها کند، از ما نیست.»
امّا مسأله اساسی و مهم اینجاست که دنیا و لذّات و نعمات مادی، به مثابه بستر و ابزاری برای وصول به حیات جاودانی اخروی است و اگر حتی برای یک لحظه، اصل واقع شوند و مایه غفلت از آخرت، موجب خسارت آدمی است و این همان نقطهای است که ادیان الهی و اسلام با آن سر ستیز دارند و تمام تلاش خود را معطوف به آن کردهاند که انسانها را از مهلکه چنین دنیایی نجات دهند.
اگر قرار است مؤمنی به سراغ دنیا و رزق و روزی آن برود، و مؤمنانی به عمارت و آبادانی حیات مادّی خود بپردازند، و حکومتی دینی، برای آبادانی و توسعه معیشت جامعه، طرحی دراندازد، باید چنان معیشتی را سامان دهند که هموار کننده راه آخرت باشد و جامعه را برای حاکمیت فضیلتهایی؛ همچون عبادت، عدالت، معنویت، ایثار، انفاق، تعاون، و خلاصه، انابه دار خلود و تجافی از دار غرور، یاریگر باشد؛ در غیر این صورت، جامعه هر چه بیشتر به ثروت، تنعّم، رفاه، و تجمّل دست یابد، وزر و وبال بیشتری را برای خود فراهم کرده و عاقبت دنیوی و اخروی خطرناکتری را برای خود رقم زده است، و در چنین شرایطی خطر ثروت و غنا بیش از فقر خواهد بود.
ابتدا به ذکر آیاتی میپردازیم که کسانی با استناد به این آیات، مطلوبیت توسعه غربی را نتیجه میگیرند و حکم به تلقی مثبت اسلام از آن میدهند.
مقدمتاً باید این نکته را یادآوری کنیم که این دسته از آیات یا در مقام نفی رهبانیت و عزلت از دنیا و نعمتها و زیباییهای آن است و یا آنکه در کنار توصیه به دنیا، بلافاصله نسبت به زیادهروی و خروج از حدّ تعادل، هشدار داده است. اکنون به ذکر و توضیح یک یک این آیات میپردازیم:
1 - { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکُمْ ؛(1)«ای مؤمنان! چیزهای پاکیزهای را که خدا برای شما حلال کرده است، حرام نکنید.»
1) 236. سوره مائده، آیه 87.
2 - { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ ؛(1)«ای پیامبر! بگو چه کسی زینت الهی را که برای بندگانش پدید آورده، و رزق پاکیزه او را حرام کرده است.»
3 - { یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ}؛(2)«ای فرزندان آدم! زینت [پوشاک ]خود را در هر مسجدی برگیرید.»
4 - { وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا}؛(3)«بهرهات را از دنیا فراموش مکن.»
عبارت قبل و بعد این جمله، به خوبی گواه حد و مرز بهره وری از دنیاست.
{ وَابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَأَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیکَ وَلا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ؛(4)«از آنچه خداوند بر تو بخشیده است، سرای آخرت را بجوی و بهرهات را از دنیا هم فراموش مکن و همچنان که خداوند به تو نیکی کرده است نیکی کن و در زمین، فتنه و تباهی مجوی که خداوند تبهکاران را دوست ندارد.»
حضرت علیعلیه السلام در توضیح آیه { وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا }فرمودهاند: «ولاتنس صحتک و قوّتک و فراغک و شبابک و نشاطک ان تطلب بها الآخرة»؛(5)«مبادا فراموش کنی که سلامت، نیرو، فراغت، جوانی و نشاطت را در طلب آخرت به کار گیری.»
5 - { هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیهِ ؛(6)«او شما را از زمین پدید آورد و شما را به آبادگری در آن واداشت، پس از او آمرزش بخواهید و به درگاه او توبه کنید.»
با توجه به مجموعه آیات و روایات، واضح است که مقصود از عمران و آبادی در آیه فوق، آبادانی با حد و مرزهای مشخص آن در اسلام میباشد. نه هر نوع آبادانی حتی از نوع توسعه غربی، ضمن اینکه در برداشت از یک آیه، نمیتوان آیات
و روایات دیگر را نادیده گرفت. همچنین فراز { فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیهِ بیانگر جهت عمران است.
پس از آیات فوق، اکنون به ذکر دستهای دیگر از آیات و روایات در مورد دنیا و آخرت میپردازیم تا روشن شود اسلام بیشترین نفرت را از اسلام و توسعهای که سدّ راه آخرت و بلکه مایه غفلت از آن و موجب رکون و اطمینان انسانها به دنیا باشد، ابراز داشته است:
1 - { زُینَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الْحَیاةُ الدُّنْیا وَیسْخَرُونَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا}؛(1)«زندگانی دنیا در چشم کافران، آراسته شده است و مؤمنان را ریشخند میکنند.»
2 - { وَمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ}؛(2)«زندگانی دنیا جز مایه فریب نیست.»
3 - { مَنْ کانَ یرِیدُ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَزِینَتَها نُوَفِّ إِلَیهِمْ أَعْمالَهُمْ فِیها وَهُمْ فِیها لا یبْخَسُونَ أُولئِکَ الَّذِینَ لَیسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّارُ وَحَبِطَ ما صَنَعُوا فِیها وَباطِلٌ ما کانُوا یعْمَلُونَ ؛(3)«هر کس زندگانی دنیا و تجمّل آن را بخواهد، حاصل اعمالش را در همین دنیا، به طور کامل به آنها میدهیم و در آن کم و کاستی نخواهند دید. اینان، کسانیاند که در آخرت جز آتش دوزخ ندارند و هر چه در دنیا کردهاند بر باد رفته و کار و کردارشان باطل شده است.»
4 - { مَنْ کانَ یرِیدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً * وَمَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَسَعی لَها سَعْیها وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیهُمْ مَشْکُوراً}؛(4)«هر کس بهره زودیاب [دنیوی بخواهد، ما برای هر کس که بخواهیم و هر چه بخواهیم در آن پیش اندازیم، سپس جهنم را برای او مقرر میداریم که نکوهیده
و مطرود به آن درآید و هر کس آخرت را بخواهد و چنانکه باید در راه آن بکوشد و مؤمن باشد، اینانند که سعیشان مشکور است.»
5 - { وَما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِی الْحَیوانُ لَوْ کانُوا یعْلَمُونَ ؛(1)«و این زندگانی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست و بیگمان سرای آخرت، سرای زندگانی است اگر میدانستند.»
6 - { یا أَیهَا النَّبِی قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَزِینَتَها فَتَعالَینَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَراحاً جَمِیلاً * وَإِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً}؛(2)«ای پیامبر! به همسرانت بگو: اگر زندگانی دنیا و تجمّل آن را میخواهید، پس بیایید تا بهرهمندتان سازم و به رهایشی نیکو رهایتان کنم، و اگر خداوند و پیامبر او و سرای آخرت را میخواهید، بدانید که خداوند از برای نیکوکاران شما پاداشی بزرگ آماده ساخته است.»
7 - { مَنْ کانَ یرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَنْ کانَ یرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ ؛(3)«هر کس که بهره کشت اخروی را خواسته باشد، برایش در کشت او میافزاییم و هر کس بهره کشت دنیوی را خواسته باشد، مقداری از آن به او میبخشیم و برای او در آخرت بهرهای نیست.»
8 - { وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَلکِنْ ینَزِّلُ بِقَدَرٍ ما یشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ}؛(4)«و اگر خداوند روزی را بر همه بندگانش گسترده میداشت، در روی زمین فتنه و فساد میکردند، ولی به اندازهای که بخواهد مقرر میدارد که او به کار بندگانش آگاه و بیناست.»
9 - { اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفاخُرٌ بَینَکُمْ وَتَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَالْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیثٍ أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ یکُونُ حُطاماً وَفِی
الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ}؛(1)«بدانید که همانا زندگانی دنیا بازیچه و سرگرمی، زیور و فخرفروشی در میان شما، و افزونطلبی در اموال و اولاد است، همانند بارانی که کشاورزان را گیاه آن خوش آید، سپس پژمرده شود و آن را زرد بینی، سپس خرد و ریز شود و در آخرت هم عذابی شدید است.»
10 - { فَأَمّا مَنْ طَغی وَآثَرَ الْحَیاةَ الدُّنْیا فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِی الْمَأْوی ؛(2)«آنگاه هرکس طغیان ورزیده باشد و زندگانی دنیا را برگزیند، بی شک جهنم جایگاه او است.»
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید:
1 - «الدنیا ملعونة ملعون ما فیها إلا ما کان فیها للَّه عزّوجلّ»؛(3)«دنیا و آنچه در آن است نفرین شده است، مگر آنچه برای خدا به کار گرفته شود.»
2 - «إنّ فی طلب الدّنیا إضراراً بالآخرة و فی طلب الآخرة إضرارٌ بالدّنیا فأضرّوا بالدّنیا فإنّها أولی بالإضرار»؛(4)«دنیاخواهی ناگزیر به آخرت زیان خواهد رساند، و آخرتجویی نیز به دنیا، پس به دنیایتان زیان برسانید که آن سزاوارتر به زیان است.»
3 - «خلق اربعة لأربعة: المال للانفاق لا للامساک. و العلم للعمل لا للمجادلة، و العبد للتّعبّد لا للتّنعّم، و الدنیا للعبرة لا للعمارة»؛(5)«چهار چیز، برای چهار مقصود آفریده شده است: 1 - مال برای بخشش است نه حبس کردن، 2 - دانش برای عمل کردن است نه مجادله، 3 - بنده برای عبودیت نه خوشگذرانی، 4 - دنیا برای عبرت نه آبادانی.»
4 - «هبط إلی جبرئیلعلیه السلام فی أحسن صورة فقال یا محمد الحق یقرئک السلام و یقول لک إنّی أوحیت إلی الدنیا أن تَمَرَّری و تکدَّری و تضیقی و تشدّدی علی
أولیائی حتی یحبوا لقائی و تیسری و تسهلی و تطیبی لأعدائی حتی یبغضوا لقائی فإنّی جعلت الدنیا سجنا لأولیائی و جنّة لأعدائی»؛(1)«جبرئیل در بهترین شکل و شمایل بر من فرود آمد و گفت: ای محمّدصلی الله علیه وآله! خداوند بر تو درود میفرستد و میگوید: به دنیا وحی کردم که نسبت به دوستان من تلخ، تیره، تنگ و سخت باش تا پیوسته به دیدار من مشتاق باشند، و نسبت به دشمنان من آسان و هموار و گوارا باش تا از دیدار من بیزار باشند، که من دنیا را زندان دوستانم و بهشت دشمنانم قرار دادهام.»
5 - «یا بن مسعود من تعلّم العلم یرید به الدنیا و آثر علیه حبّ الدنیا و زینتها استوجب سخط اللَّه علیه و کان فی الدرک الأسفل من النار مع الیهود و النصاری»؛(2)«ای ابن مسعود! هر کس به نیت دستیابی به دنیا دانش بیاموزد و دوستی و جلوه دنیا را برگزیند، خشم خدا را برانگیخته است و جایگاهش در قیامت همراه با یهود و نصاری در طبقه زیرین جهنم است.»
6 - «الرغبة فی الدنیا تکثر الهمّ و الحزن و الزهد فی الدنیا یریح القلب و البدن»؛(3)«شیفتگی به دنیا، غم و اندوه را افزون میکند و زهد در دنیا، جان و تن را راحتی میبخشد.»
7 - «ما أحدٌ من الأوّلین و الآخرین إلاّ و هو یتمنّی یوم القیامة أنّه لم یعط من الدّنیا إلاّ قوتاً»؛(4)«در روز قیامت، فردی از مردمان اول و آخر [دنیا] نیست مگر آنکه آرزو میکند: ای کاش بیش از نیاز روزانه، بهرهای از دنیا نمیداشت.»
امام علیعلیه السلام میفرماید:
8 - «الدنیا مطیة المؤمن علیها یرتحل إلی ربّه»؛(5)«دنیا مرکب مؤمن است که بدان به سوی پروردگارش کوچ میکند.»
9 - «و لنعم (الدنیا) دار من لم یرض بها داراً و محلّ من لم یوطّنها محلّاً»؛(6)«دنیا چه سرا و جایگاه خوبی است برای کسی که آن را جایگاه و سرای ماندن نینگارد.»
10 - «إنّما سمیت الدنیا دنیا لأنّها أدنی من کل شیء»؛(1)«دنیا از آن رو دنیا نام گرفته است که پستتر از هر چیزی است (دنیا از ریشه "دنو" به معنای پستی و بیارزشی است)».
11 - «إنّ اللَّه سبحانه جعل الدّنیا لما بعدها و ابتلی فیها أهلها لیعلم أیهم أحسن عملاً و لسنا للدّنیا خلقنا و لا بالسّعی فیها أمرنا»؛(2)«خداوند دنیا را برای بعد از آن [آخرت ]آفریده است و اهل دنیا را مورد ابتلا و آزمایش قرار داده است، تا معلوم شود چه کسی نیکوکارتر است. ما برای دنیا آفریده نشدهایم و به تلاش [بی حدّ و مرز] در آن مأمور نگشتهایم.»
12 - «المتمتّعون من الدنیا تبکی قلوبهم و إن فرحوا»؛(3)«دلهای خوشگذران در دنیا گریان است، گرچه ظاهری سرخوش دارند.»
13 - «و اعلم یا بنی انّک انّما خلقت للآخرة لا للدنیا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحیاة»؛(4)«فرزندم! بدان که تو برای آخرت آفریده شدهای، نه دنیا و برای نیستی [در دنیا ]نه هستی و برای مرگ، نه حیات.»
14 - «لو عقل اهل الدنیا خربت»؛(5)«اگر مردم دنیا همگی خردمند بودند، دنیا ویران میشد.»
15 - «... وأنزلوا الدّنیا من أنفسهم کالمیتة الّتی لا یحلّ لأحدٍ أن یشبع منها إلاّ فی حال الضّرورة إلیها»؛(6)«... دنیا را چون مرداری میدانستند که جز در حالت اضطرار، خوردن و سیر شدن از آن را حلال نمیدانستند.»
16 - «إنّ الدّنیا و الآخرة عدوّان متفاوتانِ و سبیلان مختلفان فمن أحبّ الدّنیا و تولاّها أبغض الآخرة و عاداها و هما بمنزلة المشرق و المغرب و ماشٍ بینهما کلما
قرب من واحدٍ بعد من الآخر و هما بعد ضرّتان»؛(1)«دنیا و آخرت دو دشمن ناهمگونند و دو راه گوناگون؛ هر کس دنیا را دوست بدارد، آخرت را دشمن داشته است. دنیا و آخرت به مثابه مشرق و مغربند و کسی که میان آن دو سیر میکند، هر گاه به یکی نزدیک شود، از دیگری دور گردد و این دو چون هوو هستند.»
امام سجادعلیه السلام میفرماید:
17 - «الدنیا دنیاءان: دنیا بلاغ و دنیا ملعونة»؛(2)«دنیا بر دو گونه است: 1 - دنیای بلاغ [راه و بستر رسیدن به آخرت 2 - دنیای منفور [دنیای اصیل و بریده از آخرت .»
18 - «من طلب الغنی و الأموال و السعة فی الدنیا فإنّما یطلب ذلک للراحة و الراحة لم تخلق فی الدنیا و لا لأهل الدنیا إنّما خلقت الراحة فی الجنة و لأهل الجنة»؛(3)«آن کس که بینیازی و ثروت و توسعه معیشت دنیا را میجوید، از آن روست که به راحتی دست یابد، در حالی که راحتی [واقعی در دنیا و برای اهل دنیا آفریده نشده است. راحتی [واقعی و ماندگار] در بهشت و برای اهل بهشت است.»
19 - «قال المسیحعلیه السلام للحواریین إنّما الدنیا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها»؛(4)«عیسی مسیحعلیه السلام به یاران خود فرمود: دنیا پل است، از آن بگذرید، و به آبادی آن نپردازید.»
20 - «ما من عمل بعد معرفة اللَّه جلّ و عزّ و معرفة رسوله صلی الله علیه وآله أفضل من بغض الدّنیا»؛(5)«بعد از شناخت خداوند و رسولش، هیچ کاری ارزشمندتر از دشمنی با دنیا نیست.»
امام باقرعلیه السلام میفرماید:
21 - «نعم العون الدنیا علی الآخرة»؛(6)«دنیا، چه یاور خوبی برای [کسب آخرت است.»
امام صادقعلیه السلام میفرماید:
22 - «و لا تشغلنی عن ذکرک بإکثارٍ من الدّنیا تلهینی عجائب بهجتها و تفتنی زهرات زینتها و لا بإقلال یضرّنی بعملی کدّه و یملأ صدری همّه و أعطنی من ذلک غنًی عن شرار خلقک و بلاغاً أنال به رضاک»؛(1)«خداوندا! از دنیا به من آن قدر زیاده مده که موجب شود جاذبههای شادی زای آن مرا به خود سرگرم سازد و شکوفههای زیبای آن فریبم دهد، و نه آن قدر کم بده که از عمل نیک بازم دارد و سینهام را غمبار کند، بلکه آن قدر به من ده که از مردم بد بینیاز شوم و با آن بتوانم خشنودی تو را جلب نمایم.»
23 - «ما فتح اللَّه علی عبدٍ باباً من أمر الدّنیا إلاّ فتح اللَّه علیه من الحرص مثله»؛(2)«خداوند هیچ دری از درهای دنیا را به روی بندهای نگشود، مگر آنکه به ازای آن، دری از حرص و زیادهخواهی را به روی او گشود.»
24 - «اجعل الدّنیا بمنزلة قنطرةٍ علی نهرٍ جزت علیها و ترکتها و لم ترجع إلیها آخر الدّهر، أخربها و لا تعمرها فإنّک لم تؤمر بعمارتها»؛(3)«دنیا را به عنوان پلی بر رودخانهای قرار بده که از آن عبور میکنی و میگذری و هرگز به آن باز نمیگردی، [بنابر این آن را ویران کن و به آبادی آن نپرداز که تو به آبادانی آن سفارش نشدهای.»
25 - «قال لقمان لابنه: و خذ من الدنیا بلاغاً و لا ترفضها فتکون عیالاً علی الناس ولا تدخل فیها دخولاً یضر بآخرتک. یا بنی! لا ترکن إلی الدنیا و لا تشغل قلبک بها فما خلق اللَّه خلقاً هو أهون علیه منها. ألا تری أنّه لم یجعل نعیمها ثواباً للمطیعین و لم یجعل بلاءها عقوبة للعاصین»؛(4)«لقمان به پسرش گفت: از دنیا به اندازهای که یاریگرت [بر واجبات و مستحبات باشد، بهرهمند شو، نه آن را [به کلّی رها کن که سربار مردم باشی و نه آن قدر به آن بپرداز که به آخرتت زیان رسانی. فرزندم! مایل به دنیا مشو و دلت را به آن مشغول نکن [چرا که خداوند، مخلوقی پستتر از دنیا ندارد، مگر نمیبینی که خداوند خوشیاش را برای فرمانبرداران و گرفتاریاش را برای سرکشان قرار نداده است.»
26 - «المال مال اللَّه جعله ودائع عند خلقه و أمرهم أنْ یأکلوا منه قصداً و یشربوا منه قصداً و یلبسوا منه قصداً و ینکحوا منه قصداً و یرکبوا منه قصداً و یعودوا بما سوی ذلک علی فقراء المؤمنین فمن تعدّی ذلک کان ما أکله حراماً و ما شرب منه حراماً و ما لبسه منه حراماً و ما نکحه منه حراماً و ما رکبه منه حراماً»؛(1)«مال، از آن خداست که به امانت، نزد مردم گذاشته شده است و بدانها فرمان داده است که به اعتدال بخورند، به اعتدال ازدواج کنند، به اعتدال مرکب بگیرند، و افزون بر آن را به فقرای مؤمن ببخشند، پس هر کس که از آن حد تجاوز کند، آنچه خورده و نوشیده و پوشیده و ازدواج کرده و سوار شده، حرام است.»
27 - «لَوْ لا إلحاح هذه الشّیعة علی اللَّه فی طلب الرّزق لنقلهم من الحال الّتی هم علیها إلی ما هو أضیق»؛(2)«اگر نبود اصرار و پافشاری شیعیان در طلب روزی، خداوند آنها را در شرایطی سختتر از وضعیتی که اکنون دارند، قرار میداد.»
28 - «الفقر أزین علی المؤمن من العذار علی خد الفرس و إنّ آخر الأنبیاء دخولاً إلی الجنة سلیمان و ذلک لما أعطی من الدنیا»؛(3)«ناداری برای مؤمن زیباتر از لجام بر گردن اسب است و همانا آخرین پیامبری که به بهشت داخل میشود، سلیمان است و این به خاطر ملک و پادشاهی دنیا است که به وی داده شد.»
از مطالعه آیات و روایات یاد شده نکات زیر به دست میآید:
الف) هر جا که در آیات و روایات، دنیا مورد تأیید و ستایش و توصیف قرار گرفته است، مقصود دنیایی است که کشتگاه آخرت و هموار کننده راه بهشت و نعمتهای جاودانه اخروی باشد، در غیر این صورت، دنیا حتی اگر یک لحظه ارتباط خود را با آخرت قطع کند، مذموم و منفور است.
ب) دنیا و جلوههای آن، در چشم کافران، زیبا و مایه رضایت، تفاخر، اطمینان خاطر، خوشی و تلذّذ است و همین امر نیز موجب خسران و عذاب اخروی آنان است، امّا در نزد مؤمنان، عرصه ابتلا و عمل صالح (جهاد اکبر، جهاد اصغر، عبادت، ایثار، خدمت به خلق، صبر بر طاعت، صبر بر مصیبت و صبر بر معصیت و...) برای رستگاری در آخرت میباشد.
ج) دنیا خواهی، فراتر از حدّی که بستر آخرت باشد، هرگز با آخرت خواهی قابل جمع نیست. آنان که خواستار راحتی و تنعّم و تلذّذ هستند، باید منتظر عذاب آخرت باشند.
د) با توجه به حوادث و رخدادهای منتظر و غیر منتظر دنیایی، آسیبها و بلاهایی که در زندگی انسانها بروز میکند، در مییابیم که اساساً دنیا جایی نیست که مایه امن و اطمینان انسان عاقل باشد و به آن دل ببندد.
از یک سو هر نعمت و لذّتی در دنیا بالاخره فانی میشود و از سوی دیگر، انسان به هر امکان و مزیتی که در دنیا دست مییابد خواستار فراتر از آن است و این خود نشانگر ذات ناآرام و دغدغه آور دنیاست.
ه) عمارت دنیا و توسعه در معیشت جامعه، تا آنجا مورد سفارش اسلام است که مسیر آخرت را برای مردم هموار کند (دنیای بلاغ) و فراتر از آن ممنوع است (دنیای ملعون).
برای تکمیل مبحث پیش، مناسب است نگاهی به آیاتی بیندازیم که فرجام جوامع و اقوامی را بازگو میکند که همّ اساسی خود را بر آبادانی دنیا گذاشتهاند و مراحل چشم گیری از عمران و به تعبیر امروزی آن، توسعهیافتگی را درنوردیدند و همین امر موجب طغیان، کفر، و گرفتاریشان و عذاب الهی شد:
خداوند متعال میفرماید: { وَکَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَرِءْیاً}؛(1)«و چه بسیار پیش از آنان، نسلهایی را که خوش ساز و برگتر و خوش نماتر بودند، نابود کردیم.»
و نیز میفرماید: { وَکَمْ أَهْلَکْنا مِنْ قَرْیةٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَها فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلاَّ قَلِیلاً وَکُنّا نَحْنُ الْوارِثِینَ ؛(2)«و چه بسیار از شهرها که [از شدّت رفاه در زندگیشان سرمستی میکردند نابود کردیم و این خانههایشان است که پس از آنان جز اندکی مسکون نبوده است و ما خود وارثانیم.»
و میفرماید: { أَ وَلَمْ یعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً}؛(3)«آیا [قارون نمیدانست که خداوند پیش از او، از میان نسلها[یی که بودند ]کسانی را که از او نیرومندتر و مال اندوزتر بودند، نابود کرده است؟»
و میفرماید: { أَ وَلَمْ یسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَینْظُرُوا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَثارُوا الْأَرْضَ وَعَمَرُوها}؛(4)«آیا در زمین سیر و سفر نکردند که بنگرند چگونه بوده است سرانجام کسانی که پیش از آنان بودند؟ آنان از ایشان نیرومندتر بودند و زمین را کند و کاو کردند و بیش از آنچه آنان آن را آباد ساخته بودند، آبادش کردند.»
و میفرماید: { أَ لَمْ تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ * إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ * الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ * وَثَمُودَ الَّذِینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ}؛(5)«آیا نیندیشیدهای که پروردگارت در حقّ [قوم و سرزمین عاد چگونه عمل کرد؟ در حقّ ارم ستوندار، همان که مانندش در شهرها ساخته نشده بود و نیز قوم ثمود که در وادی القری [خانه از] سنگ میبریدند [میتراشیدند].»
شاید به دلیل وجود نارساییهای ناشی از مدرنیسم غربی است که برخی از نظریه پردازان امور اجتماعی و فرهنگی در غرب، به این نتیجه رسیدهاند که پدیدههای پست مدرنیسم را یک واکنش جدّی در برابر تحوّلات و نابسامانیهای ناشی از دوران مدرنیسم بدانند. امروزه که غرب به هزاره سوم گام نهاده است، بسیاری چنین استدلال میکنند که غرب در آغاز عصر نو قرار گرفته است؛ به گونهای که اقتضا دارد علوم اجتماعی متناسب با خواستهها و شرایط حاکم بر این عصر به طور صحیح و شایسته پاسخگو باشند. در نظر آنان، این عصر نو پدید، ما را به فراسوی مدرنیسم کشانده است، صرف نظر از اینکه اصطلاح پست مدرنیسم بیانگر چه نوع ویژگیهایی از عصر حاضر است، برخی از اصطلاحهای رایج و در عین حال تعیین کننده، به افول و زوال نظام پیشین، و ظهور و بروز نظامی جدیدتر تحت عنوان نظام پست مدرنیسم اشاره دارند.
اصطلاح «پُست مدرنیسم» اولین مرتبه از سوی «آرنولد توین بی» در سال 1939 میلادی به کار گرفته شد. اندیشه ظهور فضایی پس از مدرنیسم، از مدتها قبل؛ یعنی در سال 1934 به ذهن «توین بی» خطور کرده بود. این اصطلاح بعداً در دهه 1960 در نیویورک توسط هنرمندان و منتقدان به کار گرفته شد. سپس این نظریه پردازان اروپایی بودند که در دهه 1970 واژه مزبور را به کار میبردند.
واژه پُست مدرن در دهههای اخیر به طور فزاینده به مفهوم فراگیر خود، به پایان دوران شکوفایی مدرنیسم و افول این دوران پس از اوج ظهور مدرنیسم در قرن بیستم اشاره دارد. این واژه در فرهنگ معاصر غربی نوعی تردد و سردرگمی مفهومی را در اغلب نوشتهها میان برداشتهای فلسفی کاملاً پیچیده و مشکل از یک طرف و اندیشههای ساده انگارانه از جانب دیگر، القا میکند.
ویژگیهای عنصری و محتوایی پُست مدرنیسم که در واقع سلسله اصول مواضع این مکتب را تشکیل میدهد، میتواند به صورتی شاخصتر و برجستهتر بیان گردد که از آن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1 - نفی کلّیت و جامعیت از هر گونه فکر، عقیده و اندیشه، و اینکه باید از عقلها و بینشها و اندیشههای متکثّر سخن به میان آورد.
2 - انکار هویت انسجام یافته فرد و اجتماع؛ به این نحو که به جای تأکید بر هویت منسجم فرد و اجتماع انسانی، بر دگرگونی و بیثباتی در هویت فرد و جامعه تأکید میشود.
3 - اعلان پایان پذیرفتن و بیاعتباری ایدئولوژی؛ زیرا مفهوم ایدئولوژی با اعتقاد به یک سری اصول و موازینی ملازم است که در نگاه باورمندان و ملتزمان، خود به عنوان اموری تثبیت یافته و فراگیر و پایدار تلقی گردیده است، در صورتی که ثبات و پایداری فکر و اندیشه از دیدگاه پُست مدرنیسم مطرود است.
4 - انکار حقیقت ثابت و عینی؛ پُست مدرنیسم نقّادانه به هر گونه مفهومی از حقیقت عینی نظر میکند و در تلاش است تا بیان دارد که هیچ معیار حقیقی و عینی از باور وجود ندارد.
5 - برخورد انتقاد آمیز نسبت به هر نوع معرفت شناسی؛ لذا بر اساس چنین اصلی است که همواره نسبت به هر گونه برداشت ناشی از مدرنیسم به نگاه انتقاد آمیز نگریسته میشود. بدین ترتیب، فرضیههای بنیادینی که در ارتباط با تمامیت و قطعیت، همچنین علیت و جامعیت برخی از امور مورد تأیید فلسفه مدرنیسم بودند از جانب فلسفه پُست مدرنیسم مورد نقادی و تجدید نظر قرار گرفتهاند.
6 - ارائه جریان فکری التقاطآمیز بر اساس مبانی و عناصر التقاطی؛ به این معنا که اندیشهها و ایدههای برگرفته از پُست مدرنیسم، نشانگر ترکیبی از چندین مکتب و فلسفه و نظریه است و یا میتواند حاصل گرایشهای فکری متعددی باشد.
آثار مترتّب بر چنین طرز تفکر و نگرشهایی را باید در نارساییهای شدید فکری و بحرانهای عمیق فلسفی، دینی و اخلاقی جست و جو کرد که به سهم خود تا کنون، دور جدیدی از نابسامانیهای فرهنگی را در برخی از جوامع غربی بر جای نهاده است. از طرفی دیگر، نگرشهای فوق، فلسفه پُست مدرنیسم را از درون گرفتار تناقض گویی کرده است. «رُرتی» یکی از نظریه پردازان پُست مدرنیسم بر این باور اصرار میورزد که در عصر کنونی، ما انسانها با فرهنگی فرافلسفی روبهرو هستیم.
بسیاری از اندیشههایی که پُست مدرنیسم رقم میزند، واقع بینانه به نظر نمیرسد، بلکه جنبه ایدهآلیستی است تا رئالیستی، لذا به سختی میتوان زمینه خاصی را برای تکوین و تدوین فلسفه پُست مدرنیسم در نظر گرفت.
به لحاظ اندیشه دینی، اصول مواضع پُست مدرنیسم بر نوعی دیر باوری نسبت به مبانی و مضامین ثابت و لایتغیر استوار است. بدین معنا که اندیشه بشری به طور سرشتی فاقد هر گونه اصول غیر قابل تغییر و تبدل شناختی است. در هر صورت، همانگونه که در نقد و بررسی برخورد مدرنیسم با دین گذشت، بررسی مواجهه پُست مدرنیسم با دین. بر اساس اصول و معیارهای مورد تسالم پُست مدرنیسم، نشان میدهد که این بار نیز از بحران دینگریزی نیست. این بحران تا حدی شدت مییابد که بشر متأثّر از اندیشه پُست مدرن را بر سر چند راههها و کوره راههای بیشمار قرائتها و برداشتهای گوناگون و احیاناً متناقض دینی دچار سردرگمی و سرگردانی میکند و در نتیجه او را با بحران دینی مواجه میسازد؛ به گونهای که راه گریز از این بحران برای وی بسیار مشکل مینماید.
طرز نگرش پُست مدرنیسم به اخلاق را نیز از موضع آن نسبت به دین میتوان دریافت. بدین ترتیب در اندیشه پُست مدرن دیگر خبری از علائم با ثبات اخلاقی نیست. آنچه اکنون بر نظام ارزش گذاری پُست مدرن سایه افکنده است، سیستمهای ارزشگذاری فردی و یا عرفی است که بسته به اندیشههای گوناگون و متضادّ افراد و جوامع انسانی اشکال و شمایل گوناگون و احیاناً متضاد پیدا میکند. در اندیشه پُست مدرن، هنجارها، معیارها و قواعد ثابت و لایتغیر اخلاقی که از دین یا از عقل سلیم انسانها نشأت گرفته است و موافق فطرت بشری تأسیس و یا تنظیم گردیده است، یکی پس از دیگری رنگ میبازد، و جای خود را به معیارها و قواعد ناشی از خواستها و خواهشهای افراد انسانی میدهد. بر اساس نظام اخلاقی پُست مدرن، تحقّق اخلاقیات عینی و جهانی از جنبه علمی، امری ناممکن به نظر میآید. در عوض به هر موضوع یا مسئله اخلاقی میتوان از زوایا و ابعاد مختلف و متناقض نگریست. در این صورت ارزش گذاری و داوری اخلاقی، به پسند و ناپسند افراد و خواست و اکراه آنان بستگی دارد.
در مجموع، نامشخص بودن خطّ مشی و اصول مواضع پُست مدرنیسم به برداشتها و قرائتهای این مکتب از مقولات و پدیدههای گوناگون انسانی نیز سرایت کرده است. دلیل روشن چنین مطلبی این است که مکتب مزبور از داشتن یک سری مبانی فکری - فلسفی بیبهره است، به گونهای که مشکل بتوان حتی نام مکتب بر آن نهاد.
توسعه اقتصادی همراه با پیشرفت علم و تکنولوژی برای افزایش کمّی و کیفی تولیدات و خدمات، در جهت تسهیل زندگی مادی بشر، زدودن فقر و محرومیت و بیکاری و رسیدن به آسایش و آرامش خاطر برای جوامع، امری مطلوب است و برنامهریزی و تلاش برای دستیابی به آن ضرورت دارد و مورد تأکید اسلام نیز میباشد، ولی با توجه به نظام اقتصادی اسلام آیا به این حد میتوان اکتفا کرد و آن را هدف نهایی قرار داد؟
در نظام سرمایهداری فعلی، که اکنون بر بیش از نیمی از کره زمین حاکم است، توسعه، چیزی جز تحوّلات سازنده در شیوههای تولید نیست و طبق این نظام برای اندازهگیری رشد و توسعه جوامع، باید به دنبال شاخصهای اندازهگیری میزان تولید جامعه بود، و برای شکوفایی اقتصاد، رشد مصرف، همگام با افزایش تولید توصیه میگردد...!
ولی از نظر اسلام، رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی، ابزاری برای رشد و تعالی اخلاقی و کمالات انسانی و آزادی از تعلّقات نفسانی است. در تفکر اسلامی، انگیزه سودطلبی و حداکثر نمودن مطلوبیتها و لذایذ مادی نمیتواند هدف اصلی و نهایی تلاش و کوشش انسان قلمداد شود، بلکه اسلام با پذیرش کسب سود و لذّتهای مادی از راههای مشروع، انسان را محور توسعه، و رشد و تعالی مادی و معنوی او را هدف آن قرار داده است. اینک این مسأله را مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
توسعه مورد نظر و تأیید اسلام، گرچه وجوه مشترکی با فرایند توسعه در جهان غرب دارد، ولی از جهت انگیزه و هدف نهایی بر یکدیگر منطبق نیستند؛ زیرا از نظر اسلام توسعهای ارزشمند است که در آن همه امکانات جامعه در جهت احیای ارزشهای پذیرفته شده به کار گرفته شود، به طوری که افراد جامعه بتوانند با اراده و اختیار خود و بهرهگیری از نیروهای درونی و امکانات موجود، در جهت تکامل و اعتلای مادی و معنوی جامعه حرکت کنند.
در حال حاضر، پدیده توسعه یافتگی در کشورهای پیشرفته، گرچه پیامدهای مثبت و آثار ارزندهای در جهت رفاه و آسایش انسان به ارمغان آورده است، ولی ملاحظه میگردد که در کشورهای مذکور، نرخ فساد و فحشا، جرایم، روز به روز در حال افزایش است. بیمارستانهای زیادی از بیماران روانی پر شدهاند به طوری که اکنون در آمریکا، پر درآمد ترین پزشکان، متخصّصین اعصاب و روانند و داروهای مربوطه از پر مصرف ترین داروهاست. در چنین وضعیتی هر چند شاخصههای تولید بالا و ایدهآل باشد، ولی نمیتوان ادعا کرد که توسعه به معنای جامع و واقعی در این جوامع تحقق یافته و آنها در زندگی مادی خود صد در صد موفق و خوشبخت هستند.
بنابر این، توسعه با مدل غربی را نمیتوان بدون تأمّل در نقاط ضعف و قوّت، به تقلید کورکورانه از آن پرداخت. با عنایت به جنبههای انسانی توسعه باید پیشرفت در زمینههای اخلاقی و معنوی جامعه که مؤثّرترین عامل ایجاد آرامش روح و روان بشر است، مدّ نظر قرار گیرد. این مهم تنها در سایه پایبندی به دین و شناخت صحیح آن امکانپذیر است.
غالب اقتصاددانان غربی توسعه را براساس تأمین نیازهای مادی بشر تعریف کردهاند؛
«فریدمن» میگوید: «توسعه، یک روند خلاّق و نوآور در جهت ایجاد تغییرات زیربنایی در سیستم اجتماعی است».(1)
«چارلز کیندل برگر» میگوید: «توسعه اقتصادی بر مبنای تولید بیشتر و پدید آمدن تحوّل در چگونگی تولید و تجدید نظر در تخصیص منابع و نیروی کار به شعبههای مختلف تولید استوار است».(2)
این گونه تعریفات، همانگونه که اشاره شد یکسونگری به انسان است.
توسعه از دیدگاه اسلام سه ویژگی دارد:
1 - توسعه، فراهم کننده زمینه شکوفایی استعدادهای همه افراد جامعه میباشد و بدیهی است که چنین زمینهای بدون برقراری عدالت اجتماعی و ایجاد فرصتهای برابر به وجود نمیآید.
2 - در زمینه فرایند، تأمین خواستههای مادی و معنوی انسان و رشد و تعالی فرد و جامعه در کنار یکدیگر مطرح است.
3 - توسعه، فرایندی جهتدار است و هدف نهایی از آن رسیدن انسان به کمال نهایی شایسته مقام او است که در جهانبینی و فرهنگ اسلامی، کمال نهایی انسان، قرب الی اللَّه به عنوان هستی بخش همه موجودات و سرچشمه تمام کمالات میباشد و با شکوفا شدن و به فعلیت رسیدن کلیه استعدادهای درونی انسان تحقق مییابد.
امروزه، کسی مخالف توسعه به معنای بهبود وضع رفاهی مردم نیست، بلکه بحث در این است که آیا رفاه مادی منتهای سیر و تلاش انسان و هدف نهایی اوست؟
اگر قبل از هر چیز، مسائلی از قبیل: هدف خلقت و آفرینش انسان، تعریف
خوشبختی و سعادت او، و جایگاه آدمی در نظام خلقت را برای خود حل کنیم درمییابیم که توسعه اقتصادی هدف نهایی و اصیل انسان در این جهان نمیباشد و در یک نظام اسلامی اساساً رشد و توسعه به طور مطلق هدف نهایی نیست، بلکه به عنوان هدفی متوسط؛ یعنی وسیله و ابزاری در راه رسیدن انسان به فضایل و مکارم اخلاقی و پیمودن مسیر قرب الی اللَّه به کار گرفته میشود. خداوند متعال میفرماید: { وَرَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیباتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ؛(1)«خداوند شما را از نعمتهای پاکیزه بهرهمند ساخت تا [با استفاده صحیح و بجا] سپاسگزار درگاه الهی باشید.»
و نیز میفرماید: { وَابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا}؛(2)«با آنچه خداوند به تو عنایت کرده است، خانه آخرت را طلب نما و نصیب خود را از دنیا فراموش نکن...».
امام باقرعلیه السلام در یکی از دعاهای خود عرض میکند: «اسئلک اللهم الرفاهیة فی معیشتی ماابقیتنی، معیشة اقوّی بها علی طاعتک و ابلغ بها رضوانک...»؛(3)«پروردگارا! در زندگیام آن چنان رفاهی را قرار ده که به آن بر طاعت و بندگی تو توانا باشم و خشنودی و رضایت تو را به دست آورم.»
توسعه به معنای جهتگیری کلّ نظامهای اقتصادی و اجتماعی، اعمّ از قانونگذاری، اجرایی و غیره، در جهت رشد اقتصادی که هر برنامه و طرحی که به رشد اقتصادی منجر نشود باید حذف گردد و در نتیجه اقتصاد، زیربنا و مبنای همه تحولات و برنامهریزیهای فرهنگی و اجتماعی شود و مناسبات و روابط بر اساس تولید و مصرف همراه با زندگی ماشینی شکل گرفته باشد، این امر پیامدهای خاص
خود را به دنبال خواهد داشت که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
برخی از مکاتب اقتصادی غرب، مصرفگرایی و تمتّع هر چه بیشتر از لذایذ مادی را هدف نهایی از توسعه یافتگی میدانند، در حالی که از دیدگاه اسلام، چنانچه تمتع و منافع مادی، هدف زندگی قرار گیرد، انسان را از مقام عالی و شایستهاش به عنوان یک موجود عاقل و متفکّر تا درجه نازل حیوانی پایین میآورد. و اگر لذّتطلبی تنها هدف انسان در زندگی به حساب آید، تعهّد و پایبندی او نسبت به بنیان خانواده سست میگردد و مانند انسان غربی به مفاسد و عواقب سوء آن گرفتار میشود.
چنین تفکری - که در میان بسیاری از مکاتب فکری و فلسفی غرب رواج دارد - ریشه همه مفاسد اخلاقی و اجتماعی است.
به عنوان نمونه، شیوع بیماری ایدز در غرب - به ویژه آمریکا - ناشی از فرهنگ لذتطلبی لجام گسیخته و افراطی است، به طوری که اکثر مبتلایان به آن همجنس بازان هستند و علت شیوع این بیماری و نظایر آن در این جوامع، تحلیل رفتن روابط عاطفی و محور قرار گرفتن پول و منافع شخصی و سست شدن بنیان خانواده است.
یکی از مشکلات جوامع پیشرفته صنعتی، بعد از رسیدن به تولید انبوه در فرایند توسعه خود، مصرف بیرویه کالاهای تولید شده و تداوم این روند با تولید بیشتر است که موجب تمایل مصرف کنندگان به اسراف و تبذیر و فراموش کردن نیازهای واقعی و ارضای نیازهای کاذب، همراه با مدگرایی شده است.
خداوند متعال نظام طبیعت و جهان را به گونهای آفریده است که همیشه فضولات به عنوان حلقههای ضروری و ارزشمند، چرخههای حافظ حیات را در کره زمین تکمیل و تقویت میکنند که به اصطلاح «پس خوراند» میگویند، به این معنا است که
چیزی به عنوان فضولات یا مواد زاید هرگز به وجود نمیآید. لیکن امروزه زندگی در دنیای پیشرفته صنعتی به فراوردههایی وابسته است که در سطحی گسترده منابع را به صورت موادی درمی آورد که برخی از آنها در حیات طبیعی هرگز امکان جذب و پالایش را ندارند و هر روز بر آلودگی محیط زیست میافزایند.
نتیجه اینکه: از دیدگاه اسلام نمیتوان با الگوی توسعه غرب و تبعات آن، موافقت و از آنها تقلید نمود؛ زیرا لازمه دستیابی به این توسعه، زیرپا گذاشتن همه چیز برای رسیدن به رشد اقتصادی و تولید بیشتر است.
توسعه و پیشرفت جهان غرب با هدف حدّاکثر کردن تولید و سود حاصل از آن و افزایش سطح مصرف، همراه با اسراف و تبذیر و فراموش کردن ارزشهای اخلاقی و انسانی، برای کشورهای توسعه نیافته نتایج تلخی را به دنبال داشته است. یکی از نتایج روند مذکور، گسترش فقر، گرسنگی و نابرابری در میان جوامع انسانی بوده است؛ به طوری که هر ساله میلیونها نفر به خاطر گرسنگی یا سوء تغذیه جان میسپارند.
تأسف بار اینکه جهان پیشرفته و متمدن امروز، از مواد غذایی به عنوان ابزاری در جهت سلطه سیاسی و اقتصادی در کشورهای در حال توسعه و فقیر استفاده مینماید.
یکی از مقامات پنتاگون میگوید: «تولیدات غذایی را میتوان به جای سلاح به کار برد. ما باید به این سلاح توجه کنیم و با در نظر گرفتن موقعیت کشورهای فقیر در اندیشه استفاده از راههای آن باشیم».(1)
«روژه گارودی» در کتاب «گورکنها، یک هشتار نوین به زندگان» مینویسد: «تصور و پندار ترقی، چنانکه در سده هجدهم توسط «کندورسه» فیلسوف، اقتصاددان
1) 291. روزنامه جمهوری اسلامی، شماره 1633.
و سیاستمدار فرانسوی (1743-1794م) بیان شده است و در سده نوزدهم به توسط «اگست کنت» فیلسوف فرانسوی و بنیانگذار مکتب پوزیتیویسم (1797 - 1857) معرفی گشته و همچنین در سده بیستم با «شکوفایی» و «توسعه» و «تحول» شناخته شده است که میراث همان تصورات و پندارهای سدههای 18 و 19 است، همه از فرهنگی زادهاند که در زمان «رنسانس» با سه اصل اساسی مشخص گردید:
1 - اصل دکارت (یا بیکن) که ما را تسخیر کننده و ارباب طبیعت میخواست، نتیجه این شد که بشر در پی تسلط بر طبیعت رفت؛ طبیعتی عریان و بیبهره از هر گونه کمال مطلوب و هدف متعالی.
2 - اصل هابس (فیلسوف انگلیسی 1558 - 1679) که روابط میان افراد بشر را بر این پایه مشخص کرد که: «انسان، گرگ انسان است!»، رابطه رقابتهای بازار، جبههبندی جنگلی میان افراد و احزاب و دستهها، و رابطه ارباب و رعیت و آقا و بنده و همچنین در سطح کنونی قدرت تکنیکی ما: «تعادل وحشت»، همگی نتیجه اصل یاد شده بر پایه گرگ بودن انسان برای انسان است.
3 - اصل مارلو در اثر معروفش به نام «سرگذشت غمانگیز دکتر فاوست» که مرگ خدا را اعلام میکند و میگوید: «ای انسان! با مغز توانای خود یک خدا شو! ارباب و آقای تمام عناصر...»، ضعف و ناتوانی جنبه متعالی انسان و ردّ و طرد هر گونه ارزش مطلق، پیامد این اندیشه است.
شناخت پوزیتیویست (اثباتی یا تحققی بنابر فلسفه «اگست کنت») از پیشرفت و ترقی در این دورنمای فرهنگی، تنها دارای یک ملاک اعتباری است و آن عبارت است از تحوّل علمی و فنّی که به توسط آن قدرت انسان در چیرگی بر طبیعت و بر دیگر انسانها سنجیده میشود. این خود نشانهای پر معنا است که دورانهای تاریخ بشریت، دارای نامهای مربوط به «تکنیک» معمول در هر دوران است؛ دوران سنگ، دوران آهن، دوران ماشین بخار، دوران برق و سرانجام دوران اتم.
برخی از اندیشمندان و نویسندگان امروز، این «توتالیتاریسم تکنولوژیک» یا حکومت و سلطه مطلق تکنولوژی را مورد انتقاد قرار داده است.
لورو آگوهان (از نویسندگان معروف فرانسه) در کتاب «حرکت و سخن» گذشته تاریخی پیش از تاریخ و آینده «افزار» را مورد مطالعه قرار داده و به این نتیجه رسیده که انسان شدن انسان، تنها منحصر و موکول به ترقی و پیشرفت فنی نیست و تنها تکامل تکنیکها نمیتواند حکایت از تکامل انسانها داشته باشد.
«لوروآگورهان» در کتاب خود میپرسد: با در نظر گرفتن پیشرفت تکنولوژی و فن سالاری در جهان امروز، اگر انسان معنای دیگری سوای سازنده ابزار دارد، از جنبه انسانی و معنوی او چه چیز باقی خواهد ماند؟
دکارت (و بیکن) گفت که ما باید ارباب و تسخیر کننده طبیعت باشیم. علم و تکنیک، طبیعت را عملاً مسخّر ما ساخته تا آنجا که امروز ما میتوانیم طبیعت را از میان ببریم. بمبی که آمریکاییان بر هیروشیما افکندند، در یک لحظه هفتاد هزار نفر را کشت. این یک «ترقی و پیشرفت» تکنیک به شمار میآید؛ به ویژه هنگامی که آن را با عمل «چنگیز خان» مقایسه کنیم که وقتی اصفهان را فتح کرد، هفت روز طول کشید تا توانست تلّی از کلّههای قربانیان بیگناه را بسازد! قدرت بمب اتمی «جدید» برابر با انبار ذخیرهای از یک میلیون بمب «هیروشیما» است؛ یعنی امکان عملی و تکنیکی کشتن هفتاد میلیارد انسان، دوازده یا پانزده بار بیشتر از شمار نفوسی که در روی زمین وجود دارد؛ یعنی از میان بردن هر گونه آثار زندگی در سطح کره زمین... .
نقش ویرانگر «اقتصاد» بازار در اینجا متوقف نمیشود. تنها ملاحظه مثلاً عقلایی اقتصادی و سودرسانی در اندک زمان ممکن، بازار ساختمان سازی و گسترش خطرناک خرچنگوار شهرها را با برپا کردن ساختمانهای زشت و ملال انگیز در داخل و خارج شهرها و تخریب باغها و فاسد کردن آب و هوا و فضا، رونق و رواج داده است. این ساختمان کاری وحشیانه برای سودجویی شتابزده، هر سال در اروپا مساحتی از جنگلها را به اندازه مساحت سراسر کشور «اتریش» از میان میبرد. از
جنگلهای آمازون هر روز بیست و چهار هکتار کاسته میشود و بدین سبب، تنفس چند میلیارد نفوس در روی زمین در معرض خطر قرار گرفته است. منطق بازار، روابط بشری را به تباهی کشانده است. برداشت کمیتی از زندگی و آزمندیهای مرزناپذیر و تلاش برای تأمین آنها، جنگلی از تضاد منافع و برخورد اغراض و هواهای نفسانی را پدید آورده که به شکل تجاوز و تعدّی فردی و تبهکاریهای گوناگون بروز میکند و موجب دسته بندیها و تضادهای اجتماعی، و در سطح جهانی باعث «توازن وحشت» میشود».(1)
«گارودی» در سوگ نامه خود برای تمدن دنیازده جدید میافزاید: «زندگی، این زندگی حقیر و غلطی نیست که آکنده از حرکاتی است که ما را از زندگی حقیقی دور میدارد: برنامهریزی برای سفرهای ییلاقی، تغییر سیستم یا مدل اتومبیل، تماشای ویدئو، و دیگر سرگرمیهای غربی، زندگی حقیقی نیست، بلکه خودخواهی و «نارسیسیم» حقیقی است.
زندگی حقیقی دارای تصویرهایی از زندگی حقیقی مردم است که تصاویر تلویزیون، مانع از دیدن آنها است، دارای عطر و بویی از جنگلها و دریاها و اقیانوسها است که بوی نفت و گاز و دود سیگار نمیگذارد به مشام ما برسد! دارای زمزمه باد و نوازش نسیم، تماشای آسمانی است که صدای حرکت چرخهای کارخانه و سر و صدای شهر شلوغ و هوای دم کرده محلّ کار و سقف کوتاه محلّ زندگی، نمی گذارد به گوش و چشم ما برسد.
ما غربیان همچون ربوتهای (آدمهای ماشینی) ساخت تکنولوژی مدرن شدهایم که با برنامه گذاری «اردیناتور» کوکمان کردند و بر حسب این (کوک) زندگی میکنیم و تاریخ معاصر را میسازیم؛ همان تاریخی که در مدرسهها به کودکان میآموزند و در مطبوعات و تلویزیون و رادیو به بزرگترها «حقنه» میکنند.
1) 292. گورکنها، یک هشدار نوین به زندگان، ص 91-96.
تاریخی که بدون وجود «انسان و انسانیت» جریان دارد و یا به عبارت دیگر با عنصر بهیمی جاری است؛ تاریخ سلطه و قهر و غلبه و اشغال نظامی و استیلای اقتصادی و فرهنگی... تاریخ امپراطورهای صنعتی، تاریخ جنرالهایی که با تراکتور آدمها را زنده به گور میکنند. تاریخ جنگ و جدال احزاب و اقوام همسایه بر سر اختلاف مرزها و چند وجب خاک خدا...! و خلاصه تاریخ همه آن چیزهایی که زمانه از خبط و خطاهای بشری ثبت کرده است. همه آن چیزهایی که درست در خطّ معکوس انسانیت و فرزانگی است».(1)
اکنون سؤال این است که این نحو از اقتصاد و توسعه و تمدن - که محصول نگرشهای جدید به علم و دنیا و توسعه، و ابزارها و تکنولوژیهای مدرن است - چه نسبتی با معیشت توحیدی و دینی میتواند داشته باشد؟ آیا وقتی قرآن و روایات سخن از آبادی زمین میگویند، به چنین سلوک مادی و اقتصادی نظر دارند؟ آیا صرف تشابه و یگانگی در بعضی از الفاظ و تعابیر، تا این اندازه میتواند مایه وارونهنگری باشد؟
فرهنگ اسلامی مملوّ از عناصر مساعد توسعه در جامعه اسلامی است و لذا بخش وسیعی از مباحث و ابواب فقه مربوط به مسائل روزمره انسان و تدبیر امور دنیوی او است؛ مانند ابواب تجارت و معاملات، اجاره، رهن، قرض، قضا و... .
قرآن با صراحت بیان میکند که انسان نباید نصیب خود را از دنیا فراموش کند، آنجا که میفرماید: { وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا}؛(2)«و نصیب خود را از دنیا فراموش مکن.»
و نیز به عنوان خلیفه و جانشین خود بر روی زمین موظّف به آباد کردن زمین
است، آنجا که میفرماید: { هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیها}؛(1)«اوست که شما را از زمین آفرید، و آبادی آن را به شما واگذاشت.»
و نیز کسانی که خود را از نعمتهای الهی محروم میکنند مورد سرزنش قرار داده و میفرماید: { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ ؛(2)«بگو: چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟!»
از امام کاظمعلیه السلام روایت شده که فرمود: «لیس منّا من ترک دنیاه لدینه او ترک دینه لدنیاه»؛(3)«کسی که به خاطر دین خود، دنیا را رها سازد یا به خاطر دنیا، دین خود را نادیده بگیرد از ما نیست.»
یکی از عواملی که اهتمام بر آن بستر مناسبی را برای رشد و توسعه مطلوب جامعه فراهم میآورد، ضرورت کسب عزّت و سربلندی برای جامعه اسلامی است؛ زیرا جامعه اسلامی باید در ابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نظامی به شکوفایی و اقتدار لازم برسد، بلکه با کسب برتری در تمام زمینهها به رشد و توسعه مورد نظر دست یافته تا نیازی به بیگانگان نداشته و از وابستگی و سلطهپذیری در امان بماند تا بتواند به عزّت و سربلندی برسد.
کسب عزّت و حفظ آن از نظر اسلام از اهمیت بسیاری برخوردار است؛ به طوری که از پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده که فرمود: «اگر کسی با میل و رغبت، ذلّت را بپذیرد از ما نیست».(4)
و نیز از امام حسینعلیه السلام نقل شده که فرمود: «مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلّت و خواری است».(5)
و نیز حضرت در پاسخ دعوت از ایشان برای بیعت با یزید فرمودند: «هیهات منّا الذّلّة»؛(1)«ذلت از ما اهل بیت پیامبر به دور است.»
برخی میگویند: بعضی از گزارههای اسلامی با فرهنگ توسعه منافات دارد. اینک به هر یک از این گزارهها اشاره کرده و به آنها پاسخ خواهیم داد.
گفته شده که اسلام، دنیاگرایی را نفی و آخرتطلبی را ترویج میکند و این با توسعه سازگاری ندارد.
پاسخ
روایات مربوط به دنیا را میتوان به چند دسته تقسیم کرد:
الف) روایاتی که دنیا را بیارزش و پست دانستهاند.
از امیرمؤمنانعلیه السلام نقل شده که درباره دنیا فرمود: «دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة»؛(2)«دنیا سرایی است که آغشته به بلاها و معروف به حیلهها و فریبها است.»
ب) روایاتی که دنیا و امکانات موجود در آن را ستوده است.
امیرمؤمنانعلیه السلام میفرماید: «انّ الدنیا دار صدق لمن صدّقها و دار عافیة لمن فهم عنها و دار غنی لمن تزوّد منها و دار موعظة لمن اتّعظ بها، مسجد احبّاء اللَّه و مصلّی ملائکة اللَّه و مهبط وحی اللَّه و متجر اولیاء اللَّه، اکتسبوا فیها الرحمة و ربحوا فیها الجنّة فمن ذا یذمّها؟...»؛(3)«دنیا سرای راستی و درستی است برای کسی که آن را باور دارد و با صدق و صفا با آن برخورد نماید و خانه ایمنی و سلامتی است برای کسی که نسبت به آن اهل معرفت باشد و سرای بینیازی و توانگری است برای کسی که از آن توشه برگیرد
و محل پند گرفتن است برای کسی که از آن پند بگیرد. دنیا سجدهگاه و محل عبادت دوستان خدا و محل نماز فرشتگان الهی و جای نزول وحی خدا و تجارت خانه اولیای خداست که در آن رحمت خدا را به دست آورده، بهشت را نصیب خود ساختند. پس چه کسی است که دنیا را مذمت میکند؟»
از امام باقرعلیه السلام نقل است که فرمود: «نعم العون الدنیا علی الآخرة»؛(1)«خوب کمکی است دنیا برای به دست آوردن آخرت.»
و در جای دیگر میفرماید: «من طلب الدنیا استعفافاً عن الناس و توسیعاً علی اهله و تعطّفاً علی جاره لقی اللَّه عزّ و جلّ یوم القیمة و وجهه مثل القمر لیلةالبدر»؛(2)«کسی که برای حفظ آبروی خود و بینیازی از مردم و ایجاد گشایش بر خانواده و لطف به همسایهاش دنیا را طلب نماید، در روز قیامت خداوند متعال را ملاقات می کند در حالی که صورت او چون ماه شب چهاردهم است.»
ج) روایاتی که دنیا را به دنیای مذموم و ممدوح تقسیم نمودهاند:
از امام سجادعلیه السلام نقل شده که فرمود: «الدنیا دنیاءان: دنیا بلاغ و دنیا ملعونة»؛(3)«دنیا برای اشخاص دو گونه است: دنیایی که افراد را به مقصد میرساند و دنیایی که نفرین شده و از رحمت الهی به دور است.»
د) آیات و روایاتی که وظیفه انسان را در برخورد با دنیا مشخص کرده است.
خداوند متعال میفرماید: { وَابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَأَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیکَ وَلا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُفْسِدِینَ ؛(4)«با آنچه خدا به تو عنایت کرده خانه آخرتت را طلب نما و نصیب خود را از دنیا فراموش نکن و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و هرگز در زمین در جست و جوی فساد مباش؛ زیرا خداوند مفسدان را دوست ندارد.»
با توجه به مفاد این آیه پی میبریم که استفاده از نعمتهای الهی و امکانات مادی باید در راستای رسیدن به رحمت الهی در آخرت باشد و همواره باید از آنها در راه انجام وظیفه، ادای تکلیف و احسان و نیکی به بندگان خدا استفاده نمود و از ظلم و ستم پرهیز کرد.
از امام باقرعلیه السلام نقل شده که عرض میکند: «اسئلک اللهم الرفاهیة فی معیشتی ماابقیتنی، معیشة اقوی بها علی طاعتک و ابلغ بها رضوانک... و لاتجعل الدنیا علی سجناً و لاتجعل فراقها علی حزناً»؛(1)«پروردگارا! در زندگیام آن چنان رفاهی را قرار ده که با آن بر اطاعت و بندگی تو توانا باشم و خشنودی و رضایت تو را به دست آورم... و دنیا را چون زندانی برایم قرار مده و جدایی از آن را مایه اندوه و ناراحتیام مکن.»
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله خطاب به ابوذر غفاری میفرماید: «یا اباذر! الدنیا ملعونة، ملعون ما فیها الاّ من ابتغی به وجه اللَّه...»؛(2)«ای ابوذر! دنیا و آنچه در آن است بیارزش و از رحمت الهی به دور است، مگر مقداری که موجب رضایت خداوند متعال گردد.»
حضرت علیعلیه السلام میفرماید: «الدنیا دار مقرّ و الناس فیها رجلان: رجل باع نفسه واوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها»؛(3)«دنیا خانهای است که انسان از آن عبور میکند، نه محلّ ممرّ دائم و همیشگی. مردم در دنیا دو گروه هستند: گروهی خودشان را به دنیا فروخته و به عذاب الهی گرفتار مینمایند، و گروهی دیگر خود را خریده و از قید دنیا آزاد میسازند.»
بنابر این، با نگاهی جامع به آیات و روایات به این نتیجه میرسیم که آنچه در دین بیارزش معرفی شده آن دنیایی نیست که مزرعه برای آخرت شمرده شده است، بلکه دنیای مذموم، همان تعلّقات نفسانی و متأثّر شدن از صفات رذیله حرص، کبر، غرور، حسد و جاهطلبی است.
شهید مطهریرحمه الله درباره بیارزش بودن دنیا مینویسد: «بیارزش بودن دنیا از نظر دین به معنای بیارزشی مقایسهای است؛ یعنی دنیا ارزش ندارد که شما به خاطر آن، اصول اخلاقی و اجتماعی، انسانیت و بزرگواری را از دست بدهید و به دروغ، ظلم، خیانت، پیمان شکنی و تضییع حقوق دیگران مبتلا گردید. بنابراین، تفسیر صحیح این است که دین چنان به اصول، حقوق، عقیده، ایمان و اخلاق اهمیت میدهد که میگوید برای اینها از دنیا و آنچه در آن است باید گذشت. دین با منطق عالی خود، ارزش دنیا را از آنچه هست و همه میفهمند پایین نیاورده، بلکه ارزش معنویت، تقوی، فضیلت و حقوق اجتماعی را که مردم کمتر به آن پی میبرند، معرفی نموده و بالا برده است. پس بیارزشی دنیا بیارزشی مقایسهای است که منافاتی با محترم بودن حقوق دنیایی ندارد، بلکه عین احترام به حقوق است و مقرّرات حقوقی محکم اسلام شاهدی بر این مطلب است».(1)
بنابراین، هر تلاش و کوششی که از نظر مادی و معنوی به مصلحت فرد باشد و او را از بندگی خدای متعال به متابعت از هوای نفسانی و شهوات حیوانی نکشاند و با انگیزه الهی و به قصد انجام وظایف فردی و اجتماعی انجام گیرد، دوستی دنیا که سرچشمه تمام خطاهاست محسوب نمیگردد.
شخصی به امام صادقعلیه السلام عرض کرد: به خدا سوگند! ما برای دنیا تلاش میکنیم و دوست داریم به آن برسیم. حضرت از او سؤال کرد: «دوست داری آنچه را که به دست میآوری در چه راهی استفاده کنی؟» آن مرد پاسخ داد: جهت اداره خود و خانوادهام و صله رحم و انفاق در راه خدا و سفر حج و عمره استفاده کنم. حضرت فرمود: «چنین روشی طلب دنیا نیست، بلکه طلب آخرت است».(2)
و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «لیس من حبّ الدنیا طلب ما یصلحک»؛(3)«طلب آنچه در راه اصلاح [دین و دنیای تو باشد دوستی دنیا محسوب نمیگردد.»
برخی میگویند: زهد یکی از محسّنات اخلاقی در اسلام، و تمام ادیان الهی برشمرده شده و میتواند مانع و سدّی برای رشد و توسعه اقتصادی امت اسلامی باشد؛ زیرا کسی که فکر زاهدانه دارد به فکر توسعه زندگی خود و جامعه نیست!
پاسخ: این سؤال را در بحث علل و عوامل انحطاط مسلمین خواهیم داد.
برخی چنین تصور میکنند که اعتقاد به قضا و قدر، مستلزم سلب اختیار از انسان است. و از طرفی وجود اختیار برای انسانها از مبانی حرکت در مسیر توسعه به حساب میآید؛ زیرا در فرهنگ توسعه، انسان موجودی مختار، دارای اراده، استقلال و نقش آفرین در صحنه هستی تلقی میگردد، لذا گفته میشود که اعتقاد به قضا و قدر با توسعه و رشد اقتصادی سازگاری ندارد؛ زیرا کسی که این اعتقاد را دارد تسلیم قضا و قدر بوده و از خود حرکت و فعالیت و جنبشی نشان نمیدهد.
پاسخ: پاسخ این سؤال را نیز در بحث علل و عوامل انحطاط مسلمین خواهیم داد.
برخی میگویند: اعتماد و توکّل بر خدا باعث میشود که انسان از تلاش و کوشش باز ایستد و به صورت یک فرد تنبل و سربار درآید.
پاسخ: باید توجه داشت که معنای توکّل، کار و تلاش نکردن نیست. توکّل در واقع، یک امر قلبی است و کار کردن برای شخص متوکّل انجام وظیفه و اطاعت از اوامر الهی است؛ زیرا او میداند که خداوند خواسته است که همه افراد بشر با رعایت حدود الهی و با اعتقاد بر او تلاش و کوشش نمایند. تفاوت افراد متوکّل با دیگران در این است که آنها فقط کار و تلاش را موجب تأمین نیازمندیها میدانند؛ ولی افراد متوکّل، خدا را کارساز و مسبّب دانسته، تلاش و کوشش خود را وسیلهای میدانند که خداوند در تدبیر حکیمانه نظام این عالم نسبت به آن فرمان داده است.
قرآن کریم خطاب به پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: { فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ؛(1)«آنگاه که تصمیم بر انجام کاری گرفتی پس بر خدا توکّل کن.»
قرآن نمیفرماید: بنشین و دست روی دست بگذار و فقط بر خدا توکّل کن.
در روایت نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله گروهی را دیدند که دست از کار کشیده، به کشت و زرع نمیپردازند، حضرت به آنان فرمود: «شما چگونه هستید؟» جواب دادند: ما توکّل کنندگان هستیم. پیامبر صلی الله علیه وآله در ردّ سخن و شیوه آنان فرمود: «شما سربار جامعه و مردم هستید».(2)
با مراجعه به تاریخ زندگی امامان معصومعلیهم السلام مشاهده میکنیم که آنان با اینکه از مرتبه عالی توکّل بر خدا برخوردار بودند، ولی برای تأمین معاش و اداره زندگی خود و رسیدگی به فقرا و مساکین، از همه افراد جامعه جدّیتر و پرتلاشتر بودند.
برخی از افراد غربزده که ادعای اسلام دارند با برپایی شعار تسامح و تساهل درصدد حمله به اعتقادات و معارف دینی برآمده و مردم را نسبت به ایمانشان سست میکنند. و از طرفی بعد از خلع سلاح کردن آنها از ایمان، راه را برای نفوذ فرهنگ و عادات و معارف بیگانگان باز مینمایند، آنان نمیدانند که با این شعار چه ضربههایی به حیثیت اسلام و جامعه اسلامی میزنند.
اینک جا دارد این موضوع مهم را مورد بحث و بررسی قرار دهیم.
غالباً واژه «تساهل» و «تسامح» با یکدیگر مترادف میباشند و به معنای به آسانی و نرمی با کسی برخورد کردن است ولی با کمی فرق در تسامح، به این بیان که «تسامح» از ماده «سماحت» به معنای بخشش و گذشت است. بنابراین، تسامح به معنای نوعی کنار آمدن همراه با جود و بزرگواری است.(1)
و در اصطلاح، تسامح و تساهل به معنای عدم مداخله و ممانعت یا اجازه دادن از روی قصد و آگاهی نسبت به اعمال و عقایدی است که مورد پذیرش و پسند شخص نباشد.
با توجه به این تعریف، عناصر زیر در اصطلاح تساهل لحاظ شده است:
1) 315. قاموس المحیط، فیروزآبادی، ج 3، ص 583.
1 - وجود تنوّع و اختلاف.
2 - ناخشنودی و نارضایتی.
3 - آگاهی و قصد.
4 - قدرت و توانایی بر مداخله.
این تعریف در فرهنگ غرب متداول است و اندیشمندان غربی غالباً شروط چهارگانه فوق را به عنوان شرط لازم برای تساهل و تسامح در نظر میگیرند.
آیه و روایتی وجود ندارد که در آن مسلمانان مأمور به تساهل و تسامح باشند ولی مشتقّات آن در روایات به کار رفته و بهترین معادل آن در اسلام کلمه «حلم و بردباری» است.
اسلام، تساهل مطلق را قبول ندارد و تنها آن را با حدود و شرایطی قبول میکند و خداوند را تعیین کننده این حدود میداند، در حالی که در تفکّر غربی، تعیین این حدّ و مرزها از طریق فرد یا اجتماع، قراردادها یا هنجارهای اجتماعی یا طبیعی، حقوق بشر و به طور کلّی انسان و طبیعت صورت میپذیرد. و نیز در تفکر غربی، ملاک تساهل، پلورالیسم و کثرتگرایی اخلاقی و دینی و یا نسبیت فرهنگی و اخلاقی است که اسلام این ملاکها را قبول ندارد.
پیشینه تاریخی تساهل و تسامح در غرب به قرنهای شانزدهم و هفدهم میلادی بازمیگردد. مسیحیان نیز در قرون وسطی در مدتی هیچ رقیبی را تحمّل نمیکردند. «آگوستین» خواهان مجازات بدنی تفرقهافکنان و بدعتگذاران بود و این رویه تقریباً در تمام قرون وسطی رایج بود. «لوتر» و «کالون» نیز اعتقادی به تساهل و تسامح به معنای امروز آن نداشتند.
در قرن هفدهم، طی جنگهای سی ساله و درگیریهای تلخ و بیثمر مذهبی، معلوم شد که تنش و نزاع مذهبی فایدهای برای دو طرف ندارد و همین امر موجب گرایش به تسامح طلبی شد. و گفته میشود که برای اولین بار، مفهوم تساهل و تسامح در غرب توسط «جان لاک» در رسالهای با عنوان «مکتوبی در باب تساهل و مدارا» مطرح شد.
امّا دیری نپایید که در قرن هیجدهم، مفهوم تسامح مذهبی شکل گرفت و به سبب آن، بیتفاوتی دینی رواج یافت. در قرن نوزدهم، سیاست تسامح مذهبی، به گونهای که در منشور حقوق شهروندان آمریکایی در سال 1776 میلادی اعلام شده بود، در اغلب ممالک اروپایی رواج یافت، هر چند کلیسای کاتولیک روم نسبت به پیروی از این قانون غیرمذهبی ناراضی بود.
به طور کلّی سه مبنا را میتوان برای شکلگیری اندیشه تساهل و تسامح غربی در نظر گرفت:
این مبنا برگرفته از اندیشههای ارسطو است که معتقد بود سراسر جهان هستی را کثرت و تنوّع و اختلاف فرا گرفته است و در این میان انسان - به عنوان موجودی که جوهر حقیقی آن عقل است - باید دست به گزینش و انتخاب بزند و در حقیقت سعادت او در همین گزینش است، و هر چه تفاوت و تکثّر و اختلاف بیشتر باشد، فرصت گزینش عقلی بیشتر و ارزش علمی آن بالاتر خواهد بود. در این راستا، تساهل، به معنای حافظ این اختلافها و تنوّعها ضروری و لازم است.(1)
او معتقد بود که شخص نامتساهل که تنوّع و اختلاف را تحمّل نمیکند، درصدد
1) 316. ما بعد الطبیعة، ارسطو، 1041، باب 7، سیاست، ص 302.
همگون کردن آرا و رویه رفتاری است و از این طریق، زمینه انتخاب و گزینش صحیح عقلی و عمل بر اساس آن؛ یعنی سعادت را محدود میسازد.(1)
پاسخ: اولاً: گرچه اجزای هستی از هم جدا و پراکنده هستند، امّا با توجه به تأثیراتی که این اجزا در یکدیگر دارند، میتوان همه جهان هستی را دارای نظام واحدی دانست، هر چند این وحدت برای اجزای جهان، وحدت حقیقی به نظر نمیرسد.
ثانیاً: درست است که وجود تفاوت و اختلاف برای اختیار و انتخاب، ضروری است، امّا این تفاوت نمیتواند نامحدود باشد؛ زیرا در این صورت انسان همواره باید در انتظار حالت تازهای باشد.
ثالثاً: صرف انتخاب و گزینش نمیتواند منشأ سعادت باشد. انتخاب آنچه موجب کمال و سعادت حقیقی انسان است، باعث سعادت میشود و عقل آدمی به تنهایی برای تشخیص چنین کمال و سعادتی کافی نیست.
رابعاً: نتیجهای که کثرتگرایان از مبنای ارسطویی گرفته و تمرکز قدرت را موجب استبداد دانستهاند، نادرست است؛ زیرا تمرکز قدرت به خودی خود مستلزم خودکامگی و استبداد نیست، همچنان که تمرکز قدرت با مشورت و رایزنی و بهرهگیری از نظر کارشناسان، منافاتی ندارد. آنچه باعث استبداد میشود خروج از دایره قانون و تحریف و تفسیر قانون بر اساس منافع فردی یا گروهی و عدم توجه به سعادت کلّ جامعه است که منشأ آن، پیروی از هواهای نفسانی و امیال شخصی و گروهی است. و روشن است که این منشأ و عامل حتی در صورت توزیع قدرت نیز ممکن است وجود داشته باشد.
این مبنا که همان نسبیت در باب معرفت و شناخت است، میگوید: هیچ معرفت و شناختی، یقینی و مطلق نیست؛ چرا که هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد، و اگر
1) 317. سیاست، ارسطو،، ص 306.
واقعیتی وجود داشته باشد، برداشت آدمیان از آن واقعیات، گوناگون است و معیار مطلقی وجود ندارد که درست از نادرست و حق یا باطل بودن برداشتهای مختلف را نشان دهد. لذا به لحاظ معرفتی، تساهل، همزاد شکگرایی و نسبیگرایی و غیر واقعگرایی است.
پاسخ: نقد نظریه شکّاکیت و نسبیگرایی، بحث جداگانهای میطلبد ولی یکی از اشکالات آن «خود براندازی» است و میتواند بهترین دلیل برای قائل شدن به خشونت و عدم تساهل باشد؛ زیرا در صورتی که معیار واقعی و مطلق برای ارزیابی صحّت و سقم ادعاهای گوناگون وجود نداشته باشد، طرفداران عدم تساهل و خشونت نیز میتوانند ادعا کنند که نظریه آنان، دست کم به همان اندازه درست و حق است که نظریههای مخالف آنان درست و حق است.
این مبنا میگوید: از یک سو، منبع و مرجعی ورای انسان وجود ندارد که ملاک حقّانیت باشد، و از سوی دیگر همه انسانها دارای ارزش و حقوقی برابرند. در نتیجه هیچ شخص یا گروهی حقّ تحمیل ارزشها و باورهای خود را به دیگران ندارد و ارزشها، باورها و سلایق هر فرد باید محترم شمرده شود، مگر در صورتی که ضرر و زیانی برای افراد دیگر داشته باشد که در این صورت میتوان از طریق قراردادهایی از آنها جلوگیری کرد. اساس حقوق بشر غرب همین مبنا است.
اشکال: اولاً: این مبنا با چالشهای متعدّدی روبهرو است، آیا همه انسانها اصالت دارند؟ آیا تبهکاران حرفهای نیز اصالت دارند؟ قطعاً نمیتوان ادعا کرد که هر انسانی به صرف انسان بودن ارزشمند بوده و حق و حقوقی برابر با دیگران دارد.
ثانیاً: اگر مراد این مبنا این است که ملاک اصالت «انسانیت» است نه انسان، در پاسخ میگوییم: انسانیت چیست و مرجع تعیین کننده آن کدام است؟
اندک تأملی نشان میدهد که عقل و احساسات و عواطف فردی و جمعی
و قراردادهای بشری به تنهایی نمیتوانند ملاک انسانیت و تعیین کننده آن باشند؛ زیرا صرف نظر از نقص و محدودیت و خطا پذیری آنها، اگر انسان را تعیین کننده انسانیت بدانیم، این نوعی دور است. علاوه بر آن، میان عقل و احساسات فردی و جمعی و قراردادها، همواره ممکن است تعارض و تفاوت وجود داشته باشد. لذا نیازمند به ماورای خود هستیم؛ نیازمند منبعی که محدودیتهای انسانی را نداشته باشد و در حکم خود دچار خطا نگردد؛ نیازمند واقعیتی مستقل از انسان و باورها و گرایشهای گوناگون. این واقعیت، جلوهها و مراتب متفاوتی دارد که از آن میتوان به «حق» تعبیر کرد که مصداق کامل آن خداوند متعال است که از طریق وحی و دین، ملاک حق و حقّانیت را در اختیار انسان گذاشته است.
در جوامع اسلامی، برخی از دانشمندان غربزده در اثر مطالعه آثار اندیشمندان غربی به دلیل اینکه پیشرفتهای روزافزون علمی و صنعتی و مادی جهان غرب، آنان را خیره کرده است، همان مبنای نظری اندیشه تساهل و تسامح غربی را پسندیده و ترویج میکنند و سعی میکنند آموزههای دینی را به گونهای تعریف و تفسیر نمایند که مخالف تساهل و تسامح غربی نباشد؛ از باب نمونه، گاهی بر مبنای نسبیت و شکّاکیت معرفت شناختی، هر گونه یقینباوری و جزم اندیشی و مطلق انگاری را خلاف تساهل میدانند و میگویند: «... خشونت ورزان، تصویر خاصّی از حقیقت دارند؛ یعنی معتقد به نوعی جزمیت و مطلق انگاری هستند».(1)
و یا انسانیت و آدمیت را بالاتر از دین دانسته و میگویند: «بیدینی آن قدر عیب نیست که ترک آدمیت و دوری از انسانیت عیب است. دین برای انسان شدن است. اگر آدم نباشی چه دینی و چه کشکی».(2)
ولی عدهای دیگر از اندیشمندان مسلمان با تأکید بر وجود حقیقت مطلق، مبنای تساهل را تعلیمات قرآنی میدانند که این تعلیمات، اصالت و محوریت را به خدا میدهند نه انسان و انسانیت. از دیدگاه قرآن، حقّ اصالت دارد نه انسان، آنجا که میفرماید: { اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ ؛(1)«این [فرمان تغییر قبله حکم حقّی از طرف پروردگار توست؛ بنابراین، هرگز از تردید کنندگان در آن مباش.»
حال که چنین است، باورها، رفتارها و امیال همه افراد به یک اندازه قابل احترام نیستند، بلکه میزان، مطابقت و متابعت از حق، مقدار احترام و ارزش آنها را تعیین مینماید. حق و حقیقت، ملاک تساهل و تعیین کننده حدود آن است.
از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «بعثت بالحنیفیة السمحة السهلة»؛(2)«من بر دین راست و مستقیم که در آن گذشت و آسانی است مبعوث شدهام.»
ممکن است برخی با استفاده از این روایت، اسلام را دین تساهل و تسامح معرفی نمایند، امّا باید توجه داشت که تساهل در فرهنگ غرب - با توجه به مبانی نظری آن - به معنای عدم مداخله در عقاید و رفتار دیگران است و تنها حدّ مجاز آن این است که این عقاید یا رفتار، آسیب و زیانی برای جامعه نداشته باشد. بر این اساس، کارهایی از قبیل خودکشی، اعتیاد، فساد اخلاقی و... مادامی که ضرری برای دیگران نداشته باشد، طبق تساهل غربی باید جایز باشد. ولی در منطق اسلام ملاک درستی کارها، موافقت و متابعت آنها با حق است و هر فرد به منزله همه انسانهاست، هیچ کس نباید نسبت به عقاید و رفتار دیگران بیتفاوت باشد و فقط ضرر و زیان خود را ملاک بداند. از این رو اصل امر به معروف و نهی از منکر، عین مداخله و حسّاسیت نسبت به عقاید و رفتار دیگران است و با تساهل به معنای غربی سازگاری ندارد.
لذا معنای حدیثی که ذکر شده آن است که اسلام دینی است که انجام فرمانها و احکام آن آسان است و خداوند در مرحله تشریع احکام و قانون گذاری بر مردم آسان گرفته است، و احکام اسلامی را به گونهای وضع نکرده است که بندگان دچار مشکلات غیر قابل تحمّل شوند.
در اسلام گرچه به رفق و مدارای با مردم سفارش شده است ولی از طرف دیگر «مداهنه» امری مذموم شمرده شده است. مداهنه آن است که انسان، منکر ناپسندی را از کسی مشاهده کند در حالی که قادر بر رفع آن است، ولی به خاطر رعایت جانب مرتکب شونده، یا به علت کم مبالاتی و سستی در کار دین، متعرّض او نشود و او را از این کار منع ننماید.
قرآن کریم میفرماید: { فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ ؛(1)«از دروغگویان اطاعت مکن.» و در آیه بعد آنان را اینگونه معرفی مینماید: { وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنُونَ ؛(2)«آنان دوست میدارند تا با نزدیک شدن به دین آنان روی خوش به ایشان نشان دهی، آنان نیز به نزدیک شدن به دین تو روی خوش به تو نشان میدهند.»
اسلام، نسبت به مشرکان و کفار به مسلمانان دستور میدهد که اگر سر دشمنی و عناد با اسلام و مسلمین را ندارند، با آنان به نرمی رفتار شود؛ گرچه عقاید و رفتارشان را به هیچ نحو نمیپذیرد.
اسلام سفارش میکند تا در سایه عطوفت و مهربانی، قلوب کفار غیر محارب نرم شده، به طرف اسلام و مسلمین جذب گردد. خداوند متعال میفرماید: { لا ینْهاکُمُ اللَّهُ
عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛(1)«خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت با کسانی که در دین با شما کارزار نکردهاند و شما را از خانههایتان بیرون نراندند، باز نمیدارد؛ زیرا خدا دادگران را دوست میدارد.»
حتی توصیه میشود که از خیانتهای آنان چشم پوشی شود، آنجا که میفرماید: { وَلا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاَّ قَلِیلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ؛(2)«و هر زمان از خیانتی [تازه درگذر و صرف نظر کن که خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.»
امّا اگر کفّار و مشرکین از سر عناد و جنگ و دشمنی با اسلام و مسلمین درآیند، اسلام در مقابل آنان میایستد و فرمان جهاد و قتال با آنان را صادر مینماید، آنجا که میفرماید: { وَقاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَما یقاتِلُونَکُمْ کَافَّةً}؛(3)«با همه مشرکین بجنگید همانگونه که آنان با همه شما میجنگند.»
اسلام با منافقین و مروّجان تباهی و فساد؛ اعم از فساد عقیدتی و فکری و فساد عملی و رفتاری، اهل تحمّل و سازش نیست تا چه رسد به پذیرش و تسلیم. لذا در مورد اجرای حدود میفرماید: { اَلزّانِیةُ وَالزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ ؛(4)«هر کدام از مرد و زن زناکار را صد تازیانه بزنید و در اجرای دین الهی هیچ رأفت و مهربانی نسبت به آنان روا ندارید.»
و برای جلوگیری از فساد، امر به معروف و نهی از منکر را با تأکیدات بسیار واجب کرده است.
از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «انّ اللَّه لیبغض المؤمن الذی لادین له! قالصلی الله علیه وآله: الذی لاینهی عن المنکر»؛(1)«مؤمن ضعیفی که دین ندارد مورد غضب خداوند است. سؤال شد: به چه کسی مؤمن بیدین میگویند؟ حضرت فرمود: کسی که از منکر و فساد نهی نمیکند.»
و در مورد بدعتگذاری در دین فرمود: «اذا ظهرت البدع فی امّتی فلیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنة اللَّه»؛(2)«وقتی امت من دچار بدعتهای آشکار شود، دانشمندان باید علم خود را آشکار سازند و هر کس چنین نکند لعنت خدا بر او باد.»
گرچه امر به معروف و نهی از منکر مراتبی دارد ولی هیچ کدام از مراتب آن مستلزم سکوت و سازش مطلق نیست. لذا از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «لاینبغی للمؤمن ان یجلس مجلساً یعصی اللَّه و لایقدر علی تغییره»؛(3)«شایسته نیست مؤمن در مجلسی بنشیند که در آن معصیت خدا میشود و او نمیتواند آن مجلس را تغییر دهد.»
طرفداران تسامح و تساهل به سبک غربی آن به ادله و مؤیداتی چند تمسّک کرده و به آنها استدلال کردهاند. اینک به هر کدام از آنها اشاره کرده و پاسخ میدهیم:
برخی میگویند: با مطرح شدن «دهکده جهانی» زمان آن رسیده که بیش از تعصّبات دینی به اصول پذیرفته شده جهانی فکر کنیم و نسبت به دین و تعلیمات آن تسامح و تساهل داشته باشیم، و با کشیدن حصار به دور خود بر آموزههای دینی و اخلاقی خویش تعصّب نورزیم، چرا که اصول و قواعد پذیرفته شده در بیرون از
مرزهای جغرافیایی خواه ناخواه تأثیر خود را بر ما خواهد گذاشت و ما مجبور به پذیرش این اصول هستیم... .
پاسخ: اولاً: بر فرض تحقق دهکده جهانی به معنای مزبور، هیچ انسان عاقلی نمیپسندد که این دهکده دچار بیقانونی، بینظمی و هرج و مرج شود و حتماً باید اصول و قواعدی بر آن حاکم گردد. و امّا ساکنان این دهکده بر چه مبنایی باید بر این قواعد گردن نهند؟ و چرا باید این اصل را بپذیرند؟
در بحثهای گذشته اثبات نمودیم که حق و حقیقت باید مبنا و معیار پذیرش ارزشها و اصول حاکم باشد. طبق همین ملاک است که قرآن کریم صدها سال قبل از مطرح شدن دهکده جهانی، منادی جهانی شدن فرهنگ الهی بوده و عموم مردم را به عبادت و پرستش خدای متعال دعوت نموده است، آنجا که میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(1)«ای مردم! پروردگارتان را که شما و کسانی را که قبل از شما خلق کرده عبادت کنید تا شاید پرهیزکار شوید.»
و نیز در آیات دیگر آنان را در انتخاب دین راهنمایی میکند و میفرماید: { قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ ؛(2)«بگو ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است، که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم، و بعضی از ما بعض دیگر را - غیر از خدای یگانه - به خدایی نپذیرد. هرگاه [از این دعوت سرباز زنند بگویید: گواه باشید که ما مسلمانیم.»
ثانیاً: اصولی که در اشکال از آن به عنوان اصول پذیرفته شده جهانی یاد شده است اگر اصول و قواعدی همچون: لیبرالیسم، سرمایهداری غرب، مدرنیسم و امثال اینها باشد، نمیتوانیم بپذیریم که اینها اصولی پذیرفته شدهاند؛ چرا که امروزه انسانهای
آزاده دنیا و اندیشمندان جهان حتی در غرب شدیداً به دنبال یافتن چارهای برای جبران خسارتها و خرابیهای برخاسته از بی بندوباریها و هرزگیهای اخلاقی ناشی از لیبرالیسم هستند. اقتصاد مبتنی بر ربا که محصول سرمایهداران غربی است، امروزه عملاً نبض اقتصاد بشر را به دست قدرتهای سلطهگر سپرده که در نتیجه آن، هشتاد درصد ثروت دنیا در دست تنها 20 درصد مردم است و اکثریت مردم در رنج و فقر به سر میبرند.
مدرنیسم، تنها یک پیشرفت ناقص و تک بُعدی را برای بشریت به ارمغان آورده و دیگر ابعاد وجودی انسان را به غفلت سپرده است، که در نتیجه آن زیانهایی همچون: تخریب طبیعت و محیط زیست انسانی، سلب آسایش روحی و روانی انسانها و... پدید آمده است. لذا نمیتوان به آسانی اسم این اصول را اصول پذیرفته جهانی نامید.
ثالثاً: بر فرض که بپذیریم این اصول، اصول پذیرفته جهانی است ولی باید مبنای پذیرش این اصول را بررسی کنیم. آیا صرف پذیرفته شدن از سوی افراد ولو همه یا اکثریت افراد باشند، دلیل بر حقانیت امر پذیرفته شده است؟ انسان عاقل باید به دنبال دلیل و مبنا بگردد و دلیل، خلاف این مطلب را ثابت کرده است.
برخی میگویند: وقتی برداشت ما از دین، عین دین نیست و قرائتهای مختلفی از دین و حتی از مذهب وجود دارد و معیاری برای بازشناسی حق از باطل نداریم، به ناچار باید همه این برداشتها را به دیده تسامح بنگریم و با بیتفاوتی، نظر هر فرد را فقط برای خودش محترم بشماریم.
پاسخ: برای رسیدن به حقّانیت یک دین یا مذهب، باید قبلاً این مسأله را بررسی کنیم که آیا اساساً انسان راهی به سوی کسب شناخت و معرفت حقیقی دارد، یا اینکه معرفت، نسبی است و هیچ معرفت مطلق و ثابتی وجود ندارد؟ اگر بتوانیم اثبات کنیم
که دست کم برخی از معارف بشری مطلق و ثابت هستند، میتوانیم با مبنا قرار دادن چنین معارفی بر حقّانیت یک دین در برابر سایر ادیان، استدلال و برهان عقلی اقامه کنیم. قبلاً در این بحث مبنای نسبیت گرایی در معرفت شناسی را نقد کردیم و در بحث «پلورالیزم معرفتی» نیز مبنای «هرمنوتیک» را به نقد کشیدیم، و لذا میتوان گفت که همه معرفتهای بشری نسبی نیستند، و دست کم بعضی از معارف بشری معرفتهایی مطلق، ثابت و تغییر ناپذیر هستند که عبارتند از: بدیهیات اولیه و بدیهیات ثانویه.
لذا آن دسته از تعالیم دینی که به نحوی با این بدیهیات ارتباط دارند، صد درصد قابل تصدیق و تأییدند، و میتوان با رعایت شرایط منطقی استدلال از نظر شکل و محتوا برای اثبات حقّانیت یک دین از بدیهیات مدد گرفت.
در میان ادیان موجود، اسلام تنها دینی است که میتوان به واسطه این بدیهیات عقلی، بر اصول بنیادین آن برهان اقامه کرد.
با این بیان میتوان به اشکال و شبهه دیگری نیز جواب داد که گفته شده: با توجه به بشری بودن و کامل نبودن معرفت دینی و در نتیجه، عدم قداست این معرفت، چه راهی برای مقابله با تساهلگرایی است؟
زیرا گفتیم آن دسته از تعالیم دینی که به نحوی با بدیهیات اولیه و ثانویه ارتباط دارند صد درصد قابل تصدیق و تأییدند و میتوان حقانیت آنها را ثابت کرد و در نتیجه این معارف دارای قداست ویژهای هستند.
انسان یکی از محورهای اندیشه بشری است که دیدگاههای مختلفی از نظر هستی شناسی و ارزش شناختی درباره او مطرح است. از یک منظر در باب هویت واقعی انسان و استعدادها و توانمندیهای وی دو دیدگاه کاملاً متفاوت بلکه متضاد مطرح شده است. در یک دیدگاه انسان موجودی کاملاً آزاد و مستقل در نظر گرفته میشود که در شناخت سعادت خویش و راه رسیدن به آن خودکفاست، سرنوشت خودش را خود رقم میزند و موجودی خودمختار، دارای قدرت مطلق و وانهاده به خویش و از هر گونه تکلیف و الزام بیرونی یعنی بیرون از خواست و تصمیمگیری خود، مطلقاً آزاد است.
در دیدگاه دوم، انسان از قدرت شناخت لازم، نه کافی برای رسیدن به سعادت واقعی برخوردار و نیازمند راهنمایی الهی است؛ تحت تدبیر و هدایت قدرتی ماورایی (خدا) قرار دارد و برای رسیدن به سعادت خویش، دارای تکالیف و الزاماتی است که از سوی خداوند متعال به وسیله پیامبران در اختیار او نهاده شده است.
هر یک از این دو دیدگاه در طول تاریخ بشر به صورت نسبی یا مطلق بر جوامع انسانی حاکمیت داشتهاند، که ما در اینجا به بررسی آخرین حلقه از زنجیره حاکمیت دیدگاه نخست میپردازیم که از حدود قرن چهاردهم با عنوان «اومانیسم» یا «انسان مداری» رواج یافت و طی شش قرن؛ به ویژه قرون اخیر، اکثر قریب به اتفاق مکتبهای فکری - سیاسی و ادبی غرب را تحت سیطره خود قرار داد، و برخی از
پیروان ادیان آسمانی را نیز آگاهانه یا ناخودآگاه به خود جذب کرد. اینک این موضوع را مورد بحث و بررسی قرار داده و دیدگاه اسلام را نسبت به آن بیان خواهیم کرد.
در مورد زمینه و پیدایش اومانیسم میتوان به دو عامل مهم در این خصوص اشاره کرد:
1 - در زمان قرون وسطی صاحبان فکر و اندیشه تحت فشار و اختناق شدید نظام فکری حاکم بر آن قرون و ارباب کلیسا بودند. اندیشمندان یکی پس از دیگری در دادگاه تفتیش عقاید محاکمه و محکوم میگشتند. کلیسا در برابر هر گونه نوآوری علمی و رشد و شکوفایی اندیشه نو به مقابله بر میخاست. کار علمی و تحقیقی به مثابه دخالت شیطان در امور عالم و منافی عبودیت انسان تلقی میشد.
انسان در آن قرون موجودی کاملاً منفعل و تأثیر پذیر بود که تحت تعلیمات کلیسا، خود را فاقد هر نوع اختیار و اراده میدانست و حاکمیت نیروهای فوق طبیعی و خارق العاده را برخود میپذیرفت و زمین را پر از نیروهای روحی و نفوس فوقالعاده میدانست که در سرنوشت انسان دخالت دارند و کارهای خارق العاده و عجیب عالم از آنان صادر میشود.
به شیاطین و سپاهیانش اعتقاد راسخ داشتند و میپنداشتند که آنان به انسان نزدیکترند و برایش خطراتی به وجود میآورند. لذا برای در امان ماندن از شرّ آنان چارهای جز پناه بردن به دعا و کلیسا و مقدسات و قربانی نداشتند و بدین وسیله وابستگیشان به آثار مقدّس، قطع شدنی نبود.(1)
از طرفی اربابان کلیسا علی رغم ادعای دینداریشان، همه نوع ستم و تبعیض و بیعدالتی را اعمال مینمودند و مذهب و کلیسا و مقدسات را ابزاری برای
1) 333. تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل، ترجمه نجف دریابندری، کتاب سوم.
قدرتطلبی و ثروت اندوزی قرار داده بودند. و نیز برخی از آموزههای نادرست مسیحی؛ مانند گناهکار ذاتی دانستن انسان، و خرید و فروش بهشت، و معارضه مسیحیت با علم و عقل، و تحمیل نامعقول تعالیم کلیسا بر دستاوردهای علمی و عقلی، زمینه را برای رویگردانی از نظام حاکم و رایج آن زمان؛ یعنی مسیحیت و الگو گرفتن از روم و یونان قدیم که به انسان و خرد طلایی او بیشترین اهمیت را میداد فراهم ساخت.
2 - از سوی دیگر بسیاری از اومانیسمها که با مراکز قدرت ارتباط داشتند و دین را مانع جدّی در برابر خواستههای خود میدیدند، به منظور یافتن راه حلّی برای سالار منشی گروههای پیشین، به تبیین عقلانی تحولات سیاسی و تجدّدگرایی و توجیه عوارض منفی آن پرداخته، و به تعبیر «دیویس تونی»، توجیه سبعیت مدرنیسم، حمله به دین و ارزشها و قداستهای دینی و نظام کلیسا را وجهه همّت خود قرار دادند.(1)و به تخریب ذهنیت جامعه نسبت به دین و رجال دین و ضرورت جدایی دین از سیاست و اجتماع همت گماشتند.
دو عامل یاد شده، در کنار تلاش کلیسا برای محافظت از خویش، منجرّ به عقبنشینی دین از صحنه اجتماع و سیاست شد و در مقابل آن مکتبی به نام «اومانیسم» تأسیس گشت.
جوهره و روح اومانیسم که عنصر مشترک نحلههای مختلف اومانیسمی را تشکیل میدهد، محور و معیار قرار گرفتن انسان برای همه چیز است.
و اگر مؤلّفهها و پیامدها و استلزامهای منطقی این گزاره را در نظر بگیریم میتوان به چهار مؤلّفه از آنها اشاره کرد.
1) 334. اومانیسم، تونی دیویس، ص 171.
یکی از مؤلفههای اساسی اومانیسم، عقلگرایی و اعتقاد به خودکفایی و استقلال عقلی انسانی در شناخت خود، هستی، سعادت واقعی و راه رسیدن به آن است. اومانیسمها در بعد معرفتشناسی معتقدند چیزی که با سرپنجه قدرت عقلانی بشر قابل کشف نباشد، وجود ندارد. و به همین دلیل در بُعد هستی شناختی هر گونه موجود ماوراء طبیعت؛ از قبیل خدا، وحی، اعجاز و معاد را - آنگونه که در بینش دینی مطرح است - مدعیاتی غیر قابل اثبات میپندارند. و در بُعد ارزش شناختی نیز بر این باورند که ارزشهای حقوقی را باید با استمداد از عقل بشری تعیین کرد. اومانیسم، جنبشی در برابر دستورهای به اصطلاح سلسله مراتبی سنتی بود که از طریق دین و وحی (مسیحیت) دریافت میشد، و به همین دلیل اومانیسم، دین را مانعی برای خود تلقی میکرد، و جوهر خود را دریافت تازهای از شأن و منزلت انسان به عنوان موجودی خودگرا به جای خداگرا میدانست. علم پرستی یا علمزدگی زاییده چنین تفکّری است.
اومانیستها معتقدند: انسان آزاد به دنیا آمده و باید از هر قید و بند، جز آنچه خود برای خودش تعیین میکند آزاد باشد. امّا نهادهای اساسی قرون وسطی انسان را اسیر و احکام دینی و اخلاقی را به عنوان مجموعهای از ارزشهای دریافت شده از مافوق میدانستند که بر او حاکم کردهاند. اومانیستها این ارزشها را به عنوان «ارزشهای الهی و لازم المراعات» مردود و ناپذیرفتنی میدانستند؛ زیرا با آزادی و استقلال آدمی سازگار نبود.
آنها میگفتند: بشر باید آزادی خود را در طبیعت و جامعه تجربه کند و خود بر سرنوشت خویش حاکم شود. و این انسان است که حقوق خویش را تعیین میکند نه آنکه تکلیفی از مافوق برای او تعیین شود.
در اثر جنگهای دینی قرن 16 و 17 میلادی مسأله همزیستی مسالمتآمیز بین معتقدات ادیان مختلف مطرح و بر مفهوم تساهل و تسامح تأکید شد و بینشهای سنتی ناظر به اومانیسم شدیداً تحت تأثیر روحیه تساهل و تسامح قرار گرفت. در این دیدگاه، تسامح به این معنا بود که ادیان با حفظ تفاوتهای هر یک با دیگری، میتوانند در کنار یکدیگر همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند، ولی تسامح و تساهل انسان گرایان نوین از این اندیشه مایه میگرفت که معتقدات دینی نوع انسان از درون وی مایه میگیرد و امری ماورایی نیست. درون مایه این معتقدات، وحدت بنیادین و اساسی دارند و امکان صلح جهانی وجود دارد. اومانیستها با تفسیری این جهانی از خدا، خدای مسیح را همان عقل فلسفی بشر قلمداد میکردند که در قالب مذهب سادهتر شده است.
هر چند در میان اومانیستها افرادی معتقد به خدا و دین یافت میشوند و انسان مداران را به مؤمن و ملحد تقسیم میکنند، امّا میتوان گفت که اگر اومانیسم را دین گریز و دین ستیز ندانیم، دست کم با خدا ناشناسی و انکار دین کاملاً سازگار است و تاریخ اومانیسم نیز حکایت از آن دارد. اصالت دادن به انسان در برابر اصالت به خدا سبب شده که اومانیستها گام به گام به سوی سکولاریزم و بیخدایی و بیدینی رانده شوند.
تفکّر و اندیشه اومانیسمی اشکالاتی دارد که به بررسی آنها میپردازیم:
وجود فاصله عمیق میان اومانیسم به عنوان یک جنبش فکری و آنچه در عمل و متن تاریخ حاکمیت اومانیسم بر جوامع بشری روی داده، یکی از نقدهای اساسی تفکّر اومانیسمی میباشد.
جنبش اومانیسمی به جای ارج نهادن به مقام انسان، انسان را در عمل قربانی این افیون جدید کرده و مدعیان انسانمداری از این واژه برای تأمین منافع خویش سوء استفاده کردهاند. از همان آغاز که حقّ زندگی، آزادی انسان و شادی و رفاه به عنوان حقوقی انسانی اومانیسمی سخن به میان میآمد، تا یک قرن بعد، بردگی سیاهان در آمریکا قانونی بود و گروه زیادی از انسانها در جامعه به نام انسانمداری مدرن، سرکوب میشدند.
پیامدهای ناگوار اومانیسم به نحوی بود که برخی از دانشمندان، آن را نوعی اسارت انسان شمردهاند و برای رهایی از آن برنامهریزی کردند.(1)
بیدلیل بودن مدعیات اومانیسمی و مبانی آن دومین نقطه ضعف اومانیسم است. اومانیستها بیش از آنکه در پرتو براهین و دلایل، آنچه را که مدعی آن بودند، نتیجه گیری کنند، گرفتار نوعی حرکت احساسی و عاطفی در برابر حاکمیت کلیسا، دلباختگی و شیفتگی در برابر روم و یونان باستان و دلبستگی ویژه به سالار منشی شده بودند.
«دیویس تونی» در مورد مفاهیم کلّی مطرح شده از سوی اومانیسمها ضمن آنکه آنها را در جهت حفظ منافع مطرح کنندگان میداند مینویسد: «شرط احتیاط آن است که همیشه از خود بپرسیم: پشت این مفاهیم کلان و جهان شمول کدام منافع شخصی و محلّی نهفته است».(2)
اومانیستها در کل، درصدد تهیه برنامهای برای ارج و مقام انسان و اصلاح اندیشهها نبودند، بلکه در پی راه حلهای سادهتری برای سالاری گروههای اجتماعی پیشین بودند.
به راستی، انسانمداران که بر محور و مقیاس بودن انسان برای همه چیز و نفی هر
گونه حقایق جاودانی و مطلق و انکار موجودات مافوق طبیعی و از جمله خدا و جهان پس از مرگ تأکید میکنند، با پشتوانه کدام دلیل چنین مدعیات بزرگی را ارائه کردهاند؟ نه در بُعد هستی شناختی و نه در بُعد معرفت شناختی دلیلی بر وانهادگی و آزادی مطلق انسانها، نفی خدا و نظام ناشی از آن و بینیازی از وحی دارند و نه در بُعد ارزش شناختی دلیل متقنی بر ابتنای ارزشهای اخلاقی و حقوقی بر آمال، آرزوها، پندارها و اندیشههای بشری اقامه شده است، و نه میتوان اینگونه مسائل عقلی و فلسفی را با تحلیلهای روان شناختی برخی از فلاسفه انسانمدار، نفی یا اثبات کرد، بلکه دلایل عقلی و نقلی و شواهد تجربی بر خلاف آن دلالت دارد.
اکثر قریب به اتفاق اومانیستها به نوعی طبیعتگرایی در مورد انسان قائلند. اومانیستها انسان را موجودی طبیعی و همطراز حیوانات معرفی میکنند و رده بندی جانوران - خواه انسان و خواه غیر انسان - را صرفاً قراردادی میدانند.(1)
پیامدهای این نوع نگرش نسبت به انسان، از یک طرف سود انگاری و اصالت لذّت مادّی و فساد جهان غرب و از سوی دیگر نفی هر گونه ارزش اخلاقی، حقوقی ماورایی، فضایل، کمالات معنوی و سعادت جاودانی است.
در جای خود به اثبات رسیده که نه انسان هم طراز حیوانات است و در بعد مادی و طبیعی خلاصه میشود و نه جهان وی صرفاً همین جهان مادی است. انسان از یک سو دارای ساحتی غیرمادی است که هویت واقعی او را تشکیل میدهد و کمالات، فضایل و سعادت انسانی او در پرتو رشد دادن آن است، و از سوی دیگر، انسان با مرگ نابود نمیشود و زندگی او در امور مادی خلاصه نمیگردد.
کمال نهایی او در نزدیک شدن به خدا و خداگونه شدن اوست که تجلّی کامل آن برای مردم در جهان آخرت است. چنانکه در مباحث هستی شناسی به اثبات رسیده،
1) 337. سیر انسانشناسی در فلسفه غرب از یونان تا کنون، فولادوند، نگاه حوزه، شماره 53و54، ص 104-111.
خدا صرفاً یک وجود فرضی و محصول پندارها و آمال و آرزوهای انسان نیست، بلکه وجودی حقیقی و عینی است که محور هستی و خاستگاه ارزشها است؛ همه جهان هستی از او نشأت گرفته و به او وابسته است و تحت تدبیر و سازماندهی تکوینی و تشریعی او قرار دارد.
عقل و خردورزی، موهبتی الهی و به تعبیر روایات، حجت درونی خدا در کنار انبیای الهی به عنوان حجت بیرونی است. بنابراین، هر گونه مخالفت با اومانیسم را نمیتوان به معنای مخالفت با اهمیت دادن به عقل و خردورزی دانست. آنچه در نقد اومانیسم در این خصوص مطرح میشود، افراط در اهمیت دادن به عقل است. در منظر دین، عقل، انسان را به خدا رهنمون میسازد.
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان»؛(1)«عقل چیزی است که به وسیله آن خدا عبادت میشود و بهشت به دست میآید.»
در بُعد ارزشها نیز اصول ارزشهای اخلاقی و حقوقی، با کمک عقل و فطرت الهی قابل دستیابی است، ولی این مقدار از راهنمایی و توانمندی عقل نه مستلزم فردگرایی اومانیسمی است و نه برای دستیابی انسان به سعادت واقعی وی کفایت میکند. آنچه را عقل در اختیار مینهد اصول کلّی و مبهم تأمین نیازمندیهای انسان و رعایت عدالت و حقوق افراد، آزادی، ارزشهای متعالی انسان و شکوفاسازی و ارضای استعدادهای اوست، امّا برای رسیدن به سعادت واقعی، میزان و حدود امور یاد شده و مصادیق و موارد آن باید شناخته شود. امری که از تیررس عقل بشری دور است.
چنانکه اشاره شد اومانیستها معتقد بودند که جانب داری از ارزشهای انسانی، نظامهای بسته فلسفی، اصول و عقاید دینی و استدلالهای انتزاعی در ارزشهای
1) 338. بحارالأنوار، ج 1، ص 116و170.
انسانی نارواست،(1)و انسان باید خود آزادی را در طبیعت و جامعه تجربه کند و برای ساختن جهانی نو و ایجاد تغییر و بهبود در مورد آنچه که هست، از صلاحیت کامل برخوردار است.
این نوع آزادی افسار گسیخته، به جای آنکه فراهم آورنده زمینههای شکوفایی انسان و تأمین کننده حقوق و نیازهای واقعی او باشد، ابزاری برای ستم بر انسان و نادیده گرفتن حقوق و ارزشهای حقیقی او شد، و سر از فاشیسم و نازیسم درآورد.
اندکی تأمّل در خود دوستی انسان که از میلهای اصیل و سرشتی او است، ما را به این نتیجه میرساند که اگر آزادی انسانی در پرتو تعالیم دینی و ارزشهای اخلاقی و حقوقی مهار نشود، عقل و خرد او محکوم و تحت سیطره میل به خود دوستی و دیگر امیال پست حیوانی قرار میگیرد و به هر جنایتی دست میزند. انسانِ جدای از وحی، زمینه سقوط خویش و دیگران را فراهم میکند و گذشته از محروم ساختن خود و دیگران از سعادت ابدی، زندگی دنیایی خود را نیز به فساد و تباهی میکشاند.
خداوند متعال میفرماید: { وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَواصَوْا بِالصَّبْرِ}؛(2)«به عصر سوگند که انسانها همه در زیانند مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادند، و یکدیگر را به حق سفارش کرده و یکدیگر را به شکیبایی و استقامت توصیه نمودند.»
در بینش اومانیسمی، آزادی انسانها میتواند حد و مرزهای معتقدات دینی را نادیده بگیرد، ولی در اسلام و ادیان آسمانی، افزون بر حریم حقوق انسانها، معتقدات و مقدسات نیز حریم لازم الرعایه دارند.
انسان مداران، از تسامح و تساهل مطلق جانبداری میکنند و آن را سنبل مبارزه با فرهنگ حاکم در قرون وسطی و رجوع به روم و یونان قدیم و مقتضای آزادی و ارج نهادن به انسان میدانند.
آنان که همه ارزشها را ساخته دست و فکر بشر میدانند و دچار نسبیت و شکّاکیت معرفتی هستند، تأکید بر مجموعه خاصی از ارزشها و بینشها و ضرورت پذیرش، حاکمیت و دفاع از آن را امری غیر معقول تلقی میکنند.
این نگرش با آنچه در تعالیم ادیان آسمانی به ویژه اسلام آمده به کلّی از جهات مختلف ناسازگار بلکه متضاد است. از یک سو مبانی تسامح و تساهل یعنی بشری بودن و نسبیت ارزشها و معرفتها، با بینش دینی سازگار نیست؛ زیرا در بینش دینی، خاستگاه ارزشها خداوند است نه انسان، و این ارزشها از اطلاق و پشتوانه معرفتی یقینی برخوردار است. و از سوی دیگر تسامح و تساهل در مورد هر دین و پیروان آنها را نمیپذیرد و در مقابل کفر و الحاد موضعی آشتیناپذیر دارد. و در خصوص پیروان دیگر ادیان آسمانی نیز مدارای اسلامی دارای حدّ و مرز و چارچوب خاصی وجود دارد. البته در چارچوبه این مقرّرات، اسلام نه تنها بر مدارای با پیروان ادیان تأکید میکند بلکه به نیکی کردن به آنان نیز توصیه مینماید و تلاش برای آزادی انسانهای در بند و تحت ستم و فریادرسی کسانی که مسلمانان را به دادخواهی فرا میخوانند نیز از وظایف مسلمانان و نشان مسلمانی به شمار میآید.
فلاسفه بزرگی که پس از نهضت اومانیسمی آمدهاند تحت تأثیر فراوان این نهضت قرار گرفته و در تفکر فلسفی خود تلاش کردهاند تا بر ارزش و اختیار و آزادی انسان تکیه نموده و انسان را محور دانسته و عقل و خرد او را در عرض خدا قرار دهند.
اولین فیلسوفی که در قرن شانزدهم این تفکر را بنا نهاد «رنه دکارت» بود که با جمله معروفش «من میاندیشم پس هستم» بینش اومانیسمی را به صورت یک فلسفه و تفکر درآورد. او با این جملهاش انسان را مبدأ قرار داد و با اثبات «من»، به اثبات خداوند پرداخت و به این وسیله حتی خداوند را نیز قائم به اندیشه آدمی دانست
و انسان را به صورتی قائم به ذات و خودکفا به عنوان مبدأ معرفت معرفی نمود.(1)دومین فیلسوفی که بعد از دکارت از چهرههای قوی اندیشه اومانیسمی به شمار میرود «باروخ اسپینوزا» است. او نیز با محور قرار دادن انسان و محکوم کردن قهّاریت دین بر آدمی، معتقد بود که فکر انسان بر عالم وجود احاطه دارد و الهامات دینی از انسان سلب اختیار میکند و مانع دستیابی فکر آدمی است به گونهای که عقل آدمی حتی محیط بر امور بینهایت نیز هست.(2)
در تداوم تفکر اومانیسمی، سومین فیلسوفی که با تأثیرپذیری از اومانیسم، فلسفهاش را بنا نهاد «امانوئل کانت» بود که در بینش انسانمحورش معتقد شد انسان موضوع و سوژه شناسایی معرفت است و به جای اینکه علوم و معارف انسان، مطابق اشیا، انتظام پیدا کند، اشیا باید مطابق معرفت انسان تنظیم شوند.(3)
او میگوید: انسان است که به عالم معنا میدهد و او واهب الصور است. آدمی است که در عمل شناسایی به نفس الامر صورت میدهد. در تفکّر او جهان برای انسان آن اندازه موجود است که آن را میاندیشیم؛ یعنی جهان تابعی از قوانین اندیشه ماست.
در ادامه تأثیرپذیری فلاسفه غرب از اومانیسم، نمونه بارز تفکر انسان محوری را به صورت حادّش در «ژان پل سارتر» میبینیم که انسان مرکزی را به جای خدا مرکزی معرفی میکند و معتقد به خدا انسانی یا خدا شدن انسان میشود. از نظر او هر فردی، یکتا، یگانه و مطلق و کامل است و هیچ طبیعت مشترک انسانی وجود ندارد، در نتیجه انسان آزاد است تا خود را گام به گام بسازد و خرد جای وی را میگیرد و بالطبع منکر هر مرجعیت متعالی میشود.(4)
یکی از درون مایههای اومانیسم، مسأله از خود بیگانگی است که در قرون بعد از نظام کلیسا بیشتر مورد توجه قرار گرفت.
در میان موجودات جهان، تنها انسان است که میتواند هویت واقعی خود را دگرگون سازد، تعالی ببخشد یا آن را به رکود و سقوط بکشاند. همچنین فقط انسان است که میتواند هویت واقعی خویش؛ یعنی روح انسانی را با علم آگاهانه حضوری بیابد، یا از خود غافل شود و خود را فراموش کند و از آن بیگانه شود.
بیگانگی انسان از خود، یکی از مهمترین مسائل انسان شناختی است که در رشتههای مختلف علوم انسانی مورد توجه قرار گرفته است.
واژه «از خود بیگانگی» در طول تاریخ، گاه مفهومی با بار ارزشی مثبت داشته، ولی غالباً معنایی با بار ارزشی منفی و ضدّ ارزش داشته است. و به دست پیروان «هگل» یعنی «باور»، «فوئرباخ» و «هس» مفهومی سکولار پیدا کرده است. آنچه امروزه در محافل علمی و فرهنگی مطرح و در اینجا مدّ نظر است، کاربرد منفی آن است، گرچه این عنوان در محافل معنوی و عرفانی به معنای از خود گذشتن و به حق و اصل شدن آمده و از این جهت بار ارزشی و حقیقی به خود گرفته است.
وجه مشترک این سه متفکّر در زمینه رابطه دین و از خود بیگانگی آن است که هر
سه، دین را موجب از خود بیگانگی بشر میدانند و معتقدند که بشر زمانی خویشتن خویش را باز مییابد که دین را کنار گذارد و تا دین بر اندیشه بشری حاکم است از خود بیگانگی گریبانگیر آدمی است. این سخن، دقیقاً نقطه مقابل بینش ادیان آسمانی، به ویژه اسلام و قرآن در مسأله از خود بیگانگی است.
طرح مسأله «از خود بیگانگی» بستگی تام به تصویری دارد که در مکتبهای مختلف نسبت به انسان و حقیقت و هویت او ارائه میشود.
در بینش قرآنی، حقیقت انسان را روح جاودانه او تشکیل میدهد که از خدا نشأت گرفته و به سوی او بازمیگردد، و انسان، هویت «از اویی» و «به سوی اویی» { إِنّا للَّهِِ وَإِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ(1)} دارد. در بینش انسانی، شناخت دقیق و درست انسان، بدون در نظر گرفتن رابطه او با خدا میسّر نیست. هستی انسان عین ربط به خداست. بریدن و جدا کردن او از خدا، هویت واقعیاش را در پرده ابهام فرو میبرد، و این حقیقتی است که در مکتبهای غیر الهی مورد غفلت یا انکار واقع شده است.
از سوی دیگر، زندگی واقعی انسان در سرای آخرت است که با تلاش مخلصانه و همراه با ایمان خود در این دنیا آن را بنا مینهد. بنابراین، مسأله از خود بیگانگی از دیدگاه قرآن را در این چارچوب باید مورد توجه قرار داد.
مادهگرایان، انسان و زندگی وی را در زندگی دنیایی و نیازهای مادی و احیاناً نیازهای معنوی وی در چارچوب زندگی دنیایی خلاصه کرده و به همه ابعاد مسأله از این منظر نگریستهاند.
قرآن مجید بارها در مورد غفلت از خود و سرسپردگی انسان به غیر خدا، هشدار داده و بتپرستی، پیروی از شیطان و هوای نفس و تقلید کورکورانه از نیاکان و بزرگان
1) 345. سوره بقره، آیه 156.
را نکوهش کرده است. سلطه شیطان بر انسان و هشدار در مورد آن نیز بارها و بارها در قرآن مطرح و به خطر انحراف انسان در اثر وسوسه شیاطین انس و جن تأکید شده است. مگر میشود انسان از خود غافل شود و خود را فراموش کند یا آنکه خود را بفروشد؟!
قرآن مجید در این باره میفرماید: { وَلاتَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ؛(1)«همانند آنان نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را نسبت به خودشان دچار فراموشی کرد.»
و در جایی دیگر میفرماید: { بِئْسَما اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ ؛(2)«آنچه خود را به آن فروختند، بد چیزی است.»
و نیز میفرماید: { اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لایؤْمِنُونَ ؛(3)«آنان که دچار خودزیانی شدند، پس آنان ایمان نمیآورند.»
اگر خودِ حقیقی انسان را در نظر بگیریم و از زاویه «از خود بیگانگی» به این آیات نظر کنیم، این تعابیر با همان ظاهر خود معنا و مفهوم مییابد. بسیاری از انسانها خودِ حقیقیشان را فراموش کرده یا از آن غافل شدهاند. انسان تا به سوی خدا حرکت نکند خود را نیافته و گرفتار از خود بیگانگی است.
در این قسمت به بررسی برخی از نمودهای از خود بیگانگی میپردازیم:
انسانِ از خود بیگانه در تمام یا برخی شؤون خود، اصالت را به دیگری میدهد و در ارزیابیها، احساس دردها، تشخیص درمانها، مشکلات و راهحلها، نیازها و ایدهآلها، دیگری را اصل قرار میدهد و امور خود را بر اساس او میسنجد.
خداوند متعال در مورد انسانهای رباخوار میفرماید: { اَلَّذِینَ یأْکُلُونَ الرِّبا لایقُومُونَ اِلّا کَما یقُومُ الَّذِی یتَخَبَّطُهُ الشَّیطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَیعُ مِثْلُ الرِّبا...}؛(1)«آنان که ربا میخورند، بر نمیخیزند [= اقدام به کاری نمیکنند مگر مانند برخاستن کسی که شیطان او را در اثر تماس [و آسیب رساندن آشفته میکند [و تعادل او را بر هم میزند]؛ این حالت از آن روست که ربا خواران گفتند: همانا خرید و فروش مانند رباست.»
انسان از خود بیگانه که به دیگری اصالت میدهد، برای شؤون دیگری هم اصالت قائل است و در همه مسائل و فروع و ابعاد، اصالت را به دیگری میدهد. از دید انسانِ رباخوار اصالت با رباخواری است و خرید و فروش هم مانند رباست. او انسان را حیوانی پنداشته که هر چه بهرهمندیاش از دنیا بیشتر باشد، کاملتر و به هدف نزدیکتر میشود و رباخواری مصداق کامل این بهرهمندی است.
اگر انسان از خود بیگانه شد و عنان اختیار خویش را در دست دیگری نهاد، به دو دلیل تعادل خویش را از دست میدهد:
الف) نخست آنکه، حرکتهای آن دیگری چون با مقتضای ساختار وجودی او سازگار نیست، دچار عدم تعادل میشود.
ب) و دیگر آنکه، آن دیگری، موجودهای متعدد و متنوّعی را در بر میگیرد. این موجودات مختلف یا افراد متعدد، خواستهای متضاد و دست کم مختلفی دارند و تعادل انسانِ از خود بیگانه را بر هم میزنند. قرآن کریم که انسان مشرک را از خود بیگانه میداند، میفرماید: { ءَاَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ}؛(2)«آیا خداوندان پراکنده بهترند یا خدای یگانه چیره بر همه.»
و نیز میفرماید: { ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکآءُ مُتَشاکِسُونَ وَرَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ
هَلْ یسْتَوِیانِ مَثَلاً}؛(1)«خداوند مثلی زده است: مردی که چند [خواجه بدخو و ناسازگار در او شریک باشند و مردی که از آن یک مرد باشد. آیا این دو در مَثل برابرند؟»
و نیز میفرماید: { لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ؛(2)«به دنبال راههای دیگر [به جز راه توحید که راه مستقیم است نروید که شما از راه خدا جدا و پراکنده سازد.»
آیه ربا(3)نیز - آن گونه که گذشت - رفتار انسان رباخوار را چونان انسان مصروع دانسته که از تعادل برخوردار نیست و عدم تعادل در رفتار او را معلول عدم تعادل روحی و استقامت فکر او میداند.
انسان از خود بیگانه دچار بیهدفی میشود. از دیدگاه قرآن، منافقان که جمعی از خود بیگانهاند، این گونه وصف میشوند: { مُذَبْذَبِینَ بَینَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلآءِ وَلا إِلی هؤُلآءِ وَمَنْ یضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً}؛(4)«بین خدا و غیر خدا سرگردانند. نه با گروه مؤمنان و نه با گروه کافران [یکسو و یکدل نیستند و هر که را که خدا گمراه کند برایش راهی نیابی.»
انسان از خود بیگانه که خود را دیگری پنداشته و از خودِ واقعیاش غافل است، یا در اثر مطلوب پنداشتن وضعیت فعلیاش حاضر به هیچ گونه تغییر در وضعیت خویش نیست و در برابر آن مقاومت میکند، یا به دلیل غفلت از خود و وضعیت مطلوب، در اندیشه تغییرِ وضعیت نیست و در نتیجه، قدرت بر تغییر وضعیت ندارد.
خداوند متعال درباره کافران و منافقان میفرماید: { فَلَمّا جائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ ؛(5)«پس چون فرستادگان [خداوندگار] شان با دلیل روشن [به سوی شان آمدند به [اندک دانشی که نزد آنان بود دلخوش کردند.»
و نیز میفرماید: { وَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَنَسِی ماقَدَّمَتْ یداهُ إِنّا جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یفْقَهُوهُ وَفِی آذآنِهِمْ وَقْراً وَإِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدی فَلَنْ یهْتَدُوا إِذاً أَبَداً}؛(1)«و چه کسی ستمکارتر از آن است که به آیات خداوندگارش پند داده شود، پس، از آن روی گرداند و آنچه را [از کارهای زشت انجام داده فراموش کند. به راستی که ما بر دلهایشان پوششهایی نهادیم تا آن [= قرآن را درنیابند و در گوشهایشان سنگینی نهادیم [تا آن را نشنوند] و اگر آنان را به راه راست و رهنمود خدا بخوانی، هرگز هدایت نشوند.»
در این آیه نیز ناتوانی اصلاح وضعیت و عدم قدرت بر تغییر، به عنوان نمودی از خودبیگانگی مطرح شده است.
هویت واقعی انسان را بُعد روحانی و فرا حیوانی او تشکیل میدهد؛ ولی اگر انسان خود را دیگری پنداشت، طبیعی است که هویت آن دیگری را هویت خود میپندارد. به بیان قرآن، انسانهای از خود بیگانه همواره حیوانیت را به جای خودِ واقعی خویش مینشانند و چون حیوانیت به جای انسانیت نشست دیگر چنین پنداشته میشود که هر چه هست، همین جسم و تنعّمات مادّی است. انسان چیزی نیست جز همین جسم مادّی و غرایز حیوانی. و جهان وی نیز چیزی جز جهان مادّی نیست. در چنین شرایطی انسانِ از خود باخته میگوید: { ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً}؛(2)«گمان نمیکنم قیامت در کار باشد.»
او میگوید: { ما هِی إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَنَحْیی وَما یهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ}؛(3)«زندگی جز همین دنیا نیست که میمیریم و زنده میشویم و چیزی جز روزگار ما را هلاک نمیکند.»
در اثر چنین بینشی، نیازهای این انسان نیز نیازهای حیوانی و بهرهمندی از لذایذ
دنیایی میشود: { وَالَّذِینَ کَفَرُوا یتَمَتَّعُونَ وَیأْکُلُونَ کَما تَأْکُلُ الأَنْعامَ ؛(1)«آنان که کافر شدند، همانند چارپایان میخورند و از لذایذ دنیایی بهره میگیرند.» و لذا به زندگی دنیا خشنودند: { وَفَرِحُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا}؛(2)«و به زندگی دنیا فرحنا کند.»
برای چنین انسانی بیماری جسمی اندکی، بسیار مهم و موجب بیتابی است: { اذا مسّه الشرّ جزوعاً}؛(3)«هنگامی که شر به او رسد بیتاب است.» آنان کوهی از بیماریهای روحی را خوب میپندارند: { قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً * اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعاً}؛(4)«بگو: آیا شما را از زیان کارترین مردم آگاه سازیم؟ کسانی که کوشش آنان در زندگی دنیا گم شده [و به هدر رفته است و خود گمان میکنند که خوب رفتار میکنند.»
کسی که دچار از خودبیگانگی میشود، شیطان، حیوان و یا موجود دیگری را خود میپندارد و تسلیم او میشود و خود را در همین دنیا و لذّات آن خلاصه میکند. در نتیجه ابزارهای شناخت عقلانی و روحی انسانی خود را مهر کرده و راههای شناخت حقیقت را بر خود میبندد، قرآن کریم در این باره میفرماید: {ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّواالْحَیوةَ الدُّنْیا عَلَی الْأخِرَةِ وَأَنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ * أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ وَأُولئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ؛(5)«زیرا آنان زندگی دنیا را بر آخرت برگزیدند و خدا گروه کافران را هدایت نمیکند. آنان کسانی هستند که خدا بر دلها و گوشها و چشمهایشان مهر نهاده و آنان خود، غافلانند.»
این مهر بر قلب و گوش و چشمان نهادن، با انتخاب زندگی حیوانی و حرکت در آن مسیر حاصل میشود و اینها همه نتیجه انتخاب زندگی حیوانی است. به همین دلیل، چنین انسانی از حیوان پستتر است. خداوند متعال میفرماید: { اُولئِکَ کَالْأَنْعامُ
بَلْ هُمْ أَضَلَّ اُولئِکَ هُمُ الْغافِلُون ؛(1)«آنان همچون چارپایانند، بلکه آنان گمراهترند. آنها همان افراد غافلند.»؛ زیرا حیوانات، حیوانیت را انتخاب نکرده بلکه حیوان خلق شدهاند و حرکت آنها در مسیر حیوانیت، از خود بیگانگی نیست؛ ولی انسان که انسان خلق شده اگر حیوانیت را برگزیند از خود بیگانه شده است.
ممکن است گفته شود که انسان مؤمن و عارف به خدا نیز خداوند را بر خود حاکم میکند و خواست او خواست خدا میشود، و نقطه اوج توحید و ایمان را سراپا تسلیم خدا شدن و به کلّی خود را فراموش کردن میداند؛ پس انسان موحّد نیز از خود بیگانه است.
ولی باید بدانیم که انسان هویتی خدایی دارد که از او نشأت گرفته و به سوی او باز میگردد. حقیقت و هویت او عین ربط به خدا، و تسلیم خدا شدن عین بازیافتن خویش است. آیاتی که از اهتمام به خود نکوهش کرده، مقصود از آنها اهتمام به خودِ حیوانی و غفلت از آخرت و بدگمانی به وعدههای خداوند است، همانگونه که میفرماید: { وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ یظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیةِ}؛(2)«و گروهی در اندیشه [زندگی دنیایی و جان خویشتن بودند و به خداوند گمان ناروا داشتند، گمانی متناسب با دوران جاهلیت.»
از خود بیگانگی، هم فردی و هم اجتماعی است. گاه جامعهای از خود بیگانه میشود و جامعهای دیگر را خود میپندارد. در اینجا نیز هویت جامعه دیگر را هویت خود میپندارد و جامعه دیگر را اصل قرار میدهد. افرادی که راه پیشرفت جامعه اسلامی را در غربزدگی میدانند درصدد از خود بیگانه کردن مسلمانانند.
یکی از کارهای جوامع استکباری همین است که یک جامعه را از خود بیگانه میکنند. وقتی جامعه از خود بیگانه شد نیاز به تهاجم فرهنگی نیست. در حال تفاهم فرهنگی هم، فرهنگ بیگانه کپی میشود. آنچه باید با تهاجم فرهنگی عملی شود، به دست افراد جامعه، جامه عمل میپوشد. در چنین شرایطی، سرآمد آن جامعه فرا میرسد و چیزی از فرهنگ و ارزشها باقی نمیماند، و در عین حال که افراد وجود دارند، آن جامعه با هویت جمعیاش وجود ندارد؛ زیرا مسخ شده است.
علم زدگی، انسانمداری، اصالت ماده در شکل جدید آن و خلاصه کردن پیشرفت و توسعه در رشد و پیشرفت تکنولوژیک، از مظاهر نوینِ از خود باختگی جوامع در جهان امروز است.
برای جلوگیری از سقوط در ورطه از خود بیگانگی و نجات از آن توجه به چند نکته لازم است:
1 - تنبّه و خارج شدن از غفلت.
2 - بازنگری نقّادانه همراه با تقوا نسبت به گذشته.
اگر فرد یا جامعهای در اعمالی که انجام میدهد بازنگری نکند و در بعد فردی محاسبه نفس نداشته باشد، و در بُعد اجتماعی نیز از فرهنگ خود و بیگانه به طور کافی مطّلع نباشد و در باب شیوه و میزان نفوذ فرهنگ بیگانه در فرهنگ خودی بازنگری و بازشناسی نداشته باشد، امکان فاصله گرفتن از هویت واقعی خویش بسیار زیاد است. و این فاصله گرفتن میتواند آن قدر پیش رود که به نسیان خود و فرهنگ خودی و از خود بیگانگی بینجامد که راه نجاتی برای از خود بیگانگی او متصور نیست.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { یأَیها الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ ما
قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ * وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسیهُمْ أَنفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ ؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! تقوای الهی پیشه کنید و هر کسی در باب آنچه برای فردای قیامت پیش فرستاده بیندیشد و آن را بازنگری کند. و تقوای الهی پیشه کنید که خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است. و همانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند آنان را از خویشتن فراموش ساخت.»
مفسّران میگویند: مقصود از تقوای دوم در آیه فوق، تقوا در بازنگری اعمال است. اگر انسان در این مرحله هم از تقوا برخوردار نباشد دچار خود فریبی شده و به سوی از خود بیگانگی سوق داده میشود. در بینش قرآنی، بازنگری اعمال گذشته باید توأم با تقوای الهی باشد تا نتیجه مطلوبی داشته باشد.
از خود بیگانگی، گاه به دست خود، گاه با غفلت خود و طرح و برنامه دیگران صورت میپذیرد. انسان، گاه خود، موجود دیگری را به جای خود مینهد و از خود بیگانه میشود و گاه از خود غافل میشود و دیگران برای او خودی تعیین میکنند و در فکر استثمار او بر میآیند و برای او، خودِ متناسب با اهداف خودشان تعیین میکنند.
در امور اجتماعی نیز جامعهای که از خود غافل شود، استعمارگران درصدد تعیین هویت فرهنگی او بر میآیند و به او الگو میدهند. لذا برای نجات از این دو آسیب بزرگ، لازم است هویت واقعی فردی و جمعی خود را بشناسیم و همواره مراقب آن باشیم. خداوند متعال در این باره میفرماید: { یآ أیهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیکُمْ أَنْفُسَکُمْ لایضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیتُمْ ؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خودتان بپردازید [و مراقب خویشتن باشید]، هر گاه شما هدایت یافتید، آن کس که گمراه شده به شما زیانی نمیرساند.»
ایده جهانی سازی، ایده مقدسی است؛ ولی غربیها تلاش میکنند که از این ایده مقدس سوء استفاده کرده و خود را با همه معیارهای استکباری و شیطانی خود بر جهان بشریت حاکم سازند و خلاصه جهانی بسازند هماهنگ با ایدهها و هواهای نفسانی خود، ولی اسلام میخواهد جهانی بسازد هماهنگ با ایدههای الهی و معیارهای فطری و پایدار جهانی که در پرتو یکتا پرستی و تقوا، همه اعضا و اجزای آن یگانه باشند و امت واحده الهی و اسلامی تحقّق یابد. اینک خصوصیات جهانی سازی را از دیدگاه اسلام و غرب مورد بررسی قرار میدهیم.
به نظر میرسد با همه تعاریفی که از جهانی شدن ارائه شده، تا کنون تعریف روشن و جامعی از آن ارائه نشده است. زیرا:
اوّلاً: این پدیده هنوز به حدّ تکامل نهایی خود نرسیده است.
ثانیاً: هر کسی در مقام تعریف، بُعدی از ابعاد آن را بازگو کرده است.
در عین حال به برخی از تعاریف اشاره میکنیم:
1 - برخی جهانی شدن را فرایندی اجتماعی میدانند که در آن قید و بندهای جغرافیایی که بر روابط اجتماعی و فرهنگی سایه افکنده است از بین میرود.(1)
1) 368. کشورهای در حال توسعه و سازمان جهانی تجارت.
2 - برخی دیگر جهانی شدن را به معنای تشدید روابط اجتماعی در سرتاسر جهان میدانند که مکانهای دور از هم را چنان به هم مرتبط میسازد که اتفاقات هر محل، زاده حوادثی است که کیلومترها دورتر به وقوع میپیوندد.(1)
3 - هاروی، جهانی شدن را در بردارنده دو مفهوم فشردگی زمان و مکان و کاهش فاصلهها تلقّی میکند.(2)
ریشههای تاریخی جهانی شدن را میتوان به عمق تاریخ بشر مربوط دانست. طبق نظر جامعهشناسان و باستانشناسان، زندگی بشر از زندگیهای محدود خانوادگی و انفرادی در جنگلها و غارها و پناهگاهها شروع شده و به تدریج به جمعیتهای عشیرهای و قبیلهای و اجتماعات محدود در کنار چشمهها و رودخانهها تبدیل شده، بعداً تبدیل به روستاها و واحدهای کوچک شدهاند و سپس شهرها تشکیل شده و از شهرها به تدریج کشورها و دولتها پدید آمدهاند. بنابر این، در مجموع، زندگی بشر به سوی جهانی شدن در حرکت است. یعنی هر چه که به پیش میرویم تفرقهها کم و تجمعها زیاد میشود. البته این حرکت در قرون اخیر سرعت بیشتر به خود گرفته است، و با بهرهگیری از وسایل جدید ارتباط جمعی حرکت به سوی جهانی شدن شتاب بیشتری خواهد گرفت.
به نظر میرسد با سه وجه مهم و اساسی و گاهی متمایز از هم روبهرو هستیم که به اشتباه یا تسامح به هر سه عنوان «جهانی شدن» اطلاق میگردد:
1 - فرایند طبیعی و تدریجی جهانی شدن
2 - جهانی سازی غربی.
3 - جهانی سازی آمریکایی.
«جهانی شدن» گرچه یک روند و حرکت تدریجی، طبیعی و تکاملی را طی کرده و در عصر جدید به مراحل بالایی از بالندگی و شکوفایی علمی، اقتصادی و تکنولوژی دست یافته است، ولی همین روند طبیعی در حرکت رو به رشد و تکاملی خود شاهد دستاندازی و دخل و تصرّف قدرتهای اقتصادی و سیاسی بزرگ بوده و در بعضی موارد در خدمت منافع و آمال آنها قرار گرفته است، که از آن به «جهانی کردن» تعبیر میشود. به عبارت روشنتر قدرتهای پیشرفته غربی و صاحبان شرکتهای بزرگ اقتصادی و تجاری و... این روند را در خدمت منافع خود گرفته و به نوعی خود را بر این فرایند طبیعی تحمیل کرده و حتی در مسیر حرکت آن انحراف ایجاد کردهاند.
پروژه «جهانی سازی» آمریکایی دقیقاً همان آمریکاییسازی و تحت سلطه قرار دادن کلّ جهان از سوی آمریکا است و امری کاملاً متمایز با روند «جهانی شدن» است. پس در حقیقت بین «جهانی شدن طبیعی» و «جهانی کردن غربی» با «جهانی سازی آمریکایی» فرق فاحشی است. «جهانی کردن اقتصاد» به دنبال تحوّل عمیق سرمایهداری و حاکمیت نظام سلطه و مبادله نامتوازن صورت میپذیرد. این پروژه، اوج پیروزی سرمایهداری جهانی و حاکم شدن رقابت بیقید و شرط در سراسر جهان است.
«جهانی سازی آمریکایی» در زمینه نظامی، سیاسی و حتّی اقتصادی پروژهای است که ناشی از سیاستها و استراتژیهای کلان ایالات متحده آمریکا است. به عبارت دیگر جهانی سازی همان آمریکایی سازی است.
«جهانی شدن» به رغم آنکه یک روند و حرکت تدریجی، طبیعی و تکاملی را طی
کرده و در عصر جدید به مراحل بالایی از بالندگی و شکوفایی علمی، اقتصادی و تکنولوژی دست یافته است، ولی در عین حال آثار منفی نیز در پی داشته است، که میتوان به برخی از آنها اشاره کرد:
1 - نبود رهبری واحد و تأثیرگذار در عرصه بین الملل و فزونی رقابتها و ستیزهجوییها.
2 - ترویج فساد، بی بند و باری، فحشا و فرهنگ منحط غربی و از بین رفتن آموزههای اخلاقی و معنوی در پرتو این فرآیند.
3 - به وجود آمدن نابرابریهای اقتصادی در برخی از کشورها.
4 - افزوده شدن بر معضل بیکاری به جهت رشد سریع فنّآوری و مکانیکی شدن بسیاری از امور زندگی.
5 - جهانی شدن جرایم و خلافها؛ از قبیل قاچاق مواد مخدّر، قاچاق زنان و کودکان و... و نیز شیوع بیماریهایی از قبیل ایدز و... .
6 - تسلّط فرهنگ غربی بر دیگر فرهنگها به شکل تلاش برای مسخ کردن هویت فرهنگی ملّتهای دیگر و مطرح کردن فرهنگ غربی به عنوان جایگزین.
در قرآن کریم و روایات اسلامی به موضوع «جهانی شدن و جهانی سازی» اشاره شده است، هر چند معنا و مفهومی را که اسلام از این دو واژه ارائه میدهد با معنا و مفهوم غربی و غیر اسلامی آن متفاوت است. ولی در عین حال اگر «جهانی شدن» به صورت طبیعی خود پیش برود میتواند زمینهساز حکومت جهانی باشد که اسلام آن را معرفی کرده است.
اینک به برخی از آیات و روایات در این باره اشاره میکنیم:
1 - { وَلَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصّالِحُونَ ؛(1)«و ما بعد از تورات، در زبور داوود هم نوشتیم که حتماً بندگان نیکوکار من ملک زمین را وارث و متصّرف خواهند شد.»
2 - { وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلِیمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَلِیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً...}؛(2)«خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده میدهد که قطعاً آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد؛ همانگونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید و دین و آیینی را که برای آنان پسندیده پا برجا و ریشهدار خواهد ساخت و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدّل میکند...».
3 - { هَوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدی وَدِینِ الحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ المُشْرِکُونَ ؛(3)«او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان غالب سازد هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.»
در روایت آمده که حضرت علیعلیه السلام هنگام تلاوت این آیه، از یاران خود پرسید: آیا این پیروزی حاصل شده است؟ گفتند: آری. حضرت فرمود: «نه، سوگند به کسی که جانم به دست اوست، این پیروزی آشکار نمیشود مگر زمانی که هیچ آبادی روی زمین نماند مگر آنکه صبح و شام بانگ لا اله الاّ اللَّه از آن به گوش رسد».(4)
امام باقرعلیه السلام فرمود: «همانا این پیروزی به هنگام قیام مهدی از آل محمّدعلیهم السلام خواهد بود، آن چنان که هیچ کس در جهان باقی نمیماند مگر آنکه اقرار به رسالت محمّد صلی الله علیه وآله خواهد کرد».
همانگونه که اشاره شد، جهانی شدن و جهانی سازی و جهانی کردن که اسلام
معرفی میکند با آنچه دیگران به تصویر کشیده و درصدد پیاده کردن آن هستند فرق اساسی دارد. آنچه را که اسلام تصویر میکند از امتیازات خاصی برخوردار است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - حکومت واحد جهانی اسلامی، تحت رهبری افراد صالح و وارسته و شخصیتهای برجسته دینی که معصوم از خطا و تالی تلو معصومند اداره میشود، و قانون خدا در آن جامعه حاکم است، ولی حکومت واحد جهانی پیشنهادی غرب، تحت نظر و اشراف قدرتمندان و زورمداران و ستمگران است.
2 - از دید اسلام، محور تمام امور در جامعه، خدا و احکام اوست، ولی در جهانی شدن و جهانی سازی غرب، محور، قوانین موضوعه بشری است.
3 - حکومت جهانی امام مهدیعلیه السلام بر محور توسعه اخلاقی، اجتماعی، امنیتی استوار است، در حالی که در حکومت جهانی غرب، معنویت هیچ جایگاهی ندارد.
4 - توسعه علمی از ویژگیهای حکومت جهانی امام مهدیعلیه السلام است،(1)در حالی که در عصر جهانی شدن غربی، دانش پیشرفته در انحصار کشورهای خاصی است که این کشورها از انتقال آن به کشورهای دیگر جلوگیری میکنند.
5 - حکومت جهانی حضرت مهدیعلیه السلام حکومتی است مبتنی بر آموزههای حیاتی و دینی، در حالی که جهانی شدن، پیامد و حاصل آگاهانه و ناآگاهانه پیشرفتهای سیاسی، اقتصادی، فنآوری، در ارتباط با نظام سرمایهداری و سلطه طلبی است.
6 - حکومت واحد جهانی مهدیعلیه السلام ولایی است و مشروعیت خود را از خدا دارد که از ناحیه مردم نیز مورد پذیرش است، در حالی که جهانی شدن، مشروعیت حکومت جهانی را از ناحیه مردم میداند، آن هم با هزاران فریب کاری که در گرفتن آرای مردم به کار میگیرد.
7 - حکومت واحد جهانی حضرت مهدیعلیه السلام بر مبنای حاکمیت عقل است، زیرا
1) 375. بحارالأنوار، ج 52، ص 336.
عقل انسانها در عصر ظهور به کمال میرسد، در حالی که حکومت، بر اساس جهانی سازی، بر مبنای هواهای نفسانی و تمایلات حیوانی شکل میگیرد.
از امام باقرعلیه السلام روایت شده که فرمود: «إذا قام قائمنا وضع یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم»؛(1)«هنگامی که قائم ما قیام کند خداوند دستش را بر سر بندگان میگذارد و عقول آنها را توسط آن کامل و افکارشان را پرورش داده و تکمیل میکند.»
8 - در حکومت واحد جهانی حضرت مهدیعلیه السلام به خاطر توسعهای که در دانش و عقل بشر پیدا میشود، تمامی ظرفیتهای اقتصادی طبیعت کشف میشود و سرمایه به حد وفور در اختیار مردم قرار میگیرد و سیستم توزیع نیز درست عمل میکند...(2)در حالی که در نظامهای اقتصادی حاکم بر جهان، شکافهای اقتصادی وحشتناکی وجود دارد.
9 - طبق کلام امیرالمؤمنینعلیه السلام در حکومت واحد جهانی حضرت مهدیعلیه السلام مؤمنان به دور او اجتماع میکنند و از افراد فاسق و فاجر و کافر در آن حکومت اثری نیست،(3)در حالی که در جهانی سازی غربی، مؤمنان واقعی جایگاهی ندارند و اطراف حاکمان و قدرتمندان را افراد هواپرست و لاابالی گرفتهاند.
10 - در حکومت جهانی حضرت مهدیعلیه السلام ستمگران و طاغوتیان و کارگزاران بد کیفر میشوند،(4)زیرا حکومت حضرت بر اساس عدل و قسط اداره میشود، ولی در عصر «جهانی سازی و جهانی شدن» درست قضیه به عکس است، به جنایتکاران لقب «مصلح» میدهند، و عدالتخواهان را «تروریست» مینامند.
11 - پدیده جهانی، هر چند به سرعت در حال گسترش و پیشروی در عرصههای مختلف جهانی است، ولی در عین حال امری مبهم، نارسا و پیچیده است. ژان ماری
گینو در این باره میگوید: «وضعیت اجتماعات انسانی در تجربه جهانی شدن، با وضعیت شخص نابینایی قابل مقایسه است که ناگهان بیناییاش را به دست میآورد ... . رویارویی بیواسطه فرد با جهانی شدن دنیا سکر آور است...».(1)در حالی که تصویر حکومت جهانی حضرت مهدیعلیه السلام به روشنی در روایات و احادیث بیان شده و ویژگیها و ساختار کارآمد وجامعنگری این حکومت، با دقّت هر چه تمامتر، ترسیم و تبیین گشته است و هیچ گونه ابهام و کاستی در آن وجود ندارد.
12 - جهانی سازی غربی در حقیقت باعث تسلّط غرب و آمریکا در عرصههای سیاسی و اقتصادی است و به دنبال خود ناامنی و رفتارهای خصمانه به همراه دارد. چیزی که هیچ ملّتی حاضر به پذیرش آن نیست، در حالی که اساس و برنامه اصلی حضرت مهدیعلیه السلام گسترش و برقراری صلح و امنیت و آسایش و ریشهکنی ظلم و ستم، و جنگ و خونریزی از جهان است. همانگونه که قرآن میفرماید، ترس مردم به امنیت و آسایش مبدّل خواهد شد: { وَلَیبَدِلَنَّهُمْ مَنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً}.(2)
13 - جهانی شدن از نظر فرهنگی و اجتماعی، ادعای نزدیکی فرهنگها و جوامع را دارد، امّا روشن است که - بر خلاف نظر مدعیان غربی - در جهان آینده یکپارچگی به وجود نخواهد آمد، و پس از تقابلی بنیادین، تمدنها و فرهنگهایی نوین سر برکشیده و چهره جهان را متحول خواهند ساخت. و در نتیجه برخورد و تضادّ تمدنها و فرهنگها جهان را آبستن التهاب، تنش و ناامنی میکند، در حالی که در عصر ظهور حضرت مهدیعلیه السلام نشانی از اختلاف و کشمکش فرهنگی و سیاسی و حتّی سلطهجویی تمدّنها و فرهنگها نخواهد بود، و مردم با گزینش و انتخاب خود، آیین و فرهنگ واحدی را پذیرا خواهند شد و در سایه آن با آرامش و آسودگی خاطر زندگی خواهند کرد.
دعا و نیایش، از سرمایههای بسیار ارزنده و از حقایق مسلّم اسلام و قرآن است که استفاده صحیح از آن، روح و جسم انسانها را پرورش میدهد. الکسیس کارل - انسانشناس معروف - میگوید: «هیچ ملّتی در تاریخ به سقوط و زوال قطعی نیفتاد، مگر آنکه قبلاً دعا را ترک و خود را برای مرگ آماده نمود... دعا عمیقترین آثار را به روح و فطرت انسان میگذارد و او را آنچنان رشد میدهد که جامعه، محیط و وراثت بر او تنگی میکند... چنین به نظر میرسد که نیایش و دعا اگر با تمامی شرایطش انجام گیرد هر چه را نیایشگر بخواهد به دست میآورد، و هر دری را بکوبد به رویش گشوده میگردد».(1)
نیایش، درخواست کمال، مقام، موقعیت و خلاصه چیزی است که باید با لیاقت و کاردانی به دست نیایشگر آید، و تکرار دعا و خواستن، مانند شعاری است که در روح انسان اثر میگذارد و در او نیروی امید و عشق و علاقه به وجود میآورد، و او را در راه رسیدن به آن هدف به تکاپو و جنبش وامیدارد.
انسانی که ادراک کرده آنچه هست برایش قانع کننده و کافی نیست، دعا میکند تا به آنچه باید باشد برسد؛ این چنین شخصی همیشه تشنه و مشتاق آیندهای ایدهآل و بهتر از آنچه هماکنون هست میباشد. این خلاصهای بود که درباره دعا و فلسفه آن بیان شد؛ حال به طور مبسوط در این باب سخن میگوییم.
1) 382. الکسیس کارل، نیایش.
دعا در لغت به معنای خواندن، سؤال کردن، نامیدن کسی، رغبت به چیزی و خواستن از کسی آمده است.(1)
دعا در اصطلاح عبارت از درخواست عنایت و فضل خداوند و استمداد از او، و سرانجام اظهار نیازمندی و عجز نزد او، و ارتباط معنوی انسانها با آفریدگار جهان و نجوای با اوست.
قرآن در پارهای از آیات، با صراحت به نیایش دعوت کرده و وعده اجابت نیز داده است:
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ ؛(2)«و چون بندگان من از [دوری و نزدیکی من از تو بپرسند بدانند که من به آنان نزدیک هستم، و اجابت میکنم هرگاه مرا بخواند.»
و در جایی دیگر امر به نیایش کرده و میفرماید: { وَقالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ ؛(3)«پروردگار شما فرمود که مرا بخوانید تا دعایتان را اجابت کنم و آنان که از دعا و عبادت من اعراض و سرکشی میکنند، زود با ذلّت و خواری در دوزخ شوند.»
1 - از امام باقرعلیه السلام سؤال شد: کدام عبادت افضل است؟ حضرت فرمود: هیچ چیز نزد خدا محبوبتر از این نیست که «ذات مقدسش» مورد سؤال و نیایش قرار گیرد
و از آنچه نزد اوست درخواست شود. و هیچ فردی نزد خداوند از کسی که به عبادت و نیایش تکبر کرده و از او درخواست نکند، مبغوضتر نیست.(1)
2 - پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «عاجزترین مردم کسانیاند که از نیایش، درمانده و ناتوان باشند».(2)
3 - امام علیعلیه السلام فرمود: «محبوبترین اعمال نزد خداوند در روی زمین دعا و نیایش است».(3)
هنگامی که آن حضرت از بهشت رانده شد، عرض کرد: { رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(4)«پروردگارا ما به خویشتن ستم روا داشتیم و اگر ما را نیامرزی و ترحّم ننمایی هر آینه از زیان کاران خواهیم بود.»
آن حضرت در دعای خود عرض میکند: { رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلِوالِدَی وَلِمَنْ دَخَلَ بَیتِی مُؤْمِناً...}؛(5)«پروردگارا بیامرز من و والدینم را و هر باایمانی را.»
آن حضرتعلیه السلام بعد از گذاشتن زن و فرزندش در سرزمین خشک مکه به خداوند متعال عرض میکند: { رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیتِی بِوادٍ غَیرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیتِکَ الْمُحَرَّمِ ؛(6)«بار پروردگارا! من ذریهام را در بیابانی غیر قابل کشت در کنار بیت اللَّه حرامت ساکن کردم.»
همچنین در جای دیگر اینگونه دعا کرده و میگوید: { رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاةِ وَمِنْ ذُرِّیتِی رَبَّنا وَتَقَبَّلْ دُعاءِ}؛(1)«بار پروردگارا! من و ذریهام را از نمازگزاران قرار ده و دعای ما را بپذیر.»
خداوند متعال دعای حضرت سلیمان را اینگونه نقل میکند: { قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَی وَعَلی والِدَی وَأَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبادِکَ الصّالِحِینَ ؛(2)«گفت: بار پروردگارا! مرا وادار کن تا نعمتی را که به من و پدر و مادرم مرحمت فرمودهای سپاس دارم و عملی شایسته کنم که آن را بپسندی و مرا به رحمت خویش به صف بندگان شایستهات درآور.»
خداوند متعال مناجات حضرت یونس علیه السلام را در شکم ماهی اینگونه نقل میکند: { ... فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ* فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیناهُ مِنَ الْغَمِّ}؛(3)«در تاریکیها ندا کرد: خدایی جز تو نیست، تو منزه هستی و من از ستمکارانم. پس اجابت کردیم خواست او را و از اندوه نجاتش دادیم.»
خداوند متعال دعای حضرت یوسفعلیه السلام را درباره ماجرایش با زلیخا اینگونه نقل میکند: { رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمّا یدْعُونَنِی إِلَیهِ...}؛(4)«بار پروردگارا! زندان برای من از آنچه مرا به سوی آن دعوت میکنند بهتر است.»
قرآن درباره درخواست روزی حضرت موسی از خداوند متعال، چنین نقل
میکند: { رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَی مِنْ خَیرٍ فَقِیرٌ}؛(1)«بار پروردگارا! همانا من به آنچه از خیر به سوی من نازل کردی محتاجم.»
او برای درخواست فرزند صالح از خداوند چنین دعا کرد: { رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیةً طَیبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ}؛(2)«بار پروردگارا! از پیشگاهت ذریه پاک به من عطا فرما، همانا تو شنونده دعایی.»
خداوند متعال خطاب به پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: { قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّی وَلا أُشْرِکُ بِهِ أَحَداً}؛(3)«بگو همانا پروردگارم را میخوانم و کسی را شریک او قرار نمیدهم.»
اهمیت دعا و نیایش به حدّی است که دانشمندان روانشناس و روانکاو و نیز سیاستمداران به ضرورت آن پی بردهاند.
1 - دکتر الکسیس کارل میگوید: «در موقع دعا نه فقط انسان یک فرمول واحدی را پیش خود میخواند، بلکه وجدان او چنان در عالم تجرّد و انقطاع فرو میرود که خودش تصور آن را نمیتواند بکند؛ این حالت عجیب را نباید به ترقّی و پیشرفت قوای روحی نسبت داد... دعا و مناجات در اعضای بدن ما حالتی به جا میگذارد که در نوع خود بیسابقه است. در روز اول آنقدرها جالب توجه نیست، امّا کمکم وقتی که عادی شد هیچ لذّتی در مقابل آن برابری نمیکند. انسان در این حالت خود را به طرزی به خدا تسلیم مینماید؛ مثل اینکه تخته سنگ مرمری در مقابل سنگتراش بیاختیار است، و در همان حال از خدای خود رحمت و ترحّم را طلب مینماید!»(4)
2 - دیل کارنگی میگوید: «امروز حتّی روان شناسان هم یک نوع مبلّغ جدید
مذهبی شدهاند، در آمریکا به طور متوسط هر 35 دقیقه یک نفر انتحار میکند، و هر دو دقیقه یک نفر دیوانه میشود. اگر مردم دنبال آن آرامشی که در مذهب و دعاهای مذهبی پنهان است میرفتند بیشترِ این خودکشیها و دیوانگیها منتفی میشد».(1)
3 - ماهاتما گاندی میگوید: «من در تجارب زندگی عمومی و خصوصی خود، تلخکامیهای بسیار سخت داشتهام که مرا دستخوشِ ناامیدی میساخت، اگر توانستهام بر این ناامیدیها چیره شوم به خاطر دعا و نمازهایم بوده است... هر چه زمان میگذشت اعتقاد من به خداوند افزایش مییافت و نیاز من به دعا و نماز بیشتر میگشت و صورتی مقاومت ناپذیر به خود میگرفت، که بدون آن زندگی برایم سرد و تهی بود».(2)
همو در جای دیگر میگوید: «اگر من حضور خدا را در درون خود حس نمیکردم، در هر روز با آنچنان تیرهروزیها و مصایبی مواجه میگشتم که از ناامیدی دیوانه میشدم و سرنوشتم این بود که خود را در رود «هو گلی» بیفکنم».(3)
دعا و نیایش در سنین کودکی اثر درخشانی در روح و روان طفل میگذارد. ممکن است کودک، الفاظ و عبارتهای دعا و نیایش و نماز را نفهمد، ولی معنای توجه به خدا، راز و نیاز با خدا، استمداد از خداوند، عرض دعا و نیاز در پیشگاه خداوند بینیاز را در عالم کودکیاش درک میکند، امیدوار بار میآید، دلش به خداوند و رحمت نامحدودش مطمئن میشود، در باطن خویش تکیهگاهی برای خود احساس میکند که سرمایه سعادت در تمام دوران زندگیاش خواهد بود که در مواقع سخت و پیشآمدهای ناگوار میتواند از آن نیروی نهایی استفاده کند، به آن متّکی و مطمئن باشد و در جزر و مدّ حوادث با خاطری آرام، شخصیتش را حفظ کند.
از همین رو در روایات سفارش شده که کودک را از همان دوران کودکی با نماز آشنا سازیم. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «کودکان خود را در هفت سالگی به نماز وادارید».(1)
یکی از دانشمندان میگوید: «بایستی از آغاز زندگی، کودکان را عادت داد که زمانهای کوتاهی را در سکوت و آرامش به خصوص با نیایش بگذرانند».(2)
یکی از دانشمندان آمریکایی میگوید: «چه خوب است به کودکان و جوانان خود یاد دهیم که با جملههایی مختصر، روزی چند بار دعا بخوانند؛ زیرا دعا بهترین روش برای رفع هر احتیاج و برآوردن هر منظوری است...».(3)
خداوند جهان هر چیزی را طبق حکمت و نظم، با برنامهای معین آفریده است، و دیگر جایی برای نیایش باقی نمیماند... .
پاسخ: بیتردید مقدّرات پروردگار روی علم و حکمت است، ولی نکته آن است که بسیاری از مقدّرات الهی مشروط به وجود یا عدم یک یا چند شرط است، و نیایش در پارهای از مواقع شرط تحقق آن مطلوب است؛ به تعبیر دیگر، دعا قسمتی از تقدیر الهی است، همانند مریضی که تقدیر بر آن است که اگر مداوا نکند بمیرد، ولی اگر همان مرض را مداوا کرده و دارو بخورد بهبود یافته و به حیات خود ادامه میدهد.
خداوند متعال به نهان و آشکار جهان مطلع است و تمام مصالح بندگان را میداند، پس باید تسلیم و خاموش بوده و لب از نیایش فروبندیم.
پاسخ: بیشک خداوند متعال به نهان و آشکار همه موجودات، حتّی از افکار
درونی ما آگاه است و آنچه را مصلحت بداند انجام میدهد، اما باید توجه داشت که ممکن است بدون دعا، مصلحت در عطای چیزی نباشد، و مصلحت مشروط به دعا باشد.
میسر بن عبدالعزیز نقل میکند که امام صادقعلیه السلام به من فرمود: «ای میسر! با پروردگار خود نیایش کن، و مگو هر چه میبایست بشود به قلم تقدیر و مشیت خداوندی انجام خواهد شد؛ زیرا نزد خداوند منزلت و مقامی است که جز از طریق درخواست به آن نخواهی رسید و اگر فردی لب از نیایش فروبندد و درخواست نکند، چیزی به او عطا نخواهد شد، پس سؤال و نیایش کن که مورد عطا و بخشش قرار خواهی گرفت. ای میسر! هیچ دری کوبیده نمیشود مگر آنکه سرانجام به روی انسان گشوده شود».(1)
برخی دیگر دعا را جسارت به درگاه الهی دانسته و میگویند: دعا در حقیقت مسخره کردن خدا و عملی شرم آور است.(2)
پاسخ: در پاسخ این افراد باید گفت: آیا شخصی که با کمال خضوع و انکسار با چشمی اشک بار به درگاه پروردگار دست به دعا بلند میکند جسور و بی ادب است؟!
آیا کسی که کوچکی و کمال احتیاج خود را اعلان داشته و از حضرتش استمداد مینماید، برای خدا تکلیف معین میکند؟ یا برعکس؛ وظیفه اشخاص نیازمند درخواست از شخص بینیاز، به ویژه از پروردگار جهان است!
اگر - بر فرض محال - دعا هیچ تأثیری برای درمان دردها یا اصلاح امور افراد و اجتماع نداشته باشد، آیا نمیتوان آن را وسیله ارتباط با خدای بزرگ و کسب تکلیف و طلب راهنمایی برای یافتن راه صحیح از نادرست دانست؟ یعنی از پروردگار درخواست تشخیص طریق کامل و نزدیکتر برای کشف معمای پیچیده زندگی نمود، و پس از یافتن راه عمل با کمال آرامش خاطر برای انجام دادن آن گامهای استواری برداشت.
آری، نیایش راههای پنهان را به روی فکر انسانها باز کرده و از هر نوع انحراف و لغزش فکری و عملی پیش گیری میکند.
یکی از آثار و برکات دعا و نیایش ارتباط تنگاتنگ با خداوند متعال در همه زمینههاست. برای روشنتر شدن مطلب مثالی آورده میشود: در بیابانی نزدیک دریا حوضچهای است؛ این آب اگر همین طور بماند بعد از مدتی به جهت میکروبها میگندد و یا به جهت شدت گرمای آفتاب معدوم گشته و تبخیر میشود. ولی اگر درصدد وصل به دریا برآید و خود را هیچ ببیند، کمکم برایش راهی به دریای بیکران حاصل میگردد، و بعد از آنکه به دریا متصل و در آن، فانی شد دیگر برکه نیست، هر چه هست، دریایی بیکران است که در آن فانی شده است. و همانگونه که آب بیکران نگهدارنده است و متنجس نمیشود او نیز چنان خواهد شد، و... .
حال در مورد امور معنوی - که همان دعا و نیایش باشد - اگر انسانی که در تمام زمینهها محدود است، از راه باطن، خود را به نامحدود متصل کند، مظهر صفات کمال و جمال او خواهد شد، و دیگر در تلاطم روزگار مضطرب نخواهد گشت... .
یکی دیگر از آثار مهم دعا و نیایش، آرامش روح و اطمینان قلب است. بیتردید جهان متمدّن با تمام پیشرفتهای اعجاب آفرین و چشمگیرش در زمینه معنویات چندان پیشرفتی نداشته و قوس نزول را پیموده است. حال دعا و نیایش با خداوند متعال یکی از راههای مؤثّرِ درمان نگرانی و اضطراب خاطر و روح است. انسان نیایشگر هرگز خود را تنها و بیپناه نمیبیند، و با استقامتی شگفت آفرین، غم و تشویش را از خود دور کرده و هیچگاه به خود اجازه نمیدهد که لشکر نگرانی در سرزمین دل و مغزش خیمه زند.
دیل کارنگی میگوید: «در صورتی که ایمان به مذهب تا این درجه صبر و شکیبایی میبخشد، پس چرا وقت اضطراب و نگرانی به سوی خداوند نرویم؟ چرا به دستور "کانت" فیلسوف آلمانی توجه نکنیم که میگوید: به خدا توسل پیدا کنید؛ زیرا احتیاج به چنین چیزی دارید. حتّی اگر شما طبیعتاً و یا در اثر تربیت، آدم بیدینی باشید، باز دعا به حال شما مفید است. منظور من از اثرات عملی دعا چیست؟ مقصودم این است که به سوی خدا رفتن و دعا کردن، سه اصل روانشناسی را که همه - چه مشرک و چه دیندار و خداشناس - به آن نیازمندند در آنها زنده میکند:
الف) دعا و نیایش به ما کمک میکند تا ناراحتیها و گرفتاریهایی که داریم به زبان آوریم.
ب) در اثر نیایش این احساس به ما دست میدهد که شریکِ غمی پیدا کرده و تنها نباشیم.
ج) دعا و نیایش انسان را به کار و کوشش وامیدارد، و نخستین گام به سوی عمل است. من نمیتوانم به خود بقبولانم که کسی برای انجام منظور خود به درگاه خداوند نیایش نماید و نتیجه نگیرد؛ به عبارت دیگر، در راه هدف خود گامی برندارد. الکسیس کارل میگوید: نیایش بزرگترین نیرویی است که انسان میتواند تولید کند، پس چرا از آن بهرهبرداری ننماییم؟»(1)
دکتر الکسیس کارل میگوید: «عباداتی است که باید طی مراسم خاصی انجام شود، ولی جای نیایش هر کجا باشد خدا با انسان سخن نمیگوید، مگر هنگامی که آرامش بر درونش مستولی شود؛ در سکوت این پناهگاهها انسان میتواند در حالی که اندیشهاش به سوی خدا در پرواز است، عضلات و اعضایش را آرامش بخشد، روحش را سبکبار کند و نیروی سنجش و تشخیص را خلوص و جلا دهد، و قدرت تحمل زندگی دشواری که تمدن جدید بر دوش او بار کرده و به زانویش درآورده است به دست آورد».(2)
همو در جای دیگر میگوید: «نیایش خصوصیات خود را با علامات بسیار مشخص و منحصر به فردی نشان میدهد، صفای نگاه، متانت رفتار، انبساط و شادی بیدغدغه، چهرهای پر از یقین، استعداد هدایت و نیز استقبال از واقعهها، به سادگی در آغوش گرفتن یک سرباز یا یک شهید مرگ را. چنین به نظر میرسد که نیایش، انسانها را آنچنان رشد میدهد که جامهای که وراثت و محیط به قامتشان دوخته است برایشان کوتاه میگردد. ملاقات پروردگار آنها را از صلح و آرامش درون لبریز میسازد، به طوری که شعشعه پرتو این صلح از چهره هاشان نمودار است، و آن را هر جا که روند با خود میبرند».(1)
سومین اثر نیایش، پیش گیری از جنون است. گفتنی است که فشار افکار پریشان و ناراحتی فکری در دنیای امروز سرانجامی جز جنون و ناراحتیهای روانی ندارد، ولی بهترین دارو - به تصریح روان پزشکان - برگشت به سوی خدا و نیایش و ارتباط با اوست.
دانشمند و روان شناس معروف «دیل کارنگی» میگوید: «هزاران نفر از کسانی که اکنون در گوشه تیمارستان به سر میبرند، اگر به قدرت مافوق «خدا و نیایش با او» رجوع کرده بودند و تنها به جنگ نگرانی نرفته بودند، به چنین روزی گرفتار نمیشدند».(2)
یکی دیگر از آثار نیایش، جلوگیری از انتحار و خودکشی است. همانگونه که اشاره شد، هجوم لشکر اندوه و نگرانیها در میدان نبرد زندگی، تا کنون تلفات فراوانی داشته و در این نبرد خونین فقط تعدادی اندک مغلوب و اسیر آن نشدهاند. دانشمندان برای رهایی از چنگال آن، راههایی را پیشنهاد کردهاند، ولی نیایش را یگانه تکیهگاه و پشتوانهای شگفتانگیز دانستهاند.
دیل کارنگی میگوید: «وقتیکه دردها و مصایب خود را میتوانیم با خدای خود در میان گذاریم، چه لزومی دارد که از مشکلات خود نگران شویم...».(1)
یکی دیگر از آثار نیایش، تهذیب اخلاق و تزکیه نفس است. گفتنی است که دعا قلب و روح انسان را پاک و باصفا میکند و از انحرافها و ناپاکیها پیش گیری میکند؛ یعنی اگر با شرایط ویژه، دعا و ارتباط با خدا درست صورت گیرد؛ همچنین همگان به این امر حیاتی و زندگیساز توجه کامل بکنند و پیوسته به ارتباط با آفریدگار جهان و نیایش و کسب تکلیف از خدا اهتمام ورزند، مدینه فاضلهای که آرزوی سقراط و ارسطو و رهبران دینی بوده است به وجود خواهد آمد. و به عکس، در صورت قطع رابطه با خدای بزرگ و ترک نیایش در منجلاب فساد و انحراف غرق شده و در اجتماع جز سقوط، بدبینی، کینهتوزی، اختلاف و هزاران نکبت اخلاقی دیگر، بهرهای نخواهد داشت.
راستی چرا زلیخا نتوانست یوسف زیبا و جوان را از پای درآورد؟ آیا میل و هوس و نفس سرکش، فقط در اندرون زلیخا بود؟ حضرت یوسفعلیه السلام نیز همانند سایر افراد دارای این غریزه سرکش و خانمان برانداز بود، ولی به خدا پناه برد، دعا و نیایش کرد، به نفس و غریزه جنسی خود لجام زد، چندین سال زندان و تنهایی و رنج را بر پیروی از هوسهای زودگذر مقدم داشت و بدین صورت بر هوای نفس پیروز گشت.
از آثار چشمگیر نیایش، ارتباط مستقیم مغز و فکر نیایشگر با مبدأ بینهایت علم و قدرت و آفریدگار فکر و خرد است. دعا به ما کمک میکند صحیحتر و دقیقتر بیندیشیم و از لغزش و اشتباه و درماندگی و تردید مصون مانده و راه صواب را از خطا تشخیص دهیم و به دنبال آن، مشکلات فردی و اجتماعی را حل نماییم.
1) 412. آیین زندگی، ص 195.
گلن کلارک نویسنده مسیحی میگوید: «دعا سطح عملیاتش عمیقتر از انتقال فکر است؛ یعنی دعا سطح عمیقتری است که در آنجا همه ما به ندای پدر (پروردگار) متوجه و متمایل میگردیم».(1)
بنابراین نیایشها درهایی به روی فکر و قلب انسانی بازنموده و اندیشههایی تازه و بیسابقه در مغز نیایشگر پدید میآورد. اینجاست که در برابر پیشامدها، مرضها، مشکلات علمی، جوابها و راهحلهای آسان و مفیدی مییابد و هرگز درمانده و حیران نمیشود. و از کجاندیشی و کجروی مصون میگردد.
دکتر لاباخ میگوید: «وقتی دعا میکنید کاغذ و قلم را دم دست داشته باشید، وقتی خدا فکری را در ذهن شما خطور میدهد آن را یادداشت کرده و در مدّ نظر داشته باشید تا بتوانید به مرحله عمل درآورید».(2)
یکی دیگر از آثار دعا و نیایش، تقویت اراده و تلقین به نفس نیایشگر است. اساساً انسان به هر یک از مراتب ترقی (مادی و معنوی) بخواهد برسد احتیاج به قوه اراده - که آخرین مرتبه ملکات روحی است - دارد. ناگفته پیداست که اگر اراده کسی ضعیف یا نابود شود دیگر فرصتهای ارزشمند به رایگان از کف او بیرون رفته و روز به روز قوس نزول را میپیماید. لذا ملّتی که از ارادهای قوی و متین اجتماعی محروم باشد، مانند کشتی بیبادبان و بیکشتیبان میشود که دستخوشِ حوادث ایام و بادهای مخالف گردیده و در هم میشکند.
دکتر الکسیس کارل میگوید: «عبادت بزرگترین نیرویی است که انسان میتواند تولید کند، نیرویی چون قوه جاذبه در عالم پزشکی، کسانی را دیدهام که بعد از اینکه تمام معالجات در آنها سودمند واقع نمیشد، بیماری آنها با داروی عبادت و دعا التیام مییافت».(3)
برخی از مردم بر این عقیدهاند که تنها راه ریشهکن کردن بدی در جهان و جلب منفعت، این است که آدمی بدون فعالیت مثبتی چشم به رحمت پروردگار بدوزد و منتظر باشد که خداوند مشکلاتش را برطرف کند. این نظریه را نهضت «رفورم» به وجود آورد. این نظریه کاملاً باطل است؛ زیرا اگر خداوند همه کارها را به تنهایی انجام میداد و انسان، بدون فعالیت دست به طرف او دراز میکرد، جهان و زندگی، دیگر مفهومی نداشت و پروردگار به یک خدمتگزار آسمانی بشر محدود میشد.
خداوند به ما هوش عطا فرموده تا بتوانیم فکر کنیم، و نیرو به ما بخشیده تا بتوانیم با فعالیت خود ثمرهای بهدست آوریم. اگر اینها را با دعا و نماز کسب میکردیم، دیگر هوشمندی و فعالیت معنا و مفهومی نداشت. نماز و دعا برای کوششها و فعالیتها، مکمل لازم و شگفت انگیزی است، ولی اگر جایگزین کوشش و فعالیت گردد بینهایت خطرناک خواهد بود.(1)
از همین رو در حدیثی از امام صادقعلیه السلام میخوانیم: «خداوند برای بندگانش مقرّر فرموده که مقاصدشان را با اسبابی از او درخواست کنند که برای رسیدن به آنها قرار داده است و آنان را به این قانون امر کرده است».(2)
در حدیثی دیگر آمده است: «سنت الهی بر این تعلق گرفته که هر چیز را از راه اسبابش جاری سازد، روی این اساس خداوند برای هر چیزی در این عالم سببی قرار داده و برای هر سبب، شرح و حکمتی و برای هر حکمت و شرح، دانشی و برای هر دانشی، دری گویا و ناطق مقرّر فرموده است».(3)
نتیجه اینکه دعا لازم و واجب است، ولی حرکت و عمل نیز از جانب انسان ضروری است.
آیا امامت و خلافت و حکومت به نصّ و نصب الهی است یا به انتخاب مردم؟ آیا همانگونه که غربیها میگویند: انسان به طور مستقل در تعیین سرنوشت خود، مختار و آزاد است و میتواند امام و حاکم اسلامی را انتخاب کند یا اینکه امام و حاکم اسلامی باید از ابتدا با اراده و مشیت الهی انتخاب گردد؟
شیعه معتقد به قول دوّم است، ولی برخی معتقد به آزادی و اختیار مطلق انسان در تعیین سرنوشت خود میباشند و حاکمیت و حکومت را بالاصالة از خداوند نمیدانند؛ در حقیقت قائل به همان نظریه دموکراسی غربیاند.
برخی نیز معتقدند خداوند امر حکومت را به شورا واگذاشته تا با انتخاب خود - که همان انتخاب خداست - به حاکمیتِ حاکم مشروعیت بخشند. اینک به بررسی این موضوع میپردازیم.
رهبری در اسلام تفاوت اساسی و جوهری با دیدگاه مادّیون و ملحدان دارد. رهبری نزد مادّیون در محدوده اداره شئون زندگی مادی بشر خلاصه میشود، ولی در اسلام، رهبری در عرصههای مختلف مؤثر است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
با قطع نظر از بهشت و دوزخ و عوالم دیگر، بشر در این دنیا نیاز به رهبری دارد تا امورش را نظاممند کند. این همان موردی است که مادّیون رهبری را در آن محصور
کردهاند و اسلام نیز اگر به آن نظر و توجه دارد، با نگاهی استقلالی نیست، بلکه از آن جهت که دنیا پل و معبر و مزرعهای است برای آخرت، دنیا را نگریسته و برای آن برنامهریزی میکند.
اهمیت اسلام به اداره شئون دنیوی بشر را میتوان از دو زاویه نگریست:
الف) گسترش عدل و رفع ظلم
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذا حَکَمْتُمْ بَینَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ؛(1)«و چون میان مردم حکم کنید به عدالت داوری کنید.»
ب) بهرهمندی دنیوی
خداوند متعال میفرماید: { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ ؛(2)«بگو چه کسی زینتهای خدا را که برای بندگانش آفرید حرام کرده و از صرف روزی حلال و پاکیزه منع کرده است.»
مادّیون از آنجا که عالم دنیا را از مبدأ و معاد جدا کردهاند، تنها توجه و کوشش خود را به عالم طبیعت معطوف داشتهاند، ولی اسلام از آنجا که معتقد به مبدأ و معاد است، مردم را به عمل برای عالمی دیگر - که عظیمتر از عالم دنیاست - نیز دعوت میکند و دنیا را در حقیقت مقدّمهای برای عالم آخرت میداند. قرآن به این حقیقت مهمّ اشاره کرده است؛ آنجا که میفرماید: { وَلَلْآخِرَةُ خَیرٌ لَکَ مِنَ اْلأُولی ؛(3)«و هر آینه آخرت برای تو از دنیا بهتر است.» و نیز میفرماید: { وَما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدّارَ اْلآخِرَةَ لَهِی الْحَیوانُ ؛(4)«این زندگانی چند روزه دنیا لهو و بازیچهای بیش نیست و زندگانی به حقیقت دار آخرت است.» اسلام توجهی که به رهبری دارد، این جنبه را نیز در نظر گرفته و رهبر را راهگشای سعادت اخروی میداند.
مادّیون غیر از مسائل مادی، هرگز چیزی را به عنوان ارزشهای اخلاقی و روحی قبول ندارند، ولی اسلام به دلیل اصل قرار دادن اعتقاد به مبدأ و معاد و نیز باور به حقیقتی به نام روح، به ارزشهای اخلاقی و معنوی، توجه خاصی کرده است. از همین رو رهبرانی الهی تربیت کرده تا بتواند مجتمع اسلامی را در این زمینه نیز رهبری نماید.
اسلام دینی است شمولگرا که در تمام زمینهها حکم و دستورهایی دارد. یکی از دیدگاههای اسلام در خصوص رهبری این است که وظیفه رهبر را پیاده کردن احکام و دستورهای الهی در سطح کلّ جامعه بشری میداند و این مورد، تمام زمینههای پیشین را پوشش میدهد؛ زیرا تطبیق و پیاده کردن احکام موجب رفاه دنیوی، سعادت اخروی و کمال نفسانی انسان میگردد.
از اینجا به خوبی روشن میگردد که چرا روایات و دعاهای وارده از معصومینعلیهم السلام تعبیرهای بلندی از امام و امامت نموده و برای رهبری در جامعه اسلامی وظایف سنگینی را در نظر گرفتهاند. حال با در نظر گرفتن چنین وظایفی میتوان امر امامت و رهبری جامعه را به مردم واگذاشت؟
از مجموع کلمات اهل سنّت استفاده میشود که امر رهبری جامعه اسلامی به طور مستقیم و مستقل در دست مردم است، آنان هستند که خود بر میگزینند و به هیچ اذن و اراده و مشیت الهی نیازی ندارند و اگر احتیاجی باشد، خداوند آن را به مردم واگذاشته است.
1 - قاضی ابوبکر باقلانی (ت 403ه .ق) میگوید: «اگر کسی گوید: به رأی چند نفر، امامت و رهبری شخص مشروعیت مییابد؟ در جواب گوییم: به نظر و رأی یک نفر از اهل حلّ و عقد، امامت و رهبری شخص ثابت میگردد، در صورتی که آن شخص شرایط و خصوصیات لازم در امام را داشته باشد».(1)
2 – عبد القاهر بغدادی (ت 429ه .ق) میگوید: «امامت و رهبری با رأی یک نفر
1) 423. التمهید، باقلانی، ص 164.
از اهل کوشش و تقوا ثابت میشود برای شخصی که لایق آن باشد، و در صورت بیعت یک نفر بر سایرین لازم است که از او اطاعت کنند».(1)
3 - قاضی ایجی میگوید: «چون ثابت شد که امامت و رهبری با اختیار و بیعت مشروعیت مییابد، دیگر نیازی به اجماع امّت نیست؛ زیرا دلیل عقلی یا سمعی بر آن وجود ندارد، بلکه بیعت یک نفر یا دو نفر از اهل حلّ و عقد کفایت میکند».(2)
تاریخ همواره شاهد حکومتهایی بوده که نگرشهای مختلفی داشتهاند مهمترین آنها را بر میشمریم:
نظامی است که تمام سلطه و قدرت به دست یک نفر است و او بدون توجه به قانونی خاص به مشیت و اراده خود عمل میکند. اصل این کلمه در حکومت روم به کار رفت؛ زیرا مردم حاکم را انتخاب میکردند و به مدت شش ماه تمام قدرتها و سلطهها به او واگذار میشد، ولی این کلمه بعدها بر هر حاکمی که متولّی تمام مراکز قدرت شود، اطلاق شد؛ هر چند با قهر و غلبه و کودتا و به شکل دائم و بدون اینکه خود را تابع هیچ قانون بداند به قدرت رسیده باشد.
مبتکر این نوع حکومت «افلاطون» است؛ زیرا از آنجا که او با حکومت دموکراسی مخالف بود، طرح نوعی حکومت به نام «طبقاتی» یا حکومت طبقه طلایی را مطرح
نمود و مقصود او از طبقه طلایی، اشراف و صاحبان فرهنگ بود که ارسطو نیز آن را «سلطه و قدرت حکما» نامیده است.
کلمه دموکراسی در اصل یونانی و به معنای حکومت مردم است و در اصطلاح، نوعی نظام سیاسی - اجتماعی است که بر اساس نوع علاقه و ارتباط بین مجتمع و دولت با مشارکت مردمی به طور مساوات ایجاد میگردد.
این حکومت بر این اصل استوار است که مردم منشأ قدرت و سلطهاند و اساسِ نظام، قراردادی اجتماعی است بین مردم و حاکم.
این نوع حکومت، نظامی است قائم بر اساس اعتقاد دینی؛ یعنی منشأ قدرت و سلطه خداوند متعال میباشد و حاکم - با واسطه یا بیواسطه، همانند حکومت انبیا و اوصیا(1)- سلطه خود را از خداوند متعال اخذ کرده است.
با بررسی اجمالی دیدگاههای مختلف در مورد حکومت پی میبریم به اینکه نوع اوّل (حکومت دیکتاتوری) هرگز مورد نظر اسلام نبوده و حتّی شخص رسول اکرمصلی الله علیه وآله بعد از تشکیل حکومت اسلامی در مدینه منوّره، مطلق العنان و رها از قانون الهی نبوده است، بلکه مأمور بوده که طبق قوانین و حدود الهی حکم کند. خداوند متعال خطاب به پیامبرش صلی الله علیه وآله میفرماید: { وَأَنِ احْکُمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ ؛(2)«و این که حکم کن بین آنان به چیزی که خداوند نازل کرده است.»
نوع دوّم (حکومت طبقاتی) نیز از این قبیل است؛ زیرا طبق نصوص قرآن و حدیث، طبقات مردم بر یکدیگر هیچ نوع برتری جز در تقوا ندارند.
امّا بیشک حکومت دموکراسی نیز منطبق بر نظام و حکومت اسلامی نخواهد بود؛ زیرا - همانگونه که خواهیم گفت - مطابق ادله عقلی و شرعی، مردم هیچ حقّی در تعیین پیامبر و یا امامشان ندارند و تنها ارزشی که میتوان برای بیعت و انتخاب آنان دانست همان التزام عملی به اطاعت از دستورهای شخصی است که از جانب خداوند متعال به عنوان حاکم و امام و پیامبر معرفی شده و سود این انتخاب نیز به خودشان باز میگردد.
آری این اهل سنتند که یک نوع دموکراسی را در حکومتِ بعد از رسول در دو زمینه قائلند:
الف) در تعیین حاکم؛
ب) در تشریع و جعل قانون در مسائل حکومتی.
برخی حکومت دینی اسلامی را با حکومت دینی کلیسا در قرون وسطای مسیحی مقایسه و تشبیه میکنند.
دکتر احمد محمود صبحی میگوید: «اگر بخواهیم رأی شیعه و اهل سنّت را مطابق اصطلاحات علم سیاست ارزیابی کنیم باید بگوییم که رأی شیعه در سلطه پیامبرصلی الله علیه وآله در سیاست شبیه «ثیوقراطی» و حکومت دینی است که در عصر کلیسا پدید آمد و نظر اهل سنّت مطابق با دموکراسی غربی است. مفهوم «ثیوقراطی» آن است که حکومت برگرفته از وحی یا الهام الهی باشد...».(1)
در جواب میگوییم: حکومت دینی اسلامی با حکومت دینی مسیحی در قرون وسطی تفاوتهای اساسی دارد. حکومت دینی در قرون وسطی در حقیقت از طرف کلیسای مسیحی به رهبر کلیسا (پاپ) داده شد، تا بدون هیچ قید و حدّ و مرزی در نظام حکومتی مردم دخالت کند؛ و همه مردم در مقابل او خضوع کرده و تسلیم محض باشند.
1) 428. فی علم الکلام، دکتر احمد محمود صبحی، ص 26-29.
این نظریه سه مرحله را طی کرد که عبارتند از:
این نظریه بر این اصل استوار بود که امپراتور، خدا یا مظهر او و یا فرزند تربیت شده اوست، لذا سلطه و قدرتی بینهایت بر مردم دارد. این نظریه، به تمدنهای قدیم، چون روم، ایران، مصر و ژاپن باز میگردد. با مراجعه به تاریخ مصر قدیم پی میبریم مردم آن عصر برای پادشاهان و فراعنه خود چنین عقیده و امتیازی را قائل بودند... .
بعد از گذشت زمان در مسیحیت دیدگاه جدیدی درباره حاکمان پدید آمد. این نگرش بر خلاف نظریه گذشته، حاکم را انسانی میدانست که خداوند متعال او را به طور مستقیم اختیار کرده و به جهت قابلیتهایی که دارد به او قدرت و سلطه داده است. او از خود به طور استقلال سلطهای ندارد و تمام قدرتش برگرفته از قدرت و سلطه حقیقی الهی است.
این نظریه میگوید: خداوند حاکم را به واسطه مردم انتخاب میکند، نه به صورت مستقل و مستقیم. این نظریه هنگامی پدید آمد که بین کلیسای مسیحیت و پادشاهان اروپا بر سر حکومت نزاع در گرفت و از این طریق توانستند نفوذ کلیسا را از حکومتها بردارند.
فرق اوّل
با تأمل و دقت در حکومت دینی مسیحی (ثیوقراطی) و حکومت دینی اسلامی پی میبریم بین این دو نوع حکومت فرقهای اساسی است؛ زیرا نظام دینی اسلامی معتقد است حاکم، اگرچه پیامبر یا امام باشد، در حدود و مرزهای خاصی سلطه داشته و میتواند نظر دهد و قدرتش بی حدّ و مرز نیست؛ از همین رو خداوند متعال خطاب
به پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: { وَأَنِ احْکُمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ .(1)همچنین خطاب به عموم حاکمان میفرماید: { وَمَنْ لَمْ یحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ ؛(2)«و هر کس طبق آنچه خداوند نازل کرده حکم نکند، پس آنها همان کافرانند.»
حاکم اسلامی خود را در برابر قانون الهی و اسلامی مسؤول میبیند و هرگز حق ندارد از آن تخطّی کند و این بر خلاف نظام ثیوقراطی و حکومت مسیحی در قرون وسطی است؛ زیرا آنان برای رهبران کلیسا قدرت مطلقه و بی حدّ و مرز را قائلند.
فرق دوّم
فرق دیگری که در مبنای نظری این دو نوع حکومت دینی میبینیم، این است که رجال و شخصیتهای مسیحی هیچ دستور نظاممندی در مورد مسائل سیاسی و حکومتی نداشتند و تنها به مواعظ اخلاقی اکتفا میکردند، در حالی که اسلام دین جامعی است که در تمام زمینهها از خود دستوری به جای گذاشته است.
ابوالأعلی مودودی میگوید: «ثیوقراطی و حکومت الهی دینی - که در بین مسیحیت و اروپا مطرح شد - تفاوت کلّی و اساسی با یکدیگر دارند؛ زیرا حکومت دینی مسیحیت در اروپا بر این اصل پایهگذاری شد که طبقهای از مردم قدرت قانون گذاری برای خود داشته باشند تا طبق هوا و هوس و اغراض شخصی و طایفهای خود، قوانینی را جعل کنند، بر خلاف حکومت دینی اسلامی که حاکم را محصور در قوانین ثابت الهی میداند».(3)
در این بخش به بررسی اصول و ارکان سه نظام رایج در جهان میپردازیم:
این نظام بر چند اصل اساسی استوار است که از مبنای فکری آن سرچشمه میگیرد:
دین در فرهنگ مارکسیسم خرافهای است که باید از آن عبور نموده و حتی با آن مقابله کرد.
مارکس میگوید: «آزادی سیاسی در بی توجهی و عدم اعتقاد به دین است».(1)
انگلس مینویسد: «ما هر گونه طمعی که بخواهد بر ما عقایدی اخلاقی فرض کند، از خود دور میکنیم».(2)
مارکسیستها اساسِ هر چیز را اقتصاد دانستهاند نه ارزشهای اخلاقی و هدف از سیر انسان را نیز رسیدن به منافع اقتصادی میدانند.
انگلس میگوید: «نیرو و توان، تنها وسیله است و غایت، همان منفعت اقتصادی است».
مارکسیستها در نوع حکومت خود نظامی طبقاتی ایجاد کردهاند که در رأس آن، حزب حاکم بر کلّ مردم و طبقات جامعه حکومت میکند.
بولیتزر میگوید: «حزب حاکم سیاسی دارای سلطه بر طبقه کارگر است».
هر کدام از این اصول طبق نظر اسلام مردود است.
یکی از اصول و مبانی مارکسیسم، خرافی بودن دین است. در جوابِ این اصل میگوییم:
اوّلاً: اسلام دین جامعی است که برای آرامش درونی انسان در عین دستور به اتقان و استحکام در امور معیشتی، به تسلیم نشدن در برابر ناکامیها و ارتباط باطنی با ماورای طبیعت امر میکند.
ثانیاً: دین آثار و فواید بیشماری دارد؛ از آن جمله:
الف) پیشرفت علم در سایه دین است؛ زیرا دین خلقت را بر اساس نظم میداند نه اتفاق؛
ب) دین پشتوانه مسائل اخلاقی است؛
ج) دین با وجود شداید و مصایب، عامل تحرّک و استمرار است؛
د) دیندار مقید به قانون است؛ زیرا خودش را در محضر خدا میبیند.
امّا اصل دوم مارکسیستها که همان محوریت اقتصاد است، ناشی از عدم اعتقاد آنان به مبدأ و معاد است. کسی که اعتقاد به ماورای طبیعت ندارد طبیعی است که همه وجود و هستی و خلقت را بر محوریت اقتصاد و رفاه دنیوی میبیند، در حالی که علم کلام و فلسفه، خلاف این مطلب را به اثبات رسانده است.
همچنین اصل سوم که همان اختلاف طبقاتی و برتری نظام و حزب حاکم بر طبقه کارگر است، با کرامت انسانی سازگاری ندارد. عقل، قرآن و سنت نیز بر این نکته تأکید دارد که کسی بر دیگری جز در تقوا که عامل پیشرفت و رسیدن به هدف و غایت خلقت است، برتری ندارد.
اوستن رنی در کتاب سیاسة الحکم اصول دموکراسی را چهار چیز برشمرده است:
الف) سلطه سیاسی ناشی از اراده مردمی است و این مردمند که قدرت و حکومت بر خود را به حاکم تفویض میکنند. این اصل میگوید: حقّ سلطه برای خود مردم است و کسی نمیتواند آن را از آنِ خود یا حزبش بداند.
ب) همه مردم در رابطه با قانون و سیاست، حقوق مساوی دارند و کسی بر دیگری برتری ندارد.
ج) مردم از طریق شورا میتوانند حقّ سلطه و نفوذ بر خود را به شخصی واگذارند تا او هر نوع محدودیت سیاسی که صلاح میداند برای آنان قرار دهد.
د) میزان رأی اکثریت است و اگر حدّ اقلّ 51 درصد از مردم به شخصی رأی مثبت
دادند، او منصوب به حکومت است و بر دیگران است که این رأی را محترم شمرده و از حاکمی که آنان انتخاب کردهاند، پیروی کنند ... .(1)
نظام حکومتی اسلام نیز بر اصول و مبادیای استوار است که عبارتند از:
این مبدأ از اساسیترین ارکان و اصول فکر دینی؛ خصوصاً اسلام است که قرآن و روایات به آن اشاره کرده است؛ یعنی همانگونه که حکومت تکوینی از آنِ خداوند است، حکومت تشریعی نیز به عهده اوست و همان طور که وجود و عدم، خلق و فنا، منع و عطا، حاکمیت و حقّ اطاعت از آنِ اوست، امر و نهی و قبول و رد نیز به دست اوست. این مبدأ چند معنا دارد که عبارت است از:
1 - خضوع و تابعیت سیاست اسلامی با دستور الهی که در شریعت اسلام تبیین شده است.
2 - حکومت دین و آزادی تکامل؛ به این معنا که انسان در پرتو حکومت «اللَّه» به صورت مطلق آزاد نیست و دین حرکت او را در مسیر صحیح و عقلایی قرار داده است.
3 - حکومت «اللَّه» مردم را بر اساس دینی و تقوایی دستهبندی میکند، نه بر اساس طبقاتی، اشرافی و...؛ زیرا اسلام همه مؤمنان را برادر یکدیگر خوانده و برای نژاد، زبان و قومیت ارزش خاصی قائل نشده است.
4 - دعوت به سوی خداوند متعال؛ از مسئولیتهای خطیر هر فرد جامعه دعوتِ مردم به سوی خداوند است؛ خصوصاً کسانی که رأس حکومتند تکلیف بیشتری در این زمینه دارند.
خداوند متعال میفرماید: { وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یدْعُونَ إِلَی الْخَیرِ وَیأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ}؛(2)«و باید از شما مسلمانان برخی خلق را به خیر و صلاح دعوت کنند و مردم را به نیکوکاری فرا خوانند و از بدکاری نهی کنند.»
مبدأ حکومت «اللَّه» به این معنا نیست که انسان هیچ گونه آزادی و ارادهای از خود ندارد و مانند مرغی است که در قفس زندانی شده است، بلکه انسان از آن جهت که خلیفه خدا روی زمین است حق دارد برای آبادانی آن بکوشد و زندگی سعادتمندی داشته باشد و امّت را به خیر و معروف دعوت کند و از بدیها باز دارد.
امّا التزام به مبدأ «حکومت امت» به معنای تجاوز از حدود الهی نیست و آنگونه که دموکراسی میگوید صلاحیتهایش مطلق نبوده و «حکومت امت» در عرض حکومت «اللَّه» نخواهد بود، بلکه در واقع مسئولیتی است که خداوند بر عهده مردم واگذارده است و مردم نیز ملزم به انجام دادن آن مسئولیتهایند.
نظام اسلامی برای ارزشهای اخلاقی اهمیت ویژهای قائل است. اسلام در عین دعوت به صدق، احسان و احترام به یکدیگر، صفات پسندیده دیگری را گوشزد میکند که این اعمال دارای حسن و کمال ذاتیاند و در مقابل، از کارهای زشتی؛ از قبیل: دروغ، غش، نفاق و دیگر صفات قبیح نهی میکند و آنها را سقوط معنوی میداند.
از همین رو، اسلام در زمینههای مختلف مردم را به برپایی ارزشهای اخلاقی دعوت کرده و میفرماید: { وَلا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی ؛(1)«و البته نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است.» و این درست نقطه مقابل فرهنگ مارکسیستی است که برای اخلاق هیچ نوع ارزشی قائل نیست؛ همچنین دموکراسی غربی که ارزشهای اخلاقی را محدود به مصلحت، منافع شخصی یا حزبی و قومی و مملکتی میداند.
اسلام ارزشهای اخلاقی را در تمام زمینهها از جمله مسائل سیاسی توسعه میدهد؛ از همین رو:
1) 436. سوره مائده، آیه 8.
اولاً: هدف و وسیله را بر اساس این ارزشها توجیه میکند که نمونه بارز آن در حکومت امیرالمؤمنینعلیه السلام مشاهده میشود؛ زیرا آن حضرت کسی بود که هدف اعلا را در قبول خلافت، پیاده کردن ارزشهای اخلاقی دانسته و هرگز از طریق ضدّ ارزش به آن اهداف مقدس نرسید. حضرت حتّی برای لحظهای حاضر نشد حاکمی جائر و فاسق از طرف او، والی یکی از ایالاتش باشد، هر چند وی مانع از تحقق اهداف عالی او نگردد و میفرمود: «کسی که بخواهد از راه شر بر دیگران غلبه کند، مغلوب است».
ثانیاً: حکومت اسلامی دعوت خود را بر اساس ایمان به ضرورت پیاده شدن ارزشها در جامعه پایهگذاری کرده است و این در حقیقت التزامی مبدئی و عقیدتی است نه مصلحتی؛ بر خلاف دولتهایی که از دموکراسی سخن میگویند و هدف اصلیشان از ارزشهای اخلاقی ادعایی برای رسیدن به مصالح و منافع کشورهای خود است.
«مایلز کوبلاند» میگوید: «حقیقت این است که در پشت تمام این کمکها و مساعدتها به کشورهای مستضعف، مصالح و منافع خود ما در مدّ نظر است».(1)
ثالثاً: نکته مهمّ دیگری که در این اصل نهفته است، تربیت اخلاقی جامعه اسلامی و ایجاد انگیزه درونی برای افراد و جامعه در مقابل وظیفه سنگینی است که بر دوش آنان وا گذاشتهاند.
از همین رو، میبینیم رسول خداصلی الله علیه وآله هنگام فرستادن علیعلیه السلام به یمن برای مقابله با آنان میفرماید: «ای علی! هرگز با کسی جنگ مکن مگر آنکه او را در ابتدا به اسلام دعوت کنی؛ زیرا قسم به خدا! اگر کسی را هدایت کنی، برای تو از آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب میکند بهتر است».(2)
اسلام و سایر ادیان بر این نکته تأکید دارند که امّت در تمام مراحلش به هر نقطهای
از ادراک و پیشرفت فرهنگی و اجتماعی برسد، هرگز از حرکت توجیهی و هدایت و ولایت انبیا و اولیای الهی بینیاز نخواهد شد؛ خداوند متعال میفرماید: { وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فیها نَذیرٌ}؛(1)«و هیچ امّتی نبوده جز آن که در میان شان ترساننده و راهنمایی بوده است.»
و نیز میفرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ ؛(2)«ای پیامبر! آنچه از خدا بر تو نازل شد، به خلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و ادای وظیفه نکردهای و خدا تو را از آزار مردم نگاه خواهد داشت.»
از همین جهت است که پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: «من دو چیز گرانبها را در میان شما قرار میدهم: کتاب خدا و عترتم، که اگر به هر دو تمسّک کنید، هرگز گمراه نخواهید شد».(3)
یکی از مهمترین مبانی و اصول نظامهای سیاسی، موضوع «مبدأ سلطه و قدرت» است. هر یک از نظامها برای خود مبدأ خاصی قائلند:
دیدگاه اسلام در این زمینه به مسئله خلقت عالم و انسان و رابطه آن با خالق باز میگردد. اسلام همانند سایر ادیان انسان را عبد خالقی به نام «اللَّه» میداند که باید در برابرش خضوع و تواضع و کرنش کند و در پرتو این عقیده، انسان سلطه و قدرت مطلق را از برای خداوند متعال میداند و هرگز در مقابل او، حتی بر خود سلطه و قدرتی نمیداند و نمیتواند با خود هر کاری که بخواهد انجام دهد؛ زیرا او بنده خداست. خداوند متعال این سیادت و سلطه را به عموم مردم واگذار نکرده، تا بدون
هیچ معیاری به هر کسی که خواستند رأی دهند. از همین رو خود متکفّل این امر شده و حاکم اسلامی را به طور خصوص یا عموم معرفی کرده است.
طبق این نظریه، امّت صاحب قدرت و سیادت و سلطه مطلقاند، چه در مجال قانون گذاری و تشریع و چه در مجال سیاسی و حکمرانی؛ زیرا مردم آزاد آفریده شدهاند، لذا خودشان حقّ تعیین سرنوشت بر خود را دارند.
در ماده پنجم از اعلامیه حقوق بشر آمده است: «قانون نمیتواند آزادی بشر را محدود کند، مگر در کارهایی که به ضرر اجتماع باشد...».(1)
نظریه اسلام در مورد حقّ سیادت و سلطه این است که آن به طور استقلال و بالذات برای خداوند متعال است، لذا هر کس که به حکومت میرسد باید - به طور مستقیم یا غیر مستقیم - از جانب خداوند متعال اذن و اجازه داشته باشد. این رأی و نظر، مطابق ادله عقلی و نقلی، قرآنی و حدیثی است که اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
متکلمان برای توحید افعالی اقسامی را ذکر کردهاند که یکی از آنها توحید در حقّ الطاعه است؛ یعنی تنها کسی که اطاعت او بالذات و به طور استقلال واجب است خداوند متعال میباشد و اطاعت دیگران نیز در طول اطاعت خداوند واجب است، در صورتی که دستوری بر اطاعت آن غیر از جانب خدا رسیده باشد و دلیل آن، این است که اطاعت، از شئون مالکیت است و از آنجا که مالک حقیقی انسان، خداست، پس اطاعت او نیز ذاتاً واجب است، لذا خداوند متعال وجوب اطاعت پیامبرش را به
1) 442. قانون دستوری، ج 1، ص 173.
اذن خود میداند و میفرماید: { وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ...}؛(1)«هیچ رسولی نفرستادیم مگر آن که به اذن الهی از او اطاعت کنند...».
از این آیه به طور وضوح استفاده میشود، اطاعت پیامبرصلی الله علیه وآله فرع اطاعت خدا و در طول اطاعت اوست. در جایی دیگر میفرماید: { مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ ؛(2)«هر کس از رسول اطاعت کند، قطعاً خدا را اطاعت کرده است.»
کسانی که اطاعتشان به امر خدا واجب است
طبق نصّ قرآن کریم و به امر خداوند متعال، اطاعت از برخی افراد واجب است:
الف) رسول اکرم؛
خداوند متعال میفرماید: { قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْکافِرینَ ؛(3)«بگو ای پیامبر! فرمانبرداری کنید از خدا و رسول، اگر از آنان روی گردانید، همانا خداوند کافران را دوست نخواهد داشت.»
ب) اولی الأمر؛
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِی اْلأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(4)«ای اهل ایمان! خدا و رسول و صاحبان امر از خود را اطاعت کنید.»
ج) پدر و مادر؛
خداوند میفرماید: { وَقَضی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ وَبِالْوالِدَینِ إِحْساناً...}؛(5)«پروردگارت حکم کرده که جز او را مپرستید و به پدر و مادر [خود] احسان کنید...».
آری، اطاعت آنان از مصادیق احسان بوده و محدود به مواردی است که به شرک و معصیت امر نکرده باشند.
د) فقیه حاکم؛
امام صادقعلیه السلام فرمود: «... نظر کنید به کسانی که از شما حدیث ما را نقل کرده و در
حلال و حرام ما مینگرند و احکام ما را میشناسند، آنان را حَکَم قرار دهید؛ زیرا من آنها را بر شما حاکم قرار دادهام. و هر گاه که او به حکم ما حکم کند و کسی آن را نپذیرد، در حقیقت حکم ما را سبک شمرده و رد کرده است و هر کس بر ما رد کند، حکم خدا را رد کرده و آن در حکم شرک به اوست».(1)
همچنین از اقسام توحید افعالی، توحید در حاکمیت است؛ یعنی حکومت، حکمرانی و حاکمیت، بالإصاله و ذاتاً از برای خداوند متعال است؛ زیرا حاکمیت هرگز منفکّ از تصرّف در نفوس و اموال و ایجاد محدودیت نیست، در حالی که تصرف و محدودیت حقّ کسی است که بر دیگران ولایت و سلطنت دارد و در غیر این صورت تصرّف عدوانی است. حقّ ولایت و سلطنت بالأصاله و ذاتاً برای خداوند است، پس حاکمیت نیز از آنِ خداوند است. هر کس که قرار است بر مردم حکومت کند باید از جانب او اذن داشته باشد. خداوند متعال به این موضوع اشاره کرده و دو نوع حاکمیت را در قرآن از برای خود ذکر کرده است: یکی، حاکمیت تشریع و قانونگذاری؛ آنجا که میفرماید: { إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ للَّهِِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ...}؛(2)«و تنها حکم فرمای عالم خداوند است و امر فرموده که جز آن ذات یکتا کسی را نپرستید.»
دیگری، حاکمیت در تکوین؛ آنجا که میفرماید: { ما عِنْدی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ للَّهِِ}؛(3)«عذابی که شما به آن تعجیل دارید به دست من نیست، فرمان جز برای خدا نخواهد بود.»
علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «از آنجا که تأثیر از آنِ خداوند متعال است، حکمی که نوعی از تأثیر و جعل است نیز از آنِ اوست، خواه آن حکم در حقایق تکوینی باشد یا در شرایع وضعی و اعتباری و این معنا با آیات قرآن تأیید میشود؛ آنجا که
میفرماید: { إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ للَّهِِ}، { أَلا لَهُ الْحُکْمُ ، { لَهُ الْحَمْدُ فِی اْلأُولی وَاْلآخِرَةِ وَلَهُ الْحُکْمُ ، { وَاللَّهُ یحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ ؛ از این آیات استفاده میشود که اگر برای غیر خدا حکمی هست باید بعد از حکم خداوند و به اذن او باشد و هرگز با اراده و مشیت او منافاتی نداشته باشد...».(1)
ابوالأعلی مودودی نیز میگوید: «حاکمیت تنها برای خداوند است و تنها حاکم حقیقی اوست. با همین فرض است که نظام اسلامی داخل در نظام دموکراسی نیست، بلکه حکومتی الهی میباشد...».(2)
با مراجعه و تدبّر در آیات قرآن پی میبریم که امامت و حکومت به امر خداوند است و به هر کس که صلاح بداند واگذار میکند.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً}؛(3)«به یاد آر آن هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و او همه را به جای آورد. خدا بدو گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم...».
از آنجا که امر امامت به دست خداوند است، میفرماید: «من تو را بر مردم امام قرار دادم».
و به همین دلیل است که حضرت موسیعلیه السلام از خداوند میخواهد تا برادرش هارون را وزیر و جانشین خود قرار دهد؛ آنجا که از قول حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: { قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی یفْقَهُوا قَوْلِی وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هارُونَ أَخِی...}؛(4)«موسی عرض کرد: پروردگارا! شرح صدر به من عطا فرما و کار مرا آسان گردان. عقده زبانم را بگشا تا مردم سخنم را به خوبی بفهمند و نیز از اهل بیتم یکی را وزیر و معاون من قرار ده، برادرم هارون را...».
خداوند متعال در جواب حضرت موسیعلیه السلام نفرمود: به رأی مردم رجوع کن، بلکه فرمود: { قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی ؛(1)«آنچه از ما خواستی به تو عطا کردیم.»
و نیز در جای دیگر میفرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(2)«و آنان را پیشوای مردم قرار دادیم، تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»
همچنین میفرماید: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی اْلأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(3)«ای داوود! ما تو را در روی زمین مقام خلافت دادیم، تا در میان خلق خدا به حق حکم کنی.»
با مراجعه به تاریخ و تدبّر در اقوال و سیره پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله نیز به این نتیجه میرسیم که امامت و خلافت و حاکمیت نزد آن حضرت امری الهی بوده و نصبش هم باید به امر خداوند باشد. هرگز موردی دیده یا شنیده نشده که رسول خداصلی الله علیه وآله امر خلافت و امامت و جانشینی بعد از خود را به مردم واگذارد، بلکه به عکس، آن را از مردم سلب کرده و مخصوص خداوند دانسته است.
اینک به ذکر شواهدی از این قبیل میپردازیم:
1 - ابن هشام نقل میکند: «بنی عامر بن صعصعه خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت نمود و خود را بر آنان عرضه کرد. شخصی از آنان به نام «بحیرة بن فراس» به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: به من بگو: اگر ما با تو بر اسلام بیعت کنیم، آنگاه تو بر دشمنانت غلبه کردی، آیا ما بعد از تو حقّی در امر خلافت داریم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشینی من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار میدهد. او در جواب پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: آیا ما گلوهای خود را هدف تیر و نیزهها قرار دهیم تا شما به پیروزی برسی، ولی در
خلافت و جانشینی تو سهمی نداشته باشیم؟ ما این چنین دینی را نمیپذیریم...».(1)2 - ابن کثیر نیز به سند خود نقل میکند که قبیله «کنده» به خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله شرف یاب شده، عرض کردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر یافتی ما را در خلافت و جانشینی بعد از خود سهیم میگردانی؟ حضرت فرمود: ملک و سلطنت و حکومت برای خداوند است، هر کجا که صلاح بداند آن را قرار میدهد. آنان نیز به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردند: ما را به دینی که آوردهای حاجتی نیست.(2)
همو نقل میکند که «عامر بن طفیل» و «اربد بن قیس» در مدینه خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدند، عامر بن طفیل عرض کرد: ای محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتیازی برایم قرار خواهی داد؟ حضرت فرمود: هر امتیازی که مسلمانان دارند، به تو نیز خواهم داد. عامر گفت: آیا امر خلافت و جانشینی بعد از خود را به من وامیگذاری؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: امر امامت برای تو و قومت نخواهد بود.(3)
برخی از طرفداران نظریه دموکراسی به آیاتی چند از قرآن کریم استدلال کردهاند:
محمّد یوسف موسی میگوید: «گاهی استدلال میشود بر سلطه امّت و اینکه امّت منشأ سلطه و سیادت است، به اینکه قرآن در بسیاری از آیات، خطابهای خود را متوجّه عموم مؤمنان میکند، بدان دلیل که امّت را صاحب حقّ در تنفیذ امور میداند و این، همان معنای حقّ سلطه امّت است».(4)
این استدلال از جهاتی باطل است:
1 - خطابهای قرآن کریم در تکالیف - اعم از واجب عینی یا کفایی - متوجه مؤمنان است و این گونه تکالیف، طبیعت ولایی ندارد که تنفیذ آن منوط به حاکم باشد تا اینکه نتیجهگیری شود: قرآن حقّ سلطه را برای امّت قرار داده است.
آری، در برخی از موارد این گونه توهّم میشود؛ همانند آیه شریفه: { الزّانِیةُ وَالزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ}؛(1)«زن زناکار و مرد زناکار را هر کدام صد تازیانه بزنید.»
و نیز آیه: { وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیدِیهُما...}؛(2)«دستان مرد و زن دزد را قطع کنید.»
همچنین آیه: { وَالَّذِینَ یرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَةً...}؛(3)«و آنان که به زنان پاک مؤمن نسبت زنا دهند؛ آنگاه چهار شاهد بر ادعای خود نیاورند آنان را به هشتاد تازیانه کیفر دهید.»
ولی با دقّت و تأمّل در آیات پی میبریم که خطاب آیات فوق به مجموع امّت نیست، تا از آنها حقّ سیادت برای امّت استفاده شود، بلکه خطاب به اولی الأمر و کسانی است که حقّ قضاوتِ بین مردم را دارند.
2 - اگر حقّ سلطه از برای امّت است، باید امام در حکمرانیاش از همه امّت رضایت بگیرد، در حالی که اهل سنت معتقدند ولایت امام به بیعت برخی از اهل حلّ و عقد و حتّی یک نفر از علمای اهل حلّ و عقد نیز منعقد میشود.
3 - حاصل این نظریه این است که هر کس متولّی امر امّت از جانب مردم شد، ولایتش شرعی و اطاعتش واجب است، هر چند فاسق و جائر باشد، در حالی که این دیدگاه منافات دارد با آیات و روایاتی که از دوستی و همکاری با ظالمین نهی کرده، و از حرمت اطاعت کسی که به غیر از احکام الهی حکم میکند، سخن میگوید.
4 - با جمع بین آیات فوق و برخی از آیات دیگر؛ مانند: { ... وَلِیعْلَمَ اللَّهُ مَنْ ینْصُرُهُ
وَرُسُلَهُ بِالْغَیبِ...}؛(1)استفاده میشود حقّ سلطه و سیادت از برای خداوند متعال است، ولی وظیفه مردم است که خدا و پیامبرش را یاری و اطاعت کنند.
در برخی از آیات، اشاره شده به اینکه خلافت از برای مجتمع است نه شخص معین؛ مثل قول خداوند متعال: { وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی اْلأَرْضِ خَلِیفَةً...}؛(2)«و یاد آور زمانی را که پروردگارت به ملائکه فرمود: همانا من در روی زمین خلیفه قرار میدهم.» از این تعبیر استفاده کردهاند چون انسان خلیفه و جانشین خدا در روی زمین است، پس حقّ سلطه نیز برای خود اوست. در جواب میگوییم:
اوّلاً: از این آیات چنین استفاده میشود که بشر جانشین خداوند در آبادانی روی زمین است و این معنا ربطی به سلطه انسان بر خود ندارد. از همین رو میبینیم هنگامی که خلافت به معنای حکومت است، خداوند آن را به مردم نسبت نمیدهد، بلکه میفرماید: { یا داوُودُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی اْلأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(3)«ای داوود! ما تو را جانشین خود در روی زمین قرار دادیم، پس بین مردم به حق حکم کن.»
ثانیاً: آیات خلافت عامّه - تکویناً نه تشریعاً - دلالت بر تفویض آبادانی زمین به بشر دارد؛ زیرا تشریع بر شرایطی خاص متوقف است.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اْلأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَإِذا حَکَمْتُمْ بَینَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ؛(4)«خدا به شما امر میکند که البته امانتها را به صاحبانشان برگردانید و چون میان مردم حکم میکنید به عدالت داوری کنید.»
از آیه فوق چنین استفاده کردهاند که مقصود از امانت، حکومت بین مردم است، به قرینه تفریعی که در آیه آمده است: { وَإِذا حَکَمْتُمْ به این معنا که حکم و حکومت بین
مردم امانت است و آنها صاحب و مالک تدبیر آن هستند؛ زیرا مخاطب این حکم آنانند و هر کس از طریق مردم انتخاب شد باید به عدل رفتار کند.
در جواب میگوییم: آیه شریفه بر فرض که خطابش به عموم مردم است، دلالت دارد بر این که مردم وظیفه دارند حکومت را به اهلش - که از جانب خدا منصوب است - واگذارند، نه آن که بگویند ما در آن حق داریم و بخواهند خود حاکم برگزینند.
یکی از بارزترین اشکالها در علم سیاست، تضاد بین سلطه و آزادی است؛ زیرا سلطه منشأ تضییق و سلب آزادی در انسان است، در حالی که این عمل با آزادی انسان سازگاری ندارد. حقّ هر انسانی است که آزاد زندگی کند و روی همین تضاد است که میبینیم بشر در طول تاریخ در حال ستیز و نبرد با سلطه دیگران است و میکوشد که از آن بگریزد. به عبارت دیگر سلطه از دو جنبه اشکال دارد:
1 - جنبه علمی؛
2 - جنبه عملی.
از جنبه علمی این سؤال مطرح است: چگونه میتوان بین آزادی انسان که حدّ و حدودی ندارد، با فرض تضییقها و قیدها جمع کرد؟ آیا این تضییق و تقیید آزادی طبیعی انسان نیست؟ به چه معیار و میزانی برای انسانها از جانب شخصی حدود و تضییقاتی فراهم میشود؟
این اشکال علمی در جنبه عملی نیز پدید میآید، با این بیان: مادامی که انسان آزادی خود را مطلق و بدون حدّ و قید میبیند، چگونه میتوان ضمانت اجرایی داد که همه مردم مطیع و فرمانبردار حاکم سلطه گرا باشند؟
برای حلّ این اشکال طرحها و برنامههایی پیشنهاد شده که از آن جمله است:
«ژان ژاک روسو» معتقد است قرارداد اجتماعی میتواند برطرف کننده این تضاد باشد، به نحوی که حکومت و حاکم سلطه خود را از قراردادی میگیرد که مردم با او میبندند و با این قرارداد، حاکم و حکومت حق مییابد که با جعل قانون تضییقاتی را برای مردم ایجاد کند.
روسو نظریه خود را بر سه اصل استوار میکند:
الف) ولایت و سلطه انسانی بر انسان دیگر را نفی میکند؛
ب) انسان بر خودش ولایت دارد و به تعبیر دیگر، انسان حق تعیین سرنوشت خود را خود به دست میگیرد؛
ج) انسان میتواند با یک قرارداد اجتماعی، حق خود را به دیگری واگذار کند، تا او با هیئت حاکمهای که تشکیل میدهد بر مردم حکومت کند.
این نظریه نتوانسته است جوابگوی پرسشهای فراوانی باشد که روشنفکران جامعه مطرح میکنند؛ به طور قطع تمام افراد جامعه بر یک فرد اتفاق نمیکنند، در این هنگام است که صاحبان این نظریه مسئله رأی اکثریت را - هر چند 51 درصد باشد - مطرح میکنند و این ظلمی به 49 درصد بقیه جامعه است که سلطه آن شخص را قبول ندارند.
اگر گفته شود که بقیه مردم، از جنبه اخلاقی بر رأی اکثریت احترام قائل شده و فرد انتخاب شده را میپذیرند. در جواب میگوییم: این اضطرار در صورتی مورد قبول است که جایگزینی نداشته باشد، در حالی که میتوان مسئله را با نصّ عام یا خاص بر امام و حاکم اسلامی از جانب خداوند متعال و ابلاغ پیامبرصلی الله علیه وآله حل کرد که در نتیجه اختلافی پیش نمیآید و حقّ ذاتی و اولی خداوند بیشتر مراعات میشود.
همچنین حقّ اشخاصی ضایع خواهد شد که بعدها به حدّ بلوغ و رشد و شعور سیاسی میرسند، در حالی که به شخص منتخب دیگران رأی مثبت نداده و با او
قرارداد اجتماعی نبستهاند؛ خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که چه بسیار اشخاص و احزابی که برای منافع شخصی و حزبی خود چه خیانتهایی که نکرده و نمیکنند.
«لاسکی» یکی دیگر از نظریه پردازانی است که درصدد حلّ تناقض بین آزادی و سلطه اجتماعی بر آمده است. او میگوید: «شخصیت یک فرد جامعه، در حقیقت جزئی از مجموعه جامعهای منظّم است که به او وابستگی دارد. کسی که میگوید: من میکوشم تا اهدافم را پیاده کنم، در واقع میگوید: من سعی دارم که با نظامی سیر کنم و خود را وفق دهم که جزئی از آن نظام هستم... پس حریت و آزادی از این دیدگاه، پاره کردن حدود و قیدها نیست...».(1)
این دیدگاه، هر چند بر فرض ممکن است اشکال نظری و علمی نداشته باشد، ولی هرگز نمیتواند بیانگر شرح واقعی حال انسان باشد؛ زیرا انسان همیشه درصدد پیاده کردن خواستهها و خواهشهای نفسانی خود است. او دائماً در حال نزاع با افراد جامعه برای جلب منافع شخصی است. آیا چنین نیست که هر گاه دستگاه حاکمه، حکمی را به نفع ما صادر کند خوشحال و با عکس آن ناراحت میشویم؟
آیا این نظریه و دیدگاه توانسته است که از جنبه علمی مشکل تضاد بین سلطه و آزادی را حل کند و از جنبه عملی نیز انسان را تسلیم محضِ دستگاه حاکمه نماید؟ با رجوع به عمق وجود انسانها پی میبریم هرگز حکومتی چنین نبوده است؛ خصوصاً با در نظر گرفتن این که غالب نظامها درصدد مصالح شخصی و حزبی و قومی خود هستند و به طبقات دیگر چندان توجهی ندارند. از این جاست که مشکل گریز از قانون پدید میآید.
دین نیز در این مسئله دخالت کرده و به نحو کامل در هر دو جنبه نظری و عملی این اشکال را حل کرده است:
1) 469. الحریة السیاسیة و الاجتماعیه، جلال احمد خطاب، ص 36 به نقل از لاسکی.
الف) جنبه نظری
دین آزادی مطلق را حقّ طبیعی انسان نمیداند، بلکه انسان را به عبودیت الهی سفارش میکند؛ عبودیتی که با وجود او ملازم و همراه است. دین با این نظر مخالف است که طبیعت به انسان آزادی مطلق بخشیده است. از دیدگاه دینی، انسان مملوک و عبد خالقش است، در مقابل این مالک حقیقی، هیچ گونه آزادی ندارد، اگرچه این عبودیت و سلب آزادی عین آزادی است. آزادی بدین معنا نیست که انسان خود را اسیر بند شهوات و غرایز و صفات رذیله نفسانی کند، بلکه رهایی انسان از این قیدهای باطنی به او آزادی را نوید میدهد؛ خداوند متعال میفرماید: { إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنینَ إِذا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیحْکُمَ بَینَهُمْ أَنْ یقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنا}؛(1)«آن مؤمنانند که چون به سوی حکمِ خدا و رسولشان بخوانند تا خدا میان آنان داوری کند خواهند گفت که حکم خدا را شنیدیم و اطاعت کردیم.»
اگر اصل در انسان عبودیت است، خروج از حدود آن و دوری از طاعت الهی، موجب تضاد است؛ همانگونه که خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ؛(2)«و هر کس از حدود الهی تجاوز کند به خود ظلم کرده است.»
در آیه دیگری نیز به این حقیقت اشاره شده است: { وَما لِی لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیهِ تُرْجَعُونَ ءَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ یرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرِّ لا تُغْنِ عَنِّی شَفاعَتُهُمْ شَیئاً وَلا ینْقِذُونِ ؛(3)«آخر چرا کسی را نپرستم که مرا آفریده است و[ همه ]شما به سوی او بازگشت مییابید؟ آیا من به جای او خدایانی را بپرستم که اگر [خدای ]رحمان بخواهد به من گزندی برساند، نه شفاعتشان به حالم سود میدهد و نه میتوانند مرا برهانند؟»
عبادت خداوند و عبودیت انسان در برابر خداوند و دستورهایش، چیزی است که هرگز از فطرت انسان جدا نمیشود؛ همانگونه که قرآن میفرماید: { لَنْ یسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یکُونَ عَبْداً للَّهِِ}؛(4)«هرگز مسیح از بنده خدا بودن ابا و استنکاف ندارد.»
طبق این اصل دینی، اسلام میگوید: سلطه شرعی که سبب حقّ سیادت و قدرت بر انسانهاست، منشأش از خداوند متعال گرفته شده؛ زیرا مالکِ حقیقی انسان اوست و تمام سلطهها باید به او باز گردد.
ب) جنبه عملی
چرا انسان درصدد فرار از سلطه و سلطه پذیری است؟ چرا او درصدد نزاع با نظام سلطه بر میآید و هرگز مایل نیست با آن وفاق داشته و تسلیم مطلق در برابر تمام قوانین آن باشد؟
در جواب میگوییم: ممکن است این موضع گیری سه عامل داشته باشد:
عامل اوّل: انسان چنین میپندارد که آزادی حقّ طبیعی اوست و هر حدّ و قیدی که برایش گذارده شده، با آزادیاش منافات دارد و در نتیجه مردود است.
عامل دوم: حبّ ذات و نفس و جلب منافع شخصی برای خود است. این حبّ نفس در غریزه انسان است.
عامل سوّم: تصوّر خیانت و ظلم از ناحیه حاکم سلطهگر و پایمال کردن حقوق مسلّم انسان، وی را به موضع گیری در مقابل حاکم وامیدارد.
حال ببینیم دین این سه عامل را چگونه علاج کرده است، تا در نتیجه مشکل تعارض بین سلطه و آزادی حل شود.
در مورد عامل اوّل: میبینیم که ادیان هر گونه آزادی خیالی را مردود میشمارند و درصدد آنند که انسان را از حیث فکری و اخلاقی این گونه تربیت کنند که بنده مطلق پروردگار باشد تا از این طریق به مقام خلیفة اللَّهی برسد. دین تنها به جنبه نظری انسان - که معتقد به عبودیت خداوند است - توجه ندارد، بلکه درصدد آن است که او را بر این عقیده تربیت کند. امام علیعلیه السلام میفرماید: «الهی کفی بی عزّاً ان اکون لک عبداً، و کفی بی فخراً أن تکون لی ربّاً»(1)«خدایا بس است مرا از حیث عزّت که بنده تو باشم و کافی است مرا در فخر که تو پرودرگار من باشی.»
1) 474. بحار الانوار، ج74، ص 400.
در مورد عامل دوّم: دین درصدد آن نیست تا حبّ نفس و میل تحصیل منافع را از انسان جدا کند، بلکه میخواهد به انسان بفهماند مصالح این دنیا زودگذر و موقّتی است و تنها مصالح عالم آخرت پابرجاست و لذا باید انسان تمام وجود خود را برای هدفی عالی به کار گیرد.
در مورد عامل سوّم: در صورتی که انسان بداند حاکم اصلی خداست و او تنها خیر و صلاحش را میخواهد، هیچگاه از فرمان او و حاکمی که به توسط او منصوب شده سر باز نمیزند.
در نتیجه، اطاعت و خضوع انسان به سلطه حاکم هیچ ضرری برای او نخواهد داشت، بلکه در آن سودی است که دنیا و آخرت او را تأمین میکند.
علامه طباطبایی رحمه الله در این باره میفرماید: «آن اصل طبیعی تکوینی که آزادی از آن نشأت گرفته است، نیرویی است به نام «اراده» که در وجود انسان نهاده شده است و او را به فعالیت و عمل بر میانگیزاند.
اراده، حالتی روحی است که اگر سرکوب شود منجر به سرکوبی و نابودی حسّ و شعور انسان میگردد و پیامد آن از بین رفتن انسانیت انسان است. امّا از سویی دیگر، از آنجا که بشر موجودی اجتماعی است، آفرینش و طبیعتش او را به زندگی در اجتماع و همراهی با دیگران سوق میدهد. بدین صورت که ارادهاش را با ارادههای دیگر و فعالیتش را با فعالیت دیگران همراه و سازگار مینماید. نتیجه این میشود که انسان در برابر قانون - که ارادهها و فعالیتها را با وضع محدودیتهایی تعدیل میکند - خاضع و تسلیم باشد.
بنابراین همان طبیعت و آفرینشی که به انسان آزادی اراده و عمل بخشیده است، خودش محدود کننده اراده و عمل انسان نیز هست و آن رها بودن ابتدایی و آزادی اولیه را مقید و محدود میسازد. و از آن جایی که قوانین تمدن کنونی پایه احکامش بر اساس منافع مادی بنا نهاده شده است، این امر موجب میشود که این جوامع از نظر
التزام به معارف زیربنایی دینی و لوازم آن آزاد باشند؛ همچنان که موجب آزاد بودن آنان در مسائل اخلاقی و هر آنچه که در ورای قوانین مذکور است میشود؛ یعنی انسان در ورای آن قوانین هر چه را که بخواهد و هر چه را که انجام بدهد آزاد است. این است معنای آزادی نزد پیروان تمدن کنونی. اما در اسلام قانون بر اساس اصل «توحید» وضع شده است و پس از آن بر اساس اخلاق فاضله. بدین جهت این قانون همه چیزهایی را که به اعمال فردی و اجتماعی انسان مربوط است، از امور جزئی گرفته تا امور بسیار مهم و آن هم در همه ابعاد، بیان کرده است.
بنابراین هر چیزی که ارتباطی با انسان دارد و یا انسان ارتباطی با آن دارد، در شریعت اسلامی نشان و اثری از آن به چشم میخورد.از این رو دیگر جایی برای بروز و ظهور آزادی به آن معنایی که در تمدن مادی مطرح است، در اسلام وجود ندارد.
آری، در اسلام برای انسان «آزادی از قید بندگی غیر خداوند متعال» وجود دارد، این آزادی اگرچه بیشتر از یک کلمه نیست، ولی دارای معنایی بسیار وسیع و گسترده است. به طوری که اگر کسی با تعمّق و تحقیق کافی در قوانین اسلامی و در شیوههای کاربردی که انسانها را به سوی آن فرا میخواند و آن قوانین و شیوهها را بین افراد و طبقات جامعه برقرار میکند، کاوش و بررسی کند و سپس آن را با روشها و قوانین زورمدارانه و ارباب منشانه حاکم بر جوامع متمدن امروزی و زورگوییهایی که بین طبقات و افراد آن جوامع و یا بین جوامع قوی و جوامع ضعیف وجود دارد مقایسه کند، در این صورت است که به این معنای گسترده و فراگیر پی خواهد برد».(1)
آزادی به مفهوم و معنای صحیح آن، در روایات اهل بیتعلیهم السلام زیاد به چشم میخورد، ولی مفهوم آن اختلاف اساسی دارد با آنچه دموکراسی غربی از آن اراده
1) 475. آزادی از دیدگاه علامه طباطبایی، ص 12-16.
میکند. از امام علیعلیه السلام نقل است که فرمود: «ای مردم! انسان عبد یا کنیز آفریده نشده است و همانا تمام مردم آزادند...».(1)
همو فرمود: «بنده غیر مباش، در حالی که خداوند تو را آزاد قرار داده است».(2)
اسلام تأکید میکند انسان بدان دلیل که آزاد است نباید بنده دیگری گردد و زیر یوق اسارت سلطهگران رود. همچنین نباید بنده و اسیر شهوت و غضب و سایر قوا و صفات رذیله خود باشد. اما آزادی در اسلام به این معنا نیست که انسان به دلیل آزاد بودنش، خود را از سلطه و حکومت خداوند و فرستادگانش خارج کرده و بینیاز ببیند و قانون گریزی و قانون شکنی کند.
اسلام در مورد آزادی انسان به حقایقی فکر میکند که فرهنگ غربی هرگز بدان توجهی نداشته یا در تضاد با آن عمل کرده است. اسلام حقیقت انسان را در روح او میداند و درصدد حفظ کرامت و حریت و آزادی روح اوست. اگر میگوید: به خاطر اموالِ کسی، او را تعظیم نکن؛ این برای حفظ کرامت و شخصیت انسانی است. به طور کلی بین آزادی در غرب و مفهوم آزادی در اسلام فرق اساسی وجود دارد. آزادی در غرب بر مسئولیت نداشتن پایهگذاری شده است، ولی در اسلام بر اساس احساس مسئولیت و عبودیتِ خداوند متعال بنا نهاده شده است. این فرق اساسی بین اسلام و دموکراسی غربی است.
یکی از شبهاتی که از مصادیق تعارض علم و دین مطرح شده، مسأله عدل جزایی و به عبارت دیگر کیفرهای عالم آخرت و وجود دوزخ است.
اغلب منتقدان در غرب، وجود جهنم و عذاب اخروی را که مورد پذیرش ادیان الهی از جمله اسلام و مسیحیت قرار گرفته است را ناهمگون و ناسازگار با حکمت و عدالت و رحمت الهی تلقی میکنند و بعضی در صحت استناد کیفرهای اخروی به پیامبران آسمانی با دیده شک و تردید مینگرند.
«دیوید هیوم» (1711 - 1776 م) فیلسوف و منتقد معروف غرب در این باره میگوید: «آن چنان که ما میفهمیم، کیفر باید با تجاوز تناسبی داشته باشد. در این صورت چرا در ازای تجاوزهای موقتی موجودِ ضعیفی چون انسان، کیفر ابدی؟!...».(1)
«موریس مترلینگ» (1860 - 1949 م) فیلسوف مشهور بلژیکی در خصوص ناعاقلانه بودن کیفرهای اخروی میگوید: «به نظر من، اهانتی که تا کنون به مقام خدا شده، این است که گفته شود: خدا جهنم را خلق کرده است...».(2)
«برتراند راسل» (1872 - 1970 م) مشهورترین فیلسوف قرن حاضر نیز در این باره میگوید: «فکر میکنم این عقیده که آتش جهنم، یک نوع مجازات برای گناهکاران است عقیدهای ظالمانه باشد...».(3)
او نیز میگوید: «تصور نمیکنم شخصی چون عیسی با آن خصایص انسانی که در او سراغ داریم امکان مجازات ابدی را پذیرفته باشد».(1)
کیفر و مجازاتی که برای شخص گناهکار است از دو قسم خارج نیست:
1 - کیفر تکوینی: که رابطه حقیقی و علّی و معلولی بین آن کیفر و عمل وجود دارد، مثل دست زدن به آتش و سوختن دست.
2 - کیفر قراردادی: که هیچ گونه رابطه حقیقی و علّی و معلولی بین جرم و کیفر وجود ندارد، مثل اکثر کیفرهای محاکم قضایی درباره مجرمان.
درباره کیفر جرم انگیزههایی ذکر شده است:
1 - تشفی خاطر؛ مثل آنکه مظلوم برای عقده خالی کردن اجرا میکند.
2 - تربیت و اصلاح شخص مجرم؛ مثل تأدیب دانشآموز تنبل.
3 - اصلاح اجتماعی؛ مثل اعدام به جهت عبرت گرفتن.
4 - احقاق حقّ؛ مثل دفاع شخص ثالث از حق مظلومی که قادر بر آن نیست.
5 - پیشگیری؛ که گاهی تنها به جهت جلوگیری از جنایت بزرگتر شخصی مجازات میشود.
در مورد عذاب اخروی از ناحیه خداوند، انگیزه اوّل در ذات الهی محال به نظر میرسد؛ چرا که خداوند متعال همانند انسان قلب و دل ندارد. انگیزه دوم، سوم، پنجم اینها همه در آخرت جایگاهی ندارند، چون که آخرت هنگام حساب و جزای اعمال است نه زمان تکلیف، تا با کیفر مجرمان، سایرین هم متأثّر شوند و به تکلیف خود عمل کنند.
1) 481. چرا مسیحی نیستیم، برتراند راسل، ترجمه عباسی، ص 22.
امام علیعلیه السلام فرمود: «الیوم عمل و لاحساب و غداً حساب و لاعمل»؛(1)«امروز [دنیا ]جایگاه عمل است نه حساب، و فردا [قیامت جای حساب است نه عمل.»
امّا انگیزه احقاق حقّ مظلوم، بدین معنا که خداوند به خاطر ستمهایی که جنایتکارانی چون هیتلر و شمر مرتکب شدهاند آنان را به کیفر اعمالشان میرساند، با اندک تأملی معلوم میشود که این انگیزه به انگیزههای دیگر باز میگردد. در نتیجه این انگیزهها نمیتواند توجیه کننده عذاب اخروی باشد.
عالمان اسلام در پاسخ به انگیزههای خداوند از کیفر و عذاب اخروی به جهات مختلفی اشاره کردهاند که برخی از آنها را بازگو میکنیم:
خداوند متعال میفرماید: { وَنَضَعُالْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئاً}؛(2)«ما ترازوی عدل را در روز قیامت بر پا میکنیم، پس به هیچ کس کمترین ستمی نمیشود.»
پاسخ: اولاً: در مفهوم عدالت، کیفر نخوابیده است.
شیخ مفیدرحمه الله میفرماید: «عادل حکیم به کسی اطلاق میشود که نه مرتکب فعل قبیح شود و نه ترک واجب کند».(3)
همین معنا از قاضی عبدالجبار معتزلی نیز رسیده است.(4)
ثانیاً: حقّ مظلوم با عذاب ظالم ادا نمیشود؛ زیرا با عذاب کردن مجرم، نفع و ثمرهای عاید مظلوم نمیگردد.
اشاعره با انکار حسن و قبح عقلی، تمام افعال الهی را متصف به حسن شرعی میکنند و معتقدند که خداوند هر فعلی را که انجام میدهد، عین عدل است.
پاسخ: در جای خود، حسن و قبح عقلی و وجود غرض در افعال الهی مورد بحث قرار گرفته و به اثبات رسیده است.
معتزله و برخی از متکلمان امامیه معتقدند که حکمت الهی مقتضی است که خداوند حکیم باید از اوامر و تکالیفی که در دنیا به عهده انسان گذاشته است غایت و هدفی داشته باشد تا جعل تکلیف که موجب رنج بندگان میشود، عبث نشود. بنابراین پاداش دادن شخص مطیع و کیفر دادن فرد مجرم، هدف خداوند از جعل تکالیف است.(1)
پاسخ: این دلیل، ضرورت وجود غایت در تکالیف الهی را ثابت میکند که با پاداش و ثواب مطیع تأمین میشود ولی ضرورت کیفر عاصی را اثبات نمیکند.
برخی از متکلمان معتزله و امامیه میگویند که فلسفه عقاب، ایجاد ضمانت برای اجرای تکالیف الهی است.
قاضی عضدالدین ایجی نظریه معتزله را چنین گزارش میکند: «اگر گناهکاری بداند که او به خاطر جرمش معاقب نخواهد شد این موجب استمرار و تدوام گناهکار در گناهش خواهد شد».(2)
علامه حلّیرحمه الله میفرماید: «اگر عقاب و کیفری در بین نباشد زمینهساز ارتکاب فعل قبیح میشود؛ چرا که در ما انسانها میل و کششی به انجام گناه وجود دارد و اگر انسانی به عدم عقاب جزم پیدا کند، خواه ناخواه به سوی گناه کشیده خواهد شد و وادار کردن به قبیح نیز قبیح است».(3)
پاسخ: اولاً: خداوند نیروی عقل و وجدان و فطرت نوع دوستی، حقیقت طلبی
و اجتماعی بودن را در نهاد بشر آفریده است که انسانها میتوانند چرخهای اجتماعشان را با تمسّک به این امور به خوبی بگردانند.
ثانیاً: آنچه که حقیقتاً ضامن اجرای تکالیف است، خود کیفر در عالم آخرت نیست، بلکه این تهدید و وعده به عذاب است که در متون دینی نسبت به انجام گناهان مکرراً بدان تصریح شده است.
ثالثاً: برخی به جهت رسیدن به بهشت الهی ممکن است عبادت کرده و خداوند را اطاعت نمایند.
معتزله میگویند: وعید خداوند همانند وعده او واجب الوفاء است، و لذا از این جهت عذاب الهی حتمی است.
قاضی عبدالجبار معتزلی میگوید: «خداوند به نیکوکاران وعده پاداش و به بدکاران وعده عذاب داده است و خداوند به هر دو عمل میکند، و جایز نیست خلف وعده نماید برای اینکه کذب و فعل قبیح است. اما اینکه چرا خداوند فعل قبیح مرتکب نمیشود به دلیل این است که علم به قبح آن دارد و از انجام آن نیز بینیاز است».(1)
پاسخ: هر انسانی با رجوع به وجدان و عقل خویش در مییابد که عمل به وعید در تمام موارد واجب نیست؛ زیرا مولا میتواند راه عفو و گذشت را در آخرت انتخاب کند بدون آنکه در دنیا بنده از آن مطّلع باشد، و لذا انسان باید همیشه بین خوف و رجا باشد.
برخی از متکلمان امامیه از آن جهت که عقاب موجب اطاعت و تقرّب الهی میشود آن را مصداق لطف الهی میدانند.
خواجه نصیرالدین طوسیرحمه الله در این باره میگوید: «انسان با ارتکاب گناه و ترک واجب،
1) 489. شرح اصول خمسه، ص 135.
استحقاق کیفر و مذمّت را پیدا میکند، برای اینکه عقاب مستلزم لطف الهی است».(1)پاسخ: اولاً: روح کلّی این پاسخ به پاسخ چهارم؛ یعنی ضمانت اجرایی تکلیف بازمیگردد، که قبلاً پاسخ داده شد.
ثانیاً: لطف بودن کیفر یک شرط دارد و آن اینکه چیزی میتواند لطف باشد که موجب ایذا و ضرر مکلّف نگردد، در حالی که در مورد کیفر، مکلّف متضرّر میشود.
علامه طباطبایی رحمه الله با استناد به آیه شریفه { إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ(2)} میفرماید: «این آیه بیانگر یک تعلیل عقلی است، به این بیان که اگر مولایی عبد و غلامی در اختیار داشته باشد، از مسلّمات عقل این است که مولا میتواند به هر نحو که بخواهد در او تصرّف کند و او را به مجازات برساند».(3)
رأی متکلّمان اشاعره نیز مشابه همین نظر است.(4)
پاسخ: در مورد قدرت مطلقه و مالکیت حقیقی منحصر به فرد الهی، جای هیچ بحث و شبههای نیست، امّا محلّ کلام در جواز و صحت عقلی تمام افعال متصوّر در اذهان است که بر این اساس، آیا خداوند میتواند انسانی را خلق کند و به او نفس لطیف اعطا نماید، سپس او را به اشدّ مجازات و شکنجهها برساند؟
طرفداران حسن و قبح عقلی معتقدند که فعل قبیح، قبیح است... .
عرفای اسلام با عنایت به اینکه دارای مشرب وحدت وجودی هستند، معتقدند که وجود، واحد است و آن هم منحصر در ذات واجب الوجود میباشد و بقیه اشیا در حقیقت، نمود و تجلّی وجود حقاند. و لذا معتقدند که هر چه در دایره عالم ماده تحقق مییابد سراسر مظهر ماهیت و حقایق عوالم غیبیه و ظهور مقام واحدیت است.
پاسخ: اصل ایراد و شبهه در وجه علت ظهور اسمائی همچون دیان، قاهر و شدید الانتقام است.
برخی از عرفا انگیزه عقاب را پالایش و تصفیه نفس از آلودگیهای معاصی ذکر کردهاند، تا انسان بتواند خود را به مقام رفیع ربوبی برساند.
قیصری در این باره میگوید: «عذاب موقت جهنم هم به جهت رسیدن اهل آن به کمالات مقدور خودشان است. پس عذاب متضمّن بهترین الطاف الهی است».(1)
از میان متکلمان، ابن قیم همین رأی را دارد. او میگوید: «خداوند به منظور تشفّی، گناهکار را کیفر نمیدهد بلکه به جهت پاک و طاهر شدن و نیز به منظور شمول رحمت، وی را عذاب میکند. پس عذاب، مصلحت و لطف خداوند در حق گناهکار است، اگرچه وی متحمّل بدترین عذابها گردد».(2)
پاسخ: اولاً: آیا برای محو شدن آثار گناه و تطهیر، چیز دیگری همچون شفاعت و عفوالهی کافی نیست؟ چرا خداوند برای تطهیر نفس راه عذاب را انتخاب کرده است؟
ثانیاً: در مورد کفار، بهشتی متصور نیست تا گفته شود عقاب آنها مقدمه رسیدن به کمالات بعدی است.
ثالثاً: ممکن است شخص گناهکار بگوید: ما از خیر نعم الهی میگذریم تا خود را از مجازات غیر قابل تحمّل نجات دهیم!
علامه تهرانی رحمه الله میفرماید: «در مورد عذابهای قیامت به چه دلیلی بگوییم که برای تطهیر و تزکیه است؟... صرف ورود به جهنم و مخلّد بودن در آن، به هیچ دلیلی نمیتوان آن را علت تطهیر و تزکیه دانست».(3)
برخی معتقدند که عقاب مقتضای تکوینی عمل غیر صالح است.
محمد غزالی میگوید: «کیفرهای اخروی از ذات نفس و قلب انسان به وجود میآید. در حقیقت کیفرها صفات رذیله انسان در دنیاست که با وی قرین است. پس بیتردید دوزخ در باطن انسان وجود دارد و باید آن را با علم و معرفت دریافت».(1)
وی در جایی دیگر میگوید: «سؤال از اینکه چرا معصیت منجرّ به عقاب میشود مانند سؤال از هلاکت حیوان بر اثر خوردن سمّ است و اینکه چرا سمّ موجب هلاکت حیوان میشود؟»(2)
شیخ اشراق میگوید: «کیفرهای اخروی به سبب ملکات رذیله و هیئات ظلمانی در نفس است و ارتباطی به منتقم خارجی ندارد».(3)
صدرالمتألهین میگوید: «بیتردید، ثواب و عقاب آخرت به سبب نفس اعمال حسنه و سیئه است و نه به سبب چیز دیگر».(4)
حکیم سبزواری میگوید: «اصل عذاب از سوء غرض خارجی نیست، بلکه لازمه فعل خود شخص است».(5)
شیخ محمد عبده میگوید: «جزای قیامت اثر طبیعی عمل است، به این معنا که اعمال در نفس انسان تأثیر میگذارد...».(6)
شهید مطهریرحمه الله میفرماید: «مجازاتهای جهان دیگر رابطه تکوینی قویتری با گناهان دارند، رابطه عمل و جزا در آخرت، نه مانند نوع اول قراردادی است و نه مانند نوع دوم از نوع رابطه علّی و معلولی، بلکه از آن هم یک درجه بالاتر است. در اینجا رابطه عینیت و اتحاد حکمفرما است».(7)
این نظریه با ظاهر قرآن و حدیث نیز سازگاری دارد:
خداوند متعال میفرماید: { لا تَعْتَذِرُوا الْیوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ؛(1)«امروز عذرخواهی نکنید، چرا که تنها به اعمالتان جزا داده میشوید.»
و نیز میفرماید: { فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ * وَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یرَهُ ؛(2)«پس هر کس هم وزن ذرّهای کار خیر انجام دهد آن را میبیند و هر کس هم وزن ذرّهای کار بد کرده آن را میبیند.»
و میفرماید: { الْیوْمَ تُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ ؛(3)«امروز هر کس در برابر کاری که انجام داده پاداش آن را میبیند.»
و میفرماید: { وَلا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ؛(4)«و جز آنچه را عمل میکنید جزا داده نمیشوید.»
و میفرماید: { إِنَّ الَّذِینَ یأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیتامی ظُلْماً إِنَّما یأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً}؛(5)«کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم میخورند، [در حقیقت تنها آتش میخورند.»
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله میفرماید: «موقعی که میت به قبر گذاشته میشود، شخصی مقابل او مجسّم میشود و وقتی میت از هویت او سؤال میکند او میگوید: «کنت عملک فبقیت معک»؛(6)«من عمل و رفتار تو بودم لذا همراه تو باقی خواهم ماند.»
امام سجادعلیه السلام میفرماید: «و صارت الاعمال قلائد فی الاعناق»؛(7)«اعمال زنجیرهای عذاب در گردن گناهکاران میگردد.»
فلسفه آفرینش عالم امکان، از معمّاهای تاریک و ناگشودگی تاریخ دانش بشری است که ذهنهای غوّاص و ناآرام ارباب خرد و معرفت را به سوی خود معطوف کرده است. بشر امروز هر چه بیشتر در حلّ و گشودن گره آن کوشش میکند به همان اندازه به حلقات گم شدهای برخورد میکند. ما در این مبحث به یکی از مصادیق آن یعنی «آفرینش کافر» میپردازیم و به این سؤال پاسخ میدهیم که چرا خداوند حکیم و رئوف با وجود اینکه عالم مطلق به سرنوشت قطعی کافر یعنی عذاب ابدی اوست، چنین انسان نگون بختی را آفریده است؟ آیا این نوع خلقت با صفت «حکمت و رأفت الهی» سازگاری دارد؟
اینک به بررسی این سؤال میپردازیم.
ابتدا به نقل آرای مختلف و پاسخهایی که به این سؤال داده شده میپردازیم و در نهایت رأی خود را مطرح خواهیم کرد.
متکلمان اشاعره با توجه به مبنایی که در رابطه با انکار وجود و لزوم اغراض و غایات در افعال الهی دارند، و با تمسّک به آیه شریفه: { لا یسْئَلُ عَمّا یفْعَلُ وَهُمْ
یسْئَلُونَ ؛(1)«هیچ کس نمیتواند بر کار او خرده بگیرد؛ ولی آنها مورد بازخواست واقع میشوند.»
و همچنین با تمسّک به دلیل ظاهر عقلی که وجود غایت برای فاعل، روایتگر نیاز به آن است، میخواهند شبهه آفرینش کافر را بدین وسیله حلّ و فصل کنند و از استدلال عقلی پیش نتیجه بگیرند که سؤال از غایت و غرض آفرینش کافر از سوی ذات باری تعالی سؤال عبث و بیهوده است؛ برای اینکه خداوند که واجد تمام صفات کمالیه و جمالیه و غنی مطلق است، نیازی به غایت ندارد تا به خاطر آن فعلی را ایجاد کند.
وقتی سخن از غایتمندی افعال الهی در میان است، مقصود ما مشابهت آن با افعال انسانها نیست؛ زیرا در افعال ما دست کم دو خصوصیت وجود دارد: نخست اینکه غایت فعل در جهت رفع نیازها و کمبودهای فاعل است و فاعل از طریق انجام فعل استکمال مییابد.
خصوصیت دوم آن است که تصور غایت قبل از انجام فعل، در انجام آن تأثیر میگذارد و فاعل را بر ارتکاب فعل برمیانگیزاند. ولی این دو ویژگی یاد شده به هیچ وجه در فعل خداوند وجود ندارد؛ زیرا:
اولاً: غایت افعال خداوند رسیدن به کمال نیست؛ زیرا فاعل یعنی ذات مقدس الهی کامل مطلق است و نقصی ندارد تا بخواهد از طریق فعل خود آن را برطرف کند، بلکه غایت افعال الهی به مخلوقات او بازمیگردد و در جهت استکمال مخلوقات او است.
ثانیاً: چنین نیست که تصوّر غایت فعل، سبب انجام آن گردد؛ زیرا علم خداوند از سنخ علم حصولی که ملازم با تصور مفاهیم باشد نیست، بلکه ذات الهی به گونهای است که به دلیل کمال مطلق خود مقتضی رساندن مخلوقات خود به کمال مطلوب آنها میباشد.
بدین ترتیب، مقصود ما از غایتمند بودن فعل خداوند این است که فعل او مشتمل
1) 511. سوره انبیاء، آیه 23.
بر مصالح و منافعی است که به مخلوقات او بازمیگردد و چنین نیست که ترک و انجام آن، به لحاظ منافع آفریدگار او علی السویه باشد.
از این رو، غایت در افعال الهی، غایت افعالِ فعل است نه غایت فاعل؛ زیرا ذات خداوند کامل مطلق و غنی است و هیچ غایتی برای او متصوّر نیست.
متکلمین در استدلال بر هدفدار بودن افعال الهی گفتهاند: فعلی که فاقد غایت باشد، عبث و لغو است و انجام فعل عبث عقلاً قبیح میباشد. و از آنجا که (بر اساس حسن و قبح عقلی) ارتکاب کار قبیح از سوی خداوند محال است، ممکن نیست افعال او نیز عبث باشد. در نتیجه: تمام افعال الهی غایتمند و دارای غرض است.
دومین دلیل اشاعره برای توجیه خلقت کافر «انکار حسن و قبح عقلی» است. آنان میخواهند با این اصل قدیمی خودشان، قدرت ادراک عقل را مخصوصاً در رابطه با افعال الهی به کلّی منکر شوند و نتیجه بگیرند که عقل توان ادراک حسن و قبح افعال خدا را ندارد.
و به عبارت دیگر: در مکتب اشاعره نه تنها عقل حق قضاوت و ادراک حسن و قبح عقلی را ندارد، بلکه یگانه ملاک و پارامتر تشخیص حسن و قبح در عالم فقط تحسین و تقبیح شارع است.
نقد: ادراک حسن و قبح عقلی برای ارباب خرد واضح است، و بس است اینکه بدانیم در صورت سدّ باب عقل و انکار ادراک حسن و قبح آن، تمام معرفتهای دینی از ریزترین احکام دین گرفته تا اثبات نبوّت و صدق مدّعی آن زیر سؤال میرود.
بحث علم خداوند یکی از معضلترین مباحث کلام و فلسفه است که در این باره نظریات مختلف و متضادی مطرح شده است. یکی از این نظریات، نظریه برخی از متکلمان است که منکر تعلّق علم الهی به جزئیاتند. به این معنا که خداوند به نحو کلّی،
قبل از آفرینش انسانها به مؤمنان و کافران آن، علم داشته است، امّا اینکه مثلاً زید مؤمن و عمرو کافر خواهد شد، فاقد این علم تفصیلی بوده است. رهآورد چنین استنتاجی از علم خداوند در مسأله «کافر» این است که چون خداوند علم تفصیلی به انسانهای کافر نداشته است لذا سؤال از غایت خلق کافر اصلاً متوجه او نمیشود.
فخر رازی این نظریه را به هشام بن حکم نسبت داده است که صحّت آن محلّ تأمّل است.(1)
نقد: این نظریه و مبنا از جهاتی قابل خدشه است:
اولاً: این نظریه از سوی بزرگان فلاسفه؛ همانند صدرالمتألهین، ایرادات غیر قابل دفاعی وارد شده، به نحوی که آن را میان محققین فاقد اعتبار کرده است.
ثانیاً: بر فرض پذیرش این نظریه و مبنا، باز نمیتواند از اشکال آفرینش کافر پاسخ دهد؛ زیرا اشکال کننده میگوید: با اینکه خداوند علم کلّی و اجمالی به وجود انسانهای کافر در ضمن انسانهای مؤمن داشته است، باز چرا دست به آفرینش اصل انسان زد تا در ضمن آن انسانها کافر هم به وجود آید؟!
متکلّمان امامیه با انکار صدور فعل عبث و بدون غایت از خداوند، معتقد به لزوم وجود حکمت و غایت در افعال خداوند هستند. و چون کافر هم زیر مجموعه همین قاعده قرار دارد، لذا خداوند حتماً از آفرینش او هدف و غایتی داشته است و آن هم نیل انسان مؤمن و کافر به سعادت و کمال ابدی است. امّا اینکه کافر به جای نیل به آن، از دوزخ و کیفر ابدی سردر میآورد، این مشکلی است که خودش آن را ایجاد کرده است و در این مورد کسی جز خودش را نباید ملامت و سرزنش کند.
به عبارت دیگر، خداوند کافر را کافر خلق نکرده است تا ایراد متوجّه دستگاه خلقت او شود، بلکه این خود انسان است که خود را کافر و ملحد میکند.
1) 512. المطالب العالیه، فخر رازی، ج 3، ص 321.
آقا جمالالدین خوانساری میفرماید: «اعتراض کافر به اینکه چرا (خدایا) مرا خلق کردی، معقول نیست؛ زیرا که از جانب خداوند، خلق او به غیر احسان به او چیزی نیست و گرفتاری او به عقاب، از راه سوء اختیار او است با وجود قدرت او بر خلاف».(1)
نقد: از مطالب گذشته ضعف این استدلال نیز روشن میشود؛ زیرا که بحث و ایراد در اصل عذاب و کیفر کافر نیست که متکلمان به توجیه آن پرداختهاند. و همچنین محلّ بحث در اصل خلقت و وجود کافر نیست که گفته شود خداوند کافر را کافر نیافریده است، بلکه تمام کلام و بحث در آفرینش کافری است که منجرّ به کفر و در نتیجه عقاب ابدی او میشود.
متکلمان امامیه دلیل دیگری برای توجیه شبهه کافر و مطلق شرور در عالم ذکر کردهاند و با صفت حکمت خداوند استفاده میکنند که از شخص حکیم که غنی و عالم مطلق است هیچ فعل قبیحی صادر نمیشود، و چون فعل عبث و بدون غایت هم یکی از مصادیق فعل قبیح است، لذا تمام افعال الهی معلّل به اغراض و مصالحی است، ولو اینکه عقل ما آنها را کشف نکند. امّا عدم شناخت غایت به هیچ وجه دلالت بر فقدان آن نمیکند.
حمصی رازی در این باره میگوید: «هذا التکلیف من فعل حکیم فلابدّ من أن یکون فیه وجه حکمة و غرض صحیح، فلایکون عبثاً، و هذا القدر یکفینا علی طرق الجملة»؛(2)«این تکلیف از فعل حکیم باید در آن جهت حکمت و غرض صحیحی داشته باشد، پس نمیتواند عبث و بیهوده باشد. و این مقدار ما را به طور کلّی کفایت میکند.»
نقد: این استدلال از جهاتی قابل تأمل است:
الف) این استدلال عقلی نیست، بلکه صرف قیاس غایب به شاهد است؛ یعنی چون ما همه فاعلهای مادی مختار را همیشه با لزوم غایت تصور و مشاهده کردیم، استنباط میکنیم که خداوند نیز به طور حتم غایتی دارد؛ در حالی که فاعلیت واجب الوجود فراتر از این اغراض و غایات است.
ب) گرچه اصل خلقت کافر را میتوان با این دلیل توجیه کرد، امّا سؤال از اصل خلقت وی نیست، بلکه سؤال متوجّه آفرینش کافر با ضمیمه کردن علم ازلی الهی به هلاکت ابدی وی میباشد، به این بیان که چرا خداوند انسان کافری را خلق کرد که با اختیار و علیت خود، هلاکت و عذاب ابدی را برای خودش مهیا و فراهم کند؟
به دیگر سخن، اصل ایراد متوجه خود فعل خداوند فی نفسه نیست که دلیل فوق از متکلمان ناظر به آن باشد، بلکه شبهه به این نحو مطرح است که چرا خداوند موجودی را خلق کرده است که آن متضمّن شرّ و قبح است؟
فلاسفه با انکار تحقق غایت و غرض در افعال الهی که مستلزم استکمال فاعل با فعل است، خواستهاند از شبهه مطلق شرور عالم ماده پاسخ دهند، با این توضیح که: چون خداوند غنی مطلق است کوچکترین نیازی به غیر خود ندارد، و لذا هر فعلی را هم که انجام میدهد از این لحاظ غرضی هم ندارد. و به اصطلاح حکما فاعلیت الهی، فاعلیت بالقصد نیست بلکه فاعلیت او فاعلیت بالعنایه و بالتّجلی است که در آن غرضی جز ذاتش وجود ندارد. امّا در عین حال حکما معتقدند که افعال الهی فاقد منافع و مصالح هم نیست، فوایدی که به صورت لوازم افعال الهی تحقق پیدا میکنند.
علامه طباطبایی رحمه الله در تقریر این دلیل فلاسفه میگوید: «هر فاعلی غیر از خداوند، وقتی سؤال از هدف فعلش شود منظور و مراد این است که فعل فاعل با در نظر گرفتن غرض و تصوری که در ذهن فاعل است بر عالم خارج تطبیق شود. همچنین اشاره شود به داعی و مصلحتی که موجب اراده فعل شده است. امّا این نحو سؤال از ذات
باری تعالی ناممکن است؛ زیرا در این فرض فعل فاعل و عالم خارجی مغایر هم نیستند تا یکی بر دیگری منطبق شود، بلکه اینجا هر دو متّحد است؛ یعنی فعل خداوند همان نظام هستی و نظام هستی همان فعل او است، و لذا سؤال از غایت فعل در افعال الهی نامعقول است».(1)
نقد: استدلال فلاسفه در مورد عدم احتیاج باری تعالی در صنعش به غایت و هدفی، استدلال تام و خدشه ناپذیری است، و لکن از آن استفاده نمیشود که افعال الهی فاقد هر نوع مصلحت و فایدهای است و به صورت عبث و بیهوده صادر شدهاند؛ زیرا خود فلاسفه نیز تأکید دارند که صدور فعل عبث از واجب الوجود محال است. حال اگر قرار باشد افعال باری تعالی خالی از فایده و مصلحتی نباشد، سؤال میشود که خداوند با توجه به کدامین مصلحت و نفعی، انسان کافر را خلق کرده است؟
بنابراین اصل، ایراد با این نظریه فلاسفه هم به قوّت خود باقی است و آنان نیز باید در توجیه آفرینش کافر راه حلّی تبیین کنند.
برخی از فلاسفه ضمن پذیرش اصل تحقق شرور در عالم، آن را از ضروریات عالم ماده انگاشته و معتقدند که عالم ماده و انسان - که متضمن خیر کثیر است - یا نباید خلق میشد و یا اگر خلق میشد از وجود شرور که در اقلیت است چارهای نیست. صورت اول مستلزم ترک خیر کثیر است که این سازگار با جود الهی و افاضه او نیست. علاوه بر این، ترک خیر کثیر مستلزم شرّ کثیر است. و لذا از تحقق عالم مادی و انسانی با شرور قلیل گریزی نیست. انسانهای کافر ولو اینکه به عنوان شرور این عالم محسوب میشوند، امّا وجود آنها برای عالم ماده ضروری است.
امّا اینکه کیفیت این ضرورت چگونه است، اقوال مختلفی وجود دارد. صدرالمتألهین معتقد است که اگر همه انسانها مؤمن بودند، آبادانی دنیا راکد میماند
1) 515. المیزان، ج 14، ص 272و273.
و در نتیجه نظام عالم مختل میشد.(1)او به فرعون و دجّال و شیطان و کفّار به عنوان مثال و لازمه توسعه و پیشرفت مادی دنیا اشاره میکند و برای تأیید مدّعای خویش به حدیث قدسی ذیل تمسّک مینماید که خداوند فرمود: «انّی جعلت معصیة آدم سبب عمارة الدنیا»؛(2)«همانا من معصیت آدم را سبب آبادانی دنیا قرار دادم.»
محقق لاهیجی ضمن اعتراف به شر بودن عذاب جاودانه کافر میگوید: «خلود عقاب از جمله شرور قلیله است که از لوازم خیرات کثیره میباشد».(3)
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر خود در ارتباط با آفرینش کافر مطلبی دارد که خلاصه آن این چنین است:
الف) عالم طبیعت و انسانها با یکدیگر ارتباط داشته و تأثیر متقابل دارند.
ب) برخی از انسانها به کمال و سعادت نایل میشوند.
ج) سعادت انسانها مقصود بالذات و سقوط کفّار مقصود بالعرض است.
د) خسران کافر به توسط سعادت انسانهای مؤمن جبران میشود.
ه) علم ازلی خداوند به هلاکت ابدی کفّار منجر نمیشود که خداوند مراد اصلی خود را مختل کند.(4)
استاد جوادی آملی میگوید: «در ترک خیر غالب برای پرهیز از شرّ مغلوب همان محذور ترجیح مرجوح بر راجح است که خود نیز شرّ غالب را دربردارد؛ زیرا چیزی که خیرش فراوان است و شرّش اندک، اگر وجود پیدا نکند خیر بیشماری فوت خواهد شد، و همچنین زوال خیر فراوان، شرّ بیشمار میباشد».(5)
برخی میگویند: لازمه خلقت انسان، آفرینش انسان مؤمن و کافر است. به این بیان
که خداوند یا باید اصلاً انسانی را خلق نمیکرد و یا انسانی را خلق میکرد که لازمه آن وجود انسان مؤمن و کافر است، و این لازمه هم، لازمه تکوینی جریان اصل علّیت در عالم است. مثلاً اصل علیت حکم میکند در صورت وجود شرایط و فقدان موانع از والدین، نوزادی به دنیا بیاید. این نوزاد هم با توجه به وجود علل کفر و یا ایمان، بعد از رشد، کافر و یا مؤمن خواهد شد. و باز چه بسا از والدین کافری، انسان مؤمنی متولّد خواهد شد و بالعکس.
پس لازمه اصل علّیت، اختلاف انسانها از حیث ایمان و کفر است. امّا اینکه خداوند از خلقت نوزادی که میداند کافر خواهد شد امتناع ورزد و در اجزای اولیه تشکیل نطفه او دخل و تصرّف نماید، این نقض اصل علّیت است که قوام عالم طبیعت بر آن استوار میباشد. وانگهی چه بسا از انسان کافری، انسانهای مؤمن و اسوهای متولّد شوند که در صورت تصرف تکوینی خداوند در خلقت کافر، زمینه به وجود آمدن چنین انسانهایی از بین خواهد رفت.
گفته شده: اگر ما انسانها به آزادی و اختیار بهای لازم را میدهیم باید پیامدهای چنین نعمتی را هم بپذیریم. یکی از پیامدهای مهم این اختیار، انتخاب فسق و گناه برای مؤمن و انتخاب کفر و الحاد برای کافر است که موجب عقاب دائمی میگردد. نتیجه اینکه: اعتراض بر آفرینش کافر، به اعتراض به اصل مختار و آزاد بودن انسان بازمیگردد که چرا خداوند انسان را آزاد و مختار آفریده است؟!
یکی از موضوعاتی که در اسلام از مسائل اساسی است و از ناحیه مخالفان و دشمنان اسلام مورد هجوم و مخالفت قرار گرفته، موضوع جهاد است. آنان جهاد را از مصادیق خشونت در دین اسلام دانسته و بدین جهت مسلمانان را خشونت طلب و تروریسم معرفی کردهاند. لذا جا دارد این موضوع را مورد بررسی قرار دهیم.
مقصود از جهاد ابتدایی که با شرایط خاص از جمله حضور امام معصوم مشروعیت پیدا میکند - بر خلاف ظاهر عبارت - جنگی نیست که مسلمانان آغاز کننده آن باشند، بلکه منظور جنگی است که به دلایلی، غیر از تهاجم فیزیکی دشمن تحقق مییابد. این جنگ که در برابر دشمن خارجی انجام میگیرد، خود به دو شاخه تقسیم میشود:
1 - جهاد «آزادی بخش» با استضعافگران و به منظور حمایت از مستضعفان و ملتهای تحت ستم و استبداد.
2 - جهاد «دعوت» با مشرکان و کافران به جهت فراهم ساختن زمینههای بسط توحید و رفع موانع از سر راه آن و نیز تأمین امنیت مسلمانان؛ زیرا شرک و بیدینی با فطرت اصیل و عقل تمام عقلای عالم ناسازگاری دارد. این نوع جهاد ابتدایی شامل بتپرستان و برخی از اهل کتاب نیز میشود.
در مورد اوّل خداوند سبحان میفرماید: { فَإِذَا انْسَلَخَ الاَْشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّکاةَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ؛(1)«اما وقتی ماههای حرام پایان گرفت مشرکان را هر جا که یافتید به قتل برسانید، و آنها را اسیر سازید و محاصره کنید و در کمینگاه بر سر راه آنان بنشینید. پس هر گاه توبه کنند و نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند آنها را رها سازید؛ زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است.»
و در مورد دوم، خداوند متعال میفرماید: { قاتِلُوا الَّذِینَ لایؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلا بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَلا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلا یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَهُمْ صاغِرُونَ ؛(2)«با کسانی از اهل کتاب که نه به خداوند و نه روز جزا ایمان دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحریم کردهاند، حرام میشمرند و نه آیین حق را میپذیرند، پیکار کنید تا زمانی که با خضوع و تسلیم، جزیه را به دست خود بپردازند.»
جهاد ابتدایی تهاجم و تحمیل عقیده نیست. آنچه مذموم است تجاوز است، ولی هر جنگی از طرف هر کسی تجاوز نیست. جهاد ابتدایی دعوت برای آزادسازی اندیشه و تفکّر و در جهت انتخاب عقیده حق میباشد نه تحمیل عقیده. این واقعیت را در تمام جنگهای صدر اسلام که به پیروزی مسلمانان انجامید میتوان یافت. در هیچ جنگی دیده نشده که مسلمانان غالب، مردم را به پذیرش اسلام مجبور کنند، بلکه مردم را از چنگال طاغوتها آزاد کردهاند تا خود آزادانه فکر کرده و تصمیم بگیرند. و مردم نیز وقتی حقیقت پیام اسلام را دریافتند، خودشان اسلام را انتخاب کردند.
برخی میگویند: جهاد ابتدایی و دفاعی با رأفت اسلامی سازگاری ندارد، ولی با
توجه به اهداف جهاد اسلامی مشاهده میکنیم که هیچ یک از اهداف غیر انسانی که موجب پیدایش جنگهای خانمانسوز فراوانی در طول تاریخ شده است؛ از قبیل منافع مادی و اقتصادی، حبّ جاه و برتری طلبی، کشور گشایی و قهرمان خواهی و دعواهای شخصی و غیره، در اهداف جنگ و جهاد اسلامی دیده نمیشود، بلکه اهداف عالی و انسانی مورد نظر است که طبعاً جنگ را از ناحیه دولت اسلامی از غارت و وحشیگری و خانمان سوزی و در یک کلام هلاکت نسل و خشونت دور میسازد. و از این جهت جایی برای انتقاد باقی نمیگذارد. مضافاً بر اینکه از شرایط اولیه لزوم و جواز جهاد ابتدایی و دفاعی این است که ابتدا کفّار و متجاوزان و ظالمان را به اسلام و دستورات دین دعوت کنند و در واقع اتمام حجت نمایند. و در صورتی که اتمام حجت شد و باز هم عناد ورزیدند و دعوت را نپذیرفتند، نوبت به قتال و مبارزه میرسد؛ زیرا اسلام دین رأفت و مهربانی است و اگر کسی از این رأفت سوء استفاده کرد، راه برخورد انتخاب میشود.
گاهی اشکال میشود که اگر نظر اسلام بر آزادی انتخاب عقیده است پس جهاد چه معنایی دارد؟ جهادی که نتیجه آن به زور وارد کردن مردم به اسلام و اعتقاد به عقیده است. و به همین جهت است که برخی آیه: { لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ را منسوخ به آیات جهاد میدانند.
ولی حق مطلب آن است که جهاد به جهت دفاع از انسان و آزادی عقیده تشریع شده است، وگرنه هرگز جنگ و جهاد مطلوبیت ذاتی و ارزش اصلی ندارد، مگر آنکه در راه خدا باشد؛ جهادی که زمینهساز تکامل و سعادت است. فلسفه جهاد، رسیدن به خدا و تصحیح عقیده است. و لذا در روایتی از پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده که فرمود: «... لولا ذکر اللَّه لم یؤمر بالقتال»؛(1)«اگر یاد خدا نبود هرگز امر به جهاد نمیشد.»
1) 523. کنز العمال، ح 3931.
معلوم است که منظور از «ذکر خدا» تنها لقلقه زبان نیست، بلکه مقصود اعتقاد قلبی و رسیدن به فلسفه جنگ و ایمان به مبدأ و معاد است.
لذا خداوند متعال میفرماید: { وَقاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یقاتِلُونَکُمْ...}؛(1)«و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید...».
در این آیه و آیات بسیار دیگر، امر به قتال در راه خدا و دین میکند. و لذا در آیهای دیگر چنین میفرماید: { الَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّکاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَللَّهِِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ}؛(2)«همان کسانی که هر گاه در روی زمین به آنها قدرت بخشیدیم، نماز را برپا میدارند و زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند، و پایان همه کارها از آنِ خداوند است.»
فلسفه جهاد رفع ظلم و باز کردن راه و زمینه برای انسانهاست تا آزادانه بیندیشند. جهاد در حقیقت دفاع از انسان و آزادی عقیده است. دفاع از دینی که فطرت بشری آن را میخواهد. جهاد متکفّل تحقق سعادت حقیقی برای هر بشری است. حکومت اسلام مانع وجود ادیان دیگر در بلاد خود نیست؛ بلکه از آنها ضمن عقود و معاهداتی دفاع میکند.
علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «خداوند در آیه { وَقاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ جهاد را فرض و واجب کرده است، ولی در این آیه و آیات دیگر آن را مقید به { فِی سَبِیلِ اللَّهِ }کرده است تا در ذهن انسان و خیال او خطور نکند که این وظیفه دینی مهم تنها به جهت ایجاد سلطه دنیوی خشک و توسعه مملکت صوری است، آنگونه که امروزه میگویند... بلکه جهاد به جهت توسعه سلطه دینی است که صلاح مردم در آخرت و دنیا در آن است».(3)
شهید صدررحمه الله میفرماید: «داعیان اسلامی قبل از هر اقدامی، رسالت اسلامی خود
را معرفی میکنند، و تعلیمات آن را با حجج و براهین تقویت مینمایند. و در صورتی که حجت بر دشمنان تمام شد، دیگر جای مناقشهای باقی نمیماند ولی در عین حال مشاهده کردند که عدهای درصدد مقابله با نور هستند... در این صورت است که راهی در مقابل خود جز جهاد مسلّحانه نمیبینند».(1)
از امام صادقعلیه السلام نقل شده که امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «بعثنی رسول اللَّه الی الیمن و قال لی: یا علی! لاتقاتلنّ احداً حتی تدعوه، و أیم اللَّه لان یهدی اللَّه علی یدیک رجلاً خیر لک ممّا طلعت علیه الشمس و غربت...»؛(2)«رسول خداصلی الله علیه وآله مرا به یمن فرستاد و به من فرمود: ای علی! هرگز با کسی جنگ نکن مگر آنکه او را به اسلام دعوت کنی. به خدا سوگند که اگر یک نفر به دست تو هدایت یابد برای تو از آنچه خورشید بر آن طلوع کرده و غروب کند بهتر است...».
اسلام دین ظرفیت دادن و تربیت است. و به همین جهت است که رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از هر اقدامی، افرادی را به مناطق مختلف میفرستاد تا ابتدا مردم را به دین فطرت دعوت کنند. عبداللَّه بن حذافه سهمی را به ایران، و حاطب بن ابی بلتعه را به مصر، عمرو بن عاص را به عمان، حذیفة بن یمان را به هند، و... فرستاد تا مردم را به اسلام که دین فطرت است دعوت نمایند.
مسأله جنگ و جهاد به جهت پیشبرد اهداف اسلام و دین و برداشتن موانعی که بر سر راه آن پدیدار میشود از مسایلی است که مبنایی اساسی دارد و آن اینکه ما قایل به وحدت حقّ و حقیقت باشیم یا تعدّد آن. و به تعبیری دیگر: ما پلورالیستی فکر کنیم یا وحدتی باشیم. اگر ما معتقدیم که حقّ یک محور دارد و ممکن الوصول نیز هست و دو طرف دعوا نمیتوانند بر حقّ باشند - که این عقیده را قبلاً به اثبات رساندیم -، در
نتیجه اولیای الهی و در رأس آنها انبیا باید مردم را به سوی حقّ از هر راه ممکن دعوت کنند و هرگونه موانعی را که در پیشرفت آن پدید آمده نیز برطرف سازند.
برخی مخالف نظریه پلورالیسم رفتاری بوده و آن را با آیات جهاد مخالف میدانند؛ خصوصاً آیاتی که درباره قتال و جهاد با اهل کتاب است.
خداوند متعال میفرماید: { قاتِلُوا الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلا بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَلا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلا یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَهُمْ صاغِرُونَ ؛(1)«با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا و نه به روز جزا ایمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحریم کرده حرام میشمرند، و نه آیین حق را میپذیرند، پیکار کنید تا زمانی که با خضوع و تسلیم، جزیه را به دست خود بپردازند.»
این آیه مربوط به اهل کتاب است و دو نوع تفسیر درباره آن شده است:
1 - مقصود این است که هر کس اهل کتاب است، مثلاً یهودی یا مسیحی است، او به خدا و پیامبر و حلال و حرام و دین حق ایمان ندارد، گرچه مدعی آن باشد؛ زیرا آنان از آن جهت که درباره مسیح مثلاً معتقد به الوهیت او بوده یا قائل به تثلیثند، لذا به خدا ایمان واقعی ندارند. و یا یهود که عزیر را پسر خدا میدانند ایمان حقیقی ندارند، و در نتیجه قرآن ایمان غیر مسلمانان به خدا و معاد را به رسمیت نمیشناسد و لذا جنگ و قتال با آنان را مطرح میکند.
2 - برخی دیگر از مفسرین میگویند: مقصود از آیه فوق این است که مسلمانان با اهل کتابی بجنگند که اسمشان اهل کتاب است ولی ایمان به خدا و قیامت نداشته و هیچ حرمتی برای خداوند و شریعت او حتی آنچه در دین خودشان آمده قائل نیستند.
1) 529. سوره توبه، آیه 29.
در قرآن کریم آیات متعددی درباره جهاد به صورت مطلق و به تعبیر دیگر ابتدایی وارد شده است، که از آن جمله آیاتی است که قبلاً به آن اشاره شد. و نیز آیات دیگری به این مضمون وارد شده است؛ از قبیل:
{ یا أَیهَا النَّبِی جاهِدِ الْکُفّارَ وَالْمُنافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیهِمْ ؛(1)«ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگیر.»
{ وَقاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ للَّهِِ}؛(2)«و با آنها پیکار کنید، تا فتنه [شرک و سلب آزادی برچیده شود و تمام دین از آن خداست.»
{ وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ ؛(3)«چرا در راه خدا، و[ در راه مردان و زنان و کودکانی که [به دست ستمگران ]تضعیف شدهاند پیکار نمیکنید؟!»
ولی در مقابل، آیات فراوانی وجود دارد که آیات مطلق را تقیید میکند و مختص به مواردی میکند که به یک معنای جامع جنبه دفاعی دارد. این نتیجه و جمع را به کمک آیاتی میتوان به دست آورد.
برخی آیات اجازه جنگ را به جهت دفاع از خود داده است؛ از قبیل:
{ أُذِنَ لِلَّذِینَ یقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ * الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ یقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ؛(4)«به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است، چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند و خدا بر یاری آنها تواناست. همانها که از خانه و شهر خود به ناحق رانده شدند، جز اینکه میگفتند: پروردگار ما خدای یکتاست.»
{ وَقاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یقاتِلُونَکُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ؛(1)«و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید، و از حد تجاوز نکنید، که خدا تعدّی کنندگان را دوست نمیدارد.»
{ وَقاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَما یقاتِلُونَکُمْ کَافَّةً}؛(2)«و با مشرکان، دسته جمعی پیکار کنید، همانگونه که آنها دسته جمعی با شما پیکار میکنند.»
آیاتی نیز وجود دارد که دلالت بر دعوت به مصالحه و سازش با کفّار دارد؛ از قبیل:
{ وَالصُّلْحُ خَیرٌ}؛(3)«و آشتی بهتر است.»
{ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً}؛(4)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! همگی در صلح و آشتی درآیید.»
{ فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یقاتِلُوکُمْ وَأَلْقَوْا إِلَیکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ عَلَیهِمْ سَبِیلاً}؛(5)«پس اگر از شما کنارهگیری کرده و با شما پیکار ننمودند[بلکه پیشنهاد صلح کردند، خداوند به شما اجازه نمیدهد که متعرّض آنها شوید.»
{ وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ؛(6)«و اگر تمایل به صلح نشان دادند، تو نیز در صلح درآی، و بر خدا توکّل کن.»
{ لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیّ}؛(7)«در قبول دین اکراهی نیست [زیرا ]راه درست از راه انحرافی، روشن شده است.»
{ وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْیکْفُرْ}؛(8)«بگو: این حق است از سوی پروردگارتان! هر کس میخواهد ایمان بیاورد و هر کس میخواهد کافر شود.»
{ وَلَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النّاسَ حَتّی یکُونُوا مُؤْمِنِینَ ؛(1)«و اگر پروردگار تو میخواست تمام کسانی که روی زمین هستند، همگی [به اجبار] ایمان میآوردند. آیا تو میخواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند [ایمان اجباری چه سودی دارد؟]»
{ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیهِمْ مِنَ السَّماءِ آیةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ ؛(2)«اگر ما اراده کنیم، از آسمان بر آنان آیهای نازل میکنیم که گردنهایشان در برابر آنها خاضع گردد.»
{ ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ ؛(3)«با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما، و با آنها به روشی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن.»
با وجود این آیات میتوان آیات مطلق را تقیید زده و مختص به صورت دفاع دانست. مواردی که کفار و اهل کتاب درصدد عناد با مسلمانان برآمده و با جنگ و خونریزی یا جلوگیری از گسترش اسلام درصدد مبارزه و مانع رشد اسلام برآیند.
برخی از مفسرین معتقدند که آیات جهاد گرچه به صورت مشروط آمده و مقید به صورت جنگ و مقابله با گسترش نفوذ و اسلام است ولی این، مربوط به اوائل ظهور اسلام است، اما در اواخر بعثت که اسلام قدرتمند شد این آیات مشروط نسخ شده و با یک مهلت موقّت حکم جنگ به طور عموم با آنان صادر شده است. این آیات که در سال نهم هجری آمده تمام دستورات گذشته را یک جا نسخ کرده است!!
ولی این احتمال صحیح نیست؛ زیرا:
اولاً: نسخ در جایی است که یک حکمی آمده و با حکم جدید که معارض قطعی
و مستقر است نفی میشود. ولی اگر یکی از آن دو قابل جمع با دیگری است مورد برای نسخ باقی نمیماند. و در اینجا میتوان آیات مقید را مقدّم داشت.
در مورد آیات سوره برائت نمیتوان ادعا کرد آیاتی را که در آن سوره در مورد جهاد و قتال با مشرکین است لغو کننده و ناسخ آیاتی است که قبلاً آمده و جهاد را مشروط کرده است؛ زیرا وقتی آیات سوره برائت همه را با هم ملاحظه میکنیم به این نتیجه میرسیم که با مشرکانی باید جنگید که به هیچ اصل و اصول انسانی وفادار نبوده و یا پیمانهایی که با آنان بسته میشود نقض میکنند.
خداوند متعال میفرماید: { کَیفَ وَإِنْ یظْهَرُوا عَلَیکُمْ لا یرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَلا ذِمَّةً یرْضُونَکُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَتَأْبی قُلُوبُهُمْ ؛(1)«چگونه [پیمان مشرکان ارزش دارد] در حالی که اگر بر شما غالب شوند، نه ملاحظه خویشاوندی با شما را میکنند و نه پیمان را؟ شما را با زبان خود خشنود میکنند ولی دلهایشان ابا دارد.»
ثانیاً: گرچه گفته شده که هیچ عامی نیست جز آنکه تخصیص خورده است ولی همین قاعده نیز به حکم مفاد خودش تخصیص خورده و برخی از موارد ابا از تخصیص دارد. مثلاً قانون عدم ظلم از جانب خداوند تخصیص بردار نیست. قانون عدم تجاوز به یکدیگر تخصیص بردار نیست.
خداوند متعال میفرماید: { وَقاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یقاتِلُونَکُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ؛(2)«و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید و از حد تجاوز نکنید، که خدا تعدّی کنندگان را دوست نمیدارد.» این مسأله یکی از مواردی است که تخصیص بردار نیست.
ثالثاً: مورد نسخ در جایی است که ثابت شود دلیل ناسخ متأخّر از دلیل منسوخ آمده است، در حالی که مشخص نیست دلیل مطلق در آیات جهاد بعد از ادلّه مقیدات آمده تا ناسخ آنها باشد.
برخی میگویند: مسیحیت این افتخار را دارد که هیچ اسمی از جنگ در آن نیست ولی ما میگوییم: اسلام این افتخار را دارد که قانون جهاد دارد.
مسیحیت که جهاد ندارد چون طرحی جامع برای جامعه و قانونی برای تشکیلات اجتماعی ندارد تا قانون جهاد داشته باشد. مسیحیت تنها یک سلسله نصیحت است. اسلام دینی است که وظیفه و تعهّد خودش را این میداند که جامعه و حکومت تشکیل بدهد. رسالتش اصلاح جهان است. چنین دینی نمیتواند بیتفاوت باشد. نمیتواند جهاد نداشته باشد، همچنانکه دولت نمیتواند ارتش نداشته باشد.
وانگهی با مراجعه به تورات و انجیل پی میبریم که در آیاتی چند به جنگ و جهاد اشاره شده است. اینک به نمونههایی در این باره اشاره میکنیم:
در انجیل «متّی» آمده است: «گمان نکنید که من آمدهام تا صلح را بر روی زمین بیاورم، بلکه شمشیر آوردهام.»(1)
در تورات آمده است: «چون به شهری نزدیک میشوی تا با اهل آن بجنگی ابتدا آنان را به صلح دعوت کن. اگر دعوت تو را به صلح پذیرفتند و آن شهر را در اختیارت گذاردند، تمام مردم آن مسخّر برای توست و همه برده تو میشوند. و اگر با تو صلح نکردند بلکه از راه جنگ وارد شدند، آنان را محاصره کن، و چون پروردگارت تو را یاری کرد و بر آنها دست یافتی تمام مردانشان را از دم شمشیر بگذران و تمام زنان و اطفال و چارپایان و هر آنچه در شهر است، غنیمت برای توست و میتوانی از آنها که پروردگارت به تو عطا کرده استفاده کنی و این چنین انجام میدهی با شهرهای دور افتاده که از شهرهایی نیستند که امّت تو در آن قرار دارند. و امّا آن شهرهایی را که پروردگارت برای تو نصیبی در آنها قرار داده هیچ انسانی را در آنها باقی مگذار.»(2)
در آیات قرآن برای پذیرش صلح با اهل کتاب سخن از گرفتن جزیه از آنان به میان آمده است.
خداوند متعال میفرماید: { قاتِلُوا الَّذِینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلا بِالْیوْمِ الْآخِرِ وَلا یحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلا یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَهُمْ صاغِرُونَ ؛(1)«با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا و نه به روز جزا ایمان دارند، پیکار کنید تا زمانی که با خضوع و تسلیم، جزیه را به دست خود بپردازند.»
جزیه چیست؟ آیا جزیه باج دادن و باج گرفتن است؟
جزیه از ماده جزا است، و جزا در لغت عرب، هم در مورد پاداش به کار برده میشود و هم در مورد کیفر. برخی گفتهاند: «جزیه» لغت معرّب است نه عربی، معرّب «گزیه» است، و گزیه لغتی است فارسی، و همان مالیات سرانهای بوده که برای اولین بار انوشیروان در ایران وضع کرد. وقتی که این لغت در میان اعراب آمد طبق قاعده معمول گاف تبدیل به جیم شد و آنان به جای گزیه گفتند «جزیه». پس جزیه مفهومش مالیات است و بدیهی است که مالیات گرفتن غیر از باج گرفتن است. خود مسلمین نیز باید مالیات بپردازند. چیزی که هست شکل مالیات اهل کتاب با مالیاتی که مسلمین میپردازند فرق میکند گرچه الآن چون از همه مالیات میگیرند، از اهل کتاب جزیه نمیگیرند.
اگر اسلام از اهل کتاب جزیه میگیرد در مقابل آن، تعهدی به آنها میدهد که مال و جان و ناموس آنها محفوظ گردد. و اما اینکه جزیه و مالیاتی خاص از آنها گرفته میشود که غیر از مالیات عمومی اسلامی است به جهت این است که آنان نه موظّفند که مالیاتهای اسلامی را بپردازند و نه موظّفند که در جهادها شرکت کنند، با اینکه منفعت جهاد عاید حال آنان نیز میشود. پس اهل کتاب به جای زکات و خمس، باید جزیه بدهند.
1) 549. سوره توبه، آیه 29.
برخی میگویند: اقلیتهای دینی باید حقوق یکسان و برابر با شهروندان یک دولت داشته باشند و از آنجا که جزیه نوعی تبعیض محسوب میشود لذا این حکم قابل خدشه است.
در پاسخ به این اعتراض میگوییم:
یکی از امتیازات اسلام، اعمال تساهل و تسامح نسبت به اهل کتاب است، در صورتی که حالت جنگ با مسلمانان را نداشته باشند. اسلام با قراردادی که با آنان منعقد میکند حمایت از جان و مال آنان را بر عهده میگیرد. تاریخ صدر اسلام از این نمونهها زیاد سراغ دارد.
در مقابل چنین برخورد از طرف دولت اسلامی، وظیفهای نیز بر دوش اهل کتاب نهفته شده است. و به تعبیری دیگر نوعی تعهد متقابل بین مسلمانان و اهل کتاب میباشد. از طرفی دیگر هزینههای مالی دولت اسلامی توسط خود مردم تأمین میگردد. این موضوع به طور بسیار آشکار در همان اوائل صدر اسلام نمود داشت. اهل کتاب که از منافع زندگی کردن در زیر چتر حمایتی دولت اسلامی استفاده میکردند وظیفه داشتند نوعی مالیات هم بدهند. چنین رابطه متقابلی را نمیتوان با عناوینی؛ همچون رفتار غیرانسانی، تحقیر کننده، خشن و تبعیض آمیز تعبیر کرد.
همان طور که اهل کتاب جزیه پرداخت میکردند، خود مسلمانان نیز خمس و زکات به دولت اسلامی پرداخت مینمودند و هزینههای دولت اسلامی را تأمین میکردند. به همین دلیل است که فقهای اسلامی فرمودهاند که جزیه اندازه ثابتی ندارد و هر سال بر اساس مصالح و توافق طرفین، مبلغ آن تعیین میشود.
برخی میگویند: نحوه گرفتن «جزیه» تحقیرآمیز است؛ زیرا قرآن کریم میفرماید:
{ حَتّی یعْطُوا الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَهُمْ صاغِرُونَ ؛(1)«تا زمانی که با خضوع و تسلیم، جزیه را به دست خود بپردازند.»
در ارتباط با معنای این آیه بحثهای متعددی صورت پذیرفته که مهمترین آنها مربوط به معنای لغوی کلمه «ید» و «صاغرون» است.
علامه طباطبایی رحمه الله در این رابطه میفرماید: «صاغر از اسمای متضادی است که ممکن است به یک چیز ولکن به دو اعتبار اطلاق شود؛ زیرا ممکن است یک چیزی نسبت به امری کوچک باشد و نسبت به امر دیگر بزرگ. این کلمه اگر به کسر صاد و فتح غین خوانده شود به معنای کوچک و صغیر است و اگر به فتح صاد و غین خوانده شود به معنای ذلّت خواهد بود. و کلمه «صاغر» به کسی اطلاق میشود که تن به پستی داده باشد. و قرآن آن را درباره آن دسته از اهل کتاب که راضی به دادن جزیه شدهاند استعمال کرده و میگوید: { حتّی یعطوا...} منظور از ذلّت ایشان قبول و تن دادن در برابر سنت اسلامی و تسلیم آنها در برابر حکومت عادلانه جامعه اسلامی است... پس آیه شریفه ظهور دارد در اینکه منظور از صغار این معنای مذکور است، نه اینکه مسلمین و یا زمامداران اسلام به آنان توهین و بیاحترامی نموده و یا آنها را مسخره کنند؛ زیرا این معنا با وقار اسلامی سازگاری ندارد، هر چند برخی از مفسّرین، آیه را طور دیگری معنا کردهاند».(2)
کلمه «ید» در آیه فوق نیز به دو معنا استعمال شده است:
1 - به معنای «دست آدمی» آمده است. به این معنا «تا آنکه جزیه را به دست خود بدهند».
2 - به معنای «قدرت و نعمت»، به این معنا، «تا آنکه جزیه را از ترس قدرت شما اعطا کنند».
با توجه به توضیحاتی که داده شد به نظر میرسد که مسأله جزیه نوعی مالیات دادن به دولت اسلامی است نه امر دیگر.
اسلام دین رحمت، گذشت و عفو است. اسلام دین الفت و تعاون، و دین صلح و امنیت است. اگرچه در اینکه کدام یک از این دو امر - جنگ یا صلح - اصل و دیگری فرع است مورد اختلاف واقع شده است. برخی با ملاحظه آیات قرآنی و احادیث و سیره عملی معصومینعلیهم السلام که سخن از جنگ به میان آورده است معتقدند که اصل اوّلی، قتال و جنگ با مخالفان است. ولی در مقابل، کسانی که به آیات و روایاتی که درباره صلح و امنیت وارد شده نظر کردهاند، میگویند که اصالت با صلح و امنیت و حفظ خون است و جنگ و خونریزی امری عارضی و ثانوی است که در نتیجه ظرفیتهای داخلی یا خارجی و در مواقع خاص پدید میآید.
کسی که احاطه و خبرویتی در کتاب و سنت داشته باشد پی میبرد که اسلام مردم را ترغیب به جنگ نکرده و به عنوان اصل اولی آن را به رسمیت نشناخته است. همانگونه که تشریع جنگ نیز به جهت میل و رغبت در خونریزی نبوده است. و نیز نمیتوان تشریع آن را به جهت سیطره بر زمینها و مسکنها دانست، یا اینکه به غنایم جنگی دست یافت، آنگونه که در تمام جنگهای صلیبی و جهانی اول و دوم اینگونه بوده است.
هدف اسلام از جنگ، برداشتن موانع به جهت اعتلای اسلام و دفاع از مفاهیم اسلامی و ارزشهای اخلاقی است که دشمنان دین قصد تعطیل و جلوگیری آنها را دارند.
اگر ما به وقایع تاریخی به طور عمیق مراجعه کنیم پی میبریم که تمام معرکههایی
که در اسلام اتفاق افتاده همگی جنبه دفاعی داشته و هدف از تشکیل آنها جلوگیری از دشمنی واقعی یا محتمل الوقوع بوده است؛ خصوصاً جنگهایی که در صدر اسلام و در عصر حیات پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله اتفاق افتاده است. اینک به بررسی انگیزهها و اهداف جنگها، آنگونه که در قرآن و روایات آمده میپردازیم.
اهداف جنگها را میتوان در چند جهت خلاصه کرد:
خداوند سبحان میفرماید: { وَقاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یقاتِلُونَکُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ؛(1)«و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید، و از حدّ تجاوز نکنید که خدا تعدّی کنندگان را دوست ندارد.»
نتیجه اینکه قتال در اسلام، همان دفاعی است که به سبب آن، حقوق مشروع انسانها محفوظ میماند، و دفاع ذاتاً محدود است ولی نهی از تعدّی، مطلق میباشد، و لذا کسی که درصدد جنگ و جهاد دفاعی است باید شروطی را مراعات نماید مثل اینکه قبل از دعوت به حقّ، جنگ نکند. و او شروع کننده به آن نباشد. و زنان و فرزندان را به قتل نرساند و به دنبال دشمن تا آخر نرود... .(2)
در آیه دیگر میخوانیم: { أُذِنَ لِلَّذِینَ یقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ * الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ یقُولُوا رَبُّنَا اللَّه...}؛(3)«به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است، چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند و خدا بر یاری آنها تواناست. همانها که از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اینکه میگفتند: پروردگار ما خدای یکتاست!»
خداوند متعال میفرماید: { وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً}؛(1)«چرا در راه خدا، و[ در راه مردان و زنان و کودکانی که [به دست ستمگران تضعیف شدهاند، پیکار نمیکنید؟! همان افراد [ستمدیدهای که میگویند: پروردگارا! ما را از این شهر [مکه که اهلش ستمگرند، بیرون ببر، و از طرف خود، برای ما سرپرستی قرار ده. و از جانب خود یار و یاوری برای ما تعیین فرما.»
و نیز میفرماید: { ... وَالَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایتِهِمْ مِنْ شَیءٍ حَتّی یهاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیکُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلی قَوْمٍ بَینَکُمْ وَبَینَهُمْ مِیثاقٌ وَاللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ}؛(2)«و آنها که ایمان آوردند و مهاجرت نکردند، هیچ گونه ولایت [= دوستی و تعهدی در برابر آنها ندارید تا هجرت کنند، و[ آنها] اگر در [حفظ ]دین [خود] از شما یاری طلبند بر شماست که آنها را یاری کنید، جز بر ضدّ گروهی که میان شما و آنها، پیمان [ترک مخاصمه است و خداوند به آنچه عمل میکنید، بیناست.»
خداوند متعال میفرماید: { أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیمانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَؤُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ}؛(3)«آیا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و تصمیم به اخراج پیامبر گرفتند، پیکار نمیکنید؟! در حالی که آنها نخستین بار [پیکار با شما را ]آغاز کردند.»
در اینکه مقصود از قومی که پیمان شکن بودند کیست، اختلاف است:
برخی میگویند: مقصود از آنان یهودند که در جنگ احزاب پیمان شکنی کرده
و قصد کردند که پیامبرصلی الله علیه وآله را از مدینه خارج کنند، آنگونه که مشرکان او را از مکه اخراج نمودند.
و برخی نیز معتقدند که اینان مشرکان قریش و اهالی مکه بودند که ابتدا به نقض پیمان کردند...(1)
خداوند متعال میفرماید: { وَقاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیکُونَ الدِّینُ للَّهِِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَی الظّالِمِینَ ؛(2)«و با آنها پیکار کنید تا فتنه [و بتپرستی، و سلب آزادی از مردم باقی نماند، و دین، مخصوص خدا گردد، پس اگر [از روش نادرست خود ]دست برداشتند، [مزاحم آنها نشوید؛ زیرا] تعدّی جز بر ستمکاران روا نیست.»
و نیز میفرماید: { وَإِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنِینَ ؛(3)«و هر گاه [با ظهور نشانههایی از خیانت گروهی بیم داشته باشی [که عهد خود را شکسته، حمله غافلگیرانه کنند] به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است؛ زیرا خداوند، خائنان را دوست نمیدارد.»
از این آیات و آیات دیگر استفاده میشود که جنگ و قتال موقف استثنایی است که در مواقع خاصی تشریع شده است و در غیر این مواقع، اسلام مخالفان خود را دعوت به نیکی و عدل میکند. و این اوج تسامح و قلّه صلح و امنیت بین ادیان است. لذا خداوند سبحان میفرماید: { لا ینْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛(4)«خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در امر دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند، نهی نمیکند، چرا که خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد.»
اسلام، مسلمانان را به تجدید نظر در تعامل و نگرش به صلح دعوت کرده
و دستور میدهد تا در اوّلین فرصت، دست از جنگ و قتال با مخالفان بردارند، آنجا که میفرماید: { فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یقاتِلُوکُمْ وَأَلْقَوْا إِلَیکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ عَلَیهِمْ سَبِیلاً}؛(1)«پس اگر از شما کنارهگیری کرده و با شما پیکار ننمودند، [بلکه پیشنهاد صلح کردند، خداوند به شما اجازه نمیدهد که متعرّض آنها شوید.»
گرچه اسلام اصل جنگ و قتال را در موارد خاص و ضروری لازم دانسته و به آن مشروعیت داده است، ولی از آنجا که اسلام دین رحمت و رأفت و گذشت است، هدف اصلی آن هدایت عمومی مردم و نجات آنان از انحراف و انحطاط است، لذا ارزشهای اخلاقی را در جنگ و قتال بیان کرده و اعمال آن را لازم دانسته است. اینک به برخی از این مقرّرات اشاره میکنیم:
جنگ، هر گونه هدف و انگیزهای داشته باشد، ولی یک نکته قابل پیگیری است و آن اینکه شروع جنگ - گرچه جنبه تدافعی دارد - قبل از اتمام حجت در اسلام حرام است. لذا در روایات اسلامی آمده است که پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب به حضرت علیعلیه السلام فرمود: «یا علی! لا تقاتل احداً حتی تدعوه الی الاسلام. و ایم اللَّه لإن یهدی اللَّه عزّوجلّ علی یدیک رجلاً خیر لک ممّا طلعت علیه الشمس و غربت...»؛(2)«ای علی! با هیچ کس جنگ نکن مگر اینکه او را به اسلام دعوت نمایی. به خدا سوگند! اگر خدای عزّوجلّ به دست تو یک نفر را هدایت کند برای تو بهتر است از آنچه که خورشید بر آن طلوع کرده و غروب نموده است...».
از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «کان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله اذا اراد ان یبعث سریة
دعاهم فاجلسهم بین یدیه ثمّ یقول: سیروا باسم اللَّه و باللَّه و فی سبیل اللَّه و علی ملّة رسول اللَّه، لاتغلّوا و لاتمثّلوا و لاتغدروا، و لاتقتلوا شیخاً فانیاً و لا صبیاً و لا امرأة، و لاتقطعوا شجراً الاّ ان تضطرّوا الیها...»؛ «رسول خداصلی الله علیه وآله همیشه هنگامی که میخواست لشکری را به منطقهای بفرستد، ابتدا آنان را نزد خود مینشاند، سپس میفرمود: به نام خدا و برای خدا و در راه خدا و بر ملّت رسول خدا حرکت کنید. خیانت نکنید، مثله نکنید، حیله نکنید. پیرمردی که عمری از او گذشته و نیز کودک و زن را نکشید. و درختی را قطع ننمایید مگر در صورتی که به اینگونه اعمال اضطرار پیدا کردید.»
از امام علیعلیه السلام نقل شده که فرمود: «نهی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ان یلقی السمّ فی بلاد المشرکین»؛(1)«رسول خداصلی الله علیه وآله از ریختن سمّ در شهرهای مشرکین نهی کرده است.»
در حدیث قبل که از امام صادقعلیه السلام بیان کردیم به این مطلب اشاره شده است.(2)
از مهمترین اهداف شریعت اسلام، حفظ خون انسانهاست. لذا اسلام تمام وسایل و مقدمات را بر این هدف فراهم کرده است.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یسْمَعَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ؛(3)«و اگر یکی از مشرکان از تو پناهندگی بخواهد، به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود [و در آن بیندیشد] سپس او را به محلّ امنش برسان.»
از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «انّ علیاً - علیه السلام - اجاز امان عبد مملوک لأهل حصن من الحصون، و قال: هو من المؤمنین»؛(4)«همانا علی - علیه السلام - امان دادن بنده مملوکی را نسبت به اهالی قلعهای از قلعهها اجازه کرد و گفت: او از مؤمنان است.»
از امام باقرعلیه السلام نقل است که فرمود: «ما من رجل آمن رجلاً علی ذمّة ثمّ قتله، الاّ جاء
یوم القیمة یحمل لواء الغدر»؛(1)«هیچ کس نیست که فردی را [امان داده و سپس او را به قتل برساند، جز آنکه در روز قیامت میآید در حالی که پرچم حیله را حمل میکند.»
اسلام وفای به عهد را واجب میداند و نقض و شکستن آن را مادامی که دشمن ملتزم به آن است، حرام میشمارد. و با این حکم، صلح و گذشت را به جهانیان نشان میدهد.
از امام علیعلیه السلام نقل شده که فرمود: «ما ایقن من لم یرع عهوده و ذمّته»؛(2)«به خدا یقین پیدا نکرده کسی که مراعات پیمانها و ذمهاش را نکرده است.»
اسلام امر به حسن معاشرت با اسیران را نموده است؛ گرچه قبل از اسارت، نهایت تعدّی و تجاوز و ظلم را کرده باشند، و این در راستای اهداف خاص اسلام است که همان هدایت مردم میباشد.
از امام علی بن الحسینعلیهما السلام نقل شده که فرمود: «اذا اخذت اسیراً فعجز عن المشی و لیس معک محمل فارسله و لاتقتله، فانّک لاتدری ماحکم الامام فیه»؛(3)«هر گاه اسیری را گرفتی و او عاجز از راه رفتن بود و با تو محملی نبود، او را رها کرده و به قتل نرسان؛ زیرا تو نمیدانی که حکم امام درباره او چیست؟»
کسی که سیره و روش پیامبرصلی الله علیه وآله را دنبال کرده و جنگهای حضرت را مطالعه کرده است، پی میبرد به اینکه حضرت هیچ گاه میل و رغبتی به جنگ و خونریزی نداشته است، بلکه این دشمنان بودند که جنگ را بر او تحمیل میکردند، و لذا هرگز پیامبرصلی الله علیه وآله
جنگی را شروع نمیکرد مگر بعد از آنکه یک سلسله ترورها و کارهای ایذایی از طرف دشمنان انجام میگرفت و یا اینکه آنها شروع به جنگ میکردند. طبق این اصل میتوان ادعا کرد که تمام جنگهای پیامبر جنبه تدافعی داشته و هرگز جنگ ابتدایی به حساب نمیآمده است، گرچه در برخی از موارد جنبه دفاع از آزادی عقیده انسان یا به جهت عهدشکنی دشمنان بوده است.
پیامبرصلی الله علیه وآله مردم را به ایمان دعوت میکرد و با بتهای آنان به مبارزه بر میخاست. آنها چون تحمل این وضع را نداشتند، دست به کارشکنی و جنگ میزدند، لذا حضرت مجبور به مقابله با آنها بود. پیامبر در ابتدا شروع به دعوت مردم به اسلام کرد، جماعتی به او ایمان آوردند، ولی از طرف دشمنان با انواع اذیت و آزارها روبهرو شدند و از این آزارها، رسول خداصلی الله علیه وآله نیز بیبهره نبود.
پیامبرصلی الله علیه وآله در حال سجده بود و دور او جماعتی از قریش بودند، آنان گفتند: چه کسی شکنبه گوسفند یا شتر را بر کمر حضرت میزند؟ عقبة بن ابی معیط آمد و آن را بر پشت حضرت زد.(1)
اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله همچون بلال و عمار و پدر و مادرش را در مکه با انواع شکنجهها اذیت و آزار نمودند، ولی در عین حال پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را امر به صبر مینمود و هرگز دست به اسلحه نمیبرد.
چون رسول خداصلی الله علیه وآله این وضعیت را مشاهده کرد به آنان دستور داد تا به سرزمین حبشه هجرت کنند و فرمود:در آنجا پادشاه صالحی است که ظلم نمیکند، و به کسی نیز در آنجا ظلم نمیشود. به آن دیار روید تا خداوند عزّوجلّ برای شما در آن دیار فرجی حاصل کند.
این وضع ادامه داشت و پیامبر صلی الله علیه وآله اسلام را بر قبایلی که از خارج مکه به جهت اعمال حج وارد میشدند، عرضه میکرد. تا اینکه در یکی از مراسم حضرت با
1) 571. اعلام الوری، ص 57.
جماعتی از اهل مدینه ملاقات کرد، آنان را به اسلام دعوت نمود و بر ایشان آیاتی از قرآن را تلاوت کرد، آنان نیز دعوت او را پذیرفتند و سپس به شهر خود بازگشتند و قرار گذاشتند تا در سال آینده نیز با حضرت در عقبه ملاقات کرده و بیعت کنند.
سال بعد جماعتی از مسلمانان یثرب به جهت برپایی مناسک حج از مدینه بیرون آمدند و هنگامی که به مکه رسیدند با پیامبرصلی الله علیه وآله در عقبه قرار ملاقات گذاشتند و در آنجا با حضرت بیعت سرّی کردند تا او را حمایت و نصرت نمایند.
چون خبر به قریش رسید با اسلحه به سراغ آنان آمدند. پیامبرصلی الله علیه وآله به آنان فرمود: متفرّق شوید. عرض کردند: ای رسول خدا! اگر به ما دستور دهی با آنها مقابله میکنیم؟ حضرت فرمود: «به من هنوز چنین دستوری داده نشده و خداوند به من اذن نداده تا با آنان جنگ نمایم».(1)
بعد از آن همه اذیت و آزارهای قریش، و عناد در راه بتپرستی، خداوند سبحان اذن داد تا با آنان مقابله شود، آنجا که فرمود: { أُذِنَ لِلَّذِینَ یقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ * الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ یقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ...}؛(2)«به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است، چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند و خدا بر یاری آنها تواناست. همانها که از خانه و شهر خود به ناحق رانده شدند، جز اینکه میگفتند: پروردگار ما خدای یکتاست.»
بعد از اینکه این آیه نازل شد و از طرفی قبیلهای از انصار بر نصرت و یاری اسلام و مسلمین با حضرت بیعت کردند، پیامبرصلی الله علیه وآله اصحابش را دستور داد تا از مکه به قصد مدینه هجرت کنند تا خود نیز در یک فرصت مناسب به آنها ملحق شود.
چون خبر این هجرت به کفّار قریش رسید، تصمیم گرفتند تا از هر قبیلهای از قبایل قریش کسی را به جهت کشتن پیامبرصلی الله علیه وآله آماده کرده تا در وقت مناسبی آن حضرت را به قتل برسانند، اینجا بود که پیامبرصلی الله علیه وآله مأمور به هجرت به طرف مدینه شد.
بعد از هجرت به مدینه و بیعت مسلمانان با حضرت، زمینه برای مقابله با تحرکات
آنان فراهم شد. و از این موقع بود که جنگها بین حضرت و کفّار قریش و دیگر افراد شروع شد. ولی با دقت و تأمّل و تحلیل هر یک از این جنگها و غزوات پی میبریم که تمام آنها جنبه دفاعی داشته است نه تهاجمی.
مرحوم شیخ جواد بلاغی در این زمینه مینویسد: «تاریخی که جنگهای پیامبرصلی الله علیه وآله را ذکر میکند آنها را با ذکر سبب آن جنگها آورده است. انسان با ملاحظه آنها پی میبرد که هیچ جنگی از جنگهای حضرت ابتدایی برای محض دعوت به اسلام نبوده است، گرچه به جهت اصلاح دینی و مدنی و تثبیت نظام عدل و مدنیت و از بین بردن ظلم و طبیعتهای وحشی ظالم و قسی، این کار جایز است. ولی دعوت صالح و فاضل او از این روش به دور بود، و دیدگاهی بالاتر از آن را داشت، که همان دعوت به راه خدا از طریق حکمت و موعظه نیک و جدال احسن بود... و این سیره نیک حضرت ادامه پیدا کرد. لذا تمام جنگهای حضرت جنبه دفاعی داشته و به جهت مقابله با تعدّی مشرکان و مخالفان توحید و شریعت اصلاحگر و مسلمانان بوده است.
در عین حال او در دفاعش نیز از بهترین راهی که دفاع کنندگان میپیمودند استفاده کرده و نزدیکترین راه به صلح و صلاح را انتخاب مینمود. حضرت ابتدا موعظه میکرد و دعوت به صلح و صلاح مینمود، و اگر آنان پیشنهاد صلح میدادند قبول میکرد و پیمان صلح را میپذیرفت، با اینکه میدانست که فرد پیروز و یاری شده، او است. و تنها با مراجعه به تاریخ و بررسی اسباب جنگها و غزوات به این مطلب پی خواهید برد».(1)
شهید مطهریرحمه الله میفرماید: «جهاد، فقط به عنوان دفاع و در واقع مبارزه با یک نوع تجاوز است و میتواند مشروع باشد».(2)
او در ردّ برداشتهای غلطی که از مفهوم جهاد شده، میگوید: «هدف اسلام از جهاد آن نیست که برخی از مغرضین گفتهاند که هدف اسلام اجباری است که هر کس
کافر است باید شمشیر بالای سرش گرفت که یا اسلام اختیار کن یا کشته میشوی».(1)
در توجیه جنگهای رسول خدا صلی الله علیه وآله بر ضدّ مشرکان به چند نکته به نحو اجمال برای رسیدن به نتیجه اشاره میکنیم:
1 - شخصیت انسان و ملکات و سجایا و جهات مختلف تکوینی نفسی و فکری و عاطفی او عادتاً در بیشتر اشخاص، از افراد محیطی گرفته میشود که در آن زندگی میکند و لذا تا حدّ زیادی افکار و رفتار و اخلاق مردم در یکدیگر تأثیر دارد. به همین جهت است که اسلام با منکرات شدیداً و با تمام توان خود مقابله میکند، و لذا از غیبت کردن غیر متجاهر به فسق جلوگیری مینماید تا مردم بر شنیدن فسق و منکر عادت نکرده و به آن انس پیدا نکنند؛ زیرا بعد از آن، ارتکاب منکر برایشان آسان میگردد. و چون ضرر انحراف و فسق منحصر بر فاسق نمیشود بلکه بر دیگران نیز سرایت میکند، لذا حقّ دارند که دیگران این ضرر را از خود دفع کنند. و این امری است که عقل و فطرت بر آن حکم میکنند حتی در جایی که شرعی در میان نباشد، تا چه رسد، به آنکه شرع اکتفا به حکم عقل و فطرت نکرده حکم به امر به معروف و نهی از منکر کرده است. و این اهمیت به این جهت است که جلوی انحراف گرفته شود تا از منحرف به دیگران سرایت ننماید. جامعه همانند جسد انسان است که هرگاه عضوی از اعضای بدن او مریض شد، ابتدا آن را با دارو معالجه میکند و در صورت ناموفق بودن، به عمل جراحی روی میآورد، و چون از این راه هم نتیجهای نگرفت مجبور میشود تا آن عضو را قطع کند تا به دیگر اعضای سالمش سرایت ننماید. همین روش را نیز باید در مورد انحراف فکری افراد جامعه به کار گرفت، به این نحو که در ابتدا باید فرد منحرف را با حکمت و موعظه حسنه دعوت کرد، سپس او را انذار
1) 576. جهاد، ص 37.
نمود و در صورت ترتیب اثر ندادن، با او به شدت برخورد کرد. و هنگامی که تمام این مراحل کارساز نشد، آن غده سرطانی را از جامعه حذف نمود؛ زیرا خطرش منحصر به خودش نیست، بلکه سایر افراد جامعه را نیز فاسد میکند. این در حالی است که خطر انحراف فکری به مراتب از خطر بیماری جسم یک بیمار بیشتر است. و جهاد، آخرین مرحله به جهت ریشه کن کردن انحراف از جامعه است. و لذا به جرأت میتوان گفت که اگر اسلام جهاد را تشریع نکرده بود میتوان گفت که دین حقّ و عدل و دین فطرت و عقل نیست، و در حقّ جامعه بلکه انسانیت خیانت کرده است.
2 - مسلمانان حقّ دفاع از خود در مقابل مشرکان داشتهاند، آنها که در صدد بودند تا مسلمانان را از دینشان منحرف کرده و از راه خدا باز دارند. و هر کسی حقّ دارد تا به جهت ملکیت آزادی رأی و فکر و عقیده و آزادی دعوت به سوی خداوند با آنان بجنگد؛ خصوصاً در جایی که طرف مقابل بر انحراف و اذیت و آزار مسلمانان اصرار دارد و اهل منطق و استدلال نیست.
اسلام نمیخواهد کسی را مجبور بر اسلام آوردن کند، بلکه اصرار بر آزادی در رأی و اعتقاد دارد. و لذا هنگامی که بر دشمنانش پیروز میگردد راههایی را در مقابل آنان قرار میدهد که اسلام آوردن یکی از آنهاست.
اسلام میخواهد کسی که این دین را بر میگزیند از روی میل و رغبت و آزادی و اراده خویش باشد و تحت هیچگونه فشاری از ناحیه مسلمانان قرار نگیرد. ولی این بدان معنا نیست که اسلام و مسلمانان باید در مقابل هر ظلم و تعدّی و انحراف دست بسته شده و اقدامی عملی بر ضدّ آنها انجام ندهند و در مقابل فشارها و اقدامات مخالفان خاضع باشند؛ زیرا اسلامی را که مسلمانان مردم را به آن دعوت میکنند و از آنان میخواهند تا با آزادی خاطر در آن تفکّر نمایند، مجرد دعوت فردی نیست، بلکه دعوت به یک نظام گستردهای است که میخواهد در سطح جهان با تغییراتی که داده میشود پیاده گردد، و این هدف جز با مقابله با منحرفان ملحد و معاند امکانپذیر
نیست. و در این صورت است که اسلام راه را برای آزادی اندیشه و فکر و انتخاب رأی بر دیگران باز کرده تا با اختیار و اراده خود دین حقّ را بپذیرند. و مسلمانان اگر با منحرفان میجنگند در حقیقت از حقّ آزادی خدادادی خود دفاع میکنند، لذا قرآن کریم در اینباره میفرماید: { أُذِنَ لِلَّذِینَ یقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ * اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیارِهِم بِغَیرِ حَقٍّ إِلَّآ أَن یقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ ؛(1)«به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده اجازه جهاد داده شده است؛ چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند و خدا بر یاری آنان تواناست. همانها که از خانه و شهر خود به ناحقّ رانده شدند، جز اینکه میگفتند: پروردگار ما خدای یکتاست.»
3 - با این حال، پیامبرصلی الله علیه وآله و مسلمانان ملتزم بودند تا راهکارهای دیگری غیر از جنگ برطرف مقابل عرضه کنند تا کار به جنگ ختم نشود، و حتی برخی از مشرکان اعتراف داشتند که اصرار بر جنگ بعد از عرضه راهکارهای مختلف از جانب مسلمانان ظلم است، ولی در عین حال بقیه مشرکان این راهکارها را نپذیرفته و مصمّم بر جنگ و خونریزی بودند. برای نمونه به کشته شدن ابن حضرمی در سریه ابن جحش میتوان اشاره کرد.(2)
4 - یهود و مشرکان مکه گرچه هنگامی که در نقطه ضعف قرار میگرفتند با مسلمانان عهد و پیمان صلح میبستند ولی همین که به قدرت میرسیدند، تمام پیمانها را نادیده گرفته و آنها را زیر پا میگذاشتند، و با این کار تمام راههای مسالمت آمیز را بر روی خود میبستند، همانگونه که مشرکان، صلح حدیبیه را زیر پا گذاشتند.
با ذکر این مقدمات به این نتیجه میرسیم اینکه میگویند: اسلام با شمشیر حضرت علیعلیه السلام گسترش پیدا کرد، اگر معنایش این است که حضرت، شمشیر را بر
سر مردم میگذاشت و میفرمود: یا اسلام بیاور یا باید کشته شوی، این معنا صحیح نیست، بلکه معنای آن، این است که شمشیر حضرتعلیه السلام اثر به سزایی در دفاع از اسلام داشته و از تعدّی دشمنان اسلام جلوگیری کرده است، و نیز نقش به سزایی در آزادی فکر و عقیده داشته است.
به همین جهت است که جنگهای اسلام اکتفا بر اقلّ مقدار ممکن و به جهت رفع ضرورت بوده است، همانگونه که کوشش فراوان در حفظ جان انسانها شده است. و لذا مورّخان نتوانستهاند تعداد کشته شدههای در طول ده سال از جنگهای پیامبرصلی الله علیه وآله را به هزار نفر برسانند، با وجودی که پیامبرصلی الله علیه وآله با کوشش فراوان در طول ده سال، ندای اسلام را به اقصی نقاط عالم رسانید.
اینک هر یک از جنگها را مورد بررسی قرار میدهیم تا روشن شود که تمام آنها جنبه دفاعی داشته است.
اولین جنگی که بر حضرت تحمیل شد، جنگ بدر بود. و سبب آن این بود که مشرکان قریش مسلمانان را تحت شدیدترین اذیت و آزارها قرا میدادند، و کسانی را که میخواستند هجرت کرده و به جهت حفظ دین و جانشان فرار کنند دستگیر کرده و با حبس کردن، آنان را اذیت و آزار میدادند تا به شرک و بتپرستی بازگردند. و چون گمان میکردند که پیامبرصلی الله علیه وآله مأمور به صبر است و از جنگ و خونریزی ناخشنود میباشد، لذا دست به طغیانگری بیشتری میزدند و حتی قصد حمله کردن به قافلههای مسلمانان را داشتند.
پیامبرصلی الله علیه وآله خواست آنها را با نشان دادن قدرت خود ترسانده، تا دست از این کارها بردارند، لذا دست به کار بازدارندهای زد و آن این بود که قرار شد تا متعرّض کاروان
تجاری آنها به سوی شام شود تا این عمل، آنان را از اذیت و آزار مسلمانان بازدارد و اجازه فرار و هجرت از مکه را به آنان دهند.
حضرت اصحاب خود را که 313 نفر بودند خواست تا با قافله قریش که از شام به طرف مکه میرفت درگیر شوند. رئیس قبیله که ابوسفیان بود چون از این تصمیم باخبر شد کسی را به طرف مکه فرستاد تا مردم را باخبر کرده و قافله را از دست مسلمانان نجات دهد. آنان با وسایل کامل جنگی؛ از قبیل: اسب، شمشیر، زره و با تعداد هزار نفر به جهت مقابله با مسلمانان از مکه خارج شدند.
قافله قریش از دست اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله فرار کرد، ولی قریش به این اکتفا نکرد، تصمیم گرفتند تا با رسول خداصلی الله علیه وآله بجنگند و پیامبرصلی الله علیه وآله نیز آماده مقابله با آنان شد. حضرت ابتدا از جنگ با آنان اجتناب مینمود، و آرزو داشت که آنان بدون جنگ به مکه بازگردند. و چون دانست که عتبة بن ربیعه در جنگ کردن مردّد است، حضرت فرمود: «ان یکن عند احد خیر فعند صاحب الجمل الأحمر - یعنی عتبة - ان یطیعوه یرشدوا»؛(1)«اگر نزد کسی خیر باشد، آن خیر نزد صاحب شتر قرمز است؛ یعنی عتبه. اگر او را اطاعت کنید به رشد خواهید رسید.»
پیامبرصلی الله علیه وآله بر حفظ خون افراد اصرار میورزید. لذا به اصحاب خود چنین سفارش کرد: «انّی قد عرفت انّ رجالاً من بنی هاشم و غیرهم قد اخرجوا کرهاً، لاحاجة لهم بقتالنا، فمن لقی منکم احداً من بنی هاشم فلایقتله، و من لقی اباالبختری بن هشام فلایقتله...»؛(2)«همانا من فهمیدم که عدهای از مردان بنی هاشم و دیگران به زور و اکراه از مکه خارج شدهاند و هیچ اشتیاقی به جنگ با ما ندارند. لذا هر که یکی از بنی هاشم را دید، او را به قتل نرساند. و نیز هر کس ابوالبختری بن هشام را دید او را نیز به قتل نرساند...».
جالب توجه اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله و اصحاب او هرگز متعرّض قافله قریش نشده و اموال آنان را به غارت نبردند و لذا سالم به مکه بازگشت. و این شاهد بر این است که حضرت قصد ترساندن آنها را داشته است.
حضرت رسول خداصلی الله علیه وآله چون به مدینه هجرت کرد، خطر یهود را بر اسلام و مسلمین دریافت. در ابتدا پیامبر با آنان که سه قبیله بودند؛ یعنی بنی نضیر، بنی قریظه و بنی قینقاع پیمان صلح و امنیت بست، به شرط اینکه با مسلمانان حیله نکرده و نیز بر ضدّ مسلمانان با دشمنان همکاری نکنند. ولی قبیله بنی قینقاع بعد از واقعه بدر با حضرت حیله کردند و نامههایی را به مشرکین نوشتند. پیامبر صلی الله علیه وآله نیز با آنان جنگید و به پیروزی رسید.
آنان از حضرت خواستند تا از شهرهایشان کوچ کنند که حضرت به آنها اجازه داد.(1)و هیچ یک از آنان را به قتل نرسانید با آنکه حق با او بود اگر بجهت خیانت آنها را میکشت!
بعد از آنکه مشرکان در جنگ بدر شکست خورده و پدر و فرزند و برادرانشان در آن معرکه کشته شدند، با ابوسفیان و سرمایه داران قریش صحبت کردند تا آنها را یاری کرده و به مدینه حمله کنند و انتقام خود و افراد خود را از آنها بگیرند. ابوسفیان و سرمایه داران با این جنگ موافقت کرده و با سه هزار نفر جمعیت به طرف مدینه حرکت کردند... .
عمل مسلمانان در این جنگ نیز به طور حتم برای دفاع از اسلام و مسلمین بود؛ زیرا این مشرکان بودند که شروع به جنگ کردند.
علت این جنگ این بود که تعدادی از یهودیان بنی نضیر از مدینه حرکت کرده و بر قریش در مکه وارد شدند و آنان را به جنگ با رسول خداصلی الله علیه وآله دعوت نموده و گفتند: ما به زودی همراه شما خواهیم بود، تا ریشه مسلمانان را قطع کنیم... .
در مقابل قوّت و قدرت مشرکین و یهود، پیامبرصلی الله علیه وآله دستور داد تا خندقی را به پیشنهاد سلمان فارسی دور مدینه حفر کنند... .
1) 581. الرحلة المدرسیة، ص 198.
در این بین، جنگ و خونریزی اتفاق نیفتاد، جز اینکه اسب سوارانی از قریش؛ از آن جمله عمرو بن عبدود با عبور از خندق از مسلمانان خواستند تا به مبارزه با آنها بیایند. و در آن هنگام تنها کسی که جرأت کرد تا با عمر بن عبدود به مقابله درآید امام علیعلیه السلام بود که حضرت او را به قتل رسانید، و بعد از آن، همه مشرکان فرار کردند.(1)
این جنگ نیز به طور حتم جنبه تدافعی داشته است.
بعد از پایان گرفتن جنگ خندق، با شکست خوردن قریش و فرار لشکر احزاب و کنار کشیدن یهود، پیامبرصلی الله علیه وآله و مسلمانان به مدینه بازگشتند. حضرت تصمیم گرفت تا یهود بنی قریظه را به جهت پیمانشکنی و حیلهای که داشتند ادب نماید؛ زیرا آنان با قبیله بنی نضیر عهد کرده بودند تا در جنگ احزاب به پیامبرصلی الله علیه وآله خیانت کرده و به نفع مشرکان وارد جنگ با پیامبرصلی الله علیه وآله شوند. آنان نیت شوم خود را عملی کرده و بعد از شکستن پیمان، شروع به تعدّی بر مسلمانان کرده و به خانههای مدینه تجاوز نمودند.
بدین جهت پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را محاصره کرد. افراد قبیله بنی قریظه، سعد بن معاذ رئیس خزرج را حَکَم قرار داده و به رأی او درباره خود تن دادند؛ زیرا آنان قبل از اسلام با او هم قسم شده بودند؛ زیرا گمان میکردند که او در حقّشان تساهل خواهد کرد.
پیامبرصلی الله علیه وآله با حکمیت سعد موافقت نمود و تصمیم به جنگ با آنان نگرفت. ولی سعد حکم به قتل آنان کرد. و اگر خودشان از پیامبرصلی الله علیه وآله میخواستند که اجازه دهد تا از مدینه به محلّ امنی کوچ کنند حضرت به آنها اجازه میداد؛ همانگونه که به بنی قینقاع و بنی نضیر اجازه داد. و حتی اگر سعد درباره آنها شفاعت مینمود حضرت آنها را رها میکرد؛ زیرا حضرت طبیعتاً صلح و بخشش و مصلحت بشر را در نظر میگرفت در صورتی که فسادی بر آن مترتّب نمیشد و عفو به عنوان ضعف و سستی به حساب نمیآمد.(2)
ؤالرحلة المدرسیة، بلاغی، ص 199.
به رسول خداصلی الله علیه وآله خبر رسید که قبیله بنی المصطلق به رهبری حارث بن ابی ضرار بر ضدّ او اجتماع کرده و آماده جنگ با مسلمانان میباشند. حضرت با لشکری به سوی آنها حرکت کرد و در کنار چشمهای به نام «مریسیع» که برای آنان بود روبهرو شدند. جنگ درگرفت، و در آخر با کشته شدن عدّهای، دشمنان پا به فرار گذاشتند.
در آن معرکه دختر حارث بن ابی ضرار اسیر شد. پدرش چیزی را به عنوان فدیه نزدرسول خداصلی الله علیه وآله آورد تا او را آزاد کند. ولی هنگامی که مواضع و رفتار حکیمانه رسول خداصلی الله علیه وآله را مشاهده نمود او و دو فرزندش و جماعتی از قومش اسلام را اختیار کردند.(1)
این معرکه نیز از مصادیق دفاع به حساب میآید.
در ماه ذی قعده از ماه ششم هجرت، رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله به قصد حج و طواف خانه خدا به طرف مکه با اصحاب خود که 700 مرد بودند، حرکت کرد. حضرت برای اینکه مردم مکه از صلح آمیز بودن این حرکت اطمینان پیدا کنند، هفتاد شتر را که علامت قربانی بر آنها بود در جلوی قافله قرار داد.
اهالی مکه که از این حرکت آگاه شدند جلوی حضرت را گرفته و آماده جنگ شدند و از او خواستند تا به مدینه بازگردد. حضرت با آنها مسامحه کرده و خواسته آنان را پذیرفت به شرط اینکه سال دیگر بتوانند به مکه بیایند. لذا حضرت دستور داد تا شترها را در آن مکان قربانی کرده و بازگردند،(2)با اینکه حضرت قدرت داشت تا با زور وارد مکه شود.
قبیله بنی نضیر بعد از آنکه از مدینه کوچ کردند در خیبر سکنی گزیدند، ولی آرام ننشسته و دائماً در حال نقشه کشیدن و کوشش برای جنگ با رسول خدا صلی الله علیه وآله بودند تا
حضرت را به خیال خود نابود نمایند. آنان بودند که در جنگ احزاب، کافران و مشرکان را یاری دادند و دائماً در حال فتنهگری بودند. لذا پیامبرصلی الله علیه وآله با آنها در اواخر سال ششم هجرت جنگید و قلعههای آنان؛ از قبیل قلعه ناعم، قموص، بنی ابی الحقیق، صعب بن معاد و دیگر قلعههای خیبر را فتح کرد، به جز دو قلعه وطیح و سلالم که اهالی آن دو قلعه از حضرت خواستند که خونشان محفوظ مانده و به آنها اجازه دهد تا کوچ کنند که حضرت نیز به آنها اجازه داد.(1)
در صلح حدیبیه، قبیله خزاعه با پیامبر پیمان بسته و قبیله بنوبکر در پیمان قریش درآمدند. بنوبکر و قریش حملهای ناجوانمردانه بر قبیله خزاعه نمودند، لذا یکی از افراد آن قبیله به جهت فریاد خواهی و یاری به نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمد. حضرت در سال هشتم هجرت برای دفاع و مقابله با این عمل، با لشکری ده هزار نفری به طرف مکه حرکت کرد. چون قریش و همپیمانان آنها از این واقعه ترسیدند و احساس ضعف از مقابله با حضرت کردند دست از جنگ کشیده و عقب نشینی نمودند، ولی بد رفتاریهای آنان هرگز باعث نشد که حضرت از آنان انتقام بگیرد، بلکه بعد از وارد شدن به مکه با آنان به رأفت و مهربانی برخورد کردند.(2)
در مورد فرستادن لشکر به طرف شام برای مقابله و جنگ با لشکر روم و عرب و رومانیها در «بلقاء» و حرکت لشکر به طرف تبوک، گفته شده که انگیزه حضرت از این جنگ این بود که چون آنان اظهار دشمنی با اسلام و رسول خداصلی الله علیه وآله کرده و حرمت او را شکستند، و نیز فرستادههای حضرت را که با نامههایی به جهت دعوت به توحید رفته بودند، به قتل رساندند، با اینکه عادت مستمر این است که فرستاده و پیکی که
حامل نامههاست محترم است و کسی حق ندارد او را به قتل برساند جز افرادی که اعلان طغیان و سرکشی را نسبت به کسی که او را فرستاده کرده باشد... لذا بدین جهت پیامبرصلی الله علیه وآله آماده دفاع شد و در مقابل جرأت و سرکشی آنان که دعوت به توحید و رستگاری را تهدید میکرد ایستاد.(1)
در مورد سریههای حضرت به طور جزم میتوان ادعا کرد که همه آنها جنبه دفاعی داشته و حضرت به جهت دفع کید دشمنان و مقابله با کسانی که آماده جنگ با حضرت بودند، به جنگ با آنها پرداخته است. و در مورد هیچ یک از این هجومها و سریهها حضرت ابتدا به جنگ نکرده است و این ادعایی است که تاریخ صحیح به آن شهادت و گواهی داده است.
او درباره جنگهای پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله میگوید: «در مورد تحصیل قدرت و به کار بردن آن، محمّدصلی الله علیه وآله از موسیعلیه السلام سرمشق گرفته و عمل او را تقلید کرده است، به این بیان که اگر موسی که خودش شارع و ناشر قانون است به عنوان یک نفر راهنما با قدرت یک نفر سردار قیام نکرده بود نمیتوانست فرزندان اسرائیل را از مصر نجات دهد. و چیزی که مسلم و محقق است اینکه برای طرح آن نقشه و موفقیتی که براساس آن به دست آورد تاکنون هیچ کس پیدا نشده تا او را توبیخ کند یا نسبت جاه طلبی به او دهد، در صورتی که بدون آن قدرت نمیتوانست رسالتی که «یهوه» (خدای یهود) برعهده او قرار داده بود انجام دهد.
عربستان نیز دارای چنین موقعیتی بود؛ زیرا در میان قبایل متعددی تقسیم شده بود؛ و اغلب با یکدیگر در حال جنگ و جدال بودند. محمّدصلی الله علیه وآله برای اینکه همه آنها را به صورت جامعه واحدی در آورد و دینش را در میان آنان تأسیس نماید، راه
1) 588. الرحلة المدرسیة، ص 201.
دیگری نداشت جز آنکه به عنوان راهنما و سردار آنها قیام کند. در هر حال وضع به طوری بود که به کلّی او را از تهمت جاهطلبی مبرّا و منزه میداشت ...».(1)
روش دفاعی پیامبرصلی الله علیه وآله
تمام جنگهای دفاعی پیامبرصلی الله علیه وآله قبل و بعد از آنها محدود به حدود و شرایط و قیودی است. قبل از شروع به دفاع محدود به دعوت به توحید حقیقی و عدالت و دست برداشتن آنان از ظلم و وحشیگری و نیز دعوت به صلح و حفظ آرامش و پیمان و عهد بوده است. و در آخر نیز محدود به پذیرش دعوت و توحید و عدالت یا درخواست صلح و ترک مخاصمه از ناحیه دشمن بوده است.
حضرت در تمام این جنگها شدیداً از کشتن زنان و اطفال و پیرمردهایی که عاجز بودند و نیز راهبان گوشهنشین نهی میفرمودند و سعی میکرد تا بین رحمت و حقوق اصحاب مجاهد خود جمع نماید و حتی به اصحابش در مورد اسیران سفارش کرده و آنان را به آزاد کردنشان ترغیب میفرمود، تا به حدّی که آزاد کردن برده، یکی از واجبات عبادی در برخی از موارد قرار گرفت.
این اصول سیاست جنگی و در حقیقت تدافعی حضرت بود. و این در حالی است که عرب در آن عصر و زمان جامعهای طغیانگر و ستیزهجو و جنگجو بود، که هیچ حکومت و قانونی نمیتوانست جلوی آنها را بگیرد، ولی با ورود اسلام و دنبال کردن سیاست متعادل خود، جلوی تعدّی و تندروی آنان را گرفت، و آنان را در خطّ اعتدال قرار داد.
نویسنده زن ایتالیایی «لورا فیشیا» مینویسد: «اسلام ریشهکن کردن و مقابله را جز به جهت دفاع از خود اجازه نمیدهد. اسلام صریحاً تعدّی را تحریم کرده است...».(2)
روح تعالیم پیامبرصلی الله علیه وآله دعوت به توحید و ریشهکن کردن بتپرستی و شرک از میان جامعه بود، و با هیچ قوم و قبیلهای؛ خصوصاً صاحبان ادیان الهی همچون یهودیت و مسیحیت خصومت شخصی نداشت و درصدد درگیر شدن با آنها نبود مگر در صورتی که آنها متعرّض حضرت و مسلمانان میشدند و در راه پیشرفت اسلام کارشکنی میکردند. و حتی بعد از گسترش اسلام در جزیرة العرب، حضرت آنان را مجبور به پذیرش اسلام نکرد، و آنان را با پذیرش شرایط ذمّه، مختار بر باقی ماندن به دین خودشان کرد. شرایط ذمّه عبارت بود از:
1 - موافقت به پرداخت جزیه.
2 - کاری که منافات با امنیت بر ضدّ مسلمانان داشته باشد انجام ندهند؛ مثل جنگ با مسلمانان یا همکاری نظامی با مشرکان.
3 - اینکه آبروی مسلمانان را نریخته و اموال آنان را به سرقت نبرند و جاسوسان مشرکان را نیز در خانههای خود پنهان نکنند.
4 - تظاهر به منکرات؛ از قبیل شرب خمر، زنا، خوردن گوشت خوک، و نکاح با محارم که در اسلام حرام است را انجام ندهند، و کلیسا و معبد جدید نسازند و ناقوس که از شعائر آنان بود به صدا در نیاورند.
5 - احکام ولایی و قضایی مسلمانان بر آنان جاری شود.
6 - اولادشان و دیگران را آزاد گذاشته، بر ممانعت از شناخت دین اسلامی تربیت نکنند، بلکه آنان را رها کرده تا خودشان راه را انتخاب نمایند.
7 - دشمنان اسلام را به سوی خود پناه ندهند.(1)
طرف ذمّه از مسلمانان شخص امام یا نایب او بود و او مشرف و ناظر اساسی برای پیاده شدن شروط میگشت. و طرف مقابل اهل کتاب از نصارا و یهود و مجوس
1) 591. المبسوط، طوسی، ج 7، ص 272 ؛ الکافی، ص 250 و 251؛ تذکرة الفقهاء، ج 9، ص 317؛ ریاض المسائل، ج8، ص 48 ؛ جواهر الکلام، ج 21، ص 267.
بودند. و نتیجه اینکه در صورت پذیرش این شروط از ناحیه آنان، جنگ و بردگی از آنان برداشته شده و آنها را بر عمل به دین خود رها میکرده و آزاد میگذاشتند.
آنان میتوانستند در سرزمینهای اسلام سکنی گزیده و در امن و امان مال و جان به سر برند. بلکه بر حکومت اسلامی است که در مقابل تعرّضات و تعدّیهای دیگران، از آنان حمایت و دفاع کند. و این معنا و نتیجه دخول در ذمه اسلام است، همانگونه که بر آنان واجب میشد که هر گاه بر بلاد اسلامی و مسلمانان تعرّض میشد از این کشورها و مسلمانان حمایت و دفاع کنند.
با برقراری شرایط ذمّه است که اختلاط و معاشرت افراد مسلمان با افراد ذمی فراهم شده و هر گونه ارتباطی مشروع میگردد؛ خصوصاً در صورتی که قائل به طهارت اهل کتاب شویم و ازدواج با آنها را جایز بدانیم که برخی به آن فتوا دادهاند.
فلسفه و حکمت این شرایط به طور اختصار محافظت بر اقتدار حکومت و دولت اسلامی از فساد و اضطراب و انحلال و ضعف است که در صورت عدم مراعات این شروط حاصل میشود، ولی با حفظ این شروط و پیاده شدن آنها میتوان جامعه را از این مشکلات در امان داشت.
بعد از بررسی این موضوع که اسلام با شمشیر زور گسترش پیدا نکرده است، اینک به عوامل گوناگون در گسترش روزافزون اسلام در جزیرة العرب و سایر نقاط اشاره میکنیم. این عوامل برخی به شخصیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله باز میگردد و برخی به رسالت حضرتصلی الله علیه وآله و برخی به اموری دیگر خارج از این دو. اینک به بررسی این امور و عوامل میپردازیم:
1 - مرکز دعوت؛
اسلام از بهترین و مقدّس ترین سرزمین نزد انسانها ظهور نمود. سرزمینی که تمام دلها هوای آن را داشت.
«بوطی» میگوید: «منطقه جغرافیایی جزیرة العرب سرزمینی بود که بسیار مساعد برای این دعوت به حساب میآمد؛ زیرا در نقطه وسط بین امّتهای مختلف بود، و این خود عامل گسترش دعوت اسلامی بین تمام دستهها و دولتهای همجوار بود.»(1)
طبیعی است که اگر این دین در شهرهای کسری ظهور میکرد، پیروان قیصر از آن پیروی نمیکردند و همچنین است بالعکس؛ زیرا بین این دو امپراطوری منازعه و خصومت دیرینهای وجود داشت.
و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله دعوت خود را در منطقهای دور از نفوذ دو دولت بزرگ آن زمان؛ یعنی روم و ایران و دیگر دولتهای قدرتمند آغاز نمود و لذا قدرت مهمّی نبود تا بتواند بر پیکره اسلام ضربه وارد کند و از دعوت او جلوگیری نماید.
2 - شخصیت ممتاز پیامبرصلی الله علیه وآله؛
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله از قبیله قریش بود که از بزرگترین قبایل عرب از حیث قدرت و نفوذ و اهمیت به حساب میآمد. قبیلهای که همه به آن به دید احترام مینگریستند؛ خصوصاً آنکه او از خانواده هاشمی بود که امتیاز ویژهای از حیث پاکی و قداست و زعامت و آقایی داشت که قابل مقایسه با هیچ قومی نبود.
ایشان از نسل اسماعیل بود که همه کس آمادگی پذیرش دعوت فردی از این نسل را داشت؛ زیرا این نسل محل هبوط وحی و معدن پاکیزگی معنوی به حساب میآمد. وی دارای صداقت و امانت داری و عفاف بود که قرآن او را به خلق عظیم توصیف کرده است.(2)قریش او را فردی عاقل و با تدبیر و اصالت در رأی میشناخت و از او نشانههای عظمت از هنگام ولادت تا هنگام بعثت مشاهده کرده بود، امری که میتوانست برای حضرتش حالتی قدسی در قلوب مردم ایجاد کند.
همه او را به امّی بودن میشناختند و میدانستند که علم و معارف را از کسی به جز
عالم غیب فرا نگرفته است. او بر هیچ بتی سجده نکرده بود و لذا هیچ کس نمیتوانست از این جهت بر او ایراد نماید، به اینکه تو خود تا مدتی قبل بت میپرستیدی حالا چگونه از عبادت بتان منع میکنی؟ و اگر عبادت آنها با عقل و فطرت مخالفت داشت پس عقل و فطرت تو کجا بود؟ اسلوب و روش دعوت او بر طبق حکمت و برحسب مقتضیات زمانها دگرگون بود که این، امری ضروری به نظر میرسید. در رسیدن به اهداف عالیاش صبر و استقامت داشت و مشقتها و رنجها را در این راه تحمل میکرد.
3 - موقعیت اجتماعی؛
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در عصر و زمانی دعوت خود را شروع کرد که مردم آن در بدترین شرایط به سر میبردند و لذا با بشارت به اسلام سریعاً طالبان حقّ و حقیقت به آن گرویدند.
جعفر بن ابیطالبعلیه السلام به پادشاه حبشه گفت: «کنّا قوماً اهل جاهلیة، نعبد الأصنام، و نأکل المیتة، و نأتی الفواحش، و نقطع الأرحام، و نسیء الجوار، و یأکل القوی منّا الضعیف»؛(1)«ما قومی بودیم اهل جاهلیت، بتان را میپرستیدیم و مردار میخوردیم و همه گونه کار بد انجام میدادیم و قطع رحم مینمودیم و همسایگان را فراموش میکردیم و قوی از ما، فرد ضعیف را نابود میکرد.»
آنگاه جعفرعلیه السلام به بعثت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله اشاره کرده، میفرماید: «فکنّا علی ذلک حتی بعث اللَّه إلینا رسولاً منّا، نعرف نسبه و صدقه و امانته و عفافه، فدعانا إلی اللَّه لنوحّده و نعبده و نخلع ما کنّا نعبد نحن و آباؤنا من دونه من الحجارة و الأوثان، و أمرنا بصدق الحدیث و اداء الأمانة و صلة الرحم و حسن الجوار و الکفّ عن المحارم و الدماء و نهانا عن الفواحش و قول الزور و أکل مال الیتیم و قذف المحسنة...»؛(2)«ما بر
این حال بودیم تا آنکه خداوند به سوی ما پیامبری را از میان ما فرستاد که او را به نسب صحیح و راستگویی و امانتداری و عفاف میشناختیم. او ما را به سوی خدا دعوت کرد تا تنها او را پرستیده و عبادت نماییم و هر آنچه ما و پدرانمان از غیر خدا از سنگ و بت میپرستند، از خود دور کنیم. و نیز ما را به صدق در گفتار و ادای امانت و صله رحم و حسن همجواری و جلوگیری از هتک حرمت محارم و خونریزی و نهی از فواحش و گفتار زور و خوردن مال یتیم و نسبت زنا به زن عفیفه دعوت کرد...».
4 - نوع معجزه؛
از جمله مسائلی که در انتشار اسلام مؤثر بود، نوع معجزهای بود که پیامبرصلی الله علیه وآله برای مردم آورد. قرآن کتابی بود که عموم عرب فصیح را متحیر ساخت؛ زیرا در آن قوانین کلی و معانی و معارف دینی و خبرهای غیبی با اسلوب فصیح و بلیغ بود. قرآن کتابی بود که با فطرت عربی منسجم و با طبع و سجیه عرب ملایم بود. و لذا مشاهده میکنیم که سریعاً با بذل مال و اولاد و خون خود در راه این دعوت به آن گرویدند.
5 - بشارات اهل کتاب؛
بشارات یهود و نصارا در کتابهای مقدسشان به نزدیک بودن ظهور پیامبری در جزیرة العرب نیز از جمله اموری بود که راه را برای پذیرش دعوت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هموار مینمود.
در کتاب تورات کنونی میخوانیم: «پروردگار از کوه سینا آمد و از ساعیر بر مردم پرتو افکنی کرد و از کوه فاران تلألؤ نمود.»(1)
آمدن از کوه سینا کنایه از تکلم خدا با موسیعلیه السلام در سینا است. و ساعیر همان کوههای فلسطین است که اشاره به ظهور حضرت عیسیعلیه السلام دارد. و فاران اسم قدیم سرزمین مکه است(2)که تنها رسول گرامی اسلام محمّد صلی الله علیه وآله در آن ظهور کرده است.
در سفر تکوین از تورات آمده است: «من تو را در اسماعیل اجابت کرده و او را
مبارک گرداندم، او را تکثیر کرده و جداً عظیم نمودم. برای او دوازده شخصیت بزرگ به دنیا خواهد آمد و من او را برای امتی بزرگ قرار میدهم.»(1)
در سفر اشعیا آمده است: «اشعیا گفت: به من امر شد: بایست و نظاره کن چه میبینی؟ گفتم: دو سواره را میبینم که میآیند. یکی از آن دو بر الاغ و دیگری بر روی شتر. یکی از آن دو به دیگری میگوید: بابل سقوط کرد.»(2)
مقصود از راکب حمار، حضرت مسیحعلیه السلام و راکب جمل، حضرت محمّدصلی الله علیه وآله است که بابل در زمان آن حضرت سقوط کرد.
در انجیل «متّی» آمده است: «بدین جهت به شما میگویم: ملکوت خداوند زود است که از شما گرفته شود و به امّتی دیگر واگذار گردد که ثمره آن را خواهند چید.»(3)
و در انجیل یوحنّا میخوانیم: «اگر شما مرا دوست دارید وصیتهای مرا حفظ نمایید و من از پدر میخواهم که به شما فارقلیط دیگر دهد تا با شما تا ابد بماند. او روح حقّ است. کسی که عالم، استطاعت قبول او را ندارد.»(4)
6 - خلأ عقیده و سیاست؛
عرب پیش از عصر ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در خلأ عقیده و سیاست به سر میبرد. مردم در ضلالت و حیرت به سر میبردند، و عبادت بتها جنبه عاطفی داشت و هرگز براساس ادله و براهین عقلی و منطقی نبود، و از آن جهت که پدر و اجدادشان چنین میکردند، آنها به دنبال اعمال و رفتارشان بودند، همانگونه که قرآن در حکایت از آنان میگوید: {بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنَآ آبآءَنا عَلی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلی آثارِهِم مُهْتَدُونَ ؛(5)«بلکه آنان گفتند: ما نیاکان خود را بر آیینی یافتیم و ما نیز به پیروی آنان هدایت یافتهایم.»
به همین جهت بود که هرگاه به فطرت و عقل خود رجوع میکردند، پی میبردند
به اینکه عمل آنها مخالف با آن دو میباشد و لذا به خارج شدن از آن وضعیت از خود رغبت نشان میدادند.(1)
از طرفی دیگر سرزمین عرب به لحاظ جغرافیایی از آن جهت که منطقهای گرمسیر و مردم آن کوچ نشین بودند و نیز قدرت بسیاری در تحمل مشقات داشتند، لذا سیطره سیاسی بر آنان شبه محال به نظر میرسید، و لذا کمتر کسی طمع اشغال آنجا را داشت. و این امر باعث شده بود که آن منطقه از خلأ سیاسی خاصی برخوردار باشد. و این خلأ سیاسی، منطقه را حتی از ادیان بزرگ الهی دور ساخته بود. و لذا از شبهات و افکار غریب و عجیب به دور بود. گرچه یهود به جهت خوف از روم به آن منطقه پناه آورد ولی چندان فعالیت گستردهای نداشت، و نصارا نیز این چنین بودند. همه این شرایط دست به دست هم داد و زمینه را برای پذیرش گسترش دعوت پیامبرصلی الله علیه وآله مساعد کرد.
7 - بقایای حنفیت در عرب؛
از جمله اموری که زمینهساز پذیرش دعوت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به توحید بود، وجود بقایای حنفیت دین ابراهیمی؛ همانند حجّ و آداب آن در میان عرب آن زمان بود؛ زیرا مکه که اولاد حضرت اسماعیل در آن بودند، دین حقّ را از او به ارث برده بودند؛ گرچه در طول زمان، حقّ را با باطل مخلوط کردند. از بقایای حنفیت، تعظیم کعبه و طواف به دور آن و وقوف در عرفات و تلبیه و قربانی بود؛(2)گرچه این شعائر را از صورت اصلی و حقیقی آن تغییر داده بودند، ولی میتوانست این امور زمینهساز پذیرش دینی باشد که با آن از سابق انس داشتهاند.
کسانی که به جنگهای صدر اسلام اشکال کرده و خرده میگیرند بهتر است که
نظری به جنگهای صلیبی افکنده که چگونه مسیحیان به جهت گسترش مسیحیت خون میلیونها مسلمان بیگناه را بر زمین ریختند.
جنگهای صلیبی قبل از آن که رویارویی نظامی غرب مسیحی با شرق مسلمان تلقّی شود، رویارویی توحّش غربی با تمدن اسلامی بوده است، واقعیتی که بسیاری از محققان و تاریخ نگاران به آن اشاره یا تصریح کردهاند.
در زمان حکومت عمر بن خطاب، بیت المقدّس به تصرف مسلمانان درآمد. این شهر که مرکز مهمّ دیانت مسیحی و بنابر نظر مسیحیان مقتل عیسیعلیه السلام است بدون هیچ گونه قتل و غارت به تسلیم در مقابل مسلمانان رضایت داد. در زمان حکومت امویان نیز مسیحیان از آرامش نسبی برخوردار بودند. آنان دلیلی برای تأسف خوردن بر پیروی اسلام نداشتند... روزگارشان به مراتب بهتر از دوران حکومت رومیان بود. احکام بهتر مراعات میگشت و تجارت با رونق، و مالیات به مراتب از گذشته کمتر بود.(1)
در زمان حکومت عباسیان، مسیحیان بسیاری از حکومت آنان راضی و خشنود بودند. در همان اوقات یا تریارک قدس در نامهای به همتای خود در قسطنطنیه درباره اولیای امور مسلمانان مینویسد: «آنها عادل هستند و خطا یا شدت عملی در حقّ ما روا نمیدارند».
در اواسط قرن یازدهم، اکثریت سکنه مسیحی فلسطین روزگاری داشتند که به ندرت آن چنان خوش آیند بود. مقامات و حاکمان مسلمان در مورد آنان به ملایمت رفتار کرده و امپراطور مراقب منافع آنان بود ... مسیحیان بیت المقدّس هرگز پیش از این، چنین فراوان از همدردی و ثروتی که با زائران از غرب به همراه آورده میشد بهرهمند نگشته بود.(2)وسعت روز افزون متصرفات اسلامی در اروپا، بر وحشت غرب میافزود. از طرفی در جهان غرب، روحیه سلحشوری در حال رشد بود و اشعار حماسی عامیانه به قهرمانان نظامی هیبت و اعتبار میبخشید. کلیسا نیز سعی
کرد تا این غریزه جنگ جویانه را به سمت و سویی کشاند که منافعش را جلب کند. بدین ترتیب برای جلوگیری از پیشرفت اسلام و گسترش مسیحیت و نجات مسیحیان را جنگ مجاز دانست.
جنگهای صلیبی از سال 1096 میلادی شروع شد و تا سال 1291 ادامه داشت. لشکریان مسیحی موظف بودند تا علامت صلیب را به عنوان نشانهای از جان فشانی و فداکاری بر گردن خود داشته باشند و به همین جهت بود که این جنگها به جنگ صلیبی مشهور شد. در سال 1096 میلادی لشکریان صلیبی با سپاهی بسیار حرکت خود را شروع کردند و آنچه خانه در امتداد ساحل دریای مرمره قرار داشت تا شهر «نیکو مدیا» را غارت کردند. آنان حتی مسیحیانی را که در کشورهای اسلامی تحت حکومت و سلطه مسلمانان بودند نیز از دم شمشیر گذرانده و به قتل میرساندند. و معروف است که لشکریان، کودکان را به سیخ کرده و کباب میکردند. آنان بالاخره در جنگ با ترکان در نزدیکی نیقیه شکست سختی خورده و اکثراً کشته شدند.(1)
در سال 1097 میلادی به شهر نیقیه حمله کرده و در سال 1098 شهر انطاکیه و در سال 1099 شهر معرّه را به اشغال نظامی خود درآوردند. در «معرّه» سه روز تمام اهالی آنجا را از دم تیغ گذرانیده و عدّه زیادی را اسیر کردند.
«رائول دوکان» تاریخ نویس و وقایعنگار غربی میگوید: «در معرّه جنگجویان ما بزرگسالان کافر (مسلمان) را در دیگ جوشاندند و کودکان را به سیخ کشیدند و روی آتش کباب کردند و گوشتشان را خوردند».(2)
و در سال 1099 میلادی (492 ه.ق) بیت المقدس به تصرف صلیبیها در آمد. آنان یک هفته تمام به کشتار مسلمانان پرداختند و تنها در بیت المقدّس بیش از شصت هزار نفر را کشتند.
در سال 1109 «طرابلس» به تصرف صلیبیها درآمد. یکصد هزار جلد کتابهای
«دارالعلم» در این حادثه به غارت رفت و در آتش سوخت. این حملات پیدرپی تا سال 1124 که بندر صور به اشغال صلیبیها درآمد، ادامه داشت. تا آن که از سال 1144 میلادی (539 ه.ق) پیروزی قوای مسلمانان شروع میشود و اوج این پیروزیها به توسط سپاهیان صلاح الدین ایوبی است. آنان هنگامی که وارد بیت المقدّس میشوند فرماندهان به سربازان خود دستور میدهند که هیچ فرد مسیحی - خواه غربی یا شرقی - نباید مورد آزار قرار گیرد، و لذا هیچ کشتار و غارتی صورت نمیگیرد. صلاح الدین اعلام میکند که غربیها هرگاه بخواهند میتوانند به زیارت اماکن مقدّس خود بیایند.
در سال 1204میلادی سپاهیان صلیبی، پایتخت روم شرقی (قسطنطنیه) را تصرف کرده، سه روز آنجا را مورد قتل و غارت قرار دادند. خوی وحشیانه آنان نه فقط در برابر مسلمانان ظاهر شده بود، بلکه در این شهر مسیحی نشین نیز شمایل و مجسمهها و کتابها و تعداد بیشماری از اشیای هنری به یادگار مانده از تمدن یونان و بیزانس را به تاراج برده و هزاران نفر را نیز در شهر گردن زدند... .(1)
1) 609. رجوع شود به کتاب «جنگهای صلیبی از دیدگاه شرقیان» ص 23 - 363.
از جمله اشکالاتی که از ناحیه مسیحیان و مخالفان اسلام بر ضدّ اسلام و مسلمین مطرح است اینکه: اسلام به قانون بردگی و استعمار انسان اعتراف کرده و بر آن مهر صحّت گذاشت، امری که با روح عدالت انسانی سازگاری ندارد. آنان میگویند: این مسأله حتّی با ظاهر آیات قرآن و روایات اسلامی نیز منافات دارد.
1 - خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ ؛(1)«ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید [اینها ملاک امتیاز نیست گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.»
2 - و نیز میفرماید: { وَلَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ ؛(2)«و ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم.»
3 - پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرماید: «البشر کلّهم سواسیة»؛ «افراد بشر همگی با هم مساویاند.»
4 - و نیز میفرماید: «لافضل لعربی علی عجمی و لا لعجمی علی عربی و لا ابیض علی اسود و لا أسود علی ابیض»؛(3)«هرگز برتری برای عرب بر عجم، و عجم بر عرب و سفید بر سیاه و سیاه بر سفید نیست.»
چرا با این حال اسلام رقیت و بردگی را امضاء کرده و به رسمیت شناخته است؟
اسلام آنگونه که ملتهای متمدن زمانهای پیشین قانون بردگی را به طور مطلق قبول داشتهاند، هرگز امضا نکرده و مهر صحّت بر آن نزده است.
الف) اعتقاد فلسفی رومیان قدیم بر این بود که عنصر سفید از حیث جنس و خون و خلقت، با عنصر سیاه فرق میکند. انسان سیاهپوست به جهت خدمت انسان سفیدپوست خلق شده است.
ب) در آیین هندو اعتقاد به چهار مرتبه و طبقه برای انسانها وجود دارد:
1 - طبقه روحانیون.
2 - طبقه امرا و وزرا و حاکمان.
3 - طبقه تجّار.
4 - طبقه نجسها.
آنان معتقدند که طبقه نجسها، حقّ معاشرت با سه طبقه دیگر را ندارد؛ زیرا آنان را برای شغلهای پست؛ همچون نجاست کشی خلق شدهاند. آنان کسانی هستند که دارای ارواح خبیثه بوده و در بدن جدید وارد شدهاند.
ج) «ژول رومن»، عضو فرهنگستان فرانسه میگوید: «ما از این خوف داریم که جنس سیاه، امور مملکت را در زندگانی بشر به دست گیرد؛ زیرا در میان این افراد امثال انیشتین وجود ندارد...».
اسلام به شدت با این افکار که جنس بشر سیاه پوست را پست میشمارد، مبارزه کرده است، و کرامت انسان را تنها در گروی تقوا میداند، آنگونه که به آیات و روایات آن اشاره شد.
اسلام گرچه به قانون بردگی اعتراف کرده و آن را تصدیق نموده است، ولی در حقیقت، حکمت و مصلحت آن به خود بردگان برمیگردد.
اسلام بردهداری را تنها در اسیران جنگی از کفار اجازه داده است. و بعد از آنکه آنان را اسیر نمودند سه فرضیه نسبت به آنان متصوّر است:
1 - اینکه آنان را رها کرده تا به قوم و دسته خود برگردند، و از نو برنامه چینی کرده و با اسلام به مخالفت برخیزند که این فرضیه خلاف منطق عقل و شرع است.
2 - فرضیه دیگر این است که تمام اسرا به قتل برسند تا بشر از شرّ وجودشان در امان باشند. و این فرضیه نیز بر خلاف منطق عقل و انصاف است؛ زیرا راه حلّ سومی نیز وجود دارد.
3 - اینکه آنان را به اسارت نگه داشته و داخل خانههای مسلمانان برده تا تحت تربیت آنان قرار گیرند، با مقرّراتی که اسلام برای نگهداری آنها داشته و مورد تجاوز و تعدّی قرار نگیرند تا شاید به حقّ و حقیقت و اسلام متمایل گردند. این طریق و فرضیه به واقع نزدیک و مطابق عقل سلیم است.
نتیجه اینکه: هدف اساسی از بردگی و بردهداری در اسلام، باز نمودن مدرسه تربیتی است.
مسأله کنیز و بردهداری تا زمان صدر اسلام یک فرهنگ بوده، و لذا با سنّتها و فرهنگهای جامعه نمیشود یک مرتبه مقابله کرد.
از طرفی دیگر، شرایط زندگی و معیشت بسیار سخت و دشوار بود و انسانها به تنهایی نمیتوانستند تدارک زندگی روزمره خود را داشته باشند بلکه احتیاج به افرادی بود تا دائماً در خانه و کاشانه انسان باشند و در امور روزمره زندگی به انسان کمک کنند. و لذا افرادی که از امکانات مادی برخوردار بودند برای گذران زندگی خود از برده و کنیز استفاده میکردند. و این امری نبود که در آن عصر و زمان نقص شمرده شده و مورد انتقاد قرار گرفته باشد، ولی در این عصر و زمان که شرایط زندگی
با زمانهای گذشته بسیار فرق کرده است، دیگر موضوع بردهداری و استفاده از آن در زندگی روزمره خود به خود از بین رفته است.
اسلام گرچه بردهداری را در عصر خود تا حدودی امضا کرده است، ولی برای بردگان حقوق خاصی برگردن موالی و جامعه و حتی دولت اسلامی قرار داده است. کسی نمیتواند بیش از حدّ معین از برده خود، کار بکشد. کسی نمیتواند از برده زمینگیر و جزامی و کور خود کار بکشد. اگر کسی به برده خود جنایت فجیعی وارد کرد دیگر نمیتواند از او بهره ببرد.
اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام نهایت احترام را در حقّ بردهها داشته و برای آنان حقوق خاصی قرار داده بودند. امام رضاعلیه السلام با بردگان خود بر سر یک سفره غذا میخورد.(1)حضرت علیعلیه السلام روزی به قنبر، غلام خود دستور داد تا دو لباس یکی به قیمت یک درهم و دیگری به قیمت دو درهم بخرد. قنبر که لباسها را خرید و به حضرت داد، امام لباس دو درهمی را به قنبر داد و لباس یک درهمی را برای خود برداشت. وقتی قنبر از علت این کار سؤال کرد، حضرت فرمود: من سِنّی را گذراندهام و همین لباس برای من کافی است، ولی تو جوانی و احتیاج به لباس بهتر داری.
در حدیثی از امام رضاعلیه السلام وارد شده که فرمود: «من اعتق مملوکاً لا حیلة له فإنّ علیه أن یعوله حتی یستغنی عنه، وکذلک کان امیرالمؤمنینعلیه السلام یفعل اذا عتق الصغار و من لا حلیة له»؛(2)«هرگاه کسی بندهای را آزاد کرد که چارهای ندارد، بر اوست که آن برده آزاد شده را تکفل کند تا به حدّ بینیازی از او برسد. و امیرالمؤمنینعلیه السلام چنین مینمود هرگاه بردههای کوچک و کسانی که بیچاره بودند را آزاد میکرد».
امام رضا از پدران بزرگوارشعلیهم السلام نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «مازال جبرئیل
یوصینی بالممالیک حتی ظننت أنّه سیجعل لهم وقتاً، إذا بلغوا ذلک إلی الوقت اعتقوا»؛(1)«دائماً جبرئیل مرا به بردگان سفارش میکرد تا اینکه گمان کردم که زود است که برای آنان وقتی قرار دهد که هرگاه آنان به آن وقت رسیدند خود به خود آزاد گردند».
و نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که درباره بردگان فرمود: «اطعموهم ممّا تأکلون والبسوهم ممّا تلبسون»؛(2)«از همان چیزی که میخورید به بردگان خود بخورانید و از آنچه که میپوشید به بردگانتان بپوشانید».
گرچه اسلام، اصل رقیت و بردهگیری و بردهداری را با شرایط و خصوصیات آن امضا کرده است، ولی بعد از رسیدن به اهداف خود، هرگز رضایت به نگهداری دائمی آنان در زیر سلطه بندگی نداده است، و به همین جهت است که وسایل آزادی آنان را به هر نحو ممکن و به وسایل گوناگون فراهم ساخته است که برخی از آنها قهری است و برخی اختیاری؛ برخی به اختیار موالی و صاحبان بردگان است و برخی نیز در اختیار بردگان.
فقهای اسلامی در کتابهای فقهی خود به تبع آیات و روایات، بابی را تحت عنوان «کتاب العتق» باز کرده و احکام آن را به طور مفصّل آوردهاند، در حالی که برای رقیت و برده گیری کتاب مستقلی را نیاوردهاند. اینک به برخی از قوانینی که اسلام برای آزادی بردگان جعل کرده، اشاره میکنیم:
الف) قانون عتق به عنوان صدقه
طبق این قانون، آزادی بنده در راه خدا عنوان صدقه بر خود گرفته و بر آن ثواب متفرّع شده است.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من اعتق رقبة مؤمنة کانت فداءه من النار»؛(1)«هر کس برده مؤمنی را آزاد کند این عملش باعث آزادی او از آتش جهنم خواهد شد.»
ب) قانون عتق به عنوان کفاره
طبق این قانون، خداوند متعال کسانی را که با برخی از تکالیف او مخالفت عملی کردهاند، مجازات دنیوی آن را آزاد کردن بنده به نحو تعیین یا تخییر قرار داده است امثال:
1 - کفاره ظهار: کسی که با گفتن اینکه «پشت همسرش برای او همانند پشت مادرش باشد»، نزدیکی با همسرش را برای خود حرام کرده است. و اگر بخواهد به او بازگردد باید بنده آزاد کند.
2 - کفاره ایلا: کسی که قسم بر نزدیکی نکردن با همسرش خورده، در صورت بازگشت به او، کفارهاش آزاد کردن بنده است.
3 - کفاره افطار: کسی که روزه ماه رمضان را عمداً افطار کرده، یکی از انواع کفارهاش بنده آزاد کردن است.
4 - کفاره خلف نذر: کسی که با نذر خود مخالفت کرده، وظیفه دارد که بندهای را آزاد کند.
5 - کفاره خلف قسم.
6 - کفاره خلف عهد.
7 - کفاره جزع و فزع حرام در مصیبتی که بر انسان وارد شده است.
8 - کفاره کشتن انسان بیگناه.
در تمام این موارد، انسان با یک بنده آزاد کردن که وظیفه او است از وزر و گناهی که به جهت مخالفت با دستور الهی انجام داده پاک میگردد.
ج) قانون عتق بعد از خدمت
مطابق این قانون اگر بنده مؤمنی هفت سال به مولای خود خدمت کند، آزاد خواهد شد.
1) 617. مستدرک، ج 9، ص 278، باب مایجب علی المحرم اذا اضطر.
د) قانون عتق با بیماری خاص
طبق این قانون - که از اسباب آزادی قهری است - اگر بنده به امراضی از قبیل زمینگیر شدن و جزام و کوری مبتلا شود خود به خود آزاد میشود.
ه) قانون تدبیر
مطابق این قانون اگر کسی به برده خود بگوید: تو بعد از وفات من آزاد خواهی بود، بعد از وفات مولایش این بنده آزاد است و به ملک ورثه داخل نمیشود.
و) قانون کتابت
طبق این قانون اگر بنده با مولایش قرارداد ببندد که اگر فلان مبلغ را برای او حاضر کند آزاد شود، مولا باید به این عهد خود وفا کند.
ز) قانون سرایت
مطابق این قانون اگر چند نفر در یک برده با هم شریک باشند و یکی از شریکان سهم خود را از این برده آزاد کند، سهمهای دیگر نیز آزاد خواهد شد. و این آزادی از اسباب قهری است.
ح) قانون تملک یکی از پدر و مادر
طبق این قانون اگر مردی یکی از پدر و مادر، یا فردی از محارم خود از زنان را مالک گردد، بالفور آزاد خواهند شد.
ط) قانون تنکیل
مطابق این قانون اگر کسی جنایت فجیعی نسبت به برده خود انجام دهد؛ مثل اینکه بینی، زبان، دو گوش یا دو لب او را ببرد، این بنده خود به خود آزاد میگردد.
کسانی از غربیها یا غربزدهها که امروزه در مورد بردهداری قدیم ایراد میگیرند، چشم خود را بر نوع نوین و جدید بردهداری بستهاند که چگونه در سطح
گسترده و جهانی برخی از کشورهای استعماری و سلطهگر، ملتها و کشورهای دیگر را زیر سلطه اقتصادی و نظامی و فرهنگی خود قرار دادهاند، و هر ملت و دولتی که قصد استقلال و روی پای خود ایستادن و آزادی را داشته باشد، از هر طرف او را محاصره کرده و در آخر او را نابود میکنند. این بردهداری نوین است که غرب زدگان جامعه، چشم خود را بر آن بسته و از آن دم نمیزنند. آیا اشغال یک کشور و به غارت بردن منافع آن و به زیر یوغ اسارت اقتصادی و فرهنگی بردن افراد آن، نمونه بردهداری نوین نیست؟
کمونیسم نیز نوعی دیگر از بردهداری است که در برخی جوامع و کشورها نفوذ کرده و هنوز پا بر جاست. چرا ما به زوایای آن توجّه نمیکنیم. اینکه اکنون در کشورهای مختلف خصوصاً غرب از زن به عنوان یک کالا در امور مختلف استفاده میشود و او را از کرامت واقعیاش پایین آورده است، آیا این یک نوع بردهداری نوین نیست؟
یکی از احکام مسلّم اسلامی، حکم قتل مرتدّ ملّی و فطری در صورت تحقق شرایط آن است. از آنجا که برخی افراد روشن فکر نمای غربزده پی به جوانب این حکم نبرده و از فلسفه آن آگاهی ندارند لذا درصدد تخریب آن برآمده و این حکم را به باد مسخره و استهزا گرفتهاند و آن را مخالف با حقوق مسلّم بشر و آزادی میدانند. لذا جا دارد جوانب مختلف این حکم را مورد بررسی قرار دهیم.
در «معجم مقاییس اللغة» آمده است: «راء و دالّ اصل واحدی که دلالت بر رجوع کردن چیزی دارد... مرتدّ را مرتد میگویند؛ زیرا خودش را به کفر برگردانده است».(1)
راغب اصفهانی مینویسد: «ردّ به معنای بازگرداندن چیزی است به ذاتش، یا به حالتی از احوالش... از موارد ردّ به ذات این قول خداوند است: { وَلَوْ رُدّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ(2)} و از موارد ردّ به حالت دیگر، این قول خداوند است: { یرُدُّوکُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ(3)} و ارتداد و ردّه به معنای بازگشت به آن راهی است که از آن آمده است، ولی ردّه اختصاص به رجوع به کفر دارد و ارتداد در کفر و غیر کفر هر دو به کار میرود».(4)
معروف آن است که حدود ارتداد، همان حدود کفر است به اضافه انکار خدا و رسول.
فقهای امامیه میگویند: انکار یکی از ضروریات دین نیز موجب ارتداد است. و مقصود از ضروری دین چیزی است که جزئیتش در دین به مرحلهای رسیده که هیچ مسلمانی که در مجتمع اسلامی زندگی میکند آن را انکار نمیکند.
ولی برخی میگویند: انکار ضروری دین به طور مستقل موجب کفر نمیشود مگر در صورتی که ملازم با انکار توحید و نبوت گردد. این ملازمه باید نزد منکر تحقق یابد نه حاکم، به این معنا که بر حاکم شرع است که یقین پیدا کند شخص منکر ضروری، علم به ملازمه بین انکار ضروری دین و انکار اصل توحید یا نبوت داشته است.
قرآن کریم در آیات فراوانی اشاره به مسأله ارتداد کرده و بر مرتدّ وعده عذاب دردناک و خواری در دنیا و آخرت را داده است، ولی اشاره به حکم مرتدّ با تفصیلاتش؛ از کشتن و جدایی زن او، و سقوط مالکیت از املاکش، و تقسیم ارث و مسأله توبه او نکرده است. اینک به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
1 - خداوند میفرماید: { وَمَنْ یرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیمُتْ وَهُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ وَأُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ ؛(1)«ولی کسی که از آیینش برگردد، و در حال کفر بمیرد، تمام اعمال نیک [گذشته او در دنیا و آخرت، بر باد میرود، و آنان اهل دوزخند و همیشه در آن خواهند بود.»
2 - و نیز میفرماید: { وَلَقَدْ أُوحِی إِلَیکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(2)«به تو و همه پیامبران پیشین وحی شده که اگر مشرک شوی، تمام اعمالت تباه میشود و البته از زیانکاران خواهی بود.»
3 - { وَمَنْ یکْفُرْ بِالْإِیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(1)«و کسی که انکار کند آنچه را که باید به آن ایمان بیاورد، اعمال او تباه میگردد، و در سرای دیگر، از زیانکاران خواهد بود.»
4 - { إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَأُولئِکَ هُمُ الضّالُّونَ ؛(2)«کسانی که بعد از ایمان کافر شدند، و سپس بر کفر[خود] افزودند، [و در این راه اصرار ورزیدند] هیچگاه توبه آنان [که از روی ناچاری یا در آستانه مرگ صورت میگیرد] قبول نمیشود، و آنها گمراهان [واقعی اند [چرا که هم راه خدا را گم کردهاند و هم راه توبه را].»
5 - { کَیفَ یهْدِی اللَّهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ وَشَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجاءَهُمُ الْبَیناتُ وَاللَّهُ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمِینَ * أُولئِکَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَالْمَلائِکَةِ وَالنّاسِ أَجْمَعِینَ * خالِدِینَ فِیها لا یخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلا هُمْ ینْظَرُونَ...}؛(3)«چگونه خداوند جمعیتی را هدایت میکند که بعد از ایمان و گواهی به حقانیت رسول و آمدن نشانههای روشن برای آنها، کافر شدند؟! و خدا، جمعیت ستمکاران را هدایت نخواهد کرد. کیفر آنها، این است که لعن [و طرد] خداوند و فرشتگان و مردم همگی بر آنهاست، همواره در این لعن [و طرد و نفرین میمانند، مجازاتشان تخفیف نمییابد، و به آنها مهلت داده نمیشود.»
در روایات اهل بیتعلیهم السلام نیز به طور گسترده به حکم مرتدّ اشاره شده است:
1 - علی بن جعفر میگوید: به برادرم موسی بن جعفر صلی الله علیه وآله عرض کردم: شخصی نصرانی اسلام آورده و سپس مرتدّ میشود، حکمش چیست؟ حضرت فرمود:
«یستتاب فان رجع و الاّ قتل»؛(1)«او را توبه میدهند، اگر به اسلام بازگشت [به او کاری ندارند] وگرنه کشته خواهد شد.»
2 - محمد بن مسلم در حدیثی از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «و من جحد نبیاً مرسلاً نبوّته و کذّبه فدمه مباح...»؛(2)«و هر کس منکر نبوّت نبی مرسلی شود و او را تکذیب کند خونش مباح است.»
در روایات اهل سنت نیز اشارهای به مسأله ارتداد به طرق مختلف شده است:
الف) برخی روایات اشاره به عملکرد پیامبرصلی الله علیه وآله با مرتدّین دارد، از حیث اینکه توبه برخی را پذیرفته و آنها را عفو کرده و برخی دیگر را به قتل رسانده است.
ب) روایاتی که دلالت بر مذمّت ارتداد از ناحیه رسول خداصلی الله علیه وآله دارد.
ج) روایاتی که به طور مطلق اشاره به حکم مرتدّ دارد.
د) روایاتی که حکم مرتدّ را بین زن و مرد تفصیل داده است.
ه) روایاتی نیز اشاره به سیره و اقوال صحابه دارد.
اینک به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
1 - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «انّ من ابغض الخلق الی اللَّه تعالی لمن آمن ثمّ کفر»؛(3)«از مبغوضترین خلق نزد خداوند متعال کسی است که ایمان آورده و سپس کافر شده است.»
2 - و نیز فرمود: «لایحلّ دم امریء مسلم الاّ فی احدی ثلاث: رجل زنی و هو محصن، فرجم. او رجل قتل نفساً بغیر نفس. او رجل ارتدّ بعد اسلامه»؛(4)«ریختن خون مسلمان مگر در سه مورد جایز نیست: مردی که زنا کرده در حالی که محصن است که باید
رجم شود. یا مردی که کسی را بدون جهت کشته است. یا مردی که بعد از اسلامش به کفر باز گشته است.»
3 - و نیز فرمود: «من ارتدّ عن دینه فاقتلوه»؛(1)«هر کس از دین خود خارج شود او را بکشید.»
4 - و نیز فرمود: «من بدّل دینه فاقتلوه، لایقبل اللَّه توبة عبد کَفَر بعد اسلامه»؛(2)«هر کس دین خود را تبدیل کرد او را بکشید. خداوند توبه بندهای را که بعد از اسلامش کافر شود نمیپذیرد.»
5 - و نیز فرمود: «ایما رجل ارتدّ عن الاسلام فادعُه فان تاب فاقبل منه و ان لم یتب فاضرب عنقه. و ایما امرأة ارتدّت عن الاسلام فادعُها فان تابت فاقبل منها و ان ابت فاستتبها»؛(3)«هر مردی که از اسلام برگشته است او را به اسلام دعوت کن، اگر توبه کرد از او قبول نما وگرنه گردن او را بزن. و هر زنی که از اسلام خارج شد او را به اسلام دعوت کن، اگر توبه کرد از او بپذیر و اگر ابا کرد باز از او طلب توبه نما.»
6 - سعید بن عبدالعزیز تنوخی میگوید: «زنی به نام ام قرنه بعد از اسلام اختیار کردنش به کفر بازگشت، ابوبکر او را به توبه دستور داد، ولی او قبول نکرد تا او را به قتل رسانید».(4)
7 - سلیمان بن موسی میگوید: «عثمان بن عفان، سه بار مرتدّ را به اسلام دعوت میکرد و در صورت نپذیرفتن، او را میکشت».(5)
در روایات، مطابق تقسیمی که برای مرتدّ آورده به دو قسم از آن اشاره کرده است: یکی فطری و دیگری ملّی.
علی بن جعفر از برادرش امام کاظمعلیه السلام سؤال کرد از مسلمانی که مسیحی شده حکمش چیست؟ حضرت فرمود: «یقتل و لایستتاب»؛ «کشته میشود و او را توبه نمیدهند.» باز سؤال کرد: درباره شخصی مسیحی که اسلام آورده و سپس از آن برگشته است؟ حضرت فرمود: «یستتاب فان رجع و الاّ قتل»؛ «توبه داده میشود، اگر برگشت [او را رها کنید] و در غیر این صورت باید کشته شود.»(1)
از این روایت نیز استفاده میشود که حکم مرتدّ فطری که از ابتدا مسلمان بوده و در خانواده اسلامی بزرگ شده، شدیدتر است.
شهید ثانی میگوید: «مشهور بین اصحاب آن است که مرتدّ بر دو قسم است: فطری و ملّی، مرتدّ فطری کسی است که بر اسلام متولد شده و از آن خارج شده است، به اینکه نطفه او در حال اسلام یکی از پدر و مادرش منعقد شده باشد».(2)
در مورد مرتدّ فطری و اینکه این عنوان بر چه کسی اطلاق میشود سه دیدگاه مختلف وجود دارد:
برخی از فقها معتقدند مقصود از مرتدّ فطری این است که هنگام انعقاد نطفه فرد، والدین یا یکی از آن دو مسلمان باشند. چنین فرزندی اگر مرتدّ شود مرتدّ فطری بوده و بی هیچ شرطی محکوم به قتل میشود. طرفداران این مبنا، مانند شهید ثانی،(3)و صاحب جواهر،(4)به ظواهر روایاتی استناد کردهاند که در آنها تعابیری چون «ولد علی الاسلام» و «ولد علی الفطرة» آمده است.
دیدگاه دوم، روایات را حمل بر ظاهر خود کرده و معتقدند که مقصود از فطری در مرتدّ فطری این است که هنگام تولد فرد، والدین یا یکی از آنها مسلمان باشند، هر چند بعد از تولد از اسلام خارج شوند. علامه حلّی(1)و محقق جزایری(2)موافق با این قول هستند.
دیدگاه دیگری بر این باور است که مقصود از اسلام والدین در هنگام تولد - که در روایات آمده - اسلام آنان حدوثاً و استمراراً است؛ به این معنا که والدین فرزند به اسلام خود باقی مانده و او را در محیطی اسلامی تربیت کرده و فرزند نیز با مشاهده اسلام والدین یا یکی از آنان و همچنین جامعه اسلامی که ملازم با تبلیغات و بستر مناسب برای پذیرفتن اسلام است، در دوران رشد و بلوغ خود آیین مقدس اسلام را برگزیند. حال اگر بعد از آن راه ارتداد را پیش گیرد وصف ارتداد فطری تحقق مییابد. یحیی بن سعید(3)، فاضل هندی(4)و محقق اردبیلی(5)از موافقان این دیدگاه به شمار میآیند. دیدگاه فوق چندان مورد توجه فقها قرار نگرفته است.
تعریف سوم از ظاهر برخی از روایات استفاده میشود. در حدیث معتبر عمار ساباطی از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «کلّ مسلم بین مسلمین ارتد عن الاسلام و حجد محمّداً نبوته و کذّبه فانّ دمه مباح...»؛(6)«هر مسلمانی بین مسلمانان که از اسلام بازگشته و نبوت محمّد را انکار و او را تکذیب کند، همانا خون او مباح است.»
در این روایت اشارهای به تولّد نشده و موضوع ارتداد مسلمانی ذکر گردیده که در میان مسلمانان و جامعه اسلامی باشند؛ یعنی متأثّر از تبلیغات اسلامی بوده و دورهای از عمر خود را به آن آیین گذرانده باشد و سپس مرتدّ شود.
استاد جوادی آملی در این باره میفرماید: «ارتداد آن است که کسی محقّقانه دین را بپذیرد، سپس دین را کنار بگذارد. در ارتداد یک نکته مهم این است که پیش از این، دین را با برهان منطقی پذیرفته باشد. اگر کسی واقعاً شاکّ متفحّص است؛ یعنی هر چند در خانواده مسلمان تربیت شده ولی اسلامی را قبول کرده، که اسلام روانشناختی است نه اسلام معرفت شناختی و یقین منطقی؛ دید پدر و مادرش مسلمان هستند، او هم مسلمان شد، نه از معصوم شنید و نه از حکیم متألّه دریافت کرد. اسلام موروثی دارد که اگر هم یقین داشته باشد یقین روانی است نه یقین منطقی. چنین شخصی اگر به ایمان خود باقی بماند ممکن است خداوند متعال منّت گذاشته و دین او را بپذیرد. امّا اگر شک کرد، معلوم نیست که خداوند احکام ارتداد بر آن بار کند، معلوم نیست که تعریف ارتداد شامل آن بشود. بنابراین، ارتداد یعنی کسی که یقین معرفت شناختی دارد، با این حال دین را بازی بگیرد و از آن اعلام بیزاری نماید».(1)
فقیهان برای مرتدّ احکام مختلفی از متون دینی (کتاب و سنت) استنتاج کردهاند که در ذیل به آنها اشاره میکنیم:
حسّاسترین و مهمترین حکم مرتدّ، حکم قتل است که با تحقق شرایط آن، فقهای شیعه و سنی بر آن اتفاق نظر دارند. نکته شایان ذکر این است که این حکم اختصاص به مرتدّ مرد دارد و زن مرتدّ به هیچ وجه کشته نمیشود، بلکه به حبس دائم محکوم میگردد، و در صورت توبه، توبهاش پذیرفته میشود. همچنین اجرای حکم قتل در مرتدّ ملّی منوط به عدم توبه اوست.
1) 646. روزنامه جمهوری اسلامی، ویژهنامه صحیفه حوزه، شماره 48، ص 14.
با ارتداد مسلمان، مشروعیت عقد زناشویی از بین میرود و ادامه آن حرام میشود.
یکی دیگر از احکام مرتدّ، تقسیم اموال وی در بین ورثه شرعی اوست. لکن نکته قابل توجه، اختصاص این حکم به مرتدّ فطری و عدم تقسیم اموال مرتدّ ملّی است.
در مرتدّ ملّی اموال وی توقیف شده و در صورت بازگشت به اسلام به او برگردانده میشود.
در اینجا به تحلیل و ارزیابی فقها در مورد حکم قتل مرتدّ میپردازیم.
این رهیافت متعلّق به اکثر فقها است که بر این باورند که حکم مرتدّ فطری؛ یعنی قتل به صورت عموم بوده و شامل صورت توبه و عدم توبه میشود، به این معنا که توبه مرتدّ هیچ اثری در حکم قتل وی ندارد.
این دیدگاه مدعی است که حکم قتل مرتدّ فطری، منوط به عدم توبه است و در صورت توبه، نه تنها توبهاش در آخرت پذیرفته میشود، بلکه در این دنیا نیز پذیرفته شده و حکم قتل از او برداشته میشود.
همان طور که اشاره شد مرتدّ به دو قسم مرتدّ از دین و مرتدّ منکر ضروری تقسیم میشود. حال سؤال اینجاست که آیا در هر دو مورد توبه پذیرفته میشود؟
برخی از فقهای متقدم و متأخّر قائل به رفع حکم قتل با توبه مرتدّ فطری هستند. اسکافی (متوفای 382 ه.ق) از متقدمان معروفی است که از این دیدگاه جانبداری کرده و معتقد است
که ارتداد یک قسم دارد، اگر توبه کرد به او کاری ندارند وگرنه کشته میشود.(1)صاحب جواهر معتقد است که شهید ثانی تمایل به نظریه اسکافی دارد.(2)
دیدگاه پذیرفتن توبه منکر ضروری دین، از موافقان بیشتری نسبت به توبه منکر دین برخوردار است.
برخی انکار ضروری دین را موضوع و سبب مستقل برای تحقق کفر و ارتداد تفسیر میکنند؛ چه منکر ضروری، عالم و آگاه به ضروری بودن باشد یا بدان جاهل باشد. برخی دیگر، اصل انکار ضروری را در طول انکار دین و شارع تفسیر میکنند و بر موضوعیت آن معتقد نیستند بلکه تأکید دارند که حصول کفر و ارتداد با انکار ضروری به دلیل برگشت آن به انکار اصل دین و شارع است. بر این اساس، اگر انکار توأم با علم به ضروری بودن باشد، ره آورد آن تکذیب و انکار اصل دین است، امّا اگر بدون علم و آگاهی باشد چون به انکار دین منتهی نمیشود، نمیتوان از آن کفر و ارتداد را استنتاج کرد.
هر دو قرائت طرفدارانی دارد. شهید اول در باب نجاسات، ارتداد را به جحد ضروریات دین بدون قید علم تفسیر میکند.(3)علامه حلّی بعد از تعریف ارتداد به تحلیل حرام الهی و بالعکس، برای آن ادعای اجماع کرده است، لکن شخص جاهل و شبههدار را از آن استثنا میکند و حکم نخستین در حق وی را استتابه میداند.(4)
محقق حلّی(5)، مقدس اردبیلی،(6)فاضل هندی(7)و صاحب جواهر(8)ارتداد منکر ضروری دین را توجه و التفات به قید ضروری شرط کردهاند.
1) 647. مسالک الافهام، ج 2، ص 451، به نقل از او.
2) 648. جواهر الکلام، ج 41، ص 608.
3) 649. الدروس الشرعیه، ج 1، ص 229.
4) 650. تحریر الاحکام، ج 2، ص 236.
5) 651. المعتبر، کتاب الصوم.
6) 652. مجمع الفائدة و البرهان، ج 13، ص 360.
7) 653. کشف اللثام، ج 2، کتاب الحدود، المقصد الثالث.
8) 654. جواهر الکلام، ج 6، ص 46و49.
این دیدگاه قائل به توقف حکم ارتداد بر ابزار عقیده باطنی فرد منکر است، مادامی که او شخصاً به انکار اسلام نپرداخته، نمیتوان حکم ارتداد را بر او جاری ساخت. حتی اگر ما از راههای دیگر به عقیده باطنی او علم پیدا کنیم.
ابوالصلاح حلبی از فقهایی است که میتوان دیدگاه فوق را از تعریف ایشان از ارتداد استظهار کرد.(1)
«صهر دشتی» از شاگردان سید مرتضی میگوید: «الارتداد هو ان یظهر الکفر باللَّه تعالی و برسوله و الجحد بما نعم به»؛(2)«ارتداد آن است که شخصی اظهار کفر به خدا و رسولش کرده و نعمتهایی را که به او داده انکار نماید.»
این دیدگاه مرتدّ را با توجه به انگیزه او به دو قسم تقسیم میکند:
الف) مرتدّ معاند، که غرض از ارتدادش عناد و لجاجت با اسلام یا پیامبر است. چنین مرتدّی مستحق قتل است.
ب) مرتدّ اعتقادی، که هدف وی عناد نیست، بلکه ارتدادش محصول شک، شبهه، جهل و یا تحقیق ناقص و به اصطلاح علم ظاهری و ناصواب است. حکم چنین مرتدّی قتل نیست.
گفته میشود تمام یا اکثر ارتدادهایی که در صدر اسلام اتفاق میافتاد از قسم اول بوده که منشأ و خاستگاه نه اعتقادی و شبهه فکری بلکه عناد و لجاجت و حفظ منافع مادی و جاه طلبی داشته است، و برخی دیگر از این ارتدادها گروهی و صرفاً به دلیل تبعیت از رئیس قبیله خود بوده است؛ مانند ارتداد قبیله بنو حنیفه در پذیرش دعوت مسیلمه.(3)
از این رو میتوان گفت که اکثر نصوص ارتداد در صدر اسلام، از مرتدّ اعتقادی
و شبههدار منصرف است. برخی از فقها را میتوان از موافقان دیدگاه فوق برشمرد؛ چرا که ملاک آنان در عدم تکفیر منکر ضروری دین در صورت شک و جهل، قبح تکلیف و انصراف روایات از آن است. از این رو اکثر آنان در صورت وجود شبهه قائل به رفع حکم مرتدّ هستند، که آرای علامه حلّی، شهید اول، و فاضل هندی پیشتر گذشت.
با تأمّل در معنای «عناد» میتوان مرتدّ را به دو قسم تقسیم کرد:
الف) مرتدّی که به صرف عناد از اسلام برگشته و در حال شک به سر میبرد یا آیین خاصّی را برگزیده است، امّا با وجود این دست به هیچ گونه اقدام مسلّحانه یا فرهنگی؛ مانند نشر و ترویج افکار باطل خود و تضعیف اسلام نمیزند و به زندگی شخصی خود با حفظ موضع عنادش مشغول است.
ب) مرتدّی که علاوه بر عناد، دست به انواع توطئه بر علیه اسلام میزند و درصدد تضعیف باورهای دینی مسلمانان برمیآید و افکار انحرافی خود را در جامعه اسلامی تبلیغ میکند یا دست به اقدام مسلّحانه بر علیه اسلام میزند.
در تحلیل این دیدگاه باید به این نکته اشاره کرد که با فحص در روایات، ما شاهد چنین تفصیلی نیستیم و روایات به صورت مطلق شامل مرتدّ معاند میشود.
احتمال دیگر اینکه مقصود از مرتدّی که مشمول حکم قتل میشود، اقسام پیشین مرتدّ نیست، بلکه مقصود مرتدّی است که علاوه بر ارتداد و کفر، در مقام استخفاف دین و آموزههای آن به توسط ارتداد خود باشد. ادعای انصراف روایات مرتدّ به معاند مقید به قید استخفاف بعید به نظر نمیرسد، اگر ظواهر روایات با این تقیید مساعدت داشته باشد.
از خلال کلمات فقها به دست میآید که برای مرتدّ چهار شرط لازم است تا حکم به ارتداد او شود:
1 - بلوغ: لذا اعتباری به انکار صبی غیر بالغ نیست، لذا امام فرمود: «و انّ الصبی لایجری علیه القلم حتّی یبلغ»؛(1)«و صبی قلم تکلیف و مؤاخذه بر او نیست تا بالغ شود.»
2 - عقل: لذا اعتباری به انکار مجنون در حال جنونش و نیز انسان مست در حال مستیاش نیست.
از امام باقرعلیه السلام نقل شده که فرمود: «انّما یداقّ اللَّه العباد فی الحساب یوم القیمة علی قدر ماآتاهم من العقول فی الدنیا»؛(2)«همانا خداوند با بندگانش در روز قیامت در امر حساب به مقدار آنچه در دنیا به آنها عقل داده حساب خواهد کرد.»
3 - اختیار: لذا اگر کسی در حال اکراه به کفر نطق کند مرتدّ نیست. و حتی اگر ادعای چنین امری را نماید حد از او برطرف میگردد.(3)
خداوند متعال میفرماید: { مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ ؛(4)«کسانی که بعد از ایمان کافر شوند، به جز آنها که تحت فشار واقع شدهاند در حالی که قلبشان آرام و باایمان است.»
4 - قصد: به معنای اینکه قاضی بداند که منکر ضروری در کلامش قصد داشته است، لذا اعتباری به کلام انسان خواب یا غافل یا اهل سهو یا فرد بیهوش نیست.
5 - نبود شبهه: لذا اگر شبههای در کار باشد؛ مثل اینکه احتمال داده شود که در حال جنون سخنی گفته یا در حال اکراه و بدون قصد بوده، حکم مرتدّ را ندارد؛ زیرا در روایات آمده است: «تدرء الحدود بالشبهات»؛ «حدود با شبهات دفع خواهد شد.»
قبل از ذکر حکمت کشته شدن مرتدّ به این نکته اشاره میکنیم که ما به دنبال علت تامه این حکم نیستیم؛ زیرا آن را جز خالق مطلق کسی دیگر نمیداند و عقل بشر از
رسیدن به علت واقعی احکام با تمام ابعادش قاصر است، مگر شارع مقدس به آن اشاره کرده باشد.
و امّا اینکه چرا خداوند تصریح به علت تامه و واقعی همه احکام نکرده است حکمتها و مصالحی دارد که یکی از آنها تسلیم بودن انسان در برابر دستورات مولی است؛ امری که انسان به توسط آن امتحان میشود. همانگونه که نماز موضوع مستقلی است، تسلیم در برابر امر نماز نیز موضوع مستقلّ دیگری است.
خداوند متعال میفرماید: { فَلا وَرَبِّکَ لا یؤْمِنُونَ حَتّی یحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَینَهُمْ ثُمَّ لا یجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیتَ وَیسَلِّمُوا تَسْلِیماً}؛(1)«به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند، و سپس از داوری تو، در دل خود احساس ناراحتی نکنند، و کاملاً تسلیم باشند.»
جهت دیگری که هست اینکه عقل انسان از ادراک جزئیات عاجز است و تنها کلیات امور را درک میکند، و لذا نمیتوان به علل واقعی احکام رسید.
نکته سومی که در اینجا مطرح است اینکه تکالیف الهی برای تکامل روحی و ارتباط انسان با عالم طبیعت و مسائل اجتماعی است که انسان به علت عدم اطّلاع از این امور به علّت تامه آنها نیز نمیرسد.
آزادی به مفهوم و معنای صحیح آن در روایات اهل بیتعلیهم السلام بسیار به آن اشاره شده است، ولی مفهوم آن اختلاف اساسی با آنچه دموکراسی غربی از آن اراده کرده دارد. از امام علیعلیه السلام نقل است که فرمود: «ای مردم! انسان عبد یا کنیز آفریده نشده است و همانا تمام مردم آزادند...».(2)
و نیز فرمود: «بنده غیر مباش؛ زیرا که خداوند تو را آزاد آفریده است».(1)اسلام تأکید میکند که انسان بدان دلیل که آزاد است نباید بنده دیگری باشد و زیر یوق اسارت سلطهگران برود. همچنین نباید بنده و اسیر شهوت و غضب و سایر قوا و صفات رذیله خود باشد. آزادی در اسلام بدین معنا نیست که انسان به دلیل آزاد بودنش، خود را از سلطه و حکومت خداوند و رسولان خارج کرده و بینیاز ببیند و قانون گریزی و قانون شکنی کند.
اسلام در مورد آزادی خود به حقایقی فکر میکند که فرهنگ غربی هرگز بدان توجهی نداشته یا در تضادّ با آن عمل کرده است. اسلام حقیقت انسان را در روح او میداند و درصدد حفظ کرامت و حرّیت و آزادی روح اوست. اگر میگوید: به خاطر اموال کسی، او را تعظیم نکن، به جهت حفظ کرامت و شخصیت انسان است. آزادی در غرب بر اصل مسئولیت نداشتن پایهگذاری شده است، ولی در اسلام بر اساس احساس مسئولیت و عبودیت در برابر خداوند متعال بنا نهاده شده است.
عقیده که از ماده «عقد» به معنای احکام و بستن و ارتباط دو چیز به یکدیگر است، در اصطلاح بر ارتباط و استقرار نظریهای خاص در ذهن انسان اطلاق میشود. عقاید و تصدیقات انسان اموری هستند که میتوانند شخصیت انسان و شاکله او را ترسیم کرده و هیئت باطنی و حقیقت واقعی او را بسازند. عقیده است که انسان را به عمل وامیدارد و موقعیت زندگانی او را ترسیم میکند. اگر عقیده انسان صحیح و مطابق با واقع باشد روش و راه حیات و زندگی انسان نیز صحیح خواهد بود و در غیر این صورت روش زندگانی او بر باطل بوده و عقیده فاسد، انسان را به خسران خواهد کشید.
به همین جهت است که اسلام اهمیت فوقالعادهای را نسبت به عقیده از خود
1) 664. بحار الانوار، ج 74، ص 228.
نشان داده است. و به طور کلّی عقیده در منطق اسلام معیار اساسی سنجش اعمال است. لذا خداوند متعال میفرماید: { إِلَیهِ یصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ یرْفَعُهُ ؛(1)«سخنان پاکیزه، به سوی او صعود میکند، و عمل صالح را بالا میبرد.»
علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «مقصود از (کلم الطیب) اعتقادات بر حق است که انسان را با اذعان به آنها بالا میبرد و عملکرد خود را بر اساس آن اعتقادات بنا میکند... . اگر اعتقاد و ایمان بر حق باشد عمل آن را تصدیق میکند یعنی عمل بر طبق آن صادر میشود؛ زیرا عمل، از فروع و آثار علم است و از آن جدا نمیشود. و هر مقدار عمل تکرار شود اعتقاد راسختر و از جلای بیشتری برخوردار میشود...».(2)
امام باقرعلیه السلام فرمود: «لاینفع مع الشک و الجحود عمل»؛(3)«هرگز با وجود شک و انکار، عملی انسان را نفع نمیرساند.»
این به معنای آن است که صحت عمل و فایده و موقعیت آن در تکامل انسان، منوط به صحت عقیده عمل کننده است.
امام علیعلیه السلام میفرماید: «لاخیر فی عمل الاّ مع الیقین و الورع»؛(4)«هرگز در عملی که بدون یقین و ورع است خیری نیست.»
عقل حکم میکند که انسان در اختیار عقیده آزاد باشد؛ زیرا عقاید انسان در تملک اراده او یا دیگران نیست، و لذا نمیتوان انسان را بر عقیدهای اجبار کرد.
علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «عقیده به معنای حصول ادراک تصدیقی که در ذهن انسان منعقد میشود عملی اختیاری برای او نیست تا متعلّق منع یا جواز یا... قرار گیرد؛ آری، آنچه قبول منع یا اباحه میکند التزام به لوازم عقیده از اعمال انسان است همانند دعوت به عقیده و قانع کردن مردم به آن و نوشتن آن، و فاسد کردن عقیده رایج
بین مردم و عمل بر خلاف آنها، اینها اموری است که قبول منع و جواز میکند... .»(1)انسان میتواند در یک صورت عقیده شخصی را تغییر دهد و آن تغییر در منشأ عقیده است، به این صورت که در صدق مقدمات عقیده، مناقشه نماید.
اسلام این موضوع را به صراحت تصدیق میکند. خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: { لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیّ...}؛(2)«در قبول دین اکراهی نیست، [زیرا] راه درست از راه انحرافی، روشن شده است...».
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر آیه فوق میفرماید: «آیه دین اجباری را نفی میکند؛ زیرا دین یک سلسله معارف علمی است که عمل را به دنبال دارد و جامع آنها اعتقادات است. و اعتقاد و ایمان از امور قلبی است که اکراه و اجبارپذیر نیست. اکراه تنها در اعمال ظاهری و افعال و حرکات بدنی مادی تأثیرگذار است، و امّا اعتقاد قلبی دارای علل و اسباب دیگر قلبی است که از سنخ اعتقاد و ادراک است. و محال است که جهل منتج علم باشد، یا مقدمات غیر علمی تصدیق علمی ایجاد کند».(3)
جمله { لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ جملهای است خبری که خداوند بعد از آن جمله { قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ} را آورده است. جملهای که در مقام تعلیل بر جمله اول است، به این معنا که بعد از روشن شدن راه و انکشاف حقّ، حاجتی به اکراه در عقیده نیست. لذا خداوند متعال در آیهای دیگر میفرماید: { وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْیکْفُرْ}؛(4)«بگو: این حق است از سوی پروردگارتان! هر کس میخواهد ایمان بیاورد [و این حقیقت را پذیرا شود] و هر کس میخواهد کافر گردد.»
آزادی اظهار عقیده از منظر عقل از اوّلیات حقوق انسان به حساب میآید. و این شبیه آزادی انسان در انتخاب شکل حیات شخصی و اداره شؤون خاصه اوست، لکن
به شرط اینکه معارض با حقوق دیگران نباشد؛ زیرا اینگونه آزادی منجرّ به تبادل افکار و نمو آن میشود و در نتیجه انسان به فکر صحیح میرسد.
در عین اینکه عقل دعوت به حرّیت تظاهر به عقیده میکند، از طرفی هم تصحیح عقاید باطل را واجب میشمارد؛ زیرا عقیده اساس هر عمل است، و عقیده اشتباه و باطل است که مجتمع اسلامی را به فساد و فروپاشی میکشاند. مقابله با عقاید فاسد در حقیقت گامی در راه آزادی فکر است.
عقل، اقدام بر تصحیح عقاید دیگران را امری ضروری و واجب میداند و از آنجا که تصحیح عقاید با زور و اجبار ممکن نیست لذا راه برای رسیدن به این هدف را تنویر افکار و هدایت آنها به عقاید صحیح میداند. ولی اگر فرد یا افرادی از این عمل جلوگیری کردند راهی جز آن نیست که با قوّت و قهر و غلبه مانع سعادت مردم را بر کنار زنند تا راه برای ثمر دادن عقاید صحیح و زوال عقاید فاسد هموار شود.
از طرفی دیگر مشاهده میکنیم که اسلام در تمام ابعاد در اظهار عقیده، به انسان آزادی میدهد، و لذا درهای مناظره و بحث را بر اساس منطق استدلال بر روی صاحبان مذاهب و ادیان باز میگذارد. و در عین حال از تزویر و خدعه و مکر جلوگیری میکند.
خداوند متعال میفرماید: { ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ...}؛(1)«با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما، و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن...».
و نیز میفرماید: { فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ؛(2)«پس بندگان مرا بشارت ده، همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند.»
از ناحیه عملی نیز به صاحب دینی که دارای کتاب است در بلاد اسلامی اجازه
اظهار دین و مذهب و عقیده خود را داده و سفارشات لازم را نیز در حقّ آنان نموده است، آنجا که میفرماید: { لا ینْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛(1)«خدا شما را از نیکی کردن و مراعات عدالت نسبت به کسانی که در امر دین، با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند نهی نمیکند، چرا که خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد.»
سؤالی که در اینجا مطرح است اینکه در صورتی که حق یکی است و آن در اسلام متجلّی شده است، دیگر چه جای فکر و بحث و نقد است؟ و فایده آن چیست؟
در پاسخ به این سؤال میگوییم: از جمله مفاهیمی که اسلام مطرح میکند وحدت حقّ و حقیقت است.
خداوند متعال میفرماید: { فَذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنّی تُصْرَفُونَ ؛(2)«آن است خداوند، پروردگار حق شما [دارای همه این صفات ! با این حال، بعد از حق، چه چیزی جز گمراهی وجود دارد؟! پس چرا [از پرستش او ]رویگردان میشوید؟!»
اصل حق به معنای مطابقت و موافقت چیزی با واقع است؛ خواه عقیده باشد یا عمل. حال چگونه ممکن است که دو شیء متخالف، هر دو مطابق با واقع باشند.
خداوند میفرماید: { وَأَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(3)«این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید، و از راههای پراکنده [و انحرافی پیروی نکنید، که شما را از طریق حق دور میسازد. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، شاید پرهیزگاری پیشه کنید.»
قرآن در جایی دیگر این مسأله را از مسلّمات برشمرده و میفرماید: { وَإِنّا أَوْ إِیاکُمْ
لَعَلی هُدی أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ ؛(1)«و ما یا شما بر [طریق هدایت یا در ضلالت آشکاری هستیم.»
قرآن کریم انسان را به متابعت از دین حق که مطابق با فطرت است دعوت میکند؛ زیرا فطرت انسان بر قبول حق و خضوع در برابر آن بنا شده است، و عقل او نیز چنین حکمی را دارد.
آزادی فکر به این معنا نیست که انسان با حکم عقل و فطرت که امر به متابعت حق میکند مخالفت کند، بعد از آنکه حقّ و حقیقت به وضوح برای او روشن شده است. اسلام به رغم اینکه دعوت به حرّیت و آزادی و اظهار عقیده میکند به اعتبار اینکه منجرّ به تکامل انسان میشود، از طرفی دیگر دعوت به مقابله با افکار و عقاید انحرافی به شکل ریشهای مینماید. اسلام از انسان میخواهد که جهت تبیین حق برای دیگران سعی کند و مردم را به سوی آن ارشاد نماید. این امر باعث میشود که فکر و عقیده انسان که بر حق است رشد پیدا کرده و تکامل یابد.
عقل همانگونه که انسان را دعوت به مقابله با افکار و عقاید فاسد میکند همچنین به انسان منحرف اجازه نمیدهد تا افکار باطل و خرافی خود را در جامعهای که قدرت تحلیل و نقد ندارد، منتشر سازد. عقاید انحرافی امراض بسیار خطرناک مسری هستند که جوامعی را که واکسن آمادگی در برابر آنها را نداشته باشند، مسموم خواهد کرد. و لذا باید از نشر آنها جلوگیری کرد، مگر آنکه به دست افرادی برسد که قدرت تجزیه و تحلیل آن را داشته باشند.
نتیجه اینکه: آزادی در عقیده و فکر به آن نحو که ذکر شد غیر از دعوت به عقیده است.
1) 678. سوره سبأ، آیه 24.
اسلام به حیات و حق زندگی برای هر موجود اهمیت فراوان داده است، و لذا:
1 - به حیات گیاهان و درختان اهتمام ورزیده و آن را رحمت الهی دانسته است: { فَانْظُرْ إِلی آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیفَ یحْی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها}؛(1)«به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده میکند.»
و نیز برای گیاهان حق زندگی قائل بوده و آب دادن به آنها را لازم میداند.
2 - اسلام بر حقوق حیوانات نیز تأکید کرده است.
3 - فقها بر حرمت سقط جنین اتفاق دارند.
4 - کشتن فرد بیگناه به منزله کشتن تمام مردم شمرده شده است: { مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعاً}؛(2)«هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که همه انسانها را کشته باشد.»
5 - هر کس که استطاعت بر حفظ کسی از ضرر یا مرگ دارد، وظیفه دارد تا در این امر اهمال نکند.
6 - انتحار و خودکشی حرام شمرده شده است: { وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیماً * وَمَنْ یفْعَلْ ذلِکَ عُدْواناً وَظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ ناراً وَکانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یسِیراً}؛(3)«و خودکشی نکنید. خداوند نسبت به شما مهربان است. و هر کس این عمل را از روی تجاوز و ستم انجام دهد، به زودی او را در آتشی وارد خواهیم ساخت و این کار برای خدا آسان است.»
لذا امام صادقعلیه السلام فرمود: «من قتل نفسه متعمّداً فهو فی نار خالداً فیها»؛(4)«هر کس خود را عمداً به قتل برساند او در آتش جهنم همیشه خواهد بود.»
7 - انسان در مرحله نطفه حق استمرار حیات دارد و لذا میتواند ارث ببرد.
8 - کسی حق پناه دادن قاتل یا مخفی کردن او را ندارد.
این امور و موارد دیگر شاهد بر این مطلب است که شارع مقدس اهتمام فراوانی برای حفظ جان موجودات؛ خصوصاً انسان قائل شده است.
حال سؤالی که مطرح است اینکه اسلام با این همه اهتمام به حفظ جان انسان چرا حیات و زندگانی مرتدّ را بیارزش جلوه داده و حکم به قتل او نموده است؟
در جواب میگوییم: حقیقت ارتداد آن است که انسان میگوید: من داخل در اسلام شدم و به آن معرفت پیدا کردم و همه جوانب آن را جست و جو کردم ولی آن را رد میکنم و از آن خارج میشوم.
دشمنان اسلام از این راه برای ضربه زدن به اسلام و جلوگیری از اسلام آوردن مردم استفاده میکردند.
خداوند متعال میفرماید:{ وَقالَتْ طائِفَةٌ مِنْأَهْلِ الْکِتابِ آمِنُوا بِالَّذِیأُنْزِلَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَاکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ ؛(1)«و جمعی از اهل کتاب [از یهود ]گفتند: [بروید درظاهر] به آنچه بر مؤمنان نازل شده، در آغاز روز ایمان بیاورید، و در پایان روز، کافر شوید [و باز گردید] شاید آنها [از آیین خود] بازگردند؛ [زیرا شما را، اهل کتاب و آگاه از بشارات آسمانی پیشین میدانند، و این توطئه کافی است که آنها را متزلزل کند].»
این کار، اثر عجیبی در قلوب عوام مردم داشت؛ زیرا با خود میگفتند: اگر اسلام بر حق بود آنان خارج نمیشدند. لذا دستور به کشتن مرتدّ در حقیقت دفاع از حقوق انسان و عملکردی منطقی است که با نظر اسلام مطابقت دارد؛ زیرا:
الف) این کار دفاع از دینی است که اساس انسانیت انسان و شخصیت او را تشکیل میدهد و حقی از حقوق او به حساب میآید؛ زیرا که صلاح دین و دنیای او در آن است.
ب) این عمل در حقیقت دفاع از حقّ آزادی عمومی است؛ زیرا اینگونه افراد، مانع تحرّک انسان به سوی تکاملاند.
ج) این کار در حقیقت دفاع از آزادی عقیده است، عقیدهای که اساس هر عملی است.
1) 683. سوره آل عمران، آیه 72.
د) کشتن مرتدّ در حقیقت دفاع از مجتمع اسلامی صالح است، گرچه یک نفر کشته میشود ولی با نابودی او جامعه احیا میگردد، همانند آنکه یک عضو سرطانی که قطع میشود سبب حیات بقیه اعضای بدن انسان میگردد. و لذا قرآن درباره قصاص میفرماید: { وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُوْلِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(1)«و برای شما در قصاص، حیات و زندگی است، ای صاحبان خرد! شاید شما تقوا پیشه کنید.»
ه) این عمل، دفاع از حق کرامت انسان است که خداوند او را چنین آفریده است: { وَلَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ...}؛(2)«ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم.»
ȩ ارتداد از آن جهت که در آن انکار و عناد و تمرّد و سرکشی نسبت به خداوند متعال و خروج و تجاوز از دایره حق است، انسان را مستحقّ نابودی میکند.
ز) از آن جهت که کافر هر چه در روی زمین بماند عذاب او بیشتر خواهد شد، لذا کشتن او در حقیقت رحمت و تحفیف عذاب وی خواهد بود.
ح) کسی که تحت سلطه نظام اسلامی وارد شده همه قوانین آن را بر ذمّه خود گرفته و قبول کرده است که یکی از آنها قتل مرتدّ است، لذا حتی مطابق نظام دمکراسی نیز طبق التزامی که انسان نسبت به قوانین نظام داده است، باید احکام و قوانین بر او نیز جاری شود.
البته این مطلب قابل توجه است که ظاهراً بین شخص معاندی که برای ضربه زدن به اسلام و تضعیف روحیه مسلمانان به آن وارد شده و از آن خارج شده است، و بین کسی که بدون تحقیق وارد اسلام شده و در لفظ اسلام را پذیرفته و قصد دارد که از آن خارج شود را باید فرق گذاشت. معلوم نیست که در صورت دوم نیز شارع مقدس اصرار بر قتل و کشته شدن مرتدّ داشته باشد.
یکی از احکام اصیل و سرنوشتساز در اسلام که تأثیر فراوانی در امنیت و آسایش جامعه داشته و دارد مسأله قصاص است. ولی - مع الاسف - در این عصر و زمان و نیز در عصرهای پیشین این حکم اسلامی و الهی مورد اشکال و هجمه از سوی مدعیان روشنفکری قرار گرفته است، تا از طرفی مردم را به اسلام و احکام مترقّی آن بدبین کرده و از طرفی دیگر فرهنگ منحطّ غرب را در جامعه اسلامی پیاده کنند. اینک جا دارد بر این موضوع پرداخته و فلسفه آن را بیان نماییم.
درباره حکم مترقی «قصاص» و اجرای آن در جامعه، اشکالات و شبهاتی را در جامعه منتشر کردهاند که به برخی از آنها اشاره کرده و سپس درصدد توضیح این حکم مقدس بر خواهیم آمد.
گاهی گفته میشود قصاص و حکم اعدام با قوانین بینالمللی منافات دارد! و برخی از اوقات میگویند: حکم قصاص مخالف با طبع انسان است؛ زیرا انسان از خشونت متنفّر بوده و با مهربانی سازگار است. اعدام، مجازاتی خشن است به خصوص در جوامع پیشرفته و متمدّن مثل دنیای امروز که اصلاً قصاص و اعدام قابل پذیرش نیست!!
گاهی میگویند: کشتن قاتل، مقتول را زنده نمیکند بلکه یکی دیگر از اعضای
جامعه را از بین میبرد و خانواده دیگری را داغدار میکند، پس چه بهتر که به همان قتل اول اکتفا شود.
و گاهی گفته میشود: قصاص از حسّ انتقام و قساوت قلب سرچشمه میگیرد. و برخی میگویند: اگر انسان به مراتبی از تکامل اخلاقی رسید که قصاص یعنی ترمیم امور و تضمین حیات فردی و اجتماعی، به روش دیگر و جایگزین حذف فیزیکی میسّر بود، آن جایگزین رجحان خواهد داشت.
مال و جان و ناموس و آبروی همه انسانها حتی غیرمسلمانان نیز از نظر اسلام محترم است و هیچ کس حق تعدّی و تجاوز به حریم دیگران را ندارد و تجاوز به حقوق هیچ کس به هیچ وجه پذیرفته شده نیست.
خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً}؛(1)«هر کس فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالی که جاودانه در آن میماند؛ و خداوند بر او غضب میکند؛ و او را از رحمتش دور میسازد و عذاب عظیمی را برای او آماده ساخته است.»
و نیز درباره کسانی که جامعه را به ناامنی کشیده و با کشیدن اسلحه، مردم را بترسانند، میفرماید: { إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یحارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیسْعَوْنَ فِیالْأَرْضِ فَساداً أَنْ یقَتَّلُوا أَوْ یصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ ینْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْی فِی الدُّنْیا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ ؛(2)«کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ بر میخیزند، و اقدام به فساد در روی زمین میکنند، [و با تهدید اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله میبرند] فقط این است که اعدام شوند؛ یا به دار
آویخته گردند، یا [چهار انگشت دست [راست و پای [چپ آنها، به عکس یکدیگر بریده شود؛ و یا از سرزمین خود تبعید گردند. این رسوایی آنها در دنیاست؛ و در آخرت، مجازات عظیمی دارند.»
جنایت بر افراد از نظر اسلام بر سه دستهاند:
1 - جنایت عمد؛ که قاتل با اختیار و اراده خود برای کشتن کسی، عملی را انجام میدهد که منجرّ به قتل یا قطع عضو او میشود.
2 - جنایت شبه عمد؛ که ضارب تصمیم کشتن یا قطع عضو او را نداشته است و عملی انجام میدهد که غالباً کشنده و قطع کننده نیست، ولی اتفاقاً در این مورد به مرگ شخص یا قتل عضو او منجرّ میشود.
3 - جنایت خطای محض؛ که هدف ضارب از کاری که به قتل یا قطع عضو میانجامد چیز دیگری است ولی از روی تصادف آن شخص مضروب را به قتل رسانده یا ناقص العضو میکند. مثلاً کسی سنگی را به سویی پرتاب میکند و تصادفاً به شخصی اصابت میکند. جنایت خطای محض و شبه عمد در اسلام مجازات قصاص ندارد، و شخص ضارب تنها موظّف به پرداخت دیه است. این مجازات در حدّ امکان، خسارت خانواده مقتول را از فقدان یا نقص عضو او را جبران میکند.
در این دو صورت، قاتل تصمیم به نقص عضو یا کشتن را نداشته و طبیعتاً خودش نیز ناراحت است. علاوه بر اینکه پرداخت دیه نیز بر ناراحتی او میافزاید و سبب میشود که در آینده او و دیگران بیشتر احتیاط کنند و جنایت غیر عمد به حدّاقل ممکن برسد.
ولی کسی که به طور عمد جنایتی را انجام میدهد، در اسلام مستوجب قصاص است و لذا خانواده مقتول و اولیای خون او حق دارند قاتل را قصاص یا عفو نمایند.
از آنجا که در فلسفه مجازات از دیدگاه اسلام اهداف خاصی مورد نظر قانونگذار بوده است لذا به طور خلاصه به این اهداف اشاره کرده و در فصلی دیگر به نقش قصاص در این مورد میپردازیم:
مکتب اسلام که نشأت گرفته از حکمت و عدالت ربوبی است، تمام دستورات و مقرّرات خود را بر اساس عدالت و برای تأمین آن در زندگی فردی و اجتماعی انسان تشریع نموده است که این عدالت در بُعد جزایی نمود بیشتری دارد.
بدون تردید مجرم با ارتکاب جرم، از طرفی حرمت احکام الهی را میشکند و قانون دینی را نقض میکند و این عمل عقلاً و شرعاً او را مستحق مجازات مینماید. و از طرفی دیگر، در اکثر جرایم علاوه بر این حرمت شکنی، مجرم به منافع و خواستههایی دست مییابد که نامشروع و غیرقانونی هستند و رسیدن به آن منافع از طریق ارتکاب جرم، موجب محرومیت دیگران از حقّ مشروع خود میگردد. همچنین مجرم با ارتکاب جرم، عواطف و احساسات مجنی علیه و بستگان او و سایر افراد جامعه را جریحهدار میکند و احساس امنیت و آسایش اجتماعی را که یکی از ارکان حیات اجتماعی سالم میباشد سلب میکند و تمام اینها از بین بردن عدالت در بُعد فردی و اجتماعی است. در این وضعیت است که نیاز به برقراری دوباره عدالت در جامعه احساس میشود و همه مکاتب حقوقی خود را به بازسازی عدالت، متعهّد میدانند و هر کدام به گونهای برای رسیدن به این هدف تلاش مینمایند.
در نظام حقوقی اسلام که عدالت، پایه و اساس آن را تشکیل میدهد نیز قوانین و مقررات به طور کلّی و قوانین کیفری به صورت خاص برای برقراری دوباره عدالت تشکیل شده است.
یکی از اهداف مجازات از دیدگاه اسلام، بازداشتن مجرم از ارتکاب دوباره جرم
و بازداشتن دیگران از دست زدن به اعمال مجرمانه است. پیشگیری از ارتکاب جرم و ایجاد موانع برای جلوگیری از نزدیک شدن به زشتیها و آلودگیهای عملی و اخلاقی، بخش وسیعی از تعلیمات اسلامی را به خود اختصاص داده است.
اسلام در کنار برنامههایی که انگیزههای مجرمانه را از بین میبرد و انسانها را از درون اصلاح میکند، یک عامل بازدارنده بیرونی را نیز قرار داده است که اگر کسانی علی رغم تمام برنامههای تربیتی اسلام باز هم به طرف جرم و نقض قوانین بروند و حقوق دیگران را پایمال نمایند، از بیرون آنها را کنترل نموده و از اعمال مجرمانه آنها جلوگیری کند. این عامل بیرونی همان مجازاتهایی است که توسط شارع وضع گردیده است و هر کدام به گونهای از وقوع جرایم بیشتر جلوگیری میکنند.
در بسیاری از جرایم، امکان بازسازی اخلاقی و اجتماعی مجرم برای آینده وجود دارد و مجرمین میتوانند با یک برنامه تربیتی و اصلاحی، دوباره به جامعه بازگردند و راه صحیح زندگی را در پیش گیرند. به نظر میرسد که مجازات در شرایط خاص میتواند اثر تربیتی و اصلاحی داشته باشد. البته از دیدگاه اسلام، انسانها باید به گونهای تربیت شوند که نه تنها خودشان هرگز به جرم و گناه نزدیک نشوند بلکه دیگران را نیز نهی نموده و مانع وقوع جرم در جامعه شوند.
یکی از اهداف و آثار مجازاتهای اسلامی، تهذیب و تطهیر مجرمین است. به استناد بعضی از منابع اسلامی، کسی که به دلیل ارتکاب جرم در این عالم مجازات شود، در عالم دیگر برای ارتکاب این عمل مجازات نخواهد شد. و در برخی از تعابیر آمده است که خداوند متعال، کریمتر از آن است که کسی را دو بار برای انجام عملی مجازات نماید.(1)
1) 688. وسائل الشیعه، ج 18، باب 1، ح 7، ابواب مقدمات حدود.
البته نظریه مخالفی نیز در این زمینه وجود دارد که میگوید: مجازات اخروی اعمال به عنوان یک اثر وضعی باقی است و مجازات دنیوی نمیتواند آن را از بین ببرد. خداوند متعال میفرماید: { وَمَنْ یقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً}؛(1)«هر کس فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالی که جاودانه در آن میماند؛ و خداوند بر او غضب میکند؛ و او را از رحمتش دور میسازد و عذاب عظیمی را برای او آماده ساخته است.»
ولی به نظر میرسد همانگونه که برخی از دانشمندان مسلمان بیان نمودهاند، جمع بین این دو نظریه به این است که مجازات این جهان اگر با بازگشت و توبه مجرم و اصلاح درونی او باشد، موجب رهایی او از عقوبت اخروی خواهد شد و آیه مربوط به قتل نفس هم به کسی اختصاص دارد که توبه نکند، چون اگر قاتل توبه کرد مورد عفو قرار میگیرد. و نیز گفته شده که این آیه مربوط به کسی است که مؤمن را به دلیل ایمانش بکشد و چنین کسی کافر و مستحق خلود در آتش است.(2)
اسلام به عنوان یک شریعت وحیانی، همانگونه که حیات فردی انسانها را تحت پوشش خود قرار میدهد زندگی اجتماعی انسانها را نیز مورد نظر قرار داده است و بسیاری از دستورات و قوانین آن ناظر بر حیات جمعی انسانها میباشد.
حیات اجتماعی سالم در گروی وجود امنیت و آسایش عمومی و رعایت حقوق و تکالیف متقابل است و آسایش عمومی در گروی حفظ اصول و ارکان یک حیات اجتماعی است. بنابراین از دیدگاه اسلام یکی از اهداف کیفری اسلام و چه بسا مهمترین هدف آن، حفظ نظام اجتماعی و دینی است و این هدفِ بلند تأمین نمیشود مگر اینکه انسانها از طریق اصلاح و تربیت یا از طریق ارعاب و ترس از مجازات، از ارتکاب اعمالی که ارکان نظام اجتماعی را خدشهدار میکند بازداشته شوند.
پس از بررسی و تبیین فلسفه و اهداف مجازات از دیدگاه اسلام اینک به تبیین نقش و کارکرد مجازات قصاص میپردازیم، و ارتباط آن را با اهداف مورد نظر در فلسفه مجازات در حقوق کیفری اسلام مورد بررسی قرار خواهیم داد.
همانگونه که قبلاً گفته شد یکی از مهمترین اهداف اصلی شریعت اسلام و سایر شرایع وحیانی، تأمین قسط و عدل در این جهان است و این هدف، زیربنای تمام قوانین و مقرّرات دینی به خصوص در مورد روابط اجتماعی انسانها با یکدیگر بوده است. از دیدگاه اسلام، اصل مقابله به مثل، به عنوان یک اصل اوّلی در برخورد با مجرمین پذیرفته شده است و رعایت تساوی کامل بین جرم و مجازات در جرایم قتل عمد، جرح و قطع اعضا به عنوان یک حق، مورد قبول قرار گرفته است و این تساوی و تشابه بین جرم و مجازات، سادهترین و ابتداییترین مفهومی است که از عدالت کیفری استفاده میشود.
همانگونه که از مفهوم قصاص استفاده میشود، این مجازات نوعی مقابله به مثل با جنایتکار است به گونهای که اولاً: خود او مجازات شود و نه دیگران. ثانیاً: مجازات او دقیقاً مساوی و همانند خسارتی باشد که به مجنی علیه وارد نموده است. این نوع برخورد با جرایم، علیه تمامیت جسمانی انسانها، حرکتی بود که اسلام برای تحقق عدالت کیفری و جلوگیری از هر گون بیعدالتی و تبعیض در اجرای مجازات آغاز
نمود. اسلام در برابر برخوردهای ناعادلانه که در عرب جاهلیت برای مجازات قاتل وجود داشت، میفرماید: { کُتِبَ عَلَیکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ...}؛(1)«حکم قصاص کشتگان چنین مقرّر گشت: مرد آزاد در مقابل مرد آزاد، و بنده را به جای بنده، و زن را به جای زن قصاص توانید کرد...».
بدون تردید یکی از ارکان حیات اجتماعی، امنیت جانی اعضای یک جامعه است، به گونهای که عدم وجود چنین امنیتی مانع تمام پیشرفتها و فعالیتهای اجتماعی میشود و حیات جامعه را با مشکل جدّی روبهرو میسازد و به همین دلیل هیچ جامعهای را نمیتوان پیدا کرد که نسبت به پدیده قتل بیتفاوت باشد و قوانین و مقرّراتی را برای مقابله با آن به وجود نیاورده باشد، ولی سخن در این است که چه مجازاتی میتواند بهتر و بیشتر مجرمین بالقوّه را از ارتکاب قتل بازدارد؟ آیا مجازات حبس که امروزه بسیاری از کشورهای غربی در نظر گرفتهاند میتواند انسانی را که قصد ارتکاب قتل دارد از عمل خود منصرف نماید؟ خصوصاً که به جهت وضعیت بد اقتصادی و رفاه نسبی زندانها و جرمزا بودن محیط، زندان رفتن را استقبال میکنند!!یا آنگونه که اسلام میگوید: بهترین بازدارندگی برای ایجاد امنیت در جامعه قصاص است؟
در منابع اسلامی، مهمترین کارکرد قانون قصاص، حفظ حیات انسانها و محفوظ ماندن خون آنها معرفی شده است.
قرآن کریم میفرماید: { وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ ؛(2)«برای شما در قصاص حیات است، ای صاحبان عقل و اندیشه!»
اکثر مفسرین در تفسیر این آیه به مسأله حفظ حیات انسانی در اثر تشریع و اجرای این حکم اشاره کردهاند و هدف و فلسفه اصلی قصاص را همین امر میدانند. این هدف در دو قسمت قابل بررسی است:
الف) حیات ناشی از اجرای قصاص
به طور قطع، بخشی از فلسفه قصاص در اثر اجرای این حکم در جامعه پدیدار خواهد شد. اجرای قصاص نسبت به شخص قاتل گرچه موجب سلب حیات دنیوی او خواهد شد، امّا تنها راه رهایی از عذاب اخروی تسلیم شدن در برابر حق مشروع اولیای دم است تا اگر بخواهند او را عفو کنند و اگر بخواهد او را قصاص نمایند. البته اجرای قصاص نسبت به قاتل نیز میتواند سبب حیات مطلوب و پسندیده در آخرت شود و او را از عذاب دردناک آخرت رهایی دهد. همچنین اجرای قصاص موجب حفظ حیات انسانهای دیگر خواهد شد.
ب) حیات ناشی از تشریع قصاص
مهمترین تأثیر یک قانون جزایی، بازداشتن انسانها از ارتکاب جرم است و بهترین قانون در این زمینه، قانونی است که بتواند ارتکاب جرم را به حدّاقل ممکن برساند؛ به ویژه اگر جرم سنگینی مانند قتل نفس باشد که خسران جبران ناپذیری را برای جامعه به خصوص خانواده مقتول به همراه دارد.
تشریع قصاص، اگر تنها راه برای رساندن حدّاقل جرم قتل و سایر جرایم علیه تمامیت جسمانی نیست، قطعاً بهترین و حکیمانهترین راه برای این منظور است. اگر بتوان کسی را از قصد کشتن دیگری منصرف نمود، اطمینان بخشترین راه آن تهدید نمودن او به مقابله به مثل است، وگرنه هر مجازات دیگری ممکن است برای او قابل قبول باشد و او را از قصد خود منصرف نکند. بنابراین در تشریع حقّ قصاص، حیاتی گستردهتر از آنچه در اجرای آن وجود دارد نهفته است، و این خود نشان دهنده این واقعیت است که فلسفه قصاص لزوماً در اجرای آن نیست، بلکه خود قانون و وجود حقّ قصاص در جامعه میتواند اثر بازدارندگی خود را داشته باشد.
از امام سجادعلیه السلام در تفسیر آیه { وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ نقل شده که فرمود: «برای شما ای امت محمّدصلی الله علیه وآله در قصاص حیات و زندگانی نهفته است، از قتل خودداری خواهد کرد و این موجب استمرار حیات است، هم برای کسی که اراده
قتل را داشت، و هم برای کسی که قصد کشتن او را داشت. و نیز موجب حیات است برای غیر آنها از مردم، چون وقتی بدانند که قصاص امکانپذیر است از ترس آن جرأت بر قتل نمیکنند. ای صاحبان عقل، شاید از قتل بپرهیزید».(1)
بدون تردید جرایم بر ضدّ اشخاص؛ اعم از قتل، قطع عضو و ضرب و جرح، احساسات و عواطف مجنی علیه یا اولیای او را جریحهدار میکند و آنان را به مقابله و برخورد با جانی وادار میسازد. طبیعت انسان به گونهای است که در مقابل هر عملی که منافات با خواستهها و امیال و منافع او باشد از خود عکسالعمل نشان میدهد.
این بخش از طبیعت انسانی که از قوّه غضبیه سرچشمه میگیرد، در عین آنکه ضامن بقا و استمرار حیات انسان است، در صورت طغیان و سرکشی، میتواند آثار و نتایج سوئی را برای فرد و جامعه به دنبال داشته باشد. به همین دلیل، یکی از برنامههای تربیتی اسلام، کنترل و تعدیل این قوّه و قرار دادن آن در محدوده عقل و شرع است. محروم نمودن مجنی علیه یا اولیای او از برخورد متقابل با جانی و صرفاً توصیه به صبر و گذشت، چیزی جز سرپوش گذاشتن ظاهری بر احساسات انتقام جویانه نیست؛ بلکه بدین معنا است که قانونگذار باید به گونهای حساب شده، راه معقولی را برای خاموش نمودن این احساسات یا اعمال نمودن آنها ارائه دهد. همانگونه که محروم نمودن افراد از اعمال حقّ انتقام، ممکن است به طغیان احساسات انتقام جویانه منجر شود و نظم اجتماعی را مختل نماید. بنابراین، راه میانهای را باید انتخاب کرد که در عین حال که نظم و امنیت اجتماعی حفظ میشود حقوق افراد نیز رعایت گردد و آن، چیزی جز اجرای قصاص از ناحیه محکمه قضایی نیست.
بنابراین، مجازات قصاص، یک پاسخ منطقی و حساب شده از طرف شریعت اسلامی به یک احساس طبیعی انسانی و در واقع کنترل نمودن آن است.
1) 693. احتجاج طبرسی، ج 2، ص 50.
گرچه با تقریر مختصری که از فلسفه قصاص و اهداف آن نمودیم به خودی خود، شبهات این حکم حیاتی اسلام دفع میشود ولی به طور اختصار به برخی از آنها اشاره کرده و پاسخ خواهیم داد:
برخی میگویند: قصاص به معنای واقعی که تساوی کامل بین جرم و مجازات است، جز در موارد بسیار نادر قابل تحقّق نیست. شرایط، اوضاع و احوال و خصوصیات جانی و مجنی علیه که بدون تردید موجب شدّت و ضعف جرایم میشود، نوعاً به گونهای است که نمیتوان همه آن شرایط را در اعمال مجازات رعایت کرد. بنابراین، قصاص هرگز نمیتواند از تمام جهات با جرم یکسان باشد. و چون رعایت تساوی بین جرم و مجازات که مفهوم واقعی قصاص میباشد امکانپذیر نیست، لذا اجرای مجازات قصاص امکانپذیر نخواهد بود. اگر عالم و دانشمندی به شخصی عادی جنایت وارد کند، چگونه میتوان او را قصاص کرد در حالی که دانشمند دارای آثار و خصوصیات فراوانی است که در شخص عادی نیست. و نیز اگر کسی یک چشمی است و یک چشم کسی را کور کرده چگونه میتوان در مقابل آن، چشم یک چشمی را کور کرد و او را به طور مطلق از بینایی محروم نمود؟
پاسخ: اولاً: وجود و جسم عالم و دانشمند وقتی ارزش دارد که دست به جنایت عمدی نزند و هنگامی که چنین عمل زشتی از دانشمندی سر بزند، او را از یک انسان عادی نیز پستتر میکند؛ زیرا به علم خود عمل نکرده است.
ثانیاً: رعایت تساوی و تشابه مطلق میان جرم و مجازات، آن هم به گونهای که هیچ تفاوتی از نظر ماهوی و نیز از نظر آثار و نتایج مترتّب بر آن دو وجود نداشته باشد، غیر ممکن و نادرست است، ولی در صورتی میتواند مبنا و منطق مجازات قصاص را از بین ببرد که این مجازات برای تأمین عدالت مطلق تشریع شده باشد. امّا اگر
مجازات قصاص به جهت تأمین عدالت نسبی در حدّی که در عالم امکان دارد، وضع شده باشد، تفاوتهای اجتناب ناپذیری که بین جرم و مجازات قصاص وجود دارد مانع اجرای آن نخواهد بود. و میدانیم که هدف اساسی از تشریع مجازات قصاص، جلوگیری از قتل و خونریزی است، و این هدف در گروی تشریع این قانون است و هیچ قانون دیگری نمیتواند این هدف را مانند قانون قصاص تأمین نماید. بدین معنا که این قانون بالاترین حدّ بازدارندگی را تأمین میکند و تا آنجا که امکان دارد مجرمین بالقوه را از ابراز نیات مجرمانه خود منصرف میکند.
از طرف دیگر، جرایم علیه اشخاص آن قدر برای جامعه و تداوم حیات اجتماعی زیانبار است که قانونگذار باید وقوع چنین جرایمی را به حدّاقل ممکن برساند.
بنابراین، مجازات قصاص از این جهت دارای توجیه عقلانی کافی میباشد. و اگر بخواهیم تساوی کامل بین مجرم و مجنی علیه را در نظر بگیریم، این مجازات هرگز اجرا نخواهد شد.
یکی دیگر از اشکالات مربوط به قانون قصاص این است که این قانون در اسلام به عنوان یک حق خصوصی شناخته شده است و این موجب میشود که مجازات قصاص یک مجازات غیر آمرانه و به اراده صاحبان حق وابسته باشد و در نتیجه ممکن است که مرتکبین بزرگترین جرایم، با دادن دیههای سنگین، بدون هیچ گونه مجازاتی در جامعه آزاد باشند و این بر خلاف نظم و امنیت اجتماعی و نادیده گرفتن حقّ عموم مردم در مورد این گونه جرایم است. علاوه بر این، مؤثّر بودن یک مجازات، به قطعی بودن آن است و وجود راههایی که امکان فرار از مجازات را فراهم مینماید، مانع از تأثیر مجازات در بازداشتن افراد از ارتکاب جرم است؟...
پاسخ: اولاً: خصوصی بودن حقّ قصاص مبتنی بر یک واقعیت انکار ناپذیر است، و آن اینکه جرایم علیه تمامیت جسمانی افراد، مستقیماً و بلافاصله مجنی علیه یا
اولیای او را مورد بزرگترین خسارتهای مادی و معنوی قرار داده و حقوق آنها را پایمال کرده است و لذا این شرایط ایجاب میکند که حقّ قصاص ابتدائاً برای همین افراد قرار داده شود، تا علاوه بر تسکین آلام روحی و معنوی آنها از طغیان احساسات انتقام جویانه آنان نیز جلوگیری شود. و البته در کنار به رسمیت شناختن چنین حقّی، اجازه عفو و گذشت از این حقّ نیز داده شده است تا کسانی که عفو را بر انتقام ترجیح میدهند نیز بتوانند به این کمال روحی دست یابند.
ثانیاً: تجویز عفو و گذشت از حقّ قصاص به معنای رها کردن مجرم بدون هر گونه مجازات و نادیده گرفتن حقوق عمومی نیست؛ زیرا اسلام، علاوه بر حقّ خصوصی در جنایات، حقّی را نیز برای حاکم به جهت حفظ امنیت و مصالح عمومی اجتماع قائل شده است و با وجود این حق میتواند اگر مصلحت بداند مجرم را مجازات نماید.
البته این مجازات، همان مجازاتی نیست که صاحبان حقوق خصوصی میتوانند اعمال کنند، بلکه یک مجازات بدلی است که به عنوان تعزیر اعمال میشود و میتواند نظم و امنیت اجتماعی را تأمین کرده، اجتماع را از هرج و مرج حفظ نماید.
گاهی اشکال میشود: اگر چنین است که اسلام برای جان انسانها ارزش قائل است پس چرا حکم قصاص را در مورد کشتن مسلمان کافر ذمی اجرا نمیکند؟ آیا این تبعیض در اجرای حکم قصاص نیست؟ آیا خون و جان کافر ذمی در حکومت اسلامی محترم نیست؟
پاسخ: به طور کلّی میگوییم: قصاص در اسلام با آنچه در تاریخ حقوق کیفری به عنوان قصاص شناخته میشود، تفاوت دارد. قصاص در مفهوم تاریخی خود نتیجه منطقی دیدگاه «سزادهی» و اعتقاد به عدالت مطلق است. در این دیدگاه مجرم حتماً باید مجازات شود و معیار تعیین نوع و مقدار مجازات هم جرم ارتکابی است. بنابراین، قاتل عامد باید حتماً کشته شود، صرف نظر از اینکه چه کسی را کشته است و در چه شرایطی مرتکب قتل شده است.
ولی از دیدگاه اسلام، قصاص دارای شرایطی است که در صورت فقدان یکی از آنها قصاص قابل اجرا نیست و در صورت تحقق همه شرایط نیز قصاص لزوماً اجرا نمیشود، بلکه به اختیار کسی است که حق قصاص برای او مقرّر داده شده است.
عدم اجرای قصاص در کشتن غیرمسلمان از طرف مسلمان به دلیل عدم تساوی و تکافؤ بین مجرم و مجنی علیه است؛ زیرا در جای خود اشاره شده که یکی از شرایط اجرای قصاص، تساوی در دین است. و این قول امامیه و شافعیه و حنابله و برخی دیگر از فقهای اهل سنت است.
گفته شده که اگر جان انسانها ارزشمند است در این جهت فرقی بین برده و عبد و کنیز با انسانهای آزاد و حرّ نیست، پس چرا اگر انسان آزاد، بردهای را به قتل برساند حکم قصاص در مورد آنها جاری نمیشود؟
پاسخ: یکی از شرایطی را که در زمان ما کاملاً منتفی است و لذا جای اشکال هم باقی نمیگذارد اینکه قاتل و مقتول باید از نظر طبقه اجتماعی هر دو آزاد و یا هر دو برده باشند. بنابراین اگر انسان آزادی مرتکب قتل عمد یک برده شود قصاص نخواهد شد. این مسأله از نظر فقهای امامیه و اکثر فقهای اهل سنت مسلّم و غیرقابل تردید است.
این تفاوت به خوبی از قرآن کریم استفاده میشود، آنجا که میفرماید: { کُتِبَ عَلَیکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ...}؛(1)«قصاص بر شما نوشته شده است: آزاد در برابر آزاد، برده در برابر برده...».
و نیز روایات متعددی بر آن دلالت دارد، و از نظر فقه امامیه هم اجماعی است، گرچه در حال حاضر مطرح نیست ولی پذیرفتن آن در همان عصر و زمان نزول قرآن کریم و صدور روایات دلایل چندی داشته است.
در نظام بردهداری، یک برده که هیچ اختیاری خارج از خواست مولای خود ندارد
1) 694. سوره بقره، آیه 178.
و حتی حقّ تملّک برای او شناخته شده نیست. از نظر موقعیت اجتماعی در سطح پایینی قرار دارد و ارزش اجتماعی او به دلیل عدم برخورداری از قدرت تصمیم گیری و عملکرد مستقل، بسیار پایینتر از کسی است که در تصمیم گیری آزاد است، و طبعاً این چنین کسی در جامعه قابل مقایسه با افراد آزاد نیست. و این تفاوت در گذشته آن قدر عمیق بوده است که عبد در ردیف حیوانات شناخته میشده و از هر نوع حقوق انسانی محروم بوده است.
اسلام در همان زمان نیز علی رغم پذیرش این نظام، حقوق و امتیازاتی را برای این گروه اجتماعی به رسمیت شناخت که قبل از آن سابقه نداشت. در عین حال تفاوت انکار ناپذیر این افراد نسبت به افراد آزاد، موجب شده است که در بسیاری از حقوق اجتماعی با دیگران تفاوت داشته باشند؛ از جمله موارد حقّ قصاص که تساوی جرم و مجازات در آن باید کاملاً رعایت شود، و عدم تساوی در نقش و جایگاه اجتماعی مانع از آن شده است که قتل یک برده توسط یک فرد آزاد، موجب حقّ قصاص شود، چون جرم، کشتن یک انسان فاقد هر گونه آزادی و اختیار است و مجازات نباید کشتن یک انسان آزاد و مستقل باشد. بنابراین، با عدم امکان قصاص، راهی جز جبران خسارت مالی باقی نمیماند.
آری، برای اینکه بردهکشی یک عادت در جامعه نشود، در اسلام مقرّر شده است که اگر کسی کشتن بردگان را عادت قرار دهد و مکرّر مرتکب این عمل ناشایست شود محکوم به مجازات مرگ است، البته نه از باب قصاص، بلکه به دلیل افساد در زمین.
در مورد بردگی و بردهداری در اسلام بحث مستقلی داشتهایم ولی آنچه در اینجا قابل توجه است اینکه:
الف) اسلام با ارائه طرحهای متعددی، زمینه را برای از بین بردن نظام بردهداری که در آن زمان یک نظام پذیرفته شدهای بود فراهم آورد و چه بسا بتوان گفت که شرایط خاص آن زمان و ضرورتهای موجود، باعث پذیرفتن این نظام از سوی اسلام
گردید، ولی نظام بردهداری هرگز به عنوان یک نظام مطلوب اجتماعی مورد قبول اسلام نبوده است. البته در همان زمان نیز اسلام علی رغم پذیرفتن این نظام، حقوقی را برای بردگان شناخت که تا قبل از آن شناخته شده نبود، ولی این در واقع تحوّلی در نظام بردهداری ایجاد کرد که سرآغاز از بین رفتن آن در جوامع اسلامی به حساب میآید.
ب) عبودیت برخی از انسانها نسبت به بعضی دیگر، یک امر صد درصد اعتباری است و هیچ منشأ تکوینی ندارد. به این معنا که انسان که برده دیگری است، نسبت به مولای خود هیچ تفاوت ذاتی که منشأ این رابطه شده باشد، ندارد و چه بسا بردگانی که از مولای خود در مراتب کمال و انسانیت بسیار بالاتر بودهاند. بنابراین، اگر در حقوق و تکالیف این گروه از افراد جامعه تفاوتی وجود داشته است، طبعاً باید آن را ناشی از همین امر اعتباری و آثار و نتایج آن دانست.
گاهی سؤال میشود که چرا در صورتی که پدر فرزند خود را بکشد او را بر این جنایت قصاص نمیکنند و تنها از او جریمه مالی اخذ میکنند ولی اگر مادری فرزند خود را به قتل برساند او را قصاص کرده و به قتل میرسانند؟
پاسخ: اولاً: قصاص، اصل اوّلی در جنایت عمد است و در این حکم فرقی بین افراد نیست و لذا اگر در مورد جنایات عمدی قصاص برداشته شده، باید به دنبال علت آن بود. پس اگر مادر در مورد کشتن فرزندش قصاص میشود مطابق اصل است، و باید به دنبال علّت و فلسفه عدم قصاص در مورد پدر باشیم.
ثانیاً: مادر مظهر عطوفت و مهربانی نسبت به فرزند است. مادر طبیعی کسی است که حاضر است جان خود را فدای جان فرزند خود کند و این مطلبی است که به تجربه در طول تاریخ به وقوع پیوسته و عملی شده است. حال اگر مادری دست به قتل فرزند خود زد، معلوم میشود که چنان حالت قساوتی پیدا کرده که به فرزند خود هم رحم نمیکند و لذا وجود او برای جامعه و خانواده خطرناک است و بدین جهت باید سربه نیست شود.
ثالثاً: در مورد پدر که قصاص از او برداشته شده، شاید به جهت آن است که پدر محور قدرت اقتصادی خانواده است و در صورتی که او قصاص شود، نظام اقتصادی معیشتی خانواده بر هم میخورد.
رابعاً: مطابق آنچه از روایات استفاده میشود، فرزند سرّ و وجود تنزیلی پدر بوده و در اصل و حقیقت وجود، به او بازمیگردد و لذا بدین جهت او را قصاص نکرده و تنها جریمه سنگین مالی را از او اخذ مینمایند.
از جمله احکام فقهی که شبهه برانگیز شده مسأله علنی بودن مجازات است.
گاهی میگویند: سنگسار یا شلاق زدن افراد مجرم، موجب وهن و سستی اسلام است، لذا نباید آن را در ملأ عام اجرا کرد. و برخی نیز میگویند: این نوع مجازاتها در جامعه اثر مطلوب ندارد و موجب وحشت و انزجار جامعه میشود و یا میگویند: شلاق خوردن چند نفر متخلّف در انظار کودکان و سالمندان موجب سلب آرامش روانی جامعه میگردد. و برخی نیز میگویند: مجازات در ملأ عام مجاز نیست. آنچه راجع به تازیانه علنی است یک مورد در قرآن آمده و در سایر موارد مبنای دقیق فقهی ندارد. آن یک مورد هم که در قرآن بیان شده به این معنا نیست که تازیانه باید در کوچه و بازار باشد آن هم در ملأ عام، بلکه در قرآن آمده است: عدهای از مؤمنین هم آن را مشاهده کنند، حتّی به تعداد سه نفر راستگو نیز کفایت میکند. جا دارد در اینجا این مسأله را مورد بررسی قرار دهیم.
مسأله لزوم علنی بودن برخی از مجازاتها را میتوان از چند طریق توجیه و استدلال کرد:
قرآن کریم پس از بیان قاطع درباره لزوم اجرای حدود به دور از تساهل و تسامح
میفرماید: { وَلْیشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ؛(1)«و باید گروهی از مؤمنان مجازات آنها را مشاهده کنند.»
عمده فقها و علما، وجوب حضور جماعت را اگر اقوی ندانند موافق احتیاط دانستهاند. در خصوص مصداق آیه فوق که چند نفر باشند، اختلاف وجود دارد. قدر متیقّن این است که مقصود از «طایفه» عدد مشخصی نیست، بلکه تشخیص آن بر عهده حاکم شرع است. و مقصود این است که اجرای حدود الهی در جمع باشد تا موجب عبرت دیگران شود.
هنگامی که به سیره اهل بیتعلیهم السلام خصوصاً حضرت علیعلیه السلام مراجعه میکنیم پی میبریم که آنان بر ضرورت اجرای حدود در ملأ عام اصرار داشته و به آن نیز عمل میکردهاند.
حضرت علیعلیه السلام زمانی که میخواست حد را در مورد مردی که اقرار به زنا کرده بود اجرا کند، فرمود: «یا معشر المسلمین! اخرجوا لیقام علی هذا الرجل حدّ»؛(2)«ای مسلمانان! بیرون بیایید تا بر این مرد حد اجرا شود.»
در جایی دیگر حضرت علیعلیه السلام برای اجرای حد در مورد زنی که مرتکب زنا شده بود به قنبر غلام خود امر فرمود تا عامه مردم را برای نماز جماعت ندا دهد. آنگاه بر فراز منبر فرمود: ای مردم! امام شما این زن را به خارج شهر میبرد تا حدّ الهی را درباره او اجرا کند. امیرالمؤمنینعلیه السلام به شما حکم کرده است که صبحگاهان در حالی که خود را از یکدیگر مخفی نمودهاید همراه با سنگهایتان بیرون آیید».(3)
از امام باقرعلیه السلام نقل شده که در این باره فرمود: «یجمع لهم الناس اذا جلدوا»؛(4)«هنگامی که مجرمان محکوم به حدّ، شلاق میخورند، مردم را برای مشاهده آنان جمع میکنند.»
از جمله آثار تربیتی و اخلاقی اجرای حدود در ملأ عام را میتوان عبرت فرد گناهکار و نیز آرامش جامعه دانست.
«حد» در لغت به معنای «منع و جلوگیری» است. و در اصطلاح فقه اسلامی به معنای کیفر و عقوبتی است که از جانب شارع تعیین شده است. و اینکه به چنین مجازاتهایی حد میگویند از آن جهت است که مانع از معصیت و جرم است. آهن را به این دلیل «حدید» میگویند که قابل نفوذ نیست، سخت است و مانع نفوذ چیزی در خود میشود. تازیانه زدن، اعدام نمودن، قطع دست و... را حد میگویند؛ زیرا مانع ارتکاب مجدّد گناه میشود.
امروزه با توجه به وضعیت بحرانی و اسفبار فرهنگی میتوان به وجوب اجرای علنی حدود حکم کرد؛ زیرا که با وجود ترویج فساد، بی بندوباری، اعتیاد، دزدی، و قتلهای متعددی که سیر صعودی پیدا کرده و بخش عظیمی از جوانان جامعه را مورد هجوم قرار داده و در معرض سقوط و انحراف و استحاله درآورده است، تنها با اجرای حکم در ملأ عام میتوان به هدف خود که همان کاهش گناه و جبران قبح زدایی از معاصی و نیز عبرتآموزی فرد متخلف و دیگر افراد جامعه است، دست یافت.
امام خمینیقدس سره میفرمودند: «یک حد از حدود الهی وقتی که واقع بشود، یک جامعه اصلاح میشود. فلسفه اجرای حدود، اصلاح جامعه است... اگر چهار تا دزد دستش را ببرند در مجمع عمومی، دزدی تمام میشود».(1)
استاد شهید مطهریرحمه الله میفرماید: «مبادا اجرای حکم حدّ مرد زناکار و زن زناکار را در پشت دیوارها و دور از چشم مردم انجام دهید. حتماً باید در حضور مردم باشد و خبرش نیز همه جا پخش شود تا بدانند اسلام در مسأله عفاف حسّاسیت فوقالعادهای دارد. چون اصل اجرای دستورهای جزایی برای تأدیب و تربیت اجتماع است. یک زنی زنا کند و محرمانه او را ولو هم اعدام کنند، اثری در اجتماع
1) 699. صحیفه نور، ج 7، ص 228.
نمیبخشد. در صدر اسلام نیز هر وقت چنین چیزی اتفاق میافتاد - که البته کم هم اتفاق میافتاده، چون این قوانین را اجرا میکردند، زنا هم کم اتفاق میافتاد - اعلام عمومی می کردند».(1)
گناه علنی، مجازات علنی لازم دارد. اگر گناهی موجب اذیت و آزار مردم و جوانان جامعه است باید آن مجرم در مقابل مردم و جوانان محاکمه شود. این بسیار طبیعی و بدیهی است که گناه اجتماعی، مجازات اجتماعی را در پی دارد.
وانگهی از دیگر آثاری که بر مجازات و حدّ علنی مترتّب است، جبران قبح زدایی از گناه است؛ زیرا مجرم با گناه خود که علنی شده، یا علنی انجام داده، حرمت شرع و قانون اسلامی را شکسته است، لذا باید با اجرای حدود الهی در ملأ عام این حرمتشکنی قانون و زدودن قبح آن را جبران نمود.
اینکه برخی میگویند: اجرای حدود الهی در ملأ عام موجب انزجار عمومی است حرف درستی به نظر نمیرسد. آری، موجب انزجار بیدینان و افراد لاابالی است. ولی آنچه ما در جامعه دیندار مشاهده میکنیم این است که درصد بسیاری از مردم حتی کسانی که شاهد اجرای حکم در ملأ عام بودهاند رضایت خود را از اجرای اینگونه اجرای حکم اعلام کردهاند.
امام خمینیقدس سره میفرمود: «کسی که برای رضای خدا مشغول انجام وظیفه خود است توقع این را نداشته باشد که - کارش - مورد قبول همه قرار گیرد - چرا که - هیچ امری مورد قبول همه نیست».(2)
برخی دیگر اجرای این نوع احکام را چون منجرّ به بدبینی دشمنان شده و ممکن است وجهه اسلامی را در خارج از کشور خدشهدار کند، نپذیرفته و با آن به مخالفت پرداختهاند.
پاسخی که بارها و بارها از سوی امام راحل و مقام معظم رهبری بیان شده این است که کار دشمن، دشمنی است. طبیعی است که دشمنان اسلام، از اسلام و قوانین آن خوشحال و راضی نیستند.
خداوند متعال میفرماید: { وَلَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیهُودُ وَلاَ النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی ؛(1)«هرگز یهود و نصارا از تو راضی نخواهند شد، تا [به طور کامل، تسلیم خواستههای آنها شوی و از آیین [تحریف یافته آنان پیروی کنی. بگو هدایت الهی، تنها هدایت است.»
1) 702. سوره بقره، آیه 120.
برخی از روشن فکر نماهای غربزده با مشاهده بخشی از احکام جزایی و قوانین کیفری اسلام، از آنجا که به فلسفه و حکمت آن پی نبردهاند، درصدد حمله به آنها و به استهزا و مسخره کردن این احکام برآمده و معتقدند که اینگونه احکام دارای خشونت بوده و با حقوق مسلّم بشر سازگاری ندارد. اینک جا دارد مفهوم خشونت را بررسی کرده و احکامی که مصداق آن دانستهاند را نیز مورد بحث قرار دهیم. و بررسی کنیم که آیا خشونت در اصل خوب است یا بد.
خشونت عبارت است از اقدام علیه جسم و جان، شرف، مال و حقوق افراد، به طوری که ایجاد ترس نماید. و اقدام، شامل اقدام فیزیکی؛ مانند ضرب و جرح و قتل و همچنین اقدام معنوی نیز شامل توهین و تهدید میشود. بعلاوه اقدامات قانونی و غیرقانونی که دارای این خصوصیات است از آن جهت که اقدام علیه افراد بوده و در آنان ایجاد ترس مینماید میتوانند از مصادیق لغوی خشونت باشند.
البته در لغت معنای متعددی برای این لفظ شده است. خشونت کردن به معنای درشتی، تندی کردن، ضدّ لینت و نرمی، خشم، غضب و... که از خفیفترین مصادیق خشونت به معنای رایج امروزی است.(1)
1) 703. لغتنامه دهخدا، ص 593، حرف خ.
خشونت انواع و اقسامی دارد که برخی از آنها صحیح و معقول بوده و برخی دیگر نیز ناصحیح است. اینک به انواع آن با تحلیل هر یک اشاره میکنیم:
مجازات، آزاری است که قاضی به علت ارتکاب جرم و به نشانه نفرت جامعه از عمل مجرمانه برای شخص که مقصّر است بر طبق قانون تعیین میکند. آزار را که صدمه به حقی از حقوق مجرم میآورد نباید هدف مجازات تلقی کرد. هدف مجازات، اصلاح مجرم و دفاع از عدالت است. آزار، وسیله نیل به این هدف عالی است. مجازات را قاضی در حدودی که قانون مطرح و معلوم نموده تعیین میکند. مجازات ضامن اجرای قواعد مربوط به نظم عمومی است... .(1)
به تعبیر دیگر: مجازات، واکنش جامعه در قبال پدیده مجرمانه است، و از دیدگاه حقوق جزا عبارت است از تحمیل و واکنش اجتماعی به صورت رنج و تعب بر بزهکار.(2)
تصور مجازات بدون ایجاد هیچ محدودیت و مزاحمتی برای مجرم، با مفهوم و فلسفه مجازات سازگاری ندارد. لیکن نوع، میزان و کیفیت مجازات باید طوری باشد که اصلاح مجرم و پیشگیری عام و خاص را در حدّ امکان موجب شود.
در اسلام هدف از اعمال مجازات، اصلاح فرد و جامعه بوده و هیچگاه هدف نبوده است.
قانونگذار دینی به منزله طبیب حاذقی است که هدف او معالجه امراض مردم است. هر گاه عضوی از اعضای بدن انسان به مرضی مبتلا شود آن طبیب در مقام معالجه برمیآید. و اگر قابل معالجه نباشد در صورتی که به اعضای دیگر سرایت نکند و لطمهای به دیگر جای بدن نزند آن را به حال خود میگذارد؛ مانند فلج شدن،
ناشنوایی، نابینایی و... و اگر به سایر اعضای دیگر بدن سرایت کند و موجب هلاکت آن شود ناچار باید آن را قطع کند؛ زیرا فاسد شدن تمام بدن سختتر و بدتر از قطع شدن عضوی از آن است.
اسلام نیز که برای معالجه و شفای کلیه امراض روحی همچون: شرک، کفر، ضلالت، اخلاق رذیله و اعمال سیئه در مقام راهنمایی و هدایت جمیع مردم برمیآید؛ چنانکه در جمله { هُدی لِلنّاسِ آمده است، و اگر قابل هدایت و معالجه نیستند و در مقام اضرار و افساد و اضلال دیگران نیز نمیباشند با آنان از طریق صلح و مسالمت رفتار میکند، وگرنه چارهای جز قتل و قمع آنان نیست. و از این جهت دین اسلام در بسیاری از معاصی و ترک واجبات، حدّ و تازیانهای قرار داده تا شخص معصیت کار را از نافرمانی برهاند و از فساد دور سازد و راه توبه را باز نموده و به حکم عقل واجب فرموده تا به خدا بازگردند. و اگر بعد از سه مرتبه معالجه نشدند و بازگشت ننمودند، حکم قتل را صادر میکند. بلکه در مواردی همان حدّ اول را قتل و رجم و اعدام قرار داده است. همه این احکام به این جهت است که فساد به دیگران سرایت نکند و جامعه به فساد و تباهی کشیده نشود.
مشاهده میکنیم امروز که حدود الهی در ممالک اسلامی جاری نمیشود چه مقدار فساد شایع شده و به همه طبقات سرایت کرده است.
شارع مقدس هیچ حکمی را بدون دلیل و مصلحت مطرح نکرده است. باید عواطف و احساسات در شناخت این مصالح سایه نیفکند و نباید اهداف مهم و طولانی مدت را فدای یکسری مصلحت سنجیهای موقتی کرد. و لذا در آیات قرآن خصوصاً در زمینه احکام جزایی، سخن با «اولی الالباب»؛ صاحبان خرد است نه عواطف و احساسات.
تفسیر و تبیین هر فلسفهای باید بر اساس مصالح فردی و اجتماعی؛ اعم از دنیوی
و اخروی صورت پذیرد، امری که فقط شارع میتواند به آن جامه عمل بپوشاند. این احکام در یک نگاه میتوانند خشن باشند، ولی در نگاه دیگر عین رحمت الهی هستند. همانند پدری که بر فرزند خویش خشم میکند چون او را دوست دارد و به آینده او علاقهمند است. اگر خلافی کند ناراحت میشود و گاهی نیز رفتار تند از او سر میزند. و حال آنکه چه بسا رفتاری ناهنجارتر از دیگران ببیند و آنقدر ناراحت نشود. این نحوه برخورد ناشی از علاقه به فرزند و عدم توجه به دیگران است. آنچه باید مدّ نظر باشد این است که علاقه باید به صورت حقیقی باشد نه کاذب و سطحی؛ یعنی احساسی که عقل بر آن حکومت کند. و لذا قرآن کریم در مورد اجرای حدود الهی بر زن و مرد زناکار تصریح میکند که { لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ ؛(1)«نباید در اجرای دین خدا بر این دو [زن و مرد زناکار] شما را ترحّمی بگیرد.» چون جای ترحّم نیست. حال آنجا که این جرم در خلوت صورت گیرد و بازتاب اجتماعی نداشته باشد، اسلام موضوع را به قیامت واگذار کرده است. ولی آنجا که بازتاب اجتماعی داشته باشد، حدود و تعزیرات را بر اساس یک سری اهداف و با رعایت شرایطی وضع کرده است؛ زیرا در اثر گناه یک فرد و اشاعه آن در جامعه، اجتماع یک قدم به پرتگاه نزدیکتر میشود. همانند ویروسی که یک فرد میسازد و در شبکههای کامپیوتری رها میکند و موجب خسارتهای بسیاری میشود.
در اینجا قانونگذار باید وارد عمل شود و مجازاتهای مناسب با آن جرم را اعمال نماید که کوتاهی و تسامح در این موارد، ضربههای جبران ناپذیری را بر پیکره اجتماع وارد میکند.
بنابراین به این نتیجه میرسیم که:
اولاً: هر مجازات جایگزین دیگری هم میتواند مورد سؤال واقع شود و معلوم نیست تبعات آنها کمتر از آنچه فعلاً وجود دارد باشد. زندان و یا جریمه که به عنوان
1) 706. سوره نور، آیه 2.
مجازات جایگزین مطرح شده، میتوانند عوارض بدتری برای جامعه فراهم کنند، ضمن آنکه راه برای چنین تعزیراتی از سوی حکومت اسلامی باز است.
ثانیاً: احکام جزایی، صرفاً منشأ قراردادی ندارد بلکه ناشی از مصالح واقعیه است و تبدیل دل بخواهی آنها با این ایده تطابق دارد که صرفاً آنها را قراردادی بدانیم.
ثالثاً: این احکام به عناوین اولیه وضع شدهاند و آنجا که مصلحت چیز دیگری را اقتضا کند تغییراتی ایجاد خواهد شد.
رابعاً: در این مجازاتها اثرات بسیار چشمگیری است که در هیچ نوع دیگری از آنها یافت نمیشود. اگر مجازاتهای دزدی آن هم با شرطهای نادری که در فقه آمده است در جای خودش اجرا گردد و دزد مطمئن شود که در صورت ارتکاب به این عمل، انگشتان او برای همیشه قطع میگردد و در جامعه نیز انگشتنما خواهد شد، هرگز به سراغ این عمل ناپسند نخواهد رفت.
برخی میگویند: مجازات، خشونتی است که با کرامت انسان مغایر است!
ولی در جواب آنها میگوییم: هر انسانی از کرامت ذاتی برخوردار است و خود مسؤول حفظ کرامت خود است. و لذا نباید به حقوق دیگران تجاوز کند. حال اگر به وظیفه خود عمل نکرد و همانند حیوان، حقوق دیگران را پایمال نمود، آیا مجازات او با کرامت انسانی تنافی دارد؟ او خود کرامت خویش را حفظ نکرده و این مجازات نیز نتیجه عملی است که دو اثر داشته است: یکی تجاوز به حقوق دیگران، و دیگری از بین بردن کرامت خویش.
در قرآن کریم مَثَل این افراد را همانند حیوانی قرار داده که تنها با محدود کردن آنها میتوان از اجحافهایشان در امان ماند، و اصولاً شلاق و سایر مجازاتها نیز برای همین افراد وضع شده است.(1)
1) 707. سوره اعراف، آیه 176.
عبدالقادر عوده میگوید: «مجازات تازیانه در مورد کسی که خود حرمت انسانی خویش را رعایت نکرده است، موجب کسر شرافت او نمیگردد».(1)
اگرچه حتمیت در کشف و تعقیب جرایم تأثیر بسزایی در کاهش جرم دارد، اما نمیتوان خشونت در این مرحله را مجازات شمرد. دستگاههای تعقیب کننده با مجهّز شدن به دانشهای روز و نیروهای کار آزموده و با ضریب هوشی بالا باید طوری عمل کنند که از حیلهها و راههای فرار مجرمین از چنگال عدالت عقب نمانند.
در مقرّرات اسلامی، همواره بر ممنوعیت شکنجه و باطل بودن اقراری که از این طریق حاصل شود، تأکید شده است. اصل «برائت» در حقوق جزایی اسلامی و معین بودن ادله اثبات دعوی در سیستم حقوقی اسلام، حاکی از اهمیت این امر از دیدگاه اسلام است. اصل 38 قانون اساسی جمهوری اسلامی در تأکید بر ممنوعیت این نوع خشونت میگوید: «هر گونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطّلاع، ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلّف از این اصل طبق قانون، مجازات میشود».
بنابراین، سیاست کیفری اسلام، توسل به اقدام خشونت بار در مرحله تعقیب و کشف جرایم را ممنوع کرده و فرار مجرم از مجازات را بر مجازات و شکنجه بی گناهان ترجیح داده است.
جرم، یکی از مصادیق بارز خشونت در جامعه است. بروز بزهکاری، امنیت و آسایش را از جامعه سلب نموده و در مردم ایجاد هراس میکند. امّا اینکه چه واکنشی در برابر جرم باید داشت؟ دیدگاههای مختلفی است، آیا از بین
1) 708. التشریع الجنائی الاسلامی، عبدالقادر عوده، ج 1، ص 640.
بردن علل و عوامل جرمزا کافی است؟ آیا عوامل جرمزا قابل شناسایی و محصورند تا با از بین بردن آنها بزهکاری ریشهکن شده و نیازی به اقدامات کیفری نباشد؟ آیا از بین بردن زمینههای ارتکاب بزه، ما را از واکنش همراه با خشونت مستغنی میکند؟
در برخورد با جرایم افراد و واکنش مناسب با خشونت و بزهکاری، «مصلحت» نیز میبایست مدّ نظر باشد. جامعه نباید مصالح اجتماعی را فدای مصالح فردی کند. اگر مسیر جامعه به سمت سعادت و کمال باشد و مصالح جامعه مدّ نظر قرار گیرد، قطعاً مصلحت جامعه، همان جامع مصلحت افراد است. و لذا سلب برخی آزادیهای فردی و ایجاد برخی محدودیتها برای افراد در جهت حفظ سلامت جامعهای که متعلق به افراد است، اجتناب ناپذیر میباشد.
بسیاری از اعمال ممکن است تحت عنوان «خشونت» قرار گیرد و لذا واکنش علیه آنها ضروری است؛ زیرا ایجاد ناامنی و وحشت در جامعه میکنند که منشأ بروز جرایم شدیدتری است. برای مثال نوشیدن مشروبات الکلی منشأ بروز بسیاری از قتلها و ضرب و جرحها است.
در بررسی 60 زن قربانی ضرب و شتم، ثابت شده که استعمال الکل در 93 درصد این وقایع نقش بسزایی داشته است. در بررسی دیگری الکلیسم به عنوان حلقه زنجیره خشونت در 40 درصد موارد در نظر گرفته شده است.
بنابراین استعمال مشروبات الکلی و تظاهر مستانه، موجب ایجاد ترس و خوف گردیده، بعلاوه عامل مهم در ازدیاد خشونت است.
رباخواری، قمار و بسیاری از اعمال انحرافی جنسی و اعمال منافی عفت، معضلاتی هستند که جامعه را تباه کرده و منشأ بسیاری از خشونتها و انحرافات دیگر میباشند.
در مقررات اسلامی این گونه اعمال مورد مذمت قرار گرفته و با آنها شدیداً برخورد شده است.
اسلام راههای معقولی را برای ریشهکن کردن خشونت از افراد و اجتماع ذکر کرده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
اسلام، آیینی است که به رفع نیازمندیهای واقعی و فطری انسان میپردازد، و رفع این نیازمندیها که برنامههای تربیتی عالی را برای مؤمنین در بر دارد، عاملی قوی در جلوگیری از بزهکاری و جرم و انحراف است. لذا امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: «لایزنی الزانی اذا یزنی و هو مؤمن، و لایسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن. و لایشرب الخمر حین یشربها و هو مؤمن»؛(1)«زانی هنگامی که زنا میکند مؤمن نیست. و دزد هنگامی که دزدی میکند مؤمن نیست. و شارب خمر هنگامی که شرب خمر میکند مؤمن نیست.»
انسان اهل معنویت و تدین، همیشه خود را در محضر خدا میبیند و وظایف خود را بدون لزوم نظارت کسی انجام میدهد. و اعتقاد به معاد و حساب و کتاب و حضور در پیشگاه خدا، مانعی عظیم برای جلوگیری از انحرافات او است.
نقش محیط در اصلاح انسان یا انحراف او بسیار قابل ملاحظه است.
حضرت علیعلیه السلام در این باره میفرماید: «مصاحبة الصالحین داعیة الی الاصلاح»؛(2)«همنشینی با صالحان انسان را به اصلاح نفس خود دعوت میکند.»
و نیز از حضرت نقل شده که فرمود: «الناس بأمرائهم اشبه منهم بآبائهم»؛(3)«مردم به امیران خود شبیهترند تا به پدران خود.»
فقر و غنای بیش از حد، هر دو از عوامل جرم به شمار میآیند؛ زیرا فاصله طبقاتی
باعث میشود که اهل زور و زر برای حفظ موقعیت خود دست به ارتکاب جرایمی بزنند و در مقابل، فقر نیز باعث میشود عدهای انتقامجویانه مرتکب خشونتهایی شوند.
حضرت علیعلیه السلام در سفارشی به مالک اشتر میفرماید: «ثمّ أسبغ علیهم الأرزاق، فانّ ذلک قوّة لهم علی استصلاح انفسهم و غنی لهم عن تناول ما تحت ایدیهم و حجة علیهم ان خالفوا امرک»؛(1)«به کارگزارانت حقوق مکفی برسان تا به آنان در اصلاح نفس خود کمک کند و از دست درازی به اموال مردم که در اختیارشان هست بینیاز سازد. این امر، اتمام حجتی بر آنان است در صورتی که با امر تو مخالفت کردند.»
یکی دیگر از عوامل بروز و ظهور جرم و خشونت «بحران در نظام خانواده» است. و لذا ثبات و پایداری خانواده و تربیت فرزندانی که آیندهساز یک جامعه سالم باشند تأثیر بسزایی در کاهش جرم و خشونت دارد.
قرآن در این زمینه میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ ناراً}؛(2)«ای اهل ایمان! خود و خانواده خود را از آتش نگاه دارید.»
خداوند متعال در این آیه نتیجه را از انسان خواسته که همان نجات خود و خانواده از آتش دوزخ است، حال به هر وسیله که ممکن و مشروع باشد، باید انسان از انحرافات و کژیها نجات یابد.
روش دیگری که برای جلوگیری از بروز خشونت و ظلم و جرم مطرح شده پیشگیری وضعی است. به اینکه قانونی وضع شود که بتواند از اینکه فکر مجرمانه به منصّه ظهور و فعلیت برسد، جلوگیری کند.
از جمله مواردی که در قرآن کریم به آن اشاره کرده، توصیه به طلبکاران، مبنی بر گرفتن سند یا گواه هنگام پرداخت وجه یا مال به دیگران است. خداوند متعال
میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَداینْتُمْ بِدَینٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ... وَاسْتَشْهِدُوا شَهِیدَینِ مِنْ رِجالِکُمْ...}؛(1)«ای اهل ایمان! هنگامی که مالی را تا زمان معینی قرض میدهید بنویسید... و دو نفر شاهد مرد [بر آن بگیرید...».
این تدابیر همگی برای جلوگیری از ظهور و بروز جرم است.
یکی دیگر از راههای جلوگیری از وقوع جرم در جامعه، پیشبینی و قرار دادن مجازاتهای مختلف برای اعمال ناشایست است تا بتواند انسان را ترسانده و از وقوع جرم جلوگیری کند. گرچه این قوانین به حدّی نیست که بتواند اختیار انسان را سلب نماید.
با مراجعه به موارد مجازاتهای اسلامی مشاهده میکنیم که اسلام در عین آنکه مجازاتهای سختی را به جهت اصلاح فرد و جامعه و پیشگیری از وقوع جرم قرار داده، ولی در عین حال نمونههایی از رحمت الهی را نیز در آن ملاحظه کرده است. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
از جمله قواعدی که بیانگر روح رحمت الهی و گذشت نسبت به افراد خاطی در این دنیا میباشد، قاعده «دفع حدود به خاطر شبهه» است. قاضی در صورتی میتواند حدود را جاری سازد که هیچ نوع احتمال دیگری در بین نباشد. بنابراین هر گاه متّهم ادعای جهل، فراموشی، و... بکند، چنانچه از نظر عقلا و عرف جامعه اسلامی این ادعا موجّه باشد، حکم الهی درباره او جاری نخواهد شد. این قاعده که کاربرد فقهی وسیعی در زمینه مجازاتها دارد نشانگر لطف الهی نیز هست.
1) 714. سوره بقره، آیه 282.
اجرای حدود الهی منوط به تحقق شرایط آن است؛ به عنوان مثال: خداوند متعال برای اجرای حدّ سرقت بیش از بیست شرط قرار داده است. مثلاً سارق نباید از روی اضطرار و یا در سال قحطی دست به این اقدام زده باشد و... فقدان هر یک از شروط مانع از اجرای حدّ سرقت است.
نقش داشتن توبه در سقوط حدود، شاهد دیگری از رحمت بیپایان الهی است. توبه به عنوان عملی که در ضمیر شخص میتواند تحقق یابد و یکسری نمودهای بیرونی داشته باشد، بهترین وسیله برای سقوط مجازاتهای الهی است.
کلمه «خشونت» و «مدارات» از امور نسبی هستند و لذا نمیتوان آنها را فی نفسه خوب دانست. متغیرها و عواملی چون معنا، فاعل، متعلق، انگیزه، هدف، میزان، وسیله، ظرف و شرایط، قطعاً در تعیین حسن و قبح خشونت و مدارات دخیل است، و بدون توجه به این عناصر هشتگانه، خشونت و مدارات نه تحقق پذیرند و نه تحلیل بردار. لذا هر کس بپرسد: خشونت و مدارات قبیحند یا حسن، زشتند یا زیبا؟ باید از او بپرسیم: کدامین خشونت و مدارات.
خشونتهای حسن و نیک را میتوان در مواردی خلاصه کرد:
1 - خشونت به معنای قاطعیت و سرسختی در اجرای قانون و سختگیری در تحقق عدالت و صلابت در دفاع از حق، که امام علیعلیه السلام مصداق بارز آن بود.
2 - خشونت قانونی و سختگیری طبق قانون؛ زیرا اگر چنین نباشد نظم در جامعه پدید نمیآید و در نتیجه حقوق آحاد و جوامع انسانی تضییع خواهد شد. و لذا قرآن
کریم میفرماید: { وَمَنْ یتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ ؛(1)«و هر کس از حدود الهی تجاوز کند از ستمکاران خواهد بود.»
3 - خشونت از سوی مقام مسؤول؛ زیرا دخالت نابجا و بیجواز از عناصر غیرمسؤول در ایجاد خشونت، نظم و امنیت عمومی را به مخاطره میاندازد.
4 - خشونت رحمانی؛ زیرا خشونت از سوی خالق رحمان و مربی غمگسار، از آن جهت که به انگیزه تربیت و با هدف تکامل بخشی و طبعاً از سر مهر است، کاری ارزشی است.
5 - خشونت در قبال دشمنان و حق ستیزان و تعدّیگران به حقوق مردم، آنگونه که قرآن میفرماید: { مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ ؛(2)«محمّد فرستاده خداست، و کسانی که با او همراهند با کفر پیشگان سختگیر و سرسختند و در میان خویش بسی نرم دل و مهرباناند.»
6 - خشونت در برابر زورگویان و ستم کیشان، آنگونه که امام علیعلیه السلام خطاب به امام حسن و امام حسینعلیهما السلام فرمود: «کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً»؛(3)«خصم ستمکیش و یار ستمکش باشید.»
7 - خشونت بازدارنده از نظر شرع ضرورت دارد، قرآن در این باره میفرماید: { فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ ؛(4)«پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کند، با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد.»
8 - خشونت علیه خائنان و فتنهگران. خوارج، چهره در چهره امام علیعلیه السلام میایستادند و در حالی که هزاران مؤمن به حضرت اقتدا کرده بودند بر ضدّ او شعار میدادند. حضرت در ابتدا اجازه نمیداد کسی متعرّض آنها شود، اما وقتی کار آنها به خشونت و خیانت رسید و دست به شمشیر بردند و به اقدام عملی بر ضدّ امام
علیعلیه السلام انجامید و جنگ نهروان برپا شد، حضرت با آنان شدیداً برخورد کرد. و تنها جایی که پس از غلبه بر دشمن آشکارا حضرت بدان مباهات کرد اینجا بود، که فرمود: «ایها الناس! فانّی فقأت عین الفتنة...»؛(1)«ای مردم! من چشم فتنه را از حدقه بیرون آوردم.»
9 - خشونت با رهبران کفر و ظلم به جهت ریشهکن کردن ظلم و ظلمت، آنگونه که خداوند میفرماید: { فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ینْتَهُونَ ؛(2)«با پیشوایان کفر پیکار کنید، چرا که آنها پیمانی ندارند، شاید[با شدت عمل دست بردارند.»
10 - خشونت برای اهداف برین انسانی و احقاق حق و استقرار عدالت، و لذا خداوند متعال میفرماید: { وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها...}؛(3)«چرا در راه خدا، و[ در راه مردان و زنان و کودکانی که [به دست ستمگران ]تضعیف شدهاند پیکار نمیکنید؟! همان افراد [ستمدیدهای که میگویند: پروردگارا! ما را از این شهر [مکه که اهلش ستمگرند، بیرون ببر.»
11 - خشونت و قاطعیت و سرسختی و سازش ناپذیری در دفاع از دین، آنگونه که خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا النَّبِی جاهِدِ الْکُفّارَ وَالْمُنافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیهِمْ...}؛(4)«ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن، و بر آنها سخت بگیر!»
12 - خشونت در دفاع از منافع ملّی و حراست از مصالح بشریت، و لذا خداوند متعال میفرماید: { وَقاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ...}؛(5)«و با آنها پیکار کنید، تا فتنه [و بت پرستی، و سلب آزادی مردم باقی نماند...».
13 - خشونت در برابر خشونت، آنجا که قرآن کریم میفرماید: { فَمَنِ اعْتَدی
عَلَیکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی
عَلَیکُمْ ؛(1)«و [به طور کلّی هر کس به شما تجاوز کرد، همانند آن با او مقابله کنید.»
زیرا گاهی خشونت را جز به خشونت نمیتوان بر انداخت. از حضرت علیعلیه السلام در نهج البلاغه روایت شده که فرمود: «رُدّوا الحَجَر من حیث جاء فانّ الشرّ لایدفعه الاّ الشرّ»؛(2)«سنگ را به همان سمت که دشمن پرتاب کرده برگردانید که شر جز به شر زدوده نمیشود.»
14 - خشونت به عنوان واپسین چاره در برابر قضایا و بلایا، همانگونه که رفتار پیامبر و امامان اهل بیت علیهم السلام این چنین بوده که صبر کرده و سماحت میورزیدند و تا ناچار نمیشدند خشم نمیگرفتند و خشونت نمیکردند.
اگر پرسیده شده در چشمانداز اسلام کدامین مدارات نیک است میگوییم:
1 - مدارات و تسامح به معنای تحمیل عقاید رقیب، در عین باورمندی و پایبندی به حقانیت اعتقادات خود. و به تعبیری: سعه صدر علمی و گشودن فضای تعامل و تعاطی افکار و انظار. خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَلا تَسُبُّوا الَّذِینَ یدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَیسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَیرِ عِلْمٍ ؛(3)«[به معبود] کسانی که غیر از خدا را میخوانند، دشنام ندهید، مبادا آنها [نیز] از روی [ظلم و] جهل، خدا را دشنام بدهند.»
و نیز میفرماید: { فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ؛(4)«پس بندگان مرا بشارت ده. همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند.»
اگر طرح و تبیین منطقی و علمی آرا و افکار، مجاز نباشد نوبت به گزینش نمیرسد، لذا خداوند در پایان آیه این دسته را از خردمندان نامیده است.
2 - مدارات و مماشات، برای تدبیر مناسبات اجتماعی توسط زمامداران؛ زیرا با تحکّم و تکصدایی کار جامعه به سامان نمیرسد.
3 - مدارا برای شنیدن حق. قرآن میفرماید: اگر در گرما گرم جنگ، یک نفر مشرک امان خواست باید به او پناه دهی تا در امنیت و آرامش کامل بیاید و کلام خدا را بشنود، اگر خواست بپذیرد و مسلمان شود، امّا اگر نپذیرفت با تأمین جانی او را به جبهه کفّار برسان.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یسْمَعَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یعْلَمُونَ ؛(1)«و اگر یکی از مشرکان از تو پناهندگی بخواهد، به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود [و در آن بیندیشد] سپس او را به محلّ امنش برسان چرا که آنها گروهی ناآگاهند.»
قانونی مترقیتر از این در هیچ مکتب و ملّتی در زمینه قوانین جنگی و آزادی اندیشه وجود ندارد.
4 - مدارا و مسامحه به عنوان استراتژی دائم و استثنا پذیر، نه اینکه تنها در مواقعی که به نفع ما باشد.
5 - مدارات و مماشات در چارچوب شرع و در سایه اخلاق و قانون، که میتواند به تحکیم شریعت و بالا بردن سطح فرهنگی جامعه و محکم کردن پایههای قانونگذاری و توسعه قانونگرایی کمک میکند.
6 - مدارا و مسامحه در برابر دوستان، آنجا که میفرماید: { مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ ؛(2)«محمد فرستاده خداست، و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند.»
7 - مدارات با خطاکاران، آنجا که میفرماید: { خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ
الْجاهِلِینَ ؛(1)«[به هر حال با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر، و به نیکیها دعوت نما، و از جاهلان روی برگردان [و با آنان ستیز مکن .»
و نیز میفرماید: { فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یقاتِلُوکُمْ وَأَلْقَوْا إِلَیکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ عَلَیهِمْ سَبِیلاً}؛(2)«پس اگر از شما کنارهگیری کرده و با شما پیکار ننمودند [بلکه ]پیشنهاد صلح دادند، خداوند به شما اجازه نمیدهد که متعرّض آنها شوید.»
در فقه اسلامی آمده است که اگر پدری فرزند خود را بکشد قصاص نخواهد شد. اشکال شده که این حکم به منزله اجازه قانونی برای اعمال خشونت در قبال کودکان است.
درباره این اشکال میگوییم:
آری، اصل این حکم صحیح است. محقّق در «شرایع الاسلام» میفرماید: «سومین شرط (از شرایط قصاص) این است که قاتل، پدر نباشد و در این صورت، پدر کشته نخواهد شد و باید کفّاره و دیه بپردازد و حاکم او را تعزیر مینماید. و هیچ کس با این حکم مخالفت نکرده است».(3)
مرحوم صاحب جواهر در توضیح سخن مرحوم محقق ابتدا به احادیثی چند از امامان معصومعلیهم السلام تمسّک کرده و در ادامه میفرماید: «علاوه بر احادیثی که ذکر شد که از آنها یقین به حکم حاصل میشود... البته کفارهای که باید بپردازد کفاره جمع است».(4)
بر همین اساس، در ماده 220 قانون مجازات اسلامی آمده است: «پدر یا جدّ پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمیشود و به پرداخت دیه به ورثه مقتول و نیز به تعزیر محکوم خواهد شد».
در توجیه این حکم به نکاتی چند اشاره میکنیم:
یکی از ویژگیهای مجازات خوب این است که در حدّ ممکن بازدارنده باشد. از این رو مجازات مؤثّری که برای قتل عمد میتوان در نظر گرفت همان قصاص است که بهترین عامل بازدارنده قتل عمد در جامعه است.
ولی درباره بازداشتن پدر نسبت به قتل فرزند باید گفت: پدر بیشترین علاقه و دلبستگی، مهر و عطوفت را به فرزند خود دارد، و این امر بهترین عامل بازدارنده از کشتن فرزند است، و نیازی نیست که برای او مجازاتهای سنگین وضع گردد تا موجب عبرت پدران دیگر گردد؛ زیرا علاقه و محبت پدر به فرزند خود عامل بسیار قوی و نیرومندی برای کاهش آمار این جنایات هولناک در جامعه است. لذا آمار قتل فرزند نسبت به کلّ قتلهایی که در جامعه اتفاق میافتد بسیار اندک و ناچیز است.
یکی دیگر از ویژگیهای یک مجازات خوب این است که تا حدّ ممکن، صدمات و زیانهایی را که بر اثر آن جنایت به دیگران وارد شده، جبران نماید. از این نظر قصاص بهترین مجازات برای قتل عمد است؛ زیرا در حدّ ممکن از فشارهای روحی و غم و اندوه بستگان مقتول میکاهد و خاطر آنان را تسلّی میدهد.
ولی در قصاص و کشتن پدری که بر اثر فوران شعلههای آتش خشم در وجودش اقدام به کشتن فرزند خود کرده نه تنها موجب تسلّی خاطر خانواده مقتول نخواهد شد، بلکه داغ دیگری را بر مصیبت آنها خواهد افزود. آری، حکومت اگر مصلحت بداند میتواند جدای از حقّ قصاص اولیای دم، مجازات سنگینی حتی اعدام را برای او مقرّر کند.
یکی از عواملی که در مسأله قتل فرزند به دست پدر مطرح است، مسأله حرمت پدر است و شاید تخفیف مجازاتهای او نیز به همین جهت باشد.
اسلام برای حفظ کانون گرم خانواده که رکن اساسی آن پدر است اهمیت فراوانی قائل است و لذا میتوان به جهت حفظ این موقعیت بر سایر اعضای خانواده از این تشکیلات استفاده کرده و در سایه آن به زندگی گرم خود ادامه دهند، اسلام تخفیف ویژهای برای پدر قاتل فرزند قرار داده است.
هیچ یک از مطالبی که گفته شد نمیتواند به طور قطع و یقین علت این حکم باشد؛ زیرا بر اساس جهان بینی اسلامی، تنها خداست که میتواند همه اجزای برنامه سعادت انسان را تنظیم کند. در تشریع هر حکم و قانونی برای زندگی فردی و اجتماعی انسان، هزاران عامل و پارامتر دخالت دارد که احاطه کامل به همه این عوامل و محاسبه دقیق آنها و مقایسه آنها از حیطه قدرت و توان انسان خارج است.
«ترور» واژهای است هراس انگیز و نفرتزا، که با شنیدن آن فهرستی بلند از انواع مختلف خشونتها، قتلها و جنایتها به ذهن انسان تداعی میکند.
ترور به معنای مصطلح خود دیربازی نیست که در قاموس لغات بشری راه یافته است، اما در همین مدت کوتاه آن چنان وجدان بشری را جریحهدار کرده که همه انسانها در محکوم کردن آن هیچ تردیدی را به خود راه نمیدهند. جا دارد حکم این عمل را از دیدگاه اسلام مورد نقد و بررسی قرار دهیم.
«ترور» در لغت به معنای ترساندن، و تروریسم به معنای ارعاب و تهدید، ایجاد ترس و وحشت میان مردم و تروریست به معنای طرفدار ارعاب و تهدید، طرفدار حکومت زور معنا شده است.(1)
و امّا در اصطلاح تا کنون تعریف جامعی از تروریسم نشده است. ولی در عین حال به برخی از تعاریف موجود در این زمینه اشاره میکنیم.
1 - در قطعنامه 1984 میلادی مجمع عمومی سازمان ملل درباره تعریف تروریسم چنین آمده است: «فعالیتهای مجرمانه و خشونتآمیزی که گروههای سازمان یافته
1) 734. فرهنگ کامل انگلیسی، فارسی، دکتر عباس آریانپور، ج 5، ص 5709 ؛ فرهنگ علوم سیاسی، شاملو احمدی، ص 563.
برای ایجاد ارعاب و وحشت انجام میدهند تا به این ترتیب اهداف به اصطلاح سیاسی خود را میسّر سازند».(1)
2 - محمّد حسین شاملو احمدی در این باره مینویسد: «تروریسم، مکتب خشونت و آدمکشی، به اعمال جنایتی اطلاق میشود که با هدف مقابله با کشورها و ایجاد رعب و وحشت در بین افراد یا گروههای معین یا عامه مردم، توسط گروههای تروریستی ارتکاب میشود».(2)
3 - «ولف» فیلسوف آمریکایی مینویسد: «تروریسم عبارت است از به کار بردن غیر مشروع زور و خشونت برای رسیدن به اهداف خاص. لذا استفاده مشروع از قدرت و زور داخل در مفهوم ترور نیست».(3)
4 - در فرهنگ علوم سیاسی، ترور چنین تعریف شده است: «ترور به معنای وحشت و ترس زیاد است. اصطلاحاً به حالت وحشت فوقالعاده اطلاق میشود که ناشی از دست زدن به خشونت و قتل و خونریزی از سوی یک گروه، حزب یا دولت به منظور نیل به هدف سیاسی، کسب یا حفظ قدرت است».(4)
در مورد اینکه اولین تروری که در اسلام اتفاق افتاد، نسبت به چه کسی بوده، اختلاف است. برخی اولین فردی که مورد ترور واقع شده را عمر بن خطاب میدانند، ولی حقّ این است که اولین شخص ترور شده سعد بن عباده میباشد. او کاندید از طرف انصار برای مقام خلافتِ بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله بود، ولی با مخالفت عدّهای و در رأس آنها عمر بن خطاب به مقام خلافت نرسید.
طبری و دیگران روایت کردهاند که سعد بن عباده را تا چند روزی رها کردند سپس کسی را به دنبال او فرستادند که باید به مسجد آمده و بیعت کنی؛ زیرا مردم و قوم تو بیعت نمودهاند.
او در جواب گفت: «آگاه باشید! به خدا سوگند بیعت نمیکنم تا با شما به آنچه از کمان دارم بجنگم و سر نیزه خود را به خون شما سیراب نمایم و با اهل بیت خود و هر آنکه از قومم در طاعت من میباشند، با شما به قتال پردازم. به خدا سوگند! اگر جن و انس با هم جمع شوند، من با شما بیعت نخواهم کرد تا بر خدای خود وارد شوم و بدانم که حسابم چیست.»
چون خبر به ابوبکر رسید، عمر به او گفت: سعد را رها نکن تا بیعت کند.
بشیر بن سعد به ابوبکر گفت: او لجاجت کرده و امتناع نموده است. او با شما بیعت نخواهد کرد تا کشته شود، و کشته نمیشود تا با او فرزند و اهل بیت و طایفهای از عشیرهاش کشته شوند، لذا چارهای نیست جز آنکه او را رها کنید و این کار به شما ضرری نمیرساند؛ زیرا او یک نفر است. او را به مشورت بشیر بن سعد رها کردند، ولی سعد بن عباده در نمازها و جماعتها و حج آنان شرکت نمیکرد و اینگونه بود تا ابوبکر از دنیا رفت... .(1)
بلاذری مینویسد: سعد بن عباده با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت. عمر کسی را به سوی او فرستاد که هر طور شده او را به بیعت دعوت کند و در صورت امتناع با استعانت از خدا کار او را تمام نماید. آن شخص به شام آمد و سعد را در بستانی در حلب مشاهده کرد. ابتدا او را دعوت به بیعت نمود. سعد گفت: من هرگز با شخص قرشی بیعت نخواهم کرد. آن شخص گفت: تو را خواهم کشت. سعد گفت: گرچه مرا به قتل رسانی. او گفت: آیا از آنچه امّت در آن وارد شده خارج میشوی؟ سعد گفت:
1) 739. تاریخ طبری، ج 2، ص 459؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 126؛ سیره حلبی، ج 4، ص 397؛ الریاض النضرة، ج 1، ص 168.
از بیعت آری، من خارج میشوم. در آن هنگام بود که آن شخص تیری به سعد زده و او را به قتل رسانید.(1)
آری، این اولین تروری بود که در اسلام اتفاق افتاد.
اقدامات تروریستی بر ضدّ عموم مردم؛ اعم از افراد یا گروه و سازمانی که با اهداف سیاسی به طور مستقیم، جان، مال، ناموس و آبروی مردم بیگناه و زنان و کودکان و... را مورد حمله قرار میدهد، با هر هدفی که سازمان دهی شود، از نظر وجدان بشری محکوم است و مصداق تروریسم محسوب میشود. در اسلام حتی در دفاع مشروع ،کشتن افراد بیگناه، تعقیب فراریان، کشتن اسیران، زنان، کودکان، تخریب جنگلها، درختان، آلوده کردن آبها، تعرّض به ناموس مردم و پردهدری مجاز شمرده نشده است. در کتابهای حدیثی و تاریخی به ممنوع بودن این گونه اقدامات غیرانسانی حتی در دفاعهای مشروع تصریح شده است. اینک به نمونههایی در این مورد اشاره میکنیم:
1 - در روایات فریقین شیعه و سنی از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «الإیمان قید الفتک»؛(2)«ایمان از ترور جلوگیری کرده است.»
2 - از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله هنگامی که میخواست سپاهی را برای جنگ اعزام نماید آنها را فرا خوانده، در برابرشان مینشست و میفرمود: «سیروا بسم اللَّه و باللَّه و فی سبیل اللَّه، لاتغلوا و لاتمثّلوا و لا تغدروا و لا تقتلوا شیخاً فانیاً و لاصبیاً و لا امرأة و لا تقطعوا شجراً الاّ أن تضطروا الیها»؛(3)«با نام خدا و برای خدا و در راه خدا سفر را آغاز کنید، نیرنگ و حقّه نزنید. کشتهها را مثله نکنید. سالخوردگان، کودکان و زنان را نکشید. و درختی را نبرید مگر اینکه مجبور شوید.»
3 - و نیز از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «نهی رسول اللَّه ان یلقی السمّ فی بلاد المشرکین»؛(1)«رسول خداصلی الله علیه وآله از ریختن سم در سرزمین مشرکین نهی کرده است.»
4 - حضرت علیعلیه السلام در جنگ صفین به نیروهای خویش چنین سفارش کرد: «هرگز با دشمن جنگ را آغاز نکنید تا آنان آغازگر جنگ باشند. فراریان را نکشید و بر زخمیان نتازید. هتک حرمت و عورت نکنید. از مثله کردن بپرهیزید. وارد خانههای آنان مشوید. بر زنان حمله نبرید. و به کسی دشنام ندهید».(2)
5 - مورخان نقل کردهاند که چون مسلم بن عقیل خبردار شد که ابن زیاد در خطبهای که ایراد کرده، مردم را از متابعت او برحذر داشته است، لذا ترسید که او را دستگیر کرده و به قتل برسانند. از این رو از خانه مختار بعد از مغرب خارج شد و به خانه هانی بن عروه مذحجی پناه برد. او در تشیع مردی قوی و متعصّب بود و از اشراف کوفه و قاریان آن دیار و شیخ عشیره مراد و زعیم آن به حساب میآمد. او چهار هزار زرهپوش و هشت هزار پیاده نظام داشت و هر گاه همپیمانان او را نیز ضمیمه آنان کنیم به حدود سی هزار نفر جنگجو میرسد که رئیس آنان هانی بن عروه بود. او از خواصّ امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام به حساب میآمد که در هر سه جنگ حضرت شرکت کرده بود. و نیز عصر پیامبر صلی الله علیه وآله را درک کرده و به شرف صحبت و همنشینی با آن حضرت نایل گشته بود.
مسلم بن عقیل در خانه هانی پناه گرفت. از طرف دیگر شریک بن عبداللَّه اعور حارثی نیز بر هانی وارد شده بود. او از بزرگان شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام در بصره بود. مردی جلیل القدر در بین اصحاب به شمار میآمد که در صفین حضور داشته و به همراه عمار بن یاسر میجنگید. او با هانی بن عروه رفاقت خاصی داشت. در منزل هانی مرض سختی بر او عارض شد. ابن زیاد به عیادت او آمد قبل از آمدن ابن زیاد شریک بن عبداللَّه اعور به مسلم عرض کرد: هدف تو و شیعیان تو هلاکت ابن زیاد
است، در اتاق خزانه مخفی شو و هر گاه از آمدن او اطمینان حاصل کردی از اتاق خارج شو و او را به قتل برسان و من سلامت تو را ضمانت میکنم.
در این هنگام که آنان مشغول صحبت بودند، گفته شد که امیر بر در خانه است. مسلم وارد خزانه شد و بعد از چند لحظه عبیداللَّه بن زیاد وارد بر شریک شد، ولی مسلم از خزینه بیرون نیامد. چون شریک مشاهده کرد که مسلم دیر کرده به عنوان علامت دادن به او چند بار عمامه خود را از سر برداشته و بر زمین گذارد. و نیز با قرائت اشعاری او را به خروج از خزانه و حمله به ابن زیاد تحریک و تحریص نمود. مکرّر اشعار را قرائت میکرد و چشمش را نیز به خزانه دوخته بود. آن گاه با صدای بلند که مسلم بشنود، گفت: او را سیراب کن گر چه مرگ من در آن باشد. در این هنگام عبیداللَّه به هانی التفات کرد و گفت: پسر عموی تو در مرضش هذیان میگوید. هانی گفت: شریک از زمانی که مریض شده هذیان میگوید، خودش نمیداند چه میگوید.
ابن زیاد از مجلس خارج شد و مسلم متعرّض قتل او نشد. در این جا سؤالی که مطرح است این که چرا حضرت مسلم به قرار خود عمل نکرد و امالفساد ابن زیاد را که در قتل امام حسینعلیه السلام دخالت داشت به قتل نرسانید؟ و به تعبیر دیگر چرا قصاص قبل از وقوع جنایت نکرد؟
در مورد سؤال مورد نظر پاسخهایی داده شده که به آنها اشاره میکنیم:
اولاً: از آنجا که پیامبرصلی الله علیه وآله از حیله و مکر نهی کرده، لذا حضرت مسلم از این طریق برای مبارزه با ابن زیاد استفاده نکرد. در حدیثی حضرت صادقعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «انّ الاسلام قید الفتک»؛(1)«همانا اسلام مانع حیله و مکر بوده و آن را غل کرده است.»
ثانیاً: این کار با سیره و روش مسلم سازگاری ندارد؛ زیرا او مردی باورع و باتقوا است و در خانه امیرالمؤمنینعلیه السلام تربیت شده است. وظیفه مسلم که از طرف امام
1) 745. تهذیب الاحکام، ج 10، ص 214 ؛ کافی، ج 7، ص 375.
حسینعلیه السلام نسبت به آن مسؤلیت دارد این است که از مردم برای حضرت بیعت بگیرد و از حوادث کوفه اطلاع یافته و امام را از آن باخبر سازد. و لذا اگر دست به قتل ابن زیاد میزد از حیطه وظایف خود خارج میشد.
ثالثاً: حضرت مسلم ملاحظه میکرد که وظیفهاش بیداری مردم است، اگر بدون بیداری امّت، ابن زیاد و امثال او را به قتل رساند همین مردم دوباره شخصی دیگر مثل او یا از او بدتر را بر سر کار میآورند. مردم خود باید آگاه شوند و از فساد خلیفه مطّلع گردند. و این هدف با ترور یک فرد حاصل نخواهد شد. و لذا در هیچ نصّ تاریخی ذکر نشده که حضرت مسلم طرح شریک را پذیرفته باشد. چه بسا مسلم در صدد فکر کردن درباره طرح او بوده، ولی قصد قطعی برای اجرای آن نداشته است.
رابعاً: با نظر و تأمل در قضیه پی میبریم که در حقیقت، گویا هانی بن عروه به ابن زیاد پناه و امان ضمنی داده بود؛ زیرا ابن زیاد به او خبر داد که میخواهد به عیادت شریک بیاید و او نیز ابن زیاد را اجازه داد و این خود یک نوع امان لفظی و قولی به ابن زیاد از جانب هانی به حساب میآید. و در این گونه موارد، اسلام انسان را مقید ساخته تا کسی را که دیگری امان داده، به قتل نرساند، گرچه شخصی فاجر و فاسق و امّالفساد باشد. خصوصاً آن که این شخص در خانه دیگری است و همسر او به این عمل رضایت نداده بلکه از او تقاضای صرف نظر از کشتن او را کرده و بر این امر اصرار میورزد که در خانه او این قتل انجام نگیرد.
6 - کشّی در ترجمه حذیفة بن منصور به سندش از عبدالرحمن بن حجاج نقل کرده که گفت: ابوالعباس از فضل بقباق خواست تا برای حریز بن عبداللَّه سجستانی از امام صادقعلیه السلام اذن بگیرد تا بر حضرتش وارد شود، حضرت به او اذن ورود نداد. دوباره خواست تا از حضرت برای او اذن بگیرد ولی به او اذن نداد. فضل بقباق به حضرت عرض کرد: چه چیزی است برای کسی که به درجه عقوبت غلامش برسد؟ حضرت فرمود: این قدر و اندازه گناهش میباشد. فضل عرض کرد: به خدا سوگند
شما بیش از آن کاری که حریز انجام داده او را عقوبت کردید. حضرت فرمود: «ویحک انّی فعلت ذلک؟ انّ حریزاً جرّد السیف»؛(1)«وای بر تو، من این چنین کردهام؟ همانا حریز کسی است که شمشیر کشیده است.»
نجاشی در ترجمه حریز بن عبداللَّه سجستانی میگوید: «او از اهالی کوفه بود که بسیار سفر به سجستان به جهت تجارت میکرد و لذا سجستانی معروف شد... او از جمله کسانی بود که در سجستان شمشیر کشید و خوارج را به قتل رساند و این کار در زمان حیات ابی عبداللَّه (امام صادقعلیه السلام) بود. و روایت شده که حضرت به او بیاعتنایی کرده و او را از خودش دور کرد.
خوارج گرچه کسانی بودند که استحقاق قتل را داشته و لذا حضرت علیعلیه السلام تعداد بسیاری از آنها را کشت، ولی از آنجا که حریز آنها را ترور میکرد لذا حضرت به جهت تأدیب، او را به نزد خود راه نداد. و چون حریز این حرکت را از امام دید، از کرده خود پشیمان شد.
7 - ابن سعد در کتاب «الطبقات الکبری» درباره کیفیت اسلام آوردن مغیرة بن شعبه از قول او مینویسد: «ما قومی از عرب بودیم که به دین خود پایبند بوده و خادم بت (لات) بودیم. با خود گفتم که اگر قوم ما اسلام آورد من از آنها پیروی نکنم. پس جماعتی از بنی مالک همراه با هدایایی قصد وارد شدن بر مُقَوْقِس را داشتند. من قصد کردم که با آنها از شهر خود خارج شوم. با عمویم عروة بن مسعود که مشورت کردم او مرا از این کار نهی نمود و گفت: از فرزندان پدرت کسی همراه تو نیست. من اصرار بر خارج شدن داشتم و لذا همراه با آنان به تنهایی از شهر خارج شده و به اسکندریه وارد شدیم. به نزد مقوقس رفتم، وقتی مرا دید نشناخت و لذا از من سؤال کرد و بعد از شناسایی از ما پذیرایی نمود و سپس دستور داد تا بر او وارد شویم. ابتدا به سرپرست بنی مالک که من همراه او آمده بودم نظر افکند و او را در کنار خود جای
1) 746. معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 242و243.
داد، و از او سؤال کرد: آیا همه شما از بنی مالک هستید؟ او گفت: آری، به جز یک نفر که از همپیمانان ما است، و مرا به او نشان داد. در آن هنگام مشاهده کردم که من خوارترین افراد به نزد اویم. او دستور داد تا هدایایی را به نزد آنها گذاشتند و برخی را بر برخی دیگر برتری داد، ولی در حقّ من کوتاهی کرد و تنها هدیه کمی به من داد که قابل ذکر نبود. ما همگی از نزد پادشاه بیرون آمدیم. بنی مالک با آن اموال مشغول خریدن اجناس برای اهل بیت خود برآمدند و همگی از این امر خوشحال بودند، ولی من قصد کشتن آنها را کردم... چون به «بُساق» رسیدیم، خودم را به بیماری زدم و سر خود را پوشاندم. آنان به من گفتند: تو را چه شده است؟ گفتم: سرم درد میکند. لذا آنها مرا رها کرده و مشغول شراب خوری شدند. من به آنها گفتم: گرچه سرم درد میکند، ولی مینشینم و شما را از شراب سیراب میکنم. آنان پذیرفتند. من هم شراب پیاپی به آنها دادم تا آنکه مست لا یعقل به خواب رفتند، من هم حمله برده و همه آنها را به قتل رساندم و سپس تمام هدایایشان را به غارت بردم. آنگاه مستقیماً با لباس سفر وارد مدینه شده و خدمت پیامبرصلی الله علیه وآله رسیدم. مشاهده کردم که در مسجد با اصحاب خود نشستهاند. بر آن حضرت به تهیت اسلام، سلام دادم. ابوبکر بن ابی قحافه به من نظر کرد و او مرا میشناخت، گفت: تو فرزند برادر عروه هستی؟ گفتم: آری، آمدهام تا شهادتین بگویم. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: حمد خدایی را سزاست که تو را به اسلام دعوت کرد. ابوبکر گفت: آیا از مصر آمدهای؟ گفتم: آری. گفت: مالکیون که با تو بودند، چه کردند؟ گفتم: بین من و آنها از آن کارهایی که بین عرب اتفاق میافتد، انجام شد، در حالی که ما بر دین شرک بودیم و من همه آنان را به قتل رساندم و اموالشان را به غارت برده و به نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آوردم تا آنها را تخمیس کرده، یا نظر خود را درباره آنها بگوید؛ زیرا اینها غنایمی از مشرکین است و من هم مسلمان شدهام و به محمّدصلی الله علیه وآله ایمان آوردهام.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: اسلام تو را قبول کردم، ولی چیزی از اموال آنها را
بر نمیدارم و تخمیس نیز نمیکنم؛ زیرا این کار حیله است و در حیله خیری نیست... .(1)
برخی به آیه ارهاب تمسّک کرده و حکم به جواز ترور دشمنان اسلام دادهاند تا در آنها ایجاد خوف و وحشت نموده، دست از دشمنی با اسلام و مسلمین بردارند.
خداوند متعال میفرماید: {وَأَعِدُّوا لَهُم مَا اسْتَطَعْتُم مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَیلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ وَآخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لَاتَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ یعْلَمُهُمْ وَمَا تُنفِقُوا مِنْ شَیءٍ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یوَفَّ إِلَیکُمْ وَأَنتُمْ لَا تُظْلَمُونَ ؛(2)«هر نیرویی در قدرت دارید برای مقابله با آنها (دشمنان) آماده سازید و (همچنین) اسبهای ورزیده، تا به وسیله آن، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید و (همچنین) گروه دیگری غیر از اینهارا، که شما نمیشناسید و خدا آنها را میشناسد. و هرچه در راه خدا انفاق کنید به طور کامل به شما بازگردانده میشود و به شما ستم نخواهد شد.»
در توجیه آیه فوق میگوییم: آیه امر به آماده کردن جنگجویان فقیر از سوی ثروتمندان دارد؛ زیرا هنگامی که دشمنان مشاهده کنند مسلمانان از لحاظ جنگی و لجستیکی در آمادگی کامل به سر میبرند هیچ گاه قصد تعرض به مسلمانان نمیکنند.
فخر رازی در تفسیر آیه فوق میگوید: «هنگامی که کافران بدانند، مسلمانان آماده جهاد و مستعدّ بر آنند و تمام انواع اسلحه و ادوات جنگی را آماده کردهاند از آنان میترسند. و این خوف مفید اموری چند است:
1 - هرگز به فکر اشغال بلاد اسلامی نمیافتند.
2 - چون ترسشان شدید شود چه بسا از ناحیه خود به جزیه تن دردهند.
3 - چه بسا این خوف سبب پذیرش اسلام آنها شود.
4 - به فکر کمک به دیگر کفار نمیافتند.
5 - این سبب میشود که در بلاد اسلامی ملاحظاتی داشته باشند.
گرچه اطلاق برخی از روایات دلالت دارد بر اینکه نباید متعرّض زنان و کودکان شد ولی این نکته قابل توجه است که اطلاق روایات مربوط به شرایط عادی و عدم اضطرار است وگرنه در صورتی که دفاع و دفع دشمن از تعرّض به اسلام و مسلمین، بر این امر توقف داشته باشد، این کار جایز است.
لذا در روایت حفص بن غیاث آمده است که او گفت: از امام صادقعلیه السلام در مورد شهری از شهرهای کفار جنگی پرسیدم: آیا میشود آب را بر روی آنها رها کرد؟ یا آن را به آتش کشید؟ و یا با منجنیق آنها را در هم کوبید در حالی که در میان آنان زنان و کودکان و سالخوردگان و اسیران مسلمان و بازرگانان وجود دارند؟ حضرت فرمود: این اقدامات انجام میگیرد و به خاطر آنها از این کارها اجتناب نمیشود... .(1)
در تاریخ صدر اسلام ترورهایی انجام گرفته است که احتیاج به بررسی دقیق دارد اینک به این موارد اشاره میکنیم:
1 - ابو عفک؛
رسول خداصلی الله علیه وآله با یهود قرارداد ترک مخاصمه و عدم تعرّض به یکدیگر بسته بود، ولی یهود قبل از جنگ بدر بر ضدّ رسول خداصلی الله علیه وآله و مسلمانان توطئه کرده و متعرض انواع اذیتها بر آنان میشدند. «ابو عفک» یهودی از جمله کسانی است که با اشعار
1) 749. وسائل الشیعه، ج 11، باب جهاد العدوّ، ح 1.
خود مردم را بر ضدّ رسول خداصلی الله علیه وآله میشوراند. سالم بن عمیر نذر کرد که او را به قتل رسانده یا خودش بر سر این کار بمیرد، لذا رفت و او را به قتل رسانید.(1)
مشخص است که این قتل از جهاتی قابل توجیه است:
اوّلاً: این قتل و ترور از ناحیه رسول خداصلی الله علیه وآله یا به امر او نبوده است.
ثانیاً: این عمل بعد از نقض عهد و پیمان از ناحیه یهود انجام گرفته است؛ زیرا همانگونه که گفته شد، مسلمانان و یهود پیمان بسته بودند که هیچگونه تعرّضی نسبت به یکدیگر نداشته باشند.
2 - عصماء دختر مروان؛
برخی از مورخین میگویند: چون «ابوعفک» کشته شد، «عصماء دختر مروان» از این امر ناراحت شد و شروع به عیبگویی بر علیه اسلام و مسلمین کرد و انصار را به جهت پیروی از رسول خداصلی الله علیه وآله توبیخ نمود و رسول خداصلی الله علیه وآله را با شعر هجو و مسخره کرده و مردم را بر ضدّ آن حضرت تحریک نمود، و این کار تا بعد از جنگ بدر ادامه داشت.
«عمیر بن عوف» که چشمانش کمدید بود، او را با جست و جو توسط دوستانش پیدا کرد و بعد از جدا کردن بچه شیر خوارش که مشغول خوردن شیر از پستان او بود، با فرو بردن شمشیر در سینهاش او را به قتل رسانید... .(2)
این قصه از جهاتی قابل تردید و مناقشه است:
اوّلاً: این عمل از ناحیه رسول خداصلی الله علیه وآله و به امر او نبوده است.
ثانیاً: عمیر بن عوف که چشمانش کمدید بوده، چگونه دست به این عمل ظریف و دقیق آن هم در شب تاریک زده، به طوری که اصلاً عصماء نفهمیده است.
ثالثاً: غالب مورخان این قصه را نقل نکردهاند.
3 - کعب الأشرف؛
ابن اسحاق مینویسند: خبر شکست مشرکان در بدر و کشته شدن تعدادی از آنان و گریه مردم بر کشته شدگان خود، بر «کعب الأشرف» گران تمام شد، لذا شروع به مسخره کردن پیامبرصلی الله علیه وآله و اصحاب او به شعر نمود. او زنان مسلمان و حتی همسران پیامبرصلی الله علیه وآله را با شعر هجو و توهین میکرد و آنان را از این طریق اذیت و آزار مینمود.(1)
سپس به سوی مکه رفت و مردم آنجا را بر ضدّ رسول خداصلی الله علیه وآله تحریک نمود و از آنجا خارج نشد تا اینکه آنان را بر جنگ با رسول خداصلی الله علیه وآله متفق القول کرد و حتی در جواب ابوسفیان که از او پرسیده بود: دین ما بهتر است یا دین محمّد و اصحاب او؟ او دین مشرکان را ترجیح داد.(2)
چون کعب الأشرف به مدینه بازگشت، رسول خداصلی الله علیه وآله سخنی فرمود که برخی از صحابه؛ همچون محمّد بن مسلمه لزوم کشتن او را فهمیدند، لذا او با ابونائله که برادر رضاعی کعب الأشرف بود، با طراحی خاصی کعب را به قتل رساندند.
در توجیه این قتل میگوییم:
اوّلاً: قتل او ترور به حساب نمیآید؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله آن را به طور علنی اعلام کرده بود، درحالی که در ترور عنصر پنهانکاری نهفته است.
ثانیاً: همانگونه که اشاره شد، کعب دائماً درصدد توطئه بر ضدّ اسلام و مسلمین و پیامبرصلی الله علیه وآله بود و در حقیقت در حال جنگ با مسلمانان بود.
4 - ابو رافع؛
در سال سوم یا چهارم و بنابر نقلی، بعد از واقعه احد ابو رافع بن حقیق که از یهود بود، در خیبر شبانه به توسط پنج یا هشت نفر که در میان آنها عبداللَّه بن عتیک بود، به قتل میرسد. و جهت کشتن او به توسط مسلمانان این بود که او همکار کعب بن
الأشرف در دشمنی با رسول خداصلی الله علیه وآله و اذیت و آزار او بود، لذا مسلمانان مصلحت دیدند که او را از پای درآوردند؛ زیرا او و کعب الأشرف و امثال آن دو از اظهر مصادیق محاربین و نقض کنندگان عهد و پیمان به حساب میآمدند شاهد این مطلب اینکه:
اوّلاً: همسر کعب الأشرف او را از اینگونه اعمال برحذر میداشت و به او میگفت: تو با این کارت جنگ طلب هستی.
ثانیاً: به همین جهت بود که یهود لازم دیدند تا بار دیگر عهد و پیمانی را که نقض کرده بودند، تجدید کرده و بار دیگر نزد امام علی بن ابی طالب علیه السلام پیمان جدیدی امضا کنند.(1)
1) 754. الطبقات الکبری، ج 2، ص 23؛ المغازی، واقدی، ج 1، ص 192 و ... .
نظام جزایی که مشتمل بر قانون عقوبت است از مهمترین موضوعات حقوقی در هر مجتمع و نظامی است. هر مجتمعی از بدو تولدش برای افراد و مردم خود حقوق و امتیازاتی قرار میدهد که باید هر یک از افراد به آن ملتزم باشند. که از آن جمله حق زندگی، حق آزادی، حق رفاه و امنیت و حق ملکیت است. اینها حقوقی است که کسی نمیتواند به آنها تجاوز کند. حال اگر برخی از افراد مجتمع به حقوق خود قانع نبوده و به حقوق دیگران تعرّض نمایند و در نتیجه توازن و نظام جامعه را بر هم زده و به آن اخلال وارد کنند، چارهای جز آن نیست که قانونی برای مقابله و عقوبت تجاوزگران جعل شده و در حق آنان عملی گردد.
بنابراین، جزا و عقوبت یکی از عوامل حمایت نظام و حفظ و صیانت از حقوق افراد است. و از اینجا است که از هنگام ظهور زندگانی اجتماعی، نظام جزایی یکی از چارچوبهای اساسی اجتماع بوده است. و حتی میتوان ادعا کرد که قوانین جزایی از قدیمیترین موضوعات بشری است؛ زیرا مجتمع از مجموعه افراد تألیف شده و به جهت تعارض مصالح، وقوع جرم امری بدیهی به نظر میرسد. و لذا مجتمع در مقابل آن عکس العمل نشان داده و با جرم و مجرم مقابله میکند. بدین جهت مشاهده میکنیم که ادیان الهی اهتمام فراوانی به موضوع جزا و عقوبت مجرم داده و بر عقوبت مجرمین و هتک حرمت کنندگان شرایع دینی تأکید ورزیده است.
به رغم این مطالب، مشاهده میکنیم که فلسفه جزا و عقوبت و مجوّزات آن محور
بحث و گفت و گو و جدل و مناظره بین حقوقدانان و فلاسفه و جامعهشناسان قرار گرفته است. لذا جا دارد به این موضوع بپردازیم.
دانشمندان حقوقدان و متخصّصان در علوم جنایی در رابطه با فلسفه جزا و عقوبت و هدف از آن، دیدگاهها و آرا مختلفی را ارائه دادهاند. و لذا این بحث در اسلام نیز به عنوان فلسفه جزا مطرح شده و به عنوان بحث از ماورای فقه مطرح است. اینک به برخی از آراء اشاره میکنیم:
«جان جاک روسو» جزا را بر اساس فایده اجتماعی تجویز کرده و آن را قانونمند دانسته است. او معتقد است که انسان آزاد آفریده شده و در طبیعت آزاد زندگی میکند. و از آنجا که او به تنهایی از حمایت خود و مقابله با عوامل طبیعی عاجز است، لذا بشر به جهت دفع خطرها از خود با یکدیگر تجمع کرده و بین خود امری را به نام «قرارداد اجتماعی» تنظیم کرده است. در چنین مجتمعی هر کس که مرتکب جرمی میشود در حقیقت قرارداد خود را با مجتمع نقض کرده است، قراردادی که آن را با اراده خود امضاء کرده است. و چون متصدّیان امر درصدد محاکمه و اجرای جزا و عقوبت نسبت به او برآیند در حقیقت به مردم اعلام میدارند که او قرارداد اجتماعی را نقض کرده است و لذا نمیتواند عضوی از اعضای این جامعه باشد بلکه او دشمن این مجتمع به حساب میآید.(1)
برخی دیگر از فلاسفه و متفکران دینی و اخلاقی معتقدند که هدف از جزا - با قطع نظر از مصلحت اجتماعی - تنفیذ عدالت مطلق است.
1) 755. قرارداد اجتماعی، جان جاک روسو، ترجمه غلام حسین زیرک زاده، ص 74.
از جمله طرفداران این عقیده «کانت» فیلسوف مشهور آلمانی و «جوزیف دومستر» است. «کانت» در دو کتاب معروف خود «نقد عقل نظری» و «نقد عقل عملی» نظریه «قرارداد اجتماعی» را باطل دانسته و معتقد است که «عدالت» و «اخلاق» موجب عقوبت مجرمند. حتی در صورتی که فایدهای برای مجتمع در اجرای عقوبت نباشد اجرای عقوبت بر اساس عدوان و هتک حرمت دایره اخلاق و عدالت امری واجب و ضروری به نظر میرسد.
«کانت» معتقد است با قطع نظر از منفعت و دفع ضرر، جزا از ناحیه نفع اجتماعی نیست، بلکه جزا فی نفسه هدف است؛ زیرا تنفیذ عدالت مطلقه بوده و از قانون اخلاقی دفاع میکند.
برخی معتقدند که جزا و عقوبت راهی برای جلوگیری از جرم، و ایجاد وحشت در مجرم است تا دست از جرم بردارد، یا از نسبت جرم کاسته شود؛ زیرا در صورتی که در پیش روی مجرم موانعی از ارتکاب جرم گذاشته شود، یا در او ایجاد وحشت به جهت جعل قانون مجازات شود میتواند مجرم را از جرم و گناه و تعدّی به حقوق دیگران بازدارد.
مؤیدین این فکر ایمان دارند که جزا عقوبت مجرم است که اساساً منجرّ به جلوگیری از وقوع جرم از او و دیگران میشود.
عالیترین هدفی را که دانشمندان حقوقدان جزایی، به خصوص صاحبان عقیده دفاع اجتماعی، از عقوبت و جزا ترسیم میکنند، نظریه اصلاح مجرم است که نتیجه آن بازگرداندن مجرم به جامعه به عنوان فردی صالح و شریف است. آنان میگویند: از واجبات اولیه دولت، اصلاح مجرمین و تربیت آنان میباشد. و معتقدند که جزا از آن جهت که ایجاد صدمات روحی دردناک در نفس مجرم میکند لذا او میفهمد که اشتباه کرده است و لذا درصدد برمیآید تا در آینده خودش را اصلاح کند.
از آن جهت که ما معتقدیم دین اسلام دین شمولگرا است، لذا نمیتواند فاقد نظام جزایی باشد؛ زیرا اداره مجتمع و حفظ نظام و استحکام پایهها و ارکان امن و عدالت مسائلی هستند که همگی مرتبط به وجود مقرّرات جزایی و عقوباتی میباشند که بتواند دست افرادی که نظام جامعه را بر هم میزنند، کوتاه کند. بدون وجود جزا و عقوبت مجرم، نمیتوان در مقابل ظلم و تعدّی و شرارت ایستاد. و از آنجا که اسلام در طلیعه همه ادیان است لذا باید قانون جزایی داشته باشد.
بالا بردن شخصیت انسان یکی از اهداف حکومت اسلامی است که در تحقق آن باید نهایت کوشش شود. عقوبت مجرمان نیز گرچه سبب وارد شدن ضربه روحی بر آنان است و حرمت فرد را شکسته و هتک میکند، ولی نمیتوان از مصالح کلّی نسبت به تربیت افراد مجرم و جلوگیری از تحقق جرم از دیگر افراد چشمپوشی کرد. شخصیت مجرم گرچه همانند افراد دیگر از حقوق خاصی برخوردار است، ولی اهتمام به آن حقوق باعث نمیشود که از جرمی که انجام داده صرف نظر کنیم.
هنگامی که ما به فلسفه و حکمت عقوبات و جزا در اسلام میپردازیم پی میبریم که به شخصیت مجرم و سلامت مجتمع در اسلام اهتمام فراوانی شده است. اسلام دو نوع عقوبت و جزا را برای مجرم مقرّر ساخته است تا به توسط آن دو، هم مجرم را اصلاح کرده و هم مجتمع را از تکرار جرم حفظ کند:
مطابق این نوع جزا که از اهمیت زیادی برخوردار است، انسان مجرم بعد از آنکه از این دنیا رحلت کرد در مقابل محکمه عدل الهی قرار گرفته و از او بازخواست خواهد شد.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { یوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیرٍ مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَینَها وَبَینَهُ أَمَداً بَعِیداً وَیحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَاللَّهُ رَؤُوفٌ
بِالْعِبادِ}؛(1)«روزی که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده، حاضر میبیند و آرزو میکند میان او، و آنچه از اعمال بد انجام داده، فاصله زمانی زیادی باشد. خداوند شما را از [نافرمانی خودش، بر حذر میدارد؛ و[ در عین حال خدا نسبت به همه بندگان، مهربان است.»
و نیز میفرماید: { وَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یرَهُ ؛(2)«و هر کس هم وزن ذرهای کار بد کرده آن را میبیند.»
جزای دنیوی عمل زشت به نوبه خود بر دو قسم است:
الف) جزای تکوینی مطابق قانون علیت و نظام اسباب و مسبّبات و ربط نتایج به مقدمات؛ زیرا عالم تکوین، عالم اسباب و مسبّبات است و هر عملی چه خوب و چه بد تکویناً دارای اثر در همین دنیا است، و هر مجتمعی هنگام انحراف پیدا کردنش باید منتظر عاقبت و جزای آن باشد، و این سنت حتمی الهی است.
قرآن کریم میفرماید: { قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُروا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ ؛(3)«پیش از شما، سنتهایی وجود داشت؛ [و هر قوم، طبق اعمال و صفات خود، سرنوشتهایی داشتند که شما نیز، همانند آن را دارید.] پس در روی زمین، گردش کنید و ببینید که سرانجام تکذیب کنندگان [آیات خدا] چگونه بود؟!»
و نیز میفرماید: { وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً}؛(4)«و هر کس از یاد من روی گردان شود، زندگی [سخت و تنگی خواهد داشت.»
اینها همگی آثار تکوینی گناه و دوری از خداوند متعال است.
ب) نظام جزایی و قوانین قراردادی برای عقوبت مجرم که فقهای اسلامی آنها را از کتاب و سنت استخراج کردهاند و وظیفه حاکمان جامعه اسلامی است که آنها را به
اجرا گذاشته و پیاده نمایند؛ از قبیل عقوبت قصاص در قتل عمد، بریدن دست سارق، و تازیانه زدن و...
مبنای این نوع جزا - که مورد بحث ما است - همان مبنایی است که شریعت اسلامی بر آن بنا نهاده شده است. هدف بعثت انبیا و ارسال شریعت، گسترش رحمت در میان جامعه است، آنجا که قرآن کریم میفرماید: { وَما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ ؛(1)«ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم.»
از آنجا که مجموعه تعالیم انبیا از آن جمله احکام جزایی به جهت ایجاد و گسترش رحمت در سطح جامعه است، میتوان عقوبت و جزای مجرم را نیز مصداق رحمت به او و جامعه دانست.
رحمت چیزی است که مقتضی جلب منافع بر جامعه و دفع مفاسد و ضرر از آن است و میتواند حیات مجتمع را در راه دوام و استمرار قرار دهد. و این به طور وضوح در احکام جزایی اسلام مشاهده میشود.
آری، معیار مصلحت را نیز خود شریعت مشخص میکند.
از آنجا که مبنای احکام جزایی اسلام گسترش رحمت در بین مردم و تأمین مصالح و دفع مفاسد از آنان است، لذا ایجاب میکند که اصولی بر این احکام جزایی با این مبنا حاکم باشد، اصولی که مراعات آنها در عقوبتهای اسلامی به جهت تحقیق هدف اساسی از آنها لازم است. اهمّ این اصول عبارت است از:
1 - تناسب بین جرم و عقوبت، و این اصل در حقیقت از نتایج عدالت خداوندی است. علاوه بر این، عقوبت بر اساس ضرورت تشریع شده و بر خلاف اصل است و لذا عمل به عقوبات واجب است که در حدّی باشد که ضرورت اقتضا میکند.
1) 760. سوره انبیاء، آیه 107.
2 - از آنجا که جزا و عقوبت به جهت تأمین مصالح مجتمع است، لذا واجب است که عقوبت به جهت تأدیب مجرم و عبرت دیگران از ارتکاب جرم باشد.
3 - از آنجا که هدف جزا تأمین مصالح مجتمع است، لذا جزا و عقوبت به تبع مصالح اجتماعی شدّت و ضعف پیدا میکنند.
4 - تأدیب مجرمان گرچه از اهداف جزایی اسلام است ولی این تأدیب به جهت انتقام از او نیست بلکه به جهت اصلاح او و جامعه است.
با التفات و تأمل در اصول اساسی که حاکم بر عقوبات و مبانی آنها است میتوان به این نتیجه رسید که اسلام گرچه در قوانین جزایی خود اهتمام به مصالح اجتماعی دارد، ولی هرگز از مصالح فرد مجرم و اهتمام به شخصیت او غفلت نورزیده است، به رغم اینکه در اولین وهله، جمع بین این دو مصلحت محال به نظر میرسد؛ زیرا حمایت مجتمع موجب الغای اعتبار مجرم و فراموش کردن شخصیت او است، همانگونه که اهتمام به مصلحت فرد موجب کوتاهی از حمایت و اهتمام به مصالح اجتماع میباشد. ولی جمع بین این دو مصلحت در قوانین اجتماعی لحاظ شده است همانگونه که از اصولی که حاکم بر نظام و قوانین جزایی اسلام است به دست میآید.
البته این را باید دانست که این بدان معنا نیست که اهتمام به مصالح فرد و اجتماع در تمام جرایم و عقوبتها لحاظ شده است بلکه برخی از جرایم است که تنها اهتمام به مصالح مجتمع را میطلبد و هر گونه اعتباری را از شخصیت مجرم لغو میکند. ولی با تأمل در عقوباتی که در شرع مقرّر شده به دست میآید که حمایت اجتماع و مجتمع اسلامی به جهت پشتیبانی از افراد مقدم است و لذا در حال وجود تزاحم، مصلحت مجتمع از مصلحت مجرم اولی و برتر است. بدین جهت هر گاه عقوبت مجرم نتواند هدف را تأمین کند حاکم اسلامی میتواند او را تا به ابد در زندان نگاه داشته یا به قتل
برساند؛ یعنی آزادی فرد را فدای آزادی مجتمع نماید. بر این اساس میتوان گفت: در جرائمی که نظام اجتماعی را هدف گرفته، شریعت اسلامی التفاتی به شخصیت مجرم ندارد، ولی در مواردی که تا به این حد نیست و نیز جرایمی که جنبه شخصی دارد نه اجتماعی، مصلحت شخص مجرم نیز رعایت شده است.
از مجموعه این بحثها استفاده میشود که دیدگاه اسلام در جزا و عقوبات و قوانین جزایی، جامع تمام نظریات علمای حقوق و جامعهشناسان است که از ابتدای قرن هجدهم طرح شده است.
عقوبات در شریعت اسلامی به جهت مصالح عمومی و اصلاح فرد و جلوگیری مردم از ارتکاب جرایم است، ولی در اجرای قوانین جزایی از مقدار ضرورت که اهدافش را تأمین کند تجاوز نمینماید، و این مقتضای عدالت است. و لذا مشاهده میکنیم که در شرایطی خاص، اسلام عقوبت را از مجرم در حقوق اللَّه برداشته است که از آن جمله در مورد توبه قبل از دستگیری او است و در صورتی که بعد از دستگیری توبه کند امرش به دست امام است. و نیز در مورد شبهات، حدود جاری نمیگردد؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «ادرأوا الحدود بالشّبهات»؛(1)«حدود را به شبهات دفع نمایید.»
1) 761. وسائل الشیعه، باب 24، از ابواب مقدمات حدود، حدیث 3.
در عصر کنونی که مفاهیم اقتصادی بیش از مفاهیم علمی در مجامع علمی و سیاسی مطرح میباشد، گروهی سعی دارند که اقتصاد اسلامی را به یکی از دو مکتب «کاپیتالیسم» یا «سوسیالیسم» تطبیق نمایند. این گروه شهامت آن را ندارند که حقایق را آن گونه که هست، بدون گرایشها و تمایلات بشناسند، لذا در برابر مکاتب بیگانه آنچنان خودباخته هستند که یاری دفاع از مکتب اصیل خود را ندارند. از این جهت در پاسخ بسیاری از پرسشگران که میپرسند: اقتصاد اسلامی طرفدار کدامین مکتب اقتصادی معروف جهان است، باید گفت: هیچ کدام. اقتصاد اسلامی جزئی از نظام کلّی است که برای خود ویژگیهای خاصی دارد که با آن در هیچ یک از مکتبهای دیگر نمیتوان یافت.
اینک این موضوع را دنبال خواهیم کرد.
در تعالیم اسلام یک رشته علوم اقتصادی وجود دارد که ما نام آنها را «خطوط اقتصاد اسلامی» مینامیم. این اصول در کنار علم اقتصاد درصدد تنظیم قوانین اقتصادی بر اساس حفظ شؤون اخلاقی و مصالح انسانی و عدالت اجتماعی است و مسئولیتی که اسلام در مورد اقتصاد بر عهده گرفته همین است. یعنی زندگی اقتصادی را در این برنامه تنظیم میکند.
علم اقتصاد در اصطلاح توده مردم همان علم معاش است. علمی که به ما میآموزد چگونه از منابع طبیعی با کار کمتر، تولید بیشتر داشته باشیم، تولیدی که نیاز ما را در زندگی فراهم کند.
اسلام با در نظر گرفتن سعادت انسان، کلیه فعالیتهای اقتصاددانان را کنترل کرده، مشروع یا نامشروع، نیک و بد، ظالمانه و عادلانه بودن آنها را روشن میسازد. از این جهت باید گفت که در آیین اسلام علم اقتصاد به این معنا مطرح نیست در حالی که در این آیین، مکتب اقتصادی که حافظ شؤون انسانی و عدالت اجتماعی است وجود دارد.
در اسلام علم اقتصاد به صورت اصطلاحات پیچیده وجود ندارد، امّا نظام مالی و سیستم اقتصادی ویژهای وجود دارد و این تفاوت با توجّه به خطوط اقتصادی اسلام درباره معاملات حلال و حرام کاملاً روشن میگردد.
بنابراین، هدف و موضوع بحث، بیان مکتبها و سیستمهای اقتصادی نیست، بلکه هدف تشریح بینش اسلام در مسائل اقتصادی و بیان امتیازات اسلام در این زمینه است.
با بررسی آیات و روایات پی میبریم که اسلام نسبت به اقتصاد عنایت خاصّی قائل است. اینک این مطلب را در ضمن چند عنوان مورد بررسی قرار خواهیم داد.
برخی از آیات قرآن، مال را یک ودیعه الهی معرفی میکند که از جانب خداوند در اختیار بشر قرار گرفته است.
خداوند متعال میفرماید: { ... وَأَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ ؛(1)«... و از آنچه خداوند شما را نماینده خویش در آن ساخته انفاق کنید.»
1) 762. سوره حدید، آیه 7.
و نیز در آیهای دیگر میفرماید: { ... وَآتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِی آتاکُمْ ؛(1)«... و از مالی که خداوند به شما بخشیده در اختیار آنان [بردگان قرار دهید.»
در آیه نخست، مال ودیعه خدا و در آیه دوم، خداوند مالک مال معرفی شده است. و به خاطر چنین موقعیتی که مال و ثروت دارد قرآن از آن به لفظ «خیر» تعبیر کرده است و میفرماید: { کُتِبَ عَلَیکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیراً الْوَصِیةُ لِلْوالِدَینِ وَالْأَقْرَبِینَ ؛(2)«بر شما تکلیف است که هر گاه مرگ یکی از شما فرا رسید اگر خیری [مالی ]از خود به جای گذارده باشید درباره آن به والدین و نزدیکان سفارش کنید.»
و به همین جهت است که در احادیث اسلامی، مال دنیا مایه پرهیزکاری و وسیله کسب آخرت و دوری از ستم بر دیگران معرفی شده است.
از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «نعم العون علی تقوی اللَّه الغنی»؛(3)«بینیازی وسیله خوبی برای تقوا است.»
از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «نعم العون الدنیا علی الآخرة»؛(4)«دنیا کمک خوبی برای آخرت است.»
و نیز نقل شده که فرمود: «غنی یحجزک عن الظلم خیر من فقر یحملک علی الاثم»؛(5)«بینیازی که تو را از ستم بازدارد بهتر از فقری است که تو را بر گناه وادار سازد.»
در اسلام به کار و کوشش دعوت اکیدی شده است. از امام هشتمعلیه السلام نقل است که فرمود: «الذی یطلب من فضل اللَّه مایکفّ به عیاله اعظم اجراً من المجاهد فی سبیل اللَّه»؛(6)«کسی که برای تأمین زندگی خانواده خویش تلاش میکند از مجاهد در راه خدا ارزشمندتر است.»
شاید علت آن این باشد که هیچ جهاد نظامی بدون پشتوانه اقتصادی کامل نیست و کارگر با عمل خود آن پشتوانه را تأمین میکند.
تقدیر و سپاس از کارگر، خود مایه اصالت بخشیدن به کار و کوشش است. پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هنگام مراجعه از جنگ تبوک با سعد انصاری روبهرو شد که به استقبال وی آمده بود، او با دست خشن و پینه بسته خود با پیامبرصلی الله علیه وآله مصافحه کرد. حضرت فرمود: چرا دستت چنین شده است؟ وی در پاسخ عرض کرد: با بیل و طناب کار میکنم و هزینه همسر و فرزندم را فراهم میسازم. در این موقع پیامبرصلی الله علیه وآله دست او را بوسید و فرمود: این دستی است که آتش به آن اصابت نمیکند.(1)
تقدیرها و تشویقهای پیامبر و امامان معصومعلیهم السلام در حدّ توصیه و سفارش نبود، بلکه خود نیز عملاً در این مورد پیشگام بودند.
امام کاظمعلیه السلام در زمین خود مشغول کار بود که از شدّت کار و یا گرمی هوا حضرت عرق میریختند. یکی از دوستان امام عرض کرد: چرا این کار را به دیگری واگذار نمیکنی؟ حضرت فرمود: «انّ رسول اللَّه و امیرالمؤمنین و آبائی کلّهم کانوا قدعملوا بایدیهم و هو من عمل النبیین و المرسلین و الأوصیاء و الصالحین»؛(2)«همانا پیامبر و امیرمؤمنان و همه پیشوایان با دست خویش کار میکردند و این کار پیامبران و رسولان و اوصیا و صالحان الهی میباشد.»
اسلام، خواهان دخالت تمام افراد در مسئولیت و وظایفی است که نظام عادلانه اسلام آن را معین کرده است تا از این طریق تمام افراد در تولید به طور مستقیم یا غیرمستقیم دخالت داشته باشند. از این جهت، اسلام به شدیدترین وجه با تنبلی و بیکاری مبارزه کرده است.
از امام موسی بن جعفرعلیه السلام نقل است که فرمود: «انّ اللَّه لیبغض العبد النّوام، و انّ اللَّه لیبغض العبد الفارغ»؛(1)«همانا خداوند بنده پرخواب و بیکار را دشمن میدارد.»
و از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «ملعون من القی کلّه علی الناس»؛(2)«آن کس که بار زندگی خود را بر دوش دیگران بیندازد از رحمت خدا به دور است.»
پیشوایان اسلام میکوشیدند تا از دسترنج خود استفاده کرده و زندگی نمایند، با اینکه زندگی از بیت المال برای آنان جایز بود. از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «من در برخی از اراضی مزروعی خود کار میکنم و عرق میریزم با اینکه کسانی هستند که برای من کار کنند. این کار را میکنم تا عملاً بگویم: خدایا من به دنبال روزی حلال هستم».(3)
هنگامی که امام صادقعلیه السلام بیل به دست گرفته بود و عرق میریخت از او در این باره سؤال شد؟ حضرت فرمود: «انّی اُحبّ ان یتأذّی الرجل بحرّ الشمس فی طلب المعیشة»؛(4)«من دوست دارم که مرد در طلب روزی زیر آفتاب سوزان اذیت شود.»
امام علی علیه السلام در فرمان خود به مالک اشتر درباره صنعتگران میفرماید:«فانّهم مواد المنافع واسباب المرافق»؛(5)«همانا آنان ریشههای سود و وسیله استراحت مردممیباشند.»
عنوان «مالکیت» از مفاهیم اعتباری و اجتماعی است که عقلای جهان به جهت یک رشته اغراض، آن را پدید آورده و اعتبار کردهاند، و حقیقت آن متوقف بر مالک و مملوک «ملک» و رابطه انسان با ملک است که حاکی از یک نوع اختصاص میباشد.
غرض از اعتبار آن این است که مالک بتواند در آن تصرّف نماید، آن را بفروشد و یا ببخشد... و اعتبار آن در جایی انجام میگیرد که جامعهای وجود داشته باشد تا شخص بتواند مالکیت خود را اعمال کند و از آن، نتایج مطلوب را استفاده کند.
در نظام کمونیستی «مالکیت شخصی و خصوصی» به کلّی ملغی شده و مالکیت اشتراکی و عمومی جایگزین آن شده است مگر در صورتی که مصلحت بر خلاف آن باشد. و در نظام سرمایهداری، اصل و اساس مالکیت، فردی است. فرد میتواند آزادانه همه نوع کوشش اقتصادی انجام دهد و همه نوع مالکیت پیدا کند، و اگر در مواردی به مالکیت عمومی مانند مالکیت دولت گرایش پیدا میکند به خاطر یک رشته مصالحی است که او را بر پذیرش این نوع مالکیت وادار کرده است.
ولی اسلام به اصالت تنها فرد یا تنها اجتماع معتقد نیست تا یکی از دو نوع را به رسمیت شناخته و دیگری را فرع آن قرار دهد، بلکه اسلام به اصالت هر دو و یا به تعبیر صحیحتر به اصالت آمیخته از فرد و جامعه معتقد است.
مالکیت را میتوان بر چند نوع تقسیم کرد:
هر گاه تحصیل یک نوع میوه از جنگل و یا شکار یک ماهی از دریا مایه اعتبار مالکیت شود قطعاً آفریننده آن میوه و ماهی از همه اولی است که مالک آنها باشد، و برای هر نوع تصرّف شایستهتر و صالحتر گردد. چنین مالکیت را مالکیت تکوینی و مالکیت مطلقه مینامند، در برابر مالکیت دیگران که محدود و نسبی است.
در قرآن کریم مالکیت تکوینی و مطلقه را تنها برای خداوند قرار داده و میفرماید: { وَللَّهِِ ما فِیالسَّماواتِ وَما فِی الْأَرْضِ ؛(1)«برای خداست آنچه در آسمانها و زمین است.»
1) 776. سوره نجم، آیه 31.
و نیز میفرماید: { وَللَّهِِ مُلْکُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ}؛(1)«برای خداست مالکیت آسمانها و زمین و خدا بر همه چیز تواناست.»
و نیز میفرماید: { للَّهِِ مُلْکُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ یخْلُقُ ما یشاءُ}؛(2)«برای خداست مالکیت آسمانها و زمین، آنچه را بخواهد میآفریند.»
ولی به حکم اینکه خداوند حکیم است و از هر نوع کار غیر حکیمانه پیراسته میباشد، قهراً تصرّفات او در جهت رحمت و کمالدهی و کمالگیری خواهد بود و هرگز از او تصرّفی غیرحکیمانه سر نمیزند.
در اقتصاد اسلامی انگیزههای شخصی بر کار و کوشش در افراد تا حدود زیادی حفظ شده است و هرگز بسان مکتبهای جامعهگرا مانند سوسیالیسم نیست که با الغای مالکیت خصوصی یا شخصی، شوق کار و کوشش را در افراد نابود کند. و از طرف دیگر آثار نامطلوب مالکیت شخصی موجود در نظامهای سرمایهداری را از بین برده و آن مالکیت شخصی را به رسمیت میشناسد که از آثار نامطلوب آن پیراسته باشد. و به همین جهت است که منابع طبیعی ثروت را در خشکی و دریا به دولت اسلامی واگذار کرده تا بر طبق مصالح عمومی نسبت به آنها عمل کند.
اسلام با طرح این مسأله به عنوان «انفال» راه حلّ عادلانه و قاطعی برای حلّ بحرانها و کشمکشها و برطرف کردن اختلاف عمیق طبقاتی ارائه کرده است.
زمینهایی که از طریق جهاد اسلامی در قلمرو اسلام درآمدهاند، ملک جامعه اسلامی است و کسی حق ندارد آنها را خرید و فروش کند و حتی دولت اسلامی نمیتواند به اشخاصی بفروشد، بلکه تنها میتواند این گونه زمینها را به اشخاص یا مؤسسات بسپارد تا از آن بهرهبرداری کنند و بخشی از درآمد آن مربوط به کسانی
خواهد بود که به عمران و آبادی زمینها پرداختهاند و قسمت دیگر مربوط به خزانه دولت اسلامی است که در راه مصالح امّت صرف میکند. این بخش از درآمد در اصطلاح «خراج» نامیده میشود.
دایره مالکیت خصوصی و شخصی محدود به آن قسم از اموال منقول و غیر منقول است که فرد تحت ضوابطی به دست میآورد. اسلام این گونه مالکیت را به عنوان احترام به حقوق فرد و به جهت حفظ انگیزههای کار و کوشش به رسمیت شناخته تا هر کسی به اندازه توانایی و کارآیی خود کار کرده و بازده کار خود را مالک گردد.
زیربنا در اقتصاد سرمایهداری سه چیز است:
1 - اصالت فرد؛
مقصود از اقتصاد سرمایه داری آن است که اقتصاد به شکل صنعتی و از طریق تکنولوژی وارد میدان کار گردد و نظامی بر اساس کارگر و کارفرما به وجود آید. در این مکتب اصالت فرد و حفظ منافع و مصالح آن اصل مهم است.
2 - حفظ آزادیها؛
در این مکتب، آزادیهای فردی به صورت نامحدود حفظ میشود؛ اعم از آزادی در مالکیت فردی بدون قید و شرط و آزادی انسان در بهرهبرداری از سرمایه به هر شکل و کیفیت و آزادی انسان در صرف درآمد خود در هر راه و به هر اندازه.
3 - شناخت سرمایه به عنوان عامل نخست برای تعیین ارزش در نظام سرمایهداری و سرمایه به عنوان عامل درجه یک برای تعیین ارزشها معرفی میگردد.
این زیربنا از جهاتی قابل مناقشه است:
سرمایهداری با چنین شعار جذّاب و شیرینی به میدان آمده و مدّعی است که انسان
آزاد آفریده شده و باید آزاد بماند و آزاد تولید کند، آزاد بهرهکشی کند و آزاد مصرف نماید و هر نوع موانعی را از سر راه خود بردارد، ولی تجربه نشان داده که رقابتگران زیر چتر اقتصاد آزاد چه جنایاتی را انجام میدهند که روح آزادی از آن بیزار است:
الف) در نظام سرمایهداری، میزان سرمایه پیوسته در حال تصاعد بوده و هر روز فاصله سرمایهداران از کارگران و کشاورزان بیشتر شده و پیوسته وضع به نفع یک طبقه مرفّه و به زیان یک طبقه رنجبر تغییر میکند.
ب) کاپیتالیسم هر چند مدّعی تجارت آزاد است ولی هرگز مرز خود را حفظ نکرده و از این راه برای دیگران محرومیتهای شدیدی به وجود میآورد. سرمایهداری از طریق دستهبندی و اتحادیههای نامرئی، پیوسته قیمت کالاها را در سطح بالا و دستمزدها را در سطح پایینی نگه میدارد، و از این جهت، وضع پیوسته به نفع سرمایه داران و به زیان ملتهای فقیر و یا مصرف کننده تمام میشود.
ج) در نظام سرمایهداری، وجود تولید انحصاری، نمایندگی فروش انحصاری و بازارهای انحصاری، خود، گواه روشن بر یک دستهبندی به ضرر مصرف کننده و خریدار است.
د) نظام سرمایهداری بر اثر در دست گرفتن رسانههای گروهی، اشتهای کاذب را در میان مردم ایجاد کرده و اجناس خود را به هر قیمتی میخواهد در بازار به فروش میرساند.
ه) نظام سرمایهداری بر اثر قدرت مالی و در سایه اتحادیه جهانی، قیمت مواد اولیه را که از ملتهای ضعیف میخرد پیوسته در دست دارد و به جای اینکه فروشنده قیمت اجناس را معین کند نرخگذاری از ناحیه مشتری انجام میگیرد. از این جهت پیوسته قیمت مواد خام در بازارهای جهانی پایین و قیمت اجناس تولید شده در سطح بالا میباشد.
و در این آزادی، جنبههای عاطفی و انسانی به کلّی نادیده گرفته شده و به خاطر عاطفهای به نام آزادی، دیگر عواطف انسانی که همگی ریشه انسانی دارند سرکوب
میشوند... در نظام سرمایهداری هر فردی میتواند از هر راهی که بخواهد درآمدی به دست آورد. در انتخاب هر نوع کسب حتی ایجاد کارخانههای اسلحهسازی ولو به قیمت ایجاد جنگ در اطراف جهان، کاملاً آزاد است. آیا صحیح است که به خاطر یک خصیصه انسانی به نام آزادی، هزاران نفوس را از طریق آزادی در احتکار و انحصار فروش اسلحه به کام مرگ فرستاد؟!
ز) در این نظام، تمام انسانها به صورت یک انسان تک بُعدی تربیت میشوند و تمام جنبههای معنوی از بین میرود؛ زیرا به انسان تفهیم میشود که باید به هر نحوی که شده کار کرد و به هر وسیلهای که ممکن است باید سود برد. به همین جهت است که رباخواری، استثمار افراد ضعیف، استثمار ملتها و غارت کردن ذخایر ارضی کشورها از شیوههای رایج این نظام است.
ح) فساد اخلاق و بی بندوباری یکی دیگر از پیامدهای این نظام است؛ زیرا پرورش عفت و تقوا، به کفّ نفس و ریاضت نیاز دارد که در این نظام اقتصادی کوچکترین مانعی برای اعمال شهوت و خواستههای درونی وجود ندارد. و لذا امروزه کشورهایی که این نظام بر آنها حاکم است شاهد شدیدترین فاجعههای اخلاقی در داخل جامعه آنها هستیم.
نظام اقتصادی سوسیالیستی نیز دارای نقاط ضعف و کاستی است، البته انتقاد از نظام اقتصادی سوسیالیستی به این معنا نیست که اسلام نظام ظالمانه سرمایهداری کنونی را پذیرفته و بر آن صحّه میگذارد، بلکه مقصود آن است که بگوییم: رعایت انگیزههای شخصی در شکوفایی اقتصاد نقش مؤثر دارد، ولی به طور مسلّم باید چنین انگیزهای تحت یک رشته قوانین تعدیل گردد.
در اینجا به برخی از نقاط ضعف این نظام اشاره میکنیم:
1 - از آنجا که این نظام انگیزههای شخصی کار را از بین میبرد طبعاً حکومت فشار یک اقلّیت بر اکثریت زمام کار را به دست میگیرد و در نتیجه اقتصاد از جریان و شکوفایی باز میماند.
2 - در نظام سوسیالیستی نیز همانند نظام سرمایهداری، طبقه غنی و فقیر وجود دارد. ثروتمند عالی که سران و اعضای حزب میباشند، و مستمند پایین که عموم افراد ملتند.
3 - محور مالکیتی که سوسیالیسم میخواهد بدان برسد یک نوع نبرد با خمیره انسانی است؛ زیرا انسان خود را نسبت به دست رنج خود سزاوارتر میداند، حتی در حیوانات نیز این روحیه حکمفرماست. نتیجه چنین مبارزهای با فطرت جز گسترش سستی و تنبلی، و یأس و ناامیدی در مردم، و کمکاری چیز دیگری نیست. به همین جهت است که ممالک سوسیالیستی تا کنون نتوانستهاند اقتصاد شکوفایی داشته باشند.
4 - در این نظام، در سران سوسیالیست هر سه بعد قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی در یک جا متمرکز میشود و این خود یک نوع دیکتاتوری و خودکامگی است، که منجر به بروز سیاست خشن استالینیستها میشود.
اگر در نظام سرمایهداری، برای افراد همه گونه آزادی در جهت پیشبرد اقتصاد وجود دارد، ولی اسلام در فعالیتهای اقتصادی فرد به یک رشته محدودیتهای اخلاقی و اجتماعی قائل شده است که از آزادی عمل انسان هنگام تعارض با سعادت فرد و اجتماع میکاهد. اینک به نمونههایی از این محدودیتها اشاره میکنیم:
1 - در اسلام، ارزش اقتصادی هر انسان به دانش او بستگی دارد و تنها کمیت کار نمیتواند ملاک ارزش گردد، بلکه کیفیت کار و اعمال سلیقه و ذوق و قریحه در شکل کار نیز میتواند پایه ارزش معرّفی گردد.
از امیرمؤمنانعلیه السلام نقل است که فرمود: «قیمة کلّ امرء مایحسنه»؛(1)«ارزش کار هر فرد به آنچه که خوب میداند بستگی دارد.»
2 - در اسلام هر نوع کاری موجب علقه ملکیت و یا سبب تعلّق حق نمیگردد؛ بلکه تنها کار مفید است که چنین کاربردی دارد و مقصود از آن کاری است که به امر تولید کمک کند و یا توزیع را به نحوی که به سود مصرف کننده تمام شود بر عهده بگیرد.
بنابراین، گردآوری هیزم از صحرا و حمل سنگ از بیابان، احیا و آباد کردن زمین از طریق زراعت و یا درختکاری و یا خانه سازی و دیگر امور مفید، از نوع کارهای سودمند است که میتوان آن را کار تولیدی نامید که موجب علقه ملکیت میگردد.
3 - در اقتصاد اسلامی، احتکار پول و گنج کردن آن اکیداً ممنوع است؛ بلکه تأکید شده که پول باید در راه صحیح به گردش درآید و راکد و معطّل نماند. حتّی اگر اندوخته انسان به حدّ گنج هم نرسد و به صورت پول راکد در خانه بماند در این صورت اگر (درهم و دینار) به حدّ نصاب خاصی برسد باید یک چهلم آن را به عنوان زکات بپردازد.
4 - همچنین در اسلام از بهرهکشی به وسیله پول از طریق رباخواری نیز ممنوع اعلام شده و توصیه شده که پول باید در راه صحیحی به جریان افتد تا مایه بردگی افراد نگردد.
قرآن رباخواری را به شدت محکوم کرده و آن را یک نوع محاربه با خدا و رسولش اعلام میدارد و میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا ما بَقِی مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ. فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ...}؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا بترسید و اگر به راستی مؤمن هستید بقیه رباها را نگیرید [در غیر این صورت با خدا و پیامبر او اعلام جنگ دهید.»
در اسلام، در مقابل ربا به جهت حلّ مسأله احتیاج افراد به وام و پول برای کسب و کار، مسأله قرض را مطرح کرده و ثواب آن را از صدقه بالاتر دانسته است. تأسیس صندوقهای قرض الحسنه در کشورهای اسلامی که از سوی دولت اسلامی تأمین میشود میتواند کمک شایانی به قشر مستضعف و کم درآمد جامعه داشته و افرادی را که درصدد تولید مفید هستند یاری دهد.
5 - اقتصاد اسلامی با پیریزی اصولی، امکان تمرکز ثروت در دست فرد یا گروه خاصی را به حدّاقل رسانیده است و اگر به عللی مشروع، ثروت در نقطهای گرد آمد برای تعدیل آن گامهای مؤثری برداشته است که میتواند از تمرکزهای مضر جلوگیری کند. اینک به جهاتی که مانع از تمرکز ثروت میگردد اشاره میکنیم.
الف) انفاق؛
ماده «انفاق» 72 بار در قرآن در سورههای گوناگون به صورتهای مختلفی وارد شده است و این حاکی از آن است که قرآن کریم عنایت خاصی نسبت به این موضوع دارد و از افراد پر درآمد خواسته است تا برای رفاه مردم یک قسمت از اموال خود را انفاق کنند.
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیباتِ ما کَسَبْتُمْ ؛(1)«ای افراد باایمان! از چیزهای پاکیزهای که کسب کردهاید انفاق کنید.»
و نیز میفرماید: { وَأَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یأْتِی أَحَدَکُمُ الْمُوْتُ ؛(2)«و از آنچه که روزی شما قرار دادهایم انفاق کنید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا رسد.»
گاهی در مسأله انفاق آن چنان تأکید میکند که رسیدن به نیکیها و خوبیها را منوط به انفاق میکند و میفرماید: { لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ ؛(3)«هرگز به نیکی و خوبی نخواهید رسید مگر اینکه از آنچه که دوست دارید انفاق کنید.»
در آیه دیگر نیز میفرماید: { لَیسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلائِکَةِ وَالْکِتابِ وَالنَّبِیینَ وَآتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَالْیتامی وَالْمَساکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَالسّائِلِینَ وَفِی الرِّقابِ ؛(1)«نیکی آن نیست که رو به جانب شرق و غرب کنید، نیکی آن است که به خدا و روز دیگر و فرشتگان و کتابها و پیامبران ایمان بیاورد و دارایی خود را با علاقهای که به آن دارد به خویشان و یتیمان و تنگدستان و در راه ماندگان، مددخواهان و در راه آزادی بردگان انفاق کند.»
در آیه دیگر نیز میفرماید: { ... وَالَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یسْرِفُوا وَلَمْ یقْتُرُوا وَکانَ بَینَ ذلِکَ قَواماً}؛(2)«... آنان که اگر انفاق کنند نه اسراف میورزند و نه امساک میکنند و راه وسط میان این دو را حفظ مینمایند.»
از مجموع آیات و روایاتی که درباره انفاق وارد شده، دیدگاه اسلام درباره اموال و امکانات اضافی یک مسلمان که از راه حلال به دست آورده است روشن میگردد که باید پس از تأمین زندگی معتدل و مناسب شأن خود از اموال در راه رفاه خلق خدا انفاق کند. هر چند این گونه از انفاق پس از ادای مالیاتهای واجب، مستحب مؤکد است مادامی که ضرورت اجتماعی و دفاعی در کار نباشد. البته قرآن کریم میانهروی در انفاق را سفارش کرده است. اسلام با دستورالعمل به انفاق، جامعه را از اسراف و تبذیر که زیادهروی و ولخرجی در زندگی است بازداشته، همچنانکه از «کنز» و زر اندوزی که آن نیز مایه انحراف از اقتصاد سالم است، نهی کرده است. خداوند متعال میفرماید: { وَآتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذِیراً * إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ وَکانَ الشَّیطانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً}؛(3)«حقّ خویشان، بینوایان و در راه ماندگان را بپرداز و ولخرجی مکن؛ زیرا افراد ولخرج برادران شیطانند و شیطان در برابر خدا ناسپاس بوده است.»
و درباره کنز و زراندوزی میفرماید: { وَالَّذِینَ یکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلا ینْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ * یوْمَ یحْمی عَلَیها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ ؛(1)«... آنها که از زر و سیم گنجینه میسازند و در راه خدا خرج نمیکنند را به عذاب دردناک بشارت ده، روزی که در آتش دوزخ تفتیده میشوند و با آن پیشانی و پهلو و پشت آنان را داغ میکنند [گفته میشود] این است آنچه اندوخته بودید، اکنون اندوختههای خود را بچشید.»
ب) زکات؛
راه دوم برای تعدیل ثروت و سرانجام رفع نیازمندیهای اجتماعی، زکات است که وجوب آن از ضروریات اسلام میباشد.
چیزهایی که پرداخت زکات آنها واجب است عبارتند از: طلا، نقره، گندم، جو، خرما، کشمش، گوسفند، گاو و شتر، و زکات اینها در صورتی واجب است که به حدّ نصاب برسد. و حدّ نصابی که برای آنها تعیین شده است نمایانگر مفهوم «غنی» و «پردرآمد بودن» در اقتصاد اسلامی است.
از امام صادقعلیه السلام نقل است که فرمود: «انّما وُضعت الزکاة اختباراً للأغنیاء و معونة للفقراء، و لو انّ الناس ادّوا زکاة اموالهم ما بقی مسلم فقیر محتاجاً و لاستغنی بما فرض اللَّه له. و انّ الناس ماافتقروا و لااحتاجوا و لاعروا الاّ بذنوب الأغنیاء»؛(2)«زکات برای آزمودن متمکّنان و کمک به فقیران و مستمندان واجب شد. هر گاه این گروه، زکات خود را بدهند، مسلمان نیازمندی در جامعه یافت نمیشود، هر نوع فقر و نیازی، گرسنگی و برهنگی در جامعه پیدا شود تنها به جهت سرپیچی متمکّنان از دادن حقوق این افراد است.»
ج) خمس؛
20% غنایمی که مسلمانان در نبرد از دشمنان به دست میآورند، یا درآمدی که پس
از کسر هزینه سالانه نصیب انسان میشود، یا گنجی که به دست میآید، یا جواهری که در سایه غوّاصی به دست میآید، یا مال حلالی که با حرام مخلوط میشود و مقدار حرام و صاحب آن معلوم نباشد، و یا دارایی کسانی که مردهاند و وارثی ندارند و منابع دیگری که در فقه اسلامی به طور مبسوط نوشته شده، باید تخمیس شده و این 20% پرداخت شود و در مصارف زیر به کار گرفته شود:
تأمین کمبود زندگی افرادی که طبق قوانین اسلام نمیتوانند از زکات استفاده کنند؛ مانند خاندان پیامبر و نسل او.
تأسیس مراکز عمومی فرهنگی و تبلیغ اسلامی که بقای مکتب و اشاعه آن بستگی به چنین مراکزی دارد.
تأمین زندگی بی درآمدها و یا کم درآمدها که انفاقهای قبلی نتوانسته است زندگی آنان را تأمین نماید.
یکی از مسائلی که این روزها مورد هجوم و تمسخر قرار گرفته، مسأله تقلید و پیروی جاهل از عالم است. مسألهای که نه تنها قرآن و روایات بر آن تصریح دارد بلکه مقتضای عقل و فطرت است.
انسان در همه گزینشهای خود و برای رسیدن به مقصود، باید از آگاهی لازم برخوردار باشد و با کسب علم و معرفت و تحقیق و بررسی، راه و رسم زندگی فردی، اجتماعی، دنیوی و اخروی خویش را مشخص سازد؛ و چون استعدادها، تواناییها و آگاهیهای او محدود است ناچار است از نظریات دیگران پیروی کند. بنابراین، برای تکامل فرد و جامعه و سامان گرفتن نظام رفتاری و اعتقادی انسان، تقلید، ضرورتی اجتناب ناپذیر است.
در پرتو تقلید و پیروی از متخصّصان و عالمان در هر فن و علمی، در جامعه انسانی و اسلامی قانون و حق حاکم میگردد و بینظمی و هرج و مرجطلبی از جامعه رخت برمیبندد و هر کس در فن و تخصصی که به او مربوط نیست دخالت و اظهار نظر نمیکند.
ولی در عین حال از برخی از افراد ناآگاه یا مغرض شنیده شده که این مسأله را زیر سؤال برده و در سخنرانیهای خود آن را به استهزا کشاندهاند. لذا جا دارد تا حدودی این مسأله را مورد بررسی قرار دهیم.
این دو کلمه گرچه از حیث مفهوم به هم نزدیک هستند، ولی «تزکیه» از بار معنایی بیشتری برخوردار است. «تربیت» عبارت است از فراهم ساختن زمینههای رشد و شکوفایی تربیتپذیر و رساندن او به مرحلهای که استعدادها و قابلیت هایش را بروز دهد. ولی گاهی مربّی به جز فراهم ساختن زمینههای خارجی برای رشد تربیتپذیر، خودش نیز در تربیت او و عوامل پیرامون آن تصرّفاتی انجام میدهد که به مجموع این فعالیتها و تصرّفات «تزکیه» میگویند.
«تربیت و تزکیه» گاهی درباره موجودات بیشعوری چون حیوانات اعمال میگردد که آنها در مقام قبول تربیت و تزکیه، یا فاقد انتخاب و اختیار هستند و یا قدرت انتخاب آنها اندک است، و در حدّی نیست که تربیت پذیر موجودی مختار محسوب گردد. امّا گاهی تربیت و تزکیه درباره انسان اعمال میگردد که برخوردار از شعور، آگاهی و قدرت اختیار و انتخاب است و بدون اعمال اختیار از سوی او، تزکیه و تربیت صورت نمیپذیرد. در اینجاست که به جز فراهم آوردن اسباب طبیعی و فیزیکی، مربّی باید از ظرفیتها و قابلیتهای ویژهای برخوردار باشد تا بتواند شرایط و زمینهای را فراهم سازد تا انسان تربیت پذیر به تدریج و به اراده خود به سوی خیر و تکامل و تعالی هدایت شود.
البته با توجه به اینکه انسان آگاه و باشعور است، مربّی انسان باید از عنصر تعلیم هم بهره گیرد و در کنار تربیت و تزکیه، مطالبی را به انسان تربیت پذیر تعلیم دهد تا شناخت او را گسترش بخشد.
یکی از امتیازات ادیان این است که اگر هدفی عالی را برای انسان مشخص کرده و راه رسیدن به آن را ترسیم میکنند، الگو و نمونهای را نیز برای آن مشخص
مینمایند تا با در نظر گرفتن سیره عملی او، و اقتدا و پیروی از او، انسانها بهتر بتوانند به سرمنزل مقصود برسند؛ زیرا طبق نظر روانشناسان و روانکاوان، با الگوی کامل، بهتر میتوان انسانها را به حقّ و حقیقت و هدف راهنمایی کرد.
خداوند متعال پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله را الگوی خوبی برای مسلمین معرفی کرده، میفرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ}؛(1)«قطعاً برای شما در [اقتدا به ]رسول خدا سرمشقی نیکوست.»
باید دانست که موقعیتها و مواقفی بعد از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله پدید آمد که هرگز در عصر پیامبر صلی الله علیه وآله پدید نیامده بود، تا آن حضرت را در آن مواقف الگو قرار دهیم، از آن جمله اتفاقی بود که در عصر امام حسینعلیه السلام پدید آمد که حاکمی به اسم اسلام ولی بر ضدّ اسلام به اسم یزید، حاکم بر کشورهای اسلام شود، در آن وقت تنها کسی که بهترین الگو را تا روز قیامت به جامعه انسانی عرضه کرد امام حسینعلیه السلام بود. این الگو برای جامعه شیعه و پیروان اهل بیتعلیهم السلام از جمله امام حسین علیه السلام است، که اهل سنّت چنین الگویی ندارند.
بحث از امامت و خلافت بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله اگر چه از جهتی تاریخی است، ولی همین تاریخ صدر اسلام است که انسانساز است. بحث از امامت بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله در حقیقت بحث از این موضوع است که امام باید قابلیت امامت داشته باشد و از جانب خداوند منصوب گردد. بحث از اینکه امام بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله چه کسی بوده، در حقیقت بحث از این است که چه کسی باید تا روز قیامت برای جامعه اسلامی، بلکه جامعه بشریت الگو باشد؛ آیا مثل امام علیعلیه السلام الگو باشد که جامع همه صفات کمال است، در شجاعت، عدالت، سخاوت، عبادت، زهد، تقوا، فروتنی، و دیگر صفات که نظیر نداشت، یا آن که ابوبکر الگو باشد که به قول عبدالکریم خطیب، نویسنده مصری: هیچ موقفی در هیچ جنگی نداشته است؟ یا مثل عمر بن خطاب که فرّار غیر کرار در
1) 789. سوره احزاب، آیه 21.
جنگها بوده است. امّت اسلامی احتیاج به الگوهایی جامع در بین بزرگان صدر اسلام دارد، که بتوانند محرّک آنان تا روز قیامت باشند. و مردم با خواندن مواقف و فضایل و کمالاتشان در راه آنان قرار گرفته، به حق و حقیقت نزدیک شوند.
مگر نه این است که ماهاتما گاندی به عنوان الگو و نمونه ضد استعمار در شبه قاره هند مطرح است؟ مگر نه این است که دهقان فداکار به عنوان الگوی فداکاری و از خودگذشتگی در کتابهای کودکان مطرح میشود، تا از ابتدا کودکان با ترسیم موقعیت او در روح و روان و ذهنشان فداکار بار آیند. چرا امّت اسلامی در خواب است در حالی که دشمنان اسلام و مسلمانان بر بلاد آنان غلبه و سیطره پیدا کرده و دین و منابع مادی آنان را به غارت میبرد؟ مگر خداوند متعال در قرآن کریم نمیفرماید: { وَلَنْ یجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی المُؤْمِنِینَ سَبِیلاً}؛(1)«و خداوند هرگز بر مؤمنان، برای کافران راه [تسلطی قرار نداده است.»
مگر اسلام نفرموده است: «الإسلام یعْلو و لا یعلی علیه»؛(2)«اسلام بر هر دینی برتری دارد و هیچ دینی بر او علوّ و برتری ندارد.»
چرا مسلمانان باید در خدمت به استعمار، حتّی بر ضدّ دیگر بلاد اسلامی سبقت گرفته و مسابقه دهند؟ چرا باید یک کشور اسلامی به خاطر خوشخدمتی به استعمار؛ به خاطر اشغال یکی از بلاد اسلامی به اشغالگر مدال افتخار عطا کند؟ چرا در خوابیم؟ چرا غافلیم؟ چرا ملت افغانستان با دهها سال انقلاب و شهادت صدها هزار بلکه میلیونها شهید، به پیروزی نرسید؟ چرا ملت تاجیکستان با تقدیم دویست هزار شهید و دو میلیون آواره به پیروزی نرسید؟ ولی ملّت ایران با تقدیم کمترین شهید در حدود شصت هزار ظرف یک سال، حکومت طاغوتی 2500 ساله را بر انداخت، این به جهت داشتن الگوهایی همانند علیعلیه السلام و حسینعلیه السلام بود. کدام کشوری میتوانست
هشت سال جنگ را که از سوی استکبار و استعمار تحمیل شده بود، از همان اوایل پیروزی انقلابش تحمّل کند و در نهایت، سرفراز از جنگ بیرون آید؟ آیا غیر از داشتن الگوهایی همچون حسین و اهل بیت پیامبرعلیهم السلام بود؟ آیا به غیر از داشتن الگویی همچون اباالفضل العباس علیه السلام بود؟ این ادعا از من نیست که یک نفر شیعی هستم، بلکه این ادعای افراد و شخصیتهای بزرگ سیاسی و انقلابی برخی از کشورهای اسلامی است، که از بی تحرّکی امّتشان رنج میبرند. در قضیه فلسطین متأسفانه شاهد بوده و هستیم که برخی از کشورهای اسلامی از خود هیچ گونه تحرکی نشان ندادند، حتّی در سطح یک راهپیمایی، که در حقیقت به نفع خودشان بود؛ زیرا اسرائیل چشم طمع به تمام کشورهای اسلامی دوخته است، ولی گویا که هیچ اتفاقی برای ملّت فلسطین که هم نوع و هم دین آنان است نیفتاده است و آنان همانند پرندهای که سر به زیر برف کرده و شکارچی را نمیبیند و میگوید دشمن وجود ندارد، مشغول عیش و نوش خود هستند، اما زهی غفلت که یک مرتبه دشمن بر بالای سر آنان آمده و همه را شکار کرده و نابود کنند ولی ملّت مسلمان شیعه دوازده امامی با پیروزی بر استکبار، به فکر تمام ملتهای اسلامی است، و از فلسطین و افغانستان و چچن و عراق گرفته تا بوسنی و سایر ملتهای مسلمان درصدد یاری رساندن به آنان از هر طریق ممکن برآمده است؛ اگر چه در این راه بهای سنگینی را پرداخته است. اینها نیست مگر آن که شیعه امامی الگوهایی دارد که برای او درسهایی تا پایان تاریخ به یادگار گذاشته است. شیعه الگویی مثل علیعلیه السلام دارد که معتقد است اگر به خاطر ربودن خلخال از پای زن یهودی، انسان بمیرد جا دارد. شیعه الگویی دارد مثل حسین بن علیعلیه السلام که میگوید: «نه ظلم کن به کسی نی به زیر ظلم برو»؛ کسی که میگوید: «هیهات منّا الذله»؛ کسی که میگوید: «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است»؛ کسی که معتقد است به خاطر امر به معروف ونهی از منکر گاهی جان باید داد.
بحث از امامت در این زمان در حقیقت بحث از این الگوهاست. بحث از امامت در
حقیقت بحث از الگو در تمام زمینههاست: در زمینه عبادت، نظام خانواده، وظایف فردی و اجتماعی، و... این الگوها هستند که آینده انسان را ترسیم کرده ورق میزنند. فرزند خردسالی که از کودکی پرچم «هیهات منّا الذله» را بر پیشانی میبندد و در مجالس امام حسینعلیه السلام شرکت کرده و او را الگوی خود میبیند، هرگز در سنین بالاتر زیر بار ذلت نمیرود، همانگونه که مولایش حسینعلیه السلام چنین بود. انسان، الگو را نصب العین خود قرار میدهد، تا به او اقتدا کرده و به او نزدیک شود، نزدیکی به او همان، و نزدیک شدن به خدا همان، پس چه بهتر که در الگو، بهترینها انتخاب شوند، آنانی که در طول عمر خود هرگز گناهی انجام نداده و هرگز خطا و اشتباهی از آنان سرنزده است. امام حقیقی است که برای انسان حق را از باطل، نیک را از بد، و مضر را از مفید تمییز میدهد. با ارتباط به خطّ امامت است که راه انسان از هر یک از دو طرف جدا میشود. اگر من پیرو حسین بن علی باشم هرگز دست بیعت به حاکم فاسق و فاجر نمیدهم، ولی اگر پیرو فردی مانند عبداللَّه بن عمر باشم، حاضرم حتّی با پای حجاج بن یوسف ثقفی، آن خون خوار معروف تاریخ هم بیعت کنم، همانگونه که احمد بن حنبل با الگو قرار دادن عبداللَّه بن عمر، با متوکّل بیعت کرد. امامت است که معیارها و شعارها را مشخّص میکند. پس بحث از «امامت» و «غدیر» بحثی تاریخی و بیثمر و عقیم نیست، بحث روز است، بحثی است زنده که حیات جامعه اسلامی بلکه بشری به آن وابسته است. امامت امری است که با حقیقت و شالوده و روح انسانی ارتباط دارد. امامت مسیر و آینده انسان را روشن میکند، امامت مربوط به دنیا و آخرت انسان است، امامت حقیقتی است که در جای جای زندگی انسان تأثیرگذار است.
درباره عناصر و راه کارهای تربیت صحیح که با در نظر گرفتن آنها مربّی میتواند موفّق گردد، آنچه مورد اتفاق همه علمای تربیت و تعلیم است ارائه الگوی صحیح
است، در صورتی که خود مربّی ویژگیها و شایستگیهای الگوی صحیح و نمونه را دارا باشد تا بتواند عملاً برای تربیت پذیر، الگو باشد.
کسی که میخواهد اسوه و الگوی دیگران گردد، اگر در رفتارش نقطه ضعفهایی باشد و مرتکب خطا و اشتباه گردد نمیتواند نقش تربیتی خود را به درستی ایفا کند. از این جهت است که خداوند بر بندگان خود منّت نهاد و بندگان برگزیده معصوم خود را که از هر گونه خطا و اشتباهی مبرّا هستند را الگوهای ایده آل و کاملی معرفی کرد. لذا بهترین راه کار و شیوه برای استفاده از این نعمتهای الهی؛ یعنی بهرهگیری از مقام تربیتی پیامبر و ائمه معصومینعلیهم السلام، عملی کردن و ارائه رفتار آنان است. ابتدا سعی کنیم رفتار آن حضرات را در ساحتهای گوناگون به تفصیل شناسایی کنیم و پس از آن بکوشیم تا در ابعاد گوناگون زندگی خود به آن رفتار که تفصیلاً برای ما شناسایی شدهاند اقتدا نماییم.
در قرآن درباره ضرورت تقلید از هدایت یافتگان از واژه «اسوه» و «قدوه» استفاده شده است. اینک به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
1 - حضرت ابراهیمعلیه السلام به عموی خود خطاب کرد و فرمود: { یا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِراطاً سَوِیاً}؛(1)«ای پدر! برای من دانشی آمده که برای تو نیامده است؛ بنابراین از من پیروی کن، تا تو را به راه راست هدایت کنم.»
حضرت ابراهیمعلیه السلام برای عمویش آذر اثبات میکند که اعتقاد او باطل و منطق او ناصواب است و راهی برای توجیه اعتقاد باطل خود ندارد، و در مقابل، اعتقاد خود را بر حق میداند. و چون ابراهیمعلیه السلام به واقعیتهایی دست یافته که در پرتو آن راه سعادت را میشناسد، میتواند دیگران را به سوی نیکبختی و سعادت هدایت کند.
1) 792. سوره مریم، آیه 43.
و از آنجا که آزر از آن حقایق بیبهره است و طریق صواب را نمیداند، باید از حضرت ابراهیمعلیه السلام پیروی کند تا او را به ساحل نجات برساند. لذا دعوت حضرت ابراهیمعلیه السلام در حقیقت، دعوت جاهلان و ناآگاهان به پیروی و تقلید از عالمان و فرهیختگان و کسانی است که راه راست و هدایت را میشناسند و میتوانند با چراغ معرفت خویش، دیگران را نیز هدایت کنند.
2 - خداوند متعال میفرماید: { أَفَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلاَّ أَنْ یهْدی فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ؛(1)«آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند، چگونه داوری میکنید؟!»
مضمون و پیام این آیه، همه حوزههای زندگی انسان و همه مسائلی است که انسان با آنها سروکار دارد؛ هم مسائل شرعی و تعبّدی و اخلاقی را پوشش میدهد و هم شامل حوزه مباحث اجتماعی و سیاسی میشود. خداوند با استفهام و سؤال، عقل و فطرت منکران حقیقت را مورد خطاب قرار میدهد و آنان را به قضاوت و داوری فرا میخواند که آیا کسی که خواهان سعادت و حق است از کسی پیروی میکند که خدا او را هدایت کرده است و او راه حق را میشناسد و به آن یقین دارد و میتواند دیگران را نیز به سوی حق هدایت کند، یا از کسی که حق را نمیشناسد و هدایت نشده است و اگر هم بخواهد هدایت شود باید دیگری او را هدایت و راهنمایی کند؟ عقل و فطرت چه قضاوتی دارد و کدام گزینه را انتخاب میکند؟
مسلّماً انسان را به پیروی کسی دعوت میکنند که به حق هدایت شده است و میتواند دیگران را هدایت کند و راهی را که خود شناخته و به آن یقین دارد به آنها بنمایاند.
3 - خداوند متعال به مشرکان و مخالفان دعوت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله خطاب کرده و میفرماید: { فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ؛(2)«اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید [تا تعجب نکنید از اینکه پیامبر اسلام از میان همین مردم برانگیخته شده است .»
روشن است که وقتی انسان فاقد علم و تخصص است باید به متخصّص فن رجوع کند؛ خصوصاً در ارتباط با مسائل دینی که حیاتیترین نیازمندیهای زندگی انسان هستند باید به سراغ کسانی رفت که به حقایق و معارف دینی آشنایی کامل دارند تا در پرتو هدایت و راهنمایی و پیروی از آنان، وظایف دینی خود را بشناسند و به آنها عمل کنند.
وقتی کسی از دانش و تخصّصی برخوردار است و دیگران از آن محروم هستند، عقل و فطرت انسان ایجاب میکند که از آن دانشمند و متخصص در زمینه تخصصش پیروی شود و حرف او مورد پذیرش قرار گیرد. و همه عقلای عالم از تمام اقوام و نژادها و پیروان همه ادیان و مذاهب، فطری و عقلایی بودن مراجعه جاهل به عالم و تقلید از او را میپذیرند و لذا این مسأله قابل انکار نیست. بر این اساس، وقتی ما از علم و تخصصی بیبهره هستیم و نیاز به آن علم و تخصص داریم به سراغ کسانی میرویم که دارای آن تخصص هستند و از تخصص آنها استفاده میکنیم. و لذا مطابق این قاعده و اصل، کسانی که وظایف دینی و احکام شرعی را نمیدانند، به مقتضای فطرت و عقل خود، باید به سراغ کسانی بروند که در مسائل دینی تخصّص داشته و به درجه اجتهاد نایل آمدهاند و از آنان تقلید کنند.
روانشناسان و جامعهشناسان نیز به اهمیت نقش تقلید در زندگی انسان پی برده و اصلیترین عاملی را که موجب اجتماعی شدن و فرهنگ پذیری انسان میگردد را عامل تقلید میدانند. اگر عامل تقلید نمیبود ما نمیتوانستیم از میراث گذشتگان استفاده کنیم. هر نسلی که روی کار میآمد اگر بنا نباشد که تقلید کند و اموری را از دیگران اخذ نمایند، باید در حوزه نیازمندیها و سامان بخشی به زندگی اجتماعی و کسب معلومات از صفر شروع کند، این تقلید است که باعث میشود تا میراث
گذشتگان به آیندگان منتقل گردد و لذا یگانه عامل انتقال مواریث فرهنگی و تمدن بشری، تقلید است.
شکّی نیست که برای تشخیص و شناخت احکام شرعی نمیتوان روایاتی را که در زمینه احکام از اهل بیتعلیهم السلام رسیده ترجمه کرد و در اختیار مردم قرار داد تا مردم خود از آن روایات، احکام را استخراج کنند، چون علاوه بر اینکه فهم بسیاری از روایات نیاز به جنبه علمی و اجتهاد دارد و از عهده هر کسی بر نمیآید، باید روایات از حیث سند، جهت و حیثیت صدور و نیز از نظر اطلاق و تقیید، عام و خاص، اجمال و وضوح، تباین و تعارضی که بین برخی از آنان است، ملاحظه گردد. و این ملاحظه و تتبّع روایات و مقایسه آنها با یکدیگر به جهت استخراج احکام تنها از فقیهی برمیآید که در زمینه استفاده و استنباط احکام از کتاب و سنت تخصّص داشته باشد. همچنین در زمینه رفتار و سیره عملی معصومینعلیهم السلام که ما خواستار تأسّی و اقتدا به آنها هستیم، باید توجه داشت که گاه رفتاری روشن و واضح است و گاه مجمل بوده و قید زمانی، مکانی و... دارد. و این کار متخصص فن است که با اصول و مبانی استنباطی که به دست آورده میتواند خصوصیات یا اطلاق سیره و قول را به دست آورد.
انسان از آن رو که دارای عقل و خرد و قوّه اندیشیدن است باید انگیزهاش از تقلید در حوزه امور اعتقادی و فکری و نظری، کشف حقیقت باشد؛ یعنی چون مسائلی را نمیداند و دانش او اندک است و از تخصص کافی برای فهم و درک آن مسائل برخوردار نیست و حتی در مواردی به جهت دشواری و پیچیدگی مسائل نظری، قدرت تشخیص و تمییز نظر صحیح از نظر فاسد را ندارد، باید از کسانی تقلید کند که
در زمینه آن مسائل فکری و نظری تخصّص دارند و میتوانند او را به حقیقت نایل سازند. امّا برخی که با انگیزه کشف حقیقت از دیگران تقلید و پیروی نمیکنند بلکه با انگیزه غلط و اهداف ناصحیح به دنبال دیگران راه میافتند، این گروه گرچه ممکن است اتفاقاً از آغاز، مسیر صحیحی را برگزیده باشند، امّا چون اهداف صحیح و انگیزههای درستی ندارند و از کسانی که اهلیت و شایستگی ندارند پیروی میکنند از مسیر صحیح منحرف میگردند و در نهایت به نتایج نامطلوبی میرسند. همچنین کسی که انگیزه او در تقلید از دیگری کشف حقیقت است، امّا توجّه و دقت کافی در گزینش و انتخاب متخصص نمیکند به نتیجه مطلوب دست نمییابد.
تقلید، هر چند در برخی از موارد صحیح و ممدوح است؛ مثل تقلید جاهل از عالم در مسائل فقهی، لکن در برخی از موارد نیز صحیح به نظر نمیرسد.
اینک نمونههایی از این قبیل را ذکر میکنیم.
تقلید از رسوم و آداب جاهلی و ناپسند گذشتگان، باعث انحطاط و سقوط بسیاری از اقوام، در طول تاریخ گذشته است. حتی عمده عاملی که باعث گردید تا ملّتها در برابر دعوت پیامبران به توحید و یکتا پرستی بایستند، وابستگی به رسوم جاهلی و حفظ آیینهای بتپرستی بر جای مانده از گذشتگان است.
وقتی که پیامبران به آنان میگفتند: چرا بت میپرستید؟ تنها پاسخ آنها این بود که چون پدران ما آنها را میپرستیدند ما نیز آنها را میپرستیم.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَکَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَإِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ ؛(1)«و اینگونه
1) 795. سوره زخرف، آیه 23.
در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبر انذارکنندهای نفرستادیم مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و به آثار آنان اقتدا میکنیم.»
آنان تقلید از پدران و گذشتگان خویش را سنتی میدانستند که باید پایدار بماند، هر چند دلیلی منطقی برای کار خود نداشتند و کار پدرانشان نیز جاهلانه و نابخردانه بود.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَإِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَینا عَلَیهِ آباءَنا أَ وَلَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یعْقِلُونَ شَیئاً وَلا یهْتَدُونَ ؛(1)«و هنگامی که به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل کرده، پیروی کنید. میگویند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی مینماییم. آیا اگر پدران آنها، چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروی خواهند کرد]؟»
اینان چون روز قیامت با عذاب الهی روبهرو میشوند بر کسانی که آنها را الگوی خود قرار داده بودند نفرین میکنند و عذاب دو چندانی را از خدا برایشان میخواهند. خداوند متعال در این باره میفرماید: { یوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النّارِ یقُولُونَ یا لَیتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاَ * وَقالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَکُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ * رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَینِ مِنَ الْعَذابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً}؛(2)«در آن روز که صورتهای آنان در آتش [دوزخ دگرگون خواهد شد [از کار خویش پشیمان میشوند و ]میگویند: ای کاش! خدا و پیامبر را اطاعت کرده بودیم. و میگویند: پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت کردیم و ما را گمراه ساختند، پروردگارا! آنان را از عذاب، دو چندان ده و آنها را لعن بزرگی فرما.»
پیامبرصلی الله علیه وآله نیز در حدیثی این نوع تقلید را مذمّت کرده و میفرماید: «امّتی نباشید که میگویند: اگر مردم خوب کردند ما نیز خوب خواهیم کرد و اگر مردم ظلم کردند ما نیز ظلم خواهیم نمود. ولی خود را آماده سازید که اگر مردم کار خوبی به جای آوردند شما نیز چنین کنید و اگر کار بد کردند شما چنین نکنید».(3)
گاهی انگیزه افراد در تقلید از دیگران کسب شهرت و موقعیت اجتماعی است. و برخی از افراد که شخصیت و هویت ثابت و مستقلّی در اجتماع ندارند در تکاپو هستند تا به شخصیتی مورد احترام و توجه مردم تبدیل گردند. از این رو، وقتی مینگرند که در جامعه تیپهای خاصی از افراد مشهورند و به اصطلاح چهره شدهاند از آنان تقلید میکنند و تیپ و فرم رفتار و پوشش و آداب آنها را برای خود برمیگزینند.
بیتردید چنین تقلیدی که از افراد فاقد اندیشه سالم سر میزند، از پشتوانه منطقی و عقلی برخوردار نیست. چنین افرادی یا حوصله کافی برای فکر کردن و اندیشیدن ندارند و یا هنوز عقلشان به رشد کافی نرسیده که راهشان را با استدلال عقلانی برگزینند.
گاهی افرادی میدانند که اندیشه و یا رفتاری نادرست است و عقل آن را نمیپسندد و نه فقط فایدهای ندارد بلکه زیان هم دارد، امّا به جهت تأمین منافع حزبی و جناحی خود حاضرند از آن رفتار و کردار غلط تقلید کنند. بی شک این نوع تقلید با این انگیزه بیارزش تر و حقیر تر از انگیزه حفظ آثار و سنتهای نیکان و نیز کسب شهرت و اعتبار اجتماعی برای تقلید است.
چنین رفتارهایی تازگی ندارد؛ به عنوان نمونه، خداوند متعال از قول حضرت ابراهیمعلیه السلام نقل میکند که خطاب به مشرکان فرمود: { إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَینِکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا}؛(1)«شما غیر از خدا بتهایی را برای خود انتخاب کردهاید که مایه دوستی و محبت شما در زندگی دنیا باشد.»
1) 799. سوره عنکبوت، آیه 25.
بعد از تقریر بحث اینک به طرح شبهات در این زمینه پرداخته و به آنها پاسخ خواهیم داد:
گاهی گفته میشود: در زمان حضور معصومینعلیهم السلام برای مسلمانان که با آن حضرات مستقیماً ارتباط داشتند ممکن بود که به رفتار آنان اقتدا کنند ولی ما در زمانی زندگی میکنیم که دستمان از آنان کوتاه است و امام زمانعلیه السلام نیز در غیبت به سر میبرند، حال با این وضع چگونه میتوانیم به رفتار آنان تأسّی نماییم؟
پاسخ: هر چند برای ما میسّر نیست که به طور مستقیم به معصومین تأسّی نماییم امّا میتوانیم از لابهلای احادیث و سنت بر جای مانده از آنان، چهره و سیمای روشنی از آنان را در ذهن خود ترسیم کرده و از این طریق از آنان پیروی نماییم.
گاهی گفته میشود: شرایط زمانی و مکانی در رفتار معصومینعلیهم السلام دخالت داشته است و اساساً نمیتوان نقش زمان و مکان را در این مسأله نادیده گرفت. چه بسا رفتاری در برههای خاص از زمان امکان تحقق داشته است ولی در زمان دیگر نمیتوان آن رفتار و عمل را انجام داد. و لذا با توجه به اینکه بیش از هزار و چند صد سال از زمان آن حضرات میگذرد، دیگر امکان تقلید و تأسّی به آنان وجود ندارد.
پاسخ: ساحتها و زمینههای تقلید بر چند قسم است:
الف) ساحت باورها، مسائل فکری، نظری و اعتقادی که نمیتوان آنها را با برهان عقلی ثابت کرد و عقل متعارف به آن دسترسی ندارد؛ نظیر سؤال قبر و احوال قیامت. در این بخش از باورها و مسائل اعتقادی، ما نیازمند تقلید هستیم به معنای اینکه علم به آنها را از معصومان اخذ نماییم. این همان تقلیدی است که در مباحث اجتماعی و روانشناسی مطرح میگردد و فراتر از تقلید اصطلاحی است.
ب) ساحت ارزشها و باید و نبایدها و خوب و بدها. البته اگر باورها و اعتقادات را به معنای عام آن در نظر بگیریم شامل ارزشها نیز میشود. در این ساحت نیز ممکن است تقلید صورت گیرد.
ج) ساحت روشها، راهکارها و به اصطلاح، تاکتیکها و روشهای عملی جهت دستیابی به اهداف ارزشمند.
توضیح اینکه: ما براساس ارزشهایی که داریم، هدفی را برای زندگانی خود ترسیم میکنیم که عبارت است از رسیدن به مقام قرب الهی، و همچنین اهداف متوسطی که راههای رسیدن به آن هدف متعالی و نهایی هستند. بی تردید رسیدن به این هدف بلند و والا، روش و راهکارهای خاصی دارد که با استدلال عقلی و یقینی و از طریق تجربه یقینی، ما میتوانیم به برخی از آن روشها دست یابیم. در این صورت، آن روشهایی که ما با استدلال عقلی و تجربه به آن دست یافتیم ما را در رسیدن به اهداف بلند و متعالی یاری میدهد و لذا در آنها نیازمند به تأسّی از دیگران نیستیم. امّا گاهی ما نمیتوانیم از پیش خود راه کارها و روشهای رسیدن به اهداف متعالی مبتنی بر ارزشهایی را که به آنها اعتقاد داریم، بشناسیم؛ یا از آن جهت که تجربه ما ناکافی است و یا از این جهت که قدرت استدلال ما ضعیف است و ما را به یقین نمیرساند، باید این راه کارها و روشها را از دیگران فرا گیریم و با تبعیت و تأسّی از منبع معتبری، راه کار رسیدن به اهداف و ارزشهای والا را شناسایی کنیم.
پیچیدهترین بخش پرسش مربوط به این ساحت است؛ زیرا انتخاب روشها، راهکارها، تاکتیکها و آنچه که به امور روزمره ما مربوط میشود، و تعیین قلمرو تقلید و تأسّی از دیگران و نحوه آن دشوار است. بخشی از روشها و راهکارها فقهی هستند و حکم و ابعاد آنها را به وسیله اجتهاد در فقه و یا تقلید از فقیه باید شناخت، و بخش دیگر روشها و راهکارها نیازمند تخصص در زمینه مباحث اجتماعی و سایر تخصصهای انسانی است.
د) ساحت ابزارها و وسایل؛ این ساحت برای تقلید، ابزارها و وسایلی است که توسط آنها نیازهای مردم برطرف میشود، مثل نوع و فرم لباس و سخن گفتن و ابزار و وسایلی که مردم در زندگی روزمره خود از آنها استفاده میکنند. در این زمینه ما به هر کسی که بتواند این ابزار را در اختیار ما قرار دهد مراجعه میکنیم. مثلاً کسی که میخواهد زبان و خطّ انگلیسی رایاد بگیرد لازم نیست که نزد انسان باتقوا برود تا زبان انگلیسی را به او یاد دهد او حتی میتواند نزد شخص کافری این نوع زبان را یاد بگیرد. البته رعایت مسائل جنبی معاشرت حکم دیگری دارد. ولی اموری که جنبه وسیلهای و ابزاری دارد و یا ارزشی بر آنها مترتّب نیست تقلید از هر شخصِ ممکن کفایت میکند.
خلاصه اینکه در مورد شبهه مطرح شده میگوییم: در مورد ساحت اول و دوم یعنی باورها و ارزشها، با توجه به اینکه آنها میتوانند ثابت باشند و شرایط زمانی و مکانی و اقلیمی در آنها تغییری پدید نمیآورد میتوانیم در این دو ساحت از وحی و حاملان و مبلّغان آن یعنی پیامبر و ائمهعلیهم السلام تقلید کنیم. امّا در مورد ساحت سوم یعنی راهکارها و روشها که در آنها تغییر رخ میدهد و متناسب با تغییر شرایط، راهکارهای جدیدی باید اتّخاذ گردد، در این مورد گرچه دست ما از معصومین کوتاه است ولی میتوانیم از جانشین عام او که فقیه در دین است پیروی کنیم. وضع ساحت چهارم نیز روشن شد، که تقلید در آن اشکالی ندارد.
برای روشن شدن مطلب میگوییم: رفتار بزرگان دین، هم دارای شکل و قالب است و هم دارای محتوا و معنا. شکل آن رفتار ممکن است در زمانهای مختلف و با تحوّل شرایط متفاوت گردد و لازم نیست به شکل و قالب رفتار آن بزرگان پایبند بود، امّا روح و معنای رفتار آنان ثابت است که ما باید آن را بشناسیم و به آن پایبند باشیم.
در روایات آمده که حضرت علیعلیه السلام در زمان حکومت خود از نان خشک جو استفاده میکردند. تأسّی به آن حضرت به این نیست که ما هم نان جو بخوریم بلکه
باید روح و معنای رفتار بزرگان دین را بشناسیم و به آنان تأسّی کنیم. روح این رفتار حضرت علیعلیه السلام این است که باید زندگی مسؤولان، پایینتر از سطح زندگی افراد متوسط جامعه باشد.
یکی دیگر از شبهات مربوط به تقلید که مطرح میشود این است که هر انسانی عقل دارد و باید به تشخیص و صلاحدید عقل خود عمل نماید نه آنکه از دیگران تقلید و تبعیت نماید.
پاسخ: این شبهه مبتنی است بر مغالطه بین عام و خاص، و تعمیم حکم رفتاری و کارهایی که تقلید در آنها روا نیست؛ یعنی اموری که عقل و منطق، تقلید در آنها راه نمیپذیرد، به تقلید در حوزه احکام شرعی و بدین ترتیب، تقلید در این حوزه از مصادیق تقلید مذموم معرفی میگردد. سپس شبهه را توسعه میدهند و میگویند: اساساً تبعیت از دیگران و حتی انبیای الهی صحیح نیست و در هر صورت انسان باید به تشخیص عقل خود عمل نماید. آنان پا را نیز از این فراتر نهاده و میگویند: قرآن نیز نقدپذیر است؛ زیرا برخی از گزارههای آن درست نیست و لذا باید صحت و نادرستی قرآن را با محک علمی بسنجیم.
پاسخ ما به این مغالطه و شبهه این است که بیشک در مواردی تقلید مذموم است و قرآن نیز آن را مذمت میکند، ولی در مواردی، تقلید، نه تنها مذموم نیست بلکه واجب نیز هست. ملاک درستی و نادرستی در تبعیت از گفتار و نظر و رفتار دیگران در این است که آیا دلیل عقل پسندی برای آن تبعیت وجود دارد یا اینکه نه تنها دلیل عقلی بر تقلید وجود ندارد بلکه دلیل عقلی بر خلاف آن است. در جایی ما معتقد به درستی تقلید و تبعیت از دیگران میشویم که عقل آن را تأیید کند و آن تقلید به جهت حکم عقل صورت پذیرد.
مذمّت قرآن از تقلید برخی افراد از آن رو است که آنان نیاکان و کسانی را پیروی
میکردند که دلیلی بر مرام و رفتار خود نداشتند و یا دلیلی که بر مرام خود میآوردند نادرست بود و از این جهت نباید از آنان پیروی کنند، نه اینکه صرف تقلید از اجداد و نیاکان یا اشخاص دیگر حتی اگر بر خلاف عقل نباشد مستحق مذمّت و نکوهش است. مطابق قرآن اگر مرام و روشی فراروی ما نهاده شد که دلیل معتبری بر آن بود و مورد تأیید عقل قرار گرفت، باید آن را بپذیریم.
البته در اینجا منظور ما این است که به چیزی عمل کنیم که درستی آن با برهان و دلیل عقلی که به بدیهیات منتهی میشود قابل اثبات باشد یعنی دلیلی که برای هر عاقلی پس از ارائه توضیحات لازم قابل پذیرش باشد. امّا در مواردی که عقل ما به نتیجه نمیرسد و مستقلاً راهی برای اثبات امری ندارد؛ خواه آن امر مربوط به امور حسّی باشد و خواه مربوط به امور معنوی، و خواه مربوط به قوانین اجتماعی و ارزشها، در این موارد پاسخ به آنها مربوط به اسناد و منقولات تاریخی است، همانگونه که مسائلی که مربوط به علوم طبیعی است و مجرای تجربه است عقل حکمی ندارد.
اینکه ما میگوییم: باید از پیامبرصلی الله علیه وآله پیروی کرد بدان جهت نیست که او انسان عاقل و فردی مصلح و متفکّر و خیراندیش برای جامعه است؛ چون هیچ یک از این ویژگیها باعث نمیشود که کلام و رفتار او برای ما حجّت باشد؛ بلکه اطاعت و پیروی از او به آن جهت است که او متّصل به خدا و دریافت کننده وحی او است. و این امتیاز اصلی او از دیگران است.
افزون بر این، ما شیعیان معتقدیم که سخنان اهل بیتعلیهم السلام همانند سخنان پیامبرصلی الله علیه وآله برای ما حجّت است و لذا همانگونه که اطاعت و تقلید از پیامبرصلی الله علیه وآله برای ما فرض و واجب است پیروی از آنها نیز واجب و ضروری است، و این مطلبی است که قرآن و روایات پیامبرصلی الله علیه وآله بر آن دلالت دارد.
در زمان غیبت معصوم، مسأله تقلید از مراجع تقلید مطرح میشود. و این کار
امری گزافه و فاقد دلیل منطقی نیست بلکه مبتنی بر سیره عقلایی است که بر رجوع جاهل به عالم استوار است و بیتردید این بنای عقلا دارای پشتوانه عقلی نیز هست.
وقتی که انسان تخصّصی را فرا نگرفته و به کار یا مطلبی آشنایی ندارد و عقل او نیز راهی برای اثبات آن نمییابد، حال اگر بداند که کسی در این زمینه تحصیل کرده و به تخصص لازم رسیده است به سراغ او میرود و از این طریق نیازش را به آن مطلب و کار ناشناخته برآورده میکند. او گرچه میداند کسی که به او مراجعه میکند معصوم از خطا نیست ولی وقتی خود در آن زمینه هیچ گونه شناخت و آگاهی ندارد و درصد خطا و اشتباهش بیشتر از متخصص آن فن است، چارهای جز مراجعه به آن عالم و متخصص نیست. بنابراین، مراجعه به اعلم در فقه، صرف تعبّد نیست بلکه مبتنی بر روش و بنای عقلایی است.
ما در تقلید از مجتهد نه از روی تعصّب و نه از روی هوس عمل میکنیم، بلکه ملاک ما داشتن علم و تقوا و عدالت است و وقتی کسی را اعلم از دیگران یافتیم او را بر سایرین ترجیح میدهیم.
خلاصه مطلب اینکه: تقلید و پیروی در حوزه دین مبتنی بر دلیل عقلی و سیره عقلایی است؛ یعنی آنچه را که عقل مستقیماً درک نمیکند و راهی برای اثبات آن ندارد و یا در مواردی با وجود امکان تحقیق و بررسی و اجتهاد به دلایلی انسان درصدد تحقیق برنمیآید، ملزم به تبعیت و پیروی از کسی است که راه را به او مینمایاند. در مقام پیروی از مرجع صلاحیتدار در درجه اوّل و به حکم عقل باید از کسی تقلید و پیروی کرد که از هر گونه خطا و اشتباهی مصون میباشد و آنان کسانی غیر از پیامبران و امامان معصومعلیهم السلام نیستند. در درجه دوّم در صورتی که دسترسی به آنان مقدور نیست، به حکم عقل و بنای عقلا باید از کسانی تقلید کنیم که به جهت شباهت بیشتری که به معصوم دارند و به جهت تخصص در زمینه دین و معارف الهی، احتمال خطا و اشتباهشان کمتر است و بهتر از دیگران میتوانند ما را به مسائل
و نیازمندیهای دینی راهنمایی کنند. از این جهت است که ما در زمینه مسائل فقهی از مراجع تقلید که متخصص و کارشناس در فقه اسلامی هستند تقلید میکنیم؛ زیرا خطا و اشتباه آنان در این زمینه به مراتب از دیگران کمتر است.
گاهی گفته میشود که شیوههای رفتاری پیشوایان دینی متفاوت است و این بدان جهت بوده که هر کدام برداشتهای مختلفی از دین داشتهاند. با این وجود چگونه میتوان از آنان تقلید و پیروی کرد؟ در عصر غیبت امام نیز که کسی به آنان دسترسی ندارد، فتاوا و شیوههای رفتاری علما و مراجع به طریق اولی مختلف میباشد و آنان برداشتها و قرائتهای مختلفی را از دین خواهند داشت. با وجود این تقلید از آنان چگونه امکانپذیر است؟
پاسخ: با توجه به اعتقاد ما در مورد عصمت پیامبر و ائمه معصومینعلیهم السلام و با توجه به تحقیقات گستردهای که در باره زندگی پیشوایان دینی ما شده، ثابت گردیده که آنها نور واحد و به مثابه امام واحدی هستند که به اقتضای شرایط گوناگون، رفتارهای مختلفی بروز دادهاند. این اختلاف به معنای اختلاف سلیقه و یا اختلاف در فکر و اندیشه نیست. همچنین این اختلاف ناشی از تأثیر زمان در حکم نیست تا گفته شود هر حکمی تاریخ مصرف دارد، بلکه این اختلاف به جهت تغییر موضوعات و مصادیق است، چون احکام تابع موضوعات میباشند و هر حکمی بر موضوع و عنوان خاصّی مترتّب گردیده است و هر گاه آن موضوع تحقق یافت آن حکم نیز تحقق مییابد. و ممکن است که در یک زمان و یک منطقه هم احکام مختلفی معتبر باشد که اختلاف آنها تابع اختلاف قید موضوع باشد.
حاصل آنکه: اختلاف در احکام به معنای وجود قرائتها و برداشتهای مختلف از اسلام نیست، بلکه ناشی از موضوعات مختلفی است که در پی هم تحقق مییابد. اگر خداوند متعال به پیامبر و ائمه معصومینعلیهم السلام مقام تشریع را افاضه کرده و آنان به
تناسب موضوعات و شرایط گوناگون، احکام و دستوراتی را صادر میکنند، این به معنای تغییر حکم یا اختلاف برداشت یا تأثیر زمان در تغییر احکام و برداشتها نیست، بلکه احکام اولیهای که از سوی پیشوایان دینی تشریع شده و همچنین رفتاری که در هر مقطع خاصی از هر یک از آن بزرگواران سر زده، منطبق بر موضوعات و عناوین و شرایط خاصی بوده است.
بنابراین، احکام و دستوراتی که از سوی هر یک از پیشوایان دینی صادر گشته متناسب با شرایط و مصالح و تابع تحقق قیودی بوده که برخی از آنها برای ما قابل شناسایی نیست ولی برای فقیه دینشناس امکان شناخت آن شرایط و قیود میسّر است. البته وجود احکام متعدد برای عناوین گوناگون، دلیل بر کمال و انعطاف پذیری قانون و شریعت است.
همچنین حاکم اسلامی در محدوده اختیارات خود و بر اساس مصالح جامعه اسلامی، احکامی را صادر میکند. او در حوزه اختیارات ممکن است حکم به تحریم و یا وجوب و یا تحلیل چیزی کند که قبل از آن، حکم دیگری داشت، نظیر تحریم تنباکو از سوی میرزای شیرازی رحمه الله که حکمی حکومتی و در جهت مصالح جامعه اسلامی بوده است.
پیشوایان دینی معصومند و به حقایق و احکام واقعی الهی آگاهی دارند و به همین جهت اختلاف نظر ندارند. امّا از آنجا که فقها معصوم و واقف به همه احکام واقعی الهی نیستند و تنها از طریق کاوش در منابع فقه، احکام شرعی را ارائه میدهند گاهی تفاوتهایی در استنباطهای آنها پدید میآید که این اختلاف فتاوا امری طبیعی و عادی است.
توضیح اینکه: بخشی از منابع فقهی از حیث سند و دلالت قطعی است و لذا
اختلافی در استنباط فقها از آنها رخ نمیدهد ولی بسیاری از ادله فقهی، یا از حیث سند قطعی نیستند و یا از جهت دلالت، در نتیجه از آن جهت که برداشتها در چنین مواردی مختلف است فتاوای آنها نیز متفاوت میگردد. و چون در عصر غیبت دسترسی به معصوم امکانپذیر نیست و غالب ادلّه؛ از قبیل دوّم است لذا اختلاف فتاوا امری طبیعی و بدیهی به نظر میرسد.
اختلاف فتاوای فقها نظیر اختلاف نظری است که سایر متخصصان در علوم دیگر نیز دارند و ما باید طبق بنا و سیره عقلا عمل کنیم و سیره آنها در چنین مواردی مراجعه به حاذقترین و عالمترین افراد است. بدین جهت است که فقها گفتهاند باید از فقیه اعلم تقلید کرد؛ زیرا فتوای او به واقع نزدیکتر بوده و موجب اطمینان نوعی است.
البته استنباط و اجتهاد در منابع فقه و استخراج احکام شرعی، ضابطهمند و در چارچوب قواعد و اصول مشخصی انجام میپذیرد که فقیه، حقّ تخطّی از آن را ندارد.
اسلام گرچه تمام مردم از جمله پیروان ادیان دیگر را به پذیرش از دین خود دعوت میکند، ولی از آنجا که اکراه در دین را نمیپذیرد با کسانی که این دین را نمیپذیرند با مسالمت رفتار کرده و برای آنان حقوقی تحت عنوان «حقوق اقلیتها» قرار داده است. ما در این بحث به این موضوع میپردازیم.
با مطالعه کتب تاریخی میتوان به این موضوع پی برد که اقلیتها به دو شکل در جوامع مسلمین ظهور پیدا کردهاند:
در این مورد مسلمانان هیچ گونه مشکل عمده و اساسی نداشتند؛ زیرا اسلام با اجرای طرح مساوات و اخوت اسلامی، هر گونه تبعیض و برتری نژادی را از بین برده است.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ ؛(1)«ای مردم! ما شما را از یک زن و مرد آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، به طور حتم گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شما است.»
1) 800. سوره حجرات، آیه 13.
لذا در عصر ظهور اسلام مشاهده میکنیم که افرادی؛ از قبیل «سلمان» از ایران، «صهیب» از روم و «بلال» از حبشه، به عنوان نمونه عضو فعّال و اصلی جامعه اسلامی بودند.
دین مبین اسلام به دلیل آنکه احترام ویژهای نسبت به پیامبران بزرگ الهی میگذارد، برای فرد یا گروههایی که ادعای پیروی از این پیامبران عظیم الشأن را دارند نیز به دیده احترام مینگرد.
حقوق اقلیتهای دینی را میتوان در چند بخش خلاصه کرد:
این قسمت از حقوق را میتوان به چند مورد تقسیم کرد:
اسلام گرچه مردم خصوصاً اهل کتاب را به دین حقیقی و اصیل دعوت میکند ولی در انتخاب آن، مردم را آزاد میگذارد و هرگز پذیرفتن به اکراه دین را تجویز نمیکند. قرآن میفرماید: { لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیّ...}؛(1)«در قبول دین اکراهی نیست [زیرا] راه درست از راه انحرافی، روشن شده است.»
علامه طبرسی در تفسیر این آیه میفرماید: «مقصود از آیه این است که در دین اکراهی از جانب خدا نیست، و بنده در انتخاب آن مخیر است؛ زیرا دین در حقیقت از افعال قلبی است... و کسی که با اکراه اظهار شهادتین کرده در حقیقت دین ندارد».(2)
علامه طباطبایی رحمه الله میفرماید: «این آیه یکی از آیاتی است که دلالت دارد بر اینکه اسلام بر اساس شمشیر و خون بنا نشده و به اکراه و زور فتوا نداده است، بر خلاف آنچه برخی از افراد محقّق تازه وارد، چنین میپندارند که اسلام دین شمشیر است... .
جنگی را که اسلام به آن دعوت کرده به جهت احراز پیشی گرفتن و گسترش دین به زور و اکراه نیست، بلکه به جهت زنده کردن حق و دفاع از توحید فطری است... و لذا میتوان گفت که آیه { لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ به آیه قتال با شمشیر نسخ نشده است».(1)
این مطلب از روش و سیره عملی رسول خداصلی الله علیه وآله به خوبی به دست میآید؛ زیرا حضرت هیچ کس را بر عقیده و شریعت اسلامی مجبور نکرد. و این مطلبی است که غیر مسلمانان از اهل کتاب به آن اعتراف کردهاند.
یکی از شخصیتهای مسیحی به نام «سیمون» میگوید: «عربی که خداوند سلطنت و حکومت بر زمین را به او داد، هرگز بر دین مسیحی هجوم نیاورد... بلکه آنان ما را مساعدت کرده و خدای ما و قدّیس ما را محترم میشماردند...».(2)
«گوستاو لوبون» میگوید: «قوّت و قدرت، عامل انتشار و گسترش اسلام نبود... و حقّ آن است که امتها فاتحانی را رحیمتر و با گذشتتر از عرب (مسلمانان) ندیدند».(3)
«سیر توماس» میگوید: «ما میتوانیم از ارتباطات دوستانهای که بین مسیحیان و مسلمانان عرب برقرار شد به این نتیجه برسیم که قوت و قدرت، عامل اساسی در گرایش مردم به اسلام نبوده است».(4)
«توماس کاریل» میگوید: «اتّهام زدن به محمّد - صلی الله علیه وآله - که بر وادار کردن مردم به اجابت دعوتش به شمشیر تکیه کرد، سخنی سخیف و بیمعنا است».(5)
«روبرتسون» میگوید: «تنها مسلمانان بودند که بین جهاد و روحیه گذشت نسبت به ادیان دیگر که بر آنها غلبه پیدا میکردند، جمع نموده و آنان را در برپایی شعارهای دینیشان آزاد گذاشتند».(6)
«میشون» نیز میگوید: «از امور ناگوار بر امتهای مسیحی این بود که روحیه
1) 803. المیزان، ج 2، ص 343.
2) 804. روح الاسلام، سید امیر علی، ص 265، به نقل از او.
3) 805. حضارة العرب، گوستاو لوبون، ص 145و146.
4) 806. الدعوة الی الاسلام، سیر تومانس، ص 65.
5) 807. حقایق الاسلام و اباطیل خصومه، عباس محمود عقاد به نقل از او، ص 227.
6) 808. الاسلام فی قفص الاتهام، شوقی ابوخلیل به نقل از او.
گذشت دینی که بزرگترین ناموس برای محبت بین جماعتها است را باید از مسلمانان فرا بگیرند».(1)
اسلام آزادی اندیشه و حق اظهار رأی و نظر را حتّی به پیروان ادیانی که در سایه حکومت و مجتمع اسلامی زندگی میکنند داده است؛ زیرا مبنای اسلام بر آزادی عقل و تفکر با اقامه حجت و برهان است و لذا انسان را دعوت میکند که رأی خود را بدون تقلید و متابعت از دیگری و بر اساس فکر و تعقل و گفت و گو اظهار دارد، گرچه با واقع مخالف باشد.
قرآن کریم درباره عقاید اهل کتاب میفرماید: { وَقالُوا لَنْ یدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری تِلْکَ أَمانِیهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ ؛(2)«و آنها گفتند: هیچ کس جز یهود و نصارا، هرگز داخل بهشت نخواهد شد. این آرزوی آنهاست. بگو: اگر راست میگویید، دلیل خود را [بر این موضوع بیاورید.»
قرآن دستور میدهد که هنگام جدال با صاحبان ادیان با بهترین اسلوب برخورد کنند و این خود دلالت بر اجازه آزادی به آنها برای اظهار نظر در مسائل مختلف را دارد. قرآن در این باره میفرماید: { وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاَّ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنّا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَینا وَأُنْزِلَ إِلَیکُمْ وَإِلهُنا وَإِلهُکُمْ واحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ؛(3)«با اهل کتاب جز با روشی که از همه نیکوتر است مجادله نکنید، مگر کسانی از آنان که ستم کردند و[ به آنها] بگویید: ما به تمام آنچه از سوی خدا بر ما و بر شما نازل شده ایمان آوردهایم و معبود ما و شما یکی است، و ما در برابر او تسلیم هستیم.»
و لذا مشاهده میکنیم که یهود و نصارا در مدینه به محضر پیامبرصلی الله علیه وآله رسیده و با او در عقایدشان مباحثه میکردند، و این روش بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله نیز ادامه پیدا کرد،
گرچه در عهد خلافت شیخین - ابوبکر و عمر - به جهت قدرت نداشتن پǘӘΚϙț̛̠به آنان از این حرّیت ممانعت میکردند.
از مصادیق رأفت و رحمت اسلام به پیروان ادیان دیگر، حمایت در پناه قانون از هر گونه ظلم و تعدّی است. آنان در صورتی که به شرایط ذمّه عمل کنند جان و مال و آبرویشان در امان است. بررسی موقعیت اهل ذمّه در مدینه منوّره در صدر اسلام گویای این مدعا است. و نیز حکومت حضرت علیعلیه السلام نیز گواه این واقعیت است. حضرت در جایی میفرماید: «... و قد بلغنی انّ الرجل منهم - ای من جند معاویة - کان یدخل علی المرأة المسلمة و الأخری المعاهدة فینتزع حجلها و قلبها و قلائدها... فلو انّ امرءاً مسلماً مات من بعد هذا أسفاً ماکان به ملوماً»؛(1)«... به من خبر رسیده که فردی از لشکر معاویه بر زن مسلمان و زنی دیگر از اهل کتاب که همپیمان با مسلمانان است وارد شده و خلخال و دستبند و گردنبند آنها را به زور گرفته است... لذا اگر انسان مسلمانی بعد از این واقعه به جهت تأسّف بر آن بمیرد نباید سرزنش شود.»
اسلام برای غیر مسلمانان نیز ضمانت حقوق اقتصادی و مالی کرده است و تعدّی بر اموال آنها به سرقت و غصب و غش و حیله را حرام نموده و تنها جزیه را بر آنانفرض کرده است.
و این ممکن است به این جهت باشد که مملکت خرج دارد و از آنجا که اهل کتاب، خمس و زکات و سایر حقوق مالی نمیدهند لذا ازاین طریق امور مالی برآنان مقرّر شدهاست.
شیخ مفیدرحمه الله میفرماید: «خداوند متعال جزیه را به جهت حفظ خون اهل کتاب و منع از بردگی کشاندن آنان و حفظ اموالشان قرار داده است».(2)
اسلام حتی در گرفتن جزیه از اهل کتاب مراعات تفاوت اقتصادی را کرده است. از باب نمونه اینکه از کسانی که عاجز از پرداختن جزیهاند و نیز کودکان و زنان و بردگان و پیرمردان مسن و کسانی که بیماری جسمی و عقلی دارند، جزیه را عفو کرده است.(1)
و حتی از آن کسانی که جزیه گرفته میشود مراعات حال آنها را نموده است. زراره میگوید: به امام صادقعلیه السلام عرض کردم: حدّ جزیه بر اهل کتاب چه مقدار است؟ و آیا حدّ و اندازهای در جزیه بر آنان است که نمیتوان از آن تجاوز کرد؟ حضرت فرمود: «امر آن به دست امام است که از هر انسانی از اهل کتاب آنچه را خواسته، اخذ کند، لکن به مقدار مالش، به قدری که در توان او است».(2)
اسلام در حفظ اموال اهل ذمّه چنان مقید است که حتی برای شرابی را که کافر آن را مخفی داشته حرمت قائل شده و اجازه نداده است تا کسی آن را سرقت نماید.
شهید اول میفرماید: «شراب کافری که استتار کرده محترم است و کسی که آن را غصب نماید قیمت موجود نزد حلال شمرده را ضامن است. و همچنین است خوک».(3)
اهل کتاب حقّ هر گونه شغلی را در کشورهای اسلامی دارند مگر شغلی را که اسلام اجازه نداده است و نمیتوانند علناً به آن تظاهر کنند. و نیز نمیتوان آنان را بر کار خاصی مجبور کرد.
اسلام حقوق اجتماعی اهل کتاب را نیز مراعات کرده و در صورتی که به درجه فقر و استضعاف رسیدند برای آنان حقوقی مقرّر نموده است.
روایت شده که امیرالمؤمنینعلیه السلام گذرش به پیرمردی افتاد که از مردم گدایی میکرد. حضرت فرمود: او کیست؟ عرض کردند: ای امیرالمؤمنین! او مردی نصرانی است. حضرت فرمود: «استعملتموه حتی اذا کبر و عجز منعتموه، انفقوا علیه من بیت
المال»؛(1)«از او کار کشیدید و هنگامی که مسن و پیر شد و از کار عاجز گشت او را رها کرده و از او منع نمودید؟! از بیت المال به او انفاق نمایید.»
سید عاملی در کتاب «مفتاح الکرامة» میفرماید: «قول قریبتر به واقع آن است که صدقه دادن به ذمّی جایز میباشد آن گونه که در لمعه آمده است. و ظاهر اطلاق کلام شهید اول و دوم آن است که در این امر بین رَحِم و اجنبی فرقی نیست. و بر جواز آن به ذمی گرچه اجنبی باشد در شرایع و تذکره و تحریر و ارشاد و تبصره و دروس و روض و مسالک و روضه و مفاتیح و جامع المقاصد تصریح شده است».(2)
حتی قانون اسلامی ضمانت کرده در صورتی که کافر ذمّی مسلمانی را از روی خطا بکشد و استطاعت مالی برای پرداخت دیه او نداشته باشد و نتواند کوشش کند تا دیه او را بپردازد، از بیت المال مسلمین دیه او پرداخت شود.(3)
ما مشاهده میکنیم که اسلام بالاتر از این حدّ، حتّی به مسلمانانی که در کشورهای مسیحی در اقلیت هستند اجازه تعدّی به حقوق آنان را نداده و التزام به مقررات و قوانین آنان را لازم دانسته است.
اینک به برخی از این قوانین اشاره میکنیم:
1 - بر هر مسلمانی حرام است به کسی که او را بر مال یا کاری امین قرار داده گرچه کافر باشد، خیانت کند.
2 - سرقت اموال غیر مسلمانان؛ چه اموال خصوصی و چه عمومی و نیز تلف کردن آن جایز نیست.
3 - اگر مسلمانی از شرکت اجنبی در یکی از کشورهای اسلامی چیزی بخرد و فروشنده از روی اشتباه بیش از آنچه خریده به او بدهد، خریدار مسلمان نمیتواند آن زیادتی را اخذ کند و اگر گرفت باید آن را ارجاع دهد.
4 - متوقف کردن شمارش کنتور برق یا آب و یا گاز یا بازی با آن در کشورهای غیر اسلامی جایز نیست.
5 - غشّ و حیله در شرکتهای بیمه در کشورهای غیر اسلامی جایز نیست؛ گرچه مطمئن شود که عمل او به شوکت اسلام و مسلمین ضرر نمیرساند.
6 - جایز نیست بر مسلمانان که به دوایر حکومتی در اروپا اطلاعات غیر صحیح به جهت دسترسی به مزایا و تسهیلات مالی یا معنوی، بدهند.(1)
اسلام حقوق مدنی اهل ذمّه را نیز محترم شمرده و بر عقود و ایقاعاتی که نزد آنان منعقد میشود تا مادامی که اعتقاد به صحت آنها دارند، ترتیب اثر داده است، گرچه با احکام اسلام مخالفت داشته باشد، به استثنای عقود و ایقاعاتی که سبب تضعیف مسلمانان باشد؛ همچون پیمانهای جنگی با دشمنان اسلام.
اینک به برخی از این نوع حقوقها اشاره میکنیم:
اسلام عقد و طلاق آنان را ترتیب اثر داده است. و لذا از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «انّ لکلّ امّة نکاحاً»؛(2)«همانا برای هر امتی نکاحی است.»
اسلام حق ارث را بین غیر مسلمین امضا کرده است، و لذا اگر یکی از اهل کتاب از بین برود اموال او به ورثهاش منتقل میشود و کسی حق تصاحب آن را ندارد، و این متفرّع بر امضا کردن اسلام انتساب و اسباب بین اهل کتاب است.
حلبی در «الکافی» میگوید: «کافران از یکدیگر ارث میبرند؛ گرچه جهات کفرشان مختلف باشد».(3)
اسلام بر وصایای غیر مسلمین ترتیب اثر گذاشته و آنها را محترم شده است.
محمد بن مسلم میگوید: از امام صادقعلیه السلام درباره مردی سؤال کردم که وصیت کرده بود تا مالش را در راه خدا صدقه دهند. حضرت فرمود: «اعطه لمن اوصی به له و ان کان یهودیاً او نصرانیاً...»؛(1)«آن مال را به کسانی که بر آنها وصیت کرده بپرداز؛ گرچه یهودی یا نصرانی باشند.»
اسلام اجازه نمیدهد تا محتوای وصیت بر غیر مسلمین تغییر کرده یا الغا شود.
ریان بن شبیب میگوید: خواهرم دو فرش برای قومی از نصارا وصیت کرد. اصحاب ما گفتند: ما آن را در بین فقرای مؤمنین از اصحاب تو تقسیم میکنیم. من مسأله را از امام رضاعلیه السلام سؤال کردم و عرض کردم: خواهرم برای قومی از نصارا وصیت کرده و من میخواهم آن را در بین قومی از اصحاب مسلمان خودمان مصرف کنم؟ حضرت فرمود: «امض الوصیة علی ما اوصت بها»؛(2)«به وصیت در آنچه به آن وصیت کرده عمل کن.»
اسلام بر صدقات و وقوف ترتیب اثر داده و هرگز اجازه نداده تا کسی آن را ابطال کرده یا تغییر و تحول دهد و یا آن را در غیر موردش مصرف نماید.
حلبی میگوید: «بر غیر مسلمان جایز است که بر یکدیگر صدقه داده و اموالشان را در آنچه مصالحشان در آن است و نیز در معبدهای خود مصرف نمایند».(3)
او نیز میگوید: «اگر ذمّی چیزی را ببخشد یا صدقه دهد یا چیزی را از زمین صلح بر کسی وقف کند، آن زمین به او منتقل میشود».(4)
شیخ طوسیرحمه الله میفرماید: «و اگر وقف بر یکی از مواضعی باشد که اهل کتاب در آن به خدای متعال تقرّب پیدا میکنند، وقف او صحیح است. و هر گاه چیزی را بر فقرا وقف کند وقف او نافذ در فقرای اهل ملتش میباشد، نه فقرای از دیگر ملتها».(1)
انسان در نظر اسلام، مخلوقی متمایز از سایر مخلوقات است. انسان مخلوقی است دارای کرامت، هر چند عقیدهای خاص برای خود داشته باشد. و لذا مشاهده میکنیم که آیات تکریم و کرامت انسان که در قرآن وارد شده اختصاص به انسان مسلمان ندارد، بلکه شامل تمام اصناف مردم با دیدگاهها و عقاید مختلف میشود.
از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «اذا اتاکم کریم قوم فاکرموه و ان خالفکم»؛(2)«هر گاه نزد شما شخصی کریم از قومی آمد او را اکرام کنید گرچه با شما مخالف است.»
سیره حضرت رسول خداصلی الله علیه وآله نیز بر تکریم غیر مسلمین استوار بود. و لذا هنگامی که دختر حاتم طایی اسیر شد حضرت او را اکرام کرده و پوشانید و نفقهاش داده و او را آزاد کرد. و نیز هنگامی که عدی بن حاتم به نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد حضرت برای او زیراندازی را پهن کرد و او را بر آن نشاند.
بدین جهت است که اسلام خدعه و نیرنگ را حرام کرده؛ زیرا با کرامت انسانی سازگاری ندارد.
امام علیعلیه السلام طبق سفارشی به یکی از والیانش درباره اهل ذمّه میفرماید: «... و جعل اللَّه عهده و ذمّته أمناً افضاه بین العباد برحمته، و حریماً یسکنون الی منعته، و یستفیضون الی جواره، فلا خداع و لامدالسة و لا ادغال فیه»؛(3)«... به تحقیق خداوند عهد و ذمه اهل کتاب را مایه امنیت او قرار داده و آن را به جهت رحمتش بین تمام بندگان کشیده است. و نیز حریمی قرار داده که در حصار آن سکنی میگزینند، و از جوار آن فیض میبرند. پس هرگز خدعه و نیرنگ و دغلکاری نیست.»
و بدین جهت است که اسلام محرمات مربوط به کرامت انسان را به تمام انسانها تعمیم داده است؛ از قبیل:
اسلام نسبت ناشایست را حرام کرده و در این جهت بین مسلمان و غیر مسلمان فرقی نگذاشته است.
ابی الحسن حذّاء میگوید: من نزد امام صادقعلیه السلام بودم، کسی از من سؤال کرد: بدهکار تو چه کرد؟ من به او گفتم: او فرزند زن زناکار است. در این هنگام امام صادقعلیه السلام نگاه تندی به من کردند. عرض کردم: فدایت گردم، او مجوسی است و مادرش خواهرش میباشد. حضرت فرمود: «او لیس ذلک فی دینهم نکاحاً»؛(1)«آیا این ازدواج در دینشان نکاح به حساب نمیآید؟»
عمر بن عجلان میگوید:امام صادقعلیه السلام رفیقی داشتند که هرگز از حضرت جدا نمیشد. آن مرد روزی به غلامش گفت: ای فرزند زن بدکار، کجا بودی؟ در این هنگام حضرت دست مبارک خود را بلند کرد و بر پیشانی خود زد، سپس فرمود: «سبحان اللَّه! تقذف امّه، قد کنت اری انّ لک ورعاً، فاذا لیس لک ورع»؛ «منزه است خدا، تو مادرش را نسبت ناروا میدهی؟! من نظرم نسبت به تو آن بود که دارای ورع هستی، ولی الآن مشخص شد که ورع نداری.» آن مرد گفت: فدایت گردم! مادرش از اهالی سند و مشرک است. حضرت فرمود: «أما علمت انّ لکلّ امّه نکاحاً، تنحّ عنی...»؛(2)«آیا ندانستی که برای هر امتی نکاح است. از من دور شو...».
دستورات اسلام متکفّل حمایت از آبروی هر انسانی است؛ گرچه مسلمان نباشد.
در عصر حکومت حضرت علیعلیه السلام والی آن حضرت بر مصر درباره عقوبت مسلمانی که با زن نصرانی زنا کرده بود، از حضرت سؤال کرد؟ او فرمود: «ان اقم الحدّ
علی المسلم... و ادفع النصرانیة الی النصاری یقضون فیها ماشاؤوا»؛(1)«اینکه حد را بر مسلمان جاری کن... و زن مسیحی را به مسیحیان بسپار تا درباره او خودشان آن گونه که میخواهند حکم نمایند.»
اسلام به جهت تکمیل مکارم اخلاق و پیاده کردن آن در سطح جامعه آمده است، و گستردگی آن به حدّی است که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله ارزشهای اخلاقی را در معاشرت و رفتار با غیر مسلمانان نیز تعمیم داده است. لذا در این روایت آمده که پیامبرصلی الله علیه وآله همسایهای یهودی داشت و در وقتی به عیادت او رفت.(2)
در وقتی یکی از همسران حضرت بر جماعتی از یهود که به جای «سلام علیک» «سام علیک» گفته بودند که دلالت بر نفرین دارد، غضب کرد. حضرت به او فرمود: «... انّ الفحش لو کان ممثّلاً لکان مثال سوء. انّ الرفق لم یوضع علی شییء قطّ الاّ زانه، و لم یرفع عنه قطّ الاّ شانه»؛(3)«... همانا فحش اگر به صورت تمثالی درآمده بود بد تمثالی بود. و همانا مدارات بر چیزی قرار نگرفت جز آنکه او را زینت داد. و هرگز از چیزی رفع نشد جز آنکه او را خوار کرد.»
امام علیعلیه السلام در عهد خود به والیاش بر مصر میفرماید: «و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم، و لاتکوننّ علیهم سبعاً ضاریاً تغتنم اکلهم، فانّهم صنفان: امّا اخ لک فی الدین، او نظیر لک فی الخلق»؛(4)«و مهربانی بر رعیت را برای دل خود پوششی گردان و دوستی ورزیدن با آنها را و مهربانی کردن با همگان. و مباش همچون جانوری شکاری که خوردنشان را غنیمت شماری؛ چه رعیت دو دستهاند: دستهای برادر دینی تواند و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند میباشند.»
عبدالرحمن بن حجاج میگوید: به امام کاظمعلیه السلام عرض کردم: بفرمایید اگر من احتیاج به طبیب نصرانی پیدا کردم آیا بر او سلام کرده و برایش دعا کنم؟ حضرت فرمود: آری.(1)
از جمله وصایای امام باقرعلیه السلام این است که فرمود: «... و ان جالسک یهودی فاحسن مجالسته»؛(2)«و اگر شخصی یهودی با تو مجالست کرد، همنشینی او را نیکو بدار.»
از امام صادقعلیه السلام نقل شده که روزی امام علیعلیه السلام با مردی ذمّی در راه مصاحبت پیدا کرد. و چون خواست که از او جدا شود چند قدمی او را مشایعت نمود. شخص ذمی به او عرض کرد: چرا با من به عدالت رفتار کردی؟ حضرت فرمود: «هذا من تمام حسن الصحبة ان یشیع الرجل صاحبه هنیئة اذا فارقه، و کذلک امرنا نبیناصلی الله علیه وآله»؛ «این از تمام حسن مصاحبت است که انسان رفیقش را هنگامی که میخواهد از او جدا شود چند لحظهای مشایعت نماید.»
شخص ذمی گفت: آری، کسانی که او را پیروی کردند به جهت همین رفتار کریمانه او بوده است.(3)
نظریاتی که درباره زن از سوی مکاتب گوناگون ارائه شده است؛ چون دیگر رهآوردهای فکری بشری، از افراط و تفریط بیرون نیست. مجموع تلاشهای علمی اندیشمندان در این زمینهها، در عین حال که به حقایقی راه یافته، از زیادهروی یا کمانگاری دور نبوده است. از این رو این موضوع درخور ژرفنگری گسترده و حقیقتجویانه است.
موضوع زن به عنوان بدنهای از جامعه انسانی بدان پایه قابل بررسی و ژرفنگری است که انسان شایسته شناخت و بررسی است. هر گونه تحلیل و بررسی ابعاد حیات زن منهای ویژگیهای صنفی و جنسی، تحلیل حیات انسان به شمار میآید. شناخت زن و منزلت و مقام او در حقیقت شناخت انسان و کرامت اوست. لذا جا دارد به مسأله حقوق زن از دیدگاه اسلام بدون افراط و تفریط بپردازیم.
قبل از ورود به بحث به چند نکته اشاره میکنیم:
1 - نظام عالم با آنچه در آن از کثرت و مجردات و مادیات و ملکوتیات و بسائط و مرکبات است، همگی نظامی واحد و بر اساس توحید الهی و مبنی بر قاعدهای متین و طرزی بدیع و بنایی عظیم است، که هر جزئی از آن با کمال اتقان به دیگری مرتبط است.
خداوند متعال میفرماید: { صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیءٍ}؛(1)«این صُنع و آفرینش خداوندی است که همه چیز را متقن آفریده.»
2 - خداوند متعال بعد از آنکه انسان را آفرید، او را به حال خود رها نکرد، بلکه از ابتدای خلقت و شروع قابلیت و استعداد تا نهایت خلقتش او را همراهی کرده و با دستورات و برنامههایش انسان را دعوت به کمال و سعادت فعلی او نموده است.
خداوند متعال میفرماید: { الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی * وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدی ؛(2)«همان خدایی که آفرید و منظّم کرد و همان که اندازهگیری کرد و هدایت نمود.»
3 - خداوند متعال حقّ هیچ صاحب حقی را سلب ننموده، بلکه آن را به طور کامل عطا کرده است؛ زیرا مردم را به عدل دعوت نموده است و میفرماید: { إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ ؛(3)«خداوند به عدل فرمان میدهد.»
خداوند متعال میفرماید: { وَأَنَّ اللَّهَ لَیسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِیدِ}؛(4)«و به خاطر آن است که خداوند به بندگان [خود] ستم نمیکند.»
عدل آن است که به هر صاحب حقّی حقّش بدون افراط و تفریط داده شود.
خداوند متعال میفرماید: { لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها}؛(5)«خداوند هیچ کس را، جز به اندازه تواناییاش، تکلیف نمیکند.»
لذا اگر مشاهده میکنیم که برخی از امور؛ همچون قضاوت، حکومتداری، جهاد، بروز در میان مردان، کشف حجاب و... از زنان ممنوع شده، این امور، سلب حقوق آنان به شمار نمیآید، بلکه در حقیقت اعطای حق آنان به نحو اتمّ و اکمل است؛ زیرا خداوند متعال زنان را با شاکله و غریزهای آفریده که با این امور تناسب و سنخیت ندارند.
4 - بدیهی به نظر میرسد که زن و مرد در جهات مختلفی؛ از قبیل ظاهری و باطنی،
جسمی و روحی، خَلقی و خُلقی، فکری و عاطفی با هم فرق داشته باشند تا نظام جامعه بر اساس آن پیش برود.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِنْ مِنْ شَیءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ؛(1)«و خزاین همه چیز، تنها نزد ماست، ولی ما جز به اندازه معین آن را نازل نمیکنیم.»
5 - هر گاه زن و مرد را از آن جهت ملاحظه کنیم که عضوی مفید در جامعه بوده و با وجود آنها جامعه به پیش میرود، پی میبریم که هر دو وجودشان ضروری به نظر میرسد. ولی هر گاه به لحاظ مواهب طبیعی خدادادی به آنها بنگریم مشاهده میکنیم که مرد از جهت بنیه و عقلانیت و سعه تفکّر و تدبیر از زن قویتر است.
خداوند متعال میفرماید: { الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ ؛(2)«مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به خاطر برتریهایی که خداوند [از نظر نظام اجتماع برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است.»
و نیز میفرماید: { وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجالِ عَلَیهِنَّ دَرَجَةٌ}؛(3)«و برای زنان، همانند وظایفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایستهای قرار داده شده، و مردان بر آنان برتری دارند.»
ولی اگر هر کدام از آن دو را به لحاظ سلوک به سوی خداوند و لقا و سیر الی اللَّه ملاحظه کنیم، راه برای هر دو باز بوده و هر دو میتوانند به لقای الهی نایل شوند. به همین جهت است که قرآن در امور معنوی مرد و زن را همپای هم آورده و در رسیدن به معرفت و لقای پروردگار یکسان میداند.
6 - اصالت و حقیقت و انسانیت انسان به روح او است. انسان آن هنگامی به سعادت دنیا و آخرت میرسد که از بدن عنصری خود بهره جسته و در راه تکامل
روحی و معنوی خود از آن بهره گیرد. لذا اگر اسلام زن را از برخی مشاغل مادی و اجتماعی برحذر داشته، این به معنای نرسیدن او به تکامل نیست، بلکه کمال او را در دخالت نکردن در این امور میداند.
عالم امکان در تمامی مراحل و ابعاد و زوایای خلقتش از علیت و قانونمندی و اصولمندی برخوردار است که یکی از این اصول، اصل زوجیت است.
خداوند متعال به عنوان یک قاعده عام میفرماید: { وَمِنْ کُلِّ شَیءٍ خَلَقْنا زَوْجَینِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ؛(1)«و از هر چیز یک جفت آفریدیم، شاید متذکّر شوید.»
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَبَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَنِساءً...}؛(2)«ای مردم! از [مخالفت ]پروردگارتان بپرهیزید. همان کسی که همه شما را از یک انسان آفرید، و همسر او را [نیز ]از جنس او خلق کرد...».
زراره می گوید: از امام صادقعلیه السلام درباره آفرینش حوّا سؤال شد که برخی میگویند: خداوند حوّا را از دنده پایین و چپ آدم آفرید. امامعلیه السلام فرمود: خداوند منزه و برتر است از این نسبت. آن کس که چنین میگوید میپندارد که خداوند قدرت نداشت برای آدم همسری از غیر دندهاش بیافریند. اینان راه را بر خردهگیران باز میکنند... چه میگویند؟ خداوند میان ما و آنان داوری کند. خداوند بزرگ آنگاه که آدم را از خاک آفرید و به ملائکه دستور داد تا او را سجده کنند، خوابی عمیق او را چیره ساخت. سپس مخلوقی جدید بیافرید... وقتی به حرکت آمد، آدم از حرکت او به
خود آمد. چون بدان نگریست دید زیباست و همانند خود اوست، جز آنکه زن است... آدم در این هنگام گفت: خداوندا! این مخلوق زیبا کیست که من به او چنین احساس انس میکنم؟ خداوند فرمود: این بنده من حوّا است...».(1)
علامه مجلسیرحمه الله بعد از نقل این روایت میگوید: «مشهور مورّخان و مفسّران اهل سنت برآنند که حوّا از دنده آدم آفریده شده و به این معنا برخی از احادیث نیز دلالت دارد، ولی این حدیث و احادیث دیگر، این موضوع را رد میکند».(2)
آنگاه از ابوالفتوح رازی در تفسیر آیه فوق نقل میکند که در جمله { وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها} دو احتمال است: یکی اینکه مقصود آن است که حوّا از دنده چپ آدم آفریده شده است. دیگر اینکه مراد آن است که حوّا از جنس و گوهر آدم آفریده شده است؛همانگونه که در آیهای دیگر میفرماید: { وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً}؛ «خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی را قرار داده است.» و همان طور که فرموده است: { لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ ؛ «به سوی شما پیامبری از خودتان آمد.»
در کتب عقلی به اثبات رسیده که ذکورت و انوثت، به ماده برمیگردد نه به صورت، و چون شیئیت هر چیز را صورت آن شکل تشکیل میدهد پس مذکّر و مؤنّث بودن اشیا، در فعلیت و شیئیت آنها دخیل نیست.
بزرگان اهل حکمت میگویند: مذکر و مؤنث بودن از شؤون ماده شیء است، نه از شؤون صورت آن. یعنی این دو در بخش صورت و فعلیت بیتأثیر است و تنها در بخش ماده نقش دارد. لذا آنجا که فرق بین جنس و ماده را ذکر میکنند میگویند: ماده اصنافی دارد که بعضی از آن اصناف مذکر و بعضی مؤنث است. و دلیل این مطلب این است که این دو صفت اختصاص به انسان نداشته بلکه در حیوان و حتی در گیاهان نیز وجود دارد.
از آن زمان که خداوند سبحان، مبدأ زوجیت را در خلقت انسان قرار داد، مسؤولیتهای زندگی را میان دو زوج به گونهای عادلانه تقسیم کرد، و به تبع آن به هر یک تواناییها و گرایشهای متناسب با وظیفه خواسته شده از او بخشید. بنابراین، هر یک از زن و مرد به واسطه مواهب و گرایشهایی که خداوند به او داده است نسبت به انجام وظایفش از دیگری تواناتر است. عدالت الهی بار دیگر در اینجا ظاهر میشود که خداوند سبحان از انسان چیزی جز آنچه که شایستگی و صلاحیت انجام آن را داشته طلب نمیکند.
خداوند متعال میفرماید: { لا یکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها}؛(1)«خداوند هیچ نفسی را جز به اندازه وسع و توانایی اش مکلّف نساخته است.»
بر این اساس هر گاه زن و مرد هر دو به وظایف خاص خود عمل کنند به نیروی عظیمی که حاصل از عملکرد آن دو است دست مییابیم، که میتواند به نظام جامعه کمک کرده و در راه سعادت آن عمل کند.
خداوند به زن امر زادن فرزند و تربیت او را عطا کرده است، و لذا به همین منظور به او رحم عنایت کرده است. و نیز تحمّل دردهای بارداری و وضع حمل، و پس از آن شکیبایی بر تربیت، تغذیه و نظافت کودک را به او داده است. و در عین حال به او عاطفه بسیاری برای مهربانی و مدارا و سازگاری با کودک را عطا کرده است. و به همین جهت است که در انجام این وظایف، به زودی احساس خستگی نمیکند.
در مورد مرد، خداوند او را مکلّف به حمایت از خانوادهای کرده که در آن کودکان در سایه مادرشان زندگی میکنند. به همین دلیل، خداوند عقل و تواناییهای بیشتری
1) 851. سوره بقره، آیه 286.
را به مرد عطا نموده است، چرا که مرد با دوراندیشی خود میتواند مصلحت خانواده را بسنجد و با قدرت عضلانی و غیرتش، کیان خانواده را حمایت کند.
علما عقل را چنین تعریف کردهاند: «عقل، معرفت و شناختِ به کار گرفته شده در جهت دستیابی به منفعت و پرهیز از ضرر است.
بنابراین، عقل، صاحبش را بر آن میدارد تا بر طبق حکمت و مصلحتی که او را از اطاعت خداوند خارج نسازد، رفتار کند. چنان که عقل نیز انسان را از پیروی هوای نفس و انجام اعمال زشت باز میدارد».
با مراجعه به قرآن کریم پی میبریم که زن و مرد در امور مختلفی با یکدیگر مشترک بوده و در یک خط مساوی قرار دارند، اموری که جوهره آن دو را تشکیل میدهد. اینک به برخی از این امور اشاره میکنیم:
در اکتساب خیرات زن و مرد یکسانند.
خداوند متعال میفرماید: { لِلرِّجالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّساءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ ؛(1)«مردان نصیبی از آنچه به دست میآورند دارند، و زنان نیز نصیبی [و نباید حقوق هیچ یک پایمال گردد].»
انسان چه زن باشد یا مرد، بر سایر مخلوقات برتری دارد.
خداوند متعال میفرماید: { وَلَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیباتِ وَفَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً}؛(2)«ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم،
و آنها را در خشکی و دریا، [بر مرکبهای راهوار] حمل کردیم، و از انواع روزیهای پاکیزه به آنان روزی دادیم، و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کردهایم، برتری بخشیدیم.»
روح مرد و زن هر دو از جانب خداوند دمیده شده است.
خداوند متعال میفرماید: { ... ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ * ثُمَّ سَوّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ...}؛(1)«... سپس نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بیقدر آفرید. سپس [اندام او را موزون ساخت و از روح خویش در وی دمید...».
خداوند بر خلقت زن و مرد هر دو تبریک گفته است. آنجا که میفرماید:
{ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ ؛(2)«سپس نطفه را به صورت علقه [خون بسته و علقه را به صورت مضغه [چیزی شبیه گوشت جویده شده و مضغه را به صورت استخوانهایی درآوردیم. و بر استخوانها گوشت پوشاندیم. سپس آن را آفرینش تازهای دادیم، پس آفرین بر خدایی که بهترین آفرینندگان است.»
در تقوا و پرهیزکاری زن و مرد به طور یکسان میتوانند طی طریق کنند.
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ}؛(3)«ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید [اینها ملاک امتیاز نیست گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شماست. خداوند دانا و آگاه است.»
خداوند عمل هیچ کدام از زن و مرد را ضایع نخواهد کرد.
{ ... أَنِّی لا أُضِیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی ..}؛(1)«... من [خداوند] عمل هیچ عمل کنندهای را از شما، زن باشد یا مرد، ضایع نخواهم کرد...».
در رسیدن به مغفرت و پاداش الهی زن و مرد یکسانند.
خداوند متعال میفرماید: { إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِماتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِناتِ وَالْقانِتِینَ وَالْقانِتاتِ وَالصّادِقِینَ وَالصّادِقاتِ وَالصّابِرِینَ وَالصّابِراتِ وَالْخاشِعِینَ وَالْخاشِعاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقاتِ وَالصّائِمِینَ وَالصّائِماتِ وَالْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحافِظاتِ وَالذّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَالذّاکِراتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً}؛(2)«به یقین، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان باایمان، مردان مطیع فرمان خدا و زنان مطیع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق کننده و زنان انفاق کننده، مردان روزهدار و زنان روزهدار، مردان پاکدامن و زنان پاکدامن، و مردانی که بسیار به یاد خدا هستند و زنانی که بسیار به یاد خدا هستند، خداوند برای همه آنان مغفرت و پاداشی عظیم فراهم ساخته است.»
و نیز میفرماید: { وَمَنْ یعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ یدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلا یظْلَمُونَ نَقِیراً}؛(3)«و کسی که چیزی از اعمال صالح را انجام میدهد، خواه مرد باشد یا زن، در حالی که ایمان داشته باشد، پس چنان کسانی داخل بهشت میشوند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد.»
و نیز میفرماید: { مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیینَّهُ حَیاةً طَیبَةً
وَلَنَجْزِینَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یعْمَلُونَ ؛(1)«هر دو مرد و زن که کار نیکو انجام دهند، اگر ایمان آورده باشند زندگی خوش و پاکیزهای به آنها داده و پاداشی بهتر از کردارشان به آنان جزا خواهیم داد.»
از آیات قرآن استفاده میشود که ملکه هدایت که در سرشت انسان به ودیعت گذارده شده، اختصاص به مرد ندارد بلکه زن را نیز در بر میگیرد:
خداوند متعال میفرماید: { إِنّا هَدَیناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَإِمّا کَفُوراً}؛(2)«ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد [و پذیرا گردد] یا ناسپاس.»
و نیز میفرماید: { وَنَفْسٍ وَما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها}؛(3)«و قسم به جان آدمی و آن کس که آن را [آفریده و منظم ساخته. سپس فجور و تقوا [شرّ و خیر] را به او الهام کرده است.»
زن و مرد هر دو برای فراگیری علم اهلیت دارند.
خداوند متعال میفرماید: { الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَیانَ ؛(4)«خداوند رحمان، قرآن را تعلیم فرمود. انسان را آفرید. به او بیان را آموخت.»
و نیز میفرماید: { اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ * الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسانَ مالَمْ یعْلَمْ ؛(5)«بخوان که پروردگارت [از همه بزرگوارتر است. همان کسی که به وسیله قلم تعلیم نمود. و به انسان آنچه را نمیدانست یاد داد.»
زن و مرد در این جهت با یکدیگر شریکند که اهلیت برای تحمّل امانت الهی را دارند.
خداوند متعال میفرماید: { إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبالِ
فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَهَا الْإِنْسانُ...}؛(1)«ما امانت [تعهد، تکلیف، ولایت الهی را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، آنها از حمل آن سربرتافتند، و از آن هراسیدند، امّا انسان آن را بر دوش کشید...».
بین زن و مرد در یک سری سطوح و عرصهها اختلاف و تفاوت وجود دارد:
قدرت تشخیص از جمله امور اساسی است که در میان انسانها به طور مساوی وجود دارد، ولی در امور فرعی و دقیق، سطح تشخیص و تمییز هر انسانی با دیگری متفاوت است.
عنصر و شخصیت نوع مردان به جهت وظایفی که بر دوش دارند اندکی بر عنصر و شخصیت نوع زنان برتری دارد، لذا این مسأله مانع از آن نمیشود که برخی از زنان بر برخی از مردان برتری یابند.
زن از آنجا که فطرتاً عاطفی است در پی تمایلات و هواهای خود به سرعت پیش میرود، بی آنکه از طریق عقلش محکم کاری کرده و آن را بر محک شرع عرضه کرده و با ترازوی حکمت بسنجد. به همین سبب قلب او به طرف شهوات بیش از تسلیم در برابر ندای عقل گرایش دارد.
در مقابل، مردان به واسطه دوراندیشی و صلابت در مورد بنیادی که آن را میسازند با زنان متفاوتند. زنان با کوچکترین امر ناگهانی به سرعت متأثّر شده و با کمترین محنت و سختی، عزم و ارادهشان از بین میرود، و به جای اینکه عقل خود را به کار گیرند تا از تنگنایی که در آن گرفتار شدهاند رهایی یابند، شروع به گریه و آه و ناله میکنند. بدین جهت است که شارع حکیم شهادت دو زن را معادل شهادت یک مرد قرار داده است.(2)
بر اساس تحقیقات علم روانشناسی جدید در حالی که جنس مرد و زن از لحاظ ذکاوت عمومی با یکدیگر برابرند ولی از این بُعد، تفاوتی اساسی بین مرد و زن است.
برخی میگویند: عقل بر دو قسم است: قسمی حفظ کننده و قسمی نیز نوآور است. بخش نوآور از بخش حفظ کننده مطالبی را میگیرد تا نوآوری و ابداع کند. در طبیعت عقل زن تمایل بیشتری به قوای حفظ کننده است در حالی که طبیعت عقل مردان به قوای نوآوری و ابداع نزدیکتر است.از بعد ذکاوت و هوش، زنان قدرت بیشتری برای حفظ دانستهها دارند در حالی که مردان به واسطه قدرت تفکّر، در زمینه ابداع و اختراع بر زنان برتری دارند.
طبیعت نوآور مرد در مزین شدن او به عقاید و اخلاق و بهرهگیری از حکمتهای جدید در زندگی و حرکت او در راه کشف دانشهای نظری و تطبیقی متجلّی میشود، بدون آنکه اهمیتی به شهرت و دیدگاه مردم نسبت به خود دهد؛ بر خلاف زنان. به همین جهت است که گفته شده: «تمدّن، ساخته مردان است نه زنان».
مرد اگر دیرتر به حدّ رشد و بلوغ میرسد بدین جهت است که موجب شود تا فعالیت او تا سطح وسیعی ادامه یابد.
انسان به جهت ساختار روحیاش، از عقل و عاطفه ترکیب یافته است، ولی خداوند سبحان در مرد عقل را نسبت به عاطفهاش بیشتر قرار داده و عاطفه زن را نسبت به عقلش فزونی بخشیده است، و این به جهت سازگاری با نقشی است که هر کدام در زندگی دارند. و این اختلاف برای انس و الفت و گرایش آنان به یکدیگر ضروری است.
روانشناسان میگویند: «دختران به حکم احساس رقیق و عواطف پاکی که دارند زودتر از پسران تحت تأثیر برنامههای اصلاحی قرار میگیرند و خیلی زودتر از
پسران به راه میآیند. به گفته «موریس دبس» مخصوصاً به سبب مادری و خانوادگی آینده خود تربیتی دارند، که اندکی با تربیت پسران جوان متفاوت است».(1)
بُعد مادری در رشد عواطف زن نقش ویژهای دارد. از این رو روانشناسان، این بُعد در زنان را کانون بسیاری از حالات روانی و عاطفی میدانند که از کیان و هستی زن جدایی ناپذیر است.
علم روانشناسی میان روحیات مرد و زن تفاوت آشکاری بیان میکند. تحقیقات نشان داده که روحیه مرد «عملگرا» و جنبه فعّال دارد، در حالی که روحیه زن جنبه «انفعالی» داشته و تأثیر پذیر است.
این مطلب، گرایش مرد به تجاوز و برتری طلبی نسبت به دیگران را توجیه میکند، چنانکه تمایل زن را به زندگی در سایه مردی که تأمین کننده حمایت و سعادتش باشد، تبیین مینماید.
زن به جهت عطوفت و مهربانی و حسّاس بودن و شدت تأثیر پذیری از مرد متمایز است. همچنانکه زن به واسطه صبر و بردباری و قدرت تحمّل با مرد متفاوت است. این ویژگی با وظیفه زن در زندگی متناسب است؛ زیرا تربیت کودک نیاز به دلسوزی، مهربانی، عطوفت و رحمت دارد؛ همچنانکه به صبر و بردباری و تحمّل نیاز دارد.
مرد نیز به واسطه دوراندیشی، عزم و اراده، شجاعت و خویشتنداری و مقاومتش برجسته میشود. اینها ویژگیهایی است که طبیعت وظیفهای که به او موکول شده برایش ایجاب میکند، و این وظیفه همان تأمین نیازهای خانواده و حمایت از آن است. و وظیفه زن نیز پاکیزگی، زیبایی و دوستدار تربیت بودن است.
1) 867. دنیای نوجوانی دختران، دکتر علی قائمی، ص 386.
زن بیشتر از مرد به حفظ ظواهر توجّه دارد، گرچه به مقامات علمی بالا هم برسد. در حالی که مرد به جوهر و اصل وجودی خویش توجه و اهتمام میورزد. خداوند سبحان این ویژگی را در زن قرار داده تا زن بتواند توجه مرد را به خود جلب کند.
بیشتر زنان زبانشان را حفظ نمیکنند، و پیوسته سخن میگویند، و از سخن گفتن در مورد دیگران ابایی ندارند و این منشأ در عاطفی بودن آنان دارد، و در این زمینه به عاقبت این حرفها نمیاندیشد. و لذا زن قادر به حفظ سر نیست به خلاف مرد که رازدار است.
زن از آنجا که عاطفی است لذا مصایب و مشکلات و جنایات را نمیتواند تحمّل کند و از مرد زودتر متأثر میشود.
زن تدین و التزامش به عرف رایج در محل و خانوادهاش بیشتر است، و دیرتر از مرد دست از آن برمیدارد.
مرد سریعتر از زن دست به مبارزه و معارضه و انتقام و خشونت میزند، بر خلاف زن، که او غالباً درصدد صلح است و از به کارگیری زور حتی با شدیدترین دشمنانش خوف دارد. و بدین جهت است که خودکشی در زنان از مردان کمتر است.
زن بیشتر مواقع به جهت مواجهه با مشکلاتش هنگامی که خود را ضعیف میبیند به گریه متوسل میشود در حالی که مردان این چنین نیستند.
با نگرشی به مجموعه تعالیم اسلامی درمییابیم که سفارشات گستردهای نسبت به زنان شده است، که بالاتر از حدّ قانون است.
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: «من دخل السوق فاشتری تحفة فحملها الی عیاله... و لبیدأ بالإناث...»؛(1)«آنکه بازار برود و ارمغانی بخرد و به خانه ببرد در تقسیم از دختران آغاز کند.»
و نیز میفرماید: «ساووا بین اولادکم فی العطیة، فلو کنت مفضّلاً لفضّلت النساء»؛ «با فرزندان به مساوات رفتار کنید و اگر میخواهی به کسی افزون ببخشی به زنان بیشتر ببخش.»
امام رضاعلیه السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «انّ اللَّه تبارک و تعالی علی الاناث ارقّ منه علی الذکور»؛(2)«خداوند متعال به دختران مهربانتر از پسران است.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «اذا کنت فی صلوة التطوّع، فان دعاک و الدک فلاتقطعهما، و ان دعتک و الدتک فاقطعهما»؛(3)«هر گاه در نماز مستحبی هستی، اگر پدرت تو را خواند نمازت را قطع مکن، ولی اگر مادرت تو را صدا زد نمازت را قطع کن.»
امام باقرعلیه السلام از حضرت موسی بن عمران نقل کرده که عرض کرد: «یا ربّ اوصنی... قال: اوصیک بأمّک. قال: ربّ اوصنی. قال: اوصیک بامّک. قال: ربّ اوصنی. قال: اوصیک بأمّک. قال: ربّ اوصنی، قال: اوصیک بابیک. قال: لأجل ذلک انّ للأمّ ثلثی
البرّ و للأب الثلث»؛(1)«ای پروردگار من! مرا نصیحت نما... خداوند فرمود: تو را به مادرت وصیت میکنم. باز عرض کرد: مرا وصیت کن. خداوند فرمود: تو را به مادرت وصیت میکنم. باز عرض کرد: مرا وصیت کن. خداوند فرمود: تو را به پدرت وصیت میکنم. حضرت فرمود: به همین جهت است که برای مادر دو سوّم نیکی است و برای پدر یک سوّم.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «مازال جبرئیل یوصینی بالمرئة حتّی ظننت انّه لاینبغی طلاقها الاّ من فاحشة مبینة»؛(2)«آن قدر جبرئیل مرا به زن وصیت کرد که گمان کردم طلاق او به جز از کار زشت آشکار سزاوار نیست.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «اقربکم منّی مجلساً یوم القیامة خیرکم لأهله»؛(3)«نزدیکترین شما به من از حیث جایگاه در روز قیامت، نیکوترین شما به اهل بیت خود است.»
و نیز فرمود: «احسن الناس ایماناً الطفهم بأهله و انا الطفکم بأهلی»؛(4)«نیکوترین مردم از حیث ایمان مهربانترین آنان به اهل بیت خود است. و من از تمام شما به اهل بیت خود بیشتر مهربانم.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «و من صبر علی خلق امرأة سیئة الخلق و احتسب فی ذلک الأجر، اعطاه اللَّه ثواب الشاکرین»؛(5)«هر کس بر اخلاق بد زنی صبر کند و اجر آن را [نزد خدا] به حساب آورد، خداوند او را ثواب شاکران خواهد داد.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «المؤمن یأکل بشهوة اهله، و المنافق یأکل اهله بشهوته»؛(6)«مؤمن
به خواست و میل اهل بیتش غذا میخورد، ولی اهل بیت منافق به خواست و میل او غذا میخورند.»
امام باقرعلیه السلام نقل میکند: «دخل قوم علی الحسین بن علی فقالوا: یابن رسول اللَّه! نری فی منزلک اشیاء نکرهها، و اذا فی منزله بسط و نمارق. فقال: انّنا نتزوّج النساء فنعطیهنّ مهورهنّ فیشترین ماشئن لیس لنا منه شیء»؛(1)«گروهی بر حسین بن علیعلیه السلام وارد شدند و عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! در منزل شما چیزهایی را مشاهده میکنیم که ناپسند ما است. و این در حالی بود که در خانه حضرت فرشها و پردهها بود. حضرت فرمود: همانا ما با زنها ازدواج میکنیم و به آنها مهرهایشان را میپردازیم. آنها آنچه را میخواهند [از آن پولها] تهیه میکنند، و برای ما از آن چیزی نیست.»
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «العبد کلّما ازداد للنساء حبّاً ازداد فی الایمان فضلاً»؛(2)«بنده هر قدر که محبتش نسبت به زنانش بیشتر باشد فضیلتش در ایمان بیشتر است.»
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «من تزوّج احرز نصف دینه فلیتّق اللَّه فی النصف الأخر»؛(3)«هر کس ازدواج کند نصف دین خود را احراز کرده است، پس باید برای کسب نصف دیگرش تقوای الهی را رعایت نماید.»
«جاء رجل الی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فقال: انّ لی زوجة اذا دخلت تلقّتنی و اذا خرجت شیعتنی، و اذا رأتنی مهموماً قالت لی: مایهمّک؟ ان کنت تهتمّ لرزقک فقد تکفّل لک غیرک، و ان کنت تهتمّ لأمر آخرتک فزادک اللَّه همّاً. فقال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله: انّ للَّه عمّالاً
و هذه من عمّاله، لها نصف اجر الشهید»؛(1)«شخصی به نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: همسری دارم که چون بر او وارد میشوم به استقبالم میآید و چون از خانه خارج میشوم مرا مشایعت مینماید. و چون مرا مهموم میبیند به من میگوید: چه چیز تو را مهموم کرده است؟ اگر به جهت روزیات غصه میخوری که غیر تو [خداوند] آن را تکفل نموده است. و اگر همّ تو به جهت امر آخرت میباشد، خداوند این همّ و غم را زیاد کند. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: همانا برای خداوند عاملانی است و این زن از عاملان خداوند میباشد. برای او نصف اجر شهید است.»
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ کَرْهاً وَلا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَیتُمُوهُنَّ إِلاَّ أَنْ یأْتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَینَةٍ وَعاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَیجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیراً کَثِیراً}؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! برای شما حلال نیست که از زنان از روی اکراه [و ایجاد ناراحتی برای آنها] ارث ببرید. و آنان را تحت فشار قرار ندهید که قسمتی از آنچه را که به آنها دادهاید [از قهر] تملک کنید مگر اینکه آنها عمل زشت آشکاری انجام دهند. و با آنان، به طرز شایسته رفتار کنید. و اگر از آنها [به جهتی کراهت داشتید [فوراً تصمیم به جدایی نگیرید] چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد و خداوند خیر فراوانی در آن قرار میدهد.»
و نیز میفرماید: { وَلَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَینَ النِّساءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیلِ فَتَذَرُوها کَالْمُعَلَّقَةِ}؛(3)«شما هرگز نمیتوانید [از نظر محبت قلبی در میان زنان، عدالت ایجاد کنید، هر چند کوشش نمایید ولی تمایل خود را به کلّی متوجه یک طرف نسازید که دیگری را به صورت زنی که شوهرش را از دست داده درآورید.»
و نیز میفرماید: { أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیثُ سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ وَلا تُضارُّوهُنَّ لِتُضَیقُوا
عَلَیهِنَّ وَإِنْ کُنَّ أُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَیهِنَّ حَتّی یضَعْنَ حَمْلَهُنَّ...}؛(1)«آنها [زنان مطلّقه ]را هر جا که خودتان سکونت دارید و در توانایی شماست سکونت دهید. و به آنها زیان نرسانید تا کار را بر آنها تنگ کنید [و مجبور به ترک منزل شوند] و اگر باردار باشند، نفقه آنان را بدهید تا وضع حمل کنند...».
و نیز میفرماید: { وَإِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَلا تُمْسِکُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَمَنْ یفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَلا تَتَّخِذُوا آیاتِ اللَّهِ هُزُواً}؛(2)«و هنگامی که زنان را طلاق دادید، و به آخرین روزهای عدّه رسیدند، یا به طرز صحیحی آنها را نگه دارید [و آشتی کنید] و یا به طرز پسندیدهای آنها را رها سازید، و هیچ گاه به خاطر زیان رساندن و تعدّی کردن، آنها را نگاه ندارید. و کسی که چنین کند، به خویشتن ستم کرده است. و با [این اعمال و سوء استفاده از قوانین الهی ]آیات خدا را به استهزا نگیرید...».
برخی از احکام اسلامی درباره زنان مورد شبهه و اشکال مغرضان یا جاهلان قرار گرفته است. جا دارد این موارد را مورد بحث و بررسی قرار دهیم.
برخی کم بودن حدّ بلوغ در زن و تقدّم او در رسیدن به تکلیف را زحمتی زودرس برای او دانسته و لذا از این جهت مرد را خوش شانستر و برتر از زن دانستهاند. در حالی که میتوان گفت: توفیق زن بیش از مرد است و اگر انسان تنزّل کند حدّاقل باید بگوید زن همانند مرد است؛ زیرا تقریباً شش سال قبل از اینکه مرد مکلّف شود زن را ذات اقدس خداوند به حضور پذیرفته است. زن همینکه از نه سالگی گذشت و وارد دهمین سال زندگی شد خداوند او را به حضور میپذیرد و با او سخن میگوید. آن
وقتی که هنوز مرد به عنوان یک نوجوان مشغول بازی است زن مشغول راز و نیاز با خداوند و نماز است، و همچنین تکالیف دیگر. همه نشانه آن است که زن برای دریافت فضایل، از مرد شایستهتر است. بنابر این اساس، بلوغ یک شرافت است. آنها که اهل سلوکند میگویند: ما مشرّف شدیم نه مکلّف؛ زیرا زحمت و مشقّتی در کار نیست، بلکه شرف در کار است.
از طرفی متخصّصان میگویند: «رشد دختران سریعتر از پسران است. به این معنا که رشد استخوان بندی، رویش دندانها و رشد غدد تناسلی در آنها سریعتر از پسرها است. سبقت متوسط دخترها از پسرها که در حدود یک یا دو سال میباشد، در تمام مدّت کودکی و بلوغ پایدار است».(1)
مطابق آنچه که در بحث دیات آمده، دیه زن نصف دیه مرد است ولی این نکته قابل توجه است که دیه در اسلام بر معیار ارزش معنوی انسان مقتول استوار نیست، بلکه یک دستور خاصی است که ناظر به مرتبه بدن انسان کشته شده میباشد. نشانه آن این است که اسلام بسیاری از افراد اعم از مرد و زن را که دارای اختلاف علمی یا عملیاند و آنان را از این جهت متفاوت میبیند، ولی در عین حال دیه آنها را مساوی میداند.
مثلاً خداوند متعال با وجود آنکه میفرماید: { هَلْ یسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یعْلَمُونَ ؛(2)«آیا کسانی که میدانند، با کسانی که نمیدانند یکسانند؟»
و نیز میفرماید: { لا یسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیرُ أُولِی الضَّرَرِ وَالْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ؛(3)«[هرگز] افراد باایمان که بدون بیماری و ناراحتی، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانی که در راه خدا جهاد کردند، یکسان نیستند.»
و نیز میفرماید: { لا یسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقاتَلَ أُولئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً
مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقاتَلُوا...}؛(1)«کسانی که قبل از پیروزی انفاق کردند و جنگیدند [با کسانی که پس از پیروزی انفاق کردند] یکسان نیستند، آنها بلند مقامتر از کسانی هستند که بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد کردند...».
ولی در عین حال با تصریح بر تفاوت معنوی آنان، تصریح به تساوی آنان در مورد قصاص و دیه دارد و در این باره میفرماید: { وَکَتَبْنا عَلَیهِمْ فِیها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَینَ بِالْعَینِ وَالْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصاصٌ...}؛(2)«و مقرّر کردیم بر ایشان که جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بینی در برابر بینی و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان میباشد و زخمها به همان ترتیب قصاص دارند...».
لکن همین عموم یا اطلاق در آیه دیگر تقیید و تخصیص میخورد؛ زیرا خداوند در آیه دیگر میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالْأُنْثی بِالْأُنْثی ؛(3)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! درباره کشتگان بر شما قصاص مقرّر شده، آزاد عوض آزاد و بنده در مقابل بنده و زن در برابر زن.»
با این آیه، عموم یا اطلاق آیه قبلی تخصیص یا تقیید میپذیرد؛ یعنی زن در قبال زن قصاص میشود نه مرد، و حکم دیه هم در اسلام با تفاوت بین زن و مرد تدوین شده است، و این ممکن است که بدین جهت باشد که از مرد کار بیشتری نسبت به زن با وجود عقل اقتصادی و معیشتی بیشتر که در او است برمیآید. ولی از جهت ارزشهای معنوی ممکن است زنی بیش از مرد مقرّب نزد خدا باشد. بنابراین، تساوی دیه عالم و جاهل نه از ارج و منزلت عالِم میکاهد و نه بر مقام جاهل میافزاید. و نیز تفاوت دیه مرد و زن نه بر منزلت مرد میافزاید و نه از مقام زن میکاهد؛ زیرا برخی از تفاوتهای مادی و مالی هیچ گونه ارتباطی به مقامهای معنوی ندارد، و هیچ
تلازم عقلی یا نقلی بین دیه و کمال معنوی وجود ندارد تا هر اندازه دیه بیشتر شود قداست روح مقتول و تقرّب وی نزد خداوند افزونتر باشد.
آری حکم کلامی قتل، ناظر بر ارزش معنوی انسان مقتول است. لذا قتل عمدی مرد یا زن مؤمن از این جهت یکسان است یعنی اگر قتل عمدی مؤمن، عذاب ابد یا دراز مدت را به دنبال دارد هرگز فرقی بین آنکه مؤمن مقتول عمدی زن باشد یا مرد، وجود ندارد، همانگونه که از جهت لزوم کفاره هیچ فرقی بین قتل زن و مرد نیست.
امام علیعلیه السلام بعد از فارغ شدن از جنگ جمل در مذمّت زنان میفرماید: «معاشر الناس! انّ النساء نواقص الایمان... فامّا نقصان ایمانهنّ فقعودهنّ عن الصلاة و الصیام فی ایام حیضهنّ...»؛(1)«ای جماعت مردم! همانا زنان دارای نقصان ایمان، نقصان بهرهها [ارث و نقصان عقل میباشند... و امّا [از آثار] نقصان ایمان زنان کنارهگیری آنان از نماز و روزه در ایام حیضشان است...».
توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه مسأله حیض زن در حالات طبیعی زن است. و از طرفی خداوند متعال زن را در ایام حیض از نماز و روزه بازداشته است. حال چگونه میتوان با این وضع مسأله نقص ایمان زن را توجیه نمود؟
پاسخ: اولاً: حضرت امیرمؤمنانعلیه السلام، این خطبه را بعد از جنگ جمل ایراد فرمودهاند، جنگی که محرّک اصلی آن زنی به نام عایشه دختر ابوبکر بود و در آن جنگ خون عده بیشماری بیگناه بر زمین ریخت. این جنگ به سبب موضع انفعالی و احساساتی عایشه نسبت به امیرالمؤمنینعلیه السلام درگرفت و تعدادی از اصحاب نیز که با حضرت دشمنی داشتند و خیال قدرت را در سر میپروراندند او را کمک و تشویق کردند. موقعیت و منزلت عایشه به سبب آنکه همسر رسول خدا صلی الله علیه وآله بود در نزد عموم مردم بسیار بزرگ شمرده میشد. و این منزلت سرچشمه تأثیر بر عامه مردم بود.
1) 891. نهج البلاغه، خطبه 80.
ثانیاً: عارف کامل، علامه تهرانیرحمه الله مینویسد: «زن باید همانند مرد پیوسته راه تقرّب را بپیماید و آن وقتی است که دوش با دوش مرد نماز بخواند و روزه بگیرد و طواف کند. و این فقط در وقتی است که حامله باشد و یا طفل خود را شیر بدهد. این زن قرین رحمت خداست که حائض نیست و اجازه رکوع، سجود و قیام و طهارت به وی داده شده است. و اجازه صیام به وی داده شده است. بنابراین، باید پیوسته یا حامله باشند و یا شیر دهند تا در کاروان انسانیت و حرکت به سوی معبود و محبوب و قبله مشتاقان و کعبه عاشقان و پویندگان به سوی حرم و حریم امن و امان او با مردان هم آهنگ باشند. حائض شدن زنان موقعی است که در این کاروان نشستهاند و از حرکت افتاده و متوقّف گشتهاند. بنابراین اصل در زنان عبادت است یعنی اصل در زنان حمل و رضاع است. حیض زنان خلاف اصل است؛ یعنی عدم حمل و عدم رضاع خلاف است.
این حقیر روزی با یکی از پزشکان حاذق و بصیر و متعهّد که سخن از این موضوع به میان آمده بود گفتم: سلامت و سعادت زن در این است که یا حامله باشد و یا بچه در زیر پستان خود داشته باشد.
قدری تأمل کرد و گفت: آقا، این گفتار مطابق آخرین نتیجه کنگرههای پزشکی است که امسال در آمریکا در همین موضوع قرار دادهام. آنگاه گفت: طبق آخرین مدارک و آمار اخیر، دخترانی که قبل از هجده سال بچه بزایند سرطان پستان نمیگیرند، و هر چه دیرتر بچه بزایند درصد خطر تهدید سرطان پستان در آنان زیاد میشود، تا چون از بچه زاییدنشان سی سال بگذرد خطر سرطان پستان به نحو مضاعف بالا میرود».(1)
امیرمؤمنانعلیه السلام درباره زنان میفرماید: «انّ النساء نواقص الایمان، نواقص الحظوظ... و امّا نقصان حظوظهنّ فمواریثهنّ علی الأنصاف من مواریث الرجال...»؛(2)
«ای جماعت مردم! همانا زنان دارای نقصان ایمان، نقصان بهرهها [ارث و نقصان عقل میباشند... و امّا نقصان بهره آنها، به همین جهت است که ارث آنان نصف ارث مردان است...».
اشکال شده که این حدیث با کرامت زن سازگاری ندارد.
پاسخ: در این باره به نکاتی چند تذکّر میدهیم تا کسی گمان نبرد که در این موضوع به زن ظلم شده است:
1 - عمده مخارج زندگی مشترک بر عهده مرد است؛ از قبیل: نفقه عیال، اعم از مسکن و لباس و خورد و خوراک. مهریه به عهده شوهر است. دیه خطایی بر عهده اقوام مرد قاتل است و بر زنان توزیع نمیگردد. و نمونههایی دیگر از مخارج سنگین که بر دوش مرد سنگینی میکند و اقتضای منبع مالی عظیمی را مینماید. مخارجی که غالب زنان به آن مبتلا نیستند.
2 - باید توجه داشت که زن همانند مرد همراه با تمام طبقات ارث، حضور حقوقی دارد و در تمامی مراتب طبقهبندی شده سهم خود را اخذ میکند.
3 - این طور نیست که سهم زن از ارث دائماً کمتر از مرد باشد بلکه گاهی با مرد مساوی است و گاهی کمتر از آن و زمانی نیز بیشتر از سهم مرد میباشد.
مواردی را که زن همتای مرد ارث میبرد عبارتند از اینکه میت فرزند داشته باشد با پدر و مادر، که در این صورت سهم هر کدام از پدر و مادر 16 است. و مورد دیگر: برادر و خواهر مادری میت است که به اندازه مساوی ارث میبرند.
و اما موردی که زن کمتر از مرد ارث میبرد مانند دختر که کمتر از پسر ارث میبرد.
امّا موردی که سهم زن بیش از سهم مرد میباشد مانند موردی که میت غیر از پدر و دختر وارث دیگری نداشته باشد که در این مورد 16 برای پدر است و بقیه برای دختر میباشد.
حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام در مذمت زنان میفرمایند: «معاشر الناس! انّ النساء نواقص الایمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول،... و امّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرأتین کشهادة الرجل الواحد...»؛(1)«ای جماعت مردم! همانا زنان دارای نقصان ایمان، نقصان بهرهها [ارث و نقصان عقل میباشند... و امّا نقصان عقول آنها، به همین جهت که گواهی دو زن همانند گواهی یک مرد است...».
اشکال شده که این حدیث با کرامت زن سازگاری ندارد.
پاسخ: اولاً: عقلی که مرد بیش از زن دارد یک فضیلت است نه معیار فضل.
توضیح مطلب اینکه: عقلی که در زن و مرد متفاوت است عقل اجتماعی؛ یعنی در نحوه مدیریت، در مسائل سیاسی، علمی و تجربی و ریاضی است، ولی آیا میتوان گفت: هر کس در این مسائل برتر بوده و عقلش بیشتر باشد به خدا نزدیکتر است؟ آیا این عقل مایه تقرّب به خداست؟ یا آن عقلی که به توسط آن خداوند عبادت شده و کسب بهشت میشود مایه تقرّب است؟ عقلی که موجب تقرّب میباشد همان است که از رسول خداصلی الله علیه وآله درباره نامگذاری آن به این اسم چنین آمده است که: عقل چیزی است که انسان به وسیله آن نیرو، غرایز و امیال را عقال کرده و میبندد. اگر کسی در مسائل سیاسی یا اجرایی عاقلتر و خردمندتر بود، نشانه آن نیست که به خدا نزدیکتر است، چه بسا همین هوش سیاسی یا علمی او را به جهنّم بکشاند. چه بسا مردی در علوم اجرایی بهتر از زن بفهمد امّا توان عقال کردن غرایز خویش را نداشته باشد. هر کس بتواند بهتر از دیگری غرایز را در هم بکوبد و امیال نفسانی را تعدیل کند و بهشت را کسب نماید او به معنای حقیقی عاقلتر است. پس اگر تفاوتی هست در مسائلی است که سود و زیان ندارد.
ثانیاً: روایات درصدد تعریف جایگاه واقعی و تکوینی زن است؛ زیرا همانگونه
1) 894. نهج البلاغه، خطبه 80.
که گفتیم زن به جهت شاکله وجودی که دارد برخی شغلها و کارها از او برداشته شده است. پس نقص عقل زن نتیجه غلبه ملکاتی است که در سرشت او به ودیعت گذارده شده است و با موقعیت او در به حرکت درآوردن جامعه تأثیر دارد. و این منجرّ به نقص ذاتی عقل زن نیست، بلکه به جهت ضرورت اجتماعی، زن احتیاج به تعقّل اینگونه امور ندارد. زن به لحاظ موقعیت اجتماعی که دارد عقلش در اداره امور کشور و جنگ و قضاوت و... ناقص است، گرچه در مورد دیگر وظایف الهی که بر عهده او گذارده شده عقلش در حدّ خود کامل میباشد.
ثالثاً: این روایت به قرینه ذیل آن که شهادت و گواهی دو زن را برابر با یک مرد میداند اشاره به این نکته دارد که زن به جهت غلبه عاطفه و احساساتی که دارد ممکن است که نتواند درست مطلب را تشخیص دهد لذا شاهد دیگری لازم است بر خلاف مرد.
رابعاً: این کلام از حضرت در ضمن خطبهای است که بعد از جنگ جمل ایراد شده است و معلوم است که حضرت دسته خاصّی از زنان را مورد سرزنش قرار داده است؛ زیرا ما در بین زنان افرادی همانند حضرت زهراعلیها السلام و خدیجه کبری و امّسلمه و دیگران را داریم که از زنان صالحه اسلامند.
خامساً: مضافاً به اینکه در سند این روایت نیز مناقشه شده و تنها از مصادر اهل سنت نقل شده است.
سادساً: عقل بر دو قسم است:
الف) عقل معاد؛ که در روایات درباره آن گفته شده که «ماعبد به الرحمان و اکتسب به الجنان» و در این جهت مرد بر زن برتری ندارد.
ب) عقل معاش؛ که مرد به جهت وظیفه اجتماعی که دارد باید اضافهای در عقل داشته باشد.
سابعاً: در مقایسه این حدیث با احادیث دیگر نیز به احادیث مخالفی دست مییابیم. از امام علیعلیه السلام حدیث دیگری نقل شده است که کلام نهج البلاغه را تقیید
میکند: حضرت فرمود: «ایاک و مشاورة النساء الاّ من جُرِّبت بکمال عقل»؛(1)«از مشورت با زنان بپرهیزید مگر زنانی که کمال عقل آنان آزمایش شده باشد.»
بنابراین، احادیث نقص عقل زنان با اینگونه احادیث نسبت اطلاق و تقیید را پیدا میکند و کلیت احادیث نقص عقل از میان میرود و نتیجه این میشود که کلام حضرتعلیه السلام در نهج البلاغه درباره همه زنان نیست و مواردی استثنا دارد.
در برخی از روایات چنین آمده که حضرت علیعلیه السلام فرمود: «عقول النساء فی جمالهنّ و جمال الرجال فی عقولهن»؛(2)«عقول زنان در جمالشان و جمال مردان در عقولشان است.»
اشکال شده که این حدیث نیز با کرامت زن سازگاری ندارد.
پاسخ: اولاً: این روایت یک امر دستوری نیست بلکه امر تعریفی است.
ثانیاً: مقصود از عقل در این روایت، عقل نظری است نه عقلی که توسط آن خداوند رحمان عبادت میشود. در چنین عقلی جمال زن و مرد هر دو در آن است که به توسط آن عقل، خداوند رحمان عبادت میشود و بهشت را کسب مینمایند.
خداوند متعال میفرماید: { أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ ؛(3)«آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید، امّا خودتان را فراموش مینمایید.»
از این آیه استفاده میشود که عقلی در انسان وجود دارد که انسان را به کار خیر دعوت میکند و در این زمینه مرد و زن را از هم جدا نکرده و بین این دو فرقی نمیگذارد.
از جمله احکام اسلام که مورد هجوم افراطیون قرار گرفته، مسأله شهادت و گواهی زنان در دعاوی کیفری است.
یکی از افراطیون در این زمینه میگوید: «در مسائل کیفری، زن گاهی اصلاً به حساب نمیآید و آن جرمی است که تنها با شهادت مردان ثابت میشود. ماده 74 قانون مجازات اسلامی در این باره میگوید: زنا چه موجب حدّ جلد (شلاق) و چه موجب حدّ رجم (سنگسار) باشد با شهادت چهار مرد عادل یا سه مرد عادل و دو زن عادل ثابت میشود، در چنین موردی شهادت زنان به تنهایی جرم را ثابت نمیکند. ماده 76 قانون مجازات اسلامی این طور میگوید: شهادت زنان به تنهایی یا به انضمام شهادت یک مرد عادل زنا را ثابت نمیکند بلکه در مورد شهود مذکور حدّ قذف جاری میشود».(1)
پاسخ: در چند مورد شهادت زنان مورد قبول نیست:
1 - مورد اجماعی؛
این مورد در جرایم غیر مربوط به حقّ الناس به جز زنا است؛ زیرا حکم خداوند در باب حدود بر این است که به کمترین بهانهای حد اجرا نگردد، و تضییق دایره شهود در مورد زنان یکی از طرق دستیابی به این هدف است.
2 - موارد اختلافی؛
در برخی موارد فقها بحث دارند که شهادت زن پذیرفته است یا نه؟ نظر مشهور فقها در مواردی چون دعوای وکالت، وصیت، نسب، ثبوت هلال، و دعوای طلاق، بر عدم پذیرش شهادت زن است.
و نیز فقها در مورد دعاوی مربوط به قصاص به جهت اختلاف روایات اختلاف نظر دارند. و مورد دیگر از موارد اختلاف دعاوی مربوط به نکاح است، که اغلب فقها به پذیرش شهادت زنان در نکاح فتوا دادهاند.(2)
3 - موارد ضمیمه شهادت مردان به زنان؛
در برخی از موارد است که گواهی زنان همراه با ضمیمه شدن گواهی مردان مورد
قبول است، که عبارت است از:
الف) زنا؛
مشهور فقها گواهی زنان را برای اثبات آن به صورت مستقل کافی نمیدانند، بلکه با شهادت سه مرد و دو زن، مجازات سنگسار و با شهادت دو مرد و چهار زن فقط مجازات شلاق در زنا ثابت میگردد. در این مورد صاحب جواهر ادعای نفی خلاف کرده است.(1)و این به جهت خصوصیتی است که در مورد حفظ حیثیت افراد در زنا مورد نظر شارع است.
ب) شهادت در امور مالی؛
در امور مالی یا در اموری که مقصود آن مال باشد، شهادت زن به تنهایی کافی نیست. و برخی علی رغم اینکه در مورد اثبات دعاوی مالی با یک شاهد مرد و قسم مدّعی محدودیتهایی قائل شدهاند ولی در مورد اثبات دعاوی مالی با دو شاهد زن و یک مرد تردید نکرده و پذیرفتهاند،(2)زیرا دو شاهد زن و یک مرد را بینه شرعیه گویند.
مستند این حکم علاوه بر روایات متعدد، آیه شریفه قرآن است.
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَداینْتُمْ بِدَینٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ وَلْیکْتُبْ بَینَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلا یأْبَ کاتِبٌ أَنْ یکْتُبَ کَما عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْیکْتُبْ وَلْیمْلِلِ الَّذِی عَلَیهِ الْحَقُّ وَلْیتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَلا یبْخَسْ مِنْهُ شَیئاً فَإِنْ کانَ الَّذِی عَلَیهِ الْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً أَوْ لا یسْتَطِیعُ أَنْ یمِلَّ هُوَ فَلْیمْلِلْ وَلِیهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُوا شَهِیدَینِ مِنْ رِجالِکُمْ فَإِنْ لَمْ یکُونا رَجُلَینِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْری ..}؛(3)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که بدهی مدتداری [به خاطر وام یا داد و ستد] با یکدیگر پیدا میکنید، آن را بنویسید. و باید نویسندهای از روی عدالت، [سند را] در میان شما بنویسد. و کسی که قدرت بر نویسندگی
دارد، نباید از نوشتن - همان طور که خدا به او تعلیم داده - خودداری کند. پس باید بنویسد. و آن کس که حق بر عهده اوست، باید املا کند و از خدا که پروردگار اوست بپرهیزد، و چیزی را فروگذار ننماید. و اگر کسی که حقّ بر ذمه اوست، سفیه [یا از نظر عقل ضعیف [و مجنون است، یا [به خاطر لال بودن توانایی بر املا کردن را ندارد، باید ولی او [به جای او] با رعایت عدالت، املا کند. و دو نفر از مردان [عادل خود را [بر این حق شاهد بگیرید، و اگر دو مرد نبودند، یک مرد و دو زن، از کسانی که مورد اطمینان و رضایت شما هستند را انتخاب کنید [و این دو زن، باید با هم شاهد قرار گیرند] تا اگر یکی انحراف یافت، دیگری به او یادآوری کند...».
در پاسخ به این پرسش که چرا در دعاوی مالی، دو شاهد زن مورد نیاز است برخی از مفسّرین به ذیل آیه تمسّک کردهاند آنجا که میفرماید: { أَنْ تَضِلَّ إِحْدهُما فَتُذَکِّرَ إِحْدهُمَا الأُخْری تا اگر یکی از آن دو زن موضوع شهادت را فراموش نمود دیگری او را یادآوری کند.
کلمه «فتذکّر» به اعتقاد اکثر مفسّرین در مقابل «نسیان» است.(1)فیض کاشانی میگوید: «و هذه علّة لاعتبار العدد»(2)یعنی جمله مذکور در آیه شریفه علت لزوم تعدّد شهود زن را که همان نسیان باشد بیان نموده است.
طبرسی در تحلیل آیه مذکور میگوید: «لانّ النسیان یغلب علی النساء اکثر ممّا علی الرجال»،(3)زیرا فراموشی بر زنان بیش از مردان عارض میشود.
حافظه زنان از دیدگاه روان شناسان؛
مسأله فراموشی در حافظه زنان در هنگام ادای شهادت از نظر روان شناسان قابل توجیه است؛ زیرا از دیدگاه روانشناسی، فراموشی حافظه با میزان احساسات و هیجانات فرد، رابطه مستقیم دارد. هر قدر شخص بیشتر تحت تأثیر احساسات
و هیجانات روحی واقع گردد به همان نسبت حوادث و وقایعی را که به خاطر سپرده زودتر فراموش نموده و دقت کمتری در نقل آن دارد.
یک روان شناس قضایی میگوید: «یک شیء یا موضوع که در ذهن ما انعکاس شدید هیجانی با صبغه کراهت ایجاد میکند مخصوصاً میتواند موجب تسهیل یا تسریع در انصراف توجه ما شود».(1)
یکی دیگر از روان شناسان میگوید: «... نتایج تحقیقات حاکی از آن است که هیجان میتواند بر بازیابی از حافظه درازمدت حدّاقل از چهار راه مشخص اثر بگذارد... در برخی از موارد هیجانهای منفی مخلّ بازیابی میشوند».(2)
برخی روان شناسان موضوع ارتباط فراموشی حافظه و هیجانات روحی را بر روی مجموعهای از دانشآموزان آزمایش نمودهاند، بدین ترتیب که آنها را واداشتند تا هیجانهای بی معنی را به خاطر بسپارند، سپس آنان را آزمودند. پس از آن ناگهان در اطاقی که دانشآموزان نشسته بودند وضع وحشتناکی ایجاد کردند. بدین صورت که تختهای از سقف افتاد و صدای تیری شنیده شد و چراغها خاموش شد. وقتی چراغها روشن شد دوباره دانشآموزان را امتحان کردند تا مشاهده نمایند چه مقدار از کلماتی که یاد گرفته بودند، به یادشان مانده است. دیده شد که در اثر هیجانات شدیدی که در آنها ایجاد شده بود یادآوری آنها در مورد آنچه که به خاطر سپرده بودند آشکارا کاهش یافته است.(3)
به اعتقاد برخی از روان شناسان، یکی دیگر از علل فراموشی حافظه اشخاص «شرم و حیا و عفت» است که این عامل همانند عامل احساسات و عواطف ناشی از حوادث در زنان به مراتب بیشتر از مردان یافت میشود.(4)
گرچه این دو عامل در وجود زن از نعمتهای الهی است که خداوند به ودیعت
نهاده است و میتواند در رشد و ترقّی او تأثیرگذار باشد، و در قوام جامعه و تحکیم نظام خانواده نیز تأثیر بسزایی دارد.
4 - قبول شهادت دو زن با قسم مدّعی؛
لازم به ذکر است که در امور مالی با دو شاهد زن بدون گواهی مردان و فقط با ضمیمه قسم مدّعی پذیرفته است.(1)و در این مورد صاحب جواهر ادعای شهرت قوی کرده است.(2)
و کلام شیخ طوسیرحمه الله در مبسوط نیز اشعار بر اتفاق امامیه بر این مسأله دارد، و قول به عدم قبول را به اکثر اهل سنت نسبت داده است.(3)
صاحب جواهر معتقد است که مستفاد از نصوص آن است که اساساً در کلیه دعاوی مربوط به حقّ الناس (اعم از حقوق مالی و غیر مالی مانند حق قصاص، وصایت، وکالت و امثال آن) شهادت دو مرد با قسم مدعی و به تبع آن گواهی دو زن و یک مرد یا گواهی دو زن و قسم مدعی پذیرفته است، مگر در موارد استثنایی که با دلیل خاص مثل اجماع خارج است.(4)
از مجموعه روایات اسلامی استفاده میشود که جهاد و جنگ از زن برداشته شده است، برخی این حکم را منشأ نقص در زن میدانند در حالی که این چنین نیست؛ زیرا:
اولاً: جهاد با مقتضی و شاکله وجودی و جسمانی زن سازگاری ندارد، و لذا از او خواسته نشده است.
ثانیاً: ظاهر عبارات علما عدم وجوب و سقوط است نه اینکه شرکت زنان در جهاد حرام باشد.
ثالثاً: برای زن حرب و جنگی قرار داده شده که در آن با مرد شریک است و آن رفتن در محراب عبادت و مبارزه با نفس اماره است. محراب یعنی محلّ جنگ، و محراب عبادت محل جنگ و نماز، جنگ بین جنود عقل و جهل است. خداوند متعال درباره حضرت مریم میفرماید: { فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَهُوَ قائِمٌ یصَلِّی فِی الْمِحْرابِ ؛(1)«پس ملائکه او را ندا دادند در حالی که او در محراب نماز ایستاده بود.»
رابعاً: اگر اشتغال به نبرد و جنگ در جبهه از زنان برداشته شده، ولی شرکت آنان در جنگ به جهت کمکرسانی و مداوا برداشته نشده است همانگونه که در برخی از جنگهای رسول خداصلی الله علیه وآله زنان در این زمینه حضور فعال داشته و برخی از یاران امام زمانعلیه السلام نیز از زنانند که در این زمینه از آنان استفاده میشود.
علامه طباطباییرحمه الله میفرماید: «اجازه ندادن به زن برای شرکت در جهاد تنها در مورد جنگ و قتال است نه اینکه او از مطلق حضور و کمک کردن در امور منع شده باشد».(2)
علامه حلّیرحمه الله میفرماید: «یجوز اخراج النساء للانتفاع بهنّ»؛(3)«جایز است که زنان را برای نفع بردن در جبهه با خود همراه برند.»
او نیز در جای دیگر آورده است: «و لو اخرج الامام معه العبید باذن ساداتهم و النساء و الصبیان جاز الانتفاع بهم فی سقی الماء و الطبخ و مداواة الجرحی. و کان النبی یخرج معه امّ سلیم و غیرها من نساء الانصار»؛(4)«و اگر امام با خود بردگان را به اذن صاحبانشان و زنان و کودکان را همراه ببرد جایز است که از آنان در آب دادن و پخت و پز و مداوای مجروحان بهره گیرد. و پیامبرصلی الله علیه وآله همیشه با خود ام سلیم و دیگر زنان را به جنگ میبرد.»
شیخ طوسیرحمه الله میفرماید: «و کان النبیصلی الله علیه وآله یحمل معه النساء فی الغزوات»؛(5)«همیشه پیامبرصلی الله علیه وآله با خود زنها را در غزوات میآورد.»
خامساً: اگر از زن، جهاد و جنگ با مشرکان برداشته شده است این در جنگهای ابتدایی است نه جنگهایی که حکم دفاع را دارد؛ زیرا در این نوع جنگها شرکت زن و مرد به مقدار کفایت واجب است. البته در صورتی که تعداد مردها در آن جنگها کفایت نکند.
سادساً: در مقابل جهاد و جنگ متداول که از زنان برداشته شده جهاد دیگری برای آنها قرار داده شده که میتوان خلأ فضیلتی را از این بخش برای زنان جبران کرد.
شیخ کلینیرحمه الله در روایتی نقل کرده که جهاد زن خوب شوهرداری کردن است.(1)
و نیز از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل شده که فرمود: «... و جهاد المرئة ان تصبر علی ماتری من أذی زوجها و غیرته»؛(2)«و جهاد زن آن است که بر آنچه از اذیت و آزار و غیرت مرد خود میبیند صبر کند.»
از پیامبرصلی الله علیه وآله سؤال شد: آیا برای زنان نیز جهاد است؟ حضرت فرمود: آری، جهادی که در آن قتال نیست: و آن حج و عمره است.(3)
امیرمؤمنانعلیه السلام در سفارشاتشان به امام حسنعلیه السلام میفرماید: «... اگر میتوانی کاری کنی که همسرت غیر از تو کسی را نشناسد پس چنین کن».(4)
ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب» روایت کرده است که پیامبرصلی الله علیه وآله از فاطمهعلیها السلام پرسید: «بهترین چیز برای زن چیست؟» حضرت عرض کرد: «اینکه مردی را نبیند و مردی نیز او را نبیند». پیامبرصلی الله علیه وآله ایشان را در برگرفت و فرمود: «فرزندی که پاره تن من است».(5)
علامه حسینی تهرانی رحمه الله میفرماید: «به طور استثنایی و به عنوان ثانوی زن حق
دارد صدای خود را بلند کند و در برابر مردان پرخاش خود را از ظالم در ظلمی که به وی رسیده است جهراً و علناً اعلام نماید، نه آنکه هر وقت و همه جا و به هر شرطی میتواند در میتینگها شرکت کند و خطبه بخواند و دوش به دوش مردان قدم بردارد. این عمل خلاف اسلام است و خلاف بنیه و سازمان فطری و خلقی زن و خلاف مصالح و عوائد او است. بلند نمودن زن صدای خود را در شرایط عادی در میان مردان، در سخنرانیها و شرکت در مجالس و محافل مردان و یا مجالس و محافلی که در آن زن و مرد وجود دارد خلاف نصوص صریحه وارده در اسلام است... اگر خطبه خواندن و سخنرانی نمودن زن در شرایط عادی هم جایز بود، پس چرا همین دخت پیامبر صلی الله علیه وآله صدیقه کبری فاطمه زهرا علیها السلام در زمان حیات پدرش رسول خدا صلی الله علیه وآله یک سخنرانی هم در مسجد نکرد؟! چرا در مسجد و غیر مسجد مجلس درس تشکیل نداد؟ و برای همه اصحاب اعمّ از مرد و زن تفسیر قرآن و سیره پدرش را بیان نکرد؟ چرا او و نه غیر او از زنان مدینه در میان آنها و نه از زنان مکه و نه از زنان کوفه و بصره دیده نشد؟!...».(1)
اینگونه شبهات در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز مطرح بوده و حضرت با جملهای کوتاه به این نقدها و اشکالات پاسخ داده است:
سیوطی در «درّ المنثور» از بیهقی به این مضمون نقل میکند که روزی رسول خداصلی الله علیه وآله در جمع یاران و اصحابش نشسته بود. اسماء دختر یزید انصاریه یکی از زنان انصار به حضور پیامبر رسیده و عرض کرد: من نماینده تمام زنان هستم به سوی شما. این سؤال تنها سؤال زنان انصار و زنان مدینه نیست بلکه سؤال همه زنها است و هیچ زنی در مشرق و یا مغرب نیست مگر اینکه وقتی سخن مرا بشنود آن را میپذیرد، پس من در حقیقت نماینده همه زنان عالم هستم؛ زیرا شما پیامبر همه جوامع بشری اعم از زن و مرد هستید...
1) 924. نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 59-61.
او گفت: پدر و مادر و جان خودم به فدای تو! خداوند عزّوجلّ تو را به سوی مردان و زنان هر دو دسته مبعوث کرده است ما نیز به تو و خدایت ایمان آوردهایم... چرا باید ما زنها محصور و خانهنشین و مایه دفع شهوات شما و حامل فرزندان شما مردان باشیم، و حال آنکه شما مردان بر ما به شرکت در نماز جمعه و جماعات و عیادت مریضان و حضور در تشییع جنازهها و حجّ مکرّر و بهتر از همه جهاد در راه خدا فضیلت داده شدهاید؟ هر گاه یکی از شما برای به جا آوردن حج یا عمره یا جهاد از خانه خارج میشود ما هستیم که برای شما اموالتان را حفظ میکنیم ولی ما زنها با شما مردان در هیچ یک از این فضیلتها شریک نیستیم؟
پیامبرصلی الله علیه وآله تمام رخ رو به اصحاب خود کرد و فرمود: «آیا سؤال زنی را تا کنون بهتر از این زن در امرش شنیدهاید؟ اصحاب عرض کردند: ما گمان نمیکردیم که زن از اینگونه مطالب مطلع باشد. آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله رو به آن زن کرد و فرمود: خوب درک کن ای زن و به زنهای دیگر نیز اعلان کن که خوب شوهرداری زن برای همسرش و طلب خوشنودی او و دنبال کردن موافقت و رضایت او معادل تمام آن فضایلی است که برای مردها ذکر کردی. آن زن در حالی که «لا اله الاّ اللَّه» میگفت به میان زنان قوم خود بازگشت».(1)
علم اثبات کرده است: مادری در زنان ضرورتی حیاتی برای جسم و بدن زن است و احساس مادری از نظر روانی لذت بخشترین بخش زندگی زنانه است، که زندگی آنان را با معنا و مفهوم میسازد، و عشق مادری کانون همه عشقها است، و تهی ساختن زن از این احساس، انکار برخی از کیان و هستی اوست.
این نیز ثابت شده است که فرزندانی که در دامن مادر تربیت نشوند ناقصاند، اعتماد به نفس ندارند، و از کارآیی لازم نیز برای جامعه بشری برخوردار نیستند. نیز
1) 925. المیزان، ج 4، ص 37، چاپ اول به نقل از درّ المنثور.
ثابت شده است که بازده اقتصادی این افراد کاهش مییابد. همچنین ضرورت تشکیل خانواده و آثار و نقش سازنده آن در مرد و زن و فرزندان از نتایج یافتههای علمی است. از این رو، گرچه مدرنیسم برای فروپاشی خانواده گسترده و سنّتی کوشید، لیکن موفقیتی چندان به دست نیاورد، بلکه دچار پیامدهای ویرانگر اجتماعی نیز گردید، و پست مدرنیسم شتابزده به خانواده سنتی روی آورد و آن را معیار سامان بخشی به وضع نابسامان جامعههای انسانی دانست. بنابراین، نظریه مردنمایی زنان و همانندسازی رفتاری با مردان به معنای سلب شخصیت واقعی زن و ارزش والای اوست.
اهمیت خانواده بر کسی پوشیده نیست، محوریت و نقش حیاتی و زیربنایی آن در تربیت نسل، سامانبخشی به فکر و اعصاب افراد خانواده و از آن جمله مرد، و تشکیل هسته اصلی جامعه، روشن است. حتّی برخی از نویسندگان که به زندگی انسان، ماشینی مینگرند و از مادرهای سفارشی و پدر و مادرهای بیولوژیک و والدین حرفهای و فرزندان ساخته دستگاه و ماشین، سخن میگویند،(1)نتوانستهاند نگرانی خود را از تلاشی خانواده، به عنوان هسته اصلی جامعه و تمدن بشری، پنهان دارند: «از هم پاشیدگی خانواده، امروزه در واقع بخشی است از بحران عمومی نظام صنعتی که در آن همه ما شاهد از هم گسیختگی تمامی نهادههای عصر موج دوم هستیم. امروز کراراً شنیده میشود که در آینده خانواده از هم میپاشد، یا اینکه «خانواده» مهمترین مسئله روز است... در سالهای اخیر به قدری طلاق و متارکه در خانوادههای هستهای اتفاق افتاده که امروز از هر هفت کودک آمریکایی یک نفر تحت سرپرستی یکی از والدین قرار دارد، و در نواحی شهری این رقم بالاتر است؛ یعنی به یک نفر از چهار نفر میرسد...».(2)
«اکثر دانشمندان... خانواده را مهمترین نهادی دانستهاند که جامعه و کودک را
تغذیه و پرورش میدهد، و خانواده در سلامت و عدم سلامت، در شرافت و انحراف، در سازگاری و انحراف کودک نقش اساسی... دارد... کودک نخستین و اساسیترین درسهای زندگی را در این نهاد کسب میکند... فداکاری، محبّت، عشق، آداب و رسوم، مراسم فرهنگی و دینی، وظایف و مسئولیت پذیری را در خانواده میآموزد... محیط خانواده در تشکیل شخصیت کودک و نوجوان مؤثر میباشد... تأمین سلامت فردی و اجتماعی بدون در نظر گرفتن نقش خانواده... امکانپذیر نمیباشد... خانواده میتواند عامل سازنده کودک در زمینه جسمی، روانی، عاطفی، ذهنی و... باشد یا عامل نابودی و ویرانی او».(1)
برخی از کارشناسان و جامعه شناسان نظامهای صنعتی، متلاشی شدن خانواده را در نظامهای صنعتی امروز از علل اصلی نشیب گرایی تمدن کنونی میدانند. از این رو، مدرنیسم که به «خانواده هستهای» میاندیشید و مروّج آن بود، مورد انتقادهای کوبنده و اصولی پست مدرنیسم واقع شد، و دیگر بار گرایشها به سوی خانواده گسترده و سنّتی قرار گرفت، و سامانیابی جامعههای صنعتی را در این گرایش دانست.
«دکتر ایروین گرین برگ، پروفسور روانپزشک در دانشکده پزشکی آلبرت انیشتین، معتقد است: "مردم در پی ساختاری با ثبات ازدواج خواهند کرد." طبق این نظریه، خانواده همچون ریشهای است که فرد هر جا میرود، آن را با خود میبرد، و به مثابه لنگرگاهی است که انسان را در برابر طوفان تغییرات محفوظ نگاه میدارد. خلاصه کلام آنکه محیط پیرامون هر چقدر ناپایدارتر و تازهتر بشود، اهمیت خانواده بیشتر خواهد شد».(2)
«... به هر حال آنچه از خلال همه این تغییرات رخ مینماید و اهمیت همه آنها را ناچیز میکند، و در محاقی فرو میبرد، چیز بسیار ظریف و لطیفی است؛ در کارها
و اعمال انسان آهنگی پنهان وجود دارد که در آن باره بحث چندانی نکردهاند، و از گذشتهها تا کنون همچون یکی از نیروهای متعادل کننده در جامعه به انسان خدمت کرده است و آن دورِ خانواده است... این دور، آن چنان قدمتی دارد، به قدری خود به خود و خودکار عمل میکند و چنان نظم پر صلابتی دارد که مردم آن را همچون امری مسلم و بدیهی دانسته و در آن باره پرسشی نکردهاند... این سلسله وقایع خانوادگی پیدرپی و قابل پیشبینی به تمام انسانها از هر قبیله و جامعهای احساس تداوم و داشتن پایگاه و جایگاهی در طرح ناپایدار امور اعطا میکند. دور خانواده در هستی انسان، همواره یکی از پایههای حفظ سلامت روانی به شمار میرود».(1)
در مقدمه کتاب «به سوی تمدن جدید» نیز آمده است: «از سوی دیگر تافلر معتقد است که یکی از مهمترین پدیدههای موج سوم، بازگشت دوران اقتدار و احترام و اهمیت خانواده است؛ زیرا در موج دوم (تمدن صنعتی) نهاد قدرتمند «خانواده» رو به زوال گذاشت و تمام آنچه طی دوران موج اول از ویژگیهای خانواده محسوب میشد از دستش رفت. به این ترتیب که: بیماران را به جای پرستاری در منزل، روانه بیمارستانها کردند؛ کودکان به مدرسه و مهد کودک رفتند؛ سالخوردگان را به خانه سالمندان فرستادند؛ و زوجها وقت خود را بیشتر در میهمانی و رستوران و تفریحگاههای گوناگون گذراندند. و لذا آنچه از خانواده باقی ماند فقط پیوندهای عاطفی بود که البتّه میتوانست به آسانی قابل گسستن باشد. امّا موج سوّم مجدداً خانواده را احیا میکند و اختیارات و قدرتهای گذشته را به خانه و خانواده باز میگرداند. به این ترتیب که: بسیاری با استفاده از کامپیوتر و فاکس و تلفنهای چند کاره و سایر وسایل ارتباطی مدرن به آموزش فرزندان خود در خانه خواهند پرداخت؛ اغلب نیازهای پزشکی - حتّی جراحیهای معمولی - را میتوان با بهرهگیری از کامپیوترهای رابوتیکِ متصل به مراکز پزشکی در منزل انجام داد و...
1) 930. شوک آینده، ص 258و259.
نتیجه اینکه وقتی بیشتر وقت اعضای خانواده در منزل گذشت، روابط عاطفی نیز استحکام خواهد یافت و اهمیت و اقتدار خانواده به مراتب بیش از آن خواهد شد که در موج دوم وجود داشت یا دارد».(1)
«برای من، به دلایلی که قبلاً گفتم، هیچ کدام از آنها کانون اصلی جامعه فردا نخواهد بود، بلکه در واقع این خانه است که مرکز تمدن آینده میشود.
به اعتقاد من، خانه در تمدن موج سوم از اهمیت شگفتانگیز و تازهای برخوردار خواهد شد. رواج شیوه تولید برای مصرف، گسترش کلبه الکترونیک، ابداع ساختارهای جدید تشکیلاتی در اقتصاد، صنایع خودکار و تولید انبوهزدایی شده، همه اینها به بازگشت خانه به عنوان واحد مرکزی جامعه فردا اشارت دارند. واحدی که وظایف اقتصادی، بهداشتی، تربیتی و اجتماعی آن در آینده افزایش خواهد یافت، نه کاهش».(2)
زن در خانواده، همراه با بسیاری نقشهای پیدا و ناپیدای دیگر دو نقش اصلی دارد، که در این ارزیابی، به دو نقش محوری اشاره میشود:
1 - زن در خانه، سازنده مجدد شخصیت، توانایی و کارآیی مفید مرد است. آرامش و سکونی را که زن به مرد میبخشد با هیچ شیوه و ابزاری نمیتوان پدید آورد. به گفته ویل دورانت: «زن از آنجا که مرد خیالی سرگردان را به مرد فداکار و پایبست به خانه و کودکان خود تبدیل میسازد، عامل حفظ و بقای نوع است...».(3)
از این حقیقت والا در نقشآفرینی زنان، قرآن کریم پرده برمیدارد: { وَمِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیها وَ جَعَلَ بَینَکُمْ مَوَدّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یتَفَکَّرُون ؛(4)«و از نشانههای قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفرید، تا با ایشان آرامش یابید، و میان شما دوستی و مهربانی نهاد. در این پندها نشانههایی [برای حکمت الهی است برای مردمی که تفکّر میکنند.»
سکون، آرامش عمیقی است که مردان در کنار زنان و در آغوش خانواده مییابند، که در پرتو آن زندگی چون قایقی به ساحل میرسد، و اضطرابها و نگرانیها و سرگردانیها از محیط اندیشه و زندگی مردان رخت برمیبندد.
دیگر اینکه، مردان را با مسئولیت و تکلیف و ضابطه گرایی آشنا میسازد، حسّ مسئولیت و تعهّد را به تدریج پدید میآورد و به باور مرد میدهد، و سرپرستی و مدیریت در مدار کوچکی را به او میآموزد. و این موضوع بسیار ارزشمندی است که در هیچ آموزشگاهی نمیتوان بدینسان عینی و ملموس و در عین حال انسانی و عاطفی، مدیریت و تعهد شناسی را به انسانها آموخت.
بنابراین کارآیی مردان و ایفای نقش درست در جامعه و دیگر انتظارها که از مردان هست، در پرتو خانواده و در کنار همسران به فعلیت میرسد و شکوفا میگردد، و این نقش همسری زنان است.
2 - دیگر نقش حیاتی زن، رسالت مادری است. این نقش نیز، از مهمترین نقشهای اصولی و زیربنایی و انسانساز است. رسالت مادری، دورانی طولانی دارد و زن از آغاز تشکیل نطفه در رحم، به راستی پرورش دهنده فرزند است تا دوران مدرسه؛ و در دوران بعد گرچه فرزندان استقلالی مییابند، لیکن همواره و تا واپسین لحظات حیات، مادران تأثیرهای اصولی بر راه و کارهای فرزندان دارند. البته نقش بسیار آشکار مادر در دوران شیرخوارگی و کودکی است. در این دوران نسبتاً طولانی، همه ابعاد شخصیت کودک به دست مادر و در آغوش گرم او شکل میگیرد و کودک به آنجا که باید برسد در همین دوران میرسد، و سرمایههای اصلی را در این دوره از مادر دریافت میکند. محیطهای آموزشی نیز بر پایهای که مادر ریخته است کار خویش را استوار میسازند. از این رو میبینیم، در آیین اسلام توصیههای بسیاری در دوران بارداری و پس از زایمان و شیر دادن و... به مادران شده است. دستورها و راهکارهای فیزیکی، چون شیر دادن و تغذیه مناسب و... و راهکارهای روحی
و تربیتی و آرامشی را که برای فرزندان باید فراهم آورند. که اینها همه در ایفای نقش اصلی زن و رسالت مادری، در تربیت فرزندان بسیار مؤثر است، و زیباترین هنرنمایی زن است؛ هنر و نقشی که جز زن کسی نمیتواند این نقش را با این زیبایی بازی کند.
«باید زنِ تندرستی را که به کودکش شیر میدهد نقطه اعلای زیبایی عالم بدانیم».(1)
بدین جهت آموزشهای خیرخواهانه و جانبداریهای اصولی و انسانی از حقوق زن، باید به عظمت این بُعد از حیات زنان توجهی ژرف داشته باشد، و هیچ گاه آن را فدای برخی نقشهای زودگذرِ اجتماعی نکند.
«نبوغ در مادری همان اندازه امکان دارد که نبوغ در سیاست و ادب و جنگ. درباره برابری در نبوغ نباید از روی برابری در قدرت یا توانایی در اجرای امور با مهارت مساوی حکم کرد... بلکه برابری در نبوغ را باید از روی توانایی در اجرای مشاغل و وظایفی دانست که طبیعت بر هر یک از زن و مرد گذاشته است...».(2)
در اسلام بر نقش مادری تأکیدهای فراوان شده، و در عظمت آن سخنها گفته شده است، تا پیوند فرزندان با محور خانواده استوارتر گردد و نظام خانواده پایندهتر شود. نیز مینگریم که اندیشمندان دلسوز، که در اندیشه سامانیابی اجتماعات و تمدن بشری هستند، زنان را به اصالت نقش مادری بسیار توجه میدهند، و همواره تأکید میکنند که جنجال تبلیغاتی تساوی زن و مرد، مبادا زنان را از ایفای کامل نقش مادری باز دارد که این فاجعهای جبران ناپذیر است، که در فرزندانی که مادران را در کنار خود نمیبینند و یا در خانوادههایی که با طلاق متلاشی شده است، نمونههای آن را بسیار میبینیم.
«... دختران جوان برای آنکه مادران لایقی برای پرورش فرزندان شریفی گردند، باید تعلیمات عالی بگیرند، نه به خاطر آن که دکتر یا قاضی یا استاد شوند...».(3)
نیز به زنان باید آموخت که نقش مادری اصولی ترین نقش آنان در زندگی است،
و تکامل و رشد مادی و معنوی، حتّی سلامت بدنی آنان نیز در پرتو ایفای این نقش است: «... به نظر میآید که جنس ماده لااقل نزد پستانداران مگر بعد از یک یا چند آبستنی به کمال خود نمیرسد. زنهایی که بچه ندارند، خیلی عصبانیترند و تعادل روحی و جسمی ایشان زودتر از دیگران به هم میخورد، زنها عموماً به اهمیتی که اعمال تولید مثل برای آنها دارد، واقف نیستند. در حالی که این عمل برای کمال رشد ایشان ضروری است. در این صورت منطقی نیست که توجّه زنان را از وظایف مادری منحرف سازند. نبایستی برای دختران جوان نیز همان طرز فکر و همان نوع زندگی و تشکیلات فکری و همان هدف و ایدهآلی را که برای پسران جوان در نظر میگیریم معمول داریم».(1)
شعارهای آزادی و همسانی، نباید این رسالت مهم را لرزان و سست کند و آرمان والای مادری را در تیرگی فرو برد.
همه نگرانیها از آینده تمدن بشری در نظر اندیشمندان واقعگرا، بیشتر متوجه مسائل خانواده، و نقش اصولی زنان است که باید بر عهده داشته باشند، تا خانواده گسیخته نگردد و زنان با تمام وجود، به سکّان داری آن بپردازند. و مباد که زنان در میدان مردان و کارهای مردانه گام بگذارند و رسالت اصلی خویش و نقش زندگیساز خود را فراموش کنند؛ رسالت و نقشی که بسیار بالاتر از انجام کارهای مردانه و تقلید از جنس مذکر است.
«... هنگامی که از آزادی تبلیغ میکنند، بدانند که مرد ناقص شدن اهمیتی ندارد؛ بلکه مهم زن کامل بودن است... اگر امروز طبیعت در حفظ خانواده و کودک ناتوان به نظر میرسد، برای آن است که زن مدتی طبیعت را از یاد برده است و شکست طبیعت همیشگی نیست».(2)
صاحب وسایل به سندش از امام صادقعلیه السلام نقل میکند که پیامبرصلی الله علیه وآله در وصیتی به حضرت علیعلیه السلام فرمود: «ای علی! بر زن نماز جمعه و... و تولّی و قضاوت نیست».(1)
درباره عدم قضاوت زن گرچه برخی؛ امثال شیخ مفید در «مقنعه»، شیخ طوسی در «نهایة»، ابن ادریس در «سرائر»، ابی حمزه در «غنیة النزوع» و ابن سعید در «جامع الشرایع» سخنی به میان نیاورده و شرط قضاوت قاضی را ذکورت معین نکردهاند، ولی غالب و اکثر علمای امامیه این شرط را قبول کرده و به ادلّهای از این قبیل استدلال کردهاند:
1 - اجماع در مسأله
2 - سیره عملیه مستمرّه
3 - روایات.
گرچه در برخی روایات، خدشه وارد شده و از حیث سند یا دلالت، قابل نقد و بررسی است. ولی از مجموع ادله میتوان استفاده کرد که زن به جهاتی دیگر نیز غیر از تعبّد به نصوصات، از قضاوت کردن ممنوع شده است.
اولاً: حکم قضاوت از تکالیف شاقّی است که با شاکله زن تناسب ندارد.
ثانیاً: از آنجا که زن موجودی عاطفی است لذا با قرار گرفتن در مسند قضاوت سازگاری ندارد.
ثالثاً: داوری بین متخاصمان نیازمند بروز در جامعه و حضور در بین مردم بوده تا تشخیص متخاصمان و تشخیص شاهدان آنها ممکن باشد و این با شرایط خصوصی زن سازگاری ندارد.
گاهی میپرسند که چرا زن نمیتواند به مقام مرجعیت برسد؟ و آنان چه چیز از مردان کمتر دارند؟
1) 940. وسائل الشیعه، کتاب القضاء، باب 2 از ابواب صفات قاضی.
در جواب باید بگوییم:
اولاً: مرجعیت عامه مسلمین احتیاج به رفت و آمد و دید و بازدیدهایی دارد که من حیث المجموع با شاکله و شئونات زن سازگاری ندارد.
ثانیاً: مرجعیت امانت است ولی فقاهت ملک است. زن میتواند به مقام فقاهت برسد و دارای این ملک شود، هر چند به جهت مصالحی مرجعیت عموم به او واگذار نمیشود. مرجعیتی که امانتی سخت و خطیر است.
یکی از سنن بسیار کهن در روابط خانوادگی بشری این است که مرد هنگام ازدواج برای زن «مهر» قائل میشده است؛ یعنی چیزی از مال خود را به زن یا پدر زن خویش میداده است. این سنت چیست؟ آیا این عمل یادگار عهدهایی است که زن مملوک مرد بوده است؟ آیا مقتضای عدالت و تساوی حقوق انسانها و کرامت زن در این زمان آن است که مهریه ملغی گردد و ازدواجها بدون مهر صورت گیرد؟
پاسخ: حقیقت این است که «مهر» نتیجه تدبیر ماهرانهای است که در متن خلقت و آفرینش برای تعدیل روابط زن و مرد و پیوند آنها به یکدیگر به کار رفته و اسلام آن را امضا کرده است.
«مهر» از آنجا پدید آمده که در متن خلقت، نقش هر زن و مرد در مسأله عشق، مغایر نقش دیگری است. نوع احساسات زن و مرد نسبت به یکدیگر یک جور نیست. قانون خلقت، جمال و غرور و بینیازی را در جانب زن، و نیازمندی و طلب و عشق را در جانب مرد قرار داده است، و ضعف زن در مقابل نیرومندی بدنی مرد به همین وسیله تعدیل شده است و همین جهت موجب شده که همواره مرد از زن خواستگاری میکرده است.
برخی میگویند: ازدواج در اسلام به معنای زن گرفتن برای مرد مطرح شده و او به
عنوان مشتری و خریدار تلقی گردیده، و در مقابل زن، نوعی کالا وانمود شده است. این قبیل تعبیرها در قوانین اجتماعی اثر روانی بسیار بد و ناگواری ایجاد میکند و مخصوصاً تعبیرات مزبور در قانون ازدواج بر روی روابط زن و مرد اثر میگذارد و به مرد، ژست آقایی و مالکیت و به زن، وضع مملوکی و بندگی میبخشد.
پاسخ: اینکه از قدیم الایام مردان به عنوان خواستگاری نزد زن میرفتهاند و از آنها تقاضای همسری میکردهاند از بزرگترین عوامل حفظ حیثیت و احترام زن بوده است. خداوند، مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفریده و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن.
زن را مانند گل و مرد را به مانند بلبل، زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است. یکی از تدابیر حکیمانه و شاهکار خلقت است که در غریزه مرد، نیاز و طلب و در غریزه زن، ناز و جلوه قرار داده است. و بدین وسیله ضعف جسمانی زن را در مقابل نیروی جسمانی مرد جبران کرده است.
خلاف حیثیت و احترام زن است که به دنبال مرد بدود؛ زیرا برای مرد قابل تحمّل است که از زن خواستگاری کند و جواب رد بشنود و آنگاه از زن دیگری خواستگاری کند تا بالأخره زنی رضایت خود را به همسری با او اعلام دارد، امّا برای زن که میخواهد محبوب و معشوق بوده و از قلب مرد سر درآورد تا بر سراسر وجود او حکومت کند، قابل تحمل و موافق غریزه او نیست که مردی را به همسری خود دعوت کند و احیاناً جواب رد بشنود و سراغ مرد دیگری برود.
این موضوع به جنس بشر اختصاص ندارد، بلکه حیوانات دیگر نیز همین طور هستند و همواره این مأموریت به جنس نر داده شده است که خود را دلباخته و نیازمند جنس ماده ابراز کند. مأموریتی که به جنس ماده داده شده این است که با پرداختن به زیبایی و لطف و با خودداری و استغنای ظریفانه، دل جنس مقابل را هر چه بیشتر شکار کند و او را از مجرای حساس خودش و به اراده و اختیار او در خدمت خود
گمارد. پس این موضوع مربوط به قانون آفرینش است، و هیچ توهینی به زن به حساب نمیآید. مگر هر خریداری از نوع مالکیت و مملوکیت اشیا است؟ طلبه و دانشجو خریدار علم است، متعلّم خریدار معلّم است. هنرجو خریدار هنرمند است، آیا باید نام اینها را مالکیت بگذاریم و منافی حیثیت علم و عالم و هنر و هنرمند تلقّی کنیم؟ در مورد بحث نیز میگوییم: مرد خریدار وصال زن است نه خریدار مالکیت او.
برخی لزوم اذن پدر در ازدواج دختر را مانع استقلال و آزادی زن پنداشتهاند، در حالی که:
اولاً: میان فقها اختلاف است، عدهای خصوصاً فقهای متأخّر موافقت و اذن پدر را در نکاح زن لازم نمیدانند.
ثانیاً: اذن پدر را کسانی هم که شرط دانستهاند در نکاح زن باکره شرط میدانند. و برخی از کسانی هم که شرط میدانند در صورتی که بدون اذن باشد نکاح زن را باطل نمیدانند.
ثالثاً: فلسفه اینکه دوشیزگان لازم است - یا لااقل خوب است - بدون موافقت پدران با مردی ازدواج نکنند ناشی از این نیست که دختر قاصر شناخته شده و از لحاظ رشد اجتماعی کمتر از مرد به حساب آمده است. اگر به این جهت بود چه فرقی است میان بیوه و دوشیزه، که بیوه نیازی به موافقت پدر ندارد ولی دوشیزه و دختر باکره نیاز به اذن دارد؟
رابعاً: اگر دختر از نظر اسلام در اداره کار خودش قاصر است، چرا اسلام به دختر بالغ رشید، استقلال اقتصادی داده است و معاملات مهم او را نیز صحیح و مستغنی از موافقت پدر میداند؟
خامساً: مسأله اذن پدر به موضوعی روان شناسانه بین زن و مرد باز میگردد. این موضوع به حسّ شکارچیگری مرد از یک طرف و به خوش باوری زن نسبت به وفا
و صداقت مرد از طرف دیگر باز میگردد. مرد بنده شهوت است و زن اسیر محبّت. چیزی که زن را از پای درمیآورد و اسیر میکند این است که نغمه محبت و صفا و وفا و عشق را از دهان مرد بشنود. زن تا مادامی که دوشیزه است و هنوز با مردان برخورد نزدیک با زندگی مشترک نداشته است، زمزمههای محبّت مردان را به سهولت باور میکند. اینجا است که لازم است دخترِ ناآزموده با پدرش - که از احساسات مردان بهتر آگاه است و پدران جز در شرایط استثنایی برای دختران خیر و سعادت میخواهند - مشورت کند و لزوماً موافقت او را جلب کند که به نفع خود او است. در اینجا قانون به هیچ وجه زن را تحقیر نکرده است، بلکه دست حمایت خود را بر روی شانه او گذارده است.
سادساً: فقها میگویند: گرچه ازدواج زن باکره بدون اجازه و اذن ولیاش صحیح نیست ولی تزویج زن باکره یا ثیبه نیز بدون اذن و رضایت او صحیح نبوده و احراز قبول کامل او به این ازدواج لازم است. و لذا زن میتواند از خواستگاری که برای او شده سرباز زند، و هیچ کس حق ندارد که زن را در قبول همسر اجبار نماید. و این حکمی اجماعی است که با سنت نیز موافق است.
سابعاً: و نیز فقها گفتهاند که اگر ولی، زن را از ازدواج با کفو و همتای واقعیاش منع کند ولایت او ساقط میگردد، و لذا میتواند با کفوی که تشخیص داده شده ازدواج کند؛ گرچه ولیاش اذن و اجازه نمیدهد؛ زیرا در نفوذ ولایت ولی شرط است که او حریص بر مصلحت دخترش باشد.
خداوند متعال میفرماید: { وَاللاَّتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَ ؛(1)«و آن دسته از زنان را که از سرکشی و مخالفتشان بیم دارید پند و اندرز دهید و[ اگر مؤثّر واقع نشد] در بستر از آنان دوری نمایید و[ اگر هیچ راهی جز شدت عمل و وادار کردن آنها به انجام وظایفشان نبود] آنها را تنبیه کنید.»
1) 941. سوره نساء، آیه 34.
گفته شده که این نوع معامله با زن با شأن او سازگاری ندارد و با عصر جاهلیت که زن در حقارت و خواری به سر میبرد تناسب دارد!
پاسخ: اولاً: کسی که به کتب تفسیر و تاریخ و کلمات فقها در این مسأله رجوع کند پی میبرد که این حکم اسلامی هرگز تناسبی با موقعیت و حکم زن در جاهلیت ندارد. زن در عصر جاهلی بسیار در موقعیت پایینی قرار داشت و این اسلام است که دست او را گرفته و به مقام و شأنی عظیم سوق داد.
اسلام با برخی از عادات و رسوم جاهلیت سخت مخالف بود ولی با آنها به طور کلی و یک مرتبه مقابله نکرد، بلکه تا حدودی آنها را پذیرفته و آثاری را هم بر آنها مترتّب کرد؛ همانند بردهداری، طلاق ظهار و مسأله مورد بحث که مقابله مرد با نافرمانی و نشوز زن باشد.
ثانیاً: در تفسیر جمله { وَاضْرِبُوهُنَ آمده است که زدن نباید شدید و دردآور باشد.
شیخ طوسیرحمه الله میفرماید: «و امّا ضرب، به اتفاق نباید شدید باشد». و از امام باقرعلیه السلام نقل شده که با مسواک باشد».(1)
قاضی ابن برّاج طرابلسی (481 ه.ق) مینویسد: «و امّا ضرب و زدن، باید به قصد و حدّ تأدیب باشد، آنگونه که بچهها بر نافرمانی کتک میخورند. و نباید زن را شدید و به نحوی که او را زمینگیر کند و خون آلود نماید، بزنند و آن را باید بر کلّ بدنش تقسیم کنند به جز صورتش. و برخی از علمای اهل سنت گفتهاند که باید با حولهای پیچیده باشد نه چوب و تازیانه».(2)
ثالثاً: مسأله زدن زن در موردی است که زن ناشزه شده و حقوق مرد را رعایت نمیکند. امری که ممکن است مرد را وادار به تصمیم به طلاق نماید. و از آنجا که طلاق افسد است و ممکن است با زدن او از این امر جلوگیری کرد لذا با زدن او دفع افسد به فاسد میشود.
رابعاً: گاهی زدن زن به جهت دفع افسد به فاسد است؛ زیرا در صورت کنترل نکردن اینگونه زنان با زدن، ممکن است وضع بدتر شده و کار به طلاق یا قتل کشیده شود.
در فقه به اثبات رسیده که طلاق به دست مرد است جز در مواردی خاص. برخی از روشنفکرنمایان، این حکم شرع را منافی با حقوق زن دانستهاند و میگویند: اسلام شأن زن را پایینتر از مرد قرار داده و به همین جهت است که زمام او را به دست مرد سپرده است.
برای پاسخ به این اعتراض و توجیه مسأله به چند مقدمه اشاره میکنیم:
1 - اسلام به طلاق به عنوان علاج یک مشکلی نگاه میکند که راهی برای علاج آن به جز طلاق نیست، و در غیر این صورت طلاق امری مبغوض به حساب آمده و شارع مقدس شدیداً از آن نهی کرده است.
2 - شکی نیست که طلاق همانند نکاح یک ضرورت اجتماعی به حساب میآید؛ زیرا گاهی کانون خانواده به صورت جهنمی میشود که طاقت ادامه آن برای زن و مرد یا یکی از آن دو مقدور نیست، لذا طلاق تنها راه خلاصی زن و مرد به حساب میآید.
3 - حقیقت طلاق عبارت است از باز کردن میثاق و عهدی که با ازدواج برای مرد و زن حاصل شده بود.
4 - در شرع مقدس حقوقی برای زن مطلّقه قرار داده شده است که باید مرد به او بپردازد؛ از قبیل:
الف) پرداخت تمام مهریه در صورت دخول و نصف آن در صورت عدم دخول.
ب) استحقاق نفقه تا مادامی که در عدّه است، در صورتی که طلاق او رجعی باشد.
ج) حق مسکن داشتن تا مادامی که در عدّه است، و طلاق او رجعی باشد.
د) احقّیت مادر به شیر دادن فرزندش از دیگران.
ه) استحقاق مادر بر حضانت فرزند تا مدتی.
و) عدم جواز محرومیت زن از اولادش، حتی بعد از انقضای مدت حضانت.
ز) در صورتی که شوهرش در زمان عدّه زن بمیرد، زن از او ارث میبرد.
5 - مرد اگر از زنش کراهت دارد و او را دوست ندارد بسیار دشوار به نظر میرسد که بتوان او را مجبور به محبت و رغبت به زنش نمود.
با ذکر این مقدمات به پاسخ از اصل سؤال میپردازیم:
اولاً: مرد از آنجا که عاطفه کمتری نسبت به زن در او وجود دارد، لذا در صورتی که محبت زن را در دل نداشته باشد با کوچکترین مشکلی درصدد انتقام برمیآید که اگر راه را بر او ببندیم دست به خشونت و جنایت میزند، لذا شرع مقدس در این مورد امر طلاق را به دست او داده تا با امری فاسد از افسد جلوگیری شود. و این در حالی است که زن به جهات مختلف، قدرت و تحمّلش در این مسأله بیشتر است. او گاهی آینده خود را میبیند که بی سرپرست خواهد شد، و گاهی فرزندان خود را مشاهده میکند و لذا سپردن طلاق به دستش ضرورتی وجود ندارد.
ثانیاً: زن از آنجا که موجودی عاطفی است و لذا سریع تصمیم گیری میکند، و در برخی موارد نیز زود از تصمیم خود پشیمان میگردد و لذا اگر شارع طلاق را به دست او قرار دهد، سریع با آینده و موقعیت خود بازی میکند و این درست بر خلاف ویژگی مرد است که آیندهنگر بوده و عقلش بر عاطفهاش غلبه دارد.
برخی سؤال میکنند که چرا زن باید مطیع شوهر خود باشد مگر کنیز اوست یا او را اجاره کرده است؟
پاسخ: اولاً: لزوم اطاعت از شوهر در مواردی است که تقاضای مرد مشروع باشد؛ زیرا مطابق روایات کسی حق ندارد از مخلوق در چیزی اطاعت کند که در آن معصیت خالق باشد.
ثانیاً: اطاعتی که بر زن واجب شده تنها در حدود شؤون و وظایف حیات زوجیت و همسرداری است؛ زیرا همانگونه که اشاره کردیم وظایف هر یک از زن و مرد تقسیم شده است.
نتیجه اینکه: حق اطاعت برای مرد منحصر به حدود شؤون زوجیت و نظام خانواده میشود.
مطابق برخی از روایات زن موجودی شر معرفی شده است.(1)حال با وجود این مطلب گاهی سؤال میشود که چرا در اسلام حق زن زیر پا نهاده شده است.
پاسخ: اولاً: سیاق روایات بر این دلالت دارد که زن از آنجا که مورد عشق و حاجت جنسی مرد است لذا منجرّ به بسیاری از شرور در روی زمین خواهد شد.
ثانیاً: برخی با زن گرفتن و قرار تشکیل خانواده و به جهت رسیدن به زن حاضرند دست به هر کسب و کاری زده و از هر راهی پول درآورند تا به وصال زن خود برسند و زن گرفتنشان مایه وقوع در انواع گناهان میشود. بدین جهت زن نسبت به برخی شر به حساب میآید.
1) 944. نهج البلاغه، حکمت 538.
شکّی نیست که تک همسری طبیعیترین فرم زناشویی است. در تک همسری روح اختصاص؛ یعنی مالکیت فردی و خصوصی - که البته با مالکیت خصوصی ثروت متفاوت است - حکمفرماست.
در تک همسری، هر یک از زن و شوهر احساسات و عواطف و منافع جنسی دیگری را از آن خود و مخصوص شخص خود میداند.
نقطه مقابل تک همسری «چند همسری» یا زوجیت اشتراکی است. چند همسری با زوجیت اشتراکی به چند شکل ممکن است فرض شود.
1 - کمونیسم جنسی؛
به این معنا که اختصاص در هیچ طرف وجود نداشته باشد، نه مرد به زن معین اختصاص داشته باشد و نه زن مخصوص مرد معین باشد. ولی این نحو زندگی مساوی است با نفی زندگی خانوادگی. تاریخ و حتی فرضیات مربوط به ماقبل تاریخ دورهای را نشان نمیدهد که در آن دوره، بشر به طور کلّی فاقد زندگی خانوادگی بوده و کمونیسم جنسی بر آن حاکم باشد.
2 - چند شوهری؛
شکل دیگر چند همسری چند شوهری است؛ یعنی اینکه یک زن در آن واحد بیش از یک شوهر داشته باشد. «ویل دورانت» میگوید: «این کیفیت در قبیله (تودا) و بعضی از قبایل تبّت قابل مشاهده است».
اشکال عمده و اساسی این نوع ازدواج مشترک، اشتباه و اختلاط انساب است. در این نوع زناشویی رابطه پدر با فرزند عملاً نامشخص است، همانگونه که در کمونیسم جنسی نیز رابطه پدران با فرزندان نامشخص است. و لذا نتوانسته است این نوع ازدواج نیز همانند کمونیسم جنسی در جوامع جا باز کند.
3 - تعدّد زوجات؛
شکل دیگر چند همسری، چند زنی یا تعدّد زوجات است. چند زنی بر خلاف چند شوهری و کمونیسم جنسی، رواج و موفقیت بیشتری داشته است، و نه تنها در میان قبایل وحشی وجود داشته، بلکه بسیاری از ملل متمدّن نیز آن را پذیرفتهاند.
چند همسری امری شایع و معروف نزد مصریان قدیم و ایرانیان و آشوریان و بابلیان و هندوها بوده است. همانگونه که در آیین یهود وجود داشته و از حرمت آن در سِفرها سخنی به میان نیامده است.(1)
تورات گرچه اصل تعدّد زوجات را مباح دانسته، ولی از عدد معینی برای آن ذکری به میان نیاورده است.(2)
در تورات سخن از حرمت ازدواج با خواهر زن به میان آمده است که این به نوبه خود دلالت بر اصل تجویز تعدّد زوجات دارد.(3)
همچنین آمده است که داوود پیامبر علیه السلام نود و نه زن و سیصد کنیز داشته است.(4)
و نیز در تورات آمدهاست که حضرت سلیمان علیه السلام هفتصد زن و سیصد کنیز داشته است.(5)
از این نصوص استفاده میشود که تعدّد زوجات در شریعتهای پیشین نیز موجود بوده است.
حضرت مسیح علیه السلام به عنوان تکمیل کننده شریعت حضرت موسیعلیه السلام ظهور کرد. و با ملاحظه انجیل پی میبریم نصّی که دلالت بر حرمت تعدّد زوجات داشته باشد وجود ندارد. و اگر الآن در قوانین کلیسا و مقرّرات مجامع مسیحی، قانون حرمت تعدّد زوجات را مشاهده میکنید از جمله قانونهایی است که به دست بشر تدوین شده و هرگز رنگ دینی ندارد، و شروع منع آن به عصر قرون وسطی بازمیگردد.
درباره تعدّد زوجات و همسران، عوامل گوناگونی بیان شده است:
گرچه این عامل ممکن است در برخی از مردان و برخی از مناطق، عاملی برای تعدّد زوجات باشد، ولی نمیتواند به تنهایی برای پیدایش رسم چند زنی کافی باشد.
«منتسکیو» و «گوستاو لوبون» اصرار زیادی دارند که علل اجتماعی را در این موضوع دخالت دهند. به عقیده این متفکّران، آب و هوای مشرق زمین مقتضی رسم تعدّد زوجات بوده است. در آب و هوای مشرق زمین، زن زودتر بالغ میشود و هم زودتر پیر میگردد، و از این جهت مرد به زن دوم و سوم احتیاج دارد. به علاوه مرد پرورده آب و هوای مشرق زمین از لحاظ نیروی جنسی طوری است که یک زن نمیتواند او را اقناع کند.(1)
این توجیه صحیح نیست؛ زیرا:
اولاً: رسم تعدّد زوجات در مشرق زمین منحصر به مناطق گرمسیر نبوده است. در ایران با اینکه از لحاظ آب و هوا معتدل است، از قبل از اسلام نیز تعدّد زوجات معمول بوده است.
1) 950. ر.ک: به تاریخ تمدن اسلام و عرب، ص 509 ؛ روح القوانین، ص 430.
ثانیاً: اگر زود پیر شدن زن و غلیان نیروی جنسی مرد، موجب اصلی این کار بوده، چرا مردم مشرق زمین همان راه مردم مغرب زمین را در قرون وسطی و قرون جدید پیش نگرفتهاند و به جای تعدّد زوجات، طبیعت خود را با فحشای آزاد اقناع نکردند؟
برخی دیگر عادت ماهیانه زن و عدم آمادگی او را برای تمتّع مرد در مدت عادت، همچنین خستگی زن از فرزند زاییدن و میل او به کنارهگیری از زندگی زناشویی و رسیدگی به غذا و پرورش فرزندان را منشأ تعدّد زوجات دانستهاند.
گرچه این وضع کم و بیش سبب میشود که مرد به سوی زن دیگر روی بیاورد ولی نمیتواند به تنهایی موجب رسم تعدّد زوجات باشد.
به عقیده برخی محدود بودن سن باروری زن، یکی از علل پیدایش رسم تعدّد زوجات بوده است. میل مرد به داشتن فرزند، بهعلاوه عدم میل او به طلاق زن اول سبب شده که مرد به دنبال زن دوم یا سوم برود. همچنانکه نازا بودن زن اوّل، عامل دیگری برای رو آوردن مرد به ازدواج ثانوی بوده است.
در برخی مناطق چنین دیدگاهی وجود دارد که زن و فرزند زیاد از لحاظ اقتصادی به نفع مرد بوده است؛ زیرا مرد از زنان و فرزندان خود، مانند بردگان کار میکشد و احیاناً فرزندان خود را میفروشد.
این جهت میتواند علت تعدّد زوجات در دوران قدیم و حتی امروزه باشد ولی چنانکه میدانیم این علت را به همه مواردی که تعدّد زوجات وجود داشته است نمیتوان تعمیم داد.
علاقه به کثرت فرزند و توسعه نفرات فامیل و عشیره نیز به نوبه خود عامل
دیگری برای تعدّد زوجات بوده است؛ زیرا این امر یکی از افتخارات قبیله و حتی یک خانواده به حساب میآمده است. این حالت را هم اکنون نیز در بین برخی از کشورها و قبایل مشاهده میکنیم.
یکی دیگر از عوامل تعدّد زوجات که میتواند مهمترین عامل نیز باشد، مسأله کثرت عدد زنان بر عدد مردان است.
«ویل دورانت» میگوید: «در اجتماعات ابتدایی به واسطه اشتغال مردان به جنگ و شکار، زندگی مرد در معرض خطر بود و به همین جهت مردان بیشتر از زنان تلف میشدند. فزونی عده زنان بر مردان سبب میشد که یا تعدّد زوجات رواج پیدا کند و یا اینکه عدهای از زنان به حالت عزوبت به سر برند».
در صورتی که عدد زنان نیازمند بر مردان نیازمند فزونی داشته باشد، منع تعدّد زوجات خیانت به بشریت است؛ زیرا تنها پایمال کردن حقوق زن در میان نیست. زن همانند گندم و جو نیست که زاید بر مصرف آن را به دریا بریزند و یا در انباری برای روز مبادا ذخیره کنند. خانه و اتاق نیست که اگر احتیاج نبود قفلی به آن بزنند. آری، او یک موجود زنده است، یک انسان است.
عقیده رایج روانشناسان و فیلسوفان اجتماعی غرب بر این است که مرد چند همسری آفریده شده و تک همسری بر خلاف طبیعت او است. «ویل دورانت» در این باره مینویسد: «مرد ذاتاً طبیعت چند همسری دارد و فقط نیرومندترین قیود اخلاقی، میزان مناسبی از فقر و کار سخت و نظارت دائمی زوجه میتواند تک همسری را به او تحمیل کند».(1)
ولی به نظر ما این توصیف از طبیعت مرد به هیچ وجه صحیح نیست. و الهامبخش
1) 951. لذّات فلسفه، ویل دورانت، ص 91.
این متفکّران در این عقیده، اوضاع خاص محیط اجتماعی آنان بوده است نه طبیعت واقعی مرد. اینکه گفته شده که مرد متمایل به تنوّع بوده و وفاداری او غیر ممکن است و یک زن برای یک مرد آفریده شده و یک مرد برای همه زنها درست به نظر نمیرسد.
سعادت و خوشبختی زناشویی در گروی صفا، صمیمیت، گذشت، فداکاری و وحدت و یگانگی است، و همه اینها در زندگی چند همسری به خطر میافتد.
ولی بررسی درستی و نادرستی مسائلی؛ مانند تعدّد زوجات - که ناشی از ضروریات شخصی و اجتماعی است - به این نحو صحیح نیست که آن را با تک همسری مقایسه کنیم.
بررسی صحیح اینگونه مسائل منوط به این است که از طرفی علل و موجبات ایجاب کننده آنها را در نظر بگیریم و ببینیم که عواقب وخیم بیاعتنایی به آنها چیست؟ و از طرفی دیگر نظری به مفاسد و معایبی که از خود این مسائل ناشی میشود بیفکنیم. آنگاه یک محاسبه کلّی روی مجموع آثار و نتایجی که از دو طرف مسأله پیدا میشود به عمل آوریم. تنها در این صورت است که اینگونه مسائل به صورت واقعی خود، مطرح و مورد بررسی قرار گرفتهاند.
اینک به برخی از مشکلات چند همسری اشاره میکنیم:
گفته شده: آنچه در مسائل زناشویی عمده و اساس است، امور روحی و معنوی است. کانون ازدواج و نقطه پیوند دو طرف به یکدیگر، دل است. عشق و احساسات مانند هر امر روحی دیگر قابل تجزیه و تقسیم نیست... .
ولی به نظر میرسد که این سخن مغالطه است؛ زیرا سخن در ظرفیت روحی بشر است. مسلّماً ظرفیت روحی آدمی آنقدر محدود نیست که نتواند دو علاقه را در خود
جای دهد. پدری صاحب ده فرزند میشود و ده فرزند را دوست دارد و برای همه آنها تا سر حدّ جان حاضر است که جانفشانی کند.
آری، یک مطلب مسلّم است و آن اینکه اوج اعتلای عشق و احساسات با تعدّد سازگار نیست، و این مطلبی دیگر است.
از قدیم الایام هووگری ضرب المثل ناسازگاری است. برای زن دشمنی بالاتر از هوو وجود ندارد. چند همسری، زنان را به اقدام علیه یکدیگر و احیاناً شوهر وامیدارد، و محیط زناشویی را که باید محیط صفا و صمیمیت باشد به میدان جنگ و جدال تبدیل میکند. و حتی این کشمکش بین فرزندان زنان نیز ممکن است کشیده شود.
ولی باید توجه داشت که چقدر از این مشکلات، ناشی از طبیعت تعدّد زوجات است. به عقیده ما همه این مشکلات ناشی از طبیعت تعدّد زوجات نیست، بلکه معلول طرز اجرای آن است.
اگر زن از اول توجیه شود که شوهرش از او سیر نشده است، و مرد نیز ژست استبداد و خودسری و هوسرانی را از خود دور کند و بر احترامات و عواطف خود نسبت به زن اول بیفزاید. و همچنین اگر زن دوم توجه داشته باشد که زن اول نیز حقوقی دارد و حقوق او محترم است، مسلّماً از ناراحتیهای داخلی کاسته خواهد شد. قانون تعدّد زوجات یک راه حلّ مترقّیانه ناشی از یک دید اجتماعی وسیعی است و لذا حتماً اجرا کنندگان آن نیز باید در سطح عالیتری فکر کنند و از یک تربیت عالی اسلامی برخوردار باشند.
میگویند: اجازه تعدّد زوجات در حقیقت به این معنا است که به مرد اجازه هواپرستی و هوسرانی داده شود، در حالی که اخلاق ایجاب میکند که انسان شهوات
خود را به حدّاقل برساند؛ زیرا مقتضای طبیعت آدمی این است که هر اندازه جلوی شهوت را بازگذارد، رغبت و تمایلش فزونی میگیرد و آتش شهوتش مشتعلتر میگردد.
در مورد امر اول باید بگوییم: متأسفانه این یک تلقین غلطی است که اخلاق مسیحی با تأثّر از اخلاق هندی و بودایی بنیانگذار آن بوده است.
از نظر اسلام چنین نیست که هر چه شهوات تقلیل شود با اخلاق سازگارتر است، و اگر به حدّ صفر برسد صد درصد اخلاقی است.
و امّا مطلب دوم یعنی اینکه طبیعت انسان هر اندازه ارضای شهوانی شود بیشتر طغیان میکند بر خلاف نظریه فرید و طرفداران اوست. آنان معتقدند که طبیعت آدمی بر اثر ارضا و اقناع، آرام میگیرد و در مقابل بر اثر امساک، فزونی گرفته و طغیان میکند.
از نظر اخلاق اسلامی هر دو عقیده خطا است: طبیعت، حقوق و حدودی دارد که آن حقوق و حدود را باید شناخت. طبیعت بر اثر دو چیز طغیان میکند و آرامش خود را بر هم میزند: یکی بر اثر محرومیت و دیگری بر اثر آزادی کامل داشتن و برداشتن همه قیود و حدود از مقابل او.
گفته شده به موجب عقد ازدواج هر یک از زوجین به دیگری تعلق میگیرند، و حقّ استمتاعی که هر یک نسبت به دیگری پیدا میکنند از آن جهت است که منافع زناشویی طرف مقابل به موجب عقد ازدواج مالک شده است. از این رو در تعدّد زوجات آنکه ذی حق است همان زن اول میباشد، و لذا نمیتواند مرد خود را در اختیار زن دیگری قرار دهد.
این ایراد مبتنی بر این است که طبیعت حقوقی ازدواج را مبادله بدانیم، در حالی که قطعاً این طور نیست. و بر فرض که این چنین باشد، ایراد وقتی وارد است که تعدّد زوجات از جانب مرد فقط جنبه تنوّع داشته باشد، ولی اگر مرد به جهت مصالحی خاص، دست به چنین کاری زده است این ایراد موردی ندارد. مثل آنکه زن عقیم
است، یا به سن یائسگی رسیده و مرد نیازمند فرزند است یا زن مریض و غیر قابل استمتاع است، که در این صورت، حق زن مانع تعدّد زوجات نمیشود.
مضافاً اینکه این اشکال در صورتی است که تعدّد زوجات تنها جنبه شخصی داشته باشد، ولی اگر مربوط به اجتماع بوده و به جهت فزونی عدد زنان بر مردان و یا به جهت احتیاج اجتماع به کثرت نفوس باشد،در این صورت تعدّد زوجات یک تکلیف و واجب کفایی است و ملاک اهم و مهم ملاحظه میگردد.
برخی میگویند: تعدّد زوجات با اصل فلسفی تساوی حقوق زن و مرد که ناشی از تساوی آنان در انسانیت است منافات دارد. و اجازه دادن به مرد برای گرفتن چهار زن به معنای این است که بگوییم ارزش یک زن مساوی با یک چهارم مرد است، و این نهایت تحقیر زن است.
این ایراد ضعیفترین ایرادی است که بر تعدّد زوجات گرفته شده است. گویی ایراد کنندگان به علل و موجبات فردی و اجتماعی به تعدّد زوجات، کوچکترین توجهی نداشتهاند و خیال کردهاند که تنها موضوعی که در میان است هوس میباشد، آنگاه میگویند: چرا به هوس مرد توجه شده ولی به هوس زن توجهی نشده است در حالی که چنین نیست همانگونه که قبلاً اشاره شد.
اسلام نه چند همسری را اختراع کرد و نه به جهت وجود مصالح آن را نسخ نموده است، بلکه درصدد اصلاح آن در موارد ضروری برآمده است. اینک به چند نمونه از این اصلاحات اشاره میکنیم:
قبل از اسلام تعدّد زوجات نامحدود بود، یک نفر به تنهایی میتوانست صدها زن
داشته باشد، ولی اسلام برای آن حدّاکثری را معین کرد و به یک نفر اجازه نداده که بیش از چهار زن داشته باشد.
اصلاح دیگری که اسلام به عمل آورده این بود که عدالت را شرط کرد و اجازه نداد به هیچ وجه تبعیضی میان زنان یا میان فرزندان آنان صورت پذیرد. قرآن کریم در این باره میفرماید: { فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً}؛(1)«پس اگر بیم دارید که به عدالت رفتار نکنید پس به یک زن اکتفا کنید.»
حضرت علیعلیه السلام در اوقاتی که دو زن داشت حتی اگر میخواست وضو بسازد در خانه زنی که نوبتش نبود وضو نمیگرفت.
رسول خداصلی الله علیه وآله منتهای عدالت را در مورد همسران خود رعایت میکرد و هیچ گونه تبعیضی میان آنها قائل نمیشد. و لذا عایشه میگفت: رسم پیامبر این بود که هیچ یک از ما را بر دیگری ترجیح نمیداد. با همه به عدالت و تساوی کامل رفتار مینمود. کمتر روزی اتفاق میافتاد که به همه زنان خود سرنزند و احوال پرسی و تفقّد ننماید، ولی نوبت هر کسی که بود نسبت به دیگران به احوال پرسی قناعت میکرد و شب را در خانه آن کس به سر میبرد که نوبت او بود... .
اسلام به جهت کثرت در شهوت رانی، تعدّد زوجات را تشریع نکرده است، بلکه در مواقع خاص و مصالحی که در نظر میگیرد؛ از قبیل: قوّت جنسی شخص یا کثرت زن یا جهات دیگر مسأله تعدّد زوجات را امضا نموده است. و این مطلب از روح شریعت استفاده میشود.
1) 952. سوره نساء، آیه 3.
یکی از اشکالاتی که در رابطه با قانون و احکام زنان در اسلام مطرح است اینکه چرا اسلام دستور داده تا زن در پوشش باشد؟ آیا این دستور با آزادی زن سازگاری دارد؟ آیا این دستورات ایجاد حسّاسیت در جامعه نمیکند؟ و... . اینک این حکم اسلامی را مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
آنچه از تاریخ استفاده میشود این است که در ایران باستان و در میان قوم یهود و احتمالاً در هند حجاب وجود داشته و از آنچه در قانون اسلام آمده سختتر بوده است. گرچه در جاهلیت عرب حجاب وجود نداشته و به وسیله اسلام در عرب پدید آمده است. ویل دورانت راجع به قوم یهود و قانون تلمود مینویسد: «اگر زنی به نقض قانون یهود میپرداخت چنانکه مثلاً بدون آنکه چیزی برسرداشت به میان مردم میرفت، و یا در شارع عام نخ میرشت، یا با هر سنخی از مردان درد دل میکرد، یا صدایش آنقدر بلند بود که چون در خانهاش تکلّم مینمود همسایگانش میتوانستند سخنان او را بشنوند، در آن صورت مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد».(1)
او همچنین راجع به زنان ایرانیان قدیم مینویسد: «زنان طبقات بالای اجتماع
1) 953. تاریخ تمدن، ج 12، ص 30.
جرأت آن را نداشتند که جز در تخت روان روپوشدار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمیشد که آشکارا با مردان معاشرت کنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را ولو اینکه پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقشهایی که از ایران باستان بر جای مانده صورت هیچ زنی دیده نمیشود و نامی از ایشان به نظر نمیرسد...».(1)
آری، بعد از ظهور اسلام در میان اعراب جاهلی همگی این دستور را پذیرفته و پوشش اسلامی و حجاب را قبول نمودند.
زمخشری نقل میکند که عایشه همواره زنان انصار را این چنین ستایش میکرد: «مرحبا به زنان انصار! همین که آیات سوره نور نازل شد یک نفر از آنان دیده نشد که مانند سابق بیرون بیاید. سر خود را با روسریهای مشکی میپوشاندند، گویی کلاغ روی سرشان نشسته است».(2)
مخالفان حجاب سعی کردهاند جریانات ظالمانهای را به عنوان علت پدید آمدن حجاب ذکر کنند و در این راستا نظریات گوناگونی را ابراز نمودهاند. اینک به بررسی هر یک از این علتها پرداخته و در آخر به نظریه صحیح اشاره خواهیم کرد.
برخی میگویند: از آنجا که زن بهترین وسیله برای کامرانی بشر است و اگر او آزاد و بدون پوشش و حجاب باشد به طور طبیعی مرد را به سوی خود جذب کرده و هر دو به لذت جویی خواهند افتاد، لذا پیروان رهبانیت و ترک لذت برای اینکه محیط را کاملاً با زهد و ریاضت سازگار کنند بین زن و مرد حریم قائل شده، پوشش را وضع کردهاند.
پاسخ: اولاً: ما منکر نیستیم که رهبانیت و ترک لذّت در نقاطی از جهان وجود داشته است و شاید بتوان پوشش زن را در جاهایی که چنین فکری حکومت میکرده
است از ثمرات آن دانست، ولی اسلام که پوشش را تعیین کرد، در هیچ جا به چنین علتی استناد نکرده است.
ثانیاً: اسلام با فکر ریاضت و رهبانیت سخت مبارزه کرده است. و لذا خداوند متعال درباره مسیحیان میفرماید: { وَرَهْبانِیةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیهِمْ ؛(1)«رهبانیتی را که ابداع کرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بودیم.»
ثالثاً: همانگونه که اشاره شد مسأله حجاب قبل از مسیحیت نیز وجود داشته است.
ریشه دیگری که برای به وجود آمدن پوشش ذکر کردهاند، ناامنی است. در زمانهای قدیم بیعدالتی و ناامنی بسیار بوده است. دست تجاوز زورمندان و قلدران به مال و ناموس مردم دراز بوده است.
ایران در دوره ساسانی ناظر جنایتها و فجایع عظیمی در این زمینه بوده است. شاهزادگان و موبدان و حتی کدخداها و اربابها، هر گاه از وجود زن زیبایی در یک خانه مطّلع میشدند به آن خانه میریختند و زن را میربودند.
پاسخ: ما وجود ناامنی و بیعدالتی زمان گذشته و تأثیر آنها را در مخفی کردن زن منکر نیستیم ولی باید ملاحظه کنیم که آیا فلسفه پوشش زن در اسلام همین امر بوده است؟
اولاً: این سخن درست نیست که در عصر ما امنیت برقرار شده و حجاب لازم نیست.
ثانیاً: علت دستور پوشش در اسلام عدم امنیت نبوده است، لااقل علت اساسی و منحصر عدم امنیت نبوده است؛ زیرا این امر نه در آثار اسلامی به عنوان علت پوشش معرفی شده است و نه چنین چیزی با تاریخ تطبیق میکند. در میان اعراب جاهلیت پوشش نبود و در عین حال امنیت فردی به واسطه زندگی قبیلهای وجود داشت.
ثالثاً: امنیت تنها امنیت جانی نیست بلکه امنیت روحی و روانی نیز مورد نظر اسلام است. اسلام میخواهد در جامعه امنیت در تمام مقولهها جاری باشد و این با بی حجابی تأمین نمیشود.
1) 956. سوره حدید، آیه 27.
در نظر دیگر گفته شده علت اینکه مرد زن را بدین شکل اسیر نگه میدارد، حسّ خودپرستی و حسادت وی نسبت به مردان دیگر است. مرد نمیخواهد و رشک میبرد که مردان دیگر ولو با نگاه کردن یا همسخن شدن از زنی که تحت اختیار او است، استفاده کنند.
پاسخ: ما قبول داریم که در مرد تمایل به عفاف و پاکی زن وجود دارد. یعنی مرد رغبت خاصی دارد که همسرش پاک و دست نخورده باشد، ولی سخن در آن است که این تمایل، حسادت نام دارد یا اسم دیگری دارد که همان «غیرت» مرد است. ما معتقدیم که حسادت و غیرت دو صفت کاملاً متفاوتند و هر کدام ریشهای جداگانه دارند: ریشه حسادت، خودخواهی و از غرایز و احساسات شخصی میباشد. غیرت یک حسّ اجتماعی و نوعی است و فایده و هدفش متوجه دیگران است. غیرت، نوعی پاسبانی است که خداوند برای مشخص بودن و مختلط نشدن نسلها در وجود انسان نهاده است.
امّا در مورد اینکه نظر اسلام درباره حجاب و پوشش، احترام گذاردن به حسّ غیرت است یا نه؟ باید بگوییم که: بدون شک اسلام همان فلسفهای که در حسّ غیرت است؛ یعنی حفاظت، پاکی نسل و عدم اختلاط انساب را مدّ ظر نظر دارد، ولی علت حجاب اسلامی را منحصر به آن نمیداند، همانگونه که بعداً به آن اشاره میشود.
ریشه واقعی پدیده پوشش و حجاب را باید در یک تدبیر ماهرانه غریزی زن جست و جو کرد که خداوند در نهان او گذارده است.
بحثی است درباره ریشه اخلاق جنسی زن؛ از قبیل حیا و عفاف و تمایل و ستر و پوشش خود از مرد که از کجا سرچشمه گرفته است؟ دقیقترین نظریهها آن است که
این اخلاقها برای زن تدابیری است که خود زن با یک نوع الهام برای گرانبها کردن خود و حفظ موقعیتش در برابر مرد به کار برده است.
از طرفی دیگر، سؤال این است که آیا زن و تمتّعات مرد از او باید رایگان باشد؟ آیا مرد باید حق داشته باشد تا از هر زنی در هر محفلی حداکثر تمتعات را ببرد یا خیر؟
اسلام که به روح مسائل مینگرد، جواب میدهد: خیر، مردان فقط در محیط خانوادگی و در کادر قانون ازدواج و همراه با یک سلسله تعهدات سنگین میتوانند از زنان به عنوان همسران قانونی کامجویی کنند.
حجاب در اسلام از یک مسئله کلّیتر و اساسیتری سرچشه میگیرد و آن این است که اسلام میخواهد انواع التذاذهای جنسی؛ چه بصری و لمسی و چه نوع دیگر، به محیط خانوادگی و کادر ازدواج قانونی اختصاص یابد و اجتماع منحصراً برای کار و فعالیت باشد.
فلسفه پوشش اسلامی چند چیز است:
نبودن حریم میان زن و مرد و آزادیهای معاشرتهای بی بندوبار، هیجانها و التهابات جنسی را فزونی میبخشد و تقاضای سکس را به صورت یک عطش روحی و یک خواست اشباع نشدنی درمیآورد.
غریزه جنسی، غریزهای است نیرومند که هر چه بیشتر اطاعت شود سرکشتر میشود و ممکن است که انسان را به سادیسم شهوت بکشاند.
اسلام تدابیری برای تعدیل و رام کردن این غریزه اندیشیده است که یکی از آنها چشم پوشی زن و مرد نامحرم از همدیگر است.
خداوند متعال میفرماید: { قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَیحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ...* وَقُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَیحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ...}؛(1)«به مؤمنان بگو چشمهای
1) 957. سوره نور، آیات 30و31.
خود را [از نگاه نامحرمان فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند... و به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را [از نگاه هوس آلود] فرو گیرند، و دامان خویش را حفظ کنند...».
شکی نیست که هر چیزی که موجب تحکیم پیوند خانوادگی و سبب صمیمیت رابطه زوجین گردد برای کانون خانواده مفید است و در ایجاد آن باید حداکثر کوشش را مبذول داشت. و بالعکس هر چیزی را که موجب سستی روابط زوجین و دلسردی آنان میگردد و برای نظام خانواده زیانمند است باید با آن مبارزه کرد.
اختصاص یافتن استمتاعات و التذاذات جنسی به محیط خانوادگی و در کادر ازدواج مشروع، پیوند زن و شوهری را محکم میسازد و موجب اتّصال بیشتر زوجین و تألیف آن دو به یکدیگر میشود.
فلسفه پوشش و منع کامیابی جنسی از غیر همسر مشروع، از نظر اجتماع خانوادگی این است که همسر قانونی شخص از لحاظ روانی عامل خوشبخت کردن او به شمار میآید در حالی که در سیستم آزادی کامیابی، همسر قانونی از لحاظ روانی یک نفر رقیب و مزاحم به حساب میآید و در نتیجه کانون خانواده بر اساس دشمنی پایهگذاری میشود. و این خود یکی از عوامل گریز جوانان از ازدواج در سنین جوانی است که موجب شده برخی از زنان و مردان به فحشا و منکرات افتاده و از زندگی شیرین خانواده محروم گردند.
اگر مردی همسر قانونی دارد ولی در خیابان و کوچه و بازار، زنهای بی حجاب و آرایش کرده و جوانان را میبیند بدیهی است که جلب توجه او کرده و به همسر خود به جهت کثرت معاشرت با او بی توجه میشود و ممکن است که با جلب توجه به زن خیابانی به او متمایل شده و سبب سست شدن ارکان خانواده گردد.
کشاندن تمتعات جنسی از محیط خانواده به اجتماع، نیروی کار و فعالیت اجتماع
را ضعیف میکند، بر خلاف آنچه که مخالفین حجاب میگویند که حجاب موجب فلج کردن نیروی نیمی از افراد اجتماع میگردد.
آیا اگر دختر و پسری در محیط جداگانهای تحصیل کنند و دختران بدن خود را پوشانده و دارای حجاب باشند، بهتر درس میخوانند و فکر میکنند یا وقتی که در کنار هر پسری دختر برهنه و آرایش کردهای وجود داشته باشد؟
مگر نه این است که مطابق آماری که داده شد، بخش مهمی از تصادفات از این قبیل است که زن برهنه و بی حجابی توجه راننده را به خود جلب کرده و این امر باعث تصادف او شده است؟
شکی نیست که زن از طریق عاطفی و قلبی بر مرد تفوّق و برتری دارد. لذا حریم نگه داشتن زن میان خود و مرد، یکی از وسایل مرموزی است که زن برای حفظ مقام و موقعیت خود در برابر مرد از آن استفاده کرده است.
اسلام بر این مطلب تأکید دارد که زن هر اندازه متینتر و با وقارتر باشد و خود را در معرض نمایش برای مرد نگذارد، بر احترامش افزوده خواهد شد.
حداقل سه عامل مهم را برای شکست حرکتهای حجاب زدایی در کشورهای اسلامی میتوان ذکر کرد:
به نظر میرسد که عامل اصلی گرایش انسانها، مخصوصاً زنان به حجاب و پوشش، تأمین یک نیاز فطری و درونی به نام حیا و شرم است.
شرم، یکی از صفات مخصوص انسان است، و انسان تنها حیوانی است که اصرار دارد دست کم بعضی از اندام خود را بپوشاند.
«پروفسور اسوالد شوارتز»، طبیب و روان شناس اتریشی در کتاب «روانشناسی جنسی» درباره احساس شرم در انسانها مینویسد: «علاوه بر مردم شناسی، تجزیه و تحلیل روانشناسی نیز ثابت میکند که احساس شرم، یکی از صفات عمده نوع بشر است. هیچ قبیله اولیهای، هر قدر هم بدوی بوده باشد شناخته نشده است که از خود شرم بروز ندهد، و بچههای کوچک نیز شرم دارند...».(1)
علاوه بر مطالعات مردم شناسی و روانشناسی جنسی، از مطالعات تاریخی نیز استفاده میشود که انسان در هیچ مقطعی بدون پوشش زندگی نکرده است.(2)و این مطلب حاکی از شرم و حیای ذاتی انسان است.
از آیات مربوط به خلقت حضرت آدم و حوّا نیز فطری بودن پوشش و حجاب استفاده میشود. خداوند در قرآن به انسانها هشدار میدهد که مواظب باشند تا مبادا همانگونه که فتنه و فریب شیطان باعث برهنگی آدم و حوّا گردید، موجب برهنگی آنان بشود: { یا بَنِی آدَمَ لا یفْتِنَنَّکُمُ الشَّیطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ ینْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیرِیهُما سَوْآتِهِما}؛(3)«ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد، آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد و لباسشان را از تنشان بیرون ساخت تا عورتشان را به آنها نشان دهد.»
قرآن همچنین از وسوسههای شیطان برای برهنگی آدم و حوّا خبر میدهد: { فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیطانُ لِیبْدِی لَهُما ما وُورِی عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما}؛(4)«پس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود، آشکار سازد.»
و بالاخره قرآن از کارآیی وسوسه شیطان نسبت به آدم و حوّا و خوردن از شجره ممنوعه و در نتیجه، آشکار شدن زشتیهای آدم و حوّا و اقدام آن دو به پوشاندن بدن
خود از برگ درختان خبر میدهد: { فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَطَفِقا یخْصِفانِ عَلَیهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ}؛(1)«و بدین ترتیب آنها را با فریب [از مقامشان فرود آورد و هنگامی که از آن درخت چشیدند، اندامشان [عورتشان بر آنها آشکار شد؛ و شروع کردند به قرار دادن برگهای [درختان ]بهشتی بر خود، که آنها را بپوشاند.»
حجاب یکی از احکام مسلّم دین اسلام است که اصل آن از ضروریات میباشد و آیات و روایات فراوانی بر آن دلالت دارد. همین جهت باعث شده تا در تاریخ مبارزه با حرکتهای حجاب زدایی، روحانیت و عالمان دینی و خود زنان در صف نخست اینگونه مبارزات قرار داشته و از کشف حجاب جلوگیری نمایند.
بدون تردید، بین آگاهی و اعتقاد بیشتر و عمیقتر زنان نسبت به فواید حجاب و پوشش و رعایت بیشتر حجاب توسط آنها، رابطه مستقیمی وجود دارد که نمونه بارز آن در حجاب حضرت زهراعلیها السلام و دیگر زنان اهل بیتعلیهم السلام و اصرار آنان بر حفظ حجاب در شرایط سخت اسارت مشاهده میشود.
برخی میگویند: با توجه به ریشههای فطری حجاب و پوشش، چرا بیحجابی و بدحجابی در سطح تمام جوامع گسترش دارد؟
پاسخ: اولاً: فطری بودن یک مقوله، مانع تأثیرگذاری حرکتهای تبلیغی به نفع یا بر ضرر آن نیست. همانگونه که تبلیغ و تبیین صحیح فلسفه حجاب در گسترش و تعمیق آن نقش دارد، در مقابل شبهه پراکنی و سمپاشیها و تبلیغ منفی مخالفان نیز
1) 962. سوره اعراف، آیه 22.
در آسیب پذیری فرهنگ حجاب نقش مهمی دارد. قراین و شواهد مختلف حاکی از این است که یکی از ترفندهای مهم استعمارگران برای نفوذ در کشورهای اسلامی، ترویج بی بندوباری از طریق گسترش بدحجابی و بیحجابی است. «مستر همفر»، جاسوس استعمار انگلیس میگوید: «در مسأله بیحجابی زنان باید کوشش فوقالعادهای به عمل آوریم تا زنان مسلمان به بیحجابی و رها کردن چادر مشتاق شوند... پس از آنکه حجاب زن با تبلیغات وسیع از میان رفت، وظیفه مأموران ما این است که جوانان را به عشقبازی و روابط نامشروع با زنان تشویق کنند و بدین وسیله، فساد را در جوامع اسلامی گسترش دهند. لازم است زنان غیرمسلمان کاملاً بدون حجاب ظاهر شوند تا زنان مسلمان از آنان تقلید نمایند».(1)
«فرانتس فانون» درباره نقش حجابزدایی دولت استعمارگر فرانسه در کشور اسلامی الجزایر میگوید: «اولین اقدام غیر فرهنگی که فرانسه در الجزایر صورت داد تلاش برای از بین بردن حجاب بود، و در این کار موفق هم شد، و هر چه بدن زن الجزایری را بیشتر عریان کرد چنگال استعمارگر بیشتر به حلقوم الجزایری فرو رفت. اما مجدداً زن الجزایری شخصیت خود را بازیافت و مبارزه علیه مطامع استعمار نیز آغاز گردید».(2)
او نیز میگوید: «هر چادری که دور انداخته میشود افق جدیدی را که تا آن هنگام بر استعمار ممنوع بود در برابر او میگشاید، و بدن الجزایری را که عریان شده است تماماً به او نشان میدهد. پس از دیدن هر چهره بیحجابی، امیدهای حملهور شدن اشغالگر ده برابر میگردد».(3)
ثانیاً: اثر پذیری زنان و دختران مسلمان از تبلیغهای کشورهای استعماری و تقلید بدون منطق زنان از مدلهای پوشش غربی نیز در این زمینه نقش مؤثّری داشته است.
برخی چنین ادعا میکنند که چادر به احتمال خیلی زیاد از زمان قاجاریان در ایران جا افتاده است و هیچ ارتباطی به دین و مذهب ندارد.
در پاسخ به این ادعا میگوییم:
اولاً: این ادعا نیازمند ارائه سند و مدارک معتبر تاریخی است که بر آن سندی ارائه نشده است.
ثانیاً: بر اساس گواهی منابع حجاب و لباس، اسناد و مدارک تاریخی نشان میدهد که حجاب در شکل چادر به صدها سال قبل از پیدایش قاجار در ایران برمیگردد. در زمان ایران باستان به تصاویری از بانوان ایرانی برمیخوریم که علاوه بر لباس، بدن خود را با چادری که شبیه به چادر زن امروز ایران است میپوشاندند.(1)
و نیز زنان در عهد هخامنشی و اشکانی، عموماً چادر برسرداشته و پیراهنهای بلندی که تا مچ پای آنان را میپوشاند، به تن میکردند.(2)
و نیز زنان در عهد ساسانی، گاهی چادر گشاد و پُرچین به سر میکردند که تا وسط ساق پا میرسیده است. نقوشی از بانوان ساسانی در بشقابهای نقره ساخته شده است که در آن هریک از بانوان، چادری به خود پیچیده دارند.(3)
به این ترتیب ثابت میشود که حجاب در شکل چادر دارای ریشه عمیق تاریخی و ملّی است.
ثالثاً: مسأله حجاب با چادر، ریشه در قرآن کریم دارد. خداوند متعال خطاب به پیامبرش میفرماید: { یا أَیهَا النَّبِی قُلْ لِأَزْواجِکَ وَبَناتِکَ وَنِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یدْنِینَ عَلَیهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنی أَنْ یعْرَفْنَ فَلا یؤْذَینَ وَکانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً}؛(4)«ای پیامبر! به
زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که خویشتن را با چادر خویش فرو پوشند که این کار برای اینکه آنها به حرّیت شناخته شوند تا از تعرّض و جسارت هوسرانان آزار نکشند بر آنان بسیار بهتر است و خداوند آمرزنده و مهربان است.»
«جلابیب» جمع «جلباب» به معنای «ملحفه» است، و آن پوششی گسترده است که زن خود را در آن میپیچد.(1)شواهد مختلفی نیز وجود دارد که ثابت میکند «جلباب» پوششی فراگیر بوده که از بالای پا تا پایین پا را میپوشانده است.
الف) درباره پوشش حضرت زهراعلیها السلام هنگام خروج از منزل و رفتن به مسجد برای دفاع از فدک این گونه نقل شده است: «لاثت خمارها علی رأسها و اشتملت بجلبابها»؛(2)«حضرت زهراعلیها السلام خمار و مقنعه خویش را بر سر و جلباب؛ یعنی پوششی که شامل و دربرگیرنده تمام آن وجود مبارک بود بر تن کرد.»
ب) فیومی در «مصباح المنیر» میگوید: «الجلباب ثوب اوسع من الخمار»؛ «جلباب پوششی وسیعتر و گستردهتر از خمار است.»
ج) احادیثی همچون احادیث نبوی که فرمود: «ولغیر ذی محرم اربعة اثواب: درع وخمار وجلباب وازار»؛(3)«و برای زن غیر محرم چهار لباس است: پیشبند، مقنعه، چادر و لنگ.»
د) زمخشری و آلوسی از ابن عباس نقل کردهاند که «جلباب» پوششی است که از بالا تا پایین بدن را میپوشانده است.(4)
احکام تشریعی اسلام، متناسب با ویژگیهای تکوینی و به منظور تأمین مصالح و دفع مفاسدی است که افراد را تهدید میکند. تفاوت زن و مرد در بسیاری از احکام تشریعی از جمله حجاب، نشأت گرفته از تفاوتهای تکوینی آنها است.
تحقیقات علمی و فیزیولوژی و روانشناسی در باب تفاوتهای جسمی و روحی زن و مرد ثابت کرده است که مردان نسبت به محرکهای چشمی حساستر از زنانند و برعکس، زنان در مقابل محرکهای لمسی حساسیت بیشتری دارند.(1)تحقیقات و تجربههای علمی نشان میدهد که آن اندازه که مرد از نگاه کردن به تن و اندام زن تحریک می شود، زن از مشاهده بدن مرد تحریک نمیشود.
در روانشناسی جنسی نیز ثابت شده است که تمام سطح بدن زن برای مرد محرک است، امّا در مرد چنین نیست.(2)
دین مقدس اسلام نیز متناسب با ویژگیها و تفاوتهای تکوینی زن و مرد، احکام و تعالیم نورانی خود را تشریع کرده است؛ مثلاً برای حفاظت مردان از مفاسد ناشی از حسّاسیت بیشتر آنان نسبت به محرکهای چشمی شهوت انگیز، آنان را به مراقبت و کنترل بیشتر چشم در مواجهه با نامحرم مأمور کرده است.
در حدیثی از امام رضاعلیه السلام نقل شده است که فرمود: «حرّم النظر الی شعور النساء المحجوبات بالازواج و الی غیرهنّ من النساء لما فیه من تهییج الرجال و مایدعو الیه التهییج من الفساد»؛(3)«خداوند نگاه کردن به موهای زنان ازدواج کرده محجوبه و غیر آنها را حرام کرده است؛ زیرا نگاه شهوت انگیز مردان، باعث تهییج جنسی، و تهییج جنسی موجب فساد است.»
در مقابل، به دلیل لطافت و حساسیت بیشتر زنان نسبت به محرکهای لمسی، برای حفاظت آنان از مفاسد ناشی از این ویژگی، آنان را به حجاب و پوشش بیشتر در مواجهه با مردان نامحرم دستور داده است.
برخی درصدد برآمدهاند تا ارتباط و نسبت بین حجاب و عفاف را رد کرده و در
نتیجه حجاب را امری غیر ضروری بدانند؛ زیرا میتوان عفت را بدون حجاب نیز تحصیل کرد. اینک به ربط و علیت بین این دو واژه و عنوان میپردازیم تا ثابت نماییم که بین این دو، ارتباط تام و وثیق است.
«عفاف» از ماده «عفّت» به معنای بازداشتن از چیزهایی است که حلال نبوده و جمیل نمیباشد.(1)
راغب اصفهانی میگوید: «عفت عبارت است از حصول حالتی برای نفس که به واسطه آن انسان میتواند خود را از غلبه شهوت حفظ کند».(2)
«عفاف» به معنای بازداشتن و امتناع، داخل در علاقهای میشود که با حالت میل شهوانی و تحریک نفسی در تضاد است. و دارای چند خصوصیت میباشد:
1 - گویای خصلت انسانی است.
2 - گویای حالت داخلی و باطنی است.
3 - دارای مظاهر خارجی است که میتواند نشانگر و نمایانگر از او باشد.
4 - این مظاهر از لابلای روش و رفتار و کیفیت گفتار انسان عفیف آشکار میگردد.
5 - التزام به عفاف، با عزّت و اقتدار سازگاری دارد نه با ضعف و عجز.
لذا میتوان گفت که حجاب و پوشش، نشانه عفاف و حیا است.
بعد از بررسی موضوع حجاب و فلسفه آن، به برخی از اشکالاتی که در مورد موضوع حجاب زن وارد شده میپردازیم:
گفته شده که الزام به حجاب، موجب سلب حقّ آزادی زن بوده و در حقیقت نوعی توهین به حیثیت انسانی او است.
پاسخ: اولاً: در جای خود گفته شده که هنگام تزاحم بین ملاک اهمّ و مهم، ملاک اهم مقدم بر ملاک مهم است. گرچه زن حق آزادی دارد، ولی اگر آزادی او منجرّ به سلب آزادی از اجتماع و فساد در جامعه شود و نیروی کار را مستأصل کند آزادی او باید فدای آزادی اجتماع گردد.
ثانیاً: اسلام زن را در خانه حبس نکرده است، بلکه میگوید هنگام معاشرت زن با مرد به خاطر حفظ کرامت زن و مصلحت عمومی جامعه باید از پوشش عقلایی و اسلامی استفاده کند تا نظام خانواده و اجتماع آسیب نبیند.
یکی دیگر از ایرادهایی که بر حجاب گرفتهاند این است که ایجاد حریم میان زن و مرد بر التهابها میافزاید و انسان را به جنس مخالف خود حریصتر میکند.
«برتراند راسل» میگوید: «اثر معمولی تحریم، عبارت از تحریک حسّ کنجکاوی عمومی است و این تحریک، هم در مورد ادبیات مستهجن و هم در موارد دیگر مصداق پیدا میکند...».(1)
پاسخ: اولاً: درست است که ناکامی جنسی، عوارض وخیم و ناگواری دارد و مبارزه با اقتضای غرایز در حدودی که مورد نیاز طبیعت است غلط میباشد، ولی برداشتن قیود اجتماعی مشکل را حلّ نمیکند بلکه بر آن نیز میافزاید.
در مورد غریزه جنسی، برداشتن قیود، عشق به مفهوم واقعی را میمیراند و طبیعت را هرزه و بی بندوبار میکند. در این مورد نیز هر چه بیشتر عرضه گردد، هوس و میل به تنوّع افزایش مییابد. خود راسل در کتاب «زناشویی و اخلاق» اعتراف
1) 979. جهانی که من میشناسم، ص 69و70.
میکند که عطش روحی در مسائل جنسی، غیر از حرارت جسمی است. آنچه با ارضا تسکین مییابد حرارت جسمی است نه عطش روحی.
آزادی در مسائل جنسی سبب شعلهور شدن شهوات به صورت حرص و آز میگردد، ولی ممنوعیت و حریم قرار دادن، نیروی عشق را به صورت یک احساس عالی و رقیق و لطیف و انسانی تحریک کرده و رشد میدهد تا انسان آن را در مسیر صحیح قرار داده و به نحوی که صلاح جامعه و فرد در آن است سوق دهد.
مخالفان حجاب نمیدانند که رها کردن زن و تسلیم شدن و در معرض تحریکات و تهییجات قراردادن، انسان را دیوانه میکند، و چون این امکان وجود ندارد که هر خواستهای برای هر فردی برآورده شود، غریزه او بدتر سرکوب شده و منجرّ به عقده میشود.
برای آرامش غریزه دو چیز لازم است: یکی ارضای غریزه در حدّ حاجت طبیعی و دیگری جلوگیری از تهییج و تحریک آن.
ثانیاً: تحریک جنسی که از پوشش حجاب پدید میآید، میتواند محرک شهوت برای ازدواج از راه مشروع باشد.
برخی میگویند: با وجود روایات در کراهت حجاب تیره و استفاده از لباس مشکی، چرا چادر مشکی به عنوان حجاب اسلامی مطرح شده است؟
و گاهی میگویند: چون رنگ مشکی نور را جذب میکند، لذا در تابستان معمولاً نمیتوان دختران را به حجاب تیره مثل چادر مشکی دعوت کرد.
و گاهی نیز ادعا میکنند که استفاده از لباسهای تیره مانند مقنعه و چادر مشکی، روی سلامتی خانمها تأثیر منفی دارد و باعث بیماریهای استخوانی میگردد.
و نیز میگویند: استفاده مکرّر از لباسهای مشکی و یا رنگهای تیره و سیاه میتواند به افسردگی بینجامد.
پاسخ: 1 - روایاتی که از ظاهر آنها کراهت سیاهپوشی استفاده میشود، از نظر سند
ضعیفاند. مرحوم صاحب جواهر و آیت اللَّه خویی به ضعف سند آنها تصریح کردهاند.(1)2 - صاحب جواهر رحمه الله روایات مربوط به کراهت سیاهپوشی را شامل زنان نمیداند، او میگوید: «طبق تصریح کتابهای متعددی از علمای امامیه، کراهت پوشش سیاه مختص مردان است؛ زیرا شارع مقدس پوشش غلیظتر و بیشتری برای زنان هنگام مواجهه با نامحرم قرار داده است، و رنگ مشکی در مقایسه با رنگهای دیگر به نحو بهتری پوشش غلیظتر و بیشتر را تأمین میکند».(2)
3 - پوشش تیره و مشکی در بعضی از مناطق که دارای تابستان گرم است، اساساً برای دستهای از بانوان و دختران باعث مشقت نیست، و برای دستهای دیگر بر فرض مشقّت آوردن، قابل تحمّل است.
دسته اول مؤمنانی هستند که به نقش حجاب برتر، مثل چادر مشکی اعتقاد و باور راسخ دارند؛ از این رو نسبت به بعضی از مشکلات احتمالی آن احساس مشقّت ندارند. و در روایتی از امام صادقعلیه السلام رسیده که فرمود: «ما ضعف بدن عمّا قویت علیه النیة»؛(3)«جسم و بدن انسان در مقابل کارهایی که بر اساس نیت و اعتقاد درونی قوی انجام میگیرد، احساس ضعف و مشقت نمیکند.»
در قضیه کشف حجاب رضاخان نقل شده است که برداشتن حجاب از سر زنان باعث گردید که عدهای از آنان، از شدت ناراحتی و ناباوری دق و فوت کردند.(4)
دسته دوم بانوانی هستند که به دلیل قرار گرفتن در محیط دینی و مذهبی خانواده و جامعه از کودکی به اینگونه حجاب عادت نمودند، لذا در بزرگسالی سختی احتمالی حجاب مشکی برای آنها قابل تحمل است.
در علم روانشناسی و تعلیم و تربیت در مبحث عادت گفته میشود که اگر انسان
از کودکی با انجام کاری عادت کرد نه تنها انجام آن برایش مشقّتآور نیست؛ بلکه برعکس، ترک و جدایی از آن عمل برایش مشقت دارد. همین نکته مهم، رمز و راز توصیه ائمه اطهارعلیهم السلام به والدین در عادت دادن فرزندان به کارهای شایستهای مثل نماز و اذکار آن و روزه ناقص در سنین کودکی است.(1)
4 - گرچه ممکن است در حجاب مشکی در تابستان برخی از مناطق بسیار گرم برای بعضی از افرادی مشقتآور باشد ولی نمیپذیریم تحمّل هر گونه مشقت و سختی به طور مطلق، غیر معقول و نامطلوب باشد. طبق آموزههای معصومینعلیهم السلام که تجربه زندگی انسانها و واقعیت خارجی نیز مؤید آن است، اساساً زندگی دنیا بدون سختی و مشقت وجود خارجی ندارد. امیرمؤمنانعلیه السلام دنیا را خانه محنت و سختی معرفی کرده است.(2)
فلسفه و رمز و راز آمیختگی دنیا با سختی و مشقت نیز این است که انسان در وصول به سعادت الهی که برای آن خلق شده است به تحمل سختیهایی که سازنده کمال انسانی هستند نیازمند است. و به تعبیر قرآن، چه بسا کاری دارای سختی باشد و انسان از انجام آن اکراه داشته باشد، ولی خداوند خیر و نیکی انسان را در آن قرار میدهد: { فَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَیجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیراً کَثِیراً}؛(3)«چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد، و خداوند خیر فراوانی در آن قرار میدهد.»
علاوه بر این، عقل نیز در مواردی که تحمل سختی در زندگی دنیا باعث دستیابی به هدف والاتر و بالاتر است، حکم به مطلوبیت آن میکند.
علاوه بر عقل، ائمهعلیهم السلام نیز انسان را به تحمل مشکلاتی که در راستای سعادت و تکامل جسمانی و روحانی اوست تشویق نمودهاند. از امام حسنعلیه السلام نقل شده که فرمود: «عوّد نفسک التصبّر علی المکروه»؛(4)«نفس خود را به صبر و بردباری بر کار سخت عادت بده.»
5 - در مورد ضرر داشتن لباس مشکی بر استخوان انسان، این صرف ادعایی بیش نیست و تا کنون این مطلب ثابت نشده است. بلکه برعکس، کارشناسان وجود رابطه بین پوشش لباسهای مشکی و ایجاد بیماریهای استخوانی را انکار کردهاند.
دکتر طباطبایی میگوید: «استفاده از چادر و مقنعه - که مصداق بارز و رایج آن در جامعه امروزی ما چادر و مقنعه مشکی است - بیماری استخوانی ایجاد نمیکند».(1)
6 - در مورد ایجاد افسردگی به سبب استفاده از لباس سیاه میگوییم: این ادعایی است که برای آن هیچ مدرکی علمی ارائه نشده است، بلکه یکی از روانپزشکان معتقد است: «این حرف که پوشش تیره بانوان یا آقایان در جامعه دلیل افسردگی است کاملاً سخن غلطی است و هیچ پایه علمی ندارد.(2)و مطابق نظر برخی از افراد روانشناس و روانپزشک، ممکن است افسردگی بعضی از افراد، علت تمایل آنها به پوشش سیاه باشد، ولی پوشش سیاه افراد علت ایجاد افسردگی نیست.
وانگهی، افسردگی از بیماریهای روحی و روانی بسیار گسترده و پیچیدهای است که دارای عوامل و علایم و تظاهرات رفتاری مختلف و حتی متضاد است، لذا پژوهشهای میدانی نمیتواند اثبات کننده مدعای مذکور باشد.
استفاده از چادر مشکی نه تنها عارضه منفی ندارد بلکه با فلسفه حجاب و پوشش زنان در مقابل نامحرم؛ یعنی عدم تهییج و تحریک و ایجاد آرامش روانی در جامعه نیز سازگار است. امروزه در روانشناسی رنگها، اینکه رنگ مشکی رنگی صامت و غیرفعّال است و باعث تحریک و جلب توجه نمیشود یک واقعیت مسلّم است.
در کتاب روانشناسی رنگها درباره رنگ سیاه گفته شده است که «سیاه نمایانگر مرز مطلق است».(3)بنابراین، فردی که در مقابل نامحرم و در بیرون منزل، از حجاب
مشکی استفاده میکند با این کار، مرز مطلق و کاملی بین خود و افراد نامحرم ایجاد مینماید. وقتی که خانمی در بیرون منزل چادر مشکی بر سر میکند میخواهد نشان دهد که نامحرم حق ندارد به این حریم نزدیک شود؛ زیرا این حریم، حریم حیا و عفت است نه جای بیحیایی و هرزگی و هوس بازی.
همچنین در روانشناسی رنگها آمده که سیاه به معنی «نه» بوده و نقطه مقابل «بله» یعنی رنگ سفید است.(1)
بنابراین، وقتی بانوان در مقابل نامحرم از حجاب مشکی استفاده میکنند در واقع میخواهند به او «نه» بگویند و در مقابل، آنهایی که لباس سفید میپوشند در واقع راه نگاهها را به سوی خود باز میگذارند و آنها که لباسهای رنگارنگ و جذاب میپوشند، خواسته یا ناخواسته خود را در معرض نگاههای هرزه و آلوده قرار میدهند. از نظر روانی نیز وقتی انسان پارچه مشکی میبیند دیگر چندان رغبتی برای نگاه کردن ندارد و خود به خود نظر را برمیگرداند و در مقابل، نگاه به رنگهای روشن چشم را باز میکند و برای دیدن و استمرار آن رغبت ایجاد میکند لذا استفاده بانوان از لباس رنگارنگ نیز باعث جلب توجه مردان نامحرم میشود.
1) 991. روانشناسی رنگها، دکتر ماکس لوشر، ترجمه ویدا ابی زاده، ص 97.
برخی از روشنفکران غربزده چنان شیفته و خودباخته فرهنگ غرب شده و از اسلام و قوانین آن بیگانه شدهاند که همیشه دم از اعلامیه جهانی حقوق بشر زده و با تمام نواقصی که دارد از آن پشتیبانی میکنند و هر حکم اسلامی را که با دید سطحی به آن مینگرند در صورتی که با اعلامیه جهانی حقوق بشر سازگاری نداشته باشد مورد هجمه و اشکال و نقد قرار میدهند. لذا جا دارد که این اعلامیه جهانی را مورد نقد و بررسی قرار دهیم. و ببینیم که آیا به طور کلّی بشر بدون توجه به غیب، صلاحیت جعل قانون برای عموم مردم جهان را دارد یا باید اعلامیه حقوق بشر از دین الهی سرچشمه گرفته باشد؟
«حق» کلمهای است عربی که معادل آن در فارسی به معنای «هستی پایدار» است. یعنی هر چیزی که از ثبات و پایداری برخوردار باشد، حق است. البته حق، خود درجاتی دارد؛ زیرا ثبات دارای مراتب گوناگونی است و همه حقها در یک رتبه از ثبات نیستند.
و معنای اصطلاحی حقوق عبارت است از «مجموعه قوانین و مقررات اجتماعی که از سوی خدای انسان و جهان برای برقراری نظم و قسط و عدل در جامعه بشری تدوین میشود تا سعادت بشر و جامعه را تأمین سازد».
برخی گمان میکنند که میتوان بدون عنایت به جهان بینی و پیوند انسانها با جهان به تدوین حقوق بشر پرداخت. حامیان همین اندیشه بودند که با صرف قرارداد میان خود، به تنظیم توافقنامهای درباره حقوق بشر پرداختند و آن را «اعلامیه جهانی حقوق بشر» خواندند. اینان خواسته یا ناخواسته از این حقیقت غفلت ورزیدند که امضای چنین توافق نامهای هرگز به صلاح و سود همه یا اکثر مردم جهان نیست. حق همانند آداب و رسوم و سنتهای ملّی نیست که در زمره اعتباریات محض قرار گرفته، نزد ملتهای گوناگون متفاوت باشد.
در حالی که، بشر دارای رابطهای اصیل با جهان است که مبنای اصلی آن با تفاوت زمانها و مکانها دگرگون نمیشود. حقوق بشر نیز مبتنی بر همین رابطه پایدار است و نه بر اساس امور صرفاً اعتباری و قراردادی که توسط خود انسانها وضع میشود و در میان جوامع گوناگون متفاوتند.
همانگونه که تدوین قوانین داخلی یک کشور باید بر پایه یک قانون اساسی واحد انجام پذیرد، برای تدوین حقوق بشر نیز به یک قانون اساسی جهانی نیازمندیم. در این قانون اساسی چارچوب و خطوط کلّی برای وضع قوانین تعیین میگردد. از باب نمونه هنگامی که بخواهیم مباحثی؛ همچون حقوق زن، حقوق کارگر و حقوق پناهندگان را تنظیم کنیم ناچاریم که نخست اصول اساسی حاکم بر حقوق بشر را - که از مباحث زیر مجموعه آن است - تدوین سازیم. این اصول کلّی که در قاموس حقوقی «منبع» نامیده میشود هنگامی میتوانند زیربنای تنظیم حقوق بشر گردند که همه مردم جهان، با صرف نظر از اختلافشان در آداب و رسوم و نژاد و رنگ و... پذیرفته شده باشند. در غیر این صورت، اگر مبنای حقوقی را از منابع خاص استنباط نماییم، این اصول و مواد حقوقی به راستی تضمین کننده آرمانها و نیازهای همه بشر نیستند و تنها پاسخگوی همان گروهیاند که به آن منابع مخصوص اعتقاد دارند. از
آنجا که منبع حقوق بشر باید مشترک بین آنها باشد و نیز حق به معنای امر پایدار است، بدیهی است که منبع نیز باید امری پایدار و ثابت باشد. لذا عرف و عادتها و رسوم بشری هیچ یک از این دو ویژگی را ندارند، نه مشترک بین همگانند و نه پایدار. مردم هر نقطهای از زمین دارای فرهنگ و عرف ویژه خود هستند. گاهی میان عرفهای جوامع گوناگون، تفاوت نفی و اثبات است. ویژگیهای جغرافیایی و اقلیمی بر سنن بشری تأثیر فراوان دارد، چه رسد به خصوصیات فکری و اعتقادی. مردمی که در یک منطقه سردسیر زندگی میکنند، در مقرّرات حقوقی همانگونه نمیاندیشند که مردم ساکن در مناطق گرمسیر میاندیشند. در حالی که میدانیم حقوق بشر باید برای همه مردم جهان پیامی یکسان و اصیل داشته باشد. و بدیهی است که چنین قانونی نمیتواند نشأت گرفته از منبع مختلف یا متغیر با آن خصوصیت باشد.
آری، ویژگیهای خاص هر ملّت و آداب و رسوم و عرف آن در قانون عادی و بومی در چگونگی اجرای قانون تأثیر بسزایی دارند، ولی در تدوین و تفسیر قانون مشترک مؤثر نیستند.
عرف و سنت، بیرون از قلمرو جان انسان جای دارد و مربوط به ساحت درونی بشر نیستند، و در نتیجه نمیتوانند قانونگذار برای حقوق کلّ جامعه بشر باشند.
گفتیم که بشر نیازمند به حقوق در سطح جهانی و بین المللی است، و این حقوق احتیاج به منبعی مشترک دارد، ولی سؤال اینجاست که آیا انسان میتواند این منبع مشترک را بشناسد و بر اساس آن حقوق بشر را تدوین نماید؟
جواب این سؤال به طور حتم منفی است ؛ زیرا:
1 - انسانها طبیعتاً با یکدیگر اتحاد و هماهنگی ندارند. آنچه اکنون سبب اشتراک
میان انسانهای جهان شمرده میشود اسباب و ابزارهای مادی است، روشن است که ماده، محور و مایه کثرت و اختلاف است و نه وحدت و اتحاد. از سوی دیگر میدانیم که انسان جز در پرتو وحی از کثرت ماده رها نمیشود. پس انسان، در بستر اختلافها و کثرتهای مادی، توانایی شناخت و تنظیم حقوق واحد و مشترک بشر را ندارد.
2 - سخن گفتن از حقوق بشر بدون شناخت موضوع آن؛ یعنی انسان، شدنی نیست. کسانی که دست به تدوین حقوق بشر زدهاند هرگز خود را نشناختهاند و این در حالی است که گذشته از خود آنها، نژادها و گروههای انسانی دیگر نیز در جهان بسر میبرند. دست زدن به چنین کاری بدون دستیابی به شناخت خود و دیگر گروههای بشری، کاری ناروا میباشد. اگر از این افراد بپرسید که بشر چه گذشتهای داشته و آیندهاش چیست و در چه راهی باید گام بردارد؟ هرگز پاسخ مناسبی به شما نخواهند داد.
3 - بنای عقلا و دانش خردمندان همواره و در هر موضوعی حجت و دلیل قطعی نیست. از مواردی که دانش خردمندان در حیطه مسائل آن کفایت نمیکند، مسائل مربوط به جهانبینی است. خردمندان در تشخیص موضوعات احکام اعتقادی میتوانند نظر دهند و آرایشان در این زمینه حجت است، امّا تعیین منابع و استنباط مبانی حقوق بشر یک مسأله اعتقادی و مربوط به جهانبینی است. از این رو خردمندان جهان نمیتوانند به صرف آنکه عاقل و دانشورند رأی خود را در باب منابع حقوق بشر حجت بدانند. از سوی دیگر، نمیتوان آن دسته از مسائل مربوط به حقوق بشر را که مورد پذیرش خردمندان نباشد، تنها به همین دلیل مردود و ناپذیرفتنی دانست.
4 - بسیاری از انسانهایی که در پی شناخت و تعیین منابع حقوقی بشر برآمدهاند، از آفت بزرگ «خود محوری» و «هواپرستی» مصون نیستند. اگر انسانی خودمحور باشد بیتردید در برابر حق میایستد و اگر بتواند لباس باطل بر آن میپوشاند و یا باطل را حق جلوه میدهد.
البته نباید از یاد برد که انسان گرچه طبعاً خودخواه است ولی فطرتاً خدا خواه میباشد. جنگ میان این دو همواره برقرار بوده است. بیشتر مردم به حسّ و طبع خود مأنوسترند. از این رو خودخواهی آنها بر خدا خواهیشان پیروز میگردد.
5 - انسان گرچه بر نیاز خود و جامعه تأکید میکند بدون آنکه حریم نیازهای گوناگون و راستی و نادرستی آنها را بشناسد و لذا باید آن کسی که انسان را با همه جنبههایش به خوبی میشناسد، کارشناسانه نظر دهد که کدامیک از این نیازها راستین و کدامین از آنها دروغیناند.
6 - بشر گذشتهای بس طولانی را پشت سر نهاده و آیندهای مبهم و یک رمز و راز را پیش رو دارد. کسی که میخواهد درباره بشر حکمی صادر کند باید گذشته و آینده جهان و انسان را خوب بشناسد و بداند که میان بشر و جهان چه رابطهای برقرار است. انسان موجودی نیست که به تنهایی و بدون پیوند با اجزای دیگر نظام هستی، زندگی کند.
برای شناخت راستین چنین موجودی، بیتردید باید اجزای دیگر را نیز شناخت و مجموعه سیر و سرگذشت هر یک را دانست.
در تدوین حقوق بشر که مستلزم صدور حکم راجع به بشر است، چنین معرفتی اکیداً مورد نیاز است، معرفتی که هرگز انسان نمیتواند به طور کامل آن را پیدا کند.
7 - هنگامی که انسان به تعیین و تنظیم حقوق بشر همّت بگمارد، بدیهی است که خود را ملاک شناخت ارزش از ضدّ ارزش خواهد دانست، در حالی که روشن است که انسان نمیتواند معیار تشخیص نظام احسن باشد؛ زیرا همه جهان برای انسانهای عادی آفریده نشده و آنها تنها بخشی از عضو بیشمار جهان آفرینشاند.
8 - در مورد قانون بشری به ناچار هر چه را مورد پذیرش اکثریت است قانونی میشمارند، در حالی که روشن است که این راه حلّ اضطراری، هرگز عاقلانه و عادلانه نیست؛ زیرا تأمین کننده خواستهها و آرمانهای بیشماری از افراد نخواهد
بود، خواه آنهایی که مخالف آن قانونند و خواه آنان که به دلیل آگاهی یا عذرهای دیگر در تصمیم گیری راجع به آن قانون شرکت نداشتهاند. وانگهی، چرا نسلهای آینده باید به همان قانونی تن در دهند که روزی بدون حضور آنها و توسط نسلهای پیشین وضع شده است؟
و اگر کسی بگوید که ضرورتهای اجتماعی چنین وضعیتی را ایجاب میکنند؛ زیرا نمیتوان همزمان نظر یکایک افراد را تأمین کرد، در جواب میگوییم: چنین مشکلی زاییده انتخاب شیوهای نادرست و مبنایی غیرالهی در وضع قانون است و بدون تغییر این مبنا رفع مشکل ممکن نیست.
9 - انسان بالطبع استخدامگر است؛ یعنی تا جایی که در توانش باشد در تهاجم به سر میبرد نه در تعاون. تمدن پدیدهای است که به انسان تحمیل شده است، وگرنه او دوست میدارد که در حال توحّش به سر برد. هر کس به اندازهای متجاوز است و از آنجا که میبیند دیگران نیز در حال تجاوزند، میکوشد تا با وضع قوانین، این تجاوزها را دارای حدّ و مرز سازد و تعدیل کند.
البته این سخن راجع به طبیعت انسان است و نه فطرت او. انسان فطرتاً قانونمند و متمدن است، امّا طبعاً متوحّش و متجاوز. این دو جنبه از حیات انسان، بارها در خلال آیات گرامی قرآن ترسیم شده است. خداوند متعال میفرماید: { إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ * فَإِذا سَوَّیتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی...}؛(1)«من بشر را از گِل آفریدم و آنگاه که او را راست گردانیده، از روح خود در آن دمیدم.»
از این آیه استفاده میشود که انسان دارای طبیعتی است که به گل وابسته است و نیز دارای فطرتی است که پشتوانهاش روح الهی است. همه فضیلتهای او به فطرت و همه کژیهایش او به طبیعت او بازمیگردد. لذا از آن جهت که طبعاً استخدامگر و متوحّش است نه قانونمند و متمدن، احتیاج به قانونگذاری از بیرون خود دارد.
1) 992. سوره ص، آیات 71و72.
هیچ یک از اشکالاتی که متوجه قانون بشری است در قانون الهی وارد نیست. از سوی دیگر در حریم دانش خداوند هرگز جهل راه ندارد. خداوند در قرآن میفرماید: { لا یعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَلا فِی الْأَرْضِ ؛(1)«هیچ چیز در آسمانها و زمین بر او پوشیده نیست.»
از سوی دیگر، سهو و فراموشی نیز در گستره علم خداوند راه ندارد. ذاتی که عین شهود و علم حضوری است محال است نسبت به چیزی جاهل باشد یا آن را فراموش کند. قرآن میفرماید: { وَما کانَ رَبُّکَ نَسِیاً}؛(2)«پروردگار تو هیچ چیز را فراموش نمیکند.»
همچنین گرفتاری در بند حبّ و بغضها و کینهورزیها نیز از خداوند دور است. پروردگاری که آفریدگار انسان است و به او حق حیات بخشیده، بسی بهتر از خود او میداند که مصالح او کدامند. بدینسان، خداوند هم در وضع قانون و هم در تعیین پادشاهها و کیفرهای قانونی تا هر حدّ و مرزی که باشد، محقّ و سزاوار است.
به همین دلیل است که قرآن کریم به همه؛ از جمله پیامبران الهی دستور میدهد که از سوی خود قانونی را وضع نکنند و تنها به منبع وحی گوش فرا دهند. و اگر درباره پیامبران وضع چنین باشد، تکلیف نوابغ و دیگر انسانهای برجسته نیز روشن است. پیامبرصلی الله علیه وآله با آن که از همه موهبتهای طبیعی برخوردار است و با سرچشمه وحی نیز پیوند دارد حق قانونگذاری برای مردم از جانب خود را ندارد. خداوند در این باره خطاب به رسولش میفرماید: { لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَینا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ ؛(3)«شتابآلود به قرائت قرآن زبان مگشا که ما خود، قرآن را گرد آورده، بر تو میخوانیم.»
این خطاب بدان معناست که پیامبرصلی الله علیه وآله نباید پیش از دریافت وحی زبان به سخن بگشاید.
اشاره شد که حقوق بشر باید تنها از جانب خداوند متعال تدوین شود، حال به ذکر ادلّه عقلی و قرآنی بر این مدعا اشاره میکنیم:
1 - انسان دارای ارتباطی تنگاتنگ با هستی بخش خود است. این ارتباط تنها محدود به آفرینش آغاز انسان نیست، بلکه پس از خلقت او نیز همواره در بستر این رابطه نزدیک با پروردگار است و نمیتواند به خودی خود در این مسیر گام بردارد. نتیجه اینکه: تعیین حقوق بشر - که گامی از گامهای همین مسیر تکاملی است - باید از سوی همان مبدأ هستی بخش صورت پذیرد.
2 - قبل از تدوین حقوق بشر باید انسان و نیازهای او را بشناسیم. شناخت این نیازها مستلزم داشتن اطلاعات کامل در ابعاد گوناگون حیات است. روشن است که تنها خدا به همه این ابعاد آگاه است؛ زیرا هم غیب گذشته و هم آینده جهان را میداند و هم به شهود جهان موجود نیز احاطه دارد. از این رو تنها خداست که میتواند به تعیین و تدوین حقوق بشر بپردازد.
3 - خداوند متعال میفرماید: { أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی وَهُوَ یحْی الْمَوْتی وَهُوَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ}؛(1)«آیا کافران جز خدا را سرپرست خود برگزیدند، در حالی که تنها او سرپرست است و تنها اوست که مردگان را زنده میسازد و اوست که بر همه چیز تواناست.»
در این آیه، خداوند شیوه کافران را مورد نقد قرار میدهد و به آنها دستور میدهد که در شناختن قوانین خود به خدا پناه ببرند؛ زیرا که خداوند دارای ولایت همه جانبه
1) 996. سوره شوری، آیه 9.
نسبت به جهان است، اوست که بر هر کاری توانایی دارد و از این رو حق اوست که برای هر موجودی در جهان حریمی قائل شود و برای هر حریمی، مقرراتی را تعیین نماید.
4 - خداوند متعال میفرماید: { اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ ؛(1)«حق از آن پروردگار تو است.»
میدانیم که تنها حق محض میتواند حق را تعیین و عطا کند. در حقیقت، جز حقّ محض، حقهای دیگر بالعرض و نسبیاند.
از لحاظ نظری، قرآن خانواده جهانی را بر سه بخش تقسیم میکند: مسلمان، موحّدان غیرمسلمان و ملحدان. قرآن برای همه آنها پیامی ویژه دارد و حقوقی خاص برایشان قائل است. در همان عصر بعثت، خداوند دو اصل را در اختیار پیامبر خود قرار داد تا بتواند با آنها امور این سه دسته را تدبیر سازد. آن دو اصل در آیه کریمه این چنین آمده است: { یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ؛(2)«ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است؛ که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم؛ و بعضی از ما بعض دیگر را - غیر از خدای یگانه - به خدایی نپذیرند.»
یک بخش از این آیه اصل مشترک میان همه موحّدان را بیان میکند و بخش دیگر اصل مشترک بین همه انسانها را بازگو مینماید. گرچه در ظاهر همه آیه مزبور مربوط به اهل کتاب میباشد و به آنان پیام میدهد که جز خدا را نپرستند و به او شرک نورزند، ولی همه انسانها و از آن جمله ملحدان را دعوت میکند که از میان خود یک یا چند تن را به پروردگاری برنگزینند.
قرآن، همانگونه که برای این سه عضو پیام ویژه دارد، به مسلمانان نیز دستور
میدهد که حقوق خاص آن دو عضو دیگر را محترم بشمارند و حتی دادورزی نسبت به ملحدان را تشویق میکند، آنجا که میفرماید: { لا ینْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛(1)«خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در امر دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند نهی نمیکند، چرا که خداوند عدالت پیشگان را دوست میدارد.»
به همین دلیل، در زمینه رفتار سیاسی نیز مسلمانان تعلیم یافتهاند که هرگز پیمانشکنی نکنند و تا زمانی که طرف دیگر بر عهد خود پایدار است، آنها نیز عهد خویش را محترم بشمارند.
قرآن کریم در این باره میفرماید: { فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ ؛(2)«تا زمانی که در برابر شما وفادار باشند، شما نیز وفاداری کنید.»
و نیز قرآن به ما دستور داده که نسبت به همه انسانها رفتار نیکو داشته باشیم آنجا که میفرماید: { قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً}؛(3)«و به مردم نیک بگویید.»
بدیهی است که این رفتار، ویژه رفتار با مسلمانان نیست، بلکه هر سه عضو خانواده جهانی را در بر میگیرد. آیاتی که متوجه «ناس» یعنی مردم است و در حق آنها سفارش شده، نشانگر این حقیقت است که عموم مردم از هر دین و آیین و ملّیتی که باشند، حقوق خاصی دارند.
قرآن میفرماید: { وَلا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیاءَهُمْ ؛(4)«و از اموال مردم چیزی نکاهید.»
و نیز در مورد عدالت میفرماید: { وَإِذا حَکَمْتُمْ بَینَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ؛(5)«و هنگامی که میان مردم داوری میکنید، به عدالت داوری کنید.»
هر سه عضو خانواده جهانی در گستره پیام اسلامی قرار دارند و اسلام دعوت خود را شامل همه آنها ساخته است، و این اختصاص به دوران حکومت جهانی حضرت ولی عصرعلیه السلام نیست بلکه به اعتقاد ما، اسلام تا پیش از فرا رسیدن روزگار روشن ظهور، برای دیگر اعضای خانواده جهانی نیز پیام و برنامه دارد، خواه موحّد غیرمسلمان باشند یا ملحد.
قرآن کریم میفرماید: { لِیهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَینَةٍ وَیحْیی مَنْ حَی عَنْ بَینَةٍ}؛(1)«تا آنها که هلاک [و گمراه میشوند، از روی اتمام حجت باشد، و آنها که زنده میشوند [هدایت مییابند]، از روی دلیل روشن باشد.»
اگر راه تشخیص حق از باطل در همه روزگاران باز نبود هرگز قرآن نمیفرمود که هلاکت و زندگی انسانها از روی وضوح و روشنی است و افراد با دیدگانی باز به حق یا باطل گرویدهاند و هر کس بخواهد میتواند آنها را از یکدیگر باز شناسد.
در اسلام به جهت عواملی خاص که در انسان وجود دارد لذا او دارای حقوق خاصّی است:
قرآن کریم انسان را موجودی میشمارد که خداوند به وی کرامت بخشیده است، آنجا که میفرماید: { لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ ؛(2)«همانا فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم.»
این کرامت یک ارزش نظری است که بعدها میتواند جنبه عملی پیدا کند. کرامت انسان حاکی از آن است که وی دارای کیفیتی برتر و عالی است و گوهر برتر موجودات جهان به شمار میرود. این کرامت نظری میتواند بزرگواریهای ارزشی و عملی فراوانی را نیز به همراه داشته باشد. به دلیل همین کرامت، همه تعالیم اخلاقی
و حقوقی باید با عنایت به این اصل نظری و در سازگاری کامل با آن تنظیم شوند. هنگامی که بپذیریم انسان گوهری کریم و ارزشمند است، خواه ناخواه بر این باور خواهیم بود که نه تنها آزادی، امنیت و... حقّ او است، بلکه باید به گونهای تفسیر و تنظیم شود که با کرامت وی سازگاری داشته باشد.
انسان اصلاً خدا را میطلبد؛ زیرا او با چشم دل نه با چشم صورت احساس میکند. چنین نیست که انسان موجودی است که دارای وصف تمایل به خداست، بلکه رابطه انسان با خدا عین فقر ذاتی و نیاز محض او به خداست.
لذا قرآن کریم میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمِیدُ}؛(1)«ای مردم! شما [همگی نیازمند به خدایید؛ تنها خداوند است که بینیاز و شایسته هر گونه حمد و ستایش است.»
بدین لحاظ، هر گونه ترتیب و تنظیم حقوقی برای بشر باید با این روح خداجویی وی سازگاری کامل داشته باشد. آن دسته از تعالیم حقوقی که برای انسان استقلال وجودی فرض میکنند، یا اینکه او را به موجودی جز خدا وابسته نمیدانند از منبع حق سرچشمه نمیگیرند.
از دیگر عوامل حقوق بشر در اسلام این است که انسان هرگز به نابودی و نیستی منتهی نمیشود. این مطلب هم از رهگذر کندوکاو عقلی دریافت میشود و هم از طریق دلایل نقلی. قرآن کریم انسان را موجودی با روح جاویدان میشمارد که از پس این جهان به جهانی دیگر پای مینهد و در آن جهان از «خلود» برخوردار است. این عامل که در تمام انسانها موجود است گرچه در ظاهر به آن اعتقاد نداشته و به آن اعتراف نکند مستلزم یک سری حقوق خاص است.
1) 1006. سوره فاطر، آیه 15.
انسان با همه اجزای هستی پیوندی ناگسستنی دارد، از این رو هیچ کاری از انسان سرنمی زند مگر آنکه در جان و روح وی تأثیر دارد. به همین دلیل، هیچ یک از مسائل و از جمله احکام حقوقی را نمیتوان یافت که با روح و سرشت و اخلاق انسان بدون پیوند باشد. با پذیرش این اصل، دیگر نمیتوان پذیرفت که انسان در انجام هر کاری آزاد و خودسر است.
بعد از بررسی موانع و عوامل حقوق بشر در اسلام، به بحث از مزایای نظام حقوق بشر در اسلام میپردازیم:
بهترین نظام برنامه حقوقی آن است که درباره زیرساز داخلی، فاعلی و غایی، تعریف معینی داشته و از صلابت برخوردار باشد، بر همین اساس تعریف استوار یک نظام حقوقی آن است که هم از زیرساز داخلی آن نظام و هم از زیرسازهای فاعلی و غاییاش خبر دهد.
این گونه تعریف را قرآن در عمل به ما آموخته است. آنگاه که قرآن از شناخت جهان سخن میگوید؛ هم پدیدآورنده آن را به ما میشناساند و هم هدف آن را معرفی میکند و هم ساختار درونیاش را تبیین میسازد.
خداوند متعال میفرماید: { رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی ؛(1)«پروردگار ما همان کسی است که به هر موجودی، آنچه را لازمه آفرینش او بوده داده؛ سپس هدایت کرده است.»
در این آیه، ذات پروردگار، علت فاعلی؛ هماهنگی هر چیز با ساختار هستی
1) 1007. سوره طه، آیه 50.
و خلقت و برخورداری از وسایل هدایت الهی علت داخلی؛ و هدایت به سمت هدف، علت غایی برشمرده شده است.
این هر سه زیرساز باید در نظام حقوق بشر لحاظ گردند. حقوق بشر باید در فرمان پروردگار بزرگ و راهنماییهای قرآن و عترت ریشه داشته باشد، تا علت فاعلی آن به درستی تعریف شود. حقوق بشر در تفکّر اسلامی، دقیقاً همین تعریف را از علت فاعلی دارد، بر خلاف حقوق بشر مکتبهای غیر الهی که خود را از فرمان خداوند و رهبران الهی بینیاز دانسته و تماماً بر منابع بشری؛ همانند عرف، آداب، آرای حقوقدانان و اراده ملّتها متّکی شده است.
در جنبه زیرساز داخلی نظام حقوق بشر نیز نظام اسلامی برتر است. زیرساز داخلی نظام حقوق بشر در اسلام عبارت است از قواعد تنظیمگر روابط فردی و اجتماعی انسانها. در این نظام، بسیاری از تکالیف و وظایف فردی در حوزه مسائل حقوقیاند. امّا در نظام غیر الهی بسیاری از تکالیف و وظایف فردی را از حیطه مسائل حقوقی بیرون میشمارند و آنها را تنها اموری اخلاقی میدانند.
هدف و زیرساز غایی نظام حقوقی بشر از نظر اسلام، نورانی ساختن جامعه انسانی است، ولی زیرسازهای غایی نظام حقوقی بشر در غرب - اگر خوشبینانه به آن بنگریم - این است که انسانها از استانداردهای مطلوب یک زندگی متمدّنانه بهره گیرند و تعیین کننده این میزانها چیزی جز آرزوها، خواستها، بلند پروازیها، رغبتها و در یک کلمه «هوسها» نیست. برای نمونه میتوان برتریهای نظام حقوق بشر اسلامی را در مسأله تکالیف و احکام خانوادگی نگریست.
برتری دیگر نظام حقوق بشر در اسلام، این است که قابلیت و زمینه برهان پذیری را دارا است. نظام حقوقی برهان پذیر آن است که بتوان برای سودمند یا زیانبار بودن آن برهان اقامه کرد، ولی حقوق بشر غیر الهی برهان پذیر نیست.
سرّ مطلب در این است که حقوق بشر غربی مجموعهای از قواعد و مقرّرات اعتباری است که هرگز در امور تکوینی و واقعی ریشه ندارد، و پیداست که امور قرار داری و اعتباری به تار مویی متصل است و هرگز نمیتوان با استدلال در پی اثبات آنها برآمد. چه بسا در جایی و زمانی چنین امری انتزاعی و اعتباری، حق و پذیرفته شده تلقی گردد و در زمان و مکان دیگری این چنین نباشد. امّا حقوق بشر اسلامی مجموعهای است از قوانینی که دارای ریشههای تکوینی است.
این قوانین از اصالت و واقعیت برخوردارند و تنها زاییده انتزاع از فکر یک یا چند شخص حقیقی یا حقوقی نیست. هر چیز که خود تکوینی باشد، یا ریشه در تکوین و جهان واقعیت داشته باشد، قابل اقامه برهان است.
نظام حقوق بشر غیر دینی هرگز از این مزیت برخوردار نیست. مبدأ فاعلی این نظام، خواست و میل بشر است و علت غایی آن، برقراری نظام ساختگی و بی روح در جامعه میباشد. از این رو هرگز نمیتوان در اثبات درستی و شایستگی این نظام حقوقی، برهان عقلی اقامه کرد.
یکی از برجستهترین امتیازات نظام حقوق بشر اسلامی این است که بر خلاف مکاتب و نظامهای آرمانخواه غربی و شرقی، در محدوده کتابها و مقالات باقی نمیماند و ضمانت اجرای آن به همراهش پیشبینی شده است.
ضمانت اجرای هر قانون و قاعده حقوقی بر دو بنیان استوار است: یکی هراس از شرمندگی نزد دیگران و دیگری بیم از کیفر. امّا اگر در برخی موارد هیچ یک از این دو یافت نگردد، انگیزهای بشری برای اجرای قانون باقی نمیماند.
در این میان، نظام حقوقی اسلام دارای افتخار آمیزترین کارنامه است. این از آن روست که همه شریعتهای آسمانی و به ویژه اسلام، به انسان چنین پیام دادهاند که اجرای قانون کاری است بایسته که تنها با نیت نزدیکی به پروردگار، و در همه جا و همه دم باید بدان وفادار بود؛ زیرا آن کس که شرمندگی نزد وی بسیار رنج آور است خدا است، و نیز آن کسی که گناهکاران را کیفر میدهد خدا است. و چنین شاهد منتقمی در همه جا
و همه گاه، انسان و کارهایش را مینگرد و در شمار میآورد.
خداوند متعال میفرماید: { وَهُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ وَاللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ}؛(1)«و هر کجا باشید او با شماست و خدا نسبت به آنچه انجام میدهید بیناست.»
و نیز میفرماید: { أَ لَمْ یعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یری ؛(2)«آیا او ندانست که خداوند [همه اعمالش را ] میبیند؟!»
بنیان دوم نیز در نظام حقوق بشر اسلام استوار است. در تفکر اسلامی هرگز کسی را نمیتوان یافت که بدین پایه و مایه از قدرت دست یابد که توان جلوهنمایی در برابر قانون الهی را داشته باشد، یا خود را از کیفر قانونشکنی برهاند.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَلا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لا یعْجِزُونَ ؛(3)«آنها که راه کفر پیش گرفتند، گمان نکنند [با این اعمال پیش بردهاند [و از قلمرو کیفر ما، بیرون رفتهاند] آنها هرگز ما را ناتوان نخواهند کرد.»
و نیز میفرماید: { إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ}؛(4)«به یقین، پروردگار تو در کمینگاه [ستمگران است.»
در نظام حقوق بشر اسلامی از رهگذر پایبندی به ارزشهای اخلاقی، ضمانت اجرای قوانین حقوقی تأمین میگردد. قرآن کریم رهنمودهای اخلاقی را برترین ضامن اجرای احکام الهی برمی شمارد.
برتری دیگر نظام حقوق بشر در اسلام این است که از انسجام و تناسب برخوردار است. جلوه فرازبین این هماهنگی را میتوان در قرآن کریم یافت. قرآن کتابی است
که در زمانی با فراز و نشیبهای گوناگون فرود آمده است. در طول دوران نزول قرآن، مسلمانان در وضعیتهای بسیار متفاوت میزیستند، گاه در تنگدستی بیمانند، و گاه بر اریکه حکومت، گاه زیر فشار خویش و بیگانه و گاه محبوب قلبهای همگان. امّا با این همه تفاوت، قرآن کریم از همگونی و هماهنگی ویژهای برخوردار است، و لذا در این باره میفرماید: { لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً}؛(1)«اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن مییافتید.»
نظام حقوق بشر که برگرفته شده از اندیشه و خواستهای متفکّران بشری یا دولتها و ملتها است، همواره دارای اختلاف و ناسازگاری درونی است. آنچه در طول چند دهه اخیر از سوی «سازمان ملل» و ارکان آن صادر شده، هرگز از هماهنگی و یکدستی برخوردار نبوده است، و به همین جهت یکی از دلایل شکست و ناکامی آن به شمار میرود.
از دیگر ویژگیهای برجسته نظام حقوق بشر در اسلام این است که انسان را در میان انبوهی از کلیات حقوقی بدون ابزار سنجش و تشخیص رها نکرده است. انسان در هر عرصهای نیازمند ابزاری برای تشخیص درست از نادرست و حق از باطل است.
بهترین نظام حقوقی آن است که ابزار این تشخیص را به تناسب مختصّات خود برگزیند و به پیروانش عرضه کند. اگر این تناسب رعایت نگردد ارائه آن ابزارها چندان کارساز نخواهد بود. از این گذشته چنین ابزاری هنگامی سودمند و کار گشاست که همواره و در هر وضعیتی با انسان همراه باشد.
قرآن کریم و اهل بیتعلیهم السلام ابزار سنجش در نظام حقوق بشر اسلامی را به انسان معرفی کردهاند. نظام حقوقی با روح و جان انسان پیوند دارد، از این رو شناخت ابزار
1) 1012. سوره نساء، آیه 82.
حق از باطل باید از روح آدمی ریشه گیرد. این ابزار عبارتند از «پسند و ناپسند خود»، با این میزان، انسان، که خواستار لذّات و خیرات برای خود است همانها را برای دیگران نیز میخواهد و نیز ستم و تعدّی را که برای خود نمیپسندد برای دیگران نیز روا نمیدارد.
امام علیعلیه السلام این معیار را برای فرزندش امام حسنعلیه السلام چنین بیان میدارد: «اجعل نفسک میزاناً فیما بینک و بین غیرک»؛(1)«خواست خود را در روابط میان خویش و دیگران معیار قرار بده.»
این بدان معناست که هر چه را برای خویش میپسندی برای دیگران هم بپسند و هر چه را که برای خود دوست نمیداری برای دیگران نیز دوست مدار. این معیار بهترین ابزار برای شناختن و سنجش حق و باطل حقوقی است.
اعلامیه جهانی حقوق بشر، دارای نادرستیها و کاستیهای اساسی است که ریشه در انحرافات فکری مکاتب غیردینی دارد. اینک به برخی از آن کاستیها اشاره میکنیم:
قانون گذاران بین المللی تنها به «طبیعت» بشر توجه کردهاند و «فطرت» انسان را نادیده گرفتهاند. در اعلامیه جهانی حقوق بشر سخنی از حفظ حقوق دیگران و نبرد در این راه به عنوان یک وظیفه نیست. این غفلت برخاسته از کنار نهادن «فطرت» و غرق شدن در «طبیعت» است. به راستی، آیا نظام «طبیعت» که بر روابط حقوقی مندرج در این اعلامیه حکم میراند، هیچ شباهتی با تفکّر دینی دارد؟
مکتبهای غیر الهی توانستهاند رابطه انسان و جهان آفرینش را به درستی ارزیابی کنند. این مکتبها غافل از آنند که انسان گاه با برخی از کارهایش رابطه خویش با جهان را تیره میکند و گاه نیز وضع جهان را به سامان درمیآورد.
1) 1013. نهج البلاغه، نامه 31، ص 126، بند 55.
این غفلت سبب شده که قانون گذاران بینالمللی برای رفع آلودگیهای مادّی احساس مسئولیت کنند، امّا بر آلودگیهای موجود در جهان چشم بربندند؛ آلودگیهایی که حاصل گناهان خود انسان است. بدین ترتیب «اعلامیه جهانی حقوق بشر» برای آلودگی محیط زیست و حتی اعماق دریاها دل میسوزاند - که البته این، به جای خود شایسته است - لیکن تأثیر رفتار سوء انسان را در جهان نادیده میگیرد.
از دیگر کاستیهای بنیادین «اعلامیه جهانی حقوق بشر» این است که انسان را در برابر خداوند آزاد پنداشته است. امّا در دین الهی میان دو مفهوم آزادی فرق نهاده شده است؛ هر گاه انسان را در قلمرو دین و حفظ رابطهاش با خداوند جهان آفرین بنگریم، او را آزاد میبینیم، امّا آنگاه که او را در برابر خداوند ملاحظه میکنیم در مییابیم که او یک بنده محض است.
امیرمؤمنانعلیه السلام فرمود: «اکرم نفسک عن کلّ دنیة و ان ساقتک الی الرغائب»؛(1)«جان خود را از هر فرومایگی برهان اگرچه دوست داشتنی و دلخواه تو نباشد.»
اینک به نمونههایی از موارد حقوق بشر که از لابهلای قرآن و سنت استفاده میشود، اشاره میکنیم:
1 - حق حیات و زندگی، هدیه خداوند است و این حق برای تمامی انسانها تضمین شده است و همه دولتها و جمعیتها و افراد مکلّف به حمایت و دفاع از آن در مقابل هر گونه تجاوز و تعدّیاند.
2 - هر انسانی حقّ بهداشت و برخورداری از خدمات اجتماعی از طرف جامعه و دولت را دارد، و دولت باید حقّ هر انسانی را در داشتن یک زندگی با کرامت که کفایت او و اشخاص تحت کفالت او را کند، تضمین نماید.
1) 1014. نهج البلاغه، نامه 31، ص 128، بند 86.
3 - در جنگها و نزاعهای مسلّحانه، کشتن کسانی که در جنگ و نزاع شرکت نکردهاند؛ مانند کهنسالان و زنان و کودکان و نیز مجروحان و بیماران جایز نیست. و اسیران حق دارند که اطعام شوند و مسکن و پوشاک به آنان داده شود. و تکه تکه کردن کشته شدگان حرام است. و تبادل اسیران و ملاقات خانوادههایی که موقعیتهای جنگی آنان را از یکدیگر جدا کرده، به مقتضای احکام شرع جایز است.
4 - بدون جهت شرعی، گرفتن و بازداشت انسان یا مقید ساختن آزادی او یا تبعید، یا کیفر دادن او جایز نیست، و هیچ کس را نمیتوان شکنجه بدنی یا روانی یا هر نوع آزارهایی که موجب ذلّت و خواری اوست، نمود. و جایز نیست هیچ یک از افراد انسان را مورد آزمایشهای طبّی و علمی قرار داد، مگر با رضایت خود او، مشروط بر اینکه سلامت و زندگی او مورد خطر قرار نگیرد.
5 - هر انسانی حق دارد که در محیط سالم و پاکیزه زندگی کند و بر جامعه و دولت تکلیف است که محیط زیست را از هر گونه آلودگیهای مضر به زندگی انسان پاک سازد؛ خواه محیط شهری و خواه محیطهای خارج از شهرها که آلودگی آنها به محیط آبادیهای مورد استفاده انسانها ضرر میرساند و همچنین اعم از دریاها و فضاهایی که با زندگی انسانها در ارتباط میباشند.
6 - کرامت، حقّی است که برای همه انسانها تضمین شده است. همه افراد بشر اعضای یک خانوادهاند و بندگی خدا و فرزند بودن همه برای حضرت آدمعلیه السلام آنان را با یکدیگر متحد ساخته است، و همه مردم در کرامت ذاتی که خداوند سبحان به همه آنان عطا فرموده و نیز در اصل تکلیف و مسئولیت فطری با یکدیگر مساویاند، مگر کسانی که این کرامت را از روی اختیار و به سبب ارتکاب جنایت یا خیانت یا اشاعه فساد، از خویشتن سلب نمایند. و نیز کسانی که به خدا شرک ورزیده یا او را انکار کنند؛ زیرا انکار بدیهی ترین و کاملترین موجودات که ملاک همه ارزشها بوده و آغاز و انجام همه هستی به اختیار اوست، در حقیقت خیانت به خویشتن است. و در
صورتی که شخصیت او تأثیرگذار در جامعه است به دیگر مردم نیز خیانت نموده است. در نتیجه، چنین شخصی کرامت خویش را با اختیار خود زیرپا گذاشته است، مگر اینکه از نظر فکری و وجدانی مستضعف باشد.
منتفی شدن حقّ کرامت انسان، موجب منتفی شدن حقّ حیات او نمیشود تا مادامی که شرع اسلامی کیفر او را اجرا نکرده باشد و لذا حق حیات قاتل تا پیش از اجرای کیفر محفوظ است و نمیتوان او را از غذا و مسکن و پوشاک و معالجه محروم داشت.
هیچ کس بر دیگری برتری ندارد مگر به تقوا که همان کرامت اکتسابی ارزشی انسان است که تمام ارزشهای عالی انسان به او بازمیگردد.
هر انسانی حق دارد که در محیطی پاک از مفاسد و بیماریهای اخلاقی، زندگی کند تا بتواند ذات خود را از جهت بُعد معنوی بسازد و بر دولت و جامعه است که بر ایفای این حق و اجرای آن اقدام نماید.
7 - زن در کرامت انسانی با مرد مساوی است و در برابر حقوقی که دارد، تکالیفی بر عهده اوست.
مرد مکلّف به اداره معاش خانواده و نیز مسؤول نظام خانواده است. خانواده در ساختار جامعه یک تشکّل بنیادی است و ازدواج، اساس تکوین میباشد و همه مردان و زنان حقّ ازدواج دارند. و لذا بر جامعه و دولت است که هر گونه موانع را از سر راه ازدواج برداشته و آن را برای مردم تسهیل نماید.
8 - مراعات احترام هر انسان و حفظ آبروی اجتماعی او در زمان زندگی و پس از مرگ واجب است.
9 - هر انسانی حق دارد تا در امنیت مالی، جانی، دینی، ناموسی، و خانوادگی زندگی کند، ولی در برخورداری از امتیازات دینی مشروط به استناد آن دین به مستند الهی است، و عقاید ساختگی که به هیچ مستند الهی متّکی نیست، صاحبان آن، حقّ برخورداری از امتیازات دینی را ندارند.
هر انسانی حقّ استقلال در شؤون زندگی خاص خود در مسکن و خانواده و ارتباطات و مال خود را دارد و لذا هیچ گونه تفتیش و تحت نظر قرار دادن و تباه ساختن آبروی انسان جایز نیست. و نیز داخل شدن مسکن افراد بدون اجازه از آنان یا خراب کردن یا مصادره و فراری دادن اهل آن جایز نیست.
10 - هر کودکی از هنگام تولّد، حقّ حضانت و تربیت و رعایت حقوق بهداشتی و سلامت مادی و معنوی بر پدر و مادر و جامعه و دولت را دارد. و نیز پدر و مادر حقوقی بر فرزندان خود دارند.
11 - فراگیری علم و دانش، بر هر کسی که توانایی آن را دارد واجب است و تعلیم انسانها بر دولت و جامعه و هر کسی که توانایی آن را داشته باشد فرض است.
12 - دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر بر هر کسی که قدرت آن را داشته باشد واجب است؛ خواه دولت باشد یا جامعه و یا هر فردی که بتواند از عهده آن برآید. این تکلیف به اضافه شرط قدرت و علم به خیر و معروف، مشروط به احتمال تأثیر است، و دولت به جهت قدرتی که دارد شایستهتر میباشد، و در صورت عدم اقدام دولت به انجام این تکلیف، جامعه و هر کسی که توانایی انجام آن را داشته باشد باید اقدام نماید، گرچه موافقت با شرع اسلامی ضرورت دارد. و در صورتی که افراد یا گروههایی متصدّی انجام چنین تکلیفی شوند، بر جامعه و دولت واجب است که آنان را یاری دهند.
13 - برانگیختن احساسات و تحریک کینههای مذهبی و قومی در جامعه و هر کاری که به تفکیک و امتیاز نژادی منتهی گردد، جایز نیست.
14 - هر انسانی آزاد به دنیا میآید و هیچ کس حق ندارد او را برده خود کرده یا پست و ذلیل نماید و یا تحت سلطه خود کند. و هیچ عبودیتی جز برای خداوند سبحان وجود ندارد.
استعمار با تمامی انواع آن، از آن جهت که نوعی از برده گیری و بردهداری است
مؤکّداً حرام میباشد و ملتها و اقوامی که گرفتار استضعاف و بردگی هستند حق دارند خود را از استعمار آزاد ساخته و سرنوشت خود را خود یقین نمایند. و بر تمام ملتها و دولتها فرض است که به افراد استعمار شده، به جهت آزاد ساختن خود از اسارت استعمار و اشغال کشورشان آنان را کمک کنند. و نیز بر ملّتهاست که ثروت و داراییهای طبیعی خود را حفظ و حراست نمایند.
15 - هر انسانی در بیان رأی خود آزاد است، مشروط بر اینکه با اصول شرعی تعارض نداشته باشد. و نیز هر انسانی حق بهرهبرداری از نتایج فعالیتهای علمی و ادبی و هنری و کسبی خود را داراست و نیز حق دارد از مصالح معنوی و اعتباری و مالی خود که از فعالیتش ناشی میشود حمایت کند، مشروط بر اینکه آن فعالیت مخالف شرع نباشد.
16 - هر انسانی حقّ بهرهبرداری از تابعیت خود را دارد، و هیچ کس را نمیتوان از تابعیت خود به اجبار محروم ساخت.
17 - هر انسانی حق برخورداری از شخصیت حقوقی خود را دارد و میتواند از جهت الزام و التزام از شخصیت خود بهرهور گردد، و در صورت فقدان یا نقصان آن، ولی قانونی وی قائم مقام او میگردد.
18 - از آن جهت که اسلام دین فطرت است و هر کسی حق دارد تابع آن باشد، لذا نمیتوان کسی را با اکراه از اسلام اخراج کرده و به تبعیت دین دیگر درآورد، بلکه حتّی باید از خارج شدن او از دین اسلام جلوگیری کرد. چنانکه جایز نیست به جهت فقر و نادانی از او سوء استفاده کرده و او را به تغییر دینش وادار نمود.
19 - بر دولت و جامعه است که از نفوذ و گسترش افکار و عقاید باطل و بیاساس و ناشی از هواهای نفسانی جلوگیری کند، و نهایت کوشش خود را به جهت اصلاح افراد فاسد از حیث عقیده مبذول دارد.
20 - هر انسانی حق دارد که آزادانه از شهری به شهر دیگر رود و یا به جامعه دیگر
پناهنده شود مشروط بر اینکه شخص پناهنده مرتکب جرمی نشده باشد. ولی مهاجرت و پناهندگی به جوامع غیراسلامی جز در مواقع ضرورت جایز نیست.
21 - کار و شغل، حقّ هر انسانی است که قدرت کار کردن را دارد و بر دولت و جامعه اسلامی است که در این راستا تمام سعی و کوشش خود را مبذول دارد. و نیز هر انسانی حقّ آزادی در انتخاب شغلی که شایسته حال او و به مصلحت جامعه است را دارد.
کارگر، حقّ امنیت و سلامت را داراست، و هیچ کارگری را نمیتوان به کاری بیش از توانایی او وادار نمود. و نیز اکراه کردن و زیر سلطه قرار دادن او و یا ضرر وارد نمودن به او جایز نیست و در این حقوق بین کارگر زن و مرد و افراد از هر رنگ و نژاد فرقی نیست.
بر صاحب کار لازم است دستمزد عادلانهای را به کارگر بپردازد؛ گرچه کارگر به جهت اضطرار و یا جهل به ارزش کار خود، به دستمزدی پایینتر از کار خود راضی باشد.
کارگر حق دارد دستمزد عادلانه برای کار خویش مطالبه نماید و اگر صاحب کار به تکلیف خود در پرداخت اجرت عادلانه عمل نکرد بر دولت است که برای دفع ظلم از کارگر اقدام نموده و حق او را استیفا نماید.
22 - هر کس در گروی اعمال خویشتن است. و متّهم مبرّا از جرم است تا اینکه محاکمه عادلانهای که همه وسایل مربوط به دفاع آزادانه در اختیار باشد، مهیا گردد.
23 - هر انسانی حق دارد از راه شرعی؛ چه به صورت شخصی و چه گروهی، مال یا اعتباراتی را تملّک نموده و از آن بهرهبرداری نماید مشروط بر اینکه این تملّک ضرری به افراد جامعه نرساند.
مصادره اموال اشخاص و ممنوع نمودن مالک از تصرّف در اموال خود، بدون مجوّز شرعی، حرام است.
24 - گروگانگیری با تمام اشکالش و برای هر هدفی که باشد حرام است.
25 - حکومت، امانت الهی است و استبداد در آن مؤکّداً حرام است. و لذا در بند کشیدن افراد و قرار دادن حکومت در سلطه شخصی برای اغراض خصوصی حرام است.
26 - همه مردم در برابر شرع و قانون یکسان بوده و در این تساوی، همه افراد، گروهها و سازمانها مشترک میباشند و لذا هر کسی که در جامعه اسلامی زندگی میکند و درصدد ایجاد اخلال به نظم جامعه نیست، میتواند از حقوق و آزادیهای مشروع اسلامی برخوردار باشد.
در ماده 14 اعلامیه حقوق بشر آمده است:
1 - «هر کس حق دارد در برابر تعقیب، شکنجه و آزار پناهگاهی جست و جو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار نماید».
2 - در موردی که تعقیب واقعاً مبتنی بر جرم عمومی و غیر سیاسی یا رفتارهای مخالف با اصول و مقاصد ملل متّحد باشد، نمیتواند از این حق استفاده کند.
نقد: مشکل این ماده از دیدگاه فقه اسلامی، تجویز پناه جستن در برابر مطلق تعقیب قانونی است. و به ویژه در بند 2 جرم سیاسی را مجوّز پناهندگی قرار داده، گرچه بر خلاف مصالح کشور و امت متبوع خود توطئه کرده و در حال توطئه باشد.
اولاً: از دیدگاه اسلام جرم هرچه باشد جرم است و قابل تعقیب، گرچه سیاسی باشد. و چه بسا جرم سیاسی که مصالح امتی در خطر و مورد تهدید است تشدید بیشتری بر آن هست.
ثانیاً: تجویز پناهندگی برای مجرمان سیاسی، علاوه بر تشویق بر ارتکاب جرم، راه مفرّی است برای توطئهگران علیه نظام که تهدیدی خطرناک علیه نظام به حساب میآید.
ثالثاً: خلاف صریح دستور اسلام درباره محاربین است. در آیه شریفه { أَوْ ینْفَوا مِنَ الْأَرْضِ(1)} در رابطه با «نفی بلد» فقها تصریح دارند که محارب بایستی نفی بلد شود
1) 1015. سوره مائده، آیه 33.
و از شهرها رانده گردد و کسی او را پناه ندهد و اگر به بلاد کفر پناه برد باید با آنان جنگید تا او را از امان و پناه خود بیرون کنند.
محقق در «شرایع الاسلام» میفرماید: «ینفی المحارب من بلده، و یکتب الی کل بلد یأوی الیه بالمنع من مؤاکلته و مشاربته و مجالسته و مبایعته ولو قصد بلاد الشرک منع منها. ولو مکنوه من دخولها، قوتلوا حتی یخرجوه»؛(1)«محارب از شهر خود تبعید میشود و به شهری که پناهنده میشود نوشته میشود که از همغذایی و همخوراکی و نشست و برخاست و معامله با او خودداری کنند. و اگر قصد شهرهای شرک نمود از او جلوگیری نمایند. و اگر به او اجازه وارد شدن در بلاد شرک را دادند با آنان جنگ میشود تا او را بیرون کنند.»
و در «جواهر الکلام» نیز بر این مطلب تأکید دارد.(2)
در ماده 16 از اعلامیه حقوق بشر آمده: «هر زن و مرد بالغی حق دارد بدون هیچ گونه محدودیتی از لحاظ نژاد، ملیت و تابعیت یا مذهب با یکدیگر زناشویی کنند و تشکیل خانواده دهند. در تمام مدت زناشویی و هنگام انحلال آن، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج، دارای حقوق مساوی میباشند».
نقد: در شریعت اسلام مسأله، «کفو» (همتا بودن) مطرح است که همتا بودن در شؤون اجتماعی و اخلاقی و مانند آن، کم و بیش باید لحاظ شود به ویژه «ایمان» که الزاماً ممنوع است که یک مسلمان با غیر مسلمان ازدواج نماید.
علاوه بر حقوق زناشویی که حقوق متقابل دارند { وَلَهُنَّ مِثْلُ الّذِی عَلَیهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ(3)} ولی در عین حال { وَلِلرِّجالِ عَلَیهِنَّ دَرَجَةٌ(4)} مردان از حقوق برتر برخوردار هستند که در جای خود در فقه مشروحاً بیان شده است.
همچنین در مسأله «طلاق» و انحلال زوجیت تفاوتهایی است که با ماده یاد شده تطابق ندارد.
در ماده 18 حقوق بشر آمده است: «هر کس حق دارد که از آزادی فکر، وجدان و مذهب بهرهمند شود. این حقّ متضمّن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و همچنین متضمن آزادی اظهار عقیده و ایمان میباشد، و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است. هر کس میتواند از این حقوق منفرداً یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی برخوردار باشد».
نقد: آزادی مذهب با این وسعت که در این ماده مطرح شده، ناشی از دید بیپایه بودن مذهب و عقیده دینی است. این دیدگاه، مذهب و عقاید دینی را برخاسته از عرف و عادات مردمی (به ویژه زندگی بدوی و قبایلی) میداند، لذا به دین و آیین مذهبی همان ارج را مینهد که به عادات و رسوم محلی انسانها ارج نهاده است، از این رو تغییر عرف و عادت را یک امر طبیعی و خواسته مردمی میداند.
ولی دیدگاه اسلام که برای آیینهای مذهبی اصالت و ریشه وحیانی قائل است، نظریه فوق را کاملاً مردود میشمرد.
اسلام گرچه به دیگر ادیان آسمانی با دید احترام مینگرد و برای پیروان مذاهب دیگر آزادی نسبی قائل است ولی این بدان معنا نیست که اصالت کنونی آن ادیان را پذیرفته باشد و در حقوق و مزایا به طور کامل با مسلمانان برابر باشند. گرچه همزیستی مسالمتآمیز و برخورداری از تمامی حقوق دیگر شهروندان مسلمان را برایشان قائل است، ولی نه به طور کامل. مثلاً یک مسلمان حق ندارد دین اسلام را ترک گوید؛ به ویژه اگر جنبه توهین و تضعیف اسلام و یک گونه مبارزه منفی علیه اسلام به شمار آید، که در فقه با عنوان «مرتدّ» مطرح است و احکام مخصوص به خود را دارد.
در ماده 19 حقوق بشر آمده: «هر کس حق آزادی عقیده و بیان را دارد، و حقّ مزبور شامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد».
نقد: حق آزادی عقیده درست است، ولی آزادی بیان در صورتی است که مفسده عمومی بر آن مترتّب نگردد و بر اندیشه و مبانی حاکم بر نظام و جامعه خللی ایجاد نکند و نسبت به اشخاص حقیقی یا حقوقی بدون مجوّز قانونی، توهین و زیانی وارد نکند.
به علاوه مسأله «کتب ضلال» که نشر آن در فقه اسلام ممنوع شناخته شده، در همین راستا است. نشر اباطیل و اکاذیب - طبق تشخیص هیأت منصفه - مایه تزلزل و از هم پاشیدگی مبانی عقیدتی و ملّیتی میگردد.
در بند 2 ماده 25 اعلامیه حقوق بشر آمده: «... همه کودکان؛ چه بر اثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنیا آمده باشند، حق دارند از یک نوع حمایت اجتماعی برخوردار باشند».
نقد: در فقه و حقوق اسلامی، فرزندان نامشروع از حق ارث محروم هستند. و توارثی میان چنین فرزندان و دیگر ارحام مربوطه وجود ندارد. آری، از دیگر احکام ولادت؛ از جمله وجوب انفاق و حقّ حضانت و غیره برخودارند؛ زیرا شرعاً نفی نسب نشده و تنها مسأله توارث استثنا گردیده است.
این اجمالی بود از برخی موارد تخلّف اعلامیه جهانی حقوق بشر با مبانی شریعت اسلام که ریز مطالب با دقت بیشتر در جای خود تبیین شده است.
ضرورت تدوین حقوق بین الملل از دیدگاه اسلام بر هیچ حقوقدانی پوشیده نیست، و این ضرورت نه تنها در حال حاضر، بلکه از همان آغاز پیدایش مکتب الهی و جهانی اسلام برای حقوقدانان مسلمان محسوس بوده است. و از آنجا که برخی از غرب زدگان، حقوق بین الملل را مدیون زحمات دانشمندان غربی میدانند، جا دارد که به این موضوع از دیدگاه و منظر اسلام پرداخته و به طور خلاصه برخی از قوانین بینالمللی را که اسلام عرضه کرده، توضیح دهیم.
حقوق بین الملل، حقوقی است که روابط دولتها را به عنوان نماینده ملّتها و وظایف متقابل آنها در برابر سازمانهای اجتماعی و حقوقی ویژه افراد بیگانه در هر کشور تنظیم میکند و این کار باید بر اساس تأمین آسایش و منافع آنها باشد.
اگر دولتها و ملتها بخواهند از مواهب الهی که در نقطهای از جهان بیش از نیاز مردم آن محیط است محروم نمانند و همه ملتها از همه نعمتها و مواهب الهی استفاده کنند، به تعاون و مبادلات گسترده و قوانینی نیاز دارند که آن را نظام بخشیده و سازماندهی کند؛ خصوصاً با پیشرفت تکنولوژی و صنعت که جوامع را به هم مرتبط کرده است. بنابراین، انزوا جستن از جهان و دولتها و ملتهای دیگر امکان ندارد و هیچ دولتی برای تأمین نیازهای مختلف خود از معاونت و تبادل با دیگران بینیاز نیست و پیشرفت هرکدام مرهون روابط سالم با دیگر کشورهای جهان است.
به علاوه، برخورد منافع و تعارض ناشی از عوامل گوناگون میتواند جهان را به صحنه نبردهای خونین دولتها تبدیل نماید و اگر قانونی برای حلّ این مسائل وجود نداشته باشد این امر اجتناب ناپذیر است؛ خصوصاً آنکه بسیاری از کشورها خود را مستحق منافعی در مناطقی دیگر حتی دورافتاده از قلمرو خود میدانند. یکی از اموری که در مصونیت کشور از چنین تجاوزاتی تأثیر شایانی دارد، روابط او با کشورهایی است که حمایت مادی و معنوی آنها را در مقابل متجاوز جلب میکند.
لذا در روایتی از امیرمؤمنانعلیه السلام منقول است که فرمود: «فانّ الشاذ من الناس للشیطان، کما انّ الشّاذ من الغنم للذئب»؛(1)«همانا کسی که از مردم جدا شده، سهم شیطان است، آنگونه که گوسفندی که از گلّه جدا شده، از برای گرگ میباشد.»
ضرورتی را که در مورد حاکمیت قوانین بینالملل در کلّ جهان بیان داشتیم، درباره اسلام - به عنوان یک حکومت مستقل و جامع که تمام مسائل اجتماعی را در بردارد - نیز صادق است؛ خصوصاً آنکه در حکومت اسلامی اهداف و قوانینی دیده میشود که تأمین آنها بدون تحکیم پایههای حقوق بینالملل میسّر نیست.
در تعالیم اسلامی با تعبیرات گوناگون از حقوق بین الملل سخن به میان آمده است؛ از آن جمله:
1 - اسلام مراقبت از اوضاع جوامع گوناگون را به همه سفارش و در خصوص گرفتاریها و فسادهای موجود بازخواست میکند تا آنجا که هر کس به مسؤولیت خود عمل نکند و دادخواهی انسان را در هر کجای جهان که باشد پاسخ نگوید، او را مسلمان واقعی نمیشناسد و میفرماید: «من سمع منادیاً ینادی یاللمسلمین و لم یجبه فلیس بمسلم».(2)
2 - اسلام، کوشش برای نجات ملتهای تحت ستم را - حتی با توسّل به زور و جنگ - بر ملّت مسلمان و حکومت اسلامی واجب میداند، چنانکه در این آیه به آن اشاره شده است: { وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها}؛(1)«چرا در راه خدا، و [در راه مردان و زنان و کودکانی که [به دست ستمگران تضعیف شدهاند، پیکار نمیکنید؟! همان افراد [ستمدیدهای که میگویند: پروردگارا! ما را از این شهر [مکه ]که اهلش ستمگرند، بیرون ببر.»
3 - تعلیمات اسلام برای نجات و راهنمایی همه ملتهای جهان است و حکومت اسلامی وظیفه دارد زمینه نشر فرهنگ اسلامی را در ملتهای مختلف فراهم سازد. به همین دلیل است که اسلام هجرت برای این امر را میستاید.(2)و لذا مسلمانان نخست به این دستور عمل کرده و گروهی به یمن و... برای ترویج معارف اسلامی و نجات از شرّ دشمنان هجرت کردند.
4 - اسلام به آموختن علم و دانش در هر جای جهان سفارش اکید کرده و پیشرفت علمی جامعه اسلامی را یکی از اهداف خود میداند. رسیدن به این اهداف از این جهت که محدود به مرزهای کشور اسلامی نیست توجه اسلام به روابط بینالملل را روشن میسازد. نیل به این اهداف بدون روابطی بر اساس نظم و مقرّرات حساب شده میسّر نیست. به همین جهت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به مجرد اینکه حکومت را تشکیل داد، با اقوام و ملتهای مختلف قرارداد و پیمانهای مختلفی منعقد کرد، یا سفیرانی را به نقاط مختلف جهان فرستاد که همین سیره حضرت، امروز در تنظیم حقوق بینالملل اسلامی الگو و الهامبخش ما است.
در اینکه جوامع بشری از آغاز به صورت جنگ و نزاع با یکدیگر زیستهاند، یا
اینکه زندگی انسانها به صورت مسالمتآمیز همراه با تعاون و ایثار بوده است، در میان دانشمندان اختلاف نظرهای فراوانی وجود داشته و دارد.
برخی از دانشمندان؛ همچون «هابز» و «ماکیاولی» و... که انسان را فطرتاً خودخواه و استعمارگر دانستهاند معتقدند که بشر جز بر اساس ضرورت، زیر بار قانون نمیرفته و زمانی به حقوق دیگران اعتراف کرده که جز از این طریق منافع خویش را قابل وصول نمیدانسته است. بر اساس این نظریه در آغاز، انسانها در حال جنگ و ستیز بودهاند و ضرورتها و ناتوانیها و وحشتها، آنان را به یکدیگر نزدیک ساخته و به سبب منافع مشترک، آنان را به همکاری با یکدیگر واداشته است.
ولی اعتقاد برخی دیگر بر این است که جوامع بشری در آغاز به صورت مسالمتآمیز همراه با تعاون و ایثار در کنار یکدیگر میزیستهاند؛ زیرا:
اولاً: بشر از لحاظ فطری موجودی است مدنی و اصولاً بدون همکاری با جمع نمیتواند به اهداف فردی خویش نایل گردد.
ثانیاً: از آنجا که از نظر منابع ثروت و برای تأمین نیازها، جوامع کم جمعیت ابتدایی دچار کمبود نبوده و با همکاری و تعاون میتوانستهاند نیازهای مادی خویش را تأمین کنند علّتی برای جنگ و درگیری وجود نداشته است.
علامه طباطباییرحمه الله نظریه دوم را انتخاب کرده و در ذیل آیه: { کانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیحْکُمَ بَینَ النّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ...}؛(1)«مردم [در آغاز] یک دسته بودند [و تضادّی در میان آنها وجود نداشت، به تدریج جوامع و طبقات پدید آمد و اختلافات و تضادهایی در میان آنها پیدا شد. در این حال خداوند، پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانی، که به سوی حق دعوت میکرد، با آنها نازل نمود؛ تا در میان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داوری کنند...».
1) 1024. سوره بقره، آیه 213.
و میفرماید: «انسانها در آغاز به صورت یک پارچه و به دور از اختلاف میزیستهاند، امّا پس از آنکه اختلافاتی بین آنان پدید آمد، پیامبران همراه قانون آسمانی برای حلّ اختلاف در بین مردم مبعوث شدند...».(1)
درباره اینکه از چه زمانی تنظیم پیمانهای بینالمللی در جوامع بشری مرسوم شده است، تاریخ، سند قابل اعتمادی را در اختیار ما قرار نمیدهد، ولی به طور مسلّم تاریخ آن از حقوق داخلی متأخّرتر بوده است.
روشن است که هر مقدار روابط اجتماعی و راههای کسب معیشت انسانها پیچیدهتر و گستردهتر شود، برای نظم اجتماعی، مقررات پیچیدهتر و دقیقتری لازم خواهد بود. و لذا هر چه در مطالعه روابط اجتماعی انسانها به گذشته تاریخ باز میگردیم ملاحظه میکنیم که حقوق و قوانین ملتها شکل سادهتر و محدودتری به خود میگیرد. از این رو میتوان گفت که پیدایش حقوق داخلی با زندگی اجتماعی و احساس کمبود در زمینه تولید و توزیع همراه بوده است. ولی مقررات بین المللی از هنگامی آغاز میشود که جوامع و ملتهای متعددی به وجود آمده و زندگی اجتماعی و رفاه و امنیت آنها بدون روابط و همکاری با یکدیگر امکانپذیر نبوده است.
برخی از نویسندگان به جهت اینکه حقوق بینالملل در قرون اخیر تدوین شده است به غلط پیدایش آن را نیز به دولتهای اروپایی نسبت دادهاند، در حالی که تدوین یک نظام حقوقی، همیشه با پیدایش آن همراه نبوده بلکه ممکن است فرد یا افرادی مسئولیت تدوین آن را پس از گذشتن مدت زمانی طولانی از پیدایش به عهده بگیرند، چنانکه در حقوق بینالملل نیز چنین بوده است.
اولین دانشمندی که افکار او بیشترین تأثیر را در تدوین حقوق بینالملل معاصر داشته و او را پدر حقوق بینالملل خواندهاند «گروسیوس» هلندی است. این دانشمند در دفاع از موضع کشور هلند در برابر انگلستان، کتاب «دریای آزاد» را تدوین کرد
1) 1025. المیزان، ج 2، ذیل آیه.
و در مقابل آن «سلدن» انگلیسی کتاب «دریای بسته» را منتشر ساخت. همچنین «گروسیوس» کتابی با نام «جنگ و صلح» تدوین کرد و در آن به صورت تحلیل علمی - فلسفی رعایت اصولی را بر ملّتها لازم دانست، و بالاخره افکار این دانشمند در دو کتاب مزبور و دیگر کتابهای او تأثیر بسزایی در تدوین حقوق بینالملل گذاشت.
به گفته برخی از حقوقدانان، اوّلین مجموعه مدوّن در زمینه حقوق بینالملل، متعلّق به «بنتام» حقوقدان معروف انگلیسی است. این دانشمند مجموعه حقوق بینالملل خود را در سال 1789 میلادی منتشر ساخت و به دنبال آن به تدریج مجموعههای دیگری به وسیله سایر دانشمندان تدوین و انتشار پیدا کرد.
در سال 1796 میلادی «آبه گرگوار» فرانسوی مجموعهای را به عنوان اعلامیه حقوق ملل تهیه کرد و چون او نیز مانند «بنتام» کار خود را بر اساس حقوق طبیعی تنظیم کرده بود، این قواعد را «اصول ابدی عدالت که باید راهنمای ملل در روابط متقابل باشد» نامید.
در سال 1815 میلادی «لورتزوکلین» حقوقدان ایتالیایی، طرح قانون بینالملل خود را برای اعضای کنگره «وین» فرستاد و در سال 1861 میلادی «الفونس فون» حقوقدان اتریشی کتابی به نام «مختصر قوانین بینالملل» منتشر ساخت. و در سال 1868 میلادی «بلانچلی» سویسی به تدوین قواعد بینالملل پرداخت. و در سال 1872 میلادی «دیوید دادلی فیلد» حقوقدان آمریکایی، مقررات بین المللی خود را در 981 ماده تحت عنوان «اصول کلّی قانون بین الملل» منتشر کرد.
در سال 1878 میلادی «بلانچلی» مقررات قانون بینالملل را در 862 ماده به طور دقیق تنظیم نمود. در سال 1890 میلادی حقوقدان ایتالیایی کتابی به نام «حقوق بینالملل و ضمانت اجرای حقوقی آن» منتشر ساخت که جامعترین طرح تا آن تاریخ بوده است. و بعد از او در سال 1906 میلادی «پروفسور مور» مجموعهای در هفت جلد تحت عنوان «خلاصه حقوق بین المللی» منتشر ساخت. در سال 1910 میلادی
«اینترنوسیا» وکیل دادگستری کانادایی، طرح جامعی مشتمل بر 5657 ماده به سه زبان انگلیسی، فرانسوی و ایتالیایی را منتشر ساخت. و در سال بعد، طرح قانون بینالملل عمومی به وسیله «پسوا» حقوقدان برزیلی تدوین شد.
یکی دیگر از دانشمندانی که در تدوین حقوق بینالملل مطالعات زیادی داشته «الوارز» حقوقدان آمریکایی است که آخرین طرح او در سال 1959 میلادی تحت عنوان اعلامیه و قواعد اساسی و اصول مهمّ حقوق بینالملل جدید منتشر گردید.(1)
در کنار کوشش حقوقدانان در زمینه تدوین حقوق بینالملل، کشورهای ذینفع در روابط بینالمللی و سازمانهای جهانی نیز تلاشهای زیادی در تدوین این حقوق داشتهاند که مهمترین و اساسیترین اقدام برای تدوین حقوق ملل به وسیله کنفرانسهای صلح لاهه (1899 تا 1907 میلادی) به عمل آمده است. این حرکت در حال حاضر نیز متوقف نشده، تلاش در جهت تکمیل این حقوق در سازمانهای ملل و... ادامه دارد.
به طور کلّی عواملی که در پیدایش نظام جهانی حقوق بین الملل مؤثّر بوده، عبارتند از:
1 - رشد تمدن و گسترش روابط جوامع با یکدیگر؛
2 - احساس نیاز به همکاری و تعاون ملل؛
3 - حسّ ناسیونالیستی و استقلال خواهی اقوام و ملل؛
4 - آگاهی هر چه بیشتر انسانها از مواهب الهی در طبیعت؛
5 - آگاهی از اهمیت وحدت و ارتباط سرنوشت انسانها با یکدیگر؛
6 - خستگی و بیزاری ملتها از جنگهای جهانی و منطقهای؛
1) 1026. حقوق بینالملل عمومی، محمد صفدری، ج 1، ص 95-97 ؛ قانون بینالمللی، سیروس خبیری، ص 70.
7 - پیدایش مخرّب و ترس قدرتها از به هم خوردن موازنه قدرت؛
8 - حسّ بشر دوستی و ناراحتی عاطفی انسانها از محرومیت جوامع دیگر؛
9 - نیاز دولتها به مقامی بیطرف برای داوری در نزاعهای بینالمللی؛
10 - مبادله و استرداد مجرمین؛
11 - مبادله اطلاعات علمی؛
آیین اسلام که پیدایش آن در صحرای عربستان بود و به تدریج عالمگیر شد، نه تنها سنتهای حسنه پیش از اسلام در زمینه مقررات بین المللی را حفظ کرده است، بلکه ارزشمندترین ایدههایی که در حال حاضر جوامع بشری بر آن تأکید میکنند به عالیترین شکل در نظام حقوقی اسلام موجود است، با این تفاوت که مقررات بینالمللی موجود در یونان یا صحرای عربستان و... چون مبتنی بر دین و ارزشهای الهی نبوده است و به صورت عرف و اخلاق مردمی مطرح میشده، از ضمانت اجرایی چندانی برخوردار نبوده است و لذا میتوان گفت که این مقررات و ارزشهای انسانی برای اولین بار به وسیله اسلام به عنوان مقررات دینی غیرقابل تخلّف و پایدار مطرح شده است.
اسلام از همان آغاز، فکر همزیستی مسالمتآمیز با پیروان ادیان الهی را به صورت اعلامیهای جهانی مطرح ساخت، آنجا که فرمود: { یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ ؛(1)«بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است؛ که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم؛ و بعضی از ما بعضی دیگر را - غیر از خدای یگانه - به خدایی نپزیرد. پس هرگاه [از این دعوت سرباز زنند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمانیم.»
1) 1027. سوره آل عمران، آیه 64.
اسلام در پایبندی به معاهدات، گوی سبقت را از همگان ربوده و نمیتوان در دوران حیات پیامبرصلی الله علیه وآله کوچکترین موردی یافت که پیمانی با دشمنان بسته شده باشد و مسلمانان آن را نقض کرده باشند.
از دیدگاه اسلام، جنگ برای کسب قدرت یا ازدیاد ثروت، شدیداً محکوم شده است.
خداوند متعال میفرماید: { وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ کَثِیرَةٌ}؛(1)«به خاطر اینکه سرمایه ناپایدار دنیا [و غنایمی به دست آورید، به کسی که اظهار صلح و اسلام میکند نگویید: مسلمان نیستی؛ زیرا غنیمتهای فراوانی [برای شما] نزد خداست.»
و تنها جنگی در اسلام مشروع است که جنبه تدافعی داشته یا برای کسب آزادی، جلوگیری از نقض پیمان، از بین بردن موانع دعوت منطقی اسلام و گرایش به آن (برای کسانی که میخواهند به آیین حق بگروند ولی به وسیله قدرتها محدود شدهاند) باشد.
خداوند متعال میفرماید: { وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها}؛(2)«چرا در راه خدا، و[ در راه مردان و زنان و کودکانی که [به دست ستمگران ]تضعیف شدهاند، پیکار نمیکنید؟! همان افراد [ستمدیدهای که میگویند: پروردگارا! ما را از این شهر [مکه ]که اهلش ستمگرند، بیرون ببر.»
سیره عملی رسول خداصلی الله علیه وآله و پیروی جدّی مسلمانان و دولتهای اسلامی از آن، کم کم فکر زندگی مسالمتآمیز را در میان پیروان دیگر ادیان الهی؛ به ویژه مسیحیان - که تحت فشار کلیسا از آزادی عقیده حتی در محدوده آیین مسیحی محروم بودند - ایجاد کرد و سرانجام خواست عمومی در جهت تدوین حقوق در روابط بینالمللی شکل گرفت.
بارزترین شاهد این مدعا، اعترافات دانشمندان قرن 16 تا 19 غربی؛ همانند «ژان ژاک روسو»، «ولتر»، «شوپنهاور» و... به این موضوع است.
اسلام در تمام مسائلی که به یک نحو مربوط به نظام بینالمللی است، دستورات جامع و کاملی داده که با گذشت قرنها از زمان صدور آن هنوز قابل توجّه و اجرا است. اینک به نمونههایی از این حقوق و قوانین اشاره میکنیم:
صلح را میتوان یکی از اهداف واقعی حقوق اسلامی به شمار آورد. در قوانین و تعالیم اسلامی به طور عمومی بر زندگی مسالمتآمیز و اصلاح بین مردم، زیاد تأکید شده که اطلاق آن به طریق اولی شامل صلح بینالملل هم میشود.
خداوند متعال میفرماید: { فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَصْلِحُوا ذاتَ بَینِکُمْ ؛(1)«از [مخالفت فرمان ]خدا بپرهیزید، و خصومتهایی را که میان شماست، آشتی دهید.»
یکی از اصول تعالیم اسلام، صلح است، بلکه پیشنهاد اسلام این است که آن چنان با دشمنان رفتار کنید که دشمنان دیروز، دوست صمیمی امروز شوند.
خداوند متعال میفرماید: { ادْفَعْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَکَ وَبَینَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ ؛(2)«بدی را با نیکی دفع کن؛ ناگاه [خواهی دید] آن کس که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است.»
همچنین پذیرش حرام بودن جنگ در چهار ماه از سال (اشهر حرم) از طرف اسلام و محلّ امن قرار گرفتن مکه معظّمه، دلیل دیگری بر اهتمام اسلام بر صلح و مسالمت است.
جالب توجه است که هر چند اسلام بر آماده بودن مسلمانان برای جنگ و تهیه ساز
و برگ نظامی و آموزش فنون جنگ تأکید کرده، ولی همه این امور را در مرتبه اوّل برای جلوگیری از جنگ و ترساندن دشمنان از شروع جنگ به حساب میآورد. و لذا خداوند متعال در مورد هدفِ فراهم آوردن نیرو و سلاح میفرماید: { وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِباطِ الْخَیلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ ؛(1)«هر نیرویی در قدرت دارید، برای مقابله با آنها [دشمنان آماده سازید؛ و [همچنین اسبهای ورزیده [برای میدان نبرد]، تا به آن وسیله، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید.»
از اینجا استفاده میشود که یکی از اهداف فراهم آوردن نیرو، پیشگیری از بروز خصومتها است. به همین سبب است که قرآن میفرماید: { وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها}؛(2)«و اگر به صلح تمایل نشان دهند، تو نیز در صلح در آی.»
یکی از مهمترین اهداف انبیا، نجات ملتهای تحت ستم بوده است.
خداوند متعال در این باره میفرماید: { وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً}؛(3)«چرا در راه خدا، و [در راه مردان و زنان و کودکانی که [به دست ستمگران تضعیف شدهاند، پیکار نمیکنید؟! همان افراد [ستمدیدهای که میگویند: پروردگارا! ما را از این شهر [مکه که اهلش ستمگرند، بیرون ببر و از طرف خود برای ما سرپرستی قرار ده و از جانب خود، یار و یاوری برای ما تعیین فرما.»
برای رهبران دینی، حکومت کردن و تشکیل حکومت هیچگاه هدف نبوده بلکه حکومت وسیلهای برای برقرار کردن عدالت و هدایت و نجات ملتها بوده است؛ چنانکه امیرمؤمنانعلیه السلام در خطبه شقشقیه میفرماید: «آگاه باشید! سوگند به خدایی که
دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیتی به دورم گرد آمدند و با وجود یاری آنها حجّت بر من تمام گردید، و اگر نبود عهد و پیمانی که خدا از علما گرفته که در برابر پرخوری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را به پشتش میافکندم و آخر آن را با جام اولش سیراب میکردم».(1)
حکومت اسلامی هیچگاه به مجرّد رسیدن به حاکمیت در سرزمینی، از ملتهای محروم و ستمدیده دیگر غافل نمیشود؛ و لذا از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل است که فرمود: «و من سمع رجلاً ینادی یاللمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم»؛(2)«هر کس از کسی بشنود که ندا میدهد: ای مسلمانان! [مرا دریابید] و او را اجابت نکند، مسلمان نیست.»
اسلام، گرچه برای اتحاد جوامع اهمیت فوقالعادهای قائل است، ولی در عین حال تا وقتی ملتها رشد مناسب را پیدا نکردهاند تا بتوانند حکومتهای متفرق را نفی کرده و به حکومت واحد جهانی برسند، رفتار اسلام با ملل مختلف، رفتار عادلانه است و با آنها به عنوان جوامع مستقل و آزاد برخورد و همزیستی مسالمتآمیز را توصیه میکند. قرآن میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ للَّهِِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَلا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ ؛(3)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! همواره برای خدا قیام کنید و از روی عدالت، گواهی دهید، و دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند. عدالت پیشه کنید که به پرهیزگاری نزدیکتر است و از [معصیت خدا بپرهیزید که خداوند از آنچه انجام میدهید با خبر است.»
و نیز میفرماید: { وَلا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا}؛(4)«و خصومت با جمعیتی که شما را از آمدن به مسجدالحرام در [سال حدیبیه ]باز داشتند، نباید شما را به تجاوز و تعدّی وادار کند.»
به همین جهت است که اسلام در پیمان نامههای خود با ملل دیگر، آزادی و استقلال و حقوق آنها را کاملاً در نظر دارد و بر تأمین آن تأکید میکند، و حتی اگر در مورد برخی از مسلمانان از روی ناآگاهی یا اغراض دیگری از این اصل تخلّف میکردند، پیامبرصلی الله علیه وآله سخت برمیآشفت و متخلّف را سرزنش و تخلّف را جبران میکرد.
بعد از فتح مکه پیامبرصلی الله علیه وآله برای دعوت مسالمتآمیز مردم به اسلام نیروهایی به اطراف مکه میفرستاد؛ از جمله خالد بن ولید را با سپاهی به سوی قبیله بنی خزیمه فرستاد. چون خالد بر ایشان وارد شد، مسلّح شدند. خالد به آنان گفت: مکه فتح شده و مردم آن اسلام آوردهاند، سلاح خود را بر زمین گذارید. آنان چنین کردند ولی خالد عدّهای از آنان را به قتل رسانده و اموال آنها را به غارت برد.
چون خبر این واقعه به پیامبر صلی الله علیه وآله رسید، حضرت دستها را بلند کرد و گفت: «بار الها! من از آنچه خالد انجام داد به سوی تو بیزاری میجویم».
آنگاه حضرت علیعلیه السلام را با مقداری پول برای رسیدگی و جبران خسارتهای وارد شده به سوی بنی خزیمه فرستاد تا دیه کشتهها و خسارتهای مالی آنان را بپردازد و آنها را راضی کند.(1)
نقل است که حضرت علیعلیه السلام حتی قیمت ظرف آب سگهایشان را که آسیب دیده بود پرداخت و در عوض اینکه زنهایشان ترسیده و یا کودکانشان آزار دیده بودند مبلغی به آنها داد و بقیه مالی را نیز که به همراه داشت بلاعوض برای اینکه از پیامبرصلی الله علیه وآله راضی شوند به آنان پرداخت.(2)
اسلام، قومگرایی و نژادپرستی را محکوم میکند و جوامع بشری را مساوی و برابر میداند، و تنها برتری را در تقوا و معیارهای اخلاقی معرفی کرده است.
خداوند متعال میفرماید: { یا أَیهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً
َقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ ؛(1)«ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ [اینها ملاک امتیاز نیست ]گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.»
پیامبرصلی الله علیه وآله در خطبهای که در سرزمین منی ایراد فرمود، در این باره چنین فرمود: «أیها الناس إنّ ربکم واحد و إنّ أباکم واحد لا فضل لعربی علی عجمی و لا لعجمی علی عربی و لا لأحمر علی أسود و لا لأسود علی أحمر إلاّ بالتّقوی»؛(2)«ای مردم! شما را هشدار میدهم که پروردگارتان یکی است و پدر همه شما یکی است. آگاه باشید! که عرب بر عجم و عجم بر عرب، سیاهپوست بر سرخ پوست و سرخ پوست بر سیاهپوست، برتری و فضیلت ندارد مگر به تقوا.»
لزوم مقررات فراگیر برای برقراری رابطه بین ملتها، امری روشن است امّا این مقرّرات از قانونگذاری میسر است که بر اصول مشترکی که باید در روابط بینالمللی مراعات شود آگاهی داشته و نسبت به آن اهمیت ویژهای قائل باشد، و نیز جزء ملت خاصی نبوده و از علاقه و ارتباط با ملّتی متأثّر نباشد.
بدین سبب اسلام در روابط بینالملل به اصول مشترک تکیه دارد و به همه ملتها در چارچوب مقررات بینالمللی به طور یکسان مینگرد. خداوند متعال درباره رابطه جامعه اسلامی با اهل کتاب میفرماید: { قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُمْ ؛(3)«بگو: [ای اهل کتاب بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام در نامه خود به مالک اشتر، معیار برای لزوم تعمیم محبّت، رحمت و مسالمت را اصل انسانیت و مشابهت در خلقت قرار داده که فراگیرترین اصل مشترک بین ملتهاست، آنجا که میفرماید: «و أشعر قلبک الرّحمة للرّعیة
و المحبّة لهم و اللّطف بهم و لاتکوننّ علیهم سبعاً ضاریاً تغتنم أکلهم فإنّهم صنفان إمّا أخٌ لک فی الدّین و إمّا نظیرٌ لک فی الخلق»؛(1)«و مهربانی بر رعیت را پوششی برای دل خود گردان، و نیز دوستی ورزیدن با آنان و مهربانی با همگان را. و مباش همچون جانور شکاری که خوردنشان را غنیمت شماری، چه رعیت دو دستهاند: دستهای برادر دینی تواند، و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند.»
هر چند این حکم در مورد امور داخلی صادر شده ولی باتوجه به مبنای آن، روابط بینالمللی را نیز شامل میشود.
اسلام، گذشته از توصیههای فراوان به وفای به عهد، نسبت به روابط بینالمللی تأکید ویژه نموده که از آن جمله توصیه به وفای به عهد حتی در مقابل منحطترین جوامع از حیث عقیده و فرهنگ و سختترین دشمن جامعه اسلامی؛ یعنی مشرکین است، چنانکه میفرماید: { فَأَتِمُّوا إِلَیهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَّقِینَ ؛(2)«پیمان آنها را تا پایان مدّتشان محترم بشمارید؛ زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.»
اسلام نیز بر روابط اقتصادی بینالمللی تأکید فراوان دارد. در روایات متعددی که فلسفه و منافع حج را برمیشمارد با اینکه حج یک عمل عبادی خالص برای تهذیب نفس است، از روابط اقتصادی - اعم از تجارت و حمل و نقل بینالمللی - به عنوان یکی از فلسفههای ویژه حج یاد کرده است.
هشام بن حکم چون از امام صادقعلیه السلام از حکمت حج سؤال میکند، آن حضرت ضمن برشمردن حکمتهای مختلف حج میفرماید: «در موسم حج مردم از مشرق و مغرب گرد هم جمع میشوند تا با یکدیگر آشنا شوند. اینکه هر ملّتی از تجارتها و فراوردههای اقتصادی ملتهای دیگر استفاده کند و کالاها بین بلاد مبادله گردد... .
سپس حضرت بر ضرورت روابط بینالمللی به طور کلّی و به اموری از جمله روابط
اقتصادی خاص تأکید کرده و میفرماید: «و لو کان کلّ قومٍ إنّما یتّکلون علی بلادهم و ما فیها هلکوا و خربت البلاد و سقطت الجلب و الأرباح»؛(1)«اگر [روابط بینالملل از هم گسسته شود] هر ملتی تنها به خود بیندیشد و تنها از خود سخن بگوید هلاک خواهد شد و کشورهای جهان رو به ویرانی میروند و مبادلات تجاری و منافع نابود میگردد.»
در روابط اقتصادی اسلام، دو نوع هدف پیگیری میشود: یکی تأمین نیازهای عمومی و رهایی افراد بشر از فقر و گرسنگی، و دیگری تسهیل مبادلات بینالمللی و منافع تجاری به عنوان وسیلهای برای رسیدن به اهداف نوع اول مورد توجه قرار گرفته است.
اسلام، اقتصادی را پیریزی و توصیه میکند که به سوی عدالت اجتماعی و تقسیم عادلانه ثروت حرکت میکند؛ یعنی اقتصاد را با اصول اخلاقی انسان میآمیزد، در حالی که جهتگیری اهداف اقتصادی جهان امروز این ویژگی را ندارد. به همین دلیل است که غالباً به سوی زیاده طلبی و تمرکز خصوصی یا دولتی پیش میرود.
اسلام، به نشر و تبلیغ معارف الهی در بین ملتهای جهان اهتمام فراوانی دارد و انبیای الهی نیز برای همین هدف؛ یعنی آموزش و پرورش مردم مبعوث شدهاند و بقیه دستورات انبیا زمینهساز این هدف است. اسلام، هر چند به رفاه و تأمین منافع مادی توجه دارد، ولی برای این امور ارزش استقلالی قائل نیست و سعادت انسان را در تأمین زندگی مادی نمیداند، بلکه این امور را به عنوان مقدمه و وسیلهای برای نیل به سعادت معنوی انسان؛ یعنی قرب به خدا با شرایطی محترم میشمارد.
پیامبرصلی الله علیه وآله و مسلمانان از آغاز به هدف فرهنگی در بُعد بینالمللی توجه ویژهای داشتند و در این هدف، خیر و کمال جوامع را مورد توجه قرار میدادند. به همین جهت است که حضرت گروهی از اصحاب را برگزید تا به عنوان پیک فرهنگی اسلام به سوی سلاطین و رهبران دینی و سیاسی عالم بفرستد.
1) 1046. وسائل الشیعه، ج 8، ص 9، ح 18.
آن حضرت در یک روز به امپراطوران روم و فارس و پادشاهان حبشه، قبط، شام و یمامه نامه نوشت و محتوای همه این نامهها دعوت به توحید و اسلام بود، و هدف آن حضرت بیدار کردن اذهان ملتها و امتها و سوق دادن آنان به حق و اتمام حجّت بود.(1)
چنانکه تاریخ گواهی میدهد، پیامبرصلی الله علیه وآله افرادی را به منظور این هدف میپروراند و به آنها قرآن و احکام اسلام را تعلیم میداد و برای نشر آن معارف، آنها را به نقاط مختلف اعزام میکرد که گاهی بزرگانی از اصحاب نیز جان خود را بر سر این کار گذاشتند. دو فاجعه «رجیع» و «بئر معونه» که در آنها گروهی از مبلّغین اعزامی اسلام به شهادت رسیدند، گواه این مدّعا است.(2)
جالب توجه اینکه پیکهای حضرت به زبان مردمی که به سوی آنان فرستاده میشدند، سخن میگفتند.(3)
هجرت به حبشه را نیز میتوان از اقدامات مسلمانان در جهت نشر و گسترش فرهنگ اسلام معرفی کرد؛ زیرا هر چند علت اصلی هجرت جمعی از مسلمین به حبشه، نجات از شکنجه و بیدادگری مشرکان قریش بود، ولی یکی از آثار مهم این هجرت، نشر و تبلیغ فرهنگ و تعالیم اسلام بوده است. و لذا همین گسترش فرهنگی، مشرکان مکه را سخت به هراس واداشت.
به همین دلیل نمایندگان مشرکان قریش به پادشاه حبشه (نجاشی) گفتند که مسلمانان مهاجر به حبشه به نشر آیینی دیگر غیر از آیین شما اقدام کردهاند...
این سیره در میان مسلمانان ادامه داشته و در نشر فرهنگ و معارف اسلامی تأثیر بسزایی گذاشته است. مسلمانان به هر نقطه از جهان که میرفتند از این هدف مقدس غفلت نمیکردند. از این رو در سرزمینهایی مانند چین، اندونزی، آفریقای مرکزی و روسیه، بدون آنکه مسلمانان سلطه سیاسی - نظامی پیدا کنند، تنها به سبب رفت
و آمد و تبلیغات قولی و عملی بازرگانان مسلمان، میلیونها نفر از روی رضا و رغبت و آگاهی به اسلام گرویدند.
حماد سمندری میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم که من به بلاد شرک میروم و همکیشان ما میگویند: اگر در این سفر بمیری با مشرکین محشور خواهی شد! حضرت از من پرسیدند: آیا در آنجا امر ما را یاد میکنی و مردم را به سوی آن میخوانی؟ عرض کردم: بلی. حضرت فرمود: هنگامی که در این شهر هستی به این کار موفّقی؟ عرض کردم: نه. حضرت فرمود: اگر (در آن بلاد) بمیری به صورت امتی محشور خواهی شد و نورت پیشاپیش تو را راهنمایی میکند.(1)
یکی از اهداف فریضه عبادی - سیاسی حج نیز نشر فرهنگ اسلامی در سطح بینالمللی است. در روایتی که از امام صادقعلیه السلام نقل شده، در بیان فلسفه حج چنین بیان میفرماید: «برای اینکه آثار و اخبار رسول خدا صلی الله علیه وآله شناخته شود و در خاطر بماند و از یاد نرود، و اگر هر ملتی تنها از وطن خود و آنچه در آن است سخن بگوید، هلاک خواهد شد و کشورهای جهان رو به ویرانی میروند... و اخبار مخفی میماند و مردم بر آن آگاهی پیدا نمیکنند. این است علّت حج».(2)
لازمه جهانبینی اسلام، امداد به همنوعان است؛ زیرا در این جهانبینی، خداوند دارای رحمت عامه است؛ یعنی نسبت به همه انسانها مهربان میباشد. انسانها نیز به تخلّق به صفات او دعوت شدهاند.
از امام صادقعلیه السلام نقل شده که خداوند فرمود: «الخلق عیالی فأحبّهم إلی ألطفهم بهم و أسعاهم فی حوائجهم»؛(3)«مردم تحت تکفّل و سرپرستی من هستند، پس محبوبترین آنها نزد من نیکوکارترین و کوشاترین افراد در برآوردن حاجات مردم است.»
امام رضا از پدران بزرگوارشعلیهم السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «رأس العقل بعد الإیمان التّودّد إلی النّاس و اصطناع الخیر إلی کلّ برٍّ و فاجرٍ»؛(1)«برترین درجه عقل پس از ایمان به خدا، محبّت به مردم و نیکی کردن به هر نیکوکار و بدکار است.»
زراره میگوید: خدمت امام باقرعلیه السلام رسیدم و به حضرت عرض کردم: ما برای روابط خود با مردم اندازهگیری میکنیم. حضرت فرمود: آن میزان چیست؟ عرض کردم: معیار به این صورت است که هر کس با ما در مذهب موافق باشد او را دوست میداریم و در حلّ مشکلات او را کمک میکنیم، و هر کس با ما مخالف باشد از او بیزاری میجوییم. امام فرمود: گفته خداوند از تو راستتر است. پس چه جایی میماند برای کسانی که خداوند متعال درباره آنان فرمود: { إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ لا یسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلا یهْتَدُونَ سَبِیلاً...}؛ «مگر آن دسته از مردان و زنان و کودکانی که به راستی تحت فشار قرار گرفتهاند [و حقیقتاً مستضعفند]، نه چارهای دارند و نه راهی [برای نجات از آن محیط آلوده ]مییابند.»و چه جایی میماند برای { مؤلّفة قلوبهم .(2)
اسلام، بیشترین اهتمام را نسبت به علم داشته است و در زمینه تعلیم و تعلّم تأکید فراوان دارد، حتّی در آموزش به ملتهای مختلف و آموختن از اقوام گوناگون، توصیه و سفارش کرده است.
با وجود اینکه اسلام در سرزمینی ظهور کرد که مردم آن از علوم و فنون و تمدن فاصله زیادی داشتند، تعلیم و تربیت اسلام، جامعه اسلامی را شیفته علوم و فنون مختلف کرد، به طوری که در تحصیل و جمع آوری علوم از هیچ کوششی دریغ نداشتند، و این حقیقت، زبانزد دوست و دشمن است.
امام رضاعلیه السلام از پدران بزرگوارشعلیهم السلام از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «طلب
العلم فریضة علی کل مسلم فاطلبوا العلم من مظانّه و اقتبسوه من أهله، یرفع اللَّه به أقواماً فیجعلهم فی الخیر قادة تقتبس آثارهم و یهتدی بفعالهم و ینتهی إلی رأیهم»؛(1)«بر هر مسلمانی آموختن علم امری الزامی است، پس از هر کجا گمان دارید علم یافت میشود، آن را بیاموزید و از صاحبان علم بهره بگیرید؛ زیرا خداوند به واسطه علم، ملتهایی را برتری میبخشد و آنان را در خوبی قرار میدهد [به طوری که آنان رهبران جامعه میشوند. از آثار آنها بهره گرفته میشود و رفتار و اعمالشان راهنما و الگو، و آرایشان مرجع و راهگشای جوامع میگردد.»
امام صادقعلیه السلام درباره شهر قم فرمود: «از این سرزمین علم به سایر بلاد در شرق و غرب جهان خواهد رسید و حجّت خدا بر خلق تمام میشود، به گونهای که هیچ کس در زمین نخواهد بود مگر اینکه دین و علم به او خواهد رسید».(2)
سیره پیامبرصلی الله علیه وآله بر انکار ملّیتها و عدم استقلال داخلی آنان استوار نبوده و با وجود جهانی بودن آیین اسلام، موجودیت قبایل و ملتها؛ چه در قلمرو حکومت اسلامی و چه خارج از آن، محفوظ بوده است، با این تفاوت که در قلمرو اسلام شرایطی شبیه نظام حکومت فدرال برقرار بوده و در روابط خارجی، تابع اراده دولت بوده و با وجود اینکه در روابط خارجی، ملل اسلامی تابع اراده دولت مرکزی بودهاند، از نظر قلمرو و اراده داخلی، استقلال آنها محترم شناخته شده است. و امّا در خارج از قلمرو اسلام نیز به عنوان یک ضرورت اجتماعی پیمان صلح برقرار میشده و طبق شرایط مذکور در پیمان، دو ملت در کنار یکدیگر به زندگی مسالمتآمیز خود ادامه میدادهاند.
شاهد بارز این مطلب پیمان نامههای بسیاری است که در دوران حکومت پیامبرصلی الله علیه وآله و بعد از وفات آن حضرت با ملتهای مختلف امضا شده است و در تمامی
موارد تا هنگامی که ملتهای غیرمسلمان به پیمان خود وفادار بودهاند، دولت اسلامی نیز پیمان صلح را نقض نمیکرده است؛ زیرا نقض پیمان از دیدگاه اسلام گناهی بزرگ و غیر قابل گذشت است.
این روش، منافاتی با موضعگیری نظام اسلامی با دولتهای جائر و ظالمی که بر اساس زور یا تزویر به وجود آمده و حیات ملّی و مردمی انسانها را در داخل قلمرو آن دولت یا خارج از آن به خطر انداختهاند، نخواهد داشت؛ زیرا مبارزه با فساد در سطح بینالمللی، وظیفه همه انسانها است و منحصر و محدود به مرزهای یک کشور نیست، و این چیزی است که ندای وجدان پاک هر انسانی، جامعه بشری را به سوی آن فرا میخواند.
مسأله شناسایی کشورها از دیدگاه اسلام با آنچه در حال حاضر از جانب قدرتهای بزرگ انجام میشود کاملاً متفاوت است؛ زیرا مسأله شناسایی وسیلهای سیاسی در دست قدرتهاست که از آن به جهت منافع خود استفاده میکنند، ولی بدیهی است که اسلام نمیتواند با شناسایی به این معنا موافقت کند و بدون تردید از نظر اصول شناخته شده در این آیین الهی، اینگونه شناسایی مردود است، و تا آنجا که ممکن باشد دولت اسلامی از برقراری رابطه با نظامهایی که غیر انسانی بودن آنها محرز باشد، خودداری میکند و در صورتی که ضرورتها، دولت اسلامی را به ایجاد روابطی با چنین نظامهایی مجبور کند، بیتردید این روابط؛ از قبیل شناسایی موقت بوده و دوامی نخواهد داشت.
بر اساس آنچه گفته شد، موضع کشورهای مسلمان در برابر یکدیگر را نیز میتوان حدس زد؛ زیرا در وضعیتی که روابط مسالمتآمیز با همه کشورهای جهان به عنوان یک ضرورت حتمی مطرح است و قطع رابطه و عدم شناسایی همه کشورها - به جز آنها که بر خلاف اراده ملّی و دینی به وجود آمدهاند - به صلاح هیچ کشوری نخواهد بود، رابطه کشورهای مسلمان با هم و شناسایی هر یک به وسیله دیگری اهمیت و ضرورت بیشتری دارد. از اینجاست که هر چند بر اساس احکام اولیه اسلام جواز
تقسیم کشور اسلامی به کشورهای متعدد از دیدگاه بعضی جای تأمّل است ولی از نظر احکام ثانوی، جواز این روابط کمترین اشکالی نخواهد داشت.
اسلام حتی در خصوص کشورهایی که به طور رسمی به این آیین گرویدند، نه تنها اصراری بر انحلال و از هم پاشیدن نظم داخلی ملتها ندارد، بلکه آنها را در نظام دلخواهشان و آداب و رسوم و سنن شایسته ملّی آزاد گذاشته و با نمایندگان هر ملت و قبیله، رفتاری مناسب با شأن آنها دارد.
همچنین دولت اسلامی در روابط خود با کشورهای غیرمسلمان، روابطی مشابه آنچه درباره کشورهای مسلمان گفته شده، دارد.
نامههای بسیاری که از طرف پیامبرصلی الله علیه وآله برای رؤسای کشورها و قبیلههای آن زمان ارسال شد، همگی مؤید این دیدگاه است؛ برای مثال، در صلح حدیبیه اصولی که مورد توافق طرفین قرار گرفت، موضع اسلام در خصوص عدم مداخله و شرایط آن را به روشنی مشخص میسازد. مهمترین مواردی که در این صلح به تصویب رسید عبارتند از:
1 - قریش و مسلمانان متعهّد میشوند که به مدت ده سال، جنگ بر ضدّ یکدیگر را ترک کنند.
2 - اگر فردی از مردم مکه مسلمان شود و به مسلمانان پناهنده گردد باید به مکه بازگردانده شود، ولی از مسلمانان اگر کسی به مردم مکه پناهنده شود به مسلمانان بازگردانده نمیشود.
3 - مسلمانان و قریش میتوانند با هر قبیلهای که میخواهند پیمان برقرار کنند و دو طرف نباید در نزاعها بین قبایل همپیمان با قریش یا مسلمان، از یکی از آنها جانبداری کنند.
4 - مسلمانان مکه در مراسم مذهبی خود آزادند و دیگر مسلمانان نیز میتوانند برای مراسم مذهبی به مکه وارد شوند و جان و مال آنان مصون خواهد بود.
همانگونه که ملاحظه میشود، بند سوّم این قرارداد، به اصل عدم مداخله مربوط بوده و بر آن تأکید شده است.
بعد از ظهور اسلام و با تعالیم درخشانی که از خود ارائه کرد و نیز با التزام عملی که پیروان پیامبرصلی الله علیه وآله از خود نشان دادند، مسلمانان پیشرفت شایانی کرده و در تمام تمدنها و فرهنگها تأثیر گذاشته، بلکه از آنها پیشی گرفتند و یک دوران پرافتخار و با عزّتی را از اسلام و مسلمین بهجا گذارده و سرفرازی خود را به جهانیان نشان دادند. ولی بعد از گذر از این برهه و زمان درخشان، مسلمانان رو به انحطاط رفته و تا به امروز کار به جایی رسیده که کفّار و دشمنان بر مسلمین و بلاد آنها سلطه پیدا کرده و تمدن و فرهنگ و ثروت بیکران آنها را بر هم ریخته و به غارت میبرند. چه عواملی منجرّ به این وضعیت موجود شد. موضوعی است که در اینجا مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد.
با ظهور اسلام در حجاز و تربیت انسانهای فرهیخته در مکتب پیامبرصلی الله علیه وآله و اهل بیتعلیهم السلام، خورشید اسلامی در فراسوی مرزهای جغرافیایی و فکری پرتو افکند که به ایجاد تمدن و فرهنگ اسلامی انجامید. این تمدن درخشان تمام تمدنها را تحت تأثیر قرار داد و بدین ترتیب عصر طلایی تمدن اسلامی شکل گرفت.
«جواهر لعل نهرو» مینویسد: «شگفتانگیز است نژاد عرب که در طول قرون متمادی، انگار در حال خفتگی بسر میبرد و ظاهراً از آنچه در سایر نواحی اتفاق
میافتاد جدا و بیخبر بود، ناگهان بیدار شد و با نیرو و قدرتی شگرف دنیا را تهدید کرده و زیر و رو ساخت... نیرو و فکر تازهای که عربها را بیدار ساخت و ایشان را از اعتماد به نفس و قدرت، سرشار ساخت "اسلام" بود...».(1)
شهید مطهریرحمه الله میفرماید: «بیتردید مسلمین دوران عظمت و افتخار اعجاب آوری را پشت سر گذاشتهاند، نه از آن جهت که در برههای از زمان حکمران جهان بودهاند،... بلکه از آن جهت که نهضت و تحوّلی در پهنه گیتی به وجود آوردند و تمدّنی عظیم و باشکوه را بنا کردند که چندین قرن مشعلدار بشر بود و اکنون نیز یکی از حلقههای درخشان بشر به شمار میرود که تاریخ او تمدن از داشتن آن به خود میبالد».(2)
او نیز میگوید: «مسلمانان قرنها در علوم، صنایع، فلسفه، هنر، اخلاق و نظامهای عالی اجتماعی بر همه جهانیان تفوّق داشتند و دیگران از خرمن فیض آنها توشه میگرفتند. تمدن عظیم و حیرتانگیز اروپایی که چشمها را خیره و عقلها را حیران کرده است و امروز بر سراسر جهان سیطره دارد، به اقرار محققان بیغرض غربی، بیش از هر چیز دیگر از تمدن باشکوه اسلامی مایه گرفته است».(3)
«گوستاو لوبون» میگوید: «بعضیها (از اروپائیان) عار دارند که اقرار کنند یک قوم کافر و ملحدی (یعنی مسلمانان) سبب شده اروپای مسیحی از حال توحّش و جهالت خارج گردد و لذا آن را مکتوم نگاه میدارند... نفوذ اخلاقی همین (مسلمانان) قوم وحشی، اروپا را که سلطنت روم را زیر و زبر نمودند داخل در طریق (بشریت) نمود. و نیز نفوذ عقلانی مسلمانان دروازه آنان را باز کرد و تا ششصد سال استاد ما اروپائیان بودند».(4)
یکی از دانشمندان غرب میگوید: «پیدایش و اضمحلال تمدن اسلامی از حوادث بزرگ تاریخ است. اسلام طی پنج قرن (81 - 597 هجری / 700 - 1200 م) از لحاظ
نیرو، نظم، بسط قلمرو، اخلاق نیک، تکامل سطح زندگی، قوانین منصفانه (عادلانه) انسانی و... (احترام به عقاید و افکار دیگران) و ادبیات و تحقیق علمی پیشاهنگ جهان بود».(1)
او در ادامه سخنانش میگوید: «دنیای اسلام در جهان مسیحی نفوذهای گوناگونی داشت. اروپا از دیار اسلام غذاها و شربتها، دارو و درمان، اسلحه و نشانههای خانوادگی، سلیقه و ذوق هنری، ابزار و رسوم صنعت و تجارت، قوانین و رسوم دریانوردی را فرا گرفت. و غالباً لغات آن را نیز از مسلمانان اقتباس کرد... علمای مسلمان؛ اعم از فارس و عرب و ترک و سایر قومیتها، ریاضیات و طبیعیات و شیمی و هیأت را حفظ کرده و به کمال رسانده و به اروپا منتقل کردند... ابن سینا و ابن رشد دو فیلسوف و طبیب بزرگ اسلامی، از مشرق بر فلاسفه مدرس اروپا پرتو افکندند و صلاحیتشان چون یونانیان مورد اعتماد بود... این نفوذ اسلامی از راه بازرگانی و جنگهای صلیبی و ترجمه هزاران کتاب از عربی به لاتین و مسافرت دانشورانی؛ از قبیل گربرت و ارلاردبایی و مایکل اسکات و... به اندلس انجام میگرفت. این، اعتراف به عظمت دانش در جهان اسلام است که از اروپا برای تحصیل به جهان اسلام، دانشجویان زیادی اعزام میشدند و علوم مختلف را فرا میگرفتند... تنها دوران طلایی یک جامعه میتوانسته در مدتی کوتاه این همه مردان معروف را در زمینه سیاست، تعلیم، ادبیات لغت، جغرافیا، تاریخ، ریاضیات، هیئت، شیمی، فلسفه، طب و مانند آنها، که در چهارده قرن اسلام بوده، به وجود آورد».(2)
«گوستاو لوبون» میگوید: «تمدن کشور پهناور اسلام، قرنها از اقیانوس اطلس تا اقیانوس هند، از سواحل بحر الروم (دریای مدیترانه) تا ریگستان آفریقا، امتداد داشته و چشمگیر و شایان توجه بوده است».(3)
او همچنین میگوید: «تا مدت پانصد سال مدارس اروپا روی کتب و مصنفات
مسلمین دایر بود و همانها بودند که اروپا را از لحاظ علم و عمل و اخلاق تربیت کرده و داخل در طریق تمدن نمودند. ما وقتی که به تحقیقات علمی و اکتشافات فنی آنان نظر میافکنیم، میبینیم: هیچ ملتی نیست که در این مدّت کم بیشتر از آنها ترقّی کرده باشد...».(1)
و در جای دیگر میگوید: «تا قرن پانزده، قولی را که مأخوذ از مصنفین عرب (مسلمان) نبوده، مستند نمیشمردند. تمام دانشکدهها و دانشگاههای اروپا تا پانصد الی ششصد سال، روی ترجمههای کتابهای دانشمندان اسلامی دایر بود و مدار علوم مردم اروپا فقط علوم مسلمین بوده است».
«پروفسور گیپ» استاد زبان عربی در دانشگاه لندن، در مقالهای تحت عنوان «نفوذ ادبیات اسلامی در اروپا» مینویسد: «هنگامی که به گذشته نظر میافکنیم میبینیم علوم و ادبیات شرق به منزله خمیرمایهای (برای تمدن غرب) بوده است، به طوری که نفوذ روحیات و افکار شرق، روح تاریک مردم قرون گذشته (غرب) را روشن ساخته و آنان را به جهان وسیعتری هدایت کرده است».(2)
«ویل دورانت» در مورد ابتکار مسلمین در شیمی چنین میگوید: «شیمی به عنوان یکی از علوم، تقریباً از ابتکارات مسلمانان است؛ زیرا آنها مشاهده دقیق و تجربه علمی و توجه به ثبت نتایج را بر محصول کار یونانیان، چنانکه میدانیم به بعضی تجربیات و فرضیات مبهم انحصار داشت، افزودند. تعداد زیادی از مواد را تجزیه کردند. درباره سنگها تألیفاتی داشتند. مواد قلیایی و اسیدها را امتیاز دادند. درباره صدها داروی طبّی تحقیق کردند و صدها داروی تازه ساختند. از فرضیه تبدیل فلزات عادی به طلا و نظایر آنها (کیمیاگری) به شیمی واقعی دست یافتند... به وسیله کتابهای دانشمندان اسلامی که مؤلّف برخی از آنها شناخته نشده و به زبان لاتینی ترجمه شده، علم شیمی در اروپا پیشرفت کرده است».(3)
«واشنگتن ارومینگ» میگوید: «کاخ تمدن ما را دستهای توانای علم و فن مسلمین بنا نمودند، و ملل اروپایی و مسیحی هر کجا هستند مدیون مسلمین میباشند».(1)
پیشرفتهای جغرافیایی، فرهنگی و فکری مسلمین، علل و انگیزههای گوناگونی داشته که برخی از آنها مربوط به خود اسلام و محتوای آن است، و بعضی دیگر مربوط به تلاش و فعالیت مسلمانان و برخی نیز مربوط به روحیات و خصایص روانی مسلمین بوده است. اینک به بررسی هر یک از این سه مورد میپردازیم:
برخی از عوامل پیشرفت اسلام که از خود اسلام و محتوای آن سرچشمه گرفته، از این قرار است:
اسلام، چه در قسمت عقاید و مبادی فکری و چه در قسمت اخلاق و راه و رسم زندگی، روش متین و ساده و دور از ابهام دارد.
اسلام برای جهان، آفریدگاری یکتا که سرچشمه همه نیکیها و کمالات و دور از تمام نقصها و محدودیتها است، میشناسد. زندگی را منحصر به همین چند روزه دنیا نمیداند، بلکه پس از امروز، فردایی را قائل است تا هر کس ثمرات اعمال خود را ببیند.
اسلام، برای جمیع شؤون فردی و اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آدمی قوانین فطری و برنامههای اصولی و آسان را ارائه میدهد که سرپیچی از آن را مایه بدبختی و خسران میداند.
اسلام، در عین اینکه وظیفه خود را منحصر به دستورات اخلاقی و روحانی نمیداند، عالیترین روشهای اخلاقی و معنوی را ارائه میدهد. به عقیده بسیاری از
1) 1067. جهان اسلام، ص 77.
دانشمندان بیغرض، همین سادگی، متانت، دور بودن اسلام از هر گونه خرافات، اصولی و همه جانبه بودن عقاید و تعالیم اسلامی را از بزرگترین عوامل پیشرفت اسلام میدانند و این باعث شده بسیاری از پیروان مذاهب دیگر به سوی آن جذب شوند.
اسعد بن زراره که به نمایندگی از قبیله «خزرج» به مکه آمده بود تا از قریش برای سرکوب کردن دشمن دیرینه خود «قبیله اوس» کمک نظامی و مالی بگیرد، میگوید: هنگام طواف دوم چون از کنار حضرت محمّدصلی الله علیه وآله میگذشتم به او گفتم «انعم صباحاً»؛ روزت بخیر. حضرت در جواب فرمود: «خدایم سلامی نیکوتر از این به ما آموخته است. و آن اینکه بگوییم: سلام علیکم؛ درود بر شما باد.»
اسعد میگوید: به حضرت عرض کردم: مرا به چه دعوت میکنی؟ پیامبرصلی الله علیه وآله این آیات را قرائت فرمود: { قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیکُمْ أَلاَّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیئاً وَبِالْوالِدَینِ إِحْساناً وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِیاهُمْ وَلاتَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * وَلا تَقْرَبُوا مالَ الْیتِیمِ إِلاّ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ حَتّی یبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُوا الْکَیلَ وَالْمِیزانَ بِالْقِسْطِ لا نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها وَإِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ کانَ ذا قُرْبی وَبِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ * وَأَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(1)«بگو بیایید آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم: اینکه چیزی را شریک خدا قرار ندهید؛ و به پدر و مادر خود نیکی کنید؛ و فرزندانتان را از [ترس ]فقر، نکشید؛ ما شما و آنها را روزی میدهیم؛ و نزدیک کارهای زشت نروید، چه آشکار باشد و چه پنهان؛ و انسانی را که خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانید؛ مگر به حق [و از روی استحقاق . این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش کرده است، شاید درک کنید. و به مال یتیم، جز به بهترین صورت [و برای اصلاح ، نزدیک نشوید، تا به حدّ رشد خود برسد؛ و حق
1) 1068. سوره انعام، آیه 150-153.
پیمانه و وزن را به عدالت ادا کنید، هیچ کس را جز به مقدار تواناییاش تکلیف نمیکنیم، و هنگامی که سخنی میگویید، عدالت را رعایت کنید، حتی اگر در مورد نزدیکان [شما ]بوده باشد؛ و به پیمان خود وفا کنید. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، تا متذکّر شوید. این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید و از راههای پراکنده [و انحرافی پیروی نکنید؛ که شما را از طریق حق دور میسازد؛ این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، شاید پرهیزکاری پیشه کنید.»
این آیات که گویای یک رشته عقاید درست و تعالیم متین و بیپیرایه بود، آن چنان در روح «اسعد بن زراره» اثر کرد و او را مجذوب واقعیات و اصالت اسلام نمود که همان جا اسلام آورد.(1)
استاد «دونالد رکیول» آمریکایی، مدیر مجله «شخصیتهای رادیویی» درباره اسلام آوردن خود مینویسد: «عوامل و جهات زیادی مرا به سوی اسلام جذب کرد؛ از آن جمله سادگی عقیده اسلامی و سهولت آن است. عقیده اسلامی نه پیچیدگی دارد و نه مبهم است، بلکه یک ایمان سادهای است که از راه عقل و دقت در نظام بدیع آفرینش برای انسان حاصل میشود، و رعایت همین دو چیز قطعاً آدمی را به آفریدگار دانا و توانا مؤمن میسازد. هنگامی که خدا را شناختی و به وجودش ایمان آوردی، اسلام به تو تعلیم میدهد که خدا از رگ گردن به انسان نزدیکتر است... بسیاری از سادگیها و محاسن و خوبیهای اسلام؛ چه در قسمت عقاید و عبادات و چه در قسمت معاملات و غیر آنها که فعلاً برایم مقدور نیست همه آنها را برشمارم، باعث گردید که من به اسلام معتقد گردم...».(2)
«هاندریک وان لون» مینویسد: «محمدصلی الله علیه وآله از این زمان (هجرت) تا روز مرگ خود، در تمام اقدامات خویش، به دو علت توفیق یافت: یکی اینکه آیینی که به پیروان خویش تعلیم داد بسیار ساده بود...».(3)
گرچه همه ادیان آسمانی در زمان نزولشان برای مردم همان عصر قابل فهم، دور از ابهام، ساده و همه جانبه بوده است، امّا گذشت زمان، اغراض شوم و جهالت و نادانی، به علاوه پدید آمدن حوادث و مقتضیات جدید، عواملی بودهاند که آنها را از سادگی و همه جانبه بودن خارج کرده است. ولی اسلام از همه این پیرایهها و خرافات به دور است؛ نه پیچیدگی و ابهامی دارد و نه تبعیضات نژادی و اختلافات طبقاتی را تصویب میکند؛ نه آزادیهای مشروع را سلب میکند و نه به انسان آزادی بیحدّ و حساب میدهد؛ نه زندگی خود را تنها صرف معنویات و امور مربوط به آخرت میکند و از مظاهر زندگی دنیا چشم میپوشد و نه کوچکترین نیازمندی مادی و معنوی جامعه و فرد را نادیده میگیرد و... عامل پیشرفت اسلام، در درجه اول همین پیراستگی و قابل فهم بودن و همه جانبه بودن قوانین آن است.
پیامبرصلی الله علیه وآله چند تن از بزرگان قبیله «بنی شیبان» را دید و آنان را به دین خدا دعوت نمود و به آنان فرمود: «شما را دعوت میکنم که به وحدانیت خدا گواهی دهید و بدانید که من پیامبر خدایم، مرا پناه دهید و یاری کنید؛ زیرا قریش به مخالفت با اوامر خدا برخاسته، پیامبر او را تکذیب میکنند، باطل را گرفته و حق را رها کردهاند. و خداست که بینیاز و شایسته حمد و سپاس است».
یکی از آنها که نامش «مفروق» و مردی خوشرو بود گفت: دیگر به چه چیزی دعوت میکنی؟ پیامبرصلی الله علیه وآله آیه 151 از سوره انعام را برای او تلاوت فرمود.
مفروق گفت: این سخن، سخن مردم نیست، اگر از سخن مردم بود ما میشناختیم. سپس گفت: دیگر به چه چیز دعوت میکنی؟ حضرت این آیه را قرائت فرمود: { إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسانِ وَإِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَینْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْکَرِ وَالْبَغْی یعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ؛(1)«خداوند به عدالت و نیکوکاری و پیوند با خویشاوندان امر میکند و از کار زشت و ناپسند و ستم نهی مینماید، خداوند شما را پند میدهد شاید متذکّر شوید.»
1) 1072. سوره نحل، آیه 90.
مفروق گفت: به خدا که تو به تمامی اخلاق و اعمال نیک دعوت میکنی. مردمی که از حق روی گرداندند و تو را تکذیب کردند و با تو دشمنی ورزیدند سخت گمراهند».(1)
بسیاری از مکتبها و مذاهب جهان یا صرفاً روی پایههای تعقّل و استدلال خشک استوارند و با وجدان و عواطف انسانی کاری ندارند، و یا بر عکس، تنها جنبه عاطفی و احساسی به خود گرفته و پای استدلال را سست میپندارند. ولی بهترین مکتب و آیین آن است که هم دارای منطقی قوی و نیرومند باشد و هم از لحاظ احساس و وجدان، آرام بخش روح و وجدان باشد، و تنها در این صورت است که سکوت ظاهر با سکون باطن جمع شده، نزاع میان ادراک و احساس، و عقل و دین از بین خواهد رفت.
اسلام آیین جامعی است که قوت استدلال را با اقناع وجدان، و تسلیم عقل را با تسلیم روح به هم درآمیخته است. و همین امر باعث شده هنگامی که پیروان مذاهب دیگر با حقیقت اسلام روبهرو میشوند بیاختیار به آن ایمان بیاورند و جزو پیروان فداکار و واقعی این آیین قرار گیرند.
«ولتر» از قول «بولن ویلی یه» در این باره چنین میگوید: «آیین محمّد صلی الله علیه وآله چنان خردمندانه است که برای تبلیغ، هیچ نیازی به جبر و قهر نیست. کافی است که اصول آن را به مردم بفهمانند تا همه به آن بگرایند. اصول دین محمد چنان با عقل انسانی سازگار است که در مدتی کمتر از پنجاه سال، اسلام در قلب نیمی از مردم روی زمین جای گرفت».(2)
«برنارد شاو» مینویسد: «من همیشه نسبت به دین محمدصلی الله علیه وآله به واسطه خاصیت زنده بودن شگفت آورش، نهایت احترام را داشتهام. به نظر من اسلام تنها مکتبی است که استعداد توافق و تسلّط بر حالات گوناگون و صور متغیر زندگی و مواجهه با قرون
مختلف را دارد. من چنین پیش بینی میکنم که ایمان محمدصلی الله علیه وآله مورد قبول اروپای فردا خواهد بود».(1)
بهترین آیینها و قانونها آن است که با طبیعت آدمی و سازمان آفرینش او سازگار بوده و نیازمندیهای همه جانبه طبیعی و فطریاش را برآورد.
گرچه همه ادیان صحیح آسمانی بر اساس فطرت استوارند و تمام پیروان الهی، مطالبه کنندگان پیمان فطرتند، ولی اسلام در این زمینه امتیاز بیشتری دارد. بیشتر از این جهت که آخرین و کاملترین آنها است.
قرآن کریم در این باره میفرماید: { فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ ؛(2)«به دین حنیف [معتدل و حق ]روی آور، به آیین فطرت متوجه شو، همان آیین پاکی که خداوند، تمام بشر را با آن آیین فطرت آفریده است. خلقت خدا تغییرناپذیر است، این است آیین استوار و تزلزل ناپذیر الهی.»
«سید قطب» در این باره مینویسد: «... رمز پیروزی شگفتانگیز و پیشروی برقآسای روش اسلامی از آن جهت بود که برنامه و مقررات آن با احتیاجات فطری و ساختمان وجود انسان موافق است، و حقایق و اصول آن هم به هر جهت با عقل سلیم سازگاری دارد. و پیداست که چون فطرت انسان روشن و بینا شد و به راه صحیح افتاد، دیگر هیچ چیز نمیتواند مانع پیشرفت او گردد و او را از هدف بازدارد».(3)
اثری که رفتار و عمل، در افکار و روح دیگران دارد غیر از تأثیر گفتار است. تأثیر گفتار آنی و زودگذر است ولی تأثیر عمل، ریشهدار و عمیق میباشد.
از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «کونوا دعاة للناس بغیر السنتکم لیروا منکم
الورع و الاجتهاد و الصلوة و الخیر، فانّ ذلک داعیة»؛(1)«مردم را به غیر از زبانتان به سوی حق و حقیقت دعوت کنید تا از شما پرهیزکاری و کوشش در راه خدا و نماز و کارهای نیک مشاهده کنند. بدیهی است که این روش گرایش دهندهتر است.»
اسلام، از گفتار بدون عمل شدیداً نهی کرده و میفرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ * کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ ؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا آنچه را که میگویید بدان عمل نمیکنید؟ نزد خدا گفتار بدون عمل، گناه بزرگ است.»
ابن هشام آورده است: هنگامی که عدی بن حاتم بعد از شکست مردم جبل طی در سال نهم هجری به شام فرار کرد و از آنجا به وسیله خواهرش به مدینه آمد، در مسجد به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شد. سپس به همراه حضرت به منزلش حرکت کرد. در بین راه پیرزنی او را مدتی معطّل نمود و با او درباره حاجتی که داشت صحبت کرد و حضرت همچنان به درد دلش گوش میداد.
عدی میگوید: با خودم گفتم: «واللَّه ما هذا بملک» به خدا سوگند! این مرد سلطان و پادشاه نیست؛ زیرا روش پادشاهان این نیست که برای رفع گرفتاری پیرزنی این قدر معطّل شوند و تا این اندازه تواضع داشته باشند.
عدی میگوید: به هر حال با حضرت به منزلش رفتم، اتاقی بسیار ساده و بدون فرش داشت، و تنها فرش او حصیری از لیف خرما بود. آن را در صدر اتاق افکند و مرا روی آن نشاند و خود بر روی زمین نشست و نهایت احترام را به من نمود.
این رفتار انسانی او آنچنان در دلم اثر کرد که دیگر نیازی به دلیل و برهان نداشتم. با خودم گفتم: باید که این مرد پیامبر خدا باشد. پس از مذاکرات مختصری از آیین خود دست برداشته، مسلمان شدم.(3)
بعدها این مرد از مسلمانان فداکار شد و در راه ترویج اسلام فداکاریها نمود. حضرت علیعلیه السلام با مردی از کفّار اهل ذمّه رفیق راه شد. مرد ذمی از حضرت پرسید به کجا میروید؟ امام فرمود: به طرف کوفه. هنگامی که بر سر دو راهی رسیدند مرد ذمی از حضرت جدا شد. امام مقداری با او حرکت کرد. ذمی عرض کرد: مگر نمیخواستید به کوفه بروید؟ حضرت فرمود: آری، ولی پیامبر ما امر فرموده، هنگامی که با کسی رفیق راه شدیم هنگام جدا شدن از او چند قدمی او را بدرقه کنیم و من میخواستم بدین وسیله به دستور او عمل کرده باشم. ذمّی گفت: آیا واقعاً پیامبر شما چنین دستوری داده است؟ حضرت فرمود: آری. مرد ذمی گفت: کسانی که به او گرویدهاند تنها شیفته رفتار انسانی او شدهاند و من شما را گواه بر اسلامم میگیرم...».(1)
«آلبر ماله» مورّخ مشهور فرانسوی ضمن برشمردن علل پیروزی مسلمین مینویسد: «مردم روم و فلسطین و شام و مصر، زیر بار مالیات، فرسوده شدند و به بهانه کفر و زندقه مورد آزار بودند... آنان مسلمانان را که میانهروی پیشه کرده و با اغماض و گذشت رفتار میکردند را منجی خود میپنداشتند و لذا عده زیادی از آنها اسلام آورده و برای اعتلای این دین جانبازی کردند».(2)
به تجربه ثابت شده که متراکم ساختن نیروها در پدید آوردن پدیدهها، نقش بیشتری در رسیدن به اهداف عالی دارد. اسلام به پیروان خود دستور میدهد از این گنج گرانبها استفاده کرده و از عواقب سوء تفرقه و اختلاف که موجب هدر رفتن نیروها است، برحذر باشند.
قرآن کریم در این باره میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(3)«همگی به ریسمان الهی چنگ زنید و از هم جدا نشوید.»
و نیز میفرماید: { وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ ؛(1)«هیچگاه با هم نزاع و اختلاف نکنید که ناتوان خواهید شد و عزت و آبرویتان از بین خواهد رفت.»
بیشک یکی از عوامل مهم پیشرفت اسلام در اوائل امر، همان یکپارچگی و بسیج همه نیروها در راه تحقق اهداف و آرمانهای اسلامی بوده است.
مسلمانان صدر اسلام با همه اختلافاتی که ممکن بود در امور داخلی داشته باشند، هیچگاه از دشمن مشترک و اهداف عالی اسلام غافل نبودند.
«گستاو لوبون» در این باره میگوید: «... زمانی که مردم اسلام آوردند، همگی تحت لوای توحید مجتمع گردیده و تمام قوای خود را متوجه بیگانه کردند و همین موضوع سبب عمده پیشرفت و کامیابی آنان گردید. و هنگامی که دشمنی برای پیکار با آنها باقی نماند طبق عادتی که داشتند همانند ایام جاهلیت با یکدیگر به جنگ و خونریزی مشغول شدند. و همان عاملی که سبب ترقی آنان شد، منشأ انحطاط و زوال آنان گردید».(2)
عقب ماندگی مسلمین عوامل بسیاری دارد ولی به طور کلّی میتوان انحراف فکری و عملی مسلمانان از تعالیم بلند اسلام را عامل اساسی عقب افتادگی از پیشرفت و تمدن دانست.
بعد از پیامبر بزرگ اسلامصلی الله علیه وآله و به جهت دوری مردم از اهل بیتعلیهم السلام رفته رفته انحراف از مسیر اصلی اسلام میان مسلمین پدید آمد. قسمتی از عقاید و برنامههای اسلامی به غلط توجیه گردید و نیز در اعمال و رفتار مسلمین سستی و ناتوانی جلوهگر شد.
از سویی مسائلی؛ از قبیل «سرنوشت» به معنای جبریگری، «تقیه» به معنای تن به
ستم دادن، «انتظار» به معنای تحمّل انواع بیعدالتیها و در برابر قانونشکنیها و جنایات بیتفاوت بودن، «اعتقاد به آخرت» به معنای محرومیت از زندگی دنیا، «زهد» به معنای پشت پا زدن به زندگی مادی دنیا و پلید دانستن آن، «شفاعت» به معنای همه بار گناه را برابر یک عقیده دروغین به گردن شفیعان انداختن، «صبر» به معنای هیچ گونه تلاشی در برابر مسئولیتها و حوادث از خود نشان ندادن و همه بدبختیها را با آغوش باز پذیرفتن و... تفسیر گردید!!
از سوی دیگر، مسلمانان حریم دستورات الهی را شکسته، انواع محرمات را مرتکب و واجبات الهی را ترک نموده و بسیاری از برنامههای زندگیساز را زیر پا نهاده تا جایی که زنا، ربا، قمار، شرب خمر، بیحجابی، اخذ رشوه، تقلّب، تجاوز، حقکشی، جنایت، فحشا، بیدادگری، بیعفتی، دوستی با کفّار و... در میانشان رواج پیدا کرد. و این انحراف چنان در جوامع اسلامی گسترش یافته که یک ناظر بیطرفی هیچ گونه شباهتی میان اعمال مسلمین با اسلام راستین نمییابد، و هر فسادی که در غرب وجود دارد چند برابر آن به علاوه فقر و عقب ماندگی در میان شرق اسلامی موجود است.
امیرمؤمنانعلیه السلام فرمود: «یأتی علی الناس زمان لایبقی فیهم من القرآن الاّ رسمه و من الاسلام الاّ اسمه»؛(1)«بر مردم زمانی بیاید که در میان آنان از قرآن جز رسم الخطّ آن و از اسلام جز اسمی از آن باقی نمیماند.»
در بحث گذشته به مسأله انحطاط مسلمین به طور کلّی اشاره کردیم و گفتیم که دوری مسلمانان از دستورات بلند اسلام منشأ اساسی انحطاط مسلمین بوده است. اینک به بررسی عواملی چند که در این مسأله مؤثّر بوده اشاره میکنیم:
1) 1086. نهج البلاغه، کلمه 369.
برخی از عوامل درونی از ناحیه خود مسلمانان در انحطاط تمدن اسلامی تأثیر داشته است:
بعد از گذشت برههای از زمان، حکومتهای موروثی در جهان اسلام پدید آمد که توسط آنها زمینههای مناسب برای عملی نشدن اسلام واقعی ایجاد شد.
بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله جز اندک زمانی هرگز به اسلام عمل نشد، بلکه اسلام به عنوان ابزاری برای کشورگشایی و قدرتطلبی مطرح گردید. بنی امیه و بنیعباس هرگز درصدد نشر اسلام و آگاهی دادن مردم و رشد و توسعه فرهنگ اسلامی برنیامدند.
بعد از وفات رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله وحدت و ثبات لازم برای پیشرفت در جهان اسلام فراهم نشد. در حقیقت، دین ابزار توجیه سیاستهای قدرتمندان و حکومتها گشت.
«بندیکس» معتقد است که اسلام قربانی دیکتاتوری حکومتی شد و دین ابزار و دستاویزی برای مال اندوزی قدرتمندان دینی قرار گرفت. و اعراب به خاطر ثروتهای کشورها، آنها را مورد هجوم قرار میدادند و هیچ یک از فتوحات زمان امویان برای گسترش فرهنگ اسلامی نبود و بر اساس ارزشهای اسلام و اصول اسلامی انجام نگرفت، بلکه برای دست یافتن به غنایم سرشار و زمینها و اسیران جنگی بود. نتیجه این دیکتاتوریها در قلمرو اسلام، استمرار جنگ و خونریزی بود که مانع پیشرفت شد. البته هرگز نمیتوان اینها را به حساب اسلام گذاشت، چون تولید علم و فرهنگسازی و قدرت نوآوری و ابتکار، همیشه در بستر صلح و آرامش امکانپذیر است، نه در گروی جنگ و ستیز.(1)
1) 1087. تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج 1، ص 70.
یکی دیگر از عوامل و موانع رشد اسلام، به فراموشی سپردن پیام انقلابی و اصلاحی اسلام است که در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله شکل گرفته بود. دین که اهرم اصلی، چون وحدت، عدالت، فرهنگ و علم خواهی و... بود، از مسیر خود خارج شد و در طول چهارده قرن تمام، حکومتهای موجود عملاً حامی اسلام و حامل پیام و فرهنگ اسلامی نبودند.
بنابراین، درست نیست که بپنداریم فرهنگ حقیقی اسلام ارائه شده ولی نتوانسته است موفقیتی کسب کند.
در جهان اسلام بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله، وحدت و پیشرفتها، جای خود را به نفاق و خونریزی داد و تا کنون نیز این روند ادامه دارد.
در ایران جنگهای دوره غزنویان، سلجوقیان و خوارزم شاهیان و مغولان، تیمور و جنگهای داخلی قدرت طلبانه، جنگهای فرقهای و قومی و کتاب سوزیها و ویران کردن مظاهر تمدن اسلام و ارزشهای اسلامی و دینی که انرژی و نیروی فکری را تلف کرده و امنیت و رفاه و آسایش را که بنیان تفکّر و تولید علم است، از بین برده، بزرگترین مانع ترقی و پیشرفت بوده است.(1)
مسائل اعتقادی و شرعی زیادی در اسلام وجود دارد که چنانچه به معنای واقعی خود تفسیر و توجیه میشد، تحرکآفرین و زندگیساز و مجاهدپرور بود. ولی از دیرباز به عللی آن مسائل از معنای واقعی خود منحرف گردید و چنان توجیه و تفسیر شد که با ذلّت تن به ظلم دادن و در برابر ظالم دم فروبستن و تسلیم شدن، بیحالی، عقبماندگی، ضعف و ناتوانی و... توافق کامل دارد که ذیلاً به آن اشاره مینماییم.
1) 1088. انسان و سرنوشت، شهید مطهری، ص 273.
الف) اعتقاد به سرنوشت؛
مسأله قضا و قدر که یکی از مسائل اعتقادی اسلام و دارای معنای معقولی است و به اعتراف حتی دشمنان اسلام یکی از عوامل پیشرفت اسلام به شمار میرفته است،(1)در اثر جهالت و نادانی و ناآگاهی از روح و حقیقت آن و نیز به جهت مقاصد سوئی که برخی داشتند در میان نوع مسلمانان معنای دیگری که مساوی با جبریگری و تسلیم در برابر حوادث است، پیدا کرده است.
بسیار روشن است که «سرنوشت» به این معنای غلط و تحریف شده، روح تحرک و تلاش به سوی زندگی بهتر را از مردم سلب میکند. این نوع تحریف در حقیقت معنای قضا و قدر به توسط گروهی خاص و نفوذ آن در میان مردم عوام سبب گردید، که یکی از آن گروهها نظام سلطه جائر و دیگری کسانی که اشتباهی مرتکب شده و درصدد پوشش گذاشتن بر عمل نادرست خودشان بودهاند میباشد.
حقیقت «سرنوشت» آن است که خداوند برای هر پدیدهای، علل و اسباب ویژهای قرار داده که هیچ حادثهای؛ خواه فعل آدمی و خواه دیگر پدیدهها بدون فراهم شدن آن علل و اسباب پدید نخواهد آمد.
این معنا مقتضای جمع میان آیات و روایات و پیروی از دلایل قاطع است.
ب) اعتقاد به معاد؛
با آنکه اعتقاد به معاد یکی از مهمترین مسائل اعتقادی اسلام است، تا جایی که حدود 1400 آیه قرآن به آن اختصاص یافته است، و از لحاظ تحرک آفرینی و زندگیسازی و اثر تربیتی، یکی از عوامل پیشرفت اسلام بوده است، با این حال در قرنهای اخیر، این اصل اعتقادی نیز مشمول تحریف واقع شده و خاصیت تخدیری پیدا کرده است. برخی گمان میکنند: چون آدمی برای زندگی جاوید - نه این چند روزه زودگذر دنیا - آفریده شده ،از این رو هر چه تحمل شکنجهها و محرومیتها را بیشتر کند مقام و رتبهاش نزد خداوند بالاتر خواهد رفت.
1) 1089. تاریخ تمدن اسلام، ج 1، ص 61.
طبق این طرز تفکر، آدمی نباید برای نابسامانی زندگی این جهان نگران باشد. اگر حقوقش تضییع میشود و مورد تجاوز و بیعدالتی قرار میگیرد و... هیچ اهمیتی ندارد؛ زیرا این دنیا هدف اصلی زندگی نیست. طبیعی است که چنین تفکری درباره معاد، مردم را دلمرده، بیتحرّک، ستمپذیر و بیعلاقه به زندگی دنیا بار میآورد، و در نتیجه باعث انحطاط و عقب ماندگی جامعه اسلامی میگردد.
در صورتی که روح اعتقاد به معاد آن است که وظایفی که از ناحیه دین بر عهده ما گذاشته شده، در صورت انجام آنها از ثمرات نیکشان در جهان دیگر بهرهمند خواهیم شد، وگرنه مورد کیفر و عذاب الهی قرار خواهیم گرفت.
خداوند متعال شدیداً با اینگونه برداشت متحجّرانه از معاد مقابله میکند. در قرآن کریم میخوانیم: { إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ؛(1)«به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما خداوند یگانه است، پس استقامت کردند، فرشتگان بر آنها نازل شوند که: نترسید و غمگین نباشید و بشارت بر شما باد به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است.»
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «من اصبح و لایتهمّ بامور المسلمین فلیس بمسلم، و من سمع رجلاً ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم»؛(2)«هر گاه کسی شب را به روز برساند و درصدد اصلاح کار مسلمانان نباشد، مسلمان نخواهد بود. و چنانچه صدای مظلومی را که فریادرسی میطلبد بشنود و به کمک او نشتابد از جرگه مسلمانان بیرون خواهد بود.»
ج) زهد و بیتوجهی به دنیا؛
یکی دیگر از انحرافات فکری مسلمین و در نتیجه انحطاط آنان، بینش غلطی است که از کلمه «زهد» داشته و دارند. از دیرباز برخی از مسلمین به خاطر ترغیبهای فراوانی که در کتاب و سنت نسبت به زهد و تقوا شده و از مظاهر دنیا
نکوهش به عمل آمده است، پنداشتهاند که نیل به این حالات والای روحی به این است که دست از دنیا و مظاهر آن بشویند و کنج عزلت اختیار کرده و دنیا را سه طلاقه کنند. در حالی که به طور قطع، زهد اسلامی به معنای ترک دنیا و رهبانیت نیست؛ زیرا از نظر اسلام همه مظاهر زندگی از مال و زن و لباس و غذا و ریاست و غیره، همه نعمت خدا و ابزار تکامل و پیشرفت آدمی است، در صورتی که به صورت متعادل مورد بهرهبرداری قرار گیرد.
خداوند سبحان میفرماید: { وَابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا}؛(1)«و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب؛ و بهرهات را از دنیا فراموش مکن.»
و نیز میفرماید: { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ ؛(2)«بگو: چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاک را حرام کرده است؟!»
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «الزهادة فی الدنیا لیست بتحریم الحلال و لا اضاعة المال و لکن الزهادة فی الدنیا ان لاتکون بما فی یدک اوثق منک بما فی ید اللَّه...»؛(3)«زهد به این نیست که نعمتهای حلال خدا را بر خود حرام کنی و مال و ثروت را ضایع سازی، بلکه به این است که به آنچه داری بیش از آنچه که نزد خداست اعتماد نداشته باشی.»
امام علیعلیه السلام فرمود: «الزهد بین کلمتین من القرآن؛ قال اللَّه سبحانه: { لِکَیلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ فمن لم یأس علی الماضی ولم یفرح بالآتی فقد اخذ الزهد بطرفیه»؛(4)«حقیقت زهد میان دو جمله قرآن قرار گرفته است: خداوند سبحان فرموده: "برگذشته ازدست رفته افسوس نخورید و برداده شده شاد نگردید." پس کسی که بر گذشته افسوس نخورد و بر داده شده شادمان نگردد، برهر دو جانب زهد دست یافته است.»
د) تقیه؛
یکی دیگر از نمونههای انحرافات فکری که اثر مستقیم در انحراف عملی مسلمین داشته و از عوامل مؤثّر انحطاط آنان به شمار میرود، مسأله تقیه است.
بسیاری از مردم خود را در مقابل حوادث جاری محیط مسؤول نمیدانند و معتقدند: تا آنجا باید به دستورات اسلام پایبند بود که مایه دردسر آدمی نگردد. این گروه با تمسّک به عنوان «تقیه» به هیچ وجه حاضر نیستند تا در برابر حوادث ناگواری که در اطرافشان جریان دارد عکسالعملی نشان دهند، نه از مکتبهای انحرافی و برنامههای ضد اسلامی و رفتار غیرانسانی جامعه انتقاد میکنند، و نه از فعالیتهای تخریبی دشمنان اسلام و قانون شکنیهای رهبران گمراه جلوگیری به عمل میآورند و نه حاضرند عقاید صحیح و سازنده اسلامی را ابراز دارند.
بدیهی است وقتی که طرز تفکر و منطق جامعه چنین باشد، خواه ناخواه میکروب فساد و جنایت در آن رشد خواهد نمود و دیر یا زود، عزت، شرافت، استقلال، امنیت و انسانیت از آن رخت خواهد بست.
اسلام یک آیین اجتماعی و مسئولیتزا است و شانه از زیر بار مسئولیت ارشاد و هدایت جامعه خالی کردن را جایز نمیشمارد، ولی گاهی شرایط و ظروفی پیش میآید که اگر آدمی به تعهد و مسئولیتش عمل کند، جان یا مال و یا ناموسش در معرض خطر قرار میگیرد و نتیجهای هم که از آن حاصل میشود، کمتر از اتلاف نفس و ضایع کردن مال و هتک آبروی خود است. بدیهی است که در این صورت، نه عقل و نه شرع اجازه چنین کاری را نمیدهند. اینجا است که مورد «تقیه» پیدا میشود.
آری، گاهی هماهنگی ظاهری با راه و رسم دشمن و تظاهر به درستی روش او موجب میشود که اصلی از اصول اسلام و یا ضرورتی از ضروریات مذهب از بین برود و یا تزلزلی در ارکان دین پدید آید و شعاری از شعائر دین محو شده، ارکان کفر محکم گردد. در اینگونه موارد، تقیه حرام خواهد بود و مسلمانان باید با کمال صراحت و قاطعیت با چنین کارهایی مخالفت و در جلوگیری از آنها پافشاری و کوشش کنند.
ه) شفاعت؛
از نمونههای بارز انحرافات مسلمین، کج فهمی آنان در مورد مسأله «شفاعت» است.
بسیاری از عوام مسلمین فکر میکنند: هر گاه رابطه آدمی با خدا و پیامبر او و خاندانشعلیهم السلام محکم باشد؛ گرچه به مسائل مذهبی و فروع دین عمل نکنند چنین شخصی میتواند مشمول عفو عمومی حضرت حق از رهگذر «شفاعت» اولیای الهی قرار بگیرد.
این طرز تفکّر، گاهی برخی از مسلمین را به قدری جری کرده است که از ارتکاب هیچ گونه معاصی و گناه تنها به امید اینکه بالاخره مشمول شفاعت محمّد و آل محمدعلیهم السلام میشوند، ابایی ندارند.
بدیهی است که این طرز تفکر، مسلمین را از انواع تعهد و مسئولیتهایی که بر عهده آنان گذاشته شده بازداشته و موج عظیمی از جرایم و جنایات، جامعه اسلامی را فراگیرد. لذا یکی از عوامل عقب ماندگی مسلمین همین طرز تفکر انحرافی در مورد «شفاعت» است که انحرافات عملی بسیاری را به دنبال دارد. در صورتی که اگر اصل شفاعت به معنای صحیحش درک شود نه تنها از عوامل شیوع مفاسد و سقوط جامعه اسلامی نمیشود بلکه از علل اصلاح و پیشرفت آن نیز به حساب میآید.
حقیقت «شفاعت» آن است که خداوند به عدهای از انبیا و مقرّبان درگاهش رخصت میدهد که برای نجات عدهای از مردم که روح سرکشی و عناد نداشتهاند، ولی از روی جهالت و نادانی مرتکب معاصی و گناه شدهاند وساطت کرده، از او بخواهند که از تقصیراتشان در گذشته و مشمول عفو و رحمت خود قرار دهد.
بنابراین، اعتقاد به شفاعت به معنای واقعی آن نه تنها مایه عقب افتادگی مسلمانان نیست، بلکه با تزریق روح امید به افراد گناهکار و دور کردن روح یأس و نومیدی از آنان که مایه ارتکاب انواع جرایم و جنایات و خودداری کردن از برنامههای صحیح زندگی و وظایف محوّله است، به مسلمانان جنبش و تحرّک بخشیده و آنان را در پیشرفت علمی و فرهنگی و اجتماعی و... یاری خواهد نمود.
و) انتظار؛
یکی دیگر از عوامل انحراف فکری مسلمین که انحرافات عملی فراوانی به دنبال داشته و از عوامل عقب ماندگی آنان به شمار میرود، کج فهمی آنان در مورد «انتظار فرج حضرت مهدیعلیه السلام» است.
بسیاری از مسلمانان چنین فکر میکنند که تا دنیا پر از ظلم و جور نشود حضرت ظهور نمیکند، پس ما باید در این راستا همکاری کرده و این مقدمه که همان ظلم و جور است را فراهم سازیم و یا حدّاقل برای جلوگیری از ظلم و جور کاری انجام ندهیم!!
بسیار روشن است که این طرز تفکّر ضربه بسیار مهلکی بر پیکر جامعه اسلامی وارد خواهد کرد و آن را به سراشیب سقوط خواهد کشاند.
«انتظار» ظهور منجی حقیقی به مفهوم صحیح آن، که خود یک عامل روحی برای از بین بردن حالت یأس از جامعهای است که به سوی فساد میرود و افراد منتظر را وادار میکند که خود را برای همگامی با حضرت آماده نماید، این حالت، تحرّکبخش، سازنده و مجاهدپرور است نه یک عامل تخدیر کننده و ویرانگر که مردم را به تنبلی و راضی به وضع موجود بار آورد و در نتیجه یکی از عوامل عقبافتادگی مسلمین به شمار رود.
یکی دیگر از عوامل مهم عقبافتادگی مسلمین، تحزّب و فرقهگرایی است. بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله چنانکه خود حضرت نیز پیش بینی کردند، امت اسلام چه از لحاظ سیاسی و چه از لحاظ فکری و عقیدتی، گرفتار تفرقه و تشتّت گردیده و به دستهها و فرقههای گوناگون تقسیم شد. و هر کدام مدعی گردید که تنها راه او همان راه راستین اسلام است و دیگران بر طریق غیرمستقیم قرار دارند. تاریخ اسلام پر است از جنگها و جدالهای طایفهای و فرقهای، و چه بلاها و مصایبی که از این رهگذر بر
سر اسلام و مسلمین وارد آمد، و چه خونهای به ناحقی که در این راه بر زمین ریخته شد و چه نیروهای عظیمی که در این راه به هدر رفت.
تا زمانی که رسول خداصلی الله علیه وآله زنده بود، شخصیت آن حضرت اجازه نمیداد کسی در مواجهه با حوادث، سلیقه شخصی ابراز کند و در برابر نظرات آسمانی و واقعنگر اسلام، نظرات شخصی خود را اعمال نماید، ولی پس از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله خودخواهیها و هواپرستیها ایجاب کرد که شکاف در دیوار دین پدید آید و با وجود آمدن کشمکش بر سر جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله در میان مهاجرین و انصار و بنیهاشم نخستین نطفه خلاف و تفرقه در امت اسلام بسته شود. درست است که اختلاف افکار مردم همانند اختلاف شکلها و صورتهای آنان امری طبیعی به نظر میرسد ولی با معیارهایی که قرآن و عترت قرار داده، باید اختلافات را به حدّاقل کاهش داد.
اسلام برای آنکه این اختلافات به حداقلّ کاهش یابد، تعبّد و تقلید را در امور اعتقادی و همچنین هواپرستی و خودخواهی را در زندگی شدیداً محکوم میکند و به عالمان آگاه دستور میدهد که مواظب مرز مملکت عقیده مسلمین باشند و چنانکه اهریمنی خواست به آن تجاوز کند، با منطق و استدلال جلوی آن را بگیرند. و همچنین به همه خیراندیشان هشدار میدهد که بالاخره مؤمنان و کسانی که به مبادی اعتقادی اسلام پایبند میباشند با هم برادرند و چنانچه در بینشان اختلافی پدید آمد وظیفه آنها است که خودشان را اصلاح نمایند.
یکی دیگر از عوامل مهمّ عقبافتادگی مسلمین، وجود زمامداران نالایق و رهبران گمراه بوده که در طول تاریخ، بر جامعه اسلامی حکمرانی داشته و رهبریهای غلطی که از ناحیه آنان و عمّالشان اعمال شده است.
شکی نیست که رهبری در تشکیل هویت جامعه نقشی بسزا دارد و در تشکیل جامعه ایدهآل و یا جامعه فاسد میتواند سرنوشتساز باشد. پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به حق، رهبری شایسته و دلسوز بود و روی همین شایستگیها و رهبریهای صحیحش
توانست در مدت بیست و سه سال بعثت، چنان ملّتی تربیت کند که در مدت کوتاه، سرآمد همه ملل قرار گیرد، و چنان روحی به مردم دور از تمدن آن روز جهان دمید که تا مدتی جامعه اسلامی خود به خود پیش رفت. ولی بعد از رحلت آن حضرت، امت اسلامی مبتلا به فرمانروایانی شد که جامعه را به انحراف کشیدند.
«جرجی زیدان» در مورد حکومت بنی امیه مینویسد: «بنی امیه یک هدف، یک مقصد و یک منظور داشتند و آن اینکه مانند زمان جاهلیت رئیس و فرمانروا باشند و برای رسیدن به آن منظور، به هر وسیلهای دست میزدند و از ارتکاب هیچ عملی ابا نداشتند و سرانجام هم به مقصود خود رسیدند... آنان به انتشار دین اسلام اهمیتی نمیدادند و از پیروزیها، غنیمت و اموال میخواستند. از آن رو در زمان آنان انتشار اسلام در جاهای دور دست؛ مانند ترکمنستان و سند متوقف شد، در صورتی که مردم آن نواحی به اسلام تمایل داشتند ولی بدرفتاری خلفای اموی، آنان را از اسلام بیزار میکرد، همین که مختصر محبّتی میدیدند مسلمان میشدند و سپس از بیداد مأمورین متنفّر شده، مرتدّ میگشتند...».(1)
او در جایی دیگر میگوید: «بنی امیه غالباً بادهپیمایی و زنبازی و شهوترانی داشته و به امور کشور نمیرسیدند؛ وحتی به نگهداری وضع سلطنتی خویش توجهی نداشتند و در تعیین و انتخاب والیان و مأمورین عالی رتبه دولتی دقت نمیکردند و چه بسا به خواهش کنیزی یا در نتیجه دریافت پولی، بزرگترین ایالات را به اشخاص نالایق و یا ستمکار میسپردند... عاملان که این هرج و مرج را مشاهده میکردند تمام مساعی خود را برای تحصیل مال و گردآوردن کنیز به کار میگرفتند و اشخاص درستکار و باایمان از قبول مشاغل مهم دولتی امتناع میجستند؛ زیرا میدانستند که خلیفه به هر عنوانی که باشد از آنان پول خواهد گرفت...».(2)
این وضع همین طور در طول تاریخ حکمرانی حاکمان اسلامی ادامه یافت و لذا مشاهده میکنیم که چگونه امت اسلامی از قافله تمدن و پیشرفت عقب ماند.
یکی دیگر از عوامل مهمّ عقب افتادگی مسلمین، سرگرم شدن آنان به عیاشی و خوشگذرانی و غافل شدن از مسئولیتهای فردی و اجتماعی است. تجربه نشان داده که هر ملتی که به خوشگذرانی و راحتی خو کرده و روح تجمل پرستی و تنپروری بر او حاکم شده باشد، بالاخره عزت و استقلال و شرافتش را از دست خواهد داد و به روز سیاه ذلّت و سقوط خواهد نشست؛ زیرا چنین ملّتی به جای آنکه در راه بهبود جامعه و پر کردن شکاف اجتماعی تلاش کند و همه امکاناتش را در راه ساختن اجتماعی سربلند و مستقل به کار گیرد، سرگرم تجمّل پرستی و ارضای هر چه بیشتر غرایز و تمایلات افراطی خود میشود و بدیهی است که این گونه سرگرمیها از یک سو روح تحرّک و تلاش را در جامعه میمیراند و از سوی دیگر فساد اجتماعی را دامن میزند و در نتیجه جامعه را به سراشیب سقوط میکشاند.
قرآن کریم در این باره میفرماید: { وَإِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً}؛(1)«و هنگامی که بخواهیم شهر و دیاری را هلاک کنیم، خوشگذرانان آن را وا میداریم تا در آن به انحراف و فساد بپردازند و در نتیجه، عذاب بر آن [شهر] لازم گردد پس آن را [یکسره زیر و زبر کنیم.»
در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله غالب مسلمانان هدفی جز اعتلای کلمه توحید و پیشرفت اسلام را نداشتند ولی بعد از وفات آن حضرت، کم کم زراندوزی، اسرافکاری، و عیاشی رواج یافت و هر کس تا آنجا که میتوانست از بیتالمال مسلمین سوء استفاده میکرد.
«جرجی زیدان» میگوید: «همین که چندی از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله گذشت و بیم و هراس مردم از امور اخروی کم شد طبعاً به سیرت دیرین بازگشتند و به جمعآوری مال و تقویت نفوذ و اقتدار خود پرداختند...».(2)
این خط و روش عملی در بین امیران و حاکمان و مردم در طول تاریخ اسلام ادامه یافت و سبب انحراف و عقبافتادگی روزافزون امت اسلامی از اهداف عالی خود شد.
اسلام، در عین آنکه بهرهمندی از مظاهر زندگی و تجمّل را در حدّ اعتدال جایز میشمارد و از ترک دنیا و رهبانیت شدیداً نهی میکند، با این حال از خوشگذرانیهای بی حدّ و حصر، اسرافکاری و عیاشی، زراندوزی بدون انفاق در راه خدا، سرگرم شدن به متاع دنیا و تجمل پرستی شدیداً جلوگیری مینماید.
یکی دیگر از عوامل عقبماندگی مسلمانان «خودباختگی و از دست دادن حسّ اعتماد به نفس» است.
از چند قرن پیش، آنگاه که کشورهای اسلامی در خواب غفلت به سر میبردند و زمامداران آن، سرگرم عیاشی خود بودند، غرب به سرعت فصل تازهای به روی خود گشود و دست به انقلاب گستردهای در زمینههای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و صنعتی زد. این پیشرفت چنان مردم مشرق زمین را مجذوب خود کرد که در ارزیابی آن دچار سردرگمی شده و لذا خود را در مقابل آن تسلیم کرد. و تنها راه رسیدن به چنین تحولی را تسلیم و رفتن زیر سلطه آنان دانست. غرب نیز این نقطه ضعف را احساس کرده و لذا از این طرف سلطه خود را بر آن کشورها گسترده کرد.
برای درمان این حالت بیمار گونهای که در مسلمین پدید آمده و آنان را از انجام رسالت اسلامی خودشان بازداشته و بدون توجه به سوابق درخشان خویش، تسلیم بدون قید و شرط غرب شدهاند، توجه به چند نکته ضروری است:
الف) ارزیابی تمدن غرب؛
درست است که غربیها به لحاظ صنعت و علوم مادی پیشرفت قابل توجّهی کردهاند، امّا پیشرفت آنها در این امور هیچگاه دلیل بر آن نخواهد شد که همه اعمال و رفتار و نظامهای حقوقی و اخلاقی و مبانی اعتقادی آنها نیز صحیح و پیشرفته باشد.
امروز بسیاری از دانشمندان غرب اعتراف میکنند که غرب از لحاظ روحی و اخلاقی و اعتقادی بیمار است.
«ویل دورانت» مورّخ و فیلسوف بزرگ آمریکایی مینویسد: «امروز فرهنگ ما سطحی و دانش ما خطرناک است؛ زیرا از لحاظ ماشین، توانگر واز لحاظ غایات و مقاصد، فقیر هستیم. آن تعادل ذهنی که یک وقتی از ایمان دینی بر میخاست، از میان رفته... و گویی همه جهان در اصالت فردیتی در هم که نشانه قطعه قطعه شدن نامنظم خوی و منش است، گم شده است».(1)
«اریک فروم» روانشناس و متفکر اجتماعی آمریکایی میگوید: «ما در مغربزمین؛ به ویژه در آمریکا، دچار نوعی بحران هویت شدهایم؛ زیرا در جامعه صنعتی در حقیقت افراد به کالا تبدیل شدهاند و کالا هم فاقد هویت است».(2)
«روژه گارودی» در مورد حاکمیت تمدن غرب مینویسد: «جهان در سایه حاکمیت تمدن غرب هرگز روابط بالای انسانی را بین دو برادر، بین دو جامعه، بین مرد و زن، بین حاکم و محکوم، بین فقیر و ثروتمند، بین نیرومند و ناتوان، بین انسان و طبیعت و محیط زیست، ندیده است».(3)
ب) الهام گرفتن از تمدن اسلامی؛
مسلمانان باید توجه داشته باشند که پیشرفت غرب، معلول تلاشها و از خود گذشتگیهای گروهی از انسانهایی است که به گواهی تاریخ، بسیاری از آنان از تمدن اسلامی الهام گرفتهاند.
ویل دورانت میگوید: «دنیای اسلام در جهان مسیحی نفوذ بسیاری داشت. اروپا از دیار اسلام، غذاها، شربتها، دارو، درمان، اسلحه، نشانهای خانوادگی و سلیقه و ذوق هنری، ابزار و رسوم صنعت و تجارت، قوانین و رسوم دریانوردی را فرا گرفت و غالباً نیز لغات آن را از مسلمانان اقتباس کرد».(4)
باید در دید خود نسبت به علوم مختلف از حالت یک مقلّد بیرون آییم، و سعی کنیم خود، صاحب کوشش و ابتکار باشیم. در دنیای کنونی فقط تفکر و مطالعه و خودآگاهی هر ملت در زمینه فرهنگ ملّی است که موجب حفظ هویت و اصالت و پیشرفت آن ملت میشود نه تقلید بدون تفکّر و تأمّل.
بیشک، یکی از وقایع تلخ در سیر تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، سقوط اندلس و زوال حکومت مسلمانان در آن ناحیه از دنیا است.
قبل از ظهور اسلام و در اوایل قرن پنجم میلادی، اندلس که منطقهای در جنوب اسپانیا و جنوب شرقی پرتغال بود، مورد هجوم «واندالها» و «ویزیگوتها» قرار گرفت و این قبایل با عبور از کوههای پیرنه، وارد اندلس شدند و پس از سالها جنگ و خونریزی، سرانجام واندالها بر مغرب و ویزیگوتها بر اندلس تسلط یافتند... ولی پس از مدتی به جهت عواملی چند، دولت «ویزیگوتها» رو به انحطاط گرایید.
«موسی بن نُمیر» در آن زمان حاکم افریقیه و مغرب بود، وقتی خبر انحطاط دولت «ویزیگوتها» را شنید، تشویق شد تا اندلس را تسخیر کند. لذا به غلام خود طارق بن زیاد دستور داد با هزار سرباز در سال (92 ق / 711 م) با عبور از تنگهای که بعدها به نام او «جبل الطارق» نامیده شد، در خاک اسپانیا پیاده شده و آنجا را فتح کند. وی توانست با ورود به اسپانیا، پادشاه «ویزیگوتها» را شکست دهد و تا قلب اسپانیا پیش برود و در مدت یک سال، از جنوب تا شمال اندلس را به تصرف درآورد.
از طرفی دیگر خود موسی بن نمیر نیز در ماه رمضان 93 با سپاهی بزرگ از جبل الطارق گذشت و پس از فتح چند شهر مهم اندلس به نیروهای طارق پیوست.(1)
اندلس به واسطه موقعیت جغرافیایی خود، همواره مورد توجه جهان اسلام و غرب بوده است. به عبارتی، این منطقه از دنیا طی چند قرن از حکومت مسلمانان
1) 1104. سپیده دم اندلس، حسین مؤنس، ترجمه حمیدرضا شیخی، ص 35و36.
توانسته بود به عنوان پل ارتباطی بین غرب و شرق عمل نماید و در زمینههای مختلف علمی و فرهنگی پیشرفتهای چشمگیری داشته باشد. مثلاً، اندلس تحت تأثیر دیگر کشورهای اسلامی توانست در حیطه علوم قرآنی، علوم حدیث و دانش فقه توسعه یابد... .
اندلس از لحاظ علم پزشکی نیز بسیار پیشرفت کرد و توانست اطبای حاذقی را پرورش دهد. از لحاظ فلسفه و کلام و شعر و ادبیات نیز به واسطه واقع بودن در سر حدّ سرزمینهای اسلامی و اروپا به عنوان دروازه تبادل فرهنگی عمل میکرد و افراد نامداری را پرورش داد.
در مورد انحطاط مسلمانان در اندلس نظریات مختلفی ارائه شده است که میتوان آنها را به سه دسته، عوامل داخلی، عوامل خارجی و عوامل ژئوپلیتیکی تقسیم کرد:
الف) عوامل داخلی؛
اندلس در دوران حکومت بنی امیه به دست مسلمانان افتاد. در این دوران، بدعتها و انحرافات فراوانی در نظام ارزشی اسلام ایجاد شده بود که میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
نظام حکومت اسلامی که پس از پیامبرصلی الله علیه وآله طبق اعتقادات اهل سنت، بیعت نسبی مردم با خلیفه بود، به حکومت استبدادی موروثی فردی مبدل شد و حاکم به جای اجرای احکام الهی، تابع هوا و هوس فردی خود بود.
مساوات که یکی از ارکان مهم نظام اسلامی بود، از میان رفت. امویان، نژاد عرب را نژاد برتر میشمردند و قریش را از دیگر قبایل عرب برتر میدانستند.
درآمد حکومت به جای آنکه صرف امور عمومی شود، به تجمّل و خوشگذرانی حکومت اختصاص مییافت و همین عامل موجب افزایش نارضایتی در بین مردم شده بود.
دستگیری، حبس، شکنجه، کشتار و گاه قتل عام، از اعمال متداول دوران حکومت بنی امیه بود و آنها از قوّه قهریه برای نابودی مخالفان خود استفاده میکردند.
گرایش به تجمّل در زندگی، خوراک، لباس، خانه و... در دوران حکومت بنی امیه رواج داشت.
میگساری، زنبازی، خریداری کنیزان آوازهخوان و مدیحهسرایی به سبک و سیاق دوران جاهلیت، در زمان بنی امیه متداول شد و این رفتارهای غیراسلامی به توسط فاتحان در سرزمینهای تازه فتح شده رواج یافت.
ب) عوامل خارجی؛
موفقیت پی در پی مسلمانان در جنگهای متعدد و فتح مناطق وسیعی از اروپا و ناکامی مسیحیان در جنگهای صلیبی، ضربه شدیدی برای اروپائیان محسوب میشد. آنان برای عقب راندن مسلمانان به ویژه از منطقه اندلس، طرحی دراز مدت تدوین کردند که این طرح دارای دو بخش بود:
بخش اول: تهاجم نظامی و باز پس گیری تدریجی سرزمین اسپانیا بود. نهضت باز پس گیری یا فتح دوباره از سوی پاپ، به منزله تکلیف به مسیحیان القا شد. از جمله عواملی که به پیشرفت مسیحیان کمک میکرد، جنگهای عربها با بربرها بود.
«آلفونسوی ادل» با تحریک مسیحیان نواحی شمالی اندلس، آنها را وادار به شورش علیه مسلمانان کرد و پس از مدتی این نواحی از دست مسلمانان خارج شد. آنان دریافتند که دفاع از این منطقه ممکن نیست و لذا با تسلیم شدن در برابر مسیحیان موافقت کردند. وداع ابوعبداللَّه، آخرین سلطان بنی نصر و آخرین حکمران مسلمان اسپانیا با اندلس، پرچم اسلام را برای همیشه از این منطقه پایین کشید.(1)
بخش دوم: بستر سازی زمینههای فرهنگی سقوط اندلس اسلامی با تهاجم فرهنگی، یکی دیگر از عوامل انحطاط مسلمانان اندلس بود. آنها توانستند طی برنامههایی طولانی مدّت، تخم رخوت، بیاعتقادی و بیاعتنایی را در جامعه مسلمانان بپاشند و انتقام سختی از مسلمانان بگیرند.
1) 1105. غروب آفتاب در اندلس، سید محمد طهطاوی، ص 16و17.
با شرایط خاصی که برای مسیحیان فراهم شد، آنان با خیانت برخی از سرداران مسلمان، شهر والانس را تصرف کردند و جنایات فجیعی را در این شهر مرتکب شدند. آنان هزاران نفر از مسلمانان را به خاک و خون کشیدند و حتی به تجاوز نوامیس مسلمانان در مقابل چشمان همسران و پدران و مادرانشان پرداختند. تصرّف این شهر به قدری سریع صورت گرفت که حاکمان دیگر شهرها نتوانستند به بسیج نیروهای خود بپردازند. این گونه بود که مسیحیان با توسّل به این گونه ترفندهای زیرکانه توانستند با آلوده ساختن جامعه اسلامی، به تدریج شهرهای دیگر اسپانیا را نیز یکی پس از دیگری به تصرف خود درآورند.
ج) عوامل ژئوپلیتیکی؛
نکته مهم ژئوپلیتیکی در خصوص فتوحات مسلمانان در اندلس این است که شبه جزیره ایبری (اندلس) به طور کامل فتح نشد و به تصرّف کامل مسلمانان در نیامد؛ مخصوصاً در شمال غربی، ناحیه بزرگی از اندلس دست نخورده باقی ماند. در سایر نقاط نیز مناطقی وجود داشت که مسلمانان تسلّط مؤثّری بر آنها نداشتند. مسیحیان که کلّ اسپانیا را از دست داده بودند، نوار باریکی را در سواحل شمال اسپانیا در کنار خلیج بیسکای برای خود به مثابه پلی حفظ کردند تا شاید بتوانند از همین مکان با استفاده از ضعف و اختلافات داخلی و بیتوجّهی مسلمانان، به صورت تدریجی به سوی جنوب گسترش یافته و به تدریج، اسپانیا را به دامان مسیحیت باز گردانند. و اینگونه نیز شد.
در هر عصر و دورهای از تاریخ تمدن بشری، شاهد برهههای زمانی مختلفی هستیم که از آنها به عنوان دوره استبداد یاد میشود.
ظهور دین اسلام تحوّلی بزرگ در اندیشه بشر به وجود آورد. هدف عمده این دین الهی رهاسازی انسان از کلیه قید و بندهایی است که در طول زمان بر دست و پای
او پیچیده شده است. اسلام با خود رأی بودن، مخالف و بنای حکومت را بر اصل مترقّی «مشورت» قرار داده است. اما از زمان به قدرت رسیدن بنی امیه، بسیاری از مسائل تغییر یافت و سیاست مدارا و تحمّل از بین رفت.
عمّال معاویه بیم داشتند که اگر به مردم آزادی دهند آنان دست به شورش زده، لذا به سختگیری و شکنجه مسلمانان پرداختند. نخستین بار در دوران معاویه بود که سختگیری و شکنجه اعمال شد و اشخاصی که با وی مقابله میکردند، دستگیر و کیفر میشدند.(1)
در مجموع، دوران خلفای عباسی، به ویژه برخی از آنها وخیمتر از دوران اموی بود و خلفای این دوره از ایجاد قتل مخالفان خود فروگذار نبودند. این گونه سیاستها به مرور زمان نارضایتی عمومی را به دنبال داشت. این نوع استبداد را در حکومتهای اسلامی دیگری؛ از قبیل امپراطوری عثمانی نیز مشاهده میکنیم.
حال علت استبداد هر چه باشد و در هر دوره زمانی که پدیدار شده باشد، باید گفت که این پدیده یکی از عوامل عمده در انحطاط فرهنگ و تمدن است که فرهنگ و تمدن اسلامی نیز از این قاعده مستثنی نبوده است.
بررسی تاریخی تمدن اسلامی نشان میدهد که هر اندازه استبداد شاهان کمتر بوده، به همان اندازه جامعه بستر مساعدتری برای رشد و توسعه فرهنگ و تمدن به دست آورده است.
برخی از عوامل بیرونی و از ناحیه دشمنان اسلام و مسلمین نیز در انحطاط مسلمین تأثیر بسزایی داشته است:
یکی از عوامل عقبافتادگی در ممالک اسلامی پدیده استعمار است.
1) 1106. تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان، ترجمه علی جواهرکلام، ص 723و724.
«فرانتس فانون» میگوید: «در مقابل کشورهای عقب مانده، کشورهای صنعتی غرب قرار گرفتهاند که در ثروت غوطهورند. ولی باید گفت که این ثروت مایه ننگ و افتضاح غرب است؛ زیرا از خون بردگان تغذیه نموده و با غارت و چپاول منابع زیرزمینی کشورهای عقب مانده، فراهم شده است. تنعّم و پیشرفت اروپائیان با جان کندن سیاهان، اعراب و هندویان و زردپوستان و سایر ملل (استعمارزده) به دست آمده و ما تصمیم داریم که این را فراموش نکنیم».(1)
استعمار با طرح تجزیه امپراطوری عثمانی و ایجاد مرزهای مصنوعی بین کشورهای اسلامی؛ از جمله کشورهای خاورمیانه و به وجود آوردن دولتهای دستنشانده در کشورهای اسلامی و ایجاد اسرائیل، زمینههای درگیری و جنگ را در میان کشورهای اسلامی فراهم ساخت و عقبافتادگی را پایدار نمود. در هر زمانی بهانه نزاع و درگیری در این منطقه وجود دارد. استمرار استیلای استبداد با حمایت استعمار، حافظ منافع استعمارگران و عامل دوام عقبماندگی در کشورهای استعمارزده است.
استعمار با گذشت زمان و پیدایش ابزار وسیع ارتباطی، شکلهای بسیار پیچیدهای را به خود میگیرد و علاوه بر تغییر فرهنگ کشورهای عقب مانده، آنها را شدیداً به مواد و تولیدات استعماری خود وابسته میسازد و با غارت مواد اولیه آنها؛ خصوصاً نفت و معادن دیگر و ربودن مغزها و نخبگان کشورهای اسلامی، سه عنصر اساسی و ضروری توسعه (فرهنگ، ثروت و تفکر) را در این کشورها در معرض نابودی قرار میدهند.
یکی دیگر از عوامل مهمّ عقب افتادگی مسلمین، فعالیتهای تخریبی اقلیتهای دینی در کشورهای پهناور اسلامی بوده است.
1) 1107. ریشههای عقب ماندگی، لیبرته به نقل از او.
دشمنان اسلام وقتی که در برابر پیشرفت سریع و همه جانبه اسلام شکست خوردند و مشاهده کردند که قدرت برابری و مقابله علنی با آنان را ندارند، درصدد برآمدندتا چهره واقعی اسلام را از راه ایجاد شبهات، زشت جلوه داده، و از سوی دیگر اباطیلی را به نام اسلام در آن وارد سازند تا در نتیجه از پیشروی اسلام جلوگیری نمایند.
در تاریخ اسلام مشاهده میکنیم که از همان ابتدا گروهی از پیروان ادیان دیگر؛ از قبیل: یهود، نصارا، مجوس، و زنادقه به طور آشکار یا پنهان شبهاتی را نسبت به مسائل اعتقادی و دینی به جامعه اسلامی تزریق مینمودند تا موجب تزلزل مردم نسبت به دین و آیین اسلام شوند.
و نیز از جمله فعالیتهای مسموم تبلیغاتی آنان این بود که یک سلسله مسائلی را که به شکل افسانه و خرافه بوده و در دین و آیین خودشان رسوخ کرده بود، وارد دین اسلام نمودند و با برچسب اسلامی به خورد مردم دادند، در صورتی که آن مسائل به هیچ وجه با روح اسلامی سازگاری نداشت.
آری، افرادی همچون «کعب الاحبار»، «وهب بن منبه» و «تمیم الداری» و... که به ظاهر اسلام آورده بودند، از هر موقعیتی برای تخریب اسلام با وارد کردن خرافات و افسانهها در آن استفاده کردند.
«عقیلی» از حماد بن یزید نقل میکند که: زنادقه دوازده هزار حدیث فقط به نام رسول خدا جعل کردند، و هنگامی که یکی از آنها را به اتّهام جعل حدیث به نزد هارون بردند، او اقرار کرد که من چهار هزار حدیث که حرام را حلال و حلال را حرام کرده جعل کرده و انتشار دادهام.(1)
در این میان نقش دیرها و کنیسهها در کشورهای اسلامی در این زمینه قابل بررسی است.
احمد امین مصری در این باره مینویسد: «امر بسیار عجیب این است که این دیرها سرچشمه دو امر کاملاً متناقض بود. از یک طرف سرچشمه زهد و پرهیزکاری
1) 1108. الاسرار المفروعة فی الاخبار الموضوعة، ص 61و62.
و دوری از دنیا و مظاهر آن بود که زهّاد مسلمین به آنجا میرفتند و از راهبان مطالبی در مورد بیارزشی دنیا و لذات زودگذر آن شنیده و روایت میکردند و از طرف دیگر مرکز عیاشان و هرزگان از شعرا و ادبا بود که به آنجا میرفتند... بهعلاوه در آنجا به خاطر شرابهای نابی که موجود بود شاعران به آنجا میرفتند و مست شراب میشدند و اشعاری در توصیف آن میگفتند. و شراب فروشان نیز از شهرت دیرها به شراب آگاه بودند. از این رو در کنار آنها دکانهای شرابفروشی پدید میآوردند، چنانکه «ابن فضل اللَّه عمری» میگوید: کنار دیر عذاری دکانهای می فروشی و بستانها و تفریگاههایی وجود داشته است».(1)
و سرانجام، آزادی مذهبی که اسلام به پیروان مذاهب دیگر داده بود، به آنها امکان میداد تا در داخله کشورهای اسلامی زیست کرده، پستهای مختلف اداری، نظامی، و سیاسی را بر عهده گیرند. بدیهی است که این معاشرت و نفوذ، راه را برای انتقال افکار و رفتار ضد اسلامی آنان به جامعه اسلامی هموار میسازد و از این رهگذر به کیان اسلامی ضربه وارد میشود.
دشمنان اسلام وقتی محیط اسلامی را با فعالیتهای تخریبی خود برای دگرگونی بنیادی آماده ساختند گاهی چنان حمله وحشیانه به آن نمودند که به کلّی آثار اسلام را از آن محو کردند، و گاهی نیز با حملههای پی در پی و جنگهای طولانی جامعه اسلامی را به گونهای ناتوان و بیچاره نمودند که قرنها نتوانست خسارات وارده را جبران نماید.
از اواخر قرن یازدهم تا اواخر قرن سیزدهم، هشت فقره جنگ میان مسیحیان و مسلمانان بر سر تصرف بیت المقدس درگرفت و به نام «جنگهای صلیبی» معروف گردید. در این جنگها که در حدود دو قرن طول کشید، مسلمانان خسارات فراوانی دیدند و کشتههای زیادی دادند.
1) 1109. ضحی الاسلام، ج 1، ص 350.
«ویل دورانت» از کسانی که ماجرای اسفانگیز جنگ صلیبی را شاهد بودند نقل میکند: «در کوچهها تودههایی از کله و دست و پای مقتولین دیده میشد. هر طرف که انسان مرکب را حرکت میداد، در میان اجساد مقتولین و لاشه اسبان بود. زنان را با ضرب دشنه میکشتند، ساق پای اطفال شیرخوار را گرفته، آنها را به زور از پستان مادرانشان جدا میکردند و به بالای دیوارها پرتاب مینمودند و یا با کوفتن آنها بر ستونها گردنشان را میشکستند و در نتیجه هفتاد هزار مسلمان را که در شهرها مانده بودند به هلاکت رساندند».(1)
«گوستاو لوبون» مینویسد: «سپاه صلیب، پایه قساوت و بیرحمی و خونخواریرا به جایی رسانید که در غیر از مذهب یهود، نظیر آن را بین هیچ مذهبی نمیتوان پیدا کرد».(2)
«رنه گروسه» مینویسد: «شهر فتح شد ولی متأسفانه این پیروزیها قتل عام بیرحمانه و وحشتناکی را در پی داشت. قتل عامی که هم بر خلاف سیاست بود و هم بر خلاف انسانیت».(3)
و بالاخره همین حملات پی در پی و شرارتها و فعالیتهای تخریبی دشمنان اسلام، موجب ضعف و ناتوانی مسلمین گردید، و هنگامی که لشکر مغول به سوی کشورهای اسلامی هجوم بردند دیگر قدرتی برای مقابله با آنان نبود و چنان مرتکب قتل و جنایت شدند که قلم از بیان آن عاجز است.
یکی دیگر از عوامل عقب افتادگی مسلمین، هجوم استعمار به کشورهای اسلامی و پیاده کردن نقشههای مختلف برای انهدام اسلام است. مقصود از استعمار، دخالت کشورهای بیگانه در سرنوشت ملتهای دیگر و به غارت بردن سرمایههای ملّی و مذهبی آن و به بردگی کشیدن مردم است.
نقشههایی که استعمار برای رسیدن به اهداف خود کشیده و آنها را به کار بستند عبارت است از:
الف) تخریب عقاید و ایمان مسلمین؛
استعمار به خوبی تشخیص داده بود تا زمانی که عقاید مسلمانان نزد آنان احترام دارد، اسلام در گسترش خواهد بود.
«گلادستون» نخست وزیر اسبق انگلستان در مجلس آن کشور بعد از آنکه قرآن را به شدت روی تریبون کوبید، گفت: «تا این کتاب در میان مسلمانان وجود دارد، امنیت و اطاعت سرزمینهای مسلماننشین در برابر استعمار انگلیس محال است».(1)
«ویلیام گیفورد» تصریح میکند: «هر گاه قرآن و شهر مکه از کشورهای عربی و اسلامی جدا شد، آن وقت ما میتوانیم مسلمین را در حالی ببینیم که تدریجاً راه تمدن ما را میپیمایند و مطیع و فرمانبردار ما میباشند».(2)
آنان تا آنجا که توانشان بود این احترام و قداست را از بین بردند و برای این کار افرادی را اجیر و استخدام کردند تا با ایجاد شبهات درباره مبادی و مسائل اعتقادی اسلام، در عقیده و ایمان مسلمانان خلل وارد سازند.
ب) بر هم زدن وحدت مسلمین؛
استعمار به خوبی دریافته است چنانچه مسلمانان یکپارچه و متحد باشند هیچگاه نخواهند توانست آنان را به بردگی گرفته، سرمایههای مادی و معنویشان را به غارت ببرند، از این رو درصدد برآمده تا وحدت و یکپارچگی آنان را از بین برده و مرزهایی بین آنها ایجاد کنند.
آنان از یک سو، مرزهای جغرافیایی متعددی میان مسلمانان پدید آوردند و پیکر وسیع و نیرومند ممالک اسلامی را به قسمتهای کوچک تجزیه کرده و هر منطقهای
را به شخصی مورد اعتماد خود سپردند و آنان را نیز بر سر حفظ منطقهای که به دستشان سپرده شده به جان هم انداختند...
از سوی دیگر، حصاری از ملیتگرایی دور کشورهای اسلامی کشیده شد و با زنده کردن تمدنهای قدیمی شان آنان را سرگرم خود نمودند، تا بدین وسیله تمدن درخشان اسلامی را در نظرشان بیارزش جلوه دهند.
از دیگر سو، مکتبها و مذاهبی بین مسلمانان پدید آوردند و با رواج آنها به آتش اختلافشان و راه انداختن جنگ و جدال دامن زدند و در نتیجه یکپارچگی آنان را بر هم زده و نیروهایشان را به هدر دادند و بالاخره به مقاصد شوم خود که همان غارت سرمایههای ملّی و به بردگی کشیدن مسلمین بود نایل شدند.
ج) ترویج فساد؛
استعمار برای آنکه از ملت اسلام، ملّتی سست و بیروح بسازد، انواع وسایل سرگرم کننده و عوامل فساد؛ از قبیل: مشروبات الکلی، فیلمهای سکسی و بدآموز، مجالس رقص و ساز و آواز و... را در میان مسلمین رواج داد و آنان را به این گونه عوامل ضدّ اخلاقی و ویرانگر سرگرم کرد تا بتواند به اهداف خود برسد.
پر واضح است ملتی که اوقات شریفش را به چنین اعمالی مشغول سازد، خواه ناخواه از پیشرفت بازخواهد ایستاد و عزت و سعادت و افتخاراتش را از دست خواهد داد.
د) قطع ارتباط با بزرگان؛
استعمار برای آنکه به آسانی و به مرور زمان بتواند شخصیت اسلامی را از مسلمانان بگیرد، راههایی را در پیش میگیرد تا آنان رابطهشان را با بزرگان پیشین خود قطع نمایند. بزرگانی که در تاریخ پر عظمت اسلام سرنوشتساز بودهاند. و نیز درصدد برآمدند تا زبان، خط و تاریخشان را نیز عوض کنند. طبیعی است ملتی که بزرگان دین و زبان خود را فراموش کند و با نوشتههای بزرگان دین خود آشنایی نداشته باشد تاریخ ارزشمند خود را به فراموشی خواهد سپرد.
استعمار، چنین کاری را در بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیایی و اسلامی انجام داد و زبان و خط آنها را به انگلیسی و لاتین و فرانسه و نیز تاریخ آنان را به میلادی و غیره تغییر داد.
ه) تخریب شخصیتها؛
استعمار به خوبی دریافته است که شخصیتهای بزرگ و دانشمندان متعهّد و مسؤول با محبوبیتی که در افکار جامعه اسلامی و رسالتی که در حفظ و حراست از آن به عهده دارند، هیچگاه اجازه نخواهند داد کشورهای اسلامی مورد تجاوز بیگانگان قرار گیرد. از این رو میکوشند تا چهرههای آنان را خراب کنند.
روی همین اصل است که میبینیم: استعمار از یک سو دانشمندان اسلامی را مرتجع و مفتخور و کهنهپرست معرفی میکند و از سوی دیگر آنان را قشری، سختگیر، انحصار طلب، عامل بیگانه و... میخواند، تا مردم را از آنان دور سازد.
البته مسلمانان باید در مرتبهای از آگاهی باشند که میزان شخصیت افراد را با حق بسنجند نه حق را با شخصیت افراد.
و) جدایی دین از سیاست؛
استعمار احساس کرد که در کشورهای اسلامی، دین در همه شؤون زندگی مردم نفوذ دارد و هر فردی طبق دستورات اسلام، خود را در سرنوشت جامعه مسؤول میشناسد، و طبعاً چنین نفوذ و مسئولیتی جلوی مداخلات بیگانگان و نقشههای استعماریشان را خواهدگرفت و مانع از آن خواهد شد که آنان مقاصد شومشان را در کشورهای اسلامی عملی سازند. از این رو درصدد برآمد تا دین را در دایره خاصّی محدود کند و مانع مداخله مردم در سرنوشت جامعه گردد.
برای این منظور زمزمه جدایی دین از سیاست را سر داد. و با عملی شدن این نقشه، اداره امور اجتماعی مردم به دست استعمار و دست نشاندههایشان افتاد. در صورتی که اسلام دین زندگی است و شامل همه ابعاد گوناگون آن است و هیچ بعدی از ابعاد مختلف آن را مهمل نگذاشته است.
ز) القای شبهه مخالفت اسلام با تمدن!؛
استعمار برای اینکه تنها سنگر استقلال و عظمت مسلمین را که همان اسلام است خراب کند تا بتواند بر آنان تسلّط یابد، میکوشد تا با وانمود کردن مخالفت اسلام با فرهنگ و تمدن، آن را از اعتبار ساقط نماید.
در صورتی که اسلام بنیانگذار بزرگترین فرهنگ و تمدن بشری بوده و اگر او چنین ارمغان جاودانهای را نمیآورد هنوز بشریت دوران توحّش را میگذراند.
به علاوه، اسلام به هیچ وجه منکر علل طبیعی و نظام اسباب و مسبّبات این جهان نیست، نهایت آنکه برای مجموع این نظامات و پدیدهها، آفریدگار دانا و توانایی قائل است. لذا اسلام با مسائل علمی که صد درصد قطعیت آنها ثابت شده مخالفتی ندارد.
س) استثمار اقتصادی؛
استعمار برای آنکه کشورهای اسلامی را از استقلال ساقط کند و ملت مسلمان را تحت سلطه خود قرار دهد، از تز برقراری روابط آزاد اقتصادی استفاده میکند.
معمولاً استعمار، مردم هر کشوری را که تحت سلطه خود درآورده، ابتدا از راه روابط تجاری بوده است. امتیاز خرید و فروش اجناس و استخراج معادن را از آنان میگیرد تا از این طریق کشورشان را تحت سلطه خود قرار دهد. آنان با این کار به اهدافی میرسند:
1 - آنان با رفت و آمد اتباع خود، اخلاق و افکار و فرهنگ ضدّ اسلامی خود را به ممالک اسلامی وارد میکنند.
2 - اجناس و صنایع خود را که از تبدیل معادن به دست آمده، چندین برابر به خود مسلمانان میفروشند.
3 - با تحت کنترل درآوردن اقتصاد مسلمانان، رگ حیاتی آنان را به دست میگیرند.
ل) جایگزین کردن قوانین؛
استعمار دریافته است که تنها عامل پیشرفت و اقتدار جامعه اسلامی به کار بستن
مقررات آیین اسلام است. این مقررات است که میتواند جلوی هر گونه طغیان و فساد اجتماعی را بگیرد و عدالت اجتماعی و امنیت عمومی را فراهم سازد. از این رو درصدد برآمدند که این پناهگاه را خراب کنند. و لذا این فکر را در جامعه منتشر ساختند که قوانین اسلامی نمیتواند همه ابعاد زندگی را شامل گردد، و در مواردی نیز به جهت خشن بودن و با عواطف بشری سازگار نبودنش، با جامعه امروز بشری سازگاری ندارد. لذا با این بهانهها، قوانین اسلامی را رفته رفته از اجرا ساقط کرده و به جای آن، قوانین کشورهای غربی را جایگزین کردند.
بدون شک یکی از قویترین دلایل جنگهای صلیبی انگیزه دینی و مذهبی بوده است که این امر را هم مسلمانان و هم مسیحیان قبول دارند. البته دلایل بسیاری برای این جنگها ارائه شده است که از آن جمله میتوان به این موارد اشاره کرد:
الف) افزایش نفوذ پاپ در جوامع مسیحی.
ب) جلوگیری از پیشرفت ترکان سلجوقی در آسیای صغیر و سقوط قسطنطنیه و ورود آنها به شبه جزیره بالکان.
ج) جوش و خروش شوالیهها برای ابراز وجود و قهرمانی و دستیابی به منصب پادشاهی اورشلیم.
د) مهمتر از همه، ساختار اجتماعی و سیاسی کشورهای اروپایی.(1)
مقارن جنگ هفتم صلیبی (652 - 646 ق / 1254 - 1248 م) مغولان از شرق آسیا به ممالک اسلامی یورش بردند و سلطان محمد خوارزم شاه، پادشاه ایران را شکست داده، وی را وادار به فرار کردند. در حقیقت، قرن سیزدهم میلادی را میتوان قرن وحشت نامگذاری نمود؛ زیرا این قرن توأم با جنبش وحشیها و از میان رفتن تمدنها بود.
1) 1115. تاریخ جنگهای صلیبی، رنه گروسه، ترجمه ولیاللَّه شادان، ص 1-9.
مسیحیان از آغاز ظهور مغولان، در اندیشه همپیمانی با آنها بودند و سفرایی نیز به دربار مغول فرستاده بودند. پیشروی سریع مغولان به سمت مغرب، از یک سو آنها را با قدرت مغولها آشنا ساخت و از سوی دیگر پیروزی مسلمانان در جنگ عین جالوت آنها را به این نتیجه رساند که وجود ممالیک برای مسیحیان خطرناکتر است؛ لذا تصمیم به اتحاد با مغولان گرفتند.
«پاپ اوربن چهارم» با ارسال نامهای به «هلاکو» ضمن ستایش رفتار وی با مسیحیان، او را به قبول مسیحیت دعوت کرد. هلاکو قبل از دریافت نامه در سال (663 ق / 1282 م) مرد و پسرش اباقاخان جانشین او شد.
خان جدید که با دختر امپراطور «بیزانس» ازدواج کرده بود، به مسیحیت گروید. وی از شکست عین جالوت به شدت رنج میبرد و بیش از اسلاف خود به برقراری روابط با صلیبیها علاقهمند بود. بسیاری از سفرایی که از سوی خان مغول به غرب میرفتند، مسیحی بودند و سعی داشتند تا مسیحیان را در حمله به اورشلیم و بیتالمقدس با خود همراه سازند...
جهان اسلام در طول تاریخ، حملات سختی را از سوی بیگانگان تجربه کرد امّا به جرأت میتوان گفت که هیچ کدام از این تجارب به اندازه حمله مغولان، تلخ و سهمگین نبوده است. دوره دویست ساله حاکمیت مغولان، یکی از ناگوارترین دورههای تاریخی کشورهای اسلامی محسوب میشود که طی آن بر اثر اعمال وحشیانه مغولان، زیانهای جبرانناپذیری بر پیکر فرهنگ و تمدن اسلامی وارد آمد. یکی از جبران ناپذیرترین خرابیهای مغولان در سقوط بغداد، نابودی کتابخانهها و از دست رفتن چند هزار جلد کتاب بود که طعمه شعلههای آتش شد. به گفته ابن خلدون، مغولان، آن قدر کتابهای بیشمار به دجله انداختند که پلی استوار به وجود آمد و روستائیان و سواران میتوانستند از یک کرانه به کرانه دیگر روند. بهعلاوه با سقوط بغداد، مرکز خلافت اسلامی و اقتدار سیاسی جهان اسلام از دست
رفت و مکانهای مقدس اسلامی، همانند مساجد، مدارس و حوزههای علمی ویران شد یا به طور کلّی از فعالیت بازماندند.(1)
در نهایت باید گفت که حمله مغولان، ویرانیهای بسیاری را در حیات مادی و معنوی مسلمانان به وجود آورد، به طوری که انحطاط علمی و فقر و نابسامانی اجتماعی این دوره را به هیچ دوره دیگری نمیتوان مقایسه کرد. به راستی باید گفت که اگر مغولان به ایران و سایر کشورهای اسلامی حملهور نمیشدند و این همه لطمات را وارد نمیساختند اکنون وضعیت کشورهای اسلامی، به خصوص ایران به گونهای دیگر بود.
ارتباط کشورهای پیشرفته (استعمارگران سابق) با کشورهای استقلال یافته (مستعمره سابق) به گونهای شکل گرفته است که آن را (استعمار نو) مینامند. در این پدیده، کشورهای استعمارگر سابق در چارچوب حکومتهای دست نشانده و مناسبات و رژیمها و نهادهای بین المللی جدید، بی آنکه نیازمند حضور مستقیم سیاسی و نظامی در مستعمرات سابق باشند، به شکل خزنده و پیچیده منافع و مطامع خود را بهتر از گذشته تضمین میکنند.
بسیاری از صاحبنظران معتقدند که کشورهای پیشرفته (استعمارگر سابق) امروزه از طریق شرکتهای تجاری چند ملّیتی و نهادهای بینالمللی؛ چون صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی، و با بهرهگیری از شرایط مختلف بینالمللی و تعاملات پیچیده روزافزون جهانی مانند «جهانی شدن» سعی میکنند تا بر کشورهای محروم و یا در حال توسعه تسلّط یابند.
واژه «صهیونیسم» در بین طرفهای درگیر، با معانی و مفاهیم مختلف و متضادی به کار میرود. در حالی که صهیونیستها آن را صفتی مثبت که بیانگر هویت
1) 1116. پیشین، اشپولر، ص 4، 170.
و اهدافشان است به کار میبرند، مخالفان آنان این واژه را صفتی کاملاً منفی میدانند که علاوه بر هویت و اهداف منفی آنها، تاریخ پر از ظلم و ستم آنان را بر جهان اسلام و به ویژه بر ملت محروم فلسطین به ذهن میآورد.
قدرتهای استعمارگر غربی از یک طرف به برکت فنّاوری پیشرفته بر جهان اسلام سیطرهای سراسری برقرار کردند و از سوی دیگر، به مدد هجوم فرهنگی موجب استحاله معنوی و تضعیف اعتقاد و سست شدن ریشه باورهای دینی مسلمانان شدند، و سرانجام با به وجود آوردن صهیونیسم، جنگی فرسایشی را - که ممکن است سالهای طولانی ادامه یابد - بر مسلمانان تحمیل کردند، که طی بیش از نیم قرن سرمایههای عظیمی از مسلمانان را بلعیده است.
اینک وقت آن است که بدانیم چه باید بکنیم و چه راهی را باید پیش بگیریم تا از این ذلّت و خواری رهایی یافته و عزّت از دست رفته خود را دوباره به دست آوریم؟
قوانین اسلام همانند دارویی است که پزشک ماهری برای رفع بیماری و تقویت مریض، تجویز میکند. بدیهی است که تأثیر آن در صورتی است که درد درست تشخیص داده شده و نیز همه مواد آن درست به کار برده شود.
بنابراین، هر گاه جامعه اسلامی بخواهد از این ذلت و بیماری اجتماعی خلاصی یابد، لازم است اسلام را چنانکه هست بشناسد و سپس به مرحله اجرا درآورد.
کشورهای اسلامی به جهت منابع طبیعی و ذخایر خدادادی که دارند، از غنیترین مناطق روی زمین به حساب میآیند. روی این حساب، چنانکه این کشورها صفوف خود را فشردهتر کنند و همه امکانات مادی و معنوی خود را در راه اعتلای اسلام و عزّت مسلمین به کار گیرند و بر سر ریاست و حکومت با هم درگیر نشوند، قطعاً از این وضع موجود بیرون آمده و به جایگاه رفیع عزت و کرامت شایسته خود خواهند رسید.
فرهنگ اصیل اسلامی و روح تعلیمات دینی با خطرهای جدّی و هجومهای سرتاسری به جهت نابودی روح معنویت و ارزشهای اصیل و شخصیت اسلامی مواجه است، و از خطرناکترین جبهههایی که بر روی فرهنگ اسلامی باز شده، دعوت به غربزدگی و انتخاب روشی غربی در اجتماعات مسلمین میباشد، انتخابی که دربرگیرنده تمام شؤونات؛ از قبیل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و... است. این فراخوان در حقیقت دعوت به رهایی از هر چیزی است که به یک نحو به اسلام انتساب دارد.
این پیروی کورکورانه تأثیر بسزایی را در رفتار اسلامی چه در زمینه فرد یا اجتماع به جای گذاشته است؛ زیرا غربزدگی شخصیت اسلامی مسلمان را از بین میبرد، و او را در جهنم سقوط ارزشهای دینی قرار میدهد.
غربزدگی، جامعه اسلامی را به مرحلهای رسانده که انسانی که تا مدتی قبل مؤمن و مقید به آداب و رسومات دینی است را شخصی متخلّف و مرتجع از اسلام نموده است. و نیز کسانی که تا مدتی قبل از افرادی بودند که مردم را به ارزشهای اخلاقی دعوت میکردند و امر به معروف و نهی از منکر مینمودند، الآن این مسائل را تحجّر و دشمن آزادی شخصی میدانند. این پدیده، اوج قلّه انحراف از مبادی اسلامی و ارزشهای فطری است و خبر از عواقب و نتایج وخیمی میدهد.
از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «لایزال الناس بخیر ماأمروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و تعاونوا علی البرّ، فاذا لم یفعلوا نزعت عنهم البرکات و سُلّط بعضهم علی
بعض و لیس لهم ناصر فی الارض و لا فی السماء»؛(1)«مردم دائماً در خیر هستند تا مادامی که امر به معروف کرده و از منکر نهی نمایند و بر نیکی همدیگر را یاری کنند. و هنگامی که چنین نکنند برکات از آنها گرفته خواهد شد و بر یکدیگر مسلّط خواهند گشت در حالی که برای آنان یار و یاوری در روی زمین نخواهد بود.»
و نیز از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «انّه اوحی اللَّه الی نبی من انبیائه، قل للمؤمنین: لاتلبسوا لباس اعدائی و لاتطعموا مطاعم اعدائی، و لاتسلکوا مسالک اعدائی فتکونوا اعدائی کما هم اعدائی»؛(2)«همانا خداوند به یکی از انبیایش وحی فرستاد که به مؤمنان بگو: لباس دشمنان مرا نپوشید و غذای دشمنان مرا نخورید و بر روش دشمنانم سلوک نداشته و زندگی نکنید که در این هنگام شما همانند آنها دشمن من خواهید بود.»
اینک جا دارد که به این موضوع پرداخته و عوامل گسترش فرهنگ غرب و غربزدگی را در جامعه اسلامی مورد بحث و بررسی قرار دهیم.
برای روشن شدن جوانب بحث، ابتدا لازم است که به بررسی مفهوم کلمه «غربزدگی» بپردازیم.
غربزدگی: عبارت است از اتخاذ روش فکری معین در تمایل به هر چیزی که غربی است، خواه خیر باشد یا شر. و در مقابل انزجار و دوری جستن از هر چیزی که جنبه شرقی دارد.
به تعبیر دیگر: غربزدگی عبارت است از تهی شدن از هر چه ارزش و فکر و عرفیت شرقی دارد و در مقابل خود را در بست مقلّد کورکورانه غرب کردن در تمام زمینهها. و مقصود ما از «شرق» در اینجا خصوص عالم اسلامی است، و مراد از «غرب» نیز خصوص دولتهای اروپایی به شکل گسترده است.
اوّلین چیزی را که پیامبرصلی الله علیه وآله برای مسلمانان صدر اسلام به ارمغان آورد و در دل آنها کاشت، بذر عزّت و کرامت نفس، و بیتوجهی به زخارف دنیا و صلابت در دین بود، که در پرتو تعلیمات این دین به دست آمده و به بار نشست. قرآن کریم میفرماید: { وَللَّهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ ؛(1)«در حالی که عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است.»
دشمنان اسلام فهمیدند که مسلمانان محال است که لباس ذلت و خواری استعمار را به تن کنند تا مادامی که اسم اسلام را بر خود دارند؛ زیرا تعلیمات این دین مانع از چنین کاری است، لذا چارهای جز آن ندیدند که به آنها تهاجم فرهنگی کرده و این عزت خدادادی را که اسلام در سایه ایمان به آنان داده است، با جایگزین کردن فرهنگ غربی از آنها بگیرند تا بتوانند به آسانی بر اموال و کشورهایشان سیطره پیدا نمایند.
این هدف شوم را با توسّل به اموری پیگیری کردند؛ از آن جمله: با مشغول کردن مردم به امور گول زننده و شهوات و توجه به مادیات از طرفی و خودباختگی و برتری تمدن و فرهنگ غرب از طرف دیگر، و اینکه بر همه مسلمین است که از غرب پیروی کنند.
پیروی کورکورانه از هر کار و عملی که غرب انجام میدهد؛ گرچه شرّ و فساد و انحراف باشد، انسان مسلمان را از آزادی فکر و اندیشه و قابلیت نوآوری باز میدارد، و او را در حدّ یک انسان سطحی نگر متوقف میسازد. او شخصیت اسلامی خود را ذوب کرده و تمام افکارش غربی میشود و همه چیز را به دیده فرهنگ منحطّ غربی میشناسد، و در نتیجه از تاریخ اصیل اسلامی و فرهنگ و تمدن خود جدا میگردد. این در حالی است که به اعتراف خود غربیهای منصف، اسلام بهترین تمدنها را داشته و دارد.
«برنارد شو» نویسنده انگلیسی در این باره مینویسد: «من دائماً نهایت احترام و تعظیم را نسبت به دین محمّد به جهت زنده بودن و تحوّل عجیبش، قائل بودم. به
1) 1119. سوره منافقون، آیه 8.
نظر من اسلام تنها دینی است که استعداد تناسب و توجیه حالات گوناگون و موقعیتهای حیات و زندگانی متغیر انسان را دارد و میتواند جوابگوی مسائل در عصرهای گوناگون باشد. و من به طور قطع خبر میدهم که دین محمّد زود است که در آیندهای نه چندان دور مورد قبول مردم اروپا گردد».(1)
دین اسلام و تاریخ پرافتخار آن و فرهنگ و تمدنی که در آن وجود دارد، به انسان مسلمان، عزّت و کرامت میدهد و هر چه که جوانان مسلمان از دین خود فاصله گرفته و به غربزدگی و خودباختگی دچار شوند از اصالت و هویت و عزت خود دور شده و به اسارت و استعمار نزدیکتر میشوند.
از امام علیعلیه السلام نقل شده که فرمود: «کلّ عزّ لایؤیده الدّین مذلّة»؛(2)«هر عزّتی که دین آن را تأیید نکند ذلّت است.»
ما منکر پیشرفت غرب در صنعت و تکنیک نیستیم. و نیز منکر استفاده از صنعت مادی آنان نمیباشیم، بلکه ما معتقدیم که نباید خود را گم کرده و در مقابل این مظاهر مادی خاضع شویم بلکه:
اولاً: باید برای این امور اصالت قائل نشویم.
ثانیاً: خود را عبد ذلیل آنها به جهت استفاده از تکنیکشان ننماییم. باید به این فکر برآییم که ما هم میتوانیم و قدرت و امکانات علمی و فکری و مادی این امور را داریم، ولی آنچه مهم است اینکه نباید اصالت و هویت خود را از دست بدهیم. کسی که اصالت خود را گم کند متحوّل کردنش به برده ذلیل برای دیگران آسان خواهد بود.
لذا قرآن کریم در مورد قوم فرعون میفرماید: { فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ ؛(3)«[فرعون قوم خود را سبک شمرده در نتیجه از او اطاعت کردند؛ آنان قومی فاسق بودند.»
«صموئیل زویمر» رئیس جمعیتهای تبشیری مسیحیت در کنفرانس قدس که در سال 1935 میلادی تشکیل شد، به مبشرین کلیسا گفت: «وظیفه مهم تبلیغ که دولتهای مسیحی از شما میخواهند تا در کشورهای محمدی انجام دهید این نیست که هر مسلمانی را مسیحی نمایید؛ زیرا این کار هدایت و تکریم آنان است، بلکه وظیفه مهم شما آن است که مسلمانان را از اسلام خارج کرده تا افرادی بدون هیچ گونه ارتباط با خدا باشند و در نتیجه هیچ گونه ارتباطی با مسائل اخلاقی که امتها در طول حیات خود با آنها مأنوس بودهاند، نداشته باشند. و لذا شما میتوانید با این رفتارتان طلیعهداران کشورگشایی در ممالک اسلامی باشید. شما به طور قطع تمام عقول را در ممالک اسلامی به جهت پذیرش حرکت در راهی که برای آن کوشش نمودهاید، آماده کردهاید، که همانا خارج کردن مسلمانان از اسلام است. شما با این رفتار خود کاری میکنید که استعمار میخواهد، کاری که با آن مسلمانان را از مسائل مهم بازداشته و آنها را به راحتی و کسالت میکشانید. او را طوری تربیت میکنید که تمام همّ و کوشش وی به جهت دسترسی به شهوات به هر نحو ممکن است به حدّی که شهوات، هدف اساسی او در زندگی دنیا است، به نحوی که اگر علم را فرا میگیرد به جهت دسترسی به شهوات است و اگر مالی جمع میکند و اگر به بالاترین مراتب دست مییابد، همه و همه برای شهوات است...».(1)
«گلادستون» نخستوزیر انگلستان در مجلس عوام آن کشور قرآن را بالا برد و با حالت غضب گفت: «تا مادامی که این کتاب در دستان شرقیها است خطر استعمار سیطره ما را در آسیا و آفریقا تهدید میکند».(2)
و لذا مشاهده میکنیم که استعمار راهی را برای رسیدن به اهداف خود نیافت جز آنکه فرهنگ و دین و نظم موجود در جوامع اسلامی را نابود ساخت و در مقابل نظامها و روشهای فکری و معیشتی غرب را جایگزین آن نمود. و بدین سبب
استعمارگران، سیاست تهاجم فرهنگی فعّال را در دستور کار خود قرار دادند. وزیر مستعمرات بریتانیا در سال 1710 میلادی میگوید: «... جنگهای صلیبی بیفایده خواهد بود، همانگونه که لشکر مغول نتوانست ریشههای اسلام را قلع و قمع سازد. امروزه دولت بریتانیا سیاست هماهنگی را به جهت نابودی اسلام به صورت تدریجی و به طریق مستمر در دستور کار خود قرار داده است».(1)
استاد شهید مطهریرحمه الله در این باره میفرماید: «قضیه اساسی، قضیه استعمار است. استعمار سیاسی و اقتصادی پیروز نخواهد شد مگر بعد از آنکه استعمار فرهنگی به پیروزی برسد. و شرط اساسی این پیروزی در از بین بردن اعتقاد مردم نسبت به فرهنگ و تاریخ آنان است...».(2)
عوامل و اسباب متعددی است که باعث شد تا این فکر خطرناک در بین مردم رسوخ کند که غرب از ما برتر است. فکری که منجرّ به خود باختگی در بین جوامع اسلامی شده است. این فکر همانند خوره به جان مسلمین افتاده که برتری در قانونگذاری و قدرت نظامی و تمدن و تکنیک و پیشرفت برای غرب است و سبب عقبماندگی ما از قافله پیشرفت و تمدن در عصر صنعت، چنگ زدن به عادات و رسومات و عبادات و تقلیدهای ما است، و لذا تنها راه خلاصی از وضع موجود تهی شدن از فرهنگ و تاریخ و دین اسلامی و آراسته شدن به فکر و تمدن و فرهنگ غربی است.
یکی از افرادی که این گونه فکر میکند، میگوید: «بر ما واجب است که از بالای سرمان تا پایین پایمان غربی شویم».(3)
دکتر «طه حسین» از غربزدگان اهل سنت، مسلمانان را به تقلید از اروپاییها و اقتباس و برگرفتن از فرهنگ و تمدن غربی دعوت میکند.(4)
اسباب و عوامل غربزدگی را در بین مسلمانان میتوان به دو بخش خلاصه کرد: یکی عوامل داخلی و دیگری عوامل خارجی.
از عوامل غربزدگی و گرایش به غرب، انحراف فکری و فرهنگی و خطای در فکر و عقیده است، عاملی که مربوط به طرز تفکّر و برداشت غلط انسان از واقعیتهای موجود در شرق و غرب عالم است. اینک به برخی از انحرافات فکری که نتیجهاش غربزدگی است اشاره میکنیم:
1 - فریفته شدن نسبت به قانون جهانی و پیشرفت مادی نزد غرب.
2 - ارتباط دادن پیشرفت فرهنگی و اخلاقی به پیشرفت اقتصادی و نظامی.
3 - سادهاندیشی به اینکه زندگی غربیها و رفتار و لباس و پوشیدن و عادات آنان و دور بودنشان از دین، سبب پیشرفت آنان در قانونگذاری و نظامی و دیگر امور شده است.
4 - اعتقاد اشتباه به اینکه اسلام نمیتواند همراه قافله زمان و مطالبات جوامع بشری پیشرفت داشته باشد، فکری که در نتیجه جهل نسبت به قوانین اسلام پدید میآید.
5 - فراموش کردن یا جهل به تاریخ پرافتخار امت اسلامی و اینکه در طول تاریخ خود چه پیشرفتها و برتریهایی بر تمدن غربی داشته است.
مهمترین عوامل خارجی در پدید آمدن غربزدگی و گرایش به فرهنگ غرب عبارت است از:
استعمار غربی از آنجا که بیشترین سود را در غربزدگی مسلمانان و سایر ملتها میبرد، لذا بیشترین کوشش را نیز در این زمینه داشته است.
استعمار غربی در عالم اسلام از قرن نوزدهم میلادی به شکل رسمی و آشکار انتشار یافت، به حدّی که این مصیبت جامعه اسلامی را فرا گرفت، و نمیتوان
کشوری از کشورهای اسلامی را نام برد که نسبت به استعمار به طور مستقیم یا غیرمستقیم خاضع و خاشع و خودباخته نشده باشد.
استعمار در بلاد اسلامی با دو مانع بزرگ روبهرو شد که از پیاده شدن اهدافشان جلوگیری میکرد و برای آنان خطرآفرین بود، یکی دینداری مردم و احساس عزّت آنان به جهت انتساب به دین و تعصّب دینی که در میان مردم بود. و دیگری بیداری علمای دین و پیروی مسلمانان از آنها.
لذا استعمار فهمید که هرگز به سلطه سیاسی و اقتصادی خود نمیرسد تا مادامی که این دو عنصر اساسی موجود است. بدین جهت درصدد تضعیف ایمان دینی و عقیده مردم برآمد تا ریشههای فرهنگی آنان را خشک کرده و جماعت اسلامی را به افرادی غریب و دور از تاریخ و فرهنگ و ارزشهای والای دینی تبدیل کند و در نتیجه آنان را تشنه غرب و فرهنگ آن نماید.
حاکم فرانسوی در الجزایر در یادبود یکمین سالگرد استعمار الجزایر میگوید: «ما هرگز بر مردم الجزایر پیروز نخواهیم شد تا مادامی که آنان قرآن میخوانند و به لغت عربی صحبت میکنند. و لذا بر ما لازم است که قرآن عربی را از آنان جدا کرده و زبان عربی را نیز از آنان بگیریم».(1)
همانگونه که استعمارگران از وقتی که به این عوامل پی بردند درصدد برآمدند تا مردم و علی الخصوص قشر جوان را از علمای دینی که در مقابل غرب ایستاده و تصلّب دینی دارند را از صحنه خارج کنند.
استعمار از طریق مبشرین کلیسا و افتتاح مدارس و دانشگاهها و سیطره بر روشهای درسی آنها نیز توانست فرهنگ منحطّ خود را در جوامع مختلف و از جمله اسلامی گسترش داده و با نشان دادن ظاهری عوام فریب آنان را غربزده کند.
1) 1129. رهبری غرب، جلال العالم، ص 40 به نقل از المنار، شماره 9/11/1962.
علم و تکنیکی که در غرب وسیله پیشرفت صنعت و رفاه بود، در شرق به توسط مبشّرین وسیلهای برای تشکیک در عقاید و اخلاق اسلامی گردید.
خطرناکترین کاری را که غرب استعمارگر از این طریق انجام داد، جدایی دین و فرهنگ دینی از فرهنگ مدرسه و دانشگاه و مراکز علمی بود.
در سال 1908 میلادی کنگرهای در قاهره تشکیل شد و در آن از جمیع جوانب قوّت و ضعف فعالیتهای مبشّرین غرب و مسیحیت بحث شد. یکی از مبشّرین در آن کنگره میگوید: «... مدارس بهترین محلّی است که مبشّرین میتوانند بر روی آنها حساب کرده و برای تسلّط و سیطره بر مسلمانان از آنجا سرمایهگذاری کنند».
مبشّری دیگر در آنجا میگوید: «... مدارس از بهترین وسایل برای ترویج اغراض مبشّرین است. در سابق تعداد شاگردان این نوع مدرسه در تهران چهل نفر بود ولی الآن عدد آنها به 115 دانشجوی مسلمان رسیده است. اینان تربیت نصرانیت را با تمام دقّت فرامی گیرند».(1)
یکی از کشیشان در این باره میگوید: «... مسلمانان، بیهوده آرزوهای خود را در دانشگاههای اسلامی جست و جو میکنند؛ زیرا تربیت نصرانیت به طور حتم در نفوس آنان به برکت مدارس تبشیری رسوخ کرده است، مدارسی که اهداف آنها از بین بردن عقاید مسلمین است».(2)
«پروفسور هانوتو» در این باره میگوید: «سیاست استعماری چون دست خود را بر روی برنامههای تعلیمی در مدارس اسلامی گذاشت، قرآن کریم را از آن مدارس خارج کرد و از این طریق توانست افرادی مضطرب را که ایمان به هیچ عقیدهای ندارند و هیچ حقی را نمیشناسند، و برای دین و وطن کرامت و حرمتی را قائل نیستند، بیرون بفرستد».(3)
از باب نمونه مشاهده میکنیم که از طریق دو مؤسسه تعلیمی به نام دانشگاه «سان جوزیف» و دانشگاه آمریکایی بیروت، فکر غربی جدید راه خود را به سوریه و لبنان و اردن باز کرد و دمکراسی و ناسیونالیستی از مهمترین عناصر این فکر جدید بود.(1)
یکی دیگر از اسباب توجه مسلمین به غرب و غربزدگی در میان جوامع اسلامی، وجود مستشرقین و فعالیتهای فرهنگی آنان است. حقیقت شرقشناسی، عمیقتر از آن چیزی است که در ظاهر ادعا میشود که کار علمی محض است، که به لغات و آداب و رسوم شرقی میپردازد، بلکه این ادعا پردهای است که در پشت آن اهدافی نهفته که هرگز اعلام نمیشود.
دلیل و شاهد این مطلب این است که ما مشاهده میکنیم که کار شرقشناسی همپای استعمارگری همیشه در حرکت بوده است و لذا هر گاه استعمارگری از بین میرفته، شرقشناسی نیز خاتمه مییافته است. دولت استعمارگر به طور طبیعی باید اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کشوری را که میخواهد استعمار کند بداند و لذا به شخصی احتیاج دارد که در این زمینه متخصص باشد و در آن کشور بوده و با مردم آن زندگی کرده است. حال چه کسی غیر از مستشرق میتواند در این راستا شخص استعمارگر و دولت او را یاری دهد؟ آنان هستند که نقاط ضعف یا قوت هر کشوری را به خوبی میدانند.
امت اسلامی در طول مدتهای بسیار، با حاکمان مستبدّ و مستکبر و خودفروختهای سروکار داشته است که نه تنها خود را به زیر بار سلطه دیگران برده بلکه یک ملت را نیز برده دیگران کرده و آنان را شیفته و فریفته بیگانگان کردهاند و از درون، آن ملت را تهی نموده و خودباخته نمودهاند. این در حالی است که اسلام به
1) 1133. روش غربی، ص 180.
مردم، شخصیت و کرامت بخشیده و آنان را از خودباختگی و تسلیم مطلق در برابر دشمنان و پذیرش فرهنگ آنان نهی کرده است.
بدترین مکرها و حیلههایی که در طول سالهای زیاد بر ضدّ مسلمانان به جهت انحراف آنها از اسلام و غربی کردنشان به کار گرفتند، اختراع احزاب و باندهایی است که با اسم فریبنده قومی و وطنی و در بعضی از اوقات با شعارهای جذّاب همراه است. احزابی که در حقیقت با اختلاف عناوین، یک هدف را دنبال میکردند و آن فاسد کردن جوانان و دعوت پیروان خود به آزاد ساختن و طرد دین و بیاحترامی به علمای دین و تشکیک در آنها بود. احزابی که به دور استعمار غربی یا شرقی طواف کرده و در خدمت اهداف و مطامع آنان بودهاند. این احزاب سهم بسزایی در خودباختگی پیروان خود از اسلام و عقاید آن و گرفتار شدن آنان در دامان غرب داشتهاند. خصوصاً آنکه این احزاب با ورود در عالم سیاست، مردم را نیز به سوی مرام و کیش خود وارد میساختند.
در کشورهای اسلامی اشخاصی بوده و هستند که بر روی خود اسم روشنفکر و متفکّر را گذاشته و با قلم و زبان خود در خدمت مطامع شوم استعمار غرب قرار گرفتهاند و سهم بسزایی در نشر غربزدگی در کشورهای اسلامی داشتهاند. اینان یا از تحصیل کردگان دانشگاههای اروپا بودهاند و یا اینکه به تمدن غربی فریفته شده و به آن حریصاند. از جمله خصوصیات این افراد پیروی و تسلیم کورکورانه نسبت به فرهنگ غرب و تمام حرکات و سکنات و رفتار خوب و بد غربیهاست. آنان که اهل قلم و سخن هستند این میل و رغبت خود را بروز داده و به مانند سمّی مهلک در قالبهای زیبا به خورد مردم میدهند و از این راه مردم را نیز غربزده و از باورهای اسلامی خود تهی میکنند.
از جمله مهمترین اسباب که منجرّ به ظهور حالت غربزدگی در جامعه اسلامی نسبت به برخی از افراد شده، ایجاد تفکّر خاص ساختگی است که نزد این افراد پدیده آمده که غرب در تمام زمینهها پیشرفت کرده و میتواند در تمام امور الگو برای دیگران باشد. و لذا جا دارد اشارهای به حقیقت غرب و تمدن و فرهنگ او در زمینههای مختلف داشته باشیم و بیان کنیم که غرب قبل از نهضت اقتصادی اخیر چه فرهنگی داشته و چگونه به وضعیت جدید خود رسیده است؛ زیرا شناخت صحیح از حقیقت غرب و فرهنگ واقعی آنها میتواند در ارزشگذاری نزد مسلمانان تأثیر داشته باشد.
کسی که نظری به تاریخ گذشته غرب داشته باشد، پی میبرد که آنان در تاریکیها و ظلمتهایی بدتر از ظلمت جاهلیت عرب قبل از اسلام به سر میبردند. با مراجعه به تاریخ غرب در قرون وسطی، مابین قرن پنجم تا قرن پانزدهم میلادی بر مردم آن دیار حالتی از ارتجاع و بدویت حاکم بوده و با خرافات و جهالتها بسر میبردند. و این در حالی بود که کشورهای اسلامی در آن زمان پیشرفت داشته و در اوج تمدن و گسترش فرهنگ بودهاند به حدّی که عقلها را متحیر میساخته است. این مطلبی است که منصفان غربی نیز در لابهلای کتابهای خود به آن اشاره کردهاند.
دکتر «گوستاو لوبون» در این باره میگوید: «در آن عصر و زمانی که کتاب و کتابخانه هیچ ارزش و معنایی نزد مردم اروپا نداشت و در تمام صومعهها و نزد قسیسین اروپا بیش از پانصد کتاب دینی نبود، دولتهای اسلامی کتاب و کتابخانهها را به مقدار لازم در اختیار خود داشتند. در کتابخانه «بیت الحکمه» بغداد چهار میلیون کتاب بود. و در کتابخانه «طرابلس» در شام سه میلیون کتاب وجود داشت. و در اسپانیا سالیانه هفتاد تا هشتاد هزار کتاب چاپ میشد».(1)
1) 1134. تاریخ تمدن اسلام و عرب، ج 3، ص 329.
این از جهت فرهنگی و علمی است. و امّا از ناحیه نظافت و صحّت «زیگرید هونکه» میگوید: «در خلال سیر و سیاحتم به کشورهای اروپایی به اموری برخوردم که مو را بر بدنم راست میکرد. در آن وقتی که هر مسلمانی که بر او غسل واجب شده و شبانه روز پنج بار وضو میگیرد، ولی شما همانند مردم اروپا کثیفتر مشاهده نکردهاید! آنان خودشان را نظافت نمیکنند و در سال به جز یک یا دو بار خود را با آب سرد نظافت نمینمایند. و لباسهای خود را هرگز نمیشویند و هر گاه که پاره و پوسیده شد آن را به دور میاندازند».(1)
غرب در قرون وسطی با عقاید خرافی بسیاری که از ناحیه کلیسا ترویج شده بود دست به گریبان بود و هر کسی که این عقاید را نمیپذیرفت به انواع شکنجه و آزارها و در آخر به قتل مبتلا میشد. در این قرون به حکم محکمه تفتیش عقاید، تنها از دانشمندان و روشنفکران، سیصد و پنجاه نفر زنده زنده در آتش سوزانده شدند.(2)
مطلب قابل ذکر این است که بیداری غرب بعد از فرو رفتن در جهالت او که بیش از ده قرن طول کشید به جهت تمدن یونانی و رجوع غربیها به آن تمدن نبود - آنگونه که برخی تصور میکنند - بلکه به جهت ارتباط آنان با مسلمانان و بهرهمند شدن از تمدن و فرهنگ اسلامی بوده است.
«روژه گارودی» نویسنده و فیلسوف فرانسوی در این باره میگوید: «نهضت اروپا بر عکس آنچه گفته شده و شایع است از قرن شانزدهم در ایتالیا شروع نشده است، بلکه شروع آن به سه قرن قبل از آن بازمیگردد؛ یعنی به اسپانیا، آن هم به برکت انتشار اسلام و تأثیر جامعه اسلامی در قرطبه و نیز به برکت تألیفات عربی با راهنمایی «ریمون» اسقف طلیطله، تألیفاتی که منجر به قیام نهضت اولی و بزرگ برای غرب شد. امّا این تألیفات نقل شده و ترجمه شده به شکل اساسی کدام است؟ به طور طبیعی این تألیفات علمی اساس کار است. و تا قرن شانزدهم چاپ مجدّد و نشر کتابها
و تألیفات طب عربی در غرب تمام شد. همچون کتابهای «رازی» و «ابن سینا». و حتی تمثال این دو نفر اخیر تاکنون در دانشکده طب پاریس باقی مانده است. در علم طب، ریاضیات، فلکیات، و کیمیا و در معظم مجلات و میدانها، معلومات وسیع و مهمی است که نقل و ترجمه آن تمام شده است. ولی این میراث فرهنگی و علمی تنها جزئی از فرهنگ و علوم اسلامی است که به دست آمده است. و قابل تأکید است که روش آزمایشگاهی از علوم طبیعی و طبیعیات به تأثیر عرب و موقعیت آنان در علوم آزمایشگاهی بازمیگردد.
شخصی که در اروپا به پدر روش آزمایشگاهی شناخته میشود شخصی به نام «روژیه باکون» است که در حقیقت فصلهای کاملی از کتاب «علم البصریات» ابن هیثم را ترجمه کرده است. او با صدق و امانتداری میگوید: «به برکت عرب ما متمکّن از علم شدیم و به برکت آنان بود که ما توانستیم آن را فهمیده و منتشر سازیم».(1)
بعد از آنکه از حقیقت غرب آگاهی یافتیم و مفاسد غربزدگی را بررسی کردیم حال به این نکته اشاره میکنیم که راه علاج این مرض که مانند خوره به جان امت اسلامی - علی الخصوص جوانان - افتاده چیست؟ و در این زمینه چه باید کرد؟
به طور اجمال میگوییم:
1 - مسلّح کردن امت اسلامی و علی الخصوص جوانها به عقیده راسخ و مبادی صحیح اسلامی به عنوان یک مدرسه فکری و ارتباط آنان با قرآن و سنت به عنوان اینکه این دو مصدر دستور دائمی است که ما را به کمال انسانی در دنیا و آخرت دعوت میکند.
2 - اعتماد به نفس دادن و دعوت مردم به بازگشت به خویشتن و تکیه کردن بر قوای داخلی.
1) 1137. روژه گارودی، ص 172.
3 - آشنا ساختن مردم از حقیقت غرب و مفاسد غربزدگی و خودباختگی در مقابل آن؛ زیرا بیشتر کسانی که اصرار بر تقلید از غرب دارند درک عمیقی از غرب ندارند.
4 - اهتمام فراوان به کودکان و نوجوانان و تربیت اصیل آنان نسبت به معنویات و مبادی اسلامی و انسانی.
5 - به کارگیری وسایل مختلف اطلاع رسانی در ردّ شبهاتی که چهره اسلام را در ذهن مردم علی الخصوص جوانان مشوّه جلوه داده است.
6 - مقابله به مثل کردن؛ یعنی همانگونه که غرب شبیخون فرهنگی به اسلام و مسلمانان زده، ما نیز از این راه استفاده کرده، انحرافات آنان را حتی الامکان در جامعه اسلامی برملا سازیم.
کسانی که فریفته غرب شده و فریب فرهنگ منحطّ آن را خوردهاند باید بدانند که دانشمندان و متفکّران غرب از نزدیکی پایان یافتن فرهنگ غرب و از هم فروپاشی آن خبر دادهاند، در صورتی که بر الحاد و مادیگری خود باقی بماند، و این اسلام است که موقعیت قبلی خود را بازیافته و در سرتاسر عالم گسترش خواهد یافت؛ زیرا نظام اسلامی تنها نظام نمونه و اصلح برای اداره جهان است.
«دکتر مایکل دنیس بیرداین» استاد تاریخ در دانشگاه آریزونای آمریکا که در سال 1992 میلادی اسلام آورده، در این باره میگوید: «مدنیت غربی - طبق آنچه که من میبینم - زود است که به بن بست برسد و زود است که مدنیت اسلامی یا تمدن اسلامی جایگزین آن گردد...».(1)
نویسنده مشهور «برنارد شو» میگوید: «من اعلام میکنم که مردم اروپا در آینده به دین محمد روی خواهند آورد و این پذیرش از امروز در اروپا شروع شده است».(2)
او نیز میگوید: «صد سال نمیگذرد که اروپا یقین پیدا خواهد کرد که اسلام مملوّ از تمدن صحیح است».(1)
در حدود سال 1908 میلادی شیخ بدیع الزمان سعید نورسی اعلام کرد: «به طور حتم اروپا به اسلام حامله است و در آینده روزی خواهد زایید».(2)
متفکّر غربی «موری» میگوید: «... به واسطه اسلام زود است که ستاره زمینی ما تبدیل به بهشت پر از نعمت شود که در آن، سعادت حقیقی برای تمام خلق خدا میسّر گردد. سعادتی که مردم در سایه آن هر چه از کمال روحی و مادی میخواهند به آن خواهند رسید».(3)
متفکّر فرانسوی «روژه گارودی» میگوید: «متهم اصلی غرب است که ما را به سوی مرگ رهبری میکند و لذا اگر ما از غرب تقلید کنیم معنای آن این است که ما با سرعت به طرف مرگ حرکت کردهایم».(4)
یکی از موضوعاتی که مخالفان بر آن بسیار پافشاری کرده و آن را نقطه ضعفی در زندگی پیامبرصلی الله علیه وآله دانستهاند، این است که چرا پیامبرصلی الله علیه وآله همسران متعددی را انتخاب کرد؟ و گاه آن را با تعدّد زوجات در زمان ما - که معمولاً ناشی از شهوترانی و رسیدن به مال پدر زن و استعمار زنان برای کارهای شخصی است - مقایسه میکنند، و بدین جهت نسبتهای ناروایی به آن حضرت میدهند. ما در این بحث این موضوع را مورد بررسی قرار میدهیم.
تعدّد انتخاب همسر از جانب پیامبرصلی الله علیه وآله عوامل گوناگونی داشته است:
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله هرگز برای رسیدن به خواستههای شخصی یا رسیدن به مال و یا استعمار زنان و بهرهبری از آنان در کارهای تجاری و یا کشاورزی ازدواج نکرده است. اساساً این دیدگاه که اکنون مطرح است در آن زمان هرگز مطرح نبوده است. و لذا هرگز پیامبرصلی الله علیه وآله بر این کار خود از ناحیه مخالفان مورد اعتراض واقع نشد.
از آنجا که حضرت محمد صلی الله علیه وآله رسول خدا و پیامبر از جانب خدا بود و به مقام و منزلت بسیار عالی دست یافته بود لذا عموم مردم اشتیاق داشتند با وصلت
و انتساب به حضرت، خود را عزیز کرده و به خاندان وحی - گرچه از راه سبب - مرتبط سازند. و این مطلبی بود که حتی زنان نیز به آن میل و رغبت نشان میدادند. در مورد ازدواجهای پیامبرصلی الله علیه وآله میتوان مواردی را از این قبیل نام برد.
جا دارد بین این دوران و دوران گذشته مقایسهای داشته باشیم. در زندگی ما زندگی شهری پیشرفته و دارای امکانات وسیع است و لذا میتوان گفت در چنین جامعهای هر یک از زن و مرد بدون وجود دیگری میتوانند بسیاری از کارهای خود را انجام دهند، و ازدواج فقط برای فرزنددار شدن و ارضای قوای شهوانی است و لذا تعدّد زوجات در ظاهر دلیل بر شهوت زیاد و خروج از حدّ اعتدال است.
امّا در عصر جاهلیت و ظهور اسلام وضع زندگی بسیار سخت بود. لذا تعدّد همسر غالباً میتوانست در بهبود زندگی خانواده تأثیر بسزایی داشته باشد.
قرآن در چند آیه مردم آن عصر را از کشتن فرزند نهی می کند. پس معلوم میشود در برخی موارد به علت کمبود امکانات، دختران و پسران را به مسلخ میبردند و یا زنده به گور می کردند.
خداوند در آیهای میفرماید: { وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِیاهُمْ ؛(1)«و به خاطر فقر فرزندان خود را نکشید، ما شما و آنان را روزی میدهیم.»
در آیه دیگر چنین آمده است: { وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبِیراً}؛(2)«فرزندان خود را به خاطر ترس از فقر نکشید، ما آنان و شما را روزی میدهیم. مسلّماً کشتن آنها خطای بزرگی است.»
از اینجاست که تعدّد همسر و تحت تکفل قرار دادن دختران متعدّد، کمکی به نظام خانواده عیال بار و فقیر به حساب میآمد.
امام علیعلیه السلام وضعیت اقتصادی جامعه عصر جاهلیت را این چنین توصیف میکند: «انّ اللَّه بعث محمّداً... و انتم معشر العرب علی شرّ دین و شرّ دار، منیخون بین حجارة خشن و حیات صمٍّ، تشربون الکَدِر و تأکلون الجَشِب...»؛(1)«همانا خداوند در حالی محمدصلی الله علیه وآله را به پیامبری برگزید که شما گروه عرب بر بدترین دین و در بدترین سرزمین بودید، در بین سنگهای سخت و مارهای کر رحل اقامت میگشودید. آبهای لجندار سیاه را مینوشیدید و غذاهای خشن میخوردید...».
یکی دیگر از عوامل و جهات ازدواجهای پیامبرصلی الله علیه وآله مبارزه عملی با سنتهای غلط در بین مردم بود. از آنجا که سنتهای عملی که در بین مردم رسوخ کرده و رواج نموده، تنها با گفتار برداشته نمیشد لذا در برخی موارد احتیاج بود که عملاً با آن مخالفت شود. که از باب نمونه میتوان به موضوع ازدواج پیامبرصلی الله علیه وآله با زینب همسر زید بن حارثه اشاره کرد.
خداوند متعال میفرماید: { وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیهِ أَمْسِکْ عَلَیکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَی النّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ...}؛(2)«[به خاطر بیاور] زمانی را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی [به فرزند خواندهات زید] میگفتی: همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهیز. [و پیوسته این امر را تکرار میکردی و در دل چیزی را پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار میکند، و از مردم میترسیدی در حالی که خدا سزاوارتر است که از او بترسی...».
اهل سنت گرچه در تفسیر آیه شریفه شأن نزولی را نقل کردهاند که هرگز با قداست و عصمت پیامبرصلی الله علیه وآله سازگاری ندارد، ولی مطابق با رأی و نظر اهل بیتعلیهم السلام آیه و دستور آن به جهت محو یک عادت معروف در جاهلیت بوده است؛ زیرا اعراب در
آن زمان ازدواج با همسران پسر خوانده را بعد از طلاق، همانند ازدواج با همسر فرزندان حقیقی جایز نمیدانستند. مقابله با این سنت جاهلی و باطل احتیاج به یک عملکرد قاطع از طرف رهبر دینی بود تا بتواند این سنت را بشکند، لذا این کار را شخص پیامبر بر عهده گرفت. خداوند به رسولش وحی فرستاد که زید بن حارثه پسر خواندهاش در آیندهای نه چندان دور همسرش را طلاق خواهد داد، و تو به جهت شکستن عادت جاهلیت باید با او ازدواج کنی.
بعد از مدتی بین زید و همسرش مشاجرهای درگرفت. او خواست تا همسرش را طلاق دهد. ابتدا پیامبرصلی الله علیه وآله او را نصیحت کرد و به او فرمود: { أَمْسِکْ عَلَیکَ زَوْجَکَ . آنگاه خداوند به حضرت فرمود: { وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ ؛ یعنی تو میدانی که در پشت این قضیه امری تدبیر شده که در شرف وقوع است و اینکه زید به زودی همسرش را طلاق خواهد داد و تو با او ازدواج میکنی. تو از مردم میترسی که سرزنشت کنƘϺ { وَتَخْشَی النّاسَ در حالی که خداوند سزاوارتر به ترسیدن است: { وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ...}.(1)
یکی از آداب بسیار مهم زندگی در عصر جاهلیت، انتساب به قبایل بود و در صورت پیوند یک نفر از یک قبیله با فردی از قبیله دیگر رابطه جدیدی بین آن دو قبیله برقرار میشد. ازدواج با دختر رئیس قبیلهای میتوانست پیمان عملی بین دو قبیله باشد یا لااقل میتوانست بین دو قبیله پیوند دوستی برقرار کند و طایفهای که هر لحظه ممکن بود به جان یکدیگر بیفتند به این طریق در صلح و امنیت به سر برند.
با این حکمت در تعدّد زوجات در عصر جاهلیت، نکته برخی از ازدواجهای پیامبرصلی الله علیه وآله روشن میشود.
ازدواج پیامبرصلی الله علیه وآله با جویریه دختر رئیس قبیله بنی مصطلق باعث شد تا مسلمانان،
1) 1148. سوره احزاب، آیه 37.
آن قبیله را از خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه وآله بدانند و تمامی اسیران آنان را آزاد سازند و لذا از خوشحالی ازدواج پیامبرصلی الله علیه وآله با دختر رئیس قبیله، تمامی افراد قبیله به اسلام میگرویدند.
تفصیل قصه از این قرار است که در غزوه بنی مصطلق، جویریه دختر حارث - رئیس قبیله بنی مصطلق - همراه با عدهای از زنان و مردان اسیر شد. جویریه در تقسیم غنایم سهم ثابت بن قیس شد. او با مولای خود عقد کتابت بست تا در پرداخت مقدار معینی از پول آزاد شود.
جویریه برای تهیه پول نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: «من جویریه دختر رئیس قبیله بنی مصطلق هستم بلاها و مصایبی که بر من رسیده بر شما مخفی نیست. من عقد مکاتبه برای آزادی خود نوشتهام». این را گفت و سر خود را از خجالت پایین انداخت و بغض گلویش را گرفت و با صدای حزین عرض کرد: «مرا برای تهیه پول یاری کنید».
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «یا بهتر از تهیه کمک برای تهیه پول»؟ سپس حضرت چنین ادامه داد: «آیا حاضری آن مقدار پولی را که با ارباب خود مکاتبه کردهای بپردازم و تو را به ازدواج خود درآورم؟» جویریه گفت: آری، حاضرم. و رسول خداصلی الله علیه وآله چنین کرد.
وقتی خبر به مسلمانان رسید، گفتند: پیامبر صلی الله علیه وآله داماد این قبیله شد، و ما خویشان رسول خداصلی الله علیه وآله را به اسارت در پیش خود گرفتهایم؟! عجب کار بدی است. لذا فوراً هر چه اسیر از قبیله بنی المصطلق نزد آنان بود آزاد کردند و به این ترتیب حدود صد اسیر آزاد شد.(1)
بعد از انتشار این خبر در بین قبیله بنی المصطلق، همگی اسلام را اختیار نمودند.(2)
همانگونه که ازدواج با عایشه به جهت پیوند حضرت با قبیله بنی تمیم بوده است. و نیز ازدواج با صفیه این فایده و اثر را در برداشت.
از تاریخ استفاده میشود که در آن زمان، نداشتن همسر برای زن و بیوه به سربردن او گرچه یک بار هم ازدواج کرده باشد عیب محسوب میشد، و لذا بعد از فوت شوهر یا طلاق گرفتن از او به فکر شوهر دیگری بودند، و این کار بر عهده پدران بود.
حفصه دختر عمر بن خطّاب از زنانی بود که از مدینه هجرت کرد، در حالی که همسر خنیس بن حدافه سهمی از مجاهدان بدر بود. بعد از وفات شوهرش، عمر به ابوبکر پیشنهاد کرد تا او را به همسری بپذیرد، ولی او قبول نکرد و لذا عمر غضبناک شد و... بعد از آن این پیشنهاد را به عثمان داد، او نیز قبول نکرد. عمر زبان شکایت نزد رسول خداصلی الله علیه وآله گشود. حضرت فرمود: «حفصه با کسی که بهتر از عثمان است ازدواج میکند...». سپس پیامبرصلی الله علیه وآله او را از پدرش خواستگاری کرده و با او ازدواج نمود. این ازدواج در سال سوم هجرت رخ داد.(1)
گاهی پیامبرصلی الله علیه وآله از زنی برای تجدید روحیه و تثبیت ایمان او به اسلام دعوت به خواستگاری مینمود. که ازدواج با امّحبیبه از این قبیل است.
یکی از همسران رسول خداصلی الله علیه وآله امّحبیبه دختر ابوسفیان بود. او همسر عبیداللَّه بن جحش بود. هر دو در مکه مسلمان شدند و در اثر فشار مشرکان و اذیت و آزار آنان با گروهی از مسلمانان به حبشه هجرت نمودند. در آنجا دارای فرزندی به نام حبیبه شدند، و لذا کنیه او از همین فرزند گرفته شده است. در حبشه همسر او عبیداللَّه مسیحیت را برگزید و نصرانی شد و همان جا از دنیا رفت.
امّحبیبه بدون همسر در کشوری غریب باقی ماند و روحیه وی در اثر این دو حادثه، ضعیف شد. پیامبرصلی الله علیه وآله مصلحت دید او را به ازدواج خود درآورد تا به گونهای روحیه او را تقویت کند. از این رو نامهای به نجاشی نوشت و از او خواست تا امّحبیبه
1) 1151. کنز العمال، ج 13، ص 697.
را برای او خواستگاری کند. و او چنین کرد. امّحبیبه چنان از شنیدن این خبر خوشحال شد که تمام النگوهای خود را به غلامی که این خبر مسرّتبخش را به وی داده بود، بخشید.
پیامبرصلی الله علیه وآله با زنی ازدواج کرد که او را ندیده بود، ولی در عین حال در آن شرایط حسّاس از او خواستگاری نمود.
مورد خواستگاری پیامبرصلی الله علیه وآله از صفیه نیز به همین جهت بود که بعداً به آن اشاره میکنیم.
گاهی پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت تکریم برخی از بزرگزادگان قوم و قبیلهای، طرح ازدواج با آنان را پیشنهاد میکرد، و این امر تأثیر بسزایی در آن عصر و زمان داشت.
یکی از همسران پیامبرصلی الله علیه وآله صفیه دختر حی بن اخطب است، که در غزوه خیبر به اسارت مسلمانان درآمد. بلال پس از فتح خیبر، صفیه و دختر عمویش را به اسارت گرفت و آنان را نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آورد... در این هنگام چشم حضرت به صورت کبود صفیه افتاد و پرسید: «چرا صورتت کبود شده است؟» صفیه عرض کرد: شبی در خواب دیدم که ماه در دامان من واقع شده است. صبحگاهان که خواب خود را برای شوهرم - کنانة بن ابی حقیق - بیان کردم، او سیلی محکمی به صورتم زد و گفت: مثل اینکه آرزوی محمّد را در دل میپرورانی؟»
پیامبرصلی الله علیه وآله به پاس ضربهای که او خورده بود، فرمود: «اگر اسلام را قبول کنی تو را به همسری خود برمیگزینم و اگر بر یهودیت باقی باشی تو را آزاد میکنم تا به قبیلهات برگردی.» صفیه جواب داد: قبل از اینکه مرا به اسلام دعوت کنی ایمان آوردهام و ماندن نزد رسول خداصلی الله علیه وآله برایم ارزشمندتر است».(1)
علّت ازدواج پیامبرصلی الله علیه وآله با صفیه علاوه بر تمامی ثمرات عمومی که ازدواجهای پیامبرصلی الله علیه وآله داشت، نظیر ایجاد دوستی بین یهودیان و مسلمانان، تشویق و ترغیب
1) 1152. طبقات ابن سعد، ج 8، ص 120.
یهودیان به پذیرش اسلام و... نکته دیگری نیز در آن بود. صفیه دختر رئیس قبیله بود. او نباید همراه زنان به اسارت رود، و در هر جا و خانه هر کسی وارد شود، بلکه باید شخصیت اجتماعی او حفظ شود. بانویی همچون صفیه که از رؤیایش روشن میشود که عشق اسلام را در سر داشته و در همان خیبر - در کنار کشتههای پدر و اقوامش - مسلمان شده(1)و حتی با عبور از کنار کشتههای آنان اگرچه قلبش غمگین شده ولی فریاد و فغان به راه نینداخته است،(2)و وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله او را بین ماندن در خیبر و اسلام آوردن و همسر پیامبر شدن مخیر میکند، دومی را انتخاب میکند، این چنین زنی سزاوار است که همسر پیامبرصلی الله علیه وآله باشد.
پیامبرصلی الله علیه وآله تنها با یک دختر ازدواج کرد و آن عایشه بود. حضرت در آن هنگام بیش از پنجاه سال سن داشت و این در حالی است که عایشه حدوداً شش ساله بود. بخاری در کتاب «النکاح» به سندش از عروه نقل کرده که گفت: «پیامبرصلی الله علیه وآله با عایشه که در سنّ شش سالگی بود، ازدواج کرد، و با او در سن نه سالگی مواقعه نمود و نه سال نیز نزد پیامبرصلی الله علیه وآله بود».(3)
او نیز به سند خود از عایشه نقل کرده که گفت: «در حالی که شش ساله بودم، پیامبرصلی الله علیه وآله با من ازدواج نمود...».(4)
این موضوع منشأ اعتراض برخی از افراد واقع شده است، لذا در توجیه آن میگوییم:
اولاً: از تاریخ استفاده میشود که شوهر دادن در سنین کم، در آن عصر و زمان امری متداول بوده است.
ثانیاً: زنان و مردان در آن محیط گرمسیر رشد سریع داشتند و لذا زنان در سن نه سالگی قابلیت ازدواج را داشتند.
ثالثاً: مطابق برخی از نقلها ازدواج پیامبرصلی الله علیه وآله با عایشه به پیشنهاد و درخواست ابوبکر - پدر عایشه - بوده است.
قرآن کریم تعدّد همسران دائمی را برای مردان تا چهار تا اجازه داده است و بیش از آن را مشروع نمیداند. همانگونه که روایات نیز به طور وضوح و تفصیل به آن اشاره کردهاند.
ولی از این حکم پیامبرصلی الله علیه وآله مستثنی شده؛ زیرا ایشان به عنوان مشرّع و مؤسس دین مطرح است و با اعلان عمومی برای دعوت به اسلام، تحوّلی عظیم را در جامعه ایجاد نموده است، و لذا مسأله تعدّد و کثرت زوجات و همسران برای پیامبرصلی الله علیه وآله بیش از چهار زن دائمی ضروری و طبیعی به نظر میرسد.
در برخی از روایات وارد شده که کثرت جماع از اخلاق انبیا است. در حدیثی در این باره میخوانیم: «من اخلاق الانبیاء کثرة الطروقة».(1)
در توجیه این حدیث میگوییم:
از آنجا که پیامبران جنبه ارتباطشان با عالم ملکوت قوی است و شدت ارتباط و اتصال با آن عوالم ممکن است که آنان را از این عالم بریده و به آن عالم بکشاند و یا لااقل میل آنان را به این عالم کم کند، لذا خداوند متعال این مشکل را با قوی کردن بنیه جنسی آنان و میلشان به زنان حل کرده است.
1) 1157. کافی، ج 5، ص 567، باب نوادر.
لذا معروف است که وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله ارتباطش با عالم بالا و ملکوت قوی میشد برای کنترل و تعدیل آن و انس دادن خود با عالم دنیا به عایشه میفرمود: «کلّمینی یا حمیراء»؛ «ای حمیراء با من سخن بگو.» و از طرف دیگر هر گاه ارتباطشان با عالم دنیا زیاد میشد به بلال دستور میداد که «ارحنی یا بلال»؛«ایبلال! مرا [بااذان خود ]راحت کن.»
برخی از مسیحیان در طعن بر پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله مقایسهای بین آن حضرت و حضرت عیسیعلیه السلام میکنند، به این نحو که حضرت عیسی مجرد زیست و ازدواج نکرد، بر خلاف پیامبر شما که در مسائل جنسی و شهوانی افراط کرده است!!
پاسخ: اولاً: عزوبت و ازدواج نکردن، با نظام خلقت سازگاری ندارد؛ لذا در اسلام از آن نهی شده است.
ثانیاً: حضرت مسیحعلیه السلام در سه سالی که مبعوث به رسالت بود، تنها برای اعلان خبر از ملکوت سماوات و رفع برخی از تحریفات یهودیان بر بنی اسرائیل فرستاده شد.
ثالثاً: از آنجا که پیامبرصلی الله علیه وآله مأمور به تشکیل حکومت در سطح گسترده بود لذا ازدواجهای متعدد ایشان بر طبق اقتضائات و مصالحی بوده است، بر خلاف حضرت عیسیعلیه السلام... .
رابعاً: پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله دینی جهانی داشته و لذا تعلیماتش جهانی بوده است و اینگونه تعلیمات با عزوبت سازگاری ندارد.
موضوع تعدد همسران پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله مسألهای جدید در میان انبیای الهی نبوده است بلکه حضرت داوودعلیه السلام که یکی از انبیای بنی اسرائیل است نیز دارای همسران متعددی بوده است. حال چگونه یهودیان در این جهت به پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله خرده میگیرند.
در «شموئیل» آمده است: «میشل، دختر دوم شائول، اولین عیال داوود بود. در دورانی که داوود مغضوب بود این زن از او گرفته شد. از آن به بعد با چندین زن یکی پس از دیگری ازدواج کرد، ولی با این حال همیشه خواستار پس گرفتن زن اوّل خود بود.
قبل از اینکه این زن نزد داوود، بازگشت کند، بایستی از شوهرش که او را به شدت دوست میداشت با اجبار گرفته شود، و در هنگامی که این زن را از شوهرش پس میگرفتند، شوهر تا جایی که میتوانست پشت سر او میدوید و مانند کودکی گریه میکرد».(1)
یکی از تهمتهایی که به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله زده شده اینکه: آن حضرت از آن جهت که به دنبال مسایل جنسی بوده است - نعوذ باللَّه تعالی - لذا بهشتی را که در قرآنش توصیف میکند جنبه شهوانی دارد؛ زیرا در آن، سخن از زنان و حوریههای بهشتی آمده است... .
پاسخ: در پاسخ به این اتهام تنها به نقل کلمات یکی از منصفین غرب به نام «جان دیون پورت» اکتفا میکنیم. او در پاسخ از اتهام فوق میگوید: «... پس از تفکّر آشکار میشود که آنچه مسیحیان در این باره عموماً تصور کردهاند بسیار بیهوده و بیمعناست. و به طوری که به ما گفتهاند، با توجّه به اینکه اجسام ما در قیامت به شکل کاملی در خواهند آمد که به طور نامحدود بر هر چه میتوانیم مشاهده کنیم برتری خواهد داشت. و حواس ما چنان فعالیت فوق العادهای از لحاظ کار قوت به خود خواهد گرفت که برای درک بزرگترین لذتها مهیا و مستعدّ خواهد شد، هر یک به اختلاف موضوعات و زمینهها؛ زیرا در حقیقت اگر از هر یک از آن عوامل عملیات مخصوص به آنها را سلب کنیم، و اگر آنها را از وصول به چیزهایی که برای خوشی و تسکین آنها مناسب است محروم نماییم، معنای آن غیر از این نخواهد بود
1) 1158. شموئیل، فصل 25، ص 46.
که فرض شود نه فقط آن عوامل برای هیچ مقصودی به ما داده نشده است، بلکه حتی به این منظور داده شده که برای ما ایجاد یأس و زحمت کند؛ زیرا در حقیقت با تصور به اینکه روح و بدن به وضع کاملی به ما برگشت میکند، معلوم نیست به چه دلیل میتوان تصور کرد که حواس، آن چیزهایی را که باید روی آن عمل کنند، نداشته باشند تا اینکه قادر شوند از لذایذ برخوردار گردند. آیا استفاده و برخورداری از آن لذایذ، گناه یا جرم یا انفعال یا انحطاطی خواهد بود؟
اینکه محمّدصلی الله علیه وآله در قرآن به مؤمنین استفاده از زنها را وعده داده است و از باغهای لذتبخش و سایر لذایذ و بهرهها بحث میکند، صحیح است ولی تصور اینکه مهمترین لذت را در این قبیل چیزها قرار میدهد اشتباه است؛ زیرا چون روح شریفتر از جسم است بنابراین او (محمّدصلی الله علیه وآله) برای روح و جسم هرکدام سهمی جداگانه قائل بود. و به همین جهت است که با کمال سهولت توانست عربهایی را که جز لذتهای جنسی به فکر چیز دیگری نبودند به این خیال بیندازد تا در عبادت خدای یگانه و حقیقتی که در تعلیماتش میکرد مستغرق شوند، ولی محمّدصلی الله علیه وآله همیشه برای روح، سهم مخصوص به خود را از لذتها قائل بود به این بیان که مشاهده جمال خدا را بزرگترین لذتها دانست؛ چون کمال مسرت و لذتی است که تمام لذتهای حیوانیت را از یاد میبرد، و سایر لذتها جنبه حیوانی دارد و مشترک با حیوانات است که در مراتع میچرند. کسی که به مشاهده باغها و زنها (حوریهها) و نعمتها و خدمت گذاران (غلمان) در فضایی که طول مسافت آن هزار سال است مشغول باشد میان مردم بهشت فقط در نازلترین درجهای قرار دارد، ولی در میان این جمعیت آن کسی در عالیترین درجه افتخار و شرف از لحاظ قرب خدا خواهد بود که هر روز با او مواجه باشد، یعنی شاهد و ناظر جمال و جلال او باشد.
وانگهی اینکه لذایذ بهشت محمّدصلی الله علیه وآله کلاً جنبه لذایذ جسمی داشته باشد نیز دروغ است؛ زیرا برخلاف این نظریه برخی معتقدند که این بیانات جنبه تمثیل و تشبیه
دارد، و مقصود از آنها لذایذ روحانی است، همان طور که علمای مکتب مسیحیت معتقدند که (سرود سلیمان) برای عروسی و داماد نیست بلکه باید معنایی روحانی از آن اراده کرد و نمونهای از عشق به مسیح و کلیسایش دانست. هاید معروف در صفحه 12 کتاب خودش مینویسد: آن لذتهای جنسی مربوط به بهشت به نظر مسلمانان آگاهتر جنبه مجازی دارند... ».(1)
قرآن کریم گرچه به انواع نعمتهای مادی و جسمی انسان در بهشت اشاره میکند ولی به نعمتهای معنوی نیز پرداخته و آنها را برتر از مادی میداند.
خداوند متعال میفرماید {وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِناتِ جَنَّتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِها الأَْنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَمَساکِنَ طَیبَةً فِی جَنَّتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذَ لِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ؛(2)«خداوند به مردان و زنان با ایمان باغهایی از بهشت وعده داده که نهرها از زیر درختانش جاری است، جاودانه در آن خواهند ماند، و مسکنهای پاکیزهای در بهشتهای جاودان [نصیب آنها ساخته و [خشنودی و ] رضای خدا، [از همه اینها ]برتر است، و پیروزی بزرگ، همین است».
از جمله مسائلی که اسلام با دید باز آن را پذیرفته و به آن دعوت نموده، مسأله گفت و گوی ادیان است. اسلام نه تنها پیروان سایر ادیان را به گفت و گو و شنیدن سخن یکدیگر دعوت میکند، بلکه خود در این زمینه راهکارهای عملی داشته و رهبران آن مباحثات بسیاری با دیگر ادیان داشتهاند. اینک این موضوع را به طور خلاصه مورد بحث قرار میدهیم.
آنچه از آیات قرآن کریم و روایات معصومینعلیهم السلام و سیره عملی پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و ائمه اطهارعلیهم السلام در این زمینه به دست میآید این است که اسلام از گفت و گو استقبال میکند، مادامی که دشمن درصدد لجاجت و دشمنی برنیامده باشد.
قرآن کریم به عنوان یک دستور تبلیغی به پیامبرصلی الله علیه وآله میفرماید: { اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ ؛(1)«با حکمت و اندرز نیکو به سوی پروردگارت دعوت نما؛ و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن.»
این بیانی عام است که شامل هر گونه بحث با هر شخصی یا گروهی که در پی یافتن حقیقت است میباشد.
و در آیه دیگر میفرماید: { وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاَّ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِینَ
1) 1161. سوره نحل، آیه 125.
ظَلَمُوا مِنْهُمْ ؛(1)«با اهل کتاب جز به روشی که از همه نیکوتر است مجادله نکنید؛ مگر کسانی از آنها که ستم کردند.»
اسلام از منطق گفت و گو با آغوش باز استقبال میکند و دلیل این استقبال هم شاید این باشد که اساساً انسانها در قلمروهای گوناگون معرفتی، یک سلسله یقینیاتی دارند که باید برای تحقق آنها تلاش مشترکی انجام دهند. و درباره مسائلی که مورد اختلاف است، اولاً: باید سعی داشته باشند که با همکاری، به جوابهای مطمئنتر و یقینیتری نایل شوند که یکی از راههای بحث و مناظره گفت و گو است، و مادامی که در این مسائل به نتایج یقینی نرسیدهاند، روابط سالم و دوستانهای با همدیگر داشته باشند تا با تلاش مشترک بتوانند در جهت حلّ آن مسائل به یکدیگر کمک کنند و اگر احیاناً گروهی به نتایج صحیحی رسیدند از دستاورد آنها، دیگران نیز استفاده نمایند.
اگر گفت و گو با این اهداف باشد کاملاً مطلوب و مورد پذیرش و تأیید اسلام است، و تفکر اسلامی هرگز از چنین گفت و گوی منطقی و حقیقتجویانهای نه ضرر کرده و نه گریخته است.
امّا نکتهای که قرآن کریم در این رابطه نسبت به آن هشدار میدهد این است که بدانیم مشرکان همیشه از این گفت و گو قصد خیر ندارند و شاید توطئه و فریبی در کار باشد. لذا میفرماید: { وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یسْمَعَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ؛(2)«و اگر یکی از مشرکین از تو پناهندگی بخواهد، به او پناه بده تا سخن خدا را بشنود [و در آن بیندیشد]؛ سپس او را به محلّ امنش برسان.»
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر این آیه میفرماید: «حتی در مورد مشرکانی که خونشان هدر دانسته شده اگر برخی از ایشان از تو خواستند که در پناه خود امانشان دهی تا بتوانند در امر دعوتت با تو گفت و گو کنند، ایشان را پناه بده تا کلام خدا را بشنوند و جهلشان از بین برود و به آنان امان بده تا به جایگاه خود که از آنجا به نزد تو
آمدند بازگردند و برای بررسی ادله نبوّت و حقّانیت دین، فرصت کافی داشته باشند و مسلمین در این فرصت متعرّض آنان نشوند».(1)
از این آیه به دست میآید که اصل گفت و گو، حق مشرکین است و باید از آن استقبال کرد، امّا در آیات بعد حقایقی ذکر میشود که نشان میدهد نباید نسبت به پیمانها و سخنان چرب و نرم مشرکان اطمینان صد درصد داشته باشیم، آنجا که میفرماید: { کَیفَ وَإِنْ یظْهَرُوا عَلَیکُمْ لا یرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَلا ذِمَّةً یرْضُونَکُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَتَأْبی قُلُوبُهُمْ وَأَکْثَرُهُمْ فاسِقُونَ ؛(2)«چگونه [پیمان مشرکان ارزش دارد] در حالی که اگر بر شما غالب شوند، نه ملاحظه خویشاوندی با شما را میکنند و نه پیمان را؟! شما را با زبان خود خشنود میکنند ولی دلهایشان ابا دارد، و بیشتر آنها فرمانبردار نیستند.»
قرآن کریم به اتحاد بین ادیان الهی، در آیات زیادی اشاره کرده و آنان را بر محورهایی دعوت به همسویی کرده است:
خداوند سبحان میفرماید: { آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلائِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ ؛(3)«پیامبر، به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است. [و او به تمام سخنان خود، کاملاً مؤمن میباشد.] و همه مؤمنان [نیز]، به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگانش، ایمان آوردهاند [و میگویند:] ما در میان هیچ یک از پیامبران او، فرق نمیگذاریم [و به همه ایمان داریم .»
خداوند سبحان میفرماید: { قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُمْ
أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ...}؛(1)«بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است، که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را - غیر از خدای یگانه - به خدایی نپذیرد...».
از آنجا که پیروان ادیان به پیامبران الهی و کتابهای آسمانی ایمان دارند، و از طرفی دیگر دعوت همه انبیا و کتب آسمانی به توحید است، لذا قرآن کریم نیز پیروان ادیان آسمانی را بر محور توحید و نفی شرک دعوت به اتحاد نموده است.
قرآن کریم محورهایی را برای وحدت در حوزه پیروان ادیان آسمانی معرفی کرده است:
1 - پرستش خداوند سبحان: { أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ .
خداوند متعال میفرماید: { وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحِی إِلَیهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ ؛(2)«ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که: معبودی جز من نیست، پس تنها مرا پرستش کنید.»
2 - نفی شرک: { وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً}.
خداوند متعال میفرماید: { ... یعْبُدُونَنِی لا یشْرِکُونَ بِی شَیئاً}؛(3)«تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت.»
3 - نفی سلطه بر یکدیگر: { وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ .
امام صادقعلیه السلام فرمود: پدرم امام باقر از جدّم علی بن حسین و وی از پدرش حسین بن علی، سرور شهیدان و وی از پدرش امیرالمؤمنین علیهم السلام برایم نقل کرده که روزی
پیروان دینهای پنجگانه: یهودیان، مسیحیان، طبیعت پرستان، دوگانه پرستان و مشرکان عرب با رسول خداصلی الله علیه وآله نشستی داشتند.
یهودیان گفتند: ما میگوییم: عُزیر پسر خدا است. آمدهایم ببینیم که تو چه میگویی؟ اگر سخن ما را بگویی، پس در دستیابی به حقیقت، از تو پیشی گرفته، برتریم و اگر با ما مخالفت کنی، با تو مجادله میکنیم.
مسیحیان گفتند: ما میگوییم: مسیح پسر خداست و با او یکی است. آمدهایم ببینیم که تو چه میگویی؟ اگر از رأی ما پیروی کنی، در باور به این حقیقت، بر تو پیشی گرفته، برتریم و اگر مخالفت کنی، با تو مجادله خواهیم کرد.
طبیعت گرایان گفتند: ما میگوییم اشیا باید باشند و آنها همواره و دائم هستند. آمدهایم ببینیم که تو چه میگویی؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشی، ما در باور به این حقیقت، از تو پیشی گرفته، برتریم و اگر مخالف باشی با تو مجادله میکنیم.
دوگانه پرستان گفتند: ما میگوییم، نور و تاریکی، چرخانندگان (هستی) هستند. آمدهایم ببینیم که تو چه میگویی؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشی، ما در باور به این حقیقت، از تو پیشی گرفته، برتریم و اگر مخالف باشی با تو مجادله میکنیم.
مشرکان عرب گفتند: ما میگوییم بتهای ما خدایانند. آمدهایم ببینیم که تو چه میگویی؟ اگر حرف ما را قبول داشته باشی، ما در این باور به این حقیقت، از تو پیشی گرفته، برتریم و اگر مخالف باشی با تو مجادله میکنیم.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من به خداوند بیشریک ایمان دارم و به بت، طاغوت و به هر معبودی غیر او کافرم.»
آنگاه خطاب به آنان فرمود: «خداوند مرا بر همه، به عنوان بشارت دهنده و انذار کننده و حجّت بر جهانیان، برانگیخته است؛ و بسیار زود است که نیرنگ کسانی را که در دین او نیرنگ کنند، به حلقومشان برگرداند».
آنگاه خطاب به یهودیان فرمود: «آیا آمدهاید که من سخن شما را بیدلیل بپذیرم؟»
گفتند: نه.
فرمود: «چه چیز باعث شده که شما باور داشته باشید که عُزَیر، پسر خداست؟»
گفتند: چون وی پس از آنکه تورات از بین رفته بود، آن را برای بنیاسرائیل، بازسازی کرد و این کار را انجام نداد، مگر از آن رو که پسر خدا بود.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «چرا عُزیر، پسر خدا شد و موسی که تورات را برای شما آورد و معجزههایی را که خود شما هم میدانید، از وی دیده شد، پسر خدا نشد؟ و اگر عُزیر به خاطر بزرگواری در بازسازی تورات پسر خدا شد، موسی باید به پسر خدا بودن، اولی و سزاوارتر باشد.
اگر این مقدار بزرگواری برای عُزَیر، موجب شد که وی پسر خدا گردد، چندین برابر این بزرگی که برای موسی بود، درجه وی باید بالاتر از پسر خدا بودن باشد. اگر منظور شما از پسر خدا بودن، همان مفهومی باشد که در دنیا، و در پی رابطه جنسی پدر با مادر، مادران، بچه به دنیا میآورند، به خدا کفر ورزیدهاید و او را به آفریدهاش تشبیه کردهاید و ویژگی پدیدهها را برای وی اثبات کردهاید. بنابراین، خدا باید از نظر شما پدید آمده و خلق شدهای باشد که خالقی دارد که وی را ساخته و به وجود آورده است».
یهودیان گفتند: منظورمان این نیست، همان طور که گفتی، این کفر است؛ بلکه منظورمان آن است که وی از لحاظ قدر و منزلت، پسر خداست؛ گرچه تولّدی هم در کار نبود، درست مثل آنکه برخی از دانشمندان، خطاب به کسانی که میخواهند آنان را اکرام کنند و ارزش آنها را نسبت به دیگران نشان دهند، میگویند: «پسرم!» یا «این پسرم است» که این سخن برای اثبات به دنیا آمدن وی از او نیست. چون در این صورت، به وی گفته خواهد شد که این شخص با تو بیگانه است و رابطه نَسَبی بین شما نیست. کار خدا درباره عُزَیر نیز چنین است که وی به خاطر احترام گذاشتن و نه به دلیل تولّد، وی را فرزند خود قرار داده است.
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «سخن، همان است که من به شما گفتم. اگر بر این پایه، عُزَیر پسر خدا میگردد، این مقام برای موسی مناسبتر است.
خداوند، هر باطل گرایی را با اقرار خودش رسوا میکند و دلیل او را علیه خود او به کار میبرد. دلیلی که شما آوردید، شما را به چیزی بزرگتر از آنچه گفتم، میکشاند. شما گفتید که یکی از بزرگان شما به فرد بیگانهای که رابطه سببی بین آن دو نیست، میگوید: "پسرم!" یا "این، پسرم است"، امّا نه به معنای از او به دنیا آمدن. گاه شما میبینید همین بزرگ، به فرد بیگانهای برای احترام میگوید: این، برادرم است و به دیگری میگوید: این استادم و پدرم است و به شخص دیگری میگوید: این، آقای من است و یا خطاب میکند، آقایم! و هر چه احترام گذاریاش بیشتر باشد، از این گونه تعبیرها بیشتر بهره میگیرد.
بنابراین، از نظر شما رواست که موسی، برادر خدا، شیخ خدا، و یا آقای خدا باشد، چون وی را بیشتر از عُزَیر اکرام کرده است؟ همان طور که اگر کس دیگری را بیشتر اکرام کند، برای احترام به وی میگوید: ای آقایم، ای شیخم، ای عمویم، ای رئیسم! و هر آنچه در احترام بیفزاید، در این قبیل تعبیرها میافزاید... .
[امام علیعلیه السلام میفرماید: «آنان، متحیر و مبهوت شدند و گفتند: ای محمّد! به ما فرصت بده تا درباره آنچه که به ما گفتی، بیندیشیم. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «در اینباره با دلی منصفانه بیندیشید. خدا شما را هدایت میکند».
آنگاه رو به مسیحیان کرد و فرمود: «شما گفتید که (خداوند) قدیم - عزّوجلّ - با مسیح، پسرش یکی شده است. منظورتان از این سخن چیست؟ آیا منظورتان این است که (خداوند) قدیم، برای آنکه با این پدید آمده؛ یعنی عیسیعلیه السلام یکی شده، حادث است؟ یا عیسی که حادث است، به خاطر وجود قدیم که همان خدا باشد، قدیم شده است؟ و یا مفهوم سخن شما از اینکه وی با خدا متّحد شده، این است که وی از کرامتی برخوردار شده است که هیچ کس غیر از وی، از چنین کرامتی برخوردار نگشته است؟
اگر منظورتان این است که قدیم، پدیده شده است که خودتان، خودتان را باطل کردهاید؛ چون قدیم محال است که منقلب شود و پدیده گردد، و اگر مقصودتان این
است که عیسیعلیه السلام قدیم شده است که حرف محالی گفتهاید؛ زیرا حادث محال است که قدیم گردد.
و اگر مقصودتان از اتّحاد مسیح با خدا این است که خداوند او را از بین دیگر بندگان برگزیده و ویژه خود ساخته است، پس به حادث بودن عیسی و مفهومی که به خاطر آن با خدا یکی شده است، اقرار کردهاید؛ زیرا هنگامی که عیسی حادث باشد و خداوند با وی یکی شده باشد - یعنی معنایی را آفریده که به خاطر آن، عیسی برترین خلق خداوند شده است - در این صورت، هم عیسی و هم آن معنی حادثند و این، بر خلاف سخنی است که در آغاز گفتید».
[حضرت علیعلیه السلام میفرماید: مسیحیان گفتند: ای محمّد! چون خداوند به دست عیسیعلیه السلام چیزهای شگفتی نمایان ساخت، وی را به جهت احترام، فرزند خود قرار داد.
رسول خدا صلی الله علیه وآله به آنان فرمود: «آنچه را که در این باره با یهودیان گفتم، شنیدید؟»
آنگاه همه آن بحث را تکرار کرد. همه ساکت شدند، جز یک نفر از آنان که گفت: ای محمّد! آیا شما نمیگویید ابراهیم، خلیل اللَّه (دوست خدا) است؟
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «چنین میگوییم».
وی گفت: اگر این را میگویید، چرا ما را از اینکه بگوییم عیسی پسر خداست، منع میکنید؟
پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «این دو مانند هم نیستند. چون وقتی میگوییم: ابراهیم «خلیل اللَّه» است، بدان جهت است که «خلیل» مشتق از «خَلّه» یا «خُلّه» است. معنای خَلّه، نیاز و احتیاج است و ابراهیم، نیازمند پرودگارش بود و تنها به وی واسطه بود و از دیگران، کنارهگیر و روگردان و بینیاز بود. چون وقتی که تصمیم گرفته شد وی را در آتش نهند و با منجنیق در آتش افکندند، خداوند، جبرئیل را فرستاد و گفت: بندهام را دریاب. جبرئیل آمد و او را در هوا گرفت و گفت: گرفتاریهایت را بر عهده من بگذار. خداوند، مرا برای یاری تو فرستاده است.
ابراهیم گفت: «نه، خداوند برای من بس است و بهترین وکیل است. من از دیگران چیزی نمیخواهم و جز به وی، نیازمند نیستم» پس خداوند، وی را خلیل خود؛ یعنی نیازمند، محتاج و وابسته به او و بریده از دیگران خواند.
و اگر از خُلّه (به معنای آگاه) گرفته شود؛ یعنی به آن امر، آگاه شد و به اسراری رسید که دیگران به آن نرسیدند. در این صورت، معنای خلیل، عالِم به خدا و امور الهی است و این، موجب تشبیه خدا به خلق نمیگردد. نمیاندیشید که اگر وی وابسته به خدا نمیشد، خلیل وی نمیگشت و اگر به اسرار وی آگاهی نمییافت، خلیل وی نمیشد، ولی اگر کسی فرزندی به دنیا آورد، هر چه او را از خودش دور کند و یا تحقیرش کند، باز هم فرزند وی است، چون در به دنیا آمدن، قائم به اوست.
از سوی دیگر، اگر شما به خاطر اینکه خدا به ابراهیم گفته «خلیلی (دوست من)» قیاس کرده و بگویید: عیسی پسر خداست، باید بگویید موسی نیز پسر اوست. چون معجزههایی که موسی داشت، پایینتر از معجزههای عیسی نبود. بنابراین، بگویید موسی نیز پسر خداست. بر این اساس، باید بگویید که وی، استاد، آقا، عمو، رئیس و فرمانروای خداست، به همان شکل که برای یهودیان گفتم!»
آنان به یکدیگر گفتند که در انجیل آمده است که عیسی گفت: به سوی پدرم میروم.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «شما اگر به آن کتاب عمل میکنید، در آن آمده است: به سوی پدر خودم و شما میروم».
آنان گفتند: از همان روی که عیسی پسر خداست، همه آنانی را که عیسی مورد خطاب قرار داده، فرزندان خدا هستند.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «در این کتاب، چیزهایی است که ادعای شما بر اینکه عیسی به خاطر ویژگیاش به خدا پسر خدا شده است، رد میکند؛ چون شما گفتید: ما از آن روی به عیسی پسر خدا میگوییم که خدا به وی چیزهایی اختصاص داده که به دیگران اختصاص نداده است و شما میدانید آنچه را که به عیسی اختصاص داد، به
آنانی که عیسی خطاب به آنان گفت: به سوی پدرم و پدر شما میروم اختصاص نداده است. بنابراین ادعای ویژگی به عیسی باطل شد؛ چون به نظرش، مثل ویژگی عیسی برای کسانی که مثل وی نبودند، طبق کلام عیسی ثابت شد. شما کلام عیسی را نقل میکنید و بر غیر مفهوم آن تأویل میکنید؛ چون هنگامی که وی گفت: پدرم و پدر شما، به جز آنچه که شما فهمیدید و روی آوردید، منظورش بود. شاید وی مقصودش آن بود که به سوی آدم و یا نوح رفتم و خداوند، مرا پیش آنان میبرد و با آنها یکجا گرد میآورد و آدم و نوح، پدران من و شما هستند. عیسی، جز این را اراده نکرده بود».
[امام علیعلیه السلام فرمود: مسیحیان سکوت کرده و گفتند: تا کنون مجادلهگر و گفت و گوگری چون تو ندیده بودیم. درباره کارهای خویش میاندیشیم.
آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله رو به طبیعت پرستان کرد و فرمود: «چه چیز باعث شده است به اینباور فراخوانید که اشیا باید باشند و آنها همواره هستند، از بین نرفته و نخواهند رفت؟».
آنان گفتند: ما جز طبق آنچه که میبینیم، حکم نمیکنیم و ما ندیدیم که اشیا پدید آمده باشند. بنابراین، میگوییم از بین نرفتهاند و ندیدیم که از بین بروند و پایان بپذیرند. پس گفتیم: از بین نخواهند رفت.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آیا چیزهایی را قدیم یافتهاید و یا آنها را تا ابد پایدار یافتهاید؟ اگر بگویید آنها را چنین یافتهایم، ادّعا کردهاید که همواره بر همین شکل و بر همین خِرَد بودهاید و باقی خواهید ماند. اگر این را بگویید، واقعیت خارجی را منکر شدهاید و همه مردمی که شما را دیدهاند، دروغگویتان میشمارند».
گفتند: ما همواره بودن و همواره ماندن را برای اشیا ندیدهایم.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «پس چرا به بودن و ماندنِ همواره حکم میکنید؟
برای آنکه (چون) شما پدیدار شدن و پایان یافتن چیزها را ندیدهاید، بهتر است تمییز آن دو را به دیگران واگذارید تا بر حدوث، پایان پذیری و از بین رفتن آن، حکم کنند؛ چون آنان نیز بودن و ماندنِ همواره اشیا را ندیدهاند.
آیا شما شب و روز را ندیدهاید که یکی پس از دیگری است؟
گفتند: آری.
فرمود: «آیا بر این باور هستید که آن دو بودهاند و خواهند بود؟»
گفتند: آری.
فرمود: «به نظر شما شب و روز قابل جمع هستند؟»
گفتند: نه.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «بنابراین، یکی دیگری را قطع میکند؛ یکی پیشی میگیرد و دیگری در پی آن میرود».
گفتند: همین طور است.
فرمود: «شما به پیش گیرنده از شب و روز، حکم پدیدار شدن را کردید، در حالی که پیدا شدن آن دو را ندیده بودید. قدرت خدا را منکر نشوید».
آنگاه فرمود: «آیا شب و روزهایی بوده که پیش از شما پایاندار و یا بیپایان باشد؟ اگر بگویید بیپایان بودند، چگونه پیش از آنکه یکی از شب و یا روز پایان پذیرد، دیگری به شما رسیده است؟ و اگر بگویید پایاندار بودند، معنایش این است که زمانی وجود داشت که هیچ کدام نبودند».
گفتند: درست است.
فرمود: «شما میگویید که هستی قدیم است و پدیدار نیست. آیا شما به مفهومی که بدان اقرار میکنید، آگاه هستید و آنچه را که منکر میشوید، میدانید؟»
گفتند: آری.
فرمود: «چیزهایی را که میبینید، بعضی از آنها به بعضی دیگر نیازمند هستند؛ زیرا پارهای جز به اتّصال به پارهای دیگر، پایدار نمیمانند. آیا ساختمان را نمیبینید که بخشی از اجزای آن، نیازمند بخش دیگر است و بدون آن، استوار نمیگردد و پایدار نمیشود؟ دیگر اشیا نیز چنین هستند».
آنگاه افزود: «اگر این نیازمندی بخشی از آن بر بخش دیگر، در استحکام و تکمیل
قدیم است، به من بگویید اگر پدیدار میبود، چگونه میبود و ویژگیاش چه سان میبود؟» [حضرت علیعلیه السلام فرمود: آنان، درمانده شدند و فهمیدند که نمیتوانند برای پدیدار، ویژگی پیدا کنند و به آن توصیف کنند، جز آنچه در همین اموری که فکر میکردند قدیم است، وجود دارد. از این روی، زبانشان بند آمد و گفتند درباره خویش خواهیم اندیشید.
آنگاه رسول خدا روی به دوگانهپرستان کرد؛ آنانی که میگفتند نور و تاریکی تدبیر کنندگان هستند، و فرمود: «چه انگیزهای موجب شده که شما چنین بگویید؟»
گفتند: ما دنیا را به دو شکل خیر و شر دیدیم و دیدیم که خیر، ضدّ شر است. از این روی، انکار کردیم که فاعل، کاری را همراه با ضدّ آن انجام دهد؛ بلکه هر کدام کنندهای مستقل دارند. نمیبینی که برف، محال است که بسوزد، چنان که آتش، محال است سرد باشد. بنابراین، دو آفریننده قدیم، نور و ظلمت را پذیرا شدیم.
رسول خداصلی الله علیه وآله به آنان گفت: «آیا سیاهی و سفیدی، قرمزی و زردی، و سبزی و آبی را ندیدهاید که هر کدام، ضدّ دیگری است؟ چون دو تای از آنها در یک جا جمع نمیشوند؛ همانگونه که سردی و گرمی دو ضد هستند؛ چون هر دو در یک جا جمع نمیشوند؟»
گفتند: آری.
فرمود: «چرا به تعداد هر رنگ، آفرینندهای قدیمی اثبات نمیکنید تا کننده هر ضدّی از این رنگها غیر از کننده ضدّ دیگر باشد؟»
[حضرت علیعلیه السلام فرمود: همه ساکت شدند.
آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «چگونه نور و ظلمت در هم آمیزند که سرشت یکی بالا رونده و دیگری پایین رونده است؟ اگر دو نفر، یکی به سوی شرق و دیگری به سوی غرب همواره در رفتن باشند، آیا به نظر شما همدیگر را خواهند دید؟»
گفتند: نه.
فرمود: «بنابراین، لازم است که نور و ظلمت، با هم در نیامیزند؛ چون هر کدام در
غیر جهت دیگری حرکت میکنند. بنابراین، چگونه این جهان، از در هم آمیزی دو چیزی که محال است در هم آمیزند، به وجود آمده است؟ بلکه آن دو، خود نیز تدبیر شده و آفریده شدهاند».
آنان گفتند: درباره خویش خواهیم اندیشید.
آنگاه رسول خدا رو به سوی مشرکان عرب کرد و فرمود: «شما چرا بتان را به جای خدا میپرستید؟»
گفتند: با این پرستش، به خداوند نزدیکی میجوییم.
فرمود: «آیا این بتان به پروردگارشان گوش کرده، از او پیروی میکنند؟ خدا را عبادت میکنند تا با بزرگداشت آنها به خدا نزدیک شوید؟»
گفتند: نه.
فرمود: «آیا شما به دست خود آنها را تراشیدهاید؟»
گفتند: آری.
فرمود: «سزاوار بود به جای آنکه شما آنها را بپرستید، آنها شما را میپرستیدند (چنانچه آنها میتوانستند پرستش کنند) اگر دستور تعظیم آنها را کسی که نسبت به مصلحت و فرجام شما آگاه است و در آنچه که شما را بدان تکلیف میکند، حکیم است، صادر نکرده باشد».
[حضرت علی علیه السلام فرمود: وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله چنین گفت، آنان اختلاف کردند. گروهی گفتند: خداوند، در هیکل مردمانی که به این شکلها بودند، حلول کرده و ما این شکلها را ساختهایم و به خاطر اینکه چهرههایی که پروردگارمان در آنها حلول کرده تعظیم کنیم، این شکلها را بزرگ میداریم.
و گروه دیگر گفتند: این چهرهها، چهرههای اقوام پیشین است؛ اقوامی که مطیع خدا بودند. چهره آنها را درست کردهایم و آنها را برای تعظیم خداوند، پرستش میکنیم.
گروه دیگر گفتند: آنگاه که خداوند آدم را آفرید، به فرشتگان فرمان سجده به وی داد. آنان، آدم را برای نزدیکی به خدا سجده کردند. ما به سجده بر آدم، از فرشتگان
سزاوارتر بودیم و چون آن وقت نبودیم، سیمای او را ساختهایم و بدان، برای نزدیکی به خدا سجده میکنیم، همانگونه که فرشتگان با سجده بر آدم، به خداوند تقرّب جستند. همانگونه که شما به پندار خودتان دستور یافتهاید که به سوی کعبه سجده کنید و چنین کردید و آنگاه، در دیگر شهرها با دست خود، محرابهایی ساختهاید که به سوی آنها سجده میکنید، و شما قصد کعبه را میکنید، نه محرابهای خودتان را، و قصد کعبه هم برای خدای - عزّوجلّ - است نه خود کعبه.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «راه را گم کردهاید و گمراه شدهاید». وی خطاب به آنانی که میگفتند: خداوند در هیکل مردمانی به شکلهایی که تصوّر کردهایم، حلول کرده و ما این چهرهها را ساختهایم و بزرگداشت ما از این صورتها در واقع، تعظیم صورتهایی است که پروردگارمان در آنها حلول کردهاند، فرمود: «شما پروردگارتان را با ویژگی مخلوقات توصیف کردهاید. آیا پروردگار شما در چیزی حلول میکند، به گونهای که آن شیء فراگیر خدا باشد؟ در این صورت، چه فرقی بین آن چیز و اموری دیگر چون رنگ، طعم، بو، نرمی، خشنی، سنگینی و سبکی که خداوند در آن حلول میکند، وجود دارد؟ چرا رنگ، طعم، مزه و...، حادث و آن دیگری قدیم باشد و چرا عکس آن نباشد؟ چگونه آنکه پیش از آن حلول شده (محلّ حلول) وجود داشت، نیازمند حلول است، در حالی که خداوند همواره بوده و خواهد بود؟ وقتی خدا را به ویژگی پدیدهها در خصوص حلول پذیری توصیف کردید، لازم است به ویژگی زوالپذیری هم توصیفش کنید و اگر او را به ویژگی زوال و حدوث توصیف کردید، در واقع، به صفت پایانپذیری توصیف کردهاید؛ زیرا این صفت، ویژگی حلول کننده و حلول شونده است و اینها ذات شیء را تغییر میدهند. اگر ذات خداوند با حلول در چیزی تغییر نکند، باید با حرکت و سکون، سفید و سیاه، و سرخ و زرد شدن هم تغییر نکند و همه ویژگیهایی را که برای اشیای متّصف به این صفتها وجود دارد، بر خداوند که در آنها حلول کرده وجود داشته باشد تا همه ویژگیهای پدیدهها در آن باشد و در این صورت، خداوند متعال هم حادث باشد!»
رسول خداصلی الله علیه وآله آنگاه فرمود: «وقتی گمانتان در اینکه خداوند در چیزی حلول کرده، باطل شد، زیربنای سخنتان نیز از بین میرود».
[حضرت علیعلیه السلام فرمود: آنان ساکت شدند و گفتند: در کارمان خواهیم اندیشید.
آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله رو به سوی گروه دوم کرد و به آنها فرمود: «به من بگویید هنگامی که شما صورت کسانی را که خداوند را عبادت کردهاند، میپرستید و برای آنها سجده میکنید و نماز میگزارید و برای سجده بر آنها پیشانیهای ارزشمند خود را بر خاک مینهید، چه چیز برای خدای جهانیان نگه میدارید؟ آیا نمیدانید حقّ کسی که لازم است عبادت شود و بزرگ داشته شود، این است که بندهاش هم ردیف وی قرار نگیرد؟ آیا فکر میکنید درست است شهروندان، پادشاه یا رئیسی را در بزرگداشت، کُرنش و فروتنی، همپای وی قرار دهید؟ آیا این کار، کوچک کردن حقّ بزرگتر و بزرگتر کردن حقّ کوچکتر نیست؟»
گفتند: آری.
فرمود: «آیا نمیدانید شما با تعظیم خداوند از راه تعظیم صورتِ بندگانِ مطیع خدا، خدای جهانیان را کوچک میکنید؟»
[حضرت علیعلیه السلام فرمود: آنان پس از اینکه گفتند: در کار خویش خواهیم اندیشید، سکوت کردند.
سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله به گروه سوم فرمود: «برای ما نمونهای ذکر کردید و ما را شبیه خود شمردید، در حالی که ما مثل هم نیستیم؛ چون ما بندگان خدا، مخلوق و تربیت شده هستیم. در هر چه که امر کند، امر پذیریم و از هر چه منع کند منع پذیریم و آنگونه که از ما میخواهد، پرستش میکنیم. اگر ما را به گونهای از گونهها دستور دهد، پیرویاش میکنیم و از گونهای که بدان دستور و اجازه نداده، تجاوز نمیکنیم؛ چون نمیدانیم، شاید وی اوّلی را خواسته و از دومی راضی نیست، و ما را نهی کرد که بر او پیشی بگیریم. هنگامی که به ما دستور داد رو به کعبه کنیم، پیروی اش کردیم. آنگاه به ما دستور داد در دیگر شهرها به سوی کعبه روی کنیم و ما هم اطاعت کردهایم
و در هیچ کدام از این کارها از دستور وی خارج نشدهایم و خداوند، هنگامی که دستور به سجده برای آدم کرد، دستور به سجده برای چهرهاش که غیر از اوست، نکرد. بنابراین، نباید شما این را به آن قیاس کنید؛ چون شما نمیدانید. شاید وی چون امر نکرده، از کارهای شما ناراضی است».
آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله افزود: «به نظر شما اگر کسی اجازه ورود به خانهاش را در یک روز خاص داد، آیا میتوانید بعداً بدون دستور وی داخل شوید؟ آیا میتوانید بدون فرمان وی به خانه دیگر او داخل شوید؟ اگر کسی لباسی از لباسهایش، بندهای از بندگانش یا چارپایی از چارپایانش را به شما داد، آیا میتوانید آن را از وی بگیرید؟
گفتند: آری.
فرمود: «اگر آن را نگرفتید، میتوانید یکی دیگر مثل آن را بردارید؟»
گفتند: خیر؛ چون وی آنگونه که در اوّلی اجازه داده بود، برای دوّمی اجازه نداده است.
آنگاه فرمود: «به من بگویید آیا خداوند، سزاوارتر است که بدون فرمانش در مِلکش تصرّف نشود، یا بعضی از بندگان؟»
گفتند: خداوند سزاوارتر است که در مِلکش بدون اجازه او تصرّف نشود.
فرمود: «پس چرا چنین کردید و او کِی به شما فرمان داده که این صورتها را پرستش کنید؟»
[حضرت علیعلیه السلام فرمود: آنان گفتند که درباره کارهایمان خواهیم اندیشید و ساکت شدند.
امام صادقعلیه السلام میفرماید: قسم به آنکه محمّد را به پیامبری برانگیخت، سه روز بر این گردهمایی نگذشته بود که همه خدمت رسول خدا رسیدند و اسلام آوردند. آنان بیست و پنج نفر و از هر گروهی پنج نفر بودند و گفتند: ای محمّد! ما دلیلی چون دلایل تو ندیدیم. گواهی میدهیم که تو رسول خدایی.(1)
1) 1170. احتجاج، طبرسی، ج 1، ص 27-44، ح 20 ؛ تفسیر منسوب به امام عسکریعلیه السلام، ص 530، ح 323 ؛ بحارالأنوار، ج 9، ص 257، ح 1.
یکی از موضوعاتی که در دهه اخیر به طور علنی و آشکار مطرح شده است، طرح «گفت و گوی تمدنها» میباشد. این ایده و طرح در مقابل ایده و نظریه «برخورد تمدنها» است که از طرف «ساموئل هانتینگتون» ارائه داده شده است. اصل این طرح گرچه در این عصر و زمان به جهت نظامی شدن جهان، مؤثّر به نظر میرسد ولی احتیاج به بررسی همه جانبه آن دارد. اینک این موضوع را به طور خلاصه مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
قبل از هر چیز لازم است به بررسی مفهوم کلمه «تمدن» بپردازیم که در روشن شدن موضوع بحث تأثیر فراوانی دارد.
از نظر «ساموئل هانتینگتون»، تمدن، بالاترین گروهبندی فرهنگ و گستردهترین سطح هویت فرهنگی به شمار میآید.(1)
«هنری لوکاس» تمدن را پدیدهای به هم تنیده میداند که همه رویدادهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حتی هنر و ادبیات را در بر میگیرد.(2)
دیگر دانشمندان غربی با پرداختن به مفهوم تمدن، آن را واژهای برای توضیح
مراحل معین از تحوّل اجتماعی میدانند. در مقابل، «آرنولد توین» بیتمدنی را حاصل نبوغ اقلیت نوآور؛ یعنی طبقه ممتازی در جامعه که از هوش، ابتکار و نوآوری برخوردارند، در سایه تحولات و سیر تکامل جامعه میداند.(1)
تعریف «آلفرد وبر» به نظر «ویل دورانت» نزدیک است که تمدن را محصول دانش و فناوری میداند. «دورانت» بر آن است که وقتی فرهنگ عمومی به میزانی از رشد رسید، فکر کشاورزی به وجود میآید. این نظر همانند نظر «آلفرد وبر» برگرفته از معنای واژه تمدن به معنای شهرنشینی است. به دنبال فکر کشاورزی و بر اثر تبادلات بازرگانی و ارتباط شهرها، مردم رشد عقلی مییابند. بنابراین اساس، سجایای اخلاقی و ویژگیهای نیک در میان آدمیان پدید میآید و کسی که اخلاق و حسن معاشرت داشته باشد، متمدن به حساب میآید.
دانشمندان شرقی نیز همانند غربیان، برداشت و تعریف خاص خود را از تمدن ارائه دادهاند. ابن خلدون «تمدن» را اجتماعی شدن انسان میداند. اندیشمند دیگری «تمدن» را مجموعهای از عوامل اخلاقی و مادی میداند که به جامعه فرصت میدهد برای هر فردی از افراد خود، در هر مرحلهای از مراحل زندگی، از کودکی تا پیری، همکاری لازم را برای رشد به عمل آورد.(2)
به طور کلّی، این مفهوم اساسی را میتوان چنین تعریف کرد: تمدن، حاصل تعالی فرهنگ و پذیرش نظام اجتماعی است؛ یعنی خروج از مرحله بادیهنشینی و گام نهادن در شاهراه نهادینه شدن امور اجتماعی.
ساموئل هانتیگتون معتقد است که دوره جنگ ایدهئولوژیک و اقتصادی سپری شده است. آنچه در بین بشر خطّ تفرقه و تقسیم میکشد و ریشه و سرچشمه
درگیریها خواهد بود «فرهنگ» است. البته به نظر وی در آینده حکومتها (کشور - ملت) بازیگران اصلی صحنه جهانی باقی خواهند ماند، لکن تقابل و درگیری عمده، بین ملتها و گروهها با فرهنگهای مختلف خواهد بود. به عبارت دیگر درگیری (برخورد) تمدنها سیاست جهانی را تحتالشعاع قرار خواهد داد. خطوط گسل بین تمدنها، خطوط نبردهای آینده است. درگیری بین تمدنها، آخرین مرحله از درگیریها در جهان مدرن است.(1)
هانتینگتون بی آنکه همچون برخی از تحلیلگران، پایان جنگ سرد را ختم مناقشات ایدئولوژیک تلقی کند، آن را سرآغاز برخورد تمدنها میانگارد، و بر اساس آن بسیاری از حوادث و رخدادهای جاری جهان را به گونهای تعبیر و تحلیل میکند که در جهت تحکیم انگارهها و فرضیات نظریه جدیدش باشد. وی تمدنهای زنده جهان را به هفت یا هشت تمدن بزرگ تقسیم میکند:
1 - تمدن غربی
2 - کنفوسیوسی
3 - ژاپنی
4 - اسلامی
5 - هندو
6 - اسلاو
7 - ارتدوکس
8 - آمریکای لاتین.
و در حاشیه نیز تمدن آمریکایی و خطوط گسل میان تمدنهای مزبور را منشأ درگیریهای آتی و جایگزین واحد کهن دولت - ملت میبیند. به اعتقاد او تقابل تمدنها، سیاست غالب جهانی و آخرین مرحله تکامل درگیریهای عصر نو را شکل میدهد؛ به دلیل:
1) 1175. ر.ک: کاوشهای نظری در سیاست خارجی، ص 271-279.
الف) اختلاف تمدنها اساسی است.
ب) خودآگاهی تمدّنی در حال افزایش است.
ج) تجدید حیات مذهبی، وسیلهای برای پرکردن خلأ هویت در حال رشد است.
د) رفتار منافقانه غرب موجب رشد خودآگاهی تمدنی (دیگران) گردیده است.
ه) ویژگیها و اختلافات فرهنگی تغییرناپذیرند.
و) منطقهگرایی اقتصادی و نقش مشترکات فرهنگی در حال رشد است.
ز) خطوط گسل موجود بین تمدنهای امروز، جایگزین مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شده است، و این خطوط جرقههای ایجاد بحران و خونریزیاند.
خصومت 1400 ساله اسلام و غرب در حال افزایش است و روابط میان تمدن اسلام و غرب، آبستن بروز حوادثی خونین میباشد، بدین ترتیب «پارادایم برخورد تمدنی» دیگر مسائل جهانی را تحت الشعاع قرار خواهد داد، و در عصر نو صفآراییهای تازه ای بر محور تمدنها شکل میگیرد، و سرانجام نیز تمدنهای اسلامی و کنفوسیوسنی در کنار هم، رویاروی تمدن غرب خواهد شد.
خلاصه اینکه کانون اصلی درگیریها در آینده بین تمدن غرب و اتحاد جوامع کنفوسیوسی شرق آسیا و جهان اسلام خواهد بود. در واقع درگیریهای تمدنی، آخرین مرحله تکامل درگیری در جهان نو است.(1)
نقد: الف) هانتینگتون در مقدمات استدلالش به جای تعریف مقوله تمدن. آن را فرض میگیرد و سپس با سهلانگاری تمام در کالبد کلّیهای فرعی خود روح دمیده، آنها را به میدان جنگ گسیل میدارد. تو گویی تمدنها مثل انسانها دارای شعورند و مسلّح به شمشیر و گرز و کمند؛ مترصّد نبرد با یکدیگر.
1) 1176. نظریه برخورد تمدنها، هانتینگتون و منتقدانش، ص 22و23.
تز مصاف تمدّنهای هانتینگتون را میتوان به اژدهای افسردهای که داستان مثنوی آن را تشبیه کرد، که بر اثر حرارت آفتاب، جان مییابد. او میگوید: با آب شدن جنگ سرد، اژدهای تمدن که موقّتاً یخ زده بودند جان گرفته و در پی بلعیدن یکدیگر برآمدند. ولی باید از او پرسید: منظور از تمدن چیست؟ و دلایل مدّعای مصاف تمدنها کجایند؟ و... .
این جهل مرکبی است که عالِم را از دقت در جوهره تاریخی و متغیر و سیال تمدنها، و از فهم تأثیر و تأثّر متقابل آنها بازمیدارد.
ب) از نقاط ضعف دیگر استدلال ایشان این است که تعریف علمی و مشخصی از تمدن و فرهنگ ارائه نمیدهد، و بر پیوستگی وثیق این دو با یکدیگر تأکید میورزد. به طور کلی ایشان فرهنگ و تمدن را دو مفهوم پیوسته و مستقر در یکدیگر تصور میکند. وی معتقد است که تمدن بالاترین سطح گروهبندی فرهنگی مردم و گستردهترین هویت فرهنگی است که میتوان انسانها را با آن طبقهبندی کرد. ارائه تعریف دقیق و جامع از فرهنگ و تمدن، کار آسانی نیست، اما با وجود به هم پیوستگی تمدن و فرهنگ، تفاوتهای قابل تأمّلی نیز در میان آنها مشاهده میشود که هانتینگتون به آنها توجهی ندارد. از میان تفاوتهای مختلف تمدن و فرهنگ میتوان به دو تفاوت عمده اشاره کرد:
نخست آنکه تمدن، بیشتر جنبه علمی و عینی دارد و فرهنگ، بیشتر جنبه ذهنی و معنوی. هنر، فلسفه و حکمت و ادبیات و اعتقادات (مذهبی و غیرمذهبی) در قلمرو فرهنگ هستند، در حالی که تمدن، بیشتر ناظر به سطح حوایج مادی انسان در اجتماع است.
دیگر آنکه تمدن بیشتر جنبه اجتماعی دارد و فرهنگ بیشتر جنبه فردی. تمدن تأمین کننده پیشرفت انسان در هیئت اجتماع است و فرهنگ، گذشته از این جنبه میتواند ناظر به تکامل فردی باشد. تمدن و فرهنگ با هم مرتبطاند، ولی ملازمه ندارند. جوامع متمدن بسیاری وجود دارد که ممکن است فرهنگ در آنها به
پایینترین درجه تنزّل کرده باشد. بنابراین همانگونه که متمدن بیفرهنگ وجود دارد، با فرهنگ بیتمدن نیز وجود دارد.
خلاصه اینکه با وجود آمیختگی فرهنگ و تمدن با هم، تفاوتهای آنها اساسی است، در حالی که هانتینگتون دو مفهوم فرهنگ و تمدن را بدون توجه به تفاوتهای آنها به صورت جایگزین به کار برده است.(1)
ج) وی بدون آنکه تعریف روشنی از غرب ارائه دهد آن را موجودیتی یکپارچه تصور میکند، حال آنکه واقعیت امر چنین نیست. تمدن غرب نیز همانند دیگر تمدنها در طول تاریخ از فراز و نشیبهای فراوان و تنش و اختلاف بین اجزای خود عاری نبوده است، و این وضعیت همچنان ادامه دارد؛ زیرا که تاریخ هنوز پویاست، و تمدنها نیز ابدی نیستند. لذا نمیتوان با محور قرار دادن آمریکا، بر اختلافات عمیق بین عناصر تشکیل دهنده غرب و اوضاع نابسامان داخلی هر یک از آنها سرپوش گذاشت. این مسئله به صورت موشکافانه مورد انتقاد برژینسکی یکی از همفکران قدیمی هانتینگتون نیز قرار گرفته است. شاید بهترین ایراد برژینسکی به بیتوجهی هانتینگتون به «گسیختگی درونی فرهنگ غربی» مربوط باشد. برژینسکی فساد درونی نظام غربی را عامل تهدید کننده قدرت جهانی آمریکا میداند و نه برخورد تمدنها را.(2)
د) هانتینگتون در کالبد شکافی موانع موجود در مسیر (رهبری جهانی آمریکا) به طور ظریفی آشتی ناپذیری جهان اسلام و غرب را یک اصل مسلّم و بدیهی در روابط اسلام و غرب فرض کرده و میکوشد تا سیاستهای توسعه طلبانه دولتهای غربی را از فرهنگ غربی متمایز سازد، ولی در عین حال رفتار کشورهای مختلف اسلامی را عین تمدن اسلامی قلمداد میکند. بر اساس این پیش فرض نادرست، وی تضاد بین دو فرهنگ را تضادی ماهوی و برطرف نشدنی و ناشی از جبر تاریخی وانمود
میسازد، و بدین صورت ضرورت استراتژیک آماده شدن غرب برای مصاف با آن دسته از کشورها و گروههایی را که در راه احیای تمدن اسلامی گام برمیدارند توصیه میکند. این در حالی است که تنشهای موجود بین جوامع اسلامی و جوامع غربی عمدتاً از سیاست دولتهای غربی سرچشمه میگیرد، نه از تمدن مسیحی؛ زیرا مشترکات آن با تمدن اسلامی بسیار زیاد است.
در این زمینه توجه به مواضع پاپ ژان پل دوم، رهبر سابق کاتولیکهای جهان در کتاب جدیدش حایز اهمیت است. وی در کتاب «گذر از آستان امید» در باب روابط کلیسا و جهان اسلام به مشترکات دو دین الهی اشاره نموده و مینویسد: «کلیسا برای مسلمانان که خدای واحدی را که حی، قیوم، رحمان، فعّال ما یشاء، و خالق آسمان و زمین است عبادت میکنند، احترام بسیاری قائل است. آنها به دلیل اعتقاد به وحدانیت خدا به ما به ویژه نزدیکترند».
توجه خاصّ پاپ به نزدیکی اسلام و مسیحیت نکته بسیار مهمی است که مخالف با دیدگاه هانتینگتون است که معتقد است: میزان اشتراک فرهنگی یهود و نصاری تنها عامل وحدت سیاسی و تمدنی به شمار میرود. رهبر کاتولیکهای جهان در ادامه ضمن اشاره به پارهای از اختلافات بین اسلام و مسیحیت، آمادگی کلیسا را برای انجام دیالوگ و همکاری با جهان اسلام اعلام میدارد.(1)
ه) با بررسی تاریخ درخشنده مسلمانان پی میبریم که آنان با تأثر از تعلیمات دینی خود مظهر عطوفت و رحمت، حتی نسبت به پیروان آئینهای غیر اسلام بودهاند، و این ادعای یک فرد مسلمان نیست بلکه از دانشمندان و متفکران غرب نیز دیده شده است؛
1 - ویل دورانت در کتاب «تاریخ تمدن» مینویسد: «هر چند محمدصلی الله علیه وآله پیروان دین مسیح را تقبیح میکند، با این همه نسبت به ایشان خوشبین است، و خواستار ارتباطی دوستانه بین آنها و پیروان خویش است».(2)
2 - گوستاو لوبون میگوید: «زور شمشیر موجب پیشرفت قرآن نگشت؛ زیرا رسم اعراب این بود که هر کجا را که فتح میکردند مردم آنجا را در دین خود آزاد میگذاشتند. اینکه مردم مسیحی از دین خود دست بر میداشتند و به دین اسلام میگرویدند و زبان عرب را بر زبان مادری خود بر میگزیدند، بدان جهت بود که عدل و دادی که از عربهای فاتح میدیدند مانندش را از زمامداران پیشین خود ندیده بودند».(1)
3 - روبتسون میگوید: «تنها مسلمانان هستند که با عقیده محکمی که نسبت به دین خود دارند یک روح سازگار و تسامحی نیز با ادیان دیگر در آنها هست».(2)
4 - میشو نیز میگوید: «هنگامی که مسلمانان (در زمان خلیفه دوم) بیتالمقدس را فتح کردند هیچ گونه آزاری به مسیحیان نرساندند، ولی برعکس هنگامی که نصارا این شهر را گرفتند با کمال بیرحمی مسلمانان را قتل عام کردند. یهود نیز وقتی به آنجا آمدند بیباکانه همه را سوزاندند... باید اقرار کنم که این سازش و احترام متقابل به ادیان را که نشانه رحم و مروّت انسانی است ملتهای مسیحی از مسلمانان یاد گرفتهاند».(3)
5 - هانری دی کاستری نویسنده فرانسوی میگوید: «اگر از جنس یهودی تا به حال کسی در جهان مانده است بر اثر همان دولتهای اسلامی بود که در قرون وسطی آنان را از دست مسیحیان خونآشام نجات دادند... در صورتی که اگر نصارا همچنان بر قدرت باقی میماندند و بر جهان حکومت میکردند نسل یهود را برمیداشتند».(4)
6 - آدام متز میگوید: «کلیساها و صومعهها در دوران حکومت اسلامی چنان مینمودند که گویی خارج از حکومت اسلامی به سر میبرند و به نظر میرسید بخشی از سرزمین دیگری هستند که این خود موجب میشد چنان فضایی از تسامح برقرار گردد که اروپا در سدههای میانه با آن آشنایی نداشتند».(5)
او که یکی از فلاسفه و متفکرین فرانسوی است، بعد از نیم قرن تحقیق و جست و جو درباره حقّ و حقیقت و پیگیری فراوان و مراجعه به مکاتب و ادیان دیگر، در آخر گمشده خود را در اسلام پیدا کرده و به آرامش درونی خود رسیده است.
وی که خانوادهاش متدین به هیچ دینی نبوده است در سنین چهارده سالگی مذهب پروتستان از مذاهب مسیحیت را اختیار میکند. ولی در سال 1933 میلادی به صف حزب سوسیالیست فرانسه میپیوندد و لذا شروع به فراگیری کتابهای مارکس و انگلس و لنین مینماید و در سال 1936 مدرک خود را در فلسفه از دانشگاهی در استراسبورگ گرفته و به عنوان استاد فلسفه در آنجا استخدام میشود. در سال 1935 به درجه دکترا در فلسفه از دانشگاه سوربن فرانسه میرسد و تز دکترای خود را درباره «نظریه مادیت در معرفت» مینویسد. و در سال 1954، با رسالهای که به عنوان «حرّیت» تألیف مینماید به درجه دکترا از دانشکده فلسفه مسکو میرسد.
در سال 1970 مؤسسهای به نام «مرکز فراگیری و بحثهای مارکسیستی» تأسیس میکند و خودش به مدت ده سال مدیر آن مؤسسه میگردد. از سال 1968 اختلافات او و رهبری حزب مارکسیست شروع میشود. گارودی در سال 1970 در مرحلهای جدید قرار میگیرد که باعث میشود رفته رفته خود را از این حزب کنار بکشد. او در سال 1976 مرکزی به نام «مرکز بین المللی گفت و گوی تمدنها» تأسیس کرده و خودش مدیر آن میگردد. و در سال 1982 کتابی را به نام «اسلام، دین آینده» تألیف میکند، و این کار به نوبه خود آمادهسازی برای اعلان به اسلامش بوده است. او در سال 1982 میلادی، مطابق با یازدهم رمضان 1402 ه.ق اسلام اختیار میکند.
عوامل متعددی در اعتلای تمدنها نقش دارند:
1 - امنیت و آرامش؛ یعنی امکان کاهش اضطرابها و دل مشغولیها.
2 - غرور و همبستگی ملّی، و به تعبیر ابن خلدون «عصبیت».
3 - اصل همکاری و تعاون.
4 - اخلاق.
5 - تسامح به معنای تحمّل، بردباری و صبوری.
6 - حفظ وحدت و یکپارچگی.
7 - دین.
8 - رفاه نسبی که میتواند برای هر جامعه زیرساخت یک تمدن باشد.
9 - فشار اقتصادی و اجتماعی، که نیاز جامعه را عیان ساخته، افراد را گرد یک محور قرار میدهد، و بدین ترتیب شرایط را برای زایش یا اعتلای تمدن فراهم میسازد.(1)
برخی صاحبنظران معتقدند که هر تمدنی در طول حیات خود مراحلی را طی میکند.
«ویل دورانت» بر آن است که مردمانِ هر تمدنی بر اساس رشد عقلی، پس از مدتی به جای توحید و پرستش مبادی معنوی، به ستایش عقل و علم می پردازند. از این پس جنگ بین ارزش و دانش آغاز شده، نیروی محرّک جوامع به تدریج متوقف میشود و دوره انحطاط آن تمدن آغاز میگردد.
به نظر «ابن خلدون» هر تمدنی سه مرحله را طی میکند:
1 - مرحله پیکار و مبارزه اولیه.
2 - مرحله پیدایش خودکامگی و استبداد.
3 - مرحله تجمّل و فساد که پایان تمدن بشر به شمار میرود.
1) 1186. جهانبینی ابن خلدون، ایولاکوست، ترجمه مظفّر مهدوی، ص 9، 33-38.
«مالک بن بنی» دانشمند معاصر الجزایری نیز بر همین اساس، مراحل سهگانه تمدن اسلامی را روح، عقل و غریزه دانسته و معتقد است در تمدن اسلامی از قرن هشتم هجری به بعد، مرحله تسلّط غریزه بر روح آغاز گشته و تمدن اسلامی از مرحله رشد خود دور شده است.(1)
عوامل متعدد دیگری را نیز برای انحطاط تمدنها برشمردهاند؛ از آن جمله: فقدان وحدت و انسجام جامعه، هجوم دشمنان خارجی، آشفتگی در بافت طبقاتی جامعه و تولیدات تصنّعی و رویکرد سوادگری و واسطهگری.
این موضوع را از جهاتی دنبال خواهیم کرد:
در قرآن و روایات اسلامی سفارش اکیدی نسبت به فراگیری علم و تعلیم آن شده است که اگر این اندازه اولیای اسلام بر فضیلت دانش و دانشاندوزی تأکید نکرده بودند هرگز تمدن اسلامی به این پایه از عظمت نمیرسید.
منبع اصول عقلی که به جهان اسلام راه یافت، یونان و محفل علمی آن بود. اگرچه بیشترین علوم غیرمستقیم و با ترجمه آنها به زبانهای سریانی و لاتینی، مأخوذ از یونانی به دست مسلمانان رسید. علومی که مسلمانان از یونانیان فراگرفتهاند عبارتند از ریاضی، نجوم، پزشکی و علوم طبیعی.
پس از آنکه اوج دوران فتوحات فروکش کرد و قلمرو حکومت اسلامی ثبات یافت و مسلمانان از تدوین اساسی علوم اسلامی فراغتی نسبی یافتند، در پرتو اهتمام
1) 1187. دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ذیل «بن بنی، مالک».
و سیاستهای تشویقی برخی از خلفای عباسی با استفاده از ثروتهای کلان بیتالمال، توجه جامعه مسلمان رفته رفته به سوی علوم و صنایعی جلب شد که عمدتاً در اختیار تمدنهای غیرمسلمان قرار داشت. آنچه بیش از همه در فراهم آوردن شرایط این حرکت اهمیت داشت، فتوحات مسلمانان و به ویژه استیلای آنان بر سراسر قلمرو ساسانیان و بخشهایی از امپراطوری روم شرقی بود. فاتحان مسلمان از سرزمینهای مغلوب قلمرو یکپارچهای ساختند و در کنار دیگر فرهنگها با یونانیمآبان دور و نزدیک نیز مبادله و مشارکت فرهنگی جدیدی را تجربه کردند. در مدتی کوتاه، اشتیاق و فعالیت حکّام، اندیشمندان و دوستداران دانش در جهان اسلام چنان بالا گرفت که بعدها آن دوره را عصر «نهضت ترجمه» نام نهادند. این نهضت گرچه در عصر بنیامیه آغاز شد ولی تأثیر اصلی خود را در عصر بنیعباس بر جای گذاشت.
با استقرار نظام نوبنیاد اسلامی و تکامل درونی این اجتماع، به تدریج نهادهای آموزشی به وجود آمد که نقش برجستهای در پرورش و گسترش علوم و فنون داشت. نخستین مرکز مهمی که به همین منظور تأسیس شد بیتالحکمة نام داشت که در بغداد ساخته شد. این مرکز که به هزینه خزانه دولتی و بیتالمال اداره میشد محلّ اجتماع دانشمندان و پژوهشگران به ویژه مترجمان شایستهای بود که کتابهای علمی و فلسفی یونانی را به عربی ترجمه میکردند.
علاوه بر بیتالحکمة، مراکز علمی متعددی نیز وجود داشت. یکی از این مراکز دارالعلم فاطمیون در مصر بود. در این نهاد که در سال 395 ه.ق و به دستور الحاکم بامر اللَّه خلیفه فاطمی مصر در قاهره تأسیس شد، تقریباً یک میلیون جلد کتاب وجود داشت. دارالعلم موصل را نیز جعفر بن محمد حمدان موصلی برپا ساخت. این مرکز نخستین مرکزی بود که در آن کتابهایی از همه رشتههای علمی گردآوری شده بود.
در طرابلس از شهرهای لبنان کنونی نیز در اواخر سده پنجم هجری دارالعلمی با 6/1 میلیون جلد کتاب وجود داشت.
از دیگر مراکز علمی و بسیار مهم و مشهور دوره اسلامی، نظامیهها بودند. در نیمه دوم سده پنجم هجری، خواجه نظامالملک با ساخت مدارسی به نام نظامیه در بغداد و نیشابور و شهرهای دیگر بنای این نظامیهها را پدید آورد.
در نظامیه بغداد که در سال 459 ه.ق تأسیس شد ابواسحاق شیرازی تدریس میکرد. پس از آن، بزرگترین مقام تدریس در این مدرسه به امام محمّد غزالی رسید و از آن پس تأسیس مدارس در جهان اسلام گسترش یافت.
به طور کلّی میتوان گفت که مراکز آموزشی و علمی در قلمرو اسلامی بسیار متعدد و متنوع بودهاند. یکی از فراگیرترین مراکز آموزشی، مساجد است که در سراسر قلمرو اسلامی پراکنده شده بود.
بیمارستانهای جهان اسلام ضمن درمان بیماران، مراکز تحقیق و مطالعه پزشکان به شمار میآمدند و کتابخانههای تخصصی داشتند.
از دیگر مراکز علمی، رصدخانهها بودند. در قلمرو جهان اسلام، رصدخانههای متعدد و بزرگی ساخته شد که در نوع خود از مهمترین و بزرگترین رصدخانهها به شمار میآمدند و پیشرفتهترین پژوهشهای ریاضی و نجومی در آنها صورت میگرفت. بسیاری از یافتههای دانشمندان اسلامی در این رصدخانهها تا سدهها بعد در اروپا بررسی و تحلیل میشد. از جمله این رصدخانهها، رصدخانه مراغه و سمرقند را میتوان نام برد.
تمدن فعلی جهان، برایندی از کوششهای ملل جهان در طول تاریخ است، که مسلّماً سهم اسلام در پیدایش این تمدن جدید و توسعه آن کمتر از سهم دیگر
تمدنها نیست، بلکه اسلام در فراهم کردن آن نقش مؤثّر و کلیدی داشته است. انتقال علم و تمدن از اسلام به غرب از سه راه صورت گرفت:
1 - آمیزش مسلمانان با مسیحیان در اسپانیا، ایتالیا، سیسیل و در جنگهای صلیبی و آشنا شدن با فرهنگ و تمدن اسلامی در نقاط گوناگون جهان اسلام و مرزهای آن با جهان خارج.
2 - ترجمه کتب عربی به زبانهای اروپایی از سده پنجم تا هفتم هجری قمری.
3 - تدریس و استفاده از کتب عربی که دانشمندان مسلمان آنها را در مراکز علمی نوشته یا ترجمه کرده بودند.
یکی از مهمترین پایگاههای آشنایی غرب با فرهنگ و تمدن اسلامی، اسپانیا بود؛ چنان که گفتهاند: «الیپندوس» اسقف شهر تولدو «طلیطله» تحت تأثیر عقاید اسلامی، الوهیت عیسیعلیه السلام را انکار کرد و گفت که وی بشر و فرزند خوانده خداست.(1)
در یک نگاه کلّی، دلیل رواج ترجمه از زبان عربی به زبانهای اروپایی را میتوان آشنا شدن آنان با تمدن اسلامی از زمان جنگهای صلیبی و روبهرو شدن مسیحیان با مجموعهای از میراث و کتابهای مسلمانان دانست.
گرچه غرب در این دو قرن اخیر پیشرفت کرده است ولی با نگاهی گذرا به جوانب مختلف از پیشرفت خیالی آن پی به پوچی و بیمحتوایی آن میبریم.
در مورد سیاسی مشاهده میکنیم که چگونه با سوء استفاده از قوانین حقوق بشر حکومتهایی را که با آنان مخالفند ساقط مینمایند، و تمام قوانین و قطعنامههایی را که صادر میکنند در تأیید مصالح دولتهای استکباری است و این به جهت نفوذی است که این دولتها بر مراکز تصمیمگیری جهانی پیدا کردهاند.
سیاست در قاموس غربی به معنای خدعه و نیرنگ و دروغ به جهت غارت
1) 1188. دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 10، ذیل «آندلس».
و سلطه بر دیگر ملتها است. مگر ندیدیم که آمریکا به جهت سلطهگریاش با «هیروشیما» و «ناکازاکی» و «ویتنام» و «افغانستان» و «عراق» چه کرد؟ این سیاست را هر یک از دیگر کشورهای اروپایی نیز در زمان استعمارگری خود داشتهاند.
در مورد مسائل اقتصادی مشاهده میکنیم که انسان غربی چیزی را به جز منفعت و منافع شخصی خود نمیبیند و در برابر این منافع به هیچ قانون یا شریعت یا کرامت انسان یا رحمت و عطوفت یا اخلاق توجهی ندارد.
«روژه گارودی» در این زمینه میگوید: «امروزه مال هدف اساسی شده است. پیشرفت به معنای غربی یعنی بهرهوری هر چه بیشتر و به سرعت هر چه تمامتر، چه مفید باشد یا نباشد، مضر باشد و حتی کشنده، همانگونه که در مسأله تسلیحات چنین است. و این امر امروزه یکی از قوانین پیشرفت به حساب آمده است...».(1)
تنها در آمریکا در سال 1960 میلادی 125 میلیون تن گندم از ذخایر آمریکا معدوم شد تا از قیمت آن در بازار کاسته نشود. و این در حالی است که این مقدار گندم میتواند غذای 500 میلیون نفر باشد.
و به لحاظ اجتماعی مشاهده میکنیم که غرب روزبهروز به انحطاط اخلاقی و فروپاشی اجتماعی و خانواده بیشتر فرو میرود و ارزشهای اخلاقی و معنوی خود را از دست میدهد.
«روژه گارودی» میگوید: «هر شب میلیونها قرص خوابآور به جهت کمک به خواب جوانها بلعیده میشود. قرصها و مسکّنهایی که انسان را در روز بیحس میکند. و میلیونها قرص بیدار کننده که ما را هنگام صبح سرحال گرداند».(2)
دانشمند جامعهشناس مشهور «سروکین» میگوید: «با پیشرفت وسایل و ادوات فنّی و صنعت، ما فهمیدیم که از هر زمان دیگر زندگی فقیرانهتری از حیث اخلاق و انسانیت داریم».(3)
«کامیل فلامریون» میگوید: «... حزنآور است که بگوییم ما حس میکنیم در عین اینکه روزبهروز در پیشرفت اقتصادی هستیم ولی حرارت قلوب ما خاموش و کلّ زندگی غربی ما پژمرده میشود و این در اثر غلبه مطامع مادی و شهوات بدنی بر ما است».(1)
«برژینسکی» مشاور رئیس جمهور سابق آمریکا میگوید: «مجتمعی که در شهوات فرو رفته است نمیتواند قانون اخلاقی برای جهان ترسیم کند. و هر تمدنی نتواند رهبری اخلاقی جامعه را به دست بگیرد در آینده متلاشی خواهد شد».(2)
کار به جایی رسیده که سخنگوی دادگستری آمریکا میگوید: «تجربه ثابت کرده که چهل درصد از جرایم به عنف در این کشور به توسط پلیس انجام میگیرد».(3)و این در حالی است که وظیفه پلیس حفظ اجتماع از هرج و مرج و ظلم و تعدّی به دیگران است.
به لحاظ نظام خانواده، غرب در وضعیت ناهنجاری به سر میبرد. از هنگام طفولیت، فرزند با صدمههای روحی و مصیبتهای فراوانی روبهرو است و بیتوجهی والدین و تربیت نکردن آنان بر مصیبتها میافزاید.
در آمریکا هرسال 150 هزار طفل رها شده به جهت طلاق زن و مرد پیدا میشود. و طبق آمارهای موجود در آمریکا سه میلیون فرزند وجود دارند که پدر و مادرشان از هم جدا شدهاند.(4)
طبق اعلام صلیب سرخ سوئد در سال گذشته 200 هزار نفر در این کشور فکر خودکشی کردهاند که از این میان 20 هزار نفرشان اقدام به خودکشی نمودهاند.(5)
و طبق آماری که در سال 1980 میلادی در سوئد منتشر شد، هر سال پنج ملیارد کرون مردم به جهت خرید داروهای آرامبخش و خوابآور مصرف میکنند.(6)
و طبق آمار سال 1994 میلادی جوانان سوئد در سال 1993 میلادی 24 ملیارد کرون به جهت خرید انواع مشروبات الکلی مصرف کردهاند.(1)
در مورد صنعت که غرب امروزه بر آن بسیار افتخار کرده و به صنعتش مینازد طبق ادعای منصفین غربی در این پیشرفت مرهون تمدن و پیشرفت اسلامی بودهاند.
دانشمند غربی «لیبری» میگوید: «اگر عرب - مسلمانان - در پهنه تاریخ ظهور نکرده بودند نهضت فرهنگی اروپا تا چند قرن به تأخیر میافتاد».(2)
«جالز کدیز» رئیس هیأت اداری از یک مؤسسه آمریکایی در دانشکده پزشکی اصفهان میگوید: «پیشرفت بزرگی که در اروپا و آمریکا در مسائل مختلف فرهنگی و اقتصادی یعنی در فن هندسه معماری و در غذا و پوشاک و در پزشکی و دریانوردی و در ریاضیات و علم نجوم پدید آمد، در تمام این موارد غرب مدیون تمدن اسلامی است».(3)
متفکّر «ریتشارد کوک» میگوید: «اروپا تا حدّ زیادی مدیون اسپانیای عربی است. قرطبه چراغ علم نورانی را در زمانی حملهدار بود که علم در آن زمان در کشورهای اروپایی خاموش بود. به طور حتم نظام حکومت عربی - اسلامی - در اسپانیا توانست طرازی از مدنیت خلق کند که در اروپا در عصر ظلمت و تاریکی بدرخشید».(4)
این در حالی بود که اروپا قرنها را با شعارهایی؛ از قبیل «جهل رأس عبادت» و «قذرات از ایمان است» به سر میبرد.(5)
هنگامی که به عقب برمیگردیم و به تاریخ درخشان مسلمین مراجعه میکنیم به تمدن و پیشرفت عظیم و درخشان آنان پی میبریم، پیشرفتی همه جانبه که شامل تمام شئونات جامعه شده به طوری که سرمشق دیگران حتی غرب بوده است.
در سال 1389 میلادی اولین کارخانه کاغذسازی در آلمان ساخته شد. و این در حالی است که دولت عباسی در سال 754 - 775 میلادی از کاغذ برای اهداف کتابت استفاده میکرد. و در سال 794 میلادی وزیر هارون الرشید یحیی بن فضل برمکی اولین دستگاه کاغذسازی را در بغداد ساخت. و سپس صنعت کاغذسازی به سوریه و فلسطین و مصر منتقل شد تا از آنجا به غرب و تونس و مراکش و اسپانیا منتقل شود.(1)
«فلافیوکیویا» از تبعه ایتالیا را مخترع قطبنما و جهتیاب میدانند، ولی حقیقت امر آن است که «فلافیو» این وسیله را از طریق عرب و مسلمانان استفاده کرده است، بلکه قبل از غربیها، چینیها از زمان قدیم میدانستند که سر تیز سوزن مغناطیستی دائماً به طرف شمال نشانه میرود و آنان نیز به واسطه اعراب بر این وسیله دسترسی پیدا کردند.
در سال 1269 میلادی «پطرس فون ماریکور» به طور مستقیم از عرب معلوماتی را در رابطه با مغناطیس و چگونگی استعمال قطب نما نقل میکند...(2)
در مورد علم پزشکی، عربهای مسلمان حرف اول را میزدند و در این فن از دیگران تا پانصد سال پیشتر بودهاند.
چشمپزشکی از اختراعات اسلامی است و تألیف علی بن عیسی در این زمینه تا قرن نوزدهم مورد اعتماد بوده است. حنین بن اسحاق کتابی را به عنوان «العشر مقالات فی العین» تألیف کرد که اولین کتاب درسی منظّم در چشمپزشکی به حساب میآید.
مشهورترین طبیب قدیمی «رازی» است که از کتابهای مشهور او «کتاب الحاوی» است در بیست جلد. او در آن کتاب هر فرعی از فروع طب را بحث کرده است. این کتاب که به لاتین ترجمه شده تا چند قرن مهمترین کتاب طبّی و مرجع علمی در این علم به حساب میآمد. و نیز از مهمترین کتابهای مشهور او «طب من» در ده جلد است که معروف به کتاب «منصوری» است و به لاتین ترجمه شده است و جلد نهم آن تا قرن شانزدهم در دست دانشجویان اروپایی بوده است.
ابن سینا (980 - 1037 م) نیز تألیفات بسیاری را در طب دارد که مشهورترین آنها کتاب «قانون در طب» است، او بحث گستردهای درباره وظایف اعضا و علم صحت و علاج و ترکیب داروها در آن کتاب کرده است. و نیز بحث در رابطه با امراض خطرناک و عارضههای آن و تشخیص و راههای علاج آن را بیان نموده است. این کتاب بعد از ترجمه آن به لاتین از کتب مرجع و مورد اعتماد در علم طب و از کتابهای درسی در سطح مدارس اروپا قرار گرفت.
دانشمند غربی «مییر هوف» در این زمینه میگوید: «دانشمندان و پزشکان داروساز در اروپا از تألیفات عرب مسلمان در داروسازی استفاده میکردند و تقریباً تا سال 1830 میلادی از آنها بهره میجستند».(1)
در مورد علم فیزیک، مسلمانان با اکتشافات ارزشمندی که داشته و به ثبت رساندهاند، رکورد شکن در این زمینه میباشند. و همه میدانند که نابغه در این علم حسن بن هیثم متوفای سال 1039 میلادی است. حقیقت مطلب این است که این شخصیت اسلامی بزرگترین دانشمند در این علم در عصر قرون وسطی و یکی از بزرگترین دانشمندان این دانش در طول عصرها است.(2)
دانشمند غربی «تسارلز سنجر» درباره کتاب ابن هیثم میگوید: «کتاب او به طور قطع در این موضوع پیشتاز است و نظیری برای آن در بین تمام مردم یونان وجود ندارد».(3)
کتاب ابن هیثم پنج بار به لاتین ترجمه شده و نیز به تمام لغاتی که مشتق از لاتین است ترجمه شد و در قرون وسطی در تمام کشورهای اروپایی به طور گسترده منتشر گشت...».(4)
در مورد علم شیمی جابر بن حیان، مشهورترین دانشمند در این زمینه شناخته میشد. «برتلو» که برخی از تألیفات جابر بن حیان را در قرون وسطی ترجمه کرده است اعلام کرد که دانشمندان اسلام در علم شیمی استادان اروپا در این مورد بودهاند.
«ویل دورانت» میگوید: «به طور حتم مسلمانان کسانی هستند که شیمی را به عنوان علمی از علوم ابداع کردهاند... مشهورترین دانشمندان شیمی در قرون وسطی جابر بن حیان (702 - 765 میلادی) به حساب میآید. او که از اهالی کوفه به حساب میآمد نظریات و مبادی ارسطو را درباره معادن تعدیل کرده است. آنچه را که او در این باره نوشته به لاتین ترجمه شده و مورد اعتماد و توجه در اروپا تا قرن هجدهم قرار گرفته است... .(1)
در مورد علم جغرافیا، کتاب ادریسی از دانشمندان اسلامی در این زمینه کاملترین بحث جغرافیایی به حساب میآید که اروپا از عرب به ارث برده است.
«رسلر» میگوید: «استاد اروپا در جغرافیا بطلمیوس نیست بلکه ادریسی است و این مسلمانان بودند که نکات لطیف و اصلاحات بسیاری را بر نظریات بطلمیوس وارد کردند».(2)
در مورد دانش فلکی، فرغانی از مسلمانان، کسی است که در سال 860 میلادی کتابی را درباره فلک تألیف کرد که مرجع مورد اعتماد در اروپا و غرب و شرق آسیا تا مدت هفتاد سال قرار گرفت.(3)
خواجه نصیرالدین طوسی (1201 - 1274 م) از دانشمندان مسلمان و شیعه در این علم است که در مثلثات و فلکیات و جبر و انشاء اصطرلاب و چگونگی استعمال آن، نظرات قابل توجهی دارد. او کتابی را در این باره به نام کتاب «الشکل القاطع» تألیف کرد که در نوع خود نمونه است. و غربیها آن را به لغتهای لاتین و فرانسوی و انگلیسی ترجمه کردهاند، و تا چند قرن مورد توجه و اعتماد علمای اروپا بود و از معلومات آن در مثلثات مستوی و کروی استفاده میکردند...(4)
در مورد فلسفه و پیشتاز بودن مسلمانان در آن، حقیقت آن است که هرگز نمیتوانیم فلاسفه غرب در قرون وسطی را - در صورتی که وجود داشته باشد - با امثال ابن نصر فارابی (260 - 339 ه.ق) و ابن سینا (370 - 482 ه.ق) و خواجه نصیرالدین طوسی (597 - 672 ه.ق) و صدرالدین شیرازی (1050 ه.ق) و امثال این افراد مقایسه کنیم.
در مورد علم جبر و ریاضیات، در قرن دهم در سال 976 میلادی محمد بن احمد تألیفی به عنوان «مفاتیح العلوم» درباره علم حساب دارد، که در آن به قوانینی در این زمینه که از اختراعات او است، اشاره کرده است.(1)
«خوارزمی» دو کتاب مهم در علم ریاضیات دارد که یکی از آنها به نام «حساب الجبر و المقابله» است، و در قرون وسطی به زبان لاتین ترجمه شده است. این کتاب تا قرن شانزدهم در دانشگاههای اروپا تدریس میشد.
او کتابهای مهم دیگری نیز تألیف کرده که برخی از آنها تا مدتهای زیاد مورد اعتماد تمام عالم بوده است.(2)
ابویوسف یعقوب بن اسحاق کندی یکی دیگر از دانشمندان اسلامی است که 265 رساله در شؤون و علوم بسیاری نوشته و از جمله آنها علم حساب و هندسه نظری و علم افلاک است.(3)
«دکتر گوستاو لوبون» میگوید: «روش عرب بر تجربه و رصد کردن بود، ولی روش اروپا در قرون وسطی بر فراگیری کتابها و اکتفا بر تکرار رأی استاد بود، و فرق بین این دو روش اساسی است. عرب امور را امتحان کرده و تجربه مینمود، و آنان اوّلین کسانی بودند که اهمیت این روش را در عالم درک کرده و تا مدتها به آن عمل مینمودند».(4)
امّا اینکه چه عواملی سبب شد که ورق برگردد و استاد شاگرد شده و شاگرد استاد شود، و غربیها در تکنولوژی از مسلمانان پیشی گرفته و مسلمانان به عقب برگردند؟ در بحث از علل انحطاط مسلمین به آن اشاره کردیم.
با مراجعه به سخنان و نوشتههای غربیهایی که اسلام آوردهاند پی میبریم که آنان دیدگاه مثبتی به اسلام و تعلیمات ملکوتی آن داشتهاند و همین جهت بوده که آنها را به اسلام سوق داده و اسلام را اختیار کردهاند. اینک به ذکر برخی از عبارات آنان میپردازیم:
او میگوید: «هر دینی که با مدنیت در تمام شئونات زندگی همراهی نداشته باشد آن را بر دیوار زده و هرگز در آن تأمّل نکنید؛ زیرا دینی که همپای مدنیت و جامعه و در کنار آن نباشد شرّی است بر اصحاب آنکه آنها را به هلاکت خواهد کشاند. تنها دینانت حقی را که من مشاهده کردم با مدنیت همراهی دارد همان دیانت اسلامی است. و هر گاه کسی خواست از این مطلب آگاهی پیدا نماید باید قرآن را مطالعه کند و در آنچه از نظریات علمی و قوانین و نظامهای مربوط به مجتمع آمده تأمّل نماید؛ زیرا قرآن کتاب دینی، علمی، اجتماعی، تهذیب اخلاقی و تاریخی است و بسیاری از نظامها و قوانینش حتی در این زمان قابل استعمال و پیاده شدن است، و نیز تا روز قیامت قابل اجرا خواهد بود. و اگر کسی از خوانندگان از من طلب کند تا برای او دین اسلام را تعریف کنم آن را اینگونه تعریف مینمایم: اسلام دین مدنیت است. آیا در توان کسی هست تا برای من موردی را ذکر کند که دین اسلام مغایر با مدنیت و پیشرفت، ظهور پیدا کرده است؟»
او در ادامه میگوید: «پیامبر محمّد، شخصی زراعتکار و طبیب و قانوندان و رهبر بود. و اگر آنچه را که در احادیثش آمده مطالعه نمایی به صدق گفتار من واقف خواهی شد. تو را بس است آنچه از او رسیده که فرمود: «نحن قوم لانأکل حتی نجوع و اذا اکلنا لانشبع»؛ «ما قومی هستیم که تا گرسنه نشویم غذا نمیخوریم و هنگامی که غذا میخوریم به حدّ سیری نمیخوریم.» این کلام اساسی است که علم صحّت و طب بر آن استوار است. و طبیبان با کثرت مهارتی که دارند تا کنون نتوانستهاند نصیحتی بهتر از این را بیاورند...».(1)
او که رئیس جمعیت اسلامی انگلستان و از شخصیتهای درخشانی است که بعد از مطالعات و بحثهای طولانی در دو دین معروف - اسلام و مسیحیت - اسلام را ترجیح داده و آن را اختیار کرده است، در کتابی که بعد از اسلام آوردنش در مورد توجه غرب به اسلام نوشته، میگوید: «احتمال دارد برخی از دوستانم گمان کنند که امر بر من غالب شده یا مسلمانان بر من سیطره پیدا کرده باشند، ولی این گمان درستی نیست؛ زیرا اعتقاد کنونی من تنها در نتیجه بحثهای سالهای متمادی است... من باید این مطلب را اعتراف کنم که بسیار خوشحال شدم هنگامی که دریافتم تمام نظریات و تجربیاتم به طور تمام، مطابق با اسلام از کار درآمد... محبّت و الفت و تسامحی که در اسلام است بسیار نزدیکتر و بیشتر است از آنچه را که مسیح آورده، آنگونه که رجال مسیحیت در کنیسههای متنوع میگویند. از باب نمونه: ملاحظه کنید عقیده تثلیث را که با حالتی از تشویش آوردهاند که هرگز عقل آن را باور نمیکند. این عقیده نزد آنان هدف غایی بوده و یکی از مهمترین عقاید اساسی کلیسای کاتولیک به حساب میآید، و اگر ما به آن اعتقاد داشته باشیم به هلاکت ابدی گرفتار شدهایم!! و نیز
1) 1217. مجله المرشد، ج 3.
در مسیحیت ما را امر میکنند که اگر میخواهیم خلاصی یابیم معتقد به تثلیث شده یا از راهی دیگر بگوییم: خدا رحیم و قادر بر هر چیزی است، و در عین حال ما او را متّهم به ظلم و قساوتی میکنیم که نمیتوانیم و راضی نمیشویم آن را به خونریزترین ظالمان بشر نسبت دهیم.
من معتقدم که هزاران مرد و زن نیز همانند من قلباً مسلمانند ولی به جهت ترس از انتقاد و میل در اینکه از جامعه طرد نشوند آن را مانع میدانند تا عقیده قلبی خود را اظهار دارند...
من الآن به سبب اسلام آوردنم خود را مسیحی واقعی میدانم بهتر از آنچه که قبلاً بر آن بودم و امید دارم که دیگران نیز همانند من با تمام شهامت و افتخار به حقانیت اسلام اعتراف کرده و آن را صحیحترین دین بدانند...
اروپاییها دائماً به اسلام به عنوان یک دین وحشی و عوامزده نگاه میکنند، در حالی که اگر آنچه را که محمدصلی الله علیه وآله به جهت از بین بردن توحش و عوامزدگی در درون شهرهای عرب انجام داد مشاهده میکردند افکار خود را فوراً تغییر میدادند...
کلیساهای بسیار مسیحی هر کدامشان با دیگری تناقض آشکاری دارد و معلّمین عقاید آنها گرههایی را بر تعالیم مسیحیت بستهاند که هرگز باز نخواهد شد و عقایدی را جعل کردهاند که وحشت عظیمی را در عقل انسان ایجاد خواهد کرد... من در طول چهل سال فکر کردم تا به این حل صحیح و رأی قطعی نزد خود رسیدم که تمام ترکیبهای این دین خیالی دست پرورده انسان است، نه تعلیمات الهی. و بر من واجب است که اعتراف کنم که دیدارم از شرق باعث شد تا دلم پر از احترام و تعظیم نسبت به دین محمدی گردد، دینی سلیس که به انسان میآموزد چگونه در طول مدت زندگیاش خدا را عبادت کند نه اینکه تنها در روزهای یکشنبه چنین نماید...
هرگز محمدصلی الله علیه وآله اسلحه نکشید جز در مواقعی که احتیاج شدید به جهت حمایت از زندگی بشر به آن بود. چه بسا ادعا شده که اسلام به جهت انتشار دین از شمشیر استفاده کرده است، ولی شدیدترین دشمنان اسلام که در این دین ایراد وارد میکنند
عاجزند از اینکه کوچکترین دلیل یا مثالی را بیاورند که ثابت کند در مورد هدایت قبیله یا شخصی، پیامبر از جنگ استفاده کرده است. این وقایع - بدون شک - این مطلب را میرساند که کرم اخلاق محمدصلی الله علیه وآله قلوب تمام هموطنان خود را تصاحب کرده است.
از امتیازات اصیل اسلام تناسب آن با تمام جنسیتهای بشری است. لذا تنها عربها نبودند که از اسلام پیروی کردند... دین رسول محمّدصلی الله علیه وآله از همان ساعات اوّل ظهورش و در طول حیات پیامبرصلی الله علیه وآله تأکید داشت که دینی جهانی است و قابل پیاده شدن در هر زمان و مکان است. و اگر برای هر جنسیتی صلاحیت دارد به طور ضروری برای هر عقلی نیز صلاحیت دارد؛ زیرا اسلام دین فطرت است و فطرت در انسانها با یکدیگر اختلاف ندارند، و لذا اسلام با هر درجه از پیشرفت و تمدن بشری موافقت دارد...».(1)
او از جمله کسانی است که مسیحی بوده و اسلام را اختیار کرده است. وی در تبیین محاسن اسلام که سبب شد آن را اختیار کند، میگوید: «یکی از دوستانم از من سؤال کرد: چرا دینت را رها کرده و اسلام را اختیار نمودی؟ من در جواب او سه دلیل را ذکر کردم:
اول اینکه دین اسلام دینی عملگرا است؛ دینی است منزه از بی خردیها و خرافات؛ دینی است که فهم باطن و حقیقت آن آسان است؛ دینی است که با هر آنچه با عقل مخالف است مبرّا میباشد و در آن گرههای فلسفه الوهیت متراکم نشده است.
دوم اینکه اسلام دینی است که متعرّض امور اساسی و اصلی میشود؛ دینی است که در صدر تأسیس قوانین دست اول طبیعی و فطری است. و هرگز بین علم و دین جدایی نمیشناسد، در عین اینکه علم دین را بر سایر علوم ترجیح میدهد؛ زیرا علم کرامتها و دانش زندگی سعادتمند و باتوفیق است.
1) 1218. ایقاظ الغرب للاسلام، لورد هیدلی، ترجمه اسماعیل حلمی بارودی.
سوم اینکه اسلام در عین آسانی، احکام تامّ و قوانین کاملی در جمیع مراحل زندگی بشر و در تمام جهات اجتماعی و اداری و جنگی و تجاری دارد.
اسلام مشتمل بر دستوراتی است که راهها را واضح کرده و انسان را به هدف نهایی ارشاد میکند. اسلام هر کاری را که انسان به آن احتیاج دارد تنظیم کرده است. اسلام توجهی خاص به ظرفیتهای موجود در زندگی بشر دارد؛ زیرا دینی است که برای بشری آمده که میخواهد در این دنیا زندگی کند».(1)
او شخصی فرانسوی است که بعد از بحث و مطالعه فراوان و تحقیق درباره قرآن کریم، از مسیحیت کاتولیک بازگشته و به اسلام گرویده است. او در مقالهای در این باره میگوید: «من قبلاً دینی داشتم که روح و جوهر آن مرا به زندگی دینی راهنمایی نمیکرد؛ زیرا عقاید مسیحیت خصوصاً مذهب کاتولیک هرگز نزد من از مقبولیت لازم برخوردار نبود و برای من وجود خدا را ثابت نمیکرد. و از این جهت شعور من نسبت به وحدانیت خدا مرا مانع میشد تا مبدأ تثلیث را قبول کنم، همانگونه که به تبع آن بین من و اقرار به الوهیت مسیح حایل میشد. و لذا بدون اختیار، روحم با جزء اول از شهادتمان یعنی «لا اله الاّ اللَّه» و با حقیقت سوره اخلاص { قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ یلِدْ وَلَمْ یولَدْ * وَلَمْ یکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ} موافقت داشت.
از اینجا روشن میشود که انتخاب اسلام توسط من در اولین مرتبه به اسباب روحی محض بازمیگردد، جز آنکه سببهای دیگری نیز بوده که مرا در وارد کردن به این دین ترغیب کرده است که از بین آنها رضایت نداشتن از «رهبانیت» است که این عمل به افراد سلطهای میدهد که به اعتقاد آنان میتواند با آن، کارهای زشت بشر را محو نماید...».(2)
او که مردی آلمانی است و دین اسلام را انتخاب کرده است، در مقالهای در این رابطه میگوید: «من از طفولیت در خودم این میل شدید را مییافتم که هر آنچه مربوط به شئون اسلامی است را بخوانم، و لذا به طور دقیق ترجمه قرآن مجید را که در کتابخانه شهر ما بود مطالعه کردم... در آن وقت، عظمت تنظیم تشریعی در قوانین اسلامی اثر بسیاری در نفس من میگذاشت، و آن نهضت عجیبی که شریعت اسلامی در آن عصرها ایجاد کرد تأثیر بهسزایی در فکرم همانند انقلابی بزرگ گذاشت. آنگاه موفق شدم تا از نزدیک با مسلمانان ملاقات کرده و از آنان در «برلین» کمک بگیرم، و لذا بسیار از تفاسیر ملاصدرا درباره آیات قرآنی استفاده کردم... و بعد از مدتی که با این شخصیت فکری انس گرفتم، اسلام را برگزیدم.
بیش از همه آنچه را که مربوط به شئون بشری و ارتباط انسانی بود، افکار و تصورات مرا به خود مشغول کرد؛ اموری که در جاهای دیگر نیافتم و هرگز در غیر اسلام سخنی از آنها نشنیدم. توحیدی که اسلام معرفی میکند عقیده مقدسی است که از هر گونه خرافاتی که با عقل و علوم جدید سازگاری ندارد پیراسته است، و لذا ما هیچ گونه ضدّیتی بین عقیده و علم در دین اسلام نمیبینیم، و این امتیاز خاص و بزرگی است برای کسی که تمام قدرت و استعدادهایش را در راه علوم صرف کرده است.
امتیاز دیگر این دین آن است که تعلیمات آن تعلیماتی توخالی و آرمانی صرف نیست که راه خود را کورکورانه در زندگی بشر دنبال کند، بلکه تعالیم اسلام، قواعد و احکامی است که در زندگی بشر به صورت ملموس نفوذ دارد.
قوانین اسلام هرگز سلب اختیار و آزادی فردی نمیکند، بلکه ارشاداتی است که هدف از آن تأسیس آزادی دست جمعی و عمومی است.
در خلال سالهای طولانی به این حقیقت به مرّات رسیدم که اسلام واسطه طلایی برای ربط زندگی فردی به زندگی اجتماعی است، که یکدیگر را به هم مرتبط میسازد...».(1)
1) 1221. مجله نور دانش، شماره 10، سال 1340.
او که یک آمریکایی است بعد از مطالعه فراوان در قرآن کریم و بررسی سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله اسلام را اختیار کرده و در این باره میگوید: «مرا بسیاری از انگیزهها و عوامل به سوی اسلام جذب کرد که نمیتوانم همه آنها را برشمارم یا به خاطر آورم؛ زیرا برخی از آنها به حدّی آشکار و ظاهر است که هیچ انسانی در آن شک نمیکند، و برخی نیز باطنی و مخفی است که در اعماق روح و در جوانب ضمیر انسان غوص کرده و در کمین است.
من در رابطه با اسلام مطالبی خوانده و قرآن را نیز قرائت کردهام و نیز مقداری از سیره محمد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله را مطالعه نمودهام، که بخش عظیمی از آن توجه مرا به خود جلب کرد. بسیط بودن و آسانی عقیده اسلامی برای من جالب توجه بود. در آنجا اسرار و معمّاهایی یافت نمیشد که بخواهی به آنها ایمان آورده و مناقشه نکنی، بلکه بازگشت ایمان به عقل و نظر در ملکوت خدا و آنچه در عالم از نظام بدیع است میباشد، که انسان را به طور بدیهی به وجود خدایی که متصرف بوده و برای او خلق و امر است هدایت میکند.
چون خدا را شناختی و به وجود او ایمان آوردی، اسلام به تو میگوید: همانا خدا به انسان از { حَبْلُ الْوَرِید}؛ «رگ ورید در گردن.» نزدیکتر است. خداوند به شما درباره خودش این چنین خبر میدهد: { وَإِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ ؛(1)«و هنگامی که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، [بگو] من نزدیکم؛ دعای دعا کننده را، به هنگامی که مرا میخواند اجابت میکنم.»
حقّاً آن گذشتی را که اسلام با مخالفینش دارد، گذشت در صلح، و گذشت در جنگ، و رفتاری که با اهل کتاب از یهود و نصارا دارد، مرا به تعجب واداشته است.
جنبه انسانی که در اسلام است در هر وصیتی از وصایای آن به طور واضح
1) 1222. سوره بقره، آیه 186.
و ملموس مشهود است، و در هر تشریعی که آمده وجود دارد. مردم گرچه در بهرههای دنیوی و متاع آن اختلاف دارند ولی نزد خدا همه یکسانند و هیچ کس بر دیگری به جهت ثروت یا جنسیت یا رنگ برتری ندارد و تنها برتری به تقوا است. و برای فقیر و عاجز و محتاج، حقی معلوم در اموال ثروتمندان است که با زکات واجب آن را میپردازند.
اسلام پیروان خود را از سوار شدن و همراهی با قافله پیشرفت و آبادانی باز نمیدارد، بلکه مردم را دستور میدهد که از اسباب و وسایل استفاده کنند؛ آنگونه که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «اعقلها و توکّل»؛ «پاهای شتر را ببند و توکّل بر خدا کن.» اسلام انسان پاک طینت را از متاع دنیا محروم نمیسازد؛ آنجا که میفرماید: { وَابْتَغِ فِیما آتاکَ اللَّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا}؛(1)«و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب؛ و بهرهات را از دنیا فراموش مکن.»
و نیز میفرماید: { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ ؛(2)«بگو: چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاک را حرام کرده است؟!»
بسیاری از محاسن اسلام در عقاید و عبادات و معاملات است که نمیتوانم آنها را به شماره درآورم که مرا به پذیرش این دین دعوت کرده است.
اگر قرار باشد که گفتارم را به مطلبی ختم کنم، به گوشهای از عظمت سیره رسول و تاریخ ایشان ختم مینمایم که هر کس آن را مطالعه کند عظمتی در دعوت و عظمتی در شخصیت و عظمتی در جهان از او مشاهده میکند و به این نتیجه میرسد که محمّدصلی الله علیه وآله خاتم پیامبران و فرستاده شده به بهترین دین است. و اسم خودم را بدین جهت (محمّد عبداللَّه) گذاشتم که به نام این شخصیت کریم تبرّک جسته باشم؛ زیرا اخلاق و خصوصیات کامل او مرا به اعجاب واداشته است».(3)
او که نویسنده و روزنامهنگار دانمارکی است، اسلام را اختیار کرده، درباره آن میگوید: «من از اعماق قلبم ایمان دارم که آینده عالم برای اسلام است، و نصرانیت به طور حتم از هم پاشیده است. انسان راحت نمیشود مگر زمانی که تعالیم محمّد و عیسی علیهما السلام را پیروی کند، ولی نصرانیت مملوّ از عقایدی است که من آنها را نمیفهمم و فایدهای هم برای آن نمیشناسم... .
من شما را به عواملی که سبب شد تا من در دین تحوّل پیدا کنم خبر میدهم. امّا اسباب جوهری بر من دشوار است تا آنها را تعبیر کنم. و آنچه بر آن قدرت دارم تا آشکار نمایم اینکه ایمانم به اسلام راسخ است و تا خدا نخواهد باقی نخواهد ماند و متزلزل نخواهد شد. من معتقدم که عالم بین دو امر است: یکی کفر که در روسیه پیش میرود، و ماده را خدا فرض کرده است؛ کفری که به زودی زمین گیر خواهد شد علی رغم تلاشهایی که شخصیتهای متفکّر مارکسیست و سرکش برای پیشرفت آن انجام دادند.
و دیگری اسلام، دینی فطری و آسان که انسان را به ایمان به خدای عزیز امر کرده و آیات قرآنش به راه رستگاری دعوت مینماید، و لذا من به آن ایمان ثابت دارم...».(1)
او که کشیشی انگلیسی بوده، بعد از مطالعه بسیار درباره اسلام، پی به حقّانیت آن برده و آن را انتخاب کرده است. او در این باره میگوید: «بعد از آنکه به عنوان «قسیس» منصوب شدم، مشاغل مربوط به کلیسا را رها کرده و اوقاتم را صرف مراجعه مریضها و معالجه آنها و برآوردن حاجات افراد و حمایت از حیوانات نمودم، تا از اعمال فرقه «ارتودوکس» و سایر فرقههای مسیحی اطلاع پیدا کرده
1) 1226. مجله الرابطة الاسلامیة السوریة، اول ماه رجب، سال 1352.
و مقدار قیام آنها به رفاه عمومی و نیز صدق نیت آنان را در کارهای خیریه، امتحان کنم. ولی - مع الاسف - در آنها غیر از مظاهر ریا و سمعه و عقاید خرافی محض نیافتم.
آری، بسیط بودن و سادگی دین اسلام و صحت طبیعی و واقعیت سیره مسلمین اثر نهایی خود را در من گذاشت تا تصمیم جزمی خودم را برای پذیرش این دین بگیرم و الآن در خود آرامشی مییابم. من الآن یک هدف در زندگی خود دارم و آن توفیق بر کاملترین و تمامترین خدمت عمومی الهی در طول زندگانی در راه خدای واحدی است که برای او شریکی نیست. حمد مخصوص خدایی است که مرا به این دین موفق کرده و این تقدیر را برای من مقدّر ساخته است. و الآن آرزویم این است که تمام کوشش فراوان خود را در راه اسلام و مسلمین - به کمک خدا - صرف نمایم.
مرا بندهای کوچک و خادمی حقیر در راه هدف بلند و پاک که همان برادری انسانی در سایه ایمان به خدای متعال و در خدمت بشریت در سطح جهان و زندگی اجتماعی عمومی است، بدانید.
من در اینجا اعلان میکنم که در این قضیهام هیچ اکراه یا نفوذ و فشار خارجی وجود نداشته است، و این تصمیم و عزمم در انتخاب این راه، در کمال آزادی و اراده کامل خودم بوده است...».(1)
او در نامهای که به رئیس جمعیت شیعی امامی در لندن «سید مهدی خراسانی» نوشته، میگوید: «همانا قلوب و ارواح ما نهایت شوق و اشتیاق از آن زبانه میکشد تا بتواند از دعوت کنندگان فعال به دین اسلام در سطح عالم باشد و از خدای عظیم مسألت مینماییم که به ما حیات سالم همراه با صحت عنایت فرماید تا به این هدف مقدس موفق شویم...».(2)
او که شخصی ایتالیایی است، بعد از بحث و تحقیق درباره ادیان، حقیقت در
جلوی او آشکار شد و به آن علناً اعتراف نمود. او در این باره میگوید: «دین حقیقی ثابت همان اسلام است. هنگامی که موج اشتیاق به سوی دین اسلام مرا تحت فشار قرار داده بود درصدد تحقیق و مطالعه در رابطه با ادیان قدیم و جدید برآمدم و بین یکی یکی آنها مقایسه نمودم، و به آنها با دید نقد و بررسی نگریستم. نتیجه کوشش من در این مدت آن بود که من کم کم به این اعتقاد سوق داده شدم که ایمان و عقیده اسلامی همان دین حقیقی و ثابت است. و به طور حتم قرآن متضمّن هر چیزی است که روح انسانی در ارتقا و کمال معنویاش به آن احتیاج دارد. و این مطلبی است که به طور آشکار و تمام برای من واضح شده است.
حقیقتاً چقدر مساجد مسلمانان با سادگیاش زیبا است. و آن زیارت حج که چه بسیار فواید مهمی که بر آن مشتمل است. در آنجا امتیاز طبقاتی بین فقیر و غنی ملغی است و هیچ کدام بر دیگری ترجیح داده نمیشود. مسلمانان در آن مواقف همگی مساوی در برابر حضرت ذوالجلالاند...».(1)
او شخصی مسیحی است که بعد از درس و بحث فراوان پی به حقانیت اسلام برده و به آن گرویده است. او در این باره میگوید: «من قبل از آنکه اسلام را اختیار کنم مسیحی کاتولیک بودم، ولی به مراسم تثلیث و عشای ربّانی و معجزات مهمانی اعتقاد نداشتم. من مخالف با اسرار و مخفیکاریهای دینی بودم در حالی که هرگز ایمان به خداوند متعال را رها نمیکردم. هیچ کشیش کاتولیک مرا در توضیح این مسائل به صورتی که مرا قانع کند ابداً مساعدت نکرد، و تنها جوابی که همیشه از ناحیه آنان میشنیدم این بود که اسرار تا ابد به صورت سرّ باید باقی بماند... .
به دنبال این مسائل بود که نوعی از شک و تردید در عقیده به دین مسیحیت مرا فرا گرفت تا آنکه با جماعتی از مسلمانان در «مالایا» برخورد کرده و معاشرت نمودم. و با
1) 1229. مجله نور دانش، شماره 4، سال 1340 شمسی.
مباحث کلامی که بین ما درباره دین صورت گرفت به این حقیقت دست یافتم که اسلام دین حق است و این دین همان دینی است که به اسم حقیقت واقعی، من به دنبال آن بودم. دینی که در آن هیچ شیء و احدی به جز خدای متعال عبادت نمیشود. و در هیچ معبد اسلامی صورت یا تمثال یا نقوشی یافت نمیشود. همانا نماز در مسجد قلب مرا تا ابد مسخّر کرده است...».(1)
او که یک شخصیت استرالیایی است، بعد از تحقیق فراوان به دین اسلام گرویده و درباره علت پذیرش اسلامش میگوید: «بر اسلام و تعلیمات نورانیاش سزاوار است که روح جدید را در کالبد انسان ایجاد کند. اسلامی که دارای منطقی سالم و موافق با عقول است. شهادت و گواهی «لا اله الاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه» چقدر زیبا و چه بسیار عالی و لذتبخش است. در اینجا آن تکلّفات سنگین؛ از قبیل: پدر، پسر، روح القدس، نیست. آن تکلّفات هولناک که روحهای آزاد از آن فرار میکند و عقول بشر به هر اسلوبی که برسد به آنها قانع نمیگردد.
به طور حتم روح اسلام، روح جدید بوده و منهج و روش آن قابل تطبیق بر دنیای امروز است. مشاهده کنید قانون مساوات بشریت را که از مدتها پیش کلیسا شعار آن را میدهد، در حالی که وضع موجود در خود کلیسا این گمان را باطل میکند، بلکه این ادعا شعاری توخالی و جدای از حقیقت است؛ زیرا نظام طبقاتی که در سلسله شخصیتهای دینی از پاپ تا اسقف و... موجود است، نظامی است بر اساس تفاوت طبقاتی، و این به جهت دسترسی بر امتیازات و درجات کلیسا است. آنها اسم دین و ربّ را به جهت رسیدن به اهدافشان یدک کشیدهاند. چقدر فاصله بین نظامی این چنین و نظام اسلامی است که به محمّدصلی الله علیه وآله وحی شده است...».(2)
همانگونه که قبلاً اشاره شد، او که یکی از فلاسفه و متفکرین فرانسوی است، بعد از نیم قرن تحقیق و جست و جو درباره حقّ و حقیقت و پیگیری فراوان و مراجعه به مکاتب و ادیان دیگر در آخر گمشده خود را در اسلام پیدا کرده و به آرامش درونی خود رسیده است.
او که خانوادهاش متدین به هیچ دینی نبوده است در سنین چهارده سالگی مذهب پروتستان از مذاهب مسیحیت را اختیار میکند. ولی در سال 1933 به صف حزب سوسیالیست فرانسه میپیوندد و لذا شروع به فراگیری کتابهای مارکس و انگلس و لنین مینماید و در سال 1936 مدرک خود را در فلسفه از دانشگاهی در استراسبورگ گرفته و به عنوان استاد فلسفه در آنجا استخدام میشود. در سال 1935 به درجه دکترا در فلسفه از دانشگاه سوربن فرانسه میرسد و تز دکترای خود را درباره «نظریه مادیت در معرفت» مینویسد. و در سال 1954، با رسالهای که به عنوان «حرّیت» تألیف مینماید به درجه دکترا از دانشکده فلسفه مسکو میرسد.
در سال 1970 مؤسسهای به نام «مرکز فراگیری و بحثهای مارکسیستی» تأسیس میکند و خودش به مدت ده سال مدیر آن مؤسسه میگردد. از سال 1968 اختلافات او و رهبری حزب مارکسیست شروع میشود و در سال 1970 گارودی در مرحلهای جدید قرار میگیرد که باعث میشود رفته رفته خود را از این حزب کنار بکشد. او در سال 1976 مرکزی به نام «مرکز بین المللی گفت و گوی تمدنها» تأسیس کرده و خودش مدیر آن میگردد. و در سال 1982 کتابی را به نام «اسلام دین آینده» تألیف میکند، و این کار به نوبه خود آمادهسازی برای اعلان به اسلامش بوده است. او در سال 1982 میلادی، مطابق با یازدهم رمضان 1402 ه.ق اسلام اختیار میکند.
او در یک سخنرانی که در جامع ابی النور در دمشق داشته میگوید: «... اسلام به جهت خراب کردن و جنگ و کشتن انسان نیامده است، بلکه بدان جهت آمده تا
مسلمان جانشین و خلیفه در روی زمین به جهت برپایی حکم خدا باشد... ما در این وقت احساس احتیاج بیشتری به اسلام میکنیم، و بر ما است که این اسلام را به نسل جدید معرفی نماییم، این نسلی که در حالت بد و پستی زندگی میکند.
بسیاری از فلاسفه غرب انسان را بیهدف در زندگی معرفی کردهاند، در حالی که اسلام برای زندگی انسان هدف عالی قرار داده است. غرب، حتی دانشگاههای غربی، اسلام را به خوبی فرا نگرفته است، و مع الاسف این کار با قصد و عمد در غرب صورت میگیرد... برخی از دانشگاهها درصدد برآمدهاند تا هر چیزی را به چیز دیگر مرتبط سازند، ولی یک چیز مهم را فراموش کردهاند و آن ربط اشیا و امور به خدایی است که خالق اشیا است. به دنبال اسباب و مسبّبات رفتهاند بدون آنکه آنها را به خالقی که به وجود آورنده آنهاست ربط دهند... گرچه انسان در قرن بیستم از حیث تمدن و مادیات پیشرفت کرده ولی روح و حقیقت خود را گم کرده و خود و پروردگارش را نشناخته است. و لذا پیشرفتش به سوی بمبها و جنگهای ویرانگر کشیده شده است... اگر ما به آخرت و انسان فکر نکنیم علم و تمدن ما به زودی نابود خواهد شد. علی الخصوص غرب که احتیاج به رسالت اسلامی دارد؛ زیرا اسلام دینی است که دربرگیرنده تمام افکاری است که ادیان پیشین آوردهاند، و این دین مکمل آن ادیان و دین جهانی است... غرب توانسته با علوم و وسایلی که در اختیار دارد کارهای خارقالعادهای انجام دهد ولی با این نحو پیشرفت که دارد به زودی با اختراعاتش عالم را به نابودی میکشاند. لذا بر ما است جهان را بیدار کرده و آنها را به خدای یکتای حقیقی بازگردانیم، و آنها را به خدا مرتبط سازیم. و باید هدف اساسی ما ساختن مجتمع اسلامی کامل و واحد باشد. و بر هر مسلمانی واجب است که قیام به دعوت مردم نماید و در نتیجه نور را در تمام اطراف عالم منتشر سازد».(1)
1) 1232. عظماء و مفکّرون یعتنقون الاسلام، محمد طماشی، ص 57و58.
او همچنین در سخنرانی خود در کنفرانسی که در قاهره تشکیل شده بود، میگوید: «قرآن کریم آخرین کتاب آسمانی است که امتداد سنت الهی در عالم وجود و تمام رسالتهای سابق است. ضروری به نظر نمیرسد که ما در قرآن کریم به عنوان یک مرجع علمی نگاه کنیم، بلکه باید در آن چیزی مهمتر از مسائل علمی را پیگیری نماییم و آن مسائلی است که با دنبال کردن آن بشریت را میتوانیم از خونریزی نجات دهیم.
علوم طبیعی و شیمی و... وسایل متعددی را برای نابودی بشریت تقدیم جامعه کرده است، در حالی که در اسلام، علم دارای اهداف عالی است. اسلام مردم را به بحث علمی برای بیان عظمت خالق و پیگیری وفا به واجبات خلافت در زمین دعوت میکند.
بر مسلمین است که هر فردی که به خدا ایمان آورده را به اهداف علم آگاه کنند تا بشریت را به نابودی نکشند، و تنها اسلام است که قدرت بر حمایت از بشریت را دارد. اسلام راه صحیح را برای حرکت بحث علمی و حرکت تکنولوژی عرضه میدارد تا انسان را به خضوع و عبودیت برای خداوند عزّ و جلّ وادارد».(1)
او در جایی دیگر میگوید: «اینکه من اسلام را اختیار کردم چیزی از قبیل تجربه نبود، بلکه همانند اتفاقات بزرگی بود که در زندگانی انسان میافتد. و هنگامی که خداوند سینهام را برای اسلام گشایش داد قناعتی در من ایجاد شد که اسلام تنها این نیست که از دیگر ادیان اختلاف داشته باشد، بلکه اسلام دین خداست... دین فطرت است که خداوند انسان را بر آن خلق کرده است... دینی است که انسان به توسط آن روح وجود و آقای عالم خواهد بود. مقصود آن است که اسلام دین حق از خدا برای خلق خدا آدم آن انسان اول است».(2)
او درباره اوّلین باری که با اسلام آشنا شده میگوید: «تا آخر جنگ جهانی دوم به جهت کاری که انجام داده بودم به مدت سه سال در اردوگاهی در منطقه جلفا در
صحرای الجزایر زندان بودم. در آنجا اتفاق عجیبی افتاد، و من به جهت تمرّدی که در اردوگاه زندان داشتم به فرمان کماندوی ارتش محاکمه سریعی شده و حکم اعدامم با اسلحه صادر شد.
اجرای حکم به افراد لشکر الجزایر واگذار شد که در ارتش کار میکردند. ولی من مشاهده کردم که آنها از این کار سرباز زدند و مرا اعدام ننمودند. من از آن جهت که لغت عربی را نمیدانستم سبب این تمرّد را ندانستم ولی بعداً از یکی از افراد الجزایری که برای لشکر کار میکرد سؤال کردم، او در جواب گفت: شرف جنگجوی مسلمان او را از تیراندازی به انسان بی سلاح باز میدارد. و این اوّلین باری بود که در این حادثه مهم با اسلام آشنا شدم، و بعدها در طول ده سال، در سوربن با اسلام انسی پیدا کردم».(1)
او درباره تمدن غربی میگوید: «آنچه را من طرد میکنم مرکزیت و تمدن و فرهنگ غربی است که تعامل و همزیستی را با دیگر تمدنها رد میکند. ردّی که در برخی از مواقع به حدّ تخریب چهره تمدنهای دیگر رسیده، یا از اصل وجود، آنها را انکار کرده است. این اشتباه بزرگی است که غرب خودش را در جایگاه معلّم برای تمام امتها بگذارد - آنگونه که غالباً چنین میکند - . برای من امکان ندارد که شروع به گفت و گوی حقیقی کنم مگر در صورتی که تماماً قانع شده باشم که نزد طرف مقابل من نیز چیزی است که باید از او فرا گیرم».(2)
او همچنین درباره تمدن اسلامی میگوید: «در تمدن اسلامی، جدایی و تجزیه بین امور نیست. در اسلام علم متصل به دین و عمل مرتبط به ایمان است. و فلسفه برگرفته از نبوت و نبوت متّصل به عقل است. و زمین از آسمان دور نبوده و آسمان متّصل و مرتبط به زمین است، و پیشرفت تمدن سیر صعودی به سوی خدا دارد...».(3)
او درباره قرآن میگوید: «قرآن خالد و ابدی است و میتواند در هر وقت و زمان از تاریخ به ما بفهماند و راه یا صراط مستقیم را برای ما روشن سازد و هدف را به ما بنمایاند...».(1)
او درباره مشکلات دعوت اسلامی در غرب میگوید: «تکنولوژی دائماً به ما تنها وسایل را میدهد؛ در حالی که ما الآن به جهت کثرت وسایل و غایب بودن اهداف، در خطر مرگ میباشیم. آنچه اروپا از «سقراط» تا «کانت» و از «یکاریکگارد» تا «مارکس» و از «نیتشه» تا «هوسرل» به ما عرضه کرده، شک است نه ایمان. این شک همان تجربه لازم برای هر ایمان حقیقی است».(2)
او نیز میگوید: «امروزه که میلیونها مرد و زن در غرب علی الخصوص مسیحیان، توخالی بودن و پوچ بودن تمدن و بسته بودن افقهای خود را درک میکنند، اسلام میتواند قدرت بیشتری به جهت انتشار در تمام عالم پیدا کند در صورتی که امین بر فکر باز خود بوده و خلّاق چشمههای قرآنی خود باشد؛ یعنی بفهمد که چگونه وجهه حقیقی خود را آشکار سازد، چهرهای که از شمولیت بیشتری در بین ادیان برخوردار است. چهرهای که هر اکراهی را در مجال دین ردّ میکند... لذا جرم است که اسلام را در حصاری همانند قلعه قرار دهیم... اسلام حصار نیست، بلکه برای هر مکتب فکری باز است. باد میوزد، باید دریچهها را باز کرد... اگر ما قرآن را امروزه با عقولی زنده و باز قرائت کنیم این کتاب میتواند - همانند قرن هفتم - روح جدیدی به پیشرفت و تمدن بدمد... لکن این امر بر ما ایجاب میکند که به عنوان انسان مسلمان دعوت قرآن را اجابت کرده و همانند فاتحان صدر اسلام باشیم. به اینکه پرچم اسلامی غنی با تمام فرهنگ انسانی آن را بلند کنیم، اسلامی که میتواند جوابگوی سؤالهای آینده انسان باشد...».(3)
او که از اهالی اتریش است، بعد از مباحثات و مطالعات فراوان درباره اسلام به این دین مشرّف شده است. او درباره امتیازات اسلام میگوید: «برنامههای اسلام چنان وسیع است که میتواند جوابگوی تمام احتیاجات انسان معاصر باشد. آنچه را که عالم امروز به آن احتیاج دارد، برادری و مساوات است. و اینها فضایلی است که در غیر از اسلام جمع نمیشود. هنگامی که مشاهده میکنیم علاقه و نظام خانواده از هم پاشیده است... ملاحظه میکنیم که اسلام تمام حقوق را به زن داده و نظام ازدواج را بر اساس عدل، بین دو طرف مساوی برپا کرده است. و امتیاز تشریع اسلامی آن است که با طبیعت بشر خطاکار ملایمت دارد، نه با ملائکهای که معصومند، لذا اسلام بهترین دین برای بشریت است».(1)
1) 1241. عظماء مفکرون، محمّد طماشی، ص 98و99.
قرآن کریم به اتحاد بین ادیان الهی در آیات زیادی اشاره کرده و آنان را بر محورهایی دعوت به همسویی کرده است:
خداوند سبحان میفرماید: { آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلائِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ ؛(1)«پیامبر، به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است. [و او، به تمام سخنان خود، کاملاً مؤمن میباشد.] و همه مؤمنان [نیز]، به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگانش، ایمان آوردهاند [و میگویند:] ما در میان هیچ یک از پیامبران او، فرق نمیگذاریم [و به همه ایمان داریم .»
خداوند سبحان میفرماید: { قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ...}؛(2)«بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است، که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را - غیر از خدای یگانه - به خدایی نپذیرد...».
از آنجا که پیروان ادیان به پیامبران الهی و کتابهای آسمانی ایمان دارند، و از طرفی دیگر دعوت همه انبیا و کتب آسمانی به توحید است، لذا قرآن کریم نیز پیروان ادیان آسمانی را بر محور توحید و نفی شرک دعوت به اتحاد نموده است.
قرآن کریم محورهایی را برای وحدت در حوزه پیروان ادیان آسمانی معرفی کرده است:
1 - پرستش خداوند سبحان: { أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ
خداوند متعال میفرماید: { وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحی إِلَیهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ ؛(1)«ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که: معبودی جز من نیست، پس تنها مرا پرستش کنید.»
2 - نفی شرک: { وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیئاً}
خداوند متعال میفرماید: { ... یعْبُدُونَنی لا یشْرِکُونَ بی شَیئاً}؛(2)«تنها مرا میپرستند و چیزی را شریک من نخواهند ساخت.»
3 - نفی سلطه بر یکدیگر: { وَلا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ
این اتحاد، یک اتحاد جهان شمول است. از طرفی خداوند سبحان همه افراد بشر را به اتحاد و همسویی دعوت کرده است:
خداوند سبحان میفرماید: { لا ینْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛(3)«خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در راه دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند نهی نمیکند؛ چرا که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد.»
و نیز فرمود: { وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها}؛(1)«و اگر تمایل به صلح نشان دهند، تو نیز از در صلح در آی.»
در این آیات، خداوند دعوت به قسط و عدل نسبت به یکدیگر کرده و دستور میدهد که اگر حتی مشرکان و کافران که با شما در جنگند به صلح روی آوردند شما نیز به آنان روی خوش نشان دهید.
خطر تفرقه به قدری بزرگ است که خدای سبحان نهی از آن را مانند دستور به اقامه دین، جزء شریعت همه انبیای اولی العزم قرار داده است:
خداوند سبحان میفرماید: { شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَالَّذی أَوْحَینا إِلَیکَ وَما وَصَّینا بِهِ إِبْراهِیمَ وَمُوسی وَعِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلا تَتَفَرَّقُوا...}؛(2)«آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم این بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید...».
و در آیه دیگر اختلاف را در ردیف عذابهای آسمانی و صاعقهها و زلزلهها قرار داده است، آنجا که میفرماید: { قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یبْعَثَ عَلَیکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یلْبِسَکُمْ شِیعاً وَیذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ...}؛(3)«بگو: او قادر است که از بالا یا از زیر پای شما، عذابی بر شما بفرستد، یا به صورت دستههای پراکنده شما را با هم بیامیزد، و طعم جنگ [و اختلاف را به هر یک از شما به وسیله دیگری بچشاند...».
و در آیهای دیگر میفرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(4)«و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»
و نیز فرمود: { وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیناتُ ؛(1)«و مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و اختلاف کردند، [آن هم پس از آنکه نشانههای روشن [پروردگار] به آنان رسید.»
و نیز فرمود: { وَأَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(2)«این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید! و از راههای پراکنده [و انحرافی پیروی نکنید، که شما را از طریق حق، دور میسازد. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، شاید پرهیزگاری پیشه کنید.»
قرآن
نهج البلاغه، ترجمه دشتی
صحیفه سجادیه
تورات
انجیل متّی
انجیل یوحنّا
آتشسوزی کتابخانهها در ایران و مصر
آزادی از دیدگاه علامه طباطبایی
آزادی و آزادی فکری، مجتبی مینوی
آشنایی با قرآن
آینده آزادی
آیین زندگی
اثبات وجود خدا
احتجاج طبرسی
ارشاد الاذهان
ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری
ارشاد مفید
اسد الغابه
اسفار، ملاصدرا
اسلام آیین زندگی، علی حجتی کرمانی
اسلام آیین فطرت، سید قطب
اسلام از نظر ولتر
اسلام دین آینده جهان
اسلام و اکتشافات جدید
اسلام و بحران عصر ما
اسلام و تمدن غربی
اسلام و حقوق طبیعی انسان
اسلام و دسیسههای استعمار، عبدالامیر ارشدی
اسلام و غرب، روی دیگر
اسلام و کثرتگرایی دینی، لگنهاوزن
اصول الدین، بغدادی
اصول روان شناسی
اصول کافی، کلینی
اعلام الوری، طبرسی
اقتصاد رشد و توسعه، مرتضی قره باغیان
اقتصادنا، شهید سید محمّد باقر صدر
الاتقان فی علوم القرآن
الاحتجاج، طبرسی
الاربعین و متشابهات القرآن، غزالی
الإرهاب، مصطفی مصباح
الاسرار المفروعة فی الاخبار الموضوعة
الاسلام الحی، روژه گارودی
الاسلام فی قفص الاتهام، شوقی ابوخلیل
الانوار البهیة، شیخ عباس قمی
البدایة و النهایة
البرهان فی علوم القرآن، زرکشی
الترغیب و الترهیب
التشریع الجنائی الاسلامی، عبدالقادر عوده
التمهید، باقلانی
الحریة السیاسیة و الاجتماعیه، جلال احمد خطاب
الحقائق، فیض کاشانی
الحیاة، حکیمی
الدروس الشرعیه، شهید اوّل
الدعوة الی الاسلام، سیر تومانس
الرحلة المدرسیة، بلاغی
الریاض النضرة
الطبقات الکبری، ابن سعد
الغرب نحو الدرب، محفوظ عابس
الفقه للمغتربین، آیت اللَّه العظمی سیستانی
القاموس السیاسی، احمد عطیة اللَّه
الکافی فی الفقه
اللمع، ابوالحسن اشعری
اللمعة الدمشقیة، شهید اوّل
المبسوط، شیخ طوسی
المرأة و مکانتها فی الاسلام
المضنون به علی غیراهله، غزالی
المطالب العالیه، فخر رازی
المعتبر، کتاب الصوم
المغازی، واقدی
المقنعه، شیخ مفید
المنقذ من التقلید، حمصی رازی
المواعظ العددیة، مشکینی
المواقف، قاضی ایجی
المهذّب، بن بدّاجه
النهایة، ابن اثیر
امالی صدوق
امالی مفید
انساب الأشراف، بلاذری
انسان موجود ناشناخته، الکسیس کارل
انسان و حقوق طبیعی او
انسان و سرنوشت، شهید مطهری
انوار الملکوت، علامه حلی
اومانیسم، تونی دیویس
ایدئولوژی و فرهنگ از دیدگاه ژول لابوم
ایقاظ الغرب للاسلام، لورد هیدلی
بحارالأنوار، مجلسی
بحران دنیای متجدد
بزهکاری بینالمللی، آندرو بوسا
به سوی تمدن جدید، الوین تافلر
بیست گفتار، شهید مطهری
تاریخ الخمیس، دیار بکری
تاریخ بشر
تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان
تاریخ تمدن اسلام و عرب
تاریخ تمدن مشرق زمین، ویل دورانت
تاریخ تمدن، هنری لوکاس
تاریخ جنگهای صلیبی، رنه گروسه
تاریخ طبری
تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل
تاریخ لباس، روت ترنرویل کاکس
تاریخ یعقوبی
تأملاتی در فلسفه اولی، رنه دکارت
تحریر الاحکام، علامه حلّی
تحف العقول
تذکرة الخواص، سبط بن جوزی
تذکرة الفقهاء، علامه حلّی
ترجمه تفسیر المیزان
ترجمه نهج البلاغه، دشتی
تصنیف غرر الحکم
تفسیر التبیان، شیخ طوسی
تفسیر القرآن الکریم
تفسیر المنار، رشید رضا
تفسیر روح المعانی، آلوسی
تفسیر صافی، فیض کاشانی
تفسیر علی بن ابراهیم قمی
تفسیر کشّاف، زمخشری
تفسیر منسوب به امام عسکریعلیه السلام
تمدن اسلام و تأثیر آن در پیشرفت جهان
تمدن اسلامی و اثر آن در ترقی غربی
تمدن عرب
تنظیم الاسرة، ابوزهره
توحید صدوق
توسعه اقتصادی، چارلز
تهذیب الاحکام، شیخ طوسی
جامع الاحادیث الشیعه، بروجردی
جامع الصغیر، سیوطی
جامعهشناسی سیاسی معاصر
جزوه حقوق و سیاست، مصباح یزدی
جنگهای صلیبی از دیدگاه شرقیان
جواهر الکلام، نجفی
جهاد
جهان اسلام
جهان امروز و فردا در تنگنای تمدن صنعتی
جهانبینی ابن خلدون، ایولاکوست
جهان در آستانه قرن بیست و یکم
جهان در سراشیبی سقوط
جهانی که من میشناسم
چرا مسیحی نیستیم، برتراند راسل
چگونگی آزادی در اسلام، حسن صفار
حاضر العالم الاسلامی
حاوی الارواح، ابن قیم
حجاب، مهدی مهریزی
حریم عفاف، حجاب و نگاه، حسینیان
حضارة العرب، گوستاو لوبون
حقایق الاسلام و اباطیل خصومه، عباس محمود عقاد
حقوق بینالملل عمومی، محمد صفدری
حقوق جزای عمومی، دکتر باهری
حیات و هدفداری
حیاة محمّد، هیکل
خاطرات همفر، ترجمه دکتر محسن مؤیدی
خورشید عرب بر غرب پرتو میافکند
دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
دائرة المعارف قرن بیستم
دانشنامه جهان اسلام
درآمدی بر روانشناسی
در غرب چه میگذرد
دروازه بزرگ، موریس مترلینگ
دعا بزرگترین نیروهای جهان، دکتر فرانگ لاباخ
دفاع عن الاسلام، لورا فیشیا
دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری
دنیای نوجوانی دختران، دکتر علی قائمی
دین و روان
راه و رسم زندگی
روانشناسی اختلافی
روانشناسی ارشد (از کودکی تا نوجوانی)، حسین نجاتی
روانشناسی رنگها، دکتر ماکس لوشر
روانشناسی قضایی
روح الاسلام، سید امیر علی
روح القوانین
روش غربی
روشنفکران و شکست در پیامبری
رهبری غرب، جلال العالم
ریاض المسائل، طباطبایی
ریشههای بلا
ریشههای عقب ماندگی
زمینه حقوق جزای عمومی، دکتر نوربها
سپیده دم اندلس، حسین مؤنس
سرّ انحطاط امت غربی، محمد سعید عرفی
سفینة البحار
سلسله یادداشتهای استاد مطهری
سنن ترمذی
سیاست، ارسطو
سیاسة الحکم، اوستن رنی
سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی
سیره ابن اسحاق
سیره ابن کثیر
سیره ابن هشام
سیره حلبی
شرایع الاسلام، محقق حلّی
شرح احادیث طینت، آقا جمالالدین خوانساری
شرح اصول خمسه، قاضی عبدالجبار معتزلی
شرح فصول الحکم
شرح مقاصد، تفتازانی
شرح مواقف، میر سید شریف
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید
شکّاکیت در مورد جاودانگی روح، دیوید هیوم
شوک آینده، الوین تافلر
صحیح مسلم
صحیفه نور
صراطهای مستقیم، سروش
ضحی الاسلام، احمد امین
طبقات ابن سعد
ظهور و سقوط لیبرالیسم، آربلاستر
عدالت و آزادی، سید علی محمودی
عدل الهی از دیدگاه اسلام
عدّة الداعی، ابن فحصد حلّی
عذر تقصیر بهپیشگاه محمّد و قرآن، ترجمه غلام رضاسعیدی
عظماء و مفکّرون یعتنقون الاسلام، محمد طماشی
عقد الفرید، ابن عبدربّه
علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین
غربت غرب
غرر الحکم و درر الکلم
غروب آفتاب در اندلس، سید محمد طهطاوی
فتح الباری، ابن حجر عسقلانی
فتوح البلدان
فروپاشی تمدن غرب، رابرت جی
فروع کافی، کلینی
فروغ ابدیت، سبحانی
فرهنگ اصطلاحات و عناوین جزایی
فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، حداد عادل
فرهنگ علوم سیاسی، شاملو احمدی
فرهنگ علوم سیاسی، علی آقا بخشی
فرهنگ کامل انگلیسی، فارسی، دکتر عباس آریانپور
فقه السیرة
فلسفه یا پژوهش حقیقت
فلسفه آفرینش
فلسفه بزرگ، پیر دوکاسه
فلسفه پوچی
فی علم الکلام، دکتر احمد محمود صبحی
قاموس المحیط، فیروزآبادی
قانون بینالمللی، سیروس خبیری
قانون دستوری
قرارداد اجتماعی، جان جاک روسو
کاتها، سرودهای زردشت
کامل ابن اثیر
کاوشهای نظری در سیاست خارجی
کتاب الردّه، واقدی
کتاب سلیم بن قیس هلالی
کشف اللثام، فاضل هندی
کشف المراد، علامه حلّی
کشورهای در حال توسعه و سازمان جهانی تجارت
کلمات قصار
کنز العمال، متقی هندی
گورکنها، یک هشدار نوین به زندگان
گوهر مراد، لاهیجی
ل
لذّات فلسفه، ویل دورانت
لسان العرب، ابن منظور
لعبة الأمم، مایلز کوبلاند
لغتنامه دهخدا
لماذا اخترت الدین الاسلامی
ما بعد الطبیعة، ارسطو
ندای سیاه، مارتین لوترکینگ
مایعد به الاسلام، روژه گارودی
مبانی و تاریخ فلسفه غرب، هالینگ دیل
مبدأ و معاد، جوادی آملی
مثنوی معنوی، مولوی
مجمعالبحرین، طریحی
مجمع البیان، طبرسی
مجمع الفائدة و البرهان، مقدّس اردبیلی
مجموعه مصنّفات شیخ اشراق
مجموعه رسائل سبزواری
مسئله یهودیت، کارل مارکس
مسالک الافهام، شهید ثانی
مستدرک الوسائل، حاجی نوری
مسند احمد
مسند الامام الشافعی
مصباح المنیر، فیومی
معادشناسی، محمد حسین حسینی طهرانی
معانی الاخبار
معجم البلدان
معجم رجال الحدیث، خویی
معجم مفردات القرآن، مصطفوی
معجم مقاییس اللغة
معدن الجواهر، ابوالفتح کراجکی
مفتاح الکرامة، عاملی
مفردات الفاظ القرآن، مصطفوی
مقالات شمس تبریزی
مقتل الحسین، مقرّم
مکاتیب الرسولصلی الله علیه وآله، احمدی
مکارم الاخلاق، طبرسی
مناقب، ابن شهر آشوب
منتخب الاثر، صافی گلپایگانی
موج سوم، الوین تافلر
موسوعة المورد، منیر البعلبکی
موسوعة سیاسیه، عبدالوهاب کیالی
میراث اسلام
میزان الحکمة، ریشهری
نظام الحکم فی الشریعه، ظافر قاسمی
نظریه برخورد تمدنها، ساموئل هانتینگتون
نظریة الاسلام السیاسیه
نظریة الحکم، مودودی
نقشههای استعمار
نگاهی به تاریخ جهان
نور ملکوت قرآن، علامه طهرانی
نهایه ابن اثیر
نهج الحق، علامه حلی
نهج الفصاحة
نیایش، الکسیس کارل
وسائل الشیعه، حرّ عاملی
وضعیت جهان
هدایة العلم من تنظیم غرر الحکم
هذه هی المارکسیة، هنری لوفانر
ینابیع الفقهیة، علی اصغر مروارید